دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از همه چیز و همه جا.

1شنبه4مرداد1405.
خدایا گرمه میشه فیتیله‌ی خورشیدت رو یه کوچولو بکشی پایین سوختیم قربونت برم!
دیروز نمای اتاقم رو یه‌خرده تغییر دادم. البته قرار بود فقط یه‌خورده باشه اما کل فضا عوض شد و تا آخر شب ازم زمان گرفت و هنوز هم یه سری تمیزکاری باقیه. مگه یه اتاق چه قدر کار می‌بره؟
آدمیزاد موجود عجیبیه! چه جوریه که توی زندگی اینهمه ملزومات لازم داریم و حس می‌کنیم اگر نباشن به مشکل می‌خوریم، اما بعد از اینکه به انتهای این جاده‌ی خاکی رسیدیم جسممون با تمام ملزوماتش واسمون بدون استفاده میشه؟ جسم توی1وجب خاک جا میشه هیچ چی هم لازم نداره و خودمون فقط خدا می‌دونه کجا میریم. پدربزرگم همیشه می‌گفت ای خدا1نفر هم از اون طرف برنمی‌گرده یه خبری بیاره ببینیم اونجا چه جوریه. حالا خودش سال‌هاست که رفته. حالا می‌دونه اون طرف چه جوریه اما خودش هم نیومد یه خبری بده که ماها بدونیم. خدا رحمتت کنه بابا بزرگ. بدون گریه زاری، اما خدایی دلم واست تنگ شده. روحت شاد!
داشتم می‌گفتم دیروز یه کوچولو اینجا تحول لازم شد ولی بعدش کار از یه کوچولو گذشت. الان این اتاقه داره بیشتر شکلی که دلم می‌خواد رو به خودش می‌گیره. باید بلند شم یه دستمال بگیرم دستم و کل محتوای میز آرایش گوشه‌ی اتاق رو بیارم پایین و اوضاعش رو درست کنم ولی آخ از دست این تنبلی!
الان به نظرم تنها عضو بیگانه و عجیب این اتاق آینه‌ی بزرگ روی میز آرایشه که البته جزو این میزه اما ازش جدا میشه و من نمی‌فهمم این اینجا چیکار می‌کنه! توی اتاق من! منی که نمی‌بینم! بخند ولی با وجود ندیدنم گاهی میرم مقابلش وایمیستم. پیش از این بیشتر انجامش می‌دادم. در1سال اخیر اصلا انجامش ندادم. این روزها دوباره دارم انجامش میدم. از دهه‌ی سوم تیرماه به این طرف. دیوونه هم خودتی. دلم می‌خواد بدون دیدن برم جلو آینه. بذار نبینم خودم که می‌دونم پریسای توی آینه هنوز اونجاست. یه سال بود دیدنش نرفته بودم. باید باهاش آشتی کنم. باید پریسا رو از کدورت غبار آینه پس بگیرم. قطعا این انجام میشه چون من می‌خوام! چون پریسا می‌خواد!
دیشب1کسی پشت خط بهم گیر داده بود که معجزه‌ی تو کیه! بدون مکث گفتم جدی نفهمیدی معجزه‌ی من کیه؟ خب تویی دیگه! طرف حسابی بهش بر خورد و گفت مسخره‌ام می‌کنی؟ خیلی عادی گفتم آره. طرف هیچ خوشش نیومد و من نتونستم بیشتر از اون انفجار خنده‌ام رو نگه دارم و ترکیدم. طرف اما نخندید. معترض بود که واسه چی در جواب دلواپسیش مسخره‌اش کردم. داشتم عصبانی می‌شدم.
-واقعا تو واسه چی تصور کردی به سؤالت جواب درست میدم؟ اومدی زنگ زدی به من و می‌پرسی معجزه‌ی تو کیه انتظار هم داری صاف1شخصیت بذارم روی میز و بگم ایشونه؟ عجب اعتماد به نفسی دارید شماها!
انتظار داشتم بیشتر بهش بر بخوره و دست برداره اما بر‌نداشت. صداش جدی و دلواپس بود.
-دوباره به کی اعتماد کردی پریسا؟ تو2بار توی عمرت این ضربه رو به خودت زدی که دومی در شرایط فوق افتضاحت واقعا نابودت کرد. من دلواپستم پریسا واسه چی نمی‌فهمی؟ دیگه نمی‌خوام اونطوری ببینمت! مخصوصا اینکه تو در اون وضعیت خطرناکت به کمک‌های من و هیچ کسی از آشناهای مشترکمون راه نمیدی. به خاطر خدا پریسا ماجرای این معجزه چیه؟ دیگه همچین کاری با خودت نکن!
دیگه نمی‌خندیدم. حالا عاقل‌تر شدم. دیگه به دلواپسی‌ها نمی‌خندم. توی صدام خنده نبود. قدردانی بود. این آدم ارزشش رو داشت.
-خب2بار توی47سال خیلی هم آمار بدی نیست هست؟ حست رو می‌فهمم. و به خاطر دلواپسیت ممنونم. اما من دیگه درسم رو گرفتم. نگران نباش.
تضمینم واسه بستن دفتر نگرانیش کافی نبود.
-دفعه‌ی پیش هم گفتی نگران نباش.
لبخند زدم.
-اما دفعه‌ی پیش خاطر جمعت نکردم. کردم؟
آهی که از پشت خط شنیدم عمیق بود.
-نه نکردی. فقط گفتی نگران نباش. خودت هم احتمال ویرانی رو می‌دادی. پس واسه چی پریسا واسه چی اجازه دادی محقق بشه؟
آه کشیدم.
-شاید واسه اینکه هنوز درصدی به جهان خاکی اعتماد داشتم. همون فلسفه‌ی1درصد احتمال خطا که خودت همیشه می‌گفتی. ولی اون1درصد اینجا جواب نداد. باید مطمئن می‌شدم. حالا مطمئنم. دیگه هرگز تکیه‌ی باورم رو به هیچ دیوار خاکی‌ای نمیدم.
صدای پشت خط هنوز کاملا از دلواپسی پاک نبود.
-پریسا! هیچ راهی نداره از این معجزه‌ات واسم بگی؟
خنده‌ام گرفت.
-نه.
اصرار محتاط پشت خط لبخندم رو وسیع‌تر کرد.
-میشه بیشتر اصرار کنم و توضیح بدم شاید متقاعد بشی؟
این گفتگو به طرز عجیبی به نظرم متمدنانه بود. اونقدر که نزدیک بود دوباره از خنده منفجر بشم اما نشدم. این کار درستی نبود.
-نه. واقعا ترجیح میدم نکنی. اما خاطرجمع باش. شاید خیلی بلاها سرم بیاد ولی دیگه هرگز از این جنس نخواهند بود.
ای بابا کلی حرف داشتم بزنم اما محدودیت کاراکترهای تلگرام… این کاش حل بشه ایجاز سخته آخه! بی‌خیال. باقیش باشه بعدا. هی بابا‌زمان وایستا اومدم! ساعت10و18دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روزی برای من.

5شنبه شب، 1مرداد1405.
خدایا کل متنم رو نوشته بودم نفهمیدم دستم1دفعه به چی خورد که تمامش پرید الان باید تمامش رو دوباره بنویسم! آخه نت‌پد واسه چی اینجوریه کلی روی ترتیب وقایع زحمت کشیده بودم واسه چی خوردیش سیستمِ دیوونه! بی‌خیال جوهرِ قلمم رو عشقه بهترش رو می‌نویسم.
وای خدا اینجا واسه چی اینقدر گرمه؟ به جان خودم من تحمل گرمای شدید رو ندارم فورا مریض میشم آخه! بی‌خیال تابستون و تعطیلاتش رو عشقه گرماش هم قبوله به تعطیلاتش در.
روز جالبی بود. واسه پیدا کردن فروشگاه‌های حضوری توی شهر خودم که شماره تماس داشته باشن گوگل‌گردی کردم که البته در یافتنِ آنچه می‌جستم موفق نبودم اما حسابی تفریح و تماشا داشت و بهم خوش گذشت، یه چیز کوچولو در مورد کانال تلگرام و گروه یاد گرفتم که در نتیجه تونستم1ایراد مضحک که حسابی سبب خنده‌ی خودم و1عزیز شد رو حلش کنم، دو تا داستان صوتی انگلیسی گوش کردم، تونستم با وجود املای داغون لاتینم ترجمه‌ی چندتا لغت از یاد رفته رو پیدا کنم، یه چرت بی‌کابوس زدم، برای رفع1محدودیت مسخره که حسابی داشت اذیتم می‌کرد راه حل پیدا کردم، با وجود تردیدهای بسیار زیادم راه حل مربوطه رو آزمایش کردم که نتیجه حسابی مثبت شد و بهم حس بسیار مثبتی داد، چندتا از موارد بازیافتی رو با مصالح کاربردیِ مفید عوض کردم، قهوه فوری خوردم، وسط برو‌بیاهای یه‌خرده بیشتر از روزهای پیشم1دستگاه شارژیه فسقلیِ قدیمی که اصلا یادم نبود دارمش رو پیدا کردم و به تصور اینکه دیگه کار نمی‌کنه باهاش ور رفتم که راه افتاد، چه قشنگ هم واسم کار کرد و شیرکاکائوی خونگیم رو چنان کف‌آلود تحویلم داد که حال و هوای کافه‌های جوونیم توش موج زد و چه کیفی کردم ازش، با عرض معذرت فراوان سر چندتا از عزیزهای دلواپس که هر طرفی می‌چرخم از روی دلواپسی‌های بی‌شمارشون سنگ‌های رنگی سر راهم شوت می‌کنن و حالم رو می‌گیرن کلاه گذاشتم و کارم رو پیش بردم، این آخریش یه‌خرده پدرسوختگی توش بود نه؟ خب من جوهرم ناخالصه بی‌خیال، الان هم شب شده و نشستم دارم ازینا می‌نویسم تا بعدش برم سومین داستان صوتی انگلیسیم رو گوش بدم، دنبال ترجمه‌ی چندتا دیگه از لغت‌های فراموش شده‌ام بگردم، یه‌خرده بازی کنم، و واسه فردا که جمعه هست و واسه هفته‌ی پیشِ رو و پیشبردِ یه سری دیگه از اهدافِ یواشکیم نقشه‌های بد‌جنسانه بکشم. غرض اینکه روز مثبتی بود. میگم که، خداجونم! الان من بد‌عادت شدم میشه فردا هم همین مدلی مثبت باشه؟ قربونت برم خدا تو روز بد به من نمیدی هرچی فردا بهم بدی رو عشقه!
دیشب با1عزیزِ بسیار عزیزی حرف می‌زدیم. می‌گفت فردا، یعنی امروز، اول مردادِ خودته. روزِ خودت. مالِ خودت. شروعِ جدیدِ خودت. امروز هم که باز با هم حرف می‌زدیم وسط گفتگوهامون روی این مالکیتم تأکید می‌کرد تا فراموشم نشه. راست می‌گفت. امروز1مردادِ من بود. مالِ خودم. شروعِ جدیدِ خودم. از نظر خودم روز قشنگ و پرباری بود. خدایا شکرت! به خاطر تمام لبخندهایی که امروز بهم دادی شکرت! به خاطر تمام حس‌های قشنگ امروزم شکرت! به خاطر تمام اتفاق‌های کوچولو اما شاد و ارزشمندی که شبیه ستاره‌های رنگی روی صفحه‌ی امروزم نشستن و براقش کردن شکرت! به خاطر تمام موفقیت‌های کوچیک اما دوست‌داشتنیِ امروزم شکرت! به خاطر خنده‌های مادرم و برادرم پشت تلفن شکرت! به خاطر آرامش و سبک‌باریِ این لحظه‌ی هوای دلِ خودم شکرت! به خاطر خورشیدی که امشب بدون اون نقاب ابری داره توی آسمونِ دلم قدم می‌زنه شکرت! و به خاطر تمام مواردی که این لحظه در خاطرِ خاکی و محدودم نیستن تا اسم ازشون ببرم، اما در هر لحظه، هر روز، هر شب، هر نفس، در تمام زندگیم جاری هستن شکرت! خدایا شکرت! شکرت که خدای منی!
دیشب یه خواب عجیب دیدم که کمی تا قسمتی مسخره بود. البته این مدل خواب دیدن‌ها تعبیر ندارن چون تخلیه‌ی ضمیرِ ناخودآگاهن. عجیب نبود که دیشب همچین چیزی دیدم. بیدار که شدم فقط لبخند زدم. با خودم گفتم اگر این تعبیر داشت قطعا درست عکسِ چیزی بود که توی خوابم داشت اتفاق می‌افتاد. از تصورش لبخندم وسیع‌تر شد. من چه عوض شدم! واقعا دارم به اون تعبیر برعکس می‌خندم! خدایا به خاطر این هم شکرت! به شدت شکرت! خدایا تو خیلی خدایی! خیلی عمیق شکرت!
اخبار جنگ دارن لحظه به لحظه ترسناک‌تر میشن. خدایا یکی بیاد این‌ها رو از هم جدا کنه نفله کردن هم رو!
از جنگ متنفرم. چیز کثیفیه. کاری از دستم برنمیاد جز اینکه تا جایی که می‌تونم از آلودگیِ هوای سیاهش دور باشم. من هیچ زمانی اهل جنگ نبودم. همیشه ازش بدم می‌اومد، اما خودمونیم، خیلی جاها گرفتارش شدم. بی‌خیال. من از تیرگیِ جنگ متنفرم. تا جایی که از دستم برمیاد ازش کنار می‌کشم. بذار خواهنده‌هاش درگیرش باشن.
دیره. باقیِ شب داره صدام می‌کنه که با هم بریم دیدنِ رویاهای آشناش. ساعت21و44دقیقه. خدایا مثل همیشه توکل به خودت. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در تقاطع تیر و مرداد.

4شنبه شب، 31تیرماه1405.
امروز روز بدی نبود ولی من حال مثبتی نداشتم. به خصوص عصر. هرچی به طرف شب پیش می‌رفت نفس‌هام سنگین‌تر می‌شدن. واقعیتش زمانی که خونه‌ی دومم در تلگرام رو ساختم با خودم گفتم هرگز از این مدل چیزها نمی‌نویسم ولی الان تصمیم مسخره‌ای به نظرم میاد. واسه چی نباید از این چیزها بنویسم؟ چه ایرادی داره؟ چه ایرادی داره اگر من شب31تیرماه که فرداش اول مرداده دلم گرفته باشه؟ چه ایرادی داره اگر نفس‌هام با رسیدن شب سنگین‌تر باشن؟ چه ایرادی داره که حس کنم ساعت12شب اگر بیدار باشم ممکنه ببارم؟ تا جایی که حالا می‌دونم این چیزها معرف ضعفم نیستن. نمی‌دونم در نظر بقیه چه جوریه، اما این حس‌ها به من یادآور میشن که هنوز خودمم. پریسا. کسی که قلبش هنوز بیشتر از1مشت خون و عصبه. کسی که هنوز دلی واسه گرفته و تنگ شدن داره. کسی که هنوز روانش هرچند بیمار، اما زنده هست. امشب هم گذراست، و من صبح فردا بیدار میشم و می‌بینم که تیرماه به انتها رسید، مرداد شروع شد، و جهان شبیه ماه‌ها و سال‌های پیش همچنان داره به حرکت آرومش ادامه میده و منو با خودش می‌بره. مثل دیروز. مثل پریروز. مثل تمام تیرماه که نرم و مهربون گذشت.
این روزها وحشیانه داستان‌های صوتی انگلیسی می‌خونم. البته فایل‌هایی با سرعت آهسته. از کانال‌های خیلی حرفه‌ای فایل برداشتم دیدم اولا باید خیلی متمرکز باشم دوما فقط محتوا رو می‌فهمم نه جزئیات رو و من دلم می‌خواد وقتی داستان می‌خونم تمامش رو بفهمم. با تمام جزئیاتش و بالا پایینش و حوادث ریزش و اشک‌ها و لبخندهای گذراش و خلاصه همه چیزش. این شد که فعلا فایل‌های کانال تدی اینگلیش رو می‌خونم. توی این هفته تقریبا ای‌اسپیک واسم کتاب متنی فارسی نخوند. امروز یه داستان خوندم که اولش حس کردم حوصله ندارم کامل بخونمش. هم خیلی آهسته می‌خوند هم ضبطش مشکل داشت. بعدش گفتم بذار تا آخرش بخونه بره حالا. سر‌شب نشستم به خوندن باقیش. الان تموم شده. خدا رو شکر که بیخیالش نشدم. ارزشش رو داشت. چند جاش حس کردم پشت پلک‌هام داغ شدن. حس حاکم بر مسیر داستان، حس قهرمان‌هاش، حال و هوای تلخ و شیرینشون، ترکیب اشک و لبخندهاشون خیلی خیلی قشنگ و ارزشمند بود. یه جاییش هم یه جمله بود که شاید پیش از این هم شنیده بودمش اما جلبم نکرده بود.
“You are stronger than you think.”
“تو قوی‌تر از آنی که تصور می‌کنی.”
شاید اگر1سال پیش یا حتی1ماه پیش کسی همچین جمله‌ای بهم می‌گفت اصلا نمی‍شنیدمش از بس به نظرم بی‌محتوا، شعارگونه و سطحی می‌رسید. اما امشب هم شنیدمش، هم فهمیدمش، هم باور کردمش، و عاقبت اون گرمای پشت پلک‌هام گوشه‌های چشمم رو به خارش انداختن و لازم شد دستم رو بالا ببرم تا اون گرمای نمناک رو از روی مژه‌هام پاک کنم. دست‌کم در مورد من این درست عمل کرده و من بعد از بیشتر از2سال امشب فهمیدم که میزان این درستی چه قدر بالا بوده و هست.
“من قوی‌تر از آنم که تصور می‌کنم.”
من در تمام این مدت، در تمام این ماه‌ها، در تمام این2سال و نیم، هر شب، هر لحظه، هر نفس، قوی‌تر از اون بودم که تصور می‌کردم. و حالا، امشب، در کنار سنگینیِ نامحسوس نفس‌هام، قدرتی رو در خودم حس می‌کنم که اصلا باور نداشتم در انتهای تیرماه احساسش کنم. از تو چه پنهون، واسه امشب منتظر یه توفان حسابی بودم، اما الان فقط یه خورشیدِ کمی ابری توی آسمونِ دلم داره قدم می‌زنه. به همون اندازه که مطمئنم الان شبِ، اطمینان دارم که نهایتش فردا‌شب ابرها میرن و خورشید دوباره بی‌نقاب به روی لحظه‌هام می‌خنده.
بی‌معرفتیِ اگر نقش همراه‌ها رو در این راهی که اومدم و باید ادامه‌اش بدم ندیده بگیرم. من هیچ کجای دیروزهام، هیچ کجای امشبم، و هیچ کجای فردا و فرداهام تنها نبودم، نیستم و به امید خدا تنها نخواهم بود. خدا در تمام تیرگی‌های دیشب‌ها قدم به قدم، نفس به نفس، ضربان به ضربان در کنارم بود، و برای زمان‌هایی که اشک وضوح تصویر رو از دیدن‌های ادراکم می‌گرفت، نشونه‌ای واضح‌تر، از دنیایی که من کمی می‌فهممش واسم فرستاد که در آستانه‌ی پرتگاه‌های بی‌شمار دستم رو بگیره و عقبم بکشه تا سقوط نکنم.
خدای مهربونم! خدای همیشه همراهم! فقط خودت می‌دونی که با وجود نق‌های گاه و بی‌گاهم، با وجود تلخی‌هام، با وجود تمام ایرادهای بی‍شمارم، چه قدر زیاد و چه قدر عمیق شاکر و ممنونتم. برای اینکه هستی. برای اینکه همیشه دقیقه‌ی90دستم رو گرفتی. برای اینکه هر زمان و هر جا با هر کیفیتی که بودم و پیش رفتم ولم نکردی. برای اینکه خدای آشنای مهربونمی. ممنونم خدا! ممنونم که هستی!
و ممنونم به خاطر معجزه‌ی عجیبی که در غیرمنتظره‌ترین و تاریک‌ترین لحظه‌های دیشب‌ها واسم فرستادی تا نجاتم بدی. ممنونم معجزه‌ی من. اگر نبودی من حالا اینجا نبودم.
ممنونم خدا! ممنونم معجزه‌ی من! جفتتون رو بی‌حساب دوست دارم. ساعت22و37دقیقه. به امید صبح، فردا، و خدا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و امشب و فردا.

شنبه27تیر1405.
نوشته‌ی احساسی ندارم، شب‌نوشت ندارم، روز‌نوشت هم ندارم، ولی دلم خواست بیام اینجا حرف بزنم چون روز خوبی بود، چون خوشم میاد، و چون دلم می‌خواد اینجا حرف بزنم.
امروز یکی دیگه از6ضلعی‌های6گانه‌ای که واسه بافتن یه کیف مرواریدی‌تراشه‌ای لازمه رو بافتم، 2تا داستان انگلیسی گوش کردم و جفتش رو کامل کامل فهمیدم، توی دونه کردن غوره‌های ترشی مادر نقش به شدت اثر‌بخشی داشتم خخخ، و موفق شدم با کمک بارد یا به قول عموم جمینای حساب کپچای قدیمیم رو دوباره زنده کنم و افزونه‌ی مربوطه رو با هزار دردسر دانلود و روی کروم نصبش کنم و عملیات مربوطه رو هرچند با دردسر اما موفق تمومش کنم. وسط کار برق رفت اینترنت هم رفت و لازم شد متوقف بشم که تمام داستانم رو به هم ریخت ولی الان آخر شب شده و عاقبت موفق شدم! حالا باید منتظر بشم تا کارم گیر کنه و وارد یکی از این صفحات کددار بشم ببینم می‌تونم از کد امنیتیش عبور کنم یا نه. امیدوارم بتونم ولی به فرض اینکه نتونستم باکیم نیست من حالا اون افزونه رو دارم حسابم رو هم دارم اگر1درصد نشد از ادامه‌ی راه خیز برمی‌دارم و دوباره می‌پرم. من پریسام. از رو نمیرم. و در این لحظه چه حس مثبتی بهم میده این از رو نرفتنم.
بله از رو نمیرم. گرفتاری‌ها همچنان واسم شاخ و شونه می‌کشن، شب همچنان دندون نشون میده، و دلواپسی‌ها، نشدها، بنبست‌ها همچنان بخش بزرگی از واقعیت زندگی هستن. اما من همچنان پریسام و این روزها عجیب حس می‌کنم داره بهم خوش می‌گذره. کلا حس می‌کنم نه از همه چیز، ولی از اکثر موارد اطرافم خوشم میاد.
از اینکه داستان‌های لِوِل1انگلیسی رو خیلی ساده می‌فهمم خوشم میاد، از اینکه دوباره دستم در بافتن6ضلعی سریع شده خوشم میاد، از اینکه حالا می‌تونم خیلی از موارد مربوط به سیستم و اینترنت رو تقریبا بدون کمک گرفتن از آدم‌ها یا با چندتا پرسش شفاهی و کلی آزمایش و خطا واسه خودم حل کنم خوشم میاد، از انجام دادن یه سری موارد مزخرف اما لذت‌بخش که مدت‌ها بود دلم انجامشون رو می‌خواست ولی روی حساب نمی‌دونم روی چه حسابی ازشون پرهیز می‌کردم خوشم میاد، از اینکه فعلا کلاس زبان و مدرسه‌ای در کار نیست خوشم میاد، از اینکه واسه خرید یه میز کشودار واسه گوشه‌ی اتاقم نق می‌زنم تا جا واسه قهوه‌ساز و چایی‌ساز و پاپکورن‌پز و آب‌نما و سطل قهوه باطله و دستمال و خوراکی‌های کافه‌ی شخصیم باز بشه حتی اگر فعلا به خاطر وضعیت وحشتناک قیمت‌ها نتونم بخرمش خوشم میاد، از پیدا شدن یه بسته بزرگ شکلات جرقه‌ای ته کشوی یخچالِ توی اتاقم خوشم میاد، از اینکه بدون سیستمم و در نتیجه بدون چمدون و با کوله‌پشتیِ سبک3روز میرم گرگان خونه‌ی خاله و فقط با گوشی لمسی و یه کیبورد تا‌شوی کوچولو واسه خودم ول می‌گردم خوشم میاد، از تصور اینکه اگر پول داشتم و یه دستگاه بخور نو که گیرهای این یکی رو نداشته باشه می‌خریدم چه قدر باهاش کیف می‌کردم خوشم میاد، از سر به سر گذاشتن و درآوردن داد مادرم خوشم میاد، کلا از پریسا بودنم و شبیه گذشته‌های دور پریسا‌بازی درآوردنم خوشم میاد. سخت نگیر. باور کن دیوونگی عالم خوبی داره که خیال ندارم ازش دست بردارم. شبیه بهشته تو هم گاهی یواشکی امتحانش کن خیلی خوش می‌گذره.
خب مواردی که دوستشون ندارم هم کم نیستن. متأسفانه ازینا زیاد دارم. ولی کی نداره؟ هر کسی توی دفترش کلی از این لکه‌های تاریک داره، شبیه خود من. مال بعضی‌ها بیشتر و برای یه سری کمتره ولی هیچ دفتری بی‌لکه نیست. همونطور که پیش از این زیاد تکرارش کردم، زندگی ترکیبیه از همه چیز. شب و روز. سفید و سیاه. تلخ و شیرین. و من جرقه‌های کوچولویی که چندتاشون رو اون بالا نوشتم رو دوست دارم. ستاره‌های کوچیک اما رنگارنگی که بهم میگن اگر تمام زندگیم رو صرف عزای خورشیدی کنم که نیست بازنده‌ی بزرگی خواهم بود. و من نمی‌بازم!
دیر‌وقته. خوابم میاد. برم یه کتاب یا یه داستان صوتی انگلیسی گوش کنم و همراه لالایی‌های گوشیم دستم رو بذارم توی دست خواب تا ببینم امشب کجاها می‌بردم. امیدوارم امشب مهمون یه سری رویای خیلی قشنگ باشم! ساعت به سیستم من23و29دقیقه. ایول نیم ساعت دیگه وارد فردا میشیم. یعنی فردا چه رنگیه؟ خدایا قربون دستت میشه خوش‌رنگ باشه؟ دلم یه فردای رنگی با رنگ‌های شاد و جیغ می‌خواد. ساعت شد23و30دقیقه. بسه خوابم میاد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به رنگِ آبیِ آسمون.

عصر جمعه26تیرماه1405.
جوون‌تر که بودم، یکی از چیزهایی که اصلا نمی‌فهمیدمش ارزش گفتار با تجربه‌ها بود.
کسی می‌گفت عذرخواهی شجاعتی به اندازه‌ی جنگ تن‌به‌تن توی میدون می‌خواد. نمی‌فهمیدم. زیرجلدی می‌خندیدم که یه کلمه بگو معذرت می‌خوام دیگه اینکه اینهمه تشریفات نداره! با هم‌سال‌های اون زمانم واسه طرف یواشکی دست می‌گرفتیم و کرکر خنده‌های یواشکیمون می‌رفت بالا. کی می‌دونه اون یه کسی می‌فهمید ما چی‌ها میگیم و جنس خنده‌هامون چیه یا نه!
جوون‌تر که بودم، اصلا تصوری از عمق مناظری که توی جاده‌های پیچ‌در‌پیچ زندگی باهاشون مواجه می‌شدم و قرار بود که مواجه بشم نداشتم! شیرین بود دوران جوونی و بی‌خبری!
جوون‌تر که بودم، چه قدر کم می‌فهمیدم! یادش به خیر!
خاطرم نیست جوونی‌های سبک‌سرانه‌ی من کی تموم شدن. به نظرم سال‌ها ازش گذشته. سال‌هاست که در حسرت نفهمیدن‌هام توی شب‌های پریشون بی‌هوا می‌چرخم تا صفحات بر باد رفته‌ی اون کتاب ارزشمند که بادِ غفلت ازم گرفت و ورق‌پاره‌هاش رو همراه جوونی‌های من با خودش برد رو جمع کنم و موفق نمیشم. سال‌هاست که دیگه به هیچ نصیحتی زیرجلدی نمی‌خندم. سال‌هاست که به خاطر نفهمیدن‌های اون زمانم آه می‌کشم.

از ماه‌ها پیش چندتا عذرخواهی شبیه چندتا کوه روی شونه‌هامه. ماه‌هاست که فهمیدم اون یه کسی در اونجای جاده چی می‌گفت. “عذرخواهی شجاعتی به اندازه‌ی جنگ تن‌به‌تن توی میدون می‌خواد.” توجیه ندارم. دستم به اون‌هایی که بدهکارشونم می‌رسید ولی… شجاع نبودم. از خیلی چیزها می‌ترسیدم. یکیش اینکه مبادا با دیدن اسمم زخم کهنه‌ای باز بشه، درد فراموش شده‌ای تازه بشه، روحی آزار ببینه، از طرف من! و من مجاز به انجامش نیستم. منی که با ندیدن‌هام، نفهمیدن‌هام، نبودن‍هام، سکوت‌هام در زمانی که باید اعلام حضور می‌کردم بلکه حضورم از حجم درد کم کنه ندیدم، نفهمیدم، نبودم!
تمامش این نبود. به خاطر خودم هم می‌ترسیدم. از مواجهه با واقعیتی که به شدت تاریک اما واقعیه. از اینکه بخشیده نشم. اگر نشم عجیب نیست. اون‌ها حق دارن که اینو نخوان. حقمه که بشنوم خب پریسا چه خبر؟ الان خوبی تو؟ صحت خواب! چی شده؟ قبلا توی این هواها نبودی! حالا که خودت زخمی شدی تازه فهمیدی تیر خوردن درد داره! کائنات عادلن نه؟ الان حالت خوبه؟ نوش جانت! شنیدن تمامش حقم بود. مگه نه؟ مگه نه خدا؟ مگه نه؟
امروز دستم رو توی دست‌های توکل گذاشتم و با یکی از کوه‌های روی شونه‌هام مواجه شدم. آماده‌ی هر چیزی بودم. باید انجامش می‌دادم. باید! و نفهمیدم واسه چی وقتی جوابم از جنس بخشش بود چشم‌هام بارونی شدن. گیرنده‌ی پیام بدهیم رو بهم بخشید اما خودم و خدا که می‌دونیم حق من یه سرزنش حسابی بود که صاحب اون صدای آشنا بهم نداد. کی می‌دونه! شاید خدا با زمزمه‌ای از جنس محبت یواشکی توی گوشش گفت ببین! بیداری گاهی بدجوری درد داره. واسه بعضی‌ها دردش خیلی بیشتره. خاکی‌ها گاهی از شدت درد بیدار میشن. و تحمل همچین دردی واسه پرداخت حساب‌ها بسه. این پریسا هم داره حسابش رو می‌پردازه. بیا به خاطر من مهربون باش و به دلت هم بسپار مهربون باشه و بهش سخت نگیره. نمی‌دونم خدا در جهانِ شخصیِ تو چه مدلیه، اما از خدایی که من می‌شناسم این چیزها برمیاد. این لحظه خاطرم از صبح، از دیشب، و از شب‌های پیش از امروز یه‌خورده سبک‌تره.

باز هم عصر جمعه با همون حال و هوای آشنای بی‌توصیفش. اما این‌دفعه انگار کمی متفاوته. حال عجیبی دارم. حسی از جنس باز شدنِ یه درِ بسته. دوباره دیدنِ یه آشنا. خاطر جمع شدن از حیاتِ محبتی که مردنش رو هیچ زمانی دلم نخواسته بود. حسی از جنس یه‌خورده سبک‌تر شدنِ شونه‌هایی که زیر فشارِ ادراکِ تلخیِ بیداری در حالِ له شدنه. خدایا شکرت! ممنونم که اینجا هم شبیه همیشه و همه جا همراهی! شکرت که هستی! شکرت خدای مهربونم که همیشه و در تمام گردنه‌های به ظاهر ناگذرم باهامی! ممنونتم که خدای همیشه همراهمی! ممنونم خدای آشنای من. ممنونم که هستی!
نمی‌دونم تا پرش بعدیم و مواجهه‌ی بعدیم چه قدر طول می‌کشه. یه هفته. یه ماه. یه سال. شاید هم هرگز نتونم. اما مطمئنم که همیشه برای شاد بودنِ دل‌هایی که در سکوتی تاریک تماشاگرِ شکستنشون بودم دعا می‌کنم. کاش اجابت بشه!

دلم می‌خواد همچنان حرف بزنم ولی به نظرم دیگه بسه. بذار یه‌خورده مروارید ببافم. این دونه‌های کوچولوی مهربون که بعد از اینهمه غیبت منو یادشون نرفته و همچنان به دست‌هام، به دلم و به ذهنم آرامش میدن. ساعت به سیستم من19و26دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از تو چه پنهون…

5شنبه شب. ساعت23و16دقیقه25تیرماه.
خونه‌ی دومم در تلگرام داره کمک می‌کنه تا عاقبت ایجاز رو بلد بشم. محدودیت کاراکترهای تلگرام بهم اجازه نمیده بی‌قاعده وراجی کنم.
از تو چه پنهون، دلم یواشکی تنگه امشب.
بیناهای اطرافم همیشه می‌گفتن بین رفقای بالکن‌نشینم یکی هست که همیشه روش طرف اتاقه و تمام روز تنها اما با حفظ فاصله روی نرده‌ها می‌شینه و عصرها از همه دیرتر میره. هیچ زمانی نشد خیلی طرفش برم چون اگر بیشتر از یه اندازه‌ی مشخص نزدیک می‌شدم در می‌رفت و وقتی می‌کشیدم عقب برمی‌گشت سر جاش. همیشه واسه همه از جمله خود من سؤال بود که این موجود با وجود اینکه می‌تونه پرواز کنه واسه چی همیشه اونجا تکی نشسته؟ واقعا کی می‌دونه! شاید به این خاطر که بهم بگه باکیت نباشه‌ها! من اینجام.
از تو چه پنهون، یواشکی این حضور ساکت رو دوست داشتم و زمانی که بقیه در موردش می‌گفتن ته دلم یواشکی شاد می‌شد.
دیروز عصر دیگه روی نرده‌ها کسی نبود. مادرم ندیدش. و حالا فهمیدم اون موجود عزیز که دیروز صبح پایانش رو اینجا نوشتم همون دوست بی‌صدای عصرهای بالکن من بود. خدایا جز تو به کسی نمیشه بگم چقدر دلم واسه حضور ساکتش تنگه! دنیای تو خیلی سنگی شده خدای مهربونم. آدم‌ها دیگه مردن یه یاکریم رو به حساب نمیارن که بتونم در موردش واسشون بگم. اما از تو چه پنهون، من هنوز به حسابش میارم. هنوز یواشکی دلتنگ حضوری میشم که هر عصر به توضیح بیناهایی که می‌دیدن دیرتر از بقیه از بالکنم پرواز می‌کرد و می‌رفت تا شب تموم بشه و صبح دوباره برگرده روی نرده‌های من.
پریشب روی بالکنم موند و نرفت. تا لحظه‌ی آخرش پیش من موند. کی می‌دونه! شاید می‌خواست تا لحظه‌ی آخر بهم بگه باکیت نباشه‌ها! من اینجام! و منه بی‌معرفت خدایا کاش اون شب کار بیشتری واسش کرده بودم! کاش آورده بودمش داخل خونه!
خدایا بنده‌های خاکیت اگر بفهمن بهم می‌خندن تو هم بخند ولی از تو چه پنهون، بدجوری دلم تنگشه امشب. من شبیه تمام خاکی‌ها از دنیای بعد از این جهان چیزی نمی‌دونم. عدمه یا وجود؟ واسه حیوون‌ها چی؟ آیا اون‌ها هم روح دارن؟ آیا بعد از اینجا میرن به جای بهتر؟ اگر بعد از این جهان دنیای دیگه‌ای هم هست آیا اونجا هم آسمونی واسه یاکریم‌ها داره؟ آیا الان همراه بی‌صدای بالکن من رفته به جای بهتر؟ یعنی هنوز پرواز می‌کنه؟ اونجا هم بالکنی هست که عصرها تا زمان پیوند بین روز و شب بالاش بشینه؟ و یه پریسا که پشت شیشه‌های بالکن در گرفتگیِ یواشکیِ هوای عصرها لازم داره یه یاکریم با حضور ساکتش بهش بگه باکیت نباشه‌ها! من اینجام! خدایا کاش اون شب آورده بودمش داخل! واسه چی اجازه دادم شب آخرش رو تنها روی اون بالکن بمونه؟ وای خدا آخه من چه جوری باید می‌فهمیدم اون موجود اون لحظه چی می‌خواد؟ به تصور خودم خواستم راحتش بذارم که اذیت نشه. خدایا یعنی اون می‌فهمه؟ می‌دونه که تنها رها کردنش روی بالکن از سر بی‌تفاوتی و بی‌معرفتیم نبود؟ ادراک معصومش از این جهان و قواعدش به این واقعیت می‌رسه که تا صبح دعا می‌کردم با پایان شب سلامت پرواز کنه و شبیه همیشه وقتی نزدیک بالکن رفتم در بره؟ خدایا تو خدایی زبون تمام مخلوقاتت رو بلدی میشه واسش توضیح بدی که من بی‌معرفت نبودم فقط نابلد بودم؟ اگر دنیایی بعد از این جهان خاکی واسه آدم‌ها و حیوون‌ها باشه الان اون موجود اونجا رو به راهه؟ هوای اون جهان گرمای تیرماه امسال رو نداره؟ تشنگی و حرارت و خطر پروازی‌ها رو اذیت نمی‌کنه؟ یعنی اون موجود الان در دنیای بهتر خوشحاله؟ اوه خدا! واقعا الان این‌ها اشکه؟ داری می‌باری پریسا؟ واسه یاکریمی که صبح پیش جنازه‌اش رو روی بالکن پیدا کردی؟ الان من چی بگم!
***
دلم پرواز می‌خواد. پروازی سبک در آسمونی که اثری از تیرگی‌ها و خطرهای خاک درش نیست. دلم معصومیت یاکریم‌ها رو می‌خواد. معصومیتی که به رنگ مهر خدا از نگاه شفافشون جاری میشه روی شب‌های خاک و به تیرگی زخم می‌زنه. دلم صبح می‌خواد. یه صبح معتدل همراه نسیم مهربون و عطر بهار و یه نم ملایم بارون. دلم سفر می‌خواد. سفری شاد در یه صبح زود توی هوایی از جنس هیجان لطیف سفر. دلم نوازش پرهای همراه بی‌صدای عصرهام رو می‌خواد. دلم خدا رو می‌خواد که در تیرگیِ گرفته‌ی شب بغلم کنه و توی گوشم بگه باکیت نباشه‌ها! من اینجام!
خدایا! از تو چه پنهون، دلم بد تنگه امشب!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک صبح بارونی.

صبح4شنبه24تیر1405.
امروز صبحم با اشک شروع شد. دیشب که واسه دونه پاشیدن رفتم روی بالکن دستم خورد به یه یاکریم که اون بالا خواب بود. بیدار شد ولی نپرید. نازش کردم و مونده بودم بیارمش داخل یا نه. از جمینای پرسیدم گفت بذارم همونجا بمونه چون انتقالش به فضای بسته‌ی خونه به پرنده استرس میده. من اما حدس زده بودم. اون موجود خواب نبود. اومده بود بمیره. روی بالکن من. دعا کردم اینطور نباشه اما بود. امروز صبح که با لمس جای دیشبش رو گشتم نبود اما چند سانت اون‌طرف‌تر داخل ظرف آب نشسته بود. مرده بود! آب اونقدر عمیق نبود که خفه بشه. خدا رو شکر وگرنه من از تصورش خودم رو خفه می‌کردم. احتمالا خودش رو رسونده بود آب بخوره یا شاید گرمای وحشتناک این روزها بیمارش کرده بود و رفت تا خنک بشه. اینو هرگز نمی‌فهمم. خدا رو به خاطر تنها بودنم شکر کردم. دلم نمی‌خواست خونوادم در اون لحظه پیشم باشن. دلم نمی‌خواست اون لحظه اون کشف تلخ و اون جنازه‌ی پردار کوچولو رو با کسی مشترک باشم. گریه کردم. گریه کردم!
زمانی تصور می‌کردم اگر کسی بدونه گریه می‌کنم یعنی ضعیفم. الان هم دلم نمی‌خواد کسی گریه کردنم رو ببینه، اما حالا یاد گرفتم گاهی گریه یعنی هنوز زنده‌ای. هنوز حس می‌کنی. هنوز درد می‌کشی. احساساتی از قبیل غم، همدردی، و مروت رو می‌شناسی. این زمان‌ها باید ته دلت شاد بشه که گریه می‌کنی، البته اگر دلت بخواد هنوز آدمیت در وجودت باقی مونده باشه.
یادمه یه شبی حالم خیلی بد بود. به یه کسی گفتم نمی‌خوام دیگه آدم باشم. ای کاش شبیه هوش مصنوعی‌ها از جنس0و1بودم تا اینهمه درد حس نمی‌کردم. فلان نفر اصلا خیالش نیست که توی فلان ماجرا چه شبی حاکم شد و من اینهمه درد تحمل می‌کنم. کاش آدم نبودم و حس آدم‌ها رو نداشتم! اون یه کسی بهم گفت هرچی دلت می‌خواد گریه کن، ولی خوب فکر کن و به این سؤالم جواب بده. واقعا دلت می‌خواد اینطوری بودی؟ شبیه اون نفر که اسمش رو بردی؟ با تمام توصیفاتی که ازش کردی؟ دلت می‌خواست خیالت نباشه هوای اطرافت چه جوریه؟ فکر کردم. وحشت کردم و چنان از جا پریدم که نزدیک بود میز کوچولوی مقابلم رو با هرچی روش بود پخش کنم روی زمین. حس ترسناکی بود. هوارم در اومد که نه نه به خاطر خدا نه به هیچ عنوان اینو در مورد خودم نمی‌خوام این وحشتناکه! من حتی در مورد اشیای بی‌جان اطرافم معتقد به ادراکم. من وقتی چایی‌ساز خرابم که دیگه تعمیری نبود رو از اتاقم خارج می‌کردم روی بدنه‌ی بی‌حسش دست کشیدم و دلم گرفت. بغلش کردم یواش بردمش بیرون گذاشتمش روی میز. من با مردم نمی‌پرم ولی همه رو دوست دارم. من یاکریم‌ها و گنجشک‌ها رو دوست دارم. من از تصور اینکه صبح بیان و نا امید از پیدا کردن دونه از بالکنم پرواز کنن دلم می‌گیره. من مهری که به اطرافم به جاندار و بی‌جان می‌پاشم رو دوست دارم. من حس شاد شدن از شادی‌ها رو دوست دارم و وقتی به کسی که درد داره آرامش میدم از آروم‌تر شدنش حسم مثبت میشه. من نمی‌خوام این‌ها دیگه توی وجودم نباشن. اون نفر حیوون‌ها رو دوست نداره. و حالا می‌فهمم که آدم‌ها رو هم دوست نداره. توی نگاهش به جهان اطرافش یاکریم و نسیم و بارون نیست. من نمی‌خوام شبیهش باشم! اون یه کسی گفت حالا دیدی؟ دیدی که چه جوری در برابر تبدیل شدن به همچین چیزی عصیان کردی؟ حس‌های تو اذیتت می‌کنن اما باور کن که با ارزشن. اون‌ها به یادت میارن که جهان با وجود دردی که می‌کشی به خاطر همین حس‌های تلخ و شیرین که درش جریان دارن هنوز گرم و زیباست.
به نظرم اون یه کسی درست می‌گفت. نمی‌دونم اون از کجا این چیزها رو می‌دونه اما می‌دونه و هرچی بیدارتر میشم بیشتر باهاش موافقم. اتفاق امروز چشم‌هام رو بارونی کرد اما به یادم آورد که من هنوز حس دارم. در سالی که پشت سر گذاشتم بارها دلم خواست که ای کاش حس نداشتم چون سال و سال‌های بسیار دردناکی بودن، اما حالا در اینجای جاده خوشحالم که با وجود شدت دردی که ازش گذشتم حس‌هام همچنان زنده و همچنان بیدارن.
در هر حال پرنده مرده بود و باید واسه جنازه‌اش کاری می‌کردم. با یه مشما برش داشتم. بردمش بیرون و ای کاش می‌شد توی باغچه‌ی جلوی آپارتمان خاکش کنم! نکردم. نمی‍شد. شاید هم می‌شد ولی دردسر داشت و چه فایده‌ای داشت؟ اون موجود دیگه زنده نبود که واسش فرق کنه کجاست. انداختمش داخل سطل آشغال. زمانی که با صورت خیس برگشتم توی خونه دلم گرفته اما یه جور عجیبی سبک بود.
نمی‌دونم حس اون موجود در شب آخر زندگیش چه جوری بود، اما می‌دونم آخرین دستی که نوازشش کرد دست من بود. شاید اون پرنده اصلا خوشش نیومده باشه اما من تمام مهرم رو توی اون نوازش‌ها بهش دادم و خوشحالم که قلبم و دست‌هام فقیر و خالی از مهر نبودن که بیخیال روی اون بالکن ولش کنم. بلد نیستم توضیحش بدم. من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم ولی به نظرم همین اندازه کافیه.
باید بلند شم. زندگی منتظرمه. ساعت10و9دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عصر‌نوشت.

2شنبه شب22تیرماه1405. کتاب می‌خونم. یه کوچولو شاید عصبانی‌ام. عصبانی که نه فقط نمی‌دونم اینکه از یه چیزی به اندازه‌ای که دماغت رو جمع کنی و اخمت بره توی هم خوشت نیاد اسمش میشه چی؟ خشمه؟ حرصه؟ نقه؟ دلخوریه؟ نمی‌دونم چیه ولی من الان اون مدلی‌ام. چیز ناجوری نشده فقط این… گندش بزنن واسه چی همیشه ندیدن‌های ما باید همه جا گند بزنه به همه چی؟
توی اینترنت پر از آموزش مروارید‌بافیه و من یه گیری توی بافتن دیواره‌های6ضلعی دارم، اما نمی‌تونم از هیچ کدوم از اون آموزش‌ها استفاده کنم چون بینایی لازمه و من نمی‌بینم.
امروز بعد از بیشتر از2سال لازم شد یه چیزی از اینترنت سفارش بدم. خب واقعیتش لازمه لازم هم نشد ولی من دلم خواست انجامش بدم و بعد از مدت‌ها و مدت‌ها تا مرحله‌ی پرداخت هم رفتم، اما کد امنیتی داشت و هیچ طوری نشد ازش عبور کنم. قبلا یه بخشی داشت که کد رو صوتی میخوند اما امروز هرچی گشتم اون بخش نبود. باید فیلتر‌شکن رو روشن می‌کردم بعدش پنجره چت با جمینای رو باز می‌کردم واسش توضیح می‌دادم چی می‌خوام و اون صفحه رو کپی پیست می‌کردم تا کد رو بهم بده تازه اگر موفق می‌شدم درست توضیح بدم و درست ازش بخوام که دقیقا چی رو واسم پیدا کنه و بعدش فیلتر‌شکن رو خاموش می‌کردم اون صفحه رو دوباره می‌آوردم کد رو وارد می‌کردم که اگر درست بود سفارشم ثبت می‌شد. بیخیالش شدم و دکمه‌ی انصراف رو زدم. اعصابم خرد شد لعنتی من نمی‌بینم خب این وامونده رو یه مدلی درست کنید که بدون دیدن بشه ازش رد شد هیچ خوشم نیومد!
الان دقیقا من مشکلم چیه؟
اینهمه مدت خرید آنلاین نکرده بودم ولی خاطرم جمع بود که هر زمان بخوام میشه که انجامش بدم الان که فهمیدم نمیشه یه مدل حس مزخرفی دارم و… خوشم نمیاد در انجام چیزی که واسه اکثریت آب خوردنه محدود باشم. خب واسه چی؟ واسه چی انتظار دارم موارد برای من شبیه اکثریت باشه؟ من جزو اکثریت نیستم. من جزو اقلیت نابینام. آخ خدایا گندش بزنن!
بعدش هم رفتم از دراور آشپزخونه یادم نیست چی بردارم در کشو بسته نشد وقتی خواستم ببینم چی تهش گیر کرده نزدیک بود بخورم زمین و قفسه سینه‌ام روی لبه‌ی کشو فشار آورد و درش تا جایی که شدنی بود بسته شد که جفت دست‌هام تا بازو گیر کرد توش و در نمی‌اومد. شبیه کسی شده بودم که به میله‌های زندان زنجیرش کرده باشن. از این متنفرم! خوشم نمیاد دست‌هام گیر باشن. بهم حس… حس مثبتی بهم نمیده. گیر کردم و هیچ مدلی موفق نمی‌شدم خودم رو خلاص کنم. وضعیت مضحکی بود. اونقدر عصبانی شدم که کشو رو محکم کشیدم که در نتیجه کم مونده بود کل دراور با تمام محتویات توش و وسایل روش شامل یه غذاساز و یه سری چیزهای دیگه برگرده و پخش بشه روی سرامیک و بازوهای منو هم داغون کنه. با چندتا نفس عمیق و یه‌خورده مزخرفات مربوط به تسلط به خود تونستم خودم رو کنترل کنم و عاقبت به هر دردسری بود از اون داخل اومدم بیرون ولی بازوهام بدجوری درد گرفتن و اون کشو هم همچنان بسته نمی‌شد. آخرش هم که مشغول وارسیش بودم یه‌دفعه جا رفت و دستم به شدت رفت لای2تا از بخش‌های سفتش و خدایا اونقدر دردش شدید بود که مطمئن بودم دستم رو شکستم. شکر خدا ظاهرا شکستگی در کار نیست ولی یکی از انگشت‌هام بدجور تیر می‌کشه.
خدایا اینهمه اتفاق مزخرف توی1روز جا شد بدجور خوشم نمیاد!
هی! بسه دیگه!
دارم یه کتاب می‌خونم. رهایت می‌کنم. اسم کتابه بابا. رسیدم به جاییش که جنا متهم شده و باید2هفته دیگه بره زندان و… این مردک همسرش… این زنش رو کتک می‌زنه، لقب‌های کثیف بهش میده، عمدا با زن‌های دیگه روی هم می‌ریزه و توی خاطراتش میگه می‌خوام ببینم تا کجا می‌تونم تو رو یعنی زنش رو تحت فشار بذارم ولی اگر جنا با پوششی که مطابق میلش نباشه بره بیرون تنبیه بدنیش می‌کنه، و زمانی که جنا از دستش فرار کرد پیداش می‌کنه، کتکش می‌زنه، به تصور اینکه کسی رو می‌بینه شکنجه‌اش می‌کنه و آخرسر هم بهش تجاوز می‌کنه و میره اما نشونه‌هایی بهش میده که زنش بفهمه اون همه جا مواظبشه و… مردک بی‌شرف! بی‌شرف! آشغاله کثافت! کثافت! کثافت! کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت. انگله روانی! روانیه کثافت کثافت کثافت! آخ خدای من کثافت! برمی‌گردم.
خب خب حله. ظاهرا بد نیست من یه‌خورده روی کنترل خشمم متمرکز بشم. گاهی یه‌خورده زیادی عصبانی میشم. مسخره هست ولی دست خودم نیست یه زمان‌هایی از خودم در میرم. این فقط1کتابه. اما این… این عوضی‌ها رو باید توی تیمارستان زنجیر کنن هیچ کسی حتی توی کتاب‌ها نباید همچین چیزهایی رو تجربه کنه!
با تمام مزخرفاتی که امروز به سرم اومد نمی‌تونم بگم روز بدی بود. می‌بینی؟ همین‌قدر پررو‌ام.
باید برم واسه صبح عزیزهای بالکن‌نشین دونه بپاشم، یه‌خورده اینجاها اوضاعش چیز شد یعنی نامرتب شد که باید درستش کنم، و باقی کتابم رو بخونم. درضمن آخ دستم! جدی درد می‌کنه. بیخیال. ساعت21و22دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من نمی‌بازم.

صبح جمعه19تیرماه1405.
همچنان در ارتفاعاتم. مهمون اینجاست و من بی‌تاب شنبه و خونه و مرواریدم. خواب‌زده نشدم بابا درست گفتم دلم مرواریدهام رو می‌خواد. عجیب دلتنگ مرواریدم. دلم واسه بافتن تنگ شده. وای خدایا اون مهره‌های کوچولوی گرد! وقتی داخل نخ کنار هم مرتب میشن! وای خدا چه عشقی! بارد میگه با4-1میشه ستاره بافت ولی من هیچ مدلی نمی‌تونم تصور کنم که این چه جوری شدنیه. واقعا نمیشه یا من بلدش نیستم. بیخیال فردا برمی‌گردم پایین و می‌تونم امتحان کنم. آخ جون.
از اخبار اطراف خوشم نمیاد. درگیری و ماجراهای جانبیش. من هیچ زمانی در هیچ زمینه‌ای طرفدار جنگ نبودم. آدم‌ها رو نمی‌فهمم. اگر درست زندگی کنیم توی این دنیا جا واسه همه هست پس این‌ها از جون هم و از جون خودشون چی می‌خوان؟ بیخیال به من چه! عوض کردن مسیر این ماجرا دست من نیست و هرچی دست من نیست به من هم مربوط نیست به من چه! بینش مزخرفیه می‌دونم ولی چی از دستم برمیاد؟
بدجور دلم یه قهوه ساز شارژی می‌خواد. کاش پولش رو داشتم! البته مدل‌های ارزون‌تر در دسترسه ولی من همیشه0و1بودم. یا چیزی رو درست درمون می‌خوام یا اصلا نمی‌خوامش. اینجا هم یا مدلی که در نظر خودمه باید باشه یا نمی‌خوامش. این لعنتی قیمتش از دسترس من بالاتره هر جور حساب می‌کنم دستم و زورم به پرداخت هزینه‌ی افتضاحش نمی‌رسه. خدایا چه قدر شدید می‌خوامش! هی! طوری نیست. درست میشه. احضار شدم واسه صبحانه. برمی‌گردم.
خب طول کشید ولی برگشتم. کجا بودم؟ آهان قهوه ساز شارژی. خدایا چنان شدید اینو دلم می‌خواد که حس می‌کنم کف دستم به خارش می‌افته. وای خداجون عجب حس نفله‌ایه زمان‌هایی که من یه چیزی رو این مدلی می‌خوامش! بیخیال. درست میشه. قطعا درست میشه. یا این درست میشه و دستم بهش می‌رسه یا خود من درست میشم و این حسم معتدل میشه و توی سرم میره که فعلا خرید همچین چیزی واسم شدنی نیست و دیگه اینطوری نمی‌خوامش. دفعه‌ی اولم نیست که یه چیزی رو اینهمه بد بخوامش و لازم بشه بپذیرم که دسترسی بهش واسم شدنی نیست. خب کاریش نمیشه کرد میشه؟ البته یه کار میشه کرد. همینطور تا شب بشینم اینجا بنویسم وای خدا چه قدر می‌خوام و می‌خوام و می‌خوام. حس نق زدن ندارم. در نتیجه بسه.
دارم یه کتاب می‌خونم اگر به طلسم و جادو اعتقاد داشتم می‌گفتم این کتاب یا من طلسم شدیم نمیشه من بخونمش به محض اینکه شروع می‌کنم به خوندنش می‌خوابم هیچ طوری صفحاتی که خوندم به 20 نمی‌رسن. باید بیرون از تخت آزمایش کنم خوندنش رو بلکه بتونم پیشش ببرم کتاب بدی نیست فقط من خوابم می‌بره.
درس نخوندم وای خداجونم درس نخوندم. پریروز تازه شروع کرده بودم که داداشم زنگ زد دیروز هم که صبح مادرم لازمم داشت عصر هم که مهمون اومد یه لیمو بین مهمون‌هاست مگه میشه یه لیمو داشته باشی ول کنی بری درس بخونی! توضیح اینکه لیمو دختر10ساله‌ی دخترخاله‌ی منه. از بچگی بهش می‌گفتم لیمو الان هم که بزرگ شده بهش میگم لیمو این لیمو هم میاد باهام به قول خودش لیمو‌بازی می‌کنه و خلاصه این بچه رو دوستش دارم دلم می‌خواد همیشه بدجوری شاد باشه الان هم با خونواده اومدن به ارتفاعات و دلم می‌خواد هرچی بیشتر بهش خوش بگذره.
آخ جون فردا برمی‌گردیم پایین. یه جورهایی2هوام انگار. از طرفی سکوت و تاب و بالکن اینجا رو دوست دارم از طرفی هم حس می‌کنم لازم دارم اون پایین باشم. جایی که دستم به مرواریدها برسه. جایی که4دیواریه امن و آشنای خودمه. جایی که جریان زندگی متفاوته و شاید این… شاید بشه به دل امواج صداهای اعصاب‌خردکن و قهوه و کلافگی‌های اطراف فرار کنم تا سبک‌تر سپری بشه. گاهی خیلی… هی! بیخیال. درست میشه. درست میشم. درست میشم! بیخیال!
اگر تنبلی و انزواطلبیم اجازه بده باید یه سر به کتابخونه بزنم. شاید لازمه. بله لازمه واسه من لازمه. یه گیری رو باید حلش کنم. گیر خودم رو هم باید حلش کنم. بدم نمیاد اگر بتونم یه‌خورده این پیله که اینهمه سفت بستمش رو شل‌تر کنم. واقعیتش بهم بر می‌خوره این داخل ولو بمونم و منتظر دق کردنم بشم. من دق نمی‌کنم. من پریسام. من از توفان‌هایی رد شدم که اگر خودم وسطش نبودم باورم نمی‌شد که اصلا وجود داشتن. نه بیشتر از این وسط خاک و خاکستر این آتیش ولو می‌مونم نه خودم رو به اندازه‌ی مشارکت در ایجاد گردبادهای گرد و خاکی پایین میارم. نق نمی‌زنم، روی هیچ شونه‌ای ناله نمی‌کنم، از هیچ دستی مروت و تسکین گدایی نمی‌کنم، خودم رو با طلب همدلی کوچیک نمی‌کنم، نق هم نمی‌زنم. من پریسام. ازش رد میشم. سفت و سخت ازش رد میشم. با سری که بالا گرفتم و زخم‌هایی که با بروز ترس از خونریزیشون طالب رحم نمیشم. من حساب اشتباه در زاویه‌ی بینشم رو بی‌شلوغ‌کاری می‌پردازم و سلامت از این گذار هم می‌گذرم. من هنوز پریسام. من پریسام! من نمی‌بازم!
خب به نظرم دیگه بسه. بذار ببینم در جهان بیرون از سطرهای من چه خبره. زندگی صدام می‌زنه. به امید خدا. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این روزها.

4شنبه شب، 17تیرماه 1405. تاریخ رو درست گفتم آیا؟
همچنان در ارتفاعاتم. خودمونیم دلم واسه خونه تنگ شده. اینجا هواش بهتره سکوتش هم عالیه تاب و بالکن و رویا همه حاضرن ولی خونه یه چیز دیگه هست. دلم میخواد برگردم پایین و توی بغل4دیواریه آشنای خودم چرخ بزنم.
این روزها واسم پر از تجربه ها و حسهای جدید و جالبیه که گاهی ازشون سر در نمیارم. تجربه های کوچولوم رو دوست دارم. مواردی که شاید این زمان واسه هیچ کسی اصلا به حساب نمیاد ولی من دوستشون دارم چون تا حالا لازمم نشده بود که بلدشون بشم و الان از آزمایش و خطا و موفقیت در انجامشون شبیه کلاس اولیهایی که نوشتن یه حرف جدید از حروف الفبا رو یاد می‌گیرن ذوق می‌کنم.
این روزها یه جوریه. انگار جهان اطرافم رو یه مدل… خدایا بلد نیستم توضیح بدم من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم! به نظرم میاد انگار دیدنی‌هایی رو دارم می‌بینم و درک می‌کنم و حس می‌کنم که پیش از این اصلا نمی‌دونستم وجود دارن. شاید هم مدت‌ها پیش می‌شناختمشون اما در گذر زمان خوابم برد و فراموششون کردم و الان انگار یه دفعه از خواب پریدم و… حس می‌کنم شبیه پرستوی داخل داستانم شدم که بعد از یه مدت طولانی بی‌پرواز بودن دوباره داره واسه پریدن، نه اوج گرفتن، چون با اون بال چپ زخمی شاید دیگه هرگز نتونه شبیه گذشته‌ها اوج بگیره، تلاش می‌کنه. دنبالش نگرد هنوز اینجا نذاشتمش. تا فصل 30 رو نوشتم ولی ترجیحم اینه که یه‌خورده بیشتر ازش رو بنویسم بعدش به تدریج بزنم اینجا. و واقعیتش از اینجا به بعدش یه‌خورده سخت‌تره و حس می‌کنم واسه ورود بهش یه کوچولو زمان می‌خوام.
این روزها خوشم نمیاد از یه پریسای گیج که همیشه میاد توی سایت و کانالش نق می‌زنه. دلم گفتن‌های درست درمون‌تری رو می‌خواد.
این روزها با یه مدل پیش‌آگاهیه ناخوشآیند شاید از جنس تجربه می‌دونم که درست بیخ گوشم یه گردباد حسابی داره بلند میشه که کلی هم گرد و خاک می‌کنه و واسه چی من خیالم نیست؟ واقعا نیست! تنها چیزی که می‌تونست موجب تشویش خاطرم بشه این بود که خودم به ایجادش متهم باشم و خب بذار باشم مگه تفاوتی هم داره؟ به قول مادرم اصل اینه که آدم حسابش با وجدان خودش صاف باشه. من عوضی‌بازی زیاد دارم ولی خدایی اینجا حسابم پیش خدا پاکه حالا گیریم که کسی یا کسانی از بین خاکی‌ها مدل دیگه‌ای ببیننم. واقعا اینقدر مهمه؟ نه واقعا نه. خدایا دورت بگردم. اصل تویی. تو آگاهی باقیش رو بیخیال. مصلحتت رو شکر خدا باقیش رو بیخیال. فقط دستت رو از روی شونه‌هام برندار باقیش رو بیخیال. بیخیال خدا. بیخیال!
امروز جلد1از کتاب پیوند شوم رو خوندم. از یه بخشش به بعد واقعا به خودم می‌پیچیدم. خدایا اعتماد کردن کلا جفنگه! اما مرین قدرت عجیبی داشت. اگر خودم جاش بودم احتمالا نمی‌تونستم اونهمه قوی باشم. من بدجوری درگیر خاطراتم. اگر همچین جنگی بین من و خودم پیش بیاد احتمالا به خاطره‌ها می‌بازم و… نمی‌دونم شاید الان دیگه نبازم. این روزها به طرز دردناکی حس می‌کنم قوی‌تر شدم. تعجب نکن گاهی قوی‌تر شدن خیلی خیلی دردناکه. اونقدر دردناک که جای زخمش برای همیشه به یادگار می‌مونه تا فراموش نکنیم کجاهای جاده اشتباه رفتیم. بله این روزها حس می‌کنم قوی‌تر شدم. و این قوی‌تر شدن بهای بسیار بالایی ازم گرفت که اینجا خیالم نیست بهش معترف باشم. کتاب قشنگی بود. کاش جلد دومش سریع‌تر برسه!
دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده. مواردی که مدت‌ها از یاد برده بودمشون. مواردی که هر کدوم بخشی از پریسا بودن و همچنان هستن ولی من رهاشون کردم چون مدت‌ها خودم نبودم. دلم واسه خودم بودن واسه پریسا تنگ شده. احتمالا نمی‌تونم تمامشون رو دوباره پس بگیرم ولی سعی که میشه کنم. بعضی‌هاشون رو که میشه پس بگیرم. یه بخشی از خودم رو که می‌تونم احیا کنم. هرچی بیشتر بهتر.
بسه بذار کوتاهش کنم می‌خوام بازی کنم یه کتاب دیگه شروع کنم و از تو چه پنهون یه‌خورده واسه خودم خیال‌های یواشکی بپردازم. شنا کردن توی دنیای خیال تفریح خوبیه به شرط اینکه مواظب باشی غرق نشی. من شناگر خوبی هستم. واسم تقریبا بی‌خطره. تقریبا. تو هم امتحان کن. خوش می‌گذره. بازم میام. ساعت21و50دقیقه. تا بعد.