2شنبه30شهریور1405.
دیروز من48ساله شدم.
خیلی زور زدم تا روزی که مال خودم حسابش میکنم متفاوت و قشنگتر از باقی سال سپری بشه ولی موفق نشدم. پریروز و دیروز بسیار شلوغ، بحرانی و به شدت سنگین گذشتن. دیروز عصر حس کردم کم مونده کنترلم رو از دست بدم. اطراف ساعت5عصر دیدم فقط1قدم با رها کردن1جیغ از ته دل و کشیدن موهام با تمام توان فاصله دارم. باید1کاری میکردم. گفتم من باید برم بیرون. داشت شب میشد و مادرم چندان با رفتنم موافق نبود. گفتم باید برم بستهام رو از استاد هنر سابقم تحویل بگیرم. مادرم ماجرای بسته رو پرسید گفتم کادوی تولدم به خودم. گفت فردا صبح برو. گفتم خانمه فردا نیست من همین الان باید برم بیرون. و عاقبت در جواب اصرارش گفتم عزیز من باید از این خونه برم بیرون لازم دارم حتی شده توی تاکسی اما1ساعتی اینجا نباشم. مادرم گفت درست میگی باید بری بیرون1هوایی به سرت بخوره. ولی داره بارون میاد. گفتم با آژانس میرم.
دروغ نگفتم. واقعا رفتم بستهام رو گرفتم. کوچولو و جمع و جور و خیلی محدودتر از چیزی که دلم میخواست. ای کاش زورم به خرید اون بسته50میلیونی میرسید! هرچی لازم داشتم توش بود و خدایا چه قدر دلم میخواست50میلیون پول داشتم و میخریدمش!
عزیزی در جواب تجملخواهیهای دوران جوونیم بهم میگفت همیشه اندازه پر و بالت بپر. حسرت هم نخور. آرزو داشتن قشنگه ولی حسرت شادی حاصل از داشتهها رو پژمرده میکنه. راست میگفت. بستهی کوچولوی محدودم رو عشقه! خدا رو چه دیدی شاید فردایی که میاد دستم رو واسه خرید بستههای کاملتر باز کنه. بستهی کوچولوی منم بد نیست. با ترکیب محتویاتش همراه یهخرده تغییر در ترکیبات میشه محتوای خوبی تولید کنم.
زمانی عاشق خرید عروسک و اسباببازی بودم. بهم بخند ولی تا بعد از30سالگی هم اگر عروسکی به دلم مینشست واسه داشتنش مثل مریضها گیج میشدم و تا نمیخریدمش خاطرم جمع نمیشد. مرحله بعد نوبت عطر و شونه و گلسر و گیره و تاج بود. بعد به بدلیجات متمرکز شدم. وای خدا چه آتیشی بپا کردم سر1ست بدل که همون زمان هم واسه کسی در شرایط مادی من گرون بود! بعد1دوره خاموشی رو سپری کردم که… بیخیال. هیچ چی دلم نمیخواست. بعد به لوازم خونگی گیر دادم. ترجیحا برقیجات. و بعد دوره دوم خاموشیم رسید که یقین داشتم دیگه هرگز به انتها نمیرسه اما رسید. این روزها گیر عجیبی دارم. گیرم روی لوازم کوچولوی مخصوصه. ظرفهای کافهای. لیوان و فنجون و ماگ و جاشکلاتی و خلاصه هرچی میشه داخل1کافهی دنج دم دست باشه. 1سری ظرف چشمم یعنی لمسم رو گرفته بود که وای خدا ضربانم ضربانم ضرباااااااانم خدا اینها خودشون با لمسم چونه میزدن که بیان بشینن توی بوفهی اتاق من! نتونستم. پول. الان هم که با این شرایط اصلا نمیخوام حتی بدونم قیمت اون سرویس کوچولو چنده. دونستنش چه فایده داره! در هر حال اون جعبه مال من نیست. اما من هنوز پریسا هستم، حتی اگر نتونم سرویس کافهای مورد علاقهام رو بخرم و بیارم بچینم توی بوفهام. توی زندگیم خیلی پیش اومد که گیر کنم. تجربههای تاریکی از ناکام شدن توی پرونده خاطراتم ثبتن. گاهی هم توقف داشتم ولی هیچ زمانی رو به خاطر ندارم که به1بنبست باخت داده باشم، اونم بنبست مسخرهای شبیه این. من ظرفهای کافهی خودم رو میخواستم. جای شکلات، جای1دست چاقو و قاشقهای کوچولو، جای بستههای قهوه فوری، نسکافه، پودر شکلات، کاپوچینو و هر چیزی که جا و ظرف لازم داشت.
دیشب بعد از چند روز رفتم ذخایرم رو همراه با محتوای جدید سنجیدم. آخجون1عالمه کریستالهای سفید! یهخرده نق زدم که ای کاش ریزتر بودن تا با موارد قبلی جور میشدن اما اینها درشت بودن و کاریش هم نمیشد کرد. بودجه واسه تهیه کریستالهای سفید همسایز با سفیدهای قبلی نداشتم. چندتا ظرف فسقلی رو قبلا ساخته بودم ولی کافی نبودن. واسه تفاوت سایز کریستالهام طبق معمول شونه بالا انداختم و دستبهکار شدم.
الان عصر2شنبه هست و چندتا ظرف کوچولوی دستساز توی بوفه دارن بهم لبخند میزنن. سفیدن و ساده. میشد بهشون با سنگها و مرواریدهای رنگی طرح و شکل بدم بدون اینکه ندیدنم مانع کارم بشه، ولی نمیفهمم این سری چمه. دلم ساختن مدل ساده و سفیدش رو خواست. در نتیجه تمامشون سفیدن. شاید به قشنگی سری ظرفهایی که اونهمه دلم داشتنشون رو میخواست نباشن، اما کار دستهای خودم هستن. زمانی که مشغول ساختنشون بودم حس آرامش داشتم و از هر ثانیهاش لذت بردم چون به این کار عشق دارم، و الان هرچند داخل بوفه رو نمیبینم، اما به شهادت بیناها و لمس خودم از نتیجه حس رضایت میکنم. و مگه راه شاد بودن همین نیست؟ روشن کردن ستارههای کوچولوی درخشان توی آسمون دلهامون، حتی در زمانهایی که شب خیلی تاریک، سنگین و ناگذر به نظر میرسه.
برق رفته وایفایم قطع شده اینترنت خدا اینترنت! بیخیال. درستش میکنم.
خدایا شکرت! ساعت16و28دقیقه. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
بازگشت.
شنبه28شهریور1405.
آخجون اومدم خونه! دلم تنگ شده بود خداجون! خونه با شلوغیهای اعصابخردکن صبح و شبهای خیابونهای اطرافش. با فضای فسقلیش. با هوای گرم و کلافهکنندهاش. ولی خونه هست! چه قدر این4دیواری رو دوست دارم! خدایا ازم نگیرش به هر کسی هم نداره1دونه بده!
میگم1سوال! واسه چی پستهایی که در ارتفاعات داخل تلگرام زدم توی یونیگرام نیستن؟ توی تلگرام گوشی میبینمشون پس واسه چی داخل یونیگرام پیداشون نیست؟ اینها کوشن؟ من که نفهمیدم چی شد.
من واسه چی اینهمه عجیب خستم؟ سعی کردم امشبِ قشنگی باشه ولی از تو چه پنهون تا اینجاش که اصلا قشنگ نبود. تمام امروزم حسابی بیحال و سست گذشت الانم که اصلا نمیفهمم واسه چی انگار جای خون سرب توی رگهام داره قدم میزنه.
امروز صبح که حسابی کرخت شروع شد بعدش هم توی راه خونه و توقفهای پشت سر هم و نمیفهمم واسه چی چنان شدید خسته شدم که انگار روانم از کوه بالا رفته بود. وقتی هم رسیدیم آب قطع بود. خستگی توی راه و گرمای هوا و1حس نفله که نفهمیدم چی بود چنان سستم کرد که به نظرم میرسید حتی1لحظه هم نمیتونم هیچ چیزی رو تحمل کنم. مادرم هی میگفت آب واسه چی نداریم و ازینا. گفتم مادری خستهایم هم خودت هم خودم خستگی در کن میادش. تازه خوابم برده بود که1ماشین گندهی بیمروت چنان بوق آهنگینی توی خیابونمون زد که پدرجد خواب هم فراری شد. مادرم هم بیدار شد و آب که همچنان قطع بود و مادرم که همچنان معترض بود و بندهخدا حرف ناحساب نمیزد ولی من اصلا نمیفهمم چه دردم بود. حرکت منفی نکردم ولی عجیب منگ بودم. مادرم گفت به مدیر ساختمون زنگ بزنم ببینم آب واسه چی قطع شده. خدایی این چه مدل خستگیه که واسه تکون دادن فک و فراخوانی صدا از حنجره هم انگار باید زور بزنیم و توانش نیست؟ دردسرت ندم زنگ زدم طرف هم گفت سر کاره و نمیدونه. این وسط لابلای برو بیاهام واسه سر و سامون دادن به اوضاع اطراف1دفعه گفتم مادری احیانا موقع رفتن فلکهها رو نبستی؟ مادرم از جا پرید که آخ آره بستم یادم نبود. فلکهها رو باز کرد و آب وصل شد. حالا باید دوباره به مدیر ساختمون زنگ میزدم که بهش بگم جای نگرانی نیست. زدم و خدایا واسه چی امروز حرف زدن واسم اینهمه سخت بود؟ چایی دم کردم و تا اومدیم به خودمون بیاییم برق رفت. هوا گرم بود برق هم نبود و در نتیجه آب هم نبود و… بسه خسته شدم از گزارش نق.
کوتاه کنم. الان بقیه اهل این بیت داخل اتاق بغلی مشغول گوشیها هستن و من خزیدم پشت سیستم و به خدا نق نمیزنم دلیل این کرختی وحشتناک چیه؟ خوابم نمیاد فقط عجیب بیحسم. دلم امشب1حس قشنگتر میخواست و هرچی زور زدم نتونستم به امشب تزریقش کنم. بیخیال.
دلم ضعف میرفت امروز عصر بپرم توی تاکسی برم برگهام رو از استاد سابق هنرم بگیرم ولی نرفتم. اگر حرفش رو میزدم مادرم میگفت با هم بریم و این بندهخدا از خستگی داره میپاشه و خودم هم توان تلاش واسه قانع کردنش رو در خودم ندیدم. شاید فردا1طوری در1مهلتی حلش کردم. وای خدا من بستهام رو میخوام!
1چیزی بگم؟ یواشکی میترسم. نمیدونم شنیدههام چه قدر درستن ولی میگن این ترامپ باز تهدید کرده که میخوام دوباره به ایران حمله کنم و این بار حملهها متفاوتن و این دفعه نیروگاهها و پلها رو میزنم و چه و چه. خدایا من امروز2ساعت آب و برق نداشتم کلافه شدم اگر این دیوونه تهدیدش رو عملی کنه مشخص نیست چه مدت درگیر وضعیتی بدتر از چند ماهی که سپری کردیم باشیم! این واسه چی بلند نمیشه نمیره کشور خودش رو به هم بریزه؟ کل منطقه رو داغون کرده جهان هم فقط نشسته نق میزنه. خدایا صبوریت رو شکر آخه تو وضعیت ما رو ببین؟ از دیماه404به این طرف شب و روزمون شده گریه. اونهمه آدم مردن. کلی زندگی فلج شدن. کلی خونواده عزادار شدن. هر لحظه منتظر1اتفاقیم. هر صبح با استرس اخبار ترسناک روزمون رو شروع میکنیم. زیر فشار روانی و اقتصادی داریم پرس میشیم. این چه دنیای متمدنیه که داخلش کسی به کسی نیست؟ جدی ما آدمها واسه چی این مدلی هستیم؟ کدوم تیره از حیوونها با همنژادهاشون همچین کاری میکنن؟ گاهی که خیلی حرصی میشم توی صحبتهام با خدا بهش میگم خدایا ببخش کفر نباشه ولی من اگر جات بودم آدمیزاد رو خلق نمیکردم. تماشا کن جهانت رو به کثافت کشیدن دستبردار هم نیستن. دنیای تو بدون آدمها جای بهتری میشد. تو خدا هستی واسه چی این بلا رو به جهانت فرستادی که اینطوری ویرانش کنه؟
باز آخر شب شد و من به سرم زده دارم چرت و پرت میگم. خدایا توکل به خودت باور کن این ملت بریدن دیگه بیشتر از این ظرفیتمون نمیکشه. دورت بگردم خدا1کاری کن.
دلم1فردای قشنگ میخواد. خدایا میشه بهم بدیش؟ ناسلامتی فردا روزی و زمانی برای منه. تو خدای من هستی. کادو نمیدی بهم؟
یعنی الان اگر اینو با سیستم و از طریق یونیگرام بزنم توی کانال پستهای غایب ظاهر میشن؟ بذار تست کنم. ساعت23و52دقیقه. تا بعد.
5شنبه26شهریور1405.
عصبانی ام خدا عصبانی ام وای خداجون عصبانی ام وووییی!
قدیمها میگفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. شاید من اشتباهی ام ولی در1سری موارد به شدت با این بینش مخالفم. قضاوت با شما.
همینجا خاطرم نیست داخل کدوم پست توضیح داده بودم توی جلسه مدرسه رأی گرفتن که همکارهای خانم روپوشهای همشکل داشته باشن. من رأی موافق ندادم. آخر جلسه یکی از موافقها خودکار به دست اومد که تو چه رنگی هستی؟ گفتم همینی که الان پوشیدم. من رأی موافق ندادم. اصلا مشخص نیست امسال با این وضعیت کشور مدرسه حضوری تا کی بازه. طرف انگار اصلا چیزی نشنید گفت نههه پس توی اکثریت مینویسمت دیگه. چند روز پیش درست وسط بالا فرستادن1سری کیسه پر از نردبون و رسوندنشون به دست مادر که اون بالا منتظر دریافت محموله بود گوشیم زنگ خورد. خدایا الان من زیر1خروار کیسه گیرم گوشیم روی میزه چه شاخه ای به سرم بزنم؟ گوشیه ول کن نبود. به هر دردسری بود خودم رو بهش رسوندم و وقتی جواب دادم شبیه دونده ها نفس میزدم. سرپرست آموزشی بعد از سلام و ببخشید بی موقع زنگ زدم و تعارفات معمول گفت متعاقب رأیگیری مدرسه در مورد روپوشهای همشکل، گفتم عزیز من رأی موافق ندادم. ایشون ادامه داد که چون قراره توی مراسمهای مدرسه لباسهامون1شکل باشن، گفتم بزرگوار من موافق نبودم. ایشون ادامه داد که پارچه رو خانم فلانی گرفته واسه هر نفر حدود3متر درمیاد دیگه حالا اگر کمتر از3متر شد هزینه اضافه رو یا برمیگردونیم یا حلش میکنیم الان واسه هر نفر3متر در نظر گرفته شده پارچه فلان رنگ با فلان طرح و متری800هزار تومن. حالا شما رو من عضو گروه میکنم هر زمان وقت داشتید2میلیون و400هزار تومن به حساب خانم فلانی واریز کنید پارچه هم پیش فلان خیاطه هر زمان وقت داشتید تشریف ببرید واسه اندازه گیری مقنعه هم که دوختنش کار نمیبره! گفتم عزیز دست کم پارچه بمونه بدم به خیاط آشنای خودم من الان نیستم زمانم با شما نمیخونه. ایشون گفتن نه دیگه هر زمان وقت داشتید تشریف ببرید واسه اندازه گیری. بعدش هم بهم گفت که روی طرح این پارچه خطهای ملایم عمودی هست. زدم زیر خنده که دست کم بگید این خطها افقی نیستن. مطمئنم کرد که عمودی هستن. هرچی زور زدم شفاهی واسش توضیح بدم که به چندین دلیل من واقعا الان در شرایط پرداخت همچین چیزی نیستم دیدم ازم برنمیاد. خدایا2میلیون و400هزار تومن فقط واسه پارچه روپوشی که لازمش ندارم! بدون مزد خیاط بدون پول دکمه بدون پول مقنعه! من همین الان چندتا روپوش دارم که هنوز اصلا نپوشیدم.
تمام روز اونقدر عصبانی بودم که از سرم آتیش بلند میشد. تمامش بحث پول نبود. اینکه در این وضعیت افتضاح اقتصادی چنین هزینه سنگینی این شکلی بهم تحمیل بشه اونم در عوض چیزی که نه مایل به داشتنش هستم نه اصلا لازمم میشه داشتم منفجر میشدم.
من از1سری موارد به طرز وحشتناکی بدم میاد. یکیش اینکه به کسی جز خدا، حتی به مادرم بگم پول لازم دارم. تمام عمر زور زدم که با همچین چیزی مواجه نشم. از طرفی هم تمام همکارها این خرید رو تأیید کردن و من به حکم قاعده ی همرنگ جماعت شدن باید این هزینه رو میپرداختم. خدایا من الان پول ندارم زمانی هم که حقوقم بیاد چاله ی تمامش از حالا کنده شده از پول قرض کردن هم متنفرم الان چیکار کنم؟
امروز عاقبت زورم و خشمم رو1جا جمع کردم و در۱پیام کتبی واسه مدیر مدرسه نوشتم که من خودسرپرستم. هزینه زندگی خودم و بسیاری از نیازهای مادرم به عهده منه. هر لحظه باید1پولی توی حسابم باشه تا واسه پرداختهای ناگهانی برای داروهایی که هر روز قیمتهاشون چند برابر میشن آماده باشم. من توی مراسمهای شما اصلا نیستم تمام پارسال سونیا رو به خاطر جیغهاش توی مراسمها نمیبردید من توی کلاس پیشش بودم تا غذاش رو بدم تا بغلش کنم چون بغل میخواست تا باهاش حرف بزنم و از گوشیم واسش آهنگ بذارم چون شلوغیهای جشن رو میشنید و میخواست بیاد توی جشن و به خاطر شرایطش نمیشد. یعنی باید توضیح بدم که الان توی حساب من کمتر از1میلیون هست؟ آخه این حکم اداره درسته؟ اینها تفاوتها رو نمیبینن واقعا نمیدونن1سری از ما در چه وضعیتی هستیم! آخرش هم نوشتم اگر واقعا لازمه چشم اجازه بدید حقوقم برسه تقدیم کنم. ولی تا زمانی که این لباس کهنه بشه ازش متنفرم چون به خاطرش مجبور شدم به کسی از خاک توضیح بدم که واسه خریدش پول کافی ندارم.
مدیر مدرسه در جواب پیامم گفت که این صرفا تصمیم همکارها بوده و تأیید کرد که من تقریبا همیشه حتی در زمان مراسمها توی کلاسم هستم و در نتیجه از پرداخت این هزینه غیرلازم و تهیه اون گونی معافم کرد. و حالا همه خانمهای اون مدرسه1مهر لباسهای همرنگ و همشکل دارن جز من. شخصا خیالم نیست که شبیهشون نیستم، ولی قطعا افرادی حق رو بهم نمیدن و از نظرشون با توجه به تفاوت فیزیکیم باید سعی کنم به هر طریق همرنگ بقیه باشم. نظر تو چیه؟ راست بگو! ساعت۲۱و۵دقیقه. تا بعد.
دست توی دست زمان.
۲شنبه۲۳شهریور۱۴۰۵.
این بالا امروز هوا عالیه. روی تاب نشسته بودم تا نوبت وظایفم برسه. کتاب میخوندم. همه چی درسته فقط نتونستم. دلم گفتن یعنی نوشتن خواست. روی تاب سخت بود بلند شدم اومدم داخل و حالا اینجام.
خبر بیماری بچه۱۰ساله یکی از اقوام مثل بمب توی فامیل ترکید. بعد از خبر سکته زنداییم. مادر این بچه همبازیم بود. یادش به خیر سر عروسکهای بی ریختی که هر کدوم چندتا ازش داشتیم چه قائله ها که بپا نکردیم! حالا اون دختر کوچولوی مو فرفری مادر تک فرزندی شده که بیماری ناشناسش همه رو ترسونده. خدایا کمکش کن!
دلم پیش اون بچه و مادرشه. دلم پیش زندایی خودمه. دلم با یکی از آشناهای دیروزیه که به شدت منتظر جواب اسکنش هستم. گفت۱هفته دیگه یا۲هفته؟ یادم نیست خدایا! دلم با برادر خودمه. خدایا آخه واسه چی این روزها همه صید مرضهای عجیب غریب شدن؟ مادرم میگه واسه خوردنیهای بیرونه. شاید این درست باشه. اوضاع اینقدر داغونه که طرف نمیدونم کارشناس بود چی بود میگفت مرغهای مونده توی فلان ماجرا داخل فریزر بودن دکتر گفت ایرادی ندارن ما هم فرستادیمشون سوسیس و کالواس بشن. چه بلند شده صدای این بوق که دیگه راحت بهش معترفن خدا میدونه ته این لجن چه خبره که سر نکبت رو دیگه نمیشه قایمش کرد! لعنت! لعنت لعنت خدایا لعنت! در تکمیل این ماجرا خبر بیماری نوه خالم هم همین الان رسید. رسما گندش بزنن!
خب بسه بیشتر از این حس نق نیست.
میگم ما آدمها یعنی بعضی هامون مثلا خودم واسه چی اینهمه…ایم؟ گاهی به شدتی که بهم حس مرض میده دقیقا چیزی رو میخوام که تمام اطرافم و تمام شواهد و تمام عناصر منطق سلول به سلول دارن از ته حلق هوار میزنن که نباید بخوامش. خب پس واسه چی من باید اینهمه بخوام؟ واسه چی آخه؟ لعنتی واسه چی؟
۱کسی اینجا رو خوند ازم پرسید ماجرای مهر چیه؟ در مورد تمدید سایتته؟ گفتم آره. گفت خب اینکه مشکل نیست رمزت رو بده من حلش میکنم. گفتم نه. طرف گفت یعنی اعتماد نداری؟ بی مکث گفتم نه. طرف حیرت کرد گفت ولی تو اینو مهرهای پیش خودت درستش نمیکردی چون اگر میکردی الان مشکل نداشتی. گفتم نه نمیکردم. اون زمان هم۱بزرگوار اینترنتی بود واسم حلش میکرد. به مخاطبم حسابی بر خورد که تو به اینترنت اعتماد داشتی الان صاف به من میگی نه؟ گفتم آره. بنده خدا داشت روانی میشد. پرسید آخه واسه چی؟ گفتم اولا ایشون کسی بود که از شروع این راه باهام بود و تمام اجزای ماجرا رو از همون قدم اول میدونست. دوما اون زمان اون زمان بود. سوما دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنم.
کلام آخرم بود یا حس نامتعادل توی صدام که طرف رو وادار کرد بعد از۱مکث نسبتا طولانی آه بکشه.
-پریسا! به من گوش میدی؟
به نظرم زور زدم بگم اوهوم ولی خیلی درست درمون نشد. بیچاره مخاطب من!
-پریسا! ببین! اون فقط۱سایته باشه؟ اون زمان و این زمان رو بیخیال. کی از اون بالا میای پایین؟ زیادی داره وسط ابرها بهت خوش میگذره انصاف نیست ما دود بخوریم تو حالش رو ببری. کی میای پایین؟
به نظرم سکوت کرده بودم. به نظرم آسمون ابر داشت. به نظرم هوا سرد بود. به نظرم شب بود!
آخر صحبت من و مخاطبم به خنده ختم شد. تقریبا مثل همیشه. من مدلم همینطوری بی رگه. خیلی توی هوای مرطوب شبهای ابری حال نمیکنم.
ولی خودمونیم سیستمم رو میخوام. شارژ این فسقلی تموم بشه گرفتار میشم. البته سیم شارژش باهامه ولی همیشه با سیستم شارژش میکردم. اینجا کیبورد بزرگ هم دارم ولی نمیفهمم ماجرا چیه که گوشیم با هیچ کیبوردی فیکس نمیشه. با اینم نمیشد یادمه اون روز توی مغازه هرچی کردم نشد رفتم۴ماه دیگه که واسه خرید۱چیز دیگه برگشتم دوباره تست کردم و شد. فروشنده تعجب کرد گفت چیکار کردی این دفعه جواب داد؟ خندیدم گفتم هیچ چی توی گوشش زمزمه کردم یا جواب میدی یا میرم۴ماه دیگه میام. جدی الانم نمیدونم چه مدلی وصلم. ایرادهای ریز داره که حسابی اذیتم میکنه ولی همین اندازه که باهاش مینویسم فعلا بسه. تا زمانی که۱راهی واسه حل ایرادها پیدا کنم.
آخجون بسته برگهام حاضره باید برم از استاد تحویلش بگیرم! یوهو ولی من الان این بالا گیر کردم مادرم هم میگه مدارس کی باز میشن گفتم احتمالا۴شنبه. میگه خب پس زمان داریم تا۳شنبه اینجا بمونیم. الان گریه میکنم. برگهای۵۰میلیونی رو که یادته! نه نه به جان خودم۵۰میلیون واسه این بسته نپرداختم! این یکی خیلی خیلی کوچولوتره. و شاید من اشتباه میکنم ولی…
آدم بودن قصه عجیبیه. ظرفهایی با گنجایشهای متفاوت. اگر درست فهمیده باشم پیش اون خانم حسابی بی اعتبار و به قول معمول ضایع شدم. نتونست دفعه پیش رو بهم ببخشه. توی بعضی ارتباطها، منظورم رفاقت نیستها! هر مدلش. آشنایی. دوستی. معامله. ممکنه سالها شکنندگیش رو نبینی چون روی خط مستقیم پیش میری. گوشه کفشت رو از جاده راست بفرست بیرون، اگر نشکست قدمها رو سفتتر بردار.
بسه میخوام برم تاب بازی. ساعت۱۰و۴۷دقیقه. یوهو آخجون تاب!
در حال تفکر.
۱شنبه۲۲شهریور۱۴۰۵.
خب این قراره حسابی طولانی باشه و من با این فسقلی چه جوری نصفش کنم؟ بیخیال درستش میکنم.
همچنان در ارتفاعات و کلی کار از جمله تمیزکاری۱خروار گردو! وووییی کثافتکاریه جدا کردن پوستهای پوسیده و گِل و همه چی بعدشم فندق و پاکسازیش و… الان گریه میکنم.
چنان دیروز و پریروز شلوغی داشتم که باورم نمیشه دستم از دردی که دیشب داشته عبور کرده. بد ماجرا اینجاست که امروز هم همون شلوغیها در پیشه. آخ دستم!
۱داستان از فردریک بکمن خوندم. مردی به نام اوه. لابلای خطهاش بارها حرصم گرفت، خندیدم، گریه کردم، متفکر شدم. معمولا حوصله ندارم به کسی توصیه کنم فلان کتاب رو حتما بخون. من اسم میدم میگم از نظر من قشنگه طرف اگر بخواد میره میخونه. ولی این یکی رو اگر حس و حال داستان خوندن داشتی۱دید بهش بزن شاید خوشت بیاد. من خیلی دوستش داشتم. این آقاهه اوه توی این داستانه چه شبیه منه! عین خودم نچسب و نجوش و سگ اخلاق و دیوونه هست! ولی خودمونیم از من خوش شانستره. خدا رو شکر اگر بدشانسیهاش بیشتر از چیزی که توی این کتابه بود میشد از بکمن متنفر میشدم.
اخطار اول رو گرفتم. حالا تا تقریبا نیمه مهر واسم پیام میاد. به نظرم تماشای یواشکی سختی رو در پیش دارم. کاش سریعتر بیاد و بره!
۱چیزی بگم؟ وجداندرد دارم. مسخره هست ولی دارم. دیشب… بذار از اولش بگم.
به نظرم از پریشب۱مزاحم تلگرامی داشتم. اولش به روی خودم نیاوردم. بعدش که طرف مزاحم بودنش رو مشخص کرد واسش گفتم که از این بازیها خوشم نمیاد. بعدش که طرف اصرار کرد تند شدم. بعدش که دست بر نداشت به بلاک تهدیدش کردم. فایده که نداشت هیچ، دیروز بعد از ظهر درست زمانی که از شدت کار داشتم از خستگی نصف میشدم شدن۲تا. ظاهرا هیچ ربطی به همدیگه نداشتن ولی این همزمانی واسم شک برانگیز بود. تا دیشب تحمل کردم ولی این۲تا دقیقا شبیه۲تا خرمگس دور کله ی بی اعصابم پرواز میکردن. تحملم برید. در۱لحظه سوار بالهای خشم روی اسم اولی بلاک ریپورت رو زدم. دومی رو هم آخر شب با تهدید مستتر پروازش دادم بره که گوش شیطون نشنوه رفت و تا این لحظه امنه. و من… بعد از زدن اون دکمه از تو چه پنهون وجدانم یواشکی تیر کشید. گفتم کاش فقط بلاکش میکردم و چک ریپورت رو نمیزدم! مادرم گفت حقش بود. تو بارها به زبون آدم گفتی دست از سرت برداره خودش نفهمید. گاهی تنبیه لازمه. گفتم مادری ببین! نگاه به خودت و خونوادت و بچه هات نکن. من نابینا هستم ولی تو و داداش از زندگی کنارم نذاشتید. هیچ زمان از وظایفی که سهم من بود معافم نکردی. اگر گیر کنم تو از آه کشیدنم میفهمی. اگر مشکل حل داشته باشه تو کنارمی اگر هم حل نداشته باشه بازم تو کنارمی. داداش هم همینطور. منم همینطور. ولی۱سری از بچه های معلول واقعا از روزمرگیهای خونواده و بعدش جهان حذف شدن. اینها۱گوشی دستشونه با۱سری شماره و۱عالمه وقت که نمیدونن چیکارش کنن. میشینن توی اتاق با اینترنت و یا علی مدد. من امروز با زدن اون دکمه کسی رو به دردسر انداختم که شاید یکی از این دسته باشه. مادرم گفت به جهنم! میخواست آدم باشه. توی همین اینترنت خیلیها اصلا دلشون همچین قصه هایی رو میطلبه میخواست بره اونها رو پیدا کنه. بعدش دیگه صحبتش نشد ولی دیدم مادرم هیچ چی نمیگه. آخر شب که ماساژش میدادم گفتم چیه مادری؟ خسته ای؟ بی مقدمه گفت هیچ وقت به خاطر اینکه چشمت نمیبینه از مسوولیتهات معافت نکردم. از حالا هم نمیکنم. خندیدم و گفتم بلند شو عزیز. بیا بریم بخواب فردا بدجور کار داریم.
بعد از اینکه مادرم خوابید من خیلی فکر کردم. به خودم. به زندگی. به محتواش. من هیچ زمان از زندگیم رضایت نداشتم. همیشه معتقد بودم من هیچ چی نشدم. هیچ کاری نکردم. به هیچ جایی نرسیدم. دیشب با خودم فکر میکردم که فرض کن همین الان۱کسی بیاد بگه هر نفر۱رزومه از زندگیش تا اینجا بده. من چی دارم ارائه بدم و بی مکث چندتا اسم آشنا به چندین تا دلیل اومدن توی ذهنم که اونها چه طور! اول خودم.
من پریسام. توی زندگی مقصدهای زیادی واسه خودم در نظر داشتم. کارهای زیادی دلم میخواست کنم. به جاهای زیادی دلم میخواست برسم. نشد. نکردم. نرسیدم! اما بذار ببینم! من بالای۲۰سال سابقه تدریس در استثناییدارم. ۱لیسانس پفکی هم گرفتم که الان دیگه به درد نمیخوره ولی در زمان خودش فرستادم سر کار. به عنوان۱معلم۱منبع درآمد کوچولو دارم که کمه ولی شکر خدا موجوده و ارزشمند. خواستم آیلتس بدم و از این بهشت مهاجرت کنم و به خاطرش کلی زبان خوندم کلی هم هزینه کردم که نشد. توی۴۷سالی که از عمرم گذشت خیلی جاها اشتباه رفتم. کارهایی کردم که نباید و نتیجه رو هم دیدم. بعضی جاها هم خدایی تقصیر من نبود و تقدیر نخواست. و درست همین الان که چیزی به۴۸ساله شدنم نمونده من کی هستم! من پریسا هستم. معلمم. دختر مادری هستم که همه جا میگه اگر این نبود من بریده بودم و از تمام اطرافیانم بیشتر حساب روی این دختر میکنم. خواهر برادری هستم که شواهد میگن وقتی لازم میشه میتونم با کلامم با مهرم با منطقم در کنارش اثربخش باشم. این روزها چنان شدید درگیر کمک به مادر و روزمرگیهای زندگی هستم که گاهی شبیه دیروز حتی تایم۱قهوه فوری رو ندارم. به کمک اونهمه کلاس زبان که به نیت آیلتس به بنبست خورده رفتم حالا زمانهایی که وقتم بازه داستانهای صوتی انگلیسی گوش میدم و میفهممشون. عاشق بافتن و ساختنم و دستهام هم باهام همنظرن، در نتیجه هر زمان بتونم مروارید میبافم و گل کریستال میسازم. کتاب خوندن البته فقط در موضوعاتی که خودم خوشم بیاد یکی از تفریحاتمه. ۱قلم بی جوهر هم دارم که هر زمان دلم پر از ناگفته هاست کمکم میکنه بنویسمشون و یه خرده سبکتر بپرم. توی تلگرام۱کانال فسقلی دارم که هر زمان حسش و زمانش باشه دیوونگیهام رو توش مینویسم. الان هم دارم سعی میکنم کمی بیشتر از تلگرام، از کانال، از زندگی بلد بشم. اشتباهاتم حالا توی قاب تجربه در تاریکی باقی جاده واسم فلش میزنن که گم نشم و مهارتهام در پیچهایی که خدا میدونه کی و کجا بهشون میرسم جزو سرمایه ها یا اسلحه های همراهم هستن.
موارد دیگه هم بود که الان حس نوشتنش نیست.
به خودم که اومدم دیدم تمام وجودم پر از تعجب شده. خیال میکردم رزومه ی من خالیه! شاید پرمحتوا نباشه ولی در مقایسه با۱سری صفحات از افراد دیگه ای که میشناختم مال من بدک هم نبود. چندتا نفس عمیق کشیدم و ولو شدم روی تخت که واسه امروز آماده باشم.
بلد نیستم این لحظه توضیح بدم حسم چه جوریه. ولی خدایا! من اونهمه واسه۱سری چیزها که اصلا… بیخیال ولش کن. به نظرم باید با خیلیها که بارها بهم گفتن ول کن پریسا ارزش نداشت موافق باشم. اونها درست گفتن. ارزش نداشت. پس من چه مرگم بود و حتی حالا هم گاهی چه مرگم میشه؟ معجزه ی من معتقده این گاهیها مراحل طبیعی از بین رفتن بیماری هستن. کاش درست بگه. سلامتیم رو میخوام. درست و کامل. حسابی لازمش دارم.
اوه خدا گندش بزنن از کی نشستم اینجا دارم کیبورد بازی میکنم ظهر شد الانم که این… لعنتی دیرم شد اوخ ساعت۱۰و۵۱دقیقه! وووییی تا بعد تا بعد.
واقعا اینطوریه؟
جمعه۲۰شهریور۱۴۰۵.
ارتفاعات. بدون سیستم. کیبورد تاشوی بلوتوثی. سلام رفیق کوچولو!
هوا اینجا سرده. یه کوچولو رفتم تاب خوردم سردم شد در رفتم. فردا با پوشش ضد سرما میرم به جنگش.
معجزه ای که معجزه ی من نبود تواناییم در ملموس کردن و به واقعیت رسوندن تصویرها و ترسیمهای مجازی رو تحسین کرد و گفت این۱قدرت جادوییه و حسابی ذوق بهم داد. آخ جون.
۱کسی در جواب نوشته قبلیم در اینجا بهم گفت بهت تضمین میدم که آنجا هیچ دلی تنگ نیست. گفتم میدانم. گفت پس حرف حسابت چیه؟ گفتم نمیدانم. یه خرده تعجب کرد گفت تو عجیبی پریسا. گفتم میدانم. جفتمون خندیدیم و قطع کردیم.
با این فسقلی باید یواش بنویسم وگرنه۱چیزهایی رو جا میذاره و من نمیفهمم.
گاهی کارهایی میکنم که نتیجه رو میدونم و این سبب حیرت اطرافم میشه. به۱کسی تبریک تولد فرستادم در حالی که مطمئن بودم جواب نمیده مگه اینکه خلاف انتظارم عمل میکرد که البته نکرد. ۱نفر گفت میدونستی جواب نمیده؟ گفتم آره. گفت با این حال واسش تبریک فرستادی؟ گفتم آره. گفت واسه چی؟ گفتم به چندتا دلیل. اولا۱نفر باید سکوت بینمون رو بشکنه. بذار اون۱نفر من باشم. دوما من که قهر نیستم و بذار اون و البته پرونده عمل خودم اینو بدونه. سوما تولد قشنگه و جای تبریک داره. چهارما دلم خواست. طرف گفت چهارمت رو عشقه. ولی جدی کاش بهش پیام نمیدادی! اگر دلخور نشی بهت بگم اون رفته به۲تای دیگه گفته و۳تاییشون… پریسا چرا متوجه نیستی اونها در موردش حرف میزنن و میذارن به حساب… خندم گرفت. گفتم منت کشی؟ طرف آه کشید و گفت این یکیشه. گفتم منت از چی؟ اصلا بحثی که این سکوت رو سبب شد با ایشون نبود بحث من با رفیقش بود تا جایی که یادمه من تا روز آخر بحث مضحکی که پیش اومده بود با این بنده خدا حتی تأخیر در سلام هم نداشتیم. طرف دوباره آه کشید و من متمرکز شدم. گفتم دقیقا چی شده؟ طرف گفت واقعیتش اون به قول تو رفیقش که باهاش بحث داشتی گفته تو پیام تبریک فرستادی تا راه باز کنی که دستت به ایشون برسه. تعجب کردم.
-یعنی از رفیقش نردبون ساختم واسه دسترسی به ایشون؟ خب اگر اینطوری بود که به خودش پیام میدادم میگفتم ببین از طرف من هیچ شبی در کار نیست تو خود دانی. در هر حال ایشون هم جواب نمیداد ولی کار من آسونتر میشد مگه نه؟
به نظرم لازمه اینجا۱توضیحی بدم.
خیلی پیش من با این۳تاییها دوست بودیم بعدش با یکیشون سر۱چیزی بحثمون شد این باهام قهر کرد بعدش اون۲تای دیگه هم سکوت کردن و من دیشب واسه یکیشون تبریک تولد فرستادم اونم جواب نداد.
مخاطبم متفکر بود.
-همه جهان رو شبیه تو نمیبینن پریسا. تعبیرها متفاوتن. اون۳تا الان با این تصوری که ازت دارن حال میکنن. به نظرم داشتم لبخند میزدم.
-خب حال کنن. عیار۱آدم رو۲تا چیز تعیین میکنن. تفکرش و عملش. بذار۱نفر تصور کنه من به خاطر دسترسی به خودش واسه رفیقش تبریک تولد فرستادم. خب این تصورش چی از من کسر میکنه؟ درضمن من از نیت خودم آگاهم. خدا و کائنات هم آگاهن. من تولد کسی که۱زمانی با هم دوست بودیم و تا جایی که به من مربوطه هیچ بحث و دشمنی و خشمی بینمون نبود رو بهش تبریک گفتم. نیتم هم فقط تبریک بود. پشیمون هم نیستم. عمل و نیت من مال خودمه. نگاه اون۳تا هم مال خودشون.
مخاطبم متحیر بود.
-یعنی الان این اذیتت نمیکنه؟ اینکه جواب نگرفتی و اینکه تصور شده به خاطر…
خندم گرفت.
-ترجیح میدادم اینطوری نباشه ولی ما فقط در حصارهای دنیای خودمون و گفتار و رفتار خودمون قدرت اجرایی داریم. من قهر رو از جهانم جارو میکنم میریزم دور. بذار اونها اگر مایلن جمعش کنن نگهش دارن و با تصورات عجیب زینتش بدن.
مخاطبم آه کشید.
-تو عجیبی پریسا. همیشه غافلگیرم میکنی.
خندم گرفت. گفتم تازه کجاش رو دیدی. پیامهای دیگه به جاهای دیگه هم فرستادم که تو نمیدونی. اتفاقا جواب هم بهم ندادن.
طرف مثل فنر از جا پرید و دادش در اومد که حدس میزنم چی به کجاها فرستادی و چرا فرستادی در حالی که میدونستی جوابت سکوته و وقتی به حیرتش میخندیدم باز گفت تو واقعا عجیبی پریسا.
میگم، حالا جدی راست میگه؟ من واقعا عجیبم؟ فکر نکنمها! هوممم. نمیدونم.
خدایا کاش سیستمم اینجا بود. ماجراهای جنگل آخرین پرواز دستهام رو صدا میکنن. بیخیال. شاید فردا تونستم با همین فسقلی چند قدم پیش برم. اوخ شارژ گوشیم داره تموم میشه. بپرم بزنمش به شارژ الانه که بره توی کما.
خب زدمش به شارژ و خطرناکه الان بهش گیر بدم ولی بهش گیر میدم. ولی جدی من عجیبم؟ سالها اینو از خیلیها شنیدم. به جان خودم من عجیب نیستم. هستم؟
بازم دلم وراجی میخواد ولی الان بغل این میز کجکی نشستم و نوشتن با این فسقلی سخته. باقیش بمونه واسه بعد. ساعت۲۱و۱۰دقیقه. تا بعد..
اینجا زمان تاریک، شب ساکت و سرد است.
چشمان سرای خون، دلها پر از درد است.
یک قصهی تاریک، یک سینهی بیتاب،
شام و خدا و اشک، در غیبتِ مهتاب.
اندر سکوتی محو، چشمانِ شببیدار،
پیشانیای تبدار، بر شانهی دیوار.
بر دفتری خونین، یک شرح، یک پایان،
یک یادگارِ سرخ، یک دردِ بیدرمان.
یک بوستان تابوت، صد ماجرا از درد،
خون میچکد از عرش، بر این خزانِ سرد.
جسم از شرر بیمار، روح از تعَب مدهوش،
سد بیتِ ناگفته، صد نوحهی خاموش.
زخمی گران بر دل، داغِ عطش بر خاک،
ترسیمی از ماتم، بر دیدهای نمناک.
اینجا جهان خواب است، من لیک بیدارم.
بیآه، بیآواز، در خیش میبارم.
بر مدفنی بینام، در حسرتِ فردا،
در محبسِ “اِی کاش،” من هستم و یلدا.
اینجا دلی تنگ است! آنجا… نمیدانم!
نمیدانم!
پایان.
-پریسا- 18-6-1405.
نوربالا.
4شنبه18شهریور1405.
خدایا نتپد دوباره نوشتههام رو خورد باورم نمیشه! بیخیال از رو نمیرم که! دوباره مینویسم.
1ساعتی میشه رسیدم خونه. قرار نبود الان خونه باشم ولی… اوه خدا!
شب اول امن گذشت. دم صبح بود که توفان رسید. تشبیه نیست توفان طبیعت. رعد و برق و بارونی که انگار آسمون رو پایین میکشید. خالم ترسیده بود و بلندبلند به عاملین برانگیختن خشم خدا فحش میداد و من خدایا به جان خودم دست خودم نیست نمیفهمم واسه چی وقتی آسمون دیوونه میشه و بقیه میترسن من میخندم.
صبح اخبار ترسناک رسیدن. توفان حسابی ابراز وجود کرده بود. محل کار یکی از آشناها کاملا ویران شد و خونه یکی از خالههام توی شهر خودمون حسابی جولانگاه آبی بود که به گفتهی خودش از داخل هود آشپزخونه و نمیدونم لولههای کجا هجوم آورد توی خونه و الی آخر.
مادرم گفت خونه تو و من جفتی رفتن زیر آب باید برگردیم. واسش توضیح دادم که هوا هنوز خرابه. هرچی قرار بود بشه دیگه شده و با ریسک گرفتار شدن توی جاده توفانی نمیشه عوضش کنیم پس بیا همینجا بمونیم. موندیم ولی مادرم دلواپس بود و من واسش سخنرانی میکردم که طوری نیست نگران نباش.
به هیچ کدوم از جاهایی که باید میرفتیم نرفتیم. هوا افتضاح بود. امروز صبح مادرم گفت دستکم بریم دنبال برگهای تو بگردیم. گفتم ولش کن عزیز. گاهی به تیر1چیزی حرکت میکنیم ولی شدنی نیست. خب نیست. فدای سرت. همینجا نشستیم با خاله گفتیم و خندیدیم و برگ هم… برگ! وووییی!
استادم قبل از رفتنم زنگ زد گفت مبلغ بالا میره معذوریت مبلغ نداری؟ منه بوق به هوای گذشته که جمعی خرید میکردم با خودم گفتم قیمتها تقریبا در اطراف تصوراتم میچرخن و گفتم استاد این بافتن و ساختن قرص اعصابمه من میخوامشون. دیشب پیام داد سفارشت حاضره. کلی ذوق کردم و… کوتاهش کنم. من50میلیون تومن بدهکار شده بودم! 50میلیون تومن! سرم گیج رفت. اینو نمیتونستم بپردازم! امروز صبح بهش پیام دادم و ضمن معذرتخواهی واسش توضیح دادم که چرا پرداخت همچین مبلغی در توانم نیست. حس نق در مورد اینکه پول من واسه چی به خرید چیزی که میخوام نمیرسه و پوله صرف چی شد نیست. خلاصه سفارشی که اونهمه ذوقش رو داشتم رو بیخیال شدم و از تو چه پنهون شبیه بچهکوچولوهایی که توی مغازه شکلاتشون رو از دستشون میگیرن و بهشون میگن بذار سر جاش بابایی الان پول نداره واست بخره حالم حسابی گرفته شد. چی از دستم برمیاومد! اون کوچولوها میتونن واسه بسته شکلاتشون گریه کنن ولی واسه من با47سال سن این شدنی نبود.
ساعت1نشده راه افتادیم طرف خونه تا ببینیم توفان چیکار باهامون کرده. تمام راه واسه مادر وزوز میکردم که ما انتظارش رو داریم. خونه رو آب گرفته که گرفته. شده دیگه! نگران نباش با هم حلش میکنیم. وقتی رسیدیم از دم آسانسور عطر حادثه همه جا پیچیده بود. وارد شدیم. خدایی بوی قالی خیس یکی از بدترین بوهای دنیاست واقعا سردرد میاره!
آب وارد شده بود. ولی شکر خدا اوضاع به اون وحشتناکی که من تصور داشتم و یواشکی بدون اطلاع مادرم داشتم از ترس مواجهه باهاش سکته میکردم نبود. پادری دم بالکن داغون شده و آب روی سرامیک پذیرایی راه افتاده و قالی وسطش رو خیس کرده بود، اما مثبتبین باشم، قالیه فقط1طرفش خیس شد و باقیش خشک موند. به مادرم گفتم یادته بچگی میگفتی آب روشناییه؟ حالا هم روشنایی اومده داخل فقط این یکی یهخرده نوربالاست و چشممون رو داره میزنه.
رفتم تمام درها رو باز کردم که اون بوی سنگین بره. با کمک مادر قالی خیس رو بلندش کردیم و پهنش کردیم روی مبل تا خشک بشه. وای این بو این بو خدایا سرم این بوووووو واقعا بوی گندیه به خدا نمیخوام نق بزنم ولی این بو واقعا افتضاحه!
الان مادرم گیج از خستگی خوابه. من اما بیدارم و دارم فکر میکنم رضایت مادر رو بگیرم تا وقتی میره ببینه سر خونه خودش چی اومده همراهش برم. هم واسه اینکه تنهایی با اون وضعیت روبهرو نشه و هم واسه اینکه کمکش کنم.
خب سفر، برگ، آب، دیگه چی مونده؟
هی مثبت! آخجون3تا دستبند ساختم که قشنگ شدن و یکیش چشم خاله رو گرفت و دیدم خیلی خوشش میاد از دستم باز کردم دادم بهش و1گل کوچولو هم ساختم که شاید خیلی خوشگل نباشه ولی من دوستش دارم.
خدا رو شکر که تا اینجاش هرچند نه کاملا، اما تا حدی به خیر گذشت! شکر خدا برق وصله، باقی خونه خشکه، و خسارت خیلی ناجوری بهم نخورده. اما این…
از تو چه پنهون، الان که پشت سیستم نشستم نمیفهمم واسه چی حسم مدلیه که انگار دیوانهسازهای کتاب هری پاتر بهم حمله کردن. بلد نیستم توضیحش بدم و نمیتونم هم بگم دقیقا چه مدلیه و اصلا واسه چی اینطوریه. ولی اینطوریه.
میگن قهوه استرس رو بالا میبره ولی من اولین کاری که کردم خوردن1قهوه فوری تلخ بود و الان دومیش رو دلم میخواد. خدایا شکرت فقط میشه امشب دیوانهسازها رو از اطرافم ببری؟ اصلا حس قشنگی نیست! ساعت15و50دقیقه. تا بعد.
2شنبه16شهریور1405.
ظهر راهی گرگانیم. موقعیت واسه رفتن به ارتفاعات فراهم نبود. هوا و موارد جانبی. ولی من باید1کاری کنم هر کاری. باید مادرم رو از این خونه، از این فضا، از این هوا ببرم بیرون.
من1خاله گرگان دارم که توصیفاتش رو قبلا اینجا نوشتم. اصرار کردم که خاله تنهاست باید تا هنوز چیزی از تعطیلات من باقیه بریم پیشش. مادرم حس حرکت نداشت. از تو چه پنهون خودم هم نداشتم. من روانشناس نیستم. نمیدونم کارهایی که میکنم چه قدر درستن، فقط انجامشون میدم به امید اینکه نتیجه مثبت باشه. ای کاش باشه!
دیروز گفتم من مروارید اشک لازم دارم بمون خونه برم بخرم بیام. میدونستم جوابش چیه واقعیتش اصلا به نیت همون جواب اینو گفتم وگرنه بدون اون دونههای اشکی هم کارم پیش میره. مادرم گفت خب منم میام با هم بریم دیگه. گفتم تو خستهای. گفت نه تنهایی اون مغازه رو پیدا نمیکنی منم میام ولی اول زنگ بزن ببین مرواریده رو داره یا نه. زنگ زدم و آخ از دست این شانس بد! نداشت. دیروز موفق نشدم ولی امروز اگر خدا بخواد میشم.
دیشب گفتم بریم دیدن خاله تنهاست گناه داره. جلب رضایت مادرم گاهی به شدت سخت میشه، مخصوصا زمانهایی که حالش خوش نیست. چارهای نبود. یکی از اسلحههای مخفیم رو شلیک کردم. گفتم شاید من برگهای کریستال که اینجا گیر نیاوردم و خیلی خیلی زیاد لازمشون دارم رو اونجا پیدا کنم. به کسی نگیها ولی میدونم اونجا نیست. شکر خدا ظاهرا جواب داد. اونجا هم چندان خبری نیست اما به نظر خودم بهتر از اینجاست. خلاصه که اگر چیزی پیش نیاد ظهر عازمیم.
نمیدونم بعد از باز شدن مدارس باید همچین مواردی رو چه جوری حل کنم! ای کاش من بازنشسته شده بودم تا دستم و زمانم این روزها بازتر بود! خدایا کمکم کن که بتونم از پس مدیریت این بحران درست بربیام!
خب بسه. بذار یکی از حفرههای روانشناسیم رو انگولک کنم!
این چه مدل مرض روانیه که من دارم؟ مثلا1چیزی رو خیلی میخوام و همونطور که پیش از این معترف شدم وقتی1چیزی رو واقعا بخوام و حس کنم ارزشش رو داره چنان گیری بهش میدم که بعدا خودم با تماشای این ماجرا از بیرون سرگیجه میگیرم. اما بعد از اینکه دستم بهش رسید… اینطوری نمیشه بذار صاف اصلش رو بگم.
آقا من از خیلی سال پیش دلم1چمدون از اون مدلهای قدیمی که سفت و حتی شکستنی هستن میخواست. از اونها که قفل و کلید دارن. هرچی کیف و چمدون میخریدم دلم راضی نمیشد. این لعنتی رو هم هرچی میگشتم پیدا نمیکردم. هرچی هم بهم میگفتن مثلا فلان کیفت خیلی از چیزی که دنبالشی قشنگتره و واقعا هم بود ولکن معامله نبودم. هر بازاری که میرفتم چشمم یعنی لمسم دنبالش بود و پیدا نمیشد.
عاقبت1روزی بلند شدم راه افتادم برم بازار و گفتم شده تمام مغازههای شهر رو بچرخم یا گیرش میارم یا بعدش نوبت شهرهای دیگه هست. مادرم هم بلند شد همراهم راه افتاد. یادمه بارون هم میاومد! بیچاره مادر من!
خلاصه توی1مغازهی فسقلی سراغش رو گرفتم.
توضیح حاشیه: این مال شاید3سال پیش و در نتیجه خیلی پیشتر از شروع به قول حضرات جنگ اقتصادیه وگرنه الان عمرا هوای همچین غلطهایی به سرم بزنه! پایان پاورقی.
طرف که تصور نمیکرد من واقعا همچین چیزی رو بخرم هی میخواست منو بچرخونه میگفت فلان مدل رو داریم ولی خیلی گرونه. عاقبت گفتم جناب ببین! من اگر اون مدلت رو بخوام واقعا میخوامش. پس اگر فروشندهای نشونم بده اگر هم نیستی بگو من تکلیفم رو بدونم. بیچاره مادرم رفت عقب وایستاد. همیشه میگه چرا تو وقتی زبونت باز میشه نمیشه بستش؟
دردسرت ندم. طرف گفت واقعیتش1چیزی دارم شبیه کیف سامسونته ولی خیلی بزرگه. در مورد استحکامش هم من حاضرم کیفه رو بذارم زمین همینجا خودم روش وایستم تو هم روش بشین اگر شکست خسارتش با خودم. ولی1نردبون باریک داشت گفت اگر بخوام بیارمش پایین باید از این برم بالا. قیمتش هم بالاست. اگر فقط بخوای همینطوری ببینیش خب واسم سخته. گفتم نه جناب باور کن اگر بپسندمش واقعا میخوامش. طرف رفت و2نمونه متفاوت آورد. وای خدا این لعنتی رو میخواستمش!
خلاصه، اون کیف یا چمدون یا هرچی بود رو خریدم آوردم خونه. اونقدر گنده بود که زیر تخت و توی کمد جا نمیشد. توی کاورش گذاشته بودم بالای یخچال تا زمانی که نظم در کمد من برقرار شد و این رفت اون داخل.
کوتاه کنم. هر زمان میرم سر کمد دستم رو میبرم ته کمد و اون چیز گنده رو از روی کاورش ناز میکنم و با1کیف مسخرهای میگم آخجون تو مال منی! و وقتی زمانی شبیه امروز میخوام جایی برم هرچی لازمه ببرم رو میچپونم توی کوله. الان واسه چی؟
واسه چی من و خیلیهای دیگه مدلمون اینطوریه؟ چیزی رو که میخوایم انگار فقط میخوایم که مال خودمون بشه ولی دلمون نمیاد یا نمیخواد ازش بهره ببریم! این چه مدل گیریه؟
از محدودیت کاراکتر تلگرام متنفرم. بدجنس لعنتی! باش تا زورم بهت برسه! اوخ ساعت11و14دقیقه. تا بعد.
در امتداد التهاب.
همچنان شنبه14شهریور1405. ساعت به سیستم من20و49دقیقه.
از تهران زنگ زدن. جفت بیماریها تحت کنترل هستن. ما همچنان روی لبهی تیغ هستیم اما شرایط فعلا پایداره. تا روزهای بعد و هفتههای بعد که ببینیم خدا چی میخواد. نمیدونم باید شاد باشم یا ملتهب. فقط میدونم که اتفاقی که اونهمه ازش وحشت داشتم پیش نیومده و اوضاع بدتر از دفعههای پیش نیست. به امید روزی که همه چی بهتر باشه و بیماری عقبنشینی کنه! خدایا میدونم من پزشک نیستم ولی این قصه رو بلدم. اما خدا بودنِ تو رو بیشتر از علم باور دارم. میدونم اگر تو بخوای میشه! به توضیح دکترهای تهران الان در سراشیبی نیستیم و این پایداری تا جایی که علم غیرپزشکیِ من بهم میگه در حال حاضر مایه آرامشه. فرداها رو هیچ کسی ندیده. هیچ کسی جز خدا نمیدونه منی که ظاهرا اثری از بیماریهای ترسناک توی جسمم نیست فردا روی خاک خدا هستم یا نه. همه چیز دست خودشه که خط فرداها رو میخونه و میدونه. این لحظه دکترها از شرایط اعلام رضایت کردن و این اعلام رضایت از نظر من جای شکر داره. اگر شاکر نباشم ناسپاسی کردم و ناسپاسی در برابر خدا اصلا مثبت نیست. خدایا! شکرت! شکرت خدای همیشه همراهم شکرت!
خدایا در تمام طول این یلدای نفرین شده، به خصوص در تمام این1سال اخیر هر لحظه واست گفتم باورم بهت آخرین برج از دژ اعتقاداتمه که هنوز پابرجاست، و این تنها باوریه که من بارها در زمانهای تاریک بهش تردید کردم و هیچ زمان بهم خیانت نکرد. من بارها یقینم رو از دست دادم، اما تو هرگز در عوض تاریکیهای من باهام تاریک نبودی! خدایا من خاکم تو خدایی! سر به سر ضعیف شدنهای من نذار باشه؟ دورت بگردم خدا! باور کن من خستم. تحملم کمه. گاهی حس میکنم به آخرین قطرههای توانم میرسم. این گاهیها اگر روی شونههای تو هم نق نزنم هیچ مدلی نمیتونم بلند شم. قربونت برم خدای مهربونم! ازم به دل نگیر! هیچ کدوم از مزخرفاتی که در اون لحظهها بهت میبارم رو ازم به دل نگیر! من هیچ راهی جز گفتن به خودت، جز نق زدن به خودت، جز شکایت به خودت و جز عربده زدن به درگاه خودت واسه تخلیهی فشارهای روانم واسم نیست. ازم دلگیر نباش خدای همیشه همراهم! همچنان خدای مهربون من باش! همچنان همیشه همراهم باش! همچنان بغلم کن! توی گوشم بگو باکیت نباشه! من اینجام!
اوه خدا الان چی شدم؟ به جان خودم من تمام امروز گریهای که واقعا گریه باشه نکردم. گاهی2تا قطره بود ولی واقعا گریه نبود الان این…
میگم بیربطه اما الان این داره مغزم رو میجوِه. این2تا عبارت چی توی خودشون دارن؟ یکیش “همیشه بخند.” اون یکیش هم “من اینجام.” این2تا ماجراشون چیه که هر زمان به کسی میگمشون یا از جایی میشنومشون در هر حالتی که باشم، حتی اگر در شادترین وضعیتم باشم به شدتی که اصلا منطقی نیست گریهام میگیره؟ خدایا یعنی واقعا من1زمانی خلاص میشم از این… از این… این… اوه خدایا! عجب! چی شد آخه! هی پریسا! بسه دیگه! وای خداجان! برمیگردم!
خب خب خب. ظاهرا امروز پاک به سرم زده. اون از صبحم این هم از الان. این کارها چیه اینجا میکنم؟ عاقل که نیستم که!
خونواده توی راه منزلن. چند ساعت دیگه نوبت منه. مادرم هر بار که از بیمارستان برمیگرده روانش دچار فروپاشی کامله. حق داره. چیزهایی که از دیدههاش میگه واقعا روان رو تکون میدن. اونهمه بیمار. اونهمه درد. اونهمه قصه. اونهمه زندگی. اکثرا جوون. مادرها. پدرها. بچهها. آخ یا خدا بچهها! خلاصه وقتی میاد ویرانه. و من باید درستش کنم. هر مدلی بلدم باید واسه ترمیم روانش اقدام کنم. دفعه پیش آخر شب رسیدن و مادرم هم جسمش هم روانش حسابی خسته بود. بهش1چایی دادم فرستادمش بخوابه و نصفهشب1دفعه با1صدای جیغ از خواب پریدم. نمیدونم چی دیده بود که وقتی بهش رسیدم روی تختش نشسته بود جیغ میکشید. بغلش کردم گفتم چی شده مادری؟ میگفت خواب دیدم. گفتم طوری نیست عزیز. همه چی درسته. واسم بگو ببینم چی دیدی؟ میگفت نمیدونم. یادم نیست. گفتم اصلا بهتر که یادت نیست. هیچ چی نیست خسته شدی اعصابت هم خرد شده دلواپس نباش همه چی آرومه تخت بخواب من اینجام. اون شب خوابید ولی تا2-3روز حالش خوش نبود. دیگه این ماجرا رو از بر شدم. باید آمادهی تحویل گرفتن پستم باشم. خدایا کمکم کن که بتونم همراه و پشتیبان درست درمونی واسشون باشم! خالم و باقی طایفه که میگن هستم ولی خدا تویی. تو باید تأیید کنی. میکنی؟ تأییدم میکنی؟ تأییدم میکنی خدای آشنای من؟
آخ خدا تو که منو ول نمیکنی. میدونم نمیکنی. بیا مثل همیشه خدایی کن! این آتیش فقط1فوت از طرفت میخواد تا به خیر خاموش بشه. قربون مهرت برم خدا! بیا بیماری رو از جسم برادر من و همه بیمارها ببر. باور کن این گره از تمام گرههایی که تا اینجای عمرم شناختم تاریکتره. خدایا واسه هیچ کسی نخواهش از جمله واسه من!
چه خستم! آخجون قهوه! ساعت21و40دقیقه. خدایا توکل به خودت!