دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخَرایِ ماجرا!

یه بیابون یه درخت، اون روزای سختِ سخت،
توی پهنای کویر، یه بیابون یه درخت!.

توی پیچ و تابِ مِه، یه خیالِ خسته پَر،
یه صدای بی صدا، یه حضورِ در به در.

شبِ دهشت شبِ درد، شبِ بیمارِ جنون،
شب و این قصه ی تلخ، تب و تاریکی و خون.

توی سرمای سیاه، خوابِ شیرینِ بهار،
دلِ صافِ آسِمون، خاکِ سبزِ سبزه زار.

همه جا صیدِ سکوت، ختمِ خنده های پاک،
تبِ سوزانِ اتش، نمِ بارون روی خاک.

پشتِ بن بستِ سیاه، تنِ خسته دلِ سرد،
رنگِ تاریکِ خَزون، رنگِ حسرت، پرِ درد.

دلِ تاریکیِ شب، دیده ای صیدِ سراب،
یه ندای ناتموم، یه دعای بی جواب.

توی جاده های هیچ، برگِ توی دستِ باد،
تو هوای خاطره، تیزیِ خنجرِ یاد.

یه بیابون یه درخت، یه خَزونِ سرد و تار،
دلِ تاریکِ سکوت، شبِ سردِ سبزه زار!.

این سکوتِ بی نفس، شرحِ ویرانیِ ماست،
دلِ من! زنده بمون!، آخَرایِ ماجراست!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز4

-خوب پرپری! اون طرف ها! داشتی کجا می رفتی وسط شب هان؟
پرپری گیج و خیس می لرزید و از وحشت اتفاقی که از سرش گذشته بود نفسش بالا نمی اومد. ولی سکوت خیلی دووم نداشت. پرپری نتونست ولی دم سیاه شکستش.
-داشتی می گفتی. ببینم اصلا تو توی شب اونجا چیکار می کردی؟
فرشته آهسته نق زد.
-اه دم سیاه!
دم سیاه بدون هوار ولی سفت حرفش رو برید.
-اجازه بده فرشته.
فرشته بلند تر نق زد.
-آخه دم سیاه!
دم سیاه اجازه نداد.
-فرشته لطفا حرفم رو نَبُر!
فرشته کشید عقب. دم سیاه مقابل پرپریه منگ از وحشت و از خستگی و سرما ایستاد و دوباره سکوت رو شکست.
-می گفتی پرپری. توی تاریکی، دم رودخونه، تو چیکار می کردی؟
پرپری به زور زمزمه کرد:
-آب می خوردم.
دم سیاه خندید ولی نه از جنس رضایت.
-آب می خوردی؟ مگه همینجا قحطی شده که واسه آب خوردن اون طرف ها رفتی؟ اینجا که به جای رودخونه1چشمه اون وسطه. تو نمی دونستی؟
فرشته نتونست تحمل کنه.
-دم سیاه بسه دیگه!
دم سیاه با تحکمی بدون هوار خطابش کرد.
-فرشته برو بیرون!
-نه! خوب باشه هیچی نمیگم ولی آخه تو خیلی…
دم سیاه کوتاه نیومد.
-فرشته! شنیدی چی گفتم؟ برو بیرون! الان! زردبال و کاکل حنا درگیر علف های کنار چشمه شدن که عصر آهنگ دیشبی حسابی همگی با هم بهمشون ریختید بپر کمک کن درست بشه.
-ولی آخه دم سیاه من، …
-فرشته! میری بیرون یا لازمه روی دست تا اطراف چشمه ببرمت و خودم برگردم اینجا؟
فرشته به وضوح عقب کشید. زیر سنگینیه نگاه دم سیاه چندتا قدم کوتاه رفت و پرواز کرد و دور شد. دم سیاه با پرپری تنها موند.
-خوب حل شد. داشتم ازت می شنیدم پرپری. بحث تشنگیت بود و چشمه منطقه سبز. مثل اینکه می گفتی جای چشمه رو می دونستی درسته؟
پرپری نفس عمیقی کشید که در نتیجه سینهش از سرما سوخت.
-من نمی دونستم ولی اگر هم می دونستم فایده نداشت. نمی شد برگردم اینجا. گم شده بودم. رفتم راه رو پیدا کنم بیشتر گم شدم. بعدش غروب شد. بعدش از منطقه سبز رفتم بیرون. بعدش رسیدم به رودخونه. بعدش تشنهم بود رفتم آب بخورم که1دفعه، …
بغضش ترکید و بی صدا زد زیر گریه. با اینکه رودخونه حالا خیلی دور بود و جاش حسابی امن بود ولی نمی فهمید واسه چی این حس منفیه وحشتناک رو داشت که1چیزی این وسط درست نیست.
-پرپری! ببین تو خیلی بی دقتی. مگه من بهت نگفتم اطرافم بمون و جایی نرو؟ تو که هم زخمی هستی و هم اینکه هنوز جایی رو بلد نیستی می بایست بهم گوش می دادی ولی ندادی. در عوض زمانی که من حواسم نبود در رفتی. می دونی چه قدر واسه پیدا کردنت گشتیم؟ می تونی تصور کنی چه قدر دلواپست شدیم؟ متوجهی چیکار کردی؟
دم سیاه حرصی بود ولی صداش بالا نمی رفت. فقط حرصی بود و پرپری این رو می فهمید.
-گاهی لازمه ما حرف گوش کنیم. شاید کسی که داره1توصیه ای بهمون میده1دلیلی واسه اصرارش داشته باشه. الان تو واسه چی گریه می کنی؟ چیزی نشده. فقط تو حسابی همه ما رو به هم ریختی. ولی به جز این دیگه اتفاقی نیفتاده. هم سالمی و هم اینجایی و جات امنه. دیگه بس کن.
پرپری وسط هقهق هایی که داشتن بیشتر می شدن بریده گفت:
-من، معذرت می خوام. فقط، می خواستم، تماشا کنم. معذرت می خوام!
حال و هوای دم سیاه مهربون تر شد.
-باشه. می دونم. تو خسته شدی از بی پرواز موندن. ولی ببین! باید تحمل کنی. 1خورده دیگه کامل درمون میشی دم کوتاه هم این برگ ها رو باز می کنه و تا اون زمان هم تو بیشتر این اطراف رو بلد میشی و می تونی هر جایی دلت خواست بری و هرچی دلت خواست تماشا کنی و اتفاقی هم واست پیش نیاد. ولی تا اون زمان1خورده حرف گوش کن. دیگه هم این طوری واسه خودت و واسه من دردسر نشو!
پرپری به زور نجوا کرد.
-معذرت می خوام.
دم سیاه به وضوح نرم شد.
-بسه دیگه الان که چیزی نشده. فقط به نظرم تو سرما خوردی. دیگه گریه نکن. به خیر گذشت. معذرت هم1دفعه گفتی که می خوایی دیگه نمی خواد بگی. الان زیر این برگ پهن ها بمون تا هم خشک بشی هم حالت جا بیاد. دم کوتاه گفت لای این ها استراحت کنی و فعلا هم دیگه پایین نباید بری.
پرپری به نشان موافقت سر تکون داد و با کمک دم سیاه لا به لای برگ ها خزید اما هنوز تقریبا بدون صدا هقهق می کرد. دم سیاه دیگه حرفی نزد ولی کنارش موند و پر های خیس و برگ هایی که بال هاش رو بسته بودن رو با دقت و احتیاط مرتب کرد، در حالی که مواظب بود دردش نیاد پر ها و برگ های اطراف زخم بستهش رو صاف کرد و آروم و با دقت پرنده خیس و وحشتزده رو با برگ های کلفت و پهن خوب پوشوندش. پرپری چند لحظه بعد بدون اینکه خودش بفهمه چشم هاش بسته شدن و به خواب عمیقی فرو رفت.
فردای اون شب پرپریه حسابی سرما خورده روی درخت توتش چندین تا ملاقاتی داشت که پر طاووسی و فرشته و دم سیاه و خیلی های دیگه جزوشون بودن.
-هی ببین چی شد! چه طوری پرپری؟ شنیدیم می خواستی در بری رودخونه دستگیرت کرد آره؟
باز هم همون شلیک خنده ها که مثل توپ می ترکید و اطراف رو می لرزوند.
-راست میگه شنیدیم یواشکی زده بودی بیرون داشتی می رفتی صید منظره های پیچکی.
باز هم خنده ها.
-خوب حالا چه شکلی بودن؟ خیلی قشنگ بود؟
باز هم خنده ها و خنده ها.
-بچه ها مواظب مواظب دم کوتاه اومد برید عقب!
پرپری1لحظه نفهمید جنجالی که بعد از اعلام این خبر بپا شد واسه چی بود. در مقابل نگاه حیرتزدهش پرنده ها1دفعه با وحشت کشیدن عقب که در نتیجه همه ریختن روی هم و روی شاخه ها خوردن زمین ولی باز هم مثل اینکه می خواستن از1حادثه فرار کنن بی نظم و با عجله توی هم دست و پا می زدن و سعی می کردن هر کدوم زود تر بلند شن و بکشن کنار ولی چون نظمی نبود موفقیتی هم نبود و صدای جیغ و فریاد و جیک جیک های وحشتزده بود که رفت هوا و صحنه هر لحظه مسخره تر می شد. اگر زمان بهتری بود پرپری حتما تا حد مرگ از دیدن این صحنه می خندید ولی اون لحظه فقط به شدت تعجب کرد. دم کوتاه پیش از این هم وارد جمع بقیه شده بود این ها واسه چی اینهمه شدید ترسیده بودن؟ ولی جوابش رو خیلی زود گرفت. دم کوتاه1دفعه نفهمید از کجا ظاهر شد، با1شیرجه عمودی و بسیار سریع فرود اومد و بدون اینکه توجه کنه روی چی و کی فرود میاد، به ضرب تمام درست بالای سر پرپری متوقف شد که در نتیجه3تا از پرنده های پریشون از روی شاخه هایی که به شدت از این برخورد دم کوتاه لرزیده بودن افتادن پایین اما سریع پرواز کردن و کمتر از ثانیه ای بعد دوباره بین بقیه بودن. دم کوتاه نگاهی بی اتصال و بیخیال به این صحنه مضحک انداخت و پرپری دید که نه اخم کرد نه لبخند زد. ظاهرا پرنده های منطقه سبز این مدلش رو می شناختن و اونهمه پریشونی واسه این بود که از مسیر فرود وحشتناکش کنار بکشن چون دم کوتاه اصلا خیالش نبود روی چی داره فرود میاد اون هم با اون ضرب وحشتناک.
-سلام عزیز هام. کسی خیس نشده؟ البته جز این پرپری؟
و هم زمان دستی روی شونه پرپریه بیمار و مات زد.
-چه جوریایی عزیز هان؟
پرپری مهلت جواب دادن پیدا نکرد.
-دم کوتاه پیشِ پَرِ تو داشتیم ازش می پرسیدیم رودخونه چه مدلی دستگیرش کرد و پیچک ها چه شکلی بودن که تو رسیدی.
دم کوتاه دستی به نشونه بیخیال تکون داد.
-خوب خوب طوری نیست فقط این پرپری خیس شد و1خورده هم خیسم کرد که دیگه خیسم نمی کنه. شما ها هم دیگه از این چیز ها نگید ناسلامتی اومدید عیادت.
ولی زمزمه ها به سرعت همهمه شدن و می رفتن بالا اگر دم کوتاه متوقفشون نمی کرد.
-دم کوتاه این که خودش هیچی نمیگه. جدی داشت می رفت اون هم1دفعه؟
دم کوتاه که هنوز دستش روی شونه پرپری بود خیلی آهسته شونهش رو فشار داد و خندید.
-نه بابا جایی نمی رفت واسه چی شایعه درست می کنی جوجه؟ پرپری فقط از دست این دم سیاه داشت در می رفت که1خورده خیس شد. فقط1خورده! این هم تمامش تقصیر شما هاست.
هوار اعتراض همه رفت بالا.
-عه دم کوتاه واسه چی آخه ما چه تقصیری داشتیم آخه واسه چی این رو گفتی آخه… … …
دم کوتاه که همچنان همون لبخند هماهنگ با نگاهش روی چهرهش بود دستش رو آروم از روی شونه پرپری برداشت و سر و شونه هاش رو مثل همیشه تاب داد.
-تقصیر شما ها اینه که رفیق های بهتری نیستید.
-دم کوتاه یعنی ما بدیم؟
-گفتم بهتر نیستید عزیزِ دلم. شما ها رفیق های خوبی هستید عزیز هام ولی بهتر نیستید. پرپری تازه وارده. چیزی از گوشه کنار های منطقه ما نمی دونه، جایی رو بلد نیست، از چشمه ای که وسط منطقه هست هم اطلاعی نداره. در حالی که چندین روزه که اینجاست. شما ها می دونید که اون نمی دونه و می دونید که بال های زخمیش رو من بستم و نمی تونه بپره بره اطلاعات کسب کنه. البته اگر هم نمی بستم باز هم نمی تونست بره اطلاعات کسب کنه چون زخمی بود و پرواز بی پرواز. خوب، حالا1عشقی از بین شما عشق ها بهم بگه با وجود شما ها که باهاش توی1منطقه اید و رفیق هاش هم هستید این واسه چی باید اینهمه ندونه و بخواد که از دست دم سیاه در بره و با پا هاش قدم رو واسه اکتشافات و تفریحات منطقه به این بزرگی رو بگرده و گم هم بشه؟
سکوت به سرعت حاکم شد. دیگه صدایی نبود. دم کوتاه خودش سکوت رو شکست در حالی که لبخندش خط هم برنداشته بود.
-خوب پس نتیجه شد اینکه از الان رفیق های بهتری باشید که دیگه پرپری خیس نشه. براش بگید، یادش بدید، مواظبش باشید که خسته نشه بخواد از دست دم سیاه قدم رو فرار کنه.
دم سیاه تقریبا به نجوا گفتارش رو ادامه داد.
-و بره طرف حصار آبشاری ها.
فضا دوباره از ضرب ناگهانیه خنده ها ترکید. دم کوتاه انگار نشنید.
-بال های پرپری هم بلاخره باز میشن و بعدش نوبت اونه که رفیق بهتری باشه.
پرپری سر بلند کرد و نگاه پرسش گرش رو دوخت به دم کوتاه که داشت لبخند می زد. خواست بپرسه و توضیح بخواد که چه جوری اون باید رفیق بهتری برای بقیه باشه ولی مهلت نشد.
-برید کنار من اومدم! تنها تنها می خندید؟ نمی ترسید از تلافی های من؟
-بچه ها ضد ضربه شید شیطون رسید!
همه زدن زیر خنده. شیطون یا همون مرغ انجیر خوار منطقه سبز با پرواز های مارپیچ رسید در حالی که توی راه عمدا به برگ ها می زد و اون ها رو روی پرنده های جیک جیکو و شلوغ می تکوند و پر و بالشون رو به هم می ریخت.
-ای بابا چیکار می کنی ببین چه اوضاعی درست کردی؟ درست بپر دیگه!
شیطون قهقهه زد.
-این از شکار جلف اولی. چه طوری جلف؟
-اه شیطون محض خاطر خدا این چه کاری بود کردی؟ این برگ ها چسبناکن بهمشون نزن دیگه افتضاح شدیم!
شیطون پرید وسط برگ های چسبناک و در حالی که حسابی وسطشون می لولید توفانی از برگ درست کرد و هوار همه رو در آورد.
-جلف های عزیز چسبی بشید که خیلی خوش می گذره. بعدش هم همگی برید سر چشمه تمیزکاری و دوباره ترتیب علف هاش رو به هم بریزید تا هرس کار های خسته و جلف دوباره مجبور بشن هنوز ننشسته پاشن بچسبن به کار حالشون جا بیاد و جلفی یادشون بره. عه پرپریه جلف چه طوره؟ آب خوردی یا نه؟
پرپری وسط اعتراض های شدید بقیه خندید.
-سلام شیطون. من جلف نیستم. آب هم خوردم فقط داشتم1خورده زیادی می خوردم. اندازه خفه شدنم.
شیطون آهسته زد روی شونهش و خندید.
-اگر غرق می شدی حسابی جلف بودی.
پرپری بلند تر خندید و با لحنی از جنس اعتراضی که جدی نبود دادش در اومد.
-نه این طوری نیست این که دست من نبود مگه می شد کنترلش کنم خوب افتادم دیگه.
شیطون در حالی که همچنان توی برگ ها تاب می خورد و خراب کاری بالا می آورد و وسط جیغ های اعتراض بقیه می خندید هوار زد تا صداش برسه.
-پرنده اگر غرق بشه خیلی حرفه. پرداری که توی رودخونه خفه بشه جلفه دیگه. هیچ طوری هم ننگ این جلفی از اسمش پاک نمیشه.
پرپری کوتاه نیومد.
-من که الان پرنده به حساب نمیام مگه بال هام رو نمی بینی؟ من که فعلا بال ندارم پس این نظریه تو درست نیست.
شیطون نیم نگاهی به بال های بسته پرپری کرد و سری تکون داد.
-هان آره مثل اینکه درست میگی. پس اگر تو غرق می شدی ننگ جلفیه خودت و جلفیه این دم کوتاه جفتی می موند واسه این دم کوتاه جلف که بال هات رو بست و غرقت کرد.
دم کوتاه خندید. پرپری نگاهش کرد. از نگاهش هیچی نمی شد خوند. خنده ای که توی نگاهش بود انگار جنسش جنس لبخند چهرهش نبود. خنده توی نگاه دم کوتاه خنده ای بود مثل نگاهش بی اتصال به هیچ چیز. به هیچ چیز!
-شیطونه دیوونه! تو عشقمی!
پرپری حس کرد چیزی انگار توی وجودش یخ می زد. لحن خندان دم کوتاه از جنس خنده های توی نگاهش بود نه از جنس لبخند روی چهرهش.
ولی شیطون خیالش به این چیز ها نبود.
-من عشق هیچ جلفی نیستم.
دم کوتاه بلند خندید.
-دیوونه! تو عشقمی!
جیغ و فریاد بود که از دست شیطون رفت هوا.
-دم کوتاه1کاریش کن دیگه! ببین چی شدیم؟ اه این چه وضعشه؟ داغونمون کرد آخرش هم شد عشقت!
دم کوتاه به پر طاووسیه عصبانی و کاکل حنای درگیر با پر های چسبناک که هر2تا به شدت معترض بودن نظر انداخت. دم سیاه از همه بیشتر کثیف شده بود و نه با جیغ و هوار اما به شدت ناراضی بود.
-دم کوتاه خودت حلش کن با این عشقت من اگر الان چیزی بگم بعدا مجبورم می کنی کوتاه بیام پس هیچی نمیگم ولی درستش کن این عشقت رو!
شیطون قاه قاه می خندید. دم کوتاه به قیافه حرصیه دم سیاه نظر انداخت و بی مکث و بلند گفت:
-کبوترم! تو هم عشقمی! عزیزِ دلم!
دم سیاه1دفعه چنان حیرت کرد که بی اختیار کشید عقب و ولو شد روی سر مهربون که پشت سرش ایستاده بود و داشت می خندید و هر2تا با هم خوردن زمین. دم کوتاه خودش رو عقب انداخت و همراه بقیه زد زیر خنده.
-اوه خدا! عشقمید همهتون عشقمید!
پرپری نفهمید توی این ماجرا چی بود که1دفعه همه حتی دم سیاه به شدت ناراضی زدن زیر خنده. تاریکیه ماجرا به سرعت فراموش شد. دسته کم ظاهرا این طور به نظر می رسید.
صدای وحشتناکی از داخل جنگل1دفعه همه رو از جا پروند. اگر دم کوتاه پرپری رو نگرفته بود پرت می شد پایین.
-وایی این چی بود؟
-چه بلند بود؟
-بچه ها به نظرم باز از کوه یخ ریزش کرده پایین!
-آره صدای یخ بود ببین کجا رو خراب کرده باشه!
منطقه ما که نبود اینجا تا فاصله ای که من می بینم همه چیز امنه.
-بچه ها جواب داره میادش!
زردبال مثل تیر به طرفشون پرواز می کرد و پرنده ها منگ ولی مثل همیشه شلوغ اومدنش رو تماشا می کردن. دم سیاه کار بقیه رو راحت کرد و منتظر نشد زردبال بهشون برسه.
-سلامت باشی زردبال چه خبر؟ این چه صدایی بود؟
زردبال سعی کرد سریع تر پرواز کنه تا زود تر برسه ولی نتونست. کمی طول کشید و بلاخره رسید.
-از بالای کوه1کوه یخ ریزش کرد. گفتم این آفتاب این هفته1کاری دست جنگل میده.
دم کوتاه حرفش رو برید.
-کجا اومد پایین؟
زردبال نفس عمیقی کشید تا حالش جا بیاد.
-روی سر منطقه کاکتوس. حسابی خرابکاری بالا آورد. به نظرم کل منطقه کاکتوس رفت زیر یخ.
چند لحظه گذرا سکوت شد ولی با زمزمه ای از جنس تردید ناپذیر رضایت شکست.
-آخ جون!
فضا دوباره از خنده ترکید. پرپری وحشت زده به صحنه خیره مونده بود.
-واسه چی کسی نپرسید پرنده های منطقه کاکتوس در چه حالن؟ واسه چی همه1دفعه از جا نپریدن و برای کمک به زنده های زیر یخ مونده مثل فشنگ پرواز نکردن؟ واسه چی این ها می خندن؟
این سؤال ها مثل1قطار دیوونه از ذهنش گذشتن و وحشت و حیرت مثل آتیش از نگاهش شعله کشید.
دستی به شونهش خورد. مهربون که نمی خندید ولی به طرز عجیبی نگاهش آروم بود.
-نترس پرپری اینجا گاهی از این چیز ها میشه. آفتاب بهار و تابستون خیلی خوبه ولی اون کوهی که به جنگل چسبیده چون خیلی ارتفاع داره بالاش همیشه برف و یخ زیاده و این آفتاب های پشت سر هم آبشون می کنه و می فرستدشون پایین. گاهی پیش میاد که یکی از بخش های جنگل میره زیر یخ. پرپری! تو چت شد1دفعه؟
پرپری داشت گریهش می گرفت.
-مهربون!
-جانِ مهربون!
پرپری داشت از هیجان تلخ این ماجرا و وحشت خنده های بقیه می لرزید.
-اون منطقه پرنده هم داشت و الان اون ها زیر یخ موندن؟
مهربون این دفعه خندید. قهقهه نزد فقط با آرامش خندید.
-نه عزیز! اون ها زیر یخ ها نموندن. یخ که میاد اولش مشخصه. منطقه رو داغون می کنه و افرادش میرن هوا. کسی طوریش نمیشه فقط کارشون زیاد میشه. باید از پس یخ های منطقهشون بر بیان تا روی هوا نمونن و برگردن پایین.
پرپری همچنان پریشون بود ولی خنده آروم مهربون بهش کمی آرامش می داد.
-یعنی کسی به خاطر یخ ها توی منطقه کاکتوس نمرده؟
مهربون باز خندید.
-نه که نمرده. پرنده ها که واسه این چیز ها نمیمیرن. اون ها فقط لونه هاشون رو از دست میدن و میرن هوا. ما توی منطقه ها این طور زمان ها میگیم رفتیم هوا. یعنی منطقه رفت هوا. منظور افراد منطقه هست. اصلا نگران نباش اون ها درستش می کنن. این چیز ها زیاد واسه منطقه های این جنگل پیش میاد اون هم به خاطر این کوه که حسابی سر جنگ داره و کوتاه هم نمیاد.
پرپری به وضوح آروم تر شد ولی هنوز از خنده های بقیه حیرت زده بود.
-خوب گیریم که کسی هم طوریش نشد. الان1منطقه رفت زیر یخ و به قول شما ها رفت هوا. دست ها اگر بیشتر باشن کار ها سریع تر پیش میره. پس واسه چی ما اینجا می خندیم؟ واسه چی نمیریم کمکشون؟
مهربون دیگه نمی خندید. به جاش آه سردی کشید و سری به نشون تأسف تکون داد. پرپری ول کن نبود.
-مهربون ما کمک نمی کنیم؟
مهربون به تلخی جوابش رو داد.
-نه عزیز نمی کنیم. پرنده های منطقه ها این طور زمان ها به هم کمک نمی کنن.
پرپری حس خیلی بدی داشت. حس حیرتی از جنس تلخ کدورت.
-پس چیکار می کنیم؟
مهربون به بقیه که شوخی می کردن و می خندیدن اشاره کرد و سر تکون داد.
-می خندیم!
پرپری تقریبا داد زد:
-ولی این درست نیست!
-چی درست نیست عزیز؟
پرپری به سرعت چرخید و نگاه در نگاه دم کوتاه شد که با لبخندی از جنس سرد1آرامش بی اتصال بهش خیره شده بود. در زمان متفاوت حتما سکوت می کرد ولی در اون لحظه هر مدل احتیاطی فراموشش شده بود.
-دم کوتاه! خیلی بدی! این درست نیست این خندیدن ها و رجز خوندن ها! افرادت مثل آب خوردن دارن از این اتفاقی که واسه1دسته دیگه افتاده شادی می کنن و تو هیچی بهشون نمیگی! این درست نیست درست نیست!
لبخند دم کوتاه بی خط بر جا بود. لبخندی آروم و آروم.
-میگی چی بهشون بگم؟ بگم صداشون رو ببرن و بخزن توی لونه هاشون؟ امروز قشنگه هوا عالیه اون ها هم شادن. من که نمی تونم به این خاطر تنبیهشون کنم.
پرپری تقریبا هوار زد.
-واقعا که! بقیه گرفتار شدن1دسته اینجا از این گرفتار شدن ها شاد شدن و رئیس سبز ها رو! دم کوتاه آخ دم کوتاه1کاری کن!
لبخند دم کوتاه پهن تر و آرام تر شد.
-پرپری! آخه میگی دم کوتاه چیکار کنه؟ من که یخ سرشون نریختم.
پرپری داشت دیوونه می شد.
-نه تو یخ نریختی ولی می تونی بگی افرادت برن کمکشون کنن تا یخ ها کنار برن.
دم کوتاه دستش رو گرفت و آروم خندید.
-نه نمی تونم. آخه اون اتفاق توی منطقه خودشونه. من نمی تونم از اینجا کسی رو مجبور کنم بره کمک1منطقه دیگه.
پرپری با حیرتی تلخ نگاهش کرد و دوباره ترکید.
-منطقه منطقه. واسه چی دم کوتاه آخه واسه چی خاک این جنگل منطقه داره اون هم واسه پرنده هایی که جاشون توی آسمونه؟ شما ها خاک رو منطقه بندی کردید و سرش می جنگید. واسه چی؟
دم کوتاه سر و شونه هاش رو آروم تاب داد.
-نه پرپری من جنگل رو منطقه بندی نکردم. سر هیچ چیزی هم نمی جنگم.
پرپری معترض و پریشون هوار زد:
-ولی اینجا منطقه سبزه منطقه تو! مگه اینجا منطقه تو نیست؟
دم کوتاه دستی به نشان آرامش تکون داد.
-بله هست. ولی به نظرت من1نفر چه قدر جا می خوام واسه اینکه راحت زندگی کنم و خوش باشم؟ خیلی بخوام عشق کنم و زندگیم عشقی باشه10تا درخت. من که از اولش اینجا رو به نام خودم نزدم. اینجا1منطقه بزرگه پرپری. اسم من همین طوری سرشه وگرنه هیچیش جز لونه و درخت خودم مال من نیست. اینجا که از اولش این نبود! ببین! اولش فقط خودم بودم و1درخت کوچولو. بعدش درخت های بیشتری نظرم رو گرفتن و مثلشون رو اطرافم کاشتم. یعنی تخمشون رو کاشتم تا درخت شدن. بعدش بقیه تک تک اومدن و دیگه جا نبود. مجبور شدم بزرگ تر کنمش و خلاصه این شد که می بینی. من منطقه ها رو نبستم. کاکتوسی ها و آبشاری ها و حتی متروکی ها و خیلی های دیگه هم اولش سبز بودن. یعنی توی منطقه ما بودن. زمان گذشت و اون ها دیگه دلشون نخواست بمونن. ترجیح دادن1منطقه داشته باشن فقط واسه خودشون. این شد که رفتن و از اینجا جدا شدن. ما با کسی جنگ نداریم پرپری. اون ها خودشون این انفصال رو خواستن.
پرپری خیال نداشت قانع بشه.
-ولی شما ها می جنگید. شما ها باهاشون می جنگید. دفعه پیش کاکتوسی ها رو حسابی تار و مارشون کردید. من خودم دیدم.
نگاه دم کوتاه همچنان آروم بود. از جنس نگاه1مربیِ با حوصله که به1بی تجربه بسیار دیر آموز ابتدایی ترین نکته ها رو بار ها و بار ها توضیح میده و آماده هست که باز هم توضیح بده.
-پرپری! دفعه پیش رو تو دیدی. و حتما این رو هم دیدی که اون ها به اینجا و به ما شبیخون زدن مگه نه؟
پرپری1قدم کوچیک عقب نشینی کرد.
-بله دیدم ولی… ولی اون ها اومده بودن یواشکی تخم گل کش برن نه اینکه حمله کنن.
دم کوتاه لبخند زد.
-خوب اگر من1دفعه بی اطلاع تو بخوام وارد حریمت بشم و چیزی رو ازت بدزدم که مال خودته باهام چیکار می کنی؟ اجازه بده خودم بگم. اون زمان من دزدم. و تو از حریمت پرتم می کنی بیرون. دزدی خیلی زشته پرپری. این جوجه ها باید یاد بگیرن که هر چیزی رو به هر قیمتی نمیشه به دست آورد.
پرپری خلع سلاح به دم کوتاه نگاه می کرد و دم کوتاه بزرگوارانه می خندید.
-ولی آخه… ولی الان… ولی جنگ….
دم کوتاه دستی به شونهش زد.
-پرپری ما با کسی نمی جنگیم. منطقه سبز از جنگ خوشش نمیاد. ما فقط از خودمون دفاع کردیم و دفاع هم می کنیم. مطمئن باش همه اون موجودات واسه من قد این ها که اینجان عزیزن. اون ها این طور دلشون خواسته و من نمی تونم اجازه بدم که بتونن متجاوز های موفقی باشن.
پرپری گیج تماشاش می کرد.
-ولی این منطقه بندی ها خیلی بدن. دم کوتاه! این خوب نیست و با تمام این حرف ها من تعجب می کنم که واسه چی تو ازش بدت نمیاد.
دم کوتاه دست های سرد پرپریه گیج رو آروم فشار داد.
-من بدم میاد پرپری. باور کن بدم میاد. از هیچ چیز این جنگل با تمام خوب و بد هاش به اندازه این منطقه بندی که میگی بدم نمیاد. مطمئن باش که خیلی ازش بدم میاد ولی آخه از دست من چی بر میاد؟ نمی تونم پرنده های منطقه آبشار و کاکتوس و متروک و بقیه منطقه ها رو مجبور کنم که بیایید حصار ها رو برداریم و همه1جا توی1جنگل بی منطقه باشیم. تو جدیدی و نمی دونی. ولی بقیه می دونن که من بار ها و بار ها اعلام کردم که از منطقه بندی ها و حصار ها رضایت ندارم. هر مهلتی دستم رسید فراخوان یکی شدن ها رو هوار زدم. فایده ای نداشت. من چیکار میشه کنم در حالی که این به خورد باور های بقیه رفته؟ تو درست میگی من باهات موافقم پرپری ولی این واقعا دست من نیست. من فقط می تونم باز هم این نارضایتی رو اعلام کنم و باز هم بگم که ما توی منطقه سبز با کسی سر جنگ نیستیم.
پرپری به دم کوتاه و به بقیه که مشغول شیطنت و شادی بودن خیره مونده بود در حالی که توی نگاهش هم مثل توی ذهنش جز حیرت و پریشونی، چیزی شاید1خستگی عمیق و رفع نشده موج می زد.
-این منطقه دیوونه و بی اول و آخر رو دوست ندارم. اصلا از اینجا و قواعد عجیبش خوشم نمیاد. به محض اینکه بال هام یاری کنن و بتونم بپرم از این جای وحشتناک می زنم بیرون. هر جایی جز اینجا!
این سر انجام از ذهن در همش گذشت و مایه آرامشش شد.
اون شب مهتاب بود و همه چیز رنگ1بهشت رویا رو داشت. پرنده های منطقه سبز اطراف چشمه جمع بودن. عصر آهنگ اون شب توی منطقه سبز1جشن واقعی بود همراه آتیش بازی قشنگی که انگار ستاره های آسمون از اون بالا روی سر منطقه سبز و چشمه وسطش می باریدن. اون شب شبیه هیچ شبی انگار نبود. شبیه رویا بود. رویای1بهشت پر از خنده و ستاره و پرواز! اون شب عصر آهنگ منطقه سبز به شب پیوند خورد و تا دم صبح طول کشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تقصیر من نیست عزیز کار وردپرسه!

سلام بچه ها عصر جمعه ای خوش می گذره؟ کاش بگذره حسابی هم بگذره.
اومدم1کوچولو بگم و برم.
طبق معمول مقدمه چیدن بلد نیستم پس پیش به سوی وسط اصل مطلب.
بچه هایی که به من لطف دارید و اینجا برام کامنت می ذارید حتما دیدید که اگر از1زمانی دیر تر کلید فرستادن رو بزنید پیام خطای وردپرس میاد و کلا متنه می پره و باید از اول بنویسیم.
بچه ها این تقصیر من نیست باور کنید تقصیر وردپرسه. ببینید! وردپرس واسه پر کردن فیلد ها و زدن کلید فرستادن فقط2دقیقه زمان میده که اگر از این2دقیقه دیر تر بشه کامنتمون ثبت نمیشه. این زمان بندی دست من نیست کار خود وردپرسه. یعنی می خوام بگم من نذاشتمش. پس نه می تونم برش دارم، نه می تونم زمانش رو بیشتر کنم، نه می تونم از فعالیت بندازمش و غیر فعالش کنم. شاید هم بشه ولی من بلد نیستم. اگر کسی بلده لطف کنه به من هم یاد بده که بلد بشم.
من خودم از زمانی که این مدلی شده هر جا می خوام کامنت بفرستم، اول پست رو که خوندم1بار خارج میشم و دوباره وارد میشم تا زمانم رو کم نیارم و بتونم توی زمان بندیه وردپرس فیلد ها رو پر کنم و کامنته رو بفرستمش که مشکلی پیش نیاد. درضمن، واسه احتیاط، هر کامنتی می خوام بفرستم، مخصوصا کامنت های بلند، حتما حتما اول داخل ورد می نویسمش، بعدش ازش کپی می گیرم و داخل فیلد مخصوص پیستش می کنم تا زمان کمتری از دست بدم و ضمنا اگر وردپرس به هر دلیلی سر به سرم گذاشت و کامنته ثبت نشد و پیام خطا داد نوشته هام نپریده باشن و مجبور نشم از اول بنویسمشون. پس اگر ثبت نشدید تقصیر وردپرسه نه تقصیر من. مطمئنا بیشتر از2دقیقه ای که وردپرس زمان داده واسه پر کردن فیلد ها زمان از دست دادید و به همین خاطر کامنت شما ثبت نمیشه.
دوست عزیزی که به من پیغام فرستادی واسه چی ثبت نشدی و من تأییدت نکردم! این پست رو اصلا به خاطر خود خودت زدم. عزیز جان من هیچ کامنتی ازت ندیدم که اینجا در انتظار تأیید باشه. ثبت نشدی عزیزِ من. بلاکت نکردم توی صف بررسی هم نگهت نداشتم. این دسته گل رو وردپرس به آب داده و کامنت هات رو خورده. من ازت معذرت می خوام که این شکلیه ولی باور کن من بی تقصیرم. با گوشی نوشتی و کامنته بلند بود و می دونم چه سخته. ببخش به خدا بلد نیستم این تایم رو برش دارم. کامنتت نیومد ولی من ازت ممنونم که بهم اینهمه لطف داری. این قدر محبت داشتی که سختیش رو باز هم تحمل کردی و اونهمه نوشتی. تازه بعدش هم که ثبت نشدی1صبح تا عصر زمان گذاشتی و سعی کردی هر طوری دستت می رسید باهام تماس بگیری و کامنت هات رو پیگیری کنی. واسه من این محبتت اندازه1000کامنت تأیید کننده با ارزشه.
البته1راه داره اون هم اینه که ما هر جا کامنت میدیم کاربر اونجا باشیم که دیگه لازم نباشه معادله حل کنیم و اسم و ایمیل بدیم که در زمان صرفه جویی بشه. این شدنیه ولی باز هم با عرض معذرت، همون طوری که بار ها توی همینجا و بیرون از اینجا گفتم، اینجا بخش ثبت نامش باز نیست. بستمش. خودم این مدلی دلم می خواد. که بسته باشه و من خودم تک کاربرش باقی بمونم. این مدلی حس مثبت تری دارم. که حس کنم این فضا فقط و فقط مال خودمه و با کسی تقسیمش نکردم.
دیگه یادم نیست چی باید بگم جز اینکه شب و روز هاتون سفید، ایامتون به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز3

هوا عالی بود! بهار حسابی جولان می داد و جنگل حسابی سرمست از تمام نشونه های حضورش می بالید. پرپری تیهوی زرد آهسته آهسته از کابوس بیماری فاصله می گرفت و با کمک سبز های منطقه سبز بهتر می شد. ولی هنوز نمی تونست بپره. بال هاش همچنان با اون برگ های پهن به2طرف جسمش بسته بودن و پرپری ترجیح می داد بیشتر روی زمین باشه تا بالای درخت ها. چون روی زمین صاف بود و خطر سقوط هم وجود نداشت و اون می تونست راحت راه بره، بدوه، لای چمن های زیادی مرتب منطقه سبز بلوله و به همشون بریزه و با پاشیدن و زیر و رو کردن خاک و علف کیف کنه. اما خواه ناخواه روی خاک نمی شد بمونه.

-روی خاک که نمیشه جات بذاریم باید بریم بالا.
زمانی که دم کوتاه این رو گفت و برای دومین بار خیلی ساده و سریع برش داشت و همراه دم سیاه که شونه به شونهش می پرید و بقیه که پشت سرشون1دفعه از زمین جدا شدن پرواز کرد و عمودی رفت بالا پرپری حس کرد پرواز می تونه چه قدر اسرار آمیز و شاید با اون سرعت و کیفیت عجیب و ترسناک باشه. به هر حال خیلی زود به نوک درخت های توت رسیدن و دم کوتاه باز هم وسط چندتا شاخه محکم و امن گذاشتش زمین.
-اینجا کسی بی لونه نیست پرپری. همه روی1درختی1لونه ای دارن و تو هم1دونه لازم داری. همینجا که الان ولو شدی درستش کن.
از اون زمان چند روزی گذشته بود. پرپری حالا1لونه که کلی عاشقش بود وسط شاخه های توت داشت که درش رو به وسط منطقه باز می شد. هنوز بال هاش با اون برگ های شیره پوش سفت بسته شده بودن و نمی تونست پرواز کنه ولی درد زخمش دیگه اذیتش نمی کرد و می شد که بی پرواز وسط شاخه ها بپره و بدون احساس درد در بال هاش یواشکی به اون برگ های نگه دارنده نوک بزنه بلکه باز بشن. اون برگ ها باز نمی شدن و پرپری خسته می شد و دلش می خواست از شدت ناکامی گریه کنه.
-هی! این مدلی باز نمیشن! دم کوتاه خودش بسته خودش هم باید بازش کنه وگرنه تو خودت نمی تونی. هیچ کسی نمی تونه. بستن های دم کوتاه رو فقط خودش می تونه باز کنه.
پرپری به زردبال، پرنده بزرگ و تقریبا همیشه ساکتی که در نگاهش همیشه متفکر به نظر می رسید خیره موند که این ها رو گفت و آهسته چرخید و به طرف حاشیه های دست چپ منطقه سبز پرواز کرد تا به هرس کاری هاش برسه. بقیه افراد منطقه زردبال رو به خرد می شناختن ولی پرپری هیچ نظری در موردش نداشت. شاید به این خاطر که هنوز نمی شناختش. به هر حال پرپری اون قدر بهش نگاه کرد تا رفت و زردیه بال هاش زیر نور خورشید محو شدن.
-این زردبال زردش با زردیه پر های من کلی متفاوته. مال این زرد تیره هست و پر های من زیر نور آفتاب برق می زنن. آخجون! زنده باد پر های خودم! چه دلم تنگ شده واسه بال هام. کاش این رئیس سبز ها زود تر بازشون کنه من که هرچی کردم نشد. بذار باز بکشم بلکه پاره بشه.
-آهایی پرپری چیکار می کنی الانه که بی افتی پایین!
دم سیاه این ها رو گفت و در حالی که می خندید به سرعت از اونجا دور شد. پرپری نگاه نا امیدی بهش کرد و در لحظه آخر نتونست صداش نکنه.
-دم سیاه! آهایی دم سیاه! بیا!
دم سیاه به همون سرعت و بدون اینکه متوقف بشه دور زد و راه رفته رو برگشت.
-چی شده؟ چیزی می خوایی؟
پرپری نگاه از نگاه دم سیاه دزدید.
-میشه منو ببری پایین بذاری روی چمن ها؟ آخه، …
دم سیاه خندید.
-بله میشه ولی پرپری تو زیاد نباید اون پایین باشی. ببین! درسته که اینجا امنه. ولی زمین واسه ما پرنده ها همیشه نا امن بوده. حتی توی منطقه سبز. باید مواظب باشی. مخصوصا تو که اگر1زمان خطری برات پیش بیاد نمی تونی از بال هات استفاده کنی. اون ها به2طرفت بسته شدن و تو حتی نمی تونی به باز کردنشون فکر کنی. بهتر نیست همینجا بمونی؟
پرپری سر بلند کرد و به دم سیاه نظر انداخت.
-تمامش درسته ولی من خیلی خسته شدم. اینجا نمیشه بپرم می ترسم بی افتم. اون پایین دسته کم پا هام کاربرد دارن.
دم سیاه مردد شد.
-ولی آخه، …
پرپری آهسته دست دراز کرد و دست دم سیاه رو گرفت.
-خواهش می کنم دم سیاه!
دم سیاه نفس عمیقی کشید و به نشونه پایان بحث سر تکون داد.
-از دست شما ماده پردار ها!
چند لحظه بعد پرپری روی علف های بلند و مثل همیشه مرتب داشت خوش می گذروند. دم سیاه کمی تماشاش کرد و بعد بال هاش رو تکون آرومی داد.
-پرپری دیگه بیا ببرمت بالا کنار لونهت. من نمی تونم تمام روز اینجا بمونم. آخه حسابی گرفتارم. بهاره و داری می بینی که اینجا درخت ها و علف هاش انگار ثانیه ای رشد می کنن. تا1طرف رو هرس می کنیم مرتب میشه1طرف دیگه شلوغ و بی ترتیبه و نمیشه اجازه بدم این مدلی بمونه. الان که من اینجام فرشته جای من و جای خودش داره وظیفه جفتمون رو انجام میده و حسابی خسته میشه اگر من دیر تر برسم.
-دم سیاه میشه تو بری و من1خورده اینجا بمونم؟ خیلی مواظبم خیلی زیاد مواظبم خیلی خیلی مواظبم!
پرپری این چند تای آخری رو در جواب تلاش های دم سیاه واسه حرف زدن و قانع کردنش گفته بود و خلاصه این قدر گفت و این قدر گفت که دم سیاه از تلاش واسه حرف زدن و متقاعد کردن پرپری منصرف شد و زد زیر خنده.
-عجب موجودی هستی تو! باشه. من میرم تو بمون ولی خیلی زیاد مواظب باش. ببین اگر1چیزیت بشه و بمیری خودم حسابی می کشمت.
پرپری در جواب دم سیاه سر و شونه هاش رو تکون آرومی داد و خندید. دم سیاه پرید و رفت در حالی که نگاه نگرانش روی پرپری می چرخید. سعی کرد اون روز خیلی دور نره و هرس کاری های همون اطراف رو انجام بده که بتونه کم و بیش مواظب پرپری هم باشه. دلواپس بود که نکنه اتفاقی بی افته.
-هی دم سیاه خوب ول می گردی! فرشته اگر دستش بهت برسه1دونه پر هیچ کجات نمی ذاره. من هم بدم نمیاد همین بلا رو سرت بیارم ولی گناه داری می بخشمت. بابا خسته شدیم تو اینجا خوشی بیا بریم!
-پر طاووسی میشه تو بری به جای من کاکل حنا رو ببری کمک کنه؟
-کاکل حنا هم داره کمک می کنه ولی اون دیروز حسابی هرس کرده الان داغونه تو هم اینهمه تنبل نباش.
-بحث تنبلی نیست پر طاووسی. این پرپریه روی زمین داره ول می گرده نگرانشم. بهش گفتم بیا ببرمت بالا نیومد الان هم دلواپسم طوریش نشه.
-خوب بذار بگرده اینجا که چیزیش نمیشه.
دم سیاه نگاه معنیداری بهش کرد.
-واقعا به نظرت روی زمین اینجا هیچ موردی واسه دلواپسیه من نیست؟ اون هم واسه1تازه وارد بی بال که هیچی از هیچیه اینجا نمی دونه؟
پر طاووسی فکری کرد و بعد متفکر سری به2طرف تکون داد و نفس عمیقی کشید.
-به نظرم بهتره من برم کمک فرشته و زردبال تو هم اینجا بمونی و مواظب این تیهوهه باشی.
دم سیاه به نشونه توافق سری تکون داد.
-آره موافقم بپر برو.
پر طاووسی نگاهی پر از خنده به دمسیاه کرد.
-عجب جونوری هستی دم سیاه! از رو هم نمیری! به اسم و رسم اون بیچاره چیکار داری؟ دسته کم بعدا می گفتی مواظبش بودی بلکه باورم بشه! نه الان که من اینجام و تو هم اینجایی و پرپریی در کار نیست.
دم سیاه1دفعه از جا پرید و نگاه کرد. پر طاووسی درست می گفت. پرپری هیچ جا نبود.
-پس کو؟ آخ خدای من1لحظه ازش غافل شدم نکنه چیزیش شده باشه؟
پر طاووسی خندید.
-دست بردار دم سیاه! کی میشه تو جدی باشی! یعنی واسه زیر در روی باید اینهمه نقش بازی کنی؟
دم سیاه که حالا وحشت به وضوح از نگاهش خونده می شد تقریبا داد زد:
-پر طاووسی دارم بهت راست میگم من خودم آوردمش پایین خودم هم امروز تمام مدت مواظبش بودم الان اینجا بود اون پایین ولی نیست!
پر طاووسی نگاه دم سیاه رو گرفت و با دیدن نگرانی آشکاری که داخلش موج می زد دیگه زمان رو از دست نداد.
-خیلی خوب! آروم باش و بپر. باید بریم پیداش کنیم!
دم سیاه و پر طاووسی با حد اکثر سرعت پرواز کردن تا پرپریه گم شده رو پیدا کنن.
پرپری اما بیخیال اینهمه واسه خودش می رفت و دونه می چید و به این فکر می کرد که توی آسمون اینجا پرواز چه کیفی باید داشته باشه.
وسط علف های نرم و1دست زمین می لولید و حسابی داشت عشق می کرد. بدون اینکه حواسش باشه کدوم طرفی داره میره همین طور واسه خودش رفت و رفت و باز هم رفت. داشت حسابی بهش خوش می گذشت و اصلا نفهمید که خورشید آهسته به طرف مغرب می رفت و غروب کی رسید.
-یعنی آخر این منطقه سبز کجاست؟ واسه چی هرچی میرم به انتهاش نمی رسم؟
پرپری به اطرافش نظری گذرا انداخت تا باز هم چیز جدیدی پیدا کنه و پیدا هم کرد. چندتا بوته بزرگ و بسیار خوشبوی شب بو که با غروب خورشید عطرشون همراه نسیم می رفت که توی تمام منطقه پخش بشه.
-وایی چه قشنگن! چه زیاد هم هستن! آخرشون کجاست؟ ولی دیر شده من خیلی دور شدم باید راه رو پیدا کنم و برگردم. اما تا اینجا که اومدم بذار ببینم بعد از این بوته خوشبو ها به چی می رسم!
پرپری نگاه از آسمون در حال تار شدن برداشت و با سرعت1نواخت و بی توقف به طرف بوته ها رفت و چند لحظه بعد بینشون ناپدید شد.
غروب داشت روی منطقه سبز پهن می شد. دم سیاه با نگاهی سراسر دلواپسی زمین رو زیر نظر گرفته بود و با تمام حواسش دنبال1نشونه زرد می گشت. زردبال بهش رسید و دم سیاه از بس حواسش به زمین بود1راست رفت و محکم خورد بهش.
-آخ واقعا که! بکش کنار دیگه!
-دم سیاه هیچ معلومه چیکار می کنی؟ این چه جور پرواز کردنه؟ صاف اومدی زدی و تازه معترض هم…
دم سیاه آشکارا از سر بی حوصلگی اعتراض زردبال رو برید.
-زردبال این تیهو رو ندیدی؟
-تیهو؟ آهان پرپری رو میگی؟ مگه هنوز پیداش نکردی؟ پر طاووسی بهم گفت که دنبالش می گردید ولی خیال می کردم که تو پیداش کردی. خوب شاید…
دم سیاه کلافه دستی تکون داد.
-زردبال داره شب میشه فلسفه دوختن رو ول کن باید پیداش کنیم. من دارم میرم طرف شمال. پر طاووسی رفته طرف شرق فرشته غرب تو هم برو طرف پشت منطقه سبز کاکل حنا رو هم اگر دیدیش بهش بگو اون وسط ها بچرخه به بقیه هم بسپره هر کسی این زرد سر به هوا رو دید نگهش داره تا خودم برسم. مگه دستم بهش نرسه! دیوونه مسخره!
دم سیاه این ها رو گفت و بدون اینکه منتظر جواب بمونه پرید و رفت و زردبال رو دلخور و مات جا گذاشت. قد و قواره زردبال دقیقا2برابر دم سیاه بود و از این فرمان دادن ضربتیه اون کبوتر جوون هیچ خوشش نیومد. با اینهمه پرواز کرد و رفت تا پرپری رو پیدا کنه. غروب داشت می رفت که به شب برسه و پرپری هیچ کجا نبود.
ولی پرپری بود. در گوشه ای از حاشیه جنوبیه منطقه سبز که علف هاش از جا های دیگه بلند تر و دست نخورده تر بودن، پرپری داشت کنجکاوی هاش رو رفع و رجوع می کرد.
-عجب! اینجا چه آشناست! من اینجا بودم! دارم دور خودم می چرخم! اما نه نمی چرخم این راه که علف هاش توی مسیر باد هستن اصلا به چشمم آشنا نیست. وایی خدا از کجا اومدم الان کجام کدوم طرفی باید برم اصلا من کی رسیدم اینجا!
پرپری کمی متفکر به اطرافش نظر انداخت بلکه نشونه آشنایی پیدا کنه ولی فایده نداشت. داشت شب می شد و پرپری نه می دونست کجاست و نه می دونست کدوم طرف باید بره که به1جای آشنا برسه.
-اینجا دیگه چه جور جاییه! این منطقه سبز چه بی سر و تهه. نه اولش مشخصه نه آخرش. داره شب میشه و من به نظرم گم شدم. چه قدر این منطقه پیچ و خم داره! اصلا خوشم نمیاد. کاش دسته کم بال هام باز بودن بلکه بتونم از بالا مسیر رو پیدا کنم و… آخ!
سرش رو بالا کرد و به درخت بلندی که با سر بهش برخورد کرده بود نظر انداخت. خیلی بلند بود! اما همون1درخت نبود. ردیف درخت های سرو خیلی بلند و1دست، کاملا1دست در مقابلش صف کشیده بودن.
-چه ردیف صافی! یعنی بعدش چی می بینم؟ خوب باید رفت تا دید! ولی من باید راه برگشت رو پیدا کنم الانه که شب بشه و من بدون بال هام روی خاک جا موندم! اما من که تا اینجا اومدم2تا قدم دیگه برم بلکه به1جایی رسیدم! اون طرف این ردیف سرو ها رو اگر نبینم خیالم جمع نمیشه. تماشا کن چه به هم چسبیده هم هستن! شدن1دیوار! آخه این رئیس سبز ها چه جوری تونسته اینهمه صاف درخت عمل بیاره؟ به نظرم خیلی زیاد زحمت اینجا رو کشیده. خیلی قشنگه ولی من اصلا خوشم نمیاد. اینجا زیادی واسه جا شدن توی مخ من بزرگه. به نظرم هیچ زمانی نمی فهممش و همیشه داخلش گم میشم. دوستش ندارم. ولی بیخیال فعلا بذار از وسط این تنه ها رد بشم اون طرفش رو1تماشایی کنم!
پرپری دنبال حس کنجکاویش که جلو می بردش و توقف هم نداشت پیش رفت. از وسط تنه های تقریبا به هم چسبیده گذشت و از حصار سرو ها خارج شد. جنگل بعد از سرو ها کاملا وحشی بود و تفاوتش با اون طرف ردیف سرو ها به وضوح دیده می شد. حتی زیر سایه غروبی که داشت به شب پیوند می خورد. پرپری متعجب به اطرافش نگاه کرد.
-به نظرم منطقه سبز تموم شده. اینجا از اون سبزی و ترتیب خبری نیست. ولی اون جلو تر انگار1چیز هایی هست! آخجون بوته های قاصدک! خیلی دوست دارم!
پرپری بی توجه به شبی که هر لحظه می رسید به طرف قاصدک ها رفت و بینشون غیبش زد. غروب با شب یکی می شد. منطقه سبز زیر بال جوینده های دلواپس توی تاریکی فرو می رفت و پرپری هیچ کجا نبود.
-دم کوتاه من فقط1لحظه ازش غافل شدم. نمی دونم1دفعه چی شد.
-غافل شدی؟ فقط1لحظه؟ از پرنده ای که بال هاش به2طرفش بسته هست و روی خاکه؟ اون هم داخل منطقه بزرگی مثل اینجا اون هم در حالی که هیچ کجاش رو بلد نیست؟ دم سیاه! ازت بیشتر انتظار داشتم!
فرشته با صدایی که از شدت نگرانی ریز تر شده بود به حرف اومد.
-دم کوتاه اون بهش گفت که مواظب باشه و برگرده بالای درخت توتش ولی پرپری قانعش کرد که چیزی نمیشه. تقصیر دم سیاه نبودش که!
دم کوتاه داد نزد. لازم نداشت. زمان های خشم معمولا هوار نمی زد. فقط فرمان می داد. با صدای بی هوار فرمان می داد و اجرا هم می شد.
-بسه دیگه فرشته حرف نزن!
-ولی ببین!
-گفتم حرف نزن!
-آخه،
-بهت گفتم حرف نزن فرشته!
-آخه گوش کن!
-ببین1کلمه دیگه حرف بزنی چه باشی چه نباشی اصلا نمی بینمت تا هر زمان که خودم بخوام!
فرشته ساکت شد. دم سیاه سکوت کرد و بدون اینکه در چهرهش چیزی مشخص بشه حرص خورد. دم کوتاه به پر طاووسیه متفکر و فرشته آشکارا نگران نظر انداخت.
-زردبال و کاکل حنا کجان؟
دم سیاه همچنان در سکوت بود. فرشته با تردید تقریبا زمزمه کرد
-رفتن اطراف منطقه رو بگردن. یعنی بیرون حصار. شاید زده باشه بیرون! بال سیاه می گفت2تا پروانه از بیرون منطقه گفتن1تیهوی زرد دیدن که از بین سرو ها زد بیرون و رفت طرف قاصدک ها و، … دم کوتاه! چی شده؟
دم کوتاه به وضوح آتیش بود ولی هوار نزد.
-سرو ها؟ از پشت منطقه زده بیرون؟ فرشته تو این رو تا حالا نگه داشتی و نگفتی؟
فرشته که داشت گریهش می گرفت خواست حرفی بزنه ولی دست دم کوتاه به نشان هشداری صریح و خشن رفت بالا و فرشته ساکت شد.
-همینجا بمونید. درست همینجا. اگر پرپری رو پیدا کردید بمونه تا خودم بیام. فقط خودم! فهمیدید؟
هر3تا فقط سر تکون دادن ولی دم کوتاه ندید. رفته بود. فرشته با صدایی که می لرزید زمزمه کرد
-واسه چی سر من داد زد؟ من این رو از پر طاووسی شنیده بودم. پر طاووسی تو واسه چی بهش نگفتی که این اطلاعات آخری که بهش دادم رو تو داشتی و دیر به من گفتیشون؟
پر طاووسی نگاهی مهربون بهش کرد.
-خوب من خواستم بگم عزیزم ولی تو اجازه ندادی. می ذاشتی خودم1طوری یواش بهش می گفتم که عصبانی نمی شد. فرشته جان تو باید1کمی ساکت تر و عاقل تر باشی.
فرشته با نگاهی اشک آلود نظری از جنس سرد آزردگی به پر طاووسی انداخت. پر طاووسی دید و فهمید ولی چنان به ندیدن زد که کسی این ادراک رو ازش نفهمید. ولی فرشته نتونست ساکت باقی بمونه.
-دم کوتاه چش شد بچه ها؟
دم سیاه که تا اون لحظه به مسیر رفتن دم کوتاه خیره مونده بود به فرشته و پر طاووسی نظری از سر حواس جمعی انداخت.
-فرشته! این تیهوی دیوونه صاف داره میره طرف رودخونه. الان شب شده. این هم بال هاش بسته هست. رودخونه هم طغیان داره و حسابی جریانش تنده.
فرشته که از وحشت می لرزید و اشک توی چشم هاش جمع شده بود بی اختیار دست های دم سیاه رو چنگ زد.
-خوب شاید لازم باشه واسه پرنده های منطقه آبشار پیام برگی بفرستیم. اون ها درست اون طرف رودخونه هستن. اگر پرپری اون طرف ها باشه از بالای پیچک هایی که حصار منطقهشون شده راحت می بیننش.
دم سیاه با نفرتی آشکار بال هاش رو تکون داد.
-آبشاری ها؟ به نظرت کمک می کنن؟ لازم نکرده دم کوتاه خودش حلش می کنه.
فرشته کوتاه نمی اومد. ظاهرا دلواپسیش اون قدر زیاد بود که نمی تونست سکوت رو تحمل کنه.
-ولی کمک می کنن. الان که جای این حرف ها نیست. اون ها خیلی به رودخونه نزدیکن حتما از روی حصارشون می بینن.
دم سیاه نفس عمیقی از سر نارضایتی کشید.
-ببین فرشته از این آبشاری ها هیچی بهم نگو چون هرچی میگی باطله. تو هیچی ازشون نمی دونی پس ساکت باش.
بغض فرشته ترکید و زد زیر گریه. تحملش تموم شده بود. پر طاووسی دست انداخت دور شونه هاش و دلداریش داد.
-گریه نکن عزیزم چیزی نمیشه. پرپری سالمه دم سیاه هم الان عصبانیه بعدا درست میشه. اون درست میگه. آبشاری ها پرپری رو پیداش نمی کنن. الان تاریکه کسی روی حصار هاشون نیست. تو هم گریه نکن درست میشه.
فرشته خودش رو از دست های پر طاووسی کشید عقب که در نتیجه نزدیک بود از بالای درخت گردو پرت شه پایین. دم سیاه بی حرف گرفت و کشیدش کنار. فرشته سرش رو به شونه دم سیاه تکیه داد و دوباره زد زیر گریه.
رودخونه بی توجه به شبی که تقریبا دیگه رسیده بود غرش کنان پیش می رفت. پرپری به اطراف نظر انداخت. اون طرف رودخونه وحشی1ردیف سبز قشنگ از پیچک ها دیده می شد. اگر از رودخونه می گذشت و1خورده پیش می رفت بهش می رسید.
-فقط چندتا بال پروازی.
با حسرت به بال های برگ پیچ خودش نگاه کرد و سری از سر تأسف تکون داد.
-اون پیچک ها چه بلندن! حتما اون ها هم حصار1منطقه دیگه هستن. یعنی اونجا هم مثل منطقه سبز بی اول و آخره؟ کاش داخلش رو می شد ببینم! خیلی دلم می خواد ببینم منطقه های دیگه چه مدلی هستن. بال هام که باز بشن حتما باید بپرم برم همهشون رو ببینم. چه تشنهم شده! این برگ های لعنتی باز نمیشن تا بال هام آزاد شن. آخه من بدون بال هام که نمی تونم از شیب این رودخونه دیوونه برم پایین. ولی آب! من تشنهمه!
پرپری نگاه از اطراف برداشت و به شیب تندی که از گل های نرم و چسبناک درست شده بود نگاه کرد. خواست منصرف بشه ولی تشنگی فشار می آورد. آهسته1قدم جلو تر رفت. 1قدم دیگه! یکی دیگه و…
-وایی خدایا! خدایا کمک کن!
پا های پرنده بی بال روی گل های نرم سر خورد و پرپری روی سراشیبی خورد زمین. گل نرم زیر جسمش از هم پاشید و به طرف آب های کف آلود پایین ریخت و پرنده بی بال و بی تعادل رو هم با خودش برد. پرپری از وحشت چشم هاش رو بسته بود و جیغ می کشید و به جای اینکه آروم تر باشه بی هوا توی گل های در حال سقوط دست و پا می زد تا به1چیزی چنگ بزنه ولی هیچی ثابت نبود. درست لب رودخونه پنجه هاش به1دسته علف بی اعتبار که هر لحظه در حال جدا شدن بود چنگ زدن. ولی فایده چندانی نداشت. علف ها توی گل های نرم آهسته از ریشه در می اومدن و پرپری هر لحظه بیشتر داخل آب فرو می رفت و فشار تند آب هم به این امر سرعت می داد. پرپری داشت ذهره ترک می شد. آب غرش می کرد و حالا دم و بال های پرپری داخلش بود و طولی نمی کشید که آب برنده می شد و علف ها می باختن و پرپری هم می باخت.
-کمک! کمک! دارم می افتم! یکی نجاتم بده! کمک!
چندتا صدا از چند طرف انگار. صدا های محو در غرش آب های خروشان در جواب ندای کمک!
-آهاااییی صبر کن اومدم!
-آآآییی حرکت نکن می افتی!
-هاااایی تحمل کن رسیدم بهت!
چندتا سایه که بلافاصله از اطراف پیدا و ناپیدا می شدن. داشتن نزدیک می شدن. نزدیک تر و باز هم نزدیک تر. پرنده هایی ناشناس که هیچ کجای پر هاشون سبز نبود ولی وجود داشتن و به سرعت برق وسط شب تاریک پرواز می کردن تا به رودخونه و به پرپریه در حال غرق شدن برسن. رسیدن. بالای سرش. فرودی سریع. عمودی. شبیه سقوط. پایین، پایین، پایین تر، …
-آهایی عزیز هام!
ناشناس ها بی اختیار وسط زمین و هوا نامتعادل و ناگهانی از فرود مستقیمشون منحرف شدن. دم کوتاه مثل فشنگ رسید. فرودی وحشتناک که به سقوط می زد.
-جُم نخور!
لحظه ای بعد پرپری خیس و وحشتزده بین دست های نجات دهنده دم کوتاه هقهق می کرد و ناشناس ها روی علف های کنار رودخونه در برابرشون ایستاده بودن. دم کوتاه پرپری رو عقب تر کشید و خندید.
-سلام بچه ها! عجب شب دلیه! ممنونم که این تازه وارد ما رو نجاتش دادید. اگر نبودید این نفله می شد. خوب دیگه ما رفتیم. شما هم روی زمین نمونید شب های جنگل خاکش خطرناک تر از آسمونشه. شب همگی به خیر عزیز هام. بای بای!
دم کوتاه لبخند پهنی به تماشاچی های بی صدا تحویل داد و بدون اینکه1ثانیه رو هم از دست بده پرواز کرد و پرنده خیس و خسته رو هم با خودش برد. وسط آسمون شب چرخید و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه مثل تیر به طرف منطقه سبز پرید.
-چی گفت؟
-مثل همیشه. اراجیف. از این چی می خواستی بشنوی؟
-ممنونه که تازه واردش رو نجاتش دادیم؟ ما که دستمون هم به تازه واردش نخورده بود. خودش نجاتش داد.
-این مدلش همین طوریه. چه جوری تا الان نفهمیدی؟
-ولی آخه این، …
-بسه دیگه بلند شید از اینجا بریم. دم کوتاه درست گفته شب های جنگل روی خاک اصلا امنیت وجود نداره.
-ولی این کم مونده بود سر نجات دادن اون زرده بد تر پرتش کنه توی آب! بال هاش رو دیدی بسته بود؟
-آره ولی شنیدم زخمی بوده دم کوتاه بال هاش رو بسته که درمون بشن.
-من که باورم نمیشه. مگه نگاهش رو ندیدی؟
-بس کنید. درسته اون پرنده مثل اینکه1چیزی زخمیش کرده بود دم کوتاه درمونش کرده بسته بودن بال هاش هم واسه اینه.
-خوب این هیچی ولی الان رو چی میگی؟
-الان رو هیچی نمیگم جز اینکه1موجود گرفتار بود و حالا دیگه گرفتار نیست. ما هم همین رو می خواستیم مگه نه؟ اومده بودیم نجاتش بدیم که دم کوتاه نجاتش داد. مهم اینه که اون زنده هنوز هم زنده هست و داره نفس می کشه.
-دم کوتاه نجاتش داد؟ خود دم کوتاه که فرمودن ما نجاتش دادیم.
صدای خنده های زیر جلدی که آهسته کمی بلند تر شد. پرنده پر های خاکی رنگش رو حرکتی داد و در حالی که صداش رو عوض می کرد به تقلید از مدل دم کوتاه سر و شونه هاش رو تکون داد و با لبخندی که سعی می کرد تقلید لبخند دم کوتاه باشه و با لحنی آشکارا از جنس تمسخر گفت:
-ممنونم که تازه وارد ما رو نجاتش دادید! عزیز هام! شب به خیر عزیز هام! بای بای عزیز هام! آخ که من حسابی می خوامتون عزیز هام! اووووه عَََََََززززیز هاااااام!
شلیک خنده بود که رفت هوا. به بلندیه خنده های منطقه سبز نبود ولی خنده ای بود از ته دل.
-بسه دیگه این کار درست نیست. تمومش کنید.
-خوب راست میگه دیگه. اون موجود با اون مدله…
-گفتم بسه. ادامه ندیم این واقعا درست نیست.
-ولی تو خودت هم داری می خندی!
-از دست تو مگه میشه نخندید؟ بچه ها دیگه واقعا دیره. شب کامل شده و ما هنوز اینجاییم. هیچ خوشم نمیاد در حالی که دارم به تقلید های تو از1پرنده غایب می خندم صید روباهی ماری چیزی بشم. بیایید از اینجا بریم.
-باشه ولی بذار من باقیش رو توی منطقه خودمون بگم باشه؟
-نه! دیگه بسه.
-ولی آخه…
-الان فقط از اینجا میریم. همگی پرواز!
سایه ها توی تاریکی ناهماهنگ ولی1زمان از زمین جدا شدن، رفتن بالا و به طرف حصار پیچکی پرواز کردن و توی شب گم شدن. لحظه ای بعد، در کنار رودخونه همچنان خروشان، شب بود و جنگل بود و دیگه هیچ.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمک!

سلام به همگی. راحت باشید نیومدم شلوغ کنم. راستش1گیری داشتم که باید حل بشه ولی جایی که جوابش رو پیدا کنم به نظرم نرسید گفتم بیام بزنم اینجا بلکه فرجی حاصل بشه و1کسی بدونه من باید چه جوری حلش کنم. با خودم گفتم بذار این گیرم رو یعنی سؤالم رو کنمش1پست و بزنم اینجا یا جوابش پیدا میشه یا نمیشه دیگه. اگر هیچ فایده ای هم نداشته باشه، بقیه می خونن بعدش دیگه می دونن که این مشکل واسه من هستش و دفعه های بعد که پیش میاد بهم می بخشن.
خوب حالا گیره!
بچه ها واسه چی من زمانی که جواب کامنت های پشت سر هم رو میدم جواب ها جا به جا ثبت میشن؟
مثلا توی کامنت های آخرین پرواز2جواب های مینا و یکی و به نظرم آقای آذری خیلی جا به جا شدن و هرچی کردم درستش کنم موفق نشدم. اگر گاهی پیش بیاد خیالی نیست ولی کامنت ها که بیشتر میشن این هم بیشتر پیش میاد و من هیچ خوشم نمیاد.
کی می دونه چه مدلی این رو میشه حلش کنم؟
ضمن اینکه امیدوارم جوابش رو هرچه زود تر بفهمم، همینجا به خاطر این بی نظمی از همگی معذرت می خوام حسابی. می دونم قشنگ نیست ولی فعلا راهی واسه اصلاحش بلد نیستم و بچه ها امیدوارم بهم ببخشید.
هیچی دیگه من برم آخرین پرواز3رو دستکاری کنم ببینم میشه که آماده بشه امروز فردا بزنمش اینجا یا نه.
همگیشاد باشید تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز2

بین شاخه های پر برگ و بارِ ردیف درخت های توت بازار معرفی داغ بود.
-آهایی پرپری من نازک بینم خیلی هم با حالم.
-بکش عقب بابا! پرپری دروغ میگه این اصلا هم با حال نیست همیشه در حال ایراد گرفتنه. بیخیالش شو به درد نمی خوره عشق فقط منم و بس. اسمم نوک طلاست. از بس خوش نوکم.
-اوخ اوخ به جان نوکش راست میگه پرپری این از بس نوکش تیزه و دقیق به هدف می زنه هر کسی مجازات لازم داشته باشه شیر سلطان جنگل می فرسته دنبال این!
-آهایی با شیر شوخی نکنید می خوایید متروکی ها بیان جیزمون کنن؟
-واااییی چه ما هم می ترسیم!
-ولی اگر شکاری های شیر سلطان جنگل رو بیارن بالای سرمون به نظرم باید بترسیم.
-ببین! ترس که نیستش ما حساب گریم. دم کوتاه هم موافقه. مگه نه دم کوتاه؟ عه! پس کوش؟
-دم کوتاه رفت.
-ای بابا کجا رفت؟
-مثل همیشه. رفت عشق. این هر جا عشقش باشه هست هر جا هم عشقش نباشه نیست. الان هم عشقش کشید بره و رفت.
خنده های شاد و شلوغ1لحظه متوقف نمی شدن. معرفی های پر سر و صدا و در هم ادامه پیدا کردن.
-ببین پرپری بیخیال من خوشزبونم. جدی هم خوشزبونم حالا می بینی.
-دروغ میگه پرپری این فقط پر حرفه باید اسمش می شد ور ورو. درضمن من اسمم پا پره.
-پرپری این پا پر رو تماشا کن تا نزدیک پنجه هاش پر داره انگار پیچیدنش داخل پر. فقط1زبونِ دراز ازش بیرونه که باهاش مرض می کشه.
-آهایی شما ها بس کنید دیگه ببینید چه شلوغیی راه انداختید؟ حالا خوبه هر هفته ما اینجا جدیدی داریم. جدیدی ندیده ها!
-اه این حضرت ضد حال رو تماشاش کن قیافهش رو!
-مگه چمه؟
پرپری به اون موجود کوچیک و ورجه ورجه ای نگاه کرد و1دفعه مثل بمب از خنده ترکید. تمام پر و بال اون موجود از نوک کاکلش تا بیخ دمش پر از پرز های ریز و درشت گیاه چسبی شده بودن و چند جا هم ساقه های کوچیک از گوشه های پرش آویزون بود. پرپری بدون اینکه بتونه خودش رو کنترل کنه بلند و بی توقف می خندید و بقیه هم که حال و احوالشون معلوم بود. پرنده بیچاره چند لحظه بعد تازه فهمید چی به سرش اومده.
-آآآآیییی واااایییی خداااا کاکتوسی های عوضیییییی ببین چیکارم کردن1کسی نجاتم بدهههه از این اوضاع!
خنده ها بود که می رفت آسمون و پرپری همراه و هم صدای اون خنده ها بود.
-آهایی شما ها! باز که من نبودم دعوا کردید! چی شده بود دوباره؟
-سلام فرشته بیا که دیر رسیدی!
پرپری با تعجب به اطراف نظر انداخت. شاید منتظر بود واقعا1فرشته ببینه. ولی این فرشته دست بر قضا مرغ عشق ریز نقش و بسیار قشنگی از آب در اومد که انگار خدا هرچی رنگ قشنگ داشت توی پر های این موجود کوچولو چیده بود و چه قشنگ هم چیده بود. فرشته صاف و پر سر و صدا اومد و پرپری رو بغل کرد و خندید.
-سلام عزیزم! چی بودی؟ پرپری؟ چه تو نازی! خیلی خوبه که بالت خوب شده. دم کوتاه حرف نداره. حالا صبر کن برگ ها رو که باز کرد می بینی بالت حسابی بال شده برات. بعدش حسااابی توی منطقه با هم پرواز می کنیم و چه خوش می گذره! آخ جونمی!
فرشته یا همون پرنده که فرشته صداش می زدن1بوسه مهربون روی پیشونیه پرپری زد و خندید و کشید عقب. پرپری هنوز مات اینهمه قشنگی و اونهمه محبت این موجود مونده بود.
-پرپری تعجب نکن این رو ما فرشته صداش می کنیم. خداییش اسمش بهش میاد مگه نه؟
پرپری بی اراده جواب داد:
-آره. آره!
فرشته که1لحظه آروم و قرار نداشت انگار که دفعه اوله که این ها رو از بقیه می شنوه و انگار که از خوشی دنیا به نامش خورده شروع کرد به جیک جیک های شاد و بالا پایین پریدن و حسابی شلوغش کرده بود.
-بسه دیگه بیا پایین اگر ولش کنی تا صبح از تکون برگ درخت ها هم ذوق می کنه بیا اینجا ببینم!
دم سیاه بود که2دستی2طرف شونه های فرشته رو چسبیده بود و بال هاش رو کنارش فشار می داد تا مانع پریدن هاش بشه و به اعتراض های جیغ جیغ فرشته می خندید.
-بیا اینجا شلوغ شلوغ های منطقه بیا. از خستگی داری می افتی ولی آروم نمی گیری بیا اینجا!
پرپری خیلی زود فهمید که دم سیاه در مورد خسته بودنِ فرشته درست می گفت. فرشته چند لحظه بعد کنار شونه های دم سیاه که تقریبا2برابر شونه های خودش بود آروم گرفت و طولی نکشید که سرش روی شونه دم سیاه افتاد و خوابش برد.
-فرشته پر کار ترین هرس کاریه که ما تا الان دیدیم. به قد و قواره فسقلیش نگاه نکن زمان هایی که بقیه گرفتارن این فرشته تمام منطقه رو پوشش میده و حسابی هم مواظبه که دردسر ها نیان اینجا مهمونی. جیغ هاش هم حرف نداره اگر لازم بشه خبرمون کنه! حالا خودت کم کم می فهمی.
دم سیاه فقط لبخند زد و خیلی آهسته و نامحسوس به پر های فرشته دست کشید. فرشته خواب بود.
-تعجب نکن پرپری اینجا همه چیز دقیقا همین طوریه که داری می بینی. این فرشته هم همیشه شلوغه و اهل بپر بپر. دم سیاه هم هر لحظه مواظبه که اینجا کسی، کوفت! دارم حرف می زنم واسه چی می خندید؟
خنده ها رفت بالا و رفت بالا و دوباره جمع ترکید.
-شما ها به چی می خندید؟
-به هیچی پرپری اینجا واسه خندیدن ها دنبال دلیل نباش فقط بخند. اینجا خنده ها و اگر1زمانی پیش بیاد گریه ها همه همین طوریه. دسته جمعی و هماهنگ.
-هی پس شما ها همه اینجایید که باقیه منطقه اینهمه بی صداست؟
-بیا اینجا مهربون فقط تو1نفر موندی که باشی.
پرپری دید که1یاکریم با قد و قواره همه یاکریم ها انگار روی هوا سر بخوره اومد و قاطی بقیه شد. اولین چیزی که توی این موجود به نگاه پرپری خورد چشم هایی بود که انگار واقعا مهربونی ازشون فوران می کرد.
-این مهربونه پرپری. یعنی این مدلی معروف شده. آخه زیاد مهربونه. واقعا دلش رو از محبت ساختن. اینجا کسی تصور نمی کنه این بتونه حتی صدا روی کسی بالا ببره چه برسه به اینکه توی اون مدل مهمونی های قشنگ ما با منطقه های دیگه باشه. واسه همین اگر1زمانی1جایی با1کسی درگیر شدی روی این حساب نکن خودت برو مثل1پردار مثبت کتک هات رو بخور بعدش بیا این مهربون حسابی دوا درمونت کنه.
بقیه زدن زیر خنده. مهربون در جواب این توضیح های دم سیاه فقط نگاهش کرد و لبخند زد. لبخندی که جنسش با باقیه خنده ها تفاوت داشت و کسی ندید. شاید خود دم سیاه هم ندید و نفهمید. مهربون ولی خیالش نبود. ضربه ای آهسته روی شونه های دم سیاه زد و با خنده برگشت طرف بقیه.
-دم سیاه روی شونه هات که زدم غبار جنگ بلند شد. دیگه حسابی شدی کفتر جنگی!
دم سیاه لبخند نزد. پرپری سایه کدر زودگذری رو ندید که از نگاه دم سیاه گذشت و به سرعت غیب شد.
-خوب باید هم بشم. در غیبت بقیه چاره ای نیست مهربون مگه نه؟ من جای خودم و جای باقیه حاضران غایب دفاع کردم و خیلی ها نبودن. حتی واسه تشویق.
-جنگیدن که تشویق نداره عزیز! گیریم که اون ها چندتا تخم گل می خواستن. خوب بهشون می دادی مگه چی می شد؟ چه ایرادی داره اگر باقیه جنگل هم از گیاه های منطقه سبز داشته باشه! این انحصار رو واسه چی باید حفظش کنیم؟
-مهربون بحث اخلاقیت رو ببر1جای دیگه لطفا. اون ها تخم گل نمی خواستن که بهشون بدیم. اون ها اومده بودن دزدی. به نظرم لازم نباشه واژه دزد رو برات توضیحش بدم.
-ببین دم سیاه اون ها اومدن یواشکی ببرن چون تو بهشون ندادی. خداییش اگر می گفتن بده حاضر بودی بهشون بدی؟
-ببین یاکریم مثبته دیگه بس کن. از این نظر قشنگ ها اگر می خوایی بدی برو دم کوتاه رو پیداش کن خودش برات بگه. اگر هم با حس و حال مثبتت می خونه و خیلی خشن به نظرت نمیاد1لحظه فکر کن ببین شاید دم کوتاه1چیزی ازشون دیده و1مصلحتی می دونه که حاضر نیست حصار های منطقه رو برداره تا این جماعت بیابونی هر غلطی دلشون می خواد داخلش کنن.
-ولی دم سیاه این ها که تو میگی، …
-آهایی اونجا چه خبر هاست اون هم بدون حضور با صفای من که عاشق حضور های اذیت کن خودم هستم.
هوار های راضی و ناراضی با هم رفت هوا و پرپری طبق معمول تعجب کرد.
-چیزی نیست پرپری هر چیزی1قرینه ای داره. ما اینجا فرشته داریم و نقطه مقابلش یعنی شیطون هم داریم.
پرپری با این فکر آزار دهنده که اگر فرشته منطقه سبز به اون قشنگی و مهربونی بود شیطون که نقطه مقابلشه چه مدل موجودی باید باشه با دلواپسی به اطراف نظر انداخت.
-شیطون کیه؟ به کی میگی شیطون اینجا که…
صدای هوار بلند و سرخوشی تمام شلوغی ها رو تقریبا پوشش داد.
-به من میگهههههههههه برید کنار من اومدم.
پرپری به طرف صدا برگشت در حالی که بی اختیار نزدیک ترین دستی که در دسترسش بود رو گرفت و از وحشت فشار می داد ولی چیز ترسناکی ندید. این شیطون1مرغ انجیر خوار بود که نسبت به اندازه هم نژاد های خودش بزرگ به نظر می رسید و اتفاقا نه ترسناک بود نه بد ذات. پرپری دستی که فشار می داد رو رها کرد و از سر آسودگی و آرامش خندید. شیطون یعنی همون مرغ انجیر خوار ولی متوقف نشد. با سر و صدا صاف اومد و اومد و زد به جمعیت و پرتشون کرد این طرف و اون طرف و جیغ و داد همه رو درآورد و:
-بَه سلااااام1جدیدیه دیگه که من می تونم بپرم روی اعصابش! خوب بذار ببینم چند درصد تو جلفی؟!
شیطون بدون اینکه متوقف بشه این ها رو گفت و با چنان ضربی خورد به شونه پرپری که تعادلش رو از دست داد و محکم پرت شد روی پر طاووسی و روی شاخه بغلی کوبیدش زمین. خودش زمین نخورد چون شیطون گرفتش که نیفته و خندید. پرپری گیج بود و شیطون نگهش داشت که بتونه سر پا وایسته ولی پرپری نتونست و همه دیدن که تمام چهرهش به صورت شکلکی از درد در اومد.
-دیوونه چیکار کردی این بالش زخمیه درست زدی روی همون زخمِ کوفتی!
شیطون با حیرت به پرپری که از درد نفسش بالا نمی اومد نظر انداخت.
-زخم؟ کو کجاست من که نمی بینم.
پر طاووسی در حالی که با نارضایتی از روی شاخه بلند می شد و به کمک دم سیاه خودش رو جمع و جور می کرد جوابش رو داد.
-زخم رو که نباید تو ببینی. دم کوتاه بال هاش رو بسته زخم زیر بسته بندیه دم کوتاهه. و تو حضرت با مزه زدی داغونش کردی.
-عه! دم کوتاه جلف بسته بندی کرده این پرنده زرده رو؟ احتمالا هیچیش نیست بستش که فرار نکنه دم کوتاه بهش آیین جلف بازی رو یاد بده.
بعضی ها قهقهه زدن و بعضی ها لبخند زدن و بعضی ها از جمله پر طاووسی اخم کردن. شیطون خیالش نبود و فقط بلند می خندید و در همون حال پر های نامرتب سر و شونه های پرپری رو بیشتر به هم ریخت.
-آخ جدی نمی دونستم زخمی شدی. یعنی بهم1چیزک هایی می گفتن ولی من توی هوای زخمت نبودم. حالا درد می کنه؟ راستی ببینم تو مدل عصبانی شدنت چه مدلیه؟ شبیه این پر طاووسیه جلف عصبانی میشی اخم می کنی یا شبیه این دم سیاه جلف عصبانی میشی جیغ می کشی یا شبیه این کاکل حنای جلف عصبانی میشی گریه می کنی؟
هوار اعتراض کاکل حنا و بقیه رفت هوا.
-ای بابا باز این شروع کرد1کسی حلش کنه دیگه!
پرپری برخلاف انتظار همه لبخند زد.
-من جلفی هام هیچ کدوم از این مدل ها نیست. از دست تو هم عصبانی نیستم. فقط اگر اینکه دردم بیاد هم نشونه جلف بودنمه الان حسابی جلفم. مدلشم مدل درده. خیلی هم دردم گرفت!
شیطون بلند خندید.
-نه این جلفی نیست این درده.
بعد به پر طاووسی که هنوز اخم ناشی از نارضایتی روی چهرهش بود نظری از جنس تمسخر انداخت و وسط شلوغی ها بلند خوند:
-اتل مطل ناراضی، شیطون فرشته بازی!
کی ام کی ام شیطونم، دوست نداری می دونم!
بعد عمدا1دسته برگ خورد شده تازه رو پاشید به سر و پر های مرتب پر طاووسی و حسابی از جا در بردش و در حالی که قاه قاه می خندید پرید. چرخی خیلی سریع دور پرپری زد و این بار با1حرکت سریع بال، پر های سرش که خودش چند لحظه پیش به هم ریخته بود رو مرتب کرد و با لحنی جدی تر و صمیمی تر از چند لحظه پیش بهش گفت:
-می بخشی دردت گرفت باور کن نمی دونستم خیال کردم زخمت کامل خوب شده و تازه خیال هم می کردم اون یکی بالته. خوب من فعلا رفتم این جماعت نفس بکشن ولی باز میام و حسابی عصبانیتون می کنم. فعلا فعلا فعلا فعلا فعلاااااا!
پرپری به مسیر پرواز شیطون نظر انداخت و دیدش که وسط پرواز هاش توی آسمون می رقصید و آواز می خوند و می رفت. پرپری لحظه ای مکث کرد و بعد بلند خندید.
-این اعصاب سنج ماست پرپری. خیلی روی اعصابه ولی هستش و اتفاقا خیلی جا ها هم عجیب کارگشاست. مثلا1دفعه شده بود که این یخ های عوضی باز کار دستمون داده بودن ما هرچی هسته کاشتیم1گوشهش باز بود و دیگه هم خورده بودیم به سرما و کاریش نمی شد کرد و باز هم اتفاقا1بغل یخ داشت از همون گوشه فشار می آورد و می رفت که وسط سرمای زمستون بفرستدمون هوا که این شیطون به دادمون رسید و ذخیره دونه های زمستونش رو بخشید به منطقه سبز. دم کوتاه هسته ها رو وسط خاک یخزده کاشت . عجیب اینجا بود که عجیب هم سریع سبز شدن و کشیدن بالا و خلاصه نجات پیدا کردیم. خلاصه اینکه این شیطون اعصاب سنجمونه و آستانه تحریک همه ما دستشه و حسابی هم اذیت می کنه.
پرپری آروم ادامه داد:
-ولی نمیشه نباشه. این موجود اصلا شبیه شیطون نیست.
-چیزی گفتی پرپری؟
-نه پر طاووسی چیزی نگفتم.
فرشته با نگاهی معصوم و شاد و خوابزده به اطراف نگاه کرد.
-چی شده؟ صدای شیطون بود. این انگار بهش وحی میشه هر دفعه من چرتم می گیره بیاد خوابم رو پاره کنه! حالا کوش کجا رفت؟
-رفت1جای دیگه رو خراب کنه. دلیل نداشت بمونه. خواب تو و بال زخمیه پرپری و اعصاب پر طاووسی رو به هم بافت دیگه اینجا کاری نداشت رفتش دیگه!
باز هم خنده هایی که اوج گرفتن و مشخص نبود به حیرت معصومانه فرشته هست یا به شیطونی های شیطون یا اخم پر طاووسی که داشت خورده برگ ها رو از لای پر هاش پاک می کرد و حسابی هم کفرش در اومده بود.
تمام اون روز و تا پاسی از شب رفته به خندیدن ها و معرفی های شلوغ سپری شد. این قدر طول کشید تا دم کوتاه معلوم نشد از کجا رسید و با زبون عجیب و غریبش که پرپری هنوز نفهمیده بود جنسش از محبته یا خشمه یا فرمان یا چیز دیگه، منطقه رو وادار کرد آروم بشن و اجازه بدن شب سیر طبیعیش رو توی منطقه سبز هم مثل تمام جنگل طی کنه.
اون شب، پرپری خسته از تعجب کردن های پشت سر همش در روزی که سپری کرده بود بالای درخت توت زیر برگ های پهن به خواب رفت در حالی که ذهنش رو چندتا فکر سمج پر کرده بودن.
-اینجا چرا اینهمه عجیبه؟ این موجودات چه جوری می تونن اینهمه شلوغ باشن؟ امروز واسه چی بقیه به فرشته و دم سیاه می خندیدن؟ واسه چی دم سیاه شوخ و خوش رفتار1دفعه از دست اون یاکریمه مهربون کفری شده بود؟ مهربون داشت درست می گفت پس واسه چی دم سیاه باهاش موافق نبود؟ به سؤالش هم جواب نداد ولی واسه چی؟ چی میشه اگر گیاه های اینجا رو بقیه جنگل هم داشته باشن؟ پرنده های آسمون واسه چی باید جنگل رو منطقه بندی کنن؟ مگه نه اینکه ما مال آسمونیم؟ آسمون هم که مرز نداره. یعنی نمیشه داشته باشه. پس واسه چی این جنگل اینهمه منطقه داره؟ اون هم نه واسه خاکی ها! واسه پرنده ها! پرنده های آسمون! منطقه بندی های پرنده های آسمون روی خاک! خاک! خاک! این، …خیلی، … درست به نظر نمیاد!
پرپری به خواب رفت و شب آهسته و بی صدا اون رو و تمام جنگل رو به طرف فردا هایی می برد که هیچ کس چیزی ازشون نمی دونست.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پرواز1

هوا نه سرد بود نه آتیشی. روز آرومی بود مثل خیلی از روز های خدا. جنگل بود و صدا های همیشگیش. آواز های پراکنده پرنده ها، رفت و آمد های نامنظم وسط آسمون. بادی که گاهی می زد و پروانه ها رو پرت می کرد1طرف و دردسرشون می شد ولی دلگیرشون نمی کرد و مایه بازیشون بود. جنگل بود و1روز عادی.
دوام هیچ صباتی همیشگی نیست و این شامل اون روز عادی جنگل هم بود.
طنین عمیق صدای بلند و مرگبار1تیر و پرواز بی اراده پرنده های آروم و بیخیال به طرف آسمون و به اطراف و به هر جا. صدا هایی از جنس پریشانی. پیچش نعره تیر که می پیچید و می پیچید و تمام جنگل رو می گرفت و1لکه کوچیک وسط آسمون که چرخی زد و با سر به طرف زمین سقوط کرد. پیش از خودش، خون سرخی بود که از بال های تیر خورده و زخمیش به زمین سبز جنگل رسید. پرنده بدون پرواز و بدون هیچ مانعی از آسمون سقوط کرد و لای درخت های بلند1منطقه حصاری شده بزرگ از نظر ها گم شد.
پریشونی اون قدر بود که هیچ چشمی دنبال اونی که سقوط کرده بود نباشه. همه جونشون رو برداشتن و از تیر رس خطر آشنا در رفتن. آسمون، ساکت و خالی و بیخیال نظاره گر صحنه بود.
حتی آسمون هم شاید لا به لای درخت های بلند منطقه رو ندید. پرنده ای به شدت زخمی که خودش رو با آخرین توانش کشید بین علف های بلند و سبز و چند لحظه بعد جز رد سرخی از خون چیزی ازش دیده نمی شد. با اینهمه پرنده هنوز بود. هنوز از وحشت و از درد نفس نفس می زد و هنوز ضربان شدید قلبش خون رو به شدت از بال زخمیش بیرون می فرستاد.
جای موندن نبود. اگر اینجا می مرد خاکی های جنگل ازش چیزی باقی نمی ذاشتن. اصلا از کجا معلوم که بذارن کامل بمیره بعد بیان سراغش؟ اگر فقط بی حس می شد و پیش از مردن کامل و پیش از اینکه درک و حسش کاملا از کار بی افته شروع به پاره کردن جسمش می کردن چی؟ با این فکر ترسناک از جا پرید. بال زخمیش آتیش گرفت. خواست ناله کنه ولی نفسش بالا نیومد. باید می رفت. باید خودش رو نجات می داد. نمی دونست چه جوری فقط می دونست که باید بره تا به نجات برسه. با نگاهی بی حال و بی حالت به مقابل نظر انداخت. درخت های بلند اون منطقه عجیب مرتب بودن. حتی در اون حال نیمه هشیاری هم این موضوع به راحتی مشخص بود. مهلت نشد با حیرت از خودش بپرسه اینجا چه جور جاییه. باید از لای علف ها رد می شد، از دالان گشادی که2طرفش رو درخت های بلند گرفته بودن می گذشت و وارد حصار درختی می شد. همین الان هم تقریبا داخل منطقه بود ولی باید بیشتر می رفت تا مشخص بشه کجاست و به کجا می رسه. خیال نداشت بدونه. نمی تونست. درد و خستگی و خونریزی هر امکانی رو ازش گرفته بودن. به نزدیک ترین درخت تکیه زد و جسم خونیش رو جلو تر کشید. به آخر راه درختی نزدیک می شد ولی چشم هاش دیگه نمی دیدن. مهی اول شفاف و بعدش محو اطرافش رو گرفت و دیگه چیزی نفهمید. گذشت زمان رو نفهمید. همین طور سایه عجیبی رو که حوالی غروب بالای سرش چرخ زد و آهسته فرود اومد رو ندید. پرنده ای با قامتی ورزیده، بال هایی به شدت متناسب و کشیده و دمی به طرز غیر معمول مواج و بلند. موجودی با نگاه جستجو گر و پر هایی سراسر سبز!
-جنازه اون هم داخل منطقه من! کی بهت اجازه داده اینجا بمیری ناشناس هان؟ خوب دفنت که دردسر داره بیخیالت هم که نمیشه بشم اینجا بمونی. از منطقه خودم هم جنازه پرت نمی کنم بیرون در نگاه تماشاچی ها قشنگ نیست. به نظرم چاره ای ندارم جز اینکه با خودم ببرمت ولی اول ببینم زنده هستی یا نه. مثل اینکه هنوز زنده ای. بیا ببینم! تو هم یکی دیگه! از دست شما ها!
پرنده سبز جسم غرق خون رو بغل گرفت و به همون سبکی که فرود اومده بود پرید و رفت بالا. چرخی زد و بی توجه به شاخه های بلند و ردیفی که حصار منطقه رو مشخص کرده بودن، به سرعت چرخید و از لای1سری گل رونده متراکم رد شد و عمدا به همشون ریخت و گذشت. پرنده زخمیه ما هیچ چیز از اینهمه نفهمید.
-مطمئنی زنده هست؟
-آره بابا مگه قفسه سینهش رو نمی بینی؟
-می بینم ولی اینهمه روی زخمش مانور دادی آخ نگفت.
-خوب نباید هم بگه. کی جرأت داره زیر دست من صداش در بیاد؟
خنده ای ریز.
-تو اینهمه با هیبتی دم کوتاه؟
خنده ای کمی بلند تر همراه جواب.
-مطمئن باش که هستم جوجه پرواز.
-ولی نیستی. آخه من ازت نمی ترسم.
-پر طاووسی تو از چی باید بترسی؟ من اگر دستت بزنم دستم ازت رد میشه از بس تو لطیفی تو نترس.
خنده های بلند. بلند تر. بلند و طنین هایی که منعکس و باز منعکس می شدن و آزار می دادن. بیداری دوباره به تب و ناهشیاری می باخت و کابوس های تبدار باز حمله می کردن. و این ماجرا روز ها ادامه داشت.
-هی! هی موجود دیگه بیدار شو! تب دیگه نداری، از زخمت دیگه خون نمیاد، پر هات هم دوباره رو به راه شدن. اگر باز هم بیدار نشی میگم یا زنده نیستی که باید دفنت کنم، یا ما رو گرفتی که باید مجازاتت کنم. حالا سریع چشم ها باز.
بی اراده چشم باز کرد. با دیدن لبخندی از پشت پرده مه خاطرش جمع شد که این شنیده ها جدی نبودن.
-خوب! سلام! ببینم درد که نداری.
به زحمت به نشان نفی سر تکون داد.
-پس درمون های اینجا کاری بودن. همیشه می دونستم علف های ما هم مثل برگ های درخت هامون شفا داخلشون قایم کردن ولی باورم نمی شد. کسی هم چیزیش نمیشد امتحان کنم.
سعی کرد بگه ممنونم که نجاتم دادین ولی صداش رو انگار وسط ضعف و کابوس جا گذاشته بود.
-نمی خواد حرف بزنی. بعدا تا دلت بخواد زمان هست. الان فقط می خواستیم مطمئن بشیم که اوضاعت درسته. حالا بخواب. بخواب تا حالت جا بیاد.
تقریبا اصلا یادش نموند که چی دید. هیچی جز پر های به شدت سبز و اون نگاه که سرد بود نه خشن. فقط نافذ و سرد و…بی اتصال به هیچ چیز.
روز ها می گذشتن و پرنده زخم خورده در عالم نیمه بیداری فقط صدا های در همی از زمزمه در اطرافش رو به خاطر داشت و اون صدای ناآشنا ولی آروم. و بعد، خواب.
خاطرش نبود چه مدت گذشت تا اون صبح ساکت بهاری رسید. صبحی که چشم باز کرد و حس کرد که واقعا زنده هست. بیماری تموم شده بود و حالا همه چیز می رفت که بهتر بشه. بال هاش رو با1دسته برگ های پهن و سبز رنگ بسته بودن. آهسته به اطراف نظری دزدکی انداخت و زمانی که مطمئن شد کسی نیست به برگ هایی که بال زخمیش رو بسته بودن نوک زد. به شدت تلخ بود و چیزی شبیه شیره چسبناک که خشک شده باشه برگ ها رو سفت بسته بود. به شدت خوشبو ولی به شدت تلخ. سعی کرد به خاطر بیاره و لرزید. اون پروازش از قفس تاریک. فرار. درموندگی و سر در گمی. به سوی ناکجا. هر جا جز جایی که بود. صیاد. شلیک. تیری که سفیر کشان اومد و بالی که آتیش گرفت از درد. سقوط. درد. 1قدم تا مردن. 1صدای بیخیال. دست هایی که مثل پر کاه انگار که توی خواب از زمین جداش کردن و پروازی انگار بین مرز مرگ و زندگی. شونه هایی که مطمئن بودن و اون دست های نجات دهنده سبز که از وسط خواب های تب گرفته زخم بالش رو می بستن. درد. چه درد وحشتناکی! ولی این درد دردِ درمون بود. بیداری های کوتاه و محو. دست نجات دهنده که حالا دیگه آشنا می زد. اون نگاه سرد و بی اتصال اما به شدت نافذ. و اینهمه سبزی و اینهمه ترتیب که حالا بهتر می دید و حیرت می کرد و نمی فهمیدشون
-من کجام؟
اولین چیزی که گفت این بود و اولین چیزی که دید1دسته برگ پهن و سبز که مثل سقف بالای سرش رو گرفته بودن و اطرافش که پر بود از جوونه های کوچیک و به طرزی غیر معمول مرتب که داشتن از خاک نیرو می گرفتن تا درخت بشن.
-اینجا دیگه چه مدل جاییه؟ شبیه جنگل وحشی نیست.
-خوب واسه اینکه نیست!
از این صدا چنان از جا پرید که زخم بسته شدهش تیر کشید.
-کجا هستی؟
خنده های ریز. اما کسی دیده نمی شد. وحشت برش داشت.
-کجا هستی؟ کی هستی؟ من کجام؟
دستی که خورد به شونهش و از فرار متوقفش کرد.
-نترس بابا نترس من اینجام درست بغلدستت ولی تا حرکت نکردم تشخیصم ندادی. ببخش یادم نبود تو شاید منو نبینی.
با حیرت به طرف صدا نگاه کرد.
-تو چرا این قدر سبزی؟ درست رنگ برگ های اطرافمون!
پرنده عجیب زد زیر خنده.
-اینجا همه کم و بیش همین شکلی هستن. حالا خودت می بینی.
-نمی فهمم مگه میشه؟ این مدل سبز رنگ گیاهه و تو چه طور اینهمه سبزی؟
پرنده سبز با خنده ای مهربون شونه هاش رو فشار داد و به جای جواب سوت آرومی کشید و در1لحظه اطراف پر شد از موجوداتی شلوغ و پر جنب و جوش که همه پرنده هایی بودن از تیره های مختلف و همه در1چیز به شدت مشترک. پر های تمامشون با همون سبزیه عجیب سبز بود. بعضی هاشون کمتر و بعضی هاشون سراسر سبز بودن. بعضی ها فقط چندتا پرشون سبز بود و بعضی ها از شدت سبزی ترسناک به نظر می رسیدن و تا حرکت نمی کردن از گیاه های اطراف مشخص نبودن. از شدت حیرت سرش گیج رفت.
-آهایی! سلام! سر صبحی باز چه داستانی درست کردی دم سیاه؟
-به من چه من که تازه رسیدم این پر طاووسی سوتی داد یعنی نه سوتی زد یعنی ای بابا نشد سوتی کشید اه نمیشه جور بشه از بس این پر طاووسی سوتی میده بذار بگم این، …
-لازم نکرده بابا من سوت زدم دم سیاه چی میگی واسه خودت من کجا سوتی دادم سوتی ها که تمامش مال خودته یادت نیست توی عصر آهنگِ دیشب چی گفتی؟
-چی بود چی بود پر طاووسی من اصلا حواسم نبود داشتم کاکل حنا رو اذیت می کردم دم سیاه چی گفت؟
-راست میگه این داشت از دست من کتک می خورد مشغول بودم نفهمیدم سوتیه دم سیاه رو بگو می خوام واسش دست بگیرم بیچارهش کنم.
-تو منو می زدی؟ خوبه داشتی گریه می کردی.
-آهایی کاکلک منو می خوایی بیچاره کنی؟ می خوایی ترتیب کاکلت رو به هم بریزم برقک جلف؟
-دم سیاه به کاکلم دست بزنی دمت رو از بیخ می چینم.
-چی؟ تهدید اون هم واسه من؟ نه مثل اینکه باید روانت رو همراه کاکلت نابود کنم!
-بهم نزدیک بشی هوار می زنم دم کوتاه بیادش.
-تا تو بجنبی من کارم باهات تموم شده جوجه کاکلک.
-بس کن دم سیاه ولش کن این جونش به ترتیب کاکلش بسته می کشیش هیچ راهی نداره که تو2دقیقه آروم باشی کسی رو اذیت نکنی؟
سر و صدا بود که1بند از اطراف می رفت هوا و خنده هایی که1دفعه چنان شدید اوج می گرفتن که مایه حیرت می شد.
تازه وارد با نگاهی به شدت گیج به این صحنه ها خیره شده بود. کل اون منطقه از گیاه گرفته تا خاک و موجوداتش همه سبز بودن. سبز سبز. جز آسمونش که پهن بود و وسیع، باقیه منطقه کاملا1رنگ بود. سبز!
سبز اولی دستش رو گرفت و بهش لبخند زد.
-می بینی؟ فقط من نیستم اینجا همه سبزن. البته به جز تو که تازه واردی و چه قدر هم زردی. تا امروز زرد به این قشنگی ندیده بودم. ببینم تو چته شدی شبیه تعجب!
-طفلکی تا امروز بهشت ندیده الان چشم هاش دارن تعجب می کنن.
باز هم خنده هایی که1دفعه و بی مقدمه اوج می گرفتن و انگار که منطقه هر لحظه از صدای خنده هایی که شلیک می شد می ترکید.
-من کجا هستم؟
-جات بد نیست عزیزم اینجا منطقه ماست. منطقه سبز. چی به سرت اومده بود؟ زخمی بودی. پرنده شکاری بهت زد یا بلای دیگه ای داشتی؟
سکوتی نسبی و آشکارا سست که هر لحظه آماده منفجر شدن بود. در1لحظه کلمه صیاد رو توی گلوش قورت داد و هیبت ماجرایی که از سر گذرونده بود نگاهش رو به رنگ وحشت درآورد. دستی بسیار مهربون دور شونه هاش حلقه شد.
-آروم باش عزیزم نترس هرچی بوده دیگه گذشته. صیاد کارش صید کردنه من هم دیدمش زخمیم هم کرده ولی می بینی که اینجام. لازم نیست حرفش رو بزنی من خودم همه چیز رو می دونم.
به صاحب اون دست های ظریف خیره شد و پرده اشک رو آهسته عقب زد.
-پر طاووسی یواشکی چی بهش گفتی؟
-هیچی نوکش زد بهش گفت اینجا از خودش آروم تر نباید باشه اگر باشه پر طاووسی می زنه نصفش می کنه.
-عجب ترکیب ناهماهنگی! پر طاووسی و اینهمه خشونت! جور در نمیاد. این زمان های خشم فقط باید فوت کنه بلکه به1جایی بگیره و اونجا نسیم بیاد! آخ آخ پر طاووسی تو با این ضرب نوکت بمیرید جفتی به نظرم ترکیدم!
همه پخی زدن زیر خنده و پر طاووسی راضی از ضربه ای که زده بود لبخند زد.
-به نظرم باید1خورده تجدید نظر کنی بال سیاه البته اگر از ضربهم جون به در برده باشی.
بال سیاه بال هاش رو حرکتی تهدید آمیز داد و نق زد:
-آره بابا تجدید نظر می کنم تو خطرناکی پر طاووسی ولی مطمئن باش تلافی می کنم این زدنت رو!
-آره خوب باید هم تلافی کنی کلی ضایعت کرد!
باز هم شلیک خنده هایی که می رسیدن به آسمون. اوضاع همین طوری ادامه پیدا می کرد اگر اتفاقی نمی افتاد. ولی صدا ها در1لحظه تغییر کرد. ندایی آشکارا از جنس هشدار!
-آآآآیییی! پر کاکتوسی های منطقه کاکتوووووس! می خوان ازمون تخم گل بدزدََََََن!
در1لحظه انگار منطقه ترکید. پرنده ها مثل فشنگ از جا پریدن و با هوار های خشم به طرف حاشیه دست چپ منطقه پرواز کردن و در1چشم به هم زدن1درگیریه حسابی وسط آسمون شروع شد. ناشناس ها سبز نبودن و راحت می شد تشخیصشون داد و درگیری مثل خنده ها به سرعت بالا گرفت.
-پر تیغیه بزرگشون تویی جقله الان بهت میگم.
-چی؟ به من میگی پر تیغی کبوترک بی ریخت الان بهت هالی می کنم!
-آآآییی دم سیااااه رو ساپورتش کنییییید!
-نترسید بچه ها من ساپورت لازم ندارم این جوجه تیغی رو می تونم بزنم خاکی بشه.
-تو به رفیق من چی گفتی ایکبیری؟
-ایکبیری خودتی رنگی رنگیه نکبت الان سر و تهت می کنم!
-آیی آیی کبوتر آشغال ولم کن عوضی!
-یوهو بچه ها رییس کاکتوس رو دم سیاه قنیمت گرفته!
شلیک خنده وسط دعوا ولی خیلی طول نکشید. از اون پایین دیده می شد که1پرنده بزرگ خیلی بزرگ تر از اون کبوتر چابک با پر های1دست سفید و دم1دست سیاه از پشت سرش شیرجه زد و مثل برق بهش نزدیک شد.
-دم سیااااه مواظب باش!
دیر شده بود.
-خوب خوب خوب کبوتر سیاه سفید سبز ها! ببینم با ضعیف تر از خودت راحت طرف میشی الان اگر من همینجا نصفت کنم نصفت سیاهه نصفت سفید و تو، …
فریاد های سبز ها و ناشناس ها با هم رفت آسمون و تماشاگر وحشتزده دید که1چیزی مثل فشنگ از جا در رفته از وسط جمعیت مارپیچ رفت و رفت و بی توقف چنان از پهلو به پرنده بزرگ زد که پرتاب شد1طرف و کبوتر دم سیاه از دستش در رفت.
-می دونی چیه مزاحم عزیز؟ تو باید همین الان این جوجو ها رو از منطقه من ببری بیرون بهشون هم یاد بدی دیگه بی اجازه وارد جایی نشن وگرنه جیزشون میشه. درست فهمیدی عزیزِ دلم؟
-هوراااا دم کوتااااه ایول آفرین دم کوتاهه خودمون!
درگیری دوباره بالا گرفت و نجات دهنده با اون ظاهر عجیبش حسابی تأثیر گذار بود. ظاهرا این پرنده که از پایین درست دیده نمی شد با وجود قد و قواره نه چندان بزرگش خیلی اثر داشت چون فقط حضورش جنگ رو به نفع سبز ها چرخوند و ناشناس ها خیلی سریع عقبنشینی کردن و در رفتن. صدای جیغ و هورای سبز ها تمام آسمون منطقه رو گرفته بود و تازه وارد متحیر همچنان صحنه هایی رو تماشا می کرد که حذمش براش طول می کشید.
-آهایی تموم شد بیایید پایین این جدیدیه به نظرم از تعجب مرد!
باز هم خنده ها!
-این ها در هر حال شلوغن! چه بخندن و چه بجنگن!-
این از ذهن پر از سؤال تازه وارد گذشت و ظاهرا توی نگاهش هم نمایان شد.
-چیه؟ به نظرم1عالمه سؤال داری. خوب ما اینجاییم. بپرس!
تازه وارد نفس عمیقی کشید و پلک زد تا این سبزیه1دست از روی پرده ذهنش بره کنار ولی نرفت.
-آخ این طفلی چه جونی می کنه از دست این سبز توی چشم هاش خلاص بشه! بابا نمیشه بیخیال ول کن!
همون خنده ها باز رفت هوا.
-بس کنید دیگه بذارید این حرف بزنه. خوب پرنده زرد بگو.
نفس عمیقی کشید و حس کرد باید بجنبه چون تجربه این مدت کوتاه بهش می گفت این سکوت که با زمزمه های خندان تزئین شده بود خیلی دوام نداشت.
-واسه چی اینجا همه چیز خیلی سبزه!
-بابا1کسی واسه این طفلک توضیح بده الان از تعجب یادش میره نوکش رو ببنده.
صدای خنده هایی که مثل توپ شلیک شد و رفت هوا.
-ببین پرنده! اینجا منطقه سبزه. ما هم عضوش هستیم. واسه اعلام این عضویتمون همگی سبزیم. تو مگه از منطقه های این جنگل چیزی نمی دونی؟
-من، نه. آسمون رو که نمیشه منطقه بندی کرد شما ها چه جوری، …
باز هم شلیک خنده های از ته دل.
-آسمون که نه! این جنگله که منطقه بندیه. ببین! اینجا منطقه سبزه. یعنی منطقه دم کوتاه. دم کوتاه خودش از کوه های اطراف تخم درخت هایی که عشقش می کشید رو آورده انداخته روی خاک جنگل و اون ها هم شدن درخت. تمام آرایش اینجا رو اون خودش ساخته. اولش فسقلی بود ولی فسقلی نموند و یواش یواش بقیه اومدن و اینجا مرتب بزرگ و بزرگ تر شد. اعضاش بیشتر شدن و منطقه خواه ناخواه بزرگ تر شد و الان واسه خودش جنگلیه. ما هم عضو هاش هستیم. بعد از اینجا1خورده اون طرف تر منطقه کاکتوسه. پرنده های کاکتوس توی منطقه خودشون بین حصار کاکتوس می لولن.
با دیدن و شنیدن حرکات و صدا های حاکی از تمسخر تعجب کرد.
-تعجب نکن ما دوستیم یعنی ما میگیم که دوستیم ولی راستش پرنده های2تا منطقه گاهی با هم1کمی کنار نمیان. یعنی چه جوری بگیم. پرشون به پر هم می گیره و می زنن توی پر و بال هم.
-بابا کشتیمون صاف اصلش رو بگو خلاصمون کن دیگه! ببین زردزرده ما دعوا می کنیم با هم. الان فهمیدی؟
آخر جمله اون کبوتر1دست سفید با دم کاملا سیاهش توی شلیک خنده های سبز گم شد.
-بابا فهمید ول کن دم سیاه.
-چیه مگه دارم براش توضیح میدم.
-نمی خواد بسه دیگه.
-خوب باشه بذار منطقه ها رو بگم براش.
-جفنگ نگی فقط منطقه ها رو بگو بلد نیستی ول کن خودم میگم.
-نه نه صبر کن میگم خودم.
وسط خنده هایی که قطع نمی شدن کبوتری که معلوم شد اسمش دم سیاهه توضیح داد.
-ببین جدیدی اینجا رو که فهمیدی منطقه سبزه. اون منطقه تیغ تیغی بی ریخته هم منطقه کاکتوسه با پرنده هاش که پر هاشون شبیه تیغ کاکتوس شده از بس توی کاکتوس های حصارشون لولیدن.
-ای بابا دم سیاه!
-خوب باشه باشه. داشتم می گفتم. اون طرف رودخونه یخی البته الان یخی نیست زمستون ها یخ می زنه، اون طرف این رودخونه قشنگه هم1آبشاره که از بالای این کوه زشته میاد پایین و اطرافش هم1منطقه دیگه هست یعنی منطقه آبشار. اونجا هم1سری جک و جونور پردار هستن که واسه خودشون می پلکن.
-دم سیاه بسه دیگه خفه شدیم از خنده.
اون موجود خندان راست می گفت همه داشتن از خنده خفه می شدن و دم سیاه خودش خیلی جدی حرف می زد و اصلا نمی خندید.
-چی گفتم مگه؟ بابا شما ها چرا به1پخ بندید که خفه بشید دارم براش معرفی می کنم دیگه!
-اصلا لازم نکرده دلدرد شدیم همه از دستت نمی خواد بگی.
-نه نه بذار فقط یکی دیگه مونده بگم. ببین زرده اون طرف منطقه آبشار هم1دونه خارزار هست که بهش میگیم منطقه متروک. اونجا هم ساکن پردار داره ولی ما طرفش نمیریم. اصلا شبیه نیستیم. اونجا درست بیخ گوش شیر سلطان جنگله و تا ما بگیم پخ، اون ها یعنی متروکی ها عصبانی میشن و شلوغی شون در میاد و وایی به کسی که سر و کارش به شیر سلطان جنگل باشه. خلاصه ما ترجیح میدیم به متروکی ها نخوریم و اون ها هم گاهی مرض دارن و ما همه سعی می کنیم مرض دستشون ندیم چون شیر شیره کاریش هم نمیشه کرد.
-نترسونش بابا. ببین پرنده باز هم منطقه داریم که خودت یواش یواش دستت میاد.
-راست میگه اینجا رو عشقه که منطقه ماست یعنی منطقه سبز و تو معلوم نیست از کجا ولو شدی داخلش.
-دم سیاه لطف کرد و بسیار کامل و واضح برات توضیح داد. خودت کم کم بیشتر می فهمی. کاکتوسی ها رو هم که الان دیدی. گاهی به همین ترتیبی که تماشا کردی میریم به منطقه های همدیگه مهمونی.
-راست میگه البته ما همه با هم خیلی دوستیم. دلمون هم خیلی می خواد که1روزی همگی توی1منطقه خیلی بزرگ با هم یکی بشیم. یعنی جنگل منطقه نداشته باشه و از این مزخرف ها. اثبات رفاقت و پیوند هامون رو هم که چند لحظه پیش تماشا کردی و دیگه باید باور کنی.
پرنده ها دیگه نای ایستادن نداشتن از شدت خنده.
-خوب اگر باز هم سؤال داری بگو. به جان خودت همین طوری دقیق و کامل برات میگیم.
نفهمید از کی خودش هم داشت با بقیه می خندید.
-عصر آهنگ چیه؟
این بار پر طاووسی پیش دستی کرد و اجازه نداد میدون دست دم سیاه بی افته.
-عصر آهنگ اسمش سرشه عزیزم. گاهی مخصوصا شب های زمستون صدا های شب رو ما خیلی موافقش نیستیم. واسه همین اول شب1جا جمع میشیم و کلی میگیم و می خندیم و حرف می زنیم. حرف های جدی و نیمه جدی و نه اصلا جدی و خلاصه همه چیز. زمستون این کار رو کردیم دیدیم خوش می گذره ادامه دادیم و الان توی شب های بهار و تابستون هم این برنامه رو ادامه میدیم. عصر آهنگ اینه. خوب، دیگه. باز هم بپرس.
پیش از اینکه کسی با1پارازیت جانانه سکوت رو منفجر کنه پرسید
-اون سایه بلنده چیه که از اینجا پیداست؟
دم سیاه شاید از سر چیزی شبیه حرص آه کشید.
-اون1کوهه که به جنگل چسبیده و هر4فصل سال هم بالاش یخ و برف داره. گاه گاهی میشه که برف و یخ هاش ریزش می کنن و حسابی اوضاع رو به هم می ریزن. البته واسه منطقه ما کم پیش میاد چون دم کوتاه تدبیرش حرف نداره. چند بار پشت سر هم که یخ اومد پایین و ما رفتیم هوا، دم کوتاه گفت باید چارهش کنیم و کردیم. درست زیر کوه یخ پوش و درست روی مرز بین جنگل و کوهستان1دیوار درختیه خیلی کلفت و خیلی بلنده که از محکم ترین و بلند ترین درخت هایی که می تونی تصور کنی درست شده. دم کوتاه خودش فرماندهیه عملیات رو گرفته بود و از هر کسی که از دستش بر می اومد کمک گرفت تا هسته ها از هر کجا که می شد رسیدن و کاشته شدن و خیلی زود سبز شدن و بزرگ شدن و خلاصه اوضاع خیلی بهتر شد. یادمه خود دم کوتاه و ما چندتا1بار مجبور شدیم بریم1درخت رو با کمک هم بیاریم بکاریمش اون پایین. یادته پر طاووسی؟ توی تمام عمرم کار به این وحشتناکی نکرده بودم. آخ توی اون ذاتت دم کوتاه هر زمان یادم میاد استخون هام فحشت میدن!
دیگه نمی شد سکوت رو حفظ کرد. شلیک خنده چنان ضربتی و بلند بود که شنونده متحیر بی اختیار و به شدت از جا پرید و قیافه وحشتزدهش خنده ها رو2برابر کرد.
-آخ دم سیاه خدا بگم چیکارت کنه! پدرمون رو در آوردی!
-به من چه! می خواستی نخندی.
-اصلا تو مگه هرس نداری واسه چی نمیری به کارت برسی؟
-بچه ها این باز تعجب کرد.
باز هم خنده ها.
-دم سیاه رئیس هرس کار های منطقه سبزه. یعنی در غیبت های دم کوتاه در زمان هایی که به هر دلیلی نیست، دم سیاه مواظب اینجاست و چندتا دیگه از ما هم زیر دستشیم تا اوضاع خراب نشه. هرس های چمن و علف و شاخه ها با ماست.
-راست میگه این دم کوتاه که از دست رفته بهش امیدی نیست گاهی پیش میاد عشقش بکشه غیبش بزنه دسته هرس کار ها مجبور میشن برن پیداش کنن کت بسته بیارنش منطقه بلکه دردسر های موجود و ناموجود حل بشه.
فرصت نشد بگه از این آخری ها هیچی نفهمیده و بخواد که بیشتر توضیح بدن.
-برید کنار بابا برید کنار دم کوتاه اومد.
-اوخ صاحبش اومد بچه ها من امروز حرس کردن هام موند تقصیر کاکتوسی های دزد و این زردک شد جمع کنید من در برم.
-کجا در بری بیا اینجا!
دم کوتاه چابک رسید و دم دم سیاه رو گرفت و تقریبا از وسط هوا کشیدش پایین.
-تو با این زبونت1جایی1کاری دست خودت و من میدی دم سیاه. حالا هم در نرو می خوام خفهت کنم. تو مگه امروز هرس کار شاخه های دست چپی نبودی پس چی شد که این عزیز های دلم از اونجا یواشکی زدن داخل؟
کبوتر دم سیاه پر و بالی زد تا در حالت بهتری قرار بگیره و بعد شاید عذرخواهانه خندید.
-دم کوتاه من داشتم انجامش می دادم که1دفعه این، …
-وایی وااا! آآآآ! چه قدر! …
این صدا که به هوار می زد بی اختیار از گلوی تازه وارد جست بیرون و چنان بلند بود که همه1دفعه ساکت شدن. دم کوتاه همون پرنده تأثیر گذار توی جنگ آسمون نگاهی عمیق و بیگانه ولی نه خشن بهش کرد.
-از چی اینهمه تعجب کردی جدیدی؟
حس کرد از وحشتِ هواری که زده بود آتیش می گرفت. توی دلش به خودش لعنتی فرستاد که حیرتش رو نتونسته بود مخفی کنه. دم کوتاه یا موجودی که به این اسم می شناختنش، پرنده ای بود با بال ها و اندامی کشیده، پر هایی به شدت صاف و مرتب و دمی بسیار بلند. اون قدر بلند که به وضوح غیر معمول بود. پرنده ای با نگاهی شاید سرد ولی به وضوح نافذ و جستجو گر و پر هایی سراسر سبز. چنان سبز که نمی شد مدت زیادی بهشون خیره موند. این مدل عجیب و اون دم بلند و اونهمه سبزی و تمام این ترکیب با اسم دم کوتاه چنان برای این تازه وارد عجیب بود که نتونست حیرتش رو مخفی کنه.
-گفتم از چی تعجب کردی؟
صدای دم کوتاه حرصی نبود ولی چنان جذبه ای داخلش داشت که تازه وارد نفسش رو خورد و به نظرش رسید آشکار کردن تعجبش در حد1جنایت نابخشودنی بوده. دم کوتاه که ماجرا از همون اول دستش بود حرکتی به دم بلند و مواجش داد و تقریبا خندید. خنده ای که سرد ولی شاید مهربون بود.
-خوب بیخیال. با همه تونم! حواس ها کوش؟
همه1صدا هوار زدن:
-همینجاست رئیس!
دم کوتاه دیگه نمی خندید.
-زهر مار و همینجاست رئیس. نیست دیگه! اگر بود می فهمیدید که ما الان روی زمین هستیم و این با پر و بال هامون خیلی جور نمیاد.
-دم کوتاه ما حواسمون هست ولی این موجود هنوز نمی تونه پرواز کنه. به خاطر بال هاش. چه سفت هم بستیشون! تا خواستیم1حرکتی کنیم مهمون داشتیم و بعدش هم تو اومدی و خلاصه اینجاییم دیگه!
دم کوتاه نخندید.
-توجیهات مدل نچسب. خوب باشید تا بعدا بهتون بگم. فعلا بذار اول،
بعد بی مقدمه تازه وارد رو از روی چمن های بلند برداشت و عمودی رفت بالا و بقیه هم بی مکث دنبالش رفتن بالا. پرنده متحیر چنان از این مدل پرواز وحشت کرده بود که جیغش توی گلوش خفه شد و بی اختیار با هرچی توان داخل پنجه هاش داشت دم کوتاه بیخیال رو چسبید. دم کوتاه انگار این موجود اصلا همراهش نبود پرید و مثل برق روی1درخت توت بلند فرود اومد و سریع اما با احتیاط پرنده زخمی رو لای شاخه های امن گذاشت زمین. پرنده به شاخه های کلفت تکیه زد و نفس راحتی کشید. بقیه هم تقریبا بلافاصله رسیدن و دورشون جمع شدن.
-خوب حالا تو! بگو ببینم تو چی هستی؟
تازه وارد فقط بهش نگاه کرد. همون صدای مهربون و آروم سکوت رو شکست. صاحب خنده های ریز.
-به نظرم تیهو باشه.
دم کوتاه تک خنده ای زد.
-خوب پس کامل شدیم. تیهو نداشتیم. ببینم تیهو! چی صدات می کنن؟ درضمن سکوت جواب من نیست. من باید به1اسمی صدات کنم بگو ببینم اون اسم چیه؟
تیهو سعی کرد حرف بزنه ولی نمی فهمید چه دردش شده بود که صدا انگار نداشت. دم کوتاه خندید. دستی به پر های نامرتب تیهو کشید و باز خندید.
-اینجا رو! چه پرپریه! تو که اصلا موجود نیستی تیهو هرچی هست همش پری. تمامش پره.
دم کوتاه خودش رو عقب انداخت و بلند و رها زد زیر خنده و بقیه هم باهاش هم صدا شدن. خنده ای که سریع رفت بالا و اوج گرفت و به همون سرعت هم متوقف شد. باز همون نگاه جدی و سرد ولی نه خشن نقش اون چشم ها شدن.
-خوب می گفتی. من باید چی صدات کنم؟
تازه وارد حس کرد صداش رو پیدا می کنه. نفس عمیقی کشید و به حرف اومد.
-پرپری.
دم کوتاه تعجب کرد.
-چی؟ این که گفتی چی بود؟
تیهو کمی بلند تر و شاید کمی مطمئن تر جوابش رو داد.
-اسمم اینه. پرپری.
تعجب دم کوتاه با چیزی شاید خنده توی نگاهش تزئین شد.
-پرپری؟ این رو که الان من گفتم!
تیهو نگاه از نگاه پرسش گر دم کوتاه دزدید و با تردیدی کم رنگ سکوت رو شکست.
-اسمم رو گفتی. اسمم پرپریه. همین مدلی صدام کن.
دم کوتاه به نشان رضایت سر و شونه هاش رو تکون داد که در نتیجه دم بلند و پخشش حرکت قشنگی کرد.
-عجب! پرپری. خوب پرپری. به منطقه ما خوش اومدی. تو از امروز عضوی از ما هستی. عضوی از پرنده های منطقه سبز.
دم کوتاه دست پرپری رو گرفت و1پر سبز بلند توی مشت مرددش گذاشت و بهش لبخند زد.
-این هم برگ ورودت!
صدای کف زدن ها و هورای سبز ها مثل خنده هاشون1دفعه اوج گرفت و آسمون نیمه خواب دم صبح رو بیدار کرد.
داستان پرپری تیهوی زرد و منطقه سبز از اینجا شروع شد. از1صبح اتفاقی و1تیر و1اتفاق.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نمی دانستم!

دیده از حادثه تر بود و نمی دانستم!،
شبِ اعدامِ سحر بود و نمی دانستم!.

قصه ها از گل و بلبل به بَرَم می خواندند،
شرحِ این قصه دگر بود و نمی دانستم!.

آن درخشنده که ماهش به غلط می دیدم،
تیغِ بُرّانِ تبر بود و نمی دانستم!.

آن سفر کرده که صد قافله دل با او بود،
زین معما به حذر بود و نمی دانستم!.

شبِ توفانی و ویرانی و تردید و سراب،
گاهِ من گاهِ سفر بود و نمی دانستم!.

آسمان شعله به شب می زد و پرپر می شد،
خاک سرشارِ شرر بود و نمی دانستم!.

اندر این وادیِ ویران که بهشتش دیدم،
خشم و خسران و خطر بود و نمی دانستم!.

شبِ غربت، من و خلوت، اشک و دیوار و جنون،
خصم زین پرده به در بود و نمی دانستم!.

شرحِ خاموشِ تسلای من ای وای به من!،
آخرش خونِ جگر بود و نمی دانستم!.

عشق بر هیچ! چه بی هوده و باطل افسوس!
عشق ما را چه ثمر بود! نمی دانستم!.

ناصحان پند بگفتند و ملامت کردند،
گوشِ من زین همه کر بود و نمی دانستم!.

تکیه بر باد زدم خاک به فرقم بنشست!،
خاکم از خویش به سر بود و نمی دانستم!.

خبر از حیلَتِ اغیار نبودم به خطا،
ای دریغا چه خبر بود و نمی دانستم!.

دیگر این بارِ گران بر دگران باز نَهَم،
چرخِ دون را چه هنر بود و نمی دانستم!

شرحِ این یادِ فراموش به جان می سپرم،
که جفا سهمِ بشر بود و نمی دانستم!.

گام در راهِ شب این قصه بخوانم به سکوت،
-دیده از حادثه تر بود و نمی دانستم!………

………..

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

داره بارون میاد!

داره بارون میاد!
اینجا شبِ آسمونی!

اینجا شبِ روی خاک، 1شبِ بی ستاره.
شبی سیاه و سنگین، که انتها نداره!

شبای تلخِ غربت، سیاه و ساکت و سرد،
پر از خیالِ دیروز، پر از جنون پر از درد!

بارون میاد و من باز، سرم به روی دیوار،
اشکای داغِ ای کاش، خسته ام اما بیدار.

پشتِ حصارِ بن بست، گم شده در بیابون،
دلم به رنگِ یلدا، صدام صدای بارون!

چی بگم آسمونی! هوای خوندنم نیست،،
میخوام دیگه نباشم، که جای موندنم نیست.

تکیه به سنگِ بن بست، حصارِ ساکتِ شب،
دارم می پاشم از خود، دارم میمیرم از تب.

سکوتِ سردِ اینجا، شکستنش گناهه!
صدا صدای نفرت، اینجا چه قدر سیاهه!

دفترِ خاطراتم، رفیقِ خورد و خسته،
مثلِ نگاهِ من خیس، مثلِ دلم شکسته.

باز داره بارون میاد، از آسمونِ تاریک،
می باره و می بارم، چه دوریم و چه نزدیک!.

خسته ام آسمونی! اینجا سیاه و سرده!
اشکام شبیهِ آتیش، هوام هوای درده.

صدام کن آسمونی! تا از قفس رها شم،
پر بزنم از این خاک، جفتِ ستاره ها شم.

اونجا که از من و ما، اسم و نشون نباشه،
ضربت و تیر و تهمت، مرامشون نباشه.

می گفتی پشتِ هر شب، یه صبحِ صادقی هست!
بذار که بی نشون شم، شاید تموم شه بن بست!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گوشه ای از1داستان، 1اتفاق، 1درس!

گنجشکه سراپا شده بود نگاه و تماشا می کرد. اون قدر حواسش به مقابلش بود که تقریبا بدون دیدن می پرید. پرواز رو نمی فهمید انگار. فقط می خواست جا نمونه.
-پرپری! پرپری تیهو! آخه کجا میری؟
تیهو مثل تیر می رفت. اگر متوقف می شد شاید انصراف می داد از این رفتن. نمی تونست منصرف بشه. دیگه خسته شده بود از همه چیز. باید می رفت. رودخونه یخی دور نبود.
-تیهو! پرپری! تیهو! وایستا برسم بهت؟ اجازه نمیدم تنها بری.
پرپری تیهو توی دلش خندید.
-مسخره! اجازه نمیدی؟ برو بابا تو هم! جایی که من میرم اجازهش دست کسی نیست جوجه.
سکوت بود و صدای باد که همراه سفیر پرواز توی سرش می پیچید. گنجشک هنوز پشت سرش بود و تیهو می رفت بدون توجه به پشت سرش. جوجه گنجشک اما تمام جونش شده بود نگاه و داده بودش به مقابل.
-چه قشنگه! پر هاش رو ببین! تا حالا با هیچ رنگی پری اینهمه نزدیک نپریده بودم. روی درخت های سبز چه خوش می گذشت. باهام حرف می زد. برام آواز هم می خوند. یعنی واسه من که نه. واسه خودش می خوند و من تشویقش که می کردم می خندید. ببین چه روون می پره. انگار سر می خوره روی باد. وایی تمرکزش رو! من باید بهش برسم! اگر این بره اون طرف رودخونه یخی من این طرف چیکار کنم؟ نه نمیره. من باهاش میرم. تازه تنها نباید بره من باید باشم. آخه جلو تر از روی کوه یخی که ریخته باید بره اگر سرما بهش بزنه بیفته1کسی باید، … آهایی تیهو پرپری یواش تر من نمی تونم برسم!
تیهو شونه بالا انداخت.
-واسه چی باید برسی؟ همینجا باش جات بد نیست. دلت هم خواست1سر تا اون جهان بپر.
جوجه گنجشک چنان حواسش به تیهو بود که شاخه مقابل رو ندید. چنان بد بهش خورد که سرش گیج رفت. تیهو نموند ببینه چی شد. مثل باد رفت و فقط رفت. جوجه گنجشک بدون اینکه متوقف بشه چشم هاش رو بست تا ستاره های جلوی نگاهش محو بشن. سرش به شدت درد می کرد ولی عجله داشت تا زود تر دیدش برگرده مبادا پرپری از نگاهش گم بشه. پیداش کرد. دور شده بود. جوجه با تمام سرعت پرید. تیهو رسیده بود وسط رودخونه یخی. سرما اونجا انگار هوا رو هم منجمد کرده بود. تیهو متوقف شد. جوجه گنجشک با تمام سرعت پرواز می کرد تا بهش برسه. داشت می رسید ولی هنوز دور بود. تیهو1لحظه سرش رو بالا گرفت و به آسمون سیاه عصر زمستون خیره شد. خواست برگرده و1دفعه دیگه به نوک درخت های بلند آشنا نگاه کنه ولی منصرف شد. دیگه جای تردید نبود. بال هاش رو باز نگه داشت و1دفعه عمودی خودش رو رها کرد و مثل1تیکه یخ با سر به طرف آب های یخ زده رودخونه پایین رفت. جوجه گنجشک رسیده بود به لبه رودخونه. کمی جلو تر. جلو تر. تیهو سقوط می کرد بدون اینکه پرواز کنه و مانع سقوط خودش بشه. جوجه گنجشک تماشا می کرد.
-عجب شیرجه ای میره. مثل قرقی هاست! کاش من تیهو بودم! عجب صاف میره! اون1قهرمان راستکیه.
تیهو داشت به یخ های شناور روی آب می رسید. چشم هاش رو بست تا نبینه. اشک هاش توی اون سرما داغ بودن. اشک های وحشت. وحشت منجمد.
جوجه گنجشک محو و مصحور بال هاش رو شبیه تیهو باز کرد و از همون فاصله دور مثل پرپری شیرجه زد. لحظاتی بعد هیچی نبود جز چند تا موج کوچیک که از برخورد2تا جسم نیمه یخ زده به آب های بی حرکت از سرما ایجاد شده بود.
-اونجا رو!
-چی؟
-به نظرم1چیزی پرت شد داخل آب!
-نه1چیزی نیست2تا هستن. از آسمون پرت شدن. پرنده بودن. خودم دیدم.
-اون اولی! لعنتی اون که پرپری تیهوی خودمون بودش!
-اون خیلی زمان پیش زد به سرش ول کن.
-پر طاووسی به اون مدل مهربونت اینهمه بدجنسی نمیاد اون الان غرق میشه.
-خوب بشه. ول کن دم سیاه خودش پرید کسی مجبورش نکرده بود.
ولی2تا بودن.
-آهایی شما ها! مگه ندیدین؟ جوجه گنجشک دیوونه پشت سر اون تیهو خودش رو انداخت توی رودخونه! بجنبید!
-دم کوتاه تو مطمئنی؟
دم کوتاه که برعکس اسمش دمش بیش از اندازه معمولش بلند بود کلافه هوار زد
-اه میگم بجنبید سریع تر!
و خودش مثل فشنگ از جا در رفت و به طرف رودخونه پرواز کرد.
آب سرد و تیز بود. تیهو پر شدن درونش رو از یخ های سوزان احساس کرد و فقط1چیز از سرش گذشت.
-از چیزی که تصور می کردم خیلی سخت تره. کاش تموم بشه!
تاریکیه منجمد ذهنش رو پر می کرد و1سراب از جنس2تا دست قوی که گرفتش و از انجماد کشیدش بیرون.
-هی پرپری! پرپری! تیهوی احمق زنده ای؟ چشم هات رو باز کن ببینم! می تونی صحبت کنی؟ نفس بکش! زود باش بجنب نفس بکش وگرنه میمیری. زود باش دیگه! با تو هستم پرپری!
فشاری که قفسه سینهش رو به شدت آزار می داد و نفس کشیدن چه سخت بود.
در اوایل هشیاری دید که دم سیاه و پر طاووسی و2تای دیگه1تیکه یخ رو می بردنش.
-ببرید نجاتش بدید اگر هنوز میشه نجاتش داد.
-باشه دم کوتاه ولی تو چی؟
-من خودم بهتون می رسم شما ها این جوجه نفهم رو درستش کنید تا بیام.
-باشه رفتیم.
ذهن پرپری آهسته از انجماد خارج می شد. از بین مه تاریک به مقابل نگاه کرد. دم کوتاه بود با همون دم خیلی بلند و پخش و بال های کشیده و نگاه تیزش. تیهو یادش اومد که این موجود همیشه همه چیز زندگی رو به تمسخر می گرفت. حتی با اسمش که درست برعکس موجودیتش بود هنجار های اطرافش رو پس می زد و بهشون می خندید. پرپری یادش اومد که این موجود عجیب رو چه طولانی می شناخت و نمی شناخت. دفعه اولی که هم رو دیدن چه دور بود! پرپری هرگز خودش رو به این آشنای ناشناس عزیز نزدیک حس نکرده بود ولی همیشه پریدنش رو، نگاهش به زندگی و پرواز و شاید همه چیز رو، جذبه مثبتش رو و حال و هوای آزادش رو توی دلش و در سکوتی ناشکستنی تحسین می کرد.
-خوب. مثل اینکه زنده شدی. داشتی می رفتی اون طرف؟ اون طرف رودخونه یخی؟ منطقه خودت؟
تیهو مثل کسی که1دفعه دیگه توی یخ فرو کرده باشنش از جا پرید.
-نه! نه!
دم کوتاه نه حرصی نشون می داد نه شاد. معمولی بود ولی بیگانه.

-مگه تو مال اون منطقه نیستی؟
پرپری دوباره از جا پرید ولی این دفعه صداش رو پیدا کرد.
-من، نه. نه!
دم کوتاه داشت از جا در می رفت.
-به نظرم لازمه بهت بگم خفه شو. واسه چی اومدی این طرف؟ تو که از اولش عشق آبشار اون طرف رودخونه روانت رو گرفته بود اصلا برای چی این طرف می پلکیدی که سرمای سیاه بزنه و گیر کنی؟ تو مال اون طرف رودخونه ای واسه چی میگی نیستی؟ آتیشت که نمی زنن. فقط به نظرم تو1کسی رو آتیش زدی. شاید هم منجمدش کردی.
تیهو داشت به یاد می آورد که تنها نبود. کسی بود. کسی بود! جوجه گنجشک تازه پرواز منطقه سبز این طرف رودخونه یخی که از شروع این پرواز نفرین شده مثل سایه همراهش بود. این دفعه چنان از جا پرید که دم کوتاه با حرص شونه هاش رو چسبید تا دوباره توی رودخونه نیفته.
-معلومه تو چته؟ می خوایی باز پرت بشی؟
-دم کوتاه! محض خاطر خدا! این جوجهه کو؟ کجاست؟ کجا رفت؟
دم کوتاه پوزخند زد. تلخ.
-همراه تو بود از من می خواییش؟
پرپری هوار زد:
-من پریدم توی رودخونه اون چی شد؟
دم کوتاه با آرامشی از جنسی بسیار تلخ جوابش رو داد.
-تو واسه چی پریدی توی رودخونه؟ به نظرت جایی که بال در حال پرواز از سرما توی آسمون یخ می زنه شنا می تونست کمک کنه به منطقه خودت برسی؟
-من نمی خواستم به جایی برسم. به خدا من فقط خواستم تموم بشم تا این سرمای عوضی دست از سرم برداره. سرد بود تاریک بود نفس نبود هیچی نبود من فقط رفتم تا دیگه زنده نباشم. می دونستم مطمئن بودم این مسیر نابودم می کنه ولی رفتم آخه دیگه نمی خواستم زنده باشم. من پریدم توی رودخونه تا دیگه نباشم. ولی اون جوجه دیوونه کجاست؟ تو رو به خدا بگو الان کجاست؟
دم کوتاه همچنان با همون آرامش تلخ و تاریک تماشا می کرد. آرامشی که کاملا مشخص بود داشت از دست می رفت.
-اون همراه تو بود. باهات پرید توی رودخونه. نمی خوام شعورم رو مسخره کنی و بگی که نمی دونستی. تو قدم به قدم از حضورش آگاه بودی. می دونستی. قشنگ هم می دونستی. اون همراه تو بود یادت که نرفته؟
پرپری حس می کرد این دفعه از درون آتیش می گرفت.
-دم کوتاه اون جوجه چی شد؟ من نگفتم بپره.
دم کوتاه این دفعه کاملا از جا در رفت و عربده زد:
-اون پشت سر تو پرید! درست پشت سرت. درست شبیهت! و تو می دونستی اون می پره. می دونی چیکار کردی؟ می دونی چی سرش آوردی؟ می دونی بال های جوجه گنجشکی که هنوز بلد نیست درست بپره چه قدر ضعیفن؟ می دونستی بال هاش رو سرما زده و اگر زنده بمونه شاید دیگه هرگز نتونه درست پرواز کنه؟ می دونستی اگر هم بتونه بپره تا مدت ها بی پروازه؟ می دونستی می شد که این طوری نشه فقط اگر تو این حماقت رو توی سرش نمی کردی که وسط سرمای سیاه خودش رو به آب رودخونه یخی نسپره تا همراه تو برسه اون طرف؟ می دونستی نابودش کردی؟ می دونستی؟
پرپری تمام وجودش شده بود وحشت.
-من بهش نگفتم همراهم بپره.
دم سیاه همچنان آتیش خشم بود.
-بهش هم نگفتی نپره. واسه چی؟ واسه چی کشیدیش اینجا تا این طوری بشه؟ خریتت اینهمه جذاب بود که1نفر دیگه رو هم با خودت بردی وسطش؟
-نه من، من فقط، من نمی دونستم. به خدا بهش گفتم ولی گوش نکرد. من نگفتم همراهم بشه من نگفتم بپره من،
دم کوتاه آه کشید. آهش انگار از عربده هاش تلخ تر بود.
-باشه. باشه فهمیدم. تو بهش نگفتی همراهت بشه. تو بهش نگفتی بپره. تو بهش نگفتی خودش رو نابود کنه.
-دم کوتاه به خدا من بی تقصیرم اون خودش دلش خواست که،
دست دم کوتاه به نشانه فرمان سکوت رفت بالا. پرپری بی هوا کشید عقب. دم کوتاه گرفتش که نیفته.
-من نمی خوام بزنمت. مواظب باش پرت نشی.
پرپری با دست های بی حس دست دم کوتاه رو چسبید.
-دم کوتاه به خدا تقصیر من نبود من فقط از دست سرما در رفتم من نگفتم اون همراهم بشه من نمی دونستم می پره من، …
-بسه. بس کن پرپری. گفتم که فهمیدم. تو بی تقصیری. تو نگفتی. تو هیچی بهش نگفتی. تو نگفتی اون خودش دلش خواست این طوری داغون بشه. باشه. تا حصار های پیچکیه منطقهت می برمت از اونجا دیگه پرنده های اون طرف حلش می کنن.
پرپری حس می کرد نفس از قفسش می پرید.
-به خاطر خدا دم کوتاه!
دم کوتاه از سر حرص و خستگی نفس عمیقی کشید و نگاهش کرد.
-به خاطر خدا چی؟ الان من چی بگم؟ چیکار کنم تو بس کنی؟ تو چی می خوایی تیهو؟ من گفتم باشه. دیگه چی بگم؟
اشک. تلخ. درمونده و تاریک.
-تو رو به خدا نمی خوام چیزی بگی فقط بفهم.
دم کوتاه دوباره از جا در رفت.
-چی رو بفهمم؟ چی؟ چی رو من بفهمم؟ که تو پرنده بی تجربه نفهم یادت رفته بود که سال ها همیشه4تا فصل دارن؟ که تو احمق نمی دونستی توی سال بهار و زمستون همیشه مکمل هم هستن؟ که تو موجود بی معرفت از خاطرت بردی که بهار این طرف رودخونه چه بهشتی داشتی؟ که تو بی مغز دیوونه دلت نخواست به این فکر کنی که همون طور که بهار ها زمستون میشن، آخر هر زمستونی هم بهار میاد؟ این سرمای سیاه میره تموم میشه و لازم نیست به خاطر خلاصی ازش تو خریت کنی؟ چی رو بفهمم؟ اینکه تو چنان نفهمی که هر غلطی کردی جز اینکه بیایی به خودم بگی من سردمه بلکه من می گفتم بهت که اون ته منطقه برگ های انجیری هنوز می تونن کمک کنن و سرما رو تخفیف بدن؟ این ها رو می خوایی که من بفهمم؟ خیال کردی خیلی قهرمانی که سکوت کردی و فقط رفتی از دست سرمایی که میگی عاجزت کرد خودت رو انداختی وسط انجماد در حالی که مدعی هستی می دونستی از بس سخته دووم نمیاری؟ دیگه چی رو باید بفهمم؟ اینکه تو واسه خاطر هیچی1جوجه تازه پرواز رو نابودش کردی؟ این ها رو که خودم فهمیدم تو بگو دیگه چی مونده من بفهمم تا بفهممش. پرپری! پردار نفهم! اشتباه کردی اشتباه!
پرپری دیگه هیچی نمی گفت. هقهق های منجمد داشت نفسش رو می گرفت. دیگه نای تلاش کردن نداشت. فقط با تمام توانی که در خودش نمی دید دستی که توی دستش بود رو چسبید که رها نشه.
-ول کن من باید برم بالای سر گنجشکه. گفتم که تا پیچک های منطقهت می برمت.
-نه! به خاطر خدا نه! این مدلی نمی خوام بری. تو، من، من فقط، …
دم کوتاه دوباره آه کشید. این دفعه خشم نبود. فقط خستگی بود. خستگی از جنس خستگی. بیزاری. انتهای حوصله ای که شاید از اولش هم نبود.
-پرپری! تیهو! ببین! تو تقصیر چندانی شاید نداری. تو فقط اشتباه کردی. فقط اشتباه کردی! فقط اشتباه!
اشک بود و اشک بود و دردی که تموم نمی شد.
-کاش مرده بودم! کاشکی مرده بودم! کاش می مردم! کاش!
سرمایی که سرد تر از سرمای سیاه بود. دستی که دور شونه هاش حلقه شد و چیزی که بال های منجمدش رو پوشوند. برگ انجیری پهنی که دم کوتاه از دوش خودش برداشت و انداخت روی شونه های تیهو.
-بسه دیگه. گریه نکن. با گریه کردن های تو هیچی عوض نمیشه. فقط دفعه های بعد قدم هات رو آهسته تر بردار و به جای سریع تر پریدن، بیشتر تفکر کن. بجنب. تا شب نشده باید تو توی منطقه خودت باشی و من هم برگشته باشم این طرف.
دم کوتاه دیگه منتظر نشد. پرپریه نیمه منجمد و نیمه هشیار رو برداشت و پرواز کرد. پرپری لای برگ انجیری بین دست های دم کوتاه نه از سرما بلکه از هیبت تمام این ماجرا ها می لرزید. ماجرا هایی که1دفعه و به چه سرعتی مثل1کوه یخ ویران گر، از اون ها که هر چند1دفعه از بالای کوه کنار جنگل می اومدن پایین و1منطقه رو به هم می ریختن، اومد و تمام وجودش رو گرفت و همه چیز و همه چیز رو ویران کرد و گذشت.
شروع زمستون. ملخی با پر های به رنگ پروانه. سرمایی که بیشتر و بیشتر می شد. یخ های بالای کوه. سرمای سیاه. پرپری و خشمش از سرما و از ملخ توی منطقه سبز و از زمین و از آسمون و از همه چیز. اون عصر آخری. خط پایان. آخرین پرواز. سرمایی که وحشت همراهش بود. جوجه گنجشک تازه پرواز منطقه سبز. دم کوتاه که بار ها از پرپری و از همه پرسیده بود آیا چیزی هست که شما ها بخوایید به من بگید؟ بار ها و بار ها شده بود که جمعشون کرد و ازشون پرسید. خیلی ها خیلی چیز ها می گفتن ولی پرپری هرگز چیزی نمی گفت. چیزی که باید می گفت رو هرگز نگفت. هرگز به این احتمال متمرکز نشد که گفتنش اگر فایده نداشت شاید بی فایده هم نبود. و بلاخره، به خداحافظیه تاریکی که چند لحظه دیگه شاید واسه همیشه اتفاق می افتاد. سرش رو به شونه های دم کوتاه تکیه داد و بی صدا ضجه زد. دم کوتاه یا خیالش نبود یا زده بود به بیخیالی. فقط پرواز می کرد.
از بالای رودخونه یخی گذشتن. پیچک های منطقه آبشار دیده می شد. دم کوتاه بیخیال پرید و روی درخت های کنار پیچک ها فرود اومد. آهسته دست هاش رو باز کرد و تیهوی به معنای واقعی داغون رو با احتیاط لای شاخه های امن گذاشت زمین.
-خوب تیهو اینجا امنه. لای این برگه بمون اگر حالت جا اومد چند لحظه دیگه خودت بپر اون طرف پیچک ها داخل منطقه خودت و اگر دیدی نمی تونی1آوازک کوچولو بخونی رفیق هات میان کمکت. چیزی نمیشه. اینجا حسابی جات امنه. بال هات هم زود دوباره باز میشن. مواظب خودت باش. اه این طوری گریه نکن اعصابم رو خراب کردی.
پرپری فقط اون دست های آشنا رو گرفته بود و می بارید. چیزی توی سرش نبود جز1عالمه درد و درموندگی و این فکر دردناک و تلخ که دم کوتاه هرگز اون رو تیهو صدا نکرده بود. حتی در اولین دیدارشون. اسمش رو می گفت. همیشه بهش می گفت پرپری. پرپری این رو نگفت. می دونست که دیگه نباید بگه. می دونست که نباید دیگه حرفی بزنه. می دونست که دیگه نمیشه چیزی رو اصلاح کنه. می دونست که فقط ازش بر میاد خاطرهش رو در نظر1آشنای خیلی عزیز از اینکه کرده تاریک تر نکنه. پس دیگه حرف نزد. نه تقاضا کرد، نه هوار زد، نه تلاش کرد، فقط بارید و بارید. دم کوتاه پر های دم بلندش رو پخش کرد و اشک های بی صدا و آبشاریه تیهو رو گرفت.
-بسه دیگه یخ می زنی. و اما حرف آخر. ببین پرپری گاهی ما از بس حواسمون به خودمونه اطراف رو نمی بینیم. ولی اون گاهی ها باید مواظب باشیم چون دیگرانی هستن که ما رو می بینن. دیگرانی که شاید ما بدون اینکه بخواییم و اصلا بدون اینکه بدونیم براشون سرمشق باشیم. همیشه این رو به خاطر داشته باش تا هر زمان خواستی کاری کنی، مخصوصا کاری که مثبت نیست، این احتمال رو بده که نگاهی داره ثبتت می کنه. مواظب باشیم که اگر1زمانی به ناخواهِ خودمون سرمشق شدیم، سرمشق های بدی نباشیم. این سرمشق شدن دست ما نیست و اگر انتخاب با خودمون باشه چه بسا که اصلا دلمون هم نخواد. ولی سرمشق مثبت بودن دست ماست. پس سعی کنیم. خیلی هم زیاد سعی کنیم. داره شب میشه. من باید سریع برسم به منطقه خودم. تو هم1پر بزنی توی منطقه خودت هستیمن باید بجنبم تو هم همین طور. خوب. دیگه خداحافظ پرپری.
دم کوتاه خیلی نرم و آروم دست هاش رو از دست های منجمد پرپری کشید بیرون، برگ انجیری رو دور شونه های سرمازده تیهو مرتب و سفت کرد، از امنیتش لای شاخه ها مطمئن شد، و بعد آهسته و بی مکث بال هاش رو باز کرد و مثل همیشه نرم و روون پرید. تیهو فقط از پشت پرده مهی که تاریک و تاریک تر می شد تماشاش کرد. رفتنش رو تماشا کرد و می دید که اون سایه آشنای آشنا دور و دور تر می شد. سرش رو لای تنها خاطره حاضر و ملموس از دست های آشنا فرو برد و چشم هاش رو بست. برگ انجیری که دم کوتاه با خودش نبرد! پرپری لای برگ آشنا جمع شد و از ته ته دلش بارید.
یادش نبود چه قدر گریه کرد. دلش می خواست همراه اشک هاش جونش هم بره و تموم بشه اما نشد. شب داشت می رسید. هوا داشت سرد تر می شد. اونجا نشستن و منجمد شدن چه فایده ای داشت؟ باید بلند می شد و می رفت تا آخرین درسی که گرفته بود رو اجرا کنه.
-گاهی ما از بس حواسمون به خودمونه اطراف رو نمی بینیم. ولی اون گاهی ها باید مواظب باشیم چون دیگرانی هستن که ما رو می بینن. دیگرانی که شاید ما بدون اینکه بخواییم و اصلا بدون اینکه بدونیم براشون سرمشق باشیم. همیشه این رو به خاطر داشته باش تا هر زمان خواستی کاری کنی، مخصوصا کاری که مثبت نیست، این احتمال رو بده که نگاهی داره ثبتت می کنه. مواظب باشیم که اگر1زمانی به ناخواهِ خودمون سرمشق شدیم، سرمشق های بدی نباشیم. این سرمشق شدن دست ما نیست و اگر انتخاب با خودمون باشه چه بسا که اصلا دلمون هم نخواد. ولی سرمشق مثبت بودن دست ماست. پس سعی کنیم. خیلی هم زیاد سعی کنیم.
صدایی از دور.
-پرپری! پرپری! تیهو! کجایی پرپری!
پرنده های منطقه آبشار با صدا هایی پر از تردیدی از جنس دلواپسی از اطراف منطقه صداش می کردن. سکوت و سکون به این تاریکیه تلخ پایان نمی داد. بلند شد. برگ انجیری یادگار رو روی چشم های تبدارش گذاشت و با اشک هایی از جنس دلش1دفعه دیگه خیسش کرد. بعد بوسیدش و گذاشتش لای شاخه ها تا اگر دم کوتاه زمانی بر حسب اتفاق از اونجا گذشت، ببینه و برش داره. بعد سرش رو بالا گرفت و با صدایی بی نهایت خسته و گرفته به ندای پرنده های اطراف آبشار جواب داد.
-پرپری! کجا بودی! حسابی دلواپست شدیم. تو به نظر من رفته بودی هرس شاخه های تاک های اون پایین. چه جوری از اینجا سر در آوردی؟ تو چرا اینهمه خیسی؟ چی شده؟ اتفاقی برات افتاده؟ اذیتت کردن؟
این آخری پرپری رو بیدارش کرد. باید خیلی سریع حلش می کرد.
-نه! نه نه کسی اذیتم نکرد. من گم شدم نمی دونم یادم نیست.
-یادت نیست؟ تو اصلا، …
-بسه دم پهن. تقریبا شب شده باید از اینجا بریم.
-ولی نوک دراز آخه این،
-میگم بسه. بیایید برگردیم مشکی پر از جا در بره دیگه نمیشه درستش کرد.
-راست میگی. بلند شو پرپری. بلند شو بریم تا شب نرسیده زیرمون نگرفته.
پرپری همراه دم پهن و نوک دراز از بالای پیچک ها گذشت و وارد منطقه اطراف آبشار شد. شب می رسید. زندگی در جریان بود. و پرپری با دلی که اندازه1کوه سنگین و گرفته بود همراهش می رفت در حالی که1درس دیگه از درس های زندگی رو از بر می کرد.
-گاهی ما از بس حواسمون به خودمونه اطراف رو نمی بینیم. ولی اون گاهی ها باید مواظب باشیم چون دیگرانی هستن که ما رو می بینن. دیگرانی که شاید ما بدون اینکه بخواییم و اصلا بدون اینکه بدونیم براشون سرمشق باشیم. همیشه این رو به خاطر داشته باش تا هر زمان خواستی کاری کنی، مخصوصا کاری که مثبت نیست، این احتمال رو بده که نگاهی داره ثبتت می کنه. مواظب باشیم که اگر1زمانی به ناخواهِ خودمون سرمشق شدیم، سرمشق های بدی نباشیم. این سرمشق شدن دست ما نیست و اگر انتخاب با خودمون باشه چه بسا که اصلا دلمون هم نخواد. ولی سرمشق مثبت بودن دست ماست. پس سعی کنیم. خیلی هم زیاد سعی کنیم!.