سلام به همگی.
چطورید؟ شبیه من خورد و خمیر که نیستید؟ خدا نکنه!
البته ناشکر نباشم من خوبم فقط… آی آی آآآآییی پدرم در اومد به جان خودم الان کمپوت لازمم.
امروز3شنبه بود و الان در آستانه4شنبه هستیم و این یعنی دیروز2شنبه بوده و من در دل این جناب2شنبه حسابی واسه خودم داستان درست کردم.
دیروز صبح مثل جناب تارزان پریدم روی صندلی از اونجا پریدم بالای طبقه کمد چوبی که دستم برسه به اون بالا بالا هاش. بگذریم از اینکه طبقهه نازک بود کم مونده بود بشکنه پرتم کنه روی سر1عالمه ظرف شکستنی که زیرش بود و بعدش هم بفرستدم روی زمین که ولو بشم و خاک نوش جان کنم.
خلاصه رفتم اون بالا که اونچه از مروارید های سال های پیشین تر از باستان برام مونده و قاتی شده بودن رو بکشم پایین ببینم کجای کارم. دستم هم به کیف داقونی که اون چیز ها توش بودن رسید. البته اون ساک موجود بود اما زیر1مشت چیز های تاریخی. گفتم بیخیال باید بیارمش پایین. کشیدم که در بیاد و وااااییی جای تمام دشمن هام خالی!
ساکه داقون بود و اطرافش شلوغ. من هم که تخس. به نظرم دیگه لازم نیست زیاد توضیح بدم خودتون تا آخرش رو خوندید.
بله درسته جایزه همه1بتری خالی آب زرشک. خخخ!
چیه خیال کردید بتری پر می بخشم؟ فوتینا!
دردسرتون ندم. ساکه پوسیده بود و من بی اطلاع. دستم رو گرفتم به کنارش و دِ بکش. که دیدم1دفعه1چیزی گفت قرج و1چیز های دیگه هم گفتن تر تر تق تق تاق پخ و…
خدا سر صبحی واسه کسی نخواد!
ساکه زیپش در رفت، از هم باز شد، جعبه های بالا و کنارش هم با تغییر شکل ساکه جا به جا شدن و تا بیام به خودم و به اون بالا مسلط بشم1خروار چیز های بی سر و ته بود که از اون بالا می ریخت روی سرم و این وسط، 1دفعه1مشت بزرگ خاطره شبیه1آسمون پر لطیف پاشید روی سرم و ریخت وسط اتاق و…
وا رفتم. اومدم پایین. اینهمه صدا از کجا اومده بود! اینهمه صدای خنده و فریاد و جیک جیک! تمام اتاق پر بود از صدا! تمام من پر بودم از صدا. ولی من تنها بودم! اتاق بود و من! دیوار ها بودن و من و1دنیا ویرانی! این صدا ها، اتاق ساکت بود. صدا ها توی سر من بودن. توی اتاق پر از ویرانی و پر از خاطره های پراکنده کسی نبود. صدایی نبود. هیچی نبود جز من. من بودم و1دنیا ویرانی!جای مکث نبود. آهسته رفتم وسط ماجرا. به هر چیزی که دستم می خورد1جهان شیرینی های آتیشی و تلخ، بی نهایت تلخ بود که توی وجودم شعله می کشید. خدایا من الان باید چیکار کنم؟
پا شدم موزیک شاد گذاشتم و سر صبح صداش رو بردم بالا، بالا، خیلی بالا، اونقدر بالا که دیگه اون صدا ها توی سرم نباشن. بعدش مشغول جمع و جور کردن شدم. موزیک می زد و می زد و من، … از سنگینی نفس هام فهمیدم که در حال خفگی هستم. آخ که دلم چه قدر گریه می خواست. ولی نباید. نباید شروع می شد. اگر حالا شروع می شد من از تمام روزم جا می موندم.
-تو گریه نمی کنی!
این حکم رو خیلی سفت به خودم صادر کردم و اجرا شد.
باید می جنبیدم. سر کارم دیر می شد.
بلند شدم. از اون اتاق وحشتناک زدم بیرون و رفتم سر کار.
2شنبه ها روز بیکاری معلم اصلی کلاسه. یادتون که نرفته من امسال کمکی شدم. بچه ها هم این2شنبه نیومده بودن. هر کدوم به1دلیلی. من توی کلاس تنها بودم. توی مدرسه پر از صدا بود. همه داشتن برای زنگ تفریح آماده می شدن. دیروز توی مدرسه ما روز تغذیه سالم بود. مادر های داوطلب غذا می آوردن می فروختن و بقیه می خریدن.
من از داخل سکوت کلاس گوش می کردم. خاطره ها با تمام حرارت و وضوحشون هنوز توی وجودم شعله می زدن. سخت بود نفس کشیدن. سخت بود خندیدن. سخت بود سکوت!
صدای زنگ تفریح. چه قیامتی! چند لحظه دفتر نشستم. حالم رو به راه نبود. از خندیدن گذشته بودم. بلند شدم رفتم کلاس. باید1کاری می کردم. زنگ زدم به1دوست عزیز که ازش1چیزی بپرسم. بهانه نبود. واقعا سوال داشتم. جواب نداد. چند لحظه بعد خودش زنگ زد. سعی کردم بخندم. نگفتم حالم چه افتضاحیه. نگفتم به زور نفس می کشم. نگفتم چیزی نمونده زیر آوار خاطره هایی که از اون بالا ریختن روی سرم تموم بشم.
حرف زدیم و زدیم و زدیم. رسیدم به خودم. گریه و خنده و شوخی و جدی و همه چیز.
تموم که شد دیدم وقت رفتنه. زمان گذشته بود و من نفهمیده بودم.
برگشتم خونه. خاطره ها توی اون اتاق ویران منتظرم بودن. مادرم زنگ زد و به خاطرم آورد که در چه موقعیتی بودم. باید ویرانی ها رو جمع می کردم. خاطره ها چه شیرین بودن و چه تلخ! دیگه نمی شد عقبش انداخت.
برشون داشتم. نازشون کردم. بغلشون کردم. بوسیدمشون. گریه کردم. گریه کردم. گریه کردم! کسی نبود. هیچ کسی نبود که ببینه. من آزاد بودم. من بودم و خاطره ها و گریه. من و1دنیا ویرانی.
بلاخره انجام شد. خاطره های عزیز من، یادگار های تلخ و شیرینم همه شدن1نایلون که توی بغلم جا می شد. باید می جنبیدم. هرچی بیشتر طولش می دادم سخت تر می شد. مثل تمام این سال های تاریک. نایلون سر بسته رو1دل سیر توی بغلم فشار دادم. سر گذاشتم بهش و از شدت هقهق تمام گرد و خاک چند سالهش رو خوردم. اشک هام گوشهش رو خیس می کردن و من خیالم نبود.
داشت دیر می شد. بلند شدم. نایلون عزیز رو باید می بردم قبرستون. ولی که چی؟ اینهمه ماه اینهمه مقید مونده بودم به هیچ. که چی بشه؟ چه فایده ای داشت؟ دفنش کنم که چی بشه؟ این فیلم ها رو واسه خودم در میارم که چی بشه؟ دیگه بسه. دیگه نمیرم قبرستون. دیگه این بازی ها بسه.
نایلون هنوز توی بغلم بود. گریه تمومی نداشت. رفتم توی آشپزخونه. نایلون عزیز رو1000تا بوسیدم و همون طور خیس اشک آهسته و مواظب سپردمش به سطل بازیافت. روش رو هم حسابی با کاغذ باطله های توی سطل بستم که موقع تخلیه سطل دیده نشه. قصد پنهان کاری نداشتم. فقط در خودم نمی دیدم مادرم بگه این چیه و من بتونم باز داستان خاطره ها رو بهش توضیح بدم. نایلون عزیز من وسط کاغذ باطله ها جا موند. مثل دلم که1جایی بین گرد و خاک گذشته جاش گذاشته بودم.
برگشتم توی اتاق و از ته دلم حس کردم که چه قدر خسته و چه قدر سنگین و چه قدر دلتنگم. چه قدر درد داشت این دلتنگی که دیگه یقین داشتم و دارم هیچ پایان مثبتی براش نیست. دست هام رو توی هم فشار دادم و گریه کردم. اونقدر فشار دادم که جفت دست هام درد گرفت. به یاد تمام یادگار هایی که توی سطل بازیافت در انتظار تخلیه بودن. به یاد دست های عزیزی که دیگه هرگز جاشون وسط دست من نیست. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
عصر بود. واسه بریدن تنها1تلنگر لازم داشتم. بچه های محله بهم دادنش. البته از سر محبت. معذرت می خوام یکی گفتی جواب ندم حل بشه ولی من چه جوری می تونم افرادی رو که اونهمه دوستشون دارم بدون جواب ول کنم و منتظر باشم که در نتیجه سکوتم فراموشم کنن؟ پیام که اومد هرچند لحنش جدی نبود ولی دوباره بارونی شدم. این دفعه بدون صدا. فقط اشک بود. بدون هقهق. سردم بود انگار. دلم می خواست مثل بچه ها از سرما اشک هام رو ول کنم بیان. انجامش دادم چون زورم نمی رسید جز این رفتار کنم. پیام ها اومدن و رفتن. سرما بود و اشک بود و دلتنگی بود و من.
از شب2شنبه مادرم رو یادمه. خونواده برادرم رو و دست های کوچیک برادرزاده کوچولوم رو که روی دست ها و شونه هام می چرخید و صدای کوچولوش توی گوشم حرف می زد. از کارتون. از باربی. از آهنگ. از خاطره های توی مدرسه و بچه های کلاسش و از هر چیز شادی که برای خودش شاد و مثبت بود و حس می کرد میشه باهاش سر حالم بیاره. فقط تونستم بهش بگم دوستت دارم جیگیلک. خندید و گفت من هم دوستت دارم.
اشک های وقت نشناس لعنتی! برادرزادم خیالش نبود. شروع کرد به قلقلک دادنم. خنده هاش بود که1خورده بعد با خنده های من یکی شدن و رفتن آسمون.
صبح3شنبه با سری سنگین و دلی سنگین ولی شونه هایی سبک بلند شدم زدم بیرون. بعد از ظهر که رسیدم خونه پیام های دیروزی هنوز مثل1رشته باریک ولی مستقیم ادامه داشتن. من سعی می کردم اون طرف رو متقاعد کنم که دیگه ادامه نده. اون طرف سعی می کرد من متقاعد بشم اشتباه می کنم. هوای این بحث چه آشنا بود. از جنس محله. از جنس گوش کنِ من. بریدم. خوابم برد از خستگی.
مادرم که رسید پشت در اصلا نفهمیدم. بنده خدا حسابی دلواپس شد ولی شلوغش نکرد. گوشیم زنگ خورد و بیدارم کرد. مادرم. از پشت در. با صدای دلواپسش. آخ طفلک مادرم! تا کی باید بکشه از دست من؟
از خودم و دلم هیچی بهش نگفتم. مادرم نپرسید. اونقدر نپرسید تا هوالی7شب بعد از1سری پیام بازی و1سری تلفن های طولانی اومد پیشم و گفت خوب1کمی حرف بزنیم.
حرف زدیم. من گفتم. از خودم. از محله. از این تلفن ها و پیام بازی ها که ادامه داشتن و من هر بار وسطشون قیافم دیدنی می شد. از خاطره هام نگفتم. از سطل بازیافت نگفتم. محله رو گفتم. بچه های محله رو گفتم. بریدنم از محله رو گفتم. گریه هام روی اون نایلون عزیز رو نگفتم. دلتنگی های دیروز و امروز و همیشهم رو نگفتم. بغل کردن اون نایلون عزیز رو نگفتم. دست هام رو نگفتم. سرما رو نگفتم.
مادرم توی ماجرای محله طرف من نبود. می گفت این کار درست نیست. می گفت باید تمومش کنم. می گفت این زشته و به شدت نادرست. می گفت این خلاف قانون دله که من همیشه مدعی هستم بهش معتقدم. می گفت من مجاز نیستم دلی رو بشکنم حتی اگر با هیچ چیز صاحب اون دل موافق نباشم. می گفت همین الان بلند شو برو این سکوتت رو تمومش کن. بهش توضیحکی دادم که شبنشینی های محله ساعت9شب هست و الان نیست. مادرم گفت همون9برو این لجبازیت رو خاتمه بده.
مادرم که رفت دیگه نای پیام و آه کشیدن و تفکر نداشتم. مغزم از شدت این سرمای نکبت اعصاب خورد کنی که معلوم نبود از چه جنسیه فلج شده بود.
ساعت9و10-15دقیقه بود که رفتم محله. همه اونجا بودن. بچه های آشنای محله. من هم اونجا بودم. بین بچه ها. توی محله. تا11سر به سر هم گذاشتیم و من خندیدم و امیدوارم تونسته باشم1لبخند کوچولو هم شده بهشون بدم.
شبنشینی که تموم شد زدم به نوشتن اینجا.
الان هنوز دارم می نویسم. و تازه یادم افتاده که هوا شب های پاییز امسال1خورده سرده. فقط1خورده سرد تر از پاییز سال پیش نه بیشتر.
این بود شرح ماوقع دیروز و امروز من. ساعتم زنگ12رو زد و من الان باید برم تمام دیروز ها رو اینجا کنم پریروز و امروز ها رو کنم دیروز و دیشب ها رو کنم پریشب و الی آخر. ولی باور کنید حالش نیست. خوابم میاد. حسابی گیج خوابم امشب. دیر وقته و من فردا باید بلند شم تا خیلی دیر به سر کار نرسم. دیگه چیزی یادم نیست جز اینکه زندگی با تمام دلتنگی هاش هم قشنگه. خیلی قشنگ تر از اونی که تاریک ببینیمش.
ایام همگی تا همیشه ایام به کام.
نویسنده: پریسا
انتقال تموم شد. هورا!
سلام به همگی.
چه حال چه خبر؟
بلاخره تموم شد! آآآآخخخخ خداااا پدرم در اومد! باورم نمیشه بلاخره تموم شده باشه! به نظرم بشه دیگه خونه قدیمیم در بلاگ اسکای رو از پیوند هام بردارم، بعدش هم بفرستمش هوا. ولی دلم… جدی روز های جالبی بودن روز های بلاگ اسکای. زمانی که خودم تنهایی بی کمک ساختمش. زمانی که داخلش می گشتم و دونه دونه بالا پایین هاش رو پیدا می کردم. زمانی که واسه هر کدوم از موفقیت هام کلی ذوق می کردم و…
دوباره داره گریهم در میاد.
در این لحظه که واقعا دلم نمی خواد دستم به کیبورد بخوره. از یادم نیست چندم ماه پیش شروع کردم و این اواخر فشار حسابی خستم کرد و از دیشب تا الان رسما بیچاره شدم. دیگه تحمل نداشتم باید تموم می شد و از دیروز و دیشب وحشتناک فشار گذاشتم تا بلاخره تموم شد!.
داشتم می گفتم که در این لحظه دلم سیستم و کیبورد نمی خواد. می خوام خاموشش کنم بلند شم برم جایی که فعلا نبینمش. کاملا اشباعم الان از سیستمم. به نظرم سیستمم هم همین حس رو داشته باشه. خخخ!
چند روز پیش نگین بهم پیام داد و توی پیامش یادم انداخت که من1زمانی1کوچولو مروارید بافی انجام می دادم. نمی دونم فردا چه حسی دارم ولی الان این بد هواییم کرده. دلم می خواد دوباره ببافم. مدت هاست که نبافتم. از زمانی که… خیلی پیش بود. این هم همراه خیلی چیز هام متوقف شد و فراموش شد تا الان.
جزوه های بریلم همه نابود شدن و از بین رفتن. ولی خوشبختانه من پیش از نابودی کامل هر کدوم رو به شکل بسیار خلاصه ضبطشون کرده بودم و الان باید وسط کوه فایل های به هم ریخته توی فلش ها و هارد بگردم پیداش کنم.
مطمئن نیستم ولی اگر حس و حالم فردا هم شبیه امروز باشه و بافتن رو دلم بخواد می گردم خلاصه های حفظ شدم رو پیدا می کنم. شاید بپرم روی1صندلی تا دستم به بالای کمد چوبی های خونم برسه ببینم اونجا از مروارید های قدیم چیزی مونده یا نه. اگر مونده شاید بکشمشون پایین و دوباره شروع کنم به بافتن. شاید دلم بخواد که دست هام رو1امتحانی کنم ببینم حالا چه جوری هستن. شاید لازم باشه دوباره با حس و حرکتی جز نوشتن با صفحه کلید سیستم آشتیشون بدم. شاید این دفعه بهتر از آخرین دفعه ها باشه. دلم می خواد این طوری باشه. خیلی دلم می خواد خیلی.
گفتم که مطمئن نیستم. واقعا مطمئن نیستم. ولی چیزی که این لحظه ازش مطمئنم اینه که1امروز رو بعد از زدن این پست اصلا دلم نمی خواد دست به کیبورد بزنم.
تردید دارم این حس فرار از سیستمم تا امشب دووم داشته باشه ولی فعلا که هست.
خوب دیگه باید بلند شم برم. این مدت، به خصوص این2روز دقیقا هیچ کاری جز ویرایش و انتقال پست نکردم. البته جز خوردن و نوشیدن در زمان های لازم. دیگه الان شبیه خودم نیستم. باید برم سریع برگردم به جلد و جمع آدمیزاد. خخخ!
راستی پیش از رفتنم هم یادم باشه سنجاق پست اعلام انتقال اون بالا رو بردارم اون پست رو باد ببره.
راستی بچه ها! زندگی قشنگه. حتی در عصر های جمعه.
و باز راستی بچه ها! دوستتون دارم.
ایام همگی تا همیشه ایام به کام.
من، امشب
سلام به همگی.
راستش امشب اومده بودم1چیزی واسه دلتنگی هام بنویسم. از اون نامه های مسخره ای که معمولا به جایی نمی رسن و مقصد ندارن و فقط نوشته میشن که اشک نویسنده رو دربیارن. ولی اوضاع طوری شد که منصرف شدم.
امروز5شنبه دلم حسابی گرفته بود. از دلتنگی هام از سو تفاهم هایی که حال رفعشون رو ندارم و از یادآوری کلامی که یکی از عزیز عزیز عزیز هام1بار بدون اینکه بدونه چی داره میگه بهم گفت و زمانی که بعد از چند روز بهش گفتم تو این رو بهم گفتی خودش حیرت کرد و گفت اگر همچین حرفی زده باشم خیلی بد بود.
اون شاید یادش رفت ولی من یادم نرفت و امروز همراه تمام چیز هایی که توی دلم سنگینی می کرد محتوای این کلامش هم بود. مادرم به دلایل امنیتی اجازه نداد این آخر هفته رو خونه بمونم و همراه خودش آوردم به ارتفاعات و الان من در اطراف سوادکوه با اینترنت داقون در حال نوشتنم. خلاصه امروز حسابی پر بودم. دلم تنگ بود. ویرایش تکبال مجبورم می کنه دوباره خونیش کنم و حسابی اذیت میشم. دلم گرفته بود. دلم تنگ بود. دلم پر بود. خیلی چیز ها توی دلم بود. چیزی از1سو تفاهم بزرگ که این اواخر برای1کسی ازم پیش اومد که خداییش من هیچ تقصیری در پیش اومدنش نداشتم جز این که سکوت کردم و دلیل تقاضام رو نگفتم، چیزی از سنگینی حال1بیمار آشنا که مرتب سبک ولی باز دوباره سنگین می شد و اطرافیانش هر بار که اوضاعش خطرناک بود بهم یادآور می شدن که چه قدر مقصرم و چه قدر بی معرفتم و چه قدر… چیزی از درد محتوای کلام اون عزیز، چیزی از دلتنگی های حاصل از تمرکز روی این قصه تکبال، چیزی از جنس انتظار های بی ثمر شب تولدم، چیزی از دلتنگی هایی که صریح و بسیار واضح بهم گفته شد مجاز نیستم دچارش باشم، چیزی از همه چیز.
-خدایا! خدایا میشه کمک کنی؟ من دیگه نمی خوام برم قبرستون اگر هم می خواستم اینجا توی این بهشت طبیعت گیر کردم و نمی تونم. خدایا دلم بد گرفته میشه1کمکی کنی؟
دیر بود، دم عصر شاید که همسایه ییلاقی اومد و با اصرار از مادرم خواست همراهش بره مسجد. مادرم کمی نگران من بود. آخه اگر می رفت شب اینجا تنها می موندم. بهش اصرار کردم بره. دلم تنهایی می خواست. دلم سکون تنهایی هام رو می خواست.
مادرم رفت. تنها شدم و سعی کردم گریه کنم ولی نشد که نشد. نمی دونم چرا ولی نشد. نشستم به ویرایش تکبال. نشد. حالم مزخرف بود. پا شدم رفتم بی هدف توی اتاق ها قدم زدم. سکوت بود و سکوت.
خدایا یعنی این باید باشه؟ یعنی در تمامش فقط من مقصرم؟ یعنی محتوای کلام اون عزیز درسته؟
حس کردم چشم هام خیس شدن ولی گریه ای در کار نبود. سکوت بود و سکوت.
با صدای زنگ تلفن چنان از جا پریدم که کم مونده بود بخاری هیزمی کنار اتاق رو ولو کنم روی زمین. و خدا همیشه مهربونه.
طولش ندم.
در چند کلام سبک و ساده خبر رفعِ قطعیِ خطر از بیمارِ آشنا بهم رسید و به وسیله خود بیماره تأیید شد. چند لحظه بعد هم مثل آب خوردن به پیشنهادِ اون طرفِ سو تفاهمی که این3هفته آخری رو برام جهنم کرده بود موقعیت توضیح برام فراهم شد. و این فراهم شدن چنان عجیب و عجیب و عجیب بود که کم مونده بود من از شدت تعجب ضربان قلبم رو از دست بدم.
-به نظرم الان بشه که من1دفعه دیگه بدون بد رفتاری های2طرفه جفتمون در مورد ماجرای چند روز پیشمون ازت توضیح بخوام و تو برام بگی. میگی؟ برای من میگی؟ لطفا گریه نکن سکوت هم نکن فقط واسم بگو. تعریف کن. من واقعا می خوام تو، خود تو برام حرف بزنی و بهم ماجرا رو بگی.
از شما چه پنهون گریه رو که اصلا یادم رفت. چنان تعجب کرده بودم که نفس کشیدن هم داشت یادم می رفت. لطفا! بدون بد رفتاری های2طرفه! یعنی این دفعه فقط من متهم به بد رفتاری نبودم! تو، خود تو ماجرا رو بگی! لطفا! درست می شنیدم؟ این کلمات رو درست می شنیدم؟ وا خدااا! این عجیب ترین صحنه ایه که من توی تمام عمرم مجاز به شنیدنش شده بودم. به جان خودم دست خودم نبود از شدت حیرت صدام گم شده بود.
-تعجب کردی؟ به من نمیاد این مدلی؟ باشه می فهمم. ببین! من عصبانی شدم فراموش کردم بهت اجازه بدم برام توضیح بدی. باید ازت می پرسیدم و مهلت می دادم که بگی و نکردم. معذرت می خوام. حالا بهم میگی؟
معذرت؟! به همین سادگی؟! اوه خدایا معذرت؟! از من؟!
به خدا این دیگه خارج از تحملِ درک و آگاهی من بود. صدای خنده های نه چندان سر حال ولی زنده حواسم رو جمع کرد.
-من اینجا منتظرم بلند شو1لیوان آب بخور بیدار که شدی2تایی حرف بزنیم. باشه؟ باشه پریسا؟
پریسا. این من بودم. پریسا. بچه ها اینهمه حیرت برای من واقعا زیاد بود. سرم گیج رفت. این بار اولی بود که از شدت1ناباوری خوشایند به سر گیجه افتادم. پیش از این همیشه و همیشه سر گیجه هام یا بعد از استرس می اومدن یا بعد از خشم یا خلاصه بعد از فشار های جسمی و عصبی منفی. و این دفعه بعد از1سری فشار های ناگهانی مثبت به چنان سر گیجه ای دچار شدم که از بلند شدن ترسیدم.
به هر دردسری که بود با تشویق شنونده بعد از اونم بلند شدم رفتم آبه رو خوردم و برگشتم چسبیدم به بخاری روشن.
-به من توجه کن! شروع کن و یواش یواش برام بگو این داستان چی بوده.
و من شروع کردم و یواش یواش براش گفتم. تمام قصه این سو تفاهم آخری رو که این2-3هفته آخری حسابی اعصابم رو درو کرد رو گفتم. شنونده من گوش کرد و گوش کرد و1دفعه زد زیر خنده. راستش منتظر خندیدنش نبودم. مطمئن بودم که باور نمی کنه. زهرخند تحویلم میده و میگه خودتی. تو خیال کردی با احمق طرفی که بخوایی بچرخونیش مثل همه اون هایی که روی انگشتت می چرخن؟
دفعه پیش دقیقا همچین چیز هایی شنیدم و این دفعه این خنده که قهقهه شد و هرچند آخرش با سرفه قاطی شد ولی همچنان خنده بود نه زهرخند انگار مثل خون چرخید توی تمام رگ هام و حس کردم آهسته آهسته خون یخزده توی رگ هام داره گرم میشه.
-تو واقعا مغز توی سرت نیست دیوونه. آخه واسه چی از اولش نگفتی؟ واقعا چی تصور کردی که به من نگفتیش؟ این واقعا ارزش اینهمه حرص و التهاب رو نداشت. یکی این وسط اشتباه کرد و تو اشتباهی فهمیدی و اشتباه بعدی رو هم کردی که سکوتت بود. بهم بگو واسه چی؟
صدای خودم رو به زور شنیدم.
-باور نمی کردی. به خدا من خودم2روز بعدش فهمیدم که داستان چی بودش. اگر می گفتم… باور نمی کردی. باورم نمی کردی.
باز هم خنده.
-کی گفته باورت نمی کردم؟ واسه چی نباید باور می کردم؟
و من سنگینی بار این3هفته آخر رو گذاشتم روی خط تلفن که بره اون طرف و سبک بشم.
-آخه من زیاد باور کردنی نیستم. تنها کسی که بهم اعتماد می کرد…
جمله ناتمومم ادامه نداشت. سکوت بود و سکوت.
-دیوونه اشتباهی! به من توجه کن! هنوز خیلی ها هستن که بهت اعتماد دارن. خونوادت همیشه قبولت دارن و من. من البته تنها و آخرین کسی نیستم که باورت دارم ولی بین بقیه افرادی که تو براشون باور کردنی هستی یکی از اون سفت هاش هستم. من بهت اعتماد کردم. باز هم می کنم. پشیمون هم نمیشم. سست هم نمیشم. باورت هم می کنم. لازم نیست تمام جهان باورت کنن. اینهمه متوقع نباش. باور خونوادت بسه. و البته باور من که برخلاف این تصورت که نمی فهمم از کجا اومده همچنان باقیه.
سکوت بود و اشک هایی که این دفعه از شدت خوشحالی می باریدن. تصور نمی کردم این چندتا جمله در این حدود10دقیقه بتونه اینهمه موثر باشه ولی بود. موثر بود و من بیخیال دلواپسی از رسیدن ناگهانی مادرم داشتم از خوشی باوری که خیال می کردم از دستش دادم هقهق می کردم.
-بدهیت رو می پردازم. پسش گرفتم. بهت میدم.
باز هم خنده هایی که زهرخند نبودن.
-لازم نکرده. دستت باشه. ولی دفعه بعد اگر لازم شد راه مستقیم رو برو. راستش رو بگو. نه تفره برو نه پرت بگو و نه سکوت کن. باشه؟
-باشه. معذرت می خوام که نگفتم.
-معذرت هم نمی خواد بخوایی فقط دیگه تکرارش نکن.
-نمی کنم.
همونجا از ته ته ته دل به خودم قول دادم که تا جایی که از دستم بر میاد دیگه هرگز به باور افرادی که همچنان باورم دارن هیچ مدلی و تحت هیچ عنوانی و به هیچ توجیه و دلیلی خیانت نکنم و اجازه بدم واسه همیشه مطمئن باشن که اشتباه نکردن.
نفهمیدم چه مدت طول کشید. دلتنگی های من همچنان بودن ولی باقی چیز ها رفته و جاشون رو به لرزشی شاد داده بودن که تمام جسمم رو گرفته بود.
مادرم پشت خطم بود. شکر خدا بهش بد نمی گذشت. باهاش حرف زدم و مطمئنش کردم که من رو به راهم و مشکلی نیست. خدایا باورم نمیشه اینهمه سریع وسط اینهمه شلوغی ندای امروزم رو گرفته باشی و جواب هم داده باشی. خدایا تو خیلی مهربونی خیلی. من باز هم دعا دارم. باز هم چیز ازت می خوام و احتمال میدم این یکی ها رو دیگه مصلحت ندونی بهم بدی. اگر هم این طور باشه من جایی بهتر از شونه های خودت برای گریه کردن ناکامی هام و دلتنگی هام پیدا نمی کنم. پس اجازه بده نداده هات رو هم به درگاه خودت ببارم و کمک کن که راحت تر نبودشون رو تحمل کنم.
خوب دیگه تموم شد. البته فعلا. مادرم هنوز نرسیده و من همچنان تنها نشستم و دارم می نویسم و از ضعف اینترنت اینجا کمی تا قسمتی حرص می خورم.
اگر خدا بخواد فردا جمعه عصر بر می گردم خونه. آخ خونه! چه قدر دلم تنگ شده واسه اون1وجب جا که از همه نقطه های جهان بیشتر دوستش دارم. خدایا ممنونم ازت که اون سقف مال خودمه. خدایا ممنونم ازت که امشب رو این مدلی برام درستش کردی. خدایا ممنونم ازت که خدای مهربون من هستی. خدایا ممنونم!
تا اباطیلم بیشتر از این از دستم در نرفته و اعصاب شما ها رو درو نکرده تمومش کنم.
راستی، زندگی خیلی قشنگه حتی اگر مثل امروز من دلتنگ و سنگین باشیم. زندگی به هر حال قشنگه. هرچی هم فحش میدی خودتی.
ایام همگی تا همیشه ایام به کام.
سلام سلام به همگی.
حال احوال خوبید خوشید سلامتید و از این لفظ ها! بیخیال. من شکر خدا خوبم. بذار بگم خوبم حتی اگر1کمی راست نگفته باشم. میگن اگر مثبت ببینیم و مثبت بگیم مثبت ها میان طرفمون. جدی بچه ها من نمونه های کوچیکش رو دیدم. 1بار تمام زورم رو جمع کردم1کمی مثبت ببینم و مثبت بگم به خدا اندازه همون کم که من مثبت دیدم همون اندازه کم هم مثبت های هم ترازش شروع کردن به جاری شدن و اومدن طرفم. سرعتش و اندازهش خیلی نبود ولی بود و من باید1بار دیگه خیز بردارم و سعی کنم.
آقای آگاهی عزیز و یکی عزیز گفتن در جریان انتقال تدریجی پست های قدیمیم از اون طرف به این طرف بیام اینجا پرحرفی هم کنم. به من چه تقصیر یکی و آقای آگاهیه برید با هم حلش کنید. شکلک بدجنس.
یکی! ممنونم ازت. تو عجیب ترین اینترنت گردی هستی که من می شد تصورش کنم. ازت ممنونم.
خوب جدید جدید جدید.
من رفته بودم سفر. آخر هفته خوبی بود. قطار سواری و دوستان عزیز و تجربه های عالی و زمانی که هرچند کوتاه بود حتی1دقیقهش هم تلف نشد و همه چیز.
حرف نداشت جز اینکه من صبحش میزبان اون سرگیجه عوضی که کاش می شد دستم بهش برسه تا لهش کنم شدم و بی مقدمه اومد و چنان شدید شد که قشنگ ضایع شدم و هرچی کردم کسی نبینه نشد و کسی دید و کسانی دیدن که دلم نمی خواست و خلاصه حسابی خوشم نیومد. آخر کار هم کم مونده بود از پله برقی به خاطر حواس پرتی خودم پرت بشم پایین و بعدش حسابی حالم گرفته شد چون صبحش و عصرش نتونستم تغییر حالم رو مخفی نگه دارم و باقی دیدن که چه مدلی شدم.
نمی دونم چه جوری توضیحش بدم هرچند احتمالا توضیح لازم نباشه چون همه می دونید. از اینکه در اون حال دیده بشم متنفرم. از اینکه بخوام توضیح بدم که چم میشه. از اینکه اصلا کسی ببینه که اون طوری میشم. به خصوص آشنا هام. وای خدا بدم میاد خدایا بدم میاد خیلی خیلی زیاد از این بدم میاد. کاش دیگه پیش نیاد کاش دیگه هرگز این دیده شدنه پیش نیاد!
نخندید خوب چیکار کنم دست خودم نیست بدم میاد دیگه! ای بابا!
بیخیال.
شب5شنبه رفتم، صبح جمعه رسیدم! تمام جمعه رو راه رفتم و حسابی خوش گذشت ولی به نظرم اطرافیانم رو بسیااار خسته کردم، شب جمعه برگشتم، نصفه شب رسیدم، صبح شنبه خواب و بیدار رفتم سر کار، عصر شنبه زندگی کردم، شب شنبه دیگه باتریم کامل تموم شد و به جای خوابیدن فوت کردم و صبح1شنبه با زنگ هشدار ساعتم از خواب پریدم که می گفت پاشو6شد باید بری سر کار. عصر1شنبه هم مشغول خودم و1سری درگیری های کوچیک و از نظر خودم دردسرساز بودم که بقیه اون هایی که امروز صبح ماجرا رو از این زبون دراز من شنیدن به خاطر اینکه موافق پیشامد های این مدلی نبودم و حالم کمی تا قسمتی گرفته بود بهم لبخند زدن که تو چرا این مدل رو دوست نداری و طبق معمول واسشون عجیب بودم. امروز یعنی صبح2شنبه هم رفتم سر کار و اونجا در جریان1سوتی کوچولو واسه فردای خودم دردسر درست کردم و قرار شد من1متنی شعری چیزی واسه فردا که بچه هامون یعنی بچه های نابینا به1مدرسه ای دعوت شدن ببرم و اجرا هم بشه. بعدش هم اومدم خونه و الان هم اینجام و هنوز1عالمه عقبم. از خودم و از زندگی و از کار هایی که همیشه دلم می خواد انجامشون بدم و نمی دونم چرا انجامشون نمیدم حسابی عقبم.
در حال جنگ پنهان و کمی تا قسمتی آشکار برای ترک وابستگی های عجیب و غریبم به سر می برم و به شدت یواش میرم و یواش میام که مبادا ناموافق های این جنگم دستشون بهم برسه و عزمم رو سست کنن. این وسط تا فرصت گیر میارم می پرم اون طرف و از وسط نیمه ویرانه های اونجا یکی2تا پست برمی دارم میارم ویرایش و اصلاحشون می کنم از شما چه پنهون تقلب هم توشون می کنم و1جمله هایی بهشون اضافه می کنم و می ذارمشون اینجا. باز هم از شما چه پنهون سرما و ویرانی اونجارو که می بینم میرم که بارونی بشم ولی وقتی یادم میاد اینجا گرما و سهولت و از همه بهتر شما ها هستید آروم تر میشم و دوباره میام اینجا پست می زنم.
چیه خوب! عاقل که نیستم که!
دیگه فعلا هیچی یادم نیست واسه نوشتن مگر اینکه از اباطیل همیشگی که برام دردسر میشن اینجا بنویسم که فعلا خیالش رو ندارم و درضمن شیطون نشنوه فعلا داستانی هم نیست که بنویسمش.
بیخیال اومدم آرامش اینجارو به هم بریزم که به هم ریختم و حالا برم1گوشه ولو بشم تا بعدش پاشم ببینم حس ادامه سریال اسباب کشیم رو دارم یا نه.
راستی داشت یادم می رفت. زندگی قشنگه. خیلی هم قشنگه. به شرطی که ما قشنگ ببینیمش. فحش نده وگرنه میگم خودتی.
ایام به کام همگی شما.
سلام به همگی.
بچه ها اینجا1چیز هایی شده من زیاد بلد نیستم توضیح فنی بدم ولی1سعی هایی می کنم. قبل از هر حرفی از اون هایی که توی وبلاگ قبلیم همراهم بودن باید معذرت بخوام چون قراره1سری پست های تکراری ببینن. حالا میگم بابا صبر کنید دیگه!
راستش من خیلی پیش درست یادم نیست از چند ماه پیش به خاطر کد های امنیتی بلاگ اسکای خواستم کوچ کنم بیام اینجا ولی زمانی که با تحقیق از با تجربه تر ها فهمیدم انتقال پست ها و به خصوص کامنت هام از اونجا هیچ طوری ممکن نیست دست نگه داشتم و منتظر شدم بلکه چیزی عوض بشه و راه انتقال باز بشه ولی هرچی منتظر موندم نشد. این بود که مجبور شدم بیخیالش بشم ولی همه شاهد بودید که همیشه نق کد های بلاگ اسکای رو می زدم.
این بود تا الان که به هر دلیلی منتقل شدم اینجا. پیش از این با خودم گفتم بیخیال اونجا رو پیوندش می کنم به اینجا همه چیز درسته ولی… راستش از شما چه پنهون از وقتی اومدم اینجا انگار1چیزیم کمه. پست هام اون طرف جا موندن و این داره مغزم رو می جوه. بلاخره امروز به پیشنهاد و تشویق های1راهنمای خوب تصمیم گرفتم این نصفه این طرف و نصفه اون طرف رو حلش کنم ولی از اونجایی که در هیچ کجای بلاگ اسکای امکانی پیدا نکردم که بشه پست ها و کامنت هام رو از راه فنی به اینجا منتقل کنم مجبور شدم به1راه طولانی متوصل بشم. اینکه تک تک پست هام رو از اونجا کپی بزنم اینجا و همه بشن جزو پست های اینجا. این کپی زدن البته تاریخ ها رو به هم می ریزه و متأسفانه هنوز نمی دونم با کامنت هام باید چیکار کنم ولی این تنها راهیه که به نظرم رسیده. اون هایی که پیش از این در بلاگ اسکای همراهم بودن ببخشنم که پست های تکراری اینجا ازم می خونن تا زمانی که این کار تموم بشه. فقط مشکل کامنت هام… واقعا دلم نمیاد جاشون بذارم.
این پستم تا زمانی که کار انتقال پست هام از اونجا تموم بشه این بالا باقی می مونه و بعدش1دفعه سنجاقش رو باد می بره و این پرت میشه پایین.
من از بین تمام پیشنهاد های اون راهنمای خوب این یکی به نظرم عملی تر رسید. اگر این وسط کسی راه بهتری به نظرش میاد لطفا بی نصیبم نذاره.
من برم از همین حالا شروع کنم ببینم به کجا می رسم. وای که چه کار سختیه! خیلی پست ها باید دستکاری بشن و خیلی هاشون هم که فقط آدرس کتاب توشونه اصلا نباید بیان اینجا چون آدرس کتاب های من الان هیچ کدومشون قابل استفاده نیستن. فعلا باطل هام رو دریابم تا ببینم بعدش چی میشه.
دیر شد بجنبم.
سعی می کنم هرچه زودتر تموم بشه که پست های تکراری واسه بچه های اون طرف زیاد آزار دهنده نباشه. همین اطراف باشید تا1کمی چرخ بزنید تمومه. مثلا اندازه2ماه. شوخی کردم سعی می کنم سریع تر باشم. فعلا دارم میرم اون طرف سری اول رو بذارم روی کولم بیارمشون.
ایام همگی به کام.
درباره پریسا
سلام.
من پریسا هستم.
متولد29شهریورماه1357و نابینای مطلق.
مبتلا به بیماری rp اگر درست خاطرم مونده باشه درجه3.
یک مختصر بینایی داشتم که از برکت این بیماری حالا دیگه جز خاطره چیزی ازش باقی نیست.
گاهی ندیدنم رو فراموش می کنم و به هوای گذشته بی هوا پیش میرم و برای خودم دردسر درست می کنم که این هیچ خوب نیست. احتمالا با این که مدتی از تاریک شدنم گذشته
هنوز عادت نکردم. اما خیالی نیست. عادت می کنم.
عاشق آرامشم ولی1ساعت نمی تونم آروم بنشینم. نمی دونم چرا.
سکوت رو دوست دارم ولی ساکت موندن برام ممکن نیست و باز هم نمی دونم چرا.
گاهی که خیلی از غلغلک های زمونه دردم بیاد متن و شعر می نویسم و پاره می کنم و این بار می دونم چرا. می نویسم تا از درد فریاد نکشم و پاره می کنم چون نمی خوام ناگفته هامرو جار بزنم.
از علاقه هام، کامپیوتر، سفر و کتاب هستن.
با کامپیوتر کمی، خیلی کم آشنا هستم. چند سالی هم هست که با کمک یک دوست بسیار عزیز1خورده اینترنتی شدم. دقیقا اظ آبان91. و همینجا بی نهایت از اون دوست بسیار عزیز ممنونم.
سفر برای من همیشه یک نوع ماجراجویی بود ولی هرگز اون طور که دلم می خواست برام پیش نیومد. یادم رفت بگم که من به گفته خیلی ها و باور خودم روح شلوغ و شلوغ و شلوغی هستم که توی1جسم محدود و تاریک گیر کرده و وای به زمان هایی که کمی آزادتر میشه.
کتاب. این یکی برام مثل جادویی هست که باطل نمیشه. از کتاب های رمان در شاخه جنایی و فانتزی خیلی خوشم میاد. مدتیه که با صوتی هاش کمی مشکل پیدا کردم و ترجیح میدم کتاب های تایپی یا فرمت هایی که صفحه خوان ها بتونن برام بخوننش به دستم برسه.
هدف از اینجا رو نمی تونم توصیف کنم. هنوز درست نمی دونم اینجا چیکار می کنم. شاید حرف های نگفتنی از دلم و از درونم و از هر چیزی که مربوط به من باشه و نشه گفتشون رو اینجا بنویسم. شاید برای رسوندن کتاب هایی که در دسترسم هست به بچه های نابینا که مثل خودم کتاب دوست دارن ازش استفاده کنم. شاید فقط پراکنده بنویسم فقط به خاطر اینکه گفته باشم. شاید هم تمام این ها رو اینجا انجام بدم. در حال حاضر واقعا نمی دونم. ولی در حال حاضر فقط دلم خواست1جای امن باشه که مال خودم باشه. فقط خودم. جایی امن تر از وبلاگ فسقلیم که دیگه برام امن نبود. اونجا نمی شد دنبال آرامش بعد از نوشتن هام بگردم. پس درش رو به روی تمام خاطره های شیرینم بستم و اومدم اینجا. کاش بشه اینجا برای من امن و آروم باقی بمونه!.
بگذریم. خیلی جمله های درست درمون آماده کرده بودم اینجا توی پست ثابت بذارم. از جمله1رشته نوشته هایی که می خواستن بگن این1شروع دوباره هست و اینجا همه چیز عوض میشه و من از گذشته هام جدا هستم و از قدم اول شروع میشم و… ولی پشیمون شدم و تمامشون رو پاک کردم. حالا دارم می فهمم که شروع دوباره ای نیست. این ادامه هست. ادامه خودم. ادامه ای که باید هرچی بیشتر تلاش کنم تا هرچی قشنگ تر و روشن تر باشه. این جدید ترین درسیه که از زندگی گرفتم. شاید از همین امروز صبح که حقیقتش رو حس کردم و فهمیدمش و پذیرفتمش. اینکه ما هرگز از گذشته هامون جدا نیستیم. باطله اگر تصور کنیم میشه ازش در بریم و بدون حضورش توی زندگیمون دوباره شروع کنیم. چه ما موافق باشیم و چه نباشیم، گذشته های ما همراهمون هستن. با وجود بی مهری ما نسبت به خودشون، باز هم بزرگوارانه شونه به شونه هامون میان و کوله بار تجربه هامون رو برامون قدم به قدم جاده زندگی میارن تا هر زمان لازم داشتیم دم دستمون باشن و بتونیم ازشون استفاده کنیم.
بله این برای من1شروعه ولی نه شروعی که بتونه از دیروز هام جدام کنه. من پریسا هستم. پریسای دیروزی که حالا سعی می کنه هرچی بهتر باشه تا فردا هاش رو بهتر درست کنه.
گذشته هام رو پیوندش می کنم به اینجا تا ازش غافل نباشم و ازم جا نمونه. تلخه و پر از ایراد های تاریک ولی لازمش دارم. دوستش دارم. خیلی زیاد!. مثل1پدربزرگ پیر و مهربون که با تمام شکستگی ها و زخم هایی که از روزگار و از اشتباه های من بهش خورده، باز رهام نمی کنه و همراه کوله بار سنگین تجربه های سفید و سیاه من سربالایی ها و سراشیبی های زندگی رو همراهم پشت سر می ذاره و مواظبه که اشتباه های پشت سرم رو دوباره تکرار نکنم، درس های دیروزم که از زندگی گرفتم رو فراموش نکنم و1بار دیگه درد زمین خوردن هام که حاصل اشتباهاتم بودن رو تجربه نکنم. این گذشته زخمی و تاریک رو دوستش دارم. خیلی زیاد!.
خوشحالم که اینجام. خوشحال و ناآگاه.
به نظرم برای معرفی خودم به هر کسی که از اینجا رد میشه همین اندازه پر حرفی کافیه.
باید برم زیر و بم این خونه جدید رو کشفش کنم. خدا می دونه چه قدر از این کار خوشم میاد!. کاش همین فردا1چیزی پیدا کنم در موردش بنویسم. آخه همون طور که دارید می بینید من زیاد پر حرفم و اگر موضوع واسه حرف زدن گیر نیارم بد میشه. خوب دیگه من رفتم. زوایای ناشناس و خام اینجا منتظرم هستن که به همشون بریزم.
به امید فردایی که درش هیچ دلی تنگ نیست.
ایام به کام.
سلام به همگی.
سلام به همگی.
صبح به خیر. نه بابا تاریخ و ساعت از دستم در نرفته این رو اول صبح نوشتم و الان که دارم پست اول رو می زنم دلم و شاید هم حوصلهم نکشید دستکاریش کنم.
از اونجایی که نمی دونم کی و چه روزی این رو می ذارم پس نمیگم صبح چه روزی. صبح ها همه قشنگن. آغاز قشنگه. مخصوصا وقتی با نور همراه باشه. کلا صبح ها رو دوست دارم حتی اگر روز عالی منتظرم نباشه.
الان که دارم این رو می نویسم صبح جمعه هست و من لازم نیست بپرم آماده بشم بزنم بیرون. پس همچنان اینجا نشستم و دارم چیز می نویسم و فکر می کنم که بعد از نوشتن این ها کجای مکان جدید اینترنتیم رو بزنم داقونش کنم .
بچه ها به نظرم بد پیش نمیرم. توی خیلی چیز ها. عالی نیستم ولی بد هم نیستم. اون هایی که توی وبلاگ قبلیم باهام بودن شاید یادشون باشه که تقریبا3هفته ای میشه که در بعضی موارد زدم به تمرین و به ترک. حسابی سخت بود هنوز هم آسون نیست ولی به نظر خودم بد پیش نمیرم. از توفان اعصابم انگار دارم رد میشم و دوران ترک های بی تمرین و با تمرینم داره می رسه به مرحله کرختی بعد از درد های شدید. الان تقریبا شناورم. ولی این وسط از زندگی معمولی هم چندان جا نمی مونم. جز1سری اشک ها و آخ های یواشکی واسه1سری از دست دادن ها که دلم نمی خواست پیش بیاد باقیش حله. بیخیال من که انتظارش رو از همون اولش داشتم پس جای حرف نیست دیگه. این هم بیخیال.
دیشب بعد از بلند ترین و گویا ترین اعتراضی که از دستم بر می اومد، یعنی سکوت، رفتم توی تختم و آروم خوابیدم. تعجب نکنید جدی میگم سکوت خیلی وقت ها کاری ترین سلاح و بلند ترین صدای اعتراضه. من فقط سکوت کردم و رفتم و برام عجیب بود که اشکی در کار نبود. منتظر شدم گریه کنم ولی عجیب آروم بودم. شاد نبودم ولی آروم بودم. انگار این سکوتم تمام گفتنی هایی که سعی کرده بودم بگم ولی بقیه جدی نمی گرفتن رو هوار کشید. شاید خودم رو به دردسر انداخته باشم ولی اون لحظه خیالم نبود. عجیبه که الان هم خیالم نیست. یعنی هست ولی حس می کنم تا زمانی که در حصار این سکوت باقی بمونم خطر چندانی تهدیدم نمی کنه. صبح رفتم نتیجه سکوتم رو دیدم. فقط دیدم. فقط تماشا کردم. خیال می کردم صبحم تاریک میشه ولی به خودم که اومدم فقط داشتم تماشا می کردم. نه با رضایت نه بی رضایت. فقط خسته و البته گرفته از این نتیجه که این مدلی تموم شد و جز این دیگه هیچ. مطمئنم عواقبش برام وحشتناک میشه اگر آفتابی بشم ولی… ارزشش رو داشت. برای خودم ارزشش رو داشت. من قادر نیستم تحملم رو مجبور به چیزی کنم که از نظرم درست نیست. تا بشه فشار رو تحمل می کنم ولی از توانم که بره بالاتر دیگه جای انتظار نیست و باید فقط بجنبم.
توفیق اجباری رو حتما شنیدید. گاهی عوامل واقعا بی ارزش و بی محتوا که اصلا به نگاه نمی ارزن باعث میشن متوقف بشیم و مجبور بشیم که به خودمون دقیق تر توجه کنیم ببینیم کجای داستان ایستادیم. گاهی واقعا لازمه. گاهی چنان درگیر سرعتیم که چشم بسته میریم و فقط میریم. لازمه متوقف بشیم، چشم باز کنیم و خودمون رو از بیرون خودمون ببینیم. این کاریه که من در این2-3هفته سعی کردم انجامش بدم ولی هر بار درد و درد و درد مانع می شدن. سرعتم چنان زیاد بود که ترمز کردن غیر ممکن شده بود. باید متوقف می شدم. 1مانع کوچیک و از نگاه من خیلی بی ارزش با حضورش بهم یادآوری کرد که باید متوقف بشم پیش از اینکه1بار دیگه از1ارتفاع وحشتناک پرت بشم پایین.
-لعنتی برو کنار!
کنار زدنش در محدوده اختیارات دست های من نبود. نه در محدوده اختیارات دست هام و نه در توان دست هام. ایراد از مانع نبود. این ها هر جایی میشه که سبز بشن. ایراد از سرعت غیر مجاز من بود که داشت کار دستم می داد. باید متوقف می شدم. توقف اون هم برای من که سرعتم به پرواز می زد! خدایا من میمیرم نمی تونم!
-این باید بشه. باید بشه! این باید بشه!.
درد و فشار شروع شد. روز های اول به نظرم می رسید تمام جهان کاملا داره از روح تهی میشه. روحم درد داشت. ترک اعتیاد رو در نظر بگیرید با درد های جسمیش، توی این روز ها که گذشتن اعصاب و روانم همچین حالی داشت. واسه اون هایی که می دونید داستانم چی بود و چیه احتمالا خیلی مسخره هست و کلی بهم می خندید ولی من اصلا نمی تونستم بهش بخندم. شاید از نظر بقیه عاقلانه نیاد ولی بیخیال من که عاقل نیستم! مضحک یا جدی، درست یا نادرست، واقعا بد بود. هنوز هم خوب نیست ولی به بدی اوایل هم نیست. بد گذشت خیلی بد. داشتم زجر می کشیدم. هنوز هم خلاص نشدم و احتمالا هرگز هم نمیشم ولی درد و وحشت اولیه رفته و حالا می تونم بدون هقهق تماشا کنم. این رو دیشب فهمیدم و امروز صبح مطمئن شدم. بدم نیومد. دلم گرفت ولی از آرامش بی اشک و کرخت خودم بدم نیومد. نبض اعصابم داره بعد از تحمل1سری درد و انقباض شدید که بی نهایت اذیتم کرد الان محکم می زنه و اعلام خستگی میده. مثل نبض1عضو بیمار بعد از1درد طولانی. به نظرم فعلا باید باهاش مدارا کنم. می کنم. باید صبر کنم تا قوی تر و واقعبین تر بشم و راهی که داشتم با اون سرعت وحشتناک می رفتم رو ادامه بدم. البته نه با اون سرعت کور. بلکه این بار ملایم، آرام، آهسته ولی پیوسته.
فعلا که نفسم بالا نمیاد بذار در پناه این تخته سنگه بمونم تا دردسر بگذره.
حالا هم باید بلند شم برم1موزیک شاد بذارم بخونه تا گرد و خاک توقف ناگهانی ساعت های گذشته از روی اعصابم فوت بشه بره. بعدش دوباره میام.
دارم بیشتر حس می کنم که اینجا رو هم میشه اندازه جای قبلیم دوست داشته باشم. خونش بزرگ تره. آسانسور و پارکینگ اختصاصی و بالکن و حمام مجهز به وان تمام قد هم داره. خخخ.
راستی1چیزی. عزیز هایی که با آگاهی یا به تصادف میایید اینجا و باطل هام رو می خونید! دنبال توضیحی واسه نوشتن های اینجا در جهان واقعیم نگردید. لطفا!. من وبلاگ کوچیکم رو به خاطر همین چیز ها ول کردم. باور کنید اذیت میشم. خیلی هم بد اذیت میشم. باور کنید همتون رو خیلی دوست دارم ولی ازتون می خوام بهم اجازه بدید حریمم در جهان بیرون از اینترنت حفظ بمونه. ممنون میشم. از همه.
وای روز بالا اومد و من هنوز نشستم. خوب دیگه من رفتم تا کی بشه بتونم این رو کنم1پست و بزنم اینجا.
ولی خودمونیم. صبح کلا قشنگه. حتی اگر صبح پاییز باشه. زنده باد صبح!
ایام به کام.
سلام به همگی. عصر همگی به خیر. 1چیزی. خوب نیست ولی موجوده. من کلا با عصر ها مشکل دارم. کم و زیاد داره ولی هست. شب که میشه بهترم ولی عصر ها حس پایان روز تعمیم پیدا می کنه و پخش میشه توی همه ذهنم و از بس بزرگ میشه روزش از صفحه میره بیرون و می مونه1پایان خیلی بزرگ که همه چیز رو می پوشونه. و من از این پایان بدم میاد.
پاییز هم رسید. این طفلک پاییز خیلی مظلوم واقع شده. هرچی غم و درد و نکبته زدیم به نامش خیالمون هم نیست. خیالمون نیست که این پاییز همون بهاره که عاشق شده. شکلک زده به سرم. خخخخخخ!
مدرسه ها هم باز شد. من امسال مربی کمکی شدم و کلی به خاطرش عشق کردم. البته از شما چه پنهون ترجیح میدم، خیلی زیاد ترجیح میدم کارم بره به واحد کتابخونه یعنی کتابخونه نابینا ها درست و حسابی اونجا راه بی افته و من اونجا باشم و دیگه هیچ مدلی مربی اون کلاس که دیگه امسال کلاس من نیست نباشم. بچه هام رو دوست دارم ولی دیگه توان ادامه رو در خودم نمی بینم. دلم می خواد یکی دیگه این کار رو کنه. خدایا منو ببخش!راستی ارسلان رو یادتونه؟ همون که پارسال اینجا ازش معذرت خواستم. حذف شد. من به عنوان مربی گزارش آخر سالش رو منفی نوشتم. عدم پیشرفت در مدت2سال آموزش با وجود تلاش مدرسه و تدریس مربی که من باشم. عدم پیشرفت. چیکار باید می کردم؟ پیشرفت نکرده بود. اگر راست نمی نوشتم شاید حذف نمی شد ولی اوضاعش این قدر بد بود که نمی تونستم و راستش نمی خواستم جز اینکه نوشتم بنویسم. واسه چی باید همچین کاری می کردم؟ اون بچه بچه مدرسه نبود. باید راستش رو می نوشتم. نوشتم. حذف شد!.
اطرافیانم بعضی هاشون از این کمکی شدنم خوشحالن و بعضی ها نه. من بدم نیومده. دسته کم مجبور نیستم به کسی در مورد مشکلات پایان ناپذیر کلاسم جواب پس بدم. می تونم بگم این کلاس من نیست صبر کنید مربیش بیاد. کمترین مزیتش اینه. دلم مزیت های بیشتری می خواد ولی فعلا همین کمترین رو عشقه. یعنی میشه خدا بیشترش هم کنه؟
هرچی خودش بخواد. شکر!.
4شنبه روز اول مدرسه بود. رفتم. خیلی ها جیم بودن یعنی بیخیال شدن ولی من، شاید جرأتش رو نداشتم شاید هم دلم نخواست خدا از اون بالا تماشام کنه که از زیر وظیفه ای که به خاطرش حقوق می گیرم در رفتم اون هم بدون هیچ دلیلی. اون1روز رو نمی خواستم به خدا بدهکار باشم و همین طور به مدیرم.
فرداش قربونی داشتیم. مادرم مقدمات رو آماده کرد و گفت فردا صبح خیلی زود بر می گرده و مثل همیشه نگران بود. بهش گفتم همه چیز رو به راهه. همه چیز رو به راه بود فقط…نمی فهمیدم چرا بی هیچ اخطار قبلی این سردرد… دروغ چرا می دونم. شب پیشش دوباره خواب لعنتی و شلوغ1کابوس آشنا… تا صبح ولم نکرده بود. شاید از استرس مدرسه و کلاسی بود که دیگه مجبور نبودم بگم کلاس من ولی باهاش همچنان سر و کار داشتم. شاید هم به خاطر آرامشی بود که وسط آرامش های مستقیم و غیر مستقیمی که هر سال این موقع بهم داده می شد جاش رو خالی می دیدم. اولین سالی نبود که جاش خالی بود ولی من…نمی دونم چرا این جای خالی رو این روز ها زیاد حس می کنم. توی لحظه های شاد، توی لحظه های سنگین، توی روز تولدم، توی زمان های تنهاییم، همه جا. همه جا!. همچین آرامش سرشار از محبت و آرامشبخشی هم نبود ولی من دلم به طرز آزاردهنده ای واسه اون حضور های عصبانی در کنار اشک هام… خدایا من چرا این طوری میشم؟
شب بود و نمی شد زد بیرون وگرنه حتما می رفتم1سر به قبرستون می زدم. زمان هایی که دلم نق می زنه از این کار ها می کنم. هرچند می دونم سر هیچ خاکی نمیشه متوقف بشم. فقط می دونم که اینجا آخرشه. آخر سفر زمینی اون هایی که دیگه با ما نیستن. آخرین ردیه که میشه ازشون داشته باشیم. چه جسمی ازشون زیر اون خاک باشه چه نباشه. مدت هاست که نرفتم. سال94اصلا نرفتم و یادم نیست در سال93آخرین باری که رفتم دقیقا کی بود. فقط یادمه که روز سردی بود خیلی خیلی سرد.
اون شب هم دلم عجیب هوای رفتن داشت ولی شب بود و من داشتم سعی می کردم این عادت تاریک رو کنار بذارم و مدت ها بود که تونسته بودم و باز هم باید می تونستم و… از دست خودم کجا در برم خدا؟
توی دل شب که نمی شد رفت قبرستون.
-بیخیال پریسا. باز دیوونه شدی؟ ول کن دیگه.
منطقم گفت و دلم گوش نداد. حال گریه کردن نداشتم. گریهم نمی اومد فقط دلم تنگ بود و دست هام مثل آتیش از شدت تشنگی گرفتن2تا دستی که قرار نبود و نیست که دیگه هرگز در هیچ کجای این جهان پیداشون کنم داغ و چشم هام بی اشک ولی مثل تب گرفته ها داغ و وجودم داقون و داغ و دنیای من انگار توی آتیش این نبودن داشت می سوخت.
-خدایا!خدایا!
توی اینترنت می چرخیدم و سعی می کردم بهش فکر نکنم. کامنت بازی می کردم و سعی می کردم بهش فکر نکنم. اگر درست یادم مونده باشه بقیه رو به نقل از کامنت های خودشون با کامنت هام می خندوندم و سعی می کردم بهش فکر نکنم. نمی شد!.
شب آهسته می گذشت و من سعی می کردم و باز مثل تمام شب های این مدلی سعی می کردم. صبح فردا با تمام شلوغی هاش رسید. واسه سرم و دلم شونه بالا انداختم و زدم به دل زندگی. عصر خیلی سریع رسید. 2تا از رفیق های بسیار عزیز با تبریک و هدیه تولدم و1جعبه شیرینی غافلگیرم کردن. گاهی تصور می کنم این2تا رو خدا غیر مستقیم مأمور کرده که وسیله نجاتم باشن. دست های نجات دهنده و محله گوش کن. بعد از خدا من بودن امروزم رو مدیون این عوامل هستم. رفیق های بسیار عزیز تا دیر وقت باهام موندن. از دلتنگی های بی توضیحم چیزی بهشون نگفتم. مدتیه که سعی می کنم از اون بخش های زندگیم که به هر دلیلی نمی خوام و نمیشه بقیه ببیننشون چیزی نگم. ای کاش خیلی پیش از این ها این تصمیم رو گرفته بودم! ای کاش سال ها و سال ها پیش سکوت کرده بودم حتی به قیمت از دست دادن هایی که اون زمان کوچیک بودن و قابل جبران! لعنت به من که اینهمه دیر فهمیدم و این قیمت وحشتناک رو برای این فهمیدن پرداختم! بیخیال. بیخیال!.
نیمه شب5شنبه اومد. با سکوتش. چه خسته بودم. جنگ این2روزم حسابی خستهم کرده بود. جمعه هم رسید و تموم شد. عصر جمعه مثل همیشه دلگیر بود. زدم به بیخیالی. وسوسه قبرستون رفتن ولم نمی کرد. دلم تنگ شده بود. به طرز دردناکی دلم تنگ شده بود. نباید می رفتم. چه فایده؟ خاکی که من باید سرش می نشستم اونجا نبود. چه فایده داشت که مثل دیوونه های توی فیلم های بی سر و ته توی قبرستون بچرخم و در جواب سوال ها زار بزنم؟ که چی بشه؟
-بسه دیگه مگه بچه ای؟ این خیلی مسخره هست. بیخیال شو.
شب شد. جایی نرفتم ولی… سعی کردم فکرم رو بفرستم1طرف دیگه. 2تا کتاب تایپی رو1روزه خوندم که پایان جفتش برخلاف انتظارم افتضاح بود و حالم رو حسابی گرفت مخصوصا دومیش که حدود8شب تموم شد و آخرش از تاریک هم اون طرف تر بود. باز هم سعی کردم فکرم رو بفرستم1طرف دیگه. مادرم البته خیلی عزیزه و خیلی خیرخواه ولی همیشه نگران و حس می کنم همیشه ناراضی. عصر همون روز، یعنی دیروز، با هم تلفنی حرف زده بودیم و متعاقب صحبت های این اواخرش که خودش بهش می گفت یادآوری باز هم بهم تأکید کرد که باید بیشتر مواظب باشم و محدود تر رفتار کنم که برام دردسر میشه. گفتم می دونی مادری؟ خسته شدم از اینکه همهش حس کنم روزگار با هر غلطی که می کنم مخالفه و مجازاتم می کنه. کاش دیگه این رو نگی چون نمی خوام این طوری باشه. مادرم گفت کاریش نمیشه کرد واسه همه ما همین طوریه باید رعایت کنیم من واسه خودت میگم. گفتم ولی این درست نیست من واقعا خسته شدم. من واقعا کار بدی انجام نمیدم که اینهمه خطرناک باشه. نه از دیوار کسی بالا رفتم نه حق کسی رو خوردم نه آرامشی رو به هم زدم. مادرم گفت می دونم ولی دوره دوره بدیه و باید درست تر و مراقب تر باشیم و … گفتم نمی خوام. الان منطقم حوصله پذیرش نداره مادری. من دلیل آوردم و مادرم دلیل آورد. خسته بودم.
-فردا مادری. فردا شاید بتونم بپذیرم. الان نمی خوام. الان دلم نمی خواد مادری. فردا که میایی مواظب باش. می بینمت.
اشک های خشمم رو پاک کردم و باز سعی کردم فکرم رو بفرستم1طرف دیگه. فردا مدرسه داشتم. اون کلاس که تمامش پر بود از سر و صدا و حرف های نامربوط و گریه و جیغ و خانم مربی با تجربه ای که خودش از پس کلاسش بر میاد ولی من باید اونجا باشم و… دیگه جایی نبود که سعی کنم فکر آوارهم رو بفرستم. اشک هام این دفعه از جنس ناکامی بودن.
-مرض! باز درد اسفرو سافلین گرفتی داری این گوشه عر بی صدا می زنی؟ مثل بچه هایی که خودشون رو خیس می کنن میری1گوشه گریه می کنی که چی بشه؟ می تونی تصور کنی چه مضحک میشی؟ بچه بی خاصیتی در ابعاد بزرگ. لازم نیست بتونی توی آینه خودت رو ببینی من بهت میگم. اُهُُُُ! خفهم کردی لعنتی خفه شو تا نزدم توی ملاجت!
چه یادآوری تلخ و شیرینی! خندیدم. خنده هام بلند و بلند تر شد و رفت بالا. به خودم که اومدم داشتم قاه قاه می خندیدم و اشک بود که مثل سیل از چشم هام می ریخت روی همه جای صورتم و خیسش می کرد و جا کم می آورد و دستم و لیوان توی دستم و زیر چونهم رو خیس می کرد و باز هم بود و باز هم بود. قهقهه تموم شد و جاش رو به هقهقی داد که نفسم رو گرفت. چه مرگم شده بود؟
-یعنی واقعا هیچ راه دیگه ای نبود؟ یعنی هیچ طور دیگه ای نمی شد که بشه؟ آخه واسه چی؟ آخه واسه چی من؟ لعنتی! چرا من؟ این چه معامله ای بود کردی باهام؟
اشک های بی خنده و بی گریه بلاخره نزدیک نصفه شب بعد از این جمله های همیشه بی جواب اومدن کمک. زیاد طول نکشید. سرم به شدت درد می کرد. خواب به دادم رسید. من از خستگی و سردرد و نا امیدی که سعی می کردم ندیدش بگیرم و نمی تونستم خوابم برد و خواب دیدم رفتم جایی که نمی دونستم کجاست. راه می رفتم و نمی رسیدم. بلاخره خسته شدم و نشستم. سرم سنگین بود. درد اجازه نمی داد چشم هام باز بمونه. داغ بودم. توی ذهنم گفتم: -تب کردم. الان هم خوابم. اینجا هم قبرستونه. دارم خواب می بینم.
توی بیداری معمولا هر زمان میرم اونجا، 1کسی پیدام می کنه که عزیز دنبال کی می گردی بیا ببرمت سر خاکش و من سکوت می کنم.
-بگو دختر جان. بیا خانم. کیه خواهر. … قبرش کدوم قسمته؟ آدرس بدی پیدا میشه.
و من سکوت می کنم. در جواب تمامشون سکوت می کنم و آخرش واقعیت می خوره توی سرم.
-خاکش اینجا نیست.
اونی که اومده ثواب کنه تعجب می کنه.
-خاکش اینجا نیست؟ پس کجاست؟ کجا خاکش کردن میریم خاکش رو پیدا می کنیم.
-اینجا دفنش نکردن. خاکش جایی نیست که من دستم بهش برسه.
و همیشه به همینجا که می رسم آخرشه. گریه میاد و من از اینجا به بعد فقط گوش می کنم.
-ای مادر!گریه نکن الان حالت بد میشه. خدا بزرگه مادر جون. پسر من هم اینجا خوابیده.
-ای دختر جان. کجا دفنش کردن مگه که اینطوری گریه می کنی؟ شوهرم پارسال اومد اینجا. بی وفا بود تنهام گذاشت. بچه هام هم انگار نه انگار مادر دارن.
-خواهر مرگ حقه. گریه نکن خدا بزرگه. من خواهرم3ماه نمیشه اینجا دفن شده. سرطان داشت. خدا همه رفتگان رو بیامرزه. اون شوهر بی غیرتش که معلوم نیست کدوم گوریه ما موندیم و2تا بچه یادگار اون خدا بیامرز.
… … …
و من سکوت می کنم. گریه می کنم. گریه می کنم.
-خاکش اینجا نیست. خاکش اینجا نیست. نیست. خاکش اینجا نیست!. ای خدا! یعنی حتی از1وجب خاک هم این دل من باید دریغ می شد؟ آخه واسه چی؟
و اون لحظه توی خوابی که می دیدم هیچ کسی نیومد. نشسته بودم و اشک هام از چشم های بستهم می اومدن پایین. دستی اومد روی سرم. حال نداشتم چشم باز کنم. واقعا سرم درد می کرد.
-این درد توی بیداریه. از بس زیاد شده من توی خواب دارم احساسش می کنم. اگر الان بیدار بشم به سرگیجه و به تهوع می افتم. باید توی خواب بمونم. باید بمونم!.
با تمام وجودم سعی کردم بیدار نشم. سعی کردم یادم نره که دارم خواب می بینم. سعی کردم اون دست رو که روی سرم می چرخید ندید بگیرم چون زیادی واقعی بود. از باقی واقعیت های صحنه خوابم واقعی تر. نمی خواستم بهش فکر کنم. نمی خواستم بیدار بشم. دست ول کن نبود. از روی مو هام اومد پایین و رسید به پیشونیم. پیشونیم داغ بود و اون دست سرد. چه دست کوچیکی! این دیگه کیه؟
صدایی از جنس آشنایی های غبار گرفته رو می شنیدم.
-توی خواب هم گریه می کنی؟
ذهنم با تمام قدرتش به خواب دیدنش چسبید و چشم هام باز شدن. چه خوب موفق شدم چشم هام رو توی عالم خواب باز کنم نه بیداری. صاحب دست1فرشته کوچولو بود. با تعجب نگاهش کردم.
-تو چه آشنا می زنی؟
فرشته با صدایی گرفته مثل گرفتگی از گریه ای یواشکی جوابم رو داد.
-و تو چه بی معرفت می زنی.
اشک بی مقدمه جاری شد بدون اینکه بفهمم دقیقا الان واسه چی داره میاد.
–دست از سر خودت برنداشتی؟ هنوز هم؟ صدام رو می شنوی؟ این طوری فقط پدرت در میاد. نه زنده ها این رو می خوان نه رفته ها. تو هم بری که رفته ها برنمی گردن. من این رو فهمیدم و تو خرس گنده هنوز نفهمیدی.
تعجب کردم. چه فرشته بی تربیتی! این دیگه چه مدلشه؟! نگاهش کردم. با اینکه توی خواب هم چشم هام نمی دیدن مثل بیداریم، ولی انگار نگاه ها رو می دیدم یا می فهمیدم. نمی دونم چه جوری بود. همیشه خواب که می بینم همین طوریه. به فرشته نگاه کردم. چشم هاش پر اشک بود. صداش از بالای سرم اومد.
-کاشکی من…ت بودم!.
بغض زیادی سنگین بود. سعی نکردم کنارش بزنم. نمی شد. صدای ریز و گرفته از درد فرشته دوباره سکوت خوابم رو شکست. انگار با خودش حرف می زد.
-من خوب بودم. تو هیچ وقت منو ندیدی. سعی کردم ولی نشد. عوضش چسبیدی به… هنوز هم دلت ولش نکرده. من خوب بودم. من خیلی بهتر بودم. بلد نبودم این طوری که خوردی بزنمت. دوستت هم داشتم. دوستی راست راستکی نه نخودی. تو هیچ وقت منو ندیدی. از بس سعی کردم خسته شدم ولی نشد. آخرش خواستم برم ازش، از اونی که تو توی خواب هات دنبالش می گردی بپرسم که یادم بده. ولی نشد. دیر شده بود. رفت. رفت پیش عزیز های من. دیگه دستم بهش نرسید. مثل دست تو که دیگه بهش نمی رسه. کاشکی زودتر1کمی بزرگ تر می شدم به عقلم می رسید تا نرفته بود ازش می پرسیدم چیکار کنم تا تو کله خشک دیوونه منو نصف غریبه رفتنیی که عشقت شده بود دوستم داشته باشی!.
مات به صدایی که از بالای سرم می شنیدم گوش می کردم. صدایی که خیلی یواش بود و حالا دیگه آشکارا شکسته بود از گریه ای زیر لبی. فرشته پشت حاله ای از مه خیس شاید اشک محو بود و من مونده بودم این صدا چرا از بالای سرم میاد.
-من خوب بودم نفهم دیوونه. من خوب بودم من خیلی خوب بودم. من بچه خوبی بودم. کوچولوی خوبی بودم. من خوب بودم!.
دلم توی آتیش می سوخت از درد اون صدای کوچیک شکسته و هقهق های بی صدا. سعی کردم حرفی بزنم ولی صدام گم شده بود. دست هام بالا نمی رفت که فرشته مقابلم که صداش از بالای سرم شنیده می شد رو بغل کنم بلکه آروم بشه. گریهش داشت نفسم رو می برید.
-من خوب بودم. من بچه خوبی بودم. چرا نفهمیدی؟
پشتم انگار زیادی سفت بود. من روی1سنگ نشسته بودم پس چرا پشت سرم به1چیزی تکیه داشت. چه جای نرمی! من که اینجا ولو شدم. چه قدر مثل تخت خودمه! اینجا هیچ سنگی نیست و من خوابم. من توی اتاق خودم خوابم ولی این صدا! هنوز داره میاد! خدایا من که توی خونه تنها بودم کسی هم نمی تونه از در بسته وارد بشه الان هم که نصفه شبِ این دست و این صدا مال کیه؟!
بارون گرفته بود. 2تا قطره بارون درشت افتاد روی پیشونی و گوشه گونه راستم. صدا دیگه نبود ولی بارون می اومد. بارون! نصفه شب! زیر سقف خونه من! دیگه نمی شد ادامه بدم.باید بیدار می شدم. چشم های داغم باز شدن. حیرت تمام جونم رو گرفت. دست رو هنوز روی پیشونیم احساس می کردم. کمی می لرزید ولی بود. دست بردم بالا که بگیرمش ولی غیب شد. یعنی رفت و دیگه روی پیشونیم نبود. بیداریم داشت کامل می شد.
-مثل مرده می خوابی.
نا نداشتم از خستگی وگرنه حتما از جا می پریدم. فرشتهه بالای سرم نشسته بود و با صدایی که هنوز آثار گریه شدید رو توی خودش داشت ولی سعی می شد مخفی بمونه داشت بهم چرت و پرت می گفت!.
-نمیگی یکی بیاد اینجا دزدی باید خبرت پا شی بگیریش؟ تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ صد رحمت به جسد! همیشه هم خیسی. توی خواب و بیداری نداره. گندت بزنن! ایش!
دیگه کاملا بیدار بودم و خیلی متعجب.
-چطوری کوچولو؟
-زهرمار نره خر. به من نگو کوچولو.
یعنی این هم جزو خوابم بود؟ مگه میشه من بیدار بودم!
-تو نباید اینجا باشی.
جواب بلافاصله با اعتماد به نفس کامل رسید.
-گم شو!.
نه مثل اینکه بیدارم.
-چرا مرده شور نمی بردت که خودت هم حساب خواب و بیداریت دستت نیست! خوب معلومه که بیداری.
خندیدم. بی حال و به زور ولی واقعی خندیدم.
-چه جوری وارد شدی کوچولو؟
-کوفت. بدون بلیت. از کوچولو ها بلیت نمی گیرن مگه نمی دونی؟ من هم کوچولو بودم از لای در اومدم.
چه کلکل های دور و آشنایی! خدایا واقعا بیدارم؟
-درست بگو. میگم چه جوری اومدی؟
در جوابم تأخیر نمی شد حتی1صدم از ثانیه. درست مثل گذشته هایی که از بس دور بودن دیگه داشتن برام به توهم می زدن.
-نمی خوام. تو آدمی من درست باهات حرف بزنم آخه؟
نا نداشتم بخندم.
-پر رو!
کم نمی آورد. همیشه همین طور بود.
-خودتی. دیوونه.
باز خندیدم.
-بی تربیت.
باز کم نیاورد.
-درب و داقون.
سرم سنگین بود. 1ثانیه سکوت و… بارون. همون بارون توی خوابم. 1قطره درشت که افتاد گوشه پیشونیم. اشک فرشته رو از گوشه پیشونیم پاک نکردم. عوضش دستم رو بردم بالا طرفش.
-بیا.
انعکاس کلمه توی هوا گم نشده بود که به هم چسبیده بودیم و اشک! چه اشکی ذخیره بود پشت خنده هامون! توی بغلم انگار کوچیک تر شده بود. چه قدر دوستش داشتم این فرشته بی ادب رو! چه فرقی می کرد چه جوری وارد شده؟ چه فرقی می کرد از کجا اومده؟ من دوستش داشتم. حضورش، حسش، تماس جسمش با قفسه سینم، مو هایی که پاشیده بود توی صورتم، سر کوچولویی که روی شونه هام داشت مثل شونه های خودم می لرزید از گریه، چه قدر این بغل کردن رو، فشار دادن رو، حتی گریه کردن رو دوست داشتم!.
هیچی نمی گفتم. نمی تونستم. دستی که می خواست بزندم با تمام توان دور گردنم حلقه شده بود و هقهق بود که روی شونهم بلند تر و بلند تر می شد و من فقط اون جسم کوچیک عزیز رو نوازش می کردم و این اشک ها تمومی نداشتن.
-چه بزرگ شدی کوچولو!
-کاش نمی شدم. دنیای بزرگ ها آشغاله. ازش بدم میاد. از تو هم بدم میاد. چیکار کردی خودت رو؟ کثافت خر ازت بدم میاد. دیوونه روانی! چی می شد اگر تو اینهمه خر نبودی؟
و هم زمان دست های کوچیک و سرد سفت تر فشارم می دادن و گریه های2طرفه بود که شدید تر و باز هم شدید تر می شد. حس کردم حالا همه جا امن تر بود. انگار با بغل کردن اون جسم کوچیک احساس امنیت و اتکای بیشتری داشتم. شاید اون هم همین طوری بود چون کم کم آروم شد. خواب اومد و با خودش بردمون.
صبح امروز یعنی شنبه یعنی روز اول هفته وقتی بیدار شدم کسی کنارم نبود. یعنی خواب دیده بودم؟ خواب1فرشته کوچولو که از دستم عصبانی و در عین حال برام دلتنگ بود؟ ممکنه خواب دیده باشم ولی چطور ممکنه بوی ادکلنی که توی کشوی میزم اصلا نداشتمش از توی خوابم اومده باشه بیرون و روی لباسم و روی پتوی نازکم و روی بالشم و توی تمام تختم و توی تمام وجودم پیچیده باشه؟! زمان نبود بهش فکر کنم. باید بیدار می شدم از این تردید.
زندگی. باید همراهش می رفتم. روز اول هفته. روزی که باید سعی می کردم بزنمش به نام خودم. هفته ای که دلم می خواست مال من باشه. از جا پریدم و رفتم تا آماده بشم برم مدرسه. دلم هنوز تنگ بود ولی دیگه نه سردرد داشتم، نه می خواستم برم قبرستون و نه احساس سستی می کردم. فقط دلم تنگ بود. بدون اشک. بدون خشم. بدون درد. سبک بودم.مثل1برگ کاغذ هرچند کمی ناصاف ولی سبک توی دست باد. فرشته توی خوابم با دست های کوچیک و خیس اشکش انگار سنگینی روی شونه هام رو تکونده بود. دست هایی که من احمق هیچ وقت نفهمیده بودم صاحبشون چه قدر می تونه برام عزیز باشه و چه قدر می تونه لازمم داشته باشه که کنارش باشم و چه قدر می تونم دوستش داشته باشم در حالی که محبتش شاید نامشخص ولی مطمئن و شفاف بود. در عوض ندیدمش و رفتم پی اشتباه های احمقانه ای که الان که فکرش رو می کنم حتی دلم هم نمی پذیره که بزنمشون به نامش. گذشته ها گذشتن. زنده نگه داشتنشون فقط باعث میشه متوقف بشیم. و من نمی خوام متوقف باقی بمونم. مدرسه. دیر می شد. باید می جنبیدم. باید می رفتم. هفته شروع شده بود. زندگی روزانه شروع شده بود. من دوباره شروع شده بودم. باید می رفتم.
نمی دونم این هفته چه جوریه. نمی دونم فردا ها چه جوریه. ولی امید همیشه هست و من هنوز هم سفت بهش چسبیدم. گاهی دستم شل میشه ولی ولش نمی کنم. خدا رو چه دیدی؟ شاید اتفاق های خوبی منتظرم باشه. شاید همین امشب. شاید همین فردا. شاید فردا هایی که توی راه هستن و خیلی زود می رسن. زود تر از اون که ما تصور کنیم. من منتظرم. منتظرم و به شدت امیدوار و به شدت خواهان.
الان کمی از8شب شنبه گذشته و من روز معمولی رو گذروندم که نمی تونم بگم عالی بود ولی بد نبود. خدا رو شکر. و همچنان سبک هستم و بدون تمایل به سر زدن به قبرستونی که هیچ خاکی داخلش منتظر دست های من نیست. باید بجنبم. اگر طولش بدم به کار های امشبم نمی رسم. فردا توی راهه و من بهش امیدوارم.
ایام به کام همگی.
دیدگاه های پیشین: (1)
یکی
شنبه 4 مهر 1394 ساعت 23:16
بهی این قبرستون نرفتنتو پایم. این چه کاریه خب نکن دیگه. آره همینه جایی ک خاکی واسه تسکینت نیست خب نرو. ملتفتی بعد از چه مدتی اینو گفتی دیگه. این خیلی درسته ک تونستی بگی و باور کنی. کلی حال کردم اینجا خوندمش. وقتی نوشتی یعنی پیش خودتم گفتیش و قبولش داری و باورش کردی و اینجا نوشتیش. خوبه بد و خوب زندگیرو باور کنیم. اینم تو باید باور میکردی ک قبرستون رفتنت ضایعه چون خاکه اونجا نیس. اون پریه. فرشتهه. هرچیه. دلش چینیه شکست باید درستش کنی. بنظرم راس میگه این دم دستت بود رفتی خودتو نفله کردی? خب بیخیال تموم شد رفت دیگه. الان داری هرچی جلوتر میری اشتب بودن اشتباتو بیشتر ملتفت میشی این خوبه. بهت قول میدم یخده دیگه ک بگذره دیگه اگه بازم امکانش مث گذشتت پیش بیاد بهترشم پیش بیاد دیگه خودت دلت نخواد و التفات نکنی. هرچند الانم نمیکنی ولی دلت حالش خرابه ولی اونوقت دیگه حال دلتم خراب نیس. صب داشته باش حل میشه. هی راستی درباره اون پسره ک راپرتشو نوشتی حالتو میفهمم. خودتو اذیت نکن کارت درست بود. اگه راستشو نمینوشتی باز اونا میفهمیدن ک این باید پاک بشه اگه پاکم نمیشد خودش و مربی جدیده و خودتم اذیت میشدین. اینجارو اشتب نکردی شک نکن. پستتم خوب کردی زدی. بازم بزن. خودتم نفله نکن. بازم بنویس منتظرم. فعلا بای.
سلام به همگی.
چه صبح ناااازی! کاملا جدی میگم امروز صبح واقعا احساس کردم این صبح عجب صبح نازیه!بیخیال تابستون که داره میره. بیخیال مدرسه ها که داره باز میشه. بیخیال کلاس بی جنبش و راکد من. بیخیال همه تاریکی هایی که می خوان روی تابش خورشید رو لک سیاه بندازن. بیخیال همه منفی ها، این صبح صبح نازیه.
اومدم که اومده باشم. که بگم من هستم. که بگم می خوام همچنان بمونم. اتفاق توی این هفته زیاد بوده ولی راستش دیگه خیلی جرأت می خواد نوشتن تمامش حتی در پرده. می ترسم بد ضایع بشم خطرناکه. خخخخخ!
خطرناک ها رو بیخیال میشیم و می ذاریمشون بلکه1زمانی1جایی در1فایل رمز گذاری شده بچسبونمش اینجا. خخخ خخخخ خخخخخخ!
شوخی کردم بیخیال. واقعا بیخیال.
خوب بذار ببینم الان که اینجام از چی بگم؟ از این صبح که خیلی قشنگه و داره میره طرف ظهر. یا از دیشبم که انگار بیماری غربت گرفته بودم. نمی دونم چم شده بود. یعنی می دونم ولی… خیلی زمان نیست که ترک1سری وابستگی های شدیدم رو شروع کردم و دیشب داشت وحشتناک بهم فشار می آورد. دلم تنگ شده بود. واسه همه چیز هایی که دیگه برای من نبودن. نمی تونستم گریه کنم. نمی اومد. بی هدف مثل دیوانه ها توی اینترنت می چرخیدم چون دیگه به اون هدف همیشگیم نمی شد برم. باید ازش فاصله می گرفتم.
دیر وقت بود که از نفس افتادم. خسته شدم. گوشیم رو گرفتم دستم و خودم رو ول کردم وسط دلتنگی های بی اشک. واقعا اگر اون لحظه کسی می اومد ازم می پرسید از این گوشی چی می خوایی نمی دونستم چی بهش بگم. یعنی می دونستم هنوز هم می دونم ولی… نمی خوام بگم. نمی خوام باشه. نمی خوام!.
گوشیم هم ساکت و صبور توی دستم باقی بود. تماس هم داشتم ولی… منتظر چی بودم؟ که دیشب چی بشه؟
-پریسای احمق! هنوز خری که! بس کن دیگه! امشب هم1شبی مثل همه شب ها. ول کن بلند شو ساعت از2گذشت بگیر بخواب فردا باید بری پی کار و زندگیت.
بیچاره منطقم که می گفت و می گفت ولی کو گوش شنوا؟!
به3که نزدیک شدیم دیگه چشم هام باز نمی شدن. گوشیم هنوز توی دستم بود. خسته بودم. خسته و خسته.
خواب.
صبح زود چشم هام با یادآوری روزی که در پیش داشتم باز شدن. کرخت بودم ولی امروز شروع شده بود.
-چه صبح با حالی!
این صبح واسه من بود. برای من. مال پریسا. فرقی نمی کرد توی امروز چی منتظرم باشه ولی این صبح صبح من بود. صبح من!.
بلند شدم. مادرم رسید و مثل همیشه معترض بود که چرا من آماده نیستم. باید می رفتیم جایی. من زیادی یواشم و اون ها زیادی عجول و استرسی. یواش یواش زدم به آماده شدن و بنده خدا مادرم حرص خورد و هیچی نگفت.
خیال نداشتم به خودم ببازم. پس شونه هام رو به روی هر فکر عوضی انداختم بالا و راه افتادم.
-از سیاهی بالاتر که نیست. سیاه مگه چشه؟ اصلا مگه نه اینکه واسه هر روزی1شبی هم هست؟ فقط دیر و زود داره. فعلا رو عشقه که من اینجا روی زمین خدا دارم عشق می کنم.
چه کلمات خامی بودن این ها برای شجاعت دادن به خودم. ولی اون لحظه ها جز این ها هیچی نداشتم.
از انتظار و التهابی که سعی کردم بگم ندارم هیچی ننویسم که طولانی نشه.
طول نکشید.
-اوضاع درست تر از اونیه که انتظار می رفت با وجود حد اقل همکاری شما خانم اهمالکار.
چنان تعجبی کردم که کم مونده بود بی افتم ولو شم روی زمین.
-رو به راهه؟ واقعا؟ ولی من باید به1سری معیار ها و مرز ها می رسیدم. یکیش اینکه باید1بخشی از وزنم رو توی این ماه ها جا می ذاشتم و…
-و نذاشتی. حد اقل همراهی یعنی این. یعنی تو. ولی با اینهمه جز تحرکت که افتضاح بوده باقی مواردت خیلی بد نیست. اون1بخش رو هم بجنب زود تر ازش خلاص شو. تحرک کم داری. زیادش کن. چیه اینکه شنیدی رو دوست نداری دلت چیز دیگه می خواست؟
صدام رو پیدا کردم.
-ولی…ولی به من گفته شده بود اگر نتونم حلش کنم…
خنده های آهسته داشتن حواسم رو جمع تر می کردن.
-بهت گفته شد؟ معلومه که گفته شد. باید گفته می شد. تازه این بهت گفته شد و تو الان اینی. کم تحرک، بدون همراهی، بدون تصور اینکه باید کمی بیشتر حواست به خودت باشه، اگر این بهت گفته نمی شد که الان اینجا نبودی.
حس کردم فریب خوردم.
-پس یعنی این بازی بود؟ من از ترس داشتم…
صدایی که بالاتر از حرص اوج نگرفته من جدی شد و کمی رفت بالا.
-دارم نتیجه ترس هات رو می بینم. خانمِ بیخیال ترس حس مسوولیت میاره و تو همچنان به شدت نسبت به خودت اهمالکاری. این رو به حساب چی بذاریم؟
حس کردم بدهکار شدم. به خودم و به بقیه.
-من، فقط، معذرت می خوام.
صدای ناراضی که شاید در جواب جا رفتن من داشت آرام تر می شد.
-معذرت چرا؟ اگر هم لازم باشه از خودته. باید از خودت معذرت بخوایی. تو با خودت بد تا می کنی. وقتی هم با وجود بد تا کردن هات می شنوی اوضاع خوبه به جای اینکه بپری بالا بشکن بزنی عصبانی میشی. اگر من به جات بودم الان کلی هم خوش به حالم می شد. همه چیز به نسبت همراهی که تو نکردی عالیه. ببین میگم عالیه. پس خرابش نکن. این عالی رو سوپر عالیش کن. دارم میگم این برای تو شدنیه اگر نشه شک نکن که خودت مقصری. دیگه با خودته. اگر می خوایی عاقبت به خیر باشی دست خودته. اینطوری هم وا نرو1حرکتی بکن. دفعه بعد اینجوری سست و نیمه خواب نبینیمت.
من با خودم بد تا می کنم ولی همه چیز عالیه! همه چیز رو به راهه. به نسبت همراهی نکرده من همه چیز رو به راهه! همه چیز عالیه! میشه عالی تر هم بشه. دست خودمه!
چه حس سبکی قشنگی داشتم! باد بیرون که خورد بهم حس کردم الانه که همراهش پرواز کنم.
-خدایا چه صبحی! چه نازه!
مثل اینکه داستان من به این زودی ها قسمت آخر نداره. آخ جون!
من امروز حس می کنم هوای بیرون از جنس هوای عشقه. عشقی شفاف به رنگ نوجوونی های دور من. عشق به صبح، به نسیم، به زندگی. من عاشق امروزم. عاشق این صبحم که گذشت و به ظهر رسید. من عاشق امروزم. امروزی که هرچند کمی شاید زیاد تر از اونی ساکته که در اعماق ناخودآگاهم دلم بخواد ولی مال خودمه. مال پریسا. من عاشقتم خدا! جدی میگم خدای من دوستت دارم. خیلی دوستت دارم. خیلی بنده نکبتی هستم برات ولی خیلی دوستت دارم باور کن.
دلتنگی های دیشبم، انتظار بی مفهومم و بی محتوام، همه همچنان توی خاطرم می چرخن ولی چیزی که نمیشه نمیشه. باید زد به بیخیالی. من هستم و همه چیز رو به راهه. پس باقیش رو بیخیال. مطمئنم که باز هم دلتنگی ها باعث میشن گریه کنم، آه بکشم، بیام اینجا متن های غمگین از حال داقونم بنویسم و بگم که چه قدر خسته و درمونده هستم. ولی این صبح قشنگه و امروز قشنگه و همه چیز عالیه و من همچنان می خوام قهرمان زندگی خودم باشم. قهرمانی هرچند تنبل و تا اینجا کمی تا قسمتی اهمالکار ولی حتما و بی تردید برنده.
ایام به کام همگی.
دیدگاه های پیشین: (13)
یکی
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 13:36
هی معلومه کجایی؟ اتفاقارو ولش امروز خودش ی اتفاق باحاله. خیال کردی من یادم رفت تولدت امروزه? گفتم اگه نیای پست نزنی بیام علفمالت کنم. امروز هیچم ساکت نیست ما هستیم. ببین من فهمیدم گوشیتو چیکارش داشتی. پریسا نمیدونم درست ملتفت شدم یا نه ولی اگه درست زده باشم ول کن. تو کی بیخیال میشی. چرا بمنطقت نمیگوشی. داره راست میگه اونی ک نمیشه نمیشه. اصلا الان ک فک میکنم میبینم همون بهتر ک نشه. دوباره اعصابوروانت آبروغن زیادیش کرده میخوای قاط بزنه. ول کن دیگه. خب الان کادو اینترنتی چی بدم بهت. راست گفتی امروز مال خود خودته. مدرسه و کلاس و تابستونم بیخیال. اصل خودتی. این روزا میان میرن بیخیالی طی کن. هی دوباره تولدتو تبریک. ایندفه چرت بزنی راستکی حسابتو میرسم. تو هنرمو ی بار دیدی بنظرم هنو یادته. زودتر خودتو راستوریست کن بیا اینجا بگو انجام شده یا در حال انجامه. پریسا منتظرم. منتظریم. ما همه حسابی منتظریم و حسابی باهاتیم. فعلا بای.
پاسخ:
سلام یکی. اصلا تصور نمی کردم تو یادت باشه. حتی1درصد. ممنونم یکی.
درست فهمیدی دقیقا همون کار رو با گوشیم داشتم که توی سرته. اکثریت اطرافیانم هم مثل تو میگن اصلا این مدلی بهتره. شاید راست بگید نمی دونم. اینهمه آدم که اشتباه نمی کنن حتما درسته. ولی گاهی دلم… باید انجامش بدم یکی. باید توصیه های شما ها رو انجامش بدم. باید بشه. کاش بشه!
بله هنرت رو یادمه. خیلی بدی اون شب مثل کتک خورده ها2ساعت داشتم گریه می کردم به خدا راست میگم. مگه میشه یادم بره؟ شکلک دست گذاشتم روی سرم به خاطر حفظ امنیتم از تهدید یکی.
بابت تبریکت ممنونم یکی. بابت اینکه من در خاطرت بودم. بابت اینکه هستی. ممنونتم یکی. مگه میشه کسی مثل شما ها رو همراهش داشته باشه و باز هم ببازه؟ این شدنی نیست. من برنده میشم. علف مال! خخخ! خخخ! خخخ خخخخخخخخخخ!
ایام به کامت.
شهبال
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 16:00
سلام پریسا. تولدت مبارک. خیلی از آخرین نوشتم اینجا گذشته. از تکبال یادم نیست چند. پریسا امروز و تمام روزهای بعدش مال خودته فقط باید شبیه امروز ببینی. خیلی حرف دارم که اینجا گفتنی نیست. بیرون از اینجا هم میشه تبریک گفت ولی اینجا برای تو خاصه پس اینجا هم بهت تبریک میگم. تولد تو برای من و برای خیلیهای دیگه یک واقعه قشنگ و خیلی مثبته. اگر امروز ساکته به این خاطر نیست که ما فراموش کردیم. اونهایی که تو براشون با ارزشی پراکنده و متفرقن. بهمین خاطر تو شادیشون از حضور خودت در جهانرو نمیبینی. ولی من خیلی خوشحالم که تو متولد شدی. رفیقی که هم خیلی عزیزه هم خیلی رفیقه هم خیلی تواناست. پریسا تو عالی پیش اومدی بهیچ دلیلی نباید بتوقف حتی فکر کنی. ما همه همراهتیم حتی اگر همه باهم نباشیم. بهمراهی ما و به ارزشی که خودت توی دلهامون داری حتی یک لحظه شک نکن. خیلی خوشحالم از اینکه شادی و خیلی خوشحالم از اینکه اوضاع روبراهه و خیلی خوشحالتر میشم اگر تو با خودت بهتر تا کنی. پریسا. رفیقم. هر اتفاقی بیفته و هرچی بشه من سر حرفم هستم. بشدت همراهتم و بشدت خواهان تماشای موفقیتهات. امروز مال خودته و خیلی قشنگه. برای ما هم قشنگه چون تو به زمین اومدی. فردا هم مال خودته و میشه قشنگ باشه و درسته این دست خودته. بخاطر خودت و بخاطر دلهایی که توشون جا داری محکمتر و قویتر و با خودت مهربونتر باش.
موفق باشی.
پاسخ:
سلام شهبال. باهام آشتی کردی؟ قهرت اذیتم می کرد. خدا رو شکر.
ممنونم به خاطر تبریکت. حضورت و حضور بقیه برام خیلی ارزش داره. ممنونم که همراهم هستی. ممنونم که اینهمه دسته بالا می بینیم. حتی بیشتر از اونی که هستم. درست میگی. باید با خودم مهربون تر باشم. سعی می کنم که باشم. شهبال! خوشحالم که قهر نیستی باهام. این هم در کنار تمام فشار های جسم و روح این چند روزم داشت به شدت شونه هام رو فشار می داد. ممنونم رفیق. ممنونم و خوشحال. خیلی خوشحال.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 16:13
سلام. اول تبریک میگم شدییییییییییییید.
ثانیاً چرا اون جای اینترنتی نه؟
کاش می گفتید حتی در پرده و با ایما و اشاره.
اما به هر صورت قبول دارم اگه امروز قشنگ باشه دیگه مهم نیست فردا قراره چه طوری باشه و این عالیه که امروز شما قشنگه.
امیدوارم یه اتفاقی بیفته که همه مون در حال زندگی کنیم در زمان حال همین الآن.
بازم تولدتون مبااااااااااااارک.
بیشتر بنویسید و بیشتر بیشتر بیایید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم به خاطر تبریکی که جدی فکر نمی کردم از هیچ کسی دریافتش کنم. اونجای اینترنتی رو هنوز وحشتناک دوستش دارم ولی هواش واسه ریه های بی ظرفیت من زیادی سنگینه. حس می کنم تحمل گرد و خاک عناصر از نظر خودم نامطلوب رو دیگه ندارم. حضورشون اذیتم می کنه. من که اختیار اونجا رو ندارم ولی به خودم می تونم زور بگم. پس تا می تونم کنار می مونم تا هم من اذیت نشم هم بقیه.
امروزی که دارم جواب کامنت های پر محبت شما ها رو می نویسم فردای دیروزه و حسابی قشنگه. اگر خدا بخواد و اتفاقات امروز تثبیت بشه حتما پستش رو می زنم. من امروز رو هم زدم به نام خودم چون تا اینجاش حسابی برام20بوده و امیدوارم امروز برای همه عزیز هام همین اندازه20بوده باشه. همینطور فردا و فردا هایی که توی راه هستن.
خیلی دلم می خواد بیشتر بیام اینجا پرحرفی کنم مخصوصا الان که دیگه توی اینترنت جایی رو… الانه که دوباره گریهم در بیاد. بیخیال. خلاصه خیلی دلم می خواد دیگه بیشتر اینجا باشم ولی می مونم چی بنویسم. دارم به نوشتن معتاد میشم ولی موضوع لازم دارم. کاش چیز زیاد گیرم بیاد من واقعا اینجا نوشتن رو دوست دارم. همین طور حضور عزیز شما ها رو که هر روز برای من از دیروز عزیز تره.
ایام به کام.
شفق
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 19:08
تولدت مبارک پریسا. شهبال راس میگه ما یادمونه. مگه میشه تو یادمون بری. اینجا واسه تو مثل اینکه بالاست پس اینجا تبریکات غیر حضوریمونو بگیم تا نوبت اصلش شه. دارم انگار میبینمت که کاردی میشی ازدستم. پریسا بذا خاطرجمعت کنم. تو با همین بدرفتاریاته که پریسایی. منم که میدونی پرورشم چفرمی بوده. پس خودتو خسته نکن. پریسا چند لحظه بدون خشمت ببین. بسه دیگه. ما همه اشتباه رفتیم. تو و من و بقیه. همه ازبس فشار کشیدیم پرس شدیم. همه خوردیم. همه خستهیم. بیا تمومش کنیم باشه؟ راستی این آقای عصبانی راس میگه ولش کن. خودت اینجا همش گفتی اینهمه گفتن بت گوش نکردی پشیمونی پس حالا بما گوش کن. ارزش نداره چیزی از بقیه عمرتو تلفش کنی. دیگه گوشیتو نگیر دستت. انتظارم حرمت داره. نکن پریسا. کاش راضی میشدی ازین خونه میرفتی. خیالی نی الان آماده میشی بعد میری. بیخیال امروز تولدته. تبریکات اینترنتی تا همینجا بسه بقیه باشه واس بعد
پاسخ:
سلام شفق. بله عصبانی شدم اینجا دیدمت ولی ظاهرا راست میگی فایده نداره عصبانی بشم. جنس پرورشت رو می دونم. باهاش بیشتر از حد توصیف آشنام. با همه زیر و بم های اون حال و هوا ها آشنام. آشنام!.
ممنونم بابت تبریکت. ممنونم بابت همه چیز. همه چیز. چه عجیبه که تو و یکی در1چیزی توافق نظر دارید. از تصورش دارم خنده های آمیخته به حیرت می کنم. از این خونه هم درست میگی ولی باید کمی آماده تر بشم. تا اون بنده خدا مستعجرش رو داره و تا مشکلی از این طرف نیست من مهلت دارم که آماده تر بشم. شکلک بی توصیف. انتظار. بله به نظرم حرمت داره. باید حفظش کنم حتی حرمت انتظار رو. ممنونم. واسه همه چیز.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 19:33
واسچی دست ازسرش برنمیداری?
پاسخ:
یکی آروم باش. درگیر نشید. لطفا!
شفق
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 21:00
واسه چی بردارم. یکی وقتی بت میگم تو چیزی نمیدونی کوتا بیا چون نمیدونی. ما رفیق بودیم. خیلیم رفیق بودیم. سربالاییاییرو باهم رفتیم که خوابشم نمیبینی. از روزایی گذشتیم که فکرشم نمیکنی. راه سخت بود. همه تو فشار بودیم. خوردیم بتوفان. گردوخاکی شدیم. دیگه نمیدیدیم. همو گم کردیم. فقط زدیم فقط زدیم زدیم فقط زدیم. ندیدیم زخمارو بهمدیگه میزدیم. توفان تموم شد و هرکدوم ویرون و داقون از بقیه گم شده بودیم. من دست از سرش بردارم اونایی که هنوز اینجا ننوشتن ولش نمیکنن. اونا نمیان چون میدونن من جاشون میام هرچی فحشه تو بمن میدی. وگرنه الان اینجا تو فحش کم میاوردی. نمیشه اینجا هرچیرو توضیح داد. تا همینجاشم پریسا بعد که دستش رسید پدرمو میاره جلو چشام. من دشمن نیستم. پریسا میدونه فقط عصبانیه. بخاطر زمونایی که باید ما بودیم ولی نبودیم از دستمون عصبانیه. باید درست شه. توم غلاف کن بیچارم کردی عه
پاسخ:
اون هایی که گفتی برای چی باید بیان اینجا زمانی که اونهمه شب بینمون هست؟ ای کاش دسته کم سکوت بود قهر بود! بد بود شفق. خیلی بد. خیلی. بله من عصبانیم. درد دارم شفق. زمانی که این درد اوج می گیره حس می کنم دارم میمیرم. و تو فقط میگی اشتباه کردیم همه. بله موافقم. ما اشتباه کردیم. من که خیلی اشتباه کردم. اونقدر اشتباه کردم که الان از تصورش به نفس نفس زدن های شدید می افتم.
بیخیال. فقط شما2تا دیگه جنگ نکنید. واقعا این رو نمی خوام. ببینید اینجا دیگه1جور هایی تنها پناه گاه اینترنتیم شده. آقای آگاهی می دونه. یکی محکم ترش رو داشتم که… بگذریم. نمی خوام اینجا درگیری ببینم. دیگه تحملش رو ندارم. با هم درگیر نشید.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 21:46
با اینهمه تو نباید باشی. میدونی واسچی? چون تو و اون باقیا ک گفتی همگی واسش بوی گذشته هارو میدین. گذشته های بیریختی ک پدرش درومد و شما نبودین. همون چیچی بود توفان ک گفتی چیزوپیزتون کرد. این تا میاد یادش بره شما از ی جایی پیداتون میشه باز با تیریپ محبت و رفاقتای بعد از تاریخ مصرف حالشو میگیرین. اینجوری اتفاقا بیشتر یادش میاد ک اون وقتی ک باید تو مهربون میشدی بدادش میرسیدی تو نبودی. کاشم فقط نبودی. بودی ولی سینه بسینه. نه شونه بشونه. پریسا اینارو یادشه ک عصبانیه. درستم بخواد بشه بزور نمیشه. بنظرم بد نیست شما ی دو سه قدمی بکشید عقب بذارید این چند صباح دیگه نفس بکشه بعدا دوباره شروع کنید بخام کردنش
پاسخ:
ممنونم یکی. ازت ممنونم. واسه گفتن ناگفته های من، ازت ممنونم.
شفق
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 00:09
تو زبونت همیشه همینقدر میبره؟ ببین کار دستت میده چند درجه کندش کنی چیزی نمیشه. حق که بپریسا میاد همصداییت. از پریسا جای تعجب نمیره رفیقاش اینهمه تیززبون باشن. تو ندیدی وقتی بخواد بزنه خدام میمونه تو زهر کلامش. این بحث درازه من امشب یه جا کار دارم الانشم دیر کردم. فقط اگه خودتم بودی ول میکردی میرفتی؟ معرفتی که میگی تو مرام تو اینه؟ رفیق زهریت میخواد چون بوی گذشته میدی نبیندت پس بذا نباشی؟ ببین. من نمیخوام بجنگم. هم درست نیست هم جاش نیست هم مودش نیست هم جنگی تو کار نیست. حالا میبینمت باز
پاسخ:
زهر کلام من؟ زهر کلامی که من از اطرافیان تو، از رفیق های دیروز خودم، از همسر تو، شنیدم و خوردم در تمام عمرم ندیده بودم. من که فقط خوردم. کجا زهر کلامم خورده بهت؟ همسر تو شد خدا و حکم آخرتم رو هم صادر کرد و پرونده قیامتم رو با اطمینان کامل بست و همراهم فرستاد جهنم. و تو متمرکزی روی زهر کلام من؟ بیخیال. خیالم دیگه نیست به این چیز ها. من پریسا هستم. با همون بد رفتاری ها که گفتی و همین زهر کلامی که اگر بخوام بزنم خدا هم می مونه داخلش. البته به گفته تو. من اینم.
ایام به کام.
شفق
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 18:01
پریسا مثل سنگی تو. انگار یادت رفت بعد اون شب عوضی من خودمم دیگه خودم نبودم. اگه خودت بدادم نرسیده بودی گوشه تیمارستان بایگانی میشدم و تو میدونی. همسر من گناهش خیلی بیشتر از تکمیل پرونده اون دنیای تو بود. جوابشم داد و هنوزم داره میده. بمن. تنها کسی که تو باید جوابشو بدی فعلا خیال نداره جواب ازت بخواد. نگفته هاتم خودت بگو لازم نیست از کسی بخاطر گفتنش ممنون شی. پریسا گذشته واسه همه ما بد بوده. تنها تو داقون نشدی ما هم شدیم. چند لحظه خودتو وادار کن متوقف شی و ببین. منو ببین. مارو ببین. اونزمانو ببین و توجه کن هرکی از ما زیر کوهی که رو دوشش بود داشت چجوری له میشد. اونا گذشتن. دیگه لازم نیست پراکنده و داقون باقی بمونیم. تو هم بالا بری پایین بیای از من و بقیه جدا نیستی. خودتم میدونی پس بیخودی در برابر من و دل خودت مقاومت نکن. بازم تولدتو تبریک میگم. بازم تکرار میکنم که باهات موافقم تو همینجوری پریسایی. اگه جز این بودی که دیگه پریسا نمیشدی. میبینمت
پاسخ:
دست از سر همسرت بردار. حیرت من از اون ماجرا دیگه تموم شده. تو هم مجازاتش کنی فاجعه ای که درست شده پاک نمیشه. من باید مواظب تر می شدم که نشدم. اگر1کمی از اون حماقت مضحکی که خیال می کردم معرفته فاصله می گرفتم مثل احمق ها رفتار نمی کردم شاید می فهمیدم که چی داره میشه. الان که فکرش رو می کنم از خودم خندم می گیره. چطور حاضر می شدم همچین دلقک مضحکی باشم؟ بیخیال. گناه همسر تو از خود من کمتر نیست. مگه چه قدر می دونست؟ به نظرش درست رسید و انجامش داد فقط یادش رفت1جایی باید متوقفش کنه و متوقف بشه. اینکه تو چه مدلی رفتار کنی به خودت و خودش مربوطه. من خیال ندارم به خاطر خلاصی اون ازت تقاضا کنم. انتقام نمی خوام فقط به قول خودت حسش نیست.
گذشته ها بد بودن. خیلی بد. اونقدر بد که من هنوز1عالمه زخم دردناک ازشون دارم. دردش اذیتم می کنه. تو نمی تونی درمونش کنی. دسته کم حالا نمی تونی. خودم هم نمی تونم. ترجیح میدم دیگه حرفش رو نزنم. مخصوصا اینجا.
ایام به کامت.
کسرا
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 18:24
سلام خانم بیمعرفت. هی واستا من واسه یچیز دیگه بهت میگم بیمعرفت. بگو ببینم پس من کو؟ چیه نفهمیدی؟ تو میدونی عدد 102 یعنی چی؟ اصلا میدونی از 1 تا 102 بشمری چه وقت و حالی میگیره؟ فقط شمردنش. بیمعرفت من دو هفته و نیم یعنی دقیق 17 روز تمامه که سر کارم همه بودن جز من. یعنی جناب کسرا. خیلی بیمعرفتی بیمعرفت. بیمعرفت بیمعرفت بیمعرفت بیمعرفت. زود باش درستش کن من خودمو میخوام وگرنه تمام عمرت و تمام عمرم اینجوری صدات میزنم. هی. تولدت مبارک هرچند 1 روز ازش گذشته. بقیه درست میگن. با خودت مهربونتر باش و این شامل دلتم میشه. با دلت مهربون باش. میدونم که تنگ میشه و بهونه زماناییرو میگیره که همه هرچند خسته و داقون ولی باهم بودیم. با دلت اینجوری بد تا نکن. تو تک نیستی. دیروزتم ساکت نبود و نیست. ما همه بیادتیم. تو هم بیاد مایی. زیرش نزن خودتم میدونی هستی. ولی اینا دلیل نمیشه که من ببیمعرفتیت شک کنم بیمعرفت. دو هفته و نیم. دقیقا 17 روز. به جان خودم و خودت دوتایی تا ن پایانش باورم نشد اینهمه بیمعرفت باشی. یعنی وسط منفیام نبودم. ببین درستش کن منو جا گذاشتی. راستی این جریان شکلکا که مینویسی اینجا چیه. مثلا نوشته بودی شکلک دست گذاشتم روی سرم برای حفظ امنیت. شکلک خنده. شکلک از اینچیزا دیگه. تولدترو اول بمایی که وجودت برامون عزیز و با ارزشه و بعدشم بخودت دوباره تبریک میگم. و یادم نمیره که تو دو هفته و نیم سر کارم گذاشتی و آخرشم مجبور شدم بیام اینجا بپرسم من کو چون خودم چیزی پیدا نکردم. عمدا این کارو کردی. خیلی خبیسی. تا عمر دارم فراموش نمیکنم. به امید دیداری از جنس محبتای دیروزامون.
پاسخ:
سلام کسرا! باورم نمیشه تو که رفته بودی. پس راست گفتن که برگشتی. کسرا! تو دوست داشتی؟ واقعا؟ من خیال کردم که تو هم مثل خیلی های دیگه که از دستم عصبانی شدن… واقعا تو دوست داشتی؟ تو اولی هستی من اصلا تصور نمی کردم. آره عمدا کردم آخه فکر کردم با وجود اون نسبت خونی که تو… معذرت می خوام نباید یادآوریش می کردم ولی باید توضیح می دادم که بی معرفت نیستم. الان دیگه چه جوری درستش کنم سخته کسرا!
ممنونم به خاطر تبریکی که گفتی. تاریخش مهم نیست فقط اینکه هستی.
شکلک ها جریان خاصی ندارن فقط اینکه من و بقیه دوست های نابینای من شکل هایی که شما ها ازشون استفاده می کنید رو نمی بینیم و واسه اینکه بتونیم ما هم شکلک داشته باشیم مثل شما باید1راهی پیدا می کردیم و این راه رو پیدا کردیم. به جای تصویر گذاشتن شکلک ها رو توضیح میدیم. مثلا شکلک لبخند برای ما همون تصویریه که شما برای نشون دادن لبخند زدن ازش توی وبلاگ ها و گوشی ها استفاده می کنید. کسرا! ممنونم.
ایام به کامت.
نابود شده
چهارشنبه 1 مهر 1394 ساعت 11:13
بح سلااااام بر پریساای عزیییز
یاااا خدااا چه دیر اومدم
دیگه رسمن پریسا داقونم میکنه
ببخش عزیز خودت از گرفتاریام خبر داری الان تقریبن از اون شبی که گفتم بیا شب نشینی پای لبتاپم نیومدم
شکلک شرمندگی
واااااااعاااااعاااااااای تولدت مبااعاااااارک
شرمنده من نمیدونستم تولدت چندمه ببخشییییید
برات بهترین آرزو هارو از خداوند خواستارم پریسا جان.
امیدوارم تبریکم رو بپذیری دیر بود ولی خودت از من بهتر میدونی از سمیمه دلم بود
تبریییییک.
پخخخخ. نههه این خودش اومد من تقسیری ندااارم
شکلک شادیی در حد انفجااااار
شااااد باشیییی
پاسخ:
به سلااام ببین کی اینجاااست! این چه اسمیه رو خودت گذاشتی خدا نکنه نابود باشی عزیز! دیگه از این چیز ها نگی میدم یکی بزندت.
کاش گرفتاری ها دست از سرت برداشته باشن! واقعا دلم این رو می خواد. نه واسه اینکه زودتر بیایی اینجا. واسه اینکه نمی خوام گرفتار باشی. ممنونم بابت تبریکت. تاریخ ها بهانه هستن که به یاد هم باشیم. زمانش مهم نیست اصل اینه که توی خاطرت بودم و هستم و این برای من اندازه1جهان تبریک سر وقت می ارزه. اخلاصش رو احساس کردم که از صمیم دلت بود. به خدا جدی میگم. ممنونم ازت. خیلی خیلی زیاد ممنونم ازت.
الان پخ کردی آیا؟ شکلک متفکر نگاهش می کنم که چه بلایی سرش دربیارم دلم خنک بشه می بینم دلم نمیاد کاریش کنم. شکلک وا رفتم خواستم تکیه بدم به1چیز سفتی پشت سرم ولی هیچی پشت سرم نبود با مخ رفتم پایین و ولو شدم. شکلک دارم دید می زنم ببینم کی می خنده تلافی سرش دربیارم. این چه وضعشه؟ تقصیر شهروزه. به جان خودم تقصیر شهروزه. آخجون اینجا نیستش بی نهایت بار می تونم این رو بگم و هرچی هست و نیست در تاریخ دردسر های بشریت رو بندازم تقصیرش و تخلیه روانی بشم.
خخخ! ممنونم که هستی عزیز. مواظب خودت باش که گرفتاری ها بور بشن.
شاد باشی خیلی خیلی خیلی شاد.
یکی
یکشنبه 5 مهر 1394 ساعت 22:33
برشداشتی. چرا? اذیت شدی. پریسا کاش میذاشتی باشه. بیخیل من ک خوندم. خیلیم باحال بود. خلاصه خواستم فقط بگم من همینجام جاییم نمیرم. پستاتو نگیرشون پریسا چی میخواد بشه مگه. بذار سر جاش اونی ک برداشتیرو. هی نذاری در ری بیا باز بنویس من بخونمش بعد پاک کن. هی اگه دلت بخواد بجای اون کامنتم که با پستت پرید چندتا دیگه اینجا بذارم ک حالت گرفته نباشه. اخه تو واسه کامنتات حسابی بها میدی. پریسا سکوت نکن پاکشم نکن بیا اینجا حرف بزن. فعلا بای.
پاسخ:
سلام یکی. کامنت های تو و ققیه همیشه برام با ارزش بوده و با ارزش هم باقی می مونه. کامنتت رو هم رفتم خوندم ولی چون دیده نمیشه جوابش رو ننوشتم. ممنونتم یکی. واسه همه چیز ازت ممنونم. یکی الان نمی تونم زیاد حرف بزنم باید پست آخریم رو بذارم معذرت می خوام.
ایام به کامت.
معمار
پنجشنبه 7 آبان 1394 ساعت 20:18
سلام! مخلصیم و ارادتمند
خیلی خوشحالم که هنوز به من سر میزنی.
آخرین بار که اینجا بودم اینقدر ازم عصبانی بودی که جرات نکنم دوباره بیام
خیلی خوشحالم که با خدا آشتی کردی و امیدوارم حتی روزگار قهر کردن با خدا بیادت نیاد
پریسا خانم شما همیشه برنده ای برای اینکه نگاه کردن به قلب ها رو بلدی
پاسخ:
سلام.
خدا محشره. ولی من همچنان بنده هستم. گاهی عصبانی میشم گاهی دادم در میاد گاهی سکوت می کنم ولی خدا همیشه خداست و می دونه که آخرش جام توی بغل خودشه پس بهم سخت نمی گیره. امیدوارم که این طوری باشه!
نگاه کردن به قلب ها! راستش تردید دارم بلدش باشم ولی کاش بشه که یاد بگیرمش! کاش مجبور نبودم اینجا رو بفرستم هوا! مطمئنم که در زمان حذفش بارونی میشم. و خیلی دردناک بود برام اگر اینجا حذف می شد بدون اینکه من کامنت شما رو ببینم و بهش جواب بدم. خدایی شد که دیدم.
راستی ممنونم که اومدید دیدنم.
ایام به کام.
من، به نظرم خوبم.
سلام به همگی.
رو به راهید؟ امیدوارم که باشید. من هم…
یادمه1زمانی به1بنده خدایی همیشه گیر می دادم که ببین چرا هر بار من حالت رو می پرسم تو هیچ وقت نمیگی خوبی؟ چیز هایی توی مایه های ای بد نیستم و از این مدل ها تحویلم میدی. یعنی هیچ وقت پیش نمیاد که تو خوب باشی؟ چه دوران عجیب و دوری! گیر دادن های من سر چی ها بود! خدای من! برای من انگار این ها مال1جهان دیگه هست!. یعنی اون روز ها رو من واقعا گذروندم؟
الان که فکرش رو می کنم واقعا باورم نمیشه. لحظه های مختلفی توشون بود. بعضی هاشون بی نظیر بودن و بعضی هاشون سنگین. ولی همون سنگینیش هم واسه من، در نظر من، در خاطر من،1جور شیرینی از جنس معصومیت داشت که آخر کار خیلی سعی شد زهرمارم بشه ولی تمام سعی ها ناموفق بود. من خاطره هام رو در خاطر خودم از کثیف شدن حفظ کردم هرچند خودم در نظر خیلی ها تاریک جلوه کردم. خاطره های من همچنان برای من عزیز و پاک باقی موندن و اگرچه تا ویرانی رفت و گرد و خاک روشون رو گرفت، ولی همچنان برای من با ارزش، به یاد ماندنی و عزیز باقی موندن. اونقدر عزیز که بخوام حفظشون کنم. هرچند همینطور نیمه ویران.
بگذریم. حرف حال و احوال بود. الان که خواستم بگم من شکر خدا هنوز هستم یاد اون ایرادی که می گرفتم افتادم و به نظرم رسید این بی انصافیه که همیشه اینطوری بگم. پس اصلاح می کنم. من شکر خدا خوبم. عالی نیستم ولی خوبم.
از شما چه پنهون، امروز صبح دلم می خواست بعد از ماه ها و ماه ها ترانه عشق اومده احسان خواجه امیری رو بذارم صداش رو تا آخر ببرم بالا و باز و باز و باز بذارمش تا روانم تخلیه بشه. شکلک می دونم بابا خبر از عاقل نبودن خودم دارم. خخخ!
بله دلم ترانه و بیخیالی می خواد. دلم می خواد ترانه عشق اومده رو گوش بدم بیخیال همه چیز. بیخیال حس سنگین دیشبم. بیخیال نگرانی های این روز هام که به شدت نامتعادل و عصبانیم کرده. بیخیال این تردید تاریک که نمی تونم به کسی بگمش تا در رفعش کمکم کنه. بیخیال این2راهی که روز ها و هفته ها رسیدن بهش و انتخاب یکی از2طرف رو عقب انداختم ولی می دونستم که1روزی بلاخره عقب انداختن غیر ممکن میشه و بلاخره شد. باید انتخابش کنم. یا سوار منطقم بشم و از این کابوس عزیز خودم رو نجات بدم و در ارتفاعی که الان هستم باقی بمونم، یا فرود بیام و… راستش هیچ کدوم از این2تا رو نمی خوام. توان هیچ کدوم از این ها رو در خودم نمی بینم. به کسی هم نتونستم بگم. خیالش رو هم ندارم. تجربه های بسیار بدی دارم از گفتن هام. سعی کردم هیچ کدوم از موافق های این2تا انتخابم چیزی ندونن بلکه شرایط برابر باشه ولی… حامی های راه دوم تردید هام رو نفهمیدم از کجا فهمیدن و موندم از شدت سنگینی تشویق هاشون کجا در برم.
-پریسا فکرش رو هم نکن. بهت راست میگیم. تو نمی تونی بری. ما می شناسیمت. تحملش رو نداری. نتیجه وحشتناک میشه و تو از شدت سنگینی فاجعه میمیری.
شاید راست میگن. فکرش رو هم که می کنم تمام جونم از وحشت آتیش می گیره. ماه هاست سعی کردم قوی باشم و با کمک رفیق های بسیار عزیز تا اندازه ای هم موفق بودم ولی این دیگه خیلی زیاده واسه من. تردید هام بیچارهم کرده بودن و…
درست اونی که نباید می فهمید… نفهمیدم خط تردیدم رو خوند یا آگاه ها بهش گفتن. انتظار چیزی فراتر از انفجار داشتم ولی پیش نیومد. حتی ازم در موردش پرسش هم نشد. حرفی پیش نیومد ولی…
جنگی که شبیه جنگ نبود خیلی آهسته و نامحسوس شروع شد. اینقدر نامحسوس که من اصلا شروعش رو نفهمیدم. حواسم چه قدر دیر جمع شد! اولش کنار کشیدم. بعدش معترض شدم. بعدش وحشیانه از فرمان منطق دفاع کردم. بعدش جنگیدم. بعدش… باختم. به شیرینی رویای بیداری باختم. به هیبت آشنا و شیرین اون کابوس عزیز باختم.
-خدایا فردا رو برسون!
این توی سرم چرخید و با تمام وجودم خواستمش و نفهمیدم به زبونم جاری شد یا نشد. ولی هنوز شب بود و فردا هنوز خیال رسیدن نداشت. من داشتم توی شب شناور می شدم. چه حس عجیبی!فردا، جنگ، برد، باخت، …
اون لحظه دلم نمی خواست به هیچی فکر کنم. داشتم از باختم عشق می کردم. خدایا! خدایا! خدایا من نمی تونم. نمی تونم رها کنم این درد بی درمون رو! خدایا جهانت زیاد سرده و من زیاد می ترسم. حفظ مثبت های من خیلی می ارزه ولی تحمل من… این سرمای وحشتناک و ماجرا هایی که منتظرن تا نابودم کنن. دست های من زیادی واسه اون جنگ ها سردن. اون طوری از پسشون بر نمیام. توانش رو در خودم نمی بینم. توان تحملش رو در خودم نمی بینم. خدایا خودت هوام رو داشته باش من واقعا…
دیشب به هیچ کدوم از این ها فکر نکردم. خسته از جنگی که برام بردی نداشت با لبخندی که ازش آگاه بودم، سکوت کردم تا لذت اون باخت شیرین رو حس کنم. برنده فهمید. خوب هم فهمید. شنیدم که آهسته خندید و بهم می گفت:
-می بینی؟ من تا دلت بخواد چیز بلدم. یکیش اینکه بدون انفجار هم میشه برد. من امشب از تو بردم. باز هم می برم. حالا با خاطر کاملا جمع چشم هات رو ببند و مطمئن باش که فردا سبک و سر زمانش می رسه.
فردای دیشب رسید و امروز شد. حالا من، شاید بشه بگم عالی هستم. عالی با کمی بیشتر از خیلی چاشنی نگرانی و تردید. کاش این نگرانی نبود! کاش این سیر می شد که قشنگ تر طی بشه. ولی من به این ناهمواری ها عادت دارم. اگر نباشه برام جای حیرته.
بیخیال. به قول اون بنده خدا، فردا سر زمان خودش می رسه. من در حال هستم. الان و این لحظه سبک و صافی که دلم می خواد برم اون آهنگه رو گوش بدم و همراهش آواز بخونم.
واقعا نمی دونم این ها رو چرا میام اینجا می نویسم. راستش خیالم نیست کسی بخونه یا نخونه. فقط دلم می خواد بنویسم. اینجا نوشتن رو دوست دارم. ای کاش مجبور نشم این نوشتن ها رو رها کنم! ای کاش!
خوب، من رفتم آهنگ گوش کنم. شما هم مثل من خاطرتون باشه. فردا سر زمان خودش می رسه. تعجیل و انتظار ما هم چیزی رو عوض نمی کنه. پس لحظه هامون رو رنگ روشن بزنیم تا وقتی امروز ما دیروز شد، وقتی نگاه بهشون می کنیم از درخشش لحظه هاش از ته دل بخندیم. امیدوارم این طور باشه. برای من و برای همه شما عزیز هایی که این خط ها رو می خونید و من خیلی دوستتون دارم.
ایام به کام همگی.
دیدگاه های پیشین: (8)
یکی
شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 12:11
اولالا! پ خوش گذشت. ههه. هی من ی نظری دارم یخده سخته ولی هست. ببین تو هیچکدومو ول نکن. اونا درست میگن تو نمیتونی. پدرت درمیاد از بس احساس داری. نفله میشی میری پ نکن. ولی عوضش ی کار دیگه کن. جفتشو نگهدار. سرابتو ول نکن ک آتیشم نگیری. ارتفاعتم ول نکن ک نیفتی. پریسا اون داره قویتر میشه تو باید زرنگتر بشی. بفهمون ک از حق طبیعیت عقبرو نیستی. یچیزاییرو باید بفهمی و بفهمونی یخده سخته ولی تو میتونی. نه خام شو ک برگردی جای اولت نه اونقد ناپز باش ک بعدا از دردش بشکنی. اینقدم نگران نباش چیزی نشد. الان همه چیزا رو فرمه. سراب الان روبراهتره. تو الان روبراهتری. دیشبم ک حالشو بردی. بردوباختو ولش خودتو عشقه ک چی عشقته. بجای اینکه بترسی فک کن ببین من درست میگم و تو میشه چیزی از دست ندی. بازم بنویس اینجا بذار خیلی باحاله من بد عادت کردم بخودت و اینجا و نوشتنات. راستی سری دوم تکبالو بنویس بذار اینجا. پریسا الان بنویس شبامتحانی سخته بهت گفتم بازم دارم میگم. هی بنویس. همونجوری ترانه گوش میدی پست بعدیتم فک کن زیادم دیر نکن اصابم خیتی میشه وسط علفا. فعلا بای.
پاسخ:
یکی! یعنی به نظرت این شدنیه؟ تو میگی میشه؟
یکی
شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 15:17
البت ک میشه چرا نشه. فقط تو باید یخده جلم داشته باشی ک میدونم داری. درضمن یچیزاییم باید درست نشه. شاید مجبور شی تا خط آخر عمرتو خفن زندگی کنی. ملتفتی ک چی میگم. اگه خیالت نیست بقیش ردیفه. راستی یچیز دیگه. این بنظرم هنو در دست تعمیره مواظب باش خیلی هواییش نکنی زیادی بره هوا دیگه دست نمیرسه بیارنش پایین شر میشه برات. اینارو ک بیخیالی طی کنی الباقی حله. هیچ نگران نباش من میگم حله پ حله. راستی دیگه مهوع, متهوع, تهویع, مستهوع, نشدی? مواظب خودت باش ک حسابی کار داریا. هی دیر نکن زودزود بیا اینجا دلواپسم نباش چیزی نمیشه. فعلا بای.
پاسخ:
یکی خداییش الان من چی بگم در پاسخ این کامنتت؟ خخخ! ممنونم یکی. ممنونم که هستی. هرچی خدا بخواد. من که دیگه مغزم جواب نمیده. کاش تو درست بگی!
ایام به کامت.
حسین آگاهی
شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 17:18
سلام.
همین که فردایی هست خوبه برای همه امیدوارم فرداهایی روشن در انتظار باشه.
الآن دانشگاهم که این ها رو می نویسم و بالاخره فکر کنم باز نوبت به آرامش رسیده باشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آرامش عالیه. راستش نفهمیدم این آرامشی که گفتید نوبتش رسیده توصیف حال خود شماست که برگشتید دانشگاه یا توضیح مناظر زندگی من. ولی من با اجازه شما به خودم می گیرمش و فرض رو بر این می ذارم که این در مورد من بود. خخخ! آرامش. اگر اینکه شما گفتید نظرتون در مورد اوضاع حالای من باشه، حس می کنم آرام ترین و آرامشبخش ترین توضیحیه که در این چند روز داشتم. آرامش رو دوست دارم. خیلی زیاد. کاش همه از این نعمت برخوردار بشن و من هم جزو اون همه باشم. ممنونم که هستید.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 23 شهریور 1394 ساعت 10:36
سلام پریسا جان
اولن کامنت یکی سر و تهش لاایک درست میگه
میشه پریسا جان چرا نشه کار نشد نداره
میگما پخ
نه باز اشتبا شد
احسان خاجه امیری رو شدید موافقم
در نهایت شادی و پخ روز افزون برات آرزو مندم
شااااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/khareji.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز. خدا به دادم برسه این یکی داره اینجا از خودم بیشتر طرفدار پیدا می کنه! آهایی یکی به نظرم باید بکشمت از این اوضاع خوشم نمیاد. خخخ! نمی دونم آریا. ترانه که گوش میدم خیالم نیست ولی وقتی بهش جدی فکر می کنم جدی می ترسم. یعنی آخرش چی میشه؟ دلم می خواد همه چی آروم بشه و همین طور تا آخر عمرم آروم باقی بمونه.
پخ روز افزون! خخخ! خخخ! خخخ! بذار تفسیرش کنم یعنی هر روز بیشتر از دیروز پخ کنمت. آخجون!
ممنونم که هستی آریا. من در برم تا یکی نیومده به جرم وعده کشتنش بکشدم.
ایام به کام.
یکی از رفیقهاش
سهشنبه 24 شهریور 1394 ساعت 00:11
سلام.
خب خوش به حال برنده ها, دوستداران برنده ها, یاران برنده ها, حامیان برنده ها و …
الآن براشون مزه داره این اعتراف شیرین شکست.
جناب یکی، این نظریه دقیقا چه مدلیه که شما دادی؟ تا آخر عمرت خفن زندگی کنی؟ همین؟ خب ایشون خفن بودن رو کنار بذاره چطور میشه؟ هر دو رو داشته باشه بعد تا آخر عمرش خفن زندگی کنه، اولشم مینویسی اولالا!!! راحت تموم شد! بعد نویسنده محترم که لذتش از این پیشنهادو نمیتونه پنهان کنه با معصومیت میگه: یعنی میشه!
هیچی من زد به سرم,
جدی نگیرید,
دیالوگ بود.
ببخشید,
پاسخ:
سلام یکی از رفیق های ما.
اول آخرش رو بگم که به نظرم رسید تجسمت باعث شد عصبانی بشی. شاید هم اشتباه فکر کردم ولی میگن کار از محکم کاری عیب نمی کنه. عزیز منظور یکی و تصور خود من از هر2تاش رو داشته باش و داشته باشم2تا آدم نبود. من2تا راه داشتم که باید یکیش رو انتخاب می کردم موندم کدومشون رو بپذیرم و انجامش بدم یکی نوشت هر2تاش رو داشته باش یعنی هر2تا امتیازت رو حفظ کن. یعنی مزایای هر2انتخابم رو نگه دارم. من هم موندم که این میشه یا نمیشه. یکی میگه میشه من نمی دونم میشه یا نمیشه الان در هنگ مسجل به سر می برم. چی شد! من نفهمیدم. جدی باقیش یادم رفت.
ممنونم که هستی. کاش عصبانی شدنت باعث نشه دیگه به ما سر نزنی! باز هم بیا. ممنونم از حضور عزیزت.
یکی از رفیقهاش
سهشنبه 24 شهریور 1394 ساعت 00:15
خب این تا یه مدت پیشم خفن بود دیگه! اونوقت فرق قبل این یه مدت پیش که خفن بود و بعد این یه مدت که قراره دوباره خفن بشه چیه؟
کلا به نظر جناب عالی اشکال از این خفن بودن نیست؟ یعنی بهتر نیست اینو حلش بکنه؟
پاسخ:
الان جواب این کامنت رو یکی باید بده یا من؟ بذار من هم1ناخنکی بهش بزنم مگه میشه کامنت اینجا بیاد من زیرش پرحرفی نکنم آخه؟
عزیز جان بعضی درد ها هیچ مدلی درمون ندارن. واسه رفعشون یا باید عضو رو قطع کنیم و خلاص، یا باید بیخیال درمونش بشیم و همین مدلی که هست باهاش کنار بیاییم. شاید لازم باشه ما گاهی کوتاه بیاییم تا بیشتر از اینکه از دست دادیم چیزی از دست ندیم. خودم رو میگم. توکل به خدا. چه صبوره خدا! ما بنده ها کار رو تا آخرین حد امکان خرابش می کنیم بعدش که اوضاع خراب شد روی سرمون میگیم توکل به خدا. اینجا هم خودم رو میگم. خدایا ازت معذرت می خوام. اینجا در حضور هر کسی که این ها رو می خونه من ازت معذرت می خوام. تو اونهمه نشونه نشونم دادی و من احمق اصلا توجه نکردم. رو به قبله اون شب ایستادم و گفتم خدایا اگر بهم ندی به زور می گیرم. تو از بس مهربون بودی باز هم ندادی چون می دونستی خیرم درش نیست. تو ندادی و من به زور گرفتم. نفهمیدم. اشتباه کردم. خدایا ببخش. منو ببخش. فقط اجازه نده از این سخت تر بشه. ممنونت میشم. خدایا ممنونت میشم.
باز من زد به سرم. از همه معذرت.
ایام به کام.
یکی
سهشنبه 24 شهریور 1394 ساعت 00:33
رفیق جدیده این پدرش درومده اگه آرامش ی کسی خفنه بذار باشه چرا باید دراد ک شر بشه براش. اینقد ک من ملتفت شدم این رفت درستش کنه موند زیر آوار. پیش ازینکه بخواد حلش کنه حالشو میکرد دردشم میومد ولی آرامشه بود. حالا باز بیاد انگولکش کنه ک باید حل شه. خب حل نشه چی میشه مگه. فقط یخده حواسش جمع باشه نفله نشه مث قدیما حله دیگه. نویسنده معصوم ک میبینی از بس فشاراش فشارش دادن داره از خستگی میپکه چی بگه جز این. من نمیدونم شما چقد رفیقشی. اونقد ک باهاش بودی و دیدی یا مث من اینترنتی باهاشی. ولی من خودم از همینجا ک نگا میکنم چیزای نفله زیاد میبینم و موندم این رفیقای بیرون اینترنت آخه کجا بودن وقتی بلا بصف نازل میشد. شمام عصبی نشو دست منوتو نیست خودشون حلش میکنن. ی وقتایی بعضی چیزا باید حل نشه تا شر بلند نکنه. آدم فقط ی بار عمر از خدا میگیره. اگه ی کسی با گیر خفنش مشکل نداره بذار راحت باشه. طرف راضیه خب بذار همینجوری باشه. همه گیرا ک نباید حل شن. هی پریسا بیا بگو بقیش چی شد. ببین پریسا ببینمتا. فعلا بای.
پاسخ:
آخ یکیییییییی به جان خودم من مجبور شدم حرف به حرف بعضی قسمت های کامنتت رو بخونم. محض رضای خدا درست تر بنویس بابا من با صفحه خوان می خونم به خدا مدل نوشتنت رو این افتضاح می خونه! از دست این یکی.
رفیق های من تقصیر ندارن یکی. اون ها فقط رفیقن. خودم باید می جنبیدم که دیر جنبیدم. اون بنده های خدا هم زندگی خودشون رو داشتن و دارن. خیلی هم ممنونم از تمامشون که رفیقم باقی موندن. حتی از اون هایی که نموندن هم ممنونم. اگر خودمون نخواییم بیدار بشیم هیچ دستی قادر نیست بیدارمون کنه. من نخواستم بیدار بشم و… بیخیال. خفن. کلمه جالبیه این خفن. یکی! من خوبم. شاید تو درست بگی. به نظرم این… بیخیال جان ابلیس مدل نوشتنت رو عوض کن یکی باور کن گاهی پیش میاد من2روز بعد1دفعه به فکرم می رسه می فهمم توی فلان کامنت تو چی بهم گفته بودی تازه کشف رمز می کنم کامنتت رو. خداییش به1زبونی بنویس من بفهمم. گناه دارم.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 22:36
سلام پریسا ی عزیز
امیدوارم رو به راه باشی
بیا پست بزن دیگه خیلی اینجا ساکت شده ها بیا تا خراب کاری نکردم
بیاااا تا اینجاروو بهم نریختم
شااااد باشییییی
پخخخخ
پاسخ:
پخخخ! سلام آریاجان خوبی؟ من هستم عزیز فقط این چند روزه دستم به اینترنت قوی نمی رسید و دیروز که رسید نشد بیام اینجا و از همه مهم تر اتفاقات این هفته که گذشت رو هیچ طوری نتونستم توی هیچ پوششی بسته بندی کنم بنویسم اینجا. هر مدلی پیچیدم1گوشه ازش زد بیرون و به قول یکی شر می شد. واسه همین نشد پست بدم. ولی من هستم. آآآییی خرابکاری بدون من؟ وایستا برسم با هم خرابکاری کنیییم.
شاد باشی.