سلام به همگی.
زندگی چه عجیبه! بالا و پایین، سیاه و سفید، روز و شب!
من1خاله آلزایمری داشتم. از خیلی سال پیش اسیر بستر بود و دیگه ظاهرا چیزی از جهان اطرافش نمی فهمید. این ماه های آخر گلو و پهلوش رو سوراخ کرده بودن ازش لوله رد کرده بودن تا به بدنش غذا برسونن چون دیگه بلع نداشت.
فوت کرد!
لحظه ای که من به انتهای شب می رسیدم اون فوت کرد!.
مادرم زمانی که بهم گفت صداش نمی لرزید. من مات حیرتی گنگ از اون هایی که بعد از شنیدن خبر فوت1آشنای نزدیک دچارش میشم مونده بودم چی بگم. به مادری که توی صداش گریه نبود چه جوری باید تسلای خاطر می دادم. باید می رفتم تا به تشهیع جنازه می رسیدم. مادرم موافق نبود.
-بیایی که چی؟ ول کن لازم نیست. تو سر کار میری. به کارت برس. اومدنت کمکی بهش نمی کنه. تو باید باشی سر کار.
چرا گریه نمی کردم؟! چرا مثل گذشته هایی که هنوز از توی خاطر هامون پاک نشده زمانی که می شنویم1آشنای نزدیک رفته دنیامون سیاه و سیاه پوش نمیشه؟! چرا من هنوز ایستادم؟!
-ولی من، من باید باشم!
مادرم آروم بود. غمگین ولی آروم.
-برای چی؟ اون دیگه رفت. به سر کارت برس که مرخصی هات پشت سر هم نیفته و گرفتار نشی.
نمی خواستم به همین سادگی میدون محبت رو خالی کنم.
-تو خوبی مادری؟ نمی خوایی همراهت بیام؟
صدای مادرم همچنان بی لرزش بود و آروم.
-من خوبم. خاله هم الان خوبه. راحت شد. داشت خیلی اذیت می شد. هم خودش هم بچه هاش که همه سیاتیک و شکستگی ستون مهره پیدا کردن از بس جا به جاش می کردن. این طوری زنده بودن چه فایده ای داشت؟ من که هیچ دلم نمی خواد با گلو و پهلوی سوراخ و بدون حرکت و کلام و درک زنده بمونم. اون هم دیگه خلاص شد.
مادرم راست می گفت. توی دلم گفتم من هم دلم نمی خواد.
-یعنی من نیام؟ مگه میشه؟ من واقعا باید بیام.
-چرا باید بیایی؟ چه بایدی؟ برای چی؟
رفتم به فکر. واقعا برای چی؟ برای چی من باید پشت جنازه خاله ای که مدت ها و مدت ها بود دیگه براش آشنا نبودم می رفتم؟ زمانی که زنده بود آخرین باری که دیدمش یادم نیست2سال پیش بود یا3سال. حالا برای چی باید مرخصی می گرفتم می رفتم پشت جنازش؟ اون که دیگه براش فرقی نمی کنه. آیا غیر از اینه که من به خاطر دل خودم و احساس وظیفه ای که بهم تلقین شده اصرار دارم از کارم بزنم و برم سر دفن مرده ای که زندهش رو یادم نیست چند سال پیش دیدم؟
زندگی چه عجیبه! بالا و پایین. سیاه و سفید. روز و شب!
برای خالم گریه نکردم. وقتی خبرش رو شنیدم1لحظه یخ زدم ولی گریه نکردم. بعدش هم گریه نکردم. هنوز هم نکردم. نمی دونم کی بغضم براش می شکنه ولی تا الان که اصلا خیال شکستن نداره. هنوز ننشستم به خاطره هاش فکر کنم و روی این واقعیت متمرکز بشم که دیگه بین ما نیست. ولی حس کردم، عمیقا حس کردم لازم دارم بگم. اومدم اینجا گفتم. توی1سایت شخصی اینترنتی. جایی که شبیه هیچ جای واقعی نیست ولی برای من اون قدر واقعی هست که بیام خبر فوت خالم رو توش بنویسم و سبک بشم.
بچه ها انتظار ندارم تسلیت جمع کنم. فقط دلم خواست حرف بزنم. از فوت خالم بگم. از اینکه سال ها پیش از مردنش دیگه نرفتم دیدنش. چون1دفعه که رفته بودم ببینمش، چشم که باز کرد انگار از وسط مه خواب و بیداری آلزایمر من به چشمش اومدم. ندیدنم رو دید و با اون حالش برای من زد زیر گریه. دیگه نرفتم دیدنش تا1عید که خونه دختر خالم بود و من رفتم. نزدیک تختش نشدم. اون هم منو ندید. فقط از دور صدای نالش رو شنیدم و احساسش کردم. آخرین دیدار ما این طوری بود.
به تشهیع جنازش رفتم. البته که رفتم! نمی شد بمونم. نمی شد جا بمونم از این همراهی آخری. درست بالای سرش ایستاده بودم. ساکت و بی اشک. خم شدم به سرش دست کشیدم. نازش کردم. بوسیدمش. همه گریه می کردن و من بی اشک بوسش می کردم. موقع دفنش همه بودن. من هم بودم. خاله ندید. خواب بود. یادش رفته بود بیدار بشه. خسته از تمام زندگی تاریکش که بزرگ های فامیل می گفتن هیچ نقطه روشنی براش نداشت، حالا خواب بود. من رفتم بالای سرش و اون دیگه برام گریه نکرد. داشت برای همیشه از این جهان خاکی که می گفتن1لحظه هم باهاش مهربون نبود می رفت.
رفت!.
دفنش کردن. رفت به خاک. تموم شد. برای همیشه تموم شد!.
دلم خواست این ها رو اینجا بگم. دلم خواست بگم که هنوز براش گریه نکردم. دلم خواست بگم آلزایمر داقونش کرد و بچه هاش حسابی زمینگیر شدن برای نگه داریش و واقعا خوب نگهش داشتن. و دلم می خواد بگم که به نظرم الان بچه هاش حالشون خوش نیست. هرچند مادرشون مدت ها بود عملا زندگی نباتی داشت ولی مادرشون بود. زنده بود. 1مادر زنده که توی اتاق مثل1گلدون گل ساکت و بی حرکت و بی حرف افتاده بود1گوشه ای و پرستاری لازم داشت. ولی بود. و الان دیگه نیست. مادر خیلی عزیزه حالا هر مدل که می خواد باشه. زمانی که بره تازه بچه ها می فهمن که جاش چه وحشتناک خالی مونده! حتی اگر این مادر1گلدون گل پژمرده و بی حس و حرکت مثل خاله آلزایمری من باشه. به نظرم بچه هاش بعد از مراسم7و40به شدت احساس غربت می کنن. غربتی که بعد از رفتن عزیز ترین عزیز توی تمام جهان، تا آخر عمر همراه آدم می مونه و چه دردناکه این غربت سرد!.
بچه ها امشب شب اولیه که اون دیگه نیست. توی اون قبر خاکی خوابه. برای همیشه. اون رفته و من نمی فهمم چه جوریه که الان حس می کنم حالم به شدت از اون لحظه ای که دستم روی سر جنازش بود بد تره. احساس می کنم1غربت سرد به سردی خاک تمام جهان رو گرفته. تاریک مثل شب. تلخ مثل وداع. سنگین مثل سکوت قبرستون امشب.
کاش بتونم گریه کنم! امروز نیومد. هنوز هم نمیاد. بغض های نشکسته خیلی آزار دهنده هستن. خیلی زیاد. کاش بشه امشب بشکنمش بلکه سبک تر بشم!
می دونم. درست میشم. فردا ها دوباره درست میشم. ولی فردا ها هنوز نرسیدن و من امشب توی بغل سکوت خونه نشستم و دارم می نویسم بلکه بتونم راحت تر نفس بکشم.
ببخشیدم اینهمه تاریک نوشتم. باید1جایی می گفتم. داشت اذیتم می کرد. باید می گفتم!.
ایام به کام.
نویسنده: پریسا
شکلات تلخ
سلام به همگی.
امروز3شنبه3آذر94برای من1شروع مجدده. دقیق باشیم می بینیم که هر روز برای همه ما1شروع مجدده ولی ما همه ما چون مطمئنیم که تعداد بی شماری از این شروع ها توی دست و بالمون ریخته بهش اعتنا نمی کنیم. کاش این مدلی نباشیم!
بگذریم.
من می خوام اعتنا کنم. به امروز، به شروع و به زندگی.
دیروز2آذر برای من مثل شکلات تلخ بود. بین شکلات ها این مدلش رو خیلی دوست دارم. تلخِ تلخ!.
صبحش که بلند شدم خیلی سعی کردم از خودم مخفی کنم که چه قدر خسته بودم. دیشبش به گفتگو گذشته بود. با یکی از عزیز ترین رفیق هام. حرف زدم و باز هم حرف زدم. خودم رو هر مدل که بلد بودم براش توضیح دادم. این آخرین کاری بود که از دستم بر می اومد. اینکه خودم رو تا جایی که بلدم براش توضیح بدم. خودم رو، دلواپسی هام رو، دلتنگیم رو که کم هم نبود. تلفن2بار قطع شد که نشونم می داد2ساعت حرف زدم و زدم و زدم و باز شماره گرفتم و باز حرف زدم. قانع نشد. خودش می گفت. گوشی رو که گذاشتم چنان تلخ حس ناکامی می کردم که ترجیح دادم چند لحظه همونجا ولو بمونم تا خستگیم در بره و بتونم بلند شم.
-تا صبح فردا منتظر می مونم. اگر چیزی عوض نشد دیگه نمیشه. دیگه منتظر نمیشم. دیگه حرفش رو نمی زنم. اون آدم و محبتش و حضورش خیلی خیلی برای من ارزش داره. خیلی هم زیاد ارزش داره. من همیشه دوستش دارم و هرگز فراموش نمی کنم که اگر دستش نبود که دستم رو بگیره من از ویرانی سال های پیشم سلامت پا نمی شدم. تا هر زمان هم که خودش بهم اجازه بده با افتخار به هر کسی که بپرسه و نپرسه میگم که ما2تا با هم دوستیم. ولی بیشتر از امشب حاضر نیستم خودم رو خاکی کنم. من هرچی بلد بودم انجام دادم. توضیح دادم، درونم رو بخش بخش گفتم، حتی تقاضا هم کردم. دیگه بسه!
بلند شدم و بدون اینکه بخوام ساعت رو زدم ببینم چنده. هنوز تا11نیم ساعت دیگه زمان داشتم. شبنشینی محله.
-خوب، که چی؟
اخم هام رو حس می کردم که انگار به پیشونیم فشار می آوردن. چرا باید می رفتم اونجا؟ چی باید می گفتم؟ توی این2هفته که پشت سر گذاشته بودم و شبی که می رفت به طرف نیمه شب چنان خسته شده بودم که دیگه حس هیچ نقشی رو نداشتم. ولی چرا نمی رفتم؟ واسه چی باید توی این سکوت باقی می موندم تا افکار عوضی روانم رو پاک کنن؟
-افکار عوضی؟ اون ها فقط1مشت فکر هستن. روان من باید قوی تر از این سوسک های اعصاب باشه. هرچی میشه بذار بشه. 2روز آخ واخ می کنم بعدش این هم میشه1خاطره و من باز پا میشم. پس واسه چی این2روز رو هم تلف کنم؟ افکار عوضی هم برن به جهنم!
دستی واسه هر چیزی که اذیتم می کرد تکون دادم و پریدم پشت سیستم. دیر رسیده بودم ولی بچه ها هنوز توی محله داشتن شیطونی می کردن. شبنشینی که تموم شد کامنت های جا مونده رو خوندم ولی تموم که شد دیگه واقعا نمی تونستم کری بخونم. خسته شده بودم. دلم نقش نمی خواست. دلم کری نمی خواست. دلم برخلاف همیشه گریه هم نمی خواست. نصف کار های شبم رو انجام نداده ولو شدم روی تخت و انگار مردم.
صبح فردا با خستگی تاریکی که نمی شد منکرش باشم از جام بلند شدم. از لج منفی هایی که روی اعصاب کشیده شده و دردناکم سنگینی می کردن زدم به خنده ولی کمی بعد مجبور شدم اعتراف کنم که مثل هر روز موفق نیستم. بیخیال شدم. رفتم سر کار. همکارم یعنی مربی اصلی کلاس2شنبه ها مرخصیشه و من توی کلاس با1بچه تنها بودم. بقیه فیزیوتراپی داشتن. این معمولا برنامه2شنبه های امساله.
مهدی کوچولو که دیگه داره بزرگ میشه هنوز معصوم و تا دلت بخواد شیطونه و دیروز صبح سر کلاس اواخر یکی از زنگ ها که بهش درس می دادم، 1دفعه به خودم اومدم و بسیار تعجب کردم که چرا مثل همیشه که اعصابم درست درمون نیست از شیطنت هاش عصبانی نمیشم. برعکس، دیروز همراه دادن درسی که مهدی بعد از سال ها هنوز یاد نگرفت، باهاش بازی می کردم و چنان2تایی می خندیدیم که گفتم الانه که مدیر بیاد کلاس ببینه چی داره این طرف مدرسه میشه.
گوشیم رو گذاشتم نزدیک دستم و منتظر موندم. بدون اینکه اجازه بدم مهدی از کشیدگی اعصابم و خستگیم و انتظارم چیزی ببینه منتظر موندم. ساعت8، ساعت8و30، ساعت9، 9و30، 10…
فایده نداشت. چیزی قرار نبود عوض بشه. انتظارم بی خودی بود. همه چیز بنا بود مثل این1ماه آخری باشه و من با تمام خواهندگیم نتونسته بودم عوضش کنم.
-خوب، عجیب نیست. من که می دونستم. منتظرش بودم. قشنگ نیست ولی دسته کم غافلگیر نشدم. درضمن تمام زورم رو هم زدم. شاید واقعا لازم باشه این طوری بشه. تا ابد که نمی شد ما این شکلی باقی بمونیم. بلاخره باید1جایی تموم می شد. اون بنده خدا هرچی که1کسی می شد برای1رفیقِ داقون انجام بده برای من کرده بود و حالا من حرف حسابم چی بود؟ حالا من از اون زمین خوردنِ ترسناک تا اندازه ای که بتونم به خودم مسلط باشم و دوباره نیفتم بلند شده بودم. اون هم درست می گفت. چیزی که خودش اسمش رو گذاشت وظیفه دیگه تموم شده بود. برای همیشه توی دلم ممنونشم.
تکون ها و صدا کردن های مهدی حواسم رو جمع کرد.
-بیخیال.
این رو گفتم و دوباره زدم به درس و بازی. باز هم گریه در کار نبود. نمی اومد. نمی دونم چرا. فکر ها به صف توی سرم می چرخیدن و تمامشون هم گرد و خاک گرفته بودن ولی از گریه خبری نبود.
زنگ خورد.
همکاری که من و چندتای دیگه همیشه با ماشین همسرش بر می گشتیم اومد و گفت امروز ماشین نداریم.
لبخند زدم. نمی دونم واسه چی زدم. باید1کاری می کردم. هیچ حوصله نداشتم برم سر خط و اون قدر سر اون مسیر افتضاح و بی ماشین منتظر بمونم که یکی بیاد سوارم کنه. باید باز هم شروع می کردم و درس یاد گرفتن رو ادامه می دادم. این دفعه بدون کمک و آگاهی و اظهار نظر اون بهترین رفیقم. دیگه نباید بهش بگم. ما2تا از حالا فقط2تا دوست معمولی بودیم. مثل من با همه. به خاطر سکوتی که من اصرار داشتم و دارم حفظش کنم و شاید به خاطر خیلی چیز های دیگه که اون معرفت کرد و با کلام به من نگفت، صمیمیت ها باید می رفتن. دیگه تموم شد. به قول خودش، که اسمش رو گذاشته بود وظیفه تاریخی و اون شب گفتگومون می گفت وظیفه تاریخیم دیگه تموم شد. تازه اینجا بود که حس کردم2-3تا قطره داغ پشت پلک هام رو خیس کردن.
-بیخیال. بیخیال. ماشین رو بچسب!
از جا پریدم و رفتم توی صف کارت زدن برای خروج. یکی از همکار های آشنا تر رو نشون کردم.
-خسته نباشید.
-ممنون.
-میگم امروز با کی میرید؟ جا داره من هم با شما بیام؟
هرگز از هیچ کدومشون نخواسته بودم. هرگز از هیچ کسی این مدلی نخواسته بودم.
-باز هم1قدم به پیش!
قرار نبود قدم های به پیشم رو واسه کسی بگم. دیگه قرار نبود. اشک های داغ کمی بیشتر شدن.
-خوبی خانمی؟
به همکار به ظاهر بیخیالم خندیدم.
-بله عالی! فقط این چشم درد لعنتی!
-آخی! باز درد می کنه؟
-بله اینکه ول کنم نیستش!
-بهار هم نیست بگیم حساسیت داری.
-بیخیال من چشم دردم4فصله. بریم جا نمونیم.
بنده خدا خندید و راه افتادیم تا مثل بقیه بپریم و پیش از اینکه همه ماشین های ماشیندار ها پر بشن یکیشون رو بگیریم.
چند لحظه بعد توی ماشین نشسته بودیم. با همکار ماشیندارم تا سر کوچه اومدم و بعد از تشکر راه افتادم طرف خونه.
وارد که شدم بوی آشنای همیشگی رو به کام کشیدم و… عطر! عطر بسیار تند و بسیار تلخی که من هیچ وقت اسمش رو یاد نگرفتم ولی مثل طلسم گیجش می شدم. چه شدید هم بود!.
-آخ خدای من!
این نیمرویی که خوردم اندازه1بهشت کامل خوشمزه بود خدا! گور پدر منطق و عقل و جهان عاقل و عاقل خواه! میشه چیزی عوض نشه؟ همین مدلی بمونه؟ همه چیز همین مدلی باقی بمونه؟ حتی اگر از نگاه هایی که زمانی دلواپسم بودن و به شدت با محبت، پرده ای از اتهام روی این همه چیز کشیده شده باشه؟ میشه حتی زیر این پرده همه چیز همین شکلی بمونه؟
ساعت رو گذاشتم کنار. آگاهی از گذشت زمان رو لازم نداشتم. زنگ تلفن. مادرم. گفت میاد اینجا.
مادرم سرما خورده و رو به راه نیست و هرچی کردم متقاعدش کنم که بیشتر استراحت کنه به خرجش نرفت. تعجب نکردم. دفعه اولی نیست از این چیز ها می بینم. مادرم رفت کارواش و من زدم به کتاب خوندن تا برگرده.
شب، بعد از اینکه مادرم رفت، بعد از اینکه اون چندتا دونه ظرف شسته شد، بعد از اینکه آشپزخونه رو به راه شد، پیش از اینکه مهلت پیدا کنم بشینم و فکر کنم، به هر چیزی که مجاز بودم و نبودم فکر کنم، …
عاشق شکلات تلخم! خیلی دوست دارم خیلی!
شکلات تلخ! چنان تلخی دلپذیری که تمام2شنبه2آذر امسال رو پوشوند و هر مزه دیگه ای رو خنثی کرد!
شب بغلم کرده بود و همراهم در زمان می چرخید. آهسته و موزون، مثل آهنگ1صدای1دسته جیرجیرک تابستونی توی هوای ملایم شبِ تابستون، سوار نسیم بهشت من و شب و تمام اطرافم سوارِ تابِ زمان می چرخیدیم و بابا زمان برای اولین دفعه توی عمرم داشت با محبت بهم می خندید و مهربون مثل1پدربزرگ مهربون، من و شب و همه مسافر های شب رو تابمون می داد.
به نظرم می رسید که1فیلم آشنا رو تماشا می کنم. فیلمی دور و خیلی دور ولی آشنا که تمامش رو به خاطر داشتم. با این تفاوت که من مجاز بودم بعضی پلان هاش رو عوض کنم. سپرده بودنش به من که نه همه جاش ولی بعضی جا هاش که تعویض لازم داشت رو تغییرش بدم. چه موهبتی!
به شبنشینی محله نرفتم. به هیچ مکان اینترنتی نرفتم. در جهان واقعی موندم و عطر تلخ و تند واقعیت های آشنا و عزیز رو تا نفس داشتم به کام کشیدم. بعد زدم به خنده. خنده ای که اولش لبخند بود بعدش خنده شد و بعدش رفت بالا و بالا و دیگه نمی خواست متوقف بشه. خنده ای که بود و مدت ها بود و آخر شب بلاخره وسط سبکباری بی نهایت خودم و تمام اطرافم، با1ای کاش تاریک که به زبون نیومد متوقف شد و اشکی بی هقهق جاش رو گرفت.
-همه مثبت ها1جا توی دست های آدم ها جا نمیشن. هر زمان بخوایی چندتاشون رو برداری طبیعتا چندتای دیگه از دستت رها میشن. این قاعده طبیعته. هرگز صاحب جواب تمام ای کاش هامون با هم و1جا نیستیم. این رو همه باید یاد بگیریم.
به خودم زهرخند زدم.
-همه حتی من دیر آموز بوق.
-همه از جمله تو متوقع با تدبیر.
نفهمیدم زهرخندم کی بی سر و صدا فرار کرد و محو شد. بله تمام ای کاش ها1جا براورده نمیشن. ولی زندگی همچنان قشنگ بود. دیشب، دیروز و همیشه. هنوز هم قشنگه. حتی با ای کاش های تاریک و خیس که هرگز براورده نمیشن.
الان صبح خیلی زود3شنبه3آذر94تقریبا میشه گفت در انتهای شب هستیم که دارم می نویسم تا بزنم اینجا و بعدش برم سر کار. صدای سیستمم به شدت پایینه و خودم به شدت خستهم. البته فقط جسمم. روانم همچنان از سنگینی اون لکه های تاریک سنگینه ولی به طرز بی سابقه ای آرام. چنان آرام که نسبت به خودم دچار تردید میشم. از روز های بعد هیچ چیز نمی دونم. سعی هم نمی کنم که پیشبینیشون کنم چون می دونم شدنی نیست. همین اندازه می دونم که امروز نسبت به گذشته1سلاح قوی توی دست هامه. امروز من آگاهم. خیلی آگاه تر از گذشته ها. آگاه تر و آماده تر و قوی تر. خیلی هم زیاد. بدون تعجیل به لبخند کاملا بی صدا و کاملا واقعیم اجازه میدم که پر رنگ تر بشه و جریان خون تا پیش از این ها سردم رو آهسته آهسته محسوس تر کنه.
خیلی یواش دستم رو از روی کیبوردم بر می دارم و کنار دستم رو لمس می کنم و بدون اینکه کلمه ها از ذهنم به زبونم راه باز کنن، توی سرم سفت و محکم و مطمئن میگم:
-همه چیز از اول.
ایام به کام.
سلام به همگی.
رفتم سفر برگشتم. گفتم پست بزنم ولی توی کامنت های پست قبلی اعلام حضور دادم دیگه نیومدم اینجا پست کاری.
خوب بیخیال.
کو چاییتون؟ توی ته قوری هاتون باید بتونید چایی بذارید وگرنه باقیش رو نمیگم.
خخخ.
وراجی هام بمونه واسه پست های پر خطر ممنوعه. اینجا1خورده هنرمند بشم.
ته قوری رو با9تا مروارید زده بودیم و دور اول یعنی5-1رو هم زدیم تموم شد. حالا1دایره داریم که صاف هم نیست و انگار میره که شبیه کاسه بشه بیاد بالا. خوب، میریم سراغ دور دوم.
بچه ها دور اول 5-1بود و دور دوم7-2هست. به نظرم حالا دیگه مفهوم این شماره گذاری رو بدونید.
7-2یعنی7تا مروارید1گل رو درست می کنن و گلهای این دور همه7تایی هستن. و2تا هم باید پایه باشن یعنی برای هر گل باید2تا پایه از دایره های قبلی بگیریم. یعنی نخ دست چپ رو بعد از بافتن هر1گل باید از داخل2تا از مروارید های دایره پایینی دور اول رد کنیم.
خوب 7-2 7-2 7-2
ما2تا توی نخ داشتیم. یکی آخرین مشترک دور قبلی یکی هم پایه ای که از مروارید کناریش گرفتیم یعنی نخ دست چپ رو از داخل مروارید بغلی این مشترک آخریه رد کردیم.
بچه ها یادمون باشه این2تا پایه که شروع دور های بعدی هستن همیشه باید از2تا گل باشن نه از1گل.
2تا توی نخ داریم، گلمون باید7تایی باشه. پس5تا میندازیم توی نخ دست راستی و پنجمی رو مشترک می گیریم. حالا1گل7تایی داریم یعنی اولین گل دور دوم رو زدیم. نوبت پایه هست. نخ دست چپ رو از2تا مروارید کناری رد می کنیم و روی دشمن هامون تمرکز می کنیم و خیال می کنیم داریم دارشون می زنیم. بکشید! محکم! خخخ! بابا نخ ها رو بکشید بافت سفت بشه!.
حالا چندتا دونه توی نخه؟ اگر گفتید؟ بلد نیستید خودم میگم. 3تا توی نخه. یکی مشترک گل اولیه و2تا پایه که از دونه های دور قبلی گرفتیم. آفرین به خودم! قربون خودم برم! خخخ!.
3تا توی نخه4تا میندازیم توی نخ و چهارمی رو مشترک می گیریم و باز دوباره2تا پایه با نخ سمت چپ از بالای دور قبلی می گیریم و باز3تا توی نخ داریم و4تا می فرستیم توی نخ و چهارمی رو مشترک می گیریم و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و آآآییی سرم گیج رفت از اینهمه و…
همین شکلی می چرخیم تا برسیم به آخرش. گل آخری از این دور مثل دور قبلی1کمی متفاوته. 3تا توی نخه و آخر این دوره. یکی هم از اولین گل این دور پایه می گیریم. یعنی این دفعه به جای2تا، 3تا پایه می گیریم. حالا4تا توی نخ داریم. پس باید3تا بفرستیم توی نخ و سومی رو مشترک بگیریم. گلمون7تایی شد و دایره این دورمون هم بسته شد. مثل دفعه پیش یکی هم از گل بعدی روی دوری که تازه تمومش کردیم پایه می گیریم و این دور کاملا تموم شد.
خوب این از این. الان1دایره بزرگ تر داریم که بیشتر از گذشته شبیه1کاسه گنده شده. دفعه بعد دورمون1کوچولو سخته گفتم که آماده باشید. اسمش هم5-1،5-2هست. راستش من زمانی که داشتم یاد می گرفتم از این دور خیلی بدم می اومد چون خیلی سخت یادش گرفتم و گل هاش رو هم تقریبا همیشه اشتباهی می زدم و مجبور می شدم چند بار بشکافم دوباره از سر ببافم. الان بدم نمیاد ازش. قشنگه. مثل بقیه بافتن ها.
بچه ها ببخشید اگر درست توضیح نمیدم و ندادم.
خوب دیگه.
تا دفعه بعد،
ایام به کام همگی.
میرم1سفر کوچولو
سلام به همگی.
بچه ها من فردا1کوچولو سفری هستم. اگر خدا بخواد پسفردا یعنی جمعه بر می گردم. این1شب که نیستم اصلا شاید به حساب نیاد ولی دلم نخواست بدونه اینکه اینجا بنویسمش برم. این رفتن کوتاه مدت رو دلم خواست بنویسم و این رو که خیلی دوستتون دارم.
خوب حالا باقیش.
چه می کنید با آخرین روز های ماه دوم پاییز. اینجا هواش نامتعادله. گاهی گرم میشه گاهی1دفعه چنان باد و بارونی می زنه که آدم باید بپره بره درز های پنجره ها رو چک کنه مبادا آب بیاد داخل.
چند روز پیش توی کلاس نشسته بودیم1دفعه بارون شدید شد چندتا رعد و برق هم زد و1دفعه صدای باریدن عوض شد. من که همین چند هفته پیش این بلا سرم اومده بود بلافاصله گرفتم چی شده. داشتم به1بچه بریل یاد می دادم. 5سالی میشه که یادش میدم و یاد نمی گیره. بگذریم.
خلاصه به مربی اصلی کلاس گفتم از اونجایی که نشستی به نظرم باید بلند بشی فکر می کنم آب الانه که بزنه داخل.
طرف بلند نشد و1دفعه صدای شر شر ریختن آب از بین درز های پنجره پشت سرش رفت هوا. دیگه جای نشستن نبود البته من از پنجره دور تر بودم. از جا پریدم و2قدم رفتم جلو و هوارم در اومد.
-داره میاد داخل! آب داره میاد داخل! بپرید کاغذ های روی پنجره رو نجات بدیم خیس شد آب آب اومد داخل!
بچه ها که کلا عشق هیجانن شلوغ می کردن و می خندیدن و من و مربی اصلی کلاس تند تند جمع می کردیم. خلاصه اوضاعی شده بود دیدنی.
خدمه با اطلاع رسانی من رسیدن و موکت کلاس رو از خیس شدن سراسری نجات دادن. جمعش کردن و بارون و باد خیلی زود تر از حد انتظار دست از شیطونی برداشتن و اوضاع خیلی زیاد خراب نشد. ولی به بچه ها خیلی خوش گذشت. حسابی سر و صدا کردن و خندیدن و من دیوونه تر از دیوونه هم توی این سر و صدا و خنده همراهشون بودم. بیچاره مربی اصلی کلاس امسال که کجا و با کی گیر کرده. خخخ!
اگر از حال خودم بخوایید، نمی دونم چطور توصیفش کنم. این روز ها توی هوای اطراف من التهابی موج می زنه که نه خودم و نه تمام اون هایی که دچارش هستن ظاهرش نمی کنیم. هر کدوم می خواییم با هرچی زورمون می رسه به بقیه نشون بدیم که همه چیز آرومه و می دونیم که نیست. اینجا که میشه بنویسم. بچه ها معذرت می خوام به خاطر نوشتن این چیز ها ولی من باید بنویسم. به خاطر خودم فقط به خاطر خودم هم شده باید بنویسم. یکی از دلیل هایی که پست قبلی رو رمزدارش کردم واسه این بود که حس کردم واقعا درست نیست دیگه این مدل نوشته هام رو بذارم کسی بخونه. ملت که گناه نکردن مخشون بپکه. از شمایی که رمز رو خواستید و گرفتید و خوندید معذرت می خوام. من نمی تونم ننویسم. باید1طوری1جایی صدام در بیاد وگرنه منفجر میشم.
این روز ها تمام لحظه ها ملتهبن. من ملتهبم. اطرافیان آگاهم ملتهبن. التهابی ناگفته و شدید که داره درست زیر پوست زندگی روزمره و آروم من سنگین و عمیق نفس می کشه و الان بیشتر از همیشه حس می کنم من در1زمان توی2تا دنیا دارم سیر می کنم. دنیای عادی که همه می بیننش و دنیایی درست زیر این یکی که به شدت درگیره و درگیرم می کنه و همه نمی بیننش و من چه خوشحالم از این ندیدن.
مادرم دیروز می گفت باز تو چه ماجرایی داری؟ دوباره داری چیکار می کنی؟
خندیدم. این روز ها من یا سکوت می کنم یا می خندم.
-من؟ هیچی مادری. کاری نمی کنم.
مادرم خندید ولی نه از جنس خنده های من.
-هیچی؟ واقعا هیچی؟ این حالت هات رو می شناسم. تو از سر تا پا شدی آتیش. از چشم هات از خنده هات از همه چیزت آتیش می باره. به خودت گیر میدی. از قیافت دلگیری. بعد از بیشتر از2سال نق می زنی که چرا اینهمه داقونی. به لباس هات گیر میدی. واسه پوشوندن رنگ پریدگی احتمالیت خودت رو داخل کرم خفه می کنی. مو هات رو بیچاره کردی از بس باهاش ور میری. طرفدار نظم شدی. نظمی که رهاش کرده بودی. خون راه بیفته از تردمیل و از موزیک شاد و از گوشیت جدا نمیشی. واسه اینکه کسی چیزی که من دیدم رو نبینه هر لحظه که حواست هست بلند تر از همیشه می خندی. حواست که نیست مثل سنگ سکوت می کنی. مات میشی. دست هات رو توی هم فشار میدی و خودت رو جمع می کنی. انگار می خواد1چیزی بشه که ازش می ترسی. اینقدر دلواپسی که نفس هات تند میشن و به خودت می پیچی. به خود که میایی گوشیت داره از پیام هایی که معلوم نیست چی هستن می ترکه. تو خودت نیستی. باز دوباره چی شده؟ تو باز چه ماجرایی داری؟
دستش رو گرفتم و زدم زیر خنده.
-باور کن هیچی مادری. هیچ ماجرایی در کار نیست. خوب من متحول شدم. خنده از حرص خوردن بهتره. نظم هم خوبه. باقیش هم… من چی بگم مادری؟
مادرم آه کشید.
-هیچی نمی خواد بگی. فقط دیگه اشتباه نکن. ببین چی بهت میگم. دوباره اشتباه نکن. من دیگه تحمل ندارم. دیگه اشتباه نکن.
بوسیدمش.
-نمی کنم. نگران نباش. نمی کنم.
بنده خدا مادرم!. ترجیح میدم فکر نکنم. آیا واقعا اشتباه نمی کنم؟
زمان نیست به این پرسش متمرکز باشم. التهاب از توی گوشیم شعله می کشه. میاد بالا و موج می زنه و مجبورم می کنه مصلحت رو یادم بره، باز دست هام رو به هم فشار بدم، دست بذارم روی سرم و نفس هام تند بشن. پیام رو باز می کنم تا بفهمم کجای داستانم.
-ما تمام چیستیِ رو به رویی ها رو وجب زدیم. حسابی توی رشته خودشون حِسابیَن . دردسر داریم. ولی شدنیه. حضور لازمی پریسا. به هر کدوم از این2طرف که بخوایی حسابی می تونی کمک کنی. قرار نبود ما چیزی بدونیم. در مورد تو. واسه اینکه زیر هیچ فشاری نباشی و حرف فقط بینش های خودت باشه. ولی این درست نیست ما که فشار نداریم روی تو. فقط خواستیم بگیم اصلا دلواپس نباشی ها!.
خندم گرفت. نمی شد صحبت کنم باید می نوشتم.
-پس بگو چرا الان2روزه اینهمه مهربون شدید.
جواب مثل فشنگ رسید.
-کم لطفی دیگه پریسا چی بگیم بهت. تویی دیگه همین طوری هم پریسایی. عیب نداره راحت باش. من فقط گفتم که تو بدونی. اصلا دیگه حرفش رو نمی زنیم. انگار ما نفهمیدیم. ولش کن بگو ببینم درگیر چی بودی؟ مثل اینکه واسه تهیه1چیزی خواسته بودی بری نشد. چی شد که نشد؟ ببین خیالی نیست تو هرچی خواستی فقط به خودم بگو.
خندم رو نمی شد قورتش بدم. دلم گرفت از اینهمه…
مادرم.
به جای هر فکری تمرکزم رفت روی نگاه سنگین مادرم که لازم نبود چشمم ببینه تا احساسش کنم.
-در حضور خونوادم اینهمه شلوغش نکنید. امشب صحبت می کنیم.
شب که شد وسط1مکالمه چند نفره بودم. خاطره می گفتیم. یعنی بقیه می گفتن و من گوش می کردم. خاطره بود و خنده و…اشک. زمانی که بخشی از خاطره ها بودیم هیچ کدوممون هیچ طوری توی هیچ کجای تصورمون جا نمی شد که زمانی به دیشب برسیم. یکی این وسط فکرم رو خوند.
-چی شده پریسا؟ داری فکر می کنی باورمون نبود این شب ها رو ببینیم نه؟
طبق معمول ترکیدم. دست خودم نبود.
-مگه آزار داری؟ چرا اذیتش می کنی؟ عجب آدم مریضی هستی!
-بسه بابا2-3روز دیگه امشب هم خاطره میشه این دفعه همه بهش می خندیم.
-3روز دیگه که میشه شنبه و فرصت نیست بخندیم باید بریم….
-مگه میریم عروسی که همگی دسته جمعی بریم؟ من میرم و نهایتش یکی2تای دیگه شما همینجا می مونید تا برگردیم.
-برگردید؟ یعنی خوب یعنی همون تعدادی که میرید میایید دیگه! کسی که جا نمی مونه!
حس می کردم التهاب الانه که لایه های جسمم رو بشکافه زبونه بکشه بره تا آسمون.
-ول کنید این حرف هارو. اوضاع پریسا چه جوری میشه؟ اینکه نمی تونه جایی بره!
-میگم پریسا5شنبه داره میره نمیشه بمونه دیرتر برگرده؟
خنده هایی که سعی می شد شیرین و کمی شاد باشن ولی ته مایه های تلخی از جنس زهرخند داشتن.
-آخه تو چرا اینقدر شدید خری؟ از مرخصیِ نداشته که رد بشیم، پریسا داره همراه خونواده میره. میشه بگی این رو کجای طرحت جاش میدی؟
باز هم همون خنده از همون جنس نیمه تاریک.
-خوب شاید هر کسی لازم می بینه ببیندش بلند شه بیاد اینجا. اگر این طوری بشه شما4تا هم لازم نیست برید. رو به رویی ها میان1کمی شمالگردی می کنن بعدش میرن دیگه!
واسه1لحظه جو شکست. خنده ای از جنس گذشته ای که از بس دور بود به خیال می زد. فقط1لحظه خیلی کوتاه بود.
-هر زمان مهلتش پیدا شد جدی بگیرید ببینیم کجاییم. اگر ما حلش نکنیم مدل دیگه ای حل میشه که ما دلمون نمی خواد بشه.
-پریسا اون مدلی حلش نمی کنه مگه نه پریسا؟
-ولش کن دلت می خواد مخت صاف بشه؟ در این موارد صحبت نمی کنیم.
-خوب باشه لعنتی ها صحبت نمی کنیم. ولی بذار ببینم! حضور، غیبت، لزوم حضور، … هوممم…
-بسه ترکیدی. چارهش حضور غایبه.
-حضور غایب دیگه چه نکبتیه؟
-نکبت اینترنته. ما به اینترنت نامحدود پر سرعت عالی احتیاج داریم.
-پریسا خودش داره.
-به درد نمی خوره.
-خوب پس چی؟
-من دارم.
-نمی خوایی که بگی از خونت تا خونه پریسا میشه واسه1روز سیمکشیش کنی.
-نه خره تو حرف نزنی نمیگن جسدی.
-جسد خودتی بذار1حرف دیگه بزنم بعدش تو بنال. اینترنت تو قابل انتقال نیست. پریسا هم صبح شنبه سر کاره بعد از ظهر هم نمیشه بره جایی. عقب انداختن این نکبت هم مزخرفه. حالا تو نق بزن ببینم به چه زبونی بلدی بنالی.
-من مشکل اینترنت رو حلش کنم شما ها رضایت میدید؟
-چه جوری؟
-بذاریدش به عهده من. فقط1نفر بره به اون نماینده عوضی ها بگه این جوری شنبه همه چیز رو به راهه و لازم نیست به بهانه تعلیق اوضاع واسه مدت نامشخص زمین و زمان رو معلق نگه داره.
-چرا خودت نمیری بگی؟
-چون من اگر برم بهش چیزی نمیگم. میزنم میکشمش دیگه نماینده2جانبه1طرفه نداریم.
باز هم همون خنده از همون جنس. این دفعه کمی طولانی تر. صدا صدای خنده بود پس من چرا داشتم پس می افتادم؟
-پریسا! تو داری چیکار می کنی؟
چیکار داشتم می کردم؟ 1چیزی رو توی دستم فشار می دادم. سفت و بیخیال داقون کردنش. ولی داقون نمی شد. مچاله می شد و باز هم مچاله می شد و… 1بلوز نازک که داده بودنش دستم تا لولهش کنم.
-لوله واسه چی؟ تا کنم بهتره که!
-لوله بشه صاف تر می مونه. مشخص نیست تا چه زمانی لازم باشه درست درمون باقی بمونه. شاید2سال دیگه.
بلوزه توی مشت هام می پیچید و انگار داغ تر و داغ تر می شد از التهاب دست هام که می لرزیدن. داغ و داغ و داغ و…خیس. دیگه تحمل نداشتم. خدا می دونه دیگه تحمل ندارم. این واسه حس و حال من بی ظرفیت زیادی زیاده. خدایا خواهش می کنم. تمنا می کنم. من مرد ادامه این بازی نیستم. کمک کن تموم بشه!
-آخ خدای من تو چیکار… پریسا! چی شده؟!
تمام وجودم شده بود نفس های به شدت بارونی که توی اون بلوز داقون هوارشون می زدم.
-به خاطر خدا آخه واسه چی؟ اصلا ول کن نمی خواد تو جمع کنی. ببین اگر ادامه بدی من به دردسر می افتم. کسی باورش نمیشه بی تقصیرم. تو چی می خوایی؟
من چی می خواستم؟ جز اینکه هیچ بلوز لوله شده یا تا شده ای دم دستم نباشه. جز اینکه هیچ بلوزی واسه هیچ سفری تا نشه. من می خواستم دیگه این فشار وحشتناک روی روانم نباشه. من می خواستم که… رفتن ها متوقف بشن. برای همیشه متوقف بشن. من می خواستم توی امنیت و آرامشی که لازمش داشتم نفس های آهسته بزنم و به این یقین برسم که از دستش نمیدم. کس دیگه هم از دستش نمیده. همه چیز امن باشه. همه چیز آروم باشه. من دلواپس نباشم. هیچ کسی دلواپس رفتن یا موندن خودش نباشه. هیچ چیزی منفی نباشه. هیچ خونه ای درش از1غیبت ناخواه بسته نباشه. هیچ لباس لوله شده ای دم دستم نباشه. هیچ اثری از این التهاب تلخ باقی نباشه. من این ها رو می خواستم. هوارشون زدم. وسط اون تیکه پارچه و وسط امنیت سراب هوارشون زدم.
-نمی خوام. نمی خوام. خدا نمی خوام دیگه نمی خوام به خاطر خدا دیگه نمی خوام.
-خوب. خوب فهمیدم. توجه کن! این فقط1احتمال که باید واسه خاطر جمعی آمادهش…
دیگه نتونستم. جیغ می کشیدم و به نظرم مشت هام دیگه به فرمانم نبودن.
-نه! نه! دارم میگم نه! ای خدا! واسه چی کسی گوش نمیده؟ من دارم میگم نه! دارم میگم نه! یکی بفهمه! من میگم نه! نه! فقط نه!
نفهمیدم چه قدر گذشت. خیلی نبود به نظرم. جیغ ها تموم شدن ولی التهاب همچنان باقی بود.
-باشه. باشه. ببین! من باهات موافقم. ولی آخه از دست من چه کاری بر میاد؟ این که به اختیار من نیست. تو خیال می کنی من عشق کردم و باز خیال دارم عشق کنم؟ من تا جایی که دستم رسید حلش کردم و الان اینجام ولی خیلی مطمئن نیستم که…
دلم نمی خواست بشنوم این احتمال رو.
-باید حل بشه! به هرچی همه می پرستید آخه شما ها1دینی دارید. من از جهان چیزی نمی خوام جز اینکه خودم فقط خودم فقط خودم بدونم که جهانم ماله خودمه. نمی خوام شبیه بقیه باشم. نمی خوام همه بدونن. نمی خوام هیچ بخشی از جهان رسما و در نگاه همه خورده بشه به نامم. فقط خودم بدونم برام بسه. این باید بشه. باید. خواهش می کنم. تقاضا می کنم.
امشب، شب5شنبه هست. نشستم دارم می نویسم و فکر می کنم. به اینکه چه قدر از این ها رو مجازم اینجا بزنم. به اینکه این رو هم رمزدارش کنم یا نکنم. به اینکه باقیش رو هم بنویسم توی همین پست یا ادامه ندم. و به سفری که فردا میرم و به شنبه ای که توی راهه. شاید در اشتباه باشم. اشتباهی که دیگه هیچ طوری نشه اصلاحش کرد. ولی ترجیح میدم این مدلی فکر کنم که من حالا قوی تر هستم. با تجربه تر هستم و کاش می شد بگم عاقل تر ولی نمیشه. پس کوتاه میام و این رو نمیگم. همون قوی و با تجربه تر بسه. من پریسا هستم. کسی که همچنان می خواد قهرمان زندگی خودش باشه و1بار دیگه دلش می خواد سهم هرچند اشتباهی خودش رو از جهان پس بگیره. یادشه که این دفعه مواظب تر باشه ولی این اشتباه عزیز رو از ادامه جهان می خوادش.
بچه ها ببخشیدم. به احتمال بسیار قوی این نوشتن هام بسیار نادرستن ولی از پس دلم بر نمیام. باید بنویسم. بنویسم تا بتونم بیشتر و بهتر بفهمم. بنویسم تا امروز ها و امشب هام رو ثبتشون کنم. شاید1زمانی به کارم بیاد. از شما هایی که می خونیدشون معذرت می خوام. ممکنه این تزئینات زشت رو اینجا نپسندید ولی من واقعا نمی تونم ننویسمشون.
تقریبا به یقین با بی رمز گذاشتن این پست واسه اعصاب و روانم دردسر درست می کنم ولی من1مکان اینترنتی دارم مثل خیلی های دیگه. اگر اون ها می تونن بدون رمز بنویسن بی اون که به خاطر نوشتن هاشون به جریمه اعصاب دچار بشن پس من هم باید بتونم. به نظرم، به گفتار و به تأکید1دوست، این حقیه که من از خودم گرفتمش و باید به خودم پسش بدم.
منو ببخشید و اگر خواستید و تونستید برام دعا کنید. دعا کنید که بتونم اون چیزی باشم که در هر حال دردی به دلی ندم و پیش خدای دل ها شرمنده نباشم. باقیش دیگه مهم نیست. اینکه اشتباه کنم یا بیخیال از ویرانه های اشتباه هام بگذرم.
دیر شده باید بلند شم. تا نزده به سرم و1دفتر دیگه در ادامه این خط ها ننوشتم باید بلند شم. فردا روز دیگه ایه و من نقش اول این روز خواهم بود. کاش نقش مثبت باشم!
ایام به کام همگی شما.
هوای بی ترجمه من
سلام به همگی.
کاش وسط پاییز پاییزی نباشید!
اجازه بدید شلوغ نکنم چون راستش از شما چه پنهون حس و حالش نیست.
اومدم بنویسم چون دلم می خواد بنویسم. کار درستی نمی کنم ولی من1اخلاق عوضی روی همه اخلاق های عوضیم دارم. توی دلم راز جهان جا میشه ولی حرف خودم جا نمیشه. باید1جایی تخلیش کنم و اینجا…
5شنبه جمعه ای که گذشت1طور هایی آخر هفته ای بود پر از غافلگیری های…
4شنبه بعد از ظهر با دیدن پست درگذشت مادر مرحوم مجتبی ی گوش کن به شدت غافلگیر شدم، 4شنبه شب از9شب به اون طرف یادم نیست تا چند نیمه شب با دیدن اسمی که روی گوشیم تکرار می شد و با ریجکت کردنش نمی دونم چرا به جای خاطر جمع شدن به شدت عصبانی تر شدم غافلگیر شدم، 5شنبه صبح با یکی از بهترین و عزیز ترین رفیق هام در جهان غیر مجازی سفت از جا در رفتم، زنگ زده بودم بهش که خیلی چیز ها بهش بگم، درد و دل های مسخره ای که می پرسید و من از خیلی پیش دیگه بهش نمی گفتم و اون صبح کذایی دلم می خواست بگم، هوای مثبتی که مدت ها بود در موردش با هم حرف نزده بودیم، و من بی نهایت دلم تنگ شده بود واسه گفتنش، و اینکه دلم تنگ شده براش و می خوام ببینمش. ولی به جاش، به جای همه این ها، … البته مثل گذشته هوار نزدم فقط گفتم کاری نداری؟ خداحافظ، 1عالمه حرفی رو هم که زنگ زده بودم بهش بگم نگفتم، ظهر هم نگفتم، دیگه هم نگفتم و دیگه هم خیال ندارم بگم، تا عصر 5شنبه مات و غافلگیر از خودم بودم که چرا مثل گذشته گریهم نمیاد و عوضش از نفس هام آتیش می بارید، 5شنبه شب تلفنم داشت می ترکید و دیگه زحمت ریجکت رو هم به خودم نمی دادم و از این بی تفاوتیم غافلگیر بودم، تمام شب رو تا دم صبح جمعه فکر می کردم، به خودم، به دیروز هام، به اون رفیق عزیز که هنوز عزیز بود و هنوز عزیزه ولی برای پاک موندن خاطره های بسیار با ارزشی که باهاش داشتم و دارم باید جدی1حرکتی می کردم و این حرکت به نظرم سنگین ولی این دفعه دیگه واقعا شدنی اومد، به امروزم، به فردا هام، مونده بودم با این زنگ لعنتی که پشت سر هم تکرار می شد من چه جوری می تونم عصبانی نشم، از جا نپرم و گوشیم رو نکوبم به دیوار، از خودم بعید می دیدم اینهمه بیخیالی ترسناک رو، دم صبح جمعه بلاخره با آلارم پیامکم چرتم پرید، 1فحش خیلی معمولی و دلچسب خودم که هر زمان از1چیزی عصبانی میشم می پرونم پرت کردم و گوشیم رو برداشتم ببینم پیام چی میگه، چشم دوست و دشمن روز بد نبینه چنان وحشتناک غافلگیر شدم که کم مونده بود قلبم یادش بره بزنه، خبری که خوندم1لحظه جریان خونم رو منجمد کرد، خواستم فحش بدم دیدم نمیشه، چند بار دیگه خوندم، درک کردم که درست فهمیدم، از ترس واقعی مثل دونده های ماراتون10دقیقه ای نفس نفس زدم، خودم رو پیدا کردم، بلند شدم، قهوه خوردم، گوشیم به طرز خطرناکی ساکت بود، برش داشتم، لمسش کردم، دوباره بازش کردم، دوباره خوندم، درست فهمیدم، باورم شد، تمام کلمه هاش رو درک کردم و…
-بر نمی داری؟ به جهنم. منو باش که خواستم بهت بگم و کمکت کنم برای پیشگیری از خطر و دردسر آماده باشی. حالا که این طوریه پس ببین! صلاحیت …….. تأیید شد. تا آخر آبانماه همه چیز درست همونی میشه که تو دیوونه دلت نمی خواد. حالا که جواب نمیدی پس حتما خودت از پس عواقبش بر میایی. دیگه با خودت. خوب دیگه. جهان باقی می بینمت. البته اگر چیزی ازت بمونه که برسه اون طرف.
واااااااااییی!
این صدای خودم بود که اصلا شبیه مال خودم نبود. سردم شد. این طور زمان ها به1کسی زنگ می زدم. کسی نبود. خودم بودم و خودم.
-حالا چی؟
این رو گفتم و حیرت کردم که چرا هنوز گریه نمی کردم. چرا از ترس فشارم نزد پایین. چرا فقط یخ کردم. چرا بین اسم ها نمی گشتم1کسی رو پیدا کنم بهش بگم الانه که سکته کنم. فقط سردم شده بود. به شدت سردم شده بود. به شدت لرزم گرفته بود و به شدت می دونستم که می ترسم ولی این ترس…
-آخر آبان. بعدش آذر میاد. آبان داره تموم میشه. یعنی خیلی چیز ها تموم میشه؟ یعنی واقعا تموم میشه؟ یعنی باید این طوری بشه؟ من این رو می خوام؟ نمی خوام؟ من چی می خوام؟ وسط این وحشتم، این حس عوضی بی ترجمه جنسش چیه؟
به خودم دقیق شدم. خندم گرفت.
-الان زمان این حرف هاست آخه؟ بلند شو1غلطی کن خودت رو نجات بده!
بیشتر خندم گرفت. به قهقهه نرسیدم. دیوونگیم ظاهرا این دفعه شبیه دفعه های پیش نبود که قاه قاه بخندم بعدش هم بزنم زیر گریه. گریه ای در کار نبود. خندم هم به خنده های آدمیزاد بیشتر شبیه شده بود. خنده آدمیزاد. خنده1آدمیزاد که چیزی شبیه حکم پایانش رو بدن دستش البته بعد از تجدید نظر نهایی.
-در هر حال من این رو همیشه می دونستم. تا ابد که نمی شد اون مدلی باقی بمونه. این انتها رو همیشه می دیدم. توی کابوس هام. توی ناخودآگاهم. توی باور هام. دسته کم می دونستم.
توی زمان پرتاب شدم عقب. به شبی که بعد از1جهان التهاب اون صدای آشنا ولی به شدت بیمار و به شدت بیگانه مخاطب قرارم داد.
-این چه قیافه ایه؟ ترسیدی؟ از چی؟
صدام رو گم کرده بودم. اگر هم پیداش می کردم شاید جرأت نداشتم بگم از اینکه چیزی نمونده بود از دست بری. نگفتم. شاید هم گفتم و یادم نیست چون اون تک خنده ضعیف ولی به تلخی زهر رو قشنگ یادمه. گرمای اشک بدونه گریه هام رو هم همین طور.
-چی شده؟ واسه چی می باری؟
-سردمه.
این دفعه تک خنده نبود. شاید آه بود.
-تجربه هات رو کردی؟
داشت نفسم می برید.
-بله. کردم. قشنگ بودن و سنگین. خیلی سنگین.
این دفعه آه بود. مطمئن بودم.
-برو ادامهش بده. سنگینی هارو میشه تحمل کنی. تو قوی هستی. من می دونم. از پسش بر میایی. مواظب خودت باش. دیگه نمی خوام ببینمت.
تهدیدی در کار نبود. صدا ضعیف، بیمار، ولی مشوق بود. در اون حالت لعنتی هم داشتم تشویق می شدم که از پسش بر میام. و باید متوقف نمونم. اون هم از طرف چه کسی و چه دردناک بود برای من!. اونقدر درد توی تمام وجودم بود که حس می کردم الانه که شعله ور بشم. خدایا چی شد که من به اینجا رسیدم؟!
یادمه اون شب اوضاع به طرز خطرناکی بد شده بود و تازه زمانی که خطر موقتا گذشته بود من فهمیدم چی شد و هقهقم رو پیدا کردم. چه ساعت های وحشتناکی سپری شده بودن!
و حالا این پیام توی گوشیم، آخر آبان، عواقبش، من، تجربه هام، تأیید، وااایی خدای من!
صدای زنگ گوشیم از جا پروندم. چنان به شدت که گوشی از دستم افتاد کف سفت. شانس آوردم که قاب داشت. این دفعه برداشتم ولی صدام در نمی اومد. من حرف نزدم ولی سکوتی در کار نبود. بهم بخشیده شد این سکوتم.
-چه عجب! بلاخره رضایت دادی عنایت کنی برداری. بیخیال. رفتنی هستی هیچی نمیگم بهت. خوب وصیتی اگر می خوایی کنی بگو. بلاخره هرچی باشه1زمانی سری از هم سوا بودیم. راستی درستش چیه؟ بودیم یا نبودیم؟ هی پریسا اونجایی؟ اقلا1آه بکش مطمئن بشم زنده ای.
آهه رو کشیدم. نمی دونم چرا. اومد. صدای خنده.
-خوب بابا بسه. به نظرم حسابی تنبیهت کردم. تا تو باشی دیگه ریجکتمون نکنی. ببین هرچی برات نوشتم راست بود. حالا1خورده شجاع شو باید حرف بزنیم.
خواستم بگم کور خوندید من نترسیدم ولی فقط چندتا نفس بریده زدم که طرف از خنده ترکید.
-باشه باشه بسه. ول کن نمی خواد هیچی بگی خودم می دونم چه شجاع بیخیالی هستی.
چیزی شبیه صدای خودم رو شنیدم.
-چه جوری تأیید شد؟ نباید می شد. چه جوری؟ لعنت!
خنده ها حالا دیگه زهرخند بودن.
-خوب البته از نظر تو و از نظر خیلی های دیگه نباید می شد ولی دیگه راهی برای مردودیش نبود. تو کار هات رو درست انجام دادی و تمدید هات در این مدت همه به موقع بودن. اما این رو هم در نظر داشته باش که فقط تو نیستی که حساب کردن بلدی. بقیه هم شاید1چیز هایی از حساب و حسابگری سرشون بشه و دلشون بخواد کمی حساب کنن. خلاصه حله و چه جوریش رو می تونی زمانی که دیدیش از خودش بپرسی چه جوری از این سد گذشت. من که تشویقش کردم. من و همه.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
-پدرسوخته متقلب لعنتی!
صدای خنده آروم بود و روی اعصاب کشیده شده من.
-این فحش دادنت و البته این شادکامیت رو هم بهت تخفیف میدم و چون کسی جز خودم نشنید نمیگم. هرچند فرقی هم نمی کنه. تا همینجا هم باید منتظر زمان تشهیعت باشیم.
-ترکیدم.
-شما غلط می کنید! من هیچ کوفتی رو در این مدت تمدید نکردم. این چیز ها توی مخ من جا نمیشن. برید خودتون با همدیگه حساب هاتون رو حل کنید. منو از تشهیعم می ترسونی عوضی؟ عوضی ها؟ واسه چی؟ لعنتی ها به من چه! مگه من گفتم اینهمه دردسر درست بشه واسه من و واسه بقیه؟ من که هشدار داده بودم هر کسی نشنید از بس دماغش باد داشت رو برید تشهیعش کنید من خیال ندارم جنازه بشم فهمیدی؟
تازه فهمیدم دارم اشک های بی گریهم رو می خورم. چه زیاد هم بودن!
-واقعا این حرف دلته پریسا؟ بریم تشهیعش کنیم؟
دیگه رسما داشتم گریه می کردم.
-خفه شو! آخ خدا خفه شو! به خاطر خدا خفه شو!
دیگه صدای خنده نمی اومد.
-باشه خفه میشم. خدا نکنه. خوب این هارو ولش کن. پریسا! تو بلاخره می خوایی چیکار کنی؟ خودت هم می دونی تا ابد این طوری نمی تونی بری. بیا1طرف شو. بگو ببینم کدوم طرف؟
با صدایی که اصلا مال خودم نبود جواب می دادم.
-طرف… طرف… طرف خودم. من دیگه نمی خوام… نمی خوام گرفتار باقی بمونم.
-واقعا؟ این چیزیه که تو می خوایی؟ این حرف آخرته؟ به نظرت بتونی تا آخرش بری؟ فکر بعدش رو کردی؟ بعد از اینکه آخرین در بسته شد، بعد از اینکه همه چیز کامل تموم شد، بعد از پایان آخر، خیال کن این شدنی باشه. بعدش که زدی بیرون و راه افتادی که بری فکر کردی کجا میری؟ میری خونت. در رو که بستی بعدش فکر کردی چه هوایی داری؟ به نظرت بعدش چی میشه؟ بعدش منتظر چی هستی؟ خیال کردی دیگه حله؟ زندگی بهشت میشه، تو بهشت میشی، همه چیز مثل قصه ها درست میشه، 1اتفاق بسیار شیرین پشت در منتظرته که بیاد با2تا دست آسمونی هرچی توی سرت گیر کرده رو برات پاک کنه و ببردت خال آسمون بهشت خدا؟ پریسا! این چرندیات مال داستان هاست. ولشون کن. اون طرفی که می خوایی بری هیچی نیست. هیچ چیزی نیست جز سکوت و سرمایی که همین الانش داری وسطش یخ می زنی از بس می لرزی من دارم صدای لرزیدن هات رو می شنوم. اگر تحمل بعدش رو داری بفرما. ما کمک می کنیم که بری. ولی مقصدت با خودت. از این در که گذشتی دیگه باقیش خودتی و خودت. اگر می تونی این طرف رو ما برات تضمین می کنیم. می خوایی؟ پریسا! می خوایی؟ واقعا این رو می خوایی؟
نفسم گیر کرده بود. نمی فهمیدم برای چی.
-واقعا؟ میشه؟
-بگو می خوایی تا بگم میشه. بهت تخفیف میدم نمیگم به خودم بگو. پشت همین خط بگو. اصلا بنویس بفرست. موافقی؟
صدام رو گم کرده بودم. نفسم رو هم داشتم گم می کردم.
-من، من فقط، من فقط، من، فقط، …
نه سرگیجه بود نه نفس تنگی نه تهوع نه اشک. هیچی نبود. خیلی آروم جهان محو شد و محو شد و رفت. بقیهش رو یادم نیست. اصلا نفهمیدم از کجا قطع شد. فقط الان یادمه که یادم نیست.
-تو واقعا امانت پردردسری هستی پریسا. اگر می دونستم اینهمه شری با چک سفید هم قبول نمی کردم1دقیقه مواظبت باشم. این بدترین وظیفه ایه که تمام عمرم بهم محول شد. اگر زنده بمونی بد طوری باهات حسابش می کنم.
گیج نبودم. خسته بودم. از اینهمه جنگ و اینهمه هیچ خسته بودم. اونقدر خسته بودم که خیالم نبود واسه تخلیه خودم سرم رو به چی تکیه میدم.
-چیزی نمیشه. ول کن خودت رو!
انجامش دادم. خودم رو ول کردم. آخ خدا چه قدر زیاد بود اضافه ظرفیتم.
-که میشه یا نمیشه بله؟ دیوونه! معلومه که نمیشه. چی خیال کردی؟ تو گفتی یا نوشتی و ما هم گفتیم چشم و خلاص؟ ما هم بخواییم این شدنی نیست. از کسی این بر نمیاد. از هیچ کسی. تو هم بی خودی خوشحال نشو.
داشتم هر لحظه سبک تر می شدم. دلم نمی خواست این مدلی باشه ولی بود. خودم رو ول کرده بودم و داشتم هر لحظه سبک تر می شدم. چه قدر خسته بودم و چه قدر سنگین!.
-چیزی نمیشه. چیزی نمیشه. درست میگی تو هشدار داده بودی گوش شنوا نبود. ما می دونیم. اونی که باید بدونه هم می دونه. اون می دونه، کسی هم تشهیع نمیشه، تو هم دیوونه ای.
زمان از دستم در رفت. اصراری هم نداشتم واسه نگه داشتنش. بذار بره! بذار بره!
-گفتم خودت رو ول کن نگفتم تموم شو!
تموم می شدم و خیالم نبود. از خستگی اون طرف تر بودم اون لحظه ها. تمام این مدت مثل فیلم از نظرم رد می شد و انگار تازه داشتم می فهمیدم چه بلایی سر خودم و خیلی های دیگه اومده و من چه کابوسی رو تا اینجا کشیدم و هنوز می کشیدم!.
-پریسا! گوش بده! همه چی درست میشه. تو درست میشی، بقیه درست میشن، آرامش بر می گرده، همه چی آروم میشه، تو هم گرفتار نیستی، حرف می زنی، حرف می زنیم، 1جا هایی اصلاح میشه، 1چیز هایی حذف میشه، من مطمئنم که میشه، ما مطمئنیم که میشه، لازم نیست چیزی رو عوض کنی، تو چیزی از دست نمیدی، این طرف و اون طرف رو هم ول کن، همین طوری صاف میری، همه با هم میریم، دیگه اتفاقی پیش نمیاد، تجربه ها کمک می کنن، درست میشه، همه چی درست میشه، همه چی درست میشه، …
شیرین بود حتی اگر فقط1خیال محال باشه. خوابم می اومد. بی نهایت خوابم می اومد. بیخیال هر عاقبت ترسناکی مژه های به هم چسبیدهم رو ول کردم روی هم و رفتم.
بعد از ظهر جمعه اون بهترین رفیقم که5شنبه باهاش از جا در رفته بودم بهم زنگ زد. حرف زدیم. به1کتاب از نظر جفتمون مسخره خندیدیم و کلی غیبت نویسنده رو کردیم و من از اینکه شاید بخواد ادامهش رو بخونه مسخرهش کردم. تک نق کوتاهی هم به خاطر دیروزش بهش زدم ولی کوتاه بود. اتفاق هایی که برام افتاده بود رو نگفتم. خیال هم ندارم بگم. من رفیقم رو دوست دارم. لحظه های قشنگ رفیق بودنمون رو خیلی دوست دارم. از پایان های سیاه بدم میاد. ترجیح میدم در همین حد نیمه روشن باقی بمونیم ولی به شب نرسیم. پس هیچی نگفتم. سکوت کردم و از این به بعد هم سکوت می کنم. اینجا هم نباید بنویسم چون پیدام کرده و میاد می خونه ولی…
باید اینجا بنویسم حتی در پوشش1پست رمزدار. اگر اینجا هم ننویسم رسما می ترکم.
داشت شب می شد. شنبه می رسید و من باید می رفتم سر کار.
باز هم زنگ تلفن. 1آشنای2برابر سن خودم از زندگی مشترکش کفری بود زنگ زد پشت خط ترکید به درد و دل. موندم بهش چی بگم. گفتم هر2تاتون اشتباه می کنید. تو هم باید از بین درگیری هات1دونه رو بچسبی که خراب نشه چون شما و همسرت در هر حال با هم کنار نمیایید. به نظر من که طرف اصلا نشنید چون1بند داشت گلایه می کرد.
گوشی رو گذاشتم و خندیدم. فقط خندیدم. بدون قهقهه مثل دیوانه ها آروم خندیدم.
زنگ تلفن. برادرم.
خاطر جمع شد که رو به راهم. گوشی رو گذاشتم و خندیدم. نمی دونم چم شده بود. 1کتاب جفنگ رو می خوندم و1جور حس عجیبی مجبورم می کرد هر چند لحظه1بار بی صدا بخندم. حسی شبیه ترسی متفاوت که خواه ناخواه تجربه می شد و چاره ای ازش نبود. تجربه ای ترسناک ولی… شاید… شیرین!.
-بیخیال. آبان هنوز تموم نشده.
شونه بالا انداختم و رفتم پی کارم.
1رفیق عزیز اینترنتی توی گوشیم پیدام کرد و خواست حرف بزنم. بنویسم، بگم، هر مدلی که بلدم. خواستم توی پیام صوتی که بهش می فرستادم بخندم ولی ترکیدم و چنان خنده و گریهم قاطی شدن که کم مونده بود خودم و گوشیم پخش زمین بشیم. اون رفیق عزیز که در هر حال اونجا نبود و نمی دید که گوشیم رو از اشک هام خیس می کنم و خنده هام رو همون خنده می شنید و من از بابت این ندیدنش خوشحال بودم. با هم پیامی حرف زدیم، تموم که شد داشتم می خندیدم. همون طور مدل عصر می خندیدم. شب دوباره با رفیق جهان غیر مجازیم صحبت کردیم. صدام شاید مثل همیشه نبود. خواست بهش بگم. نگفتم. گریه کردم ولی نگفتم. ازش خواستم دیگه از این مدل چیز ها ازم نپرسه. پیش از این هم بار ها و بار ها ازش خواسته بودم. حتی به خاطر اینکه این ماجرا تموم بشه1بار2روزی قهر کردیم ولی تا پیش از این همیشه اون برنده می شد و آخرش من حرف می زدم ولی این دفعه نزدم و خیال هم ندارم بزنم. بهش گفتم من1آدم معمولی هستم با ماجرا های کوچیک و معمولی. لطفا بیشتر از این ازم نخواه چون هیچی ندارم بگم. رفیقم موافق نبود. به نظرم بهش بر خورد چون شب شنبه گفت دیگه هیچ وقت نمی پرسه. خیلی خاطرش رو می خوام و به خاطر همین ترجیح میدم روی این حرفمون بمونیم. اون روی نپرسیدنش و من روی نگفتنم. رفاقتش برام زیاد با ارزشه. موافق نیستم واسه خاطر گرفتاری های ناگفتنی خودم از دستش بدم.
صبح شنبه مثل هر صبح شنبه تمام آخر هفته رو کردم توی چمدونی به نام گذشته و از جا پریدم. مثل هر روز با تأخیر رسیدم. کمی از ورودم گذشته بود که ناظم اومد سر کلاس و اول مربی اصلی رو به خاطر تأخیر هاش زبونی توبیخ کرد بعدش هم منو دید که1دستم روی سرم و دست دیگهم توی دهنمه دارم از استرس گازش می گیرم. خداییش اگر خیال توبیخ هم نداشت من با اون قیافه خطاکارم مدیونش کردم که بهم نبخشه. پس بعدیش من بودم و فقط تونستم بگم. ب،ب، بببخشید.
یکی از بچه های وراج کلاس دلش خنک شد آخه من همیشه به مشق ننوشتنش گیر می دادم.
-آخجون دیدی بهم گیر میدی حالا خودت هم شدی مثل ما.
بهش خندیدم. تمام صبح تا ظهر رو به تمام شیطنت های بچه های آسمون خندیدم.
غافلگیری های آخر هفته به همینجا ختم نشدن!.
سکوت نیمه شب شنبه شب23آبان94و من گیج خوابی که حسابی سنگین بود.
-پریسا!
-وای خداجون توهمات من دیگه شورش رو در آوردن. حتما باید خوابزده بشم با این وزوز یواش اعصاب خورد کن؟ ولی این!… شونه هام!… وااا وااا خدا!!!
به جان خودم هیچی نمونده بود با هرچی زور توی وجودم پیدا می شد بلند ترین جیغ زندگیم و خطرناک ترین ضربه عمرم رو بزنم.
-بس کن! بس کن دیگه! خفه شو!
نمی شدم. نمی تونستم. با تمام آگاهیم یقین داشتم که از جونم دفاع می کنم. مطمئن بودم. خیلی مطمئن.
-پریسا! دیوانه ی وحشی! تمومش کن!.
-می… می… میمیرم. میمی… میمیرم.
دست خودم نبود. هیچیم دست خودم نبود.
-نه. نه بهت میگم نه! چیزیت نمیشه. فقط بسه. فقط بس کن!.
شاید این تنها زمانی در تمام عمرم بود که تمام موجودیتم کاملا در فرمان وحشت بود. وحشتی که حتی در بدترین لحظه های زندگیم مدلش رو احساس نکرده بودم. وحشت خالص. کاملا خالص.
باختم. زورم نمی رسید. از وحشت بود یا از خستگی. ضربه شدم و سعی کردم خودم رو وادار کنم دست بردارم و منتظر بشم ولی نمی شد.
-به خاطر خدا پریسا خفه شو! ازت تقاضا می کنم. لطفا خفه شو چون من واقعا در موقعیت خفه کردنت نیستم.
یکی از شاهد ها خندش رو خورد و گفت:
-انجام وظیفه کنم قربان؟
-لازم نکرده. با اون مدل داقونت. یکی1چیز شیرین به این جناب زورو بده تا ضعف نکرده.
سرم پر شد از صدای خنده های یواشی که به زور یواش نگه داشته شده بودن. به حرمت نیمه شبی که نباید می شکست. حس می کردم دست های مرگی حقیقی لمسم می کنن و ترس. این ترس بی توصیف.
-ببینم تو چته؟ از چی اینهمه وحشت کردی؟
تصور جواب دادن هم به سرم نمی زد. داشتم از شدت گرفتگی نفس خفه می شدم.
-من، من، تجربه هام، …
-هیشششش. بسه. هر کسی به سهم خودش اشتباه رفت و همه مجازاتش رو پرداختیم. تو هم پرداختی. باقیش رو هم اگر مونده باشه قسطی می پردازی. بسه. دیگه بسه. دیگه بسه.
طول کشید تا درک کنم این نفس های بریده آخرین نفس هام نیست.
-عوض نشدی. همچنان کاملا وحشی هستی. شاید کمی بیشتر.
هیچ توضیحی ندارم. هیچی. واقعا هیچی. بلد نیستم. خدا می دونه که بلد نیستم.
-چی شده پریسا؟ فاصلهش1خواب و بیداری بود دیگه! نگفتم مگه؟ عصری خوابیدی الان هم خودم بیدارت کردم.
کاش می شد باورم بشه مثل این فیلم های تخیلی زمان باهام شوخی کرده، متوقف شده یا برگشته عقب و تمام این ها که دیدم، چه تلخ و چه شیرین، تمامش خواب بود. خوابی آشفته که به فاصله1غروب تاریک تا1نیمه شب سرد و تلخ دیده بودم و حالا بعد از بیدار شدن می فهمیدم که هنوز خیلی چیز ها سر جاشه. خیلی اتفاق ها نیفتاده و خیلی آبادی ها ویران نشده بودن! ولی…
شوخی زمان در کار نبود. این مدت رو با تمام اتفاق هاش من از سر گذرونده بودم. تلخ و شیرین. و حالا حس می کردم به اندازه1عمر طولانی خسته شدم.
-تو چی به سر خودت آوردی؟ داغون شدی. کاش روانت به داغونیِ قیافت نباشه!.
هقی زدم که قرار بود خنده باشه ولی به شدت خیس بود. سراب رو لمس کردم و مطمئن شدم خواب نیستم. شونه هام درد می کردن از اینهمه سفت که این ماه های تاریک اومده بودم.
-طوری نیست. گریه کن. امنه.
امنه.
چه خوب که امن بود. اندازه ماه ها گریه داشتم که کنم. گریه ای که خنده توش نبود. خودداری هم توش نبود. هیچ نقش آدم سفت و خونسرد و مقاوم و دیگه نمی دونم چی توش نبود. هیچی نبود جز گریه. فقط گریه. گریه ای که ماه ها بود نکرده بودم.
شب ریز ریز برام لالایی می خوند و من همراهش می رفتم تا به صبح برسم.
صبح که شد چنان خسته بودم که حس می کردم اگر از جام بلند شم دنیا به آخر می رسه.
-چه خواب عجیبی دیدم! ولی…
این خستگی واقعی بود و باقی چیز هایی که در اطرافم عوض شده بودن. باورم نمی شد همچین خستگی عجیبی واسه جسم هم بشه که وجود داشته باشه. واقعیتش تجربهش کرده بودم ولی هیچ زمانی اینهمه شدید نبود. واقعا نمی شد که بلند شم.
-دیر میشه. صبح منتظر نمی مونه. بجنب سرکار تنبل!.
صبح منتظر نمی موند ولی من… دلم نمی خواست از این سراب جدا بمونم. می خواستم تا ابد بخوابم. این امنیت رو نمی خواستم از دست بدم.
-همه چیز درسته. دیگه تأخیر های صبح ها سر کار نباید تکرار بشن. همه چیز درسته و درست هم باقی می مونه. با تضمین.
باور نداشتم ولی زمان تردید نبود. تمام عمرم که نمی شد در خواب سپری بشه. خودم رو به مفهوم واقعی کشیدم تا دم در، تا سر کار، تا ظهر.
زمانی که رسیدم خونه با هرچی زور توی وجودم بود تشنه این بودم که خواب هام به اراده خودم باشن تا باقی دیشب رو ببینم و… بذار اشتباه باشه ولی این اشتباه همچنان برای من مقدس باقی مونده و من در جنگ با خودم بازنده شدم. این رو بین امنیت بیداری به خودم اعتراف کردم و به جسمم اجازه دادم که به اون خستگی بی نهایت ببازه.
خواب.
از بعد از ظهر1شنبه چندان چیزی یادم نیست. حیرت بود و خستگی که تمومی نداشت و باز هم حیرت. نه اینکه1گوشه نشسته باشم و ماتم برده باشه، نه. با مادرم نشستم، خندیدم، چایی خوردم، توی شبنشینی محله رفتم، به1تلفن مهم و عزیز بعد از نیمه شب جواب دادم، و تمام این کار ها رو فقط خودم فهمیدم که توی1حاله نازک از مهی به جنس حیرت انجامش می دادم.
الان خیلی از نیمه شب گذشته و تصور نمی کنم اون قدر نفس داشته باشم که نوشتهم رو بذارم اینجا. اگر بتونم کاملش کنم خودش خیلیه.
امشب، دارم فکر می کنم که زندگی باید به روالش پیش بره حتی برای من. این از تعادل شروع میشه. باید این حیرت رو بذارم کنار و تا اوضاع رو خراب نکردم بین ماجرا های زندگیم حصاری از جنس تعادل ایجاد کنم تا دیگه هرگز تجربه های فوق تاریک گذشته تکرار نشن. پیش از اینکه بیام اینجا بنویسم، یعنی نوشتن این نوشته رو کامل کنم، خیلی حرف ها زده شد. خیلی گفتنی ها گفته شدن، شنیدنی ها هم شنیده شدن. حرف بود و سکوت. اشک بود و لبخند. و تمامش در همون مه آشنای عجیب که مجبورم می کرد به بیدار بودنم گاهی تردید کنم.
با توجه به آنچه گذشت، به نظرم من حالا حسابی گرفتار باشم ولی… خدا رو چه دیدی؟ شاید حالا در مدیریت گرفتاری هام موفق تر بشم. کی می دونه؟ اطرافیانی که از اطرافم آگاه هستن با اطمینان بهم میگن حالا دیگه بهتر از پس همه چیز بر میاییم. بر نمیایی. بر میاییم. کاش درست بگن! کاش!.
خوب دیگه واسه این دفعه تا همینجا بسه. از شدت خستگی حس می کنم تمام سلول هام دارن فحشم میدن. پس تا دفعه دیگه، ایام به کام.
سلام به همگی.
شنبه و شروع هاش.
هفته پیش پایانش تاریک بود. اتفاقی که توی محله افتاد، خدا روح تمام رفته ها رو شاد کنه!
با گل های4تایی چه کردید؟ ریسه ها رو بدید می خوام بچسبونم.
خوب دیگه نبافید باقی مروارید ها لازم میشه.
بچه ها بریم قوری ببافیم من خودم اولین چیزی که یاد گرفته بودم قوری بود. 1قوری سفید با مروارید8که خیلی برام خوشآیند بود. البته با شماره های دیگه هم میشه ببافیم ولی من چون با8بافتم و خیلی هم لذت بردم اینجا هم با8میگم و شما ها انتخاب با خودتون.
خوب، قوری قوری قوری.
ما واسه اینکه1قوری داشته باشیم1تنه گرد لازم داریم، 1سر قوری و1لوله و1دسته. اول تنه.
واسه شروع اول9تا مروارید رو مثل دونه تسبیح پشت سر هم می فرستیم توی نخ. بعدش یقه نهمی رو جمعش می کنیم نمی ذاریم بره پیش بقیه. یعنی نهمی رو به همون مدل مشترک که دفعه پیش صحبتش رو کردیم مشترک می گیریم. حالا1دایره توخالی توی نخ داریم که از9تا مروارید درست شده. به نخمون هم که دست می کشیم می بینیم که یکی توی نخ داریم.
این9تا مروارید پایه های ما میشن. یعنی دیواره تنه قوری روی این دایره9تایی بافته میشه و میاد بالا. چندتا ردیف باید ببافیم.
ردیف اول، بافت5-1
5-1یعنی گل هامون5تایی هستن و بعد از هر گل یکی پایه باید بگیریم. پایه ای که از روی ردیف قبلی باشه. چرا فحش میدی الان میگم پایه چیه دیگه ای بابا!
گل های این ردیف همون طوری که از اسمشون پیداست همه5تایی هستن. یعنی5تا توی نخ و یکی مشترک.
ما یکی توی نخ داشتیم. همون مروارید نهمی که مشترک گرفته بودیم. بافت5-1رو از همینجا شروع می کنیم.
چون یکی توی نخه پس4تا می فرستیم توی نخ و چهارمی رو مشترک می گیریم. حالا1دایره کوچیک هم داریم که روی دایره اولی سوار شده.
گفتیم اون دایره9تایی پایه ماست. ما1گل5تایی روی این پایه زدیم و باید باقی گل هارو هم روی همین پایه بزنیم. پس1مشترک هم از این پایه می گیریم. یعنی نخ دست چپمون رو از داخل اولین مروارید تشکیل دهنده دایره9تاییمون که کنار مشترک گل5تاییمونه رد می کنیم. به طوری که وقتی روی نخمون دست می کشیم می بینیم که2تا مروارید کنار هم توی نخ داریم.
گل ما توی این ردیف5تاییه پس دایره کوچیک هامون باید از5تا مروارید درست شده باشن. 2تا توی نخ داریم پس3تا میندازیم و سومی رو مشترک می گیریم.
یاد معادله های اینجا می افتم.
این هم دایره کوچیک دومی. حالا دوباره نخ دست چپ رو می کشیم و از داخل اولین مرواریدی که از دایره9تاییمون کنار این مشترک جدید می بینیم این نخ رو رد می کنیم. حالا دوباره2تا توی نخمون داریم. یکی مشترک از گل آخری که زدیم، یکی هم پایه ای که از ردیف قبلی یعنی همون دایره9تایی گرفتیم.
کی می دونه حالا چندتا باید توی نخ بندازیم؟ هر کسی بگه1بتری آب زرشک بهش جایزه میدم. آآآفرین به خودم! 2تا توی نخه پس باید3تا بندازیم توی نخ، سومی رو مشترک بگیریم و یکی از ردیف دایره9تاییمون پایه بگیریم. آدم باید سر قولش بمونه. برم به خودم جایزه بدم. چیه خیال کردید بتری رو می دم به شما ها؟ فوتینا!
این ردیف رو همین شکلی ادامه میدیم و اون قدر گل5-1می زنیم تا دایره9تاییمون کاملا پر بشه، دورش بچرخیم و دوباره برسیم به اولش. حالا باید ردیف رو ببندیم.
زمانی که فقط1دونه گل مونده دایره کامل بشه، وقتی آخرین پایه رو از دایره9تایی گرفتیم و دیگه هیچ مرواریدی از اون دایره9تایی خالی نموند، بافتمون رو لمس می کنیم و می بینیم که درست از کنار گل اول5تاییمون سر در آوردیم. نخ دست چپ که باهاش پایه هامون رو گرفتیم هم الان درست کنار اولین مروارید از اولین گل5تاییمونه. این نخ رو از داخل این مروارید اولی از گل5تایی رد می کنیم. حالا روی نخمون که دست بکشیم می بینیم که3تا توی نخ داریم. یکی مشترکی که از گل آخری گرفته بودیم، یکی پایه ای که از دایره9تاییمون گرفتیم و یکی هم پایه
ای که از اولین مروارید اولین گل5تایی در این ردیف گرفتیم. بابا این یکی که نه! اون یکی. این وسط یکی هم وقت گیر آورده واسه اثبات حضور لحظه به لحظهش هی میاد جواب میده! عجب گیری کردیم ها!
واسه زدن آخرین گل5-1از این ردیف فقط2تا باید توی نخ بفرستیم و دومی رو مشترک بگیریم.
حالا بافتمون رو لمس می کنیم. روی دایره9تاییمون1ردیف5-1اومده بالا.
بچه ها من راست دستم و همش میگم نخ دست چپ رو رد کنید. شاید کسی چپ دست باشه و بافت رو بر عکس بگیره دستش. اگر این مدلی هستید هرچی گفتم رو بر عکس کنید. واااییی چه صحنه ای شد! یادم به اون داستان دست و رقص و حالا بر عکس افتاد که1دفعه همه خوردن زمین. خوب به من چه تقصیر من نبودش که! مثل اینکه بدون خخخ نمیشه. پس خخخ!
خوب به نظرم واسه این دفعه تا همینجاش بس باشه. شما ها تا همینجای قوری رو ببافید من فعلا توی همین قدریش چایی می ذارم تا باقیش هم بیاد بالا.
اگر خدا بخواد یواش یواش با اسم و مدل ردیف ها که آشنا بشیم دیگه واسه هر ردیف اینهمه توضیح نداریم و میشه که مثلا توی1پست1بافت کامل رو بگیم در حالی که فقط اسم ردیف هاش رو میگیم و تمام. مثلا اول1ردیف5-1بعدش1ردیف7-2بعدش1ردیف8-3و الی آخر. ولی حالا باید طولش بدم چون هنوز با مدل بافت ردیف ها آشنا نیستیم و هر ردیف توضیح مفصل می خواد و حسابی هم می خواد فحش هم نده خودتی تمامش خودتی تقصیر من نیست.
این از این. اگر سوالی هم بود یکی باید بیاد جواب بده چون اصرار کرد من توضیح1کار عملی رو بدون تصویر بذارمش اینجا. خخخ!.
راستی یادمون نره که زندگی قشنگه. حتی در این لحظه که من1خورده حس و حالم حسابی نیست. زندگی قشنگه برو برگرد هم نداره.
زندگی به کام همه شما.
با اشک می نویسم، شرح از دل سیاهم،
از درد می سرایم، دستانِ اشک و آهم.
سلام به همگی.
اصلا نمی دونم الان چی باید بنویسم. به خدا نمی دونم. کلمه ها به اینجا که می رسن تموم میشن. واقعا تموم میشن.
محله من عزاداره. مادر مجتبی رفت!
مجتبی خادمی مدیر گوش کن، محله نابینایان، محله من، امروز4شنبه20آبان94پست فوت مادرش رو توی محله خوندم!.
مثل همیشه از بیرون اومدم و رفتم توی محله که1دفعه…
به مجتبی تسلیت میگم هرچند تسلیت بسیار بسیار ناچیزه در برابر این دردی که روی شونه هاشه. ولی همون طور که توی محله زیر پست هم نوشتم، من جز این تسلیتِ بارونی و جز این آه که هر لحظه داره با هقهق بریده میشه هیچی ندارم بهش بدم.
به مجتبی تسلیت میگم. به تمام محله تسلیت میگم. امیدوارم پروردگار دل مجتبی رو با دست محبت خودش آروم تر کنه. رفتن مادر رو نمیشه تحمل کرد مگر با یاری دست لطف خود خدا.
تسلیت من به مجتبی و فاتحه اشکبار من به روح مادر از دست رفته مجتبی.
حس کردم این تنها کاریه که الان از دستم بر میاد. کاش بیشتر می تونستم!
بچه ها دیگه واقعا نمی تونم بنویسم.
برای آرامش دل مجتبی دعا کنیم. نثار روح مادر مجتبی1فاتحه به زبان دل.
به امید خدا.
سلام به همگی.
بچه ها نصف شبی من نوشتنم گرفته شما ها چرا بیدارید؟ خخخ!
آی داقون شدم. دیروز1شنبه رفتم رو1دونه مروارید شماره12جای دشمن هام رنگی پدرم در اومد. بیخیال ، شد دیگه.
این روز ها توی مدرسه ما همش بازدید کننده میاد مدل به مدل از دانشآموز گرفته تا دانشجو های رنگارنگ و مربی های با دانشآموز و بی دانشآموز و خلاصه هر مدلی که دلم نخواد. همیشه بودن ولی امسال از نظر من دیگه شورش داره درمیاد و من خوشم نمیاد. البته می دونم این ها واسه آشنایی سالم ها با دنیای ماست و شاید در آینده به معلول ها کمک بشه ولی من راستش1کمی حوصلهم داره سر میره از اینکه میان تماشا می کنن و تعجب می کنن و تحسین می کنن و توضیح میدن که وای ما گفتیم الان بریم حالمون بد میشه اون دفعه برنامه گذاشتن ما گفتیم نمیاییم اونجا اذیت میشیم الان اومدیم دیدیم تعجب کردیم وای این خانمه با گوشی لمسی داره کار می کنه چه جالب من درگیر کارشم میشه ببینم و …
حس می کنم شبیه1موجود نمایشی یا1همچین چیزی میشم این زمان ها. البته این طرز نگاهم درست نیست ولی امشب…
سعی می کنم فردا مثبت تر ببینم. واقعا سعی می کنم. اصلا از همین الان سعی می کنم. راستش حس مثبتی ندارم از این فکر ها امشب.
آخه دیروز1نفر از اون خانم ها دوربین داشت از بچه ها عکس گرفت بعدش ازم اجازه خواست ازم عکس بگیره. من خوشم نمیاد. اصلا از این برنامه ها و عکس گرفتن ها و وسیله حیرت و عبرت شدن ها خوشم نمیاد. بچه ها واقعا نمی دونم شاید بی خودی سخت گرفته باشم ولی خسته شدم خوشم نمیاد.
خلاصه با احترام گفتم ممنون میشم اگه نگیرید. ایشون هم گفت باشه ولی برام توضیح می داد که می خوام به دانشآموز هام نشون بدم و بگم که شما موفق بودید و از این چیز ها. حس کردم باید رضایت بدم. حس کردم این وظیفه هست. وظیفه ای که روی شونه های من به عنوان1معلول سنگینی می کنه. اینکه اجازه بدم هر طوری که شدنیه پل آشنایی سالم ها با موفقیت های خودمون بشم. پیش از این ها بیشتر معترض می شدم و حتی بد رفتاری می کردم ولی این اواخر خیلی آروم تر شدم و خیلی آروم تر رفتار می کنم.
خلاصه دیروز هم در جواب اصرار های نرم ولی از نظر من اعصاب خورد کن اون بنده خدا حس کردم این وظیفه رو باید انجام بدم. اصلا خوشم نیومد ولی رضایت دادم بگیره.
-اگر کمکی می کنه بفرمایید.
طرف هم گفت عصام رو باز کنم از من و از عصام عکس بگیره. وای چه بدم میاد از این ماجرا ها. انجامش دادم. انجامش دادم ولی…
دوست ندارم این حال و هوا رو. تا کی من باید بشم وسیله تماشا و درِ شُکرِ ملت به درگاه خدا؟ این اوضاع رو دوست ندارم.
دیشب نصف شب خواستم بنویسم دیدم از دلگیری منطقم1جایی جا می مونه بیخیال شدم گذاشتم الان بنویسم که ازش گذشته و کمی تا قسمتی کهنه تر شده.
شکر خدا امروز از این مهمون ها نداشتیم ولی…
بچه ها حتی از تحسین هاشون هم دیگه کلافه میشم. دلم نمی خواد سرمشق استقامت باشم واسشون. دلم نمی خواد نشونه قدرت اراده باشم واسشون. دلم نمی خواد هیچی باشم واسشون. دلم می خواد1آدم عادی باشم وسطشون. یکی مثل همه. مثل همه اون هایی که راست راست توی دنیای خدا راه میرن و از بی دردی واسه خودشون درد می تراشن و ما رو که می بینن از بس از درد واقعی بی اطلاعن انگار عجایب جهان رو دیدن. دلم می خواد1کسی باشم مثل همه. گم بین همه. بدون تمایزی که باعث بشه راحت تر دیده بشم و به همدیگه نشونم بدن و تعجب کنن و ازم تعریف کنن و…
مثل اینکه الان هم نباید می نوشتم. هنوز زود بود باید می ذاشتم2-3روز دیگه بگذره. ظاهرا منطقم اون بالای پستم جا موند. ببخشیدم همگی.
اون آدم ها بد نیستن. اون ها فقط ناآگاهن. نسبت به ما و درد ما ناآگاهن. می خوان بدونن. می خوان بفهمن و می خوان کمک کنن. محبت کنن. مهربون باشن. فقط من1کمی خسته شدم. گرفتاری های دیگه ای که این زمان با تمام زورم دارم سعی می کنم به جهان بیرون از خودم ثابت کنم که دیگه وجود ندارن یا کم رنگ هستن یا از بس کوچیکن به حساب نمیان، ضعیفم کردن و زود خسته میشم. زود از جا در میرم و زود میام اینجا اعتراض می کنم. باید سفت تر باشم ولی مثل اینکه نیستم.
بیخیال. دلم حرف زدن می خواست اومدم اینجا گفتم. باید1جایی به1کسی می گفتم.
آخیش حالا که واسه شما گفتم حس می کنم راحت شدم. جدی الان کلی سبک تر از چند دقیقه پیش هستم. آخ چه خوبه من میام اینجا حرف می زنم ها!
خوب دیگه برم. الان شبنشینی محله شروع شده. امیدوارم فردا این دیوانگی ها از سرم پریده باشه. راستی، با تمام این حالگیری ها زندگی قشنگه. خوب چیه قشنگه دیگه! خخخ!
ایام به کام همگی شما.
بچه ها سلاااام.
چطورید؟ رو به راهید یا رو به راهید؟ بی خودی دنبال باقیش نباشید هیچ انتخاب دیگه ای در کار نیست اینجا همه باید رو به راه باشید بحث هم نداره.
می دونم بابا فحش ندید مشکل هست گرفتاری هست زندگی درد و دردسر هم داره همه رو می دونم. ولی با تمام این ها بچه ها به خدا زندگی قشنگه. میشه با تمام درد هاش باز هم رو به راه بود. شاید نه کامل کامل ولی میشه خیلی خوب بود. باور کنید که میشه. امتحان که میشه کنید. من که میگم میشه.
خوب. بریم سر باقیش.
میگم بیایید1خورده خونه رو به هم بریزیم. یعنی همه جا رو کنیم پر از ریزه های نخ و دونه های گردی که قاتل کف پا هستن و آآآخخخ که عجب دردی دارن زمانی که روی یکیشون پا بذاری!
البته این کار بیشتر مال خانم هاست و الان من و مینا باید حالش رو ببریم ولی حالا شما آقایون هم تماشا کنید و البته تشویق. خخخ!
من می خوام دوباره مروارید ببافم. زمانی می بافتم و چندتایی هم مدل بلدم ولی فقط چندتا. حالا همین چندتا رو بریم تا باقیش رو ببینم خدا از کجا می رسونه.
من زمانی که بافتن رو شروع کردم تمرین اولم از گل4تایی بود. نمی دونم اصطلاح اصلی و درستش چیه اصولا به من هم هیچ مربوط نیست که چیه چون من با اصطلاحات خودم پیش میرم و خیلی هم بهم خوش می گذره. خخخ!
بچه ها مروارید ها رشته رشته هستن. یعنی مثل دونه های تسبیح. البته همه مروارید ها گرد نیستن ولی همه سوراخی وسطشونه که نخ ازش رد شده. یا دسته کم همه مروارید هایی که من دیدم و می شناسم این مدلی هستن.
خلاصه. گل4تایی خودمون.
برای بافتن ما مروارید لازم داریم و نخ مروارید بافی یا نخ ماهیگیری. جنس این نخه پلاستیکیه و مثل خود رشته های مروارید شماره های متفاوت داره. مثلا نمیشه با نخ شماره3مروارید10رو بافت. چون مروارید10بزرگه و سوراخش هم بزرگه و نخ3نازکه و اگر بخواییم به زور این2تا رو با هم جفت کنیم بافتمون آش میشه از بس شله. باز هم خخخ!
ای بابا گل4تایی گل4تایییییییی! تا میام بگمش1چیزی میشه.
رشته مروارید هامون رو که باز کردیم و نخ هم که واسه بافتن بریدیم، حالا میریم سر گل4تایی.
گل4تایی همون طوری که اسمش سرشه4تا مروارید داره. یعنی از4تا مروارید درست میشه.
اول3تا دونه از مروارید هارو می فرستیم داخل نخ. پشت سر هم و به ردیف. حالا باید دونه چهارم رو بفرستیم ولی این دونه رو باید مشترک بگیریم که اولین گل4تایی درست بشه.
مشترک گرفتن آسونه. ببینید ما مروارید ها رو کردیم توی نخ. یعنی نخ رو از سوراخ وسط فرستادیم داخل و از اون طرفش درآوردیم. ولی فقط یکی از نخ هارو. حالا واسه مشترک گرفتن باید جفت سر نخ هارو از داخل1دونه مروارید رد کنیم. اما سر نخ ها نباید در1جهت وارد و خارج بشن. باید برعکس هم باشن. یعنی1طرف نخ که مثلا توی دست راستمونه از سمت راست مروارید میره داخل و از سمت چپ میاد بیرون و طرف دیگه نخ که دست چپمونه برعکس اون یکی از سمت چپ میره داخل و از راست میاد بیرون. به این میگن یعنی من میگم خلاف جهت رد کردن. این شکلی مشترک گرفتم. یعنی الان1مروارید دارم که جفت سر نخ ها از مسیر برعکس هم رفتن داخلش و3تای دیگه هم پشتش گیر کردن.
نخمون رو می کشیم و اولین گل4تاییمون درست میشه.
بچه ها همیشه از همون اول کار سر نخ هامون رو اندازه هم کنیم چون اگر کوتاه و بلند بشه این کوتاه و بلندی در جریان بافتن بیشتر و بیشتر میشه و نتیجه میشه2تا نخ وسط1بافت نصفه که1طرفش خیلی کوتاهه و1طرفش خیلی بلنده ولی به درد ادامه کار نمی خوره و باید بافت رو از وسط کار کور کنیم که اوضاع رو خراب می کنه. پس شد نخ ها اندازه. این مهمه. خیلی هم مهمه. نخ ها اندازه هم!.
خوب این از گل اولی که1طور هایی پایه میشه و باقی گل های4تاییمون در ادامهش میاد.
حالا1گل داریم و باقی گل ها باید ردیف بشن پشت سرش.
الان توی نخ ما1دونه مروارید می بینیم که همون دونه مشترک قبلیه. 3تای دیگه پشت اون1دونه مخفی شدن و باهاشون کاری نداریم. دست که به نخ می کشیم می بینیم2تا سر نخ توی2تا دست هامون داریم که1دونه مروارید وسطشونه. پس از4تادونه یکیش رو داریم. حالا دیگه کار روون و1دسته.
1دونه توی نخ سمت چپ، 1دونه توی نخ سمت راست، یکی هم مثل دفعه پیش مشترک. یعنی نخ هامون خلاف جهت از توی این مشترک رد میشن. این شد گل4تایی دومی.
بچه ها چندتا چیز یادمون باشه. یکی اینکه سر نخ ها اندازه باشن، یکی دیگه اینکه همیشه بافت رو تا جایی که می تونیم بکشیم تا سفت بشه. البته نه اونقدر بکشیم که پاره بشه و مروارید هامون بپاشه همه جا. مثل کاری که من1دفعه کردم و تمام اتاق پر شده بود از دونه های گرد که پدر پا هارو در می آورد و تازه زحمت هام هم همه هدر رفت و گریهم رو در آورد. یادش به خیر!
بیخیال.
خوب. کجا بودیم؟ ما2تا گل4تایی زدیم که یکی از دونه های وسطیشون با هم مشترکه. واسه گل4تایی سوم و باقی گل های4تایی به روش گل دوم میریم. یعنی تا آخر، یکی سمت راست، یکی سمت چپ، یکی مشترک. یعنی نخ های چپ و راست خلاف جهت همدیگه از داخل مرواریدی که مشترک میشه رد میشن. بعد از زدن هر گل یعنی بعد از اینکه مشترک رو گرفتیم و گل کامل شد2تا نخ ها که توی2تا دست هامونه رو از2طرف بکشیم تا گل هامون سفت و بافتمون بدون موج باشه.
حالا برید1ردیف خیلی دراز گل4تایی بزنید بیارید اینجا رو می خوام تزئین کنم. انتخاب رنگ و شماره مروارید هم با خودتون.
الان تنها مشکلی که من موندم چه مدلی حلش کنم اینه که اگر1کسی این وسط بیاد بگه من مشکل دارم ببین درست بافتم یا نه من چه جوری باید بافتش رو ببینم و اگر مشکل داشت حل کنم براش؟ به من چه، یکی گفت بیا جزوه اینجا بذار اون هم بدون تصویر. حالا خودش باید بیاد حلش کنه.
خوب به نظرم واسه این دفعه همین اندازه بس باشه. راستی من دفعه اول با مروارید8شروع کردم. هنوز هم مروارید8برام1جور هایی دوست داشتنی تره. شاید چون آشنایی اولم بود.
برید تمرین کنید دستتون روی این گل4تایی روون بشه که توی تمام مروارید بافی ها، دسته کم اون مدل هایی که من بلدم این گل4تایی حسابی نخود آشه. تازه این رو که بلد بشید باقی گل ها براتون حسابی آسون میشن.
بچه ها زندگی عشقه. با تمام بالا پایینش. با تمام مشکلاتش. با تمام اشک ها و لبخند هاش. حتی با تمام بنبست هاش. قدرش رو بدونیم. خودتی. ببین خودتی تمامش خودتی.
ایام به کام همگی شما.
سلام به همگی.
چیه دلم می خواد. جوهر پست قبلیم خشک نشده که نشده باشه. حرف زدنم میاد چیکار کنم خوب. اصلا وبلاگ خودمه. میگن دیگه سایته باید بگم سایت خوب باشه سایت خودمه.
جدی نمی دونم چه جوریه که زبونم نمی چرخه بگم سایت. شاید چون بخش ثبتنامش رو بستم و این در حالیه که شنیدم هرکی توی وردپرس از این ها درست می کنه کاربر می گیره و شبیه من درش رو نمی بنده. واسه همین من همچنان بهش میگم وبلاگ. به نظرم این شکلی اگر بگم شخصی تر باقی می مونه و من شخصی تر باقی موندنش رو ترجیح میدم. اصلا هرچی. مال خودمه.
خخخ!
بچه ها یادتونه به اعتماد و اعتقاد گیر دادم؟ حالا اومدم به دل و دلیل گیر بدم.
شده1کاری رو واقعا هیچ طوری نشه که انجامش رو بیخیال بشید و خلاصه انجامش هم بدید و اتفاقا بخوایید خیلی هم درست در بیاد و بی نقص انجام بشه ولی با تمام زوری که سرش می ذارید باز ببینید که نتیجه به دلخواهتون نیست و تازه بیشتر از حد انتظار هم برای به انجام رسوندنش انرژی گذاشتید و چند برابر حد انتظار خسته شدید؟ واسه من پیش اومده. این طوری که می شد اول می گفتم حتما مال بالا رفتن سنه. ولی نیست. به نظرم کار دل باشه. بذارید بیشتر پرحرفی کنم یعنی بیشتر خودم رو توضیح بدم.
خیال کنیم1کاری رو انجام میدیم که خیلی هم ساده از پسش بر میاییم و اصلا خیالمون هم نیست و وقتی کنار میریم و تماشا می کنیم می بینیم نتیجه اگر عالی نباشه خوبه و بهمون حس رضایت میده. بدون اینکه خسته بشیم یا حس کنیم که زور زیادی زدیم. ولی زمانی همون کار رو انجام میدیم و بعدش می بینیم چه خسته شدیم و نتیجه هم به اندازه گذشته مثبت نیست و رضایت بی رضایت. کار همون کاره. پس به نظر شما چی شده؟
شما رو نمی دونم نظرتون چیه اگر دلتون خواست و حالش رو داشتید بیایید اینجا توی کامنت ها بهم بگید چون خیلی دلم می خواد که بدونم ولی نظر خودم اینه که این وسط1عاملی عوض میشه.
دل.
دفعه اول عمل با دل انجام می شد. نتیجه مثبت بود، زور زیادی لازم نداشت، در جریان کار حس رضایت همراهی می کرد بنا بر این در جریان تماشای نتیجه هم باز این حس رضایت پابرجاست.
ولی دفعه دوم1چیزی غایبه. دل. اگر دلیل انجام1چیزی باشه ولی دیگه دلت همراهی گذشته رو نکنه چی؟ باز هم میشه انجامش داد؟
بله میشه. ولی نه مثل گذشته. دل همراه نیست. رضایت همراهی نمی کنه. پس توان بیشتری باید صرف کنی. پس خسته میشی. پس نتیجه رو مثبت نمی بینی چون رضایت واقعی نیست که تشویقت کنه. دلیل واسه ادامه ها زیادن. و به واسطه همین دلیل ها که نمیشه ازشون رد بشیم و بریم ما ادامه میدیم. خیلی از موارد زندگیمون رو به دلیل ادامه میدیم. فقط با دلیل نه با دل. این حقیقت وجود داره و ما نمی تونیم ازش خلاص بشیم حتی اگر به کسی نگیمش. حتی اگر با خودمون هم نگیمش. حتی اگر هرگز نه به زبون بیاد نه نوشته بشه.
یادمه1بار توی محل کارم ازم خواسته شد1متنی واسه یادم نمیاد چه مراسمی بنویسم. بچه ها باور کنید پدرم در اومد چون مهلتش فقط1شب بود و اون شب هم من سرم افتضاح شلوغ بود. ولی متنه خوب شد و نتیجه خوب شد و من هیچ حسی جز حس رضایت نداشتم. ولی چرا. حس می کردم کاش بهتر بشه! این حس بد نبود. خستگیش هم شیرین بود.
ولی1سری اتفاق در طول چند سال پیش اومد که من زورم به تغییرش نمی رسید. چیزی هم نگفتم چون فایده نداشت. اما دلم تاریک و تاریک تر شد.
دفعه بعد چند سال دیگه بود که دوباره قرار شد1متن بنویسم. مهلت بیشتر بود. سرم هم اونهمه شلوغ نبود. متنه رو هم نوشتم. اجراش هم کردم. همه حس رضایت داشتن و این وسط کمتر کسی فهمید که این دفعه مثل دفعه پیش نبود. به طرز آزار دهنده ای خسته بودم و بدون حس رضایت.
دلم با این ماجرا همراه نبود. دفعه اول با دلم انجامش دادم و دفعه دوم فقط انجام وظیفه کردم تا فرمان بالادستم رو برده باشم.
دلیل همیشه هست. اگر هم نباشه میشه پیدا کرد. ولی دل همیشه نیست. با دلیل هم نمیشه قانعش کنیم. دل من که زبون نفهمه. مال شما ها مطمئنا جنسش بهتره. کاش بشه غیبت دل رو بعضی جا ها کامل از نظر ها مخفی کرد تا کسی نبینه فقط انجام وظیفه می کنی! هرچند این دوران دوران دل نیست و خیلی در نظر ها نمیاد. شاید این مدلی بهتر هم باشه.
ببخشید واقعا نباید این پست رو می زدم ولی جای دیگه دستم نمی رسه تخلیه بشم. دست خودم نیست بچه ها. واقعا دست خودم نیست. اگر بود اینجا خیلی نگفتنی ها رو نمی گفتم. معذرت می خوام. دست خودم نیست.
ولی با تمام این ها، حتی در غیبت دل، باز هم زندگی قشنگه. اونقدر قشنگه که بی ارزه واسش بجنگیم.
ایام به کام.