دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلااام من حاضرم و یوهو و از این لفظ ها!

سلام سلاااام به همگی.
مثل اینکه بلاخره اومدم. آخ جون.
به جان خودم پستم امروز آماده پرتاب بود ولی نمی فهمم چرا اینجا از دسترسم خارج میشه و میره هوا. اگر تا آخر هفته این مدلی بمونه باید1فکری واسش کنم. به قول1بنده خدایی، لحظه رو عشقه! و این لحظه من اینجام. آخ جون!.
دلم براتون حسااااابی تنگ شده بود بچه ها. خوب چه حال چه خبر؟ اول من.
این مدت درگیر1سری بالا پایین های هم زمان بودم که در جریانشون دستم به سیستم و به اینترنت ثابت نمی رسید این بود که دستم به اینجا هم نمی رسید. از جمله این بالا پایین ها بیماری خانم برادرم بود که انداختش بیمارستان و از شما چه پنهون اوضاع اون بنده خدا و اوضاع همه ما رو از هر لحاظ به هم ریخت. به خاطر شیوع این بیماری عجیبه که توی مازندران حسابی داره کولاک می کنه برادر زاده و مادر و من توی خونه برادر در قرنتینه بودیم و برادرم بیمارستان بالای سر بیمار مشترک ما بود و من این وسط زور می زدم اوضاع روحی برادرزاده و مادرم در مسیر سلامت و آرامش پیش بره و گاهی می رفت و گاهی نمی رفت و باز هم از شما چه پنهون ما تازه دیشب فهمیدیم اوضاع بیمارمون چه قدر خطرناک بوده و چه چیزی از سرمون گذشته. خدا رو بار ها و بار ها شکر که به خیر گذشت!
بعدش هم نوبت خودم بود که رفتم1سری تجربه به نام خودم ثبت کنم و کردم. تجربه های شیرینی که حسابی بهم چسبید و مطمئنم که هرگز فراموششون نمی کنم. تجربه های شیرین و عزیزی که خیلی شیرین بودن و خیلی با ارزش ولی در این لحظه اگر بهم بگن می خوایی تکرار بشن، بعد از1مکث به اندازه1نفس عمیق میگم نه!.
تعجب نکنید دوباره خونی هم نکنید درست خوندید میگم نه. تکرارشون رو الان نمی خوام. شاید بعدا بخوام شاید هم دیگه دلم نخواد. بچه ها بعضی تجربه ها خیلی شیرین هستن. مثل رویا های بی تعبیر ولی به یاد موندنی که توی دوران معصوم بچگیمون می بینیم و هیچ وقت یادمون نمیره. ولی تجربه های دیروز ها به من یاد دادن که این ها بهتره بی تکرار باقی بمونن تا در اوج شیرینی و شفافیت توی زندگی ثبت بشن و هیچ چیزی تاریکشون نکنه. می دونم پرت میگم ولی بهتر بلد نیستم توضیحش بدم.
من در جریان تجربه کردن هام حسابی بهم خوش گذشت، حسابی خندیدم، حسابی خوش بودم و حسابی حال و هوای خوب تر از خوب داشتم. ولی این وسط1چیزی بود که هیچ لحظه ای نمی شد نبینمش. خط. خطی خیلی باریک و شاید از نگاه های دیگه نادیدنی که هر مدلی سعی کردم محو نشد و از بین نرفت. زور می زدم ندید بگیرمش و مثبت و مثبت بین باشم و وانمود کنم که نیست ولی بود. بود و من می دیدمش. زدم به بیخیالی. خندیدم. هوار زدم و با هرچی توان در خودم می شناختم همراه شدم و همراهی کردم ولی اون خط بود. بود و پاک نشد.
واسه پاک کردنش دیگه تلاش نکردم و خیال هم ندارم کنم. فقط تصمیم گرفتم خودم و تجربه ها و خاطره های سفیدم رو از کدر شدن ایمن نگه دارم و باقی داستان رو از چند قدم عقب تر تماشا کنم تا خاطراتم گرد و خاکی نشن.
من موجود منفی هستم بچه ها. بد می بینم. بد می فهمم. گاهی هم بد تا می کنم. ولی باور کنید دست خودم نیست. هنوز درمون کامل نشدم و خیال هم نمی کنم دیگه بشم. می دونم بعد از اینکه از تکرار های شیرین عقب بکشم خودم رو چندین تا فحش حسابی مهمون می کنم و حسابی دلتنگ میشم ولی این به نظرم درسته و درست ها باید انجام بشن تا ویرانی به بار نیاد.
با اینهمه، تجربه هام رو، و افرادی که در این تجربه ها همراهم بودن رو حسابی دوستشون دارم و به این یکی تا دلتون بخواد مطمئنم.
الان دوباره رویا تموم شده. من بیدار شدم و از امروز صبح دوباره سیر زندگی واقعی رو شروع کردم. مدرسه و عصر ها و برنامه هایی که گاهی از دستشون حسابی خسته میشم و حسابی ازشون عقبم. راستش دلم واسه تمامشون تنگ شده بود. حتی واسه حرص خوردن هام از دست عوامل بسیار آزار دهنده ای که هیچ دوستشون ندارم. بیداری لازمه تا قدر رویا های شیرین رو بدونیم. پس پیش به سوی واقعی های اعصاب خورد کن ولی دوست داشتنی! میگم کسی دقت کرد من توی این پست حسابی از این کلمه حسابی کار کشیدم؟ اگر بشمرم1عالمه جا توی این چندتا خط نوشتم حسابی. خوب چیکار کنم حسابی لازم بود بنویسم حسابی تا1متن حسابی از پراکنده هام در بیاد. خخخ!
خلاصه اینکه من دوباره اومدم و همچنان هستم.
خوب این از من. حالا شما بگید. در این مدت که نبودم چه خبر؟
راستی، زندگی قشنگه. حتی اگر خط های باریک ولی محو نشدنی روی شفافیت لحظه هاش خش بندازن.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت قوری بخش آخر.

سلام به همگی.
آی قوری قوری قورییی.
دسته.
بچه ها واسه دسته باید اندازه مروارید ها با اندازه مروارید های تنه یکی باشه ولی دیگه نخ به درد نمی خوره باید به جاش از سیم نازک مروارید بافی استفاده کنیم. مدل بافتن دسته همون مدل مروارید بافیه فقط به جای نخ با سیم باید ببافیمش.
واسه شروع:
دسته باید کاملا رو به روی تنه باشه. پس درست رو به روی لوله گل5-2رو بالای تنه قوری پیدا می کنیم. و بعد، از2تای زیری این گل5-2مون سیم رد می کنیم. حتما از2تای زیریه این گل نخ رد کنیم که دسته1کوچولو از لب قوری پایین تر باشه تا قوریمون لبه داشته باشه و حریم لبه قوری رو رعایت کرده باشیم. خخخ!
حالا2سر سیم رو مثل2سر نخ اندازه می کنیم و بعد1دونه توی سیم سمت چپ و1دونه توی سیم سمت راست میندازیم و سومی رو مشترک می گیریم.
این کار رو تکرارش می کنیم. یعنی دوباره یکی توی سیم سمت چپ، یکی توی سیم سمت راست، یکی مشترک. نه از اون مشترک های پایه، از اون مشترک هایی که سیم ها خلاف جهت همدیگه وارد سوراخ مروارید میشن. اینجا پایه نداریم و داریم توی هوا بدون پایه پیش میریم.
کی متوجه شده داریم گل4-1می بافیم؟ خودم. پس ایول به خودم!
به همین ترتیب، یکی چپ، یکی راست، یکی مشترک، می بافیم تا تعداد گل هامون به6برسه. ما6تا گل4-1می بافیم.
به گل آخری که می رسیم دیگه اون مشترک رو نمی گیریم. یعنی گل آخریمون باید نصفه باشه. یعنی یکی توی سیم دست چپ، یکی توی سیم دست راست، و مشترک بی مشترک.
حالا با دقت میریم پایین و یکی از گل های بافت7-2رو که درست زیر گل5-2هست پیدا می کنیم. گل5-2بالای تنه قوری بود و این گل7-2پایین تنه قوریه.
خلاصه این گل7-2رو پیدا می کنیم و سر سیم دست چپی رو از داخل2تا دونه زیری و بغلی این گل رد می کنیم.
بعد هم2سر سیم رو به هم می پیچیم. اگر نخ بود اینجا باید گره می زدیم ولی چون نمیشه سیم رو گره زد پس می پیچیمش.
یادمون باشه دسته رو باید تا می تونیم سفت و محکم ببافیم که حالتش رو حفظ کنه و قشنگ تر باشه.
بعد از اینکه سیم ها رو خوب به هم پیچیدیم و محکم کشیدیم، اضافه هاش رو با سیمچین جدا می کنیم و فشار میدیم تا هرچی مخفی تر بشن. سیم رو با قیچی نمیشه برید پس باید از سیمچین کوچیک مخصوص این کار استفاده کنیم.
بعد از بریدن سیم های اضافی کارمون با تنه قوری تمومه و حالا1قوریه کامل ولی بدونه سر داریم.
بافت سر قوری.
مروارید های سر قوری باید از دونه های دسته و تنه کوچیک تر باشن. اگر با شماره8تنه بافتیم سر رو باید با شماره6ببافیم.
اول1گل4تایی میزنیم. یعنی3تا توی نخ و چهارمی مشترک.
این گل4تایی پایه سر قوریمونه. روی این4تا دونه ما3دور گل4-1 می بافیم و میریم بالا. چون پیش از این توضیحش دادیم دیگه با توضیح اضافی طولانی تر نکنیمش.
خلاصه3دور روی این4تا مروارید4-1می بافیم. حالا1ستون کوچولو داریم.
اینجا من دارم کمبود تصویر رو احساس می کنم. خخخ!
ببینید ما دستمون رو به صورت عمودی می کشیم روی لبه یعنی گوشه این مکعب مستطیلمون و دونه های برآمدهش رو می شماریم. دونه ها3تاست.
بعدش فرو رفتگی های بین این3تا رو با حرکت انگشت پیدا می کنیم و می شماریم. 5تا هستن. از داخل دونه سومی یعنی وسطی نخ رد می کنیم.
حالا4طرف این مکعب مستطیلمون رو4تا گل6-1می زنیم. یعنی یکی توی نخ داریم. 4تا می فرستیم توی نخ و پنجمی مشترک و یکی هم پایه از سطح کناری مکعب مستطیل می گیریم.
به همین ترتیب4تا گل6-1در4طرف شکلمون می زنیم. بعدش کور می کنیم و بعدش تمیز دوزی می کنیم یعنی نخ ها رو تا جایی که ممکنه از داخل دونه های بغلی رد می کنیم و بعد از این نخ های اضافه رو می بریم.
سر قوریمون رو روی سوراخ بالای قوری می ذاریم و کار تمومه.
من چایی دلم می خواد. برم تا سرد نشده.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این هم اتفاقی بود واسه خودش!

سلام به همگی.
چه حال چه خبر؟ اینجا هواش دمدمیه. دیروز بارون بود امروز آفتاب. شایعات النینو زد حسابی اوضاع رو به هم ریخت و خودش هنوز نرسیده. راستش بد خواهیه ولی دلم می خواد که بیاد. شکلک بدجنسی. شکلک بی شکلک دلم می خواد این نکبت بیاد و اتفاقا حسابی هم همه جا رو بگیره. برف دلم می خواد. برف سنگین از جنس گذشته ها! می خوام بباره. می خوام همه جا سفید باشه. سفید1دست. می خوام اون قدر بباره که بتونم حسش کنم. آسمونِ زمستون رو دلم می خواد. با بارون هاش. با برفش. با ابر هاش. آسمونی که راست می گفت و تقلب نمی کرد نه این آسمون الکی صاف رو که توی زمستون واسمون نقش پاییز و بهارِ بیمار می زنه.
بله درست حدس زدید. من حرف دارم. گفتنی های نگفتنی زیاده ولی… نمیشه نوشت. نمیشه بنویسم. نمیشه اینجا بنویسم! گاهی به نظرم می رسه فقط2قدم مونده برسم به انفجار. ولی2قدم طی میشه شاید هم نمیشه و1دستی می کشدم عقب و خودم نمی فهمم و به هر حال انفجاری در کار نیست. شاید هم به گفته1کسی ظرفیت منه که کش میاد و فعلا داره کش میاد. ولی من حرف دارم. حرف هایی که از جنس نوشته های عادی نیستن. کاش می شد1طوری از این بار اضافی تخلیه می شدم!
بیخیال. این رو هم بیخیال.
بیخیال!
بگذریم. بذار ببینم! خوب موضوع موضوع موضوووووووووع، آهان پیدا کردم.
بچه ها امروز روز عجیبی بود. عجیب و غیر منتظره و1طور هایی جالب واسه من.
امروز تونستم به خط بینایی چیز بنویسم! کج و افتضاح و بد خط بود ولی1بینا با دقیق شدن می شد که بفهمه چی می خوام بگم. به گفته همکارم که مربی آموزشم شد و یادم می داد، این واسه جلسه اولم عالی بود!
بچه که بودم بیناییم بد نبود. کامل نبود ولی بد هم نبود. دکتر ها به خونوادم هشدار دادن که اجازه ندید این بچه از بیناییش استفاده کنه. بیماریش پیشرونده هست و نمیشه متوقفش کرد. دیدش باید هرچی بیشتر حفظ بشه تا به سن اعتدال یا سن توقف، یادم نیست دقیقا چی گفتن، برسه. سن اعتدال یا سن توقف واسه آر پی ها35سالگیه. تا اون زمان بیناییش رو براش نگه دارید. هرچی تا اون زمان براش بمونه دیگه بعد از اون می مونه و از دست نمیره.
خونواده من تمام سعیشون رو کردن ولی من مثل همیشه نفهمیدم. کتاب های عکس دار رو کش می رفتم می بردم توی انباری خونه و تماشا می کردم و نقاشی می کشیدم و… کاش اون زمان می فهمیدم مادرم واسه چی اینهمه تاریک می شد زمانی که در حال گیر دادن به1کتاب تصویری گیرم می آورد!
با وجود اینکه می شد ببینم، یعنی تقریبا می شد ببینم، ولی هیچ وقت خط بینایی رو یاد نگرفتم و تمام زوری که اون زمان از سر لجبازی یا کنجکاوی یا هر جفتش زدم به جایی نرسید.
من بزرگ شدم و در حدود3سال پیش، شاید کمی بیشتر یا کمتر، بیناییم کامل رفت و تموم شد. دیگه خط بینایی و خیلی چیز های دیگه که مال جهان بینا هاست برام جاذبه نداشت. یعنی داشت ولی باورم شد که چیزی که نمیشه نمیشه. این رو هم بیخیال شده بودم. مثل خیلی چیز های دیگه که بیخیالش شدم. از مدت ها و مدت ها پیش این رو بیخیال شدم.
همکارم یعنی مربی اصلی کلاسِ امسال، گاهی پیشنهاد های منحصر به فردی میده که معمولا من به دلایل مختلف از کنارش با1لبخند از سر ادب رد میشم. یکیش این بود که تو، یعنی من، بیا خط بینایی نوشتن رو یاد بگیر.
اون روز فقط لبخند زدم.
این شدنی نیست. من هیچی نمی بینم. بینایی نوشتن! خخخ!عجب! بیخیال حرفی بود که زده شد دیگه!
ولی نه من یادم رفت نه همکارم. بهم گفته بود دفتر یا چندتا برگه کاغذ بیار بهت یاد بدم.
امروز همینطوری از سر بی حسی3تا برگه کاغذ انداختم توی کیفم راه افتادم رفتم سر کار.
طولش ندم. دستم رو گرفت شروع کرد. یاد داد و گفت حالا تمرین کن من برم دفتر. رفت و من نشستم به خط خطی کردن. واقعا سعی کردم درست در بیاد ولی مطمئن بودم نمیشه.
زنگ که خورد، همکارم اومد و تمام نوشتن هام رو خوند. خوش خط و صاف نبودن ولی طوری بودن که1بینا می تونست دقیق بشه و بفهمه چی می خواستم بنویسم. چنان تعجب کردم که یادم رفت چندتا بچه و خونواده هاشون دارن تماشامون می کنن. حیرتم دیدنی بود. امیرعلی به مدلم می خندید و تشویقم می کرد و مهدی و مادربزرگش تأییدش می کردن. مادر حسین می گفت ببین خانم معلم چه سخته؟ حسینِ من هم با خط بریل مثل الانِ تو که با این خط سختته بیگانه هست. چون عادی می نوشت. حالا احساسش رو می دونی. گفتم آره عزیز الان می فهمم. نگفتم که از اولش می فهمیدم. گفتم الان می فهمم. مادر حسین خوشحال شد.
امروز تمام زنگ های تفریح توی کلاس موندم و تمرین کردم و امیرعلی پر حرف و شلوغ هم اومده بود کنارم و باهام بود. آخر زنگ من6تا حرف رو یاد گرفته بودم. بد می نویسم ولی شکل هاشون رو الان یادمه. همکارم میگه باید تمرین کنم تا دستم راه بیفته و من اینقدر حیرت زده هستم که نمی دونم چه جوری باید اینکه دارم می نویسم رو ویرایش کنم.
واسه یکی از رفیق هام که گفتم چنان از بی هودگی این کار تعجب کرد که بی اختیار زدم زیر خنده. از نظرش این خیلی خیلی مضحک و بی فایده هست که1نابینای مطلق که من باشم، کج و کوله و بدونه اینکه بدونم چی می نویسم خط خطی کنم و1بینا هم وایسته که یادم بده. نمی دونم شاید درست بگه. همکارم با اطمینان میگه این خوبه. رفیقم با اطمینان میگه این بی خوده. و من بدونه توجه به این2طرف فقط زور می زنم شکل های حروفی که یاد گرفتم یادم نره تا برم دفتر بخرم و دیگه کاغذ های آ4رو از توی بسته در نیارم باطل کنم حیفه. خخخ!
راستی من دنبال1چیزی اندازه1صفحه کاغذ هستم که صاف و پهن باشه و خط های توخالی داخلش داشته باشه تا بشه بذارم روی کاغذ و داخل خط هاش بنویسم بلکه دستم موقع خط خطی کردن کج نره. نمی دونم باید دنبال چی باشم که کارم رو راه بندازه. احیانا شما نمی دونید؟
باز هم راستی! زندگی قشنگه. حتی با وجود ناگفته های من که گاهی، فقط گاهی حسابی روی ذهنم، روی دلم و روی شونه هام سنگین میشن.
ایام به کام همگی شما.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه ها به نظر شما من درمون میشم آیا؟

سلام به همگی.
وایی بچه هااا خوشم میاد! چیه بابا چرا تعجب می کنید دیوونه ندیدید تا حالا مگه؟ ای بابا!
خوب خوشم میاد چیکار کنم؟ از همه چیز خوشم میاد. از صبحی که می رسه، از اینکه من دم صبح ها اینهمه افتضاح دلم می خواد از جام بلند نشم و تا حد گریه میرم از خستگی ولی بلاخره پا میشم و موقع پا شدن دلم می خواد اینقدر به کنار دستم روی تخت مشت بزنم که حالم جا بیاد ولی مشت هام لای پتو گیر می کنه و حرصم بیشتر در میاد و آخرش هم بیخیال زدن میشم بلند میشم میرم پی کارم، از اینکه3تا4شنبه پیش رفتم دکتر و بهم گفتن فعلا لازم نیست ماسکی بشی برو1ماه دیگه بیا1ماسککی بهت بدیم بری، از شب های تاریک پاییز، از شکلات های تلخ، از خودم، این آخریش البته با1کمی چاخان، خخخ، از زنگ آخر مدرسه که می خوره و ما سریع تر از بچه ها می خواییم که در بریم، از زمستونی که داره میاد و خیلی ها رو با پیشبینی های ترسناکش ترسونده و من حالم جا میاد از شایعاتی که پر و بال می گیره و بین دهن های این عزیز های محترم می گرده و خدا می دونه چی ها که واسه خنده از داخلش در نمیاد، از اینجا، از اینکه هی می چرخم1چیزی پیدا کنم در موردش اینجا وراجی ببافم پیدا نمیشه حرصم در میاد، از… خلاصه از همه چیز و از همه چیز خوشم میاد!
این روز ها از همیشه دیوونه تر می زنم. شدم مثل خیلی خیلی پیش ها. زمانی که شبیهش هیچ کجای عمرم نبود. 1مدل خریت به خصوص همراه با1جور حالتی شبیه شرم و خامی معصومانه توی تمام جریان خونم موج می زد که از بس شدید بود خودم احساسش می کردم و گاهی به نظرم می رسید رسما آتیش گرفتم ولی باز2دقیقه بعد همون آش بود و همون دیگ و من باز از شدت این حال و هوای بی اسم و بی سر و ته می زدم1خرابکاری به بار می آوردم که می شد مایه خنده خودم و بقیه.
هر کسی فهمید الان من چی گفتم آفرین بهش!
خلاصه این روز ها این مدلی شدم. ولی الان مواظبم کمتر از اون زمان طلایی سوتی بدم اما باز هم میدم و نمی فهمم برای چی نمیشه کنترلش کنم. این زمان هم شبیه اون گذشته که اسمی براش پیدا نکردم سوتی میدم و درک می کنم که من در هر سن و سالی که باشم میشه سوتی بدم. خخخ!
وایی سوتی سوتی سوتیییی بذار فقط2تاش رو اینجا بگم بعدش دیگه تجسم باقی فاجعه با خودتون.
بچه ها من همین2تا2شنبه گذشته چنان سوتی دادم که بدم نمیاد از محل کارم انتقالی بگیرم فرار کنم.
داستان این بود که اون2شنبه کذایی حالم زیاد رو به راه نبود. هم در شروع1سرماخوردگی سخت بودم که بعد از گذشت2هفته هنوز گرفتار عوارضشم، هم مراسم7خالم بود همه رفته بودن سر خاک ولی من مرخصی نداشتم نرفتم و جا موندم و کلا از جا موندن ها به شدت بدم میاد، هم یکی از پرحرف ترین و به روایت مدیر و کلیه کادر مشاوره مدرسه سخت ترین بچه های کلاس و مدرسه که2شنبه ها فیزیوتراپی داره به خاطر بی مسوولیتی خونوادش باز نرفت و اومد مدرسه در حالی که من و مربی های دیگه اینهمه واسشون خوندیم که بابا این بچه پا هاش درمون می خواد پس فردا فلج میشه می مونه روی دستتون اینهمه سهل انگار نباشید و باز هم هیچی عوض نشد، هم بیکاری مربی اصلی بود و من توی کلاس با2تا بچه پردردسر و1سره درگیر بیش فعالی یکی و پرحرفی دومی بودم، هم1سری درگیری کوچیک و مزخرف که نمی شد به کسی توضیحشون بدم داشت اذیتم می کرد و خلاصه حسابی انفجاری بودم و این در حالی بود که توی کلاس پیش2تا بچه بی گناه و بی اطلاع و بی تقصیر گیر کرده بودم و هیچ طوری مجاز نبودم خودم رو با هوار زدن سر اون ها تخلیه کنم، خلاصه اوضاعی داشتم.
این وسط مادر بزرگ یکیشون هم اومده بود توی کلاس بست نشسته بود و من هیچی بهش نمی گفتم. داستان این بنده خدا هم درازه بیخیال.
داشتم به نوهه درس می دادم و اون یکی بچه که بزرگ تر بود هم داشت زور می زد ریاضی حل کنه و با1001توصیه و تهدید و تمهید دهنش رو بسته بودم که1ریز حرف نزنه و حواسش به کارش باشه.
القصه. من این گوشه داشتم به این یکی بچه می رسیدم که1دفعه از اون گوشه صدای پفیش اومد. عجب عطسه ای بود! هیچی نگفتم و باز به کارم ادامه دادم که1دفعه صدای پفیییش این دفعه چنان بلند تکرار شد که هم من و هم بچه از جا پریدیم. چنان عصبانی شدم که مخم سوت کشید ولی صدام رو بالا نبردم.
-امیرعلی اگر می شمردم1دفتر می شد که تا حالا چند بار بهت گفتم عطسه که می زنی جلوی دهنت رو بگیر. عزیز من تو که یادته پارسال من باهات خارج از درس چه بازی کردم چرا این1جمله رو همیشه یادت میره؟ جلوی دهنت رو بگیر پسرم دیگه!
بچه هم در کمال تعجب من و برعکس همیشه موند تا هرچی دلم می خواد سخنرانی کنم و بعد به حرف اومد.
اجازه -حالا من بگم؟ اینکه من نبودم عطسه کردم. این مادربزرگ مهدی بود عطسه زد. من یادمه چی گفتی این ولی یادش نیست بیا بهش یاد بده!
وایییییی خداجونم! راستش فقط خدا رو شکر کردم، از ته ته دلم شکر کردم که بی خودی سر اون طفل معصوم داد نزدم و خیلی مهربون بهش تذکر دادم. وسط اون خیتی که کاشته بودم نمی دونم چرا این توی نظرم بود و باعث می شد ذوق کنم.
مادربزرگه بلند شد از کلاس رفت بیرون و نوهش نمی دونم چرا زد زیر خنده. شاید حس وحشتناکم رو فهمیده بود. خوبه که تا اون یکی هفته من دیگه این مادربزرگه رو نمی بینم!
وایی بچه ها باز یادم به اون لحظه کذایی افتاد اصلا حالم الان خوب نیست برم آب زرشک با بتری قورت بدم بلکه خوب شم!
این از اولیش. حالا یکی دیگه.
طی آخرین افتضاحی که به بار آوردم تمام بالاتنه آشپزخونه خیس آب شد.
روز منگی بود. هوا و من و جهان انگار گیج می زدیم. خلاصه این وسط1کسی گفت بهم آب بده رفتم آب بیارم طرف آب سرد خواست من هم که زمستون تابستون نداره همیشه باید توی یخچالم آب سرد باشه وگرنه واویلا! خلاصه واسه برداشتن لیوانی که همچین لیوان باشه1کمی بیشتر از خیلی معطل کردم بعدش ظرفه بزرگ بود برداشتم درش رو باز کردم آبه رو بریزم توی لیوان طرف اومد گفت1لیوان آب رفتی بهم بدی ببین چه طولش دادی! گفتم الان الان ولی نمی دونم به جان خودم نمی دونم چی شد که انگار1لحظه یادم رفت کجا هستم و چیکار باید کنم. اون بنده تشنه خدا2ثانیه دیر تر می اومد پشت سرم انگار جهان سر و ته میشد! اه!
طرف ظرفه رو دستم دید با لیوان رو هرچی منتظر شد آب نریختم بدم دستش کلافه شد یعنی خیر سر من خواست بهم تلگرافی در2کلمه توضیح بده که این معطل کردن نداره بریز توی لیوان بده دیگه اومد پشت سرم زد روی شونهم گفت حله بپاش! من هم بچه ها به جان خودم نفهمیدم چی شد که ضمیر ناخودآگاهم فرمان رو گرفت و اجراش کرد و واااآاااآااایی! باور کنید صدای ریختن آب رو که پشت سرم شنیدم خودم بلند تر از اونی که پشت سرم ایستاده بود هوار زدم.
صدای آب، 1هوار از روی سرما و حیرت، چند ثانیه سکوت!
-آخ خدای من پریسا!
بچه ها به جان خودم1صدایی داد که نگووو. خودم هیچیم نشد عوضش هرچی پشت سرم بود اعم از یخچال و فریزر کناریش و1جارو شارژی نه چندان فسقلی و جعبه کمک های روی دیوار و زمین و اپن آشپزخونه افتضاااح خیس شدن و از همه بدتر! …
-آخه تو واسه چی اینهمه نافهمی پریسا؟! ببین چه نکبتی درست کردی؟! من تا خود شب خلاص نمیشم از اینهمه خیسی! من چیکارت کرده بودم که خیال دفاع شخصی زد به سرت؟! آخه واسه چی؟! این چه کاری بود کردی؟!
بچه ها خدا نصیب کافر نکنه اصلا جرأت نمی کردم برگردم. مثل چوب همون طوری ایستاده بودم رو به روی سنگ کابینت لیوانه رو مثل نارنجک گرفته بودم دستم و منتظر بودم ببینم از در پرتاب میشم توی کریدر یا از پنجره شوت میشم پایین.
-چی بگم الان؟ خیسم کردی با آب یخ به جای من تو واسه چی یخ زدی؟ اون لیوان خالی رو بذار کنار الان1دردسری میدی دستم! بیا تحویل بگیر این استخرت رو! شانس آوردم پلاستیکی بود وگرنه الان توی راه بهشت داشتم پیاده می رفتم. نکبت چه بزرگ هم هست اندازه1جهنمِ خیس آب داخلش جا شد!. اخ واقعا که!.
گریهم گرفته بود. واقعا نفهمیدم این چه کاری بود کردم. خواستم توضیحش بدم و بگم ببخشید1لحظه نفهمیدم چیکار کردم ولی به جای کلمه های درست1دفعه چنان لفظ گوهرینی پروندم که آه از نهاد اون بنده خدای خیس بر اومد و من دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و رسما زدم زیر گریه. اوضاع زمانی به مفهوم واقعی خراب شد که1شاهد از غیب رسید و این جناب شاهد درست کسی بود که نباید می بود و قربانی اولی رو در اون حالت می دید. طرف هم نامردی نکرد و از ته ته ته دلش زد زیر خنده و اونقدر خندید که کم مونده بود خفه بشه.
-آه! که چی؟ هِر هِر هِر! مرض! خفه شو تا خفه نشدی عوضی!
-آخ… آخ…. آ…خه…خودت رو…ببین…اگه قیافه خودت رو می دیدیییی!…
هیچ زمانی اندازه اون لحظه آرزو نداشتم که آینه اختراع نمی شد. خداییش شما به جای من بودید اون لحظه کجا در می رفتید؟ البته من جایی در نرفتم فقط خودم رو ول کردم و گریهم بیشتر شد.
این ها2تا از سوتی های کوچولوم بودن. بسه یا باز بگم؟
بچه ها به نظر شما من بیمارم آیا؟
برم ببینم کجا بی درمون ها رو نگه می دارن پناه بگیرم اونجا!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت قوری بخش5

سلام به همگی.
موافقید من هیچی نگم تنه قوریه امروز تموم بشه؟
دور آخری5-2خیلی آسونه.
یکی توی نخ داشتیم یکی هم با نخ دست چپ از بغل می گیریم میشه2تا بعدش هم چون گل های این دور5-2هستن باید3تا توی نخ بفرستیم و سومی رو مشترک بگیریم. این از گل اول این دور.
حالا این دفعه به جای یکی باید2تا پایه از بغل بگیریم یعنی نخ دست چپ رو از2تا دونه گل های دور قبلی رد کنیم.
3تا توی نخ داریم پس2تا می فرستیم توی نخ دست چپ و دومی رو مشترک می گیریم و دوباره2تا پایه. این قدر ادامه میدیم تا دور کامل بشه و بچرخیم و برسیم به اولش.
اولین دونه از اولین گل این دور رو هم آخر کار پایه می گیریم یعنی نخ دست چپ رو از داخلش رد می کنیم که پایه هامون توی گل آخری میشن3تا و در نتیجه حالا ما4تا توی نخ داریم. یکی می فرستیم توی نخ دست چپ و همون یکی رو هم مشترک می گیریم. دور تموم شد.
الان چیزی که بافتیم رو می گیریم توی دستمون و می بینیم1چیز گرد و بزرگ داریم که تنه قوریمونه. حالا باید براش دسته بذاریم و لوله و سر.
یادمون باشه هر چندتا گلی که زدیم بافتمون رو بکشیم تا سفت بشه. یعنی نخ های2طرف رو بگیریم بکشیم و بافت رو به شدت تکونش بدیم که سفت بشه و از شل و وا رفتگی در بیاد. مواظب باشیم زیادی نکشیم که پاره نشه.
تنه قوری ما تموم شد و باید نخ رو کور کنیم که بافتمون باز نشه. من خودم اول نخ ها رو با رد کردن از داخل دونه ها به هم می رسونم به طوری که دیگه دونه ای بینشون نباشه، بعدش1گره کوچیک و خیلی سفت به این نخ می زنم ولی تا می تونم می کشم و گره رو فشار میدم که معلوم نشه. معمولا میگن گره نزنیم چون مشخص میشه و کارمون رو از قیافه میندازه. ولی گاهی نمیشه گره نزد. به هر حال، چه گره بزنیم و چه گره نزنیم، نخ های اضافی رو بعد از پایان دور از بین مروارید های دیگه رد می کنیم. فرقی نمی کنه از کدوم طرف بفرستیم و از داخل کدوم دونه ها رد کنیم. فقط ترجیحا2تا نخ از جهت های مخالف هم برن بهتره. این طوری هم نخ ها کور میشن و بافت باز نمیشه، هم بافتمون با کلفت تر شدن نخ های داخل دونه ها محکم تر و بهتر میشه. این رد کردن رو اون قدر ادامه میدیم که دیگه نشه نخ رو از داخل دونه ها رد کرد و جلو تر رفت. بعدش نخ اضافی رو می بریم به طوری که جاش بین دونه ها معلوم نباشه. کور کردن هم تموم شد و حالا باید بریم سراغ دسته و لوله.
فرقی نمی کنه اول کدوم رو بزنیم. من همین طوری عشقی اول لوله می زنم.
لوله.
روی تنه قوریمون دست می کشیم و یکی از گل های بافت7-2یا7-3هر کدوم که راحتیم رو انتخاب می کنیم. نخی نازک تر از نخی که باهاش تنه رو بافتیم انتخاب می کنیم و از داخل یکی از دونه های این گل رد می کنیم و با مروارید های ریز تر از مروارید های تنه قوریمون، روی این گل رو دور تا دور، 3دور4-1می بافیم. مثلا من تنه قوریم با مروارید شماره8بوده پس مروارید های لوله قوری رو شماره4یا اگر خیلی برام سخت باشه شماره6انتخاب می کنم. نخ هم که طبیعتا باید نازک تر باشه مخصوصا واسه مروارید های شماره4اگر انتخابشون کنیم.
بافت4-1درست مثل بافت های دیگه هست و توضیحش پیش از این داده شد پس با اجازه شما ها دیگه نمیگم که توضیح اضافی نداده باشم.
مروارید های این گل که روش لوله می بافیم7تا هستن پس ما3ردیف7تایی گل4-1روی این گل می بافیم و میریم بالا.
حالا رسیدیم به جایی که سر لوله قوری باید تنگ تر بشه.
گل های4تایی ما7تا بودن پس دونه های بالای گل هامون هم7تا هستن. 3تای پایینی رو نشون می کنیم، 2سر نخی که باهاش لوله بافتیم رو طوری از داخل دونه های کناری رد می کنیم که این3تا دونه پایینی لوله بینشون فاصله بندازن، بعدش2سر نخ رو می کشیم و از بالای این3تا دونه و زیر4تا دونه بالایی خیلی محکم گره می زنیم به طوری که4تا دونه بالایی از3تا دونه پایینی جدا بشن.
حالا یکی از نخ ها رو از داخل یکی از4تا دونه بالایی رد می کنیم تا بین2تا نخ1دونه فاصله باشه. بعد3تا دونه پایینی که پشت گره افتادن رو کاملا ندید می گیریم و روی این4تای بالایی2دور با همین دونه های ریز گل4-1می بافیم.
با فاصله ایجاد کردن بین2سر نخ حالا یکی توی نخ داریم. پس3تا می فرستیم توی نخ دست چپ، سومی رو مشترک می گیریم و یکی از دونه های بغل رو پایه می گیریم.
به همین ترتیب2دور روی این4تا دونه گل4-1می زنیم تا2ردیف نازک روی نصفه لوله مون بافته بشه بیاد بالا.
لوله تموم شد. نخ رو به همون روش قبلی کور می کنیم و اضافهش رو می بریم.
حالا1گردی داریم که1چیز دراز از بغلش کجکی زده بیرون. می مونه دسته.
اجازه بدید باقیش بمونه واسه بعد. به شدت محدودیت زمان دارم و نمی تونم بیشتر بنویسم. باید همین الان بلند شم و درضمن، به نظرم لوله به اندازه کافی زمان از بافنده ها بگیره که تا هفته آینده به دسته نرسن.
خوب، موفق باشید، زندگی قشنگه،
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کدومه؟ درستکاریه یا حماقت؟

سلام به همگی.
بچه ها خبر هایی که در مورد زمستون امسال داره همین طور پر و بال می گیره و بزرگ تر میشه رو شنیدید؟ یعنی الان باید بترسم یا شاد بشم یا هیچ کدوم؟ فعلا به نظرم باید1کمی عصبانی باشم. حالا سر فرصت بهش می رسیم.
واقعیتش طبق معمول نق زدنم گرفت اومدم اینجا. حس مقدمه نیست.
من دیماهی که میاد1سفر کوچولو بهم خورده که دلم حسابی می خوادش ولی… انگار هرچی مانع در جهان موجوده می خواد بیاد سر راهم. از1طرف اخبار ترسناک زمستون و این پدیدهه اسمش چی بود اِلنینو یا1چیزی شبیه این و متقاعبش استرس بی انتهای مادرم که می خواد منصرف بشم، از1طرف داستان مرخصی ممنوعه من و… دقیقا واسه همین من الان اینجام.
بچه ها به نظر شما مرز بین درستی و حماقت کجاست؟ ما تا کجا درستکاریم و بعدش تبدیل میشیم به…
من الان هنوز در مرز درستکاری هستم یا ازش گذشتم و به1احمق تنزل مقام پیدا کردم؟ این چیزیه که نمی تونم در موردش با خودم کنار بیام. یعنی می دونم قانون چیه ولی توی وجود خودم1چیزی داره اذیتم می کنه. اجازه بدید کامل نق بزنم.
من به خاطر شرایط ویژه شغلیم یعنی آزادی عید و تابستون دیگه در طول سال تحصیلی حق تقاضای مرخصی های استحقاقی رو ندارم. مرخصی های غیر استحقاقیم هم باید محدود باشه. یعنی تا می تونم نخوام، و اگر هم بیمار شدم و یا شرایط ویژه ای پیش اومد نباید بیشتر از2روز باشه و1سری قوانین این مدلی که من زیاد بلدشون نیستم چون واقعیتش رو بخوایید در طول این سال ها همیشه سعی کردم هرچی کمتر و کمتر تقاضای مرخصی داشته باشم و آروم و فرمانبر به کارم برسم. و حالا این سفر…
من درست6روز مرخصی لازم دارم که فقط3روزش توی زمان کارمه. 3روز دیگه طعتیله ولی در صورت تقاضای مرخصی من این3روز هم جزو روز های کار به حساب میاد. با اینهمه رفتم و تقاضا هم کردم. اینکه چه جوری رفتم و چه قدر سخت بود بماند.
مدیر برام قوانینی رو که خودم می شناختم توضیح داد. من مجاز نبودم. اون هم مجاز نبود با این تقاضام موافقت کنه. حس می کردم دارم ذوب میشم.
جواب منفی رو برای هم سفر هام توضیح دادم. بهم گفتن اگر نباشی نمیریم. سعی کردم متقاعد بشن که بدونه من برن ولی گفتن متقاعد نمیشن. از شما چه پنهون من این روز ها نفس هیچ مدل اصراری رو ندارم.
قرار شد دوباره تقاضا کنم.
دوباره رفتم. جواب همون بود. من اصرار کردم. جواب همون بود. البته با کلی توضیح و یادآوری اینکه من همکار مثبتی هستم که دارم راستش رو میگم چون خیلی ها نمیگن.
درست بود. خیلی ها نمیگن. با چندتا گواهی دکتر قلابی داستان رو حلش می کنن. من نکردم. واسه مدیر توضیح دادم که این حقه رو بلدم. اتفاقا آشناش رو هم دارم. ولی این درست نیست. من اومدم به شما بگم که میرم سفر نه دکتر. من بیمار نیستم. من فقط1زمان6روزه می خوام واسه استراحت از کلاسی که هر لحظهش داره بهم فشار میاره.
فایده نداشت.
-بله می دونم تو این طوری نیستی. می شناسمت. تو ذاتت پاکه. واسه همین هر تصمیمی بگیری برای من قابل احترامه.
گفتم چه تصمیمی؟ من آگاه به مراحلش نیستم. شما آگاهید به من بگید. آیا من می تونم بدونه مرخصی غیبت کنم؟ آیا در این صورت دردسرم فقط کسری حقوقه یا باید به کسی جز شما جواب بدم؟
جواب جالب بود.
-نمی دونم. اصلا نمی دونم.
حیرتم رو قورتش دادم.
-نمیشه شما ندونید. بفرمایید من الان چیکار کنم؟
-گفتم که، هر تصمیمی بگیری برای من قابل احترامه.
-ممنونم ولی این مرخصی رو بهم میدید یا نه؟
-اگر می خوایی تقاضات رو بنویس. می فرستم اداره ببینم موافقت میشه یا نه.
-می نویسم. ولی دسته کم بهم بگید حدود چند درصد میشه به این موافقت مطمئن باشم. از طرف من می خوان بلیت بگیرن. من باید بهشون جواب بدم.
-نمی دونم. هیچی نمی دونم. من زود تر می فرستم ببینم جوابشون چیه.
تشکر کردم و زدم از دفتر بیرون. تقاضا رو هم نوشتم دادم به دفتر مدیر.
کاری رو که می شد با1خورده کلک خیلی ساده انجامش بدم با اینهمه دردسر هنوز مطمئن نیستم انجام میشه یا نمیشه.
من واقعا خواستم از این سفر انصراف بدم ولی نشد. اگر به انصرافم اصرار کنم جدا از اینکه دلم به شدت این رفتن و اون جمع رو می خواد و هیچ مدلی موافق نیستم ازش صرف نظر کنم، با این انصرافم در مقابل1دسته هم سفر عصبانی هستم که برنامه هاشون رو به هم ریختم و به این خاطر و به خاطر1غیبت در1سفر در گذشته از نظرشون جایی واسه توجیه های این مدلی ندارم و به احتمال غریب به یقین باید از اعتبارم بین اون ها هم صرف نظر کنم و دیگه انتظار نداشته باشم که بینشون و اندازه خودشون به حساب بیام. اگر به رفتن اصرار کنم، به کی باید اصرار کنم؟ من اون تقاضای لعنتی رو نوشتم و فرستادم برای اداره.
از دفتر که زدم بیرون به طرز آزار دهنده ای احساس تهی بودن و بدتر از اون حس حماقت می کردم. همکارم گفت کارم درست بوده و باید از راه درست و راست وارد می شدم. یکی دیگه هم یواشکی گفت که این ها یعنی دفتر میشه که1کمی هوای زیر دست ها رو داشته باشن و گزارش ندن که نیستی. دست خودشونه و چیزی هم نمیشه. تازه مگه میشه مدیر ندونه چیز هایی رو که ازش پرسیدی؟
یکی دیگه هم برام چندتا مثال از کمک خدا زد و گفت به فلان دلیل تو کار درستی می کنی راست میگی و خدا کمک می کنه. و آخرین و صریح ترین نتیجه گیری مربوط به چندتا از اطرافیان بیرون از محیط کارم بود. مختصر، گویا و کاملا واضح.
-تو همچنان بوقی. با این فرض که درستکاری یعنی این خودت رو توجیه می کنی در حالی که می دونی تو درستکار نیستی فقط احمقی. اصلا عوض نشدی. همونی. همون نوجوون بوق ترسو که ماجرا های قشنگ زندگیش رو فدای اجازه مامانش می کنه. حالا اون زمان مامانت الان هم مدیرت. مهم اینه که تو عوض نشدی و نمیشی.

من، یعنی واقعا الان از درستی و درستکاری گذشتم و درست حالا و این مدلی به1احمق تبدیل شدم؟
دارم سعی می کنم بفهمم این جمله های تلخ آخری درست هستن یا نه. ولی به جایی نمی رسم. نمی دونم چرا اما این لحظه فکرم، عقلم، تحلیلم و منطقم به جایی نمی بردم. به نظر شما ها چی درسته؟ اگر بگید این نتیجه گیری آخری که بهم گفته شد درسته قسم می خورم که دلگیر نباشم. نه بیشتر از الان که اینهمه خسته ولو شدم اینجا دارم چیز می نویسم.
و واقعا ما تا کجا درستکاریم و از اونجا به بعد درستیمون به حماقت می زنه؟ آیا من با وجود داشتن آشنا های خیلی نزدیک که بهم با کمال میل گواهی پزشکی می دادن، با اینهمه اصرار واسه گرفتن مرخصی که هنوز نمی دونم باهاش موافقت میشه یا نمیشه و احتمال عدم موافقت بیشتره مرتکب حماقت شدم؟ آیا باید مثل خیلی های دیگه بی سر و صدا با1دسته گواهی جعلی حلش می کردم؟ من نمی فهمم برای چی نمی تونم از اینهمه آیا های بی خودی خلاص بشم. کاش بشه1کسی کمکم کنه! شما ها چی فکر می کنید؟
ترجیحا اگر کامنتی نوشتید ممنون میشم اگر عین کلمات تفکراتتون باشه.
خوب، نق هام رو زدم. حالا برم بیفتم از خستگی. این خستگی ها بلاخره1کاری دستم میده. خدا رو شکر که3روز طعتیلی هست و بلکه بشه توی این مدت1کوچولو حالم جا بیاد.
بیخیال. فعلا که کاریش نمیشه کنم. درستکار باشم یا احمق، این3روز رو عشقه!
راستی داشت یادم می رفت. زندگی قشنگه. حتی اگر به من مرخصی ندن و هم سفر های عصبانیم برای همیشه اعتبارم رو از دل ها و از جمعشون خط بزنن. واقعا دلم نمی خواد این طوری بشه ولی…
-چیزی رو که نمی تونی عوضش کنی آهسته بپذیر و واسه تغییرش بی خودی تقلا نکن. اگر هیچ طوری دست هات و زورت نمی رسه که عوضش کنی آروم باش و توانت رو تلف نکن.
به نظرم باید من1خورده حرف گوش بدم.
ببخشیدم اصلا حس دوباره خونی و اصلاح و ویرایش ندارم. می خوام همین شکلی بذارم اینجا و بعدا اگر حالش رو داشتم شاید بیام درستش کنم.
کاش همه چیز قشنگ پیش بره! خیلی دلم می خواد خیلی. هرچی خدا بخواد. باید صبر کرد و دید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت قوری بخش4.

سلام به همگی.
احوال چایی ها چطوره؟ بریم درستش کنیم تا سر نرفته.
کجا بودیم؟ اون دور قبلیه که حوصله ندارم اسمش رو بنویسم تموم شده بود الان نوبت دور بعدی یعنی7-3هست.
توی دور قبلی یکی توی نخ داشتیم. با توجه به اینکه دورمون5-1،5-2بود الان2تا پایه از گل بغلی با نخ دست چپی می گیریم که دونه های توی نخمون میشه3تا.
دورمون7-3هست. یعنی گل های7تایی و هر بار بعد از هر گل3تا پایه از بالای دور قبلی.
توی نخمون3تاست پس4تا می فرستیم توی نخ دست راست و چهارمی رو مشترک می گیریم. حالا با نخ دست چپ3تا پایه از زیر یعنی از گل بغلی ها می گیریم. این گل اولی از این دور.
حالا4تا توی نخ داریم. یکی مشترک گلی که تازه زدیم و3تا هم پایه که میشه4تا. پس3تا می فرستیم توی نخ و سومی رو مشترک می گیریم و دوباره3تا پایه از زیر با نخ دست چپ. دوباره4تا توی نخ داریم پس3تا می فرستیم توی نخ دست راست و و و و و… و همینطور الی آخر.
این قدر ادامه میدیم تا این دور تموم بشه، یعنی1دور بچرخیم و برسیم به جایی که دورمون شروع شد. 3تا پایه رو می گیریم و برای بستن دایره این دورمون نخ دست چپ رو مثل دور های قبل از اولین دونه اولین گل این دور هم رد می کنیم.
حالا به جای4تا5تا توی نخ داریم. 2تا می فرستیم توی نخ دست راست، دومی رو مشترک می گیریم و نخ دست چپ رو از1دونه بغلی رد می کنیم. این دور هم تموم شد.
حالا توی دستتون1چیز گرده که باید سرش کمی تنگ تر بشه. و لازمه این تنگ تر شدن1دور5-2هست که دفعه بعد با هم میریم که ببافیمش.
بچه ها به جان خودم می خواستم دور آخر رو هم بگم ولی سیستمم خرابه همین رو هم به زور و فریب دادن سیستم داقونم نوشتم. کاش خراب تر از این نشه که حسابی به دردسر می افتم!
بیخیال. درست میشه.
تا دفعه بعد، ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم می خواد………….

سلام به همگی.
چه حال چه خبر؟ میگن هوا سرد میشه ولی تا اینجاش که من چیزی ندیدم. دلم برف می خواد بچه ها. دلم1بارون حسابی می خواد از اون هایی که بچگی هام شروع می شد مثل رگبار می زد و3روز هم می بارید ولی جایی رو داقون نمی کرد. کسی رو به کشتن نمی داد. خونه ای رو روی سر هیچ پناه گیرنده ای خراب نمی کرد. بارون هم اون زمان ها دلش مهربون تر بود.
آره درست متوجه شدید اومدم نق. خخخ!
دلم این روز ها خیلی چیز ها می خواد و هیچ جا جز اینجا نمیشه نقشون رو بزنم.
راستش بچه ها از شما چه پنهون این روز ها حس می کنم دلم واسه لاک تنهایی های گذشته هام تنگ شده. زمان هایی که خودم بودم و سکوتم بود و اینترنتی که داخلش بی صدا می چرخیدم و فقط تماشا می کردم و جهان واقعی که باز هم داخلش بی صدا می چرخیدم و تماشا هم نمی کردم. به نظرم می رسه چندین قدم بلند زیادی از4چوب لاک امن و آشنام دور شدم. زمان هایی که با شما ها نیستم به این فکر می کنم که چند قدمی برگردم عقب و در4چوب امنش وایستم و از اونجا ازدحام این جهان خوشبخت رو تماشاگر باشم. حقیقی و مجازی هر2تا. شاید هم نگاهم خسته شد از اینهمه تماشا و2قدم دیگه رفتم عقب و برگشتم به داخل امنیت ساکت اون لاک سفتی که هرگز تصور نمی کردم ترکش کنم.
دلم این روز ها خیلی چیز ها می خواد بچه ها. دلم بچگی هام رو می خواد. خونه بابابزرگ و جمع صمیمی اقوام رو که بابابزرگ بالای مجلسش بود و مامان بزرگ دلواپس همه بود و داییجون بزرگه و خاله جون و بچه هاشون با دیگ بزرگ شام خونوادگیشون1دفعه در می زدن و می اومدن داخل. دلم می خواد دیگه لازم نباشه اینهمه شدید و وحشتناک واسه مادرم و مادرم و مادرم و برادرم دلواپس باشم. دلم می خواد به جای من، اون ها بیان بهم بگن خاطرت جمع باشه ما باهاتیم. دلم می خواد1کسی تکونم بده و بشنوم که از جهان بیداری بهم میگه بلند شو چه قدر می خوابی؟ مگه زنده نیستی که اینهمه می خوابی؟ بیدار شو خواب دیگه بسه. همش هم که کابوس می دیدی بسه دیگه پاشو!
دلم بیخیالی می خواد. دلم بازی و قهقهه های بی دلیل و بی اتهام می خواد. دلم می خواد دنیای من می شدن2تا دست بزرگ که مال من باشن و تمام اون هایی که دوستشون دارم رو توی حلقهش داشته باشم. دلم می خواد همراه تمام اون هایی که برام عزیز هستن، همشون با هم، دسته جمعی1قطار سوار بشیم و بریم سفر. از اون سفر هایی که گذشته ها پشت سر قطارمون جا می مونن. دلم می خواد من باشم، عادل باشه، علی باشه،… … … خیلی های دیگه که تا آخر عمرم دلتنگشون میشم و یواشکی گریه می کنم براشون باشن، دستشون توی دستم باشه، سرمون روی شونه های هم باشه، با هم حرف بزنیم، با هم بخندیم، به کسی هم نگیم و به حیرت بقیه بخندیم، به حرکت قطار بخندیم، به هم بخندیم، به خودمون بخندیم، بخندیم، بلند و سبک دست دور شونه های هم بخندیم، بخندیم، بخندیم!
دلم می خواد همه باشن، با هم باشن، همه اون هایی که انگار توی2تا جهان جدا از هم رفیق هام هستن باشن، خیلی های دیگه که الان دیگه نیستن هم باشن، خاطره های تاریک دیگه نباشن، فقط ما باشیم و محبت و خنده های1صدا، دلم می خواد دیگه اینهمه نترسم از شباهتی که همه میگن برادرزاده کوچولوم به من داره، نترسم از فرداش، نترسم از اینکه اشتباه هاش هم شبیه من بشه و از شدت این ترس شب ها از خواب نپرم، دلم می خواد از خواب بلند شم ببینم تا هر جا که خودم و خیالم و تمام حس هام می تونن پیش برن دیگه هیچ قهر و جنگی نیست، دلم می خواد همه مهربون بشیم، همدل بشیم، دسته جمعی بشینیم توی این قطاره با هم1دل سیر بخندیم، این قدر بخندیم که تمام صورت های خستهمون از اشک های شادی خیس و خیس و خیس بشن، دلم می خواد همین الان بیان بهم بگن تعبیر خواب مزخرف دیشبت اینه که همین امشب بیماری فلانی که اصلا هم باهاش خوب نیستی واسه همیشه درمون شده و جسمش دیگه هیچی هیچی هیچیش نیست و اون الان1آدم کاملا سالم و حسابی خوشبخته، دلم می خواد بتونم بشینم با1کسی حرف بزنم، هرچی دلم می خواد و بلد نیستم توضیحش بدم رو بشه راحت بگم و بگم بدونه اینکه طرف مسخره و متهمم کنه، دلم می خواد بشینه بهم گوش بده بدونه اینکه همش بخواد مثل چند روز پیش وسط گفتن هام مچم رو بگیره و من همش مواظب باشم که1زمان1چیزی نگم که طرف به استناد بهش بگه می دونه درست نگفتم و من هی واسهش توضیح بدم که بابا اشتباه شنیدی من این رو نگفتم چیز دیگه گفتم، دلم می خواد بشه واسه1کسی از چیز هایی که خودم هم یادم رفته واسه چی نمی تونم تحملشون کنم بگم و طرف بشنوه و بعدش من دیگه هیچی نگم و این دفعه اون حرف بزنه و این قدر حرف بزنه که یا قانع بشم یا واسه خودم توجیه بشم، دلم می خواد واسه اون هایی که برام مهم هستن ولی نمی تونم خودم رو واسهشون توضیح بدم بگم که دارم اذیت میشم، از تحمل کردن، از جنگیدن، از خودم، دلم می خواد بتونم بفهمم جایگاهم دقیقا توی این جهان رنگی کجاست، ظاهرا این قدر به جمعی که افرادش برام اهمیت دارن نزدیک شدم که بین خودشون و خنده هاشون بپذیرنم و بخوان که باشم. ولی باز هم ظاهرا هنوز بینشون بیگانه هستم. اون ها حرف هایی با هم دارن که من ازشون سر در نمیارم. فقط محض امتحان پرسیدم. گفتن نه چیزی نیست. باورم نشد و اصرار کردم. اصرار کردن که چیزی نیست. دیگه اصرار نکردم. مطمئن شده بودم. برای امتحان تردید هام همین اندازه بس بود. خندیدم. همراهشون خندیدم و رفتم سر1کار دیگه. غیبتم مشخص شد و صدام زدن که کجا غیب شدی پریسا؟ خندیدم. تا آخر خنده ها خندیدم ولی این حس بیگانگی بعد از خنده ها باهام موند. دلگیرم نکرد. اذیتم هم نکرد. ولی این حس رو بهم داد که جام اینجا هم نیست.
سعی می کنم، از خیلی خیلی پیش سعی می کنم کمی عقب تر باشم بلکه فاصله و سکوت بتونه بهم آرامش بده ولی… من نمی تونم خودم رو براشون توضیح بدم. از نظرشون حس و حال من موجه نیست. به نظرشون من باید باشم و بجنگم. با همه چیز هایی که ازشون خسته شدم. با بی تحملی خودم. با این حس سرد که شاید اسمش باشه خودخواهی شاید هم چیز دیگه ای باشه که من نمی فهممش. دلم می خواد دیگه لازم نباشه روانم بشه زباله دان تخلیه ناکامی های دیگرانی که می خوان سرخوردگی هاشون رو روی روان بقیه تخلیه کنن. دلم می خواد بشه به1کسی توضیح بدم که من نمی خوام دیگه بجنگم. سردم. بی هدفم. بدونه انگیزه ام. خسته ام. دلم می خواد بگم و بگم و1کسی بفهمه. بفهمه بدونه اینکه خیال کنه دارم خودم رو بالا می برم، کلاس می ذارم، عمدا طولش میدم که بیشتر دیده بشم. دلم می خواد1کسی واقعا باور کنه خستگی هام رو. دلم می خواد بشه بی ترس از متهم شدن به هر چیزی بگم خسته ام. استرس دارم. دلواپسم. نمی دونم چی می خوام. نمی فهمم خودم رو. خسته ام. خسته ام.
البته گفتم. به عادل گفتم. شنید و گفت تو میگی در باطن موافق نیستی ولی ظاهرا همراهی می کنی با هر چیزی که میگی موافقش نیستی. توی لحن کلامش هوای ناباوری بود و شاید هم نبود و من زیادی حساس شدم. دلم می خواد می شد بهش توضیح بدم من ناموافق نیستم فقط1کمی خسته ام. دلم می خواد1کسی از خودم آگاه تر بود خودم رو به خودم کامل معرفی می کرد. برام توضیحم می داد. کمک می کرد این درد اعصاب خورد کن آستانه تحریکم درمون بشه. دلم اطمینان می خواد. آرامش می خواد. امنیتی رو می خواد که نمی دونم کجاست. حس می کنم به1چیزی شبیه هیچ شبیه شدم. دلم می خواد1مدتی بهم اجازه سکوت می دادن. شاید خودم می دیدم جهان بدونه نق زدن های من داره ادامه میده از این ادامه خوشم می اومد بر می گشتم. این رو نمی تونم توضیح بدم برای عزیز هایی که به خدا دوستشون دارم ولی بلد نیستم چه جوری حال خودم رو براشون توصیف کنم. نگرانم که نتونم تحمل کنم و عاقبت به سکوتم برسم ولی با1پایان قهرآمیز و تاریک. عادل چند روز پیش می گفت همین روز ها این اتفاق می افته و من خیلی عادی گفتم نمی دونم شاید. ولی گوشی رو که گذاشتم چند لحظه بعد دیدم که چشم هام از این تصور خیس شدن. من این رو نمی خوام. من دوستشون دارم. دلم پایان تاریک نمی خواد. من تحقق این پیشبینی تاریک رو دلم نمی خواد!.
دلم می خواد دیگه اینهمه خسته و نگران نباشم. دلم می خواد این حس رو باورم بشه که محبتی هست و درست و واقعیه. دلم خیلی چیز ها می خواد. دلم می خواد می شد اینهمه خودبین نبودم. دلم پایان تمام تاریکی ها رو می خواد. اول از همه پایان تاریکی ها و تلخی ها و بی تحملی های عجیب و بی توضیح وجود خودم.
دلم می خواد می شد به1کسی بگم چه قدر می ترسم از مسوولیتی که اون روز توی اون فضای مزخرف اینترنتی روی شونه هام گرفتم و چه قدر می ترسیدم اون لحظه ای که سفت و ثابت در جواب این پرسش که واسه چی این رو می خوایی گفتم واسه اینکه حس می کنم خودم بیشتر از شما می تونم کمک کنم. از پسش بر میام. بسپاریدش به من. به خود من!. به نگاه شما و امتحان های سختگیرانه شما و به تضمین من!.
دلم می خواد می شد بدونه دلواپسی های مسخره سر می ذاشتم روی1شونه ای و می گفتم که پشت ظاهر بیخیالم چه قدر شدید می ترسم از نتیجه اون امتحان سختگیرانه و اون غافلگیری های لحظه به لحظه و اونهمه مواظب بودن های همیشه و سنگینی حفظ تمام چیز هایی که باید جدا جدا از هم حفظشون کنم و سالم به نمی دونم کجا برسونم.
دلم1داستان جدید می خواد. داستانی که پایانش خیلی خیلی سفید باشه. اون قدر سفید که من بتونم دست دراز کنم دست تک تک قهرمان هاش رو بگیرم و همراهشون صبح رو جشن بگیریم. دلم صبح می خواد. دلم آشتی با تمام جهان رو می خواد. دلم آشتی با خودم رو می خواد. دلم می خواد می شد1تاکسی بگیریم باهاش بریم تا خود بهشت خدا از بس جهان قشنگ می شد. دلم می خواد همین لحظه از این خواب های پیچیده تاریک بلند شم. دلم می خواد………………
دلم خیلی چیز ها می خواد! خیلی زیادن خیلی!.
واقعا نمی خواستم اینجا از این مدل چیز ها بگم از شما هم می خوام از اون مدل چیز هایی که خودم همیشه در نفی این مدل احساسات به بقیه می گفتم بهم نگید. الان حرفش که شد نفهمیدم چرا از پس خودم بر نیومدم و وراجیم گرفت. آخه من از مدت ها پیش همیشه گفتم و واقعا باور داشتم و دارم که اینجا قلمروی آشنای خودمه و تا می شد گفتنی رو گفت از شما و اینجا مخفیش نمی کردم. چه جوری بگم، اینجا خیلی راحت خیلی چیز ها رو گفتم و دارم میگم. ولی به نظرم این دفعه دیگه واقعا زیاده روی کردم. ببخشید!
درست میشم. فردا، پس فردا، 1هفته بعد، درست میشم. میشم همون پریسا که اینجا وسط توضیحاتش میگه خخخ و توی شبنشینی های محله بدونه توقف کامنت های شلوغ و بی سر و ته میده و آرامش واسه جمع نمی ذاره. به همین زودی دوباره درست میشم. درست میشم!.
به نظرم دیگه باید بس کنم. مثل اینکه بلاخره بعد از بیشتر از1هفته اشک های بی معرفت خیال دارن باهام آشتی کنن. خدا کنه بتونم ببارم! خدا کنه امشب ببارم!
به امید صبح!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شاید این درست باشه!

سلام به همگی.
چطورید؟ من خوبم. فقط… نمی دونم اسمش چیه. واسه هر کسی گفتم1اسمی بهش داد و بعضی ها هم اصلا اسمی بهش ندادن و توصیفش کردن. من خودم حالا شاید بشه بگم. عجیب. عجیب شدم.
حس و حالم این روز ها1چیزیه که نمی دونم منفیه یا مثبت. هفته پیش، قبل از فوت خالم اون قدر نگران بودم که در موردش با مادرم حرف زدم. بهش گفتم من1چیزیم هست. حس می کنم نگاهم به اطرافم متفاوت میشه. حس می کنم عوض میشم. در خیلی موارد. یکیش اینکه نسبت به موارد تعلق خاطرم در روز ها و ماه های پیش دارم1جور هایی… دارم سرد میشم. دارم تعلق خاطرم رو انگار از دست میدم. نه کاملا ولی به شدت داره کمتر میشه. مادرم بر عکس من اصلا بدش نیومد. به نظرم این موارد رو فقط اطرافیانی دید که من بهشون نزدیک بودم. باهام صحبت کرد، تأییدمکرد و برام1عالمه دلیل آورد که نشون می دادن من حق دارم این طوری بشم چون تفاوت ها در بینش و در خیلی چیز های دیگه رو دارم می بینم و طبیعیه که سرد بشم. بعدش هم گفت که منطق درست همینه و نصیحتم کرد که بیشتر مواظب باشم و بیش از اندازه لازم اجازه ندم دلم به چیزی یا کسی جذب بشه که وابستگی های عجیب و غریب به دردسر بندازدم.
بنده خدا مادرم حق داره بترسه. هنوز زمانی که میگم مثلا فلانی رو خیلی دوست دارم به وضوح نگرانه که نکنه این دوست دارم از اون دوست دارم هایی باشه که پر و بال گرفت و بزرگ شد و عاقبت90-91خودم و تمام خونواده رو اون طور افتضاح گرفتار کرد.
بهش اطمینان دادم مثل همیشه. گفت باور می کنه و نکرد مثل همیشه. ولی من بعد از اینکه باهاش صحبت کردم سبک تر بودم. این رو برخلاف گذشته که درونم رو ازش مخفی می کردم بهش گفتم.
-چه سبک شدم باهات حرف زدم مادری!.
خندید.
اما من، بچه ها اینکه از خودم گفتم در مورد خیلی چیز هاست. اینجا شاید بشه طوری توضیحش بدم که خودم بفهمم.
تعلق خاطرم انگار خیلی محسوس عقبنشینی کرده. از خیلی موارد رفته کنار و در خیلی موارد دیگه از اون آتیش سرکش جز1لایه نازک غبار چیزی ازش باقی نیست. چیز هایی که پیش از این خیلی خیلی می خواستم و حتی روشون وحشتناک غیرت داشتم دارن برام بی تفاوت میشن. هنوز با ارزش هستن ولی دیگه اندازه گذشته خیالم بهشون نیست. تعلق خاطرم به خیلی چیز ها که برام خیلی مهم بودن داره عقبنشینی می کنه و سرعت این عقبنشینی داره هر روز بیشتر میشه. همین الان چه ساده دارم در موردش می نویسم در حالی که تا1مدت پیش حتی توی دلم حاضر نبودم بپذیرمش.
هر کسی که بهش گفتم یا نگفتم و خودش فهمید1نظری در این مورد بهم داد.
چند روز پیش1لحظه یادم نیست چی شد که توی1جمله کوتاه در مورد یکی از این موارد غیرت پشت تلفن با1کسی حرف زدم. طرف روی حساب نارضایتی که از اون مورد خاص داشت1اسم بدی بهش داد و من اصلا نفهمیدم و1دقیقه بعد که فهمیدم طرف چی گفت اصلا هیچ حسی بهم دست نداد. اگر پیش از این بود هوارم در می اومد که این چه حرفی بود زدی نباید بگی دیگه بس کن! این دیگه بس کن رو نگفتم. حتی گفتگومون هم متوقف نشد.
این روز ها ترجیح می دادم بهش کمتر تمرکز کنم چون از سرعت گرفتن این سیر سرپایینی کمی حس دلواپسی و نارضایتی داشتم. ولی به هر کسی می گفتم فقط می گفت اینکه داره میشه درسته. به احساسی رسیدم شبیه1مدل وحشت.
به یکی از رفیق های بسیار عزیز خیلی جزئی داستانم رو گفتم. قبلش داشت سر به سرم می ذاشت. خلاصه ماجرا رو در یکی2جمله که شنید جدی شد.
-خوشحالم. خیلی از اینکه گفتی خوشحالم. این خیلی خوبه که داری بهتر میشی.
بهش گفتم آخه دل باید صرف1چیزی بشه دیگه مگه نه؟
دقیقا کلمات جوابش رو یادم نیست که چی بود فقط محتوا رو خاطرم هست.
-آره درسته ولی نه چیزی که تو مالک هیچ چیزش نباشی. دل رو اگر صرف می کنی صرف1چیزی کن که هر زمان لازم شد بتونی به فرمان دلت تنظیمش کنی.
مفهوم پیام اون رفیق بسیار عزیز دقیقا این بود و من جز سکوتی به نشان رضایت حرفی در جوابش نداشتم که بزنم.
شب در تابش سراب داشتم بهش فکر می کردم.
-ببین چی شد! مثل چوب بیخیال شدم!
-تو نه چوبی نه بیخیال. اتفاقا اینکه شدی خیلی هم درسته. از اولش باید این می بودی که الان داری میشی. تو چوب نشدی. بزرگ شدی. داری بیشتر اهل منطق میشی. همه چیزت. حتی دلبستگی هات.
هنوز ترجیح می دادم نپذیرم.
-ولی اینکه دیگه خیلی کمتر از پیش میرم طرفش1زمانی که خیلی هم ازش نگذشته یکی از بستگی های اولم بود! چنان تعلقی بهش داشتم که همه جا همه…
-این دقیقا همون نقطه اشتباهیه. یعنی بود. واسه چی باید این طوری باشی؟ کجای منطق میگه همچین بستگی بیمار گونه ای رو باید حفظش کرد؟ اون هم نسبت به مواردی که اصلا در محدوده مالکیت و حتی اختیار ما نیستن و در هر صورت ما جز تماشاگرشون نیستیم؟ چیزی رو که نمیشه بخشی جز تماشا ازش داشته باشی اینهمه نخواه! چون گاهی چیز هایی می بینی که دلت نمی خواد ببینی و اگر خواهندگیت از حد مجاز فراتر باشه دردت میاد. هرچی تعلق خاطر بیشتر باشه این درد بیشتره. پس با اینکه داره میشه موافق باش و اجازه بده کامل بشه. تماشاگر مثبتی باقی بمون. اگر از دستت بر میاد دستی بالا کن و کمک برسون. هر مدل که میشه. ولی دلت رو از این معرکه بکش بیرون و بعدش راحت بشین و با خاطر بی تشویش تماشا کن. مثبت ها رو تشویق کن و منفی ها یا اون مواردی که در نظر تو منفی هستن رو چشم هات رو ببند و نبین. مثل همه که تماشا می کنن و شبیه تو از حرص و دلواپسی های بی سر و ته به سرشون نمی زنه.
بین درستی و نادرستی می چرخیدم. حس خلأ توی دلم بزرگ می شد ولی عجیب بود که شبیه گذشته هایی که اشک به چشم هام می آورد و نفس هام رو تند می کرد اذیت نشدم. فقط آه کشیدم.
-شاید این درست باشه. ولی کاش این طوری نبود!
-بله کاش نبود! ولی هست و تو نمی تونی عوضش کنی. چه با تلاش، چه با دلیل و منطق، و چه حتی با زور. پس بشین تماشات رو کن و1چیز بی دردسر تر رو برای پر کردن این خلأ بده به دلت که بخوادش. چیزی که در مواقع لزوم بیشتر از1تماشاگر بتونی مدعیش بشی.
نشستم به فکر کردن. از اون فکر کردن هایی که نمی دونم چند ماه پیش1دفعه پیش اومد و2ساعت مشغولم کرد. این دفعه2ساعت طول نکشید و زمانی که بلند شدم تا چایی درست کنم دیدم که برخلاف اون دفعه، نه چشم هام خیسه، نه سرم سنگینه، نه از سردرد کلافه شدم، نه حتی بغض دارم. هیچی نبود جز1آه که اون هم مطمئنا ظرف یکی2ماه آینده اثری ازش باقی نیست.
بچه ها نمی دونم این درسته یا نه ولی من الان این مدلی شدم و دارم بیشتر و بیشتر این مدلی میشم. نسبت به خیلی موارد در اطرافم که تا پیش از این خیلی زیاد برام ارزش داشتن دارم چیزی میشم که میشه بهش گفت بیخیال. شاید بقیه درست میگن و این درست باشه. نمی دونم. ولی حتی زمانی که این سیر کامل بشه، به نظرم واسه چیزی که در گذشته بودم پشیمون نیستم. من از اون دیوونه هایی هستم که تعلق خاطر داشتن به چیز های مورد توجهم رو دوست دارم. به نظرم این قشنگه. طبق معمول بلد نیستم توضیحش بدم ولی این حال و هوا ها به نظرم1مهر معصومی داخلشون هست که من دوست دارم. خوب اگر همه میگن من اشتباه می کنم پس حتما درست میگن. باید1خورده عاقلانه تر دیوونه باشم. این طور تصور می کنم. نظر شما چیه؟
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت قوری بخش3

سلام به همگی.
چیه روح دیدید مگه؟ خودمم بابا. گفتم که درست میشم.
بیخیال. بریم سر قوری ببینیم می جوشه یا نمی جوشه.
اگر درست یادم مونده باشه ما1کاسه داشتیم یعنی1نصفه قوری. نوبت دور سوم بود یعنی بافت5-1 5-2.
کی از اسمش متوجه شد داستان این دور چیه؟ هر کسی مطلب رو گرفت آفرین به من!
شکلک شکلک در آوردن. خخخ!
ما یکی توی نخ داشتیم که پایان دور قبلی بود و بافت این دورمون 5-1 5-2هست. 5که تعداد مروارید هامون برای تشکیل هر1گل این دوره و1و2تعداد پایه هایی هست که هر بار بعد از بافتن1گل باید از زیر یعنی از مروارید های دور قبلی بگیریم. پس شد گل های5تایی و برای پایه گرفتن1گل در میون1بار نخ دست چپ رو از1دونه مروارید دور قبلی رد می کنیم1بار نخ رو از2تا مروارید دور قبلی رد می کنیم.
یکی بیا ترجمه کن سخت شد!
الان1دونه توی نخ داشتیم. طبق معمول هر دور، نخ دست چپ رو از مروارید کناری رد می کنیم و دونه های توی نخمون میشن2تا. گل هامون باید5تایی باشن پس3تا دونه می فرستیم توی نخ دست راست و سومی رو مشترک می گیریم. گل بعدیمون5-1هست. یعنی نخ دست چپ رو از1دونه بغلیش رد می کنیم. باز2تا توی نخه. 3تا میندازیم، سومی مشترک و این دفعه2تا پایه می گیریم یعنی نخ دست چپ رو به جای یکی از2تا مروارید بغلی رد می کنیم.
حالا3تا توی نخ داریم. گل های این دور همه باید5تایی باشن. پس2تا می فرستیم توی نخ، دومی رو مشترک می گیریم و این دفعه فقط یکی پایه می زنیم یعنی نخ دست چپ رو از داخل1دونه بغلی رد می کنیم.
گل 5-1زدیم و گل بعدی5-2هست. 2تا توی نخ داریم، 3تا میندازیم و سومی رو مشترک می گیریم و نخ دست چپ رو از2تا دونه بغلی رد می کنیم.
حالا دوباره نوبت گل 5-1شد. 3تا توی نخ داریم. 2تا میندازیم، دومی رو مشترک می گیریم و چون گل 5-2هست یعنی2تا پایه لازم داریم پس نخ دست چپ رو از2تا بغلیش رد می کنیم.
و همین طور الی آخر.
خواستم باز1عالمه و ردیف کنم اینجا دیدم حسش نیست نکردم.
خلاصه این دور حواس جمع لازم داره چون مخصوصا اوایل کار از دست آدم در میره گل قبلی چند چند بود و خیلی راحت اشتباه می کنیم و اگر1دونه اشتباه بریم تمام قوریمون میشه شبیه از این جنس های برگشتی کارخونه ها که نصف قیمت می فروشن بهمون ما هم کلی خوش به حالمون میشه که ارزون خریدیم غافل از اینکه… اهم اهم هوا چه خوبه! خوب چیزه بریم قوری ببافیم!.
آخرین گل این دور اگر درست یادم مونده باشه1گل5-2هست. یعنی2تا پایه باید بگیریم. خوب دور تموم شد و دیگه نمیشه گل ببافیم. پس برای بستن این دور نخ دست چپ رو علاوه بر2تا پایه ای که از بغلی ها گرفتیم، از داخل اولین دونه از اولین گل این دور هم رد می کنیم تا دایره این دورمون بسته بشه.
حالا4تا توی نخ داریم. گلمون باید5تایی باشه. پس1دونه میندازیم توی نخ و همون1دونه رو هم مشترک می گیریم. بعدش هم می کشیم تا بافتمون سفت بشه. آیی یواش یوااااش پاره میشهههه بابا یواش!
خوب این دور تموم شد و دایره رو بستیم. حالا توی دستمون چی داریم؟ چیزی شبیه1کاسه که وقتی لمسش می کنیم قشنگ معلومه که لبه هاش داره شروع می کنه به برگشتن به طرف داخل و تنگ شدن.
دور بعدی7-3هست. یعنی چی؟
آفرین ایول خودم یعنی گل های این دور همگی از7تا مروارید درست شدن و بعد از بافتن هر1گل7تایی باید3تا پایه بگیریم یعنی نخ دست چپ رو از3تا مروارید بغلیش رد کنیم.
1شیر پاک خورده ای بیاد محض رضای خدا ترمزم رو بکشه وگرنه دور بعدی رو هم اینجا میگم.
خوب این از این. راستی یادمون نره، زندگی قشنگه. خیلی هم زیاد قشنگه. فحش هم بدی تمامش خودتی.
تا دفعه بعدی و دور بعدی،
ایام به کام.