دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال97

شب قشنگی بود ولی توی منطقه سکویا انگار مهتاب هم متوقف می شد و1قدم می کشید عقب. تکبال به محض ورود به منطقه سکویا سردی و سنگینی غمناک فضا رو احساس کرد. از نگاهش هیچی خونده نمی شد. سرد و تاریک و سنگین به مقابل خیره مونده بود. تکرو مستقیم رفت و روی تاک زیر سکویا فرودش آورد. تکبال نگاه دردناکی به سکویا انداخت. قلبش سنگین شد.
-کرکس!کجایی کرکس! کجایی؟
با هشدار بی صدا و ناخواه تیزرو به خودش اومد. به چشم های تکرو نظر انداخت. بر عکس نگاه دلواپس تیزرو، آروم، مطمئن و البته خسته و غمگین بود. سر بالا کرد و خوشبین رو دید که روی شاخه مجاور فرود اومد. مستقیم به تکبال خیره شد. از نگاهش آتیش می بارید. تکبال با سردترین و سنگین ترین نگاهش به چشم های خوشبین خیره شد. خوشبین لحظه ای به اون نگاه بی روح خیره موند و بعد، شاید بی اون که بفهمه عقب رفت و نگاهش رو برداشت. تکبال احساس پیروزی نکرد. درد داشت، درد!.
-اوضاع چه جوریاست خوشبین؟
خوشبین در جواب تکرو به تلخی چیزی شبیه لبخند به چهرهش نشوند.
-طوری نیست تکرو. معمولیه.
قویدست مثل روحی بی صدا ولی تا حد امکان سریع پشت سر خوشبین رسید و فرود اومد.
-ببین کی اینجاست! سلام جفت کرکس!.
تکبال سردی خطرناک لحن قویدست رو خورد و لرزشش رو در درونش مهار کرد.
-سلام قویدست.
سکوت خیلی طولانی نشد.
-مشکی کجاست خوشبین؟
صدای تکرو بود که سکوت سنگین رو می شکست.
-مشکی جاش امنه ولی حالش خوب نیست. مثل همیشه.
تکرو به تکبال اشاره کرد که دوباره سوار شونه هاش بشه.
-امیدوارم امشب دیگه شروع کنه به درست شدن. تو هم بهتره امیدوار باشی خوشبین.
خوشبین سکوت کرد. تکبال همراه تکرو پرید و به طرف درخت های هلو رفت. وجب به وجب این منطقه، زمینش و آسمونش برای تکبال دنیا ها خاطره بود. چطور شدنی بود که1جایی اینهمه آشنا و اینهمه غریب باشه با1دل؟ تکبال مات این تضاد دردناک، برای فرو دادن بغضی که نمی شکست، بی صدا می جنگید.
-اینجاست. رسیدیم تکبال.
با صدای تکرو به خودش اومد. روی شاخه کلفت درخت هلو محکم ایستاد و وارد لونه آشنا شد. مشکی رو دید و توی دلش نالید
-چی به سرت اومده مشکی؟
مشکی دیگه خودش نبود. داقون شده بود. چیزی ازش باقی نبود جز درد. تکبال لحظه ای ایستاد و تماشا کرد. مشکی با نگاهی که نگاه نبود به عدم خیره مونده بود. لازم نبود تکبال برگرده و به پشت سرش نگاه کنه تا ببینه تیزرو و خوشبین همراه بقیه اون هایی که اون شب توی خارستان، پایان خورشید رو دیده بودن پشت سرش به تماشا ایستادن. تکبال قدم از شاخه جدا کرد و رفت جلو. توفان درونش نه توی نگاهش دیده می شد و نه توی قدم هاش. سرد و سنگین به مقابل خیره بود و سفت و محکم پیش می رفت و کی می دونست در درونش چه قیامتی بر پاست. بقیه مثل مجسمه ایستاده بودن. شاید برای کمک. شاید هم برای تماشا. و شاید واسه اطمینان دادن به خودشون.
-مشکی!آهای مشکی! صدام رو می شنوی؟
مشکی یا نشنید یا شنید و نفهمید. تکبال جلو تر رفت و درست در مقابلش ایستاد. یکی از بال هاش رو در برابر نگاه محو مشکی حرکت داد و محکم تر از پیش صداش زد.
-مشکی! مگه نشنیدی؟ دارم صدات می کنم. به من نگاه کن.
فایده نداشت. مشکی انگار با چشم های باز خواب بود. خوابی به سنگینی تمام شب هایی که از شب تاریک خارستان می گذشت!. تکبال دست روی شونه های مشکی گذاشت، آهسته ولی سفت شونه هاش رو تکون داد و با صدایی بلند و قاطع این بار فرمان داد.
-مشکی!مگه نشنیدی؟ نگاهم کن! الآن!.
چشم های مشکی حالتی نامحسوس از تغییر به خودش گرفت. آهسته چرخید و روی تکبال متوقف شد.
-سلام مشکی! ببینم! این چه وضعیه که واسه خودت ساختی؟ تو واقعا خودتی؟
صدای تکبال در سکوت شب تاریک پیچید. مشکی آهسته و آشکار حرکت کندی به خودش داد و با چیزی شبیه تمرکزی نه از جنس تمرکز های عادی به تکبال خیره شد. کاملا مشخص بود که مشکی چیزی رو می دید که بقیه نمی دیدن. زمانی که سکوتش رو شکست و با صدایی که دیگه صدای خودش نبود به حرف اومد، تردید ها به یقین تبدیل شدن.
-خورشید!اومدی؟ اینهمه دیر؟ می دونی چقدر گذشته؟ من که نمی دونم. تو چی؟ می دونی؟ از شبی که اون بازی رو سر همه درآوردی دیگه صبح نداشتم خورشید. من تماشات کردم. من و این تیزروی دیوونه تماشات کردیم. من خواستم نجاتت بدم ولی نتونستم. دیر رسیدم. فنچ ها در خطر بودن. من دیر رسیدم و تو…
مشکی به شدت می لرزید و اشک ها بدون هقهق، بدون گریه و بدون ضجه زدن مثل سیل از نگاه خستهش می باریدن. تکبال بهش خیره شد. باید حلش می کرد. قدرتی فرا تر از حد تحمل خودش رو به یاری طلبید. نمی دونست از کجا. شاید از روح خورشید. ولی خورشید دیگه نبود. تکبال باید اول خودش این رو می پذیرفت تا بتونه به مشکی تفهیمش کنه. سخت بود. سخت و دردناک. خیلی دردناک. تکبال حس کرد1000شمشیر آتیشی توی روحش رو می خراشن. ولی اون لحظه زمان شکستن نبود. خورشید دیگه رفته بود ولی مشکی هنوز زنده بود و تکبال شاید تنها کسی بود که در اون لحظه های سنگین می تونست سعی کنه نجاتش بده. وقتی به حرف اومد، صداش نمی لرزید. سفت بود و بی خش.
-مشکی! به من نگاه کن! منو ببین! من تکبالم. خورشید رفت مشکی. زیر1خروار خاک دفن شد. محو شد. تموم شد. خورشید اون شب توی خارستان برای همیشه تموم شد مشکی. تو باید این رو بفهمی و باور کنی. دنبال خورشید توی صدا و نگاه و دست های من نباید بگردی مشکی. نه من نه هیچ کس دیگه ای. خورشید دیگه نیست مشکی. می فهممت. من هم دلم تنگ شده واسش. ولی دلتنگی های ما از زیر اون خاک پسش نمی گیرن. تو درست دیدی مشکی. خورشید زنده اون پایین دفن شد. ما نتونستیم نجاتش بدیم. زمانش نبود. فنچ ها در خطر بودن. خیلی بودن. خورشید1نفر بود. جنگ بود. قیامت بود. باید می جنگیدیم. باید فنچ ها رو از مهلکه در می بردیم. خورشید زیر آوار جا موند. مهلت نداشتیم نجاتش بدیم. خورشید همونجا توی خارستان تموم شد مشکی. ازش هیچی به دست ما نرسید. حتی1پر که واسه خاطر دل های خودمون زیر بوته های قاصدک خاکش کنیم. مشکی! درست به من گوش بده! امشب رو تو مال خودتی. هرچی بهت گفتم رو قشنگ بفهم و تا نفس داری گریه کن، ناله کن، نعره بزن، داقون شو، آتیش بگیر، بمیر و زنده بشو. ولی فقط1امشب رو. از فردا دیگه باید برگردی به جهان واقعی. جهانی که خورشید دیگه هواش رو تنفس نمی کنه ولی تکماری هست که حق حیات رو ازش گرفت. زیر آوار سنگین و سیاه ویرانه های دژ نفرین شدهش، حیات خورشید رو از اون و از ما گرفت. مشکی! تو باید برگردی تا انتقامش رو بگیریم. حالا بجنب! شروع کن! گریه کن! ناله کن! داد بزن! خورشید رفت مشکی! بفهم! خورشید رفت!.
تکبال این جمله های آخر رو با فریادی که هر لحظه بلند تر می شد گفت. مشکی ناله کرد. سرش رو بین دست هاش فشار داد و ناله دردناکی رو سر داد که لحظه به لحظه بلند تر می شد. تکبال آهسته و مهربون ولی قاطع و سفت مچ دست هاش رو چسبید و نگاهش کرد.
-بلند تر مشکی! اونقدر بلند که کاملا سبک بشی. من فردا به تمام توانت برای انتقام خورشید و بقیه از دست رفته هامون احتیاج دارم.
ناله های مشکی بلند تر شدن، ضجه شدن، داد شدن، هوار شدن، فریاد شدن، عربده شدن، نعره شدن، چنان بلند و چنان از ته دل که جز نگاه تکبال هیچ نگاهی از بین تماشا گر های این صحنه خشک نموند.
-تکبال!با شیره هوشبر موافقی؟ تا امشب هر زمان اینطوری می شد شیره هوشبر به دادش می رسید و البته به داد ما.
تکبال به تکرو که1دستش رو دور تیزروی نیمه بی حال حلقه کرده و دست دیگهش روی شونه تکبال بود نگاه کرد. با همون نگاه سنگین و بی حالت.
-نه. امشب هیچی به خوردش نمیدید. بذارید اینقدر پرپر بزنه که از تک و تا بی افته.
تکرو با تردید نگاهش کرد.
-ولی آخه، داره میمیره. به نظرت…
تکبال حرفش رو برید.
-میمیره؟ خوب بمیره. تا کی می خوایید به زور بی هوشی زنده نگهش دارید؟ باید این گذار رو بگذرونه و شیره هوشبر هر بار مانع این گذشتن میشه. امشب هیچی بهش ندید. اگر لازم شد فقط آب اون هم زمانی که من بگم. درست گرفتید چی گفتم؟
فرمان های آخر تکبال بلند و قاطع صادر شدن. رو به همه تماشا گر های ساکت و بارونی صحنه و بلند تر از ضجه های مشکی. خوشبین خواست حرفی بزنه ولی وقتی نگاهش به چشم های تکبال افتاد بی اختیار کشید عقب. بقیه هم همین کار رو کردن. . جز این نمی تونستن رفتار کنن. نگاه تلخ و سرد خورشید، از چشم های تکبال بهشون خیره شده بود. همه کشیدن عقب و از پشت پرده های بی صدای اشک، فرمانبرانه به مشکی چشم دوختن که انگار توی شعله های آتیش نامرئی زنده زنده می سوخت و می رفت که تموم بشه ولی نمی شد. کسی حرفی نمی زد. تکبال بی اشک، بی حالت و بی ترحم به صحنه مقابل خیره شده بود و بقیه انگار از وحشت صحر شده بودن. هنوز شب بود. شب بود و چشم هایی که از درد های نگفته و نباریده بی صدا می باریدن و نعره های مشکی که توی دل شب منطقه سکویا و شب جنگل می پیچید و باز می پیچید و باز می پیچید.
شب رفت و روز اومد و اون هم رفت و دوباره شب شد. تکبال بالای سر مشکی بیمار نشسته و با نگاهی به انجماد یخ به چهره تبدارش خیره مونده بود. مشکی بی هوش و بی حرکت روی علف های داخل لونه ولو شده بود و هرچند1بار ناله ای شاید می کرد و نمی کرد.
-تکبال!حالت خوبه؟ تو واقعا باید خسته باشی. نمی خوایی خستگی در کنی؟ ما مواظب مشکی و مواظب اوضاع هستیم.
تکبال از پشت حاله تیره خستگی که مال جسم نبود، نگاهی به تکرو انداخت و به علامت نفی سر تکون داد.
-من چیزیم نیست تکرو. برو استراحت کن. اگر بیدار بشه خودم بلدم باهاش طرف بشم.
تکرو با اطمینان زمزمه کرد:
-می دونم. مطمئنم. همه دارن مطمئن میشن. ولی تو هم استراحت لازم داری.
تکبال دستی تکون داد که یعنی بیخیال.
-دیر نمیشه. نوبت من هم می رسه.
تکرو مجبور شد بره. از بیرون صداش کردن. تکبال نفهمید چه مدت به چشم های بسته مشکی خیره موند.
-چیزی نمی خوایی؟
تکبال به شدت از جا پرید ولی خیلی سریع به خودش مسلط شد، به طوری که قویدست پریشونی اولش رو اصلا نفهمید.
-نه. نمی خوام. ممنونم.
قویدست بی اعتنا به جواب تکبال، 2تا برگ بزرگ رو گذاشت روی1الوار کوچیک که درست کنار دست تکبال بود. داخل یکیشون دونه های شیرین ریزی بود که تکبال اون زمان ها که هنوز فسقلی کرکس و فسقلی سکویا بود خیلی دوست داشت و داخل یکی دیگهشون هم شیره گل سرخ.
-خوشبین گفت تمام محتویات هر2تا ظرف رو باید بخوری.
تکبال سری به علامت تشکر فرود آورد.
-ممنونم. از تو و از خوشبین.
قویدست نخندید.
-ممنون نباش. بجنب!
تکبال متحیر به قویدست که منتظر ایستاده بود خیره شد.
-بجنبم؟ چیکار کنم؟
قویدست بی تغییر بهش چشم دوخت.
-بخور!
تکبال نتونست تعجبش رو جمع کنه.
-باشه، گفتم که، ممنون.
قویدست که ظاهرا داشت خسته می شد، با حالتی که دقت لازم نداشت تا مشخص باشه تهدید آمیزه1قدم جلو رفت.
-ببین!خوشبین گفت اینجا بمونم تا زمانی که تو تمام محتویات این2تا رو خورده باشی. گفت انجامش بدم.
تکبال از حیرت وا رفت.
-انجامش بدی؟
قویدست به برگ ها اشاره کرد.
-فرقی نمی کنه که چجوری انجامش بدم. ولی تو باید تا1مدت کوتاه دیگه این ها رو خورده باشی. من باید انجامش بدم.
تکبال گیج به قویدست که دست هاش رو توی هم تاب می داد خیره شد.
-عجب! ولی این خیلی مسخره هست.
قویدست حوصلهش سر رفت. ظاهرا به این نتیجه رسید که بحث کردن با تکبال فایده نداره.
-مثل اینکه تو نمی خوایی اجازه بدی من بی دردسر باشم. خوب باشه.
تکبال به سرعت کشید عقب.
-خوب، فهمیدم، شما ها اصلا عوض نشدید. هنوز روان همهتون پاکه.
قویدست بدون اینکه1قدم عقب بره بی مکث جوابش رو داد.
-درست مثل فرماندهمون کرکس که روانش پاک بود. برات کاملش کردم. حالا بجنب! فقط بخور!
تکبال خواست جواب تندی بده ولی درست به موقع متوجه شد که نمی تونه. صداش در نمی اومد. دردی به سختی سنگ توی گلوی ملتهبش فشار می آورد. به قویدست خیره شد. محبتی توی نگاهش نبود. تکبال دلش گریه می خواست. آه می خواست. هوار می خواست. حتی اگر لازم می شد التماس می خواست که قویدست رو به وسیلهش متقاعد کنه در رفتن کرکس تقصیر نداشته و نمی دونه حالا کجاست. ولی سنگ توی سینهش نرم نشد. فقط داغ بود و به شدت می زد. صدای قویدست که کمی آروم تر شده بود رشته افکار دردناکش رو برید.
-گرسنگی و تشنگیت کمکی به خودت و به کسی دیگه نمی کنه. نمی خوایی که تو هم بی افتی کنار دستش؟
قویدست به مشکی اشاره می کرد. تکبال از پشت پرده مهی که اشک نبود بهش خیره شد و با حرکت سر جواب منفی داد. قویدست با نگاهی شاید نرم تر بهش خیره شد.
-پس این ها رو بخور تا هم خودت سلامت باشی هم من کاری نکنم که تو مجبور باشی اذیتم کنی.
لحظه ای بعد در جواب نگاه پرسش گر تکبال سری تکون داد و آه کشید.
-تو اینجا کاملا خودتی تکبال. به نظرم بدونی که اینجا لازم نیست خودت رو1عادی بی پرواز معمولی جلوه بدی. اینجا همه در مورد تو و اینکه چقدر عجیبی همه چیز رو می دونیم. این رو هم می دونیم که اگر من الان بخوام چیزی رو به ناخواهت به خوردت بدم چه بلایی سرم میاد. پس نه خودت رو اذیت کن نه منو.
تکبال آهسته و بی حالت، تقریبا نجوا کرد:
-اگر می دونی پس چرا اینجا ایستادی و تهدیدم می کنی؟
قویدست بلند و مطمئن جوابش رو داد:
-چون این لازمه. چون فردا خیلی سریع تر از اون که ما بخواییم داره می رسه و چون تکمار حتی1لحظه رو هم از دست نمیده.
تکبال طوری به قویدست خیره شد که قویدست حتی با چشم های بسته هم می تونست بفهمه حرفی برای گفتن داره.
-بگو.
تکبال نجوا کرد.
-واسه چی خواستید من اینجا باشم با اینکه همهتون ازم…متنفرید؟
قویدست آه عمیقی کشید و به دیوار کنار تکبال تکیه زد.
-اول اینکه خشم با نفرت خیلی متفاوته. به ظاهر جنسشون یکیه. سخت و خشن و تاریک. ولی این2تا با هم تفاوت دارن. خیلی هم دارن. کرکس همیشه این رو می گفت. ما ازت متنفر نیستیم. حالا دیگه نیستیم. از دستت عصبانی هستیم. خیلی هم زیاد. و حالا جواب سوالت. چون تکمار وحشتناک خواهانته. یادت باشه که تکمار هم به اندازه ما از تفاوت های عجیب تو با1موجود معمولی آگاهه و این هیچ عاقلانه نیست که ما اجازه بدیم اون دستش بهت برسه و از خودت و توانایی هات بر علیه ما استفاده کنه. بدون کرکس و خورشید همین طوریش هم با نابودی فاصله ای نداریم. اگر تو هم بهش اضافه بشی دیگه باید بریم زیر بوته های قاصدک توی گور های کنده شده با دست های خودمون بخوابیم تا مرگ برسه. با حمایت از تو ما داریم از خودمون حمایت می کنیم. درضمن، تو زیر پر و بال کرکس بودی و همچنین زیر دست های خورشید. خودت هم که به قدر کافی واسه تکمار جالب هستی که لازم بشه بهت فکر کنیم. جنگ نزدیکه تکبال و ما اصلا آماده نیستیم. باید از1جایی شروع کنیم و تو بیشتر از اون که من بلد باشم توضیح بدم لازمی. ببین دیگه واقعا خسته شدم بلد هم نیستم حرف بزنم. باقیش رو بذار1بلد تر بیاد بعدا حرف بزنید. الان فقط بخور!.
تکبال به نشانه تفاهم و درک سر تکون داد.
-پس در واقع من1زندانی هستم. شما گرفتینم و باید انتظار داشته باشم که حبسم کنید تا به دست تکمار نیفتم یا باهاش همدست نشم. و اگر باهاتون همراهی کنم شاید مروت کنید و بخشی از مجازاتم رو بهم تخفیف بدید.
قویدست نگاهش کرد. سختی نگاهش بلافاصله از بین رفت. دست روی شونه هاش گذاشت و آهسته فشار داد.
-کسی مجازاتت نمی کنه. الان نه وقتش هست و نه امکانش. مجازاتت می مونه واسه زمانی که خود کرکس بیاد و تکلیفت رو مشخص کنه. تو که نمی خوایی با تکمار همدستی کنی. یعنی میگی که نمی خوایی. من هم خیال نمی کنم که بخوایی. به نظرم خورشید برات خیلی عزیز بود. مگر اینکه در این مورد هم ما رو فریب داده باشی. تو نمی خوایی ولی تکمار خیلی کار ها ازش بر میاد. زیر نظر خودمون که باشی هم خاطر ما جمع تره هم خیال خودت. نگران نباش. تکرو بهت دروغ نگفت. اگر نخوایی اینجا بمونی به زور نگهت نمی داریم. ولی هر جا که هستی نباید هیچ لحظه ای یادت بره که ما مواظبتیم. واسه اطمینان بد نیست این رو همیشه توی خاطرت نگه داری. حرکت اضافه ممنوع!.
آخرین جمله قویدست خشن و سخت بود. تکبال سرش رو بالا نمی کرد. گوش می داد و در درون می لرزید ولی ظاهرش چیزی رو نشون نمی داد. قویدست به انتظار جوابی سکوت کرد ولی تکبال حرفی نزد. قویدست با صدایی آروم تر و شاید کمی مهربون تر، شاید از سر مروت به1ماده کبوتر ضعیف که وحشتش رو می خورد، سکوت رو شکست.
-خوب دیگه زیادی طولش دادی. خوشبین از دستم عصبانی میشه. تو واقعا باید1چیزی بخوری. زود باش!
برگ ها که خالی شدن، قویدست بی حرف برشون داشت و رفت بیرون. تکبال با دلی سنگین از شدت گرفتگی به مسیر رفتنش خیره شد. ناله ضعیف مشکی حواسش رو از در منحرف کرد. اومدن تیزپرک رو ندید. مشکی ملتهب بود و تکبال تقریبا به زور موفق شد با کمک تیزپرک کمی آب به خوردش بده. مشکی خسته از جنگی ناآگاه، دوباره به خواب رفت. تکبال به تیزپرک نگاه نکرد.
-بسه دیگه دستش رو ول کن خوابش برد.
تیزپرک آهسته مشکی رو رها کرد و کنار تکبال نشست. سکوت بینشون طول نکشید.
-چه عوض شدی تکبال. انگار1طور هایی فرق کردی.
تکبال سعی کرد لبخندی شبیه گذشته به چهرهش بیاره ولی موفق نشد و لبخندش در نهایت چیزی جز تصویری تلخ و سرد نبود. ولی تیزپرک ظاهرا خیالش نبود. انگار انتظارش رو داشت. انگار همه انتظارش رو داشتن.
-به نظرت مشکی درست میشه؟
تکبال با اطمینانی که در درونش احساسش نمی کرد ولی در نظر بیننده یقین کامل بود، به علامت تأیید سر تکون داد.
-بله درست میشه. خیلی هم سریع درست میشه. باید بشه. باید.
لبخند تیزپرک برعکس مال تکبال، واقعی بود. کمی محتاط، کمی خجول و دور، ولی واقعی تر از خنده سرد تکبال.
-من اینجا به جای تو می مونم و مواظبم. تو باید بری بیرون. گفتن بفرستمت بری. باید صحبت کنید.
تکبال سر بالا کرد و به تیزپرک چشم دوخت. تیزپرک لبخند زد. ایندفعه لبخندش گرم تر بود.
-کی ها می خوان صحبت کنیم؟ چه صحبتی؟
تیزپرک آشکارا احساس راحتی بیشتری می کرد.
-همه. در مورد آینده و تکمار و جنگ و جزئیاتش.
تکبال به مشکی نظر انداخت. خواب بود.
-پس تو و مشکی چی؟ نمی خوان صبر کنن مشکی بیدار بشه؟
تیزپرک آه کشید.
-مشکی مشخص نیست کی به خودش بیاد. بقیه اندازه تو به رو به راه شدنش خوشبین نیستن. من هم که نتیجه رو بهم میگن. اگر هم پیشبینی تو درست باشه و مشکی بعد از بیدار شدن حواسش برگشته باشه که چه بهتر. حالا برو. وگرنه اون ها دسته جمعی میان اینجا.
تیزپرک این بار واقعا خندید و تکبال هم واقعا همراهیش کرد.
-کجا هستن این جماعت ویران؟
-روی تاک زیر سکویای تو و کرکس.
فضا1دفعه سنگین شد. به سنگینی1کوه یخ. تکبال به تیزپرک نگاه کرد ولی تیزپرک نگاهش رو دزدید و به وضوح اشک هاش رو با پشت دست پاک کرد، ولی تکبال دید که قطره های اشک درشت و پشت سر هم از چشم های غمگین تیزپرک چکیدن روی دستش. تکبال زبون اشک های تیزپرک و آتیش نگاه بقیه رو می فهمید. اون ها کرکس رو می خواستن. کرکس به واقع برای اون ها، برای همه شون فرمانده بی نقصی بود. برای تکبال چطور؟ واقعا کرکس برای تکبال چی بود؟ جفت؟ تکیه گاه؟ حامی؟ مأمور عذاب؟ …
همه چیز.
کرکس برای تکبال همه چیز بود. خوب و بد. تکبال با این جواب تلخ که نتونست هیچ جوابی رو جایگزینش کنه آه عمیقی کشید و به اشک های تیزپرک که دیگه پاک نشدن و همینطور می چکیدن خیره موند. می خواست حرف بزنه. می خواست سکوت دردناک و سنگین رو بشکنه. می خواست بره جلو، تیزپرک رو بغل کنه، نوازشش کنه، اشک هاش رو پاک کنه و براش توضیح بده که واقعا بی تقصیره، که چقدر دلش واسه کرکس تنگ شده، که چقدر لازمش داره و چقدر براش عزیزه. می خواست به زبون دل واسه تیزپرک بگه. اینقدر بگه و بگه که تیزپرک باورش کنه. به باور تیزپرک احتیاج داشت. به باور تمام اون هایی که باورش نمی کردن شدید احتیاج داشت. تکبال هیچ کدوم از این کار ها رو نکرد. همون طور تلخ و سنگین به اشک های درشت تیزپرک چشم دوخت. تیزپرک هقهقش رو می خورد ولی خیالش به اشک هاش نبود.
سکوت1دفعه انگار منفجر شد.
-تیزپرک!بجنب! باید بریم! موش ها به انجیرستان حمله کردن و مرغ های انجیر خوار به شدت باهاشون درگیرن ولی اوضاع خرابه.
تیزپرک بدون اینکه چهره خیسش رو پاک کنه از جا پرید و به خوشدست و لالاپر، 2تا از جوون ترین و چابک ترین ماده خفاش های دسته نظر انداخت.
-اوضاع چرا خرابه؟ مرغ های انجیر خوار هم فرض و چالاکن، هم منقار هاشون واسه نفله کردن عالیه و هم پروازی هستن. مشکل کجاست؟
خوشدست نگاهی زهری به تکبال کرد و لالاپر تقریبا داد زد:
-مشکل اینجاست که مرغ های انجیر خوار معلوم نیست به چی دارن می بازن. موش ها بیخ درخت ها رو می جون و معلوم نیست چرا هر پرنده ای که بهشون نزدیک میشه چند لحظه بعد میمیره. وحشتناک میمیره. توی هوا در حال پرواز ریز ریز ازش کم میشه و استخون هاش میریزه زمین و ازش جز استخون هیچی نمی مونه. این موش ها عادی نیستن. روح شیطان توی وجودشونه. تکمار این دفعه خود ابلیس رو به یاری گرفته!.
تکبال متحیر نگاه می کرد. تیزپرک با آمیزه ای از حیرت و ترس بلند تر از زمزمه و تقریبا خطاب به خودش گفت:
-این حرف ها چیه؟ روح شیطان!؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟
لالاپر از سر وحشت و درموندگی جیغ کشید:
-دارم بهت میگم مرغ های انجیر خوار تا میرن طرفشون میمیرن. گوشت و پوستشون محو میشه و میمیرن. توی آسمون میمیرن. تیزپرک! بیا! باید بریم!
تیزپرک ماتش برده بود. خوشدست نگاه زهریش رو از تکبال متحیر برداشت و به تیزبین و قویدست که به سرعت وارد شده بودن نظر انداخت. اون ها هم گفته های لالاپر رو تکرار کردن. پریشونی و حیرت مانع تفکر درست و انجام به موقع عکس العمل مفید شده بود. تکبال همراه بقیه خودش رو از لونه پرت کرد بیرون. اون بیرون همه پریشون و متحیر توی هم می لولیدن و هیچ چیز درست پیش نمی رفت.
-چی می تونه این کار رو بکنه؟ به سر مرغ های انجیر خوار چی میاد که توی هوا تبدیل به استخون های خالص میشن؟
تکبال به خوشبین که انگار با خودش حرف می زد خیره موند.
-تا نبینیم نمی فهمیم چی شده. بجنبیم تا سریع تر بفهمیم.
صدای تکبال هرچند بلند نبود، ولی به حدی که بقیه بشنون رسایی داشت. برای1لحظه سکوت همه جا رو گرفت و انگار حرکت هم همراه سکوت از صحنه رفت.
-تو چی گفتی تکبال؟
تکرو بود که سکوت رو شکست. تکبال پیش از اینکه فریاد ها دوباره بره بالا، بلند تر و مطمئن تر تکرار کرد.
-گفتم باید به جای اینکه اینجا وسط همدیگه غلت بزنیم سریع تر آرایش بگیریم و بریم اونجا ببینیم چی شده.
خنده تمسخر خشمآلود خوشبین سکوت رو ترکوند.
-بریم؟ ما میریم و تو اینجا منتظر می مونی تا برگردیم. هوای مشکی رو داشته باش طوریش نشه. خورشید دیگه نیست. کرکس رو هم خودت فرستادی مشخص نیست کدوم جهنمی. با این حساب کسی نیست حملت کنه چون ما همه گرفتار جنگیم و واسه حمل بی پرواز ها نفر اضافی نداریم. حالا بپر داخل لونه و تا برگشت ما خودت رو حفظ کن که نیفتی پایین.
تکبال حس کرد چیزی داغ و ویرانگر داره توی وجودش از هم باز میشه و میره که مثل شعله های سرکش از موجودیتش بزنه بیرون، فقط برای نابود کردن. خوشبین تمام حرصش رو آزاد کرده بود و تکبال در1لحظه فهمید اگر جواب این ضربهش رو نده، خشم مهار شدهش1جای نباید1کار جدی دستش میده. پس با تمام توانی که در وجودش پیدا می شد، وحشت و ضعف و تحقیر آزار دهنده ای که حس می کرد رو ندیده گرفت، به سرعت خودش رو بالا کشید، با مهارت و چابکی که ازش انتظار نمی رفت به شونه های خوشبین چنگ زد و در حال پریدن با اطمینان گفت:
-ولی تو هنوز هستی. به اندازه کافی هم به فرمان جفتم کرکس حملم کردی که بلد باشی چجوری ببریم تا راحت باشم. این افتخار رو امشب بهت میدم ببینم دفعه های بعد مایلم باز هم سعادتمندت کنم یا نه.
بعد در حالی که مقابل چشم های گشاد از حیرت بقیه روی شونه های خوشبین متحیر جاگیر می شد، به حالت فرمانی تمام عیار گفت:
-زود باش حرکت کن!.
انگار همه تماشاچی های این صحنه تبدیل به مجسمه های سنگی شده بودن. جنگ انجیرستان فراموش شده بود. خشم خوشبین سکوت رو شکست.
-تو چی خیال کردی بی مصرف عوضی؟ بکش عقب دیرمون شد.
تکبال با اطمینان و در نهایت تلخی جوابش رو داد:
-من خیال نمی کنم. اصولا از خیالپردازی خوشم نمیاد. من مطمئنم. به اینکه تو امشب منو می بری هر جا که من بخوام. حالا هم بجنب حوصلهم داره سر میره.
خوشبین قاطع هوار زد:
-من هیچ جهنمی نمی برمت لعنتی!
تکبال بی هوار و مطمئن جوابش رو پرت کرد.
-می بری. چون من بهت میگم.
خوشبین از خشم حرکتی شدید به خودش داد تا تکبال رو به شدت به پایین پرتابش کنه، ولی تکبال حتی ذره ای جا به جا نشد.
-به نظرت کی هستی موجود مزاحم؟
تکبال سرش رو بالا گرفت و به تمام چشم های متحیر و منتظر خیره شد.
-من جفت کرکسم. و تو خفاش پر روی پر حرف پر اشتباه رو انتخاب کردم تا امشب حملم کنی، چون برخلاف ذهن و زبونت، حملت حرف نداره. این رو هم مدیون جفتم کرکس هستی چون از بس بهت فرمان داد منو این طرف و اون طرف ببری خوب یادش گرفتی.
تکبال هر بار کلمات و جمله هایی که به عنوان جفت کرکس معرفیش می کردن رو به نسبت باقی حرف هاش بلند تر و با تأکید زیاد ادا می کرد. این از نظر ها پنهان نبود و این پنهان نبودن درست همون چیزی بود که تکبال می خواست. خوشبین با صدایی که دیگه فریاد نبود ولی از شدت خشم2رگه و خطرناک شنیده می شد غرید:
-کرکس اینجا نیست کثافت! تو نابودش کردی.
تکبال نه از خشم، بلکه برای بهتر و واضح تر شنیده شدن صدای محکمش داد زد:
-نکنه نابودگرش تو بودی که اینهمه به نابود شدنش مطمئنی؟ آهای با همتونم! کرکس بر می گرده. زنده و سلامت. این یقین منه و اگر از بین شما کسی به جز این یقین داره، پس حتما چیز هایی می دونه که من نمی دونم. خوشبین! کرکس بر می گرده و از بدشانسی تو من امشب رو هرگز فراموش نمی کنم.
سکوت جمع رنگ ترس گرفت. خوشبین با نفس های گرفته سکوت کرد. شونه هاش افتادن و دست از تلاش برای پایین انداختن تکبال برداشت. انگار وا رفت. نگاه های سنگین روی شونه هاش فشار می آورد.
-شما ها معطل چی هستید؟ انجیرستان داره ویران میشه. باید بریم.
تکرو با این کلام انگار هیاهوی صحنه رو مثل آبی که بهش سد بسته و1دفعه رهاش کرده باشن توی صحنه ول کرد. تکبال پیش از اینکه قیامت بالا بگیره و دیگه صدا به صدا نرسه داد زد:
-یکی بهم بگه واسه چی موش ها باید به انجیرستان حمله کنن؟
تیزرو مثل برق در کنارش بود.
-چون انجیرستان برای سنگر گیری و حمله ما به تکماری ها عالیه. جای جدید تکمار که درش ساکن شده از انجیرستان حسابی ضربه پذیره و تکمار می خواد پیشدستی کنه. بهت که گفتیم، تکمار این دفعه می خواد کار ما درست و حسابی تموم بشه. اینه که موش ها رو فرستاده تا انجیرستان رو صافش کنن. یعنی1درخت هم اونجا سر پا نباشه. مرغ های انجیر خوار هم دارن از لونه ها و جوجه های بی پروازشون حمایت می کنن. کلاغ های ما خبر ها رو اینطوری دادن. و به احتمال خیلی قوی این ها تمامش درسته.
تکبال سری به نشانه تأیید تکون داد.
-مطمئنا تمامش درسته. خوب، واسه چی هنوز اینجاییم؟ آرایش بگیرید تا بریم. کلاغ ها اینجا بمونن و مواظب منطقه سکویا باشن و البته مواظب مشکی. فقط کلاغ های آتیش انداز همراه خفاش ها بیان که حتما لازم میشن. بقیه آرایش دفاعی منطقه رو حفظ کنن تا ما برگردیم. خفاش های سکویا! به آرایش جنگی، به طرف انجیرستان!
خوشبین هنوز وا رفته بود. تکبال از همون بالا که نشسته بود، خطاب به خوشبین محکم دستور داد:
-من هنوز هم جفت کرکسم. بهت فرمان میدم بپری. همین الآن!.
لحظه ای بعد، خفاش های منطقه سکویا همراه دسته بزرگی از کلاغ های آتیش انداز که از عقب و جلوی دسته همراهیشون می کردن، از روی درخت های منطقه سکویا پرواز کردن، اوج گرفتن و با نهایت سرعت به طرف انجیرستان سرازیر شدن.
فاجعه در انجیرستان فراتر از حد انتظار بود. تمام زمین پوشیده بود از درخت های افتاده، پر ها و استخون های صاف و تمیز، انگار کسی پاکشون کرده باشه، و خون!.
سکویایی ها چند لحظه توقف کردن و متحیر به جنگی که درست رو به روشون در مرکز ویرانی ادامه داشت خیره موندن. موش ها تمام زمین تاریک و خون گرفته رو پوشونده بودن و بی مهابا به بیخ درخت ها حمله می بردن. مرغ های انجیر خوار فوج فوج روی سرشون شیرجه می رفتن ولی با جیغ های درد عقب نشینی می کردن، پرواز می کردن و بین زمین و هوا از دردی کشنده به خودشون می پیچیدن و از ته دل جیغ می کشیدن. بعد از مدتی پرپر زدن و زجر کشیدن در حالی که خون و پر ازشون توی هوا معلق می شد و روی زمین می ریخت از توانشون کاسته می شد و اگر تا اون موقع سقوط نکرده و تاب می آوردن، آخر کار استخون های لختشون شروع می کرد به پیدا شدن و ریختن. اینقدر ادامه داشت تا تموم بشن. به واقع تموم بشن و بریزن پایین. که البته به اونجا نمی کشید چون معمولا پیش از این می مردن و سقوط می کردن. دقیق تر که نگاه کردن، آفتاب پرست ها رو دیدن که روی درخت های انجیر منطقه رو پوشونده بودن، جوجه های بی پرواز رو از لونه ها بیرون می کشیدن و به پایین، به اعماق ترسناک تاریکی و بین موش های گرسنه پرتاب می کردن. وحشت استخون های سکویایی ها رو لرزوند. بی اختیار برای حمایت گرفتن از کرکس، شهپر یا خورشید به پشت سر و به اطرافشون نظر انداختن. کسی نبود. مرغ های انجیر خوار بی توجه به حضور مات و منگ سکویایی ها می جنگیدن. توی هوا به خودشون می پیچیدن، متلاشی می شدن و می مردن.
-چی داره این کار رو می کنه!؟
زمزمه قویدست هیچ جوابی نداشت. چند لحظه دیگه هم گذشت. کاملا مشخص بود که هر زنده ای به موش ها نزدیک می شد به همون عاقبت ترسناک دچار میشد، ولی چرا؟ چه عاملی می تونست اسکلت1جسم زنده رو توی هوا زنده زنده از گوشت و پوست پاک کنه و ازش استخون های صاف باقی بذاره؟ اون هم با نزدیک شدن به موش های زمینی؟!
-موریانه ها!.
صدای تکبال از زمزمه ای نجوا مانند بالا تر نرفت، ولی همه سکویایی ها با وجود جیغ های مرغ های انجیر خوار و موش ها به وضوح شنیدنش. تمام سر ها به طرف تکبال برگشت که همچنان روی شونه های خوشبین مثل تخت پادشاهی نشسته و به صحنه مقابل نگاه می کرد.
-بیشتر توضیح بده!.
صدای خوشبین باعث شد تکبال با حرکتی کند، نگاه از صحنه بگیره و به سکویایی های منتظر خیره بشه.
-موریانه ها. اون ها با موش ها همدست شدن، سوار موش ها هستن و به هر پرنده ای که با هر موشی درگیر میشه هجوم می برن و وقتی پرنده پرواز می کنه اون ها در حال جویدن جسمش هستن و چند لحظه بعد چیزی جز اسکلت ازش باقی نمی مونه. ماهرانه هست. تکمار لعنتی!
خوشبین و بقیه با دقت بیشتری به مقابل چشم دوختن. تکبال درست می گفت.
-و ما باید چیکار کنیم؟
تکبال به طرف تیزپرک برگشت و نگاه به نگاهش دوخت. بعد کلافه چشم ازش برداشت و به بقیه نظر انداخت. توی نگاه همه1چیز بود که تکبال نمی تونست ندید بگیره و از طرفی هم نمی تونست تحملش کنه.
-هر کاری جز تماشا. ما نمی تونیم بریم طرفشون ولی آتیش می تونه. کلاغ های آتیش انداز آماده باشن. هر کدوم هر چندتا چوب بلند که قادر به حملش هستن بردارن بیارن اینجا. 1دستهشون هم برن توی برگ های گل فیلتوس هر چقدر می تونن آب بیارن و آماده باشن که اگر درختی یا دسته علفی آتیش گرفت سریع خاموشش کنن. بعدش هم به محض اینکه برگ فیلتوسی خالی شد برن از آب پرش کنن و آماده باشن. چندتا از خفاش هایی که نور کمتر اذیتشون می کنه در این کار همراه کلاغ ها بشن که آتیش انداز های کمتری رو در انتظار آب رسانی از دست بدیم. بقیه خفاش ها آماده حمله باشن. به محض اینکه زمین شلوغ شد به آفتاب پرست های بالای درخت ها حمله کنن. کلاغ ها! آتیش ها باید اول چشم موش ها رو هدف بگیرن بعد هم باقی اندامشون رو. اینطوری اول خودشون ناکار میشن بعد هم موریانه های سوار بهشون. همه مواظب باشن به هیچ عنوان پا هاشون به زمین برخورد نکنه. تا حد امکان برخورد با هر چیز زنده و غیر زنده ای رو کم کنید چون موریانه ها همه جا هستن. حالا طوری پخش بشید که تمام منطقه رو پوشش بدیم. از آرایش آخرین حمله به منطقه انجیرستان استفاده می کنیم.
-ولی تکبال! اون دفعه2طرف منطقه رو می تونستیم حفظ کنیم. 1طرف میدون با خورشید و مشکی و اون طرفش هم کرکس و شهپر حفظ می شد. این دفعه هیچ کدومشون نیستن.
-تیزرو درست می گفت. تکبال بلافاصله زهر تلخ این حقیقت رو بی اثر کرد.
-بله نیستن. ولی تو، نمی خوایی بگی که ما با این تعدادمون، به اندازه کافی از پس پر کردن جای خالی4نفر غایب بر نمیاییم. اگر نظرت این باشه همون بهتر که موریانه ها قورتمون بدن. من و خوشبین به همراه لالاپر میریم1طرف. تکرو و قویدست و تیزپرواز میرن طرف مقابل. آتیش انداز ها از وسط شروع کنن. دیگه زمان از دست ندیم. حملههههه!
تکبال کلمه آخر رو با سفیری کشدار و طنین انداز عربده کشید. در1لحظه وسط اون جهنم شلوغ و خونین چنان قیامتی به پا شد که موش ها و مرغ های انجیر خوار همه سر در گم شدن. تکبال با نهایت سرعت چوب های بلندی رو که کلاغ ها با پنجه ها و منقار هاشون مثل نیزه نگه داشته بودن آتیش می زد و خیلی سریع نور های کور کننده ای در وسط میدون پدیدار شدن که می چرخیدن و شیرجه می زدن و به ضرب تمام در سوراخ چشم های موش های روی زمین فرو می رفتن. در1لحظه زمین پر شد از شعله های کوچیک و متحرک که مثل ستاره های زمینی می درخشیدن و به هر طرف می رفتن. موش ها زنده زنده می سوختن، خودشون رو به زمین و زمان می کوبیدن و جیغ می کشیدن، روی زمین می غلتیدن، دست و پا می زدن و جزغاله می شدن. خوشبین چرخی سریع زد. تکبال محکم شونه هاش رو چسبید و مطمئن و خشن توی گوشش غرید:
-تو فعلا کار هایی مهم تر از گرفتن حال من داری. بهشون برس و اینقدر بی خودی تقلا نکن. درضمن، محض اطلاعت، پایین انداختن من شاید بتونه زخمیم کنه ولی مطمئن باش برای تو فایده نداره. چون اولا امکان اینکه بمیرم ضعیفه، دوما کرکس که برگرده باید بهش جواب بدی، سوما تو بخوایی یا نخوایی، همگیتون واسه نفله کردن اون تکمار آشغال لازمم دارید. پس آروم بگیر و بی دردسر به حمل و به جنگت برس.
خوشبین در کمال نارضایتی توی دلش تکبال رو تأیید کرد. چرخی زد و اوج گرفت.
-کجا بریم؟
تکبال با رضایتی از مدل رضایت های خورشید تک خنده ای زد.
-این طوری بهتر شد. بدون سوال هر کاری بهت میگم می کنی. بچرخیم. می خوام ببینم چند چندیم.
خوشبین از شدت خشم در خودش فشرده می شد ولی شروع کرد به چرخ زدن. دیدن لازم نبود. موش ها زیاد بودن و مسلط. سکویایی ها عالی می جنگیدن ولی هنوز برد با مهاجمین بود. مرغ های انجیر خوار هنوز بی نظم و بی پروا خودشون رو برای نجات منطقه و آشیونه ها و جوجه هاشون به کشتن می دادن. تمام هوا از بوی خون و بوی گوشت سوخته سنگین بود. انجیر خوار های کوچیک توی هوا دست و پا می زدن، جیغ می کشیدن و استخون هاشون به وسیله موریانه ها از گوشت پاک می شد. وحشت این فاجعه حتی برای سکویایی های خونخوار هم غیر قابل تحمل بود. به طوری که خودشون رو باخته بودن و ظاهرا اوضاع نمی خواست به نفع مرغ های انجیر خوار تغییر کنه. تکبال با نارضایتی چشم های خون گرفتهش رو به اون صحنه دردناک بست. داشت کنترلش رو از دست می داد. هر لحظه ممکن بود اختیار اعصابش رو از دست بده و با تمام قدرتش شروع کنه به جیغ کشیدن و لای ضجه هاش اگر نفسی برای گفتن داشت کرکس رو صدا بزنه که بیاد و از این کابوس جهنمی نجاتش بده. ولی این نباید اتفاق می افتاد. تکبال باید کاری می کرد که اوضاع عوض بشه. هر کاری.
هر کاری!.
-خوشبین!به من گوش بده!
خوشبین با صدای بلندی که توی اون هیاهوی مرگ به گوش تکبال برسه هوار زد:
-گوش میدم. بگو!.
تکبال نفس عمیقی کشید و پریشونی وحشتناکش که داشت غیر قابل مهار می شد رو به زحمت قورت داد.
-بریم بالا، بعد هر زمان بهت گفتم صقوط می کنیم. می خوام سریع تر از سقوط شیرجه بزنی پایین.
خوشبین به قیامت اون پایین نظر انداخت و به وضوح لرزید.
-مگه زده به سرت؟
تکبال با سرخوشی گفت:
-آره.
اون پایین جنگ بود و آتیش بود و خون بود و ویرانی. کسی خوشبین رو ندید که با هدایت تکبال به وسط میدون پرواز کرد، شلوغ ترین منطقه جنگ که همه توی هم گره خورده بودن رو نشونه گرفت و با سرعتی ترسناک به طرف پایین سرازیر شد. تکبال از همون بالا در حال سقوط بلند هوار زد:
-واااایی!چقدر موش! 1زیافت رویایی واسه من!
جیغ های وحشتزده بعد از فریاد تکبال فضا رو پر کرد. موش ها در نهایت ترس، از ته دل جیغ می کشیدن:
-خورشید!این خورشیده! فرار کنید!
تکبال به موقع ضربه محکمی به شونه های خوشبین زد که بی اختیار با وحشت برگشته بود و پشت سرش دنبال خورشید می گشت.
-دیوانه!این من بودم. بجنب برو بالا!
خوشبین هنوز متعجب بود. چنان متعجب که موقع اوج گرفتن چیزی نمونده بود به ضرب تمام به1شاخه کلفت برخورد کنه. تکبال با حرص سرش هوار کشید:
-اُهُه!مگه کوری؟ بکش به راست!.
و بعد به شونه هاش چنگ زد و به طرف راست متمایلش کرد. خوشبین خیلی زود تعادل جسمش رو دوباره به دست آورد ولی هنوز اعصابش می لرزیدن. تکبال از اون بالا تماشا می کرد که نصف بیشتر موش ها به سرعتی جنون آمیز فرار کردن و زیر زمین از نظر ها پنهان شدن. تکبال با بلند ترین صدایی که می تونست از حنجرهش خارج بشه، با همون تقلید ماهرانه از صدای خورشید سفیر زد:
-بگیریدشون!
کلاغ های آتیش انداز مثل تیر های بلا شیرجه رفتن. خاک ها رو پاشیدن و موش هایی که هنوز خیلی توی زمین فرو نرفته بودن رو بیرون کشیدن و همونجا روی خاک ها با بال و منقار و پنجه نگهشون داشتن و با سفیر دوم تکبال که جواز آزادیشون بود موش های گرفتار رو آتیش زدن و وسط میدون رها کردن. تکبال از دیدن این صحنه بلند خندید. نمی فهمید چه حالی داره. داشت می خندید. از دود نیمه زنده های در حال سوختن به نفس نفس افتاده بود و داشت می خندید. چه مرگش شده بود؟! نمی فهمید. ولی زمان برای فکر کردن و فهمیدن نبود. موش ها توی سوراخ ها مخفی می شدن و1دفعه بیرون می پریدن و دردسر درست می کردن. تکبال با همون صدایی که خوشبین رو از جا پرونده بود عربده زد:
-دسته سوم به پییییش!
در برابر نگاه های ناباور سکویایی ها، فوجی ازمرغ های انجیر خوار معلوم نشد از کجا ریختن بیرون و با سرعتی عجیب شروع کردن به پاشیدن چیزی که مدتی بعد خوشبین و بقیه فهمیدن چسب صمغه. از همون هایی که خورشید درست کردنش رو عالی بلد بود. مرغ های انجیر خوار زیاد بودن. هر کدوم برگ هایی گود و پر از اون ماده عجیب و چسبناک با خودشون داشتن که به زحمت حملشون می کردن. یکی توی منقار و2تا لای پنجه ها. سکویایی ها با سفیر تکبال به سرعت دوباره آرایش گرفتن و هر دسته بخشی از مرغ های انجیر خوار مهاجم رو هدایت می کردن که کجا موادشون رو بپاشن. صحنه عجیبی بود. موش ها بی هوا مورد هدف قرار می گرفتن و موریانه های سوارشون بهشون می چسبیدن و برای خلاصی خودشون به سرعت بدن زنده موش ها رو می جویدن، ولی بیشترشون به خلاصی نمی رسیدن، چون آتیش سر چوب های بلند آتیش انداز ها بهشون می رسید و موش و موریانه ها با هم جزغاله می شدن. خفاش ها آفتاب پرست های روی درخت ها رو پاره پاره می کردن و به پایین، وسط خون و آتیش و چسب می فرستادن. تکبال روی شونه های خوشبین می چرخید، به همه جای میدون می رفت و برای جمع کردن و هماهنگ کردن و قوی تر کردن سکویایی ها سفیر می زد. همون کاری که کرکس می کرد. لحظه به لحظه سیلی از کلاغ ها با چوب های بلندشون پیشش می اومدن و تکبال بی وقفه پر هاش رو جدا می کرد و کلاغ ها با چوب های مشتعل مشعل مانند از اونجا می رفتن و باز1دسته دیگه و باز هم و باز هم.
-ماهیت موریانه ها رو فریاد بزنید! پشت سر هم بگید و بگید! همین طور که می جنگید وجود موریانه ها و دلیل مردن مرغ های انجیر خوار رو بلند اعلام کنید. هر چند باری که می تونید داد بزنید و این ها رو بلند بگید!.
فرمان تکبال رو نزدیک تر ها شنیدن و بلافاصله شروع کردن به انجامش و لحظه ای نگذشت که این فرمان در تمام میدون پخش و اجرا شد.
-موریانه ها! موریانه ها از روی بدن موش ها حمله می کنن. روح شیطان در کار نیست. این ها فقط موریانه هستن. این ها که زنده ها رو می جون فقط1مشت موریانه هستن. این ها فقط موریانه هستن!.
تکبال این ها رو هوار می زد. با صدایی بلند و لحنی پر از اطمینان و تحقیر. اطمینان تکبال و تحقیری که در بردن اسم موریانه ها به کار می برد، مثل شعله های بی مهار به سرعت در تمام میدون و در گوش ها و دل ها سرایت کرد و هیبت ترسناک نیروی ناشناسی که مرغ های انجیر خوار رو به استخون تبدیل می کرد رو مثل1تیکه یخ ناقابل که رو به آفتاب گرفته باشنش خورد کرد.
نعره ها و سفیر ها دیگه اجازه نمی داد جیغ های موش ها شنیده بشن. مرغ های انجیر خوار بلاخره اوضاع دستشون اومده و به راهنمایی سکویایی ها هماهنگ شده و موش ها و موریانه ها رو زمینگیر می کردن و بقیهشون در گروه های بزرگ به طوری که با موش ها تماس پیدا نکنن، با منقار های پیش اومده مثل نیزه های تیز، به طرف پایین شیرجه می رفتن، چشم های موش های سر در گم رو سوراخ می کردن و حالا که با عربده های تکبال و بقیه همراه هاش از داستان موریانه ها آگاه بودن، تا یکیشون به جیغ کشیدن می افتاد همگی می ریختن سرش و با منقار های تیز موریانه ها رو از لا به لای پر هاش بیرون می کشیدن و مثل آب خوردن لهشون می کردن و مرغ گرفتار به همین سادگی از مرگی ترسناک خلاص می شد و می رفت تا باز حمله کنه.
زودتر از اون که2طرف تصور کنن، ورق برگشت. موش ها در حال تار و مار شدن بودن و سکویایی ها به همراه مرغ های انجیر خوار پشت سر هم حمله می کردن.
-دست از سرشون بر ندارید! بیچارهشون کنید! تکمار باید بفهمه ما هنوز هستیم!.
سکویایی ها که بوی خون مستشون کرده بود، به طور کامل از این سفیر تکبال فرمان بردن، با تمام توان، وحشی و بی مهار از ته دل نعره کشیدن و دوباره حمله کردن. تعداد موش ها هنوز زیاد بود. تکبال در یکی از دفعاتی که خوشبین به فرمانش پایین تر پرواز می کرد چشمش به نقطه ای در گوشه انجیرستان، زیر شاخه های2تا درخت افتاده حرکتی رو دید.
-بریم جلو تر خوشبین! اون زیر انگار1خبر هایی هست.
بله بود. خبر های بدی بود. دسته بزرگی از موش ها و1دسته جوجه بی پرواز و ترسیده که از وحشت به هم چسبیده بودن و از ترس ناله می کردن. تکبال جوشش خشم و خون توی تمام رگ هاش رو حس کرد که داشت ضربان می گرفت و این ضربان داشت هر لحظه شدید تر می شد. چنان شدید که اگر تخلیش نمی کرد وجودش رو از هم می درید. این حالت رو می شناخت. خورشید براش گفته بود. خودش هم بهش دچار شده بود. تکبال می دونست چی داره میشه.
-خوشبین!حالا وقتشه که از دستم خلاص بشی. ارتفاعت رو تا حد امکان کم کن، قبل از رسیدن به زمین ولم کن بی افتم و خودت برو وسط بقیه.
خوشبین برگشت و نگاهش کرد.
-این خودکشیه. میمیری. درسته که حالا داقون تر شدن ولی اگر بری پایین چیزی ازت باقی نمی ذارن.
تکبال داد زد:
-منو ببر پایین!
خوشبین بی مکث و محکم هوار کشید:
-نه! نمی برم.
تکبال در حالی که واسه منحرف کردن خوشبین به طرف پایین با تمام توانش پرپر می زد ولی موفق نمی شد، با خشم به شونه های خوشبین چنگ زد.
-بهت گفتم ببرم پایین عوضی!
خوشبین به سرعت اوج گرفت.
-من هم بهت گفتم نمی برمت. اینقدر دست و پا نزن این بالا بمیری هم اجازه نمیدم سقوط کنی زبون نفهم روانی!
تکبال از حرص و ناکامی جیغ کشید و در همون حال با ضربه های قوی توی سر خوشبین مشت می زد. در1لحظه به خودش اومد. خوشبین از درد به خودش فشار می آورد ولی خیال فرود اومدن نداشت. حتی فحش هم نمی داد. در سکوت تحمل می کرد و اون بالا می چرخید. تکبال از خودش متنفر شد. جای ضربه هاش روی سر خوشبین رو آهسته نوازش کرد. سرعت خوشبین کم شد. کاملا مشخص بود که از تخفیف درد رضایت داره.
-خوشبین!من طوریم نمیشه. من1بی پرواز عادی نیستم. اون جونور ها از پس من بر نمیان. ببرم پایین. خواهش می کنم. اونجا هنوز جوجه هایی هستن که نمردن. درکشون داره کار می کنه و پدر و مادر هاشون رو صدا می زنن. خواهش می کنم خوشبین!
خوشبین برگشت و با درموندگی آشکار بهش خیره شد.
-تو میمیری تکبال. من نمی تونم. تو میمیری. اون ها می کشنت و تو نمی تونی پرواز کنی.
تکبال به نگاه خوشبین که رنگ گذشته ها رو گرفته بود لبخند زد:
-تا شما ها هستید من نمیمیرم. من تا آخرش هستم. تا آخر تکمار. طوریم نمیشه. تو از این بالا مواظبمی. حالا بجنب. زمان داره از دست میره. اون جوجه ها می ترسن خوشبین. من هم به جای اون ها می ترسم. اینطور مردن حقشون نیست. ببرم پایین خوشبین. ببرم پایین!.
دیگه جای بحث نبود. خوشبین با سرعت فرود اومد. در چند قدمی زمین، خودش رو کج کرد و تکبال رو رها کرد و اوج گرفت. تکبال پر و بالی زد و ولو شد روی زمین. از روی کوه پر و خون و استخون های پاک شده و لاشه های سوخته لیز خورد و بلند شد و بعد از تلو تلو خوردن تونست سر پا بمونه. نمی شد درست راه بره. پا هاش روی زمین لیز از خون سر می خوردن. تکبال می دید که موش ها به شاخه هایی که پناه جوجه ها شده بودن حمله کردن، در حال جویدنشون هستن تا دستشون به جوجه ها برسه. جوجه هایی که از وحشت جیغ می کشیدن و به هم چسبیده بودن. تکبال سعی کرد سریع تر بره ولی نتونست. بی اراده بال هاش رو باز کرد. از زمین جدا نشد ولی حرکتش به طرز قابل توجهی تند تر و مسلط تر شده بود. شاخه بلاخره تاب نیاورد و پخش زمین شد و جوجه ها در1لحظه بین انبوه موش ها گم شدن. تکبال از همون فاصله هوار زد:
-اُهُه!
در کمتر از1چشم به هم زدن چنان جنگی اون پایین شروع شد که حتی از اون خاک خیس گرد و غبار رفت هوا. جوجه ها در این فاصله خودشون رو و همدیگه رو جمع و جور می کردن و با پا های کوچولو و ضعیفشون به طرف شاخه های به هم پیچیده درخت های افتاده می رفتن تا پناه بگیرن. تکبال تمام خشمش رو آزاد می کرد و زمین و درخت های افتاده و پر های تکبال لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر از خون و گوشت له شده و سیاه پوشیده می شد. جیغ نازک و ضعیفی از لای شاخه ها!
-پشت سرته!
تکبال به سرعت چرخید ولی دیر شده بود. 1موش بزرگ، با1فوج موریانه بهش حمله کردن.
-تو که خورشید نیستی! تو فقط1کبوتر بی خاصیتی. الان خفهت می کنم!.
موش مطمئن بود که تهدیدش رو عملی می کنه ولی تکبال خیال نداشت به این سادگی ببازه. نفسش زیر فشار چنگال های موش تنگ شده بود ولی هنوز می فهمید.
-من پرورده خورشیدم. من نباید به این سادگی تموم بشم. این خیلی مسخره هست!. امکان نداره همچین اجازه ای بدم.
با تمام قدرتی که درش باقی مونده بود حرکتی به خودش داد و از زیر دست و پای موش غول پیکر بیرون پرید. چشم هاش سیاهی می رفت ولی هنوز سر پا بود. موش خواست دوباره حمله کنه ولی تکبال زودتر جنبید. چیزی شبیه جرقه ای سرخ توی هوا جهید و1لحظه تمام اطراف روشن شد و بعد شعله های سرکش بود که زبونه می کشید. تکبال با وحشت و حیرت به مقابل خیره مونده بود. درخت های افتاده توی آتیش می سوختن و جوجه های پناه گرفته لای شاخه هاشون گرفتار شده بودن. تکبال لرزید.
-نه! من نمی خواستم! نه!
آبشاری که قطع و وصل می شد با قدرت روی سرشون جاری شد. تکبال به سرعت خودش رو به جلو پرت کرد و به آب و آتیش زد تا جوجه های گرفتار رو نجات بده. هر لحظه ممکن بود بسوزن یا غرق بشن. آتیش داشت به چمن های اطراف می رسید. جریان آب شدید تر و در نتیجه آتیش بلاخره مهار شد. جوجه ها از دوده سیاه شده ولی زیر بال های تقریبا بدون پر تکبال سالم مونده بودن.
جنگ با فرار باقی مونده موش ها تموم شد. هورای سکویایی ها و مرغ های انجیر خوار منطقه رو گرفت. ویرانی انجیرستان خیلی زیاد بود ولی دشمن شکست خورده و این خیلی با ارزش بود. برای سکویایی ها و برای انجیر خوار های کوچولو. تکبال به ابراز احساسات پدر ها و مادر های اون جوجه های دودزده ولی زنده و سلامت نگاه کرد. مهی که جلوی چشم هاش پرده می کشید داشت غلیظ تر می شد. اینقدر غلیظ که تکبال رو به همراه تمام حواسش در خودش می گرفت.
-تکبال!این چه قیافه ایه؟! چی به سر پر هات اومده! اون ها کجا رفتن؟
-حواست کجاست؟ خورشید هم همین کار رو می کرد. این ها پر هاشون رو آتیش می زنن.
-ولی آخه…
-آخه نداره که! این ها مثل من و تو که نیستن! همه چیز مدلشون فرق می کنه.
صدای تیزرو و تکرو آخرین چیز هایی بودن که تکبال شنید. خستگی، درد، ضعف و گیجی بهش غلبه کردن و دیگه چیزی نفهمید.
چشم که باز کرد، چندین جفت نگاه دلواپس در اطرافش دید که با وجود دلواپسی، شادی درشون موج می زد.
-بیدار شد!
-سلام تکبال!
-عجب پدری در آوردیم ازشون!
-آره راست میگه بیچاره شدن!
-ولی این دیوونه ها کم مونده بود دنبالشون تا وسط حلق تکمار هم برن. تو هم که نبودی بگی بس کنن و برگردن. مگه ول می کردن؟ جوگیری که میگن اینه دیگه!
-تکبال! آخه خودت گفته بودی بیچارهشون کنیم ما هم رفتیم بیچارهشون کنیم دیگه!
-ولی خودمونیم، به مفهوم واقعی بیچارهشون کردیم!
-آره راست میگن. نسل اندر نسل موش ها باید این خفت رو با دم هاشون حمل کنن.
قهقهه خنده بود که رفت هوا. تکبال حس می کرد ضربان زمین و هوای منطقه سکویا رو می شنوه که دلش برای این قهقهه ها تنگ شده بود، مثل دل خودش.
-بسه دیگه مگه نمی بینید حالش هنوز جا نیومده؟ ولش کنید!
-ای بابا حالگیری نکن خوشبین! بذار بهش گزارش بدیم دیگه!
-لازم نکرده. خودش تا آخر درگیری رو دید. باقیش دیگه زایده.
-ای بابا چیچی رو زایده؟ پدر ما در اومد. ببین چی به روز قیافه من اومده؟ هم زخمی شدم هم دودی. یعنی این ها مهم نیست؟
-نه که نیست. می خواستی تا داخل اون سوراخ بزرگه نری و دک و پوز بیریختت رو اونجا به باد ندی که حالا نقِش رو بزنی.
-عجب تو…
نگاه تکبال1دفعه هشیار شد، با چشم های گشاد به1نقطه خیره موند و خواست که از جا بپره ولی نای پریدن نداشت. همه دست از مسخره بازی برداشتن. صدای ضعیف تکبال سکوت رو خش انداخت.
-مشکی!
مشکی مثل ارواح گم شده، گیج و منگ اما هشیار، با کمک تکرو جلو کشیده شد. پنجه های سرد و بی حس تکبال رو گرفت توی دست هاش و به همون آرومی زمزمه کرد:
-خودمم فسقلی.
تکبال حس کرد گوشه چشم هاش به خارش افتادن ولی اشکی در کار نبود. پیش از اینکه شروع کنه به باریدن، پلک هاش روی هم افتادن و به خواب عمیقی فرو رفت.
بیدار که شد روشنایی آفتاب نیمه اول روز چشم هاش رو آزار داد. کلافه پلک هاش رو روی هم فشار داد و از شدت حرص نفس هاش تند شدن. دستی دست هاش رو گرفته بود. چشم باز نکرد ببینه صاحب دست کیه. می شناختش. بعد از کرکس و خورشید، این آشنا ترین دست در ناخودآگاهش بود. مشکی داقون بود. به مفهوم واقعی داقون. ولی بیدار. با حواس جمع و درک درست. تکبال نفس عمیقی کشید، لبخند محوی زد و دوباره به خواب رفت.
دفعه سومی که چشم باز کرد شب بود. نمی دونست چند شب و چند روزه که خوابه ولی درد هایی که دفعه های پیش تمام بدنش رو گرفته بودن این دفعه خیلی کمتر شده بودن و تکبال می تونست به زحمت حرکتی به خودش بده.
-بیدار شدی؟ دیگه بسه. نباید بخوابی. شاید لازم باشه دیگه بلند شی.
تکبال در تأیید خوشبین با بی حالی سر تکون داد. مشکی بی حرف در کنارش بود. تکبال به زحمت تکونی به خودش داد، سر بلند کرد و با دیدن پر و بال هاش وحشت کرد. باورش نمی شد این خودش باشه. بیشتر از نصف پر هاش غیبشون زده و جاشون به شدت درد می کرد و تمام تنش پر از جای سوختگی و زخم های در حال خوب شدن بود.
-وای! وای نه!
دست های مشکی آروم شونه هاش رو به علف ها فشار دادن.
-چیزی نیست. درست میشه. اون پر ها دوباره در میان. خیلی هم زود در میان. توی همین مدت کوتاه کلی درمون شدی.
تکبال به نگاه درهم شکسته ولی هشیار مشکی نظر انداخت.
-مطمئنم که درست میشه. همه چیز درست میشه. پر های من و تمام ویرانی ها.
-ولی نه تمامشون.
صدای مشکی رو درد بیگانه کرده بود. تکبال درک کرد. دستش رو گرفت و با بغضی که نه فرو می رفت و نه می ترکید زمزمه کرد:
-درست میگی. نه تمامشون. ولی چه میشه کرد جز اینکه پیش بریم و انتقام بگیریم؟
دست های مشکی به وضوح روی شونه های تکبال می لرزیدن. تکبال بهش لبخند زد.
-ما برنده میشیم. همون طوری که این دفعه ازشون بردیم. ما بردیم!
مشکی به لبخند تکبال جواب داد.
-بقیه برام گفتن که تو حرف نداشتی. حسابی تکمار رو غافلگیر کردی.
تکبال به خوشبین نگاه کرد.
-من نه. همه. همه ما با هم بودیم. من فقط پر هام رو آتیش می زدم. کار های اصلی رو بقیه می کردن.
مشکی پر های باقی مونده روی شونه های تکبال رو نوازش کرد.
-دفعه بعد من هم باید باشم.
تکبال سرش رو به علامت تأیید تکون داد.
-معلومه که باید باشی. با حضور تو اوضاع عالی میشه مشکی. من مطمئنم که تکمار روی غیبت تو حسابی حساب کرده و کلی حالش جا میاد زمانی که ببینه تو دوباره وارد میدون شدی.
مشکی آه کشید. آهی سرد، طولانی و عمیق. تکبال دستش رو گرفت و هرچند بی حال ولی با اطمینان تکون داد.
-منو باور کن مشکی. بهت راست میگم. به من تردید نکن.
خوشبین سکوتش رو شکست. توی صداش هرچند صمیمیت گذشته دیده نمی شد، ولی اثری از خشونت شب جنگ انجیرستان هم نبود.
-بلند شو تکبال! تو باید1چیزی بخوری و بعد هم باید همراه مشکی بیایی روی تاک. تکمار از تار و مار شدن موش ها و موریانه ها به شدت عصبانیه و می دونه که تو با ما بودی. اگر گیرت بیاره بیچارهت می کنه. باید حرف بزنیم. در مورد این و در خیلی موارد دیگه.
تکبال به خوشبین لبخند زد.
-از تکمار خاطرم جمعه. گیرم نمیاره. شما ها مواظبم هستید.
خوشبین فقط نگاهش کرد. تکبال خندید. نزدیک نیمه شب، تکبال و مشکی در جمع بقیه روی تاک بزرگ زیر سکویا بودن.
تیزپرواز بعد از اینکه بقیه رو به سکوت دعوت کرد، به اطراف نظری جستجو گر انداخت تا مطمئن بشه اوضاع برای حرف زدن امنه. امن بود. مأمور های مراقبت از اطراف بهش علامت دادن و این امنیت رو تأیید کردن. به اشاره مجدد تیزپرواز همه ساکت شدن. تیزپرواز سکوت رو شکست.
-ما امشب اینجاییم که در مورد مشکلاتمون حرف بزنیم. مشکلاتی که در این زمان می تونن حسابی دردسرساز بشن و باید هرچه سریع تر حلشون کنیم. مشکلات ما زیادن. دارن زیاد تر هم میشن. یکی از بزرگ ترین هاش اینه که دیگه به دست آوردن خبر از تکماری ها به سادگی گذشته نیست. تکمار جاش رو طوری انتخاب کرده که کلاغ ها به راحتی نمی تونن اون اطراف بچرخن. خیلی خطرناکه. اگر بی گدار به آب بزنیم تلفاتمون زیاد میشه و این درست نیست. از طرفی هم باید به هر قیمتی شده از اون جهنم تکمار خبر داشته باشیم. مطمئنا برای کسب خبر بدون خطر راهی هست و من نمی دونم اون راه چیه. شما چطور؟ اگر چیزی به نظرتون میاد بگید.
تکبال با صدایی عمیق و بی لرزش که چیزی از درونش رو آشکار نمی کرد سکوت رو شکست.
-ما دیگه نباید بریم اونجا. درسته که به هر قیمتی باید آگاهی کسب کنیم ولی از دست رفتن جون ها قیمت ناعادلانه ایه. بله راه های بهتری هم هست. از جمله این که شاید بشه ما کمک بگیریم. به نظر من میشه کمک گرفت و نتیجه از حد انتظار بالاتره.
خوشدست پرسش گر نگاهش کرد.
-کمک بگیریم؟ از کی؟ کلاغ ها و ما که عنصر های تعلیم دیده جنگیم در خطریم. کدوم پرنده ناآگاهی رو میشه بفرستیم توی دل خطر؟
تکبال صاف و سنگین بهش چشم دوخت.
-من اسمی از پرنده نبردم. بردم؟
تیزبین به حرف اومد.
-میشه بیشتر توضیح بدی تکبال؟ ما سر در نمیاریم تو چی می خوایی بگی.
تکبال به نشانه تفاهم سر تکون داد.
-من می خوام بگم تکمار استطار و ملاحظه رو گذاشته کنار. ما هم باید همین کار رو کنیم. به نظر من زمانش رسیده که از موجودات دیگه کمک بخواییم. من فکر می کنم لازمه مورچه ها و شبتاب ها طرف مذاکرهمون باشن.
زمزمه ای از جنس تردید و نارضایتی جمع رو گرفت. تکبال بلند تر از زمزمه ای که می رفت بالا بگیره و بلند بشه گفت:
-این غرور مسخره رو باید بذاریم کنار. تا آخر این ماجرا همه چیز رو باید بذاریم کنار. تمام منفی ها رو. بذارید این داستان تموم بشه و بعد اگر باز هم دلتون خواست می تونید مورچه ها و شبتاب ها رو پایین تر ببینید و قابلشون ندونید که ازشون کمک بخوایید. ولی الان زمان این حرف ها نیست. اون ها واقعا لازمن و واقعا کمک می کنن اگر بلد باشیم چجوری ازشون بخواییم.
تیزپرک متفکر به نگاه تکبال خیره شد.
-اون ها چرا باید به ما کمک کنن؟ اگر ما بودیم خودمون رو به همچین خطری نمینداختیم. پس اون ها روی چه حسابی باید همچین کاری کنن؟ فکر نمی کنی جوابشون منفی باشه؟
تکبال با اطمینان جوابش رو داد.
-نه. فکر نمی کنم. من مطمئنم که جوابشون مثبته. ما هم اگر بودیم همچین کاری می کردیم. اگر می فهمیدیم که تکمار جز سکویایی ها، با ما و با تمام جنگل سر دشمنی داره، اگر می فهمیدیم که با از بین رفتن سکویایی ها سد محکم مقابل تکمار می شکنه و برای ویران کردن جنگل و ویران کردن ما دیگه هیچی سر راهش و جلودارش نیست، مطمئن باش که نه تنها همچین کاری می کردیم، بلکه حاضر می شدیم1چیز هایی رو هم از دست بدیم فقط به این قیمت که سکویایی ها توی این داستان با وجود تمام خطراتش شریکمون کنن.
لالاپر با همون نگاه زهری به تکبال خیره شده بود.
-خوب حالا فرض کنیم درسته. کی بلده باهاشون حرف بزنه؟ کدوم بخت برگشته ای رو می خوایی بفرستی زیر خاک تا گیرشون بیاره؟
تکبال باز هم بی مکث و مطمئن جواب داد:
-خود من. من بلدم باهاشون حرف بزنم. من می تونم گیرشون بیارم. من میرم لای خاک و بوته ها، پیداشون می کنم، کنارشون میشینم و باهاشون حرف می زنم و به هیچ عنوان هم احساس بخت برگشتگی نمی کنم. اون ها پر پرواز ندارن ولی دست هایی دارن که برای کمک بالا میان و دل هایی که بزرگ و روشنه.
لالاپر با کنایه ای از جنس خشم چشم هاش رو تنگ کرد.
-چه صمیمی! از کجا اندازه نور دل هاشون رو می دونی؟
تکبال بلند و بی تردید گفت:
-از اونجایی که در زمان تنهایی و ترس و بیماری، زمانی که در غیبت مدعی های رفاقتم منتظر مردن زیر بوته ها افتاده بودم و از ترس مرگ می لرزیدم، این بیگانه های ناآشنا تنها موجوداتی بودن که زنده نگهم می داشتن. از سیر کردن و سیراب کردنم گرفته تا تأمین روشنایی اطرافم در شب های تاریک، تا زمانی که از کابوس های جهنمی بیدار میشم و می بینم توی تاریکی تنهام از ترس دق نکنم. بار بی معرفتی آشنا های من رو این ها به دوش کشیدن تا من راحت تر اون زمان تلخ رو طی کنم. برای همیشه ازشون ممنون و بهشون مطمئنم.
سکوتی که جمع رو گرفت سنگین بود. لالاپر با هر جمله تکبال بیشتر در خودش فرو می رفت و عقبنشینی می کرد و بقیه هم دسته کمی ازش نداشتن.
-باید با مورچه ها و شبتاب ها وارد مذاکره بشیم.
صدای مشکی رو همه شنیدن. کسی به مخالفت حرفی نزد. تکبال بود که دوباره سکوت رو شکست.
-من میرم دیدنشون. این از این. و اما اینجا. تکمار به هیچ عنوان نباید از…از…نبودن خورشید آگاه بشه. حتی بقیه خودی هایی که تا حالا نفهمیدن هم نباید بدونن. هرچی کمتر این داستان رو بدونن بهتره. خورشید فقط اسمش هم برای تکمار کافیه. به همه و همه بگید که خورشید مجبور شد بعد از جنگ خارستان سریع بره به دشت و گاهی میاد به جنگل سرکی می کشه و میره ولی هست. اه بسه اشک هاتون رو پاک کنید. اگر این داستان تصمیم جنگ تکمار درست باشه ما واقعا زمان واسه گریه کردن نداریم.
تیزپرک با صدایی گرفته از بغض و نگاه خیس، تکبال رو مخاطب قرار داد.
-خبر درسته تکبال. اون ها دارن خیلی جدی آماده میشن.
تکبال به بقیه که ناخودآگاه به حالت دفاع در اومده بودن نظری گذرا انداخت.
-که اینطور! خوب بذار بشن. پس ما هم باید آماده بشیم. هرچی بیشتر بهتر. باید تمرین کنیم. باید مهارت هامون رو بالا ببریم. از همین فردا.
تیزرو به حرف اومد.
-تکبال!چیز هایی که تو بلدی رو ما نمی دونیم. من فکر می کنم باید اون هایی که میشه یاد داد و یاد گرفت رو به ما یاد بدی. میگن تکمار خودش توی این جنگ حاضره.
خوشبین تیزرو رو تأیید کرد.
-اون درست میگه. تمام آموخته های تو مربوط به توانایی های عجیبت نیست که ما نتونیم یادشون بگیریم. خورشید بعضی درس ها رو تا نیمه بهمون داد ولی مهلت نشد کاملش کنه. تو باید کاملشون کنی.
تکبال به چشم های خیس نظر انداخت. چی می شد اگر می تونست مثل این جماعت، اشکی به یاد خورشید توی چشم هاش داشته باشه؟ قلبش فشرده شد. اشکی در کار نبود. اجازهش رو نداشت. خورشید در آخرین فرمانش اجازه عجز رو ازش سلب کرده بود. تکبال به تلخی از دست خورشید حرص خورد ولی کسی نفهمید.
-از فردا، از همین فردا باید شروع کنیم. ما باید به تکمار ببریم. به خاطر خودمون. به خاطر از دست رفته هامون و به خاطر زنده های جنگل سرو. و می بریم. من تردید ندارم. ما برنده میشیم.
-امکانش قطعی تر بود اگر کرکس غیب نمی شد.
تکبال سر بالا نکرد ببینه این صدا از کدوم طرف اومد. بقیه با این ندای زمزمه وار موافق بودن. خود تکبال هم همینطور.
-بیایید امشب تکلیف این ماجرا رو مشخص کنیم.
تکبال این دفعه سر بالا کرد و به تکرو که از وسط جمع خودش رو بالا کشیده بود و با نگاهی که چیزی ازش خونده نمی شد همه رو زیر نگاه گرفته بود و حرف می زد چشم دوخت. تکرو منتظر موافقت یا مخالفت بقیه نشد و ادامه داد.
-ببینید!من هم موافقم. اگر کرکس اینجا بود اوضاع ما خیلی بهتر می شد. ولی کرکس الان اینجا نیست. کرکس نیست و ما با یادآوری مدام غیبتش چیزی رو درست نمی کنیم. برعکس، پدر روان خودمون و روان بقیه رو هم در میاریم و الان واقعا زمان این کار نیست. ما الان به ذره ذره توانایی اعصاب هامون احتیاج داریم. اینکه سر کرکس یا هر عامل دیگه ای با هم بجنگیم واقعا کمکی بهمون نمی کنه. تکمار داره آماده میشه برای اینکه بزرگ ترین حملهش رو بهمون کنه و داره میاد که برای همیشه و به طور کامل از سر راهش برمون داره. این وسط ما واقعا نباید سر درگیری های داخلی زمان و توان از دست بدیم. حالا سر هرچی که می خواد باشه. بذارید اول زنده بمونیم و این خطر رو از سرمون رفع و دفعش کنیم. بعدا برای جنگیدن با هم به قدر کافی زمان داریم. ولی نه حالا.
لالاپر سکوت سنگین و متفکر جمع و حرف تکرو رو برید.
-به همین سادگی کرکس رو توی هر دردی که بهش گرفتاره رها می کنی تکرو؟
تکرو پیش از اینکه پچ پچ هایی که شروع شده بودن زمزمه بشن، جواب لالاپر رو با صدایی رسا خطاب به همه موافق هاش داد.
-من کرکس رو رها نکردم. هیچ وقت و به هیچ قیمتی هم رهاش نمی کنم. ولی از بین شما یکی بیاد بگه الان برای کرکس چیکار میشه کنیم؟ واسه کرکس الان کاری از دست ما بر نمیاد ولی می تونیم خودمون و جنگل رو نجات بدیم تا سر فرصت به کرکس هم برسیم. اگر ما زنده نباشیم دیگه کسی هم نیست که به فکر کرکس و گرفتاری ناشناسش باشه. درک این حقیقت اینهمه سخته؟ من که فکر نمی کنم.
ولی لالاپر خیال نداشت از میدون در بره. خشمش حقیقی بود.
-راه حل نجات کرکس و برگشتنش الان همینجا دم دسته. درست رو به روی تو تکرو. این کبوتره می دونه کرکس الان کجاست. به خودتون زحمت بدید1شب رو صرف کنید و اینهمه مهربون نباشید تا بهتون بگه و بعد کرکس اینجاست.
دیگه پچ پچی در کار نبود. سکوت بود و نگاه هایی که تکبال بهشون چشم نمی دوخت. حس می کرد دیگه چیزی براش مهم نیست. حتی اینکه اینجا بکشنش. به هر حال اون قرار نبود شهپر رو لو بده و بگه جریان غیبت ناگهانی کرکس چی بوده. صدای تکرو سکوت خطرناک جمع رو شکست.
-خوب لالاپر! پیشنهاد بدی نیست اگر نتیجه بده. میگی چیکارش کنیم؟ بزنیمش؟ شکنجهش کنیم؟ زجرکشش کنیم؟ خوب، من حاضرم خودم تمام این ها رو کنم اگر تو همینجا بهم اطمینان بدی که این کبوتر بعدش زبون باز می کنه و بهمون میگه کرکس چی شده و بهم اطمینان بدی که بعدش کرکس بر می گرده و امشب که تموم شد، فردا کرکس اینجاست. تو حاضری این تضمین رو بدی؟ اگر جفت کرکس زیر دستم تلف شد و حرفی نزد چی؟ اگر اوضاع کرکس طوری بود که حتی با گفتن این ما نتونستیم برش گردونیم چی؟ اگر علاوه بر کرکس این رو هم از دست بدیم چی؟ تکمار حسابی خوش به حالش میشه لالاپر. تو این رو می خوایی؟ تکبال از داستان کرکس چیزی به ما نگفت، حتی زمانی که می خواستیم نابودش کنیم. من نمی دونم اگر زیر فشار بره حرفی می زنه یا نه. ولی تجربه و شناختم بهم میگه احتمال گفتنش زیاد نیست. اما لالاپر! خوشمون بیاد یا نیاد، ما به توانایی های منحصر به فرد این کبوتر، به تجربه هایی که از خورشید و از کرکس گرفته، به درس هایی که بلده برای پیروز شدن در مقابل اون تکمار جهنمی احتیاج داریم. می بینی؟ از هر طرف که نگاه کنی، باید فعلا حرف دل هامون رو بذاریم کنار و با هم یکی باشیم. همون طور که جفت کرکس داره این کار رو می کنه. با تمام حرصی که از ما داشته و داره، با وجود اینکه اصلا موافق ملحق شدن دوبارهش به ما نبود و نیست، باز هم اینجاست، توی جنگ انجیرستان باهامون بود، توی جلسه امشبمون باهامونه و می خواد که تا آخر ماجرای تکمار باهامون بمونه و بجنگه، بدون توجه به اینکه از نظر خودش ما در شرایط افتضاحش رهاش کردیم و معرفت و رفاقت نداریم. بحث این که این وسط کی درست میگه بذار بمونه واسه بعد. الان زمانش نیست. بفهمید! همهتون! الان واقعا زمانش نیست. تکمار به همین زودی با نفرات تازه نفس و آماده و لعنتی به ما و به جنگل نازل میشه. الان زمان درگیری های بین ما نیست، حتی سر کرکس.
صدای تکرو بالاتر می رفت و جمله های آخرش رو بلند تر و بلند تر و آخریش رو تقریبا با فریاد گفت. سکوت سنگین بود.
-تکرو درست میگه. اینطوری به جایی نمی رسیم. الان زمان اتحاده. بذار اول این دشمن مشترک از سر راه برداشته بشه، بعد به باقی چیز ها برسیم. خود کرکس هم اگر اینجا بود امکان نداشت دلش بخواد که ما اینطور مسخره و احمقانه به تکمار ببازیم.
تکرو نگاهی از جنس سپاس به مشکی انداخت. تکبال هم بهش خیره شد. توی نگاهش مثل این اواخر هیچی نبود. چهره مشکی به بیمار می زد ولی حواسش جمع بود. تکبال با درک این موضوع، در خودش احساس سبکباری و رضایت دلپذیر و خوشآیندی داشت.
-به نظرم جز تأیید تکرو چاره ای نداریم. باید باهاش موافق باشم.
تکرو سری به نشان تفاهم برای خوشبین تکون داد. پچ پچ ها لحظه ای بودن و بعد بلافاصله محو شدن. نگاه ها گرفته، ولی محکم و موافق بودن. تکبال در تمام این مدت، با نگاهی سرد و بی نهایت بی روح و تلخ، به هیچ خیره مونده بود.
-فردا میرم دیدن شبتاب ها.
این جمله ای بود که با لحنی کاملا هماهنگ با نگاهش ازش شنیده شد.
-بذار همراهت بیام. با هم بریم شاید بهتر نتیجه بده. بعدش هم بریم دیدن مورچه ها.
تکبال به مشکی بیمار ولی بیدار نظر انداخت و با حرکت سر تأییدش کرد.
-مطمئنا بهتر نتیجه میده. تو که باشی نتیجه2برابر مثبته. من جاشون رو بلدم. این روز ها که گذشتن حسابی از زیر و بمشون سر در آوردم. البته این رو واقعا نمی خواستم ولی زیاد باهام بودن و حالا دسته کم می دونم کجا باید پیداشون کنم. شبتاب ها رو روز ها مشکل میشه گیر آورد ولی مورچه ها دم دست تر هستن. فردا صبح با هم میریم دیدنشون. احتمالا برای ملاقات با شبتاب ها باید تا فردا شب صبر کنیم.
تیزرو سکوتش رو شکست.
-ولی شما2تا چجوری می خوایید باهاشون مذاکره کنید؟ فکرش رو کردید؟ حرف زدن با اون ها رو بین ما کسی بلد نیست.
تکبال لبخند نزد ولی نگاه همچنان سردش تفاهم داشت.
-من می تونم. سخت نیست.
تیزرو لبخند محوی زد.
-یادم رفته بود که تو مدلت خورشیدیه. از این چیز ها ازت بر میاد. زبون مار ها و باقی خاکی ها رو راحت می فهمی.
تکبال با شنیدن اسم خورشید آهش رو خورد.
-نه خیلی راحت. ولی می فهمم. اون دلواپسی یواشکی رو هم از توی چشم هات بریز دور تیزرو. ما از تکمار نمی بازیم.
تکبال جمله آخرش رو با اطمینان و صدای بلند گفت. بعضی ها توی دل و دسته ای با صدای بلندی که هنوز خیلی مونده بود به اون فریاد های بلند و جوندار زمان کرکس برسه تأییدش کردن.
تکبال اون شب رو در منطقه سکویا نموند. بهش گفتن بمونه. گفتن جا براش زیاده. بهش گفتن اگر نمی خواد روی درخت ها باشه، زمین منطقه هم بوته و پناه گاه زیاد داره. ولی تکبال گفت که ترجیح میده برگرده خونش. خونه رو با تأکید گفت.
-خونه من اونجاست. همونجایی که تکرو و تیزرو پیدام کردن. من اینجا جایی برای آرامشم نمی بینم. من بر می گردم خونم. صبح فردا منتظرتم مشکی.
تکرو همون طور که قول داده بود، روی شونه هاش سوارش کرد و رسوندش خونه. تکبال اون شب تا خود صبح بیدار بود و با چشم های کاملا باز به افق تاریک خیره موند. تکرو دم رفتن روی شونهش زده و آهسته اما مهربون گفته بود:
-تو حرف نداشتی تکبال. توی جنگ انجیرستان کولاک کردی. اگر نبودی این دفعه می باختیم. نگران زمان هایی که اینجا تنهایی نباش. ما مواظبتیم. تکماری ها نمی تونن به اینجا نزدیک بشن پیش از اینکه تو آگاه و خودشون داقون شن.
تکبال زهرخند زده بود.
-واسه حمایت یا واسه خاطر جمعی از اینکه همراهشون نباشم؟
تکرو بی اون که جا بخوره یا اخم کنه جواب داد:
-به هر دلیلی باشه به امنیتت کمک می کنه.
تکبال با حرکت سر تأیید کرده بود. بله تکرو درست می گفت. تکبال هم می دونست. تکرو بعد از این تفاهم بی صدا پرید و رفت.
تکرو که رفت، تکبال مسیر رفتنش رو با نگاه گرفت و اونقدر چشم از این مسیر تاریک بر نداشت تا اینکه نور کم رنگ و ملایم صبح، از افق شروع کرد به پدیدار شدن. تکبال توی ذهنش پرواز کرد و با اون نور رویایی یکی شد. با سکویایی ها برای رسیدن به1هدف مشترک همدست بود، مشکی سلامت نسبی و درک و آگاهیش رو دوباره به دست آورده بود، تکمار1بار دیگه از سکویایی ها ضربه خورده و فهمیده بود هنوز هم مقابله باهاشون غیر ممکنه، تکبال توی این ضربه سهم بزرگی داشت، اون ها می جنگیدن تا پیروز بشن، همون طور که این بار پیروز شده بودن. این ها همه عالی بودن. عالی تر از اون که تکبال بتونه باورشون کنه. با دمیدن سپیده، تکبال چشم های خستهش رو از نوری که داشت تند تر می شد گرفت، نفس عمیقی کشید و هوای صبح رو با رضایت بلعید، خستگی شدیدش رو به خاطر آورد، روی علف های اطرافش ولو شد و پلک هاش روی هم افتادن. پیش از اینکه بتونه بال های دردناکش رو در وضعیت بهتری قرار بده، خواب بود.
دیدگاه های پیشین: (12)
آریا
جمعه 1 خرداد 1394 ساعت 16:25
سلام پریسا جان
ممنونم از داستان این قسمتش هم زیبا و با محارت غیر قابل وسب نوشتی ممنونم عزیز
تکبالو درک میکنم خیلی سخته گناهی نداشته باشی اما محاکمه بشی و مجرم بدونتت. خیلی سخته نیشو کنایه بشنوی اما تاقت بیاری و خودتو بی خیال بگیری خیلی سخته که از درون بشکنی اما تلاش کنی ظاهرت رو عالی نشون بدی تا اطرافینت شاهد شکستنت نباشن خیلی سخته. خیلی…..
شاد باشی همیشه شاد و رها

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم از لطفی که همیشه بهم داری.
بله سخته. خیلی زیاد. تلخه که نتونی خودت رو به اون هایی که دلت می خواد بفهمنت بفهمونی. تکبال نمی تونه بهشون توضیح بده که تقصیر اون نبود. خدا بگم چیکارش کنه این شهپر رو! یادم باشه1جای داستان تلافی این کارش رو سرش در بیارم.
پیروز باشی تا همیشه.
حسین آگاهی
جمعه 1 خرداد 1394 ساعت 16:47
سلام. عالی بود نفسگیر و محشر.
کلی ترسیدم کلی نفسم در سینه حبس شد و کلی خوشحال شدم بعد از پیروزیشون.
باز هم گروه تازه.
این بار مورچه ها و شبتاب ها.
میگما چه طوره از بقیه حیوانات هم کمک بگیرید؟
اون طوری دیگه شک نکنید که باید قسمت هزارم یا بیشتر تکبال رو بنویسید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
وای نه! قسمت1000نه! به خدا بیچاره میشم توصیف این صحنه ها واقعا سخته واسه من که باید جفت و جورشون کنم. حالا که اینطوره، مذاکره بین تکبال و مورچه ها و شبتاب ها رو ناموفق اعلام می کنم. شوخی کردم این کبوتره هرچی نداشته باشه زبونش خوب پیش می بره. امیدوارم هرچه سریع تر بتونم سر و تهش رو هم بیارم چون حسابی نفسم رو گرفته.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
شفق
سه‌شنبه 5 خرداد 1394 ساعت 07:15
سیرکو پیدا کردم. سرم نشد اینهمه نزدیکم بود و من احمق تا الان نفهمیدم. حالا که دقت میکنم میبینم اینجا همینجا حسابی گفتی و من سرم نشد. باید موافق باشی تا بشه کاریش کنم. موافقت بده تمومش کن. بسه دیگه. تو؛ ایمیلتو روم باز کن تا مجبور نشم اینارو اینجا بگم دیوونه.

پاسخ:
نه، نه، نه.
یکی
سه‌شنبه 5 خرداد 1394 ساعت 20:27
نه. نگو

پاسخ:
آروم باش یکی. همه چیز درسته.
ک.عباسی
چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 19:14
با سلام محضر خانم جهانشاهی گرامی.
این قسمت و قسمتهای پیشین داستان زیبا و جذاب تک بال که با ظرافت و کلمات تراش خورده به رشته تحریر در آمده ذهن هر خواننده ای را مسحور و مسخر می کند.
این قلم زیبا ناخود آگاه ذهن مرا که روزی چند بار به این وبلاگ میکشاند .
در پایان از شما دوست گرامی به خاطر نگارش این داستان تشکر میکنم امید که موفقیت گام به گام با شما همراهی کند.

پاسخ:
سلام آقای عباسی!.
چه خوشحال شدم! بعد از اینهمه سکوت! به خدا خیلی شاد شدم از دیدن کامنت شما و خیلی ممنونم از لطف و محبت شما که بهم دارید. کاش کمتر سکوت کنید! از دیدن اسم شما اینجا حسابی خوشحال میشیم. من و بقیه همراه ها.
پیروز باشید تا همیشه.
آریا
چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 19:31
سلام پریسا ی عزیز
چرا نیستی
بیا قسمت جدید تکبال رو بزار
امیدوارم قیبتت خیر باشه امیدوارم……

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
غیبتم شر نیست دوست عزیز من. فقط بقیه تکبال رو هنوز نتونستم بنویسم. باید1کمی بجنبم ولی1کمی درگیرم. درگیر خودم و درگیر خودم و درگیر خودم.
ممنونم که هستی آریا جان.
شاد باشی.
آریا
چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 22:24
نمیدونم چی شده
فقط امیدوارم گرفتاریات خیر باشه نمیدونم پریسا …… امیدوارم …..

خانه


پاسخ:
چیزی که نباید بشه نشده همراه مهربون. دارم سعی می کنم چیز های نبایدی که خیلی پیش تر ها شده بود رو حل و رفعشون کنم و1کمی دردسر داره. تصور حضورت و حضور بقیه در لحظه های این سعی کردن ها کمک بزرگیه برای من. باور کن آریا. نمی تونم توضیح بدم. اون هایی که از نزدیک باهام هستن و کم و بیش می دونن که آگاهن. ولی اینکه شما ها از این فاصله باهام هستید بدون اینکه بدونید کجا ها همراهیم می کنید برام خیلی با ارزشه. همراهی تو، همراهی یکی و همراهی بقیه.
بلد نیستم درست توضیح بدم. کاش بلد بودم! کاش خودت بخش های ناقص توضیحاتم رو پیدا و در ذهنت کاملشون کنی.
ممنونم که هستی.
شادکام باشی خیلی هم زیاد.
آریا
شنبه 9 خرداد 1394 ساعت 23:02
سلااام پریسا جان
خوبی؟؟؟
قسمت جدید آماده نیستش آیا
من هستم
هستم وو میمونم
پخخخخخخ
امیدوارم گرفتاریت حل شده باشه پریسا امیدوارم ……
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای بسیار عزیز.
ممنونم که هستی آریا.
ممنونم!.
قسمت جدید1کمی بیشتر از انتظارم کار برده. هنوز آماده نیست. هم گیر داره و هم خودم این مدت کمتر زمان پیدا کردم سرش تمرکز کنم. کاش این چندتا بخش هم به خیر و خوشی و البته به سرعت تموم بشه به جان خودم خسته شدم از این بار ناتموم که روی دوشمه.
راستی آریا چه خبر از گربه ها؟ جدی ندیده دلم تنگ شده واسشون.
باز هم راستی آریا!
پخ!
وای دلم نمیاد اذیتت کنم از بس مهربونی. پس گرفتم پخ کردنم رو.
شاد باشی آریا. خیلی خیلی خیلی شاد از حالا تا همیشه.
آریا
دوشنبه 11 خرداد 1394 ساعت 00:20
سلااام عزیز
ایرادی نداره دیر بزار قسمت جدید رو فقط گرفتاریت حل بشه دیر بزار اصلا نزار فقط همه چی راستو ریست بشه
وای نگو پریسا گربه ها جفتشون مشهدن خخخ سره آبجیم خراب شدن هرچی وقتی تو بیمارستان بود بهش رسیدیم گربه ها دارن پسش میگیرن خخخ
فکرشو کن تازه بهبودیشو به دست آورده داره هم زمان از دوتا گربه نگهداری میکنه خخخ
تامی رو خواستیم بیاریم فرودگاه مشهد گیر داد نزاشت بیاریمش چون شهر مسهبی هست نمیزارن آخر همین هفته آبجیم با ماشین میره برش میداره میارتش که همه خوانوادمون بهونشو میگیرن خخخ فکرشو چاهار شنبه صبح میره پنشنبه میاد خخخ
پخ کن عزیز راهت باش من اذیت که هیچ خوشحالم میشم
شاد باش پریسا شاده شاد

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
همه چیز درسته دوست مهربون. فقط باید درست تر بشه. درست تر از اینی که هست. این قدر درست بشه که دیگه از خراب شدنش دلواپس نباشم. هرچی خدا بخواد. اگر بخواد میشه.
وای گربه ها! بنده خدا خواهرت! راستی یعنی دم تامی درست میشه یا اینکه دیگه در نمیاد؟ من ندیدمش ولی مطمئنم بی دم هم دوست داشتنیه. اما عجیب دلم خواست این رو بپرسم. چیکار کنم فضولم دیگه!
قسمت جدید هم بلاخره میاد. بذار این جک و جونور ها1کمی تمرین کنن بلکه سر این تکمار رو بکوبن به تاق و از دستش خلاص بشیم.
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی از حال تا همیشه.
آریا
سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ساعت 17:57
سلام پریسای عزیز
امیدوارم شادو سلامت باشی
تامی پیشی ی ما هستش. نیشا ماله آبجیمه نیشا دمش سوخته نه ازیز اون قدر نیست که دیده بشه فقط یه مهره کوچولو از دمش کم شده دمشون پشمالو هستش دیده نمیشه.
نه اون مهره دیگه جای گزینی نداره
راهت باش عزیز هرچی دوست داری بپرس
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. وای چه دیر کردم! گیر کردم وسط شلوغی های جهان حقیقی با اینترنت ضعیف. بیخیال اون1مهره. نیشایی که ازش تعریف می کنی همین مدلی هم شیرینه. دلم می خواد دستم برسه قلقلکش بدم.
ایام به کامت.
مینا
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 11:26
سلام اینترنتم یه چیزی فارتر از افتضاحه عجیب اینروزا دلم میخواست براتون کامنت بذارم نمیشد. حالا یادم نیست که درباره داستان تکبال چی میخواستم بگم جز این که خوشحالم که داره قویتر میشه.
کاش مشکلتون زودتر حل بشه برای حل شدنش تلاش کنید هر چه قدر که که ازش بترسین بیشتر کش پیدا میکنه.
عجیب اینروزا دلم میخواست بهتون ایمیل بدم.
بازم نمیدونم چرا هم ایمیلتونو نداشتم هم این که به نظرم شاید روحیتون خیل یمناسب حرفهایی که میخواستم بزنم نبود.
بگذریم به شدت امیدوارم که انقدر اعتماد به خودتون زیادب شه که بدونید شایستگی همه چیزای قشنگ دنیارو دارین.
امروز نیمه شعبانه تورو به خدا برای من و همه کسانی که محتاجن دعا کنین منم برای شما و همه کسانی که به این وبلاگ میان دعا میکنم
با آرزوی بهترین ها

پاسخ:
سلام مینا جان.
هر روزی که دل به دعا باشه همون روز و همون لحظه میشه دعا کرد. خدا همیشه هست و همیشه می شنوه. پس دیروز و امروز و همیشه برای همه شما دعا می کنم عزیز.
ایمیل من
pri.end.13@gmail.com
هست. هر زمان دلت خواست از هرچی دلت خواست برام بنویس. هر مدلی که دلت خواست بنویس. به نظرم گشتن توی اینجا بهت ثابت کرده باشه که من هر مدل نوشته ای که خطاب به من باشه رو می خونم و اگر بشه بهش جواب هم میدم.
مشکل من، چیزی نیست که خدا نتونه درستش کنه مینا جان. اگر حکمتش باشه و بخواد حلش آسونه. اگر هم ارادهش طور دیگه ای باشه کاریش نمیشه کرد. دارم سعی می کنم. تا خدا در این جنگ کدوم طرف باشه.
همه مخلوقات پروردگار ارزش مثبت های جهان رو دارن مینا جان. مثل خودت. باید بخواییمش. باید بطلبیمش و باید همت کنیم. اگر اون طوری که خودمون دلمون می خواد هم نشد بیخیال. در هر حال میشه از بین سیاهی ها نقطه های روشن پیدا کرد. گاهی آسون، گاهی سخت. اما شدنیه.
شاد باشی و شادکام.
آریا
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:45
نیستی پریسا
بازم که نیومدی
ایرادی نداره
هرجا هستی شاد و سلامت باشی ودیگر هییچ

خانه


پاسخ:
هستم ولی این روز ها1کمی کم رنگم. هنوز محو نشدم. دلم هم نمی خواد که بشم. تا خدا چی بخواد. من هستم آریا و این بودن رو خیلی می خوام. یادم نرفته که تکبال و بقیه هنوز ناتموم موندن. فقط کمی تا قسمتی گرفتارم.
ممنونم از حضورت آریا.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال96

تاریکی زیر نیزار شب و روز نمی شناخت. تکبال با صدای وزوز های تموم نشدنی زنبور سمج چشم هاش رو بست و پلک هاش رو با خشم روی هم فشار داد. زنبور این دفعه صداش نزد. از سر صبح اون بالا می چرخید و وزوز بال هاش داشت تکبال رو دیوونه می کرد. طول کشیده بود ولی ظاهرا تمومی نداشت. تکبال سعی کرد عربدهش رو قورت بده.
-تحمل کن!تحمل کن! تحمل!
این رو هر لحظه بلند تر و با تأکید بیشتر به خودش فرمان می داد و اجراش هر لحظه سخت تر و سخت تر می شد. زنبور با حرص روی علف های همیشه گلآلود بالای لبه سوراخ چرخید و1دفعه گفت آخ!
تکبال بلافاصله بدون اینکه بخواد و بفهمه چیکار داره می کنه از جا پرید و آماده حمله ایستاد. زنبور ساکت شده بود و جز صدای تاب خوردن آزار دهنده علف ها چیزی شنیده نمی شد. تکبال حس می کرد آخرین ذرات تحملش داشت تموم می شد. دلش می خواست اون صدای خشخش لعنتی تموم بشه و زنبور دست از سرش برداره ولی نمی شد. خشخش علف ها متفاوت شده بود و به نظر تکبال این طور می رسید که کسی وسطشون به دردسر افتاده.
-یعنی ممکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟
این توی ذهن تکبال چرخید و مجبورش کرد تیز تر و آماده تر باشه و منتظر بمونه بلکه اوضاع رو به راه بشه، این خشخش آزار دهنده تموم بشه و زنبور پر بزنه و بره. ولی هیچ کدوم از این ها اتفاق نیفتاد و تکبال هرچی صبر کرد چیزی عوض نشد. تکبال دیگه نتونست تحمل کنه.
-تو! چیزی شدی؟ حالت خوبه؟
صدای دلگیر و تندی از بیرون جوابش رو داد.
-به تو چه مربوطه؟ مگه تو وکیل همه زنده هایی؟ به حال من چیکار داری؟
تکبال چنان تعجب کرد که نزدیک بود بخوره زمین. دستش رو گرفت به دیوار لجنی و خودش رو کشید بالا.
-این رو به من گفتی؟
زنبور با لحنی عصبانی جوابش رو پرت کرد.
-بله به خود خودت گفتم. حال من رو ول کن. بفرما به سکوت مسخرهت بچسب و ولش نکن.
تکبال متحیر وا رفت.
-تو واسه چی به من جفنگ ردیف می کنی؟ مگه چیکارت کردم؟
زنبور بی حرکت موند. تکبال این رو از قطع شدن صدای خشخش فهمید. سکوت چندان طول نکشید و با هوار عصبانی زنبور، به شدت شکست.
-جفنگ خودتی. تو، تو که جرأت نداری وسط این تاریکی مزخرف هم از سوراخت در بیایی. اینهمه اصرارت کردم بیا بیرون2کلمه باهام حرف بزن. حتی اینقدر خیالت نبود که جوابم رو بدی و بگی نه. سکوت کردی سکوت. چی از دستت می رفت اگر1بار از توی این پیله لجنی علفیت در می اومدی؟ می ترسیدی چی بشه؟ کم می شدی؟ من فقط می خواستم ببینمت. و تو خیالت نبود که این خواسته چه قدر کوچیکه. براورده کردنش سخت نبود و تو براوردهش نکردی. حالا برای من ادای دلواپس های مهربون رو در نیار. من هیچیم نشده تو هم بیخیال شو.
تکبال با حرصی که به قیمت خرج کردن تمام ارادهش سعی می کرد کنترلش کنه مبادا بعدا پشیمون بشه، توی ذهنش سفت و خشن گفت:
-خواسته بی منطق و ناحساب تو خیالم بود زنبور سمج. اونقدر خیالم بود که می خواستم از دستت جام رو عوض کنم و برم جایی که تو نباشی. می خواستم یکی از این شب ها از اینجا در برم تا از دست خودت و این اصرار خسته کنندهت خلاص بشم. از دست تو، تو مزاحم سمج که اعصابم رو خورد کردی.
چندتا نفس عمیق کشید و لحظه ای بعد از مخفیگاهش اومد بیرون. به خودش قاطعانه فرمان سکوت داد و به بالا نظر انداخت. زنبور به دردسر افتاده بود. خطر جدی نبود و تکبال عجیب دلش می خواست بیخیال بشه تا زنبور تا خود عصر برای خلاصیش زور بزنه و بعدش از خستگی و خشم بره و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکنه و تکبال در تمام این مدت با آرامش وحشتناکش چشم هاش رو ببنده و بیخیال لای علف های کثیف اطرافش ولو بشه. ولی این نمی تونست اتفاق بی افته. تکبال از خورشید این رو یاد نگرفته بود. ولی از دست زنبور حسابی حرصی بود و واقعا دلش نمی خواست دیگه بیشتر از این اذیت هاش رو تحمل کنه. خسته بود و اینکه1نفر مدام به سکوتش تلنگر بزنه و بخواد به زور از لاک آرامش تاریک و دردناکش بیرونش بکشه به شدت آزارش می داد. و این زنبور متوقع باید تنبیه می شد. اما تمام این ها نمی تونست این واقعیت رو عوض کنه که1زنده درست بالای سر تکبال به دردسر افتاده بود و تکبال قادر بود نجاتش بده. از تصور نگاه خورشید در لحظه های این طوری بعد از اینکه فکر شرور تکبال رو می خوند خندهش گرفت. لبخند دردناکی زد که از شیون تلخ تر بود، نفس عمیقی از سر درموندگی و ناچاری کشید، بدون اینکه خیلی از روزنه تاریکش فاصله بگیره دست بالا کرد و علف های در هم پیچیده رو به شدت تکون داد. زنبور که گیر کرده بود آزاد شد، با حرص پرید و رفت بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه. تکبال پشت سرش لبخند زد.
-آهای!مواظب خودت باش! این طرف ها برای تو اصلا امن نیست. امیدوارم دیگه هرگز دلت نخواد هم صحبت من باشی.
و آروم نجوا کرد:
-چون من اصلا دلم نمی خواد. تو بد نیستی ولی من واقعا دلم نمی خواد هم صحبتت باشم. معذرت می خوام. این رو دلم نمی خواد.
لحظه ای بعد، زنبور دیگه نبود و تکبال توی دلش از اینکه در اون لحظه خشم دیوانه وارش ذهنیاتش رو بلند نگفت، احساس رضایت کرد. شونه هاش رو صاف کرد تا بچرخه و داخل سوراخش بخزه ولی… 2تا دست محکم که1دفعه به شونه هاش چنگ زدن و تکبال حس کرد به زمین دوخته شد. سردی وحشت و حیرت رو در تمام بند های وجودش چشید و سعی کرد از جا بپره ولی موفق نشد. 2تا دست سفت کشیدنش عقب و از سوراخ دورش کردن. تکبال خواست بچرخه ببینه چی پشت سرشه ولی نتونست. ذهن کور بلافاصله فرمان دفاع داد ولی در آخرین لحظه متوقف شد. این دست ها مال دشمن نبودن وگرنه اینهمه مدت بی حرکت نگهش نمی داشتن و بیکار نمی موندن. تکبال با این آگاهی به موقع از ضربه زدن منصرف شد و ترجیح داد فقط آماده باقی بمونه. زمانی که از حرکت افتاد، دست ها هم از فشارشون کم کردن. تکبال آهسته چرخید و به مقابل خیره شد. خوشپرواز عصبانی و در عین حال مهربون نگاهش می کرد. سکوت رو که شکست، صداش دلگیر، خسته، عصبانی ولی دلواپس بود. دلواپسیی از جنس نگرانی1رفیق آشنا و نگران.
-واقعا که موجود بی معرفت و حال به هم زنی هستی تکبال! تو خجالت نمی کشی؟ می دونی چند وقته من واسه پیدا کردنت بالا و وسط این نکبتزار در به درم؟ شب و روزم شده این جهنم که شیر سلطان جنگل هم نمیاد طرفش. و تو خدا می دونه چند دفعه منو دیدی و به جای اینکه به این در به دری خاتمه بدی از دستم در رفتی و اجازه دادی همینطور گرفتار اینجا و نکبتش باقی بمونم. من تمام این لحظه های لعنتی با تمام روحم می خواستم بدونم کجایی، فقط بدونم کجایی تا پر بزنم بیام پیشت. خیالم نبود جایی که هستی چه قدر خطرناک و مزخرفه. فقط می خواستم پیدات کنم. و تو در تمام این مدت با آگاهی به حال داقون من اینجا تپیده بودی و خیالت به خیال من نبود. آخ که حالم رو به هم می زنی تکبال! به شدت حالم رو از خودت به هم می زنی تکبال! چه قدر دلم می خواد لعنت هم خرجت نکنم و بذارم اینجا بپوسی و خودم رو از این گندزار تاریک خلاص کنم و دیگه هم پشت سرم رو نگاه نکنم. ولی نمیشه. نمی تونم. آخه تو لعنتی رفیقمی. رفیق حال به هم زن و بی معرفت من که با اینهمه اذیتی که بهم کرده و می کنه نمیشه جاش بذارم بپرم برم. تو که نمی فهمی. خودم می فهمم بسه.
تکبال مات و منگ به دیوار لجنی تکیه زده و به خوشپرواز خیره مونده بود. سکوت سنگین رو صدای بلند و نزدیک به فریاد خوشپرواز شکست.
-چرا وا رفتی؟ تکون بخور! باید تا شب نشده از این جهنم بریم بیرون! من حاضر نیستم روی لجن های اینجا شب رو سپری کنم. جونم رو بیشتر از این ها می خوام. بجنب! باید بریم!.
تکبال از جاش تکون نخورد. خوشپرواز بی اعتنا به سکون تکبال، بی اعتنا به اونهمه نکبت که از پر هاش می بارید و بی اعتنا به نگاه ناموافقش، دستش رو کشید تا از دیوار جداش کنه.
-نه! من نمی خوام!.
خوشپرواز نجوای تکبال رو نشنیده گرفت. تکبال در مقابل فشار دست های خوشپرواز خودش رو عقب کشید. خوشپرواز با حرص نگاهش کرد.
-می خوایی اینجا بمونی؟ می خوایی همینجا ادامه بدی؟ واقعا این چیزیه که تو می خوایی؟
تکبال با حرکت سر تأیید کرد. خوشپرواز با بیخیالی شونه ای تکون داد.
-خوب باشه. بخواه.
بعد2دستی به شونه های گلآلودش چنگ زد و با1حرکت سریع از دیوار جداش کرد. تکبال متحیر و معترض نگاهش کرد. خوشپرواز از جنس خشم خندید.
-تو بخواه ولی من نمی خوام. دلیل نمیشه هرچی تو می خوایی شدنی باشه. ببین دیوونه! من الان از اینجا میرم بیرون و تو هم باهام میایی. می تونی تا آخر عمرت دلت بخواد اینجا وسط این لجن های نکبت بمونی ولی فقط می تونی بخوایی. بدون اینکه اجراش کنی. تو همین الان همراهم میایی. از اینجا صاف میریم کنار رودخونه تا تو از اینهمه نکبت که به خودت آویزون کردی پاک بشی. بعدش هم مدلی زندگی می کنی که درست و شایسته باشه. چیزی میشی که هستی. نه1نکبت مردابی. حالا بجنب تا دیر نشده به رودخونه برسیم.
تکبال واقعا نمی خواست. به دیوار تکیه زد و سفت همونجا ایستاد. خوشپرواز نگاهش کرد.
-تکبال! احتمالا به من نمیاد ولی باور کن بد بودن ازم بر میاد. ترجیح میدم اینطوری نباشم ولی اگر لازم باشه زیاد هم ضعیف نیستم. من و خودت رو خسته نکن. دلم نمی خواد شب پرتت کنم توی رودخونه. پس عاقل باش و بی دردسر همراهم بیا.
تکبال سر بالا کرد و به نگاه مطمئن خوشپرواز خیره شد. خوشپرواز پلک نزد و به چشم های بی روح تکبال خیره موند. تکبال فهمید که از پس صاحب این نگاه بر نمیاد. توی چشم هاش اشک نبود ولی نگاهش به طرز بی نهایت غمناکی تیره شد. حالت چشم های خوشپرواز تغییر کرد. نگاه دلگیر و قاطعش مهربون شد. زمانی که سکوت رو شکست لحنش هم مثل نگاهش بود. آروم، مهربون و صمیمی.
-بیا تکبال! بیا رفیق! بیا از اینجا بریم. من خیلی دلواپست بودم. چلچله و رنگین پر هم همینطور. اگر بدونن پیدا شدی خوشحال میشن. مثل من. البته من بیشتر خوشحال شدم چون خیلی دوستت دارم. تو رفیقمی. اگر جامون عوض می شد تو اینجا جام نمی ذاشتی. انتظارکه نداری من بتونم بیخیالت بشم. اینجا موندی که چی بشه؟ اینجا جز شب و کثافت هیچی نیست. اینجا جای تو نیست. همراهم بیا تا از اینجا بریم. اون بیرون خیلی چیز ها هست. روز هست، بهار هست، من هستم، از اینجا خیلی بهتره.
تکبال آهسته تر از نجوا زمزمه کرد:
-من نمی تونم. من دیگه مال اینجام. باید بمونم. جای دیگه نمی تونم باشم. جای من اینجاست. نور اذیتم می کنه. هوای آزاد رو تحمل نمی کنم. من دیگه درست نمیشم. اون بیرون هیچی منتظرم نیست. اونجا که تو میگی هیچی واسه من نیست که به خاطرش دووم بیارم. همه چیز تموم شد. من تموم شدم. دیگه زنده نمیشم. تو نمی فهمی. نمی فهمی!.
خوشپرواز بی توجه به اونهمه لجن، شونه های کثیفش رو نوازش کرد و مهربون خندید.
-اینطوری نیست تکبال! اون بیرون ما هستیم. من هستم. اون بیرون زندگی هست. برای تو. تو زنده هستی تکبال! زنده ای که بی نهایت خسته هست و زنده بودن خودش رو یادش رفته ولی هست. مطمئن باش تو درست میشی. من اصلا شک ندارم که توی وجود تو زندگی موج می زنه فقط روی این موج های سرکش رو لجن مرداب گرفته. بیا همراه من از اینجا بریم بیرون. شاید هیچ وقت مثل اولت نشی ولی از اینی که الان هستی خیلی خیلی بهتر میشی. من مطمئنم. تو هم مطمئن باش!. همه چیز درست میشه. تو با نور و هوای پاک آشتی می کنی. تو با آسمون رفیق میشی. حتی اگر تا آخر عمر نتونی بپری. من مطمئنم که تو درست میشی. شاید کاملا ندونم چی ها از سرت گذشته ولی می دونم و مطمئنم که اشتباه تشخیص ندادم. تو کبوتری تکبال. کبوتری که1زمانی رفیق عزیز من بود و هنوز هم هست. فقط خیلی کثیف شده.
خوشپرواز این آخری رو با لبخند گفت و ضربه دوستانه ای به پر های کثیف تکبال زد و چشم هاش رو با نارضایتی بی خشمی تنگ کرد.
-لجن شدی تکبال. بیا سریع تر بریم رودخونه رو به گند بکش بلکه تمیز بشی. بیا زود باش! توی تمام عمرم تا به حال چیزی به کثیفی تو ندیدم. گندت بزنن که اینهمه گندی!
تکبال به خودش که اومد متوجه شد که داره به پهنای چهره خستهش همراه خوشپرواز لبخند می زنه. لحظه ای بعد، هر2در راه خروج از منطقه مرداب تاریک بودن. خوشپرواز بدون توجه به کثیفی بی حد پر های تکبال، بال هاش رو دور شونه های جمع شدهش حلقه کرده بود و پا به پاش روی زمین چسبنده و نرم راه می رفت و سعی می کرد در عین احتیاط، سریع باشه تا هرچه سریع تر از اون جهنم خطرناک خارج بشن.
رنگین پر به پر های شفاف تکبال به خواب رفته نظری رضایت بخش انداخت و به خوشپرواز لبخند زد.
-چه تمیز شده. احتمالا دونه دونه پر هاش الان دارن نفس می کشن.
خوشپرواز نفس عمیقی کشید و لبخند کم رنگی زد.
-من هم همین طور. نفس کشیدن خیلی خوبه.
رنگین پر نفهمید.
-هنوز باورم نمیشه زنده پیداش کرده باشی. راستی چه جوری حاضر شد همراهت بیاد؟
خوشپرواز در حالی که پر های هنوز نمناک تکبال به خواب رفته رو نوازش می کرد آهسته ولی مطمئن زمزمه کرد:
-چاره دیگه ای نداشت. امکان نداشت اونجا ولش کنم. اگر لازم می شد به ضرب چسب صمغ هم شده بود با خودم می آوردمش. فهمید و جنگیدن رو بیخیال شد.
چلچله با نگاهی تیره به چشم های بسته تکبال نظر انداخت.
-تماشا کن با خودش چیکار کرده! اصلا خودش نیست. داقون شده. من از زمان افرا می شناسمش. چیزی ازش باقی نموند. فاخته با صید شدنش تمومش کرد.
رنگین پر دستی به نشانه سکوت بالا برد.
-بسه دیگه. در حضور تکبال به هیچ عنوان اسمی از فاخته نمی بریم. زمان و سکوت کمک می کنه سریع تر برگرده به حال خودش. تو هم دیگه حرفش رو نزن چلچله.
چلچله رد دست های خوشپرواز که روی پر های تکبال کشیده می شد و مرتبشون می کرد رو با نگاه گرفت.
-خوشپرواز!به نظرت چه قدر طول می کشه دوباره خودش بشه؟
خوشپرواز نفس عمیقی کشید و متفکر نگاهش کرد.
-کاش خیلی طول نکشه. ولی به این زودی هم نمی تونه باشه. تصور می کنم راه درازی در پیش داره ولی مطمئنم موفق میشه.
چلچله نامطمئن نگاهش کرد و خوشپرواز توی ذهنش نجوا کرد:
-امیدوارم موفق بشه.
روز های روشن و آفتابی واقعا مایه آزار تکبال بودن. خوشپرواز و چلچله و رنگین پر حسابی هواش رو داشتن، چیز هایی که فراموش کرده بود رو دوباره و دوباره یادش می دادن و تشویقش می کردن که به طبیعتش برگرده. تکبال سعی می کرد و نمی کرد. روز ها برای خاطر دل و رضایت خوشپرواز تلاشکی نشون می داد و شب ها زمانی که اون ها نبودن و خیال می کردن تکبال هم خوابه، هیولای مرداب دوباره بیدار می شد و توی جنگل سرو می چرخید. روی زمینش می گشت، با چشم های تیز و وحشی زمین و درخت ها رو از نظر می گذروند و وای به زمانی که1مار به چشمش می خورد. ماری که برای گرفتن جوجه ای یا زدن به آشیونه ای در کمین بود. شایعات در مورد هیولای مرداب و هیولای جنگل همچنان پر و بال می گرفت و تکبال سعی می کرد در حضور خوشپرواز و بقیه، مثل بقیه به تمام این شنیده های متفاوت بی تفاوت بخنده و بگذره.
تکبال شب ها رو بیشتر می پسندید. شب ها تاریک و ساکت و بی دردسر بودن. تکبال توی شب تنها بود. خوشپرواز دیگه اجازه نداد به منطقه مرداب تاریک برگرده. همونجا توی جنگل موند، بین بوته های بنفشه وحشی زیر1درخت سپیدار1سوراخ پیدا کرد، اونجا جاگیر شد و لحظه های سکوت و تنهاییش رو اونجا سپری می کرد. شب هایی که بقیه به آشیونه هاشون می رفتن و روز هایی که ترجیح می داد مخفی از هر نگاه و نظری باشه رو همونجا می گذروند. تکبال شب ها رو از هر نظر به روز ترجیح می داد. شب امنیت بیشتری بهش می داد. توی شب بیشتر می تونست از جلدی که بقیه می پسندیدن در بیاد و خودش باشه. مجبور نبود همراه خوشپرواز و بقیه بره وسط پرنده های دیگه، گنجشک ها، یاکریم ها و کبک ها و باهاشون هم صحبت بشه. مجبور نبود به سوال های شاد و صمیمیشون جواب بده. مجبور نبود سعی کنه بقیه نبینن که وقتی طرف خطاب قرار می گیره پنجه هاش مشت میشن و لرزشش قابل مهار شدن نیست. شب ها هیچ کدوم از این دردسر های روز رو نداشت. شب برای تکبال امن بود. با وجود تمام خطراتش، با وجود تمام تیرگی و ابهامی که داشت، شب برای تکبال پناه گاه امنی بود که هرگز جوابش نمی کرد.
روز ها و شب ها می گذشتن و جنگل سرو بیخیال این گذشتن ها بهار رو زندگی می کرد. تکبال به ظاهر داشت زنده تر و عادی تر می شد ولی هنوز مشکلات بزرگی داشت که خودش به یقین مطمئن بود دیگه هرگز حل نمیشن.
-بپر بالا تکبال. کاری نداره. چندتا بوته رو بیا بالا می رسی. بیا حیفه از دست بدی. اینجا منظرهش عالیه! تکبال! بیا دیگه!
تکبال بی شوق و بی حالت به چلچله خیره مونده بود. دستی به شونهش خورد و به شدت از جا پروندش. هنوز در تماس دست ها با شونه هاش به همین شدت از جا می پرید مگر اینکه قبلش چشم هاش در حال تماشای صاحب دست بوده باشه.
-چیزی شده تکبال؟ بیا با هم بپریم بالای اون بوته ها. چیزی نمیشه.
تکبال به خوشپرواز نگاه کرد و آهسته به نشانه نفی سر تکون داد.
-آخه چرا؟ باور کن ترسناک نیست. زیاد از زمین بالاتر نمیریم. ببین چلچله و رنگین پر خیلی از ما بالاتر نیستن. این بوته ها شبیه پله کار رو راه انداختن. پرواز لازم نداری فقط پا هات رو یکی یکی بذار روشون و برو بالا.
تکبال سریع تر و با تأکید بیشتری سرش رو به علامت نه تکون می داد. خوشپرواز با محبت نگاهش کرد.
-مشکل چیه تکبال؟
تکبال نجوای خستهش رو خورد.
-زمین، ترجیحش میدم.
-آهای!بیایید دیگه!
خوشپرواز شونه های تکبال رو فشار آرومی داد و رو به رنگین پر خندان و چلچله منتظر بلند گفت:
–تکبال اینجا رو ترجیح میده. صبر کنید من الان میام.
خوشپرواز نگفت که به خاطر تکبال اون پایین می مونه و تکبال چه قدر به خاطر این نگفتن ممنونش بود. نمی تونست همراهی این طوری رو تحمل کنه. خوشپرواز فهمید و ترجیح داد اذیتش نکنه. ولی در لحظه آخری که نگاه هاشون از هم باز می شد تکبال چیزی در اعماق نگاه خوشپرواز دید که فرصت نکرد بشناسدش.
-تو باز پروازخواه میشی! مطمئنم1جایی توی وجودت هست. کشفش می کنم.
بهار بیخیال و آهسته به طرف تابستون پیش می رفت. تکبال داشت به خودش و به زندگی مسلط تر می شد ولی در تمام مدت، نگاهش انگار روح نداشت. 1جور سردی به همه چیزش حاکم بود که خوشپرواز نمی پسندید. حالت هاش بیشتر به زمینی ها می خورد تا پرنده ها. وقتی خوشپرواز و بقیه از پرواز می گفتن، تکبال اوایل به شدت وحشت می کرد. به طوری که در حضورش از این چیز ها کمتر می گفتن. رنگین پر معتقد بود چیزی که اذیتش میکنه رو اصلا نباید بگن و خوشپرواز موافق نبود.
-برای چی نباید بگیم؟ این باید براش عادی بشه نه اینکه همه ما بی صدا بشیم به مراعات وضعیتی که عادی نیست. تکبال دوست منه و خیلی هم برام مهمه که آزار نبینه. ولی این مدلش درست نیست و باید درست بشه. خیال کن وسط1دسته پرنده کنار رودخونه باشیم و تکبال از وصف پرواز سرگیجه بگیره. به نظرت درسته که به همهشون بگیم ببخشید ولی تا با ما هستید از خاک بگید نه از پرواز چون تکبال حالش خراب میشه؟
این فرضیه به حدی عجیب بود و چنان جالب بیان شد که خود تکبال هم زد زیر خنده.
حالا بعد از گذشت روز ها، به لطف خوشپرواز و بقیه، تکبال آروم تر شده بود. دیگه با توصیفات پرواز ها به اون بدی نمی شد ولی هیچ حسی بهش نداشت. چلچله حیرت می کرد، رنگین پر می خندید و خوشپرواز متفکر تماشا می کرد. و تکبال بیخیال و مطمئن در جواب تمامشون می گفت که هیچ حسی به پریدن احساس نمی کنه.
-پر های من واسه قشنگی هستن. من واقعا سردم. مثل خاک. هیچ احساسی توی هیچ کجای وجودم به پریدن و ارتفاع گرفتن نیست. لازم هم ندارم که باشه. به چه دردم می خوره؟ بذار همینطوری بمونه.
تکبال بعد از گفتن این ها به حیرت چلچله و ناباوری رنگین پر می خندید و خوشپرواز در سکوت توی ذهنش این اطمینان دردناک رو رد می کرد.
-خوشپرواز!به نظرم زیاد از بقیه دور شدیم. اینطور احساس نمی کنی؟
خوشپرواز به نگاه دلواپس تکبال چشم دوخت و خندید.
-نگران نباش. اونجا حسابی شلوغه. تازه، همه رفتن1چرخی بزنن. چلچله داره مغز رنگین پر و چندتای دیگه رو قورت میده. بذار بده. بیا ببین اینجا چه قشنگه! شرط1پرواز چرخشی می بندم که هیچ کدومشون تا به حال اینجا رو ندیدن.
تکبال به مقابل نظر انداخت. خوشپرواز درست می گفت. از روزنه بین1دسته پیچک که تا زمین رسیده بودن، تکبال تونست1بهشت خیلی کوچیک رو ببینه. اون طرف پیچک ها، چمن سبز و صافی بود که از بالای1بلندی آبشار کوچیکی روی علف های1دستش سرازیر بود و درخت چه های تزئینی قشنگ دور تا دورش رو گرفته بودن.
-می بینی؟ واقعا جای قشنگیه!
تکبال بدون حرف قدمی به جلو برداشت ولی وارد نشد. از شکستن1دستی اون فضا حیفش می اومد. خوشپرواز دستش رو کشید و به طرف روزنه بردش.
-بیا!
تکبال بی مقاومت همراه خوشپرواز از روزنه کوچیک رد شد و با هم وارد اونجا شدن.
-واقعا قشنگه!
تکبال صدای خودش رو که شنید کمی تعجب کرد. خوشپرواز بهش لبخند می زد.
-بله که قشنگه! چیه؟ باورت نمیشه چیزی هم باشه که تو جذبش بشی؟
تکبال صادقانه گفت نه. خوشپرواز بلند خندید.
-دیوونه!کبوتر دیوونه! بیا!.
با هم رفتن و درست رو به روی آبشار کوچیک1جای دنج و راحت پیدا کردن. تکبال هنوز جذب محیط ساکت و زیبای اطرافش بود.
-چطور کسی اینجا نیومده؟ مگه میشه تا حالا کشفش نکرده باشن؟
خوشپرواز به نشانه تأیید سر تکون داد.
-خوب توی جنگل خیلی جا ها هست که هنوز کسی اونجا ها نرفته. این هم یکی از اون جاهاست ولی باهات موافقم. کمی عجیبه که کسی پیداش نکرده. آخه به نظر خیلی دور از دسترس نمیاد. شاید به خاطر پیچک هاست که دیده نشده. شاید هم به این خاطره که الان توی این فصل تمام جنگل قشنگه و بقیه احتیاجی ندارن واسه پیدا کردن آرامش و غذا و قشنگی بیشتر بیان اینجا.
تکبال محو آبشار بود که در1دایره سنگی مارپیچ می چرخید و پایین می اومد.
-آسمونش هم جون میده واسه پرواز.
تکبال بدون اینکه حواسش جمع گفته خوشپرواز باشه با حرکت سر تأییدش کرد. دستی که روی شونهش لغزید رو احساس کرد و با اطمینان به اینکه جز خودش و خوشپرواز کسی اونجا نیست لبخند زد.
-می خوایی بپریم؟
تکبال به سرعت از حال و هوای خودش در اومد و خودش رو کشید عقب.
-نه! نه!من نمی خوام.
خوشپرواز مهربون دستش رو گرفت.
-اینجا از بالا خیلی قشنگ تره. بیا ببینیم!
تکبال با وحشتی بی توصیف از خوشپرواز عقب کشید.
-من نمی خوام. از همینجا دارم می بینم. خودت برو ببین. من همینجا منتظرت میشم.
خوشپرواز آروم پر های روی شونهش رو لمس کرد.
-اصلا ترسناک نیست تکبال. همراه من بیا. 1پرواز آزمایشی در ارتفاع پایین. خیلی بالا نمی برمت. فقط چند وجب از زمین بالاتر. چیزی نمیشه من باهاتم.
تکبال مثل اینکه چیز خیلی وحشتناکی دیده باشه از دسترس خوشپرواز کشید عقب و بهش خیره شد.
-خوشپرواز!من نه این رو می خوام نه این رو می تونم.
خوشپرواز دوباره آروم دست گذاشت روی شونه هاش.
-چرا نمی خوایی و چرا نمی تونی؟
تکبال به پیچک های پشت سرش تکیه زد و به نگاه آروم خوشپرواز خیره شد. چرا نمی تونست و چرا نمی خواست؟ جدا شدن از زمین براش ترسناک بود. در خاطره های پریشونش می دید که با سرعت و کاملا عمودی همراه کرکس از زمین جدا می شد و مثل برق می رفت بالا، بالا، بالاتر. یادش می اومد که اون بالا چنان سریع و چنان وحشی می چرخیدن که نفسش می گرفت و گیج می شد. با تمام وجودش به کرکس می چسبید و سعی می کرد هرچه بیشتر بین پر های بلندش فرو بره ولی حتی اینقدر از خودش اراده نداشت که به اون پر های بلند چنگ بزنه. همه چیزش در مهار کرکس بود. دست های ضعیفش در حصار توانایی بی حساب کرکس گرفتار بودن و تکبال از شدت وحشت سقوط و وحشت پروازخواهی ترسناک کرکس، هرچه بیشتر در پر های بلند کرکس، در موجودیتش، در وجودش پناه می گرفت. کرکس قهقهه می زد و تکبال پرواز رو با وجود خشونت و ترسناکیش به کام می کشید و در کرکس حل می شد. کرکس می خندید و با اطمینانی که برای تکبال اندازه وجود خدا بی نقص و محکم بود می گفت نترس فسقلی خودم من اینجام. کرکس بود! پس دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت. کرکس بود. برای همیشه. در برابر تمام خطر ها، نفس تنگی ها، وحشت ها، کرکس بود. همه چیز امن بود. ولی چه امنیت سنگینی! تکبال حتی با وجود کرکس اون بالا نفسش می گرفت، سرش گیج می رفت و می ترسید.
دست خوشپرواز روی شونه هاش لغزید. تکبال به شدت از جا پرید و خودش رو کشید عقب. خوشپرواز نه حیرت کرد نه جا خورد. دوباره آروم و مهربون دست گذاشت روی شونهش. تکبال به شدت کشید عقب و خورد به پیچک های پشت سرش. خوشپرواز دستش رو گرفت و کشیدش کنار.
-ازم نترس تکبال. همه چیز درسته.
تکبال خسته بود. از تمام گذشته و حالش خسته بود. بال های خوشپرواز رو احساس کرد که دور شونه های جمع شدهش حلقه شدن. نمی تونست به پریدن فکر کنه. می ترسید. از پرواز، از خودش، از کرکس.
-من همپرواز کرکسم. من نمی تونم با کسی جز کرکس بپرم. این خیانته. خیانت!
خاطراتش بیدار شدن. شهپر، پرواز، کرکس، سکویایی ها، جفت کرکس، جفت خیانتکار.
تکبال درآخرین لحظه ای که می رفت تا همراه خوشپرواز از زمین جدا بشه از جا پرید و جیغ کشید:
-نه! نه!نه، نه، نه، نه، نه!
خوشپرواز سعی می کرد آرومش کنه و تکبال دیوانه وار به پر های خودش چنگ می زد، دست های خوشپرواز رو پرت می کرد عقب و ملتهب و ترسیده جیغ می زد.
-نه!تکبال! آروم باش چیزی نیست! تکبال! بس کن! ببین! اینهمه وحشت واقعا لازم نیست می فهمی؟ بس کن! این کار رو نکن! بس کن!
خوشپرواز سعی می کرد بغلش کنه، نوازشش کنه و آرومش کنه و تکبال بی اراده و متشنج خوشپرواز رو به شدت از خودش دفع می کرد و جیغ می کشید.
-اگر چلچله و رنگین پر این رو ببینن من در نظرشون به1متجاوز تبدیل میشم.
همین کافی بود. فریاد هشدار خوشپرواز ضربه کاری رو زده بود. دست های تکبال آهسته پایین افتادن و خودش سست و متحیر به هیچ خیره شد. خوشپرواز به نگاه وحشتزدهش لبخند زد و پر های به هم ریختهش رو نوازش کرد.
-اصلا نگران نباش تکبال! هیچی اینقدر که ما تصور می کنیم سخت نیست. زندگی قشنگه. مثل این منظره رو به روی ما. خیلی قشنگ تر از چیزی که تو تا الان دیدی. مطمئن باش.
تکبال چشم های خستهش رو روی شونه های خوشپرواز بست و خودش رو رها کرد. چیزی ناشناس داشت در وجودش رشد می کرد، از هم باز می شد، داغ می شد و سبکش می کرد. داشت از زمین جدا می شد. داشت می رفت بالا. 1لحظه با وحشت پنجه های داغش رو جمع کرد. آزاد بودن. از تعجب نزدیک بود داد بزنه ولی فهمید که نه توانش رو داره نه میلش رو. صدای خوشپرواز رو شنید که می خندید و آهسته توی گوشش زمزمه کرد:
-تو گرفتار نیستی. دست هات آزاد هستن. مثل روحت. دستم رو بگیر و هر زمان خواستی چیزی بگی فشارش بده.
تکبال با حیرتی که حتی در اون حالت نیمه بیدار رهاش نمی کرد دست های خوشپرواز رو لمس کرد. داشت می رفت بالا، بالا، بالاتر. ولی نه اونقدر بالا که همراه کرکس می رفتن. و نه اونقدر سریع و اونقدر عمودی. حس کرد آهسته آهسته می چرخه و بالاتر میره. چشم هاش رو باز نمی کرد که نبینه. به نظرش اگر می دید می افتاد. از وحشت به خوشپرواز چسبیده بود و می لرزید. پنجه هاش از شدت فشاری که به دست خوشپرواز می آورد درد گرفته بودن و داشتن بی حس می شدن. ولی نه! این بی حسی از فشار نبود. تمام جسمش داشت بی حس و سبک می شد. صدای آبشار رو از پایین پاهاش می شنید و در1لحظه نیمه آگاهی متوجه شد که از زمین و از آبشار و از درختچه های تزئینی خیلی بالاتر رفتن. خوشپرواز آهسته توی گوشش نجوا کرد:
-خوبی؟
تکبال خواست جواب بده ولی چقدر این جواب دادن در نظرش سخت بود. حس می کرد برای اینکه صدا از حنجرهش در بیاد توانی بیشتر از حد لازم باید صرف کنه و تکبال این رو نمی خواست. پس فقط آروم، خیلی آروم دست خوشپرواز رو فشار داد. خوشپرواز آهسته خندید. داشتن می رفتن بالاتر. تکبال این رو احساس کرد و لرزید. ولی همراه این وحشت، حس عجیب و ناشناسی داشت توی وجودش می چرخید. درست مثل چرخش اون آبشار که پایین پا هاشون توی اون دایره سنگی مارپیچ با زیبایی چرخ می زد. حسی گرم، روان، مثبت. لذت عجیبی که تکبال اطمینان داشت در هیچ کدوم از پرواز های بلندش تجربه نکرده بود. ترس آهسته آهسته عقبنشینی می کرد و جاش رو به سبکباری و لذت ناشناسی می داد که برای تکبال هیچ اسمی نداشت. داشتن آهسته می چرخیدن و مارپیچ می رفتن بالا، بالا، بالاتر!تکبال احساس می کرد داره از حرارت چیزی شبیه خورشید اول صبح گرم میشه. صدای خودش رو شنید که شبیه خوابزده ها که توی خواب می خندن، بی حس و بی حال خندید. از دور ها شنید که خوشپرواز توی گوشش زمزمه می کرد:
-حالت خوبه تکبال؟ می بینی؟ اینه پرواز! با ادامهش موافقی؟
تکبال خواست جواب بده ولی نتونست. دیگه هیچ چیزش به اختیار خودش نبود. انگار تمام حواسش توی اون چرخش های آهسته شناور شده بودن و نمی خواستن فرمان ببرن. خوشپرواز منتظر جواب بود و تکبال باید جواب می داد. سعی کرد بگه آره ولی چیزی که خوشپرواز شنید شبیه ناله ضعیفی بود که با دیدن1خواب رضایتبخش از حنجره خواب بیننده بیرون میاد.
-آآآآهااا!
خوشپرواز چشم هاش رو بست و باز کرد و رو به آسمون، رو به خورشید و رو به پهنای بی نهایت لبخند زد. بعد تکبال بی خود از خود رو سفت تر و مطمئن تر بغل کرد که نیفته، بال هاش رو آروم حرکت داد و رفت بالا. تمام دنیا انگار همراه لحظه ها با تکبال می چرخیدن.
-چی حس می کنی تکبال؟
تکبال این صدا رو شنید و دنبال جواب کوتاهی گشت که کامل هم باشه.
-بهشت.
این کلمه توی ذهن نیمه هشیارش چرخید و به زحمت از حنجرهش جاری شد. خوشپرواز بلند خندید. خنده هاش شبیه قهقهه های کرکس نبودن. پرواز هاش هم همینطور. تکبال نسیم آسمون رو زیر پر هاش احساس کرد و با احساس رضایتی غیر قابل مهار از سرخوشی ناله کوتاهی زد. خوشپرواز دستی به سرش کشید.
-چشم هات رو باز نکن! باید بر گردیم. می خواییم بریم پایین.
تکبال این رو به هیچ عنوان نمی خواست. حاضر بود تا آخر دنیا بچرخه. نمی خواست فرود بیاد. خواست اعتراض کنه ولی صداش در نمی اومد. دست خوشپرواز رو گرفت و بی حال فشارش داد و سعی کرد با حرکت ناتوان دستش، دست خوشپرواز رو به طرف بالا ببره. خوشپرواز بلافاصله فهمید. حیرتش رو حتی تکبال ناهشیار احساس کرد.
-نمی خوایی فرود بیاییم؟ هنوز می خوایی ادامه بدیم؟ تو هنوز جا داری؟ این غیر ممکنه!
تکبال با اصرار بیشتری دست خوشپرواز رو به طرف بالا فشار داد ولی توانش تموم شد و نفس هاش به شماره افتادن. خوشپرواز بلند خندید.
-خوب، خوب فهمیدم. باشه. 1کمی دیگه. ولی نه خیلی.
تکبال خنده خوشپرواز رو شنید و فقط نفس های عمیق زد. نفهمید چقدر گذشت. نمی دونست چه مدت از زمین جدا بودن. شاید1عمر.
-تکبال!می شنوی؟ باید فرود بیاییم. دفعه های بعدی هم هست. ولی الان باید بریم پایین. من دارم خسته میشم ولی تو خیلی قوی هستی. از فرود نترس. خیلی آهسته میریم پایین. آماده ای؟
تکبال فقط دست خوشپرواز رو خیلی بی حس گرفت و فشار داد. فرود. آهسته و نامحسوس با همون چرخش های منظم که داشت آهسته تر می شد. و سر انجام، زمین سفت و امن. تکبال1لحظه چشم باز کرد و به قیافه خسته ولی شاد خوشپرواز خیره شد. بعد لبخندی آروم زد و دیگه چیزی نفهمید.
بیدار که شد، چلچله و رنگین پر بالای سرش بودن. خوشپرواز هنوز خسته بود ولی به پهنای چهرهش می خندید.
-چطوری تکبال؟
تکبال با لبخندی از ته دل به لبخندش جواب داد. نفسی عمیق از سر رضایتی عمیق کشید و دوباره به خواب رفت. چلچله با اعتراض نگاهش کرد.
-خوشپرواز!شما2تا1دفعه کجا غیب شدید؟ چی به سر این اومده که اینقدر بی حاله؟ خود تو چی؟ باد بهت بزنه می افتی. جریان چیه؟
رنگین پر زد زیر خنده و حتی چشم غره چلچله هم نتونست متوقفش کنه. خوشپرواز بهش خیره شد و با خوش اخلاقی گفت:
-کوفت!
سرخ سر با سر و صدا پیداشون کرد و بهشون ملحق شد. چلچله عصبانی بود و کنجکاو. رنگین پر بلند می خندید و خوشپرواز همراهیش می کرد.
-یعنی چی؟ ببینم شما2تا به چی می خندید؟ این تکبال چرا مثل مرده ها خوابیده؟ داستان اینجا چیه؟
چلچله خوشحال از پیدا کردن گوشی برای شنیدن اعتراضش به حرف اومد.
-من که چیزی نفهمیدم. این2تا غیب شدن و ما کلی گشتیم. بعدش توی1جای خیلی قشنگی پیداشون کردیم. این خوشپرواز روی پا هاش بند نبود و تکبال هم انگار اصلا زنده نبود. هر2از خستگی داشت جونشون بالا می اومد و… سرخ سر! دارم باهات حرف می زنم چرا می خندی؟
چلچله از حرص هوار می زد و تکبال همچنان خواب بود.
زمان آهسته در گذار بی صدای خودش، جنگل رو به جلو پیش می برد. تکبال چندین بار دیگه همراه خوشپرواز ارتفاع گرفته و حالا دیگه خودش و خوشپرواز مطمئن بودن که تکبال هرچند بال پریدن نداره ولی اصلا اون مدل که خودش تصور می کرد خاکی نیست. اتفاقا بسته آسمون بود و از نظر خوشپرواز همراهیش حرف نداشت. ولی این وسط1چیزی درست نبود.
-متنفرم. از خودم. کرکس این رو ازم نمی خواد. انتظار نداشت ازم. خودم هم همینطور.
خوشپرواز با همدلی بهش چشم دوخت.
-تکبال!تو کار بدی نکردی. تو تجربه ای رو داشتی که کرکس بهت نداد. تجربه های تو اشتباهی بودن و کرکس نتونست یا نخواست که اصلاحشون کنه. نتیجه این شد که تو دیگه حتی جرأت نمی کردی به آسمون نگاه کنی. می ترسیدی. پرواز رو مترادف سقوط تعبیر می کردی و باورت نمی شد این می تونه چه حس خوبی باشه. و حالا تو کم و بیش ماهیت درست پرواز رو شناختی و درضمن فهمیدی که به سردی خاک نیستی. تکبال! تو به کرکس بدهکار نیستی. چون کرکس هم در مورد تو حق امانت و تعهد رو رعایت نکرد. کاری که باهات کرد شرط معرفتی نبود که ازت انتظار داشت. و حالا تو بدهی بهش نداری.
تکبال نفرتش رو خورد. نفرتی که از خودش احساس می کرد و باعث می شد از حرص در خودش به خودش بپیچه.
-ولی کرکس هرچی که بود، بعد از جفت شدن ما2تا با هیچ پرنده ای جز من هم پرواز نشد. کاری که من لعنتی کردم.
خوشپرواز با تأثر سری تکون داد و آه کشید.
-معلومه که با کسی جز تو هم پرواز نشد. بعد از این هم نمی شد. کی حاضر بود وحشی گری هاش رو تحمل کنه و چیزی نگه؟ کدوم پرنده صبوری جز تو؟ تکبال! این کَرکَسِت رو من ندیدم. ولی مطمئنم خودش آگاه بود چه جونور خطرناکیه و آگاه بود که هیچ زنده ای همچین توحشی رو نمی پذیره جز تو. تو براش بس بودی تکبال. از هر نظر بهش احساس رضایت می دادی. لزومی نمی دید با پرنده دیگه ای جز تو بپره. تو تسلیم بودی و صبور. تو می جنگیدی و می باختی. تو هر زمان لازم داشت در مهارش بودی و هر مدل دلش می خواست رفتار می کردی. بدون اینکه خودت بخوایی وادار می شدی چون کرکس بلد بود چه جوری وادارت کنه در لحظه به خصوصی رفتار به خصوصی داشته باشی. حتی می تونست وادارت کنه بجنگی و ببازی. تکبال! اون لازم نداشت با پرنده دیگه ای هم پرواز بشه. تو همه چیز هایی که لازمه رضایتش بود رو بهش می دادی. کرکس به خاطر تو نبود که با کسی جز تو نمی پرید. به خاطر خودش بود. چون رضایت داشت. از تو و از همه چیز حضورت. حرف هام رو می فهمی؟
تکبال نمی دونست. می فهمید و نمی فهمید. ساعت ها و ساعت ها می نشست و در تنهایی با خودش فکر می کرد. در توان خودش می دید که دیگه هرگز این رو تکرار نکنه، پشیمون بشه و به عنوان1اشتباه بزرگ ازش یاد کنه و اجازه نده دیگه اتفاق بی افته. ولی1مشکلی وجود داشت. اینکه تکبال هرچی می کرد این حس پشیمونی رو نداشت. کرکس اونجا نبود. کرکسی که همیشه بهش می گفت من اینجام. حالا کرکس نبود. زمانی هم که بود اینقدر خودخواه بود که اجازه نداد و لزومی ندید که به تکبال یاد بده درست تجربه کردن یعنی چی. پس چرا؟ چرا تکبال حالا باید پشیمون می شد و به خاطر دیده ها و دونسته هاش احساس درموندگی و پریشونی می کرد؟ سعی کرد. باز هم سعی کرد ولی موفق نشد. پرواز رو دوست داشت و از این آگاهی های جدیدش لذت برده بود و نمی تونست خودش رو فریب بده. از دست کرکس عصبانی بود. نه اونقدر که بخواد واسه همیشه ولش کنه. فقط به اندازه ای که حاضر باشه بدون حضورش تجربه هاش رو زیاد کنه. روز ها و ساعت ها جنگ با خودش حسابی خستهش کرده بود.
-من اشتباه می کنم؟ خوب بذار اشتباه کنم. کرکس هم اشتباه کرد. نه در حق خودش. در حق من. من که جفتش بودم. به گفته خودش جفت عزیزش. ببین چه معامله ای کرد باهام؟ حالا بذار من1خورده اشتباه کنم. به جایی بر نمی خوره. بذار اشتباه کنم هرچند درست نیست. درست نیست! نه! نیست! اصلا درست نیست! به جهنم که نیست!.
چیزی از جا پروندش. سایه ای بزرگ و متحرک که درست از بالای سرش می گذشت. حرکتی سریع از بالای سرش. به خاطر ارتفاع بالایی که داشت، فاصلهش دور بود ولی نمی شد نادیدهش گرفت. تکبال سر بلند کرد تا ببینه اون سایه های سریع چی هستن که می گذرن. کبوتر نر سفید و بزرگی رو دید که درست از بالای سرش با سرعت و بی توقف پیش می رفت و جفت سفیدش هم درست پشت سرش بود و روی شونه کبوتر مادر، جوجه کوچیکی که از شدت سفیدیِ پر هاش، بال های مادرش و زمینه اطرافش تیره دیده می شد. تکبال به پرواز صاف و سریع کبوتر نر خیره موند. جوجه شیطون از روی شونه های مادرش پرید و پرپر زنان درست روی شونه پدرش فرود اومد و با سرخوشی بلند و بی توقف جیر جیر کرد. تکبال نجوای خودش رو احساس نکرد.
-بالاپر!
کبوتر ها به همون سرعتی که ظاهر شده بودن پرواز کردن، از بالای سر تکبال گذشتن و رفتن و ناپدید شدن. مثل1خواب کوتاه و شیرین. تمام دل تکبال دنبال سفیدی درخشان پر های اون جوجه شیطون و جیرجیرو پر زد و رفت. حسی مرکب از دلتنگی و شادی وجودش رو گرفت. چقدر برای بالاپر شاد بود و چقدر جای خودش رو بین اون ها خالی می دید!. دلش گرفت. دلش تنگ بود. دلش هوای امنیت لونه قدیمشون رو داشت. هوای اطمینان بی خطچه زیر پر های مادرش و خنده ها و مواظبت های برادرانه بالاپر رو. دلش گریه می خواست. اشکی در کار نبود. حتی آهی هم به کمکش نیومد. سرش رو تکون داد تا از افکار در همش بیاد بیرون ولی موفق نشد.
اون روز تا خود شب، تکبال حواسش درست و حسابی جمع هیچی نبود. هیچی رو درست نمی دید. تصویر جوجه کبوتری با پر هایی که از شدت سفیدی می درخشید، بین نگاهش و هر چیز دیگه که در مقابلش بود حایل شده و کنار نمی رفت. شب که شد، تکبال با خوشحالی آشکاری به گوشه تنهایی خودش خزید به امید اینکه بتونه بی صدا و بی تظاهر و بی دلواپسی تا خود صبح فکر کنه و باز هم فکر کنه.
تکبال شب ها رو ترجیح می داد. ولی نمی تونست منکر بشه که تمام اتفاق هایی که واقعا بد بودن شب ها می افتادن. اتفاق هایی خیلی بدتر از اجبار هم صحبتی های عادی در جمع های شاد.
-تو مطمئنی همینجاست؟
-آره بابا مطمئنم. خودم دیدم.
-یعنی میگی باید بریم این تو؟
-نه پس باید در بزنیم و اینجا بست بشینیم تا صبح بشه. معلومه که باید بریم تو.
-دیوونه شدی؟ اولا اون تو خیلی تنگه و جا نمیشیم. دوما هیچ فکر کردی چی به سرمون میاد؟ خیال کردی هنوز چند ماه قبله؟
-خوب خودت بگو حالا که تا اینجا اومدیم باقیش رو چطور پیش ببریم؟ تا اینجا من گفتم از اینجاش رو تو بگو.
-من، خوب، نمی دونم.
-پس ور ور نکن بیا.
-ولی آخه،
-میایی یا خودم برم؟
-نه تنها نرو خورد و خمیر میشی صبر کن با هم بریم.
تکبال این صدا ها رو می شنید و نمی شنید. حس می کرد وزوز های مزاحم زنبور مردابه که دوباره داره توی گوشش زنگ می زنه. سعی کرد با غرشی از جنس خشم این صدا رو ببره ولی صداش در نیومد. اون قدر خسته بود که نفسش بالا نمی اومد. خوشپرواز و رنگین پر اون روز مجبورش کرده بودن تمام جنگل رو با قدم های کبوتری راه بره و خوشپرواز به این هم قانع نشده بود و مجبورش کرده بود همونجا روی زمین بال هاش رو حسابی بالا پایین کنه تا از بی حسی وحشتناکی که بهش دچار شده بودن در بیان. و حالا تکبال چنان خسته بود که دلش می خواست دستی از غیب بیاد و به هر طریقی که بلده این وزوز مزاحم رو خاموش کنه. ولی وزوز خاموش نشد. در عوض آهسته تر شد و به صورت زمزمه هایی در اومد که نزدیک و نزدیک تر می شدن و درست زمانی که2جفت دست بعد از زمزمه1، 2، 3، به بالای بال هاش و پنجه هاش چسبیدن تکبال به شدت از خواب پرید. درگیری چنان سریع شروع شد که انگار بین خواب و بیداری تکبال هیچ فاصله ای نبود. تکبال در اون لحظه تنها به فرمان غریزه کور عمل می کرد و به هیچ عنوان نمی فهمید که صاحب های اون2جفت دست در تمام لحظه ها فقط دفاع و مهار می کردن.
-نه!فسقلی! آروم باش! گوش بده! چیزی نیست! گوش کن!
تکبال در1لحظه گذرا انگار فهمید.
سکویایی ها!
کجا بودن این رفیق های دیروز در زمان هایی که تکبال از درد غیبت خورشید به خودش می پیچید؟ کجا بودن لحظه ای که روی پر های خونی فاخته ضجه می زد؟ کجا بودن لحظه های وحشتناکی که داشت توی مرداب تاریک فرو می رفت تا غرق بشه؟ کجا بودن در زمان سیاه و دردناکی که از درد بی انتهای فقدان اکسیر تکمار که کرکس گرفتارش کرده بود استخون هاش داشتن می ترکیدن و زیر دست ترس و ضعف و درد و تنهایی و دلتنگی غیبت کرکس و همه چیز های آزار دهنده عمرش دست و پا می زد و فقط منتظر بود که مرگ بیاد بلکه خلاصش کنه؟ سکویایی ها نبودن. نبودن! اون ها کرکس رو می شناختن و با اینهمه هیچ زمانی به هواداری تکبال هیچی نگفتن و بعد از غیبت کرکس بهش تهمت خیانت زدن و به هر چیز نباید متهمش کردن، خواستن مجازاتش کنن، خواستن نابودش کنن. و حالا تکبال تمام این خشم دیوانه رو با تمام قدرت روی سرشون می ریخت. دست ها حالا دیگه با تمام توان صاحب هاشون فقط سفت به زمین و دیوار علفپوش پشت سرش چسبونده بودنش و تکبال با چیزی فراتر از احساس1زنده معمولی با نگاه و با غرش های بیگانه و با نفس های داغ و آتیشی روی سرشون جهنم رو می بارید.
-فسقلی!گوش بده! ما فقط می خواییم باهات حرف بزنیم! 1لحظه آروم بگیر!
تکبال تمام خشمش رو به مقابل آزاد کرد.
-فسقلی دیگه کیه هان؟ این اسم عوضی رو دیگه نمیگید فهمیدید؟ فسقلی دیگه تموم شد. رفت جهنم. شما ها هم بجنبید که بهش برسید. برید گم شید تا خودم راهیتون نکردم.
تکبال بی مهابا ضربه می زد و تا چند لحظه نفهمید پر و بال و پنجه هاش از ضربت انفجار خشمی که به رو به رو فرستاد خونی شده. مهاجمین چند لحظه پیش حالا دیگه فقط سعی می کردن از خودشون محافظت کنن و خون روی پر و بال تکبال می گفت که چندان هم موفق نیستن.
-فسقلی!آروم باش! جان کرکس! خاک خورشید! بس کن دیگه!
تکبال سست شد. خورشید خاکی نداشت. ازش چیزی باقی نمونده بود که زیر بوته های قاصدک خاکش کنن. حتی1پر ازش به دست نیومد. تمام خورشید بی رحمانه زیر1آوار خاک سیاه دفن شد. تکبال حس کرد نفسش رو از قلبش با درد کشیدن بیرون. یکی از جفت دست ها شل شدن و صدای هقهق خفه ای که بالا می گرفت فضا رو از دردی بی انتها و بی توصیف پر کرد. تازه اون لحظه بود که نگاه بی روح تکبال سرخی خون رو دید. زمان و مکان به بُعد منطقیش بر گشت و تکبال تونست خون روی چهره وحشتزده مقابلش رو تشخیص بده.
-تیزرو!چیزی شدی؟
تیزرو با صورتی غرق خون بی حال خندید.
-پس بلاخره وقت کردی و شناختیم. نه بابا چیزی نشدم فقط1خورده رنگیم کردی.
ولی تکبال با نگاهی خیره به رو به رو چشم دوخته بود. به چهره ای که خونیش کرده بود. به چهره آشنایی که زمانی رفیقش بود. همراهش تا افرا رفته بود. باهاش خندیده بود. کنارش جنگیده بود. برای عزیز های از دست رفته باهاش گریه کرده بود و توی پیروزی ها باهاش جشن گرفته بود. بغضی از جنس آتیش گلوش رو فشار داد ولی اشکی در کار نبود. چه قدر اشک لازم داشت که بباره ولی نگاهش خشک بود.
-تیزرو!کاش تموم بشم! چی آوردم سرت؟
تیزرو با نگاهی پر اشک و با چهره ای غرق خون لبخند زد.
-هیچی بابا ولش کن. طوری نشد که!
تکبال با تماس دستی روی شونه هاش از جا پرید.
-نترس فسقلی!
تکبال با خشم از جا پرید.
-این اسم رو دیگه نبر!
تکرو صبورانه اصلاحش کرد.
-باشه. باشه هرچی تو بگی. بگو چی صدات کنیم؟ آخه ما از زمانی که شناختیمت این طوری گفتیم. حالا تو می خوایی چی بهت بگیم؟
تکبال با دردی فرا تر از حد تحمل به خاطر آورد که کرکس از همون اول فسقلی صداش زده بود و این یادگار کرکس روی سرش باقی مونده بود.
-من تکبالم. سخت نیست. تمرین کنید یاد می گیرید.
تکرو با همون صبوری اولش بهش نگاه کرد.
-خوب باشه. نترس تکبال. می خوام ببینم این خون مال خودته یا مال ماست اگر زخمی شدی کمکت کنم.
تکبال آهسته سر بالا کرد و به نگاه خسته و خیس تکرو خیره شد.
-شما2تا چرا اینهمه داقون شدید؟ چی شده؟
تکرو تلخ خندید.
-ما تازه خوبشیم. اگر بدونی! داریم ویران میشیم تکبال. تمام منطقه سکویا داره ویران میشه. کرکس نیست. خورشید نیست. مشکی از اون شبی که خورشید رو از دست دادیم روانش پاک شده و حالش اصلا خوب نیست. مار ها دارن آماده جنگ میشن. تکمار می خواد این دفعه کار رو1سره کنه و به نظر ما انتخاب زمانش هم درسته. ما ضعیفیم تکبال، ضعیف. هنوز کسی نمی دونه چی به سرمون اومده. حتی نذاشتیم خودی های دور تر هم بفهمن که خورشید دیگه نیست. ولی تقریبا همه داریم فکر می کنیم1طوری ببازیم که بعد از مردن خیلی خفیف نباشیم.
هقهق دردناک دوباره بلند شد. تکبال به تیزرو نظر انداخت که سرش رو گرفته بود بین دست هاش و بیخیال می بارید. بهش حسودیش شد.
-کاش من هم می تونستم!
تکرو آروم خون های روی بال هاش رو پاک کرد.
-مال تو نیست. چه خوب!.
تکبال به خودش اومد.
-جنگ آخری؟ یعنی بزرگ تر از درگیری اون شب خارستان؟
تکرو به نشانه جواب مثبت سر تکون داد.
-تکمار این دفعه ملاحظه و استطار رو می ذاره کنار. جنگ این دفعه واقعا جنگه تکبال. تکمار نمی خواد فرصت رو از دست بده. البته نمی دونه ما خبر داریم ولی داره برای نابودی ما و جنگل آماده میشه. می خواد پیش از بازگشت کرکس و قوی شدن دوباره ما تمومش کنه.
تکبال نگاهی به تیزرو که در حال هقهق کردن بود انداخت و1دفعه از جا پرید.
-تکمار غلط کرده! ما الانش هم قوی هستیم. تکرو! خبر مردن خورشید رو به هیچ عنوان نذارید درز کنه. هر چیزی بگید جز راستش. حتی بین خودی ها. هرچی کمتر بدونن بهتره. و تیزرو، واسه چی تو گریه می کنی؟
تیزرو بیشتر توی خودش جمع شد و بلند تر هقهق کرد. تکبال با تأثری دردناک ولی نگاهی کاملا خشک بهش خیره شد.
-تیزرو تقریبا هر شب گریه می کنه تکبال. از اون شب جهنمی به بعد حالش خوش نیست. آخه اون همه چیز رو دید. از همه به تپه نزدیک تر بود. لحظه آخر وقتی اون پایین منفجر شد و تپه آوار می شد این داشت تماشا می کرد. خورشید رو دید. میگه هنوز زنده بود. وسط آتیش بود ولی زنده بود. تا لحظه آخر هم قهرمان بود و بعدش که آوار ریخت…
تکبال حس کرد دیگه نمی تونه نفس بکشه. چیزی سنگین تر از غبار تاریک اون شب به قفسه سینهش فشار می آورد. تیزرو تکیه زده به دیوار ولو شده بود روی زمین و حالا دیگه زار می زد.
-از اون شب به بعد حال تیزرو اینطوریه و بقیه هم اینقدر داقون و در هم و گرفتار بودن که نشد من به کسی بگم1چاره ای واسهش کنن.
تکبال دیگه مکث نکرد. آهسته جلو رفت و کنار تیزرو که داشت از شدت هقهق های بریده می لرزید نشست. دستش رو گرفت و آروم خون روی چهرهش رو پاک کرد.
-تیزرو!گوش کن! می دونی اگر خورشید الان زنده بود بهت چی می گفت؟
تکبال در برابر نگاه مات تکرو و چشم های خیس تیزرو به چهرهش حالت جدی از اون مدل ها که وقتی خورشید حرصی می شد پیدا می کرد داد و با تقلیدی ماهرانه از صدا و لحن تلخ و تمسخر آمیز خورشید، رو به تیزرو گفت:
-اُهُه!چندتا پخ دیگه مونده که توی خودت بشاشی پرنده ریقوی نکبت هان؟ واسه چی توی کله پوکت نمی مونه؟ ما در جنگیم بچه. جنگ. جنگ هم از این کثافتکاری ها زیاد داره. حالا پاشو برو دک و پوز کج و کولهت رو جمع کن وگرنه همچین بزنم توی سرت که نکبت داخل روده هات از فرق سرت بزنه بیرون!
تکبال شونه هاش رو پایین انداخت و لبخند زد ولی در کمال تعجب دید که تیزرو و تکرو مات و متحیر بهش خیره موندن. اصلا همچین انتظاری نداشت. کاملا مطمئن بود که هر2تاشون حسابی می خندن ولی هیچ کدوم نمی خندیدن. تیزرو دیگه هقهق نمی کرد ولی چنان مات به تکبال خیره مونده بود که انگار تا به حال چیزی به عجیبی اون ندیده. تکرو هم دسته کمی ازش نداشت. تکبال لحظه ای به خودش و بعد به چشم های حیرتزده اون2تا خیره شد.
-ببینم!شما2تا چتون شده؟ من فقط خواستم از این حال و هوا در بیایید و، خوب، به نظرم رسید می شد که، یعنی خوب، فکر کردم بخندید ولی، مثل اینکه،
تیزرو و تکرو همچنان متحیر و منگ بهش خیره مونده بودن. تکبال صبرش رو از دست داد و تقریبا داد زد:
-میشه بگید چی اینقدر افتضاحه؟ من که نمی فهمم.
تکرو سکوت رو با صدایی مثل خوابزده ها شکست.
-تکبال!چطوری می تونی؟
نگاه دلواپس و پرسش گر تکبال بهش خیره موند.
-تکبال!درست شبیه خودشه. باور کن راست میگم. همه چیز این تقلیدت عین خودشه. حالت نگاهت، مدل کلامت، حالت صدات، حتی شونه تکون دادن و حرکت دست هات. حتی سر تکون دادن هات. تکبال! تو چطور می تونی اینهمه دقیق ازش تقلید کنی؟
تکبال که خیالش راحت شده بود معصومانه به نگاه وحشتزده و متحیر جفتشون نظری گذرا انداخت و خندید.
-خوب راستش، نمی دونم. زمان هایی که باهاش بودم، خوب یعنی، اون خوب، اینطوری بود و من، تماشاش می کردم و، خوب، نمی دونم. 1طور هایی یادم موند.
تکبال آهش رو به زحمت خورد. تیزرو نفهمید و تکبال نگاه از نگاه تکرو دزدید و نمی دونست که تکرو فهمیده یا نه. چیزی رو که تکبال حتی در خلوت خودش هم نمی تونست بهش اعتراف کنه خیلی واضح بود. اینکه تکبال بی نهایت دلش می خواست شبیه خورشید باشه. همون زمان که زیر دست های سختگیرش تعلیم می دید این رو به شدت تمام دلش می خواست. دوست داشت در همه چیز شبیهش باشه. تصور می کرد تمام این ترکیبات خشن و منفی و توانا و مثبت با هم جمع شدن و خورشید رو ساختن و تکبال تشنه جذب تمامشون بود تا1کپی از خورشید باشه. براش فرقی نمی کرد که بعضی از این موارد رو خیلی ها نمی پسندن. براش مهم نبود که از نظر خیلی ها1ماده پرنده نباید اینهمه خشن و اینهمه تلخ باشه. از نظرش اهمیتی نداشت که خورشید همیشه در1حصار سرد که بین خودش و بقیه ایجاد کرده بود، از دیگران1قدم بلند فاصله داشت و کسی نمی تونست نزدیکش بشه. خورشید با تمام این صفات و زیر و بم هاش خورشید بود و این خورشید همون طور که بود قهرمان تکبال بود. قهرمانی که تکبال حاضر بود تا مرز مردن پیش بره و شبیهش باشه. قهرمانی که تکبال هرگز نگفت اما می پرستیدش. همه چیزش رو می پرستید. توانش رو، استحکامش رو، اقتدار و اعتمادش رو، حتی سردی و سنگینی نگاه و تلخی آزار دهنده کلامش رو که باعث می شد بقیه همیشه در برابرش احتیاط کنن. خورشید هرگز ضعیف دیده نشده بود. هرگز کسی ندید که مثل بقیه زنده ها، چه نر و چه ماده، نیازمند شونه ای برای تکیه کردن و دستی برای گرفتن باشه. اگر هم بود کسی نمی دید. خورشید قاطع و خشن در برابر بنبست ها می ایستاد، صاف بهشون خیره می شد و انگار می گفت خوب که چی؟ بکشید عقب می خوام رد بشم!. و تکبال تمام این ها رو، چه منفی هاش و چه مثبت هاش رو می خواست. با تمام وجودش می خواست. با تمام روحش می خواست. توی وجود خودش می خواست. آتیشی و حریصانه می خواست. تکبال می خواست خورشید باشه. بدون تصور اینکه این چه اندازه سخته. تکبال می خواست خورشید باشه. در همه چیز شبیه خورشید باشه و خیالش نبود که این شباهت نمی تونه ازش1خورشید بسازه. تکبال نمی فهمید، از شدت خواهندگی فرصت فهمیدن این نکته رو نداشت که خورشید شدن در شباهت رفتار نیست. برای خورشید بودن باید خیلی عمیق تر شبیهش می شد نه اینکه نگاهش و کلامش و حرکاتش اون شکلی باشن. و این ها رو تکبال نمی فهمید. این ها رو به اضافه خیلی چیز های دیگه که تکبال این روز ها، این روز ها که کرکس دیگه نبود و خودش به تنهایی مجبور به تفکر و تحلیل می شد، به وجودشون پی می برد و می فهمید که چه قدر عقبه.
-تکبال!باید همراه ما بیایی. مشکی حالش افتضاحه. داریم از هم می پاشیم. تو تعلیم دیده خورشید و زیر دست کرکسی. شاید بشه کمک کنی. حتما میشه. تکمار بد طوری می خوادت تکبال. باور نمی کنی چه جوری افتاده دنبال گرفتنت. اگر تو اینهمه برای تکمار می ارزی پس حتما می تونی خیلی کمک ما باشی. با ما بیا.
خنده ای تلخ چهره تکبال رو پر کرد.
-که این طور! پس شما نماینده های اون طرف هستید! بی معرفت ها نکردن1سفت تر رو بفرستن که این طوری داقونش نکنم.
تکبال موقع گفتن این جمله ها به قیافه خونی تیزرو و چهره زخمی تکرو اشاره کرد و پوزخند زد.
-این حضرات صاف و مستقیم به چه جرأتی واسه من نفر می فرستن؟ مگه از صفحه ذهن های شفافشون پاک شده من کی هستم؟ این من هستم. جفتِ خیانتکارِ کرکس جانِ شما. خیال هم ندارم بهتون بگم چه بلایی سرش آوردم. من همونم که کرکس رو از سر راهم برداشتم تا برای خودم با شهپر…
تکرو آهسته دستش رو بالا برد و با سرعت ولی بی خشونت شونه های تکبال رو گرفت و با دست دیگه مانع ادامه جملهش شد. تکبال برای خلاصی از دستش تلاشی نکرد.
-تکبال!دیگه ادامه نده. ما هنوز نمی دونیم تو با کرکس چیکار کردی یا نکردی ولی حالا دیگه مطمئنیم که با شهپر قاطی نشدی و خیال هم نداشتی که بشی. کرکس و شهپر جفتشون ناپدید شدن. ما در تمام این مدت مواظبت بودیم و ندیدیم که شهپر بیاد به دیدنت. راستش خیال می کردیم اوضاع که آروم بشه میاد می بردت و کمین گرفته بودیم به حساب جفتتون برسیم ولی اینطوری نشد. در حالی که تو دیگه با ما نبودی و اگر ماجرایی بین تو و شهپر بود، می شد که بخوایید اقدامی کنید. غیب شدن کرکس هرچی که بود دست اون شهپر ناکسه. توی منطقه سکویا دیگه همه این رو می دونن. فقط گیر اینجاست که همه این رو هم می دونیم که تو داستان کرکس رو می دونی و چیزی نمیگی. جز این سکوتت دیگه هیچ اتهامی متوجه تو نیست.
تکبال با1حرکت سریع خودش رو از دست های تکرو خلاص کرد و بلند و خشن زد زیر خنده. قهقهه وحشیانهش شب رو می شکافت و بلند و بلند تر می شد.
-عجب! که اینطور! پس جز سکوتم هیچ اتهامی متوجهم نیست! هیچ اتهامی! وای چه خوب! الان از شادی این خبر که بهم دادی پروازی میشم و پرواز می کنم!
تکبال با صدایی شبیه عربده خندید و خندید و1دفعه متوقف شد. با چشم هایی که ازشون آتیش می بارید، سرد و خشن به اون2تا خفاش که بی حرکت در مقابلش بهش چشم دوخته بودن خیره شد.
-اون ها نباید شما2تا رو می فرستادن اینجا. حالا سریع از اینجا برید! برید بهشون بگید این جفت خائن دیگه نمی خواد ببیندتون. درضمن بهشون بگید لازم نکرده ادای نگران ها واسه من رو در بیارن. من بلدم چطور از پس خودم بر بیام. بلد هم اگر نباشم، دیگه نمی خوام زیر پر افراد منطقه سکویا باشم. شما2تا هم واقعا نباید از دستم این طوری می خوردید ولی…
تکرو حرفش رو برید.
-ما2تا رو بیخیال. ولی ببین تکبال! تو واقعا باید همراه ما بیایی. منطقه سکویا لازمت داره. الان زمان درگیری ما نیست. تکمار می دونه تو با ما نیستی. می دونه کرکس با ما نیست. غیبت شهپر رو می دونه. به مردن خورشید مشکوکه و دیر یا زود می فهمه. تکبال!می تونی برای همیشه ازمون متنفر باشی ولی این همراهی رو به خاطر جنگل سرو تا آخرش بیا. به خاطر پرنده های بیگناهی که به اعتبار امنیت سکویایی ها، خورشید، کرکس، شب ها رو صبح می کنن. به خاطر جوجه هایی که هنوز نمی تونن پرواز کنن و توی لونه هاشون و زیر پر و بال مادر هاشون هم دیگه امنیت ندارن. اگر تکمار این جنگ رو از ما ببره دیگه هیچی جلودارش نیست. جنگل نابود میشه. پرنده و پرواز دیگه هیچ وقت توی آسمون جنگل سرو پا نمی گیره. تکبال! ما نباید از تکمار ببازیم. خورشید نرفت که ما این طور مفت و مسخره وا بدیم.
تکرو درست می گفت. این کلام آخرش تکبال رو از دیواری که بهش تکیه زده بود جدا کرد.
-فقط تا آخر این ماجرا. باشه؟ من دیگه نمی خوام هیچ بستگی با شما ها داشته باشم. بعد از تموم شدن این داستان دیگه هرگز نمی خوام هیچ کدوم از شما ها رو ببینم. قبوله؟
تیزرو زمزمه کرد:
-نه!
تکرو با نگاهی هشدار دهنده که از دید تکبال مخفی نموند بهش اعلام سکوت داد.
-خوب باشه. قبوله. من از طرف تو این شرطت رو به بقیه هم میگم. ولی الان نمیشه صبر کنیم. داریم زمان رو از دست میدیم. نمیشه ما بریم پیغامت رو بدیم و برگردیم. تو باید همین الان همراه ما بیایی. مشکی اوضاعش بحرانیه و شاید امشب تو بتونی درستش کنی.
نگاه سرد تکبال در زیر سایه نگرانی تیره شد. تکبال نگاهش رو از تکرو دزدید.
-درضمن، اونجا هم نمی خوام بمونم. خونه من اینجاست و هر بار که به منطقه شما میام بعدش باید برگردم اینجا.
دوباره تیزرو از جا پرید و خواست حرفی بزنه ولی با نگاه هشدار دهنده تکرو عقب کشید.
-باشه. بریم اگر دلت خواست برگردی خودم می رسونمت اینجا.
تکبال لحظه ای به انتظار شفاف نگاه تیزرو خیره موند. از ذهنش گذشت:
-این ها چه بزرگ شدن و تکرو چه محکم و عاقل شده!
لبخند محوی چهرهش رو کمی باز تر کرد. لبخندی تلخ ولی رضایتبخش. از1چیز مطمئن بود. اینکه اون2تا با وجود ظاهر غلط اندازشون، حاضر نبودن با نه ی قاطعِ تکبال بذارن و برن. اون ها اومده بودن که ببرنش و تکبال مطمئن بود تمام تلاششون رو برای این بردن می کنن. نمی دونست موفق می شدن یا نه ولی در هر صورت هر2طرف وحشتناک خسته می شدن. تکبال این رو نمی خواست. هم خسته بود، هم نمی خواست به اون2تا خفاش صدمه بزنه، و هم گفتار تکرو درست بود. الان زمان درگیری بین تکبال و سکویایی ها نبود. از تمام این ها گذشته، مشکی حالش بد بود. یعنی چی شده بود؟ مشکی، رفیق گذشته هاش. هم صحبت لحظه های خشم کرکس با تکبال. همراه مهربونش. هم دل گریه هاش. مشکی اوضاعش چه جوری بود که به گفته تکرو کسی نمی تونست درستش کنه؟
تکبال با صدای خودش از جا پرید.
-کی باید بریم؟
تکرو مثل برق بال هاش رو حرکت داد و آماده پرواز شد.
-همین الان. 1لحظه رو هم نباید از دست بدیم. تکمار تعلیم افرادش رو شروع کرده. هم برای جنگیدن، هم برای گرفتن تو.
تیزرو اشک ها و خون روی چهرهش رو با خوشحالی پاک کرد. تکبال بهش خیره شد. نگاهش مثل همون وقت ها بود. خوشحالیش ساده و شفاف توی چشم می زد. بغضی آزار دهنده نفس کشیدن رو برای تکبال مشکل می کرد ولی اشکی برای باریدن نبود.
-تیزرو! من نمی خواستم. من، …
تیزرو با چهره خیس از اشک و خون مثل گذشته ها ساده و صمیمی خندید.
-بیخیال بابا. کرکس که بیاد باهاش حساب می کنم.
نگاه تکبال در1لحظه تیره شد. سنگینی و سردی فضا1دفعه انگار مثل آوار خاکی که خورشید رو دفن کرده بود روی اون3تا فرود اومد. تکبال آماده بود که بجنگه ولی تیزرو و تکرو حرفی از اتهام و خیانت بهش نزدن.
-ماتت نبره تکبال. بپر روی شونه هام تا بریم.
تیزرو و تکرو1لحظه سر اینکه کی روی شونه هاش ببردش دعوا کردن. درست مثل اون وقت ها. تکرو پیروز شد و چند لحظه بعد، هر3تا در پهنه آسمون شب به طرف منطقه سکویا می رفتن.
تکبال احساس عجیبی داشت که جنسش رو نمی شناخت. غم بود یا شادی. ترس بود یا اشتیاق. داشت می رفت به منطقه سکویا! جایی که سکویایی ها بودن، خاطرات کرکس و خورشید بود، سکویا بود، مشکی بود،
تکبال در راه خونه بود!.
دیدگاه های پیشین: (7)
مینا
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ساعت 18:18
کاش کی میشد تکبال با بالاپر صحبت میکرد.
کاش کی کرکس زود تر برگرده.
کاش کی توی جنگ تکبال و سکوریاییها با تکمار اون سکوریاییها باشن که برنده باشن.
و امیدوارم که هیچکدوم از این قهرمانهارو دیگه به قتل نرسونید.
خیلی برام دعا کنید.
راستی دلم برای تیزرو سوخت
و این که کاش کی بشه که همه ما یه دوست مثل خوشپرواز داشته باشیم من یکی که خیلی دلم میخواد داشته باشم. البته دارم ولی خوب اینو که خوندم دلم بیشتر از یکی خواست.
دلم برا یاون زنبور هم سوخت.
ولی دقیقا تکبالرو درک میکنم زمانهایی که اعصاب هیچکسرو نداری یه نفر بیاد و هی توی گوشت وز وز کنه وای یعنی حرص میده آدمو به قدری که نمیدونین باید چی کار کنید.
شرط میبندم که اون زوبوره با خوشپرواز دست به یکی کرده بوده
یه خبری هم از کبوتر خانوم بدین

پاسخ:
سلام مینا جان.
بالاپر اصلا از اون بالا تکبال رو ندید و نمی دونم اگر می دیدش چی می شد. تکبال هنوز نمی تونه برگرده. وظیفه تکبال سنگینه. باید انجامش بده و حصار امن خونواده جای خطر کردن نیست.
دوست خوب کیمیاست مینا جان. اگر یکی داری سفت نگهش دار یعنی قدرش رو خیلی بدون. این مدل نعمت ها کمتر دومی دارن.
کبوتر خانم هم حتما سلامته. جوجه بالاپر حالش رو جا میاره. احتمالا.
باور کن مینا جان من از رفتن قهرمان ها و توصیف این رفتن ها بیچاره میشم. شبی که پایان خورشید رو می نوشتم حالم دیدنی بود. به خدا من این رو نمی خوام. به هر کسی میگم میگه مگه خودت ننوشتی؟ خوب عوضش کن. مینا نمیشه عوضش کنم. به خدا اگر می شد… آخ که اگر می شد.
کرکس، کاش برگرده! آخ مینا هرچی جلو تر میرم بیشتر حس می کنم که کرکس باید باشه. کرکس با وجود کرکس بودنش باید باشه. به خیلی دلیل ها. کاش برگرده! کاش هرچه سریع تر برگرده تا این انتظار تموم بشه!
دعا. همیشه. همیشه مینا. باور کن همیشه.
موفق باشی و شاد. خیلی شاد تر از امروزت.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1394 ساعت 00:30
سلام. بالاخره از یک نواختی زندگی تکبال کم شد.
فکر کنم بوی هیجان و نفسگیر بودن ماجرا میاد.
امیدوارم بوی خون هم اگه میاد بوی خون تکماری ها باشه و نه سکویایی ها.
یه چیز خیلی عجیبو براتون بگم قبول دارم که خیلی منتظر پایان جنگ تکبال و تکماری ها هستم ولی احساس می کنم در این تقریباً یک سالی که همراهشون بودم دلم نمیخواد ترکشون کنم و داستانشون واقعاً حس می کنم با تمام خوبی ها و بدی هاش خیلی بهش عادت کردم.
جدی وقتی میام و این ماجرا رو می خونم احساس می کنم در یک جنگل زندگی می کنم و تموم این پرنده ها و بقیه موجوداتی که ازشون می نویسید وجود واقعی دارند و من با خوندن حتی هیجانی ترین قسمت های ماجرا هم احساس آرامش می کنم.
خیلی خوب می نویسید شاید یک نفر که تخصصش شناخت پرنده هاست بتونه از قسمت های زیادی از ماجرا اشکال بگیره که مثلاً فلان پرنده نمی تونه این طوری بپره و محاله که مثلاً اون پرنده از این پرنده بزرگ تر یا کوچیک تر باشه ولی با وجود تمام این ها حس می کنم پرنده ها اگه می تونستند حقیقتشون رو به ما نشون بدن چیزی شبیه اینی می شدند که شما می نویسید.
مثل این می مونه که شما مدت زیادی با پرنده های مختلف زندگی کرده باشید که این طوری می تونید تصورشون کنید و ماجراشون رو بنویسید.
خیلی دوست دارم زندگیم آروم و بی دغدغه تر از اینی بشه که الآن هست ولی درگیری های فکری ارشد و این که آیا می تونم این پله رو هم رد کنم و برم جلوتر یا نه خیلی اذیتم می کنند.
قبول دارم که ارشد تموم زندگی نیست و حتی اگر قبول هم نشدم می تونم شانسم رو سال بعد امتحان کنم ولی حس می کنم تا از این مرحله رد نشم نمی تونم به بعدی ها فکر کنم.
کلی کتاب و منبع درسی برای ارشدم لازمه که بهشون فکر که می کنم مغزم منفجر میشه ولی باز می بینم که باید یه جوری به هر حال باهاشون کنار بیام اما خیلی گیج میشم خلاصه که واقعاً محتاج آرامشم.
فکر کنم دارم زیاد می نویسم و بهتره به فکر کلاس ساعت هشت فردام باشم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
این درست نیست من جواب کامنت شما رو داده بودم ولی حالا که اومدم می بینم ثبت نشده. یعنی کجا فرستادمش؟ من مطمئنم همینجا بود! خیلی دیر کردم معذرت می خوام.
تکبال و دردسرهاش. به نظرم بوی دردسر میاد. جنگ. میگم این تکبال و اون ماره اگر آشتی می کردن حسابی دیدنی می شد! فقط مشکل اینجاست که بعدش جفتشون من بیچاره رو ریز ریز می کنن البته اگر شما ها چیزی ازم باقی بذارید. پیش از اون2تا اینجایی ها به حسابم می رسن مگه نه؟
اون ها هرگز با هم آشتی نمی کنن. تکمار باید طاوان خراب کاری هاش رو بپردازه. تکبال هنوز طوطیا و زاغک و گنجشک کوچولو و تک پر و خونواده کوچیکش و اون2تا کلاغ و خورشید رو فراموش نکرده، خیال هم نداره فراموش کنه.
چه به من شبیهید در مورد پایان داستان تکبال! چند وقت پیش داشتم با یکی حرفش رو می زدم بهش گفتم این داستان تموم بشه من تا چند روز احساس خلأ می کنم و افسرده میشم از دلتنگی. حس می کنم وقتی تموم بشه من باید از جنگل آشنای سرو بیام بیرون و دیگه واردش نشم. این رو دلم نمی خواد. بخندید ولی چیکار کنم احساسم اینه دیگه!
بله درسته ارشد مهم ترین نیست ولی1چیز هایی گاهی برای ما عجیب مهم میشن. به طوری که تا پشت سر نذاریمشون نمی تونیم به بعدش فکر کنیم. احساس شما رو در این مورد می فهمم. منابع درسی و دردسر هاش برای ما یکی از عواملی بود که از ادامه تحصیل منصرفم کرد و هنوز هم دلم نمی خواد حتی بهش فکر کنم. البته یکی از ضعیف ترین عواملش چون من در انجام کاری که عشقی بهش ندارم عجیب تنبل و بی همتم.
شما چندین برابر این هم بنویسید اینجا زیاد نیست. اینجا منطقه آزاده برای گفتن و گفتن. از هر نوعی که دلتون بخواد. پس بنویسید و راحت باشید.
من برم1گوشه ای از تکبال97رو بنویسم تا بقیهش هم برسه.
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ساعت 05:34
این خوشپروازم بلاستا, بتیریپش نمیخورد. تکبالم حدس میزدم اگه آتیش باشه آتیشباز قابلیه فقط گفتم حالا ی ذره بدبین باشم که نشد. عجب باحال, پرواز. هی ول کن اینارو بگو بعدش چی شد. راستی وقت کردی از پروازای تکبال و این پسره خوشپرواز ریزتر توضیح بده کاملتر باشه بهتره
ببین زود باش بنویس بقیشو زود باش منتظرم خفن.
ببین منتظرما منو نکاریا بخدا کاردی میشم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی!
یعنی من باید ماجرای اینطوری می نوشتم تا تو صدات اینجا در بیاد؟ این درسته؟ چرا هیچی نمیگی دلم تنگ شده بود! باور کن یکی راست میگم. زمان هایی که هستی سکوت نکن دلم تنگ میشه واسه مدل حضورت.
عجب! خداییش خودت بیا بگو من الان در جواب این کامنتت چی بگم؟ به نظرم هیچی نگم سنگین تر باشم. این قدر عجله نکن دارم می نویسم بابا! بذار ببینم کجای کارم آخه!
یکی! ممنونم که هستی! ممنونم.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ساعت 13:29
سلاااااعااااعااااااااااااااااام پریسا جان
امیدوااارم شااد و سلاااامت باشییی
هععععی باز که دیر اومدم
خوب چرااا میزنی
باور کن قیبتم موجه هستش بزار بگم برااات هعععععععععععی چشمت روزه بد نبینه
فکر کنم شنبه بود که بد شانسی بهم رو آورده بود که یهو دیدم نه ببخشید شنیدم نههه یعنی حس کردم نههه یعنیی همهی حس هام دست به دست هم دادن که آخر فهمیدم ویندوزم پرییدهه ووااایی نه یعنی ووووووویوووووووووااااعاااااعاااااااااییی خخخ
خولاسه کنم در حدی پرید که بر نگشت که آخر مجبور شدم کل سیستمم رو فرمت کنم وای گناه میدم تمام کتاب هایی که متنی کرده بودم پرید وای شکلک گریه خخخ
خوب گریه بسه
خوب من اومدم با سیستمی تازه نفس و تنی خسته از رمانها و فایل هایی که پرید
وااایی یعنیی از اول باید بشینم متنی کنم اونم با سایت خراب بلاگفااا خخخ
اینارو گفتم دلت بسوزه که از قیبتم دل گیر نباشی
من هستم و میمونم حطا اگر منو از بلاگت بندازی بیرون هستم و بلاگت رو به هم میریزم و آبزرشکاتو میخورم یک لواشک از اون نازکایی که دوست داری روش خخخخ
راااستییی داستانت عالیه مرسییی مممنونم فرااووون
دوستایی مثل خوش پرواز کم گیر میان امیدوارم هرکی دوست خوبی داره قدرش رو بدونه
ممنونم پریسا جان
ببخش که دیر اومدم
شااد باشی همیشه

خانه


پاسخ:
به سلاااام آریای عزیز! ویندوز جدید مبارک!
گفتی ویندوز می ترسم همین روز ها من هم مجبور به تعویضش بشم و با وجود اومدن ویندوز های گویای مدل به مدل باز من جرأت این خطر کردن رو ندارم. آخه من به سیستمم عجیب وابسته هستم. اگر بالا نیاد به دردسر می افتم. حضور گوشیم کمی اوضاع رو بهتر می کنم ولی فقط کمی.
بلاگفا. وای از دست این بلاگفا. کاش می اومدی توی بلاگ اسکای. اوضاعش از نظر من بهتره. راستی چطوری رمان ها رو متنی می کنی؟ صفحه صفحه عکس ها رو میدی به گوگل درایو و تبدیل میشن؟ من تا خواستم شروع کنم اینترنتم تموم شد و وبویسومم پرید و نتونستم ترافیک بخرم و…ولی جدی، متأسفم به خاطر از بین رفتن زحمت هات. کاش می شد برش گردوند. می دونم دوباره کاری چه عذابیه. ازش بدم میاد شدیییید.
هرچه می خواهد دل تنگت اینجا رو به هم بریز. اصلا بیا با هم به هم بریزیمش. اینجا کاملا به هرگونه خرابکاری مجازی جز دستبرد زدن به آب زرشک های من.
ممنونم و خوشحال که هستی.
پیروز باشی.
آریا
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ساعت 22:57
وااااییی باز که دیر کردیی پریساااا
ایرادی نداره منم سردابت رو خالی کردم هووو هوووو قیژژژژژ بااای خخخخخخ

خانه


پاسخ:
اُهُه! شکلک آریا گیر کرد توی سردابی که من درش رو بستم. حالا من2روز اینترنت نداشتم دلیل نمیشه که این پایین پیدات کنم که! وای به نظرم به صرفه نیست این توو زندانی نگهش دارم آب زرشک هام همه اونجان. بیا بیرون بابا نخواستیم.
شاد باشی آریا! همیشه شاد باشی!
آریا آریا
پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1394 ساعت 10:50
سلام پریسای عزیز
نه من هنوز با گوگل درایو کاری ندارم
یه وبلاگ هایی هستن مثل دنیای رمان و چنتای دیگه که رمان هارو به صورت قسمت قسمت میزارن من این قسمت هارو تو ورد زخیره میکنم بعد تو محله میزارم هنوز به pdf بر نخوردم
این بلاگ های رمان همه زیر نظر بلاگفا هستن که متعسفانه بلاگفا چند هفته ای هست رفته هوا خوری خخخ
راستی برات چنتا رمان پلیی در نظر دارم اونا تو هارد استرنالم بوده نپریده بعد اسامیشو میفرستم اونایی که نخوندیشون رو بگو برات بفرستم
راستی پریسا دراپ باکس داری اگر داریایمیلت رو بده تو دراپ باکسم شیر کنمت
شاااد باشی همیشه

خانه


پاسخ:
رمان پلیسی آخجون! خیلی دوست دارم بخونم خیلی زیاد. بلاگفای بدجنس!
دنیای رمان رو کمی می شناسم. به نظرم یکی2بار رفتم. نمی دونم چی شد که دیگه نرفتم اونجا. امیدوارم بلاگفا هرچه زودتر از هواخوری برگرده و نتیجه زحمت هات که قورت داده رو بهت پس بده!
شاد باشی.
آریا آریا
پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1394 ساعت 10:57
مدیونی اگر فکر کنی منضورم از پلیی همون پلیسی هستش خخخخ
اشتبا شد ببخش
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
اصلا من دیوونه این مدل مدیون شدن هام. نمی دونی که! من هم باید1حرکتی بزنم این گوگل درایو1سری کتاب بهم بده این طوری نمیشه.
با اشتباه یا بی اشتباه، کلا خوشحالم که هستی آریا.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال95

هوای صبح از این بهتر نمی شد باشه. چندتا جوجه یاکریم تازه پرواز کنار رودخونه روی زمین سبز جنگل سرو مشغول بازی و پرپر زدن و پیچ و تاب بودن. چنان بهشون خوش می گذشت که انگار روی خاک زمین نبودن.
-آهای اینجا رو! 1عالمه تخم علف! آخجون!
-زیاد نخور سنگینت می کنه.
-خوب سنگین کنه. از پرواز کردن که نمی افتم.
-شاید هم بی افتی. آخه تو همینطوریش هم به زور اندازه2تا بوته علفی از زمین جدا میشی از بس شل و ولی.
-الان بهت میگم کی شل و وله.
-آخ چیکار می کنید؟ شما2تا جنگ دارید من باید خاک بهم پاشیده بشه؟ دیوونه ها الان هالیتون می کنم!
-مواظب باشید! آآآییی!
-به به!حالا خوب شد. هر3تاشون افتادن روی سر این ریزه جیرجیرو و حالا بیا از روی زمین جمعش کن. این هم که جمع بشو نیستش که!
-به من میگی؟ خیال کردی خودت خیلی سفتی؟
-من؟ آره خوب. شبیه تو وا رفته که نیستم.
-هستی. لق لقوی بی ریخت! وایسا تا ببینی.
بازی شروع شد. همه به هم علف و آب و خاک می پاشیدن و جیغ و داد بود که از خوشی می رفت آسمون. پلیکان عصبانی سر رسید و همشون رو دعوا کرد ولی یاکریم های کوچولو زیر جلدی خندیدن و بعد از رفتن پلیکان همه با هم زدن زیر خنده و دوباره هوار های شاد بود که رفت هوا. پلیکان هم لبخندش رو خورد و دور شد و ترجیح داد به جای حرص خوردن اون روز جای دیگه از رودخونه دنبال صید باشه. یاکریم ها مشغول بودن. طول کشید. چندتا گنجشک کوچولو هم قاطیشون شدن. داشت خوش می گذشت.
-آآآخخخ!
این آخ آخ رضایت نبود. احساس خطر بلافاصله همه رو در جا میخکوب کرد. صدا ها خوابید و بال ها آماده پریدن شد. جوجه یاکریم کوچیکی که روی علف های لیز پر و بال می زد که سر پا بایسته ولی معلوم نبود چرا سر می خورد و می افتاد. یکی از هم تیره هاش که بزرگ تر و شجاع تر بود به طرفش رفت و با بال های باز و آماده فرار بهش نزدیک شد ولی چند قدم مونده بهش لیز خورد و روی علف ها ولو شد. بقیه با حیرت تماشا می کردن.
-صبر کنید ببینم!
جوجه ها بین پریدن و نپریدن بلاتکلیف موندن. یاکریم بزرگ تر که زمین خورده بود با احتیاط روی زمین غلتید، از جایی که لیز خورده بود به طرف بقیه اومد و بعد خیلی آروم از جاش پا شد و روی پا هاش ایستاد. نگاهی به پر های کثیفش انداخت و آروم سر بلند کرد و به چشم های وحشتزده هم بازی هاش خیره شد. نگاه ها تأییدش می کردن. اون طرف پر و بالش که به علف های لزج برخورد کرده بود از شدت کثیفی تیره رنگ دیده می شد. جوجه با نفرت خودش رو جمع کرد. جوجه یاکریم کوچولو که اول خورده بود زمین هنوز همون وسط دست و پا می زد که بلند شه ولی به شدت لیز می خورد و به خاطر غلت و واغلت زدن روی اون علف های لیز و لزج تمام پر و بالش به کثافت کشیده شده بود. وقتی حیرت بقیه و بال کثیف رفیقش رو دید از پر و بال زدن دست برداشت، به خودش نظر انداخت و از وحشت و حیرت زد زیر گریه. بقیه رفتن که کمکش کنن بلند شه ولی نزدیک علف هایی که حالا متوجه شده بودن از باقی علف ها تیره تر و کثیف تره توقف کردن.
-چه کثافتی! این چیه!؟
-آهای شما ها! چی شده؟
همه با وحشت از جا پریدن و با دیدن کبوتر نر سفیدی که روی1پا کج ایستاده و به این صحنه خیره شده بود آروم گرفتن.
-اینجا1اتفاق مسخره ای افتاده و ما نمی دونیم که…
خوشپرواز با احتیاط جلو رفت و در حالی که مواظب بود پا هاش رو چه جوری بذاره که لیز نخوره زیر بال های کثیف یاکریم کوچولو رو گرفت و روی پا هاش بلندش کرد، بعد خیلی مراقب از اون منطقه لزج کشیدش کنار. جوجه هنوز گریه می کرد.
-چیزی نیست. فقط کثیف شدی. رودخونه2قدمیه. الان درست میشه. ولی چی شد که شما2تا اینطوری شدید؟ اینجا علف هاش چرا اینطوریه؟
جوجه ها گیج نگاهش کردن.
-ما نمی دونیم. داشتیم بازی می کردیم و1دفعه…
-آهای اینجا رو ببینید! من1چیزی پیدا کردم.
خوشپرواز و بقیه به سرعت به طرف گنجشک کوچیکی که روی1تیکه چوب ایستاده بود رفتن. گنجشک آهسته با حرکت بال کوچیکش به چیزی روی زمین اشاره کرد. خوشپرواز نزدیک رفت و نگاه کرد. بقیه هم همینطور. لازم نبود کسی براشون توضیح بده که چی دیدن. نیش مار رو دیگه همه می شناختن. نیشی بلند و زهری که فقط می تونست مال1مار تشنه بیابون باشه. جوجه ها به اون بخش بزرگ و تیره علف ها و به2تا یاکریم کثیف نظر انداختن. قصه هیولای مرداب که داشت به هیولای جنگل تبدیل می شد رو همه از مادر هاشون شنیده بودن و داستان مار هایی رو که هیولا در جنگ هاش گوشت و استخون هاشون رو از هم می پاشید.
-بیایید هرچه زودتر از اینجا بریم.
پیشنهاد خوشپرواز بلافاصله و بی حرف اجرا شد. همه با وحشتی ساکت ولی سنگین به سرعت پرواز کردن، از زمین لیز اون منطقه بلند شدن و با نهایت سرعت از اونجا رفتن. اون ها رفتن تا به خونه هاشون برن و در پناه آغوش مادر های نگرانشون، باز هم بیشتر و بیشتر به داستان ترسناک هیولا پر و بال بدن و خوشپرواز تمام وجودش شده بود فکر که چه جوری میشه1کبوتر بتونه سر1مار همچین بلایی بیاره؟ این چه قدرت عجیبیه که این مدل کار ها ازش بر میاد؟ حالا گیریم که1کبوتر بتونه اتفاقی1مار رو بکشه. یا گیریم که کبوتره زیاد قوی باشه و بتونه هر بار ماری که بهش حمله می کنه رو بکشه. ولی این که از1مار عصبانی فقط نیشش سالم بمونه و باقیش مثل1میوه گندیده که بهش ضربه زده باشن منفجر بشه و بپاشه به اطراف از نظر خوشپرواز نه منطقی بود و نه اصلا شدنی.
-تکبال!تو دقیقا کی هستی؟ داری چیکار می کنی؟ می فهمم. بلاخره می فهمم.
روز قشنگی بود. تا غروب هنوز خیلی زمان باقی بود و بهار خیالش به تفکر خوشپرواز نبود. جنگل سرو با وجود تمام این داستان ها و تمام این سوال های بی جواب و تمام نقطه های لزج روی علف هاش همچنان پذیرای بهار بود. بهاری سبز، زیبا، روشن.
منطقه سکویا.
-آهای!آهای پدرت رو درمیارم عوضی! خیال کردی دیگه اینجا بی در و پیکره هر غلطی میشه کنی؟ بهت میگم حالا!.
در1لحظه با سوت اخطار بلند و کشدار تیزپرک سیل خروشانی از خفاش هایی که توی روز انگار خیالشون به نور نبود، روی سر1مار بزرگ و عصبانی که استطارش به وسیله تیزپرک خنثی شده بود آوار شدن. وحشتناک بود. سکوت منطقه سکویا از مدت ها پیش اینطوری نشکسته بود. قیامتی شده بود که بیا و ببین. ماره ظاهرا حسابی تعلیم دیده و آماده بود. همون اول کار یکی2تا از مهاجم هاش رو با ضربه های سر و دم به درخت های اطراف کوبید و ناکار کرد. ولی خفاش های تعلیم دیده منطقه سکویا به این سادگی از میدون در نمی رفتن. اون ها تشنه بودن. تشنه خون، تشنه جنگ، تشنه تلافی شب خارستان.
درگیری کمی طول کشید و دست آخر، به نفع خفاش های سکویا و با باخت اون مزاحم ناخونده تموم شد. مهلت نشد ازش در بیارن اونجا چیکار می کرده، به چه جرأتی پیش از رسیدن شب از زیر زمین منطقه سکویا سر در آورده و چی شد که خاک های مخفی کنندهش رفت کنار و دیده شد.
لحظه ها در جنگ گذشتن و بلاخره از ماره چیزی باقی نموند.
-دیوونه ها! شاید لازم بود1چیز هایی بهمون بگه.
همه با هوار خوشبین کنار کشیدن. خوشبین از رفتن کرکس به این طرف اخم هاش باز نشده بودن. نگاهش تاریک و خسته ولی محکم بود. صدایی سکوت جمع رو شکست.
-از اون چیزی در نمی اومد خوشبین. کسی که بتونه ازش حرف بگیره بین ما نیست. ما که اهلش نیستیم، تو که نمی تونستی و مثل خودمون عشق داشتی نصفش کنی، مشکی هم که، مشکی چطوره خوشبین؟
خوشبین با نارضایتی آشکار چشم هاش رو تنگ کرد و نفسی از سر خشم کشید.
-احمق وا رفته!
دیگه کسی چیزی از مشکی نگفت.
-خوشبین!این ماره اینجا چه غلطی می کرد؟
نگاه خوشبین دوباره تاریک و عصبانی شد.
-این دقیقا همون چیزی بود که باید قبل از نفله کردنش می فهمیدیم. حالا من باید از کجام جوابت رو دربیارم؟
قویدست خواست حرفی به تناسب لحن و نگاه تاریک خوشبین به عنوان جواب تحویلش بده ولی فرصتش رو پیدا نکرد. تیزپرواز وارد ماجرا شد و بحث رو درستش کرد.
-درسته که این رو نفهمیدیم ولی همچین بوق هم نیستیم. فقط دیدن این موجود بهمون کلی اطلاعات میده.
خوشبین بهش چشم غره رفت.
-میشه بفرمایی الان از تماشای این لاشه چی سرمون شده؟
تیزپرواز بی توجه به چشم غره خوشبین با آرامش جواب داد:
-این سرمون شده که تکمار دوباره فعالیت های سودمندش رو شروع کرده. و این دفعه از مار های بیابون یار گرفته. و این هم یعنی اون شب تمام نفراتش با اون انفجار و ویرانی دژ سفت و سختش رفتن به جهنم. اگر بخواییم بهتر و دقیق تر ببینیم باز هم چیز هست که بشه بفهمیم. بسه یا باز بگم؟
خوشبین دستی از سر کلافگی تکون داد. یاد اون شب آخر هنوز اعصابش رو می کشید. از پشت پرده نازک و شفاف، پرده اشک های بقیه رو دید. تیزپرواز آروم بود، هرچند کاملا می شد تشخیص داد که آرامشش ظاهریه. خوشبین توی ذهنش زمزمه کرد:
-بعد از رفتن اون2تا کلاغ این تیزپرواز زیر پر شهپر بوده. طبیعیه که بتونه از پس خودش بر بیاد. آخ شهپر! کدوم گوری هستی اگر دستم بهت برسه!
باز هم صدای تیزپرواز بود که بدون خش و لرزش سکوت رو شکست.
-اون شب خارستان حسابی تکمار رو زمین گیر کرد. خوب، چرا اینطوری نگاه می کنید؟ اگر2تا دیگه از این شب ها داشته باشیم تکمار بی تکمار. این عالیه. نمی خوایید بگید که از اسمش باید بترسیم، می خوایید؟
همه این تعکید پنهان تیزپرواز رو گرفتن. اون وحشت نگاه های خیس رو دیده بود و می خواست حواس بقیه رو جمع کنه تا نگاه هاشون رو از همدیگه و از خودشون جمع کنن تا این وحشت عمومی و ظاهر و زیاد و در نهایت کاری نشه. خوشبین با خودش فکر کرد:
-بله اگر یکی2تا از این شب ها داشته باشیم تکمار بی تکمار. ولی دیگه چی رو باید از دست بدیم؟ چیزی به با ارزشی خورشید نداریم که در شب های بعدی برای به دست آوردن های بعدی بپردازیم.
تیزپرواز خط نگاه خیس خوشبین رو خوند. آهسته پیش رفت و شونه های خوشبین رو لمس کرد.
-خوشبین!دارن تماشات می کنن.
همین کافی بود. خوشبین بلافاصله به خودش اومد و به اشک های در آستانه چکیدنش مسلط شد. نگاهی به بقیه و نظری به مار انداخت.
-این نکبت رو از اینجا ببریدش. محض خاطر خدا یکی واسه رو به راه کردن این مشکی لعنتی1کاری کنه. تا کی می خواد اون طوری بمونه؟
تیزپرک آزرده نگاهش کرد.
-تو خودت چرا کاری نمی کنی؟
خوشبین با صداقتی که واسه خودش هم آزار دهنده بود تقریبا داد زد:
-من نمی تونم. لعنت به این مشکی دیوونه! من نمی تونم. هرچی کردم نشد.
تیزبین نه به آزردگی تیزپرک جوابش رو داد.
-ما هم همین طور.
تیزرو بحث رو جمع کرد.
-بیایید این لاشه رو جمعش کنیم. خوشبین! به نظرم باید جمع بشیم و حرف بزنیم. من یکی که هیچ دلم نمی خواد بعد از اینهمه دردسر به تکمار و1مشت بیابونی جنگل ندیده ببازم. شما ها هم مطمئنا همین طور.
همه موافق بودن. همه ترسشون رو مخفی می کردن. همه به هم آرامشی رو می دادن که خودشون نداشتن. همه سوال بزرگ ذهنشون رو از بقیه مخفی می کردن.
-بدون کرکس، بدون شهپر، بدون خورشید، آیا واقعا بردی در کار بود؟
خوشبین تکلیف رو مشخص کرد.
-امشب بالای تاک همیشگی. لازم نیست همه باشن. همین تعدادی که الان هستیم. بهتره ماجرای خورشید همچنان پوشیده باقی بمونه تا ببینیم چی میشه.
آسمون داشت تیره می شد. شب داشت می رسید. سکویای بلند با وزش نسیم روی سر خفاش ها برگ های خوشبو ریخت. خوشبین آه عمیقش رو خورد. بقیه نگاه از سکویا برداشتن. داشت شب می شد!.
جنگل در تاریکی دلپذیر شب مهتابی بهار خواب بود. سایه های بی صدا و متحرک اطراف منطقه مرداب رو کسی نمی دید. 2تا سایه که می چرخیدن و باز می چرخیدن، در1نقطه به هم می رسیدن، مکث می کردن، جدا می شدن و از راه های جدا می رفتن، وارد منطقه مرداب می شدن، اونجا چرخ می زدن، بین نی های نیزار مرداب محو و باز پیدا می شدن، آرامش تاریک و بی مهتاب زیر نیزار ترسناک رو به هم می ریختن و باز به هم می رسیدن و از سر ناکامی دستی تکون می دادن و باز مکث و باز این دور باطل که تکرار و تکرار و باز هم تکرار می شد.
زمان می گذشت. جنگل سرو در سرخوشی بهار و ترس ناشی از همه چیز غرق بود. ترس از مار ها. ترس از هیولای مرداب که می گفتن دیدنی نیست و توی جنگل هم میاد. ترس از چیز هایی که در مورد هیولا می گفتن و قابل آزمایش و اثبات و شناخت نبود. جوجه های ماجراجو1طور هایی ترس و اشتیاق رو با هم داشتن. از اونجایی که هنوز هیچ خبری مبنی بر اینکه هیولا به کسی جز مارها آسیب زده باشه به هیچ گوشی نرسیده بود، هیولای ناشناس برای همه منشأ ترس و کنجکاوی و نوعی احترام بود. با هیولا یا بدون اون، جنگل سرو پر بود از خطر هایی که دیگه مخفی نبودن. همه می دونستن و همه سعی می کردن هرچی بیشتر مواظب خودشون و خونوادهشون باشن.
جوجه های تازه پرواز دیگه یاد گرفته بودن که جز در حصار لونه های خودشون، هیچ کجا حتی روی درخت ها زیاد متوقف نمونن. خطر جدی بود و این رو دیگه همه می دونستن. جایی برای انکار نبود. دیگه کسی هم سعی در انکارش نداشت. ترسی گنگ توی سینه تمام پروازی های جنگل سرو قوی تر و قوی تر می شد و با سرخوشی بهار قاطی می شد و چیزی رو تشکیل می داد که هنوز می شد اسمش رو گذاشت احتیاط.
پلیکان با حرص به خوشپرواز سمج خیره شد.
-تو اصلا حرف حسابت چیه؟ چی میگی؟
خوشپرواز با مهربونی نگاهش کرد.
-من فقط می خوام تو بهم بگی علف های اون بخش از کنار رودخونه چرا اون طوری کثیف و لجنی شده بودن؟ البته می دونم1چیزی روشون ترکیده بود. 1مار بود مگه نه؟ نگو نه چون ما نیشش رو پیدا کردیم. من و اون کوچولو های شلوغ.
پلیکان عصبانی داد زد:
-تو که اینهمه رو می دونی پس چرا روی اعصاب من پرپر راه انداختی؟
خوشپرواز لبخند آرامشبخشی زد. پلیکان کمی آروم تر شد.
-عصبانی نشو. من فقط می خوام بدونم اون ماره سر چی اینطوری شد. و اگر بدونی چه قدر دلم می خواد بدونم چی این بلا رو سرش آورد و چه جوری سرش آورد و…
پلیکان دادش در اومد.
-بسه دیگه، اگر ول کنم و همین طور بهت گوش بدم می خوایی از اول تاریخچه پیدایش جنگل رو هم بدونی.
خوشپرواز مهربون خندید. پلیکان آروم تر شد.
-خوب اون ماره به1دسته فنچ حمله کرده بود. داشتن آب می خوردن که1دفعه ماره رسید و هوار شد سرشون. من از دور می دیدم. فنچ ها رو دیده بودم ولی اصلا نفهمیدم ماره کی و چه جوری رسید. 1لحظه نبود و1دفعه بود. خیلی سریع و خیلی تمیز. بعدش هم1دفعه…
پلیکان سکوت کرد. خوشپرواز بهش لبخند تشویق کننده ای تحویل داد. پلیکان سعی کرد حرف بزنه ولی نتونست. خوشپرواز پیش رفت و پر های روی شونه و گردن پلیکان رو لمس کرد. چشم هاش رو پایین انداخته بود که پلیکان تردید رو توی نگاهش نبینه.
-بگو. بعدش چی شد. بگو.
پلیکان زیر دست های خوشپرواز سست شد و پلک هاش رو بست.
-بعدش1دفعه گرد و خاک بلند شد. 1چیزی اومد وسط صحنه که من نفهمیدم چی بود. مثل هیولای جهنم بود. زشت بود و درشت بود و وحشی بود. اندازه مار درشت نبود ولی1جور هایی بزرگ بود. بزرگ بود اما باز هم کار هایی که می کرد اندازه قد و قوارهش نمی شد. فنچ ها در رفتن. یکیشون تقریبا از توی دهن ماره بیرون کشیده شد. اون جونور عجیب کشیدش بیرون. خیال کردم فنچ مرده. انگار داشت جون می داد. خیلی بد زخمی شد. افتضاح بود. استخون هاش شکسته بودن. وسط گرد و خاک میدون زیاد چیزی دستگیرم نشد. جز اینکه اون جونور1چیز منقاردار بوده. شاید پر هم داشت ولی اولا پرواز نمی کرد دوما اینقدر کثیف و لجن گرفته بود که اصلا نمی شد تشخیص بدمش. ولی منقار داشت مطمئنم. چون1دفعه کردش توی چشم ماره و از پیچ و تاب دادن سر و گردنش فهمیدم که هی منقارش رو اون داخل باز می کرد و می بست و سرش رو تاب می داد و می چرخوند و منقارش رو توی سوراخ کله ماره چرخ می داد و…
خوشپرواز به سختی جلوی ظاهر شدن اشمئزازش رو گرفت. پلیکان اما حالش بد شده بود. خوشپرواز با همون لبخند تشویق کننده نگاهش کرد.
-چیزی نیست. خوب. اون موجود با توصیفات تو به نظرت1پردار بوده که نمی پریده. ماره رو کورش کرد و بعد چی شد؟
پلیکان نفس عمیقی کشید.
-بعدش ماره بهش پیچید تا لهش کنه، آخه اون چیزه هرچی که بود سرش رو عقب نمی کشید و منقارش رو از توی سوراخ چشم ماره در نمی آورد. ماره می خواست در بره ولی اون ازش جدا نمی شد. مثل خفاش ها بود ولی خفاش نبود. انگار خون و مغز ماره رو از توی سوراخ چشمش می مکید. ماره بهش پیچید و داشت فشارش می داد که1دفعه… واقعا سر در نیاوردم چی شد. انگار جفتشون ترکیدن ولی گرد و خاک و کثافت که خوابید، ماره دیگه نبود و اون جونور کثیف تر شده بود ولی سالم ایستاده بود و بعدش هم بدون اینکه بره لب رودخونه خودش رو تمیز کنه منقارش رو باز کرد هرچی از آشغال های توی سر مار توش بود رو تف کرد بیرون و راه افتاد رفت. رفت طرف مرداب تاریک. من هم دیگه نتونستم بمونم. فنچ زخمیه داشت تموم می کرد. باید1کاری می کردم.
خوشپرواز آشکارا حالش خراب بود.
-کاریکردی؟
پلیکان سری به علامت مثبت تکون داد.
-بله. اطراف سرو بلند1جغدی هست که کارش رو عالی بلده. فنچه خیلی درد کشید ولی زنده هست. جغده میگه می تونه پرواز هم کنه ولی نه الان.
خوشپرواز نگاه متفکری به پلیکان انداخت.
-احتمالا ممکنه بتونی تصور کنی اون موجودی که به مار حمله کرد و باهاش درگیر شد چی بوده؟
پلیکان که از این توصیفات مشمئز کننده خسته شده بود کلافه جواب داد:
-گفتم که، رفتارش1کمی شبیه خفاش ها بود ولی خفاش ها خون می مکن و این جونور مغز ماره رو از سوراخ چشمش می مکید. درضمن خفاش ها هرچی هم وحشی باشن به توحش این که من دیدم نمی رسن. باز هم درضمن خفاش ها روزبین نیستن و این جونور انگار شب و روز نمی شناخت و باز هم درضمن خفاش ها پرواز می کنن ولی این چیزه هرچی که بود برای اینکه درست و حسابی روی ماره مسلط باشه و ازش جدا نشه پرپر می زد و دور و برش رو با کثیفی بال هاش کثیف می کرد ولی از زمین جدا نمی شد. به نظر من اون1چیز وحشی عجیبی بود. اندازهش به شکاری ها نمی خورد. به خفاش ها هم نمی خورد. 1کمی شاید اندازهش به تو می خورد ولی نه کاملا. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. نه توی جنگل، نه اطراف مرداب، نه هیچ کجای دیگه. واقعا نمی دونم اون چی بود و از کجا1دفعه سر رسید و بعدش کجا رفت. ولی چرا. به نظرم داشت می رفت طرف مرداب و درضمن از نور روز هم هیچ خوشش نمی اومد چون1بالش رو گرفته بود بالا و سرش رو گرفته بود پایین و سعی می کرد نور کمتر به چشمش بزنه. دیگه چیزی نمی دونم.
خوشپرواز که رفت، پلیکان لحظه ای به مسیر پروازش خیره شد، نگاهی به طرف مرداب تاریک انداخت و بعد پرید و رفت تا به صید ناتمومش برسه.
خارستان.
متروک و ویران و ترسناک. حتی در روز روشن و آفتابی این منطقه ترسناک بود. شبیه مرداب تاریک نیزار نداشت ولی سکوتش بوی مرگ می داد. به جای اون تپه پر از بوته های خار، حالا گودال تاریکی بود و خاک هایی که انگار کسی کوبیده بودشون. باد می وزید و خاک و خار رو پراکنده می کرد. هیچ نشونی از هیچ جنبنده ای دیده نمی شد. انگار نسیم هم وقتی به اونجا می رسید، متوقف می شد و دیگه جلو تر نمی رفت. اون جا نه نسیم داشت و نه بهار. باد تندی داشت که زوزه می کشید و کویر رو تداعی می کرد. خارستان هنوز تار بود. مثل همون شب، تاریک، سرد و سیاه!.
منطقه سکویا.
تیزرووو!واقعا که! مثلا داری گشت میدی دیگه نه؟
تیزرو به وضوح از خواب پرید.
-سلام خوشبین. نه بابا یعنی آره دارم تماشات می کنم. خوب خودی هستی لازم نیست بزنمت دیگه.
خوشبین با حرص نگاهش کرد.
-تیزرو!تو و اون تکرو باز دوباره چه غلطی دارید می کنید؟ تو چرا سر گشتت خوابی؟ اگر اتفاقی پیش می اومد چی؟ شما2تا معلومه چتونه؟ تمام دیشب رو کجا بودید؟ چرا جفتی غیب میشید و جفتی اینهمه خسته اید؟ تو چرا دم صبح که برگشتید اونهمه کثیف بودی که مجبور شدی یواشکی بری رودخونه؟ تیزرو! چی شده؟ اگر چیزی هست به ما هم بگید. تیزرو!می شنوی؟
تیزرو نمی شنید. خواب بود. خوشبین به شدت تکونش داد و هوار زد:
-بیدار شو عوضی! پاشو توضیح بده ببینیم باز با چه بلایی طرفیم؟ حرف بزن لعنتی!.
تیزرو از خواب پرید و کلافه خودش رو کشید عقب.
-خفه شو دیگه تو هم! اصلا تو چی میگی؟ مگه کوری؟ نمی بینی الان روزه؟ من خفاشم دیوونه روانی، خفاش. خفاش ها هم اگر خاطرت باشه روز ها خوابشون میاد. من و خودت رو نبین که شب و روز نداریم از دست این تکمار کثافت. من دیشب شکار بودم چون گرسنهم بود. برگشتم چون سیر شدم. خوابم می بره چون خسته ام می فهمی؟ الان3روزه که گیر دادی به من و ول کن نیستی. اصلا به تو چه؟ خیال کن1جایی دلم ضعف رفته جفت دلم می خواد میرم عشق بازی. ولم کن دیگه! اه!.
-آهای!اونجا چی شده؟ بیاییم؟
خوشبین و تیزرو هر2با این صدا از حال و هوای تاریکشون در اومدن. خوشبین بدون اینکه به طرف قویدست نگاه کنه، بلند و مطمئن گفت:
-نه. لازم نیست. امنه.
قویدست از همونجا که بود و دیده نمی شد هوار زد:
-ولی بهنظرم زیاد هم امن نیست خوشبین. من بوی لاشه های لهیده مار ها رو در اطراف جنگل حس می کنم.
قویدست این ها رو که گفت، با لذتی آشکار نفس عمیقی کشید. مثل اینکه بوی خون رو از همون فاصله و از لای شاخه هایی که مخفیگاهش شده بودن احساس می کرد و لذتی بی توصیف ازش می برد.
-حالا بحث سر چیه؟
خوشبین با این هوار قویدست به خودش اومد.
-تیزرو معترضه به اینکه چرا خفاش ها باید توی روز گشت بدن.
قویدست خندید.
-خوب راست میگه. ما مال شبیم. پس کلاغ ها چیکاره باشن؟
خوشبین چشم هاش رو از سر کلافگی تنگ کرد.
-کلاغ ها توی جنگل پخشن. اگر اون ها الان سر گشت سکویا بودن جناب عالی از خبر لاشه های ولو در اینجا و اونجای جنگل الان کیفور نبودی.
قویدست با رضایتی آشکار آهی کشید و تأیید کرد.
-آره این هم حرفیه. درست میگی کلاغ ها رو اذیت نکن بذار بچرخن. گشت اینجا با خودمون. تیزرو تو هم خفه شو بذار موجودات خدا کارشون رو بکنن.
قویدست خندید و ساکت شد. خوشبین برگشت تا از تیزرو توضیح این خبر لاشه های متعدد اطراف جنگل رو بخواد ولی تیزرو نبود. خوشبین با حرص اطراف رو زیر نگاه گرفت.
-تیزرو!الان اینجا بود! تیزرو! کدوم جهنمی غیب شدی؟ تیزرووووو!
صدات رو ننداز توی سرت خوشبین. رفت. همراه تکرو جیم شدن. تو داشتی با قویدست چونه می زدی تکرو پیداش شد. البته نه به صورتی که همه ببینیمش. من این بالا بودم دیدم که از پشت شاخه های تاک اومد و به تیزرو علامت داد و جفتی با هم در رفتن.
خوشبین به پناه گاه تیزپرک نظر انداخت. تیزپرک رو ندید ولی لبخند زد. گشت های منطقه سکویا خوب پیش می رفتن. اما تیزرو باز کجا در رفته بود؟! خوشبین با خشم رو به جایگاه تیزپرک هوار زد:
-همون لحظه چرا نگفتی؟ این2تا کجا رفتن؟
تیزپرک دیگه حرفی نزد. ظاهرا حسابی این قانون که موقع پست دادن جز در موارد لازم حرفی زده نشه رو جدی گرفته بود. خوشبین چیزی نگفت. چی داشت که بگه؟ این قاعده رو خودش گذاشته بود و حالا حرفی برای شکستنش نمی تونست داشته باشه. حسرتزده و خسته به سکویای بلند و لونه بالاش نظر انداخت. جای کرکس این روز ها از هر زمان دیگه ای برای سکویایی ها خالی تر بود. بی نهایت لازمش داشتن. حضورش رو، اقتدارش رو و تواناییش رو. و کرکس نبود. به وسیله جفت کبوترش معلوم نبود گرفتار چه بلایی شده و غیبش زده بود. خوشبین از سر درموندگی مشت هاش رو گره کرد و لرزید. وجودش پر از حسرت و پر از نفرت شد. چه قدر دلش می خواست همون لحظه دستش به تکبال می رسید تا ریز ریزش می کرد!. جفت خیانتکاری که کرکس رو به ناکجا فرستاده و خودش گم شده بود!. آخ که چه خشمی داشت خوشبین از این جفت خیانتکار!.
-خوشبین!1دسته فنچ اومدن می خوان1رئیس اینجا ببینن. باهاش حرف دارن. بیا باهاشون حرف بزن!
خوشبین در جواب تیزپرواز فقط آه کشید. فرمانده منطقه سکویا کرکس بود که کسی نمی دونست کجاست. خورشید رفته بود و شهپر ناپدید شده بود. خوشبین خسته و در هم پرواز کرد، در برابر درختی که کم مونده بود به خاطر نور آزار دهنده روز روشن بهاری بهش برخورد کنه توقف کرد، راهش رو با احتیاط بیشتری کج کرد و با سرعت کمتری به طرف محل نگهبانی تیزپرواز رفت.
کنار رودخونه مثل تمام روز های بهار شلوغ و پر سر و صدا بود. 1دسته کبک با سرخوشی داشتن از رودخونه آب می خوردن. اون ها سرخوش و شاد و مراقب بودن. به سرعت آب خوردن و خیلی زود از اونجا رفتن. کبک ها رفتن تا روی زمین متوقف نمونن. هرچند ته دلشون قرص بود. اون ها تقریبا مطمئن بودن که مار ها هم مثل پرنده های جنگل سرو، داستان هیولای جنگل رو می دونن و برای جون خودشون هم شده بی گدار به آب نمی زنن.
تکمار بی نهایت می خواست از ماهیت این دشمن ناشناس سر در بیاره ولی تا به حال هیچ کدوم از افرادش که با این موجود رو در رو شده بودن زنده بر نگشته بودن که براش بگن چی دیدن و داستان این دردسر عجیب چیه. تکمار همچنان در تکاپوی دونستن بود و جنگل سرو همچنان منتظر اتفاق بود. اتفاق هایی که دیر یا زود می افتادن و کسی نمی تونست متوقفشون کنه.
شب مهتابی قشنگی بود. خوشبین روی شاخه های تاک زیر سکویا نشسته بود و انگار می خواست سایه ای که نبود رو بالای سرش احساس کنه. فنچ ها اون روز براش از حمله ماری گفته بودن که با حضور ناگهانی1موجود عجیب و سیاه به رنگ لجن های مرداب دفع شده بود. فنچ ها از هیولای مرداب گفته بودن که برخلاف شایعات بی رحمی و بدنامیش رو باور نداشتن. فنچ ها از جوجه مرغابی گفته بودن که هیولای مرداب نجاتش داده بود. از جوجه های بی پروازی که دستی ناشناس از کام مار نجاتشون داده و تا مدت ها براشون آب صاف و غذای قابل خوردن فراهم می کرد و زمانی که هدهد اون ها رو از زیر درخت های کنار منطقه مرداب پیدا کرد و بالای بید مجنون برد، هنوز هم کسی هست که براشون آب صاف و غذای قابل خوردن می بره و زیر درخت می ذاره تا هدهد یا پرنده دیگه ای بره و بهشون آب و غذا بده. فنچ ها گفتن کاملا مشخصه که اون ناشناس هر کسی که هست نمی تونه خودش رو به بالای بید برسونه وگرنه آب و غذای بی پرواز ها رو براشون تا اون بالا می برد. چون تا زیر درخت می بره و از اون جلو تر نمیره. فنچ ها گفتن که هیولای مرداب توی جنگل سرو می چرخه و مواظبه تا مارها جوجه های از لونه افتاده رو به کام نکشن. مثل2روز پیش که جوجه کوچولوی1لکلک از بلندی پرت شده بود پایین و هیولای ناشناس درست سر بزنگاه رسید، با ماری که اون پایین کمین گرفته و برای بلعیدن جوجه خیز برداشته بود درگیر شد و در مقابل چشم های وحشتزده مادر جوجه لکلک، مار رو از هم پاشید و بعد، جوجه ترسیده رو برداشت و برد و گذاشت روی1برگ بزرگ و غیبش زد. مادر جوجه لکلک با چشم های خودش دید که وقتی واسه برداشتن جوجه فرود اومد و جوجه وحشتزدهش رو از روی برگ برداشت و اوج گرفت، چیزی مثل برق زیر شاخه ها و بوته های در هم جنبید و به طرف مرداب تاریک رفت. مادر جوجه لکلک نتونست تعقیبش کنه. هم می ترسید و هم جوجه ترسیدهش درمون و مراقبت لازم داشت. فنچ ها با اطمینان می گفتن اون موجود خورشیده ولی نمی فهمیدن چرا خورشید دیگه با ظاهر آراسته و درست درمون همیشگیش توی جنگل سرو نمی چرخه و چرا از نظر ها مخفی شده. فنچ ها می خواستن بدونن چرا کرکس دیگه دیده نمیشه. فنچ ها می خواستن بدونن شهپر کجاست که دیگه حمایت آرامش بخشش روی جنگل سرو و پرنده های ضعیف تر نیست. فنچ ها می خواستن خوشبین جوابشون رو بده. و خوشبین در جواب تمام این ها فقط آه کشید و سکوت کرد. سکوتی به سردی یخ و به سنگینی کوه. به فنچ هایی که از حضور مار ها دلواپس شده بودن و از خوشبین و خورشید و سکویایی ها کمک می خواستن تا جایی که می تونست اطمینان داد که کافیه کمی مراقب باشن و اون ها و تمام جنگل در امان هستن و با حضور سکویایی ها و حضور ناپیدای خورشید و کرکس هیچ اتفاقی نمی افته. فنچ ها خاطر جمع تر از پیش، ولی بدون اینکه قانع شده باشن برگشتن و رفتن.
و حالا خوشبین روی تاک نشسته بود و به جواب هایی که فنچ ها ازش می خواستن و خودش هم هیچ کدومشون رو نداشت فکر می کرد. چه قدر دلش می خواست یکی پیدا بشه جواب هاش رو بده. هیولای مرداب چی بود؟ چرا توی جنگل سرو با مارها می جنگید؟ خوشبین و1دسته کوچیک از خفاش ها تنها افرادی بودن که ماجرای خورشید و شب خارستان رو می دونستن. اون ها اون شب اونجا بودن. اون ها همه چیز رو دیده بودن. پس خوشبین به هیچ صورتی نمی خواست خودش رو با احتمال شیرین و وسوسه انگیز زنده بودن خورشید فریب بده. کرکس و شهپر هم که اونجا نبودن. پس این موجود از چه تیره ای بود که اینطور وحشی و بی رحم می کشت و له می کرد؟! راستی تکبال کجا بود؟ آیا همون طور که شاهد ها اون روز دیده بودن، به طرف مرداب تاریک رفته، خودش رو به کام مرداب سپرده و غرق شده بود؟ آیا کرکس زمانی بر می گشت؟ آیا سراغ جفتش رو می گرفت؟ اگر این طور می شد خوشبین و بقیه چه جوابی داشتن که بهش بدن؟ چطور می تونستن بهش بگن تکبال توی مرداب تاریک تموم شد؟ مارهای تکمار رو سکویایی ها چطور باید از جنگل عقب می فرستادن؟ با پرنده هایی که مستقیم و غیر مستقیم به امید کرکس و افرادش شب ها می خوابیدن و روز ها جوجه های بی پروازشون رو توی لونه ها تنها می ذاشتن و برای پیدا کردن غذا می رفتن چیکار باید می کردن؟ کرکس که اونجا نبود! کرکس هیچ کجا نبود! این پرنده ها نمی دونستن که خودشون رو به هیچ سپردن!. تا کی می شد بهشون آرامش و امنیت دروغی داد؟ اگر پای عمل می رسید، که ظاهرا داشت می رسید، سکویایی ها چه حرفی برای گفتن و چه امکانی برای عمل داشتن؟ در مقابل تکمار و افرادش از دستشون چی بر می اومد؟ این ماجرا تا کجا ادامه داشت و به کجا می رسید؟ کرکس کجا بود؟ کی بر می گشت؟ چطور می شد پیداش کرد؟ …
این سوال ها و هزاران سوال دیگه خوشبین رو کلافه و دیوونه می کرد.
-کرکس!کجا هستی کرکس!؟ کجا هستی؟!
شب مهتاب، اندیشمند و خاموش به اندیشه خوشبین نظر تماشا دوخته بود و آهسته آهسته به طرف صبح پیش می رفت.
دیدگاه های پیشین: (7)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 12:56
سلام. وای که چه در هم شده این ماجرا.
بین خوندن همه اش منتظر برگشتن کرکس یا شهپر بودم ولی مثل این که باید در قسمت بعدی منتظرشون باشم.
باید یک اتفاقی بیفته دیگه ادامه دادن این جوری خیلی سخته.
برای برگشت کرکس و رو به رو شدنش با تکبال و فهمیدن رفتن خورشید از جانب کرکس نمی تونم تصورش کنم که کرکس چه حالی میشه وقتی بفهمه.
به نظرم باید به زمان بسپاریمش و به قلم توانمند شما.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله باید1اتفاقی بی افته وگرنه من هم نمی تونم این طوری ادامه بدم. تا کی مگه میشه این شاخه اون شاخه پرید آخه؟ این پردار های دیوونه باید1کمی بجنبن و1کاری کنن. کرکس. هنوز نمی دونه چی شده. خودم هم نمی تونم تصور کنم چه حالی میشه. می دونم حالش خیلی زیاد بد میشه و امیدوارم این بد شدن طوری نباشه که براش خطر داشته باشه. آخه کرکس1بار کمان خورده. فشار های این مدلی خطر دارن واسهش. آخرش هم احتمالا روی دوش تکباله گفتن این اتفاق به کرکس. به نظر خودش که وظیفه سختیه. اون قدر سخت که هیچ کسی جرأت انجامش رو نکرد.
امیدوارم همه چیز هرچه زود تر درست بشه! امیدوارم کرکس هرچه زودتر درست بشه و برگرده. تکبال این روز ها خیلی لازمش داره. خیلی.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 22:26
سلااام پریسا جان
امیدوارم هوای دل عزیزت آفتابی باشه سافه ساف مثل آینه .
ممنونم از داستانت این قسمتم مثل همیشه عالی بود ممنونم فراوون
شاد و سلامت باشی
http://www.gooshkoon.ir
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
دیشب کجا بودی توی قهوه خونه ندیدیمت؟ وای آریا این داستانه تموم بشه من باید1چیزی واسه نوشتن پیدا کنم وگرنه اوضاعم زرشکی میشه.
شاد باشی.
آریا
جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت 11:10
نه نه نه پریسا نشد باز دیر کردی
من فعلا این بطری خوشگله رو بر میدارم میدونم ک ه خیلیم دوستش داری اما دیر کردی برداشتمش
خخخ من رفتم بخورمش
بیام نباشی اون بشکه ای که قایم کردی که هفت ساله شه رو بر میدااارم خخخخخ
شاد باش از حال تااااا همیشه

خانه


پاسخ:
آهاااییی! کجا بردی بتری عزیزم رو؟ بردار بیار تا خودت رو توی اون بتری جاسازی نکردم!
آریا
جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت 12:39
راستی پخخخخ

خانه


پاسخ:
عجب دوره و زمونه ای شده! می بینی تو رو به خدا؟ بتری آدم رو بر می دارن، آدم رو پخ هم می کنن میرن! آخه من این درد رو به کجا ببرم؟
آریا
جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت 12:43
نه مثل اینکه دارم به بشکه نزدیک میشم نیستی پریسا
بیاا
بیا تا بلاگتو بهم نریختم

خانه


پاسخ:
توجه توجه! 1فروند آریا افتاده توی بشکه آب زرشک های من الان هرچی می گردم نیستش. این بشکهه مگه به کجا راه داشت؟ آریا! آریا! آریاااااا! وای دیدی چی شد؟ از یابنده تقاضا می شود از طرف من به حسابش برسه چون من گیرش بیارم حسابی به حسابش می رسم.
آریا
شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت 11:32
سلاااااام
بالاخره آمدیی
وای قهوه خونه خبر نداشتم این روزا زیاد وقت نمیکنم برم گوشکن دلم براش تنگ شده خخخخ
دارم یه سری رمان متنی برای سایت آماده میکنم
وقتمو گرفتن
سایت بلاگ فا هم که خراب شده کارم رو لنگ کرده
راستی اگر رمانی مد نظرت هست که دنبال متنیش میگردی بگو بگردم پیدایش کنم ببینم تو ورد کپی میشه یا نه
شاااااااااااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
آخجون رمان متنی! من هم باید با اومدن این سرویس جدید گوگل دست به کار بشم1چیز هایی واسه گوش کن درست کنم اگر این تنبلی و این تکبال پدرسوخته اجازه بدن. جدی باید1کاری کنم وگرنه از شدت پوچی منفجر میشم.
من عاشق رمان های فانتزی و پلیسی هستم. ولی به نظرم عشقی هاش بیشتر طرفدار داشته باشن که من خیلی اهلش نیستم. ولی تایپی ها همین تایپی بودنشون می ارزه به1عالمه صوتی. نمی دونم چه دردم شده که کتاب های صوتی رو خیلی تحمل نمی کنم. ترجیح میدم صفحه خوان ها برام بخونن.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
مینا
شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت 12:36
سلام شدییییییییییییییییییییدا تکبالرو درکش میکنم.
و شدیدا شمارو. خوب میدونم که از این حال و هواها داشتین.
قبلا که میخوندمتون باورم نمیشد این حجم از غم توی دل کسی بشه وجود داشته باشه.
6 ماهه که حال و هوای من خیل یداره به حال و هوای تکبال نزدیک میشه و این ده سه روز ……………. شاید تفاوت من با تکبال اینه که تکبال یه امید برا ی زندگی کردن داره شایدم چند تا مثل نابودی تکمار و هواداراش دیدن کرکس و چیزایی مثل این ول یخوب من این روزا پوچ پوچم یادم میاد یه جایی از داستان نوشته بودین که تکبال حال و هوای عادی داشت از نظر دیگران صورتش کاملا عادی بود ولی از چشماش اشک میومد دقیقا اینطوری شدم. باورتون نمیشه که از شدت اشک یکی از چشمام امروز به شدت درد گرفته. هر کاریش که میکنم درست نمیشه خوش به حال تکبال نمیدونم چرا اینارو اینجا مینویسم جز این که کا شهمه چی زودتر تموم بشه برای تکبال بر ای من و برای هر کسی که شرایطش مثل ماست زندگی اینطوری اصلا ارزش زندگی کردنرو نداره

پاسخ:
سلام مینا جان. اینجا هرچی دلت می خواد بنویس. هرچی که از نظرت قابل نوشتن و گفتنه رو می تونی اینجا بگی.
تکبال هم، مینا! به نظرت کرکس بر می گرده؟ نمی دونی تکبال این روز ها چقدر دلش تنگه براش. از کسی هم نمی تونه بپرسه.
این روز ها میرن مینا جان. تموم میشن. توفان ها ابدی نیستن. تحمل کن! اشک هم نعمت بزرگیه. باید قدرش رو بدونیم. ببین تکبال که دیگه نمی تونه گریه کنه چه سنگین شده دلش و روحش؟ اشک بهمون کمک می کنه تا سیاهی ها رو پاک کنیم. ولی مواظب باش این پاک کردن اونقدر نشه که اذیتت کنه.
من امیدوارم این دعا که کردی هرچه زودتر اجابت بشه. برای خودت، برای تکبال، برای تمام اون هایی که در این حال و هوای سنگین سیر می کنن و منتظر پایان سیاهی نشستن.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال94

جنگل سرو غرق شکوفه و غرق بهار بود. پرنده ها انگار آسمون رو فتح کرده بودن. همه جا عطر بود و نور بود و آواز. زمستون حسابی نفس همه رو گرفته بود و حالا از رفتنش تمام جنگل داشت با تمام وجود نفس می کشید. رنگین پر و چلچله در حالی که مغز هم رو می خوردن دنبال خوشپرواز می گشتن و پیداش نمی کردن. چلچله حرص می خورد و رنگین پر می خندید. سرخ سر، کبوتر سر به هوا و همیشه در پرواز هم چند لحظه بعد بهشون ملحق شد و با شنیدن خبر غیب شدن خوشپرواز اول تعجب کرد بعد نگاهی یواشکی به چلچله انداخت که رنگین پر دید و با قیافه خیلی عادی خودش رو کج کرد و بدون اینکه چلچله ببینه پر های دم سرخ سر رو محکم کشید. به طوری که سرخ سر توی هوا چند قدمی عقب پرت شد و به سرعت برگشت ببینه چی بهش حمله کرده. رنگین پر زد زیر خنده، سرخ سر حرص خورد و چلچله گیج و خسته از پرواز و از گشتن و پیدا نکردن خوشپرواز، موند به این2تا چی بگه.
در منطقه سکویا بهار خواهان نداشت. کسی درخت های سفید پوش و خوش عطر رو انگار نمی دید. لونه بسته بالای سکویا بین شکوفه های خوشبو رویایی دیده می شد ولی اگر اون طور متروک و بسته نبود، …
درخت نارنج شکوفه نداشت. لونه بسته خورشید بدون پر های سیاهی که کسی بهش نزده بود، به اندازه کافی غمناک و تاریک بود. کسی از شکوفه ندادن درخت نارنجی که مأوای خورشید بود حیرت نکرد. روز آفتابی قشنگی بود ولی منطقه سکویا و لونه بالای سکویا و درخت نارنج بی شکوفه به همراه اون لونه سرد بین شاخه هاش، مثل شبی بی صبح، راه رو به ورود بهار بسته بودن. توی منطقه سکویا، توی وجود سکویایی ها، هنوز زمستون بود.
زمستون!.
منطقه مرداب تاریک انگار از تمام جهان جدا و تکه ای از جهنم بود. تاریک و سرد و مرطوب و ترسناک. خوشپرواز بالای نی های در هم پیچیده پرواز می کرد و سعی می کرد در کمترین ارتفاع بچرخه و تمام وجودش شده بود چشم تا هر حرکت مخفی رو در زیر نی ها ببینه. چندین روز بود که این کارش شده و تمومی هم نداشت. چند بار هم حرکت هایی رو دیده بود ولی اونی که می خواست نبودن. سعی کرده بود سر حرف رو با مرغ های مرداب باز کنه و در مورد هیولای مرداب چیز هایی ازشون بفهمه ولی اون ها ناآگاه و وحشتزده بودن. شایعاتی که توی مرداب و توی جنگل سرو در مورد این هیولای نادیدنی پیچیده بود و می پیچید، بر حسب طبیعت شایعات، روز به روز بزرگ تر و ترسناک تر می شد. اینکه هیولای مرداب روح شیطان رو در جسمش داره، اینکه هیولای مرداب اصلا جسم نداره و1شبحه، اینکه هیولای مرداب شبح1موجود ناکامه که بر اثر1ماجرای عجیب توی مرداب غرق شده و خیلی هم زجر کشیده تا مرده و حالا روحش در اطراف مرداب تاریک می چرخه و سرگردون و انتقامجو به دنبال مجازات زنده هاست، اینکه هیولای مرداب خود ابلیسه که از مأوای ترسناکش یعنی از اعماق مرداب بیرون میاد و شب ها برای گمراه کردن و کشیدن زنده ها به مرداب چرخ می زنه و روز ها ناپدید میشه و …
خوشپرواز به تمام این ها و تمام قصه های مشابه فقط گوش می داد و در جواب اصرار گوینده ها که ازش تأیید می خواستن یا سکوت می کرد و یا فقط1جمله می گفت.
-من نظری ندارم.
خوشپرواز دیگه سعی نمی کرد چلچله رو قانع کنه که هیولای مردابی در کار نیست. تلاشی هم برای بند آوردن خنده های رنگین پر نداشت. خوشپرواز در سکوتی عمیق بالای منطقه مردابی چرخ می زد و باز هم چرخ می زد تا تکبال رو باز هم کشف کنه. خوشپرواز با سماجت می چرخید و مطمئن بود که بلاخره موفق میشه.
-آهای!تویی که اونجا گیر کردی! بیا بیرون ببینمت!
صبح بود و تکبال تازه داشت به خواب نا آروم همیشگیش می رفت. تکبال همیشه شب ها بیدار بود و روز ها در کابوس های خارستان شنا می کرد. مگر اینکه اتفاقی یا عامل مزاحمی باعث می شد که بیدار بشه و امروز صبح، 1زنبور شلوغ و سمج این عامل مزاحم بود.
-آهای!بهت میگم بیا بیرون. می خوام ببینمت. زود باش بیا دیگه!
تکبال اعتنا نکرد ولی زنبور دست بردار نبود.
-آهااااااییی!کر که نیستی؟ بیا بیرون از اونجاااا!
تکبال بدون اینکه سرش رو از غار بیرون بیاره با صدایی سرد و بی حالت زمزمه کرد:
-چی می خوایی؟
زنبور با سماجت علف هایبالای سرش رو تاب داد.
-هیچی نمی خوام. من زنبورم. تو کی هستی؟
تکبال بی حوصله جواب رو جوید.
-من کسی نیستم. دست از سرم بردار.
زنبور از رو نرفت.
-ببین من می دونم تو نه هیولایی نه هیچ کس. این چیز هایی که ازت میگن هم جفنگه. بیا بیرون تا ببینی با1نظر می فهمم از چه تیره ای هستی و باید بهم آفرین بگی.
تکبال داشت عصبانی می شد.
-واسه چی تمومش نمی کنی؟ برو با1با حوصله تر بپر. من دیدنی نیستم.
زنبور خیال نداشت از میدون در بره.
-من دیدم اون جوجه رو نجاتش دادی. بیا بیرون با هم حرف بزنیم. خسته شدم از بس اینجا ها بی خودی گشتم.
تکبال سرد ولی مواظب زمزمه کرد:
-اینجا جای مناسبی واسه حوصله کردن نیست. باید بری جای بهتر.
سعی می کرد ماجرای سنجاقک تکرار نشه ولی زنبور ول کن نبود.
-چرا؟ تو که هستی. خوب بیا بیرون دیگه. اون وقت نه من تنهام نه تو.
تکبال کمی تند تر و کمی بلند تر از پیش جواب رو پرت کرد.
-من تنهایی هام رو دوست دارم. به درد نشستن و حرف زدن هم نمی خورم. چون دلم نمی خواد.
زنبور مکث نکرد.
-طرف مقابلت باید تشخیص بده که به درد می خوری یا نمی خوری. حالا تو بیا بیرون ببینم موافقتم یا نه.
تکبال داشت به مرحله انفجار می رسید ولی خودش رو نگه داشت.
-ببین! من دلم نمی خواد. من حرفی ندارم با کسی بزنم. من موافق شکستن تنهاییم نیستم. من همین طوری که هستم رضایت دارم و نمی خوام مدل دیگه ای باشم. تو هم مدلت اینه که خوشت میاد بشینی با کسی حرف بزنی. خوب برو بزن. ولی نه با من. من هیچ حرفی که به کار تو بیاد بلد نیستم. تو هم همین طور. دیگه بسه.
زنبور فکری کرد و دوباره علف های بالای سرش رو با حرکت بال هاش تاب داد و تکبال رو کلافه کرد.
-چقدر تو تلخی! حالا چی میشه1کمی بیایی بیرون از اونجا؟ ازت که کم نمیاد. اینهمه چونه زدی به جاش1کوچولو از سوراخت در می اومدی. تا حالا کلی صمیمی شده بودیم.
تکبال حس می کرد صدای زنگ کشدار و تیزی داره شروع می کنه توی سرش سوت کشیدن. سعی کرد نشنیده بگیره.
-ببین موجود عزیز!
زنبور حرفش رو برید.
-من زنبورم.
تکبال نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-ببین زنبور عزیز! من بلد نیستم با کسی صمیمی بشم. موافقش هم نیستم. از صمیمیت خوشم نمیاد. از هم صحبتی خوشم نمیاد. از هرچی تو خوشت میاد خوشم نمیاد. تو باید این رو باور کنی و دست از سر من برداری.
زنبور خوشش نیومد ولی عقبنشینی نکرد.
-حالا تو1امتحانی بکن شاید اینهمه بدت هم نیاد.
تکبال تقریبا داد زد:
-من بدم میاد. حتی از امتحان کردنش.
زنبور خواست باز حرفی بزنه ولی صدای رعدی که از بالای نی های در هم پیچیده به گوش رسید مانع شد. بلافاصله بعد از اون صدا که به خاطر وجود نیزار در بالای سرشون خفه شنیده می شد، قطره های درشت بارون شروع کردن به باریدن. زنبور بال هاش رو حرکتی داد و با عجله گفت:
-داره بارون میاد. من نمی تونم الان اینجا بمونم. باید برم ولی باز بر می گردم. دفعه بعد حتما بیا از اونجا بیرون و باهام حرف بزن باشه؟ فعلا خداحافظ.
زنبور پرید و رفت. تکبال نفس راحتی کشید و با حس سپاس عمیق نسبت به ابر های بالای سرش که به موقع شروع کرده بودن به باریدن، توی خودش مچاله شد و چشم های همیشه تب گرفتهش رو بست تا دوباره به عالم تاریک و تنهای خودش فرو بره. بارون خیلی سریع شدت گرفت و لحظاتی بعد، منطقه مرداب رو حسابی به هم ریخت. وسط اون هیاهوی باد و بارون و رعد و برق تکبال دوباره شنید.
جیر، جیر، جیرررررر، جیررررر، …
صدا خفیف، آزاردهنده و حقیقی بود!.
بهار می گذشت و به فصل گرم تابستون نزدیک و نزدیک تر می شد و تکبال این گذشتن رو نمی فهمید. زندگی سرد زیر نیزار تاریک و گلآلود رو پذیرفته و خیال تغییرش رو هم نداشت. صدا های جیر جیر جیررر بار ها و بار ها تکرار شده بودن و تکبال گاهی از سر کلافگی برای ساکت کردنش کمی گشته بود بلکه این منبع مزاحم اعصاب خورد کن رو پیدا کنه و به حسابش برسه ولی هر بار زود بیخیال شده و دست از گشتن برداشته بود و حالا دیگه این صدا براش مثل سکوت تاریک منطقه مرداب، به صورتی در اومده بود که راحت ندیدش می گرفت. زنبور چندین بار دیگه اومد، روی لبه بالایی غار سیاه تکبال نشست و سعی کرد راضیش کنه که1نظر بره بیرون و مستقیم باهاش حرف بزنه ولی تکبال در سکوت مطلق صدای زنبور رو هم ندید گرفته و حتی دیگه سعی نمی کرد قانعش کنه. زنبور گفته بود و باز هم گفته بود ولی از تکبال هیچ صدایی در نمی اومد.
-یعنی می خوایی بگی نیستی؟ چقدر مسخره ای! آهای تو خیلی تلخی. واقعا تلخی. این اصلا خوب نیست. اینهمه من اومدم دارم بهت اصرار می کنم قیافه کج و کولهت رو1لحظه نشون بدی خوب چی میشه اگر بیایی بیرون؟ ازت که کم نمیاد. من فقط می خوام باهات حرف بزنم. من می دونم تو اونجایی. بیا بیرون. بیا دیگه!.
تکبال نشنیده گرفت. خودش بود و سکوتش و کابوس های شب خارستان که تمام خواب هاش و حتی بیداریش رو پر می کرد. زنبور بهش گفته بود تلخ. چه کلام آشنایی! کمی به ذهن تاریکش فشار آورد تا منشأ این آشنایی رو پیدا کرد. خورشید همیشه تلخ بود. همه و همه این رو می گفتن.
تکبال لحظه ای به سقف سیاه و لجن گرفته غار تاریک نظر انداخت و بعد آه کشید. به خودش که اومد در کمال شرمندگی فهمید که داره از این تشبیه با رضایت لبخند می زنه. خیلی می خواست در چیزی یا چیز هایی شبیه خورشید باشه. حتی در تلخ بودن. ذهنش مثل نگاهی یا دستی که خط ممتدی رو دنبال کنه پیش رفت تا به پایان خورشید رسید. به اون شب تاریک خارستان. سوالی که همیشه تکبال رو به جهان کابوس ها می برد، برای بار بی نهایت توی سرش پیچید.
-یعنی کدوم یکی زود تر تمومش کرد؟ خاک یا آتیش؟ خورشید اون شب به وسیله کدوم یکی از این ها از زجر دومی خلاص شد؟ توی شعله ها سوخت یا زیر خاک تموم شد؟ یعنی زمانی که اون تپه روی سرش آوار شد خورشید هنوز زنده بود؟ یعنی زنده دفن شد؟ یعنی اون زیر بین شعله ها زنده بود؟ آیا پیش از سوختن خفه شده بود یا پیش از خفگی سوخته بود؟
دردی توی سرش پیچید و مثل1آتشفشان لجن جاری، اومد پایین و رسید به قفسه سینهش و توی تمام دل و اندرونش پیچید و تمام وجودش رو گرفت. چنان حالش بد شده بود که حتی نمی تونست سر تکون بده بلکه این کابوس بیداری دست از سرش برداره. فایده ای هم نداشت. خلاصی ممکن نبود. تکبال هر لحظه ای که به خواب می رفت در اون شب جهنمی فرود می اومد و هر لحظه ای که بیدار می شد بی اختیار دنبال اون قیامت وحشتناک در اطرافش بود. نفسش تنگ می شد. آرزویی دردناک مثل آتیشی که تا مغز استخونش رو می سوزوند، توی دلش شعله کشید.
-کاش زجر نکشیده باشه! کاش زود تموم شده باشه! کاش پایانش سریع رسیده باشه!
چقدر دلش می خواست می شد گریه کنه بلکه سبک تر بشه ولی نمی شد. از مدت ها پیش، دیگه اشکی نریخته بود. اشک با نگاهش انگار بیگانه شده بود. حالا شاید خورشید رو می فهمید که با اونهمه درد برای هیچ کدوم از بخش های از دست رفته وجودش گریه نمی کرد. یا می کرد و کسی نمی دید. تکبال حس می کرد چیزی که پیش از این ها، خیلی پیش از این ها توی سینهش داغ می شد و کمک می کرد تا اشک ها به کمکش بیان و سبک بارش کنن، حالا به سفتی سنگ و به سردی یخ توی سینهش می تپید و خیالش به اینهمه سنگینی وجود صاحبش نبود. تکبال حس می کرد این تیکه سنگ سرد می تونه بشکنه و خورد بشه اگر درد از حد تحملش بگذره ولی دیگه نرم نمیشه. اشکی در کار نبود. چشم هاش داغ می شدن ولی اشکی نبود. تب نگاهش پلک های خستهش رو می سوزوند ولی اشکی نبود. تب در تمام وجودش می پیچید ولی اشکی نبود. صدای هذیون های خودش رو می شنید بدون این که توان متوقف کردنش رو داشته باشه ولی اشکی در کار نبود. هیچ اشکی. حتی1قطره برای کمتر کردن شعله های سرکشی که از وجود ملتهبش انگار می رفت تا به اون طرف آسمون برسه.
شب سردی بود. تکبال اما تب داشت. تبش چنان زیاد بود که از عالم بیداری جداش می کرد و در مرز بین هشیاری و ناهشیاری می چرخوندش. تکبال نالهش رو خورد. درد توی تمام استخون هاش پیچید. کاش اینهمه تنها وسط این رطوبت لعنتی و اینهمه نکبت گرفتار نبود. تب داشت. تشنهش بود. دلش گرفته بود. چقدر دلش دستی رو می خواست که روی پر هاش بچرخه و صدایی که بهش بگه خیالت راحت باشه من اینجام. هیچ دستی نبود. هیچ صدایی نبود. تکبال تنها بود. تنهای تنها!.
نیمه های شب، تب تکبال بالا و بالا تر رفت. تکبال مثل کوره می سوخت.
-آخ! آخ!دارم میمیرم!.
کرکس دستی به سرش کشید و آروم توی گوشش خندید.
-نترس فسقلی خودم. تو نمیمیری. مثل باد رو به راه میشی. خاطرت جمع. من اینجام.
خورشید با نارضایتی دوست داشتنی و آشناش زمزمه کرد:
-اینهمه شبیه جوجه های تازه از تخم در اومده باهاش رفتار نکن کرکس. از قد و قواره نحسش من خجالت می کشم وقتی این بازی رو در میارید.
کرکس مهربون خندید.
-بیخیال شو خورشید. مگه نمی بینی حالش خوب نیست؟
خورشید ناراضی خندید.
-می بینم. ولی فردا درست میشه. و تو همچنان آشغالی کرکس.
تکبال داغ بود. خورشید دستش رو گرفت و بهش لبخند زد. لبخندش تلخ بود. چه تلخی عزیزی!
-آهای تکی! واسه خودت حسابی بازارگرمی می کنی. جمع کن خودت رو فردا صبح مثل اولت میشی.
تکبال خواست بگه نمیشم ولی نفسش بالا نیومد. خورشید فهمید و این دفعه با اطمینانی شیرین نوازشش کرد و خندید.
-جوجه گنده دیوونه. معلومه که میشی. بخواب و به چیزی فکر نکن. ما همینجاییم. همینجا بالای سرت.
کرکس خندید.
-بله. و تا خود صبح با هم دعوا می کنیم تا تو خاطر جمع و مطمئن باشی.
خورشید با خوش اخلاقی گفت خفه شو کرکس. کرکس با محبت خندید. تکبال بی رمق لبخند زد و به خوابی به سنگینی مرگ فرو رفت. بی هوشیش چندین روز طول کشید.
زمان حتی در منطقه مرداب تاریک هم از رفتن متوقف نمی شد. با همون آهستگی و بیخیالی می گذشت و نه تند و نه کند به این گذشتن ادامه می داد. تکبال بیخیال این گذشتن و بیخیال همه چیز، فقط زنده بود. فقط زنده بود بدون اینکه زندگی کنه.
جیر، جیر، جیررررر …
-لعنت به همتون چرا خفه نمیشید؟
تکبال سعی کرد تا حد امکان زیر علف های لجنی فرو بره بلکه کمتر بشنوه و کمتر آزار ببینه ولی این بار صدا خیلی قوی تر و حقیقی تر بود. چشم باز کرد و اطراف رو زیر نگاه گرفت. شب بود. تا صبح هم خیلی زمان باقی بود و این صدا ها معمولا توی روز شنیده می شدن. تکبال متحیر گوش داد.
-جیر، جیر، جیر، جیر، جیررررر، جیررررررر، …
تکبال نمی فهمید چرا احساس می کرد1جایی در اطرافش باید دردسری پیش اومده باشه.
-به من چه؟ به جهنم!.
اعصابش کشیده شده بودن. اون روز زنبور بالای غار تاریکش اومده و پشت سر هم حرف زده و بهش اصرار کرده بود که از مخفیگاهش بیرون بره و باهاش حرف بزنه و در نتیجه خواب تبدار تکبال رو خراب کرده و اعصابش رو به هم ریخته بود. تکبال سکوت کرده بود ولی زنبور1بند حرف می زد و تکبال مجبور شد اونقدر بیدار و هشیار باقی بمونه تا زنبور خسته بشه و دلخور و عصبانی از اونجا بره. بعدش هم دیگه عصر شده بود و تکبال باید واسه شکار یواشکی شبانه آماده می شد تا از گرسنگی نمیره. بعد از اینکه خودش رو سیر کرد اومد که استراحت کنه تا اعصاب خوردی زنبور سمج فراموشش بشه ولی این صدا… این جیر جیر های آزار دهنده مزاحم…
جیر، جیر، جیر، جیرررر، جیرررر، جیرررر، …
-لعنت!
تکبال با خشم از جا پرید. امشب باید تکلیف این صدای نکبت رو مشخص می کرد. از پناه گاهش زد بیرون و اطراف رو گشت. چیزی برای دیدن نبود. صدا بلند تر می شد. تکبال تصمیم گرفت هر طور شده حلش کنه پس با دقتی که تا اون لحظه صرف این صدا نکرده بود گوش داد. صدا ها شبیه صدای معترض جوجه پرنده هایی بود که ترسیده یا به نوعی اذیت شده بودن. ولی در عین شباهت، با صدای جوجه های عادی متفاوت بود. تکبال نمی فهمید.
-اگر صدای جوجه هستن چرا اینهمه گرفته و خشدارن؟ اگر صدای جوجه پرنده نیستن پس چی هستن که اینهمه به جیر جیر های سرما و گرسنگی شبیهن و… به صدای ترس! این صدا امشب صدای ترسه. این صدا امشب صدای اعتراض ترسه. 1چیزی داره خطر درست می کنه!.
صدا داشت بلند تر می شد. تکبال با سرعت و دقت بیشتری گشت. از کناره لجنی مرداب دوید و به طرف صدا راه باز کرد. لحظه ای ایستاد تا بفهمه جهت رو درست میره یا نه. چیزی متفاوت همراه صدای جیر جیر های وحشتزده به گوشش خورد. چیزی بی نهایت آشنا و بی اندازه ناخوشآیند که تکبال برخلاف میلش خیلی خوب می شناختش. تمام پر های لجن گرفتهش سیخ شدن. صدایی که می شنید صدایی بود که خشمش رو مثل1جونور وحشی خفته بیدار می کرد. هیس هیس های طمعکارانه1مار که برای بلعیدن بلند و بلند تر می شد!.
-این یکی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم.
تکبال با تمام وجود به طرف صدا شیرجه زد. هنوز چیزی نمی دید. با تمرکزی2برابر به جهت صدا دقیق شد. صدا های جیر جیر و هیس های عصبانی داشت بلند تر و کشیده تر می شد. تکبال نی ها و علف ها رو با ضربه های داس مانند از سر راهش کنار می زد و پیش می رفت. عجیب بود که چیزی نمی دید.
-کی اونجاست؟
صدا ها قطع نشدن. تکبال هوار زد:
-گفتم کی اونجاست؟
صدا ها بالاتر رفتن. تکبال از روی1دسته بوته لجن آلود پرید و اون طرفش خورد زمین ولی بدون مکث از جا پرید و روی پا هاش ایستاد. اما لازم نبود برای جستجو وقت تلف کنه. در لحظه ای که اون طرف بوته ها روی زمین ولو شد، پیش از بلند شدن، فهمید که پیدا کرده. از همونجا که افتاده بود صحنه رو دید. روی1نیلوفر مردابی، جوجه هایی که توی تاریکی تنها شبحی ازشون پیدا بود، و1مار2متری که پیروزمندانه و آزمند به طرفشون می رفت و چیزی نمونده بود که بهشون برسه. تکبال از دل تاریک اون فاصله هم می تونست مار بیابون رو تشخیص بده. پس تکمار واقعا از مار های بیابون نفر گرفته بود!. تکبال از درک این موضوع که تکماری های جنگل سرو همه در اون شب خارستان تار و مار شده بودن خوشحال شد و به خودش که اومد دید داره لبخند می زنه.
-الان زمان خندیدنه؟
تکبال مدل خورشیدی به خودش این نهیب رو زد و به مقابل نظر انداخت. حالا که نزدیک تر پریده بود و همچنان با نهایت سرعت داشت نزدیک تر می رفت بهتر و بیشتر می دید. مار به نیلوفر پیچید و خودش رو بالا می کشید. تکبال دید که شبح جوجه ها خودشون رو عقب و عقب تر کشیدن . تکبال دید که مار خیز برداشت و جوجه ها عقب رفتن و یکیشون از اون طرف نیلوفر وسط لجن های مرداب افتاد. تکبال دیگه تماشا نکرد.
-اُهُه!
صحنه بلافاصله ثابت شد. انگار دستی به ناگاه حرکت رو از صحنه گرفته بود. تمام صحنه جز تکبال که می دونست حتی کسری از ثانیه رو هم نباید از دست بده. جوجه پرت شده از نیلوفر داشت به سرعت فرو می رفت. تکبال به سرعت باد وسط لجن های مرداب شیرجه زد، جوجه گرفتار رو بیرون کشید و با خشونت و سرعت لای علف های امن پرتش کرد. جوجه های روی نیلوفر در همون حالتی که بودن باقی موندن. مار وحشتزده وسط زمین و هوا موند و ثانیه ای بعد با حیرتی وحشتآلود برگشت.
-خورشید؟!؟
تکبال از لای نی هایی که حایل بین خودش و نگاه جستجو گر مار شده بودن، مطمئن و بلند هوار زد.
-بله، خورشید. امری باشه؟
مار برای دیدن خورشید با نگاهی سراسر ترس به اطراف نظر انداخت. تکبال خیال استطار خودش رو نداشت. با سرعتی جنون آمیز از لای نی های بلند بیرون جهید و به طرف نیلوفر و گرفتار های بالاش خیز برداشت. جوجه ها از ترس جیغ می کشیدن. مار حواسش جمع شد، چشمش به تکبال افتاد و با خباستی مخصوص تیره خودش، از سر رضایت هیس بلندی کشید.
-تو خورشید نیستی عوضی. تو هیچی نیستی جز1موجود کوچیک و بی مصرف.
تکبال بلافاصله برگشت و درست به موقع حمله مار رو دفع کرد. چرخی زد و رو در روی مار راضی و مطمئن ایستاد.
-درست دیدی خزنده زیرزمینی به درد نخور. من خورشید نیستم. ولی بهت اطمینان میدم این آخرین چیزی بود که توی عمر بی ارزشت دیدی.
جنگ بلافاصله شروع شد. مار هیس می کشید و خیز بر می داشت. تکبال می پرید و جاخالی می داد و در عین حال هرچی عقب تر می رفت تا مار از نیلوفر و جوجه های وحشتزده هرچی دور تر بشه و ظاهرا داشت موفق می شد. جنگ عقب تر و عقب تر می رفت و از نیلوفر و از جوجه های گرفتار دور و دور تر می شد. مار خیال داشت به هر قیمتی شده به حساب تکبال برسه و تکبال خیال باختن نداشت. مار هیسی کشید و دوباره حمله کرد.
-من لهت می کنم و بر می گردم کوچولوی لجنی. و2تا خبر خوش واسه تکمار می برم. یکی اینکه تو دیگه نیستی و دیگه اینکه اون خورشید لعنتی در اون شب کارش تموم شد و تمام این مدت تو متقلب کوچولو خودت رو به جای خورشید جا زدی و اینهمه معطلش کردی. مطمئن باش بهم پاداش میده.
تکبال حمله مار رو با1ضربه کاری که مار انتظارش رو نداشت دفع کرد و بلند خندید.
-اول1راهی واسه نجات جون بی مقدارت پیدا کن بعد اگر تکمار رو زنده دیدی هرچی دلت می خواد بهش بگو.
مار که با ضربه چنگال تکبال غافلگیر و به کنار لجنی مرداب پرتاب شده بود، عصبانی و با دهن کاملا باز حمله کرد. برای بلعیدن، برای کشتن، برای نابود کردن. تکبال آماده بود. هر2با هم عربده های مرگبار کشیدن. چنگال به ظاهر کوچیک تکبال همراه1بالش هم زمان رفت بالا. در1لحظه مار نعره ای از درد کشید و عقب رفت. تکبال مثل اینکه بهش چسبیده بود، همراهش به جلو پرت شد. مار نمی فهمید چی توی چشمش فرو رفته و اینهمه درد1دفعه از کجا اومده و گرمای این خون که از حدقه خالی چشم چپش فوران می کرد داستانش چی بود. سرش رو با نعره ای دیوانه عقب کشید. سر و بدن تکبال با چابکی وحشتناکی همراهش جلو رفت. مار منقار تکبال رو توی جای خالی چشمش احساس کرد که به سرعت و تا حد امکان باز و بسته می شد و می چرخید و چنگال های به ظاهر کوچیک ولی بی نهایت تیز و قوی رو که بهش چسبیده بود و جدا نمی شد. منقار توی حدقه خالی به شدت و سرعت چرخید و با فشاری وحشی به طرف عمق سوراخ توی سر مار راه باز کرد. مار از درد نعره می زد. تکبال برای حفظ تعادل و برای اینکه بتونه بهش چسبیده باقی بمونه به شدت پر و بال می زد. مار تقلا می کرد، با دم کلفتش به این طرف و اون طرف ضربه می زد و سعی می کرد تکبال رو از خودش جدا کنه ولی تکبال انگار با چیزی که دیده نمی شد، چیزی قوی تر از1منقار کوچیک و2تا چنگال ریز، به مار چسبیده بود و جدا نمی شد. مار با خشمی وحشی دور جسم تکبال که در رویارویی با مار کوچیک تر به نظر می رسید پیچید و بی اراده از دردی که تحمل می کرد خواست با1فشار خوردش کنه ولی…
-این دقیقا همون کاری بود که نباید می کردی موجود بی مغز. جهنم خوش بگذره!.
درست در همون زمان منقار خون چکان تکبال از حدقه ای که سوراخش حالا خیلی بزرگ تر از جای1چشم ترکیده بود بیرون اومد و بلافاصله چیزی شبیه انفجار، خونی که به هوا پاشید، علف هایی که از لزجی های نفرت انگیز لهیده پوشیده شده بود و تکبال که با نفس های عمیق و جسمی کثیف تر از پیش در محلی که تا چند لحظه پیش میدون جنگش با مار بود ایستاده و با نگاهی بی حالت مثل همیشه به هیچ خیره مونده بود.
مار های بیابون به منطقه مرداب اومده بودن. پس توی جنگل سرو هم بودن. این یعنی تکمار دوباره آماده می شد که کار ناتمومش رو با جنگل سرو و با سکویایی ها تموم کنه. تکبال در1لحظه تمام این ها رو فهمید.
با صدای جیر جیر های ترسیده به خودش اومد. آهسته برگشت و بی اون که برای پاک کردن پر های لزجش تلاشی کنه، با قدم های سنگین و بی شتاب به طرف نیلوفر و علف های اطرافش رفت. اون جوجه که لای علف ها پرت کرده بود رو از صدای ناله هاش پیدا کرد. تاریک بود و درست نمی دید. نزدیک تر رفت. باد مرطوبی وزید و نی های بالای سرشون برای1لحظه کوتاه کنار رفتن و تکبال زیر نور کم جون مهتاب، صحنه مقابلش رو دید.
-وای! وای خدای من!
جوجه لای علف ها در فاصله چندین قدمی افتاده بود و تمرکز لازم نبود تا از همون فاصله ببینه که اون برای تمام عمر بی پرواز باقی می مونه. تکبال لحظه ای به جوجه خیس و خسته خیره موند و لرزید. بال های شکستهش تا جایی که تکبال عقلش می رسید، درست شدنی نبودن. تکبال مات به دیروز های خودش خیره مونده بود. جوجه سعی می کرد روی پا هاش بلند شه ولی بدون کمک گرفتن از بال های بی مصرفش موفق نمی شد. دوباره زمین می خورد و بلند تر و معترض تر جیغ می کشید. تکبال جلو رفت، زیر بال های کج شدهش رو گرفت و روی پا های ضعیفش بلندش کرد.
-یعنی من این بلا رو سرش آوردم؟ خدایا این طوری نباشه!
چیزی نمونده بود از شدت وحشت دیوونه بشه. چطور ممکن بود تونسته باشه همچین معامله ای با چندتا جوجه کنه؟ تکبال اون جوجه رو زیر نیلوفر کشید و باقی جوجه ها رو هم از بالای نیلوفر پایین آورد و همه رو1جا جمعشون کرد. خیلی طول کشید تا تونست از شوک اول در بیاد و تیر نازک کمان رو لای بال های شکسته جوجه بعدی ببینه. نفسی از سر آرامش کشید.
-پس کار من نبود!. کمان خوردن!.
ولی این وسط1جای کار ایراد داشت. ایرادی که از نظر تکبال ترسناک بود.
-این اوضاع زیادی عجیبه. این ها همشون1چیزیشون هست. ولی این ممکن نیست!.
تکبال با دقت بیشتری نگاه کرد. بال های یکی از جوجه ها با تیر نازک به هم چسبیده بودن.
-می دونی جوجه! اینطوری هیچ فایده ای نداره. تمام عمرت زجرکش میشی. یا الان یا هیچ وقت.
تکبال جوجه ضعیف رو بدون هیچ ملایمت و هیچ شفقتی بغل کرد، بال های دردناکش رو نوازش کرد، ته تیر رو به چنگ گرفت، چشم هاش رو بست و با1ضربه سفت و قاطع تیر رو بیرون کشید. جوجه جیغی از ته دل کشید و بی حرکت توی بغل تکبال ولو شد. تکبال بدون تأسف بهش خیره شد. به جوجه داقون هیچ حس محبتی نداشت. به هیچ کدومشون هیچ احساسی نداشت. نه محبت، نه نفرت، فقط چیزی شاید شبیه ترحم.
از جای تیر روی بال های جوجه خون می اومد. جوجه از حال رفته بود. تکبال با1دسته علف زخم ها رو پاک کرد، بعد علف های به خصوصی رو جمع کرد و فشار داد و آبش رو توی1برگ گود نی ریخت و باهاش زخم بال های جوجه رو تمیز کرد و علف های له شده رو گذاشت روشون و با برگ نی زخم ها رو بست. جوجه آروم ناله می کرد ولی چشم هاش بسته بود. بال های زخمیش حالا دیگه از هم جدا بودن ولی جای انکار نبود که این جوجه هرگز در تمام عمرش پروازی نمی شد. تکبال این رو درک کرد و آه بسیار عمیقی از ته دل کشید. باز هم محبتی احساس نکرد. فقط درد بود و دیگه هیچ!.
با احساس آزار دهنده کشیده شدن پر های زیر سینهش به خودش اومد. یکی از جوجه ها که کمی بزرگ تر بود داشت با اعتراض به پر های کثیفش نوک می زد. تکبال کلافه و شاید با حسی شبیه نفرت خودش رو عقب کشید. جوجه ول کن نبود. تکبال بهش نگاه کرد. بال هاش کوتاه بودن. خیلی کوتاه تر از بال های خودش در زمانی که جوجه بود.
-چی این بلا رو سر شما ها آورده؟
تکبال با تأثری نه از جنس مهربونی بهشون خیره شد. یکیشون بال های خیلی کوتاهی داشت. یکیشون رو کمان داقون کرده بود. یکیشون معلوم نبود کی و از کجا سقوط کرده و اگر همون زمان کسی به فکر درمون بال های شکستهش می افتاد شاید چیزی می شد شبیه افرایی های قدیم که اگرچه ممکن بود هرگز نتونن کامل بپرن، ولی شبیه این ها داقون هم نبودن. از یاد افرا و افرایی ها و صدای خنده هایی که توی ذهنش پیچید دردی توی قلبش حس کرد ولی اشکی در کار نبود. برای1لحظه احساس کرد هوای سنگین اطرافش لطیف شد، صدای ظریفی توی سرش پیچید و گرمای آشنایی از جنس بهشت توی وجودش رو گرم کرد.
-تکی!سردمه. میشه بیام زیر پر هات؟ بله که میشه بیام. زود بازشون کن که اومدم.
تکبال با احساس نفس تنگی شدید به خودش اومد. هوا همچنان سنگین و گرفته بود. قلبش سنگین می زد. درد توی وجودش پیچید. پنجه هاش رو مشت کرد و در خودش فشرده شد. اشکی اما در کار نبود.
جوجه سمج دوباره پر هاش رو می کشید. تکبال کلافه و عصبانی کشید عقب و این دفعه تقریبا به شدت جوجه رو پرت کرد کنار. جوجه خورد زمین و جیغش در اومد. تکبال بعد از مکثی کوتاه و دردناک رفت و بلندش کرد. اون2تا دیگه رو هم برداشت و لجن های پر و بال هاشون رو پاک کرد.
-باید از اینجا بریم.
هر3تا جوجه لای پر هاش جا شدن. تکبال آهسته، طوری که زخم بال های خستهشون اذیتشون نکنه به راه افتاد در حالی که مونده بود این مزاحم های بی پناه رو کجا باید ببره.
محال بود توی پناه گاه امن و تاریک خودش شریکشون کنه. باید1جایی جاشون می داد. جایی که از خطر حمله دوباره مار ها در امان باشن. ولی چرا؟
-واسه چی باید زور بزنم تا زنده بمونن؟ مگه چی منتظرشونه؟ بذار1دفعه برای همیشه خلاص بشن. اگر ماره می خوردشون دیگه زجر نمی کشیدن. اگر اون شبی که کرکس نجاتم داد ماره می خوردم من هم دیگه زجر نمی کشیدم. تموم می شدم. خلاص می شدم. این ها از من بیچاره ترن. افتضاحن. واقعا اینهمه زجر لازم نیست.
تکبال ایستاد. برگشت و به مرداب سیاه که انگار خواب بود نظر انداخت. چند قدم بلند برداشت و لب مرداب ایستاد. جوجه های زخمی روی شونه های لجن گرفتهش خواب بودن. تکبال به مرداب خیره شد. چه قدر طول می کشید تا جوجه بی جونی که حتی زور تقلا کردن هم نداشت توی لجن های مرداب فرو بره و چه قدر اون پایین از نبود هوا دست و پا می زد تا از این درد طولانی و همیشگی خلاص بشه؟ زیاد که طول نمی کشید. شاید چند لحظه. این ها زود راحت می شدن. دستی به پر های صاف جوجه کمان خورده کشید. جوجه با رضایت خودش رو جمع کرد و آروم توی خواب جیر جیر خفه و گرفتهش رو سر داد و زود ساکت شد و دوباره به خواب رفت. تکبال جوجه رو از روی شونهش برداشت و با هر2تا دست نگهش داشت، چشم هاش رو بست و آماده پرتاب شد. جوجه1بار دیگه جیر جیر آرومی کرد، سرش رو لای بال های دردناکش فرو برد، از درد ناله ضعیفی کرد و بین دست های تکبال به خواب رفت. چیزی آرامش ترسناک و مرگبار شب مرداب رو درست در بالای سر تکبال به هم ریخت. خیلی سریع، خیلی نزدیک و خیلی واقعی. تکبال به ناخواه چشم باز کرد و به جوجه و به مرداب خیره شد. ابر ها برای1لحظه کنار رفتن. در1لحظه، فقط برای1لحظه کوتاه چیزی به شدت از جا پروندش. نوری در تاریکی. چیزی شبیه برق1سراب. تصویر1دسته ستاره سرخ و درخشان روی آب های تاریک. شاید1دسته پر سرخ! شاید1پرواز آشنا! شاید! …
-خورشید!
این فریادی بود که هرگز متولد نشد. توی دل و توی وجودش پیچید و منعکس شد و سوزوند و تموم شد. تکبال به سرعت چشم هاش رو بست و دوباره باز کرد. هیچی نبود. مرداب به طرز آزار دهنده ای آروم و بی حرکت بود. ابر ها و نی ها دوباره راه رو به ورود مهتاب بسته بودن. تکبال ناکام و خسته به جوجه زخمی که توی خواب از درد ناله می کرد خیره شد. ناله هاش از جنس خواهندگی بودن.
آب!.
تکبال آهی از سر دردی بی توصیف کشید، عقب رفت و از مرداب فاصله گرفت. کنار گودال کوچیکی پر از آب گلآلود نشست، با1برگ نیلوفر بزرگ که با نوک زدن های ریز و دقیق سوراخ های بسیار ریزی وسطش درست کرد گل های داخل آب رو عقب نگه داشت و به جوجه های تبدار و تشنه آب داد. جوجه ها سیراب شدن و دوباره به خواب رفتن. تکبال جوجه ها رو روی شونهش گذاشت، آهسته بلند شد، به مرداب تاریک پشت کرد و به طرف جایی که نمی دونست کجاست به راه افتاد.
پیش از رسیدن صبح تاریک مرداب به ورودی ترسناک منطقه جهنمی رسید. زیر1درخت بلند که توی تاریکی نمی دونست چیه ایستاد و به بالا نظر انداخت. خیلی بلند بود.
-آخه من چه جوری ببرمتون اون بالا؟ من نه پروازی هستم نه پرواز خواه. لعنت به همتون! واسه چی دردسر من شدید؟
تکبال با حرص این ها رو توی دلش غرید ولی چه فایده ای داشت؟ جوجه ها خسته، زخمی، تشنه و گرسنه بودن. تکبال توفان های مرداب رو می شناخت و می دونست هر کدوم از این موجودات داقون ممکنه در1حادثه توفانی یا1سقوط ناگهانی یا هر چیز دیگه اینطوری شده باشن. ولی هرچی فکر می کرد سر در نمی آورد که چطور ممکنه این ها بر حسب تصادف روی اون نیلوفر شل و ول با هم جمع شده باشن. یادش اومد که افرایی ها هم روی افرا بر حسب تصادف جمع شده بودن. ولی این ها فرق داشتن. افرایی ها فقط1کمی توفان زده بودن و این ها واقعا داقون بودن و هیچ وقت هم رو به راه نمی شدن.
این افکار تکبال رو خسته تر می کرد. با نارضایتی سری تکون داد.
-اصلا به من چه!
هیچ دلش نمی خواست موقع طلوع روز اونجا باشه. نور اذیتش می کرد حتی نور تیره صبح منطقه مرداب. به سرعت دست به کار شد. با علف های نرم و خاک و گل مرطوب جای امنی درست کرد، جوجه ها رو یکی یکی لای بستر امن گذاشت، دسته های بزرگ علف رو تا حد امکان ریز کرد به طوری که برای منقار های ضعیف جوجه های زخمی قابل برچیدن و خوردن باشن، با چنگال و منقار چند جای خاک رو نه به اندازه ای که خطرساز بشه، بلکه به اندازه ای که بشه آب داخلش بمونه گود کرد و با دیدن بارونی که همون لحظه قطره قطره باریدن گرفت با رضایت خندید، بال های خاکیش رو از خستگی تکونی داد و بی مکث به راه افتاد، رفت و از جوجه ها دور و دور تر شد بدون اینکه برگرده و نگاهشون کنه. جوجه ها در آرامش بستر امنشون خواب بودن. تکبال بدون نگاهی به پشت سرش، به داخل منطقه تاریک فرو رفت و محو شد.
روز ها می گذشت. بهار هنوز روح موجودات جنگل سرو رو تازه می کرد، منطقه سکویا هنوز سرد و ساکت بود، اون درخت نارنج بی شکوفه با اون لونه متروک بین شاخه هاش هنوز پا بر جا بود، خوشپرواز همچنان بالای مرداب تاریک می چرخید، هیولای مرداب بدون اینکه بخواد و بدونه همچنان در نظر بقیه به خاطر عدم شناخت و آگاهیشون بزرگ تر و ترسناک تر و البته مرموز تر می شد، و تکبال بدون اعتنا به اینهمه، هر چند1بار نیمه شب به ورودی منطقه می رفت تا اطراف جوجه های بی پرواز رو با آب و علف تازه پر کنه و از سلامت و استطارشون مطمئن بشه. و شبی که جوجه ها رو در محل همیشگیشون پیدا نکرد تمام وجودش لرزید. با حیرت فهمید که هرچند هیچ مهری بهشون احساس نمی کنه ولی بی نهایت نگرانشونه. شاید اون سایه سرخ اون شب روی مرداب تاریک وظیفه ای روی دوشش گذاشته بود که تکبال نمی تونست رهاش کنه. به سرعت برای پیدا کردن جوجه های گم شده گشت و وقتی صداشون رو از بالای سرش شنید متعجب شد.
-لعنت! چه جوری رفتید اون بالا؟ من که نمی تونم بیام اونجا!
تکبال در حال فرستادن این لعنت سر بالا کرد و در جا خشکش زد. تازه فهمیده بود اون درخت چیه.
-بید مجنون! کدوم ناقص عقلی این بی پرواز های داقون رو برده گذاشته اون بالا!؟ اون شاخه ها اصلا قابل اعتماد نیستن!
جوجه ها از بالای شاخه ها بی توجه به حرص و وحشت تکبال با شادی جیر جیر می کردن و ناشیانه بین شاخه هایی که توی باد شبانه می رقصیدن تاب می خوردن بدون اینکه بتونن بفهمن چه خطر وحشتناکی تهدیدشون می کنه و اگر سقوط کنن به چه شکلی در میان.
-دیوونه های مسخره! همونجا بی حرکت بمونید! این شاخه ها اصلا مطمئن نیستن! الانه که با این دیوونه بازی هاتون پرت بشید پایین!
ولی جوجه ها گوششون بدهکار نبود. فارغ از جهان منطقی اطرافشون از زندگی لذت می بردن.
تکبال چند لحظه ای متفکر و عمیق به نقطه ای که صدا های شاد ازش شنیده می شد خیره موند. و بعد با تمام وجود از اینکه اون شب این موجودات ناقص و بیخیال رو به مرداب تاریک نسپرده بود احساس سبکباری کرد.
-اون ها نمی دونن چه دردی دارن. اون ها زندگیشون رو همین مدلی که هست دوست دارن. اون ها نمی خوان تموم بشن. اون ها شادن و لذت می برن. من درد رو می فهمیدم ولی این ها چیزی ازش نمی فهمن. نه به این شکل که ما می فهمیمش. این ها شادی رو حس می کنن و زندگی رو. بهار رو و آسمون رو و باد رو و تاب خوردن روی شاخه ها رو. پس چرا نباید حس کنن؟ چرا نباید زندگی کنن؟ چرا نباید لذت ببرن؟ کاش هیچ مانعی براشون پیش نیاد!کاش بتونن تا آخر دنیا همین طوری لذت ببرن!.
آهی از سر حسرتی دردناک خط این حال و هوا رو برید.
-کاش من هم می تونستم شبیه این ها لذت ببرم! کاش شبیه این ها بودم!
صدایی از بالای سرش، دور ولی واضح از جا پروندش. پروازی جستجو گر و آشنا. تکبال مثل برق داخل نیزار مخفی شد. خوشپرواز چرخی زد و برای استراحت دادن بال ها و چشم هاش روی1نی کلفت نشست. تکبال چشم هاش رو تنگ کرد. هرچند شب بود ولی تکبال که بخش بزرگ عمرش با خفاش ها سپری شده بود با این تاریکی از میدون در نمی رفت. دیده هاش به شب بینی عادت داشتن. بر عکس خوشپرواز که هنوز پرنده روز بود و هنوز روزبین. برای همین بود که حتی از اون فاصله نزدیک، حرکت خطرناکی که درست در پشت سرش شکل گرفت رو ندید و نفهمید. ولی تکبال از همون فاصله دور دید و فهمید. در لحظه اول فقط خواست مطمئن بشه که مار نیست و خیلی سریع مطمئن شد. مار نبود ولی به همون اندازه تکبال رو به وحشت انداخت. تکبال لحظه ای با چشم های گشاد از وحشت به عامل حرکت خیره موند. 1رتیل بزرگ و سیاه که امکان نداشت هیچ زنده ای از زهر نیشش بچشه و صبح فردا رو ببینه. خوشپرواز نمی دید. بیخیال با نگاه جستجوگر داخل نی هایی که حرکت مرموزی رو بینشون دیده بود می گشت. رتیل داشت بهش می رسید. تکبال با1تحلیل کوتاه به این واقعیت ترسناک پی برد که به هیچ وسیله ای نمی تونه به موقع به خوشپرواز برسه. حتی با پرواز کردن. رتیل رسیده بود. خوشپرواز تماسش رو با انتهای دم خودش احساس نکرد. تکبال ولی به وضوح این تماس رو و نیش بلندی که برای ضربه زدن بیرون اومده بود رو دید. خوشپرواز داشت با نگاه دقیق لای نی ها رو می گشت. تکبال با صدایی که از بس سکوت کرده بود داشت از دستش می داد هوار کشید:
-خوشپرواز!
آوای هشدار دهنده برای آگاهی خوشپرواز کافی بود. خوشپرواز بلافاصله با نهایت سرعت پرید. رتیل در حال خیز برداشتن، با نیشی که برای گزیدن تا انتها بیرون اومده بود از انتهای دم خوشپرواز لیز خورد، توی هوا چرخید و به پشت وسط لجن های زیر نیزار افتاد و در1لحظه ناپدید شد. تکبال که دلش خنک شده بود نفس راحتی کشید و با بدجنسی رو به نقطه ای که حباب های ریز ازش بیرون می اومد زیر لب زمزمه کرد:
-حالا اون زیر حسابی سیر شو عوضی. دیگه نفس کشیدن لازم نداری. من به جای تو نفس می کشم. خوش به حالم!
تکبال با خشمی خبیس به طرف لجن ها شکلک درآورد و هرچند می دونست رتیل سیاه نمی بیندش از این کارش لذت برد و از تصور اینکه اون موجود ناکس از پشت زن در اون لحظه در حال خفه شدنه کیف کرد. لبخندش فورا محو شد. خوشپرواز لحظه ای وسط آسمون مردد موند و بعد چرخید و باز هم چرخید و حالا داشت1راست به طرف محل اختفای تکبال پرواز می کرد. تکبال بی معطلی عقب کشید و به میان تیرگی نیزار های لجن گرفته و مرموز فرار کرد و ناپدید شد. خوشپرواز مطمئن بود اون پایین چیزی رو دیده که دنبالش بود. حرکتی سریع، مخفی و آشنا.
تکبال نفهمید چند روز گذشت. نمی فهمید روز ها چطور و کی می گذشتن. براش هم مهم نبود که بفهمه. از زمانی که اون مار رو دیده بود به شدت مراقب بود و دقیق. به همه چیز. به اطرافش و به همه چیز. منتظر بود و آماده تا به محض بروز اتفاقی که مقابله لازم داشت بجنبه و دفعش کنه. دفع می کرد. تا جایی که از دستش بر می اومد اتفاقات رو دفع می کرد و شایعه حضور هیولای مرداب رو ناخواسته و نادانسته بزرگ و بزرگ تر می کرد و جنگل رو در التهابی کنجکاوانه فرو می برد و خودش بی اطلاع از اینهمه، در ماجرای خودش پیش می رفت. بی اشک، بی وحشت و بی همراه.
تاریکی.
تکمار با جسمی پر از زخم های نیمه بهبود یافته، عصبانی و به شدت ملتهب، در زیر زمین تاریک و غبار آلود هیس می کشید و مار های بی شمار اطرافش هم به پیروی ازش به خودشون می پیچیدن و هیس می کشیدن.
-خورشید زنده رو کسی ندیده ولی اون لعنتی نه تنها ما رو دیده، بلکه تونسته تلفات هم بهمون بزنه. این رو من تحمل نمی کنم. این جونور در منطقه سکویا نیست، در جنگل نیست، در اطراف رودخونه نیست، در آسمون جنگل نیست، این لعنتی مزاحم در هیچ کجا نیست ولی من و افرادم رو محدود می کنه و بهمون تلفات می زنه. همه جا و همه وقت. حتی توی مرداب تاریک. یکی از ما رو اونجا مثل1دسته علف پوسیده لهش کرد و پاشید روی لجن ها. یکی دیگه رو در اطراف رودخونه موقع صید کبک گیر آورد و چیزی ازش باقی نذاشت جز1دسته گوشت لهیده و خورده استخون. دفعه پیش هم2تا از ما برای پیدا کردن اون کبوتر بی پرواز لعنتی رفتن و چیزی جز خون سیاه ازشون باقی نموند. این ها خجالت آوره. و از ما هیچ کس خورشید رو ندیده. حتی1پر ازش دیده نشده و اون لعنتی همه جا مواظب ما و مواظب جنگل و مواظب مرداب و منطقه سکویا و همه جاست. این خجالت آوره. این غیر قابل تحمله. این نباید ادامه پیدا کنه. اگر لازم بشه برای دفع این ننگ همتون رو زنده زنده به نیش می کشم. خورشید رو پیدا کنید! بگیریدش! نابودش کنید! خوردش کنید! لهش کنید!. هرچه زودتر!
صدای هیس های خشمگین و وحشی با نعره های تکمار همراه می شدن و دیوار های زیر زمین غبار گرفته به خودش می لرزید.
-تکمار!این ها شاید کار خورشید نباشه. جنگلی ها از هیولای مرداب تاریک میگن. مثل اینکه1چیزی توی مرداب هست که تازگی ها نشونه های حضورش توی جنگل هم پیدا شده. همه ازش می ترسن و کسی ندیدتش و با اینهمه هیچ خبری که بگه اون جز نفرات ما به کسی توی مرداب یا توی جنگل صدمه زده به هیچ کجا نرسیده.
تکمار از سر خشم و ناکامی، بلند و وحشی قهقهه سر داد. تمام دیوار های محل تاریک از ضربه های دم کلفتش غبار پس دادن و از زمین گرد و خاک غلیظی بلند شد. انگار زمین و دیوار ها داشتن از تنوره خشم تکمار دود می کردن، چون همه جا زیر غبار تاریک تر و غیر قابل نفوذ تر شده بود. انگار هوا هم دیگه به سادگی توی اون دخمه وحشتناک نمی چرخید.
-هیولای مرداب؟ به نظرت از ما ترسناک تر هم چیزی توی این منطقه هست؟ این جونور هیچی نیست. ضعیف های بیچاره و بی اطلاع اینهمه بزرگش کردن. چند وقت دیگه هم میشه قهرمانشون. به جای اون کرکس مزاحم که رفته به عدم.
تکمار این دفعه از سر لذتی خبیس قهقهه زد.
-هیولایی جز من توی جنگل سرو وجود نداره احمق ها! این جونور خورشیده. برید وجب به وجب اون مرداب لعنتی رو بگردید، این سرخ پر خائن رو بگیرید و توی همون مرداب خفهش کنید!.
صدای هیس های دیوانه وار و لرزه و غبار حاصل از ضربه های خشمگین تمام فضا رو گرفت و بار ها و بار ها در محدوده تاریک خالی از هوای تنفس پیچید و طنین انداخت و منعکس شد و فضای جهنم رو تداعی کرد.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:12
سلام. وای که چه قدر این قسمت وحشتناک بود.
شک ندارم از اون قسمت ها بود که باید براش زیاد زحمت کشیده باشید خسته نباشید.
حق زندگی رو ما نمی تونیم و حق نداریم از کسی بگیریم به هر شکلی هم که باشه هر کس حق زندگی کردن داره.
تکبال کار درستی انجام داد.
حالا مار های بیابون هم اومدن داخل ماجرا.
بیا و درستش کن.
کرکس کجاست؟ هنوز قرار نیست برگرده؟
باید بیاد و اون هم در غم های تکبال شریک بشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تقریبا بیچارهم کرد تا شکل گرفت.
بله تکبال خوب کاری کرد اون جوجه ها رو ننداخت توی مرداب. البته باید بگیم اشتباهاتش رو بیشتر نکرد. خدا خیر بده خاطره خورشید رو! کرکس، کاش بود! کاش بود و اینهمه سنگینی روی شونه های تکبال فشار نمی آورد. راستی، به نظر شما چه حالی میشه کرکس زمانی که بفهمه خورشید رفته؟ آخه هنوز نمی دونه. کاش تکبال این توان رو پیدا کنه که بهش بگه! سخته! خیلی خیلی سخته! شاید اندازه تحمل و باور رفتن خورشید این گفتن سخته.
ممنونم که هستید دوست من.
پیروز باشید!.
آریا
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 01:01
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم از داستان و قلم زیبایت عالی بود
کمی تا قسمتی زیاد غمگین شده اما چه میشه کرد
کاش میشد سر نوشت رو از سر نوشت ……
ببخش دیر کامنت دادم
مشکلات اینترنت ایران تمومی نداره
ممنونتم عزیز
امیدوارم همیشه شاد. سلامت. و استوار باشی
خدا نگهدارت
پخ پخ

خانه


پاسخ:
سلاااآاااآااام آریای عزیز.
دلمون تنگ شده بود آریا کجا بودی؟ دیگه داشتم فکر می کردم یکی از این پروازی ها رو بفرستم دنبالت پیدات کنه.
اگر می شد سرنوشت رو از سر نوشت من خیلی چیز ها داشتم واسه نوشتن آریا. خیلی هاش رو پاک می کردم، خیلی چیز ها بهش اضافه می کردم و خیلی خیلی خیلی زیاد جاهایی بودن که ویرایش لازم داشتن. آخ که ای کاش می شد!
خوب نمیشه دیگه. بیخیال! کاش راهی بود تا1کپی ازش بدیم دست عقب تر ها که دیگه ویرایش لازم نشن. از دست ما آدم ها که تا تجربه نکنیم ول کن نیستیم.
ول کن بیخیال. امیدوارم مشکلات کمتر شده باشن.
ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال93

مرداب تاریک، در زمانی که تکبال چیزی از گذشتنش نمی فهمید، به تماشا ایستاده بود. تکبال با قدم هایی1نواخت، نه تند و نه کند، نه کوتاه و نه بلند، بی تأمل و بی توقف به طرف مرداب تاریک پیش می رفت. عصر ترسناکی بود. تاریک و سنگین. زمین و آسمون انگار زیر شمشیر شفق به رنگ خون در اومده بودن. نیزار های اطراف مرداب بدون اینکه حرکتی درشون دیده بشه خشخش نامشخص و اسرارآمیزی داشتن. انگار در حال پچپچ بودن. تکبال نمی شنید، نمی دید، نمی فهمید. فقط پیش می رفت. مرداب سیاه لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تکبال پیش می رفت. سرمای گل نرم زیر پا هاش رو حس نمی کرد. فقط پیش می رفت. روی گل های لجنی قدم بر می داشت و پیش می رفت. سکوت شبانگاهی مرداب از همون عصر شروع شده بود. هر جنبنده ای از اون مکان می ترسید و تکبال همچنان پیش می رفت. حالا پنجه هاش با هر قدم توی گل های نرم و چسبنده فرو می رفتن و تکبال خیال توقف نداشت. هوا سنگین بود. تکبال یادش نبود زمانی رو که همیشه از اینجا وحشتی بی توصیف توی دلش داشت. تکبال هیچی یادش نبود از پشت سرش. تنها می رفت و می رفت. گل ها نرم تر و چسبناک تر می شدن. تکبال به زحمت قدم بر می داشت ولی توقف نکرد. با هر قدم تا مچ پا می رفت پایین و همچنان چشم های بی نگاهش به هیچ خیره بود و پیش می رفت. چیزی، شاید صدایی، شاید تصور صدایی، شاید در خیال، محو و به کم رنگی سراب، سکوت مرگبار مرداب رو می شکست. صدایی که شاید اصلا نبود. دور بود و محو در سکوت.
-تکبااااال!تکباااااااال!
تکبال نشنید. نمی شنید. نمی خواست. دیگه چیزی برای توقف در این جهان نداشت. هیچ صدایی نبود که بخواد بشنوه. هیچی نبود که بخواد ببینه. دیگه نمی خواست برگرده. پشت سرش جز ویرانی چیزی نبود. می خواست هرچه سریع تر پیش بره، برسه و تموم بشه. می خواست از این کابوس بیداری که لحظه به لحظه عمرش تاریک تر می شد خلاص بشه.
-تکبااااال!تکبااااااااال!
صدا داشت از حالت احتمال و خیال خارج و به واقعیت نزدیک تر می شد. خیلی کند و خیلی محو ولی مثل اینکه واقعا بود. تکبال نمی خواست که بشنوه. فقط می رفت. قدم هاش بسیار کند و سخت شده بودن، آخه تا زیر زانو هاش توی گل های مرداب بود ولی خیال توقف نداشت. توی ذهنش هیچی نبود. هیچی جز1حقیقت تلخ.
-همه رفتن. همه چیز از دست رفت. همه چیز تموم شد!.
در وجودش معنای گنگی، شوم و تاریک اما کاملا واضح، مثل ناقوس مرگ بارها و بارها تکرار می شد و منعکس می شد و باز تکرار می شد و در تمام ابعاد وجودش می پیچید و باز تکرار می شد.
-پایان، پایان، پایان.
سعی کرد سریع تر بره. از صدایی که از فاصله خیلی دور به مرداب می رسید و دیگه کاملا واقعی بود و نمی شد خیال باشه می ترسید. از اسم تکبال که می شنید می ترسید. از توقف می ترسید. مرداب تاریک پر های سینش رو لمس می کرد و تکبال تقریبا به حالت شنا توی لجن ها پیش می رفت.
-تکبااااال!تکباااااال! کجا هستی تکباااااااال!
تکبال حس کرد دیگه نمی تونه جلو تر بره. پا هاش جوابش کرده بودن ولی باید می رفت. خودش رو بالا کشید و بی اختیار سر بالا کرد و نگاهش به آسمون تاریک غروب مرداب افتاد. آسمون مثل چاهی تیره و ترسناک بالای سرش دهن باز کرده بود. تکبال در ضمیر پاشیدهش عقب رفت و به1شب توفانی رسید. شبی جهنمی که کرکس بالای مرداب تاریک به سقوط تهدیدش می کرد. وحشت تمام روحش رو گرفت. از نی های اطرافش و از آسمون و از اون صدای پشت سرش که داشت نزدیک تر می شد و از بودن و از تمام عناصر زندگی می ترسید. ترسی بی مهار که مجبورش کرد هوار بزنه، خودش رو به جلو پرت کنه و تا گردن توی مرداب بره پایین. دیگه قدم برداشتن غیر ممکن بود. باقیش رو مرداب تاریک خودش انجام می داد. تکبال با دریافت این حقیقت تردید ناپذیر که داره پایین تر میره از تقلا برای پیش رفتن دست برداشت. مرداب داشت جسم خستهش رو به کام می کشید. تکبال برای آخرین بار سر بالا کرد و به جهان بالای مرداب دستی به نشان استحزا تکون داد و فرو رفت. آسمون تاریک آخرین چیزی بود که از لا به لای نی ها و بعد از پشت پرده تاریک لجن های مرداب به چشمش خورد و بعد تاریکی زیر مرداب بود و خفقانی که در فقدان نفس می رفت که به مرگ ختم بشه. تکبال قبل از اینکه در نبود هوا برای تنفس به پایان برسه درکش رو از همه چیز از دست داد، لحظه ای تمام وجودش رو ذره ذره در مرداب تاریک احساس کرد و بعد سنگین و سنگین تر شد و با تمام وجود باورش شد که داره هرچی پایین تر میره. برای1ثانیه فکر کرد یعنی اون قدر زنده می مونه که بفهمه به ته مرداب رسیده؟ پیش خودش دعا کرد اینطوری نشه و دیگه چیزی نفهمید.
-چرا به هوش نمیاد؟ نکنه مرده؟ یعنی واقعا زنده هست؟
-هیس بابا شلوغ نکن! بلاخره به هوش میاد.
-ولی خیلی وقته جم نخورده. اگر زنده بود تا حالا باید نفس کشیدنش رو می دیدیم.
-اگر هم مرده بود تا حالا تجزیه جسدش شروع می شد. به جای اینکه هی حرف بزنی فکرت رو به کار بنداز. از زیر اینهمه لای و لجن که بهش چسبیده تو می خوایی بالا پایین رفتن پهلو هاش رو چه جوری ببینی آخه؟
-من نمی دونم ولی خیلی می ترسم.
-الان وقت ترسه؟ اون لحظه باید می ترسیدی نه حالا که خطر گذشته.
-خوب اون لحظه یادم نبود بترسم فقط می خواستم درش بیاریم الان دارم می ترسم چیکار کنم؟
-کاری نکن فقط سکوت کن. برات سخته درک می کنم ولی تلاش کن! تو می تونی!
-اه خفه شو دیگه الان چه وقت مسخره بازیه؟ نخند دیوونه! ای بابا!
-یواش تر پرنده جیغ جیغوی کله خالی الان همه منطقه رو می ریزی روی سرمون.
-به جهنم بذار بیان بلکه1غلطی از دستشون بر بیاد.
-بر نمیاد. اینجا هم جایی نیست که موجوداتش خیلی اهل کمک باشن. با جنگل خودمون فرق داره. پس منتظر غلط مثبت اون ها نباش. صبر کن درست میشه.
-وای خوشپرواز! خوب شد تو بودی وگرنه من هیچ طوری نمی تونستم از اونجا درش بیارم.
-اگر لاکپشت های مرداب نبودن پدر جد من و تو هم کارش نبود از اونجا درش بیاره. جفتمون غرق می شدیم به اضافه این.
این صدا ها به گوش تکبال قابل شنیدن بود و نبود. لحظه به لحظه حقیقی تر و قابل درک تر می شد. اول محو و گنگ، بعدش قوی تر، بعدش قابل فهم تر، بعدش واضح، بعدش کلماتی که مفهومی نداشتن و آهسته آهسته شروع کردن به مفهوم پیدا کردن، بعدش درکی که خیلی آروم بر می گشت و صدایی که تشخیص داده می شد، آشنا، آشنا تر، افرا، افرایی ها،
-چلچله!
-وای تکبال بیدار شدی؟ چه خوب زنده ای! من خیال کردم دیگه واقعا مردی. عجب احمقی تو!آخه مگه نمی دونستی اینجا مرداب تاریکه؟ چرا زدی به مرداب؟ عقل نداری؟
تکبال با ناباوری به چلچله خیره مونده بود و هیچی نمی گفت. خوشپرواز واسه چلچله که پشت سر هم حرف می زد شکلک درآورد و کفریش کرد. تکبال مات تماشا می کرد.
-تکبال!حالت خوبه؟
چلچله با دلواپسی نگاهش می کرد.
-تو چه جوری اینجایی چلچله؟ افرا…
چلچله نفسی شاید شبیه آه کشید.
-افرا شکست و افتاد تکبال. لونه روی افرا داقون شد. توفان آخری واقعا وحشتناک بود. ما همه زنده موندیم ولی از هم جدا افتادیم. لونه که خراب شد همه در رفتیم. نمی دونم بقیه چی شدن ولی فقط مطمئنم کسی نمرده. من هم در رفتم1جایی پناه گرفتم تا توفان تموم شد. وقتی افرای افتاده رو دیدم دیگه اونجا نموندم. بقیه هم که نبودن. بعدش هم شنیدم که…
چلچله دیگه ادامه نداد. چهره تکبال می گفت که همه چیز رو در مورد فاخته می دونه. لحظه های دردناکی بود.
-شما2تا اینجا چیکار می کنید؟ واسه چی نجاتم دادین؟ آخه من نمی فهمم اگر یکی بخواد بمیره هم باید فضول دور و برش باشه که مزاحم مردنش بشن؟ آخه کی از شما2تا خواسته بود توی این هوای تاریک بزنید به این منطقه افتضاح؟
چلچله مات به تکبال خیره شده بود و خوشپرواز چه به موقع مانع حرف زدنش شد. تکبال همینطور مثل رگبار گفت و گفت و گفت تا نفسش به شماره افتاد. چلچله گیج بود و خوشپرواز متفکر.
-تکبال!تو داشتی توی مرداب غرق می شدی. انتظار داشتی ما چیکار کنیم؟
تکبال تقریبا داد زد:
-انتظار داشتم بکشید عقب بذارید خلاص بشم. از همه چیز. از دست شما و از دست این شب های عوضی و از دست این بال های بی پروازم و از دست خودم و از دست دیروز و امروزم و از دست فردا هام و از دست همه چیز.
چلچله خواست جیغ بکشه و حرفی به تلافی بزنه ولی خوشپرواز مانعش شد.
-نه چلچله! این کار رو نکن.
تکبال مهلت نداد.
-باشه ممنونم که نجاتم دادید. من زندگیم رو مدیون شمام. حالا دیگه برید. از اینجا برید. فقط برید و تنهام بذارید.
خوشپرواز تلخ خندید.
-به روی چشم. حتما میریم. البته همراه تو.
تکبال حال مجادله نداشت. فکرش به سرعت کار می کرد.
-باشه اگر دلتون می خواد همینجا بمونید. من خسته ام. خیلی زیاد.
بعد روی لجن ها ولو شد و چشم هاش افتادن روی هم. چلچله با نارضایتی عمیق نگاهش کرد. خوشپرواز دست روی شونهش گذاشت.
-چیزی نگو چلچله. مگه نمی بینی؟ این اگر حال درستی داشت که از مرداب سر در نمی آورد.
تکبال بی هیچ تلاشی برای بیدار موندن از حال رفت.
فردای اون شب، خوشپرواز و چلچله تمام اطراف مرداب رو وجب به وجب برای پیدا کردن تکبال گشتن ولی فایده نداشت. تکبال رفته بود. اون2تا رو در خواب جا گذاشته و فرار کرده بود.
چلچله مطمئن بود که تکبال نصف شب زده به مرداب ولی مردابی ها گفتن که چیزی ندیدن. خوشپرواز چلچله رو مطمئن کرد که تکبال دیگه به مرداب نمی زنه. این مدل جرأت های جنون آمیز هر لحظه با هیچ زنده ای همراه نمیشن. گاهی میان و برای تکبال این سپری شده.
-اون رفته چلچله. به مرداب نزده ولی رفته.
صدایی هر2تا رو به شدت از جا پروند.
-آهای شما2تا! کم مونده بود برای گرفتن پر های سیاه برم منت کشی کلاغ های اطراف سکویای وسط جنگل. اینجا چیکار می کنید؟ واسه مردن جای بهتر نبود؟
خوشپرواز آشکارا نفس راحتی کشید.
-رنگین پر! دفعه دیگه قبل از هوار زدن1خبری بده. هنوز قلبم دوباره به کار نیفتاده.
چلچله از ترس بی حال به یکی از نی های کلفت و مطمئن تکیه زده بود. رنگین پر مثل گذشته نخندید ولی کاملا هم جدی نبود. با تحقیر به قیافه وحشتزده چلچله نظر انداخت و لبخند کجی زد. چلچله از حرص چشم هاش رو بست و رنگین پر این دفعه نه به بلندی گذشته ولی به وضوح خندید.
-تمام دیشب رو گشتم ببینم کجا غیب شدی خوشپرواز. شما2تا توی این جهنم اومدید چیکار؟ مگه نمی دونید اینجا کجاست؟ هیچ زنده عاقلی این طرف ها نمیاد.
خوشپرواز شونه بالا انداخت.
-بس کن رنگین پر. اینجا هم زنده ها دارن زندگی می کنن. موجودات جنگل سرو زیادی بزرگش کردن.
رنگین پر نگاه عاقل اندر صفیهی بهش انداخت.
-زنده های اینجا مال اینجان. معلومه که دارن زندگی می کنن. اتفاقا یکی از خطر های بزرگ این منطقه زنده هاش هستن. حالا شما2تا چه هوایی به سرتون زد که سر از اینجا در آوردید؟
خوشپرواز داستان تکبال رو برای رنگین پر تعریف کرد. گفت که چندتا فنچ دیده بودنش که به طرف مرداب تاریک می رفت و ما اومدیم که پیداش کنیم. خیلی دیر نرسیدیم. یعنی چطور بگم؟ فقط تونستیم با کمک لاکپشت های مردابی زنده درش بیاریم ولی امروز صبح غیبش زد و ما نتونستیم پیداش کنیم. ولی تو از کجا فهمیدی ما اینجاییم؟
رنگین پر با نگاهی متفکر و در هم به مرداب و بعد به خوشپرواز نظر انداخت.
-به من هم فنچ ها گفتن که شاید اینجا بشه پیداتون کنم. دیشب و امروز صبح که دنبالتون می گشتم ندیدمشون ولی آخر کار خودشون پیدام کردن و وقتی فهمیدن رفیق تو هستم بهم گفتن ممکنه اینجا باشی. من هم اومدم و دیدم اینجایید. حالا تکبال کجاست؟
خوشپرواز آهی طولانی کشید.
-نمی دونم رنگین پر. تکبال رفته. چون خودش خواسته بره مشکله ما بتونیم به این سادگی پیداش کنیم. اون نمی خواد ما ببینیمش و نمی خواد هم که کسی رو ببینه.
رنگین پر با احتیاط زمزمه کرد:
-شاید مرداب…
خوشپرواز با آرامش حرفش رو برید.
-نه. مطمئنم. توی مرداب نیست. رفته جای دیگه.
چلچله کلافه و ترسیده سکوتش رو شکست.
-آخه کجا؟ کجا رفته؟ ما که همه جا رو گشتیم. جایی نبود. اگر ته مرداب نیست پس کجاست؟
خوشپرواز به آسمون همیشه تاریک بالای مرداب نظر انداخت و آه کشید.
-رفته جایی که من و تو و هیچ کدوم از آشنا ها نباشیم.
رنگین پر نگاه خوشپرواز رو دنبال کرد و با لحنی منطقی سکوت رو برید.
-شاید لازم باشه الان دنبالش نگردیم، اگر خودش خواسته مخفی بمونه پیدا کردنش خیلی سخته. داره شب میشه و توی تاریکی این منطقه امکان نداره بشه کسی که نمی خواد پیدا بشه رو پیدا کرد. بیایید از اینجا بریم.
خوشپرواز تردید کرد. چلچله تکیهش رو از نی برداشت و ایستاد.
-خوشپرواز!مگه نشنیدی لاکپشت ها چی می گفتن؟ اینجا موندن واسه ما خطرناکه. دیشب رو هم شانس آوردیم که زنده موندیم.
خوشپرواز نگاهی غمگین به اطراف انداخت و با اشاره به دور و برشون گفت:
-نه، زیاد هم شانس نیاوردیم. اطرافمون رو ببین؟ ما استطار شدیم. دیشب خطری تهدیدمون نمی کرد.
چلچله به نی ها و خار بوته هایی که دور و برشون رو گرفته بود نظر انداخت و تازه به خاطر آورد که صبح اون روز از اینکه زیر اونهمه خورده چوب و بوته خار دفن شده چقدر عصبانی شد. رنگین پر خوشپرواز رو تأیید کرد و خوشپرواز بی صدا ادامه توضیحات خودش رو توی ذهنش نجوا کرد:
-و اون تکبال عجیب و دیوونه تا پیش از بیدار شدن ما همین اطراف مواظب همه چیز بوده. من دارم احساسش می کنم.
و بعد1پر بلند رو از کمی دور تر برداشت و بلند گفت:
-این هم نشونهش.
چلچله با تعجب نگاهش کرد.
-نشونه چی؟ تو دیوونه شدی خوشپرواز؟
خوشپرواز به سرعت پر رو زیر بال هاش مخفی کرد. نه حوصله داشت واسه چلچله توضیح بده نه دلش می خواست پر رو بهش بده. پر رو می خواست که نگه داره. شاید این آخرین نشونه از دوستی بود که رفت تا خوشپرواز دیگه کشفش نکنه.
کشف.
خوشپرواز بی اختیار از این فکر لبخند زد. انگار خیالش کمی راحت تر شد.
-باز هم کشفش می کنم و قیافش اون لحظه دیدنیه.
اعتراض چلچله حواسش رو جمع کرد.
-معلومه چته؟ با خودت می خندی؟ چی پیدا کردی؟
خوشپرواز به مرداب و به مسیر تیره ای که به جنگل سرو ختم می شد نگاه کرد.
-رنگین پر درست میگه. بیا از اینجا بریم چلچله. امشب اگر اینجا گیر کنیم دیگه امنیت دیشب رو نداریم.
چلچله ترسش رو پنهان کرد. خوشپرواز دید و ندید گرفت ولی رنگین پر خندید. خیال چلچله به خنده رنگین پر نبود. داشت شب می رسید و ترس سایه انداخته بود و چلچله دیگه خیالش نبود رنگین پر بخنده یا نخنده.
-چرا؟ مگه دیشب با امشب چه فرقی داره؟ تو چی می دونی؟
خوشپرواز با آرامش نگاهش کرد و ترسش رو به روش نیاورد.
-من فقط می دونم که اینجا شب هاش خیلی خطرناکه. خطرناک تر از روز هاش.
رنگین پر به راه تاریک که داشت هرچه بیشتر توی غروب فرو می رفت و تاریک تر می شد اشاره کرد.
-بیایید. روز های مرداب تاریک کوتاهن. تا دیر نشده باید از این جهنم بریم بیرون و به راه جنگل سرو برسیم.
روز تاریکی بود. چلچله دیگه حرفی نزد. برای چلچله فقط این مهم بود که هرچه زود تر از اون مکان وحشتناک خارج بشن. بعدا برای گریه واسه تکبال وقت داشت. می تونست در امنیت حسابی براش عزاداری کنه چون با وجود اطمینان خوشپرواز، چلچله مطمئن بود که تکبال به مرداب زده و غرق شده. ولی در اون لحظه جز خارج شدن از منطقه مردابی هیچی نمی خواست. خوشپرواز سعی نکرد از اون حال و هوا درش بیاره. هوای خودش سنگین بود. در سکوت، زیر فشار هوایی ناشناس و سنگین، به راه افتادن.
روز ها و هفته های بعد، شایعه عجیبی توی مرداب و اطرافش پیچید و به جنگل سرو هم رسید و به سرعت پخش شد. مرغ های مردابی با وحشت و احتیاط، از وجود شبحی سرگردان می گفتن که شب ها در مرداب تاریک می چرخید. دلیلش هم صدای عجیب و ترسناکی بود که هر غروب در تمام مرداب تاریک و منطقه اطرافش طنین انداز می شد. صدایی شبیه ضجه های بی توقف و بلند، که با شیون و ناله های وحشتناک همراه می شد، اوج می گرفت و توی هوای منطقه بیش از پیش وحشت می پاشید. ضجه هایی که در سکوت سنگین مرداب تاریک می پیچید و باز می پیچید و مو به تن زنده های مردابی راست می کرد و تمام شب ادامه داشت و درست پیش از رسیدن صبح متوقف می شد و تمام مرداب رو در سکوتی از جنس مرگ باقی می ذاشت تا غروب بعدی و غروب های بعد و شب های بعد.
زمان می گذشت. توی جنگل سرو بهار غوغا کرده بود. منطقه سکویا سرد و ساکت، به سردی و سکوت زمستون، در تیرگی سیاهش باقی مونده و حتی بهار هم نتونسته بود حال و هوای گرفتهش رو بهتر کنه. سکوتی به سنگینی1کوه یخ، غمی به سنگینی مه دل زمستون، هوایی سرد و تیره که هیچ کس بوی شکوفه هاش رو حتی احساس نمی کرد. لونه بالای سکویا بسته بود. لونه خورشید بسته بود. تمام منطقه انگار بهش خاک مرگ پاشیده بودن. راه دل های سکویایی ها انگار بسته بود. نه آوازی، نه خنده ای، نه صبحی! منطقه سکویا زیر بار سکوتی به رنگ عزا خواب بود. فارغ از بهار، بیگانه با روز های شاد و روشن، جدا از جهان!.
روز ها می اومدن و می رفتن. هوای مرداب تاریک حتی بویی از بهار هم نبرده بود. از عطر شکوفه ها توی هوای گرفته و سنگین مرداب اثری نبود. کسی هم خیالش نبود. در منطقه مرداب تاریک، کسی به فکر بهار نبود. روز ها همه مخفی می شدن تا شب برسه و شب ها جنبشی دیده نمی شد و اگر هم بود، کاملا پنهان بود و برای حمله ای ناگهانی از کمینگاه به منظور صید کردن.
تکبال در مدتی که نمی دونست چند روز شده، خیالش هم نبود که بدونه، به صورت موجود ماده پردار اما زمینی درشت و وحشی در اومده بود که اگر کسی می دیدش با اون هیبت جنون زده منتظر نمی شد بفهمه چی دیده. همین اندازه که جونش رو بر می داشت و سالم در می رفت براش کافی بود. البته اگر کسی می دیدش. تکبال معمولا دیده نمی شد. در انتهای1غار لجن گرفته از نظر ها مخفی بود که همه از نزدیک شدن به حفره سیاهش خودداری می کردن. حتی زنده های مرداب. گاهی، فقط گاهی، اون هم زمان هایی که همه از دیدن حرکت های مشکوک و نامشخص در اطراف حفره غار فراری می شدن، برای پیدا کردن چیزی که بشه خورد می زد بیرون، لا به لای نی ها و علف ها در حالت کاملا مستطر چرخی می زد و بعد از سیر کردن خودش با هرچی که به دستش می رسید، دوباره و با نهایت سرعت به مخفیگاه سیاهش بر می گشت و با آروم شدن جنبش و خشخش نی ها و علف های لجن گرفته اطراف، همه می فهمیدن روح مرموز ابلیسی که داخل غار ساکنه به مخفیگاهش برگشته و زندگی تاریک و مردابی زنده های مرداب دوباره آهسته و در خفا از سر گرفته می شد. شب ها و روز های تکبال این طور می گذشتن.
-نه، تو این کار رو نمی کنی. من واقعا به زحمت صید کردن نمی ارزم.
تکبال به سنجاقکی که چند لحظه پیش از بالای سرش پریده و از نظرش ناپدید شده بود خیره موند. سنجاقک بال های بزرگ و ظریفش رو باز کرد و تکبال از پشت بال های سنجاقک نور خورشید رو دید که به زور از لای نی های مرداب راه باز می کرد و به زمین لجن گرفته و سرد و سیاه می تابید. سنجاقک برای اطمینان خاطر پرید و بالا تر از دسترس تکبال روی یکی از نی های نازک نشست ولی باز هم خیالش راحت نبود. تکبال سکوت رو شکست. صداش دیگه صدای تکبال کبوتر نبود. زمخت بود و خشن، و تلخ. خیلی تلخ.
-جون اضافی نکن ریزه به درد نخور. من بی پروازم. اونجا که نشستی دستم نمی رسه بهت. می رسید هم واسه گرفتنت خودم رو خسته نمی کردم. تو همهت پر و باله به چه دردم می خوری؟
سنجاقک با شادی لبخند زد.
-تو چه تلخی! حیف نیست توی فصل به این قشنگی این زیر وسط لجن ها موندی اینهمه هم بد اخلاقی؟ بیا از لای این نی های چسبیده به هم بیرون ببین امسال بهارش چه بهشتی ساخته از جنگل.
تکبال تلخ تر از پیش حرفش رو برید.
-بهار بخوره توی سرت. این مزخرفاتت واسه من جالب نیستن. بهار نکبتتون هم باشه مال خودتون. بهار من رفت و تموم شد. تو هم مزاحم مزخرفی هستی. حالا هم گمشو حوصله ندارم خودت و بال های مضحکت این اطراف ور ور کنید.
سنجاقک نگاهی آزرده بهش انداخت.
-اون قدر ها هم که گفتی صدای من و صدای بال هام بد نیستن. مگه چیکارت کردم که این طوری میگی؟
تکبال عصبانی ولی بی فریاد پرخاش کرد:
-تو هیچ غلطی نکردی فقط من ازت خوشم نمیاد. می خوام الان از اینجا بری.
سنجاقک آزرده تر از پیش بهش خیره شد.
-آخه چرا؟ من که آزارم به کسی نرسیده. تو که اصلا در اندازه ای نیستی که از دست من اذیت بشی.
تکبال تلخ نگاهش کرد.
-ولی من اذیت میشم. از حضور1زنده وراج ور وروی سمج اذیت میشم. من نمی خوام اطرافم ببینمت. نه تو رو، نه هیچ مزاحم دیگه ای شبیه تو رو. فهمیدی؟ اگر هم نفهمیدی به جهنم. برو گمشو1جایی وسط تفریحات بهاریت فکر کن تا بفهمی. فقط برو من نبینمت.
سنجاقک دیگه منتظر نموند. بغضش ترکید و پرواز کرد و رفت. تکبال نگاهش نکرد. سنجاقک رفت و دور شد. تکبال احساس کرد چیزی در درونش به شدت آزارش داد. آیا واقعا لازم بود دل کوچیک سنجاقک رو اون طوری بشکنه؟ اون موجود کوچولو برای تکبال نه سود داشت نه ضرر. می شد بهش بگه ترجیح میده تنها باشه. پس چرا؟ چرا با اینهمه خشونت چشم های شادش رو بارونی کرد و غمگین فرستادش؟ چیزی توی دل تکبال شکست ولی اشکی از چشم هاش جاری نشد. دیگه مدت ها بود که اشکی نریخته بود. انگار سنگ شده بود. سنگی سفت و بی روح و بی نهایت تلخ. به خودش که اومد، مدتی گذشته و همون طور به مسیر رفتن سنجاقک خیره مونده بود. اولش نفهمید چی حواسش رو جمع کرد ولی چند لحظه بعد مثل کسی که کاملا بیدار شده باشه متوجه اطرافش شد. صدایی خیلی آروم و خیلی ظریف، سکوت اطراف رو خط مینداخت. مثل ناخن های ریز و نازکی که به1سطح صاف کشیده بشن. تکبال گوش داد ولی نفهمید این چه صدایی می تونه باشه. صدا قطع و وصل می شد ولی معلوم نبود از کجاست. چیزی بود شبیه جیر جیر، جیر، جیر، جییییرررر.
تکبال با حیرت گوش داد.
-چی می تونه باشه؟ چند روز پیش هم انگار شنیدمش. این دیگه چه مدل نکبتیه؟
صدا تکرار و تکرار می شد. تکبال به اطراف نظری گذرا انداخت و بی حوصله و بی دقت دور و بر رو گشت بلکه بفهمه داستان چیه ولی چیزی دستگیرش نشد.
-اصلا به من چه!.
تکبال1بار دیگه به مسیر رفتن سنجاقک نگاه کرد و بعد بی توجه به صدای عجیبی که هنوز قطع و وصل می شد، با دلی گرفته و روحی سنگین به طرف مخفیگاه تاریکش به راه افتاد.
بهار به سرعت می گذشت و تکبال چیزی ازش نمی فهمید. خوشپرواز چندین بار برای پیدا کردنش بدون چلچله و رنگین پر به مرداب تاریک اومده و ناکام برگشته بود. چند بار تکبال از لای نی های نیزار دیده بودش که اون بالا چرخ می زد و حتی روی نی ها فرود اومد و تکبال رو بار ها و بار ها به اسم صدا زده بود. تکبال در تمام این دفعات، سکوت کرده و اونقدر ساکت و بی حرکت مونده بود که خوشپرواز پرید و رفت. و تکبال هر بار با روحی سنگین تر از پیش به غار تاریکش بر گشته بود. خودش رو نمی فهمید. با هر کسی که می دیدش یا دنبالش می گشت تا حد امکان بد تا می کرد و بعد از رفتنشون حس می کرد چیزی ته دلش با سر و صدا می شکست. ولی اگر باز هم اون ها بر می گشتن رفتار تکبال از گذشته بدتر بود. تکبال نمی فهمید چی می خواد. دیگه دنبال فهمیدنش هم نبود. صدای جیر جیر جییییررر بار ها تکرار شد و تکبال دیگه دنبال پیدا کردن منبعش نبود. حوصله نداشت خودش رو به دردسر بندازه.
-تمام جهان به جهنم. به من چه؟
ظاهرا دیگه خیالش به هیچی نبود. سرد و بیخیال، به سردی مرگ به زندگی لجنآلود خودش ادامه می داد و دیگه منتظر هیچی نبود. حتی منتظر پایان خودش.
ولی همیشه چیزی وجود داره که1نواختی های اطراف ما رو به هم بریزه حتی اگر خودمون واقعا این رو نخواییم. تکبال هم نمی خواست ولی…
-کمک!آآآییی کمک! یکی به دادم برسه! کمکم کنید!
تکبال به شدت از کابوس شب وحشتناک خارستان پرید و بیدار شد. به خودش که اومد دید وسط راه بین غار و انتهای مردابه که صدا ازش می اومد. نفهمید کی و با چه سرعتی به اونجا رسیده و اصلا چرا داره میره؟ فقط می رفت و می رفت.
-کمک!دارم میرم پایین! من دارم میرم پایین! یکی کمک کنه! تو رو خدا کمک کنید!
تکبال بدون اینکه بدونه چی شده مثل تیر به طرف محل صدا خیز برداشت. توی تاریکی هیچی دیده نمی شد. روز بود ولی نی های انتهای مرداب فشرده بودن و تکبال به زحمت از بینشون رد می شد. حرکتش رو علف های مرداب کند می کردن و از مدل تغییر صدا معلوم بود که داره دیر میشه. صاحب صدا دیگه چندان زمانی نداشت و اگر تکبال نمی جنبید اون موجود هرچی که بود زنده زنده زیر لجن های مرداب دفن می شد.
-کی اونجاست؟ کجا هستی؟
صدا خفه و بی جون جوابش رو داد.
-من اینجام. دارم فرو میرم. تو رو خدا کمک کنید!
تکبال1دسته کلفت علف خیس و کثیف رو به شدت کنار زد. علف ها بهش پیچیدن و خورد زمین. تکبال با خشمی دیوانه وار از جا پرید.
-لعنتی ها برید گم شید کنار دیگه!
خشمش رو با تمام وجود آزاد کرد و به موقع از زیر1دسته بزرگ نی که بیخشون خورد شده و مثل بارونی از خورده چوب ریختن زمین و بعد تنه دراز و کلفتشون به طرز خطرناکی فرود اومد فرار کرد. چشم هاش رو تنگ کرد تا بهتر ببینه. با شکستن و افتادن نی ها نور خورشید روزنه ای پیدا کرد تا بزنه داخل و تکبال در نور نازکی که می تابید به مقابل خیره شد. موجودی کوچیک و سر تا پا گلی وسط لجن ها دست و پا می زد و جز نوک بازش باقی جسمش دیگه تقریبا کامل فرو رفته بود.
-جوجه مرغابی؟ اینجا؟!
فقط چند ثانیه کافی بود که تکبال منتظر بمونه و شاهد باشه که اون زنده کوچولو در برابر نگاهش لای گل های سیاه و چسبناک خفه می شد. زمان حیرت نبود.
تکبال به سرعت از جا پرید. با شیرجه ای سریع و فرض یکی از نی های بلند که روی زمین افتاده بود رو قاپید، بهش تکیه زد و مثل خفاش ها پرید و به نی های بلند کناره مرداب چسبید. با چابکی گربه از نی پایین اومد و در حالی که مواظب بود وسط مرداب نیفته پس گردن جوجه گرفتار رو گرفت و کشید بالا. سر و نوک پرنده بیرون اومد ولی چیزی نمونده بود دوباره از دستش در بره. تکبال با خشم پرخاش کرد:
-اینقدر دست و پا نزن احمق الان ول میشی میری جهنم. آروم بگیر و توجه کن ببین چی بهت میگم. خیلی یواش بال هات رو تاب بده مثل پارو. بیا طرف این نی که من بالاش چسبیدم.
جوجه مرغابی هقهق کنان ناله کرد:
-نمی تونم. دارم میرم پایین.
تکبال با همون خشونت بهش اطمینان داد.
-تو جایی نمیری تا من نخوام فهمیدی؟ از این پایین تر نمیری اگر به من گوش بدی. همینطوری ادامه بده. خودت رو کمی رها بگیر، حالا یواش بکش این طرف که دستم درست و حسابی بهت برسه. آهان همین طوری. آفرین بیا. همین طوری بیا. درسته حرف نداره بیا. باز هم، 1خورده دیگه، حالا با شماره3بپر بیخ نی رو بگیر. با پنجه هات. هرچی بالا تر رو بگیری بهتره ولی اگر هم نشد خیالی نیست فقط با هر2پنجه بگیرش. آماده ای؟ 1، 2، 3. بپر!
پرنده پرید و تکبال بالا کشیدش. موفق شد. ولی نی داشت آهسته آهسته خم می شد. جوجه مرغابی داشت ذهره ترک می شد. تکبال به پایین نظر انداخت و خطر رو دید. آهسته نگاه از نی در حال کج شدن برداشت. باید هرچه سریع تر اقدام می کرد. می تونست با1خیز بلند خودش رو نجات بده ولی نی با فشار تکبال به سرعت وسط مرداب می خوابید و جوجه گرفتار زیر فشار نی به ته مرداب فرو می رفت. ولی اگر برای نجات خودش کاری نمی کرد چند لحظه دیگه همراه اون مرغابی کوچیک و اون نی کج و کوله در ته مرداب سیاه بود. پرنده متوجه خطر شد و از ته دل جیغ کشید. تکبال باید پیش از اینکه نی به اندازه غیر قابل برگشت خم بشه کاری می کرد. پرنده چنان می لرزید و جیغ می کشید که کم مونده بود پنجه های بی حسش از نی جدا بشن و بی افته. تکبال نگاه از اعماق تاریک و ترسناک لجن ها برداشت.
-اُهُ!تو! خفه خون بگیر! طوری نیست الان درست میشه.
بعد با خونسردی ظاهری چرخید و در جهت مخالف پرنده به نی چسبید. نی به طور خطرناکی به چپ و راست لرزید ولی از سرعت خم شدنش کم شد. تکبال بدون اینکه صداش بلرزه همراه ترسیدهش رو مخاطب قرار داد.
-چشم هات رو ببند و خودت رو سفت و سنگین نگیر. فقط به نی بچسب و تا نگفتم چشم هات رو باز نکن. تا چند لحظه بعد از اینجا خلاص میشیم.
پرنده سرش رو گذاشت روی نی و چشم هاش رو بست. تکبال فقط1راه واسه نجات خودش و پرنده گرفتار داشت. نی دیر یا زود به خاطر سنگینی اون2تا به داخل مرداب خم می شد و تکبال باید هر طور بود جهت خم شدنش رو عوض می کرد. تمام توانش رو داد به پنجه هاش و خودش رو کشید بالا، نی رو گرفت و به طرف خودش کشید و باز هم رفت بالا. نمی تونست از مرغابی کوچولو هم همین انتظار رو داشته باشه. اون موجود کوچولو چنان ترسیده بود که اگر تکون می خورد ممکن بود از نی جدا بشه و با سر بره توی مرداب و دیگه هیچ کاری از تکبال ساخته نبود. چیزی بهش نگفت. رفت بالا و بالا تر. نی داشت به سرعت خم می شد ولی جهتش کمی مایل تر شده بود. این کافی نبود. تکبال به پایین نظر انداخت و با حالتی شبیه به خشم و تمسخر خندید.
-شوخی شوخی داریم غرق میشیم. ولی این خیلی مسخره هست. من اینهمه تعلیم های نکبت ندیدم که حالا سر و ته توی این1مشت لجن زیر1نی ایکبیری خفه شم. الان درستش می کنم.
چند لحظه گذشت. جز صدای هقهق خفه جوجه مرغابی صدایی نبود. کمی بعد، پرنده وحشتزده جیغ کشید.
-نی داره آتیش می گیره. پنجه هام داغ شدن.
تکبال با خونسردی و اطمینان و خیلی معمولی فرمان داد:
-خفه شو!
فرمان کوتاه تکبال چنان قاطع بود که پرنده با وجود ترس بی اندازهش فورا ساکت شد. هیچ کدوم نفهمیدن چقدر طول کشید ولی بلاخره اتفاق عجیبی افتاد. نی با صدای آزار دهنده ای انگار از جا کنده شد، به طرف کناره مرداب پرتاب شد و همراه تکبال و جوجه مرغابی که از ترس جیغ های کشدار می زد با سر و صدا به نی های کناره برخورد کرد، با صدایی شبیه انفجاری نه چندان شدید شکست و ده ها تکه شد و ریخت زمین و تکبال و همراهش با سر وسط گل های نرم کنار مرداب پرت شدن. جوجه مرغابی بیچاره که نفهمیده بود چی شده لای گل ها گیر کرده و وحشیانه دست و پا می زد. تکبال از جا پرید، پنجه های متشنجش رو گرفت و کشیدش بیرون.
-احمق کله پوک این طوری نکن! بلند شو وایستا!.
پرنده با کمک تکبال سرپا شد و وقتی مطمئن شد از خطر جسته زد زیر گریه.
-تو نجاتم دادی. ازت ممنونم. تو، تو، تو،
پرنده با چشم های گشاد از وحشت لحظه ای به تکبال خیره موند. به اون موجود بزرگ و لجنپوش که با اون پر های لای و لجنی و آلوده به گل و خورده چوب، به هیولا های افسانه ای مرداب شباهت داشت. جوجه از ترس انگار صداش رو گم کرده بود. نوکش چند بار مثل زنده ای که هوا برای نفس کشیدن کم آورده باشه باز و بسته شد، نفسش برای1لحظه بند اومد و بعد جیغ بلند و کشداری کشید و پرید که فرار کنه. به خاطر گلی بودن پر و بال و سنگینی جسمش بر اثر گل و لای و همچنین به خاطر تیرگی فضای زیر نی ها نتونست درست پرواز کنه و در نتیجه به ضرب به نی های بالای سرش خورد و کم مونده بود دوباره وسط مرداب پرت بشه. تکبال بی تفاوت نگاهش می کرد. پرنده به در و دیوار می زد و در حالی که بال های لجنیش بهش اجازه پرواز نمی دادن، می خواست به هر زحمتی شده، راهی برای خروج از زیر نی ها پیدا کنه. جوجه کوچیک تر از اون بود که پروازی باشه ولی به شدتی دیوانه وار برای فرار پر و بال می زد و از ته دل جیغ می کشید. تکبال سرد و بی تفاوت تماشا می کرد و فقط زمانی دخالت کرد که چیزی نمونده بود جوجه دیوانه از وحشت دوباره به کام مرداب پرتاب بشه.
-بسه دیگه عوضی! می خوایی دوباره بری اونجا؟ تمومش کن ببینم تو حرف حسابت چیه.
جوجه توجه نکرد ولی ضربه محکم تکبال که روی زمین مرطوب پرتابش کرد توانش رو گرفت. جوجه همونجا روی گل های سرد ولو شد و زار زد.
-تو رو خدا، غلط کردم، من می خوام برم پیش مادرم. تو رو خدا.
تکبال نگاهش کرد. خیلی کوچیک بود. داشت می لرزید.
-مامان!کمک! مامااان!
تکبال آهسته چند قدم بهش نزدیک شد ولی نه اونقدر که دستش به جوجه برسه. جوجه با وحشتی فلج کننده تماشا می کرد. تکبال با حفظ فاصله روی زمین نشست. جوجه آروم تر شد ولی هنوز گریه می کرد.
-تو اینجا چیکار می کنی؟ به خیالت دیگه پروازی شدی می تونی هر جا بری هان؟
جوجه در حالی که هقهق می کرد به هیولای مرداب خیره شد.
-من، من فقط، من فقط می خواستم، من فقط اومده بودم اینجا تا،
تکبال همچنان سرد ولی بی خطر نگاهش می کرد.
-احتمالا اومدی اینجا که بگی خیلی شجاعی. بچه نفهم برای اثبات جرأت هر غلطی رو نباید کنی. این رو بفهم و دیگه این طرف ها پیدات نشه. اینجا مرداب تاریکه. تو که پرواز رو هنوز بلد نیستی حتی تصور اینجا اومدنت هم باطله. بلند شو. بلند شو تا شب نشده از اینجا برو پیش مادرت. اینجا شب هاش خیلی خطرناکه.
جوجه به تکبال خیره شد. به موجود ترسناکی که با نگاهی سرد و لحنی تلخ ولی امنیت دهنده باهاش طرف شده بود.
-تو، تو چی هستی؟ تو نجاتم دادی. تو چه جور موجودی هستی؟ تا حالا شبیهت رو ندیدم. تو هیولایی؟ هیولای مرداب که داستانش رو میگن تویی؟
تکبال آروم به نشان تأیید سر تکون داد.
-آره بچه. منم. حالا پاشو برو خونت تا دیر نشده. دیگه هم از خونه امنت خارج نشو که دنیا بیرون از خونه و خونواده اصلا امن نیست.
مرغابی کوچولو هنوز به تکبال خیره مونده بود.
-من نمی تونم. من راه خروج از اینجا رو بلد نیستم. بال هام هم سنگین شدن و به نظرم آسیب هم دیدن. جفت بال هام رو تکونش که میدم درد می گیره، تکونش هم که نمی دم باز هم درد می گیره.
پیش از اینکه دوباره بزنه زیر گریه تکبال آهسته بلند شد. 1دسته علف بلند رو لای برگ نی بزرگی پیچید و دسته علف ها رو1دفعه به ضرب از لای برگ نی کشید بیرون. جوجه به تکبال و به علف ها نگاه می کرد که از گل و لجن پاک شده بودن. تکبال با احتیاط به جوجه نزدیک شد. جوجه خودش رو جمع کرد ولی همونجا موند. تکبال بالای سر جوجه نشست، گل و لجن های پر و بالش رو با دسته علف ها و برگ های نی پاک کرد، بال های کوفته شدهش رو مرتب کرد و جسم خیسش رو لای برگ های خشکی که از بالای نی ها چیده بود پیچید، بعد جوجه پرنده نیمه بیدار که از خستگی گیج شده بود رو بغل کرد و به طرف خروجی منطقه تاریک به راه افتاد. پیش از رسیدن غروب به راه جنگل سرو رسید. آهسته جوجه خوابیده رو گذاشت زمین و گوش داد. هیچ صدایی نبود. تکبال پشت1دسته بوته نشست و منتظر موند. جوجه لای برگ های خشک به خواب عمیقی رفته بود. تکبال به آسمون که داشت رنگ غروب به خودش می گرفت نظر انداخت. صدا هایی از دور توجهش رو جلب کرد. چیزی بود شبیه آوای ناله یا شیون یا چیزی شبیه این. از همون فاصله دور هم می تونست فریاد مرغابی های دیوانه از دلواپسی رو بشنوه که به طرف منطقه تاریک می اومدن. تکبال منتظر شد تا سایه هارو از دور ببینه. درست می دید. داشتن نزدیک می شدن. خودش رو عقب کشید و زمانی که مطمئن شد جوینده ها از دور جوجه به خواب رفته رو دیدن، آهسته بلند شد، برگشت و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه به داخل تیرگی مرگبار منطقه تاریک و به طرف غار سیاه خودش به راه افتاد.
صبح فردا شایعه نجات جوجه مرغابی به وسیله هیولای مرداب مثل بمب توی تمام جنگل پیچید. خیلی ها می گفتن این جوجه زده به سرش و دروغ میگه. بعضی ها هم معتقد بودن حتما1دست وارد و توانا تونسته اینطور ماهرانه نجاتش بده، پاکش کنه و لای برگ ها بپیچدش. ولی هیولای مرداب کی و چی بود؟ این رو هیچ کس نفهمید. هیچ کس جز خوشپرواز کبوتر که روز ها و روز ها در بالای مرداب سیاه به دنبال هیولای مرداب گشته بود.
-دیگه شورش رو درآورده. باید هر طور شده پیداش کنم. فردا میرم اون بالا و تا گیرش نیارم بر نمی گردم. این دیوونه باید دیگه پیداش بشه.
دیدگاه های پیشین: (4)
حسین آگاهی
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 ساعت 16:51
سلام هم سفر.
امیدوارم قدرت صداتون برگشته باشه؛ من که هنوز ته صدایی از گرفتگی دارم.
بالاخره قسمت بعدی تکبال رو نوشتید.
بله عزیزانی که برای آدم حکم زندگی رو داشته باشند با رفتنشون همه چیز تموم میشه و بقیه زندگی میشه یک نمایش. خورشید هم که رفت تکبال دیگه نه بهار رو می فهمه و نه شکوفه ها رو و نه طعم شیرین زندگی رو چنان که هست.
هیولای مرداب خیلی ایده جالبیه.
حواستون که به شماره های قسمت های تکبال هست الآن نود و سومی بود یعنی ممکنه صد و دویست و چه می دونم هزار هم داشته باشه؟
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ببین چه اوضاعیه! فقط2روز من اینترنت نداشتم چه جا موندم! ببخشید دیر رسیدم اینترنت در دسترسم نبود.
صدای من همچنان گرفته آخه راستش اصلا مراعات نمی کنم. حرف می زنم شلوغ می کنم نق می زنم هوار می زنم و… کاش زودتر صدام باز بشه باقی رو بیخیال.
صد و دویست و هزااار! وااای خدای من نه! خواهش می کنم تصورش هم ترسناکه. واقعا نمی خوام اینهمه بشه. آخه من چه گناهی کردم که دیوونگی های این کبوترک تموم بشو نیست؟ کاش عاقل بشه تا من خلاص بشم! میگم این خوشپرواز و چلچله1کمی دیر تر رسیده بودن حل می شد ها!
راستی، من باز دلم سفر می خواد. با صدا یا بدون صدا من باز شیطونی می کنم و بقیه هم مجبور میشن همراهم شیطونی کنن و همه از ته دل بخندیم. این عالیه. حتی اگر خنده ها موقتی باشن که من امیدوارم این طور نباشه!.
به امید دیدار های دوباره.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 ساعت 23:49
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
رسیدن به خیر امیدوارم سفر خوش گذشته باشه
ممنونم از داستان
وقتی این اتفاقات برای تکی افتاد این روز هارو براش پیش بینی میکردم هععییی
ممنونم پریسا جان شاد باشی
بدرود

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
دلم چه تنگ شده بود برات همراه مجازی!
ممنونم عزیز. خوش گذشت. عالی بود فقط1ایراد داشت که اون هم غیبت شما بود. کاش بودی آریا! من و شما و آقای آگاهی جز گوش کنی بودن1آشنایی کوچولوی دیگه هم داشتیم و داریم که من خیلی دوستش دارم. امیدوارم دفعه های دیگه باشی و باشیم و3تایی هم رو ببینیم!.
تکی. خورشید تکبال رو تکی صدا می زد. تکبال تا زمانی که نفس می کشه از هر چیزی که به خورشیدش ربطش بده خوشحال میشه. اگر بدونه اینطوری اسمش رو بردی احتمالا شاد میشه. از اون شادی های خیس.
واقعا پیشبینی این روز هاش رو می کردی؟ کاش می شد خودش هم پیشبینی می کرد بلکه کمتر اشتباه می رفت! امیدوارم از اینجا به بعدش رو درست تر ببینه و درست تر بره!.
شاد باشی و به امید دیدار.
مینا
جمعه 18 اردیبهشت 1394 ساعت 09:46
سلام این چندمین باره که میخوام کااااااااااااااااااااامنت بذارم ولی ایناینترنتم نمیذاااااااااااااااااااااااره حسابی افتضاح شده اینترنت من.
تکبال عجیب داره به خورشید شبیه میشه آینده تکبال رو خورشیدی میبینم که تکبالهای زیادیرو راهنمایی می کنه ولی در نهایت اونا هم شاید نمیتونن و شاید نمیخوان از تجربیات تکبال خورشید شده استفاده کنن جفت کرکس های کامجو میشن دلبسته فاخته هایی میشن که موندنی نیستن و در نهایت همه اینتکبالها باز خورشید میشن و باز این سلسله ادامه داره نمیدونم تا کجا ولی کاش میشد تکبالها لازم نباشه این همه دردرو تحمل کنن کاش ………..

پاسخ:
سلام مینا جان.
کاش اینترنتت کمتر اذیت کنه تا بیشتر اینجا ببینمت دوست عزیز.
بله متأسفانه این سیر دردناک پیوسته تکرار میشه و این وسط کم هستن دیده ها و دل هایی که عبرت بگیرن. کم هستن تکبال هایی که واسه خورشید شدن لازم نبینن که این راه سخت رو دوباره برن و اینهمه درد رو دوباره تحمل کنن. ای کاش می شد دیگه هیچ تکبالی جفت هیچ کرکس کامجویی نشه! ای کاش تکبال ها بعد از این هرگز دلبسته فاخته هایی که موندنی نیستن نمی شدن. اگر از تجربه ها عبرت می گرفتیم دنیای همه تکبال ها بهشت می شد. کاش می شد. ولی خوب خیلی هم نا امید نباشیم. بین صد ها تکبال شاید2تا باشن که ترجیح بدن برای خورشید شدن کمتر بسوزن و به تجربه های خورشید های پیش از خودشون توجه کنن. اگر اینطور باشه، واسه همون2تا هم شده ارزش داره که خورشیدی باشه تا راهنمایی کنه. چه بسا که اون2تا موفق بشن از صد تای بعدی تعداد بیشتری رو از تحمل درد ها نجات بدن. من امیدوارم و دعا می کنم. شما هم امیدوار باش و دعا کن.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
آریا
جمعه 18 اردیبهشت 1394 ساعت 22:40
سلااام پریسا جان
ممنون مرسی لطف داری
خوشحالم که بهتون خوش گذشته
میگم من بیام دیگه نمیتونی بستنی پنهونی بخوری من زود تر عمل نا جوان مردانت رو دفع میکنم خودم تنهایی میخورم خخخخ
انشا الله اردو های بعدی
مشتاق دیدارتون هستم
شااد باشیییی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
آخجون بیا بیا تنهایی برو بستنی یواشکی بخور همه مشغول تلافی خیانت تک نفره تو بشن من و بقیه باز بریم این دفعه بریونی بخوریم یواشکی و همه سرشون به مجازات تو گرمه کسی به ما گیر نمیده.
یعنی1همچین نکبت فرصت طلبی هستم من!.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال92

صبح سرد ولی صافی بود. تکبال نمی دونست. یادش نبود از چند روز پیش سر از پناه گاه تاریکش در نیاورد. از اون نیمه شبی که با اون سوسک ها مواجه شده بود مدتی می گذشت و تکبال دیگه بیرون نرفته بود. صدایی سکوت ساعت های بی شمارش رو شکست، خورد کرد، محو کرد و از جا پروندش.
-آهای تکبال! اونجایی؟
تکبال جواب نداد. براش فرقی نمی کرد خوشپرواز چی خیال کنه. دلش نمی خواست جواب بده. دلش نمی خواست سکوتش رو بشکنه. دلش صبح رو نمی خواست. نور اذیتش می کرد. هوای تازه اذیتش می کرد. جریان سیال زندگی اذیتش می کرد.
-تکبال!آهای! من می دونم تو اونجایی. زود باش بیا بیرون ببین چه صبح صافیه.
حتی یادآوری فرمان ممنوعیت خورشید هم نتونست جلوی چکیدن اشک های فراوون و بی اختیار تکبال روی پرهاش رو بگیره.
-خورشید طلوع ها رو دوست داشت!.
تکبال با تکرار ناقوس وار این فکر دردناک که توی ذهنش می پیچید و به در و دیوارِ روانِ پریشانش می خورد و منعکس می شد، به زحمت خیلی زیاد تونست هقهقش رو کنترل کنه. خوشپرواز دست بردار نبود.
-تکبال!تکبااااال! بیا بیرون! بیا دیگه! عجب بی سلیقه هستی! دلت میاد توی صبح به این قشنگی بمونی اون داخل صدات هم در نیاد؟ بجنب بیا بیرون!
تکبال حس کرد خشمی مثل آتیش که باد بهش بزنه توی سینهش شعله کشید. از دست خوشپرواز عصبانی بود. این صبح چیش می تونست قشنگ باشه وقتی خورشیدِ تکبال نبود تا طلوعش رو ببینه و بگه هان! مثل اینکه جدی بهار رسید! و بعدش از سر رضایتی آشکار چشم هاش رو در مقابل نسیم ببنده و لبخند بزنه!؟ خوشپرواز چی می فهمید از تیرگی و غمناکی این صبح؟ تکبال حس کرد از خشم و از فشار درد الانه که حنجرهش بترکه. بلافاصله گوشه ای از منطقش که هنوز بیدار بود به کمکش اومد و یادش آورد که آخرین بار بعد از بروز خشمش چی شد. تکبال هیچ دلش نمی خواست سقف خاکی و خاری روی سرش بیاد پایین و علاوه بر اینکه حسابی گرفتار خار و خاک می شد، باید می رفت و دنبال1سرپناه جدید می گشت. با این فکر نفس عمیقی کشید و به همون اشک های بی صدا بسنده کرد. خوشپرواز هنوز اونجا بود و داشت تشویقش می کرد که از تیرگی مخفی گاهش بره بیرون. تکبال1لحظه اراده کرد که بلند شه، بره با حرص بوته های خار که حایل بین خودش و جهان بیرون بودن رو کنار بزنه و سر خوشپرواز هوار بکشه که مگه نمی فهمید؟ وقتی کسی جواب نمیده یعنی نیست، یعنی نمی خواد باشه، یعنی مرد. باید ولش کنید برید. تو چرا نمیری؟ ولی تکبال هیچ کدوم از این کارهارو نکرد. هیچ حرفی هم نزد. خوشپرواز چه تقصیری داشت؟ اون که نمی دونست. خوشپرواز از کجا می دونست قصه اون شب خارستان رو؟ خوشپرواز چی می دونست از زنده شعله وری که زیر1خروار آوار دفن شده؟ خوشپرواز چطور باید می دونست که اون زنده چقدر عزیز بوده برای تکبال و از کجا باید می فهمید چه دردی داره تماشاگر باشی که عزیزت اون طوری بره؟ خوشپرواز از اینهمه هیچی نمی دونست و نباید هم می فهمید. تکبال از حالا2نفر بود. یکی کبوتر بی پروازی که خوشپرواز و بقیه می شناختن، یکی تکبال، موجودی که نه کبوتر بود نه عقاب و نه خفاش. چیزی بود بین اینهمه و جدا از تمامشون. همنشین خفاش ها، جفت1کرکس غولآسای به شدت کامجو، همراه و تعلیم دیده خورشید، مورد تعقیب و دشمن درجه اول تکمار خونخواه وحشی، و موجود بی پروازی که زمانی بسیار دور، اونقدر دور که دیگه غبارش هم به چشم ضمیر تکبال آشنا نبود، شاید کبوتر بود. کبوتری که زیر پر های مادر و تحت حمایت برادرش، زندگی آروم و بی نهایت بی خطری رو تجربه می کرد و با خیال آسوده از واقعیت های تلخ و ترسناک جهان اون بیرون برای خودش خواب ماجرا و پرواز و پیروزی های متفاوت رو می دید.
-تکبال!ببین من مطمئنم اونجایی. اگر نیایی بیرون من خودم میام اونجا ولی بهت بگم من درست بلد نیستم مثل تو این بوته ها رو با نظم و ترتیب بزنم کنار. اگر بخوام بیام داخل تمامشون به هم می ریزن و تو گرفتار درست کردنشون میشی. دیگه با خودت. حالا میایی یا بیام؟
تکبال باقی بغضش رو قورت داد، اشک هاش رو با گوشه بال های خاکیش پاک کرد، بلند شد و رفت طرف در. درست لحظه ای که خوشپرواز برای کنار زدن حایل بین خودش و تکبال دست روی خارها گذاشت تکبال بوته ها رو کنار زد و دستش رو چسبید.
-سلام مزاحم عزیز! این ها که می خوایی باهاشون طرف بشی خار هستن. پنجه هات رو داقون نکن!داخل هم نشو. اینجا هم تاریکه هم خاکی و خارخاری. تو هم دیوونه ای!
خوشپرواز با رضایت خندید و در حالی که اخمی دوستانه روی چهرهش نشسته بود به تکبال چشم دوخت.
-سلام بی معرفت عزیز! حتما باید در مخفیگاهت رو تهدید کنم تا بهم جواب بدی؟ برو کنار بذار بیام ببینم تو کجا داری خوش می گذرونی که بیرون نمیایی؟
تکبال با خوشرویی جلوی ورودی رو گرفت.
-نه. اینجا فقط مال خودمه. خیال هم ندارم با کسی نصفش کنم. حتی تو کاشف آشنا.
خوشپرواز با مهربونی سعی کرد کنارش بزنه.
-نصفش نکن بابا همش مال خودت. تو چیزی از مهمون دعوت کردن توی عمرت نشنیدی؟
تکبال در جواب لبخند خوشپرواز خندید ولی از سر راه ورودی کنار نرفت.
-چرا شنیدم ولی خوشم نیومد. گفتم که، اینجا مال خودمه. فقط خودم.
خوشپرواز ساقه نی بلندی که روی شونهش بود رو به طور تهدیدآمیزی تکون داد و با خشمی ساختگی و مهرآمیز داد زد:
-زبون بفهم کبوتر مسخره بهت میگم مال خودت. اصلا به چه درد من می خوره سوراخ خاکی تو؟ من خودم دارم امکانات جمع می کنم تا1لونه درست و حسابی واسه خودم جور کنم. خیال کردی به این زیر خار که تو واسه خودت ساختی رضایت میدم؟
تکبال تازه نی بلند رو دید و کمی تعجب کرد.
-این چیه؟ به چه دردت می خوره؟
خوشپرواز دیگه نخندید. اخم نداشت ولی با حالتی جدی و بی خنده به نی خیره شد.
-این قراره1بخشی از لونه من بشه. می دونی تکبال؟ از حالا باید شروع کنم. راستش خیلی پیش باید شروع می کردم ولی زمستون عجیب طول کشید و خیلی سنگین بود. الان نی جمع کردن خیلی سخت شده واسه همه پرنده هایی که می خوان آشیونه داشته باشن. جنگل سرو امسال زمستون بد به هم ریخت و اوضاعش حسابی قاطیه. امکان لونه داشتن مشکل فراهم میشه به خصوص واسه ما که تازه پرواز به حساب میاییم. تازه کند و کج هم می پریم. سریع تر ها سریع تر اقدام می کنن و نی ها و ساقه های علف رو می برن و ما اگر نجنبیم سرمون بی سقف می مونه و من این رو اصلا نمی خوام. دارم نی جمع می کنم. من1لونه می خوام. 1لونه درست و حسابی.
تکبال با تحسین و تأیید نگاهش کرد.
-آفرین!این خیلی عالیه خوشپرواز! من مطمئنم که زودتر از حد تصورت امکانش رو پیدا می کنی. حالا چقدر پیش رفتی؟
خوشپرواز خندید.
-خوب بابا اینهمه امیدواری نمی خوام. به اغراق می زنه. به این سادگی هم نیست. تا حالا تقریبا هیچی. فقط چندتا ساقه نازک و کوتاه و بی جون. این یکی که داری می بینی بهترینشه.
تکبال با قهر نگاهش کرد.
-من اغراق نمی کنم. واقعا امیدوارم و واقعا مطمئنم که برای تو این شدنیه. حالا اگر تو دلت می خواد منفی بشنوی باشه. اصلا کی گفته تو موفق میشی؟ من می دونم زمستون آینده هم میاد و تو بی لونه می مونی و از گرسنگی مجبور میشی این نی ها رو بخوری البته اگر تا اون موقع از دستشون نداده باشی. بعدش هم به خاطر خوردن نی ها رو دل می کنی و میمیری. حالا خوب شد؟ می خوایی باز از این راست های قشنگ بگم؟
خوشپرواز که بلند می خندید با مهربونی دست روی شونه های تکبال گذاشت ولی تکبال1دفعه از جا پرید و به شدت خودش رو کشید عقب. خوشپرواز با تعجب بهش خیره شد.
-چی شده تکبال؟ شونه هات درد می کنه؟
تکبال بی تأمل به نشانه نفی سر تکون داد.
-درد نمی کنه. ترجیح میدم این کار رو نکنی.
خوشپرواز لبخند زد.
-باشه نمی کنم. ول کن. بیا بیرون.
تکبال آشکارا ناراضی بود. خوشپرواز دید ولی خیال عقبنشینی نداشت.
-بیا بیرون دیگه! داری با خاک و خار روی پر هات مشورت می کنی؟ تماشاش کن! ببین خودش رو به چه ریختی درآورده؟ تکبال خجالت نمی کشی اینهمه کثیفی؟
تکبال با نگاه خیس لبخند زد. یادش اومد که کرکس چقدر از اینکه پر های تکبال کدر و غبار گرفته باشن بدش می اومد. تا غبار برگ ها می نشست روی پر هاش، کرکس ناراضی نگاهش می کرد و با اعتراض می گفت:
-چقدر کثیفی!
دستی اشک های بی اختیارش رو پاک کرد.
-تکبال!تو چرا از همه چیز های بزرگ و کوچیک خاطره های بارونی داری؟ ول کن تمامش رو! بیا ببین زندگی می تونه چه قشنگ باشه. بیا بیرون از این جهنم تاریکی که درست کردی واسه خودت.
ورود رنگین پر دیگه جای حرف باقی نذاشت.
-سلام. شما2تا جایی بهتر از اینجا واسه چونه زدن پیدا نکردید؟ چرا از این سربالایی نمیایید بالا؟
خوشپرواز هنوز نگاهش به تکبال بود.
-سلام رنگین پر. این تکبال لفتش میده و از اینجا در نمیاد.
رنگین پر خندید.
-در نمیاد؟ چرا؟ نه بابا اشتباه می کنی در میاد. ببین؟ اینطوری.
بعد هم بدون اخطار قبلی زیر بال های تکبال رو گرفت و در حالی که هنوز می خندید بیخیال نگاه متحیر خوشپرواز کشیدش بیرون.
-حالا دیدی در میاد؟ خوب دیگه پاشید بریم طرف های رودخونه1گشتی بزنیم تو هم این خاک ها رو از خودت پاک کنی تکبال. دیگه پر و بالت رنگ خاک شده نمیشه تشخیصت داد.
رنگین پر بی توجه به حیرت خوشپرواز و گیجی تکبال دست جفتشون رو گرفت و با همون خنده همیشگی به طرف رودخونه به راه افتاد و اون2تا و به خصوص تکبال رو هم خواه ناخواه با خودش برد. تکبال به2همراهش که در2طرفش با پا هایی ناکارآزموده و با حالتی پرشوار قدم بر می داشتن و صحبت می کردن و می خندیدن و لحظه به لحظه رشته افکارش رو با سوالی یا حرف تازه ای یا خنده ای پاره می کردن نظر انداخت و مطمئن شد که از حالا با وجود این2تا واقعا دیگه نمی تونه به روش چند روز گذشته ادامه بده.
رودخونه پر آب و خروشان به پیش می رفت. تکبال به عکس خودش توی آب صاف و شفاف نظر انداخت و با دیدن سفیدی پر هاش که مدت ها به چشم هیچ جنبنده ای نخورده بود بی اختیار لبخند زد. اینقدر از خاکی بودنش گذشته بود که خودش هم یادش رفته بود پر های بی خاک و تمیزش چه شکلی هستن. سر بالا کرد. نسیم مهربون و خوشبویی صورت و پر های مرطوب و شفافش رو نوازش کرد. از ذهن تکبال گذشت:
-بهار!-
خورشید از کنار شونهش با رضایتی آسمونی گفت:
-هان! مثل اینکه جدی بهار رسید!
-تکبال!چی شده!؟ چرا گریه می کنی؟! اون هم با چنان شدت وحشتناکی! اینهمه اشک از کجا میان!؟
تکبال از پشت آبشار اشک های بی اختیارش به خوشپرواز متحیر خیره شد ولی نتونست حرف بزنه. حس کرد الانه که بغض سنگینش که اجازه شکستن نداشت منفجرش کنه. خوشپرواز بیخیال اخطار قبلی تکبال دست گذاشت روی شونهش. رنگین پر چهره کاملا خیسش رو پاک کرد.
-به ما بگو. برای چی گریه می کنی؟
تکبال با صدایی که اصلا نمی لرزید ولی عجیب سرد بود جوابش رو داد.
-من گریه نمی کنم. این کار چشم هامه.
دروغ نمی گفت. واقعا گریه نمی کرد. اشک های بی امان و بی توقف بدون اینکه بغضش بشکنه، بدون اینکه هیچ حالتی از گریه توی هیچ کجای احوالاتش باشه، بدون هقهق، بدون ناله، بدون هیچ صدایی مثل سیل می باریدن. تکبال در اون لحظه فقط1آرزو داشت. کاش می شد گریه کنه! کاش اجازه داشت بباره! کاش مجاز بود جیغ بزنه، خودش رو به خاک و خار بزنه و هوار بکشه، تا نفس آخرش عزاداری کنه بلکه سبک بشه. ولی تکبال اجازه نداشت. خورشید گفته بود در اون صورت ازش دلگیر میشه. تکبال گریه نمی کرد. از پس بغضش بر می اومد ولی کنترل چشم هاش شدنی نبود. چشم هایی که اضافه ظرفیت دردشون رو از تماشای اون کابوس بیداری می باریدن و هیچ کاری از تکبال برای متوقف کردن این باریدن ها ساخته نبود.
افرا.
افرایی ها چنان از تغییر هوا شاد بودن که به جنون می زدن. فاخته در جهان خودش، بیخیال هوا و جنگل و افرا و افرایی ها به دریچه خیره مونده بود و انتظار می کشید. انتظار می کشید تا باز دوباره برگرده. از اون صبح آخری که باز با قهر ازش جدا شده و رفته بود فاخته دیگه ندیده بودش. قهر باز زیاد طول کشیده و فاخته داشت کم کم نگران می شد. پیش از این هر بار قهر کرده بودن اینهمه نمی کشید. این دفعه چی شده بود؟ نکنه اتفاقی… فاخته با این فکر وحشتناک از جا پرید. اعصابش فشرده می شد. باز رو دوست داشت و دیگه نمی شد پنهانش کنه. یادش اومد که دعوای آخرشون که به قهر باز منجر شد هم1طور هایی به تکبال ربط داشت. از نظر فاخته این طور بود. فاخته با حرص به پر های ظریف خودش چنگ زد و چندتا از بدترین فحش ها و سیاه ترین آرزو هایی که به ذهنش می رسید رو توی دلش به تکبال هواله کرد. تکبال اونجا نبود. رفته بود تا1جای دیگه واسه خودش1مدل دیگه عشق کنه. رفته بود تا یکی دیگه رو مثل فاخته داقون کنه و بیخیالش بشه و بعدش بهش بگه کردم که کردم. اصلا خوب کردم، تو می خواستی ازم پیروی نکنی.
فاخته با این تصور ها حس کرد از حرص خون توی رگ هاش مثل مواد آتشفشان داره می جوشه. فحش دادن و نفرین فرستادن به تکبال دلش رو خنک نمی کرد. تکبال نبود. فاخته از خشم چشم هاش رو بست. برای1لحظه حس کرد حرکتی رو اون طرف دریچه شنید. به سرعت چشم باز کرد و به دریچه نظر انداخت ولی هیچ حرکتی نبود. فاخته خسته از حرص و از انتظار به دیوار لونه تکیه زد و با نگاهی مات به هیچ خیره شد.
منطقه سکویا.
بهار انگار ورودش رو به اونجا اعلام نکرده بود. در تمام منطقه سکویا کاملا زمستون بود. سکوتی به سنگینی مرگ همه جا رو گرفته و انگار تمام زنده های منطقه مرده بودن. در لونه خورشید بسته بود. انگار سال ها از بسته شدنش می گذشت. با سمغ نچسبونده بودنش ولی مشخص بود که از آخرین باری که دست خورشید بستش دیگه کسی بازش نکرد. عصر سردی بود. در منطقه سکویا بهار نبود، کرکس نبود، شهپر نبود، خورشید نبود! نه نسیمی، نه عطری، نه صدایی. در منطقه سکویا زمستون بود،
زمستون!.
لحظه ها و ساعت ها و روز ها بیخیال و آسوده از تکاپوی زنده های زمین و آسمون می اومدن و می رفتن. تکبال بیشتر و بیشتر یاد می گرفت که در حضور بقیه، هر کسی، هر نگاهی، به خودش مسلط تر باشه. خوشپرواز و رنگین پر تقریبا تنهاش نمی ذاشتن و همیشه بودن. ولی مدتی بود که تکبال لایه نازکی از غبار رو در نگاه خوشپرواز حس می کرد که جنسش رو نمی فهمید. ازش نپرسید. سعی کرد بفهمه ولی فایده نداشت. رنگین پر احتمالا چیزی ندید چون خیالش نبود. تکبال در خودش جستجو می کرد بلکه بفهمه چی ازش سر زده ولی چیزی به نظرش نمی رسید. خوشپرواز هم حرفی نمی زد. مثل گذشته مهربون و همراه بود فقط این لایه غبار رو نمی شد پنهانش کنه. بیشتر شبیه تفکر بود تا کدورت. چیزی، شاید سوالی، حرفی، معمایی، خوشپرواز رو به خودش می کشید. چیزی که تکبال نمی دونست چیه.
-تکبال!بگیر اومد!.
تکبال به سرعت از جا پرید و چرخید تا ریشه کوچیکی که به طرفش پرتاب شده بود رو توی هوا بگیره ولی موفق نشد. ریشه تابی خورد و از کنار بال های بالا رفتهش افتاد زمین. خوشپرواز نخندید. آشکارا متفکر نگاهش کرد.
-چی شد چرا نگرفتیش؟
تکبال خندید.
-دیوونه شدی؟ تو که باید بدونی. من بلد نیستم. اصلا واسه این کار ساخته نشدم. واسه گرفتن همچین چیزی توی هوا باید دست های مخصوص این مدل گرفتن ها رو داشته باشیم خوشپرواز. دست هایی شبیه دست های خفاش. پنجه های من مال این کار نیستن.
خوشپرواز همچنان متفکر بود.
-ولی من پرتابش کردم. دلیل نداره تو نتونی.
تکبال بی اون که عمق تاریک نگاهش رو ببینه خندید.
-اتفاقا دلیل داره که من نتونم. اولا تو از بالا تر پرتش کردی. در واقع فقط از بلندی انداختیش روی سرم. دوما تو بی پرواز نیستی و اگر هم بخوایی چیزی رو پرت کنی با تمرین می تونی توی هوا پشتک بزنی، یعنی بچرخی و1پرتابکی انجام بدی. تازه تو وارد تری. من این پایینم و اصلا هم این مدل هنرنمایی ها رو بلد نیستم.
خوشپرواز مکث کرد ولی خیلی کوتاه.
-ببین تکبال! واسه گرفتن ضربه های این طوری باید پنجه هات رو بالا بگیری نه بال هات رو. حالا ببر بالا ببینم چقدر بالا میاد؟
تکبال با حیرتی واقعی نگاهش کرد.
-ببرم بالا؟ چی رو؟
خوشپرواز سعی کرد بخنده.
-پنجه هات رو. ببر بالا ببینم می تونی به ضرب ببریشون بالا؟ اصلا یواش ببر بالا ببینم چقدر بالا میرن؟
تکبال به1بوته مطمئن تکیه زد و کاری که خوشپرواز گفته بود رو انجام داد ولی خیلی موفق نبود و زد زیر خنده.
-خوشپرواز دیوونه! این کار شدنی نیست مگر اینکه من بتونم توی هوا پشتک بزنم و اینطوری میشه انجامش بدم، ولی من که پروازی نیستم این کار ها برام غیر ممکنه.
خوشپرواز دست بردار نبود.
-تکبال!هدف گیریت چطوره؟ الان همون ریشه رو تو پرتش کن به من ببینم می تونی؟
تکبال باز خندید.
نه نمی تونم. تو اون بالایی و من این پایین. از پایین نمیشه. یعنی واسه من نمیشه. دلیل هاش رو هم که برات توضیح دادم.
خوشپرواز بال هاش رو باز کرد و از روی شاخه کوتاهی که نشسته بود اومد پایین و مقابل تکبال ایستاد. کمی عقب تر رفت و بهش خیره شد.
-حالا2تایی هم سطح هستیم. بندازش ببینم!
تکبال تازه تیرگی متفکرانه نگاه خوشپرواز رو می دید.
-خوشپرواز!این ها رو واسه چی میگی؟ من هدف گیری بلد نیستم. تازه دسته کردن ریشه ها رو هم این اواخر از خودت یاد گرفتم اون هم نصفه نیمه. تو چی می خوایی؟
خوشپرواز بلافاصله پرده غبار گرفته تفکر رو از نگاهش زد کنار و خندید.
-هیچی بابا فقط می خوام امتحان کنم ببینم1کبوتر بدون پرواز نفله به درد نخور شبیه تو از پس انداختن1ریشه ساده بر میاد یا نه. البته تو به درد نمی خوری ولی خوب به امتحانش می ارزه. واسه معرفت در حق تو. می فهمی که!
تکبال در حالی که می خندید با حرص ریشه رو از زمین چنگ زد ولی نتونست با پنجه پرتابش کنه. در عوض گذاشتش روی بالش و سعی کرد بندازدش طرف خوشپرواز. خوشپرواز اولش می خندید ولی بعدش که مطمئن شد تکبال مشغوله بدون خندیدن، با نگاهی عمیق و جستجوگر تماشاش می کرد. تکبال سعی کرد ولی موفق نشد. ریشه از روی بالش قل خورد افتاد زمین. تکبال دوباره برش داشت و این دفعه با حرص به خوشپرواز حمله کرد و ریشه رو کوبید توی سرش.
-من این طوری بلدم بزنم مسخره. خوبه تو خودت هم کبوتری. هرچی هم گفتی خودتی. بیا بگیر ببینم خودت می تونی پرتش کنی؟ از اون بالا انداختیش سرم خیال می کنی خیلی هنر داری؟ جامون عوض بشه من هم بلدم از بلندی چیز روی سر تو بریزم. کوفت! واسه چی می خندی؟ نخند مسخره!
رنگین پر سر رسید و با دیدن این صحنه از خنده ولو شد روی علف ها.
-آی آی آی تماشا کن خوشپرواز رو که داره از تکبال کتک می خوره و چه خوب هم می خوره! وای چه تماشاییه! تکبال آفرین بزن بیشتر بزنش تا حالا ندیدم زدن هات رو آفرین آفرین! …
خوشپرواز در حالی که می خندید ضرب های تکبال رو می گرفت ولی زیاد موفق نبود. تکبال1دسته علف بلند خیس رو به سرعت برق از زمین کند و با تمام قدرت پنجه هاش به هر جای خوشپرواز که دستش می رسید کوبید. لای علف ها به خاطر بارون شب پیش پر از آب بود و خوشپرواز خیس خیس شد.
-آهای چیکار می کنی دیوونه خیس شدم ببین چی به روز پر هام آوردی نکن بابا!
تکبال که حالش جا اومده بود باز هم ادامه داد. رنگین پر می خندید و تکبال و خوشپرواز داد می زدن. لحظه ای بعد جفتشون روی علف های خیس خوردن زمین. تکبال قهقهه خنده رو سر داد و خوشپرواز با چیزی شبیه ناله چشم های علفی و خیسش رو پاک کرد.
-آخ تکبال بگم خدا چیکارت کنه!
تکبال به قیافه به هم ریخته و خیس خوشپرواز نگاه کرد و دیگه نخندید. خوشپرواز هنوز داشت لبخند میزد. تکبال بیخیال نگاه رنگین پر، با تمام پهنای بال هاش خیسی و علف های پر های خوشپرواز رو پاک کرد. لبخند خوشپرواز وسیع تر شد.
-ممنون!چه خوش می گذره یکی دیگه صاف و صوفت کنه!
تکبال توجه نکرد. نگاهش مهربون و عذرخواهانه بود.
-اذیت شدی؟ ببخشید!
خوشپرواز خندید.
-چیزی نیست. به پاکسازی بعدش می ارزید.
چندتا قطره بارون ریز روی هر3تاشون افتاد. رنگین پر هنوز با لبخند تماشا می کرد. خوشپرواز دست تکبال رو کشید و قطره های بارون رو از روی پر هاش پاک کرد.
-بیا بریم. داره بارون می گیره.
اون شب، تکبال داخل پناهگاهش که با ستاره های کوچیک و زنده زمینی روشن می شد، تیرگی متفکر و جستجوگر نگاه خوشپرواز رو کاملا از یاد برد و با چیزی شبیه1جور حس خستگی شدید و آروم به خوابی نه چندان سنگین فرو رفت.
روز ها روشن و روشن تر می شدن. بهار بی توجه به غیبت خورشید قدم به قدم پیش می ذاشت و زمستون آهسته آهسته می رفت که عقبنشینی کنه. تکبال حالا به خودش فشار می آورد که بتونه صبح ها دم سحر، پیش از بالا اومدن کامل روز و عصر ها، بعد از اینکه روشنایی روز کمتر شد، بدون خوشپرواز و رنگین پر بزنه بیرون و از محیط اطرافش مطمئن بشه. اون بیرون، زندگی جریان آرومش رو سپری می کرد و زنده ها بیخیال و سرخوش همراهش بودن.
-آهای!سلام!
تکبال1لحظه با تعجب در جا میخکوب شد. این صدای ظریف از کجا بود؟ آیا مخاطب این سلام خودش بود یا کسی جز خودش و صاحب صدا هم اون طرف ها حضور داشت؟ اگر این طور بود تکبال باید خودش رو جریمه می کرد چون با وجود اونهمه دقت چیزی از این حضور ها نفهمیده بود.
-آهای! من اینجام. این بالا. ببین!
تکبال سر بالا کرد و پروانه رنگارنگ قشنگی رو دید که درست بالای سقف پناهگاهش نشسته بود و بال هاش رو آهسته تاب می داد. پروانه به نگاه متعجبش خندید.
-سلام.
تکبال به نور بی جون سحرگاهی که از پشت بال های پروانه رنگارنگ دیده می شد نظر انداخت و لبخندی محو به چهرهش نشست.
-من پروانه ام. تو چی هستی؟
تکبال تردید کرد.
-من کبو…
واقعا چی بود؟ کبوتر بود؟ خفاش بود، کلاغ بود، کرکس بود، تکبال مونده بود چی بگه. حس کرد واقعا توی جواب این سوال پروانه موند. آهی کشید و سر تکون داد.
-من یکی از زنده های اینجام.
پروانه با سرخوشی خندید.
-زنده بودنت رو که دارم می بینم. ولی تو پر داری. پس چرا روی زمین توی گودال زیر بوته خارها جاته؟ به نظرم تو کبوتر باشی. آخه بال هات…
تکبال خسته از تکرار این داستانِ بال هاش و حیرت شنونده و عکس العمل های مشابه بی حوصله گفت:
-بال های من به درد نمی خورن. من بی پروازم.
پروانه نگاهش کرد.
-بال های من هم فقط1کمی از مال تو بهترن. تا1نسیم کوچولو میاد این بال ها برام دردسر میشن. فرار که نمیشه کنم هیچی، باد می پیچه توی بال هام و برعکسم می کنه و می چرخوندم و خلاصه حسابی بیچاره میشم.
تکبال به چهره پروانه چشم دوخت. پروانه از قصه بی پرواز بودن تکبال مثل بقیه حیرتزده و بعد متأثر و بعدش کنجکاو نشده بود. تکبال با رضایت کامل از این موضوع، با نگاهی که سپاس درش موج می زد به بال های پروانه نگاه کرد.
-ولی اون ها خیلی قشنگن پروانه. بال هات تک هستن. تا حالا هیچ پروانه ای رو ندیدم که بال هاش به قشنگی مال تو باشه.
پروانه با سرخوشی آشکار بال هاش رو تکون داد.
-ممنونم کبوتر. راستی، تو همیشه اینجایی؟ یعنی اینجا زندگی می کنی؟ این زیر؟
تکبال چشم هاش رو در برابر نور روز که داشت بیشتر می شد تنگ کرد.
-بله تقریبا. یعنی خوب آره من جام اینجاست.
پروانه برعکس تکبال از نور لذت می برد. بال های رنگارنگش رو در اطرافش پهن کرد و آهی از سر لذت کشید.
-میشه باز هم رو ببینیم کبوتر؟ می دونی چیه؟ من ازت خیلی خوشم میاد. تو خیلی جالبی. میشه باز هم اینجا ببینمت؟
تکبال با حیرت نگاهش می کرد. پروانه خندید و توضیح داد.
-باز هم ببینمت! همین طوری. مثل امروز. با هم دوست باشیم. من می خوام دوستت باشم. تو هم دوست من باش. خیلی خوبه. خوش می گذره.
تکبال به زحمت لبخند زد.
-تو1پروانه ای و من…این اصلا جور در نمیاد پروانه.
پروانه بال های پهن شدهش رو آهسته تاب داد.
-چرا جور در میاد. من پروانه ام خوب چیه مگه؟ ببین من1کوچولو شاید با پروانه های دیگه فرق می کنم. گفتنی دارم، مکث دارم. مثل بقیه از صبح تا شب روی این گل و اون گل نمی پرم. گاهی میشینم با خودم به این فکر می کنم که چقدر خوش می گذره با یکی دوست باشی گاهی بشینیم با هم حرف های قشنگ بزنیم. تو هم کبوتری ولی شبیه باقی کبوتر ها نیستی. اون ها روی درخت ها لونه دارن و تو زیر بوته های خار. ببین بیا با هم دوست بشیم. وای نمی دونی چه خوبه. باشه؟
نگاه تکبال تاریک شد. صدایی آشنا از دور دست ها انگار کنار گوشش زمزمه می کرد.
-من فرق می کنم. من مثل بقیه نیستم. بذار اینجا بشینم. کنار دستت. دوستی خیلی قشنگ تره از این ژست خنده دار تو. بیا دوست تر باشیم. بیا حرف بزنیم. تکی! من خیلی دوستت دارم می دونی؟ بیا با هم بپریم روی اون شاخه بالاییه. خیلی خوش می گذره. …
اشک خشم پروانه و تمام جهان رو در نگاه تکبال موجدار کرده بود.
-پروانه!گوش بده! تو خیلی خوبی ولی من نمی تونم دوستت باشم. من قواعد دوستی با پروانه ها رو بلد نیستم. من نمی تونم دوست هیچ کسی باشم. همراه من به جایی نمی رسی. آخرش سیاهه. خداحافظ.
تکبال بی اون که به پروانه نگاه کنه داخل پناه گاهش خزید و روزنه ورود و خروجش رو با بوته های خار پوشوند. همونجا ته گودال تاریکش افتاد و اونقدر از جاش بلند نشد که خوابش برد. روحش خسته و سنگین بود.
نصفه شب بود که با وحشت از خواب پرید. طول کشید تا فهمید توی خارستان نیست و صدای انفجار های پشت سر همی که می شنوه انفجار اون تپه سیاه نیست و مال رعد و برق های پشت سر هم آسمونه. تکبال مات و خوابزده کمی بوته ها رو کنار زد تا ببینه چه خبر شده.
-وای! تمام آسمون آب شده داره میاد پایین!
تکبال حس کرد الانه که تمام زمین بره زیر آب. بارون چنان وحشی و وحشتناک می بارید که تکبال هرگز شبیهش رو به خاطر نداشت. حتی وسط دل سرمای زمستون. به سرعت روزنه ها رو بست و به ته مخفیگاهش پناه برد. بارون با شدتی دیوانه وار به دیوار ها و سقف پناهگاهش می کوبید. از ذهنش واضح و بی تردید این پیشبینی خطرناک گذشت.
-توفان توی راهه. خیلی هم نزدیکه.
تکبال می ترسید ولی… این ترس از جنس ترس از بارون و توفان نبود. چیزی بود فراتر از این. حسی شوم، عجیب و سنگین. چیزی شبیه1پیشآگاهی سیاه. چیزی جز ترس از توفان داشت روحش رو فشار می داد. چیزی شبیه دلشوره. چیزی شبیه پیشآگاهی از ماجرایی که هنوز نمی دونست چی بود. در1لحظه سعی کرد تمام آشنا های توی جنگل که اسم و رسمشون یادش بود رو از نظر بگذرونه. از بابت همه مطمئن بود. یعنی تقریبا مطمئن بود که به احتمال قوی طوریشون نمیشه. می دونست که همه عاقلن و زمستون به همه کم و بیش یاد داده با توفان ها چه جوری کنار بیان. پس این حس مزاحم وحشتناک چی بود که نفسش رو می گرفت و حالش رو تا حد جنون خراب می کرد.
-داره1چیزی میشه. من می دونم. داره1چیزی میشه ولی چی؟ نمی دونم. فقط مطمئنم که داره1چیزی میشه.
تکبال از این فکر به شدت لرزید. تمام دلش می لرزید. تمام روحش و اعصابش می لرزید. تمام موجودیتش می لرزید. داشت دیوانه می شد. کم مونده بود از گودال امنش بزنه بیرون و وسط قیامت ترسناک جنگل راه بی افته و هوار بزنه. سعیش رو هم کرد ولی به محض کنار زدن بوته ها، بارونی چنان شدید که تکبال به عمرش شبیهش رو در خاطر نداشت، به شدت هرچه تمام تر زد توی گودال. تکبال مدت ها تلاش کرد تا موفق شد خودش و شبتاب های توی گودالش رو از هجوم دیوانه آب های خروشان حفظ کنه. تمام وجودش کاملا خیس آب بود و روی شونه ها و تمام پر های خیسش پر بود از نقطه های متحرک نورانی که شبیه1ستاره پردار درستش کرده بودن. گودال تکبال رو آب گرفته و تا زیر سینهش توی آب بود ولی جریان بارون مهار شده و شبتاب ها هم روی شونه هاش سالم بودن. همین براش کافی بود. خودش رو در گوشه ای که کمی بالاتر و امن تر از جاهای دیگه بود جمع کرد و به صدای پریشون بارش های اون بیرون گوش سپرد و منتظر شد که این بارون بند بیاد و توفان از راه برسه. شب آهسته به طرف صبحی تاریک می رفت. صبحی که تکبال مطمئن بود از شدت تیرگی با شب هیچ تفاوتی نداره.
کمی مونده به صبح، بارون ایستاد ولی آسمون باز نشد. گرفته و تاریک، به تیرگی شب های بی مهتاب باقی موند و بغض کرده و خشن به زمین خیره موند. فاخته به دریچه بسته خیره مونده بود. درست در لحظه ای که چشم هاش از خستگی انتظار و خستگی همه چیز بسته می شدن، صدای تردید ناپذیر ضربه آهسته ای به دریچه از جا پروندش.
ضربه مثل همیشه نبود. آهسته بود و کم جون. فاخته نفهمید. به ثانیه نکشیده بود که دریچه کاملا باز و فاخته وسطش بود. با دیدنِ باز، زمان رو فراموش کرد و جیغی از سر حیرت کشید.
-باز! چی شده؟! تو چه بلایی سرت اومده؟ تا حالا کجا بودی؟ چرا اینهمه داقونی؟ چرا1طوری هستی که انگار الانه که روی1پهلو بی افتی؟ حرف بزن ببینم چی شده؟!
باز ظاهرا به زحمت نفس بریده ای کشید.
-بذار1لحظه بشینم. شاید لحظه آخرم باشه که می بینمت.
بغض فاخته ترکید.
-باز! بگو چی شده؟ تو مشکلی داری؟ تو…
باز آهسته و ظاهرا با درد زیاد بال چپش رو کمی بالا کشید و فاخته دید. 1تیغ بلند درخت نارنج که ته کلفتش از زیر پر های باز بیرون زده بود. تمام وجودش یخ زد.
-باز!این! چه جوری این بلا سرت اومد؟
باز ظاهرا به زحمت لبخند تلخی زد.
-چیزی نیست عشق من. نشان محبت دوستانه. دوستانِ دیروزِ تو. ظاهرا من براشون زیاد دردسر شدم. آخه تو نباید از ماهیتشون آگاه می شدی. تو به وسیله من آگاه شدی و من جزاش رو پرداختم. من اعتراضی ندارم. حالا اگر اینجا بمیرم می دونم که تو با چشم های باز و منطق بیدار باقی زندگیت رو میری و اگر حالش رو داشتی به یاد من هم گاهی هستی. به یاد کسی که آخرین آرزوش به دست آوردن یقین تو بود و خوب براورده نشد که نشد. عیبی نداره. بعد از اون افتضاحی که به وسیله اون رفیقنمای ناکس از سر گذروندی عجیب نیست اینهمه بی اعتمادی. فدای1لبخندت. فقط گاهی اگر حالش رو داشتی1یاد کوچیک از من بکن.
فاخته بی اختیار ناله کرد، بدون تلاش برای متوقف کردن سیل اشک هاش به پر های همیشه مرتبش چنگ زد و به همشون ریخت.
-باز! بگو چی شده. اینهمه جفنگ نگو فقط بگو چی شده. کسی زدِت؟
باز به زور خندید.
-گفتم که، محبت داشتن. هدف گرفتنش هم حرف نداشت. صاف زد و اصلا خطا نرفت.
فاخته از وحشت لرزید.
-کی بود؟ کی این کار رو باهات کرد؟ بگو ببینم کار کی بود؟
باز نفس صدادارش رو کشید داخل.
-کبوتر عزیزت. تکبال یا هرچی که اسمش بود. من اصلا خیال نمی کردم هدف گرفتن بلد باشه. می دونی؟ پنجه هاش قوی تر از حد انتظارم بود. عالی پرتاب کرد. موندم چطور تونست تیغ به این کلفتی رو از درختش جدا کنه. فاخته! عشق من! تو حالت خوبه؟
فاخته از شدت خشم پر هاش رو پوش داده بود. از چشم های خیسش آتیش می بارید و به شدت می لرزید.
-تکبال!من می کشمت. مطمئن باش که می کشمت. کثافت آشغال پلید لعنتی! نفرین شده عاجز پست! من می کشمت. اصلا تردید نکن که من تو پست فترت خاکمال عوضی رو می کشمت!
باز ظاهرا به زحمت دستش رو بالا برد تا فاخته رو به آرامش دعوت کنه ولی آهسته پژمرده شد و دستش رو کشید عقب.
-ببخشید یادم رفته بود که تو از تماس من با خودت خوشت نمیاد.
فاخته به خودش اومد و در حالی که از شدت خشم مثل مار زخمی به خودش می پیچید جلو رفت و دست دراز کرد.
-باز! اون تیغ باید از تنت بیاد بیرون. نباید اونجا بمونه.
باز به زحمت خندید.
-خیلی سعی کردم ولی نشد. جایی نیست که پنجه هام بهش برسه. این چند روز خیلی بد گذشت فاخته. تمامش درد و عذاب و روی همه این ها دلتنگی برای تو بود. فکر می کردم اگر من بدون دیدنت بمیرم هیچ وقت کسی نیست برات توضیح بده که من کجا رفتم و تو همیشه در موردم خیال بد می کردی و با خودم گفتم هر طور شده باید خودم رو بهت برسونم و برات توضیح بدم. خوشحالم که الان اینجام و حالا تو می دونی چی شده.
فاخته گریه می کرد.
-باز! حرف نزن. هیچی نگو. به خودت فشار نیار. اون تیغ در میاد. تو زنده می مونی. من می تونم کمک کنم درش بیاریم.
باز لبخند بی حالی زد.
-چه عشقیه دست های تو! ولی فکر نکنم این شدنی باشه عشق من. اگر اینجا درش بیاری و خونریزی شروع بشه، دیگه نمی تونم از اینجا بلند شم و همینجا میمیرم. ترجیح میدم توی لونه خودم چشم هام رو به هم بذارم. می فهمی که.
فاخته با هقهق سر تکون داد.
-راست میگی اینجا جاش نیست. ببینم تو می تونی تا لونه خودت بپری؟ میریم اونجا و همونجا از شر این تیغ لعنتی خلاصت می کنم و بعد هم من اون آشغال ننگ زندگانی رو از شر زندگی نکبتش خلاصش می کنم.
باز با همدردی نگاهش کرد.
-اذیتش نکن عشق من. اون دست خودش نیست. نتونست تحمل کنه من بازیچش رو ازش گرفته باشم. تلافی ناکامیش رو سر من درآورد. ولی من… آخخخ!
فاخته از شدت خشم خودش رو جمع کرد.
-دیگه بسه. گفتم می تونی بپری یا نه؟
باز ظاهرا با ناباوری که توی نگاه به ظاهر بیمارش موج می زد بهش خیره شد.
-آره می تونم. البته خیلی سخته ولی… تو می خوایی باهام بیایی؟ مطمئنی؟ ولی اون کبوتره…
فاخته غرید:
-بره به درک. به نفعشه که خودش بره به درک وگرنه خودم می فرستمش به درک. دیگه حرف بسه. اون تیغ باید در بیاد باز. من دیگه تحمل ندارم.
فاخته این رو گفته نگفته بغضش دوباره ترکید. باز بهش لبخند زد.
-گریه نکن عشق من. اگر تو بخوایی من حتما زنده می مونم. باورم نمیشه تو می خوایی همراهم بشی. این به تیغبارون شدن از دست اون کبوترنمای بیچاره ناکام می ارزید. حاضرم1دسته دیگه تیغ بهم پرت کنه و تمامش بخوره به هدف و در عوضش تو…
فاخته دستش رو به نشان سکوت بالا برد.
-حرف نزن. فقط صبر کن تا بیام.
در لونه روی افرا به1چشم به هم زدن باز شد. فاخته بی مکث و بی نگاه به پشت سر از لونه زد بیرون. به کمک دست های نیرومند باز که هیچ اثری از ضعف حاصل از بیماری درشون نبود روی شونه باز پرید. فاخته از پشت پرده اشک های فراوون و از پشت پرده خشم و نفرتی که به تکبال حس می کرد، لبخند باز رو ندید. همین طور تیغ درخت نارنج رو که آهسته از لای پر های باز سر خورد، روی شاخه افرا غلتید و آهسته به پایین سقوط کرد. فاخته با عشقی آشکار پر های شونه باز رو نوازش کرد و لحظه ای بعد، همراه باز در آسمونِ تاریک و گرفته پیش از صبح تیره از روی افرا بلند شد، اوج گرفت، به طرف لونه باز از لونه امن دور و دور تر شد و در دل تیرگی فرو رفت. افق تاریک به رنگ خون در اومده بود. توفان، درست پشت سر این پروازِ خاموش و تاریک از راه رسید.
تکبال کنج پناهگاهش مچاله شده بود و می لرزید. تمام سقف و دیوار های سرپناهش و تمام جنگل و انگار تمام دنیا داشتن می لرزیدن. اون بیرون قیامت بود!. چنان توفانی به پا شده بود که تکبال مطمئن بود تمام جنگل الان بیدارن و کنج لونه ها پناه گرفتن که باد اگر سقف رو روی سرشون پایین آورد دسته کم نبره و به دار و درخت های اطراف نکوبدشون.
-این چه افتضاحیه!
تکبال درست می گفت. واقعا افتضاح بود. درست در لحظه ای که تکبال از بین بوته ها داشت بیرون رو تماشا می کرد، برق کور کننده ای رو دید که تمام اطراف رو روشن کرد و1لحظه بعد یکی دیگه و پشت سرش یکی دیگه و بعد1ساعقه وحشتناک که با غرش رعد هم صدا شد و تکبال با چشم های گشاد از وحشت و حیرت دید که2تا درخت بزرگ بر اثر ساعقه تقریبا همزمان شکستن و مستقیم به طرف اون و پناه گاهش سرازیر شدن. تکبال با فریادی فرو خورده پرید عقب. واسه هر اقدامی دیر بود. درخت ها با سنگینی اومدن و درست در2طرف مخفی گاه تکبال به شدت خوردن زمین. تکبال به سرعت با بوته های خار سوراخ رو پوشوند و به ته گودالش خزید. به اندازه کافی تماشا کرده بود. توفان اون بیرون بیداد می کرد و تکبال نمی فهمید چرا اون شب دلش داره توی سینه منفجر میشه. از بیرون مخفیگاه نا امنش صدای شکستن های بیشتر به گوش می رسید. تکبال نمی تونست تحمل کنه که نابودی جنگل رو بشنوه و فقط بشنوه. به طرف ورودی خزید و کمی بازش کرد تا ببینه اون بیرون به چه صورتی در اومده. ولی فشار باد وحشی1دفعه بوته های حایل رو به شدت کنار زد و انگار دست هایی خشن و ویران گر، تکبال رو مثل پر کاه برد بالا و پرتش کرد ته گودال. تکبال گیج و حیرتزده از جا پرید. باد داشت با همون شدت از سوراخی که تکبال بین بوته ها باز کرده بود می زد داخل و الان بود که تکبال و تمام دیوار ها و سقفِ بوته ای رو با خودش ببره و خدا می دونست کجا بکوبه. تکبال باید کاری می کرد. حالا دیگه باید از جون خودش می ترسید. سعی کرد بوته ها رو برگردونه سر جاشون ولی باد اجازه نمی داد. لحظه ای طول نکشید که خودش رو پیچیده در خار و خاک اسیر باد دیوانه دید. این وضع وحشتناک فکر هر اتفاق ناشناس و هر ترسی رو از ذهنش بیرون کرد. از جا پرید و به ته پناه گاهش تکیه زد. کسی اونجا نبود و تکبال مجاز بود که واسه حفظ جونش از هر توانی که داشت استفاده کنه.
طول کشید تا موفق شد درِ سرپناهش رو به روی باد سرکش ببنده ولی به هر حال خطر رو بیرون کرد، با جسمی زخمی از کوبیده شدن خار ها به همه جاش و پر های به هم ریخته زیر خاک و خار پنهان شد و باور کرد که هیچ چاره ای نداره جز اینکه همونجا بمونه و انتظار بکشه که این توفان کی تموم میشه. آسمون با تمام قدرتی که در وجودش داشت انگار عربده می زد. عربده ای از سر دردی ناشناس که از زور سنگینی می تونست هر شونه ای رو خورد کنه. حتی شونه های بلند آسمون!.
-آهای تکبال! تو سالمی؟ اگر می تونی بیا بیرون ببینمت تا مطمئن بشم طوری نشدی.
تکبال نمی دونست چقدر گذشته. زمان در این ویرانی مفهومش رو از دست داده بود. با شنیدن صدای خوشپرواز آهسته از زیر آوار خاک و خاشاک بیرون خزید، خودش رو بالا کشید و از لای بوته ها بیرون اومد. خوشپرواز با دیدنش به وضوح خاطر جمع شد.
-تو که چیزی نشدی. حالت خوبه؟
تکبال صادقانه گفت:
-نمی دونم. تو چی؟
خوشپرواز خندید.
-من چیزیم نشد. جنگل حسابی ویران شد ولی اون هایی که می شناسم همه یا سالمن یا فقط1کمی زخمی شدن. بعضی ها هم لونه هاشون رو از دست دادن. تو هم که حسابی موندی زیر آوار. راستی توفان کمی پیش تموم شد. چرا هنوز اونجا موندی؟ بیا بالا دیگه!
تکبال نگاهی به شیب گودال که بر اثر جریان سیلاب و وزش باد تند تر و خطرناک تر شده بود انداخت. سعی کرد ازش بالا بره ولی موفق نشد.
-مثل اینکه گیر کردم خوشپرواز. نمی تونم بیام بالا.
خوشپرواز خودش رو جلو کشید، دست تکبال رو گرفت و کشیدش بالا. کمی بعد، تکبال در حالی که تمام وجودش پر خاک و خار شده بود با نفس های بریده لب گودال تاریک ایستاده بود.
-ممنونم خوشپرواز. ظاهرا باید1فکر جدی واسه اینجا کنم چون همیشه تو نیستی از اون پایین بیاریم بالا.
خوشپرواز با همون نگاه متمرکز و متفکر این اواخر بهش خیره شد.
-می تونستی یکی از اون بوته های بلند و نازک رو پرت کنی بالا قلاب بگیری در بیایی.
تکبال با وجود اوضاع افتضاح خودش و جنگل و همه چیز، کدورت و تردید کلام خوشپرواز رو گرفت.
-خوشپرواز!من بهت گفتم و تو بارها آزمایشم کردی و حالا دیگه باید بدونی که من نمی تونم چیزی رو اون مدلی که تو منظورته پرتاب کنم. حالا یا موضوع این آزمایش ها و مچ گیری هات رو بهم میگی و برام تعریف می کنی که داستان چیه یا دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت.
خوشپرواز نگاهش کرد و1لحظه مردد شد. تکبال با نگاهی تلخ و سخت منتظر جواب بود. خوشپرواز بلاخره سکوت رو شکست.
-باهات موافقم. بلاخره باید بهت بگم. تکبال! 1دفعه دیگه ازت می پرسم. تو واقعا هدف گیری بلدی؟ از پسش بر میایی؟ لطفا خوب فکر کن و جواب بده. شاید یادت نبوده و در1لحظه خشم همچین کاری کردی. من نمی خوام سرزنشت کنم ولی واقعا می خوام بدونم.
تکبال بی توجه به ویرانی اطرافشون با حیرتی وصف ناشدنی به خوشپرواز خیره شد.
-من واقعا هدف گیری بلد نیستم خوشپرواز. از پسش بر نمیام. ساختار جسمم بهم اجازه نمیده. و کار! خوشپرواز! من در زمان خشم چه کاری ممکنه کرده باشم؟! خوشپرواز! درست بگو ببینم چی شده؟
خوشپرواز با نگاهی تیره از شدت تمرکز بهش چشم دوخت.
-تکبال!آروم باش و گوش بده! باز رو خاطرت هست؟
کوهی از نفرت داغ توی سینه تکبال جوشید و از نگاهش شعله کشید. خوشپرواز دید و دستش رو گرفت.
-الان زمان عصبانی شدن نیست. باز رو ما دیدیم. چند روز پیش بود. شاید یکی2روز. از دور دیدیمش. مدعی بود نمی تونه پرواز کنه و داره از درد میمیره. مدعی بود1نفر با1تیغ بلند درخت نارنج هدف گرفته و بد جوری زخمیش کرده. مدعی بود و مطمئن بود که اون1نفر تو بودی تکبال!.
تکبال مثل فنر از جا پرید و جیغ کشید:
-من! من هدف گرفتمش!؟ من زدمش!؟ اون پروازی لش کثافت دروغگوی لجن رو من زدمش!؟ منی که اصلا پرواز بلد نیستم تا به سطح ارتفاع نکبتش برسم!؟ منی که هر مدلی حساب کنی از پس تیغ درخت نارنج و هدف گرفتن1پروازی آشغال و پرتاب کردن تیغ و به هدف زدنش بر نمیام!؟ اون میگه من زدمش!؟ اون به شما ها میگه من زدمش و شما ها هم باور می کنید!؟ واسه همین اینهمه مدت می خواستی بدون اینکه بفهمم ازم بکشی بیرون که هدف گرفتن ازم بر میاد یا نه!؟ به خیال خودت می خواستی مچم رو بگیری!؟ حالا چی؟ به من نگاه کن! به نظرت من می تونم همچین کاری کنم؟ آخ که ای کاش می تونستم! کاش می شد بزنمش!با1چیزی کاری تر از تیغ نارنج بزنمش تا جون کثیفش بالا بیاد. کاش می تونستم ولی نمی تونم. من نمی تونم. من بلد نیستم. لعنت به همهتون!.
خوشپرواز آروم دست گذاشت روی شونه های تکبال و سعی کرد آرومش کنه.
-آرامشت رو حفظ کن تکبال. من که نگفتم باور کردم. ولی قبول کن که باید مطمئن می شدم. نباید می شدم؟
تکبال با نگاهی منگ بهش خیره شد. 1دفعه انگار چیزی به خاطرش اومده و منجمدش کرده بود.
-خوشپرواز!شما کجا دیدینش؟ گفتی نمی تونست پرواز کنه؟ پس چه جوری شما دیدینش؟
خوشپرواز نگاهش کرد. تکبال داشت می لرزید.
-خوب خودش می گفت چند روزی نتونسته بود اصلا پرواز کنه و وقتی ما دیدیمش یعنی من دیدمش، ظاهرا خیلی سخت داشت سعی می کرد که بتونه بپره. می گفت باید بره به1کسی سر بزنه و قبل از مردن ببیندش و از این جفنگ ها. بعدش هم که هوا خراب شد و تا الان هم طول کشید و توی اون قیامت هم که کسی نمی شد جایی بره. تازه الان… تکبال! تو حالت خوبه؟ تکبال! داری کجا میری؟! تکبال!
تکبال در حالی که حس می کرد قفسه سینهش از ترس و اضطراب در حال انفجاره، با تمام توانی که توی پا هاش سراغ داشت به طرف افرا می دوید. خوشپرواز سعی کرد متوقفش کنه اما موفق نشد. تکبال با صدایی از جنس وحشت خالص هوار زد:
-من باید ببینمش. باید فاخته رو ببینمش. باید براش توضیح بدم پیش از اینکه اون لعنتی فریبش بده. خدایا من باید برسم! خدایا خدایا باید برسم!. خوشپرواز که چندان چیزی نفهمیده بود لحظه ای بهش خیره شد ولی تا اومد به خودش بیاد تکبال غیبش زده بود. تکبال وسط ویرانه های جنگل می دوید و می پرید و هرگز در تمام عمرش به این شدت آرزوی پرواز نداشت. راه انگار خیال نداشت تموم بشه و تکبال حس می کرد چقدر کند میره. از شدت وحشتی که داشت قلبش رو از کار مینداخت، از شدت خشمی که به وضوح داشت تمام موجودیتش رو آتیش می زد و از شدت حرص و نفرت و ناکامی و همه چیز، به خاک خیس چنگ زد و با تمام توان جیغ کشید:
-باز!
جنگل سرو بعد از اون توفان وحشی انگار اصلا زنده نبود. تکبال بی توجه به اطرافش فقط می رفت و باز می رفت. به منطقه افرا رسید ولی هرچی نگاه کرد افرا رو نتونست ببینه. وحشتی بی مهار وجودش رو می گرفت و از تمام منفذ های جسمش بیرون می زد. افرا نبود. هیچ کجا نبود. تکبال بی اراده هوار زد:
-پس کو؟ همینجا بود. همینجا. پس کو؟ افرای ما کو؟
دستی به شونهش خورد. تکبال به شدت از جا پرید.
-آروم باش کبوتر. اینطوری به جایی نمی رسی. افرای تو دیگه اینجا نیست. توفان شکست و انداختش. اونجاست.
تکبال با نگاهی بی فروغ به بوتیمار و به افرای افتاده نظر انداخت. خودش رو بالای سر افرا رسوند و مثل جنازه ای عزیز شاخه های خورد شدهش رو ناز کرد و نالید. اشک به پهنای چهرهش می بارید. آهسته، انگار که افرا دردش بیاد، شاخه ها رو کنار زد و بقایای لونه در هم شکسته و ویران رو از زیر خاک خیس و چوب های شکسته پیدا کرد. لونه ای که زمانی بهشتش بود. دیگه نتونست تحمل کنه. جرات نمی کرد بیشتر از این بگرده مبادا جنازه افرایی هاش رو هم اونجا ببینه. سر روی دیوار داقون لونه افتاده گذاشت و زار زد. بوتیمار کنارش اومد.
-گریه ویرانی ها رو آباد نمی کنه کبوتر. فقط تو بیشتر ویران میشی.
تکبال خواست حرف بزنه. خواست بگه روی اون افرا زنده هایی بودن که تکبال حاضر بود واسه زنده موندن تک تکشون بمیره ولی نتونست. بوتیمار خط اشک هاش رو خوند.
-نگران نباش کبوتر. افرایی ها زنده موندن. بعضی هاشون رو توفان زخمی کرد ولی همه زنده فرار کردن. پخش شدن و هر کدوم رفتن1طرفی ولی مطمئن باش که همه زنده هستن. اون ها دیگه پروازی شدن. یادت که نرفته؟
تکبال سر بلند کرد و نگاه دردناکش رو به بوتیمار دوخت.
-راست میگی؟ اون ها زنده هستن؟ الان کجان؟
بوتیمار نه شاد بود و نه راضی.
-گفتم که، پخش شدن. رفتن. رفتن دنبال سرنوشتشون. براشون آرزو های خوب کن کبوتر. اون ها دیگه به پر های تو احتیاج ندارن. دیر رسیدی کبوتر. خیلی دیر.
تکبال1دفعه از جا پرید.
-بوتیمار!فاخته کجاست؟ کجا رفت؟ من باید بدونم. باید ببینمش. باید همین الان ببینمش.
بوتیمار به تکبال نظر انداخت. تکبال با وجود حال خراب تر از خراب خودش، دید که نگاه بوتیمار خش برداشت و غمگین شد. با اینهمه سکوت رو طولانی نکرد.
-تو دیگه نمی بینیش کبوتر. بهش نمی رسی. خیلی وقته که رفته. روی شونه های باز از اینجا پر زد و رفت. خودت رو خسته نکن. دیگه خیلی دیر شده.
تکبال حس کرد چیزی به سردی یخ و به سنگینی کوه از توی قلبش رها شد، افتاد و تا ابدیت پایین رفت و به درون تیرگی های جهنمیِ وحشتی منجمد پایینش کشید. با اینهمه خیال نداشت متوقف بشه. از جا پرید و به شونه های بوتیمار چنگ زد.
-کجاست؟ لونه باز کجاست؟ بهم بگو! بگو بهم بگو لونه اون شکاری کثافت کجاست؟
بوتیمار آه کشید.
-باشه اگر دلت می خواد بری و خودت ببینی بهت میگم. لونه باز بالای1درخت راج بلنده. البته راحت پیداش می کنی. آخه اون درخت با وجود بلندیش توی1گوداله که از باقی درخت ها کوتاه تر نشونش میده. درخت های شکسته رو از همین راه بگیر و برو تا به گودال راجِ باز برسی. راهش خیلی دوره. رفتنت بی فایده هست ولی اگر می خوایی بری…
تکبال رفته بود!. بوتیمار تعقیبش نکرد، صداش نزد، اصرار نکرد که باقی حرفش رو بهش بزنه.
تکبال زمین می خورد و بلند می شد و می رفت. فقط می رفت. نفهمید چقدر طول کشید تا رسید. درخت راج بلندی وسط1فرو رفتگی نسبتا عمیق. تکبال خودش رو از بالای گودال به پایین پرتاب کرد و درست زیر درخت راج روی زمین ولو شد. از جا پرید. خاک و خون رو از جلوی چشم هاش کنار زد. با حیرت به سرخی خون خیره شد. جاییش زخمی نشده بود. جاییش خراش هم برنداشته بود. پس این خون از کجا پر هاش رو سرخ کرد؟! تکبال با نگاهی بی خود از خود و بی خود از جهان به پایین نظر انداخت. 1مشت پر های ظریف، به شدت آشنا و غرق در خون پای درخت راج پخش شده بودن. جای تردید نبود. جای ناباوری نبود. جای هیچ گریزی نبود از واقعیت تاریکی که درست در مقابل نگاه مسخ شده تکبال، پای درخت راج ریخته بود.
تکبال حس کرد دیگه پا هاش رو نمی فهمه. نفهمید کی دوباره روی زمین ولو شد. روی خاک خیس، روی پر های به شدت آشنا و غرق خون!. تمام دنیا انگار در انجماد مرگ، تا ابدیت به این صحنه سرخ خیره مونده بودن. تکبال شنید که کسی از حنجره گرفتهش ناله زد:
-وای! وای خدای من! وای خدای من وای!
صدای ناله با هر کلام در هر لحظه بلند و بلند و بلند تر می شد. ضجه شد، هوار شد، عربده شد، جیغ شد، نعره شد!.
-وااااااای خدا واااااااااای! وااااااااای! واااااااای خدا واااااااای خدا واااااااای!
نعره ها بلند و بلند تر شدن، طنین انداز شدن، منعکس شدن، بارها و بارها منعکس شدن، در اطراف جنگل ویران پیچیدن و شکستن و منعکس شدن و برگشتن و باز منعکس شدن. تکبال فارغ از اینهمه، به پر های ظریف به شدت آشنای غرق خون چنگ می زد. صدای خودش رو نمی فهمید. هیچ چیز خودش رو نمی فهمید. صداش شبیه ناله نبود. صداش ناله کبوتر نبود. صدای درد بود! طنین مرگ بود! ضجه بود. ضجه هایی که از اعماق وجود و از ته دل بالا می اومد. از اعماق دلی که عزیزش، صید پنجه های باز شده!.
دیدگاه های پیشین: (3)
آریا
سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394 ساعت 00:00
سلام پریسا جان
امیدوارم شادو سلام باشی
ممنونم از داستان دل نشینت
این همه درد سخته
خیلی سخته با این همه درد روبه رو بشی
هعی چه میشه کرد
…….
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
چی بگم. هست دیگه. نباید اینطوری می شد ولی شد دیگه. نباید به اینجا می رسید ولی رسید دیگه. دیگه دعایی نمونده واسه این کبوتره کنم چون حس می کنم دیگه هیچی واسه از دست دادن نمونده که ببازه. پس هیچی نمیگم جز اینکه ایام به کامت.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394 ساعت 00:42
سلام. این همه درد چرا؟
لازمه واقعاً؟
چرا فاخته؟
من نمیگم باید مشکلش با تکبال حل می شد ولی مردنش هم لازم نبود ها.
بازم خودتون می دونید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به خدا این رو من نمی خواستم. تقصیر من نیست. واقعا تقصیر من نیست. فاخته صید محبت باز شد و تکبال نتونست منصرفش کنه. دلم اینهمه درد رو نمی خواست. واقعا نمی خواست. کاش می شد اینطوری نشه!
پاینده باشی.
آریا
سه‌شنبه 30 تیر 1394 ساعت 01:03
وایییی اینجا چقد ساکته
اوه چقدر اینجا ترس ناکه واااوواااااییی چقدر میییترررسممم
پخخخخخخ پریساااا
الفراااار
شکلک فرااار کردن با یه شیشه آب زرشک خخخ

خانه


پاسخ:
آی! کیستی سیاهی که در حال کش رفتن آب زرشک های منی؟ الان به حسابت… نه بیخیال ببر عوضش کتاب بهم دادی داره بهم خوش می گذره با این کتابه. بیخیال ببر ولی اینجا زیادی خلوته بیا جلو تر ها که دیده بشی خطر قورتت نده.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال91

جایی بین شب و روز! خطی بین زمین و آسمون! مهی که از شدت سنگینی به سیاه می زد! تکبال بی مقصد پیش می رفت. خسته و سنگین. به سنگینی مهی که در اطرافش بود. می خواست متوقف بشه. می خواست بی افته، بخوابه، بمیره، نباشه. نمی شد. باید می رفت. نمی دونست کجا و برای چی ولی باید می رفت. باید هرچه سریع تر می رفت. می رفت و می رفت و نمی رسید. خستگی تا حد مرگ تحمل ناپذیر بود ولی تکبال باید می رفت. مه چنان سنگین بود که نفس کشیدن داشت غیر ممکن می شد. تکبال برای نفس کشیدن تلاش کرد. باید می ایستاد. رفتن و تنفس با هم امکان نداشت. ایستادن ممکن نبود. باید می رفت. وحشت، مه، خستگی، درد، سرما، حس نزدیکی به چیزی تاریک تر از مرگ!.
خورشید دستش رو روی شونهش گذاشت. تکبال آهسته برگشت. می دونست این دست دست خورشیده. با وجود مه سنگین، تکبال خورشید رو دید. دست خورشید هنوز روی شونه هاش بود.
-خورشید!تو واقعی نیستی. تو رفتی. برای همیشه!.
خورشید لبخند زد.
-من واقعی هستم تکبال. تو چی خیال کردی جوجه نفهم! که من به این سادگی رفتنی میشم؟ من اینجام. درست در مقابل تو. مگه نمی بینی؟
اشک های سرگردون جلوی چشم های تکبال پرده خیس کشیدن.
-می بینمت خورشید. ولی دارم خواب می بینم. تو دیگه نیستی. من دیدم. تماشا کردم. رفتی اون پایین و1کوه خاک آوار شد روی سرت. من تماشا کردم، تماشا کردم، تماشا کردم فقط تماشا کردم. تو دفن شدی و من فرار کردم. من اونجا زیر آوار جات گذاشتم و فرار کردم. فرار کردم!
خورشید آهسته با دست های سبک، از جنس مهی که داشت سنگین تر می شد اشک های بی توقف تکبال رو پاک کرد.
-حالا که اینجام.
تکبال هقهقش رو رها کرد.
-برای چی اومدی خورشید؟ واسه چی اومدی توی خواب لعنتی من؟ که بگی همه چیز درسته؟
گریه مجال نداد. خستگی و سرما پیروز شدن. تکبال دیگه نتونست سر پا بمونه. خورشید بغلش کرد و تکبال لای پر های درخشانش ضجه زد. کسی، صدایی، ضجه های بلندی از جایی آزارش می داد. صدایی شبیه انفجار.
رعد!
تکبال به شدت از خواب پرید. خورشید نبود. آسمون دوباره پریشون شده و رعد کر کنندهش می رفت که دوباره تکرار بشه. تکبال به محض اینکه فهمید صدای ضجه ها از حنجره خودش داره در میاد باقی نالهش رو قورت داد. با حس سرمای آزار دهنده کاملا بیدار شد. خاک زیر سرش می رفت که از اشک های داغش گل بشه. تکبال با وحشت از دیدن تاریکی مرگبار اطرافش چشم هاش رو کمی باز کرد ولی از دیدن نور های ستاره مانند در اطرافش حیرتزده شد. آهسته چشم های تب گرفتهش رو باز کرد. اطرافش تاریک نبود. 1دسته بزرگ از شبتاب ها در اطرافش حرکت می کردن و به محض اینکه چشم های تکبال باز شدن، آهسته و بی عجله به طرف دریچه پناه گاه رفتن. تکبال با حس سپاس گزاری بسیار عمیق تماشاشون کرد که از دریچه خارج شدن و از مخفیگاه تاریکش بیرون رفتن. اون بیرون شب به صبحی هرچند سرد و بارونی، ولی روشن تر از شب ختم می شد. تکبال با خودش فکر کرد:
-صبح اومده.
به نظرش مسخره و بی محتوا رسید. صبح چه فرقی با شب داشت؟ صبح بی خورشید چرا باید برسه؟ همون بهتر که شب برای همیشه بمونه تا تمام جهان در عزای خورشید تا ابد در تاریکی دفن بشه. تکبال با امیدی حسرت آلوده چشم هاش رو بست تا شاید دوباره به خوابی از جنس هذیون بره و باز خورشید رو اونجا ببینه تا بهش اطمینان بده که هرچی اون شب در خارستان دید کابوس بوده و خورشید زنده هست و همه چیز درسته و… خوابی پریشون دوباره به یاری اومد و تکبال ملتهب رو با خودش به جهان تاریک و آشفته رویا های مه گرفته برد.
بارون های بی وقفه دوباره شروع شده بودن. تکبال به تغییر هوا توجهی نداشت. اگر هم تغییری در کار بود نمی فهمید. تکبال سرمای وحشتناکی رو حس می کرد که با موجودیت جهان اطرافش ترکیب شده بود. یادش نبود چند روز در هذیون های بیداری تاب خورد. نمی دونست چند شب با ضجه های خودش از خواب پرید. نمی فهمید کم مونده مأوای تاریکش رو سیل برداره از بس آسمون می بارید. از تکمار فعلا خاطرش جمع بود برای این که با چشم های خودش دید که به شدت زخمی شد و فرار کرد. حتی اگر هم زنده می موند فعلا قدرت دردسر ساختن نداشت چون تقریبا تمام نفراتش رو توی اون شب و اون دژ تاریک از دست داد. تا قدرت گرفتن دوباره تکمار، جنگل سرو در امنیت نسبی به سر می برد و تکبال با وجود پریشونی شدیدش این رو می دونست، می فهمید و درک می کرد و خاطرش جمع بود. نور کدر روز به شدت آزارش می داد بنا بر این شب ها گاهی از پناهگاهش بیرون می زد تا ببینه اوضاع جنگل چطوره. جنگل سرو در آرامشی شاید ظاهری ولی به ظاهر پابرجا شب هاش رو سپری می کرد. تکبال بی توجه به بارونی که داشت سقف آسمون رو بر سر جنگل و تمام جهان پایین می آورد، بی توجه به تمام وجودش که خیس آب شده بود و بدون توجه به حال افتضاح تر از افتضاح خودش، گاهی بیرون می زد و در اطراف می چرخید. بی هدف، بی مقصد، ویران. شاید واسه اینکه دیگه نمی تونست اونجا ساکت و ساکن بشینه و با خاطرات تاریک خارستان بجنگه. تکبال فاتح تاریک شب های بارونی جنگل سرو بود. شب بود و تاریکی! شب بود و بارون! شب بود و تکبال!.
تکبال نفهمید چه مدت گذشت. براش فرقی نداشت که چند روز بود یا چند ماه. بارون بلاخره ایستاد ولی اخم های آسمون باز نشد. تکبال ندید چون به آسمون نظر نمی کرد. شب بود. تاریک و سرد و سنگین.
تکبال بی هدف در اطراف چرخ می زد. باد سرد ولی آرومی وزید و بوته های کج شده رو تکون داد. تکبال لحظه ای به سایه های متحرک و شبحوار خیره موند و بعد به سرعت پرید عقب و آماده دفاع شد. لحظه ای گذشت و اتفاقی نیفتاد. تکبال بیخیال خطر، با1جهش سریع و بلند پرید وسط بوته ها تا ببینه اون سایه ها مال چی بودن و فهمید که خطری نیست. هیچ خطری، هیچ زنده ای، هیچ حرکتی. ولی پرش هاش عالی بودن. خورشید درست از کنارش، واضح و مشخص گفت:
-تو خوب می پری تکبال!.
تکبال آهسته سر بلند کرد. خورشید اونجا نبود. به جای خورشید، خلأ دردناکی از جنس تاریکی نیمه شب های بی مهتاب نگاه خیسش رو پر کرد. تکبال با خشمی دیوانه اشک هاش رو پاک کرد.
-لعنت به تو خورشید! این چه فرمانی بود که بهم دادی؟ آخه من با اینهمه درد که هر لحظه آتیشم می زنه و از خاکستر هام دوباره متولد میشه چه غلطی کنم؟
خورشید نبود. سکوت بود و سکوت. تکبال حس کرد چه بی عدالتی از این بدتر می شد که در حقش روا بشه؟ حتی اجازه نداشت از درد بیمار بشه! خشمش رنگ جنون می گرفت. رعایت سکوت و استطار رو بیخیال شد. تمام خشمی رو که داشت منفجرش می کرد با فریادی از جنس جنون و ضربه ای که براش مهم نبود به کجا هواله می کرد بیرون ریخت. در1چشم به هم زدن حس کرد1کوه خاکستر چوب داره سرش آوار میشه و با آخرین سرعتی که در توانش بود پرید عقب. تنه خشک چناری که به خاطر ماجرای موریانه ها و عنکبوت ها از مدت ها پیش خشک و کج شده بود، با صدای خشک و مهیبی خورد شد و آهسته و ترسناک افتاد و در حین افتادن مثل اینکه منفجرش کرده باشن ترکید و خورده چوب های خشک رو به همه جای اطراف پاشید. تکبال با نگاهی وحشتزده و متحیر به این صحنه خیره مونده بود. درخت که دیگه درخت نبود با صدایی شبیه نعره ابلیس به هزاران تیکه تبدیل شد و افتاد و پاشید و پخش شد و لحظه ای بعد، گرد و خاک بود و سکوتی که بعد از اون انفجار وحشتناک به گوش فشار می آورد. تکبال منتظر شد تا گرد و خاک نشست و صدا ها خوابید. نگاهی به مقابلش کرد و به صحنه رو به رو خیره موند. خورشید گفت:
-تو حرف نداری تکبال!.
تکبال دیگه به طرف صدا بر نگشت. می دونست خورشید رو اونجا نمی بینه. می دونست خورشید رو دیگه در هیچ کجا نمی بینه. ترجیح داد سر بالا نکنه و دیگه با اون خلأ دردناک مواجه نشه. همونجا موند و منتظر شد. منتظر شد بلکه خورشید از اعماق خیالش باز هم باهاش حرف بزنه شاید دلتنگی وحشتناکش کمی، فقط کمی، برای ثانیه ای، شاید آروم تر بشه. خورشید حرفی نزد. هیچ صدایی نبود. تکبال التماس ضمیرش رو همراه هقهق فرو خوردهش قورت داد. خورشید نبود، نبود! خورشید برای همیشه رفته بود! خورشید رفته بود!.
تکبال حس کرد این واقعیت باز هم و باز هم مثل ضربان مرگ در تمام وجودش پیچید. با اینکه دفعه اولش نبود و از اون شب و اون لحظه های سیاه خیلی می گذشت ولی برای تکبال هنوز تازه بود. درست مثل ثانیه های اول. دردی فراتر از حد تحمل!. شب، مثل همه شب های خدا، ساکت و سنگین بود. تکبال خیالش به این سنگینی جلب نمی شد. جهانی سنگین تر از این روی دوشش بود و اجازه نداشت حتی آه بکشه. همونجا موند، به بوته های به هم پیچیده تکیه داد و در حالی که حتی توان بروز خشم مجدد رو در خودش نمی دید، آهسته با گوشه بال خسته و دردناکش اشک های بی صداش رو پاک کرد.
زمان برای جنگل سرو و برای تکبال اینطور می گذشت. روز ها و شب هایی که تکبال نمی فهمید چطور عبور می کنن. شبتاب ها تاریکی های کابوس وارش رو روشن می کردن و درد همراه شبانه روزیش بود. روز ها در تاریکی پناه گاهش مخفی می شد و شب ها از وحشت تاریکی مطلق به خودش می لرزید و اگر شبتاب ها، این همراه های بی ادعا و بی صدا نبودن، نمی دونست باید چه جوری شب های تاریک رو به صبح های آزار دهنده پیوند می داد. با اینهمه، فراموش نکرده بود که خورشید پیش از رفتن آخرین فرمان ها رو بهش داده و وظیفه سنگینی به دوشش هواله کرده بود که حسابی سخت بود و تکبال نمی فهمید خورشید روی چه حسابی همچین تصور باطلی ازش داشت. اینکه می تونه راهش رو ادامه بده و تا آخر داستانِ تکمار بره و تازه پیروز هم بشه. اون شب، تکبال به این ها فکر می کرد و بی اون که بخواد، لبخند تلخ و دردناکی به چهرهش نشست. سکوت محض جنگل رو گرفته بود. همه زنده های جنگل سرو در آغوش امن تاریکی شبانه در خواب بودن. شاید به همین خاطر بود که تکبال در گشت بی هدف شبانهش کمترین صدا ها رو می شنید. و شاید به همین خاطر بود که در اون شب به خصوص، در کمال حیرت و وحشت فهمید که وارد چه داستانی شده.
چیزی توجهش رو جلب کرد. حرکتی گنگ و صدا هایی ریز ولی قابل شنیدن!
وخشت تمام وجودش رو گرفت. این خیال نبود! صدا ها کاملا واقعی و درست در چند قدمیش بودن!تکبال از ترس گیج شد. بدون اینکه فکر کنه، از روی غریزه، کشید عقب و در کمال سکوت و احتیاط خودش رو بالا کشید و روی1دسته بزرگ از بوته های در هم خار ساکن شد. در حالی که سعی می کرد حتی نفس بلند هم نکشه از اون بالا، کمی بالاتر از سطح زمین خیس و برگپوش جنگل، به صدا ها گوش داد.
-اینجا هیچی نیست! ما بی خود اینهمه راه اومدیم.
-کاش اینطوری باشه! من که خیلی می ترسم.
-اصلا ما چرا باید اینجا باشیم؟ بیایید بریم بهشون بگیم هیچی ندیدیم.
-راست میگه. آخه چی باید می دیدیم؟ خورشید مرده و سکویایی ها توی منطقه خودشون هستن. الان چند شب گذشته و ما همین طور آواره این ریشه های خیسیم و هیچ نشونه ای پیدا نکردیم که بگه این خبر اشتباهه.
-من که ندیدم ولی میگن خورشید تا زنده بود شبی نمی شد که این طرف ها گشت نمی زد. بعد از اون جنگ خارستان دیگه دیده نشد. پس حتما درست میگن و راستی راستی مرده.
-آره درسته. مارها خوشحال میشن از این اطمینان.
-انتظار که نداری بهمون جایزه بدن!
-مسخره نکن! فقط بذارن زنده از این طرف ها بریم کلی می ارزه.
-بسه دیگه ساکت باشید! من1چیزی دیدم. اوناهاش اونجا روی آب.
-راست میگه من هم دارم می بینم. سایه هست! سایه! سایه خورشید! خودشه خورشیده!
-راست میگه روحشه. نه بابا خودشه! فرار کنید!
تکبال با حیرت دید که چندتا سوسک آبی با تمام سرعتشون به اطراف پراکنده شدن و فرار کردن. لحظه ای حیرت کرد و بعد، تکبال در کسری از ثانیه به خودش اومد و فهمید. اون ها روی آب سایه تکبال رو دیده بودن در حالی که روی ارتفاعی که برای سوسک های کوچیک بلند به حساب می اومد ایستاده بود و آروم بال هاش رو بالا آورده بود تا بتونه اشک هاش رو پاک کنه و زیرشون مخفی بشه و بیخیال اجازه خورشید بغضش رو بترکونه. سایه ای که روی آب گودالی در اون نزدیکی افتاده و بزرگ تر از اندازه حقیقیش دیده می شد. سوسک ها خیلی کوچیک و اون سایه خیلی بزرگ و با هیبت بود، اون ها آمادگی دیدن هر چیز ترسناکی رو داشتن، بنا بر این، درست در لحظه ای که تکبال می خواست با قهقهه ای از جنس جنونی بی مهار شب رو منفجر کنه، …
خورشید، تکمار، تکمار اطمینان می خواست، می خواست مطمئن بشه که خورشید دیگه نیست، دشت، جنگل، همه، در غیبت کرکس و شهپر، تکمار از زنده بودن خورشید وحشت داشت. تکمار اطمینان می خواست. اون موجودات بیچاره رو به خدمت گرفته بود که براش اطمینان ببرن، از مردن خورشید، از رفع این مانع که سر راه نقشه های پلیدش بود.
1سوسک آبی به سرعت از گودال آب بزرگی که بارون پرش کرده بود پرید و ناپدید شد. تکبال به شدت عقب کشید و با نگاه تیز به رد موجود ناشناس متحرک چشم دوخت. پیش از اینکه سوسک بین شاخه های خیس روی زمین گم بشه تکبال خیز برداشته بود. کمتر از ثانیه ای بعد، سوسک لای چنگال تکبال دست و پا می زد. تکبال سوسک رو طوری گرفته بود که نتونه ببیندش و جز همون سایه روی آب لرزون گودال چیزی ازش نمی دید. بال هاش رو همون طور بالا گرفت و سعی کرد سایهش هرچی بزرگ تر و با هیبت تر روی آب دیده بشه. سوسک به شدت تقلا می کرد و اصلا خیالش نبود که برگرده ببینه چی گرفتتش. تکبال سرد و سنگین بدون توجه به ترس و تقلای سوسک نگاهش کرد. نگاه عمیق و سردش روی آب شفاف منعکس شد. تقلید نگاه سنگین، لحن تلخ و صدای سرد خورشید براش چندان مشکل نبود. توی اون شب نفرین شده خارستان، امتحان کرده و با وجود تمام التهاب تاریک اون شب، خوب فهمیده بود که از پسش عالی بر میاد. فقط اگر نفسش از فشارِ دردِ دلش نمی برید… تکبال به وضوح می دونست که الان زمان وا دادن نبود. نه در اون لحظه. وقتی سکوت رو شکست لحنش چنان سرد بود که برای1لحظه خودش هم یخ زد.
-تو مال خاک این منطقه از جنگل نیستی. بگو ببینم! اینجا چه غلطی می کنی؟
سوسک بیچاره نفسش بند اومد. تکبال خیال بیخیال شدن نداشت.
-یا تو حرف می زنی یا من باهات روی برگ های روی زمین نقاشی می کنم. له که بشی نقشت قشنگه. خوب دیگه با خودت. 1، 2، …
صدای نازک و زیر سوسک به زور در اومد.
-نه. خورشید!رحم کن! بذار توضیح بدم.
تکبال دستش رو آهسته پایین آورد.
-بسیار خوب! توضیح بده! سریع تر!
سوسک نفس عمیقی کشید.
-تو خورشیدی؟
تکبال به شدت یکه خورد.
-من؟
نفهمید که کم مونده سوسک رو له کنه. صدای جیغ کم جون سوسک تکبال رو به خودش آورد.
-تو چیکار داری من کی هستم عوضی؟ بهت گفتم بگو اینجا چه غلطی می کنی ریزه نکبت؟
دیگه تأمل جایز نبود و سوسک این رو چه به موقع فهمید.
-درسته من مال رودخونه هستم. یعنی اون طرف رودخونه. راستش قورباغه ها گولم زدن و فرستادنم اینجا واسه فهمیدن1چیز هایی. شایعات بدی پیچیده و اون ها می خوان که بدونن چقدرش درسته. میگن چند شب پیش توی خارستان آخر جنگل درگیری شد و تو مردی خورشید. اون ها می خوان بدونن تو زنده ای یا مردی.
تکبال1لحظه وا رفت. حس کرد نفسش از سینه بالاتر نمیاد. سوسک دوباره سکوت رو شکست.
-خورشید!غلط کردم. ولم کن برم. تقصیر من نبود. قورباغه ها رو مار ها تیر کردن و اون ها هم ما رو تهدید کردن وگرنه من الان اینجا نبودم. خورشید! بذار من برم. هرچی تو بگی. من فقط1سوسکم.
تکبال تمام توانش رو صرف این کرد که سوسک التهابش رو نفهمه.
-که بذارم بری هان؟ به همین سادگی؟ بله تو فقط1سوسکی ولی واسه جون بی قابلیتت باید1چیزی بهم بپردازی تا اجازه بدم بری. این برات عبرتی میشه که دیگه فضولی نکنی. خوب حالا بگو ببینم! از مار ها و اون رئیس زیر خاکیشون چی می دونی؟
سوسک داشت پس می افتاد.
-می دونم که حالش خوب نیست. زخمی شده. شکست وحشتناکی بود و فقط امیدش به مردن تو بسته. خوشش نمیاد اگر بدونه تو زنده هستی. خیال می کرد اون زیر دفن شدی. تکمار می خواد به محض اینکه حالش رو به راه شد بیاد به حساب افراد سکویا برسه و برای این کار می خواد از مار های بیابون کمک بگیره. البته اگر بدونه تو نمردی کارش سخت میشه و به این زودی ها جرأت نمی کنه برگرده اینجا. خورشید باور کن من دیگه چیزی نمی دونم. خواهش می کنم. من فقط همین ها رو شنیدم. گرفتن جون من به هیچ کار تو نمیاد. ولم کن. خواهش می کنم خورشید.
تکبال با نگاهی به سردی یخ به سوسک نظر انداخت. فکرش با سرعتی جنون آمیز کار می کرد.
-بسیار خوب! تو درست میگی، مردنت به هیچ کار من نمیاد. اجازه میدم بری. ولی باید واسه من1کاری کنی. میری به اون عوضی هایی که واسه مردن من نقشه کشیدن میگی من زنده هستم. شاید کمتر دیده بشم چون هم مواظب دشتم هم توی جنگل می چرخم ولی هستم. بهشون بگو من اون شب چیزیم نشد و حسابی منتظرم که اون تکمار نصفه نیمه بیاد تا این دفعه درست و حسابی از وسط نصفش کنم. این ها رو بدون جا انداختن1کلمه به قورباغه ها و مار ها و هر آشغال دیگه ای می رسونی! فهمیدی؟
سوسک که از ترس نفسش بالا نمی اومد جیغ کشید:
-فهمیدم خورشید. تو نمی تونی مرده باشی من خودم دیدمت. میگم. هرچی بخوایی به هرکی بخوایی میگم. فقط ولم کن برم. التماست می کنم. هر کاری بگی می کنم فقط بذار زنده بمونم. خورشید! بهت التماس می کنم.
تکبال با نفرت سوسک رو داخل گودال آب پرت کرد.
-برو گمشو با اون جون ناچیزت. حالم رو به هم زدی با اینهمه التماس کردنت. گمشو من دیگه نبینمت. یادت باشه هیچ کجای عمرت من نبینمت. از موجودات نکبتی شبیه تو عجیب بدم میاد. دفعه دیگه که ببینمت اینهمه خوشبخت نیستی. حالا گمشو!.
سوسک بی هیچ حرفی با آخرین سرعت ناپدید شد. تکبال نفس عمیقی کشید و بی رمق و بی حس به خار بوته های پشت سرش تکیه زد. گیج و مات به گودال آب خیره مونده بود. از نظر سوسک تکبال اینقدر بزرگ بود که می تونست خورشید باشه ولی چطور تونسته بود به این سادگی اشتباه بگیردش!؟ تکبال رو، کبوتر بی پرواز و همیشه ترسیده رو، با خورشید! خورشید شجاع، خورشید با هیبت، خورشید توانا، خورشید عزیز! دقایقی طول کشید تا تکبال به خودش اومد، اشک های داغ و بی ارادهش رو با حرکتی خشن پاک کرد و مات و مبهوت به عکس خودش توی گودال آب بارون خیره موند. و به نظرش1قرن بعد بود که حواس پریشونش بیدار و آگاه شدن و تکبال فهمید که چه نقشی واسه سوسک و واسه تکمار بازی کرده و به ناخواه وارد چه ماجرای دشواری شده. از حسی ناشناس لرزید و با احساسی آمیخته به خشمی سوزنده از جنس حسرت و با ترکیبی از وحشت و نفرت و ناباوری و درد زد زیر خنده. خنده های تکبال، بلند، خشن و خیس بود.
دیدگاه های پیشین: (9)
حسین آگاهی
دوشنبه 31 فروردین 1394 ساعت 01:12
سلام. من که از همون اوایل این داستان هم گفته بودم که بالاخره یه وقتی می رسه که ما شاهد قسمت دویستم تکبال باشیم شاید هم بیشتر شد معلوم نیست.
عجب سر درازی داره این ماجرا.
حالا که فکرش رو می کنم می بینم لازمه که این داستان رو تموم کنید به خاطر خورشید هم که شده باید تموم بشه باید پاداش اون فداکاری بزرگ داده بشه.
نمی دونم افراد تا چه اندازه می تونن به هم علاقه مند بشن ولی یه بیت چند وقتیه از زبونم و از فکرم حذف نمیشه و تا حالا بهتر از اون رو که حال دو عاشق رو وصف کنه نشنیدم.
به نظر من حال تکبال نسبت به خورشید و در کل عاشق های واقعی و همه کسانی که بی نهایت با فرد دیگه ای یکی میشن میشه مثل این بیت که براتون می نویسم. بیت از مولوی:
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است/
این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
200! خدا نکنه! من واقعا اینهمه تحمل ندارم کاش به200نرسه! بله باید تموم بشه ولی پیش از پایانش باید جواب این سوال های بی جواب پیدا بشن. تکمار، باز، تکبال، …
خورشید اگر بود، آخ که اگر بود! چه پایانی می شد پایان داستان تکبال! مطمئنم که خیلی سفید می شد خیلی!
شادکام باشید.
آریا
دوشنبه 31 فروردین 1394 ساعت 23:33
سلام پریسا جان
ممنونم عزیز
تکبال هر کاری کنه تکبال قبلی نمیشه و نمیتونه خورشید رو فراموش کنه
بهتره شهپر و کرکس بیان میتونن برای تکبال کمکی باشن
مرسی پریسا جان از نوشتن این داستان زیبا
شاد و سلامت باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز. همراه اینترنتی مهربون من و تکبال.
بله درسته تکبال اگر1عمر دراز هم از اون شب تاریک خارستان سپری کنه و زنده بمونه، دیگه هرگز مثل اولش نمیشه. البته تواناییش اونقدر میشه که اجازه نده کسی بفهمه ولی افرادی مثل تو می فهمن و کاریش هم نمیشه کرد. خورشید نباید می رفت آریا. تکبال هرگز نمی تونه خودش رو ببخشه که ایستاد و تماشا کرد تا اون آوار تاریک مثل نفرین روی سر خورشیدش فرود بیاد. هرچند این فرمان خود خورشید بود که بقیه رو نجات بدن ولی…
آریا! اگر زمان بر می گشت عقب، اگر می شد، تکبال امکان نداشت اجازه بده خورشید…
معذرت می خوام آریا.
ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 00:08
سلام عزیز
خورشید نباید میرفت اما چه میشه کرد هیچی رو نمیشه دو دستی نگه داشت بالاخره میره ….
میره یادو خاطرش ویران گره پریسا
هعی پریسا جان چه میشه گفت عزیز
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا.
موافقم نباید می رفت. نباید اون طوری می رفت. می دونی آریا؟ رفتن ها هم خوب و بد دارن. اینکه کسی وسط شعله ها زیر آوار دفن بشه… وای! وای خدا جان! من چرا نصفه شبی اینطوری شدم؟
ویران گره. افتضاحه آریا. خاطره های این مدل رفتن ها امانتدارشون رو با خاک یکی می کنن آریا. درد اینجاست که نمیشه هوار زد، جیغ زد، سکوت رو پاره پاره کرد و به تمام جهان گفت چی شده و چی دیدی.
آریا! به نظرت این کبوتره تکبال تا کی می تونه تاب بیاره؟ آخرش یکی از این نصفه شب های نفرین شده دق نمی کنه؟
زده به سرم. آخه ساعت4و20دقیقه صبحه. خل شدم ببخش.
کامیاب باشی.
آریا
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 13:30
باهات موافقم عزیز رفتن ها هم خوب و بد داره یکی میره دلت خوشه که خدارو شکر خوب رفت یکی هم مثل خورشید…
تکبال نمیدونم اما میدونم باتنش فرو ریخت و دیگه جم بشو نیستش
زندگی تکبال براش مرگ تدریجی شده ذره ذره آب میشه و خودش آب شدن خودش رو تماشا میکنه اما کاری از دستش بر نمیاد
پریسا جان امثال تکبال زیادن اما نه کسی میتونه براشون کاری کنه نه خودش کاری از دستش بر میاد فقط انتظار…. انتظاری تلخ
خورشیدم راهت شد اما با پایانی تلخ
بازم خوب بود راهت شد رفت
پایان تلخ بهتر از تلخیه بی پایانه
شاد باش پریسا فقط شاد

خانه


پاسخ:
کاش! کاش! کاش! آریا! ممنونم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 14:23
سلام. خیلی خیلی خوشحال شدم که اسم شما رو هم در شرکت کنندگان اردو دیدم. خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمتون.
ان شا الله به زودی کلی گوش کنی کنار هم جمع میشیم و حسابی خوش می گذرونیم شک ندارم برای چندین روز حال و هوامون تغییر می کنه. یک حال و هوای خوش مطمئنم.
کاش مینا خانم و آقای آریا و یکی هم بودند. خیلی خوش می گذشت. ان شا الله دفعه های بعدی.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
باور کنید من اون قدر ها که تصور میشه دیدن ندارم. چه جوری بگم؟ چیزی که بقیه تصور می کنن نیستم. ولی در مورد حال و هوای مثبت این دیدار من هم مثل شما مطمئنم. خوش می گذره شک ندارم. منتظرم ببینمتون. شما و تمام محله رو.
ایام به کام.
به امید دیدار.
آریا
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 22:50
سلام حسین جان خیلی دوست داشتم میتونستم بیام اما نشد که بشه
انشا الله اردو های بعدی میبینمتون
شما و پریسا جان تو این اردو هستید خوش بگذرونید و لذت ببرید از دوره همی دوستانتون شما بهتون خوش بگذره انگار به من خوش گذشته
برید و اندکی جدا بشید از زندگی روزمره کوتاه هست اما عالیه
پس شااد باشید از حال تا همیشه

خانه


پاسخ:
آریای عزیز! مطمئنم که دفعه بعد شما هستی و چه خوبه که هستی. ولی این دفعه رو من خیالم نیست به غیبتت. آخه می دونم شما در کنار خونواده ای هستی که بهشون احتیاج داری و بهت احتیاج دارن و برای زدن مهر پایان به درگیری اخیری که براتون پیش اومد باید در کنار هم باشید. می دونم متوجه توضیحات بی سر و ته من شدی پس از این خرابترش نکنم. وای آب زرشک هام در امانن آخجون! امیدوارم اون2تا پیشی تمام مو های سرت رو از بیخ بچینن.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 23:16
سلام.
آریا خیلی ممنون از لطفت. می دونم از صمیم قلب این ها رو که نوشتی گفتی.
پریسا خانم شما هم لطفاً نسبت به خودتون کمی مهربان تر باشید یعنی چی که دیدن ندارید و اون طور که بقیه تصور می کنند نیستید اگر این طوری که شما میگید باشه پس هیچ کس نباید چشم دیدن دیگری رو داشته باشه.
واقعاً حرفتون برام سنگین بود. هیچ چیز که نباشه شما یک انسان که هستید هر چند که من شک ندارم بسیار بسیار با ارزش تر از اونی هستید که خودتون فکر می کنید.
از شدت عصبانیت نمی دونم چی باید بگم!
شکلک یک آدم خیلی خیلی عصبانی از دست همنوعش که دچار خودکمبینی و احتمالاً خودنبینی است.
نه خیر؛ شما خیلی هم دیدن دارید.
من هم می دونم قرار نیست وقتی پریسا خانم رو می بینم یک فرشته مهربان با دو بال افراشته ببینم ولی قراره یک انسان بزرگ با اندیشه پاک و روحی والا رو ببینم. شک ندارم تعارف الکی هم نمی کنم.

منتظرم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام.
شکلک1موجودی که الان در بین حیرت و ترسیدن گیر کرده می خواد در بره اشتباهی می زنه به ناکجا.
شما به من لطف دارید دوست عزیز من. ولی به جان خودم، گناه دارم اینهمه عصبانی نباشید دیگه! ای بابا سر صبحی آدم رو می ترسونن عجبا!
از همین حالا منتظر اردوی بعدی گوش کن هستم که ایشالا آریا هم داخلش باشه و همه با هم باشیم.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 ساعت 00:23
سلام پریسا جان چرا نیستی
بیا باش کجا رفتی
بیا از نوشته هات بزار
نیستی منم آبزرشکایی که برای اردو کنار گزاشتی میخورم و میبرم
باااای
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام سلام کنار کنار کناااار بپا خاکی نشی!
ببخشید دیر رسیدم داشتم1جایی پناه گاهی چیزی از بتون و سیمان و دیگه نمی دونم چی درست می کردم آب زرشک هام رو توش قایم کنم در غیبتم این آریا نیاد همه رو بخوره.
چه خبر آریا جان از خواهر و گربه ها و از خودت؟ ایشالا همه چیز درست تر از درست باشه!
شاد باشی عزیز.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ساعت 02:32
سلام پریسا جان
هر کاری کنی من به آبزرشکات دست رسی دارم
خدارو شکر همه چی آرومه
الان مشهدن خونه گرفتن دامادمون رفته بوشهر که اسباب اثاسیه رو بفرسته مشهد
ممنونم عزیز فراووون
شاااد باش از حال تا همیشه

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
همه چی آرومه. این که گفتی عالیه. خیلی هم عالیه. خدا رو شکر. من مطمئنم همه چی بهتر هم میشه. تو هم مطمئن باش.
آب زرشک هام. واسشون1سرداب اختصاصی ساختم توپ. فقط برای حفظشون از خطر دسترسی تو. راستی گربه ها بعد از استقرار خونواده خواهرت باید از هم جدا بشن؟ به نظرم خوششون نیاد. به هم عادت کردن.
شاد باشی از حال تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال90

افرا.
هنوز تا طلوع تاریک صبح زمستون زمان باقی بود. فاخته با نگاهی کاملا خیس به اون طرف دریچه خیره مونده بود. حیرت و خستگی از نگاهش می بارید. باز با مهربون ترین نگاهی که از اعماق وجودش می شد بیرون بکشه نگاهش می کرد.
-فاخته!عشق من! آخه چرا گریه می کنی؟ تو هنوز به اون کبوترنمای بی قابلیت محبت داری؟
فاخته دیگه حال خشم نداشت. درمونده به علامت نفی سر تکون داد. باز خشمش رو خورد. فاخته ندید.
-پس چرا گریه می کنی؟ یعنی فقط چون فحشت داده اینهمه ناراحت شدی؟ آخه اون خودش و فحش دادن هاش اندازه1پر تو ارزش ندارن. اشک هات رو تلف می کنی برای اون موجود نیمه زنده بی ارزش که چی بشه؟ تا پیش از این سفت ایستاده بودی که اون دوستت داره و هرچی بهت می گفتم که اشتباه می کنی و برای اون جونور انگل تو دیگه تموم شدی باور نکردی. گفتم ولش کن گوش نکردی. گفتم نرو دنبالش رفتی. حالا هم که ازش جواب شنیدی و دیگه بهت ثابت شده که من درست می گفتم باز ول کن نیستی. حالا باز گریه می کنی که باهات بد تا کرده. خوب از همچین کرم زندگانی انتظار بیشتر از این هم نمی شد داشته باشی. بد تا کرده که کرده. ولش کن بره به جهنم. ببین! تماشا کن! داره بهار میاد. تمام این مزخرفات رو بریز دور. بیا همراهم بریم آسمون ببین دنیا چه بهشتی داره میشه. ولی بهشت من هنوز کامل نیست. آخه بی تو1گوشهش بازه. فاخته! تو تنها همراهی هستی که میشه من باهاش بپرم و خوشبخت ترین باز دنیا باشم. تو از اعتمادت به اون کبوترنمای کذایی ضربه دیدی. ولی همه که مثل هم نیستن. من نمی خوام مثل اون جفنگپرداز لعنتی از مهرت سو استفاده کنم. باور کن من خودت رو می خوام. فقط خود خودت رو. بیا1بار باورم کن. فقط1بار همراهم از این دخمه بیا بیرون بپر ببین که پشیمون نمیشی. من می تونم خاطره های کثیف اون آشغال بیمار رو از دلت پاک کنم. به جای گریه کردن بیا گذشته رو بذار پشت سرت و با من بپر. خوب، چی میگی؟
باز نگاه مهربون، مشوق و منتظرش رو به چشم های خیس و خسته فاخته دوخت. فاخته نگاهش کرد، مدتی طولانی در سکوتی سنگین نگاهش کرد و بعد، به علامت نفی سر تکون داد. باز از شدت خشم لرزید ولی در آخرین لحظه تونست به خودش مسلط بشه. فاخته ندید. چشم هاش دوباره خیس شده بودن. باز آه کشید.
-فاخته عزیز من! میشه بهم بگی الان دقیقا دلیل گریه هات چیه؟
فاخته در سکوتی بی هدف به پشت سر باز خیره شد. مثل زمان هایی که باز می اومد و فاخته با آزردگی به پشت سرش خیره می شد تا وقتی تکبال میاد بفهمه و با سلام کردن بهش باز رو آگاه کنه. نگاه خیس فاخته مات به آسمون تاریک و مه گرفته پشت سر باز خیره موند. باز نتونست نارضایتیش رو قورت بده.
-هنوز هم منتظرشی؟ با اینکه از این بیشتر حس تحقیر نبود که بهت بده؟ هنوز بهش مهر داری؟
فاخته با خشمی که نای بروزش رو نداشت، آزرده و خسته و بی حوصله از این بحث بی پایان و بی فایده جواب داد:
-نه، نه، بس کن دیگه!
باز نفهمید.
-ولی از ذهنت نمیره مگه نه؟ تو هنوز منتظر اومدنشی که بیاد و اینجا برات ور مفت بزنه و دیوونهت کنه.
فاخته کلافه شد.
-باز! تو کی می خوایی تمومش کنی؟ من گفتم نه. نه یعنی نه. فهمیدی؟ گفتم نه. دیگه تمومش کن فهمیدی؟
باز نفهمید.
-من فقط می خوام بدونم تو چی ازش دیدی که نمی تونی فراموشش کنی؟ چی ازش دیدی جز1مشت جفنگ و زجر که بهت یادگاری داده و آخرش هم وقتی کارش باهات تموم شد، اینطوری خوردت کرد و از روت رد شد و گذشت. دلم می خواد بدونم که روی چه حسابی هنوز به نصیحت های عوضیش گوش میدی و همراه من از این خراب شده نمیایی بیرون.
فاخته فقط نگاهش کرد. توی نگاهش اشک، خستگی و کدورت بود.
-تکبال اینجا نیست. ازش متنفرم. از تو هم خسته شدم با این چرت و پرت هات. من همراهت نمی پرم چون دلم نمی خواد و تو1بند چرند میگی. داری خستهم می کنی باز!
نگاه باز ملایم و مهربون شد.
-تو خسته شدی. از همه چیز. می فهمم.
فاخته توی نگاهش خیره شد. باز دروغ می گفت. نمی فهمید. فاخته نفهمید. باز به نگاه فاخته لبخند زد.
-عشق بد اخلاق من! آخه من چیکار کنم که تو بهم اعتماد کنی؟ یعنی بعد از اینهمه همراهی که از پشت این دریچه باهات کردم به1بار امتحان نمی ارزم؟ فاخته! این بیرون خیلی دیدنی شده. واقعا حیفه از دستش بدی. من می بینم و برات میگم ولی تو خودت ببینی خیلی بهتره. تازه، من بدون تو از دیدن هیچ دیدنی لذت کافی نمی برم. فاخته! عشق من! با من بیا. فقط چند دقیقه بیا بیرون تا بفهمی تمام این مدت چقدر بی خودی لحظه هات رو هدر دادی. بیا تا بهترین پرواز ها رو نشونت بدم. توی هوای دم صبح، سوار باد دم بهار، پرواز من و تو با هم، وای چه بهشتی! خوب دیگه، معطل نکن! بیا دیگه! زود باش بیا!دستت رو بده به من و بپر بیا بیرون! بیا!
فاخته مات به دست دراز شده باز، به نگاه تشویق کننده و مهربونش، به لبخندش، به آسمون مه گرفته پشت سرش و به هیچ خیره مونده بود. باز خودش رو هرچه بیشتر جلو کشید و تا جایی که هیکلش اجازه می داد توی دریچه کوچیک خم شد و دستش رو هرچی بیشتر به طرف فاخته برد. فاخته از جاش نجنبید. باز تلاش می کرد بتونه پیش تر بره تا دستش به دست ظریف فاخته برسه ولی کوچیکی دریچه مانعش بود. باز از شدت تلاش زیاد نفسش داشت می گرفت. فاخته بی حرکت عقب ایستاده بود و بی روح تماشا می کرد. دست دراز شده باز کمی جلو تر رفت ولی به دست فاخته نرسید. فاخته دست دراز نکرد. باز دستش رو آهسته به طرف فاخته تکون داد. حرکت دیگه ای کرد بلکه دستش رو به دست مشت شده فاخته برسونه. فاصله خیلی کم بود. به اندازه ای که فاخته مشتش رو باز کنه و انگشت هاش توی پنجه های باز شده باز جا بگیرن. باز به زور و تقلای زیاد سعی کرد این فاصله رو طی کنه ولی موفق نمی شد. فاخته نگاهش می کرد. باز تمام توانش رو روی دریچه گذاشت و با تمام زورش فشار آورد. دستش فاصله رو طی کرد و رسید، و درست در ثانیه ای که پنجه باز می رفت دور دست کوچیک فاخته بسته بشه، فاخته خودش رو عقب کشید و دستش رو لای پر هاش پنهان کرد. خشم باز بیشتر از اون بود که بتونه قورتش بده. به خصوص اینکه با خستگی حاصل از تلاش بی فایده همراه شده بود. فاخته نگاهش کرد. باز با نارضایتی بهش خیره شد.
-نمیایی؟
نگاه فاخته تغییر نکرد. خسته بود و سرد و خیس. صداش هم بلند نبود. خسته بود و شکسته ولی بی تردید.
-نه.
باز دیگه مکث نکرد. با خشمی آشکار هیکلش که توی دریچه گیر کرده بود رو بیرون کشید و پرواز کرد. فاخته برای متوقف کردنش هیچ تلاشی نکرد. نگاهش همچنان خیس و خسته بود. باز با نهایت سرعت پرید و رفت و دور شد. فاخته با همون نگاه خیس و خسته به مسیر رفتن باز خیره مونده بود. قطره اشکی از نگاه غمگینش روی پر های صافش چکید. مه سنگین، صبح رو انگار بلعیده بود.
باز با خشمی دیوانه وار پرواز می کرد. تا تونست رفت بالا و با تمام سرعت از افرا دور شد. اونقدر بالا و اونقدر سریع رفت که ظرف مدت کوتاهی افرا از دیدرسش ناپدید شد. زمانی به خودش اومد که حس کرد بال هاش از شدت سرما بی حس شدن. باد سوزناک و سرمای ارتفاع داشت منجمدش می کرد. به سرعت از ارتفاع پروازش کم کرد و پایین تر اومد ولی پرواز بی مقدمه و سریع خستهش کرده بود. از لای مه گذشت و پایین و پایین تر اومد. بال هاش توی مه خیس شده بودن. هیچ خوشش نیومد. حسابی از همه چیز کفری بود. از تکبال و از فاخته و از مه خیس صبحگاه زمستون. به زحمت تونست درخت های در هم رو پایین پاش ببینه. سرعتش رو کمتر کرد و به فرودش ادامه داد. بال های سرمازده و خیسش داشتن از کنترل خارج می شدن. به خاطر سرعت زیادی که پیش از این داشت و به خاطر بی حسی و خیسی بال هایی که بر اثر پرواز سریع و خشمگین درد گرفته بودن حالا درست نمی تونست به خودش مسلط باشه. سعی کرد درست و آهسته روی1درخت لیمو فرود بیاد اما در لحظه آخر بال هاش و جسمش انگار جدا از هم عمل کردن، باد تندی هم وزید و درخت لیمو مثل اینکه حوصله سقوط جسمی به اون وضع و حال روی خودش رو نداشته باشه1دفعه1وری کج شد و شاخه نازک ولی تیز کناریش که توی مه از دید باز مخفی مونده بود به ضرب از پهلو بهش زد و روی شاخه های به هم پیچیده درخت نارنج کناری پرتش کرد. باز به سرعت سر بالا کرد تا ببینه کجاست. درخت لیمو دوباره صاف ایستاده بود. باز فحشی داد و پر و بالی زد تا بتونه از لای شاخه های گره دار نارنج خلاص بشه و در وضعیت بهتری بشینه. احساس سوزشی هرچند خفیف اما آزار دهنده به شدت از جا پروندش. چیزی شبیه نیش که به گوشه بال چپش ساییده شده بود. باز وحشتزده از جا پرید و خودش رو عقب کشید. در حالی که آماده فرار می شد به محل مورد نظر نگاه کرد. 1تیغ بلند و تیز نارنج، به اندازه1شاهپر بلند، درست در کنار بال چپش روی درخت نارنج صاف به طرف آسمون سر کشیده بود. انگار منتظر بود تا اولین جسمی که ندانسته روش فرود میاد رو سوراخ کنه و تا بیخ داخلش فرو بره. باز کنار بال چپش رو مالید و با خشم خواست از روی درخت نارنج پرواز کنه. بال هاش رو باز کرد و خیز برداشت ولی در جا خشکش زد. لحظه ای به همون حالت بین پریدن و نپریدن باقی موند. نگاهش به کندی خالی از خشم و بعد بی حالت و بعد متمرکز شد.
برقی از جنس1ادراک!.
باز آروم، خیلی آروم دوباره روی درخت نارنج نشست. سر برگردوند و به تیغ تیز نظر انداخت. لحظه ای بهش خیره موند، لبخندی به آهستگی، مثل خونی که از زخمی کوچیک بیرون بیاد و روی1دسته پر سفید پخش بشه، روی چهرهش پخش شد. چند لحظه با همون لبخند که آهسته آهسته پر رنگ تر می شد به تیغ تیز خیره موند و بعد، آروم دست دراز کرد و بیخ تیغ رو توی مشت گرفت. لحظه ای دیگه مکث کرد و با لبخندی که حالا کاملا شکل گرفته و به وضوح پیروزمندانه بود به تیغ بلند خیره موند و با آرامشی از جنس سستی بعد از خلصه های مستی و عشقبازی، با احتیاط به تن باریک و صاف تیغ دستی کشید. لحظاتی بعد، باز با دقت و بی عجله، با منقار و چنگال، مشغول جدا کردن تیغ تیز از درخت نارنج بود. تیغ رو جدا کرد، نگاهش کرد، لبخند زد، بال هاش رو با سرخوشی تکون داد، در حالی که تیغ بلند و تیز رو با اشتیاق توی مشتش می فشرد از روی درخت نارنج بلند شد، خیز برداشت، بال هاش رو باز کرد و سبکبار و سریع پرید، اوج گرفت و رفت و دور شد. باز رفت و تیغ تیز و بلند نارنج رو با خودش برد. صبح سرد و تاریک در حال طلوع کردن بود و مه چنان شدید بود که کسی این طلوع تاریک رو نمی دید.
هوا به وضوح داشت بهتر می شد. سرما داشت آهسته آهسته عقبنشینی می کرد و بهار می رفت که نشانه های پیروز شدنش رو بروز بده. برای سکویایی ها این ها اصلا مفهوم نداشت. پرنده های منطقه سکویا چنان درگیر تکمار و زوایای تاریک نقشه های شومش بودن که اصلا زمان رو حس نمی کردن چه برسه به اینکه بدونن چه جوری داره می گذره. تمامشون بدون استثنا به شدت برای کشف نکته های بیشتر تلاش می کردن و هر فکر دیگه ای از سرشون بیرون رفته بود. حضور خورشید در همچین بحران وحشتناکی حسابی کمک بود. در غیبت شهپر و کرکس خورشید خود معجزه بود که به دادشون رسید و چه به موقع. خطر چنان جدی و چنان نزدیک بود که حتی کرکس هم باید برای کشف موقعیتش در انتظار باقی می موند. سکویایی ها با تمام وجود می خواستن بیشتر بفهمن تا تکمار کمتر موفق بشه و در این راه الحق که از جون مایه می ذاشتن.
-خورشید!محل برگزاری کثافتکاریشون رو پیدا کردم. توی خارستان پشت جنگله. اون دژ لعنتیش6تا در داره من خودم دیدم. قراره آخر هفته باشه، همزمان با رسیدن بهار. شب اول بهار. ….
خورشید به خفاش غرق خون در آستانه از حال رفتن که1ریز حرف می زد نظر انداخت. دقت لازم نداشت تا ببینه لحظه های آخرشه. جای مکث نبود.
-بسیار خوب. بسه حرف نزن باقیش باشه واسه بعد.
خفاش بی توجه به نفس های بریده خودش بال هاش رو تکون می داد و می خواست باز حرف بزنه. خورشید مانع شد.
-گفتم بسه. من نمی خوام بمیری. واسه آخر هفته حسابی لازمت داریم.
-ولی خورشید من باید بگم. بذار حرف بزنم. اون در ها، من جاشون رو بلدم. همین الان باید بیایی همراهم بریم تا نشونت بدم. برنامهشون زیر تپه انتهای خارستانه. در ها دور تپه هستن. خورشید! باید بیایی تا نشونت بدم. باید بیایی. باید بیایی!
-نه. دیر نمیشه. چیزی از دست نمیدیم اگر تو1خورده دیر تر واسم توضیح بدی.
-خورشید!آخه…
-گفتم خفه! حالا فقط خفه!
خورشید خفاش به شدت زخمی رو وسط زمین و هوا گرفت، روی نزدیک ترین تکیه گاهی که به چشمش خورد فرود اومد و خفاش محتضر رو بغل کرد. خفاش بی حال چشم باز کرد و به خورشید لبخند زد. خورشید با اطمینان و محبت به لبخندش جواب داد. خفاش سعی کرد حرف بزنه ولی صداش در نیومد. خورشید با لحنی شاد و آرامشبخش توی گوشش زمزمه کرد:
-خیالت راحت باشه. ما برنده میشیم. حرفی توش نیست. و تو بی نهایت در این برد قطعی سهیم هستی. 6تا در. یادم می مونه و همین امشب به همه میگم. حالا دیگه استراحت کن. تو باید شب اول بهار راهنمای من باشی. بخواب و تردید نکن که تو1قهرمان شجاع هستی.
خورشید به زخم های باز خفاش بال کشید و اون ها رو از جریان هوای سرد و آزار دهنده حفظ کرد. خفاش دوباره لبخند پریده رنگی زد و نفس عمیقی از سر رضایت و آرامش کشید. بعد چشم های نیمه بازش روی هم افتادن و برای همیشه خاموش شد. لبخند شاد و مطمئن خورشید همزمان با بسته شدن چشم های خفاش محو شد و تاریکی دردناکی جاش رو توی نگاه تلخ خورشید گرفت.
-جنگ تو دیگه تموم شد. حالا دیگه می تونی بخوابی. ازت ممنونم.
دیدن زخم و خون و حتی احتضار واسه سکویایی ها1امر عادی شده بود و کسی بینشون از دیدن یکی از رفیق هاش که غرق خون در مرض سقوط خبر های به دست اومده رو می آورد، جیغ و هوار چندانی به پا نمی کرد. نه اینکه اینطور بخوان، فقط به خورد باور همه رفته بود که الان زمان ترسیدن از مرگ و خون نیست. بعدا فرصت داشتن واسه از دست رفته هاشون عزاداری کنن. ظاهر سکویایی ها انگار سنگ شده بود. کسی اشکی نمی ریخت و اگر هم می ریخت در حال پرواز و انجام وظیفه بود و خیلی زود پاک می شد. در جریان اکتشافات خطرناک این اواخر5تا کلاغ و3تا خفاش از دست رفتن و سکویایی ها با نگاه های خیس و با حد اکثر سرعت اون ها رو لای برگ های بابا آدم و زیر بوته های قاصدک به خاک سپردن، چند لحظه بالای قبر های سرد اشک ریختن و بعد به فرمان خورشید و مشکی بلند شدن، پرواز کردن و دنبال انجام وظیفه هاشون رفتن. سکویایی ها رفتن تا جنگل سرو رو از آفت حفظ کنن. آفتی که به تلافی ناکامی هاش در جنگ با سکویایی ها، می خواست تمام جنگل سرو رو به بیابون تبدیل کنه. این تهدید تکمار آخرین خبری بود که به پرنده های منطقه سکویا رسید و اون ها کاملا جدی گرفتنش و خیلی جدی تمام توانشون رو به کار گرفتن که اجازه ندن این اتفاق بی افته.
تکبال نه زیر پر و بال خورشید، که دیگه زمان زیر پر بال کسی پناه گرفتنش گذشته بود، بلکه کنار شونه هاش لحظه به لحظه توی صحنه با تمام زورش یاد می گرفت و ضربه می خورد و ضربه می زد و خلاصه حسابی حق سکویایی بودن رو در غیبت کرکس به جا می آورد. انگار بعد از رفتن کرکس تکبال به سرعت می بالید و موجودیتش، توانایی هاش و ابعاد ناشناخته وجودش آشکار می شدن. تکبال ولی خودش بیگانه با این سیر، فقط می چرخید و مواظب بود که کوتاهی نکنه. نمی فهمید داره به چی تبدیل میشه. تکبال فقط جنگ رو می فهمید و اینکه نباید کم بیارن و کم بیاره و…دلش رو که همیشه گریه می خواست. دلش گرفته بود. دلش تنگ شده بود!
سرما اذیتش می کرد. احساس می کرد توی تمام جهان تنهاست. خسته، ترسیده، بی پناه. کرکس نبود. تکبال پر های کرکس رو می خواست که از وحشت تکمار زیرش پناه بگیره، از فشار جنگ و ترس باختن هاشون زیرش پنهان بشه، از درد لحظه های تدفین عزیز های از دست رفته لا به لاشون اشک بریزه و چشم های بارونیش رو ببنده و بخوابه بدون اینکه از تاریکی بحران دنیای اطرافش بترسه. تکبال دست های کرکس رو می خواست که بینشون مخفی بشه و مطمئن باشه که تکمار به هیچ قیمتی گیرش نمیاره. تکمار حالا فهمیده بود که کرکس بالای سر تکبال نیست. هرچند نمی دونست چرا و تا کی، ولی تهدید کرده بود که به همین زودی تکبال کبوتر رو توی دژ خودش ملاقات می کنه و تکبال هرچند نگفت، ولی در نهان از شدت وحشت بیمار می شد. چقدر دلش می خواست کرکس بود و مثل گذشته ها توی گوشش می خندید و با اطمینان بهش می گفت نترس فسقلی،! عشق نفهم و بی مغز خودم! طوری نمیشه، من اینجام.
-تکی! زمان دیگه ای واسه کثافتکاری نبود که تو الان اینجا نشستی داری با اشک های نکبتت پر و بالت رو به گند می کشی ؟ لعنتی خیس بی خاصیت الان دیدت باید صاف و شفاف باشه نفهم!اگر همین لحظه چیزی پیش بیاد که لازم باشه تو ببینی و واسه خاطر اون اشک های مزخرفت از نگاهت در بره، به جان خودت خودم زنده آتیشت می زنم عوضی! فهمیدی؟
تکبال با چشم های گشاد از وحشت به خورشید عصبانی نگاه کرد و هیچی نگفت. واقعا نفهمیده بود اشک هاش کی جاری شده بودن.
-آهای خورشید! چیکار می کنی؟ اعصاب تو هم باید الان صاف و سالم باشه. اگر الان1چیزی بشه و لازم باشه تو درست و دقیق بهش فکر کنی و به خاطر این حرص وحشتناکت موفق نشی، کسی زورش نمی رسه آتیشت بزنه. پس بیخیال شو بیا ببین توی منطقه سار ها چی شده. اومدن میگن اونجا دیشب2تا مار دیدن. البته کاری نکردن و وقتی دیده شدن سریع رفتن ولی همین که وجود داشتن کافیه. این یعنی دردسر. یعنی سار ها دارن اینجا رو روی سرمون خراب می کنن. کرکس رو می خوان و کرکس نیست. بهشون چی بگیم؟
خورشید به تیزپرواز نظر انداخت. مثل همیشه تلخ و سنگین.
-لازم نکرده بهشون چیزی بگید. خودم اومدم. اُهُ! به بقیه بگو هیچ طوری به هیچ کسی نگن کرکس چی شده.
تیزپرواز آهی کشید و نگاه عصبانیش رو از تکبال برداشت.
-ما لازم نیست چیزی به کسی بگیم خورشید. شایعه توی جنگل پیچیده که کرکس حالش خوب نیست و افتاده داره میمیره. میگن اون کمان که پیش از این خورده اثرش رو حالا داره می ذاره و میگن کرکس حالش افتضاحه و میگن در حال احتضاره و خیلی چیز ها میگن و تکمار هم حسابی کیف می کنه. ما هم از برکت معرفت جفت های بی معرفت هیچی نداریم برای تکذیب شایعات جنگل بگیم. دستشون درد نکنه که معلوم نیست با جفتشون چه غلطی کردن و خفه شدن هیچی نمیگن. فقط خدا کنه بلایی که سرش آوردن بدتر از شایعه ای که داره می افته روی زبون ها نباشه.
تکبال خودش رو جمع کرد و حرفی نزد. فرصتش هم پیش نیومد. خورشید ادامه این بحث تاریک رو برید.
-از سار ها می گفتی تیزپرواز. مثل اینکه یادت رفته که داشتن اینجا رو روی سرت خراب می کردن.
تیزپرواز با دیدن نگاه تیز خورشید کشید عقب.
-نه خورشید یادم نرفته.
خورشید هوار نکشید ولی لحن و نگاهش کافی بود که هر جنبنده ای رو از میدون به در کنه.
-پس نطقت رو ببر بریم نشونم بده سار هات کجا هستن. بجنب!
تیزپرواز بی هیچ حرفی پرید و خورشید بی نگاهی به تکبال پشت سرش اوج گرفت. تکبال جای ضربه خورشید روی شونه خودش رو مالید و موند تا به ادامه دیدبانیش برسه.
تکبال در کنار خورشید، جدا از سکویایی ها و در عین جدایی، همراهشون برای دفع خطر تکمار از سر منطقه سکویا و جنگل سرو تا نفس آخر تلاش می کردن. با سکویایی ها بود و نبود. همه مشغول بودن. سکویایی ها دیگه مستقیم با تکبال طرف نمی شدن. اصلا مهربون نبودن ولی خطری هم براش درست نمی کردن. نه زمانش رو داشتن و نه جرأتش رو. خورشید مثل حصاری آتیشی بین تکبال و خشم سکویایی ها حائل شده بود. البته تکمار و خطرش هم بی اثر نبود. سکویایی ها دیگه دوست نبودن ولی زمان و موقعیت برای دشمنی کردن هم نداشتن و جز با نیش و کنایه های غیر مستقیم، طور دیگه ای تکبال رو اذیتش نمی کردن. بینشون سکوت بود و تاریکی مطلق. ظاهر امر که این بود. سکویایی ها از ترس کرکس و از ترس خورشید و از فشار تکمار کمتر به تکبال گیر می دادن ولی از هر فرصتی برای تلاش در جهت فهمیدن اوضاع فعلی کرکس استفاده می کردن. اون ها تلاش می کردن و موفق نبودن. تکبال ساکت و بی صدا مثل سنگ، فقط در هر فرصتی که بود، اگر بود، اشک بود که تمام پر هاش رو خیس می کرد، می بارید و می بارید و باز هم می بارید و انگار تا ابد تمومی نداشت.
-فسقلی!داشتی گریه می کردی؟ دلت تنگ شده واسش؟ واقعا تنگ شده؟ خوب اینکه کاری نداره. بگو الان کجاست. ببین کرکس به من گوش میده. بگو کجا رفته خودم میرم میارمش. تو فقط بگو. بگو دیگه نکبت! خفه خون گرفتی بی صدا گریه می کنی که چی بشه؟ لعنتی! بهت میگم بگو عوضی لجن با کرکس چه غلطی کردی؟
-آهای مشکی! بگو ببینم چه غلطی داری می کنی؟
مشکی به وضوح خودش رو باخت.
-من؟ هیچی داشتم، من داشتم، این فسقلی1خورده دلتنگ بود من داشتم بهش…
بال خورشید مثل شلاق توی هوا رفت بالا و با صدای ویژ ترسناکی درست در چند میلیمتری تکبال و مشکی به ضرب اومد پایین.
-بسه دیگه. با هر2تونم. دعوا های جفنگتون رو بذارید واسه1زمان دیگه. تو نباید الان اینجا باشی مشکی. بپر برو اطراف رودخونه ببین امنه یا نه. تشنه های جنگل سرو باید بتونن بی دردسر آب بخورن. بین اون ها جوجه های ضعیف و پرنده های بیمار هست.
مشکی بلافاصله پرواز کرد و رفت. شب تاریک بود. مشکی رفت و توی دل سیاهی گم شد. تکبال یواشکی چشم های خیسش رو پاک کرد. خورشید نادیده گرفت.
-همه چیز آرومه تکی؟
تکبال بدون اینکه صداش بلرزه جواب داد:
-بله خورشید. فقط1مار به خیال خودش داشت زرنگی می کرد که فدای خریتش شد.
خورشید به تکبال نظر انداخت. انگار در اطرافش دنبال مار می گشت.
-خوب، کجاست؟
تکبال با همون سردی و بیخیالیِ ترسناکِ خورشید، با نوک بالش پایین درخت رو نشون داد.
-اونجا.
خورشید به توده خونآلود بی شکلی که پای درخت افتاده بود چشم دوخت، نظری رضایتمندانه به تکبال انداخت و بدون لبخند، با همون لحن تلخ همیشگیش تشویقش کرد.
-بد نیست. چیزیت که نشد!
تکبال سر تکون داد.
-قرار نبود من چیزیم بشه. نمی دونست من اینجام. می خواست بیاد این بالا واسه فضولی بیشتر. شاید هم به تخم های کلاغ توی لونه پشت سری نظر داشته. وقتی فهمید من اینجام جا خورد. البته فرقی هم نمی کنه. الان دیگه به خود جهنم رسیده.
خورشید از سر رضایت ضربه ای به شونه تکبال زد و پرید. تکبال بدون اینکه رفتن خورشید رو تماشا کنه، با نگاهی از جنس نگاه خورشید برای پیدا کردن هر جنبشی که موافق نگاهش نباشه به اطراف نظر انداخت. تکبال به سرعت در حال شکل گرفتن بود و خودش نمی فهمید. مثل جوجه نابالغی که تازه داشت رشد می کرد. روحش انگار با سرعتی عجیب، تأخیر در تکامل و بلوغش رو طی می کرد و پیش می رفت تا عقب افتادگیش رو جبران کنه. خوشپرواز این وسط کمک بسیار بزرگی بود که آهسته آهسته، با صبری عجیب که گاهی تکبال رو به حیرتی شدید دچار می کرد، راه به راه می بردش و کمکش می کرد تا از هوای تاریکش در بیاد و عادی تر بشه.
-سلام تکبال. دیگه کمتر می بینمت. هیچ معلومه کجایی؟
تکبال نظری آشنا به خوشپرواز انداخت و آشکارا خندید. کاملا مشخص بود که دلش تنگ شده برای کشف شدن.
-سلام خوشپرواز. جایی نیستم فقط1کمی گرفتارم.
خوشپرواز لبخند تکبال رو ندیده گرفت. خوشپرواز می خواست گرفتاری های تکبال رو از پشت لبخند هاش ببینه و نمی دید و می دید.
-گرفتاریت چه مدلیه؟ بگو رفعش کنیم.
تکبال یکه خورد. این چیزی نبود که بتونه به خوشپرواز توضیحش بده. فاخته و آگاهی هاش واسه تمام عمرش کافی بودن. دیگه هرگز اجازه نمی داد این اتفاق بی افته.
-گرفتاری هام، یعنی، خوب نمی دونم. به نظرم1کمی بیمار بودم، هنوز هم، …
خوشپرواز بی حوصله دستی تکون داد.
-ببین تکبال! اگر نمی خوایی بگی بگو نمی خوام بگم. دروغ که میگی می مونم با چه لفظی فحشت بدم. خوب نگو دیگه!
تکبال لحظه ای موند که چی بگه و بعد خندید.
-خوب نمیشه آخه. اگر بگم نمی خوام بگم که تو دست از سرم بر نمی داری. اینقدر گیر میدی که مجبور بشم1دروغی از خودم بسازم تحویلت بدم. پس بهتره از همون بیخ دروغ بگم و خلاص.
خوشپرواز چنان بهش بر خورد که خواست بلند شه پرواز کنه و بره. تکبال دستش رو چسبید و عذرخواهانه لبخند زد.
-بسه دیگه خوشپرواز. قهر نکن باهام. خوب تو می خوایی من چی بگم؟ بیمار بودم یا بی حوصله بودم یا نمی دونم چی بودم. گرفتار خودم بودم هنوز هم هستم. تو که می دونی من1پرنده کامل نیستم. بی پروازم و بی مخ. چه انتظاری داری ازم؟
خوشپرواز جدی و مطمئن نگاهش کرد.
-تو بی پروازی تکبال ولی بی مخ نیستی.
تکبال تلخ خندید و هیچی نگفت. خوشپرواز نگفته هاش رو خوند و عصبانی شد.
-اون احمقی که این جفنگ رو توی سرت کرده رو باید به جای لجن مرداب ریختش دور. تو کاملی تکبال. این تصور غلطه. واقعا دیگه نباید خودت رو اینطور ببینی. نخند کبوتر دیوونه دارم بهت راست میگم. تکبال! تو داری می خندی یا، گریه می کنی؟! چرا؟ تکبال!اینطوری با خودت نکن. باشه گریه کن ولی درست گریه کن. بذار بیاد بیرون. ول کن این خنده مسخره رو!
تکبال قاه قاه خندید، هوار زد و خندید، با تمام جونش جیغ کشید و خندید، نفس های بریده زد و خندید، خنده هاش بریده تر شدن، چشم هاش خیس شدن، قهقهه هاش هقهق شدن، بعد به چنان گریه وحشتناکی افتاد که خوشپرواز اول با حیرت و وحشت تماشا کرد و بعد فقط محکم شونه هاش رو چسبید و اجازه داد تکبال با تمام وجودش خشم انباشتهش رو جیغ بکشه و زار بزنه. خشمی که خوشپرواز درست نمی دونست از کی انبار شده و دقیقا از چه جنسیه. از جنس ناکامی، از جنس ترس های فرو خورده، از جنس فرمان های به ناخواه برده شده، از جنس حرف های هرگز نگفته، از جنس فریاد های نکشیده، از جنس محبت های دفن شده، از جنس درد و ترس، از جنس خستگی، … خشم بود و درد بود و وحشت!.
تکبال مثل بید می لرزید، جیغ میکشید و می بارید و خوشپرواز، بی حرف و صبور در کنارش بود.
زمان می گذشت و کسی خیالش به این گذشتن نبود. سکویایی ها چنان درگیر بودن که به ظاهر هر فکر دیگه ای از سرشون بیرون رفته بود. تکبال هم ظاهرا تمام حواسش به جنگ بود. جنگ با تکمار، جنگ با خودش. توی این قیامت ساکتی که وسطش گیر کرده بود به هیچ عنوان فرصت نداشت از پریدن ها و پیش رفتن ها بترسه. زمانش نبود. کسی هم نبود که در مواقع گرفتاری به کمکش بیاد. خودش بود و خودش. اطرافش حسابی شلوغ بود ولی هیچ کدوم از اون دست ها که در اطرافش بودن از جنس کرکس نبودن که شبیه کرکس کمکش کنن. تکبال هم انتظاری نداشت. از هیچ کدومشون. خوشپرواز تشویقش می کرد، خورشید تعلیمش می داد، سکویایی ها متهمش می کردن، تکبال با حس و حال خودش می جنگید، …
و زمان اینطوری پیش می رفت و تکبال و همراه هاش رو پیش می برد.
-به نظرم دیگه واقعا خطرناک شدی تکی!
شبی که خورشید با رضایتی آشکار این رو به تکبال گفت، تکبال بدون هیچ حس منفی یا مثبتی بهش چشم دوخت و لحظه ای بعد با لحنی به سردی نگاهش سکوت رو شکست.
-ممنونم خورشید.
خورشید نه جا خورد نه عقب کشید. تکبال از جنس خودش بود. سرد، تلخ، تاریک، ولی توانا.
تکبال رفته رفته انگار داشت از خوابی سنگین و غمناک بیدار می شد. کسی نمی دونست چه حسی داره. شاید حتی خودش هم نمی فهمید. هنوز برای کرکس دلتنگ می شد. هنوز گریه می کرد. هنوز می ترسید. هنوز خسته می شد. ولی چیزی، شاید حسی یا هوایی، از درون می خوردش و کدرش می کرد. چیزی جدا از دلتنگی. چیزی که از جنس وحشت و دلتنگی هاش برای کرکس نبود. حسی تلخ و تاریک مثل شب. مثل کدورت. مثل کینه. مثل قهری دردآلود و خشمگین. مثل نفرتی گنگ و محو که گاهی از ناخودآگاهش به بیرون فوران می کرد، خودش رو و جنس تاریکش رو آشکارا نشون می داد، انگار می گفت ببین! من نفرتم. اینهمه دنبال جنسیتم نگرد. خودم رو معرفی می کنم. من نفرتم. نفرت سیاه!. حسی آزار دهنده و ویرانگر که در مواقع عادی ناشناس و نامشخص بود و در زمان های ناکامی و خشم و فشار های مدل به مدل، گاهی که خستگی از حد تحمل فراتر می رفت، خودی نشون می داد و آشکار تر می شد.
-کرکس!ببین باهام چه معامله ای کردی! ازت متنفرم!
و در همون حال چنان دلتنگ حضور کرکس بود که با تمام وجود و از ته دل ضجه می زد و فقط تمرکزش به این بود که کسی صداش رو نشنوه. تکبال حس می کرد داره بین این2گانگی احساساتش له میشه. مثل1دونه علف وسط2تا سنگ آسیاب بزرگ. گاهی به نظرش می رسید دیگه واقعا تحملش رو نداره. دلش می خواست کرکس بود و زحمت تشخیص این احساسات آزار دهنده رو از دوشش بر می داشت. سختی تمام زندگیش رو از دوشش بر می داشت. سختی بودن رو از دوشش بر می داشت. ولی کرکس نبود. کرکس غایب بود و تکبال باید خودش خودش رو، احساساتش رو و ضعف هاش رو پیدا می کرد و می شناخت و رفع می کرد. براش اول محال، بعدش بی نهایت ناممکن، بعدش به اندازه مردن وحشتناک، و حالا بی نهایت سخت بود. نمی تونست. کرکس از مدت ها پیش این توان رو مثل خیلی توان های دیگه ازش گرفته بود. تا خود کرکس بود مشکلی نداشت. کرکس جز نفس کشیدن تمام مسئولیت های زندگی شخصیش رو از دوشش گرفته بود و خودش جاش زندگی می کرد. ولی حالا، حالا در غیبت کرکس، تکبال به طرز وحشتناکی احساس درموندگی و عجز و خستگی و وحشت و…داشت. به نظرش می رسید که تمام احساس های بد جهان روی سرش ریختن و انبار شدن و روحش داره زیر این آوار تاریک دفن میشه. باید کاری می کرد ولی توانش رو در خودش نمی دید. نمی تونست. در خودش و جهان اطرافش گیر کرده بود!.
-لعنت به تو کرکس! من از پسش بر نمیام و تمامش تقصیر تو روانی لعنتیه!
زمان برای ظاهر کردن این ضعف ها نبود. گرفتاری زیاد بود و تکبال دیگه یاد گرفته بود درون و بیرونش رو از هم جدا نگه داره. حالا دیگه خیلی چیز ها رو خیلی بهتر می تونست بفهمه. یکیش توصیه ها و هشدار های خورشید بود در زمانی که اصرار داشت تکبال یاد بگیره تفاوت های خودش و باقی جهان رو از دیگران پوشیده نگه داره. با حسرتی دردناک به این حقیقت تلخ رسیده بود که اگر جدی تر گرفته بود چه بسا الان فاخته هنوز در کنارش…
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، …
با چنان وحشتی از جا پرید که انگار درست در همون لحظه سیر می کرد. دیوانه وار برای پیدا کردن کرکس که زوایای ذهنش رو برای پیدا کردن اثری از فاخته می گشت تا مجازاتش کنه اطراف رو از نظر گذروند. کرکس نبود. شب بود و سکوتی سنگین و تاریکی همیشگی. تکبال نگاه غمگینش رو به هیچ دوخت. دستش رو خیلی آهسته بالا برد و سیل اشک رو از جلوی چشم های خستش پاک کرد. سیاهی شب چه محرم خوبی بود برای اسرار خیس نگاه تکبال!.
اون شب و شب های بعدی رفتن، به صبح رسیدن، دوباره شب شدن و دوباره به صبح های تاریک و سرد پیوند خوردن. تکبال نمی فهمید چرا اینهمه از گذشت زمان و رسیدن تاریخ درگیری که خواه ناخواه پیش می اومد وحشت داشت. این ترس عجیب رو هرگز حس نکرده بود. با خودش فکر می کرد شاید چون کرکس و شهپر نیستن و حالا دیگه خودش بی حفاظ و بی پرده به طور مستقیم توی جریان وارد شده اینطوریه. ولی اینطور نبود. چیزی به شدت از این آینده پریشان، از این جنگ متفاوت می ترسوندش و تکبال تا حد بیمار شدن ملتهب می شد.
-چی شده تکی! واسه چی اینهمه پریشونی؟
-خورشید!به خاطر خدا! من خیلی می ترسم.
خورشید برخلاف انتظار تکبال از جا در نرفت. کنارش نشست، دست گذاشت روی شونهش و پر های خاکیش رو نوازش کرد. تکبال دیگه تعجب نمی کرد از اینکه خورشید به همون اندازه که سردی و خشونت رو می شناسه، نوازش کردن و محبت رو هم بلده. ولی اوایل به شدت حیرت زده می شد و خورشید به حیرتش می خندید.
خورشید با نوک پر های درخشانش قطره های اشک تکبال رو از روی پر هاش برداشت. بال بزرگش رو دور شونه های کبوترانهش حلقه کرد و مهربون مشغول نوازش پر هاش شد.
-از چی می ترسی تکی؟ گریه کردن که کمکی نمی کنه. اگر می کرد تو الان تمام گرفتاری هات تموم شده بودن از بس گریه کردی. بگو ببینم چی توی سرته؟
تکبال بریده بریده وحشتش رو هقهق زد.
-خورشید!من، نمی دونم. دارم هر شب کابوس های بی سر و ته می بینم. 1حس خیلی بدی بهم میگه اتفاق های خیلی خیلی بدی می افته. من خیلی می ترسم خورشید. کاش بشه این دفعه درگیر نشیم.
خورشید با محبت نوازشش کرد. چند لحظه صبر کرد تا تکبال هقهق هاش رو بزنه و به خودش مسلط بشه. بعد آروم شونه هاش رو فشار داد.
-تکی! کسی جز من اینطوری دیدت؟ به کسی دیگه هم این ها رو گفتی؟
تکبال به نشانه نفی سر تکون داد.
-معلومه که نگفتم. دیگه اونهمه احمق نیستم که اجازه بدم بقیه این مدلی ببیننم. اگر من ترسم رو بریزم بیرون نه همه، ولی خیلی ها می بازن.
خورشید با رضایتی آشکار نگاهش کرد.
-آفرین تکی. این درسته. و حالا خودت. ترس ها و کابوس هات شاید واسه خاطر آشفتگی های این اواخرت باشه. توی این جنگی که در پیشه کرکس و شهپر نیستن و شاید تو به این خاطر حس نا امنی می کنی. خصوصا اینکه تکمار هم خیال می کنه بدون اون2تا ساده تر دستش بهت می رسه.
تکبال بی مکث و مطمئن سر تکون داد.
-نه. اون ترس جداست. این وحشت مثل مرگ می مونه. حالم بد میشه وقتی می خوام بفهمم چیه. خورشید! واقعا هیچ راهی نیست؟ نمیشه فقط همین1دفعه رو بیخیال بشیم؟
خورشید لبخند زد.
-تکی! کبوتر کوچولوی دلواپس! نه که نمیشه. تکمار دقیقا همین رو می خواد. این که ما بیخیال بشیم. ما در حال جنگ هستیم تکی. جنگ بی رحمه و بی توقف. دشمن منتظر ضعف طرف مقابله. باید پیش بریم و تمام تمرکزمون روی این باشه که ببریم.
تکبال آشفته نگاهش کرد.
-خورشید!1چیزی می خواد بشه. باور کن! من مطمئنم. 1چیز خیلی بدی میشه. خورشید! تو خودت تعلیمم دادی. نمی تونی بگی من اشتباه می کنم. من دارم دردی که توی هوای بعد از جنگ موج می زنه رو حس می کنم خورشید! تو رو خدا خورشید! به خاطر خدا!
تکبال از وحشت و درد زار می زد. خورشید در سکوت بغلش کرد و اجازه داد تکبال لای پر هاش بباره. طول کشید.
-تکی! همه ما می ترسیم. شاید نه شبیه تو. ولی این ترس عادیه.
تکبال ضجه زد.
-خورشید!خورشید من چیکار کردم! اگر کرکس اینجا بود الان اوضاع اینهمه افتضاح نمی شد. در غیبت کرکس ما تا حالا8زنده رو از دست دادیم و معلوم نیست چندتای دیگه رو هم از دست میدیم. سکویایی ها همه معتقدن بدون کرکس می بازیم و کسی چیزی نمیگه.
تکبال درست می گفت. خورشید می دونست. تمام سکویایی ها از غیبت کرکس به شدت وحشت داشتن. حس می کردن در نبود کرکس ضعیف و ضربه پذیرن. خورشید دوباره خندید. آروم، مطمئن و مهربون.
-تکی! تو و بقیه در اشتباهید. اون8تا زنده که گفتی به خاطر غیبت کرکس نبود که از دست رفتن. اون ها برای اینکه بیشتر بفهمن، تا چند قدمی در های دژ تاریک تکمار رفتن و حضور کرکس هیچ کمکی به زنده موندنشون نمی کرد. اون ها خودشون می دونستن به پیشواز چه خطر بزرگی میرن و با آگاهی کامل رفتن. اگر کرکس بود باز هم می رفتن و چه بسا که بیشتر از دست می دادیم چون تعداد بیشتری با سرعت بیشتری می رفتن. کرکس خیلی قوی بود و هست ولی اون فقط1نفره. فقط1شکاری بزرگ و قوی. اگر تا به حال پیروز بودید و بودیم تنها از توان کرکس نبوده. همه سکویایی ها، تک تکشون، قوی و کارآزموده و توانا هستن و این به اضافه فرماندهی قوی و بی نقص کرکس، عامل پیروزی های پشت سر هم ما بود. حالا کرکس به هر دلیلی اینجا نیست ولی توان بقیه رو که با خودش نبرده. اگر خاطرت باشه خود کرکس هم همیشه همین رو می گفت. یادته؟
تکبال آهسته به نشان تأیید سر تکون داد.
-یادمه. کرکس همیشه می گفت نباید به1قدرت فناپذیر، هرچند در نهایت توانایی، اتکای مطلق داشته باشیم. می گفت فناپذیر ها هرچی در اوج بمونن عاقبت غروب می کنن و اتکای مطلق به همچین چیزی فاجعه درست می کنه و سقوط میاره. کرکس می گفت من1نفرم و این شما هستید که شدید1قدرت واحد و پیروز که تکمار ازش می ترسه.
تکبال این ها رو گفت و دوباره زد زیر گریه. کرکس همه این ها رو گفت و حالا کرکس کجا بود!کرکس نبود و زمانش رسیده بود که سکویایی ها به خودشون متکی باشن.
-خورشید!بقیه با من موافقن. دسته کم در این1مورد. خورشید! کاش من مرده بودم! خورشید! من چه غلطی کردم!
خورشید سفت تر به خودش فشارش داد. تکبال به شدت می لرزید.
-تکی! تو فقط از خودت دفاع کردی. در مورد سکویایی ها هم دلواپس نباش. اون ها فقط تحت تأثیر غیبت کرکس و فشار تکمار کمی فراموش کردن. من گفته های کرکس رو به خاطرشون میارم، همین طور که امشب به خاطر تو آوردم. نگران نباش. ترس کوچیک تر و ناچیز تر از اونه که بخواد عامل باخت ما باشه. تو هم دیگه بس کن. سعی کن باقیش رو نگه داری واسه زمان های دیگه. الان زمان استراحت تموم شده. باید بریم به انجیرستان. پوشش1طرف منطقه رو تو باید به عهده بگیری و اگر یادت باشه انجیرستان خیلی بزرگه.
چند لحظه بعد، تکبال با چهره ای آرام ولی بی نهایت غمگین آماده انجام وظیفهش بود. پیش از حرکت، نگاه خورشید رو دنبال کرد که لحظه ای با تیرگی عمیقی از جنس درد، به طرف بالای سکویا دوخته شد. در لونه بالای سکویا بسته بود و انگار اون در بسته هم تکبال رو به خیانت متهم می کرد. تکبال از زمان رفتن کرکس دیگه نتونسته بود بره اون بالا. خیالش رو هم نداشت. حس می کرد اگر در غیبت کرکس اون در بسته رو باز کنه و قدم به داخل لونه بذاره جا در جا قلبش از حرکت می ایسته و تموم میشه. هنوز دسته پر های نرمی که کرکس زیر سرش گذاشته و بهش اطمینان داده بود که خیلی سریع پیشش بر می گرده رو فراموش نکرده بود. تکبال حس می کرد تمام عوامل اطرافش، عواملی که تا دیروز آشنا و مایه آرامشش بودن، از در بسته لونه بالای سکویا گرفته تا اون دسته پر که با دست های کرکس برای تکبال مرتب شده بود، سکویا، درخت ها، زمین و آسمون و شب تاریک و پناه دهنده، همه و همه به چشم1خیانتکار نگاهش می کنن. 1جفت بی معرفت. جفت بی معرفت کرکس. کرکسی که همیشه محکم ترین و مهربون ترین و مطمئن ترین پناهش بود. تکبال حس می کرد صدای سکوت اتهام زننده تمام جهان اطرافش رو می شنوه که فحشش میدن و بی تردید به عنوان1مجرم بلامنازع می شناسنش. مثل افراد منطقه سکویا. رفیق هایی که تا دیروز رفیقش بودن، همراهش بودن، حامی هاش بودن، باهاش آشنا بودن، باهاش مهربون بودن، باهاش می خندیدن، خاطره داشتن، رفیق بودن، رفیق! رفیق های مهربون و صمیمی!. قلبش فشرده شد. چنان شدید فشرده شد که احساس کرد دردی کاملا جسمانی، نفس کشیدن رو براش مشکل می کنه. دلش تنگ بود. برای کرکس، برای محبت هایی که از دست رفته بودن، برای کرکس، برای لونه بالای سکویا، برای کرکس، برای مشکی و مهربونی هاش و بقیه و خنده هاشون، برای کرکس، برای کرکس، برای کرکس!
تکبال با دردی فراتر از حد تحمل، محو در بسته لونه بالای سکویا باقی مونده بود. خورشید نگاه دردناک و طبق معمول این روز ها خیس تکبال رو دید. بی هیچ پرده پوشی آهسته و با ملایمت دستی به سرش کشید و گفت:
-نگاه نکن!
بغض تکبال بی صدا ترکید.
-تکی! تو درست ترین کار رو کردی. بذار هر کسی هرچی دلش می خواد بگه. اون ها نمی دونن. نمی خوان بدونن. ارادت به کرکس کورشون کرده. اون ها جای تو زجر نکشیدن. کرکس هم طوریش نمیشه. یا عاقل تر میشه یا نمیشه و در هر حال بر می گرده میاد. بعد خودش براشون توضیح میده. تکی! یادت باشه، توی این جهان هیچ رازی تا ابد پوشیده نمی مونه. هر منفی و هر مثبتی هرچی برای مخفی نگه داشتنشون تلاش صورت بگیره، عاقبت1روزی برملا میشن. چه صاحب راز بخواد و چه نخواد. جهان رازدار نیست تکی. این راز هم1روزی فاش میشه و اون زمان همه سکویایی ها می فهمن که تو به خاطر شهپر یا هر کسی دیگه به جفتت خیانت نکردی. من مطمئنم که اون روز تو خیلی حرف برای گفتن داری. اون زمان تویی که باید فکر کنی و تشخیص بدی آیا می تونی اون ها رو ببخشی یا نه. کرکس هم از چیزی که تو خیال می کنی توانا تره. چیزیش نمیشه. تو هم سعی کن این زمان ها کمتر خودت رو با این فکر ها اذیت کنی. جنگل به تمرکز تو و توان بقیه احتیاج داره. کرکس جاش امنه ولی بقیه چندان امنیت ندارن تکی. ما باید بجنبیم. وظیفه تو سنگینه. درضمن، فراموش نکن که تکمار خیلی مشتاق دیدارته. باید مواظب خودت هم باشی. مخصوصا زمان هایی که روی زمین می چرخی و اطلاعات جمع می کنی. این گریه هات که تمومی ندارن. فعلا رشتهشون رو ببر چون دیگه واقعا باید بریم.
تکبال در حالی که چشم ها و سینهش از دردی عمیق می سوختن، نگاه از سکویای آشناش برداشت و لحظه ای بعد، خورشید و تکبال، مثل1جسم واحد عجیب توی دل تاریکی گم شدن.
زمان به طرز آزار دهنده ای1نواخت می گذشت. نه تند و نه کند. ولی تکبال هرگز توی تمام عمرش اینهمه دلش نخواسته بود که نگهش داره و اجازه نده از این جلو تر بره. هرچند با گذشت زمان، اوضاع خودش هرچه بیشتر شکل می گرفت و به ثبات هرچند ظاهری می رسید.
تکبال داشت قوی تر می شد. این به اون معنی نبود که کمتر دردش می اومد. بلکه بیشتر میتونست خودش رو در حضور اطرافیان و در متن زندگی عادی حفظ کنه و کمتر عجیب و غیر عادی دیده بشه. هنوز به شدت با جدا شدن از امنیت سفت و سرد زمین مشکل داشت و حاضر نبود بپره ولی در عوض داشت یاد می گرفت که از پا هاش درست مثل زمینی های تندرو به خوبی استفاده کنه. کاری که خیلی از پروازی ها کم و بیش درش مشکل داشتن. تکبال داشت خوب پیش می رفت ولی حالش در باطن، در زمان های تنهایی و در لحظه های سکوت همچنان بد بود. جهان در نظرش تبدیل شده بود به1شب بی انتهای تاریک که هیچ عنصری داخلش روشن تر از سیاهی نبود. چقدر این تیرگی سنگین بود! به اندازه ای سنگین که تکبال گاهی احساس می کرد کم مونده برای همیشه زیر این سنگینی روحش رو ببازه.
نور هایی در تاریکی!.
-سلام تکبال. داری بی سر و صدا از دست چی یا کی اینهمه حرص می خوری؟
تکبال از جا پرید و به چهره خندان رنگین پر نظر انداخت.
-سلام رنگین پر. خوشپرواز رو همراهت نمی بینم. کجاست؟
رنگین پر خندید.
-میاد. چلچله روی افرا گیرش انداخته و من حوصله سر و صداش رو ندارم. این بود که پریدم اومدم و گذاشتم خوشپرواز گرفتارش بمونه تا هر موقع تونست آزاد بشه بیاد. میگم تکبال! تو چطوری می تونی روی زمین اینهمه سفت بمونی؟ من هنوز نمی تونم بدون تلو تلو خوردن زیاد راه برم ولی تو وروجک مثل خرگوش می جهی و می دوی. نه به اوایل که جرأت نمی کردی پا هات رو بذاری روی زمین و سفت وایستی نه به الان که دیگه زیادی سفت میری. جریان چیه؟
تکبال لبخندی زد که رنگین پر تلخیش رو نفهمید.
-این ها از عواقب مثبت جبره رنگین پر. نمی دونی چه معجزه ها که نمی کنه. نعمتیه این جبر!
رنگین پر متحیر بهش چشم دوخت ولی زمان برای کاوش بیشتر نداشت.
-آهای رنگین پر ناحسابی! حالا دیگه جام می ذاری در میری؟ بذار تلافی می کنم به چه شدتی!سلام تکبال. داری چیکار می کنی؟ ادای موریانه ها رو در میاری؟ چرا با بیخ این درخته ور میری؟
تکبال ساده دلانه خندید.
-سلام خوشپرواز. بازی می کنم.
خوشپرواز باورش نشد ولی ادامه نداد.
-این رنگین پر مسخره ولم کرد رفت و اگر نجنبیده بودم این چلچله دیوونه بالای اون افرا تا خود شب ول کنم نبود.
تکبال ابلهانه لبخندی گنگ زد. لبخندی از سر دردی ناشناس که سریع محو شد. خوشپرواز دستش رو گرفت و از درخت کشیدش عقب.
-بسه دیگه ول کن. بیا بریم بگردیم. تکبال به خوشپرواز و رنگین پر نگاه کرد که تمام جونشون آشکارا پریدن رو به قدم زدن ترجیح می داد و این ترجیح رو فریاد می زد.
-ولی شما2تا چرا نمی پرید؟
رنگین پر خندید. دستی به شونه های خاکی تکبال زد و با خودشون همراهش کرد.
-بیا بریم. همین نزدیکی1زمین بزرگ علفی می شناسم که جوونه هاش حسابی مشخص و علف هاش حسابی بلند و سرسبز شدن. زیر درخت های دار وش. اگر هم بارون بگیره خیس نمیشیم.
خوشپرواز بی حرف به راه افتاد و تکبال رو با خودش همراه کرد. رفتن های تکبال روون تر و بی اشکال تر می شد و این چنان واضح بود که خودش هم نمی تونست ندید بگیردش. خوشپرواز با رضایتی آشکار نگاهش کرد و به لبخند رنگین پر جواب داد.
اون روز تا عصر با هم زیر دار وش ها روی علف های تازه سبز شده گفتن و خندیدن. لحظه هایی که حرف از افرا و افرایی ها می شد، رنگین پر تکبال رو می دید که با علف و با پر هاش و با بیخ تنه دار وش و زمانی که هیچ کدوم از این ها جواب نمی دادن، با اشک های یواشکی که سعی می کرد به سرعت پاکشون کنه مشغول می شد و توی بحثشون شرکت نمی کرد. انگار اصلا اونجا نبود. وقتی اون2تا بعد از جدا شدن از تکبال در پهنه آسمون عصرگاهی به طرف سرپناه هاشون پرواز می کردن، رنگین پر از خوشپروازِ متفکر ولی راضی پرسید:
-این تکبال چرا اینهمه عجیبه خوشپرواز؟ تو می دونی؟
خوشپرواز نه به شدت، ولی از جا پرید.
-عجیب؟ چطور؟ کدوم جنبهش رو میگی؟
رنگین پر خندید.
-جنبه های مختلفی داره اعجابش. یکی اینکه شبیه باقی پرنده های عادی نیست. البته الان خیلی بهتر شده ولی1طوریه، یعنی پیش از این1طوری بود انگار همه دنیا می خواستن درسته قورتش بدن. حالا رو به راه تره، یعنی داره رو به راه تر میشه ولی هنوز عجیبه. راستی، چرا حرف افرا که میشه این حالش بر می گرده؟ به نظرم با افرایی ها خوب تا می کرد. مخصوصا شنیده بودم با فاخته افرایی عالی پیش میرن. ولی ظاهرا یا شنیده های من اشتباه بوده یا الان اوضاع متفاوت شده. تو چیزی می دونی؟
خوشپرواز نفس عمیقی کشید و به آسمون در حال تاریک شدن نظر انداخت.
-شنیده های قبلیت اشتباه نبودن ولی الان بین تکبال و فاخته تاریکه و تیرگی بینشون ظاهرا فراتر از حد انتظاره. باید سریع تر باشیم رنگین پر. روز داره میره.
رنگین پر به افق تاریک نگاه کرد. خوشپرواز درست می گفت. شب به سرعت داشت می رسید.
تکبال و سکویایی ها جدا از هم و در کنار هم منتظر اتفاق بودن. اتفاقی که در عین انتظار، دلشون می خواست هرگز پیش نیاد.
و اتفاق1شب، بی اخطار و بی مقدمه، مثل صاعقه نازل شد!.
-خورشید!آهای خورشید! مشکی! هر کسی می شنوه! تکماری ها به دار وش ها حمله کردن. تمام فنچ ها رو بردن. حتی1پر ازشون توی منطقهشون جا نمونده. 1فوج فنچ الان توی زیرزمین تکمار هستن و تکمار گفته به نیت ابدی شدن غیبت کرکس امشب اون زیر رو با خون نقاشی های شاد می زنن. تمام شکاری های تکمار اونجان! دیوونه شدن! نعره می زنن! زمین می لرزه از عربده هاشون! همه وحشی شدن. تا حلق کثیفشون مایعات مدهوش کننده قورت دادن و الان جز خون چیزی نمی بینن. در ها بسته شدن. تمام اون در های لعنتی رو از حالا بستن. واسه هر دری1دسته نگهبان کاشتن. تکمار گفته بعدش نوبت منطقه های دیگه هست. شب های بعدی. پشت سر هم تا آخر بهار!فنچ ها، تمامشون، نیمه شب که بشه همه میمیرن. زیر خارستان خون راه می افته! باید1کاری کنیم. فنچ ها. اونهمه فنچ. بالای1000تا! …
تکبال حس کرد قلبش فرو ریخت. چنان فرو ریختنی که انگار روحش رو از جسمش پرت می کردن بیرون. وحشت مثل1کوه یخ روی سر منطقه سکویا سقوط کرد. خورشید بلافاصله سکوت شومیکه هر ثانیه سنگین تر می شد رو شکست.
-امشب!ولی باید3شب دیگه باشه! زود جنبیدن!
مشکی از بهت بیرون اومد.
-بله زود جنبیدن. تکمار فهمید که اگر طولش بده ما بهش رودست می زنیم. پیشدستی کرده.
غافلگیری ناخوشآیند و ترس حاصل از اون انگار در1لحظه تمام منطقه رو منجمد کرد. صدای مطمئن خورشید چه به موقع به کمک اومد.
-خوب خوب خوب! در هر حال تکمار بردی نکرده. ما منتظر بودیم. حالا3شب این طرف یا اون طرف. در عوض اول بهار تکمار حسابی بیچاره هست اگر زنده مونده باشه. بسیار خوب! خارستان دوره و ما باید پیش از نیمه شب اونجا باشیم. ببینم شما ها معطل چی هستید؟ بلند شید بریم فنچ ها رو از اونجا نجات بدیم!
خورشید چنان این فرمان آخر رو داد که انگار1کار معمولی در حد1گشت شبانه توی1شب عادی رو بهشون یادآوری می کرد. لحظاتی بعد، آسمون منطقه سکویا از پرواز منظم و هماهنگ جنگجو های سکویا سیاه بود. خورشید بال های بزرگش رو حرکت داد و با صدایی محکم فریاد زد:
-به طرف خارستان!
آرایش جنگی منطقه سکویا به همون نظم خللناپذیر زمان کرکس، اوج گرفت و مثل سیل سیاه آسمونی به طرف خارستان به حرکت در اومد. شب تاریک و سنگین، شاهد خاموش ماجرا بود.
سکوت سنگین شب بی مهتاب با صدایی شبیه انفجار1باره شکست. در نیمه راه خارستان1دسته بزرگ شکاری های ناشناس انگار از زمین و آسمون روی سر سکویایی ها نازل شدن. تکبال که نگاه متمرکزش به اطراف بود به فاصله1چشم به هم زدن حرکت مخفیشون رو دید و بدون اینکه فرصت داشته باشه به خورشید اطلاع بده سفیر خطر رو زد. در1لحظه جنگ وحشتناکی شروع شد. سکویایی ها با تمام توان می خواستن راه باز کنن و به طرف خارستان برن و دشمن مانعشون می شد. خورشید وسط جهنمی که به پا شده بود به تکبال نظر انداخت.
-این راه باید باز بشه تکی.
تکبال بی لرزش بهش چشم دوخت.
-بریم بازش کنیم.
خورشید توی چشم هاش خیره شده بود.
-آماده ای؟
تکبال محکم جواب داد.
-بله.
اینقدر سریع اتفاق افتاد که کسی ندید. فرصت دیدن نبود. خورشید تکبال آماده رو به شونه گرفت و بی تأمل به دل دشمن زد. اون هایی که از هر2طرف عقب تر بودن1دفعه آتیش های کوچیکی رو دیدن که دل تاریکی رو شکافت و مثل ستاره های دنباله دار رفت هوا و شبیه نیزه های بلند نورانی، صاف چشم های دشمن رو هدف گرفت و لحظه ای طول نکشید که هوا از نعره های درد و پرنده های کوری که بی هدف خودشون رو به این طرف و اون طرف پرتاب می کردن و از حدقه های خالی چشم هاشون آتیش بلند می شد و بوی گوشت و پر و استخون های سوخته پر شد.
صحنه وحشتناکی بود. جنگ با خشونتی بی سابقه ادامه داشت و این وسط شعله های وحشی حسابی ترس به دل ها انداخته بودن. سکویایی ها بعد از لحظه کوتاهی که در حیرت گذروندن، موضوع رو فهمیدن و با نهایت سرعت مشغول بهره گیری از این فرصت شدن. با وجود اینکه می دونستن چی داره میشه، نمی تونستن وحشتناک بودن صحنه پیش روشون رو انکار کنن. هوا از تعفن زنده هایی که توی هوا زنده زنده می سوختن و پیش از مردن جزغاله می شدن سنگین شده بود. سکویایی ها توی نور شعله های شناور بین زمین و آسمون تکبال رو می دیدن که روی شونه خورشید جاگیر شده بود، با سرعت و مهارت پر های بلند خودش رو می کند و لحظه ای بعد پر ها به نیزه های آتیشی تبدیل شده و با شیرجه بی نقص و سریع خورشید صاف وسط چشم های دشمن فرو می رفتن. سکویایی ها دست های تکبال رو می دیدن که پر های شعله ور رو تا جایی که ممکن بود توی حدقه های چشم ها فرو می کرد و می دیدن که چجوری اون موجودات بخت برگشته از چشم شعله ور می شدن و شعله ها روی پر های سرشون و داخل حدقه های آتیش گرفتهشون پخش می شد و اون ها لحظاتی بعد به گلوله های شعله ور تبدیل می شدن، دور خودشون می چرخیدن و پیش از رسیدن به زمین زغال می شدن. تکبال با سرعتی سنگدلانه و ترسناک مشغول کار خودش بود و خورشید هم کمکش می کرد.
-مواظب باشید!
فریاد مشکی خورشید و تکبال رو از جا پروند. درست همزمان با پایین اومدن1چنگال بزرگ و تیز جاخالی دادن و شکاری بزرگ که چنگالش رو به ضرب تمام به هدف سر خورشید پایین آورده بود، به علت فقدان هدف جامد تعادلش به هم خورد و با همون ضرب شدید به فضای خالی برخورد کرد و چند متری پایین تر رفت. مثل برق به طرف بالا چرخید و با سرعتی وحشتناک به طرف خورشید و تکبال که درست بالای سرش بودن پرواز کرد در حالی که منقار بزرگ و چنگال های تیزش مثل نیزه به طرف اون ها دراز شده بود. هیکل بزرگ پرنده و حالت تهاجمی وحشیانه و سرعت زیادش چنان بود که خورشید ناخودآگاه جاخالی داد و پرنده وحشی که انتظار همچین چیزی رو داشت این بار تعادلش رو از دست نداد. به سرعت و مهارتی ترسناک چرخید و حمله کرد. تکبال1لحظه حس کرد از شونه های خورشید جدا شد و وسط زمین و هوا معلق موند. زمان نداشت بترسه، کرکس رو صدا بزنه یا به این فکر کنه که داره از اون ارتفاع ترسناک می افته. سر بلند کرد و خورشید رو دید که به شدت تمام با مهاجم درگیر شده بود که می خواست خورشید رو کنار بزنه و به طرف تکبال در حال سقوط شیرجه بره. تکبال تحت فرمان عقل و منطق نبود. فقط خون می دید و جنگ. تکمار خورشید رو زنده نمی خواست. خورشید باید از بین می رفت. هر2چنگ مهاجم در1زمان با خشم تمام بالا رفت و خورشید حاضر نبود از سر راهش کنار بره. نعره مهاجم و عربده ناشناس تکبال با هم یکی شدن. کسی ندید کی دسته پر های دم بلند تکبال به دست خودش از تنش جدا شد و به صورت1دسته نیزه بلند آتیشی در اومد و کسی نفهمید چجوری اون تیر های آتیشی تونستن با اون شدت توی تمام تن مهاجم وحشی فرو برن و مثل شمع داخل کیک همونجا بمونن و آتیشش بزنن. صحنه وحشتناکی بود. خورشید وقتی به خودش اومد که تکبال داشت با سرعتی که لحظه به لحظه بیشتر می شد به طرف زمین می رفت و از صحنه جنگ توی آسمون دور تر می شد. مشکی هوار زد و با شیرجه ای بسیار سریع به طرف تکبال پرواز کرد. سرعتش چنان زیاد بود که1لحظه بقیه سکویایی ها خیال کردن مشکی طوریش شده و در حال سقوطه. ثانیه ای بعد، تکبال توی بغل مشکی با همون سرعت دیوانه وار در حال صعود دوباره بود. مشکی مثل فشنگ بالا اومد، تکبال رو روی شونه های خورشید پرت کرد و چرخید تا با3تا تعقیب گر که سایه به سایهش شیرجه می زدن و می خواستن کبوتر بی پرواز رو زنده ازش بگیرن رو به رو بشه. پیش از اینکه خورشید و تکبال کاری کنن، تیزرو مثل فرستاده جهنم بین اون3تا مهاجم فرود اومد و کسی نفهمید چی شد که صدای خورد شدن گردن یکی از3مهاجم توی هیاهوی مرگبار درگیری پیچید و تیزرو در نور شعله ها به چشم خورد که به چابکی از زیر چنگال های2تا دیگه جاخالی می داد و گردن خورد شده رو همچنان می پیچید. تیزرو مثل باد می چرخید و در همون حال فریاد زد:
-مشکی برو کمک خوشبین. خورشید فسقلی رو ببرش.
توی نور متحرک تیزرو دیده شد که جسم بزرگ و سنگین مهاجم اولی رو به زور و تقلای زیاد بالا برد، دور سرش چرخوند و با تمام قدرت به هر جای2تا همراهش که قصد پاره پاره کردنش رو داشتن می کوبید. خورشید لبخند رضایتمندانه ای زد.
-روش تفریحی خودم!
تیزرو شنید و بلند خندید. تکرو به کمکش اومد و از پشت سر به یکی از مهاجم های تیزرو حمله کرد و لحظه ای بعد، گردن اون مهاجم هم به سرنوشت همراه اولش دچار شد. مهاجم سوم به سرعت به طرف تیزپرک خیز برداشت. خورشید زود تر جنبید. در1چشم به هم زدن، مهاجم شعله ور جیغ می کشید و توی هوا می چرخید و تیزپرک سبکبال از کنارش می گذشت و با چنگال های دراز شده به طرف چشم های1پرنده بزرگ و سیاه که با تیزبین درگیر بود شیرجه زد.
توحش بیداد می کرد!.
سکویایی ها بی شفقت و بی توقف می زدن که راه رو باز کنن. براشون انگار خیالی نبود بمیرن یا بمونن. دشمن باید ازشون می ترسید چون ظاهرا حفظ جون توی هیچ کجای برنامهشون نبود. پاک باخته ها و از همه چیز گذشته ها همیشه ترسناک تر هستن.
و راه بلاخره باز شد!.
تکماری های مهاجم بعد از مدتی هرچند کمی طولانی، مطمئن شدن که اگر می خوان زنده بمونن باید واقعا از سر راه سکویایی ها برن کنار و رفتن.
دیوار دفاعی1دفعه شکاف برداشت و کنار رفت. مهاجم ها وحشتزده پراکنده شدن و در مقابل حمله دسته جمعی سکویایی ها که با وجود تلاش های دشمن بلاخره جمع شده و پشت سر خورشید و تکبال مثل1جریان تند و توقف ناپذیر بلای جهنمی به طرفشون حمله کردن، جاخالی دادن و به اطراف و به عقب در رفتن. سکویایی ها نعره پیروزی نکشیدن. چرا که هدفشون فقط کنار زدن مزاحم ها بود و جنگ اصلی رو هنوز شروع نکرده بودن. خورشید بلند و واضح هوار زد:
-زمان رو از دست میدیم. با تمام سرعت به طرف خارستان!
سکویایی ها1زمان و هماهنگ اوج گرفتن و با تمام سرعتی که از بال های خسته و زخمیشون بر می اومد به طرف خارستان سرازیر شدن. مهاجمینِ ساعتی پیش و فراری های الان هم شاید بی اختیار، مثل تیر به همون طرف می رفتن و اینطور به نظر می رسید که سکویایی ها در حال تعقیبشون هستن. زمان انگار عمدی در کارش بود که به سرعت می رفت.
ساعتی پیش از نیمه شب، سکویایی ها به هوالی خارستان رسیدن. سایه های فراری هایی که زنده مونده بودن رو دیدن که توی خارستان پیش رفتن، به سرعت خودشون رو از آسمون به دل سیاهی پرتاب کردن و ناپدید شدن. سکویایی ها با اشاره خورشید در چندین متری تپه وسط خارستان متوقف شدن. آرایش منظمشون برای1لحظه خیلی کوتاه در اثر توقف ناگهانی به هم خورد و خیلی سریع به وضعیت اولش برگشت. همگی منظم و آماده ولی گیج و متحیر برای پیدا کردن سایه هایی که ناپدید شده بودن به اطراف نظر انداختن.
-لعنت به همهشون! رفتن داخل زیرزمین. ولی چجوری رفتن؟! انگار فرو رفتن توی تپه! چطور همچین چیزی ممکنه؟! من هیچ در بازی نمی بینم. اصلا هیچ دری نمی بینم. اون عوضی ها کجا غیبشون زد؟! خورشید تو می دونی جریان اینجا چه جوریاست؟ خورشید! حواست هست؟ شنیدی چی گفتم؟
خورشید اونجا نبود. خیره به اون تپه سیاه، در زمان به عقب کشیده می شد. روی زمین نبود. پایین تر بود. زیر زمین. زیر دژ تاریک تکمار. داخل سردابی که درست زیر تپه قرار داشت. اطرافش رو جنازه های یخزده و انجماد محض مرگ گرفته بود و خورشید، تنها زنده این قبرستون منجمد، با دست هایی به سردی مرگ و با وحشتی که تمام اعصابش رو از کنترل خارج می کرد، پشت در بسته سرداب بدون فریاد که توانش رو نداشت، به در بسته فشار می آورد و دست های سرد و سیاه مرگ رو درک می کرد که به تمام جونش حلقه می شدن.
-کمک!کمک! کمک کمک کمک کمک کمک به خاطر خدا کمک!
صدایی که حتی ناله هم نبود. شاید حتی مرگ هم نمی شنیدش از بس کوتاه، بی حال و نامشخص شنیده می شد و نمی شد. خورشید ولی در اون لحظه به وضوح اون تاریکی و اون انجماد ترسناک رو احساس می کرد. دستی از جهنم کابوس وار خاطرات بیرونش کشید و صدایی که واضح و واضح تر می شد.
-خورشید! فشار دادن مشت هات کمکی نمی کنه. مطمئنم که می دونی ولی گفتم شاید لازم باشه1کوچولو یادآوری کنم.
خورشید به سرعتی باور نکردنی برگشت. به تکبال نگاه کرد و با تکون دادن سر بهش اطمینان داد.
-اینجا هستم تکی.
مشکی هنوز متحیر بهشون خیره شده بود.
-موضوع چیه خورشید؟
خورشید با فشار دست تکبال تعادل روحش که بین2زمان حال و گذشته، بین اینجا و سرداب تلو تلو می خورد رو حفظ کرد.
-چیزی نیست. اثرات آشنایی قدیمم با این مکانه.
سکویایی ها بی صدا از این لحن کنایه آمیز خورشید خندیدن. خورشید هم چیزی شبیه ته لبخندی زد. خاطر مشکی کمی آسوده تر شد. خورشید تقریبا بدون صدا به حرف اومد.
-ما نمی تونیم اینجا بمونیم. بیایید!
همه به دنبال خورشید به وسط انبوه درختچه های خاردار اطراف خارستان خزیدن و از نظرها ناپدید شدن. صدای نعره هایی که از زیرزمین به گوششون می رسید، زمین زیر پا هاشون و همینطور درون های ملتهبشون رو می لرزوند. کاملا مشخص بود که شکاری ها و مار ها همه و همه به تلافی تمام شکست هایی که در طول زمستون متحمل شده بودن، اون شب خون می خواستن و انتقام و ضربت هایی هرچی شدید تر. تلفیق هیس های وحشی مار ها و نعره ها و جیغ های دیوانه وار پرنده های وحشی که از زیرزمین بالا می اومد، موزیک وحشتناکی درست کرده بود که دل هر شنونده ای رو خالی می کرد. سکویایی ها نلرزیدن. چرا که زمان ترسیدن رو نداشتن. زمان به خاطر درگیری وسط راه از دست رفته بود و حالا وقتی باقی نبود که با ترسیدن تلف کنن. نیمه شب نزدیک بود و سکویایی ها هنوز حسابی عقب بودن. مشکی به خورشید و به بقیه نظر انداخت.
-ما به شناسایی دقیق تری احتیاج داریم خورشید. اطلاعات ما از مختصات اینجا و از وضعیت مکانی که زیر زمین هست خیلی کمه. و این آشنایی تو که گفتی شاید بتونه کمکی کنه. میشه1خورده واسمون توضیح بدی؟
خورشید دست تکبال رو توی دستش گرفته بود و خیلی آهسته، شاید شبیه به نوازش، فشار می داد.
-مشکی! این تپه درست بالای مرکز دژ تکماره. تکمار درست این زیر فرمانروایی می کنه و1طبقه پایین تر، اون سرداب کذاییه. باید کلی توی راهروهای تاریک و پیچ در پیچ بچرخیم تا بهش برسیم ولی سرداب در نهایت درست زیر پای تکماره. و اطراف اون غار زیر تپه، راهروها و غارها و سوراخ هایی هستن که همه به هم راه دارن و می چرخن و از مرکز اصلی دور و دورتر میشن.
مشکی با همون نجوای تقریبا بی صدا ادامه حرف خورشید رو گرفت.
-پس با این حساب، اون6تا در که باید پیداشون کنیم در اطراف تپه هستن و چون دژ بزرگه، پس احتمال داره فاصله درها از تپه زیاد باشه.
مشکی بعد از گفتن این حرف ها برای گرفتن تأیید یا تکذیب و تکمیل به خورشید چشم دوخت. خورشید به نشانه تأیید سر تکون داد. خوشبین نگاه پرسشگرش رو به تپه دوخت.
-ولی اون ها که از دستمون در رفتن1طوری باید خودشون رو رسونده باشن داخل دژ. لازمه ما بدونیم چطوری. آخه ما هم باید خودمون رو برسونیم داخل و نمی دونیم از کجا.
خورشید در جواب نجوای خوشبین سر تکون داد و تأییدش کرد.
-قطعا از درها رفتن داخل. ولی عجیبه که ما ورودشون رو ندیدیم.
تکبال سکوتش رو با صدایی که مثل صدای دیگران از زمزمه بالاتر نمی رفت شکست.
-خورشید!تو جای اون6تا در رو بلدی؟
نگاه خورشید هنوز به تپه ای بود که مثل شبحی سیاه از دل تاریکی سر برآورده و انگار تماشاشون می کرد.
-من نمی دونستم درها6تا هستن. من فقط جای2تاشون رو بلدم. تا زمانی که اونجا بودم خیال می کردم3تا در داره. 2تاش رو پیدا کردم و سومیش رو فرصت نشد پیدا کنم.
مشکی آهسته بال هاش رو از سر بی تابی که سعی می کرد پنهانش کنه حرکت داد.
-پس بریم اول اون2تا در رو پیدا کنیم. باقیشون هم با توضیحاتی که از رفیق های از دست رفتهمون گرفتیم راحت پیدا میشن.
بقیه موافق بودن. خورشید هم همینطور.
-باید در عین سرعت عمل، احتیاط رو فراموش نکنیم و البته نقشه ای رو که کمک کنه کمترین تلفات رو بدیم.
همه بی صدا با حرکت سر ها و بال ها تأیید کردن. خورشید با صدایی زمزمه وار ولی کاملا واضح، طوری که همه بشنون سکوت رو شکست.
نیمه شب نزدیکه. بریم درها رو پیدا کنیم و همه همینجا جمع بشیم. مواظب باشیم دیده نشیم، تا زمانش نرسیده درگیر نشیم، قهرمان بازی و ورود تک نفره و چند نفره و بی برنامه رو هم فراموش کنیم. بعد از پیدا کردن درها و مطلع شدن از وضعیتشون، همگی همینجا.
سکویایی ها طبق نقشه ای که از خیلی پیش حفظ شده بودن، بلند شدن، پخش شدن و برای پیدا کردن درهای دژ تاریک به اطراف خارستان و اطراف تپه سیاه رفتن و پراکنده شدن. تمام حواسشون متمرکز به اطراف بود برای پیدا کردن درها، برای آگاه شدن از خطرهای اطراف و برای گرفتن علامتی از باقی همراه هاشون در مواقع لزوم. خورشید و تکبال بی صدا دور تپه می چرخیدن. خورشید به سرعت و بی خطا به طرف2تا دری که می شناخت رفت. وقتی اولین در رو بسته دید معطل نشد. مثل تیر به طرف در دوم که درست اون طرف تپه، در مقابل اولی واقع بود رفت. با دیدن در بسته چشم هاش رو به نشونه نارضایتی تنگ کرد.
-این آشغال ها پس از کجا وارد میشن؟
تکبال سعی کرد منطقش رو به کار بندازه.
-خوب از4تا در باقی مونده. درضمن فکر نکنم دیگه الان کسی وارد بشه. هر کسی می خواست بره داخل تا حالا رفته.
خورشید موافق نبود.
-ولی اون کثافت هایی که از دستمون در رفتن وارد شدن و ما ندیدیم از کجا. باید بفهمیم.
جستجویی کاملا بی صدا اما ملتهب، در اطراف تپه ادامه داشت. زمان به سرعتی جنون آمیز می گذشت و سکویایی ها هنوز موفق نشده بودن همه در ها رو پیدا کنن. خورشید به پیشنهاد تکبال عمل کرد.
-باید بریم پایین خورشید. تکمار بعد از رفتن تو مطمئنا در های قصرش رو مخفی کرده. وسط این تاریکی از این بالا پیدا کردنشون سخته. باید فرود بیاییم.
فرود اومدن. علامت فرود رو هم فرستادن و باقی سکویایی ها به سرعت مطلب رو گرفتن و هماهنگ و متمرکز پایین اومدن، لای خار بوته ها مخفی شدن و جستجو ادامه پیدا کرد.
تکبال به سادگی لرزش آشکار زمین زیر پا هاش رو احساس می کرد و تمام وجودش می لرزید.
-خورشید!به نظرم باید از قانون تو سرپیچی کنیم و اسلحه مون رو از قلاف بکشیم بیرون. امشب زمان عادی بودن ما2تا نیست. بیا غیر عادی بشیم.
خورشید موافق بود.
-بسیار خوب! ولی اینطوری سرعتمون پایینه. باید جدا بشیم.
تکبال1لحظه حس کرد از شدت ترس تمام پر هاش سیخ شدن.
-یعنی من بدون تو اینجا بچرخم؟
خورشید بی صدا بهش تشر زد.
-زهر مار!بله که باید بچرخی. چی میشه مگه؟ بجنب! جفتمون از جهت های مخالف1دور دور این تپه کوفتی میریم و همینجا به هم می رسیم.
تکبال وحشتزده نفس زد.
-آ، آ، خه،
خورشید بی مکث ضربه ای هشدار دهنده به پشت شونه تکبال زد و گفت:
-می بینمت.
تکبال از جا پرید که بگه به هیچ عنوان حاضر نیست تنهایی دور این تپه وحشتناک و بین این صدا های جهنمی راه بی افته ولی خورشید رفته بود. چاره ای نداشت. لحظه ای ایستاد، چشم هاش نیمه باز و دست هاش بی حرکت موندن، سرش رو پایین گرفت، کمی به جلو خم شد، ثانیه ای در همون حالت باقی موند و بعد، آهسته حرکتی به خودش داد، صاف ایستاد و با چشم هایی کاملا باز و حواسی به طرز غیر عادی جمع به راه افتاد. در سوم رو مدتی بعد پیدا کرد و از بسته بودنش وحشتزده شد. در چهارم رو خورشید کشف کرد و وقتی دید که بسته هست تعجب کرد. در پنجم رو مشکی پیدا کرد و با دیدن بسته بودنش لحظه ای با تردید بهش خیره شد و به راه افتاد.
چیزی به نیمه شب نمونده بود که خورشید و تکبال در اون طرف تپه به هم رسیدن.
-خورشید! فقط5تاش رو تونستیم پیدا کنیم. ببینم تو ششمیش رو…
خورشید به تکبال به شدت متمرکز خیره شده بود که1لحظه مات موند و بعد آهسته به طرف تپه چرخید،1قدم بلند برداشت و مثل برگی که توی باد آروم بیاد پایین، آهسته خم شد و روی زمین نشست. خورشید دید که تکبال از حالت متمرکزش بیرون اومد، لحظه ای نفس تازه کرد، بعد سر بالا کرد و به خورشید خیره شد.
-خورشید! در آخری درست همینجاست. درست زیر فرو رفتگی تپه. ما هر2از کنارش رد شدیم. کاملا مخفیه و کاملا…بسته هست!.
خورشید نزدیک رفت. تکبال که توانش ته کشیده بود همونجا موند.
-درسته. اینجاست. این زیر. این لعنتی هم بسته هست. این امکان نداره. اگر تمام در ها بسته باشن پرنده هایی که رفتن اون پایین نمی تونن نفس بکشن. این شدنی نیست. اون ها همیشه بدون استثنا1در رو باز می ذارن. باید اینطور باشه ولی این دفعه…
خورشید ناباورانه به در بسته خیره شد و لحظه ای بعد، برق تاریکی از ادراکی شوم نگاهش رو پر کرد. تکبال ضعف شدیدش رو ندیده گرفت و خودش رو به خورشید رسوند.
-چی شده خورشید؟ خورشید! نیمه شب نزدیکه. محض رضای خدا حرف بزن!
خورشید با حیرتی خشن زمزمه کرد:
-هفتمی هم داره. هفتمیش مخفیه. اون ها احتمال می دادن که ما این6تا رو کشف کنیم و برای پیشگیری از شبیخون زدنمون همه رو بستن. در هفتمی هم هست که بی تردید بازه.
تکبال با وحشت نگاهش کرد.
-ولی کجاست؟ این در کجا می تونه باشه؟ دیگه جایی نیست که ما و بقیه نگشته باشیم.
خورشید لحظه ای مکث کرد. تکبال توی تاریکی بهش خیره شد. حتی توی اون سیاهی جهنمی هم می تونست بفهمه که تمام سلول های اعصاب خورشید در تمرکز هستن. چند لحظه گذشت. تکبال حس می کرد روحش از بی تابی و ترس می خواد از جسمش بپره بیرون و هوار بزنه ولی به قیمت صرف کردن توانی فراتر از تحملش خودش رو بی صدا و آروم نگه داشت. خورشید بلاخره بعد از چند لحظه که برای تکبال مثل قرن ها گذشت، نگاهش رو از هیچ برداشت و سکوت رو با صدایی شبیه هذیون خوابگرد ها شکست.
-تکی! در هفتم بسته نیست.
تکبال در حالی که خیلی تلاش می کرد صداش در حد زمزمه باقی بمونه دست خورشید رو گرفت و آهسته تکون داد.
-ولی کجاست؟ اون در کجاست خورشید؟
خورشید بعد از مکث کوتاهی نجوا کرد.
-جایی که تصورش رو نمی کنیم. جایی درست در برابرمون. تکمار مطمئن بود که ما اگر تا اینجا برسیم در جستجوی موارد سخت هستیم. مثل این در ها که همه مخفی بودن. مخصوصا این آخریش. واسه همین در آخر رو چنان آسون گرفت که به فکرمون هم نرسه.
تکبال لحظه ای بی هدف به خورشید و به تپه و دوباره به خورشید نظر انداخت.
-خورشید! اون در درست روی نوک تپه زیر بوته های خاره! کاملا هم بازه!.
خورشید با نگاهی که ازش آتیش اتش می بارید به تکبال خیره شد.
-تو مطمئنی؟
تکبال با صدایی خیلی بلند تر از زمزمه جوابش رو داد.
-من مطمئنم. خورشید! باید بجنبیم. اون ها دیگه چندان معطل نمیشن. ازم نخواه که توضیحش بدم. زمانش نیست!.
خورشید ازش توضیح نخواست. برق آسا از زمین برش داشت و در حالی که با آخرین سرعت به طرف محل مورد نظر تکبال پیش می رفت، علامت احضار رو فرستاد. سکویایی ها به سرعت علامت خورشید رو گرفتن و از هر جایی که بودن به طرف محل قرار در زیر انبوه درختچه های خاردار راه افتادن.
خورشید و تکبال بالای1دسته درختچه در هم پیچیده فرود اومدن.
-کجاست تکی؟
تکبال لحظه ای انگار جسمش رو از درون فشار می دادن. بعد سر بالا کرد و مقابل رو نشون داد.
-اونجا. درست همونجا. اگر خوب نگاه کنی می بینی.
و درست در همون لحظه، انگار آسمون بخواد تکبال رو تأییدش کنه، باد تندی وزید، ابر ها کنار رفتن و ماه کم فروغ از زیر ابر ها بیرون اومد و نور بی رمقش رو به زمین پاشید. خورشید تونست سایه تاریک دری که در حصار بوته های خار اطرافش بود رو ببینه. تکبال درست می گفت. در کاملا باز بود. و جز تیرگی شب بی مهتاب و1دسته بوته پرپشت خاردار که اطراف در رو گرفته بودن، هیچ تلاشی برای مخفی کردنش به عمل نیومده بود.
-خورشید!از اینجا نمیشه به داخل دژ نفوذ کرد. این در نگهبان داره و اون ها مطمئنا که ما پیداش می کنیم و در نتیجه یا راهمون رو درست و حسابی بستن، یا برامون1طله چاق و چله کار گذاشتن که تا خرخره توش گیر می کنیم. باید کاری کنیم که اون ها خودشون باقی در ها رو باز کنن تا ما بتونیم از اون در ها بهشون حمله کنیم. تکمار اینجاش رو نخونده و تصور نمی کنه ما راهی برای باز کردن در هایی که خودش بسته و مخفی کرده پیدا کنیم. اون در ها بی حفاظن یا اینکه حفاظشون خیلی راحت تر از این یکی قابل شکستنه. خورشید! می شنوی چی میگم؟
خورشید آهسته و متفکر سر تکون داد.
-بله تکی می شنوم. باز کردن اون در ها به وسیله بچه های ما زمان زیادی می خواد. ما می تونیم در ها رو باز کنیم ولی این تا دم صبح طول می کشه. خصوصا اینکه من باورم نمیشه اون در ها کاملا بی حفاظ باشن و حتما پشتشون نگهبان هست و ایجاد هر صدایی که آگاهشون کنه می تونه این طله که گفتی رو ببره پشت در هایی که ما داریم در اون لحظه بازشون می کنیم. ما زمان نداریم تکی. درضمن، به ریسکش هم نمی ارزه.
تکبال به خورشید خیره شد. توی نگاه خورشید چیزی بود که تکبال رو می ترسوند.
-ولی باید1راهی باشه مگه نه؟
خورشید جواب نداد. تکبال کلافه شد.
-خورشید!خواهش می کنم. حرف بزن داری دیوونم می کنی. گفتم راهی هست یا نه؟
خورشید نگاه از در برداشت و به تکبال خیره شد. انگار داشت با خودش می جنگید. انگار داشت توانش رو جمع می کرد. تکبال سر در نمی آورد ولی صبر کرد. خورشید چند لحظه بعد، نفس عمیقی کشید و سنگین و آهسته به نشانه تأیید سر تکون داد.
-بله هست. تو درست گفتی تکی. باید کاری کنیم که اون ها خودشون اون در ها رو باز کنن. و واسه این کار در این زمان محدود تنها1راه هست.
تکبال با بی تابی که داشت خفهش می کرد دست خورشید رو چسبید.
-اون راه چیه خورشید؟
خورشید لحظه ای به طرف در و بعد به آسمون و دوباره به طرف در نظر انداخت. نگاهش عمیق، نافذ و سنگین بود.
-برات میگم ولی نه حالا. همه لازم نیست تمامش رو بدونن. حالا باید بریم تا اون بخش از نقشه که بقیه باید بدونن و اجرا کنن رو بهشون بگم.
تکبال حس کرد ضربان قلبش تند تر شد.
-چرا لازم نیست بقیه تمامش رو بدونن؟ چرا همین الان بهم نمیگی؟
خورشید نفس عمیقی کشید و1بار دیگه به آسمون نظر انداخت.
-واسه اینکه الان زمان نیست. تکی! بحث نکن. اون پایین1فوج پرنده بی دفاع هست که ما باید نجاتشون بدیم. و وظیفه تو امشب خیلی سنگینه. تو باید حسابی کمکم کنی و فقط تویی که تمام داستان رو خواهی دونست. بقیه دیرتر ماجرا دستشون میاد و مطمئن باش که امشب هیچ کدومشون اندازه تو نمی تونن کمک من باشن. حالا دیگه باید بریم. بقیه الان حتما به محل قرار رسیدن.
تکبال بغض ناشناسی که از جنس ترسی غریب بود رو با احساسی شبیه سوزش قورت داد. دست خورشید رو محکم گرفت و زمزمه کرد:
-من می ترسم خورشید!
خورشید با محبتی عجیب دست های سرد تکبال رو توی دست گرفت و فشار داد.
-من هم می ترسم، عزیزجان!.
وقتی به درختچه های محل قرار رسیدن سکویایی ها همه اونجا بودن. خورشید دستش رو بالا برد و همهمه ها بلافاصله خاموش شد. خورشید در حالی که دست تکبال رو توی دستش گرفته بود و فشار می داد، با صدایی آروم و صاف سکوت رو شکست.
-درست گوش بدید چون زمان تکرار نیست. تا نیمه شب هیچی نمونده و باید سریع شروع کنیم پس هرچی حواس دارید جمع کنید ببینید چی بهتون میگم. فرصت نیست الان کامل توضیح بدم فقط باید هر کاری بهتون میگم انجام بدید. خیلی سریع دسته بندی بشید، 7دسته حسابی حساب شده و دقیق. 6تا از دسته ها هر دسته روی یکی از در ها تمرکز کنید و منتظر باشید که باز بشه و بعد با تمام توان بهش حمله کنید. دسته هفتم پخش بشید و منتظر بمونید تا راه خروج فنچ ها باز بشه. توجه کنید! راهی جز اون6تا در. 1راه خروجی بزرگ و کاملا باز که1دسته خیلی بزرگ فنچ گرفتار بتونن ازش پرواز کنن و بیان بیرون. به مجرد اینکه راه ورود و خروج باز شد، اگر فنچ های گرفتار آزاد شدن با هر سرعتی که می تونید از اینجا ببریدشون و نجاتشون بدید و اگر بعد از باز شدن راه خروج فنچ ها هنوز گرفتار بودن و نتونستن بیرون بیان، از راه باز شده حمله کنید و اون ها رو پس بگیرید. هرچند تقریبا مطمئنم که فنچ ها به محض باز شدن راه خروجی موفق میشن خودشون رو به بیرون از زندانشون برسونن. درست فهمیدید؟ بهتره فهمیده باشید چون تقریبا نیمه شب شده و من دارم از بین عربده های وحشی این عوضی ها صدای خیلی ضعیف ضجه می شنوم.
خورشید درست می گفت. نعره های زیر زمین به اوج رسیده و هوای مرگ داشتن و صدا های خیلی خیلی ضعیفی از جنس ضجه های حاصل از وحشت دم مرگ، تزئین اون نعره های درنده و خونخواه بودن. مشکی دلواپس به نگاه خورشید نظر انداخت.
-فهمیدیم خورشید، ولی…
خورشید حرفش رو برید.
-پس برید و انجامش بدید. سریع دسته بندی بشید و هر دسته به نزدیک ترین دری که می شناسه برسه. به محض استقرار دسته ها، علامت بدید تا همه از مستقر شدن همدیگه آگاه بشیم.
خوشبین نگاهی مردد به خورشید انداخت.
-خورشید!ما چه جوری باید بفهمیم اون در ها کی و چطور باز میشن؟
خورشید بهش نگاه نکرد.
-وقتی زمانش برسه خودتون می فهمید. باز شدن درها با من. شما فقط برید و داقونشون کنید و برنده بشید. دلم می خواد اگر تکمار به صبح رسید، امشب رو هرگز در باقی عمر کثیفش فراموش نکنه.
خورشید دست روی شونه تکبال گذاشت و با همون لحن آروم و مطمئن از هوای پریشونش درش آورد.
-تکی!همراهم بیا! خوب، موفق باشید!.
خورشید این رو گفت و دستی تکون داد و بلافاصله دسته بندی شروع و در کوتاه ترین زمان تموم شد. خورشید خودش به همه چیز نظارت داشت و دسته ها رو راهی کرد. مشکی و افراد دستهش برای فرار دادن فنچ ها و درگیر شدن با مهاجمین توی آسمون انتخاب شدن و در نتیجه به محل هفتمین در اشراه بیشتری داشتن. خورشید و تکبال خیلی زود به چند متری در هفتم رسیدن، روی همون دسته درختچه ها فرود اومدن و جاگیر شدن. صبر تکبال دیگه تموم شد.
-میشه حالا درست به من بگی ببینم چجوری این راه خروجی باید باز بشه و همینطور اون6تا در کذایی؟
تکبال به خورشید نظر انداخت و صداش برید. نگاه خورشید به طرز عجیبی شفاف و مهربون بود.
-بله تکی. بهت میگم. یکی باید بزنه به وسطشون. کسی که می تونه آتیششون بزنه. اون ها توی اون جهنم بسته نمی تونن پرواز کنن. باید در ها رو باز کنن تا بتونن خودشون رو نجات بدن.
تکبال گیج به خورشید خیره شد.
-من که نمی فهمم. یعنی می خوایی بگی1نفر…
تمام دنیا در1لحظه روی سر تکبال خراب شد. هیچی نمونده بود که با تمام توانش جیغ بکشه اگر دست خورشید به موقع مانع خروج اون فریاد نمی شد.
-تکی! تکی خفه شو شنیدی؟ فقط خفه شو! خفه! کاری نکن که بی هوشت کنم فهمیدی؟ صدات رو می بری. تو با این عربده زدنت فنچ ها و تمام سکویایی ها رو به کشتن میدی. پس خفه شو تا مجبور نشم ازت صرف نظر کنم و بی هوش اینجا جا بذارمت.
خورشید وقتی مطمئن شد تکبال خیال جیغ کشیدن نداره دستش رو برداشت. تکبال از شدت وحشت داشت واقعا سکته می کرد. خورشید شونه هاش رو نوازش کرد.
-تکی!طوری نیست. ما در حال جنگ هستیم. یادت که نرفته. توی جنگ این چیز ها چندان هم غیر معمول نیست.
تکبال از ترس اینکه خورشید بی هوشش کنه جیغش رو قورت می داد ولی لرزش و هقهقی بی امان داشت از هم می پاشیدش.
-خورشید!گور پدر جنگ. لعنت به تکمار و جنگل و فنچ ها و همه ما. خورشید! من این چیز ها رو نمی فهمم. به خاطر خدا خورشید! تو زده به سرت؟ تو می خوایی خودت رو اون پایین آتیش بزنی؟ خورشید! تو میمیری!
خورشید لبخند زد. لبخندی که دیگه تلخ نبود.
-تکی! من به اندازه کافی زنده موندم که خیلی چیز ها ببینم. بیشترشون هم منفی بودن. بعضی هاش هم مثبت. مثل اومدن تو. تو یکی از مثبت هایی بودی که باعث شدی من بخوام که بیشتر ادامه بدم. وگرنه مدت ها پیش تصمیم داشتم پایانم رو بپذیرم. بیخیال. درددل نکنیم. داره دیر میشه. باید بجنبیم.
تکبال این دفعه در فرو دادن فریادش چندان موفق نبود. دست خورشید رو2دستی چسبیده بود و داشت نفسش می برید.
-خورشید!نه! تو رو به خدا! اجازه بده اون نفر من باشم. تو رو به خدا.
خورشید آروم و مهربون دست های تکبال رو توی دست گرفت.
-تو خیلی مهربونی تکی. ولی تو واقعا نمی تونی. اون زیر رو من می شناسم و تو نمی شناسی. من پرواز می کنم و تو بی پروازی. من بزرگ تر و در رویارویی با تکمار قوی تر هستم چون بیشتر از تو باهاش آشنام. من باهاش زندگی کردم. و از همه مهم تر، برای تکمار نابود کردن من راحت تره تا از بین بردن تو. چون من دیگه به کارش نمیام ولی تو رو تا حتی الامکان زنده می خواد. درضمن تو از من جوون تر و خطرناک تری تکی. و باز هم درضمن، من دلم می خواد مطمئن باشم که تو هستی، برنده میشی، پیش میری، موفق میشی، زندگی می کنی، تجربه می کنی و خوشبخت خواهی بود. من دیگه چیزی ندارم که برای حفظش بمونم تکی. تو آخریش بودی و اگر تو بری حضور من زیادی بی محتواست. من خوشم نمیاد. ولی تو، خیلی چیز ها هست که تو منتظرش باشی. پیروزی به تکمار، پیروزی به گرفتاری هات، برگشتن کرکس، دیدن خونوادت، آگاه شدن رفیق هات، اه بس کن دیگه اینطوری گریه می کنی که چی بشه؟ شاید هم شد که از اونجا زنده بیام بیرون.
خورشید لبخند زد ولی هم تکبال و هم خورشید می دونستن که احتمال حقیقت این وعده خورشید زیر صفره. تکبال نا آروم، ناباور و نا امید تقلا می کرد.
-خورشید!نه! تو باید باشی. من لازمت دارم. تو نمی تونی اینجا جام بذاری خورشید! تو بهم گفتی همراهم میایی تا با فاخته من حرف بزنی. خورشید! تو تعلیم دهنده من هستی. خورشید! من نمی خوام تو نباشی. تو رو به خدا خورشید!
خورشید سیل اشک های تکبال رو پاک کرد.
-تکی!رفیقم! همراه عزیز من! تعلیمت از نظر من دیگه تموم شده. تو حالا کاملا به خودت مسلط هستی. در مورد فاخته هم من واقعا متأسفم تکی! من احساست رو می فهمم. دلت رو، محبتت رو، ولی انتظار نداشته باش که فاخته و بقیه هم همون طور که من شناختمت بشناسنت و بخوانت و باورت کنن. به جان خودت خیال داشتم بیام و باهاش حرف بزنم ولی می بینی که مهلتش نیست. فاخته رو همین طوری که هست دوستش داشته باش، براش دعا کن و سعی کن دیگه هرگز به کسی این طوری دل ندی که با رفتنش اینهمه آزار ببینی. مواظب باش دیگه در هیچ کجای زندگیت طوری با عزیز هات یکی نشی که مجبور باشی برای حفظشون دلشون رو بشکنی. فاخته شاید برای همیشه ازت به عنوان1تجربه منفی یاد کنه و چند وقت دیگه هم فراموش بشی. ولی این خودت هستی که بیشتر از همه آزار می بینی. پس سعی کن دیگه هرگز این تجربه رو تکرارش نکنی. هر زمان که به هر دلیلی خواستی به هر رفیقی هر چقدر هم نزدیک، خودت رو، خود واقعیت رو آشکار کنی، به خاطر بیار که من موافقش نبودم و بار ها بهت هشدار دادم و اگر خواستی دلیلش رو بدونی، یادت بیاد که آخر تو و فاخته چی شد. تکی! دیگه بس کن. من واقعا نمی خوام تو اینطوری بباری ولی اون پایین1عالمه جون هست که باید نجاتشون بدیم. من فقط یکی هستم و اون پرنده ها خیلی زیادن تکی. بینشون1عالمه جوجه هست که از وحشت مردن توی بغل پدر ها و مادر هاشون پناه گرفتن. پدر ها و مادر هایی که خودشون هم الان گرفتارن و تو نمی دونی چه دردی داره جلوی چشم تکیه گاه ها، جوجه های بی تکیه گاه رو از زندگی محروم کردن. من می دونم تکی. دردش زیاده. خیلی زیاد!.
تکبال زار می زد. با کمترین صدا و با بیشترین توان.
-خورشید!واسه جنگیدن راه دیگه هم باید باشه. به خاطر خدا به من رحم کن و منصرف شو! به خدا تاب نمیارم خورشید!
خورشید پر های خیس تکبال رو نوازش می کرد.
-تکی!خاطرت هست1زمانی من در مورد جنگیدنم چی گفتم؟ اون پایین مادر هایی هستن که واسه جوجه هاشون1جهان آرزو دارن. جوجه هایی که هنوز زندگیشون درست و حسابی شروع نشده. من تا امشب برای خاطر این ها باخت های خودم رو روی دوشم کشیدم. برای اون ها و برای تو تکی. تویی که باید خاطر جمعم کنی که قوی تر از این ها هستی. تو باید قوی باشی. تو باید باشی و این ماجرا رو ادامه بدی. به خاطر بقیه، به خاطر از دست رفته ها، به خاطر من. تو که نمی خوایی من زنده بمونم و تمام عمرم این شب رو به عنوان سیاه ترین شب زندگیم با خودم بکشم، می خوایی؟
تکبال ضجه زد:
-آره می خوام. به جهنم اون ها! به جهنم دل تو! به جهنم! من نمی خوام از دستم بری خورشید!من دیگه تحمل از دست دادن ها رو ندارم خورشید! به جهنم جنگ و جنگل و راه و همه چیز. دیگه بسه. بسه دیگه بسه. بی خودی هم خودت رو خام نکن. من بی تو قادر به ادامه هیچ راهی نیستم. باید خودت باشی. باید یکی مثل خودت باشه. من هیچی نیستم خورشید. هیچی نیستم جز1نصفه زنده بی مغز بی پرواز عاجز.
سیلی خورشید برق از نگاه خیس تکبال پروند.
-تکی! گوش بده! دیگه هرگز نمی خوام در مورد خودت این مزخرفات رو بگی فهمیدی؟ دیگه نمی خوام خودت رو اینطوری ببینی فهمیدی؟ دیگه بس کن بدم میاد از گریه زاری! تمومش کن فهمیدی؟
تکبال داشت دق می کرد.
-نه نفهمیدم نفهمیدم. خورشید تو رو خدا بزن خلاصم کن بعد هر جهنمی میری برو خورشید. اینجا جام نذار خورشید! من نمی تونم خورشید!.
تکبال دیگه واقعا نمی تونست حرف بزنه. خورشید لحظه ای بهش خیره شد. بعد آروم شونه هاش رو فشار داد.
-تکی!کبوتر عزیز من! از دست دادن ها بخش های آموزنده زندگی های ما هستن. خودت رو ببین!کرکس رو هرچند موقت از دست دادی و چقدر توانا تر شدی در غیبتش؟ تکی! من واقعا دیگه نمی تونم بمونم. بهم گوش بده! زمان نیست. چندتا کار هست که باید کنی. یکی اینکه بعد از من تکمار و تکماری ها رو ول نکنی. به حسابش برس. تا آخرش برو و نابودش کن!بذار پرنده های جنگل سرو بتونن بدون ترس از پایان های ناگهانی و دردناک، روی درخت های امن بشینن و به جوجه هاشون داستان پریدن رو یاد بدن. من مطمئنم که تو از پسش بر میایی تکی. سفت باش! من دیگه حسابی خستهم. از اینجا به بعدش دیگه نوبت توِ. اجازه نده پیش خودم ضایع بشم. آخه خیلی زیاد بهت مطمئنم. دوم اینکه این آخ و واخ رو جمعش کن. ببین چی میگم بهت! اجازه نداری بشینی هقهق بزنی، تب کنی، روانی بشی و غیره. می دونی که من چقدر از این مسخرگی ها بدم میاد. یادت باشه متنفرم از این حال و هوا ها. هر زمان خواستی واسه غیبتم ضجه مویه راه بندازی به یاد بیار و کاملا مطمئن باش که در اون حال من چقدر از خودت و از همه چیزت بدم میاد. پس به جای اینکه نفله بشی و بزنی به در آخ و واویلا، سفت وایستا و این عوضی ها رو ضربه کن. وقتی جنگت با تکمار تموم شد، به اندازه کافی مهلت واسه یادآوری من و خاطره هام پیدا می کنی. ولی خاطرت باشه زیاد طولش ندی که من هیچ خوشم نمیاد از وا رفتن ها و عزاداری کردن ها و پاشیدن ها و باختن ها و هر چیز این مدلی. به خصوص از طرف تو. تو متفاوتی تکی. فقط تویی که کبوتر عزیز من هستی. باید تفاوت داشته باشی تکی. من که هر کسی رو توی دلم عزیز نمی کنم! تو که دیگه باید بدونی. سوم اینکه، مواظب خودت باش. با زندگی راه بیا. با خودت و واقعیت های زندگیت نجنگ. خودت باش. تکبال باش. کبوتر بی پروازی که قادره پرنده باشه. حتی بدون پریدن. حتی روی درخت. حتی روی خاک. اینقدر هم خودت رو خاکی نکن. این کثافتکاری رو ادامه نده خیلی جفنگه. پر هات باید پاک باشن. تو پرنده ای تکی! بذار برای همیشه به عنوان1پرنده بشناسمت.
خورشید با محبت خاک روی پر های تکبال رو تکوند. تکبال دیگه نمی تونست سر پا بمونه.
-تکی!درست توجه کن! بعد از اینکه من رفتم تو باید امشب رو به جای من پیش ببری. اجازه نده بقیه بفهمن چی شده. اون ها امشب آمادگیش رو ندارن و اگر بفهمن اوضاع سکویایی ها و فنچ هایی که امیدشون رو به کرکس و افرادش بستن افتضاح میشه. تو باید هر طور شده رفتنم رو مخفی نگه داری تا درگیری امشب تموم بشه. واسه باقیش خودت باید فکر کنی که چجوری پیش ببری. من مهلتم تموم شده تکی. از اینجا به بعدش با خودت.
تکبال با آخرین توانی که نداشت، دست خورشید رو مثل آخرین و تنها امید نجات از مرگی دردناک2دستی چسبید و ضجه کشید:
-خورشید!خواهش می کنم! ازت تقاضا می کنم! بهت التماس می کنم! به خاطر خدا. به خاطر خدا. نه!
خورشید آهسته دست باز کرد و تکبال رو پیش از زمین خوردن بغل کرد. سرش رو گرفت روی شونه خودش. نازش کرد. اشک هاش رو پاک کرد. براش لالایی خوند. از اون لالایی هایی که وقت پریشونی های تکبال فقط خورشید بلد بود واسهش بخونه. فقط خودش می دونست و تکبال.
-تو امشب عالی بودی تکی! حرف نداشتی! بهت افتخار می کنم. خیلی هم زیاد. از ته دل. خوشحالم که باهام بودی و خوشحالم که باهات تا اینجا ادامه دادم.
تکبال فهمید که برای عوض کردن این پایان تلخ دیگه هیچ کاری از دستش بر نمیاد. واقعیتی تاریک! این تنها راه بود و تکبال قادر نبود چیزی رو عوض کنه. خورشید جنس اشک های عجز و وحشت تکبال رو فهمید. با عشقی آشکار روی سینه فشارش داد. سر و پر هاش رو با مهری از اعماق وجود، مهری بدون پرده و بدون نقش همیشگیِ سردی و خشم و خشونت نوازش کرد. سر تکبال رو روی شونه خودش گذاشت و آهسته و بی نهایت مهربون توی گوشش زمزمه کرد:
-خیلی دوستت دارم تکی! اجازه نده تصور کنم اشتباه کردم. من چه زنده باشم چه زنده نباشم تو باید چیزی باشی که بهت گفتم، اگر می خوایی همچنان عزیز من باشی. می دونم که می تونی اگر بخوایی. می خوایی مگه نه؟
تکبال بدون اون که سر از شونه های خورشید برداره به علامت تأیید سر تکون داد. سفت به خورشید چسبید. بغلش کرد. فشارش داد. احساسش کرد. بوییدش. حسش کرد. دعا کرد که همون لحظه عمرش به آخر برسه. خورشید بی حرف توی بغلش فشارش می داد و مشکی از دور تماشا می کرد و مونده بود این2تا چیکار دارن می کنن.
صدایی شبیه1آغاز شوم. رسیدن نیمه شب. شروع تردید ناپذیر کشتاری که تا چند لحظه دیگه راه می افتاد!.
خورشید نه با خشونت، بلکه به سرعت و با اطمینان تکبال رو از خودش جدا کرد. 1بار دیگه نگاهش کرد، 1بار دیگه به سرعت به خودش فشردش، 1بار دیگه شونه هاش رو فشار داد، دست های بی حس از وحشتش رو توی دست گرفت، به چشم های خیسش خیره شد و با محبتی بی نهایت زمزمه کرد.
-خداحافظ تکبال!.
خورشید دست های تکبال رو رها کرد و پرید. تکبال به مسیر رفتنش خیره شد. خورشید رفت بالا و به طرف تپه پرواز کرد. 1لحظه مشکی و بقیه دیدن که آسمون بالای تپه از نور خیره کننده ای روشن شد و سفیری که مثل پیک مرگ توی جنگل پیچید.
-تکماااااااااااااااااااااااااااااار!
این سفیر رو تمام سکویایی ها شنیدن ولی مهلت پیدا نکردن بفهمن چی بود.
تکبال تماشا می کرد که نور خیره کننده صاف به طرف دری که خودش پیدا کرده بود فرود اومد، بوته های خار اطراف رو آتیش زد و وارد شد و چند لحظه ای طول نکشید که صدا های زیرزمین به وضوح تغییر کرد. همزمان با جیغ ها و نعره های حیرت و وحشت و درد که از زیرزمین بیرون می زد، طنین ناله وحشتناکی هم از دور تر شنیده شد.
-نه!خورشییید! نه!
تکبال دیگه فرصت نداشت تماشا کنه. با سرعتی که در خودش سراغ نداشت خودش رو به طرف محل اختفای مشکی و دستهش پرتاب کرد و فریاد زد:
-مشکی!مشکی خفه شو!
تکبال نزدیک مشکی نبود ولی فرمانش چنان محکم و صریح صادر شد که مشکی خواه ناخواه اطاعت کرد. بقیه همراه های مشکی از حیرت در جا خشکیده بودن. انگار هنوز نفهمیده بودن چی شده. لحظه ای بعد بود یا لحظاتی بعد یا شاید ساعاتی بعد، تکبال نمی دونست چقدر گذشت که صدا هایی شبیه انفجار های پشت سر هم از زیر پا هاشون شنیده شد. تکبال و باقی همراه های مشکی دیدن که از اون ورودی دود بیرون زد و شنیدن که نعره سکویایی های مستقر در اطراف در های بسته بلند شد. تکبال با اینکه وسط دودی که لحظه به لحظه بیشتر می شد جنگ پشت و اطراف تپه رو نمی دید، ولی به درستی می تونست صحنه حمله دسته های سکویایی ها رو به در های باز شده و بی حفاظ و فراری های پریشون و غافلگیر تکمار مجسم کنه. هنوز منتظر بود که خورشید از اون ورودی بیرون بیاد ولی جز دود هیچی بیرون نمی اومد. لحظاتی بعد صدا ها قوی تر شدن و زمین از نعره های درگیری های داخلش می لرزید. سکویایی ها وارد دژ تکمار شده و با دسته متعجب و وحشتزده تکمار درگیر شده بودن. تکبال هنوز غرق حیرت و وحشت تماشا می کرد و مشکی رو با تمام زورش گرفته بود که خودش رو از ورودی شعله ور به داخل پرتاب نکنه و دسته منتظر و حیرتزدهش رو دنبال خودش به آتیش نکشه. در1لحظه نفسگیر فریاد های زیر زمین به هوار های وحشت تبدیل شد و تکبال دید که سکویایی ها مثل تیر از در های باز بیرون زدن و هرچی بالا تر پریدن و1دفعه، بدون هیچ اخطار قبلی، شعله بود که از ورودی های کاملا باز بیرون می زد. تکبال از جا پرید، خودش رو به بالاترین شاخه های درختچه ها رسوند و سفیر زد:
-برید بالا، بالا، بالاتر!
دودی غبار آلود داشت همه جا رو می گرفت و1دفعه صدای انفجاری بسیار بلند تمام جنگل رو لرزوند.
تکبال با حیرتی تلخ می دید که ورودی بالای تپه در1لحظه به شدت منفجر شد و سقف دژ تاریک تکمار کاملا منهدم شد و از هم پاشید. بقیه سکویایی های دسته مشکی که به انتظار فنچ ها روی درختچه ها و بوته های بلند تر جاگیر شده بودن، از ضرب انفجار هر کدوم به1طرف پرتاب شدن و تکبال دید که1فوج پرنده کوچیک از بین غبار و دود سیاه و غلیظ، از تیرگی داخل زیرزمین بیرون اومدن، به سرعت از وسط قیامت دود و غبار به هوا بلند شدن و به آسمون پرواز کردن در حالی که سایه های بزرگ شکاری های تکمار پشت سرشون پرواز می کردن. تکبال با تقلید بسیار ماهرانه ای از صدای خورشید عربده زد:
-گروه نجات! فنچ ها رو نجات بدید! جنگی های سکویا! امشب رو برای تکمار به یاد موندنی کنید!
نعره های وحشی و بی شفقت جنگ، دود، غبار، جنگ، خون، دسته نجات به سرعت وارد عمل شدن. سکویایی ها مثل تیر های از تفنگ در رفته از زیر زمین و از آسمون و از چپ و راست روی سر دشمن که هنوز گیج شعله ها بود می باریدن و دسته مشکی به سرعت فنچ های وحشتزده و پراکنده رو جمع می کردن و به اعماق جنگل فراری می دادن. مشکی در مهار تکبال می خواست عربده بزنه و دیوانه وار خورشید رو صدا کنه و تکبال نمی فهمید اینهمه قدرت جسم رو از کجا آورده که تونسته تا این لحظه مشکی رو مهار نگه داره. خیلی گذشت تا تکبال از همون فاصله دور این اطمینان رو دریافت کرد که میدون جنگ از فنچ ها پاک شده. این درست در لحظه ای بود که تمام تپه در برابر نگاه خیره تکبال1دفعه شعله ور شد و انگار به لرزه افتاد. تکبال با احساس خطری آنی و خطاناپذیر به سرعت از جا پرید و با همون تقلید ماهرانه سفیر زد:
-افراد سکویا! باید بریم! باید بریم!
همین کافی بود. وسط اون قیامت خون و دود و خاک، سکویایی ها که خیال می کردن از خورشید فرمان می گیرن، 1دفعه عقب کشیدن و خودشون رو در بین دود و غبار مخفی کردن. شکاری های تکمار که خیال می کردن اون ها به زیرزمین و به ادامه درگیری پیوستن، کور کورانه توی گرد و خاکی که لحظه به لحظه بیشتر می شد می چرخیدن و به هم می خوردن. مشکی داشت می مرد. دسته مشکی تنها افرادی بودن که دیدن چی شد و تنها افرادی بودن که می دونستن فرماندهی این هنگامه سرخ دستِ خورشید نیست. تکبال خیلی سریع مشکی رو به تیزرو و تکرو که به پهنای صورت اشک می ریختن سپرد و فریاد زد:
-ببریدش!از اینجا ببریدش! خودتون هم برید! برید برید برید!
تکرو هقهق کرد:
-خودت چی؟
تکبال محکم و مطمئن داد زد:
-مشکی رو ببرید! من جا نمی مونم.
تکبال درست می گفت. تکرو دید که مثل برق از بالای شاخه پرید پایین، پاهای چابکش رو روی خاک محکم کرد و با چنان تسلط و سرعتی دوید که به هیچ عنوان از هیچ پرنده ای انتظار نمی رفت. تیزرو و تکرو در حالی که بی پروا هقهق می کردن، مشکی ملتهب و ناآروم رو از اونجا بردن.
تکبال مسافت زیادی نرفته بود که با شنیدن نعره ای بلند تر از هر انفجاری که در خاطرش جا می گرفت، حس کرد کوهی فرو ریخت. بی اختیار خودش رو روی زمین پرتاب کرد و زیر1دسته خار خزید. از اونجا سیاهی دود و غبار رو می دید و زمانی که سیاهی کمی کمتر شد، تکبال دید که منظره مقابل نگاهش به طور فاحشی تغییر کرده بود. تپه سیاه خارستان دیگه اصلا وجود نداشت و در افق تاریک، شب تا بی انتها کشیده شده بود. تکبال حس کرد دیگه نباید منتظر خورشید باشه. نمی فهمید چرا تا اون لحظه این احساس ابلهانه رو داشت که شاید پایان طور دیگه ای باشه ولی در اون لحظه انگار حقیقت از زیر تپه ای که دیگه نبود، سر برآورده و در جای خالی تپه فرو ریخته ایستاده بود. صدای تکبال در تمام خارستان پیچید، طنین انداخت و هزار ها بار منعکس شد.
-خورشیییید!خورشییییییید! خورشییییییییید! خورشید! خورشیدم اِی خدااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااااآاااآاااآاا!
در جایی بین نیمه شب و صبح، تکبال نفس زنان، خاک آلود، سیاه از دود و غبار و خون، محو شعله و جنگ و انفجار و ترس و حیرت و خاک و خاکستر، خودش رو به امن ترین و قابل دسترس ترین پناه گاهی که می شناخت رسوند. گودال کوچیک زیر بوته های خار اون طرف چنارستان. جایی که پیش از بازگشت خورشید، از خشم سکویایی ها اونجا پناه گرفته بود. مطمئن بود که فنچ ها نجات پیدا کردن. مطمئن بود که سکویایی ها در امان هستن. دیده بود که از مار ها کمتر از40تا زنده مونده و همراه تکمار به شدت زخمی و نیمسوخته از معرکه فرار کردن. تکمار زنده مونده بود ولی جدا از این، همه چیز درست بود. همه نجات یافته ها در امان بودن. فنچ ها بدون اینکه حتی یکیشون از دست بره آزاد شده و در اون لحظه تحت حمایت و رسیدگی افراد منطقه سکویا بودن. دژ مخوف تکمار داقون شده و از بین رفته بود. تکمار در غیبت کرکس، یکی از بزرگ ترین ضرب شصت های سکویایی ها رو دیده بود. و تکبال نمی فهمید یا نمی خواست بفهمه این وسط چی ایراد داره که حالش اینقدر وحشتناکه. درد فراتر از اون بود که اشک بتونه به کمک بیاد. تکبال خسته و نفس بریده زیر بوته های خار ولو شد. چشم هاش رو بست و خودش رو به سکوت سنگین شب جنگل سپرد و در همین زمان بود که شنید. صدایی بلند، طنین انداز و غمناک. چنان غمناک که تکبال احساس کرد تمام وجودش از درد و غم می خواد فریاد بزنه. چشم باز کرد و گوش داد. چیزی بود شبیه آواز. آوازی که تکبال تصور نمی کرد بتونه اونهمه درد توی خودش داشته باشه. تکبال چند لحظه گوش داد و با حالتی مثل هذیون زده ها زیر لب زمزمه کرد:
-آواز بوتیمار.
از شنیدن صدای خودش انگار1دفعه بیدار شد. هشیاری با بی رحمی دردناکی1دفعه برگشت و همه چیز مثل1انفجار سریع و بی مقدمه براش آشکار شد. گوش به آواز بلند و غمناک بوتیمار فکر کرد، به خاطر آورد، فهمید و پذیرفت.
خورشید رفته بود! خورشید برای همیشه رفته و تکبال رو تنها گذاشته بود!.
*******
امشب ستاره می چکد از چشم های من،
بی انتهاست ماتم بی انتهای من.
در قعر شامگاه به توفان سرنوشت،
تنها خداست شاهد شب گریه های من.
در تندباد فاجعه ویران همی شوم،
آخر کجاست آخر این ماجرای من!.
سر بر سیاه شامگهان دل درون خاک،
بس بی صداست بر قدمت های های من.
رفتی ز دست و من به قفایت شکسته ام!
بشکست از این سیاهه غم شانه های من!.
آه از پریشانیِ من در هوای تو،
وای از حضور غایبت اندر هوای من!.
دریا و آسمان و زمین غرق ماتمند!
فریاد از این جفای تو و از وفای من!.
آنجا که رفته ای ز شبانگه نشانه نیست،
اینجا سحر به خاک شد اندر سرای من!.
اندر لهیب حادثه بر خاک می شوم،
بیچاره ام ز درد و کجا شد شفای من!.
می خوانمت ز جان و چه بی هوده می کنم!،
امشب نمی رسد به سرایت صدای من!.
تا حشر از این وداع سیه ناله می زنم،
باشد که بشنود فلک این ناله های من!.
یک آسمان ستاره ی رخشان برای تو،
یک خاکدان هوای پریشان برای من.
در باورم نمی رود این هجرِ ناگهان،
میمیرم از تعب! مددی کن خدای من!.
*******
دیدگاه های پیشین: (14)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 16:50
سلام. این بار اولین دفعه است که هنوز این قسمت رو نخونده وسطش نظر میدم.
جدی از شدت هیجان نفسم بند اومده.
احساس می کنم شما تمام توانتون رو در نوشتن این قسمت یا حد اقل بیشتر قدرتتون رو به کار گرفتید که این همه نفسگیره.
وحشتناک شده.
می ترسم ادامه اش رو بخونم.
انصافاً دچار تناقض شدم هم دوست دارم بدونم آخرش چی میشه و هم با یک احساس عجیب و مبهم دلم نمیخواد دیگه ادامه بدم.
می خونمش هر قدر سخت باشه باید بدونم.
باید با حقیقت روبرو بشم.
رفتم که بخونم و با حقیقت هر قدر تلخ باشه مثل سکویایی ها روبرو بشم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله درسته تمام توانم رو اون شب جمع کرده بودم که بتونم بنویسم. شب سنگینی بود. کلمه به کلمهش نفسم رو می گرفت تا پیش ببرمش. کاش می شد مدلش رو عوض کنم! کاش می تونستم طور دیگه ای بنویسمش! فقط و فقط خدا می دونه چقدر این رو دلم می خواست. اون لحظه ها و حتی حالا.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 17:12
هنوز تمومش نکردم این قسمت رو.
دارم قبل از سکویایی ها با حقیقت روبرو میشم.
من قانون زندگی رو شناختم.
من شما رو حالا دیگه می شناسم.
نه شما رو به خدا نه.
نباید خورشید از بین بره.
با اون که تمومش نکردم هزار درصد مطمئنم یک فداکاری عجیب و بی نظیر در راهه.
شک نکنید تکبال اگه بخواد روی خوشی رو در زندگی ببینه در کنار خورشیده که می تونه این طور باشه.
اگر خورشید نباشه تکبال هم میشه یک مرده متحرک.
خورشید به خاطر تکبال هم که شده باید زنده بمونه.
این بار این قهرمان رو نابود نکنید.
واقعاً میشه بدون نابودی قهرمان داستان درست پیش بره.
برای خورشید این همه سختی و منفی و بد دیدن کافی نیست که حالا باید جونش رو هم فدا کنه.
لا اقل کرکس باید در این جنگ حضور پیدا کنه نباید وقتی کرکس بیاد دیگه اثری از خورشید نباشه.
نمی دونم چی باید بگم ولی واقعاً دوست دارم خورشید از بین نره.
اما در نهایت میگم که هر اتفاقی بیفته من آماده پذیرش هستم.
قبل از این که اتفاقی بیفته من برخلاف تصوری که از خودم داشتم گریه ام گرفته فکر می کردم این احساس ها مال دوران نوجوانی باشه که از خوندن یک داستان فرد گریه اش می گیره یا با قهرمان داستان همراه میشه و می خنده و در حقیقت باهاش زندگی می کنه.
حمل بر خودخواهی نشه امیدوارم در پایان این قسمت طوریم نشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
می فهمم. به خدا شما رو می فهمم. کاش راهی بود توضیح بدم که چقدر دلم می خواست خورشید بمونه. من با شما موافقم. تکبال در کنار خورشید دوباره زنده می شد. خود تکبال هم می دونست و حالا هم می دونه. من دلم نمی خواست اینطوری بنویسمش. به خدا راست میگم. تقصیر من نیست. تقصیر من نبود دوست من. خدا می دونه. تقصیر من نبود.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 17:35
تموم شد.
می تونید دیگه هیچ وقت ادامه اش رو ننویسید.
دیگه از نظر من بقیه اش ارزشی نداره.
نه این که سبک نوشتن شما اشکالی پیدا کرده باشه نه به خاطر این میگم که زندگی برای آدم ها تا یه جایی قشنگه از اون جا به بعد میشه نمایشی از زندگی.
نمایشی که دیگه واقعی نیست و هم خودِ فرد و هم اطرافیانش می دونن دارند نقش بازی می کنن.
از اون جا به بعدش دیگه الکیه و کشک.
من که در این نود قسمت با تکبال و از همه مهم تر با شما حتی قبل از تکبال آشنا بودم می دونم دیگه از این جا به بعد اگر تکبال بخواد هم نمی تونه درست زندگی کنه؛ یعنی اگر بتونه خورشید رو فراموش کنه به نظر من این خلاف عشقه و معلوم میشه با تمام وجودش خورشید رو دوست نداشته و فقط ادعا می کرده.
خورشید هم وقتی می گفت: به عزیزانت دل نبند و هیچ وقت خودِ واقعیت رو بهشون اظهار نکن باید می دونست این نشدنیه و اگر زندگی در این دنیا قشنگه و ارزشی هم داره فقط به خاطر این دوست داشتن هاست.
شعر آخر هم این قدر به داستان میاد که حد نداره.
اما دیگه ادامه اش ندین.
بذارین یه بار هم داستان این طوری تموم بشه.
اجازه بدین مخاطب بقیه اش رو حدس بزنه.
البته این فقط نظر منه.
واقعاً خسته نباشید نمی دونم خودتون وقتی این قسمت رو می نوشتید چه حالی داشتید حتماً اگر از حالِ الآن من بدتر نباشه بهتر نبوده.
پیروز و موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
شما شاید یکی از معدود افرادی باشید که متوجه شدید تکبال ادامه زندگیش رو نقش بازی می کنه. تکبال هنوز خورشید رو فراموش نکرده. به شما اطمینان میدم که اون شب تاریک هنوز مثل لحظه های اول براش تازه هست. البته کسی این رو درش نمی بینه. یاد گرفته خودش نباشه. ولی زمان هایی که مطمئنه هیچ چشمی نمی بیندش، هیچ گوشی نمی شنودش و هیچ حسی در اطراف حس و حال خودش نیست که کشفش کنه، سنگینی اون خاطره سیاه یکی از سیاه ترین خاطره های عمرشه. هنوز کابوس می بینه و هنوز واسه اینکه فقط تماشا کرد تا خورشید زیر اون تپه دفن بشه به خودش نفرین می فرسته. خورشید اجازه شکستن رو بهش نداد. دم آخر این امکان رو ازش گرفت. وگرنه چه بسا که تکبال الان زنده نبود. این یکی از سخت ترین فرمان هایی بود که خورشید بهش داد و تکبال هنوز منتظره که در اون طرف مرز بین مرگ و زندگی دستش به خورشید برسه تا برای دادن این فرمان سخت اجرا به حسابش برسه. ولی خداییش خود واقعی تکبال اگر ابراز بشه دردسر های بی نظیری براش درست می کنه. تصور کنید خیلی راحت به بقیه توضیح بده که من1کبوتر بی پرواز و غیر معمول هستم و این هم نشونه هاش. چندتا صحنه از این مدل مجسم کنید و چه بسا که حسابی بخندید.
جدی شعرش قشنگه؟ خودم گفتم. دیگه نشد کاملش کنم آخه ساعت تقریبا4صبح بود و من حس می کردم اگر این پست رو کامل نکنم و نذارم فردا دیگه واقعا کارم به درمون می کشه. باید می ذاشتمش. باید این کوه آتیشی رو1جایی می ذاشتمش زمین!
اگر می شد ادامه ندم چه سبک می شدم! ولی خیلی چیز ها هست که حل نشده. تکمار زخمی شده ولی هنوز زنده هست. کرکس اصلا نمی دونه چی سر خورشید اومده. فاخته هنوز وسط راهه. ولی خورشید رفت! کاش می شد دیگه باقیش رو ننویسم! کاش می شد دیگه ننویسم! دیگه واقعا دلم می خواد که بشه ننویسم!.
راستی معذرت می خوام مثل اینکه حال و هوای شما رو بد خراب کردم. ببخشیدم. به خدا خودم100برابر افتضاح تر بودم هنوز هم هستم. امیدوارم الان دیگه عالی شده باشید و همیشه عالی باشید!.
یکی
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 17:50
الان چند دقه گذشته ک دست بکیبورد نشستم موندم چی بنویسم. هی متاسفم جدی میگم. خیلی خیلی متاسفم پریسا. من تا حالا از خوندن هیچ جریانی اینقد ناراحت نشده بودم. حسین راست میگه اینارو ک مینوشتی چجوری بودی. پریسا. بیا ی جوابی همینطوری بکامنتم بده باشه، الان خطخطی حالتم میترسم واست. بیا بگو داری کامنتارو میخونی باشه؛ هی من الان نمیتونم حرف پیدا کنم بگم شاید بعد بیام. پریسا بیا ی چیز بگو خیالم تخت شه خب؛ من دیگه نمیتونم میرم ی وقت دیگه میام ی کامنت درستحسابی شاید بدم

پاسخ:
سلام یکی.
اصلا نمی تونم این مدلی تصورت کنم. زمانی که خودم داشتم می نوشتم، فردا نزدیک ظهر که حواسم جمع تر شد خدا رو حسابی شکر کردم که نصف شب بود و کسی در اطرافم نبود و من وسط شب تنها بودم. من و داستان تکبال. به نظرم دیگه لازم نباشه حالم رو توضیح بدم برات. ممنونم یکی.
آریا
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 19:57
سلام دوست من
نمیدونم چی بگم
همه گفتنی هارو حسین عزیز گفت چند روزی هست که خیلی دلم گرفته امروز خیلی بد تر شده بود داستانت بهونه دستم داد تا ببارم . تا از دردایی که تو دلم دارم ببارم
خیلی زیبا نوشتی
حالت رو خیلی خوب میدونم میدونم …….
شاد باشی
خدا نگهدارت

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
خدا نکنه! دل مهربونت واسه چی گرفته بود؟ کاش الان دیگه هوای دلت آفتابی باشه. دل باید گاهی بگیره که دل باشه ولی ترجیح میدم برای دوست هام این گرفتگی ها هرچی کمتر و کوتاه تر باشن. الان حال دلت چطوره؟
حسین آگاهی
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 00:56
سلام. بیایید و بگید که حالتون بر سر جاشه و هنوز هستید.
جدی نگرانتون هستیم.
چه کسانی که نظر میدن و چه کسانی که فقط رهگذرند و میان و میرن.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
من هستم. ببخشیدم که دیر اومدم. راستش نمی تونستم به این پست سر بزنم. توانش نبود. تمامش رو برای نوشتنش صرف کرده بودم و شارژ مجدد لازم بود که زمان معمولا زحمتش رو می کشه. حالا اینجام، آماده ادامهش هنوز نیستم ولی اینجام، به خاطر دونه دونه اشک های عزیز و با ارزش شما و آریا و هر کسی که با خوندن سطر های نوشته من بارید معذرت می خوام، و کلامی نمی شناسم که توضیح بده همه شما، حضورتون، حالتون و تک تک کلمه هاتون چقدر برام با ارزشه.
پاینده باشید.
آریا
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 12:54
سلام پریسا جان
کجایی چرا نیستی
بیا مارو از نگرانی در بیار
بیا پریسا

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. دوست عزیز من. نگران نباش عزیز. من همین جام. اینجا روی خاک زمین. توی جهان سفید و سیاه. وسط زندگی. توی کامنت دونی این پست. خودت رو به راهی عزیز؟
ایام به کام.
مینا
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 12:56
سلام هر چه قدر خواستم نظر بدم نشد تا بالاخره امروز شد.
اولش که داستانرو خوندم خیلی بی تفاوت بودم. مثل یه حقیقت تلخ. هر چه قدر که گذشت به دردی که توی داستان بود بیشتر پی بردم.
نمیدونم چرا قانون دنیا اینطوره که وقتی کسی میره ارزششو خیلی بیشتر میفهمیم از زمانی که اون شخص در کنار ماست. کاش انسان ها اینطور نبودن.
به نظر من تکبال بعد از این الگوی کوچیکی میشه از تموم زوایای خورشید تلخ توانا و شاید مرموز.
شایدالآن تکبال راحتتر بفهمه زندگی یعنی چی.
ولی خوب فهمیدن ها معمولا سخت به دست میان و تلخ.
روزگار بد جوری درس میده.
نمیدونم چی بگم جز آرزوی خوشبختی و سعادت برای همه کسانی که اینجا میان و به خصوص برای شما.
کاش کی خورشید ه ای زندگی ما هیچوقت غروب نکنن.
هر کسی توی زندگیش یه کسیرو داره که براش بهترین انسان روی زمینه کاش خدا این آدمهارو از ما نگیره خودخواهیه ولی خوب دیگه بعضی اأما ضامن بقای ما هستن.
از ته قلبم برای همتون بهترین هارو میخوام

پاسخ:
سلام مینا جان.
من بد خودخواهم مینا. اگر می شد و راهی بود، فرقی نمی کرد این راه درست بود یا نبود. مطمئن باش من برای نگه داشتن اون هایی که دلم می خواست برای همیشه موندنشون تضمین بشه نرفته نمی ذاشتمش.
بله کاش خورشید های اون هایی که توی زندگیشون خورشید دارن هرگز غروب نکنن. بچه ها اگر دارید قدرش رو خیلی بدونید. زمانی که بره تازه می فهمید چه کم دیدیدش. چه کم باهاش حرف زدید. چقدر حرف داشتید بهش بگید. چقدر ابراز محبت بود که بهش نکردید. چقدر کم دستش رو گرفتید، کنارش نشستید، به حضورش توجه کردید. چه کم باهاش بودید. چه کم برای رضایتش تلاش کردید. چقدر سوال بود که می خواستید ازش بپرسید و نپرسیدید. چه کم بهش نزدیک شدید. چه بسا که می تونستید بهش1لبخند بدید و ندادید. خیلی دردناکه زمانی که آدم به خودش میاد و می فهمه تمام این فرصت ها برای همیشه از دست رفتن و تموم شدن.
معذرت می خوام. باز جوگیر شدم. ببخش مینا جان و ببخشید همه.
راستی با این جملهت خیلی موافقم. فهمیدن ها سخت به دست میان. گاهی چنان سخت که جای زخمش برای ابد باهامون باقی می مونه. کاش می شد پیش از درس گرفتن بفهمیم بلکه اینهمه دردناک نباشه!
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 17:43
نمیتونم بگم بهتر شدم. ولی راحتتر میتونم حرف بزنم. بازم متاسفم پریسا. بخدا حالم تا تهش گرفتست از این خیتی روزگار. هی من وسط نوشتت اعمال نظر نمیکنم اما بنظرم میاد مینا راست میگه این تکبال از حالا بعد اینکه حالش جا بیاد میشه ی خورشید مشابه اون اولی. این موشیپیشیبازیرو ولش. خیلی سخته ما همه میدونیم. من میدونم بقیه هم هرجور بلد بودن و احساسشون قد داد اینجا گفتن ک میدونن چقد درد داره. نمیدونم چقد ازش گذشته ولی بنظرم این شکلیش هرچی ازش گذشته باشه دردش کم نمیشه. رفتن عزیزی ک برگشتی توش نی وقتی تماشاگر رفتنش باشی. فکرشو ک میکنم روانم تشنجش میگیره بخدا. ولی یادت نره خورشید اینریختی تکبالو نمیپسندید. خوش نداشت تکبال ساکت و ماتمگرفته و دربداقونو. اینجارو ببین. ما هنوز اینجاییم. فاخته نیست ولی ما هستیم. من و آریا و مینا و حسین. ما هستیم. داریم تشویق میکنیم. بیا باهامون حرف بزن. هی پریسا. ببینمتا, زود باشیا, بیایا, حرف بزن خیالمونو راستوریست کن. ببین اگه اومدی ک اومدی اگه بازم نیومدی ما چندتایی جمع میشیم میایم سراغت. پریسا. تنها نگذرون. بیا باهم ردش کنیم. من هستم. منتظرما, پریسا ببینمتا, زود باش بیا فقط بیا ی پستی چیزی بزن باش تا بعدش واسه باقیش من شلوغی راه بندازم. منتظرتم.

پاسخ:
ببخش به خاطر حال و هوای گرفتهت یکی. باور کن نمی خواستم حال کسی گرفته بشه. بله سخته. همون طور که گفتی فرقی نمی کنه چقدر گذشته باشه. بعضی لحظه ها هستن که همیشه تازه باقی می مونن. کهنه نمیشن، غبار نمی گیردشون، کم رنگ نمیشن. کاش این لحظه ها برای همه شما از اون خوب هاش باشه!
ممنونم که هستی یکی. از تو ممنونم. از تمام اون های دیگه هم ممنونم که هستن. این بودن برام خیلی ارزش داره. خیلی خیلی خیلی زیاد یکی. من هستم. اگر خیال نداری فعلا واسه باقی تکبال شلوغ کنی اعلام حضور می کنم وگرنه در میرم تا مدت نامعلوم. شوخی کردم. من اینجام و یکی هم بدون شلوغ کاریش دیگه یکی نیست که! شلوغ کن و باش و همچنان یکی آن سوی شب باقی بمون.
پیروز باشی.
آریا
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 02:44
سلام پریسا جان
چرا نیومدی بیا تورو خدا مارو از نگرانی در بیار
با یکی موافقم زود بیا با هم بگذرونیمش بیا پریسا بیا

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ببخشید مثل اینکه خیلی دیر کردم. نگران نباش چیزی نمیشم. چرا باید چیزی بشم آخه؟ من فقط قصه نوشتم. اگر واسه قصه نوشتن بخوام طوری بشم که بد ضایع هست. نه بابا چیزیم نیست و تا چند وقت دیگه دوباره سر آب زرشک با هم دعوا می کنیم. آخ جون.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 19:35
سلام پریسا جان
خدارو شکر بهترم
باش همیشه باش پریسا
منم هستم
امیدوارم احوالت خوب باشه
میگم آب زرشکی نمونده که سرش دعوا کنیم
نبودی همشو خوردم خخخ
خوب چیکارکنم دیدم نیستی هیفم اومد نخورم همشو خوردم تا قطره ی آخر
اون چیه برداشتی بزارش زمیین ووااایی
من رفتم ال فراار
شاد باش تا همیشه 66152

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خوشحالم که بهتری. تو چی گفتی؟ آب زرشک های من! یعنی صداقتت… آریا! من می کشمت! فقط دعا کن من توی این اردوی محله دستم نرسه بهت. راستی هستی؟
دعا کن بشه باشم آریا. خیلی دلم می خواد خیلی.
میگم1چیزی. حکمت این شماره های آخر نوشتهت چیه؟
شاد باشی.
آریا
جمعه 28 فروردین 1394 ساعت 14:16
سلام پریسا جان
پخخخخخخخخخخ
دستت نمیرسه که خخخخخ
من خیلی دوست داشتم بیام اما نشد که بشه
به احتمال زیاد تو این هفته یا هفته ی دیگه آبجیم و خوانوادم بیان باید دستی به خونه بکشم وقتیم آبجیم بیاد دیگه نمیشه که ثبشه بیام انشا الله یه اردو ی دیگه
هعععییی خیلی دوست داشتم میتونستم بیام
حکمت شماره های آخر کامنتم زیره سره وب بیسون هستش خخخخ
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
امیدوارم گربه های2تایی حسابی اذیتت کنن! امیدوارم تا1جایی رو تمیز و مرتب می کنی پشت سرت راه بی افتن دوباره ویرانی به بار بیارن! امیدوارم حسابی حسابی حسابی اذیت کنن! آخیش! تا تو باشی در غیبت من ته آب زرشک هام رو بالا نیاری.
اردو هم همیشه هست بیخیال. خواهر و خونواده دارن میان. هیچی اندازه خونواده ارزش نداره آریا. خوشحالم که به همین زودی شما ها همگی در کنار هم خواهید بود. از خدا می خوام دیگه هرگز هرگز و هرگز شاهد همچین اتفاق هایی توی زندگی نباشی. اگر خدا بخواد زمان دیگه و جای دیگه می بینمت.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
آریا
شنبه 29 فروردین 1394 ساعت 22:54
پخخخخخخخخخ

خانه


پاسخ:
وای این چی بود! دستم روی ماشه تیر کمونم بود این بنده خدا کی بود پخ کرد دستم لرزید تیر نفلهش کرد؟ آخ آخ طفلکی!
آریا
شنبه 29 فروردین 1394 ساعت 23:00
سلام پریسا جاان
اعلام حضورو داشتی خخخ
من هستم
و چشم براه تکبال 91
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
هدف گیری رو عشق کردی؟ ای خدا دلم نمیاد اذیتش کنم که!
باش آریا که حضورت کلی ارزش داره برام.
تکبال91هم بلاخره میاد. اگر خدا بخواد و عمری باشه دیر و زود داره ولی بلاخره میاد. بذار خاک روی پر هاش خشک بشه میادش.
پیروز باشی از حال تا همییییشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال89

جنگل سرو آشکارا منتظر1اتفاق بود. سکوتش این رو فریاد می زد و همه این فریاد رو می فهمیدن. ولی کسی توضیحش نمی داد. تکبال هنوز ناپیدا بود. تکماری ها و افراد منطقه سکویا هیچ کدوم نتونسته بودن گیرش بیارن. تکبال همونجا توی گودال کوچیک زیر ریشه های خار جنگلی با بیماری ناشناسش می جنگید. علف های اطرافش اونقدر زیاد بودن که اگر سال ها ازشون می خورد مشکل غذا پیدا نمی کرد. بارون هم که هرچند1بار می بارید و چاله های اطرافش رو از آب شفاف پر می کرد و دیگه لازم نبود بیاد بیرون و برای آب خوردن تا لب رودخونه بره. پس ترجیح می داد همونجا بمونه تا زمانی که این کرختی و درد مسخره دست از سرش بردارن. تکبال توی مخفیگاهش باقی موند و در اون لحظه خواب بود. سکوت سنگین شب جنگل رو چیزی خراش می داد. تکبال حس کرد چیز مزاحمی داره خوابش رو مثل1دسته پر به هم می ریزه. لحظه ای بعد، بیشتر به جهان بیداری کشیده شد. صدای مشخص1خشخش درست در بالای سرش از جا پروندش. تکبال نمی دونست چند روز گذشته و اصلا نمی دونست الان چه زمانیه. زمان از دستش در رفته بود و این صدا!.
بی حرکت توی پناه گاهش موند و گوش داد. حرکت تردید ناپذیر موجودی در چند قدمیش. تکبال سعی کرد بدون ایجاد صدا سرش رو کمی بالاتر بگیره بلکه بتونه ببینه چی در مجاورتشه. طول کشید تا چشم هاش به تاریکی عادت کرد. نیمه شب بود. سایه ای بزرگ، خیلی بزرگ تر از خودش، تیره و سریع، 1مار بزرگ!.
تکبال حس کرد قلبش1لحظه از زدن ایستاد. نفسش رو حبس کرد. مار آهسته می خزید و جا به جا می شد ولی حرکتی رو به جلو نداشت. معلوم نبود چرا هرچه سریع تر از اون نقطه پر خار نمیره و دور نمیشه. تکبال بی حرکت منتظر موند و امیدوار بود مار بر نگرده و نبیندش. لحظه ها کند و سنگین می گذشتن. مار پیچ و تابی خورد و دم کلفتش حرکت تندی کرد. تکبال کشید عقب تا از برخورد دم مار با سرش پیشگیری کنه. مار در چند قدمی تکبال نیمه چمبره ای زد و هیکل بزرگ و سنگینش رو برای قرار گرفتن در وضعیت راحت تر کمی تکون داد. تکبال با نگاهی سراسر وحشت بهش خیره مونده بود. اگر پنجه هاش رو کمی دراز می کرد می تونست انتهای دم مار رو لمس کنه. مار لحظه ای دمش رو کمی بالاتر از زمین نگه داشت و بعد تکونی خورد و به حالت کمین بی حرکت باقی موند. تکبال به سکون1تیکه سنگ فقط تماشا می کرد. شاهد بود که موش بزرگی به وسیله مار شکار و بلعیده شد. مار غذاش رو خورد و سیر و پر راه افتاد و رفت. تکبال لبخند تلخی زد.
-این ها به خودشون هم رحم نمی کنن. چرا باید کنن؟ موش ها غذای مار ها هستن. ایراد از بینش موش هاست که نفهمیدن همراهی مار ها اعتبار نداره.
لبخندش مثل سرابی که محو بشه آهسته محو شد. غمی مثل غبار روی نگاهش نشست.
-همراهی ها واقعی نیستن. همراه ها هم همینطور. هیچ همراه و هیچ همراهیی اعتبار نداره.
لحظه ای طول کشید که به خودش اومد. درد کمتر شده بود. هنوز بود ولی نه به شدت گذشته. تکبال نفسی از سر رضایت کشید. کرختی و تب همچنان آزارش می دادن. تکبال حس می کرد که به شدت خسته هست. تا صبح هنوز زمان زیادی باقی بود. تکبال دوباره زیر ریشه های خار ولو شد. در آخرین لحظه های بیداری در ذهنش زمزمه کرد:
-اینطوری خیلی خطرناکه. ماره ممکن بود ببیندم. باید1فکری کنم. دسته کم مسلط تر باشم. فردا. فردا بهش فکر می کنم.
و بعد به خوابی سنگین از جنس تب فرو رفت.
-آهای!بلند شو! بیدار شو! ببینم جایی دیگه نبود که مخفی بشی؟ بیدار شو دیگه!
تکبال بی رمق چشم باز کرد. صبح شده بود. روز تاریک بالا اومده و نور چشم هاش رو می زد. تکبال به سفیدی بالای سرش نظر انداخت و چشم هاش رو بست.
-می بینی؟ اینجا هم کشفت کردم.
لبخند محوی برای1لحظه کوتاه روی چهره تکیده تکبال نشست و خیلی سریع پاک شد.
-سلام آقای خوشپرواز. تو اینجا چیکار می کنی؟
خوشپرواز مثل همیشه بود. آزاد، سبک، مهربون.
دیگه آقاش رو ول کن. همون خوشپرواز بسه. -من اومدم برای کشف و شهود. تو چی؟ اومدی مخفی بشی؟
تکبال که داشت دوباره خوابش می برد آه کوچیکی کشید.
-بله دقیقا. اومدم مخفی بشم.
خوشپرواز نگاهش کرد. تکبال واقعا دوباره داشت به خواب می رفت. خوشپرواز آهسته شونه هاش رو تکون داد.
-نه! بسه دیگه. تو واقعا نباید دیگه بخوابی. چقدر داغی! تب داری؟ تکبال! بیدار شو! بهم بگو ببینم تو تنهایی اینجا وسط این خاک و خاشاک چیکار می کنی؟ تو پیش از این تنها نبودی. همراه داشتی. به نظرم اون کرکسه. الان کجاست؟ اون و اطرافیانش کجا هستن؟
تکبال از جا پرید ولی نه اون اندازه شدید که کاملا هشیارش کنه.
-تو از کجا می دونی؟
خوشپرواز نخندید.
-من نشونه های حضورش رو توی زندگیت دیدم. درضمن اون کرکس سکویاست و کرکس سکویا1عالمه خدم و حشم داره که اگر تو باهاش بودی پس با اون ها هم بودی. و حالا اون ها کجان؟
تکبال در عالم نیمه هشیاری به طرف خواب شنا می کرد و آهسته از درک و بیداری دور و دور تر می شد. فقط می فهمید که خوشپرواز خطرناک نیست جز اینکه الان نمی ذاره تکبال بخوابه و تکبال به هیچ عنوان بیداری رو نمی خواست. باید1طوری سکوت اطرافش رو پس می گرفت.
-تکبال!بیدار شو! داشتم باهات حرف می زدم پاشو جوابم رو بده!
تکبال نامفهوم نجوا کرد.
-کرکس رفت سیرک. شهپر گرفتش و تحویلش داد. خود شهپر هم رفت تا مواظبش باشه. بقیه هم می خوان پدرم رو در بیارن. دیگه هیچی. دیگه بسه. دیگه می خوام بخوابم. بذار بخوابم. فقط بخوابم.
تکبال این ها رو گفت و اشک مثل سیل از لای پلک های بستهش جاری شد. خوشپرواز تماشا می کرد که چطور پر های خاک گرفته تکبال از سیل توقف ناپذیر اشک هاش خیس می شدن. تکبال نیمه هشیار نفس های تند می زد و اشک بود که از چشم های بستهش می زد بیرون. زیاد طول نکشید. لحظاتی بعد، نفس هاش کم کم کند تر و عمیق تر شدن، اشک ها کمی دیر تر، ولی بلاخره موقتا ایستادن و تکبال با رضایت کامل به عالم بی خبری خواب و بی هوشی فرو رفت. خوشپرواز لحظه ای همونجا نشست و تماشاش کرد. مات و متحیر نگاهش می کرد. تکبال خاکی و خسته رو نگاه می کرد که خوابش خواب تب بود. آهسته پرسید:
-و این بیماریت.
سکوت. تکبال خواب بود. خوشپرواز دیگه بیدارش نکرد. همین اندازه برای امروزش کافی بود. باید دونسته هاش رو حذم می کرد. خوشپرواز روی تکبال رو با خاک و خار پوشوند و تکبال با رضایت توی خواب نفس عمیقی کشید. خوشپرواز پرید و رفت. 1دسته خیلی بزرگ مورچه از اطراف هجوم آوردن و بی صدا چاله های آب رو گود تر کردن تا برای دفعه بعد آب بیشتری توش جا بشه. تکبال خواب بود. مورچه ها1دسته بزرگ علف رو تا حد امکان ریز کردن، به طوری که خوردنشون برای1کبوتر ارزنخوار ساده تر باشه. بعد در لا به لای ریزه علف ها از نظر گم شدن و رفتن. تکبال خواب بود و بوی علف های بارون خورده رو در اطرافش به مشام می کشید. حسی مرکب از سبکی و رضایت گرفتش. کسی لبخند کوچیکی رو ندید که روی چهره تبدار تکبال نقش شد و همونجا باقی موند. تکبال خواب بود. روز آهسته آهسته بالا می اومد. زندگی توی جنگل سرو بیدار می شد و تکبال همچنان خواب بود.
منطقه سکویا.
آرامش و نظم مثل همیشه برقرار بود. با این تفاوت که حواس ها چندین برابر گذشته جمع، نگاه ها تیز تر، ذهن ها هشیار تر و گوش ها باز تر بود. جای کرکس، شهپر، خورشید و تکبال پر شده و ظاهرا نبودشون مشکلی ایجاد نمی کرد هرچند سکویایی ها برای پر کردن این خلأ ها خیلی فشار متحمل می شدن.
-مشکی!پیام امنیت از طرف خورشید. همه چیز اونجا رو به راهه جز اینکه تکمار فهمیده خورشید اونجاست. مثل اینکه خواستن اونجا شر درست کنن و خورشید تونسته حالشون رو بگیره و حالا تکمار می دونه که اونجا بی حفاظ نیست.
مشکی با رضایت بال هاش رو تکون داد.
-اتفاقا بهتر شد. بذار تکمار بدونه هر غلطی بخواد نمی تونه بکنه. باید برای خورشید پیام بفرستیم و بهش بگیم اینجا هم اوضاع رو به راهه.
خوشبین با تردید به مشکی نگاه کرد.
-مشکی!این دفعه هم مثل دفعه پیش می خوایی به جای کرکس بهش پیام بفرستی و خیال نداری از جریانات اینجا چیزی بهش بگی؟
مشکی بی تردید جوابش رو داد.
-به نظرت گفتنش جز اینکه اوضاع دشت رو هم به هم بریزه فایده ای داره؟ خورشید الان بی اطلاعه و اگر مطلع هم باشه فعلا کاری از دستش بر نمیاد. بذار فعلا همین طور بی اطلاع باقی بمونه. این نظر منه و اگر شما ها نظر دیگه ای دارید با دلیل هاتون بگید شاید از مال من درست تر باشه.
کسی حرفی نزد. بقیه هم با مشکی موافق بودن. حضور خورشید هرچند برای سکویایی ها مفید بود ولی باعث می شد دشت و دشتی ها بی حفاظ رها بشن و این چیزی بود که تکمار می خواست و این چیزی بود که کرکس نمی خواست.
-آهای حواست کجاست؟ معلوم هست چیکار می کنی؟
تیزرو به وضوح از چرت پرید و گیج به تیزپرک جیغجیغو که معترض و عصبانی نگاهش می کرد خیره شد.
-چی شده تیزپرک؟
تیزپرک با حرص بهش چشم غره رفت.
-تو حالت خرابه تیزرو! همیشه یا نیستی یا چرت می زنی الان هم که درست و حسابی خوابت برد و ولو شدی روی سر من. نزدیک بود جفتمون رو پرت کنی پایین. تیزرووو! دارم باهات حرف می زنم، بیداری؟
تیزرو خوابآلوده زمزمه کرد:
-آره آره بیدارم.
تیزپرک لحظه ای مات به تیزرو خیره شد. تیزرو گیج خواب بود. مشکی نگاهش کرد.
-تیزرو!تو این شب ها چته؟ زمان هایی که هستی همیشه خسته ای. تکرو هم مثل تو شده. درضمن شما2تا دیگه کمتر با هم هستید. در فواصل زمانی مشخص یکی یکی غیب میشید و نوبتی جاتون رو عوض می کنید. حضور و غیبت هاتون تک تک و مرموزه. تکرو هم مثل تو زمان های حضورش همیشه خوابش میاد. شما2تا دارید چیکار می کنید؟
تیزرو با خستگی آشکار به مشکی نظر انداخت. نگاهش خسته بود.
-ما2تا؟ هیچی. کاری نمی کنیم. گشت می زنیم، نگهبانی میدیم، دیدبانی می کنیم، از این کار ها دیگه.
تیزبین پرسشگر به مشکی و به تیزرو چشم دوخت.
-راست میگن تیزرو. شما2تا عجیب شدین. اگر مشکلی هست به ما هم بگید. چرا دیگه با هم نمی بینیمتون؟ یعنی می بینیم ولی خیلی کم. انگار میایید1چیزی مثل1پست منظم رو به هم تحویل میدید، پچپچکی هم گاهی می کنید و میرید. جریان چیه تیزرو؟
تیزرو بیخیال اینهمه پرسش و اونهمه نگاه پرسشگر سری تکون داد بلکه خواب از چشم هاش چند قدمی بره عقب تر.
-جریانی در کار نیست. ما2تا1کمی با هم مختلف شدیم. یعنی اختلاف نظر پیدا کردیم و زیاد با هم کنار نمیاییم. نیمه قهریم. اینه که با هم دیده نمیشیم. شما هم سخت نگیرید درست میشیم.
خوشبین مشکوک نگاهش کرد.
-تکرو هم دیشب به من همین رو گفت. احتمالا لازمه زودتر شما2تا رو با هم آشتی بدیم تا زهوار جفتتون به طور کامل در نرفته.
مشکی متفکر و سنگین تماشا می کرد.
-زمان های پچپچ هاتون به نیمه قهر ها نمی خورید. تیزرو! تو مطمئنی که داری راست میگی؟
تیزرو مطمئن به مشکی نظر انداخت و بی تردید سر تکون داد.
-بله که مطمئنم. در مورد آشتی بین ما2تا هم ممنون ولی ترجیح میدیم کسی کاری نکنه. بذارید خودمون حلش کنیم.
تیزپرک با تردید و ناباوری به تیزرو خیره شد.
-تیزرو!مشکل شما2تا چیه؟ شاید بشه زودتر درستش کرد. البته اگر تو و تکرو راست گفته باشید و واقعا مشکلی باشه.
تیزرو دستی به نشونه بیخیالی تکون داد.
-ممنون. لازم نیست.
تیزرو این رو گفت و بیخیال اونهمه نگاه ناباور، چشم های خستهش رو مالید. خوشبین به مشکی نظر انداخت و از نگاهش کاملا مشخص بود که اون هم مثل مشکی چیزی از توضیحات تیزرو باورش نشده.
بارون این روز ها بیشتر می بارید. گاهی ساعت ها و روز ها می بارید و حسابی همه جا رو به هم می ریخت ولی پرنده های جنگل سرو این بارش ها رو به فال نیک می گرفتن و امیدوار بودن که این نشونه رسیدن بهار باشه. درضمن از نظر اون ها بارون های طولانی بهتر از توفان های ویرانگر زمستون بود و به همین خاطر از طولانی شدن بارش ها چندان شاکی نبودن. تکبال رفته رفته از درد و تب خلاص می شد ولی همچنان سست و کرخت بود. در هر فرصتی میل عجیبی به ولو شدن و خوابیدن داشت و ترجیح می داد از پناهگاهش خارج نشه. اما تا کی می تونست اونجا بمونه؟ باید بلاخره می زد بیرون و دوباره با زندگی همراه می شد. دلتنگی، وحشت و فشار هر بار و هر بار باعث می شد که این افکار به اشک ختم بشن. تکبال این روز ها جز درد کشیدن و گریه کردن هیچ کاری نمی کرد.
-سلام تکبال. هنوز که اونجایی. بهتر شدی؟ راستی مشکلت چی بود؟ درد داشتی؟ اصلا خوب نبودی.
تکبال از وسط ریشه هایی که پناهش داده بودن به خوشپرواز خیره شد.
-سلام خوشپرواز. نمی فهمم تو چجوری پیدام می کنی!؟ جدی این اصلا شدنی نیست.
خوشپرواز خندید.
-من هرچی رو که دلم بخواد پیدا کنم پیدا می کنم. تو هم از اون دسته مواردی هستی که نمیشه از نظرم مخفی بمونی. هم پیدات می کنم، هم کشفت می کنم، هم حَلِت می کنم.
تکبال متعجب نگاهش کرد.
-حَلَم می کنی؟ یعنی چی؟
خوشپرواز دیگه نمی خندید.
-تو1جور هایی معمایی تکبال. حل کردنت دردسر داره ولی من بلاخره انجامش میدم. اگر کمک کنی و خودت هرچی می خوام رو بهم بگی که خیلی کارم آسون میشه ولی اگر نخوایی…
تکبال منتظر ادامش نشد.
-خوشپرواز!من نمی خوام. تو هم ادامه نده.
تکبال این رو گفته نگفته لای ریشه های خار پنهان شد. خوشپرواز لحظه ای به مخفیگاه تیره تکبال خیره موند.
-تکبال!بیا بیرون. تا کی می خوایی اونجا بمونی؟ تو کبوتری. موش کور که نیستی رفتی زیر زمین. بیا بالا از اونجا. بیا بیرون بذار جسمت نفس بکشه.
تکبال خودش رو ته گودال کوچیکش زیر ریشه ها جمع کرد و کوچیک تر شد. به هیچ عنوان نمی تونست فکر بیرون رفتن رو هم کنه. اون هم با خوشپرواز که بیگانه جوون و نوپروازی بود از اون مدل ها که کرکس ابدا بهش اجازه نمی داد باهاشون بپره. خوشپرواز دست بردار نبود.
-تکبال!ببین! من این بیرونم و هیچ اتفاق ترسناکی برام نمی افته. اگر هم بی افته بلدم چجوری ازش خلاص بشم. تو هم باید همین طور باشی. حیف نیست زندگی رو به خاطر خطر هایی که شاید باشه شاید هم نباشه تلف کنی؟ بیا بیرون. بیا دیگه!.
تکبال دست دراز شده خوشپرواز رو ندید گرفت. خودش رو عقب کشید و زمزمه کرد.
-نه. نمی خوام. من همینجا راحتم. برو خوشپرواز منو ول کن.
خوشپرواز1قدم به انبوه خار ها نزدیک تر شد.
-تکبال!چرا اونجا موندی؟ چرا بیرون نمیایی؟
تکبال نجوا کرد.
-نمی خوام. نمیشه. نباید.
خوشپرواز حیرت کرد.
-نمیشه؟!نباید!؟ آخه چرا؟ چی این مانع رو سر راهت ایجاد می کنه؟
تکبال سکوت کرده و توی پناه گاهش مچاله شده بود. خوشپرواز نمی خواست کوتاه بیاد.
-ببین تکبال! اون چیزی که تو خیال می کنی از بیخ اشتباهه. بیا حلش کنیم.
تکبال تقریبا بی صدا گفت:
-نه.
خوشپرواز با حرارت پرسید:
-چرا؟ چرا نمی خوایی از این تیرگی خلاص بشی؟ چرا نمی خوایی سعی کنی این گیر مسخره واست حل بشه؟
تکبال زمزمه کرد:
-حل شدنی نیست.
خوشپرواز تقریبا داد زد:
-هست تکبال. هیچ مشکلی نیست که حل نشه. بیا حلش کنیم. باور کن حل میشه.
تکبال آه کشید. اشک دوباره اومده بود و داشت به شدت روی چهره خاکی تکبال جولان می داد.
-تو نمی فهمی. تو نمی فهمی!
خوشپرواز با اصراری لجوجانه پر و بال تکون داد و مثل اینکه بخواد به تمام جنگل نظرش رو اعلام کنه بلند و رسا داد کشید:
-تو اشتباه می کنی. بیا امتحان کن.
تکبال نجوا کرد.
-نه.
خوشپرواز فرصت نکرد بپرسه چرا نه.
-آهای خوشپرواز! اونجا چیکار می کنی؟ داری میری وسط خار ها که چی؟
خوشپرواز سر بالا کرد و به رنگین پر خندید.
-بیا پایین رنگین پر.
رنگین پر آهسته و با احتیاط فرود اومد ولی مواظب بود پر های مرتبش به خاک و خار برخورد نکنه.
-خوب بگو ببینم چی زیر این خار ها هست که این پایین نگهت داشته؟ می دونی الان اگر بی افتی این وسط میشی مثل جوجه تیغی؟
رنگین پر می خندید و خوشپرواز نگاهش همچنان به انبوه خار ها بود.
-اون زیر. تکبال اونجاست و بیرون نمیاد.
رنگین پر از خنده دست برداشت و با تعجب نگاهش کرد.
-تکبال؟ اونجا؟ یعنی گیر کرده؟
خوشپرواز آه کشید.
-تقریبا. یعنی آره گیر کرده ولی نه اون مدلی که تو خیال می کنی. گیرش توی خودشه. نمی خواد از اونجا در بیاد. به نظرش این براش شدنی نیست.
رنگین پر متحیر خندید.
-چرا شدنی نیست؟ خیلی هم شدنیه. آهای تکبال! دستت رو بده به من تا بیارمت بیرون.
تکبال تا حد امکان ته گودال و زیر ریشه ها فرو رفت. رنگین پر هرچی نگاه کرد توی تاریکی اون پایین ندیدش.
-تکبال!اونجایی؟ تکبال!
تکبال جواب نداد. خوشپرواز کمی آشنا تر بود ولی رنگین پر1بیگانه کامل به حساب می اومد و…
-بیگانه ها به هر حال بیگانه هستن. منفی و تاریک. ازشون بکش عقب. لازم نیست باهاشون بپری. بذارش به عهده خودم.
گفتار کرکس توی سرش پیچید و چشم هاش رو خیس کرد. کرکس حالا کجا بود؟ الان که تکبال زیر ریشه های خار جنگلی داخل1گودال کوچیک از ترس جهان بیگانه گیر کرده بود و می لرزید کرکس کجا بود که زیر بال و پر هاش حفظش کنه؟
-تکبال!اونجا داری چیکار می کنی؟ گریه؟ آخه برای چی؟!
رنگین پر نگاه متحیرش رو به خوشپرواز دوخت.
-اون چشه؟
خوشپرواز با تأثری آشکار سر تکون داد. رنگین پر لحظه ای به خوشپرواز و به تیرگی زیر بوته های خار که صدای هقهق دردناکی ازش بیرون می اومد نظر انداخت.
-خوشپرواز!به نظرم ما نباید اذیتش کنیم. اگر به هر دلیلی اونجا حس بهتری داره نباید اصرار کنیم که بیاد بیرون. دسته کم حالا نباید این کار رو کنیم.
خوشپرواز خواست اعتراض کنه ولی رنگین پر بهش مهلت نداد.
-نه حالا که من هیچی از این داستان نمی دونم و تو هنوز برام نگفتی. بیا از اینجا بریم.
خوشپرواز تردید کرد. رنگین پر اصرار کرد.
-بیا. زود باش بیا بریم.
بعد بدون مکث به طرف تاریکی زیر ریشه های خار با صدای بلند گفت:
-تکبال!ما داریم میریم. بعدا می بینیمت. نگران نباش این خوشپرواز رو هم با خودم بردم. روز به خیر.
تکبال جواب نداد. رنگین پر بال هاش رو باز کرد. پرید و خوشپرواز رو هم با خودش کشید بالا. تکبال صدای بال هاشون رو شنید و سایه هاشون رو دید که اوج گرفتن و با رفتن اون ها، سکوت سنگین و سرد همیشگی دوباره اطراف رو گرفت. تکبال نفس راحتی کشید و با خیال آسوده مشغول ادامه گریه کردنش شد.
آسمون بی خورشید ولی صاف تر از روز های پیش بود. خوشپرواز و رنگین پر توی هوا پیش می رفتن. خوشپرواز متفکر بود. رنگین پر نزدیکش رفت.
-خوشپرواز!داستان این کبوتر چیه؟ تو بهش گیر دادی ول کن هم نیستی. اگر از این نمد کلاهی در میاد بگو با هم سر کنیم. سر من هم خیلی بدش نمیاد از کلاه های این مدلی.
خوشپرواز آهسته سر بالا کرد و بهش نظر انداخت.
-کلاه؟ نه بابا هیچ کلاهی در کار نیست. این تکبال توی سامون دادن به سر خودش هم گیر کرده، کله تو و من دیگه اصلا بحثش نیست. من بهش گیر دادم.
صدای خوشپرواز پایین و پایین تر رفت و انگار دیگه مخاطبش رنگین پر نبود، با خودش زمزمه کرد.
-باز هم بهش گیر میدم. من واقعا باید بهش گیر بدم. بلاخره درست میشه. حل میشه. بلاخره می فهمم. بلاخره حل میشه.
رنگین پر تماشاش می کرد.
-تو خوبی خوشپرواز؟ ببین، میگم تو به سرت که نزده، مگه نه؟
خوشپرواز از خودش بیرون اومد. به رنگین پر نگاه کرد و مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده و اطرافش رو دیده باشه لبخند زد.
-به سرم؟ نه که نزده. من از اون کبوتر کلی جوون تر هستم. نه بابا من حالم خوبه مطمئن باش. ولی اون کبوتره مثل اینکه حالش هیچ خوب نیست. من بدم نمیاد بشه خوب تر باشه.
رنگین پر نفس راحتی کشید.
-خوب به تو چه؟ تو که درمان گر نیستی. ولش کن.
نگاه خوشپرواز دوباره عمیق و تیره شد.
-من درمان گر نیستم. ولی نمی تونم ولش کنم. اگر بشه کاری از دستم بر بیاد باید انجام بدم. اینطوری نمیشه ولش کنم. واقعا نمیشه.
رنگین پر با لحنی متقاعد کننده پرسید:
-چرا؟ چرا نمیشه؟
خوشپرواز متفکر سر تکون داد.
-نمی دونم. شاید چون دلم اینطور می خواد. که این کبوتر درست بشه. درست تر از چیزی که الان هست.
رنگین پر دیگه حرفی نزد. چند لحظه در سکوت پرواز کردن. رنگین پر به آسمون که داشت تیره تر می شد نظر انداخت.
-هوا داره خراب میشه. باید پیش از اینکه بارون بگیره به سرپناه ها برسیم. بیا سریع تر بریم.
رنگین پر درست می گفت. بارون داشت شروع می شد. هر2بال ها رو باز کردن، اوج گرفتن و با سرعت به طرف سرپناه هاشون پرواز کردن. قطره های بارون آهسته روی جنگل سرو فرود می اومدن.
روز ها و شب ها کند و سنگین می گذشتن بدون اینکه تکبال گذشتشون رو به حساب بیاره. بار ها شاهد رفت و آمد موجودات خاکی در اطرافش بود و یاد گرفته بود که بی حرکت و بی صدا باقی بمونه تا اون ها هرچی که هستن بیان و بگذرن. حتی موش ها و مار ها. خطر همیشه بیخ گوشش بود و تکبال دیگه می دونست که باید پیش از اینکه از شدت وحشت اختیار اعصابش رو از دست بده و واسه خودش دردسر درست کنه، آروم بمونه تا خطر بیاد و از بیخ گوشش رد بشه و بره. تجربه تا امروز بهش یاد داده بود که اینطوری احتمال دردسر کمتره. تکبال همونجا در مخفی گاهش باقی موند، می خوابید و بیدار می شد و گریه می کرد و می دید که مورچه ها صف به صف می اومدن و علف های نرم تر رو ریز می کردن و در اطرافش کپه می کردن و پیش از هشیار شدنش می رفتن و زیر زمین گم می شدن. تکبال در زمان های بیداری فقط2تا کار می کرد. ترسیدن و گریه کردن. در خواب هاش هم کابوس دیدن و گریه کردن اجزای جدایی ناپذیر جهان رویا هاش بودن. ساعت به ساعت، لحظه به لحظه، جزء به جزء، تکبال بود و گریه.
این وضع همیشه1سان نبود. زمانی رسید که بی حرکت و بی صدا باقی موندن تکبال چندان کمکی بهش نکرد. وقتی1مار خیلی بزرگ شاید از لرزش تکبال که بوته های خار رو نامحسوس ولی واقعی می جنبوند، شاید هم به خاطر چشم های تیز و جستجو گر و دقت در جستجو کردنش، به مکانش پی برد و مستقیم به طرفش اومد، درست توی چشم هاش خیره شد و زبون3شاخه بلندش رو از سر طمعی حریصانه و ترسناک بیرون آورد و خندید، دیگه نمی شد بی حرکت بمونه.
-پس تو اینجایی کبوتر بی پرواز! باورت میشه من بالای10بار از اینجا گذشتم و به خیال خودم همه جا رو دقیق دنبالت گشتم ولی اصلا نفهمیدم تو اینجایی؟ این از هوش و تواناییته. تکمار خیلی خوشش میاد. بهت پاداش هم میده. حالا خودت می بینی.
تکبال خودش رو تا جایی که می تونست عقب کشید.
-کرکس!کرکس! بیا نجاتم بده! کرکس!
مار با هیسی خونخوار قهقهه زد.
-کَرکَسِت اینجا نیست کوچولو. از حالا باید تکمار رو صدا کنی. بهت قول میدم بهتر از کرکس می تونه مواظبت باشه. هم مواظب تو هم مواظب کسی که تحویلت میده. تو امروز منو تبدیل به1شاهمار می کنی کبوتر احمق.
تکبال جیغ کشید:
-نه! کمک!کمک!
مار بلند و شیطانی هیس کشید و خندید.
-به نظر من تو اینهمه نمی ارزی. کاش تکمار اینهمه لازمت نداشت تا من می خوردمت. له کردن تو از تمام جوجه هایی که تا به حال زیر دندون هام چرخشون کردم بیشتر بهم کیف میده. چون اولا درشت و خوش مزه ای، دوما حسابی برای ما دردسر شدی و من تا به حال2بار به خاطر تو لعنتی تنبیه شدم. حالا پیش از تحویلت باید کمی از حساب هام رو باهات تصفیه کنم چون بعد از تحویلت به تکمار دیگه امکان نداره نوک دمم هم بهت برسه. نترس. فقط چندتا از استخون های درشت ترت رو له می کنم. تکمار درستش می کنه. چند هفته که بخوابی دردت خوب میشه و درست میشی. در هر حال تو پروازی نیستی. بال های خوشگلت به درد نمی خورن. می تونم روی استخون های بال هات تلافی توبیخ هام رو در بیارم و از قیافه بندازمت. بال های کج و کوله برای همیشه بهت قیافه تماشایی میدن کبوتر آشغال.
تکبال از وحشت فلج شده بود. هیچ کاری انجام نداد جز اینکه با چشم های گشاد از ترس و نفس بند اومده تماشا کرد که مار خزید و به طرفش اومد، و درست در لحظه ای که مار خیز برداشت و می رفت تا در1فرود خطرناک خودش رو به شدت روی تکبال پرت کنه، درست پیش از اینکه پوست لزجش باهاش تماس پیدا کنه،…
تکبال تقریبا نفهمید کی اتفاق افتاد. سایه ای نه چندان بزرگ، تیره و چابک، 1دفعه درست بالای سرشون ظاهر شد، مثل برق فرود اومد و جنگ ترسناکی بیرون پناهگاه تکبال شروع شد. مار که نصفش زیر بوته های خار بود مهاجم رو ندید و غافلگیر شد. وقتی هم که فهمید چی شده تا اومد به خودش بجنبه حسابی کتک خورده بود. ولی مار بزرگ بود و قوی و خیال نداشت به این سادگی ببازه. اون تکبال رو دیده بود و جایزه تکمار رو به هر قیمتی می خواست. تکبال از اونجا که بود نمی دید چی داره میشه و مهاجم کیه ولی از گرد و خاک شدیدی که بلند شده و سر و صدا و سایه های متحرک و حرکت های سریع و خشن به وضوح شدت مرگبار جنگ رو می فهمید. مار ضربه می زد و مهاجم فرض و کارآزموده بود. تکبال از اعماق وحشت جیغ می کشید. تکبال نفهمید مهاجم در یکی از فرود هاش چه بلایی سر مار آورد که فریاد دردش رو به هوا برد. مهاجم هر کسی بود می تونست پرواز کنه چون سایهش می رفت بالا و می اومد پایین و مار برای گرفتنش مجبور بود خودش رو به طرف بالا پرتاب کنه و البته که موفق نمی شد. تکبال بعد از هیس های دردناک مار زخمی سعی کرد از مخفیگاهش ماجرا رو ببینه، ولی درست در لحظه ای که می خواست سرش رو کمی از پناهگاه بیرون ببره، مار با دمش بی هوا ضربه محکمی به انبوه خار ها زد، تمام پناهگاه تکبال لرزید و1عالمه گرد و خاک از دیواره گودال روی سر و پر هاش ریخت. خار ها تیز و دم مار بی حفاظ و ضربه محکم بود. مار از درد هیس های بلند و کشدار و عصبانی می کشید و ضربه های پشت سر هم، محکم و بی هوا می زد. تکبال جز سایه چیزی نمی دید ولی حالا دیگه مطمئن بود که مهاجم به چشم های مار حمله کرده و مار از درد و از حرص بی هوا به هر جایی که تصور می کنه دشمنش اونجاست ضربه می زنه و دشمن هم با تغییر مکان های پشت سر هم به اشتباه میندازدش و کاری می کنه که مار هرچه بیشتر خودش رو با خار ها زخمی کنه. از ذهن آشفته از وحشت تکبال گذشت:
-روش تکرو و تیزرو.
اشک وحشت و بیچارگی روی پر هاش چکید. مار هیس می کشید و پناهگاه تکبال زیر ضربه ها می لرزید. مهاجم مثل تیر می رفت و می اومد و مار حالا دیگه فقط می خواست که بگیره و نابودش کنه. تکبال باید کاری می کرد. خواست حرکتی کنه ولی1دفعه مار روی هوا بلند شد و در تعقیب سایه متحرک خودش رو درست روی خار هایی که سقف مخفیگاه تکبال شده بودن پرت کرد. خار ها بلند و تیز بودن. ضربه مار چنان شدید بود که تکبال به وضوح صدای فرو رفتن انبوه خار توی همه جای تن مار رو شنید و خونابه لزجی که از بین بوته ها روی سرش می ریخت جای هیچ تردیدی باقی نمی ذاشت. مار روی خار های بلند به سیخ کشیده شده بود و اون بالا در حال هیس کشیدن های بلند و ترسناک به شدت تقلا می کرد و سقف رو روی سر تکبال می لرزوند. شاید می تونست نیمه جونش رو از معرکه نجات بده، بره و به تکمار بگه که تکبال رو دقیقا کجا دیده اگر مهاجم سمج1دفعه روی سرش فرود نمی اومد، با چنگال های تیز گلوش رو نمی گرفت و تا زمانی که کاملا مطمئن شد مار خفه شده فشار نمی داد. مهاجم هر چند ثانیه1بار بال هاش رو حرکت می داد تا پایین تر نیاد و مار با خار هایی که نگهش داشته بودن دست و پا می زد و در حال خفه شدن بود. سقف بر اثر دم زدن های مار و فشار وزنش روی سر تکبال پایین و پایین تر اومد و خار ها بیشتر و بیشتر توی تن مار فرو رفتن و مهاجم همچنان در حال گرفتن نفس دشمن گرفتارش بود. تکبال از شدت وحشت دیوانه شده بود و خاک و خار و خون بود که می ریخت روی سرش.
تکبال نفهمید مار کی از پیچ و تاب خوردن افتاد و مهاجم کی رهاش کرد و سکوت کی حاکم شد. ترس همه چیز رو بلعیده بود. بی خودی و بی هوشی در نیمه های جنگی که درست بالای سرش جریان داشت به کمکش اومدن تا سکته نکنه.
وقتی به هوش اومد که هوا تاریک شده بود. آهسته و با ترس و تردید بوته های خونآلود بالای سرش رو کمی کنار زد تا ببینه چی اون بالاست. مار با حدقه های گشاد، خونآلود و خالی چشم ها، دهن کاملا باز و زبون3شاخه کاملا بیرون افتاده بر اثر خفگی، به خار های تیز آویزون مونده و مهاجم رفته بود. تکبال در حالی که تمام جونش می لرزید به این صحنه خیره موند. لحظه ای بعد، بین ریشه های آشنا پنهان شد و مثل تمام این روز ها زد زیر گریه.
منطقه سکویا.
خبر دیده شدن1مار مرده و آش و لاشِ آویزون به1دسته خار جنگلی توی منطقه سکویا پیچید. کسی نفهمید جریان چی بود. سکویایی ها احتمال می دادن کار تکبال باشه ولی چندان مطمئن نبودن.
-مشکی!اگر فسقلی توی این اتفاق نقشی داشته باشه، اصلا خوب نیست.
تیزپرک با حیرتی ساده دلانه به جفتش نظر انداخت.
-چرا خوب نیست تیزبین؟ اون مار رو داقون کرد. انتظار داشتی بمیره یا بره توی بغل تکمار؟
تیزبین نگاهش کرد. نگاهش آشکارا پر از مهر بود.
-تیزپرک!اگر فسقلی این کار رو کرده باشه یعنی اینکه اون مار جاش رو پیدا کرده و باهاش درگیر شده. فسقلی هم این دفعه شانس آورده ولی دفعه دیگه اگر مار ها زیاد باشن یا فسقلی غافل بشه، نتیجه ممکنه به این خوبی در نیاد.
نگاه تیزپرک همچنان گنگ و پرسشگر بود.
-من که نمی فهمم. شما طرفش هستید یا ضِدِش؟ می خوایید بگیریدش و به حسابش برسید ولی وقتی پای تکماری ها وسطه نگرانش میشید.
مشکی به حرف اومد.
-ما نگرانش نیستیم تیزپرک. ما نگران خودمون هستیم. تکمار اگر بگیردش و با خودش همراهش کنه ما بیچاره میشیم. درضمن، اگر فسقلی رو از دست بدیم کرکس هم از دست میره. اون تنها کسیه که می دونه چی به سر کرکس اومده. مطمئن باش وقتی دستمون بهش برسه پیش از اینکه حسابش رو پس بده باید بهمون بگه چه غلطی با جفتش کرده.
تیزپرک سری به نشانه تفهیم تکون داد. از نگاه های تیره از خشم بقیه که با شنیدن اسم کرکس به سرخی می زد معلوم بود که با مشکی کاملا موافقن.
-تو چی تکرو؟ اصلا شنیدی ما چی گفتیم؟ آهای تکرو! تکرووو!
تکرو از خواب پرید و با گیجی به اطراف نظری خوابزده انداخت.
-هان! چی شده! کجا رو باید بگیریم؟
همه با صدای بلند زدن زیر خنده. تکرو لحظه ای بعد کاملا بیدار شد و با دلخوری خسته هایی که از خواب شیرین بیدارشون کرده باشن به خنده های بقیه خیره موند.
-کوفت!برید گم شید بابا. دیوونه ها!
مشکی نمی خندید.
-تکرو! تو نمی دونی تیزرو کجاست؟ از وقتی تو اومدی ما ندیدیمش.
تکرو بیخیال شونه بالا انداخت.
-من از کجا بدونم؟ از وقتی اومدم من هم ندیدمش. اگر دیدینش از طرف من بهش بگید خیلی نکبته. خوب دیگه من واقعا خوابم میاد شما هم هرچی دلتون می خواد بهم بخندید. شب به خیر.
تکرو پرید و رفت و وسط شاخه ها غیبش زد. بقیه هنوز می خندیدن. مشکی در سکوتی عمیق و سراسر تفکر به مسیر رفتن تکرو خیره موند.
-شب به خیر تکرو. بلاخره من از کار شما2تا سر در میارم و خدا به داد جفتتون برسه اگر غلطی کرده باشید که نباید.
صبح سرد ولی کم ابری بود. تکبال نمی دید. از داخل اون سوراخ تاریک چیزی دیده نمی شد. تکبال هم نمی خواست که ببینه. هیچ علاقه ای به دیدن نور کدر روز نداشت که با وجود تیرگیش حالا دیگه به شدت چشم هاش رو آزار می داد.
صدای تردید ناپذیر بال های آشنا که نزدیک و نزدیک تر می شد، صدای فرودی روون ولی بی احتیاط، صدای قدم های فرض و سبک،
خوشپرواز.
-سلام تکبال. هنوز خیال نداری گودال تنهاییت رو ول کنی؟ هوا بدک نیست، پاشو بیا بیرون.
-سلام خوشپرواز. من سردمه. ترجیح میدم همینجا که هستم بمونم.
خوشپرواز از بیرون دسته خار ها به نشان نارضایتی پر و بال تکون داد و تکبال رو با شبنم صبحگاهی روی علف های اون بیرون خیس کرد.
-بسه دیگه بیا بیرون. نترس بدون اون کرکس یا هر چیز دیگه که زیر پر هاش قایم می شدی دنیا نمی خوردت. تو دلت هوای تازه نمی خواد؟ دل هوای تازه تنگ شده برات. زود باش بیا بیرون.
تکبال هیچ دلش نمی خواست از مخفیگاه امنش بره بیرون. خوشپرواز درست می گفت. تکبال می ترسید. از جهان بی کرکس و بی حفاظ وحشت داشت. حس می کرد نباید وارد همچین جهانی بشه. زمانی که جوجه بود مادر و برادرش حفظش می کردن و بعدش هم کرکس بود که از تمام دردسر های کوچیک و بزرگ دنیا محفوظ نگهش می داشت. تکبال جرأت نمی کرد بدون محافظت قاطی زندگی و دنیای اطرافش بشه. حس می کرد خلأ حاصل از نبود کرکس رو اون طوری خیلی بیشتر احساس می کنه و دوباره نگاهش خیس اشک شد. خوشپرواز تماشا می کرد.
-تکبال!دنیا که تموم نشده. تو هم تموم نشدی. تو واقعا باید بزنی بیرون. باید زندگی کنی. باید بپری هرچند نمیشه پرواز کنی. همراه تو در حقت لطف نکرده که حق خطر کردن در زندگی رو ازت گرفته. از نظر من شیرینی زندگی رو هم با این مدل زندگی که یادت دادن ازت گرفتن. بلند شو این قاعده های مسخره بی فایده رو بشکن بیا بیرون. زندگی کن. خطر کن. چندتا ماجرا داشته باش. خودت برای خودت. با دردسر ها بجنگ و سالم در برو. حتی گاهی هم ضربه ببین. بعدش هم با عقل و تفکر خودت راه درمون درد هات رو پیدا کن. خودت. بدون کمک. برای خودت. مثل همه. چند وقت که امتحانش کنی می بینی که اون طور زندگی کردن هرچند به نظر سخت تر میاد ولی کلی شیرین تره.
خوشپرواز از زمانی که تکبال رو زیر ریشه هایخاک آلود پیدا کرده بود هر وقت می تونست می اومد و از این چیز ها در گوشش می خوند. گاهی روزی چندین بار می اومد و می گفت و می گفت و می رفت. تکبال می شنید، سکوت می کرد، گریه می کرد، خسته می شد، اعتراض می کرد، بی اون که بخواد به خاطر می سپرد، بی اون که بخواد بهش فکر می کرد، بی اون که بخواد چیزی شاید از جنس وسوسه در اعماق ضمیرش می جنبید، می فهمید، درک می کرد، می خواست، می جنگید، آهسته آهسته به طرف باختن از خودش پیش می رفت، می باخت، و…
-آهان آفرین! بیا! نترس چیزی نمیشی. بیا بیرون. چی شده؟ چشم هات مشکل دارن؟
تکبال محکم چشم هاش رو بسته بود و می خواست که بکشه عقب و به سرعت به مخفیگاه تاریکش برگرده. بعد از روز های متوالی که تکبال شمارشش رو از دست داده بود، حالا نور به شدت چشم هاش رو اذیت می کرد. حتی این نور تیره و گرفته روز تاریک زمستون. خوشپرواز دستش رو چسبید و مانع فرارش شد.
-تکبال!چیزی نیست. چشم هات درست میشن. نباید بری. ببین! هوا رو حس می کنی؟ تو از بس توی تاریکی و خاک بودی رنگ پر هات تار شده. واقعا نباید اینطوری ادامه بدی. بذار پر و بالت هوا ببینن. ریه هات هم همینطور.
تکبال با شنیدن صدای پر و بال هایی از بالای سرش به شدت از جا پرید. خوشپرواز سر بالا کرد و خندید.
-نترس خطری تهدیدت نمی کنه. این رنگین پره که داره اون بالا می چرخه. آهای رنگین پر! من اینجام. تو هیچ وقت چشم هات درست کار نمی کنن.
رنگین پر در حالی که با احتیاط روی1چوب کلفت فرود می اومد و مواظب بود پر هاش گلی نشه با همون خنده های همیشگی به خوشپرواز نگاه کرد.
-خوب حالا تو هم. این طور زمان ها1ندایی بده مثل الان. نمیمیری که. سلام تکبال.
تکبال زمزمه کرد.
-سلام.
رنگین پر خندید.
-بلاخره از تاریکی زدی بیرون. خوب کردی. الان شما2تا اینجا ایستادید که چی بشه؟ بیایید بریم1کمی بگردیم.
تکبال تقریبا فریاد زد:
-نه!
و مثل برق گرفته ها پرید عقب. رنگین پر تعجب کرد و خوشپرواز آهسته زد روی شونش.
-چیزی نمیشه. دور نمیریم. بیا. همین طرف ها1کمی قدم می زنیم و شاید2تا بوته کوتاه هم پریدیم بالا.
تکبال آشکارا لرزید. خوشپرواز ندیده گرفت. دستش رو کشید و لبخند تشویق کننده ای بهش زد.
-بیا.
تکبال حس می کرد داره مرتکب1جرم وحشتناک میشه. کرکس همچین اجازه ای بهش نداده بود. اینکه همراه2تا کبوتر نر جوون راه بی افته بره بگرده، درضمن اینهمه هم شجاع نبود که زمین امن رو رها کنه و بپره بالا، حتی اندازه2تا بوته کوتاه. نه جرأتش رو داشت نه اجازهش رو. کرکس…ولی کرکس الان اونجا نبود. تکبال تنها بود. زمانی که تکبال درد می کشید، زمانی که کرکس رو صدا می زد، زمانی که از وحشت داشت نفسش می گرفت، در رویارویی با اون مار وحشتناک، در تاریکی و سرمای مخفیگاهش، در زمان های تنهایی و بیچارگی، در حال گریه ها و ضجه زدن های یواشکیش که از ترس گرفتار شدن صدا نداشت، کرکس نبود. الان هم کرکس اونجا نبود که اجازه ای به تکبال بده یا حقی رو ازش بگیره.
-تکبال!بیا! چیزی نیست. راه رفتنت درست میشه. از بس اون پایین مچاله موندی پا هات خشک شدن. هیچی نمیشه. من اینجام نمی افتی. بیا. همین طوری همراه ما بیا.
-من اینجام.-
این جمله چه آشنا بود و چه دردناک!.
-تکبال!چرا گریه می کنی؟ پا هات درد می کنن؟ اینهمه شدیده؟
تکبال در حال گریه ای شدید ولی بی هقهق زمزمه کرد.
-نه. دلم درد می کنه. قلبم تیر می کشه. درد دارم. درد.
خوشپرواز با پهنای بال های روشنش خاک روی شونه های جمع شده و خاکی تکبال رو تکوند.
-چیزی نیست. بهتر میشی. بهت اطمینان میدم که میشی.
تکبال نجوا کرد.
-نه. نمیشم. تو نمی فهمی. هیچ وقت هیچی درست نمیشه. تو نمی فهمی. نمی فهمی.
رنگین پر با حیرتی غم انگیز نگاهشون می کرد. خوشپرواز با اطمینان به نگاه غم گرفته و اشک آلود تکبال خندید.
-همیشه همین رو میگی. به جای گریه کردن ببین این اطراف چه قشنگه. بهار واقعا داره میاد. تماشا کن ببین چمن های بهاری دارن یواش یواش آماده میشن که جوونه بزنن. ای بابا گریه نکن دیگه. تو از همه چیز خاطره های خیس داری چرا؟! بیا در حال باش و گذشته رو چند لحظه مرخص کن می فهمی زندگی بی گریه هم میشه بگذره.
خوشپرواز می گفت و می گفت و در همون حال تکبال نیمه ایستاده رو با خودش همراه می برد. تکبال حس می کرد پا هاش فرمانش رو نمی برن. خوشپرواز درست می گفت. داشت راه رفتن هم فراموشش می شد. با پا هایی که حس درست و حسابی نداشتن، تکیه به خوشپرواز و دست های رنگین پر آهسته پیش می رفت و پر های خاک گرفتهش از اشک خیس بودن. صبح آهسته آهسته بالاتر می اومد. هوا هرچند گرفته و تار، اما روشن تر می شد و بیشتر رنگ روز می گرفت و تکبال بعد از مدت ها، باد سرد ولی دلپذیر رو احساس می کرد که به پر های خیس از اشکش می وزید و در حال خشک کردنشون بود. همراه وحشتی که با خونش یکی شده بود، همراه یقین تلخی که به نادرست بودن کارش داشت، همراه انتظار مجازاتی که دیگه نبود ولی تکبال همیشه از وقوعش می ترسید، آهسته، خسته، نیمه ایستاده، همراه خوشپرواز و رنگین پر به راه افتاد. از پناهگاه تاریکش دور و دور تر شد و به طرف فضای باز جنگل پیش رفت.
زمان آشکارا به طرف بهار می رفت. تکبال با گذشت ایام زنده تر می شد. یاد می گرفت که بدون ترس از سایه سیاه و مجازات کننده کرکسی که نبود، از مخفیگاهش بیاد بیرون، با خوشپرواز و رنگین پر توی هوای آزاد بگرده، لب رودخونه همراهشون قدم بزنه و پریدن هاشون رو تماشا کنه. هنوز با شدتی بیمارگونه از بالا پریدن و جدا شدن از زمین وحشت داشت ولی در باقی موارد، آروم، خیلی آروم، داشت به طرف تسلط می رفت و خوشپرواز در این راه بیشتر از1دوست معمولی کمکش می کرد. در هر زمانی که می تونست کنار انبوه خوار های جنگلی می اومد و با تکبال در خود و نیمه بیدار حرف می زد، تشویقش می کرد، سکوتش رو می شکست، هر بار1نکته تازه و جدید براش می آورد و کنجکاوی هاش که در گذشته حسابی بیدار بودن رو تحریک می کرد که دقیق بشه، بپرسه، ببینه و بفهمه، گریه هاش رو می شنید، ناگفته هاش رو می فهمید، اشک هاش رو می شناخت و درضمن هم دردی های مدل به مدلش، در هر زمانی که دستش می رسید، با تمام وجود سعی می کرد گرفتاری های ناگفته تکبال رو کشف کنه و هر کدوم رو که کشف می کرد، به طور عجیبی هیبت سیاهشون رو در نظر تکبال می شکست و رفته رفته اون سایه های تاریک با حضور خوشپرواز در نگاه تکبال کوچیک تر و کوچیک تر می شدن تا جایی که تکبال راحت نگاهشون می کرد، از کنارشون رد می شد و هرچند تلخ، ولی بهشون می خندید.
-تکبال!این خیلی تلخه. حق داری به خاطرش اینهمه گریه کنی. ولی در نظر داشته باش که تو آخرش بر اثر رویارویی با این گرفتاری لاعلاج می افتی و میمیری. باور کن بهت راست میگم. البته مهم نیست بلاخره تو هم باید بمیری دیگه. بعدش هم همه میگن آخ طفلکی!بی پرواز داقون بیچاره! گناه داشت! آخرش معلوم نشد چرا مرد و آرزوی پرواز های نکرده رو برد به گور. چند روز بعدش هم میگن ول کن به جهنم که برد به گور. کود شد پای درخت های جنگل دیگه. پرواز که نمی کرد، مخ هم که نداشت، زنده بود که چی؟ اصلا خوب شد مرد از دستش خلاص شدیم واسه جنگل نحسی می آورد بابا.
تکبال از ته دل بلند و بی اختیار می خندید و خوشپرواز ول کن نبود.
-هی تکبال! باور کن هرچی بهت گفتم تمامش راسته. وقتی مردی خودت می بینی.
تکبال از خنده ولو شده بود روی زمین و جیغ می کشید. خوشپرواز اون شب پیش از خواب، به این فکر می کرد که چقدر از اون خنده ها حس رضایت داشت و بعد از این هم از خنده هایی که باید باعثشون می شد حس رضایت خواهد داشت.
هوا به وضوح گرم تر، روشن تر و باز تر می شد. تکبال خودش رو هرچند به ظاهر پیدا می کرد. هنوز شب ها تا دم صبح به شدت گریه می کرد و صبح چشم هاش از شدت اشک باز نمی شدن. ولی یاد گرفته بود اطرافیان کمتر این گریه ها رو ببینن. البته جز خوشپرواز. خوشپرواز همیشه می دید، می شنید، می فهمید، حتی زمان هایی که تکبال نمی گفت.
-تکبال!می دونی من دیروز کجا بودم که نیومدم این طرف ها؟ دلت نمی خواد بدونی روی افرا الان چجوریه؟
تکبال چشم هاش رو بست تا اشک هاش عقبنشینی کنن.
-نه. دلم نمی خواد. دیگه در موردش حرف نزن خوشپرواز باشه؟
خوشپرواز نفس عمیقی کشید.
-ولی این راهش نیست تکبال. باید حرف بزنی. فاخته ازت خیلی خیلی گلایه داشت. می گفت بهش کلک زدی. شما2تا باید با هم حرف بزنید.
قلب تکبال فرو ریخت. این اسم براش مثل طلسمی بود که از کنترل خارجش می کرد.
-بهش کلک زدم؟ من؟ و سر چی؟ اون گفت دیگه نمی خواد ببیندم. من گفتم باشه. حالا تازه یادش اومده باید1تقصیری برام بتراشه؟ ببین خوشپرواز! من نمی خوام ببینمش. نمی خوام باهاش حرف بزنم. نمی خوام در موردش حرف بزنم. نمی خوام تو هم در موردش با من حرف بزنی. دیگه هیچی نمی خوام از فاخته و هیچ چیزش توی هیچ کجای خاطرم باقی باشه. اگر بهش کلک زدم معذرت می خوام. بگید واسه تلافی چی بپردازم که بی حساب بشیم؟
خوشپرواز صبورانه به نگاهی که تکبال می دزدید نظر انداخت.
-لازم نیست به من چیزی بپردازی. شما2تا باید با هم رو در رو صحبت کنید و با هم بی حساب بشید. اینهمه خشم هم لازم نیست.
تکبال از دردی که رنگین پر خشم تصورش می کرد نفس نفس می زد.
-خوشپرواز!من تمام تقصیر هایی که فاخته روی سرم هوار می کنه رو از امروز تا ابد می پذیرم. اصلا هرچی میگه درسته. فقط این بازی ملاقات و مذاکره رو دیگه تموم کنید. من نه حرفی برای زدن به فاخته دارم نه گوشی واسه شنیدن هیچ حرفی از اون. کلک زدم؟ باشه زدم. مقصر بودم؟ باشه بودم. بد هستم؟ باشه هستم. ولی دیگه اهل ادامه این بازی نیستم. دیگه تمومش کنید .
ظاهرا دیگه جای حرف باقی نبود ولی…
-تکبال!این ها اشکه؟ یعنی به نظرت من بوقم؟ تو گفتی تموم شده و من باور کنم؟ اون هم با این سیل اشکی که تمام پر های روی سینهت رو خیس کرده؟ آخه تکبال تو چته؟ با خودت چرا اینطوری می کنی؟ اگر اینهمه دلتنگشی چرا نمیری باهاش حرف بزنی؟ هم اون از این حال و هوا در بیاد هم تو آروم بگیری؟
تکبال هوار زد:
-من دلتنگش نیستم. من دلتنگش نیستم. من دلتنگش نیستم دلتنگش نیستم دلتنگش نیستم دلتنگش نیستم. دیگه بسه. بسه بسه بسه به خاطر خدا دیگه بسه.
تکبال تمام اون شب رو بارید. به خودش فحش داد و بارید. به کرکس فحش داد و بارید. گذشته های شیرین رو دوره کرد و بارید. تمام دلش رو برای پیدا کردن1خاطره جا مونده گشت و بارید. دست های سردش رو به یاد دست های کوچیک و ظریفی که دیگه هرگز نباید توی دست می گرفتشون، تا حد احساس درد به هم فشار داد و بارید. دیروز های سفید و فردای تاریک رو بارید. در خودش پیچید و بارید. حسرتش رو بارید. وحشتش رو بارید. دردش رو بارید. دلتنگی های مخفیش رو بارید. بارید. بارید. بارید!.
صبح که شد، تکبال داقون ولی مطمئن بود. براش فرقی نمی کرد بعدش چی سر خودش بیاد. باید این ماجرا تموم می شد. درست یا نادرست، این تنها راهی بود که برای رفع خطر به نظرش می رسید. کرکس بلاخره بر می گشت. تکبال کرکس رو اون قدر می شناخت که مطمئن باشه اصلاح شدنی نیست و اون قدر می شناختش که مطمئن باشه حافظهش عالیه و امکان نداره گفته های خودش رو فراموش کنه یا پس بگیره. کرکس تا به حال هیچ کدوم از فرمان هاش رو پس نگرفته بود و درضمن، هرگز پیش نیومده بود که وعده ای بده، یا تهدیدی کنه و پاش نمونه. این ها رو کسی نمی دونست جز تکبال. اون شب توفانی رو هم کسی نمی دونست جز تکبال. تکبال که تمام اون شب، لحظه به لحظه، ذره به ذره، نفس به نفس، توی خاطرش نقش بسته و سیاه ترین کابوس بیداریش شده بود. تکبال باید1بار برای همیشه این خطر رو رفعش می کرد. شب سختی رو گذرونده بود و حالا حس می کرد چیزی ازش باقی نیست.
-تکی!تکبال! تو1جایی همین طرف هایی مگه نه؟ بیا بیرون! تو جرأتش رو نداشتی پس من اومدم. به یاد بیار که موش کور نیستی و برای نگه داشتن باقی حیثیتت هم شده از سوراخت بیا بیرون و منو ببین. احتمالا تو دردت نمیاد وقتی با خودت فکر می کنی رفتی توی سوراخ موش های زیرزمینی و در نیومدی چون جرأت نکردی. ولی من اگر بودم دردم می اومد. من پرنده هستم نه موش خاکی. ظاهرا تو واست این چیز ها دردناک نیست. اگر هست بیا بیرون بلکه بعدا پیش خودت سربلند باشی.
تکبال چشم هاش رو بست و سعی کرد زنده بمونه.
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، اگر1دفعه دیگه…
تکبال چنان لرزید که بوته های خار تکون خوردن.
-تکی! بیا بیرون. بیا ببین! بیا منو ببین! بیا ببین چه معامله ای باهام کردی.
زمان انگار برای تکبال از حرکت ایستاده بود. زمان، مکان، حیات.
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم!مطمئن باش که پاره پارهش می کنم!.
سکوت و نعره های هیچ با هم پیوند می خوردن.
-گم شدی که چی؟ جرأت نداری ببینیم؟ می ترسی وا بدی؟ جذابیت های خریت هام واسهت خیلی شدید هستن نه؟ می ترسی باز هوس کنی توی سراب های عوضیت بچرخونیم؟ و الان دیگه نباید این هوس رو کنی نه؟ الان دیگه من عاقلم و این شدنی نیست نه؟ به کار نمیام پس باید دیده نشم نه؟ بیا بیرون عوضی وایستا رو به روم بهم گوش بده اگر وجودش رو داری. تکی! می شنوی؟ تو1ترسوی بی معرفت نکبتی! تو1موجود حقه باز متظاهر2روی مضحکی! تو1جونور جفنگباف مزخرفی! اگر نیستی بیا بیرون بگو که نیستی. هستی لعنتی! هستی. تمام این ها که گفتم هستی. اگر نیستی از هر سوراخ موشی که قایم شدی بیا بیرون توضیح بده و بگو که نیستی. بیا دیگه!
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! مطمئن باش که پاره پارهش می کنم!.
نمیایی؟ معلومه که نمیایی. جرأتش رو نداری. چون می دونی من درست میگم. من درست میگم عوضی!درست میگم مگه نه؟ لعنتی! دلقک لعنتی! لعنت به تو موجود چرند لعنتی!
تکبال باید می جنبید پیش از اینکه اختیار از دستش در بره. تمام دیشب رو بیدار مونده بود برای اینکه واسه همچین لحظه ای آماده باشه و الان آماده نبود. دیگه زمانی نبود. باید می جنبید. باید تمومش می کرد. باید ضربه آخر رو می زد. به خودش. باید می برید این رشته نازک رو که خطر می ساخت برای گوشه ای از دلش. برای عزاداری و وداع توی دلش زمان به اندازه کافی داشت. اون لحظه لحظه عمل بود. تکبال رفت برای عمل. نفس عمیقی کشید و2دستی شاخه ها رو به ضرب زد کنار. فاخته با چهره ای آتیشی از حرص درست در مقابلش بود.
-خفه شو!خفه! خفه شو!
این صدایی بود که تکبال از حنجره خودش می شنید. صدایی که صدای خودش نبود. فاخته با حیرتی بی وصف نگاهش کرد.
-تو چی گفتی؟
تکبال بی توجه به خار هایی که توی جسمش فرو می رفتن، با تمام توان پنجه هاش به شاخه های2طرفش چنگ زد و خودش رو بالا کشید.
-گفتم خفه شو! همین الان! تو چی خیال کردی جوجه نابالغ از خود راضی؟ خود شیفته خودبین دیوونه وراج؟
فاخته با حیرتی آمیخته به خشمی بی مهار و فرا تر از حد تحمل به تکبال به شدت ملتهب خیره مونده بود.
-تو، تو با من داری اینطوری صحبت می کنی؟!
تکبال صاف توی چشم های حیرتزده و عصبانی فاخته خیره شد.
-بله موجود مزاحم، سمج و زبون نفهم ور ورو دقیقا با خود خودت دارم این طوری صحبت می کنم. با تو خرمگس وزوزی جفنگ نکبت. تو خیال کردی جواب مزخرفاتت رو نمیدم واسه اینه که خاطرت رو می خوام؟ نه نمی خوام. ازت بدم میاد. ازت متنفرم فاخته می فهمی؟ تا همیشه ازت متنفرم. تو برام به جواب خوردن نمی ارزیدی پس جواب ندادم ولی حالا دارم بهت جواب میدم که شاید بفهمی و دیگه خفه شی. ببین چی میگم بهت! دیگه نمی خوام ببینمت. دیگه نمی خوام اسمت رو هیچ کجای تقدیرم بشنوم. دیگه نمی خوام هیچ کجای اعصاب خوردی هام باشی. می خوام بری. می خوام دیگه نباشی. می خوام بری جهنم. اذیتت کردم؟ اذیت شدی؟ به جهنم که شدی. می خواستی همراهم نشی. می خواستی بهم نچسبی. می خواستی بری گم شی طرفم نیایی. من که مجبورت نکردم. من که به خودم نچسبوندمت. چقدر بهت گفتم گم شو کنار هم پای بقیه فقط باهام بگو بخند. تو زیاده خواه لعنتی اینقدر ور زدی که شدی بغلدستیم. غلط کردی که شدی. حالا هم هرچی شد حقته. کردم که کردم. اصلا خوب کردم. می خواستی عاقل باشی. حالا هم دیگه خفه شو بذار از دست خودت و وراجی های عوضیت خلاص بشم. ببین! خستهم کردی. دیگه دست بردار از سرم برو جهنم شو فهمیدی؟ حرف خواستی این هم حرف من. حله؟ برای من که حله. تو هم دیگه با خودت.
تکبال دیگه حرفی نزد. حس کرد توانش برای همیشه ته کشید و تموم شد. فقط به شاخه های پر از خار2طرفش چنگ زد و تمام زورش رو صرف این کرد که زمین نخوره. برای اولین بار خوشحال بود از حال پریشون فاخته. خشم و اشک توی نگاه فاخته بیش از اون بود که ببینه تکبال در آستانه سقوط رو. تکبال ایستاد. باید تا آخر این ماجرا می ایستاد و تحمل می کرد. سفت و صاف ایستاد و با نگاهی سرد و بی محبت به نگاه خیس فاخته خیره شد. فاخته می لرزید. تکبال نمی دونست از سرما بود یا از حرص یا از هر2تاش. فاخته نفس نفس می زد. تکبال منتظر شد تا فاخته خشمش رو تا جایی که براش شدنی بود تخلیه کنه.
-بزن!بزن! این آخری رو بزن تا توی دلت نمونه. اگر چیزیش جا بمونه اذیتت می کنه چون دیگه هم رو نمی بینیم. بزن خلاص بشی! عزیز من! فقط بزن!
این فریاد بی صدا رو جز تکبال کسی نشنید. فاخته منفجر شد.
-تکبال کثافت! به چه جرأتی این معامله رو باهام کردی؟ عوضی بی خاصیت! اون زمان که اینجا از فشار تنهاییِ درخت نشینیت وسط این جوجه های بوق داشتی دق می کردی من هوات رو داشتم که بقیه نفهمن چه موجود آشغال روانی کثیفی هستی. حالا که افرا و مدل محافظت و بزرگ تری واسهت کهنه شد و خواستی بری دنبال1مزخرف جدید تر من هم باطل شدم! موجود بی معرفت لجن! ببین باهام چه غلطی کردی! من فاخته بودم. 1جوجه پرنده معمولی ناآگاه که فقط دلش می خواست یاد بگیره چجوری بپره. ولی تو، تو لعنتی، تو با اون مدل جهنمیت، با جنون عشق پروازت، با معرفی بالا پریدن هایی که نه مال من بود و نه برای خودت، با جا زدن سرابی که هرگز برای هیچ کبوتر و هیچ فاخته ای حقیقت نیست، تو، ببین باهام چیکار کردی! من به پرواز پایین و مستقیم آشنا بودم. من نمی دونستم آسمون شاید طبقه های دیگه ای هم بالای سر ما داشته باشه. تو آگاهم کردی. تو با مدل خواهندگی لعنتیت. حالا ببین چی شدم! من بی مغز بیچاره داقون خیال کردم تو درست میگی. خیال کردم تو درست می بینی. من خواستم بالا بپرم و ببین چی شد! سرمای افتضاح و توفان های اون بالا تر ها بال های پریدنم رو گرفت. من دیگه نمی تونم بپرم و این تمامش تقصیر تو موجود هذیون پرور عوضیه! هیچ وقت نمی بخشمت! خدا بخوادت من دیگه هیچ کجای سرنوشت کثیفت دستم بهت نرسه وگرنه بهت میگم چه ننگی هستی. هرچند خودت می دونی و گفتن من چیزی به آگاهی های عوضیت اضافه نمی کنه. ازت متنفرم تکبال! ازت اندازه تمام نکبت دنیا متنفرم تکبال! ازت برای همیشه متنفرم تکبال! حتی بعد از مردنم ازت متنفرم تکبال! عوضی! درختی گیج مونده عوضی! درختی نمای جا مونده جفنگ!جای تو بودم می رفتم1جایی که وجودم کثیفش نکنه می مردم عوضی! عوضی! موجود نحس نکبت عوضی! لعنتی کثافت عوضی!.
فاخته دیگه منتظر جواب تکبال نشد. تکبال هم خیال جواب دادن نداشت. فاخته پرید و رفت. تکبال در لحظه آخر اشک هاش رو دید. چقدر دلش می خواست فاخته باز حرف داشته باشه برای گفتن تا مهلت داشته باشه بیشتر تماشاش کنه. سعی کرد تمام خط های اون چهره رو به خاطرش بسپاره. زمانی که روی افرا با لمس پر های فاخته بهشت رو تجربه می کرد، هرگز در تصورش جا نمی گرفت که دیدار آخرشون این طوری باشه. داشت نفسش می گرفت. تمام موجودیتش شده بود نگاه تا بهتر به خاطرش بسپاره. فاخته فریاد هاش رو کشید و پرید. تکبال حالا دیگه آزاد بود که گریه کنه، که بشکنه، که ویران بشه.
-گریه نکن! بیا با هر توانی که دلت می خواد بزن ولی گریه نکن! محض رضای خدا فقط گریه نکن! تمام جهان به جهنم فقط تو گریه نکن! فقط گریه نکن! فقط تو گریه نکن! فقط تو گریه نکن! ازم خسته باش، ازم عصبانی باش، ازم متنفر باش، فقط گریه نکن! هرگز گریه نکن! هیچ کجا گریه نکن!
داشت شب می شد. فاخته نبود. تکبال هم نبود. با تمام وجود احساس نبودن می کرد. شب داشت می رسید. چند قطره بارون روی چهره خیس و ملتهب تکبال چکید. سرش رو بالا نکرد. آسمون رو نمی خواست ببینه. دیگه هیچی رو نمی خواست ببینه. می دونست.
بارون گرفته بود!.
منطقه سکویا.
شبی مثل تمام شب های زمستون، تاریک و سرد و بی مهتاب. سکوتی از جنس تردید. زمان و زمین تماشاگر و در انتظار فردایی که دیر یا زود می رسید. حسی گنگ و تاریک که توی هوا انگار موج می زد و وحشتی محو و ناشناس رو پراکنده می کرد. پریشونی، آشفتگی هرچند پنهان، خشمی از جنس وحشت، نگرانی، خستگی،
تردید!.
تکمار نقشه خطرناکی داشت. سکویایی ها برخلاف میل تکمار آگاه شده بودن ولی هرچی کردن نتونستن از جزئیاتش سر در بیارن. تکمار خیال1حمله وحشتناک و بزرگ رو داشت ولی کسی نمی دونست به کجا. خبر رسیده بود که قراره1زیافت خونبار، از همون ها که کرکس در اولین افشاگری خورشید دیده بود برگزار بشه با این تفاوت که قرار بود به جای اینکه آخر شب شکاری ها و مار ها به طرف منطقه مورد نظر حمله کنن، پیش از شروع داستان تمام منطقه از پرنده خالی بشه و همه پرنده های منطقه مورد نظر از کوچیک گرفته تا بزرگ، بدون استثنا، همه به وسیله تکماری ها به دژ تاریک تکمار برده بشن. تکمار به خاطر مقابله با پیشگیری افراد منطقه سکویا، به خاطر انتقام شکست های پشت سر همی که از کرکس و دستهش خورده بود، به خاطر ناکامی در گیر انداختن تکبال، به خاطر استفاده از غیبت کرکس و شهپر و خورشید، و به خاطر اینکه خون می خواست، قرار بود مرتکب همچین جنایتی بشه و سکویایی ها به هیچ قیمتی نتونسته بودن بفهمن که کدوم منطقه و اصلا چند بخش از جنگل سرو مورد نظر تکماری ها و هدف پاکسازی خونبار اون شب لعنتی خواهد بود. برای فهمیدنش خیلی کار ها کردن. تعقیب کردن، تجسس کردن، خطر کردن، حتی در اطراف دژ تکمار نفرات از جان گذشته و بی کله آماده مردن فرستادن ولی فایده نداشت. نتیجه فقط هیچ بود و بس.
زمان موعود نزدیک می شد و سکویایی ها هیچ حرکت منفی که نشونه نزدیک شدن خطر باشه رو در هیچ منطقه ای از جنگل سرو احساس نمی کردن. تا حد از نفس افتادن تلاش می کردن و تمام جنگل رو پوشش می دادن ولی همه چیز در آرامشی شوم و سیاه فرو رفته بود. آرامشی که سکویایی ها کاملا اطمینان داشتن که واقعی نیست.
-مشکی! ما حتی تاریخ درست اون شب کذایی رو نمی دونیم. یعنی واقعا مورچه ها خبر درست دادن؟ فکر نمی کنی این خبر اشتباه باشه؟
مشکی با وحشتی آشکار به تیزپرک خیره شد.
-کاش می شد فقط برای1ساعت باور کنم که میشه احتمال داد تو درست بگی تیزپرک. واقعا به این باور احتیاج داریم تا بتونیم اعصاب منقبضمون رو استراحت بدیم. ولی اینطور نیست تیزپرک. خبر کاملا درسته. تکمار برای اجرای این کثافتکاریش آماده هست و خیلی هم احتیاط می کنه که ما چیزی ندونیم. همین اندازه هم که فهمیدیم از خوش شانسی بوده. کاش بشه بیشتر بفهمیم.
-تیزرو نگاه خستهش رو دوخت به مقابلش.
-مشکی! واقعا لازمه1حرکتی کنیم. این تکمار لعنتی ممکنه بخواد اون شب نصف پرنده های جنگل رو قورت بده. تا جایی که من فهمیدم حسابی دارن آماده میشن که حسابی اون شب فاجعه درست کنن. فاجعه ای سیاه تر از تمام کثیفکاری های تا الانشون.
مشکی به چشم های کدر از خستگی تیزرو خیره شد.
-تو از کجا این ها رو می دونی تیزرو؟
تیزرو لحظه ای سکوت کرد. همه چنان متمرکز بودن که دیگه نمی شد به این فکر کرد که حواسشون به مچ گرفته شدهشون باشه.
-شنیدم.
قویدست با نگاه تیز و هشیار بهش چشم دوخت.
-از کی شنیدی؟
تیزرو حوصله نداشت تفره بره.
-از واسطه ای که با کرم های شبتاب هم صحبته.
مشکی نگاهش کرد.
-و اون واسطه کیه؟
تکرو مثل برق از راه رسید و بی مقدمه خودش رو پرت کرد وسط جمع.
-تیزرو!زود باش بیا!.
خوشبین به تکروی به شدت بی قرار نظر انداخت.
-تکرو چی…
تکرو انگار اصلا اون جمع مشکوک رو ندید.
-تیزرو بجنب! زود باش بجنب! کار من تنها نیست باید بیایی کمک کنی.
تیزرو هم بیخیال بقیه، بیخیال عواقبش و بیخیال همه چیز وحشتزده از جا پرید.
-چی شده تکرو؟ گرفتنش؟
تکرو تقریبا جیغ کشید:
-نه هنوز ولی جاش رو فهمیدن. موریانه های لعنتی! به حسابشون می رسم تا دهن لقی یادشون بره. بالای10تا ماره خودم دیدم. خیال هم ندارن وقت تلف کنن. تکمار گفته هرچه سریع تر لازمش داره که واسه شب عشق و حالشون حاضرش کنه.
تیزرو در حال اوج گرفتن بود.
-الان کجان؟
تکرو داشت دور می شد.
-حرکت کرده بودن. من نتونستم بمونم بهش بگم. نمی دونم می دونه یا نه. بجنب بیا، بیا!
تیزرو هوار زد:
-عجب احمقی تو! به جای اینکه بیایی اینجا زرزر کنی فرارش می دادی تا برسیم.
تکرو با چنان سرعتی می رفت که باد هم به گردش نمی رسید.
اولا -نمی شد. خیلی نزدیک بودن که من خبر شدم. دوما چه گفتنی چه فراری؟ اگر دنیا روی سرش بیاد پایین بیدار نمیشه از بس تبش بالاست. خود تکمار هم بیاد ببردش نمی فهمه. مثل کوره می سوخت. داره میمیره از بس مریضه. از دنیای دور و برش راحته آگاه کردنش کار ما نیست. ول کن این حرف ها رو بیا فقط بیا فقط بیاااا!
تکرو از وحشت و هیجان جیغ می کشید و می رفت و تیزرو با تمام توان پشت سرش می پرید. مشکی و بقیه لحظه ای مات و متحیر به مسیر رفتن اون2تا خیره موندن و بعد، بی هیچ حرفی با اشاره مشکی مثل فشنگ از جا در رفتن و در مسیر حرکت تیزرو و تکرو پرواز کردن.
روز ها می اومدن و می رفتن. 3روز، 4روز، 1هفته، 2هفته.
-کبوترم! قشنگم! بهارم! کاش حرف بزنی! کاش هذیون بگی بلکه بفهمم چی به سرت اومده! کاش بفهمم! محض رضای خدا بیدار شو! آخه تو نباشی من واسه چی صبح رو تماشا کنم؟ به جان خودت برای من همه رنگ ها مدت هاست سیاه شدن جز رنگ نگاه تو. ازم که نمی خوایی بگیریش، می خوایی؟ بگو نه. فقط بگو نه. فقط1کلمه بگو نه. کبوترم! عزیز! قشنگ! بهار! پاشو! من دلواپسم برات. بلند شو باهام حرف بزن!پروازی بی پرواز من! برای چی اینهمه داقون شدی توی خودت؟ من که هنوز زنده ام. به چه اجازه ای درد تنها گیرت آورده؟ حرف بزن عزیز! با من حرف بزن! بیدار شو باهام حرف بزن! چشم هات رو باز کن بذار ببینمت. اگر تو نباشی دیگه هیچی وسط این سیاهی نیست که من بخوام به خاطرش ادامه بدم. به خدا خسته ام. از این جنگیدن هایی که تموم نمیشن خیلی خسته ام. خیال انصراف داشتم کبوترم! عزیز دلم! بهارم! خیال داشتم تمومش کنم. خیال داشتم دیگه نباشم. هیچ کجا نباشم. هیچ کجای این داستان پیچ در پیچ خیال داشتم نباشم. تو که اومدی دیدم هنوز1بهانه ای هست برای شکستن این تصمیمم. اینهمه به غیبتم ناخنک زدی که بشکنیش. حالا من اینجام. تو چی؟ تو الان کجا هستی؟ وسط کدوم یکی از کابوس های نکبتت داری می چرخی آدرس بده بیام کمکت. حرف بزن عزیز! به خدا من می تونم کمک کنم. تو فقط بگو! به خاطر خدا حرف بزن! به خاطر من حرف بزن! خاطرم رو نمی خوایی؟ می خوایی مگه نه؟ مگه نه؟ بگو نه. فقط بگو نه خاطر جمع بشم1چیزی گفتی. بگو نه. فقط1کلمه. به خاطر دل من.
چه صدای آشنا و ناشناسی!
این از ذهن نیمه هشیار تکبال گذشت و داغی آزار دهنده اشک رو روی پلک هاش احساس کرد. نمی فهمید! خودش که نای باریدن نداشت. اصلا اون پلک ها که از شدت تب ورم کرده بودن اشک نداشتن، پس این اشک ها از کجا می چکیدن روی چشم هاش؟! برای تکبال چه فرقی می کرد!چه اهمیتی داشت که چی داره بالای سرش میشه! تکبال می خواست بخوابه. فقط بخوابه. تا آخر جهان بخوابه.
-خورشید!چرا بیدار نمیشه؟
-این رو باید از شما کود های درخت پرسید. این مدت که نبودم اینجا چی شده؟ باهاش چیکار کردید؟
-ما کاریش نکردیم خورشید. اون خودش هر کاری دلش خواست با خودش، با کرکس و با همه ما کرد و آخرش هم نفهمیدیم چی شد که این مدلی تب کرد و افتاد. اگر تیزرو و تکرو نبودن و نمی فهمیدن چند شب پیش تکماری ها مثل آبخوردن برده بودنش و این خودش از بس تب داشت اصلا نمی فهمید. این2تا به موقع فهمیدن و ما رفتیم خدمت مار ها رسیدیم و به خیر گذشت و الان هم که… خورشید! کرکس غیب شده و جز این کسی نمی دونه کجاست و چی به سرش اومده. این هم هیچی بهمون نمیگه. ما فقط ازش خواستیم که بگه و اون نگفت. بعدش هم غیبش زد و رفت زیر بوته های اون طرف چنارستان ناپدید شد تا تو اومدی و بی هوش و بی خود پیداش کردی.
-بسه دیگه مشکی. اینهمه عِز و جِز نکن متنفرم از ضجه ناله. کرکس از کی غیب شده؟
مشکی درمونده به خورشید نگاه کرد.
-خیلی وقته.
خورشید بی فریاد ترکید.
-زهر مار!خیلی وقته اینهمه اتفاق اینجا افتاده و تو علف مردابی بی ریشه به درد نخور تازه حالا داری بهم میگی؟
مشکی1قدم بلند رفت عقب. خورشید با خشمی که فقط مال نگاه تلخ خودش بود بهش خیره شد.
-خاک بر سرتون!
مشکی خسته بهش نظر انداخت.
-به جان کرکس این فسقلی جاش رو می دونه ولی نمیگه. بقیه میگن، میگن، میگن این با شهپر1بلایی سرش آوردن.
خورشید سر بلند کرد و نگاه تیزش رو مثل تیر توی چشم های مشکی پاشید.
-مشکی!دیگه هرگز نشنوم این رو بگی. تکی رو همه می شناسیم. اگر بگی کرکس رو زهر خوردش کرده و کشته من باور می کنم ولی اینکه با شهپر یا هر کس دیگه ای روی هم ریخته و با همدستی و برای اون موجود، حالا هر کسی می خواد باشه، بلایی سر جفتش آورده نه تنها من باورم نمیشه، بلکه هر منقار و هر پوزه ای که به این ناحساب باز بشه رو له می کنم. تو هم حواست باشه چی می پرونی. کرکس بر می گرده و این رو بهت نمی بخشه.
مشکی به وضوح عقب کشید.
-من فقط، من فقط گفته های بقیه رو…
خورشید هوار نزد ولی صداش خشن و محکم بود.
-تو و بقیه دسته جمعی غلط کردید. کرکس تکی رو داشت می کشت. بقیه هیچی نمی دونن از اواخرش ولی تو لعنتی خوب می دونی. تکی شاید از خودش دفاع کرده و1طوری دست کرکس رو از سر خودش کوتاه کرده باشه. البته در بدترین حالتش میشه که اینطوری باشه. تو و اون بقیه هم که حرفشون رو زدی بد نیست1کمی عاقل باشید. به خصوص تو که اگر1کوچولو وجدان توی وجودت مونده باشه وخامت اوضاع این اواخر رو تعیید می کنی. ولی نه. نمی کنی. تو همه چیزت کرکسه. تکی رو اگر می کشت باز تو تعییدش می کردی. طوری نیست تعیید کن. ولی به خاطرش تهمت هایی نپرون که بعدا نتونی جمعش کنی.
مشکی عصبانی، خسته، کلافه و درمونده بود. خورشید بهش مهلت تسلط به خود رو نداد.
-شهپر کجاست؟
مشکی به شاخه پشت سرش تکیه زد و در واقع خودش رو رها کرد.
-شهپر بود ولی الان مدتیه که اون هم غیب شده. واسه همینه که ما، خوب راستش، خورشید! این خیلی عجیبه. فسقلی هم حالش هیچ رو به راه نیست. من مطمئنم که اون خیلی می دونه و چیزی نمیگه.
خورشید با اطمینان حرفش رو برید.
-ببین من نمی دونم شهپر و کرکس با هم چه کردن. احتمال آگاهی تکی رو هم رد نمی کنم. فقط اتهام اولی که زدی رو نمی تونم بپذیرم و اجازه هم نمیدم که تو یا هر کس دیگه ای حرفش رو بزنید. کرکس هر جا باشه، شهپر هر معامله ای باهاش کرده باشه، تکی برای خاطر شهپر همدستش نبوده و الان هم برای خاطر رسیدن به شهپر نیست که سکوت کرده.
مشکی به خودش می پیچید.
-خورشید!به خاطر خدا کاری کن فسقلی حرف بزنه. داریم له میشیم. کرکس نیست. شهپر هم همینطور. تکمار منتظر ضعفمونه. همه از دلواپسی کرکس دیوونه شدیم. فسقلی باید حرف بزنه. افتضاحه. افتضاحیم افتضاح!
خورشید ساکت و متفکر به مشکی خیره شد. مشکی درست می گفت. افتضاح بود.
-مشکی! تکمار نباید چیزی بفهمه. کرکس هر جا که باشه الان اینجا نیست و ما با کرکس یا بدون اون همچنان در جنگ هستیم. باید تا بازگشت کرکس پیش ببریم و تکمار به هیچ عنوان نباید دلیل و حقیقت پشت غیبت کرکس و غیبت شهپر رو بفهمه. این رو بفهم و به بقیه هم بفهمون.
مشکی تهی و خسته به خورشید خیره شد.
-به بقیه بفهمونم؟
خورشید ناگفته نگاه مشکی رو خوند.
-اول خودت بفهم و باورش کن. مشکی! کرکس بر می گرده. شاید کمی دیر ولی بر می گرده. من بهت اطمینان میدم. کرکس زنده و سلامته و بلاخره میاد. تو که نمی خوایی زمان بازگشتش خودت و بقیه در کام تکمار باشید، می خوایی؟
مشکی حرفی نزد. نمی تونست. خورشید تسلی بخش نگاهش کرد.
-من زنده بودن کرکس رو بهت تضمین میدم. تو هم به بقیه این تضمین رو بده.
مشکی سر بالا نکرد.
-از کجا اینهمه مطمئنی؟
خورشید صاف نگاهش می کرد.
-مثل اینکه یادت رفته من کی هستم! من خورشیدم. من توانایی هایی دارم که تو چیزی ازش سرت نمیشه. پس وقتی میگم کرکس1گوشه ای داره نفس می کشه حالش هم بد نیست باور کن و دیگه خفه شو!
اون شب مشکی تا نزدیک صبح بیدار بود و بلاخره به این نتیجه رسید که خورشید می تونه درست گفته باشه، به خصوص اینکه در مورد توانایی هاش توضیح می داد.
اون شب خورشید تا صبح بالای سر تکبال بیدار بود و به این فکر می کرد که چقدر خوبه که بقیه از جمله مشکی دقیقا نمی دونن که توانایی های خورشید شامل چی هاست. اگر می دونستن، الان مشکی آگاه بود که آگاهی از حال کسی که هیچ نشونی ازش نیست و اطمینان به زنده بودنش، جزو توانایی های منحصر به فرد خورشید نیست.
زمان سرد و بی اعتنا می گذشت. روز ها و شب ها سرد و بی روح و سنگین تماشا می کردن و رد می شدن. تکبال همچنان در خود و در خواب بود.
-تکی!دیگه بسه! بیدار شو!
شبی که تکبال تونست این صدا رو تشخیص بده هوا بد گرفته بود. چشم هاش بی حال و بی حالت باز شدن.
-خورشید!
این صدای تکبال نبود. آوایی بود به سردی و گرفتگی هیچ.
-سلام تکی! چی به سرت اومده؟ اُهُ! گریه نکن به جان خودت کتکت می زنم. دیگه نخواب. فقط حرف بزن!
تکبال به زحمت حرکت دادن1کوه نجوا کرد:
-نه. حالا نه. خوابم میاد. خواب.
خورشید سخت و خشن تکونش داد.
-تکی!بیدار شو! حتی1لحظه هم نباید از دست بره. پاشو حرف بزن!
تکبال حس می کرد اگر1لحظه دیگه بیدار بمونه میمیره. توان باز نگه داشتن چشم هاش رو در خودش نمی دید و زمانی که توی تصور نیمه هشیار و پاشیدهش می اومد که باید در مورد چیز هایی حرف بزنه که جزو زجرآورترین بخش های زندگیش بودن، حالش تا حد مردن بد می شد. خورشید می دید ولی شفقت در این مواقع در ذاتش نبود. تکبال می دونست.
-تکی! تو باید بیدار باشی! باید بتونی! همین الان. برام بگو. از اول اول اولش. همین الان!
و تکبال سکوت سنگین رو شکست و گفت. از اول اول اولش. از خونوادش، از بی پرواز بودنش، از پرواز خواهیش، از افرا، از فاخته، از اون گرمای عجیب، از محبتش، مهرش، عشقش، دلواپسیش، از بال های فاخته، از پرواز خواهی خودش برای خودش و برای فاخته که از همه افرایی ها واسهش عزیز تر بود، از کرکس، از لحظه های انتظار و التهاب، از باز، از درد، از جدایی، از بیگانگی، از تهدید کرکس، از باور سیاه فاخته، از بال های سرمازدهش، از اشک هاش، از دلتنگی خودش، از درد، از درد، از درد!…
خورشید گوش کرد و گوش کرد. بی صدا گوش کرد. صبورانه گوش کرد. همراه و هم دلانه گوش کرد. همراه شد، همدردی کرد، شنید، فهمید، فهمید.
تکبال تا آخرش گفت و بعد خسته و بی نفس از جنگ با بغض سنگینی که می خواست بشکنه و بشکندش از نفس افتاد. خورشید نفس عمیقی کشید و سکوت رو شکست.
-تکی! من نمی تونم منتظر بمونم تو گریه کنی، بعدش بخوابی، بعدش درمون بشی، بعدش اگر خاطرم بود چی ها باید بهت می گفتم بشینم باهات حرف بزنم. اگر درمونی برای تو باشه با تأمل بهش نمی رسی. تو باید بیدار بمونی و بشنوی. جواب هات رو ازم بگیری و بهش فکر کنی. زمان برای خوابیدن نیست تکی. پس هشیاریت رو حفظ کن و گوش بده ببین چی بهت میگم.
تکبال بیدار بود. از ضعف، از خستگی، از درموندگی و از درد فاصله ای با هیچ نداشت ولی بیدار بود. خورشید نگاهش کرد. دستش رو گرفت و سکوت رو شکست.
-تکی! به من گوش کن! فاخته حق داره. تو خیلی اشتباه رفتی.
تکبال به شدت از جا پرید.
-حق داره؟ خورشید! اون به هر چیزی که در حق دشمن آرزو نمی کردم در حق خودش متهمم کرد. اون پرنده، به هر چیز لعنتی متهمم کرد. از ناکامی خودش در هماهنگی با اون باز آشغال گرفته تا بال های سرمازده خودش، برای همه متهمم کرد. من ازش همراهی نخواستم خودش اصرار داشت و حالا من شدم متهم. و تو میگی اون حق داره و من اشتباه رفتم؟ چه اشتباهی؟
خورشید همچنان صبور دست روی شونه های تکبال که حالا به شدت می لرزیدن گذاشت.
-تکی! گوش بده! من هم جای فاخته بودم همینطور می دیدمت. خود تو هم اگر بودی همینطور می دیدی. تکی! فاخته زمانی که بهت رسید1جوجه بود. جوجه ای که فقط1بال می خواست که از وحشت سرمازدگی پناهش بده. اون هر مدلی که فکر می کرد و می دید، سعی داشت هرچی ازش بر میاد برای تو بذاره تا تو بهش نزدیک تر باشی تا در کنارت حس امنیت بیشتری داشته باشه. و تو چیکار کردی! تکی! تو بدش رو دلت نخواست ولی ناخواسته بد گرفتارش کردی. فاخته دیگه نه خودش بود نه تو بود. بین زندگی واقعی خودش و اعجاب ناگفتنی های تو گیر کرد و گیج شد و آخرش هم باز سر رسید. باز واقعیت بود تکی! حقیقتی که می شد فاخته لمسش کنه. باز بهش محبت واقعی می داد که هم دیده می شد، هم شنیده می شد و هم لمس می شد. ولی تو چی بهش دادی جز1سراب بی انتها؟ هیچی. در این مدت هیچ تصور کردی شاید لازم باشه چیزی از اینهمه بهش بدی؟ تو یا به هیچ قیمتی نباید اجازه می دادی دیوار بین فاخته و این بخش از زندگیت خراب بشه و اون با این طرفش آشنا بشه، یا اگر شد باید1چیزی از اینهمه اعجاب بهش می دادی که در برابر گفته های باز و امثال باز که می خوان به هر دلیلی متقاعدش کنن، چیزی ازت داشته باشه که به کمکش از تو، از خودش و از تمام باور هایی که تا این لحظه از رابطه بین خودش و خودت داشته دفاع کنه. تو در برابر باز خلع سلاحش کردی. در برابر منطق خودش هم همینطور. بی دفاع و بی سلاح ولش کردی فقط به این بهانه که می خواستی از دست کرکس حفظش کنی. آیا بهتر نبود این رو نشونش می دادی تا ببینه و باور کنه؟ شاید با کمک همدیگه1راهی براش پیدا می کردید. شما2تا انسجام خوبی داشتید. حتما موفق می شدید. ولی تو باز هم اشتباه رفتی. به جای کمک گرفتن از اون هایی که دست کمک طرفت دراز کردن، سکوت کردی و به کسی نگفتی. تو به خیال خودت نقش قهرمان عاشق رو به دوش گرفتی غافل از اینکه فاخته این رو نمی خواست. اون تحکیم باور هاش رو ازت می خواست. حتی لحظه ای که سرت هوار می زد می خواست تحریکت کنه تا1چیزی بهش بدی که بتونه به کمکش تو رو از این تردید و خودش رو از این فکر وحشتناک که تمام دیروزش و اخلاصش و دلش رو باخته تبرئه کنه. ولی تو به خیال خودت برای حفظش، برای پروندنش و برای نجاتش، هوار زدی که ازش متنفری. تکی! فاخته تقصیر چندانی نداره. تقصیر با توِ. تویی که از فاخته بزرگ تر و با تجربه تر بودی. اگر هم اون اشتباه رفت تو باید اشتباهش رو اصلاح می کردی چون اولا تو بزرگ تری، دوما تو مدعی عشقی نه اون. تو میگی اینهمه خاطرش رو می خوایی. فاخته دوستت داشت ولی عاشقت نبود. ولی تو چی؟ تو که از محبتش بیمار شدی واسهش کاری نکردی جز اینکه بردیش به بیراهه و ولش کردی تا وسط تردید ها و عذاب تاریکش باقی بمونه. اشتباه کردی تکی. اشتباه!
تکبال به خورشید خیره مونده بود. با نگاهی که چیزی فرا تر از درد و وحشت درش موج می زد.
-خورشید!به خاطر خدا، من دوستش دارم. من نمی تونم زجر کشیدنش رو تحمل کنم. خورشید! من نمی خوام از دستش بدم. خورشید! کمکم کن! بگو چیکار کنم. هر کاری بگی می کنم. فقط…
گریه نفسش رو برید. خورشید شونه هاش رو فشار داد.
-باید باهاش حرف بزنی. باید براش توضیح بدی. توضیحی خیلی محکم. دل و باور های فاخته بد زخمی شده. تو حسابی زخمیش کردی. باید حسابی درستش کنی.
تکبال بریده نجوا کرد:
-خورشید!اون دیگه نمی خواد ببیندم. ازم متنفره. دیگه هیچ چیزی رو ازم باور نمی کنه. هیچ چیز رو.
خورشید مکث نکرد.
-بله به نظرم نکنه. کاری می کنیم که باور کنه. از تو نه. ولی از من باور می کنه. بذار از این هفته تاریک و این نقشه سیاه تکمار رد بشیم، من خودم باهاش حرف می زنم. اگر زنده بمونم با هم میریم دیدن فاخته تو. فاخته فقط دلیل می خواد که من به اندازه کافی بهش میدم. کاش تو زود تر حرف زده بودی موجود تخس عوضی! کاش این هفته بی دردسر بگذره! اگر سلامت به آخرش برسم خودم درستش می کنم.
تکبال1لحظه با حیرت و پرسشگر به خورشید خیره موند و بعد1دفعه انگار سیلی خورده باشه هشیار شد.
-نقشه سیاه؟ کدوم نقشه سیاه؟ خورشید! تو چه جوری الان اینجایی؟ کی برگشتی؟ این هفته که گفتی جریانش چیه؟ خورشید! چی شده؟
خورشید آروم شونه های تکیده تکبال رو به نشان اطمینان و آرامش فشار داد.
-حالا نه. فردا. صبح فردا برات میگم. امشب تو واسه من گفتی فردا من برات میگم. حالا بخواب. امشب هیچ اتفاق عوضی قرار نیست بی افته و فردا که رسید، حرف اتفاقی که نباید اجازه بدیم در شب های بعد بی افته رو می زنیم. حالا دیگه بخواب.
تکبال منگ از تب و منگ از فشار فقط نگاهش کرد. خواست اصرار کنه ولی نتونست. دیگه تحملش رو نداشت. چشم هاش جوابش کردن. تمام جسمش جوابش کردن. خورشید فهمید.
-دیگه بسه. بخواب. اوضاع از اینکه شده بدتر نمیشه. بخواب.
خورشید اونجا بود. کاملا واقعی. خورشید بود! تکبال با این فکر احساس آرامشی عجیب کرد. آرامشی که از مدت ها پیش با وجودش بیگانه شده بود. خودش رو به دست های آشنای خورشید سپرد، نوازش های آهستهش رو با تمام جونش احساس کرد، حقیقت این لحظه رو با روحش چشید، چشم های تبدارش بسته شدن و به خوابی عمیق و طولانی فرو رفت.
دیدگاه های پیشین: (6)
مینا
یکشنبه 16 فروردین 1394 ساعت 05:42
خیلی قشنگ بود این قسمت باورتون نمیشه که هنوزم اشکهام دارن ناخواسته میان. واقعا چیزی نمیتونم بگم جز عاااااااااااالی بود.

پاسخ:
سلام مینا جان.
خدا ببخشدم به خاطر اشک هات. معذرت می خوام عزیز. نمی خواستم. توی جواب کامنت آریا به خاطر اینکه از وسط هاش دیگه بیخیال ویرایش و اصلاح این قسمت شدم معذرت خواستم و حالا که کامنتت رو دیدم مطمئنم که نباید دستکاریش کنم. اگر اصلاحش کنم از این هم تاریک تر میشه.
امیدوارم الان دیگه در حال لبخند زدن باشی. به زندگی، به فردا، به همه چیز جهان.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 16 فروردین 1394 ساعت 06:04
سلام پریسا جان. دوست عزیزم
هیچی نمیتونم بگم جوز عالی بود در برابر هنر زیبایت هیچ حرفی برای گفتن ندارم
برای تشکر کردن کلمات قاصرند ممنونم عزیز
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز. همراه مهربون. بهم ببخشید ایراد های این بخش رو. آخه از وسط هاش دیگه ویرایش رو بیخیال شدم و بدون ویرایش و اصلاح همینطوری گذاشتمش اینجا. باید می خوندم، ویرایش می کردم، اصلاح می کردم، کم و زیاد می کردم، ولی…نتونستم. الان داره به فکرم می رسه مثلا فلان جمله رو ننوشتم یا فلان بخش رو باید درستش می کردم ولی واقعا دیگه توانش نیست که برگردم بخونم درستش کنم. همه شما که می خونید به من ببخشید و اجازه بدید همینطوری که هست باشه. شاید1زمانی بتونم کمی درستش کنم. شاید هم نه.
ممنونم که هستی آریا.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 17 فروردین 1394 ساعت 00:10
سلام عزیز
بخشش چرا پریسا جان
با ور کن این حرفی که میزنم از سمیم قلبم میگم. داستانت. قلمت و از همه مهم تر خودت این قدر برام عزیزی و ارزش داری که ایراد های کوچیک داستانت به چشمم نمیاد
همه چی عالیه عزیز خودت رو اذیت نکن
همین که هستی و مینویسی یه دنیا ممنونتم
عزیز یه سوالی ازت داشتم ؟ من به آرشیو بلاگ زیبایت سر زدم چرا مثل قبل برای دوستات حرف نمیزنی حرف بزن خوبه هم ما لذت میبریم هم داستان تکبال روت فشار نمیاره
حرف بزن و تو رو به خدا یه درصد هم فکر نکن که پر حرفی میکنی به خدا این طور نیست
بیا مثل قبل برای دوستات حرف بزن درد دل کن هر کاری دوست داری انجام بده باور کن برای همه ی ما دوستانت عزیزی
پس حطا یه درصد هم فکر نکن که اگر حرف بزنی ما اذیت میشیم به خدا این طور نیست
نزار اذیت بشی
به امید روزی که به همه ی خواسته های قلبیت برسی
آمین یا رب ال عالمین
شاد باشی
24971

خانه


پاسخ:
محبتت توی این نوشته ها اینقدر زیاده که من واقعا هیچی واسه گفتن پیدا نکردم آریا. از اون مدل نوشته هاییه که کلمه هاش حرف می زنن. باور کن بعضی نوشته ها که از دل میان صدای احساس نویسنده رو میشه از لای کلمه هاش شنید. نخند باور کن راست میگم. من که می شنوم. ممنونم آریا. زیاد ممنونم. خیلی خیلی زیاد ممنونم.
حرف. اتفاقا زیاد دارم. ولی1مشکلی هست. حرف های این روز های من رو نمیشه اینجا بزنم. می نویسم و پاک می کنم. می نویسم و پاک می کنم. باز و باز و باز می نویسم و پاک می کنم. پاک می کنم. پاک می کنم. پاک نمیشه. تموم نمیشه. فراموش نمیشه.
خدایا! ای خدای مهربون من! خدایا کمکم کن!.
بیخیال. تکبال هم بلاخره تموم میشه همه ما از دستش خلاص میشیم با این دیوونگی هاش که بیچاره کرده همه جنگل رو. این ماره هم نگرفت نخوردش خاطر جمع بشیم. دفعه بعد شاید شانس بیاریم.
شاد باشی و شادکام.
مینا
دوشنبه 17 فروردین 1394 ساعت 09:07
سلام خوب حالا که یه کمی احساساتم کمتر شده نظ رواقعیمو میگم واقعا عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود. اون لحظه ای که خورشید اومد بالای سر تکبال من یه لحظه فکر کردم کبوتر خانم اومده.
بعدشم ببخشید که اینو میگم واقعا قصد دخالت توی زندگیتونو ندارم به عنوان یه دوست اینو میگم. یادتون میاد زمانی که داستان فرشترو مینوشتید یکی کشف کرد که توی خوابگاه تقریبا چنین چیزیرو تجربه کرده بودید؟
خوب چرا واقعا بهش توضیح ندادید که تقصیر شما نبود؟ شایدم من اشتباه میکنم و قطعا چنین توضیحیرو دادین. نمیدونم و یه چیز دیگه این که با کامنت آریا به شدت موافقم یه کم بیشتر از خودتونم بنویسید. این بار سومیه که خداحافظی می کنم و یه موضوعی به ذهنم میرسه و پاکش می کنم شاید مسخره باشه چیزی که میگم اینو از همون قسمت های اولیه تکبال یعنی قسمت ده یا یازده میخواستم بهتون بگم. خیلی دوست دارم از پدر تکبال هم یه چیزایی بخونم. ببخشید اگه مسخره بود. چی کار کنم خوب کنجکاویه دیگه. خوب دیگه راستی راستی برم براتون بهترین چیزهاییرو که توی دنیا هست آرزو می کنم.

پاسخ:
سلام مینا جان.
شما اصلا خداحافظی نکن هر زمان دلت خواست بیا هرچی دلت خواست بنویس و از اول بنویس و باز اگر گفتنی بود توی هر چندتا کامنتی که دلت خواست باقیش رو بنویس و کلا راحت باش که اینجا حسابی خودی هستی.
مینا جان! عزیز! گاهی بعضی ویرانی ها رو دیگه نمیشه بمونی آباد کنی. باید بذاریشون پشت سرت و بری. سهمت هم میشه1یادش به خیر. موندنت ویران تر می کنه و تو این رو نمی خوایی. مرده ها زنده نمیشن. به سنگ قبر نگاه می کنی، باور می کنی، می فهمی، درک می کنی، می پذیری که اونی که رفت، دیگه رفت. تصویر اون سنگ قبر رو به عنوان تصویر آخر در انتهای دفتر یادگاری هات ثبت می کنی، دردت میاد، تماشا می کنی، دردت میاد، گریه می کنی، دردت میاد، دعا می کنی، دردت میاد، وداع می کنی، دردت میاد، می شکنی، دردت میاد، به خاطر می سپاری، واسه همیشه این پایان رو به خاطر می سپاری، بلند میشی، خسته، ویران، ناخواه، ناگزیر میشی، راه می افتی، دور میشی، میری، بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی، بدون اینکه منتظر بیدار شدن از این کابوس باشی، بدون اینکه به هیچ معجزه ای دل بسته باشی، اول آهسته، بعد سریع تر، بعد تند، بعد با هرچی سرعت که ازت بر میاد، سوار غبار تاریک زمان، به عشق رسیدن به دیار فراموشی، مثل باد میری. اونقدر سریع که هرچی دور تر بری و دیگه اگر پشت سرت رو هم اشتباهی برگردی و نگاه کنی دیگه نبینی. راستی مینا به نظرت این بهشت فراموشی کجاست؟ اگر کسی جاش رو بلده بهم بگه که عجیب در جستجوی آدرسشم.
ببین مینا چیکار می کنی؟ جوابم به کامنتت1پست شد.
پدر تکبال هم چی بگم؟ تمام دردسر های این جوجه تخس یاقی روی دوش مادر بیچاره بود و الان هم که طرف رفت و مادره رو هم بیخیال شد پدرش که جای خود داره. بیچاره مامان ها! خداییش خیلی عزیز و خیلی عزیز و خیلی عزیزن. کاش قدرشون رو بشه بیشتر و باز هم بیشتر بدونیم!.
وای چه طولانی شد قطعش کنم تا به صفحه های بعدی نرسیده.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 18 فروردین 1394 ساعت 00:51
سلام. حالا کی پرنده های احتمالاً معتاد رو درمان کنه.
عجب زیبا و البته طولانی نوشتید از صمیم قلب میگم خسته نباشید.
دستتون این دفعه هم به معنای ضرب المثل بودنش و هم در واقع درد نکنه باید نوشتن این همه خیلی مچ درد و انگشت درد داشته باشه.
امیدوارم باز تیم تکبال کرکس شهپر خورشید و بقیه سکویایی ها در کمال آرامش و اتحاد به جنگ تکماری ها برن و دیگه به زودی کار ها یکسره بشن.
دوستان درست میگن میشه به جای تکبال و ماجراهاش حرف های عادی و روزمره و کلاً هر چی دوست دارید هم این جا بنویسید.
ما خواننده خواهیم بود هر چی از دوست رسد نیکوست.
و در آخر یک غلط املایی دیدم که بهتره درستش کنید.
معما با عین نه با واو همزه.
پیروز و موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اول آخرش. ممنونم بابت معما. کاش الان فرصت بشه درستش کنم.
پرنده های اکسیری هم بلاخره باید1فکری به حال خودشون کنن. تکبال که از سر بی کسی درست شد. باقیشون هم مشکل خودشونه. فعلا که خورشید هست بقیه هم عاقل هستن و گرفتار نمیشن.
امیدوارم تا جهان بر پاست، دیگه توی هیچ جنگلی هیچ تکماری نباشه که واسه از بین بردنش جنگی راه بی افته. کاش تمام جوجه های تمام جنگل ها دور از نیش های تکمار ها بتونن بزرگ بشن و پرواز کنن!.
حرف. حرف ها خطرناکن دوست من. گاهی حرف های1دوره از خودت رو نمی تونی بلند بزنی. باید یا نگی یا یواشکی بنویسی که گفته باشی، بعدش هم پاکشون کنی که جایی ثبت نباشن.
ممنونم از حضور با ارزش و محبت بی انتهای شما.
شادکام باشی.
آریا
پنج‌شنبه 20 فروردین 1394 ساعت 13:22
سلام پریسا جان
پخخخخخخ
آخیش
خخخخ
امیدوارم شاد باشی
تکبال نود کجاست
زوود بزارش من الان خبیسم زووووود
تقسیره خودته من گفتم بیا حرف بزن حرف نزدی باید الان تکبال بزاری زووود
خخخخ
شاد باش تا همیشه

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خودت پخ! شکلک با شیشه خالی آب زرشک زدم توی سرش!
وای جدی پس گرفتم دلم سوخت به خدا راست میگم.
تکبال90رفته گشت بزنه ببینه تکمار چیکار داره می کنه هنوز نیومده. هر زمان اومد میگم بیاد اینجا بشینه بغ بغو کنه بلکه من یکی سرم بشه این داره کجا میره.
شاد باشی از اعماق وجودت از حال تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال88

درد!.
تکبال بود و درد.
دردی کشنده و داغ که از ذره ذره استخون هاش با قدرتی ویرانگر فوران می کرد و انگار ریزه های وجودش رو از درونش پرت می کرد بیرون. مثل خورده سنگ های خاک شده ای که همراه آتش فشان به بیرون پرتاب میشن. تکبال جز این درد چیزی نمی فهمید. دردی که انگار تمام جهان رو داخل وجود تبدار تکبال فرو می کرد تا ذره ذره استخون هاش رو خورد کنه. تکبال از شدت دردی فراتر از حد تصورش ذوب می شد. درد چنان شدید بود که حس می کرد نفسش رو تا آخر می گیره و به حال خفقان دچارش می کنه. تکبال یقین داشت که فردا رو نمی بینه. شب که به نیمه رسید، تردید و یقین و هر چیز دیگه ای از وجودش رفت. هر تصویر و تصوری جز درد، هر تردید و یقینی جز دردی که تمام جهان مادی و معنوی تکبال رو در خودش گرفته و با تمام قدرت دردناکش فشار می داد تا نیست و نابودش کنه. تکبال بود و درد!
درد، درد، درد!.
-آخ! آخ کرکس! کرکس بیا! دارم میمیرم. میمیرم. کرکس! بیا نجاتم بده!
کرکس نبود. کسی نبود. هیچ نجاتی نبود. هیچ چیز نبود. تکبال بود و درد!.
منطقه سکویا.
دیشب، تمام اون روز و تا اینجای امشب رو گشته بودن. تکبال هیچ کجا نبود. مشکی از حرص به خودش می پیچید و بقیه هم دسته کمی ازش نداشتن. حرص و حیرت و توحشی از جنس دشمنی.
سکویایی ها با تمام توان جستجو می کردن و هرچی بیشتر می گشتن کمتر به نتیجه می رسیدن.
-این جونور هیچ کجا نیست مشکی. واقعا هیچ کجا. نکنه رفته1جایی مرده!
مشکی بی شفقت می شنید.
-تیزبین!اون مجاز نیست بمیره پیش از اینکه به ما نگفته کرکس رو چیکار کرده. باید بیشتر بگردیم.
تیزپرواز متفکر به آسمون تاریک نیمه شب نظر انداخت.
-جایی نمونده که نگشته باشیم مشکی. نیستش. روی تمام درخت ها رو شاخه به شاخه دیدیم. حتی1پر ازش نبود.
مشکی مسیر نگاه تیزپرواز رو دنبال کرد.
-روی خاک رو بگردید. از بقیه بپرسید. البته مواظب باشید کسی نفهمه دقیقا چی شده. فراموش نکنیم که ما در حال جنگ هستیم. این ماجرا1درگیری و دشمنی داخلیه و به جنگ ما با تکمار مربوط نیست. تکمار نباید بفهمه کرکس و اون شهپر خائن در فاصله زمانی کمی از هم غیب شدن و فسقلی رو گم کردیم. هم به خاطر اون ها به خصوص فسقلی، هم به خاطر ما.
خوشبین نگاه خسته ولی هشیارش رو به اطراف دوخت. انگار هنوز منتظر بود چیز آشنایی ببینه که به تمام این پرسش های بی جواب پایان بده.
-مشکی!چه جوری میشه از بقیه پرسید و سراغ1کبوتر بی پرواز رو گرفت بدون اینکه اون ها بفهمن چی شده؟ ما در مورد کرکس چندان چیزی نپرسیدیم ولی تکماری ها به غیبتش کم و بیش پی بردن. مخفی نگه داشتنش تقریبا غیر ممکنه.
مشکی بلافاصله تعیید کرد.
-بله می دونم. ما زیر نظریم. تکمار دیر یا زود می فهمه. نمیشه برای همیشه مخفی نگهش داشت ولی میشه کشفیات تکمار رو عقب انداخت. باید عقبش بندازیم. هرچی بیشتر بهتر. اگر تا زمان آگاهی تکمار اوضاع رو به راه شد که هیچ. اگر نشد دسته کم ما فرصت بیشتری برای تسلط به خودمون و به اوضاع داریم.
قویدست به نشان تعیید سری تکون داد.
-مشکی!فسقلی با اطمینان کامل از زنده بودن کرکس حرف می زد. ممکنه کرکس زنده باشه و1جایی گرفتارش کرده باشن؟
تیزپنجه با خشمی از سر ناکامی خطاب به همه بلند و عصبانی پرسید:
-کجا؟ آخه کجا؟ کجا بوده که ما نرفته باشیم؟
خوشبین نفس عمیقی کشید و به چشم های خسته تیزپنجه خیره شد.
-بله قویدست ممکنه. امیدوارم که این طور باشه. واقعا امیدوارم. همه امیدواریم. تیزپنجه!جاش رو نمی دونم. چیزی به فکرم نمی رسه. ولی اگر فسقلی اونهمه مطمئن گفته زنده هست باید برای خاطر دل خودمون هم شده روی این حرفش حساب کنیم. نه کامل ولی این احتمال بهتر از احتمال مردن کرکسه. تو موافق نیستی مشکی؟
مشکی فقط سر تکون داد و ترجیح داد سکوت سیاهش رو نشکنه. شاید هم این سد در اون لحظه چنان قوی بود که مشکی حس کرد زورش به شکستنش نمی رسه. هرچی که بود، مشکی در سکوت به بقیه و به افراد منطقه سکویا نظر انداخت. خوشبین به جای مشکی به این انتظار تلخ پایان داد.
-ما فقط بالا ها رو گشتیم. میریم پخش بشیم و خاک رو هم بگردیم. اگر شد از بقیه هم اطلاعات می گیریم. اگر هر کدوم از ما کبوتره رو پیدا کردیم تنها کاری نمی کنیم. به بقیه خبر میدیم. خیلی خطرناکه. ممکنه دوباره غیب بشه. درضمن، مواظب باشید بلایی سرش نیاد. مرده ها نمی تونن حرف بزنن و جای هیچ گم شده ای رو بهمون بگن. این رو فراموش نکنیم و اگر دیدیمش مواظب خشممون باشیم که زیاد پیشروی نکنه.
مشکی با خشمی آشکار که از نگاه تاریکش می بارید داد زد:
-فقط بتونه حرف بزنه کافیه. فقط چند کلمه. اینکه کرکس چی به سرش اومده و الان کجاست.
بقیه در حالی که عمیقا با مشکی موافق بودن و این موافقت رو به وضوح ابراز می کردن، آهسته و هماهنگ بلند شدن، اوج گرفتن و مثل ابر های تاریک توی آسمون با همون نظم و هماهنگی همیشگی زمان هایی که برای جنگ با تکماری ها می رفتن، پخش شدن تا تمام خاک جنگل سرو رو دنبال کبوتر بی پرواز بگردن.
در پناه تیرگی سایه های تاریک زیر بوته های خار جنگلی، تکبال از شدت درد به خاک منجمد چنگ می کشید. 2شب رو با چنان دردی سپری کرده بود که درک و هشیاری رو به طور کامل ازش گرفت و از دنیای اطراف فارغش کرد. حالا همچنان درد داشت. دردی شدید و تا حد مرگ غیر قابل تحمل. اما یا به خاطر عادت به درد، یا به خاطر اینکه درد1قدم کوچیک عقب نشسته بود، تکبال در عالم تب و درد می فهمید که باید ضجه هاش رو قورت بده تا پیداش نکنن. از2طرف فرار می کرد. از سکویایی ها و از تکماری ها. تکبال از شب وحشت داشت چون با رسیدن شب دردش هم انگار چندین برابر می شد. نمی فهمید این درد از کجا میاد و اصلا چرا هست. فقط درد داشت. چنان دردی که تا آخرین ذره نفسش رو می کشید و به حال خفگی روی خاک زیر خار ها فشارش می داد، لهش می کرد، داغ و سردش می کرد و می رفت که نابودش کنه. تکبال بعد از2شب حالا چندتا چیز رو در اعماق ضمیر پاشیدش درک می کرد. یکی اینکه تا حد امکان نباید صداش در بیاد چون حالا تکبال1فراری بود، دومیش اینکه تکبال تنها بود. در تحمل این درد وحشتناک، در فرار از دست دشمن هایی که2طرف1جنگ خطرناک بودن، در ادامه این راه مه گرفته و نامشخص، تکبال تنها بود!. باید خودش درستش می کرد. باید خودش از پس این درد بر می اومد، باید خودش از پس مخفی کردن خودش از دسترس2طرف، سکویایی ها و افراد تکمار بر می اومد، باید خودش خودش رو از خطر دوستان و دشمنان دیروز و امروزش حفظ می کرد، باید خودش از این ضربه جون به در می برد. در جایی از گوشه های ذهن تاریک از شدت دردش، به خاطر می آورد که شهپر اون شب بهش گفته بود از حالا دیگه تو خودت هستی. تکبال هر لحظه بیشتر و بیشتر مفهوم این جمله رو می فهمید. خودش بود. فقط خودش. و درد! شب دوباره رسیده بود و درد می رفت که همراه شب توی وجود داقون تکبال تشدید بشه و به مرز نیستی ببردش. تکبال از شدت ضربان دردی که داشت شدید تر می شد، به خودش پیچید و پنجه های دردناک و یخ زدهش رو توی خاک سفت فرو کرد.
3روز گذشت. درد تکبال و جستجوی سکویایی ها هیچ کدوم انگار تمومی نداشتن. سکویایی ها کلافه و متحیر به همه جای جنگل سرو سر می کشیدن بلکه نشونی از تکبال بی پرواز پیدا کنن ولی تکبال نبود. هیچ کجا نبود. بین شاخه ها، روی خاک، اطراف تنه درخت های ناهموار، حتی توی لونه های پرنده های بزرگ تر یا کوچیک تری که شاید می شد تصور کرد به1درمونده فراری گرفتار بی پرواز پناه بدن.
-این لعنتی شاید از جنگل زده بیرون مشکی. اینطوری نمیشه پیداش کرد. ما از پرنده ها پرسیدیم و خاک رو هم گشتیم ولی فایده نداشت.
نگاه مشکی از خشم و خستگی به سرخی می زد.
-از خاکی ها هم بپرسید. شاید بدونن.
-ولی مشکی!اگر بیشتر از این پرس و جو کنیم امکان داره ماجرا برملا بشه.
-مشکی آماده پرواز بود تا بره و باز هم بگرده بلکه نشونی از کبوتر بی پرواز جنگل سرو در جایی پیدا کنه.
-تیزبین!فسقلی در خطره. ما هم همینطور. اگر تکمار زود تر از ما گیرش بیاره می دونی چی به سر اون و به سر ما میاد؟ درضمن این رو هم به خاطر داشته باشیم که الان فسقلی تنها کسیه که می دونه کرکس رو کجا باید پیدا کنیم. ما باید زودتر از تکماری ها دستمون به اون جونور برسه. هر طور که هست باید گیرش بیاریم تا اولا بفهمیم کرکس چی شده، دوما راه دسترسی تکمار به خودش و توانایی های خطرناکش رو ببندیم. اگر جز این پیش بره فاجعه به بار میاد. البته برای ما و به سود اون تکمار. بریم از هر کسی که زبونش رو می فهمیم، هر مدلی که میشه اوضاع خراب تر از این که هست نشه بپرسیم بلکه بفهمیم کجای کار هستیم.
بقیه موافق بودن. چاره ای جز موافقت نبود. گفته های مشکی حقیقت داشت و این حقیقت هرچند ناخوشآیند، ولی وجود داشت و دیگه جای انکار نبود.
زمان آهسته می گذشت بی اون که توجه کسی رو به این گذشتن بی بازگشتش جلب کنه. باد های سرد هرچند دیگه توفان نبودن، ولی با سوز بی رحمشون بی وقفه توی جنگل می وزیدن و بوته های خشک زمستون زده رو به هم می ریختن. خاک همچنان سرد و منجمد بود و زمستون هنوز خیال باختن نداشت. تکبال خورد و خسته از جنگ با بیماری عجیبی که هیچ ازش نمی دونست، از درد و از سرما و از گرسنگی و از تشنگی و از ترس، در لب پرتگاه نیستی ایستاده بود و به سیاهی عدم، طمعکارانه و تا حدی مشتاق نظر دوخته بود. انتظار می کشید. انتظار می کشید تا وحشت تموم بشه. سرما تموم بشه. درد تموم بشه. همه چیز تموم بشه. تکبال کاری نمی کرد جز انتظار. فقط انتظار می کشید. انتظار پایان خودش.
دژ تکمار.
تاریکی و سیاهی سنگین همیشگی، مثل سایه مرگ روی ذره ذره اون فضای تیره نشسته و باهاش ترکیب شده بود. تکمار بیتاب و پیوسته هیس می کشید و خودش رو به این طرف و اون طرف می زد. خشم این بارش از سر ناکامی های همیشگیش نبود. خشمی بود از سر بیتابی و خواهندگی. خواهندگی که مثل آتیش به جونش افتاده و از جا می پروندش.
-اون کبوتر بی پرواز الان توی جنگله. جدا از حامی های دیروزش. دور از کرکس. تنهاست و بی حفاظ. من می خوامش. من اون کبوتر بی پرواز رو می خوام. باید زودتر از اون غبار های آسمونی پیداش کنید. فقط پیداش کنید. اون کبوتر رو می خوام. همین امشب. همین ساعت. همین حالا!.
تمام دژ تاریک از هیس ها و نعره های تکمار می لرزید.
منطقه سکویا در حالت آماده باش و جستجو بود و با این همه، نه حمله ای در کار بود و نه نتیجه ای برای اونهمه گشتن.
-آهای مشکی! تکمار فهمیده. اون می دونه کرکس غیب شده ولی نفهمیده کجاست و برای چی رفته. از اون بدتر، تکمار می دونه فسقلی با ما نیست و این یکی رو دیگه به نظرم تا حدودی می دونه چرا. دلیل کامل درگیری رو نفهمیده ولی اطلاع داره که بین ما درگیری هست که باعث شده فسقلی غیبش بزنه.
مشکی به سرعت روی شاخه نازک سیب فرود اومد. انگار از آسمون سبز شده بود. کلاغ حامل خبر بی اعتنا به خطر سقوط خودش که با فرود مشکی کم مونده بود حقیقی بشه، پر و بالی زد و دوباره روی شاخه جاگیر شد. مشکی نگران نگاهش کرد.
-تو مطمئنی؟
کلاغ هنوز واسه حفظ تعادلش بال هاش رو آهسته تکون می داد.
-بله مطمئنم. کاملا مطمئنم. مشکی! باید این کبوتر دیوونه رو پیش از تکمار پیدا کنیم. این عوضی به کرکس خیانت کرد، هیچ بعید نیست به ما هم خیانت کنه. اگر تکمار زودتر از ما پیداش کنه و اگر این بره توی دسته تکمار ما بدون کرکس باید خودمون رو مرده ببینیم.
مشکی به بقیه خفاش ها که بلافاصله جمع شده بودن نظر انداخت. همه با کلاغ موافق بودن. دلواپسی، وحشت و تردید توی تمام چشم ها سایه انداخته و کاملا مشخص بود.
-اگر نجنبیم باختیم. باید هر مدلی می تونیم از هر جایی که ممکنه بفهمیم این کبوتر کجاست.
-مشکی!اینطوری اگر پیش بریم دیگه نمیشه موضوع پنهان بمونه.
مشکی مکث نکرد. احتیاط مال حالا نبود. دیگه کار از این حرف ها گذشته بود و مشکی و بقیه می دونستن. فقط اینکه دلشون نمی خواست اولین کسی باشن که اعتراف می کنه. مشکی کار رو برای همه آسون کرد.
-اختفا رو بیخیال بشید. امکان داره فسقلی گرفتار تکمار شده باشه که هیچ کجا نیست. البته احتمالش ضعیفه. تکمار اگر گرفته بودش ما حتما می فهمیدیم. بریم از خاکی ها هم بپرسیم بلکه چیزی بدونن. باید سریع تر از تکماری ها پیداش کنیم.
شب سردی بود. سرد و سنگین و بی نهایت تاریک. سکویایی ها خسته، سرما زده و نگران، برای پیدا کردن تکبال به اطراف جنگل پرواز کردن.
1هفته گذشت. سکویایی ها گشتن و گشتن ولی چیزی پیدا نکردن. از بقیه هم پرسیدن ولی کسی تکبال رو ندیده بود. دارکوب ها، مرغ های انجیر خوار، فنچ ها، گنجشک ها و سار ها، همه جواب ها یکی بودن.
-ما چیزی ندیدیم.
کنار رودخونه، پلیکان بیخیال و چابک ماهی صبحش رو قورت داد و با رضایت خودش رو توی آب تماشا کرد.
-آهای! تو پلیکانی؟
پلیکان برگشت و بیخیال و اخمو به خوشبین که در2قدمیش انگار از زمین سبز شده بود نظر انداخت. نه حیرت کرد و نه عقب رفت.
-می بینی که.
خوشبین هیچ خوشش نیومد.
-بله می بینم. ببینم تو1کبوتر بی پرواز این طرف ها ندیدی؟
پلیکان تلخ نگاهش کرد.
-علیک سلام. نه ندیدم.
خوشبین خشمش رو خورد تا پلیکان نبینه. پلیکان دید.
-خوب بابا سلام. حالا دیدی یا ندیدی؟
پلیکان بی تفاوت و همون قدر تلخ نگاهش می کرد.
-به نظرم1بار بهت گفتم نه.
خوشبین تحملش تموم شد.
-ببین من وقت و حوصله ندارم باهات بحث کنم. تو حتما1چیزی دیدی یا شنیدی و خلاصه می دونی. امکان نداره روی زمین این جنگل چیزی بشه و تو ندونی. حالا بگو ببینم کبوتره کجاست؟
پلیکان تلخ خندید. از اون خنده ها که به فحش بیشتر می خورد.
-اولا بهت گفتم ندیدم. دوما کبوتر بی پرواز رو چه به من؟ تا جایی که من یادمه توی این جنگل فقط1کبوتر بی پرواز هست که اون هم جفت کرکس سکویاست. نشونیش رو فقط خود کرکس بلده و اطرافیانش. حالا اون جفت بی پرواز آسمونی رو من چرا باید روی زمین و جفت خاک دیده باشم؟ اون هم اینجا، جایی که محل آمد و رفت دشمن هاشه؟
خوشبین سعی کرد صداش رو پایین نگه داره ولی چندان موفق نبود.
-چون اینجا نزدیک رودخونه هست. اون عوضی آب لازم داره و باید این طرف ها باشه تا بتونه به محض تشنه شدن سریع بیاد آب زهر مار کنه و برگرده بره گم شه تا ما نبینیمش. تو خبر داری. بگو کجا گیرش بیارم؟
پلیکان با تحقیر به خشم نیمه فوران کرده و نیمه مهار شده خوشبین نظر انداخت.
-بیچاره کبوتر! احتمالا الان خیلی تشنه هست. ولی نه تشنه آب این رودخونه. من اگر جاش بودم خودم رو مینداختم توی آب. اینهمه مهربونی از دوست هام شرمندم می کرد.
خوشبین دیگه نتونست تحمل کنه.
-پرنده بد زبون لعنتی! بهت گفتم بگو اون عوضی کدوم جهنمیه؟ بگو تا کفرم رو بیشتر از این در نیاوردی.
پلیکان پر هاش رو باد کرد، منقار بلندش رو بالا گرفت و چند بار باز و بسته کرد.
-کفرت بیشتر از این در بیاد چه غلطی می کنی؟ بهت گفتم من ندیدمش. دیده بودم هم نمی گفتم. نه به تو نه به تکماری ها که حسابی عقبش می گردن. چرا از کرکس نمی پرسی؟ اون که حسابی روی زندگی جفتش خدایی می کرد. پس چی شد؟
خوشبین داد زد:
-این کبوتر پدرسوخته با همدستی رفیق خائنش1بلایی سر کرکس آورده و ما می خواییم بفهمیم اون بلا چی بوده. کرکس غیبش زده و ما باید پیداش کنیم.
پلیکان بی فریاد ولی با همون تلخی بهش خیره شد.
-خوب، پس چرا معطلید؟ برید پیداش کنید؟ به جای اینکه روی خاک وسط بوته ها دنبال1کبوتر بی پرواز بگردید برید کرکس رو پیدا کنید. هم بزرگ تره هم راحت تر پیدا میشه هم بیشتر به دردتون می خوره. کرکس که پیدا شد خودش می دونه کجا دنبال جفتش بگرده و چجوری تنبیهش کنه.
خوشبین با خشم هوار کشید:
-موجود نفهم نکبت ما هم واسه همین کبوتره رو می خواییم. کرکس هیچ کجا نیست. چرا نمی فهمی؟ اون می دونه. دیوونم کردی بگو اون آشغال خاکی رو کجا پیداش کنم؟
پلیکان بیخیال تر از لحظه های پیش سر تکون داد.
-تو که زبون سرت نمیشه بذار جونت از حرص در بیاد. اگر سرت می شد می فهمیدی من از همون اولش بهت گفتم نمی دونم کبوتره کجاست. داره روز بالا میاد. برو خفاش. برو لونت قایم شو تا نور روز کورت نکرده و مثل کَرکَسِت گم نشدی. برو.
خوشبین در حالی که از شدت خشم چنگال هاش رو بی هدف باز و بسته می کرد به پلیکان خیره شد. پلیکان بیخیال چشم از خوشبین عصبانی برداشت و به آب رودخونه چشم دوخت. باز هم دنبال ماهی می گشت. خوشبین پرواز کرد و رفت. پلیکان عکس خوشبین رو توی آب دید که پرید، به جهت مخالف رفت و دور شد. پلیکان بدون اینکه سر بالا کنه به آب خیره موند و برای گرفتن ماهی بزرگی که دیده بود بال هاش رو کمی باز کرد و به آب سرد رودخونه زد.
تکبال حس کرد چیزی از جهان بیداری به کابوس هاش تلنگر می زنه. آروم و ظریف و…خیس.
بارون!.
آهسته و بی حال چشم باز کرد. قطره های درشت بارون از نوک تیز خار ها روی پر هاش می ریختن. به شفافی اشک و به آرومی باریدن های بی صدای خودش. تکبال آهسته جسم دردناکش رو از خاک جدا کرد، سرش رو بالا گرفت و نوشید. با تمام وجودش قطره قطره این محبت آسمون رو می نوشید. حس می کرد از شدت تشنگی چیزی نمونده مثل1تیکه چوب خشک از درون آتیش بگیره و شعله ور بشه و حالا، چقدر عزیز بودن این قطره های درشت شفاف و سرد. تکبال اونقدر نوشید تا حس کرد تشنگی دست از سرش برداشته. حالا نوبت بقیه چیز ها بود. تب داشت. درد می کشید و نمی فهمید چرا ولی به هر حال درد می کشید. بیمار بود. گرسنه بود. سردش بود. در خطر بود. به اطرافش نظر انداخت. زیر خار ها نسبتا امن بود به شرط اون که مراعات می کرد. تا حد امکان بی صدا و بی حرکت. اینطوری می تونست تا مدتی در امنیت نسبی باقی بمونه. گرسنگی فشار می آورد. تکبال آهسته خم شد و از زیر خار ها به اطراف خزید. علف های بارون خورده خشک همه جای خاک رو پوشونده بودن. تکبال بدون مکث مشغول نوک زدن شد. برای رفع گرسنگی بد نبودن. و این سرما و این درد بی انتها که همچنان به قوت شومشون باقی بودن، تکبال باید فکری برای مقابله باهاشون می کرد، یا اینکه باید با تمام توان باهاشون می جنگید. داشت دوباره شب می شد. بارون شدت می گرفت. تکبال می دونست که در انتهای اون عصر تیره زمان برای تلف کردن نبود. واقعا احساس کرده بود که مرگ داره در کنارش نفس می کشه. سرما و بیماری و خطر دشمن واقعا جونش رو تهدید می کردن. تکبال باید کاری می کرد. خیلی سریع باید کاری می کرد اگر نمی خواست اون شب، شب آخرش باشه. لحظه ای با خودش فکر کرد. از خلاص شدن بدش نمی اومد. چه خوب بود مرگ و پایان همه چیز! ولی ترس! می ترسید. از مردن می ترسید. خلاصی رو با تمام وجودش می خواست ولی جرأت نمی کرد از این مرز بین هستی و نیستی بگذره. می ترسید. از مرگ وحشت داشت. می ترسید خیلی سخت باشه. سعی کرد با خودش کنار بیاد.
-یعنی از دردی که این روز ها تحمل کردم سخت تره؟ خیال نمی کنم.
ولی لرزشی از سر وحشت خالص تمام اعصابش رو می گرفت و اشک هایی که از سر ترس جاری می شدن. بار ها به مردن فکر کرده بود ولی هیچ وقت اینهمه نزدیک و اینهمه جدی احساسش نمی کرد و حالا…
-نه. نه. نمی خوام.
می خواست ولی ترس. از سد این ترس نمی تونست رد بشه. تصور این تجربه ناشناخته و بی بازگشت و تصور اینکه بعدش نیستی مطلق بود و دیگه هیچ، تکبال حس کرد از شدت وحشت چیزی نمونده فریاد بزنه، از پناهگاهش بیرون بپره و بی هدف بدوه. باید کاری می کرد. باید می جنگید. پس بی مکث از جا پرید. بعد از سیر شدن، کرختی و درد رو ندیده گرفت و شروع کرد. پنجه های بی حسش خاک بارون خورده رو پس می زدن و هرچند کند، ولی پیش می رفتن. اواسط شب بود که گودالی کوچیک، به اندازه ای که تکبال بتونه بره داخلش و خودش رو زیر و وسط ریشه های خار های جنگلی از بارون و از سرما و از دیده شدن به وسیله موش های شب گرد حفظ کنه آماده بود. تکبال با خستگی شدیدی که از نظر خودش مرکب آخریش به آغوش مرگ بود، خاکی و تبدار داخل گودال ولو شد، خاک و ریشه های اطرافش رو به سرش کشید و با احساس امنیت و گرمای نسبی، به خوابی تب گرفته و نا آروم فرو رفت. کابوس ها، هذیان و درد های نیمه شب، درست اون طرف مرز بیداری در انتظارش بودن.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 13 فروردین 1394 ساعت 20:36
سلام. این تکبال چش شده این همه درد از کجاست؟
زود زود بنویسید که در این قسمت که نوشتید هیچ اتفاقی نیفتاد.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اینهمه درد از فقدان اکسیر تکماره. رجوع شود به افشاگری های خورشید برای شهپر در اگر اشتباه نکنم3قسمت پیش.
سعی می کنم سریع تر بنویسم. دلم می خواد اتفاق ها زود تر بیان و برن و این داستان تموم بشه. ولی خداییش این تموم بشه احتمالا من تا2روز احساس خلأ می کنم. شوخی کردم.
پاینده باشید.
مینا
جمعه 14 فروردین 1394 ساعت 09:16
سلام این قسمت هم قشنگ بود همین که تا اینجا تونسته بیاد و از دست تکماریها و خفاش ها فرار کنه خودش خیلی خوبه. بقیشو تند تند بنویسید مرسی

پاسخ:
سلام مینا جان. ایام به کامه؟ کاش به کام باشه!.
فعلا که در رفت تا ببینیم چقدر می تونه بره.
پاینده باشی.
آریا
جمعه 14 فروردین 1394 ساعت 21:28
سلام پریسا ی عزیز
خوبی؟
امیدوارم شاد باشی و سال خوبی رو شروع کرده باشی
داستانت مثل همیشه حرف نداشت
ممنونم عزیز
شاد و در پناه هق باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز.
چقدر دلم می خواد امسال توی این دریا کمتر بالا پایین داشته باشیم. برای خودم و برای همه این رو از خدا می خوام.
ایام به کامت.