سلام به همگی. بچه ها اوضاع احوال چطوره؟
این هفته هم رفت. واسه من خیلی سبک تر از هفته پیشش گذشت. خدایا شکرت. شکرت!
امیدوارم واسه شما ها هم سبک و سفید گذشته باشه!
امروز1عالمه کار ریز و درشت ریخته بود سرم و من هم حس جنبیدنم نمی اومد پس یواش جنبیدم و بیشتر از نصفش موند. عوضش1جعبه جواهر بزرگ رو تا نصفه های درش بافتم. تنه کامل تموم شد و الان دارم درش رو میرم ولی خسته شدم و فعلا ولش کردم پریدم اومدم اینجا.
راستی امروز1اتفاق مثبت دیگه هم داشتم که البته واسه شما ها به شدت معمولی و خنده داره ولی برای من که… اصلا بذارید بگم بیخیال بخندید.
امروز من تونستم1عالمه ساعت از روز رو در سکوت سپری کنم. سکوت کامل. نه صدای سیستم، نه اسپیکر و موزیک، نه کتاب صوتی10000بار خونده ای که واسه خاطر صداش زده باشم تا دوباره بخونه بره، نه رادیو و نه هیچ صدایی. من بودم و صدای خودم که گاهی در می اومد و سکوت خونه که چه چسبید!
می دونم مسخره هست ولی شما ها نمی دونید. من سال ها بود که حتی1لحظه در تنهایی سکوت نداشتم. نمی تونستم. حتی زمان هایی که می خواستم بخوابم باید حتما1چیزی بالای سرم می خوند. موزیک یا رادیو یا سیستمم. زیاد فرقی نداشت چی باشه البته اگر از محتواش خوشم می اومد بهتر بود ولی معمولا زیاد سخت نمی گرفتم که چه مدل چیزی گوش میدم فقط اینکه صدا باشه و سکوت حاکم نشه کافی بود. توی بیداری، توی خواب، همیشه و همیشه. از لحظه ای که از سر کار می اومدم، به محض اینکه پا می ذاشتم توی خونه، اول سیستمم روشن میشد تا صدا باشه. توضیح ندارم براش. ترس نیست. نمی ترسم از تنهایی. فقط سکوت می بردم به جا های نباید. سکوت واسه شونه های روان خسته من زیاد سنگین بود. سنگین و سیاه و تاریک. خیلی تاریک.
من سال ها بود که سکوت نداشتم. نمی تونستم. باور کنید یا نکنید این سال ها برای من این طوری گذشت. و امروز صبح مثل آدم های عادی دلم خواست که صدا های دستگاهی نباشن. من باشم و سکوت معمولی4دیواری1آدم معمولی.
صبح تا ظهر این مدلی واسه خودم مروارید بافتم. بعدش1چیزی خوردم و خسته از بافتن و لباس شستن و پهن کردن و دستمال کشیدن و1سری تمیز کاری اعصاب خورد کن کوچیک و چندتا خورده کاری دیگه، رفتم ولو شدم روی تخت. البته دیگه سیستمم روشن بود ولی بعد از بیدار شدن دوباره خاموش شد و باز هم من بودم و سکوت عصر جمعه آروم وسط4دیواری آشنا و دوست داشتنی خودم. خوش گذشت. خیلی خوش گذشت.
الان پشت سیستم نشستم دارم می نویسم و مطمئنا امشب هم پیش از خواب خاموشش نمی کنم ولی امروز1شروع بود برای آشتی با سکوت های زمان بیداری و بعدش سکوت های دلپذیر پیش از خواب. شروعی که کمک می کنه یادم بیاد سکوت ها همیشه تاریک نیستن. سکوت هم می تونه مثبت باشه. میشه که دست های سکوت همیشه ویران گر و خشن نباشن. میشه که سکوت مهربون و آهسته، مثل نسیم دست های بابا زمان، مثل آرامش1شب شکلاتی، مثل1خواب بدون رویا و آروم، بیاد و با لطافتی از جنس آرامش که فقط توی بغل سکوت میشه پیداش کرد، یواش یواش اعصاب کشیده شده از صدا های جهان بیرون رو نوازش کنه تا نبض تند و بیمارشون از زدن کند تر بشه و بین دست های لطیف و نوازش گرش به آرامش برسن.
نمی دونم چه مدت طول می کشه تا روان وحشیه من با سکوت های مثبت دوباره آشتی کنه. ولی حالا دیگه مطمئنم که این شدنیه و کلی به خاطرش خوشحالم.
خوب، این از این. حالا بعدیش.
میگم تا به حال شده حس کنید1دردسر حساااابی تا بیییخ رفته داخل آستینتون؟ واسه من شده اتفاقا خیلی هم بد رفت و درنمیاد و باید از خیر آستینم بگذرم و برم دردسره رو حلش کنم! شکلک ویران از خستگی ناشی از تفکرات منفی ولی واقعی.
وایی بچه ها گناه دارم حسابی!
5شنبه صبح رفته بودم کتابخونه واسه1سری نرم افزار و کتاب و آموزش و همه چیز. اونجا1رشته حرف پیش اومد و رسید به اینترنت و سایت و من و اینجا.
عادل گفت بذار ببینم آن سوی شب توی گوگل هست یا نه. زد و بود. عادل گفت پس این شکلی پیدا میشی! ولی زیاد خوب پیدا نمیشی.
گفتم خوب نشم.
عادل گفت بازدید کننده ها پیدات نمی کنن. گفتم خوب نکنن. من خیالم به آمار بازدید هام نیست. ادا در نمیارم اگر زیاد باشن خوشحال میشم ولی اگر کم باشن خیالم نیست حتی اگر1روزی بازدید هام0هم بشه باز هم خیالم نیست چون من فقط واسه خاطر دل خودم اونجا می نویسم. خیالم نیست اگر حتی1نفر هم نخونه من می نویسم چون دوست دارم اونجا رو حفظ کنم و داخلش پست بذارم. برای رضایت دل خودم.
عادل موافق نبود. یعنی چندان موافق نبود.
-ببین این درسته. واسه خاطر دلت پست اونجا می زنی. ولی وقتی تو پست معرفی1نرم افزار رو می ذاری اونجا باید1کاریش کنی که4نفر بیان ببینن و ازش استفاده کنن. مثلا همون نرم افزار ایرانسل. یا این اتصال گوشی به سیستم بدون سیم. اینکه متن و داستان هات نیست که بخوایی واسه خاطر دل خودت بزنی اونجا.
دیدم درست میگه. خوب حرف درست رو هم باید گوش داد دیگه!
-خوب چیکار کنم نمی بیننش اینکه دست من نیست.
عادل باز هم چندان موافق نبود.
-چرا هست. تو پست هات نه دسته بندی داره نه برچسب. خوب درستشون کن. برچسب رو بزن تا هر کسی توی گوگل می چرخه1نشونی از پست های این مدلیت پیدا کنه. وگرنه از کجا باید بدونن دنبال چی بگردن و پیداش کنن؟ برچسب کلید واژه های پیدا کردن1مطلبه و پست های تو اصلا کلید واژه به جوینده هاشون نمیدن.
از تصور اینکه باید اینهمه پست رو ویرایش کنم مورمورم شد.
-وایی! برچسب! چیزه. سخته.
-بابا برچسب زدن که کاری نداره.
-می دونم. بلدم. توی انتشار پست های گوش کن… یادش گرفتم و…
عادل مکث نکرد تا سکوت کش بیاد.
-خوب حالا. برچسب ها رو بنویس1ویرگول هم بذار تا جدا بشن.
-با اینتر هم میشه توی محله بلد شدم.
-خوب همون اینتر بزن فقط پست هات رو برچسب روشون بذار. حالا ببین باز رفت واسه خودش.
-نه نرفتم اینجام بگو.
زیاد طول نکشید. اتاق1دفعه ترکید. در باز شد و علیرضا از بچه های قدیم و نوجوون های امروز با دوستش مهدی وارد شدن و ظرف چند ثانیه چنان سر و صدایی راه افتاد که دیگه اسم خودم رو هم یادم رفت.
به خونه که رسیدم، حسابی توی سرم پر بود از صدا و توی خاطرم پر بود از خنده. خلاصه اینکه1سایت تکونی حسابی افتاده روی دوشم و من به شدت حالش رو ندارم. وایی خدااا برچسب اینهمه از کجا بیارم کی حالش رو دارهههه شکلک داقون شکلک درمونده شکلک گناه دارم شکلک چیز!
وای خدا امشب که نه ولی دیر یا زود باید شروعش کنم و یادم باشه همین که دارم می نویسم رو برچسب بزنم. چی بزنم آخه؟
بچه ها این طوری نمیشه من میرم1خورده واسه خودم نق بزنم تا خسته بشم.
میگم، زندگی قشنگه. خیلی زیاد.
ایام به کام.
نویسنده: پریسا
سلام به همگی.
وایی! وایی بچه هاااا! نظرتون راجع به قورباغه چیه اون هم از مدل درختیش؟
واییی امروز توی مدرسه ما یکی بووووووووووود! نمی دونم کجا در رفت پیدا نشد فقط تمام روز داخل مخفیگاهش از خوشی آواز می خوند و به ریش ما خندید و صداش توی تمام سالن می پیچید و من بیچاره رو درگیر مورمور بی علاج و بچه ها رو درگیر خندیدن به من می کرد. جدی نفهمیدیم چی شد. چند روز پیش هم1جناب موش تشریف آورده بودن و محل کار بنده رو مزین فرموده بودن که خداییش من ندیدم ولی بیننده ها می گفتن موشی بوده واسه خودش!
اون روز موش، امروز قورباغه، فردا هم حتما گودزیلا میاد. آخه شما بگید! این هم شد کار؟
خوب یعنی چی؟ من بدم میاد دیگه! ای بابا!
بیخیال بلکه یادم بره! ولی، وووویییییی! خخخ!
میگم بچه ها تا حالا شده شبیه من، … گاهی که می زنه به سرم1ماجرا هایی درست می کنم که به کف بی کفایت خودم هم جمع بشو نیست. نمی دونم اسم این دیوانگی هام چیه. اشتباه، خریت، لجبازی، نمی دونم چی. ولی تهش1چیزه. هر زمان مرتکب همچین افتضاحاتی میشم واسه اینه که تمام در هایی که باعث میشن دلم بهشون اشاره کنه و نق بهم بزنه بسته بشن. دیگه بازگشتی نباشه. دری نباشه راهی نباشه. گاهی از این کار ها می کنم. چنان هم وحشتناک می کنم که تمااام پشت سرم و هرچی جا مونده ولو میشه و چنان گرد و خاکی میره هوا که دیگه فقط باید در برم. هرچی ازم بر میاد سریع تر و دور تر در برم که دست همون گرد و خاک هوا رفته هم بهم نرسه که خفهم کنه.
و این روز ها از اون زمان های خطرناکه. من زده به سرم و نمی دونم این خشمه یا محکم کاریه یا لجبازیه نکبت مدل پریساییه که بهم فرمان میده. زده به سرم که ویران کنم هرچی رو که… اتفاقا امکانش هم هست. انگار فقط واسه من این امکانه رو ترتیبش دادن. اگر بخوام، فقط لازمه که دست بالا کنم و بگم، اصلا هیچی نگم فقط دست بالا کنم حله. ولی، من، امروز چندین بار تا پشت در هم رفتم ولی بدون صدا در رفتم و هنوز فقط تماشا می کنم. تماشا می کنم و احتمالش خیلی زیاده که انجامش بدم. کاش این از سرم بپره! کاش این امکان کوفتی دم دستم نبود! آخ لعنتی یعنی زمان دیگه ای نبود؟
از این وسوسه خوشم نمیاد بچه ها. از این پایان خوشم نمیاد بچه ها. لعنت! ولی لعنت واسه چی؟ این اشتباه نگاه من بوده هنوز هم هست. تقصیر خودمه که عوامل رو زیاد تر از اون که باید جدی گرفتم و می گیرم. ای کاش این عبرت آخرم باشه!
بیخیال این هم بیخیال.
بهار هم داره میاد. زمستون امسال حسابی پدر من یکی رو در آورد امیدوارم واسه شما ها بهتر گذشته باشه!
اول کار داشتم چی می گفتم؟ آهان قورباغه و موش.
بچه ها چرا هرچی جک و جونوره باید اون طرف ها پیداشون بشه؟ یادمه1دفعه1سوسک اومده بود داخل دفتر که از بس بزرگ بود لولیدنش روی لوله شوفاژ و قرنیز رو می شنیدم. نمی دونم واستون گفتم یا نه. چندتا همکار بینا هم بودن و ندیدنش. از جا پریدم و گفتم1چیزی توی این اتاقه احتمالا سوسکه. بینا های محترم گشتن و ندیدن و باورشون نشد. من اصرار کردم و یکی2تاشون با حالت مخصوص لعنتیشون خنده هاشون رو قورت دادن و گفتن ما که هرچی نگاه می کنیم چیزی نمی بینیم حالا تو…
از شدت نفرت مورمورم شد ولی دیگه هیچی نگفتم. وایی که چه دلم می خواست افسار اراده سوسکه دستم بود و اون زمان می دونستم کجا بفرستمش. نشستم و باقی زمان رو صرف پرداختن به این فکر دلپذیر کردم که اگر می تونستم اون سوسک گنده رو هدایت کنم کجا ها که به تلافی اون خنده و اون لحن لعنتی نمی فرستادمش. دفتر شلوغ شد. صدا ها رفتن بالا و دیگه صدای لولیدن جناب سوسک رو نشنیدم. نمی دونستم آروم گرفته یا من دیگه نمی شنومش. هرچی تمرکز داشتم دادم به گوش هام تا سر در بیارم سوسکه کجا رفت. ولی صداش واقعا نبود. کجا بود؟! خدایا فقط5دقیقه هدایت این مخلوقت رو بده دست من.
دردسرتون ندم. زنگ خورد. رفتیم. تصور سوسک همچنان باهام بود و خودش غیب شده بود البته نه واسه همیشه. ناآگاهیه من از حال جناب سوسک زیاد طول نکشید. فقط تا زنگ تفریح اول. زمانی که دوباره همه جمع شدیم داخل دفتر و من مثل همیشه در گوشه ساکتم نشستم و از شلوغی اطرافم حرص می خوردم. اونجا بود که ماجرا شروع شد. با سر و صدای مشکوک چندتا از همکار های اون سر میز که داشت به پریشونی می زد.
-وای! آی! چیه! چی بود! من! این! پام! شلوار! وویی! و…
صدا ها زیاد شدن و زیاد شدن و رفتن بالا و رفتن بالا و رفتن بالااااا و!!!
جیغ!
-وااااییی آآآآییی شلوارم آآآییی توی شلوارمه وااایییی سوووووسسسسسسک آآآییی ااااااااا….
به نظرم دیگه لازم نباشه توضیحش بدم. وسط1مشت خانم ناباور، 1سوسک خیلی بزرگ، اون هم داخل لنگه شلوار1خانم از همون دسته عزیز! وسط قیامتی که به پا شد به سرعت برق کشیدم عقب که پر جناب سوسک وسط اونهمه پا به من نگیره و فقط1چیز از سرم گذشت.
-خدایا این حال و هوا رو ازم نگیر!
ببخشید خیلی بدجنسم ولی عوضش صداقت دارم. این به اون در!
اون موجود رو من هدایتش نکردم. نمی تونستم. ولی خدا این لطف رو برام و بهم کرد و من بدجنسانه ازش لذت بردم. قاعدتا باید ناراحت می شدم ولی راستش اینه که نشدم. اون لحن سر صبحشون رو این قدر گذشت نداشتم که بتونم فراموش کنم. من اینهمه با ظرفیت نیستم. خدایا ببخش! باید مثبت تر باشم می دونم. می دونم ولی، … کافی بود اون آدم ها فقط به اتکای چشم های بیناشون، به اون صراحت و سرعت و با اون لحن تاریک لعنتی احتمالی که روی اون اصرار داشتم رو رد نمی کردن. دسته کم می شد که بهتر باشن. بلد نیستم توضیح بدم بچه ها احتمالا خودتون بدونید. زمانی که1بینا به طرز بسیار بی تردیدی به دیده هاش مطمئنه و به نظرش خیلی احمقانه میاد که1نابینا به وجود1سوسک بزرگ زیر لوله های شوفاژ اصرار داشته باشه. زمانی که اون بینا نتونه یا نخواد این تمسخر رو قورتش بده و از مدل رد کردنش و از طنین خندهش بزنه بیرون. زمانی که اوضاع به صورتی در بیاد که من ازش بسیار متنفرم.
اتفاقی که اون روز افتاد تقصیر من نبود. یعنی در توان من نبود که همچین کاری کنم. ولی اگر اون روز صبح اون آدم ها فقط1خورده مکث می کردن، فقط1خورده، دسته کم بعد از تموم شدن ماجرا شاید حال بهتری داشتن. شاید هم نداشتن و خیالشون نبود ولی باز هم دسته کم1بنده بدجنس خدا که من باشم، این رو به حساب تلافی اون خنده نیمه فرو خورده و نیمه آشکار نمی ذاشت و بعد از گذشت اینهمه مدت از یادآوری این خاطره لبخند نمی زد.
نمی دونم چند دهم درصد از منظورم رو تونستم انتقال بدم. سعیم رو کردم بچه ها ببخشید بیشتر از این ازم بر نمیاد. توضیحش رو بلد نیستم.
من آدم مثبتی نیستم. اعتراف می کنم که خیلی… زمانی که1کسی با چشم هاش برتریش رو می زنه توی سرم و خواه ناخواه سر به سرم می ذاره نمی تونم از اتفاقاتی که براش می افته خوشحال نشم. خدا ببخشدم. دست خودم نیست. سعی می کنم در اعماق دلم حس ناراحتی رو پیدا کنم ولی واقعیتش اینه که چندان موفق نیستم.
مثلا1دفعه لب پله برقی ایستاده بودیم که بریم پایین. بچه ها من از پله برقی هیچ خوشم نمیاد مخصوصا موقع پایین رفتن. از زمانی که با ارتفاع مشکل پیدا کردم دیگه نشد که به خصوص پله برقی رو دوستش داشته باشم. الان مشکل ارتفاعم خیلی کم شده ولی هنوز نمی تونم پله برقی ها رو خیلی بخوام. با اون هایی که شبیه1سرازیری متحرک هستن راحت تر هماهنگ میشم ولی اون هایی که پله پله میشن رو واقعا دوست ندارم. زمانی هم که قرار باشه ازشون برم پایین دیگه وااااییی!
خلاصه، اون روز لب پله برقی ایستاده بودیم که بریم پایین. خوشم نمیاد نق بزنم و بگم که چه حسی دارم. شجاعتم رو جمع کرده بودم و آماده پایین رفتن که1دفعه1خانم بینا با1عالمه بار و بندیل توی دستش اومد جلو و با صدای نازک و مدل…ش رو کرد به همراه بینای من که:
-این رو از پله برقی می بریدش1وقت می افته هااااا! از پله معمولی ببریدش1باره نیفتهههههه!
حالتش نفرت انگیز بود برای من. همراه بینام، مادرم، دلش شور زد و مردد شد. بهم به شدت بر خورد.
-من چیزیم نمیشه. بلدم بی حرکت وایستم تا برسم اون پایین.
خانمه انگار من وجود نداشتم همچنان خطابش به همراه بینام بود. میگم همراه بینام چون ظاهرا خانمه فقط چشم های ایشون رو می دید و من فاقد صلاحیت برای بحث بودم.
-از پله برقی نبرش خطرناکه هاااا! می افته پاییییییین!
حرص مثل خون توی رگ هام می چرخید.
-خطری نیست. اینکه کاری نداره. من می تونم.
همراه بینام، مادرم، بیشتر مردد شد. پله بلند بود و من کمی تا قسمتی گیج بودم.
-خانم نبرییییش می افته هااااا!
دست مادرم رو گرفتم کشیدم طرف پله.
-بیا بریم مادری زیادی اینجا جا موندیم.
مادرم1دل شد.
-نه مادر از پله عادی بریم بهتره.
آتیش گرفتم.
-لازم نیست من واقعا می تونم. واقعا لازم نیست.
-نه مادر ولش کن چندتا پله هست دیگه بیا.
خانمه که خیالش راحت شده بود با لحن قانع کننده تر و راضی تر و… دوباره به حرف اومد.
-آرههه این طوری بهترههههه!
اصرار کردم ولی مادرم رضایت نداد. معمولا واسه این چیز ها گریه نمی کنم ولی اون لحظه دلم از جای دیگه پر بود. خسته بودم. گیج بودم. حرصی بودم و ناکام از ماجرا هایی که توضیحش اینجا جا نمیشه. گریه نمی کردم ولی خشم داشت منفجرم می کرد. اشک توی چشم هام پر شد ولی مهلت پیدا نکرد بیاد پایین. ما از پله های عادی می رفتیم و خانمه با بار و بندیلش رفت روی پله برقی در سمت راست ما. من با اشک های خشمم درگیر بودم که1دفعه شنیدم1چیزی از طرف راستم گفت:
-ترق، تترق، تتتتررررققق، بام بابام دادام بام بام دام ترق تتررقق بام بوم بابابام تق ترق تق توق تق ….
داد و فریاد مختصری بلند شد که زود فروکش کرد. مادرم و من روی پله های عادی ایستادیم تا سقوط اون خانم خیرخواه با تمام بار و بندیلِ همراه و عواقبش جمع و جور و رفت و آمد های مردم عادی شد. کمتر زمانی این مدلی دلم خنک شد. بچه ها خیلی سعی کردم دلم بسوزه برای اون خانم که دستش آسیب دید ولی… من خیلی بد جوهرم و به نظرم این دست خودم نیست. نمی تونم عوض بشم. دست خودم نیست. واقعا دست خودم نیست بچه ها. از بینا هایی که تصور می کنن مجازن به واسطه دیدن خودشون و ندیدن من اونهمه به خودشون و درستی و برتری های توان خودشون نسبت به من مطمئن باشن و انتظار دارن که من هم این باور مزخرفشون رو بپذیرم بدم میاد. اون قدر بدم میاد که نمی تونم واسه داستان هایی که با این بینش نکبتشون گرفتارش میشن دلم خنک نشه. خیلی گفتم دیگه بسه. خخخ!
نفهمیدم از کجا به اینجا رسیدم. حرف زدنم رو میگم. دلم خواست بیام اینجا بنویسم و از موش و قورباغه گفتم و اومدم تا جوهر خودم که مثبت نیست و خدا می دونه اگر ادامه بدم به کجا ها که نمی رسم. پس به نظرم بهتره کوتاهش کنم.
بچه ها! زندگی قشنگه. با تمام تاریکی هاش.
ایام به کام همگی.
سلام.
آره با خودتم. من اینجام این پایین. هنوز توی یادتم یا دیگه صدای سلامم هم نمی رسه بهت؟
این روز ها هرچی کلمات اون چنانیه بوی سنگین خاک گرفته برای من. خسته شدم از دستشون. گفتم بشینم1نامه بنویسم برات فقط به زبون دلم. دلم بگه من بنویسم. بدون آرایه های ادبی و الفاظ گرد و خاکی. فقط بنویسم به زبون دلم. دل خودم. دلم بگه من بنویسم. فقط به زبون دل خودم و شاید دل تو.
چه دیر فهمیدم! خیلی دیر فهمیدم خیلی!
از حالت نمی پرسم چون مطمئنم حرف نداره. عالیه مگه نه؟ چه خبر از اون بالا؟ هواش چه جوریه؟ به هوای تو می خوره یا نه؟ چه سوالی! حتما بله.
این روز ها زیاد دلتنگت میشم. شاید چون بهار داره میاد. باز هم بهار و باز هم عشقت به اومدنش. یادمه. یادته؟
حالا که زمان دارم واسه دلتنگی، دلم برات خیلی تنگ میشه خیلی. اول هر بهار، اول هر شروع، اول هر پریدن، بین هر خنده، شب های تابستون، شب تاریک اواخر مرداد، !!..
تمام دنیای یواشکیه من پره از تو و تمام خاطراتم پره از دلتنگی.
دیشب باز خوابت رو می دیدم. این شب ها زیاد توی خوابم هستی. این رو به چه حسابی بذارم؟ اینکه تو با معرفت شدی و زیاد میایی دیدنم؟ یا اینکه من زیاد دلتنگ شدم و خواب هام پر میشن از تو؟ یا اینکه قراره بپرم اون بالایی بشم؟
وحشتناک دارم می جنگم. می دونی که. ضربه ها از2طرف این روز ها بدون ملاحظه هستن. فقط برای نابود کردن. می دونی که. سخته واسه من هم زدن و هم خوردن و هم خنده و تسلی. می دونی که. تا اینجا که برد با منه. می دونی که.
داشتم می گفتم. دیشب خوابت رو می دیدم. حرف رفتن و موندنت نبود. رفته بودم سفر. با1سری آشنای عزیز که توی بیداری با هم غریبه هستن ولی توی خوابم همه1جا بودیم و هیچ برام عجیب نبود. عجیب نبود1جا بودن این آدم ها. عجیب نبود حضور های غایب. عجیب نبود حتی حضور تو.
وسط1مرحله از سفرمون باید بلیت قطار می گرفتیم. دوباره. بلیت ها دست من بود و من از بقیه جدا موندم. کنار دکه1عطر و عروسک فروشی گیر کردم و داشتم حالش رو می بردم. آخه بقیه جام گذاشته بودن و من هم مونده بودم به عشق و حال. هنوز عاشق عطر و عروسکم. می دونی که.
فضا شلوغ بود از آهنگ شاد ترانه های شاید کودکانه خیلی قشنگ و صدای هیجانِ همهمه شادی از جنس سفر های شادِ مسافر های شاد.
پیدا که شدم مثل دزد ها اومدن کشیدن بردنم و فروشنده بیچاره خیال کرده بود2نفر دزدیدنم و داشت شلوغ می کرد که آی طرف رو توی روز روشن دزدیدن بیایید و من نمی تونستم بهش توضیح بدم که همه چیز درسته. اون ها پیدام کردن و بلیت ها دست من نبود. دست تو بود. تو بودی و من بودم و1عالمه آشنای عزیز که وسط سفر نفهمیدم چی شدن و من بودم و تو که می رفتیم و می رفتیم. چه سریع و سبک! انگار قطار هم دیگه نبود. فقط من بودم و تو بودی و… آسمون!
نه! بهار هم بود. درخت نارنج و شکوفه هایی که دیگه نبودن. راستی! امسال شکوفه داد درختمون. خیلی هم زود. نمی دونم چی شد که تصمیم گرفت دوباره زنده بشه. شاید اون هم وسط خواب های به هم پیوسته زمستون هاش، خواب هایی که با نوازش های دست های بهار های بعد از رفتنت هم به بیداری نرسید، خوابت رو دیده باشه. شاید هم1شبی سوار نور چشمک زن1ستاره قشنگ، اومدی و با دست های آشنا تکونش دادی، با صدای آشنا توی گوشش لالایی خوندی تا بیدارش کردی. لالایی های خودت. لالایی های من! چه قشنگ بودن! هرچی گشتم پیداشون نکردم. از کجا گرفته بودی این آهنگ عجیب رو؟ چه حسودیم شد به درختمون! لالاییت قشنگ بود. خوابم نمی کرد ولی پریشونی های جنونم می ترسیدن ازش. می رفتن. یادمه. یادته؟
خیلی صاف و بلند بود درختمون. یادته؟ خشک شده بود. مثل من. یادته؟ یادت نیست! تو نبودی مردنش رو ببینی. من دیدم. بعد از همه چیز بار ها شد که بغلش کردم و روی تنه خشکیدهش سر گذاشتم و یواشکی… ببخش! نتونستم. نمی تونم. دلم، …
تو چی؟ اونجا درخت داری؟ بهار اونجا هم میاد؟ خواب هم می بینی؟ خواب بهار؟ خواب سفر؟ خواب من؟ دلت چی؟ با خودت بردیش یا سنگین بود و جا موند ازت؟ مثل من که جا موندم؟ دلت اگر هست، تنگ هم میشه؟ تنگ بهار، تنگ صبح، تنگ من؟
توی خواب کلی حرف داشتم باهات. یادم نیست چه قدرش رو گفتم. آخرش که فهمیدم خوابه، مثل همیشه، زور زدم دستت رو سفت سفت بچسبم و بیدار بشم تا با خودم بکشمت به جهان واقعیت های بیداری. تو می خندیدی. راستی به چی می خندیدی؟ به تلاش های بارونیه من که می دونستی به جایی نمی رسن؟ یا به اون آواز عجیب که با صدای خودت پیچیده بود همه جا؟ برام می خوندیش. یادته؟ زمان هایی که زیاد می زد به سرم؟ راستی چه زبونی بود؟ آهنگ لالاییش رو هنوز یادمه. کلمه هاش سخت بودن یادم نیست. هیچ زمانی مهلت نشد بخندم به این قاعده شکنیت که سفت معتقد بودی من بزرگ شدم ولی اون لحظه ها برام لالایی خارجکی می خوندی. نخندیدم. فرصت نشد. همیشه با خودم می گفتم الان حالم خوش نیست دفعه بعد. دفعه بعد. نمی دونستم مهلتم چه کوتاهه. نمی دونستم دفعه هام محدودن. نمی دونستم صبح بدون تو میاد!
چی می گفتیم دیشب توی خوابِ من؟ جفتمون چه حرف زدیم! ولی من یادم نیست. فقط دست هات رو یادمه. حضورت رو. صدات رو. خنده هات رو. هوات رو! کلمه ها یادم نیست. همون لحظه ها هم حواسم پرت بود. و تو بدون حرص می خندیدی به این پرتیه حواسم. یادمه. یادته؟
من بودم و حضور تو. تمام حواسم رو لازم داشتم واسه درک این حضور که از دلتنگی گذشتم براش. تو می خندیدی. من مات بودم. یادمه. یادته؟
بیدار که شدم هنوز از خنده هات غرق خنده بودم. خنده هایی که همراهم شد و اومد به بیداریم. تو جا موندی توی خوابم. هرچی سفت دستت رو گرفتم نشد. جا موندم ازت. تو اون راه عجیب رو وسط اون مه سفید ادامه دادی رفتی و من موندم و بیداری. همراه خنده هایی که همراهم اومدن. از جهان خوابی که پر بود از تو. خنده های ناتمام، خنده های بلند، خنده های خیس!
انتهاش اشک بود و هقهقی که صبح رو خیس کرد از بارونی که هوای ناکامی داشت. از تو جا مونده بودم. من مونده بودم و یاد1خواب شبونه و خنده های خیس!
دلم تنگ شده برای هوات. چه هوایی داشتم توی هوات!
بهار داره میاد. خیلی نزدیکه خیلی. دلم تنگ شده. کاش می دونستی! دلم تنگ شده که باشی و اومدنش رو از سر رضایتت بگی. بگی در حالی که همه می دونن. و همه یواشکی بخندیم به این حال و هوات. چه حال و هوایی داشتی! چه حالی داشت اعلام بهارت! چه هوایی داشت هوای تو!
سلام به همگی.
به جان خودم اینترنت نداشتم حال نداشتم تمرکز نداشتم موقعیت نداشتم زمان هم نداشتم خلاصه واسه پست1خورده هنر امروز صبح هیچی نداشتم. ببخشید.
هفته تموم شد آیا؟ یکی دیگه شروع شد آیا؟ واااییی خدای من از این هفته ها که گذروندم واسه هیچ کافری نخواه!
عجب هفته ای بود! تمامش رو با مدل نسبتا بیخیال اومدم و رفتم و… نمی شد. نشد. انگار فشار می خواست آستانه تحریکم رو بسنجه یا بشکنه که هرچی من زدم به بیخیالی اون زور آورد تا…
جیگیلک من از دل درد ها و استفراغ های وحشتناکی که دلیلش توی هیچ عکس و آزمایشی مشخص نبود به خودش می پیچید و همه ما بی صدا می پیچیدیم. من تا صبح4شنبه تمام سعیم رو می کردم تا بقیه رو آروم نگه دارم. نمی شد. مادرم. نمی شد! داشتم دیوونه می شدم. داشتم به انتها می رسیدم. تنها چیزی که این وسط دیده نمی شد من بودم و اینکه شاید اندازه بقیه دردم بیاد. بچه ها به خدا توجه ازشون نمی خواستم فقط اینکه به خاطر خودشون و خودشون هم شده1خورده بیشتر به خودشون مسلط می شدن. فقط همین. ولی انگار این اصلا هیچ محلی از دیده شدن نداشت. هرچی زور می زدم آروم تر باشن پریشونیشون بیشتر روی سر خودم و خودشون و تمام شب و روز می بارید. بریده بودم. خسته بودم. خسته بودم!
-پریسا این طوری له میشی. این فشار رو از روی خودت بردار. تا زمانی که دیوار باشی فشار این تکیه ها تموم نمیشن. دیگه دیوار نباش. خودت رو ول کن. بذار بفهمن اگر مواظب نباشن هم می افتی هم می افتن. خودت رو ول کن. کمک می کنی. هم به خودت، هم به اون ها. یادشون میاد که باید سفت تر باشن. باید از پسش بر بیان. نه خیلی. فقط کمی بر بیان. خودت رو ول کن.
نکردم تا4شنبه صبح. ولی یادم نیست کجا بود که گفتم برای هر چیز1انتهایی هست. ظرفیت داقون من هم بلاخره به انتهاش رسید. لحظه ای که توی محل کارم از پشت گوشی بهم خبر رسید که بچه رو می خوان حرکتش بدن سمت تهران.
-بمونید تا بیام.
-شاید ببینیمت.
-میگم بمونید تا بیام. من باید باهاتون بیام.
-تو نمی تونی. تو سر کار میری. ما معلوم نیست کی برگردیم. اونجا بستریش می کنن.
-خدایا خودت کمک کن.
-ظهر بیا اینجا.
-بیام اونجا واسه چی؟ من نه حالش رو دارم نه آمادگیش رو. سر کارم. حتی1برگ دستمال باهام نیست.
-ایرادی نداره بیا اینجا.
-آخه بیام که چی بشه؟
-اینجا همه چیز هست بیا. این قدر کلنجار نرو بیا…
حتی حق اعتراض نداشتم چون بقیه حوصله نداشتن. بی حوصلگی و خستگی و همه چیز توی اون صدا بود و من کلافه بودم. ظرفیتم از همه چیز و همه چیز1دفعه تموم شد.
انفجار.
-باشه1خاکی به سرم می کنم الان هم دیگه دلم نمی خواد صحبت کنم خداحافظ.
-گوش بده.
-نمی خوام. نمی خوام شنیدی؟ نمی خوام صحبت کنم نمی خوام گوش هم بدم خداحافظ.
قطع کردم. بریدم. اشک. مثل سیل. دلم جیغ زدن می خواست و دویدن تا آخر جهان. تمام درد اعصاب داقون همه روی شونه های من تاب می خورد و هرچی می کردم اصلا کسی خیالش نبود که1خورده هم برای سفت ایستادن از توان و همت خودش کمک بخواد و با اینهمه من همچنان بودم و اون ها همچنان ضعیف تر و داقون تر می شدن و حالا با وجود این خستگی لعنتی و این وحشتی که با این مدل حال و هوا و این مدل خبر دادن به تمام روحم پاشیده بودن حتی حق نداشتم بخوام روی برنامهشون پیش نبرم و اعتراض وارد نبود! کلنجار نرو! فقط بیا! پس خودم چی؟ کلنجار نرو! فقط بیا! ولی من حرف داشتم. من اعتراض داشتم. من خسته شده بودم از این وضع مزخرف لعنتی بی انتها که ظاهرا کسی خیال نداشت حس کنه که باید1انتهایی هم داشته باشه. من معترض بودم و بهم می گفتن این قدر کلنجار نرو فقط بیا. دیگه نمی تونم. من دیگه نیستم بذار بقیه خودشون بار دیوانگی از دردشون رو ببرن برای من مال خودم بسه. من دیگه نیستم دیگه نیستم دیگه نیستم. درد من، خدایا! خدایا این بچه رو می بردنش تهران. تمام خونواده کوچیک من می رفتن بدون من. من می موندم و لحظه های سیاه انتظار و التهاب و سکوت و شب. خدایا دیگه نمی تونم. خدایا دیگه نمی تونم.
اشکی از جنس خستگی و درموندگی خالص. به اندازه تمام عمرم احساس نفرت و خشم و خستگی و درموندگی می کردم و دیگه خیالم نبود که کجا هستم و کی می بیندم. همکار ها. بچه ها. طفلک بچه ها. بچه های من!
دوباره زنگ تلفن. دیگه اصراری نداشتم گریهم و دردم و درموندگیم مشخص نباشه. دیگه نمی گفتم آروم باشید. دیگه نگفتم درست میشه. خودم رو رها کردم و حالا دیگه نمی تونستم هیچ طوری متوقفش کنم. مادرم. سعی می کرد با زبونی متفاوت، از همون مدل ها که من باهاشون حرف زده بودم، تمام این2ماه رو حرف زده بودم و فایده ای نداشت، قانعم کنه که گوش بدم و من رفتم داخل اتاق بازی مدرسه و هقهقم رو ول کردم. خیالم نبود که مادرم از پشت خط صدام می زد و آخرش هم زد به گریه. اصلا سعی نکردم آرومش کنم. حال خودم چنان بد بود که دیگه خیالم به حال هیچ کسی نبود. از همه عصبانی بودم. از همه جهان متنفر بودم. من خسته بودم. من درمونده بودم. من داقون بودم و کسی حتی این حق رو بهم نمی داد که دلم نخواد دیگه ظاهر لعنتیم رو حفظ کنم. اینقدر کلنجار نرو فقط بیا. این درست همون کبریت انفجارم بود.
همراه هقهق دیوانه ای که توقف نداشت هوار حرص و نفرتم رو هم رها کردم.
-دست بردارید. نمی خوام پیش شما ها باشم. نمی خوام کسی رو ببینم. نه امروز ظهر و نه امشب. برید ولم کنید. من نمی خوام.
-ببین مادر جان همه الان همین طور هستیم. بیا می خواییم پهلوی هم باشیم.
-من نمی خوام با شما ها باشم. من نمی خوام با هیچ کسی باشم می فهمید؟ من می خوام با شما ها نباشم با کسی نباشم با هیچ کسی نباشم. نمیام. نمیام!
-بیا باهات کار دارم.
حتی در اون لحظه های وحشتناک1چیز رو می فهمیدم. شکستن من مادرم رو برده بود به جلد خودش. مادری که باید در نقش دیوار ظاهر می شد تا بقیه وا ندن و نیفتن. نقش تا الان من.
مهلت نبود از چنین چیزی حس رضایت کنم. حالم وحشتناک بود. دیگه توقف نداشتم. همکارم دلداریم می داد و نمی شد. بچه ها سعی می کردن و نمی شد. امیرعلی به مهدی که با زبون شکستهش می پرسید چی شده می گفت برادرزادش توی بیمارستانه حالش خوب نیست. مهدی بهش بگو هیچی نیست.
مهدی شکسته می گفت ایچی ایست. امیرعلی می گفت مهدی بهش بگو خوب میشه. مهدی باز شکسته می گفت اوب ایشه. و من از شدت هقهقی که زور می زدم اگر متوقف نمیشه دسته کم بی صدا باشه ولی نه بی صدا می شد نه بند می اومد روی میز مهدی ولو شده بودم و حالا دیگه تمام توانم رو به یاری گرفته بودم که نفسم بدون صدا بالا بیاد. جز این موفقیت نصفه نیمه که به دست می اومد و نمی اومد، باقی همه درد بود و درد بود و درد! حس می کردم آخرین قطره های عمرم رو روی اون میز کوچیک می باریدم و بی هوا می لرزیدم. دست های کوچولوی مهدی رو گرفته بودم و تمام جونم رو روی میزش می باریدم. مهدی شاید بدون اینکه بفهمه چی شده فقط دستم رو با دست های نیمه بی حسش گرفته بود و با زبون به شدت شکستهش صدام می زد ک: آم آشایی آم آشایی آشو چی شد آشو ایچی ایس اوب ایشه…
-خانم جهانشاهی خانم جهانشاهی پاشو پاشو هیچی نیست خوب میشه.
طفلک بچه! طفلک بچه پاک و بی تقصیر من! امیرعلی که میزش دور تر بود هی به مهدی می گفت چی بگه و مهدی هم می گفت. امیرعلی وسط یاد دادن هاش باهام حرف می زد و سعی می کرد با منطق خودش قانعم کنه که چیزی نمیشه.
-عیب نداره. همه مریض میشن دیگه. منم مریض شدم اینقدر حالم بد بود نمی دونی. تب داشتم چه جور. ببین آخرش خوب شدم الان اومدم مدرسه. خوب میشه دیگه. …
مهدی کوچولو دستم رو چسبید و خندید. مثل بزرگ تر های عاقل که با دیدن گریه1بچه می خندن تا بچهه بخنده. بغلش کردم و حس کردم این نفس آخریه که می زنم.
-کاش تموم بشه! کاش تموم بشه! خدایا1کاری کن من بمیرم این پایان وحشتناکی که توی سرم می چرخه رو هیچ طوری تحمل نمی کنم. نمی تونم. خدایا1کاری کن من بمیرم! کاش من بمیرم!
لحظه لحظه اون روز خود جهنم بود. هر لحظه می پریدم می رفتم توی اتاق بازی تا بتونم ضجه بزنم بلکه نفسم بالا بیاد. مادرم چندین بار زنگ بهم زد و لحظه لحظه آزمایش ها رو بهم اطلاع می داد و من بیخیال تمام سفتی هایی که تا اون روز حفظشون رو وظیفهم می دونستم، بیخیال تمام سنگینی که روی شونه هام حس کرده بودم، تا اینجا کشیده بودم و سعی می کردم کسی سنگینیشون رو حس نکنه بلکه به خودشون بیان، پشت خط مثل سیل می باریدم و مادرم بود که سعی می کرد محکم باشه یا من این مدلی احساس کنم تا آروم تر بشم. نمی شدم.
زنگ خورد. رفتم سر خط برای تاکسی گرفتن. تحمل نداشتم. تحمل هیچ صدایی و هیچ سکوتی رو. دلم خونهم رو می خواست. دلم تنهاییم رو می خواست که وسطش محو بشم و بلند بلند اندازه تمام وجودم ضجه بزنم تا یا سبک بشم یا این بچه رو خدا بهم پس بده یا خلاص بشم. مادرم هر لحظه زنگ می زد و می گفت برم پیشش و من نمی خواستم. اصرار کرد و من وسط خیابون داخل آژانس داد زدم.
-باشه. باشه باشه باشه باشه!
قطع کردم. دیگه خیالم به خورده بینی مادرم و نادرستی رفتار خودم نبود. دیگه خیالم به اشک هایی که تمام صورتم و تمام مغنعهم رو خیس می کرد و راننده می دیدشون نبود. دیگه خیالم به هیچی جز سلامت بچه ای که با اعماق دلم حس می کردم چه قدر دوستش دارم نبود. از دست همه زمین و آسمون و مادرم و خودم و خاک و درد و کل هستی عصبانی بودم. من اینهمه زور زده بودم که محکم باشم و همه چیز رو سر پا نگه دارم و هیچ چیزی درست نشد و هیچ کسی حتی حق اعتراض برام قائل نبود و زمانی که می گفتم می خوام تنها باشم می شنیدم که این قدر کلنجار نرو. از شدت حرص دلم می خواست حنجرهم رو با1جیغ هشدار دهنده پاره کنم بلکه خشمم ازشون کم بشه. بنده خدا راننده!
بلاخره رسیدم. با صورت کاملا خیس و ورم کرده رسیدم به مقصد. پیاده شدم، ببخشیدی گفتم و رفتم طرف در. همسایه که ظاهرا التهاب مادرم رو دیده بود بهش اطلاع داد که رسیدم. آدم خوبیه این همسایه. رفتم بالا. برادرم این ها نبودن. انتظار هم نداشتم که باشن. بیمارستان بودن. بالای سر عشق کوچولوی من که داشت وحشتناک درد می کشید!
مادرم انگار هیچی نشده صداش سرحال بود. درست مثل این2ماهی که من گذرونده بودم. درست مثل تمام زمان های پریشونی بقیه که من سپری کرده بودم. من ولی از داقون رد شده بودم. واقعا در لبه انتها بودم و این رو حس می کردم. بدون دادن جواب سلام گشاده روی مادرم بغضم ترکید. مادرم خندید و باقی هم خندیدن و سعی کردن فضا عوض بشه ولی من این تدابیر ازم گذشته بود.
-وای تو با این قیافه تا اینجا اومدی؟ عجب اوضاعی داری! من گفتم تو از این ها از مادرت و بقیه سفت تری. تو که وضعت از خراب گذشته! ببین این دماغت رو باید از بیخ عوضش کنی از بس ورم کرده و کلا سرخ شدی. بابا چیزی نیست این بچه چیزیش نیست تو دیگه این طوری نکن من از تو یکی خاطرم جمع بود گفتم مادرت رو دلداری میدی تو الان از تمامشون بد تری و…
مادرم، طفلک مادرم!
-بیا ناهار بخور.
هوار می زدم و هوارم زیر فشار سکوت و گریه می شکست.
-نمی خوام. ناهار نمی خوام دلداری نمی خوام هیچی از شما ها نمی خوام الان هم نمی خوام اینجا باشم. واسه چی اینهمه گیر بهم دادی کشیدیم اینجا؟ مگه نگفتم نمی خوام بیام؟ چرا دست بر نداشتید از سرم؟
-خوب برای اینکه با هم باشیم.
-من نمی خوام. من نمی خوام با هیچ کسی باشم. الان هم اصلا دلم نمی خواد کسی باهام باشه. می خوام برم خونه. ولم کنید می خوام تنها باشم.
مادرم با صبوری دردناکی تحملم کرد اون لحظه ها.
-خوب میری حالا. امروز داداش این ها بچه رو می برنش بابل پیش1متخصص خوب من هم باهاشون میرم اول می برمت خونه.
-من نمی خوام می خوام الان برم خونه.
-تو که از من بدتری تو به جای دلداری دادن، …
-دلداری هام تموم شد دیگه ندارم به شما ها بدم. 2ماه دادم دیگه بسه دیگه تموم شد دیگه تموم شدم دیگه نمی تونم نمی خوام یکی بفهمه!
-خوب حالا باشه. الان1چیزی بخور بخواب ساعت2که شد با هم میریم.
-من هیچی نمی خوام.
-پس بیا1کمی دراز بکش.
خسته بودم. از هر جنگی خسته بودم. با همون لباس کثیف کار ولو شدم روی مبلی که مادرم نشونم داده بود. جواب هیچ کدومشون رو نمی دادم. به خدا دست خودم نبود. واقعا دیگه دست خودم نبود. مادرم لباس راحت بهم داد ولی بلند نشدم عوضش کنم. مادرم مثل بچه ها خودش لباسم رو عوض کرد. فقط از چشم هام اشک می بارید و نفس های تند می زدم. نمی دونم توی قیافهم چی بود که هر جفتشون اینهمه تحمل می کردن. مثل جنازه کنار دست مادرم ولو شدم. حرف می زد و جواب نمی دادم. چشم هام رو بستم که بخوابم ولی تصویر ها و تصور های جهنمی از فردا هایی که ازش می ترسیدم هر لحظه ذهنم رو فشار می داد و می شنیدم که مادرم می گفت چه داغی! از تنت انگار آتیش می زنه بیرون. بی هیچ جوابی به مادرم فقط از گوشه چشم هام اشک بود که می بارید و چه ساعت های بدی بودن!
نخوابیدم. مادرم دلواپس بود. دلواپس بچه. دلواپس من.
من کجا بودم؟ داشتم چیکار می کردم؟ باید این بار رو از روی شونه هاش سبک می کردم. باید کمک می کردم ولی… نه! بذار بیدار بمونه. این طوری به درد می بازه. ولی خدایا من تا کی می تونستم این شکلی پیش برم؟ اگر بچه واقعا… خدایا خدایا من قوی ترم. خدایا من هیچ گوشه جهان رو عوض نکردم. خدایا من نباشم چیزی عوض نمیشه. هیچی پشت سرم نیست. این بچه ولی کل خونواده ما رو توی جاده سرنوشت پیش می بره. اگر زمانی نباشه همه نابود میشیم. خدایا من. خدایا من ازت تقاضا می کنم خدایا اینجا اینجارو ببین اینجا من اینجام من مناسب ترم خدایا بفرستش طرف من!
-پاشو مادر. پاشو چایی بخور. نبات و لیمو واست ریختم داخلش میزون کردنش رو لازم نداری.
-نمی خوام هیچی نمی خوام.
-پاشو چایی خوبه. لیمو هم خاصیتش زیاده. حتما بخور. پاشو.
طفلک مادرم! آخ مادرم! سر چی باید اذیت می شد؟ جز اینکه دلش خواسته بود من پیشش باشم و از حضورم آرامش بگیره! آرامشی که من خودم در اون لحظه اصلا و ابدا نداشتم.
آهسته آهسته نیمه تسلط خودم رو پیدا کردم. مادرم حرف می زد و سعی می کرد حرف بزنم. با مدل مادرانه خاصش که مخصوص مادر هاست کشیدم به حرف و به همدلی و به چایی خوردن و به1کوچولو غذا خوردن.
-به خدا سیرم مادری ول کن من هیچی نمی خوام حالم واسه پایین دادن خوراکی افتضاحه.
-عیبی نداره مادر حتما بخور حالت هم خوب میشه.
شب از خودم متنفر بودم ولی دست خودم نبود. روی مرز جنون گریه می کردم و دست خودم نبود. دیگه سد ملاحظه ها شکسته بود و پشت خط تلفن می باریدم و دست خودم نبود. حالا دیگه همه می دونستن من حالم وحشتناک بده. دست خودم نبود.
-ما بابل هستیم دکتر هنوز نیومده. به جای گریه دعا کن.
بچه به شدت درد داشت. صداش از شدت درد عوض شده بود. قلبم تیر می کشید ای خدا به حق خودت متوقفش کن دیگه نمی تونم تحمل کنم!
شب، مثل سایه سیاه مرگ، آهسته آهسته با دامن بلندی از جنس سکوت روی جهان رو می گرفت و می گذشت. از سر همه چیز می گذشت. از همه چیز. از جهان می گذشت. از التهاب خونواده من می گذشت. از من می گذشت!
من زیر فشار شب و انتظار و تنهایی خورد می شدم و اشک، با چه اخلاصی اومده بود کمکم! این اشک ها که جنسشون متفاوت بود. از جنس گذشته ها. گذشته های دور و آشنایی که من ازشون گذشته بودم. مثل شب که از من می گذشت. این اشک ها از جنس اشک های خودم بودن. خود من. از جنس اشک های خودم. نه اشک های پریسا. از جنس اشک های خودم!
-پریسا! خدای من پریسا! چی شده؟
جیغ انفجاری که تمام این مدت خورده بودمش1دفعه آزاد شد.
-بسه! دیگه بسه! لعنت به من! لعنت به تو! لعنت به پریسا لعنت به همه این جهان عوضی که همه دارن داخلش می چرخن فقط وسط این جهنم رنگی این بچه جاش نیست! ای خدااااا!
دست های بازدارنده ای که قوی تر از دست های خسته خودم مانع ضربه هام می شدن و اولین چیزی که دست هام و زورم بهشون می رسید رو نجات می دادن. مو های خودم.
-پریسا! تو رو خدا! گوش بده! من ازت می خوام. پریسا!
-خفه شو! متنفرم. از تو. از این پریسا. از این اوضاع آشغال. همش تقصیر توِ. تقصیر تو. تو لعنتی نفرینم کردی و من مجازات میشم واسه خاطر تو نکبت!
دست های بازدارنده1لحظه شل شدن. یکه ای از جنس حیرت. حیرتی اون قدر شدید که منِ جنون زده درکش کردم.
-چی؟ من؟! نفرین؟! نه! نه پریسا به خدا نه من اصلا ابدا، …
-خفه شو خفه شو خفه شو نمی خوام این اسم رو ببری! تو آره تو! تو کثافت لعنتی! تو نفرینم کردی و این اجابت نفرینته. تو روانی آشغال نفرینم کردی. تو نفرینم کردی. تو سادیسمی روانی، تو مجموعه مرض های کثیف روانی، تو نکبت وحشی عوضی. تو، تو، …
دست های بازدارنده1لحظه به شدت سفت و خشن شدن و من همین رو می خواستم. برای اولین دفعه در تمام عمرم این رو می خواستم. که تحریک کنم. که مثل خودم به جنون برسونم. که بجنگم و هرچی که نباید رو با چنان شدتی آزاد کنم که همراه هرچی که از هم می پاشه خودم هم از فشار این خشمِ منفی بپاشم. برام اصلا تفاوتی نمی کرد نتیجه چه قدر وحشتناک میشه. فقط جنگ می خواستم و اینکه ضربه بزنم. با تمام وجودم بزنم. با تمام توان مهار شدهم بزنم.
نتونستم!
خشم بی مهار مقابلم فقط کسری از ثانیه طول کشید. بعد با شدتی که حتی منِ دیوانه در اون لحظه های جنون می فهمیدم که اراده خیلی قوی باید پشتش باشه که عمل کنه مهار شد. دست های بازدارنده همچنان سفت ولی مثل لحظه های پیش فقط بازدارنده بودن.
-باشه نمی برم. این اسم رو نمی برم. ولی آخه تو بس کن الان تمام محله رو هوار می کنی اینجا! بسه دیگه! بسه نکن! با خودت این طوری نکن! پریسا! نه! نکن!
چه اسم آشنایی! منو صدا می زدن. از جهانی که به انتها رسیده بود، به نامی که دیگه نبود، منو صدا می زدن!
دستی بسیار قوی تر از دست های خیس و خسته خودم که مانع ضربه زدن هام می شدن و صدایی که آروم و آشنا، بی نهایت آشنا از جنس دیروز های سفید و محو در مه شفاف و از جهانی شبنم پوش عجیب بی توصیف داشت صدام می زد.
-دیگه بس کن! تنفر تو از جهان کمکی نمی کنه. نه به اون بچه و نه به خودت. اون بچه جاش هر جاییه که پروردگارش بخواد. به من گوش بده! من نفرینت نکردم. از دستت خیلی حرصی شدم ولی نفرینت نکردم. حتی زمان هایی که از شدت فشار حس می کردم فقط باید بمیرم تا خلاص بشم باز نفرینت نکردم. زمان هایی می شد که مطمئن بودم فقط واسه این زنده هستم که دستم بهت برسه تا بزنم لهت کنم ولی اون زمان ها هم نفرینت نکردم. هرگز هم نمی کنم. مطمئن باش. این مجازات تو نیست. این فقط1بیماریه. اگر آفریننده بخواد ول می کنه میره. آروم باش! آروم! تقصیر من نیست. تقصیر تو نیست. تقصیر کسی نیست. همه بیمار میشن. عشقک تو هم بیماره. براش دعا کن! براش بخواه! دکتر ها هم دارن براش تلاش می کنن! این لحظه ها میره، همه چیز درست میشه، تو بهتر میشی، من نفرینت نکردم، نفرینت هم نمی کنم، نفرینی از طرف من بهت نمی خوره، مطمئن باش، من تعهد می کنم، شاهدم هم خود پروردگار جفتمون، آروم باش، خدا تواناست، بزرگه، مهربونه، بد نمی خواد، جواب میده، همه چیز درسته، همه چیز امن میشه، …
تسلیم شدم. حرصم و خشمم و هوارم به جایی نمی رسید. به دست های بازدارنده باختم.
-تو رو به اب الفضل. جیگیلکم.
و بعد آن چنان گریه ای بود که چیزی از زمان و جهان خاطرم نیست. هیچ چیزی جز صدا. زمزمه. زمزمه ای آرام، پیوسته، بی صدا.
-اب الفضل. اب الفضل. اب الفضل!
شب کاملا پهن شده بود. لحظه ها سیاه بودن. زمان سیاه بود. جهان سیاه بود. بابا زمان رو سیاه پوش می دیدم و می لرزیدم. کابوس91داشت تکرار می شد. من داشتم می رفتم. داشتم می رفتم!
-پریسا! تو نباید بری. پریسا! دستم رو بگیر. بگیر سفت بگیر فشار بده. پریسا! گوش بده! به من گوش بده! اینجا بمون! تو نباید بری! من مطمئنم می تونی. پریسا! من می دونم تو اونجایی. ته تونل. ازش نگذشتی. صدام رو می شنوی؟ دستم رو بگیر و یواش بیا پیش من. بیا! آفرین! زنده باد! بیا! بیا پیش من! جیگیلک تو رو به راه میشه و1عمه مجسمه غیبتزده شبیه سال91نمی خواد. تو باید باشی. باید پیشش باشی. نمی خوایی که1دفعه دیگه روی شونه های اون بچه سنگینی کنی. می خوایی؟ پریسا! می دونم که می شنوی. دستت توی دستمه. اصلا دلواپس نباش. چیزی نیست. فقط1خورده فشار داشتی. تو اینجایی. پیش من. پیش جیگیلکت. بیا! بیا پیش من! پیش ما!
اونجا بودم. داقون. خسته. ویران.
-تو حرف نداری پریسا. صدام رو می شنوی؟ می دونم که می شنوی. حرف هام رو می فهمی؟ می دونم که می فهمی. من هرگز نفرینت نمی کنم. از دستت حرصی بودم. حرصی هم میشم. ولی نفرینت نمی کنم. اگر هم1زمانی همچین اسلحه سفتی در برابر تو داشتم، هرگز و هرگز روی اون فرشته کوچولوت نمی کشیدمش. اون بچه هیچ کجای ماجرای ما نیست. هیچ کجا جز توی دل تو. و من هرچی که باشم، فقط به خاطر جایگاه1فرشته بی گناه بهش شلیک نمی کنم. و تمام این ها در صورتیه که نفرینی از طرف من بیاد و اینهمه هم بگیره. من هرگز نفرینت نکردم. هرگز هم نفرینت نمی کنم. هیچ کجای عمرت به این تردید نکن. …………
می شنیدم. محتوا رو و آرامش رو در روح پریشان تر از پریشانم می مکیدم انگار.
-این خودتی. خودِ خودت. حتی گریه هات. همه چیز درست میشه. ولی به خاطر خدا تو هم درست بشو. دیگه خودت بمون. این که الان هستی بمون. خودت. خودت باش و دیگه پریسای بیگانه وسط اون جلد بیگانه تاریک نباش.
زنگ تلفن. مادرم.
-داریم بر می گردیم. میریم1دکتر دیگه بعدش میاییم. بچه با دارو های متخصص بابل فعلا دردش کم شده. من بعدا بهت زنگ می زنم. جیگیلک هوس پسته کرده باید پیاده شم براش پسته بخرم.
هوس پسته! هوس1چیز خوراکی! جیگیلک من! بعد از2ماه!
مادرم بلاخره رسید. یادم نیست به خدا یادم نیست اون شب خودش رو دیدم یا تلفنی صحبت کردیم. ولی چرا. انگار1خورده یادمه که خودش رو دیدم. اومده بود.
-دکتر گفت1سری آزمایش دیگه هم باید بده که ازش نگرفته بودن. دارو داد و آزمایش و عکس و ام آر آی نوشت براش. چند مدل آزمایشه. گفت مشکوک به التهاب کبد و عفونت و مشکل کلیه هست ولی باید ببینه.
-این یعنی چی؟
-یعنی1چیزی شبیه هپاتیت اما گذرا.
-یا اب الفضل!
-هنوز هیچی مشخص نیست. دکتر گفت امشب دارو هایی که داده رو مصرف کنه ببینن چه جوریه. اگر آروم تر بود که هیچ. یعنی اوضاع رو میشه کنترلش کنن. اگر با وجود این دارو ها باز هم مثل شب های گذشته شب به اون شدت تب کرد و دردش همون طور شدید بود فردا باید ببریمش بیمارستان امیرکلاه بستری بشه تا اونجا ببینن چیکار باید کنن و…
دیگه باقیش رو نمی فهمیدم. امشب. امشب. امشب رو اگر جیگیلک من آروم سپری می کرد یعنی راه برای عقب نشینی درد و تب پیدا شده بود. امشب. امشب. خدایا به حق هرچی که حقه. امشب اون تب و درد رو نذار بره سراغ این بچه! خدایا امشب رو مثل همیشه برای من خدایی کن!
اون شب، یعنی4شنبه شب، تمام خونواده کوچیک من هر جا که بودیم با چشم های باز وسط خواب و بیداری شنا می کردیم. برادرم و همسرش توی خونه کنار جیگیلک، مادرم و من.
لحظه به لحظه چرت می زدم و با وحشتی بی وصف از خواب می پریدم. با وایبر از برادرم هر ساعت جویای احوال بچه می شدم.
-تب فروکش کرده. درد هست ولی بیدارش نکرده. خیلی کمه. تب هم همین طور.
-فعلا خوابه. ما بیدار میشیم تبش رو چک می کنیم ولی جیگیلک خوابه.
-هنوز خوابه. کمی درد داره کمی هم تب داره ولی هنوز شدید نیست.
-تب هست ولی بالا نرفته. درد دیگه نیست. ناله نمی کنه. خوابه.
-تب داره میاد پایین. نفس هاش آروم و عادی تر شدن. خوابه.
-تبش قطع شد. درد نداره. خوابش معمولیه. بعد از2ماه امشب آروم خوابیده.
التهابم رو لحظه به لحظه وسط شونه ای که شونه دیوار نبود سبک می کردم و توجهم نه به شب بود و نه به بابا زمان که آهسته آهسته تبِ ملتهبِ انتظارم رو نوازش می کرد.
-پریسا! داره صبح میشه. فردا تعطیلی ولی جسم و روانت آرامش می خوان. تو تمام امشب رو با عضلات منقبض و انگار آماده پریدن توی خودت جمع شدی. درد ها شب سنگین میشن ولی الان دیگه شب داره میره. دیگه دلواپس نباش. امشب رو اون بچه سپری کرده. خطری نیست. پروردگار ولی همیشه هست. صبح شده پریسا! من دارم می بینمش. بهت راست میگم.
و صدای اذان که همون لحظه این راست رو تأییدش کرد.
-صبح شد! ای خدای من صبح شد! هپاتیت نیست! دیشب تموم شد! هپاتیت نیست! بیماریش هپاتیت نیست! نیست!
-نه که نیست! پروردگار مهربونه. مواظبه. مواظب همه. مطمئن باش. مطمئن باش!
بیماریه بهشت کوچولوی من هرچند در ظاهر ولی به کمک دارو موقتا مهار شد. هپاتیت نبود. پس چی بود؟ خدایا پس درد این بچه چیه؟ خدایا کمک کن بنده هات پیداش کنن. خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا!
درد و تب رفتن و5شنبه عصر باید واسه ام آر آی می رفتن.
-من می خوام بیام.
-نه بابا لازم نیست.
-این بچه نمی دونه باید بره داخل اون دستگاه کوفتی با اون صدا های نکبتش. می ترسه.
-چیزی نمیشه. بمون بر می گردیم.
رفتن. تمام لحظه ها مجسم می کردم صحنه های وحشتناکی رو که بچه داخل دستگاه از ترس می زد به گریه و بقیه هم این بیرون کاری از دستشون بر نمی اومد و…
-این طوری نیست تو که مدلش رو بلدی.
-من بلدم ولی این بچه بلد نیست.
دیگه نای اشک نبود مگر اینکه بهم تلنگر می زدن. تلنگر رو زدن. زنگ تلفن. عادل. می گفت بلند شم برم پیششون. نمی خواستم. نمی تونستم. از هر جایی جز خونه متنفر بودم.
-من نیستم. واقعا نمی تونم.
گذشت. باز هم زنگ تلفن. علی. می گفت منتظرم هستن.
-منتظر نباشید من نمیام. جیگیلک ما رو می برن واسه ام آر آی.
-خوب ببرن. مگه تو می خوایی ازش آزمایش بگیری که باید بمونی خونه؟
بدون هوار منفجر شدم.
-هر زمان یکی از عزیز هات این مدلی شد و خواستن ببرنش تو بیا بیرون با رفیق ها عشق و حال.
-واسه من هم پیش اومد بیرون هم رفتم.
-رفتی که رفتی من نمیرم.
-از بس بی انرژی هستی هر کسی هم زنگ می زنه بهت انرژی بده داقون میشه.
-من از کسی انرژی نخواستم. فقط دست از سرم بردارید. انرژی بهم ندید اصرارم هم نکنید از خونه بیام بیرون بینتون بشینم بخندم.
-بابا واسه خودت میگیم. بمونی توی خونه خودت رو داقون کنی که چیزی عوض نمیشه. خبر اوضاع اونجا به هر حال بهت می رسه.
-ببین! من نمی خوام بیام بیرون. دیگه بسه.
علی گفت همچنان منتظرم می مونن و خواست که من کمی بیشتر فکر کنم. گفتم باشه و از اون باشه هایی بود که داد می زد فقط واسه خلاصیه. تموم نمی شد. زنگ تلفن. نازنین.
-سلام پری خوبی؟
-سلام. ممنون.
-پریسا تو رو خدا پاشو بیا اینجا. من وسط این ها تنهام بیا دیگه.
-نه نمی تونم. واقعا نمی تونم.
-آخه واسه چی؟
-من1گل دارم که حالش خوش نیست.
تلنگر. اشک. به شدتی که ظرف1دقیقه تمام صورتم و تمام زیر چونهم خیس شده بود. نازنین حرف می زد و من نمی تونستم جواب بدم.
-پری! پریسا! به خدا هیچی نیست. حالش خوب میشه. باور کن هیچی نیست. پاشو بیا اینجا بهتر میشی.
-نه. نه.
-پریسا هیچی نیست این طوری خودت رو عذاب نده. می خوایی ما بیاییم ببینیمت؟
-نه. نه.
-پری! مشکل تو الان فقط اینه؟ فقط بچه؟
سعی کردم بگم آره ولی صدایی وجود نداشت. فقط اشک بود و اشک و دیگه هیچ.
-تو چته پری؟ جز بچه هیچ مشکل دیگه ای نیست؟
اشک. فقط اشک. فقط اشکی که انگار داشت روحم رو با خودش می برد. بحث با من فایده نداشت. به درد نمی خورد. نازنین هم فهمید.
-پریسا باور کن هیچی نمیشه. باز هم فکر کن اگر شد بلند شو بیا.
-نه. نه. نه.
نازنین می گفت و می گفت و من فقط مثل سیل می باریدم.
انتظار اون عصر نفرین شده انگار اومده بود تا مطمئن بشه من کامل به آخر می رسم. گوشیم سوت می زد. ایمیل و پیام و همه چیز. گرفتمش دستم. خونه ساکت بود. من بودم و سکوت و روز هایی که گذشته بودن و یادآوری اینکه این روز های آخر واسه1تکون سفت1خورده توان و1خورده توان و1خورده شاید جرأت لازم داشتم. جرأتِ رو در رو شدن با دلم. و حالا از سر فشار درد و فشار سکوت و فشار بی عدالتی که احساسش می کردم و خشمی که اون لحظه ها ته مونده ظرفیتم رو گرفته بود، من اون توان رو داشتم.
برگ آخر.
من بودم و برگ آخر.
بستمش.
خواستم دفتر بسته رو یادگاری نگه دارم ولی…
-چه فایده داره؟ بفرستش بره.
فرستادم. بعدش سرم رو تکیه دادم به دیوار و چشم هام رو بستم. سکوت بغلم کرده بود و من دیگه هقهق نمی کردم. اشک ولی از لای مژه های خیسم می زد بیرون. صدای سوت ایمیل گوشیم. ایمیل یکی.
بازش کردم. با آستینم اشک هام رو مثل کوچولو ها پاک می کردم و ایمیله رو خط به خط می خوندم. دستی که از جا نپروندم. چه دست کوچولویی! دست جیگیلک من نبود.
-پریسا!
-سلام کوچولو.
-تو آدم بزرگ لعنتی آدم بشو نیستی. حتی الان که من می خوام ملاحظهت رو کنم.
سعی کردم بخندم ولی فقط باریدم.
-لازم نکرده عین دلقک ها زور بزنی بخندی. ترکیبش رو ببین. آدم گنده! این مسخره بازی ها رو نگه دار واسه بچه های کلاستون. من لازم ندارم. راحت گریهت رو کن.
سرم رو انداختم پایین. انتها رو این روز ها با تمام وجودم حس می کردم. صدای کوچولو که حالا مهربون تر و شاید متأثر می زد.
-چرا اینهمه خیسی پریسا؟ چی شده مگه؟
بی صدا ترکیدم. از دیروز صبح تا الان من جز گریه کردن کاری نکرده بودم و هنوز جا داشتم. دست کوچیک آهسته مچ دستم رو گرفت. گوشی هنوز توی دستم بود.
-پریسا میشه من گوشیت رو بردارم؟
سکوت.
-می خوام1نگاه کنم.
سکوت.
-فقط آخرش رو می بینم. قول میدم. قول کوچولو ها قوله. مثل مال شما آدم بزرگ ها جفنگ نیست.
سر بالا نکردم. یادم نمی اومد کی بهش قولی داده بودم که عملی نشد. فهمید.
-آدم بزرگ ها فقط حرف مفت می زنن. نمونهش خودت. بهم گفتی همه چیز درست میشه ولی هیچی درست نشد. تو غیبت زد و بعد که پیدا شدی، یعنی پیدات کردیم دیگه اصلا خودت نبودی. نه خیال داشتی چیزی رو درست کنی نه راه دادی ما درستش کنیم. قولت هم کشک. بیخیال ما کوچولو ها خیلی خوبیم. می بخشیم. حالا بذار من گوشیت رو بردارم1نگاه کنم باشه؟
سکوت کردم. سرم هنوز پایین بود و اشک هام پشت سر هم چکه می کردن روی دستم. گوشیم خیلی یواش از دستم رفت بیرون. مقاومت نکردم. دیگه برام مهم نبود. برگ آخر بسته شده بود و بذار همه بفهمن. دستی که کوچیک بود ولی نفهمیدم شونه های من چه جوری وسط حلقهش جا شد.
-پریسا! من هم واتساپ دارم. کبوتر هم داره. پریسا کوچیکه هم داره. هنوز ما بهش میگیم پریسا کوچیکه. به خاطر تو که با هم عوضی نشید. هرچند تو نیستی ولی بلاخره درست میشه. این قول نیست. حرف دل1کوچولوهه. داشتم می گفتم. من و کبوتر و پریسا کوچیکه هم واتساپ داریم. بزرگ ها هم دارن. ما به زور خودمون رو عضوشون کردیم. نتونستن راهمون ندن. اون ها تلگرام ندارن. ما هم نداریم. می دونی چرا؟ چون فهمیدیم واسه شما این کار نمی کنه. پریسا ببین! من دیگه1کمی بزرگ شدم. بیا سرت رو بذار اینجا گریه کن. کله تو مغز توش نیست سبکه شونه های من دردش نمیاد. بیا دیگه.
دست های کوچولو سرم رو کشیدن طرف خودشون. روی شونه های کوچولویی که باورم نمی شد اونهمه بدون لرزش باشن داشتم می باریدم. و دست های کوچولویی که اونهمه بهشون نمی اومد نوازش بلد باشن داشتن مو هام رو نوازش می کردن.
-پریسا! جیگیلکت حالش خوب میشه. من می دونم. خدا خیلی خوبه. گفتیم بهت نگیم ولی من و کبوتر و پریسا کوچیکه دیشب یواشکی بلند شدیم براش دعا کردیم. هی خوابمون می برد ولی خدا این چرت زدن های وسطش رو به ما می بخشه. آخه ما کوچولوییم. بزرگشون من بودم دیگه. خدا سختگیر نیست. نه اندازه بنده هاش که شما ها باشید. نه اندازه تو. تو و بقیه که خیال ندارید از این غرور مسخره دست بردارید. هر2طرف واسه هم میمیرید از بس دلتنگید ولی کوتاه نمیایید که بگید من حرفم2تا نمیشه. عید داره میاد و همه از دلتنگی جونتون در اومده ولی واسه هم تاقچه بالا می ذارید. من بهت میگم سرت رو بذار روی شونه های من گریهت رو کن و تو خیال می کنی کلاس آدم بزرگیت میاد پایین اگر باور کنی من هم می تونم1آدم بزرگ بی مخ خنگی مثل تو رو دلداری بدم و ببینم که گریه می کنه. خوب چیه مگه؟ حتما بزرگ ها دل ندارن و خودشون هم می دونن واسه همین عارشون میاد پیش ما بچه ها گریه کنن. من که هر جا گریهم بیاد گریه می کنم. مثل همین الان. مثل همین جا. دستت رو بده صورتم رو لمس کن! اشک هام رو می بینی؟ دارم گریه می کنم خیالم هم نیست که تو بدونی. من کوچولو از تو آدم گنده خنگ عاقل ترم و تو با اینکه بزرگی هم خودخواهی و هم خنگی. ازت بدم میاد. ازت بدم میاد پریسا. اندازه1مار بی ریخت ازت بدم میاد.
درک نمی کردم و هنوز هم درک نمی کنم اگر کسی اینهمه از آدم بدش بیاد چه جوری می تونه اونهمه سفت طرف رو بغلش کنه و فشارش بده.
-پریسا! جیگیلکت برات می مونه. خدا هیچ جا نمی بردش. من می دونم. خدا از بنده هاش خیلی مهربون تره. دل کوچولو ها رو نمی شکنه. ما3تا دیشب با چشم های پر خواب نشستیم واسهش دعا کردیم. خدا حرفمون رو رد نمی کنه. حالش خوب میشه ما می دونیم که میشه. خوش به حال جیگیلک! من، فقط دلم می خواست مریض که شدم فقط تو بدونی و1کوچولو، اندازه دل1جوجه گنجشک دلواپسم بشی. ولی تو اصلا نمی دونستی. خوب عیبی نداره ها ولی خوب من دلم می خواست دیگه. کوچولو ام دیگه! دلم بعضی وقت ها1چیز هایی می خواد.
گریه صدای کوچولو رو آهسته آهسته محو کرد. گریه نفس خودم رو هم آهسته آهسته محو می کرد. یادم نیست کی دست های سردم دور اون جسم ضعیف که بی صدا داشت می لرزید حلقه شد. یادم نیست کی چنان سفت فشارش دادم که واسه آگاه کردنم آهسته سرفه کرد. یادم نیست کی اشک هامون قاطی شدن توی هم. این چه خواب دردناکی بود که می دیدم! ولی… لیوان داغی که توی دست هام جا می شد که خواب نبود. لیوان ها، قهوه، صدا ها، صدای لیوان ها، صدای حرف زدن، صدای خوردن، …
-هی! من بچهم. واسه من باید شیرکاکائو جور می کردی.
-بیخیال بخور بره دیگه.
-ولی من هنوز بچهم قهوه برام خوب نیست اون هم این قهوه خرکیه تو.
-خرکی درستش نکردم باور کن.
-باشه به هر حال من بچهم.
-الان می خوایی ازم اعتراف بگیری بزرگ شدی؟
-آره.
-خوب باشه بچه بزرگ قهوه بخور چیزی نمیشه.
-بچه بزرگ شمایید نه من. من بزرگم عوضی ها. بزرگ تر از شما ماست ها که به درد رفو کردن1وصله به این آسونی نخوردید.
-عه!؟ یعنی می خوایی بگی تو می تونی؟
-بله که می تونم.
-باشه خانم وزوزک گر تو بهتر می زنی بستان بزن!
-پس چی که می زنم. تا چشمتون درآد.
نفهمیدم چی شد. به خودم که اومدم چشم هام پر اشک بود ولی نه از گریه. از بس سرفه کرده بودم و هنوز می کردم.
-ببین چیکار کردی؟ با این قهوه درست کردنت. کم مونده بود خفهش کنی. بلد نیستی بگو بلد نیستم دیگه!
-قهوه من ایراد نداشت بچه! از بس مسخره بازی در آوردی خندهش گرفت و پرید توی گلوش.
-اقلا من خندوندمش تو که اینهمه ادعات میشه فقط اشکش رو پاک کردی و کتک خوردی. راستی با چی زد که هنوز اینجات زخمیه؟ به همه میگم. هم این رو میگم هم این رو که آشپزی هم می کنی.
-ببین نیم وجبی اگر حرف بزنی خودم می پزمت.
-بی خودی خودت رو خسته نکن من ناپزم. پریسا می دونه مگه نه پریسا؟ هی داری می خندی!
داشتم می خندیدم. خنده ای بی حال و داقون ولی واقعی.
-من جذاب ترین توهمات جهان رو دارم.
-توهم خودتی دماغ گنده! قیافهش رو ببین تمام صورتش شده1دماغ اندازه قد من از بس گریه کرده! من همین جام اگر می خوایی بزنم توی دماغت تا جاش بمونه و باورت بشه. چرا می خندی راست میگم.
من فکرم رو بلند گفته بودم؟ وایی خدای من! آخه چه جوری؟!
-ولش کن بچه.
-آخه این به ما میگه توهم.
-خوب بگه. مگه توهم بودن چشه؟ خود من تازه فهمیدم که کلی موافقم واسه هر کسی جز این توهم باشم. این هم اسمش بین ملت باشه دیوونه. این طوری نفس کشیدن آسون تره باور کن.
-تو واسه خودت کردی. من دیگه بزرگ شدم. دیگه نمی تونی زیر پرچم یواشکیت اذیتش کنی و کسی نفهمه. ببین از اون بابابزرگ حسابی بدم میاد ولی اگر سر به سر این بذاری میرم بهش میگم.
-تو معلومه طرف کی هستی؟
-من طرف هیچ کسی نیستم. مخصوصا اینجا. اون لبخندت هم مال خودت. اذیتش نکن به خدا فورا لوت میدم.
-خوب باشه. باشه تراوش ابلیس باشه. دیگه بسه. باید غیب بشیم. ما الان نباید اینجا باشیم.
-غیب بشیم؟
-بچه مگه ما توهم نیستیم؟ خوب باید غیب بشیم دیگه!
-بازیت گرفته؟
-از دست تو! بابا ما باید بریم.
-آهان! موافقم. پریسا من باز می بینمت. خیلی هم زود. مطمئنم.
لحظه آخر دست های کوچیک رو گرفتم.
-من مغرور نیستم. باور کن.
-هستی. ولی نه واسه بقیه. تو فقط در برابر خودت غرور داری. من اسمش رو می ذارم خودخواهی. واسه اینکه حرفت رو پس نگیری خودت رو هم زجر میدی. حالا ولش کن. بذار جیگیلکت سر حال بیاد بعدا حلش می کنیم.
-من نمی دونستم تو بیماری. به خدا نمی دونستم.
-می دونم که نمی دونستی. از احوال پرسی های چپ و راستت معلومه دیگه. حالا عیب نداره. دفعه بعد هم هست.
-خدا نکنه. دیگه بیمار نشو.
خنده های کوچولو.
-فعلا نمیشم تا ببینیم کی هوس می کنم خودم رو بزنم به مریضی.
شب بود و من بودم و انتظار. طول کشید. انتظار من تا شب طول کشید. صدای زنگ. مادرم.
-بلند شو آماده شو. بچه رو آوردن خونه می خوادت. ام آر آی تموم شد بچه پرید اومد گفت آخ جان چه حال داد. میشه یکی از این ها توی خونهمون داشته باشیم؟ نخند آماده شو گفت بیام ببرمت خونهشون. میگه عمه رو بیار حواسم پرت بشه شکم دردم یادم بره. میگم تو حالت خوبه؟ ما نبودیم3تا لیوان قهوه خوردی با3تا لیوان جدا جدا؟ این چیه؟ تموم شده بود که! تو چرا می خندی؟
جیگیلک من داخل اون دستگاه از ترس اذیت نشده بود. حالش هرچند با دارو، به حدی رسیده بود که دلش بخواد سر به سر من بذاره. احتمال هپاتیت تا حد زیادی رد شده بود. درد فعلا مهار شده بود. بچه دلش بازی می خواست. گاهی هم1هوس کوچولو به غذا می کرد. خدایا من دوستت دارم! خدایا این قدر دوستت دارم که دلم می خواد بغلت کنم! خدایا خیلی می خوامت خیلی می خوامت خیلی می خوامت خیلی!
مثل برق آماده شدم. جیگیلک من توی خونهشون نفسم رو گرفت. ازم خواست همراهش راه بی افتم گوشه و کنار خونه به بازی کردن. مادرش و من و بقیه نگران بودیم. آخه زیاد بالا پایین پریدن به گفته دکتر برای کلیهش خوب نبود. مادرش گفت نمی دونم چی ترشح می کنه. سعی کردیم قانعش کنیم. رضایت نمی داد. بهش قول دادم که هر زمان آمادگی داشت و دلش خواست من با2سوت پیشش باشم که باز بازی کنیم. دلش نمی خواست ولی… در زدن. مادر بزرگ و خالهش اومدن و براش کباب آوردن. زمانی که1کوچولو کباب خورد حس کردم تمام جونم مثل پر سبک شد از ذوق. بلاخره رضایت نصفه نیمهش رو گرفتیم و از خونهشون اومدیم بیرون. شب آرومی بود همراه1نسیم ملایم که خیلی آهسته روی زخم های خسته روانمون رو ناز می کرد. جمعه بچه چندتا آزمایش دیگه هم داد. چند مدل آزمایش ادرار، مدفوع و خون و چندتا چیز دیگه که من نمی دونم چی ها بودن. آزمایش هاش زیاد و مدل به مدل هستن ولی درد فعلا رفته. تب هم همین طور. بعد از1توفان طولانی عصر جمعه جیگیلک من با پدر و مادرش رفت بیرون1چرخی بزنه و1خورده خرید عید کنه.
خدایا کمک کن این داستان همین طوری آروم بره طرف صبح! خدایا خواهش می کنم. خدایا لطفا!
دیشب نگرانی ها کمتر بود. مادرم سعی می کنه بهم روحیه بده که درد دیگه تموم شده و دلواپس نباش ولی من هنوز نگرانم. همه نگرانیم ولی مادرم دیگه مادره نه1ترسیده گرفتار. البته در ظاهر. اوضاع هم در حال حاضر آرومه و ترس به اون شدت لازم نیست. امروز شنبه من نتونستم برم سر کار. تقصیر جیگیلک نبود من خودم دردسر داشتم. حسابی ماجرا درست کردم واسه خودم. الان شب شنبه هست و من اینجا نشستم دارم می نویسم و آماده میشم فردا برم سر کار. مهدی و امیرعلی و حسین رو ببینم و یادمه که توی اون حال تاریک4شنبه بهشون گفتم بچه ها دعا کنید و از دلم گذشت اگر اجابت بشه برای هر کدومشون1بسته مهره ساختمون سازی بخرم. خاطرم باشه تا عید نشده این نذرم رو ادا کنم. جیگیلکم فعلا بدون تب و بدون درد توی خونه تحت درمونه و ما منتظریم جواب آزمایش هاش2شنبه بیاد تا ببرن دکتر بابل ببینه و نظر دقیق تر بده. مادرم داره تلویزیون می بینه و از برنامه هاش خوشش نمیاد و من به نارضایتیش می خندم. پیام های واتساپی هم پشت سر هم میاد و من مشغول نوشتنم. بعد از پایان این گزارشم باید برم بخونم ببینم چی ها اومده برام.
به نظرم این برای همیشه طولانی ترین پستم خواهد بود اگر بزنمش. اگر بزنمش! تا الان پست به این درازی نداشتم و از این به بعد هم نخواهم داشت. خیال ندارم این خطر رو کنم و بخوام که رکورد خودم رو بزنم. بیچاره میشم. دیگه بسه. باید این سیستم طفلی رو خاموشش کنم و بعدش هم برم آب بخورم بعدش هم برم پیش مادرم. همیشه زمان هایی که پیشمه و من پیشش بیکار می شینم میگه برو به کار هات برس ولی به نظرم بد نباشه من کار ها رو ول کنم و برم به جهان واقعی و بشینم پیش مادرم. حال ندارم ویرایشش کنم ولی امشب احتمالا نمی زنمش. شاید فردا 1سری بخش هاییش رو حذف کنم و باقیش رو بزنم اینجا. شاید هم بزنه به سرم و هیچیش رو بر ندارم و تمامش رو همین شکلی که هست بدون قیچی و بدون ویرایش بزنم اینجا. شاید هم خیلی دیوونه باشم و همین امشب، … نه امشب نه بذار باشه بلکه فردا عاقل تر باشم اون1سری بخش هاش رو ازش حذف کنم و فقط مجاز هاش رو پست کنم. شاید هم، … ای بابا نمی دونم فعلا آب می خوام خسته هم شدم می خوام برم. ولی هر کاریش کنم ویرایشش نمی کنم. دلم نمی خواد سیاهی های هفته ای که گذشت رو بخونم. وحشتناک بود.
بیخیال!
صبح1شنبه هست و من همچنان این رو پست نکردم. دیدی1دفعه تا آخر95همین طور دست کاریش کردم و شد1سالنامه. خخخ! شوخی کردم. دیشب از شدت خستگی انگار مردم. الان زندهم. باید برم غیبت دیروزم رو جواب بدم. آخ که چه دلم می خواد زود تر تعطیل بشیم هرچند می دونم امسال داخل تعطیلات احتمالا حسابی دلم… شاید هم این طوری نشه. خوشبین باشیم.
بچه ها شما رو و اینجا رو و زندگی رو و از همه بیشتر، خدا رو خیلی دوست دارم. باز هم میام باقیش رو تعریف می کنم.
ایام به کام.
سلام سلاااام سلام به همگی. چیه مگه تا الان دیوونه ندیدید؟ خوب ببینید بابا اینجام. این چشم ها مال کیه در اومده افتاده این وسط؟ بیا بگیر لازمت میشه. ای بابا!
زندگی همینه دیگه. گاهی سیاه گاهی سفید. البته اگر بگم الان واسه من سفیده نه راست گفتم نه دروغ. فقط من سعی می کنم که همیشه شبیه2شب پیش که اومده بودم اینجا نق می زدم نباشم. تا زورم برسه این شکلی میام زمان هایی هم اون شکلی میام خلاصه من میام.
بیخیال بچه ها1چیزی گیر آوردم به خودم خیلی شدید حال داد گفتم بیارم شاید شما هم نصف من خوشتون بیاد.
میگم چه مدلی فایل هاتون رو از گوشی های اندروید کپی می زنید توی کامپیوتر یا با سیستمتون میرید توی گوشی هاتون گردش و از این چیز ها؟ من تا الان با سیم یو اس پی به سیستم وصل می شدم و اگر سیم نبود باید آدامس می جویدم. ولی الان دیگه نه سیم می خوام نه آدامس. خلاصه اینکه1نرم افزار گیر آوردم که میشه باهاش بدون سیم کامپیوترم و گوشیم رو به هم اتصال بدم و کلی بهم خوش بگذره.
اسمش سافت ور دیتا کیبل هست. خوب انگلیسیش رو بلد نیستم الان باید به روم بیارید؟ شکلک اخم وا رفته که زود باز میشه.
خوب بذار ببینم چیکار می تونم کنم.
software data cable.
به نظرم این طوری بهتر شد. بریم بقیهش رو.
مواد مورد نیاز
گوشی اندرویدی1عدد. سیستم کامپیوتر اعم از لپتاب یا دسک تاب به دلخواه1عدد. اینترنت برای اتصال1مدم وایفای.
داخل پرانتز، من بلد نیستم گوشیم رو وایفای کنم اینه که به وایفای خونه متصل شدم و انجامش دادم و هنوز نمی دونم اگر گوشیم وایفای بشه این اتصال به مدم خونگی لازمه یا نه. پس همون مدلی که خودم بلدم اینجا میگم و آگاه تر ها ببخشن آگاه تر های فردا ها هم باز ببخشن. پرانتز بسته.
خوب کجا بودیم؟ آهان!
طرز تهیه چیز ببخشید طرز کار
اول نرم افزاره رو بگیرید به گوشی منتقل و نصبش کنید.
بعدش واردش بشید.
اگر پیام آپدیت اومد بزنید که بشه. اگر پیام آپدیت نیومد وارد منو بشید.
ورود به منوی برنامه با زدن کلیدی انجام میشه که تالک بک این شکلی می خوندش:
دکمه open navigation.
این دکمه رو بزنید برید داخل منو.
بعدش کانکت پی سی رو بزنید.
connect pc.
دیدید انگلیسی هم بلدم بنویسم؟ شکلک اعتماد به نفس بچه هایی که تازه یاد گرفتن دماغشون رو بکشن بالا.
بعدش برید پایین تا برسید به استارت سرویس و بزنیدش. چیز یعنی لمسش کنید. بابا بزنید این کلید رو!
start service.
داخل پرانتز:
بچه ها تا زمانی که نرم افزار واسه من آپدیت نشده بود این کلید رو تالک بک نمی خوند و فقط1دیلینگ می کرد که من از روی مکانش و گزینه بالاییش می فهمیدم بهش رسیدم و باید بزنمش. گزینه بالای این کلید هم1عبارت به نظرم طولانی بود و هست که با please شروع میشه. کاش اشتباه نگفته باشم.
پرانتز بسته.
خوب کجا بودیم؟ آهان start service.
بعدش برید پایین تا برسید به1آدرس که اولش با اف تی پی شروع میشه.
بعدش کل اون آدرس رو از اولش تا آخرش بگیرید.
بعدش برید داخل مای کامپیوتر سیستمتون و اگر مثل من ویندوز7دارید کلید اف4رو بزنید و توی اون بخش آدرس که میاد هرچی هست رو پاک کنید و این آدرسه که از توی گوشیتون گرفتید رو بنویسید اونجا توی سیستم.
بعدش اینتر بزنید.
بعدش با جهتنما روی پوشه ها راه برید و تعجب کنید و کلافه بشید چون در این بخش از ماجرا به1عالمه پوشه های عجیب و غریب رسیدید. این ها پوشه های گوشیتون هستن. یوهو!
من توی سیستمم با زدن کلید s رفتم روی storage و واردش شدم و اونجا هم با زدن کلید e پوشه ای به نام emulated رو پیدا کردم و باز هم واردش شدم و پوشه0رو باز کردم. تمام گوشیم داخلش بود. کپی کردم، پیست کردم، حذف کردم، برداشتم، گذاشتم، خلاصه خوش گذشت بهم حسابی.
تا زمانی که این نرم افزار روی گوشیمون بازه این ارتباط برقراره و هر زمان خواستیم ببندیمش، باید بریم روی کلید stop service ضربه بزنیم. ازمون می پرسه مطمئنید؟ کنسل داره و yes که ما باید تأیید کنیم بعدش هم بک بزنیم و از نرم افزار بریم بیرون.
دفعه بعد دیگه لازم نیست آدرس اف تی پی رو بنویسیم.
نرم افزار روشن، start service، داخل مای کامپیوتر در بخش آدرس بار1دونه اف یا با جهتنما1خورده بالا و پایین، روی آدرس قبلی که1بار برای ورود به گوشی در سیستم نوشتیم اینتر و ورود به گوشی و خوش باشید.
وایی چه حرف زدم ها! ای کاش به دردتون بخوره! آخه توضیحات من1خورده چیزه. یعنی اینه. یعنی سر و ته نداشت. به جان خودم بهتر بلد نیستم ببخشید دیگه. آخه من که از این پست های تخصصی بلد نیستم بزنم. این2تا آخری رو دیدم خودم از مواردش استفاده کردم و لذت بردم گفتم اینجا هم بزنم بلکه1کسی جز خودم هم بیاد و بگیره و لذت هم ببره. امیدوارم لذت استفادهش این قدر باشه که توضیحات افتضاح تر از افتضاحم بهم بخشیده بشه.
بچه ها! زندگی قشنگه. مخصوصا لحظه های بعد از توفانش. آخ چه بهشتیه لحظه هایی که توفان1التهاب بسیار وحشتناک رو رد می کنیم و خدایا به تمام دل های ملتهب امشب پایان شیرین و آرام التهابشون رو بده! یکیش هم دل خودم و خونواده ملتهب و بسیار منتظرم.
ایام به کام
سلام به همگی. شکلک یواش اومدم نشستم1گوشه اینجا اول مات تماشا می کنم بعدش می گردم1چیز پیدا کنم بشکنم گیرم نمیاد بعدش مثل بچه آدم1نفس عمیق می کشم2دقیقه وا میرم بعدش هم پا میشم خودم رو1کوچولو تحویل می گیرم1لیوان آب سرد می خورم میرم سراغ نق زدن. از همون اولش باید می رسیدم به همینجا.
خوب حالا واسه اینکه توی دلم نمونه، خخخ.
خخخ. نمیشه من درست بشو نیستم حتی امشب. پس خخخ.
خخخ!
بچه ها مهدی رو یادتونه؟ بچه کوچولو و بی حرف کلاس من که خونوادش بد حرصم می دادن خودش هم البته همین طور ولی خونوادش واقعا عصبانیم می کردن. هرچی توی مدت5سال بهشون می گفتم با این بچه بیشتر باید کار بشه همش واسه من فلسفه و سخنرانی می آوردن که این گوش به ما نمیده و نمیشه و چنینه و چنانه. تا اینکه پارسال خسته شدم و دیگه نگفتم و امسال شدم کمکی همون کلاس و مربی اصلی تازه نفس اومد و این قدر گفت و گفت و از حذف بچه از مدرسه ترسوندشون که1خورده خیلی خیلی کم خواستن زور بزنن که البته زیاد زور هم نذاشتن و مربی اصلی کلاس هم گفت حالا که اینطوره اصلا خونوادش باید از محیط آموزش این بچه حذف بشن. نباید همراهش بیان توی مدرسه بمونن و کار هاش رو انجام بدن اصلا حضورشون لازم نیست که البته اون ها هم از خدا خواسته فورا این رو انجامش دادن و مهدی الان فقط به وسیله یکی از اعضای خونواده تا دم در کلاس همراهی میشه و آخر وقت هم میان می برنش. بگذریم از اینکه زمان های غیبت یا روز های تعطیل مربی اصلی یا مهدی نیست یا خونواده هم هستن. که البته دلیلش رو دیگه می دونید. چون من نمی بینم و خخخ! من نگفتم که رضایت ندارم. دیگه حوصله این جماعت رو نمی کنم. این ها توان بچه خودشون رو باور نکردن من واسه چی باید سر باور هاشون نفس خرج کنم که باورشون بشه من می تونم تنها مواظب بچهشون باشم؟ به زبون ساده و خلاصه و خودمونی، به جهنم. خخخ!
ولی امشب واسه این نیومدم اینجا. مهدی، با1کیف سنگین روی دوشش از پله های خونه می رفت بالا که خورد زمین و دندون جلوش شکست. طفلکی مهدیِ بی حرف و کوچولو! دلم گرفت. یعنی واقعا اینهمه سخت بود هواش رو داشته باشن که نیفته؟ دلیل هاشون حرصیم می کنه. بهانه هاشون متنفرم می کنه. به جهنم که شاید1زمانی بیان اینجا رو بخونن. این ها به مهدی ظلم کردن اگر لازم باشه به خودشون هم میگم. به مادرش، مادر بزرگ هاش و به همه و همه. شاید مهدی هرگز بریل خوان نشه و سوادش بالا نره ولی تا حالا باید یاد گرفته باشه پنجه های پا هاش رو درست بذاره و درست راه بره. که البته از نظر من، به لطف خونواده مهدی یاد نگرفته و این امشب بسیار واسه من مایه درد و خشمه. خشم خدایا خشم! خشم واقعی!
امروز بی حوصله رفتم سر کلاس. خبر رو دیروز شنیدم ولی به مادرش زنگ نزدم. واقعا حوصله هیچ صحبتی با هیچ دلیل پردازی رو نداشتم و هنوز هم ندارم. مهدی امروز نبود و من کلا حوصله نداشتم. به خاطر کمی ناپرهیز شدنم در عدم کنترل روان پریشانم سر گیجه روی اعصابم بود، امیرعلی هم روی اعصابم بود، دلواپس مهدی بودم، از دست خونواده که سر دل درد های این بچه به هم و به بچه و به همه دنیا استرس میدن و بی نهایت ضعیف و داقون برخورد می کنن و از اوضاع و از همدیگه و از همه چیز ناراضی هستن حرصی بودم، از دست خودم که کلافه شده بودم عصبانی بودم، دلم هم، خوب شما ها که می دونید، دلم … از دست این نق نق های دلم! و …
خلاصه صبح سر حس نبودم. این امیرعلی، بچه ها در هر وضعیتی باشن جهانی هستن برای خودشون. زنگ که خورد و زمان تعطیل شدن که رسید، امیرعلی می خندید و من هم همراهش می خندیدم. نه خیلی بلند ولی خنده بود. صدام از صبح باز تر شده بود، خنده هام رو می شد فهمید و امیرعلی بهم گفت مواظب خودت باش باشه؟
گفتم باشه. فقط گفتم باشه. خندید و رفت.
به خونه که رسیدم، باز دردسر های عزیز های عزیز و باز کلاف درهم و گره دار این بنده های خدا که آخرش امروز بعد از ظهر توانم رو تا تهش برد و هوارم در اومد. به خدا دست خودم نبود دیگه واقعا تحمل نداشتم. بنده خدا مادرم! یادم باشه فردا مطمئن بشم که از دستم دلگیر نیست. آخه به خدا تقصیر داشتن. این هم شد کار؟ بیخیال الان اگر تمامش رو توضیح بدم جیغ می کشم از اون جیغ های همسایه آزااار. خخخ پری سیما اگر هستی باید یادت باشه.
امشب هم که، بچه ها گاهی1چیز هایی مثل پتک می خوره توی سر اعصاب آدم که تا1مدتی می مونی از کجا خوردی اینهمه منگ شدی.
خبر خیلی بدی از بیماری1دوست بهم رسید. باهاش خیلی صمیمی و حرفی نیستم ولی طرف از اون آشنا هاییه که برای من خیلی محترمه و من واقعا دوستش دارم. شنیدم اوضاعش خوب نیست و ممکنه بد تر هم بشه. تصور نمی کردم این رو بشنوم و تصور نمی کردم اینهمه شدید ناراحت بشم. کم و بیش می دونستم بیماره ولی انگار در تصورم نبود این قدر بد باشه. امشب بهمون گفتن خیلی از تصور من بد تره.
نمی دونم چه حسیه ولی انگار تازه الان باورم شد این آشنا حالش واقعا خوش نیست. داره گریهم در میاد. کاش این طوری نباشه! آخه خدایا!
چی باید بگم الان؟ واقعا جای هیچ حرفی نیست. کسی که این خبر رو داد داشت می گفت که باید عبرت بگیریم و با هم مهربون تر باشیم تا بعد ها یادش به خیر هامون خیلی رنگ ای کاش نگیرن. بچه ها در کنار غصه ای که حال این آشنا بهم داد، همین طوری دارم به خودم دقیق میشم ببینم کجای امروزم می تونه فردا هام رو رنگ ای کاش بزنه. به خدا زیاد نمی دونم. من همیشه سعی کردم و سعی می کنم حتی در افرادی که اصلا برام جذاب نیستن1دلیل برای دوست داشتنشون پیدا کنم که بهم این حس رو بده که مثلا فلانی اینجا در فلان مورد چه حس و حال قشنگی داشت! با فلان موضوع چه مثبت برخورد کرد و با فلان مورد چه روشن و چه عالی رو به رو شد! پس این آدم خوبیه و میشه که من توی دلم بهش مهر داشته باشم هرچند به هم نزدیک و با هم صمیمی نباشیم. پس این رو دوستش داشته باشم. حالا نه خیلی زیاد ولی ازش خوشم بیاد چون به خاطر فلان موارد این آدم در نظرم مثبته.
بچه ها من با بیگانه های از نظر خودم منفی تا بتونم این مدلی هستم چه جوریه که تصور میشه با عزیز هام مدل دیگه ای باشم؟ مدل دیگه ای ببینم و مدل دیگه ای تا کنم؟ واسه چی داخل ای کاش هایی که فردا ها شاید پیش بیاد تقصیر ها تمامش می خوره به نام من؟ درسته من1خورده بیشتر از1خورده عاقل نیستم. تلخ هم هستم. حس و حوصله هم ندارم زمان هایی که منفی ها اذیتم می کنن هوای منطق و زبونم رو نگه دارم و به اصطلاح همه، سیاست رو حفظ کنم. اگر چیزی اذیتم کنه یا هوارم در میاد یا1مدلی نارضایتیم از1جایی می زنه بیرون. بلد نیستم ظاهر رو خیلی نگه دارم. به هر کسی میگم یا نمیگم و یا خودش می فهمه یا بقیه در موردم میگن، طرف بر می گرده میگه خوب اینکه خیلی خوبه اصلا عالیه تو نباید عوض بشی من که خیلی موافقم و و و و … ولی نوبت خودش که میشه معترضه و چه معترضی!
اگر هم بگم تقصیر من نبود اصلا انگار نه انگار. زمانی هم که میرم توی هوای بیخیالش و سکوت و بیخیالی باز میشم فاعل منفی.
محض رضای خدا بچه ها نیایید تأییدم کنید که خصوصیتت مثبته و ما هم همین طوریم و باید همین طوری باشی و باشیم و از این چیز ها. اصلا نگید هیچی نگید ولی این ها رو نگید به خدا خیلی… ببخشید نمیشه متمدن رفتار کنم باشید برم1لیوانی فنجونی چیزی بزنم نصف کنم الان میام.
شکلک1دیزی سنگی رو بردم بالای سرم خواستم بزنم زمین ول شد افتاد روی سرم دارم گیج میرم الان!
من کجام اینجا کجاست این چیه اون کیه من کیم تو کی هستی چند به اضافه چند میشه ما اعشار این جمع تا کجا ضربش تقسیم میشه پس کو علامت مساویش و …
خدایا چرا من نمی تونم مثل آدم2تا کلمه بنویسم آخه؟ این چه بیماری لاعلاجیه من گرفتارشم؟
خلاصه بچه ها امشب و من و این حرص های چندگانه مسخرهم که آخرش با ضربه خبر حال اون آشنام به ناکجا رسید و من واقعا از خدا می خوام امشب دیگه داستان های من ادامه نداشته باشه چون کم مونده1نفس جیغ بزنم و از این بالا پرتاب بشم وسط خیابون و اگر چیزی ازم باقی موند از دست همه چیز و واقعا همه چیز سر به بیابون بزنم.
آخ تازه دارم حس می کنم. بعد از اینکه اینجا نوشتم تازه شوک حاصل از امروز و سنگینی هاش رو دارم حس می کنم. حس بدی نیست اتفاقا. مثل عضوی که از شدت درد و فشار حسش رفته باشه و آهسته آهسته با سبک تر شدن عامل درد حسش همراه احساس دردش داره بر می گرده، من دارم حس اعصابم رو پیدا می کنم. این وسط، حال اون آشنای بد حال داره پشت پلک هام رو فشار میده.
خیلی هاتون می شناسیدش ولی من اینجا به خیلی دلیل ها معرفیش نمی کنم و تقریبا مطمئنم که خودش هم موافقه.
به طرز خیلی بدی دلم رو انگار فشار داد خبر از حالش! توضیحش رو مثل همیشه بلد نیستم. اشکم هنوز نمیاد ولی …
بچه ها! براش دعا کنید باشه؟ دیگه دلم نمی خواد بنویسم. نمیرم گریه کنم ولی تا این لحظه دلم می خواست بنویسم و الان دیگه می خوام ادامه ندم. شکلک لبخند غمگین به حیرت بقیه. هنوز مونده من دیوونه و خیلی دیوونه رو بشناسید. کلی از جهان عاقل ها جدام. حالا باشه یواش یواش باور می کنید.
دیگه بسه خسته شدم می خوام برم کتاب بخونم بلکه این روز نچسب سنگین رو1کوچولو یادم بره.
آهان راستی! زندگی قشنگه حتی با روز های نچسبش. جدی میگم. اگر همه روز ها شیرین و شاد باشن که1نواختی پدرمون رو در میاره! گاهی هم باید روز ها نچسب باشن تا از رسیدن لحظه های شاد و روشن احساس لذت کنیم.
هرچی فحش بدی خودتی!
به خدا اینکه گفتم باور و اعتقادم بود و هست. فقط کاش این نچسبی ها و سنگینی ها و تاریکی ها اون قدر نباشن که نشه تحملشون کرد. مثل درد این آشنای آشنا که خدا می دونه چه قدر تاریکم از حالش!
دیگه جدی رفتم.
به امید فردا های بهتر.
ایام به کام همگی.
ایرانسلی ها برید این نرم افزاره رو بگیرید!
ببخشید یادم رفت سلام.
خوب شیطونی نکنم فقط بگم و برم. بچه ها چندتا سیمکارت دارید؟ من2تا دارم. یکیش همراه اوله که توی گوشیم جا خوش کرده در نمیاد اون یکیش هم1دونه ایرانسل پرماجراست که اندازه1کارخونه گوشی سازی تجربه داره از بس چرخیده و داستان از سرش گذشته و خلاصه اینکه الان رسیده به من و نشسته داخل مدم سیارم که همراهم به جا های بدون اینترنت سفر کنه و بهم چیز بده یعنی ببخشید اینترنت بده.
تا چند وقت پیش من با شارژ این سیمکارته ماجرا داشتم. آخه گوشیم اندرویده و سیمکارت باید پانچ بشه بره داخلش. سیمکارت اصلیم داخلشه ولی این ایرانسله پانچ نیست و از طرفی هم من بیچاره باید هر بار واسه شارژ کردنش می ذاشتمش داخل1گوشی تا ببینم کجای ماجراست و روی همین حساب هر جا این سیمکارته رو می بردم باید1گوشی قدیمیم رو هم سر جهازیش بر می داشتم که گیر نکنم.
چند روز پیش مشکلم حل شد. البته خودم اینهمه زرنگ نیستم ها! فکر بد نکنید! خخخ!
یکی از دوست های بسیار عزیز باهام تماس گرفت و1نرم افزار بهم معرفی کرد که خیلی به کارم اومد و مطمئنم به کار باقی ایرانسلی ها هم میاد.
اسمش مای ایرانسله. یا ایرانسل من. کارش هم اینه که بعد از ثبت نام خودمون یعنی شماره ایرانسلمون دیگه می تونیم بدون اینکه خط ایرانسلمون رو توی گوشی بذاریم، با سیمکارت همراه اول یا هر سیمکارت دیگه ای که توی گوشیمونه خط خاموش رو شارژ کنیم، بدونیم چه قدر شارژ داره، طرح اینترنتش رو فعال کنیم، از وضعیت طرح هایی که قبلا روی این خط فعال کردیم سر در بیاریم و خلاصه بدون اینکه سیمکارت حتی دستمون باشه حسابی روش کار کنیم.
من با شماره همراه اولم این ثبت نام رو انجام دادم و حالا کلی راحت شدم! با تشکر از اون دوست بسیار عزیز.
ببخشید بچه ها خواستم نرم افزار رو بذارم اینجا بگیریدش ولی فضا ندارم عوضش1میانبر می ذارم اینجا کپیش کنید داخل آدرس بار مرورگر گوشی هاتون اینتر بزنید صاف می بردتون سر مسیر. بریم ببینیم کجاییم.
اول باید بریم به سایت ایرانسل بعدش، … ول کن میانبر رو عشقه!.
این آدرس رو در مرورگر گوشی هاتون بنویسید،
http://irancell.ir/myirancell
بعدش اینتر بزنید، زمانی که وارد شدید توضیحات رو بخونید برید پایین تا لینک های دانلود رو پیدا کنید، البته داخل پرانتز بگم که تالک بک گوشی من خود لینک ها رو نخوند و فقط دیلینگ دیلینگ می کرد ولی من همون لینک اولی یعنی دیلینگ اولی رو زدم که مال گوشی های اندروید بود و دانلودش کردم.
خلاصه، نرم افزاره رو دانلودش کنید، بعدش نصبش کنید، بعدش بازش کنید، ازتون چندتا چیز می پرسه که من دقیق یادم نیست چیه، ولی یکی از مهم هاش شماره ایرانسل مورد نظره، البته1کد هم می خواد که فقط همین1دفعه باید اون ایرانسله توی1گوشی باشه و روشن هم باشه که کد بهش پیامک بشه و شما بگیریدش و توی گوشیه اصلیتون توی فرم ثبت نام واردش کنید، بعدش که ثبت نام تموم شد وارد میشید و تمام دل و روده ایرانسلتون اونجاست. حالا خط ایرانسلتون رو خاموش کنید بذاریدش کنار و برید حالش رو ببرید.
راستی، بینا و نابینا هم نداره. بینا ها که مشکلی باهاش ندارن، نابینا ها هم تالک بک گوشی های اندروید و اگر اشتباه نکنم صفحه خوان های گوشی های آیفون با این نرم افزار کنار اومدن و تمام گزینه هاش برای ما دسترس پذیره.
مطمئنم خودم آخرین کسی بودم که این رو فهمیدم ولی گفتم اینجا بگمش که اگر به همون1درصد احتمال خطا که1نفر دوست یادم داد همیشه در نظر داشته باشمش کسی بود که نمی دونست اینجا ببینه و بدونه.
معذرت می خوام به خاطر توضیحات ناقصم. شما همگی از من وارد تر هستید و ناگفته ها و ایراد هام رو نگفته رفعش می کنید. من انتقالم خیلی خوب نیست ببخشید دیگه!
خوب دیگه من برم. باز هم اگر چیز به درد بخور از نظر خودم گیرم بیاد میام می زنم اینجا تا هم وراجی کرده باشم هم1چیزی اینجا زده باشم هم اگر کسی به کارش میاد بیاد برداره هم…. آخ سرم اینجا هم که ضربه داره بذار ببینم از کجا بود اصلا چی بود این خورد توی سرم! ایول گردو چه درشت هم هست حالا از کجا اومد! شکلک جستجو. خوب خوب خوب اون بالا ضربه و ضربه زن داریم ولی از اونجا که همیشه باید نکته مثبتش رو ببینیم و من سعی می کنم که ببینم، گردو های بالای سرم رو عشقه!
بچه ها من رفتم گردو! آخ جون!.
ایام به کام.
سلام به همگی. چیه باز اومدم که اومده باشم ایرادی که نداره که! من باید بیام اصلا اگر من3بار در روز نیام اینجا جفنگ نپردازم روز از بی محتوایی شاکی میشه. تازه امشب خیال دارم1 5-6باری دیگه هم بیام اینجا از این پست های این شکلی بزنم حالش رو ببرم و هر بار هم شیپور بیدار باش بنوازم تا هر کسی اینجا هوای خواب و آرامش توی سرشه گریهش بگیره. چیه؟ دلم می خواد. باز شلوغ می کنم. خوب می کنم. شکلک خشمی از جنس ناکامی. شکلک حرص و درموندگی و ناکامی و همه چیز با هم و البته … واااییی خدای من الان دقیقا من باید چیکار کنم؟
آآآی آآآیی آآآییییی! وایی خوردم زمین اون هم با2تا جعبه با در های باز توی هر دستم. وایی توی هر کدومشون1رنگ مروارید هم اندازه بود! وایی یکیش6سفید بود یکیش6طلایی بود الان کل اتاق پر مرواریده کسی هم نیست من داشتم می بافتم1دفعه چیز شدم یعنی گیج خوردم ایستاده بودم رفتم این2تا جعبه رو ببرم2قدم اون طرف تر بذارم روی1جای مطمئن بعدش خودم1گوشه ولو بشم این گیجی بره ولی گیجیه نرفت و عوضش حسابی اومد بغلم کرد و در نتیجه من با این2تا جعبه ولو شدم این وسط و و و و و و و و و و و و و و و و و و واااییی حالم خوب نییییییست الان چه جوری جدا کنم این2تا رنگ رووو! تا1ماه آینده باید از زیر میز تلویزیون و زیر مبل و زیر میز کوچیکه و زیر میز بزرگه و لای قالی و روی سرامیک و همه جا مروارید جمع کنم و تمامشون رو هم قاطی هم بذارم کنار که1بینا بیاد بهش گیر بدم بشین دوباره این1مشت رو که جمع کردم برام جدا کن طلایی هاش رو بده سفید هاش رو بده آآآییی شکلک نق شکلک نق شکلک بسیار بسیار بی انتها نق آخ سرم بیشتر گیج رفت الان همه جهان شده مثل مروارید نقطه نقطه داره می چرخه و من وسطشم شکلک در حال منگی نیمه هشیار و جدی بچه ها این چی بود سرم اومد الان چیکار کنم آیا؟
خخخ!
میگم مطمئنم سرم به جایی نخورده پس واسه چی الان دارم می خندم؟ این ماجرا حسابی دردسر درست کرد برام الان مایه خندهش برای من کجاست که من می خندم؟ جدی نمی دونم فقط دلم می خواد اینجا نق بزنم و بعدش هم وسط نق زدن هام بخندم. کلا عقلم رفته مرخصی. وایی اتاق مرواریدی آخجون! چه رویایی! رویا پردازی هام نم کشیدن. خیلی خیلی زمانه که نکردم. به نظرم این تأییدی بود بر عاقل نبودنم و خیال می کردم اینکه من نقش عاقل ها رو بازی نکنم1فاجعه بزرگه. ولی الان دلم رویا پردازی می خواد و اینکه هواااار بزنم و بگم دلم چی می خواد و اینکه اصلا عاقل نیستم. ولی واااییی مروارید هااااام خدا چشم های بی معرفت کمک نمی کنن! بیخیال من برم همون رویاپردازیم رو کنم تا همین هم از دستم نرفته! واسه مروارید هام هم1فکری می کنم. فردا روز خداست. مادرم که اومد بهش گیر میدم. اصلا کلا من شبیه گیرم. امشب رو دیگه نمی تونم ببافم. این هم بیخیال. برم1خورده اینترنت گردی و رویا پردازی و همه چیز و درضمن این همه چیز، البته نق زدن هایی که مشخصه منه. خخخ!
من رفتم ولی راستی! زندگی قشنگه. آخ جون!.
کامیاب باشید و البته خیلی زیاد مواظب.
آخ جون!
سلام به همگی. چه می کنید با زمستون تقلبی در حال رفتن؟ من که کنار میام. این روز ها کلا کنار میام. این روز ها مدلم شبیه تفاهمه با همه چیز. این روز ها در1مدل سکوت نیمه شفاف به سر می برم که حس می کنم اگر نشکنمش قادرم حالا حالا ها درش شناور باقی بمونم و حس مثبت سبکی حاصل از این شناور بودن رو در خودم نگه دارم. فقط اگر نشکنمش. به نظرم بین خودم و شکستن آرامش داخل این سکوت فقط1مرز نازک شیشه ای هست که اتفاقا خیلی هم شکننده هست و اگر بشکنه تمام فریاد ها و درد ها و سنگینی ها مثل سیل جهنم1دفعه هوار میشن روی سرم. سکوت. سکوتی که فقط باید نشکنمش. یکی! اینجایی؟ از دستور العمل تو استفاده می کنم. البته1نفر دیگه هم بهم این رو گفت.
-فقط سکوت کن پریسا. وسط سکوت بمون. جواب نده! جواب نده! به هیچ چیزی جواب نده! به دل خودت! جواب نده!
خیلی برام حیرت داشت که دلم هم خیلی ازم جواب طلب نکرده. یعنی تا الان نکرده. انگار اون هم تا زمانی که دیواره نازک این سکوت نیمه شفاف برقراره نیمه خواب و نیمه بیدار فقط شناوره و تا زمانی که این اوضاع عوض نشه همه چیز درسته.
تب توفان رو اون بیرون تماشا می کنم. فشارش رو احساس می کنم. هواش رو می فهمم ولی جام وسط سکوت شکستنیم امنه. فقط باید حفظش کنم. فقط و فقط باید حفظش کنم. فقط تا زمانی که بتونم قوی تر بشم. اون اندازه قوی تر که بشه بلند شم و از این هوا بزنم بیرون و بین اونهمه بی هوا و بی نشون غیبم بزنه. از دست خودم غیبم بزنه. بعدش دیگه حله. آخ جون.
تا اینجاش که به نظر خودم خوب اومدم. اگر مثبت باشم باقیش رو هم خوب میرم. حتی دلم نمی خواد بگم کاش بشه! چون حس می کنم همین کاش هم می تونه اوضاع رو خراب کنه و من به هیچ عنوان دلم ویرانی رو نمی خواد. آرامش شیرین. به شدت می خوامش. و برای چی نباید دستم بهش برسه زمانی که رسیدن بهش اینهمه راحته؟ فقط وسط این سکوت نیمه شفاف که دیواره نازکش هرچی بگذره کلفت تر و سفت تر میشه بمونم تا برسم. می رسم. شاید فقط1خورده دیر. می رسم!
شکلک زدم به بیخیالی و ندیده می گیرم نگاه های عجیب بقیه رو که میگن ما نفهمیدیم باز چی بلغور کردی. خوب چیکار کنم دلم خواست این دفعه اینجا این شکلی بنویسم. اصلا دلم می خواد سایت خودمه! شکلک دست پیش گرفتم پس نیفتم مثل همیشه. خخخ!
بیخیال این ها تمامش هزیونه شما جدی نگیرید فقط واسه دل خوابزده خودمه.
عید داره میاد. وایی تعطیلی آخجون! نمی فهمم آخرش واسه چی اینهمه دیر میره! البته حدس می زنم واسه چی. شاید واسه اینکه من باقی روز ها رو امسال سعی کردم که نشمارم و حواسم رو به انتظار نمی دادم ولی این اواخر گاهی حس می کنم واقعا خسته شدم. از همه چیز اطرافم که بیرون از خونه اتفاق می افته، از دست بچه ها، از مدل همکار ها، از چیز هایی که منفی هستن و من نه زورم می رسه عوضشون کنم نه حتی جرأت می کنم به کسی بگم که دلم می خواد عوض بشن، از خستگی های خودم و از لحظه هایی که داخلشون چیزی واسه انتظار نیست.
توضیح اینکه من1خورده بیشتر از تصور عاقل ها دیوونهم. یکی دیگه از ابعاد دیوونگیم اینه که همیشه باید1چیزی داشته باشم که منتظرش بشم. حتی اگر اون1چیز خیلی کوچیک باشه باید باشه. مثلا اینکه فردا می خوام برم بازار واسه خرید1بند مروارید. آخجون. هفته دیگه قراره بریم فلان جا تا فلان جنس رو از اونجا پیدا کنم. آخجون. شاید بشه آخر این ماه برم فلان بازار و1دریل مته کوچیک واسه خونه بخرم و باهاش جا مایع آشپزخونه رو نصبش کنم. آخجون. یا اینکه فلان روز جلسه آموزگارانه و من1ساعت کمتر کلاس به شدت خسته کننده بدونه مربی اصلی رو تحمل می کنم. آخ جون!
و این روز ها هرچی می گردم چیزی واسه این آخجون ها پیدا نمی کنم و در نتیجه حرصم در میاد. حالا یکی بیاد1موردی پیدا کنه که من آخجون هام رو خرجش کنم! آآآییی به موردی برای صرف آخجون نیازمندم!
جز این ها که نق زدمشون، اوضاع روی هم رفته بد نیست. چیزی به تعطیلات عید نمونده، بهار داره میاد، وضعیت جسمی خودم هم هرچند خیلی کند ولی به وضوحی بسیار غیر قابل انکار داره رو به راه تر میشه، البته توقف هم داره در زمان هایی که من ناپرهیز میشم ولی دوباره می زنم به تعادل و دوباره بعد از چندتا پیش و پس لرزه درست میشه، خودم تقریبا آرومم، اطرافیانم رو نمی تونم کاریشون کنم، اشتباه میرن و گرفتار ناآرومی های خودشون هستن ولی خطر جدی تهدیدشون نمی کنه و این بد نیست، عوامل منفی دور و برم همچنان موفق به روی هم انداختن مژه هام نشدن و من هرچند همراه ولی همچنان بیدارم، روحم آروم تره، جسمم بهتره، خودم شجاع ترم، ساده تر از چیز هایی که دلم نمی خواست یا نمی تونستم یعنی1طور هایی جرأت نمی کردم ازشون حرف بزنم میگم و میگم، دیگه خیالم به اینکه چه شکلی دیده بشم و اینکه اثبات نکردن هام چی ها رو ازم گرفته نیست، دیگه راحت تر خودمم، بیخیال بینش های هرچند عزیز، دیگه خیالم به از دست دادن هایی که از نظر اون طرف های ماجرا من داخلشون تقصیر داشتم نیست، دیگه خیالم به دیده شدن خود واقعیم نیست چون دیگه کاملا به خودم مسلط هستم و دیگه بلدم کجا ها و در چه مواردی تا چه اندازه مجازم و به جای اینکه تمام لحظه ها در وحشت از خودم و خرابکاری هام به سر ببرم یاد گرفتم که به جای ترسیدن میشه در آرامش باقی بمونم و آرامش خودم و جهان اطرافم رو حفظ کنم، با خونواده بیشتر می پرم، با مادرم بهتر قاطی میشم، باهاش همراه تر پیش میرم و مادرم از دستم کمتر اذیت میشه و در نتیجه خودم هم کمتر اذیت میشم، جنگ هام کمتر شدن، با خودم، با اطرافم، با مادرم، هرچی بیشتر خودمم کمتر به دردسر می افتم، من بد نیستم، اوضاع بد نیست، اطرافم و اطرافیانم بد نیستن، همراهی کردن هام شاید به ظاهر ولی نتیجهش مثبته، همه اون هایی که داستانم رو می دونن دارن میگن، چندتا به شدت منفی بین که اصلا موافق نبودن هرچند همچنان منفی می بینن و نارضایتی دارن ولی مجبور شدن سکوت کنن، من از پس خیلی چیز ها بر میام، جهان اطرافم آهسته و1نواخت همراهم پیش میره و پیشم می بره، و… خلاصه اینکه یوهو!
عجب من، … اینهمه مورد واسه گفتن1آخجون هم کافی نیست آیا؟ واقعا که! میرم سرم رو، … عمراً اگر بزنمش به دیوار! دردم میاد خوب! میرم سرم رو با باقی جسمم بزنم به آب! دلم1وان بزرگ می خواد که وسطش جا بشم و توی جهانی ساخته شده از آسمون و آب و خیال شناور باقی بمونم. باورتون نمیشه1دفعه خواستم از این استخر های پلاستیکی خونوادگی بخرم. قیمتش400تومن بود گفتم باید جمع کنم بخرمش و داد مادرم رو درآوردم که آخه تو عقلت کجاست؟ توی این1وجب جا این رو کجا می خوایی جاش بدی؟ توی حموم قوطی کبریتی تو مگه جا میشه؟ نکنه می خوایی بذاریش وسط اتاق؟ می دونی زندگیت چه شکلی میشه؟ این جاش توی خونه تو نیستش که! آخه مگه میشه؟ و …
طفلک مادرم! چه آزمایشی خدا ازش می گیره با دادن1بچه شبیه من بهش! خخخ!
استخره رو نخریدم مادرم راست میگه ولی الان دلم به شدت آب بازی می خواد و از اینکه نمیشه حرصم در میاد. البته فقط1خورده. باشه کوتاه میام و میرم با دوش مذاکره کنم بلکه به1جا هایی برسیم.
خوب دیگه بسه زیاد حرف زدم. اصلا نمی دونم واسه چی اومدم اینجا این ها رو نوشتم. نه موضوع واحدی داشتم نه اتفاق خاصی افتاده بود بشه اینجا تعریفش کنم نه حرف به خصوصی بود که در موردش بشه1پست بزنم. پس من الان اینجا چیکار می کنم؟ شکلک نظر به خودم با نگاهی از جنس عجب دیوونه هستم من!
از اونجایی که من عاقل نیستم، پس این رو پاکش نمی کنم و میرم تا اگر اینجا دوباره با اینترنت این روز ها ضعیف من دعواش نشده باشه، همین شکلی که نوشتم کنمش1پست متشکل از اراجیف و بزنمش اینجا. شکلک لبخند عذرخواهانه و نگاه بدجنسانه و یواشکی از جنس بیخیال ما که بودیم! یعنی گفتیم و رفتیم.
من برم آخجون هام رو بگم! شما هم بگید. باور کنید همین دور و برمون کلی مورد واسه آخجون گفتن ریخته. فقط باید شبیه من ناشکر نباشیم تا ببینیم و جمعشون کنیم! من رفتم جمعشون کنم! عجب بهم حال داد این پستم! آخ جون!.
ایام به کام.
سلام به همگی. به جان خودم پستم امروز صبح آماده بود ولی اینجا در دسترس نبود و شد تا الان. اینجا زیاد میره روی هوا خوشم نمیاد باید1فکری براش کنم ولی هنوز نمی دونم چه فکری. بیخیال. فعلا این رو هم بیخیال.
شنبه اومدش! این شنبه همیشه عجله داره! خوب1خورده صبر کن دیگه! ولی حالا که اومده خوش اومده. بیخیال بریم1خورده هنرمند بشیم.
من این روز ها دارم1جعبه جواهر می بافم. مسابقه هر کسی زود تر ببافه!
بچه ها جعبه تمامش از گل های4-1درست میشه واسه همین1طور هایی آسونه.
اندازه اختیاریه ولی من اینجا1جعبه 8در14رو توضیحش میدم شما ها شبیه الان خودم که دارم1جعبه با اندازه های متفاوت می بافم می تونید اگر دلتون خواست اندازه ها رو دستکاری کنید.
برای شروع، اول3تا می فرستیم داخل نخ و چهارمیش رو مشترک می گیریم. حالا همین رو ادامه میدیم. یکی چپ یکی راست یکی مشترک. هر کدوم از این ها میشن1گل. ادامه میدیم تا تعداد گل ها برسه به14تا. الان ما1طول از زیر جعبه داریم. حالا باید عرضش رو هم اضافه کنیم.
تا الان یکی چپ انداختیم یکی راست و یکی مشترک ولی روی گل14باید دور بزنیم.
دور زدن این مدلیه که هر2تا دونه چپ و راست رو می فرستیم داخل1نخ. من راست دستم پس جفتشون رو می فرستم داخل نخ دست راستی و داخل نخ دست چپ هیچی نمی فرستم. بعدش هم سومی رو مشترک می گیریم.
پس زمانی که دور می زنیم، به جای یکی چپ یکی راست یکی مشترک، 2تا داخل نخ دست راست می فرستیم و سومی مشترک. حالا به خط نازکی که توی دستمونه نگاه می کنیم، یعنی ما ها لمسش می کنیم بینا ها نگاهش می کنن، 1خط نازک که نخ بافندهش دیگه وسط خط نیست و کنارشه. حالا باید روی این خط گل4-1ببافیم.
به مدل گذشته، لمس می کنیم و می بینیم1دونه داخل نخ داریم. پس3تا باید بفرستیم داخل نخ. 2تا داخل نخ دست راست و سومی مشترک و1دونه پایه از گل بغلی یا همون پایه از زیر. حالا2تا داخل نخ داریم. یکی مشترکی که گرفته بودیم و یکی هم پایه. گل هامون4-1هستن پس یکی رو می فرستیم داخل نخ، نه بابا یکیه خودمون رو که نه، یعنی1دونه مروارید می فرستیم داخل نخ دست راستی و دومی رو مشترک می گیریم و1دونه پایه. باز هم2تا داخل نخ داریم و همین شکلی می بافیم و روی اون خط اولیه میریم جلو تا برسیم به آخرش.
ببینیم که خطمون داره کلفت تر میشه.
به آخر خط که رسیدیم، گل آخری رو دور می زنیم. یعنی تا اینجاش دونه ها رو فرستادیم داخل نخ دست راست بعدش مشترک بعدش پایه، روی گل آخری از خطمون به جای نخ دست راست1دونه می فرستیم داخل نخ دست چپ و یکی مشترک می گیریم و دیگه پایه نمی گیریم چون خطمون تموم شده و با این گل آخری که برعکس زدیمش پریدیم بالا روی خط. حالا1خط داریم که طولش از14تا گل4-1تشکیل شده و عرضش از2تا گل باز هم4-1. عرضمون باید8باشه پس6تا طول دیگه باید ببافیم. چیه چشم غره داره؟ خوب به من چه این مدلش این شکلیه!
من اینجا هاش رو بافتم. شما ها برید ببافید هفته دیگه می بینم چیکار کردید اگر درست رفته بودید میریم سراغ دیوارش.
من بلند شم آماده بشم برم سر کار.
ایام به کام همگی.