دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال77

عصر دلگیری بود. هنوز اتفاقی نیفتاده بود ولی سکویایی ها حس بدی داشتن. عصری سنگین، سرد و گرفته. تکبال حسابی منتظر1اتفاق بود و اون اتفاق بلاخره افتاد. صدایی که شاید خیلی بلند نبود ولی کرکس رو و بقیه رو از جا پروند. کی می دونست؟ شاید اون ها هم در خلوت خودشون، بی اون که به کسی بگن منتظر1اتفاق بودن.
با صدایی شبیه برخورد1جسم نه چندان بزرگ ولی زنده به تنه سکویا، کرکس مثل فشنگ از جا در رفت و از لونه زد بیرون. کلاغی که فاصله ای تا زمین نداشت رو به سرعت گرفت و مانع سقوطش شد. تکبال از همون فاصله دور از بالای سکویا هم به سادگی تونست تشخیص بده که واسه کلاغ دیگه چندان تفاوتی نداره. کلاغ نفس های آخرش رو می کشید. تکبال روی شونه های مشکی که به موقع بهش رسید، خودش رو به کرکس و به کلاغی که توی بغلش نفس می زد رسوند. نگاه نگرانش برقی زد و تقریبا داد زد:
-عمو کلاغ!
خاطرات دفعه اولی که با اون کلاغ و رفیقش به لونه کرکس منتقل شد مثل فیلم از نظرش گذشتن. از اون زمان به بعد، اون2تا کلاغ هر زمان و در هر حالتی که بودن، با دیدن تکبال بهش می خندیدن و سر به سرش می ذاشتن. تکبال جفت کرکس شد، بزرگ و بالغ شد و دیگه جوجه نبود ولی اون2تا کلاغ هنوز براش عمو کلاغ ها بودن و اون2تا عمو هم با شادی کودکانه ای این عمو بودنشون رو پذیرفته و بهش افتخار هم می کردن. توجهی نداشتن که تکبال دیگه1جوجه بی جفت و نابالغ و بی تجربه نیست. هنوز مثل همون روز باهاش شوخی می کردن و سر به سرش می ذاشتن. حتی توی خستگی های نفس گیر. حتی توی جنگ. حتی در این لحظه دردناک.
-سلام فسقلی. خوبی عموجان؟ هنوز تو نمی پری عمو؟
تکبال از وحشت می لرزید.
-چی شده عموجون؟ پس کو اون یکی عمو کلاغه؟
نگاه درد کشیده کلاغ تیره شد و سایه لبخند و نشاطی که معمولا زمان حرف زدن با جوجه های کوچیک توی چهره بزرگ تر ها نقش می شد، همون سایه ای که همیشه زمان صحبت و شوخی با تکبال توی نگاه اون2تا کلاغ موج می زد، از چهرهش رفت. دردی تاریک توی چشم هاش نشست.
-اون عمو کلاغ رفت عموجان. رفت تا واسهت ستاره پیدا کنه عمو. من هم فقط اومدم به کرکس1چیزی بگم و بعدش میرم که ازش جا نمونم عموجان.
نفس تکبال گرفت. کرکس صبورانه پر های خون آلود کلاغ رو نوازش کرد.
-چی شده؟ شما2تا اطراف رودخونه بودید. اونجا چه اتفاقی افتاد؟
کلاغ به زحمت و بریده نفس بلندی کشید و به زور از لای نفس های صداداری که از میون استخون های شکسته سینهش بیرون می اومد خس خس کرد:
-کرکس! به رودخونه حمله شد. ما آب می خوردیم که حمله کردن. منتظر بودن. ما چرخیدیم و نشستیم که آب بخوریم. کرکس! اون ها رودخونه رو گرفتن. اونجا دیگه امن نیست. برای هیچ جنبنده ای امن نیست. تکمار دیگه خیالش نیست مخفی بمونه یا نمونه. افرادش اطراف رودخونه مخفی شدن و تشنه ها رو شکار می کنن. منتظرن. منتظر فسقلی، خورشید، تو. من باید می اومدم بهت می گفتم. ببخش کرکس! دیگه از اینجا بیشتر نمی تونم بیام. باقیش با خودت. موفق باشی.
کرکس با مهر و احتیاطی که ازش بعید بود کلاغ رو به سینه فشرد. تکبال از پشت پرده اشک نگاهش کرد. -عمو کلاغ! عمو! عموجون!
کلاغ از پشت پرده خون پلک هاش دیدش.
-گریه نکن عمو! گریه نکن عزیز عمو کلاغ ها! عموها میرن آسمون. فقط اون قدر سیاهن که چشم های قشنگ تو پیداشون نمی کنه. ولی عموها پیدات می کنن. تو1چیزی هستی واسه خودت. گل بکار عموجان. من و اون یکی عمو کلاغت واسهت کف می زنیم از اون بالا چه کفی! تکمار خوابش رو ببینه که تو به فرمونش بشی. وقتی ازش بردی جای ما2تا هم بهش حسابی بخند. خوب دیگه بسه عموجان. من که نمی تونم به اون یکی عمو بگم دم آخری چشم های فسقلی ما اینهمه خیس بود. ازم عصبانی میشه و سرم رو می بره با قار قار نکبتش. آوازش مثل مال من که قشنگ نیست عموجان! می دونی که!
کلاغ این رو گفت و سعی کرد به نگاه اشک بار تکبال بخنده ولی درد مانع شد. تکبال از ته دل می بارید. کرکس هیچی نمی گفت. تکبال آروم کلاغ در حال مردن رو بغل کرد. چقدر دلش می خواست بتونه نگهش داره! حتی با مردن خودش.
-عمو! عمو کلاغ تو رو به خدا! تو رو به خدا نه.
کلاغ آهی از سر درد کشید، به زور لبخندی به چهره خیس تکبال زد، چشمکی بی حال بهش زد و پلک هاش روی هم افتاد. تکبال نالهش رو ول کرد. کرکس بال های آویزون کلاغ رو با دقت و احتیاط توی بغلش مرتب کرد. تکبال توی بغل خورشید زار می زد. کلاغ مرده بود. بقیه بعضی پریشون، بعضی مات، بعضی متأثر و بعضی با چشم های خیس به تماشای پایان1عزیز دیگه خیره مونده بودن. کرکس جسم بی جون کلاغ رو آهسته توی بغلش جا به جا کرد. انگار1چیز با ارزشه یا1زخمیِ هشیار که درد رو حس می کنه. بقیه حرفی نمی زدن. دست کرکس نمی لرزید. صداش هم همین طور.
-گریه هاتون رو اگر دارید بذارید باشه سر دفن2تاشون! الان زمانش نیست. خیلی سریع برید2تا برگ از بابا آدم بگیرید و برگردید! برای دفنشون باید بجنبیم.
شهپر با احتیاط سکوت دردناک غروب منطقه سکویا رو شکست.
-کرکس!این که یکی بیشتر نیست. چرا2تا برگ بابا آدم می خوایی؟
کرکس نگاهش نکرد. نگاهش به همه بود و خطابش هم همین طور.
-برگ ها که رسید باید بریم اون یکی جنازه رو هم از تکماری ها پس بگیریم. جفتشون مثل تمام از دست رفته هامون دفن میشن. همونجا مثل بقیه، لای برگ بابا آدم مثل بقیه، با همون احترام مثل بقیه.
شهپر دوباره به حرف اومد.
-ولی کرکس! پس گرفتن اون شاید دیگه شدنی نباشه. جنازه ها رو می برن به سرداب تکمار. شاید هم تا الان خورده باشدش.
کرکس بلاخره به شهپر نگاه کرد. نگاهش به شهپر بود و خطابش همچنان به همه. صداش چنان بلند و فرمانش چنان محکم بود که انگار دیوار سکوت رو توی تمام منطقه شکست و منعکس شد.
-من اون جنازه رو می خوام! حتی اگر در قعر جهنم جاش داده باشن! همین امشب! تمام!
دیگه جای بحث نبود. کسی هم خیالش رو نداشت. کرکس خیال داشت بره جنازه کلاغ رو پس بگیره و لازم نبود فرمان بده تا بقیه به زور همراهیش کنن. افراد منطقه سکویا بلافاصله، خسته و بارونی و بی حس، اما سریع، به حرکت در اومدن تا آماده پرواز و آماده جنگ بشن.
برگ های بابا آدم خیلی سریع آماده شدن. جنازه ای که کرکس همچنان روی دست نگهش داشته بود رو روی یکی از برگ ها گذاشتن. کرکس چنان با دقت و مراقب توی بغلش نگهش داشته بود که انگار هنوز درد رو احساس می کرد و تا رسیدن برگ بابا آدم حاضر نشده بود اون رو روی خاک بذاره. برگِ دیگه خالی موند تا جنازه دومی هم برسه.
شفق آسمون رو به رنگ خون در آورده و داشت افق رو به شب تحویل می داد. شب منطقه سکویا انگار از باقی جهان سیاه تر بود.
هنوز تیرگی کامل روز رو ضربه نکرده بود که سکویایی ها به طرف رودخونه پرواز کردن. به فرمان کرکس باید هر طور بود جنازه کلاغ رو از مار ها پس می گرفتن، حتی اگر اون جنازه حالا توی شکم تکمار رفته باشه. شهپر موافق نبود.
-کرکس!این خطرناکه. اون دیگه زنده نیست ولی این ها زنده هستن. زنده ها رو برای پس گرفتن هیچ از دست نده!
کرکس با نگاهی به انجماد یخ و به سختی سنگ بهش خیره شد.
-اون هیچ نیست شهپر. اون یکی از ماست. یکی از من. اون به فرمان من رفته بود کنار رودخونه. به هیچ قیمتی اجازه نمیدم یکی از افراد من توی دسته تکمار باشه. حتی جنازهش.
شهپر اصرار کرد.
-ولی کرکس! اون الان دیگه براش فرقی نمی کنه کجا باشه. مثل1تیکه سنگ.
نگاه کرکس از اونچه بود تیره تر شد.
-اولاً، برای من فرق می کنه اون کجا باشه. دوماً، اون1تیکه سنگ نیست. جسمیه که تا آخرین نفس زنده بودنش رو واسه خاطر بردن فرمان من گذاشت وسط و باخت. سوماً، می بینی که من کسی رو دست بسته همراه خودم نکردم. حتی پیشنهاد همراهی هم ندادم. حتی واسه پس گرفتن رودخونه. بقیه خودشون همراهم بلند شدن و ارتفاع گرفتن. هیچ کسی مجبور نیست همراهی کنه واسه پس گرفتن اون جسم. اولیش هم خودت. اگر به نظرت این طوری درست تره همینجا بمون و هوای اینجا رو داشته باش تا زمانی که بر می گردیم اون ها اینجا منتظرمون نباشن.
کرکس دیگه منتظر ادامه بحث نشد. پرواز کرد و شهپر رو جا گذاشت. شهپر به هیچ قیمتی حاضر نبود اونجا بمونه. مثل تیر پرواز کرد تا از بقیه عقب نیفته.
-واقعا که! بذارید بهتون برسم!
شب داشت می رسید. تکبال با نگاهی که چیزی جز اشک، وحشت و اطمینان به کاری که در پیش داشتن درش نبود، زیر پر و بال کرکس مخفی شده بود تا نبینه چقدر بالا رفتن و این بار بدون مخالفت کرکس برای همراهی در جنگی شبانه بیرون از منطقه سکویا و برای پس گرفتن جسمی که درست نمی دونستن الان کجاست پیش می رفت. دلواپسی داشت نفسش رو می گرفت. بعد از ساعتی که پشت سر گذاشته بود تازه به خودش اومده و فهمیده بود چه فاجعه ای در حال به بار اومدنه. رودخونه جای مهم و پر رفت و آمدی بود. هر کسی گذرش به اونجا می افتاد. هر کسی!. تمام پرنده های جنگل سرو هر روز برای آب خوردن اونجا فرود می اومدن.
تکمار دقیق نشونه گیری کرده بود. هر لحظه می تونست برای پرنده های جنگل سرو سرنوشت ساز باشه و کرکس و سکویایی ها باید می جنبیدن. هر1ثانیه جون1فوج از پروازی های جنگل در خطر جدی بود و تکبال با فکر کردن به این موضوع کم مونده بود جیغ بکشه. کرکس لرزشش رو احساس کرد. در حال پرواز دست به زیر پر برد و به سر و پر هاش دست نوازش کشید. تکبال از وحشت وقوع فاجعه ای خارج از تصور بی اختیار به پر های کرکس چنگ می زد، آشکارا خودش رو جمع کرده بود و می لرزید. ظاهرا کرکس هم با تکبال هم فکر بود چون به سرعتش اضافه کرد و برای سریع تر کردنِ پروازِ جمعیتِ پشت سر و اطرافش بلند سفیر کشید. سکویایی ها انگار1دفعه از جا کنده شدن، هماهنگ و1زمان اوج گرفتن و با تمام سرعت به طرف رودخونه پرواز کردن.
وقتی رسیدن شب بود. تاریکی به همه جا سایه انداخته و از اون بالا چیزی دیده نمی شد. نه حرکتی، نه سایه ای، نه جنازه ای. به فرمان کرکس دور تر از رودخونه همه توقف کردن و با کمترین صدا1گوشه جمع شدن. صدا ها از نجوا بالا تر نمی رفت.
وضعیت رودخونه و اطرافش خوب نیست. ما نمی دونیم اون ها در چه وضعیتی هستن و این به ضررمونه. ممکنه غافلگیرمون کنن و این چیزیه که ما نمی خواییم.
مشکی از کنار دست کرکس خودش رو بالا کشید تا همه متوجه نجواش بشن.
-کرکس!اگر ارتفاع بگیریم زمینی هاشون نمی تونن تشخیصمون بدن. ما می تونیم خیلی بریم بالا و خیلی بی صدا پیش بریم. تازه دسته جمعی هم نباشیم و از همینجا پخش بشیم. وقتی موقعیتشون دستمون اومد بهشون حمله کنیم. اون وقت ماییم که غافلگیرشون می کنیم.
شهپر به حرف اومد.
-مشکی درست میگه ولی اون ها احتمالا بدون پروازی هاشون نیومدن. زمینی هاشون در ارتفاع تشخیصمون نمیدن ولی باید1فکری هم برای پروازی هاشون کنیم. شاهین های تکمار زیر زمین تعلیم دیدن که در تاریکی هم ببینن.
تیزبین با صدایی گرفته از شدت گریه های بی صدا به حرف اومد.
-کرکس!اول باید بفهمیم جنازه هنوز اونجا هست یا نه. اگر نباشه باید بفهمیم کجاست و از کجا باید شروع کنیم.
تکرو از کنار تیزرو صداش در اومد.
-جنازه رو نمی دونم. ولی رودخونه مطمئنا همونجاست و هر لحظه که ما دیر کنیم احتمال داره یکی یا چندتا از زنده های جنگل دیگه زنده نباشن. چه جنازه ای در کار باشه و چه نباشه، ما امشب باید1درگیری اینجا داشته باشیم. اگر جنازه اینجا باشه که چه بهتر، وگرنه امشب2تا درگیری داریم. شما که نمی خوایید بذارید رودخونه در حصار تکماری ها باقی بمونه، می خوایید؟
کسی حرفی نزد. تکرو با دلواپسی به کرکس نگاه کرد. کرکس با نگاهی دقیق همه رو زیر نظر داشت ولی چیزی نمی گفت. تکرو تحملش تموم شد.
-کرکس!
کرکس نگاهش کرد.
-تکرو درست میگه. رودخونه باید از حصار در بیاد. امیدوارم جنازه کلاغ ما اینجا باشه تا کارمون2تا نشه.
خیال تکرو راحت شد و تیزرو هم نفس راحتی کشید. هقهق فرو خورده ای از وسط جمع، تأثر نهفته توی دل ها رو عمیق تر کرد. ولی اون لحظه زمان هقهق و شکستن نبود. خورشید این رو درک کرد و با روش ضربتی همیشگیش این درک رو به بقیه هم انتقال داد.
-جنگی ها زمان جنگیدن ضجه نمی زنن تکی! تو هیچی از من یاد نگرفتی! صدات رو ببر! الان زمان سفت اومدنه.
خورشید درست می گفت. تکبال به زور ادامه بغضش رو خورد. کرکس نوازشش می کرد. خورشید از جا در رفت و بدون صدا هوار زد.
-ولش کن کرکس! بسه دیگه! بذار دسته کم اینجا از شعورش استفاده کنه و بالغ باشه.
خورشید با خشونت به شونه های تکبال چنگ زد و از زیر دست های کرکس کشیدش بیرون. کرکس خواست مانع بشه ولی تکبال کنار شونه خورشید بود و در اون شرایط جر و بحث بی محتوا ترین کاری بود که می شد کنن. خورشید نگاهی خشن و تهدید آمیز هواله کرکس کرد و کرکس با فشار دست مشکی به شونهش عقب کشید. تکبال بی صدا لرزید. خورشید با نگاه آتیش بارونش کرد.
-ببین تکی من کرکس نیستم. اگر بخوایی گریه کنی می زنمت. خیالم هم نیست کرکس در حال تماشا باشه یا نباشه. پس خفه شو!.
خورشید در حالی این ها رو خطاب به تکبال نجوا می کرد که لحنش و نگاهش مثل همیشه تلخ و خشن ولی دستش آروم پنجه های سرد و کوچیک تکبال رو گرفته، نگه داشته بود و فشار می داد. تکبال بلافاصله صداش برید. کرکس مهلت اعتراض پیدا نکرد. شهپر در حالی که نگاهی سرشار از رضایت از دل تاریکی به خورشید هواله می کرد، دوباره بحث رو به جاده اصلی کشید.
-به نظر من اول باید از وضعیت اطراف رودخونه، بودن یا نبودن جنازه و اوضاع حضور تکماری ها سر در بیاریم و این کار دسته جمعی شدنی نیست. من میگم باید بدون اینکه نزدیک بشیم، سعی کنیم از دور بفهمیم اونجا چه خبره. درضمن به نظر من نه خیلی ارتفاع بگیریم، چون اون ها با این تصور که ما برای دیده نشدن از روی زمین خیلی بالا میریم شاهین ها رو بالا می فرستن، و نه خیلی پایین بریم که زمینی ها ببیننمون. ولی با اینهمه احتمال دیده شدن و آمادگی حمله ناگهانی رو باید بدیم و آماده باشیم. این ها نظر منه. کرکس! اگر موافق نیستی، بگو تا کار بهتری کنیم.
کرکس با حرکت سر شهپر رو تعیید کرد.
-حرف شهپر درسته. ولی چجوری میشه بدون اینکه نزدیک بشیم چیزی بفهمیم؟ الان تاریکه. از این فاصله نمیشه چیزی فهمید.
خورشید هنوز دست تکبال توی دستش بود.
-ببینید!در هر حال ما امشب اینجا می جنگیم. به خاطر رودخونه. ولی خیلی مهمه که بفهمیم اون ها با جنازه ای که می خواییم پسش بگیریم چیکار کردن. دونستنش بی نهایت مهم و لازمه. بیایید اول بفهمیم جنازه اونجا هست یا نه.
کرکس پرسش گر بهش خیره شد.
-میشه بگی این چی رو عوض می کنه خورشید؟
خورشید آهسته جلو تر خزید تا بتونه صداش رو از اون هم پایین تر بیاره و کرکس هم همین کار رو کرد.
-ببین کرکس! اگر جنازه اونجا باشه یعنی اون ها اونجا منتظر ما هستن و اون جسد رو به عنوان طعمه گذاشتن. اون ها ممکنه احتمال بدن که تو می خوایی پسش بگیری و از اونجایی که تکمار مطمئنه که تو بقیه رو بدون خودت برای انجام همچین کار خطرناکی نمی فرستی، پس می دونه که تو برای بردنش میایی. پس اگر جنازه اونجا باشه یعنی اون ها آماده حمله ما و به احتمال بسیار قوی با1نقشه درست و حسابی منتظرمون هستن.
سکوت سنگینی جمع رو گرفت. کرکس بعد از مدتی سکوت رو شکست. و الحق که شکستن این مدل سکوت ها فقط از عهده خود کرکس بر می اومد.
-خورشید درست میگه. شهپر هم همینطور. باید اول بفهمیم با چه جور چیزی طرفیم و البته اون ها نباید بفهمن که ما اینجاییم.
تیزپرواز چشم های خیسش رو پاک کرد. اون2تا کلاغ و تیزپرواز خیلی رفیق بودن. چنان رفیق که تفاوت تیره هاشون و تفاوت طبیعت هاشون عجیب بینشون فراموش شده بود.
-حالا باید چیکار کنیم؟
کرکس دلجویانه نگاهش کرد.
-تیزپرواز!اون ها همین امشب جواب این کارشون رو پس میدن. مطمئن باش.
بغض تیزپرواز بی صدا ترکید.
شب سنگین شده بود. سکویایی ها با اشاره بی صدای کرکس، آروم و با کمترین صدای ممکن پخش شدن و در حالی که سعی می کردن هرچه دور تر از زمین و هرچه محتاط تر پرواز کنن، شروع کردن به گشت زدن و جستجو. دسته ای که از پیش تأیین شده بودن دور بقیه در فاصله های مشخص می چرخیدن و مواظب آسمون بودن که اگر شاهین ها ناغافل شبیخون زدن به جستجو گر های زمین که حواسشون به آسمون نبود اطلاع بدن. اطراف رودخونه از اون فاصله کاملا عادی به نظر می رسید. تیزپرواز به پشتیبانی چندتای دیگه، همراه تیزبین در فاصله ای معین از زمین، با کمترین صدا و بیشترین سرعت و در نهایت احتیاط پرواز کردن و خودشون رو به درخت های اطراف رودخونه که تیزپرک و2تای دیگه امنیتشون رو تضمین کرده بودن رسوندن و خیلی سریع بین شاخه های درهم پیچیدهشون پنهان شدن. در حالی که سعی می کردن حتی نفس بلند هم نکشن، از بین شاخه ها می خزیدن و هرچی بیشتر به رودخونه نزدیک شدن. تمام وجودشون شده بود چشم بلکه چیزی ببینن. گاهی مجبور می شدن برای رسیدن به1دسته شاخه دیگه که کمی دور تر و با فاصله از باقی شاخه ها در مسیر گشتشون بود، از پناه گاهشون بیرون بیان و خیلی سریع و خیلی بی صدا و خیلی مراقب پرواز کنن که در اون لحظه ها واقعا مطمئن نبودن زنده به دسته شاخه بعدی برسن. اینطوری دور رودخونه رو می گشتن بلکه چیزی پیدا کنن. اطراف رودخونه انگار از همیشه ساکت تر و متروک تر بود. مثل این بود که حیاط در اون هوالی خودش رو جمع و جور کرده و به سکون مرگ می زد. در یکی از اون پرواز های سریع و خطرناک، تیزبین در1لحظه دست تیزپرواز رو کشید و هر2وسط آسمون سر خوردن. تیزپرواز بدون اینکه چشم از مقابل برداره آهسته برای تیزبین دست تکون داد که یعنی بگو می شنوم. تیزبین خودش رو کمی جلو تر کشید، آروم شونه های تیزپرواز رو لمس کرد و خیلی آهسته به طرف راست فشار داد. تیزپرواز بلافاصله چرخید. تیزبین با دیدن حرکتی از سمت چپ فورا خودش رو وسط دسته های شاخه هایی که درست رو به رو و در واقع مقصد بعدیشون بود پرت کرد و تیزپرواز رو با خودش کشید. هر2خیلی زود مخفی شدن. چند لحظه به جهت حرکتی که دیده بودن نگاه کردن ولی چیزی دیده نمی شد. با اینهمه تیزبین مطمئن بود که اشتباه ندیده. ولی وسط اون شاخه ها، تا زمانی که حرکت اشتباهی ازشون سر نمی زد در امان بودن. تیزپرواز به سمتی که تیزبین می خواست نشونش بده خیره موند. تیزبین با حرکت آهسته دست نقطه ای رو روی زمین و نزدیک رودخونه بهش نشون داد. تیزپرواز اول چیزی نمی دید ولی وقتی تیزبین آروم2دستی سرش رو گرفت و مثل دوربین عکاسی در زاویه درست تنظیم کرد و با دست مسیر درست نگاه کردن رو نشونش داد، تیزپرواز هم تونست ببینه. نقطه ای سیاه، آشنا و بی حرکت رو که فارغ از تمام این تنش ها، روی خاک نم خورده کنار رودخونه ثابت مونده بود. تیزپرواز بدون صدا بارید. تیزبین1لحظه سرش رو روی شونه خودش گذاشت و اجازه داد تیزپرواز اضافه ظرفیت دردش رو بباره تا بتونه موقتا باقیش رو تحمل کنه. زیاد طول نکشید. تیزپرواز عاقل بود. لحظه ای بعد، سر بلند کرد و در حالی که دست تیزبین رو به نشان تشکر می فشرد، با حرکت سر و دست بهش فهموند که باید از کوتاه ترین و امن ترین مسیر پیش کرکس برگردن و بهش اطلاع بدن. خوشبختانه این کار هرچند با اضطراب و سختی بی توصیف، ولی با موفقیت انجام شد.
خیلی زود تمام سکویایی ها از حضور جنازه کلاغ آگاه شدن. حالا وقت عمل بود. همه سکویایی ها بدون استثنا در اون لحظه توی دلشون1خوشحالی بزرگ داشتن.
-چه خوبه که الان شبِ و کمتر کسی این زمان واسه آب خوردن میاد و مهلت بیشتری برای رفع خطر هست!.
این حرف دل همه بود هرچند هیچ کسی به زبون نیاوردش. شب بود ولی زمان رو بیشتر از این نباید از دست می دادن. هر آن ممکن بود تکماری ها وجودشون رو بفهمن یا دردسر تازه ای درست بشه. سکویایی ها باز هم در اون هوالی گشت زدن و برای آخرین بار شانس فهمیدنشون رو امتحان کردن. فایده ای نداشت. هیچ نشونه ای نبود!.
شب به سنگینی طلسمی سیاه روی جهان نشسته بود. حتی باد هم نمی زد. کرکس با اشاره خورشید بی صدا به طرفش رفت و روی1سپیدار خیلی بلند متوقف شد. خورشید تقریبا صدا نداشت.
-کرکس!اینطوری به جایی نمی رسیم.
کرکس هم در همون سکوت و با همون کلام بی طنین بهش جواب داد.
-می دونم. باید بریم پایین. البته نه همه.
چشم های خورشید از حیرت گشاد شد.
-یعنی میگی یکی باید طعمه بشه؟
کرکس به نشان تأیید سر تکون داد.
-اون ها تا چیزی از ما نبینن آشکار نمیشن و ما از موقعیتشون هیچی نمی دونیم. اون ها شروع نمی کنن چون نمی دونن ما اینجاییم. ما باید ریسک کنیم و شروع کننده باشیم.
خورشید بهش خیره شد.
-ولی این خیلی خطرناکه. ما باید بدونیم دشمن در چه وضعیتیه. اگر بدون آگاهی آرایش گرفتنمون طوری باشه که دستی دستی بریم توی حصارشون چی؟
کرکس با نگاهی هشیار ولی سنگین و متفکر بهش نظر انداخت.
-تو راه بهتری بلدی؟
خورشید تردید کرد.
-خوب من، واقعیتش، آره من بلدم. اون ها با هر طعمه ای دستشون رو واسه ما رو نمی کنن. باید این طعمه چیزی باشه که نشه ازش گذشت. باید خیلی تحریک کننده باشه تا خودشون رو ببازن. باید غافلگیرشون کرد. باید توان تصمیم رو ازشون بگیریم تا از مخفی گاه هاشون بیرون بیان و بتونیم موقعیتشون رو بفهمیم و از اون بهتر، موقعیتشون رو با این تحریک ناغافل به هم بریزیم. اینطوری شانس بردمون خیلی بیشتره. همچنین شانس اینکه اون طعمه رو از دست ندیم.
کرکس با نگاهی مشکوک زیر نظر گرفتش.
-خورشید!حرف بزن!
خورشید خودش رو بالا کشید.
-ببین کرکس! الان زمان جنگه. تکی هم1جنگیه مثل همه. مطمئنم که نمی خواد کنارش بذاری به خصوص اینکه تکی مستقیم درگیره. تکمار می خوادش و تو بخوایی یا نخوایی باید اجازه بدی کمک باشه.
کرکس با نگاه بهش آتیش پاشید. خورشید از میدون در نرفت.
-کرکس!تکی مارزبونه. توانایی هاش هم اگر کامل پرورش نگرفته باشه خیلی خیلی پیش رفته و الان حسابی به کار میاد. اگر بخواییم بی دردسر تر موفق بشیم تکی باید1جای مهم داستان امشب باشه.
کرکس لرزید. نگاهش نکبت بار شده بود.
-خورشید!تو هم مارزبونی. توانایی هات هم حسابی پخته شدن. درضمن، تو با تجربه تری. اون پایین هم که زیاد بودی و تکمار رو مثل کف دستت می شناسی. واسه چی خودت1جای مهم داستان امشب نمیشی؟ زمانی که فسقلی میره واسه قهرمانی امشب تو کجا میری؟ تو کدوم بخش داستان امشب میشی؟
خورشید انگار زهر و بُرَندِگی و بار منفیِ لحن و نگاه و کلماتِ کرکس رو نفهمید. درک می کرد پس دلیلی نداشت تلافی کنه و نکرد.
-من هم1بخش مهم دیگه از داستان امشب میشم. تو هم میشی. کرکس! من، شهپر و تو، 3تا شکاری های این دسته هستیم. باید هر کدوم1طرف حصاری باشیم که دور رودخونه درست می کنیم تا بتونیم بقیه رو هدایت و محافظت کنیم. تازه شکاری بزرگ خیلی کم داریم و ای کاش بیشتر داشتیم تا بهتر پوشش می دادیم! اون ها به من جواب نمیدن کرکس. من طعمه بدی نیستم ولی به اندازه ای که باید اینجا کاربرد ندارم. تکی در حال حاضر بیشتر از هر چیز دیگه برای تکمار و افرادش وسوسه انگیزه. اونقدر که منطقشون رو به هم می ریزه.
کرکس هنوز سرد و خشن نگاهش می کرد. خورشید به نرمی دست روی شونهش گذاشت.
-تکی برای من خیلی ارزش داره کرکس. بیشتر از باقی عمرم. من دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم جز این یکی. یادت که نرفته!
کرکس به وضوح می لرزید. خورشید1لحظه بال هاش رو دور شونه های کرکس حلقه کرد.
-من می فهمم. ولی تو هم بپذیر که این جنگ، جنگ اون هم هست. خیلی وظیفه ها داریم که باید بهشون عمل کنیم. باید اون جنازه رو پس بگیریم. باید رودخونه رو از حصار آزاد کنیم. باید از تکی در برابر نقشه های ناشناس تکمار دفاع کنیم. باید برنده باشیم وگرنه بهای باختمون خیلی سنگینه.
کرکس چاره ای جز تأیید نداشت.
-چیکار باید کنیم؟
شب هنوز به نیمه نرسیده بود. سکویایی ها و تکماری ها هیچ کدوم پیداشون نبود. سکوت مرگباری اطراف رودخونه رو گرفته بود. در1لحظه سکوت سنگین خیلی ناگهانی، خیلی ضربتی و خیلی بلند، با صدایی که نه صدای مار بود و نه صدای پرنده، شکست و خورد شد. فشفشی که از جنس فشفش مار ها ولی کاملا بیگانه بود. صدایی عجیب و ترسناک، آشنا و در عین حال ناشناس، که1دفعه از وسط شاخه های1زیزفون تنومند بلند شد، توی سکوت منطقه پیچید و خوردش کرد، مو بر اندام سکویایی ها راست کرد و منطقه رو1دفعه انگار ترکوند. سکویایی ها هیچی از اون فشفش بلند و ترسناک نفهمیدن. لازم هم نبود که بفهمن. نتیجه بلافاصله آشکار شد و همه منطقه رو به حرکت انداخت.
-آهای!اینجا کسی هست که حرف هام رو بفهمه؟ من برای بردن اون جسم سیاه کنار رودخونه و تباه کردن همه شما ها اومدم و مطمئن باشید در هر جفتش موفق میشم.
نتیجه فوری بود. در کمتر از1چشم به هم زدن تمام اطراف رودخونه انگار به جهنم تبدیل شد. تکماری ها بدون اینکه بفهمن چیکار می کنن، با شنیدن اون فشفش ترسناک و شوم از مخفی گاه هاشون بیرون ریختن و از زمین و آسمون به طرف صدا حمله کردن. تکبال و1دسته بزرگ از مدافع های تعلیم دیده خورشید و شهپر که بی صدا و چندتا چندتا خودشون رو به وسط و اطراف شاخه های زیزفون رسونده بودن، حالا کاملا مسلط به حمله کننده ها از خودشون دفاع می کردن. دشمن که هیچ حرکتی رو در اون هوالی ندیده بود و خیال نمی کرد تمام سکویایی ها اونجا با1نقشه حساب شده در انتظارش باشن، با شنیدن اون صدا و تصور اینکه تکبالِ کبوتر اگر هم تنها نباشه، با اینهمه نفرات هم نیست، به سرعتی باور نکردنی مواضع یواشکیش رو رها کرد و برای حمله ای به خیال خودش سریع و حساب شده اقدام کرد ولی هیچ کاری از پیش نبرد جز اینکه دستش رو کامل برای سکویایی ها رو کرد و حسابی گرفتار شد. افراد منطقه سکویا که با کمک خورشید، تکبال، تیزپرواز و تیزبین منطقه رو کاملا شناسایی کرده و هر کدوم وظیفه خودشون رو کاملا از حفظ بودن، با دیدن این گافِ دشمن هورایی کشیدن و1دفعه مثل بلای آسمونی به تکماری ها حمله کردن.
جنگ چنان سریع بالا گرفت که هیچ کدوم از2طرف فرصت نکرد بفهمه چی شد. همه بلافاصله وارد متن درگیری شدن و چه درگیری شدیدی هم بود. هر2طرف برای کشتن و پیروزی اومده بودن و خیال باخت هم نداشتن. تکبال پشت شاخه های کلفت و پیچیده سنگر گرفته بود و با فشفش های عجیب و متفاوتش که مشخص بود مار ها می فهمن، اون ها رو گمراه می کرد و اون هایی که به سنگرش بیش از حد نزدیک می شدن رو با خورده چوب و با ضرب شصت های نامشخصی که جز خورشید کسی جنسشون رو نمی دونست از بین می برد. تکماری ها می خواستن هر طور شده به درخت برسن و اون مارزبون که مطمئن بودن خورشید نیست رو دستگیرش کنن. توی این جهنم تاریکی و صدا و خون، تیزپرواز و2تا از خفاش های دیگه مثل تیر شیرجه رفتن و جنازه رو برداشتن. ولی ظاهرا بلند شدن براشون به راحتی فرود اومدن نبود. اون جنازه چندتا نگهبان مخفی داشت و این چیزی بود که تیزپرواز یادش رفت بهش توجه کنه. در1لحظه تیزپرواز و همراه هاش در چمبره سنگین چند مار به هم پیچیده گرفتار شدن. ضربه های اون ها تقریبا هیچ کمکی در برابر اون طناب به هم پیچیده و کلفت بهشون نمی کرد. مشکی با شنیدن فریاد تیزپرواز سوتی کشید و همراهچندتا کلاغ که بلافاصله بهش پیوستن، به طرف پایین و به کمک تیزپرواز و بقیه شیرجه زد. کرکس1لحظه مشکی رو دید که سوت کشان و با سرعت هرچه تمام تر به طرف زمین شیرجه می زد. همچنین1مار خیلی بزرگ رو هم دید که درست در لحظه فرود مشکی از پشت سر خیز برداشت و بالای سر مشکی وسط زمین و هوا با خورشید درگیر شد. کرکس مثل بلای جهنم به سر مار فرود اومد. خورشید هوار زد:
-کرکس!
کرکس بی توجه فرمان داد:
-مشکی و بقیه رو ببر!
خورشید بلافاصله انجامش داد. مشکی و2تای دیگه رو تونست فراری بده ولی تیزپرواز تقریبا داشت در فشار2تا مار له می شد. خورشید عربده زد:
-ولش کنید زیر خاکی ها وگرنه تبدیل به خاکسترتون می کنم.
کرکس چیزی از فشفش های خورشید نفهمید ولی ظاهرا مار ها فهمیدن اما فرصت فرار پیدا نکردن. اتفاقی که بعدش افتاد1انفجار کثیف و واقعی بود. کرکس لیزابه لزج و نفرت انگیز رو از چهرهش پاک کرد و با خشم به خورشید نظر انداخت.
-تو واقعا1احمق بی مغزی خورشید. تیزپرواز اون وسط بود. ببین چیزی ازش باقی مونده یا نه.
خورشید پر و بال هاش رو به شدت تکوند و کرکس رو دوباره بیشتر از پیش کثیف کرد.
-بله باقی مونده ولی نمی دونم چقدرش. انتظار داشتی چیکار کنم داشتن زنده زنده لهش می کردن می خوردنش.
تیزپرواز هنوز جنازه رو بغل کرده و خون از سر و شونه هاش سرازیر بود.
-من زنده ام. کرکس پشت سرت!
کرکس فقط تونست به خورشید فرمان بده.
-زخمی رو ببر!
بعد بدون اینکه بتونه برگرده با1دسته مار زهری کلفت درگیر شد. خورشید خواست بمونه و کمک کنه ولی دید که2تا مار همراه1دسته موش به تیزپرواز حمله کردن و اگر فقط1چشم به هم زدن دیر تر جنبیده بود پارهش کرده بودن. دید که اون بالا نزدیک درختِ تکبال شاهین ها تجمع کردن، 1دسته بزرگ مار ها در حال بالا کشیدن از درخت هستن و تکبال و بقیه به شدت مشغول شاهین ها شدن و از تنه درخت که تقریبا با مار ها پوشیده شده بود بی اطلاعن. دید که لشکر کوچیکی از موش ها دارن با نهایت سرعت بیخ تنه درخت رو می جون و تقریبا دورش رو تا نیمه خورده بودن و هر آن ممکن بود درخت بی افته و تکبال بی پرواز بود. خورشید با2ضربه که در نظر بیننده ها شبیه2تا جرقه رعد زمینی به چشم می اومد به حساب مار ها و موش های مهاجم تیزپرواز و جنازه رسید و در کسری از ثانیه از اون ها جز لیزابه نفرت انگیزی که خورده استخون همراه با تکه گوشت های سیاه روش شناور بود باقی نموند. بعد تیزپرواز رو همراه با جنازه کلاغ از زمین برداشت و پرید. کرکس به شدت درگیر بود. حمله ای به این شدت، روی زمین و از پشت سر، این واقعا بد بود!
کرکس هنوز موفق نشده بود به طرف مهاجمینش بچرخه. مار ها سنگینیشون رو داده بودن روی شونه هاش و بهش اجازه چرخیدن نمی دادن. یکیشون خیز برداشت، درست روی سرش فرود اومد و با تنه کلفتش مقابل دیدش رو گرفت. کرکس دیگه هیچی نمی دید. سعی کرد از زمین بلند شه ولی مار ها به سرعت به بال ها و شونه هاش پیچیدن و داشتن هرچه بیشتر می پیچیدن و در نتیجه، کرکس با وجود تلاش زیادش موفق نشد. کمی از زمین فاصله گرفت ولی چمبره مار ها تنگ تر و سفت تر می شد و در نتیجه پروازی در کار نبود. یکی از مار ها به سرعت خودش رو بالا کشید و چیزی نمونده بود به گردنش برسه. کرکس نمی دید. فقط احساس می کرد جسمی برای گرفتن نفسش چمبره بستهش رو دور شونه ها و سینهش تنگ می کنه و در همون حال هم روی بدنش می غلته و بالا میاد. خواست کنارش بزنه ولی در طناب مار ها بسته شده بود. تکبال با شنیدن فشفش های غیر معمول که نشان درگیری بسیار شدید در1نقطه بود برای لحظه ای از جنگیدن و دفاع کردن باز موند و به اون طرف نگاه کرد. حس کرد تمام اعصابش از وحشت منجمد شد.
-کرکس!نه! کرکس! کرکَََََََس!
درست در لحظه ای که می رفت تا خودش رو از بالا به پایین پرتاب کنه، شهپر معلوم نشد از کجا رسید و پرتش کرد عقب.
-داری چیکار می کنی؟
تکبال جیغ کشید:
-کمکش کن!تو رو به خدا نجاتش بده!
شهپر مکث نکرد. مثل فشنگ از جا در رفت و به طرف محل درگیری کرکس و مار ها پرواز کرد و درست در همون لحظه، کار موش ها تموم شد، درختی که تکبال و بقیه مدافع ها لای شاخه هاش سنگر گرفته بودن، با صدای خشکی از بیخ شکست، کج شد و سقوط کرد.
شهپر1لحظه مردد موند. درخت سقوط می کرد و تکبال بی پرواز بود. مار داشت چمبرهش رو دور گردن کرکس سفت می کرد. بقیه مار ها هم فشرده تر می شدن و حرکت برای کرکس غیر ممکن می شد.
شهپر خورشید رو دید که به طرف درخت و تکبال شیرجه زد. دیگه منتظر نشد. پرواز کرد و خودش رو به کرکس و مار ها رسوند. مار ها چنان مشغول کرکس بودن که حمله شهپر رو نفهمیدن مگر زمانی که ضربه های سنگین قوش شکاری از هر طرف روی سرشون می بارید. شهپر بدون اینکه روی زمین فرود بیاد، مثل برق بالا می رفت و پایین می اومد و هر بار ضربه های مرگباری به مار ها می زد و بلافاصله دوباره بالا می رفت به حدی که خیز بلند مار ها بهش نمی رسید، ولی هنوز مار هایی که خیز بر می داشتن کاملا فرود نیومده بودن که شهپر دوباره پایین می اومد و ضربه می زد. شهپر خیلی سریع از بالا هدف می گرفت و خیلی سنگین و دقیق به هدف می زد. یکی از مار ها در1لحظه چمبرهش رو باز کرد و با نیش بیرون اومده به طرف شهپر خیز برداشت. پنجه کرکس که بعد از باز شدن چمبره مار آزاد تر شده بود، با قدرت بالا اومد و توی هوا گلوش رو گرفت. مار به شدت پیچ و تاب می خورد. بقیه مار ها فشار می آوردن، کرکس با1دست گلوی مار رو فشار می داد و با پنجه دیگه به چمبره مار کلفتی که روی سینهش رو فشار می داد چنگ می زد. شهپر با قدرت و سرعت می رفت و می اومد و می زد. پنجه قوی کرکس و ضربه های مرگ بار شهپر مار روی سینه کرکس رو مجبور به عقبنشینی کرد ولی دیگه واسهش دیر شده بود. با باز شدن چمبره مار، کرکس نفس بلندی کشید و آزاد تر شد و در نتیجه کار باقی مار ها ساخته بود. مار خواست خودش رو نجات بده و فرار کنه ولی کرکس از فرصت استفاده کرد و به چنگ گرفتش. در1لحظه2تا ماری که بین2تا پنجه هاش داشت رو به هم پیچید و چنان فشار داد که فقط1مشت گوشت لهیده خون چکان از لای پنجه هاش بیرون زد و نیمه های بدن مار ها روی زمین افتاد. باقی مار ها دیوانه وار فشفش می کردن و به اون2تا شکاری می پیچیدن ولی دیگه کاری از پیش نبردن. لحظه ای بعد شهپر و کرکس هر2غرق خون و لیزابه و گوشت های لهیده، به1دسته موش که به سرعت مشغول جویدن تنه درختی که سنگر جدید تکبال و باقی مدافع ها شده بود حمله کردن. شهپر با چابکی از زمین جدا شد ولی کرکس نتونست. چنگی به سینهش زد و وسط زمین و هوا تعادلش رو از دست داد. شهپر بلافاصله شیرجه زد، دستش رو گرفت و کشیدش بالا.
-بیا!نباید بی افتی. ما واسه افتادن زیادی بزرگیم. اگر زمین بخوریم محاله بدون زخمی شدن بتونیم پا شیم.
کرکس کنارش زد.
-برو خودت رو جمع کن زمین نیفتی.
شهپر خندید.
-من فقط کمک کردم.
کرکس عصبانی بود.
-کمک تو رو لازم نداشتم. خودم از پسش بر می اومدم.
شهپر دوباره خندید ولی این دفعه خندیدنش هوای تمسخری خشمگین داشت.
-اولا که بله دیدم بر می اومدی. داشتن رسما خفهت می کردن. بد هم نمی شد تماشا می کردم تا آخرش. درضمن، گفتم کمک کردم نگفتم کمک به تو. به اون کمک کردم. داشت خودش رو پرت می کرد پایین از بس واسهت ترسیده بود.
شهپر تکبال رو با اشاره بال نشون داد و پرید.
-بیشتر مواظب باش کوچولو!.
کرکس از شدت خشم حس می کرد اعصابش آتیش گرفتن. خواست پشت سرش بره و چندتا ضربه کاری مهمونش کنه ولی با فریاد خورشید بلافاصله نظرش عوض شد.
-کرکس! این طرف!
کرکس مثل برق ارتفاع گرفت. تکبال در حصار3تا شاهین گیر کرده بود و خورشید داشت با5تا مار1زمان می جنگید و نمی تونست بهش نزدیک بشه. کرکس سفیری زد و حمله کرد. تکبال در همون لحظه دستش رو بالا گرفت و هواری کشید که کرکس تا به حال ازش نشنیده بود. صدا صدای کبوتر خودش نبود. اصلا صدای کبوتر نبود. شاهین وسط زمین و هوا جیغ کشداری زد و صدای خورد شدن استخون هاش شنیده شد. صدای شکستن چوب هم با این صدا همراه شد. درخت به همت دندون های تیز موش ها شکست و تکبال وسط زمین و هوا به طرف شاهین ها پرتاب شد. درست در ثانیه ای که2تا شاهین می رفتن تا پنجه هاشون پر های تکبال رو لمس کنه کرکس رسید. تقریبا زمانی نگذشت. تکبال دید که شاهین ها هیچ کدوم سر نداشتن. از گردن یکیشون چیز بی شکل و لهیده ای آویزون بود و همراه پرپر زدن های شاهین موقع سقوطش توی هوا تاب می خورد و از گردن دومی فقط خون بود که فواره می زد و همراه پر و بال زدن صاحبش بیشتر به همه جا، به کرکس، به تکبال و به هوا می پاشید. کرکس مغز شاهین اولی رو از پنجه هاش تکوند و تکبال رو توی هوا گرفت. تکبال داغ بود مثل آتیش. فرصت حرف زدن نبود. مشکی همراه خوشبین و تیزپرک به سرعتی برق آسا به طرف خورشید و مار های مهاجم شیرجه زدن. در1چشم به هم زدن چنگال های تیزپرک در سر یکی از مار ها، درست در محل2تا چشم هاش ناپدید شدن. تیزپرک چنگال هاش رو هرچه بیشتر فرو می برد و هیچ احساس بدی هم توی نگاه وحشی و خون گرفتهش دیده نمی شد. کرکس دید که چنگال های تیزپرک از جایی پایین تر از گردن مار بیرون اومدن. تیزپرک با کمک پا هاش، دست هاش رو از داخل جسد مار بیرون کشید، مار مرده رو به زمین پرتاب کرد و بلافاصله به کمک مشکی و همراهش رفت. تمام این ها در1لحظه کوتاه اتفاق افتاد. مار تا لحظه آخر برای زدن تیزپرک یا از سر درد، نیش درازش رو تا آخرین حد ممکن بیرون داده بود. مشکی و خوشبین به سرعت و با چابکی عجیبی یکی از اون ها رو برداشتن و به طرف رودخونه پرواز کردن. لحظه ای بعد، مار توی رودخونه پیچ و تاب می خورد. خورشید به راحتی خدمت3تا مار دیگه رسید و به سرعت برای کمک به1دسته کلاغ که با چندتا شاهین درگیر شده بودن پرواز کرد.
شب داشت به نیمه می رسید. تیزپرواز زخمی رو همراه جنازه کلاغ از منطقه برده بودن ولی کار تموم نشده بود.
-بجنبید پروازی های سکویا! باید رودخونه رو پس بگیریم!.
سفیر کرکس هر2طرف رو به شدت از جا کند و درگیری رو1دفعه مثل آتیشی که بهش هیزم خشک رسیده باشه به شدت شعله ور کرد. سکویایی ها برای حمله و تکماری ها دیگه فقط برای دفاع از جا پریدن. جنگی خشن، بی پایان و جهنمی در جریان بود!. موش ها بودن که چندتا چندتا به وسیله کلاغ ها و خفاش ها به وسط رودخونه پرتاب می شدن. مار ها که1دفعه آتیش می گرفتن و مثل شعله های متحرک به خودشون می پیچیدن، بی اراده به طرف رودخونه خیز بر می داشتن و خودشون رو به آب سرد رودخونه می سپردن. شاهین هایی که لهیده، بی سر، بی شکل و گاهی هم فقط به شکل توده هایی خون چکان از بالا به زمین سقوط می کردن. خفاش ها و کلاغ های منطقه سکویا از قاعده های طبیعیشون گذشته و به چنان وحشی هایی تبدیل شده بودن که هیچ قاعده ای در هیچ کجای طبیعت تا به حال همچین چیزی در چهارچوب خودش ندیده بود. تعلیم های خورشید، شهپر و کرکس، شکاری هایی از3تیره متفاوت، با خونخواری خفاش ها و کلاغ ها ترکیب شده و نتیجه ترسناکی از این ترکیب در وجود پرنده های منطقه سکویا به وجود آورده بود که اون شب، مارها، شاهین ها و حتی خود تکمار برای اولین بار ویران گری و شقاوتش رو حس کردن.
کرکس کلاغی رو دید که برای استراحت لب رودخونه فرود اومد. زمانی که با تعجب دقیق تر شد تا ببینه چرا در لحظه ای که همه به شدت درگیرن این موجود به این سادگی نشسته و کاری نمی کنه، موش بزرگی رو دید که لای پنجه های کلاغ توی آب رودخونه به شدت دست و پا می زد و کلاغ با لذتی وصف ناپذیر سرگرم خفه کردنش توی آب سرد رودخونه بود. کرکس با1نظر موفق شد اون موش بزرگ رو بشناسه. شبی که خورشید دوباره گرفتار تکمار شده بود رو خوب به خاطر داشت و همچنین طنین آزار دهنده صدای پیروز مند و غرق تمسخر اون موش رو که تکبال رو می خواست تا شاید سکویایی ها خورشید رو صبح فردا زنده ببینن. کلاغ با آرامش و بدون عجله مشغول بود. کرکس که خودش هم بی نهایت عاشق این مدل لذت ها بود، لبخندی زد و تا جایی که درگیری ها بهش اجازه می دادن، به تماشای این تفریح کلاغ ادامه داد.
-کرکس!واقعا که وحشی کثیفی هستی! این تماشا داره؟ بجنب بیا دیگه!
با صدای شهپر کرکس مثل کسی که از دیدن1صحنه مفرح در1روز عادی برای انجام1وظیفه کسالت آور صداش کرده باشن، قیافهش در هم رفت. چشم از جون دادن موش برداشت و به درگیری ها ملحق شد.
اوضاع لحظه به لحظه بد تر می شد. کرکس دیگه تکبال رو نمی دید. در واقع دیگه کسی کسی رو نمی دید. سکویایی ها فقط همین اندازه تشخیص می دادن که کی خودی هست و کی نیست و همین اندازه که بدونن ضربه هاشون رو به کدوم طرفی ها می زنن در اون شرایط براشون کافی بود. کرکس از وسط نقطه های تیره ای که با نهایت سرعت از جلوی نظرش می گذشتن، 1لحظه برق سرخ رنگی رو دید که به سرعت درست از مقابلش گذشت و خودش رو به میان شاخه های بید بلندی که لب رودخونه بود پرتاب کرد و لحظه ای نگذشت که صدای فشفش ها و بعد جرقه های سرخ از لای شاخه زد بیرون و درخت در1لحظه آتیش گرفت و شعله کشید. کرکس انبوه مار ها رو می دید که وسط شعله ها به خودشون می پیچیدن و از وسط شاخه های درخت شعله ور خودشون رو به داخل رودخونه پرت می کردن. برق سرخ رنگ دوباره از بین شعله ها پیداش شد در حالی که جسمی کوچیک تر رو با خودش می برد. اون ها رفتن و در1چشم به هم زدن از نظر کرکس گم شدن. آب رودخونه از خون سرخ و از لیزابه و جسد های لهیده تیره شده بود. تیزبین برای لحظه ای به چشم کرکس خورد که در چنگال1شاهین بزرگ از پشت سر گرفتار شد. شاهین با اعتماد به نفسی نفرت انگیز از پشت حمله کرد و گردن تیزبین رو به چنگال گرفت. کرکس خواست برای کمک بره ولی5تا شاهینی که باهاش درگیر بودن مهلت کمک به کسی دیگه رو بهش نمی دادن. لحظه ای گذشت. جیغ مرگباری شنیده شد، حرکتی سریع دیده شد و ضجه شاهین بزرگ آسمون شب رو شکافت. کرکس از بین درگیری و شاهین ها و خون و جسد دید که لکه ای سیاه به طرف تیزبین و مهاجمش رفت، برق چنگال هایی که به سرعت نور رفتن بالا و به شدت هرچه تمام تر در2طرف سر شاهین ناپدید شده و در وسط جمجمهش به هم قفل شدن. کرکس در حال خفه کردن یکی از شاهین ها و ضربه زدن به دومی لبخند زد.
-تیزپرک!مرحبا. مخش رو از سوراخ های چشم هاش ترکوند!.
تیزبین گردنش رو مالید، دستی به شونه تیزپرک کوبید و به طرف موش های جونده پای1درخت کاج پرواز کرد. کرکس سنگر جدید تکبال رو پیدا کرده بود و می دونست با وجود موش ها این سنگر بلافاصله تغییر می کنه. بیشتر از این مهلت تماشا نداشت. شاهین های باقی مونده خطرناک بودن. کرکس نگاه از ازدحام موش ها و تیزبین و درخت کاج برداشت و به دفع حمله دشمن مشغول شد.
مشکی در حالی که1مار شعله ور توی چنگال هاش تاب می خورد به سرعت از کنارش گذشت.
-چطوری کرکس؟
کرکس خندید.
-حرف ندارم.
مشکی قهقهه ای زد و مار شعله ور رو درست روی سر1دسته موش که داشتن به طرف درخت دیگه ای می رفتن پرتاب کرد. مشکی همیشه هدف گیری هاش عالی بود. مار درست روی موش ها فرود اومد و در1لحظه زمین از شعله های کوچیک که به هر طرف می دویدن و1نفس آخر زندگیشون رو جیغ می کشیدن نورانی شد. کرکس بلند خندید.
-تو هم حرف نداری مشکی!
مشکی عربده زد.
-ممنونم کرکس!
با هوار شهپر مشکی برگشت و دید این ممکن بود آخرین خنده عمرش باشه. شاهینی بزرگ توی چنگال شهپر برای نفس کشیدن تقلا می کرد و موفق نبود. شهپر مثل اینکه1دسته علف توی مشتش گرفته سر مشکی داد کشید:
-زده به سرت؟ چرا مواظب نیستی؟
مشکی فقط خندید.
-نزدیک بود ها! ممنون شهپر!
مشکی رفت و شهپر بدون لذتی از جنس کامجویی های کرکس، شاهین رو خفه کرد، از اون بالا ولش کرد تا بیفته روی سر1دسته مار که برای فرار از دست خورشید توی هم گیر کرده بودن و خودش به سرعت پرواز کرد و برای کمک به خوشبین که مانع رسیدن1مار بزرگ به سنگر تکبال شده بود رفت.
اطراف رودخونه1پارچه گوشت و خون بود. تکماری ها حالا دیگه فقط دنبال راه فرار بودن ولی کرکس دست بردار نبود.
-فقط بکشید! بکشید! تا هر جا نفس دارید بکشید! فردا و همیشه، رودخونه باید امن باشه. کاری کنید که برای آب خوردن هم با ترس این طرف ها آفتابی بشن! این ها جایی نمیرن تا واسه داستان امشبشون تنبیه نشدن. حسابی تنبیهشون کنیم!
کرکس این ها رو عربده کشید و شیرجه زد. در1چشم به هم زدن3تا مار لای پنجه هاش توی هم له شده بودن و کرکس با نفرت جسم لهیدهشون رو به طرف موش های وحشتزده و پراکنده پرتاب کرد. سکویایی ها با سفیر بلند و کشدار کرکس انگار نفسِ تازه گرفتن. برای حمله، برای کشتن، برای خون.
خون!.
وحشتناک بود!.
چیزی به صبح نمونده بود که جنگ، بسیار سخت و سنگین و طولانی به آخرش رسید و با عقبنشینی و فرار دسته پراکنده تکماری ها که دیگه زیاد هم نبودن تموم شد. کرکس خواست فرمان تعقیب بده و بگه تا نفر آخرشون رو تیکه تیکه کنن. سکویایی ها هم آماده انجامش بودن ولی…
-کرکس!دیگه بس کن! باید برگردیم! داره صبح میشه و بقیه با رسیدن سپیده برای آب خوردن میان لب رودخونه.
این یادآوری شهپر کاری بود. کرکس بلافاصله متوقف شد، فرمان توقف تعقیب رو داد و تکماری هایی که باقی مونده بودن تونستن از مهلکه نیمه جون های سالمشون رو در ببرن. شهپر درست می گفت. باید می جنبیدن. به فرمان کرکس همه جنگی هایی که سالم مونده و زخمی نبودن، بدون تأخیر دست به کار شدن. جنازه ها و بقایای لزج رو از اطراف رودخونه پاک کردن. اون هایی که هنوز روی آب شناور بودن رو هم از آب گرفتن. دسته ای به سرعت مشغول کندن گودال شدن و خیلی سریع بقایای تکماری ها رو داخل گودال عمیقی که حفر شده بود ریختن و روی اون ها رو با خاک پوشوندن. آب رودخونه همچنان تیره و لجنآلود، کند و کم فشار، انگار که به زور، می رفت. کرکس با کنجکاوی آمیخته به نارضایتی به لجن تیره ای که در بستر رودخونه پیش می رفت خیره شد. شهپر فکرش رو انگار شنید.
-درخت هایی که افتادن رو طوری می جویدن که بیفتن روی مسیر آب و بندش بیارن. الان هم اون طرف1سد کوچیک از درخت های افتاده درست شده که پشتش هم کوهی از جنازه و در حقیقت خورده جسده.
کرکس چهرهش رو در هم کشید.
-هیچ خوشم نمیاد!.
خورشید مثل همیشه سفت و بی اون که اثری از خستگی بعد از جنگ توی هیچ چیزش دیده بشه، پر و بال های کثیف و لزجش رو مرتب کرد.
-کرکس!برداشتن اون آشغال ها که کاری نداره. ما خیلی زیادیم. این ظرف چند لحظه شدنیه.
کرکس مثل اینکه چیزی رو1دفعه به خاطر آورده باشه وحشتزده به خورشید نظر انداخت. تکبال آروم در کنار خورشید ایستاده بود. دست خورشید روی شونهش بود و تکبال با چشم هایی کاملا باز و هشیار به آب رودخونه خیره شده بود. خورشید سری به نشان تأیید و رضایت تکون داد.
-کرکس! من تکی رو فراموش نکردم. خیال کردی اینجا می ایستادم بی اون که ازش مطمئن باشم؟
کرکس فقط نگاهش کرد و خندید.
-بجنبید!وقت نداریم. عجله کنیم.
شهپر درست می گفت. داشت دیر می شد.
کرکس سکویایی های خسته ولی همچنان آماده و توانا رو به کمک گرفت و درخت های شکسته ای که راه آب رو بند آورده بودن خیلی زود کنار رفت. آب1دفعه مثل سیل جاری شد و با فشار و شدت می رفت تا سیاهی اون جنگ تاریک رو از دل شفافش پاک کنه. کرکس لحظه ای در میان افراد منطقه سکویا ایستاد و به جریان سریع و پر فشار آب رودخونه که لحظه به لحظه روشن تر و پاک تر می شد چشم دوخت. بعد با رضایت پر و بالی تکون داد و نفس عمیقی کشید.
-تقریبا صبح شده. خودتون رو از نکبت پاک کنید. باید برگردیم. درضمن همینجا نفس بگیرید. شاید اون ها توی منطقه سکویا منتظرمون باشن.
سکویایی ها همه افتضاح کثیف بودن. کسی نبود که سر تا پاش خونی و لزج نشده باشه. روش های افراد منطقه سکویا برای قتل عام دشمن وحشتناک بود!.
به فرمان کرکس همه به طرف آب رودخونه رفتن و مشغول شدن. آب رودخونه دوباره تیره و کثیف شد ولی دیگه خیالی نبود. فشار آب زیاد و جریانش تند بود. تا روز بالا بیاد، آثار این تیرگی کاملا پاک می شد. سکویایی ها خیلی سریع به اوضاعشون سر و سامون دادن و به همراه کرکس از زمین مرطوب از خون اطراف رودخونه جدا شدن، ارتفاع گرفتن و به طرف منطقه سکویا پرواز کردن.
توی منطقه سکویا هیچ دشمنی منتظر اون ها نبود. کرکس و افرادش چنان ذهره چشمی ازشون گرفته بودن که از اون روز، تا مدت ها جنگی اتفاق نیفتاد.
روز در جنگل سرو داشت بالا می اومد. رودخونه دوباره امن و آروم بود. موجودات جنگل سرو مثل همیشه برای آب خوردن کنار رودخونه می اومدن بدون اینکه بدونن شب گذشته چه جهنمی در کنار رودخونه به پا بود. افراد منطقه سکویا می رفتن تا1صبح دیگه رو شروع کنن. صبحی که با تدفین شروع می شد. تدفین2تا عزیز که همه سکویایی ها، در کمال ناباوری خودشون، می دیدن که چشم هاشون از رفتنشون خیس می شد.
اما زمان همچنان پیش می رفت و روز بی توجه به لونه هایی که با پر های سیاه تزئین می شدن، بیخیال اونهمه چشم خیس، بیخیال اونهمه نفس های آه نشان و بیخیال شونه های خسته و دل های گرفته، در حال بالا اومدن بود.
دیدگاه های پیشین: (12)
حسین آگاهی
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 20:27
سلام. این قسمت یکی از زیبا ترین ماجرا هایی بود که تا حالا از هر نویسنده ای خوندم نه فقط به خاطر این که خوب و طوری که می خواستم تموم شد بلکه به خاطر پستی و بلندی های درگیری ها، واژه های بجا و توصیف های محشر شما.
اول و آخر این قسمت هم بسیار غمآلود نوشته شده بود که واقعاً جز این اگر می بود به این قشنگی در نمی اومد.
خلاصه که حسابی لذت بردم.
این چند روز خیلی حالم گرفته است اما با خوندن این قسمت جدی انرژی گرفتم. خیلی خیلی ممنون.
خسته نباشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم گرفتگی هرچه زود تر از هوای دل شما بره! از هوای دل همه بره. شما و من و همه. وقتی داشتم می نوشتمش اشک امان نمی داد. اون2تا کلاغ رو خیلی دوست داشتم. توی صحنه نبودن ولی دلم می خواست اینطوری نشن. خوب چه میشه کرد! جنگه دیگه.
شما هم گرفته نباشید دوست من. زندگی هم1طور هایی جنگه دیگه. نوبت حال خوش هم می رسه. به امید خدا.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 22:09
سلام پریسا جان نویسنده ی عزیزه داستان تکبال
یعنی اگر بگم عالی بود کم گفتم محشر بود پریسا گل کاشتی
عجیب دلم داستان میخواست آمدم تا دیدم گذاشتی خیلی خوشحال شدم
ممنونم عزیز باور کن کارت عالیه
هرچی بگم کم گفتم
ایول
ممنونم پریسا بابت همه چی ممنونتم عزیز
شاااد و سلامت باشی دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز. من واقعا اینهمه عالی ننوشتم. این لطف شما هاست که عالی می بینید. ممنونم مثل همیشه. از حضورت، از لطفت، از بینش مثبتت.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 00:04
راستی پریسا
پخ پخخ پخخخخ
الفرااار
rorororororororororororrororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororrororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororo

پاسخ:
یکی این رو بگیره با موتورش! بذار توی محله دستم برسه چنان پخ کنمت که این موتوره هم بپره از جا.
پیروز باشی.
ک.عباسی
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 02:59
سلام بر شما گفتنی ها رو دوستان بهتر از من گفتند من تمام جملاتم رو در یک لایک خلاصه می کنم با اجازه

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
ممنونم از لطف شما.
ممنونم!
شادباشید.
مینا
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 13:58
خیلی زیبا بود. ممنون. خیلی منتظر ادامش هستم.

پاسخ:
سلام مینا جان. ممنونم از لطفت. سعی می کنم. حسابی سعی می کنم.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 17:20
سلاام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشیییی
آمدم اعلام حضور کنم و سلامی ارز کنم برم
خسته نباشی عزیز
شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
اعلام حضورت رو عشقه! ممنونم از حضور و از اعلام حضورت.
ایام به کام.
آریا
جمعه 1 اسفند 1393 ساعت 20:14
سلام
چرا نیستی
نبودن خوب نیست زود بیاا
بیا
امیدوارم نبودت خیر باشه
سلامت باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
سفر بودم. سفر فوری، کوتاه، ناگهانی، و عجیبی بود!
من هستم آریا.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 13:30
سلام پریسا جان
امیدوارم خیر باشه
امیدوارم خوش گذشته باشه بهت عزیز
بهترین هارو برات آرزو مندم
شادی و سلامتی روز افزون

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست من. بله مثبت بود و…لازم و شاید مؤثر. تا خدا چی بخواد.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 15:12
سلام پریسا جان
امیدوارم خوبو سلامت باشی
تکبال 78 آماده نشده آیا
اگر امروز نزاریش باید تکبال 78 79 80 رو باهم یکجا بزاری
یعنی همچین آدم منصفی هستم من خخخخ
شاد کام باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
میگم1زمانی سخت نگیری! انصافت ترک بر می داره خدای نکرده خوب نیست! بابا مروت هم خوب چیزیه. به خدا توی یکیش موندم تو3تا1جا می خوایی؟ دستم به این کبوتر برسه می ذارمش لای پلو خیالم جمع بشه. اَییی! حالم بد شد نمی دونم چرا. این با شکاری ها گشته خوردن نداره.
ول کن بیخیال. این ها واسه انحراف از جاده اصلی بد نیست.
من هستم. بدون تکبال78ولی هستم.
شاد باشی و شادکام.
آریا
دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 21:24
خخخ
باش بودنت رو عشقه
بیخیال داستانو .
باش سلامت باش شاد باش داستانو هر وقت تونستی بنویس بازم میگم بودنت مهمه سلامتیت رو عشقه

خانه


پاسخ:
همین خخخ رو عشقه! اون جنگلی ها هم بذار توی سر و کول هم بلولن.
من هستم. کمی گرفتار کمی نیمه کمی…ولی هستم.
شاد باشی.
یکی
سه‌شنبه 5 اسفند 1393 ساعت 21:42
معلوم هست کوشی؟ چیزی نگفتم ببینم چیکار میکنی. نکنه امربر شدی. انتظار همه مارو ب چند خط باطله امشی زدی رفت ب روی خودتم نمیاری. خیال کردی کسی نمیفهمه. من هواسم هست. برو پاکشون کن بیا بقیشو بنویس. بازی هم درنیار. خیالت تخت اینطوری عزیزتر از اینکه هستی نمیشی واسش. بیخودی هم در جوابم لطیفه ردیف نکن که همشو خودم از برم. از نظرم خوشت نیومد ک نیومده باشه. بجنب منتظر ادامشم. من باقیشو میخوام. خیلی زودم میخوام.

پاسخ:
سلام یکی.
اینطور نیست. من فقط گرفتارم. خیلی زیاد گرفتارم. ممنونم که هستی ولی ممنون تر میشم اگر دونسته های خودم رو بهم یادآور نشی. هیچ لازم ندارم واسه هیچ کسی عزیز بشم به خصوص افرادی که گاهی واسه امتحان میان که ببینن هنوز مثل گذشته هام احمق هستم یا نیستم. اگر هستم به حماقت هام بخندن و خاطر جمع بشن و اگر نیستم نفرین هوالهم کنن. اگر متوقف شدم به خاطر درگیری هایی بود و هست که به شدت درگیرشون شدم و خیال ندارم ازشون ببازم. نه امربر شدم نه خیال دارم با سکوتم عزیز بشم که مدت هاست دیگه خوب می دونم هیچ وقت نبودم، نیستم و نمیشم.
درست گفتی محتوای کامنتت رو دوست نداشتم و ندارم ولی خوشحالم که هستی.
ایام به کامت.
یکی
چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 17:45
ببین پریسا تکلیفتو با خودت زودتر مشخص کن. اگه راست میگی و جدی نمیخوای پس این دستپایین گرفتنو بس کن ک هیچ جای شمایلش ب بزرگمنشی نمیخوره. اگه هم میخوای پس این نقش نمیخوام و نیستم و نیستی و نمیبینمت و خیالم نیستو بذار کنار ک حوصلمو سر میبری. لازم نیست بقیه بفهمن چی گفتم. خودت بفهمی بسه و میدونم فهمیدی. تمومش کن بسه دیگه. تو خودت خسته نشدی? حالت عوض نمیشه با اینهمه 2 ضرب ک واسه خودت و واسه بقیه از خودت میزنی? یا اینطرف باش یا اونطرف فقط هر طرفی کامل و درست باش و اینقد در نقش پیچ نخور ک دیدنی نیستش. حالام بجنب جای این چپوراست زدنا بنویس ببینم باقی قصه چی شد. هی من اینهمه نخوندم ک الان بگی درگیرم و بری ک بری. من باقیشو میخوام گرفتی؟

پاسخ:
به خاطر خدا دیگه بس کن یکی. چی بهت بگم اآخه؟ خوب بابا صبر کن می نویسم دیگه! شلوغش نکن طوری نیست.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال76

روز ها و شب ها تیره و بی صدا می گذشتن. درگیری های سکویایی ها با افراد تکمار داشت بیشتر و خطرناک تر می شد. تکمار مثل دیوانه ها بی تاب بود. واسه رسیدن به اونچه می خواست به هر دری می زد. دیگه فاصله های بین درگیری ها، شبیخون ها و حمله ها و دردسر های2طرف خیلی کم شده بود. گاهی پیش می اومد که چند روز پشت سر هم هر روز یا هر شب درگیر می شدن. این وسط سکویایی ها حسابی خسته می شدن و تکماری ها حسابی تلفات می دادن. تکبال قوی تر و قوی تر می شد و در چند مبارزه آخر عملا نقش داشت. کرکس دیگه نمی تونست موافق نباشه چون این اواخر خود تکبال مستقیم در خطر گرفتار شدن بود و کرکس با وجود تلاشش موفق نمی شد کاملا مدافعش باشه و آخرش هم خودش بود که خودش و کرکس رو نجات می داد. تکبال قوی بود ولی فقط در جنگ. خورشید سکوت و در خود رفتگی شدیدش رو می دید و دیوانه وار تلاش می کرد بلکه بتونه بفهمه چی اینطوریش کرده ولی به جایی نمی رسید. مشکی حسابی راه افتاده بود. تکبال با دیدنش لبخند زد.
-خوشحالم بلند شدی مشکی!
مشکی دلواپس نگاهش کرد.
-ولی من نگرانتم فسقلی. تو چی شدی؟ رو به راهی؟
تکبال با صدایی بی حالت جواب داد.
-کاملا.
خورشید آه کشید. مشکی مجبور شد خیلی سریع بره چون کرکس صداش زد و بعدش لازم شد که دسته جمعی برای دفع1نقشه از طرف تکماری ها به اطراف مرداب تاریک پرواز کنن و حمله موش های جونده که قرار بود نیمه های شب صورت بگیره رو با قتل عام موش ها دفع کنن. تکبال همراهشون رفت ولی لازم نشد نزدیک بشه. به فرمان کرکس روی یکی از پایین ترین شاخه ها که می شد در صورت لزوم مخفی بمونه نشست و شروع کرد به تاب خوردن. کرکس بهش گفت هرچی که شد کاری نکنه تا خودش بیاد و بهش بگه و تکبال انجام داد. نفهمید چقدر گذشت. همون طور تاب می خورد.
-آهای کبوتر یواشکی! تکبال! تاب می خوری؟
تکبال سر بلند کرد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز نگاهش کرد. اومد و نزدیکش وسط زمین و هوا معلق موند.
-چرا این شکلی شدی؟ من دیروز روی افرا بودم. ندیدمت. اون ها گفتن دیگه اونجا نمیری. راست میگن؟ دیگه نمیری به افرا؟ دیگه نمیری به افرا؟
خوشپرواز این ها رو با آواز می گفت و در حالی که با شیطنت و به صورت موزون توی هوا بالا و پایین می رفت می گفت و می خندید. تکبال بهش نگاه کرد و لبخندی گنگ زد.
-نه. دیگه نمیرم به افرا.
خوشپرواز1لحظه با حیرت بهش خیره موند. بعد خودش رو جمع و جور کرد و خندید.
-چرا نمیری به افرا؟ چرا نمیری به افرا؟
تکبال به بالا پایین رفتنش نگاه کرد، به آواز خوندنش خندید و هیچی نگفت. خوشپرواز لحظه ای ادامه داد و بعد، آهسته و کمی متفکر اومد و کمی نزدیک تر روی شاخه نشست.
-تو چه عوض شدی! از دور که دیدمت نفهمیدم تویی. چرا این پایین نشستی. انگار مرغ خونگی هستی که بال هات زیاد بلند شدن پریدی اومدی روی شاخه. قدیم که می دیدمت هرچی بالا تر می رفتی هرچند بدون پرواز.
تکبال فقط نگاهش کرد. خوشپرواز ول کن نبود.
-نمی خوایی بری بالا؟
تکبال1دفعه عقب کشید.
-نه! نه نمی خوام.
خوشپرواز تعجب کرد.
-خوب باشه نخواه! همینجا بشین تاب بخور. افرایی ها خوب بودن. تو نپرسیدی ولی خوب بودن. پرواز می کردن. یکی هم اونجا بود که مثل اینکه کمی بینتون ماجرا پیش اومد و می خواست بدونه کجا میشه پیدات کنه. به نظرم می خواد ببیندت. تو چی؟
تکبال چنان عادی و بی حالت نگاهش می کرد که انگار هرگز در گذشته هم رو ندیده بودن و انگار هیچ وقت مدل دیگه ای بهش نگاه نکرده، باهاش حرف نزده و نخندیده بود.
-من میگم که نمی خوام اون1نفر رو ببینم.
خوشپرواز بهش خیره شد.
-ولی تو فاخته رو دوستش داری مگه نه؟ بینتون حرف شده، به نظرم اون می خواد که شما2تا با هم حرف بزنید. تو هم که خاطرش رو می خوایی. یعنی دیگه نمی خوایی؟
تکبال انگار به عادی ترین پرسش دنیا جواب می داد، بی حالت و بیخیال، نه شاد و نه غمگین گفت:
-نه.
خوشپرواز دیگه نه آواز یادش بود نه شیطنت.
-یعنی دیگه خاطرش رو نمی خوایی؟ اصلا؟
تکبال به هیچ خیره شد.
-نه. دیگه نمی خوام. اصلا. حرف هم نمی زنیم. ما هم رو نمی بینیم. من نمی خوام ببینمش. اون هم نباید بخواد ببیندم. من حرف باهاش نمی زنم. اون هم حرفی نداره بهم بزنه.
خوشپرواز لحظه ای به نگاه تهی تکبال نظر انداخت.
-ولی اون دوستته مگه نه؟
تکبال با صدایی مثل نگاهش تهی جواب داد:
-نه.
صدای رنگین پر خوشپرواز رو به خودش آورد.
-بیا از اینجا بریم خوشپرواز. از این فضا خوشم نمیاد. زیادی مرطوبه. ببین با پر هام چیکار کرد!
خوشپرواز آروم بلند شد، نگاهی به تکبال انداخت و دید که تکبال دوباره مشغول تاب خوردن شده. انگار که اون ها اونجا نبودن.
-تکبال! خداحافظ.
تکبال بدون اینکه نگاهش کنه با همون صدای تهی گفت:
-خداحافظ.
خوشپرواز دم رفتن نفهمید چی شد که صدای خودش رو شنید.
-باز هم می بینمت. حتما. فعلا.
تکبال گنگ لبخند زد. خوشپرواز مطمئن بود که تکبال بدون آگاهی از اینکه به چی لبخند می زنه خندیده بود. دور شده بودن و خوشپرواز متفکر پرواز می کرد. از شیطنت و سر زندگی ساعتی پیش اثری درش نبود. رنگین پر بهش رسید و شونه به شونهش پرواز کرد.
-چی شده خوشپرواز! چرا توی فکری؟
خوشپرواز نگاهش کرد.
-این کبوتره1چیزیش بود رنگین پر. من نمی دونم اطرافش کسی هست یا نه. اگر هست حتما باید تا حالا فهمیده باشه. حالش اصلا عادی نیست.
رنگین پر بیخیال خندید.
-چرا این رو میگی؟
خوشپرواز لحظه ای به فکر فرو رفت.
-این کبوتره حالش بد بود رنگین پر. کور هم اگر بودم می فهمیدم. این1طوریش شده و خیلی هم بد شده. نمی دونی چقدر دلم می خواد بفهمم.
رنگین پر لحظه ای سکوت کرد، بعد از جا پرید و نقطه ای رو نشون داد.
-اونجا رو! سرخ سر داره مثل همیشه توی آسمون گیج می زنه. جدی خوشپرواز تا به حال کبوتر به این گیجی دیده بودی؟ میمیرم واسه اذیت کردنش. بیا بریم.
خوشپرواز سوتی کشید.
-آهای سرخ سر! سرخ سر ما اینجاییم. اینجا. کبوتر بوق! این طرف.
رنگین پر به گیج خوردن کبوتر جوونی با پر های قرمز روی سرش نگاه کرد و پقی زد زیر خنده. خوشپرواز بال هاش رو تکون داد و در حالی که همراه رنگین پر می خندید به طرف سرخ سر پرواز کرد. تکبال و حال عجیبش ظاهرا فراموش شد.
اون ها رفتن و ندیدن. خوشپرواز ندید که درست در لحظه ناپدید شدنش از نظر تکبال، اون لبخند گنگ آهسته محو شد، نگاه تکبال به مسیر افرا خیره موند و آروم، خیلی آروم، پرده نازکی از اشک روی نگاهش رو پوشوند. اشک هایی که انگار برای چکیدن تردید و وحشت داشتن. تکبال بغضش رو می خورد ولی اشک ها به زور توی صفی باریک و پشت سر هم راه باز می کردن و عاقبت دونه دونه جاری شدن و چکیدن. سکوت اطراف رو هیچ صدایی نمی شکست. تکبال دیگه تاب نمی خورد. سرش رو کرد زیر پر هاش و بی صدا اشک هاش رو توی پر های خودش رها کرد.
-تکی! هی تکی! تو داری چیکار… تکی! برای چی گریه می کردی؟
تکبال انگار نشنید. خورشید سرش رو از زیر پر هاش کشید بیرون و به نگاه گنگ و خیسش خیره شد. تکبال مقاومت نکرد ولی هیچی نگفت.
-تکی! حرف بزن! خاطرت نیست؟ خودمم. خورشید. چی شده تکی؟
تکبال بی حرف و بی صدا فقط چشم هاش باریدن. خورشید بغلش کرد و تکبال بی گریه بارید. خورشید نوازشش کرد و تکبال بارید. خورشید هیچی نگفت و فقط اشک هاش رو، پر های خیسش رو، شونه های جمع شدهش رو نوازش کرد و تکبال فقط بارید و بارید. شهپر رسید و فقط تماشا کرد. خورشید رو که با چشم های بسته و سری که به طرف آسمون بود، کبوتر کرکس رو محکم بغل کرده و نوازش می کرد. خواست بره نزدیک و دست بذاره روی شونه خورشید ولی منصرف شد. خورشید رو در این مدت اونقدر شناخته بود که بدونه الان هیچ دلش نمی خواد تماشاچی داشته باشه. دلش نمی خواد چشم باز کنه. دلش نمی خواد سرش رو بیاره پایین و شهپر یا هر کس دیگه ای ببینه که چقدر برای عقب نگه داشتن اونچه تکبال به راحتی وسط پر های خورشید آزادش می کرد، تلاش می کنه. شهپر با آگاهی به این نخواستن ها، لحظه ای متفکر به تماشا ایستاد و بعد، بی صدا پرواز کرد و رفت.
-خورشید!اینجا وا رفتی که چی؟
خورشید به سرعت از جا پرید ولی خودش رو نباخت. با چابکی آثار مبارزه بی صداش رو پاک کرد و به کرکس که از دور می رسید نظر انداخت. تکبال توی بغلش مچاله شد و به وضوح لرزید.
-وا رفته خودتی! مگه نگفتی بیام مواظب باشم؟
کرکس خندید.
-گفتم مواظب باش و تو ظاهرا در طلب ستاره گم شدهت داشتی آسمون رو با نگاه پاره می کردی.
خورشید با حرصی از جنس چیزی شبیه نفرت شونه بالا انداخت.
-خفه شو!
کرکس رسید.
-چیزی گفتی؟
خورشید بی حوصله به علامت نفی سر تکون داد.
-گفتم خفه شو.
کرکس خندید.
-ببینم فسقلیِ من چشه؟
خورشید فوری و همچنان بی حوصله جوابش رو داد.
-خوابش برده.
کرکس تعجب کرد.
-خواب؟ توی بغل تو؟ اینجا؟
خورشید نگاهش نمی کرد.
-آره. شب ها که تو واسهش زمان استراحت نمی ذاری. از بس که نکبتی.
کرکس بلند خندید.
-خوب باشم. این به تو چه مربوطه؟
خورشید هیچی نگفت و در عوض به بقیه که ریز می خندیدن چشم غره رفت.
-زهر مار!جون به جونتون کنن1مشت علف بیشتر نیستید.
کرکس قهقهه زد.
-بذار ببینم! فسقلی! ببینمت! واسه چی اینجا خوابیدی؟ اینجا که جای خواب نیست. اگر طوری می شد چی؟ پاشو ببینم! پاشو! بیا اینجا! نترس بالا نمی پرم. از چی می ترسی؟ من اینجام. اصلا بیخیال شو! بخواب. توی بغلم بخواب. هر زمان لازم شد خودم بیدارت می کنم. بخواب و مطمئن باش چیزی از ارتفاع گرفتنم حس نمی کنی.
تکبال توی بغل کرکس به خواب رفت و کرکس بیخیال نگاه خشمگین خورشید پرواز کرد و به طرف منطقه سکویا رفت. شهپر شونه به شونه خورشید می پرید.
-باهاش مثل1مجسمه گلی یا با تخفیف مثل1جوجه نابالغ رفتار می کنه درسته؟
خورشید با نفرت پر و بال تکون داد.
-چیزی نمونده عقل از سرم بره شهپر. دیگه واقعا نمی تونم تحمل کنم. این وسط1چیزی هست که من نمی فهمم. باید بفهممش. باید هر طور شده بفهممش.
شهپر به خورشید نظر انداخت که گفتارش مخاطب نداشت. انگار وجود شهپر رو حس نمی کرد. شهپر لحظه ای بهش خیره موند ولی خورشید سرش به کار خودش بود. شهپر شونه ای بالا انداخت.
-عجب! همه روان ها پاک شدن!
خورشید بی اراده پرسید:
-چی گفتی؟
شهپر نگاهش کرد. خورشید اصلا حواسش بهش نبود. شهپر تستش کرد.
-گفتم روانت پاک شده.
خورشید با حواس پرتی سر تکون داد.
-هان؟ آهان! آره!.
شهپر با چشم های گشاد شده از تعجب بهش خیره موند.
ضربه ای شدید از پهلو، صدای1آخ و برخورد شدید شهپر با خورشید تعادل همهشون رو به هم زد. خورشید که انگار تازه حواسش جمع شده بود با حرص بهش نگاه کرد.
-شهپر!مگه کوری؟ این چه جور پرواز کردنه؟
شهپر در جواب حرص خورشید برگشت و به کلاغ بزرگی که بهش برخورد کرده و این دردسر رو به وجود آورده بود نگاه کرد. سرزنش آمیز ولی نه عصبانی مخاطب قرارش داد.
-این چه مدلشه؟ چرا اینطوری می پری؟ من با این قد و قواره رو ندیدی؟
کلاغ با شرمندگی به خورشید عصبانی و به شهپر نگاه کرد.
-ببخشید شهپر ولی تقصیر خودت شد. من مونده بودم تو چرا کنار نمیری. خواستم تغییر مسیر بدم که تو هم منحرف شدی و من نتونستم متوقف بشم. خوب تو چرا به پهلو پرواز می کنی و نگاهت به مسیرت نیست؟
خورشید با حرص برگشت و پرواز کرد. شهپر لحظه ای به خورشید و بعد به کلاغ منتظر و به خودش نظر انداخت.
-ولش کن چیزی نشد. بیا! باید بریم.
کلاغ پرواز کرد و شهپر هم پرید تا از بقیه جا نمونه.
افرا.
دیگه نه ابر بود و نه بارون. آسمون صاف ولی بی خورشید و تیره بالای سر جنگل سرو بود. افرایی ها با وجود سوز گزنده هوا پرواز می کردن. اوضاع روی افرا بد نبود. سرما چیزی بود که افرایی ها کم و بیش بهش عادت داشتن و باهاش کنار می اومدن. فاخته تماشا می کرد. سردش بود. با این سرمای بی مهار نمی تونست کنار بیاد. به مسیری که تکبال همیشه از اونجا می اومد نظری گذرا انداخت. تکبال نبود. مسیر خالی و خلوت بود. فاخته حس می کرد از دست تکبال دیوانه وار عصبانیه. هرچی سرما بیشتر اذیتش می کرد عصبانی تر می شد.
-موجود عوضی! کثافت! فقط1دفعه دیگه من دستم بهت برسه، اگر گیرت بیارم، کاریت کنم که عبرت همه دیوونه ها بشی. حالا باش تا بهت بگم.
چند روز دیگه هم اومد و رفت. منطقه سکویا حالا دیگه رسما منطقه جنگی به حساب می اومد. تکمار با قوی تر شدن تکبال برای گرفتنش حریص تر می شد و تکبال بیخیال همه چیز، سرش به تمرین و تعلیم و هیچ گرم بود. تکبال انگار توی خواب زندگی می کرد. مثل روحی سرگردان، مثل جسمی خوابزده، به وظایفش می رسید، انجامشون می داد و دیگه هیچ. با کرکس دیگه نمی جنگید. نه در شب و نه در روز. این کرکس رو عصبانی تر می کرد. کرکس جنگخواه بود. کامجویی هاش بدون درگیری براش کامل نمی شدن. تکبال دیگه خیالش نبود ولی کرکس هیچ خوشش نمی اومد. تکبال، بی صدا، تسلیم، مات، منتظر می موند تا کرکس هر مدلی که دلش می خواست باهاش تا کنه و زمانی که فرمان کرکس تموم می شد، توی خودش مچاله می شد و خسته از لرزیدن و زجر کشیدن هاش به خواب می رفت. خواب هاش هم عادی نبودن. انگار می ترسید از خوابیدن. شاید از خواب دیدن. پریشون از خواب می پرید و مثل کسی که کابوس مرگ دیده باشه ضجه می زد.
-به خدا دست خودم، دست خودم، دست خودم نبود، به خدا، دست من نیست، تقصیر من نیست، به خدا…
کرکس سعی می کرد آرومش کنه.
-فسقلی!چی دست تو نیست؟ اتفاقی که نیفتاده. تو خواب بودی. ببینم خواب دیدی؟
تکبال آشکارا تا مرز سکته واقعی می ترسید.
-خواب؟ نه. نه. ندیدم. ندیدم هیچی ندیدم هیچی ندیدم هیچی هیچی ندیدم…
کرکس بغلش می کرد و تکبال مثل تمام این مدت، مثل تمام زمان های نوبالغی و جوونیش، خواه ناخواه دوباره به خواب می رفت.
زمان آروم، اندیشمند و خاموش به تماشای اینهمه نشسته بود.
-آهای!کرکس! رودخونه دوباره یخ زده!
این صدا در1عصر سرد منطقه سکویا رو از جا پروند. کرکس از بالای سکویا فرود اومد و عصبانی به آورنده خبر نظر انداخت.
-پس شما ها چه غلطی می کردید؟ مگه نگفتم پیش از یخ زدنش بهم اطلاع بدید؟
کلاغ به خودش لرزید و بی اختیار وسط آسمون خودش رو کمی عقب کشید.
-کرکس باور کن نمی شد. آخه ما هم نفهمیدیم. می دونی؟ از صبح امروز ما ماجرا داشتیم. دم صبح بود یعنی صبح تازه درست و حسابی بالا اومده بود. ما تازه جامون رو با قبلی ها عوض کرده و جاگیر شده بودیم که داستان شروع شد. اونجا1پلیکانی بهمون گفت که باید بریم کمک افراد1لونه. گفت مثل اینکه یکی2تا مار دارن به لونه1جغد حمله می کنن. ما نفهمیدیم اون جغده داستانش چی بود ولی مثل اینکه تکمار از حرصش می خواست خدمتش برسه. نمی دونیم جغده چیکارش کرده بود ولی به هر حال پلیکانه می گفت این جغده موجود با ارزشیه. راه دور بود و باید می جنبیدیم. دیگه فرصت نشد بیاییم بهت بگیم. همه با هم پشت سر پلیکان پریدیم رفتیم تا رسیدیم به لونه جغده طرف های1درخت سرو خیلی بلند دیدیم اوضاع خیته. مار ها از درخت کشیده بودن بالا خیلی هم بزرگ بودن. جغده نیمه خواب نیمه بیدار نیمه کور می جنگید و یکی از مار ها رسیده بود بهش و3تای دیگه هم چندتا خزیدنِ دیگه می خواست تا بهش برسن. حمله کردیم و درگیر شدیم. خیلی طول کشید. حسابی زدیم و خوردیم و آخرش داشتیم نفله می شدیم که پلیکان ناقافل جیغ کشید1دفعه1دسته بزرگ زنبور نفهمیدیم از کجا سبز شدن هم مار ها رو حسابی مهمون کردن هم ما رو. مار ها نفله شدن ما هم همینطور. پلیکان بهمون رسید تا تونستیم خودمون رو برسونیم نزدیک رودخونه و اوضاعمون اینقدر بد بود که مجبور شدیم تا رودخونه روی زمین با پا هامون راه بریم. وقتی رسیدیم دیگه کلی از روز گذشته بود و دیدیم اوضاع رودخونه اینطوریه. خواستیم زود تر برسیم اینجا ولی زنبور ها حسابی نفلهمون کرده بودن. پلیکان حسابی درمونمون کرد تا من تونستم به هر زحمتی بود بلند شم و به زور پرواز کنم و بیام اینجا. توی راه هم اینقدر حالم بی ریخت شد که مجبور شدم چندین جا روی درخت ها بشینم تا بشه پرواز کنم و اینطوری شد که الان…
کرکس با وجود خشمش، بر عکس حالتش که بیننده رو مطمئن می کرد الانه که کلاغ رو تیکه پاره کنه، منتظر ایستاد و صبورانه گوش کرد و تا آخرش رو شنید. کلاغ تند تند می گفت مبادا1دفعه عمرش توی پنجه های صاحب اون نگاه عصبانی به آخر برسه و فرصت توضیح و دفاع نداشته باشه ولی کرکس تمامش رو تا کلام آخر شنید.
-خوب دیگه بسه فهمیدم. بگو ببینم! باقی رفیق هات چی شدن؟
کلاغ که کمی آروم تر شده بود به کرکس نگاه کرد و بال های دردناکش رو تکون داد که نیفته ولی فایده نداشت. کرکس در آخرین لحظه با احتیاط گرفتش و در حالی که مواظب بود ورم دردناک بال ها و پهلو هاش رو فشار نده، آهسته گذاشتش روی1شاخه کلفت و امن و به2تا شاخه نازک تر تکیهش داد. کلاغ نفسی از سر آرامش کشید.
-ممنونم کرکس. اون ها هم مثل من زخمی شدن ولی اوضاعشون خطری نیست. پلیکان به موقع جنبید و اینطور که می گفت، اون ها فقط الان نمی تونن پرواز کنن چون همه جاشون خیلی درد می کنه و ورم کرده.
کلاغ بعد از این مکث کوتاهی کرد و خیلی آروم، به آرومی نجوا زیر لب نالید:
-مثل من.
کرکس آهسته دستی به پر های پریشون و بال زخمی کلاغ کشید. اینقدر آروم و مهربون که انگار اون دست ها مال کرکس نبودن.
-چیزی نیست. درست میشی. شما ها حرف نداشتید! جغده چی شد؟ حالش خوبه؟
کلاغ از خوشی چشم هاش رو بست.
-بله کرکس. جغده هیچیش نشد. زنبور ها بعد از کور کردن و نفله کردن مار ها و رسیدن به خدمت ما، جغده رو بلند کردن با خودشون بردنش. نفهمیدیم کجا. ولی بردنش و پلیکان می گفت جای جغده دیگه امنه.
کرکس از سر رضایت دوباره کلاغ رو نوازش کرد. کلاغ از خستگی داشت می افتاد. چشم هاش بسته شدن و تقریبا بی هوش شد.
کرکس بلافاصله خورشید، شهپر و مشکی رو احضار کرد. به خورشید فرمان داد هرچه سریع تر اون کلاغ رو سر و سامون بده، بهش برسه و فورا برگرده. مشکی رو برای اطلاع رسانی و جمع سریع نفرات برای شکستن یخ رودخونه فرستاد و شهپر رو گذاشت تا مواظب منطقه سکویا باشه. خودش هم مثل فشنگ از جا در رفت و لحظه ای بعد در حالی که کبوترش رو زیر پر گرفته بود، همراه مشکی و خورشید و بقیه به طرف رودخونه پرواز کرد.
-تکی رو بذار بمونه کرکس.
کرکس بدون اینکه به خورشید معترض نگاه کنه خندید.
-در این صورت به شهپر عوضی زیادی خوش می گذره. فسقلی جایی هست که من هستم.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی نگاه هشدار دهنده کرکس منصرفش کرد.
-سرت به کار خودت باشه خورشید! این روز ها اصلا حوصله ندارم دقیق بشم ببینم مجازات هام چند درصد قابل جبران هستن.
خورشید با دیدن چشم های گشاد از وحشت تکبال سکوت کرد و ماجرا تموم شد.
با سرعتی که داشتن، خیلی زود به رودخونه رسیدن. پلیکان اونجا نبود. خورشید بلافاصله کلاغ های زخمی رو پیدا کرد و به فرمان کرکس مشغول درمون اون ها شد. مشکی، تیزرو و تکرو مأمور شدن کلاغ ها رو یکی یکی به منطقه سکویا برسونن و به شهپر بسپارن. کرکس همراه بقیه که کم هم نبودن، مشغول جنگ با یخ ها شد. به دلیل غیبت شهپر و موندنش در منطقه برای حفظ امنیت اونجا، و به دلیل گرفتار بودن خورشید بالای سر زخمی ها، کرکس مجبور بود از هر2تا پنجه هاش استفاده کنه. این یعنی تکبال مهلت داشت از زیر پر و بالش بیرون بخزه، روی یخ ها راه بره، از سرما بلرزه و1چرخی در جهان بیرون از بغل کرکس بزنه بلکه یادش بیاد چیز هایی رو که از مدت ها پیش فراموشش شده بود.
تکبال کمی ایستاد و تماشا کرد. بعد از اونجایی که کرکس بهش فرمان بی حرکت بمون نداده بود، چون احتمالا یادش رفته بود که بده، حرکت کرد و به طرف درخت های کنار رودخونه رفت. نفهمید چقدر رفت و نفهمید کی از رودخونه دور و دور تر شد. آروم روی زمین می رفت و واسه خودش دونه می چید. سرش پایین بود و برای خودش می رفت.
-آخ سرم!
با برخورد به چیز سفتی پرت شد عقب. سر دردناکش رو مالید و به مقابل نگاه کرد. تنه کلفت1درخت توت بزرگ راهش رو سد کرده بود. بلند شد و خاک پر هاش رو تکوند. همه جاش حسابی درد گرفته بود. گریهش گرفت. به درخت نظر انداخت. سر بالا کرد و ارتفاعش رو دید. سرش گیج رفت. از تصور اینکه اون بالا باشه حالش بد شد. خواست برگرده ولی دید که خیلی دور شده. وقتی مطمئن شد راه برگشت رو بلده بیخیال از درخت توت رد شد و باز هم پیش رفت. روی زمین پر بود از علف های جنگلی که با وجود زمستون به اون سردی، باز هم وجود داشتن. تکبال تفاوت بین دسته های علف رو تماشا می کرد، از هر کدوم1تار می چید و می خورد و فرق بین مزه هاشون رو می سنجید، گل های کوچولوشون رو نوک می زد و می چشید و اگر خوشش می اومد ازشون می خورد و خلاصه بهش بد نمی گذشت. نفهمید چقدر راه رفته. پا هاش خسته شدن. وسط1دسته بوته کوچیک رنگی نشست. اطرافش رو علف ها و بوته ها گرفته بودن. تکبال لا به لای اون ها جا شد و با خودش خندید. بوی خاک، بوی علف های بارون خورده، بوی هوای آزاد و درخت ها و…پرواز، شاخه های بالا، آسمون!
تکبال حس کرد چیزی شبیه سر گیجه آمیخته با ترس و حسرت با هم، اشتیاق و نفرت با هم، خواهندگی و ناکامی با هم، به سینهش و به ذهنش و به روحش چنگ زد. تار علفی که لحظه ای پیش داشت از خوردنش لذت می برد رو رها کرد و با گوشه بال هاش اشک هاش رو گرفت.
صدایی درست از بالای سرش! خیال کرد خواب می بینه. چنان یکه ای خورد که انگار اعصابش1دفعه جرقه زدن.
-تکی! هی تکی! من اینجام! این بالا! بیا باهات کار دارم.
فاخته!
تکبال در جا خشکید. انگار مرد. فاخته پر زد و تا جایی که ممکن بود اومد پایین.
-تکی!ببین! نگاهم کن کارت دارم. تکی! دیوونه می خوام باهات حرف بزنم. مسخره! کجا میری وایسا! بهت میگم وایسا بی مغز روانی وایسا دیگه!
تکبال بدون اینکه سر بالا کنه، آروم و مثل علفی که روی آب بی اراده پیش بره، توی راه برگشت پیش می رفت. فاخته با حرص پر زد، پایین پرید و مقابلش ایستاد.
-مسخرگی نکن تکی. تو که نمی خوایی بگی واقعا تموم شدیم می خوایی؟ ببین! بیا بریم اون بالا اینجا رو من دوست ندارم. اینهمه دیوونه نباش. بیا برگردیم، خوب؟
تکبال آروم خودش رو کشید عقب تا دست فاخته به شونهش نرسه. فاخته نفرتش رو قورت داد ولی تکبال اون سایه کدر رو توی نگاهش دید. نگاه تکبال به سردی یخ به چشم های شفاف و زیبای فاخته خیره شد.
-نه. دیگه نمی خوام. خاطرم هست که بهم گفتی دیگه نمی خوایی ببینیم. پس نبین! من رفتم تا دیگه نبینیم. دیگه هم نمی خوام برگردم. دیگه نمی خوام تو منو ببینی. دیگه نمی خوام ببینمت.
تکبال صدای خشک و بیگانه ای که از حنجره خودش بیرون می اومد رو شنید و نشناخت. بعد بدون اینکه سر بالا کنه از کنار فاخته عصبانی گذشت و با قدم های آروم و خسته از اونجا دور شد. تکبال بر نگشت که ببینه. نگاه خشمگین و تحقیر آمیز فاخته رو ندید که به پشت سرش دوخته شده بود.
-خاکی لعنتی! ببین به کجا رسیدم که شدم ناز کش این! برو به جهنم! لیاقتت همون خاکه که توش بلولی عوضی. مرده شورت ببرن. مرده شور این بهار رو ببرن که نمیاد و این سرمای نکبت من رو کرده منت کش این! این! این بی خاصیت خاکی آشغال بی مصرف روانی سیرکی نفهم بوق! اه!
تکبال نشنید چون فاخته نگفت. فاخته هم ندید. اشک هایی که از چشم های غمگین تکبال روی خاک می چکید رو ندید. هقهق فرو خورده تکبال رو موقع رفتن نشنید. حسرت بر گشتن و نگاه کردن به پشت سرش رو که سینهش رو میسوزوند و آتیشش می زد رو فاخته احساس نکرد. خشمی که تکبال برای اولین بار به کرکس حس کرد رو فاخته نفهمید. تکبال با تمام وجودش گوش می داد. صدای پر زدن فاخته رو نشنید. فاخته هنوز اونجا بود. روی زمین. پشت سر تکبال. چقدر دلش می خواست برگرده، بغلش کنه، لمسش کنه و بهش بگه بیخیال. اصلا تمامش بیخیال. اون صبح عصبانی بودم. به دلت توهین کردم. واسه خاطر دل خودم. واسه خاطر خودم. معذرت می خوام عزیز! بیا حرف بزنیم. بیا اونقدر حرف بزنیم که هر2تامون قانع و آروم بشیم. بعدش هم دست هم رو بگیریم بریم بالای شاخه ها و همه چیز از اول. از اولِ اولِ اول.
ولی تصویر وحشتی بی نهایت از1شب توفانی در ارتفاعی بیرون از حد تصور، زوزه های وحشی باد، صدایی که بی شفقت و جنون زده تهدید می کرد،
-اگر همراهش ببینمت، پاره پارهش می کنم.
تکبال حس کرد قلبش از حرکت ایستاد. اشک برنده شد و پهنای صورتش رو خیس کرد. تکبال بر نگشت. اونقدر رفتنش رو طول داد که صدای پر های ظریف فاخته رو شنید که پر زد و بالای شاخه های امن رفت. تکبال بیخیال کرکس و بیخیال تمام جهان، بغضش ترکید و هقهق گریهش دل سکوت سرد جنگل رو شکافت.
-تکی!تکییی! کجا هستی تکی؟
خورشید که از دور صداش زد تکبال جواب نداد. دیگه نمی تونست بره. پا هاش دیگه حس رفتن نداشتن. ایستاد، نشست، ولو شد، سرش رو به درخت توتی که موقع اومدن بهش خورده بود تکیه داد و زار زد.
-خدا! خدا جان خدا! ای خدا!
خورشید بلاخره پیداش کرد.
-تکی!اینجایی؟ برای چی هرچی صدات می زنم جواب نمیدی؟ تکی! چیزی شده؟ وای تکی برای چی اینطوری گریه می کنی؟ آخه تو چته؟ چرا نمیگی؟ تکی! با من حرف بزن. باور کن من می تونم کمکت کنم. هرچی که باشه من از پس حلش بر میام. بر هم نیام می تونم کاری کنم که اینطوری اذیت نشی. تکی! محض رضای خدا بگو! به من بگو!
چقدر دلش می خواست همون طور که توی بغل خورشید، سر روی شونهش داشت می بارید، زبون باز کنه و این راز ترسناک رو از اول تا آخر براش بگه. می گفت، اگر اون تهدید های تاریک1لحظه از خاطرش می رفتن.
-اگر به کسی بگی از این بالا پرتت می کنم پایین. و پیش از اون، زبون خودت و گوش هر کسی که این رو شنید رو می برم. مطمئن باش!.
تکبال به شدت می لرزید و گریه می کرد. خورشید با مهربونی1فرشته بغلش کرده بود و نوازشش می کرد. تکبال چنان درگیر درد خودش بود که حیرت نکرد. اگر زمان دیگه ای بود حتما متعجب می شد. خورشیدی که بقیه می شناختن، خورشیدی که خودش می شناخت، مگه بلد بود اینهمه مهربون باشه؟! توی ذهن تکبال در اون لحظه این سوال نبود. توی ذهن تکبال در اون لحظه هیچی نبود به جز تصویر فاخته عزیزش. عزیزی که بی اعتنا و سرد، پشت سر خودش جاش گذاشته و رفته بود. تکبال در اون لحظه هیچی نمی خواست جز اینکه بتونه برگرده، دست های سرد فاخته رو بگیره، بغلش کنه و از این سرمای جهنمی نجاتش بده. برای خاطر دل خودش. قلبش یخ زده بود. به گرمای حضور اون موجود کوچیک و ظریف مثل تشنه محتضری که آب بخواد احتیاج داشت. خورشید بی حرف محکم توی بغلش به سینه فشارش می داد، سرش رو به شونه خودش تکیه داده و با تمام وجود نوازشش می کرد و هیچی نمی گفت. تکبال چنان بد حال بود که هیچی از خورشید و حال و هواش نمی فهمید. اگر می تونست بفهمه، حتما لرزش شونه هاش رو می فهمید. پرده شفافی رو که بین نگاهش و آسمون حائل شد رو می دید. آه عمیقش رو می شنید. تکبال نه دید، نه شنید، نه فهمید.
آسمون، آروم، صاف و صبور، تماشا می کرد. فقط تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 18:26
سلاااام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
مثل همیشه عالی بود ممنونم یه دنیا ممنونم
سلامت و شاد کام باشیی عزیز

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست عزیز.
وسط دعا هات دعا کن این زود تر تموم بشه همه هم رو بخورن من خلاص بشم از جفت و جور کردنش.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 08:55
به روی چشم
انشا الله تمام میشه
خسته نباشی عزیز میدونم خیلی سخت شده اما اینم میدونم که قلم توانا ات از پسش بر میاد
شاد کام باشی عزیز

پاسخ:
ممنونم آریا. قلم گاهی می تونه بره به شرط اینکه دست توانایی باشه واسه بردنش. کاش خدا هرچه سریع تر مصلحت به رسیدن صبح ببینه! هرچی خودش بخواد همون میشه. من فقط دعا می کنم. دعا می کنم. دعا می کنم.
ایام به کام.
آریا
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 01:16
دعا کن عزیز منم تو این کار هم راهیت میکنم
به خودت سخت نگیر پریسا برای اون چه که میخوای تلاشه خودت رو بکن هیچ وقت نا امید نشو میدونم سخته همه این چیزا رو میدونم اما سعی کن امید خودت رو از دست ندی
صبح عزیزت هم میرسه پریسا جان باور کن میرسه غصه نخور.
درست میشه. همه چی درست میشه. شاد باش زندگی کن برای خودت دوست ندارم شعار بدم اما به خدا به حرفایی که میزنم ایمان دارم
شاد و سر زنده باشی دوست عزیزم

پاسخ:
ممنونم آریا. ممنونم به خاطر همه چیز. هرچی خدا بخواد.
شاد باشی.
ک.عباسی
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 03:34
با سلام بر خانم جهانشاهی نویسنده ارجمند داستان زیبای تک بال
این قسمت از داستان را هم 2بار خواندم توصیفهای زیبا و تصویر سازیهای کاملا گویا به داستان زیبایی دو چندان می بخشد حداقل من این قلم شیوا و روان را می پسندم و امیدوارم حتی بعد از اتمام این داستان شما باز هم بنویسید و باز هم دنیای کلمات را نقاشی کنید.

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
اینقدر ممنونم از لطف شما که قادر نیستم به توصیفش. ای کاش بتونم بهتر و هرچی بهتر بنویسم. آخه من که نویسنده نیستم. همین طوری واسه خاطر دلم می نویسم می ذارم اینجا. خوشحالم از حضور پر ارزش شما.
کاش بهتر بشم. در نوشتن، در فهمیدن، در زندگی کردن.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 12:43
سلام. کاش این فاخته رو می دادید یه کفتاری چیزی بخوردش تا هم خیال تکبال راحت بشه و هم کرکس و بقیه.
احساس می کنم جنگ سختی در راهه.
یه جنگ سرنوشت ساز.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
فاخته چه تقصیری داره این تکبال هنوز سر عقل نیومده؟ تنبیه مال اینه نه مال اون.
ولی جدی فاخته رو بذارید باشه. راستش رو بخوایید به نظرم فاخته و اون جناب باز جفت های خوبی هستن برای هم. تا1هفته پیش شاید موافق نبودم این طوری فکر کنم ولی اگر بخوام1خورده عاقل و البته واقع بین باشم به اینجا می رسم که اتفاقا انتخاب فاخته هیچ اشتباه نبوده. این2تا اتفاقا با هم جور در میان. یکی1دریچه رو از بیرون چفت می کنه تا به هدفش برسه و درضمن موانع سر راهش رو ضایع کنه، اون یکی هم تمام زمستون رو در هیبت1همراه موافق و عزیز در میاد و…خدایا! ای خدای من!
با اینهمه من تنبیهی رو متوجه باز و فاخته نمی بینم. مجازات از طرف من فقط برای این کبوتر نفهمه که هنوز هم نفهمیده و اگر تهدید کرکس نبود، دوباره اشتباه می کرد و خدا می دونه دفعه بعد چی می شد. وای این ها رو نباید می گفتم. آخه من خیر سرم نویسنده داستانم باید بی طرفی و بی نظریم رو حفظ می کردم و هیچی نمی گفتم. به نظرم الان دیگه زمانش رسیده که در برم تا1چیزی از ناکجا نیومده نخورده توی سرم.
ایام به کام.
مینا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 14:29
سلام منم می خواستم نظر آقای آگاهیرو بدم ولی نمی دونستم چه جوری بگم.
امیدوارم که این جنگ آخرش خوب تموم بشه

پاسخ:
سلام مینا جان.
ای شیطون موافق پیدا کردی داری پنبه فاخته بنده خدا رو می زنی؟ بذار باز بفهمه میاد باهات صحبت می کنه.
شوخی کردم. من هم امیدوارم این جنگ آخرش خوب تموم بشه. هرچند پایان های مثبت مجانی به دست نمیان و تا از دست ندیم به دست نمیاریمشون. کاش اونچه این وسط از دست میره ارزشش بیشتر از چیزی که به دست میاد نباشه!
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:12
سلام هم سفر
امیدوارم سلامت باشی
آمدم سلامی ارز کنم و بگم من هستم
بگم سکوتم از رضایت نیست
یه کامیون آب زرشک پیدا کردم سرم با همونا گرمه خخخ
شبیه دبه آب زرشک شدم خخخ
شاد باشی عزیز

پاسخ:
سلام آریا.
سفر خوش گذشت؟
تو1کامیون آب زرشک پیدا کردی و سکوتت از رضایت نیست؟! بابا عجبی ها! چی؟ تو1کامیون آب زرشک های من…
آآآییی به داد برسید بیچارهم کرد! به جان خودم خودش رو هم بیچارهش کرد بیایید من و این و آب زرشک و همه ارکان3گانه این داستان رو نجات بدید باباااااآاااااآاااااا!
ایام به کامت.
مینا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:20
دوباره سلام میگم که نمیخواین ادامه داستانرو بذارین؟

بابا ما همش منتظریم.
تا همین امشب وقت دارین ادامه داتسانرو بذارینو. در صورت ندیدن هیچگونه بخش جدیدی از داستان با جناب نه ببخشید با یکی متحدمی شم و در اون صورت …………………………. به هر حال هشدار میدم که بهتره که امشب ادامه داستانرو بذارید. در غیر این صورت هیچ مسوولیتی متوجه ما نیست.

پاسخ:
سلام مینا جان. بابا1کمی شفقت داشته باشید این قسمتش سخته خوب بذارید بنویسم دیگه! خداییش تمدید کنید به جان خودم مغزم دیگه هیچی توش نیست از بس فشرده شد! صبر کن ببینم اصلا شما چرا اینهمه روی مودت حرصی بودی؟ شکلک احتضار از شدت فضولی. دیدی؟ من هم بلدم به چه قشنگی. آخ جون.
جان هرچی دشمنه با یکی طرفم نکن اصلا دلم مردن نمی خواد.
راستی این طرف ها نمی دونم سوراخ موش پیدا میشه یا نه. برم بگردم بلکه1دونه پیدا کنم. ایام به کاااآاااآااام.
آریا
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 00:44
ممنونم پریساجان
هنوز در سفرم بر نگشتم تا به حال خوب بوده خدارو شکر
امروزم رفتم محمد رضا خوشی رو دیدم خوش گذشت
میگم من یه سوراخ موش سراغ دارم دوبلکس استخر و جکوزی هم داره
کلا برات بگم اکاذیون عالیی
ماله خانوم دکتری بوده که همش متبش بوده وقت نمیکرده بیاد سوراخ موشش دست نخورده خخخ
سلامت باشی عزیز

پاسخ:
آخجون عجب جاییه! کو کجاست؟ می خوامش. وای چه با حال1گوش کنی1گوش کنی دیگه رو دید! امیدوارم همیشه خوش باشید. خودت و محمد رضا و همه اهل محل.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال75

کرکس و خورشید و چندین تای دیگه که رفته بودن، صبح فردا برگشتن. خسته، خیس ولی موفق. باید خیلی سریع می رفتن. فرصت نبود. مار ها توفان رو غنیمت شمرده، چند دسته شده و در حال پیشروی پنهانی به طرف سار ها بودن. کرکس و خورشید مثل برق اومدن، شرح ماوقع رو دادن و آماده شدن که دوباره پرواز کنن. باید جای افرادشون رو با تازه نفس ها عوض می کردن و می رفتن. تکبال خیالش به این رفت و آمد ها نبود، ولی کرکس خیالش به همه چیز بود. نه فراموش کرده و نه چیزی از نگاه تیز و خطرناکش مخفی شده بود. کرکس به خاطر داشت که تکبال الان باید روی افرا باشه و نبود. کرکس با وجود تمام گرفتاری هاش می تونست در آن واحد که به سازماندهی بقیه برای ورود به1درگیری بزرگ و خطرناک مشغول بود، این رو هم به خاطر داشته باشه که تکبال دیشب رو، تمام دیشب رو همراه شهپر در منطقه سکویا صبح کرده و درست در همون لحظه که کرکس رسید، به دست شهپر، به آرومی از بغلش جدا شد.
-خوب فسقلی! دیشب خوش گذشت؟ می بینم که از اون افرای مزخرفت دل کندی اون هم زود تر از زمانش. شاید اینجا بیشتر عشقه! بله؟
خورشید بلافاصله مداخله کرد.
-کرکس!میشه بس کنی؟ آخه الان زمان این حرف هاست؟
کرکس چنان نگاه خطرناکی بهش کرد که خورشید عقب کشید.
-بله خورشید! الان زمانشه. مار ها، سار ها، تمام جهان باید منتظرم بمونن. خوب فسقلی می گفتی!
تکبال هیچی نگفت. با نگاهی تهی از هر حالتی جز وحشتی گنگ به کرکس خیره موند. شهپر به کمکش اومد.
-اون حالش مثبت نبود کرکس. هنوز هم مثبت نیست. ولش کن!
کرکس بدون اینکه به شهپر توجه کنه صاف توی عمق نگاه مات تکبال خیره شد.
-فسقلی!جفت عزیز من! تو رو به راه نبودی رفتی توی بغل اون؟
شهپر1قدم بلند پیش رفت.
-دست از سرش بردار کرکس. بیا با من صحبت کن جوابت رو بدم.
برق سرخی مثل شمشیر از نگاه کرکس گذشت و توی چشم های شهپر فرود اومد.
-تو جای خودت جواب بده! الان نوبت اینه.
شهپر عقب نکشید.
-کرکس!مجبورم نکن به خاطرت بیارم که کجا واسه دفعه اول هم رو دیدیم.
کرکس از پشت پرده سرخ خشم بهش خیره شد.
-انجامش بده! ولی پیش از اون مواظب چنگال هات باش. خیال نمی کنم دلت بخواد باقی عمر کثیفت رو شبح ببینی. البته فسقلیِ سر به هوای من می تونه درمونت کنه اگر بهش بگم تو چه دردته. می خوایی؟
خورشید مثل برق به میان اون2تا جهید.
-اُهُ!شما2تا! خجالت نمی کشید؟ یعنی اینقدر پست شدید که اینطوری در برابر هم پیش ببرید؟ بسه دیگه! اگر فراموش کردید به خاطر بیارید که1دسته ضعیف تر به خاطر دشمنی ما با مار ها دارن فدا میشن. کرکس! جنگ مار ها با تو بوده و الان تمام جنگل زیر رجز خونی شما2طرف داره له میشه. سار ها مثل آب خوردن قربانی میشن اگر تو نجنبی. پس لطف کن و بذار واسه1زمان دیگه!
در کمال حیرت شهپر و خورشید، کرکس لحظه ای شونه های تکبال رو فشرد، توی چشم هاش خشم پاشید و1دفعه کشید عقب. آروم شونه هاش رو رها کرد و مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده گفت:
-باشه.
خورشید و شهپر چنان متحیر شده بودن که1لحظه هیچ حرکتی نکردن. کرکس بهشون نظر انداخت و خندید.
-جفتتون به هیچ دردی نمی خورید. کجا هستید؟ خورشید! نمی خوایی بپری؟ شهپر! تو هم به جای اینکه اینجا با جفت من حال کنی بلند شو بیا باهات کار دارم. لازمه بری1سری به دارکوب ها بزنی ببینی مشکلی اون اطراف نباشه.
شهپر و خورشید وحشتزده خشک شده بودن. کرکس شونه های هر2تا رو در1زمان گرفت و آروم تکون داد.
-می جنبید یا بجنبونمتون؟ باید بریم! آماده باشید من با2شماره اینجام.
بعد بی هیچ حرفی تکبال رو زد زیر بغلش، به طرف لونه نوک سکویا پرواز کرد، وارد شد و در رو بست. خورشید و شهپر به نوک سکویا خیره مونده بودن. کرکس به پشت سرش نگاه نکرد. اون بالا، پشت در بسته رو کسی نمی دید. تکبال به دیوار چسبید و هیچی نگفت. کرکس سرش رو بالا گرفت و به نگاه تاریکش خیره شد.
-می دونی فسقلی؟ ما2تا باید حرف بزنیم. فقط خودمون2تا. ولی من الان زمان ندارم. به محض اینکه اومدم حلش می کنیم. ولی الان، الان تا زمان اومدنم خیال دارم از طرفت مطمئن بشم. خیلی مطمئن. دردسرت ندم. می خوام زندانیت کنم. اینجا می مونی. بی صدا، بی حرکت، انگار که زنده نیستی. به هیچ صدایی جواب نمیدی جز صدای خودم. به هیچ صدایی کفترک نفهم خودم. من بر می گردم و حسابی با هم صحبت می کنیم. پس تا بعد.
کرکس در لونه رو بست، دستی به علامت حرکت برای خورشید و شهپر تکون داد و پرواز کرد. لحظه ای بعد، توی دل توفان اوج می گرفت. شهپر خواست به طرف نوک سکویا پرواز کنه ولی خورشید به موقع مانعش شد.
-نه!همینجا بمون! بیشتر از این دردسر درست نکن.
شهپر دلواپس و کلافه نگاهش کرد.
-خورشید! به نظرت مدل کرکس عادی بود؟
خورشید سری به علامت نفی تکون داد.
-به هیچ وجه. آرامشش خطرناک بود. واسه تکی خیلی دلواپسم.
شهپر در حالی که سعی می کرد حیرت، پرسش و نگرانی رو از چهره خودش پاک کنه به مسیر پرواز کرکس خیره شد.
-ظاهرا که…
خورشید با نارضایتی سر تکون داد.
-از این مدلش خوشم نمیاد شهپر! از این آرامشش هیچ خوشم نمیاد شهپر! خاک بر سر جفتتون آخه شما2تا مگه از جونتون سیر شدید؟ این چه…
شهپر نه با فریاد، ولی حرفش رو برید.
-خواهش می کنم خورشید! تو هیچی نمی دونی. تا1جایی راهمون یکیه. بیا تا برات بگم چی شده بود.
شهپر و خورشید پشت سر کرکس پرواز کردن و لحظه ای بعد، توی توفانی که خیال انتها نداشت گم شدن.
افرا.
توفان به شدت می زد و افرا و لونه بالای افرا رو مثل1تیکه چوب خشک به هر طرف تاب می داد. سرما کشنده بود. با اینکه تمام درز ها و روزنه ها رو بسته بودن ولی سرمای گزنده و عجیبی که معلوم نبود از کجا می زد تو، افرایی ها رو لای بال و پر هم می فرستاد. فاخته گیج از این جهنم سرد، غیبت تکبال رو باور نداشت.
-عجب احمقیه! یعنی جدی نمی خواد بیاد؟ نکنه منتظره بپرم برم کولش کنم بیارمش؟ فقط منتظر بهانه بود انگار. به گوشه بال های بی خاصیتش بر خورد! مگه چی بهش گفتم؟ گناه که نکردم اینجا گرفتار شدم. دلم نخواست شبیه خودش دیوونهم کنه ایشون خوشش نیومد! به درک که نیومد! اصلا بره گم شه!
ولی سرما شدید و هوا واقعا بد بود. فاخته توی پر های خودش جمع شد و سعی کرد سرما و تکون های شدید لونه رو ندید بگیره ولی این به هیچ عنوان شدنی نبود.
-پردار درختی عوضی! کدوم گوری هستی؟ بیا دیگه!
کسی نمی شنید فاخته توی ذهنش چی میگه. افرایی ها جز صدای زوزه های باد هیچی نمی شنیدن. حتی زمزمه های آهسته ای رو که کنار گوش همدیگه، به بهانه آرامش دادن به هم و در واقع واسه آروم کردن خودشون سر می دادن.
توفان1هفته تمام بود که طول کشیده بود. انگار خیال داشت تا نابودی تمام جهان رو کامل نکرده دست بر نداره. در این مدت آسمون1بند می غرید و می بارید و می بارید و باز هم می بارید. تکمار به گفته خورشید توی این1هفته دیگه حسابی شورش رو در آورده بود.
-این تکمار عوضی انگار خیال داره برای تعمیر اعتماد به نفس از دست رفتهش هم که شده، 1جایی1حالی از1دسته ای بگیره.
کرکس دستی به علامت تحقیر تکون داد.
-خیالی نیست خورشید. این پدرسوخته به نظرم دیگه از کش دادن داستان زندگی کثیفش خسته شده و می خواد من لطف کنم و حالش رو و جونش رو با هم بگیرم.
خورشید نگاهش کرد.
-عجیب شدی کرکس! این روز ها زیادی خونسردی. چی شده؟
کرکس خندید.
-چیزی نشده عزیزِ تکی! بپر خستگی در کن. من هم سکوت لازم دارم. این تکمار هر لحظه ممکنه1بازی جدید سرمون در بیاره. باید حالِ بازی داشته باشیم.
خورشید با دلواپسی نگاهش کرد. کرکس به طرف لونه بالای سکویا می رفت. خورشید پرید و راهش رو بست.
-کرکس!محض رضای خدا! ببین!
کرکس بهش خیره شد، خندید، با مهربونی که اصلا بویی از شفقت عادی نبرده بود کنارش زد و گذشت. خورشید خشمی ناگفته و جنون آمیز رو در همه چیز کرکس احساس کرد. از فشار دست هاش که آهسته کنار زدش گرفته تا خنده بلند و نگاه بی خشم و لحن آرومش، همه چیزش نشونه های خطرناکی از شقاوتی می داد که خورشید توانایی براورد نتیجهش رو در خودش نمی دید. کرکس رفت و در لونه رو پشت سرش بست. تکبال بعد از اون شب، تمام مدت داخل لونه بالای سکویا زندانی بود. کسی به طرف اون لونه نمی رفت. توفان، ارتفاع، کرکس، مانع می شدن. کرکس که وارد شد تکبال تقریبا چیزی نفهمید. کرکس آهسته به طرفش رفت، مثل پر کاه از زمین بلندش کرد و صداش زد.
-فسقلی!می شنوی؟
تکبال بی حال چشم باز کرد.
-تشنه
کرکس بی حرف بهش آب داد. اینقدر خورد تا سیراب شد. نفس بلندی کشید و از حال رفت. کرکس باز هم بی حرف روی بستر پر خوابوندش و کنارش ولو شد. شب سردی بود!. سرد و سنگین و سیاه!.
صبح فردا خورشید نگران توی منطقه می چرخید بلکه اثری از تکبال و کرکس پیدا کنه. شهپر هم چیزی ندیده بود. هیچ کسی هیچی ندیده بود. کرکس و تکبال غیب شده بودن و خورشید در مرض دیوانه شدن بود.
ولی کرکس که خیالش به دیوانگی خورشید نبود. کرکس خیالش به هیچ چیز نبود جز چیزی که خودش می دید، خودش می خواست و خودش می کرد. کرکس و تکبال در اون لحظه وسط آسمون بودن. اونقدر بالا که هرگز در تصور هیچ جنبنده ای نمی گنجید.
تکبال پیش از رسیدن صبح با تکون های آروم دست های کرکس چشم باز کرد. تب تشنگی رفته بود ولی تکبال همچنان بی نفس و بی حس روی دست کرکس که بلندش می کرد ولو شد.
-بلند شو فسقلی! می خوام ببرمت جایی که هرگز نرفتی.
تکبال خواست بپرسه کجا میریم ولی با دیدن تاریکی مطلقی که اون بیرون حاکم بود ترجیح داد هیچی نپرسه چون فهمید که جوابی در کار نیست. کرکس برش داشت و از لونه زد بیرون. اون بیرون جز شب و سرما و کابوس هیچی نبود.
تکبال بی اراده توی بغل کرکس مچاله شد. کرکس بغلش کرد و خندید ولی باهاش حرف نزد. تکبال به اون خنده که از جنس خنده های همیشگی کرکس نبود گوش داد و با چشم های نیمه باز و وحشتزده دید که کرکس بی توجه به توفان و سیاهی و سرما و بارون و همه چیز، مسیر مرداب تاریک رو در پیش گرفت و با سرعتی سرسام آور به طرف اون جهنم کابوس های سیاه پرواز کرد.
خیلی زود به مرداب تاریک رسیدن. انگار اونجا سرچشمه توفان بود. چنان شدید و وحشتناک می زد که تکبال حس کرد از ترس در مرض سکته هست. خواست از کرکس بخواد که برگردن ولی چیزی در وجود کرکس، در فشار دست هاش که سفت نگهش داشته بود، در سرمای سکوتش، در سرعت پروازش و در خشم نفس هاش بهش می گفتن که برگشتی در کار نیست و ماجرای بسیار وحشتناکی پیش رو داره. کرکس بی حرف این باورش رو تعیید کرد. درست بالای مرداب، مثل تیر اوج گرفت و عمودی رفت بالا. تکبال داشت از شدت وحشت و شدت وزش باد و شدت سرما قلبش از کار می ایستاد. کرکس انگار می خواست تا آخر دنیا عمودی بره بالا. اون بالا توفان انگار شدید تر بود. کرکس می رفت بالا و به خاطر شدت وحشتناک باد به اطراف متمایل می شد. ارتفاعشون چنان زیاد شد که تکبال حس کرد دیگه واقعا نمی تونه نفس بکشه. با تمام توانی که داشت نفس عمیق و بریده ای کشید و هوار زد:
-کرکس! تو رو به خدا!
ولی صداش انگار به کرکس نمی رسید. باد صداش رو در خودش محو می کرد یا کرکس نمی خواست که بشنوه. همچنان می رفتن بالا و تکبال مطمئن بود دیگه آخر کارشه. درست شبیه ترسناک ترین کابوس هاش بود. بدتر. این واقعی بود و کرکسی در جهان بیداری نبود که بیدارش کنه و نجاتش بده.
-کرکس! به خاطر خدا! دیگه نمی تونم.
کرکس وسط شلاق های وحشی باد، وحشیانه قهقهه زد و رفت بالا. تکبال حس کرد دیگه واقعا نمی تونه نفس بکشه. دیگه هیچی نمی گفت. تمام زورش رو برای نفس کشیدن لازم داشت. و بلاخره کرکس وسط آسمون، جایی که تکبال هیچ تصوری از ارتفاعش نداشت متوقف شد. توفان دیوانه وار بهشون می کوبید ولی تکبال می تونست خیلی راحت و واضح صدایی که از شدت خشم رنگ جنون گرفته بود رو بشنوه.
-خوب فسقلیِ پدرسوخته من! ما2تا الان جایی هستیم که هیچ زنده ای تا به حال بهش نرسیده. اونقدر بلنده که اگر از اینجا بی افتی زندهت به زمین نمی رسه که قبل از مردن سقوطت رو کامل ببینی. می فهمی که! بله که می فهمی. تو همیشه اصرار داشتی که به من بگی بیشتر از تصور من می فهمی. پس این رو هم می فهمی و در این لحظه چقدر من از این فهمیدنت رضایت دارم! من نمی تونم خیلی این بالا بمونم فسقلی پس بذار سریع حل بشه. باید حلش کنیم. الان و اینجا. برای همیشه. من خسته شدم فسقلی. کبوتر احمق لعنتی!می خوام تمومش کنم. می خوام از این بالا پرتت کنم پایین. مدل بی دردسر تری هم بود ولی من اینطوری دلم می خواد چون تو آشغال کوچولو بد عصبانیم کردی. هر غلطی بهت گفتم نمی خوام کنی کردی، با هر نکبتی گفتم نمی خوام بپری پریدی، هر کثافتی رو که گفتم ازش متنفرم به اعصابم زدی. به نظرم دیگه بسه نمی خوام بگم. حالا می خوام چنان مجازاتت کنم که در ناخودآگاه تمام زنده های جهان ثبت بشه تا دیگه هیچ زنده ای خیال تکرار غلط هایی که تو کردی به ضمیرش نرسه. تو خیلی شجاعی عزیز دلم و باید پاداشش رو بگیری. مجرمی مثل تو باید وسط آسمون بره به جهنم. خوب، همراهت بهم خوش گذشت جوجه اشتباهی نفهم. کاش اینقدر احمق نبودی وگرنه همچنان خوش می گذشت! دیگه بسه می خوام سریع تر برگردم پایین. پرواز خوش بگذره! بای بای.
تکبال با وحشتی که تمام وجودش رو ذره به ذره به شدت می لرزوند، بدون اینکه درکی از حرکاتش داشته باشه با دست هایی بی حس از ترس و سرما به کرکس چسبیده بود و جیغ می کشید:
-نه!کرکس! تو رو به خدا! نه! کرکس! نمی خوام! به خاطر خدا! برای خاطر خدا! تو رو خدا! …
کرکس با خشمی که فقط در همون نقطه جهان می تونست آزادش کنه عربده زد. نعره ای دیوانه که انگار آسمون رو شکافت. تکبال می دید که دست هاش با فشار دست های محکم کرکس از تنها پناهگاهش در وسط هیچ رها میشن و چیزی نمونده که به میان عدم پرتاب بشه. کرکس جدی می گفت. واقعا خیال داشت تمومش کنه. تکبال زمان برای ناباوری نداشت. دست هایی که در لحظه های بی پناهی و ترس و خستگی و درد و همه چیز پناه و نجات دهندهش بودن حالا می خواستن از اون بالا پرتش کنن به میان مرگی که انتهای کابوس بود. چیزی نمونده بود. فقط دست هاش توی دست های کرکس باقی بود و تنها لازم بود که کرکس پنجه هاش رو باز کنه تا همه چیز تموم بشه. زوزه های بادی که انگار نفس مرگ بود و می چرخید برای گرفتن جونش، دست هایی که هیچ امیدی بهشون نداشت، اون ارتفاع وحشتناک که از بلندی توصیف نمی شد، تنهایی محض با مرگ در انتهای هیچ، شب، سرما، خشمی که می خواست به بدترین مدل توی تاریکی و تنهایی وسط فضای لایتناهی به دست مرگ بسپاردش،
وحشت، وحشت، وحشت.
-کرکس!کرکس کمک! کرکس بیا نجاتم بده! کرکس! کمکم کن! نجاتم بده! کرکس! نجاتم بده!
پنجه های کرکس آهسته آهسته داشتن باز می شدن. این تنها نگهدارنده های تکبال وسط هیچ داشتن رهاش می کردن.
-کرکس! تو رو به خدا! کرکس! کمک! کمکم کن! کرکس! دارم می افتم! نجاتم بده! کرکس! تو رو به خدا نجاتم بده!
پنجه ها سفت نشدن ولی از باز شدن متوقف موندن. کرکس بلند تر از صدای باد عربده زد:
-کمک می خوایی؟ از من؟ اون پایین توی بغل شهپر عزیزت این مدلی نبودی مگه نه؟ با اون نصفه بپر کثافتت چی؟ اسم من در خاطرت بود؟ لعنتی! حالا یکیشون رو صدا کن! ازشون بخواه!شهپرت تا اینجا نمی رسه بیچاره! اون جوجه نکبتت هم همینطور. اون پایین هیچی ازت بهشون نمی رسه جز1مشت خورده یخ بی محتوا. بی محتوا شبیه زنده کثیفت. دیگه بسه. دیگه باید بری! پرواز خوش فسقلیِ من!
دست های کرکس باز شدن ولی تکبال در ثانیه آخر تونست یکیشون رو2دستی بچسبه. با آخرین توان تمام جسمش جیغ می کشید.
-کرکس!کرکس تو رو خدا! تو رو خدا کمکم کن! کرکس! می افتم. نجاتم بده! تو رو خدا، تو رو خدا، کرکس کمک! نجاتم بده! تو رو خدا! غلط کردم! کرکس به خدا غلط کردم! تو رو خدا!کرکس! به خدا غلط کردم! دارم می افتم! نجاتم بده! غلط کردم! به خدا، به خدا، به خدا کرکس غلط کردم نجاتم بده!…
دستی از وسط کابوس، از وسط هیچ، پنجه های مشت شدهش رو چسبید. تکبال به هیچ قیمتی حاضر نبود تنها عنصر نگهدارندهش رو رها کنه. به دستی که دستش رو گرفته بود اعتماد نداشت. دستی که2دستی چسبیده بود، تنها بستگیش به جهان بیداری از این کابوس ترسناک بود و تکبال نمی تونست ولش کنه. هرچند دست دیگه ای که دستش رو گرفته بود، دست دیگه همون صاحب دست اولی باشه.
-مشتت رو باز کن احمق اینطوری که نمیشه نجاتت بدم.
ولی تکبال بی اراده و بی انتها فقط2دستی اون دست رو چسبیده بود و جیغ می کشید و جیغ می کشید. باد چنان شدید بود که هر2وسط هیچ چرخ می خوردن. کرکس به زور دست های تکبال رو از دستش باز کرد ولی برخلاف اطمینان تکبال، رهاش نکرد. کشیدش بالا و در مرض بین هستی و عدم نگهش داشت.
-بسه دیگه خفه شو و گوش کن!
تکبال واقعا نمی تونست جیغ هاش رو مهار کنه. دست های نگه دارنده دوباره داشتن شل می شدن. جیغ ها بی اختیار تکبال شدت گرفتن. کرکس عربده زد:
-خفه خون بگیر عوضی. به من گوش بده! می خوایی از این بالا رهات کنم بری یا نه؟ فقط بله یا نه؟
تکبال جیغ کشید:
-نه. نه. نه. کرکس تو رو خدا نه!
باد شلاق می زد. کرکس عربده کشید:
-خفه! خفه شو! به جان خودت وِلِت می کنم بی افتی. خفه خون بگیر!
تکبال با تمام ذرات باقی مونده درک و ارادهش به خودش فرمان سکوت داد و خفه شد. کرکس دست هاش رو وسط عدم چسبیده بود و هر آن ممکن بود که بخواد و این تنها بستگی تکبال به هستی رو قطع کنه. به سادگی باز کردن پنجه هاش. توفان تعادلشون رو به هم می زد و کرکس چند بار توی فضا از فشار باد به شدت به اطراف متمایل شد. تکبال نفسش رو می خورد که بالا نیاد چون محال بود بتونه بدون جیغ کشیدن نفس بکشه. صدای محکم و بی شفقت کرکس باد رو شکافت.
-فسقلی!کبوتر نفهم سر به هوای عوضی نافرمان خودسر وحشی! به من گوش بده واسه اینکه دیگه هرگز تکرار نمی کنم. اگر می خوایی زنده برگردی پایین چیزی میشی که من می خوام. دیگه هرگز به اون افرای نکبت نمیری. با اون شهپر کثافت دیگه نمی بینمت. اسم اون بچه تمساح جهنم رو هم دیگه نمی بری. به کسی هم نمیگی واسه چی این تصمیم ها رو گرفتی. وگرنه به جان خودت1نصفه شبی مثل الان، از این بالا پرتت می کنم پایین. و مطمئن باش پیش از اون، اول زبون تو و بعد گوش هر کسی که ماجرای امشب رو ازت شنیده رو می برم. درضمن، دیگه در هیچ کجای عمرت، هیچ کجای جهان، تحت هیچ شرایطی، به هیچ دلیلی، در هیچ موردی، هرگز با اون سوسمارک پردار مردنی طرف نمیشی وگرنه من می دونم و اون. تو دیگه زنده نیستی ازش دفاع کنی و خودم می مونم و خودش. بدون1لحظه تردید پاره پارهش می کنم اگر1دفعه دیگه حتی توی خواب هات همراهش ببینمت. فهمیدی؟
توفان تنها رشته بین حیاط و نیستی تکبال رو به این طرف و اون طرف می کشید. کرکس وسط عدم ثابت نبود و تاب می خورد. تکبال تقلای قلب خودش برای زدن رو احساس می کرد. می فهمید که قلب خسته از تلاشش داره می بازه. عربده جنون کرکس دوباره به خودش آوردش. اگر می خواست زنده بمونه باید به خودش فرمان می داد از سرما و از ترس زندگی رو به مرگ نبازه.
-شنیدی؟ فهمیدی؟ من جواب می خوام عوضی! بجنب خسته شدم. گفتم فهمیدی؟
-ب.ب.بله کرکس.
-انجام میدی؟
-بله کرکس! به خدا، به خدا به خدا به خدا به خدا به خدا…
-خوب دیگه خفه خون! ولی من باورم نمیشه. ترجیح میدم بذارم بری پایین.
تکبال دیگه نای جیغ کشیدن نداشت. ترس بود که حس رو از جسم سرمازدهش می گرفت.
-بعدش هم نوبت اون جوجه نکبته. بهت متعهد میشم که بیارمش درست همینجا تا اگر چیزی ازش باقی موند، صاف بیفته روی باقی مونده های خودت ته لجن های مرداب. اگر چیزی ازش بمونه. اون زمان جفتتون تا ابد با همید. واسه اطلاعت باید بهت بگم ما الان روی مرداب تاریکیم. خورده هات می رسه به مرداب عوضی. فاخته جانت هم فردا شب کنارته.
تکبال دیگه جیغ نمی کشید. ناله بود. دست هاش نه به سرما، بلکه به ترس می باختن و آهسته آهسته از حس می افتادن.
-کرکس!بیا نجاتم بده! کرکس کمکم کن! دارم میمیرم. کرکس! کرکس کجا هستی بیا نجاتم بده!کرکس! غلط کردم! رحم کن! به خدا غلط کردم! کرکس! به دادم برس! نجاتم بده! من نمی خوام! بیا نجاتم بده! …
پنجه های دور دست هاش سفت شدن.
-که غلط کردی! بله که غلط کردی. تا امشب هیچ عوضی جرأت نکرده بود این مدلی غلط کنه و اینطوری از جا در ببردم. تو غلط کردی لعنتی! خیلی هم غلط کردی. واسه همین مردنت باید متفاوت باشه. خوب، عزیز شجاع من! باز هم از این غلط ها می کنی؟
-نه. نه. نه. به خدا. به خدا. نه.
دست های نگهدارنده بالا کشیدنش. سرما کشنده بود ولی تکبال دیگه جز ترس هیچی نمی فهمید. با حالتی شبیه هذیون ناله های نامفهومی رو زمزمه می کرد.
-کرکس!نجاتم بده! کرکس! غلط کردم! کرکس! غلط کردم نجاتم بده! …
صدایی آشنا و آروم که با وجود زمزمه بودن، از وسط زوزه های جهنمی باد شنیده می شد.
-دیگه صدات رو ببر. فسقلی! تو امشب رو هرگز فراموش نمی کنی. تا زمانی که من زنده بالای سرتم چیز هایی رو که اینجا بهت گفتم رو انجام نمیدی. وگرنه مطمئن باش این دفعه دیگه همراهم بر نمی گردی پایین. اون عزیز دلت هم درست پشت سرت میاد.
کرکس1دفعه عربده کشید:
-فهمیدی؟
تکبال گیج و تسلیم وحشتی تاریک همچنان زمزمه می کرد:
-کرکس!غلط کردم. نجاتم بده!
کرکس به شدتی دیوانه وار تکونش داد.
-بهت گفتم فهمیدی؟ موجود زبون نفهم عوضی خودم! فهمیدی؟
وحشت داشت تمام وجود تکبال رو از هم می پاشید ولی درکش هنوز کاملا نمرده بود. باید جواب می داد تا زنده بمونه.
-بله کرکس.
-و انجامش میدی.
-بله کرکس.
-مطمئنی؟
-ب.ب.بله ک.ک.کر…
توانش تموم شد. درک و حس و همه چیز رفتن. می شنید که باد عربده می کشید و خشمگین از ناکامی بلعیدن قربانی نیمه شبش، می رفت تا از دست های کرکس جداش کنه. می فهمید که دست های نگهدارنده، تنها ارتباطش با جهان هستی، محکم شدن، بغلش کردن و حس کرد که میان2تا دست پناه دهنده و1کوه پَرِ آشنا اما یخ زده از سرمای ارتفاع، از شر شلاق های باد مخفی شد. ضمیر پاشیدهش از اعماق تیرگیِ از خود بی خودی بهش می گفت که داره توی اون آغوش محکم و مطمئن از اون ارتفاع جهنمی آهسته میره به طرف پایین. حتی در اون حالت هم پایین رفتن از همچین ارتفاعی بی نهایت براش ترسناک بود. چیزی نمی دید ولی وحشت داشت آخرین نفس هاش رو هم می گرفت. وجود منجمد از وحشت و از سرماش باقی توانش رو صرف کرد.
-کرکس!کرکس! نجاتم بده! دارم می افتم! نجاتم بده!
نجوای بی صدای تکبال رو کرکس چجوری وسط اون هیاهوی مرگ شنید! تکبال هرگز نفهمید و براش دغدغه هم نشد.
-من اینجام فسقلی. تا زمانی که تو فسقلیِ سر به راه من باشی جات امنه. از همه چیز می تونم نجاتت بدم جز از مجازات خودم. پس هرگز خودت رو گرفتارش نکن! تو در امنیت هستی. داریم میریم پایین. می برمت به جای امن.
تکبال با تمام وجود به اون دست ها، اون پر ها و اون صدای آشنا چسبید.
-آروم باش فسقلی. من اینجام.
کرکس اونجا بود. پس دیگه لازم نبود بترسه. کرکس مهربونش برگشته و نجاتش داده بود. تکبال با این حس آرامشبخش به ناهشیاری باخت و دیگه چیزی نفهمید.
-اوناهاش کرکس اومد. از طرف مرداب تاریک میاد ولی… چرا اینطوری میاد؟ انگار از بالا کجکی میاد پایین!
با فریاد تیزبین بقیه از اطراف جمع شدن و به فرود کرکس به طرف منطقه سکویا خیره موندن. خورشید با نگاهی تیره از نگرانی به کرکس خیره شد و هنوز درست و حسابی بهشون نرسیده بود که هوارش رفت آسمون.
-کرکس!دیوونه عوضی معلومه کدوم جهنمی رفته بودی؟ تکی غیبش زده و تو هم نبودی و ما همه جا رو… این همراه تو بود؟! این جونور کوچولوی عوضی همراه تو بود و ما تمام منطقه رو گشتیم؟ کرکس! معلومه تو چه غلطی می کنی؟ نصفه شب همراه این کبوتره کجا غیب شدی؟ نمیگی1اطلاعی بدی؟ دیگه داشتیم آماده می شدیم بزنیم به دژ اون تکمار بلکه بشه زنده پَسِتون بگیریم.
کرکس در جواب خشم خورشید و حرص و حیرت بی صدای شهپر و آرامش بقیه که از دیدن خودش و تکبال حاصل شده بود، فقط آروم خندید.
-خورشید!اینهمه حرص واسه چی؟ من و جفتم رفته بودیم1خورده بگردیم. تفریح. گردش. واسه رفع خستگی ها. لازمه مگه نه؟
خورشید ترکید.
-مسخرهم می کنی غول روانی؟
کرکس مهربون نگاهش کرد.
-نه خورشید. واقعا نه. ما واقعا رفته بودیم بچرخیم. فسقلی هم همراهم بود. می تونی ازش بپرسی. ما فقط چرخیدیم. مگه نه عزیز دلم؟
کرکس شونه های تکبال که توی بغلش می لرزید رو خیلی آهسته تکون داد ولی تکبال چنان به شدت از جا پرید که اگر کرکس نمی گرفتش از بغلش پرت می شد پایین. کرکس نوازشش کرد و لبخند زد.
-طفلکم خیلی خسته شده. خورشید! بسه دیگه! اگر اجازه بدی می برمش واسه استراحت.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی نگاه شهپر منصرفش کرد. کرکس پرواز کرد، رفت بالا و پشت در لونهش از نظر ها گم شد. بقیه که اصلا نفهمیده بودن چی شد، با شادی از اینکه همه چیز به خیر گذشته مشغول خودشون شدن. کرکس وارد لونه شد و در رو پشت سرش بست. تکبال توی بغلش بی صدا می لرزید. کرکس همراه اون جسم تهی و لرزون به بستر پر خزید.
-آروم باش فسقلی. دیگه نترس. من اینجام. همه چیز درسته. اینجا امنه. امن تر از هر جای دیگه در تمام جهان. به شرطی که کلید امنیتت رو فراموش نکنی. می دونم که نمی کنی. پس ترس رو فراموش کن و راحت بخواب.
تکبال حس می کرد چیزی شبیه سرما وجودش رو از هم می دره. سرمایی که رفته رفته با نوازش های کرکس عقبنشینی می کرد و آرامش قدم به قدم توی وجودش پیش می رفت. مثل گرمایی که از1وان آب گرم به1جسم سرمازده رسوخ کنه. آرامشی که وقتی قابل درک شد بی نهایت دردناک به نظر رسید و هرچی قابل درک تر می شد، دردناک تر به نظر می رسید. درست مثل گرمایی که سرمای1جسم سرمازده رو آب می کرد و تازه مشخص می شد این سرمازدگی چه دردی داره. درست پیش از اینکه تکبال به جهان خوابی بدون رویا و امن بره، قانون هایی ناگفته مثل ناقوس پایان جهان در ضمیرش تکرار شد.
-من دیگه هرگز به افرا نمیرم!.
من دیگه هرگز با شهپر نمی پرم!.
من دیگه هرگز به ارتفاع نمیرم!.
من دیگه هرگز نمی خوام فاخته رو ببینم!.
تکبال از وحشتی بی مهار لرزید، خودش رو زیر دست های کرکس که وحشتش رو بلافاصله درک کرده و دورش محکم تر شده بودن مچاله کرد و به خوابی عمیق و بلافاصله از اونجا به جهان بی خودی و بی هوشی وارد شد.
افرا.
سرما بیداد می کرد. باد انگار هوار می کشید. آسمون1لحظه از غریدن، برق زدن و باریدن متوقف نمی شد. افرایی ها سر در پر های هم، از وحشت و سرما می لرزیدن. فاخته نمی تونست خیلی قاطیشون باشه. افرایی ها تا امروز در کنار هم آرامش گرفته بودن، با بد و خوب هم ساخته بودن، بال های کوچیک و پر های کوتاهشون رو پناه همدیگه کرده و زیر بال و پر های ضعیف هم پناه گرفته بودن. عادت داشتن به این مدل با هم بودن ها. ولی فاخته متفاوت بود. جای فاخته همیشه زیر پر و بال تکبال بود. بال هایی که هرچند پروازی نبودن، بد پناه نمی دادن. فاخته تا پیش از این تصور نمی کرد رعد و برق ها همچین قدرت وحشتناکی داشته باشن. ناباوری شدت توفانی که متوقف نمی شد، ناباوری از غیبت و سکوت طولانی تکبال که فاخته اصلا تصورش رو نمی کرد، سرمای فلج کننده و بارون بی پایان و سیل آسا، اطراف فاخته رو به جهنمی از وحشت و حیرت تبدیل کرده بود. افرایی ها توی هم رفته و انگار یکی شده بودن. با اینهمه، وحشت و سرما برای شکست دادن اون نیروی کوچیک و شکننده هرچی در توانش داشت گذاشته بود و تا حالا موفق نبود.
-بچه ها پس تکبال چرا دیگه نیومد؟ الان4شب شده که نیومده. نکنه توفان زده باشدش؟
-نه بابا چیزیش نمیشه. شاید گیر کرده نمی تونه بهمون برسه.
-اینطوری نیست. تکبال پیش از این هیچ طوری گیر نمی کرد. به هر حال می رسید. نمی دونم این دفعه چی شده.
-من می ترسم. کاش تکبال اینجا بود!
-نترس پرپری. ما همه اینجا باهاتیم. ترس نداره که!
-ولی من خیلی می ترسم. افرا داره تاب می خوره. اگر بشکنه همه میمیریم. تازه، سردم هم هست. وای! من خیلی می ترسم.
سیاهپر تا جایی که می تونست بال هاش رو باز کرد بلکه پرپری مچاله از سرما زیرش جا بشه ولی نشد. پرپری از غرش1رعد خیلی بلند زد به گریه. سیاهپر بغلش کرد و سعی کرد سرمازدگی جسم خودش رو فراموش کنه. افرایی ها دور سیاهپر و پرپری حلقه رو تنگ کردن. باد شدت گرفت و افرا به1طرف کج شد. پرپری از وحشت زار زد.
-من تکبال رو می خوام!
چلچله اشک های یواشکیش رو پاک کرد، بلند شد رفت کمک سیاهپر. بال هاش رو باز کرد و قسمت هایی از جسم پرپری که سیاهپر نتونسته بود زیر بال های کوچیکش جا بده رو پوشوند. پرپری هنوز گریه می کرد. چلچله با صدایی که از ترس و از حرص می لرزید خندید.
-بابا طوری نشده که! توفانه دیگه. حالا تکبال اگر بود مگه چیزی عوض می شد. افرا هیچیش نمیشه. بیایید واسه هم قصه بگیم. قصه بهار. از همون ها که تکبال می گفت.
-ولی ما که بلد نیستیم.
-چرا نیستیم؟ هرچی از خودش شنیدیم رو واسه هم بگیم تا توفان تموم بشه.
-چلچله! این توفان4شبِ که تموم نشده. به نظرت چندتا قصه بگیم تموم میشه؟
-خوب اگر هم تموم نشه ما خسته میشیم و می خوابیم توفان هم بلاخره تموم میشه.
-من موندم این تکبال کجا مونده که الان پیش ما نیست.
-من نمی دونم. بلاخره میادش. حسابش رو می رسیم.
سیاهپر سر بالا کرد و به فاخته خیره شد.
-آهای فاخته! تو باید بدونی. آخرین بار تو دیدیش. صبح آخری که می رفت. بهت حرفی نزد؟
فاخته از شدت سرما به دیوار علفی چسبیده بود بلکه یخ نزنه.
-من از کجا بدونم؟
سیاهپر زهر کلامش رو پاشید بهش.
-از همونجا که همه چیزش رو می دونستی. تا ما خاطرمون هست شب های این مدلی جای تو وسط بغلش بود و سر های جفتتون توی گوش و توی دل هم. حالا میگی نمی دونی؟ درضمن این مدل گفتنت هم مدل هواداری نیست. از هم بریدین و تکبال غیب شده. اگر دیگه نمیاد بگو تکلیف خودمون رو بدونیم.
فاخته کلافه از سرما و از وحشت افتادن افرا و از همه چیز به سیاهپر نگاه کرد.
-من نمی دونم. بعید نیست نیاد. شما ها با این قد و قواره هنوز به1کبوتر بسته اید؟ خودتون مواظب خودتون باشید دیگه!
چلچله تحملش تموم شد.
-چطور تو با این قد و قواره تا دیروز از زیر پر و بالش در نمی اومدی. حالا به ما که رسید آسمون تپید؟
فاخته توی دلش فحشی به تکبال فرستاد و شونه بالا انداخت.
-گفتم بهتون روحیه بدم. باشه اگر نمی خوایید مواظب نباشید. بشینید گریه کنید تا چی پیش بیاد.
چلچله با خشم نگاهش کرد.
-واقعا که روت زیاده.
فاخته چشم هاش رو بست و سرش رو به دیوار که زیر ضربه های بارون و توفان می لرزید تکیه داد.
-جدی این کبوتر نفهم چی شد؟ عجب موجود آشغالیه! جدی جدی رفت! اینهمه روانیه! باورم نمیشه واقعا رفته باشه! بی قواره بی پرواز عاجز احمق! جدی زد به سرش! خاک بر اون سرش!حالا باز باید منت بکشم که خر شو بیا قهر نکن تا بهار کی برسه. وای کبوتر نما چقدر من ازت بدم میاد!
صدایی شبیه انفجار همه رو از جا پروند. رعد چنان شدید بود که افرایی ها هر کدوم به1طرف پرت شدن. پرپری از وحشت جیغ می کشید. بقیه در حالی که تقریبا همه بی صدا و با صدا گریه می کردن، از جا پریدن و برای آرامش خودشون و آرامش بقیه هم رو پیدا و بغل کردن و گوشه لونه توی پر و بال هم کز کردن. فاخته بر اثر تکون شدید افرا به1طرف پرت شد و سرش محکم به ستون چوبی لونه خورد. با حرص سرش رو مالید و همونجا کنار ستون پناه گرفت.
-آخ تکبال!وای درختی بی ریخت عوضی چقدر ازت متنفرم! وای ازت متنفرم ازت متنفرم ازت خیلی زیاد متنفرم ازت حسابی متنفرم متنفرم متنفرم. بذار فقط1بار دیگه دستم بهت برسه تا بیچارهت کنم. سر من قهر می کنی و خیال کردی میام گریه و التماس؟ بلایی سرت بیارم که بری خودت رو توی باطلاق آخر جنگل که توصیفش رو شنیدم غرق کنی موجود بی مصرف کثافت. حالا باش تا بهت بگم!
کسی فریاد ذهن فاخته رو نمی شنید. اگر به زبون هم می آورد، صدای رعد و باد و بارون چنان زیاد بود که زمزمه های خشم فاخته رو هیچ گوشی نمی شنید. چندتا از افرایی ها کمی بی صداتر، با پرپری هم صدا شدن. گریه ها بیشتر می شد. از سرما، از ترس، از خستگی. تکبال در کنارشون نبود. هیچ کسی در کنارشون نبود. افرایی ها، زیر بال های سیاه وحشت، جز همدیگه کسی رو نداشتن. آسمون با تمام قدرت می بارید. توی لونه روی افرا هم همینطور. زیر اون سقف خیس، افرایی ها، سرمازده و ترسیده و تنها، همراه آسمون می باریدن.
توفان بلاخره عقب نشست. آسمون بعد از اونهمه پریشونی، گرفته اما آروم، بی بارش، بی رعد و برق، بی توفان، بر فراز جنگل سرو گسترده شده بود.
افراد منطقه سکویا1هفته پر از جنگ و خطرناک رو توی دل توفانی که انتها نداشت گذرونده و حسابی خسته بودن. تکبال خیالش به هیچی نبود. تکبال بعد از اون گردش عجیب که همراه کرکس رفت1روز کامل خوابید، 1شب کامل به شدت تب کرد، و صبح فردا که بیدار شد در سکوتی فرو رفت که از هیچ نگاهی پنهان نموند. بیخیال برای خودش می رفت و می اومد و جز فرمان بردن از کرکس کاری نمی کرد. با کسی حرف نمی زد، به سوالی جواب نمی داد، حرکتی نمی کرد، مگر با موافقت کرکس. از حرف زدن پرهیز می کرد، از تنها بودن بدون کرکس پرهیز می کرد، از ارتفاع به شدت می ترسید، حتی زمان هایی که با خود کرکس از شاخه ها جدا می شد چنان وحشتی می گرفتش که کرکس مجبور می شد2دستی نگهش داره تا از تشنج حاصل از وحشت و پرت شدنش پیشگیری کنه. در اون حال هم چشم هاش رو سفت می بست و چنان به کرکس می چسبید که انگار حیاطش به هیچ بنده. خلاصه شده بود چیزی که فقط دیدنش کافی بود تا شهپر از حیرت و خورشید از حرص دیوانه بشه ولی تکبال دیگه خیالش نبود. بقیه، به خصوص شهپر بار ها سعی کردن سر صحبت رو باهاش باز کنن بلکه سر در بیارن تکبال چشه ولی تکبال هیچ جوابی به هیچ کسی نمی داد. با شهپر که اصلا حرف نمی زد مگر در مواقع خیلی لازم اون هم در حد بله، نه، نمی دونم. به ادامه تعلیمات و تمرین هاش با خورشید می رسید اون هم زمانی که کرکس گفت می تونه ادامه بده. فقط در اونجا بود که شاید کمی ظاهر می شد ولی اون زمان هم چیزی بود شبیه عروسکی که برای ادامه کار کوکش کرده باشن. خورشید به هر زبونی که می تونست سعی می کرد به جهان خاموش درون تکبال راه باز کنه بلکه چیزی بفهمه ولی این شدنی نبود. این جهان انگار هیچ دری نداشت. تمامش حصار بود. حصاری که هیچی کنارش نمی زد. خشم، تهدید، هوار، ضربه، محبت، نوازش، حرف، حتی از طرف خورشید.
کرکس فقط به حرص خورشید و حیرت شهپر می خندید، کبوترش رو بغل می کرد و از اونجا می بردش به جایی که کسی جز خودشون2تا نباشن.
زندگی در منطقه سکویا بعد از توفان و ویرانی هاش آهسته به طرف عادی تر شدن پیش می رفت. جنگل سرو رو توفان حسابی به هم ریخته بود و کرکس گاهی مجبور می شد تعدادی از افراد بی خطرش رو برای کمک به بقیه پرنده های جنگل به منطقه های مختلف بفرسته ولی هیچ وقت خودش در روز و در برابر دید همه همراهشون نمی رفت چون همه از طبیعتش می ترسیدن. با اینهمه، از جایی غافل نبود. اگر ازش می پرسیدن می گفت باقی جنگل به من چه؟ ولی در عمل به هیچ عنوان این قاعدهش رو رعایت نمی کرد و اتفاقا حسابی مواظب همه جای جنگل بود. نه تنها در برابر مار ها، بلکه در برابر حمله عقرب ها، هجوم کفتار ها، و حالا هم اثرات این توفان شدید و طولانی که حسابی فراگیر شده بود. جنگل سرو رفته رفته رو به راه می شد، عقرب ها، موش ها، مار ها و کفتار های تکمار که با کمک توفان هم چندان کاری از پیش نبرده بودن، خسته و پاشیده به دژ تاریکشون فرار کردن تا دوباره با1نقشه سیاه دیگه برگردن. مشکی از شر چوب های نگه دارندهش خلاص می شد و دیگه می تونست کم و بیش بپره. همه چیز خوب بود جز…
-کرکس با این ابلیس چه غلطی کردی؟
کرکس خندید.
-اینهمه خشم خطرناکه خورشیدی. آتیش می گیری ها! اصلا تو به کبوتر من چیکار داری؟ ولش کن!
خورشید لرزید.
-به من نگو خورشیدی عوضی! ولش کنم؟ که تو هر غلطی می خوایی کنی؟
کرکس دوباره خندید.
-خودش که اعتراضی نداره. تو معترضی؟
خورشید هوار زد
-بله من معترضم. خودش هم معترضه.
کرکس با اطمینان زد روی شونه تکبال که در نتیجه به شدت از جا پرید. این روز ها تکبال از هر صدا و هر ضربه ای از جا می پرید.
-فسقلی!این خورشیدی حرف توی سرش نمیره. چیزی هست که تو بهش معترض باشی عزیز دلم؟ به من بگو!
تکبال آهسته به نشونه تأیید سر تکون داد. خورشید دلش خنک شد و کرکس با همون محبت شونه های کبوترش رو نوازش کرد.
-خوب، به چی معترضی؟ بگو ببینم! بگو!
تکبال آهسته سر بالا کرد، به مقابل خیره شد و با حرکت کند دست خورشید رو نشون داد. خورشید چنان حیرت کرد که کم مونده بود از روی شاخه بیفته. کرکس قهقهه زد.
-واسه چی به خورشیدی معترضی فسقلی؟ چی شده مگه؟ کفترک من! حرف بزن! درست بگو تا بدونیم!
تکبال با صدایی بی حالت و کند به حرف اومد.
-می خواد بهت گوش ندم.
خورشید دیگه تحمل نکرد. چشم هاش رو بست و به شاخه پشت سرش تکیه زد. کرکس نگاهش کرد.
-خورشید!جدی تو این رو ازش می خوایی؟
خورشید از حرص گذشته بود. حیرتی شدید جای حرص رو گرفت.
-نه. من فقط سعی کردم بهش بگم اگر از چیزی داره اذیت میشه باید بگه تا تو…وای! تکی!
تکبال آروم و بی تفاوت تماشاش می کرد و چند لحظه بعد سرش رو کرد زیر پر هاش. کرکس دستی به سرش کشید.
-فسقلیِ من! تو فقط به من گوش بده! بذار خورشیدی معترض باشه. من خودم درستش می کنم.
تکبال بی اون که سر بالا کنه با همون صدا گفت:
-باشه.
خورشید از جا در رفت.
-کرکس! چی به سرش آوردی لعنتی؟ این حالش درست نیست و تو نمی فهمی.
کرکس خندید.
-از نظر من که کاملا درسته. تا جایی که به من مربوطه کبوتر من هیچیش نیست. باقیش رو تو می بینی که اولا اشتباه می بینی، دوما به تو مربوط نیست. حالا دیگه تمومش کن و اگر1دفعه دیگه ببینم کبوترم بهت معترض باشه، من می دونم و تو.
کرکس این ها رو خیلی عادی و آروم گفت ولی توی لحنش تهدیدی موج می زد که خورشید دریافتش کرد. تکبال هم، کی می دونست تکبال توی ذهنش در چه عالمی سیر می کنه؟ این چیزی بود که بعد از اون نیمه شب توفانی دیگه کسی نفهمیدش.
افرا.
صبحی چنان سرد که انگار جز انجماد هیچ اصلی بر جهان حاکم نبود. افرایی ها توی پر و بال هم به خواب رفته بودن. فاخته با چشم های نیمه باز به سقف تاریک لونه خیره مونده و از دست سرمای فلج کننده و از دست تکبال غایب حرص می خورد. صدای تق تق ضعیفی از طرف دریچه فاخته نیمه بیدار و سرمازده رو به شدت از جا پروند.
-باز!اومدی؟
باز خندید.
-سلام عشقم! دلم تنگ شده بود.
فاخته با حرص چشم تنگ کرد.
-بله مشخص بود از حضور لحظه به لحظهت.
باز عذرخواهانه نگاهش کرد.
-خوب راستش الان هم که اومدم خیال نمی کردم تحویلم بگیری. آخه اون روز که در رو باز نکردی گفتم حتما ترجیح میدی نبینیم و تصمیم داشتم دیگه نیام ولی دلم اینقدر تنگت شد که تحمل نکردم و…
فاخته حرفش رو برید.
-بسه دیگه! واقعا که! جای تو بودم خفه می شدم اصلا حرف نمی زدم که اوضاع خراب تر از این نشه. ممکن بود دیگه اینجا نباشم. ممکن بود توی توفان این هفته از سرما و از باد و از همه چیز مرده باشم. و تو هیچ وقت نمی فهمیدی.
باز با نگاهی وحشتزده بهش خیره شد.
-آه بسه دیگه فاخته! لطفا نگو! من واقعا دلم تنگ شده بود و…ببینم تو چی گفتی؟ چرا باید طوری بشی؟ کبوتر نمات اجازه نمیده از سرما تلف بشی. آخه لازمت داره.
نگاه فاخته از حالت خشم بیرون اومد و کدر شد.
-اون دیگه نمیاد. از آخرین باری که رفته خیلی گذشته و دیگه نیومد. به نظرم دیگه بر نمی گرده.
باز خوشحالیش رو خورد. فاخته ندید.
-نمیاد؟ چرا؟ نکنه گوشی جذاب تر از گوش های تو واسه مزخرفاتش پیدا کرده!
فاخته کلافه دستش رو روی دریچه گذاشت که ببندتش.
-باز!حوصله چرندیات تو رو هم ندارم. برو هر جهنمی که این مدت بودی.
چهره باز این دفعه واقعا وحشتزده شد.
-خوب خوب معذرت می خوام. باور کن نمی دونستم دوستش داری. باشه ببخشید.
فاخته همچنان دست به دریچه باقی موند ولی نبستش.
-دوستش ندارم ولی حوصله ندارم پشت سر هم بهم چرند بگی و تأکید کنی که من فقط واسه یکی دیگه1گوش بودم که باهام تفریح می کرده. حالم از همهتون به هم می خوره.
باز دستش رو جلو برد تا اشک های فاخته رو پاک کنه. فاخته کشید عقب. باز دستش رو کنار کشید و با نگاهی که سعی می کرد هرچی مهربون تر باشه بهش خیره شد.
-فاخته من! گریه نکن. من معذرت می خوام باشه؟ خوب آخه نمی تونم تحمل کنم یکی اینطوری ازت استفاده های مسخره کنه. خوب باشه دیگه نمیگم ببخشید. دستت رو از روی اون دریچه بردار. تو که دلت نمیاد به روی من ببندیش مگه نه؟ حالا دیگه گریه نکن. اصلا چرا گریه می کنی؟ من که عذر خواستم. بگو ببینم اون چرا دیگه نیومد؟ مگه محافظ افرا نیست. توی همچین توفانی شما ها رو تنها ول کرد؟
فاخته با نگاهی تیره بهش نظر انداخت.
-خودم هم باورم نمی شد ولی واقعا رفت. 1روز صبح حسابی اعصابم رو به هم ریخت. نمی دونم سر چی بود. به نظرم سر تو. از دست تو و غیبتت و اون دیوونه و زمستون و همه چیز اعصابم خورد بود و اون که اذیتم کرد حسابی تحملم ته کشید. عصبانی شدم و بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمش. اون هم گفت باشه و رفت. دیگه از اون زمان نیومد به افرا.
باز لبخندش رو به زحمت قورت داد.
-خوب، که اینطور. ببین تو تقصیری نداشتی. اون بزرگ تره و خیر سرش مثلا میگه تجربه داره. نباید که سر به سرت می ذاشت. بعدش هم، تو عصبانی بودی. بعدش هم، ایشون که اینهمه ادعای عشق و محبتش میشه، چطور دلش اومد با1کلمه حرف ول کنه بره؟ من رو پشت در بسته گذاشتی و نتونستم دلتنگیت رو تحمل کنم و با اینکه فکر می کردم یعنی مطمئن بودم تو من رو نمی خوایی، باز الان اینجام به خاطر دلم. و اون موجود که می گفت اونهمه براش عزیز هستی با1کلمه تو گفت باشه و رفت؟ ببین فاخته تقصیر تو نبود. اون منتظر1بهانه بود که تو بهش دادی. دیگه حوصله موندن نداشت. آخه تو دیگه عاقل شدی و به کارش نمیایی. عاقل که شدی برای اون دیگه باطل شدی. باید می رفت تا یکی دیگه رو سر کار می ذاشت. با تو دیگه بهش خوش نمی گذشت. تو گفتی بره و اون هم از خدا خواسته رفت و حالا هر کسی بگه یا ازش بپرسه، براش توضیح میده که من خیلی خواهانش بودم، فاخته دلش نخواست. فاخته! این اشک ها برای چیه؟
فاخته زمزمه کرد:
-سردمه لعنتی! من سردمه. موجود نفهم عوضی من سردمه اینهمه چرت نگو دارم یخ می زنم.
باز با نگاهی که رنگ محبت و همدردی داشت بهش خیره شد.
-می فهمم. تو که2تا قدم نزدیک تر نمیشی. بیا خودم سرما رو فراری میدم. یعنی من اندازه1کبوتر نمای درختی بی پرواز هم نمیشم برای تو؟ بیا این طرف دریچه تا بهت بگم گرما یعنی چی. بیا دیگه!
فاخته نگاهش کرد و بی حال و خسته به دریچه تکیه داد. لحظه ای با نگاهی آشکارا منتظر از کنار شونه باز به بیرون نظر انداخت. تکبال توی مسیر نبود. تکبال هیچ کجا نبود. صدای باز به خودش آوردش.
-هنوز منتظرشی که بیاد خامت کنه؟
فاخته بی حوصله نگاه از بیرون برداشت.
-بس کن باز.
باز نفرتش رو خورد. فاخته ندید.
-چرا منتظرشی؟ دلت براش تنگ شده؟
فاخته فکری کرد.
-نمی دونم. دلم، شاید. وقتی اینجا بود من زیاد صدای توفان و سرماش رو نمی فهمیدم. آخه این زمان ها گوشم به جفنگیاتش از بهاری بود که هیچ وقت ندید و چیز های بی سر و ته دیگه ای که نمی دونم از کجای ذهن ناقصش در می آورد تحویلم می داد ولی به هر حال قصه شنیدن از سرما و توفان و رعد و برق بهتره.
باز توی دلش از صداقت فاخته خندهش گرفت.
-دسته کم راست میگه.
فاخته نشنید.
-یعنی تو حاضری ادای فریب خورده ها رو برای اون موجود در بیاری فقط برای این که باشه؟
فاخته بی مکث گفت:
-آره خوب. چه ایرادی داره؟ به جایی که بر نمی خوره. اون دلش خوش میشه که من بوق شدم، من هم از این سرمای جهنمی خلاصم تا بهار بشه. به نظرم برنامه اون روز صبح رو کمی زود اجرا کردم. باید تا بهار تحملش می کردم و نکردم و حالا دارم از این سرمای عوضی و از این توفان ها و از دست تو کلافه میشم.
فاخته این ها رو گفت و زد زیر گریه. باز نفرتش رو به زور پشت نقاب همدردی پنهان کرد. فاخته ندید.
-به نظر من که تو خیلی هم خوب کردی. این پردار هرچی که بود اصلا واسه ذهن های بسته پاک خطرناکه. نباید با کسی باشه. به خصوص با تازه پرواز های عزیزی مثل تو. فاخته! عشق من! گریه نکن! تو واسه رسیدن به بهار اصلا به اون موجود جفنگ پرداز نیاز نداری. اگر بخوایی، فقط اگر تو بخوایی من خودم روی شونه هام تا بهار می برمت. اگر هم نخوایی همین طوری کنار دریچه تا خود بهار پا به پات میام. این سرما هم میره. تو دیگه جوجه نیستی. شدی1پری خانم کامل ناز. آسمون فقط تو رو کم داره. باور کن. این بهار هم معمولا تا حالا پیداش می شد. نمی دونم چرا دیر کرده. هیچ کس نمی دونه امسال زمستون چرا اینقدر طول کشیده ولی میره. بلاخره میره. اگر از من بپرسن میگم بهار منتظر طلوع تو نشسته که توی آسمون ببیندت و بعد به افتخارت برسه. جدی میگم فاخته! من خیلی دوستت دارم. بهار هم می دونه چه جواهری هستی. آسمون منتظرته. من هم توی آسمون منتظرتم. تو فقط بخواه تا بهار رو بذارم توی بغلت. بخند ولی باور کن راست میگم. من این کار رو می کنم. فقط کافیه تو1قدم باهام راه بیایی. پات رو که از این در بذاری بیرون تو هستی و من. خوب چی میگی؟
فاخته محو به باز خیره مونده بود. گریه از یادش رفته و مثل جادو شده ها گوش می داد. به دریچه تکیه زده و می شنید و با چشم های باز به رویا رفته بود ولی در همون لحظه ها، در اوج رویا هم به خاطر داشت که از دریچه و از دسترس باز دور بمونه.
صبح داشت بالا می اومد. بادی نه به تندی توفانی که تموم شده بود وزید و افرا و لونه و فاخته رو تکون داد. باز منتظر جواب بود. فاخته چشم باز کرد، توی چشم های منتظر باز که این بار حس انتظارش کاملا حقیقی و حسابی هم بی تاب بودن خیره شد و آروم به نشانه نفی سر تکون داد.
-نه.
زمزمه فاخته خیلی آهسته بود ولی باز به راحتی شنید. سخت می تونست نگاهش رو بعد از شنیدن اون زمزمه همچنان رویایی نگه داره. پس به بهانه پیشگیری از آزار باد، دستش رو به شاخه بالای سرش گرفت و نگاهش رو از چشم های فاخته، پشت دستش پنهان کرد.
بیرون از لونه روی افرا، آسمون صبح زمستون، بی خورشید ولی صاف و1دست، روی زمین خم شده بود و تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (5)
حسین آگاهی
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 13:27
سلام. این قسمت هم قشنگ بود.
من از کلمه های عاقل و باطل که نزدیک هم اومده بودند خوشم اومد.
توصیف اوج پرواز هم عاااالی بود.
در مورد فاخته هم خب بدین این باز بخوردش دیگه.
بدین تیکه تیکه اش کنه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اتفاقا باز هم از این ترکیب خوشش اومد و گفتش تا روی فاخته تأثیر بیشتری بذاره هرچند لازم نبود. فاخته تأثیرش رو گرفت و بیشتر از این دیگه لازم نداره.
در مورد فاخته، باشه. ولی اگر من بدمش به کام باز، جواب دل تکبال رو شما و مینا و یکی به جای من حاضرید بدید؟ من از پس دل زبون نفهم این تکبال بر نمیام. هر کسی بر میاد اعلام آمادگی کنه.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 16:07
سلام پریسای عزیز
مثل همه یه نوشته هایت عالی بود لذت بردم مرسی
خسته نباشی عزیز ممنونتم شدییید
سلامت و دل شاد باشی
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز. خیلی ممنونم. ببین آریا1چیزی. اگر1شیشه بزرگ آب زرشک بهت بدم حاضری بگردی ایراد هام رو بگی؟ هر ایراد1شیشه. از اون سر نیزه بزرگ ها که مادر بزرگ هامون داخلش آبغوره می ریختن.
من واقعا دنبال رفع ایراد هام هستم. شاید زد و بعد از پوسیدن اسکلتم در خاک یکی خواست اثرم رو بخونه باشد که مثل زمان حال که زنده ام فحشم نده.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 02:56
نه پریسا به خدا عزیز من ایرادی نمیبینم باور کن
از دوستان کمک بگیر من نمیتونم تو این مثعله کمکت کنم
من شخصیتم طوریه که هیچ وقت نمیتونم یه چی رو نقد کنم مخسوسن کار عزیزام رو
متاسفانه ایراد های کوچیک به چشم من نمیاد ببخشید
اما باور کن لذت بردم پریسا قلمت رو دوست دارم زیبا مینویسی
متمعن باش عالی مینویسی
شاد باشی

پاسخ:
حالا که اینطوره، الان میشینم رو به روت1بند آب زرشک می خورم بهت هم نمیدم. اینقدر مظلومی آریا جدی دردم میاد بخوام اذیتت کنم. بیا بابا تمام شیشهش مال تو من واسه خودم یکی دیگه باز می کنم.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 10:53
لطف داری عزیز
مظلومی از خودته خخخ
ممنونم از محبتت عزیز
شاااد باشی

پاسخ:
جدی گناه داری دیگه اذیتت نکنم دلم سوخت رسما.
شادکام باشی تا همیشه.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 15:15
نههه من اصلا اذیت نمیشم متمعن باش عزیز
راحت باش
اگر احساس کنم عوض شدی یا به قل خودت اذیتم نمیکنی ناراحت میشم میام کل سردابت رو آتیش میزنم خخخ
نه من راحتم عزیز باور کن اذیت نمیشم
سلامت باشی. سلامته سلاااامت

پاسخ:
آتیش بزن تا تکمار بیاد قورتت بده. تمام خوردنی هاش اونجان می دونی چیکارت می کنه؟ آخجون اصلا برو خراب کاری کن این ماره باهات طرف بشه این پرنده ها جیم بشن تو بمون و این ماره من هم دیگه نوشتنم تموم میشه بعدش ماره می خوردت من می خندم.
ماره غلط کرده! چه خوش سلیقه!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال74

اون شب یکی از سنگین ترین و طولانی ترین شب های تمام عمر تکبال بود. مات و محو روی شاخه ولو شده و انگار با چشم های باز به خواب مرگ رفته بود. خورشید و کرکس نبودن. رفته بودن به وضعیت دارکوب ها برسن. تکبال غیبتشون رو نفهمید. تکبال هیچی نفهمید. نه غیبت اون ها رو، نه حضور شهپر رو که دستش رو گرفته بود توی دستش و1نفس باهاش حرف می زد، نه رعد و برق شدیدی که حدود نیمه های شب شروع شد و بلافاصله پشت سرش چنان بارونی گرفت که نظیرش رو کمتر دیده بودن. تکبال هیچی نفهمید. همون طور نشسته و به هیچ ماتش برده بود.
-تکبال!ببین! این طوری نابود میشی. و نابود شدن هیچی رو عوض نمی کنه. با فاخته یا بدون اون تو باید ادامه بدی. عشق ورزیدن و رفاقت کردن با اون پرنده تنها وظیفه ای نبود که توی جهان داشتی. تو باید به باقی وظایفت برسی.
شهپر می گفت و می گفت و تکبال اصلا نمی شنید. تکبال انگار در جهانی خالی بین هیچ شناور بود.
-تکبال!آخه حرف بزن! دارم دلواپست میشم. ببین! تو که چندین بار بهم می گفتی انتظارش رو داری. خوب پس نباید غافلگیر شده باشی. تکبال! فاخته باید دیر یا زود راهش رو پیدا می کرد. اینکه تو نمی پسندی دلیل اشتباه بودنش نیست. اون1موجود زنده هست و باید تا هست از زندگیش لذت ببره. حالا گیریم که لذت این موجود، همراهی با1باز باشه که تو باهاش موافق نیستی. مثل خودت که نه تنها قاعده طبیعت، بلکه قاعده عقل رو هم ندید گرفتی و شدی جفت این کرکس روانی سیرک لازم. فاخته حق انتخاب داشت و انتخابش رو کرد تکبال. البته در مورد تو شاید خیلی مثبت عمل نکرده باشه ولی این دلیل نمیشه که تو اینطوری بشی. تکبال! میشه1چیزی بگی؟ من از سر شب تا حالا همینطور1نفس حرف زدم و تو هیچی نمیگی. دسته کم1کلمه بگو تا مطمئن بشم هنوز می تونی حرف بزنی.
تکبال حتی نگاهش نمی کرد. همون طور مات به مقابل خیره مونده بود. کاش می تونست گریه کنه! نمی تونست. نمی شد. شهپر نگاهش رو دنبال کرد. نگاه مات تکبال فقط می رفت و می رفت، از هر چیز که سر راهش بود می گذشت و می رفت، تا جایی که نگاه شهپر قادر به تعقیبش بود می رفت و باز می رفت. و تکبال چقدر دلش می خواست می شد مثل نگاهش بره تا ناکجا!اونقدر بره تا هوای رفتن و وحشت توقف همه از سرش بپرن. تکبال دلش می خواست هیچ بشه. مثل انتهای مسیر نگاهش، مثل آخر ماجرای خودش و فاخته، مثل عدم.
-خواهش می کنم تکبال! تو باید خیلی قوی تر از این ها باشی! تکبال! تو با این حالت نه به خودت هیچ کمکی می کنی نه به فاخته. لطفا از این حال در بیا!.
هیچ فایده ای نداشت. شهپر تمام شب حرف زد. دست سرد تکبال توی دستش بود و همین طور حرف می زد. تکبال ساکت و مات فقط بود. نه حرف می زد، نه می شنید، نه می فهمید، فقط بود.
فقط بود!.
شهپر لحظه ای سکوت کرد. به تکبال نظر انداخت و شاید فهمید که اینطوری نمیشه. برای اولین بار بعد از اونهمه مدت بود که احساس کرد شاید لازم باشه این دفتر واقعا بسته بشه. شاید لازم باشه داستان این مهر ناتموم و نافرجام باقی بمونه چون ادامهش شاید از این سنگین تر می شد و اگر این اتفاق می افتاد شهپر خودش رو نمی بخشید از این بابت که فقط نشست و تماشا کرد. لحظه ای متفکر به تکبالِ مات خیره موند، نفس عمیقی کشید و آروم شونه های جمع شده تکبال رو تکون داد.
-تکبال!دیگه بسه عزیز! می فهممت ولی لطفا به خودت بیا! تو باید ادامه بدی!
بارون چنان می بارید که انگار تمام آسمون خیال داشت ویران بشه و همراه قطره های درشت و سیلآسا روی زمین فرود بیاد و آوار بشه. انگار آسمون خسته از زمین و سیاهی هاش، خسته از هرچی که از اون بالا می دید، خسته از افراشته بودنش روی سر اینهمه تیرگی، می رفت تا به خاک بی افته و نابود بشه و نابود کنه تا دیگه نبینه.
-چه بارونی میاد!
این جمله شهپر انگار سکون فضا رو برای تکبال شکست.
-شهپر!
صدای گرفته تکبال برای خودش کاملا بیگانه و برای شهپر از شدت گرفتگی و بی حالتی وحشتناک بود.
-جانم!
-شهپر!داره بارون میاد مگه نه؟
-آره عزیز من! داره بارون میاد.
-شهپر!این بارون الان روی همه جنگل ما داره می باره مگه نه؟
-آره عزیز من! الان تمام جنگل خیسه و سرد و توفانی. ولی نگران نباش. کرکس و خورشید سفتن. از پس خودشون بر میان. چیزی نمیشن. مطمئن باش!. خیلی زود بر می گردن. الان هم در امان هستن.
تکبال با نگاهی کاملا تهی و مات، همچنان به مقابل و به هیچ خیره مونده بود.
-شهپر!افرا.
شهپر برای1لحظه خیلی کوتاه نتونست حیرتش رو مخفی کنه. تکبال اصلا غیبت کرکس و خورشید رو نفهمیده بود. بر عکس همیشه که در این موارد دلواپسی اولش کرکس بود و خورشید. و امشب، تکبال حتی اسمشون رو نمی شنید. شهپر با نگاهی متحیر بهش خیره شد. تکبال ندید. تکبال هیچی نمی دید. شهپر نگاهش می کرد. و تازه درست و حسابی می فهمید که چه بلایی سر تکبال اومده.
-آره عزیز من! افرا هم الان زیر بارونه. ولی اون لونه رو من دیدم. حسابی سفته. چیزیش نمیشه.
تکبال با صدایی که صدای خودش نبود، انگار از جایی خیلی دور تر از شهپر و از زمان و مکان و از جهان حاضر، گرفته و زمزمه وار به حرف اومد.
-شهپر!خیلی سرده. اون بالا الان سرده. فاخته من الان سردشه. من باید اونجا باشم. از صدا های بلند می ترسه. الان تنهاست. من نیستم.
شهپر نگاهش کرد. تکبال چنان بی خود از خود بود که شهپر به طرز دردناکی حس کرد ای کاش فقط در این1مورد به کرکس گوش می داد. بال هاش رو دور شونه های خسته کبوتر حلقه کرد و به خودش فشردش.
-تکبال!عزیز من! فاخته دیگه بزرگ شده. دیگه نمی ترسه. دیگه سردش نیست. اینهمه نگرانش نباش.
ولی تکبال1دفعه از جا پرید. حرکتش شدید نبود. کند بود و لخت. خسته و بی حال. ولی حرکت بود. از اون حرکت هایی که بیشتر به احتضار شباهت داشت تا به اقدام برای حرکت.
-شهپر! تو رو خدا ببرم به افرا. من باید پیشش باشم.
شهپر خسته و تاریک نگاهش کرد. برای اولین بار حس کرد چقدر در حق این کبوتر کوتاهی کرده! باید کمکش می کرد. باید کاری می کرد که این محبت بی قاعده پیش از اینکه اوضاع اینطوری بشه از دلش می رفت بیرون یا کمتر می شد. ولی هیچ کاری نکرد. چرا؟ آخه چرا شهپر تا الان فقط تماشا کرد و اجازه داد این ماجرا این مدلی پیش بره؟ شهپر واسه بیداری و آگاه شدن تکبال نسبت به کرکس و رفتارش اونهمه تلاش کرده بود، با تکبال حرف زده بود، منطقش رو به جدل طلبیده و در هر زمانی که تونسته بود به عقلش تلنگر زده و بلاخره به ناخواه خود تکبال، تونسته بود بیدارش کنه. پس چرا در این مورد هیچ کاری نکرده بود؟ آیا آگاه کردن تکبال از پوچی محبتش به فاخته از آگاه کردنش نسبت به مدل اشتباهی ادامه دادنش با کرکس مشکل تر بود؟ نه! نبود! پس چرا شهپر اینهمه ساکت و اونهمه بیخیال از کنار این فاجعه که الان داشت تماشاش می کرد گذشت؟ آیا از حرص کرکس نبود؟ آیا به خاطر این نبود که کرکس فاخته رو دوست نداشت و شهپر برای مخالفت با کرکس به عکس نظرش سکوت کرد و اجازه داد تکبال همچنان اون پرنده رو اینطور دیوانه وار بخوادش؟
خشمی داغ در وجود شهپر جوشید. خشمی نسبت به خودش که مثل آتیش سوزنده بود. صدا و دست های سرد تکبال به خودش آوردش. صدایی که اصلا صدا نبود و دست هایی که خیلی آروم، خیلی خسته، خیلی بی حس و خیلی سرد، گوشه بال شهپر رو گرفته بود و آهسته تکونش می داد.
-شهپر!ببرم به افرا. من باید پیشش باشم. تو رو خدا.
شهپر به تکبال که مثل خواب گرد ها شده بود نظر انداخت. باید کاری می کرد. باید هرچی از دستش بر می اومد می کرد.
-تکبال!چند لحظه به من گوش کن! تو دوستش داری مگه نه؟ خاطرش رو می خوایی مگه نه؟ ببین!عشق سخته. خیلی هم سخته. اگر مدعیش شدی باید بتونی تا آخرش بری. اگر واقعا خاطرش و رضایتش برات ارزش داره باید اونچه رو که می خواد انجام بدی. اون ازت خواسته دیگه نخواییش. پس نخواه. شاید برای اون فاخته دیگه نتونی، ولی به خودت عشقت رو ثابت کن. دیگه اون رو نخواه تا احساس رضایت کنه. اینه عشق. اگر تونستی پس چیزی هستی بیشتر از1مدعی. می دونم ساده نیست. ولی تو باید انجامش بدی. براش دعا کن. دعا کن که همیشه شاد باشه و دفتر این مهر رو برای همیشه ببند. طوری ببندش که دیگه حتی خودت هم نتونی بازش کنی. و هر زمان دلت تنگ شد، به خاطر بیار کاری رو کردی که عزیزت ازت خواست. برای رضایتش. دعا کن که بعد از رفتنت رضایت داشته باشه. دعا کن که از زندگیش لذت ببره. دعا کن که دست هیچ بازی بهش نرسه. براش دعا کن ولی دیگه نخواه که ببیندت. زمان هایی که دلت دیوونهت کرد، به دلت بگو به خاطر دلش بود که ازش بریدی. تکبال! میشه به من گوش بدی؟ میشه در جواب اینهمه که گفتم1کمی گریه کنی؟ تکبال!خواهش می کنم. خواهش می کنم گریه کن! تکبال! چند لحظه گریه کن! بذار سبک بشی.
تکبال چیزی نفهمید جز اینکه برای درستی ادعای عشقش باید فاخته رو فراموش کنه. دلش گریه می خواست ولی نای گریه کردن نداشت. مات بود، خسته بود، ویران بود، نمی تونست گریه کنه. نمی تونست آه بکشه. نمی تونست فریاد بزنه. نمی تونست نفس بکشه. شهپر حرف می زد و حرف می زد و باز هم حرف می زد و تکبال همچنان محو و مات، به هیچ خیره مونده بود.
-تکبال!عزیز من! تو دیگه لازم نیست پیشش باشی. اون دیگه نمی خوادت. از پس خودش بر میاد. بلاخره بر میاد. ولی بدون تو. اون دیگه نمی خواد تو پیشش باشی. همینجا بمون و براش دعا کن.
تکبال توی بغل شهپر مچاله شده بود و می لرزید. از سرمایی جدا از سرمای زمستون می لرزید.
-شهپر!دعای من کمک می کنه؟
-شهپر با محبتی بی انتها، خیلی محکم بغلش کرد، نازش کرد، به سینه فشارش داد.
-بله که کمک می کنه. دعای تو حسابی هم کمک می کنه. کی بهتر از تو؟ دعایی که از دل تو واسهش بره آسمون امکان نداره برآورده نشه. آخه دل تو تمامش عشقه واسهش. دعات بهش می رسه. مطمئن باش!
تکبال با صدایی شبیه نگاهش، مات و از جنس هیچ، نجوا کرد:
-شهپر!دعای من از شر باز هم نجاتش میده؟ از سرمای امشب چی؟ از این صدا ها چی؟ ترسش رو می بره؟ کمک می کنه تا راحت بخوابه؟
شهپر حس کرد کمتر زمانی توی تمام عمرش اینطوری متأثر شده. دلش می خواست می تونست این داستان رو به هر وسیله ممکن از ذهن تکبال پاک کنه ولی…
-آره عزیز من! آره عشق من! آره کمک می کنه. کمک می کنه عزیز من! دعای تو کمکش می کنه. مطمئن باش که می کنه. خودش هیچ وقت نمی فهمه ولی دعای تو حتما و همیشه، در همه جای زندگیش همراهشه.
تکبال با صدای غرش رعد و شدت گرفتن بارون از جا نپرید. آروم سر بالا کرد و به چشم های شهپر خیره شد. لحظه ای نگاهش کرد و بعد، آروم، خیلی آروم، بدون صدا، بدون هقهق، بدون لرزش، اشک هاش جاری شدن. شهپر بی هیچ حرفی سفت بغلش کرد. تکبال دلش رو توی پر های شهپر می بارید. چنان می بارید که شهپر کاملا خیس شدن پر هاش رو احساس می کرد. تکبال می بارید، بارون شدت می گرفت، آسمون می غرید و شهپر همچنان نظاره گر خاموش این درد بی توصیف بود.
اون بیرون، همراه توفان و رعد و برق و بارون، صبح، هرچند تیره، هرچند سرد، هرچند توفانی، داشت از میان سینه شب می دمید.
دیدگاه های پیشین: (2)
آریا
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 00:28
سلام پریسا جان
امیدوارم عالی باشی
خسته نباشی ممنونم عزیز که این قسمت هم نوشتی
ممنونم پریسا ممنونم.
سلامت باشی عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم دوست من. هرچی خدا بخواد همون میشه. هیچ وقت دستش رو رها نکن چون اون هرگز دست ما رو رها نمی کنه.
شاد باشی.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 23:08
سلام. خسته نباشید.
اما طبق معمول چون این قسمت بسیار بسیار کم بود خیلی خیلی زود قسمت بعدی رو بنویسید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دارم مرتبش می کنم. نمی دونم چجوریه که هر مدل می نویسمش1کمی قاطیه. کاش زود تر آماده بشه تا زود تر از روی دوشم بردارم و بذارمش اینجا.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال73

پیشبینی کرکس درست بود. خورشید بعد از بازگشتش حسابی نفس تکبال رو گرفت. تکبال بی حرف و بی شکایت و بی ناله انجام می داد، جا می موند، مثل دشمن های اسیر شده کتک می خورد، از خستگی می افتاد و بلند می شد و دوباره انجام می داد و… خورشید چنان سخت می گرفت که گاهی تکبال حس می کرد واقعا نفس های آخرشه. ولی دیگه معترض نبود. حوصله اعتراض نداشت. وحشت از خطر گرفتار شدنش به وسیله تکمار، فشار های کرکس که داشت بیشتر می شد، ماجرای فاخته، شهپر و حضورش، خستگی شدید از تمرین ها و از جنگ ها و از التهاب دایمی و از وحشت از دست دادن ها و از همه چیز این داستان سیاه که توش گیر کرده بود، همه و همه این فشار ها باعث شده بودن که تکبال به1مدل کرختی دردناک برسه. انگار احساساتش از شدت فشار داشتن فلج می شدن. معمولا دیده می شد که در زمان های بیکاریش که زیاد هم نبود، بی حرف و بی حرکت1گوشه می نشست و خیره به ناکجا اونقدر باقی می موند که عاملی باعث تکون خوردن و بلند شدنش بشه. مثل خورشید یا کرکس یا1ماجرای ناگهانی، حمله ای، دردسری یا اتفاق غیر منتظره ای.
-تکی! بد پیش نمیری. ولی دقیق نیستی. هدف گیریت ایراد داره. تصور کن وسط1جنگ شدید بخوایی1مهاجم رو هدف بگیری که پرتش کنی عقب، اما احتمالش میره که فاجعه درست کنی. اون وسط دوست و دشمن توی هم می چرخن و فاصله ها زیاد نیست. باید دقیق تر باشی تا به جای مهاجم مدافع رو نفله نکنی. تکی! شنیدی؟
تکبال آهسته سر تکون داد. خورشید خوشش نیومد.
-مگه زبون نداری؟ حرف بزن.
تکبال مثل خوابزده ها گفت:
-بله شنیدم.
خورشید بهش نگاه کرد. تکبال به مفهوم حقیقی داقون بود. داقون! خورشید لحظه ای بهش خیره موند. چیزی شبیه شفقت در نگاهش سایه زد که تکبال ندید.
-تکی! می دونی کرکس رو کجا میشه ببینم؟
تکبال نگاهش نکرد.
-نه.
خورشید مکث کرد.
-تکی کرکس حالت رو می بینه؟
تکبال بی حالت و بلافاصله جواب داد.
-نه.
خورشید از حرص شکلک درآورد. تکبال ندید.
-مشخصه که نمی بینه. شب ها که در استراحت هستید اون بالا چیکار می کنید؟ یعنی کرکس چیکار می کنه؟
تکبال انگار توی خواب حرف می زد.
-عشق می کنه.
خورشید پنجه هاش رو به هم فشرد.
-چه جوری عشق می کنه؟
تکبال آه کشید و خودش رو جمع کرد. خورشید بهش نظر انداخت.
-تو چی؟
تکبال توی خودش مچاله شد. خورشید بال هاش رو باز کرد و انداخت روی شونه های تکبال.
-تکی! چی شده؟
تکبال سرش رو کرد لای پر هاش.
-سردمه.
خورشید محکم زیر پر و بال گرفتش.
-تکی! من باید کرکس رو ببینمش. تو هیچ خوب نیستی.
تکبال از لای پر های خودش و از زیر پر های خورشید زمزمه کرد:
-باشه. برو ببینش.
لحن تکبال چنان بود که گویا تر از اون نمی شد.
-هیچ فایده ای نداره.-
این چیزی بود که خورشید دریافت کرد و بدبختانه خودش هم بهش باور داشت.
-تکی! اون رفیقت، فاخته، هنوز گرد و خاک بینتون نخوابیده؟
تکبال جواب نداد. در عوض خورشید لرزش ضعیفی رو زیر بال هاش حس کرد که لحظه به لحظه بیشتر شد و آخرش به هقهق دردناکی تبدیل شد که خورشید بیشتر از چند لحظه نتونست تحملش کنه.
-تکی! تو واقعا باید این حس رو درستش کنی. اون پرنده1موجود مستقل و جدا از توِ. تو باید احتمال رفتنش رو بپذیری. فاخته ها بومی این منطقه نیستن تکی. تو باید از همون اول منتظر امروز می شدی. ببین! جوجه هایی که زیر پر های پرنده های مادر از تخم در میان و همونجا بزرگ میشن هم برای همیشه زیر پر و بال مادر هاشون نمی مونن. بزرگ میشن، پرواز می کنن و میرن. اینکه1پرنده غیر بومیه. خودت رو اینهمه سر1قاعده طبیعی تغییر ناپذیر اذیت می کنی! تکی! اون جوجه دیروزی حالا دیگه بزرگ شده. تو نمی تونی انتظار داشته باشی که باهات بمونه. معلومه که باید بره. مثل خود تو. راهی که عزیز های ما میرن رو شاید ما نپسندیم. ولی اون ها هرچی هم برای ما عزیز باشن، باز هم وجودی جدا از ما هستن. اون ها به راهی میرن که خودشون می خوان. مثل تو. افرادی که تو براشون اونهمه عزیز بودی موافق نبودن که تو الان اینجا باشی ولی تو الان اینجایی. تو پرورده بال و پرشون بودی. اون فاخته که جای خود داره. نه پرورده پر هاته و نه اصلا مال این منطقه. هر کسی باید به جایی بره که بهش تعلق داره. اون هم دیر یا زود باید بپره و بره. تکی! می شنوی؟
تکبال می شنید. می خواست فریاد بزنه. می خواست بگه فاخته عزیزش حق نداره متعلق به کام باز باشه. می خواست جیغ بکشه، گریه کنه، پر هاش رو بریزه و حنجرهش رو از فریاد جر بده و بگه فاخته ها بومی این منطقه نیستن ولی این1فاخته بومیِ دلِ تکباله و هیچ بازی حق نداره برای صیدش نقشه های عوضی طرح کنه. تکبال می خواست ضجه بزنه و بخواد، از تمام جهان بخواد که یکی بیاد بهش بگه چجوری به فاخته بفهمونه که داره اشتباه میره. تکبال خیلی چیز ها می خواست بگه ولی نگفت. فقط توی پر های خودش، زیر بال خورشید زار زد و هیچی نگفت. خورشید باهاش حرف زد و حرف زد. نوازشش کرد و حرف زد، سیل اشک هاش رو پاک کرد و حرف زد، بغلش کرد و حرف زد و باز هم حرف زد. تکبال شنید، فهمید ولی عمل نکرد.
غروب منطقه سکویا، سرد، تاریک و مثل تمام عصر های زمستون، غمگین بود.
-خورشید!چی شده؟
خورشید با شنیدن صدای کرکس آهسته سر بالا کرد.
-چیزی نشده.
کرکس به تمسخری نه چندان موافق خندید.
-چیزی نشده؟ کبوتر من توی پر های تو داره گریه می کنه. واسه چی؟
خورشید بی حوصله نگاهش کرد.
-ببین کرکس! دست از مسخره بازی بردار که اصلا خوشم نمیاد. من نه شهپرم که بخوام به نفع خودم از راه به درش کنم نه فاخته ام که تو بتونی به نفع خودت از میدون به درم کنی. پس به خودت لطف کن و خفه شو! الان هم اینجا نمون چون ترکیبت توی چشمم می زنه و خوشم نمیاد.
کرکس زد زیر خنده.
-عجب عجب!پس تمام قصه رو می دونی. خوب ببینم! الان فسقلیِ من واسه کدوم بخشش داره اشک حروم می کنه؟ واسه بخش اولش؟ دومش؟ یا شاید هم سومی داره که من بی اطلاعم. بگو ببینم!
خورشید با حرص بهش نظر انداخت.
-کرکس!میشه بس کنی؟ تا کی می خوایی ادامه بدی؟ واقعا خسته نشدی؟ به نظرت وقتش نشده به این نتیجه برسی که همه چیز با جنگ پیش نمیره و باید راه رسیدن هات رو1کمی عوض کنی؟ آخه موجود ناحسابی! با دل که اینطوری طرف نمیشن. تو با زور و تهدید موفق نمیشی بقیه رو از دل جفتت بفرستی بیرون. محض رضای خدا ببین چی به سرش آوردی؟ بسه دیگه!تمومش کن لعنتی!
کرکس دوباره خندید ولی این دفعه خنده هاش خطرناک بودن.
-خورشید!می بینم که حسابی مدافع دلی. پس اجازه بده واسهت توضیح بدم که این دل، گاهی جفنگیات خطرناکی می پرونه که اگر صاحبش بخواد بهش گوش بده اتفاق هایی که می افته قشنگ نیست. دل من از این گاهی ها زیاد داره. یکیش اینکه همیشه بهم میگه افرادی که می خوان بهم بگن در حریم خودم، با جفت خودم چه رفتاری کنم حسابی مجازات لازم دارن. به نظرت باید به دلم گوش بدم؟
خورشید از جا پرید و بهش خیره شد. برق خشم توی نگاهش مثل آذرخش شب های زمستون درخشید.
-لعنت به تو کرکس! برای چی نمی فهمی؟ این موجود دیگه بیشتر از این تحمل نداره وجودش رو فشارش بدی. نکبت سیرکی! دارم بهت میگم، این افتضاحه. بفهم!
کرکس مهلت پیدا نکرد حرفی بزنه. حتی نتونست به حالت ستیزه جوی خورشید جواب بده.
-آهای کرکس! چندتا شاهین در حالی که1دسته مار روی شونه هاشون گرفتن از لا به لای نیزار های مرداب تاریک پریدن بیرون و به خیال خودشون از راه مخفی بین شاخه ها دارن میان این طرف. شهپر گفت بهت بگم و برم خورشید رو هم پیدا کنم و بهش اطلاع بدم.
کرکس و خورشید بلافاصله مثل فنر از جا پریدن. خورشید در حال اوج گرفتن بلند گفت:
-لازم نیست جایی بری تیزپرواز من خودم اینجام. برو به کلاغ ها و اگر بیدار هستن خفاش ها آماده باش بده و منتظر باشید!
خورشید بلافاصله وسط زمین و آسمون به کرکس نگاه کرد. کرکس فورا با حرکت سر تعییدش کرد و بعد، با فریاد خطاب به تیزپرواز که دور می شد داد زد:
-به شهپر بگو همینجا بمونه و مراقب منطقه باشه. اگر لازم شد خودت رو بفرسته تا بهمون اطلاع بدی!.
تیزپرواز همه رو شنید و دور شد. کرکس و خورشید در1چشم به هم زدن اوج گرفتن و از نظر ناپدید شدن. تکبال تنها لای شاخه هایی که کرکس دم رفتن به سرعت ولی ماهرانه مخفیش کرده بود باقی موند. با نگاه کاملا هشیار و جستجو گر از اون بالا اطراف رو زیر نظر گرفت. تکاپوی پنهان اما سریع افراد منطقه سکویا رو می دید که به سرعت آماده می شدن تا اگر اتفاقی افتاد غافلگیر نشن. تکبال تماشا می کرد و فرصت داشت به شنیده هاش فکر کنه. تمام جسمش درد می کرد. دیگه به تنگ اومده بود. شب ها از دست کرکس و روز ها از فشار تمرین هاش دیگه جای سالم در هیچ کجای جسمش نمی شناخت. چقدر دلش می خواست از تمام این ها خلاص بشه! چقدر دلش می خواست جنگی در کار نبود، خودش توانایی های عجیب و غیر معمول نداشت تا به خاطرش هدف اول تکمار باشه، تمرین هم لازمش نمی شد، کرکس هم اینهمه کامجو و وحشی نبود، خورشید و باقی سکویایی ها هم خارج از هر مدل ماجرایی در اطرافش زندگی می کردن، توی سر و کول هم می زدن، جفت گیری می کردن، بچه دار می شدن و زندگی به روال آرام و بی ماجرا برای خودش و اطرافیانش ادامه داشت! آخ که چقدر دلش می خواست می شد که اینطور بود! شهپر از دور پرواز کرد، اومد و اومد و در1دایره بزرگ درست از کنار درختی که تکبال بین شاخه هاش مخفی شده بود چرخید و باز هم چرخید و وقتی تمام اون اطراف رو کامل و دقیق از نظر گذروند، پرواز کرد و رفت. تکبال بی حرکت و بی صدا تماشاش کرد. حتی پروازش با کرکس فرق داشت. آروم، ملایم و مراقب. شهپر رو تکبال بارها در صحنه های خشن دیده بود. زمان هایی که تأخیر فاجعه به بار می آورد. شهپر در اون موقعیت ها اصلا مهربان نبود. نه مهربان و نه آرام. شهپر در اون موقعیت ها1شکاری وحشی بود که همه به حق از مقابلش فرار می کردن و امکان نداشت موجودی رو نشون کنه و اون موجود، مار یا شاهین یا هر دشمن دیگه ای، بتونه سالم از دستش در بره. ولی این فقط در صحنه های درگیری و در برابر دشمن ها و مهاجم ها اتفاق می افتاد و دیگه هیچ. تکبال رفتنش رو تماشا می کرد. شهپر چنان در آرامش پرواز می کرد که انگار برای تفریح اومده وسط آسمون. لحظه ای بعد، تکبال در حالی به خودش اومد که…
-وای! وای خدای من! عجب احمقی هستم! این2تا با هم متفاوتن. شهپر و کرکس با هم تفاوت دارن. هر کسی مثل خودشه. این مزخرفات واسه چی زده به سر من؟!
تکبال آهسته خودش رو عقب کشید و از ادامه تماشا دست برداشت. شهپر رو دیگه نمی دید ولی تصویر واضحی ازش درست وسط پرده ذهنش نقش بسته بود. سعی کرد کنارش بزنه ولی موفق نشد. به شدت سر تکون داد تا از افکار مزاحم خلاص بشه ولی…
-من خل شدم! کرکس موافق نیست اینهمه مثبت ببینمش. کرکس. ولی کرکس با خیلی چیز ها موافق نیست. خیلی چیز ها که واقعا لازمه باهاشون موافق باشه. کرکس موافق نیست من زیاد بفهمم. کرکس موافق نیست من بدون حضور خودش بتونم ادامه بدم. به هیچ چیز. به حرکت، به درک، به زندگی. کرکس بارها به وضوح بهم گفته مایل نیست بیشتر از اونچه خودش می خواد بفهمم. لازم نیست خیلی بفهمی. اصلا لازم نیست تو بفهمی. من خودم به جای تو می فهمم. تو فقط کبوتر من باش! فقط فسقلیِ احمق من باش!
تکبال از خشمی خاموش به خودش لرزید.
-ولی من نمی خوام فقط کبوتر احمق1کرکس باشم. هرچند که اون کرکس جفت من باشه. من خیلی بیشتر از این هستم و می تونم بیشتر هم باشم. هرچند بدون پرواز. من بیشتر از1آلت ساده مسخره برای ارضای کامجویی های وحشی1کرکس جنگخواه بیمارم.
تکبال حس کرد به هیچ عنوان نمی تونه از پس هجوم این افکار آزار دهنده که ذهنش رو پر می کردن بر بیاد. وحشت تمام وجودش رو گرفت.
-خدایا!خدایا کمک کن! این چیز ها از کجا اومده توی سر من؟! خدایا کمک کن این ها از سرم بره!
شهپر دوباره از دور پیدا شد. پروازش آروم، ملایم و محتاط بود. اومد و باز چرخید و رفت و دور شد. تکبال زمانی به خودش اومد که محو شدنش رو تماشا می کرد. خودش رو چنان به شدت عقب کشید که کم مونده بود از پشت سر پرت بشه پایین. دلش می خواست خودش رو مجازات کنه. از دست شهپر عصبانی بود. از دست خودش عصبانی بود. از دست کرکس عصبانی بود.
-این2تا چقدر با هم متفاوتن! یعنی شهپر در تمام مواردش همین مدلیه که ما می بینیم؟ یعنی اونی که در کنارشه واقعا در کنارشه؟ با احساس حضور داشتن و موجود بودن؟ یا زیر سایهشه در حالی که حس می کنه هیچی نیست جز1سایه که به مرور اون هم محو میشه و دیگه اصلا نیست؟ مثل من در زیر سایه کرکس!.
تکبال حس کرد دلش می خواد از شدت درموندگی و نفرت سرش رو بکوبه به شاخه و خلاص بشه ولی به جای این کار، به گریه ای بی صدا و تلخ بسنده کرد.
-لعنت به تو کرکس! لعنت به تو شهپر! لعنت به خودم!
نفهمید چقدر گذشت.
-تکبال!باز هم که گریه می کنی! آخه تو کی می خوایی دست از زجر دادن خودت برداری؟
تکبال از جا در رفت و تمام خشمش از همه چیز و همه چیز رو پاشید سر شهپر.
-تو واسه چی خفه نمیشی؟ تو واسه چی دست از سر من بر نمی داری؟ تو واسه چی هر لحظه که من تنها میشم هستی؟ تو واسه چی نمیری به جهنم؟ لعنتی! لعنت به تو! لعنتی لعنتی لعنتی!همهش تقصیر توِ لعنتی! تمامش تقصیر توِ تمامش تمامش تقصیر توِ قوش عوضی! می خوام بری. می خوام دیگه نبینمت. می خوام بری گم شی من دیگه نبینمت عوضی فقط می خوام تو بری جایی که من دیگه نبینمت.
تکبال از شدت حرص به خودش می پیچید و حس می کرد هرچی جیغ می کشه و به شهپر فحش میده آروم نمیشه. آخرش هم زد به گریه. گریه نبود. ضجه هایی بود که مهلت نفس کشیدن نمی دادن. شهپر در تمام این مدت نگاهش کرده و گوش داده بود و وقتی سیل اشک راه باز کرد، شهپر بی حرف بغلش کرد و آروم آروم شونه هاش رو مالش می داد.
-تکبال!ازت ممنونم. به جان خودت من الان می تونم تا آخر آسمون پرواز کنم از بس سبک شدم. تو اصلا خوشت نمیاد ولی من دارم می بینم چیزی رو که دلم می خواست ببینم. تو از دست من عصبانی هستی چون مطمئنی دیدم درسته. این حرصت از خودته. تو با خودت درگیری تکبال. تو باهام موافقی و نمی خوایی که باشی. داری به خودت می بازی. داری عاقل تر میشی و خیال می کنی این خطاست ولی نیست. تکبال! تو جنایتکار نیستی اگر به فرمان عقلت گوش کنی. کرکس نابودت می کنه. تو باید بفهمی. این بستگی کوری که بهش داری باطله. تو هم دیگه این رو می دونی. ولی نمی خوایی باورش کنی و از دست خودت و کرکس و از دست من که به عقل خواب رفتهت سیخونک زدم عصبانی هستی. هرچی دلت می خواد فحشم بده. من جایی نمیرم. مطمئن باش!.
شهپر این ها رو به زبون نیاورد و تکبال نه شنید و نه فهمید. حال آشفته خودش براش کافی بود و دیگه جایی برای خوندن حرف دل یکی دیگه نداشت. تکبال توی پر های شهپر زار می زد و با خودش فکر می کرد که چی می شد اگر1دفعه عمرش تموم بشه و دیگه ادامهش رو نبینه!این تصور در اون زمان سیاه براش رویایی شیرین بود. رویایی شیرین و دست نیافتنی و در عین شیرینی، ترسناک، ناشناس، تلخ.
افرا.
افرایی ها در پوشش مه گرفته صبح زمستون خواب بودن. تکبال خیلی آهسته بلند شد و زد بیرون. هنوز شب کاملا پردهش رو از چهره تاریک صبح برنداشته بود. تکبال نگاهی به اطراف کرد و همونجا کنار لونه نشست. سرمای آزار دهنده نمی خواست جنگل سرو رو رها کنه. تکبال دیگه عادت کرده بود، مثل همه افراد جنگل سرو.
مه عجیبی روی جنگل نشسته بود. تکبال به لونه نظر انداخت. افرایی ها داخلش خواب بودن و کی می دونست هر کدوم چه رویایی می بینن؟ تکبال به خاطر آورد که فاخته دم صبح از سرما توی خودش جمع شده بود. چشم هاش خیس شدن. به طرف دریچه نظر انداخت. چنان سفت بسته شده بود که افرایی ها نتونسته بودن هیچ مدلی بازش کنن. بلند شد و رفت طرف دریچه. مثل سنگ سفت و سخت ایستاده بود. تکبال شونه و هر2پنجه هاش رو بهش تکیه داد و با تمام قدرت فشار آورد. دریچه از جاش حرکت نکرد. تکبال هرچی زور داشت داد به شونه هاش، چشم هاش رو بست و فشار آورد، فشار آورد، باز هم فشار آورد. دریچه باز نشد که نشد. تکبال از شدت فشار به نفس نفس افتاد. سرما از یادش رفته و تمام وجودش داغ شده بود. باز هم تلاش کرد ولی دریچه از جاش تکون نخورد. تکبال ایستاد و بهش خیره شد.
-بازِ کثافت! کثافت! کثافت!
خشمی تیز و آزار دهنده توی وجودش جوشید. دریچه همچنان بسته بود. چرا باید بسته می موند؟ به یاد حرف های شهپر افتاد. حالا که فکرش رو می کرد، شهپر درست می گفت. این ها تمامش نقش و نقشه بودن. با توجه به گفته های شهپر، تکبال می دونست که قهر باز نمایشیه و دیر یا زود بر می گرده. این رو هم می دونست که باز می خواد این دریچه بسته بمونه تا فاخته در لونه رو به روش باز کنه و اون وقت…تکبال از این فکر به خودش لرزید. باید به هر طریق ممکن دریچه رو کنار می زد تا نقشه خطرناک باز باطل می شد. غیبت باز طول کشیده و هر لحظه، هر روز، هر صبح ممکن بود که بشکنه و هیچ بعید نبود که فاخته تسلیم دلتنگیش بپره بره در رو باز کنه و…
-نه!
تکبال با صدای خودش از جا پرید. به دریچه حمله برد و باز فشار آورد. دریچه حرکت نکرد. تکبال ایستاد و بهش خیره شد.
-لعنتی!من کنارت می زنم.
حس می کرد اختیارش رو از دست میده. چنان خواهان باز شدن دریچه بود که حس می کرد این خواستن داره مثل شعله از وجودش می زنه بیرون. باید عجله می کرد. افرایی ها هر لحظه ممکن بود از خواب بیدار بشن. تا روشن شدن هوا هنوز زمان باقی بود ولی فاخته شاید به امید دیدن باز زود تر بیدار می شد و از لونه می زد بیرون و اون وقت چه بسا که باز…
-نه! نه!کثافت لعنتی! نه!
تکبال با نگاهی خطرناک به دریچه بسته نظر انداخت. دستش رو آهسته بالا برد و روی دریچه گذاشت. ولی این کار درست نبود. خورشید تأکید کرده بود که هرگز نباید این کار رو در زندگی عادی انجام بده. تکبال لحظه ای متوقف موند. زندگی عادی تکبال تا کجا بود؟!کجا بود مرز بین زندگی عادی و موقعیت هایی که تکبال مجاز بود غیر عادی رفتار کنه و از توانایی های عجیب و غیر معمولش کمک بگیره؟! آیا نجات فاخته که اونهمه براش می ارزید یکی از اون موقعیت ها نبود؟ از نظر خورشید نه. ولی خورشید الان اونجا نبود. اونجا کسی جز تکبال نبود. تکبال و1دریچه بسته و آگاهی از1نیت شوم و هوای تاریک و مه گرفته دم صبح سرد زمستون.
تکبال به شاخه نازک سمت چپ تکیه زد، پنجه دیگهش رو هم بالا برد و روی دریچه گذاشت، چشم هاش رو بست و آهسته به طرف دریچه متمایل شد.
کسی نفهمید چه اتفاقی افتاد. در1لحظه صدای وحشتناکی بلند شد، دریچه به همراه تکه بزرگی از دیوار لونه روی افرا با صدایی شبیه1انفجار بلند به شکل گرد و غبار چوب و کاه و علف در اومد، شاخه نازکی که تکبال بهش تکیه زده بود مثل1مشت خاک خشک خورد شد و تکبال انگار دستی قوی به عقب پرتش کرده باشه، به ضرب تمام به عقب پرتاب شد و از بالای افرا به زمین سقوط کرد. چنان ناگهانی پیش اومد و چنان خسته و بی رمق بود که اصلا نفهمید چی داره میشه. در حال سقوط1لحظه سوراخ بزرگ روی دیوار رو دید و چیزی شبیه احساس پیروزی دلش رو گرم کرد. مثل باد به زمین رسید و درست پیش از برخورد جسم درهم شکستهش با خاک، 2تا دست که تقریبا از خاک گرفتنش. 2تا دست ناشناس و صدای آه عمیقی که تکبال شنید و نشنید.
-آه! با خودت چیکار کردی کبوتر؟ آه کبوتر! راهت خیلی سخته! دلت می کشدت! طفلک بیچاره!کبوتر بیچاره! آه گرفتار بیچاره!
تکبال دیگه چیزی نفهمید.
چشم که باز کرد چنان خسته بود که جسمش رو احساس نمی کرد.
-سلام فسقلی.
به زحمت خواست به خودش حرکتی بده و به طرف کرکس نگاه کنه ولی چنان دردی توی دنده هاش پیچید که نفسش بند اومد.
-آروم باش فسقلی. حرکت نکن. من اینجام. چیزی نیست. مثل باد درست میشی. من خودم پیشتم. کفترک عزیز خودم! طوری نشده. سقوط کردی. اون افرای لعنتی! در اولین فرصت حلش می کنم. واسه همیشه حلش می کنم. الان همه چیز درسته. من کنارتم. بخواب. خیلی خسته ای!بخواب کبوترم! بخواب.
تکبال سعی کرد در جهان بیداری و هشیاری باقی بمونه ولی خیلی زود باخت. چشم هاش بسته شدن و به خوابی بسیار عمیق فرو رفت.
دفعه بعد که تونست صدا هایی از جهان بیداری بشنوه نمی دونست چه زمانیه. پلک هاش چنان سنگین بودن که انگار با صمغ مژه هاش رو به هم چسبونده بودن. طول کشید تا بتونه مفهوم کلماتی که می شنید رو درک کنه.
-دیگه تحملش رو ندارم خورشید. دیگه بسه! هرچی پیش رفتی و پیش بردیش دیگه بسه! من خودم در برابر تکمار یا هر عوضی دیگه ای می تونم مواظبش باشم. اصلا چی باید بپردازم که جفت من دیگه عجیب نباشه؟ من کبوتر خودم رو می خوام. من می خوام فقط کبوتر بوق من باشه. همینطور که همه می بیننش. بی پرواز و بی فهم و بوق. می فهمی؟
-کرکس!اینهمه جفنگ گفتی که به اینجا برسی؟ ببین! بفهم! من کاری نکردم پرت بشه پایین. این موجود بی شعور توی اون کله پوکش نمی دونم چی پرورده بود که بالای افرا هوس قدرتنمایی زد به سرش و اتفاقا چنان آتیشی بود که نه تنظیم فاصلهش درست بوده، نه هدف گرفتنش دقیق بوده و نه تنظیم ضربه ای که می خواست بزنه. هرچی زورش رسید ول کرد و ویرانی به بار آورد. نتیجهش هم شد اون افتضاح بالای افرا که بچه ها بیچاره شدن تا بتونن سر و تهش رو هم بیارن و چندتا از دنده های داقون خودش. در مورد سوالت هم باید بهت بگم که تو لازم نکرده هیچی بپردازی چون این شدنی نیست. تکی رو من اینطوریش نکردم که حالا من معمولیش کنم. درضمن، تکی بوق نیست. تو بلایی سرش آوردی که مدلش اینطوری دیده بشه حتی در باور خودش. کرکس! دیگه تمومش کن!
تکبال به زحمت پلک هاش رو از هم باز کرد. چشم هاش می سوخت. خواست حرف بزنه ولی صداش در نیومد. خواست بیشتر تلاش کنه ولی دردی فراگیر از پهلو هاش شروع شد و تمام جسمش رو گرفت.
-بس کنید دیگه! بیدارش کردید. برید جای دیگه عربده بزنید!
در1لحظه3تا سایه سیاه بزرگ بین نگاه تبدار تکبال و نور تیره و آزار دهنده روز زمستونی حائل شدن و خوشحالش کردن.
-سلام فسقلیِ خودم. ببین چیکار با خودت می کنی؟ نزدیک بود خودت رو نفله کنی. البته اگر اسم این که به سرت اومد نفله شدن نباشه.
خورشید با خشم و نفرت چشم تنگ کرد.
-واقعا موجود نفهمی هستی تکی! عاقل تر از این ها تصورت می کردم. این چه غلطی بود کردی؟ می دونی چی ممکن بود سرت بیاد؟ تکی! تو! تو!
صدای آروم شهپر متوقفش کرد.
-خورشید!تو عصبانی هستی. حق هم داری. ولی به نظرت الان این حرص و این توبیخ هات کمکی می کنه؟ نمی کنه. نه به خودت، نه به تکبال. آروم باش! این که به خیر گذشته عالیه. برای توبیخ زمان هست.
خورشید بی توجه به حال تکبال نیمه هشیار تقریبا داد زد:
-شهپر!گاهی برای هیچ جبرانی زمان نیست. گاهی فرصت ها مهلت آخرن. و اتفاقا خیلی هم کوتاهن. ممکن بود الان زنده نباشه می فهمی؟
خورشید به شدت پریشون بود زمانی که این جمله ها رو، به خصوص جمله آخری رو می گفت. دیدن چهرهش لازم نبود برای فهمیدن اینکه تکبال چقدر واسهش عزیزه. شهپر تسلی بخش دست روی شونه هاش گذاشت و تعییدش کرد.
-می فهمم. تو درست میگی. ولی این دفعه از اون دفعه هایی که میگی نبوده. و چقدر عالی که اینطور نبوده. اشتباه خطرناکی بود ولی خوشبختانه زمان برای توبیخ در این مورد هست. چون تکبال زنده هست و به محض خوب شدن دنده های داقونش می تونی در این مورد حسابی باهاش صحبت کنی. چندتا دنده شکسته هم چیزی نیست که درست نشه. به خصوص واسه تو که دستت روونه و بلد کار هستی. حالا آروم باش و مثبت هاش رو ببین. اینهمه مثبت فقط در برابر چندتا دنده شکسته. بد نیست خورشید! اینطوری خودت رو اذیت نکن! همه چیز درسته. تکبال هم درست تر میشه. با وجود تو امکان نداره جز این باشه.
کرکس مشغول تکبال بود. شهپر موفق شد خورشید رو هرچند به ظاهر، ولی آرومش کنه. تکبال توان نداشت بپرسه چی به سرش اومده ولی از لا به لای شنیده هاش کم و بیش می فهمید.
از بالای افرا سقوط کرده بود. نیرویی که برای کنار زدن دریچه صرف کرد خیلی بیشتر از اندازه لازم و کاملا بدون مهار رها شده و علاوه بر ویرانی که به بار آورده بود، خود تکبال رو به ضرب پرتاب کرده و باعث سقوطش شده بود. ضربه چنان شدید بود که3تا از دنده های تکبال شکست و حالا خورشید و بقیه منتظر و در تلاش درمونش بودن. تکبال این رو فهمید و دیگه نتونست بیشتر بفهمه. توانش ته کشید، چشم هاش دوباره بسته شدن و دوباره به خواب رفت.
1هفته طول کشید تا اوضاع تکبال دوباره رو به راه بشه. تکبال درست شد و تونست بلند شه ولی کرکس نه. حرفی نمی زد اما از سکوتش هم می شد به سادگی فهمید که توی سرش هیچی نیست جز انتظار برای1فرصت. کرکس می خواست هر طور شده داستان افرا برای تکبال تموم بشه و دیگه خیالش نبود که چطوری.
-کرکس!کجا به سلامتی؟
-ببینم شهپر تو سرشتت تمیز نمیشه؟ همیشه باید جایی دیده بشی که نباید باشی؟
-دقیقا. مثلا الان باید اینجا دیده بشم و ببینمت که یواشکی می خوایی بری جایی که نباید بری.
-احمق درمون ناپذیر من جایی نمیرم.
-خوب البته شاید من اشتباه کرده باشم. تو که نمی خوایی بری طرف افرا تا باز ماجرا درست کنی مگه نه کرکس؟
-نه. لازم نیست من ماجرا درست کنم. اینطور که شنیدم1باز شکاری نوبالغ میره که ماجرا درست کنه. اون هم از مدلی که من عاشقشم.
-کرکس!نباید اینطوری بگی. تکبال داره دق می کنه.
-تکبال بی خود می کنه. اصولا من به باز جماعت عشق می ورزم. البته نه از خیلی پیش. از زمانی که این داستان رو شنیدم. فقط دلم می خواد این جوونک بجنبه و خیالم رو از بیخ راحت کنه.
-واقعا که جونوری هستی تو کرکس.
-خیلی ممنونم قوش مزاحم. تعریف به جایی بود. ازت به یادگار نگه می دارم.
-اُهُ!شما2تا! دست از سر هم بردارید و بجنبید! مار ها در هوالی منطقه دارکوب های جنگل دیده شدن. هنوز چیزی نشده ولی رفت و آمد های پنهانیِ موش ها بعدش هم حضور چندتا مار رو اونجا اطلاع دادن.
دعوای بین کرکس و شهپر بلافاصله تموم شد و هر2بی مکث و بی تردید همراه خورشید برای اقدام به پیشگیری از نقشه احتمالی مارها به طرف وسط منطقه سکویا پرواز کردن.
افرا.
تکبال بعد از چند روز در حالی که درست نمی تونست وایسته خودش رو به افرا رسوند. فاخته با دیدن مدل راه رفتنش چشم تنگ کرد.
-حالا می خواد بگه من1ماجرای ترسناک جدید داشتم که حتما داخلش1چیزیم شد یا1جفنگی شبیه این. خیال کرده. احمق وراج! کشته خودش رو که بپرسم چی شده تا بعد از کلی ادای تفره رفتن و ناز کردن و نقش معصوم ناآگاه زدن، با اشک و آه و مثلا در خلصه اندوه یا هر نکبت دیگه، منت سرم بذاره و واسهم جفنگ بگه. بره بمیره! هیچ حوصلهش رو ندارم. بی خاصیت روانی!.
کسی از ذهنیات فاخته خبردار نشد. مثل همیشه. تکبال هم چیزی نفهمید. سرش به کار خودش بود. تماشای افرایی ها، تلاش برای اینکه حقیقت غمگین و بیمارش رو نبینن، تلاش برای اینکه نفهمن چقدر دلتنگه، تلاش برای اینکه ندونن دنده های تازه جوش خوردهش چه دردی داره، تلاش برای اینکه نفهمن چقدر دلواپسه برای فاخته ای که زمانی تا تکبال می رسید، جاش توی بغلش بود.
-تکبال!این اشکه؟ از کجا میاد اینهمه!
تکبال پرپری رو بغل کرد و به نگاه متحیرش خندید.
دریچه روی دیوار لونه تعمیر شده بود. حالا دیگه باز می شد و افرایی ها هنوز گه گاهی در مورد اون روز که دریچه ترکید حرف می زدن و هیچ کدوم نمی تونستن درست و حسابی بگن که چی شد. دیگه خیالشون هم نبود. این ماجرا گذشته بود و معمولا از چیزی که نمیشه درست کشفش کرد ساده تر میشه گذشت، به خصوص در زمان هایی که چیز های جالب تر و قابل فهم تری در اطرافمون باشن. افرایی ها پرواز رو داشتن و آسمونی رو که با وجود تیرگی، بعد از مدت ها نمی بارید و می شد زیرش پرواز کرد.
افرایی ها روز گذشته تا خود شب پرواز و شیطنت کرده و حالا که داشت صبح می شد، چنان خسته بودن که انگار با طلسم خوابشون برده بود. هیچ نشانی از بیداری نداشتن. تکبال کنار در لونه نشسته و شاید در نهان برای پیشگیری از نزدیک شدن باز، اونجا منتظر بود. کمی بعد، باید به طرف منطقه سکویا می رفت و چقدر دلواپس بود از اینکه بعد رفتنش باز سر برسه!.
پرواز افرایی ها با گذشت زمان داشت بی نقص تر می شد. فاخته برخلاف بقیه نمی پرید. چند روزی بود که حوصله پرواز نداشت. تکبال سایهش رو دید که به دریچه نزدیک شد، بازش کرد و با دیدن فضای خالی و لحظه ای بعد، با دیدن تکبال در کنار لونه، با حرص بستش. تکبال در رو باز کرد و به فاخته که اون طرف در، داخل لونه به دیوار تکیه زده بود نظر انداخت.
-سلام فاخته! صبح به خیر!
فاخته فقط سر تکون داد بدون اینکه نگاهش کنه. تکبال اصرار نکرد.
-عجب پروازی کردن دیروز این وروجک ها! ولی بدون تو! معطل چی هستی فاخته؟ تو نمی خوایی بپری؟
فاخته به تکبال نگاه نکرد.
-نه.
تکبال از رو نرفت.
-برای چی؟ تو پرنده ای؟ آسمونی هایی که می تونن پرواز کنن درست نیست درخت نشین باقی بمونن.
فاخته با نفرتی آشکار شونه بالا انداخت.
-درست نباشه. من حوصله پریدن ندارم.
تکبال نگاهش کرد. فاخته نگاهش رو ندید.
-پرواز همه چیز پروازی هاست. تو باید ادامه بدی.
فاخته اعتنا نکرد. تکبال دست بردار نبود.
-اینجا نشستن حالت رو جا نمیاره. بلند شو!
فاخته کشید عقب تا دست تکبال به شونهش نرسه.
-حالا نه. حالش رو ندارم. باشه واسه بعد.
تکبال خشمش رو خورد.
-اون پروازی که منتظرشی همین طرف هاست. واسه تشنه تر کردن توِ که فعلا نمیاد. خاطرت جمع باشه که پیداش میشه.
فاخته از جا در رفت. مثل همیشه با خشمی بی هوار
-ببینم!تو چرا اینهمه سمجی؟ چرا ول کن نیستی؟ گفتم دلم نمی خواد ولم کن دیگه!
تکبال با صدایی که نمی لرزید ولی شاد هم نبود جوابش رو داد.
-آخه در قواعد کبوتری نیست که پروازی های بی حوصله روی درخت ها رها بشن. حتی اگر اون پروازی ها به خاطر1شکاری عوضی نخوان دیگه ببیننت.
فاخته از حرص لرزید.
-زبونت چرا اینهمه مرض داره. اون هم مال قواعد کبوتریه؟
تکبال با همون لحن جوابش رو داد.
-نه. اون مال دل نفهممه که به هیچ زبونی نمی تونم قانعش کنم که دست از سرم برداره و بذاره تو خودت رو بدی به کام اون موجود آشغال.
فاخته صاف نگاهش کرد. بعد از مدت ها این بار اول بود. نگاهی سرد مثل یخ! ولی تکبال همون نگاه سرد رو تماشا کرد. دلش تنگ شده بود.
-ببین کبوتره! قواعدت و دلت و همه چیزت به جهنم. دیگه از دستت خسته شدم می فهمی؟
تکبال هنوز محو نگاه یخزده فاخته بود.
-از دست من خسته باش ولی بپر. با پر های خودت جنگیدن به جایی نمی بردت.
فاخته با نفرت دستی تکون داد.
-الان که خیالش رو ندارم. باشه بعدا.
تکبال نتونست نگه.
-اگر من جای تو بودم، حساب پرواز هام رو از رویای هم پرواز هام جدا می کردم. اینطوری بیشتر نتیجه میده.
تکبال این رو گفت و راه افتاد که بره. یادش نبود چند قدم رفت. چندتا قدم، چندتا شاخه، چندتا درخت.
-تکبال!آهای تکبال!
فاخته.
تکبال متوقف شد. حس می کرد اونقدر خسته هست که توان نداره برگرده و پشت سرش رو نگاه کنه. فاخته پرید، بهش رسید و رو به روی نگاه بی فروغش ایستاد.
-تکبال!اگر ازت1چیزی بخوام حاضری برام انجامش بدی؟
تکبال لبخند نزد. هیچ حالتی توی نگاهش و توی لحنش و توی جوابش نبود. شاد نبود، غمگین نبود، وحشت نداشت، فقط بی حس بود. مثل عضوی که بعد از تحمل1ضربه خیلی سنگین کرخت شده باشه، قلبش سنگین و بی حس بود. مثل1تیکه سنگ!.
-بله انجام میدم. هرچی که باشه. فقط بگو.
فاخته مکث نکرد. توی نگاهش جز انجماد هیچی نبود.
-تکبال!دیگه نمی خوام ببینمت. تمام ابعاد حضور منو از تمام ابعاد وجودت پاک کن!
تکبال تردید نکرد.
-باشه. خداحافظ.
تکبال بدون حتی ثانیه ای مکث، بعد از اون خداحافظی بی حالت، دوباره به راه افتاد. باید ادامه می داد!. باید می رفت!. فاخته پرید و به سرعت به افرا برگشت. تکبال سر بالا نکرد که تماشاش کنه. مکث هم نکرد تا از سکوت سنگین اطراف دردش بیاد. دوباره به راه افتاد و به طرف منطقه سکویا پیش رفت. از خودش متحیر بود. چرا هیچی جز سنگینی آشکاری که داشت پرتش می کرد پایین حس نمی کرد. به خودش که دقیق شد، فهمید این چیزی بود که از مدت ها پیش انتظارش رو می کشید. تکبال از خیلی پیش می دونست این اتفاق می افته. شاید از همون زمانی که برای اولین بار، باز رو اون طرف دریچه لونه روی افرا در حال صحبت کردن با فاخته دیده بود. تکبال آروم و بی اشک به طرف منطقه سکویا می رفت و از افرا دور و دور تر می شد، در حالی که حتی به سرش نزد برای1لحظه برگرده و لونه روی افرا رو برای بار آخر ببینه.
روشنایی گرفته و کم رنگی در افق به آرومی پخش می شد. 1صبح تیره زمستونیِ دیگه در حال دمیدن بود!.
دیدگاه های پیشین: (3)
آریا
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 23:16
سلام پریسا جان
ممنونم از زحمتت عالی نوشتی
خسته نباشی دوست عزیز
از انسان هایی که زحمات و الاقه دیگران براشون مهم نیست و بهشون توجه نمیکنن دلم میگیره مثل شخصیت فاخته
سلامت باشی دوسته من
خداوند نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
فاخته ها رو نباید متهم کرد. باید عبرت گرفت. باید مواظب شد. تقصیر فاخته نیست اگر تکبال در نظرش مثبت نمیاد. این کبوتر نا آگاه باید مواظب دلش می شد که به قول خورشید آویزون فاخته نشه.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 11:24
سلام. این قسمت رو هم خیلی عالی نوشته بودید.
اما یک مسأله زمستون خیلی طول کشیده و این باعث میشه داستانتون با ضعف روبرو بشه چون تا حالا همه چیزش واقعی بوده و زمستون غیر طبیعی باعث غیر طبیعی شدن داستان میشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله موافقم زمستون دیگه یواش یواش باید بره. ولی نمی فهمم چرا نمیره. کاش بهار سریع تر برسه بلکه دردسر ها توی روشنایی روز های آفتابی بهتر حل بشن!.
ایام به کام.
مینا
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 14:52
سلام. به نظر من نمیشه گفت فاخته ها بی تقصیرن. اگه فاخته به دروغ کاری نمی کرد که تکبال فکر کنه فاخته هم بهش علاقه داره و این حس دو طرفست, تکبال هیچ وقت انقدر دل نمی بست.
انقدر اذیت نمیشد.
امیدوارم یه روز فاخته ها یا بهتره بگم انسان های فاخته صفت بفهمن, بازی با احساس بد ترین نوع بازی هست, که آدم می تونه با کسی بکنه.
خیلی متشکرم از داستان زیباتون

پاسخ:
سلام مینا جان.
بله موافقم این بلای بدیه که میشه سر کسی بیاد. ولی فاخته،
مینا جان! فاخته1جوجه نابالغ بی پرواز بود وقتی این کبوتر بهش رسید. فاخته گفت من همراهم و تکبال همراهش شد. چرا باید اینطوری می شد؟ این کبوتر بزرگ تر بود. خیر سرش ادعای تجربهش می شد. رفته بود که مواظبشون باشه نه اینکه از بینشون همراه پیدا کنه. چرا این کبوتر بالغ باید اجازه می داد خودش و اون جوجه فاخته به اینجا برسن؟ فاخته ها همیشه هستن. پس خود ما چی؟ عقل و منطق ما باید کمک کنه یا نه؟ تکبال اشتباه کرد مینا جان. اشتباه! این رودست سنگین رو تکبال از دل خودش خورد نه از فاخته. فاخته ها گناهی ندارن زمانی که ما به این سادگی درِ باور هامون رو به روی هر کسی که میگه من1همراه متفاوت هستم باز می کنیم. این ها تجربه هستن عزیز من. این فاخته کاری خلاف طبیعتش نکرده. ولی کبوتر بالغ ما باید فهمش رو بیشتر از این به کار می گرفت که نگرفت و نتیجهش هم شد این. اذیت شدنش هم نتیجه غفلتیه که در حق خودش کرد. حتی اگر هیچ دلیلی هم برای احتیاط خودش در برابر فاخته نمی دید، اونهمه هشدار که بهش رسید باید کمی تکونش می داد که نداد و حالا با عرض معذرت اذیت شدن هاش تازه شروع شده و اگر این اندازه که خودش تصور می کنه اهل دل باشه، تمام عمرش رو باید اذیت بشه از این باری که روی دلش و روی شونهش می بره و هیچ دستی هم قادر نیست کمکش کنه. کاش هیچ شونه ای متحمل همچین بار وحشتناکی نشه که واقعا حملش سخته!.
ممنونم که هستی عزیز. از دست فاخته کوچیک من هم عصبانی نباش. گناه روی شونه هاش نذار مینا! تکبال دل نداره فاختهش متهم بشه. نخند! راست میگم. باور کن.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال72

شب ها و روز ها با کندی وحشتناکشون می اومدن و می رفتن. سکویایی ها گاهی بدشون نمی اومد می شد زمان رو خیلی تند هول بدن، یا مثل تکبال بذارنش روی شونه هاشون و به طرف جلو پرواز کنن بلکه سریع تر این روز های تاریک بگذرن. غیبت خورشید حسابی وظیفه ها رو سنگین کرده بود. تکمار و دار و دستهش که معلوم نمی شد از کجا و چجوری اخبار منطقه سکویا رو می گرفتن، با طولانی شدن غیبت خورشید به خودشون اجازه می دادن که خیال هایی کنن و خوشحال بشن. افراد منطقه سکویا هر کاری از دستشون بر می اومد برای مخفی نگه داشتن اخبار منطقهشون می کردن و نتیجه بد نبود. تکمار چندین روز بعد از سفر اسرار آمیز خورشید پی به غیبتش برد و این تأخیر در آگاهیش حسابی خوب بود. با اینهمه، امنیت در منطقه کم بود و تکبال بیشتر از هر زمان دیگه ای تهدید می شد. تکبال بیخیال تکاپوی منطقه برای حفظش، روی شاخه می نشست و خسته و داقون با نگاه خیس به هیچ خیره می شد.
-تکبال!از خودت چی می خوایی؟ با خودت چیکار می کنی؟
تکبال سر بالا نکرد تا به شهپر نگاه کنه. حس می کرد دیگه توان جنگیدن با هیچ چیز رو نداره. حتی با خودش.
-دست از سرم بردار شهپر. باور کن اصلا حوصله ندارم دوباره واسهت توضیح بدم که بهم جفنگ نگی.
آرامش و مهربونی لحن شهپر حتی خش هم بر نداشت. مثل همیشه.
-می دونم. دارم می بینم. جفنگ نمیگم. تو بگو من گوش بدم.
تکبال بی خود و بی اختیار از خشمی از جنس1جور ناکامی ناشناس که براش به طرز ترسناکی بیگانه و عجیب بود تقریبا داد زد:
-چی بگم؟ چی بگم آخه؟ تو می خوایی من چی بگم؟
شهپر مثل همیشه آروم و مهربون بود. درست نقطه مقابل کرکس در این روز ها و حتی روز های پیش از این. و این درست همون چیزی بود که تکبال رو به شدت عصبانی می کرد. تکبال در برابر محبت های طبیعی و قابل فهم شهپر که درست عکس مهر کامجویانه و بی توضیح کرکس بود، از شدت خشم به خودش می لرزید و نمی فهمید چرا.
-بگو چی شده اینهمه داقونی؟
تکبال لحظه ای در سکوت بهش خیره شد. اگر مشکی جای شهپر بود تکبال چه راحت تمام ماجرای خودش و فاخته و اون دریچه بسته رو براش تعریف می کرد! مشکی از مدت ها پیش بیمار و بی حرکت توی بستر افتاده بود و تکبال هرچند می رفت و می دیدش، ولی هیچی از خودش بهش نمی گفت. چقدر دلش تنگ شده بود برای زمانی که این روز ها رو به خواب هم نمی دید. خودش بود و منطقه سکویا و مشکیِ سفت و سالم که می نشستن و با هم حرف می زدن و حرف می زدن!
-تکبال!آخه اینهمه اشک رو از کجا میاری؟ بس کن دیگه! حرف بزن بگو چی شده!
تکبال1لحظه از پشت پرده کلفت اشک در سکوت بهش خیره شد و بعد، … به خودش که اومد همه چیز رو گفته بود. از اول تا آخر. فاخته، خودش، محبتش، تمام خاطراتش، دلواپسی هاش، زمان هایی که لحظه به لحظهش رو می خواست تا توی خاطرش هک کنه، گذشت ایام، باز، عشق فاخته، انکار مسخرهش که تکبال هرگز باورش نکرد، نزدیکی اون2تا به هم، دلواپسی خودش، سردی فاخته، حیله گری باز، احساس خطری که داشت دیوونهش می کرد، ناباوری فاخته، اون دریچه بسته که تکبال مطمئن بود برای مجرم جلوه دادنش به فاخته بسته شده و جزو نقشه باز بود، و درد وحشتناکی رو که روی تمام وجودش سنگینی می کرد. درد از دست دادن گرمای دست های فاخته، درد نگرانی برای فرداش، درد ناتوانی توضیح خطر باز و توجیه فاخته و درد دل دیوونه خودش که1لحظه رهاش نمی کرد و از تمام این ها بدتر، کرکس که این روز ها وحشتناک بهش فشار می آورد برای همه چیز و همه چیز. برای پیروزی در جنگ با خاطرات فاخته، برای حضور شهپر، برای توقف روند آگاهی تکبال به اینکه کرکس داره باهاش چیکار می کنه.
تکبال گفت و گفت و گفت تا جایی که احساس کرد دیگه نفسش بالا نمیاد که حرف بزنه. شهپر بال هاش رو گذاشته بود دور شونه های جمع شده کبوتر خسته و دلگیر و می شنید. تمامش رو شنید. از اول تا آخر. تکبال حس کرد جز باریدن هیچی نمی خواد. شهپر بعد از لحظاتی سکوت رو شکست.
-تکبال!فاخته چندان تقصیر نداره. منو ببخش ولی تقصیر مال توِ.
تکبال تقریبا از جا پرید.
-تقصیر من؟ اون باز کثافت عمدا دریچه رو از بیرون بست تا من توی نظر فاخته منفی بشم و شدم.
شهپر صبورانه نگاهش کرد.
-اشتباه می کنی. حد اقل درصدیش اشتباهه. برای باز در حال حاضر مهم نیست که فاخته بخوادت یا نخوادت. باز زمانی که داشت دریچه رو می بست اصلا در فکر تو نبود. اون دریچه رو بست تا فاخته بره در رو باز کنه. بعدش دیگه هیچ فرقی نمی کرد نظر فاخته در مورد تو چی باشه. چون اگر اون در باز می شد دیگه الان فاخته ای وجود نداشت.
تکبال بی اختیار هوار زد.
-شهپر! تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن!بس کن دیگه نمی خوام بگی دیگه نمی خوام هیچی از این اگر ها بگی. شهپر اگر این طوری بشه من چیکار باید کنم؟ شهپر من تحملش رو ندارم. من نمی تونم. من نمی خوام. اگر1زمانی اون در باز بشه اگر اون کثافت صیدش کنه شهپر من نمی تونم تحمل کنم. …
شهپر سکوت کرد. فقط تکبال که به شدت می لرزید و هوار می زد و مثل ابر بهار می بارید رو بغل کرد و اجازه داد هرچی توان داره و دلش می خواد هوار بزنه و بباره.
-تکبال!گوش بده! گاهی واقعیت ها به طرز وحشتناکی سیاهن. این هم یکی از اون گاه هاست. درسته که تو اون پرنده رو خیلی دوستش داری. ولی باید بپذیری که اون دیگه1جوجه کوچولو نیست که زیر بال و پر های تو جا بشه. اون زمان تو می تونستی از خطر حفظش کنی ولی حالا دیگه روش های گذشتهت جواب نمیدن. چون اون پرنده دیگه بزرگ شده. دیگه نمیشه اینطوری از صید شدن ها نجاتش بدی. باید از راه های دیگه تلاش کنی اگر واقعا برات مهمه.
تکبال بریده و از ته دل زار زد:
-من هر کاری تونستم کردم ولی شدم نقش منفی داستان. چیکار باید می کردم که نکردم؟ این فاخته دیوونه عقلش رو به باز باخته!
شهپر پر های خیس تکبال رو با1دسته از پر های بلندش نوازش کرد تا کمی خشک تر بشن.
-بله. چون فاخته نوبالغه. باز بالا می پره. قشنگ اوج می گیره. خوش پر و باله. معلومه که فاخته دلش رو، عقلش رو، محبتش رو بهش می بازه. و تو هم برای حل این ماجرا بدترین راه رو انتخاب کردی. این آخرین کاریه که باید به فکر انجامش می افتادی. به شدت نهیش کردی. فقط گفتی نه. تا اومد واسهت حرف بزنه سفت از جا پریدی و بین اون و تصور باز حائل شدی. حتی1بار تأییدش نکردی. فاخته از تو چیز هایی بیشتر از دلواپسی و نهی و ایراد دائم می خواست. نه اینکه همهش از سیاهی های زندگی پرهیزش بدی و از باز نهیش کنی. الان هم عصبانیه چون با توجه به رفتاری که پیش از این ازت دید، خیال می کنه اون دریچه رو تو بستی تا باز رو نبینه و قهر باز رو از چشم تو دیده. تو باید توجیهش می کردی.
تکبال با حرص داد زد:
-اون به خاطر باز منو متهم کرد به کاری که نکرده بودم.
شهپر با آرامشی خلاف پریشونی تکبال جواب داد:
-تو هم برای تلافی به رفیقش فحش دادی و توهین کردی.
تکبال این دفعه درست و حسابی از جا در رفت. به شدت بال های شهپر رو از دورش کنار زد و از جا پرید. با نفس های به شماره افتاده حالت ستیز گرفت و جیغ کشید:
-اون باز رفیقش نیست. اون شکاری کثافت رفیق فاخته من نیست. اون رفیق نیست رفیق نیست رفیق نیست نیست نیست نیست نیست. باز رفیقش نیست. باز صیاده. به خدا اون فقط صیاده. اون باز عوضی رفیق فاخته من نیست. من نمی خوام این رو بگی. من نمی خوام این رو کسی بگه. من نمی خوام نمی خوام نمی خوام!
بیشتر از این نتونست ادامه بده. حس می کرد جز جیغ کشیدن هیچی آرومش نمی کنه. شهپر دوباره بغلش کرد و اجازه داد توی سینهش جیغ بکشه و گریه کنه.
-تکبال!عزیز بیچاره من! با خودت چیکار کردی؟ اینهمه تعصب اون هم به پرنده ای که بومی این جنگل نیست! اینطوری موفق نمیشی تکبال! فاخته الان توی حال و هوای تو نیست. تو حتی نمی خوایی اسم این2تا رو کنار هم بشنوی. داری اشتباه میری و این اشتباه رفتنت به هیچ کسی جز خودت آسیب نمی زنه. کاش بفهمی و منصرف بشی هرچند حسابی گرفتار شدی. گرفتار دلت. آخ از دست این دلت!
-ببینم تو چه غلطی می کنی عوضی؟
صدای کرکس مثل ناقوس مرگ توی گوش تکبال پیچید ولی سر بالا نکرد. حالش چنان بد بود که براش فرقی نمی کرد آخرش چی بشه.
-من هیچی. فقط دلداریش میدم. آخه…
کرکس آرامش همیشگی شهپر رو نداشت.
-پس اینطور که دلداریش میدی. توی بغلت؟ دلداری به جفت من! خیلی ممنون باقیش با خودم.
تکبال از دست های قوی کرکس که مثل1تیکه شاخه شکسته کوچیک از شاخه جداش کردن نه استقبال کرد و نه پرهیز. فقط با اعصابی متشنج به شدت گریه می کرد. کرکس جفت متشنجش رو از نگاه شهپر پوشوند. شهپر نگاهش کرد.
-کرکس!تقصیر من بود. اذیتش نکن!
کرکس با نگاهی مرگبار بهش خیره شد.
-به حساب تو هم سر زمانش می رسم. مطمئن باش. حالا می خوام بری گم شی بالای سر مشکی همونجا بمونی تا خودم برسم.
شهپر تردید کرد. نگاه دلواپسش بین دست ها و چشم های آتیشبار کرکس می چرخید.
-کرکس!اون کبوتر داره ظرفیتش تموم میشه. حالش درست نیست. سر به سرش نذار.
کرکس مثل اژدهایی که آتیش از دهنش بپاشه از چشم هاش به شهپر آتیش می پاشید.
-فقط برو گم شو!
-شهپر نگاهش کرد.
-اینهمه وحشی نباش کرکس. عادلانه نیست. گناه داره. کاری نکن که بیشتر از این اذیت بشه.
کرکس تکبال بی خبر از صحنه و بی خود از خود رو مثل1دسته پر سبک دست به دست کرد و پنجه آزادش رو به ضرب تمام کوبید روی شونه شهپر.
-موجود کثافت! همین اندازه که زنده ای باید ممنون باشی. نه از من. از همین به قول تو کبوتر که با جفنگیات مسخرهت خودت رو فرو کردی توی دلش و خیال کردید من احمقم و نمی فهمم. مطمئن باش اگر به قول تو اذیت نمی شد، تو الان دیگه وجود نداشتی. درضمن، رفتار من با جفتم به خودم مربوطه. من هر غلطی دلم بخواد باهاش می کنم چون دلم می خواد. الان هم دلم می خواد باهاش صحبت کنم البته به زبون خودم، تا این بی شعور یاد بگیره دیگه توی بغل تو کفتار بالدار، لای پر های تو انگل آشغال دنبال دلداری نباشه. هرچی گفتم رو کامل به خاطر بسپار چون دیگه تکرارش نمی کنم. حالا هم بپر برو تا نظرم عوض نشده!
کرکس هوار نمی زد ولی لحنش چنان خطرناک شده بود که حتی شهپر هم بی اختیار عقب کشید. هیچ دلش نمی خواست در اون لحظه اون هم در حضور تکبال کرکس رو عصبانی تر از اونی که بود کنه. از طرفی جرأت نداشت تکبال رو تنها بسپاره بهش تا باز اذیتش کنه. چاره ای نبود. اگر بیشتر ادامه می داد، اگر کرکس حرصی تر می شد، تکبال بیشتر و بیشتر زیر آوار این خشم جریمه می پرداخت و این چیزی نبود که شهپر می خواست. پس هیچ چاره ای نداشت جز اینکه پرواز کنه و بره بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه. شهپر پرید و رفت. کرکس هم تکبال رو لای پر هاش مخفی کرد و مثل تیر به طرف نوک سکویا و اون لونه حصاری شده غیر قابل نفوذ پرواز کرد.
منطقه سکویا در سکوت عصرگاهی فرو رفته بود. شب داشت می رسید. باد می وزید. احتمال بروز توفان قوی تر و قوی تر می شد.
اون شب توفان شد و3شب تمام طول کشید. سکویایی ها که احتمال بروز حمله از طرف دشمن رو می دادن، همگی در1لونه چوبی صمغی خیلی بزرگ که پیش از این به پیشنهاد شهپر و با همکاری همه ساخته شده بود مستقر شدن و از دریچه های متعددش به بیرون اشراف داشتن. لونه چنان بزرگ بود که حتی کرکس هم راحت وسطش جا می شد. کرکس رفته بود تا1سرکی اون بیرون بکشه. کسی حرفی نزد ولی همه می دونستن کرکس راست نمیگه و گشت بهانه هست. این روز ها کرکس زیاد غیبش می زد. بقیه زمانی به این حدسشون مطمئن تر شدن که دیدن تکبال از طولانی شدن غیبت کرکس هیچ دلواپس نشد و بر عکس، پیش از رفتن کرکس حسابی نگران بود. کسی از تکبال نپرسید داستان چیه چون دیگه می دونستن تکبال چیزی نمیگه. شهپر آخر شب درست جلوی در به خواب رفت و بقیه هم در اطراف لونه ولو شدن. مشکی بعد از مدت ها تونسته بود به کمک چوب های نگه دارندهش و همراهی بقیه قاطی جمع باشه و حتی اگر هم نمی تونست باید هر طور بود میاوردنش بین خودشون چون نمی شد توی اون توفان وحشتناک اون بیرون روی درخت های هلو تنهاش بذارن. وقتی تکبال وحشتزده گفته بود مشکی رو اونجا جا نذارن بقیه زدن زیر خنده.
-فسقلی!کی گفته مشکی باید اونجا تنها بمونه؟ معلومه که باید بیاد اینجا! خوب البته1کمی دردش میاد اگر تکونش بدیم ولی به قیمت نصف شدنش هم باشه باید بیاریمش. اصلا نگران نباش. گریه هم نکن. به هیچ عنوان مشکی رو اون بیرون تنها نمی ذاریم. تکمار باید همچین چیزی رو به خواب هم نبینه.
نیمه شب بود. جز کرکس همه بودن. مشکی آروم کنار دست تکبال خواب بود. توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد. سکویایی ها نیمه های شب که از شیطنت و قصه پروندن و اذیت کردن همدیگه خوب خسته شدن، تک تک از نفس افتادن و خوابشون برد.
-شهپر!آهای شهپر بلند شو بکش عقب بذار رد شم بی قواره!
شهپر با تکون های کرکس چنان از جا پرید و چنان وحشتزده نگاهش کرد که کرکس مطمئن شد کم مونده بود سکته کنه. کرکس کلافه نگاهش کرد و پیش از اون که فریاد شهپر دوباره دردسر درست کنه دست به کار پیشگیری شد.
-عجب موجود بدبختی هستی! یعنی تو هنوز تفاوت بین1موجود زنده و1توهم مسخره رو نمی فهمی؟ بابا من اینجام، اینجام، اینجام! خود خودمم. سالمم، زنده ام، اینجا مقابلت حاضرم. بسه دیگه تمومش کن تو هم!
بقیه خواه ناخواه بیدار شدن. شهپر هنوز از شوکی که بهش وارد شده بود نفس نفس می زد. تیزبین از اون طرف لونه با صدایی خواب گرفته نالید:
-کرکس!اومدی؟
کرکس بی حوصله ولی نه نامهربون جوابش رو داد.
-آره اومدم. همه چیز امنه بخوابید!
-خوشبین از گوشه دیگه ناله کرد:
-چی شده کرکس! چرا نصفه شبی پر داغ کردی؟
کرکس با حرص گفت:
-هیچی نشده. داشت1چیز های مزخرفی می شد که نشد. اه!
تکرو توی گوش تیزرو نجوا کرد:
-کرکس چشه؟ نکنه توی گشتش چیز خطرناکی دیده؟
تیزرو به همون آرومی جواب نجواش رو داد.
-نه. کرکس کلافه هست. غیبت خورشید نفسش رو گرفته.
تکرو دوباره نجوا کرد:
-درست مثل همه ما.
تیزرو تعییدش کرد و چندتای دیگه در اطراف هم تعییدش کردن. لحظاتی بعد، شب بود و توفان و سکوت.
خورشید10روز بعد برگشت. صبح سرد1روز تیره و ابری فریاد تیزپرک منطقه رو زنده کرد.
-آهای خورشید اومد! دارم می بینمش همراه کرکسه!
به چشم به هم زدنی اطراف تیزپرک پر شد از خفاش و از کلاغ هایی که1لحظه آروم نداشتن. پرپر می زدن، از سر و کول هم بالا می رفتن تا بالا تر بپرن بلکه ببینن ولی نمی دیدن از بس توی هم می لولیدن. هر کسی چیزی می گفت.
-تیزپرک! تو مطمئنی درست دیدی؟
-راست میگه آخه تو خفاشی و خفاش ها روزبین نیستن.
-آره درسته تیزپرک حالا کرکس اینقدر بزرگه که از پشت پلک های بسته هم به چشم میاد ولی خورشید رو تو واقعا دیدی؟
-من که میگم توهم گرفتی.
-راست میگه خورشید چرا باید با کرکس بیاد؟ یعنی کرکس از کجا پیداش کرده؟
… … …
صدای ریز و تیز تیز پرک رفت بالا.
-خفه شید بابا! اوناهاش چشم هاتون رو باز کنید می بینید. این روز ها هم شد روز که من توش نبینم؟ شما هم اگر جای زبون چشم هاتون رو به کار بگیرید می بینید.
شهپر همهمه رو شکست.
-درست میگه. خورشید همراه کرکسه. من دارم برق پر هاش رو می بینم!
بقیه هم از سر و کول هم بالا رفتن تا ببینن. کمی بعد خورشید و کرکس به دیدرس رسیدن و هورای بلند جمعیتِ پروازی های سکویا هوای گرفته صبح زمستون رو شکافت. خورشید در کنار کرکس و عملا زیر سایهش، به طرف منطقه سکویا پرواز می کرد. طولی نکشید که وسط هیاهوی غریب جمعیت سکویا به منطقه رسیدن.
-سلام خورشید!
-وای خورشید کجا بودی؟
-راست میگه چه بی خبر؟
-آره بگو ببینیم تو1دفعه کجا رفتی؟
-اصلا چجوری رفتی که ما نفهمیدیم؟
خورشید بهشون نظر انداخت. نگاهش بی نهایت خسته ولی آروم بود. درست مثل کسی بود که1بیماری بسیار سخت رو پشت سر گذاشته و حالا خیلی ضعیف ولی سلامت و خاطر جمع آماده قوی تر شدنه. سکویایی ها1بند سوال می کردن. خورشید1لحظه زیر چشمی به کرکس نظر انداخت. کرکس به دادش رسید.
-آروم باشید! خورشید تازه از سفر اومده خسته هست. ببینید! خورشید باید می رفت و رفت. الان هم برگشته و باید خستگی در کنه.
ولی بقیه دست بردار نبودن.
-آخه کجا رفته بود؟ تو که درست بهمون نگفتی بذار خودش بگه!
-راست میگه این چه جور سفر رفتن بود؟!
-خورشید!این کرکس2تا کلمه گفته نگفته گفت تمام. خودت بگو کجا رفتی؟
کرکس به جاش جواب داد:
-رفته بود به دشت.
سکویایی ها دوباره شلوغ کردن.
-دشت؟
-اونجا رفتی واسه چی خورشید؟
-راستی حال سبزه قبا ها چطور بود؟
-کاش می دونستیم اونجا میری تا براشون پیام می فرستادیم!
-راست میگه.
-خوب حالا کی رفتی که ندیدیمت؟
-آره. و چرا نگفتی؟
باز هم کرکس جواب داد:
-سبزه قبا ها رو به راهن. من به خورشید گفته بودم باید سریع و مخفی بره. شب بود که رفت. اگر شما ها می دیدید، خوب تکماری ها هم می دیدن دیگه! لازم شده بود که بره، من هم بهش گفتم1لحظه هم زمان از دست نده. باید همون نیمه شب بره. خورشید هم رفت و حالا برگشته.
سکویایی ها ول کن نبودن.
-کرکس! چه مشکلی بود که خورشید رو واسه حل کردنش فرستادی؟
-راست میگه الان چی؟ الان برطرف شده؟
-نمیشه به ما هم بگی؟
-آره بگو خیلی دلمون می خواد که بدونیم.
-بگو دیگه خورشید بگو!
باز هم کرکس طوری که همه بشنون جواب داد:
-مشکل طبق معمول تکمار بود که شنیده بودم دوباره داره واسه دشتی ها دردسر میشه. خورشید باید می رفت و می فهمید. رفت و فهمید که مشکلی نیست و این شایعه بوده. ببینم شما ها نمی خوایید بس کنید؟ دست از سر این بیچاره بردارید از نفس افتاد!
تکرو خندید.
-میگم نکنه خورشید زبونش رو توی دشت جا گذاشته؟ آخه تمام جواب هاش رو تو دادی کرکس! چرا حرف نمی زنه؟ بابا داریم دلواپس میشیم بگید چی شده دیگه؟
کرکس بهش لبخند زد.
-چیزی نشده. خورشید فقط خسته شده. مطمئن باشید.
خورشید سر بالا کرد و به بقیه دلواپس های سکویا نظر انداخت.
-آخه شما ها مگه مهلت حرف زدن هم میدید؟ سلام. من رفته بودم دشت. سبزه قبا ها20بودن. هرچی کرکس گفت رو تأیید می کنم. درضمن شما ها اصلا عوض نشدید. همهتون1مشت موجود جیغجیغی فضول بی تربیت هستید که بلد نیستید1دقیقه خفه بشید تا هوای خستگی از سر تازه رسیده ها بپره. برید گم شید با این مدل مزخرفتون!
خورشید چنان آروم این ها رو گفت که سکویایی ها مجبور شدن کاملا سکوت کنن تا همه بشنون. با اینکه در کلمات خورشید محبت نبود، مثل همیشه، ولی تمام سکویایی ها بلند هورا کشیدن و براش کف زدن.
-مرسی خورشید!
-آره سخنرانی کاملی بود برای معرفی مجدد خودت!
-راست میگه داشتم شک می کردم نکنه خودت نباشی که الان مطمئن شدم خود خودتی.
-آره بابا تو خورشید خودمونی. لطفا عوض نشو که بعد از سفر هات بشه بشناسیمت.
-درست میگن خورشید تو چنان داقون شدی، یعنی ببخشید چنان عوض شدی که از روی قیافه شناختنت1کوچولو سخت شده.
-آره آره1کمی فحش بده بفهمیم با کی طرفیم.
-آره راست میگه ولی حالا خسته ای هوار نمی خواد بزنی از همین هایی که گفتی خوبه.

سکویایی ها اینقدر گفتن و گفتن تا خورشید سر بالا کرد، با نگاهی بی فروغ از خستگی بهشون خیره شد و چیزی شبیه لبخند در چهره همیشه تلخش دیده شد.
-نکبت های مسخره! شما ها همه از بیخ نکبتید. ولی از اون…مثبت هاش.
هورای بلند سکویایی ها رفت آسمون. سر و صدا حسابی زیاد بود.
-آهای مشکی!
صدای آهسته از خستگی ولی بدون لرزش و مثل همیشه محکم خورشید رو همه شنیدن. برای1لحظه انگار دستی به سرعت1مشت بزرگ تشویش رو به جمع پاشید. مشکی که وسط چندتا چوب که به اطرافش بسته بودن تونسته بود سر پا بمونه و اون وسط ها خودش رو مخفی کرده بود، آشکارا سعی کرد بکشه عقب و انگار می خواست هرچی کمتر دیده بشه و در همون حال تقریبا زمزمه کرد:
-سلام خورشید!.
وضعیت مشکی دردناک بود. سلام ضعیفش وسط اونهمه صدا به وضوح شنیده شد. خورشید مستقیم توی چشم های مشکی نگاه کرد، کاری که از زمان ورودش به منطقه سکویا کسی ندیده بود که انجام بده.
-سلام مشکی! شبیه1مشت تیر و تخته متحرک می مونی! چطوری کج و کوله؟
سکوتی که بعد از سلام مشکی به جمع حاکم شده بود1دفعه با قهقهه بلند مشکی شکست و بقیه هم1صدا با مشکی بلند زدن زیر خنده. خنده هاشون چیزی بیشتر از1شادی معمولی ناشی از بازگشت1سفر کرده بود. خورشید بهشون نگاه کرد و در حالی که خودش هم تقریبا باهاشون می خندید بلند ولی بی مخاطب خاص گفت:
-زهر مار!
خنده ها بلند تر شد. خورشید آهسته به شونه مشکی ضربه زد، دستش رو گرفت و با نگاهی مستقیم بهش خیره شد.
-خیلی خوبه مشکی! مطمئنم خیلی سریع از دست چوب های اطرافت خلاص میشی و می تونی به جای تمام این زمانی که لای برگ ها ولو بودی، بلند شی و حسابی خر کاری کنی.
سکویایی ها از خنده نعره می زدن و مشکی با خنده هایی بلند و از ته دل، هم صدای بقیه بود. با چشم های بسته هم می شد فهمید که مشکی به وضوح از زجر سنگینیِ دردناکی که روی شونه هاش حس می کرد سبک شده. خورشید هم همینطور. بقیه افراد منطقه سکویا هم همینطور!.
خورشید تکبال رو دید که فقط لبخند می زد و بهش خیره شده بود.
-صبح به خیر تکی! ببینمت! تو هم که اندازه خودم زهوارت در رفته که!
تکبال به طرز عجیبی نگاهش کرد. خورشید بهش لبخند زد.
-چته؟ می خوایی بغلم کنی؟ خوب بجنب دیگه معطل چی هستی؟ زود باش بپر!
تکبال دیگه مکث نکرد. توی بغل خورشید بغضش رو خورد و خیلی آروم، انگار با خودش، نجوا کرد:
-دلم تنگ شده بود واسهت خورشید.
تکبال هیچ وقت نفهمید خورشید صدای به اون آرومی رو وسط اونهمه صدا شنید یا نه. ولی خورشید دستی به سر و پر های کبوتر کشید و خندید. چه فرقی می کرد که خورشید حرف دلش رو شنیده بود یا نه؟ مهم دستی بود که تکبال باز هم می تونست احساسش کنه و این براش بی نهایت ارزش داشت. تکبال می خواست اون دست، اون هوا، اون وجود باشه. گیریم که مهربون نباشه، گیریم که سفت بگیره، گیریم که همراهی باهاش واسه تکبال سخت باشه. تکبال فقط می خواست خورشید باشه. سلامت و آزاد و زنده. هرچند نامهربون. هرچند خشن. هرچند مثل همیشه تلخ.
-آهای خورشید! فسقلی رو بغل کردی و به ما فقط خودت رو با الفاظ مخصوصت معرفی کردی. این تبعیض آشکار رو ما نمی بخشیم.
-راست میگه. این عادلانه نیست.
-آره درسته! ما حقمون رو می خواییم!
-موافقم. کرکس!ما بهت شکایت می کنیم که موضوع رو بررسی و پیگیری کنی.
-آره درست میگن من هم معترضم.
… … …
خورشید با حالتی که انگار به1مشت برگ خشک نگاه می کنه همه رو از نظر گذروند و چشم هاش رو تنگ و گشاد کرد.
-بسیار خوب! اگر بخوایید می تونم همه شما ها چوب های بی مصرف رو تک تک بغل کنم ولی بعدش هرچی شد پای خودتون. آخه من زیاد بهتون محبت دارم و هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر فشار میدم. اول هم از این1مشت چوب متحرک شروع می کنم که حسابی دلم تنگ شده بود واسه فشردن و صاف کردن استخون هاش!
خورشید این رو گفت و رفت طرف مشکی. مشکی بی اختیار خودش رو پرت کرد طرف کرکس و با وحشتی آشکار هوار زد:
-آی کرکس!می خواد بکشدم! به دادم برس!
شلیک خنده بود که فضای پر همهمه رو شکافت. مشکی در حین فرار تعادلش رو از دست داد، چند بار تلو تلو خورد، عاقبت هم نتونست تعادلش رو به دست بیاره و بایسته، عقبی رفت و اگر کرکس نمی گرفتش محکم می خورد زمین. این بار خورشید هم نتونست خودش رو نگه داره. لحظه ای به اون صحنه مضحک خیره موند و بعد1دفعه ترکید و همراه بقیه و حتی خود مشکی، بلند زد زیر خنده. برای سکویایی ها همین کافی بود. حتی خیلی بیشتر از اندازه ای که منتظرش بودن. سکویایی ها شاد بودن. از بازگشت خورشید، از سلامتش، از نگاه مستقیمش به نگاه مشکی و از رفتار اون2تا با هم که عطر آشتی داشت، از شادی مشکی، از خنده خورشید، از بلند شدن مشکی هرچند به کمک چوب های اطرافش، و از اینکه هنوز می تونستن شاد باشن و بخندن.
بلاخره کرکس تونست خورشید رو از وسط جمع پر همهمه و ناآروم خلاص کنه. خورشید به همراهی کرکس به طرف نارنج بلند وسط منطقه رفت و وارد لونهش شد. اونجا آروم بود. سکویایی ها اون بیرون واسه خودشون شلوغ می کردن. کرکس با نارضایتی پر و بال تکون داد.
-اگر چیزی بهشون نگم همین طور دور و بر این درخت عربده می زنن. الان درستش می کنم!
خورشید مانع شد.
-ولشون کن! بذار شاد باشن. این ها حق دارن بخندن. برای هر کسی که بتونه بخنده این لازمه. اون ها می تونن. برای چی مانعشون بشی؟
کرکس متوقف شد.
-ولی تو باید خستگی در کنی.
خورشید نفس عمیقی کشید.
-شادی اون ها مزاحم خستگی در کردن من نمیشه. ول کن برام بگو این مدت که نبودم چی ها شد؟
کرکس به علامت نفی سر تکون داد.
-حالا نه. باشه واسه فردا. امروز تو همچنان در مرخصی هستی. از فردا دوباره وارد ماجرا شو!
خورشید ناراضی نگاهش کرد.
-مسخره بازی در نیار کرکس! مرخصیِ چی؟
کرکس خندید.
-استراحت بعد از بیماری.
خورشید با نارضایتی چشم تنگ کرد.
-من که بیمار نیستم.
کرکس دوباره خندید.
-خوب. استراحت بعد از سفر.
خورشید عصبانی شد.
-زهر مار!به چی می خندی؟
خنده کرکس بلند تر شد.
-به قیافه تو. تماشایی شدی خورشید! انگار پر هات واسهت زیادی زیادن. مثل1پوشش گشاد برای1جسم ضعیف.
خورشید حسابی کفری شد.
-ضعیف خودتی عوضی. از بس نفله ای با سلاح نصفه شب یواشکی میایی دزدی.
کرکس همچنان می خندید.
-من که چیزی ندزدیدم. اون شب اومده بودم خودت رو بدزدم که…
خورشید وسط حرفش رفت.
-که کم مونده بود من بدزدمت. حقت بود اینقدر می زدمت که جونت بالا بیاد تا دیگه نصفه شب اون طوری وارد لونه من نشی.
کرکس هنوز می خندید.
-تو که حال زدن نداشتی. خیال کردی ازت می خوردم؟ اون هم در لحظه داقونیت؟
خورشید با حرص از جا پرید.
-کرکس!الان اصلا داقون نیستم. با رضایت کامل حاضرم جای اون شب بزنمت.
کرکس دیگه نخندید. مهربون نگاهش کرد، آروم شونهش رو لمس کرد و بهش لبخند زد.
-آروم باش خورشید! مطمئن باش اون زمان هم تو می تونستی از خودت دفاع کنی. فقط دلت نخواست، واسه اینکه باهام موافق بودی و می دونستی این باید بشه. وگرنه تو از دست من ضربه نمیشی. من می دونم. من می دونم که تو در هر حالی که باشی باز خورشیدِ سکویایی.
خورشید به نگاه گرم و آرامش بخش کرکس خیره شد و شونه هاش افتاد.
-کرکس!ممنونم!
کرکس آروم خندید.
-واسه چی؟ واسه اینکه ازت تعریف کردم؟
خورشید نخندید. عصبانی هم نشد.
-واسه اینکه کمک کردی خلاص بشم. خیال می کردم دیگه شدنی نیست. آخه اون تکمار عوضی اندازهش رو حسابی…
کرکس اجازه نداد ادامه بده.
-بسه دیگه! تموم شد. دیدی که خلاص هم شدی. این منم که ازت ممنونم خورشید. ببین خورشید اون شب که اومدم به لونهت تصمیم داشتم از این گرفتاری مسخره خلاصت کنم حتی اگر تو خودت نخوایی. هم به خاطر خودت، هم به خاطر تمام منطقه سکویا و احتیاجی که تمام سکویایی ها در ادامه درگیری با تکمار بهت داشتن و دارن. من اومده بودم که به هر حال ببرمت و می دونستم چه زجری منتظرته و می دونستم که تو هم این رو می دونی و واقعا دلم نمی خواست تصور کنم که چجوری این رو به ناخواهت بهت تحمیل می کنم. تو حالت درست نبود و نفهمیدی که چقدر سبک شدم زمانی که دیدم خودت موافقی و باهام همراهی می کنی.
خورشید آروم لبخند محوی بهش زد.
-کرکس!داشتم دق می کردم. از سنگینی این فشار داشتم دق می کردم. مثل جوجه های تازه پرواز خوشحالم از آزادیم. ممنونم.
کرکس نگاهش کرد. خورشید حسابی خسته و حسابی ضعیف شده بود. کرکس1دفعه با صدای بلند زد زیر خنده.
-ولی این ها دلیل نمیشه من بهت راست گفته باشم. تمام تعریف هایی که چند لحظه پیش ازت کردم دروغ بود و درست بر عکسش درسته. دیدم داری از بسیاری تأثیر اون کوفتِ تکمار میمیری گفتم دم آخری شادت کنم و بعد مردنت بقیه به عنوان1کرکس جوانمرد بشناسنم که1موجود گرفتار اکسیر تکمار رو در لحظه های آخر زندگیش شاد کرده.
خورشید1دفعه با سرعتی که از آرامش لحظه پیش و خستگی نگاهش بعید بود از جا پرید و به شونه های کرکس چنگ انداخت.
-اُهُ!اگه به کسی بگی می کشمت فهمیدی؟
کرکس دست از خندیدن برداشت. نگاهش دوباره جدی، گرم و مهربون شد. بال هاش رو دور جسم خسته خورشید حلقه کرد و بهش لبخند زد.
-خاطر جمع باش! من به کسی نمیگم. تو به فرمان من1مدتی رفته بودی سفر و حالا برگشتی. این واقعیتیه که هرگز کسی خلافش رو ازم نمی شنوه. هرچند گرفتاری واسه هر کسی میشه که پیش بیاد ولی حالا که تو نمی خوایی، ماجرای غیبتت برای همیشه به صورت داستان1سفر ناگهانی باقی می مونه. تو همچنان قهرمان ما هستی خورشیدِ سکویا!
خورشید لای بال های کرکس مچاله شد، با رضایتی عمیق خودش رو جمع کرد و هنوز به بستر نرسیده بود که به خواب رفت.
اون روز خورشید تا صبح فردا توی لونهش خوابید. خوابی چنان سنگین و عمیق که وقتی چندتا از خفاش ها یواشکی رفتن بالای سرش بلکه چیزی سر در بیارن، خورشید بیدار نشد.
افرا.
افرایی ها دیگه حسابی خوش پر و بال شده بودن و زمان هایی که بارون نبود، آسمون حسابی ازشون پذیرایی می کرد البته در زمان های کوتاه. بال های ضعیف اون ها هنوز نتونسته بود جفای زمستون رو کامل فراموش کنه. فاخته از غیبت باز که داشت طولانی می شد به شدت دلگیر بود و هرچی دلگیر تر و دلتنگ تر می شد، نگاه هاش به تکبال تیره تر، سرد تر و خصمانه تر می شد. تکبال چند بار سعی کرد براش توضیح بده که بسته شدن اون دریچه واقعا کار خودش نبوده ولی فاخته هر بار1چیزی از وسط کلامش پیدا می کرد که عصبانی تر بشه و اوضاع بد تر و بد تر می شد. تکبال حس می کرد که چقدر از باز متنفره. تا اون زمان هرگز چنین احساس عجیبی رو تجربه نکرده بود. نمی شد زمانی بیکار باشه و1دفعه اشک هاش پر هاش رو خیس نکنن. کرکس از شدت حرص دیوانه می شد و بارها تکبال حسابی سر این داستان به دردسر افتاده بود ولی نه تلاش های کرکس، نه تنبیه هاش، نه مهربونی هاش، نه خشمش، نه پند های خورشید و نه توصیه های شهپر، هیچ کدوم نمی تونستن تکبال رو به این نتیجه برسونن که باید بینشش رو نسبت به فاخته و سرنوشتش عوض کنه. تکبال همچنان با حضور باز در دل فاخته می جنگید و هر زمان بهش فکر می کرد، می تونست کرکس رو درک کنه که چه نفرتی از حضور فاخته در وجود تکبال داشت! ولی آیا واقعا این2تا شبیه هم بودن؟ آیا حس کرکس به فاخته شبیه حس تکبال به باز بود؟ یعنی تکبال فاخته رو اون مدلی می خواست که کرکس تکبال رو؟
-نه! نه!نه، نه، نه، نه، نه خدای من نه!
-چی شده تکبال؟ چرا با خودت حرف می زنی؟! حرف که چی بگم؟! با خودت داد می زنی؟
تکبال چنان به چلچله خیره شد که انگار دفعه اولی بود که می دیدش. چلچله با خستگی نگاهش کرد.
-تکبال!تو رو به خدا دیگه بس کن! تو و این فاخته جفتتون دیوونه اید! تو که پاک زده به سرت اون هم که معلوم نیست سر چی ول معطله. راستی تکبال! میگم این فاخته و اون پرنده عجیبه…
تکبال دستش رو به نشان سکوت بالا برد.
-چلچله!این آسمون اگر شروع کنه به باریدن حالا حالا ها توقف نداره. بپر که بعدش دیگه معلوم نیست کی بتونی.
چلچله نگاهش کرد.
-به نظرت خیلی هواداری که هنوز نمی خوایی در موردش حرف زده بشه؟ ولی فاخته به تو اینطوری نگاه نمی کنه. می خوایی واسهت بگم چی ها در موردت به سیاهپر…
تکبال بلند و محکم فرمان داد:
-چلچله!بپر! الان!
چلچله با نگاهی ناشناس ولی منفی بهش نظر انداخت.
-به جهنم!حقت همون فاخته هست با جفنگیاتی که می پرونه در موردت.
تکبال مجبور به تکرار فرمانش نشد. چلچله بلافاصله پرید و رفت. تکبال حس کرد قلبش در حال انجماده. دلش فریاد می خواست. دلش جیغ می خواست. دلش پایان می خواست. پایان همه چیز. پایان این کابوس تاریک. پایان خودش.
دیدگاه های پیشین: (4)
حسین آگاهی
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 10:16
سلام. از اون جا که در این قسمت شاهد هیچ حادثه ای جز برگشت خورشید نبودیم هر چه سریع تر قسمت های بعدی را آماده کرده و قرار دهید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. این بیچاره ها نمیشه1چند صباحی بی حادثه سپری کنن؟ گناه دارن. حادثه هم میاد. البته کاش می شد نیاد ولی میاد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 10:38
سلام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم عزیز همه چی عالی بود خسته نباشی
بابت همه چی ممنونتم پریسا
سلامت و دل شاد باشی
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم از لطف تمام مدتت. امیدوارم به همین زودی همه چیز برات عالی بشه و باشه.
ایام به کامت.
مینا
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 17:32
سلام این قسمت خیلی قشنگ و درام بود. ممنون خوشحال دشم که خورشید برگشت.

پاسخ:
سلام میناجان.
خوشحالم از خوشحالیت.
همیشه شاد باشی.
آریا
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 09:37
ممنونم پریسا جان
من بیشتر از همه چی منتظر یه چی هستم تا خوشحالیم کامل بشه خودت هم خوب میدونی عزیز که اون چیه
ممنونم از محبتت پریسا جان
آرزو میـــکنـــم خــــدا بـــی گِــــره ، بـــبافــــد طــــرح آرزوهــــایــــت را …
سلامت باشی دوست عزیز
ایزد نگهدارت

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه آریای عزیز. شاید بعضی چیز ها رو اصلا خدا نخواد. شاید ما هم باید نخواییمشون ولی…هرچی خدا بخواد. ازش می خوام به هرچی که می خوایی برسی و اگر مصلحت پروردگار رسیدن نیست، پس اون چیز رو هرچی که هست از دلت بگیره و جاش آرامش بذاره تا دیگه نخواییش که از نرسیدن بهش احساس ناکامی نکنی.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال71

شب سنگینی بود. منطقه سکویا ظاهرا در خواب به سر می برد ولی تجربه نشون داده بود که این ظاهر گول زنکه و تکماری ها نباید باورش می کردن. جنبنده ای دیده نمی شد. کسی سایه سیاه بزرگی که از پشت شاخه های هلو دور زد، بی صدا رفت پشت پیچک ها و راه وسط منطقه رو در پیش گرفت رو ندید. هیچ کسی ندید جز شهپر که معلوم نبود1دفعه از کجا سبز شد و با دیدن اون سایه سیاه چنان حالش عوض شد که وسط زمین و هوا تعادلش رو از دست داد، بی هوا عقب افتاد و در حالی که چیزی نمونده بود به ضرب روی شاخه های خشک1درختچه خواردار سقوط کنه بلند و بی اختیار داد کشید.
بلافاصله منطقه مثل بمب ترکید. سکویایی ها که این فریاد رو سفیر اعلام خطر تلقی کرده بودن، مثل باد ریختن وسط و کم مونده بود که فاجعه درست بشه.
-آهای شما ها! بسه! من بودم تمومش کنید!
هوار کرکس همه چیز رو درست کرد.
-کرکس! این چه کاری بود کردی؟ ممکن بود بزنیمت. چرا داد کشیدی؟
کرکس با نگاهی نکبتبار به شهپر خیره شد.
-من نبودم. داد رو این کشید. بی مخ روانی!
همه نگاه ها متوجه شهپر شد که هنوز نتونسته بود از گیجی در بیاد.
-شهپر! خل شدی؟ چیکار کردی؟ نصفه شبی ماجرا درست می کنی تو هم!
شهپر گنگ و گیج تماشا می کرد. کرکس دور از چشم بقیه واسهش چشم تنگ کرد. بقیه که خیالشون راحت شده بود متلک و شوخی پرت می کردن و به حال شهپر می خندیدن.
-بد خواب شدی شهپر؟
-البته حق داشتی! این کرکس بی صدا وسط نصفه شب حسابی ترسناکه! بهش نگی؟
-راست میگه، از بس خوشمزه ای براش1دفعه می خورَدِت بعدش گرفتار تهوع درختی میشه، چون توی دلش نمی مونی باید بیایی بیرون!
-جدی شهپر اصلا نصفه شبی تو این بیرون بودی که چی؟
-راست میگه. کرکس اگر بوده اومده بوده پیدات کنه یواشکی خدمتت برسه! تو زدی بیرون که چیکار کنی؟

شیطنت ها و خنده ها تمومی نداشتن. کرکس با حرص به شهپر نظر انداخت.
-شبپره نکبت! ببین! من اینجام. درست مقابل تو. دیگه شبح نبین وگرنه لازم میشه درمونت کنم! درمون هام رو تو نمی پسندی و اوضاعت شبیه خودت بی ریخت میشه.
بقیه زدن زیر خنده. کرکس نگاهشون کرد. نخندید ولی اخم هم نکرد و از قیافهش مشخص بود جز نارضایتی از شهپر که اوضاع رو به هم ریخته بود، از کسی نارضایتی نداشت.
-اگر هنوز خیال شبح دیدن داری بگو شروع کنم.
شهپر هیچی نگفت. بقیه می خندیدن. کرکس زد روی شونهش.
-شهپر! ببین منو! محض رضای خدا دیگه اینطوری کاسه کوزهم رو به هم نریز. الان هم خودت خراب کردی خودت هم درستش کن. این ها رو بفرست همونجایی که ازش اومدن من الان نمی خوام اینجا باشن.
بقیه نشنیدن. شهپر هنوز گیج بود. کرکس اصرار کرد. خیال داشت هر طور شده از اون هوا خلاصش کنه.
-پاشو دیگه! بهت میگم پاشو!
کرکس شونه های شهپر رو گرفت و به طرف جمعیت فشار داد. شهپر خواه ناخواه از اون حال و هوا در اومد، به خودش مسلط شد و سعی کرد بقیه رو پراکنده کنه. کرکس اون وسط با نگاه گشت تا خورشید رو پیدا کنه. خورشید دیر رسید، عقب ایستاد و با نگاه بی روح و خسته تماشاش می کرد. قشنگ مشخص بود دلش نمی خواد کسی ببیندش تا راحتش بذارن. کرکس ندیده گرفتش و توجه بقیه رو هم تا جایی که می تونست ازش منحرف کرد. خورشید وقتی خاطر جمع شد که حضورش لازم نیست، به همون بی صدایی که اومده بود رفت و در تاریکی گم شد. کرکس هم که شهپر رو مشغول بقیه و بقیه رو سرگرم شهپر کرده بود، به مسیر رفتنش خیره شد و به انتظار نشست تا جو آروم بشه. شهپر نه خیلی زود، ولی تونست اوضاع رو سر و سامون بده و سکویایی ها با خنده و شوخی دوباره رفتن تا به ادامه خواب سبکشون برسن. کرکس، وسط تاریکی شب، این بار بی صدا تر و مراقب تر از پیش، از پشت سکویا پایین خزید و از لای شاخه های کلفت تر به طرف لونه خورشید پرواز کرد. دلش می خواست شهپر نبیندش که باز دوباره شر درست نشه. کرکس، مراقب و محتاط پرید و رفت. پشت در لونه خورشید متوقف شد و به اطراف نظر انداخت. کسی نبود. کرکس خیلی آهسته، به در فشار آورد. در اول کمی مقاومت کرد و بعد، فرمان بر و بی صدا کنار رفت و باز شد.
صبح فردا منطقه سکویا با کابوس به پیشواز روز رفت.
-آهای! خورشید غیب شده!
ظرف مدتی کمتر از1دقیقه همه کاملا بیدار و آماده بودن.
-کرکس هم که نیست. یعنی جفتی رو با هم دزدیدن؟
-چی میگید؟ برای چی مزخرف میگید؟ مگه میشه؟
-راست میگه اینکه شدنی نیست.
-آخه چرا شدنی نیست؟
-چون اولا خورشید بوق نیست بردارن ببرنش هیچی نگه. دوما کرکس توی لونهش جاش امنه و اون قدر بالاست که دست کسی به این سادگی بهش نمی رسه.
-راست میگه. از این ها گذشته، ما با1پخ بیداریم. این کار هیچ طوری شدنی نیست.
-اصلا شما ها دارید چی میگید؟ فسقلی توی لونه صحیح و سالمه! اگر تکماری ها اومده باشن فسقلی رو می برن نه کرکس رو.
-راست میگه! اصلا فسقلی حتما می دونه! ازش بپرسیم ببینیم این2تا کجا رفتن!
شهپر با تحقیر شونه بالا انداخت.
-فسقلی! تا کی می خوایید این کبوتر رو این طور مسخره صداش بزنید؟ این1موجود کامل، بزرگ و بالغه. خودتون از این نامگذاری هیچ حس بدی نمی کنید وقتی به این میگید فسقلی؟
چند نفر مثل اینکه چیز تازه و عجیبی شنیده باشن لحظه ای تماشاش کردن و بعد دوباره همه چیز عادی شد.
-بابا بیایید بریم ببینیم فسقلی چی می دونه از غیب شدن این ها!
-راست میگه دیگه!
-آهای! کرکس اومد!
انگار رنگ و روی منطقه عوض شد. سیل پرنده های شب و روز بود که به طرف کرکس پرواز کرد.
-سلام کرکس.
-کرکس خورشید هیچ کجا نیستش!
-آره آره پیداش نکردیم.
-ما خیال کردیم شما2تا با هم هستید ولی…
-کرکس! حالا چیکار کنیم؟
… … …
اگر کرکس حرف نمی زد منطقه منفجر می شد از سوال هایی که لحظه به لحظه بیشتر، بلند تر و پریشون تر پرتاب می شدن.
-آروم باشید! خورشید جاش امنه!
انگار صدا ها1دفعه با دکمه خاموش شدن و لحظه ای بعد، دوباره همهمه ها شروع کردن به بالا گرفتن.
-جاش امنه؟
-یعنی می دونی کجاست؟
-کرکس! خورشید کجاست؟
-اتفاقی که نیفتاده مگه نه؟
-کرکس! همه چیز درسته؟
… … …
کرکس پیش از بالا گرفتن صدا ها موضوع رو حل کرد.
-به من گوش بدید! خورشید چند روزی نیست. رفته سفر. خیلی فوری پیش اومد و خورشید باید سریع می رفت. نگران نباشید. خطری نیست. مشکلی هم نیست. خورشید هم چند روز دیگه بر می گرده. تا اون زمان، باید حواس ها جمع باشه تا غیبتش کمتر دردسر درست کنه. دیگه بس کنید و برید سر باقی زندگی.
سکویایی ها چیزی نفهمیدن بنا بر این خاطرشون جمع نشد.
-کرکس! خورشید چرا باید می رفت؟
-راست میگه. لازم نبود چندتا از ما باهاش بریم؟
-کرکس! سفر خورشید به درگیری ما مربوطه؟
-کرکس! مطمئنی که خطری نیست؟
… … …
کرکس با اطمینان به همه آرامش خاطر داد و به سوال ها جواب داد.
-اول، نه لازم نبود کسی همراهش بره. خورشید باید خودش تنها می رفت. دوم، بله سفرش به درگیری های ما مربوطه. سوم، مطمئنم که خطری تهدیدش نمی کنه. بهتون تضمین میدم که جای خورشید در حال حاضر از مکان همه ما امن تره. و چهارم، دیگه نپرسید چون توضیح نداره. خورشید باید می رفت و رفت. زود هم بر می گرده. تمام.
تمام. با این فرمان کوتاه، ساده و صریح، بحث تموم شد. هرچند کسی چیزی نفهمید جز اینکه خطری نیست و اوضاع درسته ولی بیشتر از این، چیزی دستگیر کسی نشد. تکبال، در آرامشی غمگین به این بحث و جدل ها و گفتگو های پنهانی بعدش نظاره می کرد و در جواب اون هایی که مطمئن بودن تکبال1چیز هایی از این سفر عجیب خورشید می دونه و به کسی نمیگه فقط سکوت می کرد و تماشا.
یکی2روز دیگه هم گذشت. همه می دیدن که در این مدت کرکس1زمان هایی غیبش می زنه و تکبال برخلاف همیشه، به این غیبت های گاه و بی گاه و در بعضی مواقع طولانی اصلا معترض نیست. فقط با همون آرامش غمگین که کمی کدورت دلواپسی تهش خونده می شد، به انتظار کرکس می نشست تا برگرده. کرکس بیخیال و آروم به اذیت کردن تکمار و دار و دستهش مشغول بود و بقیه سکویایی ها با کمال میل همراهیش می کردن. شهپر در این مدت فقط فرمان می برد و تماشا می کرد. نه کنجکاو بود، نه اصرار می کرد، نه به تکبال برای آگاه تر شدن می پیچید، نه برخلاف نقشه خطرناک چندتا از خفاش ها به خیال تعقیب کرکس افتاد و نه به کرکس گفت که از غیبت خورشید متحیره. شهپر در کمال سکوت فقط تماشا می کرد و تماشا می کرد.
زمان کند و بیخیال از وسط غفلت پرنده های جنگل سرو رد می شد و می رفت. منطقه سکویا و افرادش بدون خورشید پیش می رفتن و پیش می بردن. درگیری ها به قوت خودش باقی بود. مشکی آهسته آهسته با به کار بستن توصیه ها و ادامه درمون های خورشید به طرف سلامتی می رفت، تکبال به تمرین هاش بدون خورشید ادامه می داد و شهپر همچنان در عین کارآمد بودن، تماشاگر ماجرا بود.
افرا.
صبح خیلی زود بود و هوا هنوز به تاریکی می زد. ضربه های خیلی آهسته ای که به دریچه می خورد، هرچند خیلی آروم بود ولی فاخته رو از جا پروند. در1لحظه پشت دریچه بود و کشیدش که باز بشه ولی با حیرت دید که دریچه مثل دیواری سخت سر جاش مونده و حرکت نمی کنه. ضربه های آهسته همچنان به دریچه می خوردن. فاخته کلافه و عصبانی دریچه رو با تمام زورش کشید.
-باز! باز تو اونجایی؟
صدای آهسته و زمزمه وار باز از پشت دریچه شنیده شد.
-آره منم. چرا باز نمی کنی؟
فاخته با حرص مشتی هواله دریچه کرد که هیچ فایده ای نداشت و دستش درد گرفت.
-این لعنتی باز نمیشه! نمی دونم چرا اینهمه سفت شده!.
صدای اون طرف دریچه زمزمه کرد:
-باز نمیشه؟ مگه ممکنه؟ تا دیروز صبح که باز می شد.
فاخته در حالی که دستش رو می مالید جواب داد:
-بله می شد ولی حالا نمیشه. به جای حرف زدن1کمکی کن بلکه بشه.
باز و فاخته باهم از2طرف هول دادن و کشیدن ولی دریچه باز نشد که نشد. فاخته با حیرتی آمیخته به خشم به دریچه نگاه کرد.
-این چی می تونه باشه؟ چرا باید باز نشه؟
باز بی حوصله از پشت دریچه بسته صدا زد:
-کسی اونجا نیست زورش برسه؟ اون کبوتره…
فاخته وسط حرفش پرید.
-نه بابا رفته. عجیب بود که امروز خیلی زود رفت!. نکنه…
فاخته با خشم به دریچه خیره شد و آروم دستش رو روی اون گذاشت. صدای باز از سکون درش آورد.
-ببین! این دریچه باز بشو نیست. بیا دم در!
فاخته1دفعه از جا پرید.
-نه! دم در نمیام.
باز خندید.
-عزیز دلم! قول میدم نزدیکت نشم. فقط بیا در رو باز کن با هم حرف بزنیم! من چند قدمی در میشینم. بیا دیگه!
فاخته تردید نکرد.
-گفتم نه!
باز سرش رو به شکاف باریک دریچه چسبوند و با مهربون ترین لحنی که می تونست خندید.
-فاخته ترسوی من! آخه خیال می کنی من چیکارت می کنم؟ بیا می خوام ببینمت! دلم تنگ شده بیا دیگه! بدجنس! تو دلت تنگ نشده برام؟
فاخته به دریچه تکیه داد. دلش تنگ شده بود. روحش پر می زد که بپره بره در رو باز کنه ولی…
-ببین! بیا باز هم تلاش کنیم بلکه این لعنتی باز بشه!
باز با لحنی گرفته زمزمه کرد:
-این اگر باز شدنی بود تا حالا باز می شد. اونی که بسته و در رفته کارش رو بلد بوده. ببین من الان میرم دم در منتظرت میشم. دلت میاد نیایی هم رو نبینیم؟ اگر دلت میاد که خوب هیچی دیگه. من رفتم پشت در.
فاخته گیج و عصبانی پشت دریچه بسته باقی موند. دریچه سفت و سخت بین اون و باز نشسته بود.
-اونی که بسته و در رفته کارش رو بلد بوده!-
این جمله باز مثل ناقوس جنون توی سر فاخته چرخید.
-تکبال! کثافت روانی عوضی احمق آشغال! به خیالت این طوری می تونی به حماقت های مزخرفت ادامه بدی! اون هم روی مغز من! تو آشغال ترین زنده تمام جهان هستی!.
باز آهسته چند ضربه به در زد. فاخته بی اراده خودش رو پشت در رسوند. دستش روی در بود. باز از پشت در براش زمزمه محبت می کرد.
-فاخته! باز کن! می خوام ببینمت! وای که الان چه قشنگ شدی! از صدای نفس هات معلومه عصبانی هستی! ولش کن بیخیال. باز کن در رو! دلم نمیاد اینطوری برم. من تا اینجا بیام و نبینمت؟ آخه مگه میشه؟ باز کن!دلم پر می زنه ببینمت. تو هم که همین طور. باز کن! فقط تا نیمه بازش کن! زود باش!.
لحن باز مهربون، شاد و تشویق کننده بود. فاخته دست به در داشت و از شدت حرص و درموندگی نفس های بلند می کشید. مدتی گذشت. صدای باز و ضربه های آرومش به در فاخته رو به خودش آورد.
-فاخته! عزیز دلم! کجایی؟ باز نمی کنی؟
فاخته صدای خودش رو شنید که گفت:
-نه!
لحظه ای از پشت در صدایی شنیده نشد. بعد باز با لحنی آزرده زمزمه کرد:
-خوب شاید تو اندازه من دلتنگ نباشی و من بی خودی به خودم وعده دادم. اصلا شاید دریچه رو هم خودت خواستی که باز نشه تا از سرت باز بشم. خوب اگر دلت نمی خواد دیگه منو ببینی این نقش ها لازم نبود! می تونستی راحت بهم بگی. باشه من میرم. ولی یادت باشه راهم دور بود و وسط تاریکی و سرما اومده بودم فقط به خاطر دیدن تو. خداحافظ بی معرفت!
فاخته تقریبا داد زد:
-باز! ولی هیچ صدایی بهش جواب نداد. دست فاخته برای1لحظه چفت علفی در رو کشید تا بازش کنه ولی در آخرین لحظه از این کار منصرف شد. گوشش رو به در چسبوند و گوش کرد. هیچ صدایی از بیرون شنیده نمی شد. فاخته سرش رو گذاشت روی در و زد زیر گریه. کسی بیدار نبود. اون روز، فاخته اصلا از لونه بیرون نرفت و تمام مدت در این رویای شیرین به سر برد که چه بلا های وحشتناکی می تونه سر تکبال بیاره که بیشتر از هر زمان و بیشتر از حد تصور زجرش بده.
منطقه سکویا.
غروب انگار مثل تکبال خسته و بی حال بود و می رفت که با خزیدن سنگینش به شب برسه و توی دل شب خودش رو گم و گور کنه. تکبال بهش حسودیش می شد.
-کاش می شد من هم وسط1چیزی گم می شدم!
-تو هم گم شو البته توی بغل من!
تکبال که نفهمیده بود کی آرزوش رو به زبون آورده از شنیدن صدای کرکس و2تا دست قوی که بلافاصله بغلش کردن به شدت یکه خورد.
-کرکس! کی اومدی؟
کرکس جسم مچاله شده تکبال رو محکم به خودش فشار داد.
-چند دقیقه ای میشه که اومدم و تو نفهمیدی. از بس فکر خورشید جانتی!
تکبال نشنیده گرفت. شاید هم واقعا نشنید یا نفهمید.
-تو رو به خدا کرکس1طوری درستش کن، این ها بیچارهم کردن از بس خواستن سر در بیارن من از سفر خورشید چی می دونم.
کرکس زد زیر خنده.
-کوچولوی من! تو که چیزی نمی دونی!می دونی؟
تکبال خسته و بی حوصله گفت:
-نه. نمی دونم. ولی کاش زود تر خورشید سفرش تموم بشه و برگرده!
کرکس نوازشش کرد.
-بر می گرده فسقلی. به همین زودی بر می گرده. چه عجله ای داری تو!
تکبال گریهش رو خورد و نجوا کرد:
-خسته شدم از دست پرسیدن هاشون.
کرکس قلقلکش داد. تکبال نخندید.
-ای پدرسوخته! راستش رو بگو! فقط چون خسته شدی از دست پرسش های بقیه؟
تکبال با سر جواب مثبت داد و اشک هاش جاری شد. کرکس خندید.
-کفترک احمق خودم! خورشید وحشیت میاد. نگران نباش. حسابی از این دوران آرامشت لذت ببر که وقتی برگرده می خواد غیبتش رو جبران کنه و تو باید پوست بندازی. فسقلی! آخه این خورشید دیوونه هم شد موجود که تو دلت تنگش شده؟ عجب سلیقه ای داری تو! میاد بابا میاد.
تکبال از لای پر های کرکس با صدای گرفته زمزمه کرد:
-حالش چطوره؟ خیلی افتضاحه؟
و دوباره ترکید. کرکس پر هاش رو ناز کرد و دوباره خندید.
-نه فسقلی باور کن نه. افتضاح نیست. مطمئن باش به اون افتضاحی که تصور می کنی نیست. فقط دلش می خواد تکمار رو با1000تا از زجرآور ترین روش های موجود بکشه. فسقلی! واسه خورشید اصلا نترس. چند روز دیگه بر می گرده تا نفلهت کنه. مطمئن باش!
غروب سنگین زمستون بلاخره موفق شد، خودش رو به دامن تاریک شب رسوند و آروم آروم توی سیاهی سردش محو شد. تکبال ساکت و بی حرف، باز هم بهش حسرت برد و در کمال اندوه فهمید که گاهی هیچ فرقی نمی کنه کجا باشی. هر جا که باشی نمی تونی از دست خودت و درد هایی که ذهنت رو، دلت رو و روحت رو می خراشن فرار کنی و در هیچ آغوشی گم و محو بشی. حتی اگر اونجایی که هستی، به گفتار کرکس، امن ترین جای جهان باشه.
افرا.
افرایی ها مثل همیشه1لحظه از شیطنت وا نمی موندن. همه جز فاخته که تکبال از زمان ورود اصلا ندیده بودش. زمانی که بعد از مدتی طولانی که پیداش نشد، رفت و از گوشه لونه پیداش کرد فاخته آشکارا ندیدش گرفت. تکبال حس کرد فاخته هرچند این اواخر سرد بود ولی امروز انگار سنگین تر می زد. تکبال زد به بیخیالی.
-سلام فاخته. تنها نشستی؟
فاخته سر بالا نکرد.
-سلام. می بینی که.
تکبال خندید.
-بله می بینم. ولی نمی فهمم برای چی. چرا با بقیه نیستی؟ تا جایی که من یادمه از تنها نشستن چندان رضایت نداشتی.
فاخته شونه بالا انداخت.
-تنهایی رو به همراهی ظاهر ساز های خوش نما ترجیح میدم. الان هم اینطوری راحتم.
تکبال به روی خودش نیاورد.
-خوب ظاهر ساز های خوشنما الان اینجا نیستن. هم لونه های خودت اینجان و من. به نظرم نمای همه ما رو هم تو تا به حال قشنگ دیدی و شناختی. همه نما هامون افتضاحه. بلند شو بیا پیش ما.
فاخته سر بالا نکرد ولی خشم کلامش رو تکبال فهمید و نشنیده گرفت.
-اتفاقا نشناخته بودم. حالا شناختم. به نظرم بهتر هم می شناسم. من راحتم. شما بفرما.
تکبال نگاهش کرد. فاخته ندید.
-چی شده فاخته؟ می خوایی به من بگی؟
فاخته محکم و بی مکث گفت:
-نه.
تکبال دست گذاشت روی شونهش. فاخته آروم ولی مطمئن کشید عقب. تکبال به سری که بالا نیومد تا نگاهش کنه نظر انداخت.
-به من بگو چی شده. شاید بتونم کمک کنم.
فاخته از شدت نفرت لرزید.
-خیلی ممنون. کمک کردی دیگه بسه.
تکبال تماشاش می کرد. جسم کوچیک و ظریفی که توی خودش جمع شده و نفرتی که در نگاهش بود رو از لحنش می شد خوند رو تماشا می کرد و به خاطر می آورد که این جسم کوچیک تا همین چند وقت پیش همیشه توی بغل خودش بود. اشکش رو فرستاد عقب.
-تو نمی خوایی هیچ توضیحی بدی؟
فاخته سر بالا نکرد.
-نه.
-تکبال! بیا! چندتا کبوتر اینجان.
تکبال تردید کرد. فاخته شونه بالا انداخت و سرش رو کرد زیر پر هاش. این یعنی بحث تمام. تکبال خواه ناخواه دست به دست پرپری به طرف در لونه کشیده شد. نگاهش همچنان به فاخته بود که سرش رو از زیر پر هاش بیرون نیاورد تا مطمئن شد تکبال رفته. افرایی ها بیرون لونه سر و صدا راه انداخته بودن. خوشپرواز و دوستانش روی شاخه های مقابل لونه نشسته و با چلچله و بقیه حرف می زدن و می خندیدن.
-عه! سلام کبوتر! اسمت چی بود؟ تکبال بودی دیگه! هنوز مخفی میشی؟
تکبال به خوشپرواز جوان لبخند زد.
-سلام آقای خوشپرواز. همین اسمت بود مگه نه؟
خوشپرواز خندید.
-تقریبا1چیزی توی همین مایه ها. ولی چرا بهت میگن تکبال؟ بال هات که2تا هستن. بلند هم هستن. پس چرا مدل اسمت اینجوریه؟
تکبال خندید.
-به همون دلیل که تو رو خوشپرواز صدا می کنن در حالی که اصلا خوشپرواز نیستی.
خوشپرواز بلند خندید.
-خوب این نشان آینده نگری نامگذار های منه. من در آینده نزدیک حسابی خوشپرواز میشم. آقای خوشپرواز.
تکبال لبخند گرمی به کبوتر جوان زد و از ته دل گفت:
-مطمئنم که میشی. امیدوارم این آینده هرچه زود تر برسه!
خوشپرواز به لبخندش با همون گرمی جواب داد.
-متشکرم! خوب دیگه بچه ها بریم!
خوشپرواز و همراه هاش تند و سبکبال از روی شاخه پرواز کردن و در حالی که واسه افرایی ها پر و بال تکون می دادن از اونجا دور شدن.
-تکبال! اون ها از جنس تو هستن مگه نه؟
-آره چلچله. اون ها هم کبوتر هستن.
-میگم دیدی اون یکی رو که پر هاش رنگی بود؟ من می شناسمش. وقتی خیلی ریز بود مثل الان آروم نمی نشست. الان مثل ماده کبوتر ها همهش به پر و بالش ور میره و مواظبه که ترکیبش به هم نریزه.
-رنگین پر رو میگی؟
-آره خودشه. جوجه که بود ما هیچ وقت با هم نمی ساختیم. این خوشپرواز اون موقع1جوجه کُرکی بود که نمی شد سر و دمش رو تشخیص داد از بس کوچیک بود. …
چلچله می گفت و می گفت و تکبال می شنید و می خندید و سعی می کرد بفهمه و دلش ته لونه پیش موجود ظریفی بود که غیبتش سرمای زمستون رو هرچه بیشتر به جون تکبال می کوبید.
-هی فاخته! اومدی؟ چه دیر کردی!
تکبال با شنیدن صدای سیاهپر سر بلند کرد و به فاخته نظر انداخت. فاخته به وضوح ندیدش گرفت.
-خواب بودم. تازه بیدار شدم.
چلچله خندید.
-چرا دروغ میگی؟ تو وسط شلوغی ما اون هم این وقت روز محاله بخوابی.
فاخته خودش رو سبک کرد.
-دروغ؟ دروغ چرا؟ دروغ مال اون هاییه که از حماقت و فریب کاری سیری ندارن. من لازم ندارم چرند ببافم تا بیشتر در نظر بیام.
چلچله دوباره خندید.
-وای چه حاضر جواب! فاخته! تو خواب نبودی. حالا هرچی می خوایی بگو.
فاخته هم خندید ولی خندهش از جنس خشم بود.
-خوب طبیعیه. مگه با صدای تو که همه جا هست میشه خوابید؟ نه خواب نبودم. حالا که چی؟ فریب هایی کثیف تر از این دروغ کوچیک من این اطراف ریخته. تو نشستی مچ من بیدار رو بگیری؟
چلچله نه نگاه سرد و عصبانی فاخته رو دید نه خستگی و حیرت غمگین تکبال رو. با صدای سیاهپر مثل تیر از جا پرید و رفت شیطونی. تکبال به فاخته خیره شده بود که با حرص به شاخه پشت سرش تکیه داده و به هر جا نظر مینداخت جز به تکبال. افرایی ها مشغول بودن و تکبال هیچ مشتاق نبود بدونه سرشون به چی گرم شده. رفت و کنار فاخته به شاخه تکیه زد.
-چیه فاخته؟ عجیب پُری! بگو چرا؟
فاخته برخلاف میلش چشم چرخوند و نگاهش کرد. توی نگاه فاخته چنان سردی و کدورتی بود که تکبال بی اختیار1قدم کشید عقب. فاخته با تمسخری خشمگین چشم هاش رو تنگ کرد.
-پشت سرت رو بپا! می افتی می شکنی!
تکبال کنایهش رو نشنیده گرفت.
-ظاهرا تو هم چندان بدت نمیاد.
فاخته با نفرت شونه بالا انداخت.
-من بدم میاد. خوشم نمیاد بهم بگن تنها شاهد سقوط1کبوتر بی پرواز بودم. ترجیح میدم شاهد چیز های بهتری باشم.
تکبال از جا در رفت. فریاد نزد ولی نتونست زهر زبونش و همچنین تحقیر نگاهش رو نگه داره.
-چیز های بهتر؟ بذار فکر کنم! مثلا اومدن1باز وحشی لعنتی بی مصرف حقه باز نکبت جهنمی از دور چطوره؟ دلت می خواد شاهد همچین چیزی باشی؟
فاخته از شدت خشم لرزید.
-از لطف عوضی هایی که خیال می کنن بقیه مغز و روانشون رو از روی خاک جمع کردن و با بستن در ها و فرار کردن مثل دزد ها خودشون رو ثابت می کنن، من دیگه شاهد همچین صحنه ای نمیشم. می تونی بری با خاطر جمعی کامل به ماجرا هات برسی.
تکبال متحیر نگاهش کرد. بیشتر از اینکه حرصی باشه حیرت توی نگاهش بود. فاخته فقط خشم رو می فهمید و دیگه هیچ.
-تو چی میگی فاخته؟! داستان بستن در ها چیه؟
فاخته از حرص به خودش می پیچید.
-آخ طفلک بی اطلاع! تو که هیچی نمی دونی مگه نه؟
تکبال با نگاهی که از شدت تعجب تغییر حالت داده بود بهش خیره شد.
-فاخته به خدا من نمی فهمم تو چی میگی. میشه تعریف کنی ببینم چی شده؟
فاخته دیگه تحملش تموم شد.
-نه. نمیشه. برو صمغ پشت چفت این دریچه آشغالی رو پاکش کن تا نصفه شب همه ما در غیبتت توی این خاکدونی خفه نشدیم. خاطرت جمع. اونی شد که دلت می خواست. باهام قهر کرد و دیگه نمیاد دیدنم.
تکبال داشت از حیرت دیوانه می شد. دست های سرد فاخته شاخه رو چنگ زده بود و بی اراده می پیچیدش. تکبال خواست دستش رو بگیره ولی فاخته به شدت کشید عقب. تکبال به نگاه خیس از خشمش خیره شد.
-فاخته! من نمی فهمم. باور کن!
فاخته با نفرتی بی مهار رو برگردوند ولی1دفعه از رفتن پشیمون شد. به شدت برگشت و مقابل تکبال ایستاد.
-درضمن، تمام اون بد و بی راه هایی که پرت کردی خودتی! دیگه هیچ وقت از این مزخرف ها بهش نگو. اگر توی سرت میره2کلام هم تو از من یاد بگیر. ما مجاز نیستیم به هر کسی که پسندش نمی کنیم چرت و پرت بگیم. اگر می فهمی که بفهم وگرنه این هم بره پیش تموم چیز هایی که هیچ وقت نفهمیدی و نمی فهمی.
تکبال متحیر به شاخه تکیه زده بود.
-من چی رو باید می فهمیدم که نفهمیدم؟
فاخته از شدت خشم نفس های تند می زد.
-لازم نکرده. همین آخری رو که الان بهت گفتم بفهم باقیش به درک!.
فاخته دیگه منتظر نشد. هم زمان با ترکیدن بغضش به تکبال پشت کرد و رفت. تکبال خواست دنبالش بره، دلداریش بده، اشک هاش رو پاک کنه، ازش واسه خاطر توهین هایی که به باز کرده بود معذرت بخواد و هر طور شده از دلش در بیاره ولی سر جاش متوقف موند.
-این داشت چی می گفت؟ صمغ ها رو از کجا پاک کنم؟ من چیکار کردم که فاخته اینهمه عصبانی بود از دستم؟ جز توهین الانم به باز، دیگه چه کاری کردم که نباید می کردم؟ من که اینجا نبودم! صمغ، صمغ، دریچه، صمغ، وای!
تکبال با حد اکثر سرعت خودش رو به طرف دریچه پرتاب کرد و در کوتاه ترین زمان بهش رسید. دریچه به سختی باقی دیوار لونه، سفت و محکم و نفوذ ناپذیر، سر جاش بی حرکت ایستاده بود. تکبال با حیرت به دریچه خیره شد. آروم، خیلی آروم، مثل اینکه توی خواب، دستش رو بلند کرد و روی دریچه گذاشت. دریچه تکون نمی خورد. تکبال بهش خیره شد. صمغ سیاه و غلیظی که تکبال نمی دونست مال چه درختیه چفت دریچه رو به دیوار چسبونده بود! تکبال کنار دریچه وا رفت.
-فاخته! به خدا من، …
فاخته اونجا نبود. تکبال هم می دونست. ولی نتونست از گفتن این چند کلمه خودداری کنه. حس کرد نفسش از حرص و نفرت داره بند میاد. حس کرد این قدرت رو داره که اون دست نابکار رو1000ها بار خورد کنه. حس کرد دلش می خواد با تمام توان جسمش فریاد بزنه. حس کرد عمیقا از بی عدالتی که در حقش شده دردش میاد.
-این عادلانه نیست! خدایا! این انصاف نیست. تو داشتی تماشا می کردی! مگه ندیدی؟ چرا اجازه دادی؟
فایده ای نداشت. سکوت بود و سکوت.
تکبال سرش رو به دریچه تکیه داد و چشم هاش رو بست. پلک های تبدارش رو که از شدت درد و سنگینی دیگه فرمان نمی بردن و باز نمی موندن. از پشت پلک های بستهش انگار دست های فرض و چابک رو می دید که بی صدا و به سرعت چفت دریچه رو به دیوار می دوختن و لبخندی رو که از تصور مجرم جلوه دادن هرچه بیشتر تکبال در نگاه فاخته، چهره صاحب دست ها رو پوشونده بود.
-خدایا! خدایا! خدایاااا!
هیچ صدایی نبود. حتی صدای نفس های تکبال. تکبال سرد و خسته از دردی تا حد جنون، با چشم های بسته به دیوار پشت لونه و سر بر دریچه بسته تکیه زده بود. انگار جوابش رو از اون دریچه بسته می خواست. ولی جوابی در کار نبود. هیچ جوابی نبود! هیچ روزنه ای نبود! دریچه بسته بود و تکبال پشت دریچه بسته، متحیر، زخمی و تنها به جا مونده بود.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:02
سلام پریسا جان
ممنونم ازت عالی بود
راستی یه یادآوری نشر رو فراموش نکنی دنبالش رو بگیری کم کاری نکنی
در مورد خورشید چند قسمتی هست یه حدس هایی میزنم هرچی قسمت جلو تر میرم یقینم به حدسم بیشتر میشه
ممنونم از قلم زیبایت پریسا
سلامت و شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست عزیز لطف داری به من.
خورشید هم درست میشه. تقصیر اون ماره بود. حل میشه.
شادکام باشی.
ک.عباسی
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:48
سلام بر خانم پریسا
این قسمت از داستان سیری ناپذیر تک بال را هم خواندم و لذت بردم من به انتظار انتشار قسمتهای بعدی این داستان به این سایت بازم سر می زنم ممنون از این قسمت

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
خوشحالم که رضایت دارید. ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 12:08
سلام. امیدوارم دوره ی ترک برای خورشید به سر انجام خوبی برسه.
گفتم که فاخته رو بدید کرکس بخوره ندادید این شد.
حالا زودتر بدینش باز با خودش ببردش.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خورشید باید قوی باشه. این هم جزئی از جنگشه. فاخته هم، اگر تکبال بدونه پدرم رو در میاره. آخه هنوز دردش رو نمی خواد. به کسی نگید ها! وای یا خدا جان من به کسی نگید آخ واخ آیوای اصلا به من چه تقصیر این کبوتر دیوونه شد عجب گیری کردم ها!
شکلک لبخند از مدل تلخش.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 11:36
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
آمدم یه سلامی ارز کنم خوبی آیا
امیدوارم احوالت عالی باشه
من هستم هاا از در بندازی از دریچه میام از دریچه بندازی دیوارو خراب میکنم میام خخخ
سلامت و شاد باشی
مواظب خودت باش دوست عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
شما بیا از هر جا دلت می خواد بیا. امیدوارم رو به راه باشی حسابی!.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
مینا
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 11:55
سلااااااااااااااااااااااااااام پریسا جون خوبین؟
کلی براتون دلم تنگ شده بود.
باورتون میشه که شاید بیشتر از یک هفتست که دارم سعی میکنم کامنت بذارم ولی نمیشه؟
آخه من یکی از تنظیمات فایرفاکسرو دستکاری کرده بودم که گرافیک هارو نشون نده. خیلیم خوشحال بودم که سرعتم بالا تر رفته.
ولی تازه فهمیدم که با دستکاری کردن این گزینه وب ویسام هم نمی تونه کد هارو بخونه.
خلاصه که امروز درستش کردم.
یه عالمه حرف داشتم که بزنم ولی یادم رفته. شکلک آه کشیدن.
اصلا عقده کامنت پیدا کرده بودم توی وبلاگتون.
چه قدر نامرده این تکمار.
از تصور کردن خورشید معتاد به خشخاش یه طوری میشم نمیدونم چه طوری در نگاه اول خنده دار به نظر میاد خورشید که اون همه جدی و قاطع هست معتاد بشه. و در نگاه بعد خیلی خیلی غمگین. خوشحالم که خورشید داره تلاش می کنه.
از کارای این باز هم حرصم میگیره! اه نگران فاخته هستم. یه جورایی فاخته و تکبال هر دو دارن یا شاید بهتره بگم فاخته داره اشتباه تکبال رو مرتکب میشه! حالا شاید به نوعی دیگه.
امیدوارم که موفق باشه.
خوشحالم که خورشید حرف های مشکیرو شنید.
گاهی وقت ها آدم ها باید بشنون حالا چه برای سبک تر شدن گوینده, چه برای حل شدن بعضی از مسایل بین شنونده و گوینده یا گوینده با قلبش.
دیگه درباره چی میخواستم نظر بدم؟
خوب فعلا همین.
ببخشید که کامنتم زیاد شد و برای این قسمت ها یه دفه با هم نظر دادم
با آرزوی بهترین هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
ایام به کامه؟
دل به دل راه داره دوست من.
این دستکاری ها آی حال میده! از این کار ها من هم زیاد می کنم. بعدش که اوضاع بی ریخت میشه میگم دیگه نمی کنم ولی باز می کنم.
خدا رو شکر که درست شد! بیخیال1تجربه.
خدا نکنه آه چرا؟ هرچی دلت می خواد بگو عزیز من اصلا کامنت خوندن دوست دارم بنویس راحت باش.
تکمار اگر نامرد نبود که تکمار نمی شد. اون اکسیر عجیبش هم بد دردسر شده! امیدوارم تا این داستان تموم نشده1کسی پیدا بشه این رو روی خودش به کار ببره تکمار دایم منگ باشه من بخندم!.
باز!
…… …… ……
ببخشید دست خودم نبود!.
فاخته هم، چی بگم! اینطوری دلش خواست. کاش اینطوری نمی شد! بیخیال! شد دیگه!.
من هم خوشحالم به خاطر شکستن حصار بین خورشید و مشکی. البته دلم نمی خواست توی این وضعیت با هم و با واقعیت رو در رو بشن ولی شاید گاهی توی زندگی1بنبست به توقف و حل تیرگی ها کمک کنه. در مورد این2تا هم دقیقا همینطور شد. ای کاش پیش از رسیدن به بنبست هایی که متوقفمون می کنن، بشه گاهی توقف کنیم و به اطرافمون1چشم و گوش بندازیم شاید چیزی واسه دیدن و صدایی واسه شنیدن باشه که ازش غافل موندیم.
خودم رو میگم.
کامنت شما اگر30برابر این هم بشه از نظر من زیاد نیست. مگه پر حرفی هام رو توی محله ندیدی؟
ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام.
نخودی
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 21:39
سلااام پریسا جونم
خدا رو شکر یکی به داد این خورشید رسید آخیییش خیالم ازش راحت شد ….. بعد هم هیچی بابا به من چه سر فاخته چی میاری اصلاً حقشه ….. و دیگه این که تا همیشه ایام به کامت باشه ولی منتظر دو قسمت پشت سر هم هستم گفتم که نگی یادش رفت خخخ …..
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
خورشید هم جهانیه واسه خودش. خوب تقصیر خودش بود می خواست زود تر حرف بزنه تا به دادش برسن. نگفت که!
فاخته هم، به من چه؟ من هیچی سرش نمیارم خودش بازخواه شد این وسط من چه تقصیری دارم؟
قسمت های پشت سر هم، وای خدا به داد برس یادشه! میگم نخودی اونجا رو! شکلک مشغول کردن نخودی شکلک فرار.
ایام به کامت از حال تا همیشه و همیشه و همییییشه.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 00:24
سلام. آیا وقت آن نرسیده است که پریسا خانم قسمتی دیگر از ماجرا تکبال را بنویسند؟
پاسخ مثبت این سؤال مثل روز روشن است.
امیدوارم شاد و موفق باشید و آرام به زندگی ادامه دهید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آیا وقت آن نرسیده که من1کوچولو از دست این موجودات پردار جنگلی درختی نفس تازه کنم؟
خدا به خیر کنه من در برم تا یکی نیومده اینجا شر درست کنه.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 19:24
سلام پریسا
امیدوارم شاد و دل خوش باشی
میگم چون تکبال رو آپدیت نکردی من با وانت آمدم همه ی آب زرشک هایت رو بردم الان بلاگت از آبزرشک پاکه پاکه همه ی سردابت رو خالی کردم
سلامت و دل شاد باشی
راستی پریسا پخ
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا. اونی که بردی اکسیر تکمار بود که الان گرفتارشی باید ببرنت ترک. اگر بدونی ترک کردنش چه سخته! شرمنده دیگه نبودم بهت بگم نخوری خوردی الان در حالت نیمه پرواز و نیمه فرود و نیمه نمی دونم چی به سر می بری.
باش تا اثرش از بین بره بیایی پایین.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 22:47
هعععییی پریسا
تو که اینقدر خبیس نبودی
بطری های آب زرشک رو به دستی پر اکسیر کردی که منو نابود کنی
خوب گناه دارم منو ببین چه مظلومم
هععی من رفتم
شاید از ترک زنده بر نگشتم بای بدرود

پاسخ:
آخه جوان مظلوم من چه تقصیری دارم خودت اومدی بردی خوردی به من بعدش اطلاع دادی چی بگم بهت آخه؟ نه بابا چیزی نمیشه فقط چون زیادی قوی بوده ممکنه1کمی سخت باشه. مثلا در حد کما.
خدا نکنه.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال70

افرا.
-باز! تو از کی اینجایی؟
باز به نگاه دلواپس فاخته خندید.
-خیلی وقته. اون کفترنماتون رو دیدم داشت می زد بیرون. راستی چشه؟
فاخته با نفرت چشم هاش رو تنگ کرد.
-اون هم دیدت؟
باز بدون1لحظه تردید دروغ گفت.
-آره دید. ولی به نظرم از دستم زیاد عصبانیه. بدش نمی اومد پارهم کنه. من چیزی بهش نگفتم اون هم نرفت و موند تا از رو ببردم. دیدم عصبانی میشه گفتم گناه داره پرواز کردم رفتم نبیندم. اون هم خاطرش جمع شد رفت.
فاخته از خشم لرزید.
-عوضی روانی! نیومد بهم بگه اومدی! هیچی نگفت و تو توی این هوای سرد اینهمه منتظر موندی!
باز مهربون خندید.
-بیخیال. ولش کن. گفتم که، خیلی حرصی بود ازم.
فاخته شونه بالا انداخت.
-به جهنم ول کن. اون این روز ها همیشه حرصیه. زده به سرش.
نگاه باز دقیق تر شد.
-عه؟ چرا؟ مگه چی شده؟
فاخته دوباره شونه بالا انداخت.
-من از کجا بدونم؟ بیش از پیش خل شده لابد. اصلا مگه من درمانگرم که از پریشونی روان1بی پرواز دیوونه سر در بیارم؟
باز خندهش رو خورد.
-خوب البته حرصی بودنش عجیب هم نیست.
فاخته با ته رنگی از تعجب نگاهش کرد.
-یعنی تو چیزی می دونی؟
باز قیافه عاقل منصف به خودش گرفت.
-خوب، آره خوب. شاید1چیز هایی بدونم.
فاخته بی حوصله تماشاش می کرد.
-خوب بگو چه دردشه بلکه من هم بفهمم و این نفهم اعصابم رو کمتر ببافه.
قیافه باز پر از شفقتی ترحم آمیز شد.
-خوب راستش، اصلا ولش کن بیا فراموش کنیم. آخه من هیچ دلم نمی خواد عامل جنگ و نفرت بین شما2تا باشم. اون از همون اولش که منو دید باهام بد تا کرد ولی من که باهاش دشمن نیستم. بذار نگم خوب؟
فاخته عصبانی شد.
-اه شورش رو درآوردی بگو دیگه!
باز دستپاچه و همدرد نگاهش کرد.
-خوب خوب ببین عصبانی نشو. حیف اون چشم ها نیست که نگاه قشنگش تیره بشه؟ باشه هرچی تو بخوایی. بهت میگم. ببین این موجود بی پروازه. تو همراهش بودی و با وهمش همراهی می کردی و اون هم از تاثیری که روت داشت راضی بود. به تلافی ناکامی های خودش در نظر تو کامیاب جلوه می کرد و آتیشش کمتر اذیتش می کرد. و حالا تو، آگاه شدی. عاقل شدی. می فهمی. هوای پرواز هم که توی سرته. می خوایی ولش کنی بری. دیگه کی دیوونگی هاش رو باور می کنه؟ تو جهانش بودی و حالا دیگه نیستی. به نظرت تمام این ها برای حرصی بودنش کافی نیست؟
فاخته متفکر بهش خیره شد.
-غلط کرده! من از همون اولش هم عاقل بودم و می فهمیدم. از بس بیچاره بود بهش شفقت می کردم. من که عمرم رو بدهکارش نیستم. این مضحک حق نداره همچین حس چرندی داشته باشه!
چهره باز مهربون شد.
-خوب این وسط من هم تیر خورده حرصشم.
باز صاف زده بود به هدف. فاخته با خشم از جا پرید.
-تو برای چی؟ مگه چیکار کردی جز آگاه تر کردن من؟
باز خندید.
-خوب همین دیگه. من1طور هایی بزرگ ترین تفریحش رو ازش گرفتم. البته نمی خواستم اذیتش کنم ولی نمی تونستم بذارم تو غافل بمونی. اگر کس دیگه ای بود می گفتم بذار هیچی نگم تا اون طفلک هم خوش باشه ولی تو، تو حسابت فرق می کنه. تو فاخته منی! هر زمان که دلت خواست بهم اعتماد کنی و از اونجا بیایی بیرون، تا خود بهار هم که طول بکشه من منتظر می مونم. ببینم تو حواست به منه؟
فاخته با نگاهی گرم، شفاف و سراسر مهر بهش خیره مونده بود.-باز! اون پرنده نما حق نداره باهات بد رفتار کنه. به خاطر اذیتی که امروز صبح کردت بیچارهش می کنم.
باز با نگاه و لحنی بخشنده حرفش رو برید.
-نه. این کار رو نکن. نمی خوام بیشتر از این آزارش بدم. همین طوریش از من خوشش نمیاد.
فاخته تقریبا داد زد:
-به جهنم که خوشش نمیاد. من که1مشت ارزنش نیستم هر طور دلش بخواد باهام رفتار کنه. من از هر کی دلم بخواد طرفداری می کنم. از هر کی هم دلم بخواد بدم میاد. تو هم نگران نباش بذار ازت خوشش نیاد. اصلا بذار خوشش نیاد ببینم چی میشه؟
باز به زحمت خندهش رو خورد.
-عصبانی نشو! اون موجود رو هم اذیت نکن. هرچی باشه خاطرت رو1کمی که می خواد.
فاخته با خشم شونه بالا انداخت.
-بی خود می خواد. هیچم نمی خواد. خاطر منو خیالش نیست. اون1مایه تفریح می خواد که توی این مدت منِ احمق بودم براش. من دیگه بَسَمِ بره1بوق دیگه پیدا کنه.
باز فرصت نکرد حرفی بزنه لازم هم نشد. هرچی گفتنی داشت گفته بود. تاثیر فوریش رو هم خوب تماشا کرده بود. چلچله بیدار شد و معترض صدا زد:
-فاخته!دیوونه شدی؟ با کی داری دعوا می کنی؟
فاخته با خونسردی از همونجا بدون اینکه رو از باز برگردونه جواب داد:
-با1روح روانی پریشان نفرت انگیز که ازش خیلی خیلی بدم میاد.
چلچله که چیزی نفهمیده بود دوباره به خواب رفت ولی باز دیگه رفته بود. فاخته به مسیر حرکتش و به دستی که دم رفتن براش تکون داده بود خیره موند و باز در حالی که از شدت سبکباری روی هوا سر می خورد، با خودش فکر کرد چقدر دیگه طول می کشه تا این کوچولوی ظریفِ ناز بهش اعتماد کنه و از اون لونه همراهش بیاد بیرون. از این فکر که زیاد نمونده، بلندِ بلند اوج گرفت و بلند خندید.
منطقه سکویا.
اوضاع بین خورشید و مشکی خیلی رو به راه تر شده بود ولی اوضاع خود مشکی چندان مثبت به نظر نمی رسید. وقتی مشکی از لب پرتگاه مرگ کنار رفت و خطر گذشت، حالا نوبت درمون جراحاتش بود. استخون های شکستهش به این سادگی درست بشو نبودن. خورشید انگار از سنگ ساخته شده باشه، بی توجه به دردی که مشکی می کشید، بی توجه به اینکه از شدت درد هوار می زد، مثل اینکه چندتا قطعه سنگ رو کنار هم بچینه، استخون های مشکی رو صاف و مرتب می کرد. مشکی از شدت درد به هذیون می رفت و از ته دل هوار می زد و هوار می زد و خورشید انگار که نمی شنید، سرش به درمون دردناک مشکی گرم بود.
-محض رضای خدا خورشید داری می کشیش! واقعا هیچ راه دیگه ای نیست؟
-کرکس! تو خیال می کنی من می خوام زجرش بدم؟ باور کن هیچ راه دیگه ای نیست. اگر می خوایی و می خواد که در آینده بتونه بلند بشه و پرواز کنه باید این درد ها رو پشت سر بذاره.
کرکس دست گذاشت روی شونهش.
-معلومه که می خوام. ولی1خورده سعی کن، شاید1خورده بشه کمتر درد داشته باشه.
خورشید سر بالا کرد که حرفی بزنه ولی در نگاه کرکس چیزی بود که متوقفش کرد. خورشید به نگاه کرکس خیره موند و لبخند زد.
-البته که سعی می کنم. مشکی تحملش زیاده. چیزیش نمیشه. من هم سعی می کنم بیشتر مواظب باشم بلکه کمی کمتر دردش بیاد.
کرکس بی اختیار دستش رو فشار داد.
-ممنونم خورشید. ازت ممنونم!
هم خورشید و هم کرکس، هر2می دونستن که این وعده خورشید راست نیست. این درد رو مشکی باید تحمل می کرد و خورشید هم هیچ تلاشی واسه تخفیفش نمی تونست کنه. با این حال، لبخند و موافقت و تعیید خورشید به کرکس، و نگاه رضایتمند و آروم کرکس به خورشید، به هر2تاشون احساس رضایت و آرامش داد. مشکی اما بیگانه با هر مدل آرامشی، از شدت دردی که خیال تموم شدن نداشت، بی وقفه فریاد می کشید. تکبال از دردی که شاید می تونست تصورش کنه و برای تخفیفش کاری ازش ساخته نبود، بی صدا به خودش می پیچید و فقط گریه می کرد. درد مشکی و دل خودش رو بی صدا می بارید و می بارید.
-اینهمه درد رو برای چی توی وجودت جا میدی تکبال؟
تکبال سر بالا نکرد تا به شهپر نگاه کنه. جواب هم نداد. شهپر دست گذاشت روی شونهش. تکبال حرکت نکرد. شهپر آروم سر تکبال رو از زیر پر هاش بیرون آورد و گرفت بالا.
-ببینمت!این چه قیافه ایه؟ تکبال! با خودت داری چیکار می کنی؟ امروز دیدمت که داشتی یواشکی زیر قفسه سینهت رو مالش می دادی و1بالت رو هم بی حرکت گرفته بودی. اون سیرک لازم باز دیشب اذیتت کرد؟
تکبال مثل کسی که از خواب بیدار شده باشه1دفعه به خودش اومد، دست شهپر رو زد کنار و کشید عقب.
-شهپر دفعه آخرت باشه که به جفت من میگی سیرک لازم.
شهپر با آرامش همیشگی لبخند زد.
-معذرت می خوام. ولی آخه خودت بگو، فاعل همچین فعل های افتضاحی رو به چه اسمی صدا کنم؟
تکبال سرش رو دوباره کرد زیر پر هاش.
-تو لازم نیست اصلا صداش کنی. دست از سرش بردار!
شهپر کمی، فقط کمی محکم تر شونه های تکبال رو فشار داد.
-آخه چجوری دست از سرش بردارم در حالی که می دونم اون دست از سر تو بر نمی داره؟ تکبال!تو تا کی می خوایی نقش کیسه بکسش رو بازی کنی؟ این درمون لازم داره نه جفت. اون هم1جفتی مثل تو.
تکبال به شدت شونه هاش رو کشید عقب.
-رفتار جفت من باهام به خودمون2تا مربوطه. اینکه کرکس دست از سرم برداره یا برنداره به خودمون مربوطه. فقط خودم و خودش. اینهمه روی مخم ناخنک نزن شهپر!
شهپر برخلاف تکبال آروم بود.
-اشتباه می کنی. رفتار جفت تو باهات به خودش تنها مربوطه. تو هیچ نقشی این وسط نداری تکبال. هیچی جز کبوتری که اون خودش رو مجاز می بینه هر طور دلش می خواد باهات رفتار کنه و از نتیجه وحشی گری هاش آرامش بگیره. تکبال! تا کی می خوایی اجازه بدی که اون موجودیتت رو تباه و تلف کنه؟
تکبال1دفعه به شدت از جا در رفت.
-ببین شهپر! بذار خاطر جمعت کنم. من جفت کرکسم. کرکس هرچی هم باشه، تا من زنده ام، تا کرکس زنده هست، من جفت کرکسم. بذار این جفت بودن به همون اندازه که تو میگی برام بد باشه. با تمام چیز هایی که میگی، با تمام بلا هایی که میگی سرم آورده و سرم اومده و میاد، با تمام واقعیت هایی که تو اصرار داری توی سرم فرو کنی، حتی اگر تمامش هم درست درست درست باشه، اینجا1واقعیت هست که اون مدل منطقی مسخرهت هم نمی تونه مجبورم کنه که منکرش بشم. من جفت کرکسم. من جفتشم. جفتش. این رو می خوایی بفهم می خوایی نفهم. ولی من ترجیح میدم این در خاطرم بمونه. پس به من لطف کن و سعی نکن از خاطرم بیرونش کنی که حسابی اذیت میشم. اون اگر می کنه جفتمه. تو که اذیتم می کنی اولا هیچ کسیم نیستی، دوما تمام مدل این بینشی که می خوایی بهم منتقلش کنی سراسر سیاهیه. شهپر! من خیال ندارم مرتکب1همچین خطای خطرناک و کثیفی بشم. دیگه بسه! دیگه بس کن! بس کن بس کن بس کن دیگه دست بردار از سر من!.
تکبال این ها رو با قاطعیتی گفت که از خودش بعید می دید ولی بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش به چنان گریه ای افتاد که حس می کرد اگر جیغ نکشه حتما خفه میشه. شهپر خواست بغلش کنه و دلداریش بده ولی تکبال به شدت کنارش زد و گریهش شدید تر شد. شهپر چند لحظه تماشاش کرد و بعد صبور کنارش نشست.
-گریه نکن تکبال! طوری که نشده. فقط حرف زدیم. تو موافق من نبودی. خوب خیلی پیش میاد که2نفر با هم موافق نباشن. برای چی گریه می کنی؟
تکبال که خیال می کرد شهپر رفته با حیرت سر بالا کرد. شهپر به نگاه خیس و متحیرش لبخند زد.
-چی شد؟ نکنه خیال کردی با1اختلاف نظر معمولی من باید بلند شم بپرم برم و دفعه دیگه که دیدمت با چشم های خمار یواشکی تماشات کنم و رد بشم!
تکبال گریه کردن یادش رفت. به شهپر خیره نگاه کرد که داشت می خندید. تکبال چند لحظه بهش خیره موند. خنده شهپر بلند تر شد. تکبال تماشاش می کرد و آخرش خودش هم خندید.
افرا.
فاخته با نگاهی تیره از کنار شونه باز به بیرون خیره شده بود. باز دست پیش برد که پر هاش رو لمس کنه. فاخته کشید عقب. باز به سرعت خودش رو جمع و جور کرد و لبخند زد.
-ببخشید!فکر نمی کردم دوست نداری.
فاخته با نارضایتی نگاهش کرد.
-دوست ندارم. دفعه دیگه قبلش فکر کن.
باز دستش رو گذاشت روی چشم هاش.
-چشم.
نگاه فاخته مهربون تر شد. باز به تیرگی اون نگاه نظر انداخت.
-اون بیرون منتظر چی هستی فاخته؟ میشه به من بگی؟
فاخته بی حوصله شونه تکون داد.
-زیاد مهم نیست. این تکبال کمی دیر کرده موندم کجاست.
باز نفرتش رو خورد تا دیده نشه. دیده نشد. فاخته نفهمید.
-خوب اون که نمی تونه پرواز کنه. میاد حالا. ببینم نگرانشی؟
فاخته سرش رو به چپ و راست تکون داد.
-نه زیاد ولی خوب اگر1طوریش بشه خوب نیست دیگه. این که عقل توی سرش نیست خله می ترسم1بلایی سر خودش بیاره.
باز شونه بالا انداخت.
-خوب بیاره. به تو چه! مگه تو بهش گفتی بره خل بشه؟ اون با وضع مسخره خودش نتونست کنار بیاد و تلافیش رو ریخت سر عمر و بینش و تصورات پاک و قشنگ تو. اگر به من باشه همچین جونوری رو باید ممنوع الملاقاتش کرد چون واسه تمام زنده های اطرافش خطرناکه.
فاخته خندید.
-بسه دیگه تو هم! سلام تکبال.
باز به پشت سرش نگاه نکرد. تکبال جواب سلام فاخته رو تقریبا بدون صدا داد، از باز گذشت و از در وارد شد. باز خواست بره. فاخته به علامت نه سر تکون داد. باز قیافه معصوم به خودش گرفت.
-آخه درست نیست. اذیت میشه.
فاخته عصبانی شد.
-خوب بشه. به درک! من تا کی باید تقاس درختی بودن این رو پس بدم؟ بسه دیگه خسته شدم. همین اندازه عشق و حالی که بهش دادم کافیه. هم واسه اون هم واسه خودم. تو هم لازم نکرده بری. داشتیم حرف می زدیم.
باز با نگاه مهربون، تسلیم و ناچار بهش خیره شد.
-خوب خوب باشه. عصبانی نشو! تو حق داری. من می فهممت. خسته شدی. کلافه ای. من فقط خواستم1موجود زنده دلگیر از تقدیرش رو اذیت نکرده باشم. اگر تو می خوایی باشه.
فاخته سری به علامت تاسف تکون داد.
-من هم دلگیر از تقدیرم. این جهنمی که وسطش گیر کردم نه حق منه نه جای من.
نگاه همدرد و مهربون باز به چشم های فاخته دوخته شد.
-به این خیلی مطمئنم. اینجا جای تو نیست. جای تو اون بالاست. خال آسمون. تو لیاقتش رو داری. بهش هم می رسی. نگو که تا اون ارتفاع و اینهمه پروازی نیستی. خودم می برمت. نمی دونی چه خوش می گذره. فعلا که رضایت نمیدی بیایی بیرون. من صبر می کنم که تو بخوایی. فقط لازمهش اینه که تو بخوایی. فورا بهش می رسی. طوری نیست باز هم منتظر میشیم. اصلا صبر کنیم تا بهار بشه. شاید اون موقع تو هم راحت تر بهم اعتماد کردی و اون وقت من بهت میگم بهشت کجاست.
فاخته با چشم های نیمه بسته و نگاه خمار به در تکیه زده و به باز گوش می داد. نگاه مو شکاف و دقیق لازم نبود تا مشخص بشه که فاخته در رویایی عمیقا لذتبخش با تمام وجودش شناوره. باز از پشت سر فاخته به داخل لونه نظر انداخت. تکبال رو ندید. تکبال به محض ورودش بدون اینکه1لحظه متوقف بشه، به ته لونه و به وسط بقیه افرایی ها رفت که غرق خواب بودن و تکبال اون لحظه چه حسرتی می برد به این خواب سبک، آروم و بی خبرشون! باز از اینکه تکبال گفتگوی بین خودش و فاخته رو نشنید هیچ خوشش نیومد. ترجیح می داد که تکبال بشنوه تا اون2تا، تکبال و فاخته هرچه سریع تر پیش برن. به سوی سردی، خشم، جدایی.
سکویا، نیمه شب.
تکبال وسط آسمون شب داشت به سرعت پیش می رفت. سرعتش هر لحظه بیشتر می شد تا به مرحله خطرناکی رسید. تکبال مونده بود چجوری میشه با این سرعت جنون آمیز توی هوا حرکت کرد. حتی کرکس هم نمی تونست همچین کاری کنه! خواست حرف بزنه و این رو بگه ولی شدت برخورد هوا چنان زیاد بود که صداش رو دوباره به داخل حنجرهش پس زد. شهپر در کنارش بود. انگار فکرش رو خوند.
-کرکس فقط می تونه بره بالا. اون هم نه اینطوری. این مدلی رو من می برمت.
تکبال خواست بگه زیاد تند میریم. وقتی به مقصد برسیم نمی تونیم توقف کنیم و1بلایی سرمون میاد. سعی کرد حرف بزنه ولی باز هم موفق نشد. شهپر بلند خندید.
-بیا!همراه من بیا! جنگل سرو1کابوس بی محتوا بود. داریم میریم. تا آخر مرز پرواز.
تکبال خواست بگه اینجا که گفتی کجاست ولی1دفعه کلمه آخر شهپر توی ذهنش انگار ترکید و1000تا انعکاس پیدا کرد و تمام وجودش رو از1یادآوری ترسناک پر کرد.
-من که پروازی نیستم! پس چجوری این بالام!
به محض فهمیدن این مطلب، ناگهان از بالا رها شد و با سرعتی وحشتناک به طرف زمین سقوط کرد. فضای اطرافش انگار با سکوت و تیرگی کاملا جامد پر شده بود. تکبال به سرعت سقوط می کرد. شهپر نبود. تکبال جیغ کشید:
-شهپر!شهپر! کمک! دارم می افتم! شهپر! کمکم کن!
ولی شهپر نبود. هیچ کسی نبود. تکبال بود و فضایی به سکوت و سیاهی عدم. تکبال مطمئن بود که وارد قلمرو مرگ شده. چون از روی شنیده هاش حس می کرد جهان نیستی باید همین اندازه ساکت و سیاه باشه. بی نهایت ساکت تر و تاریک تر از شب های معمولی.
-شهپر!شهپر! بیا نجاتم بده! تو رو خدا! شهپر! …
احساس تکون هایی غیر قابل انکار از جهان بیداری. دست هایی که تکونش می دادن. صدایی که صداش می زد.
-فسقلی!فسقلی بیدار شو! فسقلی! داری خواب می بینی بلند شو! پاشو! فسقلی! نترس چیزی نیست. من اینجام.
تکبال با وحشتی بی توصیف از خواب پرید. شب، سکویا، کرکس.
-وای! وای شهپر! دارم می افتم.
کرکس بغلش کرد و به پر هاش دست کشید.
-نترس نمی افتی. تو از جایی نمی افتی تا همراه خودمی. چیزی نیست. همه چیز درسته. تو جات امنه. من پیشتم. نترس کفترک بی مغز خودم. توی خواب هم عاقل نیستی. بخواب و به سقوط فکر نکن. تا اینجا هستی دست هیچ دردی نمی رسه بهت. مطمئن باش.
تکبال گوش نمی کرد. توی بغل کرکس مچاله شده بود و به گاف وحشتناکی که داده بود فکر می کرد و مطمئن بود که تأثیر این اسمی که در اون موقعیت عوضی صدا زد، از کابوسی که می دید خیلی خیلی وحشتناک تره. اما در اون لحظه، تکبال توی بغل کرکس بود. کرکس مهربون بود. حالتش غیر قابل درک بود ولی ظاهرا خیال جنگ نداشت. تکبال مطمئن بود که کرکس شنیده ولی نه خودش جرأت کرد حرفی بزنه نه کرکس چیزی در این مورد گفت. اون لحظه کرکس داشت نوازشش می کرد و بهش اطمینان می داد که هیچ خطری نیست. نه سقوطی، نه دشمنی، نه غیری. تکبال لای پر های کرکس، لای دست هاش و لای آرامشی که حصار آهنی و بلندش از تمام جهان با تمام تلخی ها و شیرینی هاش جداش می کرد، با آهی عمیق آروم گرفت و با نگاه خیس و اشک هایی بدون صدا و بدون هقهق، به خواب رفت.
افرا.
افرایی ها که تقریبا دیگه جوجه نبودن، شاد و شلوغ می پریدن. هوا چنان سرد بود که تکبال به ناچار هر چند لحظه1بار توی جاش می جنبید که پر و بالش یخ نزنه. فاخته به اصرار بقیه اون وسط می چرخید. شونه های کوچیک پرپری رو گرفته بود و یادش می داد چجوری وسط زمین و هوا خودش رو مثل ماهی توی آب پیچ و تاب بده و بهش خوش بگذره. پرپری از شادی جیغ می کشید و خوب هم یاد می گرفت. تکبال جایی نشسته بود که بتونه همه رو ببینه. فاخته مثل ستاره وسطشون می درخشید. تکبال خواست بلند تشویقش کنه ولی به تلخی به خاطر آورد که تشویقش هم مثل دلواپسی هاش دیگه برای فاخته فایده نداره. شاید هم اوضاعش رو بیشتر به هم بریزه. این روز ها فاخته از هر چیز و هر چیز تکبال عصبانی می شد. تکبال سعی می کرد تا جای ممکن بهانه دستش نده چون دیگه زمان هایی که حرص داشت تکبال نمی تونست دلداریش بده. فاخته دیگه دلداری هاش رو نمی خواست. دیگه هیچی ازش نمی خواست. نه محبت، نه معذرت، نه حضور. تکبال پرده اشک رو زد کنار تا بهتر ببینه. افرایی ها همهشون بدون استثنا در رویای بهار، با تمام وجود از پرواز توی اون هوای منجمد لذت می بردن. فاخته رویا های متفاوتی داشت. بهار فاخته1همراه هم براش داشت.
باز!.
تکبال از این فکر بی اختیار تمام جسمش منقبض شد. از یادآوری این اسم نفرت داشت. از شدت این حس آزار دهنده به خودش لرزید. کسی ندید. تکبال خوشحال شد. فاخته و بقیه از شادی موفقیت پرپری بالا پریدن. بقیه هورا کشیدن و فاخته فقط خندید. باز، همون اطراف، بین شاخه های در هم پیچیده، به تماشا و به انتظار نشسته بود!.
منطقه سکویا.
تکبال زیر تعلیمات سخت و بی توقف خورشید داشت له می شد. دیگه جرأت نمی کرد صداش در بیاد چون نمی خواست دردسر درست بشه. کرکس می دید، می فهمید ولی چیزی نمی شد که بگه. شهپر هم چیزی می گفت ولی نه از مدل گفته های کرکس.
-آهای خورشید! اینجایی؟ کرکس گفت سریع بری ببینیش باهات کار داره.
خورشید با تعجب به شهپر نگاه کرد.
-کرکس؟ نبودش!
شهپر بیخیال نگاهش کرد.
-خوب حالا هست. اومده و باهات کار داره. بجنب دیگه می خوایی باز بترکونیش که بترکوندت؟
خورشید شونه بالا انداخت.
-کرکس غلط کرده با تو! بگو ببینم الان کجاست؟
شهپر به خورشید نگاه می کرد که1لحظه انگار تعادلش رو از دست داد و شاخه رو گرفت که کج نشه. توی نگاه خورشید چیزی بود شبیه دردی که به زورِ خرج کردنِ توان خیلی زیاد تحمل می شد. شهپر با حیرت نگاهش می کرد و خورشید1لحظه متوجه این حیرتش شد.
-ببینم تو چی شدی؟ شهپر! چی شده لعنتی؟
شهپر از حالت حیرت بیرون اومد ولی نگاهش به شدت پرسش گر و نگران بود.
-من چیزی نشدم ولی، خورشید! تو مطمئنی که خوبی؟ یعنی چیزیت نیست؟ خورشید! داری می افتی چته؟ تو درد داری! مگه زده به سرت خوب حرف بزن بگو این چه مدل دردیه؟
خورشید شونه بالا انداخت ولی نتونست حرف بزنه. انگار تمام توانش رو واسه کنترل چیزی شبیه تشنج لازم داشت که پیش نیاد و شروع نشه. شهپر مات تماشاش می کرد. خورشید انگار داشت از کنترل خودش در می رفت. نفس هاش تند تر می شدن ولی هنوز می تونست سعی کنه که به خودش مسلط باشه. شهپر دست گذاشت روی شونهش. خورشید به شدت از جا پرید و کنارش زد.
-خورشید!فکر نمی کنی باید به یکی بگی چته؟
خورشید عصبانی پرخاش کرد.
-نه. خیال نمی کنم. موجود فضول! این فکر مسخره رو نمی کنم فهمیدی؟ آهای تکی! خستگیت رو بگیر من که اومدم ولو نباشی!.
خورشید این رو گفت و مثل تیر پرواز کرد و رفت. شهپر به مسیر رفتنش خیره موند.
-ببینم تکبال این1دفعه چش شد؟
تکبال با خستگی چشم های بستهش رو باز کرد.
-این1دفعه چیزیش نشد از خیلی پیش حالش بد بود. داشت می لرزید. بدتر هم داشت می شد.
شهپر دلواپس نگاهش کرد.
-یعنی تمام مدت این طوری بود؟
تکبال به علامت نفی سر تکون داد.
-نه. تمام مدت زیاد خوب نبود. اینهمه بد هم نبود. الان مثل اینکه خیلی بد شد.
تکبال چشم هاش رو بست ولی بلافاصله از جا پرید.
-شهپر!خورشید کجا رفت؟ تو که هنوز بهش نگفته بودی کرکس کجا منتظرشه!
شهپر بدون اینکه نگاه متفکر و نگرانش خط برداره جوابش رو داد.
-خورشید نرفت پیش کرکس. کرکس هیچ کجا منتظرش نیست. من این رو گفتم که بفرستمش بره تا تو خستگی در کنی.
تکبال1لحظه با وحشت نگاهش کرد ولی اونقدر خسته بود که نگاهش لرزید و وحشت در خستگی چشم های نیمه بازش محو شد.
-وقتی برگرده می کشدت به خاطر کلکی که بهش زدی.
شهپر نخندید ولی مثل همیشه آروم بود و آرامش دهنده.
-ولی اون الان نرفته کرکس رو ببینه.
تکبال خستگی از یادش رفت.
-پس رفت کجا؟ شهپر! طوریش نشه؟
شهپر سری به علامت نفی بالا کرد.
-طوریش نمیشه. بر می گرده. کاش اینهمه بزرگ نبودم بلکه می شد تعقیبش کنم!.
تکبال لحظه ای با نگاه دلواپس بهش خیره موند و بعد، خوابی که حاصل ناتوانی شدید بود با خودش بردش.
دژ تکمار.
تاریکی جهنمی حاکم بر فضای بزرگ زیرزمینی سنگین تر از شب های تاریک و بی ستاره زمستون، روی کسی که اهل این فضا و اون هوا نبود سنگینی می کرد. افراد حاضر همگی اهلش بودن پس مشکلی نبود. تکمار خسته و عصبانی با زخم های در حال التیام روی تخت بزرگی از پر و استخون پرنده ها چنبره زده و با خشم رو به پایین و مار های پیچیده در پایین تخت فشفش می کرد. مار ها، پایین کوه پر و استخون به خودشون و به هم می پیچیدن، از سر و کول هم بالا می رفتن، توی هم می لولیدن و هیس هیس می کردن. با هر فش تکمار، صدای هیس ها بلند، کشدار، کوتاه، خشمگین یا به طور ناگهانی و به طرز وحشتناکی قطع می شد و فضا در سکوت کامل فرو می رفت.
-شما ها1مشت بی ارزه باطله هستید! چطور نتونستید از پس1مشت پرنده و1کبوتر بدون پرواز بر بیایید. نمی خوام هیچ صدایی بشنوم. در حال حاضر اون کبوتر باید اینجا باشه و نیست. این نشون میده که شما ها، همه شما ها، آشغال های زیرزمینی اطراف من، به هیچ دردی نمی خورید. اون خورشید لعنتی، همراه اون هیولای بی شاخ و دم، و باقی خورده ریز های پراکنده روی درخت های اون منطقه بی سر و ته، تونستن اینطور شرم آور افراد منو بترسونن، تار و مار کنن، تلفات ازشون بگیرن. در حمله آخری چنان بی کفایت بودید که اون کرکس مردار خوار به خودش اجازه داد عده ایتون رو دستگیر و زنده زنده دفن کنه و شما ها هیچ غلطی نکردید! من الان، همینجا، فرمانده اون حمله شرم آور رو به مجازات بی کفایتیش می رسونم تا عبرت شما ها بشه. من دیگه این خفت رو بیشتر از این تحمل نمی کنم. حمله های بعدی ما، اگر باز هم اینطوری و به این پایان خفتبار ختم بشه، تلفات شما آشغال ها فقط در میدون جنگ با کرکس هیولا نخواهد بود. اینجا هم باید تلفات بدید. امشب اولیش رو شاهد هستید تا یادتون بمونه که من، دیگه بی کفایتی و سستی و باخت های چرند رو تحمل نمی کنم.
تکمار زیر نگاه سراسر وحشت و التهاب و در عین حال کنجکاو بقیه از جاش جنبید و به طرف چپ متمایل شد. زخم های پهنی که از افتادن توی اون آتیش شعله ور در اون جنگ خطرناک برداشته بود مثل پوشش براق و زشتی قسمت هایی از بدنش رو پوشونده و عجیب با تیرگی باقی پوستش ناهماهنگ بودن. تکمار آروم و با تنبلی و خشم، چنبرهش رو کمی باز تر کرد تا بتونه بیشتر به طرف چپ بره. ماری بسیار بزرگ کمی اون طرف تر روی سکوی ناهمواری ساخته شده از استخون های درشت، با بند های کلفتی از کنف خیس بسته شده و می لرزید. تکمار آهسته بهش نزدیک شد در حالی که از درد و از خشم و از ناکامی فشفش می کرد. مار هیس کشید.
-تکمار!من بی تقصیرم. خفاش های منطقه سکویا قاعده طبیعت رو شکستن. نمی دونم چجوری توی روز می تونن بجنگن. من نمی دونستم اون ها بیدارن. اون ها زیادی آماده بودن. من اطلاع نداشتم. تقصیر موش ها بود که درست اطلاع ندادن.
تکمار زیر لب، سنگین و خصمانه فشفش کرد.
-خدمت موش ها هم می رسم. ولی الان نوبت توِ.
دیگه بیشتر از این طولش نداد. در برابر نگاه بقیه، تکمار خیزی برداشت که زمین رو لرزوند. مار به شدت هیس می کشید و تقلا می کرد ولی هیچ کاری بین اونهمه استخون نتونست انجام بده. تکمار روی سکوی سست افتاد که در نتیجه سکو ریخت و استخون ها به هر طرف پرتاب شدن. یکی از مارها با برخورد1استخون درشت به سرش خودش رو برد بالا و کوبید زمین. چند لحظه روی زمین به حالتی شبیه تشنج به خودش پیچید و بین هیس هیس ها و لولیدن های بقیه بی حرکت روی زمین افتاد. تکمار بیخیال هنگامه اطرافش، مشغول تناول یکی از افراد زندهش بود که به شدت هیس می کشید و تقلا می کرد و بین استخون های پاشیده سکوی اعدام خودش برای حفظ نیمه جونی که از کام تکمار بیرون مونده بود دست و پا می زد و موفق نبود. تکمار لحظه ای بعد کار بلعیدن عنصر خطاکار دستهش رو به پایان رسوند و به آشفته بازار مقابلش نظر انداخت. با دیدن ماری که استخون توی سرش خورده و از حرکت افتاده بود فشی کرد و خودش رو با تنبلی به اون طرف سر داد.
-این یکی هم دیگه به درد نمی خوره.
هیسی خفه از بین اونهمه حرکت و صدا.
-قربان!شاید به هوش بیاد.
تکمار با خشم فشفش کرد.
-عنصری که با1ضربه از حرکت بی افته زندهش به درد من نمی خوره. ولی مزهش قابل تحمله. برای تحلیل اشتها بد نیست.
مار بی حرکت، درست در وسط اون صحنه مرگ، آهسته آهسته به کام تکمار رفت و همه شاهد این صحنه بودن. تکمار می تونست با1حرکت اون رو، همچنین مار زنده قبلی رو به کام بکشه ولی عمدا آهسته و با تأخیر این کار رو انجام می داد. از قرار معلوم، داشت میان وعده هاش رو با میل و تأمل مزه مزه می کرد. میان وعده هایی که از جنس خودش بودن. مار ها همچنان در هم می لولیدن، ولی با ایجاد کمترین صدا. هیچ کدومشون دلش نمی خواست ادامه میان وعده تکمار باشه. شب ابدی فضای زیرزمین، روی قصر سیاه تکمار سنگینی می کرد و امیدی هم به رسیدن صبح در اون فضای تسخیر شده به دست شب وجود نداشت.
منطقه سکویا.
خورشید اصلا یادش نبود که شهپر کجا می خواست بفرستدش. کرکس هم با دیدنش چیزی نگفت چون اصلا احضارش نکرده بود. مشکی درد می کشید ولی خورشید راحتش نمی ذاشت. مشکی باید رو به راه می شد. درمان های خورشید عالی بودن و سریع جواب می دادن. با وجود جراحت های وحشتناک مشکی زمان بهبود تند پیش می رفت. مشکی حالا هرچند با درد شدید و زحمت زیاد، اما می تونست اون یکی دستش رو هم کمی حرکت بده البته فقط در امتداد بدنش و روی شاخه ها. به هیچ وجه قادر به بالا آوردن دستش و جدا کردنش از شاخه هایی که بسترش شده بودن نبود. این هرچند خیلی ناچیز بود ولی برای دستی که له شده بود پیروزی بزرگی به شمار می رفت. خورشید این رو به مشکی گوشزد کرد و بهش اطمینان داد که تا چند وقت دیگه باید سعی کنه دستش رو از بستر ببره بالا تر و بیخیال درد. مشکی فقط با چشم هایی که نه از گریه، بلکه از شدت درد خیس شده بودن نگاهش کرد و بی حال خندید.
منطقه سکویا تونسته بود در فاصله بین شبیخون های تکماری ها که اتفاقا طولانی هم شده بود، آرامش نسبیش رو به دست بیاره و در حالی که هر لحظه به طور کامل در حالت آماده باش به سر می برد، به اوضاع مسلط تر بشه. این رو سکویایی ها به فال نیک گرفتن. سکویایی ها اصولا تا جایی که می تونستن همه چیز رو به فال نیک می گرفتن جز اموری که نمی شد براشون گریه نکرد. در هر زمان که جنگی نبود، خطری هم نبود و دردی و دلواپسی برای از دست دادنی در کار نبود، می شد1دستهشون رو دید که1گوشه جمع شدن و مشغول شیطنت و خنده و گاهاً خرابکاری های مجاز منطقه هستن. این صحنه ها یادآور شیرینی بود بر زمان هایی که نه تکماری بود و نه جنگ و نه آماده باشی. زمان هایی که برای همه و همه افراد منطقه سکویا، از کلاغ ها و خفاش ها گرفته تا کرکس، بسیار بسیار دور و غریب به نظر می رسید. اون زمان ها هرچند دور بود ولی از خاطر ها و خاطره ها محو نشد و همه امیدوار بودن که روزی دوباره به اون دوران شاد و بیخیال برگردن. کسی نمی دونست اون روز می رسه یا نه و اگر هم میاد، کی می رسه. ولی سکویایی ها از وقتی به خاطر داشتن، همیشه دم رو قنیمت می شمردن و از هر لحظه ای که موانع بهشون اجازه می داد، فرصت ها رو کش می رفتن و مشغول کار هایی می شدن که طبیعت و غریزه بهشون حکم می کرد.
-آهای شما2تا! جای دیگه نبود که اینجا به هم چسبیدین؟ برید1جایی که کسی نبیندتون تا کوفتتون نشه!
-مگه جای تو رو گرفتیم؟
-راست میگه! تو نبین! اگر بریم جای دیگه جوک بازی های این تکروی بی مخ از دستمون می پره. تماشاش کن. رفته پشت سر تیزرو می خواد با شیره خشکیده تاک کثیفش کنه! تیزرو چه خنگی داریم بهت میگیم مواظب باش دیگه!
تیزرو1لحظه ماتش برد که تیزپرواز چی بهش میگه و1دفعه به خودش اومد ولی دیگه حسابی دیر شده بود. تکرو با خنده ای بلند و پیروزمندانه فرار کرد و تیزرو که تمام سر و صورتش آلوده شده و چیزی نمی دید، فقط خنده های بلند و تمسخر اطراف رو می شنید و قاه قاه تکروی شاد رو که در می رفت. تیزرو خیلی زود چشم هاش رو از اون ماده چسبناک اعصاب خورد کن خلاص کرد و به طرف تکرو شیرجه زد.
-لعنتی! نامردم اگر به گندت نکشم. اگر بدونی این کجا هام رو چسبکی کرد! برای شروع هم الان میام بغلت می کنم تا افتضاح بشی و بعد هم میریم سراغ بقیهش.
تکرو فرار کرد و بقیه از خنده ریسه رفتن. قیامتی بود که بیا و ببین. تکرو فرار می کرد و تیزرو وسط جمع و وسط شاخه ها در تعقیبش بود. بقیه هم کم کم وارد ماجرا شدن. تکرو به گفته خودش به ناخواه ولی همه می دونستن که کاملا آگاهانه، در چندین باری که تیزرو بهش رسیده و داشت می گرفتش، اون رو سر چندین نفر از تماشاگر ها انداخت و چنان ماهرانه عمل کرد که نفرات بعدی هم حسابی کثیف شدن و اول با تیزرو در افتادن که ببین چیکار کردی و بعد که حسابی شرمنده کثیف کاری های تیزرو شدن، با قیافه هایی از شدت آلودگی ناشناس و قهقهه هایی که بند نمی اومد، دنبال تکرو گذاشتن تا ازش انتقام بگیرن. این وسط خیرخواه هایی هم بودن که سعی می کردن تکروی فراری رو بگیرن و تحویل تعقیب گر های کثیف بدن که موفق نمی شدن و تکرو چندتاشون رو توی بغل کثیف ها انداخت و افتضاحشون کرد و خلاصه ماجرایی بود!
-چیکار می کنید! هی! هی! یواش تر! مواظب باش ببین چی شد!
-وای شهپر! ببخشید من فقط خواستم فرار کنم از دست…
-آهای شهپر بگیرش! همونجا نگهش دار اومدیم!
-ولی آخه من پشت سرم…
-بچه ها خورشید!
-هان؟ چی؟
-وای! آخ!
-زهر مار!معلومه چه غلطی می کنید؟
با برخورد1زمان چندتا کلاغ با هم و با شهپر و پرتاب شهپر توی بغل خورشید و هوار خورشید صحنه1دفعه ثابت شد. البته نه از اون ثبات های ترسناک. همه بدون استثنا از خنده های خاموش می لرزیدن.
-سلام خورشید! ببخشید شهپر رو دادیم بغلت! شرمنده!
-راست میگه نمی خواستیم همچین بلایی سرش بیاریم خدا بیامرزدش تو هم ببخش دیگه حلالش کن!
پیش از اینکه خورشید بفهمه چی شنیده شلیک خنده بود که رفت هوا. خورشید نسبتا مات بود. بقیه قاه قاه می خندیدن و خورشید باقی شوخی هایی که پرتاب می شد رو می شنید و نمی شنید. شهپر نگاهش کرد.
-خورشید!تو خوبی؟ مطمئنی؟
خورشید بی حوصله کنارش زد.
-بله که مطمئنم. برو بازیت رو کن بچه! مسخره ها!
بقیه دوباره زدن زیر خنده. شهپر به خورشید نظر انداخت. به تیرگی نگاهش که از تلخی نبود. خورشید شبیه کسی بود که بی خوابی کشیده یا بیماری داشته باشه.
خورشید به نگاهش اخم کرد.
-چته؟ بکش عقب بابا بذار رد بشم دیوونه!
شوخی های یواشکی و نیمه تموم بین خنده ها.
-کجا میری بهتر از اینجا خورشید؟
-راست میگه بهتر از اینجا جا گیرت نمیاد بودی حالا!
-آره بمون قول میدیم باز بندازیمش توی بغلت این دفعه محکم پرتش می کنیم بچسبه دیگه ور نیاد.
فضا از خنده ترکید. خورشید انگار درکش نصف شده بود. هیچی نگفت. اونجا بود و نبود. شهپر نگاهش کرد و لبخند زد.
-خورشید!کاملا شبیه گرفتار های اثاره ترکیبی چندگیاه و خشخاش تکماری ها شدی.
-خفه شو!
فریاد خورشید چنان خشن و چنان محکم و بلند بود که همه صدا ها بلافاصله برید. خورشید1لحظه با خشمی بی توصیف به شهپر خیره شد، بعد عقب کشید، نگاه تندی به شهپر متحیر پاشید و با نفس های سنگین2قدم رفت عقب. لحظه ای همونجا مردد ایستاد و بعد با خشمی از جنس چیزی شبیه تلخ کامی، گرفتگی و شاید درموندگی پرواز کرد و رفت. شهپر مات رفتنش رو تماشا کرد. دستی به شونهش خورد. تکرو بود که از بین بقیه جرأت کرده، جلو رفته و سکوت رو شکسته بود.
-شهپر!حالت خوبه؟ از دست خورشید دلگیر نشو! اون با همه همین طوریه.
بقیه هم جرأت به خرج دادن، از اون حال و هوای حیرت در اومدن و هر کدوم گوشه ای از یخ سنگین اون سکوت سرد رو شکستن.
-تکرو درست میگه شهپر. خورشید رو که دیگه باید شناخته باشی.
-راست میگن. خورشید مدلش همینه. ناراحت نشو!
-هی شهپر!ولش کن بیا بازی!
-راست میگه شهپر بیخیال مدل متینت بشو بیا قاطی ما!
-اه بابا تو که هنوز گرفته ای! بیخیال دیگه!
شهپر بهشون نظر انداخت.
-بچه ها من گرفته نیستم. فقط…آخه من که حرف بدی بهش نزدم. من فقط شوخی کردم. برای چی از این شوخی من اینهمه عصبانی شد؟
تیزرو خیلی عادی انگار معمولی ترین کار دنیا رو انجام میده، دستش رو با شونه تکرو پاک کرد و در جواب از جا پریدن و نگاه هشدار دهنده تکرو اصلا به روی خودش نیاورد. رفت طرف شهپر، زد روی شونهش و با لحنی دلجویانه سکوت مجدد رو شکست.
-شهپر!ببین خورشید این روز ها حالش خوب نیست. اعصابش خورده. شاید الان حوصله شوخی نداشته ریخته سر تو. بیخیال! باشه؟
شهپر نگاه متفکرش رو دوخت به تیزرو که چهرهش مثل همیشه شاد، شیطون، معصوم و برای دلجویی از شهپر، دلجو و مهربون تر از همیشه بود.
-تیزرو جان من ناراحت نیستم. من فقط متحیرم. آخه من واقعا چیزی نگفتم که اینهمه بد باشه. خورشید بد از جا در رفت. من حیرت کردم از این حال و هواش. درضمن نگرانشم. دارم فکر می کنم چرا باید اینهمه عصبانی بشه به خاطر1جمله معمولی که همه ممکنه به هم بگیم و ایرادی هم داخلش نیست.
تیزرو لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد چهرهش دوباره باز و بشاش شد.
-خوب من نمی دونم. ولی ببین خورشید رو هر کاریش کنی هیچی بهت نمیگه. پس فعلا عشق رو عشقه!ببین تکرو کثیفم کرد. بیا بازی!
بقیه هم1دفعه انگار یاد ادامه شیطنت هاشون افتادن. جو1دفعه چنان عوض شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
-آره آره بیا!
-هی شهپر می خوایی کثیفت کنیم تا بیایی توی جبهه ما؟
-شهپر بیا خیلی خوش می گذره!

چهره شهپر از حالت تفکر خارج شد. با محبت به همه نگاه کرد و خندید.
-خیلی دلم می خواست امتحان کنم ولی باید کرکس رو ببینمش. اگر شد حتما دفعات دیگه میام بازی. کثیف هم میشم.
همه زدن زیر خنده و صدای سوت و تشویق بود که رفت هوا. تیزپرک با تردید به شهپر نظر انداخت.
-با کرکس چیکار داری شهپر؟ نکنه اتفاقی افتاده! جریان چیه؟ جنگه؟
شهپر با اطمینان لبخند زد.
-نه نه. خاطر جمع باشید. می خوام در مورد مشکی باهاش حرف بزنم. شما ها هم راحت باشید تا خورشید دوباره نیومده بخوردتون.
دوباره فضا پر از صدای خنده شد. شهپر راست نگفته بود. حرفش، نگاهش، لبخندش، همه ظاهری بودن تا بقیه آروم باشن. شاید کسی فهمید ولی اوضاع طوری بود که ترجیح به شادی و نفهمیدن بود و شهپر چه خوشحال بود از همچین چیزی. شهپر، با آرامش و لبخند و اطمینانی که به همه پاشید ازشون جدا شد و با ظاهری آروم اما با دلی نگران از درد ناشناس خورشید، پرواز کرد و به جستجوی کرکس رفت.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 19:17
سلام پریسا جان ممنونم عزیز
همه چی عالی بود ممنونم از سرعت عملت
امیدوارم زیاد خودت رو خسته نکرده باشی گرچه میدونم بی خسته گی نمیشه
دوست عزیز سلامت و شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریا جان.
آخ خدای من!
نه چیزیم نیست. درستم آریا! من درستم. من خوبم.
ممنونم آریا که هستی.
ممنونم!
ایام به کامت عزیز.
آریا
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 21:45
سلامت باشی پریسا جان سلامت,
پریسا جان من باید بگم ممنونم من باید ازت تشکر کنم ممنونم پریسا جان یه دنیا ممنونم بابت همه چی ممنونم
شاد کام باشی عزیز

پاسخ:
برای چی عزیز؟ من که کاری نمی کنم فقط می نویسم. سلامت مال کسیه که خوشبخته و خوشبخت کسیه که در هر شرایطی که باشه خوشبختی رو احساس کنه. برات1دنیا سلامت و خوشبختی بی همتا و ابدی آرزو می کنم دوست عزیز من.
پیروز باشی.
ک.عباسی
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 22:08
با سلام بر دوست گرامی و نویسنده ارجمند.
من بعد از ظهر قسمت جدید را خواندم ولی کار پیش آمد نتوانستم کامنت تقدیر و تشکر از زحماتتان بگذارم ولی حالا آمده ام هم از زحمات شما تشکسی)مخلوطی از تشکر و مرسی(کنم و هم ستایشم را تقدیم قلم توانای شما کنم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
به جان خودم دارم میمیرم از خجالت. من نویسنده نیستم دوست عزیز. من فقط همین طوری واسه خاطر دلم1چیز هایی می نویسم. ممنونم که اینهمه مثبت می بینیدشون.
همچنین ممنونم از حضور عزیز شما.
شادکام باشید
ک.عباسی
جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 01:27
سلام مجدد در این نیمه شب بارانی
من با این داستان همزاد پنداری می کنم انگار قسمتهایی از این داستان زندگینامه خودم هست گفتم زندگی با تمام پستی بلندی هایش در این داستان یا به قول شما دل نوشته ساری و جاری است واقعا از ته دلم می گم من به عشق خواندن قسمتهای جدید داستان تقریبا هر ساعت به وب لاگت سر میزنم حداقل من خودم را از آیینه این داستان حماسی میبینم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی عزیز.
به خدا شرمنده شما شدم دوست من. سعی می کنم بجنبم سریع تر بنویسم تا کمتر شرمنده تون بشم.
ممنونم آقای عباسی از حضور بی نهایت پر ارزش شما.
سربلند باشید
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 11:29
سلام پریسای عزیز. دوست خوبه من
امیدوارم سلامت باشی
آمدم اعلام حضور کنم و بگم هستم همیشه هستم هطا اگر هیچوقت اینجا آپدیت نشه
شاد باشی از حال تا همیشه
خدانگهدار

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم عزیز از اعلام حضورت. من هستم آریا فقط کمی یواشم. درست میشه. درست میشم. خوشحالم هستی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 16:18
ممنونم پریسا جان.
ممنونم که هستی باش هرطور دوستاری باش
خودت رو زیاد خسته نکن
آرزو مند آرزوهایتم دوست عزیز و خوبم
سلامت باشی

پاسخ:
آریا می خواستم در جواب چندتا بیت واسهت بنویسم ولی دیدم هرچی بنویسم ادامه دار میشه و نمی تونم به2بیتی ختمش کنم. پس دفتر های ناتمامم رو بستم تا فقط بهت بگم ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 19:41
باور کن پریسا اگر مینوشتی خوشحالم میکردی. به خدا راست میگم هرچی بنویسی با کمال میل میخونمش و لذت میبرم چه یک حرف باشه چه هزار پاراگراف
راحت باش عزیز بلاگ خودته خخخ
شاد باشی

پاسخ:
لطف داری عزیز. می دونی؟ همین که دارم می نویسم رو به نظرم حسابی دیوانه ام که می نویسمش. بیخیال! همه که عاقل نمیشن.
برم بعدیش رو بذارم.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:08
یادت باشه دوباره گفتیش هاا
فکر نکن حواسم نیست

پاسخ:
حقیقت رو باید گفت.
حسین آگاهی
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 11:47
سلام. بله درسته نتیجه ی این قسمت رو میگم.
عشق هایی که سریع و آتشین به وجود بیان سریع هم از بین میرن چه در داستان ها باشه و چه در دنیای واقعی.
باید در همه جا تعادل رو حفظ کرد.
این قسمت گرچه حقیقت بود اما تلخیش رو هم می شد حس کرد که به خاطر سبک نوشتن شماست.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تلخی ها هرچند تلخ هستن ولی به کار میان. فایدهشون اینه که از شیرینی ها بیشتر در یاد ها می مونن تا اگر اهل عبرت گرفتن باشیم دیگه هرگز اشتباهات منتهی به اون تلخی ها رو تکرار نکنیم.
این تکبال از من می شنوید حقشه. تا این باشه حواس پرتش رو جمع تر کنه که کمتر بلا سرش بیاد.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال69

-مشکی!
نجوایی که بود و نبود رو مشکی شنید. آروم چشم باز کرد و به نگاه بارونی تکبال نظر انداخت.
-سلام…فسقلیِ کرکس!
همین کافی بود. بغض تکبال ترکید و اشک بود که مثل سیل جاری شد، بارید و دست سالم مشکی رو خیس کرد. مشکی به زور خندید.
-چی شده فسقلیِ کرکس؟ دیگه…هوار نداری بزنی؟
تکبال بدون اینکه از پس خودش بر بیاد زد به هقهق.
-بسه دیگه مشکی. مگه نمی بینی نفسش بالا نمیاد؟ داشت دق می کرد واست. اذیتش نکن!.
مشکی به شهپر که پشت سر تکبال ایستاده بود نگاه کرد، به زور نفس بلندی کشید تا بتونه بخنده ولی درد مانع شد.
-اذیت واسه چی؟ من و این…حسابی با هم داستان داریم. بذار از اینجا بلند شم تا…قشنگ1دل سیر همدیگه رو بزنیم.
مشکی به هر زحمتی بود خندید. دستش رو برد بالا و اشک های تکبال رو پاک کرد.
-گریه نکن فسقلی. گاهی1چیز هایی…پیش میاد که…خیلی20نیستن…ولی میشه بیخیال شد. تو هم…اینطوری گریه نکن. من…نمی خوام.
تکبال خواست حرف بزنه ولی هقهق مانع می شد. مشکی نمی تونست حرکت کنه. به زحمت شونه تکبال رو گرفت و کشید پایین. تکبال سر گذاشت به شونه مشکی و زار زد. مشکی آروم به سرش دست می کشید و باهاش حرف می زد.
-فسقلی!دیگه بسه. می خوایی که اینجا هم…اون قسم نباید رو بدمت؟ گریه نکن…خیس شدم.
تکبال از شدت هقهق و مشکی از شدت سختی تنفس نمی تونستن حرف بزنن. شهپر عقب تر کشید و از دور تر مواظبشون شد که راحت تر باشن.
گذشت تا کرکس در حالی که تقریبا به زور خورشید رو همراهش می کشید وارد شدن. نه مشکی نه تکبال از جا نپریدن. همه می دونستن کرکس به نزدیکی تکبال و مشکی هیچ اعتراضی نداشت. کسی دلیلش رو نفهمید ولی در اون وضعیت و بعد از اون همه مدت دیگه کسی هم دنبال دلیل نبود.
-فسقلی!اون رو با فوت سر هم نگهش داشتن. فشارش نده از هم وا میره. چطوری مشکی؟
مشکی به قیافه کرکس نظر انداخت و به زحمت براش شکلک درآورد.
-خودت رو با فوت سر هم کردن…هیکل! ببینش! همهش…قواره هست!.
کرکس زد زیر خنده.
-دروغ که نگفتم. اگر دستت بزنم می پاشی. حسودیت میشه به سفتی من و شلی خودت؟
مشکی سعی کرد بخنده ولی موفق نشد و نتیجه فقط نفس صدادار بلندی بود که کشید و وسطش درد مانع کامل کردنش شد.
-دعا کن که من…از اینجا پا نشم وگرنه…حسابی مورد دارم…واسه اینکه بهت بخندم.
کرکس با رضایت نگاهش کرد.
-می بینیم. فعلا رو عشقه عشقی! در حال حاضر این دردسر رو تحویل بگیر تا نوبتت برسه.
کرکس خورشید که تقریبا زیر دستش مهار شده بود رو برد بالای سر مشکی و همونجا نگهش داشت. خورشید و مشکی به هم خیره شدن. مشکی تلخ لبخند زد.
-سلام…خورشید. به نظرم…آوردنت دیدن من. درسته؟
خورشید هیچی نگفت. کاملا مشخص بود که نمی تونه حرف بزنه. مشکی دستش رو به زحمت زیاد برد بالا.
-خورشید!من دیگه…قابل دیدن شدم برای تو. به من…نگاه کن! حالا…تو بالای سرم هستی. پس…به چشم هام نگاه کن! من باید…باهات حرف بزنم و الان…اینجا…به نظرم دیگه بشه. مگه نه؟
خورشید انگار به زور نفس می کشید. نگاه تیرهش رو دوخت به نگاه خسته و درد کشیده مشکی ولی حرف نزد. مشکی اصرار کرد.
-نکنه هنوز هم…شدنی نیست؟ بهم بگو…من چقدر باید از این که هستم…داقون تر بشم تا تو…بتونی بشنوی؟
خورشید انگار با صدایی که وجود نداشت نجوا کرد:
-مشکی!برای چی؟ برای چی پریدی مشکی؟
اشک برنده شد. اشک های واقعی که همه می دیدن. خورشید اگر هم دلش می خواست، دیگه نمی تونست مانعشون بشه. مشکی نگاهش کرد.
-عه!خورشید! نمی خوام بباری. خواهش می کنم خورشید! من نمی تونم…بلند شم و مانع بشم. باور کن که…اذیت میشم. خواهش می کنم!.
خورشید صدا نداشت فقط به شدت، در سکوت مطلق می بارید. شونه هاش آشکارا می لرزیدن و برگ هایی که مشکی بینشون بسته شده بود آهسته آهسته نمناک می شدن. کرکس شونه های خورشید رو با ملایمت فشار داد پایین.
-با صدای آروم راحت تر می تونه حرف بزنه و وقفه هاش کمتره. سرت رو ببر پایین تر تا مجبور نباشه صداش رو بیاره بالا و ساده تر صحبت کنید.
خورشید خواه ناخواه سرش رو پایین گرفت و اون2تا چشم در چشم شدن. کرکس درست می گفت. مشکی در حالت زمزمه راحت تر و روون تر صحبت می کرد. صدای مشکی فقط کمی بالا تر از زمزمه بود ولی همه اطرافیان می شنیدن. سکوت مطلق فضای اطراف رو گرفته بود. همه جواب سوالشون رو می خواستن و واسه گرفتنش حاضر بودن نفس هم نکشن بلکه بهتر بشنون. و مشکی دیگه خیالش نبود که کسی جز خورشید بشنوه یا نه. خورشید خیلی زود فهمید که از زیر دست های کرکس در رو نداره و بخواد یا نخواد، کرکس اجازه نمیده از بالای سر مشکی جم بخوره تا زمانی که گفتنی هاش رو نشنیده. فشار دست های کرکس بهش می گفتن باید تا ته این ماجرا بره و فقط در این صورت مرخصه. دست از تلاش نامحسوسش برداشت، به نگاه بی حال و بی حالت مشکی خیره شد و در سکوت منتظر موند. کرکس خطاب به مشکی گفت:
-فقط آروم. خیلی آروم و خیلی خونسرد. می خوام وقفه هات هرچی کمتر باشن تا هم خودت ساده تر سبک بشی هم خورشید کمتر اذیت بشه.
مشکی خواست با حرکت سر تعیید کنه ولی درد نفسش رو برید. خورشید بی حرف2دستی شونه هاش رو چسبید و خیلی آروم و با ملاحظه اوضاعش رو رو به راه کرد. مشکی نفس صدادار بریده و بلندی رو به زحمت زیاد کشید داخل و به خورشید نظر انداخت.
-ممنونم خورشید. تا پشیمون نشدی…بهتر بگم تا موفق نشدی در بری، بذار من قصه خودم رو شروع کنم. مشکی مکثی کرد که بدون نگاه مشخص بود داره در زمان می بردش عقب. مشکی داشت می رفت تا هرچی که میگه رو درست و واضح ببینه.
-خورشید!من1خفاش تقریبا نابالغ بودم که برای اولین بار وارد دژ تکمار شدم. من فقط اومده بودم واسه تفریح و واسه ارضای حس کنجکاویم مثل خیلی های دیگه. به خیالم این مدلی بزرگ می شدم. عجایب اونجا خیلی زیاد بودن. چیز هایی که ازشون سر در نمی آوردم. اون زمان نمی فهمیدم و زمانی هم که فهمیدم خیلی دیر شده بود. وقتی بعد از1شب ترسناک به خودم اومدم و فهمیدم در عالم بی خودی و بی خبری چه کار هایی همراه بقیه شکاری ها کردم داشتم از ناباوری و وحشت دیوونه می شدم. هیچی یادم نمی اومد ولی شاهد ها به من و یکی2تای دیگه گفتن که چیکار ها کردیم. چنان حالی داشتم که روانم ریخت به هم.
کسی نمی دونست که مشکی چی می بینه. مشکی جهنم رو می دید. شبی رو که انگار تمام دنیا رفته بود توی سرش و تمام جهان توی سرش پر از صدا بود. صدا هایی که می پیچیدن و منعکس می شدن و به دیوار های ذهن از خود بی خودش می کوبیدن و بر می گشتن و دوباره1000بار منعکس می شدن. صدا هایی مرکب از جیغ های مرگ، گریه های وحشت، ناله های دردی بیرون از تحمل زنده هایی که لحظه های آخر زندگیشون رو شکنجه می شدن،
تصویر مجسم جهنم!.
مشکی می دید و بقیه فقط می شنیدن. خورشید شاید تنها کسی بود که می تونست با تلخی ترسناک اون همه سیاهی با مشکی شریک باشه. خورشید این چیز ها رو خیلی خوب می شناخت. خورشید وسط اون جمع لحظه به لحظه جهنم مشکی رو می دید. و البته کرکس، که ترجیح داده بود سکوت کنه به حدی که دیده نشه.
مشکی به زحمت نفسی کشید و ادامه داد.
-وقتی به خودم اومدم و فهمیدم وارد چه کابوسی شدم، فقط1چیز توی سرم بود. باید خودم رو نجات می دادم. باید پیش از غرق شدن در اونهمه سیاهی خودم رو نجات می دادم. خواستم از اون جهنم ترسناک برای همیشه دور بشم ولی خیلی زود فهمیدم اوضاع به اون شب و اون ماجرا ختم نمیشه. حالم بد بود و نمی فهمیدم چرا. بلاخره فهمیدم. یعنی بهم فهموندن. وقتی از شدت دردی که نمی دونستم از کجا اومده و داشت استخون هام رو می ترکوند بدون اختیار خودم بی هوا پیش می رفتم، زمانی که نفهمیدم کی ها نیمه جون و بی خود از خود به دژ تکمار بردنم، لحظه های جهنمی که از شدت درد در برابر تخت ساخته شده از استخون تکمار روی زمین به خودم می پیچیدم و التماس می کردم، و لحظه ای رو که به فرمان تکمار درمون دردم رو بهم رسوندن و آروم گرفتم،
مشکی می دید لحظه هایی رو که آرزو می کرد بمیره و دیگه مجبور به مرورشون نباشه. صدای هوار درد خودش رو می شنید و همین طور فشفش وحشی و وحشتناک تکمار رو که پشت سرش1000ها هیس بلند و کشدار توی سرش می پیچید. مشکی حس می کرد دردی رو که می رفت تا تمام اعصابش رو از هم بپاشه و تمومی نداشت. فقط بی اراده و بی پایان فریاد می زد، فریاد می زد و باز هم فریاد می زد.
-بعد از اون خواب سنگین پشت سر اون درد وحشتناک، وقتی بیدار شدم، تازه فهمیدم که چه بلایی سرم اومده. بهم گفتن من دیگه مبتلا شدم و از این ترکیب لعنتی اگر کسی بخواد رها بشه می میره. من احمق هم باورم شد. از مردن ترسیدم. تحمل درد کشیدن رو نداشتم. گیر کردم. چند بار خواستم فرار کنم. یادمه1دفعه خودم رو پرت کردم توی رودخونه که پیش از شروع شکنجه قبل از مردن بمیرم ولی زنده موندم. تکمار به این سادگی نیرو های منتخبش رو از دست نمی داد. من قوی و بزرگ بودم. یعنی از نظر جثه. و دیگه نمی دونم چی ها درم دیده بود که خیال نداشت از دستم بده. و نداد. خیلی زود فهمیدم گرفتار شدم. به معنای واقعی گرفتار. ولی هر بار تا هر جا که می شد نافرمانی می کردم، مجازات می شدم، درد می کشیدم و اونی نمی شدم که تکمار می خواست. زیر کسر درمون دردم ضجه می زدم، التماس می کردم. عربده می کشیدم ولی باز بعد از درست شدن اوضاع، به قول تکمار، همون چموشی بودم که درست شدنی نبود.
هوهوی باد که لای شاخه ها می پیچید، تزئین سکوت سنگین فضا بود. مشکی چیزی از حال حس نمی کرد چون در گذشته شناور بود. در تاریکی زیرزمین درد می کشید، مجازات می شد، می لرزید، بین مارها زجر کش می شد،
می مرد!.
-تا اینکه من بلاخره به مهارت های لازم رسیدم. مهارت هایی که دیگه داشتم ولی برخلاف فرمان و خواست تکمار حاضر نمی شدم ازشون استفاده کنم. تکمار تصمیم مستقیم گرفت کاری کنه که دیگه راه بازگشتی برام نباشه. و عجب همه چیز جور بود اون زمان برای کثیف تر کردنم!باید دستم به خون آلوده می شد. باید جنایت می کردم. باید کثیف می شدم تا دیگه نتونم برگردم. و این کثیف شدن باید طوری می شد که دیگه به هیچ عنوان پاک شدنی نباشه. کشتن چندتا پرنده بالغ و له کردن1مشت جوجه، برای تکمار اطمینان و برای من کثافت ابدی همراه نداشت. من باید1جرم بزرگ تر مرتکب می شدم. و زمینه این جرم بزرگ تر رو ابلیس2دستی گذاشت وسط صحنه سیاه کاری های تکمار.
مشکی می دید که مار ها در چند حمله شکست خورده بودن، تلفات داده بودن، ناکام شده بودن. تکمار به خودش می پیچید و تا مرز شعله ور شدن از خشم می سوخت. مشکی مکث نمی کرد چون می ترسید اگر ساکت بشه دیگه قدرت ادامه رو در خودش نبینه. پس تمام زورش رو جمع کرد و ادامه داد.
-عشق تکمار نافرمانی زیاد کرده بود. این اواخر هم دیگه خطا هاش قابل بخشش نبود. در محاکمهش هم حتی واسه مصلحت حاضر به ابراز پشیمونی نشد که تکمار بتونه کمکش کنه. باید اعدام می شد. در حضور همه و به روشی که همه ببینن، بفهمن، و عبرت بگیرن. و این کار رو باید1مامور خاص انجام می داد. من انتخاب شدم. باید اعدامت می کردم خورشید!.
مشکی به اینجاش که رسید لرزید. بقیه هم لرزیدن. مشکی توانش رو دوباره جمع کرد و سکوت مرگبار فضا رو شکست.
–دیگه به اندازه ای بزرگ و بالغ شده بودم که بفهمم چیز هایی توی جهان هست که ارزششون از زنده موندن بیشتره و به هر قیمتی نباید زنده موند. گفتم انجامش نمیدم. هر کاری که ازشون بر می اومد کردن ولی گفتم انجامش نمیدم. حتی اگر بند بندم رو جدا کنن انجامش نمیدم. این توان رو در خودم می دیدم که تا پای مرگ بگم نه. ولی گاهی چیز هایی هست که از جونت بیشتر می خواییشون. تکمار این رو می دونست. خورشید! من1خواهر کوچولو دارم. اون زمان خیلی کوچیک تر بود. وای که چقدر عزیز بود برام! تکمار در زمانی به یادش بود که من فراموشش کرده بودم. اون ها خواهرم رو نشون کرده بودن. همه چیز خونوادم رو می دونستن و حالا تمام عزیز های من بی اون که بدونن، زیر شمشیر تکماری ها بودن و خواهر کوچولوی من قرار بود در حضور خودم، زنده زنده به وسیله شخص تکمار به سرنوشت تلخ جوجه هایی دچار بشه که چیزی جز خورده استخون و پر های خونی ازشون باقی نموند و نمی مونه. تکمار راست می گفت. نشونم داد که کاملا درست میگه. دیگه نه عمرم رو می خواستم نه خیالم بود بعدش چجوری زنده می مونم و نه تو در نظرم بودی.
مشکی می دید. اون پایین، تاریکی، سکوت، سنگینی، وحشت، جمعیت ساکن و ساکت، چشم های درخشان از شرارت، نگاه های شرور و منتظر، سکویی که درست در وسط اون صحنه سیاه قرار گرفته بود، خورشید که محکم و مطمئن از سکو بالا رفت، واسه تکمار دست تکون داد، پر هاش رو مرتب کرد و مثل ملکه ها روی تخت سنگی وسط سکو ولو شد.
-من بالای سرت حاضر شدم. اقدام کردم. اعدامت کردم. کرکس به نجاتم اومد. گفت باهام می مونه و هر جا بهم گفت سریع باید اعلام کنم تموم شدی و دیگه مردی تا بتونه ببردت. بیشتر از این زمان نداشت واسهم توضیح بده. ما هر2زیر نظر شدید بودیم و کرکس همین اندازه رو به قیمت ریسک سر جونش تونست بهم تفهیم کنه. من فرمان تکمار رو بردم. خونوادهم چیزی از ماجرا نفهمیدن. خواهرم نجات پیدا کرد. من ولی روانم به هم ریخت. از اون زمان زیاد چیزی یادم نیست جز کابوس در های بسته و هوار های بی انتهای خودم و ضربه هایی که بی اراده و بی اختیار از برخورد جسمم به در و دیوار بر می داشتم.
مشکی می دید که در زندان تکمار، کسی با صدای خودش، صدایی از حنجره خودش، حنجره ای از گوشت و خون خودش، بی انتها و با تمام وجود عربده می کشید. از شدت درد جسم و وحشت روح عربده می کشید. خودش رو به در و دیوار می کوبید و عربده می کشید. عربده می کشید و تا مرز پاره شدن حنجرهش و شکافتن سینهش عربده می کشید!.
باید حرف می زد. باید ادامه می داد. باید می گفت تا به آخرش می رسید!.
صدای مشکی دیگه صدای خودش نبود. لهیب بود، زجر بود، درد بود!.
-شهپر بلافاصله آگاه شد. یعنی آگاهش کردن که باید از خیر من بگذره و باقی رو نجات بده. شهپر افراد خونوادهم رو از اونجا برد و ناپدید شدن. تکمار که دید من باز هم به فرمانش نیستم، گشت تا پیداشون کنه و باز هم این اصلحه رو به کار بگیره ولی اون ها به همراه شهپر آب شده بودن و رفته بودن توی زمین. کرکس سر فرصت تونست از اونجا نجاتم بده. منو فرار داد و خودش موند بلکه بتونه داقون هایی مثل من رو نجات بده و درضمن، تو رو هم از اونجا بیاردت بیرون. تکمار برای گیر انداختنم تا اینجا هم اومد و کرکس از همونجا هوام رو داشت که گرفتار نشم. خیالم از خونوادهم جمع بود و خودم رو با درد هام، زخم ها و خستگی هام سپردم به کرکس. کرکس سر فرصت موفق شد خودش و بعد هم تو رو نجات بده. تکمار در تعقیبم و تعقیب کرکس تا اینجا هم اومد و همون طور که می بینی الان بیخ گوش اینجا و داخل این جنگله. خورشید! خواهرم اون زمان خیلی کوچیک بود. چیزی از زندگی نمی دونست. هنوز زندگی رو، مردن رو و تفاوت تاریک بین این2تا رو اصلا نمی شناخت. حالا دیگه حتما بزرگ شده. اگر بدونی چه شیرینه!باید1دفعه ببینیش تا بفهمی من چی میگم. باید ببینیش.
مشکی آه بریده و دردناکی از جنس حسرت کشید و چشم های خیره و خستهش پر از اشک شد. دلتنگیش رو چه ساده می شد خوند از شفافی اشک های بی صداش!.
-خورشید! اون زمان که من بالای سرت حاضر شدم چیزی برای از دست دادن بود که باید حفظش می کردم. عزیز دلم گرفتار تکمار بود. نمی تونستم رهاش کنم تا اون طوری تموم بشه. ولی حالا، بهت اطمینان میدم که هیچ پشیمون نیستم از پریدنم. ازم پرسیدی چرا پریدم. مطمئن باش اگر1000بار دیگه این صحنه تکرار بشه و هر بار من بدونم چی سرم میاد، باز هم می پرم و نجاتت میدم. دوباره درمون میشم و دوباره می پرم. به شرط اینکه خواهر کوچولوم گرفتار تکمار نباشه. خوب خورشید! همون طور که اولش گفتم، حالا تو بالای سرم هستی. هر کاری که کمکت می کنه از این کابوس خلاص بشی انجام بده. تلافی کن. اعدامم کن. خلاصم کن. ماه ها سعی کردم این ها رو بهت بگم ولی تو نخواستی بشنوی. خوب، نتونستی. حالا من هستم و حکم تو. خورشید! تو حالت خوبه؟
خورشید حرف نمی زد. هقهق بی توقف و خفقان آورش رو پشت سد2تا دست هاش مهار کرده بود و با این حال، سیل خروشان، توقف ناپذیر و داغ اشک، لرزش، صدای هق های فرو خورده و کشدار که تنها راه نفس کشیدن بود، وجود داشت و می رفت که روح خورشید رو مثل1بغل خاک سرد و نرم از هم بپاشه. مشکی آروم دست خورشید رو گرفت توی دستش. خواست حرفی بزنه ولی نفسش دیگه بالا نیومد. چشم های خیسش بسته شدن و به خواب عمیقی فرو رفت.
-بیا از اینجا بریم خورشید!
شهپر به اشاره کرکس دست انداخت دور شونه های خورشید و آروم کشیدش عقب.
-خورشید! من می تونم توضیحات مشکی رو کامل کنم. مشکی رو گم کرده بودم. ولی این بیرون رو من بهتر می دونم. مشکی نبود. می خوایی واسهت بگم؟
خورشید خواست بگه نه ولی واقعا نمی تونست. داشت خفه می شد. واقعا داشت خفه می شد. شهپر فهمید.
-خورشید!خورشید آروم باش اصلا مجبور نیستی ازم چیزی بشنوی. گفتم شاید دلت بخواد. اصلا نمی خوام بهت تحمیلش کنم. خورشید! فراموش کنیم. باشه؟ دستت رو بردار آزاد کن خودت رو ایرادی که نداره! …
شهپر در حالی که1بند باهاش حرف می زد از اونجا بردش. کرکس حواسش به مشکی بود. مشکی خواب بود. کسی تکبال رو ندید که شنیده هاش رو در خاطرش هک می کرد و مثل ابر بهار، شدید اما بی صدا می بارید.
دیدگاه های پیشین: (3)
ک.عباسی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 20:51
سلام بر خانم پریسا توصیفات زیبا و به جا به زیبایی داستان می افزاید استفاده به موقع از کنایات داستان را شنیدنیتر کرده بود کلا این قسمت از داستان معایب کمتری داشت باز هم از این قلم توانا تشکر می کنم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی عزیز.
خوشحالم که همچنان با ما هستید. با آنسویشب. با من و آریا و حسین و مینا و یکی. امیدوارم احساس رضایت کنید خیلی زیاد و با ما بمونید واسه همیشه.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 22:23
سلام پریسا جان
خوبی عزیز
امیدوارم سلامت و شاد باشی عزیز
غافل گیرم کردی
اصلا انتظار نداشتم امروز قسمت 69 رو بزاری بی نحایت ممنونتم دوست مهربونم
خسته نباشی عزیز
نمیدونم چطور ازت تشکر کنمم همه چی عالی بود
پریسا جان دوست و آبجیه عزیزم از سمیمه دل برات بهترین هارو آرزو مندم
سلامت و دل شاد باشی عزیز

به خدا میسپرمت

پاسخ:
سلام آریا جان.
خودم هم انتظار نداشتم. آریا گاهی فکر می کنم چرا این نباید تموم بشه؟ بعدش با خودم میگم ول کن بذار کش بیاد بعدش کی حال شروع1داستان دیگه داره؟ آخه من از اون دسته موجوداتی هستم که باید حرف بزنم وگرنه مشکل پیدا می کنم. این تموم بشه باید1چیزی واسه گفتن گیر بیارم وگرنه حالم ناخوشه.
یعنی چی الان همه چپکی نگاه می کنید زیر جلدی می خندید؟ وبلاگ خودمه! عه!
ممنونم آراا از حضور عزیزت.
همیشه شاد باشی و شادکام.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 23:06
سلام. وای که چی ها داره میشه؟
انگار ماجرای این سکویایی ها و تکبال تمومی نداره!!!
به زودی شاهد قسمت دویست تکبال خواهیم بود.
خسته نباشید.
پردازش این قسمت خوب و بجا بود و چفت و بسط محکمی هم داشت از طرفی ابهامات زیادی رو هم به خوبی رفع می کرد و یک ابهام جدید یعنی گفته های شهپر رو افزود که این هم از نقاط قوت نوشته شماست.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
وای200؟ یعنی به نظر شما به اونجا هم می رسه؟ شما دومین نفری هستید که این پیشبینی خطرناک رو می کنید و من چقدر می ترسم که درست در بیاد. واقعا امیدوارم اینطوری نشه! اگر هم شد، شد دیگه! تا من باشم قبل از شروع1ماجرای اینطوری فکر کنم!.
ممنونم از لطف همیشگی شما دوست من. راستی من همینجا از پشت تریبون پاسخ به کامنت حسین اعلام می کنم که ببینید2تا قسمت پشت سر هم رو در کمتر از24ساعت زدم که یکیش خیلی طولانی بود. پیشاپیش تأخیرم برای دفعه آینده موجهه.
آخیش!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال68

-هی! هی بیدار شو! بیدار شو دیگه! پاشو بابا تو هم!
تکبال چنان شدید از جا پرید که چلچله توی خواب با نارضایتی جا به جا شد. فاخته داشت با کنار بالش به شونهش ضربه می زد.
-پاشو چرا هوار می زنی بلند شو!
تکبال1لحظه نفهمید کجاست. کابوسش خیلی واقعی بود ولی1چیز هاییش با عالم بیداری مشترک می زد. تاریکی، سکوت، سرما.
فاخته وقتی مطمئن شد تکبال دیگه خیال داد زدن نداره بال هاش رو جمع کرد و نفس بلندی کشید.
-اه!
تکبال نگاهش کرد. فاخته ندید.
-معذرت می خوام.
فاخته شونه بالا انداخت. سرش رو کرد زیر پر هاش و خوابش برد. تکبال به بقیه نظر انداخت. خواب بودن. ترس و سرما داشت نفسش رو می برید. این ها به اضافه1حس درد ناشناس که داشت فشارش می داد. تمام جونش رو داشت تا مرز له شدن فشار می داد. دیگه جرات نکرد بخوابه. یواش بلند شد و زد بیرون. هوا چنان سرد بود که حس کرد اگر2دقیقه بی حرکت بمونه خونش منجمد میشه.
-خوب بشه!چی میشه مگه؟
نمی فهمید چرا این روز ها همهش دلش گریه می خواست. چنان دلش گرفته بود که حتی ترس از نا امنی بیرون هم نتونست به داخل لونه برش گردونه. توی لونه روی افرا، هوا نبود. انگار اونجا از این بیرون سرد تر بود. چنان سرد که تکبال حس می کرد می تونه هوای یخ زده رو بگیره توی دست هاش و بچپونه توی حلقش ولی نمی شد تنفسش کنه. همون بیرون به در تکیه زد. جرات نشستن نداشت. می ترسید یخ بزنه و بلند نشه. شب درست مثل کابوسی که می دید تاریک بود. فاخته اگر بیدارش نمی کرد… فاخته بیدارش نکرد. فقط دلگیر شد که از هوارش بیدار شده. تکبال حس می کرد دیگه نای گریه کردن نداره. این روز ها چنان خسته و چنان گرفتار بود که گاهی مطمئن می شد زنده نمی مونه. سرش رو تکیه داد به دیوار لونه و چشم هاش رو بست. بلافاصله حس کرد داره کرخت میشه. چرا باید می جنبید؟ چرا؟ با خودش فکر کرد اگر همینجا یخ بزنه صبح فردا افرایی ها چی میگن؟ چلچله تعجب می کرد. پرپری شاید گریه می کرد. سیاه پر ماتش می برد و می گفت آخه چرا؟ اون بیرون رفته بود برای چی آخه؟ بقیه می رفتن توی هم که حالا چی؟ فاخته…
-احتمالا معترض می شد که این مجسمه یخی اینجا راه رو بسته یکی برش داره!
گریه و خندهش قاطی شد.
-خدایا!خدایا! خدایا!
نتونست ادامه بده. سرما و خستگی و اون درد ناشناس بی توصیف دوباره ترکوندش. شب بی صدا و بیخیال شاهد ماجرا بود. شاهد باریدن اشک هایی که به پایین نرسیده یخ می زدن.
حدود1هفته از اون جنگ وحشتناک می گذشت. خبر زخمی شدن تکمار با وجود پیشگیری شدید مارها و موش ها و شاهین ها همه جا پیچید و سکویایی ها رو حسابی خوشحال کرد. مشکی همچنان بی هوش بود. نفس کشیدنش قوی تر و کمی منظم تر شده بود ولی هیچ حس و حرکتی درش دیده نمی شد. کرکس تا زمان پیدا می کرد می رفت بالای سرش. هیچی نمی گفت فقط تماشاش می کرد. اگر هم کسی اون اطراف نبود، دست سالمش که تنها بخش سالم از جسم خورد شده مشکی بود رو می گرفت توی دستش ولی بیشتر از این جرات نمی کرد انجام بده. مشکی تقریبا استخون سالمی نداشت. کرکس نمی تونست بهش دست بزنه. خورشید و هدهد و شهپر حسابی واسه زنده نگه داشتنش به دردسر افتاده بودن و حالا مشکی رو نمی شد لمس کرد مگر اینکه مهارت خورشید کمک می کرد بدونی دستت رو کجا می ذاری. این خطرناک بود. و مشکی بی خبر از اینهمه همچنان بی هوش بود. بدون ناله، بدون حرکت، بدون آگاهی.
سکویایی ها بیشتر از پیش مشغول بالا بردن آمادگیشون بودن. شهپر و خورشید زمان هایی که براشون امکان داشت بهشون حرکات جنگی بیشتری از دنیای شکاری های بزرگ رو یاد می دادن که موقع درگیری به کارشون بیاد. خفاش ها و کلاغ ها هرچند از جنس اون ها نبودن ولی خوب یاد می گرفتن. جنگ انگار بعد از رویارویی با تکمار جدی تر و سنگین تر شده بود. برای افراد منطقه سکویا که اینطور بود و دیگه انگار منطقه سکویا هر لحظه از شبانه روز آماده درگیری بود. فرقی نمی کرد که این درگیری1حمله فوری باشه یا دفع و ضد حمله. در هر حال اون ها آماده بودن. گشت ها بیشتر، درگیری ها شدید تر، استطار ها جدی تر و خطر ها بزرگ تر شده بودن. کار ها پیش می رفت ولی با سختی. افراد منطقه سکویا مشکی رو عملا از دست داده بودن و این حسابی کار رو مشکل کرده بود. مشکی دست راست کرکس بود و علاوه بر کارایی بالاش، کرکس بهش بستگی شدیدی داشت که از هیچ نظری پوشیده نبود. جای خالی مشکی چه در انجام و پیش برد کار ها و چه در کنار کرکس به شدت احساس می شد و برای پر کردن این خلأ تلخ، هیچ راهی وجود نداشت. مشکی با وجود تلاش هایی که بالای سرش می شد به هوش نمی اومد و کرکس مثل مار زخمی به خودش می پیچید. بیچاره هدهد که صبورانه خشم اولش بی صدا و بعد از مدتی خطرناک کرکس رو تحمل می کرد و باز هم تحمل می کرد!.
شهپر حسابی درگیر ماجرا بود. در بخش مربوط به افراد سکویا و جنگشون تا جایی که از دستش بر می اومد کمک می کرد، تا حد امکان وظایف مشکی رو به عهده می گرفت، از مدت ها پیش به یکی از ستون های محکم و قابل اتکا بین سکویایی ها تبدیل شده بود و الحق که کمک بزرگی هم به حساب می اومد. ولی برای کرکس مشکی نمی شد. شهپر و کرکس هرچند در ماجرا ها کنار هم بودن و اتفاقا خیلی هم هماهنگ عمل می کردن، اما چشم باریکبین لازم نبود تا ببینه اون2تا شکاری هرگز واقعا در کنار هم نیستن و هر اتفاقی هم که بی افته، اون2تا فقط2دشمن هم زیست هستن که بدون اینکه بخوان به هم بسته شده و با حسی بدون توضیح و ترجمه به هم کمک می کردن. چیزی اون ها رو به هم پیوند می داد. چیزی که کسی نمی دونست چیه. شاید خودشون هم نمی دونستن. شاید دلواپسی، شاید نفرت، شاید هم1حس مشترک آزار دهنده به عنصری بیرون از خودشون. ولی جفتشون، هم شهپر و هم کرکس، مثل تمام افراد منطقه سکویا، حساب درگیری های شخصیشون از حساب اهداف مشترکشون کاملا جدا بود. پیش اومده بود لحظه هایی که اون2تا علنا رو در روی هم ایستاده و هر لحظه خطر بروز1جنگ جدی بینشون حتمی بود ولی در همون لحظه1اتفاق، 1شبیخون ناگهانی، 1خبر فوری در مورد دشمن یا زخم خورده های ناشناس از دست دشمن، یا هر اتفاق این مدلی به سرعت هر2تا رو از جا پرونده بود و اون ها چنان شونه به شونه هم به جنگ عامل منفی رفته بودن که انگار تا همین1لحظه پیش بقیه آماده به خاک سپاری یکیشون نبودن. و دیگه در منطقه سکویا کسی نبود که دلیل و عامل این درگیری بین اون2تا قدرت رو نشناسه و داستان رو ندونه. بقیه می دونستن ولی جرات آشکار کردن آگاهیشون رو نداشتن. گاهی براشون ترسناک بود و گاهی وسیله ای برای ارضای حس کنجکاوی و شاید در اعماق ضمیرشون و کاملا مخفیانه، ارضای حس ماجراجویی که:
-آخرش چی میشه؟ کرکس چه بلایی سر این خواهان پر روی زیاده خواه میاره؟ این ماجرا چجوری تموم میشه؟
کرکس بی توجه به نگاه، به آگاهی و به حس و حال بقیه نسبت به این موضوع، به شدت از دست شهپر عصبانی بود و بار ها شد که اگر همون لحظه اتفاقی پیش نمی اومد خدا می دونست که چه فاجعه ای درست می شد. کرکس اصولا این روز ها عصبانی بود. از همه چیز عصبانی بود. غیبت مشکی، حال افتضاح و بی تغییرش، خستگی ها و گریه های گاه و بی گاه تکبال، فشار شهپر، همه و همه، کرکس رو به1موجود همیشه حرصی خشن تبدیل کرده بودن. تکبال سعی می کرد به توصیه باقی خفاش ها عمل کنه و برای کرکس کمک باشه ولی حال خودش چنان بد بود که چندان موفق نمی شد. تقریبا هیچ وقت جز در مواقعی که خودش اصلا مایل به تجربهشون نبود. نیمه شب ها، روی اون بستر پر. کرکس وحشی و سیری ناپذیر، نه تشنه محبت کردن و مهر دیدن، بلکه تشنه تسلط، تشنه جنگ، تشنه جبر و تشنه پیروزی در کامیابی های سراسر جبر، بی هوا و بی توقف جولان می داد و تکبال با وجود اینکه هر بار با خودش قرار می ذاشت که این بار دیگه نجنگه بلکه این کابوس به پایان برسه، ولی هر بار و هر بار تحملش می برید و بی اراده و بی پایان و بی ثمر، می جنگید و می جنگید و می جنگید و می باخت. زجر می کشید و می جنگید. درد می کشید و می جنگید. تا مرز جنون از اونچه که لحظاتی بعد پیش می اومد و دیگه از حفظ شده بود و از ناتوانی کامل خودش در دفع این پیشآمد های زجرآور وحشت می کرد، می لرزید، متنفر می شد و بی اختیار برای دفعشون می جنگید در حالی که اطمینان داشت آخر سر می بازه و این اطمینان چنان زجرش می داد که ترجیح می داد زیر دست های محکم کرکس بمیره ولی نبازه و اون لحظه های ترسناک نرسن و اون چیز ها پیش نیاد، ولی تکبال نمی مرد. می باخت!. اون لحظه ها و اون پیشآمد ها هم به قدرت خودشون باقی بودن. کرکس همیشه همین طور بود. از همون شب اولی که بغلش کرد و بردش به لونه بالای سکویا. ولی تکبال حس می کرد این اواخر کرکس وحشی تر شده و خودش خسته تر. کرکس خواهان تسلطی بود که تکبال نمی خواست بهش بده. تسلط بر تمام دلش، حسش، روحش.
-فسقلی!کبوتر همیشه بازنده خودم! دیگه تمومش کن. به جای اینهمه تقلای بی برد و بی خود به من توجه کن! تو موفق نمیشی. وقتی افتضاحی بهت میگم من اینجام. الان هم که ضربه دست خودمی باز هم بهت میگم من اینجام. اون زمان به خاطر دل تو نیست که هستم، حالا هم همین طور. من اینجام فسقلی چون خودم می خوام. برای خودم. به خاطر دل خودم. من اینجام چون من دلم می خواد. چه تو بخوایی، چه تو نخوایی. تو باید این رو بفهمی و چیزی باشی که من می خوام. من اینجام و می خوام که باشم. فقط خودم. فقط کرکس. من می خوام که این شهپر آشغال، هیچ جای ضمیرت نباشه. من می خوام که دیگه هیچ نشونی از اون بچه تمساح نصفه بپر عوضی توی هیچ جای موجودیتت نباشه. تو انجامش میدی چون من دلم می خواد. تو انجامش میدی فقط1خورده سخت می فهمی. و من امشب حسابی درس بهت میدم تا ساده تر بفهمی. کوچولوی لعنتی. تو از زیر دست من هیچ جهنمی نمیری. پس اینهمه خودت رو خسته نکن و محض خاطر خود نفهمت هم شده سریع تر بفهم تا کمتر اذیت بشی. حالا آروم بگیر. می خوام تمام امشب رو لحظه به لحظه به خاطرت بسپاری تا شاید واسه دفعه دیگه درس و مشق هات سبک تر باشه! ضربت تعلیمم هم زیاده چون تو گیرنده خیلی سر به هوایی هستی عزیز دلم! چنان درسی بهت بدم که دیگه خواب چیزی که من نمی خوام رو هم جرات نکنی ببینی.
صدای فریاد تکبال همراه پرپر زدن های دیوانه وار و بی سر انجامش، زیر دست های بدون لرزش کرکس خفه و مهار شد.
اون بیرون، منطقه سکویا در آماده باش و سکوت کامل، توی بغل شب سرد و سنگین زمستون در انتظار فردا و ماجرا هاش بود.
شهپر اما آگاه و بیخیال، راه خودش رو می رفت و با اینکه بار ها از دست کرکس ماجرا دیده، تهدید شنیده و حتی ضرب شصت خورده بود، خیال دست برداشتن نداشت. در منطقه سکویا می چرخید، وظایف خودش و مشکی و اگر لازم می شد بقیه رو به عنوان1جنگاور تمام عیار انجام می داد، به گرفتاری های متفرقه اطرافیان به بهترین وجهی که ازش بر می اومد رسیدگی می کرد، به خشم های دیوانه وار کرکس و هوار های گه گاهش که همه رو فراری می داد نگاه های عاقل اندر صفیح مینداخت، و از هر فرصتی برای تغییر بینش تکبال استفاده می کرد و ظاهرا موفق نبود. بینش تکبال به ظاهر همچنان تاریک و بی تغییر به قوت خودش باقی بود. به زندگی، به کرکس، به شهپر.
-تو دیوونه ای شهپر! ببین! من نمی خوامت! فهمیدی؟
-نباید ها رو نباید بخواییم تکی. فهمیدی؟ شهپر تو اینجا چه غلطی می کنی؟ این بالا دم در لونه کرکس! بپر برو ببین مشکی در چه وضعیه هیچ خوشم نمیاد ببینم از این بالا خورده استخون می باره پایین.
-خورشید!من واقعا…
-بهت میگم برو به جهنم واقعا بخوره توی سرت اینجا نمون خوب؟ پلیدک! تو هم ببر صدات رو اشکت رو جمع کن آشغال بی خاصیت شل و ول! خفه شو تا خفهت نکردم فهمیدی؟
خورشید همیشه همین طور بود. هر زمان که انتظارش نمی رفت در جایی که اصلا انتظارش نمی رفت سر می رسید و از نظر عده ای کاملا به موقع و از نگاه دسته مقابل بسیار بی موقع می رسید و خودش هیچ خیالش به نظر بقیه نبود. خورشید بود و با تمام تلخی و نامهربونیش، گره ها رو باز می کرد، مشکل ها رو حل می کرد، از خطر ها پیشگیری می کرد، اوضاع رو درست می کرد، خورشید بود. تلخ، خسته، نامهربون، و این اواخر کمی در خود، تکیده و حتی بیمار، ولی بود. خورشید از بعد بازگشتش1طوری شده بود. اول تصور می شد گیر سر مشکیِ ولی اینطور نبود و همه خیلی زود این رو فهمیدن. خورشید1چیزیش بود که کسی نمی دونست چیه. همیشه انگار1چیزی شبیه1خستگی عجیب و ادامه دار توی نگاهش موج می زد. نگاهش سنگین و خمار شده بود. گاهی درد داشت. نمی گفت ولی از حرصش، از لرزش دست هاش و اگر طول می کشید تمام جسمش و از پریدگی رنگش مشخص بود به شدت درد داره. اگر ازش می پرسیدن چشه به شدت از جا در می رفت و منکر می شد. گاهی غیبش می زد و1مدت کوتاهی نبود و باز پیدا می شد و واسه این غیبت هاش هیچ توضیحی نداشت. خورشید در خود و خسته و بیمار نشون می داد. تلخیش جای خود داشت ولی این حالت هاش رو نمی شد ندید گرفت. تکبال همه رو می دید به اضافه چیز های دیگه. خورشید از بعد اون ماجرا، بی رحم و خشن، وحشی و بی توقف، بی شفقت و فشرده و در1کلام، سخت مشغول تعلیمش بود. گاهی چنان سخت می گرفت که تکبال حس می کرد دیگه واقعا نمی تونه و با فریاد از کرکس کمک می خواست ولی تجربه نشون داده بود که از دست کرکس کاری در این مورد بر نمی اومد. خورشید با فرمان و اگر لازم می شد با زور عقبش می زد و تکبال دیگه ترجیح می داد بین اون2تا درگیری درست نکنه چون خورشید انگار روح شیطون به جلدش رفته باشه، دیگه هیچی به نظرش نمی اومد. روز و شب ها می گذشتن. خورشید با توحشی جهنمی تکبال رو در راه تکامل و شناخت خودش پیش می برد و تکبال نمی فهمید اونهمه تحمل رو از کجا میاره که نمیمیره.
-بلند شو پردار بی خاصیت پاشو!
-خورشید!تو رو خدا! دارم میمیرم.
-خفه شو تکی فقط بلند شو وایستا! مرده هم باشی باش فقط پاشو!
-خورشید!نمی تونم! دیگه نمی تونم!
ضربه خورشید چنان محکم فرود اومد که جهان توی نگاه تکبال چرخید.
-پاشو تا باز هم نزدم!
تکبال حس کرد توی خواب از جا پرید. مثل این بود که یکی دیگه بلندش کرد. زیاد طول نکشید که دوباره خورد زمین. دیگه درست نمی شنید ولی حس می کرد. درد ضربه هایی که مثل شلاق روی هر جاییش که می رسید فرود می اومد رو حس کرد و بیدار شد. صدایی درست از بالای سرش.
-خورشید!چیکار می کنی؟ اون دشمن نیست. تو هم نیستی. داری می کشیش!
-بکش عقب شهپر!
-خورشید!بس کن!
-بهت گفتم بکش عقب شهپر!
-ولی تو نباید بزنیش!
-بسیار خوب! پس تو رو به جاش می زنم!
تکبال نا نداشت سر بالا کنه ببینه چی شد. در کمال تعجب فهمید که اصلا خیالش نیست کی با کی درگیره و فقط از این وقفه خوشحاله. حسی وحشی و خودخواه بهش چیره شده بود. حسی که فقط می خواست این جسم دردناک و خسته رو راحت بذارن و فرقی براش نمی کرد به چه قیمتی. خیالش نبود خورشید و شهپر هم رو بکشن. خیالش نبود چی بشه. فقط می خواست دست از سرش بردارن. چند لحظه گذشت. 1دفعه به خودش اومد. انگار ضمیرش بیدار شد. این چه حس وحشتناکی بود؟ این درست نبود. نباید اینطوری باشه! به زور سر بالا کرد. درگیری در کار نبود. شهپر جای برخورد شدیدش با شاخه کناری روی شونهش رو می مالید و خورشید با خشم تماشاش می کرد. نگاه شهپر خالی از حس انتقام و نیت تلافی بود.
-خورشید!این چه کاریه؟ متوجه هستی؟
خورشید از جا در رفت که هرچند دیگه همیشگی بود ولی هرگز عادی نمی شد و همیشه واسه بیننده ها ترسناک بود.
-بله موجود فضول من متوجه هستم ولی تو چی؟ تو متوجه هستی؟ تو اونجا بودی و دیدی مگه نه؟ هیبت اون تکمار رو دیدی مگه نه؟ محض اطلاعت اون جونور جهنمی این تکی رو می خوادش، یادت که نرفته مگه نه؟ خیال کردی اگر اتفاقی بی افته و این2تا دوباره با هم رو در رو بشن و این وسطش بگه خسته شدم1لحظه مهلت بده اون بهش میده؟ واقعا خیال کردی همیشه ما هستیم که ازش دفاع کنیم؟ لعنت به همهتون! بفهمید اونی که ما و الان بیشتر از شما ها این کبوتر بی شعور باهاش طرفه تکماره. من دشمن نیستم ولی اون هست. تکی اصلا نباید جایی واسه باختن داشته باشه و با اجازه شما بزرگوار های نفهم عوضی دیگه چندان زمان نیست. تکمار زخم خورد و خیلی عصبانیه. اگر بزنه به سرش و قید مخفی موندن رو بزنه و بخواد به قیمت نابود کردن تمام جنگل به هدفش برسه اون وقت تو نکبت کجایی به این کبوتر به درد نخور مروت کنی هان؟ تو چی سرت میشه از اتفاقی که ممکنه پیش بیاد برای این هان؟ تو چی می دونی از اون پایین هان؟ تو چه می فهمی اگر این گرفتار بشه باقی عمرش چه جوری باید سپری بشه هان؟ تو اصلا به چه حقی اومدی به من میگی چه غلطی کنم هان؟ هان؟ هان؟ هان؟ هان؟
شهپر محکم بین خورشید و تکبال ایستاد. کاملا مشخص بود که خیال عقب رفتن نداره.
-با اینهمه تو الان نباید ادامه بدی. من اجازه نمیدم بزنیش.
خورشید با خونسردی خطرناک و وحشی نگاهش کرد.
-بسیار خوب! به نظرم استخون هات شل شدن لازمه واسهت درستش کنم که سفت بشن.
مثل برق اتفاق افتاد. دست خورشید که رفت بالا، شهپر که پیش از عقب کشیدن با1ضربه ناگهانی پرت شد عقب و بدون اینکه بی افته خورد به شاخه کلفت پشت سرش، خورشید که درست1ثانیه پیش از خورد شدن2تا شاخه زیر پاشون و بالای سرشون مات به اطراف نظر انداخت، صدایی شبیه انفجار که چندتا شاخه گره دار رو خورد کرد و در1لحظه شهپر و خورشید1زمان به خودشون اومدن و اول همدیگه رو گرفتن که نیفتن و بعد وسط زمین و هوا بال هاشون رو باز کردن و روی شاخه های امن فرود اومدن. هر2متحیر به هم خیره شدن. تکبال گیج و وحشتزده به مقابل چشم دوخته بود. توی نگاهش وحشت و حیرت و خشمی عجیب و آشکار موج می زد.
-بس کنید!هر جفتتون! شهپر! من مدافع لازم ندارم. خورشید! اون تعلیم گیرندهت نیست. تو مجاز نیستی دست روی سرش بلند کنی.
لحظه ای سکوت و1دفعه صدای تشویق بلند و محکم خورشید که شهپر و تکبال رو از جا پروند و حیرت و سکوت صحنه رو گرفت.
-بچه ابلیس! من دقیقا همین رو می خوام. حتما باید من1کسی رو بزنم تا تو این غلط رو کنی؟
شهپر زد زیر خنده. خورشید نخندید ولی به نشان رضایت نگاه تلخش رو دوخت به شهپر و زمزمه کرد:
-زهر مار!
شهپر بلند تر خندید.
درگیری خورشید و شهپر تموم شد ولی تکبال هنوز گیج و وحشتزده به خودش و به اون2تا ماتش برده بود. حس خیلی بدی داشت. حس مجرمی که در حال ارتکاب جرم گرفته باشنش.
-این چه کاری بود کردم؟!
واقعا نمی فهمید. اصلا نفهمیده بود کی از جا پرید و کی انجامش داد. انگار غریزه ای کور و بیگانه1دفعه بهش فرمان دفاع و حمله داد. دفاع از چی؟ از چه چیزی اون طور سفت و بی پروا دفاع کرده بود؟ چرا باید با وجود اونهمه خستگی1دفعه از جا می پرید و دفاع می کرد؟ با اینکه می دونست خورشید دشمن نیست و به شهپر آسیب جدی نمی زنه. با وجود اینکه بارها تمرین های خشن اون2تا رو دیده بود که برای بالا بردن تحمل و مهارت جفتشون تا مرز زخمی کردن همدیگه پیش می رفت ولی اتفاق بدی نمی افتاد. پس چرا؟ چرا تکبال باید1دفعه بدون فرمان اراده و فقط به پیروی از چیزی که نمی شناختش اون طوری از جا بپره و چنین دفاع خشنی کنه؟
-خدایا!خودم رو به خودت سپردم! خودت کمک کن!
-تکی!تکی! ببینم تو واقعا حکم داری از حرص دیوونهم کنی؟ می دونی چند دفعه صدات کردم؟ معلومه کجایی؟ تکی! چی شده؟
تکبال به خورشید خیره شد ولی خیلی زود نگاهش رو دزدید. انگار چیزی توی نگاهش بود که می خواست از خورشید پنهانش کنه. ولی دیر بود. خورشید زیادی عمیق بود. شاید هم تکبال زیادی بی تجربه.
-تکی!شهپر مجبور شد که بره. کرکس احضارش کرد. به نظرم بشه به خودت اجازه بدی سر بالا کنی.
تکبال لای پر های خودش مچاله شد. خورشید لحظه ای سکوت کرد. شاید داشت فکر می کرد سکوتش رو بشکنه یا نه.
-به نظرم دیگه خسته ای! پیشرفت امروزت هم جایزه می خواد. گاهی توقف لازمه. زمانی مثل الان.
خورشید درست می گفت. تکبال خسته بود. خیلی خسته تر از زمانی که بی حال ولو شد روی شاخه و به خورشید التماس می کرد که دست از سرش برداره. روز کدری بود. مثل تمام اون روز ها که زیر پرچم شب، آهسته و سرد عبور می کردن و می گذشتن.
افرا.
روزی بود مثل همیشه سرد و تیره ولی طبق معمول شلوغ. چلچله و فاخته2طرف تکبال نشسته بودن. بقیه داشتن می پریدن و خوش بودن. تکبال بهشون خیره شده بود و داشت فکر می کرد اون ها تقریبا دیگه چندان لازمش ندارن. شاید هم داشت خودش رو توجیه می کرد. آخه دیگه حواسش بهشون نبود. به خودش که رجوع کرد دید مدت هاست ازشون غافل شده. اون ها در واقع خودشون پیش می رفتن و تکبال اصلا نبود. احساسی شبیه شرمی سرد وجودش رو گرفت ولی خیلی زود از بین رفت. چلچله مرتب شیطونی می کرد و حرف می زد و تکبال این بار خوشحال بود که شلوغ کاری های چلچله بهش اجازه تمرکز نمی داد. فاخته خیلی آروم و عادی به چلچله جواب می داد. به تکبال هم اگر سوالی یا حرفی وسط بود جواب می داد ولی تکبال ترجیح می داد هیچی نگه. جواب های فاخته، کوتاه، بی تفاوت و سرد بودن. تکبال خواهان این نبود پس سکوت کرد. چلچله اما توی خط این چیز ها نبود. تا جا داشت شلوغ می کرد و از همونجا که نشسته بود سر به سر بقیه می ذاشت و آخرش هم نتونست1جا بمونه.
-من میرم1چرخی بزنم اذیتشون کنم بر می گردم.
تکبال آروم بهش گفت:
-دور نرو!
چلچله خندید.
-مطمئن باش. فقط تا بیخ آفتاب میرم.
تکبال سعی کرد بخنده.
-آفتاب که نیست.
چلچله در حالی که پرواز می کرد و دور می شد قهقهه زد.
-میرم بیارمش.
چلچله رفت. فاخته و تکبال تنها شدن. سکوتی به سردی یخ بینشون حاکم شد. مدتی بود که دیگه مستقیم و زیاد با هم حرف نمی زدن. فاخته به شدت بهش معترض بود که همیشه با کنایه اذیتش می کنه و تکبال به شدت انکار می کرد ولی نمی تونست قانعش کنه. تکبال سعی کرد حرفی برای گفتن پیدا کنه ولی نکرد. می ترسید باز چیزی بگه که بعدا مجبور باشه توضیح بده که به خدا من خیال کنایه زدن نداشتم و تو بد فهمیدی فاخته. پس هیچی نگفت. تکبال هیچی نگفت و فاخته هم با رضایت کامل از این سکوت استقبال کرد. نگاهش رو داد به اون طرف شاخه های گره دار که با وزش باد آروم می جنبیدن. تکبال بهش خیره شد. لازم نبود توی چشم های شفاف فاخته خیره بشه تا بفهمه فاخته الان کجاست. توی رویا های اون طرف شاخه، با نگاهی به سبک بالی پروانه های بهار که وسط جنبش های نامحسوس شاخه های بی برگ و در هم پیچیده، دنبال حضور مخفی باز می گشت و در جهان رنگارنگ خیال، در کنارش تجربه های بهاری از بهشت و عشق و پرواز داشت. تکبال حس کرد از شدت وحشت و حسرت کم مونده هوار بزنه. حضور باز رو نمی تونست تحمل کنه. حتی در رویا های فاخته. باز خطرناک و مخرب بود و تکبال به هیچ عنوان نمی تونست با این بینش کنار بیاد.
-ای خدا یعنی بین اینهمه جوجه که حالا بزرگ و آماده جنگ با نکبت زندگی شدن تو باید همین یکی رو مبتلا به این جنون لعنتی می کردی؟ آخه مگه من در حق تو و خداییت چیکار کردم؟
این فریاد توی دل تکبال پیچید و منعکس شد و1000بار پیچید ولی بیرون نیومد. عوضش بغض سنگینی شد که اونجا جای ترکیدنش نبود. سرش رو بالا کرد تا به بهانه نگاه به آسمون از ریزش اشک هاش پیشگیری کنه. لازم نشد. فاخته خیالش به دیدن تکبال نبود. صدای فریاد چلچله تکبال رو از جا پروند.
-آهای!سلام!
وقتی فهمید خطری نیست و این فریاد شادی بوده نفس عمیقی کشید و دوباره نشست. فاخته که از پریدن تکبال رشته آرامشش پاره شده بود نتونست و نخواست جلوی خشمش رو بگیره.
-میشه ادای روانی های همیشه نگران رو در نیاری؟ اعصابم رو تکون میدی هر دفعه با پریدن بی محتوات!
تکبال نگاهش کرد. فاخته نگاهش نمی کرد.
-معذرت می خوام. آخه چلچله…
-چلچله هیچیش نیست. ببین هیچ کسی هیچیش نیست تو هم هیچیت نباشه تا ما هم اینهمه از1دفعه پریدنت تشویش نگیریم. اه!
تکبال دیگه نگاهش نکرد. می دونست فاخته نمی بیندش.
-معذرت می خوام.
فاخته شونه بالا انداخت. فریاد مجدد چلچله تکبال رو خواه ناخواه متوجه خودش و فاخته رو خوشحال کرد.
-میگم سلام. حواس ها کو؟
تکبال نگاه چرخوند و پیش از دیدن چلچله، خوش پرواز و دوست هاش رو دید که تازه متوجه چلچله شده بودن و براش پر و بال تکون می دادن. تکبال با حیرتی خوشآیند فکر کرد:
-زمان چه تاثیرات با مزه ای می ذاره! این خوشپرواز رو دفعه پیش که دیدمش هر مدل نگاه می کردم1جوجه کبوتر بود و الان داره تبدیل به1پرنده نوبالغ میشه. هرچند هنوز هم زیاد جوونه ولی نمیشه منکر شد که بزرگ شده.
خوشپرواز تکبال رو دید و دستی براش تکون داد.
-سلام!دیگه مخفی نمیشی؟ نشو! بلد نیستی.
تکبال فقط بهش لبخند زد. خوشپرواز چرخی زد و همراه همراه هاش دور شد. تکبال چلچله رو دید که پرید و رفت وسط بقیه افرایی ها. نگاه تکبال با احساس تنهایی غریبی که بهش دست داده بود به سرعت به طرف محل حضور فاخته در کنارش چرخید. فاخته نبود. تکبال نفهمید چرا حس کرد سرمای هوا2برابر شد و نفهمید چرا1دفعه از جا پرید.
-فاخته!کجا هستی؟ فاخته!
-اینجام بابا باز که زد به سرت!
تکبال به گوشه ای دور از نظر نگاه کرد. فاخته محو دور دست ها به شاخه کوچیکی تکیه زده بود. طوری ایستاده بود که اگر دقیق نمی شدن دیده نمی شد. نگاهی خسته به تکبال انداخت.
-تو واقعا اعصاب خورد کنی تکی!
تکبال خواست بگه معذرت می خوام ولی فاخته چشم هاش رو بسته و به رویا هایی فرو رفته بود که قشنگ مشخص بود از پاره شدن رشتهش به وسیله تکبال حسابی دلگیره. تکبال سکوت کرد و اجازه داد فاخته ندیدش بگیره تا زیر شاخه های پنهان از نظر، وسط رویا هایی که برای تکبال ناگفته و ناشناس بودن، بهش خوش بگذره.
منطقه سکویا.
پریشونی در تمام منطقه موج می زد. مشکی حالش بد بود و بقیه هیچ کاری نتونسته بودن براش انجام بدن. کرکس به خودش می پیچید و می پیچید و جز تماشا کاری از دستش ساخته نبود. هیچ کسی به خاطر نداشت در هیچ موقعیتی کرکس رو اینطوری دیده باشه. دستی آروم دست های چفت شده و سردش رو لمس کرد. کرکس به شدت از جا پرید.
-کرکس! تو همیشه1راهی واسه همه چی پیدا می کنی! نجاتش بده! نذار از دست بره!
کرکس بی اراده تکبال رو بغل کرد. انگار از سر غریزه این کار رو کرده بود. کاملا مشخص بود که در اون لحظه تکبال هیچ کجای ذهن کرکس نیست و دست های کرکس بدون فرمان ضمیر هشیارش و از سر عادت دارن عمل می کنن. تکبال1دفعه به خودش اومد و احساس کرد چقدر کوچیکه. تمام جسمش توی دست های کرکس جا شده بود و اگر زمانی کرکس دلش نخواد، اون واقعا اصلا در نظر نمیاد از بس کوچیکه. الان که کرکس حواسش بهش نبود، باید مثل مورچه از پر و بالش بالا می رفت تا بتونه باهاش حرف بزنه. کرکس با نگاهی محو، مه گرفته و تاریک از شدت ناکامی به مشکی خیره شده بود و تلاش های خورشید و شهپر و هدهد رو تماشا می کرد ولی نمی دید. کرکس اون لحظه جز مشکی هیچی نمی دید. تکبال سعی کرد از اون حال جنون نجاتش بده ولی دستش به جایی نرسید. خواست تکونش بده ولی موفق نشد. حس کرد چقدر در برابر کرکس ناتوانه. بی خود نبود که روی بستر پر همیشه و همیشه می باخت. حالا زمان فکر کردن به این چیز ها نبود. تکبال با صدای خسته و آروم خورشید، از اون صدا هایی که بالای سر محتضر از گلو ها در میاد به خودش اومد.
-کرکس! تو نباید اینجا باشی. اینجا نمون. تکی رو هم با خودت ببر.
کرکس انگار نشنید. خورشید دوباره تکرار کرد.
-شنیدی کرکس؟ تو باید الان از اینجا بری. بجنب.
کرکس نه حرفی زد و نه حرکتی کرد. شهپر رسید. خورشید رو فرستاد کمک هدهد و خودش جاش ایستاد.
-کرکس!خورشید درست میگه. تو نباید الان اینجا باشی.
کرکس حتی نگاه کدر همیشگی رو هم بهش ندوخت. انگار جز مشکی چیزی نمی دید. شهپر دست گذاشت روی شونهش.
-اینجا موندنت هم خودت رو زجر میده هم بقیه رو ضعیف می کنه. تو داقونی کرکس. باقی نباید اینطوری ببیننت. اینجا نمون.
کرکس عقب نکشید. انگار شهپر اصلا نبود. انگار جز مشکیِ محتضر هیچ کسی در اطرافش نبود. حتی تکبال. شهپر شونه هاش رو محکم تر چسبید تا از اونجا ببردش. کرکس مثل خوابزده ها، آروم ولی سفت کنارش زد و دوباره به مقابل خیره شد. شهپر دستش رو چسبید.
-بیا کرکس. همراه من بیا. بیا بریم از اینجا.
کرکس دستش رو کشید عقب. حرکاتش تند نبود. خیلی آروم بود و خیلی سفت و سخت. کاملا مشخص بود که نه خیال بحث داره نه خیال رفتن. شهپر دست بردار نبود. با وجود درد تاریکی که توی نگاهش موج می زد و خستگی شونه هاش و تشویش دردناک دلش رو نشون می داد، باز هم بود و سعی می کرد که بقیه از این تشویش لحظه به لحظه برکنار بمونن. حتی کرکس.
-کرکس! تو واقعا باید اینجا نباشی. باهام بیا از اینجا بریم. کبوترت رو هم بیار تا اینجا نباشه. حالش رو دیدی؟
کرکس مثل سنگ بی حرکت باقی موند. شهپر دوباره و این دفعه محکم شونه هاش رو چسبید. دست هاش خشن نبودن ولی اونقدر سفت بودن که کرکس دیگه نتونه کنارشون بزنه.
-کرکس! من هم مثل تو و مثل خورشید استفاده از شیره هوشبر رو بلد شدم. خوب البته زورم بهت نمی رسه ولی راهش سخت نیست. فقط اینکه به چندتا از قوی تر ها بگم که تو در خطری و لازمه خواب باشی حتی بدون رضایت خودت و اگر اینطور نشه واسهت خطرناکه. می دونی؟ افراد تو به من گوش میدن. من بلدم قانعشون کنم. طول هم نمی کشه. می بینی؟ راه های سریع تری هم هست. حالا دیگه بیا. به من گوش کن و بیا از اینجا بریم. تو که نمی خوایی بدون رضایتت از حس و حال بری و از اوضاع بی اطلاع بمونی، می خوایی؟ این اصلا درست هم نیست. بقیه هم دلشون نمی خواد توی همچین حرکت ناحسابی باهام همکاری کنن. خودم هم نمی خوام. مثل تو. پس بیا. همراه من بیا. بیا از اینجا بریم. باشه؟
کرکس نای عصبانی شدن نداشت. اگر زمان دیگه ای بود شهپر رو می کشت که تهدیدش کرده. ولی اون لحظه فقط نگاهش کرد. درکش هنوز اون اندازه کار می کرد که بفهمه شهپر درست میگه.شهپر می تونست افرادش رو با زبون منطق آرومش قانع کنه که هر کاری میگه انجام بدن. حتی اگر اون کار این باشه که به زور هم شده کرکس رو با شیره هوشبر از هوش ببرن. کرکس قوی بود ولی این رو هم می فهمید که از پس شهپر و خورشید و بقیه1زمان بر نمیاد.
-کرکس!کرکس من اینجام. این پایین.
کرکس با احساس کشیده شدن پر هاش به پایین، به تکبال نظر انداخت. بدون اینکه بخواد و بفهمه پر و بالش رو نوازش می کرد و با نگاهی خالی از آگاهی به هیچ خیره مونده بود.
-کرکس!بیا از اینجا بریم.
شهپر به تکبال وحشتزده خیره شد.
-اون درست میگه کرکس. از اینجا ببرش. بیا. همراه من بیا.
شهپر شونه های کرکس رو چسبید و کشیدش عقب. کرکس مات و ناچار، در حالی که نگاهش به مشکی بود، همراه شهپر پرید و رفت. مشکی لحظه به لحظه بدتر می شد. منطقه سکویا پریشون، ناآروم و تاریک بود.
شب چنان سرد و بی صدا رسید که کسی اومدنش رو نفهمید. شاید به این خاطر که چندان تفاوتی با روز های تاریک نداشت. مشکی هنوز زنده ولی هنوز در کما بود. کمایی سرد، به سردی مرگ، که انگار خروجی نداشت. تکبال بی صدا بالای سرش نشسته بود. کرکس نبود. شهپر تونسته بود با جلب رضایت خورشید با خودش همراهش کنه و بعد از دور کردن تکبال از صحنه و سپردنش به خورشید، با خوشبین و چندین تای دیگه کرکس بی نهایت بد حال رو با مایع شفافی که به کدر می زد به خوابی عمیق ببره. زیاد طول نکشید. کرکس گیج بود و خسته. حوصله نداشت از جا بپره و بجنگه. خیلی سریع به دست های قویِ شهپر که اینهمه توان بی انعطاف به نگاه آروم صاحبشون نمی اومد باخت و خوشبین تونست در کمترین زمان ممکن تمام محتویات اون برگ گود رو تا قطره آخر به خوردش بده.
-طوری نیست کرکس. فقط می خوام تو بخوابی. خستگی در کن. زهر که بهت نمیدم. فقط شیرین نیست ببخش. فقط بخورش و بخواب. دلواپس چیزی نباش. من مواظبم. بیدار که بشی همه چیز تموم شده. نمی دونم چجوری ولی مهم اینه که تموم میشه. آروم باش کرکس. چیزی نیست. چندتا نفس عمیق بکش که حالت جا بیاد و بعدش هم فقط بخواب.
کرکس خواه ناخواه به توصیه شهپر گوش داد و بعد از کنار رفتن دست های خوشبین چندتا نفس عمیق کشید تا نفسش جا بیاد. سعی کرد به شهپر و بقیه بگه پدرشون رو در میاره ولی شهپر همراه باقی همراه هاش آروم روی بستر فشارش داد و همونجا نگهش داشت تا چشم هاش بسته شدن، از تک و تای بی حال و بی حاصلش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.
-بسه دیگه تموم شد ولش کنید.
با فرمان آروم شهپر، دست های باز دارنده کنار رفتن و کرکس روی بستر علفی رها شد ولی هیچ حرکتی نکرد. خواب بود. خوشبین مثل جنایتکار های پشیمون از جنایتش به دست هاش خیره مونده بود. شهپر خوشبین و باقی رو آروم کرد.
-نگران نباشید. واقعا رضایتش لازم نبود در شرایطی که سلامتش تهدید می شد. تو هم این قیافه تیره رو به خودت نگیر خوشبین. چیزی که نشد. بیایید از اینجا بریم تا کرکس بیدار نشه. برای اطمینان یکی از شما ها بالای سرش بمونه اگر دلش می خواد.
شهپر این جمله آخر رو بلافاصله و بدون تغییر لحن اضافه کرد چون نگاه مردد و مشکوک بقیه رو دیده بود. درگیری های کرکس و شهپر رو دیگه کسی نبود که ندونه و شهپر از اون نگاه ها خیلی واضح خونده بود که بقیه در تنها گذاشتن کرکس بی دفاع و بی هوش با شهپر توانا و با سیاست تردید دارن. تیز پرواز گفت:
-من می مونم. بقیه برای گشت و نگهبانی و احتمالا درگیری لازمن. تا بیدار شدن کرکس هر ساعت1بار نوبت رو عوض می کنیم تا اگر کرکس بیدار شد کسی بالای سرش باشه.
شهپر تأیید کرد و همه رفتن. شهپر هم رفت تا ببینه هم لونه قدیمش هنوز زنده هست یا نه. تکبال از اینهمه هیچی نفهمید. ساعت ها بالای سر مشکی نشسته بود و تماشاش می کرد. مشکی با چشم های بسته بی حرکت افتاده بود. تکبال توی اون چهره تکیده1عالمه خاطره می دید. چه روز ها و چه شب هایی که نداشتن. مشکی رفیق عزیزی بود براش. چقدر با هم حرف زده بودن. چقدر تکبال توی بغل مشکی از خشم و خشونت های کرکس گله کرده و اشک ریخته بود. چقدر مشکی اشک هاش رو پاک کرده و براش حرف زده و دلداریش داده بود. چقدر با توصیه هاش، با حرف هاش، با دلداری هاش و با سرگرمی هاش در زمان های گرفتگی و خستگی آروم شده بود. چه زمان هایی که مشکی تونسته بود کاری کنه که تکبال بعد از1گریه مفصل و حال افتضاح، بلند و بیخیال بخنده و با قهقهه های کشدار همراه مشکی، فراموش کنه که چند لحظه پیش چه حال بدی داشته! زمان هایی رو به یاد آورد که مشکی مثل کرکس، بغلش می کرد و باهاش حرف می زد و واسهش قصه می گفت. هرچند اون هم شبیه کرکس با تکبال طوری رفتار می کرد که انگار1جوجه نابالغه ولی در هر حال، تکبال در کنار مشکی1عالمه خاطره، 1عالمه لحظه های آرام و مثبت و1عالمه خنده و آرامش به یاد داشت. و حالا اون دست ها، اون نگاه، اون شونه ها، بدون حس و بدون حرکت روی بستر افتاده و فقط کافی بود نفسی که کند و نامنظم می اومد و می رفت قطع بشه تا خاکش کنن. تکبال آروم، خیلی خیلی آروم دست مشکی رو لمس کرد. چه بد از هم جدا شده بودن!چرا فرصت نشد دعوای آخر رو با پایان خوش تمومش کنن! مشکی در برابر توهین های تکبال هیچی نگفته و حالا بدون اینکه تکبال بتونه چیزی رو درست کنه، مشکی داشت می رفت. داشت برای همیشه می رفت و تکبال رو در زجر بی انتهای این داستان تلخ و ناتموم جا می ذاشت. تکبال حس کرد دیگه واقعا تحمل نداره. تحمل افکار آزار دهنده ای رو که توی سرش می چرخیدن و روی مغزش سنگینی می کردن. پیش از این هر زمان این طوری می شد، مشکی بود. حتی وسط شلوغی و پریشونی های ترسناک و بی پایان هم مشکی بود و کمک می کرد تا این سنگینی های سیاه کمتر به وجود تکبال فشار بیارن. ولی حالا مشکی نبود. مشکی، ساکت و بی حرکت روی اون بستر لعنتی افتاده و به زور نفس می کشید. تکبال حس کرد عجیب دلش فریاد می خواد. فریاد، خواب، مرگ. درد ها داشتن روحش رو له می کردن. فکر از دست رفتن مشکی، فکر خواهندگی شدید تکمار، فکر فشار سنگین جبر فرمان ها و خواهندگی های وحشی کرکس که به جسمش و به وجودش هر روز بیشتر و بیشتر وارد می شد و انتها نداشت. فکر از دست رفتن فاخته، یادش اومد که همین دیروز با فاخته دعوای سختی داشت. فاخته مثل همیشه بود. موقع خشم هوار نمی زد. فقط سرد بود. سرد و سرد و سرد!.
-ببین تکی! دیگه از دستت خسته شدم. درست نگاهم کن و لطفا به خاطرت بسپار که من دیگه1جوجه بی پر کُرکی نیستم. من1پرنده بالغم و این پرنده بالغ دیگه حوصله امر و نهی ها و کنایه ها و ژست های دلواپست رو نداره. از این وضعیت متنفرم تکبال! بفهم و تمومش کن!.
تکبال فقط گفته بود:
-باشه. باشه فهمیدم. معذرت می خوام.
فاخته بیخیال رفته و تکبال چقدر خسته و سنگین رفتنش رو تماشا کرده بود! چقدر دلش می خواست مشکی مثل همیشه بود تا باهاش حرف بزنه. به کسی نمی تونست بگه. حتی به کرکس. دلش مشکی رو می خواست. دلش دست ها، صدا، شونه های رفیقش رو می خواست. همون مشکیِ آشنا که هرچند به فرمان کرکس، ولی به هر حال همه جوره هواش رو داشت. هوای حس و حالش، هوای گریه ها و خنده هاش، هوای دلش.
-مشکی!مشکی صدام رو می شنوی؟ مشکی به خاطر خدا بیدار شو! دارم دق می کنم مشکی. پاشو مشکی تا من نیفتادم. تو رو به خدا بلند شو!
با دستی که به شونهش خورد به خودش اومد. سر بالا نکرد فقط فهمید که دست سالم تر مشکی رو بغل کرده، سر گذاشته روش و مثل سیل داره می باره. به نظرش رسید الانه که قفسه سینهش زیر بار هقهق شدیدی که باید صداش رو خفه می کرد تا بالا نیاد خورد میشه. خیالش نبود کی دست گذاشته روی شونه هاش. فقط می خواست بذارن بباره.
-تکبال!اون صدات رو نمی شنوه. با گریه کردنت فقط شونهش رو خیس می کنی. تحمل داشته باش!.
تکبال سر بالا نکرد. در برابر دست های شهپر هم مقاومت نکرد زمانی که از مشکی جداش کرد، بغلش کرد و محکم به سینهش فشارش داد. تکبال کاری نکرد زمانی که تمام جسمش در آغوش سفت و تسکین بخش شهپر جا گرفت. تکبال هیچ کاری نکرد جز گریه ای تلخ و بی پایان که در جواب نوازش های بی جبر و بی جنگ شهپر، توی پر های سینهش رها کرد و ناله ای که از سر درد و درموندگی توی سینه شهپر سر داد.
-شهپر!شهپر دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم خداجان دیگه نمی تونم!.
شهپر سفت بغلش کرده بود و آروم تابش می داد. تکبال ضربان تند نبض شهپر رو نمی فهمید. چنان حالی داشت که جز ضجه های خودش هیچی نمی فهمید. شهپر تمام وجودش رو به خودش می فشرد و آروم تابش می داد.
-تکبال!آروم باش! همه چیز درست میشه. سخت درست میشه ولی میشه. تو قوی هستی. تو توانایی. تو این گذار تلخ رو رد می کنی. ازش می گذری. تاب بیار تکبال! تحمل کن. همه چیز درست میشه. مطمئنم که میشه. چون قهرمان این داستان تویی. سختی ها تموم میشن. من می دونم که میشن. فقط تحمل کن. فقط نباز!.
تکبال تمام دردش رو از ته دل توی سینه شهپر زار می زد.
-شهپر نمی تونم. دیگه نمی تونم. خدا! خدا دیگه نمی تونم. خداجان نجاتم بده دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم نمی تونم!.
شهپر جسم متشنج تکبال که در حصار هقهقی تلخ به شدت می لرزید رو چنان سفت و سخت توی بغلش گرفته بود که در اون لحظه هیچ نیرویی قادر نبود پسش بگیره. هرچند خود تکبال هیچ مقاومتی برای شکستن حصار محکم و مهربان دست های شهپر نمی کرد. تکبال بی نهایت خسته و دست ها و شونه های شهپر بی نهایت مهربون، مطمئن و پناه دهنده بودن. نه از جنس پناه دهندگی عامرانه و فرمان دهنده کرکس. نه از جنس اون اقتدار ترسناکی که می شد در پناهش از همه چیز در امان بمونه، حتی از عقل و منطق و تحلیل و موجودیت خودش. اقتدار و محبت دست های شهپر از نوع دیگه ای بودن. محکم، مهربان، مقتدر، ولی آرام. آرامشی که اجازه نمی داد فراموش کنی خودت هستی. زنده ای که مجازه آرامش گرفتنش رو احساس کنه و به میل و رضایت خودش قیمت این آرامش گرفتن رو به آرامش دهنده بپردازه. تکبال تسلیم و از نفس افتاده توی سینه شهپر ضجه می زد و شهپر به سرش، به پر هاش، به اشک هاش دست نوازش می کشید و باهاش حرف می زد و حرف می زد.
-کبوتر من! عزیز من! جان من! تو خسته ای. تو بریدی. حق داری. کبوتر خسته من! تکبال عزیز من! کبوتر عزیز من! عزیز من! عزیز من! عزیز من!
تکبال نمی فهمید. اگر می فهمید می تونست درک کنه که شهپر چه حال و هوایی داشت ولی تکبال نمی فهمید. جز هقهق هیچی نمی فهمید.
-شهپر!آهای شهپر ازش جدا شو اگر کسی بیاد ببینه هیچ خوب نیست. کرکس همین طوریش هم این روز ها حال درستی نداره. دردسر درست نکن.
شهپر از جا نپرید ولی آروم سر بلند کرد و به تیزپرواز خیره شد. تکبال دیگه خیالش نبود. شاید هم بدش نمی اومد کرکس سر برسه و اون صحنه رو ببینه بلکه از بین ببره و خلاصش کنه. از همه چیز خلاصش کنه. شهپر به تیزپرواز نظر انداخت.
-تیزپرواز!کرکس چطوره؟
تیزپرواز نگاه غمگینش رو دوخت به مشکی.
-کرکس خوابه. ولی آروم نیست. همهش توی خواب انگار پرپر می زنه که بیدار بشه ولی نمیشه. نتونستیم آرومش کنیم. خوشبین بالای سرشه.
شهپر آه کشید.
-چیزیش نمیشه بذارید بجنگه. خسته میشه خواه ناخواه آروم می گیره. تو خودت چطوری تیزپرواز؟
تیزپرواز پرده اشک رو از چشم هاش کنار زد و هیچی نگفت.
-تیزپرواز!شما ها الان باید پشتیبان دل های هم باشید. آروم باش درست میشه. ولی این تکبال، دقیقا چی داره اذیتش می کنه؟ تو می دونی تیزپرواز؟
تیزپرواز لحظه ای تردید کرد.
-خیلی چیز ها ولی به نظرم یکی از بزرگ هاش ماجرای اون افراییه فاخته باشه. تکبال حالش افتضاح بود. به مفهوم واقعی افتضاح.
-کرکس اومد!
این خبر از بیرون مثل ترقه توی اون فضای سنگین صدا کرد و تیزپرواز و شهپر رو از جا پروند. تکبال سر گذاشته بود به شونه شهپر و زار می زد. کرکس گیج و خسته ولی محکم وارد شد. شهپر آماده بود که تا حد مرگ باهاش درگیر بشه ولی کرکس فقط نگاه گرفتهش رو دوخت بهشون. برای1لحظه توی نگاهش وحشتی عمیق و بی مهار موج زد. نگاهش از تکبال به مشکی و از مشکی به شهپر و دوباره به تکبال چرخید و تصویر ترسی جنون آمیز توی چشم های بی حالتش درخشید. شهپر بلافاصله ماجرا رو فهمید.
-آروم باش کرکس مشکی زنده هست.
توضیح بسیار به موقع بود. کرکس آروم تر شد. نگاه پرسش گری به تکبال، شهپر و تیزپرواز انداخت. تیزپرواز در جواب نگاهش فقط سر تکون داد. دستش رو گذاشت روی قلبش و با دست دیگه به تکبال اشاره کرد، بعد با همون دست سرش رو چسبید و با تاسف به سمتی که به افرا می رفت نظر انداخت. کرکس با خشم نگاهش رو از اون راه مستقیم برداشت، رفت و تکبال رو از شهپر جدا کرد. تکبال فقط بی پروا و بیخیال اطرافش ضجه می زد. کرکس نگاه دردناکش رو به مشکی دوخت در حالی که تکبال رو نوازش می کرد.
-آروم فسقلی آروم! کوچولوی خودم! چیزی نیست. طوری نیست. بیا همراهم بریم.
کرکس منتظر رضایت تکبال نشد. سفت بغلش کرد و شهپر دید که این بغل کردن بیشتر مهار کردن بود تا مانع تقلا و پرپر زدن برای موندنش بشه. بعد بیخیال ضجه های نفس بریده تکبال پرواز کرد و با خودش بردش. تیزپرواز نگاه سراسر وحشت و سرزنشش رو پاشید به شهپر.
-بهت نگفتم مواظب باش؟ الان زجر کشش می کنه. تازه اولش رو ندید که اون طوری بغلش کرده بودی.
شهپر هنوز به مسیر پرواز کرکس خیره شده بود.
-احتمالا می ذاره واسه شب.
تیزپرواز پوزخند زد.
-واسه اون که شب و روز نداره. هر زمان دلش بخواد هر کاری دلش بخواد می کنه. کیه که ندونه!
شهپر هیچی نگفت. خورشید وارد شد و بی حرف به مشکی نظر انداخت. نفس های مشکی داشت شمرده تر می شد.
1هفته دیگه هم گذشت. غیبت مشکی همچنان در همه جا کاملا احساس می شد و همه مونده بودن اگر مشکی از دست بره این خلأ دایم رو چجوری باید پر کنن. افراد دسته تکمار با شنیدن خبر پریشونی کرکس چندین بار به قصد برد، حمله های مدل به مدل کردن و هر بار باختن. بار آخر، کرکس به تلافی خشمی که از همه جا و همه کس داشت، به تلافی بی هوشی مشکی که طولانی شده بود، به تلافی شهپر که دست از جفتش بر نمی داشت، به تلافی تکبال که از فاخته نمی برید، و آخر سر، به فرمان دل خودش که خواهان جنگ و خون و پیروزی بود، دستور داد تا مردن نفر آخر حمله کننده ها تعقیبشون کنن و اون هایی که زنده گیر می افتن رو زنده زنده وسط منطقه سکویا دفن کنن. وحشتناک بود. کرکس ولی اصلا وحشت نکرد. از حمله آخری کسی زنده به دژ تکمار بر نگشت. همین باعث شد اون ها حساب کارشون رو کنن چون فهمیدن که کرکس به طرز دیوانه کننده ای عصبانیه. حتی تکمار هم دیگه حساب کار دستش اومده بود و به تجربه از این مدل خشم کرکس پرهیز می کرد چون می دونست فاجعه ای که کرکس می تونه درست کنه خیلی بزرگ تر از دفن زنده های دسته تکماره. روز ها می گذشت. مشکی بی خبر از تمام این ها روی اون بستر لعنتی افتاده بود و آروم نفس می کشید. کرکس حواسش به همه چیز بود ولی به وضوح مشخص بود که همه و همه از عصبانی کردنش پرهیز داشتن و سعی می کردن واسه خودشون دردسر درست نکنن. ولی این گاهی واقعا شدنی نبود.
-کرکس! به خدا…
-خفه خون بگیر! من بهت گفتم خورشید رو پیداش کن ببین کجاست. خورشید باید الان اینجا باشه. الان. و تو چه غلطی کردی؟ رفتی و اینهمه دیر برگشتی و بهم میگی کرکس به خدا. همین حالا آتیشت می زنم.
-کرکس غلط کردم! بذار توضیح بدم. به خدا خورشید هیچ کجا نیستش. من همه جا رو گشتم نبود. من نمی دونم کجا رفته. تو رو به خدا رحم کن. کرکس من غلط کردم. خورشید نبود. من هر جا که تو بگی رفتم خورشید غیب شده! کرکس! رحم کن! من…
-کرکس!
صدای هشدار دهنده شهپر مثل ترمز خطر کرکس رو عقب نگه داشت.
-دستت رو بیار پایین! اون درست میگه. خورشید از زمانی که از گیر تکمار در رفته عوض شده. غیب شدن های گاه و بی گاهش هم زیاد تکرار میشه. این که تقصیری نداره. ولش کن بره!
شهپر دست کرکس رو چسبید و کشیدش عقب. کرکس هیچی نگفت. کلاغ ترسیده روی شاخه ولو شده بود و می لرزید. شهپر با مهربونی نگاهش کرد.
-معطل نکن. بلند شو! بلند شو برو!.
کلاغ مثل برق پرید و غیب شد. کرکس نفس های سنگین می زد. شهپر به شاخه تکیهش داد.
-خورشید الان دیگه پیداش میشه. تیزپرک داره میاد. به نظرم پیداش کرده. از مدل پروازش معلومه. وگرنه جرات نداشت اینقدر سریع بیاد این طرف.
شهپر درست می گفت. تیزپرک مثل باد اومد و چون روز بود به همون سرعت به شاخه بین خودش و کرکس برخورد کرد و در حالی که وسط شاخه ها ولو می شد بلند گفت:
-کرکس پیداش کردم. نمی دونم کجا رفته بود ولی بهش گفتم تو کارش داری زود بیادش.
تیزپرک این رو گفت و از شدت ضربه بی حال افتاد روی شاخه ها. کرکس آهسته به طرفش رفت، زیر بغلش رو گرفت و با احتیاط بلندش کرد.
-پاشو ببینمت! پاشو! همین اندازه که وسط روز پرواز می کنی خودش بیرون از قاعده هست. اینهمه سریع که نباید بپری! بذار ببینم چی شدی.
کرکس بال تیزپرک رو لمس کرد و تیزپرک بی اختیار کشید عقب و فریاد زد. شهپر آماده بود که اگر کرکس از جا در رفت بپره تیزپرک رو نجات بده ولی کرکس از جا در نرفت. آروم و صبور تیزپرک رو بغل کرد به طوری که نمی تونست هیچ حرکتی کنه. بعدش بیخیال دست و پا زدن ها و التماس های خفاش بیچاره، مشغول وارسی و جا انداختن بال آسیب دیدهش شد. انگار هیچی از تیزپرک نمی شنید. شهپر تماشا می کرد که کرکس با حوصله و ظرافت به بال دردناک ماده خفاش رسیدگی می کرد، جا مینداختش و آخر سر هم با1نوار پهن از برگ پیچیدش و تیزپرک که از درد و زور زدن بی حال شده بود رو خیلی با احتیاط گذاشتش روی1شاخه پهن و در حالی که مواظب بود جاش راحت باشه اشک های دردش رو آروم پاک کرد.
-چیزی نشد. یکی2روز دیگه درست میشه. دفعه دیگه بیشتر مواظب باش!.
شهپر با حیرت به این موجود دایم حرصی که با این حوصله و مهربونی به زخم یکی از پایین دستی هاش می رسید و بدون اینکه از جا در بره جیغ ها و پیچ و تاب خوردن هاش رو تحمل کرد خیره مونده بود. کرکس نگاهش کرد و با اینکه فهمیده بود چشه، بی توجه و بی حوصله به مسیر اومدن خورشید خیره شد. خورشید رسید در حالی که مثل تمام مدت در این اواخر، خسته و بیمار به نظر می اومد.
-سلام کرکس.
کرکس برخلاف چند لحظه پیش1دفعه از جا در رفت.
-سلام و مرض! معلومه کدوم جهنمی هستی؟ می دونی از کی اینجا می خوامت؟
خورشید برخلاف انتظار شهپر و تیزپرک هوار نزد. تکیه زد به شاخه کنارش و سرش رو به بالای همون شاخه تکیه داد و با نگاهی کدر و گرفته به کرکس خیره شد. کرکس به جاش عربده کشید.
-به من جواب بده لعنتی! تو این روز ها چه دردته؟ یا خودت حرف می زنی یا من ازت…
خورشید فقط به شاخه چسبید و از چیزی که نه ترس بود و نه سرما لرزید. چنان مشخص و محسوس که کرکس با وجود خشمش نتونست نبینه.
-شهپر!اینجا وا نرو! بلند شو تیزپرک رو برسون به لونهش! اگر تیزبین رو دیدی ماجرا رو واسهش بگو اگر هم ندیدی همون اطراف بمون تا این چیزیش نشه و بسپرش دست جفتش. بجنب سریع.
شهپر که منظور کرکس رو فهمیده بود از جا پرید، تیزپرک رو بغل زد و با سرعت از اونجا دور شد. رفت تا کرکس و خورشید بتونن حرف بزنن بلکه خورشید بتونه به کرکس بگه چی داره اینهمه آزارش میده.
کرکس به اطراف نظر انداخت. تکبال روی افرا بود. مشکی نبود. بقیه هم سر پست هاشون بودن. خورشید به اشاره کرکس همراهش رفت توی لونه بالای سکویا. کرکس در رو پشت سرشون بست و رو به روی خورشید ایستاد. لحظه ای در سکوت گذشت. خورشید تکیه زده بود به دیوار و با همون نگاه کدر تماشا می کرد. کرکس رفت طرفش. دست گذاشت روی شونهش و نگاه کاوش گرش رو پاشید بهش.
خورشید!چی شده؟ تو1چیزیت هست و این1چیزی هرچی که هست به نظرت خیلی بزرگه و خیلی آزار دهنده و خیلی ناگفتنی. بگو ببینم چی شده؟ بگو خورشید! به من بگو!
خورشید خواست ژست تلخ و بیخیال همیشگیش رو تحویلش بده و خلاص بشه ولی کرکس سفت شونه هاش رو فشار داد.
-خورشید بخوایی منو بچرخونی نفست رو می برم. به من مسخرگی تحویل نده که اگر بخوام به زور زنجیر و شلاق هم شده ازت حرف می کشم. پس عاقل باش و منو به مسخره نگیر وگرنه من می دونم و تو.
خورشید عقب کشید و سکوت کرد. کرکس دوباره مهربون شد.
-خورشید!از زمانی که اومدی چی درت عوض شده؟ ببین! من مطمئنم که هرچی باشه می تونم درستش کنم. مطمئنم. به من بگو! چی اذیتت می کنه؟ تو در اون1شب اون پایین چی بهت گذشت که حالت اینهمه افتضاحه؟
خورشید آروم وا رفت.
-کرکس!
نجوایی بود از جنس دردی ناگفتنی به بزرگی مرگ که کرکس شنید و نشنید. خورشید انگار توانش تموم می شد. کرکس به موقع گرفتش که ولو نشه. خورشید هیچی نمی گفت فقط خودش رو رها کرد. توی بغل کرکس رها شد. جسمش رو، دردش رو، احساس بیچارگیش رو که کرکس نمی فهمید از چه جنسیه روی شونه کرکس رها کرد. کرکس دلش نخواست بیشتر از این بهش فشار بیاره تا حرف بزنه. فقط محکم بغلش کرد و اجازه داد خورشید خستگی های ناشناسش رو توی بغلش رها کنه. کرکس سکوت کرد و به خودش فرمان داد که در اولین فرصت به هر قیمتی شده از این کابوس خورشید سر در بیاره و حلش کنه. نفهمیدن چقدر گذشت.
-کرکس!کرکس بیا! مشکی! می خوادت! کرکس! راست میگم! بیا!
خورشید و کرکس چنان از جا پریدن که انگار این پرواز به ادامه زندگیشون بستگی داشت. هر2خودشون رو در1زمان از دری که هنوز کامل باز نشده بود پرت کردن بیرون و به طرف خوابگاه مشکی شیرجه زدن. کرکس نفهمید چجوری رسید و فقط بعد ها از بقیه شاهد های ماجرا شنید که سرعتش خطرناک بود و چندین بار هم به درخت ها خورد که بعدا خورشید مجبور شد زخم هاش رو درمون کنه. در چشم به هم زدنی بالای سر مشکی حاضر بود. مشکی با نفس های صداداری که به شدت براشون تقلا می کرد، بریده و با تمام توان زور زد تا بتونه بگه
-کر…کس!مطمئن…نیستم…ولی…زنده ام…مثل اینکه!.
کرکس با لرزش کاملا آشکار در صداش خندید.
-سلام مشکی. معلومه که زنده ای! تو مگه جرات می کنی زنده نباشی؟ ای بدجنس عوضی! می دونی چی آوردی توی این2هفته به سر من؟ بلند که شدی به حسابت می رسم. فقط زود تر جفت و جور شو تا بیچارهت کنم.
مشکی به زور نفسِ بریده و بلندی کشید و چیزی شبیه خنده ازش دیده شد.
-بهم گفتن…تمام استخون هام نفله شدن…و تو فعلا…باید واسه اذیت کردنم…صمغ خشک بمکی. درضمن…واسه خاطر تفریح من…باید این کار رو…اینجا پیش چشم من…انجام بدی…تا دلم باز بشه.
کرکس خیالش نبود چند نفر تماشاش می کنن. خودش نبود. بیخیال اونهمه نگاه از پشت پرده مه به مشکی نظر انداخت. توی نگاهش محبتی بی انتها بود. با صدایی که به شدت می لرزید زمزمه کرد:
-انجام میدم. همینجا بالای سرت انجام میدم. تو فقط بخواه.
مشکی1لحظه با حیرت نگاهش کرد.
-عه!…کرکس!…این…چه قیافه ایه که… گرفتی! من که هنوز…نمردم. خیال مردن هم…ندارم. من باید ترکیدن اون…تکمار خمره رو ببینم. تو هم…این شکلی نشو که…اصلا…بهت نمیاد.
کرکس دیگه نمی تونست حرف بزنه. دستش رو گرفت به پیشونیش و چشم هاش رو بست. مشکی زد زیر خنده. شهپر خیلی آروم علف های دور بستر رو مرتب کرد.
-مشکی!زیاد حرف نزن. تو روز های بدی رو گذروندی. روز های سختی هم در پیش داری. باید استراحت کنی تا سریع تر به سلامت برسی.
مشکی با نفس هایی که سخت بالا می اومدن زمزمه کرد:
-من که…چیزیم نیست. فقط…لهیدم. برید هوای این کرکس رو داشته باشید که…داره جونش بالا میاد.
شهپر خندید.
-هوای اون رو هم داریم. خیالت جمع باشه. تو بخواب.
مشکی باز زمزمه کرد:
-شهپر!…خورشید کجاست؟ طوریش که…نشده!
شهپر با احتیاط دستی به سرش کشید که مشکی از شدت درد مچاله شد و نالید. شهپر به سرعت کشید عقب.
-معذرت می خوام مشکی باور کن نمی خواستم. خورشید هیچیش نشد. تو نجاتش دادی. اون پرش ترسناکت جونش رو نجات داد.
مشکی نفس بریده و عمیقی کشید و به زحمت لبخند زد.
-این بهترین خبر…تمام عمرم بود…که شنیدم…شهپر!… می خوام ببینمش. می خوام…خورشید رو ببینمش. الان دیگه…باید بتونه به من گوش بده. آخه من دیگه…حتی1دستم رو هم نمی تونم…بالا ببرم.
شهپر دست سالم تر مشکی رو لمس کرد.
-می بینیش. خورشید هم میاد دیدنت. تمام این روز ها که تو بی هوش بودی خورشید بالای سرت پرپر می زد. امشب نه. فردا میاد می بیندت. مطمئن باش که میاد. حالا بخواب و به هیچی فکر نکن. اون طوری ناباور هم تماشام نکن. بهت راست گفتم. خورشید سالمه. به جان خودت که سالمه. فردا میارم ببینیش. الان فقط بخواب. فقط بخواب. بخواب هم لونه قدیم من! بخواب.
مشکی بین خواب و بیداری کلمه ای رو جوید.
-کرکس.مواظبش…
شهپر دستش رو آروم فشار داد.
-کرکس هیچیش نمیشه. ما هستیم. مواظبشیم. خیلی خاطرت رو می خواد ها! تو بخواب تا من به کرکس برسم. بخواب مشکی. هیچی نمی تونست اینهمه عالی باشه. تو زنده ای. این از هر اتفاقی که می شد بی افته بهتره. بخواب. شبت به خیر تا فردا.
مشکی به خواب رفت. شهپر کرکس رو عملا بغل کرد و از اونجا برد. تکبال که از افرا برگشت از شادی خبر به هوش اومدن مشکی زد زیر گریه. اون شب نتونست بره دیدنش چون مشکی خواب بود.
کرکس بعد از مدت ها اون شب آروم به خواب رفت. تکبال بیدار بود و چهره خسته کرکس رو تماشا می کرد. فکرش دیوانه وار می چرخید و می چرخید و چه چیز ها که درش پیدا و پنهان نمی شد. ولی اون شب زمان فکر کردن به هیچی نبود. مشکی به هوش اومده بود. این یعنی دیگه مردنی نبود. کرکس خواب بود. منطقه سکویا، کرکس و تکبال، مشکی رو از دست نمی دادن. طول می کشید تا دوباره سلامت بشه ولی بود. تکبال می تونست بره ببیندش. می تونست باهاش حرف بزنه. می تونست توضیح بده. می تونست معذرت بخواد. می تونست جبران کنه. و این برای تکبال1اتفاق عالی بود. اتفاقی عالی از جنس بهشت. فردا و فردا ها با تمام خوب و بد هاشون خواه ناخواه می رسیدن. اون شب زمان فکر کردن به فردا ها نبود. به موقعش به تمام اونچه که در راه بود می رسیدن و باهاش رو در رو می شدن.
شب می گذشت و تکبال بی توجه به سرما، سنگینی و سیاهیش، در انتظار فردا بود.
دیدگاه های پیشین: (4)
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 22:50
سلام پریسا جان
نمیدونم چطور ازت تشکر کنم
واقعا خسته نباشی عزیز
همه چی عالی بود
میدونم خیلی اذیت شدی
خسته نباشی دوست عزیزم
سلامت و شاد باشی دوست گلم
در پناه هق

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست من. چیزی نیست. درستم. ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی از حال تا همیشه.
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 23:28
امیدوارم همین طور که میگی باشه پریسا جان
مواظب خودت باش عزیز
شاد باشی

پاسخ:
ممنونم آریای عزیز. بلاخره صبح هم میاد. واقعا نمی دونم کی میاد ولی می دونم میاد چون خدا هست. اون هست پس بلاخره جواب میده. ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی!.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 23:43
سلام. خسته نباشید.
خوب بود.
کاش مثل این قسمت آخرش هم با اتفاقات خوب تموم بشه.
واقعاً ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آخرش دست خودشونه. دست تکبال، دست سکویایی ها، دست تمام قهرمان هایی که کم یا زیاد در ساختنش نقش دارن. من هم امیدوارم پایانش خوش باشه! واقعا امیدوارم.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
ک.عباسی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 03:08
سلام بر نگارنده داستان زندگی با تمام بیم و امیدش در این داستان نسبتا تلخ جریان دارد تشبیه و استعارات زیبایی در اثرت به وضوح دیده می شود استفاده به جا از کنایه مجاز و دیگر صنایع ادبی داستانت را زیبا کرده و به زیبایی آن می افزاید در مجموع از نظر جذابیت داستان در فرم بالایی قرار دارد ولی باز هم ایرادات شکلی به وضوح اما در حال نقصان دیده می شود به امید روزی که داستانت از هر عیب رهیده شود.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
ممنونم دوست من. آخ که چقدر دلم می خواد از دست این ایراد ها خلاص بشم! امیدوارم زمانی برسه که دانشش رو پیدا کنم.
ممنونم از حضور عزیز شما دوست عزیز.
پیروز باشید.