دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال90

افرا.
هنوز تا طلوع تاریک صبح زمستون زمان باقی بود. فاخته با نگاهی کاملا خیس به اون طرف دریچه خیره مونده بود. حیرت و خستگی از نگاهش می بارید. باز با مهربون ترین نگاهی که از اعماق وجودش می شد بیرون بکشه نگاهش می کرد.
-فاخته!عشق من! آخه چرا گریه می کنی؟ تو هنوز به اون کبوترنمای بی قابلیت محبت داری؟
فاخته دیگه حال خشم نداشت. درمونده به علامت نفی سر تکون داد. باز خشمش رو خورد. فاخته ندید.
-پس چرا گریه می کنی؟ یعنی فقط چون فحشت داده اینهمه ناراحت شدی؟ آخه اون خودش و فحش دادن هاش اندازه1پر تو ارزش ندارن. اشک هات رو تلف می کنی برای اون موجود نیمه زنده بی ارزش که چی بشه؟ تا پیش از این سفت ایستاده بودی که اون دوستت داره و هرچی بهت می گفتم که اشتباه می کنی و برای اون جونور انگل تو دیگه تموم شدی باور نکردی. گفتم ولش کن گوش نکردی. گفتم نرو دنبالش رفتی. حالا هم که ازش جواب شنیدی و دیگه بهت ثابت شده که من درست می گفتم باز ول کن نیستی. حالا باز گریه می کنی که باهات بد تا کرده. خوب از همچین کرم زندگانی انتظار بیشتر از این هم نمی شد داشته باشی. بد تا کرده که کرده. ولش کن بره به جهنم. ببین! تماشا کن! داره بهار میاد. تمام این مزخرفات رو بریز دور. بیا همراهم بریم آسمون ببین دنیا چه بهشتی داره میشه. ولی بهشت من هنوز کامل نیست. آخه بی تو1گوشهش بازه. فاخته! تو تنها همراهی هستی که میشه من باهاش بپرم و خوشبخت ترین باز دنیا باشم. تو از اعتمادت به اون کبوترنمای کذایی ضربه دیدی. ولی همه که مثل هم نیستن. من نمی خوام مثل اون جفنگپرداز لعنتی از مهرت سو استفاده کنم. باور کن من خودت رو می خوام. فقط خود خودت رو. بیا1بار باورم کن. فقط1بار همراهم از این دخمه بیا بیرون بپر ببین که پشیمون نمیشی. من می تونم خاطره های کثیف اون آشغال بیمار رو از دلت پاک کنم. به جای گریه کردن بیا گذشته رو بذار پشت سرت و با من بپر. خوب، چی میگی؟
باز نگاه مهربون، مشوق و منتظرش رو به چشم های خیس و خسته فاخته دوخت. فاخته نگاهش کرد، مدتی طولانی در سکوتی سنگین نگاهش کرد و بعد، به علامت نفی سر تکون داد. باز از شدت خشم لرزید ولی در آخرین لحظه تونست به خودش مسلط بشه. فاخته ندید. چشم هاش دوباره خیس شده بودن. باز آه کشید.
-فاخته عزیز من! میشه بهم بگی الان دقیقا دلیل گریه هات چیه؟
فاخته در سکوتی بی هدف به پشت سر باز خیره شد. مثل زمان هایی که باز می اومد و فاخته با آزردگی به پشت سرش خیره می شد تا وقتی تکبال میاد بفهمه و با سلام کردن بهش باز رو آگاه کنه. نگاه خیس فاخته مات به آسمون تاریک و مه گرفته پشت سر باز خیره موند. باز نتونست نارضایتیش رو قورت بده.
-هنوز هم منتظرشی؟ با اینکه از این بیشتر حس تحقیر نبود که بهت بده؟ هنوز بهش مهر داری؟
فاخته با خشمی که نای بروزش رو نداشت، آزرده و خسته و بی حوصله از این بحث بی پایان و بی فایده جواب داد:
-نه، نه، بس کن دیگه!
باز نفهمید.
-ولی از ذهنت نمیره مگه نه؟ تو هنوز منتظر اومدنشی که بیاد و اینجا برات ور مفت بزنه و دیوونهت کنه.
فاخته کلافه شد.
-باز! تو کی می خوایی تمومش کنی؟ من گفتم نه. نه یعنی نه. فهمیدی؟ گفتم نه. دیگه تمومش کن فهمیدی؟
باز نفهمید.
-من فقط می خوام بدونم تو چی ازش دیدی که نمی تونی فراموشش کنی؟ چی ازش دیدی جز1مشت جفنگ و زجر که بهت یادگاری داده و آخرش هم وقتی کارش باهات تموم شد، اینطوری خوردت کرد و از روت رد شد و گذشت. دلم می خواد بدونم که روی چه حسابی هنوز به نصیحت های عوضیش گوش میدی و همراه من از این خراب شده نمیایی بیرون.
فاخته فقط نگاهش کرد. توی نگاهش اشک، خستگی و کدورت بود.
-تکبال اینجا نیست. ازش متنفرم. از تو هم خسته شدم با این چرت و پرت هات. من همراهت نمی پرم چون دلم نمی خواد و تو1بند چرند میگی. داری خستهم می کنی باز!
نگاه باز ملایم و مهربون شد.
-تو خسته شدی. از همه چیز. می فهمم.
فاخته توی نگاهش خیره شد. باز دروغ می گفت. نمی فهمید. فاخته نفهمید. باز به نگاه فاخته لبخند زد.
-عشق بد اخلاق من! آخه من چیکار کنم که تو بهم اعتماد کنی؟ یعنی بعد از اینهمه همراهی که از پشت این دریچه باهات کردم به1بار امتحان نمی ارزم؟ فاخته! این بیرون خیلی دیدنی شده. واقعا حیفه از دستش بدی. من می بینم و برات میگم ولی تو خودت ببینی خیلی بهتره. تازه، من بدون تو از دیدن هیچ دیدنی لذت کافی نمی برم. فاخته! عشق من! با من بیا. فقط چند دقیقه بیا بیرون تا بفهمی تمام این مدت چقدر بی خودی لحظه هات رو هدر دادی. بیا تا بهترین پرواز ها رو نشونت بدم. توی هوای دم صبح، سوار باد دم بهار، پرواز من و تو با هم، وای چه بهشتی! خوب دیگه، معطل نکن! بیا دیگه! زود باش بیا!دستت رو بده به من و بپر بیا بیرون! بیا!
فاخته مات به دست دراز شده باز، به نگاه تشویق کننده و مهربونش، به لبخندش، به آسمون مه گرفته پشت سرش و به هیچ خیره مونده بود. باز خودش رو هرچه بیشتر جلو کشید و تا جایی که هیکلش اجازه می داد توی دریچه کوچیک خم شد و دستش رو هرچی بیشتر به طرف فاخته برد. فاخته از جاش نجنبید. باز تلاش می کرد بتونه پیش تر بره تا دستش به دست ظریف فاخته برسه ولی کوچیکی دریچه مانعش بود. باز از شدت تلاش زیاد نفسش داشت می گرفت. فاخته بی حرکت عقب ایستاده بود و بی روح تماشا می کرد. دست دراز شده باز کمی جلو تر رفت ولی به دست فاخته نرسید. فاخته دست دراز نکرد. باز دستش رو آهسته به طرف فاخته تکون داد. حرکت دیگه ای کرد بلکه دستش رو به دست مشت شده فاخته برسونه. فاصله خیلی کم بود. به اندازه ای که فاخته مشتش رو باز کنه و انگشت هاش توی پنجه های باز شده باز جا بگیرن. باز به زور و تقلای زیاد سعی کرد این فاصله رو طی کنه ولی موفق نمی شد. فاخته نگاهش می کرد. باز تمام توانش رو روی دریچه گذاشت و با تمام زورش فشار آورد. دستش فاصله رو طی کرد و رسید، و درست در ثانیه ای که پنجه باز می رفت دور دست کوچیک فاخته بسته بشه، فاخته خودش رو عقب کشید و دستش رو لای پر هاش پنهان کرد. خشم باز بیشتر از اون بود که بتونه قورتش بده. به خصوص اینکه با خستگی حاصل از تلاش بی فایده همراه شده بود. فاخته نگاهش کرد. باز با نارضایتی بهش خیره شد.
-نمیایی؟
نگاه فاخته تغییر نکرد. خسته بود و سرد و خیس. صداش هم بلند نبود. خسته بود و شکسته ولی بی تردید.
-نه.
باز دیگه مکث نکرد. با خشمی آشکار هیکلش که توی دریچه گیر کرده بود رو بیرون کشید و پرواز کرد. فاخته برای متوقف کردنش هیچ تلاشی نکرد. نگاهش همچنان خیس و خسته بود. باز با نهایت سرعت پرید و رفت و دور شد. فاخته با همون نگاه خیس و خسته به مسیر رفتن باز خیره مونده بود. قطره اشکی از نگاه غمگینش روی پر های صافش چکید. مه سنگین، صبح رو انگار بلعیده بود.
باز با خشمی دیوانه وار پرواز می کرد. تا تونست رفت بالا و با تمام سرعت از افرا دور شد. اونقدر بالا و اونقدر سریع رفت که ظرف مدت کوتاهی افرا از دیدرسش ناپدید شد. زمانی به خودش اومد که حس کرد بال هاش از شدت سرما بی حس شدن. باد سوزناک و سرمای ارتفاع داشت منجمدش می کرد. به سرعت از ارتفاع پروازش کم کرد و پایین تر اومد ولی پرواز بی مقدمه و سریع خستهش کرده بود. از لای مه گذشت و پایین و پایین تر اومد. بال هاش توی مه خیس شده بودن. هیچ خوشش نیومد. حسابی از همه چیز کفری بود. از تکبال و از فاخته و از مه خیس صبحگاه زمستون. به زحمت تونست درخت های در هم رو پایین پاش ببینه. سرعتش رو کمتر کرد و به فرودش ادامه داد. بال های سرمازده و خیسش داشتن از کنترل خارج می شدن. به خاطر سرعت زیادی که پیش از این داشت و به خاطر بی حسی و خیسی بال هایی که بر اثر پرواز سریع و خشمگین درد گرفته بودن حالا درست نمی تونست به خودش مسلط باشه. سعی کرد درست و آهسته روی1درخت لیمو فرود بیاد اما در لحظه آخر بال هاش و جسمش انگار جدا از هم عمل کردن، باد تندی هم وزید و درخت لیمو مثل اینکه حوصله سقوط جسمی به اون وضع و حال روی خودش رو نداشته باشه1دفعه1وری کج شد و شاخه نازک ولی تیز کناریش که توی مه از دید باز مخفی مونده بود به ضرب از پهلو بهش زد و روی شاخه های به هم پیچیده درخت نارنج کناری پرتش کرد. باز به سرعت سر بالا کرد تا ببینه کجاست. درخت لیمو دوباره صاف ایستاده بود. باز فحشی داد و پر و بالی زد تا بتونه از لای شاخه های گره دار نارنج خلاص بشه و در وضعیت بهتری بشینه. احساس سوزشی هرچند خفیف اما آزار دهنده به شدت از جا پروندش. چیزی شبیه نیش که به گوشه بال چپش ساییده شده بود. باز وحشتزده از جا پرید و خودش رو عقب کشید. در حالی که آماده فرار می شد به محل مورد نظر نگاه کرد. 1تیغ بلند و تیز نارنج، به اندازه1شاهپر بلند، درست در کنار بال چپش روی درخت نارنج صاف به طرف آسمون سر کشیده بود. انگار منتظر بود تا اولین جسمی که ندانسته روش فرود میاد رو سوراخ کنه و تا بیخ داخلش فرو بره. باز کنار بال چپش رو مالید و با خشم خواست از روی درخت نارنج پرواز کنه. بال هاش رو باز کرد و خیز برداشت ولی در جا خشکش زد. لحظه ای به همون حالت بین پریدن و نپریدن باقی موند. نگاهش به کندی خالی از خشم و بعد بی حالت و بعد متمرکز شد.
برقی از جنس1ادراک!.
باز آروم، خیلی آروم دوباره روی درخت نارنج نشست. سر برگردوند و به تیغ تیز نظر انداخت. لحظه ای بهش خیره موند، لبخندی به آهستگی، مثل خونی که از زخمی کوچیک بیرون بیاد و روی1دسته پر سفید پخش بشه، روی چهرهش پخش شد. چند لحظه با همون لبخند که آهسته آهسته پر رنگ تر می شد به تیغ تیز خیره موند و بعد، آروم دست دراز کرد و بیخ تیغ رو توی مشت گرفت. لحظه ای دیگه مکث کرد و با لبخندی که حالا کاملا شکل گرفته و به وضوح پیروزمندانه بود به تیغ بلند خیره موند و با آرامشی از جنس سستی بعد از خلصه های مستی و عشقبازی، با احتیاط به تن باریک و صاف تیغ دستی کشید. لحظاتی بعد، باز با دقت و بی عجله، با منقار و چنگال، مشغول جدا کردن تیغ تیز از درخت نارنج بود. تیغ رو جدا کرد، نگاهش کرد، لبخند زد، بال هاش رو با سرخوشی تکون داد، در حالی که تیغ بلند و تیز رو با اشتیاق توی مشتش می فشرد از روی درخت نارنج بلند شد، خیز برداشت، بال هاش رو باز کرد و سبکبار و سریع پرید، اوج گرفت و رفت و دور شد. باز رفت و تیغ تیز و بلند نارنج رو با خودش برد. صبح سرد و تاریک در حال طلوع کردن بود و مه چنان شدید بود که کسی این طلوع تاریک رو نمی دید.
هوا به وضوح داشت بهتر می شد. سرما داشت آهسته آهسته عقبنشینی می کرد و بهار می رفت که نشانه های پیروز شدنش رو بروز بده. برای سکویایی ها این ها اصلا مفهوم نداشت. پرنده های منطقه سکویا چنان درگیر تکمار و زوایای تاریک نقشه های شومش بودن که اصلا زمان رو حس نمی کردن چه برسه به اینکه بدونن چه جوری داره می گذره. تمامشون بدون استثنا به شدت برای کشف نکته های بیشتر تلاش می کردن و هر فکر دیگه ای از سرشون بیرون رفته بود. حضور خورشید در همچین بحران وحشتناکی حسابی کمک بود. در غیبت شهپر و کرکس خورشید خود معجزه بود که به دادشون رسید و چه به موقع. خطر چنان جدی و چنان نزدیک بود که حتی کرکس هم باید برای کشف موقعیتش در انتظار باقی می موند. سکویایی ها با تمام وجود می خواستن بیشتر بفهمن تا تکمار کمتر موفق بشه و در این راه الحق که از جون مایه می ذاشتن.
-خورشید!محل برگزاری کثافتکاریشون رو پیدا کردم. توی خارستان پشت جنگله. اون دژ لعنتیش6تا در داره من خودم دیدم. قراره آخر هفته باشه، همزمان با رسیدن بهار. شب اول بهار. ….
خورشید به خفاش غرق خون در آستانه از حال رفتن که1ریز حرف می زد نظر انداخت. دقت لازم نداشت تا ببینه لحظه های آخرشه. جای مکث نبود.
-بسیار خوب. بسه حرف نزن باقیش باشه واسه بعد.
خفاش بی توجه به نفس های بریده خودش بال هاش رو تکون می داد و می خواست باز حرف بزنه. خورشید مانع شد.
-گفتم بسه. من نمی خوام بمیری. واسه آخر هفته حسابی لازمت داریم.
-ولی خورشید من باید بگم. بذار حرف بزنم. اون در ها، من جاشون رو بلدم. همین الان باید بیایی همراهم بریم تا نشونت بدم. برنامهشون زیر تپه انتهای خارستانه. در ها دور تپه هستن. خورشید! باید بیایی تا نشونت بدم. باید بیایی. باید بیایی!
-نه. دیر نمیشه. چیزی از دست نمیدیم اگر تو1خورده دیر تر واسم توضیح بدی.
-خورشید!آخه…
-گفتم خفه! حالا فقط خفه!
خورشید خفاش به شدت زخمی رو وسط زمین و هوا گرفت، روی نزدیک ترین تکیه گاهی که به چشمش خورد فرود اومد و خفاش محتضر رو بغل کرد. خفاش بی حال چشم باز کرد و به خورشید لبخند زد. خورشید با اطمینان و محبت به لبخندش جواب داد. خفاش سعی کرد حرف بزنه ولی صداش در نیومد. خورشید با لحنی شاد و آرامشبخش توی گوشش زمزمه کرد:
-خیالت راحت باشه. ما برنده میشیم. حرفی توش نیست. و تو بی نهایت در این برد قطعی سهیم هستی. 6تا در. یادم می مونه و همین امشب به همه میگم. حالا دیگه استراحت کن. تو باید شب اول بهار راهنمای من باشی. بخواب و تردید نکن که تو1قهرمان شجاع هستی.
خورشید به زخم های باز خفاش بال کشید و اون ها رو از جریان هوای سرد و آزار دهنده حفظ کرد. خفاش دوباره لبخند پریده رنگی زد و نفس عمیقی از سر رضایت و آرامش کشید. بعد چشم های نیمه بازش روی هم افتادن و برای همیشه خاموش شد. لبخند شاد و مطمئن خورشید همزمان با بسته شدن چشم های خفاش محو شد و تاریکی دردناکی جاش رو توی نگاه تلخ خورشید گرفت.
-جنگ تو دیگه تموم شد. حالا دیگه می تونی بخوابی. ازت ممنونم.
دیدن زخم و خون و حتی احتضار واسه سکویایی ها1امر عادی شده بود و کسی بینشون از دیدن یکی از رفیق هاش که غرق خون در مرض سقوط خبر های به دست اومده رو می آورد، جیغ و هوار چندانی به پا نمی کرد. نه اینکه اینطور بخوان، فقط به خورد باور همه رفته بود که الان زمان ترسیدن از مرگ و خون نیست. بعدا فرصت داشتن واسه از دست رفته هاشون عزاداری کنن. ظاهر سکویایی ها انگار سنگ شده بود. کسی اشکی نمی ریخت و اگر هم می ریخت در حال پرواز و انجام وظیفه بود و خیلی زود پاک می شد. در جریان اکتشافات خطرناک این اواخر5تا کلاغ و3تا خفاش از دست رفتن و سکویایی ها با نگاه های خیس و با حد اکثر سرعت اون ها رو لای برگ های بابا آدم و زیر بوته های قاصدک به خاک سپردن، چند لحظه بالای قبر های سرد اشک ریختن و بعد به فرمان خورشید و مشکی بلند شدن، پرواز کردن و دنبال انجام وظیفه هاشون رفتن. سکویایی ها رفتن تا جنگل سرو رو از آفت حفظ کنن. آفتی که به تلافی ناکامی هاش در جنگ با سکویایی ها، می خواست تمام جنگل سرو رو به بیابون تبدیل کنه. این تهدید تکمار آخرین خبری بود که به پرنده های منطقه سکویا رسید و اون ها کاملا جدی گرفتنش و خیلی جدی تمام توانشون رو به کار گرفتن که اجازه ندن این اتفاق بی افته.
تکبال نه زیر پر و بال خورشید، که دیگه زمان زیر پر بال کسی پناه گرفتنش گذشته بود، بلکه کنار شونه هاش لحظه به لحظه توی صحنه با تمام زورش یاد می گرفت و ضربه می خورد و ضربه می زد و خلاصه حسابی حق سکویایی بودن رو در غیبت کرکس به جا می آورد. انگار بعد از رفتن کرکس تکبال به سرعت می بالید و موجودیتش، توانایی هاش و ابعاد ناشناخته وجودش آشکار می شدن. تکبال ولی خودش بیگانه با این سیر، فقط می چرخید و مواظب بود که کوتاهی نکنه. نمی فهمید داره به چی تبدیل میشه. تکبال فقط جنگ رو می فهمید و اینکه نباید کم بیارن و کم بیاره و…دلش رو که همیشه گریه می خواست. دلش گرفته بود. دلش تنگ شده بود!
سرما اذیتش می کرد. احساس می کرد توی تمام جهان تنهاست. خسته، ترسیده، بی پناه. کرکس نبود. تکبال پر های کرکس رو می خواست که از وحشت تکمار زیرش پناه بگیره، از فشار جنگ و ترس باختن هاشون زیرش پنهان بشه، از درد لحظه های تدفین عزیز های از دست رفته لا به لاشون اشک بریزه و چشم های بارونیش رو ببنده و بخوابه بدون اینکه از تاریکی بحران دنیای اطرافش بترسه. تکبال دست های کرکس رو می خواست که بینشون مخفی بشه و مطمئن باشه که تکمار به هیچ قیمتی گیرش نمیاره. تکمار حالا فهمیده بود که کرکس بالای سر تکبال نیست. هرچند نمی دونست چرا و تا کی، ولی تهدید کرده بود که به همین زودی تکبال کبوتر رو توی دژ خودش ملاقات می کنه و تکبال هرچند نگفت، ولی در نهان از شدت وحشت بیمار می شد. چقدر دلش می خواست کرکس بود و مثل گذشته ها توی گوشش می خندید و با اطمینان بهش می گفت نترس فسقلی،! عشق نفهم و بی مغز خودم! طوری نمیشه، من اینجام.
-تکی! زمان دیگه ای واسه کثافتکاری نبود که تو الان اینجا نشستی داری با اشک های نکبتت پر و بالت رو به گند می کشی ؟ لعنتی خیس بی خاصیت الان دیدت باید صاف و شفاف باشه نفهم!اگر همین لحظه چیزی پیش بیاد که لازم باشه تو ببینی و واسه خاطر اون اشک های مزخرفت از نگاهت در بره، به جان خودت خودم زنده آتیشت می زنم عوضی! فهمیدی؟
تکبال با چشم های گشاد از وحشت به خورشید عصبانی نگاه کرد و هیچی نگفت. واقعا نفهمیده بود اشک هاش کی جاری شده بودن.
-آهای خورشید! چیکار می کنی؟ اعصاب تو هم باید الان صاف و سالم باشه. اگر الان1چیزی بشه و لازم باشه تو درست و دقیق بهش فکر کنی و به خاطر این حرص وحشتناکت موفق نشی، کسی زورش نمی رسه آتیشت بزنه. پس بیخیال شو بیا ببین توی منطقه سار ها چی شده. اومدن میگن اونجا دیشب2تا مار دیدن. البته کاری نکردن و وقتی دیده شدن سریع رفتن ولی همین که وجود داشتن کافیه. این یعنی دردسر. یعنی سار ها دارن اینجا رو روی سرمون خراب می کنن. کرکس رو می خوان و کرکس نیست. بهشون چی بگیم؟
خورشید به تیزپرواز نظر انداخت. مثل همیشه تلخ و سنگین.
-لازم نکرده بهشون چیزی بگید. خودم اومدم. اُهُ! به بقیه بگو هیچ طوری به هیچ کسی نگن کرکس چی شده.
تیزپرواز آهی کشید و نگاه عصبانیش رو از تکبال برداشت.
-ما لازم نیست چیزی به کسی بگیم خورشید. شایعه توی جنگل پیچیده که کرکس حالش خوب نیست و افتاده داره میمیره. میگن اون کمان که پیش از این خورده اثرش رو حالا داره می ذاره و میگن کرکس حالش افتضاحه و میگن در حال احتضاره و خیلی چیز ها میگن و تکمار هم حسابی کیف می کنه. ما هم از برکت معرفت جفت های بی معرفت هیچی نداریم برای تکذیب شایعات جنگل بگیم. دستشون درد نکنه که معلوم نیست با جفتشون چه غلطی کردن و خفه شدن هیچی نمیگن. فقط خدا کنه بلایی که سرش آوردن بدتر از شایعه ای که داره می افته روی زبون ها نباشه.
تکبال خودش رو جمع کرد و حرفی نزد. فرصتش هم پیش نیومد. خورشید ادامه این بحث تاریک رو برید.
-از سار ها می گفتی تیزپرواز. مثل اینکه یادت رفته که داشتن اینجا رو روی سرت خراب می کردن.
تیزپرواز با دیدن نگاه تیز خورشید کشید عقب.
-نه خورشید یادم نرفته.
خورشید هوار نکشید ولی لحن و نگاهش کافی بود که هر جنبنده ای رو از میدون به در کنه.
-پس نطقت رو ببر بریم نشونم بده سار هات کجا هستن. بجنب!
تیزپرواز بی هیچ حرفی پرید و خورشید بی نگاهی به تکبال پشت سرش اوج گرفت. تکبال جای ضربه خورشید روی شونه خودش رو مالید و موند تا به ادامه دیدبانیش برسه.
تکبال در کنار خورشید، جدا از سکویایی ها و در عین جدایی، همراهشون برای دفع خطر تکمار از سر منطقه سکویا و جنگل سرو تا نفس آخر تلاش می کردن. با سکویایی ها بود و نبود. همه مشغول بودن. سکویایی ها دیگه مستقیم با تکبال طرف نمی شدن. اصلا مهربون نبودن ولی خطری هم براش درست نمی کردن. نه زمانش رو داشتن و نه جرأتش رو. خورشید مثل حصاری آتیشی بین تکبال و خشم سکویایی ها حائل شده بود. البته تکمار و خطرش هم بی اثر نبود. سکویایی ها دیگه دوست نبودن ولی زمان و موقعیت برای دشمنی کردن هم نداشتن و جز با نیش و کنایه های غیر مستقیم، طور دیگه ای تکبال رو اذیتش نمی کردن. بینشون سکوت بود و تاریکی مطلق. ظاهر امر که این بود. سکویایی ها از ترس کرکس و از ترس خورشید و از فشار تکمار کمتر به تکبال گیر می دادن ولی از هر فرصتی برای تلاش در جهت فهمیدن اوضاع فعلی کرکس استفاده می کردن. اون ها تلاش می کردن و موفق نبودن. تکبال ساکت و بی صدا مثل سنگ، فقط در هر فرصتی که بود، اگر بود، اشک بود که تمام پر هاش رو خیس می کرد، می بارید و می بارید و باز هم می بارید و انگار تا ابد تمومی نداشت.
-فسقلی!داشتی گریه می کردی؟ دلت تنگ شده واسش؟ واقعا تنگ شده؟ خوب اینکه کاری نداره. بگو الان کجاست. ببین کرکس به من گوش میده. بگو کجا رفته خودم میرم میارمش. تو فقط بگو. بگو دیگه نکبت! خفه خون گرفتی بی صدا گریه می کنی که چی بشه؟ لعنتی! بهت میگم بگو عوضی لجن با کرکس چه غلطی کردی؟
-آهای مشکی! بگو ببینم چه غلطی داری می کنی؟
مشکی به وضوح خودش رو باخت.
-من؟ هیچی داشتم، من داشتم، این فسقلی1خورده دلتنگ بود من داشتم بهش…
بال خورشید مثل شلاق توی هوا رفت بالا و با صدای ویژ ترسناکی درست در چند میلیمتری تکبال و مشکی به ضرب اومد پایین.
-بسه دیگه. با هر2تونم. دعوا های جفنگتون رو بذارید واسه1زمان دیگه. تو نباید الان اینجا باشی مشکی. بپر برو اطراف رودخونه ببین امنه یا نه. تشنه های جنگل سرو باید بتونن بی دردسر آب بخورن. بین اون ها جوجه های ضعیف و پرنده های بیمار هست.
مشکی بلافاصله پرواز کرد و رفت. شب تاریک بود. مشکی رفت و توی دل سیاهی گم شد. تکبال یواشکی چشم های خیسش رو پاک کرد. خورشید نادیده گرفت.
-همه چیز آرومه تکی؟
تکبال بدون اینکه صداش بلرزه جواب داد:
-بله خورشید. فقط1مار به خیال خودش داشت زرنگی می کرد که فدای خریتش شد.
خورشید به تکبال نظر انداخت. انگار در اطرافش دنبال مار می گشت.
-خوب، کجاست؟
تکبال با همون سردی و بیخیالیِ ترسناکِ خورشید، با نوک بالش پایین درخت رو نشون داد.
-اونجا.
خورشید به توده خونآلود بی شکلی که پای درخت افتاده بود چشم دوخت، نظری رضایتمندانه به تکبال انداخت و بدون لبخند، با همون لحن تلخ همیشگیش تشویقش کرد.
-بد نیست. چیزیت که نشد!
تکبال سر تکون داد.
-قرار نبود من چیزیم بشه. نمی دونست من اینجام. می خواست بیاد این بالا واسه فضولی بیشتر. شاید هم به تخم های کلاغ توی لونه پشت سری نظر داشته. وقتی فهمید من اینجام جا خورد. البته فرقی هم نمی کنه. الان دیگه به خود جهنم رسیده.
خورشید از سر رضایت ضربه ای به شونه تکبال زد و پرید. تکبال بدون اینکه رفتن خورشید رو تماشا کنه، با نگاهی از جنس نگاه خورشید برای پیدا کردن هر جنبشی که موافق نگاهش نباشه به اطراف نظر انداخت. تکبال به سرعت در حال شکل گرفتن بود و خودش نمی فهمید. مثل جوجه نابالغی که تازه داشت رشد می کرد. روحش انگار با سرعتی عجیب، تأخیر در تکامل و بلوغش رو طی می کرد و پیش می رفت تا عقب افتادگیش رو جبران کنه. خوشپرواز این وسط کمک بسیار بزرگی بود که آهسته آهسته، با صبری عجیب که گاهی تکبال رو به حیرتی شدید دچار می کرد، راه به راه می بردش و کمکش می کرد تا از هوای تاریکش در بیاد و عادی تر بشه.
-سلام تکبال. دیگه کمتر می بینمت. هیچ معلومه کجایی؟
تکبال نظری آشنا به خوشپرواز انداخت و آشکارا خندید. کاملا مشخص بود که دلش تنگ شده برای کشف شدن.
-سلام خوشپرواز. جایی نیستم فقط1کمی گرفتارم.
خوشپرواز لبخند تکبال رو ندیده گرفت. خوشپرواز می خواست گرفتاری های تکبال رو از پشت لبخند هاش ببینه و نمی دید و می دید.
-گرفتاریت چه مدلیه؟ بگو رفعش کنیم.
تکبال یکه خورد. این چیزی نبود که بتونه به خوشپرواز توضیحش بده. فاخته و آگاهی هاش واسه تمام عمرش کافی بودن. دیگه هرگز اجازه نمی داد این اتفاق بی افته.
-گرفتاری هام، یعنی، خوب نمی دونم. به نظرم1کمی بیمار بودم، هنوز هم، …
خوشپرواز بی حوصله دستی تکون داد.
-ببین تکبال! اگر نمی خوایی بگی بگو نمی خوام بگم. دروغ که میگی می مونم با چه لفظی فحشت بدم. خوب نگو دیگه!
تکبال لحظه ای موند که چی بگه و بعد خندید.
-خوب نمیشه آخه. اگر بگم نمی خوام بگم که تو دست از سرم بر نمی داری. اینقدر گیر میدی که مجبور بشم1دروغی از خودم بسازم تحویلت بدم. پس بهتره از همون بیخ دروغ بگم و خلاص.
خوشپرواز چنان بهش بر خورد که خواست بلند شه پرواز کنه و بره. تکبال دستش رو چسبید و عذرخواهانه لبخند زد.
-بسه دیگه خوشپرواز. قهر نکن باهام. خوب تو می خوایی من چی بگم؟ بیمار بودم یا بی حوصله بودم یا نمی دونم چی بودم. گرفتار خودم بودم هنوز هم هستم. تو که می دونی من1پرنده کامل نیستم. بی پروازم و بی مخ. چه انتظاری داری ازم؟
خوشپرواز جدی و مطمئن نگاهش کرد.
-تو بی پروازی تکبال ولی بی مخ نیستی.
تکبال تلخ خندید و هیچی نگفت. خوشپرواز نگفته هاش رو خوند و عصبانی شد.
-اون احمقی که این جفنگ رو توی سرت کرده رو باید به جای لجن مرداب ریختش دور. تو کاملی تکبال. این تصور غلطه. واقعا دیگه نباید خودت رو اینطور ببینی. نخند کبوتر دیوونه دارم بهت راست میگم. تکبال! تو داری می خندی یا، گریه می کنی؟! چرا؟ تکبال!اینطوری با خودت نکن. باشه گریه کن ولی درست گریه کن. بذار بیاد بیرون. ول کن این خنده مسخره رو!
تکبال قاه قاه خندید، هوار زد و خندید، با تمام جونش جیغ کشید و خندید، نفس های بریده زد و خندید، خنده هاش بریده تر شدن، چشم هاش خیس شدن، قهقهه هاش هقهق شدن، بعد به چنان گریه وحشتناکی افتاد که خوشپرواز اول با حیرت و وحشت تماشا کرد و بعد فقط محکم شونه هاش رو چسبید و اجازه داد تکبال با تمام وجودش خشم انباشتهش رو جیغ بکشه و زار بزنه. خشمی که خوشپرواز درست نمی دونست از کی انبار شده و دقیقا از چه جنسیه. از جنس ناکامی، از جنس ترس های فرو خورده، از جنس فرمان های به ناخواه برده شده، از جنس حرف های هرگز نگفته، از جنس فریاد های نکشیده، از جنس محبت های دفن شده، از جنس درد و ترس، از جنس خستگی، … خشم بود و درد بود و وحشت!.
تکبال مثل بید می لرزید، جیغ میکشید و می بارید و خوشپرواز، بی حرف و صبور در کنارش بود.
زمان می گذشت و کسی خیالش به این گذشتن نبود. سکویایی ها چنان درگیر بودن که به ظاهر هر فکر دیگه ای از سرشون بیرون رفته بود. تکبال هم ظاهرا تمام حواسش به جنگ بود. جنگ با تکمار، جنگ با خودش. توی این قیامت ساکتی که وسطش گیر کرده بود به هیچ عنوان فرصت نداشت از پریدن ها و پیش رفتن ها بترسه. زمانش نبود. کسی هم نبود که در مواقع گرفتاری به کمکش بیاد. خودش بود و خودش. اطرافش حسابی شلوغ بود ولی هیچ کدوم از اون دست ها که در اطرافش بودن از جنس کرکس نبودن که شبیه کرکس کمکش کنن. تکبال هم انتظاری نداشت. از هیچ کدومشون. خوشپرواز تشویقش می کرد، خورشید تعلیمش می داد، سکویایی ها متهمش می کردن، تکبال با حس و حال خودش می جنگید، …
و زمان اینطوری پیش می رفت و تکبال و همراه هاش رو پیش می برد.
-به نظرم دیگه واقعا خطرناک شدی تکی!
شبی که خورشید با رضایتی آشکار این رو به تکبال گفت، تکبال بدون هیچ حس منفی یا مثبتی بهش چشم دوخت و لحظه ای بعد با لحنی به سردی نگاهش سکوت رو شکست.
-ممنونم خورشید.
خورشید نه جا خورد نه عقب کشید. تکبال از جنس خودش بود. سرد، تلخ، تاریک، ولی توانا.
تکبال رفته رفته انگار داشت از خوابی سنگین و غمناک بیدار می شد. کسی نمی دونست چه حسی داره. شاید حتی خودش هم نمی فهمید. هنوز برای کرکس دلتنگ می شد. هنوز گریه می کرد. هنوز می ترسید. هنوز خسته می شد. ولی چیزی، شاید حسی یا هوایی، از درون می خوردش و کدرش می کرد. چیزی جدا از دلتنگی. چیزی که از جنس وحشت و دلتنگی هاش برای کرکس نبود. حسی تلخ و تاریک مثل شب. مثل کدورت. مثل کینه. مثل قهری دردآلود و خشمگین. مثل نفرتی گنگ و محو که گاهی از ناخودآگاهش به بیرون فوران می کرد، خودش رو و جنس تاریکش رو آشکارا نشون می داد، انگار می گفت ببین! من نفرتم. اینهمه دنبال جنسیتم نگرد. خودم رو معرفی می کنم. من نفرتم. نفرت سیاه!. حسی آزار دهنده و ویرانگر که در مواقع عادی ناشناس و نامشخص بود و در زمان های ناکامی و خشم و فشار های مدل به مدل، گاهی که خستگی از حد تحمل فراتر می رفت، خودی نشون می داد و آشکار تر می شد.
-کرکس!ببین باهام چه معامله ای کردی! ازت متنفرم!
و در همون حال چنان دلتنگ حضور کرکس بود که با تمام وجود و از ته دل ضجه می زد و فقط تمرکزش به این بود که کسی صداش رو نشنوه. تکبال حس می کرد داره بین این2گانگی احساساتش له میشه. مثل1دونه علف وسط2تا سنگ آسیاب بزرگ. گاهی به نظرش می رسید دیگه واقعا تحملش رو نداره. دلش می خواست کرکس بود و زحمت تشخیص این احساسات آزار دهنده رو از دوشش بر می داشت. سختی تمام زندگیش رو از دوشش بر می داشت. سختی بودن رو از دوشش بر می داشت. ولی کرکس نبود. کرکس غایب بود و تکبال باید خودش خودش رو، احساساتش رو و ضعف هاش رو پیدا می کرد و می شناخت و رفع می کرد. براش اول محال، بعدش بی نهایت ناممکن، بعدش به اندازه مردن وحشتناک، و حالا بی نهایت سخت بود. نمی تونست. کرکس از مدت ها پیش این توان رو مثل خیلی توان های دیگه ازش گرفته بود. تا خود کرکس بود مشکلی نداشت. کرکس جز نفس کشیدن تمام مسئولیت های زندگی شخصیش رو از دوشش گرفته بود و خودش جاش زندگی می کرد. ولی حالا، حالا در غیبت کرکس، تکبال به طرز وحشتناکی احساس درموندگی و عجز و خستگی و وحشت و…داشت. به نظرش می رسید که تمام احساس های بد جهان روی سرش ریختن و انبار شدن و روحش داره زیر این آوار تاریک دفن میشه. باید کاری می کرد ولی توانش رو در خودش نمی دید. نمی تونست. در خودش و جهان اطرافش گیر کرده بود!.
-لعنت به تو کرکس! من از پسش بر نمیام و تمامش تقصیر تو روانی لعنتیه!
زمان برای ظاهر کردن این ضعف ها نبود. گرفتاری زیاد بود و تکبال دیگه یاد گرفته بود درون و بیرونش رو از هم جدا نگه داره. حالا دیگه خیلی چیز ها رو خیلی بهتر می تونست بفهمه. یکیش توصیه ها و هشدار های خورشید بود در زمانی که اصرار داشت تکبال یاد بگیره تفاوت های خودش و باقی جهان رو از دیگران پوشیده نگه داره. با حسرتی دردناک به این حقیقت تلخ رسیده بود که اگر جدی تر گرفته بود چه بسا الان فاخته هنوز در کنارش…
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، …
با چنان وحشتی از جا پرید که انگار درست در همون لحظه سیر می کرد. دیوانه وار برای پیدا کردن کرکس که زوایای ذهنش رو برای پیدا کردن اثری از فاخته می گشت تا مجازاتش کنه اطراف رو از نظر گذروند. کرکس نبود. شب بود و سکوتی سنگین و تاریکی همیشگی. تکبال نگاه غمگینش رو به هیچ دوخت. دستش رو خیلی آهسته بالا برد و سیل اشک رو از جلوی چشم های خستش پاک کرد. سیاهی شب چه محرم خوبی بود برای اسرار خیس نگاه تکبال!.
اون شب و شب های بعدی رفتن، به صبح رسیدن، دوباره شب شدن و دوباره به صبح های تاریک و سرد پیوند خوردن. تکبال نمی فهمید چرا اینهمه از گذشت زمان و رسیدن تاریخ درگیری که خواه ناخواه پیش می اومد وحشت داشت. این ترس عجیب رو هرگز حس نکرده بود. با خودش فکر می کرد شاید چون کرکس و شهپر نیستن و حالا دیگه خودش بی حفاظ و بی پرده به طور مستقیم توی جریان وارد شده اینطوریه. ولی اینطور نبود. چیزی به شدت از این آینده پریشان، از این جنگ متفاوت می ترسوندش و تکبال تا حد بیمار شدن ملتهب می شد.
-چی شده تکی! واسه چی اینهمه پریشونی؟
-خورشید!به خاطر خدا! من خیلی می ترسم.
خورشید برخلاف انتظار تکبال از جا در نرفت. کنارش نشست، دست گذاشت روی شونهش و پر های خاکیش رو نوازش کرد. تکبال دیگه تعجب نمی کرد از اینکه خورشید به همون اندازه که سردی و خشونت رو می شناسه، نوازش کردن و محبت رو هم بلده. ولی اوایل به شدت حیرت زده می شد و خورشید به حیرتش می خندید.
خورشید با نوک پر های درخشانش قطره های اشک تکبال رو از روی پر هاش برداشت. بال بزرگش رو دور شونه های کبوترانهش حلقه کرد و مهربون مشغول نوازش پر هاش شد.
-از چی می ترسی تکی؟ گریه کردن که کمکی نمی کنه. اگر می کرد تو الان تمام گرفتاری هات تموم شده بودن از بس گریه کردی. بگو ببینم چی توی سرته؟
تکبال بریده بریده وحشتش رو هقهق زد.
-خورشید!من، نمی دونم. دارم هر شب کابوس های بی سر و ته می بینم. 1حس خیلی بدی بهم میگه اتفاق های خیلی خیلی بدی می افته. من خیلی می ترسم خورشید. کاش بشه این دفعه درگیر نشیم.
خورشید با محبت نوازشش کرد. چند لحظه صبر کرد تا تکبال هقهق هاش رو بزنه و به خودش مسلط بشه. بعد آروم شونه هاش رو فشار داد.
-تکی! کسی جز من اینطوری دیدت؟ به کسی دیگه هم این ها رو گفتی؟
تکبال به نشانه نفی سر تکون داد.
-معلومه که نگفتم. دیگه اونهمه احمق نیستم که اجازه بدم بقیه این مدلی ببیننم. اگر من ترسم رو بریزم بیرون نه همه، ولی خیلی ها می بازن.
خورشید با رضایتی آشکار نگاهش کرد.
-آفرین تکی. این درسته. و حالا خودت. ترس ها و کابوس هات شاید واسه خاطر آشفتگی های این اواخرت باشه. توی این جنگی که در پیشه کرکس و شهپر نیستن و شاید تو به این خاطر حس نا امنی می کنی. خصوصا اینکه تکمار هم خیال می کنه بدون اون2تا ساده تر دستش بهت می رسه.
تکبال بی مکث و مطمئن سر تکون داد.
-نه. اون ترس جداست. این وحشت مثل مرگ می مونه. حالم بد میشه وقتی می خوام بفهمم چیه. خورشید! واقعا هیچ راهی نیست؟ نمیشه فقط همین1دفعه رو بیخیال بشیم؟
خورشید لبخند زد.
-تکی! کبوتر کوچولوی دلواپس! نه که نمیشه. تکمار دقیقا همین رو می خواد. این که ما بیخیال بشیم. ما در حال جنگ هستیم تکی. جنگ بی رحمه و بی توقف. دشمن منتظر ضعف طرف مقابله. باید پیش بریم و تمام تمرکزمون روی این باشه که ببریم.
تکبال آشفته نگاهش کرد.
-خورشید!1چیزی می خواد بشه. باور کن! من مطمئنم. 1چیز خیلی بدی میشه. خورشید! تو خودت تعلیمم دادی. نمی تونی بگی من اشتباه می کنم. من دارم دردی که توی هوای بعد از جنگ موج می زنه رو حس می کنم خورشید! تو رو خدا خورشید! به خاطر خدا!
تکبال از وحشت و درد زار می زد. خورشید در سکوت بغلش کرد و اجازه داد تکبال لای پر هاش بباره. طول کشید.
-تکی! همه ما می ترسیم. شاید نه شبیه تو. ولی این ترس عادیه.
تکبال ضجه زد.
-خورشید!خورشید من چیکار کردم! اگر کرکس اینجا بود الان اوضاع اینهمه افتضاح نمی شد. در غیبت کرکس ما تا حالا8زنده رو از دست دادیم و معلوم نیست چندتای دیگه رو هم از دست میدیم. سکویایی ها همه معتقدن بدون کرکس می بازیم و کسی چیزی نمیگه.
تکبال درست می گفت. خورشید می دونست. تمام سکویایی ها از غیبت کرکس به شدت وحشت داشتن. حس می کردن در نبود کرکس ضعیف و ضربه پذیرن. خورشید دوباره خندید. آروم، مطمئن و مهربون.
-تکی! تو و بقیه در اشتباهید. اون8تا زنده که گفتی به خاطر غیبت کرکس نبود که از دست رفتن. اون ها برای اینکه بیشتر بفهمن، تا چند قدمی در های دژ تاریک تکمار رفتن و حضور کرکس هیچ کمکی به زنده موندنشون نمی کرد. اون ها خودشون می دونستن به پیشواز چه خطر بزرگی میرن و با آگاهی کامل رفتن. اگر کرکس بود باز هم می رفتن و چه بسا که بیشتر از دست می دادیم چون تعداد بیشتری با سرعت بیشتری می رفتن. کرکس خیلی قوی بود و هست ولی اون فقط1نفره. فقط1شکاری بزرگ و قوی. اگر تا به حال پیروز بودید و بودیم تنها از توان کرکس نبوده. همه سکویایی ها، تک تکشون، قوی و کارآزموده و توانا هستن و این به اضافه فرماندهی قوی و بی نقص کرکس، عامل پیروزی های پشت سر هم ما بود. حالا کرکس به هر دلیلی اینجا نیست ولی توان بقیه رو که با خودش نبرده. اگر خاطرت باشه خود کرکس هم همیشه همین رو می گفت. یادته؟
تکبال آهسته به نشان تأیید سر تکون داد.
-یادمه. کرکس همیشه می گفت نباید به1قدرت فناپذیر، هرچند در نهایت توانایی، اتکای مطلق داشته باشیم. می گفت فناپذیر ها هرچی در اوج بمونن عاقبت غروب می کنن و اتکای مطلق به همچین چیزی فاجعه درست می کنه و سقوط میاره. کرکس می گفت من1نفرم و این شما هستید که شدید1قدرت واحد و پیروز که تکمار ازش می ترسه.
تکبال این ها رو گفت و دوباره زد زیر گریه. کرکس همه این ها رو گفت و حالا کرکس کجا بود!کرکس نبود و زمانش رسیده بود که سکویایی ها به خودشون متکی باشن.
-خورشید!بقیه با من موافقن. دسته کم در این1مورد. خورشید! کاش من مرده بودم! خورشید! من چه غلطی کردم!
خورشید سفت تر به خودش فشارش داد. تکبال به شدت می لرزید.
-تکی! تو فقط از خودت دفاع کردی. در مورد سکویایی ها هم دلواپس نباش. اون ها فقط تحت تأثیر غیبت کرکس و فشار تکمار کمی فراموش کردن. من گفته های کرکس رو به خاطرشون میارم، همین طور که امشب به خاطر تو آوردم. نگران نباش. ترس کوچیک تر و ناچیز تر از اونه که بخواد عامل باخت ما باشه. تو هم دیگه بس کن. سعی کن باقیش رو نگه داری واسه زمان های دیگه. الان زمان استراحت تموم شده. باید بریم به انجیرستان. پوشش1طرف منطقه رو تو باید به عهده بگیری و اگر یادت باشه انجیرستان خیلی بزرگه.
چند لحظه بعد، تکبال با چهره ای آرام ولی بی نهایت غمگین آماده انجام وظیفهش بود. پیش از حرکت، نگاه خورشید رو دنبال کرد که لحظه ای با تیرگی عمیقی از جنس درد، به طرف بالای سکویا دوخته شد. در لونه بالای سکویا بسته بود و انگار اون در بسته هم تکبال رو به خیانت متهم می کرد. تکبال از زمان رفتن کرکس دیگه نتونسته بود بره اون بالا. خیالش رو هم نداشت. حس می کرد اگر در غیبت کرکس اون در بسته رو باز کنه و قدم به داخل لونه بذاره جا در جا قلبش از حرکت می ایسته و تموم میشه. هنوز دسته پر های نرمی که کرکس زیر سرش گذاشته و بهش اطمینان داده بود که خیلی سریع پیشش بر می گرده رو فراموش نکرده بود. تکبال حس می کرد تمام عوامل اطرافش، عواملی که تا دیروز آشنا و مایه آرامشش بودن، از در بسته لونه بالای سکویا گرفته تا اون دسته پر که با دست های کرکس برای تکبال مرتب شده بود، سکویا، درخت ها، زمین و آسمون و شب تاریک و پناه دهنده، همه و همه به چشم1خیانتکار نگاهش می کنن. 1جفت بی معرفت. جفت بی معرفت کرکس. کرکسی که همیشه محکم ترین و مهربون ترین و مطمئن ترین پناهش بود. تکبال حس می کرد صدای سکوت اتهام زننده تمام جهان اطرافش رو می شنوه که فحشش میدن و بی تردید به عنوان1مجرم بلامنازع می شناسنش. مثل افراد منطقه سکویا. رفیق هایی که تا دیروز رفیقش بودن، همراهش بودن، حامی هاش بودن، باهاش آشنا بودن، باهاش مهربون بودن، باهاش می خندیدن، خاطره داشتن، رفیق بودن، رفیق! رفیق های مهربون و صمیمی!. قلبش فشرده شد. چنان شدید فشرده شد که احساس کرد دردی کاملا جسمانی، نفس کشیدن رو براش مشکل می کنه. دلش تنگ بود. برای کرکس، برای محبت هایی که از دست رفته بودن، برای کرکس، برای لونه بالای سکویا، برای کرکس، برای مشکی و مهربونی هاش و بقیه و خنده هاشون، برای کرکس، برای کرکس، برای کرکس!
تکبال با دردی فراتر از حد تحمل، محو در بسته لونه بالای سکویا باقی مونده بود. خورشید نگاه دردناک و طبق معمول این روز ها خیس تکبال رو دید. بی هیچ پرده پوشی آهسته و با ملایمت دستی به سرش کشید و گفت:
-نگاه نکن!
بغض تکبال بی صدا ترکید.
-تکی! تو درست ترین کار رو کردی. بذار هر کسی هرچی دلش می خواد بگه. اون ها نمی دونن. نمی خوان بدونن. ارادت به کرکس کورشون کرده. اون ها جای تو زجر نکشیدن. کرکس هم طوریش نمیشه. یا عاقل تر میشه یا نمیشه و در هر حال بر می گرده میاد. بعد خودش براشون توضیح میده. تکی! یادت باشه، توی این جهان هیچ رازی تا ابد پوشیده نمی مونه. هر منفی و هر مثبتی هرچی برای مخفی نگه داشتنشون تلاش صورت بگیره، عاقبت1روزی برملا میشن. چه صاحب راز بخواد و چه نخواد. جهان رازدار نیست تکی. این راز هم1روزی فاش میشه و اون زمان همه سکویایی ها می فهمن که تو به خاطر شهپر یا هر کسی دیگه به جفتت خیانت نکردی. من مطمئنم که اون روز تو خیلی حرف برای گفتن داری. اون زمان تویی که باید فکر کنی و تشخیص بدی آیا می تونی اون ها رو ببخشی یا نه. کرکس هم از چیزی که تو خیال می کنی توانا تره. چیزیش نمیشه. تو هم سعی کن این زمان ها کمتر خودت رو با این فکر ها اذیت کنی. جنگل به تمرکز تو و توان بقیه احتیاج داره. کرکس جاش امنه ولی بقیه چندان امنیت ندارن تکی. ما باید بجنبیم. وظیفه تو سنگینه. درضمن، فراموش نکن که تکمار خیلی مشتاق دیدارته. باید مواظب خودت هم باشی. مخصوصا زمان هایی که روی زمین می چرخی و اطلاعات جمع می کنی. این گریه هات که تمومی ندارن. فعلا رشتهشون رو ببر چون دیگه واقعا باید بریم.
تکبال در حالی که چشم ها و سینهش از دردی عمیق می سوختن، نگاه از سکویای آشناش برداشت و لحظه ای بعد، خورشید و تکبال، مثل1جسم واحد عجیب توی دل تاریکی گم شدن.
زمان به طرز آزار دهنده ای1نواخت می گذشت. نه تند و نه کند. ولی تکبال هرگز توی تمام عمرش اینهمه دلش نخواسته بود که نگهش داره و اجازه نده از این جلو تر بره. هرچند با گذشت زمان، اوضاع خودش هرچه بیشتر شکل می گرفت و به ثبات هرچند ظاهری می رسید.
تکبال داشت قوی تر می شد. این به اون معنی نبود که کمتر دردش می اومد. بلکه بیشتر میتونست خودش رو در حضور اطرافیان و در متن زندگی عادی حفظ کنه و کمتر عجیب و غیر عادی دیده بشه. هنوز به شدت با جدا شدن از امنیت سفت و سرد زمین مشکل داشت و حاضر نبود بپره ولی در عوض داشت یاد می گرفت که از پا هاش درست مثل زمینی های تندرو به خوبی استفاده کنه. کاری که خیلی از پروازی ها کم و بیش درش مشکل داشتن. تکبال داشت خوب پیش می رفت ولی حالش در باطن، در زمان های تنهایی و در لحظه های سکوت همچنان بد بود. جهان در نظرش تبدیل شده بود به1شب بی انتهای تاریک که هیچ عنصری داخلش روشن تر از سیاهی نبود. چقدر این تیرگی سنگین بود! به اندازه ای سنگین که تکبال گاهی احساس می کرد کم مونده برای همیشه زیر این سنگینی روحش رو ببازه.
نور هایی در تاریکی!.
-سلام تکبال. داری بی سر و صدا از دست چی یا کی اینهمه حرص می خوری؟
تکبال از جا پرید و به چهره خندان رنگین پر نظر انداخت.
-سلام رنگین پر. خوشپرواز رو همراهت نمی بینم. کجاست؟
رنگین پر خندید.
-میاد. چلچله روی افرا گیرش انداخته و من حوصله سر و صداش رو ندارم. این بود که پریدم اومدم و گذاشتم خوشپرواز گرفتارش بمونه تا هر موقع تونست آزاد بشه بیاد. میگم تکبال! تو چطوری می تونی روی زمین اینهمه سفت بمونی؟ من هنوز نمی تونم بدون تلو تلو خوردن زیاد راه برم ولی تو وروجک مثل خرگوش می جهی و می دوی. نه به اوایل که جرأت نمی کردی پا هات رو بذاری روی زمین و سفت وایستی نه به الان که دیگه زیادی سفت میری. جریان چیه؟
تکبال لبخندی زد که رنگین پر تلخیش رو نفهمید.
-این ها از عواقب مثبت جبره رنگین پر. نمی دونی چه معجزه ها که نمی کنه. نعمتیه این جبر!
رنگین پر متحیر بهش چشم دوخت ولی زمان برای کاوش بیشتر نداشت.
-آهای رنگین پر ناحسابی! حالا دیگه جام می ذاری در میری؟ بذار تلافی می کنم به چه شدتی!سلام تکبال. داری چیکار می کنی؟ ادای موریانه ها رو در میاری؟ چرا با بیخ این درخته ور میری؟
تکبال ساده دلانه خندید.
-سلام خوشپرواز. بازی می کنم.
خوشپرواز باورش نشد ولی ادامه نداد.
-این رنگین پر مسخره ولم کرد رفت و اگر نجنبیده بودم این چلچله دیوونه بالای اون افرا تا خود شب ول کنم نبود.
تکبال ابلهانه لبخندی گنگ زد. لبخندی از سر دردی ناشناس که سریع محو شد. خوشپرواز دستش رو گرفت و از درخت کشیدش عقب.
-بسه دیگه ول کن. بیا بریم بگردیم. تکبال به خوشپرواز و رنگین پر نگاه کرد که تمام جونشون آشکارا پریدن رو به قدم زدن ترجیح می داد و این ترجیح رو فریاد می زد.
-ولی شما2تا چرا نمی پرید؟
رنگین پر خندید. دستی به شونه های خاکی تکبال زد و با خودشون همراهش کرد.
-بیا بریم. همین نزدیکی1زمین بزرگ علفی می شناسم که جوونه هاش حسابی مشخص و علف هاش حسابی بلند و سرسبز شدن. زیر درخت های دار وش. اگر هم بارون بگیره خیس نمیشیم.
خوشپرواز بی حرف به راه افتاد و تکبال رو با خودش همراه کرد. رفتن های تکبال روون تر و بی اشکال تر می شد و این چنان واضح بود که خودش هم نمی تونست ندید بگیردش. خوشپرواز با رضایتی آشکار نگاهش کرد و به لبخند رنگین پر جواب داد.
اون روز تا عصر با هم زیر دار وش ها روی علف های تازه سبز شده گفتن و خندیدن. لحظه هایی که حرف از افرا و افرایی ها می شد، رنگین پر تکبال رو می دید که با علف و با پر هاش و با بیخ تنه دار وش و زمانی که هیچ کدوم از این ها جواب نمی دادن، با اشک های یواشکی که سعی می کرد به سرعت پاکشون کنه مشغول می شد و توی بحثشون شرکت نمی کرد. انگار اصلا اونجا نبود. وقتی اون2تا بعد از جدا شدن از تکبال در پهنه آسمون عصرگاهی به طرف سرپناه هاشون پرواز می کردن، رنگین پر از خوشپروازِ متفکر ولی راضی پرسید:
-این تکبال چرا اینهمه عجیبه خوشپرواز؟ تو می دونی؟
خوشپرواز نه به شدت، ولی از جا پرید.
-عجیب؟ چطور؟ کدوم جنبهش رو میگی؟
رنگین پر خندید.
-جنبه های مختلفی داره اعجابش. یکی اینکه شبیه باقی پرنده های عادی نیست. البته الان خیلی بهتر شده ولی1طوریه، یعنی پیش از این1طوری بود انگار همه دنیا می خواستن درسته قورتش بدن. حالا رو به راه تره، یعنی داره رو به راه تر میشه ولی هنوز عجیبه. راستی، چرا حرف افرا که میشه این حالش بر می گرده؟ به نظرم با افرایی ها خوب تا می کرد. مخصوصا شنیده بودم با فاخته افرایی عالی پیش میرن. ولی ظاهرا یا شنیده های من اشتباه بوده یا الان اوضاع متفاوت شده. تو چیزی می دونی؟
خوشپرواز نفس عمیقی کشید و به آسمون در حال تاریک شدن نظر انداخت.
-شنیده های قبلیت اشتباه نبودن ولی الان بین تکبال و فاخته تاریکه و تیرگی بینشون ظاهرا فراتر از حد انتظاره. باید سریع تر باشیم رنگین پر. روز داره میره.
رنگین پر به افق تاریک نگاه کرد. خوشپرواز درست می گفت. شب به سرعت داشت می رسید.
تکبال و سکویایی ها جدا از هم و در کنار هم منتظر اتفاق بودن. اتفاقی که در عین انتظار، دلشون می خواست هرگز پیش نیاد.
و اتفاق1شب، بی اخطار و بی مقدمه، مثل صاعقه نازل شد!.
-خورشید!آهای خورشید! مشکی! هر کسی می شنوه! تکماری ها به دار وش ها حمله کردن. تمام فنچ ها رو بردن. حتی1پر ازشون توی منطقهشون جا نمونده. 1فوج فنچ الان توی زیرزمین تکمار هستن و تکمار گفته به نیت ابدی شدن غیبت کرکس امشب اون زیر رو با خون نقاشی های شاد می زنن. تمام شکاری های تکمار اونجان! دیوونه شدن! نعره می زنن! زمین می لرزه از عربده هاشون! همه وحشی شدن. تا حلق کثیفشون مایعات مدهوش کننده قورت دادن و الان جز خون چیزی نمی بینن. در ها بسته شدن. تمام اون در های لعنتی رو از حالا بستن. واسه هر دری1دسته نگهبان کاشتن. تکمار گفته بعدش نوبت منطقه های دیگه هست. شب های بعدی. پشت سر هم تا آخر بهار!فنچ ها، تمامشون، نیمه شب که بشه همه میمیرن. زیر خارستان خون راه می افته! باید1کاری کنیم. فنچ ها. اونهمه فنچ. بالای1000تا! …
تکبال حس کرد قلبش فرو ریخت. چنان فرو ریختنی که انگار روحش رو از جسمش پرت می کردن بیرون. وحشت مثل1کوه یخ روی سر منطقه سکویا سقوط کرد. خورشید بلافاصله سکوت شومیکه هر ثانیه سنگین تر می شد رو شکست.
-امشب!ولی باید3شب دیگه باشه! زود جنبیدن!
مشکی از بهت بیرون اومد.
-بله زود جنبیدن. تکمار فهمید که اگر طولش بده ما بهش رودست می زنیم. پیشدستی کرده.
غافلگیری ناخوشآیند و ترس حاصل از اون انگار در1لحظه تمام منطقه رو منجمد کرد. صدای مطمئن خورشید چه به موقع به کمک اومد.
-خوب خوب خوب! در هر حال تکمار بردی نکرده. ما منتظر بودیم. حالا3شب این طرف یا اون طرف. در عوض اول بهار تکمار حسابی بیچاره هست اگر زنده مونده باشه. بسیار خوب! خارستان دوره و ما باید پیش از نیمه شب اونجا باشیم. ببینم شما ها معطل چی هستید؟ بلند شید بریم فنچ ها رو از اونجا نجات بدیم!
خورشید چنان این فرمان آخر رو داد که انگار1کار معمولی در حد1گشت شبانه توی1شب عادی رو بهشون یادآوری می کرد. لحظاتی بعد، آسمون منطقه سکویا از پرواز منظم و هماهنگ جنگجو های سکویا سیاه بود. خورشید بال های بزرگش رو حرکت داد و با صدایی محکم فریاد زد:
-به طرف خارستان!
آرایش جنگی منطقه سکویا به همون نظم خللناپذیر زمان کرکس، اوج گرفت و مثل سیل سیاه آسمونی به طرف خارستان به حرکت در اومد. شب تاریک و سنگین، شاهد خاموش ماجرا بود.
سکوت سنگین شب بی مهتاب با صدایی شبیه انفجار1باره شکست. در نیمه راه خارستان1دسته بزرگ شکاری های ناشناس انگار از زمین و آسمون روی سر سکویایی ها نازل شدن. تکبال که نگاه متمرکزش به اطراف بود به فاصله1چشم به هم زدن حرکت مخفیشون رو دید و بدون اینکه فرصت داشته باشه به خورشید اطلاع بده سفیر خطر رو زد. در1لحظه جنگ وحشتناکی شروع شد. سکویایی ها با تمام توان می خواستن راه باز کنن و به طرف خارستان برن و دشمن مانعشون می شد. خورشید وسط جهنمی که به پا شده بود به تکبال نظر انداخت.
-این راه باید باز بشه تکی.
تکبال بی لرزش بهش چشم دوخت.
-بریم بازش کنیم.
خورشید توی چشم هاش خیره شده بود.
-آماده ای؟
تکبال محکم جواب داد.
-بله.
اینقدر سریع اتفاق افتاد که کسی ندید. فرصت دیدن نبود. خورشید تکبال آماده رو به شونه گرفت و بی تأمل به دل دشمن زد. اون هایی که از هر2طرف عقب تر بودن1دفعه آتیش های کوچیکی رو دیدن که دل تاریکی رو شکافت و مثل ستاره های دنباله دار رفت هوا و شبیه نیزه های بلند نورانی، صاف چشم های دشمن رو هدف گرفت و لحظه ای طول نکشید که هوا از نعره های درد و پرنده های کوری که بی هدف خودشون رو به این طرف و اون طرف پرتاب می کردن و از حدقه های خالی چشم هاشون آتیش بلند می شد و بوی گوشت و پر و استخون های سوخته پر شد.
صحنه وحشتناکی بود. جنگ با خشونتی بی سابقه ادامه داشت و این وسط شعله های وحشی حسابی ترس به دل ها انداخته بودن. سکویایی ها بعد از لحظه کوتاهی که در حیرت گذروندن، موضوع رو فهمیدن و با نهایت سرعت مشغول بهره گیری از این فرصت شدن. با وجود اینکه می دونستن چی داره میشه، نمی تونستن وحشتناک بودن صحنه پیش روشون رو انکار کنن. هوا از تعفن زنده هایی که توی هوا زنده زنده می سوختن و پیش از مردن جزغاله می شدن سنگین شده بود. سکویایی ها توی نور شعله های شناور بین زمین و آسمون تکبال رو می دیدن که روی شونه خورشید جاگیر شده بود، با سرعت و مهارت پر های بلند خودش رو می کند و لحظه ای بعد پر ها به نیزه های آتیشی تبدیل شده و با شیرجه بی نقص و سریع خورشید صاف وسط چشم های دشمن فرو می رفتن. سکویایی ها دست های تکبال رو می دیدن که پر های شعله ور رو تا جایی که ممکن بود توی حدقه های چشم ها فرو می کرد و می دیدن که چجوری اون موجودات بخت برگشته از چشم شعله ور می شدن و شعله ها روی پر های سرشون و داخل حدقه های آتیش گرفتهشون پخش می شد و اون ها لحظاتی بعد به گلوله های شعله ور تبدیل می شدن، دور خودشون می چرخیدن و پیش از رسیدن به زمین زغال می شدن. تکبال با سرعتی سنگدلانه و ترسناک مشغول کار خودش بود و خورشید هم کمکش می کرد.
-مواظب باشید!
فریاد مشکی خورشید و تکبال رو از جا پروند. درست همزمان با پایین اومدن1چنگال بزرگ و تیز جاخالی دادن و شکاری بزرگ که چنگالش رو به ضرب تمام به هدف سر خورشید پایین آورده بود، به علت فقدان هدف جامد تعادلش به هم خورد و با همون ضرب شدید به فضای خالی برخورد کرد و چند متری پایین تر رفت. مثل برق به طرف بالا چرخید و با سرعتی وحشتناک به طرف خورشید و تکبال که درست بالای سرش بودن پرواز کرد در حالی که منقار بزرگ و چنگال های تیزش مثل نیزه به طرف اون ها دراز شده بود. هیکل بزرگ پرنده و حالت تهاجمی وحشیانه و سرعت زیادش چنان بود که خورشید ناخودآگاه جاخالی داد و پرنده وحشی که انتظار همچین چیزی رو داشت این بار تعادلش رو از دست نداد. به سرعت و مهارتی ترسناک چرخید و حمله کرد. تکبال1لحظه حس کرد از شونه های خورشید جدا شد و وسط زمین و هوا معلق موند. زمان نداشت بترسه، کرکس رو صدا بزنه یا به این فکر کنه که داره از اون ارتفاع ترسناک می افته. سر بلند کرد و خورشید رو دید که به شدت تمام با مهاجم درگیر شده بود که می خواست خورشید رو کنار بزنه و به طرف تکبال در حال سقوط شیرجه بره. تکبال تحت فرمان عقل و منطق نبود. فقط خون می دید و جنگ. تکمار خورشید رو زنده نمی خواست. خورشید باید از بین می رفت. هر2چنگ مهاجم در1زمان با خشم تمام بالا رفت و خورشید حاضر نبود از سر راهش کنار بره. نعره مهاجم و عربده ناشناس تکبال با هم یکی شدن. کسی ندید کی دسته پر های دم بلند تکبال به دست خودش از تنش جدا شد و به صورت1دسته نیزه بلند آتیشی در اومد و کسی نفهمید چجوری اون تیر های آتیشی تونستن با اون شدت توی تمام تن مهاجم وحشی فرو برن و مثل شمع داخل کیک همونجا بمونن و آتیشش بزنن. صحنه وحشتناکی بود. خورشید وقتی به خودش اومد که تکبال داشت با سرعتی که لحظه به لحظه بیشتر می شد به طرف زمین می رفت و از صحنه جنگ توی آسمون دور تر می شد. مشکی هوار زد و با شیرجه ای بسیار سریع به طرف تکبال پرواز کرد. سرعتش چنان زیاد بود که1لحظه بقیه سکویایی ها خیال کردن مشکی طوریش شده و در حال سقوطه. ثانیه ای بعد، تکبال توی بغل مشکی با همون سرعت دیوانه وار در حال صعود دوباره بود. مشکی مثل فشنگ بالا اومد، تکبال رو روی شونه های خورشید پرت کرد و چرخید تا با3تا تعقیب گر که سایه به سایهش شیرجه می زدن و می خواستن کبوتر بی پرواز رو زنده ازش بگیرن رو به رو بشه. پیش از اینکه خورشید و تکبال کاری کنن، تیزرو مثل فرستاده جهنم بین اون3تا مهاجم فرود اومد و کسی نفهمید چی شد که صدای خورد شدن گردن یکی از3مهاجم توی هیاهوی مرگبار درگیری پیچید و تیزرو در نور شعله ها به چشم خورد که به چابکی از زیر چنگال های2تا دیگه جاخالی می داد و گردن خورد شده رو همچنان می پیچید. تیزرو مثل باد می چرخید و در همون حال فریاد زد:
-مشکی برو کمک خوشبین. خورشید فسقلی رو ببرش.
توی نور متحرک تیزرو دیده شد که جسم بزرگ و سنگین مهاجم اولی رو به زور و تقلای زیاد بالا برد، دور سرش چرخوند و با تمام قدرت به هر جای2تا همراهش که قصد پاره پاره کردنش رو داشتن می کوبید. خورشید لبخند رضایتمندانه ای زد.
-روش تفریحی خودم!
تیزرو شنید و بلند خندید. تکرو به کمکش اومد و از پشت سر به یکی از مهاجم های تیزرو حمله کرد و لحظه ای بعد، گردن اون مهاجم هم به سرنوشت همراه اولش دچار شد. مهاجم سوم به سرعت به طرف تیزپرک خیز برداشت. خورشید زود تر جنبید. در1چشم به هم زدن، مهاجم شعله ور جیغ می کشید و توی هوا می چرخید و تیزپرک سبکبال از کنارش می گذشت و با چنگال های دراز شده به طرف چشم های1پرنده بزرگ و سیاه که با تیزبین درگیر بود شیرجه زد.
توحش بیداد می کرد!.
سکویایی ها بی شفقت و بی توقف می زدن که راه رو باز کنن. براشون انگار خیالی نبود بمیرن یا بمونن. دشمن باید ازشون می ترسید چون ظاهرا حفظ جون توی هیچ کجای برنامهشون نبود. پاک باخته ها و از همه چیز گذشته ها همیشه ترسناک تر هستن.
و راه بلاخره باز شد!.
تکماری های مهاجم بعد از مدتی هرچند کمی طولانی، مطمئن شدن که اگر می خوان زنده بمونن باید واقعا از سر راه سکویایی ها برن کنار و رفتن.
دیوار دفاعی1دفعه شکاف برداشت و کنار رفت. مهاجم ها وحشتزده پراکنده شدن و در مقابل حمله دسته جمعی سکویایی ها که با وجود تلاش های دشمن بلاخره جمع شده و پشت سر خورشید و تکبال مثل1جریان تند و توقف ناپذیر بلای جهنمی به طرفشون حمله کردن، جاخالی دادن و به اطراف و به عقب در رفتن. سکویایی ها نعره پیروزی نکشیدن. چرا که هدفشون فقط کنار زدن مزاحم ها بود و جنگ اصلی رو هنوز شروع نکرده بودن. خورشید بلند و واضح هوار زد:
-زمان رو از دست میدیم. با تمام سرعت به طرف خارستان!
سکویایی ها1زمان و هماهنگ اوج گرفتن و با تمام سرعتی که از بال های خسته و زخمیشون بر می اومد به طرف خارستان سرازیر شدن. مهاجمینِ ساعتی پیش و فراری های الان هم شاید بی اختیار، مثل تیر به همون طرف می رفتن و اینطور به نظر می رسید که سکویایی ها در حال تعقیبشون هستن. زمان انگار عمدی در کارش بود که به سرعت می رفت.
ساعتی پیش از نیمه شب، سکویایی ها به هوالی خارستان رسیدن. سایه های فراری هایی که زنده مونده بودن رو دیدن که توی خارستان پیش رفتن، به سرعت خودشون رو از آسمون به دل سیاهی پرتاب کردن و ناپدید شدن. سکویایی ها با اشاره خورشید در چندین متری تپه وسط خارستان متوقف شدن. آرایش منظمشون برای1لحظه خیلی کوتاه در اثر توقف ناگهانی به هم خورد و خیلی سریع به وضعیت اولش برگشت. همگی منظم و آماده ولی گیج و متحیر برای پیدا کردن سایه هایی که ناپدید شده بودن به اطراف نظر انداختن.
-لعنت به همهشون! رفتن داخل زیرزمین. ولی چجوری رفتن؟! انگار فرو رفتن توی تپه! چطور همچین چیزی ممکنه؟! من هیچ در بازی نمی بینم. اصلا هیچ دری نمی بینم. اون عوضی ها کجا غیبشون زد؟! خورشید تو می دونی جریان اینجا چه جوریاست؟ خورشید! حواست هست؟ شنیدی چی گفتم؟
خورشید اونجا نبود. خیره به اون تپه سیاه، در زمان به عقب کشیده می شد. روی زمین نبود. پایین تر بود. زیر زمین. زیر دژ تاریک تکمار. داخل سردابی که درست زیر تپه قرار داشت. اطرافش رو جنازه های یخزده و انجماد محض مرگ گرفته بود و خورشید، تنها زنده این قبرستون منجمد، با دست هایی به سردی مرگ و با وحشتی که تمام اعصابش رو از کنترل خارج می کرد، پشت در بسته سرداب بدون فریاد که توانش رو نداشت، به در بسته فشار می آورد و دست های سرد و سیاه مرگ رو درک می کرد که به تمام جونش حلقه می شدن.
-کمک!کمک! کمک کمک کمک کمک کمک به خاطر خدا کمک!
صدایی که حتی ناله هم نبود. شاید حتی مرگ هم نمی شنیدش از بس کوتاه، بی حال و نامشخص شنیده می شد و نمی شد. خورشید ولی در اون لحظه به وضوح اون تاریکی و اون انجماد ترسناک رو احساس می کرد. دستی از جهنم کابوس وار خاطرات بیرونش کشید و صدایی که واضح و واضح تر می شد.
-خورشید! فشار دادن مشت هات کمکی نمی کنه. مطمئنم که می دونی ولی گفتم شاید لازم باشه1کوچولو یادآوری کنم.
خورشید به سرعتی باور نکردنی برگشت. به تکبال نگاه کرد و با تکون دادن سر بهش اطمینان داد.
-اینجا هستم تکی.
مشکی هنوز متحیر بهشون خیره شده بود.
-موضوع چیه خورشید؟
خورشید با فشار دست تکبال تعادل روحش که بین2زمان حال و گذشته، بین اینجا و سرداب تلو تلو می خورد رو حفظ کرد.
-چیزی نیست. اثرات آشنایی قدیمم با این مکانه.
سکویایی ها بی صدا از این لحن کنایه آمیز خورشید خندیدن. خورشید هم چیزی شبیه ته لبخندی زد. خاطر مشکی کمی آسوده تر شد. خورشید تقریبا بدون صدا به حرف اومد.
-ما نمی تونیم اینجا بمونیم. بیایید!
همه به دنبال خورشید به وسط انبوه درختچه های خاردار اطراف خارستان خزیدن و از نظرها ناپدید شدن. صدای نعره هایی که از زیرزمین به گوششون می رسید، زمین زیر پا هاشون و همینطور درون های ملتهبشون رو می لرزوند. کاملا مشخص بود که شکاری ها و مار ها همه و همه به تلافی تمام شکست هایی که در طول زمستون متحمل شده بودن، اون شب خون می خواستن و انتقام و ضربت هایی هرچی شدید تر. تلفیق هیس های وحشی مار ها و نعره ها و جیغ های دیوانه وار پرنده های وحشی که از زیرزمین بالا می اومد، موزیک وحشتناکی درست کرده بود که دل هر شنونده ای رو خالی می کرد. سکویایی ها نلرزیدن. چرا که زمان ترسیدن رو نداشتن. زمان به خاطر درگیری وسط راه از دست رفته بود و حالا وقتی باقی نبود که با ترسیدن تلف کنن. نیمه شب نزدیک بود و سکویایی ها هنوز حسابی عقب بودن. مشکی به خورشید و به بقیه نظر انداخت.
-ما به شناسایی دقیق تری احتیاج داریم خورشید. اطلاعات ما از مختصات اینجا و از وضعیت مکانی که زیر زمین هست خیلی کمه. و این آشنایی تو که گفتی شاید بتونه کمکی کنه. میشه1خورده واسمون توضیح بدی؟
خورشید دست تکبال رو توی دستش گرفته بود و خیلی آهسته، شاید شبیه به نوازش، فشار می داد.
-مشکی! این تپه درست بالای مرکز دژ تکماره. تکمار درست این زیر فرمانروایی می کنه و1طبقه پایین تر، اون سرداب کذاییه. باید کلی توی راهروهای تاریک و پیچ در پیچ بچرخیم تا بهش برسیم ولی سرداب در نهایت درست زیر پای تکماره. و اطراف اون غار زیر تپه، راهروها و غارها و سوراخ هایی هستن که همه به هم راه دارن و می چرخن و از مرکز اصلی دور و دورتر میشن.
مشکی با همون نجوای تقریبا بی صدا ادامه حرف خورشید رو گرفت.
-پس با این حساب، اون6تا در که باید پیداشون کنیم در اطراف تپه هستن و چون دژ بزرگه، پس احتمال داره فاصله درها از تپه زیاد باشه.
مشکی بعد از گفتن این حرف ها برای گرفتن تأیید یا تکذیب و تکمیل به خورشید چشم دوخت. خورشید به نشانه تأیید سر تکون داد. خوشبین نگاه پرسشگرش رو به تپه دوخت.
-ولی اون ها که از دستمون در رفتن1طوری باید خودشون رو رسونده باشن داخل دژ. لازمه ما بدونیم چطوری. آخه ما هم باید خودمون رو برسونیم داخل و نمی دونیم از کجا.
خورشید در جواب نجوای خوشبین سر تکون داد و تأییدش کرد.
-قطعا از درها رفتن داخل. ولی عجیبه که ما ورودشون رو ندیدیم.
تکبال سکوتش رو با صدایی که مثل صدای دیگران از زمزمه بالاتر نمی رفت شکست.
-خورشید!تو جای اون6تا در رو بلدی؟
نگاه خورشید هنوز به تپه ای بود که مثل شبحی سیاه از دل تاریکی سر برآورده و انگار تماشاشون می کرد.
-من نمی دونستم درها6تا هستن. من فقط جای2تاشون رو بلدم. تا زمانی که اونجا بودم خیال می کردم3تا در داره. 2تاش رو پیدا کردم و سومیش رو فرصت نشد پیدا کنم.
مشکی آهسته بال هاش رو از سر بی تابی که سعی می کرد پنهانش کنه حرکت داد.
-پس بریم اول اون2تا در رو پیدا کنیم. باقیشون هم با توضیحاتی که از رفیق های از دست رفتهمون گرفتیم راحت پیدا میشن.
بقیه موافق بودن. خورشید هم همینطور.
-باید در عین سرعت عمل، احتیاط رو فراموش نکنیم و البته نقشه ای رو که کمک کنه کمترین تلفات رو بدیم.
همه بی صدا با حرکت سر ها و بال ها تأیید کردن. خورشید با صدایی زمزمه وار ولی کاملا واضح، طوری که همه بشنون سکوت رو شکست.
نیمه شب نزدیکه. بریم درها رو پیدا کنیم و همه همینجا جمع بشیم. مواظب باشیم دیده نشیم، تا زمانش نرسیده درگیر نشیم، قهرمان بازی و ورود تک نفره و چند نفره و بی برنامه رو هم فراموش کنیم. بعد از پیدا کردن درها و مطلع شدن از وضعیتشون، همگی همینجا.
سکویایی ها طبق نقشه ای که از خیلی پیش حفظ شده بودن، بلند شدن، پخش شدن و برای پیدا کردن درهای دژ تاریک به اطراف خارستان و اطراف تپه سیاه رفتن و پراکنده شدن. تمام حواسشون متمرکز به اطراف بود برای پیدا کردن درها، برای آگاه شدن از خطرهای اطراف و برای گرفتن علامتی از باقی همراه هاشون در مواقع لزوم. خورشید و تکبال بی صدا دور تپه می چرخیدن. خورشید به سرعت و بی خطا به طرف2تا دری که می شناخت رفت. وقتی اولین در رو بسته دید معطل نشد. مثل تیر به طرف در دوم که درست اون طرف تپه، در مقابل اولی واقع بود رفت. با دیدن در بسته چشم هاش رو به نشونه نارضایتی تنگ کرد.
-این آشغال ها پس از کجا وارد میشن؟
تکبال سعی کرد منطقش رو به کار بندازه.
-خوب از4تا در باقی مونده. درضمن فکر نکنم دیگه الان کسی وارد بشه. هر کسی می خواست بره داخل تا حالا رفته.
خورشید موافق نبود.
-ولی اون کثافت هایی که از دستمون در رفتن وارد شدن و ما ندیدیم از کجا. باید بفهمیم.
جستجویی کاملا بی صدا اما ملتهب، در اطراف تپه ادامه داشت. زمان به سرعتی جنون آمیز می گذشت و سکویایی ها هنوز موفق نشده بودن همه در ها رو پیدا کنن. خورشید به پیشنهاد تکبال عمل کرد.
-باید بریم پایین خورشید. تکمار بعد از رفتن تو مطمئنا در های قصرش رو مخفی کرده. وسط این تاریکی از این بالا پیدا کردنشون سخته. باید فرود بیاییم.
فرود اومدن. علامت فرود رو هم فرستادن و باقی سکویایی ها به سرعت مطلب رو گرفتن و هماهنگ و متمرکز پایین اومدن، لای خار بوته ها مخفی شدن و جستجو ادامه پیدا کرد.
تکبال به سادگی لرزش آشکار زمین زیر پا هاش رو احساس می کرد و تمام وجودش می لرزید.
-خورشید!به نظرم باید از قانون تو سرپیچی کنیم و اسلحه مون رو از قلاف بکشیم بیرون. امشب زمان عادی بودن ما2تا نیست. بیا غیر عادی بشیم.
خورشید موافق بود.
-بسیار خوب! ولی اینطوری سرعتمون پایینه. باید جدا بشیم.
تکبال1لحظه حس کرد از شدت ترس تمام پر هاش سیخ شدن.
-یعنی من بدون تو اینجا بچرخم؟
خورشید بی صدا بهش تشر زد.
-زهر مار!بله که باید بچرخی. چی میشه مگه؟ بجنب! جفتمون از جهت های مخالف1دور دور این تپه کوفتی میریم و همینجا به هم می رسیم.
تکبال وحشتزده نفس زد.
-آ، آ، خه،
خورشید بی مکث ضربه ای هشدار دهنده به پشت شونه تکبال زد و گفت:
-می بینمت.
تکبال از جا پرید که بگه به هیچ عنوان حاضر نیست تنهایی دور این تپه وحشتناک و بین این صدا های جهنمی راه بی افته ولی خورشید رفته بود. چاره ای نداشت. لحظه ای ایستاد، چشم هاش نیمه باز و دست هاش بی حرکت موندن، سرش رو پایین گرفت، کمی به جلو خم شد، ثانیه ای در همون حالت باقی موند و بعد، آهسته حرکتی به خودش داد، صاف ایستاد و با چشم هایی کاملا باز و حواسی به طرز غیر عادی جمع به راه افتاد. در سوم رو مدتی بعد پیدا کرد و از بسته بودنش وحشتزده شد. در چهارم رو خورشید کشف کرد و وقتی دید که بسته هست تعجب کرد. در پنجم رو مشکی پیدا کرد و با دیدن بسته بودنش لحظه ای با تردید بهش خیره شد و به راه افتاد.
چیزی به نیمه شب نمونده بود که خورشید و تکبال در اون طرف تپه به هم رسیدن.
-خورشید! فقط5تاش رو تونستیم پیدا کنیم. ببینم تو ششمیش رو…
خورشید به تکبال به شدت متمرکز خیره شده بود که1لحظه مات موند و بعد آهسته به طرف تپه چرخید،1قدم بلند برداشت و مثل برگی که توی باد آروم بیاد پایین، آهسته خم شد و روی زمین نشست. خورشید دید که تکبال از حالت متمرکزش بیرون اومد، لحظه ای نفس تازه کرد، بعد سر بالا کرد و به خورشید خیره شد.
-خورشید! در آخری درست همینجاست. درست زیر فرو رفتگی تپه. ما هر2از کنارش رد شدیم. کاملا مخفیه و کاملا…بسته هست!.
خورشید نزدیک رفت. تکبال که توانش ته کشیده بود همونجا موند.
-درسته. اینجاست. این زیر. این لعنتی هم بسته هست. این امکان نداره. اگر تمام در ها بسته باشن پرنده هایی که رفتن اون پایین نمی تونن نفس بکشن. این شدنی نیست. اون ها همیشه بدون استثنا1در رو باز می ذارن. باید اینطور باشه ولی این دفعه…
خورشید ناباورانه به در بسته خیره شد و لحظه ای بعد، برق تاریکی از ادراکی شوم نگاهش رو پر کرد. تکبال ضعف شدیدش رو ندیده گرفت و خودش رو به خورشید رسوند.
-چی شده خورشید؟ خورشید! نیمه شب نزدیکه. محض رضای خدا حرف بزن!
خورشید با حیرتی خشن زمزمه کرد:
-هفتمی هم داره. هفتمیش مخفیه. اون ها احتمال می دادن که ما این6تا رو کشف کنیم و برای پیشگیری از شبیخون زدنمون همه رو بستن. در هفتمی هم هست که بی تردید بازه.
تکبال با وحشت نگاهش کرد.
-ولی کجاست؟ این در کجا می تونه باشه؟ دیگه جایی نیست که ما و بقیه نگشته باشیم.
خورشید لحظه ای مکث کرد. تکبال توی تاریکی بهش خیره شد. حتی توی اون سیاهی جهنمی هم می تونست بفهمه که تمام سلول های اعصاب خورشید در تمرکز هستن. چند لحظه گذشت. تکبال حس می کرد روحش از بی تابی و ترس می خواد از جسمش بپره بیرون و هوار بزنه ولی به قیمت صرف کردن توانی فراتر از تحملش خودش رو بی صدا و آروم نگه داشت. خورشید بلاخره بعد از چند لحظه که برای تکبال مثل قرن ها گذشت، نگاهش رو از هیچ برداشت و سکوت رو با صدایی شبیه هذیون خوابگرد ها شکست.
-تکی! در هفتم بسته نیست.
تکبال در حالی که خیلی تلاش می کرد صداش در حد زمزمه باقی بمونه دست خورشید رو گرفت و آهسته تکون داد.
-ولی کجاست؟ اون در کجاست خورشید؟
خورشید بعد از مکث کوتاهی نجوا کرد.
-جایی که تصورش رو نمی کنیم. جایی درست در برابرمون. تکمار مطمئن بود که ما اگر تا اینجا برسیم در جستجوی موارد سخت هستیم. مثل این در ها که همه مخفی بودن. مخصوصا این آخریش. واسه همین در آخر رو چنان آسون گرفت که به فکرمون هم نرسه.
تکبال لحظه ای بی هدف به خورشید و به تپه و دوباره به خورشید نظر انداخت.
-خورشید! اون در درست روی نوک تپه زیر بوته های خاره! کاملا هم بازه!.
خورشید با نگاهی که ازش آتیش اتش می بارید به تکبال خیره شد.
-تو مطمئنی؟
تکبال با صدایی خیلی بلند تر از زمزمه جوابش رو داد.
-من مطمئنم. خورشید! باید بجنبیم. اون ها دیگه چندان معطل نمیشن. ازم نخواه که توضیحش بدم. زمانش نیست!.
خورشید ازش توضیح نخواست. برق آسا از زمین برش داشت و در حالی که با آخرین سرعت به طرف محل مورد نظر تکبال پیش می رفت، علامت احضار رو فرستاد. سکویایی ها به سرعت علامت خورشید رو گرفتن و از هر جایی که بودن به طرف محل قرار در زیر انبوه درختچه های خاردار راه افتادن.
خورشید و تکبال بالای1دسته درختچه در هم پیچیده فرود اومدن.
-کجاست تکی؟
تکبال لحظه ای انگار جسمش رو از درون فشار می دادن. بعد سر بالا کرد و مقابل رو نشون داد.
-اونجا. درست همونجا. اگر خوب نگاه کنی می بینی.
و درست در همون لحظه، انگار آسمون بخواد تکبال رو تأییدش کنه، باد تندی وزید، ابر ها کنار رفتن و ماه کم فروغ از زیر ابر ها بیرون اومد و نور بی رمقش رو به زمین پاشید. خورشید تونست سایه تاریک دری که در حصار بوته های خار اطرافش بود رو ببینه. تکبال درست می گفت. در کاملا باز بود. و جز تیرگی شب بی مهتاب و1دسته بوته پرپشت خاردار که اطراف در رو گرفته بودن، هیچ تلاشی برای مخفی کردنش به عمل نیومده بود.
-خورشید!از اینجا نمیشه به داخل دژ نفوذ کرد. این در نگهبان داره و اون ها مطمئنا که ما پیداش می کنیم و در نتیجه یا راهمون رو درست و حسابی بستن، یا برامون1طله چاق و چله کار گذاشتن که تا خرخره توش گیر می کنیم. باید کاری کنیم که اون ها خودشون باقی در ها رو باز کنن تا ما بتونیم از اون در ها بهشون حمله کنیم. تکمار اینجاش رو نخونده و تصور نمی کنه ما راهی برای باز کردن در هایی که خودش بسته و مخفی کرده پیدا کنیم. اون در ها بی حفاظن یا اینکه حفاظشون خیلی راحت تر از این یکی قابل شکستنه. خورشید! می شنوی چی میگم؟
خورشید آهسته و متفکر سر تکون داد.
-بله تکی می شنوم. باز کردن اون در ها به وسیله بچه های ما زمان زیادی می خواد. ما می تونیم در ها رو باز کنیم ولی این تا دم صبح طول می کشه. خصوصا اینکه من باورم نمیشه اون در ها کاملا بی حفاظ باشن و حتما پشتشون نگهبان هست و ایجاد هر صدایی که آگاهشون کنه می تونه این طله که گفتی رو ببره پشت در هایی که ما داریم در اون لحظه بازشون می کنیم. ما زمان نداریم تکی. درضمن، به ریسکش هم نمی ارزه.
تکبال به خورشید خیره شد. توی نگاه خورشید چیزی بود که تکبال رو می ترسوند.
-ولی باید1راهی باشه مگه نه؟
خورشید جواب نداد. تکبال کلافه شد.
-خورشید!خواهش می کنم. حرف بزن داری دیوونم می کنی. گفتم راهی هست یا نه؟
خورشید نگاه از در برداشت و به تکبال خیره شد. انگار داشت با خودش می جنگید. انگار داشت توانش رو جمع می کرد. تکبال سر در نمی آورد ولی صبر کرد. خورشید چند لحظه بعد، نفس عمیقی کشید و سنگین و آهسته به نشانه تأیید سر تکون داد.
-بله هست. تو درست گفتی تکی. باید کاری کنیم که اون ها خودشون اون در ها رو باز کنن. و واسه این کار در این زمان محدود تنها1راه هست.
تکبال با بی تابی که داشت خفهش می کرد دست خورشید رو چسبید.
-اون راه چیه خورشید؟
خورشید لحظه ای به طرف در و بعد به آسمون و دوباره به طرف در نظر انداخت. نگاهش عمیق، نافذ و سنگین بود.
-برات میگم ولی نه حالا. همه لازم نیست تمامش رو بدونن. حالا باید بریم تا اون بخش از نقشه که بقیه باید بدونن و اجرا کنن رو بهشون بگم.
تکبال حس کرد ضربان قلبش تند تر شد.
-چرا لازم نیست بقیه تمامش رو بدونن؟ چرا همین الان بهم نمیگی؟
خورشید نفس عمیقی کشید و1بار دیگه به آسمون نظر انداخت.
-واسه اینکه الان زمان نیست. تکی! بحث نکن. اون پایین1فوج پرنده بی دفاع هست که ما باید نجاتشون بدیم. و وظیفه تو امشب خیلی سنگینه. تو باید حسابی کمکم کنی و فقط تویی که تمام داستان رو خواهی دونست. بقیه دیرتر ماجرا دستشون میاد و مطمئن باش که امشب هیچ کدومشون اندازه تو نمی تونن کمک من باشن. حالا دیگه باید بریم. بقیه الان حتما به محل قرار رسیدن.
تکبال بغض ناشناسی که از جنس ترسی غریب بود رو با احساسی شبیه سوزش قورت داد. دست خورشید رو محکم گرفت و زمزمه کرد:
-من می ترسم خورشید!
خورشید با محبتی عجیب دست های سرد تکبال رو توی دست گرفت و فشار داد.
-من هم می ترسم، عزیزجان!.
وقتی به درختچه های محل قرار رسیدن سکویایی ها همه اونجا بودن. خورشید دستش رو بالا برد و همهمه ها بلافاصله خاموش شد. خورشید در حالی که دست تکبال رو توی دستش گرفته بود و فشار می داد، با صدایی آروم و صاف سکوت رو شکست.
-درست گوش بدید چون زمان تکرار نیست. تا نیمه شب هیچی نمونده و باید سریع شروع کنیم پس هرچی حواس دارید جمع کنید ببینید چی بهتون میگم. فرصت نیست الان کامل توضیح بدم فقط باید هر کاری بهتون میگم انجام بدید. خیلی سریع دسته بندی بشید، 7دسته حسابی حساب شده و دقیق. 6تا از دسته ها هر دسته روی یکی از در ها تمرکز کنید و منتظر باشید که باز بشه و بعد با تمام توان بهش حمله کنید. دسته هفتم پخش بشید و منتظر بمونید تا راه خروج فنچ ها باز بشه. توجه کنید! راهی جز اون6تا در. 1راه خروجی بزرگ و کاملا باز که1دسته خیلی بزرگ فنچ گرفتار بتونن ازش پرواز کنن و بیان بیرون. به مجرد اینکه راه ورود و خروج باز شد، اگر فنچ های گرفتار آزاد شدن با هر سرعتی که می تونید از اینجا ببریدشون و نجاتشون بدید و اگر بعد از باز شدن راه خروج فنچ ها هنوز گرفتار بودن و نتونستن بیرون بیان، از راه باز شده حمله کنید و اون ها رو پس بگیرید. هرچند تقریبا مطمئنم که فنچ ها به محض باز شدن راه خروجی موفق میشن خودشون رو به بیرون از زندانشون برسونن. درست فهمیدید؟ بهتره فهمیده باشید چون تقریبا نیمه شب شده و من دارم از بین عربده های وحشی این عوضی ها صدای خیلی ضعیف ضجه می شنوم.
خورشید درست می گفت. نعره های زیر زمین به اوج رسیده و هوای مرگ داشتن و صدا های خیلی خیلی ضعیفی از جنس ضجه های حاصل از وحشت دم مرگ، تزئین اون نعره های درنده و خونخواه بودن. مشکی دلواپس به نگاه خورشید نظر انداخت.
-فهمیدیم خورشید، ولی…
خورشید حرفش رو برید.
-پس برید و انجامش بدید. سریع دسته بندی بشید و هر دسته به نزدیک ترین دری که می شناسه برسه. به محض استقرار دسته ها، علامت بدید تا همه از مستقر شدن همدیگه آگاه بشیم.
خوشبین نگاهی مردد به خورشید انداخت.
-خورشید!ما چه جوری باید بفهمیم اون در ها کی و چطور باز میشن؟
خورشید بهش نگاه نکرد.
-وقتی زمانش برسه خودتون می فهمید. باز شدن درها با من. شما فقط برید و داقونشون کنید و برنده بشید. دلم می خواد اگر تکمار به صبح رسید، امشب رو هرگز در باقی عمر کثیفش فراموش نکنه.
خورشید دست روی شونه تکبال گذاشت و با همون لحن آروم و مطمئن از هوای پریشونش درش آورد.
-تکی!همراهم بیا! خوب، موفق باشید!.
خورشید این رو گفت و دستی تکون داد و بلافاصله دسته بندی شروع و در کوتاه ترین زمان تموم شد. خورشید خودش به همه چیز نظارت داشت و دسته ها رو راهی کرد. مشکی و افراد دستهش برای فرار دادن فنچ ها و درگیر شدن با مهاجمین توی آسمون انتخاب شدن و در نتیجه به محل هفتمین در اشراه بیشتری داشتن. خورشید و تکبال خیلی زود به چند متری در هفتم رسیدن، روی همون دسته درختچه ها فرود اومدن و جاگیر شدن. صبر تکبال دیگه تموم شد.
-میشه حالا درست به من بگی ببینم چجوری این راه خروجی باید باز بشه و همینطور اون6تا در کذایی؟
تکبال به خورشید نظر انداخت و صداش برید. نگاه خورشید به طرز عجیبی شفاف و مهربون بود.
-بله تکی. بهت میگم. یکی باید بزنه به وسطشون. کسی که می تونه آتیششون بزنه. اون ها توی اون جهنم بسته نمی تونن پرواز کنن. باید در ها رو باز کنن تا بتونن خودشون رو نجات بدن.
تکبال گیج به خورشید خیره شد.
-من که نمی فهمم. یعنی می خوایی بگی1نفر…
تمام دنیا در1لحظه روی سر تکبال خراب شد. هیچی نمونده بود که با تمام توانش جیغ بکشه اگر دست خورشید به موقع مانع خروج اون فریاد نمی شد.
-تکی! تکی خفه شو شنیدی؟ فقط خفه شو! خفه! کاری نکن که بی هوشت کنم فهمیدی؟ صدات رو می بری. تو با این عربده زدنت فنچ ها و تمام سکویایی ها رو به کشتن میدی. پس خفه شو تا مجبور نشم ازت صرف نظر کنم و بی هوش اینجا جا بذارمت.
خورشید وقتی مطمئن شد تکبال خیال جیغ کشیدن نداره دستش رو برداشت. تکبال از شدت وحشت داشت واقعا سکته می کرد. خورشید شونه هاش رو نوازش کرد.
-تکی!طوری نیست. ما در حال جنگ هستیم. یادت که نرفته. توی جنگ این چیز ها چندان هم غیر معمول نیست.
تکبال از ترس اینکه خورشید بی هوشش کنه جیغش رو قورت می داد ولی لرزش و هقهقی بی امان داشت از هم می پاشیدش.
-خورشید!گور پدر جنگ. لعنت به تکمار و جنگل و فنچ ها و همه ما. خورشید! من این چیز ها رو نمی فهمم. به خاطر خدا خورشید! تو زده به سرت؟ تو می خوایی خودت رو اون پایین آتیش بزنی؟ خورشید! تو میمیری!
خورشید لبخند زد. لبخندی که دیگه تلخ نبود.
-تکی! من به اندازه کافی زنده موندم که خیلی چیز ها ببینم. بیشترشون هم منفی بودن. بعضی هاش هم مثبت. مثل اومدن تو. تو یکی از مثبت هایی بودی که باعث شدی من بخوام که بیشتر ادامه بدم. وگرنه مدت ها پیش تصمیم داشتم پایانم رو بپذیرم. بیخیال. درددل نکنیم. داره دیر میشه. باید بجنبیم.
تکبال این دفعه در فرو دادن فریادش چندان موفق نبود. دست خورشید رو2دستی چسبیده بود و داشت نفسش می برید.
-خورشید!نه! تو رو به خدا! اجازه بده اون نفر من باشم. تو رو به خدا.
خورشید آروم و مهربون دست های تکبال رو توی دست گرفت.
-تو خیلی مهربونی تکی. ولی تو واقعا نمی تونی. اون زیر رو من می شناسم و تو نمی شناسی. من پرواز می کنم و تو بی پروازی. من بزرگ تر و در رویارویی با تکمار قوی تر هستم چون بیشتر از تو باهاش آشنام. من باهاش زندگی کردم. و از همه مهم تر، برای تکمار نابود کردن من راحت تره تا از بین بردن تو. چون من دیگه به کارش نمیام ولی تو رو تا حتی الامکان زنده می خواد. درضمن تو از من جوون تر و خطرناک تری تکی. و باز هم درضمن، من دلم می خواد مطمئن باشم که تو هستی، برنده میشی، پیش میری، موفق میشی، زندگی می کنی، تجربه می کنی و خوشبخت خواهی بود. من دیگه چیزی ندارم که برای حفظش بمونم تکی. تو آخریش بودی و اگر تو بری حضور من زیادی بی محتواست. من خوشم نمیاد. ولی تو، خیلی چیز ها هست که تو منتظرش باشی. پیروزی به تکمار، پیروزی به گرفتاری هات، برگشتن کرکس، دیدن خونوادت، آگاه شدن رفیق هات، اه بس کن دیگه اینطوری گریه می کنی که چی بشه؟ شاید هم شد که از اونجا زنده بیام بیرون.
خورشید لبخند زد ولی هم تکبال و هم خورشید می دونستن که احتمال حقیقت این وعده خورشید زیر صفره. تکبال نا آروم، ناباور و نا امید تقلا می کرد.
-خورشید!نه! تو باید باشی. من لازمت دارم. تو نمی تونی اینجا جام بذاری خورشید! تو بهم گفتی همراهم میایی تا با فاخته من حرف بزنی. خورشید! تو تعلیم دهنده من هستی. خورشید! من نمی خوام تو نباشی. تو رو به خدا خورشید!
خورشید سیل اشک های تکبال رو پاک کرد.
-تکی!رفیقم! همراه عزیز من! تعلیمت از نظر من دیگه تموم شده. تو حالا کاملا به خودت مسلط هستی. در مورد فاخته هم من واقعا متأسفم تکی! من احساست رو می فهمم. دلت رو، محبتت رو، ولی انتظار نداشته باش که فاخته و بقیه هم همون طور که من شناختمت بشناسنت و بخوانت و باورت کنن. به جان خودت خیال داشتم بیام و باهاش حرف بزنم ولی می بینی که مهلتش نیست. فاخته رو همین طوری که هست دوستش داشته باش، براش دعا کن و سعی کن دیگه هرگز به کسی این طوری دل ندی که با رفتنش اینهمه آزار ببینی. مواظب باش دیگه در هیچ کجای زندگیت طوری با عزیز هات یکی نشی که مجبور باشی برای حفظشون دلشون رو بشکنی. فاخته شاید برای همیشه ازت به عنوان1تجربه منفی یاد کنه و چند وقت دیگه هم فراموش بشی. ولی این خودت هستی که بیشتر از همه آزار می بینی. پس سعی کن دیگه هرگز این تجربه رو تکرارش نکنی. هر زمان که به هر دلیلی خواستی به هر رفیقی هر چقدر هم نزدیک، خودت رو، خود واقعیت رو آشکار کنی، به خاطر بیار که من موافقش نبودم و بار ها بهت هشدار دادم و اگر خواستی دلیلش رو بدونی، یادت بیاد که آخر تو و فاخته چی شد. تکی! دیگه بس کن. من واقعا نمی خوام تو اینطوری بباری ولی اون پایین1عالمه جون هست که باید نجاتشون بدیم. من فقط یکی هستم و اون پرنده ها خیلی زیادن تکی. بینشون1عالمه جوجه هست که از وحشت مردن توی بغل پدر ها و مادر هاشون پناه گرفتن. پدر ها و مادر هایی که خودشون هم الان گرفتارن و تو نمی دونی چه دردی داره جلوی چشم تکیه گاه ها، جوجه های بی تکیه گاه رو از زندگی محروم کردن. من می دونم تکی. دردش زیاده. خیلی زیاد!.
تکبال زار می زد. با کمترین صدا و با بیشترین توان.
-خورشید!واسه جنگیدن راه دیگه هم باید باشه. به خاطر خدا به من رحم کن و منصرف شو! به خدا تاب نمیارم خورشید!
خورشید پر های خیس تکبال رو نوازش می کرد.
-تکی!خاطرت هست1زمانی من در مورد جنگیدنم چی گفتم؟ اون پایین مادر هایی هستن که واسه جوجه هاشون1جهان آرزو دارن. جوجه هایی که هنوز زندگیشون درست و حسابی شروع نشده. من تا امشب برای خاطر این ها باخت های خودم رو روی دوشم کشیدم. برای اون ها و برای تو تکی. تویی که باید خاطر جمعم کنی که قوی تر از این ها هستی. تو باید قوی باشی. تو باید باشی و این ماجرا رو ادامه بدی. به خاطر بقیه، به خاطر از دست رفته ها، به خاطر من. تو که نمی خوایی من زنده بمونم و تمام عمرم این شب رو به عنوان سیاه ترین شب زندگیم با خودم بکشم، می خوایی؟
تکبال ضجه زد:
-آره می خوام. به جهنم اون ها! به جهنم دل تو! به جهنم! من نمی خوام از دستم بری خورشید!من دیگه تحمل از دست دادن ها رو ندارم خورشید! به جهنم جنگ و جنگل و راه و همه چیز. دیگه بسه. بسه دیگه بسه. بی خودی هم خودت رو خام نکن. من بی تو قادر به ادامه هیچ راهی نیستم. باید خودت باشی. باید یکی مثل خودت باشه. من هیچی نیستم خورشید. هیچی نیستم جز1نصفه زنده بی مغز بی پرواز عاجز.
سیلی خورشید برق از نگاه خیس تکبال پروند.
-تکی! گوش بده! دیگه هرگز نمی خوام در مورد خودت این مزخرفات رو بگی فهمیدی؟ دیگه نمی خوام خودت رو اینطوری ببینی فهمیدی؟ دیگه بس کن بدم میاد از گریه زاری! تمومش کن فهمیدی؟
تکبال داشت دق می کرد.
-نه نفهمیدم نفهمیدم. خورشید تو رو خدا بزن خلاصم کن بعد هر جهنمی میری برو خورشید. اینجا جام نذار خورشید! من نمی تونم خورشید!.
تکبال دیگه واقعا نمی تونست حرف بزنه. خورشید لحظه ای بهش خیره شد. بعد آروم شونه هاش رو فشار داد.
-تکی!کبوتر عزیز من! از دست دادن ها بخش های آموزنده زندگی های ما هستن. خودت رو ببین!کرکس رو هرچند موقت از دست دادی و چقدر توانا تر شدی در غیبتش؟ تکی! من واقعا دیگه نمی تونم بمونم. بهم گوش بده! زمان نیست. چندتا کار هست که باید کنی. یکی اینکه بعد از من تکمار و تکماری ها رو ول نکنی. به حسابش برس. تا آخرش برو و نابودش کن!بذار پرنده های جنگل سرو بتونن بدون ترس از پایان های ناگهانی و دردناک، روی درخت های امن بشینن و به جوجه هاشون داستان پریدن رو یاد بدن. من مطمئنم که تو از پسش بر میایی تکی. سفت باش! من دیگه حسابی خستهم. از اینجا به بعدش دیگه نوبت توِ. اجازه نده پیش خودم ضایع بشم. آخه خیلی زیاد بهت مطمئنم. دوم اینکه این آخ و واخ رو جمعش کن. ببین چی میگم بهت! اجازه نداری بشینی هقهق بزنی، تب کنی، روانی بشی و غیره. می دونی که من چقدر از این مسخرگی ها بدم میاد. یادت باشه متنفرم از این حال و هوا ها. هر زمان خواستی واسه غیبتم ضجه مویه راه بندازی به یاد بیار و کاملا مطمئن باش که در اون حال من چقدر از خودت و از همه چیزت بدم میاد. پس به جای اینکه نفله بشی و بزنی به در آخ و واویلا، سفت وایستا و این عوضی ها رو ضربه کن. وقتی جنگت با تکمار تموم شد، به اندازه کافی مهلت واسه یادآوری من و خاطره هام پیدا می کنی. ولی خاطرت باشه زیاد طولش ندی که من هیچ خوشم نمیاد از وا رفتن ها و عزاداری کردن ها و پاشیدن ها و باختن ها و هر چیز این مدلی. به خصوص از طرف تو. تو متفاوتی تکی. فقط تویی که کبوتر عزیز من هستی. باید تفاوت داشته باشی تکی. من که هر کسی رو توی دلم عزیز نمی کنم! تو که دیگه باید بدونی. سوم اینکه، مواظب خودت باش. با زندگی راه بیا. با خودت و واقعیت های زندگیت نجنگ. خودت باش. تکبال باش. کبوتر بی پروازی که قادره پرنده باشه. حتی بدون پریدن. حتی روی درخت. حتی روی خاک. اینقدر هم خودت رو خاکی نکن. این کثافتکاری رو ادامه نده خیلی جفنگه. پر هات باید پاک باشن. تو پرنده ای تکی! بذار برای همیشه به عنوان1پرنده بشناسمت.
خورشید با محبت خاک روی پر های تکبال رو تکوند. تکبال دیگه نمی تونست سر پا بمونه.
-تکی!درست توجه کن! بعد از اینکه من رفتم تو باید امشب رو به جای من پیش ببری. اجازه نده بقیه بفهمن چی شده. اون ها امشب آمادگیش رو ندارن و اگر بفهمن اوضاع سکویایی ها و فنچ هایی که امیدشون رو به کرکس و افرادش بستن افتضاح میشه. تو باید هر طور شده رفتنم رو مخفی نگه داری تا درگیری امشب تموم بشه. واسه باقیش خودت باید فکر کنی که چجوری پیش ببری. من مهلتم تموم شده تکی. از اینجا به بعدش با خودت.
تکبال با آخرین توانی که نداشت، دست خورشید رو مثل آخرین و تنها امید نجات از مرگی دردناک2دستی چسبید و ضجه کشید:
-خورشید!خواهش می کنم! ازت تقاضا می کنم! بهت التماس می کنم! به خاطر خدا. به خاطر خدا. نه!
خورشید آهسته دست باز کرد و تکبال رو پیش از زمین خوردن بغل کرد. سرش رو گرفت روی شونه خودش. نازش کرد. اشک هاش رو پاک کرد. براش لالایی خوند. از اون لالایی هایی که وقت پریشونی های تکبال فقط خورشید بلد بود واسهش بخونه. فقط خودش می دونست و تکبال.
-تو امشب عالی بودی تکی! حرف نداشتی! بهت افتخار می کنم. خیلی هم زیاد. از ته دل. خوشحالم که باهام بودی و خوشحالم که باهات تا اینجا ادامه دادم.
تکبال فهمید که برای عوض کردن این پایان تلخ دیگه هیچ کاری از دستش بر نمیاد. واقعیتی تاریک! این تنها راه بود و تکبال قادر نبود چیزی رو عوض کنه. خورشید جنس اشک های عجز و وحشت تکبال رو فهمید. با عشقی آشکار روی سینه فشارش داد. سر و پر هاش رو با مهری از اعماق وجود، مهری بدون پرده و بدون نقش همیشگیِ سردی و خشم و خشونت نوازش کرد. سر تکبال رو روی شونه خودش گذاشت و آهسته و بی نهایت مهربون توی گوشش زمزمه کرد:
-خیلی دوستت دارم تکی! اجازه نده تصور کنم اشتباه کردم. من چه زنده باشم چه زنده نباشم تو باید چیزی باشی که بهت گفتم، اگر می خوایی همچنان عزیز من باشی. می دونم که می تونی اگر بخوایی. می خوایی مگه نه؟
تکبال بدون اون که سر از شونه های خورشید برداره به علامت تأیید سر تکون داد. سفت به خورشید چسبید. بغلش کرد. فشارش داد. احساسش کرد. بوییدش. حسش کرد. دعا کرد که همون لحظه عمرش به آخر برسه. خورشید بی حرف توی بغلش فشارش می داد و مشکی از دور تماشا می کرد و مونده بود این2تا چیکار دارن می کنن.
صدایی شبیه1آغاز شوم. رسیدن نیمه شب. شروع تردید ناپذیر کشتاری که تا چند لحظه دیگه راه می افتاد!.
خورشید نه با خشونت، بلکه به سرعت و با اطمینان تکبال رو از خودش جدا کرد. 1بار دیگه نگاهش کرد، 1بار دیگه به سرعت به خودش فشردش، 1بار دیگه شونه هاش رو فشار داد، دست های بی حس از وحشتش رو توی دست گرفت، به چشم های خیسش خیره شد و با محبتی بی نهایت زمزمه کرد.
-خداحافظ تکبال!.
خورشید دست های تکبال رو رها کرد و پرید. تکبال به مسیر رفتنش خیره شد. خورشید رفت بالا و به طرف تپه پرواز کرد. 1لحظه مشکی و بقیه دیدن که آسمون بالای تپه از نور خیره کننده ای روشن شد و سفیری که مثل پیک مرگ توی جنگل پیچید.
-تکماااااااااااااااااااااااااااااار!
این سفیر رو تمام سکویایی ها شنیدن ولی مهلت پیدا نکردن بفهمن چی بود.
تکبال تماشا می کرد که نور خیره کننده صاف به طرف دری که خودش پیدا کرده بود فرود اومد، بوته های خار اطراف رو آتیش زد و وارد شد و چند لحظه ای طول نکشید که صدا های زیرزمین به وضوح تغییر کرد. همزمان با جیغ ها و نعره های حیرت و وحشت و درد که از زیرزمین بیرون می زد، طنین ناله وحشتناکی هم از دور تر شنیده شد.
-نه!خورشییید! نه!
تکبال دیگه فرصت نداشت تماشا کنه. با سرعتی که در خودش سراغ نداشت خودش رو به طرف محل اختفای مشکی و دستهش پرتاب کرد و فریاد زد:
-مشکی!مشکی خفه شو!
تکبال نزدیک مشکی نبود ولی فرمانش چنان محکم و صریح صادر شد که مشکی خواه ناخواه اطاعت کرد. بقیه همراه های مشکی از حیرت در جا خشکیده بودن. انگار هنوز نفهمیده بودن چی شده. لحظه ای بعد بود یا لحظاتی بعد یا شاید ساعاتی بعد، تکبال نمی دونست چقدر گذشت که صدا هایی شبیه انفجار های پشت سر هم از زیر پا هاشون شنیده شد. تکبال و باقی همراه های مشکی دیدن که از اون ورودی دود بیرون زد و شنیدن که نعره سکویایی های مستقر در اطراف در های بسته بلند شد. تکبال با اینکه وسط دودی که لحظه به لحظه بیشتر می شد جنگ پشت و اطراف تپه رو نمی دید، ولی به درستی می تونست صحنه حمله دسته های سکویایی ها رو به در های باز شده و بی حفاظ و فراری های پریشون و غافلگیر تکمار مجسم کنه. هنوز منتظر بود که خورشید از اون ورودی بیرون بیاد ولی جز دود هیچی بیرون نمی اومد. لحظاتی بعد صدا ها قوی تر شدن و زمین از نعره های درگیری های داخلش می لرزید. سکویایی ها وارد دژ تکمار شده و با دسته متعجب و وحشتزده تکمار درگیر شده بودن. تکبال هنوز غرق حیرت و وحشت تماشا می کرد و مشکی رو با تمام زورش گرفته بود که خودش رو از ورودی شعله ور به داخل پرتاب نکنه و دسته منتظر و حیرتزدهش رو دنبال خودش به آتیش نکشه. در1لحظه نفسگیر فریاد های زیر زمین به هوار های وحشت تبدیل شد و تکبال دید که سکویایی ها مثل تیر از در های باز بیرون زدن و هرچی بالا تر پریدن و1دفعه، بدون هیچ اخطار قبلی، شعله بود که از ورودی های کاملا باز بیرون می زد. تکبال از جا پرید، خودش رو به بالاترین شاخه های درختچه ها رسوند و سفیر زد:
-برید بالا، بالا، بالاتر!
دودی غبار آلود داشت همه جا رو می گرفت و1دفعه صدای انفجاری بسیار بلند تمام جنگل رو لرزوند.
تکبال با حیرتی تلخ می دید که ورودی بالای تپه در1لحظه به شدت منفجر شد و سقف دژ تاریک تکمار کاملا منهدم شد و از هم پاشید. بقیه سکویایی های دسته مشکی که به انتظار فنچ ها روی درختچه ها و بوته های بلند تر جاگیر شده بودن، از ضرب انفجار هر کدوم به1طرف پرتاب شدن و تکبال دید که1فوج پرنده کوچیک از بین غبار و دود سیاه و غلیظ، از تیرگی داخل زیرزمین بیرون اومدن، به سرعت از وسط قیامت دود و غبار به هوا بلند شدن و به آسمون پرواز کردن در حالی که سایه های بزرگ شکاری های تکمار پشت سرشون پرواز می کردن. تکبال با تقلید بسیار ماهرانه ای از صدای خورشید عربده زد:
-گروه نجات! فنچ ها رو نجات بدید! جنگی های سکویا! امشب رو برای تکمار به یاد موندنی کنید!
نعره های وحشی و بی شفقت جنگ، دود، غبار، جنگ، خون، دسته نجات به سرعت وارد عمل شدن. سکویایی ها مثل تیر های از تفنگ در رفته از زیر زمین و از آسمون و از چپ و راست روی سر دشمن که هنوز گیج شعله ها بود می باریدن و دسته مشکی به سرعت فنچ های وحشتزده و پراکنده رو جمع می کردن و به اعماق جنگل فراری می دادن. مشکی در مهار تکبال می خواست عربده بزنه و دیوانه وار خورشید رو صدا کنه و تکبال نمی فهمید اینهمه قدرت جسم رو از کجا آورده که تونسته تا این لحظه مشکی رو مهار نگه داره. خیلی گذشت تا تکبال از همون فاصله دور این اطمینان رو دریافت کرد که میدون جنگ از فنچ ها پاک شده. این درست در لحظه ای بود که تمام تپه در برابر نگاه خیره تکبال1دفعه شعله ور شد و انگار به لرزه افتاد. تکبال با احساس خطری آنی و خطاناپذیر به سرعت از جا پرید و با همون تقلید ماهرانه سفیر زد:
-افراد سکویا! باید بریم! باید بریم!
همین کافی بود. وسط اون قیامت خون و دود و خاک، سکویایی ها که خیال می کردن از خورشید فرمان می گیرن، 1دفعه عقب کشیدن و خودشون رو در بین دود و غبار مخفی کردن. شکاری های تکمار که خیال می کردن اون ها به زیرزمین و به ادامه درگیری پیوستن، کور کورانه توی گرد و خاکی که لحظه به لحظه بیشتر می شد می چرخیدن و به هم می خوردن. مشکی داشت می مرد. دسته مشکی تنها افرادی بودن که دیدن چی شد و تنها افرادی بودن که می دونستن فرماندهی این هنگامه سرخ دستِ خورشید نیست. تکبال خیلی سریع مشکی رو به تیزرو و تکرو که به پهنای صورت اشک می ریختن سپرد و فریاد زد:
-ببریدش!از اینجا ببریدش! خودتون هم برید! برید برید برید!
تکرو هقهق کرد:
-خودت چی؟
تکبال محکم و مطمئن داد زد:
-مشکی رو ببرید! من جا نمی مونم.
تکبال درست می گفت. تکرو دید که مثل برق از بالای شاخه پرید پایین، پاهای چابکش رو روی خاک محکم کرد و با چنان تسلط و سرعتی دوید که به هیچ عنوان از هیچ پرنده ای انتظار نمی رفت. تیزرو و تکرو در حالی که بی پروا هقهق می کردن، مشکی ملتهب و ناآروم رو از اونجا بردن.
تکبال مسافت زیادی نرفته بود که با شنیدن نعره ای بلند تر از هر انفجاری که در خاطرش جا می گرفت، حس کرد کوهی فرو ریخت. بی اختیار خودش رو روی زمین پرتاب کرد و زیر1دسته خار خزید. از اونجا سیاهی دود و غبار رو می دید و زمانی که سیاهی کمی کمتر شد، تکبال دید که منظره مقابل نگاهش به طور فاحشی تغییر کرده بود. تپه سیاه خارستان دیگه اصلا وجود نداشت و در افق تاریک، شب تا بی انتها کشیده شده بود. تکبال حس کرد دیگه نباید منتظر خورشید باشه. نمی فهمید چرا تا اون لحظه این احساس ابلهانه رو داشت که شاید پایان طور دیگه ای باشه ولی در اون لحظه انگار حقیقت از زیر تپه ای که دیگه نبود، سر برآورده و در جای خالی تپه فرو ریخته ایستاده بود. صدای تکبال در تمام خارستان پیچید، طنین انداخت و هزار ها بار منعکس شد.
-خورشیییید!خورشییییییید! خورشییییییییید! خورشید! خورشیدم اِی خدااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااااآاااآاااآاا!
در جایی بین نیمه شب و صبح، تکبال نفس زنان، خاک آلود، سیاه از دود و غبار و خون، محو شعله و جنگ و انفجار و ترس و حیرت و خاک و خاکستر، خودش رو به امن ترین و قابل دسترس ترین پناه گاهی که می شناخت رسوند. گودال کوچیک زیر بوته های خار اون طرف چنارستان. جایی که پیش از بازگشت خورشید، از خشم سکویایی ها اونجا پناه گرفته بود. مطمئن بود که فنچ ها نجات پیدا کردن. مطمئن بود که سکویایی ها در امان هستن. دیده بود که از مار ها کمتر از40تا زنده مونده و همراه تکمار به شدت زخمی و نیمسوخته از معرکه فرار کردن. تکمار زنده مونده بود ولی جدا از این، همه چیز درست بود. همه نجات یافته ها در امان بودن. فنچ ها بدون اینکه حتی یکیشون از دست بره آزاد شده و در اون لحظه تحت حمایت و رسیدگی افراد منطقه سکویا بودن. دژ مخوف تکمار داقون شده و از بین رفته بود. تکمار در غیبت کرکس، یکی از بزرگ ترین ضرب شصت های سکویایی ها رو دیده بود. و تکبال نمی فهمید یا نمی خواست بفهمه این وسط چی ایراد داره که حالش اینقدر وحشتناکه. درد فراتر از اون بود که اشک بتونه به کمک بیاد. تکبال خسته و نفس بریده زیر بوته های خار ولو شد. چشم هاش رو بست و خودش رو به سکوت سنگین شب جنگل سپرد و در همین زمان بود که شنید. صدایی بلند، طنین انداز و غمناک. چنان غمناک که تکبال احساس کرد تمام وجودش از درد و غم می خواد فریاد بزنه. چشم باز کرد و گوش داد. چیزی بود شبیه آواز. آوازی که تکبال تصور نمی کرد بتونه اونهمه درد توی خودش داشته باشه. تکبال چند لحظه گوش داد و با حالتی مثل هذیون زده ها زیر لب زمزمه کرد:
-آواز بوتیمار.
از شنیدن صدای خودش انگار1دفعه بیدار شد. هشیاری با بی رحمی دردناکی1دفعه برگشت و همه چیز مثل1انفجار سریع و بی مقدمه براش آشکار شد. گوش به آواز بلند و غمناک بوتیمار فکر کرد، به خاطر آورد، فهمید و پذیرفت.
خورشید رفته بود! خورشید برای همیشه رفته و تکبال رو تنها گذاشته بود!.
*******
امشب ستاره می چکد از چشم های من،
بی انتهاست ماتم بی انتهای من.
در قعر شامگاه به توفان سرنوشت،
تنها خداست شاهد شب گریه های من.
در تندباد فاجعه ویران همی شوم،
آخر کجاست آخر این ماجرای من!.
سر بر سیاه شامگهان دل درون خاک،
بس بی صداست بر قدمت های های من.
رفتی ز دست و من به قفایت شکسته ام!
بشکست از این سیاهه غم شانه های من!.
آه از پریشانیِ من در هوای تو،
وای از حضور غایبت اندر هوای من!.
دریا و آسمان و زمین غرق ماتمند!
فریاد از این جفای تو و از وفای من!.
آنجا که رفته ای ز شبانگه نشانه نیست،
اینجا سحر به خاک شد اندر سرای من!.
اندر لهیب حادثه بر خاک می شوم،
بیچاره ام ز درد و کجا شد شفای من!.
می خوانمت ز جان و چه بی هوده می کنم!،
امشب نمی رسد به سرایت صدای من!.
تا حشر از این وداع سیه ناله می زنم،
باشد که بشنود فلک این ناله های من!.
یک آسمان ستاره ی رخشان برای تو،
یک خاکدان هوای پریشان برای من.
در باورم نمی رود این هجرِ ناگهان،
میمیرم از تعب! مددی کن خدای من!.
*******
دیدگاه های پیشین: (14)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 16:50
سلام. این بار اولین دفعه است که هنوز این قسمت رو نخونده وسطش نظر میدم.
جدی از شدت هیجان نفسم بند اومده.
احساس می کنم شما تمام توانتون رو در نوشتن این قسمت یا حد اقل بیشتر قدرتتون رو به کار گرفتید که این همه نفسگیره.
وحشتناک شده.
می ترسم ادامه اش رو بخونم.
انصافاً دچار تناقض شدم هم دوست دارم بدونم آخرش چی میشه و هم با یک احساس عجیب و مبهم دلم نمیخواد دیگه ادامه بدم.
می خونمش هر قدر سخت باشه باید بدونم.
باید با حقیقت روبرو بشم.
رفتم که بخونم و با حقیقت هر قدر تلخ باشه مثل سکویایی ها روبرو بشم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله درسته تمام توانم رو اون شب جمع کرده بودم که بتونم بنویسم. شب سنگینی بود. کلمه به کلمهش نفسم رو می گرفت تا پیش ببرمش. کاش می شد مدلش رو عوض کنم! کاش می تونستم طور دیگه ای بنویسمش! فقط و فقط خدا می دونه چقدر این رو دلم می خواست. اون لحظه ها و حتی حالا.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 17:12
هنوز تمومش نکردم این قسمت رو.
دارم قبل از سکویایی ها با حقیقت روبرو میشم.
من قانون زندگی رو شناختم.
من شما رو حالا دیگه می شناسم.
نه شما رو به خدا نه.
نباید خورشید از بین بره.
با اون که تمومش نکردم هزار درصد مطمئنم یک فداکاری عجیب و بی نظیر در راهه.
شک نکنید تکبال اگه بخواد روی خوشی رو در زندگی ببینه در کنار خورشیده که می تونه این طور باشه.
اگر خورشید نباشه تکبال هم میشه یک مرده متحرک.
خورشید به خاطر تکبال هم که شده باید زنده بمونه.
این بار این قهرمان رو نابود نکنید.
واقعاً میشه بدون نابودی قهرمان داستان درست پیش بره.
برای خورشید این همه سختی و منفی و بد دیدن کافی نیست که حالا باید جونش رو هم فدا کنه.
لا اقل کرکس باید در این جنگ حضور پیدا کنه نباید وقتی کرکس بیاد دیگه اثری از خورشید نباشه.
نمی دونم چی باید بگم ولی واقعاً دوست دارم خورشید از بین نره.
اما در نهایت میگم که هر اتفاقی بیفته من آماده پذیرش هستم.
قبل از این که اتفاقی بیفته من برخلاف تصوری که از خودم داشتم گریه ام گرفته فکر می کردم این احساس ها مال دوران نوجوانی باشه که از خوندن یک داستان فرد گریه اش می گیره یا با قهرمان داستان همراه میشه و می خنده و در حقیقت باهاش زندگی می کنه.
حمل بر خودخواهی نشه امیدوارم در پایان این قسمت طوریم نشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
می فهمم. به خدا شما رو می فهمم. کاش راهی بود توضیح بدم که چقدر دلم می خواست خورشید بمونه. من با شما موافقم. تکبال در کنار خورشید دوباره زنده می شد. خود تکبال هم می دونست و حالا هم می دونه. من دلم نمی خواست اینطوری بنویسمش. به خدا راست میگم. تقصیر من نیست. تقصیر من نبود دوست من. خدا می دونه. تقصیر من نبود.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 17:35
تموم شد.
می تونید دیگه هیچ وقت ادامه اش رو ننویسید.
دیگه از نظر من بقیه اش ارزشی نداره.
نه این که سبک نوشتن شما اشکالی پیدا کرده باشه نه به خاطر این میگم که زندگی برای آدم ها تا یه جایی قشنگه از اون جا به بعد میشه نمایشی از زندگی.
نمایشی که دیگه واقعی نیست و هم خودِ فرد و هم اطرافیانش می دونن دارند نقش بازی می کنن.
از اون جا به بعدش دیگه الکیه و کشک.
من که در این نود قسمت با تکبال و از همه مهم تر با شما حتی قبل از تکبال آشنا بودم می دونم دیگه از این جا به بعد اگر تکبال بخواد هم نمی تونه درست زندگی کنه؛ یعنی اگر بتونه خورشید رو فراموش کنه به نظر من این خلاف عشقه و معلوم میشه با تمام وجودش خورشید رو دوست نداشته و فقط ادعا می کرده.
خورشید هم وقتی می گفت: به عزیزانت دل نبند و هیچ وقت خودِ واقعیت رو بهشون اظهار نکن باید می دونست این نشدنیه و اگر زندگی در این دنیا قشنگه و ارزشی هم داره فقط به خاطر این دوست داشتن هاست.
شعر آخر هم این قدر به داستان میاد که حد نداره.
اما دیگه ادامه اش ندین.
بذارین یه بار هم داستان این طوری تموم بشه.
اجازه بدین مخاطب بقیه اش رو حدس بزنه.
البته این فقط نظر منه.
واقعاً خسته نباشید نمی دونم خودتون وقتی این قسمت رو می نوشتید چه حالی داشتید حتماً اگر از حالِ الآن من بدتر نباشه بهتر نبوده.
پیروز و موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
شما شاید یکی از معدود افرادی باشید که متوجه شدید تکبال ادامه زندگیش رو نقش بازی می کنه. تکبال هنوز خورشید رو فراموش نکرده. به شما اطمینان میدم که اون شب تاریک هنوز مثل لحظه های اول براش تازه هست. البته کسی این رو درش نمی بینه. یاد گرفته خودش نباشه. ولی زمان هایی که مطمئنه هیچ چشمی نمی بیندش، هیچ گوشی نمی شنودش و هیچ حسی در اطراف حس و حال خودش نیست که کشفش کنه، سنگینی اون خاطره سیاه یکی از سیاه ترین خاطره های عمرشه. هنوز کابوس می بینه و هنوز واسه اینکه فقط تماشا کرد تا خورشید زیر اون تپه دفن بشه به خودش نفرین می فرسته. خورشید اجازه شکستن رو بهش نداد. دم آخر این امکان رو ازش گرفت. وگرنه چه بسا که تکبال الان زنده نبود. این یکی از سخت ترین فرمان هایی بود که خورشید بهش داد و تکبال هنوز منتظره که در اون طرف مرز بین مرگ و زندگی دستش به خورشید برسه تا برای دادن این فرمان سخت اجرا به حسابش برسه. ولی خداییش خود واقعی تکبال اگر ابراز بشه دردسر های بی نظیری براش درست می کنه. تصور کنید خیلی راحت به بقیه توضیح بده که من1کبوتر بی پرواز و غیر معمول هستم و این هم نشونه هاش. چندتا صحنه از این مدل مجسم کنید و چه بسا که حسابی بخندید.
جدی شعرش قشنگه؟ خودم گفتم. دیگه نشد کاملش کنم آخه ساعت تقریبا4صبح بود و من حس می کردم اگر این پست رو کامل نکنم و نذارم فردا دیگه واقعا کارم به درمون می کشه. باید می ذاشتمش. باید این کوه آتیشی رو1جایی می ذاشتمش زمین!
اگر می شد ادامه ندم چه سبک می شدم! ولی خیلی چیز ها هست که حل نشده. تکمار زخمی شده ولی هنوز زنده هست. کرکس اصلا نمی دونه چی سر خورشید اومده. فاخته هنوز وسط راهه. ولی خورشید رفت! کاش می شد دیگه باقیش رو ننویسم! کاش می شد دیگه ننویسم! دیگه واقعا دلم می خواد که بشه ننویسم!.
راستی معذرت می خوام مثل اینکه حال و هوای شما رو بد خراب کردم. ببخشیدم. به خدا خودم100برابر افتضاح تر بودم هنوز هم هستم. امیدوارم الان دیگه عالی شده باشید و همیشه عالی باشید!.
یکی
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 17:50
الان چند دقه گذشته ک دست بکیبورد نشستم موندم چی بنویسم. هی متاسفم جدی میگم. خیلی خیلی متاسفم پریسا. من تا حالا از خوندن هیچ جریانی اینقد ناراحت نشده بودم. حسین راست میگه اینارو ک مینوشتی چجوری بودی. پریسا. بیا ی جوابی همینطوری بکامنتم بده باشه، الان خطخطی حالتم میترسم واست. بیا بگو داری کامنتارو میخونی باشه؛ هی من الان نمیتونم حرف پیدا کنم بگم شاید بعد بیام. پریسا بیا ی چیز بگو خیالم تخت شه خب؛ من دیگه نمیتونم میرم ی وقت دیگه میام ی کامنت درستحسابی شاید بدم

پاسخ:
سلام یکی.
اصلا نمی تونم این مدلی تصورت کنم. زمانی که خودم داشتم می نوشتم، فردا نزدیک ظهر که حواسم جمع تر شد خدا رو حسابی شکر کردم که نصف شب بود و کسی در اطرافم نبود و من وسط شب تنها بودم. من و داستان تکبال. به نظرم دیگه لازم نباشه حالم رو توضیح بدم برات. ممنونم یکی.
آریا
سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 19:57
سلام دوست من
نمیدونم چی بگم
همه گفتنی هارو حسین عزیز گفت چند روزی هست که خیلی دلم گرفته امروز خیلی بد تر شده بود داستانت بهونه دستم داد تا ببارم . تا از دردایی که تو دلم دارم ببارم
خیلی زیبا نوشتی
حالت رو خیلی خوب میدونم میدونم …….
شاد باشی
خدا نگهدارت

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
خدا نکنه! دل مهربونت واسه چی گرفته بود؟ کاش الان دیگه هوای دلت آفتابی باشه. دل باید گاهی بگیره که دل باشه ولی ترجیح میدم برای دوست هام این گرفتگی ها هرچی کمتر و کوتاه تر باشن. الان حال دلت چطوره؟
حسین آگاهی
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 00:56
سلام. بیایید و بگید که حالتون بر سر جاشه و هنوز هستید.
جدی نگرانتون هستیم.
چه کسانی که نظر میدن و چه کسانی که فقط رهگذرند و میان و میرن.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
من هستم. ببخشیدم که دیر اومدم. راستش نمی تونستم به این پست سر بزنم. توانش نبود. تمامش رو برای نوشتنش صرف کرده بودم و شارژ مجدد لازم بود که زمان معمولا زحمتش رو می کشه. حالا اینجام، آماده ادامهش هنوز نیستم ولی اینجام، به خاطر دونه دونه اشک های عزیز و با ارزش شما و آریا و هر کسی که با خوندن سطر های نوشته من بارید معذرت می خوام، و کلامی نمی شناسم که توضیح بده همه شما، حضورتون، حالتون و تک تک کلمه هاتون چقدر برام با ارزشه.
پاینده باشید.
آریا
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 12:54
سلام پریسا جان
کجایی چرا نیستی
بیا مارو از نگرانی در بیار
بیا پریسا

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. دوست عزیز من. نگران نباش عزیز. من همین جام. اینجا روی خاک زمین. توی جهان سفید و سیاه. وسط زندگی. توی کامنت دونی این پست. خودت رو به راهی عزیز؟
ایام به کام.
مینا
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 12:56
سلام هر چه قدر خواستم نظر بدم نشد تا بالاخره امروز شد.
اولش که داستانرو خوندم خیلی بی تفاوت بودم. مثل یه حقیقت تلخ. هر چه قدر که گذشت به دردی که توی داستان بود بیشتر پی بردم.
نمیدونم چرا قانون دنیا اینطوره که وقتی کسی میره ارزششو خیلی بیشتر میفهمیم از زمانی که اون شخص در کنار ماست. کاش انسان ها اینطور نبودن.
به نظر من تکبال بعد از این الگوی کوچیکی میشه از تموم زوایای خورشید تلخ توانا و شاید مرموز.
شایدالآن تکبال راحتتر بفهمه زندگی یعنی چی.
ولی خوب فهمیدن ها معمولا سخت به دست میان و تلخ.
روزگار بد جوری درس میده.
نمیدونم چی بگم جز آرزوی خوشبختی و سعادت برای همه کسانی که اینجا میان و به خصوص برای شما.
کاش کی خورشید ه ای زندگی ما هیچوقت غروب نکنن.
هر کسی توی زندگیش یه کسیرو داره که براش بهترین انسان روی زمینه کاش خدا این آدمهارو از ما نگیره خودخواهیه ولی خوب دیگه بعضی اأما ضامن بقای ما هستن.
از ته قلبم برای همتون بهترین هارو میخوام

پاسخ:
سلام مینا جان.
من بد خودخواهم مینا. اگر می شد و راهی بود، فرقی نمی کرد این راه درست بود یا نبود. مطمئن باش من برای نگه داشتن اون هایی که دلم می خواست برای همیشه موندنشون تضمین بشه نرفته نمی ذاشتمش.
بله کاش خورشید های اون هایی که توی زندگیشون خورشید دارن هرگز غروب نکنن. بچه ها اگر دارید قدرش رو خیلی بدونید. زمانی که بره تازه می فهمید چه کم دیدیدش. چه کم باهاش حرف زدید. چقدر حرف داشتید بهش بگید. چقدر ابراز محبت بود که بهش نکردید. چقدر کم دستش رو گرفتید، کنارش نشستید، به حضورش توجه کردید. چه کم باهاش بودید. چه کم برای رضایتش تلاش کردید. چقدر سوال بود که می خواستید ازش بپرسید و نپرسیدید. چه کم بهش نزدیک شدید. چه بسا که می تونستید بهش1لبخند بدید و ندادید. خیلی دردناکه زمانی که آدم به خودش میاد و می فهمه تمام این فرصت ها برای همیشه از دست رفتن و تموم شدن.
معذرت می خوام. باز جوگیر شدم. ببخش مینا جان و ببخشید همه.
راستی با این جملهت خیلی موافقم. فهمیدن ها سخت به دست میان. گاهی چنان سخت که جای زخمش برای ابد باهامون باقی می مونه. کاش می شد پیش از درس گرفتن بفهمیم بلکه اینهمه دردناک نباشه!
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 17:43
نمیتونم بگم بهتر شدم. ولی راحتتر میتونم حرف بزنم. بازم متاسفم پریسا. بخدا حالم تا تهش گرفتست از این خیتی روزگار. هی من وسط نوشتت اعمال نظر نمیکنم اما بنظرم میاد مینا راست میگه این تکبال از حالا بعد اینکه حالش جا بیاد میشه ی خورشید مشابه اون اولی. این موشیپیشیبازیرو ولش. خیلی سخته ما همه میدونیم. من میدونم بقیه هم هرجور بلد بودن و احساسشون قد داد اینجا گفتن ک میدونن چقد درد داره. نمیدونم چقد ازش گذشته ولی بنظرم این شکلیش هرچی ازش گذشته باشه دردش کم نمیشه. رفتن عزیزی ک برگشتی توش نی وقتی تماشاگر رفتنش باشی. فکرشو ک میکنم روانم تشنجش میگیره بخدا. ولی یادت نره خورشید اینریختی تکبالو نمیپسندید. خوش نداشت تکبال ساکت و ماتمگرفته و دربداقونو. اینجارو ببین. ما هنوز اینجاییم. فاخته نیست ولی ما هستیم. من و آریا و مینا و حسین. ما هستیم. داریم تشویق میکنیم. بیا باهامون حرف بزن. هی پریسا. ببینمتا, زود باشیا, بیایا, حرف بزن خیالمونو راستوریست کن. ببین اگه اومدی ک اومدی اگه بازم نیومدی ما چندتایی جمع میشیم میایم سراغت. پریسا. تنها نگذرون. بیا باهم ردش کنیم. من هستم. منتظرما, پریسا ببینمتا, زود باش بیا فقط بیا ی پستی چیزی بزن باش تا بعدش واسه باقیش من شلوغی راه بندازم. منتظرتم.

پاسخ:
ببخش به خاطر حال و هوای گرفتهت یکی. باور کن نمی خواستم حال کسی گرفته بشه. بله سخته. همون طور که گفتی فرقی نمی کنه چقدر گذشته باشه. بعضی لحظه ها هستن که همیشه تازه باقی می مونن. کهنه نمیشن، غبار نمی گیردشون، کم رنگ نمیشن. کاش این لحظه ها برای همه شما از اون خوب هاش باشه!
ممنونم که هستی یکی. از تو ممنونم. از تمام اون های دیگه هم ممنونم که هستن. این بودن برام خیلی ارزش داره. خیلی خیلی خیلی زیاد یکی. من هستم. اگر خیال نداری فعلا واسه باقی تکبال شلوغ کنی اعلام حضور می کنم وگرنه در میرم تا مدت نامعلوم. شوخی کردم. من اینجام و یکی هم بدون شلوغ کاریش دیگه یکی نیست که! شلوغ کن و باش و همچنان یکی آن سوی شب باقی بمون.
پیروز باشی.
آریا
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 02:44
سلام پریسا جان
چرا نیومدی بیا تورو خدا مارو از نگرانی در بیار
با یکی موافقم زود بیا با هم بگذرونیمش بیا پریسا بیا

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ببخشید مثل اینکه خیلی دیر کردم. نگران نباش چیزی نمیشم. چرا باید چیزی بشم آخه؟ من فقط قصه نوشتم. اگر واسه قصه نوشتن بخوام طوری بشم که بد ضایع هست. نه بابا چیزیم نیست و تا چند وقت دیگه دوباره سر آب زرشک با هم دعوا می کنیم. آخ جون.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 19:35
سلام پریسا جان
خدارو شکر بهترم
باش همیشه باش پریسا
منم هستم
امیدوارم احوالت خوب باشه
میگم آب زرشکی نمونده که سرش دعوا کنیم
نبودی همشو خوردم خخخ
خوب چیکارکنم دیدم نیستی هیفم اومد نخورم همشو خوردم تا قطره ی آخر
اون چیه برداشتی بزارش زمیین ووااایی
من رفتم ال فراار
شاد باش تا همیشه 66152

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خوشحالم که بهتری. تو چی گفتی؟ آب زرشک های من! یعنی صداقتت… آریا! من می کشمت! فقط دعا کن من توی این اردوی محله دستم نرسه بهت. راستی هستی؟
دعا کن بشه باشم آریا. خیلی دلم می خواد خیلی.
میگم1چیزی. حکمت این شماره های آخر نوشتهت چیه؟
شاد باشی.
آریا
جمعه 28 فروردین 1394 ساعت 14:16
سلام پریسا جان
پخخخخخخخخخخ
دستت نمیرسه که خخخخخ
من خیلی دوست داشتم بیام اما نشد که بشه
به احتمال زیاد تو این هفته یا هفته ی دیگه آبجیم و خوانوادم بیان باید دستی به خونه بکشم وقتیم آبجیم بیاد دیگه نمیشه که ثبشه بیام انشا الله یه اردو ی دیگه
هعععییی خیلی دوست داشتم میتونستم بیام
حکمت شماره های آخر کامنتم زیره سره وب بیسون هستش خخخخ
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
امیدوارم گربه های2تایی حسابی اذیتت کنن! امیدوارم تا1جایی رو تمیز و مرتب می کنی پشت سرت راه بی افتن دوباره ویرانی به بار بیارن! امیدوارم حسابی حسابی حسابی اذیت کنن! آخیش! تا تو باشی در غیبت من ته آب زرشک هام رو بالا نیاری.
اردو هم همیشه هست بیخیال. خواهر و خونواده دارن میان. هیچی اندازه خونواده ارزش نداره آریا. خوشحالم که به همین زودی شما ها همگی در کنار هم خواهید بود. از خدا می خوام دیگه هرگز هرگز و هرگز شاهد همچین اتفاق هایی توی زندگی نباشی. اگر خدا بخواد زمان دیگه و جای دیگه می بینمت.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
آریا
شنبه 29 فروردین 1394 ساعت 22:54
پخخخخخخخخخ

خانه


پاسخ:
وای این چی بود! دستم روی ماشه تیر کمونم بود این بنده خدا کی بود پخ کرد دستم لرزید تیر نفلهش کرد؟ آخ آخ طفلکی!
آریا
شنبه 29 فروردین 1394 ساعت 23:00
سلام پریسا جاان
اعلام حضورو داشتی خخخ
من هستم
و چشم براه تکبال 91
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
هدف گیری رو عشق کردی؟ ای خدا دلم نمیاد اذیتش کنم که!
باش آریا که حضورت کلی ارزش داره برام.
تکبال91هم بلاخره میاد. اگر خدا بخواد و عمری باشه دیر و زود داره ولی بلاخره میاد. بذار خاک روی پر هاش خشک بشه میادش.
پیروز باشی از حال تا همییییشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال89

جنگل سرو آشکارا منتظر1اتفاق بود. سکوتش این رو فریاد می زد و همه این فریاد رو می فهمیدن. ولی کسی توضیحش نمی داد. تکبال هنوز ناپیدا بود. تکماری ها و افراد منطقه سکویا هیچ کدوم نتونسته بودن گیرش بیارن. تکبال همونجا توی گودال کوچیک زیر ریشه های خار جنگلی با بیماری ناشناسش می جنگید. علف های اطرافش اونقدر زیاد بودن که اگر سال ها ازشون می خورد مشکل غذا پیدا نمی کرد. بارون هم که هرچند1بار می بارید و چاله های اطرافش رو از آب شفاف پر می کرد و دیگه لازم نبود بیاد بیرون و برای آب خوردن تا لب رودخونه بره. پس ترجیح می داد همونجا بمونه تا زمانی که این کرختی و درد مسخره دست از سرش بردارن. تکبال توی مخفیگاهش باقی موند و در اون لحظه خواب بود. سکوت سنگین شب جنگل رو چیزی خراش می داد. تکبال حس کرد چیز مزاحمی داره خوابش رو مثل1دسته پر به هم می ریزه. لحظه ای بعد، بیشتر به جهان بیداری کشیده شد. صدای مشخص1خشخش درست در بالای سرش از جا پروندش. تکبال نمی دونست چند روز گذشته و اصلا نمی دونست الان چه زمانیه. زمان از دستش در رفته بود و این صدا!.
بی حرکت توی پناه گاهش موند و گوش داد. حرکت تردید ناپذیر موجودی در چند قدمیش. تکبال سعی کرد بدون ایجاد صدا سرش رو کمی بالاتر بگیره بلکه بتونه ببینه چی در مجاورتشه. طول کشید تا چشم هاش به تاریکی عادت کرد. نیمه شب بود. سایه ای بزرگ، خیلی بزرگ تر از خودش، تیره و سریع، 1مار بزرگ!.
تکبال حس کرد قلبش1لحظه از زدن ایستاد. نفسش رو حبس کرد. مار آهسته می خزید و جا به جا می شد ولی حرکتی رو به جلو نداشت. معلوم نبود چرا هرچه سریع تر از اون نقطه پر خار نمیره و دور نمیشه. تکبال بی حرکت منتظر موند و امیدوار بود مار بر نگرده و نبیندش. لحظه ها کند و سنگین می گذشتن. مار پیچ و تابی خورد و دم کلفتش حرکت تندی کرد. تکبال کشید عقب تا از برخورد دم مار با سرش پیشگیری کنه. مار در چند قدمی تکبال نیمه چمبره ای زد و هیکل بزرگ و سنگینش رو برای قرار گرفتن در وضعیت راحت تر کمی تکون داد. تکبال با نگاهی سراسر وحشت بهش خیره مونده بود. اگر پنجه هاش رو کمی دراز می کرد می تونست انتهای دم مار رو لمس کنه. مار لحظه ای دمش رو کمی بالاتر از زمین نگه داشت و بعد تکونی خورد و به حالت کمین بی حرکت باقی موند. تکبال به سکون1تیکه سنگ فقط تماشا می کرد. شاهد بود که موش بزرگی به وسیله مار شکار و بلعیده شد. مار غذاش رو خورد و سیر و پر راه افتاد و رفت. تکبال لبخند تلخی زد.
-این ها به خودشون هم رحم نمی کنن. چرا باید کنن؟ موش ها غذای مار ها هستن. ایراد از بینش موش هاست که نفهمیدن همراهی مار ها اعتبار نداره.
لبخندش مثل سرابی که محو بشه آهسته محو شد. غمی مثل غبار روی نگاهش نشست.
-همراهی ها واقعی نیستن. همراه ها هم همینطور. هیچ همراه و هیچ همراهیی اعتبار نداره.
لحظه ای طول کشید که به خودش اومد. درد کمتر شده بود. هنوز بود ولی نه به شدت گذشته. تکبال نفسی از سر رضایت کشید. کرختی و تب همچنان آزارش می دادن. تکبال حس می کرد که به شدت خسته هست. تا صبح هنوز زمان زیادی باقی بود. تکبال دوباره زیر ریشه های خار ولو شد. در آخرین لحظه های بیداری در ذهنش زمزمه کرد:
-اینطوری خیلی خطرناکه. ماره ممکن بود ببیندم. باید1فکری کنم. دسته کم مسلط تر باشم. فردا. فردا بهش فکر می کنم.
و بعد به خوابی سنگین از جنس تب فرو رفت.
-آهای!بلند شو! بیدار شو! ببینم جایی دیگه نبود که مخفی بشی؟ بیدار شو دیگه!
تکبال بی رمق چشم باز کرد. صبح شده بود. روز تاریک بالا اومده و نور چشم هاش رو می زد. تکبال به سفیدی بالای سرش نظر انداخت و چشم هاش رو بست.
-می بینی؟ اینجا هم کشفت کردم.
لبخند محوی برای1لحظه کوتاه روی چهره تکیده تکبال نشست و خیلی سریع پاک شد.
-سلام آقای خوشپرواز. تو اینجا چیکار می کنی؟
خوشپرواز مثل همیشه بود. آزاد، سبک، مهربون.
دیگه آقاش رو ول کن. همون خوشپرواز بسه. -من اومدم برای کشف و شهود. تو چی؟ اومدی مخفی بشی؟
تکبال که داشت دوباره خوابش می برد آه کوچیکی کشید.
-بله دقیقا. اومدم مخفی بشم.
خوشپرواز نگاهش کرد. تکبال واقعا دوباره داشت به خواب می رفت. خوشپرواز آهسته شونه هاش رو تکون داد.
-نه! بسه دیگه. تو واقعا نباید دیگه بخوابی. چقدر داغی! تب داری؟ تکبال! بیدار شو! بهم بگو ببینم تو تنهایی اینجا وسط این خاک و خاشاک چیکار می کنی؟ تو پیش از این تنها نبودی. همراه داشتی. به نظرم اون کرکسه. الان کجاست؟ اون و اطرافیانش کجا هستن؟
تکبال از جا پرید ولی نه اون اندازه شدید که کاملا هشیارش کنه.
-تو از کجا می دونی؟
خوشپرواز نخندید.
-من نشونه های حضورش رو توی زندگیت دیدم. درضمن اون کرکس سکویاست و کرکس سکویا1عالمه خدم و حشم داره که اگر تو باهاش بودی پس با اون ها هم بودی. و حالا اون ها کجان؟
تکبال در عالم نیمه هشیاری به طرف خواب شنا می کرد و آهسته از درک و بیداری دور و دور تر می شد. فقط می فهمید که خوشپرواز خطرناک نیست جز اینکه الان نمی ذاره تکبال بخوابه و تکبال به هیچ عنوان بیداری رو نمی خواست. باید1طوری سکوت اطرافش رو پس می گرفت.
-تکبال!بیدار شو! داشتم باهات حرف می زدم پاشو جوابم رو بده!
تکبال نامفهوم نجوا کرد.
-کرکس رفت سیرک. شهپر گرفتش و تحویلش داد. خود شهپر هم رفت تا مواظبش باشه. بقیه هم می خوان پدرم رو در بیارن. دیگه هیچی. دیگه بسه. دیگه می خوام بخوابم. بذار بخوابم. فقط بخوابم.
تکبال این ها رو گفت و اشک مثل سیل از لای پلک های بستهش جاری شد. خوشپرواز تماشا می کرد که چطور پر های خاک گرفته تکبال از سیل توقف ناپذیر اشک هاش خیس می شدن. تکبال نیمه هشیار نفس های تند می زد و اشک بود که از چشم های بستهش می زد بیرون. زیاد طول نکشید. لحظاتی بعد، نفس هاش کم کم کند تر و عمیق تر شدن، اشک ها کمی دیر تر، ولی بلاخره موقتا ایستادن و تکبال با رضایت کامل به عالم بی خبری خواب و بی هوشی فرو رفت. خوشپرواز لحظه ای همونجا نشست و تماشاش کرد. مات و متحیر نگاهش می کرد. تکبال خاکی و خسته رو نگاه می کرد که خوابش خواب تب بود. آهسته پرسید:
-و این بیماریت.
سکوت. تکبال خواب بود. خوشپرواز دیگه بیدارش نکرد. همین اندازه برای امروزش کافی بود. باید دونسته هاش رو حذم می کرد. خوشپرواز روی تکبال رو با خاک و خار پوشوند و تکبال با رضایت توی خواب نفس عمیقی کشید. خوشپرواز پرید و رفت. 1دسته خیلی بزرگ مورچه از اطراف هجوم آوردن و بی صدا چاله های آب رو گود تر کردن تا برای دفعه بعد آب بیشتری توش جا بشه. تکبال خواب بود. مورچه ها1دسته بزرگ علف رو تا حد امکان ریز کردن، به طوری که خوردنشون برای1کبوتر ارزنخوار ساده تر باشه. بعد در لا به لای ریزه علف ها از نظر گم شدن و رفتن. تکبال خواب بود و بوی علف های بارون خورده رو در اطرافش به مشام می کشید. حسی مرکب از سبکی و رضایت گرفتش. کسی لبخند کوچیکی رو ندید که روی چهره تبدار تکبال نقش شد و همونجا باقی موند. تکبال خواب بود. روز آهسته آهسته بالا می اومد. زندگی توی جنگل سرو بیدار می شد و تکبال همچنان خواب بود.
منطقه سکویا.
آرامش و نظم مثل همیشه برقرار بود. با این تفاوت که حواس ها چندین برابر گذشته جمع، نگاه ها تیز تر، ذهن ها هشیار تر و گوش ها باز تر بود. جای کرکس، شهپر، خورشید و تکبال پر شده و ظاهرا نبودشون مشکلی ایجاد نمی کرد هرچند سکویایی ها برای پر کردن این خلأ ها خیلی فشار متحمل می شدن.
-مشکی!پیام امنیت از طرف خورشید. همه چیز اونجا رو به راهه جز اینکه تکمار فهمیده خورشید اونجاست. مثل اینکه خواستن اونجا شر درست کنن و خورشید تونسته حالشون رو بگیره و حالا تکمار می دونه که اونجا بی حفاظ نیست.
مشکی با رضایت بال هاش رو تکون داد.
-اتفاقا بهتر شد. بذار تکمار بدونه هر غلطی بخواد نمی تونه بکنه. باید برای خورشید پیام بفرستیم و بهش بگیم اینجا هم اوضاع رو به راهه.
خوشبین با تردید به مشکی نگاه کرد.
-مشکی!این دفعه هم مثل دفعه پیش می خوایی به جای کرکس بهش پیام بفرستی و خیال نداری از جریانات اینجا چیزی بهش بگی؟
مشکی بی تردید جوابش رو داد.
-به نظرت گفتنش جز اینکه اوضاع دشت رو هم به هم بریزه فایده ای داره؟ خورشید الان بی اطلاعه و اگر مطلع هم باشه فعلا کاری از دستش بر نمیاد. بذار فعلا همین طور بی اطلاع باقی بمونه. این نظر منه و اگر شما ها نظر دیگه ای دارید با دلیل هاتون بگید شاید از مال من درست تر باشه.
کسی حرفی نزد. بقیه هم با مشکی موافق بودن. حضور خورشید هرچند برای سکویایی ها مفید بود ولی باعث می شد دشت و دشتی ها بی حفاظ رها بشن و این چیزی بود که تکمار می خواست و این چیزی بود که کرکس نمی خواست.
-آهای حواست کجاست؟ معلوم هست چیکار می کنی؟
تیزرو به وضوح از چرت پرید و گیج به تیزپرک جیغجیغو که معترض و عصبانی نگاهش می کرد خیره شد.
-چی شده تیزپرک؟
تیزپرک با حرص بهش چشم غره رفت.
-تو حالت خرابه تیزرو! همیشه یا نیستی یا چرت می زنی الان هم که درست و حسابی خوابت برد و ولو شدی روی سر من. نزدیک بود جفتمون رو پرت کنی پایین. تیزرووو! دارم باهات حرف می زنم، بیداری؟
تیزرو خوابآلوده زمزمه کرد:
-آره آره بیدارم.
تیزپرک لحظه ای مات به تیزرو خیره شد. تیزرو گیج خواب بود. مشکی نگاهش کرد.
-تیزرو!تو این شب ها چته؟ زمان هایی که هستی همیشه خسته ای. تکرو هم مثل تو شده. درضمن شما2تا دیگه کمتر با هم هستید. در فواصل زمانی مشخص یکی یکی غیب میشید و نوبتی جاتون رو عوض می کنید. حضور و غیبت هاتون تک تک و مرموزه. تکرو هم مثل تو زمان های حضورش همیشه خوابش میاد. شما2تا دارید چیکار می کنید؟
تیزرو با خستگی آشکار به مشکی نظر انداخت. نگاهش خسته بود.
-ما2تا؟ هیچی. کاری نمی کنیم. گشت می زنیم، نگهبانی میدیم، دیدبانی می کنیم، از این کار ها دیگه.
تیزبین پرسشگر به مشکی و به تیزرو چشم دوخت.
-راست میگن تیزرو. شما2تا عجیب شدین. اگر مشکلی هست به ما هم بگید. چرا دیگه با هم نمی بینیمتون؟ یعنی می بینیم ولی خیلی کم. انگار میایید1چیزی مثل1پست منظم رو به هم تحویل میدید، پچپچکی هم گاهی می کنید و میرید. جریان چیه تیزرو؟
تیزرو بیخیال اینهمه پرسش و اونهمه نگاه پرسشگر سری تکون داد بلکه خواب از چشم هاش چند قدمی بره عقب تر.
-جریانی در کار نیست. ما2تا1کمی با هم مختلف شدیم. یعنی اختلاف نظر پیدا کردیم و زیاد با هم کنار نمیاییم. نیمه قهریم. اینه که با هم دیده نمیشیم. شما هم سخت نگیرید درست میشیم.
خوشبین مشکوک نگاهش کرد.
-تکرو هم دیشب به من همین رو گفت. احتمالا لازمه زودتر شما2تا رو با هم آشتی بدیم تا زهوار جفتتون به طور کامل در نرفته.
مشکی متفکر و سنگین تماشا می کرد.
-زمان های پچپچ هاتون به نیمه قهر ها نمی خورید. تیزرو! تو مطمئنی که داری راست میگی؟
تیزرو مطمئن به مشکی نظر انداخت و بی تردید سر تکون داد.
-بله که مطمئنم. در مورد آشتی بین ما2تا هم ممنون ولی ترجیح میدیم کسی کاری نکنه. بذارید خودمون حلش کنیم.
تیزپرک با تردید و ناباوری به تیزرو خیره شد.
-تیزرو!مشکل شما2تا چیه؟ شاید بشه زودتر درستش کرد. البته اگر تو و تکرو راست گفته باشید و واقعا مشکلی باشه.
تیزرو دستی به نشونه بیخیالی تکون داد.
-ممنون. لازم نیست.
تیزرو این رو گفت و بیخیال اونهمه نگاه ناباور، چشم های خستهش رو مالید. خوشبین به مشکی نظر انداخت و از نگاهش کاملا مشخص بود که اون هم مثل مشکی چیزی از توضیحات تیزرو باورش نشده.
بارون این روز ها بیشتر می بارید. گاهی ساعت ها و روز ها می بارید و حسابی همه جا رو به هم می ریخت ولی پرنده های جنگل سرو این بارش ها رو به فال نیک می گرفتن و امیدوار بودن که این نشونه رسیدن بهار باشه. درضمن از نظر اون ها بارون های طولانی بهتر از توفان های ویرانگر زمستون بود و به همین خاطر از طولانی شدن بارش ها چندان شاکی نبودن. تکبال رفته رفته از درد و تب خلاص می شد ولی همچنان سست و کرخت بود. در هر فرصتی میل عجیبی به ولو شدن و خوابیدن داشت و ترجیح می داد از پناهگاهش خارج نشه. اما تا کی می تونست اونجا بمونه؟ باید بلاخره می زد بیرون و دوباره با زندگی همراه می شد. دلتنگی، وحشت و فشار هر بار و هر بار باعث می شد که این افکار به اشک ختم بشن. تکبال این روز ها جز درد کشیدن و گریه کردن هیچ کاری نمی کرد.
-سلام تکبال. هنوز که اونجایی. بهتر شدی؟ راستی مشکلت چی بود؟ درد داشتی؟ اصلا خوب نبودی.
تکبال از وسط ریشه هایی که پناهش داده بودن به خوشپرواز خیره شد.
-سلام خوشپرواز. نمی فهمم تو چجوری پیدام می کنی!؟ جدی این اصلا شدنی نیست.
خوشپرواز خندید.
-من هرچی رو که دلم بخواد پیدا کنم پیدا می کنم. تو هم از اون دسته مواردی هستی که نمیشه از نظرم مخفی بمونی. هم پیدات می کنم، هم کشفت می کنم، هم حَلِت می کنم.
تکبال متعجب نگاهش کرد.
-حَلَم می کنی؟ یعنی چی؟
خوشپرواز دیگه نمی خندید.
-تو1جور هایی معمایی تکبال. حل کردنت دردسر داره ولی من بلاخره انجامش میدم. اگر کمک کنی و خودت هرچی می خوام رو بهم بگی که خیلی کارم آسون میشه ولی اگر نخوایی…
تکبال منتظر ادامش نشد.
-خوشپرواز!من نمی خوام. تو هم ادامه نده.
تکبال این رو گفته نگفته لای ریشه های خار پنهان شد. خوشپرواز لحظه ای به مخفیگاه تیره تکبال خیره موند.
-تکبال!بیا بیرون. تا کی می خوایی اونجا بمونی؟ تو کبوتری. موش کور که نیستی رفتی زیر زمین. بیا بالا از اونجا. بیا بیرون بذار جسمت نفس بکشه.
تکبال خودش رو ته گودال کوچیکش زیر ریشه ها جمع کرد و کوچیک تر شد. به هیچ عنوان نمی تونست فکر بیرون رفتن رو هم کنه. اون هم با خوشپرواز که بیگانه جوون و نوپروازی بود از اون مدل ها که کرکس ابدا بهش اجازه نمی داد باهاشون بپره. خوشپرواز دست بردار نبود.
-تکبال!ببین! من این بیرونم و هیچ اتفاق ترسناکی برام نمی افته. اگر هم بی افته بلدم چجوری ازش خلاص بشم. تو هم باید همین طور باشی. حیف نیست زندگی رو به خاطر خطر هایی که شاید باشه شاید هم نباشه تلف کنی؟ بیا بیرون. بیا دیگه!.
تکبال دست دراز شده خوشپرواز رو ندید گرفت. خودش رو عقب کشید و زمزمه کرد.
-نه. نمی خوام. من همینجا راحتم. برو خوشپرواز منو ول کن.
خوشپرواز1قدم به انبوه خار ها نزدیک تر شد.
-تکبال!چرا اونجا موندی؟ چرا بیرون نمیایی؟
تکبال نجوا کرد.
-نمی خوام. نمیشه. نباید.
خوشپرواز حیرت کرد.
-نمیشه؟!نباید!؟ آخه چرا؟ چی این مانع رو سر راهت ایجاد می کنه؟
تکبال سکوت کرده و توی پناه گاهش مچاله شده بود. خوشپرواز نمی خواست کوتاه بیاد.
-ببین تکبال! اون چیزی که تو خیال می کنی از بیخ اشتباهه. بیا حلش کنیم.
تکبال تقریبا بی صدا گفت:
-نه.
خوشپرواز با حرارت پرسید:
-چرا؟ چرا نمی خوایی از این تیرگی خلاص بشی؟ چرا نمی خوایی سعی کنی این گیر مسخره واست حل بشه؟
تکبال زمزمه کرد:
-حل شدنی نیست.
خوشپرواز تقریبا داد زد:
-هست تکبال. هیچ مشکلی نیست که حل نشه. بیا حلش کنیم. باور کن حل میشه.
تکبال آه کشید. اشک دوباره اومده بود و داشت به شدت روی چهره خاکی تکبال جولان می داد.
-تو نمی فهمی. تو نمی فهمی!
خوشپرواز با اصراری لجوجانه پر و بال تکون داد و مثل اینکه بخواد به تمام جنگل نظرش رو اعلام کنه بلند و رسا داد کشید:
-تو اشتباه می کنی. بیا امتحان کن.
تکبال نجوا کرد.
-نه.
خوشپرواز فرصت نکرد بپرسه چرا نه.
-آهای خوشپرواز! اونجا چیکار می کنی؟ داری میری وسط خار ها که چی؟
خوشپرواز سر بالا کرد و به رنگین پر خندید.
-بیا پایین رنگین پر.
رنگین پر آهسته و با احتیاط فرود اومد ولی مواظب بود پر های مرتبش به خاک و خار برخورد نکنه.
-خوب بگو ببینم چی زیر این خار ها هست که این پایین نگهت داشته؟ می دونی الان اگر بی افتی این وسط میشی مثل جوجه تیغی؟
رنگین پر می خندید و خوشپرواز نگاهش همچنان به انبوه خار ها بود.
-اون زیر. تکبال اونجاست و بیرون نمیاد.
رنگین پر از خنده دست برداشت و با تعجب نگاهش کرد.
-تکبال؟ اونجا؟ یعنی گیر کرده؟
خوشپرواز آه کشید.
-تقریبا. یعنی آره گیر کرده ولی نه اون مدلی که تو خیال می کنی. گیرش توی خودشه. نمی خواد از اونجا در بیاد. به نظرش این براش شدنی نیست.
رنگین پر متحیر خندید.
-چرا شدنی نیست؟ خیلی هم شدنیه. آهای تکبال! دستت رو بده به من تا بیارمت بیرون.
تکبال تا حد امکان ته گودال و زیر ریشه ها فرو رفت. رنگین پر هرچی نگاه کرد توی تاریکی اون پایین ندیدش.
-تکبال!اونجایی؟ تکبال!
تکبال جواب نداد. خوشپرواز کمی آشنا تر بود ولی رنگین پر1بیگانه کامل به حساب می اومد و…
-بیگانه ها به هر حال بیگانه هستن. منفی و تاریک. ازشون بکش عقب. لازم نیست باهاشون بپری. بذارش به عهده خودم.
گفتار کرکس توی سرش پیچید و چشم هاش رو خیس کرد. کرکس حالا کجا بود؟ الان که تکبال زیر ریشه های خار جنگلی داخل1گودال کوچیک از ترس جهان بیگانه گیر کرده بود و می لرزید کرکس کجا بود که زیر بال و پر هاش حفظش کنه؟
-تکبال!اونجا داری چیکار می کنی؟ گریه؟ آخه برای چی؟!
رنگین پر نگاه متحیرش رو به خوشپرواز دوخت.
-اون چشه؟
خوشپرواز با تأثری آشکار سر تکون داد. رنگین پر لحظه ای به خوشپرواز و به تیرگی زیر بوته های خار که صدای هقهق دردناکی ازش بیرون می اومد نظر انداخت.
-خوشپرواز!به نظرم ما نباید اذیتش کنیم. اگر به هر دلیلی اونجا حس بهتری داره نباید اصرار کنیم که بیاد بیرون. دسته کم حالا نباید این کار رو کنیم.
خوشپرواز خواست اعتراض کنه ولی رنگین پر بهش مهلت نداد.
-نه حالا که من هیچی از این داستان نمی دونم و تو هنوز برام نگفتی. بیا از اینجا بریم.
خوشپرواز تردید کرد. رنگین پر اصرار کرد.
-بیا. زود باش بیا بریم.
بعد بدون مکث به طرف تاریکی زیر ریشه های خار با صدای بلند گفت:
-تکبال!ما داریم میریم. بعدا می بینیمت. نگران نباش این خوشپرواز رو هم با خودم بردم. روز به خیر.
تکبال جواب نداد. رنگین پر بال هاش رو باز کرد. پرید و خوشپرواز رو هم با خودش کشید بالا. تکبال صدای بال هاشون رو شنید و سایه هاشون رو دید که اوج گرفتن و با رفتن اون ها، سکوت سنگین و سرد همیشگی دوباره اطراف رو گرفت. تکبال نفس راحتی کشید و با خیال آسوده مشغول ادامه گریه کردنش شد.
آسمون بی خورشید ولی صاف تر از روز های پیش بود. خوشپرواز و رنگین پر توی هوا پیش می رفتن. خوشپرواز متفکر بود. رنگین پر نزدیکش رفت.
-خوشپرواز!داستان این کبوتر چیه؟ تو بهش گیر دادی ول کن هم نیستی. اگر از این نمد کلاهی در میاد بگو با هم سر کنیم. سر من هم خیلی بدش نمیاد از کلاه های این مدلی.
خوشپرواز آهسته سر بالا کرد و بهش نظر انداخت.
-کلاه؟ نه بابا هیچ کلاهی در کار نیست. این تکبال توی سامون دادن به سر خودش هم گیر کرده، کله تو و من دیگه اصلا بحثش نیست. من بهش گیر دادم.
صدای خوشپرواز پایین و پایین تر رفت و انگار دیگه مخاطبش رنگین پر نبود، با خودش زمزمه کرد.
-باز هم بهش گیر میدم. من واقعا باید بهش گیر بدم. بلاخره درست میشه. حل میشه. بلاخره می فهمم. بلاخره حل میشه.
رنگین پر تماشاش می کرد.
-تو خوبی خوشپرواز؟ ببین، میگم تو به سرت که نزده، مگه نه؟
خوشپرواز از خودش بیرون اومد. به رنگین پر نگاه کرد و مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده و اطرافش رو دیده باشه لبخند زد.
-به سرم؟ نه که نزده. من از اون کبوتر کلی جوون تر هستم. نه بابا من حالم خوبه مطمئن باش. ولی اون کبوتره مثل اینکه حالش هیچ خوب نیست. من بدم نمیاد بشه خوب تر باشه.
رنگین پر نفس راحتی کشید.
-خوب به تو چه؟ تو که درمان گر نیستی. ولش کن.
نگاه خوشپرواز دوباره عمیق و تیره شد.
-من درمان گر نیستم. ولی نمی تونم ولش کنم. اگر بشه کاری از دستم بر بیاد باید انجام بدم. اینطوری نمیشه ولش کنم. واقعا نمیشه.
رنگین پر با لحنی متقاعد کننده پرسید:
-چرا؟ چرا نمیشه؟
خوشپرواز متفکر سر تکون داد.
-نمی دونم. شاید چون دلم اینطور می خواد. که این کبوتر درست بشه. درست تر از چیزی که الان هست.
رنگین پر دیگه حرفی نزد. چند لحظه در سکوت پرواز کردن. رنگین پر به آسمون که داشت تیره تر می شد نظر انداخت.
-هوا داره خراب میشه. باید پیش از اینکه بارون بگیره به سرپناه ها برسیم. بیا سریع تر بریم.
رنگین پر درست می گفت. بارون داشت شروع می شد. هر2بال ها رو باز کردن، اوج گرفتن و با سرعت به طرف سرپناه هاشون پرواز کردن. قطره های بارون آهسته روی جنگل سرو فرود می اومدن.
روز ها و شب ها کند و سنگین می گذشتن بدون اینکه تکبال گذشتشون رو به حساب بیاره. بار ها شاهد رفت و آمد موجودات خاکی در اطرافش بود و یاد گرفته بود که بی حرکت و بی صدا باقی بمونه تا اون ها هرچی که هستن بیان و بگذرن. حتی موش ها و مار ها. خطر همیشه بیخ گوشش بود و تکبال دیگه می دونست که باید پیش از اینکه از شدت وحشت اختیار اعصابش رو از دست بده و واسه خودش دردسر درست کنه، آروم بمونه تا خطر بیاد و از بیخ گوشش رد بشه و بره. تجربه تا امروز بهش یاد داده بود که اینطوری احتمال دردسر کمتره. تکبال همونجا در مخفی گاهش باقی موند، می خوابید و بیدار می شد و گریه می کرد و می دید که مورچه ها صف به صف می اومدن و علف های نرم تر رو ریز می کردن و در اطرافش کپه می کردن و پیش از هشیار شدنش می رفتن و زیر زمین گم می شدن. تکبال در زمان های بیداری فقط2تا کار می کرد. ترسیدن و گریه کردن. در خواب هاش هم کابوس دیدن و گریه کردن اجزای جدایی ناپذیر جهان رویا هاش بودن. ساعت به ساعت، لحظه به لحظه، جزء به جزء، تکبال بود و گریه.
این وضع همیشه1سان نبود. زمانی رسید که بی حرکت و بی صدا باقی موندن تکبال چندان کمکی بهش نکرد. وقتی1مار خیلی بزرگ شاید از لرزش تکبال که بوته های خار رو نامحسوس ولی واقعی می جنبوند، شاید هم به خاطر چشم های تیز و جستجو گر و دقت در جستجو کردنش، به مکانش پی برد و مستقیم به طرفش اومد، درست توی چشم هاش خیره شد و زبون3شاخه بلندش رو از سر طمعی حریصانه و ترسناک بیرون آورد و خندید، دیگه نمی شد بی حرکت بمونه.
-پس تو اینجایی کبوتر بی پرواز! باورت میشه من بالای10بار از اینجا گذشتم و به خیال خودم همه جا رو دقیق دنبالت گشتم ولی اصلا نفهمیدم تو اینجایی؟ این از هوش و تواناییته. تکمار خیلی خوشش میاد. بهت پاداش هم میده. حالا خودت می بینی.
تکبال خودش رو تا جایی که می تونست عقب کشید.
-کرکس!کرکس! بیا نجاتم بده! کرکس!
مار با هیسی خونخوار قهقهه زد.
-کَرکَسِت اینجا نیست کوچولو. از حالا باید تکمار رو صدا کنی. بهت قول میدم بهتر از کرکس می تونه مواظبت باشه. هم مواظب تو هم مواظب کسی که تحویلت میده. تو امروز منو تبدیل به1شاهمار می کنی کبوتر احمق.
تکبال جیغ کشید:
-نه! کمک!کمک!
مار بلند و شیطانی هیس کشید و خندید.
-به نظر من تو اینهمه نمی ارزی. کاش تکمار اینهمه لازمت نداشت تا من می خوردمت. له کردن تو از تمام جوجه هایی که تا به حال زیر دندون هام چرخشون کردم بیشتر بهم کیف میده. چون اولا درشت و خوش مزه ای، دوما حسابی برای ما دردسر شدی و من تا به حال2بار به خاطر تو لعنتی تنبیه شدم. حالا پیش از تحویلت باید کمی از حساب هام رو باهات تصفیه کنم چون بعد از تحویلت به تکمار دیگه امکان نداره نوک دمم هم بهت برسه. نترس. فقط چندتا از استخون های درشت ترت رو له می کنم. تکمار درستش می کنه. چند هفته که بخوابی دردت خوب میشه و درست میشی. در هر حال تو پروازی نیستی. بال های خوشگلت به درد نمی خورن. می تونم روی استخون های بال هات تلافی توبیخ هام رو در بیارم و از قیافه بندازمت. بال های کج و کوله برای همیشه بهت قیافه تماشایی میدن کبوتر آشغال.
تکبال از وحشت فلج شده بود. هیچ کاری انجام نداد جز اینکه با چشم های گشاد از ترس و نفس بند اومده تماشا کرد که مار خزید و به طرفش اومد، و درست در لحظه ای که مار خیز برداشت و می رفت تا در1فرود خطرناک خودش رو به شدت روی تکبال پرت کنه، درست پیش از اینکه پوست لزجش باهاش تماس پیدا کنه،…
تکبال تقریبا نفهمید کی اتفاق افتاد. سایه ای نه چندان بزرگ، تیره و چابک، 1دفعه درست بالای سرشون ظاهر شد، مثل برق فرود اومد و جنگ ترسناکی بیرون پناهگاه تکبال شروع شد. مار که نصفش زیر بوته های خار بود مهاجم رو ندید و غافلگیر شد. وقتی هم که فهمید چی شده تا اومد به خودش بجنبه حسابی کتک خورده بود. ولی مار بزرگ بود و قوی و خیال نداشت به این سادگی ببازه. اون تکبال رو دیده بود و جایزه تکمار رو به هر قیمتی می خواست. تکبال از اونجا که بود نمی دید چی داره میشه و مهاجم کیه ولی از گرد و خاک شدیدی که بلند شده و سر و صدا و سایه های متحرک و حرکت های سریع و خشن به وضوح شدت مرگبار جنگ رو می فهمید. مار ضربه می زد و مهاجم فرض و کارآزموده بود. تکبال از اعماق وحشت جیغ می کشید. تکبال نفهمید مهاجم در یکی از فرود هاش چه بلایی سر مار آورد که فریاد دردش رو به هوا برد. مهاجم هر کسی بود می تونست پرواز کنه چون سایهش می رفت بالا و می اومد پایین و مار برای گرفتنش مجبور بود خودش رو به طرف بالا پرتاب کنه و البته که موفق نمی شد. تکبال بعد از هیس های دردناک مار زخمی سعی کرد از مخفیگاهش ماجرا رو ببینه، ولی درست در لحظه ای که می خواست سرش رو کمی از پناهگاه بیرون ببره، مار با دمش بی هوا ضربه محکمی به انبوه خار ها زد، تمام پناهگاه تکبال لرزید و1عالمه گرد و خاک از دیواره گودال روی سر و پر هاش ریخت. خار ها تیز و دم مار بی حفاظ و ضربه محکم بود. مار از درد هیس های بلند و کشدار و عصبانی می کشید و ضربه های پشت سر هم، محکم و بی هوا می زد. تکبال جز سایه چیزی نمی دید ولی حالا دیگه مطمئن بود که مهاجم به چشم های مار حمله کرده و مار از درد و از حرص بی هوا به هر جایی که تصور می کنه دشمنش اونجاست ضربه می زنه و دشمن هم با تغییر مکان های پشت سر هم به اشتباه میندازدش و کاری می کنه که مار هرچه بیشتر خودش رو با خار ها زخمی کنه. از ذهن آشفته از وحشت تکبال گذشت:
-روش تکرو و تیزرو.
اشک وحشت و بیچارگی روی پر هاش چکید. مار هیس می کشید و پناهگاه تکبال زیر ضربه ها می لرزید. مهاجم مثل تیر می رفت و می اومد و مار حالا دیگه فقط می خواست که بگیره و نابودش کنه. تکبال باید کاری می کرد. خواست حرکتی کنه ولی1دفعه مار روی هوا بلند شد و در تعقیب سایه متحرک خودش رو درست روی خار هایی که سقف مخفیگاه تکبال شده بودن پرت کرد. خار ها بلند و تیز بودن. ضربه مار چنان شدید بود که تکبال به وضوح صدای فرو رفتن انبوه خار توی همه جای تن مار رو شنید و خونابه لزجی که از بین بوته ها روی سرش می ریخت جای هیچ تردیدی باقی نمی ذاشت. مار روی خار های بلند به سیخ کشیده شده بود و اون بالا در حال هیس کشیدن های بلند و ترسناک به شدت تقلا می کرد و سقف رو روی سر تکبال می لرزوند. شاید می تونست نیمه جونش رو از معرکه نجات بده، بره و به تکمار بگه که تکبال رو دقیقا کجا دیده اگر مهاجم سمج1دفعه روی سرش فرود نمی اومد، با چنگال های تیز گلوش رو نمی گرفت و تا زمانی که کاملا مطمئن شد مار خفه شده فشار نمی داد. مهاجم هر چند ثانیه1بار بال هاش رو حرکت می داد تا پایین تر نیاد و مار با خار هایی که نگهش داشته بودن دست و پا می زد و در حال خفه شدن بود. سقف بر اثر دم زدن های مار و فشار وزنش روی سر تکبال پایین و پایین تر اومد و خار ها بیشتر و بیشتر توی تن مار فرو رفتن و مهاجم همچنان در حال گرفتن نفس دشمن گرفتارش بود. تکبال از شدت وحشت دیوانه شده بود و خاک و خار و خون بود که می ریخت روی سرش.
تکبال نفهمید مار کی از پیچ و تاب خوردن افتاد و مهاجم کی رهاش کرد و سکوت کی حاکم شد. ترس همه چیز رو بلعیده بود. بی خودی و بی هوشی در نیمه های جنگی که درست بالای سرش جریان داشت به کمکش اومدن تا سکته نکنه.
وقتی به هوش اومد که هوا تاریک شده بود. آهسته و با ترس و تردید بوته های خونآلود بالای سرش رو کمی کنار زد تا ببینه چی اون بالاست. مار با حدقه های گشاد، خونآلود و خالی چشم ها، دهن کاملا باز و زبون3شاخه کاملا بیرون افتاده بر اثر خفگی، به خار های تیز آویزون مونده و مهاجم رفته بود. تکبال در حالی که تمام جونش می لرزید به این صحنه خیره موند. لحظه ای بعد، بین ریشه های آشنا پنهان شد و مثل تمام این روز ها زد زیر گریه.
منطقه سکویا.
خبر دیده شدن1مار مرده و آش و لاشِ آویزون به1دسته خار جنگلی توی منطقه سکویا پیچید. کسی نفهمید جریان چی بود. سکویایی ها احتمال می دادن کار تکبال باشه ولی چندان مطمئن نبودن.
-مشکی!اگر فسقلی توی این اتفاق نقشی داشته باشه، اصلا خوب نیست.
تیزپرک با حیرتی ساده دلانه به جفتش نظر انداخت.
-چرا خوب نیست تیزبین؟ اون مار رو داقون کرد. انتظار داشتی بمیره یا بره توی بغل تکمار؟
تیزبین نگاهش کرد. نگاهش آشکارا پر از مهر بود.
-تیزپرک!اگر فسقلی این کار رو کرده باشه یعنی اینکه اون مار جاش رو پیدا کرده و باهاش درگیر شده. فسقلی هم این دفعه شانس آورده ولی دفعه دیگه اگر مار ها زیاد باشن یا فسقلی غافل بشه، نتیجه ممکنه به این خوبی در نیاد.
نگاه تیزپرک همچنان گنگ و پرسشگر بود.
-من که نمی فهمم. شما طرفش هستید یا ضِدِش؟ می خوایید بگیریدش و به حسابش برسید ولی وقتی پای تکماری ها وسطه نگرانش میشید.
مشکی به حرف اومد.
-ما نگرانش نیستیم تیزپرک. ما نگران خودمون هستیم. تکمار اگر بگیردش و با خودش همراهش کنه ما بیچاره میشیم. درضمن، اگر فسقلی رو از دست بدیم کرکس هم از دست میره. اون تنها کسیه که می دونه چی به سر کرکس اومده. مطمئن باش وقتی دستمون بهش برسه پیش از اینکه حسابش رو پس بده باید بهمون بگه چه غلطی با جفتش کرده.
تیزپرک سری به نشانه تفهیم تکون داد. از نگاه های تیره از خشم بقیه که با شنیدن اسم کرکس به سرخی می زد معلوم بود که با مشکی کاملا موافقن.
-تو چی تکرو؟ اصلا شنیدی ما چی گفتیم؟ آهای تکرو! تکرووو!
تکرو از خواب پرید و با گیجی به اطراف نظری خوابزده انداخت.
-هان! چی شده! کجا رو باید بگیریم؟
همه با صدای بلند زدن زیر خنده. تکرو لحظه ای بعد کاملا بیدار شد و با دلخوری خسته هایی که از خواب شیرین بیدارشون کرده باشن به خنده های بقیه خیره موند.
-کوفت!برید گم شید بابا. دیوونه ها!
مشکی نمی خندید.
-تکرو! تو نمی دونی تیزرو کجاست؟ از وقتی تو اومدی ما ندیدیمش.
تکرو بیخیال شونه بالا انداخت.
-من از کجا بدونم؟ از وقتی اومدم من هم ندیدمش. اگر دیدینش از طرف من بهش بگید خیلی نکبته. خوب دیگه من واقعا خوابم میاد شما هم هرچی دلتون می خواد بهم بخندید. شب به خیر.
تکرو پرید و رفت و وسط شاخه ها غیبش زد. بقیه هنوز می خندیدن. مشکی در سکوتی عمیق و سراسر تفکر به مسیر رفتن تکرو خیره موند.
-شب به خیر تکرو. بلاخره من از کار شما2تا سر در میارم و خدا به داد جفتتون برسه اگر غلطی کرده باشید که نباید.
صبح سرد ولی کم ابری بود. تکبال نمی دید. از داخل اون سوراخ تاریک چیزی دیده نمی شد. تکبال هم نمی خواست که ببینه. هیچ علاقه ای به دیدن نور کدر روز نداشت که با وجود تیرگیش حالا دیگه به شدت چشم هاش رو آزار می داد.
صدای تردید ناپذیر بال های آشنا که نزدیک و نزدیک تر می شد، صدای فرودی روون ولی بی احتیاط، صدای قدم های فرض و سبک،
خوشپرواز.
-سلام تکبال. هنوز خیال نداری گودال تنهاییت رو ول کنی؟ هوا بدک نیست، پاشو بیا بیرون.
-سلام خوشپرواز. من سردمه. ترجیح میدم همینجا که هستم بمونم.
خوشپرواز از بیرون دسته خار ها به نشان نارضایتی پر و بال تکون داد و تکبال رو با شبنم صبحگاهی روی علف های اون بیرون خیس کرد.
-بسه دیگه بیا بیرون. نترس بدون اون کرکس یا هر چیز دیگه که زیر پر هاش قایم می شدی دنیا نمی خوردت. تو دلت هوای تازه نمی خواد؟ دل هوای تازه تنگ شده برات. زود باش بیا بیرون.
تکبال هیچ دلش نمی خواست از مخفیگاه امنش بره بیرون. خوشپرواز درست می گفت. تکبال می ترسید. از جهان بی کرکس و بی حفاظ وحشت داشت. حس می کرد نباید وارد همچین جهانی بشه. زمانی که جوجه بود مادر و برادرش حفظش می کردن و بعدش هم کرکس بود که از تمام دردسر های کوچیک و بزرگ دنیا محفوظ نگهش می داشت. تکبال جرأت نمی کرد بدون محافظت قاطی زندگی و دنیای اطرافش بشه. حس می کرد خلأ حاصل از نبود کرکس رو اون طوری خیلی بیشتر احساس می کنه و دوباره نگاهش خیس اشک شد. خوشپرواز تماشا می کرد.
-تکبال!دنیا که تموم نشده. تو هم تموم نشدی. تو واقعا باید بزنی بیرون. باید زندگی کنی. باید بپری هرچند نمیشه پرواز کنی. همراه تو در حقت لطف نکرده که حق خطر کردن در زندگی رو ازت گرفته. از نظر من شیرینی زندگی رو هم با این مدل زندگی که یادت دادن ازت گرفتن. بلند شو این قاعده های مسخره بی فایده رو بشکن بیا بیرون. زندگی کن. خطر کن. چندتا ماجرا داشته باش. خودت برای خودت. با دردسر ها بجنگ و سالم در برو. حتی گاهی هم ضربه ببین. بعدش هم با عقل و تفکر خودت راه درمون درد هات رو پیدا کن. خودت. بدون کمک. برای خودت. مثل همه. چند وقت که امتحانش کنی می بینی که اون طور زندگی کردن هرچند به نظر سخت تر میاد ولی کلی شیرین تره.
خوشپرواز از زمانی که تکبال رو زیر ریشه هایخاک آلود پیدا کرده بود هر وقت می تونست می اومد و از این چیز ها در گوشش می خوند. گاهی روزی چندین بار می اومد و می گفت و می گفت و می رفت. تکبال می شنید، سکوت می کرد، گریه می کرد، خسته می شد، اعتراض می کرد، بی اون که بخواد به خاطر می سپرد، بی اون که بخواد بهش فکر می کرد، بی اون که بخواد چیزی شاید از جنس وسوسه در اعماق ضمیرش می جنبید، می فهمید، درک می کرد، می خواست، می جنگید، آهسته آهسته به طرف باختن از خودش پیش می رفت، می باخت، و…
-آهان آفرین! بیا! نترس چیزی نمیشی. بیا بیرون. چی شده؟ چشم هات مشکل دارن؟
تکبال محکم چشم هاش رو بسته بود و می خواست که بکشه عقب و به سرعت به مخفیگاه تاریکش برگرده. بعد از روز های متوالی که تکبال شمارشش رو از دست داده بود، حالا نور به شدت چشم هاش رو اذیت می کرد. حتی این نور تیره و گرفته روز تاریک زمستون. خوشپرواز دستش رو چسبید و مانع فرارش شد.
-تکبال!چیزی نیست. چشم هات درست میشن. نباید بری. ببین! هوا رو حس می کنی؟ تو از بس توی تاریکی و خاک بودی رنگ پر هات تار شده. واقعا نباید اینطوری ادامه بدی. بذار پر و بالت هوا ببینن. ریه هات هم همینطور.
تکبال با شنیدن صدای پر و بال هایی از بالای سرش به شدت از جا پرید. خوشپرواز سر بالا کرد و خندید.
-نترس خطری تهدیدت نمی کنه. این رنگین پره که داره اون بالا می چرخه. آهای رنگین پر! من اینجام. تو هیچ وقت چشم هات درست کار نمی کنن.
رنگین پر در حالی که با احتیاط روی1چوب کلفت فرود می اومد و مواظب بود پر هاش گلی نشه با همون خنده های همیشگی به خوشپرواز نگاه کرد.
-خوب حالا تو هم. این طور زمان ها1ندایی بده مثل الان. نمیمیری که. سلام تکبال.
تکبال زمزمه کرد.
-سلام.
رنگین پر خندید.
-بلاخره از تاریکی زدی بیرون. خوب کردی. الان شما2تا اینجا ایستادید که چی بشه؟ بیایید بریم1کمی بگردیم.
تکبال تقریبا فریاد زد:
-نه!
و مثل برق گرفته ها پرید عقب. رنگین پر تعجب کرد و خوشپرواز آهسته زد روی شونش.
-چیزی نمیشه. دور نمیریم. بیا. همین طرف ها1کمی قدم می زنیم و شاید2تا بوته کوتاه هم پریدیم بالا.
تکبال آشکارا لرزید. خوشپرواز ندیده گرفت. دستش رو کشید و لبخند تشویق کننده ای بهش زد.
-بیا.
تکبال حس می کرد داره مرتکب1جرم وحشتناک میشه. کرکس همچین اجازه ای بهش نداده بود. اینکه همراه2تا کبوتر نر جوون راه بی افته بره بگرده، درضمن اینهمه هم شجاع نبود که زمین امن رو رها کنه و بپره بالا، حتی اندازه2تا بوته کوتاه. نه جرأتش رو داشت نه اجازهش رو. کرکس…ولی کرکس الان اونجا نبود. تکبال تنها بود. زمانی که تکبال درد می کشید، زمانی که کرکس رو صدا می زد، زمانی که از وحشت داشت نفسش می گرفت، در رویارویی با اون مار وحشتناک، در تاریکی و سرمای مخفیگاهش، در زمان های تنهایی و بیچارگی، در حال گریه ها و ضجه زدن های یواشکیش که از ترس گرفتار شدن صدا نداشت، کرکس نبود. الان هم کرکس اونجا نبود که اجازه ای به تکبال بده یا حقی رو ازش بگیره.
-تکبال!بیا! چیزی نیست. راه رفتنت درست میشه. از بس اون پایین مچاله موندی پا هات خشک شدن. هیچی نمیشه. من اینجام نمی افتی. بیا. همین طوری همراه ما بیا.
-من اینجام.-
این جمله چه آشنا بود و چه دردناک!.
-تکبال!چرا گریه می کنی؟ پا هات درد می کنن؟ اینهمه شدیده؟
تکبال در حال گریه ای شدید ولی بی هقهق زمزمه کرد.
-نه. دلم درد می کنه. قلبم تیر می کشه. درد دارم. درد.
خوشپرواز با پهنای بال های روشنش خاک روی شونه های جمع شده و خاکی تکبال رو تکوند.
-چیزی نیست. بهتر میشی. بهت اطمینان میدم که میشی.
تکبال نجوا کرد.
-نه. نمیشم. تو نمی فهمی. هیچ وقت هیچی درست نمیشه. تو نمی فهمی. نمی فهمی.
رنگین پر با حیرتی غم انگیز نگاهشون می کرد. خوشپرواز با اطمینان به نگاه غم گرفته و اشک آلود تکبال خندید.
-همیشه همین رو میگی. به جای گریه کردن ببین این اطراف چه قشنگه. بهار واقعا داره میاد. تماشا کن ببین چمن های بهاری دارن یواش یواش آماده میشن که جوونه بزنن. ای بابا گریه نکن دیگه. تو از همه چیز خاطره های خیس داری چرا؟! بیا در حال باش و گذشته رو چند لحظه مرخص کن می فهمی زندگی بی گریه هم میشه بگذره.
خوشپرواز می گفت و می گفت و در همون حال تکبال نیمه ایستاده رو با خودش همراه می برد. تکبال حس می کرد پا هاش فرمانش رو نمی برن. خوشپرواز درست می گفت. داشت راه رفتن هم فراموشش می شد. با پا هایی که حس درست و حسابی نداشتن، تکیه به خوشپرواز و دست های رنگین پر آهسته پیش می رفت و پر های خاک گرفتهش از اشک خیس بودن. صبح آهسته آهسته بالاتر می اومد. هوا هرچند گرفته و تار، اما روشن تر می شد و بیشتر رنگ روز می گرفت و تکبال بعد از مدت ها، باد سرد ولی دلپذیر رو احساس می کرد که به پر های خیس از اشکش می وزید و در حال خشک کردنشون بود. همراه وحشتی که با خونش یکی شده بود، همراه یقین تلخی که به نادرست بودن کارش داشت، همراه انتظار مجازاتی که دیگه نبود ولی تکبال همیشه از وقوعش می ترسید، آهسته، خسته، نیمه ایستاده، همراه خوشپرواز و رنگین پر به راه افتاد. از پناهگاه تاریکش دور و دور تر شد و به طرف فضای باز جنگل پیش رفت.
زمان آشکارا به طرف بهار می رفت. تکبال با گذشت ایام زنده تر می شد. یاد می گرفت که بدون ترس از سایه سیاه و مجازات کننده کرکسی که نبود، از مخفیگاهش بیاد بیرون، با خوشپرواز و رنگین پر توی هوای آزاد بگرده، لب رودخونه همراهشون قدم بزنه و پریدن هاشون رو تماشا کنه. هنوز با شدتی بیمارگونه از بالا پریدن و جدا شدن از زمین وحشت داشت ولی در باقی موارد، آروم، خیلی آروم، داشت به طرف تسلط می رفت و خوشپرواز در این راه بیشتر از1دوست معمولی کمکش می کرد. در هر زمانی که می تونست کنار انبوه خوار های جنگلی می اومد و با تکبال در خود و نیمه بیدار حرف می زد، تشویقش می کرد، سکوتش رو می شکست، هر بار1نکته تازه و جدید براش می آورد و کنجکاوی هاش که در گذشته حسابی بیدار بودن رو تحریک می کرد که دقیق بشه، بپرسه، ببینه و بفهمه، گریه هاش رو می شنید، ناگفته هاش رو می فهمید، اشک هاش رو می شناخت و درضمن هم دردی های مدل به مدلش، در هر زمانی که دستش می رسید، با تمام وجود سعی می کرد گرفتاری های ناگفته تکبال رو کشف کنه و هر کدوم رو که کشف می کرد، به طور عجیبی هیبت سیاهشون رو در نظر تکبال می شکست و رفته رفته اون سایه های تاریک با حضور خوشپرواز در نگاه تکبال کوچیک تر و کوچیک تر می شدن تا جایی که تکبال راحت نگاهشون می کرد، از کنارشون رد می شد و هرچند تلخ، ولی بهشون می خندید.
-تکبال!این خیلی تلخه. حق داری به خاطرش اینهمه گریه کنی. ولی در نظر داشته باش که تو آخرش بر اثر رویارویی با این گرفتاری لاعلاج می افتی و میمیری. باور کن بهت راست میگم. البته مهم نیست بلاخره تو هم باید بمیری دیگه. بعدش هم همه میگن آخ طفلکی!بی پرواز داقون بیچاره! گناه داشت! آخرش معلوم نشد چرا مرد و آرزوی پرواز های نکرده رو برد به گور. چند روز بعدش هم میگن ول کن به جهنم که برد به گور. کود شد پای درخت های جنگل دیگه. پرواز که نمی کرد، مخ هم که نداشت، زنده بود که چی؟ اصلا خوب شد مرد از دستش خلاص شدیم واسه جنگل نحسی می آورد بابا.
تکبال از ته دل بلند و بی اختیار می خندید و خوشپرواز ول کن نبود.
-هی تکبال! باور کن هرچی بهت گفتم تمامش راسته. وقتی مردی خودت می بینی.
تکبال از خنده ولو شده بود روی زمین و جیغ می کشید. خوشپرواز اون شب پیش از خواب، به این فکر می کرد که چقدر از اون خنده ها حس رضایت داشت و بعد از این هم از خنده هایی که باید باعثشون می شد حس رضایت خواهد داشت.
هوا به وضوح گرم تر، روشن تر و باز تر می شد. تکبال خودش رو هرچند به ظاهر پیدا می کرد. هنوز شب ها تا دم صبح به شدت گریه می کرد و صبح چشم هاش از شدت اشک باز نمی شدن. ولی یاد گرفته بود اطرافیان کمتر این گریه ها رو ببینن. البته جز خوشپرواز. خوشپرواز همیشه می دید، می شنید، می فهمید، حتی زمان هایی که تکبال نمی گفت.
-تکبال!می دونی من دیروز کجا بودم که نیومدم این طرف ها؟ دلت نمی خواد بدونی روی افرا الان چجوریه؟
تکبال چشم هاش رو بست تا اشک هاش عقبنشینی کنن.
-نه. دلم نمی خواد. دیگه در موردش حرف نزن خوشپرواز باشه؟
خوشپرواز نفس عمیقی کشید.
-ولی این راهش نیست تکبال. باید حرف بزنی. فاخته ازت خیلی خیلی گلایه داشت. می گفت بهش کلک زدی. شما2تا باید با هم حرف بزنید.
قلب تکبال فرو ریخت. این اسم براش مثل طلسمی بود که از کنترل خارجش می کرد.
-بهش کلک زدم؟ من؟ و سر چی؟ اون گفت دیگه نمی خواد ببیندم. من گفتم باشه. حالا تازه یادش اومده باید1تقصیری برام بتراشه؟ ببین خوشپرواز! من نمی خوام ببینمش. نمی خوام باهاش حرف بزنم. نمی خوام در موردش حرف بزنم. نمی خوام تو هم در موردش با من حرف بزنی. دیگه هیچی نمی خوام از فاخته و هیچ چیزش توی هیچ کجای خاطرم باقی باشه. اگر بهش کلک زدم معذرت می خوام. بگید واسه تلافی چی بپردازم که بی حساب بشیم؟
خوشپرواز صبورانه به نگاهی که تکبال می دزدید نظر انداخت.
-لازم نیست به من چیزی بپردازی. شما2تا باید با هم رو در رو صحبت کنید و با هم بی حساب بشید. اینهمه خشم هم لازم نیست.
تکبال از دردی که رنگین پر خشم تصورش می کرد نفس نفس می زد.
-خوشپرواز!من تمام تقصیر هایی که فاخته روی سرم هوار می کنه رو از امروز تا ابد می پذیرم. اصلا هرچی میگه درسته. فقط این بازی ملاقات و مذاکره رو دیگه تموم کنید. من نه حرفی برای زدن به فاخته دارم نه گوشی واسه شنیدن هیچ حرفی از اون. کلک زدم؟ باشه زدم. مقصر بودم؟ باشه بودم. بد هستم؟ باشه هستم. ولی دیگه اهل ادامه این بازی نیستم. دیگه تمومش کنید .
ظاهرا دیگه جای حرف باقی نبود ولی…
-تکبال!این ها اشکه؟ یعنی به نظرت من بوقم؟ تو گفتی تموم شده و من باور کنم؟ اون هم با این سیل اشکی که تمام پر های روی سینهت رو خیس کرده؟ آخه تکبال تو چته؟ با خودت چرا اینطوری می کنی؟ اگر اینهمه دلتنگشی چرا نمیری باهاش حرف بزنی؟ هم اون از این حال و هوا در بیاد هم تو آروم بگیری؟
تکبال هوار زد:
-من دلتنگش نیستم. من دلتنگش نیستم. من دلتنگش نیستم دلتنگش نیستم دلتنگش نیستم دلتنگش نیستم. دیگه بسه. بسه بسه بسه به خاطر خدا دیگه بسه.
تکبال تمام اون شب رو بارید. به خودش فحش داد و بارید. به کرکس فحش داد و بارید. گذشته های شیرین رو دوره کرد و بارید. تمام دلش رو برای پیدا کردن1خاطره جا مونده گشت و بارید. دست های سردش رو به یاد دست های کوچیک و ظریفی که دیگه هرگز نباید توی دست می گرفتشون، تا حد احساس درد به هم فشار داد و بارید. دیروز های سفید و فردای تاریک رو بارید. در خودش پیچید و بارید. حسرتش رو بارید. وحشتش رو بارید. دردش رو بارید. دلتنگی های مخفیش رو بارید. بارید. بارید. بارید!.
صبح که شد، تکبال داقون ولی مطمئن بود. براش فرقی نمی کرد بعدش چی سر خودش بیاد. باید این ماجرا تموم می شد. درست یا نادرست، این تنها راهی بود که برای رفع خطر به نظرش می رسید. کرکس بلاخره بر می گشت. تکبال کرکس رو اون قدر می شناخت که مطمئن باشه اصلاح شدنی نیست و اون قدر می شناختش که مطمئن باشه حافظهش عالیه و امکان نداره گفته های خودش رو فراموش کنه یا پس بگیره. کرکس تا به حال هیچ کدوم از فرمان هاش رو پس نگرفته بود و درضمن، هرگز پیش نیومده بود که وعده ای بده، یا تهدیدی کنه و پاش نمونه. این ها رو کسی نمی دونست جز تکبال. اون شب توفانی رو هم کسی نمی دونست جز تکبال. تکبال که تمام اون شب، لحظه به لحظه، ذره به ذره، نفس به نفس، توی خاطرش نقش بسته و سیاه ترین کابوس بیداریش شده بود. تکبال باید1بار برای همیشه این خطر رو رفعش می کرد. شب سختی رو گذرونده بود و حالا حس می کرد چیزی ازش باقی نیست.
-تکی!تکبال! تو1جایی همین طرف هایی مگه نه؟ بیا بیرون! تو جرأتش رو نداشتی پس من اومدم. به یاد بیار که موش کور نیستی و برای نگه داشتن باقی حیثیتت هم شده از سوراخت بیا بیرون و منو ببین. احتمالا تو دردت نمیاد وقتی با خودت فکر می کنی رفتی توی سوراخ موش های زیرزمینی و در نیومدی چون جرأت نکردی. ولی من اگر بودم دردم می اومد. من پرنده هستم نه موش خاکی. ظاهرا تو واست این چیز ها دردناک نیست. اگر هست بیا بیرون بلکه بعدا پیش خودت سربلند باشی.
تکبال چشم هاش رو بست و سعی کرد زنده بمونه.
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، اگر1دفعه دیگه…
تکبال چنان لرزید که بوته های خار تکون خوردن.
-تکی! بیا بیرون. بیا ببین! بیا منو ببین! بیا ببین چه معامله ای باهام کردی.
زمان انگار برای تکبال از حرکت ایستاده بود. زمان، مکان، حیات.
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم!مطمئن باش که پاره پارهش می کنم!.
سکوت و نعره های هیچ با هم پیوند می خوردن.
-گم شدی که چی؟ جرأت نداری ببینیم؟ می ترسی وا بدی؟ جذابیت های خریت هام واسهت خیلی شدید هستن نه؟ می ترسی باز هوس کنی توی سراب های عوضیت بچرخونیم؟ و الان دیگه نباید این هوس رو کنی نه؟ الان دیگه من عاقلم و این شدنی نیست نه؟ به کار نمیام پس باید دیده نشم نه؟ بیا بیرون عوضی وایستا رو به روم بهم گوش بده اگر وجودش رو داری. تکی! می شنوی؟ تو1ترسوی بی معرفت نکبتی! تو1موجود حقه باز متظاهر2روی مضحکی! تو1جونور جفنگباف مزخرفی! اگر نیستی بیا بیرون بگو که نیستی. هستی لعنتی! هستی. تمام این ها که گفتم هستی. اگر نیستی از هر سوراخ موشی که قایم شدی بیا بیرون توضیح بده و بگو که نیستی. بیا دیگه!
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! مطمئن باش که پاره پارهش می کنم!.
نمیایی؟ معلومه که نمیایی. جرأتش رو نداری. چون می دونی من درست میگم. من درست میگم عوضی!درست میگم مگه نه؟ لعنتی! دلقک لعنتی! لعنت به تو موجود چرند لعنتی!
تکبال باید می جنبید پیش از اینکه اختیار از دستش در بره. تمام دیشب رو بیدار مونده بود برای اینکه واسه همچین لحظه ای آماده باشه و الان آماده نبود. دیگه زمانی نبود. باید می جنبید. باید تمومش می کرد. باید ضربه آخر رو می زد. به خودش. باید می برید این رشته نازک رو که خطر می ساخت برای گوشه ای از دلش. برای عزاداری و وداع توی دلش زمان به اندازه کافی داشت. اون لحظه لحظه عمل بود. تکبال رفت برای عمل. نفس عمیقی کشید و2دستی شاخه ها رو به ضرب زد کنار. فاخته با چهره ای آتیشی از حرص درست در مقابلش بود.
-خفه شو!خفه! خفه شو!
این صدایی بود که تکبال از حنجره خودش می شنید. صدایی که صدای خودش نبود. فاخته با حیرتی بی وصف نگاهش کرد.
-تو چی گفتی؟
تکبال بی توجه به خار هایی که توی جسمش فرو می رفتن، با تمام توان پنجه هاش به شاخه های2طرفش چنگ زد و خودش رو بالا کشید.
-گفتم خفه شو! همین الان! تو چی خیال کردی جوجه نابالغ از خود راضی؟ خود شیفته خودبین دیوونه وراج؟
فاخته با حیرتی آمیخته به خشمی بی مهار و فرا تر از حد تحمل به تکبال به شدت ملتهب خیره مونده بود.
-تو، تو با من داری اینطوری صحبت می کنی؟!
تکبال صاف توی چشم های حیرتزده و عصبانی فاخته خیره شد.
-بله موجود مزاحم، سمج و زبون نفهم ور ورو دقیقا با خود خودت دارم این طوری صحبت می کنم. با تو خرمگس وزوزی جفنگ نکبت. تو خیال کردی جواب مزخرفاتت رو نمیدم واسه اینه که خاطرت رو می خوام؟ نه نمی خوام. ازت بدم میاد. ازت متنفرم فاخته می فهمی؟ تا همیشه ازت متنفرم. تو برام به جواب خوردن نمی ارزیدی پس جواب ندادم ولی حالا دارم بهت جواب میدم که شاید بفهمی و دیگه خفه شی. ببین چی میگم بهت! دیگه نمی خوام ببینمت. دیگه نمی خوام اسمت رو هیچ کجای تقدیرم بشنوم. دیگه نمی خوام هیچ کجای اعصاب خوردی هام باشی. می خوام بری. می خوام دیگه نباشی. می خوام بری جهنم. اذیتت کردم؟ اذیت شدی؟ به جهنم که شدی. می خواستی همراهم نشی. می خواستی بهم نچسبی. می خواستی بری گم شی طرفم نیایی. من که مجبورت نکردم. من که به خودم نچسبوندمت. چقدر بهت گفتم گم شو کنار هم پای بقیه فقط باهام بگو بخند. تو زیاده خواه لعنتی اینقدر ور زدی که شدی بغلدستیم. غلط کردی که شدی. حالا هم هرچی شد حقته. کردم که کردم. اصلا خوب کردم. می خواستی عاقل باشی. حالا هم دیگه خفه شو بذار از دست خودت و وراجی های عوضیت خلاص بشم. ببین! خستهم کردی. دیگه دست بردار از سرم برو جهنم شو فهمیدی؟ حرف خواستی این هم حرف من. حله؟ برای من که حله. تو هم دیگه با خودت.
تکبال دیگه حرفی نزد. حس کرد توانش برای همیشه ته کشید و تموم شد. فقط به شاخه های پر از خار2طرفش چنگ زد و تمام زورش رو صرف این کرد که زمین نخوره. برای اولین بار خوشحال بود از حال پریشون فاخته. خشم و اشک توی نگاه فاخته بیش از اون بود که ببینه تکبال در آستانه سقوط رو. تکبال ایستاد. باید تا آخر این ماجرا می ایستاد و تحمل می کرد. سفت و صاف ایستاد و با نگاهی سرد و بی محبت به نگاه خیس فاخته خیره شد. فاخته می لرزید. تکبال نمی دونست از سرما بود یا از حرص یا از هر2تاش. فاخته نفس نفس می زد. تکبال منتظر شد تا فاخته خشمش رو تا جایی که براش شدنی بود تخلیه کنه.
-بزن!بزن! این آخری رو بزن تا توی دلت نمونه. اگر چیزیش جا بمونه اذیتت می کنه چون دیگه هم رو نمی بینیم. بزن خلاص بشی! عزیز من! فقط بزن!
این فریاد بی صدا رو جز تکبال کسی نشنید. فاخته منفجر شد.
-تکبال کثافت! به چه جرأتی این معامله رو باهام کردی؟ عوضی بی خاصیت! اون زمان که اینجا از فشار تنهاییِ درخت نشینیت وسط این جوجه های بوق داشتی دق می کردی من هوات رو داشتم که بقیه نفهمن چه موجود آشغال روانی کثیفی هستی. حالا که افرا و مدل محافظت و بزرگ تری واسهت کهنه شد و خواستی بری دنبال1مزخرف جدید تر من هم باطل شدم! موجود بی معرفت لجن! ببین باهام چه غلطی کردی! من فاخته بودم. 1جوجه پرنده معمولی ناآگاه که فقط دلش می خواست یاد بگیره چجوری بپره. ولی تو، تو لعنتی، تو با اون مدل جهنمیت، با جنون عشق پروازت، با معرفی بالا پریدن هایی که نه مال من بود و نه برای خودت، با جا زدن سرابی که هرگز برای هیچ کبوتر و هیچ فاخته ای حقیقت نیست، تو، ببین باهام چیکار کردی! من به پرواز پایین و مستقیم آشنا بودم. من نمی دونستم آسمون شاید طبقه های دیگه ای هم بالای سر ما داشته باشه. تو آگاهم کردی. تو با مدل خواهندگی لعنتیت. حالا ببین چی شدم! من بی مغز بیچاره داقون خیال کردم تو درست میگی. خیال کردم تو درست می بینی. من خواستم بالا بپرم و ببین چی شد! سرمای افتضاح و توفان های اون بالا تر ها بال های پریدنم رو گرفت. من دیگه نمی تونم بپرم و این تمامش تقصیر تو موجود هذیون پرور عوضیه! هیچ وقت نمی بخشمت! خدا بخوادت من دیگه هیچ کجای سرنوشت کثیفت دستم بهت نرسه وگرنه بهت میگم چه ننگی هستی. هرچند خودت می دونی و گفتن من چیزی به آگاهی های عوضیت اضافه نمی کنه. ازت متنفرم تکبال! ازت اندازه تمام نکبت دنیا متنفرم تکبال! ازت برای همیشه متنفرم تکبال! حتی بعد از مردنم ازت متنفرم تکبال! عوضی! درختی گیج مونده عوضی! درختی نمای جا مونده جفنگ!جای تو بودم می رفتم1جایی که وجودم کثیفش نکنه می مردم عوضی! عوضی! موجود نحس نکبت عوضی! لعنتی کثافت عوضی!.
فاخته دیگه منتظر جواب تکبال نشد. تکبال هم خیال جواب دادن نداشت. فاخته پرید و رفت. تکبال در لحظه آخر اشک هاش رو دید. چقدر دلش می خواست فاخته باز حرف داشته باشه برای گفتن تا مهلت داشته باشه بیشتر تماشاش کنه. سعی کرد تمام خط های اون چهره رو به خاطرش بسپاره. زمانی که روی افرا با لمس پر های فاخته بهشت رو تجربه می کرد، هرگز در تصورش جا نمی گرفت که دیدار آخرشون این طوری باشه. داشت نفسش می گرفت. تمام موجودیتش شده بود نگاه تا بهتر به خاطرش بسپاره. فاخته فریاد هاش رو کشید و پرید. تکبال حالا دیگه آزاد بود که گریه کنه، که بشکنه، که ویران بشه.
-گریه نکن! بیا با هر توانی که دلت می خواد بزن ولی گریه نکن! محض رضای خدا فقط گریه نکن! تمام جهان به جهنم فقط تو گریه نکن! فقط گریه نکن! فقط تو گریه نکن! فقط تو گریه نکن! ازم خسته باش، ازم عصبانی باش، ازم متنفر باش، فقط گریه نکن! هرگز گریه نکن! هیچ کجا گریه نکن!
داشت شب می شد. فاخته نبود. تکبال هم نبود. با تمام وجود احساس نبودن می کرد. شب داشت می رسید. چند قطره بارون روی چهره خیس و ملتهب تکبال چکید. سرش رو بالا نکرد. آسمون رو نمی خواست ببینه. دیگه هیچی رو نمی خواست ببینه. می دونست.
بارون گرفته بود!.
منطقه سکویا.
شبی مثل تمام شب های زمستون، تاریک و سرد و بی مهتاب. سکوتی از جنس تردید. زمان و زمین تماشاگر و در انتظار فردایی که دیر یا زود می رسید. حسی گنگ و تاریک که توی هوا انگار موج می زد و وحشتی محو و ناشناس رو پراکنده می کرد. پریشونی، آشفتگی هرچند پنهان، خشمی از جنس وحشت، نگرانی، خستگی،
تردید!.
تکمار نقشه خطرناکی داشت. سکویایی ها برخلاف میل تکمار آگاه شده بودن ولی هرچی کردن نتونستن از جزئیاتش سر در بیارن. تکمار خیال1حمله وحشتناک و بزرگ رو داشت ولی کسی نمی دونست به کجا. خبر رسیده بود که قراره1زیافت خونبار، از همون ها که کرکس در اولین افشاگری خورشید دیده بود برگزار بشه با این تفاوت که قرار بود به جای اینکه آخر شب شکاری ها و مار ها به طرف منطقه مورد نظر حمله کنن، پیش از شروع داستان تمام منطقه از پرنده خالی بشه و همه پرنده های منطقه مورد نظر از کوچیک گرفته تا بزرگ، بدون استثنا، همه به وسیله تکماری ها به دژ تاریک تکمار برده بشن. تکمار به خاطر مقابله با پیشگیری افراد منطقه سکویا، به خاطر انتقام شکست های پشت سر همی که از کرکس و دستهش خورده بود، به خاطر ناکامی در گیر انداختن تکبال، به خاطر استفاده از غیبت کرکس و شهپر و خورشید، و به خاطر اینکه خون می خواست، قرار بود مرتکب همچین جنایتی بشه و سکویایی ها به هیچ قیمتی نتونسته بودن بفهمن که کدوم منطقه و اصلا چند بخش از جنگل سرو مورد نظر تکماری ها و هدف پاکسازی خونبار اون شب لعنتی خواهد بود. برای فهمیدنش خیلی کار ها کردن. تعقیب کردن، تجسس کردن، خطر کردن، حتی در اطراف دژ تکمار نفرات از جان گذشته و بی کله آماده مردن فرستادن ولی فایده نداشت. نتیجه فقط هیچ بود و بس.
زمان موعود نزدیک می شد و سکویایی ها هیچ حرکت منفی که نشونه نزدیک شدن خطر باشه رو در هیچ منطقه ای از جنگل سرو احساس نمی کردن. تا حد از نفس افتادن تلاش می کردن و تمام جنگل رو پوشش می دادن ولی همه چیز در آرامشی شوم و سیاه فرو رفته بود. آرامشی که سکویایی ها کاملا اطمینان داشتن که واقعی نیست.
-مشکی! ما حتی تاریخ درست اون شب کذایی رو نمی دونیم. یعنی واقعا مورچه ها خبر درست دادن؟ فکر نمی کنی این خبر اشتباه باشه؟
مشکی با وحشتی آشکار به تیزپرک خیره شد.
-کاش می شد فقط برای1ساعت باور کنم که میشه احتمال داد تو درست بگی تیزپرک. واقعا به این باور احتیاج داریم تا بتونیم اعصاب منقبضمون رو استراحت بدیم. ولی اینطور نیست تیزپرک. خبر کاملا درسته. تکمار برای اجرای این کثافتکاریش آماده هست و خیلی هم احتیاط می کنه که ما چیزی ندونیم. همین اندازه هم که فهمیدیم از خوش شانسی بوده. کاش بشه بیشتر بفهمیم.
-تیزرو نگاه خستهش رو دوخت به مقابلش.
-مشکی! واقعا لازمه1حرکتی کنیم. این تکمار لعنتی ممکنه بخواد اون شب نصف پرنده های جنگل رو قورت بده. تا جایی که من فهمیدم حسابی دارن آماده میشن که حسابی اون شب فاجعه درست کنن. فاجعه ای سیاه تر از تمام کثیفکاری های تا الانشون.
مشکی به چشم های کدر از خستگی تیزرو خیره شد.
-تو از کجا این ها رو می دونی تیزرو؟
تیزرو لحظه ای سکوت کرد. همه چنان متمرکز بودن که دیگه نمی شد به این فکر کرد که حواسشون به مچ گرفته شدهشون باشه.
-شنیدم.
قویدست با نگاه تیز و هشیار بهش چشم دوخت.
-از کی شنیدی؟
تیزرو حوصله نداشت تفره بره.
-از واسطه ای که با کرم های شبتاب هم صحبته.
مشکی نگاهش کرد.
-و اون واسطه کیه؟
تکرو مثل برق از راه رسید و بی مقدمه خودش رو پرت کرد وسط جمع.
-تیزرو!زود باش بیا!.
خوشبین به تکروی به شدت بی قرار نظر انداخت.
-تکرو چی…
تکرو انگار اصلا اون جمع مشکوک رو ندید.
-تیزرو بجنب! زود باش بجنب! کار من تنها نیست باید بیایی کمک کنی.
تیزرو هم بیخیال بقیه، بیخیال عواقبش و بیخیال همه چیز وحشتزده از جا پرید.
-چی شده تکرو؟ گرفتنش؟
تکرو تقریبا جیغ کشید:
-نه هنوز ولی جاش رو فهمیدن. موریانه های لعنتی! به حسابشون می رسم تا دهن لقی یادشون بره. بالای10تا ماره خودم دیدم. خیال هم ندارن وقت تلف کنن. تکمار گفته هرچه سریع تر لازمش داره که واسه شب عشق و حالشون حاضرش کنه.
تیزرو در حال اوج گرفتن بود.
-الان کجان؟
تکرو داشت دور می شد.
-حرکت کرده بودن. من نتونستم بمونم بهش بگم. نمی دونم می دونه یا نه. بجنب بیا، بیا!
تیزرو هوار زد:
-عجب احمقی تو! به جای اینکه بیایی اینجا زرزر کنی فرارش می دادی تا برسیم.
تکرو با چنان سرعتی می رفت که باد هم به گردش نمی رسید.
اولا -نمی شد. خیلی نزدیک بودن که من خبر شدم. دوما چه گفتنی چه فراری؟ اگر دنیا روی سرش بیاد پایین بیدار نمیشه از بس تبش بالاست. خود تکمار هم بیاد ببردش نمی فهمه. مثل کوره می سوخت. داره میمیره از بس مریضه. از دنیای دور و برش راحته آگاه کردنش کار ما نیست. ول کن این حرف ها رو بیا فقط بیا فقط بیاااا!
تکرو از وحشت و هیجان جیغ می کشید و می رفت و تیزرو با تمام توان پشت سرش می پرید. مشکی و بقیه لحظه ای مات و متحیر به مسیر رفتن اون2تا خیره موندن و بعد، بی هیچ حرفی با اشاره مشکی مثل فشنگ از جا در رفتن و در مسیر حرکت تیزرو و تکرو پرواز کردن.
روز ها می اومدن و می رفتن. 3روز، 4روز، 1هفته، 2هفته.
-کبوترم! قشنگم! بهارم! کاش حرف بزنی! کاش هذیون بگی بلکه بفهمم چی به سرت اومده! کاش بفهمم! محض رضای خدا بیدار شو! آخه تو نباشی من واسه چی صبح رو تماشا کنم؟ به جان خودت برای من همه رنگ ها مدت هاست سیاه شدن جز رنگ نگاه تو. ازم که نمی خوایی بگیریش، می خوایی؟ بگو نه. فقط بگو نه. فقط1کلمه بگو نه. کبوترم! عزیز! قشنگ! بهار! پاشو! من دلواپسم برات. بلند شو باهام حرف بزن!پروازی بی پرواز من! برای چی اینهمه داقون شدی توی خودت؟ من که هنوز زنده ام. به چه اجازه ای درد تنها گیرت آورده؟ حرف بزن عزیز! با من حرف بزن! بیدار شو باهام حرف بزن! چشم هات رو باز کن بذار ببینمت. اگر تو نباشی دیگه هیچی وسط این سیاهی نیست که من بخوام به خاطرش ادامه بدم. به خدا خسته ام. از این جنگیدن هایی که تموم نمیشن خیلی خسته ام. خیال انصراف داشتم کبوترم! عزیز دلم! بهارم! خیال داشتم تمومش کنم. خیال داشتم دیگه نباشم. هیچ کجا نباشم. هیچ کجای این داستان پیچ در پیچ خیال داشتم نباشم. تو که اومدی دیدم هنوز1بهانه ای هست برای شکستن این تصمیمم. اینهمه به غیبتم ناخنک زدی که بشکنیش. حالا من اینجام. تو چی؟ تو الان کجا هستی؟ وسط کدوم یکی از کابوس های نکبتت داری می چرخی آدرس بده بیام کمکت. حرف بزن عزیز! به خدا من می تونم کمک کنم. تو فقط بگو! به خاطر خدا حرف بزن! به خاطر من حرف بزن! خاطرم رو نمی خوایی؟ می خوایی مگه نه؟ مگه نه؟ بگو نه. فقط بگو نه خاطر جمع بشم1چیزی گفتی. بگو نه. فقط1کلمه. به خاطر دل من.
چه صدای آشنا و ناشناسی!
این از ذهن نیمه هشیار تکبال گذشت و داغی آزار دهنده اشک رو روی پلک هاش احساس کرد. نمی فهمید! خودش که نای باریدن نداشت. اصلا اون پلک ها که از شدت تب ورم کرده بودن اشک نداشتن، پس این اشک ها از کجا می چکیدن روی چشم هاش؟! برای تکبال چه فرقی می کرد!چه اهمیتی داشت که چی داره بالای سرش میشه! تکبال می خواست بخوابه. فقط بخوابه. تا آخر جهان بخوابه.
-خورشید!چرا بیدار نمیشه؟
-این رو باید از شما کود های درخت پرسید. این مدت که نبودم اینجا چی شده؟ باهاش چیکار کردید؟
-ما کاریش نکردیم خورشید. اون خودش هر کاری دلش خواست با خودش، با کرکس و با همه ما کرد و آخرش هم نفهمیدیم چی شد که این مدلی تب کرد و افتاد. اگر تیزرو و تکرو نبودن و نمی فهمیدن چند شب پیش تکماری ها مثل آبخوردن برده بودنش و این خودش از بس تب داشت اصلا نمی فهمید. این2تا به موقع فهمیدن و ما رفتیم خدمت مار ها رسیدیم و به خیر گذشت و الان هم که… خورشید! کرکس غیب شده و جز این کسی نمی دونه کجاست و چی به سرش اومده. این هم هیچی بهمون نمیگه. ما فقط ازش خواستیم که بگه و اون نگفت. بعدش هم غیبش زد و رفت زیر بوته های اون طرف چنارستان ناپدید شد تا تو اومدی و بی هوش و بی خود پیداش کردی.
-بسه دیگه مشکی. اینهمه عِز و جِز نکن متنفرم از ضجه ناله. کرکس از کی غیب شده؟
مشکی درمونده به خورشید نگاه کرد.
-خیلی وقته.
خورشید بی فریاد ترکید.
-زهر مار!خیلی وقته اینهمه اتفاق اینجا افتاده و تو علف مردابی بی ریشه به درد نخور تازه حالا داری بهم میگی؟
مشکی1قدم بلند رفت عقب. خورشید با خشمی که فقط مال نگاه تلخ خودش بود بهش خیره شد.
-خاک بر سرتون!
مشکی خسته بهش نظر انداخت.
-به جان کرکس این فسقلی جاش رو می دونه ولی نمیگه. بقیه میگن، میگن، میگن این با شهپر1بلایی سرش آوردن.
خورشید سر بلند کرد و نگاه تیزش رو مثل تیر توی چشم های مشکی پاشید.
-مشکی!دیگه هرگز نشنوم این رو بگی. تکی رو همه می شناسیم. اگر بگی کرکس رو زهر خوردش کرده و کشته من باور می کنم ولی اینکه با شهپر یا هر کس دیگه ای روی هم ریخته و با همدستی و برای اون موجود، حالا هر کسی می خواد باشه، بلایی سر جفتش آورده نه تنها من باورم نمیشه، بلکه هر منقار و هر پوزه ای که به این ناحساب باز بشه رو له می کنم. تو هم حواست باشه چی می پرونی. کرکس بر می گرده و این رو بهت نمی بخشه.
مشکی به وضوح عقب کشید.
-من فقط، من فقط گفته های بقیه رو…
خورشید هوار نزد ولی صداش خشن و محکم بود.
-تو و بقیه دسته جمعی غلط کردید. کرکس تکی رو داشت می کشت. بقیه هیچی نمی دونن از اواخرش ولی تو لعنتی خوب می دونی. تکی شاید از خودش دفاع کرده و1طوری دست کرکس رو از سر خودش کوتاه کرده باشه. البته در بدترین حالتش میشه که اینطوری باشه. تو و اون بقیه هم که حرفشون رو زدی بد نیست1کمی عاقل باشید. به خصوص تو که اگر1کوچولو وجدان توی وجودت مونده باشه وخامت اوضاع این اواخر رو تعیید می کنی. ولی نه. نمی کنی. تو همه چیزت کرکسه. تکی رو اگر می کشت باز تو تعییدش می کردی. طوری نیست تعیید کن. ولی به خاطرش تهمت هایی نپرون که بعدا نتونی جمعش کنی.
مشکی عصبانی، خسته، کلافه و درمونده بود. خورشید بهش مهلت تسلط به خود رو نداد.
-شهپر کجاست؟
مشکی به شاخه پشت سرش تکیه زد و در واقع خودش رو رها کرد.
-شهپر بود ولی الان مدتیه که اون هم غیب شده. واسه همینه که ما، خوب راستش، خورشید! این خیلی عجیبه. فسقلی هم حالش هیچ رو به راه نیست. من مطمئنم که اون خیلی می دونه و چیزی نمیگه.
خورشید با اطمینان حرفش رو برید.
-ببین من نمی دونم شهپر و کرکس با هم چه کردن. احتمال آگاهی تکی رو هم رد نمی کنم. فقط اتهام اولی که زدی رو نمی تونم بپذیرم و اجازه هم نمیدم که تو یا هر کس دیگه ای حرفش رو بزنید. کرکس هر جا باشه، شهپر هر معامله ای باهاش کرده باشه، تکی برای خاطر شهپر همدستش نبوده و الان هم برای خاطر رسیدن به شهپر نیست که سکوت کرده.
مشکی به خودش می پیچید.
-خورشید!به خاطر خدا کاری کن فسقلی حرف بزنه. داریم له میشیم. کرکس نیست. شهپر هم همینطور. تکمار منتظر ضعفمونه. همه از دلواپسی کرکس دیوونه شدیم. فسقلی باید حرف بزنه. افتضاحه. افتضاحیم افتضاح!
خورشید ساکت و متفکر به مشکی خیره شد. مشکی درست می گفت. افتضاح بود.
-مشکی! تکمار نباید چیزی بفهمه. کرکس هر جا که باشه الان اینجا نیست و ما با کرکس یا بدون اون همچنان در جنگ هستیم. باید تا بازگشت کرکس پیش ببریم و تکمار به هیچ عنوان نباید دلیل و حقیقت پشت غیبت کرکس و غیبت شهپر رو بفهمه. این رو بفهم و به بقیه هم بفهمون.
مشکی تهی و خسته به خورشید خیره شد.
-به بقیه بفهمونم؟
خورشید ناگفته نگاه مشکی رو خوند.
-اول خودت بفهم و باورش کن. مشکی! کرکس بر می گرده. شاید کمی دیر ولی بر می گرده. من بهت اطمینان میدم. کرکس زنده و سلامته و بلاخره میاد. تو که نمی خوایی زمان بازگشتش خودت و بقیه در کام تکمار باشید، می خوایی؟
مشکی حرفی نزد. نمی تونست. خورشید تسلی بخش نگاهش کرد.
-من زنده بودن کرکس رو بهت تضمین میدم. تو هم به بقیه این تضمین رو بده.
مشکی سر بالا نکرد.
-از کجا اینهمه مطمئنی؟
خورشید صاف نگاهش می کرد.
-مثل اینکه یادت رفته من کی هستم! من خورشیدم. من توانایی هایی دارم که تو چیزی ازش سرت نمیشه. پس وقتی میگم کرکس1گوشه ای داره نفس می کشه حالش هم بد نیست باور کن و دیگه خفه شو!
اون شب مشکی تا نزدیک صبح بیدار بود و بلاخره به این نتیجه رسید که خورشید می تونه درست گفته باشه، به خصوص اینکه در مورد توانایی هاش توضیح می داد.
اون شب خورشید تا صبح بالای سر تکبال بیدار بود و به این فکر می کرد که چقدر خوبه که بقیه از جمله مشکی دقیقا نمی دونن که توانایی های خورشید شامل چی هاست. اگر می دونستن، الان مشکی آگاه بود که آگاهی از حال کسی که هیچ نشونی ازش نیست و اطمینان به زنده بودنش، جزو توانایی های منحصر به فرد خورشید نیست.
زمان سرد و بی اعتنا می گذشت. روز ها و شب ها سرد و بی روح و سنگین تماشا می کردن و رد می شدن. تکبال همچنان در خود و در خواب بود.
-تکی!دیگه بسه! بیدار شو!
شبی که تکبال تونست این صدا رو تشخیص بده هوا بد گرفته بود. چشم هاش بی حال و بی حالت باز شدن.
-خورشید!
این صدای تکبال نبود. آوایی بود به سردی و گرفتگی هیچ.
-سلام تکی! چی به سرت اومده؟ اُهُ! گریه نکن به جان خودت کتکت می زنم. دیگه نخواب. فقط حرف بزن!
تکبال به زحمت حرکت دادن1کوه نجوا کرد:
-نه. حالا نه. خوابم میاد. خواب.
خورشید سخت و خشن تکونش داد.
-تکی!بیدار شو! حتی1لحظه هم نباید از دست بره. پاشو حرف بزن!
تکبال حس می کرد اگر1لحظه دیگه بیدار بمونه میمیره. توان باز نگه داشتن چشم هاش رو در خودش نمی دید و زمانی که توی تصور نیمه هشیار و پاشیدهش می اومد که باید در مورد چیز هایی حرف بزنه که جزو زجرآورترین بخش های زندگیش بودن، حالش تا حد مردن بد می شد. خورشید می دید ولی شفقت در این مواقع در ذاتش نبود. تکبال می دونست.
-تکی! تو باید بیدار باشی! باید بتونی! همین الان. برام بگو. از اول اول اولش. همین الان!
و تکبال سکوت سنگین رو شکست و گفت. از اول اول اولش. از خونوادش، از بی پرواز بودنش، از پرواز خواهیش، از افرا، از فاخته، از اون گرمای عجیب، از محبتش، مهرش، عشقش، دلواپسیش، از بال های فاخته، از پرواز خواهی خودش برای خودش و برای فاخته که از همه افرایی ها واسهش عزیز تر بود، از کرکس، از لحظه های انتظار و التهاب، از باز، از درد، از جدایی، از بیگانگی، از تهدید کرکس، از باور سیاه فاخته، از بال های سرمازدهش، از اشک هاش، از دلتنگی خودش، از درد، از درد، از درد!…
خورشید گوش کرد و گوش کرد. بی صدا گوش کرد. صبورانه گوش کرد. همراه و هم دلانه گوش کرد. همراه شد، همدردی کرد، شنید، فهمید، فهمید.
تکبال تا آخرش گفت و بعد خسته و بی نفس از جنگ با بغض سنگینی که می خواست بشکنه و بشکندش از نفس افتاد. خورشید نفس عمیقی کشید و سکوت رو شکست.
-تکی! من نمی تونم منتظر بمونم تو گریه کنی، بعدش بخوابی، بعدش درمون بشی، بعدش اگر خاطرم بود چی ها باید بهت می گفتم بشینم باهات حرف بزنم. اگر درمونی برای تو باشه با تأمل بهش نمی رسی. تو باید بیدار بمونی و بشنوی. جواب هات رو ازم بگیری و بهش فکر کنی. زمان برای خوابیدن نیست تکی. پس هشیاریت رو حفظ کن و گوش بده ببین چی بهت میگم.
تکبال بیدار بود. از ضعف، از خستگی، از درموندگی و از درد فاصله ای با هیچ نداشت ولی بیدار بود. خورشید نگاهش کرد. دستش رو گرفت و سکوت رو شکست.
-تکی! به من گوش کن! فاخته حق داره. تو خیلی اشتباه رفتی.
تکبال به شدت از جا پرید.
-حق داره؟ خورشید! اون به هر چیزی که در حق دشمن آرزو نمی کردم در حق خودش متهمم کرد. اون پرنده، به هر چیز لعنتی متهمم کرد. از ناکامی خودش در هماهنگی با اون باز آشغال گرفته تا بال های سرمازده خودش، برای همه متهمم کرد. من ازش همراهی نخواستم خودش اصرار داشت و حالا من شدم متهم. و تو میگی اون حق داره و من اشتباه رفتم؟ چه اشتباهی؟
خورشید همچنان صبور دست روی شونه های تکبال که حالا به شدت می لرزیدن گذاشت.
-تکی! گوش بده! من هم جای فاخته بودم همینطور می دیدمت. خود تو هم اگر بودی همینطور می دیدی. تکی! فاخته زمانی که بهت رسید1جوجه بود. جوجه ای که فقط1بال می خواست که از وحشت سرمازدگی پناهش بده. اون هر مدلی که فکر می کرد و می دید، سعی داشت هرچی ازش بر میاد برای تو بذاره تا تو بهش نزدیک تر باشی تا در کنارت حس امنیت بیشتری داشته باشه. و تو چیکار کردی! تکی! تو بدش رو دلت نخواست ولی ناخواسته بد گرفتارش کردی. فاخته دیگه نه خودش بود نه تو بود. بین زندگی واقعی خودش و اعجاب ناگفتنی های تو گیر کرد و گیج شد و آخرش هم باز سر رسید. باز واقعیت بود تکی! حقیقتی که می شد فاخته لمسش کنه. باز بهش محبت واقعی می داد که هم دیده می شد، هم شنیده می شد و هم لمس می شد. ولی تو چی بهش دادی جز1سراب بی انتها؟ هیچی. در این مدت هیچ تصور کردی شاید لازم باشه چیزی از اینهمه بهش بدی؟ تو یا به هیچ قیمتی نباید اجازه می دادی دیوار بین فاخته و این بخش از زندگیت خراب بشه و اون با این طرفش آشنا بشه، یا اگر شد باید1چیزی از اینهمه اعجاب بهش می دادی که در برابر گفته های باز و امثال باز که می خوان به هر دلیلی متقاعدش کنن، چیزی ازت داشته باشه که به کمکش از تو، از خودش و از تمام باور هایی که تا این لحظه از رابطه بین خودش و خودت داشته دفاع کنه. تو در برابر باز خلع سلاحش کردی. در برابر منطق خودش هم همینطور. بی دفاع و بی سلاح ولش کردی فقط به این بهانه که می خواستی از دست کرکس حفظش کنی. آیا بهتر نبود این رو نشونش می دادی تا ببینه و باور کنه؟ شاید با کمک همدیگه1راهی براش پیدا می کردید. شما2تا انسجام خوبی داشتید. حتما موفق می شدید. ولی تو باز هم اشتباه رفتی. به جای کمک گرفتن از اون هایی که دست کمک طرفت دراز کردن، سکوت کردی و به کسی نگفتی. تو به خیال خودت نقش قهرمان عاشق رو به دوش گرفتی غافل از اینکه فاخته این رو نمی خواست. اون تحکیم باور هاش رو ازت می خواست. حتی لحظه ای که سرت هوار می زد می خواست تحریکت کنه تا1چیزی بهش بدی که بتونه به کمکش تو رو از این تردید و خودش رو از این فکر وحشتناک که تمام دیروزش و اخلاصش و دلش رو باخته تبرئه کنه. ولی تو به خیال خودت برای حفظش، برای پروندنش و برای نجاتش، هوار زدی که ازش متنفری. تکی! فاخته تقصیر چندانی نداره. تقصیر با توِ. تویی که از فاخته بزرگ تر و با تجربه تر بودی. اگر هم اون اشتباه رفت تو باید اشتباهش رو اصلاح می کردی چون اولا تو بزرگ تری، دوما تو مدعی عشقی نه اون. تو میگی اینهمه خاطرش رو می خوایی. فاخته دوستت داشت ولی عاشقت نبود. ولی تو چی؟ تو که از محبتش بیمار شدی واسهش کاری نکردی جز اینکه بردیش به بیراهه و ولش کردی تا وسط تردید ها و عذاب تاریکش باقی بمونه. اشتباه کردی تکی. اشتباه!
تکبال به خورشید خیره مونده بود. با نگاهی که چیزی فرا تر از درد و وحشت درش موج می زد.
-خورشید!به خاطر خدا، من دوستش دارم. من نمی تونم زجر کشیدنش رو تحمل کنم. خورشید! من نمی خوام از دستش بدم. خورشید! کمکم کن! بگو چیکار کنم. هر کاری بگی می کنم. فقط…
گریه نفسش رو برید. خورشید شونه هاش رو فشار داد.
-باید باهاش حرف بزنی. باید براش توضیح بدی. توضیحی خیلی محکم. دل و باور های فاخته بد زخمی شده. تو حسابی زخمیش کردی. باید حسابی درستش کنی.
تکبال بریده نجوا کرد:
-خورشید!اون دیگه نمی خواد ببیندم. ازم متنفره. دیگه هیچ چیزی رو ازم باور نمی کنه. هیچ چیز رو.
خورشید مکث نکرد.
-بله به نظرم نکنه. کاری می کنیم که باور کنه. از تو نه. ولی از من باور می کنه. بذار از این هفته تاریک و این نقشه سیاه تکمار رد بشیم، من خودم باهاش حرف می زنم. اگر زنده بمونم با هم میریم دیدن فاخته تو. فاخته فقط دلیل می خواد که من به اندازه کافی بهش میدم. کاش تو زود تر حرف زده بودی موجود تخس عوضی! کاش این هفته بی دردسر بگذره! اگر سلامت به آخرش برسم خودم درستش می کنم.
تکبال1لحظه با حیرت و پرسشگر به خورشید خیره موند و بعد1دفعه انگار سیلی خورده باشه هشیار شد.
-نقشه سیاه؟ کدوم نقشه سیاه؟ خورشید! تو چه جوری الان اینجایی؟ کی برگشتی؟ این هفته که گفتی جریانش چیه؟ خورشید! چی شده؟
خورشید آروم شونه های تکیده تکبال رو به نشان اطمینان و آرامش فشار داد.
-حالا نه. فردا. صبح فردا برات میگم. امشب تو واسه من گفتی فردا من برات میگم. حالا بخواب. امشب هیچ اتفاق عوضی قرار نیست بی افته و فردا که رسید، حرف اتفاقی که نباید اجازه بدیم در شب های بعد بی افته رو می زنیم. حالا دیگه بخواب.
تکبال منگ از تب و منگ از فشار فقط نگاهش کرد. خواست اصرار کنه ولی نتونست. دیگه تحملش رو نداشت. چشم هاش جوابش کردن. تمام جسمش جوابش کردن. خورشید فهمید.
-دیگه بسه. بخواب. اوضاع از اینکه شده بدتر نمیشه. بخواب.
خورشید اونجا بود. کاملا واقعی. خورشید بود! تکبال با این فکر احساس آرامشی عجیب کرد. آرامشی که از مدت ها پیش با وجودش بیگانه شده بود. خودش رو به دست های آشنای خورشید سپرد، نوازش های آهستهش رو با تمام جونش احساس کرد، حقیقت این لحظه رو با روحش چشید، چشم های تبدارش بسته شدن و به خوابی عمیق و طولانی فرو رفت.
دیدگاه های پیشین: (6)
مینا
یکشنبه 16 فروردین 1394 ساعت 05:42
خیلی قشنگ بود این قسمت باورتون نمیشه که هنوزم اشکهام دارن ناخواسته میان. واقعا چیزی نمیتونم بگم جز عاااااااااااالی بود.

پاسخ:
سلام مینا جان.
خدا ببخشدم به خاطر اشک هات. معذرت می خوام عزیز. نمی خواستم. توی جواب کامنت آریا به خاطر اینکه از وسط هاش دیگه بیخیال ویرایش و اصلاح این قسمت شدم معذرت خواستم و حالا که کامنتت رو دیدم مطمئنم که نباید دستکاریش کنم. اگر اصلاحش کنم از این هم تاریک تر میشه.
امیدوارم الان دیگه در حال لبخند زدن باشی. به زندگی، به فردا، به همه چیز جهان.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 16 فروردین 1394 ساعت 06:04
سلام پریسا جان. دوست عزیزم
هیچی نمیتونم بگم جوز عالی بود در برابر هنر زیبایت هیچ حرفی برای گفتن ندارم
برای تشکر کردن کلمات قاصرند ممنونم عزیز
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز. همراه مهربون. بهم ببخشید ایراد های این بخش رو. آخه از وسط هاش دیگه ویرایش رو بیخیال شدم و بدون ویرایش و اصلاح همینطوری گذاشتمش اینجا. باید می خوندم، ویرایش می کردم، اصلاح می کردم، کم و زیاد می کردم، ولی…نتونستم. الان داره به فکرم می رسه مثلا فلان جمله رو ننوشتم یا فلان بخش رو باید درستش می کردم ولی واقعا دیگه توانش نیست که برگردم بخونم درستش کنم. همه شما که می خونید به من ببخشید و اجازه بدید همینطوری که هست باشه. شاید1زمانی بتونم کمی درستش کنم. شاید هم نه.
ممنونم که هستی آریا.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 17 فروردین 1394 ساعت 00:10
سلام عزیز
بخشش چرا پریسا جان
با ور کن این حرفی که میزنم از سمیم قلبم میگم. داستانت. قلمت و از همه مهم تر خودت این قدر برام عزیزی و ارزش داری که ایراد های کوچیک داستانت به چشمم نمیاد
همه چی عالیه عزیز خودت رو اذیت نکن
همین که هستی و مینویسی یه دنیا ممنونتم
عزیز یه سوالی ازت داشتم ؟ من به آرشیو بلاگ زیبایت سر زدم چرا مثل قبل برای دوستات حرف نمیزنی حرف بزن خوبه هم ما لذت میبریم هم داستان تکبال روت فشار نمیاره
حرف بزن و تو رو به خدا یه درصد هم فکر نکن که پر حرفی میکنی به خدا این طور نیست
بیا مثل قبل برای دوستات حرف بزن درد دل کن هر کاری دوست داری انجام بده باور کن برای همه ی ما دوستانت عزیزی
پس حطا یه درصد هم فکر نکن که اگر حرف بزنی ما اذیت میشیم به خدا این طور نیست
نزار اذیت بشی
به امید روزی که به همه ی خواسته های قلبیت برسی
آمین یا رب ال عالمین
شاد باشی
24971

خانه


پاسخ:
محبتت توی این نوشته ها اینقدر زیاده که من واقعا هیچی واسه گفتن پیدا نکردم آریا. از اون مدل نوشته هاییه که کلمه هاش حرف می زنن. باور کن بعضی نوشته ها که از دل میان صدای احساس نویسنده رو میشه از لای کلمه هاش شنید. نخند باور کن راست میگم. من که می شنوم. ممنونم آریا. زیاد ممنونم. خیلی خیلی زیاد ممنونم.
حرف. اتفاقا زیاد دارم. ولی1مشکلی هست. حرف های این روز های من رو نمیشه اینجا بزنم. می نویسم و پاک می کنم. می نویسم و پاک می کنم. باز و باز و باز می نویسم و پاک می کنم. پاک می کنم. پاک می کنم. پاک نمیشه. تموم نمیشه. فراموش نمیشه.
خدایا! ای خدای مهربون من! خدایا کمکم کن!.
بیخیال. تکبال هم بلاخره تموم میشه همه ما از دستش خلاص میشیم با این دیوونگی هاش که بیچاره کرده همه جنگل رو. این ماره هم نگرفت نخوردش خاطر جمع بشیم. دفعه بعد شاید شانس بیاریم.
شاد باشی و شادکام.
مینا
دوشنبه 17 فروردین 1394 ساعت 09:07
سلام خوب حالا که یه کمی احساساتم کمتر شده نظ رواقعیمو میگم واقعا عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود. اون لحظه ای که خورشید اومد بالای سر تکبال من یه لحظه فکر کردم کبوتر خانم اومده.
بعدشم ببخشید که اینو میگم واقعا قصد دخالت توی زندگیتونو ندارم به عنوان یه دوست اینو میگم. یادتون میاد زمانی که داستان فرشترو مینوشتید یکی کشف کرد که توی خوابگاه تقریبا چنین چیزیرو تجربه کرده بودید؟
خوب چرا واقعا بهش توضیح ندادید که تقصیر شما نبود؟ شایدم من اشتباه میکنم و قطعا چنین توضیحیرو دادین. نمیدونم و یه چیز دیگه این که با کامنت آریا به شدت موافقم یه کم بیشتر از خودتونم بنویسید. این بار سومیه که خداحافظی می کنم و یه موضوعی به ذهنم میرسه و پاکش می کنم شاید مسخره باشه چیزی که میگم اینو از همون قسمت های اولیه تکبال یعنی قسمت ده یا یازده میخواستم بهتون بگم. خیلی دوست دارم از پدر تکبال هم یه چیزایی بخونم. ببخشید اگه مسخره بود. چی کار کنم خوب کنجکاویه دیگه. خوب دیگه راستی راستی برم براتون بهترین چیزهاییرو که توی دنیا هست آرزو می کنم.

پاسخ:
سلام مینا جان.
شما اصلا خداحافظی نکن هر زمان دلت خواست بیا هرچی دلت خواست بنویس و از اول بنویس و باز اگر گفتنی بود توی هر چندتا کامنتی که دلت خواست باقیش رو بنویس و کلا راحت باش که اینجا حسابی خودی هستی.
مینا جان! عزیز! گاهی بعضی ویرانی ها رو دیگه نمیشه بمونی آباد کنی. باید بذاریشون پشت سرت و بری. سهمت هم میشه1یادش به خیر. موندنت ویران تر می کنه و تو این رو نمی خوایی. مرده ها زنده نمیشن. به سنگ قبر نگاه می کنی، باور می کنی، می فهمی، درک می کنی، می پذیری که اونی که رفت، دیگه رفت. تصویر اون سنگ قبر رو به عنوان تصویر آخر در انتهای دفتر یادگاری هات ثبت می کنی، دردت میاد، تماشا می کنی، دردت میاد، گریه می کنی، دردت میاد، دعا می کنی، دردت میاد، وداع می کنی، دردت میاد، می شکنی، دردت میاد، به خاطر می سپاری، واسه همیشه این پایان رو به خاطر می سپاری، بلند میشی، خسته، ویران، ناخواه، ناگزیر میشی، راه می افتی، دور میشی، میری، بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی، بدون اینکه منتظر بیدار شدن از این کابوس باشی، بدون اینکه به هیچ معجزه ای دل بسته باشی، اول آهسته، بعد سریع تر، بعد تند، بعد با هرچی سرعت که ازت بر میاد، سوار غبار تاریک زمان، به عشق رسیدن به دیار فراموشی، مثل باد میری. اونقدر سریع که هرچی دور تر بری و دیگه اگر پشت سرت رو هم اشتباهی برگردی و نگاه کنی دیگه نبینی. راستی مینا به نظرت این بهشت فراموشی کجاست؟ اگر کسی جاش رو بلده بهم بگه که عجیب در جستجوی آدرسشم.
ببین مینا چیکار می کنی؟ جوابم به کامنتت1پست شد.
پدر تکبال هم چی بگم؟ تمام دردسر های این جوجه تخس یاقی روی دوش مادر بیچاره بود و الان هم که طرف رفت و مادره رو هم بیخیال شد پدرش که جای خود داره. بیچاره مامان ها! خداییش خیلی عزیز و خیلی عزیز و خیلی عزیزن. کاش قدرشون رو بشه بیشتر و باز هم بیشتر بدونیم!.
وای چه طولانی شد قطعش کنم تا به صفحه های بعدی نرسیده.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 18 فروردین 1394 ساعت 00:51
سلام. حالا کی پرنده های احتمالاً معتاد رو درمان کنه.
عجب زیبا و البته طولانی نوشتید از صمیم قلب میگم خسته نباشید.
دستتون این دفعه هم به معنای ضرب المثل بودنش و هم در واقع درد نکنه باید نوشتن این همه خیلی مچ درد و انگشت درد داشته باشه.
امیدوارم باز تیم تکبال کرکس شهپر خورشید و بقیه سکویایی ها در کمال آرامش و اتحاد به جنگ تکماری ها برن و دیگه به زودی کار ها یکسره بشن.
دوستان درست میگن میشه به جای تکبال و ماجراهاش حرف های عادی و روزمره و کلاً هر چی دوست دارید هم این جا بنویسید.
ما خواننده خواهیم بود هر چی از دوست رسد نیکوست.
و در آخر یک غلط املایی دیدم که بهتره درستش کنید.
معما با عین نه با واو همزه.
پیروز و موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اول آخرش. ممنونم بابت معما. کاش الان فرصت بشه درستش کنم.
پرنده های اکسیری هم بلاخره باید1فکری به حال خودشون کنن. تکبال که از سر بی کسی درست شد. باقیشون هم مشکل خودشونه. فعلا که خورشید هست بقیه هم عاقل هستن و گرفتار نمیشن.
امیدوارم تا جهان بر پاست، دیگه توی هیچ جنگلی هیچ تکماری نباشه که واسه از بین بردنش جنگی راه بی افته. کاش تمام جوجه های تمام جنگل ها دور از نیش های تکمار ها بتونن بزرگ بشن و پرواز کنن!.
حرف. حرف ها خطرناکن دوست من. گاهی حرف های1دوره از خودت رو نمی تونی بلند بزنی. باید یا نگی یا یواشکی بنویسی که گفته باشی، بعدش هم پاکشون کنی که جایی ثبت نباشن.
ممنونم از حضور با ارزش و محبت بی انتهای شما.
شادکام باشی.
آریا
پنج‌شنبه 20 فروردین 1394 ساعت 13:22
سلام پریسا جان
پخخخخخخ
آخیش
خخخخ
امیدوارم شاد باشی
تکبال نود کجاست
زوود بزارش من الان خبیسم زووووود
تقسیره خودته من گفتم بیا حرف بزن حرف نزدی باید الان تکبال بزاری زووود
خخخخ
شاد باش تا همیشه

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خودت پخ! شکلک با شیشه خالی آب زرشک زدم توی سرش!
وای جدی پس گرفتم دلم سوخت به خدا راست میگم.
تکبال90رفته گشت بزنه ببینه تکمار چیکار داره می کنه هنوز نیومده. هر زمان اومد میگم بیاد اینجا بشینه بغ بغو کنه بلکه من یکی سرم بشه این داره کجا میره.
شاد باشی از اعماق وجودت از حال تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال88

درد!.
تکبال بود و درد.
دردی کشنده و داغ که از ذره ذره استخون هاش با قدرتی ویرانگر فوران می کرد و انگار ریزه های وجودش رو از درونش پرت می کرد بیرون. مثل خورده سنگ های خاک شده ای که همراه آتش فشان به بیرون پرتاب میشن. تکبال جز این درد چیزی نمی فهمید. دردی که انگار تمام جهان رو داخل وجود تبدار تکبال فرو می کرد تا ذره ذره استخون هاش رو خورد کنه. تکبال از شدت دردی فراتر از حد تصورش ذوب می شد. درد چنان شدید بود که حس می کرد نفسش رو تا آخر می گیره و به حال خفقان دچارش می کنه. تکبال یقین داشت که فردا رو نمی بینه. شب که به نیمه رسید، تردید و یقین و هر چیز دیگه ای از وجودش رفت. هر تصویر و تصوری جز درد، هر تردید و یقینی جز دردی که تمام جهان مادی و معنوی تکبال رو در خودش گرفته و با تمام قدرت دردناکش فشار می داد تا نیست و نابودش کنه. تکبال بود و درد!
درد، درد، درد!.
-آخ! آخ کرکس! کرکس بیا! دارم میمیرم. میمیرم. کرکس! بیا نجاتم بده!
کرکس نبود. کسی نبود. هیچ نجاتی نبود. هیچ چیز نبود. تکبال بود و درد!.
منطقه سکویا.
دیشب، تمام اون روز و تا اینجای امشب رو گشته بودن. تکبال هیچ کجا نبود. مشکی از حرص به خودش می پیچید و بقیه هم دسته کمی ازش نداشتن. حرص و حیرت و توحشی از جنس دشمنی.
سکویایی ها با تمام توان جستجو می کردن و هرچی بیشتر می گشتن کمتر به نتیجه می رسیدن.
-این جونور هیچ کجا نیست مشکی. واقعا هیچ کجا. نکنه رفته1جایی مرده!
مشکی بی شفقت می شنید.
-تیزبین!اون مجاز نیست بمیره پیش از اینکه به ما نگفته کرکس رو چیکار کرده. باید بیشتر بگردیم.
تیزپرواز متفکر به آسمون تاریک نیمه شب نظر انداخت.
-جایی نمونده که نگشته باشیم مشکی. نیستش. روی تمام درخت ها رو شاخه به شاخه دیدیم. حتی1پر ازش نبود.
مشکی مسیر نگاه تیزپرواز رو دنبال کرد.
-روی خاک رو بگردید. از بقیه بپرسید. البته مواظب باشید کسی نفهمه دقیقا چی شده. فراموش نکنیم که ما در حال جنگ هستیم. این ماجرا1درگیری و دشمنی داخلیه و به جنگ ما با تکمار مربوط نیست. تکمار نباید بفهمه کرکس و اون شهپر خائن در فاصله زمانی کمی از هم غیب شدن و فسقلی رو گم کردیم. هم به خاطر اون ها به خصوص فسقلی، هم به خاطر ما.
خوشبین نگاه خسته ولی هشیارش رو به اطراف دوخت. انگار هنوز منتظر بود چیز آشنایی ببینه که به تمام این پرسش های بی جواب پایان بده.
-مشکی!چه جوری میشه از بقیه پرسید و سراغ1کبوتر بی پرواز رو گرفت بدون اینکه اون ها بفهمن چی شده؟ ما در مورد کرکس چندان چیزی نپرسیدیم ولی تکماری ها به غیبتش کم و بیش پی بردن. مخفی نگه داشتنش تقریبا غیر ممکنه.
مشکی بلافاصله تعیید کرد.
-بله می دونم. ما زیر نظریم. تکمار دیر یا زود می فهمه. نمیشه برای همیشه مخفی نگهش داشت ولی میشه کشفیات تکمار رو عقب انداخت. باید عقبش بندازیم. هرچی بیشتر بهتر. اگر تا زمان آگاهی تکمار اوضاع رو به راه شد که هیچ. اگر نشد دسته کم ما فرصت بیشتری برای تسلط به خودمون و به اوضاع داریم.
قویدست به نشان تعیید سری تکون داد.
-مشکی!فسقلی با اطمینان کامل از زنده بودن کرکس حرف می زد. ممکنه کرکس زنده باشه و1جایی گرفتارش کرده باشن؟
تیزپنجه با خشمی از سر ناکامی خطاب به همه بلند و عصبانی پرسید:
-کجا؟ آخه کجا؟ کجا بوده که ما نرفته باشیم؟
خوشبین نفس عمیقی کشید و به چشم های خسته تیزپنجه خیره شد.
-بله قویدست ممکنه. امیدوارم که این طور باشه. واقعا امیدوارم. همه امیدواریم. تیزپنجه!جاش رو نمی دونم. چیزی به فکرم نمی رسه. ولی اگر فسقلی اونهمه مطمئن گفته زنده هست باید برای خاطر دل خودمون هم شده روی این حرفش حساب کنیم. نه کامل ولی این احتمال بهتر از احتمال مردن کرکسه. تو موافق نیستی مشکی؟
مشکی فقط سر تکون داد و ترجیح داد سکوت سیاهش رو نشکنه. شاید هم این سد در اون لحظه چنان قوی بود که مشکی حس کرد زورش به شکستنش نمی رسه. هرچی که بود، مشکی در سکوت به بقیه و به افراد منطقه سکویا نظر انداخت. خوشبین به جای مشکی به این انتظار تلخ پایان داد.
-ما فقط بالا ها رو گشتیم. میریم پخش بشیم و خاک رو هم بگردیم. اگر شد از بقیه هم اطلاعات می گیریم. اگر هر کدوم از ما کبوتره رو پیدا کردیم تنها کاری نمی کنیم. به بقیه خبر میدیم. خیلی خطرناکه. ممکنه دوباره غیب بشه. درضمن، مواظب باشید بلایی سرش نیاد. مرده ها نمی تونن حرف بزنن و جای هیچ گم شده ای رو بهمون بگن. این رو فراموش نکنیم و اگر دیدیمش مواظب خشممون باشیم که زیاد پیشروی نکنه.
مشکی با خشمی آشکار که از نگاه تاریکش می بارید داد زد:
-فقط بتونه حرف بزنه کافیه. فقط چند کلمه. اینکه کرکس چی به سرش اومده و الان کجاست.
بقیه در حالی که عمیقا با مشکی موافق بودن و این موافقت رو به وضوح ابراز می کردن، آهسته و هماهنگ بلند شدن، اوج گرفتن و مثل ابر های تاریک توی آسمون با همون نظم و هماهنگی همیشگی زمان هایی که برای جنگ با تکماری ها می رفتن، پخش شدن تا تمام خاک جنگل سرو رو دنبال کبوتر بی پرواز بگردن.
در پناه تیرگی سایه های تاریک زیر بوته های خار جنگلی، تکبال از شدت درد به خاک منجمد چنگ می کشید. 2شب رو با چنان دردی سپری کرده بود که درک و هشیاری رو به طور کامل ازش گرفت و از دنیای اطراف فارغش کرد. حالا همچنان درد داشت. دردی شدید و تا حد مرگ غیر قابل تحمل. اما یا به خاطر عادت به درد، یا به خاطر اینکه درد1قدم کوچیک عقب نشسته بود، تکبال در عالم تب و درد می فهمید که باید ضجه هاش رو قورت بده تا پیداش نکنن. از2طرف فرار می کرد. از سکویایی ها و از تکماری ها. تکبال از شب وحشت داشت چون با رسیدن شب دردش هم انگار چندین برابر می شد. نمی فهمید این درد از کجا میاد و اصلا چرا هست. فقط درد داشت. چنان دردی که تا آخرین ذره نفسش رو می کشید و به حال خفگی روی خاک زیر خار ها فشارش می داد، لهش می کرد، داغ و سردش می کرد و می رفت که نابودش کنه. تکبال بعد از2شب حالا چندتا چیز رو در اعماق ضمیر پاشیدش درک می کرد. یکی اینکه تا حد امکان نباید صداش در بیاد چون حالا تکبال1فراری بود، دومیش اینکه تکبال تنها بود. در تحمل این درد وحشتناک، در فرار از دست دشمن هایی که2طرف1جنگ خطرناک بودن، در ادامه این راه مه گرفته و نامشخص، تکبال تنها بود!. باید خودش درستش می کرد. باید خودش از پس این درد بر می اومد، باید خودش از پس مخفی کردن خودش از دسترس2طرف، سکویایی ها و افراد تکمار بر می اومد، باید خودش خودش رو از خطر دوستان و دشمنان دیروز و امروزش حفظ می کرد، باید خودش از این ضربه جون به در می برد. در جایی از گوشه های ذهن تاریک از شدت دردش، به خاطر می آورد که شهپر اون شب بهش گفته بود از حالا دیگه تو خودت هستی. تکبال هر لحظه بیشتر و بیشتر مفهوم این جمله رو می فهمید. خودش بود. فقط خودش. و درد! شب دوباره رسیده بود و درد می رفت که همراه شب توی وجود داقون تکبال تشدید بشه و به مرز نیستی ببردش. تکبال از شدت ضربان دردی که داشت شدید تر می شد، به خودش پیچید و پنجه های دردناک و یخ زدهش رو توی خاک سفت فرو کرد.
3روز گذشت. درد تکبال و جستجوی سکویایی ها هیچ کدوم انگار تمومی نداشتن. سکویایی ها کلافه و متحیر به همه جای جنگل سرو سر می کشیدن بلکه نشونی از تکبال بی پرواز پیدا کنن ولی تکبال نبود. هیچ کجا نبود. بین شاخه ها، روی خاک، اطراف تنه درخت های ناهموار، حتی توی لونه های پرنده های بزرگ تر یا کوچیک تری که شاید می شد تصور کرد به1درمونده فراری گرفتار بی پرواز پناه بدن.
-این لعنتی شاید از جنگل زده بیرون مشکی. اینطوری نمیشه پیداش کرد. ما از پرنده ها پرسیدیم و خاک رو هم گشتیم ولی فایده نداشت.
نگاه مشکی از خشم و خستگی به سرخی می زد.
-از خاکی ها هم بپرسید. شاید بدونن.
-ولی مشکی!اگر بیشتر از این پرس و جو کنیم امکان داره ماجرا برملا بشه.
-مشکی آماده پرواز بود تا بره و باز هم بگرده بلکه نشونی از کبوتر بی پرواز جنگل سرو در جایی پیدا کنه.
-تیزبین!فسقلی در خطره. ما هم همینطور. اگر تکمار زود تر از ما گیرش بیاره می دونی چی به سر اون و به سر ما میاد؟ درضمن این رو هم به خاطر داشته باشیم که الان فسقلی تنها کسیه که می دونه کرکس رو کجا باید پیدا کنیم. ما باید زودتر از تکماری ها دستمون به اون جونور برسه. هر طور که هست باید گیرش بیاریم تا اولا بفهمیم کرکس چی شده، دوما راه دسترسی تکمار به خودش و توانایی های خطرناکش رو ببندیم. اگر جز این پیش بره فاجعه به بار میاد. البته برای ما و به سود اون تکمار. بریم از هر کسی که زبونش رو می فهمیم، هر مدلی که میشه اوضاع خراب تر از این که هست نشه بپرسیم بلکه بفهمیم کجای کار هستیم.
بقیه موافق بودن. چاره ای جز موافقت نبود. گفته های مشکی حقیقت داشت و این حقیقت هرچند ناخوشآیند، ولی وجود داشت و دیگه جای انکار نبود.
زمان آهسته می گذشت بی اون که توجه کسی رو به این گذشتن بی بازگشتش جلب کنه. باد های سرد هرچند دیگه توفان نبودن، ولی با سوز بی رحمشون بی وقفه توی جنگل می وزیدن و بوته های خشک زمستون زده رو به هم می ریختن. خاک همچنان سرد و منجمد بود و زمستون هنوز خیال باختن نداشت. تکبال خورد و خسته از جنگ با بیماری عجیبی که هیچ ازش نمی دونست، از درد و از سرما و از گرسنگی و از تشنگی و از ترس، در لب پرتگاه نیستی ایستاده بود و به سیاهی عدم، طمعکارانه و تا حدی مشتاق نظر دوخته بود. انتظار می کشید. انتظار می کشید تا وحشت تموم بشه. سرما تموم بشه. درد تموم بشه. همه چیز تموم بشه. تکبال کاری نمی کرد جز انتظار. فقط انتظار می کشید. انتظار پایان خودش.
دژ تکمار.
تاریکی و سیاهی سنگین همیشگی، مثل سایه مرگ روی ذره ذره اون فضای تیره نشسته و باهاش ترکیب شده بود. تکمار بیتاب و پیوسته هیس می کشید و خودش رو به این طرف و اون طرف می زد. خشم این بارش از سر ناکامی های همیشگیش نبود. خشمی بود از سر بیتابی و خواهندگی. خواهندگی که مثل آتیش به جونش افتاده و از جا می پروندش.
-اون کبوتر بی پرواز الان توی جنگله. جدا از حامی های دیروزش. دور از کرکس. تنهاست و بی حفاظ. من می خوامش. من اون کبوتر بی پرواز رو می خوام. باید زودتر از اون غبار های آسمونی پیداش کنید. فقط پیداش کنید. اون کبوتر رو می خوام. همین امشب. همین ساعت. همین حالا!.
تمام دژ تاریک از هیس ها و نعره های تکمار می لرزید.
منطقه سکویا در حالت آماده باش و جستجو بود و با این همه، نه حمله ای در کار بود و نه نتیجه ای برای اونهمه گشتن.
-آهای مشکی! تکمار فهمیده. اون می دونه کرکس غیب شده ولی نفهمیده کجاست و برای چی رفته. از اون بدتر، تکمار می دونه فسقلی با ما نیست و این یکی رو دیگه به نظرم تا حدودی می دونه چرا. دلیل کامل درگیری رو نفهمیده ولی اطلاع داره که بین ما درگیری هست که باعث شده فسقلی غیبش بزنه.
مشکی به سرعت روی شاخه نازک سیب فرود اومد. انگار از آسمون سبز شده بود. کلاغ حامل خبر بی اعتنا به خطر سقوط خودش که با فرود مشکی کم مونده بود حقیقی بشه، پر و بالی زد و دوباره روی شاخه جاگیر شد. مشکی نگران نگاهش کرد.
-تو مطمئنی؟
کلاغ هنوز واسه حفظ تعادلش بال هاش رو آهسته تکون می داد.
-بله مطمئنم. کاملا مطمئنم. مشکی! باید این کبوتر دیوونه رو پیش از تکمار پیدا کنیم. این عوضی به کرکس خیانت کرد، هیچ بعید نیست به ما هم خیانت کنه. اگر تکمار زودتر از ما پیداش کنه و اگر این بره توی دسته تکمار ما بدون کرکس باید خودمون رو مرده ببینیم.
مشکی به بقیه خفاش ها که بلافاصله جمع شده بودن نظر انداخت. همه با کلاغ موافق بودن. دلواپسی، وحشت و تردید توی تمام چشم ها سایه انداخته و کاملا مشخص بود.
-اگر نجنبیم باختیم. باید هر مدلی می تونیم از هر جایی که ممکنه بفهمیم این کبوتر کجاست.
-مشکی!اینطوری اگر پیش بریم دیگه نمیشه موضوع پنهان بمونه.
مشکی مکث نکرد. احتیاط مال حالا نبود. دیگه کار از این حرف ها گذشته بود و مشکی و بقیه می دونستن. فقط اینکه دلشون نمی خواست اولین کسی باشن که اعتراف می کنه. مشکی کار رو برای همه آسون کرد.
-اختفا رو بیخیال بشید. امکان داره فسقلی گرفتار تکمار شده باشه که هیچ کجا نیست. البته احتمالش ضعیفه. تکمار اگر گرفته بودش ما حتما می فهمیدیم. بریم از خاکی ها هم بپرسیم بلکه چیزی بدونن. باید سریع تر از تکماری ها پیداش کنیم.
شب سردی بود. سرد و سنگین و بی نهایت تاریک. سکویایی ها خسته، سرما زده و نگران، برای پیدا کردن تکبال به اطراف جنگل پرواز کردن.
1هفته گذشت. سکویایی ها گشتن و گشتن ولی چیزی پیدا نکردن. از بقیه هم پرسیدن ولی کسی تکبال رو ندیده بود. دارکوب ها، مرغ های انجیر خوار، فنچ ها، گنجشک ها و سار ها، همه جواب ها یکی بودن.
-ما چیزی ندیدیم.
کنار رودخونه، پلیکان بیخیال و چابک ماهی صبحش رو قورت داد و با رضایت خودش رو توی آب تماشا کرد.
-آهای! تو پلیکانی؟
پلیکان برگشت و بیخیال و اخمو به خوشبین که در2قدمیش انگار از زمین سبز شده بود نظر انداخت. نه حیرت کرد و نه عقب رفت.
-می بینی که.
خوشبین هیچ خوشش نیومد.
-بله می بینم. ببینم تو1کبوتر بی پرواز این طرف ها ندیدی؟
پلیکان تلخ نگاهش کرد.
-علیک سلام. نه ندیدم.
خوشبین خشمش رو خورد تا پلیکان نبینه. پلیکان دید.
-خوب بابا سلام. حالا دیدی یا ندیدی؟
پلیکان بی تفاوت و همون قدر تلخ نگاهش می کرد.
-به نظرم1بار بهت گفتم نه.
خوشبین تحملش تموم شد.
-ببین من وقت و حوصله ندارم باهات بحث کنم. تو حتما1چیزی دیدی یا شنیدی و خلاصه می دونی. امکان نداره روی زمین این جنگل چیزی بشه و تو ندونی. حالا بگو ببینم کبوتره کجاست؟
پلیکان تلخ خندید. از اون خنده ها که به فحش بیشتر می خورد.
-اولا بهت گفتم ندیدم. دوما کبوتر بی پرواز رو چه به من؟ تا جایی که من یادمه توی این جنگل فقط1کبوتر بی پرواز هست که اون هم جفت کرکس سکویاست. نشونیش رو فقط خود کرکس بلده و اطرافیانش. حالا اون جفت بی پرواز آسمونی رو من چرا باید روی زمین و جفت خاک دیده باشم؟ اون هم اینجا، جایی که محل آمد و رفت دشمن هاشه؟
خوشبین سعی کرد صداش رو پایین نگه داره ولی چندان موفق نبود.
-چون اینجا نزدیک رودخونه هست. اون عوضی آب لازم داره و باید این طرف ها باشه تا بتونه به محض تشنه شدن سریع بیاد آب زهر مار کنه و برگرده بره گم شه تا ما نبینیمش. تو خبر داری. بگو کجا گیرش بیارم؟
پلیکان با تحقیر به خشم نیمه فوران کرده و نیمه مهار شده خوشبین نظر انداخت.
-بیچاره کبوتر! احتمالا الان خیلی تشنه هست. ولی نه تشنه آب این رودخونه. من اگر جاش بودم خودم رو مینداختم توی آب. اینهمه مهربونی از دوست هام شرمندم می کرد.
خوشبین دیگه نتونست تحمل کنه.
-پرنده بد زبون لعنتی! بهت گفتم بگو اون عوضی کدوم جهنمیه؟ بگو تا کفرم رو بیشتر از این در نیاوردی.
پلیکان پر هاش رو باد کرد، منقار بلندش رو بالا گرفت و چند بار باز و بسته کرد.
-کفرت بیشتر از این در بیاد چه غلطی می کنی؟ بهت گفتم من ندیدمش. دیده بودم هم نمی گفتم. نه به تو نه به تکماری ها که حسابی عقبش می گردن. چرا از کرکس نمی پرسی؟ اون که حسابی روی زندگی جفتش خدایی می کرد. پس چی شد؟
خوشبین داد زد:
-این کبوتر پدرسوخته با همدستی رفیق خائنش1بلایی سر کرکس آورده و ما می خواییم بفهمیم اون بلا چی بوده. کرکس غیبش زده و ما باید پیداش کنیم.
پلیکان بی فریاد ولی با همون تلخی بهش خیره شد.
-خوب، پس چرا معطلید؟ برید پیداش کنید؟ به جای اینکه روی خاک وسط بوته ها دنبال1کبوتر بی پرواز بگردید برید کرکس رو پیدا کنید. هم بزرگ تره هم راحت تر پیدا میشه هم بیشتر به دردتون می خوره. کرکس که پیدا شد خودش می دونه کجا دنبال جفتش بگرده و چجوری تنبیهش کنه.
خوشبین با خشم هوار کشید:
-موجود نفهم نکبت ما هم واسه همین کبوتره رو می خواییم. کرکس هیچ کجا نیست. چرا نمی فهمی؟ اون می دونه. دیوونم کردی بگو اون آشغال خاکی رو کجا پیداش کنم؟
پلیکان بیخیال تر از لحظه های پیش سر تکون داد.
-تو که زبون سرت نمیشه بذار جونت از حرص در بیاد. اگر سرت می شد می فهمیدی من از همون اولش بهت گفتم نمی دونم کبوتره کجاست. داره روز بالا میاد. برو خفاش. برو لونت قایم شو تا نور روز کورت نکرده و مثل کَرکَسِت گم نشدی. برو.
خوشبین در حالی که از شدت خشم چنگال هاش رو بی هدف باز و بسته می کرد به پلیکان خیره شد. پلیکان بیخیال چشم از خوشبین عصبانی برداشت و به آب رودخونه چشم دوخت. باز هم دنبال ماهی می گشت. خوشبین پرواز کرد و رفت. پلیکان عکس خوشبین رو توی آب دید که پرید، به جهت مخالف رفت و دور شد. پلیکان بدون اینکه سر بالا کنه به آب خیره موند و برای گرفتن ماهی بزرگی که دیده بود بال هاش رو کمی باز کرد و به آب سرد رودخونه زد.
تکبال حس کرد چیزی از جهان بیداری به کابوس هاش تلنگر می زنه. آروم و ظریف و…خیس.
بارون!.
آهسته و بی حال چشم باز کرد. قطره های درشت بارون از نوک تیز خار ها روی پر هاش می ریختن. به شفافی اشک و به آرومی باریدن های بی صدای خودش. تکبال آهسته جسم دردناکش رو از خاک جدا کرد، سرش رو بالا گرفت و نوشید. با تمام وجودش قطره قطره این محبت آسمون رو می نوشید. حس می کرد از شدت تشنگی چیزی نمونده مثل1تیکه چوب خشک از درون آتیش بگیره و شعله ور بشه و حالا، چقدر عزیز بودن این قطره های درشت شفاف و سرد. تکبال اونقدر نوشید تا حس کرد تشنگی دست از سرش برداشته. حالا نوبت بقیه چیز ها بود. تب داشت. درد می کشید و نمی فهمید چرا ولی به هر حال درد می کشید. بیمار بود. گرسنه بود. سردش بود. در خطر بود. به اطرافش نظر انداخت. زیر خار ها نسبتا امن بود به شرط اون که مراعات می کرد. تا حد امکان بی صدا و بی حرکت. اینطوری می تونست تا مدتی در امنیت نسبی باقی بمونه. گرسنگی فشار می آورد. تکبال آهسته خم شد و از زیر خار ها به اطراف خزید. علف های بارون خورده خشک همه جای خاک رو پوشونده بودن. تکبال بدون مکث مشغول نوک زدن شد. برای رفع گرسنگی بد نبودن. و این سرما و این درد بی انتها که همچنان به قوت شومشون باقی بودن، تکبال باید فکری برای مقابله باهاشون می کرد، یا اینکه باید با تمام توان باهاشون می جنگید. داشت دوباره شب می شد. بارون شدت می گرفت. تکبال می دونست که در انتهای اون عصر تیره زمان برای تلف کردن نبود. واقعا احساس کرده بود که مرگ داره در کنارش نفس می کشه. سرما و بیماری و خطر دشمن واقعا جونش رو تهدید می کردن. تکبال باید کاری می کرد. خیلی سریع باید کاری می کرد اگر نمی خواست اون شب، شب آخرش باشه. لحظه ای با خودش فکر کرد. از خلاص شدن بدش نمی اومد. چه خوب بود مرگ و پایان همه چیز! ولی ترس! می ترسید. از مردن می ترسید. خلاصی رو با تمام وجودش می خواست ولی جرأت نمی کرد از این مرز بین هستی و نیستی بگذره. می ترسید. از مرگ وحشت داشت. می ترسید خیلی سخت باشه. سعی کرد با خودش کنار بیاد.
-یعنی از دردی که این روز ها تحمل کردم سخت تره؟ خیال نمی کنم.
ولی لرزشی از سر وحشت خالص تمام اعصابش رو می گرفت و اشک هایی که از سر ترس جاری می شدن. بار ها به مردن فکر کرده بود ولی هیچ وقت اینهمه نزدیک و اینهمه جدی احساسش نمی کرد و حالا…
-نه. نه. نمی خوام.
می خواست ولی ترس. از سد این ترس نمی تونست رد بشه. تصور این تجربه ناشناخته و بی بازگشت و تصور اینکه بعدش نیستی مطلق بود و دیگه هیچ، تکبال حس کرد از شدت وحشت چیزی نمونده فریاد بزنه، از پناهگاهش بیرون بپره و بی هدف بدوه. باید کاری می کرد. باید می جنگید. پس بی مکث از جا پرید. بعد از سیر شدن، کرختی و درد رو ندیده گرفت و شروع کرد. پنجه های بی حسش خاک بارون خورده رو پس می زدن و هرچند کند، ولی پیش می رفتن. اواسط شب بود که گودالی کوچیک، به اندازه ای که تکبال بتونه بره داخلش و خودش رو زیر و وسط ریشه های خار های جنگلی از بارون و از سرما و از دیده شدن به وسیله موش های شب گرد حفظ کنه آماده بود. تکبال با خستگی شدیدی که از نظر خودش مرکب آخریش به آغوش مرگ بود، خاکی و تبدار داخل گودال ولو شد، خاک و ریشه های اطرافش رو به سرش کشید و با احساس امنیت و گرمای نسبی، به خوابی تب گرفته و نا آروم فرو رفت. کابوس ها، هذیان و درد های نیمه شب، درست اون طرف مرز بیداری در انتظارش بودن.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 13 فروردین 1394 ساعت 20:36
سلام. این تکبال چش شده این همه درد از کجاست؟
زود زود بنویسید که در این قسمت که نوشتید هیچ اتفاقی نیفتاد.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اینهمه درد از فقدان اکسیر تکماره. رجوع شود به افشاگری های خورشید برای شهپر در اگر اشتباه نکنم3قسمت پیش.
سعی می کنم سریع تر بنویسم. دلم می خواد اتفاق ها زود تر بیان و برن و این داستان تموم بشه. ولی خداییش این تموم بشه احتمالا من تا2روز احساس خلأ می کنم. شوخی کردم.
پاینده باشید.
مینا
جمعه 14 فروردین 1394 ساعت 09:16
سلام این قسمت هم قشنگ بود همین که تا اینجا تونسته بیاد و از دست تکماریها و خفاش ها فرار کنه خودش خیلی خوبه. بقیشو تند تند بنویسید مرسی

پاسخ:
سلام مینا جان. ایام به کامه؟ کاش به کام باشه!.
فعلا که در رفت تا ببینیم چقدر می تونه بره.
پاینده باشی.
آریا
جمعه 14 فروردین 1394 ساعت 21:28
سلام پریسا ی عزیز
خوبی؟
امیدوارم شاد باشی و سال خوبی رو شروع کرده باشی
داستانت مثل همیشه حرف نداشت
ممنونم عزیز
شاد و در پناه هق باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز.
چقدر دلم می خواد امسال توی این دریا کمتر بالا پایین داشته باشیم. برای خودم و برای همه این رو از خدا می خوام.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال87

در آرامش سنگین و غمناک غروب، کرکس به بلوط بلند رسید. هیچ حرکتی نبود. شهپر از پشت شاخه های3تایی تماشا می کرد. کرکس کمی مونده به درخت به سرعت توقف کرد. شهپر بی هوا خودش رو عقب کشید. فرود کرکس مثل همیشه تهاجمی بود. شاخه های نازک و خشک به شدت تکون خوردن. شهپر مثل اینکه به حرکات1جوجه دیوانه لبخند بزنه خندید.
-سلام کرکس. به موقع رسیدی. خیال می کردم دیر کنی. بیا.
کرکس شونه بالا انداخت.
-من هرگز دیر نمی کنم. حتی سر قرار موجودی مثل تو!.
شهپر به تحقیر آشکار لحن کرکس با آرامشی عجیب خندید. فهمیدن اینکه آرامش شهپر سنگین تر از همیشه بود دقت لازم نداشت. کرکس خیالش نبود. انگار شهپر رو اون اندازه کامل به حساب نمی آورد که بهش دقیق بشه و حال و هوای اون روزش رو بفهمه.
-خوب، حرف بزن!
شهپر خندید. آروم و سنگین.
-چه عجول!بیا داخل. اینجا نمیشه حرف زد. نگران نباش من نمی تونم نابودت کنم. تعهد کردم.
کرکس سرد و تیره نگاهش کرد.
-تعهد؟ به کی؟
شهپر نفس عمیقی کشید و در لونه رو کاملا باز کرد.
-به خورشید. بجنب بیا داخل. نترس پای جنگ اگر وسط بیاد تو قوی تری.
کرکس بهش بر خورد.
-من از تو نمی ترسم گنجشک ایکبیری.
شهپر خندید.
-باشه. پس بیا.
کرکس آهسته سر بالا کرد، لحظه ای به افق خون رنگ غروب خیره شد و رفت داخل. شهپر بی هیچ خشم و خشونت و کنایه ای براش جا باز کرد.
-بیا بشین. این طرف باش که آسمون رو هم ببینی و تسلطت بیشتر باشه و خاطرت جمع تر.
کرکس شونه بالا انداخت.
-بهت که گفتم، تو ترسناک نیستی واسه من. خوب دیگه بجنب بگو چی می خواستی بگی که اینهمه تشکیلات داشت؟ من خیلی نمی تونم بمونم. فسقلی منتظرمه.
شهپر آه کشید.
-تکبال کبوتر رو میگی؟ بذار1کمی منتظر بمونه. من واقعا باید باهات حرف بزنم.
کرکس بی حوصله پر و بال تکون داد.
-خوب حرف بزن! در چه موردی؟
شهپر2تا برگ پر از مایه شفاف و خوشبو روی چوب صاف وسطشون گذاشت، آروم نشست و به شفافی مایه داخل برگ مقابل خودش خیره شد.
-در مورد همه چی. اولیش خودم، دومیش خودت، سومیش مشکی. چهارمیش خورشید. ولی تو از چی اینهمه متعجبی؟
کرکس به خودش اومد.
-توی این فصل افتضاح تو از کجا تونستی عصاره گل قاصدک پیدا کنی؟ این امکان نداره!
شهپر نخندید. نگاهش سنگین، آروم و شاید متأثر بود.
-امکان داره کرکس. هر چیزی امکان داره به شرط اینکه بدونی از چه راهی بری. من عاشق عصاره گل قاصدکم. شنیدم تو هم همین طور. این شاید تنها تفاهم ما2تا با هم باشه.
کرکس از کنار شونه شهپر به آسمون نظر انداخت. شهپر برگش رو بالا برد و محتویاتش رو1نفس سر کشید. کرکس هم آهسته تر از شهپر ولی تا آخرش نوشید. آسمون داشت تیره تر می شد.
-کرکس!آسمون رو چه جوری می بینی؟ در گذشته بهش چه حسی داشتی؟ الان چی؟ به نظرت چه جوریه؟ چه حسی بهت میده؟ همیشه دلم می خواست زمان آزادی باشه برای ما2تا تا من این ها رو ازت بپرسم. حالا بگو.
کرکس هنوز به آسمون خیره بود.
-آسمون واسه من، بچه که بودم به نظرم1ناشناس بی انتها بود که انگار به جنگ صدام می زد که آخرش رو فتح کنم. دلم می خواست پرواز کردن بلد بشم فقط واسه اینکه رجز آسمون رو بشکنم و انتهاش رو فاتح بشم. بزرگ تر که شدم و پرواز که یاد گرفتم دلم می خواست قوی تر بشم و بالاتر بپرم و هر طور شده اینقدر توان داشته باشم که به انتهای آسمون برسم. هرچی قوی تر شدم و بالاتر پریدم بهتر فهمیدم و بیشتر دیدم انتهاش مشخص نیست. طول کشید تا فهمیدم این آبی بی انتها هیچ انتهایی نداره. حالا آسمون واسه من1جای امن و از همه نظر مثبته. هرچند اون بالا هیچ جایی واسه آروم گرفتن نیست، ولی من اونجا خیلی حس مثبت تری از هر جای دیگه دارم. آسمون جاییه که تا هر اندازه که دلت بخواد و کفایت بال هات اجازه بده می تونی بری و بری، بدون اینکه نگران محدودیت ها باشی. اون بالا آزادی حاکمه. هرچی دلت بخواد. تا هر جا که دلت بخواد. هر مدل که دلت بخواد. میشه اونقدر بالا رفت که فقط خودت باشی و آسمون. از همه بالاتر. بالا، بالا، بالاتر.
شهپر به نگاه مات کرکس خیره مونده و به گفته هاش که رفته رفته آهسته و آهسته تر می شدن، مثل1نوار که دورش در حال کند تر شدن بود، مثل موزیکی که کسی صداش رو کمتر و کمتر می کرد، در آرامشی سنگین گوش می داد. در نگاه کرکس، آسمون رفته رفته تاریک، مه گرفته و ناپدید می شد. سکوت به سنگینی زمستون جنگل سرو، انگار تمام دنیا رو گرفت. شهپر خیلی آهسته به طرف کرکس خم شد. نگاهش کرد. چند لحظه بهش خیره موند. زمان کند می گذشت. شهپر خیلی آهسته، شمرده و کمی بلند تر از نجوا سکوت رو شکست.
-کرکس!
سکوت بود و سکوت. شهپر با همون آهستگی دستش رو دراز کرد و خیلی با احتیاط، مثل اینکه خیال شکستن حرمت اون سکوت غمناک رو نداشت، شونه کرکس رو لمس کرد.
-کرکس! می شنوی؟ کرکس!
سکوت بود و سکوت. شهپر چند لحظه دیگه هم نشست و با نگاهی آروم و سنگین به کرکس خیره موند. بعد با همون سنگینی، مثل کسی که نمی خواد خواب بیماری رو به هم بزنه از جاش بلند شد، چوب صاف رو دور زد و کرکس بی حس و حرکت رو با1دسته خیلی بزرگ پر کاملا پوشوند، به آسمونی که داشت رنگ شب به خودش می گرفت نگاه کرد، آه عمیقی کشید و بی عجله بال هاش رو باز کرد. خیلی آهسته از بلوط جدا شد، بال کشید و به طرف افق پرواز کرد و ناپدید شد. دنیا انگار در سکوت مرگ فرو رفته بود. کرکس فارغ از اینهمه، پشت در بسته لونه شهپر، زیر1دسته پر نرم، انگار هرگز در این دنیا نبود.
کمی گذشته از نیمه شب، تکبال از فشار سرما و چیزی شبیه سکوتی از جنس دلواپسی و وحشت از خواب پرید. شب سرد و سنگینی بود.
-کرکس!کجا هستی؟ کرکس!
هیچ جوابی نیومد. تکبال از جا پرید و تمام لونه رو وجب به وجب گشت. کرکس نبود. تکبال نمی خواست بپذیره که کرکس هنوز بر نگشته. این امکان نداشت. کرکس گفت سریع بر می گرده و همیشه همین طور می شد. امکان نداشت کرکس حرفی بزنه که سرش نمونه. پس الان باید اینجا باشه اما چرا نبود؟! تکبال حس کرد چیزی بارها سرد تر و سنگین تر از یخ توی وجودش سر خورد و سقوط کرد و این سقوط بار ها و بار ها تکرار شد.
-کرکس!کرکس کجا هستی؟ کرکس!
سکوت انگار تمام دنیا رو بلعیده بود. تکبال از لونه بیرون زد. اجازه نداشت بره بیرون. پس در آستانه در ایستاد. تا چشم کار می کرد سیاهی بود و تا گوش می شنید سکوت. تکبال احساس می کرد ترسی از جنس مرگ داره روحش رو می جوه. خواست بلند هوار بزنه
-کرکس!
ولی در آخرین لحظه پشیمون شد. انگار صداش از در اومدن می ترسید. حالش هیچ خوب نبود. دلواپس بود. می ترسید. حس عجیب و ناخوشآیندی داشت. احساس کرختی عجیبی که هر لحظه انگار داشت بیشتر می شد. به نظرش می رسید نبضی خیلی آروم و نامحسوس داره توی اعصابش شروع می کنه به زدن. هیچ از این حس خوشش نیومد. چیزی شبیه ضربان1عضو زخمی بعد از بند اومدن خونریزیش. حالتی شبیه تب حاصل از1فشار یا عفونت یا دردی که داشت شروع می شد یا تموم شده بود. حسی منفی، سنگین و آزار دهنده بود و بدتر از همه این بود که داشت بیشتر می شد.
-شاید اومده و من نفهمیدم. شاید رفته صید. شاید…
تکبال به داخل لونه برگشت و به امید درست بودن این احتمالات که ته دلش مطمئن بود تمامش غلطه، روی بستر پر افتاد و به چیزی شبیه خواب بیداری فرو رفت. تا صبح باید صبر می کرد. هیچ این رو دلش نمی خواست ولی هیچ چاره ای نبود. صبح باید می رسید تا بدونه کجای این کابوس ایستاده و وای که اون شب چقدر دراز بود!
تکبال با وحشتی که از شدت سنگینی به تب می زد منتظر رسیدن صبح موند.
صبح هرچند خیلی دیر، ولی بلاخره رسید. کرکس نیومد. تکبال حس می کرد دیگه نمی تونه توی لونه بمونه. انگار لونه اندازه قبر های زیر بوته های قاصدک کوچیک شده و فشارش می داد. خواست بره بیرون ولی کرکس فرمان داده بود تا خودش نیومده تکبال قدم از4چوب در لونه بیرون نذاره. اما کرکس از دیروز عصر غیبش زده و تکبال داشت از وحشت و دلواپسی دیوانه می شد.
-هرچی بادا باد!
زد بیرون. سکوت بود و سکوت.
-کرکس!آهای! کرکس!
صدای مشکی اولین صدایی بود که بهش جواب داد و مطمئنش کرد که دنیا به آخر نرسیده و جز خودش همه به سنگ های سرد و منجمد تبدیل نشدن.
-فسقلی!چی شده؟ این چه قیافه ایه؟ اتفاقی افتاده؟
تکبال حس کرد شنیدن آوایی جز هوار خودش بهش اجازه میده که سد وحشتش رو بشکنه.
-مشکی!مشکی کرکس همراه تو نیست؟ شما2تا دیشب نرفتید جایی؟
مشکی گیج به تکبال خیره شد.
-کرکس؟ همراه من؟ فسقلی! من از دیروز صبح ندیدمش. مگه کرکس توی لونه نیست؟
تکبال حس کرد دیگه نمی تونه تحمل کنه.
-فسقلی!چی شده! تو گریه می کنی؟ نترس چیزی نیست. حرف بزن! بهم بگو ببینم جریان چیه. اصلا نگران نباش درست میشه.
تکبال به زحمت و بریده وسط گریه های وحشتزدهش نجوا کرد.
-مشکی!کرکس، از دیروز عصر رفت و دیگه نیومد. گفت سریع میادش ولی… من بهش گفتم نرو. خیلی گفتم نرو. ولی اون رفت. گفت سریع میاد. گفت سریع می رسه بالای سرم. بهش گفتم نرو. ولی اون رفت. خوابم کرد و رفت. مشکی! کرکس کجاست؟
مشکی وحشتش رو قورت داد. تکبال نفهمید. چنان درگیر وحشت خودش بود که چیزی از حال و هوای اطرافش نمی فهمید.
-فسقلی!کرکس کجا رفت؟ بهت نگفت کجا میره؟
تکبال هقهقش رو خورد بلکه بتونه نفس بکشه و حرف بزنه ولی چندان موفق نبود.
-کرکس، بهم گفت، می خواد بره، …
-آهای اونجا چی شده؟
مشکی به سرعت برگشت.
-چیزی نشده شهپر. فسقلی دلواپسه. کرکس دیروز عصر رفته جایی و هنوز نیومده. فسقلی نگرانش شده.
شهپر با همون آرامش همیشگی اومد و کنار دست مشکی متوقف شد.
-عجب! خوب، کرکس که دفعه اولش نیست. میاد. شاید1کمی دیر کنه ولی بلاخره میاد.
تکبال لحظه ای از گریه کردن دست برداشت و با نگاهی عجیب، پرسش گر، مبهم و تاریک به شهپر خیره شد. شهپر با نگاهی لبریز از آرامش بهش جواب داد. مشکی تماشا می کرد.
-فسقلی!داشتی می گفتی. اون بهت گفت کجا میره؟
چشم های شهپر خیلی آهسته و نامحسوس به علامت نفی رفت بالا. تکبال لحظه ای تردید کرد. شهپر آروم، بی تهدید، مشوق و محکم تماشاش می کرد.
-به من، نه. نگفت.
مشکی به اشک های تکبال خیره شد.
-تو ازش نپرسیدی کجا میره؟ اونهمه اصرارش کردی بمونه و از رفتن صرف نظر کنه ولی ازش نپرسیدی کجا می خواد بره؟
تکبال دیگه هقهق نمی کرد.
-ازش پرسیدم. بهم نگفت. جواب نداد.
مشکی حالت به شدت مردد و متفکر تکبال و نگاه آروم شهپر رو شاید برای ثانیه ای دید.
-فسقلی!تو مطمئنی؟ 1خورده فکر کن شاید فراموش کردی.
تکبال این بار بدون تردید، بلند تر از نجوا و روون تر از پیش جواب داد.
-نه فراموش نکردم. ازش پرسیدم کجا می خواد بره ولی بهم نگفت. به من هیچی نگفت. فقط گفت که بر می گرده و سریع میاد.
مشکی مهلت پیدا نکرد حرفی بزنه.
-آهای مشکی! کرکس کجاست؟ ظاهرا لازمه1سرکی به رودخونه بزنیم.
مشکی به طرف صدا نظر انداخت و همین برای1مذاکره کوتاه که ترکیبی بود از نگاه و اشاره، برای تکبال و شهپر کافی بود.
-سکوت کن تکبال.
-بهم بگو کرکس چی شد.
-امشب، نزدیک نیمه شب در لونه رو باز کن و منتظر باش.
-فقط بگو کرکس کجاست.
-امشب.
کلاغی که یخ زدن رودخونه رو هوار می زد هرچی کرد نتونست به بالای سکویا برسه. مشکی از ادامه این تلاش خلاصش کرد.
-کرکس اینجا نیست. آماده باشید میریم طرف رودخونه. خیلی سخت نگیرید، الان دیگه به سرعت و شدت دفعه های پیش یخ نمی زنه و ما می تونیم سر فرصت و بدون عجله بهش برسیم.
تکبال گیج و خسته اما دیگه بدون هقهق به در لونه تکیه زده و به مقابل خیره مونده بود. انگار می خواست از دریچه چشم های آروم شهپر به اعماق ذهنش نفوذ کنه و ناگفته هاش رو بخونه تا بفهمه چی به سر کرکس اومده. شهپر با نگاهی آروم، مطمئن و بی لرزش بهش خیره شده بود. تکبال نگاه سنگین مشکی رو ندید. ذهنش چنان درگیر پرسش ها و نگرانی ها بود که جا واسه مسایل جانبی مثل احتیاط در برابر نگاه مشکی نداشت. مشکی با تردیدی تاریک به شهپر نظر انداخت.
-واسه چی اینجا گیر کردی شهپر؟ چرا نمیری؟
شهپر انگار تاریکی نگاه مشکی رو ندید.
-گفتم شاید ازم کمکی بر بیاد.
مشکی تلخ نگاهش کرد.
-بر نمیاد. بپر! کمکی ازت بر می اومد بهت میگم.
شهپر آهسته و خونسرد بال هاش رو باز کرد و در حال پرواز گفت:
-باشه پس منتظرم که بهم بگی.
شهپر رفت. مشکی به تکبال نظر انداخت که بی نهایت افسرده و دلواپس بود ولی دیگه اشک نمی ریخت.
-فسقلی!1دفعه دیگه به مغزت فشار بیار ببین کرکس هیچی از جایی که می خواست بره بهت نگفت؟
و تکبال این بار دیگه نه مکث داشت و نه تردید.
-نه. بهم نگفت. من مطمئنم که نگفت.
مشکی به طرف مرداب تاریک نگاه کرد. تکبال حس می کرد چیزی توی وجودش داره بزرگ میشه تا منفجرش کنه. از شدت نگرانی نفسش بالا نمی اومد ولی ندایی شاید، چیزی، حرفی، حسی بهش می گفت تا مطمئن نشده چه اتفاقی افتاده از ملاقات کرکس و شهپر چیزی به کسی نگه. امیدوار بود تصمیمش اشتباه نباشه و دیر نشه. به هر حال، تکبال تصمیم گرفت بعد از مدت ها برای اولین بار1دفعه دیگه به قدرت تفکر خودش تکیه و شاید اعتماد کنه و از ته دل دعا می کرد که اشتباه نکرده باشه.
نیمه های شب، حرکتی به ناپدیدی خیال در بالای سکویا. صدایی پایین تر از وهم، دری که آهسته باز شد، تکبال که با اشاره ای بی صدا ولی محکم به شهپر در آستانه در فرمان توقف داد.
-اجازه بده وارد بشم تکبال. اینجا نمیشه حرف بزنیم.
تکبال به شدت به نشانه پاسخ منفی سر تکون داد.
-همونجا بمون و جواب سوال امروزم رو بده و برو. هرچه سریع تر.
شهپر اصرار کرد.
-تکبال!بذار وارد بشم. باید باهات حرف بزنم.
تکبال با خشمی از جنس خشم خورشید بهش خیره شد.
-گفتم نه. ما همینجا حرف می زنیم. همینجا در آستانه در لونه کرکس.
شهپر نگاهش کرد. از نگاه تکبال، خشم، نگرانی و تب می بارید.
-تو حالت خوبه تکبال؟
تکبال کلافه بهش براق شد.
-لعنتی حال من به تو مربوط نیست بگو با جفت من چه غلطی کردی کثافت عوضی؟ زود باش بگو وگرنه همین حالا به همه میگم که اون دیروز اومده بود دیدن تو.
شهپر خونسردیش رو از دست نداد.
-کرکس سالمه تکبال. اگر بخوایی بر می گرده پیش تو. فقط کمی دیر تر از انتظارت. کرکس میاد. اما دیر میاد تکبال. تو باید1مدتی خودت باشی. بدون کرکس.
تکبال با چیزی شبیه حیرتی تبدار به شهپر خیره شد. انگار یقین داشت که داره هذیون می بینه.
-شهپر!کرکس کجاست؟ فقط1کلمه. جفت من کجاست؟
دست شهپر به موقع برای گرفتن تکبال دراز شد. تکبال وسط زمین و هوا عقب کشید. شهپر با ملایمت کنارش زد و وارد شد. تکبال با باقی مونده توانش به در چسبید و کامل بازش کرد.
-این در باز می مونه و تو خیلی سریع برای من توضیح میدی.
شهپر خواست دستش رو بگیره ولی تکبال به شدت کشید عقب.
-لازم نیست. فقط حرف بزن.
چاره ای نبود.
-تکبال! تو1کبوتر بالغ هستی. هرچند از لطف کرکس و بقیه هوادار هاش مدت هاست که خودت این رو فراموش کردی. کرکس همه چیزش خوبه تکبال. فرمان دهیش، پناه دهندگیش، قدرت ادارهش، خلاصه هر چیزی که تصورش رو کنی. کرکس عالیه تکبال، فقط1ایراد کوچیک این وسط بود و هست که دردسر درست می کنه. کرکس جفت مثبتی برای تو نیست تکبال. تو کبوتری. با طبیعت1کبوتر. کرکس1کرکسه. شکاری بزرگی که هیچی از طبیعت کبوتر توی وجودش نیست. تو به هر دلیلی خودت رو سپردی به کرکس و چه بد کاری کردی. کرکس بهت پناه داد و در عوض همه چیزت رو ازت گرفت. و الان تو دیگه خودت نیستی. چنان بهش وابسته شدی که دیگه در غیبتش احساس وجود نمی کنی. و متأسفانه کرکس از این امر بد استفاده کرد تکبال. تو باید برگردی. باید بلند بشی. باید خودت باشی. تکبال کبوتر. موجودی که می فهمه، می بینه، می شنوه، درک می کنه و تصمیم می گیره. کرکس هم لازمه عوض بشه. کرکس باید درست رفتار کردن رو یاد بگیره. کرکس الان جاییه که این ایراد رو رفعش می کنن. برای خاطر خودش و برای خاطر تو.
تکبال مات و متحیر به شهپر خیره شده بود. نگاه و حرکات و حال و هوای شهپر همچنان آروم بود.
-تکبال! احتمالا کمی برات سخته ولی واقعا لازمه تو واسه نجات خودت کاری کنی. اینطوری نمیشه پیش بری. از امشب خودت هستی. باید بجنبی و خودت رو سر پا نگه داری چون کرکس دیگه تا مدتی در کنارت نیست که از سقوط ها نگهت داره. تکبال! می شنوی چی بهت میگم؟
تکبال مثل شبح زده ها بهش مات مونده بود.
-تو، تو، تو موجود آشغال لعنتی جفت منو تحویل دادی به سیرک؟ تو، تو، من، می کشمت عوضی. به مشکی و بقیه میگم زنده زنده ریزت کنن. من، من، تو، من، …
شهپر در کمال آرامش به تکبال نظر انداخت و سر تکون داد.
-باشه اگر دلت می خواد بهشون بگو. کرکس رو پس بگیر ولی قبلش1کمی فکر کن. ببین در این مدت، مخصوصا در این اواخر چی ها تحمل کردی. واقعا دلت می خواد همینطور ادامه بدی؟ به نظرت تحملش رو داری؟ می تونی؟ امشب رو فکر کن. فقط فکر کن و صبح فردا اگر دلت خواست به هر کسی خواستی هر چی خواستی بگو.
شب بیخیال و سنگین پیش می رفت. شهپر رفته بود. تکبال منگ و مات به هیچ خیره مونده و در پریشانی مطلق شنا می کرد. باید به کسی می گفت. باید کرکس رو پس می گرفت. باید هرچه زود تر کرکس می رسید بالای سرش. چطور ممکن بود این اتفاق افتاده باشه! کرکس بهش اطمینان داده بود که خیلی زود بهش می رسه. چطور روی حرفش نمونده بود؟ کرکس هرگز گرفتار نمی شد. هرگز حرفش2تا نمی شد. هرگز از حرفش منحرف نمی شد. پس این دفعه چطور به این دردسر افتاده بود؟ یعنی الان کجا بود؟ یعنی واقعا نمی تونست برگرده پیش تکبال؟ یعنی واقعا گرفتار بود؟ کرکس؟ کرکسِ تکبال؟ کسی که هیچ چیز نمی تونست از پسش بر بیاد! حتی درد! حتی کمان! حتی مرگ! حالا گرفتار بود؟ توی سیرک؟ با حیله شهپر؟! این امکان نداشت!
امکان نداشت!
جای این حرف ها نبود. تکبال باید می رفت. همین الان باید از لونه می زد بیرون، مشکی و بقیه رو با بلند ترین فریادی که در توانش بود بیدار می کرد و بهشون می گفت چی شده. اون ها باید می رفتن و کرکس رو نجاتش می دادن. بعدش کرکس بر می گشت پیشش و… و همه چیز مثل اولش می شد. تکبال می رفت لای پر های کرکس و خلاص از سرما و از خطر های مدل به مدل و از وحشت و از فشار و از همه چیز اونجا آروم می گرفت. کرکس پناهش می داد. تکبال دیگه لازم نبود به چیزی فکر کنه. لازم نبود چیزی رو بفهمه. لازم نبود مسؤولیت هیچ چیزی رو بپذیره. تکبال توی بغل کرکس1جوجه کبوتر بی مغز معاف از تمام چیز های سخت بود. همه چیز امن و آروم بود. این عالی بود! همه چیز مثل اول. مثبت ها و منفی ها. تکبال دیگه مجبور نبود هیچ نگرانی از سنگینی هیچ مسؤولیتی داشته باشه. حتی تصمیم گیری های خیلی کوچیک در مورد خودش. کرکس از همه دردسر های زندگی معافش می کرد. تکبال باید می جنبید و هرچه زودتر کرکس رو از سرنوشت پس می گرفت. ولی…این وسط1چیزی درست نبود. 1چیزی ایراد داشت. 1چیزی مثل1لکه تاریک روی1سطح صاف، روی درستی و1نواختی دلپذیر آرامشی که در پناه حضور کرکس به وجود می اومد سایه انداخته بود و کدرش می کرد.
-آیا واقعا این چیزیه که باید بشه؟ آیا این که داره میشه درسته؟ آیا تمام اون زجر ها هم با تمام این مثبت ها دوباره بر می گردن؟ جنگ ها، درد ها، کامجویی های جنگ طلبانه وحشی، لحظه هایی که تکبال اطمینان داشت این دفعه دیگه به مردن ختم میشن، جنگیدن ها، باختن ها، ناکامی ها، وحشت، پوچی، بی خودی، نیستی در عین هستی، درد، درد،
درد!
این درد واقعی بود!
تکبال حس می کرد نبضی که از دیشب توی اعصابش می زد داره قوی تر میشه و به نظرش می رسید به طور ناخوشآیندی حرارت تمام بدنش داره میره بالا. و درد! دردی که هیچ ربطی به دلواپسی و درد روح نداشت، داشت خیلی خیلی آهسته توی جسمش قوت می گرفت. مثل وهم تاریکی که آهسته آهسته در حال رشد و تکامل بود و به طرف واقعی تر شدن پیش می رفت. تکبال هیچ از این آخریش خوشش نیومد.
-این دیگه چیه؟ برای تکمیل دردسر هام فقط بیمار شدن رو کم دارم. آخ کرکس! چقدر بهت گفتم نرو!ببین با من و با خودت چیکار کردی؟
تکبال جز خودش، درد خودش و حیرت و دلواپسی عمیق خودش چیزی نمی دید و نمی فهمید. پرواز بی صدا و پنهانی تیزپنجه رو ندید که با نهایت سرعت رفت، مشکی و خوشبین رو پیدا کرد و پیش از اینکه نفسش بالا بیاد پیوسته و1نفس هر2تا رو مخاطب قرار داد.
-من شهپر رو دیدم که از لونه کرکس زد بیرون. یواشکی رفت دیدن فسقلی1مدتی با هم توی لونه بودن و مدتش هم کوتاه نبود. بعد شهپر رفت و فسقلی توی لونه موند. از گفته هاشون هیچی نشنیدم آخه توی لونه بودن. فقط دیدم. مطمئنم که دیدم. جفتشون رو درست و دقیق دیدم.
شب همچنان بیخیال و سنگین پیش می رفت تا به صبحی سرد و تاریک پیوند بخوره و روز دیگه ای توی جنگل سرو شروع بشه. روزی از جنس شب، از جنس انجماد، از جنس زمستون.
صبح فردا مشکی و بقیه فرصت نکردن در مورد جایی که کرکس2روز پیش رفته بود از تکبال چندان چیزی بپرسن. دردسر هم زمان با صبح رسید.
-آهای! کرکس!هستی؟ پلیکان میگه کفتار ها اطراف رودخونه برای تشنه ها دردسر درست می کنن.
مشکی بلافاصله دست از سر تکبال برداشت تا برای رفع دردسر اقدام کنه.
-کفتار ها پرنده نیستن. ما هم سلطان جنگل نیستیم. این موضوع رو شیر سلطان جنگل باید حل کنه و دردسر ما نیست. درضمن کرکس دیشب رفته بود صید الان خسته هست و داره استراحت می کنه.
پیش از اینکه صدا ها بالا بگیره، چیزی از جنس یادآوری و نزدیک به فرمان سکوت رو به منطقه حاکم کرد. طنینی که آشنا بود و نبود.
-کفتار ها پرنده نیستن ولی1فوج پرنده توی جنگل سرو داریم که تشنه میشن. فراموش نکنیم که تکمار با کفتار ها میونهش خیلی بهتر از پرنده های جنگل سروِ و فراموش نکنیم که این جنگ همه پرنده های جنگل سرو نبوده، ولی حالا مثل آتیش فراگیر شده و کشیده شده به همه جا و زندگی تمام پرنده های جنگل سرو رو گرفته و این وسط پرنده های بی اطلاع مقصر نیستن. مقصر طرفین جنگ هستن. ما و تکماری ها.
دیگه جای حرف نبود. چند لحظه ای به حیرت و تردید گذشت. تکبال به خودش ماتش برده و از جسارتش حیرت کرده بود. قایله ای که می رفت با بی تفاوتی تموم بشه رو تکبال در آخرین لحظه خاموش شدن، شعله ور کرده و ظرف مدت کوتاهی سکویایی ها برای دفع شر کفتار های مزاحم به طرف رودخونه می رفتن. کرکس نبود. مشکی در توافقی ناگفته فرماندهی دسته رو به عهده گرفت و شهپر هم کنارش بود.
درگیری با کفتار ها زیاد شدت نگرفت و شروع نشده تموم شد. کفتار ها زمینی بودن و سکویایی ها بیشتر با هیبت و آرایش و تهدید تونستن مزاحمتشون رو دفع کنن. مثل پروندن مگس مزاحمی که مانع استراحتشون شده بود. به ظهر نرسیده همه چیز درست شده بود و سکویایی ها توی منطقه خودشون مشغول استراحت بودن در حالی که تمام توجهشون رو به مهم ترین مسأله پیش رو می دادن بلکه بشه حلش کنن.
-کرکس کجا بود؟!
اون روز گذشت. شب شد. شب هم رفت و صبح رسید. کرکس بر نگشت. مشکی و بقیه حالا دیگه به وضوح نگران و پرسش گر در جستجو بودن تا پیداش کنن ولی هیچ اثری از کرکس نبود. انگار کرکس توهمی بود که هرگز وجود نداشت. حتی موجودات مرداب تاریک هم در جواب پرسش های سکویایی ها گفتن که نه چیزی دیدن و نه چیزی شنیدن. تکبال، خاموش و خسته به دوردست ها خیره می شد و ماتش می برد. کسی نمی تونست بفهمه چی توی تصوراتش می چرخه. مشکی با تمام زورش سعی می کرد که بفهمه و نمی فهمید.
-فسقلی!این اصلا شدنی نیست. کرکس ممکن نیست بدون اطلاع تو جایی رفته باشه. بهم بگو چه اتفاقی افتاد. تو می دونی. تو باید بدونی. تو باید به من بگی.
نگاه بیمار تکبال که هر روز بیمار تر می شد لحظه ای روی مشکی توقف می کرد و بعد دوباره به دوردست ها می رفت.
-به من نگفت. من نمی دونم. به من هیچی نگفت.
شب، ساکت و سرد و بی مهتاب، در لونه بالای سکویا بی صدا باز شد و سایه شهپر مثل روحی از جنس وهم، از آستانه در گذشت.
-تکبال! تو خوبی؟
تکبال با پرخاشی مرگبار ولی بی فریاد دست کمکش رو رد کرد.
-به تو مربوط نیست. می خوام بری به جهنم شهپر. تمامش تقصیر تو آشغال کثیفه.
شهپر با همون آرامش و محبت همیشگی بهش خیره شد.
-تو تب داری تکبال. بذار کمکت کنم.
تکبال اشک های بی گریهش که از سر حرص و درموندگی روی چهره تبدارش جاری بود رو با حرص پاک کرد.
-برو گم شو! برو من نبینمت. ازت متنفرم شهپر. آره من حالم افتضاحه و تو عوضی نمی فهمی. نمی فهمی!
شهپر صبورانه به خشم وحشی تکبال جواب داد.
-تکبال!من حالت رو می فهمم. عصبانیتت از دست من نیست تکبال. از سنگینی فشاریه که تحمل می کنی. تحمل کن تکبال. بذار چند روز بگذره. بذار کرکس اصلاح بشه. بذار خودت رو به راه بشی. بهت قول میدم اوضاع بهتر میشه. فقط1کمی تحمل داشته باش.
تکبال عاجز از مهار گریه ای که در این یکی2روز مانع شروعش شده بود، به شهپر نظر انداخت.
-شهپر! من نمی تونم. بدون حضور کرکس من نمی تونم ادامه بدم. محض رضای خدا ولش کن بذار برگرده. من نه تحملش رو دارم نه توانش رو. تمومش کن. تو رو به خدا تمومش کن. من نمی تونم. نمی خوام. هنوز شروع نشده بریدم. تو رو به خدا تمومش کن من دیگه زورم نمی رسه ادامه بدم.
شهپر همچنان صبور و آرام تماشا می کرد.
-تکبال!تو ماجرای کفتار ها رو تموم کردی. اگر نبودی شاید کسی اقدام به حل این مشکل نمی کرد. کرکس نبود، بقیه نگرانش بودن و کسی خیالش به کفتار ها نبود. تو حلش کردی. چرا تصور می کنی بدون اون تو نیستی؟ بذار من بهت بگم. چون کرکس اینطوری توی سرت کرده و تو هم باورت شده. ولی این اشتباهه. اشتباهه تکبال. تو هستی تکبال. تو1کبوتر بالغی. موجودی که می تونه خیلی توانا تر از چیزی باشه که خودش و بقیه ازش تصور می کنن. بیا سعی کن و1بار دیگه خودت رو، موجودیت خودت رو، بالغ بودن خودت رو و توانایی خودت رو بپذیر. به خودت اثباتش کن و باور داشته باش که ایستادن و موفق شدن و بودن بدون کرکس شاید برات سخت باشه ولی ناممکن نیست.
تکبال با توحشی از جنس پاک باختن هوار زد:
-لعنت به تو روانی! من این رو نمی خوام. بفهم! من نمی خوام نمی خوام.
شهپر بی خشم نگاهش کرد.
-باشه، این رو نخواه. ولی واقعا می خوایی ادامه بدی؟ ایستادن، قوی بودن، سر پا موندن رو اصلا بیخیال. فکر کن ببین تحملش رو داری ادامه بدی؟ تو داقون شدی تکبال. واقعا مایلی ادامه بدی؟ به خودت نگاه کن! خودت رو ببین! تو واقعا الان چی هستی؟ بذار من بهت بگم. هیچی. الان واقعا چیزی نیستی و این دلیلش بی قابلیتی تو نیست. کرکس همه چیزت رو ازت گرفت تکبال. با خاک یکیت کرد و لازم نیست من توضیح بدم چون خودت می دونی. چرا تکبال چرا می خوایی این افتضاح رو ادامه بدی؟
تکبال قاطع و دیوانه از خشم فریاد کشید:
-چون کرکس جفتمه لعنتی. جفت من. کرکس، جفت منه احمق! این رو می فهمی؟ اون جفت منه، جفت من، جفت من. بسه یا باز توضیح بدم؟
شهپر برق تبدار خشم نگاه تکبال رو ندیده گرفت.
-پس می خوایی تا آخرش بری درسته؟
تکبال جواب مثبت رو جیغ کشید.
-بله. بله. بله. تا آخرش. تا آخر آخر آخرش. تمام.
شهپر دستش رو دراز کرد تا شونه های تکبال رو لمس کنه ولی تکبال وحشیانه کشید عقب.
-برو گم شو نکبت برو به جهنم و جفت منو ول کن بیاد لونش. همین الان. همین الان!
شهپر لحظه ای سکوت کرد و اجازه داد تکبال خشمش رو با صدای بلند بباره، ولی وقتی که تکبال از سر حرصی که تسکین نمی گرفت ضربه ای با تمام توان به دیوار هواله کرد و برای فرود آوردن ضربه دوم درست توی سر خودش دست بالا برد شهپر نتونست بیخیال تماشا کنه.
-دستم رو ول کن کثافت!
شهپر آروم و صبور ولی سفت دستش رو چسبید.
-باشه. باشه. ولی این کار درست نیست. تو نباید به خودت آسیب بزنی. کرکس که برگرده هیچ خوشش نمیاد.
به هدف زده بود. تکبال از ضربه زدن منصرف شد.
-شهپر! تو رو به خدا، این کابوس رو تمومش کن. فقط تمومش کن. حرف نزن فقط برو تمومش کن تو رو خدا تو رو خدا.
شهپر هنوز تماشاش می کرد. هنوز دست تکبال رو رها نکرده بود و هنوز منتظر بود تا این توفان دردناک کمی کمتر بشه ولی نمی شد.
-تکبال!گوش بده. واقعا اتفاقی نیفتاده که به خاطرش اینطوری می باری.
تکبال به شدت هقهق می زد.
-من نمی تونم شهپر. من نمی خوام شهپر. من کرکس رو می خوام شهپر. این از تحمل من خارجه شهپر. بفهم. من میمیرم. من واقعا میمیرم. بدون کرکس نمی مونم. نمی تونم. نیستم. من میمیرم. میمیرم.
شهپر برای اولین بار صداش رو برد بالا.
-بس کن!جوجه گنده جلف! اینجا وا رفتی مثل جوجه های کُرک و پر ریخته زار می زنی که چی؟ نمی تونم نمی تونم. چرا نباید بتونی؟ نکنه کرکس از وظیفه نفس کشیدن هم خلاصت کرده بود که میگی بدون حضورش میمیری؟ تکبال! این افتضاحه. اگر واقعا اینقدر بیچاره و داقون شدی که بدون اتصال به موجودیت وحشی اون جفت بیمارت زنده نمی مونی پس به خودت، به جهان و به موجودیت پرنده ها لطف کن و زودتر بمیر که اعتبار تمام زنده ها رو زیر سوال می بری با اینهمه عجزت.
تکبال خودش رو رها کرد. دیگه خیالش به ضربه زدن و پرخاش کردن نبود. فقط می بارید. نمی دونست چه حسیه که مثل انجمادی سرد و سوزناک توی تمام جونش می پیچید و زیر فشارش فقط دلش گریه می خواست. گریه ای به اندازه تمام این زمان که گذشته و مثل غباری تاریک پشت سرش جا مونده بود.
-تکبال! گریه کردن چاره درد تو نیست. حق داری ولی این راهش نیست. تو راه سختی در پیش داری ولی این دلیل نمیشه ببازی. اگر می خوایی به کرکس وفادار بمونی، هرچند من تأیید نمی کنم، ولی نظرت برام محترمه. اما1کمی مهلت بده، به کرکس و به خودت. حالا که می خوایی باهاش ادامه بدی و خیال انصراف نداری بذار درست بشه. بذار درست زندگی کردن رو یاد بگیره. بذار درمون بشه تا وقتی دوباره خودت رو کنارش دیدی، نگاهت فقط از سر عشقت باشه نه از روی ترس و وابستگی بیمار گونهت. اجازه بده اون در جایی که هست اصلاح بشه و تو در اینجا که هستی ترمیم بشی. به خودت مهلت احیا بده. بذار این فرصتی باشه برای اینکه هر2تای شما، تو و کرکس، آماده ادامه کمی شاید عاقلانه تر و درست تر بشید. به حرف های امشب و همیشه من فکر کن. نه خیلی زیاد. فقط محض خاطر خدا منطقی بهش فکر کن. هیچی از دست نمیدی اگر کمی عاقلانه تر ببینی.
صبح فردا مثل هر صبح دیگه رسید. آسمون تیره زمستون بی تفاوت به اونچه از بالا شاهدش می شد، به روی زمین اخم کرده و انگار با گرفتگی تاریک نگاهش توبیخش می کرد. همچنین بود نگاه و لحن و همه چیز مشکی و باقی سکویایی ها در برابر تکبال و سکوتش.
-ببین فسقلی این خیلی مسخره هست! واقعیتش رو بخوایی اینکه کرکس در مورد رفتنش بهت حرفی نزده باشه و تو کاملا بی اطلاع باشی اصلا قابل باور نیست. اگر چیزی می دونی که به احتمال خیلی قوی می دونی، به من و بقیه بگو تا پیش از اینکه دیر بشه1کاری کنیم.
تکبال در جواب فشار های مشکی و باقی سکویایی ها که داشت بیشتر و بیشتر می شد، در جواب نگاه هایی که داشت تاریک تر و تاریک تر می شد، در جواب لحن هایی که داشت متهم کننده تر می شد، یا سکوت می کرد و یا نگاهش رو می دزدید و در هر حال با صدایی آهسته ولی بی لکنت می گفت که چیزی از غیبت مرموز کرکس نمی دونه.
-فسقلی!این سکوتت برای ما زیاد سیاهه. می فهمی؟ تو باید بگی. تو باید به من بگی.
تکبال به مشکی نگاه نکرد. از زمان غیبت کرکس دیگه به نگاه هیچ کدوم از سکویایی ها نگاه نمی کرد.
-سیاه یا سفید من چیزی نمی دونم مشکی. کرکس غیبش زده و شما ها به جای اینکه دنبالش بگردید و پیداش کنید تمام فشارتون رو دارید میدید روی اعصاب من. این تنها چیزیه که من می دونم.
مشکی داشت تحملش رو از دست می داد. بقیه هم همینطور.
-فسقلی ما رو چی فرض کردی؟ به جای این چپ و راست زدن ها درست حرف بزن ببینیم اون عصر لعنتی دقیقا چی شد؟
درست در لحظه ای که تکبال برای پروندن1جواب تند و خشن سر بالا کرد این بحث بریده شد.
-مشکی!آهای مشکی! بیا پایین! باید این رو بشنوی. بقیه هم همینطور.
کلاغ حامل خبر، نگاهی مخفی به طرف بالای سکویا و لونه کرکس انداخت و منتظر فرود مشکی و تجمع سکویایی ها موند. خبر خیلی سریع گفته و پخش و تحلیل شد.
-مشکی!تکماری ها غیبت کرکس رو فهمیدن. یعنی نه کاملا. شک کردن. درضمن از ماهیت کامل غیبتش و اینکه اصلا غیبتی در کار هست یا نیست خیلی مطمئن نیستن. ولی گمانشون به صحت خبر بیشتره. خیلی بیشتر. تردیدشون10درصد هم نیست. امشب به احتمال قریب به یقین1دسته خیلی بزرگ از موش ها می خوان یواشکی به ریشه های درخت های این منطقه شبیخون بزنن و بی صدا بِجُوَنِشون تا درخت ها بی افتن و همه غافلگیر و سرنگون و زمینگیر و هرچی می خوان بشیم.
مشکی نگاهی از مدل نگاه های کرکس به کلاغ انداخت.
-احتمال این شبیخون که گفتی چقدره؟
کلاغ نگاه یواشکیش رو از لونه بالای سکویا دزدید.
-همون اندازه که اطمینانشون به نبودن کرکس قویِ. هرچی مطمئن تر بشن احتمالش بیشتره.
مشکی لحظه ای بی اختیار به لونه بالای سکویا نظر انداخت ولی خیلی زود به خاطر آورد که از اون بالا هیچ فرمانی قرار نیست بهشون برسه.
-پس ما برای پذیرایی ازشون آماده میشیم. اگر عاقل بودن و نیومدن که هیچ. اگر حماقت کردن و اومدن حسابی حالشون رو جا میاریم. این کثافت ها باید بفهمن که چه کرکس اینجا باشه چه نباشه، ما از پسشون بر میاییم.
سکویایی ها هرچند بدون اون نعره ها و خنده های همیشگی، ولی از ته دل مشکی رو تأیید کردن و به سرعت رفتن که برای شب آماده بشن. تکبال با نگاهی آشکارا تب گرفته به این تکاپو خیره مونده بود. احساس منگی و کرختی عجیبی که داشت بیشتر و بیشتر می شد اذیتش می کرد. به نظرش می رسید صدا ها و تصویر ها کم کم براش دارای انعکاس و حاله های مه مانندی می شدن که رفته رفته از حالت حقیقیشون خارج شده و به حالت سراب و چیز هایی شبیه اوهام در می اومدن. تکبال فرصت و موقعیتش رو نداشت که از وخشت حاصل از این تصورات عجیب و احوالات عجیب تر خودش با کسی صحبت کنه. چقدر تنها بود در اون لحظه های تلخ!
احتمال شبیخون اون شب، سکویایی ها و تکبال رو در1جهت به طرف دفع این حمله پیش می برد. اون ها هم مثل کرکس زمانی که پای1هدف مشترک وسط بود درگیری هاشون رو رها کرده بودن. این چیزی بود که از کرکس یاد گرفتن و در دسته سکویایی ها به صورت قانون در اومده بود. یکی از قانون های مهمی که همه بهش عمل می کردن. شهپر شونه به شونه بقیه تمرین و کمک می کرد.
تا عصر اون روز پای درخت های منطقه سکویا با طله هایی ساخته شده از چسب صمغی و علف های نازک مخلوط با تیغ های تیز پوشیده شده و همه سکویایی ها حسابی با تار های ابریشمی گزنه پوش و تمرین های جنگی مسلح شده بودن. تکبال حس می کرد با رسیدن شب، دردی کاملا حقیقی و کاملا محسوس وجودش رو پر می کنه. دردی که دیگه داشت غیر قابل تحمل می شد.
نیمه شبی سرد و به ظاهر ساکت، لونه بالای سکویا، دری که بی صدا باز شد، شهپر که از آستانه در به نگاه خیس و تبدار تکبال نظر انداخت و دردی آشکار در نگاهش موج زد. تکبال ندید.
-تکبال!درد داری؟
تکبال خسته و خشن نگاهش کرد.
-به تو مربوط نیست. ولم کن برو به جهنم!.
شهپر با محبتی دردناک نگاهش کرد.
-تکبال!من دشمنت نیستم. شاید حالا تو از سر حرصت این رو نفهمی ولی دیر یا زود به حقیقت حرف هام می رسی. من امیدوارم اون روز خیلی خیلی نزدیک باشه چون در اون زمان تو هم بهتر می فهمی و هم راحت تر تحمل می کنی. کرکس هم درست میشه و بر می گرده پیشت. اگر اون زمان که منطقت بیدار شد و آگاه شدی باز هم این رو دلت خواست مطمئن باش که بهش می رسی. ولی اون زمان هم تو عاقل تری و هم کرکس رفتارش، بینشش و مدلش درست تره. اون وقت هر2ی شما می تونید با منطق بیدار و چشم های باز هم رو ببینید و تصمیم بگیرید که از اینجای زندگیتون رو چجوری ادامه بدید. من امیدوارم اون زمان تو درست ترین و بهترین تصمیم رو بگیری و فردا هات رو به روشن ترین شکل بسازی. نگران کرکس هم نباش. من ولش نمی کنم. من1بار بهش گفتم دست از سرش بر نمی دارم. پای حرفم هم هستم. این دست بر نداشتنم شامل تمام لحظه های منفی و مثبتشه. الان هم خیال ندارم اونجا که هست جاش بذارم. من امشب حرکت می کنم و صبح نشده پیششم. خاطرت جمع باشه. اون قدر که تو خیال می کنی بهش فشار نمیاد. من همراهشم.
تکبال از پشت پرده اشک به شهپر نظر انداخت.
-مواظبش باش شهپر. به خاطر خدا اجازه نده اذیت بشه. مواظبش باش.
شهپر مهربون بهش لبخند زد.
-مطمئن باش. من مواظبشم. نمی ذارم اذیت بشه. تو خودت رو حفظ کن باقیش با من. باید همین امشب راه بی افتم. اگه قراره کرکسِ تو افتخار همراهیم رو در باقی عمرش داشته باشه باید بجنبم و تا از حرص دیوونه نشده بهش برسم.
تکبال به خاطر نداشت در هیچ کجای عمرش چنین احساس وحشتناکی رو تجربه کرده باشه. کرکس در دسترس نبود. شهپر می رفت. خورشید دور بود. تکبال تنها می موند. تنهای تنها. توی بغل شهپر تمام وحشتش رو زار زد. شهپر اجازه داد تکبال خودش رو سبک کنه. سبک نمی شد هرچی می بارید و شهپر صبور بود. پر هاش خیس می شدن و شهپر همچنان با شونه های سفت، بی لرزش، بی خستگی، بی آه، منتظر پایان این باریدن بی انتها و رسیدن زمان سفر بود.
شهپر که رفت، تکبال از شدت سرما آشکارا می لرزید. نه شهپر و نه تکبال، هیچ کدوم سایه های تاریک مشکی و قوی دست رو ندیدن که در تلاشی ناموفق برای شنیدن کلامی از داخل لونه بالای سکویا به آب و آتیش می زدن. اون ها چیزی نشنیدن و فقط دیدن، واضح و بی خطا دیدن که شهپر مثل روحی بی صدا وارد لونه کرکس شد و ساعتی بعد، همون طور بی صدا از لونه زد بیرون، پرواز کرد، رفت و در سیاهی شب ناپدید شد و تکبال با نگاهی خسته، شب گرفته و منتظر رفتنش رو تماشا می کرد.
تا طلوع صبح هنوز خیلی مونده بود. تکبال حس می کرد اعصابش خیلی آهسته در حال انبساطن و درد! دردی که دیگه نمی شد به حساب خستگی و خیال گذاشتش، مثل نبضی تند و آزار دهنده با ضربانی قوی تر و باز هم قوی تر در تمام جسمش می زد.
-شبت به خیر جفت کرکس!
تکبال سر بالا نکرد. خیالش به لحن تاریک مشکی نبود. خیالش به هیچ چیز جهان نبود.
-رفت؟
تکبال بدون نگاه کردن جواب داد.
-بله رفت.
مشکی با تمسخری آشکار خندید.
-دلتنگش شدی از همین الان؟
تکبال بی توجه به محتوای خطرناک این لحن تیره، از اعماق دلتنگیش برای کرکس جوابش رو داد.
-آره. خیلی.
مشکی بی فریاد ترکید.
-فسقلی!واقعا جرأت می کنی اینهمه پر رو باشی؟
تکبال تا آخرش رو خوند ولی حوصله حیرت یا وحشتی بیشتر از اون که روی شونه هاش بود رو نداشت.
-بسه مشکی. برو دست بردار از سرم. نق زدن های تو الان تنها چیزیه که واقعا نمی خوام.
اعصاب مشکی از شدت خشم می لرزید.
-فسقلی!می دونی با جفت بی معرفت چی کار می کنیم؟ مخصوصا اگر اون جفت بی معرفت کبوتر کرکس باشه؟
تکبال خسته نق زد.
-هر غلطی می خوایید کنید.
دست های مشکی به شونه های تکبال چنگ زدن و1لحظه تقریبا از شاخه ای که بهش تکیه زده بود جداش کردن.
-لعنتی!تا حالا داشتی ما رو می چرخوندی که کار ها درست بشه و الان دیگه خاطر جمعی و زبون در آوردی بله؟ بگو ببینم دم بریده عوضی با کرکس چیکار کردی؟ تو و اون شهپر. جفتی با هم بودید نه؟ نقشهش رو از خیلی پیش داشتید نه؟ تو فرستادیش به تیر رس شهپر خیانت کار نه؟ بعدش هم اینجا نشستی مدل معصوم و دلواپس گرفتی که زمان بگذره و مطمئن بشی هرچی باید می شد حتما میشه و امشب شهپر اومد خاطر جمعت کرد نه؟ حالا خیالت راحته که دیگه همه چیز درسته نه؟ واسه همینه که بلبل زبونی می کنی؟ بگو ببینم کرکس کجاست پدرسوخته؟
تکبال تمام التهابش رو توی وجودش جمع کرد و…فقط1ثانیه بود. مشکی تا آخر عمرش باقی زندگیش رو مدیون قویدست بود که درست به موقع کشیدش عقب و نجاتش داد. البته نه اینقدر سریع که زخمی نشه. تکبال با وحشت به نتیجه کار خودش خیره شد. به شاخه ای که خورد شده بود، به مشکی که دست خونیش رو حرکت می داد، به قویدست که تیره، بدخواه و سنگین نگاهش می کرد و به خودش که غرق گرد چوب شده بود.
-عجب جونوری شدی کبوتر کرکس! بیچاره جفتت که1تکمار هم اینجا توی آستینش داشت! اگر هنوز زنده باشه حتما عبرت می گیره.
تکبال غرید:
-تو که مسلما هنوز زنده ای. پس عبرت بگیر و نکبتت رو بکش عقب تا داقون تر از اینکه شدی نشی.
مشکی با خشمی خطرناک و بی نهایت بهش خیره شد.
-ببین کبوتر! دعا کن کرکس طوریش نشده باشه یا اگر هم شده زمانی ما بفهمیم که تو مرده باشی.
تکبال صاف توی چشم های خون گرفتهش نگاه کرد.
-خفه شو مشکی. کرکس زنده هست. بر می گرده میاد و من اون زمان به حساب تو یکی می رسم.
مشکی قهقهه زد.
-تو برای حساب رسی کرکس رو لازم نداری آشغال. شهپر جانت که هست. می تونی بهش بگی. البته هر زمان که دوباره دیدیش. راستی کجا رفت؟ امشب بر می گرده؟ میاد پیشت؟ می خواد یادت بده چجوری بهش کام بدی؟ ازش خوب یاد می گیری؟ از جفتت با حال تره؟
تکبال انفجار خشمی دیوانه رو در تمام وجودش احساس کرد. انفجاری که داغ بود، شدید بود، بلند بود، پر صدا بود، مخرب بود، خطرناک بود و ویرانگر.
حمله های نیمه کاره از2طرف با فریادی هشدار دهنده متوقف شد.
-شبیخون!بهمون شبیخون زدن! موش های جونده و شاهین ها!.
بلافاصله جو منطقه سکویا تغییر کرد. جنگی شدید و تاریک شروع شد. روی زمین پوشیده از موش هایی بود که در حال جویدن بیخ درخت های منطقه سکویا بودن و شاهین ها از بالا به شدت ازشون حمایت می کردن. سکویایی ها به موقع فهمیدن و چنان سریع و چنان وحشتناک حمله کردن که تکماری ها عملا غافلگیر شدن. غیبت کرکس رو تکماری ها به فال نیک گرفته و حمله کرده بودن. جنگ بدون کرکس و شهپر و خورشید شروع شد، اوج گرفت، پیش رفت و تموم شد. تکماری ها پیش از طلوع صبح فرار کردن. مشکی الحق اداره1جنگ تمام عیار رو خوب از کرکس یاد گرفته بود و سکویایی ها هم الحق خوب پذیرفته بودنش.
شب سرد و پر ماجرای زمستون داشت1بار دیگه تموم می شد و به صبحی تاریک و سرد می رسید. تکبال در پریشونی بعد از جنگ نشست و فکر کرد.
-می دونی با جفت های بی معرفت چیکار می کنیم؟
تکبال می دونست که این فقط1تهدید خشک و خالی نیست. تکبال می دونست سکویایی ها چقدر به کرکس وفادارن و می دونست با جفت بی معرفت کرکس که خیال می کردن با شهپر روی هم ریخته و بر علیه کرکسشون نقشه کشیده چیکار ممکنه کنن. به خاطر می آورد زمانی رو که کرکس از دستش به شدت عصبانی بود و مشکی خیلی ساده احتمال می داد که نابودش کنه ولی خیلی ساده تر می گفت هیچ کاری واسه نجاتش ازش بر نمیاد. به خاطر می آورد که خودش همیشه مورد حمایت سکویایی ها بود ولی این تا زمانی بود که کرکس ازش رضایت داشت. به خاطر می آورد که در زمان های خشم و خشونت کرکس حتی1نفر ازش دفاع نکرد، حتی زمان هایی که می دیدن تکبال فاصله چندانی تا آسیب جدی نداره. هیچ کس جز شهپر که همه می دونستن پشت هواداری هاش چی بوده و خورشید که از همون اولش با این جفت شدن موافق نبود.
حالا کرکس نبود. شهپر نبود. خورشید نبود. تکبال زیر تیغ اتهامی بود که برای نفیش باید شهپر رو و جای فعلی کرکس رو لو می داد و در اون صورت تمام اون کابوس دوباره تکرار می شد. اتهامی که در صورت عدم نفیش، تکبال در معرض خطر جدی بود. از طرف اون هایی که تا صبح امروز دوستانش بودن. این حقیقت های پشت سر هم با تمام تلخی و سنگینیشون مثل رفتن کرکس واقعیت داشتن و تکبال می دونست که باید هرچه سریع تر بپذیردشون تا راحت تر از وقوع واقعه های خطرناک بعدی پیشگیری کنه. زمان برای عزاداری محبت های از دست رفته نبود.
-من دیگه نمی تونم اینجا بمونم.
باید می جنبید. باید پیش از رسیدن صبح از اون محیطِ تا دیروز امن می زد بیرون.
-اونجا!اون جفت بی معرفت! داره در میره!
زمان مرور خاطرات گذشته نبود. جای حرمت دادن به دیروز نبود. تکبال باید دفاع می کرد. فقط دفاع می کرد تا بتونه سلامت در بره. نبرد بود. نبردی حقیقی، شدید، خطرناک!. تکبال و سکویایی ها در برابر هم ایستاده بودن و وحشی از خشم ضربه می زدن تا ویران کنن. تا زخم بزنن. تا موانع رو به عقب پرت کنن. کابوس بود!.
تکبال هرگز این رو در کابوس هاش نمی دید. و حالا در بیداری این کابوس رو تجربه می کرد و چه بد هم تجربهش می کرد!.
-آهای!داری میری به محل قرار جدیدت؟ شهپر میاد اونجا؟
تکبال خودش رو بالا کشید و صاف در برابر مهاجم ایستاد.
-برو کنار تیزبین!.
تیزبین1قدم جلو تر گذاشت.
-و اگر نرم،
تکبال تردید نکرد. فرصتش نبود. دست خوشبین که از پشت سرش بالا رفت رو به شدت عقب زد و با ضربه ای که تیزبین رو درو کرد، از بالای جسم زمین خوردهش پرید و رد شد. تیزپرک با جیغی کشدار خودش رو از بالا روی سر تکبال و تیزبین پرت کرد. تکبال1لحظه توی نگاهش خیره شد. تیزپرک نزد. تکبال هم همینطور. فقط کنارش زد و گذشت.
-کجا میری جفت بی معرفت؟ اینطوری نمیشه بری. دسته کم زنده نمیشه بری.
تکبال نعره قویدست رو شنید و نشنیده گرفت. بدون اینکه برگرده خودش رو به طرف راست پرت کرد تا از زیر دستی که برای گرفتنش دراز شده بود جاخالی بده و در بره. سکویایی ها درست می گفتن. اینطوری نمی تونست زنده از بینشون رد بشه. ولی تکبال زنده بود و هنوز با وجود حال افتضاحش خیال نداشت به سکویایی ها، به درد و به مردن ببازه.
-گفتم که، اینطوری نمیشه بری. یا جواب ما رو میدی یا جونت رو. یکیش رو اینجا جا می ذاری عوضی.
تکبال از پشت پرده سرخ خشمی ناآشنا که تمام وجودش رو می گرفت و مثل آتشفشان هر لحظه بیشتر و بیشتر فوران می کرد، به رو به رو نظر انداخت. مشکی و قویدست با نگاه های سرخ و چنگال های تیز در مقابلش بودن. مکث و تردیدی از هیچ طرف در کار نبود. جنگی وحشی که می رفت به کشتار برسه. مشکی و قویدست2تا بودن و با اینهمه تکبال برنده بود. توصیه های خورشید رو برای لحظه ای به خاطر آورد.
-تحت هیچ شرایطی از توانایی های غیر معمولت بهره نگیر. حتی اگر خیلی در جهان عادی درد بکشی. مگر در برابر اتفاقی که اگر بی افته دیگه نشه جبرانش کرد.
تکبال با لذتی از جنس وحشی گری های کرکس این توصیه خورشید رو ندیده گرفت. ضربه هاش مرگبار بودن. مشکی از خشم به جنون رسیده بود و تکبال تمام ناکامی های گذشته و امروزش رو در ضربه هاش به طرف مشکی و قویدست عصبانی پرتاب می کرد. خیالش نبود چی بشه. خیالش نبود چند نفر بشنون و بفهمن. خیالش نبود تصور مشکی، تصور قویدست و تصور سکویایی ها. خیالش به هیچی نبود جز ضربه زدن. به خاطر می آورد ضربه هایی رو که از کرکس می خورد و مشکی ازشون آگاه بود. همه سکویایی ها ازشون آگاه بودن و ندید می گرفتن. اگر هم مجبور می شدن ببینن همیشه نصیحتش می کردن که مگه نمی دونستی جفت1کرکس میشی؟ کوتاه بیا. مدارا کن. مراعات کن. تحمل کن. بهتر باش. فرمان بر تر باش. …
و تکبال فرمان بر تر می شد، تحمل می کرد، مدارا می کرد، مراعات می کرد، ساکت تر می شد، خسته تر می شد، زخم خورده تر می شد، بازنده تر می شد، هیچ تر می شد، نیست می شد، تموم می شد!.
و کسی نمی دید. نمی دید چون نمی خواست ببینه. چون در نظر همه این درست بود. کرکس اینطور می خواست پس درست بود. بیخیال تکبال. بیخیال دردش، زخم هاش، احساسش، وحشتش، باختنش، ناکامیش، خستگیش، پایانش!.
تکبال تمام خشمش از اینهمه رو به مقابل پرتاب می کرد. به سکویایی های تاریک نظر انداخت. هیچ نگاهی بینشون صاف نبود. بدخواهی در تمام اون چشم ها موج می زد. چشم هایی که تا دیروز نگاه هاشون دوستانه بود. کرکس با تکبال موافق بود پس سکویایی ها دوست بودن و حالا…
-جفت بی معرفت! ما چیز زیادی ازت نمی خواییم. بگو چه بلایی سر کرکس آوردی.
تکبال بلند و بی حالت جوابشون رو داد.
-دارم بهتون میگم. من کرکس رو کاریش نکردم. بفهمید!
کسی از بین جمعیت پوزخند زد.
-تو نکردی، احتمالا شهپر کرد. تو فقط رضایتش رو دادی و نقشهش رو.
خنده های بدخواهانه رفت هوا. تکبال زمان برای حیرت نداشت.
-من کاریش نکردم. اگر هم کرده باشم از خودم دفاع کردم. زمانی که داشتم زیر فشار های مدل به مدل له می شدم ندیدم اینجا جمع بشید و همدردی کنید. به هر حال من کاری نکردم. با شهپر قاطی نشدم، کرکس رو نفله نکردم، از نشونی فعلیش مطلع نیستم، اگر هم مطلع بودم نمی گفتم. به هیچ عنوان حاضر نیستم دوباره خودم رو گرفتار دردسر هایی کنم که چیزی نمونده بود بفرستدم زیر خاک. شما ها هم برید به جهنم. همگی با هم برید. حالا هم بکشید عقب که نمی خوام دیگه ببینمتون!.
تکبال و سکویایی ها1دفعه از جا کنده شدن. خشم ناآشنا به اوج فوران های خطرناکش می رسید و تکبال دیوانه از سنگینی و فشار تمام سکوت های ناعادلانه سکویایی ها که در این مدت بی ترحم و وقیح ادامه داشت، خشم رو هوار می کشید و ضربه می زد. فقط می زد و از ته دل می خواست که هرچی محکم تر و به هدف بزنه. راهش رو از وسط درگیری به طرف لبه شاخه های تاک باز کرد. تیزرو و تکرو1دفعه از2طرف شونه هاش رو چسبیدن ولی نه اون قدر محکم که لازم بشه برای خلاصی خودش بزندشون. انگار اون2تا هنوز بلاتکلیف بودن و نمی دونستن باید با این رفیق دیروز و بیگانه امروز چیکار کنن. از کرکس فرمان می خواستن. کرکسی که دیگه نبود. تکبال دست جفتشون رو زد کنار و رد شد. تیزرو و تکرو در1لحظه ولو شدن روی زمین. مشکی با تحقیر نگاهشون کرد.
-چی شدید وا رفته ها؟
تیزرو آخی گفت و غلتید. تکرو هم درست عین همون کار رو انجام داد.
-نفهمیدم چی شد خوردم زمین.
-منم همینطور.
مشکی به طرف تکبال خیز برداشت. نفهمید چی شد که1لحظه وسط زمین و هوا معلق موند و بعد با سر روی شاخه پهن تاک ولو شد. تکبال نزدیکش نبود. پس این مانع نامرئی چی می تونست باشه؟ مشکی فرصت نکرد به جوابش فکر کنه. کلاغی ریز جثه به ضرب روی سرش ولو شد و هر2با هم خوردن زمین. موقع افتادن تیزپرک و خوشبین رو هم با خودشون بردن و همه با هم از روی درخت تاک بلندی که بین شاخه هاش درگیر بودن سقوط کردن.
تکبال زودتر از بقیه پریده بود. خودش رو به سرعت روی زمین سر داد، زیر1دسته بوته خشک در هم پیچیده خزید، بدون معطلی از اونجا راهش رو باز کرد و وسط خار های بلند1دسته گل خاردار پرید. به زخم ها و سوزش ها اعتنا نکرد. به سرعت برق خارها رو زد کنار و زیرشون مخفی شد. به هیاهوی بالای سر و اطرافش گوش داد، همونجا بی حرکت موند و اجازه داد خون از زخم های بی شمار جسم زخمیش بزنه بیرون و خار ها رو قرمز کنه. این نعره ها رو خوب می شناخت. بار ها دیده و شنیده بود. زمان هایی که افراد تکمار لا به لای چنگال های سکویایی ها له می شدن. تکبال هرگز تصور نمی کرد زمانی برسه که خودش هدف این خشم های وحشی تر از اندازه طبیعی باشه.
داشت صبح می شد. تکبال باید پیش از رسیدن صبح از منطقه سکویا و از قلمرو تاریک وحشت بیرون می رفت اگر می خواست بیشتر زنده بمونه. صدا ها همچنان بلند و وحشی در اطراف شنیده می شدن. سکویایی ها با تمام حواس و تمام توان می گشتن که پیداش کنن. زمان برای تلف کردن نداشت. هر ثانیه ای که هدر می داد1قدم به مردن نزدیکش می کرد. تکبال مثل مار روی خاک های سرد زیر بوته های خار خزید و از اون طرفش بیرون اومد. بعد بلند شد و بدون توجه به پشت سرش دوید. با تمام سرعت دوید. با تمام توان دوید. با تمام وجود به طرف نجات دوید.
کمی از صبح گذشته بود که جرأت کرد متوقف بشه و سر بالا کنه ببینه کجاست. گیج و خسته به اطرافش نظر انداخت. حسابی از منطقه سکویا دور شده بود. تنهای تنها بود ولی می دونست که سکویایی ها تمام جنگل رو برای پیدا کردن مجرمشون می گردن. تکبال پیش از اینکه از حال بره خودش رو لا به لای1دسته علف خشک انداخت، زیر انبوه خار های جنگلی خزید و توانش تموم شد. لحظه ای بعد، چیزی حس نکرد جز خاک سرد، سکوت سنگین، وهمی منجمد، فراگیر، تاریک.
دیدگاه های پیشین: (7)
مینا
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 18:58
سلام این قسمت عاااااااااااااااالی بود. فکر نمیکردم تکبال به این زودی بتونه از پس خودش بر بیاد. خیلی خوبه تورو خد ادامشو سریع تر بنویین

پاسخ:
سلام مینای عزیز. پای جون وسط بود اگر از پس خودش بر نمی اومد همراه های دیروز و دشمن های امروز لهش می کردن.
سعی می کنم مینا جان. واقعا سعی می کنم.
شاد باشی و شادکام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 23:04
سلام. وای چه خشن شده این تکبال!
کرکس کجا رفته؟
تکبال کجا داره میره؟
زود زود بنویسید ببینیم چی میشه.
راستی عصاره درسته نه اثاره
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اول آخریش. وای اینقدر ممنونم بابت عصاره که توصیف نداره. با این ایسپیک چندین مدل نوشتم همه رو غلط خوند با خودم گفتم ولش کن من مثل اثر بنویسمش یا درسته یا غلط. الان میرم درستش می کنم.
کرکس رفت سیرک. تکبال خودش هم نمی دونه کجا میره. فعلا فقط میره تا به کجا برسه.
برم غلطم رو اصلاح کنم.
ایام به کام.
شفق
پنج‌شنبه 13 فروردین 1394 ساعت 10:58
سیرک! ممنون

پاسخ:
خواهش
آریا
جمعه 14 فروردین 1394 ساعت 10:52
سلام پریسا جان
امیدوارم شاد باشی و ایام به کامت باشه
ممنونم از داستان زیبایت مثل همیشه عالی نوشتی و از قلم زیبات لذت بردم ممنونم ومرسی
داره حساس میشه بی سبرانه منتظر قسمت بعدی هستم
ممنون و خدا نگهدارت
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم از حضورت. آریا از گربه ها چه خبر؟ رو به راه شدن؟ دفعه های پیش یادم می رفت بپرسم. کاش خوب شده باشن!.
شاد باشی.
آریا
یکشنبه 16 فروردین 1394 ساعت 06:17
سلام عزیز
گربه ها بله یکی من که رو به راه هستش فقط شیتونی میکنه گربه آبجیمم از دام پزشکی مرخسش کردن الان خوب شده خدارو شکر فقط یه مهره از دمش رو برداشتن چون سوخته بوده دیگه مشکل خاسی نداره فقط باید موهاش بزرگ بشه اما با این وزعیت سوختگیش از گربه ما شیتون تره خخخخ
ممنونم عزیز
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
عجب! گربه ها رو جدی خیلی دوست دارم. همه میگن گربه بی معرفته ولی من دوستشون دارم این موجودات شیطون چنگ چنگی رو.
1مهره از دمش! وای کاش دیگه الان درد نداشته باشه! مو هاش هم بزرگ میشه. کاش جفتی حسابی شیطونی کنن بیان دور و برت رو به هم بریزن من دلم خنک بشه!
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
آریا
یکشنبه 16 فروردین 1394 ساعت 23:36
خخخ پریساا
اینا شیتونی کنن من لذت میبرم دوست ندارم گربه ام آروم باشه
پس دلت خنک نمیشه وای پریسا دلم براشون تنگ شده آخه الان هر دوتاشون یزدن من چند روز پیش آمدم اما چون وقت نداشتم زیاد پیش تامی باشم گذاشتمش یزد الان دل تنگ شیتنت هاشم
من خودم گربه رو خیلی دوست دارم چون خیلی ملوسه
نه قبول ندارم گربه ها بی معرفتن تو یزد وقتی آبجیمرخص شد تا پاشو گذاشت تو خونه نیشا که گربه آبجیم هستش با اون حالی که داشت آخه اون موقه هنوز خوب نشده بود و راه رفتن براش مشکل بود. تا آبجیم پاشو تو خونه گذاشت بدو کرد آمد پیش آبجیم شروع کرد به میو میو کردن و بالا پریدن که منو بقل کن
نمیشه گفت گربه معرفت نداره هرچی باشه یه موجود زنده هستش
راستی پریساا پخخخخخخپخخخخخخخ یعنیی
پخخخخ
خخخخ ال فراار
شاد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
پخ آریا.
آخیش! گفتم آخرش بگم حواست هست جور در نمیاد.
من هم موافق نیستم که گربه بی معرفت باشه. آریا! به نظرم هیچ زنده ای از آدمیزاد بی معرفت تر خدا نیافریده. از همه معذرت می خوام ولی من بینشم اینه. باهات می پرن، باهات عشق می کنن، باهات نقش رفاقت میان، ازت خسته میشن، براشون تاریک میشی، واست1دفتر تیرگی می نویسن و رهات می کنن. کاش فقط رهات کنن! کاش فقط بگن ببین دیگه باهات عشق نمی کنم. ببین ازت دیگه خسته شدم. ببین تو بد نبودی ولی من دیگه نمی خوام از اینجا به بعد همراهت باشم. ببین دیگه ازت خوشم نمیاد. به خدا آریا اینطوری دسته کم خاطرت آسوده هست که دیروز ها و امروز ها و حتی فردا هات با اون دفتر تاریکی که به نامت زدن…
معذرت می خوام. خودت گفتی حرف بزن.
وای زده به سرم امشب آریا.
ول کن گربه ها رو عشقه. که شیطنتشون رو دوست داری بله؟ اگر بری ببینی اتاقت رو کردن میدون جنگ جهانی سوم چی؟ دوست ما1سگی داشت که1بار این کار رو کرد و من کلللی بهش خندیدم. سرت بیاد بهت بخندم. آخ جون.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 18 فروردین 1394 ساعت 01:49
خخخخ فعلا باید به داداشم بخندی که تامی و نیشا سرش خراب شدن خخخ همه ی شکستنی و دکوری هایخونه رو از دستش جمع کردن
داداشم رو نمیزاره بخوابه سر صبح میره بیدارش میکنه بعد فرار میکنه خخخ
تا روزی که من یزد بودم هر میامد پیش من میخوابید نیمه شب هم اگر بیدار میشد منو بیدار میکرد که نازش کنم که دباره بخوابه خخخ
با حرفایی که در جواب به کامنت بالا دادی شدیید موافقم
بخشیدن نداریم تو هرچی بنویسی با کمال میل میخونم حرچی بگی با کمال میل گوش میدم عزیز

شااد و در پناه هق باشی

خانه


پاسخ:
یعنی خخخ حسابی خخخ از اعماق وجود خخخ خخخ خخخخخخخخخ!
وای چه با مزه هستن این2تا! ولی مرا با داداشت چه کار؟ منتظرم حال خودت رو جا بیارن. داداشت که آب زرشک هام رو نخورده من بهش بخندم. وای جدی نصفه شب بیدارت می کنه؟ صبح هم اگر دیر پاشی میاد بیدارت می کنه در میره؟ الان من در مرکز احساسات مثبت نسبت به این گربه های شما هستم و… وای نازییی!
برم باقی احساسات مثبت خطرناکم رو سر1چیزی از وسایل اطرافم تخلیه کنم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال86

عصر دلگیری بود. خورشید نبود. رفته بود سفر. تکبال فرود شهپر رو نفهمید.
-تکبال!خاطرت جمع باشه. بر می گرده. اینقدر هم خودت رو خاکی نکن، مگه بهت نگفت چقدر از این کاری که می کنی بدش میاد؟
تکبال حرفی نزد. سر بالا نکرد. انگار اصلا نبود. شهپر به اطراف نظر انداخت. کرکس ظاهرا نبود. شهپر دستی به سر تکبال کشید. تکبال کمی خودش رو کشید عقب ولی فقط به اندازه ای که عقب کشیده باشه. موافق نبود ولی حوصله جنگیدن نداشت. دیگه واقعا کسی نمی دید که بجنگه. نه با کرکس، نه با هیچ عامل دیگه ای. شهپر با نگاهی دردزده بهش نظر انداخت. تکبال سر بالا نکرد. شب داشت می رسید. شبی سنگین، تاریک و غمناک.
دیر وقت، شهپر متفکر بالای بلوط بلند نشسته و به دوردست خیره شده بود. چنان غرق در افکار خودش که از تمام اطرافش کاملا بریده بود. اگر در همون لحظه1دشمن از هر نوعی بهش حمله می کرد امکان نداشت سلامت در بره.
-کجا هستی شهپر؟
شهپر چنان به جهان حاضر پرتاب شد که کم مونده بود مشکی رو از بالای بلوط پرت کنه پایین. مشکی با حرص و حیرت نگاهش کرد.
-هوووو!چته؟ خل شدی؟ معلومه کجایی؟ اگر به جای من1جونور خطری بود تو الان زنده نبودی. حواست کجاست؟
شهپر فقط نگاهش کرد. مشکی با تعجب بهش خیره شد.
-شهپر!حالت خوبه؟
شهپر در کمال صداقت جوابش رو داد.
-نه مشکی. خوب نیستم. اصلا خوب نیستم. فکرم درد می کنه. روانم درد می کنه. همه اعصابم درد می کنه. حالم خوب نیست مشکی.
مشکی متحیر وا رفت.
-شهپر! تو داری چی میگی؟ می خوایی کرکس رو صداش کنم؟
شهپر آه کشید.
-نه نمی خوام. کرکس رو ول کن. آخرین کسیه که می خوام ببینمش.
مشکی مهربون و کنجکاو نگاهش کرد.
-چته شهپر؟ واقعا اینهمه بدی؟
شهپر نگاه از مشکی گرفت و به مسیر دشت خیره شد.
-مشکی! به نظرت خورشید الان داره چیکار می کنه؟
مشکی مات به شهپر خیره مونده بود.
-تو چته شهپر؟
شهپر آهی عمیق و طولانی کشید و به دوردست خیره شد. مشکی سعی کرد به حرفش بگیره بلکه چیزی ازش بفهمه ولی موفق نشد. شهپر اون شب و شب های بعد همینطور بود. عمیقا در خود، متمرکز، بی حرف و به طرز وحشتناکی متفکر. و همه می دیدن که هیچ دلش نمی خواد کسی از این لاک درش بیاره.
اون شب، فردا و پس فرداش همین طور گذشت. منطقه سکویا در آرامش به سر می برد. ظاهرا توی دشت هم همین طور بود چون اعلام خطری از طرف خورشید نرسید. شهپر بی صدا می اومد و می رفت و می چرخید. کرکس خیالش نبود. شهپر که غرق تماشاش می شد رو اصلا نمی دید. شهپر اما همه وجودش می شد چشم و نگاهش به کرکس بود. انگار می خواست با نگاه از زندگی جداش کنه. زمانی که توی دل شب، بی حرکت برای دیدبانیِ1طرف منطقه سکویا روی شاخه بالایی درخت گردو نشسته بود، تماشا می کرد که کرکس بدون صدا و در استطار کامل، از پایین تر و بیخیال پرواز می کنه. با خودش فکر کرد چی میشه اگر با1چیزی چنان محکم بزندش که مخش بپاشه و این ماجرای کثیف واسه همیشه تموم بشه؟ خیلی زود از این فکر خطرناک بیرون اومد. این کار درست نبود. اولا اثری که باید رو نداشت و عکس عمل می کرد، دوما شهپر به خورشید قول داده بود که در هیچ صورتی برای از بین بردن کرکس اقدام نکنه. شهپر در تمام لحظه ها و با تمام وجودش مشغول تفکر بود. تفکری که به پیشونیش چین مینداخت، نگاهش رو عمیق می کرد، در هر لحظه چنان متمرکزش می کرد که مثل خفاش ها در روز، در حال پرواز موانع رو نمی دید و مایه خنده کرکس می شد.
-شهپر! شاید لازم باشه دیگه یواش یواش بری بمیری. به نظرم داری1چیز افتضاحی میشی!
شهپر فقط نگاهش کرد. نگاهی چنان عمیق که انگار می خواست تمام زوایای وجودش رو از درون تا بیرون ببینه. کرکس با تعجب بهش نظر انداخت.
-چی شده شهپر؟ تا حالا منو ندیدی؟
شهپر در سکوت فقط بهش خیره شد.
-شهپر!نکنه مغزت یخ زده! خودمم. کرکس. چه دردته؟
شهپر مثل کسی که از خواب بیدار شده باشه تکون آروم و کرختی به خودش داد و نگاهش هشیار تر شد.
-هان! بله کرکس. می دونم.
کرکس نگاهش کرد.
-می دونی؟ چی رو می دونی؟
شهپر بدون اینکه بخواد خودش رو و حال و هواش رو مخفی کنه آه کشید و جواب داد:
-نمی دونم.
کرکس زد زیر خنده و شهپر آهسته و سنگین تکونی به بال هاش داد و با کرختی پرید و رفت.
زمان کند و خسته می گذشت. تکبال دیگه به دور ها خیره نمی شد. معمولا خواب بود. کرکس مثل همیشه بود. منطقه سکویا زمستون رو پشت سر می ذاشت. شهپر آشکارا با خودش در جدال بود و این جدال بلاخره تموم شد.
-کرکس!
کرکس که انتظار این صدا رو از پشت سر نداشت، به سرعت برق از جا پرید و به طرف شهپر برگشت. شهپر آروم تر از همیشه لبخند زد.
-ول کن خودت رو. برای چی هر لحظه می خوایی بجنگی؟
کرکس اعتنا نکرد.
-صدام زدی؟
شهپر همون طور آروم نگاهش کرد. آرامشش زیادی سنگین بود.
-شنیدی که.
کرکس بهش خیره مونده بود. شاید می خواست از حکمت این آرامش عجیب و سنگین سر در بیاره.
-خوب بگو. چی می خوایی؟
شهپر با لحنی متناسب با نگاهش گفت:
-می خوام حرف بزنیم. من می خوام باهات حرف بزنم.
کرکس خندید.
-خوب بزن.
شهپر مکث نکرد.
-اینجا نه. لونهم رو که بلدی. روی بلوط بلند پشت شاخه های3تایی. عصر بیا اونجا. نزدیک شب.
کرکس دوباره خندید.
-چه اسرارآمیز! خوب همینجا بگو!
صدای شهپر آروم بود. مثل نجوایی که به زمزمه نزدیک باشه.
-اینجا نه. امشب بیا روی بلوط بلند. فقط باید خودمون2تا باشیم. من باهات حرف دارم.
کرکس دیگه نمی خندید.
-چه حرفی؟ این چه حرفیه که اینهمه مقدمه داره؟
آهنگ صدای شهپر عوض نشد.
-تو بیا من قول میدم که بی مقدمه باشه. فراموش نکن. اون بالا می بینمت. امشب و فقط خودت تنها.
شهپر منتظر جواب نشد. پرواز کرد و رفت. کرکس رفتنش رو تماشا کرد، شونه هاش رو بالا انداخت و با اطمینانی بی تردید پرید.
-کرکس! من وحشتناک می ترسم. تو رو به خدا جایی نرو!
کرکس تکبال رو نوازش کرد و خندید.
-شهپر که ترس نداره فسقلی. تا تو به خودت بجنبی اومدم بالای سرت.
-کرکس!نرو! تو رو خدا نرو.
کرکس دوباره با همون اطمینان بی تردید خندید.
-فسقلی!این شهپر مزاحم گفته باید حرف بزنیم.
تکبال مثل کسی که1دفعه سرما بهش زده باشه توی خودش لرزید.
-خوب پس منو با خودت ببر.
کرکس سر و پر هاش رو ناز کرد.
-نمیشه. تو بخواب تا من برسم.
تکبال تمام وجودش شده بود التماس.
-کرکس! تو رو به خدا، تو رو به خدا نرو! من نمی خوام بری. بگو شهپر بیاد اینجا. بگو دلت نخواست. اصلا هیچی نگو. فقط نرو!
کرکس محکم تر، مطمئن تر و مهربون تر نوازشش کرد.
-فسقلی تو چته؟ من شب نشده اینجام.
تکبال بی حال ولی سفت دست کرکس رو چسبیده بود و می لرزید. اشک از چشم هاش روی دست کرکس می چکید و تکبال پشت سر هم التماس می کرد.
-کرکس!نرو! تو رو خدا! من نمی خوام بری. کرکس! نرو!
کرکس کبوترش رو بغل کرد. نوازش، خستگی، خواب، تکبال سعی کرد با این خواب خمار تحمل ناپذیر بجنگه ولی مثل همیشه موفق نشد. در آخرین لحظه های بیداری، حس کرد که کرکس آهسته روی بستر پر خوابوندش، پر های خاکیش رو ناز کرد، به خودش فشردش، دست های بی حسش که هنوز با باقی مونده توان به دست های کرکس چنگ زده بودن رو آروم و با محبت باز کرد، در جواب هقهق خوابزده تکبال دوباره بغلش کرد و نوازشش کرد و با مهربون ترین نجواش توی گوشش زمزمه کرد:
-بخواب!بخواب عشقم! پیش از اینکه به انتهای رویای اولت برسی من بالای سرتم. بخواب!بخواب!.
تکبال بی اون که بخواد به خواب رفت. کرکس از لونه بیرون زد، به آسمون گرفته غروب که داشت به رنگ خون در می اومد نظری گذرا انداخت و پرید. به سرعت و بی صدا اوج گرفت و به طرف بلوط بلند پرواز کرد. کرکس رفت و از سکویا دور و دور تر شد. تکبال خواب بود و سرمای آزار دهنده ای رو حس می کرد که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.
دیدگاه های پیشین: (4)
مینا
دوشنبه 3 فروردین 1394 ساعت 17:48
سلام خیلی کوتاه بود. زود بقیشو بنویسید خیلی دوست دارم بدونم پآخر این جلسه چی میشه

پاسخ:
سلام مینا جان.
سعی می کنم. واقعا سعی می کنم. 1کمی سخته1کمی هم خودم این روز ها گرفتارم اینه که دیر می رسم ولی سعی می کنم.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 4 فروردین 1394 ساعت 09:47
سلام. عیدتون و تولد نزدیک این وبلاگ مبارک.
خیلی کم بود خیلی.
اما امیدوارم شهپر و کرکس کار احمقانه نکنند.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از تبریک های با ارزش شما. عید شما هم مبارک. بهار قشنگه. رسیدنش رو تبریک میگم و همین طور تمام زیبایی هایی رو که ما احساسشون می کنیم.
بله موافقم این قسمتش زیاد کوتاه بود ببخشید دیگه. من هم امیدوارم این2تا غول آسمونی برای خودشون و همدیگه و بقیه دردسر درست نکنن. کاش بشه بی دردسر تمام ناهمواری های جهان رو هموار کرد!
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 5 فروردین 1394 ساعت 17:16
سلام پریسا جان
امیدوارم عید خوبی داشته باشی
مثل همیشه عالی نوشتی

ممنونم عزیز کوتاه بود اما همین که تو این ایام گذاشتی خودش خیلی با
ارزشه مرسی
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم خیلی زیاد. حال خودت و خواهر محترمت چطوره؟ امیدوارم هر2عالی باشید!
بله این بخش کوتاه بود و امیدوارم همگی بهم ببخشید. واقعا بیشتر از این نشد بنویسم.
خدا بخواد زمان و موقعیتش پیش بیاد باقیش رو بریم.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
آریا
یکشنبه 9 فروردین 1394 ساعت 17:22
سلام پریسا جان
امیدوارم شاد و سلامت باشی
آمدم عذر خواهی کنم که این روزا کم میام
سرم خیلی شلوقه
دیروز خواهرم رو از بیمارستان مرخس کردن
خدارو شکر روز به روز داره بهتر میشه الان که آمده خونه روحیش بهتره
این قسمت رو دباره خوندم ممنونم عزیز از قلم زیبایت ممنونم
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
معذرت می خوام جوابت اینهمه دیر شد. این روز ها دستم زیاد به اینترنت نمی رسه.
وای خیلی عالیه! پس مرخص شد! خوشحالم آریا خیلی زیاد خوشحالم. درد جسم و حال روح هر2تا با هم میرن. از وجود خواهر عزیزت و از وجود خودت و خونوادت. امیدوارم بهار هرچه زودتر به خونه و خونواده شما وارد بشه دوست عزیز من.
من خودم هم این روز ها کم میام این طرف ها. درگیرم. درگیر خودم و درگیر اطرافم.
باید بجنبم و1سر جدی اینجا بزنم تا یکی دوباره به قول خودش شلوغ کاری راه ننداخته.
ممنونم که هستی.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال85

تاریکی توی انجیرستان انگار غلیظ تر بود. باد آهسته می وزید و صدای نالهش انگار ده ها ناله بریده شده رو با خودش می آورد. سکویایی ها به راهنمایی شهپر و به فرماندهی کرکس، آروم و بی صدا به طرف محل اعدام دسته جمعی تکماری ها پیش می رفتن. هوا تاریک، سرد و سنگین بود. از مرغ های انجیر خوار اثری نبود. شاید به خاطر اون ماجرای فجیع از اون محل فرار کرده بودن. شاید هم توی لونه ها، بین شاخه ها، لا به لای سوراخ تنه درخت ها و هر جا که دیده نشن مخفی شده و از وحشت این فاجعه های پشت سر هم به خودشون می لرزیدن. تکماری ها و کرکس هر کدوم به نوعی می تونستن برای اون ها خطرناک باشن و مرغ های انجیر خوار ترجیح می دادن مثل تمام پرنده های کوچیک در برابر هیچ کدومشون آفتابی نشن. و این اعدام، توی دل شب، صدا ها، ناله ها، ضجه ها، جون دادن ها، …مرغ های انجیر خوار هیچ کجا نبودن.
-انجیر خوار ها رو نبینید و اگر هم دیدید ندید بگیرید مگر اینکه کمک لازم داشته باشن! اون ها در منطقه خودشون احساس امنیت و آرامش نسبی لازم دارن.
فرمان کرکس پذیرفته شد ولی لازم نشد جایی اجرا بشه. حتی1مرغ انجیر خوار هم در هیچ کجای انجیرستان دیده نمی شد.
سکویایی ها مثل اشباح سرگردان، دل شب تاریک رو می شکافتن و پیش می رفتن.
-پس کجاست این محل شهپر؟ واسه چی هرچی میریم بهش نمی رسیم؟
کرکس این رو نجوا کرد و شهپر که شونه به شونهش در پرواز بود تقریبا بدون صدا جوابش رو داد.
-می تونم از1خط مستقیم ببرمتون ولی باید بیخیال استطار بشید. اگر می خوایی بگو.
کرکس سری به نشانه نفی تکون داد و باز هم شب بود و سکوت و ناله های باد.
-کرکس!من، من، من1صدایی،
کرکس با آرامش و خونسردی که در اون موقعیت کمی ترسناک به نظر می رسید به تکرو نظر انداخت.
-چی شده تکرو! صدایی شنیدی؟
تکرو به وضوح لرزید.
-آره کرکس. صدای بدی بود. انگار که، انگار صدای، انگار از همه جا می اومد. مثل این بود که…
کرکس خیلی به موقع دست روی شونه تکرو گذاشت که داشت اختیار اعصابش رو از دست می داد.
-خوب، خوب ، چیزی نیست تکرو. شجاع باش! این صدای باده. می پیچه وسط شاخه ها و جنازه هایی که داریم بهشون می رسیم. اتفاقی نمی افته. مطمئن باش.
تکرو فرمان برانه گفت:
-چشم کرکس!
زمان کند و منجمد می گذشت.
-اوناهاش!اونجا! باید بریم به چپ، بعد منظره درست مقابلمونه.
به اشاره شهپر جمعیت سیاه و نیمه پدیدار آهسته و با حفظ نظم چرخی زد و به طرف چپ منطقه پرواز کرد. درست در برابرشون، بین1سری شاخه های انبوه، منظره مرگ تمام قد ایستاده و بهشون می خندید.
سکویایی ها چند لحظه بین زمین و آسمون به تماشایی حیرتزده ایستادن. همه می دونستن برای دیدن چی دارن میان ولی انگار آگاهی هم طلسم سیاه صحنه رو نشکست. صحنه وحشتناکی بود. شهپر با خودش فکر کرد این منظره در روز دیدنی تره. شهپر حق داشت. باد تند کرده بود و جسد ها رو به چپ و راست می کشید و ناله شاخه ها و صدای حاصل از تکون ها و برخورد های جسد ها به هم رو در می آورد. کرکس انجماد سیاه صحنه رو شکست.
-معطل چی هستید؟ فرود!
فرودی بی صدا و کاملا محتاط شروع شد.
سکویایی ها آهسته فرود اومدن، چند لحظه با تردیدی ناخوشآیند به صحنه ای که درست در چند قدمیشون قد کشیده و گسترده شده بود خیره موندن، بعد به فرمان کرکس آهسته پیش رفتن تا اون جسم های سرد و خشک رو از شاخه ها جدا کنن. و درست در همین زمان بود که انگار تمام دنیا در1لحظه منفجر شد. چیزی شبیه برق1لحظه تمام انجیرستان رو روشن کرد و بعد تاریکی بود و صدا، چه صدایی!
سکویایی ها برای کسری از ثانیه مات موندن و همین برای غافلگیری و گرفتار شدنشون کافی بود. برق از آسمون میاد و این نور آزار دهنده زمینی بود و این صدا و این، هجومی که معلوم نبود از کجا شروع شده و جریانش از کدوم طرف بود. کرکس سفیر زد:
-پشت سر!
بلافاصله تمام سکویایی ها از حیرت و بی خودی بیرون اومدن، پشت ها به جنازه ها و رو به میدون جنگی که برق آسا شروع شده و به سرعتی باور نکردنی اوج می گرفت. غفلت و مکثشون به1لحظه هم نکشید ولی همون اندازه کافی بود تا حسابی عقب بیفتن. سکویایی ها بدون اینکه بتونن بفهمن چی شده فقط دفاع می کردن تا ببینن بعدش چی میشه. اتفاق چنان سریع افتاده بود که برای1لحظه همه خیال کرده بودن این اجساد هستن که از جا پریدن و بهشون حمله کردن. شهپر شونه به شونه کرکس می جنگید. کرکس در1لحظه خطرناک شهپر رو دید که برای دفع ضربه ای که از پشت سر به طرفش اومد کم مونده بود سرش متلاشی بشه. در حال دفاع شدیدی که نمی شد متوقفش کنه سر شهپر عربده زد:
-تو چه غلطی می کنی احمق؟
شهپر داد زد تا صداش به کرکس برسه.
-جونت رو نجات میدم.
کرکس نعره کشید:
-خاک بر سرت نزدیک بود مغزت رو بپاشه توی هوا!
شهپر با صدای بلند ولی در آرامش جواب داد:
-می دونم.
دیگه جای حرف نبود. فقط جنگ بود و نعره و خون.
سکویایی ها تعلیم دیده بودن و با این حال حسابی فشار تحمل می کردن. کوچیکی جثه به کمکشون اومد. اون ها به خاطر جثه کوچیکشون چابک تر و سریع تر از شکاری ها عمل می کردن و این در اون شرایط بهشون کمک می کرد که راحت تر جاخالی بدن.
اوضاع بد بود و نمی شد همینطوری پیش بره. راه عقبنشینی بسته شده و سکویایی ها گرفتار شده بودن. قدرت دفاع هم بلاخره تموم می شد و اینطوری اگر پیش می رفت صبح فردا تکمار بزرگ ترین پیروزی این جنگ رو به دست آورده بود. باید1چیزی این اوضاع رو عوض می کرد. چیزی که کسی مهلت نداشت فکر کنه چیه.
شهپر از کرکس جدا نمی شد. چندین بار از ضربه خوردن نجاتش داد و کرکس چنان گرفتار بود که فرصت نکرد برگرده و سرش داد بزنه. سکویایی ها داشتن خسته می شدن. کرکس1لحظه برق سرخ رنگی رو دید که مثل خیال، به سرعت1چشم به هم زدن از مقابلش رد شد و گذشت. فقط برای لحظه ای بود و دیگه نبود. فرصت نشد بهش فکر کنه. نعره های وحشی حواسش رو به1دسته قوش هم تیره شهپر کشید که با منقار های کف آلود و چنگال های به هوا جسته برای نابود کردن شهپر به طرفش هجوم بردن. شهپر به سرعت جاخالی داد و عقب کشید. کرکس بال های بزرگش رو باز کرد تا به کمکش بره ولی درست در همین زمان1دسته شاهین راهش رو بستن. کرکس بی هیچ حرفی درگیر شد. خون بود که می پاشید. شهپر صحنه رو از پشت پرده خونی که چشم هاش رو تار کرده بود دید. سفیری از سر خشمی بی مهار زد، به سرعت بالا پرید و از حلقه قوش ها بیرون اومد. قوش ها دوباره حمله کردن. شهپر بیخیال دفاع، خودش رو وسط معرکه کرکس و شاهین ها انداخت. قیامتی بود که توصیف نداشت. از خورشید هیچ اثری نبود!.
مشکی و خوشبین به زحمت خودشون رو از حلقه1دسته شکاری تشنه به خون نجات دادن و پشت1شاخه کلفت سنگر گرفتن. تیزرو به کمکشون اومد و همراه تکرو از بالای سر شکاری ها خودش رو وسطشون پرت کرد و تا شکاری ها اومدن به خودشون بجنبن ببینن چی بهشون حمله کرده تیزرو و تکرو در رفته و مشکی و خوشبین رو هم فراری داده بودن. کسی نفهمید چقدر گذشت. زمان هم مثل همه چیز های دیگه اونجا بی مفهوم بود. در اون لحظه فقط خون بود و جون که مفهوم داشت و دیگه هیچ.
صدای بلند و عجیبی که در1لحظه هر2طرف جنگ رو متحیر و سر در گم کرد، برق سرخی که1دفعه مثل آتیش شعله کشید و رفت بالا و پخش شد، طنین چیزی شبیه نعره که در1زمان از2طرف میدون شنیده شد و مو به تن تمام جنگنده ها راست کرد و2تا درخت خشک که1دفعه شعله ور شدن، با صدای مهیب انفجاری انگار1000تیکه شدن، مثل ستاره های دنباله دار همون طور شعله ور به همه جا پرتاب شدن و به هرچی رسیدن آتیشش زدن. سکویایی ها که با این صحنه ها بیگانه نبودن به سرعت عقب کشیدن و پشت جنازه های به دار آویخته پناه گرفتن ولی شکاری ها که نفهمیده بودن جریان چیه حسابی به دردسر افتادن. سکویایی ها همه اول توی دل و بعد با صدای بلند خورشید رو تشویق کردن. ولی،
-خورشید یکیه. این اتفاق ها از2سر منطقه داره می افته!
از2طرف میدون آتیش بود که سوار خورده چوب های شعله ور می اومد و مثل موشک می خورد به هدف. سکویایی ها مثل برق در رفتن و از وسط صحنه کشیدن کنار. به خاطر خطر مار ها نمی شد فرود بیان وگرنه زمین نسبتا امن تر بود. ستاره های سوزان فضای بین زمین و آسمون میدون جنگ رو نورانی کرده بودن. سکویایی ها حالا دیگه فقط باید خودشون رو نجات می دادن. شکاری های تکمار اولش سعی کردن جنگ رو ادامه بدن ولی با چوب های شعله وری که چشم هاشون رو هدف می گرفت و می اومد و صاف وسط هدف می نشست این کار غیر ممکن بود. کرکس به2سر آتیش بار نظر انداخت. یکیشون کاملا دقیق می زد به هدف و هیچ خطا نمی رفت. کرکس آهسته زمزمه کرد.
-خورشیده.
شهپر درست در کنارش بود.
-ببین کرکس! به نظرم شکاری ها هم این رو فهمیدن. دارن2دسته میشن هر دسته برن1طرف. باید مانعشون بشیم.
کرکس از جا پرید.
-پس ما هم2دسته میشیم.
شهپر دستش رو چسبید.
-کرکس!دسته قوی تر رو بفرست طرفی که هدف گیری هاش خطا هم میره. تکبال اونجاست.
کرکس به شدت یکه خورد و فریاد زد:
-چی؟
شهپر کشیدش عقب و از برخورد یکی از تیر های آتیشی به سرش حفظش کرد.
-بجنب کرکس! خورشید قوی تره از پس خودش بر میاد. تکبال رو دریاب. درضمن اینطوری اگر بریم تلفات میدیم. بهشون بگو منطقه رو دور بزنن و از پشت جنازه های آویزون برسن به اون سر میدون.
کرکس منگ وحشت به شهپر خیره مونده بود. شهپر به شدت تکونش داد.
-کرکس!بجنب!
کرکس از جا پرید. شهپر1لحظه ازش جدا نمی شد. خیلی طول نکشید که همه چیز همون طوری شد که باید می شد. سکویایی ها ظاهرا عقب نشستن و در پناه سایه ها مخفی شدن. شکاری ها تا وسط سایه ها تعقیبشون کردن ولی سکویایی ها گاهی بالا می پریدن، گاهی فرود می اومدن، نرسیده به زمین افقی می رفتن و جا هایی که از نور آتیش های وسط میدون خبری نبود به وضوح نسبت به شکاری های روزبین تکمار برتری داشتن. تیر های آتیشی خیال متوقف شدن نداشتن. سکویایی ها با کمی تأخیر تونستن درست از پشت سر2قطب آتیش انداز سر در بیارن.
-سلام خورشید.
خورشید نه یکه خورد نه به طرف تکرو برگشت. همچنان مشغول آتیش بازیش بود.
-شما کی رسیدید آجر پاره ها؟
-خورشید!بگو از دست ما چی بر میاد؟
-شما ها باید اون طرف باشید. تکی اون طرفه!
-خیالت راحت باشه فسقلی تنها نیست مشکی و1دسته بزرگ ترمون اون طرف هستن، کرکس هم داره میره که بهش برسه.
خورشید بلند خندید.
-بسیار خوب! پس همینجا بمونید لازم میشید.
-خورشید!بگو چیکار کنیم؟
-آتیش خوشبین. هیزم برسونید تا من زمان صرف جمع کردن و خورد کردنشون نکنم.
منطقه در1چشم به هم زدن از سکویایی ها خالی شد و شکاری های گیج و سردرگم حالا دیگه فقط دنبال راهی برای خلاصی از تیر های آتیشی بودن و پیدا نمی کردن. هر طرف که می رفتن هدف های خوبی برای آتیش بار2طرف میدون بودن. دسته ای از شکاری ها1دفعه به قلب سایه ها زدن و می رفتن که ناپدید بشن، اما1دفعه تمام انجیرستان از صدای نعره های دردشون پر شد. نعره هایی که از دل سایه ها بیرون می اومد و کابوس اشباح رو تداعی می کرد. همه، حتی خورشید و تکبال از حیرت در جا خشکشون زد و همه چیز حتی آتیش بازی مرگبار2سر میدون برای چند لحظه متوقف موند. این فکر در آن واحد به تمام ذهن ها رسید که جنازه ها برای انتقام از هم دست های دیروزشون بلند شده و در حال نابود کردنشون هستن ولی این طور نبود. کسی چیزی نمی دید چون نعره ها از دل تاریکی بیرون می اومد. کرکس مات و پرسش گر به اطراف نظر انداخت.
-چی ممکنه شده باشه؟ بچه های ما که نیستن!
شهپر متعجب زمزمه کرد:
-نه. مطمئنم که نیستن. پس این…
شکاری هایی که از دل سایه ها بیرون زدن و خودشون رو بی هوا به وسط میدون و توی مسیر آتیش بار ها انداختن همه رو از جا پروندن. حیرت و وحشت تمام نگاه ها رو گرفته بود. شکاری هایی که از دل تاریکی بیرون زده بودن، تقریبا پوست درست و حسابی نداشتن. فقط خون بودن و زخم و استخون. انگار1دسته کفتار زنده زنده توی هوا پاره پارهشون کرده و اون ها نیمه جونشون رو برداشته و در رفته بودن تا جایی جز زیر دندون های کفتار ها بمیرن.
-شهپر!این واقعا…این چی می تونه باشه؟!
شهپر چنان غرق حیرتی وحشت آلود بود که در جواب کرکس نتونست حرفی بزنه.
-آهای با شمام! چی می تونه شکاری های به این بزرگی رو زنده در حال پرواز این طور سوراخ سوراخ و پوست کنده بفرسته وسط زمین و هوا؟
مشکی با نگاهی غرق وحشت و غرق انتظار به شهپر و کرکس خیره مونده بود. جوابش سکوت بود و بس.
خورشید اول از همه به خودش اومد و آتیش بار اون سر میدون دوباره به کار افتاد. بقیه هم کم کم رو به راه شدن و تیر بارون دشمن دوباره شروع شد. شکاری ها همچنان از آتیش بار ها به دل سایه ها فرار می کردن، نعره می کشیدن و نیمه جون و خونآلود و با تیکه های آویزون جسمشون به مسیر آتیشبار پرتاب می شدن و با تیر های آتیش یا از شدت جراحت هاشون می افتادن و تموم می شدن. لحظه هایی بعد صدا ها از دل سایه ها بیشتر و بیشتر شنیده شد. صدا هایی که جز نعره های درد شکاری های زخم خورده، هوار های ظریف زخم زننده ها رو هم به همراه داشت. کرکس به گوشه تاریکی از منطقه اشاره کرد.
-شهپر!اونجا! ببین! اون سایه های ریز متحرک به نظرت چی هستن؟
شهپر لحظه ای به مسیر اشاره کرکس خیره شد و همین1لحظه غفلت برای دریافت1ضربه کاری از طرف1شکاری بزرگ کافی بود. ضربه اومد و درست فرق سرش رو هدف گرفت. کرکس در لحظه آخر برق اون چنگال تیز رو دید و جنبید. اون پنجه اگر فرود می اومد فرقی نمی کرد چی جلوی راهش باشه. کرکس یا شهپر یا1تنه کلفت درخت. هرچی که بود امکان نداشت سالم بمونه. کرکس از شدت خشم و احتمال ناکامی عربده ای زد و با تمام سرعتی که در خودش سراغ داشت شیرجه زد. چنگال تیز درست همزمان با برخورد به پر های سر شهپر از بازوی صاحبش جدا شد و خون به شدت فواره زد، پاشید، مثل آبشاری گرم و لزج از بالا روی سرش جاری شد و تمام پر های شهپر رو قرمز و لزج کرد. شهپر با احساس چنگالی که به شدت به پر های سرش چنگ انداخت سر بالا کرد و فوران خونی رو دید که درست از بالای سرش جریان داشت. در سایه تاریک و از پشت پرده کلفت خون که جلوی چشم هاش رو می گرفت سایه کرکس رو دید که بازوی نیمه رو بالا گرفت. شهپر به تصور اینکه این فوران خون کرکسه از وحشت هوار زد. کرکس پیش از اینکه قلب شهپر از التهاب از زدن بمونه به دادش رسید.
-شهپر!آروم باش! من اینجام.
-کرکس تو سالمی؟ چیزیت نشده؟
کرکس خندید.
-حتی1پر ازم نیفتاده.
شهپر نفسی عمیق اما بریده کشید.
-آخ خدا!
-شهپر!
شهپر به موقع جاخالی داد و لحظه ای بعد مهاجم به2نیم شده بود. نیمیش رو کرکس به دل تاریکی پرتاب کرد و نیم دیگهش رو شهپر از همون بالا ول کرد تا بی افته پایین.
-کرکس تو داشتی1چیزی نشونم می دادی.
کرکس بلند گفت:
-بله ولی دیگه لازم نیست. خودشون دارن تشریف فرما میشن الان همه می بینیمشون.
شهپر فرصت نکرد از کرکس توضیح بیشتری بخواد. پشت سر شکاری های فراری از دل تاریکی، سیل بزرگی از مرغ های انجیر خوار دسته دسته ریختن وسط میدون. آتیش بار2طرف میدون بلافاصله متوقف شد. مرغ های انجیر خوار مثل بارون مصیبت روی سر شکاری ها فرود اومدن و طولی نکشید که زمین گیرشون کردن. از شکاری های تکمار چندتایی که باقی مونده بودن، نیمه جون های زخمیشون رو برداشتن و در رفتن. مرغ های انجیر خوار نموندن تا همراه سکویایی ها کار رو کاملا تموم کنن و شاهد فرارشون باشن. به محض شروع عقب نشینی شکاری ها، مرغ های انجیر خوار با همون سرعتی که اومده بودن رفتن و دوباره در دل تاریکی شب انجیرستان گم شدن. کرکس و باقی سکویایی ها کمی بعد تونستن تمام شکاری های زنده و نیمه زنده رو فراری بدن.
-این کوچولو ها چرا در رفتن؟ لازم بود ازشون تشکر کنیم. کرکس! تو می دونی الان کجا میشه پیداشون کرد؟
کرکس متفکر به تیزبین نظر انداخت.
-بهتره پیداشون نکنیم. اون ها این رو نمی خوان. اون ها از منطقهشون دفاع کردن و رفتن. ترجیح میدن سر و کارشون به ما هم نیفته.
تیزبین با حیرتی ناخوشآیند به اطراف نگاه کرد.
-ولی ما اومدیم کمکشون!
کرکس دلجویانه گفت:
-می دونم. اون ها هم می دونن. ولی در نظر بگیر که اون ها فقط1دسته مرغک انجیر خوارن. و شما ها توی دستهتون کی ها رو دارید؟ 1قوش بی سر و ته، 1کرکس غولآسا، و از همه بدتر1ماده عقاب وحشی که کاش شبیهش نصیب هیچ تنابنده ای نشه! آخ!
ضربه خورشید کرکس رو به شدت از جا پروند و بقیه رو به قهقهه انداخت.
-از همه بدتر که کاش نصیب هیچ کسی نشه خودتی ایکبیری! خیال کردی اینجا دستم بالا نمیره بزنمت؟
کرکس وسط خنده بقیه دستش رو گرفت به سرش و با خنده گفت:
-نه بابا می شناسم چه جنس مزخرفی داری. خیال کردم نکبتت رو هنوز نیاوردی این طرف نشنیدی.
ضربه دوم که اومد کرکس حواسش جمع بود.
-اون اولی رو هم به خاطر دلت اجازه دادم بزنی. اصلا تصور نکن که به دومی می رسه. باشه؟
خورشید به خودش پیچید و سعی کرد صداش در نیاد ولی دستش از درد داشت فلج می شد.
کرکس می خندید ولی فشار دستش دور مچ خورشید داشت بیشتر می شد.
-جوابت رو نشنیدم. باشه؟
خورشید عقب کشید.
-ول کن دستم رو!
کرکس محکم تر فشار داد.
-باشه خورشید؟
-آآآخ!
بقیه می خندیدن. خود کرکس هم می خندید. شهپر آروم دست روی شونهش زد.
-ولش کن دردش میاد.
کرکس دست خورشید رو رها کرد. خورشید به نشان تهدید واسهش دست تکون داد.
-باز می زنم.
کرکس خندید.
-باز فشار میدم.
خورشید به شاخه کنارش تکیه داد و دستش رو مالید. کرکس رفت طرفش، با محبتی کاملا واضح بهش نظر انداخت و دستش رو گرفت.
-ببینم چی شد! درد می کنه؟ خیلی؟
خورشید به چشم های مهربون کرکس خیره شد، آهی بسیار عمیق کشید و با تأثری آشکار به علامت نفی سر تکون داد. کرکس آهسته دستش رو مالش داد. خورشید نگاهش کرد. همه به وضوح می دیدن. توی نگاه خورشید، درد، خستگی و تقاضایی در حد التماس بود.
-آهای کرکس! ما برای پاکسازی اومده بودیم که این عوضی ها بیشتر کثافت کاری راه انداختن.
حالت مشکی و مدل گفتار گله مندش چنان معصومانه و در عین حال معترض و خاص بود که همه بی اختیار زدن زیر خنده. مشکی که حسابی کوفته شده و چندین بار هم خطر مرگ از سرش گذشته و حالش رو گرفته بود، با نارضایتی که بقیه رو بیشتر به خنده انداخت به سکویایی ها و به جنازه های آویزون و به جنازه های لهیده و نیم سوخته و داقون روی زمین نظری ناخوشنود انداخت و اخم کرد.
-مرض! به چی می خندید؟ راست میگم دیگه! ما اومده بودیم فقط1مشت جسد از بالای درخت بیاریم پایین خاک کنیم بریم. ببین الان چی شد؟ تمیز کردن زمین و زمان از اینهمه نکبت هم موند رو دستمون. ببینم شما ها به چی می خندید روانی ها؟
سکویایی ها به مشکی نگاه می کردن و قاه قاه می خندیدن. مشکی هم هر لحظه شاکی تر و خنده ها هم هر لحظه بلند تر می شد. صدای خنده های سکویایی های خسته اما پیروز دل آسمون رو می شکافت و مشکی با اعتراضی که همه رو به خنده مینداخت صدا ها رو بالا و بالا تر می برد.
-بسه دیگه! باید بجنبیم. صبح که بشه قشنگ نیست ما اینجا باشیم. مرغ های انجیر خوار صبح فردا باید بتونن از مخفی گاه هاشون بیان بیرون.
با این یادآوری خورشید، کرکس دست از خندیدن برداشت و بقیه هم کم و بیش رفته رفته به خودشون اومدن.
-خورشید درست میگه. باید بجنبیم. درضمن یادمون باشه که به این ریزه ها بدهکاریم. هرچند واسه خاطر خودشون، ولی حسابی امشب کمکمون کردن. باید حسابی واسهشون سنگ تموم بذاریم. خوب، داره دیر میشه. بریم اینجا رو رو به راه کنیم!
فرمان کرکس همه رو از جا کند. حتی مشکی معترض و خسته رو.
کار بیشتر از تصور طول کشید. جنگی که شروع و تموم شده بود حسابی ویرانی به بار آورده و پاک کردن منطقه از این ویرانی زمان می برد. خوشبختانه سکویایی ها زیاد بودن و دم صبح اوضاع رو به راه بود. جنازه ها رو از منطقه مرغ های انجیر خوار خارج کرده و دور از محل زندگیشون خاک کردن. صبح داشت طلوع می کرد. سکویایی ها همه غرق خون و خاک و خستگی می رفتن که دست از کار بکشن.
-کرکس!آهای کرکس! وای خدا کرکس!
پیش از تموم شدن طنین صدای مشکی کرکس در کنارش بود و تکبال ملتهب رو از دستش می گرفت. تکبال با تمام وجود سعی می کرد دردش رو فرو بده ولی دیگه موفق نبود و همه می دیدن که آشکارا به خودش پیچید، تعادلش رو از دست داد و بین دست های کرکس رها شد.
-کرکس!دارم میمیرم. میمیرم!.
کرکس اصلا تعجب نکرد. خیلی خونسرد و خیلی سفت بغلش کرد و به بال های بزرگش برای شروع پروازی سریع حرکتی آهسته داد.
-نترس کبوترکم! نمیمیری. الان درست میشی.
تکبال توی خودش، توی دست های کرکس، توی درد مچاله می شد. کرکس در حال پریدن خیلی عادی گفت:
-به طرف منطقه سکویا!
کرکس بی معطلی پرید و بقیه هم با حفظ همون آرایش جنگی که در پوششش اومده بودن، از زمین بلند شدن و پرواز کردن. قویدست لحظه ای به مسیر حرکت سریع کرکس خیره موند.
-فسقلی چشه؟ حالش واقعا بد بود.
تیزپنجه تکمیلش کرد.
-از خیلی پیش اینطوری بود ولی می تونست تحمل کنه. انگار دردش1دفعه خیلی شدید شد.
تکرو متفکر بود.
-درد داشت! درد جسمی واقعی! ولی کرکس انگار تعجب نکرد. فقط بردش! چی می تونه باشه؟!
شهپر به خورشید نظر انداخت و تلخ خندید.
-تکبال رو ول کنید هرچی می خواد بشه. آخه خودش اینطور دلش می خواد. بجنبید. صبح شده. باید بریم.
خورشید کنایه آشکار رو گرفت و بی صدا قورتش داد. مشکی دستی تکون داد.
-کرکس رفت، بپریم!
مرغ های انجیر خوار از روزنه های مخفی گاه هاشون لشکر سکویا رو می دیدن که با هیبت ترسناکشون اوج گرفتن و به طرف منطقه خودشون پرواز کردن. کرکس و تکبال جلو تر و بالاتر از همه در پرواز بودن.
چند روز دیگه هم گذشت. تندباد ها واقعا داشتن کمتر می شدن. هوا هنوز سرد بود ولی دیگه کمتر شب ها توفان های شدید می اومد. موجودات جنگل سرو امیدوار بودن این نشانه نزدیک شدن بهاری باشه که دیر کرده بود. سکویایی ها مشغول زندگی پر ماجرای خودشون بودن. تکبال بین خواب و بیداری عمرش رو در پناه کرکس سپری می کرد و در انتظار پایان بود. شهپر به دنبال فهمیدن به آب و آتیش می زد. خورشید درد می کشید و بی صدا به طرف آستانه جنون می رفت.
-خورشید!اگر به خودت اومدی کرکس احضارت کرده.
خورشید خسته به شهپر نظر انداخت.
-چی؟
شهپر سری به نشان تأسف تکون داد.
-کرکس. کرکس می خوادت. بجنب!
شهپر دیگه نموند. پرید و رفت. خورشید لحظه ای به شاخه پشت سرش تکیه زد و رفتن شهپر رو تماشا کرد. بعد آهسته و بی عجله تکونی به خودش داد، بال های درخشانش رو باز کرد و پرید.
-کرکس!شهپر می گفت صدام زدی.
-شهپر درست گفته. خورشید! به چیزی که میگم درست توجه کن. می خوام بری سفر و شاید این سفرت کمی طولانی باشه. خطر تکمار دشت رو تهدید می کنه و همچنین تو رو. ازت می خوام بری اوضاع اونجا رو از طرف من درستش کنی، چند وقتی بمونی و مواظبشون باشی تا تکمار مطمئن بشه اونجا نمی تونه هیچ غلطی کنه و زمانی که خاطر جمع شدی همه چیز اونجا درسته برگردی اینجا. درست فهمیدی؟
خورشید با وحشت به کرکس خیره مونده بود.
-فهمیدم ولی…برای چی خودت نمیری؟
کرکس خونسرد بود. همون خونسردی مطمئن همیشگی.
-برای اینکه من باید اینجا باشم. مثل اینکه یادت رفته تکمار اینجا مستقره.
خورشید با تردیدی تیز و ناخوشآیند به نگاه خونسرد کرکس خیره مونده بود.
-شهپر رو بفرست.
کرکس تلخ نگاهش کرد.
-شهپر اندازه تو کارآیی نداره. درضمن تو اینجا در خطری نه شهپر.
خورشید تلخ تر از کرکس جوابش رو داد.
-من بلدم مواظب خودم باشم. لازم نکرده دلواپس من باشی. شهپر هم به اندازه ای که باید بدونه می دونه. کرکس! نفرستم سفر.
کرکس بی شفقت نگاهش کرد.
-تمومش کن خورشید!
تکبال خواب بود. خورشید بهش نظر انداخت.
-از دیروز به این طرف بیدار ندیدمش.
کرکس بی تفاوت به نظر می رسید.
-ولی من بیدار دیدمش و این کافیه.
خورشید نتونست سکوت کنه.
-من اینطور خیال نمی کنم. در این مورد و در خیلی از موارد دیگه مثل تو خیال نمی کنم و درست به همین خاطره که می خوایی تا جمع شدن خاطرت این طرف ها نباشم. درست میگم مگه نه؟ کرکس! تکی هیچ وقت اون اندازه که تو دلت می خواست فرمانت رو نبرد. به ظاهر برد ولی هرگز تمام دلش فرمان برت نشد. و تو آخرین راه رو رفتی و چه بد هم رفتی. به نظرم زیاده روی کردی کرکس! توی کله بی مغزت هم جرقه نزد که شاید مقدار کمترش هم بتونه کارت رو راه بندازه و اونقدری بهت وابستهش کنه که نتونه ازت جدا بمونه و نتونه فرمانت رو نبره. واقعا اینهمه پیشروی لازم نبود. خیلی کمتر می خواست خیلی.
برق سرخ نگاه کرکس مثل شمشیر توی چشم های خورشید فرود اومد.
-خورشید! صبح فردا عازم میشی. فهمیدی یا نه؟
خورشید لحظه ای آماده جنگ شد ولی تهدید نگاه کرکس و ناله ضعیف تکبال بهش فرمان سکوت دادن. خورشید به کرکس نگاه کرد و تمام توانش رو به یاری طلبید.
-کرکس! به خاطر خدا، این کار رو نکن! ازت تقاضا می کنم.
کرکس مثل سنگ نگاهش کرد.
-ازت می خوام الان از اینجا بری و فردا پیش از طلوع صبح عازم دشت باشی. دیگه هم نمی خوام چیزی بگی.
خورشید به تکبال نظر انداخت که مثل سنگ بی حرکت توی بغل کرکس ولو شده و به نظر می رسید که از نشانه های حیات فقط نفس های عمیق رو داره.
-کرکس!
-دیگه بسه خورشید! گفتم هیچ حرفی. تمام!
تمام.
دیگه جای هیچ حرفی نبود. تکبال حتی لای پلک هاش رو هم باز نکرد. خواب بود. خوابی چنان سنگین که انگار بیداری نداشت!.
اون شب با تمام تیرگیش بلاخره به صبح می رسید. خورشید واقعا دلش می خواست شب ابدی بشه. هیچ شبی اینقدر حالش بد نبود. حتی شبی که فرداش قرار بود توی دژ تاریک تکمار اعدامش کنن. پلک های بسته تکبال اذیتش می کردن. صبح فردا باید می رفت. باید می رفت تا مزاحم کرکس نباشه. تکبال می موند تا در خواب و بی خودی غرق بشه و به ناکجا برسه. خورشید حس کرد نفس کشیدن براش مشکله. پرواز کرد و بالای منطقه مشغول چرخ زدن شد. سکویایی ها خورشید رو می دیدن که بی هدف می چرخید و می چرخید. نه پایین می اومد، نه حرفی می زد، نه متوقف می شد. فقط می چرخید. شهپر خورشید رو دید و ندیده گرفت. خورشید بی اعتنا به تمام جهان فقط در دل تاریک شب، مثل شبحی سرگردان چرخ می زد. بی هدف و بدون اینکه بخواد و شاید بدون اینکه بفهمه خط مستقیمی رو گرفت و رفت. خسته بود. داقون بود. داغ بود از شدت خشم و ناکامی که آتیشش می زد. حس کرد تمام جونش از تشنگی آتیش گرفته. روی درخت کنار رودخونه فرود اومد. به آب جاری و سرد خیره شد. عکس شب توی صافی آب انگار بهش می خندید. خورشید حس می کرد تمام عمرش رو به سکوت و به شب و به هیچ باخته و این باخت داره میره که برای همیشه کامل بشه. تحمل شب، تحمل سکوت، تحمل صبحی که داشت نزدیک تر می شد، تحمل این راز تاریک، تحمل اینهمه تردید، تحمل خودش، تحمل بیداری، تحمل، تحمل، تحمل! چقدر خسته بود از اینهمه تحمل!
صبح نزدیک می شد و خورشید به هیچ صورتی نمی تونست زمان رو نگه داره. بی اون که بخواد زمان می رفت و خورشید رو به ناخواهش با خودش به طرف فردایی می برد که به هیچ وجه شاد و روشن به نظر نمی رسید.
-خورشید! خورشید!مواظب باش! خورشید داری چیکار می کنی دیوانه!؟
این شهپر بود که درست سر بزنگاه سر رسید و حالا داشت سعی می کرد خورشید ناهشیار و دیوانه از خشم و خستگی و فشار رو در دل تاریک شب از رودخونه نجات بده.
-خورشید!خواهش می کنم. این کار درست نیست. تو نباید اینطور رفتار کنی. خورشید! لطفا. می شنوی؟ خواهش می کنم خورشید! این واقعا درست نیست. درست نیست!.
خورشید واقعا نمی فهمید. نمی شنید. نمی دونست. درست و نادرست چی بودن. الان فقط می خواست رها بشه. درد تموم بشه. خستگی تموم بشه. تردید و فشار و این زجر آزار دهنده تموم بشه. فقط تموم بشه! پس با تمام وجود خشمش رو آزاد کرد و تنها مانع سر راهش رو هدف گرفت. شهپر چابک و فرض بود وگرنه چیزی ازش باقی نمی موند. درست به موقع خودش رو از مسیر خشم خورشید کشید عقب و گرد و خاک وحشتناکی که بلند شد رو ندیده گرفت، دوباره پرید و پیش از اینکه اتفاق دیگه ای بی افته شونه های خورشید رو گرفت و از وسط رودخونه خروشان کشیدش بیرون.
-خورشید!خورشید ازت خواهش می کنم! آروم باش خورشید! آروم! چیزی نیست. ببین! ببین با خودت و این اطراف و من چیکار کردی؟ خورشید بس کن! لطفا، لطفا بس کن. چند لحظه آروم باش بعدش اگر دلت خواست بری خودت رو از این داقون تر کنی من هیچی نمیگم. فقط چند لحظه عقبش بنداز. چند لحظه اینجا پیش من بمون. آفرین! بذار ببینم چی شدی. بد خیس شدی که! عیبی نداره. فقط اگر اینجا بمونیم یخ می زنی. چیزی نیست بذار الان خشک میشی. خورشید!همه چیز درست میشه. من بهت قول میدم. همه چیز رو به راه میشه. حتی بهتر از اولش. من مطمئنم. تو هم اگر مطمئن نیستی دسته کم احتمالش رو بده و سعی کن کمی آروم تر باشی. عیبی نداره اگر سبک میشی منو بزن ولی مواظب باش خاکسترم نکنی. خورشید! آروم باش! لطفا، اینطوری که چیزی رو عوض نمی کنی. چند لحظه هیچ کاری نکن، هیچی هم نگو، بذار نفست جا بیاد. آره! آره همین طوری. ممنون، همین طوری. …
شهپر مطمئن و پناه دهنده، خورشید خیس و خسته رو زیر پر گرفت و باهاش حرف زد. اینقدر گفت و گفت تا خورشید از شدت خستگیِ حاصل از تحمل، از درموندگی و از ناکامی، توان از دست داده و بی حال بین دست های شهپر رها شد. خشمی دیوانه و ناکام از وجودش فوران می کرد و خورشید جز عربده زدن راهی برای خلاصی از این درد فراتر از تحمل نمی شناخت. شهپر بغلش کرد و اجازه داد خورشید این بار اضافه بر تحملش رو لای پر هاش سبک کنه. حرفی نزد و کاری هم نکرد. فقط بغلش کرد و محکم در جا باقی موند و اجازه نداد خورشید بی افته. هیچ کدوم نفهمیدن چقدر گذشت. شهپر بود که سکوت و رکود تلخ دم صبح زمستون رو شکست.
-خورشید!دیگه بسه. لطفا سعی کن به خودت مسلط باشی. چرا اینهمه خودت رو زجر میدی اون هم برای مشکلی که راه حل داره؟ خورشید! با من حرف بزن. خواهش می کنم. ببین! اگر نشه هیچ کاری برای باز کردن این در بسته انجام بدیم، هر2با هم پشت این در می مونیم و از بسته موندنش درد می کشیم. من و تو2تایی. 2تا شونه راحت تر بار های سنگین رو می برن خورشید. تو داری میری سفر. شاید تا مدت ها فرصت گفتن و شنیدن برای من و تو پیش نیاد. بهم بگو. خواهش می کنم.
خورشید مثل بید می لرزید. حالش به واقع بد بود. مثل تکبال در زمان های درموندگیش.
-شهپر!تکی، از دست میره. داره از دست میره. شهپر! اون کبوتر احمق نمی فهمه. نمی فهمه!داره از دست میره.
شهپر از جا در نرفت. خونسردیش رو هم از دست نداد. لحنش همون طور آروم، خونسرد و مطمئن باقی موند. برخلاف خورشید که داشت دوباره مهار اعصابش رو می باخت.
-نه. کسی از دست نمیره. مطمئن باش خورشید. من نمی ذارم اتفاقی بیفته. تو فقط به من بگو. فقط بگو چی شده تا من بدونم از کجا باید شروع کنم.
خورشید بریده نجوا کرد.
-نمی تونم. کرکس، تو، می کشیش. این نباید بشه.
شهپر محکم تر و پناه دهنده تر به خودش فشردش.
-خورشید!گوش کن! من بهت قول میدم هر اتفاقی هم که پیش اومده باشه، و هر اتفاقی هم که پیش بیاد، من برای از بین بردن کرکس هیچ اقدامی نمی کنم. بهت قول میدم. به عنوان1پروازی آسمونی، به عنوان1پرنده شکاری برات قسم می خورم. این راهش نیست و من بهت قول میدم که در هر شرایطی این رو فراموش نکنم. حالا لطفا سعی کن آروم باشی، چندتا نفس عمیق و آروم بکش و باهام حرف بزن.
و خورشید خسته، نفس بریده و بی توان اطاعت کرد. توی چشم های آروم شهپر خیره شد، خودش رو به دست های محکم و مطمئنش سپرد و زمزمه کرد. تمام اون شب تلخ رو زمزمه کرد. خورشید گفت که کرکس خیلی عصبانی بود. گفت که کرکس می خواست بره جایی به هدف از میون برداشتن کسی. گفت که تکبال مانع شد. خورشید گفت که کرکس اصرار داشت. خورشید گفت که تکبال نمی خواست. خورشید گفت که کرکس بی شفقت می زد و تکبال کنار نمی رفت. خورشید گفت که تکبال تهدید کرد،
-ازت متنفر میشم کرکس. اگر بری چه موفق بشی چه موفق نشی دیگه هرگز نمی خوام ببینمت. حتی اگر بکشیم دیگه نگاهم رو نمی بینی.
خورشید گفت که کرکس لحظه ای مکث کرد، از رفتن باز موند، به تکبال خیره نگاه کرد و قهقهه زد.
-من نمی کشمت کبوترم! کاری می کنم که نتونی منو نبینی. کاریت می کنم که اگر چند ساعت منو نبینی واسه دیدنم پرپر بزنی. تو باید بفهمی. اینهمه باهات راه اومدم که بفهمی و نفهمیدی. حالا بهت می فهمونم که جفت من چجوری باید باشه. فرمان بر محض. فرمان بریت نقص داره کبوترکم. امشب این نقص رو واسه همیشه اصلاح می کنم.
خورشید گفت که تکبال با تمام توانش جنگید، جنگید، باخت، تسلیم نشد، باز جنگید، مقاومت کرد، پهن زمین شد، التماس کرد، ضجه زد، کرکس انگار نشنید، خورشید گفت که تکبال زیر فشار دست های کرکس نفسش برید. خورشید گفت که تکبال ولو شد روی زمین و تقاضا می کرد، تمنا می کرد، التماس می کرد. خورشید گفت که اینهمه فایده نداشت. خورشید گفت که تکبال عاقبت باخت. به دست های کرکس، به اون فشار که خیلی بیشتر از توانش بود. به اون برگ بزرگ با محتویات سیاه داخلش. به اکسیر تلخ و تاریک تکمار!
خورشید دیگه نتونست تحمل کنه. بین دست های شهپر خودش رو، درموندگی و بی تابیش رو و وحشتش رو رها کرد. شهپر، درتصرف حیرتی وحشتآلود، بی حس و بی حرکت، به افق ماتش برده بود. صبح تیره از میان تاریکی آهسته آهسته طلوع می کرد.
دیدگاه های پیشین: (5)
یکی
پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ساعت 13:59
بیپدر

پاسخ:
مختصر و مفید.
از دست تو یکی!
ایام به کامت.
niloofar
پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ساعت 16:44
سال نو پیشاپیش مبـــــــــــــــــــــــــــــارک
امیدوارم در سال 94 به همه ی آرزوهاتون برسین!
http://1persianblog.s2a.ir
پاسخ:
برای شما هم همین طور!
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ساعت 22:33
سلام. این قدر این قسمت وحشتناک بود که هر لحظه منتظر پایانش بودم.
خیلی ترسناک بود.
کرکس نمی دونم چی باید بگم.
خیلی خیلی …..
من اگه جای تکبال بودم یه خورده از توانایی خاصم استفاده می کردم تا کرکس جای خودش رو بفهمه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله خودم هم ترسیدم ترجیح دادم روز بنویسمش. ولی خودمونیم شب1هوای دیگه داشت واسه همین ویرایشش رو شب انجام دادم.
تکبال هم، کاش1خورده می جنبید تا اوضاع خودش و اتفاق های بعدی شاید بهتر پیش می رفت! از دست این تکبال و ماجرا هاش که شب عیدی سر کار گذاشتمون!
راستی این ها طعتیلات عید ندارن برن عید دیدنی ما از دستشون1نفسی بکشیم؟ بذار ببینم می تونم بفرستمشون مرخصی؟
ایام به کام.
آریا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 00:35
سلاام عزیز
امیدوارم شااد و سلاامت باشی
داستانت مثل همیشه عالی بود و لذت بردم
عیدت پیشاپیش تبریک و امید وارم تو این سال جدید به همه ی خواسته هایت برسی عزیز
شاادی و موفقیتت رو ببینیم
پریسا جان میدونم عاشق بهاری از خدا میخوام این بهار برات یکی از بهترین بهار های زندگیت باشه و ایامت همیشه بهاری باشه
راستی فکر کنم به تولد وبلاگ عزیزت هم داریم نزدیک میشیم پس تولد آنسوی شب هم تبرییک ویژه
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
مثل همیشه به من لطف داری چقدر هم! وای آره بهار و قشنگی هاش! دوستش دارم خیلی! کاش می شد این بهار متفاوت باشه! هنوز که نشده. ولی خدا هنوز هست و امید هم هنوز هست هرچند گاهی من به زحمت زنده نگهش می دارم. مثل شمعی که توی توفان باید حفظ بشه. ولی هنوز هست. من منتظرم. هنوز1روز تا عید مونده. باز هم منتظرم. اگر تا امشب نشد باز هم منتظرم.
هرچی خدا بخواد. توکل به خودش.
تولد اینجا رو یادم رفته بود. ممنونم بابت تمام تبریک هات و بابت یادآوری هات و بابت حضورت.
شادکام باشی!.
مینا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 10:39
سلام پریسا جون از صمیم قلب عیدرو بهتون تبریک میگم. دیشب این مطلبو خوندم ولی نشد پیام بذارم از دست این وب ویسااااااااام. پیشبینی میکردم کرکس یه همچین کاری بکنه ولی فکر نمیکردم در این حد ….. در هر حال دیشب که اینو خوندم از ته دل میخواستم کرکسو پیدا کنم و از وسط به چندین نیمه نامساوی تقسیمش کنم. راستی پریسا جون یه خواهش تورو خدا موقع سال تحویل منو یادتون نره باشه؟ مطمین باشید که منم بهیاد شما هستم. ول یخواهش می کنم برای من دعا کنید. هم شما و هم هر کس دیگه ای که داره ایننوشترو میخونه.

پاسخ:
سلام مینا جان.
از دست این وبویسام که عجیب سر کار می ذاردمون! این هم فهمیده گرفتارشیم گاهی ناز کردنش میاد.
کرکس، از دست این کرکس! گاهی از جاده اصلی منحرف میشیم. کرکس هم منحرف شد و به نام خاهندگی به وحشی گری زد.
دعا که به روی چشم. تا خدا چی بخواد.
پروردگارا! ساعت های آخر امساله. سال داره نو میشه. به هر کسی هر مدل خیری از همون جنس که خودش دلش می خواد بده. اولیش مینا، دومیش آریا، سومیش…چهارمیش…و خلاصه همه. اون آخر هم اگر فرصت بود1نگاهی هم به ته صف بنداز من اونجام.
آمین!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال84

تاریکی.
چنان سیاه و چنان سنگین که قعر جهنم رو تداعی می کرد. تکمار با تمام نفس و تمام توان هیس می کشید. چنان بلند و چنان خشمگین که دیوار های دژ تاریکش آشکارا می لرزیدن. هیچ زنده ای جرأت نداشت نزدیک بشه. در اطرافش کسی نبود و غبار حاصل از ضربه های سنگینی که تکمار به هر طرف می پروند و در و دیوار رو به لرزه در می آورد لحظه به لحظه در فضای اطراف بیشتر و بیشتر می شد. انگار مه سیاهی بود که داشت تمام اون فضای تیره رو می گرفت.
تاریکی، غبار، وحشت، وحشت، وحشت!.
هوا سرد ولی آروم بود. آسمون گرفته بود ولی نمی بارید. زمستون انگار هوای رفتن داشت ولی نمی رفت. تکبال روی خاک منجمد مشغول بود.
-سلام تکبال. باز هم که داری خاک بازی می کنی! آخه چرا؟ چرا این کار رو می کنی تکبال؟
تکبال سر بالا نکرد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز آهسته نزدیک شد، دستش رو خیلی آروم گرفت و سعی کرد متوقفش کنه. تکبال اعتنا نکرد. انگار هیچ دستی مانع خاک بازیش نشده بود. خوشپرواز فشار دستش رو کمی بیشتر کرد ولی تکبال باز هم خیالش نبود.
-این کار رو نکن تکبال. این درست نیست. نکن!
تکبال انگار نه می دید نه می شنید. خوشپرواز هنوز دستش رو رها نکرده بود ولی تکبال برای خودش مشغول بود.
-اوضاعت رو به راهه تکبال؟ خوش می گذره؟
تکبال با حرکت سر تعیید کرد و زیر لب شاید به نجوا گفت:
-اوهوم.
خوشپرواز خیال نداشت به این سادگی میدون رو خالی کنه.
-تو هم از دست زمستون خسته شدی؟
تکبال همچنان سرش پایین بود. نگاهش به خاک بود. داشت بازی می کرد.
-زمستون؟ نمی دونم. بذار باشه.
خوشپرواز آروم حرف می زد. شمرده. مهربون.
-یعنی خیالت نیست زمستون بمونه یا بره و بهار بیاد؟
تکبال با همون آهنگ1نواخت صداش گفت:
-نه.
خوشپرواز سعی کرد به چشم هاش نگاه کنه ولی تکبال سر بالا نمی کرد.
-خیلی ها باهات موافق نیستن تکبال می دونی؟ افرایی ها منتظر بهارن. خیلی هم دلشون می خواد بهار زود تر برسه.
تکبال حرفی نزد. انگار چیزی نشنید. خوشپرواز دست بردار نبود.
-فاخته ازت خیلی گله داشت. یعنی داره. می گفت تو بی معرفتی کردی در حقش. حالش هم خیلی رو به راه نیست. از دستت عصبانیه. از دست زمستون و سرماش هم همین طور. می گفت حاضر نشدی باهاش حرف بزنی. می گفت باید حرف بزنید.
تکبال برای کسری از لحظه شاید متوقف شد. دست های خاکیش از حرکت ایستادن و شونه هاش شاید کمی جمع تر شد. مثل اینکه1لحظه سرمایی گزنده و تیز توی استخون هاش پیچید، به شدت آزارش داد و گذشت. خوشپرواز مطمئن نبود درست دیده باشه.
-ما حرف نمی زنیم. بی معرفت خودشه. اون گفت دیگه نمی خواد ببیندم. حالا هم من نمی خوام ببینمش. تا ابد.
خوشپرواز سعی کرد نگاه تکبال رو ببینه ولی موفق نشد.
-ولی شاید لازم باشه شما2تا حرف بزنید. دسته کم برای1بار.
تکبال سرش رو پایین تر گرفت. انگار داشت هر لحظه آب می شد و توی خاک فرو می رفت. انگار هر لحظه داشت با خاک نزدیک تر و یکی تر می شد.
-من نمی خوام باهاش حرف بزنم. حتی واسه1دفعه. هیچ وقت. ما حرف نمی زنیم. من نمی خوام ببینمش. بهش بگو نمی خوام اطرافم باشه.
خوشپرواز دست های تکبال رو می دید که با سرعت بیشتری با خاک بازی می کردن. این دیگه خطای دید نبود.
-اون نمی تونه اطراف تو باشه تکبال. بال هاش دارن ضعیف تر میشن. سرما داره کار خودش رو می کنه.
تکبال این بار به وضوح یکه خورد. سر بالا کرد و خوشپرواز چهره خیسش رو دید که ظاهرا از لحظاتی پیش شروع کرده بود به خیس شدن.
-چی گفتی؟ واسه چی؟
خوشپرواز به نگاه بارونی ولی بی حالت تکبال خیره شد.
-بال های فاخته رو که یادته. سرما بهشون زده بود، خاطرت هست؟ سرمازدگی واسه بال1پرنده اون هم در زمانی که جوجه بوده هیچ مثبت نیست. فاخته به تدریج از پرواز می افته اگر راهی واسه متوقف کردن پیشرفت این سرمازدگی نباشه. تو خوبی تکبال؟
تکبال انگار با خودش حرف می زد، آروم و خسته زمزمه کرد:
-خوب پس چرا متوقفش نمی کنن؟ باید1راهی باشه مگه نه؟
خوشپرواز با همون لحن آروم اما کمی بیشتر تسلی بخش جوابش رو داد.
-نه تکبال. ظاهرا چندان راهی نیست. شاید نشه خیلی کاریش کرد. تکبال! تو مطمئنی که حالت خوبه؟
خوشپرواز به اشک هایی نگاه می کرد که مثل قطره های مروارید از چشم های نیمه باز تکبال می چکید پایین. تکبال حرفی نمی زد. گریه هم نمی کرد. هیچ حالتی نداشت فقط چشم هاش می باریدن. توی مشت هاش خاک داشت. توی چشم هاش پر اشک بود. خوشپرواز نه به سفتی کرکس، ولی محکم دستش رو گرفت و با حالت عصبی از خاک کشیدش عقب.
-تکبال!این چه کاریه می کنی؟ نکن! این کار رو نکن!نکن!
تکبال از این تکون شدید و هشدار صریح انگار یکه خورد. نگاهش شبیه کسی بود که از1اتفاق ناگهانی ترسید. بغضش ترکید و زد زیر گریه. گریه هاش گریه های کبوتر بالغ نبود. هقهق جوجه های وحشتزده و بیمار بود. شاید هم خوشپرواز اینطور می دیدش.
-تکبال!تو رو خدا خاک رو ول کن! تو نباید این کار رو کنی. ببین با پر هات چیکار کردی؟ پر های تو قشنگن تکبال. واقعا قشنگن. حیف نیست اینطوری کثیفشون کردی؟
تکبال هقهق رو نجوا کرد.
-من خاکم. خاکم. خاک!
خوشپرواز شنید. به طرفش خم شد. اون قدر که شونهش به شونه تکبال چسبید.
-تو خاکی؟ نه، اینطور نیست. تو خاک نیستی تکبال. تو با خاک یکی نیستی تکبال. چرا؟ چرا اینطوری فکر می کنی؟ چرا خودت رو اینهمه پایین می بینی؟ چی شده؟
نجوای تکبال صدا نداشت. فقط هقهق بود. خشمی بی صدا بود از وجودی بیمار که انگار نای خشمگین شدن رو نداشت.
-کثافت!کثافت! لعنتی! کثافت! آخ کثافت!
خوشپرواز مهلت پیدا نکرد حرفی بزنه. تکبال چنان به هقهق افتاد که دیگه نتونست راست بشینه. توی خودش مچاله شد و خم شد و کم مونده بود ولو بشه روی خاک. خوشپرواز آروم شونه هاش رو گرفت کشید عقب. تکبال سرش رو کرد زیر پر و بال خاکیش و هقهقش رو رها کرد. بیخیال حضور خوشپرواز. بیخیال همه دنیا.
-کثافت!کثافت! آخ! آخ کثافت! کثافت!
خوشپرواز لحظه ای بهش خیره شد. تکبال دیگه حرفی نزد. فحش هم نداد. سرش رو هم از زیر بال هاش بیرون نیاورد. فقط بی صدا ضجه زد. خوشپرواز دیگه نموند. تحملش رو نداشت. بلند شد، پرواز کرد و رفت. تکبال نفهمید. خودش بود و اشک هاش. خورشید بی هیچ حرفی اومد، بغلش کرد و از روی خاک بردش بالا. تکبال توی بغل خورشید زار زد. خورشید هیچی نگفت. نپرسید. اصرار نکرد. حرفی نزد. فقط آه کشید. آهی از جنس درد، بنبست، خشم!
یکی2روز دیگه هم اومد و رفت. اوضاع در منطقه سکویا آرام و ملایم بود. تکمار با ضربه ای که خورده بود ظاهرا نه حال خرابکاری داشت نه توانش رو. حدود نصف افرادش رو اون شب در منطقه سکویا به همت خورشید از دست داده بود و الان هیچی نمی خواست جز تلافی. ولی این تلافی به ضربه بعدی سکویایی ها نمی ارزید. ظاهر امر اینطور نشون می داد که تکمار در خودش نمی دید فعلا باهاشون در بیفته. پس موقتا سکوت کرد تا نفس بگیره. سکویایی ها هم این سکوت رو به فال نیک گرفتن و به درمون درد هاشون مشغول شدن. همه چیز به سرعت رو به راه می شد. تیزپرک که با مرگ فاصله چندانی نداشت، بلاخره در یکی از نیمه شب های سرد ولی بی توفان و بی بارون به زحمت چشم باز کرد و اولین چیزی که دید کرکس و تیزبین بودن که درست بالای سرش، با نگاه هایی کاملا بیدار و هشیار بهش خیره شده بودن. تیزپرک لبخندی به تیزبین زد و به کرکس نظر انداخت.
-اطاعت میشه! زنده ام و آماده!
کرکس از ته دل خندید و به سر تیزپرک نیمه هشیار که دوباره به خواب می رفت دست نوازش کشید.
تیزپرک کم کم به زندگی بر می گشت و جز دست راستش که زیاد حس و حرکت نداشت، حالش خوب بود. تیزپرک ظاهرا چندان خیالش به دستش نبود. داشت تمرین می کرد کج بپره و موفق هم بود. تیزبین هم سفت و سخت کنارش بود و کمکش می کرد. شهپر در مورد زخم هاش به کسی توضیح نداد. برای تکبال نگفت که وقتی کرکس رو از دسترس ماده ها دور نگه داشته بود ضربه هاشون چندتا زخم کاری بهش وارد کرد. بهش نگفت برای خاطر التهاب کرکس با اون وحشی ها جنگید و کم مونده بود جونش رو سر این کار بذاره. به هیچ کس نگفت که به خاطر تعهد اون عصر روی بلوط بلند داشت زندگیش رو از دست می داد. شهپر نگفت و تکبال هم نفهمید. تکبال سرش به کار خودش بود.
خاک!.
-تو چه بلایی سرت اومده تکبال؟!
شهپر بار ها و بار ها این رو از تکبال پرسیده بود تا شاید1جایی تکبال کلافه بشه و جواب این سوال از زبونش بپره بلکه شهپر بفهمه چی شده. تکبال ولی مثل سنگ ساکت و بی صدا مشغول خاک بازیش می شد. حال و هوای عجیبی داشت تکبال. خسته بود. بی حال و کدر. بیشتر وقت ها اگر ولش می کردن دلش می خواست بخوابه. نگاهش خمار و خسته به نظر می رسید. چشم هاش انگار همیشه نیمه باز بودن و آماده بسته شدن. گاهی هم اگر کرکس دیر بهش می رسید حالش واقعا بد می شد. اول همه خیال می کردن این1مدل پریشونی روحیه مثلا به خاطر دلواپسی برای کرکس که دیر می کنه ولی خیلی زود مشخص شد که این درده. دردی کاملا مشخص و واقعی. درد جسم. تکبال درد می کشید. واقعا درد می کشید و جز حضور کرکس هیچ حضور دیگه ای قادر به پایان دادن این درد در اون لحظه نبود. بقیه اول بی توجه بودن ولی بعد حیرت کردن و بعد فراموش کردن. شهپر اما فراموش نکرد. خورشید، ساکت و غمگین به این داستان مرموز نگاه می کرد و کاری انجام نمی داد جز تماشا. شهپر تکبال رو می دید که چرت می زد، خاک بازی می کرد، ماتش می برد و درد می کشید. خورشید رو می دید که در خودش ویران می شد و مثل پرنده ای که با1مشت پر راه فریاد زدنش رو بسته و بعد آتیشش زده باشن، به خودش می پیچید و صداش در نمی اومد. کرکس رو می دید که خیالش نبود. انگار هیچ اتفاق سیاهی در اطرافش، درست توی بغلش، در موجودیت جفت کبوترش در حال وقوع نبود. شهپر هیچی جز آگاه شدن نمی خواست.
-تو باید حرف بزنی خورشید. تکبال هیچی نمیگه تو باید بِگی! تو باید به من بِگی! باید به من بِگی!
خورشید خسته تر از همیشه از هر توضیحی، هر حرفی، هر دفاعی می کشید عقب.
-دست بردار از سرم شهپر.
-بر نمی دارم. تو باید حرف بزنی. من باید بفهمم. خورشید! این وحشی روانی سیرک لازم1بلایی سر تکبال آورده و تو می دونی چی بوده. نمی فهمم چرا هیچی نمیگی. خورشید! به خاطر خدا حرف بزن. به من بگو! بگو چی شده؟
خورشید از جا در رفت و بدون هوار پرخاش کرد.
-خسته شدم از وزوز همیشگیت موجود فضول! اگر من بگم نمی دونم تو ول می کنی؟
شهپر صاف توی چشم های خسته و خشمگین خورشید خیره شد.
-نمی دونم خورشید. تو بگو نمی دونی ببینم جرأت می کنی همچین دروغی بگی؟ اگر تونستی و گفتی من هم سعی می کنم باور کنم و دست از سرت بردارم و تو باش و دلت. ببینم رضایت میدی مردنش رو تماشا کنی؟ تو بگو نمی دونی تا من بشینم تماشات کنم خورشید.
خورشید حسابی از جا در رفت و این بار هوار کشید.
-شهپر!فقط، خفه، شو!
شهپر صداش رو برد بالا ولی هوار نکشید. لازم نبود. لحنش اینقدر گویا بود که لازم نباشه هوار بزنه.
-من خفه شم تو احساس رضایت می کنی؟ یعنی فقط مشکل اینه که من هنوز خفه نشدم خورشید؟ اگر من خفه شم تو شب ها راحت خوابت می بره در حالی که خودت هم می دونی باید بلاخره1کاری واسه نجات تکبال بکنی و نمی کنی؟ اگر با خفه شدن من کار درست میشه باشه من خفه میشم. ببینم تو می تونی تحمل کنی؟ ببین خورشید من بلاخره سر در میارم این لعنتی چیکار کرده. ولی تا اون زمان خیلی دلم می خواد بدونم تو لحظه هات رو چطور سپری می کنی وقتی با خودت تنهایی و می دونی که تکبال الان در چه وضعیه.
-خورشید درمونده تر از هر زمانی توی تمام عمرش هوار زد:
-شهپر!بفهم! تکی جفت کرکسه. خودش خواست جفتش باشه. به اراده و اختیار خودش. الان هم خودش می خواد که ادامه بده. به اختیار و اراده خود لعنتیش. تو، من، هیچ موجود عوضی دیگه ای هم نمی تونه تا خودش نخواد بهش کمکی کنه. حتی اگر تو کرکس رو بکشی باز تکی با تکیه بهش خودش رو تباه می کنه. تکی خودش این رو می خواد شهپر! اون اینطوری می خواد. همینطوری. درست همینطوری. می خواد همینطوری بمونه. می خواد این زخم رو دستکاریش نکنی. می خواد تا دم مردنش به این غلطی که کرده وفادار باقی بمونه. تا دم آخر. تا نفس آخر.
خورشید دیگه نتونست تحمل کنه. شهپر فهمید.
-آروم باش خورشید! خواهش می کنم. تکبال نمیمیره. تکبال اینطوری نمی خواد. فقط قدرت این تغییر مسیر رو در خودش نمی بینه. من مطمئنم همه چیز درست میشه. تکبال هم درست میشه. عیبی نداره بذار هر وقت تونستی و توان گفتن داشتی برام بگو. وقتی از پس کلمه کردن دیده ها و دونسته هات بر بیایی من همین جام. میشینیم1دل سیر2تایی حرف می زنیم. خودت رو اذیت نکن. هیچ طوری نمیشه. لازم هم نیست من کرکس رو بکشم. بهت قول میدم. من بهت قول میدم ماجرا هرچی که باشه هر کاری کنم جز اینکه تو ازش می ترسی. درست میگی. کشتن کرکس تکبال رو نجاتش نمیده، بلکه بدتر ازش توی ذهن این کبوتر افسانه می سازه و دیگه نمیشه هیچ طوری درستش کرد. من بهت اطمینان میدم که در هیچ صورتی برای از بین بردن این وحشی عوضی اقدام نمی کنم، هرچند اگر نظر من رو بخوایی حقشه که1نفر از سر لطف زمین و زمان رو از حضور مزخرفش سبک کنه.
خورشید تقریبا نجوا کرد:
-تکی متنفر میشه ازت اگر بفهمه چی گفتی. از خودت و از نظرت برای همیشه متنفره.
شهپر به خودش مسلط شد. لحنش و نگاهش دوباره آرامش همیشگیش رو پیدا کرده بود.
-تکبال نمی فهمه. قرار نیست این رو بهش بگم. تو هم که نمیگی. پس موردی برای نفرتش نیست. تو هم اینهمه خودت رو زجر نده. هر وقت خواستی و تونستی بهم کمک کن تا زودتر بفهمم چی داره سر این کبوتر میاد بلکه تا دیرتر از این نشده بتونم ساده تر به دادش برسم. فعلا حرفش رو نزنیم تا تو حال و هوات جا بیاد. زمان واسه صحبت زیاده. اصلا ولش کن!کرکس گفته باید به انجیرستان1سرکی بزنیم ببینیم حال درخت ها و پرنده های اونجا چطوره. انجیرستان بزرگه. من تنهایی نمی تونم تمامش رو ظرف1مدت کوتاه پوشش بدم. بلند شو! بلند شو2تایی بریم!
تکبال جدا از تمام این التهاب ها، زیر پر و بال کرکس، روی خاک، در خودش، محو در هیچ، از جهان اطرافش دور و دور تر می شد و اعتراضی هم نداشت.
افرا.
سکوت همه جا رو گرفته بود. افرایی ها بیخیال و خسته خواب بودن. داشتن خواب بهار رو می دیدن. خواب پرواز و خواب شکوفه هایی رو که به پر و بال هاشون می زدن و می رفتن تا دل آسمون. فاخته بیدار بود. بال های خستهش رو جمع کرده بود بلکه کمتر سردش باشه. به بال های ظریفش دقیق شد. داشت فکر می کرد آیا بال هاش همیشه اینهمه بی حس بودن یا واقعا پرواز این اواخر واسهش مشکل تر شده. سعی کرد خودش رو قانع کنه که این فقط1خیال تلخه و داره تصورش می کنه. اوایل این شدنی بود ولی این اواخر دیگه فریب کمک نمی کرد. فاخته به وضوح احساس می کرد از توان بال هاش داره کم میشه. بار ها به خودش گفت که این به خاطر سرما و خستگیه و درست میشه. ولی چیزی در ناخودآگاهش، از اعماق آگاهی های پنهان ذهنش زمزمه ناخوشآیندی رو مرتب تکرار می کرد.
-این حقیقت نیست. نیست. نیست!
فاخته دیگه نمی تونست خودش رو فریب بده. ضعف و بی حسی چنان در پر و بال هاش واضح شده بودن که دیگه جای انکار واسهش نمی ذاشت. فاخته به زمانی فکر کرد که فقط تصور بی پرواز شدن اشک رو به چشم هاش می آورد و مطمئن بود هرگز این اتفاق براش نمی افته چون تحملش رو نداشت حتی1لحظه بهش فکر کنه. لرزشی آزار دهنده در تمام جونش پیچید. سرما داشت کار خودش رو می کرد و دیگه نمی شد این حقیقت رو ندید. حتی برای فاخته.
-تکبال!آخ تکبال! آرزو می کنم بمیری! آرزو می کنم صید1چیزی بشی که زجر کشت کنه! آرزو می کنم دردت بیاد، خیلی زیاد دردت بیاد، له بشی، داقون بشی، نابود بشی، نیست بشی، هرچی بد تره همون بشی! تقصیر توِ! تمامش تقصیر توِ! اگر وسط این سرما جام نمی ذاشتی من این بلا سرم نمی اومد. ازت متنفرم تکبال! چقدر ازت متنفرم تکبال! جونور بی مصرف نحس متقلب از بیخ باطل حقه باز کثیف!
گفتن هیچ کدوم از این ها فاخته رو آروم نکرد. تکبال اونجا نبود و فاخته با فحش دادن بهش حس و حرکت بال هاش رو به دست نمی آورد. خسته و خسته و خسته1گوشه ولو شد، توی خودش مچاله شد و زد زیر گریه. صدای تق تق ضعیفی که از دریچه بسته شنید از جا پروندش. این تنها چیزی بود که به نظرش مثبت می رسید و دیگه هیچ.
انجیرستان، بزرگ و خاموش.
خورشید و شهپر بی حرف از هم جدا شدن و هر کدوم به1طرف رفتن تا ببینن اوضاع اونجا چه جوریه. شهپر دیگه چیزی نگفت و خورشید هم حرفی نزد. شهپر ضربه هاش رو زده بود و دیگه لازم نبود سر رشته رو بیش از حد بکشه. چهره خورشید به بیمار می زد. شهپر اعتنا نکرد. رفت و مشغول گشت زدن شد. هر2سعی می کردن قانون استطار رو رعایت کنن. اینجا از اونجا هایی بود که هر شکاری بزرگی دلش می خواست کوچیک تر باشه تا راحت تر بتونه از پسش بر بیاد، ولی خورشید و شهپر کوچیک نبودن و در نتیجه باید بیشتر مواظب می شدن. دیگه همه سکویایی ها در این مراعات ها کم و بیش استاد شده بودن. خورشید و شهپر که جای خود داشتن.
شهپر به محل درخت های افتاده نظر انداخت. با خودش فکر کرد، چقدر طول می کشه جای خالی اون درخت های بلند و زنده دوباره با درخت های بلند و زنده پر بشه. آهی از سر حسرت کشید. این زمان درازی لازم داشت. کاش اینطور نبود! شهپر با این کاش، نگاه از جا های خالی برداشت و بین درخت های ایستاده رو زیر نظر گرفت. جنبشی نبود. نه حرکتی، نه خطری، نه تردیدی.
-مثل اینکه امنه!
شهپر فرصت نکرد این نجوا رو تمومش کنه. علامت تردید ناپذیری از منطقه گشت خورشید به سرعت از جا پروندش. شهپر بی حتی1ثانیه مکث بالا پرید و حتی پیش از اینکه بال هاش رو کاملا باز کنه به طرف محل هشدار توی راه بود.
-خورشید!چی شده؟
به محض دیدن نقطه ای که نمایان گر خورشید بود از دور این رو فریاد زد. خورشید حرکتی نکرد. به1نقطه خیره مونده بود. شهپر مثل تیر به طرفش رفت و در کوتاه ترین زمان ممکن بهش رسید.
-خورشید!تو سالمی؟
خورشید بی حرف به نشان تأیید سر تکون داد. شهپر نفسی تازه کرد.
-تو هشدار فرستادی مگه نه؟
خورشید دوباره سر تکون داد. شهپر پرسش گر نگاهش کرد.
-ولی داری میگی مشکلی نداری، پس چی…
در1لحظه شهپر ناخودآگاه مسیر نگاه خورشید رو دنبال کرد و دید.
-وااای!
صحنه وحشتناکی بود! دسته بزرگی شکاری و1دسته بزرگ مار. همه مرده! از مار ها به جای طناب استفاده کرده و شکاری ها رو باهاشون به درخت ها دار زده بودن. بال های شکاری ها با همون چسب لعنتی به بدنشون سفت چسبیده بود. باد می وزید و جنازه ها رو به اطراف حرکت می داد. صدای زوزه کند و بی حال باد در فضای ساکت، بین پر های به هم چسبیده، منقار های باز مونده و جسم های بی حرکت می پیچید.
نگاه خورشید به نیش درازی بود که از دهن کاملا باز1مار بزرگ که برای2تا شکاری طناب دار شده بود و با وزش باد انگار مختصری به این طرف و اون طرف متمایل می شد. هم مار ها و هم شکاری ها با چشم های از حدقه بیرون زده انگار می خواستن تمام منظره جهان رو برای آخرین تماشا ببلعن.
-این چه معنی میده؟
شهپر آهسته زمزمه کرد. خورشید همچنان نگاهش به صحنه اعدام بود.
-این معنی رو که تکمار از عدم موفقیت افرادش بی نهایت عصبانیه. اون ها باید موفق می شدن و نشدن و در نتیجه اینطوری مجازات شدن.
شهپر با همون زمزمه کاملش کرد.
-عبرت اون ها و ذهر چشم به ما.
خورشید لبخند تلخی زد.
-چقدر هم که ما می ترسیم!
شهپر خندید. جو سنگینِ وحشت و حیرت اولیه شکست. خورشید و شهپر نگاه از صحنه برداشتن، به هم خیره شدن و لبخند زدن. لبخندی هرچند تلخ، ولی دلگرم کننده و آرامش بخش.
-باید تا شب نشده از اینجا بریم. شاید برای بردن جنازه ها برگردن. ترجیحا بهتره اینجا نباشیم.
خورشید شهپر رو تعیید کرد و لحظه ای بعد، هر2در آسمون نیمه تاریک غروب به طرف منطقه سکویا پرواز می کردن.
-اون ها واسه بردن هیچ جنازه ای نمیان. به نظرم این پاکسازی کار ماست.
این نظر کرکس بود که تأثیرش روی سکویایی ها متفاوت و البته نامشخص نشون می داد. کرکس نظرش رو گفته بود. بلند و محکم مثل همیشه. کاری هم به اثراتش نداشت، مثل همیشه.
-کرکس!دردسر اضافه نخواه! شاید تله باشه. اون ها احتمال میدن ما همچین کاری کنیم.
کرکس مکث نکرد تا شهپر ادامه بده.
-ببین شهپر احتمال بدن یا ندن اگر اون منطقه پاکسازی نشه مرغ های انجیر خوار چند روز بعد میان از سر و کولم بالا میرن و من باید چندتا داوطلب از جان گذشته ببرم واسه پاک کردن تعفن اونجا. از این گذشته مطمئنا انجیر خوار ها هیچ دلشون نمی خواد اون ها چه واسه بردن جنازه ها چه واسه نفله کردن زنده ها دیگه هیچ وقت اون طرف ها پیداشون بشه. در هر حال اگر الان اقدام نکنم این دردسر مال خودمه. و من واقعا دردسر اضافه نمی خوام. پس اجازه بده تا به اونجا نرسیده خودم از دردسر فردا هام کسر کنم.
مشکی با رضایتی آشکار خندید.
-کرکس درست میگه شهپر! تازه، اگر ببینن ما جنازه هاشون رو هم کش رفتیم کلی روانشون پاک میشه از دستمون.
شهپر از سر ناچاری نفس عمیقی کشید.
-آخه مشکی تو1چیزی میگی، این ها همهش…
کرکس صبورانه حرفش رو برید.
-فرضیه و احتماله. ولی واسه من همیشه در نظر گرفتن این مدل احتمال ها سبکی همراه داشته. پس این دفعه هم بیخیالش نمیشم.
نتیجه از همون اول مشخص بود. بحث تموم شد.
-امشب برای پاکسازی انجیرستان میریم. بیرون انجیرستان خاکشون می کنیم و صبح نشده اینجاییم. در استطار، سریع و آماده دفاع!.
بقیه موافق و شهپر ساکت بود. خورشید، ساکت و خسته به تکبال خیره مونده بود که لای دست های کرکس آروم گرفته و با چشم هایی که آشکارا خمار بودن، بقیه رو می دید و نمی دید.
-به خاطر خدا کرکس! من نمی خوام تو بری. اونجا هر اتفاقی میشه که پیش بیاد.
-فسقلی!جوجه بی مغز خودم! آخه چه اتفاقی؟ از این ها که دیدیم بدتر که نمیشه باشه، میشه؟ اینهمه من و خودت رو اذیت نکن!
-من نمی خوام کرکس! تو رو خدا، تو رو خدا تو رو خدا!
-دیگه تمومش کن فسقلی!
-نه نمی کنم نمی کنم نمی کنم. تو رو خدا نرو! تو رو خدا امشب بقیه رو بفرست خودت نرو! تو رو خدا تو رو خدا!
-فسقلی!بس کن!
-نه بس نمی کنم بس نمی کنم تو رو خدا کرکس تو رو خدا کرکس تو رو خدا تو رو خدا! …
کرکس هوار نمی زد. با حوصله ای غیر معمول سعی می کرد تکبال ملتهب رو قانع کنه و موفق نمی شد. اما برخلاف انتظاری که ازش می رفت، نه خسته می شد نه عصبانی. باز هم می خندید و باز هم سعی می کرد و باز هم و باز هم. و تکبال مثل جوجه های کُرکی نق می زد و کرکس عین جوجه ها سعی می کرد مشغولش کنه. همیشه همین طور بود. تکبال برای کرکس و برای بقیه اطرافیان کرکس همچنان1جوجه کُرکی نابالغ بود. مثل اسمش. فسقلی. توی اون جمع کسی قد و قوارهش رو انگار نمی دید. تکبال واقعا فسقلیِ کرکس و فسقلیِ جمع سکویایی ها بود و ظاهرا کسی هم به این موضوع معترض نبود. حتی خود تکبال که بعد از اینهمه مدت این امر براش کاملا عادی به حساب می اومد و اعتراضی بهش نداشت. نه تکبال، نه کرکس، نه هیچ کس دیگه. هیچ کس جز شهپر و خورشید که این اواخر فقط در سکوتی غمگین تماشا می کرد و چیزی نمی گفت.
-کرکس! من حالم بده. نمی دونم1چیزیم هست. زمان هایی که تو میری و دیر می کنی من حالم بد میشه. خورشید باور نمی کنه ولی من واقعا1چیزیم میشه. تو رو به خدا نرو.
کرکس خندید و کبوترش رو محکم بغل کرد.
-خورشید غلط می کنه فسقلیِ عزیز من رو باور نمی کنه. من خودم باور می کنم. بگو ببینم چیت میشه؟
تکبال زد زیر گریه.
-نمی دونم. درد دارم. همه استخون هام شروع می کنن انگار ورم کردن و اعصابم انگار توی هیچ کجام جا نمیشه. می خواد از همه جام بزنه بیرون. هرچی طول می کشه بدتر میشه. تا تو بیایی همینطوریه. بعدش…بعدش نمی دونم.
کرکس دوباره خندید.
-خوب این واسه اینه که دلت واسهم تنگ میشه.
تکبال به نشان اعتراض به خنده های کرکس از حرص بی حال پرپر زد.
-مسخرهم نکن میگم همه جونم از درد آتیش می گیره.
کرکس بلند تر خندید.
-خوب واسه اینکه دلت خیلی واسهم تنگ میشه. تا مغز استخونت دلتنگم میشی و تا دستم بهت نرسه درست نمیشی.
تکبال خواست باز هم پر و بال بزنه و ترکیب کرکس رو به هم بریزه ولی نه خودش چندان حال و نفس داشت نه کرکس دیگه این اجازه رو بهش داد. مثل آب خوردن با1دست جفت بال هاش رو بست و زد زیر خنده.
-بسه دیگه فسقلی. تو که از من نمی تونی ببری. بیخیال. راستی بگو ببینم این آقا خوشپر این دفعه اینهمه اومده بود بیخ گوش تو چی می گفت؟
تکبال دست از جنگیدن بی بردش برداشت.
-اسمش خوشپروازه. چرا یاد نمی گیری؟
کرکس همچنان می خندید.
-خوب همون خوش بپر که تو گفتی. حالا چی می گفت توی گوش کبوترک من؟
تکبال تقریبا داد زد:
-اسمش خوشپروازه.
کرکس بلند خندید.
-خوب خوب فهمیدم. حالا چی می گفت توی گوش تو این آقای خوشپرپر؟
تکبال با حرص به کرکس نوک زد. کرکس قاه قاه خندید.
-هیچی نمی گفت داشت اسمش رو توضیح می داد می گفت به این کرکس نابلد اسمم رو اینقدر بگو تا یاد بگیره.
کرکس قهقهه زد.
-خوب پدرسوخته، بعدش،
تکبال زیر پر های کرکس مچاله شد و از همونجا با صدایی که خفه به گوش می رسید نق زد:
-بعدش می گفت من نباید اینهمه به خاک بچسبم درست نیست.
کرکس دستش رو برد لای پر هاش و کبوترش رو ناز کرد.
-فسقلیِ خاکیِ کثیفِ خودم! تو هر نکبتی که باشی فسقلیِ خودمی. مخ که نداری و اون آقای خوشپر نمی دونه. من می دونم و ازت هیچ انتظاری ندارم جز اینکه فسقلیِ خودم باشی.
تکبال در حالتی بین خواب و بیداری نجوا کرد:
-اسمش خوشپروازه.
کرکس آهسته خندید.
-باشه فسقلی. باشه. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی.
تکبال دیگه نشنید. خواب بود. دست های کرکس همیشه برای تکبال به همینجا ختم می شدن.
خواب!.
با اینهمه، شب بلاخره می رسید و کرکس و همراه هاش برای پاکسازی انجیرستان از اون صحنه فجیع آماده می شدن. تکبال از شدت نگرانی، مثل تمام این روز هاش خاموش و بی صدا، داشت به طرف جنون می رفت.
-اینهمه نگران نباش تکبال! اتفاقی نمی افته.
شهپر با مطمئن ترین لحنش این رو گفت و تکبال باور نکرد.
-از تکمار عصبانی هرچی بگی بر میاد. من واسه کرکس خیلی می ترسم.
شهپر نگاهش کرد. چهره تکبال این روز ها ترکیبی بود از نگرانی، خستگی، وحشت، حالتی شبیه بیماری و چیزی ناشناس و تاریک، شاید شبیه نفرت.
-تکبال!حال و هوات رو نمی فهمم. درکت برام این روز ها مشکله. اسم کرکس رو با حرصی می بری که توجیح نمیشه. ولی نگرانشی.
تکبال اجازه نداد شهپر ادامه بده.
-نگران کرکس نیستم نگران خودم هستم.
شهپر پرسش گر بهش خیره شد ولی چیزی نگفت. تکبال هم اصراری به شکستن سکوت نداشت.
-تکبال!اون اشک ها رو پاک کن. کرکس هیچیش نمیشه. فقط جنازه خاک می کنیم. ای بابا پاکشون کن گفتم طوری نمیشه.
تکبال نه حرفی می زد نه حرکتی می کرد. فقط چندتا قطره اشک از چشم هاش چکید روی پر های خاکیش. این روز ها چشم هاش رو بی اشک نمی شد دید. شهپر آه کشید.
-خوب، مثل اینکه چاره ای نیست. باید کَرکَسِت رو تحمل کنم. نترس من مواظبشم. نمی ذارم چیزیش بشه. مطمئن باش امشب هم سالم می رسونمش دستت.
تکبال به شهپر نگاه کرد. می دونست شهپر پای حرفش می مونه. مهم نبود چقدر از کرکس بدش می اومد. اگر گفته سالم می رسوندش پس حتما این کار رو می کنه. این چیزی بود که در ذهن تکبال چرخید و در چهرهش منعکس شد. شهپر به نگاه خسته تکبال لبخندی مهربون زد. لبخندی محو چهره تکیده تکبال رو کمی روشن تر کرده بود.
دیدگاه های پیشین: (8)
Sepanta
چهارشنبه 27 اسفند 1393 ساعت 01:37
سلام صابخونه ؛ حالت چطوره ؟ خوب دلم تنگ شد که واسه اینجا

پاسخ:
ببین کی اینجاست! سلام آشنا! این طرف ها!
گفتم دیگه فراموشم کردید!
خوشحالم می بینمتون. اگر گذرتون این طرف ها افتاد بیشتر به ما سر بزنید خوشحال میشیم.
ممنونم از حضور آشنای شما.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
چهارشنبه 27 اسفند 1393 ساعت 10:34
سلام. تکبال رو نجات بدین وگرنه از خاک هم رد میشه و میره پایین تر و به قعر نابودی فرو میره.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم این طور نشه! واقعا امیدوارم.
ایام به کام.
آریا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 00:21
سلام پریسای عزیز
ممنونم از داستان زیبایت
مثل همیشه عالی نوشتی
امیدوارم شاااد باشی
ببخش عزیز که این روزا کم میام الان یزدم گرفتاریام زیاده عزیز ببخشید
راستیی یادته گفتی دعا میکنم اندرویدی بشی یکم بخندم خخخخ
امروز اندرویدی شدم بالاخره بعد از امروز و فردا کردن امروز رفتم خریدم
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
از یزد و خواهر و گرفتاری ها چه خبر؟ امیدوارم خوش خبر باشی!
آخجون اندرویدی شدی! دلم خنک شد! حالا سرت بلا میاره تلافی آب زرشک های من در میاد می خندم.
تبریک بابت اندرویدی شدنت. باهاش خوش می گذره هرچند کیبورد نداره. امتحان کن خوشت میاد. امیدوارم تا سال تحویل شونه هات از بار تمام دلواپسی ها و گیر ها سبک و دل مهربونت آزاد شده باشه.
ایام به کامت.
Sepanta
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 09:56
ع !! مگه میشه دوست جونمو فراموشش کنم !!؟؟ میبینم بعضی وقتا به بعضی از ایمیل های گروه هم جواب میدی . فقط سرم خیلی شلوغه ؛ ولی به روی چشم ؛ حتما اینجا رو بیشتر سر میزنم

پاسخ:
شما هر زمان بیایید حضورتون باعث شادیه آشنا.
امیدوارم شلوغی از جنس خیر باشه! برای شما و برای همه و همه و همه!
ایام به کام.
آریا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 12:44
ای خدارو شکر خخیلی خوبه نحوه درمانش داره به خوبی طی میشه
فعلا دلم رو به هر روز ساعت 3 که برم از پشت شیشه ملاقاتش کنم خوش کردم
تا ببینیم کی مرخص میشه
خخخخ الان گرفتارم واستا سرم خلوت بشه همه ی آب زرشکات رو یه جا میبلعم خخخ
آندروید هم بعد نیست داره باهام راه میاد بیچاره
ممنونم عزیز
شاد و لبت ودلت خندان باشه

خانه


پاسخ:
خدا رو شکر. آهسته آهسته درست میشه آریا. خدا بخواد زود تر مرخص بشه و بدون مانع ببینیش.
وای تا سرش شلوغه ببرم آب زرشک هام رو1جایی مخفی کنم کجا ببرم پیدا نکنه وای الان گریهم می گیره!
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
آریا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 22:31
خخخخ تا بری قایم کنی من یکی دو تا برای امشبم کش میرم
شاد باشی عزیز
عیدت هم پیشاپیش مبارک باشه
برات دم عید آرزوی بهترین هارو دارم
موفق و دل آروم باشی

خانه


پاسخ:
شکلک شیشه خالی گذاشتم به جاش این آریا گول بخوره. شکلک دعا کردن که نقشهم بگیره. شکلک استرس.
سال نو مبارک آریای عزیز.
شاد باشی و شادکام.
آریا
شنبه 1 فروردین 1394 ساعت 22:31
سلاااااااعاااام پریساااا
امیدواارم شاااد باشی
عیدت مبارک
بهترین هارو برات آرزو مندم امیدوارم همیشه شاااد کام باشی
آمدم عیدت رو تبریک بگم برم
یه جعبه آب زرشک هم کش رفتم تا تو باشی بلاگت رو به امون خدا رها نکنی بری
شاااد باشییی

خانه


پاسخ:
سلاااام آریاااااا.
عیدت مبارک حسابی.
شکلک آخجون یواشکی.
آب زرشک بردی؟ ببر نوش جونت.
شکلک ذوق کردن بی صدا.
خوردی؟ هیچی نشدی؟ مطمئنی؟
وای آخجون از دست تمام اکسیر های تکمارنشان خلاص شدم این آریا تمامش رو خورد! حالا1جعبه آب زرشک میدم به هر کسی که بتونه این بنده خدا رو درمونش کنه.
ایام به کااااااام.
آریا
یکشنبه 2 فروردین 1394 ساعت 12:20
سلاام پریسا جان
خخخخخ اکسیر نبود
فکر کنم اشتبا گذاشته بودی چون آب زرشک هفت سال مونده خوردم الانم رو ابرااام
خخخخخ شاااد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریااااا!
وای پس اونی که من خودم خوردم چی بود؟ آب زرشک ها رو تو خوردی یعنی اکسیر ها رو من خوردم؟ شکلک وحشت. شکلک وا رفتن. شکلک گیجی. شکلک حالا یکی بیاد من اکسیر خورده رو درمون کنه!
ایاااآاااآاام به کاااآاااآااامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال83

کاملا شب شده بود که کرکس و شهپر به نزدیک محل تعیین شده رسیدن. منطقه ای در مرز بین درختستان های صندل و آبنوس. هنوز خیلی تا رسیدن فاصله داشتن ولی عطر آبنوس و صندل و اود تا حد سردرد به مشام می رسید.
-کرکس! می شنوی؟ صدای شیاطینه! چرا اینطوری می کنن؟
کرکس خندید.
-مگه دفعه اوَلِتِ جوجه؟ این تازه اول کاره. این صدا ها که چیزی نیست.
شهپر به نقطه ای دور در مقابلشون اشاره کرد و گفت:
-این چی؟ این هم اول کاره؟ عجیب هم نیست برای تو؟
کرکس به دور دست خیره شد و ماتش برد.
-این دیگه چیه؟!
شهپر و کرکس برای1لحظه از پرواز موندن و با حرکت بال هاشون توی هوا معلق ایستادن. هر2به مقابل خیره شدن و سعی کردن به خودشون مسلط باشن. اون رو به رو، تمام فضا رو انگار با چیزی شبیه1عالمه نور های کوچیک سرخ شناور روشن کرده بودن. اطراف اون نور های کوچیک1سری رشته های براق نورانی هم بود. دقیق تر که نگاه کردن، درست بالای تاق بلندی که از شاخه درست شده بود، در نقطه ای بالا تر و در اطراف نور های کوچیک، سایه های ریز و متحرکی دیده می شد که بی توقف و با نهایت سرعت حرکت می کردن. کرکس دقیق تر نگاه کرد و فهمید که اون نور ها حرکت می کنن، کم میشن، خاموش میشن و دوباره روشن میشن. شهپر متحیر به این صحنه خیره شده بود.
-یعنی چی می تونه باشه؟ شبیه1سری ستاره های چشمک زن می مونه!
شهپر چشم هاش رو تنگ کرد تا بهتر ببینه. کرکس درست می گفت.
-ولی اون ها که نمی تونن ستاره ها رو چیده باشن آورده باشن پایین، می تونن؟
کرکس جواب نداد، همون طور به رو به رو خیره موند و1دفعه با حالتی شبیه اشمئزاز به طرف شهپر برگشت.
-شهپر!اون ها پروانه های شبتابن. اون رشته های براق اطرافشون هم تار عنکبوت هستن. نور هاشون کافی نبوده آتیششون می زنن. اون ها می سوزن و تموم میشن و باز یکی دیگه جاشون روشن می کنن و عنکبوت ها تار می بافن که پروانه ها رو داخلشون نگه دارن و از اونجا که تار ها هم می سوزن، عنکبوت ها اون بالا دائما تار های نو می بافن تا باز هم بسوزن و همین طور این سیر تکرار میشه.
شهپر آشکارا لرزید.
-کرکس!چیکار باید بکنیم؟
کرکس بعد از چند لحظه تونست به خودش مسلط بشه و به همون حالت همیشگیش برگرده.
-فعلا هیچی. کاری نمی تونیم کنیم. باید بریم وسط معرکه ببینیم چی منتظرمونه.
شهپر پریشون و منقلب تقریبا فریاد کشید:
-یعنی تو هیچی نمی خوایی بگی؟
کرکس نگاهش کرد.
-آروم باش شهپر! می خوایی من چی بگم؟ از دست ما کاری بر نمیاد نمی فهمی؟ بیا! باید بریم.
شهپر خواست حرفی بزنه ولی دیگه مهلتش نبود.
-ببین کی ها اینجان! بهمون افتخار دادی کرکس سکویا! چرا اینهمه دور؟ بیایید دیگه!
کرکس1لحظه با حیرت به شهپر خیره شد.
-از این فاصله چجوری دیدنمون؟! اون هم توی اون همهمه جهنمی!؟
شهپر دزدانه نگاهی هشدار دهنده بهش فرستاد.
-زده به سرت؟ اون ها منتظرت بودن. درضمن از همین فاصله افتضاح زیر نظری. خودت رو بپا و بپر بریم!
شهپر درست می گفت. کرکس فورا نگاه حیرتزده و پرسشگرش رو دزدید، با حالتی بی تفاوت به طرف نور های شناور پرواز کرد و شهپر با کمی فاصله از سمت راست همراهش بود.
نزدیک انبوه درخت های پیچیده به هم، جایی که تجمع توحش کامل بود، کرکس کند کرد.
-واه متنفرم! اینجا منطقه درخت های عطریه!
شهپر آشکارا خندید.
-این ترکیب عطر صندل و آبنوس و اوده.
کرکس با نفرت نفسش رو بیرون فرستاد.
-بله می دونم. واه!
شهپر به وضوح تمسخر آمیز خندید.
-نکنه با تعفن مرداب تاریک بیشتر حال می کنی!
کرکس با لحنی که نفرت درش به عنصری جدا نشدنی تبدیل شده بود جوابش رو داد.
-نه نمی کنم ولی این عطر الان و اینجا زیادی تنده. اود و چوب های عطری که آتیش زدن حس گیجی درست می کنه.
شهپر موافق بود ولی این موافقت رو اعلام نکرد.
-به نظرم عمدا این کار رو می کنن. احتمالا آخرش همه باید گیج باشیم مگه نه؟
کرکس هم موافق بود ولی این موافقت رو اعلام کرد.
-بله درست میگی. ولی این فرا تر از گیجیه. این عوضی ها اون پایین روی زمین بوته های خشخاش هم آتیش زدن و دیگه شورش رو درآوردن. دودش از همینجا کلافهم کرده!
شهپر به زمین نگاه کرد. آتیش های نسبتا بزرگی دور از درخت ها شعله ور بودن و دود سیاه و تندی که ازشون بلند می شد با بوی عجیبش هر زنده ای رو منگ می کرد.
-آهای کرکس! بیا! معطل نکن! امشب رو حتی1لحظهش اگر از دست بره باختی!
کرکس با تردیدی آشکار و ناخوشآیند به شاهین نر بزرگی که با لبخند گشاده عجیبش باهاش حرف می زد نظر انداخت.
-بله. مشخصه. اگر نجنبم می بازم.
شاهین قهقهه زد و به طرف کرکس پرواز کرد.
-بیخیال کرکس! امشب و اینجا ما نمی جنگیم. اصلا تو چه بدبینی! همه شاهین ها که دشمن نیستن. اگر هم باشن اینجا جای عشقه نه مکان جنگ. اصلا خودت بگو، این وسط، بین اینهمه چوب و تشکیلات و از همه مهم تر، پیش نگاه اینهمه ماده پرپر محترم مگه میشه جنگی هم باشه؟ از قبیح هم اون طرف تره!
چندتا پرنده دیگه هم دورشون جمع شدن و شاهین رو تعیید کردن. 1دسته ماده شاهین قوی هیکل و آراسته به سرعت و با جیغ و ویغ و سر و صدا خودشون رو رسوندن.
-اینجا رو! این کیمیای جنگل سرو بلاخره کشف شد!
-اوه!سلام! تو کجا هایی کرکس؟
-احتمالا رفته دنبال اکسیر جاودانگی. راستی پیدا کردی یا نه
-من فکر کنم پیدا کرده چون حال اومده! ؟باور کن کرکس از سال پیش تا الان کلی جوون تر شدی!
-میگم ما رو که خاطرت نیست مگه نه؟ ولی من که خوب تو رو یادمه. اصلا ول کن بیا وسط بقیه هم ببینن اومدی!
شهپر خواست همراه کرکس بمونه ولی این به صلاح نبود. اون ها نباید خیلی به چشم می اومدن. پس با حالتی بی اعتنا و نگاهی ساده لوح به جمعیتی که داشت در اطراف کرکس بیشتر می شد خیره موند.
-کرکس!معرفی نمی کنی؟
کرکس بی قید خندید.
-مگه خودتون چشم و زبون ندارید؟ هر2طرف هر جفتش رو حسابی صاحبید. با اینهمه بهتون لطف می کنم. حضرات اراذل! این شهپره. فضول و مزاحم و اعصاب خورد کنه ولی به نظرم بشه1شب تحملش کرد. شهپر این ها…مسخره ها! من چندتا تون رو معرفی کنم؟ خودتون بنالید اصلا به من چه؟
شاهین ها به خصوص ماده های جمع چنان بلند زیر خنده زدن که به وضوح غیر عادی بود. ظاهرا جز کرکس و شهپر هیچ کدومشون حال و هوای طبیعی نداشتن. شهپر آهسته و نامحسوس به برگ های بزرگ روی سکو های شاخه های پایینی اشاره کرد.
-اکسیر های مدل به مدل. این ها هنر مار ها نیستن؟
کرکس هم نامحسوس به نشان تأیید سر تکون داد. 1پرنده شکاری خیلی بزرگ تأیید کرکس رو دید. روی شونهش زد و خنده وحشتناکی رو نعره کشید.
-کرکس! تو خطا نمی زنی. عجیب چشم هات مثل همه چیزت تیزه. سخت نگیر رفیق! اینجا امشب هیچ ماری نیست. قرار هم نیست که باشه. ما فقط باهاشون معامله کردیم. عیبی نداره! خوش باش!
بقیه با سر و صدا و قهقهه های جنون آمیز تعیید کردن. اون ها درست می گفتن. هیچ نشانی از حضور هیچ ماری اونجا نبود. دستی به شونه های شهپر چنگ زد و عقب کشیدش.
-این همراه تو و رفیق جدید ما نمی خواد ازت دل بکنه کرکس؟ بیا پسر! بیا بریم بهت یاد بدیم چجوری خوشبخت باشی! بیا!
شهپر خودش رو نباخت. با خونسردی و سبکباری ظاهری برای کرکس دستی تکون داد.
-کرکس! من همین طرف هام. هر وقت یاد گرفتم خوشبخت باشم میام یادت میدم.
کرکس خندید.
-برو به جهنم. دلم می خواد از زور خوشبختی سکته کنی من دیگه زنده نبینمت!
بقیه از خنده منفجر شدن.
-نگران نباش! تو برو ما خودمون حسابی یادش میدیم. برو خوش باش! بهت قول میدم امشب رو هرگز یادت نمیره و بعد از این دیگه جز انتظار کشیدن واسه رسیدن این شب ها هیچ کاری توی عمرت نمی کنی.
شهپر تعزیمی کرد، چرخید و همراه2تا ماده اطواری رفت که گشتی بزنه. کرکس در لحظه آخر هشدار نگاه زیر چشمی شهپر رو دریافت کرد که اول به کرکس، بعد به سکو های روی شاخه ها و دوباره به کرکس دوخته شد و گذشت. فضا لحظه به لحظه شلوغ تر می شد. حرکات لحظه به لحظه تند تر می شدن. کرکس1نفس همراه بقیه می چرخید و سعی می کرد حتی1لحظه هشیاری و تمرکزش رو از دست نده. با تمام حواسش همه چیز رو زیر نظر داشت که مبادا گوشه ای از ماجرا رو از دست بده.
-تو مردی از تشنگی! بیا بخور از دست من به سلامتی خودت! سلامتی ما که هرچی دادیم نخوردی!خودت رو دریاب!
کرکس یکه ای پنهان خورد و تقریبا به شدت کشید عقب.
-من تشنه نیستم. سلامت هم به قدر کافی هستم.
شیطون ماده اصرار کرد.
-باور کن نمیشه. ماده ها امشب اینجا زیاد خواهان سلامتیت هستن. اگر این یکی رو خوردی که خوردی. اگر نخوردی جدی به خوردت میدیم.
شلیک خنده های ماده شاهین ها رفت هوا. کرکس1لحظه حس کرد اگر پر یکی از اون موجودات به پرش بگیره دیگه نفسش بالا نمیاد. با اونهمه موجود روانی چجوری باید طرف می شد؟ اون ها می خندیدن و ظاهرا جدی می خواستن تهدیدشون رو عملی کنن. کرکس قهقهه ای زد و در حالی که به نقطه ای در مقابل خودش و پشت سر شاهین اشاره می کرد بلند هوار زد:
-وااای شهپر! الانه که رسما بمیری! چه کنم که تعهد کردم زنده ببرمت خونهت جوجه! ببینش!
و بعد1دفعه مثل اینکه برگ توی چنگال ماده شاهین مقابلش رو فراموش کرده باشه، همون طور که بلند می خندید بهش تنه زد و مثل باد از کنارش گذشت. با نهایت سرعتی که به چشم نیاد بال هاش رو باز کرد، عمودی پرید، از بالای سر ماده های در حال حمله گذشت و به قلب جمعیت وسط فضای بین درخت ها زد و بین شلوغی غیب شد. البته خیلی نمی تونست مخفی بمونه ولی از اون دام در رفته بود. شهپر بین3تا شکاری ناشناس ظاهرا با سر خوشی تاب می خورد. کرکس به سرعت از کنارش گذشت و روی شونهش زد.
-احوال شما؟
شهپر برگشت و کرکس سریع با حرکت چشم ماده های تعقیب گر و برگ های روی سکو ها و خودش رو به شهپر نشون داد. شهپر سر تکون داد و به نشان هشدار چندین بار سر و شونه هاش رو بالا کشید. درست در لحظه ای که تعقیب گر های خندان می رسیدن، شهپر طوری که انگار متوجه اوضاع نیست1دفعه چرخی زد و رو در روی اون ها ایستاد. شونه های یکیشون که از همه جلو تر بود رو چسبید و بلند هوار کشید:
-این جام توی دستت رو ول کن بیا ببینم نخرده چقدر پایه چرخی!
برگ رها شد و جمع به هم ریخت و در1لحظه رقصی جنون زده شروع شد. شهپر از وسط میدون خیلی سریع و خیلی نامشخص به کرکس نگاه کرد. کرکس نامحسوس سری تکون داد و گذشت. شب اینطوری پیش می رفت.
منطقه سکویا در سکوتی تاریک فرو رفته بود. حرکتی آهسته و مخفی، ضربه ای بسیار آهسته که صداش با وجود نامحسوس بودن انگار در تمام سکوت منطقه پیچید، و2تا سایه که بی صدا به هم رسیدن و به اعماق تاریکی زیر شاخه ها خزیدن.
-خورشید! اون برگ کوچیک زیر برگ دعوت کرکس مال فسقلی بود.
-می دونم مشکی. کرکس هم می دونست. تکی نفهمید. فایده ای هم نداشت که بفهمه. کرکس به دردسر افتاده یا داره می افته مشکی.
-خورشید!تو که این رو می دونستی چرا هیچی نگفتی؟ فکر نمی کنی الان برای گفتن دیر باشه؟
-من نمی دونستم مشکی. تازه فهمیدم. چه خوب شد تکی همراه کرکس نیست.
-ولی خورشید اگر می فهمیدیم کرکس هم الان اونجا نبود.
-چرا مشکی بود. امشب اون عوضی ها1نکبتی توی جنگل بالا میارن و کرکس حتما واسه خوابوندن این شر می رفت.
-حالا چیکار کنیم خورشید؟
-آروم باش مشکی. بذار فکر کنم.
-خورشید!ببین! هوای اینجا و هوای فسقلی رو می تونی داشته باشی؟
-بله که می تونم. تا من اینجام اوضاع اینجا کامل ردیفه.
-مطمئن؟ کاملا؟
-بله مشکی. کامل کامل مطمئن باش!
-پس اینجا با تو. بعد می بینمت.
-موفق باشی!.
مشکی بی حرف دیگه ای پرید و رفت و در سکوت کامل از نظر گم شد. خورشید هم از زیر شاخه ها پرواز کرد و به جهت مخالف مشکی رفت. سکوت و سکون منطقه رو گرفته بود. مثل اینکه از اولش هیچ حرکتی وجود نداشت.
شب بلند زمستون داشت به طرف نیمه هاش می رفت. کرکس داشت حس می کرد که شب رو بی خود باخته و بی مورد اونجا چرخیده. چون هنوز هیچ اتفاق عجیبی پیش نیومده و جز اینکه چندین بار چندین ماده به هر طریقی سعی کرده بودن چیزی به خوردش بدن ماجرای دیگه ای نداشت.
-عجب مسخره هست! می شد توی لونه خودم می موندم و الان داشت حسابی بهم خوش می گذشت. اینجا خیلی…واه! آخ!
کرکس فرصت نکرد سر بالا کنه ببینه دقیقا چی شد. لحظه ای متحیر وسط زمین و آسمون بر جا موند و به سر و پر های خیسش که تا شونه خیس بودن نظر انداخت.
-لعنت!این دیگه چی بود؟
ماده غول پیکری از ته دل قهقهه سر داد.
-دیدیم نخوردی گفتیم سلامتیت رو این مدلی تضمین کنیم. چیزی نیست فقط از اینکه بودی شیرین تر شدی. حالا میایی با هم1چرخی بزنیم؟
کرکس به قیافه اون جونور نگاه کرد و در حالی که به خاطر می سپردش و به خودش تعهد می داد که سر فرصت از بیخ گلو تا انتهای دمش رو جر بده خنده بلندی سر داد و جلو تر از ماده پرواز کرد.
-همراهت که نمیام. ولی بهت افتخار میدم پشت سرم باشی!
ماده بدون ناراحتی هوار زد:
-این عالیه! بزن بریم!
کرکس کمی تعجب کرد ولی برنگشت پشت سرش رو نگاه کنه. زیاد طول نکشید که1حس خستگی شیرین بهش دست داد. به نظرش می رسید که فضای نورانی اطرافش داره کم کم رویایی دیده میشه. محو و به مدل رویا. سعی کرد اعتنا نکنه ولی داشت سخت تر می شد.
-تو مشکلی داری کرکس؟
کرکس به ماده شکاری با اون نگاه مات و مهربون نظر انداخت. حس می کرد از پشت مهی شفاف می بیندش.
-نه. نه من فقط1خورده خسته شدم.
ماده خندید.
-معلومه که خسته میشی. از سر شب نه فرود اومدی نه چیزی خوردی. بیا1کمی خستگی در کن.
کرکس با نگاه خسته ولی کاملا هشیار بهش نظر انداخت، لبخند معنی داری بهش زد و شونه بالا انداخت.
-هاه ها!نه ممنونم! شما بفرما!
ماده آروم لبخند زد.
-مجبور نیستی منو کنارت تحمل کنی. بهت قول میدم. فقط می برمت1جایی که چند لحظه آروم بگیری. اگر نخوایی من حتی نزدیک هم نمیشم.
کرکس با تردید نگاهش کرد. ماده آروم لبخند زد.
-بیا! اگر زیر حرفم زدم هرچی تو بگی.
ماده اون قدر ها بزرگ و قوی نبود. کرکس مطمئن بود اگر پای درگیری وسط باشه جنازه خودش هم از پس اون ماده شکاری بر میاد. خستگی فشار می آورد. شهپر غیبش زده بود. کرکس با حرکت آروم بال های ماده همراهش پرواز کرد. از زیر نور های شناور متحرک گذشت و از راهروی باریک و نیمه تاریکی که از بین شاخه های خوش عطر آبنوس و صندل رد می شد عبور کرد. ماده شکاری کنار دهنه راهرو متوقف شد.
-همینجا. می خوایی همراهت بیام؟
کرکس بی مکث و صریح گفت:
-نه.
ماده آروم عقب کشید.
-پس بفرمایید!
کرکس آهسته از کنار ماده شکاری گذشت و وارد فضای عطرآگین تاریکی شد. اولش با تردید به اطراف نظر انداخت. کسی نبود. ماده پرنده کنار دهنه ایستاده بود. کرکس خیلی گشت تا مطمئن شد کسی اونجا نیست. عجب خسته بود! به طرف1فرو رفتگی در گوشه شاخه ها رفت.
-عجب!
نعنویی از چوب های خوشبو و پر و دیگه مشخص نبود چی، هموار و نرم و…براق! بین شاخه های عطری. اون چیز وسوسه انگیز واقعا برق می زد! واقعا می درخشید! ولی چجوری؟! چه فرقی می کرد! کرکس حس کرد خستگیش2برابر شد. اون تصویر و اون بو ها عجیب به خواب دعوتش می کردن. کرکس به اطراف نظر انداخت. ماده پرنده نبود. کرکس آهسته روی نعنو فرود اومد و وسطش فرو رفت. حرکتی ملایم، تاب خوردنی آروم، عطر چوب، عطر شاخه های صندل، عطر آبنوس جنگل سرو که انگار با تمام آبنوس های تمام جهان فرق داشت، نعنوی متحرک نرم که انگار بغلش کرده بود. چقدر خسته بود. این خستگی عادی نبود! به جهنم که نبود. اینجا که کسی نبود. خطری نبود. ولی چرا اینهمه…اینهمه…اینهمه عجیب! انگار همه جاش بعد از فرو رفتن توی نعنو بهش چسبید. انگار اون گهواره عجیب واقعا سفت بغلش کرده بود و کرکس حس کرد دیگه به این سادگی نمی تونه از وسطش بلند شه و بیاد بیرون. خوب از خستگی بود! حتما اینطور بود. حتما. چند لحظه دیگه امتحان می کرد. فقط چند لحظه. فقط…
-شب به خیر کرکس! بخواب! خوب بخواب! شب به خیر!
کرکس در آخرین لحظه های بیداری صدای آروم ماده پرنده رو شنید و دیگه چیزی نفهمید.
در دل سیاهی بی پایان شب، از منطقه سکویا، سیلی سیاه، منظم، بزرگ و کاملا بی صدا، مثل دودی غلیز از لا به لای شاخه های شبح وار بلند شد، در فضای بالای منطقه پخش شد و به قلب تاریک شب سیاه زد.
شهپر وسط شلوغی جهنمی شکاری ها با نگاهی دزدانه کرکس رو جستجو می کرد. کرکس هیچ کجا دیده نمی شد. شب داشت به نیمه می رسید و دیگه کسی به کسی نبود. شهپر با تمام وجود سعی می کرد هشیاریش رو، یا اونچه از هشیاریش باقی بود رو برای خودش نگه داره. بو ها، صدا ها، نور ها، حال و هوا، همه چیز بر علیه هشیاریش بودن. از شدت دود تاریک حاصل از سوختن اونهمه تار و پروانه چشم هاش می سوخت. همراه تار عنکبوت ها و پر و جون پروانه ها، عطر سر گیجه آور اود شهپر رو گیج می کرد. دستی به شونهش خورد. شکاری نر1دست خاکستری1برگ بزرگ به طرفش گرفت.
-به سلامتی و دوام امشب برو بالا.
شهپر تردید کرد.
-من واقعا دیگه بالا رفتنم نمیاد.
شکاری نر قهقهه ای جنون آمیز سر داد.
-چرا میاد. اصلش هنوز مونده. برنامه تازه می خواد شروع بشه و تو میگی نمیاد؟
شهپر به خودش اومد. به محتوای داخل برگ بزرگ نظر انداخت. مثل شب سیاه بود. انگار قیر.
-برنامه؟ چه برنامه ای؟ برنامه که خیلی وقته شروع شده.
و به انبوه شکاری هایی که وسط زمین و آسمون، روی شاخه ها، زیر سکو ها، اطراف نور های شناور در هم می لولیدن و مشغول چرخ زدن و جفتگیری های بی هنگام و بی حساب و بی قاعده و نوشیدن و ویران کردن بودن اشاره کرد. شکاری خاکستری چنان خنده ای رو عربده زد که شاخه های پشت سرش لرزیدن.
-جوجه تو مثل اینکه دفعه اَوَلِتِ. خوب عیبی نداره. تجربه می کنی. قسمت خوشمزهش در پیشه. راستی تو چرا این وسط هنوز تک موندی؟ بیا اینجا ببینم! بیا!
شهپر خواست حرفی بزنه ولی شکاری خاکستری با1دست مثل پر کاه بلندش کرد، با قدرتی عجیب بردش بالا و به شدت پرتش کرد وسط1دسته بزرگ ماده که معلوم نبود چه عشق وحشتناکی از لولیدن توی هم داشتن می کردن. شهپر حس کرد در تمام عمرش اینهمه مشمئز نشد. بی اختیار از شدت انزجار فریاد کوتاهی زد و سعی کرد خودش رو عقب بکشه ولی دیر شده بود. شهپر به قدرت ضرب شکاری باخت، مثل1دسته علف به ضرب تمام اومد پایین و با سر وسط ماده های وحشی فرود اومد.
-وای جوجه ها اینجا رو؟ از آسمون موهبت بارید وسطمون!
-هورا!
-سلام عشق! از سر شب تا حالا نازت رو کشیدم در رفتی که!
-ای بلا! نگه داشته بودی واسه الان؟ خوب کردی! بیا که جات اینجاست! همینجا!
-آره خوب اومدی بیا بیااا!
… … …
شهپر حس کرد الانه که عقل از سرش بپره.
-وای! وای خدا! این ها دیگه چه جونور هایی هستن؟!
کسی نشنید. شهپر سریع سرپا شد. اولین شونه ای که دستش رسید رو چنگ زد، خنده زشتی کرد و گفت:
-عاشق رجزم. من مفت حال نمیدم. پس هر کی بیشتر از خودم چرخید و سرش گیج نرفت مال خودمه تا خود صبح!
ماده ها از ته دل جیغ های تأیید کشیدن و مشغول شدن. شهپر با حرارت می چرخید و بقیه رو هم به چرخیدن تشویق می کرد. ماده ها جیغ می کشیدن و جیغ می کشیدن. کرکس، دور از اینهمه غرق خواب بود!.
-این کیمیا خوابه!
-باید هم خواب باشه! من کارم رو بلدم. بهتون که گفتم.
-دیگه تحمل ندارم.
-صبر کن!کبوترش همراهش نیست. اگر امشب گیرش نیاریم باید عمرمون رو بدیم عشق که جای خود داره.
-راست میگه. حالا چیکار کنیم؟
-عروسکش همیشه زیر پر و بال هاشه. ببینیم هست یا نیست.
-نیست.
-ببینیم!
کرکس با احساس نزدیک شدن دستی به پر هاش از خواب پرید. انگار1هشدار ناگهانی از ناخودآگاهش دریافت کرد. ذهنش خیلی سریع بیدار شد، تحلیل کرد و فهمید. خواست از داخل اون گهواره عجیب بیرون بپره ولی دید واقعا نمی تونه.
-وای خدای من!
شیره های چسبناکی که از ترکیب تار عنکبوت با صمغ خشک درست شده بودن کار خودشون رو کردن. حالا علت اون درخشش و برق عجیب روی پر ها و چوب های بسترش رو می فهمید! کرکس سفت به بسترش چسبیده بود. اینطوری نمیشد. در کمتر از ثانیه ای باید کاری می کرد. خودش رو نباخت. با حالت کسی که در خوابی آروم از حرکت و صدا های اطرافش اذیت شده باشه تلاشی ناچیز کرد و پلک هاش رو کمی حرکت داد. پنجه ای لطیف سرش رو ناز کرد.
-بخواب جونم! چیزی نیست! بخواب!
کرکس به ظاهر در عالم خواب و بیداری کلمات رو جوید.
-هان!نمیریم؟
ماده بالای سرش ریز خندید.
-چرا عزیزم میریم. هنوز زوده. فعلا بخواب تا خودم بیدارت کنم.
کرکس آه رضایتمندانه ای کشید و دوباره به خواب رفت. این چیزی بود که ماده ها می دیدن.
-از بس ور زدین داشت بیدار می شد.
-خوب بشه. اینکه نمی تونه هیچ غلطی کنه. الان حسابی چسبیده.
-از کجا معلوم زورش نگیره خلاص بشه. می دونی اگر بشه چی سر ما میاد؟
-پس چه غلطی می خوایی بکنی؟
-صبر کن تا نیمه شب بشه. هم تأثیر چسب بیشتر میشه هم تأثیر خواب. تاریک هم میشه و درضمن بقیه هم حواسشون بیشتر میره و قدرتشون بیشتر میاد. این ها رو بفهمید دیگه!
-ولی دارم بهتون میگم این کبوتره زیر پر هاش نیست.
-خوب نباشه. این2تا که گیر باشن گرفتن اون کاری نداره. مطمئن باشید یا خودش برای نجات جفتش میاد این اطراف یا بقیه خودی هاش میان و اون اونجا جا می مونه که مار ها باقیش رو انجام میدن. در هر حال کار بعد از کرکس راحته.
-مار ها؟ یعنی الان اونجان؟
-احتمالا احمق! نباشن هم بلاخره می رسن. به ما مربوط نیست. ما فقط دست کرکس رو از اونجا کوتاه کردیم باقیش با خودشون. تکمار کبوتره رو می خواد و ما راهش رو باز کردیم. دیگه به عهده کفایت خودش و افرادش.
-وای این نیمه شب کی میاد لعنتی ها! نمیشه زود تر بجنبید؟
-تو واقعا بی جنبه ای! صبر داشته باش!
-من جنبه سرم نمیشه صبر هم ندارم.
-بس کنید دوباره دارید بیدارش می کنید. بیایید از اینجا بریم!.
صدا ها رفتن. کرکس لای پلک هاش رو آهسته باز کرد. کسی در اطرافش نبود. ماده ای بزرگ، تیره و قوی کنار ورودی کشیک می داد که حواسش به شلوغی و تصویر های اون طرف راهرو رفته بود و چشم های باز کرکس رو ندید. تمام ذهن کرکس از1حقیقت پر شد. به دردسر افتاده بود. باید حرکتی می کرد ولی فقط مهلت همون1حرکت رو داشت. اگر می جنبید و موفق نمی شد از اون طله جدا بشه نگهبان ورودی با1هشدار بقیه که اتفاقا منتظر هشدار بودن رو خبر می کرد و دیگه هیچ راه نجاتی نبود. کرکس حس کرد از تصور گرفتار شدن در بین اون موجودات داره سکته می کنه. باید در همون1حرکت اول خودش رو آزاد می کرد ولی آیا واقعا این شدنی بود؟ ریسک خطرناکی بود. کرکس باید ریسک می کرد. ذهنش کاملا بیدار ولی جسمش عجیب کرخت و خسته بود. حس می کرد می تونه ساعت ها بخوابه ولی اون لحظه زمان خواب نبود. ماده بزرگ رو از لای پلک هاش دزدانه زیر نظر گرفت. خیلی بزرگ بود. زمان داشت از دست می رفت. نیمه شب نزدیک می شد. از تصور اونچه شنیده بود به خودش می لرزید. کرکس اونجا توی طله ماده ها گیر کرده و تکبال به دست مار ها گرفتار می شد! باید می جنبید ولی چی از دستش بر می اومد که احتمال موفق شدنش رو بیشتر کنه؟ باید می جنبید. تکبال گرفتار تکمار می شد. تکبال. تکبال. جفت کرکس. تکبال. فکری مثل برق از سرش گذشت. وقت تحلیل و سبک سنگین کردن نبود. تا همین لحظه هم دیر شده و داشت دیر تر هم می شد.
کرکس جرأتش رو جمع کرد.
یا حالا یا هرگز!.
ناله آهسته ای رو به حالت زمزمه نامشخص و خواهنده جوید.
-می…خوا…مت…الان…
نقشهش فورا جواب داد. ماده شکاری مثل برق بالای سرش حاضر بود. چشم های کرکس بسته بودن و آهسته ناله خواهندهش رو زمزمه می کرد.
-آآآآآآخ!می…خوامت…الان…
-چی می خوایی عشق؟ به من بگو!
کرکس در خودش لرزید. تمام توانش رو جمع کرد که این لرزش به چشم ماده شکاری حواس جمع نیاد.
-آآآ…وااا…
-چی؟ چی گفتی؟
ماده به طرفش خم شد. کرکس تلاش بی حالی کرد ولی پلک هاش باز نشدن.
-بییی،یااا!
همین اندازه کافی بود. کرکس لرزش جسم بزرگ ماده شکاری رو درست بالای سرش احساس کرد که اختیار از دست داده خندید، وظیفهش رو بیخیال شد. تمام داستان فراموشش شد. حرکتی کرد و با کرکس یکی شد. به لحظه نکشید. کرکس با چنان سرعتی که به چشم نیومد با تمام زورش به اطراف بستر چسبندهش فشار آورد و بالا پرید. ماده نفهمید این پریدن از سر جفت خواهی نیست. کشیدش بالا. لازم نشد. کرکس از ثبات جسم بزرگ ماده شکاری که بیرون بستر چسبنده بود استفاده کرد. ازش کمک گرفت و با1تلاش شدید از دام آزاد شد و بی مکث، در فاصله ای کمتر از1پلک زدن، ماده شکاری بزرگ رو2دستی چسبید و به ضرب وسط بستر چسبنده کوبیدش زمین. ماده فرصت نکرد فریاد بزنه. 1دسته از پر هاش با1ضربه کنده و به مواد چسبنده اطراف بستر آغشته شده و در حلقش فرو رفتن. کرکس با سرعتی که سعی می کرد هرچی بیشتر باشه ماده شکاری رو کامل وسط دام فرو کرد، با1حرکت تند و شدید با تمام قد خودش رو روی دشمن پرت کرد و تمام جسمش رو به بستر فشار داد تا مطمئن شد همه جاش کامل به دام چسبید و اون موجود متحیر و گیج کامل گرفتار شده. بعد بدون توجه به پشت سر و بدون1ثانیه تأمل شاخه های پشت بستر رو کنار زد و به هر زحمتی بود از اون جهنم تاریک زد بیرون. وحشت تمام جونش رو مور مور می کرد. نمی تونست درست پرواز کنه. هم گیج و خسته بود و هم پر و بالش به شدت چسبناک شده بودن و واقعا نمی تونست بره بالا. چیزی به نیمه شب نمونده بود. ماده ها برای تسخیرش بر می گشتن و این یکی از کمترین خطر هایی بود که اون شب پیش می اومد.
شب، در اطراف اون فضای محصور و جادو شده از طلسم سیاه حکمفرمایی می کرد. سایه هایی محو و ناپیدا، به ناپدیدی سراب و خیال، آهسته آهسته در هوالی اون جهنم وحشی پخش می شدن و دورش رو می گرفتن. هیچ حرکتی دیده نمی شد. برای اون ها که از وجود سایه های ناشناس بی خبر بودن، گاهی، فقط گاهی، شاخه ای یا برگی بر اثر وزش باد کمی می جنبید، خشخش بی حال و خیال گونه ای می کرد و دوباره تمام دنیای بیرون از جشن وحشی شکاری ها، در سکوتی به سنگینی هیچ فرو می رفت.
درست سر نیمه شب1دفعه تمام نور ها خاموش شدن. تیرگی مطلق همه جا رو گرفت ولی صدا ها1دفعه انگار چندین برابر رفتن بالا. دیگه کسی کسی رو نمی دید. شهپر دیگه اختفا و احتیاط رو بیخیال شد، اطرافیانش که اصلا خیال خسته شدن نداشتن رو با خشونت به گوشه و کنار پرت کرد و هوار زد:
-کرکس!کدوم جهنمی رفتی؟ کرکس!
دستی با قدرت کشیدش عقب و شهپر تقریبا به حالت دراز کش روی یکی از شاخه های عطری ولو شد.
-رفیقت جاش امنه عشق! نگرانش نباش. تو به خودت برس!
چندتا دست حریص و1سیل پر های نرم و خوشبو انگار تمام وجودش رو گرفتن. شهپر حرکتی به خودش داد و پرید بالا، اوج گرفت و توی تاریکی محکم به شاخه های اطراف خورد ولی بی اعتنا رفت بالا تر تا از شاخه ها گذشت و نفسی توی هوای تازه کشید. چند بار چرخید و چشم هاش رو باز و بسته کرد تا بتونه به تاریکی عادت کنه و ببینه چی داره میشه. صدا هایی که از بلندی ترسناک شده بودن توی سرش منعکس می شدن و آزارش می دادن. کرکس هیچ کجا نبود. شهپر تا جایی که نگاه روزبینش بهش اجازه می داد دقیق نگاه کرد. شکاری ها، وحشی و بی مهار از فضای محصور با درخت های عطری بیرون زدن و مثل سیل جهنم به طرف منطقه سکویا به حرکت در اومدن.
1دسته ماده دیوانه با جیغ هایی از اعماق وجود از راهرو گذشتن و در حالی که هم رو تا مرز دریدن عقب می روندن به طرف بستر کرکس خیز برداشتن. صحنه وحشتناکی بود. کرکس از دور تر تماشا می کرد و واقعا می لرزید. تا چند لحظه بعد ماده های وحشی نفهمیدن به جای کرکس با1هم جنس گرفتار خودشون طرف هستن. کرکس نموند ببینه چی به سر اون نگهبان بیچاره و گرفتار آوردن. پرواز سر و صدا داشت و کرکس با اون نیمه پریدنش محال بود بتونه خلاص بشه. بدون اینکه بفهمه اون طرف راهرو و خارج از میدان دیدش چی داره میشه بدون پرواز و با پرش های کوتاه از شاخه ای به شاخه دیگه پرید و با تمام توانش سعی کرد از اون دردسر وحشتناک هرچی دور تر بشه. به اندازه کافی که دور شد، تمام توانش رو جمع کرد و با فشاری بیشتر از تحمل وجودش به بال هاش فشار آورد تا باز بشن. اول نشد و بعد کمی، کمی دیگه، باز هم بیشتر، بال هاش باز شدن ولی نه به خوبی همیشه. همین قدر که کرکس بتونه از شاخه ها جدا بشه و بره بالا. صدایی از پشت سرش. نعره بود. عربده بود. توحش بود.
–اونجا. بگیریدش!
هوار های پشت سر کرکس براش ندای مرگ بودن. در تمام عمرش اینطوری نخواسته بود از چیزی فرار کنه و اینطوری ناتوان نشده بود. خستگی پلک هاش رو می بست و مانع دیدنش می شد و بال هاش گرفتار چسبندگی دامی که ازش رها شده بود ازش فرمان نمی بردن. کرکس قدرتش رو، تمام قدرتش رو به یاری طلبید.
-وای خدای من! وای خدای…خدای من!
کرکس با تمام نفسش زور می زد که هرچی سریع تر و بالا تر بپره. داشتن بهش می رسیدن.
-خدایا!نه!
می رسیدن.
-نه! برای خاطر خدا! نه!
رسیدن!
کرکس نمی تونست بره بالا. مثل برق پر هاش رو بست و خودش رو پرت کرد پایین. سقوطی واقعی.
ماده ها1لحظه در تاریکی سر در گم شدن.
-پس کو؟ همین الان2قدمیش بودم! فقط2تا بال دیگه دستم می رسید بهش! کجا غیبش زد؟!
-من هم نمی دونم. الان اینجا بود همینجا!
-شما ها1مشت جفت خواه کور به درد نخورید. ببینید حتما رفته بالا. زود باشید پیداش کنید من می خوامش!
ماده وحشی این رو با صدایی ترسناک جیغ کشید و بی اختیار1مشت از پرهای روی سینهش رو با حرصی جنون آمیز با پنجه های قوی کند و پاشید هوا. کرکس در چند متری زمین بال های چسبناکش رو باز کرد و افقی در ارتفاعی پایین تر از شاخه های بلند چنار ها به پرواز در اومد. سرش گیج می رفت و تقریبا جایی رو نمی دید. ماده ها رسیده بودن بالای سرش. کرکس تمام زورش رو داد به بال هاش و با تمام سرعت رفت. دیگه چشم هاش باز نبودن یا اگر هم باز بودن چیزی نمی دید. کرکس بدون دیدن مقابلش مثل تیر رفت و رفت و رفت و1دفعه انگار به هیچ خورده باشه، به ضرب تمام به1چیز عجیب و نامأنوس برخورد کرد، به شدت به عقب پرتاب شد ولی از اون چیز عجیب جدا نشد. بی اختیار و بی تعادل چند بار به جلو و عقب رفت و متوقف شد. به شدت نفس نفس می زد. از شدت تلاش و از شدت وحشت. وسط چیزی شبیه1تور کلفت، محکم و چسبنده با شبکه های بسیار ریز و نفوذ ناپذیر گرفتار شده بود. حکمت اونهمه تار عنکبوت و اونهمه شیره رو حالا کاملا می فهمید.
اون طرف شاخه های بین کرکس و فضای جهنم، جنگی وحشی و بی رحم در جریان بود.
منطقه سکویا در آرامشی ترسناک شب رو سپری می کرد. خورشید از شدت بی تابی به زحمت اختیار اعصابش رو نگه می داشت. از دور دست ها، محو و منعکس، صدا هایی گنگ و جهنمی به گوش می رسید. انگار بادی از اعماق جهنم می وزید و مرگ رو عربده می زد. سایه هایی ناپدید و منظم در اطراف منطقه سکویا می چرخیدن. نگاه جستجو گر و کاملا هشیار خورشید هیچ چیزی رو جا نمی ذاشت. اون طرف منطقه، روی درخت گردوی بلند، تکبال کاملا پنهان و کاملا آماده، در انتظار حادثه بود.
جنگ در اطراف جهنم گسترش پیدا می کرد. تمام اتفاق ها چنان سریع می افتادن که انگار دستی دور حوادث رو تند کرده بود. شکاری های بی خود از خود، وحشی، خواهنده و تشنه به خون، بی اون که بدونن با چه چیزی و چه جوری درگیر شدن، فقط می خواستن مانع رو کنار بزنن و پیش برن تا برسن به جایی که بشه کشت، درید، خون ریخت و ویران کرد. سکویایی ها زیر فرمان مشکی آماده و چابک با چنگال های تیز و دست های مسلح راه رو بهشون بسته بودن. کرکس درست زیر پای ماده های سرمست و دیوانه بی صدا پرپر می زد مگر خلاص بشه ولی هرچی بیشتر تلاش می کرد گرفتار تر می شد. جنگ به این طرف شاخه ها می رسید. کرکس کم کم می فهمید. ماده ها فاصله ای تا فرود نداشتن. اگر پایین می اومدن درست روی سر کرکس نازل می شدن. کرکس فهمید که اینطوری از اون تور لعنتی خلاصی نداره. دست از تقلای بی فایدش برداشت و آماده شد که در صورت لزوم تا سر حد کشتن و داقون شدن با اون موجودات ترسناک بجنگه. صدایی درست از پشت سرش.
-وای!کرکس! این تویی؟
کرکس به شدت یکه خورد. چنان شدید که اون تور مثل فنر به اطراف تکون خورد و تکونش داد.
-شهپر!بیا از اینجا نجاتم بده!
شهپر چرخید و از طرف راست به کنار کرکس و تورش رسید.
-خوب خوب خوب! عجب جایی خودت رو گیر انداختی! ببینم! تو از اون پشت فرار کردی! اونجا خوابگاه و خلوت ماده هاست. تو اونجا بودی!؟ برای چی؟
کرکس کلافه تلاشی کرد ولی نتیجهش فقط این بود که همراه تور شناور بین زمین و هوا مثل1بادکنک بزرگ تاب خورد.
-بودم که بودم عوضی! این به تو مربوط نیست. بیا از این چیز مسخره خلاصم کن!.
شهپر نگاهش کرد.
-یعنی چی؟ به تکبال میگم!
کرکس از شدت تقلا دوباره به نفس نفس افتاده بود.
-شهپر! به جان فسقلی اگر پر اون ماده ها بهم بخوره تا نکشمت نمیمیرم.
شهپر به اطراف نگاه کرد و تازه فهمید چی داره میشه. خندهش رو پشت دستش پنهان کرد و گفت:
-عجب!
کرکس با حالتی بین فرمان و تقاضا شعله کشید.
-شهپر از اینجا نجاتم بده!
صدای نعره های پیروزمندانه و بی مهاری از بالای سرشون بلند شد.
-اونجا!اون پایین!
شهپر دیگه معطل نکرد. ماده ها کرکس رو دیده بودن.
-اینقدر تقلا نکن بیشتر گیر می افتی. تحمل کن الان نجاتت میدم.
کرکس تحمل نداشت. سرش بالا بود و خواه ناخواه فرودی وحشتناک، بی تاب و جنون زده همراه با نعره های دیوانه وار رو می دید و می شنید.
-شهپر!بجنب! محض خاطر خدا! بجنب!
شهپر دیگه نمی خندید.
-آروم باش کرکس! الان درستش می کنم.
-شهپر! به خاطر خدا!
-دیوونه تو از چی می خوایی در بری؟ اون ها فقط1مشت ماده هستن. بهت میگم1دقیقه صبر کن!
-شهپر!فقط بجنب! فقط بجنب!
کرکس دیگه تلاش نمی کرد ولی شهپر می دید که نفسش به شدت به شماره افتاده.
-کرکس! با خودت اینطوری نکن! اگر لازم باشه درگیر میشم. دستشون بهت نمی رسه. کرکس! می شنوی؟ تو1بار کمان خوردی. الان نباید اینهمه ملتهب باشی واسهت خطرناکه. کرکس! می فهمی چی میگم؟
-شهپر!فقط بجنب! از اینجا نجاتم بده!
فرود ها به سرعت برق داشت کامل می شد. ماده ها رسیدن. شهپر با تمام توان تور رو می کشید و می درید و این خطر بود که خودش هم گیر بی افته. برای شهپر مثل روز روشن بود چی میشه اگر گرفتار می شد. اون ها کرکس رو زنده می خواستن. فقط کرکس رو. اگر موفق نمی شد، کرکس گرفتار و خودش کشته می شدن. چی پیش می اومد اگر در می رفت و کرکس رو گرفتار رها می کرد؟ شهپر1ثانیه هم به این فکر مجال نداد. با تمام توانش با تور می جنگید. کرکس به شدت ملتهب بود.
-کرکس!باید کمک کنی. آماده ای؟ دست هات رو آزاد کن، آفرین همینطوری. حالا بدهش به من!چیکار می کنی دیوانه دستت رو بده!
ولی کرکس خودش رو کشید عقب. لحظه ای محو به شهپر خیره شد. تصویر مرداب تاریک و توفانی به وضوح در برابر نگاهش جون گرفت. قیامتی تاریک که کرکس لحظه های پایان خودش رو در نگاه شهپر که بالای سرش ایستاده بود تماشا می کرد.
-نه! نه!
شهپر تقریبا داد زد:
-کرکس!الان می رسن! بدهش من دستت رو!
کرکس کشید عقب.
-نه! نه!
دیگه وقتی نبود. شهپر التماس رو هوار کشید.
-کرکس به خدا می خوام نجاتت بدم. به جان تکبال می خوام نجاتت بدم لعنتی! تو رو به خدا باور کن دیر شد! دستت! دستت رو بده! دست های عوضیت رو بده روانی!
-نه! نه!
زمان تقریبا کامل از دست رفته بود. شهپر بیخیال احتیاط شد. خودش رو روی تور چسبنده پرتاب کرد و دست های کرکس رو به زور گرفت و کشید. کرکس مهلت مقاومت نداشت. شهپر تیز نگاهش کرد.
-خفه! هر غلطی گفتم می کنی. به جای اینکه با من بجنگی همراهم میشی و2تایی با این طله می جنگیم. من دست هات رو گرفتم. آهسته شونه هات رو از تکیه اون چیز لعنتی خلاص کن و زورت رو بفرست طرف دست هات. بجنب! حالا هر وقت گفتم خودت رو سفت بگیر، با جفت پا هات فشار بده به پشت سرت و پرت شو طرف من. کرکس! حواست به منه؟ آماده ای؟
قهقهه جهنمی و نعره های جنگ تمام وجود زمین رو انگار گرفته بود. شهپر می دونست که دیگه فرصتی نیست. با تمام توان دست های کرکس رو سفت چسبید. کرکس اصلا شبیه خودش نبود. شهپر مهلت نداشت به این چیز ها توجه کنه. اگر نجاتش نمی داد تکبال نمی بخشیدش. به خاطر می آورد تعهدی رو که یواشکی، خیلی یواشکی، لای شاخه های بلوط بلندی که لونهش بالاش بود به تکبال داد.
-شهپر! من نگرانم. مواظبش باش. کرکس زیاد به خودش مطمئنه. اون ها هم زیاد خطرناکن. من زنده می خوامش. اگر طوریش بشه من دیگه نیستم.
و شهپر آروم و مهربون، خیلی خیلی مهربون، به پر های خاکیش دست کشیده بود، اشک های همیشگیش رو پاک کرده بود، دلداریش داده بود و بهش اطمینان داده بود که امکان نداره اجازه بده حتی1پر از کرکسش بی افته و کاملا سلامت براش پس میاردش.
-کجا می خوایی بری کیمیا؟ مال خودمونی!
کرکس خواست کاری، حرکتی کنه ولی نتونست. مهلتش پیش نیومد. شهپر مثل تیر بین کرکس گرفتار و ماده های حمله ور حائل شد و جنگ مثل آتیشی که به هیزم خشک برسه1دفعه شعله کشید. شهپر1نفس این طرف و اون طرف می پرید و اجازه نمی داد حتی1پر از مهاجمین به کرکس بگیره و در همون حال1لحظه کوتاه رو غنیمت شمرد، برگشت، جفت دست های کرکس رو گرفت و از بین تور نیمه ویران بیرونش کشید. کرکس تقلای شدیدی کرد که در نتیجه کشیدن های شهپر و پرپر زدن های وحشی خودش تور1دفعه وا داد و پاره شد و هر2همراه هم از بالای سر ماده ها به عقب پرتاب شدن. مهاجمین لحظه ای به خودشون اومدن که شهپر همون طور که دست های کرکس توی دست هاش بود پرید و با تمام توانش خودش و همراه بی حالش رو کشید بالا.
-کرکس! به خاطر خدا1حرکتی کن من زورم نمی رسه!
جنگ شدید، مرگبار و بسیار سریع بود. کرکس چند لحظه گذرا گیج بود و بعد،
-شهپر!بهم بگو چی داره میشه؟ خیال می کردم فقط باید از دست مسخره بازی ماده ها خلاص بشم.
شهپر خندید.
-این فقط موزیک متنشه. این جونور ها می خوان پخش بشن توی جنگل و کشتار کنن و بچه های ما مانع شدن.
کرکس1دفعه مثل آتیش گرفته ها از جا پرید.
-چی؟ بچه های ما مانع شدن؟ شهپر! این افتضاحه! واسه چی همچین اجازه ای دادی؟
شهپر هنوز دست کرکس رو رها نکرده بود.
-من اجازه ندادم. من نمی دونستم. ولی چرا نباید می دادم اگر هم می فهمیدم؟
کرکس هوار زد:
-شهپر!بچه های ما فقط1دسته خفاش و کلاغن. این ها1لشکر شکاری وحشی و از خود بی خودن. سکویایی ها همه نابود میشن.
شهپر دیگه معطل نشد. همراه کرکس در1زمان از جا کنده شدن. ماده های تعقیب گر پشت سرشون دیگه به حساب نمی اومدن. کرکس سریع تر از باد جهنم از بالای شاخه ها گذشت و خودش رو وسط معرکه انداخت ولی1دفعه با پنجه های شهپر عقب کشیده شد.
-کرکس!نه!
کرکس لحظه ای متحیر به مشکی که درست در مقابلش ظاهر شده بود خیره شد. عجیب بود. مشکی رو1لحظه انگار در حالتی نامشخص، انگار از پشت1سری شبکه هایی مثل تار عنکبوت دید که دست هاش رو با تمام قدرت بالا برده و انگار آماده انداختن چیزی درست روی سر نفر رو به روییش بود. هدف گیریش حرف نداشت اگر شهپر کرکس رو کنار نمی کشید. مشکی با دست هایی که سر رشته های باریک ولی محکم شبکه توی دستش رو تاب می داد خیلی عادی گفت:
-سلام کرکس!
و بعد چنان سریع غیبش زد که انگار اصلا نبود. کرکس متحیر به اطراف نظر انداخت. صحنه اطرافش چنان عجیب بود که کرکس برای1لحظه در جا خشکید. خفاش ها همه بدون استثنا مثل مشکی انگار از پشت شبکه های باریک دیده می شدن، همه دست هاشون بالا بود و به محض رسیدن به1شکاری آماده حمله، دست ها رو می بردن بالا، سر رو هدف می گرفتن و دست ها رو به ضرب تمام می آوردن پایین. سر و گردن شکاری مشبک دیده می شد، پرپر می زد و خفاش ها شبکه رو با تمام توان می کشیدن و چند لحظه بعد، شکاری های بی جون و بی حرکت بین زمین و آسمون رها می شدن و سقوطی به دل تاریکی پایان کارشون بود.
کرکس می دید که کلاغ ها هم همین برنامه رو با نهایت سرعت و قدرت دنبال می کردن ولی اون ها که مدل پنجه هاشون با مال خفاش ها فرق داشت، برای بهتر عمل کردن به سرعت برق توی هوا سر و ته می شدن، می چرخیدن و شبکه لای پنجه هاشون می رفت هوا و می چرخید و روی هدف فرود می اومد. سکویایی ها با دست، پا، منقار، پنجه و چنگال و اون شبکه های عجیب که کرکس دیگه فهمیده بود حاصل خطای دیدش نیستن و واقعا وجود دارن، شکاری ها رو حسابی زمین گیر کرده بودن. می دریدن، خفه می کردن، کور می کردن، متلاشی می کردن، خون بود که می پاشید و تر می کرد و می جوشید!
کرکس گیج تماشا می کرد. شهپر هم همینطور.
-این چی می تونه باشه؟ واه!
چیزی به شدت از پهلو با کرکس برخورد کرد.
-آخ ببخشید کرکس ندیدمت. خوب ما که شب بین نیستیم معذرت.
کلاغ ریز جثه این رو گفت و خواست بره که کرکس بیخ دمش رو چسبید.
-بیا اینجا ببینم!
-آخ کرکس من که معذرت خواستم!
-معذرت نخواه بگو داستان این نخ ها چیه؟
کلاغ که می خواست هرچه سریع تر بره تند و بی مکث جواب داد:
-این ها تار های کرم ابریشم هستن دیگه! چه خوب شد باهامون همکاری کردن و بهمون دادنشون وگرنه الان هیچ کدوممون زنده نبودیم! این ها از تار عنکبوت محکم ترن.
شهپر مات به کلاغ خیره شد.
-ولی کرم های ابریشم الان…
کلاغ بی صبرانه حرفش رو برید.
-بله خوب خودشون هم همین رو گفتن ولی راضی شدن دیگه!
کرکس دوباره بیخ دم بلند کلاغ در حال فرار رو چسبید.
-صبر کن! آخه چجوری؟ این نقشه کی بود؟ کی تونست کرم ها رو…
کلاغ این بار جهید و در حال دور شدن داد زد:
-خورشید.
کرکس نگاهش کرد و دید که کلاغ مثل1برگ کوچیک وسط باد به سرعت توی هوا پشتک زد، چرخید و شبکهش1شکاری خیلی بزرگ رو شکار کرد. شهپر به خودش اومد.
-کرکس!بجنب! باید کمک کنیم!
کمتر از1لحظه بعد، کرکس و شهپر وسط میدون در حال کمک رسانی به سکویایی ها بودن. غرشی از وسط جمعیت.
-کرکس اومد! کرکس و شهپر اینجان! بچه ها بزنید!
غرش هورای سکویایی ها که نفس گرفته بودن جنگل رو به لرزه انداخت. سکویایی ها با روحیه ای2برابر و کرکس و شهپر با توانی چند برابر مشغول شدن. جنگ خشن و بی توقف جاری بود.
خورشید بالای منطقه سکویا می چرخید. تکبال در انتهای منطقه سایهش رو می دید. همینطور سایه های گنگی رو که از پایین درخت سکویا انگار در جنبش بودن و نبودن. تکبال آهسته روی پا هاش بلند شد، شونه هاش رو بالا کشید و هشدار ضعیفی برای خورشید فرستاد. خورشید بلافاصله علامت رو گرفت و جهتش رو تشخیص داد. لحظه ای بعد، بی صدا و سریع به طرف محل جنبش های پنهانی پرواز کرد. تکبال اشتباه ندیده بود. مار ها، یکی یکی و در کمال سکوت، از سوراخی که معلوم بود تازه باز شده، بیرون می اومدن و به طرف سکویا می خزیدن، از تنه کلفتش بالا می کشیدن و راه لونه کرکس رو در پیش می گرفتن. جایی که تکبال به خیال مار ها باید اونجا می بود.
خورشید لحظه ای به تماشا ایستاد، بعد لبخند خطرناکی زد و بی صدا و شبح وار پرواز کرد و رفت.
جنگ وحشی و بی مهار پیش می رفت. کرکس1لحظه برق چنگالی رو دید که از فاصله دور رفت بالا و تیزپرک رو نشونه گرفت. برای هر کاری دیر بود. کرکس هیچ طوری نمی رسید.
-تیزپرک!
نعره کرکس تیزپرک رو آگاه کرد ولی کمی دیر. تیزپرک به سرعت جاخالی داد از ضربه ای که نمی دونست چیه و از کجا داره میاد. ضربه به تیر متلاشی کردن سر تیزپرک اومد ولی به خاطر چابکی تیزپرک به جای سرش به شونهش نشست. پیش از فرود اومدن ضربه، کرکس با اینکه مطمئن بود نمی رسه ولی به طرف تیزپرک و اون چنگال به هوا جسته شیرجه زد. ضربه زود تر از کرکس به تیزپرک رسید. به ضرب تمام اومد و چنان محکم به شونه راست تیزپرک نشست که همه خیال کردن تیزپرک رو از وسط نصف کرد. تیزبین فقط خونی رو دید که فواره زد و با عربده ای وحشی خودش رو وسط انداخت. شهپر زود تر رسید و شکاری بزرگ در1لحظه با گردنی خورد شده به دل تاریکی سقوط کرد. تیزبین عربده می زد. تیزپرک در آستانه سقوط توی دست های کرکس مثل فواره سرخ خون پس می داد.
-تیزپرک! بهت فرمان میدم زنده بمونی. می فهمی؟
تیزپرک از پشت پرده خون به کرکس نظری تقریبا خالی از هشیاری انداخت، لبخند گنگی زد و چشم هاش بسته شد. تیزبین کم مونده بود شکار بشه. مشکی رسید و کمینِ شکاری تیزبین رو گرفت و ناکارش کرد. کرکس مثل باد تیزپرکِ بی حرکت رو از میدون برد بیرون. تکرو اونجا منتظرش بود. کرکس بی حرف جسم بی حرکت تیزپرک رو سپرد به تکرو. تکرو گرفت و مثل تیر به طرف منطقه سکویا پرید. کرکس بی معطلی به معرکه برگشت. جنگ وحشی و نفس گیر در جریان بود. شکاری ها تا پای جون می جنگیدن. اگر پیروز نمی شدن تکمار زندهشون نمی ذاشت. شکاری ها برای ادامه حیات می جنگیدن.
تکرو غرق در خونِ تیزپرک پرواز می کرد تا هرچه سریع تر به منطقه سکویا و به خورشید برسه. از دور نشانه های تردید ناپذیر وجود درگیری در منطقه رو دید و شناخت. آتیشی که در وسط منطقه شعله می کشید و سایه هایی که مثل باد بالا می رفتن و فرود می اومدن. تکرو فقط امیدوار بود خورشید مهلت داشته باشه این فواره خون رو بند بیاره. تیزپرک داشت سبک تر می شد. تکرو بی مهابا رفت و به دل جنگ منطقه سکویا زد. مار ها همه جا بودن. روی تمام شاخه ها. روی زمین، روی تنه درخت ها، هر جایی که به عقل پرنده ها نمی رسید. تکرو بی توجه به قیامتی که درست در اطرافش جریان داشت نعره کشید:
-خورشید!خورشید! به داد تیزپرک برس!
تکرو بغضش ترکید. خورشید در مقابلش بود. نپرسید چی شده. هیچی نگفت. جسم خونآلود تیزپرک رو با نهایت سرعت از تکرو گرفت و پیش از هر سوالی پرواز کرد و به طرف درخت های هلو رفت. تکرو در تمام عمرش نسبت به هیچ کس اینهمه احساس سپاس و حقشناسی نکرده بود اون هم فقط به این خاطر که طرف با سوال کردن زمان رو از دست نداده. تکرو با چهره ای غرق خون و اشک دنبال خورشید رفت. خورشید بدون اینکه متوقف بشه و بدون اینکه برگرده به تکرو نگاه کنه با صدایی محکم و مطمئن گفت:
-خوب، که چی؟ ما در جنگ هستیم. تیزپرک هم می دونست. الان که زمان گریه نیست. بسه! اگر زنده موندنی باشه یا نباشه گریه های تو چیزی رو تغییر نمیده.
تکرو که جون گرفته بود داد زد:
-زنده هست؟
خورشید با تلخی و خونسردی همیشگی جوابش رو داد.
-زهر مار!بله زنده هست. حالا خفه شو و برو گم شو همونجایی که ازش اومدی!
تکرو بلافاصله پرواز کرد تا به کرکس و بقیه برسه، توی ادامه جنگ کمک کنه و بهشون بگه که در منطقه سکویا مار ها حمله کردن. صدای هیس هیس های کشدار و وحشتناک و صدای فریاد های سکویایی ها تمام منطقه رو می لرزوند. مار ها واقعا زیاد بودن، ولی عجیب بود!مار های روی درخت ها حرکت نمی کردن. یعنی حرکت می کردن ولی از جاشون نمی جنبیدن. فقط دیوانه وار هیس می کشیدن و تقلا می کردن و محل پیچ و تاب خوردنشون ثابت بود. تکرو لحظه ای متوقف موند و نگاه کرد. حیرتش زمانی بیشتر شد که دید مار ها هیزم های آتیش وسط منطقه هستن و کلاغ های منطقه سکویا با حرارت مار ها رو از درخت ها جدا می کنن و توی آتیش میندازن. مار ها تقلا می کردن، پیچ و تاب می خوردن، توی آتیش می افتادن، می سوختن و جزغاله می شدن. تکرو می دید که برای جدا کردن مار ها از درخت ها کمی زمان لازمه. می دید که سکویایی های زیر فرمان خورشید گاهی چند لحظه ای بالای سر1مار پرپر می زنن تا جداش کنن. اول تصور کرد خفهش می کنن. ولی چطور ممکن بود ماری در حال خفه شدن فقط چسبیده به تنه یا شاخه درختی تقلا کنه و حتی1دم به اطراف نزنه؟! تکرو مات به این صحنه خیره مونده بود و با ضربه خورشید که به شونهش کوبیده شد تازه یادش اومد کجاست.
-تو که هنوز اینجایی مگه بهت نگفتم گم شو؟
تکرو شونهش رو با دست های سرخ از خونِ تیزپرک مالش داد.
-دیدم اینجا هم جنگه گفتم کمک کنم.
خورشید آروم بود. خیلی آروم تر از کسی که وسط1لشکر به این بزرگی مار گیر کرده باشه.
-لازم نکرده. اینجا تو لازم نیستی. بجنب برو اونجایی که ازش اومدی لازم تری. کار اونجا که تموم شد بگو بقیه بیان اینجا آتیش بازی و گرما و خوردنی و همه چی.
تکرو با چشم های گشاد از حیرت به خورشید و به مار ها و به سکویایی های درگیر نظر انداخت و تازه ماجرا دستگیرش شد. خورشید فهمید و زد زیر خنده.
-تو چی خیال کردی؟ به نظرت فقط اون عنکبوت های چسبونکی کثیف بلدن تار ببافن و چسب درست کنن؟ به من میگن خورشید. تا هستم تکمار نباید خواب کامیابی رو هم ببینه!
تکرو از خوشی و سبکی، قهقهه زنان به طرف منطقه درگیری کرکس و بقیه پرواز کرد.
پیش از رسیدن صبح، سکویایی ها به منطقه برگشتن. شکاری های باقی مونده جونشون رو برداشتن و فرار کردن. کرکس و شهپر پیشاپیش بقیه پرواز می کردن. سالم تر ها زخمی ها رو می آوردن. تکبال با دیدن کرکس که تقریبا به شهپر تکیه زده بود، تا سقوط از بالای شاخه تاک فاصله ای نداشت. تکرو ماجرا رو برای کرکس و بقیه گفته بود و بقیه خسته و شاد در حال برگشت بودن. مار هایی که گرفتار طله خورشید نشده بودن، با نهایت سرعت به طرف سوراخی خزیدن که ازش اومده بودن ولی اون راه هم با همون چسب غلیز بسته شده بود و با گیر کردن2تا مار اولی، بقیه حساب کار دستشون اومد و مثل برق و باد به اطراف پراکنده شدن. بعضی ها تونستن فرار کنن و خیلی ها به دست تازه رسیده های تازه نفس گرفتار و هیزم آتیش وسط منطقه شدن. تکبال جیغ کشید:
-کرکس! چی شده؟ تو رو خدا!
کرکس که از خستگی نفسش بالا نمی اومد با دست های شهپر به تاک رسید. دیگه واقعا نمی تونست خودش رو سرپا نگه داره و حفظ کنه. شهپر چند بال آخر رو زد. کرکس در آستانه سقوط رو آشکارا بغل کرد و به تاک رسوند. دست بی حالش رو گذاشت توی دست تکبال، نگاهش کرد، بهش لبخند زد و پیش از اینکه کرکس ببینه و بفهمه دور شد.
-کرکس! تو رو به خدا حرف بزن!
کرکس خندید.
-چیزی نشده فسقلی! من فقط وحشتناک خسته شدم. ببین؟ حتی1پر هم ازم نیفتاده. شهپر شنید. در سکوت نفس عمیقی از سر آرامش کشید و به طرف آتیش پرواز کرد تا جسم دردناک و یخ زدهش رو گرم کنه. تکبال کرکس رو بغل کرد، به زیر پر هاش خزید و گریه و خندهش با هم یکی شد. تیزبین از شنیدن خبر زنده بودن تیزپرک از خوشحالی بلند زار می زد و خورشید فحشش می داد. زخمی ها با دیدن سور مفصلی که خورشید و باقی همراه هاش توی منطقه سکویا ترتیب داده بودن حسابی سر حال اومده بودن و از خوشی بالا و پایین می پریدن. کرکس برای تکبال نگفت که چی داشت می شد. براش نگفت چرا اینهمه عطرآگین و چسبناک شده. براش نگفت که شهپر نجاتش داد. شهپر روی شونه مشکی زد.
-تو حرف نداشتی. کرکس هم نفسش که بالا بیاد همین رو بهت میگه. من شک ندارم.
مشکی خندید.
-ممنونم شهپر!
سکویایی ها خسته ولی شاد و سبک، وسط منطقه جشن گرفته بودن. تا صبح هنوز زمان باقی بود.
شب بود و آتیش و سور و عشق و حال، تا صبحی که به این زودی ها نمی رسید.
دیدگاه های پیشین: (4)
مینا
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 21:44
سلام خواستم حسابی بغلتون کنم آ[ه اصلا فکر نمی کردم این قسمترو الآن بذارید حسابی حاااااااااااااال کردم هنوز نرفتم بخونمش مررررررررررررسییییییییییی من برم بخونم خدافظ شکلک دویدن ببینم چی شد کرکس چی میشه بالاخره؟

پاسخ:
سلام مینا جان.
خوب چرا معطلی؟ بپر بغل کن!
خودم هم فکرش رو نمی کردم بشه به این زودی این بخش رو بنویسم. زد و شد.
شاد باشی.
حسین آگاهی
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 22:17
سلام. فکرشو نمی کردم به این زودی این قسمت مهیج و عالی رو بذارید.
واقعاً خسته نباشید.
امیدوارم قبل از سال تحویل تموم بشه.
شش هفت ماه فکر کنم شده که داریم این داستان رو دنبال می کنیم.
قیافه تکمار دیدنی شده.
حتماً تو قسمت بعدی از تکمار و عصبانیتش بنویسید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خودم هم موندم چی شد که نوشتم. آخه به نظر خودم1هفته ای باید صرفش می کردم. اومد دیگه.
وای تکمار! من می ترسم الان از حالش. جرأت نمی کنم اون طرف ها آفتابی بشم ببینم درجه خشمش چنده. یکی شجاع تر رو بفرستید من نیستم.
کاش می شد تا سال تحویل تکبال هم به سر برسه. یعنی داستانش نه خودش! کاش مثل مشق جریمه می شد2تا دست بنویسنش تا زود تر تموم بشه! دلم می خواد از اینجا به بعدش رو بدم یکی دیگه بنویسه. جدی اگر بشه خوب میشه!
ایام به کام.
مینا
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 07:29
خیلی دوس دارم که این دفه کرکس یه چیزی میشد. خیلی یه طوریداره میشه کرکس. باید یه کم تنبیهش کنیم. :d کاش می شد تکبال هم یه کم یبیشتر درگیر میشد. یه کمی اگه میشه تکبالرو با تکمار رو به رو کنید که این نخوتش بره و خلاصه اونم یه کمی بجنگه خیلی جالب بود. خوب با این کار توقع مارو برای به روز شدن سریع بالاتر بردین پیش به سوی قسمت بعد

پاسخ:
شکلک دارم می زنم توی سرم.
نوبت تکبال هم می رسه. بلاخره باید با تکمار طرف بشه. تا ابد که نمی تونه زیر پر قوی تر ها و پناه دهنده ها بمونه. باید1زمانی بیاد بیرون و خودش پیش ببره. خدا کنه اون زمان به اندازه کافی آماده باشه!
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه!
آریا
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 18:43
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
عالی بود ممنونم عزیز
خخخ قیافه تکمار دیدنیه
ممنونم عزیز از انتشار داستان زیبایت مرسییی فراوون
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم از لطفت. بله به نظرم تکمار رو الان باید فقط تماشا کرد البته از دور چون از نزدیک خیلی خطرناکه.
ممنونم که هستی.
پاینده باشی!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال82

زمستون زیادی فاتح باقی مونده بود. بهار دیر کرده بود. ولی در منطقه سکویا و تقریبا در جنگل سرو، کسی مهلت نداشت چندان به انتظار بهار فکر کنه. تکمار دیگه چندان هم مخفی نبود. از ماجرای اون شب کنار رودخونه دیگه تحملش تموم شده و به آب و آتیش می زد. پرنده های جنگل سرو حالا دیگه کم و بیش داستان1دسته بزرگ از مار های خونخوار غیر طبیعی رو می دونستن که توی جنگل پخش میشن و زنده های ضعیف و بی پرواز رو زنده زنده له می کنن و به فجیع ترین وضع ممکن می کشن. دیگه بحث سر اینکه این داستان ها شایعه هست یا نیست نبود. احتمال شایعه بودن وجود تکمار و افرادش تقریبا به فراموشی سپرده شده و ترسی ناگفته و عمیق که روز به روز عمیق تر میشد تمام پروازی ها و بی پرواز های جنگل سرو رو گرفته بود. ولی تکمار این روز ها ظاهرا ترجیح داده بود جنگل سرو در انجمادی آروم باقی بمونه. از بین رفتن چندین تا جوجه در هر روز البته واقعیتی بود که وجود داشت و تکرار می شد ولی اثری از هیبت تکمار و نقشه هاش و جنگ هاش جایی پیدا نبود. تب تکبال کم کم پایین اومد و قطع شد ولی تکبال دیگه درست نشد. سر بالا نمی کرد، حرف نمی زد مگر خیلی کوتاه و در جواب پرسش هایی که واقعا جواب لازم داشتن. و از همه بدتر، به شدت با فاصله گرفتن از خاک مشکل داشت و هر لحظه حاضر بود بمیره ولی از امنیت سفت زمین و از تاریکی زیر پر و بال کرکس بیرون نیاد. روی خاک وا می رفت، پر و بال هاش رو خاکی می کرد، ماتش می برد و اشک بی صدا توی نگاه بی حالتش حلقه می زد. خورشید دیگه چیزی نمی پرسید. فقط در خودش می لرزید و انگار می سوخت و در سکوت دست روی شونه تکبال می ذاشت و هیچی نمی گفت. تکبال بی اعتنا به دست هایی که در سکوت شونه هاش رو می فشردن، سرش رو می کرد زیر بالش و مشغول خاک بازی می شد. شهپر می مرد که بفهمه و نمی فهمید.
تکبال بود و خاک!.
-آهای!سلام! ببینم تو چیکار داری می کنی؟! عجیب تر از این هیچ شکلی پیدا نکردی رفتار کنی؟!
تکبال آهسته سر بلند کرد و به خوشپرواز متحیر که در حال فرود روی خاک کنار تکبال بود نظری گذرا انداخت، بعد دوباره سرش رو انداخت پایین و مشغول خاک بازیش شد. خوشپرواز با حیرتی بی توصیف در کنارش فرود اومد.
-ببینم تکبال تو حالت خوبه؟
تکبال دیگه نگاهش نکرد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز از شدت تعجب نمی تونست بال هاش رو بی حرکت نگه داره.
-تکبال!تو خودت رو دیدی؟ تمام جونت شده خاک! چرا اینجا نشستی؟ مگه نمی دونی پرنده ها نباید روی زمین بمونن؟ تو جات بالای شاخه هاست نه وسط خاک اون هم اینطور افتضاح و خاکی! تکبال؟ این ها اشکه؟
تکبال با نگاهی مسخ و محو به خوشپرواز خیره مونده بود و بدون هیچ تغییری در چهرهش، اشک بود که مثل سیل از چشم هاش اومد پایین. خوشپرواز گیج نگاهش می کرد.
-تکبال!میشه بگی چی شده؟ تو! اینهمه خاک! پر و بال همیشه صاف تو و اینهمه خاک! تو اصلا خاک رو به حساب نمی آوردی و حالا…تکبال! چی شده؟
تکبال هقهقش رو رها کرد. خیالش به نگه داشتنش نبود. اولش چیزی شبیه خنده بود و بعد تبدیل شد به سکسکه و آخر سر هقهقی شد که بند نمی اومد.
-خاک؟ خاک مگه چشه؟ من، من خود خاکم. ازش بالاتر نیستم. من مدت هاست با خاک یکی شدم و فقط خودم آگاه نبودم که الان آگاهم. خاک، خاک، خاک!.
خوشپرواز حس کرد الانه که از تأثر و حیرت از حال بره.
-تکبال!تو داری چی میگی؟ تو با خاک یکی نیستی. تو مال اون بالایی. مال آسمون، مال شاخه های اون بالا، تکبال! خودت رو افتضاح کردی! بیشتر از این وجودت رو خاکی نکن!تکبال! نمی فهمی؟
تکبال بی حالت و وسط هقهق های بی پایان فقط گفت:
-نه. نه. نه!
و در همون حال انگار بدون اختیار و بدون اراده و بدون درک، مشغول خاک بازیش شد. خوشپرواز چند لحظه بهش خیره موند. شونه های جمع شده تکبال به شدت از هقهقی خاموش می لرزید و تکبال بدون اینکه سر بالا کنه با خاک یخزده بازی می کرد. خوشپرواز اشک هایی رو می دید که روی خاک می چکیدن. تکبال دیگه سر بالا نکرد و دیگه حرفی نزد. خوشپرواز بهش نزدیک شد، دستش رو دراز کرد که متوقفش کنه و مانع ادامه کار عجیبش بشه که1دفعه سر جاش خشکش زد.
-این چیه!؟
تکبال دیگه بهش توجه نمی کرد. تکبال دیگه به هیچی جز گریه و خاک توجه نداشت. خوشپرواز با حیرتی آمیخته به ترسی ناشناس به تکبال خیره موند.
-تکبال!تو که نمی تونی پرواز کنی! پس چه جوری…تو با کسی درگیر شدی؟ یعنی چیزی مثلا1پرنده شکاری داشت صیدت می کرد؟ تو که پروازی نیستی چطور در رفتی!؟ و اینهمه یادگاری ازش روی همه جات با خودت آوردی!؟ این! جای پنجه! اثر پنجه های1کرکس!؟ ولی چطور همچین چیزی ممکنه!؟ این خیلی بزرگه! و خیلی عجیب! تکبال! دارم با تو حرف می زنم میشه دست برداری و جواب بدی؟
تکبال1دفعه گریهش بند اومد. دست از خاک بازی برداشت، سر بالا کرد، به خوشپرواز خیره شد و با صدایی بی حالت، بلند زد زیر خنده. تکبال می خندید و همچنان اشک سیلآسا از چشم های خستهش می ریخت روی پر هاش. خوشپرواز دیگه نتونست اونجا بمونه. به سرعت پرواز کرد، اوج گرفت و رفت. فقط می خواست بره. فقط می خواست از اون صحنه وحشتناک دور بشه تا نبینه. احساس کرد چیزی به قدرت1جفت چنگال بزرگ و تیز در حال از هم دریدن تمام اعصابشه. داشت دیوانه می شد. حیرت، وحشت، درد و چیزی شبیه ترحمی آزار دهنده تمام وجودش رو به شدت فشار می داد. خوشپرواز تا اون روز هرگز چنین احساس تلخی رو تجربه نکرده بود.
-هی خوشپرواز معلومه چته؟
خوشپرواز یکه خورد. رنگین پر خندید. خوشپرواز سکوت کرده بود. رنگین پر پرسش گر نگاهش کرد.
-جدی طوری شده؟ تو چیزی شدی؟ بگو ببینم جریان چیه؟
خوشپرواز انگار با چشم های بسته پرواز می کرد. در سکوت و انگار در خواب. رنگین پر بال به بالش داد و به طرف1چنار بلند منحرفش کرد.
-بیا1کمی اینجا بشینیم! اینطوری تو معلوم نیست سالم به مقصد برسی.
فرود و سکوتی که به درازا می کشید. رنگین پر انتظار رو بی فایده دید.
-خوشپرواز!نمی خوایی بگی چته؟ دارم نگران میشم1چیزی بگو!
خوشپرواز طوری به رنگین پر خیره شد که انگار برای بار اول می دیدش.
-رنگین پر! این کبوتره، تکبال، من1بار ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه و با کیه و از این چیز ها، اون بالای درخت ها اون دور به طرف اعماق جنگل رو نشون داد و گفت1جایی اون بالا ها با1سری پرنده ولی بیشتر از این چیزی نگفت. هر دفعه پرسیدم تفره رفت و توضیح نداد.
رنگین پر نفس راحتی کشید و دوباره خندید.
-آهان!آره بابا یادمه ترسوندیم! خوب که چی؟ البته یادمه که اون نگفت ولی اون فاخته روی افرا1چیز هایی می گفت. اینکه این کبوتر1قصه پرداز خیال ساز یا1همچین چیز هاییه. خوب حالا چی شده مگه؟
خوشپرواز در سکوت و به سرعت تمام ناگفته های تکبال و تمام گفته های فاخته رو توی ذهن پریشونش مرور کرد. سر بالا کرد، به رنگین پر نظر انداخت و نفس عمیقی کشید که بگه من نشونه های حضور اون موجود ناشناسی که فاخته می گفت رو توی زندگی تکبال دیدم، ولی مهلتش پیش نیومد. درست پیش از شروع جمله خوشپرواز، صدای وحشتناکی بلند شد و تمام دنیا انگار در1لحظه به حرکت در اومد و زمین و آسمون شروع کردن به وارونه شدن. رنگین پر با فریادی هشدار دهنده پرواز کرد و خوشپرواز رو خواه ناخواه همراه خودش بالا کشید. و درست در لحظه ای که اون2تا از درخت جدا شدن، درخت با صدای خشک مهیبی سقوط کرد و افتاد. خوشپرواز و رنگین پر1لحظه هم صبر نکردن. بلافاصله پریدن و با بیشترین سرعت از اونجا دور شدن بدون اینکه به پشت سرشون نگاه کنن.
2روز بعد، آرامش منطقه سکویا1دفعه مثل آبی که توش سنگ انداخته باشن لرزید. پرواز1ماده شاهین بزرگ و خوش پر و بال بالای منطقه سکویا که خیلی عادی وارد قلمرو سکویایی ها شد و شروع کرد به چرخ زدن همون سنگ موج ساز بود.
ماده شاهین در بالا ترین ارتفاعی که می شد پرواز کنه می چرخید و ظاهرا توجهی به اطرافش نداشت. به سوت هشدار قوی دست، خفاش نه چندان بزرگ ولی زورمند دسته سکویایی ها که روی نوک شاخه بالایی درخت گردو آویزون شده بود اعتنا نکرد و همینطور به حالت آماده باشی که در جواب به هشدار قوی دست توی منطقه سکویا ایجاد شد. ماده شاهین با آرامشی موزون و اطواری چرخ دیگه ای زد و بدون اینکه پایین تر بیاد، با حالتی برازنده ی مدل آراستن پر و بال و پرواز و حرکاتش به طرف سکویا پرواز کرد، دورش چرخید و از اونجایی که پرواز تا نوک سکویا براش مشکل بود، دنبال راهی گشت تا بتونه بی دردسر به اونجا برسه ولی این کار لازم نشد. کرکس معلوم نشد از کجا رسید و کمی پایین تر از پرواز ماده شاهین که داشت درمونده میشد، روی همون درخت گردوی قوی دست فرود اومد. فرصت نشد از کسی بپرسه چی شده و مهلت نبود کسی واسهش توضیح بده. ماده شاهین کرکس رو دید، به طرفش پرواز کرد، بالای سرش چرخی جفت خواهانه زد و1برگ سبز بزرگ دار وش رو از بالا روی سرش انداخت، بعد هم پرواز کرد و از همون راهی که اومده بود برگشت و رفت. کرکس برگ سبز رو گرفت و بهش خیره شد.
-دار وش!اینجا! الان! عجب!
خورشید و شهپر بلافاصله انگار که با طلسم ظاهر شده باشن رسیدن و2طرف کرکس فرود اومدن. بقیه هم کم کم جمع می شدن. خورشید برگ رو از کرکس گرفت و بهش خیره شد.
-عجیبه!مثل اینکه صبرشون تموم شده و امسال خیال ندارن منتظر بهار بمونن.
شهپر پرسش گر نگاه می کرد.
-خوب امسال بهار دیر کرده. ولی این برگ، چجوری ممکنه؟ از کجا آوردنش؟
کرکس برگ رو از خورشید پس گرفت و دقیق نگاهش کرد.
-مال اینجا نیست. توی این فصل دار وش ها هیچ طوری برگ سبز ندارن. از جای دیگه آوردن. از گرم سیر اون طرف کوهستان های7تایی.
مشکی به شدت حیرتزده شد.
-یعنی اینقدر مهم بوده؟ ولی چرا؟
تکبال سرش رو از زیر پر و بال کرکس بیرون آورد، به برگ سبز که دست به دست می شد اشاره کرد و نق زد:
-یکی واسه من توضیحش بده!
کرکس بحث رو رها کرد و واسهش توضیح داد.
-پرنده های شکاری بهار که میشه جشن های تفریح می گیرن. مهمونی های بزرگی که داخلشون هر چیزی میشه دید. از جفتگیری بگیر تا شکار های تفریحی و چرخ و رقص های پروازی و خلاصه جشن و تفریحشونه. خیلی هم مورد توجهه. نشونهش هم برگ سبز دار وشه که واسه هم می فرستن یا واسه اون هایی که دعوت میشن. و الان یکی از این جشن ها رو دارن توی زمستون می گیرن. اینقدر هم به نظرشون لازم بوده که رفتن از ناکجا برگ دار وش آوردن.
شهپر ادامهش داد.
-و خیلی هم براشون مهم بوده که تو حتما بری کرکس. ببین این برگ دعوتت چقدر بزرگه! مطمئنم واسه پیدا کردنش حسابی به دردسر افتادن.
خورشید با چهره ای متفکر و به شدت در هم تماشا می کرد. کسی نمی دید که اون پشت پرده تاریک نگاهش چی می بینه. خورشید می دید و می شنید. هیاهوی جهنمیِ بزم های تکمار رو و سرخی وحشتناکی رو که وسط سیاهی شب های تاریک، تمام1درختستان رو می گرفت. جیغ های مست و بی خود از خود، فریاد ها و نعره های وحشی، ضجه هایی که وسط توحش محو و ناپیدا ولی بلند بودن، خون، خون، خون!.
خورشید با تماس آروم دستی که شونهش رو لمس کرد به شدت یکه خورد.
-خورشید!همراه من باش! صحبت می کنیم.
خورشید آروم به کرکس نظر انداخت، آروم نگاه ازش برداشت و آروم با حرکت سر تأیید کرد.
-خوب، تحلیلت چیه کرکس؟
شهپر با این پرسش آرامش رو برگردوند. خورشید به زمان حاضر برگشت و صدا ها و سرخی و سیاهی رفتن.
-کرکس!این برگ تک نیست. به انتهاش برگ های کوچیک چسبیده. تو می تونی همراه داشته باشی.
کرکس لبخند زد.
-بله به نظرم بشه شما2تا رو، تو و شهپر رو زیر بال هام جا بدم ببرمتون.
مشکی متحیر و ناباور نگاهشون کرد.
-مگه می خوایی بری کرکس؟
پیش از کرکس خورشید جوابش رو داد.
-بله خوب. برای چی نباید بره؟ این تنها راهیه که بفهمیم حکمت این داستان چیه. از این گذشته، شاید لازم باشه کاری کنیم. جلوی1فاجعه جنگلی رو بگیریم یا از حادثه ای پیشگیری کنیم. و اگر کرکس به دعوتشون جواب نده هیچ راهی واسه فهمیدن نیست.
مشکی با حرصی که سعی می کرد قورتش بده غرید:
-ولی این جشن شاهین هاست. برگ سبز رو1شاهین آورده. شاهین ها مال تکمارن. این مسخره بازی پیش از بهار داره گرفته میشه. قشنگ مشخصه که1نقشه ای این وسط هست. دیگه فهمیدن نداره که!
خورشید به کرکس نظر انداخت که بیخیال تکبال رو نوازش می کرد.
-بله نقشه که حتما هست ولی تا اونجا نباشیم و باهاش رو به رو نشیم از ماهیتش سر در نمیاریم. نکنه ترجیح میدید بشینیم تا نقشهشون رو اجرا کنن و بعدش تشویقشون کنیم؟ از کجا معلوم که این بزم پوشش اجرای نقشه نباشه و اینطوری خواستن هیاهوی جنگل رو در اون شب توجیه کنن؟ از کجا معلوم که خواسته باشن کرکس و ما مجاب بشیم که فقط1تفریح معمولیه و اجازه بدیم کارشون رو کنن؟ اتفاقا ما باید باشیم و برای آگاهی از داخل ماجرا کرکس حتما باید بره.
مشکی خشمش که از جنس نگرانی بود رو آزاد کرد.
-چرا خودت نمیری؟ این بزم شکاری هاست. تو هم شکاری هستی. شهپر هم همینطور. تو که اصرار داری خودت برو. از پسش هم بر میایی.
خورشید عصبانی نشد. جنس خشم مشکی رو درک می کرد.
-اولا کرکس هم از پسش بر میاد. خیلی هم بهتر از من. دوما برگ دعوت رو واسه کرکس فرستادن نه واسه من. سوما من بعد از کشف ماهیت تکی دیگه واسه تکمار مهره سوخته هستم. حکم داده اگر افرادش هر جایی دستشون بهم رسید زنده نذارنم. من نمیشه اونجا باشم ولی کرکس این محدودیت رو نداره. مطمئن باش مشکی! اگر می شد و راهی برای حضور آشکار خودم در اونجا پیدا می کردم امکان نداشت کسی جز خودم رو پیشنهاد کنم چون می دونم چقدر ممکنه خطرناک باشه.
مشکی نگاهش رو دزدید و آروم عقب کشید. کرکس به داد جفتشون رسید.
-بسه دیگه تمومش کنید! خورشید درست میگه. یکی از طرف ما باید اونجا باشه و این گرفتاری به اسم من خورده. من باید اونجا باشم.
خوشبین از جا پرید.
-ولی کرکس! شاید این نقشه اصلا واسه تو باشه! شاید دقیقا می خوان که تو بری تا1داستانی سرت در بیارن.
خوشبین آشکارا از این تصمیم کرکس که داشت قطعی می شد پریشون بود. کرکس خوشبین پریشون رو صبورانه نگاهش کرد.
-تا اونجا نباشیم نمی فهمیم.
خوشبین نفس ناهماهنگش رو کشید داخل و لرزید. از خشم، از وحشت، از پریشونی. کرکس نگاهش کرد، آروم و مطمئن.
-خوشبین!خطر مدت هاست که واسه ما شروع شده. دفعه اولمون که نیست. تو که نمی خوایی من اینجا بمونم و بعد از اون شب تمام عمر خودم و همه شما ها با هم بگیم ای کاش اینهمه بیخیال نمی گذشتیم تا فلان اتفاق نمی افتاد؟ تقریبا راهی نیست. من باید اونجا باشم. کاش فقط1بزم ساده باشه که در اون صورت من بعد از اینهمه دردسر حسابی تفریح کردم و چیزی هم از دست ندادیم.
تیزپرک با بدبینی مطمئن و سفت گفت:
-به نظرم اینطوری نشه کرکس! شاهین ها سرسپرده های تکمارن و این مطمئنا1تفریح ساده نیست که توش بهت خوش بگذره.
کرکس به وسط جمعیت ساکت و به طرف صدای تیزپرک که از کنار شونه های پهن و محکم تیزبین به گوش می رسید نظر انداخت. لحظه ای مکث کرد و بعد خندید.
-تیزپرک!باهات موافقم. ولی هیچ چاره ای نیست جز اینکه وانمود به مثبت دیدن کنیم تا زمانش برسه.
مشکی به برگ سبز و به آسمون گرفته قروب نگاه کرد.
-زمانش واسه1هفته دیگه هست. همیشه همینطوره. درست7شب بعد از رسیدن برگ های سبز دار وش. کرکس! تو7شب دیگه باید در محل تعیین شده باشی و درضمن مُجازی1شکاری همراه هم با خودت ببری. خورشید که نمی تونه ظاهر بشه. پس می مونه شهپر.
همه نگاه ها به طرف شهپر چرخید. شاید انتظار می رفت شهپر خوشحال یا وحشتزده یا دسته کم متفاوت به نظر برسه و حتی جرقه ای بسیار کوتاه در نگاهش به چشم بیاد ولی شهپر خیلی عادی، چنان عادی و آروم که بیننده رو به حیرت وا می داشت، به کرکس نگاه کرد و در سکوت منتظر تعییدش موند. نگاه جستجو گر کرکس لحظه ای در بین مشکی، خورشید، شهپر، بقیه حاضر ها، و سر آخر دوباره شهپر چرخید. برای مدتی کوتاه روی شهپرِ آروم و منتظر ثابت موند و بعد به مقابل دوخته شد. شهپر همچنان خیره به کرکس در انتظار بود. کرکس خیلی آهسته سری به نشان تأیید تکون داد. شهپر هم با حرکت سر تأییدِ کرکس رو تأیید کرد. دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود. داشت شب می شد. جنگل سرو می رفت که1روز کوتاه و تاریک دیگه رو به شبی بلند و سیاه پیوند بزنه.
-کرکس!نه! تو رو به خدا نرو! من نمی خوام بری اونجا!
تکبال تمام شب رو ضجه زد. کرکس با حوصله ای عجیب دلداریش می داد و سعی می کرد قانعش کنه ولی تکبال به هیچ صورتی قانع نمی شد.
-من نمی خوام. کرکس! تو رو به خدا! یا نرو یا منو ببر. از زیر پر هات در نمیام. انگار که زنده نیستم. فقط بذار بیام.
کرکس مهربون خندید و به پر های خاکی کبوترش دست نوازش کشید.
-ای پدرسوخته کوچولوی عزیز خودم! تو دردت ماده شکاری ها هستن مگه نه؟ واه! تماشاش کن!اینهمه اشک رو از کجا میاری فسقلیِ عزیز نفهم خودِ خودم؟ ببین فسقلی! به من گوش بده! تو تمام ماجرا های مسخرهم رو می دونی. تمامش رو در طول این شب ها واسهت تعریف کردم. و این رو هم می دونی که از زمانی که تو اومدی دیگه به طرف تفریحات پیش از حضورت نرفتم. تو مانعم نبودی. نمی تونستی باشی. خودم نرفتم. دلم نخواست. همراهت به من به اندازه کافی خوش می گذشت و هنوز هم می گذره. حالا تو هر مدلی می خوایی باش. به من خوش می گذره. پس اگر بخوام کاری رو نکنم نمی کنم و اگر بخوام کاری رو کنم لازم نیست به بهانه کشف داستان های تکمار انجامش بدم. میام مثل آبخوردن بهت میگم فسقلی من می خوام تفریح کنم با ماده شکاری های بزم های بهار. می بینی؟ به همین سادگی. مطمئن باش تمامش رو واسهت میگم واسه اینکه تو، از پس من، بر نمیایی و من اگر دلم بخواد، مجازم هر کاری دلم می خواد کنم واسه اینکه دلم می خواد، و الان، از زمانی که تو اومدی تا همیشه که تو هستی، دلم نمی خواد. درست فهمیدی؟ اگر فهمیدی پس دیگه اینطوری گریه نکن. و اگر نفهمیدی بگو دوباره واسهت توضیح بدم تا بفهمی.
توی صدای کرکس نه خشم بود نه تهدید. اتفاقا چنان مهربون و با حوصله توضیح می داد که تکبال گریه یادش رفت و محو و منگ بهش گوش کرد. کرکس برخلاف زمان هایی که تکبال نافرمانی می کرد، در زمان های اینطوری عصبانی نمی شد و تکبال می دونست اگر100بار دیگه هم بخواد کرکس دوباره و دوباره با حوصله و تحملی اعصاب خورد کن اشک هاش رو پاک می کنه و این ها که گفت رو دوباره براش توضیح میده. کرکس تکبال خاکآلود رو با محبتی پناه دهنده بغل کرد و با دست هایی سفت ولی پر محبت اشک و خاک رو از چشم و سر و پر هاش تکوند. دست های کرکس برای تکبال به شکل دردناکی آشنا بودن. این دست ها همون دست هایی بودن که در مواقع کابوس های بیداری، در زمان هایی که تکبال در حصار کامجویی های وحشی خود کرکس گرفتار می شد و پناه دهندگی کرکس بر خلاف همیشه اینجا به دادش نمی رسید، برای مهار تلاش های غیر ارادیش، برای تسلیمش و برای برنده شدن در جنگی نابرابر، به جسم خسته و زخمیش چنگ می زدن. تکبال لرزید و به اعماق پر های کرکس فرو رفت. توی خودش و توی دست های کرکس مچاله شد و خسته از تمام احساسات آزار دهنده ای که دیگه حوصله شناختن و جدا کردنشون از هم رو نداشت، به خوابی بیمار گونه فرو رفت.
1هفته مثل برق و باد گذشت. عصر موعود رسید. مشکی در این مدت به اتفاق خوشبین و چندتای دیگه سعی کردن کرکس رو از رفتن منصرف کنن و کاری کنن که متقاعد بشه به راه بهتری فکر کنه ولی خورشید به شدت مخالف بود و اصرار داشت که هر راهی جز حضور کرکس باطله و به بنبست می خوره. کرکس با خورشید موافق بود. اگر هم نبود، دلایل خورشید اون قدر درست و محکم بودن که چاره ای جز تأیید برای کرکس و بقیه باقی نمی ذاشتن. در این1هفته هیچ اتفاقی نیفتاد. سکویایی ها تمام زورشون رو زدن بلکه بتونن چیزی از حکمت این بزم بی هنگام بهاری در دل زمستون بفهمن ولی هیچ چیز و به واقع هیچ چیز دستگیرشون نشد.
-کرکس! به خاطر خدا، منو با خودت ببر!
کرکس جفت دلواپسش رو سفت بغل کرد و خندید.
-نمی تونم ببرمت فسقلیِ فسقلی! تو همینجا منتظرم میشی تا برگردم. مطمئن باش من بر می گردم و صبح نشده کنارتم.
تکبال نمی تونست مطمئن باشه. خورشید مثل همیشه بود. تلخ و آروم و عمیق.
-بجنبید دیگه نکنه می خوایید واسه بدرقهشون برید؟
تکبال نگاهی خصمانه به خورشید پروند. خورشید اعتنا نکرد. مشکی و بقیه نگران بودن ولی حرفی از این نگرانی نمی زدن. کرکس و شهپر بنا به قرار قبلی، نه چندان چسبیده به هم، تقریبا جدا، مثل2تا همراه خیلی معمولی که چندان هم آشنا و نزدیک نبودن، به طرف محل تعیین شده پرواز کردن و لحظه ای بعد، در افق نیمه تاریک عصری که به شب پیوند می خورد از نظر ها گم شدن. تکبال به جفتشون نگاه کرد که کوچیک و کوچیک تر شدن و به2تا نقطه تبدیل شدن و خیال شدن و سراب شدن و هیچ شدن و نیست شدن و تمام. انگار اون2تا نقطه با روزی که به سرعت به طرف شب می رفت مسابقه سرعت گذاشته بودن. کدوم سریع تر به تیرگی و نیستی می رسید؟! روز یا اون خیال که هر لحظه محو تر می شد؟!تکبال لرزید. خورشید دست روی شونه هاش گذاشت.
-بیا! تو جز تماشای افق گرفتاری های بزرگ تری داری که باید بهشون برسی.
تکبال با نفرت خودش رو عقب کشید.
-اون جفت من بود که تو با اینهمه اصرار لعنتیت فرستادیش وسط1مشت نکبت پر و بال اکلیلی جفنگ خورشید! حواست هست؟
تکبال این رو که گفت دیگه تحملش تموم شد. بغضش به شدت ترکید و مهلت فریاد و فحش بهش نداد. گریهش از سر حرصی درمونده بود. حرص جفتی که نگران از دست دادن آخرین و تمامیت هستیشه. خورشید تلخ و خشن اما بدون فریاد بهش جواب داد.
-خوب که چی؟ انتظار داشتی اینجا بغل دستت بشینه و تمام شب رو باهات تفریح کنه و فردا صبح از حسرت و حرص مثل ماده های جوجه مرده دور خودش بچرخه؟ اون باید می رفت نمی فهمی؟ ما در جنگ هستیم. تو چی؟ تو حواست هست؟
تکبال وسط گریه هوار زد:
-لعنت به جنگ و به تکمار و به اون عوضی ها و به تو و به کرکس و به من! به من چه این جنگ؟ به من چه بقیه؟ به من چه جنگل لعنتی و موجودات لعنتیش؟ به من چه هان؟ به من چه؟ من جفتم رو می خوام که تو فرستادیش به اون نکبت بازار. بقیه خودشون خودشون رو جمع کنن. اصلا خودتون ناجی هم باشید. به من چه؟ اون که رفته قهرمان شما ها باشه جفت من بود. می فهمی؟ جفت من.
صدای خورشید هم رفت بالا. پرخاش گر و محکم.
-دیگه بسه تکی! مثل اینکه یادت رفته با کی جفت شدی. بذار یادت بیارم که خود تو هم الان جزو این جنگ، جزو این ماجرا، جزو این جنگل و جزو ما لعنتی ها که گفتی هستی. درضمن، به خاطر بیار که تکمار الان هیچی رو اندازه تو نمی خواد. حتی تمام جنگل رو. کرکسِ تو، جفتِ تو، و همه ما1طور هایی الان بخش بزرگی از وظیفهمون محافظت از توِ و حسابی بیچاره شدیم تا مواظب باشیم گرفتار نشی. پس به اعصاب خودت لطف کن و پیش از لعنت فرستادن1کمی عقلت رو به کار بنداز اگر هنوز عقل و فهمی برات باقی مونده.
تکبال حسابی از جا در رفت.
-من ازت نخواستم برای حفظم بیچاره بشی. می تونی بکشی عقب و فقط جفتم رو نفرستی جهنم واسم بسه.
مشکی دخالت کرد.
-شما2تا!بس کنید! خورشید! کوتاه بیا! حالش رو که می بینی! فسقلی! خورشید درست میگه. البته تلخ میگه ولی میشه با کلمات دیگه هم گفت و چاره ای نیست باید تأییدش کنیم. ما در جنگ هستیم فسقلی و تو هم جزو این جنگی. نگرانی تو قابل فهمه ولی چاره ای نیست. اگر ما نجنبیم تکمار می جنبه و اون زمان چه تو و ما بخواییم و چه نخواییم، اتفاق هایی می افته که دیگه قابل جبران نیستن. سعی کن آروم باشی و مثل همیشه روی انجام وظیفه هات تمرکز داشته باشی تا بتونی بیشتر کمک کنی. به خودت، به ما و به کرکس.
تکبال هنوز گریه می کرد. خورشید دوباره دست روی شونه هاش گذاشت و اشک هاش رو پاک کرد.
-بسه دیگه تکی! تا همین لحظه هم زیاد زمان از دست دادیم. ما2تا باید الان در منطقه زیر پوشش خودمون باشیم که اگر اتفاقی افتاد، به موقع خطر رو دفعش کنیم. به خصوص امشب که هر اتفاقی ممکنه بی افته.
تکبال از پشت پرده کلفت اشک به خورشید نظر انداخت. خورشید نه مهربون، ولی اآروم با نگاه به نگاهش جواب داد.
-من می ترسم خورشید! خیلی می ترسم!.
خورشید کلافه ولی نه از دست تکبال، بی اون که نگاهش رو بدزده محکم و بلند گفت:
-من هم می ترسم! می فهمی؟ می ترسم!
تکبال1لحظه به نگاه نامهربون و تلخ اما آروم خورشید خیره موند و بعد آروم شد. هنوز گریه می کرد ولی نگاهش دیگه نفرت بار و عصبانی نبود. خورشید آروم شونه هاش رو فشار داد.
-تکی! الان واقعا زمان نیست تو گریه کنی. زود باش قطعش کن باید بریم!
تکبال خواه ناخواه ادامه گریهش رو خورد، همراه خورشید پرید و از نظر ها ناپدید شد. تکبال رفت و نگرانیش رو هم با خودش برد. توی ذهن تکبال، خورشید و بقیه سکویایی ها1چیز می چرخید. شب متفاوتی در پیش بود. برای همه. برای خودشون، برای تکماری ها، برای جنگل سرو.
دیدگاه های پیشین: (5)
ک.عباسی
پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ساعت 07:25
با سلام بر نویسنده ارجمند داستان تک بال شما زیبا مینویسی از آخرین باری که کامنت گذاشتم تمام قسمتهای جدید داستان را خوانده ام ولی نکته ای در مدح این همه زیبایی پیدا نکرده ام بعد از مشاهده انتشار قسمت جدید بی درنگ مشغول خواندنش میشوم من که هنوز موفق نشدم رشته افکار شما را دنبال کنم و بدانم پایان این داستان تلخ است یا شیرین من خواننده مثل بیننده بعضی از سریالها هر روز به انتظار انتشار قسمت جدید داستان سری به وبلاگ همسفر میزنم به امید بهار در جنگل سکویا
موفق باشید

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
لطف شما اینقدر زیاده که من کلام کم آوردم برای ابراز شرمندگی. به خدا نمی دونم چی بگم. فقط اینکه ممنونم از اینهمه محبت شما. کاش ارزش اینهمه لطف رو خودم و نوشتهم داشته باشیم. سعی می کنم سریع تر بنویسم و بیشتر سعی می کنم که بهتر باشم.
ایام شما تا همیشه ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ساعت 11:18
سلام. به شدت منتظر این شب متفاوت هستیم.
خیلی عالی نوشته بودید.
ایده استفاده از برگ برای دعوت به جشن هم خیلی منحصر به فرد بود؛ چه طور به ذهنتون رسید؟
راستی یک اشکال املایی اتفاری نه اطواری ناز و ادا و اطوار درسته.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اول آخریش. ممنون از املای اطوار. همین حالا میرم درستش می کنم که مثل نمی دونم چی جا نمونه. وای که واسه نوشتن این شب متفاوت چه دردسری واسه خودم درست کردم. یکی نیست بگه بیکار بودی عنکبوت آوردی توی معرکه؟ حالا شب متفاوت از کجا بیارم؟
شکلک درموندگی.
ممنونم از حضور با ارزشت دوست همیشگی من.
ایام به کام.
مینا
پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ساعت 13:57
سلام حال تکبال دیگه واقعا داره بحرانی میشه.
نگرانشم.
هر روز که داره میگذره ا کرس بیشتر داره بدم میاد آخاین چه طور عشقیه؟ بدبختو داره ویران میکنه.
گرچه بیشترین تقصیررو خود تکبال داره. ول یخوب نمیدونم. کاش کی میشد بهتر بشه.
راستی یه خبریم از کبوتر خانوم و بالاپر اگه بدین خیلی خوب میشه.
همینطور از باز.

پاسخ:
سلام مینا جان.
حال دلت چطوره عزیز من؟
زندگی قواعدش زیاد دقیقه مینا جان. هر کسی اشتباه کنه باید طاوانش رو بپردازه. تکبال اشتباه کرد باید قیمتش رو بده. کرکس هم، اگر من بخوام تحلیلش کنم که نباید کنم، اگر بخوام نظری در موردش بدم که نباید بدم، از نگاه من کرکس همه چیزش بی نقصه و حرف نداره ولی در فاز خودش. فاز1پرنده شکاری که فرمانده1دسته از جنس خودشه. کرکس فرمانده و دوست و همراه و تکیه گاه خیلی بی نظیریه ولی جفت مناسبی نبود و نیست برای1کبوتر بی پرواز. برای تکبال. تکبال باید این رو می فهمید ولی نفهمید. پرواز خواهیش چنان کورش کرد که نفهمید به هر قیمتی نمیشه بالا پرید. و حالا چی شد! اینکه دیگه جرأت نداره حتی به آسمون نگاه کنه. اول اومد پایین، بعدش با آسمون بیگانه شد، بعدش از آسمون ترسید، بعدش از ارتفاع فاصله گرفت، حالا هم با خاک یکی شد. به نظرم تا نرفته زیر خاک باید1دستی نجاتش بده وگرنه میره پایین تر. اون1دست هم تا خود تکبال همت نکنه کاری ازش بر نمیاد. من نمی دونم. ولی امیدوارم1چیزی بشه. هر چیزی که این اوضاع رو عوض کنه.
کبوتر خانم و بالاپر رو هم این تکبال بی معرفت باید یادشون کنه که نمی کنه. باز هم حالش خوبه. داره پشت دریچه لونه روی افرا با فاخته و رویا ها و ذهنیت و همه چیزش عشق می کنه. نگرانش نباش بهش خوش می گذره.
تقلب کردم مینا جان. باید برم تحلیل و نوشتارم در مورد کرکس رو پاک کنم. من باید بی طرف و بی نظر باشم و چیزی نگم ولی…بیخیال گفتم دیگه. شما که می خونید ندید بگیرید که بینش من نگاهتون رو عوض نکنه من عذاب وجدان بگیرم.
چقدر من می نویسم!
شادکام باشی!.
آریا
پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ساعت 23:07
سلام پریسا جان
مثل همیشه عالی نوشتی
مرسییی
ممنونم عزیز
به شدت منتظر قسمت بعدی هستم
بازم میگم خیلی عالی مینویسی
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. ممنونم عزیز. چه خبر از خودت؟
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی!.
آریا
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 15:07
ممنونم عزیز
خدارو شکر از لطف دوستان عزیز خوبم مرسی
شما خوبید
امیدوارم عالی باشی
میگم دقت کردی این روزا آخری میشم تو کامنت دونی خخخ
شاد باشی

خانه


پاسخ:
اول و آخر نداره. تو هر جا باشی عزیزی.
شاد باشی و شادکام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال81

-خورشید! پس تو چه غلطی می کنی؟ این تب عوضی تا حالا باید پایین اومده باشه!
-خفه شو کرکس برو بیرون نبینمت. به نظرت من چه غلطی می کنم؟ انتظار داری چه غلطی کنم با کثافت کاری که تو معلوم نیست چه جوری بالا آوردی؟
-بس کنید.
-بلاخره1زمانی به حساب خودت و اون زبون درازت می رسم خورشید!
-تا اون1زمانی برسه بهتره1جایی باشی که به چشم من نیایی غول عوضی! فعلا برو خودت رو جمع کن من نبینمت بعدش سر فرصت واسه خودت هرچی دلت خواست جزجز کن ولی نه اینجا. حوصله هیچیت رو ندارم.
-تو چی میگی؟ من بهش تب ندادم می فهمی؟
-بس کنید.
-تو لازم نکرده بهش تب بدی. این مسخره بازی رو بذار کنار حرف بزن ببینم چیکارش کردی که آخرش اینطوری شده؟
-من کاریش نکردم ماده نکبت نفهم.
-تو غلط کردی! این چند روزه که حالش افتضاحه خودش هم هیچی نمیگه تو هم می دونی چی شده و خفه خون گرفتی و هیچی نمیگی. کرکس! مثل سگ کتک خورده می ترسی از اوضاع این لحظهش. اگر طوریش بشه تو اسباب بازیت رو از دست میدی عوضی.
-خورشید دارم بهت اخطار می کنم.
-هر غلطی دلت می خواد کن. اخطارت رو هم بذار در برگ غنچه خرزهره آبش رو کوفت کن من از اخطار های تو جا نمیرم.
-تو،
-بس کنید!
فریاد شهپر هر2تا رو متوقف کرد. شهپر رو کسی نمی تونست در حال فریاد کشیدن تصور کنه. حتی خورشید و کرکس. تکبال از اینهمه هیچی نمی فهمید. مثل1تیکه سنگ داغ افتاده بود روی بستر پر. حتی ناله هم نمی کرد. فقط تب داشت. فقط می سوخت. انگار هذیون هم توی گلوش گیر کرده و جرأت بیرون اومدن نداشت. تب و ترس مثل2تا چنگال تیز به جونش فشار می آوردن و خورشید با تمام تلاشش موفق نمی شد کاری از پیش ببره. شهپر با نگاهی که برای اولین بار برق خشمی از جنس خشم های کرکس درش دیده می شد به هر2تاشون خیره شد.
-چرا شما2تا نمی خوایید تمومش کنید؟ چرا دست از سر هم بر نمی دارید؟ چرا بس نمی کنید؟ نمی بینید بالای سر بیمار هستید؟ نمی فهمید؟
تکبال1لحظه با چشم های باز ولی بی حالت به هر3تاشون نگاه می کرد. لحظه ای بعد دوباره چشم هاش بسته شدن و از هوش رفت.
2روز بود که اوضاع اینطوری پیش می رفت. تکبال به شدت تب داشت و هیچی تبش رو پایین نمی کشید. منطقه سکویا به روال قبلی می چرخید ولی تکبال در این چرخه انگار نبود. فقط تب داشت.
-آهای کرکس! بیا! به نظرم تو باید این رو بشنوی.
کرکس مجبور شد بره. شهپر نگاه دلواپسش رو پاشید به تکبال. خورشید پر های داغ کبوتر رو نوازش کرد و حرفی نزد. شهپر با فرمان احضار کرکس زد بیرون. بی حرف. خورشید بالای سر تکبال نشست، بغلش کرد، نازش کرد، تکبال نفهمید. شهپر چند لحظه بعد وارد شد. خورشید سر بالا نکرد. شهپر دست روی شونهش گذاشت.
-مرغ های انجیرخوار چیز های عجیبی میگن.
خورشید نگاهش نکرد.
-لعنت به تو و کرکس و مرغ های انجیرخوار و همه و همه جهان.
خورشید در اون لحظه هیچی دلش نمی خواست جز اینکه بتونه این ذهنیت رو با صدای بلند به شهپر و به تمام دنیا بگه ولی فقط سکوت کرد. شهپر فهمید و نگفت. بعد از مکث کوتاهی صبورانه ادامه داد.
-به نظرم باید بهش توجه کنیم. درخت های انجیر حاشیه جنگل یکی یکی دارن خشک میشن و می افتن و همه پشت سر هم در1ردیف. مرغ های انجیرخوار میگن درخت ها انگار می سوزن. خورشید!شنیدی چی گفتم؟
خورشید سعی کرد صداش عادی باشه چون از پس نگاهش دیگه بر نمی اومد.
-آره شنیدم.
دست شهپر هنوز روی شونه خورشید بود.
-خورشید!اینهمه پریشونی حتما1دلیلی داره. چرا به من نمیگی؟ من مطمئنم که تو اون شب کذایی1چیز هایی فهمیدی. بگو ببینم این کرکس وحشی با تکبال چیکار کرده؟ تو می دونی و به همین خاطر حالت اینقدر افتضاحه. نمی دونم چرا سکوت کردی و حرفی نمی زنی. خورشید! به من بگو. شاید هنوز دیر نشده باشه.
خورشید سعی کرد بگه لعنت به همهتون! ولی صداش بالا نیومد. شهپر اصرار کرد.
-خورشید! من مطمئنم که تو می دونی. من مطمئنم که تو دیدی. و مطمئنم چیزی که تو دیدی بالاتر از وحشی گری های همیشگیش بود. حرف بزن! آخه چرا هیچی نمیگی؟ خورشید! تو چی دیدی؟
خورشید باید1طوری تمومش می کرد وگرنه واقعا خفه می شد.
-بس کن دیگه دیوونه! بهت1دفعه گفتم. من چیزی ندیدم چیزی هم نمی دونم. تو حرف نمی فهمی؟ شاید کتکش زده. شاید تفریح کرده. من نمی دونم. تو هم اینقدر روی اعصابم وزوز نکن موجود فضول. فهمیدی؟
شهپر بدون توجه به خشم و پرخاش شدید ولی بی فریاد خورشید آهسته به علامت نفی سر تکون داد.
-نه. نفهمیدم خورشید. تو باید به من بگی. واقعا باید بگی.
خورشید به شدت کنارش زد.
-برو گم شو تو هم عقل نداری سبکی!
شهپر نگاهش کرد. خورشید نگاهش رو دزدید و چشم هاش رو بست.
-خورشید!این مدل هات منحرفم نمی کنه. به شدت داری اذیت میشی. آخرش باید به من بگی. خوب الان بگو.
خورشید حوصله نداشت بلند شه هوار بزنه. رو از شهپر برگردوند و دیگه بهش اعتنا نکرد. کرکس وارد شد و به تکبال نظر انداخت. خورشید نگاه نفرتبارش رو بهش پاشید و سرش رو انداخت پایین. شهپر تیزی اون نگاه رو دید و پیام سردش رو به کرکس دریافت کرد.
-کرکس! تو خود نفرتی!
کرکس برخلاف شهپر شاید ندید، شاید نفهمید، شاید هم خیالش نبود. تکبال لحظه ای ناله ای نامفهوم رو زمزمه کرد.
-خاک. خاک. خاک. خاکم. من خاکم. خاک.
خورشید نفس عمیقی کشید که بی شباهت به هقهق فرو خورده نبود. شهپر دقیق شد ولی تکبال توی خودش جمع شد و کاملا مشخص بود که در کابوسی به شدت سیاه و به شدت ترسناک می چرخه. کرکس بی توجه به شهپر و خورشید پر های داغ تکبال رو ناز کرد. تکبال توی خودش مچاله شد و نالهش برید.
-کرکس!تحلیلت از گفته های مرغ های انجیرخوار چیه؟
کرکس به شهپر نگاه نکرد. نگاهش به تکبال بود که نگاه و حواس از جهان انگار بریده بود.
-باید رفت و دید.
آسمون ابری بود ولی نه توفانی در پیش بود نه بارشی. کرکس و شهپر بالای حاشیه جنگل پرواز می کردن و می دیدن که اوضاع اون پایین چجوریه. کرکس متفکر و شهپر حیرت زده بود. ردیف درخت های انجیر تقریبا تنک و خالی به چشم می اومد. کرکس کمی پایین تر رفت و شهپر هم دنبالش.
-کرکس!شاید لازم باشه مواظب باشیم.
کرکس بر نگشت.
-هستیم. بیا!
شهپر حالا شونه به شونه کرکس در حال چرخ زدن و فرودی خیلی آهسته و با احتیاط بود.
-درخت های انجیر این وقت سال آثار حیات ندارن.
نگاه کرکس به پایین بود.
-بله درسته. ولی می ایستن. نمی افتن.
شهپر تعیید کرد.
-اون ها می شکنن. از1جایی کمی بالا تر از بیخ. آخه چی می تونه دلیلش باشه؟ این…کرکس!
کرکس1دفعه سرعت گرفت و مثل تیر به طرف پایین شیرجه زد. بدون اینکه متوقف بشه با سرعت دور1درخت تنومند کج که هر لحظه آماده سقوط بود گشت، از زوایای مختلف نگاهش کرد، پایین و پایین تر رفت، روی زمین فرود اومد و به شهپر و اطرافش خاک پاشید، آهسته متوقف شد، چند قدم کوتاه برداشت و نزدیک درخت ایستاد و به پایین تنه کجش خیره موند.
-کرکس!مواظب باش! هر لحظه امکان داره بیفته!
کرکس انگار نشنید. یکی2قدم دیگه هم برداشت و نزدیک تر رفت. شهپر خودش رو رسوند.
-مگه زده به سرت؟ بیا کنار! اگر بیفته داقونت می کنه!
کرکس باز هم نزدیک تر رفت. آهسته قوز کرد و1دفعه ضربه محکمی با یکی از بال های بزرگش به درخت کوبید. درخت جرق تهدید آمیزی کرد و کمی بیشتر کج شد. شهپر بی اختیار از جا پرید و پرید عقب. کرکس نگاهش کرد و با تمسخری آشکار، بلند خندید. شهپر مثل اینکه چیزی ندید و نشنید، با آرامش دست کرکس رو گرفت و کشیدش عقب.
-بیا کنار! اگر روی سرت سقوط کنه سالم نمی مونی.
کرکس1قدم به عقب برداشت ولی1دفعه نگاهش به نقطه ای روی پایین تنه درخت متمرکز شد.
-چی شده؟ چیزی دیدی؟
کرکس لحظه ای به اون نقطه خیره موند، بعد آهسته و با احتیاط رفت جلو، جلو تر، و باز هم جلوتر، شهپر با دلواپسی تماشاش می کرد و آماده بود که اگر درخت افتاد، با بیشترین سرعت شونه هاش رو بگیره و بکشدش عقب. کرکس پیش رفت و پیش رفت و درست مقابل درخت ایستاد. آروم خم شد و منقار بزرگش رو در سوراخ بزرگی در پایین تنه درخت فرو کرد. شهپر نگاهش می کرد و هر لحظه منتظر بروز1فاجعه بود. مثلا اینکه1مار داخل سوراخ باشه و کرکس بی اطلاع رو نیشش بزنه یا1فوج از حشرات ریز درختی حمله کنن و خفهش کنن. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. منقار کرکس تا بیخ توی سوراخ فرو رفت و از تلاش کرکس مشخص بود که هنوز به انتهای سوراخ نرسیده. شهپر گوشه بال کرکس رو گرفت و آروم به طرف عقب کشید.
-بسه دیگه! بیا کنار تا خودت رو نفله نکردی.
کرکس با همون احتیاط کشید عقب. در برابر نگاه خیره شهپر به منقارش پنجه کشید و به پنجهش نظر انداخت.
-شهپر!تمام شیره و صمغ این درخت رو تا قطره آخرش کشیدن!. نمی فهمم چجوری و برای چی ولی این اتفاقیه که برای این درخت و درخت های دیگه می افته. اون ها شیره هاشون رو از دست میدن و در حالی که هنوز سر پا هستن می خشکن، شکننده میشن و می افتن. اون ها پیش از سقوط میمیرن!.
شهپر مات و متحیر به کرکس خیره مونده بود.
-یعنی چی داره این کار رو می کنه!؟
کرکس به نشانه نا آگاهی سرش رو به2طرف حرکت داد. شهپر به اطراف درخت نظر انداخت. 1قارچ خیلی بزرگ در چند قدمی درخت در اومده و1مورچه که در برابر بزرگی قارچ انگار ریز تر از اندازه عادیش به نظر می رسید داشت سعی می کرد جایی برای جویدن پایه قارچ و انداختنش پیدا کنه. کرکس مسیر نگاه شهپر رو دنبال کرد و مورچه رو دید. اول خندش گرفت، بعد نگاهش متمرکز شد، بعد برقی شوم از نگاهش جستن کرد و در1لحظه گذرا مورچه روی ناخن تیز چنگال کرکس گرفتار بود. شهپر از وحشت نفسش بند اومد ولی پیش از اینکه بتونه کاری کنه مورچه سکوت رو شکست.
-سلام کرکس سکویا!
کرکس دستش رو وسط زمین و هوا نگه داشته بود.
-تو چجوری شناختیم زیر زمینی؟
صدای ضعیف مورچه صاف بود و نمی لرزید.
-کیه که نشناسدت؟ تو رو همه می شناسن. حتی اون هایی که گذرشون به آسمون نمی افته. مثل من. تو شأنت نمی کشه بیایی پایین یا از اون بالا سرت رو پایین بگیری و خاک و خاکی ها رو ببینی، ولی ما همیشه سرمون بالاست. نه برای دیدن تو. برای اینکه به خاک تعزیم نکرده باشیم. از این گذشته، تنها تو نیستی که گذارت توی آسمونه. پردار های کوچیک تر از تو هم توی این آسمون سهم دارن. پروانه ها، سنجاقک ها، مورچه های بالدار، و اون ها اندازه تو با ما بیگانه نیستن. پس عجیب نیست که من بشناسمت. ولی اینکه تو اینجایی و در حال تلف کردن وقتت با من، این کمی عجیبه! شاید هم کمی ترسناک البته برای کسی غیر از من.
کرکس سعی کرد به مورچه دقیق نگاه کنه ولی مورچه اینقدر ریز بود که این کار برای کرکس غیر ممکن به نظر می رسید.
-و تو می خوایی بگی که نمی ترسی؟
مورچه کمی روی چنگال کرکس جا به جا شد. با آرامش و بدون ترس.
-من نمی خوام بگم. من نمی ترسم. این گفتن لازم نداره. اگر بگم یعنی اینکه می ترسم.
کرکس آهسته شونه ای تکون داد.
-و تو نمی ترسی. ولی گفتی بقیه می ترسن. یعنی تو از اون ها شجاع تری؟
مورچه با همون آرامش محجوبانه جوابش رو داد.
-نه من از بقیه شجاع تر نیستم. تو از اون که تصور می کنی اینجا آشنا تری. تو1وحشی جنگ خواهی. برخلاف باقی کرکس ها و برخلاف طبیعتت ترجیح میدی زنده صید کنی چون دلت جنگ می خواد. جنگی که مطمئن باشی برندهش خودتی. عشق می کنی که صیدت زیر دستت واسه خاطر جونش با مردن بجنگه. اول زجرش میدی بعد پارهش می کنی. و من از چی باید بترسم در حالی که نه میشه زجرم بدی نه برای تو خوردنی هستم؟ داری می بینی که من روی1ناخنت جا گرفتم و چند برابر من هم اینجا جا هست. منی که با1ضربه ناخنت نیست میشم به جنگیدن نمی خورم. خوردنم هم برای تو شدنی نیست چون از بس کوچیکم حتی به نگاهت نمیام چه برسه به اینکه بخوایی پارهم کنی و بخوری. حالا تو1دلیل بهم بده که ازت بترسم.
کرکس با نارضایتی ولی با صدای آروم گفت:
-اینکه زبونت زیاد درازه و من می تونم به تلافیش بیخیال جنگیدنت و سیر شدن خودم بزنم لهت کنم. این هم دلیل.
مورچه آروم خندید. خندهش هم مثل حرف زدنش بی ترس و بی جسارت و کاملا آرام و عادی بود.
-دلیلت رو می پذیرم. ولی باز هم ازت نمی ترسم. تو اگر می خواستی نیستم کنی اینهمه زمان خرجم نمی کردی. تو با نابود کردنم آروم نمیشی و اگر واقعا از زبون درازیم عصبانی شده باشی1کار بهتری می کنی که حرصت بره و خاطرت جمع بشه که از زبونم نباختی. تو اینی کرکس سکویا.
کرکس با حرکت سر رضایتمندانه و متحیر تعیید کرد.
-واقعا من اینهمه شناسم؟
مورچه دوباره خندید.
-تو1افسانه ترسناک هستی کرکس سکویا! افسانه ای سیاه، کابوس وار، ترسناک و از دور قابل ستایش. خوب. حالا میشه بذاریم زمین؟ آخه من هم گرفتاری هایی دارم که باید بهشون برسم.
کرکس دوباره اخم کرد ولی این بار از فشار تفکر و تمرکز.
-چه اعتماد به نفسی داری! از کجا معلوم که دلم نخواد واسه تفریح داقونت کنم؟ یعنی تو مطمئنی که بیخیالت میشم؟
مورچه با اطمینانی محبت آمیز گفت:
-بله، بله مطمئنم. چون اولا داقون کردن من بهت حس تفریح نمیده، دوما تو هنوز نگفتی چی ازم می خوایی و تا به مقصودت نرسی من در پناهت جام امنه حتی از خطر خود تو. بعدش هم که تو اونقدر گرفتاری که من حتی در نظرت نمیام چه برسه به اینکه به یاد بیاری قابل کشتن بودم یا نبودم.
کرکس به مورچه خیره مونده بود.
-زبونت خیلی بیشتر از قد و قوارته! واقعا انتظار نداشتم. خوب بذار ببینم عقلت هم اندازه زبونت به کار میاد یا نه. از کجا می دونی من چیزی می خوام که شاید بشه از تو بخوامش؟
مورچه آروم روی چنگال کرکس نشست و نفسی تازه کرد.
-فهمیدنش حتی فکر هم لازم نداره. تو و خاک!؟ این پایین دنبال چی می گردی؟ مطمئنم که دنبال من نیومدی.
کرکس دستش رو کمی بالاتر گرفت تا بهتر مورچه رو ببینه.
-ببین مورچه من دارم خسته میشم.
مورچه با همون آرامش روی چنگال کرکس ولو موند.
-پس هرچه زود تر تمومش کن تا هم تو به خواستهت برسی هم من به گرفتاری هام.
کرکس نگاهی به مورچه و نگاهی به سوراخ بزرگ روی تنه درخت انداخت. دستش رو بالا برد و به طرف سوراخ درخت رفت. در برابر تنه خشکیده متوقف شد و چنگالش رو آورد پایین به طوری که مورچه درست در مقابل سوراخ قرار گرفت.
-چی داره این کار رو می کنه؟ و واسه چی؟ از این داستان هرچی می دونی بگو!
مورچه به کنار ناخن کرکس تکیه زد، پا هاش رو جا به جا کرد و نفسی از سر رضایت کشید.
-بله، بله این، بی راه نمی گفتم. تو واسه کشفش بلاخره می اومدی و چه درست گفتم! این کار موریانه هاست. اون ها این درخت و خیلی از درخت های دیگه رو اینطور سوراخ کردن و می کنن. عنکبوت ها این رو ازشون خواستن. پیش از موریانه ها از ما خواستن ولی حتی1مورچه نه در برابر وعده های هوس انگیز و نه در مقابل تهدید های وحشتناکشون حاضر نشد باهاشون همکاری کنه. پس رفتن سراغ موریانه ها و تونستن رضایتشون رو جلب کنن. برای اون ها هم مثل ما توضیح ندادن این کار چه حکمتی داره. ما پرسیدیم و جواب نگرفتیم، موریانه ها نپرسیدن و جواب نگرفتن. اون ها درخت ها رو به طرزی مشخص سوراخ می کنن و عنکبوت ها شیره های درخت ها رو می کشن. اونقدر ادامه میدن تا دیگه چیزی از صمغ و شیره توی تمام درخت باقی نباشه. بعدش نوبت درخت بعدیه. پیش از ما و موریانه ها عنکبوت ها سعی کرده بودن از موش ها استفاده کنن ولی موش ها واسه ایجاد سوراخ هایی که به درد این کار بخوره زیادی بزرگ بودن و به درد نخوردن. الان هم کار به عهده موریانه هاست. اینکه عنکبوت ها چرا این کار رو می کنن و صمغ خشک درخت های زمستون زده که باید جون بکنن تا از خشکی در بیاد و چسبناکی و جریانش رو کمی پیدا کنه، به چه دردشون می خوره رو نمی دونم. باقیش رو باید از محل بهتری بفهمی کرکس سکویا.
مورچه نفس بلندی کشید. کرکس داشت تماشاش می کرد. شهپر گفته های مورچه رو به خاطر سپرده و ذهنش با سرعت مشغول تحلیل بود.
-ببینم مورچه! واسه چی شما همکاری با عنکبوت ها رو قبول نکردید؟ اینطور که گفتی شما نمی دونستید اون ها می خوان چیکار کنن.
مورچه آهسته خندید.
-بله درسته ما نمی دونستیم و هنوز هم نمی دونیم. ولی بعضی نادرست ها هست که ذاتا نادرسته. گرفتن حیات از زنده ای که در انتظار رسیدن بهار و زنده شدن دوباره و تولد شکوفه هاش به خواب زمستونی رفته به هر دلیلی که باشه یکی از اون نادرست هاست. و هیچ مورچه ای حاضر نمیشه در مقابل هیچ چیزی چه منفی و چه مثبت تن به همکاری در انجام همچین نادرستی بده.
کرکس چاره ای جز تأیید نداشت. صدای ریز مورچه رشته افکارش رو پاره کرد.
-من دیگه حرفی برای گفتن ندارم که شنیدنش برای تو به مکث کردن بی ارزه. پس لطفا اجازه بده تموم بشه. اگر خیال داری آزادم کنی، فقط کافیه دستت رو ببری پایین. وگرنه با خودته که با دستت چیکار کنی. در جنگ با تکمار موفق باشی کرکس سکویا!.
کرکس لحظه ای به مورچه که همچنان آروم و بیخیال روی چنگالش نشسته، پا هاش رو رها کرده و به کنار ناخنش تکیه زده و منتظر بود خیره شد، بعد آهسته دستش رو آورد پایین تا به زمین رسید و چنگالش رو خیلی آهسته روی خاک یخ زده گذاشت. مورچه بلند شد و آروم از چنگال کرکس روی خاک رفت. خودش رو بالا کشید، به طرف قارچ رفت و دوباره مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده، مشغول ور رفتن با قارچ غول پیکر شد. کرکس لحظه ای متفکر بهش خیره موند، بعد در1چشم به هم زدن دستش رو برد بالا و ثانیه ای بعد، قارچ بزرگ به ده ها تکه کوچیک تقسیم شده و روی خاک ریخته بود. کرکس بعد از اون دیگه منتظر نشد. بلافاصله حرکت کرد. اول آهسته عقب کشید و بعد در حالی که مواظب بود تندباد حاصل از حرکتش به مورچه آسیب نزنه بلند شد، آهسته کمی بالا رفت و به محض اینکه خطرش از سر مورچه گذشت با خاطر جمعی و به سرعت اوج گرفت و عمودی رفت بالا. مورچه به غبار به جا مونده از کرکس نظر انداخت و آهسته زمزمه کرد:
-ممنونم کرکس!
مورچه فریاد نزد چون مطمئن بود که کرکس صداش رو نمی شنوه. تصورش درست بود. کرکس از اون بالا1لحظه نگاهی گذرا به پایین انداخت. فوجی از مورچه ها خاک رو سیاه کرده و در حال بردن تکه های قارچ بزرگ به لونه بودن. کرکس با احساس رضایت لبخند زد، ارتفاع گرفت و از بالای منطقه گذشت. طول کشید تا همراهی شهپر رو به خاطر آورد. شهپر هم طول کشید تا آرامشش رو به دست بیاره. مطمئن بود مورچه به دست کرکس نابود میشه و حسابی نگران شده و بهش فشار اومده و حالا در آرامشی عجیب پشت سر کرکس پرواز می کرد. آسمون جنگل سرو، همچنان ابری، تار و گرفته بود.
دیدگاه های پیشین: (5)
مینا
یکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت 23:35
چه قدر عجیب!
واقعا که گره افکنیهاتون حرف نداره.
به شدت منتظر بقیشم.
داستانهاتون فکررو حتی بعد ازخوندن خیل یمشغول میکنه لا اقل برا یمن که اینطوره.
به هر حال این قسمت خیلی جالب بود.

پاسخ:
ممنونم مینا جان. به نظرم درست بگی من متخصص گره افکنی هستم ولی نمی فهمم چی میشه که توی باز کردنش گیر می کنم! شوخی کردم. دسته کم اینجا توی این نوشته ها همه چیز کامل دست خودمه. آخجون.
ممنونم از حضور با ارزشت.
پیروز باشی!.
حسین آگاهی
دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت 09:35
سلام. این بار جای من و مینا خانم با هم عوض میشه؛ چون من تمام حرف های ایشون رو لایک می کنم و موافق هستم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از هر2تای شما. هم مینا جان و هم شما.
ایام همگی به کام.
آریا
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 00:22
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
مثل همیشه عالی نوشتی ممنونم
از هنر عزیزت لذت میبرم
ممنونم که هستی و مینویسی
شادکام باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم از لطف همیشگیت. ممنونم که هستی. ممنونم که هستی! امیدوارم از این حضور نا امید و پشیمونت نکنم. مثل کاری که شاید با خیلی از حاضر های جهان حقیقی کردم و می کنم هرچند واسه اینکه حرف گفتهشون رو پس نگرفته باشن منکرش هستن.
به هر حال، تا زمانی که هستی ازت ممنونم و اگر زمانی دلت خواست که نباشی باز هم به خاطر زمان های حضورت ازت ممنونم و خلاصه اینکه همیشه ازت ممنونم. راستی آریا! می خوام برم توی کار جمع کردن هزینه واسه زمان پایان تکبال تا شاید زد و شد.
برام دعا کن آریا. من دیگه تقریبا چیزی جز این…
بیخیال.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 18:28
درست میشه عزیز
چشم حتما دعا میکنم
کار خوبی میکنی
بسپر بخدا کمکت میکنه
شاد باشیی عزیز

خانه


پاسخ:
هرچی خدا بخواد. هرچی خودش بخواد. توکل به خودش.
ایام به کام.
خورشید
چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعت 16:02
سلام پریسا خانوم. میخواستم بینم شما میدونی این تکی چشه؟ من یه چیزایی دیدم, ولی حقیقتش نفهمیدم این کرکس عوضی باهاش چی کار کرده. اگه بگی راحت تر شاید بتونم درمونش کنم یا لا اقل کمکش کنم خود شکه چیزی نمیگه حالش خیلی بده تورو خدا اگه میدونی به منم بگو

پاسخ:
سلام.
تو خورشید واقعی نیستی. تکبال و کرکس توی کامنت دونی بدل های واقعی تری بودن.
بیخیال. به هر حال، من نمی تونم کمک کنم. تو هم نمی تونی.
راستی جلد خورشید بهت نمیاد! از داخلش در بیا.
ایام به کامت.