دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در حال تفکر.

۱شنبه۲۲شهریور۱۴۰۵.
خب این قراره حسابی طولانی باشه و من با این فسقلی چه جوری نصفش کنم؟ بیخیال درستش میکنم.
همچنان در ارتفاعات و کلی کار از جمله تمیزکاری۱خروار گردو! وووییی کثافتکاریه جدا کردن پوستهای پوسیده و گِل و همه چی بعدشم فندق و پاکسازیش و… الان گریه میکنم.
چنان دیروز و پریروز شلوغی داشتم که باورم نمیشه دستم از دردی که دیشب داشته عبور کرده. بد ماجرا اینجاست که امروز هم همون شلوغیها در پیشه. آخ دستم!
۱داستان از فردریک بکمن خوندم. مردی به نام اوه. لابلای خطهاش بارها حرصم گرفت، خندیدم، گریه کردم، متفکر شدم. معمولا حوصله ندارم به کسی توصیه کنم فلان کتاب رو حتما بخون. من اسم میدم میگم از نظر من قشنگه طرف اگر بخواد میره میخونه. ولی این یکی رو اگر حس و حال داستان خوندن داشتی۱دید بهش بزن شاید خوشت بیاد. من خیلی دوستش داشتم. این آقاهه اوه توی این داستانه چه شبیه منه! عین خودم نچسب و نجوش و سگ اخلاق و دیوونه هست! ولی خودمونیم از من خوش شانستره. خدا رو شکر اگر بدشانسیهاش بیشتر از چیزی که توی این کتابه بود میشد از بکمن متنفر میشدم.
اخطار اول رو گرفتم. حالا تا تقریبا نیمه مهر واسم پیام میاد. به نظرم تماشای یواشکی سختی رو در پیش دارم. کاش سریعتر بیاد و بره!
۱چیزی بگم؟ وجداندرد دارم. مسخره هست ولی دارم. دیشب… بذار از اولش بگم.
به نظرم از پریشب۱مزاحم تلگرامی داشتم. اولش به روی خودم نیاوردم. بعدش که طرف مزاحم بودنش رو مشخص کرد واسش گفتم که از این بازیها خوشم نمیاد. بعدش که طرف اصرار کرد تند شدم. بعدش که دست بر نداشت به بلاک تهدیدش کردم. فایده که نداشت هیچ، دیروز بعد از ظهر درست زمانی که از شدت کار داشتم از خستگی نصف میشدم شدن۲تا. ظاهرا هیچ ربطی به همدیگه نداشتن ولی این همزمانی واسم شک برانگیز بود. تا دیشب تحمل کردم ولی این۲تا دقیقا شبیه۲تا خرمگس دور کله ی بی اعصابم پرواز میکردن. تحملم برید. در۱لحظه سوار بالهای خشم روی اسم اولی بلاک ریپورت رو زدم. دومی رو هم آخر شب با تهدید مستتر پروازش دادم بره که گوش شیطون نشنوه رفت و تا این لحظه امنه. و من… بعد از زدن اون دکمه از تو چه پنهون وجدانم یواشکی تیر کشید. گفتم کاش فقط بلاکش میکردم و چک ریپورت رو نمیزدم! مادرم گفت حقش بود. تو بارها به زبون آدم گفتی دست از سرت برداره خودش نفهمید. گاهی تنبیه لازمه. گفتم مادری ببین! نگاه به خودت و خونوادت و بچه هات نکن. من نابینا هستم ولی تو و داداش از زندگی کنارم نذاشتید. هیچ زمان از وظایفی که سهم من بود معافم نکردی. اگر گیر کنم تو از آه کشیدنم میفهمی. اگر مشکل حل داشته باشه تو کنارمی اگر هم حل نداشته باشه بازم تو کنارمی. داداش هم همینطور. منم همینطور. ولی۱سری از بچه های معلول واقعا از روزمرگیهای خونواده و بعدش جهان حذف شدن. اینها۱گوشی دستشونه با۱سری شماره و۱عالمه وقت که نمیدونن چیکارش کنن. میشینن توی اتاق با اینترنت و یا علی مدد. من امروز با زدن اون دکمه کسی رو به دردسر انداختم که شاید یکی از این دسته باشه. مادرم گفت به جهنم! میخواست آدم باشه. توی همین اینترنت خیلیها اصلا دلشون همچین قصه هایی رو میطلبه میخواست بره اونها رو پیدا کنه. بعدش دیگه صحبتش نشد ولی دیدم مادرم هیچ چی نمیگه. آخر شب که ماساژش میدادم گفتم چیه مادری؟ خسته ای؟ بی مقدمه گفت هیچ وقت به خاطر اینکه چشمت نمیبینه از مسوولیتهات معافت نکردم. از حالا هم نمیکنم. خندیدم و گفتم بلند شو عزیز. بیا بریم بخواب فردا بدجور کار داریم.
بعد از اینکه مادرم خوابید من خیلی فکر کردم. به خودم. به زندگی. به محتواش. من هیچ زمان از زندگیم رضایت نداشتم. همیشه معتقد بودم من هیچ چی نشدم. هیچ کاری نکردم. به هیچ جایی نرسیدم. دیشب با خودم فکر میکردم که فرض کن همین الان۱کسی بیاد بگه هر نفر۱رزومه از زندگیش تا اینجا بده. من چی دارم ارائه بدم و بی مکث چندتا اسم آشنا به چندین تا دلیل اومدن توی ذهنم که اونها چه طور! اول خودم.
من پریسام. توی زندگی مقصدهای زیادی واسه خودم در نظر داشتم. کارهای زیادی دلم میخواست کنم. به جاهای زیادی دلم میخواست برسم. نشد. نکردم. نرسیدم! اما بذار ببینم! من بالای۲۰سال سابقه تدریس در استثناییدارم. ۱لیسانس پفکی هم گرفتم که الان دیگه به درد نمیخوره ولی در زمان خودش فرستادم سر کار. به عنوان۱معلم۱منبع درآمد کوچولو دارم که کمه ولی شکر خدا موجوده و ارزشمند. خواستم آیلتس بدم و از این بهشت مهاجرت کنم و به خاطرش کلی زبان خوندم کلی هم هزینه کردم که نشد. توی۴۷سالی که از عمرم گذشت خیلی جاها اشتباه رفتم. کارهایی کردم که نباید و نتیجه رو هم دیدم. بعضی جاها هم خدایی تقصیر من نبود و تقدیر نخواست. و درست همین الان که چیزی به۴۸ساله شدنم نمونده من کی هستم! من پریسا هستم. معلمم. دختر مادری هستم که همه جا میگه اگر این نبود من بریده بودم و از تمام اطرافیانم بیشتر حساب روی این دختر میکنم. خواهر برادری هستم که شواهد میگن وقتی لازم میشه میتونم با کلامم با مهرم با منطقم در کنارش اثربخش باشم. این روزها چنان شدید درگیر کمک به مادر و روزمرگیهای زندگی هستم که گاهی شبیه دیروز حتی تایم۱قهوه فوری رو ندارم. به کمک اونهمه کلاس زبان که به نیت آیلتس به بنبست خورده رفتم حالا زمانهایی که وقتم بازه داستانهای صوتی انگلیسی گوش میدم و میفهممشون. عاشق بافتن و ساختنم و دستهام هم باهام همنظرن، در نتیجه هر زمان بتونم مروارید میبافم و گل کریستال میسازم. کتاب خوندن البته فقط در موضوعاتی که خودم خوشم بیاد یکی از تفریحاتمه. ۱قلم بی جوهر هم دارم که هر زمان دلم پر از ناگفته هاست کمکم میکنه بنویسمشون و یه خرده سبکتر بپرم. توی تلگرام۱کانال فسقلی دارم که هر زمان حسش و زمانش باشه دیوونگیهام رو توش مینویسم. الان هم دارم سعی میکنم کمی بیشتر از تلگرام، از کانال، از زندگی بلد بشم. اشتباهاتم حالا توی قاب تجربه در تاریکی باقی جاده واسم فلش میزنن که گم نشم و مهارتهام در پیچهایی که خدا میدونه کی و کجا بهشون میرسم جزو سرمایه ها یا اسلحه های همراهم هستن.
موارد دیگه هم بود که الان حس نوشتنش نیست.
به خودم که اومدم دیدم تمام وجودم پر از تعجب شده. خیال میکردم رزومه ی من خالیه! شاید پرمحتوا نباشه ولی در مقایسه با۱سری صفحات از افراد دیگه ای که میشناختم مال من بدک هم نبود. چندتا نفس عمیق کشیدم و ولو شدم روی تخت که واسه امروز آماده باشم.
بلد نیستم این لحظه توضیح بدم حسم چه جوریه. ولی خدایا! من اونهمه واسه۱سری چیزها که اصلا… بیخیال ولش کن. به نظرم باید با خیلیها که بارها بهم گفتن ول کن پریسا ارزش نداشت موافق باشم. اونها درست گفتن. ارزش نداشت. پس من چه مرگم بود و حتی حالا هم گاهی چه مرگم میشه؟ معجزه ی من معتقده این گاهیها مراحل طبیعی از بین رفتن بیماری هستن. کاش درست بگه. سلامتیم رو میخوام. درست و کامل. حسابی لازمش دارم.
اوه خدا گندش بزنن از کی نشستم اینجا دارم کیبورد بازی میکنم ظهر شد الانم که این… لعنتی دیرم شد اوخ ساعت۱۰و۵۱دقیقه! وووییی تا بعد تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *