اینجا زمان تاریک، شب ساکت و سرد است.
چشمان سرای خون، دلها پر از درد است.
یک قصهی تاریک، یک سینهی بیتاب،
شام و خدا و اشک، در غیبتِ مهتاب.
اندر سکوتی محو، چشمانِ شببیدار،
پیشانیای تبدار، بر شانهی دیوار.
بر دفتری خونین، یک شرح، یک پایان،
یک یادگارِ سرخ، یک دردِ بیدرمان.
یک بوستان تابوت، صد ماجرا از درد،
خون میچکد از عرش، بر این خزانِ سرد.
جسم از شرر بیمار، روح از تعَب مدهوش،
سد بیتِ ناگفته، صد نوحهی خاموش.
زخمی گران بر دل، داغِ عطش بر خاک،
ترسیمی از ماتم، بر دیدهای نمناک.
اینجا جهان خواب است، من لیک بیدارم.
بیآه، بیآواز، در خیش میبارم.
بر مدفنی بینام، در حسرتِ فردا،
در محبسِ “اِی کاش،” من هستم و یلدا.
اینجا دلی تنگ است! آنجا… نمیدانم!
نمیدانم!
پایان.
-پریسا- 18-6-1405.