دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

طریق شاد بودن.

2شنبه30شهریور1405.
دیروز من48ساله شدم.
خیلی زور زدم تا روزی که مال خودم حسابش می‌کنم متفاوت و قشنگ‌تر از باقی سال سپری بشه ولی موفق نشدم. پریروز و دیروز بسیار شلوغ، بحرانی و به شدت سنگین گذشتن. دیروز عصر حس کردم کم مونده کنترلم رو از دست بدم. اطراف ساعت5عصر دیدم فقط1قدم با رها کردن1جیغ از ته دل و کشیدن موهام با تمام توان فاصله دارم. باید1کاری می‌کردم. گفتم من باید برم بیرون. داشت شب می‌شد و مادرم چندان با رفتنم موافق نبود. گفتم باید برم بسته‌ام رو از استاد هنر سابقم تحویل بگیرم. مادرم ماجرای بسته رو پرسید گفتم کادوی تولدم به خودم. گفت فردا صبح برو. گفتم خانمه فردا نیست من همین الان باید برم بیرون. و عاقبت در جواب اصرارش گفتم عزیز من باید از این خونه برم بیرون لازم دارم حتی شده توی تاکسی اما1ساعتی اینجا نباشم. مادرم گفت درست میگی باید بری بیرون1هوایی به سرت بخوره. ولی داره بارون میاد. گفتم با آژانس میرم.
دروغ نگفتم. واقعا رفتم بسته‌ام رو گرفتم. کوچولو و جمع و جور و خیلی محدودتر از چیزی که دلم می‌خواست. ای کاش زورم به خرید اون بسته50میلیونی میرسید! هرچی لازم داشتم توش بود و خدایا چه قدر دلم می‌خواست50میلیون پول داشتم و می‌خریدمش!
عزیزی در جواب تجمل‌خواهی‌های دوران جوونیم بهم می‌گفت همیشه اندازه پر و بالت بپر. حسرت هم نخور. آرزو داشتن قشنگه ولی حسرت شادی حاصل از داشته‌ها رو پژمرده می‌کنه. راست می‌گفت. بسته‌ی کوچولوی محدودم رو عشقه! خدا رو چه دیدی شاید فردایی که میاد دستم رو واسه خرید بسته‌های کامل‌تر باز کنه. بسته‌ی کوچولوی منم بد نیست. با ترکیب محتویاتش همراه یه‌خرده تغییر در ترکیبات میشه محتوای خوبی تولید کنم.
زمانی عاشق خرید عروسک و اسباب‌بازی بودم. بهم بخند ولی تا بعد از30سالگی هم اگر عروسکی به دلم می‌نشست واسه داشتنش مثل مریض‌ها گیج می‌شدم و تا نمی‌خریدمش خاطرم جمع نمی‌شد. مرحله بعد نوبت عطر و شونه و گل‌سر و گیره و تاج بود. بعد به بدلی‌جات متمرکز شدم. وای خدا چه آتیشی بپا کردم سر1ست بدل که همون زمان هم واسه کسی در شرایط مادی من گرون بود! بعد1دوره خاموشی رو سپری کردم که… بی‌خیال. هیچ چی دلم نمی‌خواست. بعد به لوازم خونگی گیر دادم. ترجیحا برقی‌جات. و بعد دوره دوم خاموشیم رسید که یقین داشتم دیگه هرگز به انتها نمی‌رسه اما رسید. این روزها گیر عجیبی دارم. گیرم روی لوازم کوچولوی مخصوصه. ظرف‌های کافه‌ای. لیوان و فنجون و ماگ و جا‌شکلاتی و خلاصه هرچی میشه داخل1کافه‌ی دنج دم دست باشه. 1سری ظرف چشمم یعنی لمسم رو گرفته بود که وای خدا ضربانم ضربانم ضرباااااااانم خدا اینها خودشون با لمسم چونه می‌زدن که بیان بشینن توی بوفه‌ی اتاق من! نتونستم. پول. الان هم که با این شرایط اصلا نمی‌خوام حتی بدونم قیمت اون سرویس کوچولو چنده. دونستنش چه فایده داره! در هر حال اون جعبه مال من نیست. اما من هنوز پریسا هستم، حتی اگر نتونم سرویس کافه‌ای مورد علاقه‌ام رو بخرم و بیارم بچینم توی بوفه‌ام. توی زندگیم خیلی پیش اومد که گیر کنم. تجربه‌های تاریکی از ناکام شدن توی پرونده خاطراتم ثبتن. گاهی هم توقف داشتم ولی هیچ زمانی رو به خاطر ندارم که به1بنبست باخت داده باشم، اونم بنبست مسخره‌ای شبیه این. من ظرف‌های کافه‌ی خودم رو می‌خواستم. جای شکلات، جای1دست چاقو و قاشق‌های کوچولو، جای بسته‌های قهوه فوری، نسکافه، پودر شکلات، کاپوچینو و هر چیزی که جا و ظرف لازم داشت.
دیشب بعد از چند روز رفتم ذخایرم رو همراه با محتوای جدید سنجیدم. آخجون1عالمه کریستال‌های سفید! یه‌خرده نق زدم که ای کاش ریزتر بودن تا با موارد قبلی جور می‌شدن اما اینها درشت بودن و کاریش هم نمی‌شد کرد. بودجه واسه تهیه کریستال‌های سفید همسایز با سفیدهای قبلی نداشتم. چندتا ظرف فسقلی رو قبلا ساخته بودم ولی کافی نبودن. واسه تفاوت سایز کریستال‌هام طبق معمول شونه بالا انداختم و دست‌به‌کار شدم.
الان عصر2شنبه هست و چندتا ظرف کوچولوی دستساز توی بوفه دارن بهم لبخند می‌زنن. سفیدن و ساده. می‌شد بهشون با سنگ‌ها و مرواریدهای رنگی طرح و شکل بدم بدون اینکه ندیدنم مانع کارم بشه، ولی نمی‌فهمم این سری چمه. دلم ساختن مدل ساده و سفیدش رو خواست. در نتیجه تمامشون سفیدن. شاید به قشنگی سری ظرف‌هایی که اونهمه دلم داشتنشون رو می‌خواست نباشن، اما کار دست‌های خودم هستن. زمانی که مشغول ساختنشون بودم حس آرامش داشتم و از هر ثانیه‌اش لذت بردم چون به این کار عشق دارم، و الان هرچند داخل بوفه رو نمی‌بینم، اما به شهادت بیناها و لمس خودم از نتیجه حس رضایت می‌کنم. و مگه راه شاد بودن همین نیست؟ روشن کردن ستاره‌های کوچولوی درخشان توی آسمون دل‌هامون، حتی در زمان‌هایی که شب خیلی تاریک، سنگین و ناگذر به نظر می‌رسه.
برق رفته وایفایم قطع شده اینترنت خدا اینترنت! بی‌خیال. درستش می‌کنم.
خدایا شکرت! ساعت16و28دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *