سلام به همگی. بچه ها من عاشق تعطیلاتم و الان دارم توی آخر هفته تعطیل شنا می کنم و کلی خوشم میاد.
دیروز4شنبه خوبی بود. آخرین روز کاری هفته بی دردسر تموم شد و بعدش هم، تولد برادرزاده من با چند روز تأخیر امروزه. من و مادرم توی اسباب بازی فروشی ها واسه پیدا کردن1کادوی مناسب تا دیروز می چرخیدیم و وای می دونم می خندید ولی من خیلی خوشم میاد. چیکار کنم هنوز عروسک دوست دارم. وای خیلی قشنگن خوب دوست دارم دیگه! اصلا ایرادش چیه من که هیچ زمانی دلم نمی خواد زیاد بزرگ باشم. چند روز پیش در جریان جستجو هام براش1عروسک خیلی بزرگ خریدم که هر روز میرم1ناخنکی بهش می زنم. امروز دیگه باید کادوش کنم و ببرم تحویلش بدم.
گفتم عروسک دوست دارم. بچه ها بخندید طوری نیست راحت باشید من1کمد دارم پر از باربی. مدل به مدل. باربی و وسایل کوچولوش از نظرم خیلی قشنگه. یعنی عاشقشم. شکلک تلاش برای حفظ شجاعت ادامه اعترافات. خخخ!
تا1مدت پیش سر باربی با مادرم ماجرا داشتم. پول که دستم می رسید باید توی عروسک فروشی ها پیدام می کرد و بنده خدا کلی حرصش در می اومد از دستم. معتقده این کار برای من ول خرجی بسیار مزخرفیه. البته درست میگه ولی من واقعا، اگر1عروسک نظرم رو بگیره و نخرمش حالم خراب میشه. خخخ! البته باید فعل ها رو برگردونم به گذشته. آخه الان خیلی زمانه که از این کار ها نکردم. باور کنید راست میگم واقعا خیلی گذشته و من عروسک نخریدم و مادرم رو کلی شادش کردم.
داشتم می گفتم. دیروز رفتیم به1عروسک فروشی که باربی های اصل و عالی داشت. من مشغول دست کاری شدم. مادرم دنبال کادو می گشت چون من مال خودم رو خریده بودم و حالا خیالم تخت بود. توی گشت و سیرم به چندتا باربی رسیدم که بدون جعبه ردیف نشسته بودن و مو های بلندشون پشتشون ریخته بود. لمسشون کردم و مثل همیشه از دست هام تا مغز سرم شروع کرد به مورمور شدن از شدت خوشی. ولی، این وسط1چیزی ایراد داشت. این مورمور چرا مثل همیشه نبود؟! منتظر شدم ولی شبیه همیشه نشد. با حیرت سر جام موندم. من چم شده؟ این ها که خیلی قشنگن. کاش یکیشون رو…
-چیکار می کنی؟ این ها رو گرفتی دستت اینجا عروسک بازی می کنی. بذار سر جاش دختر!
گذاشتمشون سر جاشون ولی یکیشون واقعا قشنگ بود. مو های صاف آخ خیلی دوست دارم با1لباس آستین بلند لطیف! جنس پارچهش رو نمی دونم آخه من هیچ زمانی جنس پارچه ها رو یاد نگرفتم. یعنی نه اینکه اصلا بلد نباشم. ولی همیشه در تشخیصش درصد خطا هام زیاده. بهتون که گفته بودم. یادتونه؟
خلاصه باربی توی دستم موند. مادرم کادویی که نظرش رو بگیره پیدا نکرد.
-کجایی؟ برگرد به دنیای خودمون. بیا باید بریم. هان! چیه! این رو می خوایی؟ می خوایی بخریش؟
حواسم جمع شد. سر بلند کردم. مادرم بر عکس گذشته خیال منصرف کردنم رو نداشت. فقط منتظر بود.
-نه.
متعجب از این نه ی مطمئن که گفته بودم همونجا باقی موندم.
-پس بذارش و بیا بریم چند جای دیگه رو هم ببینیم.
-باشه کاغذ کادو هم یادمون نره.
مادرم با رضایت تأیید کرد.
-نمیره.
عروسک رو گذاشتم سر جاش و راه افتادم بریم. برخلاف دفعه های این مدلی، نه دلم بهش بود و نه از شدت خواهندگی مخم مورمورش می شد. چی به سرم اومده بود؟ اون چیز واقعا قشنگ بود!
توی راه بودیم.
-این طرف ها1اسباب بازی فروشی بزرگ دیگه هم هست. هوالی لوازم کامپیوتری… راستی1سری اونجا بزنیم من فلش برای گوشی می خوام.
-باشه ولی تو خوبی؟
-آره مادری حرف ندارم.
اون حس خوشی عجیب حالا اومده بود. درکش می کردم. زبونش رو می فهمیدم. دلم اون فلش های ریز مسخره رو وحشتناک می خواست. به همون شدتی که در گذشته هام پیش اون عروسک ها جا می موند. خندم گرفت.
-تو به چی می خندی؟ اون هم وسط اینهمه شلوغی اعصاب خورد کن؟
مادرم به شدت از شلوغی کلافه بود. بیشتر خندم گرفت.
-به هیچی مادری. به عصبانی شدن های تو.
-دستت درد نکنه. حالا دیگه من شدم مایه خنده تو؟
دیگه نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم. وای خدای من!
-نه مادری این فقط1توضیح سردستی بود که دادم بهت تا بی جواب نمونم.
-توضیح سردستی دیگه چیه؟ تو اصلا معلومه که… آی خانم حواست کجاست؟ وسط راه وایستادی برو کنار!
دست مادرم رو فشار دادم و هنوز می خندیدم.
بلاخره کادو و کاغذ کادو و همه چیز حل شد. من که از گشتن دنبال کادوی این بچه سابقه بدی سراغ داشتم، همین دیروز عیدیش رو هم براش خریدم و مادرم رو هم متقاعد کردم که همین کار رو کنه و موفق شدم.
دیشب توی خونه در غیبت مادرم و توی بغل تنهایی های دوست داشتنیم می شد که آزاد بخندم. ولی خنده دیگه نبود و تفکری شاید عمیق آهسته آهسته جاش رو می گرفت.
-من چم شده؟ آیا واقعا سنگ شدم؟ آیا علاقه داشتن ها یادم رفته؟ یعنی دیگه نمیشه چیزی رو مثل گذشته ها دوست داشته باشم؟ یعنی همون طور که بعضی ها دارن بهم میگن من مدلم، …
-چی شده پریسا؟ باز امروز عاشق1عروسک شدی و با مادرت گیر کردی و توی سرت دنبال1مهلتی که بپری بری بگیریش و توی کمدت مخفیش کنی و حالش رو ببری؟
-هان؟ کی نصفه شب شد؟
-نصفه شب رو ول کن نشده هنوز. بگو چی شده؟ آدرسش کجاست؟ چه مدلیه؟
راهت رو کوتاه می کنم چون تو دست بردار نیستی. آدرس رو بده.
هنوز گیج بودم.
-آدرس چی رو بدم؟
تک خنده ای شبیه اون هایی که بزرگ تر های عاقل و به شدت عاقل به حیرت1بچه تحویل میدن.
-آدرس عروسک فروشی مربوطه رو. خوب می گفتی. کجاست؟
خنده ای که اومد و مهمون چهرهم شد کوتاه بود. کمی بیشتر از1لبخند.
-آدرس سر راسته. مهلت هم دارم. تو هم مطمئنم که این کار رو می کنی. ولی من1مشکلی دارم. من پیش هیچ عروسکی جا نموندم. وسط1مشت فلش هستم و وسط1سری سوال.
-فلش! عجب! فلش ها رو که الان نمیشه آوردشون اینجا واسه تو. دیره. ولی واسه سوال هات میشه بیشتر از1فکر کرد. واسه تمامش. خوب، سوال اول. بگو.
-من چمه؟
-اینهمه اطلاعات واقعا زیاده پریسا. ترکیدم.
خنده هایی که بلند نشدن ولی خنده بودن. دلم تنگ شده بود واسه خندیدن های آشنا که خودم هم هم صداش می شدم. آخ خدایا شکرت!
-بگو ببینم چی شده. از اول اول اولش بگو.
-از اول اول اولش خیلی طول می کشه.
-پریسا! محض فهمیدن کامل من و محض اینکه تو حسابی گفتن و من حسابی شنیدن لازم داریم و محض اینکه من دلم می خواد، بهت فرمان میدم به شدت پر حرفی کنی. درست الان. حالا، 1، 2، 3. شروع کن.
شروع کردم و گفتم. از اول اول اولش تا آخر.
-حالا حس می کنم خودم رو غافلگیر کردم. یعنی بقیه درست میگن و من واقعا… خیال می کردم این رو میگن چون فکر می کنن من از این گفتن خوشم میاد و باهاشون بیشتر راه میام ولی… من خودم رو نمی فهمم. تشبیهات بقیه واقعا فریبنده هستن ولی من… ترجیح میدم هیچ زمانی اون قدر بزرگ نشم. از پسش بر نمیام. چه جوری بگم؟ بیشتر ترجیح میدم خودم باشم. دلم حس ها و حال و هوای خودم رو می خواد نه مال کس دیگه رو. نه اینکه اون کسی برام عزیز نباشه! نه! فقط، واقعا نمی دونم چه مدلی توضیحش بدم. بلد نیستم. خوب واقعیتش، جلد داقون خودم رو ترجیح میدم. خودم رو، احساسات مسخره بچگونهم رو و خواهندگی های آتیشیم رو به عروسک ها و اون آتیش مسخره که تشویقم می کنه مادرم رو دور بزنم و یواشکی برم عروسک بخرم رو دوست دارم. بهم احساس کیف میده. یعنی می داد ولی الان… تو چرا می خندی؟
-معذرت پریسا مسخرهت نمی کنم. خندیدنم به خاطر اینه که می بینم تو همچنان خودتی. اتفاقا تو کاملا خودتی هر احمقی هم که میگه کس دیگه ای شدی غلط بی خودی می کنه.
-من که نفهمیدم چی شد.
-آخ پریسا هر کلمه به کلمهت تأییدم می کنه. بسیار موافقم با این.
-بهت5دقیقه زمان میدم که بخندی و با تأییداتت موافق باشی بعدش باید تمامش رو برام توضیح بدی. بعد از5دقیقه اگر1ثانیه تأخیر باشه با قهوه داغ آتیشت می زنم فهمیدی؟ تایم زدم5دقیقت از همین الان شروع شد.
خنده هایی که رفت بالا و رفت بالا و… نرسید!
-پریسا! تو هیچیت نشده. تو خودتی. اون گفتن ها رو هم ول کن جفنگن. تو نه کس دیگه ای شدی، نه هیچ روحی در هیچ زمان مشخص و نامشخصی به جلدت میره، نه چیزیت عوض شده. تو فقط و فقط کمی از خامی گذشته هات فاصله گرفتی. مطمئن باش اگر زمان و زمانه بهت اجازه بدن باز هم دلت پیش عروسک ها گیر می کنه و باز هم من باید راهت رو کوتاه کنم. ولی الان تو در کنار علاقه هات، علاقه هایی که باید مطمئن باشی کاملا زنده و اتفاقا هدایت شده و در اختیارت هستن، آگاهی هم داری. آگاهی به اینکه الان به چیز های جدی تری نیاز داری که باید بهشون برسی. تو فقط آگاه تر شدی. نه سنگ شدی، نه سرد شدی. فقط آگاه شدی. حالا دیگه می تونی از چیز های دیگه هم اندازه عروسک شاد بشی. چیز هایی که جدی تر باشن و به کارت بیان. مثل فلش. مثل1مدم ناشناس و مثل1انگشتر بدلی با1مروارید درشت روی نگینش و2تا توپ براق کوچیک در2طرفش. این ایراد نداره پریسا. اتفاقا تو اوضاعت عالیه. اینکه داری یاد می گیری که چی رو چه زمانی بخوایی. اینکه درک می کنی دوست داشتن هات باید هر کدوم در جای خودشون باشن. اینکه صرفا واسه خاطر عزیز بودن1کسی حاضر نیستی خودت رو کورکورانه عوض کنی و بشی مدل بدلیش یا اجازه بدی از نظر بقیه اون مدلی دیده بشی چون طرف برات ارزشش بالاست. تو یاد گرفتی هر کسی باید خودش باشه. تو درک کردی که در جلد خودت هم میشه به ارزش های آشنات برسی. تو نمی خوایی کس دیگه ای باشی هرچند خاطر طرف برات بی ارزه. پریسا باور کن این ها خیلی مثبتن. این نه ترسناکه و نه بد. اتفاقا خیلی هم مثبته. پریسا! بزرگ شدن همیشه هم بد نیست. میشه که تو در عالم بزرگی هم خودت باشی. بزرگ شدن برای تو به این معنی نیست که1نفر دیگه بشی. کسی که هرچند خیلی خیلی خاطر و خاطره هاش رو می خوایی ولی تو اون نیستی. تو مجبور نیستی جای کسی باشی. میشه در جلد خودت بزرگ بشی و بزرگ باشی. میشه بزرگ باشی و بچگی کنی. میشه در دنیای واقعیت باشی و هر اندازه که دست های خودت دراز میشن، تلخی ها و تاریکی های جهان واقعیت های اطرافت رو بزنی کنار. میشه در عالم بزرگی هم نشست و عروسک بازی کرد. میشه که تو اون فسقلی هات رو یواشکی لمس نکنی و میشه که باور کنی لازم نیست نزدیک آخر شب بپری مخفیشون کنی که دیده نشن. اون هم چه مخفی کردنی. من دارم پر لباس یکیشون رو از کنار مبل گوشه اتاق می بینم. پدرسوخته چه قشنگ هم هست!
-هی! این عادلانه نیست! تو! آخ تو! این، لعنتی!
کتک زدن های من مثل همیشه به هیچ کجا نرسیدن. خنده هایی که رفت بالا و رفت بالا و بالا و… رسید! بلاخره به اوج های آشنای دیروز ها رسید! آخ جون! وای خدایا آخ جون!!!
سبک شده بودم. با حس سبکی که همیشه خیلی خیلی دوستش دارم به خاطر آوردم که اون عروسک ها چه قشنگ بودن. که فردا، یعنی امروز، تولد جیگیلک عزیز ماست و من بیچاره باید بلند شم برم آرایشگاه و آماده باشم تا برخلاف نظرم توی جشنش حاضر بشم. پارسال از دستش در رفتم ولی این دفعه دیگه قانع نشد. ترجیح می دادم این مدلی نشه ولی دیگه نشد که سر جلب رضایتش زمان و توان بذارم. من1واقعیت تاریکم و هیچ دلم نمی خواست و نمی خواد دوست های این بچه ببیننم و با تعجب های معصومانه شون از جیگیلک من سوال های تاریک بپرسن و روحش رو کدر کنن. واسه رضایت این بچه هر کاری از دستم بر بیاد حاضرم کنم ولی این از دستم بر نمیاد. چشم هام رو نمی تونم بینا کنم. پارسال به جشنش نرفتم. امسال هم نمی رفتم اگر موافق می شد ولی نشد. جیگیلک همین مدلی که هستم احضارم کرده و نه هم توی سرش نمیره. خدایا من واقعا میمیرم واسه این بچه. بهش زنگ نمی زنم. باهاش از پشت تلفن هم بازی نمیشم. کنارش خیلی به دلش پیش نمی برم چون حوصلهم زیاد نیست. ولی به طرز بی توصیفی دوستش دارم. خدا می دونه و شاید خودش هم بدونه. شرح احساسات من به شرکتم توی جشن تولد جیگیلک خودش میشه1پست دیگه که اگر خدا بخواد و خودم حالش رو داشتم می نویسم و می زنم اینجا. فعلا باید بلند شم. آخه صبح اومده بالا و من هنوز وسط رختخواب ولو باقی موندم و دارم می نویسم. مادرم الان هاست که یا بیاد یا زنگ بزنه. احتمال دومیش بیشتره ولی من باید بلند شم. صبح شده و صبح زمان حرکته. وای صبح! چه صبح قشنگی!
سلام صبح! چطوری؟ مطمئنم خوبی. عالی! مگه نه؟
ایام به کام همگی
نویسنده: پریسا
شب آرام
سلام به همگی.
بچه ها گذشت ولی ولنتاین مبارک! روز دل. ازش خوشم میاد. از هرچی مال دل باشه خوشم میاد. من هنوز عاقل نشدم.
روز های این مدلی دلم می خواد دیوونگی هام رو بروز بدم. زمان های دیگه شاید به این سادگی نباشه ولی این زمان ها بیشتر انگار شدنیه. شاید من شجاع تر باشم. شاید هم خدا بیشتر خدای دل میشه.
بله گذشت. برای من بسیار سنگین ولی با پایانی بسیار آرام. به آرامش1تاب که آهسته و روون می رفت و فقط می رفت و نه توقف داشت نه کند می شد و نه تند.
منتظر هیچ چیزی نبودم. نه معجزه ای که همه سیاه ها رو سفیدشون کنه، نه تبریکی از ناکجا که شب تولدم اونهمه منتظرش شدم و نرسید. فقط حس می کردم باید تموم می شد. یا این دفعه می شد یا نمی شد.
-باید حرف بزنیم. من باید حرف بزنم. من باید بگم. من باید توضیح بدم. من اشتباه وحشتناکی کردم و باید توضیحش بدم.
-زمان درست تری نیست که می خوایی امشب رو ویران کنی؟
-نه. نیست. دیگه بسه. خیال ندارم واسه شنیدن تقاضا کنم. اگر لازم باشه، …
-لازم نیست. تهدید هات رو غلاف کن. ولی پیش از اینکه حرفش رو بزنی اطرافت رو رو به راه کن. احتمال میره بعدش دیگه نباشی.
-بی خود زور نزن نمی ترسم. خسته شدم. دیگه حس ترسیدن ندارم. فقط باید تمومش کنم.
-نمی ترسی؟ واقعا؟ تو به مفهوم کاملا واقعی الانه که پس بی افتی. و به این سادگی دروغ میگی که نمی ترسی؟
-باشه. می ترسم. خیلی هم زیاد.
-پس واسه چی خفه نمیشی؟ واسه چی سکوت نمی کنی؟ واسه چی اینهمه اصرار داری جهنم خدا رو از اون بالا بکشی پایین واسه خودت و واسه من؟
-واسه اینکه دیگه تحمل ندارم. واسه اینکه نمی تونم منتظر بشم تا مجازاتی که اندازه اشتباهم باشه برسه. واسه اینکه می خوام سبک تر بشه. محض خاطر خدا، به من گوش بده و اجازه بده به قیامت نیفته. مطمئنم اون زمان خدا اینهمه باهام مهربون نیست و اون زمان تو هم مهربون نیستی.
-الان هم نیستم.
-بله نیستی. ولی الان دست1بنده مجازاتم می کنه ولی اون زمان دست حساب رس پروردگاره که ازم طاوان می خواد. این رو در خودم نمی بینم.
-زمانی که سبک و بیخیال می گفتی به جهنم و هر غلطی نباید رو مرتکب شدی این رو در خودت می دیدی؟
اعتراف سخت بود.
-اون زمان این در تصورم نبود. اون زمان هیچ چیزی از فردایی که امروز شده و فردای قیامتی که امروز میشه در تصورم نبود. هیچ چیز جز… انتقام. تجربه. تلافی. و…
-بقیهش!
صدام رو و شجاعتم رو گم کردم. سعی کردم ولی موفق نشدم.
-گفتم بقیهش!
نمی تونستم. نمی شد.
-بقیه نداشت.
-خوب باشه. پس بقیه نداشت. نه! هنوز لازمته. باید فعلا تحمل کنی.
-نه! به خاطر خدا نه! باشه. باشه بقیه داشت.
-خوب! بقیهش!
-بقیهش، من، بقیهش، حس مثبت خودم. دلم می خواست. دلم می خواست اشتباه کنم. دلم می خواست اشتباه نبینمش. دلم می خواست ادامه بدم. دلم می خواست تکرارش کنم. دلم می خواست…
دیگه نمی تونستم. واقعا نمی تونستم. نفسم، توانم، هیچ چیزم دیگه یاری نمی کرد.
-الان میمیری. می خوایی بس کنی؟ من واقعا اصرار ندارم تو حرف بزنی.
-نه! نه من باید بگم. باید بگم!
-باشه1زمان دیگه.
-نه! به خاطر خدا. محض خاطر خدا.
-کلمات درموندگیه خودم. باشه. هر مدل تو دلت بخواد.
-من دلم می خواد، من، دلم می خواد،
نفسم بالا نمی اومد. خودم رو سپردم به خدا.
خدایا تو همیشه و همه جا هوام رو داشتی. اینجا روی این پل خاکی نذار بیفتم!
نمی دونم اشک وحشت بود یا درد مردود شدن در امتحانی که بعد از1عمر اطمینان به اینکه اگر برنده نباشم داخلش بازنده هم نیستم، بلاخره بهش باختم. هرچی که بود مثل سیل جاری بود و بند نمی اومد.
-خوب، منتظرم. حرف بزن!
-من بار ها، من بار ها، من در این زمان که گذشت بار ها، … من باختم. به حس لعنتی انتقام و تجربه خواهی و حس خواهندگی و حس… من به اطمینان خدا، به خودم، به تو، به همه چیز باختم.
-فقط1کلمه. توجیه. فقط توجیه! تأیید کن! تأیید کن پریسا!
-درسته. تمامش توجیهه. من به توجیه باختم. من، باختم!
یادم نیست بعدش دقیقا چی ها شد. چه قدر گذشت. چی ها گفتم. یادم نیست! به خودم که اومدم وسط واقعیت خطرناک اما کاملا مشهود سفت و محکم فشرده می شدم.
-پریسا! بیداری؟ پریسا!
از حیرت اینکه هنوز نفس می کشم1دفعه هشیار شدم.
-ببین پریسا به من گوش بده. اگر لازم باشه کسی حرف بزنه اون تنها تو نیستی. من هم حرف دارم. باید1چیز هایی رو واست توضیح بدم. اشتباه تو دسته کم تا جایی که داره اذیتت می کنه فقط یکیه ولی من چندتا توضیح باید بهت بدم. تجربه های اشتباهیت. وحشتی که قاطی شد با تمام روانت. آگاهی های غلطت. درد های بی توضیحت که شنیدم و اگر هم نمی شنیدم مطمئنم که خیلی خیلی زیاد بودن. حالا گوش بده.
دستم سنگین شده بود مثل همه جونم ولی تونستم ببرمش بالا.
-نه. توضیح نده.
-واسه چی؟ می ترسی متنفر بشی؟ بیشتر از اینی که هستی؟
بغضم ترکید. این دفعه ترس نبود. درد بود و نمی دونم جنسش رو با چه کلامی میشه توضیح داد. این دفعه اشک های بی گریه نبود. این دفعه گریه بود. اشک هایی که حاصل گریه بودن. گریه های واقعی.
-نه نیستم. متنفر نیستم. هرگز نبودم. من فقط خسته شده بودم. فقط دیگه توان نداشتم. من بلد نیستم متنفر باشم. من نمی تونم.
-پس واسه چی نمی خوایی گوش بدی به توضیحات من؟
-واسه اینکه تمامش رو می دونم. من دلیل اون درد های بی توضیح وحشتناک رو حالا می دونم. من در مورد پیچیدگی های روان افراد الان کلی چیز بلد شدم و علت خیلی از رفتار های نامتعارف رو1کمی شناختم. من الان در مورد اینکه تجربه هام اشتباهی بودن بی اطلاع نیستم و در مورد اینکه آگاهی هام غلط بودن1کمی چیز بلدم. زیاد نیست ولی لازم نیست توضیحی بشنوم. تمامش رو می دونم. من می دونم چی به سرم اومد.
-واقعا؟ و با اینهمه اینجایی؟ شدی نجات دهنده و هنوز در جایگاه سپر مدافع و دست نجات ایستادی و کنار نمیری؟
دستی که توی دستم بود رو سفت گرفتم. انگار دوباره در جایگاه2ماه پیش، در جایگاه توضیح رو به روی سیستمم نشسته بودم.
-بله ایستادم و خیال کنار کشیدن هم ندارم. چون دلم این فرمان رو میده. دلم و تعهدم. درسته که به مُهر تعهدم باختم. ولی…
دستی که آهسته بالا اومد و مانع ادامه جمله های ناتمومم شد و سکوت به التهابم پاشید.
-ولی هر کسی اشتباه می کنه. مثل من. مثل تو. پریسا! اینهمه اصرار می کنی که دیشب های لعنتی رو نبش قبر کنی بدون اینکه توجه داشته باشی شاید طرفی که نمی خواد بشنوه تصمیم گرفته باشه شبیه خود تو بگه همه چیز از اول. اینهمه خودخواه نباش. به بقیه هم اجازه بده بتونن جریمه هاشون رو بپردازن، بتونن بجنگن، بتونن مجازاتشون رو بپذیرن و بتونن به تلافی بخشیده شدن هاشون ببخشن و بگن همه چیز از اول.
داغی حیرت رو توی صورت کاملا خیسم قشنگ حس می کردم.
-مجازات؟ من خطا کردم تو باید مجازات بشی؟ به چه حکمی؟
-به حکم اینکه زیادی سر بالا رفتم. اگر1دفعه فقط1دفعه نگاهم رو از آسمون بر داشته بودم و پایین رو می دیدم، اگر توجه می کردم، اگر می فهمیدم، تو تا آخرین لحظه بهم هشدار دادی و من بیخیال و بی هوا فقط رفتم. زمانی که سقوط کردم دیگه واسه فهمیدن خیلی دیر شده بود. هر کسی واسه اشتباه هاش طاوان می پردازه پریسا. من هم می پردازم. این باختنی که تو ازش میگی و می باری طاوان اشتباهیه که من مرتکب شدم. من فراموش کردم که هر زنده ای جز خدا می تونه1جا هایی ضعیف باشه و از عاملی جز خودش ضربه بگیره و بی افته. اگر فراموش نمی کردم، نه خودم سقوط می کردم، نه تو می باختی. این مجازاتیه که من باید بپردازمش.
-و مجازات من،
-تو تا همین لحظه ای که درش هستیم در حال مجازاتی. تو مجازاتت رو پرداختی پریسا. توی اعتقاد تو خدایی هست که تا دلت بخواد مهربونه. گناهی نیست که خدا نبخشه و تو واقعا این زمان از سنگینی پشیمونی ارتکاب به1اشتباه داره دردت میاد. پس خدا واسه چی نباید ببخشه؟
اشک های درد و حسرت همچنان بودن. کاش من نمی باختم! کاش می شد که من نمی باختم!
-واسه اینکه این1بدهی بزرگ به بنده خداست.
-اون بنده خدا هم بدهی داره به تو. نمی خوایی که بگی خاطرت نیست! می خوایی؟ اگر هم بی حساب نشید باقی ریزه حساب ها رو بخشش های2طرفه درستش می کنه. پریسا! ازت می خوام دیگه برای گفتن ناگفته هایی که گفتنی نیستن اصرار نکنی. خطای تو اون قدر سنگین بود و هست که تردید دارم جسمم بتونه تحمل کنه در موردش بهت گوش بدم تا برام داستانش رو بگی. ولی تلخ تر از این واقعیت نفرین شده، واقعیتیه که بهم میگه من در این اشتباه رفتن های تو و در پیشبردش بی تقصیر نبودم. احتمال بده که من هم شبیه خودت ناگفته هات رو بدونم و دیگه واسه گفتنش اصرار نکن.
وسط شب، توی تیرگی های بی انتها، داشتم می سوختم. داشتم ذوب می شدم. خدایا نجاتم بده!
-پس بهم بگو من با خدایی که شرط بخشایشش صاف کردن بدهیم بهته چه مدلی حسابم رو پاک کنم؟ اون بهم نمی بخشه تا تو نبخشی.
-دلواپس حسابت با خدا نباش. همون طور که خودت الان گفتی اون رو من باید حلش کنم. من تصور می کنم تو زیاد مجازات شدی. درست تا این لحظه که درش هستیم دارم تحلیل رفتنت رو می بینم. دیگه بسه. من این یکی رو بهت می بخشم. خیلی بیشتر از هر تصوری برام دردناکه ولی تردید ندارم که از پسش بر میام. من بهت بخشیدم. به شرط اینکه دیگه هرگز، هرگز پریسا هرگز در هیچ زاویه ای از ناکجای ضمیر ناخودآگاهت تصور تکرارش رو نداشته باشی. حتی در عمیق ترین خواب هات. پریسا! دیگه بس کن. این اشک ها رو متوقف کن و دیگه اجازه نده نیمه شب هات با کابوس های اشتباهت سیاه بشن. به نظرم لازمه این زجرت دیگه تموم بشه. واقعا دیگه نمی خوام ادامه این شکنجه رو تماشا کنم.
درد خشک سالی چشم هام که دلم رو مثل سنگ کرده بود داشت روحم رو فشار می داد.
-به خاطر خدا! من، اصلا خوب نیستم.
-بله می دونم. این اواخر درست و حسابی پدر اعصاب و روانت در اومد. بیا اینجا. تو لازمه1خورده گریه کنی.
به خاطر ندارم کسی این طور ساده و سریع دستش اومده باشه که در همچین مواردی چی کمک می کنه. نه زمان تحلیل داشتم نه حالش رو. وسط نبض منظم و محکم واقعیت فرو رفتم، فشرده شدم، کوچیک شدم، مخفی شدم، و… باریدم. سرم رو به شونه ای که درک می کردم شونه دیوار نیست تکیه دادم و بعد از مدت ها و مدت ها بی سد و بی ملاحظه، بی هیچ ملاحظه ای مثل سیل باریدم. اشک هام، هقهق هام، درد های بی توضیح و با توضیح از خیلی پیش انبار شدهم، همه و همه مثل1رودخونه جاری، بی سد و بی توقف، 1نواخت و روون وسط اون جنس آشنای آشنا که هنوز اسمش رو یاد نگرفتم از وجودم آزاد می شدن و من با هر هقهق خفه ای که با فشاری مشوق خفه تر می شد، سبک تر و باز هم سبک تر می شدم. انگار اون نبض منظم داشت به روان دردناکم توانایی تزریق می کرد و من بی مقاومت اجازه می دادم تاریکی ها از درونم آزاد بشن و فوران کنن. خودم رو رها کرده بودم. دردم رو رها کرده بودم. تمام خستگی و ترس و سنگینی های بی توصیفم رو رها کرده بودم. نمی دونم می شد متوقفشون کنم یا نه. اگر هم می شد من خیال مقاومت نداشتم. خسته بودم. اندازه روز ها و هفته ها و ماه ها خسته بودم. خسته و خسته و خسته!
-پریسا! گوش بده. صدای شب رو می شنوی؟ شبیه آواز1000تا خیال بهشت. 1لحظه توجه کن! ببین چه قشنگه امشب؟ همه چیز آرومه. اون عشق کوچولوت دیگه داخل بیمارستان نیست. خطر از سرش گذشته. تو از پس ماجرا حسابی بر اومدی. خونواده در امنیت هستن. اطرافت دردی که درد باشه، دردی که تهدید کنه، ویران کنه و خطر بسازه نیست. همه چیز آرومه. تو در امنیت هستی. با مشکلات معمولی1آدم عادی. این حسابی آرامش بخشه پریسا. امشب واقعا قشنگه. شب عشق. شب ولنتاین که تو حسابی خیسش کردی ولی باز هم قشنگه. قشنگ و شاد و مهربون. حتی با تویی که با اشک هات خیسش کردی و با من که تا اینجاش رو بیخیال سپری کردم بدون اینکه با سبکی و شادی لحظه هاش همراه بشم. توجه کن و ببین که من درست میگم. درست میگم پریسا! فقط لازمه1لحظه وسط این هقهق های بی توقفت توجه کنی تا تمامش رو ببینی. بسه دیگه. پاشو. بلند شو بریم حق امشب رو بهش بپردازیم. بریم همراهش بشیم. شبیهش. شاد و قشنگ و مهربون.
به نظرم می رسید خشخش گذشتن شب از بالای سرم و از اطرافم رو می شنیدم.
-پریسا! بیا مهربون تر باشیم. با خودمون، با هم، با همه چیز.
من بودم و شب بود و واقعیتی که نبضش توی دستم می زد و ضربانم رو به نظم و هماهنگی با تکرار خودش می طلبید. شب آهسته می رفت و از روی سرم می گذشت و مو هام رو، شونه هام رو و چشم های داغ از تب التهاب و خسته از سوزش اشک های ناتموم و نباریده رو با دست هایی از جنس نسیم شبونه نوازش می کرد. چه خنک بود!
صدای نفس های بابا زمان توی گوشم از گذشتن ها لالایی می خوند. از گذشتن دیروز. از گذشتن شب. از صبحی که می رسید. از صبحی که همیشه بعد از هر شبی می اومد و از شروع هایی که در هر صبح تکرار و تکرار می شدن.
شب بی نهایت سنگین و در پایان، بی نهایت آرامی بود. خدایا من دوستت دارم! خدایا من دوستت دارم!
خدایا! من دوستت دارم!
ایام به کام.
سلام به همگی.
بچه ها شنبه دوباره اومد. چی بگم اومد دیگه! به نظرم این چی بگم1000فحش داشت داخلش. دلم واسه شنبه سوخت. خخخ!
بیخیال عوضش تلافی می کنه مطمئنم.
خوب، بریم سراغ آباژور.
اول21دونه می فرستیم داخل نخ و بعدش3تا رو مشترک می گیریم. یعنی3تا کنار هم. یعنی الان3تا توی نخمون لمس میشه. پس شد1دایره که از24دونه درست شده و3تا مشترک داخل نخ کنار هم داریم.
دور اول که روی این دایره بافته میشه بافت7-3هست. بچه ها اجازه بدید دیگه جزئیات بافت این دور ها رو توضیح ندم چون دفعه های پیش گفتم و الان تکراری میشه. ولی اگر گفتن لازم داشت بگید که مثل دفعات پیش طولش بدم. من هم که مرده پرحرفی! خخخ!
پس دور اول بافت7-3یعنی الان3تا توی نخ داریم4تا می فرستیم توی نخ و چهارمی مشترک و3تا پایه از زیر و حالا4تا توی نخ داریم3تا می فرستیم داخل نخ و سومی مشترک و3تا پایه و و و و و و و و و…
دور بعدی بافت8-4هست. یعنی بگم آیا؟ که اولین گل4تا توی نخ داریم پس4تا دیگه می فرستیم داخل نخ و چهارمی مشترک و4تا پایه و حالا5تا توی نخ داریم پس3تا می فرستیم داخل نخ و سومی مشترک و4تا پایه و و و و و و؟ خدایا شفام بده به خاطر این ها!
حالا می رسیم به جای خوشمزهش که با تنبلی های من بسیااار جور در میاد. من اینجا میشینم چرت می زنم شما ها باید7دور بافت6-2ببافید. آخ جون. خخخ!
هان! چی شد! کی بود! تموم شد؟ چه زود تازه داشتم خواب می دیدم1انبار جدید آب زرشک کشف کردم حیف شد!
خوب بعد از7دور بافت6-2حالا1دور هم5-1میریم.
بافت5-1که تموم شد، 1دور هم7-2می بافیم.
بعدش1دور5-1 5-2می بافیم. بچه ها جز اون6-1بقیه دور ها همه1دور هستن.
حالا دوباره1دور5-1می بافیم.
حالا بافته خودمون رو لمس می کنیم ببینیم چی داریم. 1ستون بلند که1کاسه روی سرش داره.
کاسه بالای ستونمون رو با کف دست پشت و رو می کنیم. یعنی فشارش میدیم تا سر پهن و گشادش به طرف پایین بشه یعنی به شکلی در بیاد که انگار روی ستون سر و ته گذاشتیمش.
حالا چی داریم؟ 1چیزی شبیه قله کوه روی1ستون.
درست روی نوک این قله، یعنی درست بالای سوراخ دایره شکلی که روی نوک بافتمون، روی نوک این ستون و این قله هست، 1دور4-1می بافیم. بعدش تمیز دوزی و بریدن نخ های اضافی و تمام.
چیه خوب تموم شد دیگه دنبال چی می گردید الان؟ برید روشنش کنید لامپش هم رنگی باشه فضا رمانتیک بشه.
تا بافت بعدی، من در رفتم.
ایام همگی به کام.
پاییز
یک فصل زرد، یک دست سرد، یک شام درد!
پاییز، سرد و غم انگیز، با گام هایی خسته، ویران، شکسته،
بر روح زخم خورده ی خاک، تاریک، غمناک، رد درد می پاشید.
زمین، مدفنِ سردِ باغ ها شمشاد، تیره از ماتم، خسته از بیداد،
زمان، در سکوتی تار، بی گذر، بیمار، در تماشای تدفینی بی تابوت، بر مزاری که نبود، آهِ سرد می پاشید.
دیدگانِ دهشت، به بزمِ سرخِ تماشا نشسته بود،
شبی که رفته رفته رنگ خون می گرفت، دری که بر طلوع صبح بسته بود.
گشوده می شد، سینه ی سردِ این داستان، با کلیدی از جنسِ آتش، به نامِ آسمان، آسمانِ وسیع، آسمانِ پاک،
و می نوشتند تحققِ افسانه ی پرواز را، بر صفحه ی آسمانی که دیگر نبود، صد ها ستاره آزاد از محاق خاک!
روشن، شفاف، بی باک!
پاییز، تلخ، تنها، غریب،
بی صدا، بی نسیم، بی لهیب.
پاییز آمد، با گام هایی از جنس غمناک اندوه،
تلخ چون عدم، سنگین به سان کوه.
آمد و آسمانم را برد!
نمی خواهم این فصل سرد را، این تکرار درد را.
نمی خواهم!
سردم با این فصل سرد، با این حضور تاریک و پر درد.
چه دل آزار است برای من پاییز، این گذارِ خواب گرفته ی غم انگیز،
این سوزشِ منجمد و پر لهیب، این تماشاگهِ خاکستری و تنها و غریب!
سلام به همگی.
بچه ها ببخشید خیلی دیر شد. اول توضیح بدم. شکلک تسلیم. من این5شنبه جمعه که گذشت هیچ طوری نمی شد وارد اینجا بشم جز با نرم افزار که اون هم فقط می تونستم وارد بشم و تماشا کنم ولی کاری از دستم بر نمی اومد واسه همین هم نتونستم پست زمان بندی شده شنبه رو بفرستم. بعدش هم که ظهر شنبه بود به نظرم، یادم نیست. اومدم و دیدم مشکل رفع شده دیگه از زمانش گذشته بود و پست1خورده هنر رو نزدم. این روز ها هم که، الان اینجام دیگه!
خوب ببینم شما ها رو به راهید؟ بهمن ماه طرف های کدوم هاتون شبیه بهمن ماهه؟ طرف های ما که2روز در میون به خرداد می زنه. خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد. ولی از اونجایی که من نمی تونم عوضش کنم، مثل خیلی چیز های دیگه که ازشون خوشم نمیاد ولی زورم به عوض کردنشون نمی رسه، پس این رو هم بیخیال.
بچه ها توی هر خونواده یا جمعی همیشه1نفر قوی تره. یا این شکلی دیده میشه. طرف شاید واقعا اینهمه زورش نرسه ولی بقیه این شکلی می بیننش و زمان هایی که من بدجنس تر از حد معمولم میشم این طور تفسیرش می کنم که بقیه گیر هاشون رو مثل1گونی پر از سنگ که موندن کجا تکیهش بدن رها می کنن که تکیه بشه به روان اون1نفر و میگن تو قوی تر هستی بیشتر می تونی هوای فلانی رو هم داشته باش و طرف باید هوای خود گوینده رو هم داشته باشه. توی خونواده شما این1نفر کیه؟ توی خونواده ما اگر به حساب خودپسندیم نذارید به نظرم اون1نفر من باشم. اگر بپرسیم شاید بگن نه ولی عملا دارم می بینم که این طوریه و گاهی بقیه هم بهش اقرار می کنن.
بچه ها باور کنید این تعریف نیست که از خودم می کنم. اتفاقا این شکایته. گاهی خسته میشم. گاهی دلم می خواد بتونم مثل بقیه از درد گریه کنم، داد بزنم و تخلیه بشم ولی…
برادر زاده کوچولوی من رو که یادتون هست. بهش میگم جیگیلک. بیمارستانه. قرنتینه. آنفلوآنزا. خیلی هم سخت. از اون هفته بردنش بیمارستان. 2روز پیش بیمارستان اولی گفت دیگه کار ما نیست ببریدش فلان بیمارستان. بردیمش. بیمارستان دومی دستور قرنتینه داد. 2روز پیش یعنی جمعه، عصر مزخرفی داشت.
زمانی که رسیدم بیمارستان از فضای حاکم به خونواده و حال افتضاحشون خیال کردم اتفاق وحشتناکی افتاده. بچه توی1تخت چرخدار بود و. صدای کوچولوش رو که شنیدم و فهمیدم توی صف سونو گرافیه حس کردم موقتا بهم1زندگی نصفه قرض دادن. خواستم بپرم برم بغلش کنم که برادرم مانع شد.
-نه نزدیک نشو!
داقون بود. خودم رو حفظ کردم مثل همیشه.
-برای چی؟ چی شده مگه؟
-آنفلوآنزاست. نباید بری طرفش.
روحم یخ زد از ترس. مجاز نبودم اجازه بدم کسی ببینه. خندیدم.
-خوب که چی؟ هرچی می خواد باشه. برو بابا بکش عقب شما هم گرفتید مارو! من باید ببینمش کلی جوک داریم واسه هم تعریف کنیم.
مادرم ترکیدو گریه مثل سیل با خودش بردش. چه قدر دلم می خواست من هم بترکم. این اخبار وحشتناک از قربانی گرفتن این مدل آنفلوآنزا داشت همه مارو سکته می داد. بقیه توی دست هاشون ضجه می زدن، می رفتن توی سالن زار می زدن، روی شونه های هم بی حال هقهق می زدن، من ولی…
بچه هنوز توی صف بود. رفتم بالای سرش.
-سلام جیگیلکو! چطوری تو؟ زود تر مرخص شو بیا بیرون کلی چیز دارم برات تعریف کنم.
بچه خندید.
-بگو چی.
پیشونیش رو که اون لحظه به ضرب دارو های خیلی خیلی قوی از دسترس تب در امان بود محکم بوسیدم.
-اینجا نمیشه باید خودمون2تا باشیم. میگم واست.
بردنش داخل و من ولو شدم روی صندلی فلزی بیمارستان. مادرم زار می زد. دلم می خواست من هم می تونستم. نمی تونستم. نمی خوام برای شما ادا در بیارم که من شبیه کوه شدم. نه. اینجا خودمم. واقعا خودمم. ولی اولا من مجاز نبودم اونجا گریه کنم، چون اگر من گریه می کردم کسی نبود بقیه رو جمع کنه، همه حالشون وحشتناک بد بود، دوما این زمان ها سخت تر از گذشته ها اشکم میاد. هنوز زمانی که اشک می ریزم اگر مواظب نباشم زیادی اشک هام فاجعه درست می کنه ولی دیگه به سادگی گذشته نمی تونم سر هر چیزی هقهق کنم. فوت خالم رو که یادتونه؟ آرزوی1گریه سیر آخرش به دلم موند. نتونستم. حتی زمانی که تنها بودم. نمی دونم چه دردم شده. خلاصه اونجا جای گریه کردن های من نبود چه می شد و چه نمی شد.
-مادری الان دقیقا بهم بگو تو واسه چی داری گریه می کنی اون هم به این شدت؟
مادرم از داقون گذشته بود.
-میگن آنفلوانزاست. میگن حالش خیلی بده. میگن، ..
خندیدم.
-مادری به خدا زشته. میگن که بگن. اصلا آنفلوآنزا باشه، حالش هم خیلی بد باشه. خوب که چی؟ آخه مادر من! هر کسی که آنفلوآنزا بگیره حالش هم خیلی بد باشه که قرار نیست حتما بمیره. شما ها چرا از همین الان عزاداری رو شروع کردین؟ این از تو، اون از مامان بچه، اون از اون یکی مادر بزرگش، این هم از پدرش که هر لحظه امکان داره وا بده بی افته ور دل تو. این بچه هنوز زنده هست حالش هم اونهمه بد نیست. جمع کنید خدا قهرش میاد. ای بابا!
خوش به حالشون چه راحت می باریدن اون هم چه باریدنی. حتی نمی تونستم بروز بدم که چه قدر می ترسم از فردا.
بیمارستانش که عوض شد نگهبان بعد از1مدتی اجازه داد برم بالای سرش. شب داشت می رسید و همراه با شب، درد و تب هم می اومد.
بقیه خودشون رو هر لحظه سبک می کردن و من فقط دلداری می دادم. با بچه می خندیدم و با مادرم حرف می زدم.
-بسه دیگه خجالت بکشید! مادری روحیه داداش رو نمی دونی؟ می خوایی داقونش کنی؟ اون الان به اعتبار تو سفت ایستاده. شما ها دیگه شورش رو در آوردید. واقعا که!
دیر وقت بود. من باید بر می گشتم خونه. اونجا کاری از دستم ساخته نبود. بقیه موندن. اون شب شب بدی بود. جیگیلک من شبیه خودم رگ هاش پیدا نیست. واسه آزمایش خونی که باید می داد تمام تنش رو برای پیدا کردن1رگ باز سوراخ سوراخ کردن. بچه جیغ می کشید و بقیه زار می زدن. مادرش ضعف کرد و افتاد و مادر من و پدر بچه هم اوضاعشون افتضاح بود. من اونجا نبودم. مادرم با صدایی که در نمی اومد برام می گفت از پشت خط.
-تو رفتی ندیدی. بچه جیغ می کشید و آخرش رگ پیدا نکردن. بچه حالش بد شده. بچه… بچه… بچه…
صدا ها توی سرم می چرخیدن. خدایا التماس می کنم بذار من جاش باشم اون بچه رو ولش کن بره خونه. تا هر جا که تو بخوایی سوزن کاری میشم. صدای خودم رو که شنیدم اصلا شبیه حال و هوام نبود.
-خوب خوب بسه دیگه مادری. خوب بچه مریضه دیگه. آدم سالم رو که بیمارستان نمی برن. مریضی هم درد داره آزار داره. اشک هاتون رو جمع کنید قباحت داره. جرأت اون بچه از همه شما بیشتره. تو و داداش ضعف نکنید بی افتید حالا؟
فایده نداشت.
-تو رو خدا دعا کن. بچه چیزیش نشه. ………
خندیدم. شبیه آدم آهنی بود لحنم ولی مادرم خوشبختانه حواسش به این چیز ها نبود.
-چیزیش نمیشه. ولی شما ها1چیزیتون میشه اگر این مدلی ادامه بدید. بعدش من می مونم و این بچه که باید بیاییم دیدنتون بیمارستان. خودتون رو جمع کنید بچه می بینه بیشتر حالش گرفته میشه.
گفتم و گفتم و دلم توفان داشت. توفانی بدون اشک. شب به روحم فشار می آورد و من مجسم می کردم درد کشیدن های1عزیز رو که وحشتناک دوستش دارم. چرا این گریه نمیاد؟ نیومد. هرچی کردم نیومد. داقون از فشار روز خوابم برد.
اون شب تا5صبح توی بیمارستان، خونواده من بالای سر جیگیلک کوچولوی من قیامت کردن.
بچه روز بهتر می شد شب بد تر. هنوز هم همین شکلیه.
دیشب نصف شب با صدای در از خواب نیمه بیدارم پریدم. مادرم بود با1جهان دلواپسی.
-رگ بچه دوباره بسته شده. هرچی می کنن نمی تونن رگ پیدا کنن. ساعت6صبح باید بهش دارو برسه. رگش رو نگرفتن. تمام تنش رو سوراخ کردن رگ بگیرن نمیشه. بچه از درد هوار می زنه. خدایا چرا این مریضی ولش نمی کنه؟ بردنش قرنتینه ملاقات نداره. پدرش دیگه درمونده شده. داره از پا می افته. خدایا بچه طوریش نشه. …
مغزم سوت می کشید و من صدای سوتش رو می شنیدم.
-مادری! به خاطر خدا بس کن. بخواب.
صبح شد. مادرم رفت بیمارستان. دیگه در خودم توان نمی دیدم. گریه نمی کردم ولی نای دلداری دادن هم نداشتم. خودم رو کشیدم تا مدرسه.
محل کار و دردسر های خودش.
همکاری که می خواست من باور کنم4شنبه دچار سو برداشت شدم و من اصلا دلم نمی خواست گوش بدم. بدون هیچ ملاحظه ای، که دیگه در توانم هیچ ملاحظه ای نبود، وسط حرفش گفتم نه نه نه. طرف ازم انتظار نداشت. توی دلم گفتم به جهنم. همه دنیا به جهنم. دیگه خسته شدم از دست همه. من نمی خوام گوش کنم و نمی کنم. طرف رو دم در دفتر جا گذاشتم و چپیدم داخل. خیالم نبود کارم درست نیست. هنوز هم خیالم نیست. بچه هایی که مثل همیشه در جا می زدن. امیرعلی که امسال نافرمان تر شده و از اونجایی که من مربی اصلیش نیستم نه می خوام و نه مجازم که خیلی درگیرش بشم. امروز ولی تعطیلی مربی اصلی بود و من بابت دیروز حسابی از این بچه عصبانی بودم.
-توقف پریسا. خشمت از بیرون رو به این بچه ها انتقال نمیدی. متوقف باقی بمون تا از اینجا بری.
سعی کردم. خیلی زیاد سعی کردم.
زنگ بعد.
همکار دومی و توضیح اینکه من4شنبه گذشته رفتارشون رو اشتباه فهمیدم. حالم بد بود هرچند می خندیدم.
-بیخیال خانم من اینجا از این مدل چیز ها زیاد دیدم شما هم دیگه بیخیال شو.
طرف اومد دست گذاشت روی شونهم و بیخیال نمی شد.
-باور کن اشتباه می کنی. این طوری نگو. من دوستت دارم ازم دلگیر نشو.
چه کلمات دردناکی!
-من دوستت دارم ازم دلگیر نشو. من دوستت دارم. ازم دلگیر نشو!.
کمتر زمانی دلم می خواست دنیا متوقف بشه. فقط5دقیقه تا من بتونم1خورده گریه کنم. نمی شد. نه دنیا متوقف می شد نه من می تونستم گریه کنم. نمی اومد.
زنگ گوشیم. مادرم.
رگ بچه رو دوباره گرفتن و این دفعه شکر خدا زجر نکشید. دکتر اومد بالای سرش و گفت آنفلوآنزای خیلی سختی گرفته. بچه هنوز توی قرنتینه هست.
کلاس.
مهدی شیطون و امیر خیره سر که بلاخره توانم رو به انتها رسوند. مثل فشنگ شلیک شده از جا پریدم. روی میزش محکم می زدم و هوار می کشیدم. فقط مواظب بودم دستم رو نگه دارم که توی سرش پایین نیاد. این پسر به گفته تمام مدرسه بچه پر دردسریه و من امروز، …
امیرعلی کشید عقب و ترجیح داد بی دردسر هرچی میگم انجام بده و به خیر گذشت. برای اون به خیر گذشت ولی من، دست مهدی رو گرفته بودم و حس می کردم نفسم دیگه بالا نمیاد. امیرعلی مسئله هاش رو خوند و تمومشون کرد.
-اجازه تموم شد؟
با صدایی که صدای خودم نبود گفتم آره.
امیرعلی کتابش رو جمع کرد و خطاب به هیچ کس گفت:
-خوب دیگه تموم شد. آدم نباید الکی حرص بخوره.
توی این جمله های به ظاهر بی مخاطب حرف زیاد بود. چه قدر دلم می خواست با1کسی حرف بزنم! این قدر احساس تک بودن می کردم که دلم می خواست سرم رو بذارم روی میز عمیرعلی اعصاب خوردکن و هقهق گریه کنم و حرف بزنم. با میز و در و دیوار حرف بزنم. بگم که خسته شدم. از دلواپسیه این بچه. از ضعفی که حس می کردم خونوادهم، راهنما های من، سرمشق های من گرفتارشن، از خودم که نمی تونستم شبیه اون ها با گریه کردن و ترسیدن از آنفلوآنزای جیگیلک دلم و شونه هام رو سبک کنم، از دلداری دادن هایی که نه فایده داشتن و نه انتها، از همکار هام که حس می کردم می خوان توجیهم کنن، از خودم، از اطرافم، از سکوتم، از فشار هایی که به شدت اذیتم می کنن و من نمی تونم برای کسی توضیحشون بدم، از حس از دست دادن چیز هایی که نمی خواستم از دستشون بدم و به نظر خودم واقعا تقصیر من نبود و با اینهمه اون طرف ماجرا معتقده که بی تقصیر نبودم، از بدهی تلخی که به خدا و به1بنده خدا و به1دوست بسیار عزیز روی شونه هام حس می کنم و نمی تونم بپردازمش و از خیلی چیز های دیگه که بلد نیستم توضیحشون بدم، از تلاش های ناموفقی که چند بار برای اعتراف به اشتباه وحشتناکم داشتم ولی اونی که باید می شنید سفت گفت نه. و در جواب اصرار های من فقط گفت نه. من نمی خوام هیچی بگی. تو به خدا معتقدی و من تصور می کنم این حسابت هر چیزی که هست، از حساب رسی های من وسیع تره. چیزی که تو اینهمه به خاطرش دردت میاد، کابوس می بینی، معذرت می خوایی، از خدا بخشش می خوایی، اعتراف قهرمانانه به من لازمه تا بتونی حرفش رو بزنی، مجازاتش رو من مشخص نمی کنم چون به نظرم من هر بلایی سرت بیارم باز هم جریمهت خیلی سبک تر از اندازه ای که لازمه میشه. می خوام خدای تو و من خودش رسیدگی کنه. می خوام مجازات بشی. چه قدر خسته بودم از اینهمه. چه قدر خسته بودم!.
دست مهدی هنوز توی دستم بود و بریل تمرین می کردیم. امیرعلی وسایلش رو جمع می کرد و من، 2تا جوب کوچیک اشک بی صدا از روی گونه های داغم راه باز کردن و جاری شدن پایین. امیرعلی با جمله های به ظاهر بی مخاطبش سعی می کرد بهم درس بده. دلم به معنای واقعی گرفته بود. حتی گریه هم باهام قهر کرده بود. اشک ریختن هام زیاد طول نکشید.
-اجازه بیام پایین پاره خط بکشم؟ با رولت؟
انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش اون طور وحشتناک سرش هوار می زدم.
-بیا بکش.
-آخجوووووون!
جوب های کوچیک داشتن پهن تر می شدن. این بچه چه زود بیخیال می شد و من از4شنبه تا الان هنوز نتونسته بودم اشتباه2تا آدم بزرگ رو بیخیال بشم و تازه چنان حرصی داشتم که حتی دلم نمی خواست بهشون گوش بدم. امیرعلی اومد اطرافم می پلکید و نقاشی می کشید و نشونم می داد و نامحسوس سعی می کرد بخندم ولی نمی دونست با این کار هاش و با ادای فراموشیش حالم رو واقعا بدتر می کنه. نشستم روی زمین کنارش و همراهش شروع کردم رولت بازی که در نتیجه کلی ذوق کرد. خدایا کمکم کن دارم دیوانه میشم!.
زنگ های بعد گذشت و تموم شد. اومدنم به خونه هم خودش داستان داشت که حال نوشتنم نیست. شاید بعدا نوشتم. خیس شده بودم. وحشتناک خیس بودم. توی خیابون خودمون که رسیدم دیگه کاملا ضربه بارونی بودم که بند نمی اومد.
خونه.
امن و آروم مثل همیشه. پناه دهنده و مهربون. من بودم و4دیوار محافظم و عطر شکلات تلخ و واقعیت آشنای بی توصیف که فقط مال خودم بود و دیگه مطمئن بودم که حتی برای پس گرفتن صدق خودم حاضر نبودم با کسی تقسیمش کنم. حتی به اندازه1دیدار کوتاه.
-پریسا! چی شده؟
خندیدم.
-چی باید شده باشه؟
-بس کن! تو افتضاحی. این شکلک مضحکت رو هم بذار واسه زمانی که مادرت میاد. الان فقط بگو چی شده؟
-چیزی نشده. یعنی، من، فقط دلم می خواد حرف بزنم.
-خوب بزن. حرف بزن. فقط بگو چی شده.
و من آهسته آهسته، به آهستگی بالا اومدن دست های آشنا و فشار واقعیت بی توصیفی که وسطش فشرده می شدم، همراه عطر شکلات تلخ با صدایی بدون لرزش و چشم هایی کاملا بی اشک تمام گفتنی ها رو آروم و روون، شبیه1رودخونه بی تعجیل گفتم و گفتم.
دیر می شد و من می گفتم و باز می گفتم. صدای بی تغییرم وسط اون پوشش آشنا که جنسش رو نمی دونم چون هیچ زمانی تشخیصش رو یاد نگرفتم محو می شد و باز بود و باز هم بود. ساعت1، ساعت2، ساعت…
زنگ تلفن. مادرم. خیالش رو از خودم راحت کردم. جام امن بود. زنگ تلفن. عادل. حرف زدیم. یادم نیست از چی. ولی یادمه که من آهسته صحبت می کردم. سکوت امن.
-سبک تر شدی؟
شده بودم. ولی…
-آره شدم. ولی… احساس مزخرفی دارم. حس می کنم به طرز احمقانه ای ضعیفم. من واقعا اون اندازه که بقیه خیال می کنن سفت و قوی نیستم. اجازه نمیدم اون ها بدونن ولی1جا هایی مثل جوجه های پَر ریخته توی خودم از ترس می لرزم. زمانی که خاله دلواپسم پشت خط بقیه رو به اعتبار توانایی من به من می سپره، زمانی که اون ها بهم میگن تو محکم تری، زمانی که خودم سعی می کنم سفت جلوه کنم و می دونم راست نمیگم، خیلی از این زمان ها اصلا احساس توانایی نمی کنم. برعکس حس می کنم اندازه1مورچه ناتوانم و حرصم می گیره از خودم و دردم میاد از ندونستن های بقیه. کاش اندازه ای که خیال می کنن محکم بودم ولی نیستم.
-ولی تو اشتباه می کنی. تو نه ضعیفی نه احمق. من با بقیه موافقم. اون ها انتخاب درستی کردن.
حوصله نداشتم تعجب کنم.
-ولی من واقعا توی خودم داقونم. بریدم. می ترسم. مخصوصا الان.
-خوب این که اصلا عجیب نیست تو واسه چی اینهمه سرش تمرکز گرفتی؟ ببین! هیچ کس قهرمان مطلق نیست. اون هایی که در نظر تو خیلی سفت و مقاوم دیده میشن هم توی خودشون شبیه الان های تو هستن. خسته میشن، درمونده میشن، می ترسن، وا میدن. تو واسه چی باید جدا از این قاعده باشی؟ مطمئن باش که نیستی. اون ها هم نیستن.
-ولی این طوری نیست.
-هست پریسا. مطمئن باش که هست. اون ها که مقاوم تشخیصت دادن اشتباه نکردن.
-اما چرا باید این طوری باشه؟
-واسه اینکه توی هر خونواده و هر جمعی1نفر باید این وظیفه رو به دوش بگیره. وظیفه سفت بودن در زمان هایی که بقیه وا میدن. توی هر جمعی این جزو قواعدیه که گفته نمیشن.
-ولی چرا من؟
-به همون دلیلی که من توی دسته دیوونه های خودمون این روی دوشمه.
-ولی این مقایسه اصلا درست نیست. تو واقعا چیزیت نمیشه. دردت نمیاد. خسته نمیشی. نمی بازی. واسه هر دردسری1راه حل توی آستینت داری. به تمام گیر ها می خندی. از هیچ چیزی نمی ترسی. سفت و مطمئن میگی به حسابش می رسی و واقعا می رسی. چیزی نمی تونه اون قدر بد باشه که از پسش بر نیایی. تو نمی ترسی. تو وا نمیدی. تو، من، …
-همینجا متوقف شو! واسه چی خیال می کنی من این ها که گفتی رو حس نمی کنم؟
-خوب واسه اینکه، خوب واسه اینکه، تو تویی.
خنده هایی که رفت بالا و رفت بالا ولی به اوج های گذشته نرسید.
-پریسا! دستم رو بگیر. واسه چی وا رفتی؟ بگیر! منو لمس کن. زود باش لمسم کن!
مثل خوابزده ها انجامش دادم ولی چیزی نفهمیدم.
-خوب، به نظرت من جنسم از چیه؟ آهنی که نیستم. هستم؟ تو تصور می کنی من از چی ساخته شدم؟ من شبیه خودتم. شبیه تو و شبیه همه.
صدای خودم رو شنیدم که با حیرتی از جنس زمان های خیلی دور نوجوونیم رفت بالا.
-این طور نیست. این اشتباهه!
باز همون خنده که این دفعه بالا نمی رفت.
-پریسا! تو دیگه بزرگ شدی. قهرمان پروری از اون مدل هایی که توی ذهن نوجوون ها هست دیگه نباید توی تصورات تو باشه. قهرمان های نوجوون های بی تجربه چیزی هستن که تو تصور می کنی. مقاوم در برابر تمام ضربه های زندگی. ولی الان دیگه باید دونسته باشی که واقعیت متفاوته. میشه قهرمان بود ولی نه اون مدلی که تو در تصورت داری. من متفاوت نیستم. من هم خسته میشم. دردم میاد. می بازم. وحشت می کنم. درمونده میشم. وا هم میدم و تمام این ها رو اجازه نمیدم کسی ببینه. مثل تو که اجازه نمیدی بقیه اطرافت ببینن این روز ها چه قدر افتضاحی.
زور زدم حرف بزنم ولی کلمه پیدا نمی کردم.
-عجب عجب! پس تو هنوز شبیه بچگی هات خیال می کردی زورو واقعا وجود داره بله؟
با صداقتی از همون جنس عزیز و دور جواب رو پروندم.
-اوهوم.
خنده ای که این دفعه رفت بالا و به اوج آشنا نزدیک شد. هرچند بهش نرسید.
-آخ خدای من چه دلم تنگ شده بود واسه این خودت! پریسا! زورو قهرمان قصه هاست. ظرفیت تمام آدم ها انتها داره. شبیه مال خودت. شاید از نظر تو این نشونه ضعف1نفر باشه ولی این واقعیته و من در مورد خودم بهت اطمینان میدم که زورو نیستم بچه.
-ولی تو کجا ها گیر می کنی؟ من که ندیدم.
-خوب نباید هم می دیدی. مگه مادر تو این روز ها دلواپسی هات رو می بینه؟ با اینهمه من هم گیر می کنم. زمان هایی که زورم به از بین بردن این حصار کذایی نمی رسه. زمان هایی که از دستم بر نمیاد این نظارت لحظه به لحظه نکبت رو از سر خودم بردارم و خلاص بشم. زمان هایی که تو وسط خودت گیر کردی و خیال نداری در بیایی و اجازه نمیدی من هم وارد بشم و دستم بهت برسه. و زمان هایی که همراه کابوس های تو تصور می کنم صحنه های … و تصور می کنم که اونجا نبودم و تصور می کنم که باید حاضر بودم تا1چیز هایی عوض می شد.
صدایی که توی سکوت تلخ محو شد. شونه ای که خیلی نامحسوس، به وضوح ناموجود1خیال و هم تراز با حقیقت1احتمال بعید1لحظه کوتاه لرزید.
و اون لحظه من باور کردم که قهرمان هارو نباید محکوم به قهرمان باقی موندن کنیم. اون ها هم حق دارن دردشون بیاد. ما قصه نیستیم. واقعیت ها بیرون از داستان ها چنان خشن و تاریکن که نمیشه نشکست.
-تقصیر تو نبود. اگر هم بودی چیزی عوض نمی شد. باور کن. من بودم. بهت اطمینان میدم که این رو نمی شد عوض کرد. حتی با دست های کار بلد تو. خودت رو به خاطرش اذیت نکن. آخ دستم چیکار می کنی دردم گرفت!
-کاری نمی کنم فقط مچت رو گرفتم. همینجا. درست همینجا. پریسا این دقیقا همون دلیلیه که بقیه معتقدن تو از اطرافت مقاوم تری. قاعدتا باید الان به گریه می باختی. ولی این قدر حواست بود که من این لحظه از تو بازنده تر بودم و سعی کردی درستش کنی در حالی که همه می دونن چه دردی داشت این انتهای بی تغییر واسه تو. این کاریه که تو می کنی و من این لحظه از پسش بر نیومدم و زمان هایی که به درد خودم می بازم، اگر این باختن به جایی برسه که آشکار بشه، توان انجامش رو در خودم نمی بینم. توانی که تو در خودت می بینی.
به خودم که اومدم دیدم نقش چیزی، شاید لبخندی که احساسش نمی کردم روی خستگی های چهرهم نشسته بود.
خونه امن بود. مثل همیشه. خونه فسقلی و امنم رو اندازه1بهشت دوست دارم. باید منتظر مادرم می شدم تا بیاد و من دوباره سعی کنم بهش آرامش بدم از تمام چیز هایی که اذیتش می کردن. دیر تر رسید. با1عالمه دلواپسی و خبر های واقعی و ترسناک. موج دوم آنفلوآنزای سری اول مثل برق رسیده و داره دسته دسته مبتلا هاش رو می فرسته بیمارستان. مردم پشت سر هم مریض میارن. آنفلوآنزا توی بیمارستان ها بیداد می کنه. اوضاع هیچ خوب نیست. بیمارستانی که جیگیلک ما توش بستریه ظرف چند ساعت چنان پر شد که دیگه تخت خالی نیست. مادرم نگران بچه و خونواده بود که توی بیمارستان وسط اون فضای میکروب و بیماری گیر کردن. دلداریش دادم. صدام چنان خسته بود که بالا نمی رفت ولی دلداریش دادم. مادرم دوباره رفت بیمارستان. من اجازه ملاقات نداشتم. گفتن هرچی کمتر افراد متفرقه وارد اتاق بیمار بشن بهتره. موندم خونه. مادرم برگشت. خسته و خسته و خسته. بچه خسته از بیمارستان و بی حال از تب خواب بود. مادرم رو تشویقش کردم1خورده بخوابه. اون خوابش برد و من توی ذهنم شروع کردم به چیدن خط های این نوشته که بشه پست امشبم.
الان مادرم نیست. من هستم و تنهایی های دوست داشتنی شب هام و انتظار. انتظار رسیدن خبر خوش از اون اتاق کوچیک و دلگیر توی بیمارستان. انتظار لحظه ای که آرامش به دل های پریشون خونواده برگرده. مشکل همیشه وجود داره ولی دعا می کنم که زمان آرامش تا رسیدن مشکل بعدی هرچی طولانی تر باشه. انتظار برای حدود ساعت12نیمه شب و شروع آرامش شبانه که خیلی لازمش دارم. از شما چه پنهون، دوستش هم دارم.
حالا کمی آروم تر و شاید سبک تر شدم. دیگه منتظر و منت کش اشک هایی که نمی بارن نیستم. حس می کنم تصورم از مقاوم بودن رو باید کمی تا قسمتی تعمیرش کنم. این طوری بهتره. و شاید خیلی چیز های دیگه رو هم باید سعی کنم که درستش کنم. یکیش همون طور که پری سیما توی یکی از کامنت هاش بهم توصیه کرد، برقراری نظم و تعادل بین ابعاد مختلف زندگیمه. بین گذشته و حال و آینده. بین تمام بعد های مختلف زندگیم که شبیه1چند وجهی با1عالمه وجه داره توی این جهان بی در و پیکر چرخ می خوره. انتظار ندارم کسی این ها رو بخونه و چیزی هم ازش سر در بیاره. دلم خواست بنویسم و فقط دلم خواست بنویسم این شد که نوشتم. خودتون رو خسته نکنید اگر چیزی از بین این خط های در هم و بی سر و ته دستگیرتون نشد. پست های شبانه من معمولا این مدلی میشن. همین الان برام پیام واتساپی رسید. نگین. تازه جریان فوت خالم رو فهمید اون هم از خودم. نمی دونستم که نمی دونه. اصلا یادم نبود که شاید ندونه.
ساعت25دقیقه به11شب شده. من میرم این نوشته رو ویرایش کنم و بعدش هم باقی کتاب ارباب حلقه ها رو بخونم، جواب پیام نگین رو بفرستم و… امیدوارم فردا روز بهتری باشه. برای من، برای جیگیلک، برای خونوادهم و برای همه.
سلام به همگی.
بچه ها ایام به کامه؟ شکلک خط و نشون کشیدن برای همه که اگر جز عالی بگید به حسابتون می رسم. دلیل خاصی هم نداره جز اینکه دلم می خواد.
میگم بچه ها به نظرتون خوب بودن سخته یا آسون؟ اصلا چه جوری میشه خوب باشیم؟
من عضو1گروه واتساپی کوچیک هستم که تشکیل شده از1تعداد محدودی از دوست هامه. زیاد نیستیم و من دوستشون دارم. با هم حرف می زنیم، می خندیم، گاهی هم اگر چیز جالبی به دستمون برسه می فرستیمش وسط گروه تا بقیه که حوصله متن و از این مدل چیز ها رو ندارن رو اذیت کنیم.
خلاصه، عصر همین جمعه که گذشت یکی از افراد عزیز همین دسته1متنی فرستاد واسه گروه که مضمونش خیلی قشنگ بود. عین متن رو یادم نیست ولی پیامش این بود که تا می تونی خوب باش، ببخش، مهربون باش و خلاصه مثبت باش تا جهان اطرافت مثبت بشه. پیامش این بود یا من این رو دریافت کردم نمی دونم ولی اگر در1جمله بخوام پیام رو خلاصه کنم، میگم که اون متن می خواست به خواننده هاش بگه تا می تونیم خوب باشیم.
یکی دیگه از افراد گروه پیام فرستاد که متن فلانی خیلی قشنگ بود ولی کاش ما فقط این متن ها رو نخونیم و اجراشون هم کنیم. و این شد زمینه شروع1صحبت نوشتاری کوچیک بین من و ایشون که من می گفتم ببین فلانی اینکه صرفا ما خوب باشیم گاهی کمی سخته و ایشون معتقد بود سخت نیست و شدنیه. من حس می کردم گاهی نمیشه خوب بود در حالی که داریم می بینیم تلاش ما برای خوب بودن رو می ذارن به حساب نفهمیدنمون و بیشتر بد میشن و ما بیشتر اذیت میشیم. ایشون اعتقاد داشت که تو، یعنی من و ما، به بقیه چیکار داری؟ تو خوب باش بذار طرف هرچی می خواد بگه و به هر حسابی می خواد بذاره. تو بد نباش بذار اون هر مدلی دلش می خواد خیال کنه. مهم اینه که تو خوب باشی و این سخت نیست. می گفت اگر این رو یادمون باشه که مثلا اونی که باهاش اختلاف داریم ممکنه فردا نباشه، یا خود ما ممکنه فردا دیگه نباشیم، این آخه و اگر ها دیگه مفهومش رو از دست میده و خوب بودن بهتره و سخت هم نیست و خلاصه اینکه آسون تر از تصور من میشه خوب باشیم.
این بحث نیمه رها شد ولی من فکرم بهش گیر داده بود و ول نمی کرد.
واقعا خوب بودن یعنی چی؟ چه جوری میشه خوب بود؟ تا کجا میشه رفت که به نام خوب بودن خودمون رو له نکنیم؟ اصلا چه جوری من میشه که خوب باشم؟ به کسی چیزی رو ببخشم که اون لازمش داره در حالی که خودم هم لازمش دارم؟ امکانی رو به کسی بدم که خودم بهش احتیاج دارم؟ کار مثبتی واسه کسی کنم که خودش نمی دونه یا نمی تونه؟ خوب که چی؟ این ها که اصلا جور در نمیاد. در اطرافم کسی نیست که من بخوام براش خوب باشم. اصلا چه معنی داره من بخوام با ناخنک زدن به درد های بقیه به خودم ثابت کنم که خوبم؟ اه این چه داستانیه اصلا بیخیال نخواستم.
من گفتم بیخیال ولی فراموشم نشد.
جمعه رفت و شنبه و1شنبه هم رفتن و من فراموشم نشد.
همکار من ظهر ها با ماشین همسرش بر می گرده منزل. مسیرش از رو به روی خونه من رد میشه. هر روز من و چندتای دیگه رو همراه خودش می بره. بقیه هر کدوم1جایی پیاده میشن و من تا مقابل در آپارتمان خودم باهاش میرم. امروز ظهر اومد و گفت شرمنده امروز ماشین نداریم. همسرش قرار نبود امروز بیاد. بقیه بلافاصله پخش شدن و هر کدوم به یکی از همکار های ماشین دار رسیدن و سوار شدن. اگر روز های دیگه بود طبق معمول این اواخر من هم شاید همین کار رو می کردم ولی امروز حوصله تکاپوی اضافه رو نداشتم. راه افتادم طرف سر خط تا بمونم منتظر1ماشین که از اون مسیر بگذره و سوارم کنه. دلم راه رفتن می خواست. دلم می خواست یواش یواش برم سر خط و واسه خودم منتظر1ماشین متفرقه بمونم. پیش از اینکه بنده خدا ناظم بخواد مانع بشه در رفتم.
مسیر افتضاحه و همه هم می دونن. ماشین خور نیست و هر کسی از پیاده ها که از همکار های ماشین دار جا بمونه خدا می دونه انتظارش چه قدر طول بکشه. من خیالم نبود. دلم تنهایی و سکوت و رفتن می خواست.
رسیدم سر خط و منتظر موندم. ماشین نبود. انتظارم طولانی می شد و من واسه خودم با1000فکر سیاه و سفید مشغول بودم. زمان زیاد گذشت. با خودم گفتم اگر خسته شدم زنگ می زنم تاکسی بیاد. هنوز جا دارم منتظر بمونم. زمان می گذشت و مسیر خلوت تر می شد. طولی نکشید که سکوت همه جا رو گرفت. همه رفته بودن. برای خودم رفتم به عالم درون.
با1صدای عجیب از اون درون سرک کشیدم بیرون ببینم چه خبره. صدا صدای ماشین بود ولی چرا این مدلی؟ ماشین داشت از طرف راست آهسته می اومد طرفم و از صدای سوتش مشخص بود که اومدنش متفاوته. از سرم گذشت:
-داره عقبی میاد.
درست بود. داشت راه رفتهش رو بر می گشت و عقبی می اومد.
-آخجون مسافر می بره!
سلام گرم و مدل آشنایی از قسمت راننده باعث تعجبم شد. سلامی که1لحظه تردید به جونم انداخت که این بنده خدا سلامش بلنده، صداش بازه، رفتارش مدل رفتار آشنا هاست. کجا هم رو دیدیم که من یادم نیست؟
-خانم! سلام. کجا میری؟
مسیر رو گفتم.
-سوار شو!
با لبخندی امیدوار که سعی می کردم بیانگر تشکرم باشه گفتم ممنون و سوار شدم.
-خانم مسیر شما کجاست؟
-تا سر ایستگاه های تاکسی ببریدم ممنون میشم. باقیش رو تاکسی هست سوار میشم میرم. مشکل فقط تا میدون داخل شهره.
-اصل مسیرتون کجاست می برم.
-تشکر تاکسی داره میرم.
-چرا؟ من که سوارتون کردم. شما رو می رسونم.
با خودم گفتم چرا اصرار کنم؟ خوب عوضش کرایه2تا مسیر رو بهش میدم. دستش هم درد نکنه دیگه داشتم خسته می شدم.
دردسرتون ندم. مسیر رو گفتم و بنده خدا تا داخل خیابون خودمون اومد و بعدش گفت حالا بگو دقیقا کجا پیادهت کنم؟
کرایه2تا مسیر توی دستم آماده بود. بهش دادم.
-به من کرایه نده! من مسافرکش نیستم. داشتم می رفتم دنبال1کاری اون سر شهر شما منتظر بودی1خورده هم رفته بودم ولی دیدم قسمته که امروز من شما رو برسونم.
از شدت خجالت یخ کردم.
-آخ خدا اون سر شهر! ولی الان شما باید1عالمه راه رو برگردید. کلی از مسیرتون دور شدید. من واقعا،
گوشیش زنگ خورد.
-بفرمایید. سلام در خدمتم. نه اشتباه گرفتید. من آقای … نیستم. بله بله ایشون از گوشی من استفاده کردن و با شما تماس گرفتن. نه نه ایشون الان پیش من نیستن ولی فلان ساعت فلان جا تشریف دارن شما می تونید سر ساعت ببینیدشون. خواهش می کنم. در خدمتم.
این جمله ها چنان ساده، آروم و آشنا بیان می شدن که نمی شد در صداقتشون تردید کرد. درست به همون صمیمیت اون سلام بلند و آشنای اول که به من داده بود. همون طور مهربون، همون طور آشنا، همون طور با صداقتی که انگار از مدل گفتن ها و توضیح دادن های اون بنده خدا می اومد و مثل موج پخش می شد توی هوای اطراف. صداقت گوینده ای که خاص نبود. 1آدمی بود که خوب بود. این بلافاصله مثل برق از سرم گذشت. خوب! خوب! این آدم خوبه! نه به این خاطر که من سوار ماشینش شدم و تا در خونه اومدم و کرایه هم ندادم. نه! این آدم خوبه چون نتونست1آدم رو منتظر در1مسیر خلوت بذاره و بره در حالی که خودش سوار ماشینش بود. راه رفته رو برگشت و اون آدم منتظر رو با خودش برداشت برد. این آدم خوبه چون زمانی که1آدم کاملا ناشناس و متفرقه به گوشیش زنگ زده بود، با حوصله و با گرمی و محبت1آدم خوب نسبت به1هم نوع براش توضیح داده بود که سر نخ کارش رو باید از کجا دنبال کنه تا به آشناش برسه. در حالی که خیلی راحت می تونست بگه آقا ببخشید اشتباه گرفتید و من فلانی نیستم. هیچ دینی هم به گردنش نبود. دسته کم اگر اون مدل گرم و مهربون و آروم توضیح نمی داد هیچ دینی به دوشش نبود. اگر خودم بودم فقط می گفتم عوضی گرفتید و قطع می کردم چون حال و حوصله نداشتم. به همین سادگی. ولی اون آدم شبیه من نبود.
تا امروز خیلی زیاد پیش اومد که خیلی ها از سر مسیر سوارم کردن، تا هر جا که تونستن و گاهی هم تا دم در خونه رسوندنم و خیلی هاشون هم مسافرکش نبودن و کرایه ازم نگرفتن. ولی من هیچ زمانی شبیه امروز به اینکه چه جوری میشه خوب بود فکر نمی کردم. روی زبونم و توی دلم ازشون خیلی ممنون می شدم ولی خیالم به این سوال که از جمعه شب داشت توی سرم می چرخید نبود.
-چه جوری میشه توی این دنیای عوضی خوب بود؟
این آدم انگار جواب سوال من بود که امروز اومده بود رو به روی من ایستاده بود و با حضورش بهم می گفت این جوری.
دلم می خواست1چیزی به این آدم خوب بدم که ازم داشته باشه. کرایه که در جواب خوب بودنش ازم نگرفت. پس چی؟ من به1آقای غریبه چی می تونستم بدم؟
-درست همینجاست. می خوایید بیام پایین کمکتون کنم از خیابون رد بشید؟
از افکارم کشیده شدم بیرون.
-نه ممنونم. واقعا ممنونم. ببخشید که از مسیرتون منحرف شدید.
-خواهش می کنم. هیچ مشکلی نیست. من الان دوباره میرم به مسیرم.
لحظه آخر که داشتم پیاده می شدم،
-امیدوارم1روز بسیار عالی داشته باشید و…
باقیش رو توی دلم گفتم.
-و امیدوارم تمام روز های شما خیلی عالی باشن! امیدوارم خوب هایی شبیه شما زیاد تر توی این دنیای بد باشن تا دنیای بد ما زود تر دوباره با رنگ های قشنگ تر از سیاه رنگ آمیزی بشه! امیدوارم بشه من هم خوب باشم.
ماشین رفته بود. اون آدم رفته بود تا بره به مسیرش و به کار هاش برسه. من مونده بودم با1نتیجه گیری که حیرت می کردم چه جوری خودم از عصر جمعه و از پیش تر از اون بهش نرسیده بودم. اصلا بهش فکر نکرده بودم.
-خوب بودن چه آسونه! خیلی آسون تر از چیزی که ما تصور می کنیم. به سادگی1سلام گرم به1ناشناس پشت خط که دنبال آشناش می گرده تا کار ناتمومی رو با هم به سر انجام برسونن.
از خیابون رد شدم و اومدم خونه در حالی که حالا1فکر، 1جواب، 1واقعیت به جای اون سوال داشت توی ذهنم منعکس می شد.
-خوب بودن چه آسونه! حتی توی این دنیای بد! اگر با وجود اینهمه سادگی باز من خوب نباشم، به خودم، به جهان اطرافم و به ذات خوب بودن بدهکارم. من نمی خوام بدهکار باشم!.
تصمیم گرفتم که اینجا بنویسمش تا ثبت بشه. تا به هر کسی که هنوز شبیه من گاهی فکر می کنه خوب بودن شاید ساده نباشه این ماجرا رو توضیح بدم شاید آخرش به همون نتیجه ای برسه که من رسیدم. تا فراموشم نشه. کاش امروز رو با تمام هوای سبک و مهربونش واسه همیشه یادم بمونه!
ایام همگی به کام.
دلم تنگ شده!
سلام به همگی.
بچه ها از بین شما کسی می دونه این زمستون چرا ادای بهار رو درمیاره؟ به نظر شما میشه با فصل ها حرف زد؟ راهی هست که من و زمستون زبون هم رو بفهمیم؟ می خوام بهش بگم این مدلی جالب نیست. زمستون باید خودش باشه و این حال و هوا رو بذاره واسه بهار. زمستون با هوای سرد و بارونیش قشنگه. من زبونش رو نمی دونم ولی به نظر شما اون چی؟ زمستون زبون من رو می فهمه؟ شکلک باز زده به سرم. خوب زده باشه. زده که زده. بیخیال.
آره از شما چه پنهون زده به سرم. البته من هیچ زمانی عاقل نیستم ولی گاهی مثل امشب جنونم می زنه بالا و آشکار میشه.
امشب از اون گاهی هاست!.
امروز سر کلاس1چیزی پیدا کرده بودم و توی این فکر بودم که چه پستی درمیاد ازش بذارم اینجا ولی الان هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چی بودش! شکلک متحیر از حواس پرتی شدید خودم!
بیخیال این هم بیخیال.
بچه ها نمی دونم این رو توی پست های گذشته پرسیدم یا نه ولی الان هم دلم می خواد در موردش نق بزنم.
تا حالا شده با خودتون فکر کنید جدی از دست این دل کجا میشه در رفت؟ شده از دستش عاجز بشید؟ شده کلافهتون کنه؟ شده دلتون تنگ بشه برای چیزی یا کسی که به شدت یقین دارید به این دلتنگی هیچ مدلی مجاز نیستید؟ شده چیزی رو بخوایید که منطق با تمام قدرت استدلالش1عالمه دلیل انکار ناپذیر پیش روی شما بکوبه روی میز که توضیح قاطع بده که اون چیز به هیچ عنوان خواستنش درست نیست، مجاز نیست، عاقلانه نیست، منطقی نیست، درست نیست، درست نیست؟!
تا حالا شده این مدلی گرفتار بشید؟ هیچ طوری هم این حس دلتنگی وحشتناک دست از سرتون برنداره؟ نه با انحراف فکر، نه با منطق، نه با گفتن بیخیال، نه با هیچ وسیله ای؟
تا حالا شده دلتون به شدتی بی توصیف بخواد که بشه چندین قدم برید عقب و آهسته عقبکی برید به دیروز هایی که شاید اوضاع براتون خیلی تاریک بود ولی دلتون اینهمه تنگ نبود؟ شده چیزی که دیگه نیست و مجاز نیست رو چنان بخواییدش که تمام روانتون رو فلج کنه و به هیچ صراطی مستقیم نشید که بلند شید به زندگی روزمره برسید؟
بهم بگید این زمان شما ها چه می کنید؟
آره دلم تنگ شده. دلم چنان شدید امشب تنگ شده که می خوام این جاده بالا پایین رو گاز بگیرم از شدت درد! دلم خیلی تنگ شده بچه ها! ترکیدم از بس امروز هوار زدم، خندیدم و هوار زدم، عصبانی شدم و هوار زدم، چپ و راست چرخیدم و به هر بهانه ای هوار زدم، ولی چیزی عوض نشد. فقط هوار زدم. هر موضوع متفرقه ای رو امروز هوار زدم جز اصلش رو. اصلش رو جایی نمیشه بگم جز اینجا. دلم تنگ شده. اصلش اینه. اصل لعنتیش اینه. من خسته ام. سردمه. تاریکم. دلتنگم. این خستگی رو، سرما رو، تاریکی رو، این دلتنگی رو نمی خوام. دلم می خواد از این جاده که تا وسطش اومدم و1دفعه مات و بلاتکلیف رها شدم برگردم عقب. برگردم به جایی که زمانی می گفتن جام اونجاست. اونجا نه دلتنگ بودم و نه تنها و نه تاریک. گاهی هم دلم می گرفت ولی همیشه دستی بود که دست سرد و مشت شده از حرصم رو بگیره و همیشه1کسی بود که بگه چی شده. چی شده! چی شده!
من الان دلم واسه اون1کسی تنگ شده! اه از دست این اشک های شیطون! موجودات دوست داشتنی هستن و همیشه سبکم می کنن ولی زیادی دسته جمعی میان و اگر مواظب نباشم ویرانی به بار میارن. یادمه1دفعه سیستمم رو داقون کردن. اونی که از همه بیشتر دلم می خواست باور کنه باورم نکرد. مثل همه چیز های دیگه که دیگه ازم باور نکرد. حتی این رو که در حال پاشیدن بودم. توی سرش رفته بود که باور نکنه. مگر اینکه بمیرم. مگر اینکه واقعا ببینه که خاکم می کنن. مگر اینکه…
دیگه خیالم نیست باورش. دیگه خیالم نیست ندیدنش. دیگه نمی خوام مهرش رو. دلم واسه خیلی چیز های دیگه نق داره که امشب بزنه.
دلم تنگ شده بچه ها. واسه دست های محبتی که زمانی توی دست هام بودن. زنده و آتیشی. دلم تنگ شده واسه تمام مهربونی هایی که زمانی بودن و دیگه نیستن. دلم تنگ شده واسه شب هایی که خیلی وحشتناک ملتهب و سخت تر از سخت می گذشتن و اصلا مشخص نبود صبحی دارن یا نه ولی اینهمه سرد و اینهمه تاریک نبودن. آخه ما همه با هم بودیم. آخه اینهمه جدا و اینهمه دور نبودیم. آخه دست ها و دل هامون… دلم واسه اون لحظه های خطرناک جهنمی تنگ شده. زمان هایی که زمان نبود و عوضش هرچی بود همبستگی بود و محبت و هواداری. زمان هایی که من درست یا غلط، مطمئن بودم که1جایی جامه. جای من. جای خودم. و من اونجام. دلم امشب عجیب تنگ شده. تلخی های شیرینی بودن. کاش هنوز ادامه داشتن! کاش تموم نمی شدن!
خیلی خسته شدم. دلم می خواد دست هام رو بیارم پایین، متوقف بشم. نفس تازه کنم، بیفتم روی جاده و بدون تصور اینکه وا دادم و نباید وا می دادم و نباید و نباید و نباید، آروم و بی دردسر بخوابم. تسلیم و خسته بخوابم و اجازه بدم تمام عواملی که امشب دلم به شدتی دیوانه وار می خوادشون بفهمن چه قدر دلتنگشونم و بیان جنازهم رو بردارن از وسط جاده بکشن کنار و من روی شونه هاشون آروم مثل1قطره شبنم سبک و راحت بخوابم. خیالم نباشه که بقیه میگن نتونست. نشد. بلاخره باخت. تسلیم شد. تموم شد. خیالم نباشه بعدش چی میشه. فقط بخوابم. بدون تحمل رنج ایستادن و ایستادگی بخوابم. من بخوابم و اون دست های آشنا پیش ببرنم. اصلا متوقف نگهم دارن. فقط حس کنم که همه چیز امنه. مثل دیروز ها، مثل اون دیشب های تلخ! همه چیز امنه. من در جایگاه خودم هستم. جایی که باید باشم. جایی که جامه. جای من! جای خود من!
دلم امشب تنگ شده بچه ها. از اینهمه خندیدن ها خسته شدم. همین چند لحظه پیش1کسی از دوست های قدیمی توی واتساپ بهم پیام داد. مثل همیشه در جوابش خندیدم. مثل همه بهم گفت مثل همیشه شاد و پر نشاط. این رو همه بهم میگن. شاد و پر نشاط.
از این نقش همیشه شاد و پر نشاط خسته شدم. دلم می خواد گاهی خودم باشم. نه چندان شاد و پر نشاط. کسی که مجازه و می تونه بگه من دلم تنگ شده. من دلم حرف زدن می خواد. من خسته شدم از بس همه گفتن آهان ایول حالا این درسته برو که داری درست میری تو قوی هستی شاد هستی پر نشاط هستی تو می تونی درست بری تو باید درست بری چون منطق اینه قاعده اینه درست اینه. دلم واسه زمان هایی که درست نمی رفتم ولی اینهمه شب نبودم و اینهمه سردم نبود تنگ شده. آهایی مشوق هایی که اهل منطقید! من دلم تنگ شده! به جهنم که اشتباهه. به جهنم که اشتباه بود! من می خوام جهان اطرافم رو کوچیک ولی مهربون و1دست و همبسته ببینم. جهانی که خودم هم اون وسطش1جایی داشتم. نه این دنیای بی در و پیکر وحشی و وحشتناک که هرچی می چرخم هیچ کجاش جای من نیست!
خیلی خل شدم امشب. به جهنم که شدم. خیلی اشتباهم امشب. به جهنم که اشتباهم! خیلی بی منطقم امشب. به جهنم که بی منطقم! خیلی دلتنگم امشب!.
خدایا! خدایا حس می کنم که هیچ مدلی راه برگشت نیست راه رفتن نیست هیچی نیست. از رفتن خسته شدم و از برگشتن نا امید. من توی راه موفق شدن هام اشتباه های کثیفی کردم. کاش می شد توضیحشون بدم! کاش می شد پاکشون کنم! کاش می شد هرگز هوای بیداری به سرم نمی زد! کاش می شد!…
درسته امشب پاک زده به سرم. درست میشم. فردا یا فردا های دیگه باز درست میشم ولی…
اینجا زیادی سرده. میرم وسط خاطره ها پناهنده بشم تا امشب از این سرمای جهنمی نجاتم بدن. جز این اگر باشم حتما پیش از رسیدن صبح منجمد میشم.
کاش هرچه سریع تر اون فردا و اون فردا ها بیان و دوباره درست بشم. پیش از انجماد. پیش از انتها.
1خورده هنر. بافت توپ.
سلام به همگی صبح به خیر. این شنبه هم چه عجله ای داره! خوب1خورده پشت سر آخر هفته وایستا دیگه!
بیخیال اومد دیگه! بریم1چیزی ببافیم.
بافت توپ. خیلی آسون و خیلی کوچیک.
اول5تا می فرستیم داخل نخ و پنجمی رو مشترک می گیریم.
بعد روی این دایره5تایی کوچولومون1دور5-1و1دور5-2می بافیم.
حالا به همون روش گذشته کور می کنیم، تمیز دوزی می کنیم، نخ های اضافه رو می بریم، بعدش توپه حاضره بریم توپ بازی!
خوب با اجازه من در برم تا اون هایی که خیال می کنن این اول هفته ای سر کار رفتن پدرم رو درنیاوردن. بچه ها ببافیدش قشنگه!
هفته همتون خوش، ایام همگی به کام!
سلام به همگی.
اول هفته شما ها چه شکلی شروع شد؟ مال من که مدل خاصی نیست. باید بجنبم بزنم بیرون بدون تأخیر یا با تأخیر کمتر برسم سر کار. توی محل کار هم که واسه من طبق معمول چیزه یعنی اینه یعنی خوب از شما چه پنهون برام جذابیتی نداره چون تکراری و بی نتیجه هست مثل همیشه، توی خونه هم1سری کیف ها و دلواپسی های ریز و درشت بود که اینجا واسه گفتن و نوشتنش امن نیست، خخخ، الان هم که اینجام.
دیروز جمعه روز بدی نبود. چندتا وبلاگ اینترنتی معمولی رو پیدا کردم که داخلشون بهم بد نگذشت، اثرات1سو تفاهم نکبت رو از دل1بیگناه که به شدت متهم و اذیتش کرده بودم پاک کردم و اون هم بعد از چند روز بلاخره حاضر شد بهم گوش کنه و به قول نمی دونم کی راه بده تا بتونم تاریکی حاصل از ماجرا رو از دلش پاک کنم، به نظرم موفق شدم، با1آشپزی کوچولو خاطره اولین آشپزیم رو که ماکارونی و البته تا انتهای تصور افتضاح بود زنده کردم و مایه انبساط خاطرمون شد، توی واتساپ سر به سر چندتا دوست عزیز گذاشتم، دوست هایی که خیلی دوستشون دارم ولی در این زمان احتمال میدم که دیگه به این زودی و به این سادگی نبینمشون، داخل پرانتز، ایراد و تقصیر از کسی نیست تقصیر خودم و نگرش و بینش خودمه، روی تخته جادویی بچه ها که واسه خودم خریدم کلی بینایی نوشتن تمرین کر دم و کلی خطا می نوشتم و کلی بساط خنده و تفریح شد و البته برای من بساط حیرت فراوون از تحمل و صبوری که می دیدم و انتظارش رو ابدا نداشتم، با1رفیق بسیار عزیز پشت تلفن ثابت به مدت طولانی1کتاب رو که جفتمون خونده بودیم تحلیل کردم، یعنی کردیم، 1گفتگوی چند دقیقه ای از نوشتن های خودم داشتیم، که در نتیجهش من بی ظرفیت گریهم در اومد، نه بابا اشتباه نکنید بحث انتقاد از نوشتنم نبود اگر هم بود به نظر خودم دیگه اینهمه بی ظرفیت هم نیستم ازم انتقاد بشه گریهم در بیاد، در مورد یکی از صحنه هاش صحبت شد و من نصفه شبی هوایی شدم و گریه و خندم رفت توی هم، عاقل که نیستم که، خلاصه امر اینکه گریهم در اومد، دیگه آخر شب بود و دیر وقت خیلی دیر وقت، شناور توی سبکی محض و عطر تلخ شکلات تلخ و1مدل حس پرواز چرخشی بی توصیف و1عالمه چیز های عجیب غریب که بلد نیستم توضیح بدمشون بیداریم تموم شد و دم آخری یعنی دقیقه95ثانیه آخر وقت اضافه چندتا نصیحت کوچولو دریافت کردم که مطمئن نیستم ماندگار باشن یا نه، خلاصه جمعه من این مدلی بود الان هم شنبه هست و من زده به سرم به جای اینکه آماده بشم بزنم بیرون دارم اینجا چیز می نویسم.
چیه! دنبال اتفاق یا حرف خاصی می گشتید اومدید تا این پایین نبود؟ خوب به من چه که نبود. چرا چپ نگاه می کنید مگه حتما باید ماجرای آنتیک داشته باشم بیام اینجا چیز بنویسم؟ نمیشه من1دفعه بیام فقط حرف بزنم مثل الان؟ خوب چیکار کنم هیچی نشد بنویسم اینجا تقصیر من نیستش که! ای بابا! اصلا دلم می خواد وبلاگ خودمه. نمی دونم میگن سایته خوب باشه سایت خودمه. اصلا هرچی هست واسه خودمه. شکلک دیوونه به مفهوم کاملا واقعی.
شاید به انتشار این انشای جمعه خود را چگونه گذراندید برسم شاید هم دیرم بشه و بمونه واسه عصر نمی دونم. ولی به هر حال، من همین مدل خرکی که هستم، خیلی دوستتون دارم. این چیزیه که تغییر نمی کنه و همیشه ثابته. راستی! زندگی قشنگه. قشنگ و با ارزش.
ایام به کام.
سلام به همگی. شکلک یواشکی پست تأخیری می زنم در میرم.
به جان خودم اون هفته نمی دونم چی شد که توی زمان بندی اشتباه کردم این نیومد الان دارم می ذارمش. ببین یکی اگر بلایی سرم بیاری پارچ اینجا تا ابد بدون دسته باقی می مونه. شکلک نمی دونم چی.
بیخیال بریم واسه این پارچه دسته بزنیم.
واسه زدن دسته، هر2تا سر نخ که باهاش تنه پارچ رو بافتیم رو اون قدر از داخل دونه ها رد می کنیم و تاب میدیم تا درست رو به روی نوک پارچمون به هم برسن و هیچ دونه ای بینشون نباشه. بعد این2تا نخ رو به هم گره می زنیم. محکم بابا محکم تر. خوب بسه زیاد نکشید بابا پاره شد!
خلاصه مطلب اینکه کور می کنیم به همون مدل کور کردن قبلی.
حالا2تا نخ داریم که بینشون دونه نیست و جهت هاشون هم یکیه.
این2تا نخ رو با هم می گیریم توی دستمون و9تا دونه مثل دونه های تسبیح پشت سر هم می فرستیم توی جفتشون. یعنی9تا مشترک هم جهت نه خلاف جهت. یعنی نخ ها رو در1جهت از داخل9تا دونه پشت سر هم رد می کنیم.
بعد از این، با نوک انگشت محل اتصال دسته نیمه تمام به تنه رو یعنی جایی که دسته ازش شروع شده، یعنی محل برخورد این خط9تایی به تنه رو پیدا می کنیم و با سر انگشت از روی تنه پارچمون راست می کشیم و میاییم پایین تا برسیم به دونه زیری از گل7-2که پایین تنه پارچ بافته بودیم.
دسته پارچ ما از لبه پارچ یعنی از دور5-1شروع شده و به دونه های زیری گل مقابلش از بافت7-2ختم میشه.
حالا که دونه مورد نظر زیر دستمونه، یکی از2تا نخ رو از داخل دونه مورد نظر رد می کنیم و بعد نخ ها رو سفت گره می زنیم. بعدش هم تمیز دوزی می کنیم و نخ های اضافی رو می بریم.
توضیح اینکه گره باید حتما پشت دسته بین تنه و دسته باشه تا از بیرون دیده نشه یا کمتر دیده بشه.
درضمن، با سیم مخصوص هم میشه دسته بزنیم که در اون صورت باید با دمباریک سیم ها رو آخر کار پشت دونه ها بپیچیم و با همون دمباریک هم قطعشون کنیم ولی به هر صورت تمیز کاری و محکم کاری فراموشمون نشه.
حالا1چیزی بگم؟ من زمانی که دسته رو به اون دونه زیری از بافت7-2وصل می کنم2تا نخ رو از2جهت مخالف می فرستم داخل دونه ها و تا زورم می رسه می کشم و اون داستان1نخ از داخل1دونه رد کنم و گره بزنم رو انجامش نمیدم. شکلک تقلب.
خوب این هم از این.
پارچه حاضره. بریم داخلش آب زرشک بریزیم بذاریمش توی بخش های پنهان یخچال بعد که تنها شدیم خودمون تنها تنها بخوریم و حالش رو ببریم. شکلک بدجنسی بی انتها.
هیچی دیگه تموم شد. بذار دوباره زمان بندیش رو دقیق چک کنم که این دفعه خیتی بالا نیاد.
راستی، زندگی محشره. حتی اگر ایام چندان هم به کام نباشه.
ایام همگی به کام.