شنبه28شهریور1405.
آخجون اومدم خونه! دلم تنگ شده بود خداجون! خونه با شلوغیهای اعصابخردکن صبح و شبهای خیابونهای اطرافش. با فضای فسقلیش. با هوای گرم و کلافهکنندهاش. ولی خونه هست! چه قدر این4دیواری رو دوست دارم! خدایا ازم نگیرش به هر کسی هم نداره1دونه بده!
میگم1سوال! واسه چی پستهایی که در ارتفاعات داخل تلگرام زدم توی یونیگرام نیستن؟ توی تلگرام گوشی میبینمشون پس واسه چی داخل یونیگرام پیداشون نیست؟ اینها کوشن؟ من که نفهمیدم چی شد.
من واسه چی اینهمه عجیب خستم؟ سعی کردم امشبِ قشنگی باشه ولی از تو چه پنهون تا اینجاش که اصلا قشنگ نبود. تمام امروزم حسابی بیحال و سست گذشت الانم که اصلا نمیفهمم واسه چی انگار جای خون سرب توی رگهام داره قدم میزنه.
امروز صبح که حسابی کرخت شروع شد بعدش هم توی راه خونه و توقفهای پشت سر هم و نمیفهمم واسه چی چنان شدید خسته شدم که انگار روانم از کوه بالا رفته بود. وقتی هم رسیدیم آب قطع بود. خستگی توی راه و گرمای هوا و1حس نفله که نفهمیدم چی بود چنان سستم کرد که به نظرم میرسید حتی1لحظه هم نمیتونم هیچ چیزی رو تحمل کنم. مادرم هی میگفت آب واسه چی نداریم و ازینا. گفتم مادری خستهایم هم خودت هم خودم خستگی در کن میادش. تازه خوابم برده بود که1ماشین گندهی بیمروت چنان بوق آهنگینی توی خیابونمون زد که پدرجد خواب هم فراری شد. مادرم هم بیدار شد و آب که همچنان قطع بود و مادرم که همچنان معترض بود و بندهخدا حرف ناحساب نمیزد ولی من اصلا نمیفهمم چه دردم بود. حرکت منفی نکردم ولی عجیب منگ بودم. مادرم گفت به مدیر ساختمون زنگ بزنم ببینم آب واسه چی قطع شده. خدایی این چه مدل خستگیه که واسه تکون دادن فک و فراخوانی صدا از حنجره هم انگار باید زور بزنیم و توانش نیست؟ دردسرت ندم زنگ زدم طرف هم گفت سر کاره و نمیدونه. این وسط لابلای برو بیاهام واسه سر و سامون دادن به اوضاع اطراف1دفعه گفتم مادری احیانا موقع رفتن فلکهها رو نبستی؟ مادرم از جا پرید که آخ آره بستم یادم نبود. فلکهها رو باز کرد و آب وصل شد. حالا باید دوباره به مدیر ساختمون زنگ میزدم که بهش بگم جای نگرانی نیست. زدم و خدایا واسه چی امروز حرف زدن واسم اینهمه سخت بود؟ چایی دم کردم و تا اومدیم به خودمون بیاییم برق رفت. هوا گرم بود برق هم نبود و در نتیجه آب هم نبود و… بسه خسته شدم از گزارش نق.
کوتاه کنم. الان بقیه اهل این بیت داخل اتاق بغلی مشغول گوشیها هستن و من خزیدم پشت سیستم و به خدا نق نمیزنم دلیل این کرختی وحشتناک چیه؟ خوابم نمیاد فقط عجیب بیحسم. دلم امشب1حس قشنگتر میخواست و هرچی زور زدم نتونستم به امشب تزریقش کنم. بیخیال.
دلم ضعف میرفت امروز عصر بپرم توی تاکسی برم برگهام رو از استاد سابق هنرم بگیرم ولی نرفتم. اگر حرفش رو میزدم مادرم میگفت با هم بریم و این بندهخدا از خستگی داره میپاشه و خودم هم توان تلاش واسه قانع کردنش رو در خودم ندیدم. شاید فردا1طوری در1مهلتی حلش کردم. وای خدا من بستهام رو میخوام!
1چیزی بگم؟ یواشکی میترسم. نمیدونم شنیدههام چه قدر درستن ولی میگن این ترامپ باز تهدید کرده که میخوام دوباره به ایران حمله کنم و این بار حملهها متفاوتن و این دفعه نیروگاهها و پلها رو میزنم و چه و چه. خدایا من امروز2ساعت آب و برق نداشتم کلافه شدم اگر این دیوونه تهدیدش رو عملی کنه مشخص نیست چه مدت درگیر وضعیتی بدتر از چند ماهی که سپری کردیم باشیم! این واسه چی بلند نمیشه نمیره کشور خودش رو به هم بریزه؟ کل منطقه رو داغون کرده جهان هم فقط نشسته نق میزنه. خدایا صبوریت رو شکر آخه تو وضعیت ما رو ببین؟ از دیماه404به این طرف شب و روزمون شده گریه. اونهمه آدم مردن. کلی زندگی فلج شدن. کلی خونواده عزادار شدن. هر لحظه منتظر1اتفاقیم. هر صبح با استرس اخبار ترسناک روزمون رو شروع میکنیم. زیر فشار روانی و اقتصادی داریم پرس میشیم. این چه دنیای متمدنیه که داخلش کسی به کسی نیست؟ جدی ما آدمها واسه چی این مدلی هستیم؟ کدوم تیره از حیوونها با همنژادهاشون همچین کاری میکنن؟ گاهی که خیلی حرصی میشم توی صحبتهام با خدا بهش میگم خدایا ببخش کفر نباشه ولی من اگر جات بودم آدمیزاد رو خلق نمیکردم. تماشا کن جهانت رو به کثافت کشیدن دستبردار هم نیستن. دنیای تو بدون آدمها جای بهتری میشد. تو خدا هستی واسه چی این بلا رو به جهانت فرستادی که اینطوری ویرانش کنه؟
باز آخر شب شد و من به سرم زده دارم چرت و پرت میگم. خدایا توکل به خودت باور کن این ملت بریدن دیگه بیشتر از این ظرفیتمون نمیکشه. دورت بگردم خدا1کاری کن.
دلم1فردای قشنگ میخواد. خدایا میشه بهم بدیش؟ ناسلامتی فردا روزی و زمانی برای منه. تو خدای من هستی. کادو نمیدی بهم؟
یعنی الان اگر اینو با سیستم و از طریق یونیگرام بزنم توی کانال پستهای غایب ظاهر میشن؟ بذار تست کنم. ساعت23و52دقیقه. تا بعد.
دستهها