همچنان شنبه14شهریور1405. ساعت به سیستم من20و49دقیقه.
از تهران زنگ زدن. جفت بیماریها تحت کنترل هستن. ما همچنان روی لبهی تیغ هستیم اما شرایط فعلا پایداره. تا روزهای بعد و هفتههای بعد که ببینیم خدا چی میخواد. نمیدونم باید شاد باشم یا ملتهب. فقط میدونم که اتفاقی که اونهمه ازش وحشت داشتم پیش نیومده و اوضاع بدتر از دفعههای پیش نیست. به امید روزی که همه چی بهتر باشه و بیماری عقبنشینی کنه! خدایا میدونم من پزشک نیستم ولی این قصه رو بلدم. اما خدا بودنِ تو رو بیشتر از علم باور دارم. میدونم اگر تو بخوای میشه! به توضیح دکترهای تهران الان در سراشیبی نیستیم و این پایداری تا جایی که علم غیرپزشکیِ من بهم میگه در حال حاضر مایه آرامشه. فرداها رو هیچ کسی ندیده. هیچ کسی جز خدا نمیدونه منی که ظاهرا اثری از بیماریهای ترسناک توی جسمم نیست فردا روی خاک خدا هستم یا نه. همه چیز دست خودشه که خط فرداها رو میخونه و میدونه. این لحظه دکترها از شرایط اعلام رضایت کردن و این اعلام رضایت از نظر من جای شکر داره. اگر شاکر نباشم ناسپاسی کردم و ناسپاسی در برابر خدا اصلا مثبت نیست. خدایا! شکرت! شکرت خدای همیشه همراهم شکرت!
خدایا در تمام طول این یلدای نفرین شده، به خصوص در تمام این1سال اخیر هر لحظه واست گفتم باورم بهت آخرین برج از دژ اعتقاداتمه که هنوز پابرجاست، و این تنها باوریه که من بارها در زمانهای تاریک بهش تردید کردم و هیچ زمان بهم خیانت نکرد. من بارها یقینم رو از دست دادم، اما تو هرگز در عوض تاریکیهای من باهام تاریک نبودی! خدایا من خاکم تو خدایی! سر به سر ضعیف شدنهای من نذار باشه؟ دورت بگردم خدا! باور کن من خستم. تحملم کمه. گاهی حس میکنم به آخرین قطرههای توانم میرسم. این گاهیها اگر روی شونههای تو هم نق نزنم هیچ مدلی نمیتونم بلند شم. قربونت برم خدای مهربونم! ازم به دل نگیر! هیچ کدوم از مزخرفاتی که در اون لحظهها بهت میبارم رو ازم به دل نگیر! من هیچ راهی جز گفتن به خودت، جز نق زدن به خودت، جز شکایت به خودت و جز عربده زدن به درگاه خودت واسه تخلیهی فشارهای روانم واسم نیست. ازم دلگیر نباش خدای همیشه همراهم! همچنان خدای مهربون من باش! همچنان همیشه همراهم باش! همچنان بغلم کن! توی گوشم بگو باکیت نباشه! من اینجام!
اوه خدا الان چی شدم؟ به جان خودم من تمام امروز گریهای که واقعا گریه باشه نکردم. گاهی2تا قطره بود ولی واقعا گریه نبود الان این…
میگم بیربطه اما الان این داره مغزم رو میجوِه. این2تا عبارت چی توی خودشون دارن؟ یکیش “همیشه بخند.” اون یکیش هم “من اینجام.” این2تا ماجراشون چیه که هر زمان به کسی میگمشون یا از جایی میشنومشون در هر حالتی که باشم، حتی اگر در شادترین وضعیتم باشم به شدتی که اصلا منطقی نیست گریهام میگیره؟ خدایا یعنی واقعا من1زمانی خلاص میشم از این… از این… این… اوه خدایا! عجب! چی شد آخه! هی پریسا! بسه دیگه! وای خداجان! برمیگردم!
خب خب خب. ظاهرا امروز پاک به سرم زده. اون از صبحم این هم از الان. این کارها چیه اینجا میکنم؟ عاقل که نیستم که!
خونواده توی راه منزلن. چند ساعت دیگه نوبت منه. مادرم هر بار که از بیمارستان برمیگرده روانش دچار فروپاشی کامله. حق داره. چیزهایی که از دیدههاش میگه واقعا روان رو تکون میدن. اونهمه بیمار. اونهمه درد. اونهمه قصه. اونهمه زندگی. اکثرا جوون. مادرها. پدرها. بچهها. آخ یا خدا بچهها! خلاصه وقتی میاد ویرانه. و من باید درستش کنم. هر مدلی بلدم باید واسه ترمیم روانش اقدام کنم. دفعه پیش آخر شب رسیدن و مادرم هم جسمش هم روانش حسابی خسته بود. بهش1چایی دادم فرستادمش بخوابه و نصفهشب1دفعه با1صدای جیغ از خواب پریدم. نمیدونم چی دیده بود که وقتی بهش رسیدم روی تختش نشسته بود جیغ میکشید. بغلش کردم گفتم چی شده مادری؟ میگفت خواب دیدم. گفتم طوری نیست عزیز. همه چی درسته. واسم بگو ببینم چی دیدی؟ میگفت نمیدونم. یادم نیست. گفتم اصلا بهتر که یادت نیست. هیچ چی نیست خسته شدی اعصابت هم خرد شده دلواپس نباش همه چی آرومه تخت بخواب من اینجام. اون شب خوابید ولی تا2-3روز حالش خوش نبود. دیگه این ماجرا رو از بر شدم. باید آمادهی تحویل گرفتن پستم باشم. خدایا کمکم کن که بتونم همراه و پشتیبان درست درمونی واسشون باشم! خالم و باقی طایفه که میگن هستم ولی خدا تویی. تو باید تأیید کنی. میکنی؟ تأییدم میکنی؟ تأییدم میکنی خدای آشنای من؟
آخ خدا تو که منو ول نمیکنی. میدونم نمیکنی. بیا مثل همیشه خدایی کن! این آتیش فقط1فوت از طرفت میخواد تا به خیر خاموش بشه. قربون مهرت برم خدا! بیا بیماری رو از جسم برادر من و همه بیمارها ببر. باور کن این گره از تمام گرههایی که تا اینجای عمرم شناختم تاریکتره. خدایا واسه هیچ کسی نخواهش از جمله واسه من!
چه خستم! آخجون قهوه! ساعت21و40دقیقه. خدایا توکل به خودت!
دستهها