دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال50

صبح سردی بود. افرایی ها هنوز خواب بودن و شاید خواب بهاری رو می دیدن که تا اومدنش هنوز زمان زیادی باقی بود. فاخته خسته از تفاوت بین جهان رویا هاش و دنیای زمستونی بیداری بی صدا بلند شد و به طرف دریچه رفت. تکبال نبود. واسه رسیدنش هنوز زود بود. فاخته بی حوصله به آسمون گرفته بیرون خیره شد.
-کاش این مسخره سریع تر برسه و چندتا جفنگ هم واسهم بیاره. حوصلهم خیلی سر رفته تفریح لازم دارم.
-آهای با خودت حرف می زنی؟
فاخته بدون اینکه از جا بپره به طرف صدا نظر انداخت.
-سلام. تو باید جوجه فاخته باشی درسته؟
-سلام. من فاخته هستم ولی جوجه نیستم. به نظرم می بینی که بزرگ و بالغ شدم. ولی تو باید1جوجه باز باشی درسته؟
-چطور؟ تو با این هیکل ریزه میزهت بالغ باشی و من که چندین برابر ازت بزرگ تر هستم جوجه باشم؟ رو چه حسابی؟
-رو حساب اینکه تو1باز هستی و باز ها باید خیلی بزرگ تر باشن تا بالغ به حساب بیان و البته خیلی با تجربه تر. و تو هیچ کدومشون نیستی. اگر بودی اطلاعاتت بیشتر از این بود. یعنی می دونستی که فاخته های اندازه من دیگه جوجه به حساب نمیان.
باز مهربون خندید.
-عصبانی نشو. تو اینقدر ظریفی که هرچی هم از بالغ شدنت بگذره جوجه به چشم میایی. تقصیر من نیست که تو اینهمه جمع و جوری. و البته خیلی قشنگ! تو واقعا قشنگی. اخم نکن من دارم ازت تعریف می کنم.
فاخته اخم هاش رو باز کرد ولی نخندید.
-تو برای چی این طرف ها می پری؟ توی این سرما اون بیرون مگه چه خبره؟
-خوب راستش هیچی. خیلی هم سرده. ولی من می پرم واسه اینکه اطلاعاتم رو زیاد تر کنم و بیشتر بدونم تا دفعه دیگه تو باورت بشه که من بزرگ شدم و جوجه نیستم. مثلا امروز اومدم از موجودات عجیب اطرافم که چیزی در موردشون جایی نشنیدم بیشتر بفهمم.
-کدوم موجودات عجیب؟
-همون جونوری که اون دفعه می خواست به حسابم برسه. من واقعا هیچی در موردش پیدا نکردم. هیچیش به موجوداتی که تا به حال شناختم نمی خورد. اون چی بود؟
فاخته با حیرتی آرام به باز نظر انداخت و لبخند زد.
-واقعا نمی دونی؟ خوب اون کبوتر بود دیگه.
باز چنان تعجب کرد که کم مونده بود تعادلش رو از دست بده و بی افته.
-کبوتر؟ اون؟ ولی اون کبوتر نبود. هیچیش شبیه هیچ کبوتری نبود. من کبوتر دیدم و مطمئنم این شکلی نیست. اون شبیه… شبیه… نمی دونم شبیه چی بود. انگار ترکیبی بود از چندتا چیز که شاید یکیش هم کبوتر باشه. ولی شباهتش به کبوتر از تمام موجوداتی که فکرش رو می کنم کمتر بود. چرا می خندی؟
فاخته همون طور در حال خندیدن حیرت باز رو تماشا می کرد.
-تو اشتباه می کنی. یعنی اشتباه هم نمی کنی ولی اشتباه فهمیدی و تقصیری هم نداری. اون واقعا1کبوتره ولی راست میگی دیگه شبیه کبوتر ها نیست. اون1کمی عجیبه و1کمی متفاوت.
تعجب باز بیشتر شد. همون طور به فاخته که نقش خنده ای ظریف و بی صدا تمام خط های چهرهش رو گرفته بود خیره موند.
-بیشتر توضیح بده من که هیچی نفهمیدم.
فاخته دست از خندیدن برداشت ولی نقش واضح لبخند همچنان روی تمام چهرهش باقی بود.
-اون1کبوتر بی پروازه. یعنی نمی تونه پرواز کنه. ما هم تقریبا بی پروازیم ولی جوجه ایم و زخمی شدیم و خلاصه1چیزیمون شده که اینطوری هستیم. مثلا خود من بال هام رو سرما زد و پروازم رو به هم ریخت و حالا من منتظرم که بهار بیاد و بال هام دوباره درست بشن و بتونم بپرم. ولی این کبوتره از همون اولش بال هاش به درد پریدن نخوردن و حالا نمی تونه پرواز کنه.
باز با خنده ای آشکارا تمسخرآمیز گفت:
-یعنی مثل1مرغ خونگی فقط راه میره و با تخفیف گاهی می پره؟
فاخته خنده و تمسخر رو دید ولی معترض نشد.
-آره1همچین چیزی.
باز لحظه ای به فکر فرو رفت و دوباره نگاه متحیر و پرسش گرش رو به فاخته دوخت.
-ولی عجیب بودنش به همینجا ختم نشد. اون واقعا کبوتر نبود.
فاخته جدی ولی نه بی حوصله به دریچه تکیه داد و کمی به باز نزدیک تر شد.
-شاید به خاطر وضعیت متفاوتش متفاوت شده. ولی مطمئن باش اون کبوتره. حد اقل1زمانی کبوتر بوده. الان اگر ماهیتش تغییر کرده باشه دیگه با خودش.
هر2با کمترین صدای ممکن زدن زیر خنده. باز زودتر به خودش مسلط شد.
-اون کبوتر یا هر چیز دیگه، اینجا چیکار می کنه؟
فاخته حرکت ظریفی به بال های باریکش داد و از لای پلک های نیمه بازی که انگار حتی در بیداری فقط به روی رویا های ظریف بهاری باز شده بودن به باز نگاه کرد.
-اون محافظ افراست. یعنی1طور هایی همراهه. تا بهار بشه و ما بتونیم بپریم و بریم. اون کمک می کنه بتونیم تمرین کنیم تا بهتر بپریم و اگر لازم بشه بهمون قواعد درست پریدن رو توضیح میده.
باز سری به علامت نارضایتی تکون داد.
-چطور موجودی که خودش پروازی نیست و هیچ وقت هم پروازی نبوده می تونه به پروازی ها یاد بده درست بپرن؟ من که اگر بودم بهش اعتماد نمی کردم. درضمن اون بیشتر شبیه محافظ جهنم بود تا محافظ افرا. خودش هم اینطوری خودش رو معرفی کرد.
فاخته خندید.
-اون اینطوری گفت که واسه تو کُری بخونه تا بری. ازت خوشش نیومد.
-آخه چرا؟ مگه من چیکارش کردم؟ مرغ بی قواره!
فاخته شونه هاش رو بالا انداخت.
-خوب از نظر اون تو خطرناکی. ترسید واسه جوجه های اینجا دردسر باشی.
باز چشم هاش رو با حالتی شبیه تحقیری فرو خورده تنگ کرد.
-جوجه های اینجا؟ من تمامشون رو دیدم. این مرغه می تونه مطمئن باشه که خیال دردسر شدن برای موجوداتش به سرم نمی زنه.
فاخته اخم کرد.
-من موجود هیچ کسی نیستم.
-ولی مثل اینکه اون خیال می کنه هستی.
فاخته شونه بالا انداخت.
-بذار هر خیالی می خواد کنه. بهار که بشه من پروازی میشم. اون وقت این موجود و باقی موجودات اینجا رو دیگه هیچ وقت نمی بینم.
نگاه باز لطیف، نوازشگر و مهربون شد.
-ولی تو الانش هم تقریبا پروازی هستی. چرا نمیایی بیرون1امتحانی کنی؟
فاخته که کمی احساس خطر کرده بود فکری کرد و به نشان نفی سر تکون داد.
-الان وقتش نیست. اولا من هنوز خوب نمی تونم بپرم، دوما سردمه و سوما بقیه خوابن و تکبال هم هنوز نیستش و اگر بیاد ببینه نیستم دلواپس میشه.
-تکبال؟ همون مرغکه ببخشید کبوتره؟
اخم کوچیکی از سر بی حوصلگی به چهره فاخته سایه انداخت.
-آره بابا. تو هم بس کن دیگه.
باز خندید.
-دوستش داری؟
-نه. ولی هر چیزی اندازه ای داره. این جوک تو هم دیگه مزهش پرید. بذار کهنه بشه بعد دوباره بگو.
-خوب بابا ول کن بیا بیرون هوا اون قدر ها هم سرد نیست.
-نه. باشه واسه بعد. الان تکبال می رسه و دوباره اخم هاش میره توی هم و من هیچ حوصله ندارم دوباره خرش کنم تا باهام کنار بیاد.
-تو چه موجود عجیبی هستی. چرا باید باهات کنار بیاد؟
چهره فاخته با سایه کدورتی از جنس نارضایتی گرفته و تاریک شد.
-چون اینجا نفرت انگیزه. این تکبال خیلی با مزه هست و اگر نباشه من دق می کنم.
-تو که گفتی دوستش نداری.
-چرا حالا که فکرش رو می کنم دوستش دارم. آخه کی می تونست و می تونه به خوبی این سرگرمم کنه؟ اگر بدونی چه هنر هایی داره تو هم عاشقش میشی.
-خوب چه هنر هایی؟
-قصه میگه.
-چی؟ قصه؟
فاخته در حالی که لبخند آرومی چهرهش رو باز تر کرده بود با ظرافت سر تکون داد.
-آره قصه. اون هم چه قصه هایی. شبیهش رو هیچ کجای جهان نمی شنوی. من که حسابی لذت می برم. توی این فصل و روی این درخت بی ریخت و بین اینهمه جوجه ریز و زبون نفهم و جیک جیکو قصه های این جدی تفریحن.
-من که نمی فهمم. میشه چندتا از قصه هاش رو برام بگی تفریح کنم؟
فاخته فرصت نکرد جواب بده. صدایی از داخل لونه، خسته، خوابآلود و ناراضی.
-فاخته!تکبال اومده؟ مواظب باشید1وقتی بیدارمون نکنید ببینیمش. مزاحم عیش2نفره تون میشیم.
فاخته با تحقیری آشکار سر و شونهش رو تاب داد. باز با حرکت سر به نشان تعیید باهاش همدردی کرد.
-تکی هنوز نیومده چلچله. مطمئن باش بعد از عیش2نفره مون بیدارت می کنیم. فعلا بخواب.
صدا با همون نارضایتی دوباره بلند شد.
-از رو هم که نمیری! تکبال که نیومده. پس تو با کی حرف می زنی؟
-با خودم.
-دیوونه ای؟
-آره.
باز با اشاره فاخته آروم عقب کشید و آماده پرواز شد.
-یادت باشه چندتا از مایه های تفریحت رو واسهم نگه داری دفعه بعد بهم بگی. فعلا بای بای.
فاخته با لبخند واسه باز که می رفت و دور می شد دستی تکون داد، دریچه رو بست و رفت ببینه چلچله چی میگه.
-جدی با کی حرف می زدی؟
-با هیچ کی. تو هم خل شدی!
ولی من خودم شنیدم حرف می زدی.
-تو حالت خرابه.
-نمی دونم شاید من حالم1کمی گیج بزنه ولی این تکبال چرا نیومد؟
-میاد. صبر کن میاد.
-فاخته تکبال به نظرت1طوریش نشده؟ انگار حالش خوش نیست.
-نمی دونم.
چلچله مکثی کرد و انگار با خودش باشه، با صدای بلند ولی به حالت زمزمه گفت:
-شاید هم خوشش میاد ما، یا تو اینطوری خیال کنیم.
فاخته نشنیده گرفت. چلچله لحظه ای منتظر جواب شد و وقتی سکوت فاخته طول کشید به حرف اومد.
-تو اینطور خیال نمی کنی؟ به نظرت اینطوری نمیاد؟
فاخته شونه بالا انداخت.
-نمی دونم.
چلچله خواست باز هم حرف بزنه ولی فاخته لای علف ها خزید و خودش رو به خواب زد. می خواست در آرامش فکر کنه. به خودش، به بهار، به باز.
دیدگاه های پیشین: (2)
یک دوست
جمعه 21 آذر 1393 ساعت 16:55
سلام بر پری آنسوی شب سلام بر همسفر تکبال و یا شایدم خود تکبال*بسیار زیبا بود خصوصا قسمت قبل که تا اومدم نظر بنویسم دیدم قسمت 50 اومده دیدم داغ داغه گفتم یسره بیام اینجا نظر بذارم هرچند قسمت قبل مثل جنگ جهانی دوم شده بود ولی هنورم مثئله تخم نارس حل نشد ولی توصیفاتت از صحنه های جنگ بسیار تازه و واقعی هستند البته برای ما عجیبه ولیی چون خودت اونجا بودی خیلی از توصیفات صحنه های جنگ و خاک و خون تعجب نمیکنم. ایامتم بکام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
آخه به من میاد بال داشته باشم. حالا تک باشه یا2تا فرقی نمی کنه. اگر می شد من پر داشتم مثل بارن درخت نشین داستان ایتالو کالوینو می رفتم بالای درخت و دیگه روی زمین پیدام نمی شد. چه پروازی می شدم چه نمی شدم همون بالا می موندم. به جان خودم من از جنگ و دعوا خوشم نمیاد. اصلا می ترسم. به کسی نگید بهم می خندن. من و جنگ؟ اسمش که میاد سوراخ موش رو به قیمت ویلا های ناکجا آباد می خرم.
حالا جدی.
ممنونم دوست عزیز من از لطفی که همیشه بهم دارید. خوشحالم اینجا می بینمتون. نه به عنوان1بازدید کننده که کامنت میده. بلکه به عنوان1دوست محترم که میاد و بهم میگه کجای کار هستم. باز هم بیایید، باز هم نظر بدید، باز هم ممنونم.
و مثل همیشه:
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 22 آذر 1393 ساعت 00:42
سلام. خیلی خوب بود؛ اما کاش این باز رو دیگه وارد قصه نمی کردید؛ این جوری باید حواسمون به این افرایی ها هم باشه.
تازه از اول که گفتم اون فاخته رو یه جوری سر به نیست کنید بره.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
فاخته رو اگر من سر به نیست کنم جواب دل زبون نفهم این کبوتر دیوونه رو کی میده؟ من که نمی تونم بدم. این باز هم میاد و میره مثل همه عوامل صحنه زندگی. به جان خودم من نیاوردمش خودش اومد اگر دست من بود اصلا این جنگل باز نداشت. همون مار و شاهین و کرکس بس بودن دیگه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال49

آسمون حسابی از پرواز های شاد، سرمست و البته ناآگاه، شلوغ بود. هیچ کس وسط اون شلوغی به فکرش هم نمی رسید که درست پایین پا هاشون در جایی که تا چند لحظه پیش نشسته بودن الان چه خبره. کرکس به شدت مواظب بود که کسی فرود نیاد و خورشید و مشکی رو هم مامور کرده بود که هر طور شده بقیه رو توی آسمون نگه دارن. تکبال که طبق معمول توی بحث های جدی کرکس با بقیه فراموش شده بود و طبق معمول همه چیز رو هم شنیده بود بی صدا و به شدت می لرزید. برای تکبال1چیز مسلم بود. آخر این شادی ها به جنگ ختم می شد. جنگی وحشتناک در پیش بود که درست در منطقه سکویا، در محل لونه ها و آرامش و زندگانی تمام اطرافیان امروزش در پیش بود. تکبال حس کرد نفس هاش به شماره افتادن. کرکس فهمید. دستی به سرش کشید و تکبال در کمال رضایت تونست همون اطمینان و خونسردی همیشگی رو در نوازش ها و صدا و کلامش پیدا کنه.-
چیزی نشده جوجه عشق. اصلا نترس. امشب کسی از این طرف طوریش نمیشه. خاطرت جمع باشه. من اینجام.
-من اینجام.-
این همون کلید آرامش بود. تکبال کلید رو گرفت و توی بغل کرکس و لای پر های آشنا و بین پر و صدا و تب فرو رفت.
کرکس و خورشید و مشکی هر از چندی به پایین نظری دزدیده مینداختن. عقرب های تکمار تمام شاخه ها رو سیاه و سنگین کرده بودن.
-حالا چی کرکس؟ باید چیکار کنیم؟
-تحمل کنید. نمی خوایید که بدون پذیرایی بفرستیمشون برن. می خوایید؟
-چی می خوایی بگی؟
-خورشید!تو با هوش تر از این ها بودی. عقرب ها بدون پشتیبان نمیان. تکمار حتما این احتمال رو میده که ما بفهمیم و در بریم و این بیچاره ها باید دست از پا دراز تر برگردن و این شدنی نیست. پس تردید نکن که نیروی پشتیبانیشون رو می فرسته تا راه فرارمون رو ببندن. البته از آسمون. و اون زمان، …
خورشید لحظه ای بهش خیره موند و لبخند زد. مشکی هنوز مات بود و کاملا واضح می شد از نگاهش خوند که هنوز چیزی نفهمیده. خورشید1دفعه بلند خندید.
-آخ کرکس!تو واقعا موجود خطرناکی هستی! تکمار توی هیچ کدوم از کابوس هاش هم عقلش به این پدرسوختگی تو نمی رسه. ای جونور ناکس بد ذات!
کرکس با لبخند رضایت نگاهش کرد.
-خیلی ممنون. ازت می پذیرم. می دونم که راست میگی و از این بابت کلی خوشحالم.
-توی سرت بخوره خوشحال بودنت. پر رو! ولی بقیه باید بدونن تا غافلگیر نشن.
-موافقم. چند لحظه دیگه آهسته آهسته1طوری که عکس العمل مشهودی نشون ندن آگاهشون کن. اول هم از این مشکی شروع کن تا پس نیفتاده.
-بسیار خوب. هرچی کار مزخرفه میدی به من.
-برو خورشیدی انجامش بده.
-کرکس! از این بالا پرتت می کنم پایین روی سرشون. اینطوری صدام نکن.
-باشه خورشیدی. یادم نبود خوشت نمیاد بهت بگم خورشیدی خورشیدی. دیگه بهت نمیگم خورشیدی خورشیدی.
-تو1آشغال نفرت انگیزی کرکس. موجود کثیف ایکبیری. من رفتم بقیه رو آماده کنم.
کرکس در حالی که قهقهه می زد خورشید رو تأیید و روونه کرد.
-عاشق این تعریف هات از خودم هستم خورشید. تو و مشکی جفتتون توجه کنید! اول با تدبیر تر ها رو آگاه کنید. اولیش خوشبین. بعدش تک پر که به لالا هم میگه. بعدش تیزبین و جفتش. بعدش تیزرو و تکرو. هر کدوم از این ها بعد از آگاه شدن می دونن به ترتیب کی ها رو پوشش بدن. فقط فراموش نکنید، بدون عکس العمل. آگاهی کاملا نامحسوس.
خورشید و مشکی سری به نشان تأیید تکون دادن و غیب شدن. کرکس دوباره رفت بالا، چرخی زد و بقیه رو تشویق کرد تا دوباره سر حال بیان.
-حس و حال ازتون نمی بینم. بجنبید. هر کی بره بالاتر، هان آفرین! همگی، بی مکث، بالا، بالا، بالاتر!
جمع1دفعه از جا پرید، از شاخه ها دور و دور تر شد و هرچه بیشتر اوج گرفت در حالی که همه سرمست از شادی و هیجان با هم دم گرفته بودن:
-بالا بالا بالاتر، بالا بالا بالاتر.
تکبال از لا به لای تبی داغ و ضرباندار زمزمه کرد:
-بالا، بالا، بالاتر. بالاتر. بالاتر. بالاتر.
چقدر پرواز رو می خواست! چقدر عشق پرواز می تونست توی این وجود کوچیک جا بگیره! تکبال حس کرد از خودش در حیرته. برای اولین بار در تمام عمرش احساس کرد خودش رو هنوز درست نشناخته و امشب برای اولین بار داره از مقابل به این بخش از خودش نگاه می کنه. اینهمه پروازخواهی و اینهمه بلندپروازی توی وجود1کبوتر؟ آیا به این خاطر نبود که پذیرفت جفت1کرکس باشه؟ چون کرکس ها خیلی بالا تر از کبوتر ها می پرن؟ از این تصور وحشت کرد. هیچ از ادامه این تماشا خوشش نیومد. پس رو از خودش برگردوند و ترجیح داد دیگه نبینه. ولی عقرب ها. اون پایین حسابی جاگیر شده بودن و آماده برای جنگیدن و برنده شدن. تکبال لحظه ای سرش رو از لای اونهمه پر بیرون آورد و نگاه کرد. توی پرواز های اطرافش نشونی از آگاهی نبود ولی تکبال که این جماعت رو می شناخت خیلی راحت تونست برق شور و انتظاری تبآلود رو توی پرواز و فریاد و نگاهشون بخونه. خفاش ها و حتی کلاغ ها آگاه و آماده و به شدت منتظر بودن. منتظر جنگ، کشتار، خون.
چند لحظه سنگین و خطرناک دیگه هم گذشت. از فریاد های سرمست و وحشی اطرافیان مشخص بود که دیگه آگاه شدن و شدت انتظار داره روانشون رو می ترکونه. زیاد طول نکشید. از وسط سیاهی شب1دفعه انگار آسمون در طرف چپ تکبال و بقیه ترکید. صدای وحشتناکی بلند شد و1لشکر شاهین شکاری بزرگ مثل اینکه توی هوا ظاهر شده باشن در چند متری کرکس و دستهش از داخل سیاهی بیرون پریدن و به سرعت برای محاصره ای سریع و بی روزنه به طرفشون حمله کردن. کرکس بلافاصله سفیر زد. خورشید با صدایی چنان بلند که تکبال تا به حال ازش نشنیده بود داد کشید:
-همگی، اول چشم بعدش بال.
تکبال اول نفهمید چی شد ولی ظاهرا بقیه فهمیدن چون به نشان تعیید جیغ های وحشتناک کشیدن و پیش از اینکه دشمن بتونه برای محاصرهشون اقدام کنه و اصلا پیش از اینکه بتونه بفهمه چی شد از جا پریدن و مثل برق حمله کردن. پرنده های شکاری که هیچ انتظار همچین چیزی رو نداشتن برای1لحظه حسابی غافلگیر شدن و همین برای دسته کرکس کافی بود. تکبال با وحشتی بی انتها تماشا می کرد که توی1چشم به هم زدن خفاش ها با چنگال های تیز به چشم ها و بال های پرنده های شکاری حمله کردن و چندین پرنده بی چشم و بی پرواز رو مثل1بسته خورده چوب از آسمون پرت کردن پایین درست روی شاخه های عقربپوش. تکبال تیزپرک رو دید که با شادی بی وصفی جیغ کشید:
-آخجون! هدیه تکمار رو عشقه!
و همراه تیزبین به وسط میدون و روی1پرنده بزرگ پرید و تکبال باز هم دید که چنگال های اکلیلی تیزپرک تا جایی که امکان داشت توی2تا چشم های پرنده فرو رفت و تیزبین مثل اینکه هیزم می جوه محل اتصال بال چپ پرنده به بدنش رو جوید و لحظه ای بعد پرنده بزرگ با جیغ های دردآلود از ته دل و بی اون که شدت درد بهش اجازه بده بفهمه چی داره میشه از آسمون به روی شاخه ها پرتاب شد و به سفره شام عقرب ها پیوست. تکبال با چشم هایی که از شدت ترس گشاد شده بود از توی بغل کرکس می دید که اطرافیانش، همون ها که باهاش گفته و خندیده بودن، روی شونه هاشون پروازش داده بودن، باهاش چرخیده بودن، بالای سر کرکس بیمار گریه کرده بودن، و پرنده های منطقه کاج رو از کام مار ها نجات داده بودن، حالا با عشقی وحشی به خون و خونریزی حمله می کردن، چنگال ها رو تا هر جا که می رفت توی چشمخونه های دشمن فرو می بردن و محل اتصال بال ها به شونه های زندهشون رو می جویدن و می مکیدن تا جایی که دشمن های بی چشم و نیمه جون از بالا به پایین پرتاب بشن و با نیش عقرب های منتظر و بی تاب به شکلی در بیان که دیگه شبیه هیچ چی نیست. تکبال می دید که کرکس هم از این قاعده مستثنا نبود.
جنگی بسیار فجیع و خونین توی آسمون در گرفته بود. پرنده های شکاری اصلا تصور نمی کردن دسته کرکس اینهمه آگاه و آماده باشن. اون ها روی غافلگیری خفاش ها حسابی حساب کرده بودن و واسه ثانیه به ثانیش برنامه داشتن ولی اوضاع حسابی بر عکس تصورشون شد و نتیجه جنگ هم داشت کاملا برخلاف انتظارشون پیش می رفت.
تکبال حس می کرد از شدت وحشت و تکون های شدید مرگبار و بوی خون و همه چیز اطرافش به حال خفگی افتاده. حالش چنان بد بود که حس کرد وسط این قیامت سیاه میمیره و کسی هم متوجه نمیشه. ولی این هیچ خوب نبود.
-من خیال ندارم اینطوری مضحک تلف بشم. مثل ماهی ریزه ای که با حرکت1موج کوچیک اشتباهی افتاده بیرون آب و مفت عمرش تلف میشه. من زنده ام و باید هم زنده بمونم.
تمام توانایی شناخته و ناشناختهش رو به یاری طلبید تا بوی خون و صحنه های افتضاح اطرافش رو ندید بگیره و فقط نفس های بلند بکشه. سعی می کرد چیزی نبینه ولی درخشش کور کننده خونی که از جای خالی چشم های له شده و محل اتصال بال های نیم قطع شده فوران می کرد چنان زیاد بود که از لای پلک های بستهش عبور می کرد و آزارش می داد.
دقایقی گذشت. دقایقی سرخ و تبآلود و مرگبار. فریاد های دشمن دیگه هیچی نبود جز ناله های دردناک لحظه های آخر. تکبال زمان رو دیگه نمی فهمید. فقط خون می دید و خون. پر های خودش، دست های کرکس، تمام وجود تیزپرک، تمام هوای اطرافش، همه سرخ بودن از خون گرم و تازه ای که هر لحظه از چشمخونه ای که دیگه چشمی داخلش نبود و شونه ای که تا چند ثانیه پیش1بال بهش متصل بود فوران می زد و باز می زد.
کوتاه بود این زمان ولی برای تکبال اندازه1قیامت طول کشید. ساعتی نگذشته بود که دشمن یا چیزی که از دسته آسمونی دشمن باقی مونده بود به سرعت عقبنشینی کردن و برای نجات جونشون از منطقه در رفتن. کرکس به خفاش ها که برای تعقیبشون پرواز کرده بودن فرمان عقبگرد داد.
-ولشون کنید! بذارید زنده بمونن! تکمار باید بدونه اینجا چی شده. برگردید! حالا نوبت اون پایینی هاست. به طرف عقرب ها!
دسته کرکس مثل لشکر جهنم، سرخ از خون و هوار کشان1دفعه به طرف پایین شیرجه زدن. در حالی که گوش هاشون با وجود سر و صدا های کر کننده از هشدار های خورشید پر بود به عقرب ها حمله کردن. چند لحظه بعد تکبال حس کرد چیزی جدا از درخشش سرخ خون از لای پلک های بستهش وارد چشم هاش میشه. روشنایی. یعنی صبح شده بود؟ تکبال برخلاف میلش چشم باز کرد. وحشتناک بود. توی دست تمام خفاش ها و لای منقار تمام کلاغ ها1شاخه نازک زیزفون بود که مثل مشعل می سوخت. پرنده های خونآلود در حالی که شاخه ها رو پایین به طرف عقرب ها گرفته بودن به سرعت فرود می اومدن، حمله می کردن و شاخه های شعله ور رو توی چشم های عقرب ها فرو می بردن. تکبال خورشید رو می دید که پشت سر هم شاخه ها رو دسته دسته می گرفت و آتیش می زد. هوا پر بود از عطر زیزفون و بوی سوختگی و دود و جیغ و خون. پرنده ها بیخیال لونه هاشون شده بودن که آتیش گرفته بود و همراه عقرب ها می سوخت. لونه جدید تیزبین و تیزپرک هم یکی از اون لونه ها بود. تکبال لونه تزئین شده و شعله ور رو تماشا کرد و بغضش ترکید. گریه امانش نداد و سیل اشک خون های خشکیده روی پر هاش رو دوباره تازه و جاری کرد. کمی بعد، زمانی که تکبال نمی دونست کم بود یا زیاد، عقرب هایی که زنده مونده بودن چشم ها و نیش ها و جونشون رو برداشتن و از اون جهنم چنگال و منقار و آتیش فرار کردن. خودشون رو از بالای شاخه های نیمسوخته و لونه های نیمه ویران به پایین پرت می کردن بدون اینکه بدونن موش ها اون پایین در انتظارشون هستن. عقرب ها نمی دونستن ولی کرکس می دونست و اجازه داد عقرب ها تا دونه آخر خوراک موش های گرسنه بشن. پرنده ها انگار از خون سیری نداشتن. کرکس خیالش به وحشتناکی ماجرا و به سنگینی هوا از هوای جنگ و بوی خون و به درندگی بی انتهای دار و دستهش نبود ولی تکبال داشت ذهره ترک می شد.
-کاش صبح برسه! کاش صبح برسه! خدایا1کاری کن زودتر صبح برسه!.
این تنها چیزی بود که به عنوان تنها راه نجات از این کابوس بار ها و بار ها توی ذهن تکبال می چرخید و می چرخید ولی صبحی در کار نبود. شب همچنان فاتح، تاریک و سنگین بود. لحظه ها هم انگار از خون سنگین شده و نمی گذشتن. تا صبح هنوز ساعت ها راه بود.
کرکس بعد از اینکه در روشنایی چوب های شعله ور از پاکسازی شاخه ها مطمئن شد، برای سومین بار فرمان حمله داد و خودش جلو تر از همه سیل موش های روی زمین رو نشونه گرفت و مثل تیر بلا شیرجه زد. بقیه هم با جیغ های دیوانه از شادی، از ته دل، از عشق و شور مکیدن خون بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر، بی خستگی و بی توقف همراهش روونه شدن. . باز هم چشم ها و باز هم آتیش. کار به جایی رسید که کرکس فرمان احتیاط داد.
-مواظب باشید. اگر آتیش به تنه درخت ها برسه به دردسر می افتیم. در استفاده از آتیش کمی پرهیز کنید. اجازه بدید کار ها رو چنگال هاتون انجام بدن.
پرنده ها نعره های شاد کشیدن و موش های بی چشم و خونآلود هر لحظه توی هم می لولیدن، شعله ور می شدن، تیکه پاره می شدن، دل و روده هاشون از اطراف جسم هنوز زندهشون به اطراف می پاشید و موش های بیچاره در حالی که با روده های آویزون و شعله ور به هر طرف می دویدن زنده زنده کباب می شدن و تا لحظه آخر عمرشون درد رو در اعماق جسم تیکه پارهشون حس می کردن و با جیغ ها و ضجه های بریده از زندگی جدا می شدن. هوا از بوی خون و بوی گوشت سوخته اشباع شده بود.
جنگ با فرار موش های باقی مونده تموم شد. خفاش های کرکس تا1جایی تعقیبشون کردن و آتیششون زدن و پارهشون کردن و زنده زنده هرچی درون بدنشون بود رو بیرون کشیدن و خوردن و مکیدن و سوزوندن و…با فرمان عقبگرد کرکس همه برگشتن. وای که چه صحنه ای بود! دسته فاتح کرکس مست و دیوانه از بوی خونی که تمام وجودشون رو گرفته بود جیغ کشان روی انبوه لاشه ها چرخ می زدن و می رقصیدن. تکبال نگاهش به بالا دوخته شد. لونه هایی که هنوز در حال سوختن بودن. پرنده ها همراه کرکس بالا جهیدن و مشغول شادی شدن. تکبال هنوز با درد به لونه تیزبین و تیزپرک خیره مونده بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت. به سرعت برق2تا دست بغلش کردن. دست هایی ظریف، ورزیده و سرخ از خون. و صدای شادی که توی گوشش جیغ کشید:
-چی شده فسقل جونم؟ چرا گریه می کنی؟ فسقلی گریه نکن عیشم رو خط میندازی. آخه گریه واسه چی؟
تکبال ته صدای تیزپرک رو از وسط اون جیغ وحشی و خون گرفته شناخت. نگاهش روی لونه ویران ثابت موند و گریهش بیشتر شد. تیزپرک نگاه تکبال رو دنبال کرد و کاشانه تزئین شده ولی ویرانش رو دید. تکبال انتظار داشت اون هم گریه کنه ولی در کمال تعجب دید که تیزپرک لحظه ای مکث هم نکرد. محکم تر بغلش کرد و جیغ کشید.
-وای فسقل جون مهربونم! تو واسه لونه ما داری اینطوری گریه می کنی؟ نازی! عزیز دلم! گریه نکن عوضش به من اندازه تمام عمرم خوش گذشت. جیگرم حال اومده الان هم هیچ خیالم نیست لونه چی شده. گریه نکن کفتری جون دوباره درستش می کنیم.
تیزپرک این ها رو گفت و از خوشی جیغ کشید و زد زیر خنده. تیزبین هم بهش ملحق شد.
-فسقلی! به ما واقعا خوش گذشت. تو هم خوش باش!.
کرکس روی شونه هر2تاشون زد و خندید. خورشید چرخی توی هوا زد و در حالی که به شاخه ها و لونه های شعله ور اشاره می کرد طوری که همه بشنون خطاب به بقیه هوار کشید:
-باید واسه این شعله ها1فکری کنیم وگرنه تمام منطقه رو به آتیش می کشه.
کرکس با رضایت از اون طرف جمع داد زد:
-خیالت نباشه خورشید. لازم نیست هیچ کاری کنیم. ببین؟
و آسمون رو نشون داد. درست در همون موقع برق و تقریبا بلافاصله رعدی پشتش و چند لحظه بعد1قطره بارون. بعد1قطره دیگه. یکی دیگه و…لحظاتی بعد، رگبار بود که مثل سیل از آسمون می بارید و جشن خفاش ها و کلاغ ها رو کامل می کرد. آتیش روی شاخه ها در1چشم به هم زدن خاموش شد. پرنده ها خوشحال از اینکه برای تمیز کردن خودشون لازم نیست کاری کنن رفتن زیر بارون و مشغول چرخ و واچرخ شدن. به پیشنهاد خورشید و فرمان کرکس همه به پایین سرازیر شدن و کوه لاشه های روی زمین رو زیر خاک های خیس خورده و تازه دفن کردن. همه غرق خون و غرق گل و غرق مستی پیروزی بودن. تکبال می دید که تیزپرک و تیزبین از همه شاد تر توی بغل هم کار می کردن. تیزپرک از خنده روده بر شده بود و جیغ کشان می خندید و می خندید. زیافتش کامل شده بود. تکبال فارغ از ترس و غم چند لحظه پیشش به اطرافش نظر انداخت. بارون شدید و آسمون سیاه و منطقه نیم ویران سکویا غرق شادی بود. شادی دیوانه وار، سرخ و وحشی.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 20 آذر 1393 ساعت 05:23
سلام. خیلی خیلی عااااااالی بود.
نمی دونستم این قدر در توصیف صحنه جنگ مهارت دارید وگرنه زودتر از اینا ازتون می خواستم یه جنگ حسابی درست کنید و در این داستان بگنجونیدش.
خیلی خوب بود.
ولی توصیف دل و روده و خون و بقیه اعضای پرنده ها اصلاً به شما نمی اومد؛ نمی دونم در مورد خودم اشتباه می کنم یا نه؟
فکر می کردم شما احساساتی تر از اینا باشید ولی فهمیدم که این رو هم مثل من هستید؛ یا صفر یا صد؛ هر چند که احساس می کنم همین قسمت هم براتون نوشتنش خیلی سخت بوده.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دقیقا درست شناختیدم. من هرگز نتونستم در هیچ موردی بینابین باشم. یا0هستم یا100و این خیلی جا ها توی زندگیم از نظر بقیه واسهم دردسر شده و همیشه بهم میگن با این بینشم1چیز های بزرگی رو از دست دادم چون100نبودن و باید کوتاه می اومدم که البته راستش من موافق نیستم. اون ها100نبودن و من نتونستم بخوامشون و راستش هنوز پشیمون نیستم و به نظرم هرگز هم نمی تونم پشیمون باشم. کاش کسی اینطوری نباشه ولی…مثل اینکه شما هستید.
جنگ. چندتا دیگه توی داستان تکبال هست و باز هم احتمالا خواهد بود. ولی موافقم این توصیف ها خیلی…کاش این ها کمتر بجنگن تا من کمتر روی توصیفات این مدلی تمرکز کنم. حالا که حرفش شد، جدی حالم بد شد مخصوصا از اون بخش دل و روده.
ممنونم از لطفی که همیشه بهم دارید دوست من. ولی1چیزی میگم به کسی نگید.
با این جناب یکی زیاد نپرید خوب نیست. آدم رو خشن می کنه. بهش نگید ها!
راستی یادم میره بگم. عاشق این ترانه استاد بنان هستم. دفعه آخری که اومده بودم وبلاگ شما مهمونی3بار کامل گوشش کردم و حسابی اونجا موندم و دیگه دیدم زشته صاحب خونه گناه داره اومدم بیرون.
ایام به کام.
یکی
پنج‌شنبه 20 آذر 1393 ساعت 10:02
چشمم روشن حالا دیگه زیرابمو پیش حسین میزنی. بذار میرم جنگل هرچی جکوجونوره جمع میکنم میارم میریزم سرت تا دیگه واسه یکی بزرگ نقشه درگوشی نکشی. ببین من که این حرفا سرم نمیشه از جاده اصلی هم منحرف نمیشم. بقیشو بنویس که من حواسم هست. زود باش بنویس. این حرفارو ول کن بنویس. درگوشی نگو بنویس. اصلا هیچکاری نکن فقط بنویس. بنویس بقیشو بنویس ببینم چی شد بعدش بنویس بنویس چقد این آخریش کوتاه بود خوشم نیومد از کوتاهیش بلندتر بنویس بیشتر بنویس تندتر بنویس بنویس فقط بنویس. زود باشیا, میام اینجارو میذارم رو سرما, بجنبیا, فعلا بای.

پاسخ:
وااای سلام جناب یکییی.
به جان خودم اصلا اینطوری نیست. شما خیلی لطف دارید اصلا. خدا رحم کنههه!
به روی چشم سعی می کنم سریع تر بنویسم ولی خداییش گناه دارم جناب یکی. بذارید نفسم از این جنگ شعله قلمکار بالا بیاد باقیش رو هم می نویسم. چی بگم به شما! جناب یکی هستید دیگه.
ایام به کام.
مینا
پنج‌شنبه 20 آذر 1393 ساعت 11:07
سلام مثل همیشه عالی و هیجان انگیز بود منم با جناب یکی موافقم خیی دوست دارم بدونم بقیش چی میشه مخصوصا خیلی دوست دارم بدونم که بالاخره تکبال با اون تخم کرکسی که توی شکمش هست چی کار میخواد بکنه

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
این جناب یکی رو باید1فکری واسهش کنم. داره طرفدار هاش اینجا از خودم بیشتر میشه و تدبیر لازمه.
تکبال هم بلاخره باید1طوری این رو از سرش بگذرونه. وقتی جفت1کرکس می شد باید فکرش رو می کرد. یا از پسش بر میاد یا این دردسر ضربهش می کنه. همیشه مواظب عواقب قدم هایی که برمیداریم باشیم. گاهی بهای کج رفتن هامون زیادی زیاده. مثل این کبوتر که ممکنه جونش رو سر این ماجرا بذاره.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال48

زمستون بنا به نظر خیلی ها دیگه شورش رو درآورده بود. هوا عجیب سرد و آسمون به طرز آزار دهنده ای گرفته بود ولی این ها هیچ کدوم حرکت رو در جنگل سرو متوقف نمی کرد. منطقه سکویا به سرعت برای جفت شدن قریب الوقوع تیزبین و تیزپرک آماده می شد و البته برای جنگی که هر لحظه ممکن بود پیش بیاد.
بنا به اطلاعات رسیده، تکمار نقشه ای واسه کرکس و دستهش داشت که معلوم نبود چیه ولی هرچی که بود عقرب ها درش نقش بزرگی داشتن. عقرب های بیابون که با پیام احضار تکمار و وعده های وسوسه انگیز به جنگل سرو سرازیر شده و حسابی هم سعی شده بود که حضورشون مخفی بمونه ولی به لطف کلاغ های فضول جنگل سرو و بعدش به سعی دسته کرکس این اختفا ناموفق بود و اتفاقا کرکس اولین کسی بود که ماجرا رو فهمید و تکمار رو حسابی عصبانی کرد. حالا خفاش ها، کلاغ ها و کرکس بدون اینکه بدونن چه زمانی و با چی طرف میشن کاملا آماده و محتاط به باقی کار ها و زندگیشون می رسیدن.
برخلاف انتظار افراد منطقه سکویا، روز ها می گذشت و هیچ اتفاقی نمی افتاد. نه حمله ای، نه تهدیدی، نه حضور هیچ عقربی. ولی این آرامش چیزی از احتیاط منتظر ها کم نکرد و حالت آماده باش همچنان بر منطقه سکویا حکمفرما بود. با اینهمه جنب و جوشی شاد و شلوغ هم به منطقه حاکم بود که تیزپرک و تیزبین شاه و ملکهش بودن.
تیزپرک انگار نه انگار که1طرف این ماجراست و باید آرام تر باشه، مثل همیشه می رفت و می اومد و پر جنب و جوش و ناآروم و پکر از تاخیر جنگ برای پیدا کردن اکلیل کوهی و برای پیدا کردن عقرب ها و برای بی سر و سامون تر کردن و شلوغ تر کردن هرچه بیشتر اوضاع و برای گشتی مخفی حتی در وسط روز به امید پیدا کردن عقرب ها و درگیر شدن، بین بقیه می چرخید و به هیچ توصیه ای هم توجه نمی کرد و در جواب تمام هوار های اعتراض فقط می خندید. کرکس با رضایتی وحشی، خونخواهی ناآروم تیزپرک رو تماشا می کرد و به تیزبین یادآور می شد که تیزپرک بهترین جفتیه که می شد گیرش بیاد. تیزپرک مسحور از این تعریف کرکس تابی به جسم قوی و آمادهش می داد و می خندید.
-در خدمتم کرکس.
-ای وروجک شلوغ زبون باز عوضی!
-یعنی کرکس میگی من در خدمت نیستم؟ می خوایی آزمایش کنی؟ می خوایی همین الان بفرستیم بگردم واسهت از توی لونه مارها خبر بیارم؟ ببین من می تونم برم من می دونم کجاست. اونجا رو مخفی کردن ولی من بلدم من می تونم برم اونجا و…
-بسه دیگه بسه. نه نمی خواد تو هیچ کجا بری. برو سر و شکلت رو درست کن اینهمه شبیه پرنده های قاتل نباشی این تیزبین گناه داره.
-واییی کرکسسس!
-تیزپرک!دیر نمیشه. بذار واسه بعد از جفتگیریت. مطمئن باش جز خودت کسی رو واسه کار های خطری این مدلی نمی فرستم.
-آخ جااااااااان!
تیزپرک پرید و رفت. تیزبین با عشق تماشا می کرد و می خندید. کرکس نگاهش کرد. تیزبین مسحور پرواز وحشی تیزپرک بهش خیره مونده بود.
-معطل چی هستی؟ برو دنبالش.
تیزبین مثل فنر از جا پرید و با رضایت و حقشناسی عمیق چشمی گفت و غیبش زد. کرکس به خورشید که همراه تکبال تمرین می کردن خیره شد. تکبال روی1پا بی حرکت ایستاده و تقریبا عمودی به طرف آسمون خودش رو بالا کشیده بود. بیماری و درد دیگه به وضوح از نگاه تبدارش خونده می شد و اون ورم لعنتی که بزرگ تر شدنش رو دیگه نمی شد ندید. کرکس بی حرکت تماشاش می کرد. تکبال خسته شد و اگر خورشید نمی گرفتش پرت می شد پایین. کارش از نظر کرکس بد نبود ولی خورشید هوار کشید.
-افتضاحی تکی. اول اینکه گفتم روی نوک پنجه نه روی کف پا. دوم اینکه مثل خاک الک شده وا رفتی. سوم اینکه اون بال های خوشگلت رو واسه قشنگی2طرفت نذاشتن. وقتی دیدی داری می افتی باید ازشون کمک می گرفتی و بعد از حفظ تعادلت دوباره می ذاشتی بی افتن کنارت. فعلا همین ها رو اصلاح می کنی تا بقیهش.
تکبال خودش رو جمع کرد و با صدایی بی حالت از چیزی شبیه خستگی که خورشید می دونست درده زمزمه کرد:
-خورشید!نمی تونم. نمی خوام سر پا بمونم. بذار بشینم.
-ببین تکی اگر ولو بشی می زنمت. بجنب از اول.
کرکس خواست متوقفش کنه ولی فرصت نشد.
-آهای کرکس! از دشت خبر دادن که1توفان بزرگ داره میاد. میگن گردباده خیلی هم تند و بزرگه و داره مستقیم میاد طرف ما.
کرکس لحظه ای به2تا کلاغ شلوغ نگاه کرد تا از حال و هوای تکبال در بیاد و بفهمه چی میگن.
-خوب، بذار بیاد. الان من چی باید بگم؟
-بذار بیاد؟ کرکس اون1گردباده داره صاف میاد این طرف!
-خوب الان میگید چی؟ با توفان که نمیشه بجنگم.
-کرکس!حواست کجاست؟ درخت ها از ریشه در میان و اینجا فاجعه درست میشه. با توفان نمیشه بجنگی ولی فرمان آماده باش بده. همه باید برای مقابله و ایمنی آماده باشیم.
کرکس لحظه ای همون طور بی حالت بهشون خیره شد.
-اون ها درست میگن کرکس. اینکه ترجمه لازم نداره. داره؟ زود باش دیگه بجنب.
صدای آروم ولی مطمئن خورشید کرکس رو به خودش آورد. به سرعت پرواز کرد و کلاغ ها هم دنبالش رفتن و ناپدید شدن. خورشید به تکبال نظر انداخت که از این فرصت استفاده کرده، روی1شاخه خمیده و پهن ولو شده و به خواب رفته بود. خورشید نگاهش کرد. سینه کبوترانهش تند تر از حد معمول بالا پایین می رفت. نفس های تبدارش تند بود و با گذشت روز ها داشت تند تر و مشکل تر می شد. اون ورم کذایی دیگه چنان بزرگ شده بود که گوشه بال کبوتر رو کمی به طرف بالا می کشید. خورشید با نگاهی سرشار از درد و دلواپسی عمیق تماشاش می کرد. نفهمید کرکس کی برگشت.
-داری چیکار می کنی خورشید؟
-منتظرم2دقیقه دیگه بخوابه بیدارش کنم.
-خورشید این ورم عوضی داره بزرگ تر میشه یا من اشتباه می کنم؟
-اشتباه نمی کنی. داره بزرگ تر میشه.
-خورشید!این حرکت به سوی تکامل توقف نداره؟ یعنی نمیشه کاریش کرد که ادامه پیدا نکنه؟ مثلا نمیشه1طوری جلوی رشدش رو گرفت یا بهتر از اون1طوری از بین بردش؟
-چرا میشه. میشه همونجا که هست داقونش کرد ولی1مشکل داریم. جاش بده. از این بیرون اگر بخواییم از بین ببریمش ممکنه به تکی آسیب برسه.
-ولی تو خیلی کار های عجیب تر از این رو می کنی. نمی خوایی که بگی از پس له کردن1تخم نارس بر نمیایی. مثل همون کاری که اون شب حمله شاهین ها با اون شاخه کردی این رو هم بترکون. نمی تونی؟
-چرا می تونم ولی لازمهش اینه که من از بیرون نیرو وارد کنم. این عوضی توی بدن تکی محفوظه و اگر من بخوام از بیرون بهش نیروی فیزیکی یا نیرو های به قول تو عجیب وارد کنم این نیرو ها به بدن تکی هم وارد میشه و همراه اون تخم نارس تکی رو هم داقونش می کنه. اون شاخه و نظایرش راحت از بین میرن چون بین نیرو و جسم مانعی نیست. اگر باشه مانع هم خورد میشه. اصلا شدنی نیست که مانع سالم بمونه و جسم محصور در مانع از بین بره. به خصوص اگر این مانع1جسم جوندار باشه.
-یعنی هیچ راهی نیست؟
-چرا هست. اینکه تکی هم مثل من باشه. دارای نیرویی شبیه مال من که بتونه از داخل بدنش همراه من به نابودی عامل درد کمک کنه بدون اینکه جسمش آسیب ببینه. اگر این نیرو از2طرف یعنی از داخل و بیرون وارد بشه تعادلی که به وجود میاد می تونه احتمال سلامتی نسبی جسمش رو بالا ببره.
کرکس نگاهی تند، مشکوک و کمی خطرناک بهش کرد.
-یادم میاد که گفتی نمیشه این نکبت خودت رو بهش بدی. تو که راست گفتی، نگفتی؟
خورشید عصبانی بهش خیره شد.
-بله راست گفتم. تکی رو من نمی تونم به هیچ نیرویی مسلح کنم لعنتی. این چیز ها رو تقریبا نمیشه به کسی داد مگر اینکه اون موجود از زمان تولدش با این توان زاده شده باشه. نترس تو اوضاعت رو به راهه. تکی توانایی های منو ازم نمی گیره و در برابر تو وحشی روانی سیرک لازم همچنان بی دفاع و ناتوان باقی می مونه تا هر غلطی دلت می خاد باهاش کنی. البته اگر زنده بمونه. حالا بکش عقب زیادی خوابیده باید بیدارش کنم.
کرکس بی اعتنا به خشم خورشید نفسی آشکارا از سر رضایت کشید و خورشید رو عصبانی تر کرد.
-واسه چی اینهمه بهش سخت می گیری؟ تو پیش از اینکه اوضاع اینطوری بشه اینهمه بی رحم نبودی. یعنی بودی ولی نه اینهمه. حالا به جای اینکه بیشتر مدارا کنی بیشتر فشار میاری. واسه چی؟
-واسه اینکه دلم می خواد خیال کنم حرکت های زیاد و شدید شاید بتونن کمک کنن این مزاحم لعنتی زودتر و پیش از اینکه به اندازه خطرناک تر برسه از بین بره و دفع بشه.
-به نظرت این شدنیه؟
-نمی دونم. دلم می خواد بهش امیدوار باشم.
-خورشید!می دونی؟ تو زمان هایی که مزخرف میگی همه باورشون میشه جز من. یعنی تو واسه این سختگیری هات و واسه این عجله وحشتناکت هیچ دلیل دیگه ای نداری؟ تو طوری با فسقلی رفتار می کنی که انگار به همین زودی باید تعلیماتش رو امتحان بده و این امتحان هم به جونش بسته هست. ماجرا چیه خورشید؟
-ببین کرکس من حوصله ندارم درد مالیخولیای تو رو درمون کنم. اگر دلت می خواد بشین به تمام کائنات هستی تردید کن که دست به یکی می کنن تا1بلایی سرت بیارن. ولی پریشونی های روان بیمارت رو نگه دار واسه خودت و به من تحویلش نده. تو دلیل سفت گرفتنم رو پرسیدی و من بهت گفتم. تموم شد و رفت.
کرکس خواست جوابی مطابق با خشم خطرناکش بده ولی مهلتش نبود. باد تندی شروع کرد به وزیدن که در نتیجهش شاخه های کلفت زیر پا هاشون به شدت تاب خوردن. کرکس و خورشید به هم نگاه کردن.
-پیش درآمد توفانه. یعنی اینقدر زود رسیده؟
-نه هنوز. این علامت شروعشه ولی تا شب به اینجا نمی رسه. با بقیه چیکار کردی؟
-در حال آماده شدن هستن. خودم هم الان میرم ببینم جایی ایرادی نباشه.
-کار درستی می کنی پس برو. من کجا باید برم؟
-احتمالا خیلی از خفاش ها هنوز خوابن. برو پیداشون کن و بیدارشون کن و براشون بگو چی داره میشه و مواظب باش کسی جا نمونه. بعدش هم بیا همینجا می بینمت.
-بسیار خوب. پس پیش از رسیدن عصر، همینجا. من رفتم.
خورشید پرواز کرد و رفت. کرکس تکبال رو بغل کرد برد به لونه. تکبال چه داغ و چه سنگین شده بود! به نظرش رسید ضربان نبض تبدارش که انگار داشت همه جای جسمش می زد رو خیلی راحت حس می کنه. کرکس می دونست که این علامت واضح تب و درده. تبی که خیلی زود بیشتر می شد و خیلی زود به نقطه اوج می رسید و خدا می دونست تا کی طول می کشید و آخرش چی می شد. کرکس مطمئن بود خورشید در مورد دلایل فشاری که به تکبال می آورد بهش راست نگفته و درست فهمیده بود. خورشید برای دفع این خطر که جون تکبال رو تهدید می کرد فقط1راه به نظرش می رسید. اینکه مهارت تکبال رو در کنترل و هماهنگی خودش با توانایی های ناشناختهش بالا ببره شاید در زمان لزوم برای دفع خطر به کار بیاد. البته فقط شاید.
توفان درست همراه شب رسید. چه قیامتی! تکبال اون شب با اصرار زیاد خودش رو به افرا رسونده بود تا افرایی ها تنها نباشن. توفان انگار افرا رو مثل1دسته علف می پیچوند و تاب می داد تا از جا بکندش. تکبال تا جایی که می تونست بال هاش رو پهن گرفته بود تا همه زیرش جا بشن.
-من می ترسم تکبال. حالا چی میشه؟
-پرپری کوچولو! هیچی نمیشه. مگه دفعه اوله که توفان میاد؟
-دفعه اول نیست ولی دفعه های پیش گردباد در کار نبود. این انگار می خواد تمام جنگل رو بچرخونه و له کنه و ببره.
-چلچله راست میگه تکبال این خیلی ترسناکه.
-راست میگن تکبال. من قشنگ حس می کنم که به چپ و راست می چرخیم.
-وای تکبال من می ترسم.
-تکبال من هم می ترسم.
-وای من نمی خوام له بشم.
-راست میگه اگر درخت و لونه نابود بشن ما چی میشیم؟
-چه جوری میمیریم؟
-وای آره حتما خیلی ترسناکه.

-بچه ها!پروازی های بهار! اینهمه نترسید. ببینید! اون شبی هم که من واسه اولین بار اومدم اینجا هوا توفانی بود. خوب البته گردباد نبود ولی توفان توفانه دیگه. عوضش اون شب تگرگ داشت به چه بزرگی. اندازه قد پرپری.
-عه تکبال! چرا اندازه من؟
-چون تو خیلی کوچولویی.
-من قبول ندارم مگه مثال بهتری نبود که با تگرگ مثالم می زنی؟ تازه من اینقدر هم کوچولو نیستم.
-چرا دیگه هستی. مثل تگرگ هم شیطون و خراب کاری.
-عه تکبال ببین بهم چی میگن؟ تقصیر تو بود که اول گفتی.
-خوب راست گفت دیگه.
-هیچم اینطوری نیست من خیلی هم خوبم. از همهتون هم بهترم.
-باشه ولی مثل تگرگی.
-تو هم مثل1گردباد شلوغ و اعصاب خورد کنی که همیشه1بند صدا میده و می گرده و نمی ذاره هیچی آروم باشه.
همه از این حاضر جوابی پرپری زدن زیر خنده. توفان اون بیرون غرش ترسناکی کرد ولی پیش از اینکه دوباره ترس رو به جمع فشرده جوجه های افرا حکمفرما کنه تکبال دوباره آتیش1بحث شبیه قبلی رو انداخت وسط و با دامن زدن بهش باعث شد حسابی شلوغ کنن. تکبال موفق شد شلوغی رو به اندازه ای بالا ببره که صدای غرش های توفان کمتر جلب توجه کنه. فاخته جاش امن بود. مثل همیشه، روی سینه تکبال، لای پر های نرمش.
-تکی! چرا قلبت تند تر از پیش می زنه؟ از توفان می ترسی؟
-نه اندازه شما ها.
-پس چته؟ تو داغی. تب داری انگار. بفهمی نفهمی1کمی هم ورمی و سفت شدی. انگار بادت کردن. جریان چیه؟
-نمی دونم فاخته. خودم هم احساسش کردم. انگار1چیزی از داخل داره فشارم میده و می خواد که جا باز کنه و انگار جسمم باید کش بیاد. دیگه خستهم کرده. دردم میاد. داره بیشتر هم میشه.
-عجب! به نظر خودت چی می تونه باشه؟
-نمی دونم شاید زیادی بهم خوش گذشته دارم درشت تر میشم.
-آره شاید.
فاخته خیلی نامحسوس زهر خندی زد و خیلی نامشخص شونه بالا انداخت.
-آره حتما همینطوره. در جوار کرکس عاشقت حتما بهت خوش گذشته. آخه خیلی خاطر خواهته. واقعا که! اگر سیمرغ افسانه نبود مدعی می شد عاشق دلخستهش1سیمرغه احتمالا بزرگ تر و قوی تر و همه چی تموم تر از1سیمرغ عادی. حالا هم که معلوم نیست دوباره چه کشکی سابیده واسه مخ بیچاره من. راستی که. دیگه شورش رو در آورده. نمی فهمم پس این بهار کی میاد.
صدای وحشتناک رعدی بسیار بلند همه رو از جا پروند. فاخته دوباره به پناهگاهش خزید و بقیه از وحشت جیر جیر و جیک جیک های ترسیده راه انداختن و برای قایم شدن زیر بال های تکبال از سر و کول هم بالا رفتن. خود تکبال هم که ترسیده بود چند لحظه بعد به خودش مسلط شد و بقیه رو تا جایی که بال هاش اجازه می دادن زیر پر گرفت و به خودش فشرد. با هر فشاری که به زیر بال ها و پهلو هاش می اومد دردی انکار ناپذیر توی تمام وجودش می پیچید. دردی که تحملش دیگه داشت مشکل می شد. اون شب تکبال تمام توانش رو به کار گرفت تا درد رو نادیده بگیره و نمی دونست با بیشتر شدن اون درد و اون فشار ناشناس و عجیب تا کی و تا کجا می شد که نادیدهش بگیره. تکبال می دونست این آخرین مرز بینابینه و با بدتر شدن اوضاع دیگه قادر به نادیده گرفتن نخواهد بود و از اینجا به بعد، این درده که1قدم جلو تره بدون اینکه تکبال دیگه از اینجا به بعد رو بتونه با نادیده گرفتن و تحمل سپری کنه. دعا کرد همینجا متوقف بشه در حالی که مطمئن بود نمیشه. غرش های رعد تکرار و تکرار شدن و تکبال در آخرین مراحل پیروزیش، فشار و درد رو نادیده گرفت و به مبارزه با ترس افرایی ها مشغول شد.
فردای اون شب آسمون انگار شسته شده بود. هوا هرچند گرم نبود و هرچند خورشید نداشت ولی از اون کدورت همیشگی آسمون که دیدنش داشت عادت همه می شد هم خبری نبود. توفان دیشب روی زمین حسابی خرابی به بار آورده ولی آسمون رو انگار حسابی تکونده و پاک کرده بود. سرما وحشتناک بود ولی افرایی ها در پناه شور پریدن سرما رو انگار نمی فهمیدن.
-تکبال!امروز می پریم مگه نه؟
-راست میگه عالیه بریم بپریم.
-آره بریم بریم.
-آره آره تکبال بریم.
-بریم تکبال تو رو خدا.
-راست میگه بال هام زنگ زدن بریم دیگه.

-خوب بابا خوب اینهمه شلوغ نکنید. بذارید روز بالا بیاد باشه میریم.
تمام لونه از هورای بلند جوجه ها پر شد. همه به خودشون و سر و پرشون و تمرین و گرم کردن بال هاشون و خدا می دونست به چه چیز دیگهشون مشغول شدن. تکبال تماشاشون می کرد و دیروز خودش رو در شور و هیجان امروز اون ها می دید. زمانی که خودش جوجه نوبالغی بود و می رفت تا یاد بگیره زندگی چقدر از اونچه خودش خیال می کنه تاریک تر و سخت تره. ولی اون زمان تکبال این رو نمی دونست. آسمون واسهش هنوز آسمون بود و هوای شروعی دوباره همیشه قشنگ و امکان پذیر و بهشتی و شاد بود. چه خوب بود اگر الان هم تکبال یکی بود هم سری این جوجه ها که می رفت تا همراهشون بپره و بی افته و بلند شه بدونه اینکه بدونه فردا هاش چه رنگی هستن!.
-کاش می شد! کاش می شد!.-
رشته طلایی این فکر ها با ضربان شدید1درد ناگهانی بریده شد. تکبال همین اندازه تونست درک کنه که کسی حالش رو نفهمید. خوشحال از این ناآگاهی عمومی افرایی ها، به سرعت از لونه زد بیرون. خودش رو به فرو رفتگی بین چندتا شاخه رسوند و همونجا تقریبا افتاد. درد داشت بیچارهش می کرد. به شاخه ها چنگ زد و حس کرد فشاری که از داخل بهش میاد داره وجودش رو از هم می پاشه. بی اختیار واسه دفعش زور می زد ولی فشار داشت بیشتر می شد.
-آآآخ!آآآخ خدای من!
تکبال نمی تونست نالهش رو قورت بده. همراه درد، ترسی عجیب و ناشناس پنجه های تیز و سردش رو توی روحش فرو می برد و شجاعتش رو متزلزل می کرد. به وضوح احساس می کرد دیگه نمی تونه بال هاش رو به طور کامل کنارش بذاره. انگار بال هاش درست بسته نمی شدن. به خودش نگاه کرد. تصورش درست بود. تمام جسمش به طرز عجیبی داشت متورم می شد و این تورم چنان زیاد شده بود که واقعا بال هاش کامل بسته نمی شدن. درد کمی عقب کشید ولی فشاری که از چندین روز پیش شروع شده و داشت رفته رفته بیشتر می شد همچنان باقی بود. فشاری سخت و دردناک و آزار دهنده. تکبال احساس می کرد تمام جسمش از درون به خاطر فشاری که از همیشه بیشتر شده بود به ضربان و زق زق افتاده. مات، متعجب و وحشتزده به خودش خیره موند و بدون اینکه بخواد خودش رو به تحلیل ذهنش سپرد.
-من1چیزی توی وجودم هست که نباید باشه. من جفت کرکسم. من1کبوترم. کبوتری که جفت کرکس شده. ما هر2پرنده های تخم گذار هستیم. تیره هامون متفاوته ولی هر2تخم گذار هستیم. ما هر2جفت شدیم. بعد از جفتگیری نتیجهش میاد. نتیجه جفت شدن تخمگذاریه. ما شبیه نیستیم ولی جفت هستیم. و من، کرکس، جفت، … توی وجود من1چیزی هست که نباید باشه. با جسم من نمی خونه. با موجودیت من هماهنگ نیست. … توی وجود من1تخم نارس و در حال تکامل کرکسه!.
و بعدش هیچی نبود جز ترس. چنان ترسی که هرگز حتی در بدترین لحظه های عمرش احساس نکرده بود. به راحتی می تونست خودش رو در لحظه مردن مجسم کنه. چه مرگ وحشتناکی! از شدت وحشت داشت دیوانه می شد. خواست جیغ بکشه ولی نفسش بالا نمی اومد. ترس داشت جونش رو به مفهوم واقعی می گرفت. صدایی از دنیای بیرون. صدای2تا بال ناآشنا. تکبال به سرعت برق از جهان وحشت بی انتهای خودش بیرون اومد و به طرف صدا برگشت. پرنده ای سریع و بزرگ، کمی بزرگ تر از خودش به طرف دریچه لونه روی افرا می رفت. تکبال دقیق تر شد تا از اون فاصله تیرهش رو تشخیص بده و1دفعه از جا پرید.
-باز!
تکبال بدون اینکه چیزی از درد و فشار و اون تخم نارس در حال تکامل توی خاطرش مونده باشه با تمام توانش پرید و خودش رو به طرف لونه روی افرا پرت کرد. سنگینی اعصاب خورد کنش سرعت عملش رو حسابی کند کرده بود ولی نه اونقدر که از باز عقب بمونه.
-هی تو!اینجا چیکار می کنی؟
باز که به وضوح انتظار حضور کسی رو نداشت برگشت و با حیرت نگاهش کرد.
-اُه! تو دیگه چی هستی؟
-من مامور جهنمم و خوراکم هم مغز سر باز هاست. اینجا هم محدوده پروازمه. حالا زود باش بزن به جیم.
-خوب بابا چته؟ من فقط داشتم رد می شدم. عجب تو…عجب تو…تو چه عجیبی! واقعا چی هستی؟
-اینجا نمون باز. زود باش بپر. مگه رد نمی شدی؟ زود باش رد شو.
-خوب من…
-خداحافظ باز.
تکبال اونقدر به باز نگاه کرد تا از اونجا دور شد. فاخته از دریچه لونه تماشا می کرد.
-چیکارش کردی؟ بیچاره داشت رد می شد.
-بله رد می شد و درضمن توجهش چنان به تو رفته بود که داشت مثل خفاشی که توی روز بپره می خورد به درخت.
-خوب حالا تو هم. چی شد مگه.
-فاخته!باز ها پرنده های شکاری هستن. هیچ وقت بهشون نزدیک نشو. درست فهمیدی؟
-آره بابا فهمیدم. حالا که رفته. ول کن بیا داخل تا از سرما منجمد نشدی.
فاخته بی تفاوت و بی حوصله رفت کنار و در رو باز کرد و تکبال که هنوز به مسیر حرکت باز چشم غره رفته بود رو تقریبا کشید توی لونه. روز حسابی بالا اومده و افرایی ها بی تاب پریدن بودن. لحظه ای بعد، توی شلوغی شاد افرایی ها، باز و درد و همه چیز ظاهرا فراموش شدن. جوجه ها اون روز سنگ تموم گذاشتن. پریدن هاشون عالی بود. فاخته بی صدا تر از همیشه اون روز از هر زمان دیگه بهتر پرید. تا فاصله ای دور پرواز کرد و از شاخه ها دور شد. تکبال با دلواپسی که به خشم می زد صداش کرد.
-فاخته!برگرد بیا! هیچ وقت تا پرواز رو کامل یاد نگرفتی اینهمه ارتفاع نگیر. همیشه روی شاخه ها بپر که اگر سقوط کردی روی شاخه ها بی افتی نه مثل الان که اگر بی افتی صاف پرت میشی روی زمین اون هم از این ارتفاع. فاخته! اونجا که میری هیچ شاخه ای نیست من نمی تونم از این پایین همراهیت کنم برگرد. ارتفاعت زیادی بالاست و زمین زیر پا هات باطلاقیه. فاخته! بهت میگم برگرد بیا!
فاخته برگشت و بقیه حسابی هیجانی پروازش بودن.
-چرا هوار می زنی؟ من هیچیم نمیشه. مگه پریدن هام رو ندیدی؟
-چرا دیدم. ولی من جز پریدن ها سقوط ها رو هم دیدم. تو ندیدی پس تا زمانی که کامل پروازی نشدی و اینجایی به من گوش بده.
فاخته اخمی کرد و حرفی نزد.
-چه عشق فرماندهی گرفتدش! خیال می کنه خیلی حضور لازمه. اه دیگه خسته شدم از دستش. نمی فهمم این بهار پس کجا مونده.
افرایی ها پریدن و پریدن. فاخته هم پرید ولی تکبال دیگه هیچی بهش نگفت. حتی لحظه هایی که با دور شدنش حس می کرد دلش از وحشت در معرض انفجاره باز هم سکوت کرد. اون شب دوباره توفان شد. نه به شدت دیشب ولی پرواز امکان پذیر نبود. در نتیجه تکبال همونجا داخل لونه روی افرا موند. فاخته همچنان دلگیر و تکبال همچنان ساکت بود. بقیه افرایی ها سرمست از عشق اون روز دوباره با ترسی این بار شیرین زیر بال های تکبال جمع شدن و شیرین کاری و شیرین زبونی کردن تا از نفس افتادن. آخر شب، وقتی همهشون از شدت خستگی نفهمیدن کی خوابشون برد، تکبال به چهره های غرق خواب، خسته، شاد و معصومشون نظر انداخت و لبخند زد.
-وای که چی میشه روز پرواز شما ها! عشق می کنم به خدا.
-حتما می کنی.
تکبال از جا پرید.
-فاخته!ترسیدم. چرا بیداری؟
-از چی ترسیدی؟ نکنه اینجا هم خطرناکه! یا بیداری من، دردسر داره؟ خطر داره؟ میمیرم اگر1خورده بیشتر بیدار بمونم؟
فاخته این ها رو با چنان آرامشی می گفت که انگار حرف های معمولی هستن. تکبال بیخیال شونه بالا انداخت.
-هر کاری دلت می خواد کن. بیدار بمون، پرواز های غیر مجاز کن، با اون باز مزاحم هم تا خود بهار حرف بزن. اصلا به من چه.
تکبال رفت گوشه لونه. خواست خودش رو جمع کنه ولی موفق نشد. جسم متورمش زیاد اجازه نداد. دستی به شونهش خورد. تکبال حوصله نداشت. درد و فشار اذیتش می کرد و جدا از این، حسی غریب و گنگ، حسی که نمی شناخت. حس از دست دادن قریب الوقوع1عزیز. عزیزی که خیلی عزیز بود خیلی.
-هی تکی!خواب که نیستی پس بازی در نیار. تکی! هِییی! تکییی! بسه دیگه مسخره! ببین! تو واقعا بی خودی عصبانی شدی. من می تونم پرواز کنم. بال هام رو سرما زده بود و الان خیلی بهتر شده. باید تمرینشون بدم یا نه؟ دیدی که چیزیم هم نشد. حالا دیگه قهر نکن. ببین میرم بیرون لونه می شینم توفان پرتم می کنه پایین ها! اون وقت تو باید بیایی وسط گل و شل زمین زیر افرا هی گریه کنی هی بگردی پیدام کنی یا نکنی. آخ چرا می زنی؟ دردم گرفت. عه تکی! به خدا تو اصلا عقل توی سرت نیستش! داری گریه می کنی؟ عجب خریه!
-فاخته!تو واقعا نفهمی. دیگه هیچ وقت از این مزخرف ها نمیگی فهمیدی؟
-وای تکی!من شوخی کردم دیوونه. خیال کردی. من اینقدر جوندوستم که نمی دونی. واسه خاطر تو ورمی میرم بیرون اون هم توی این هوا؟ به همین خیال باش. تکی! زود باش درست شو دیگه! نگاهش کن! واقعا که! خوب دیگه بسه. دیگه سر به سرت نمی ذارم. ببین به جای گریه کردن بغلم کن خیلی سردمه. این رو دیگه جدی میگم سردمه. ببین کتکم هم زدی باید الان درستم کنی. آخیش حالا بهتر شد.
فاخته در آخرین لحظه های بیداریش لای پر های سینه تکبال زهر خندی زد که امکان نداشت کسی ببینه و مفهومش رو نفهمه. حتی تکبال. تکبال که ندید، احساس نکرد و نفهمید. فاخته توی جاش مچاله شد و با رضایت لولید.
-دیگه سر به سرت نمی ذارم نصفه پرنده روانی. هیچ دلم نمی خواد تا زمانی که اینجام گرفتار سرما و این نیم وجبی ها با دنیای کوچیک و فهم نداشتهشون بمونم و درضمن هیچ خوشم نمیاد دیگه مجبور بشم نازت رو بکشم که واسهم جفنگ بگی حوصلهم سر نره. بله بی پرواز توهمزده دیگه سر به سرت نمی ذارم. خیالت راحت باشه. حالا، شب به خیر!.
تکبال خواب بود. فاخته حس کرد این جسم ورم کرده و سفت این شب ها گرم تر از پیشه. با خوشحالی توی گرمای بیش از پیش جسم تکبال لولید و با تصور هوای سرد بیرون لبخند رضایتمندی زد و به خواب رفت. صبح فردا، تکبال دید که چهره فاخته از نقش روشن لبخند رضایت توی خوابی آروم و شیرین می درخشید. تکبال از شدت حس شادی و آرامشی دوست داشتنی مور مورش شد. به فاخته نگاه کرد و آروم، خیلی خیلی آروم، چشم های بستهش رو بوسید.
شب سوم توفانی در کار نبود ولی هوا به شدت گرفته و به شدت مهیای توفانی شدن بود. هر لحظه احتمال می رفت که آسمون و زمین مثل2شب پیش به هم بریزه و قیامت به پا بشه. کرکس حرصی از غیبت طولانی تکبال مشکی رو فرستاد تا اگر این دفعه جای توفان از آسمون بلای جهنم هم بارید بره و بیاردش. بیچاره مشکی! فقط خدا می دونست چجوری توی اون سیاهی وحشتناک که هر لحظه احتمال توفانی3باره رو یادآوری می کرد پرواز کرد، به افرا رسید و تکبال رو پیدا کرد.
-مشکی!توی این هوا چجوری اومدی؟
-فسقلی!هیچی نگو فقط بپر باید بریم. امشب هم اگر به لونه نرسی کرکس از حرص تو و من و افرا رو آتیش می زنه.
-باشه بریم.
مشکی به تکبال نگفت که چقدر سنگین شده. نگفت که چقدر داغه. نگفت که تمام جسمش به وضوح ضربان داره. بهش نگفت جسمش به شدت متورم و سفت شده. مشکی هیچی نگفت. با آهی فرو خورده بغلش کرد و پرید. باد شدید بود. هنوز تبدیل به توفان نشده بود ولی شدید بود.
وقتی به نوک سکویا رسیدن کرکس1پارچه آتیش بود از حرص ولی تکبال مجازات نشد. تکبال حس کرد از این موضوع هیچ خوشحال نیست.
-می دونه که دیگه نمیشه دست بهم بزنه چون وضعیتم خطرناکه. داره خطرناک تر هم میشه. واسه همین تنبیهم نکرد. هرچند تقصیر من نبود. بیخیال.
تکبال تمام اون شب رو توی تبی که قطع نشد در حالت نیمه هشیار گذروند. نه خودش حرفی از آگاهیش زد، نه کرکس و نه خورشید که نیمه شب اومد داخل لونه و کرکس بهش معترض نشد. هیچ کدوم از اون ها توجهی به مشکی نداشتن که مثل شبحی سرگردان بیرون لونه می چرخید.
صبح فردا توفان از نفس افتاده و شکست خورده عقب کشید و ویرانی هایی که جا گذاشته بود رو بیشتر آشکار کرد. جنگل سرو حسابی شخم زده شده بود ولی توی منطقه سکویا کسی خیالش به این ویرانی نبود. توفان رفته بود و هرچند احتمال داشت به همین زودی برگرده ولی اون روز توفانی در کار نبود. سکوت منطقه سکویا رو هوار معترض تیزپرک شکست.
-این چه وضعشه؟ من تا کی باید شب و روز های زمستون رو بشمارم؟ شاید زمستون امسال بخواد تا ابد طول بکشه به من چه؟ اصلا من دیگه نمی خوام صبر کنم. تا توفان بعدی نیومده باید تکلیفم مشخص بشه. سرده که سرده. من که سردم نیست. به کی باید بگم؟ من جفتم رو می خوام.
تیزبین سعی کرد آرومش کنه ولی موفق نشد. خفاش های نیمه بیدار بین خمیازه و خنده مونده بودن و این وسط چندتایی هم یواشکی هشدار می دادن که یواش بابا کرکس رو بیدار می کنی عصبانی میشه. ولی پیش از اینکه هشدار ها به جایی برسن کرکس از لونه خارج شد و بقیه خنده و خمیازه و هر حس دیگه ای رو از ترس قورت دادن. همه جز تیزپرک که هرچند کمی جا رفته بود ولی ساکت نشد و عقب ننشست.
-چه سکوتی چه احتیاطی؟ مگه من حرف بدی زدم؟ هی میگید هیس هیس. نمی خوام ساکت بشم. اصلا من این چیز ها رو نمی فهمم. توی همین هفته با توفان یا بی توفان باید اوضاع من رو به راه بشه.
-چی شده تیزپرک؟ واسه چی جنگل رو روی سرت گرفتی می چرخونی؟
-سلام کرکس.
-گیرم که علیک سلام. چته؟
تیزپرک بدون اینکه1قدم عقب تر بره آهنگ صداش رو کمی مظلومانه تر کرد و دوباره تقریبا داد زد:
-تو رو خدا کرکس! این ها نمی فهمن من چی میگم. به کی بگم؟
کرکس با خونسردی اومد پایین و روی شاخه تاک درست کنار تیزپرک و وسط بقیه نشست که در نتیجه این فرودش خفاش ها روی هم پرت شدن. کرکس بدون توجه به حضور بقیه فرود اومده بود و اگر نمی جنبیدن له می شدن. این کار همیشهش بود و خفاش ها و کلاغ ها و همه می دونستن که زمان فرود های کرکس باید خودشون مواظب خودشون باشن و به موقع بکشن کنار وگرنه کرکس هیچ توجهی نمی کنه روی چی فرود بیاد اون هم با اون سنگینی و سرعت وحشتناکش. کرکس نگاهی به تیزپرک که ترسش رو مخفی می کرد ولی خیال هم نداشت قافیه رو ببازه انداخت. توی نگاهش هنوز هیچی مشخص نبود. تیزبین از ترس اتفاقی که ممکن بود بی افته توی دلش به تیزپرک فحش می داد و چشم هاش رو تقریبا بسته بود. کرکس سکوت رو شکست.
-خوب، پرسیدی به کی بگی. به خودم بگو. چی شده؟ حتما خیلی مهم بوده که سر صبح اینهمه واسهش شلوغ کردی و منو پروندی. بگو ببینم چی می خوایی بگی؟
تیزپرک که دیگه چندان هم اعتماد به نفس لحظه های پیشش رو نداشت با تردیدی فرو خورده به حرف اومد.
-مهم که شاید واسه تو نباشه ولی من…
-خوب تو بگو تا بفهمم چی واسه تو اینهمه مهم بوده که خطر پروندن منو به جونت خریدی و جیغ جیغ راه انداختی اون هم صبح که طبیعتا باید خواب باشی. تیزپرک! طولش نده. فقط بگو چی شده؟
-کرکس!چیزی نشده ولی باید بشه. من، من دیگه دلم نمی خواد منتظر بمونم تا توفان بره و سرما بره و زمستون بره و تکمار بره جهنم و دیگه نمی دونم چی ها بشه تا زمانش برسه و من به جفتم برسم. تو گفتی طولش ندم پس نمیدم. من جفتم رو می خوام. زمستون و توفان و همه چی بیخیال. من جفتم رو می خوام.
تیزبین تقریبا نالید. کرکس سکوت رو شکست.
-خوب، الان گیر کجاست؟
تیزپرک ول کن نبود.
-من نمی دونم گیر کجاست کرکس. به این تیزبین هرچی میگم میگه باید صبر کنیم. آخه چرا؟ من دیگه نمی خوام صبر کنم کرکس.
سکوت سنگین بود. تیزبین حس کرد دیگه نمی تونه نفس بکشه. باز هم کرکس بود که سکوت رو شکست.
-تیزبین اشتباه می کنه. واقعا لازم نیست صبر کنید. زمستون و سرما نمی تونن مانع جفت شدن شما2تا باشن. البته این توفان آخری می تونست مانع بشه که دیگه گذشت. حالا تا توفان بعدی زمان داریم و اگر تو و تیزبین می خوایید می تونیم بین2تا توفان حلش کنیم.
تیزپرک ناباور و با چشم هایی که از حیرت و شادی برق می زد بهش خیره شد.
-یعنی، یعنی تو، تو موافقی؟ نمی خوایی ما صبر کنیم تا…
-تا چی؟ تیزپرک تو زده به سرت؟ گرفتاری، سرما، توفان، جنگ، تمام این ها معلوم نیست تا کی طول بکشن. ما که نمی تونیم زندگی رو متوقف کنیم. معلومه که موافقم. فقط تحمل کن تا از وضعیت هوای شب های این هفته خاطر جمع بشیم. اگر توفان بشه واقعا خطرناکه.
کسی از وسط جمع با صدایی خفه که معلوم بود کمی جرات پیدا کرده ولی هنوز نه خیلی، آروم گفت:
-من می دونم کرکس. دیگه تا آخر این هفته توفان نداریم. این رو از پلیکان کنار رودخونه شنیدم اون هم نمی دونم از کی شنیده ولی پیشبینی هاش هیچ وقت اشتباه نمیشه. ولی هفته بعد احتمالا اوضاع خیته.
کرکس نگاهی به جمعیت بی صدا انداخت.
-که اینطور. خوب پس معطل چی هستید؟ بجنبید. توی همین هفته باید این2تا جفت بشن.
تیزپرک حالا دیگه آشکارا شادی از همه قیافه و حرکاتش می بارید.
-ولیآخه کرکس این تیزبین…
-تیزبین غلط زیادی کرده. این حقته که جفتت رو هرچه زودتر در کنارت بخوایی. نه عجیبه و نه خنده داره. بقیه هم باید به جای زیر جلدی خندیدن کمک کنن تا این کار هرچه زودتر انجام بشه.
کرکس موقع گفتن این حرف نگاه سرزنش آمیزی به خفاش هایی که زیر جلدی خنده هاشون رو می خوردن انداخت.
-به چی می خندید؟ تیزپرک حق طبیعیش رو هوار کشید و گفت جفتش رو می خواد. این هیچ خنده دار نیست. هیچ کدوم از شما ها اینهمه شجاع نیستید که همچین خواست طبیعی و واضحی رو اینهمه واضح بیان کنید. برید به جای خندیدن هم دستی کنید و کار رو به انجام برسونید. اصلا حالا که اینطوریه من حوصله ندارم تا آخر هفته طول بکشه و تمام این هفته هر صبح با نق نق و زِق زِق این تیزپرک از خواب بپرم. همین امشب باید این ماجرا تموم بشه.
-ولی کرکس امشب آخه…
-آخه بی آخه. بجنبید حلش کنید. تیزپرک فردا صبح باید توی لونه تیزبین از خستگی جنازه شده باشه و تا من بیدار نشدم بیدار نشه. تیزبین! بهت اخطار می کنم. امشب باید تمام حالش رو بگیری. اگر چیزی باقی بذاری صبح فردا من می دونم و تو.
دیگه نمی شد ساکت موند. سکوت حاکم به تاک بزرگ با شلیک خنده خفاش ها مثل بمب ترکید. تیزبین سرش رو انداخت پایین و هرچند می خندید ولی سر بلند نکرد. تیزپرک در حالی که کاملا مشخص بود حواسش به کار هاش نیست1دفعه بی اختیار پرید کرکس رو سفت بغل کرد و محکم بوسید.
-وای کرکس! ممنونم. تو خیلی خوبی! خیلی دوستت دارم خیلی خیلی خیلی.
کرکس در حالی که می خندید بلند گفت:
-واه تیزبین! بیا بگیر از اینجا ببرش این جفت دیوونهت رو. من هیچیم شبیه تو نیست و این اشتباهی رفته. خدا بهت رحم کنه به نظرم اخطار و توصیه و هرچی در مورد امشب رو باید به این می دادم نه به تو.
این دفعه شلیک خنده چنان بلند بود که تاک لرزید. تیزپرک که دیگه کنترل اعمالش رو به دست گرفته و حواسش جمع شده بود، دور کرکس می چرخید و می خندید و تیزبین هنوز سرش پایین بود و بقیه همچنان از ته دل و با خاطری آسوده بلند بلند می خندیدن.
اون شب، شب جفت شدن تیزبین و تیزپرک بود. سرمای هوا اصلا به حساب نمی اومد و تیزپرک اصلا انگار نه انگار که لازمه کمی آروم بگیره. مثل تمام حاضر ها می چرخید و پرواز های نمایشی و چرخشی می کرد و سر به سر همه می ذاشت و حسابی خوش بود بدون اینکه لازم ببینه این خوش بودن و این رضایت و شادیش رو کمی محض مصلحت هم شده پنهان نگه داره. کرکس بهش می خندید و تیزپرک همچنان شاه شیطنت جمع بود.
آخر شب، زمانی که تیزبین و تیزپرک به لونه می رفتن و همه همراهشون بودن، تکبال1لحظه خورشید رو دید که مثل برق فرود اومد، چیزی توی گوش کرکس گفت و در حالی که سعی می کرد کسی به پرواز پریشونش و وحشت نگاهش پی نبره پرید و رفت. هنوز خورشید ارتفاع نگرفته بود که کرکس بدون تاخیر و با صدای بلند داد زد:
-خوب خوب خوب، حالا ببینیم کی بیشتر از همه مرد پروازه. همه با هم بپرید بالا. هر که زود تر. هیچ کسی روی شاخه ها نباشه. پرواز پرواز پرواز، سریع سریع بپرید.
همه با سرعتی عجیب از روی شاخه ها پریدن و در1لحظه هیچ کس روی هیچ شاخه ای نموند. تکبال از توی بغل کرکس به پایین نگاه کرد. باد نمی زد ولی شاخه ها داشتن می جنبیدن. جنبشی خیلی آروم و نامحسوس که داشت هر لحظه شدید تر و واضح تر می شد. اولش کسی نفهمید ولی با شدید تر شدن جنبش شاخه ها و صدای خش خش عجیبی که ازشون در می اومد اون هم بدون اینکه باد بیاد و کسی روشون باشه، توجه ها کم کم می رفت که جلب بشه. تکبال مشکی رو دید که خودش رو به کرکس رسوند.
-چی شده کرکس؟ اون پایین روی شاخه ها اوضاع زیاد عادی به نظر نمیاد. موضوع چیه؟
-مشکی! به هیچ عنوان اجازه نده هیچ کسی فرود بیاد. هر کسی بشینه کارش تمومه.
-آخه واسه چی؟
-هیس!آروم تر. اون پایین رو ببین؟
مشکی نگاه کرد ولی هیچی ندید جز جنبشی که داشت هر لحظه بیشتر می شد.
-اون پایین شب هست و صدای خش خش که داره زیاد میشه و شاخه ها که انگار روح به جلدشون رفته. کرکس بگو چی داره میشه؟
-مشکی!اون پایین، روی تمام شاخه ها پر از عقربه. خورشید به موقع فهمید و ما درست سر وقت در آخرین لحظه بلند شدیم. زمانی که سیل عقرب ها بهمون رسیده بودن و فقط چند ثانیه تاخیر لازم داشتن که الان روی اون شاخه ها کشتارگاه خفاش ها و کلاغ ها بشه. مشکی!حالت خوبه؟ چرا می لرزی؟
-سردمه کرکس.
-احمق نشو. باورم نمیشه ترسیده باشی.
-از جون خودم نترسیدم کرکس. از تصور چیزی که میگی…کرکس!… من حالم داره بد میشه.
-مشکی!آروم باش. حالا که به خیر گذشته. چیزی نیست.
-ولی بقیه نمی دونن. اگر بخوان فرود بیان…
-فعلا کسی فرود نمیاد تا بهتون بگم. آهسته آهسته بقیه رو آماده کن. بذار ببینیم این حمله چقدر طول می کشه، تا کجا می تونن هجوم بیارن و تعدادشون چقدره. وقتی کامل به شاخه ها مسلط شدن و تمامشون به بالای شاخه ها رسیدن بهت میگم باید چیکار کنیم.
درست در آخرین لحظه مشکی فریادی از سر وحشت کشید.
-تیزبین!
کرکس از جا پرید و نگاه ترسیده مشکی رو دنبال کرد. تیزبین در حالی که تیزپرک شاد رو توی بغلش داشت در حال فرود روی لونه جدیدش بود و دیگه چیزی تا رسیدنش نمونده بود. کرکس هوار کشید.
-هی تیزبین! تو که نمی خوایی اولین بازنده امشب باشی. بیا بالا.
تیزبین با سقلمه محکم تیزپرک مثل فنر پرید بالا. کرکس با رضایت تشویقشون کرد.
-آفرین!همه بپرید. بالا، بالا، بالاتر. هر کسی امشب بیشتر وسط آسمون تاب بخوره و دیر تر خسته بشه بهش جایزه میدم. بجنبید.
صدای هورای شاد و شلوغ جمع پرنده ها انگار شب جنگل رو ترکوند. کرکس در حالی که تکبال وحشتزده رو توی بغلش فشار می داد مثل تیر1دور کامل دور تمام جمعیت چرخید و در حالی که وانمود می کرد تفریح می کنه همه رو از نظر گذروند تا مطمئن بشه کسی فرودی نیست و نبود. همه از شور چرخیدن و وعده جایزه کرکس و از عشق پرواز و عشق شادی و عشق جفت شدن تیزبین و تیزپرک و عشق اینکه دلشون می خواست هرچی بیشتر شاد باشن وسط آسمون تیره شب زمستون می چرخیدن و می چرخیدن. کسی حواسش به اون پایین نبود. هیچ کس جز کرکس، خورشید، مشکی و تکبال. تکبال از وسط هلهله های همراه های آسمونیش به پایین خیره شد. عقرب های تشنه بیابون تمام شاخه ها رو زیر پا گرفته و هر لحظه بیشتر و بیشتر می شدن. تکبال حس کرد سرش به دوار افتاده. شاخه ها می جنبیدن، خفاش ها و کلاغ ها می رقصیدن، و آسمون تاریک و تاریک و تاریک بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
دوشنبه 17 آذر 1393 ساعت 00:01
سلام. اول بگم که مشکل رو حل نکردید من یادمه.
قرار شد حلش کنید مشکل تخم تکبال رو میگم یادتون که هست؟
بعدشم سریع ادامه اش رو بنویسید من خیلی خیلی منتظرم.
امیدوارم این عقرب ها به افرا حمله نکرده باشن وگرنه چیزی از اون نصفه پرنده ها نمی مونه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آخه من با این تخم مزاحم چیکار کنم؟ هرچی کردم از بین نرفت. حالا بذارید باشه بلکه یکی این وسط زورش بهش برسه. عقرب ها خوشبختانه توجهشون به افرا نیست دوست من خیالتون راحت باشه. افرا از اون منطقه دوره و اون جوجه ها جاشون امنه. البته اگر باز ها توجهشون جلب دریچه های لونه و برق چشم های پشت دریچه ها نشه. بگذریم. به روی چشم دوست من. به محض اینکه بتونم باقیش رو می نویسم. باید اول سر در بیارم با1سیل عقرب چیکار میشه کرد تا بنویسمش.
از همینجا1راست برم1سر به خونه اینترنتی شما بزنم ببینم اونجا چه خبره.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال47

آسمون مثل تمام این روزها تیره و گرفته بود. خورشید خسته تر و سنگین تر از هر زمانی که به خاطر می آورد، تکبال رو رسوند به لونه بالای سکویا و خیلی آهسته روی همون بستر پر خوابوندش. تکبال1لحظه با وحشت بیدار شد و نالید.
-آآآه کرکس!
خورشید بی حرف نوازشش کرد تا دوباره خوابش برد. سعی نکرد چیزی بهش بگه چون نمی تونست. حس می کرد اگر صداش در بیاد جیغ می کشه. داشت از شدت ترس و حرص سکته می کرد. به محض خوابیدن مجدد تکبال خورشید پرواز کرد و رفت تا کرکس رو پیدا کنه. طول کشید ولی پیداش کرد. داشت1چیزی رو واسه چندتا از بزرگ های کلاغ ها توضیح می داد و خورشید اصلا نمی خواست و نمی تونست بفهمه اون چیز چیه. در اون لحظه به هیچ عنوان هیچ چیز براش مهم نبود. حتی خطر های تکمار.
-به جهنم تکمار. به جهنم دردسر هاش. به جهنم نقشه های خطرناکش. به جهنم جنگل. به جهنم تمام جهان.
خورشید مثل بلای آسمون به طرف کرکس پرواز کرد. پیش از اینکه بهش برسه کار کرکس با کلاغ ها تموم شد. اون ها پریدن و رفتن و کرکس پرواز کرد و به جهت مخالف رفت. ولی هنوز خیلی دور نرفته بود که خورشید رسید پشت سرش.
-اُهُ!تو!
کرکس فقط فرصت کرد برگرده ببینه کی پشت سرشه. بلافاصله برای دفاع از خودش وارد جنگی وحشی شد. خورشید بی رحم و بی توقف ضربه می زد. انگار برای کشتن، و کرکس فقط ضربه هاش رو می گرفت. خورشید وحشی از خشمی دیوانه که قیافهش رو عوض کرده بود فقط می زد. کرکس بدون اینکه بفهمه چی شده فقط دفاع می کرد و برخلاف خورشید هنوز عقلش سر جاش بود پس سعی می کرد خورشید طوریش نشه. خورشید اما تمام حرصش رو توی ضربه هاش فرود میآورد و با دیدن ناکامی خودش حرصی تر می شد. مدتی به زد و خوردی خطرناک گذشت. کرکس بلاخره خسته شد. به سرعت برق رفت بالا و لحظه ای که خورشید خواست به طرف بالا بچرخه و باز بزندش غافلگیرش کرد و گرفتش. تعادلشون رو از دست دادن و هر2روی1دسته شاخه کلفت و پیچیده سیب خوردن زمین. خورشید با تمام زورش تلاش می کرد از زیر دست کرکس در بره و باز بزندش ولی موفق نمی شد. کرکس سفت و بی حرکت روی شاخه نگهش داشت و تماشاش کرد. خورشید جیغ کشید.
-ولم کن آشغال لعنتی! کثافت! من امروز اینجا می کشمت عوضی!
کرکس بدون اینکه تلاشش واسه نگه داشتن خورشید توی صداش منعکس باشه با همون خونسردی فاتحانه و ترسناک همیشگیش گفت:
-عجب!واقعا؟
خورشید به معنای حقیقی دیوانه شده بود.
-بهت میگم ولم کن موجود آشغالی! متنفرم از همه چیزت ولم کن روانی!
-اگر ولت کنم بس می کنی؟ گفتم بس می کنی؟ تمومش می کنی یا نه؟
-نه نمی کنم. کاری نمی کنم فقط می خوام بکشمت فقط می خوام مثل1انگل مزاحم بکشمت فقط می خوام تو دیگه نباشی.
-خوب پس همینجا که هستی بمون.
-بهت میگم ولم کن تا بفرستمت جهنم لعنتی!
کرکس دیگه هیچی نگفت ولی خورشید دست بردار نبود. لحظه ای زیر دست کرکس پر و بال زد ولی فایده نداشت. کرکس1دفعه حس کرد دستش کمی درد گرفت. بعدش این درد به سرعت بیشتر شد. کرکس مهلت پیدا نکرد تعجب کنه. درد دست هاش که هنوز خورشید رو نگه داشته بود به زق زق آزار دهنده ای تبدیل شد و1دفعه،
-آآآخ آخ!
کرکس مثل برق گرفته ها خورشید رو رها کرد و چنان به شدت پرت شد عقب که از روی شاخه افتاد و چند سانتی رفت پایین و تازه بعدش تونست به خودش مسلط بشه، بپره و بیاد بالا. خورشید فرصت نکرد بزندش. کرکس دیگه خونسرد نبود.
-ماده برق برقی ایکبیری! آتیش گرفتم دیوانه. الان بهت میگم.
جنگی حقیقی شروع شد که زیاد طول نکشید. کرکس حالا دیگه ملاحظه نمی کرد. لحظه های تاریک و خطرناکی بودن. کرکس چندتا ضربه خیلی قوی زد که در نتیجه یکی از شاخه های زیر پاشون شکست و خورشید بین2تا شاخه کلفت گیر کرد. کرکس با نگاهی خون گرفته از خشم بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه با1دست به شونه خورشید گرفتار چنگ زد و دست دیگهش که هنوز سوزش داشت رو با خشم حرکتی سریع داد، پنجه براقش رو مثل شمشیر برد بالا و اگر اون چنگال تیز با اون ضربت فرود می اومد از خورشید هیچی باقی نمی موند ولی درست در لحظه آخر،
-کرکس!نه!
خورشید و کرکس مثل اینکه کسی2شاخه شون رو از برق کشیده باشه با این فریاد هشدار دهنده به خودشون اومدن و بی حرکت موندن. خورشید که واسه مردن آماده شده بود شونه های بالا رفته و جمع شدهش رو آزاد کرد. کرکس هنوز دستش روی هوا بود. مشکی مثل برق خودش رو به وسط اون2تا رسوند، دست کرکس رو آروم گرفت و پایین آورد.
-کرکس!داری چیکار می کنی؟ آروم باش.
کرکس مشکی رو کنار نزد ولی از شدت خشم نفس های بلند می کشید. مشکی آروم و تسلیبخش باهاش حرف می زد و درضمن دست های دردناکش رو مالش می داد و سعی می کرد از خورشید هرچی دور تر نگهش داره و تا حد امکان واسه احتیاط بینشون باشه. اون یکی دست کرکس هنوز به شونه های خورشید چنگ زده و بین شاخه ها نگهش داشته بود.
-کرکس! این کار خطرناکه. هیچ وقت نباید انجامش بدی. آروم باش. چیزی نیست. ولش کن. دیگه بسه. تمومش کن. طوری نیست ولش کن.
کرکس خورشید رو رها کرد. مشکی خیالش کمی راحت تر شد.
-خورشید اینجا نمون. برو.
خورشید دوباره منفجر شد.
-اینجا نمونم؟ نمی مونم. میرم جهنم البته بعد از کشتن این.
کرکس این دفعه حواسش بود. خورشید تا اومد به خودش بیاد مثل1صید کوچیک توی دست های کرکس گرفتار شد. دیوانه وار تلاش می کرد تا خودش رو خلاص کنه ولی فایده نداشت.
-بس کن دیگه. تا فردا هم اگر خودت رو به در و دیوار بزنی از دستم خلاص نمیشی. تمومش کن دیوانه بگو چه دردته؟
-هیچی فقط می خوام تو انگل کصافت دیگه روی زمین نباشی. می خوام بکشمت. می خوام بکشمت موجود نکبت می خوام بکشمت می خوام بکشمت می خوام بکشمت.
خورشید با تمام زورش سعی می کرد خلاص بشه و دوباره حمله کنه و کرکس با خشم فشارش می داد. عاقبت درد پیروز شد. خورشید حس کرد استخون هاش دارن خورد میشن.
-خورشید از پس من بر نمیایی. اگر آروم نگیری اینقدر ادامه میدم که به التماس بی افتی فهمیدی؟ دست از این مسخره بازی بر می داری درست میگی ببینم چی شده فهمیدی؟ حرکت اضافی کنی نفست رو می برم فهمیدی؟
خورشید از خشم و از درد نالید:
-آآخ!
-خفه! بی صدا، بی حرف، بی حرکت. توی سرت رفت یا توی سرت کنم؟
مشکی دخالت کرد.
-کرکس!اون خورشیده. داری لهش می کنی. آروم تر.
-مشکی باور کن من نمی دونم چی شده. این بهم پرید و الان هم فقط اینطوری آروم میشه.
-باشه ولی1خورده ملایم تر انجامش بده. خورشید! تو هم عاقل تر باش و به جای اینهمه زد و خورد بگو چی شده.
کرکس کمی فشار دستش رو کم کرد و خورشید تونست نفس بکشه. ولی چیزی از حرصش کم نشد. همونجا وسط حصار دست های سفت کرکس هوار زد:
-چی شده؟ هیچی نشده. یکی روی زمین اضافی بود ایشون لطف کردن دارن برش می دارن تا جهان سبک تر بشه.
مشکی پرسش گر به کرکس نگاه کرد. کرکس شونه هاش رو بالا انداخت. خورشید با1تلاش شدید خودش رو از دست کرکس متعجب که دیگه اصراری به نگه داشتنش نداشت خلاص کرد، رو در روش ایستاد و جیغ کشید:
-یعنی می خوایی بگی نمی دونی؟ واقعا هیچ راه بی زجر تری واسه از بین بردن تکی نداشتی؟ این مدلیش رو آزمایش نکرده بودی نه؟ می خواستی ببینی چجوری میشه نه؟ به نظرت این مدلی خیلی جالبه نه؟ عشق کردی امتحان کنی ببینی اول میمیره بعد می پاشه یا تا زنده هست اول از هم می پاشه بعد میمیره نه؟ آشغال؟ پرنده نکبت؟ مردار خوار کثافت؟
کرکس با خشمی آمیخته به حیرت تماشاش می کرد.
-خورشید!به خدا من امروز فسقلی رو اصلا ندیدم. دیشب هم، خوب، اون تب داشت و من اصلا، خورشید من واقعا2شبانه روزه که اصلا…تو داری چی میگی؟
خورشید از شدت خشم انگار حنجرهش واسه فریاد هاش کم بود. خودش رو بالا کشیده بود و با تمام توانش هوار می زد. انگار از شدت حرص نفس و صدا و حرکت و هوار و همه چیز این جسم براش کم بود. مثل این بود که هر لحظه ممکنه واقعا منفجر بشه.
-واقعا نمی دونی؟ هیولای روانی تو نمی دونی؟ ببینم تو تولدت یادته؟ پوسته های تخمی که ازش در اومدی رو دیدی؟ تا به حال1ماده کرکس دیدی؟ می دونی اندازه لعنتیش چقدره؟ مادر خودت رو یادته؟ جثهش رو یادته؟ تو تا به حال تخم کرکس دیدی؟ اندازهش رو می دونی؟ می دونی چقدر بزرگه؟ تصورش رو کردی اگر توی جسمی جاش بدی که تمامش از اندازه1دست لعنتی تو کوچیک تره چی پیش میاد؟ امتحانش واسهت خیلی با مزه بود نه؟ بعدش جسدش رو می خوری نه؟ امیدوارم توی گلوت بمونه و خفهت کنه. لعنتی! آشغال بی مصرف! لاشخوار عوضی!قاتل روانی وحشی!
کرکس مات و وحشتزده، با حیرت و وحشتی کاملا حقیقی به خورشید خیره مونده بود. خورشید جیغ می کشید و کرکس وا رفته بود.
-خورشید!من واقعا…
-خفه شو روانی! موجود بی ریخت به درد نخور کثیف! بهت نگفتم مواظب باش؟ بهت نگفتم هیچ وقت کبوتر بودنش رو فراموش نکن؟ بهت نگفتم؟ نگفتم؟ بهت نگفتم؟ بپر برو همین الان پارهش کن بمیره خلاص بشه از زجری که منتظرشه. آخه تو چی هستی لعنتی؟ واقعا حس نکردی که این دردی که به1موجود زنده میدی به امتحان کردنش نمی ارزه؟ تو نفرت انگیز نکبت!تو! تو! قاتل بی مغز روانی! به کشتن هم نمی ارزی عوضی!
کرکس هیچی نمی گفت و خورشید از شدت حرص مثل دونده های بازنده به شدت نفس نفس می زد. مشکی مات تماشا می کرد. هر2تاشون حضور مشکی رو از یاد برده بودن. کرکس به شاخه پشت سرش تکیه زد. دستش رو گذاشت روی سرش و چشم هاش رو بست.
-وااای خدای من!
خورشید دیگه نای انفجار نداشت.
-کرکس!آخه این چه کاری بود کردی؟ چرا با این؟ مگه موجود واسه ارضای حس وحشی گری تو توی دنیا کم بود؟ واقعا نمی شد از خیر این یکی می گذشتی؟ فقط همین یکی؟ به خاطر من؟
کرکس سر بلند کرد و به خورشید خیره شد. خورشید هقهق نمی کرد ولی دردش کاملا واقعی و بی نهایت سنگین بود. از اون مدل درد هایی که تماشاگرشون صد بار آرزو می کنه ای کاش اشک بشن تا شاید تحمل دیدنشون اینهمه دردناک نباشه. به کرکس خیره شده بود. شاید هم کرکس رو نمی دید. شاید به هیچ خیره شده بود. جنس نگاهش به طرز وحشتناکی تلخ بود. تلخ و ناکام. نگاهی از جنس هیچ و از سر خشم و درموندگی و نفرت. کرکس همون طور گیج و درمونده به شاخه تکیه زده بود. انگار با طلسم تاریک بسته بودنش. خورشید با لحنی از جنس همون نگاه بدون فریاد و حتی بدون خشم، خالی از هر مدل حسی گفت:
-ازت متنفرم.
و بعد برگشت که بره. لحن تاریک خورشید چنان تلخ بود که کرکس خشم اوّلیهش رو ده ها بار ترجیح می داد. ولی این هر چقدر بد بود1فایده داشت. کرکس رو از گیجی و سکون وحشتناکش پروند. پیش از اینکه خورشید بال هاش رو باز کنه و بپره کرکس از جا پرید.
-خورشید!
خورشید بی اعتنا، مثل اینکه تمام دنیا به آخر رسیده و دیگه هیچ صدایی نبود که صداش زده باشه آماده پرواز شد. کرکس پرید و شونه هاش رو چسبید. خورشید خودش رو کشید عقب.
-ولم کن.
توی صداش جز نفرتی سرد هیچی هیچی نبود. کرکس سفت شونه هاش رو چسبید. خورشید پر و بالی زد تا خلاص بشه ولی نشد. کرکس کشیدش طرف خودش. سرش رو بالا نگه داشت و به چشم های بی نهایت غمگین، سرد و نفرت زدهش خیره شد.
-خورشید!داری اشتباه می کنی. به خدا اینطوری که تصور می کنی نیست. من نمی دونستم. اصلا این رو دلم نمی خواست. من مطمئن بودم اینطوری نمیشه. من از طبیعت و قواعدش هیچی نمیدونم. خیال می کردم چون فسقلی و من تیره هامون یکی نیست این پیشآمد غیر ممکنه. مطمئن بودم که طوری نمیشه. من حتی1درصد هم احتمالش رو نمی دادم. این چیزی نیست که من بخوام. حتی1لحظه هم دلم نخواست. ببین! منو ببین! تو مطمئنی؟ شاید اشتباه کرده باشی. شاید فقط1تصور باشه. شاید… هان؟
خورشید انگار حس و حال از تموم جسمش پرواز کرد. دست از تقلا برداشت و با نگاهی سراسر درموندگی به کرکس نظر انداخت.
-اشتباهی در کار نیست. خیلی واقعیه. خیلی هم دیر فهمیدیم.
کرکس به خورشید نگاه کرد. حس کرد اگر ولش کنه می افته.
-کرکس!نجاتش بده! نذار از دست بره!.
خورشید تحملش تموم شد. کرکس بی حرف بغلش کرد. سرش رو به شونه خودش تکیه داد و محکم توی بغلش نگهش داشت. با محبتی خیلی خیلی زیاد و بسیار ناهمگون با خشم لحظه های پیشش، به سر و شونه هاش که حالا به شدت می لرزید دست کشید و پر های به هم ریخته از جنگش رو با دقت و ظرافتی بی نهایت دقیق و مهربون نوازش و مرتب کرد. مشکی محو و مات به این صحنه خیره مونده بود در حالی که نه خودش باکی از دیده شدن به وسیله اون2نفر داشت و نه اون ها خیالشون به حضور مشکی بود. درد و وحشت اون2تا رو به هم پیوند داده و با خودش می برد و مشکی هم در این آگاهی تلخ همراهشون بود.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 20:20
وای وای این جوریشو دیگه بی خیال شید. خیلی دردناکه؛ خیلی.
غیر قابل درکه؛ می دونید دارید بازم تکبال رو نابود می کنید؟
چرا شما همه اش قهرمانای داستاناتون رو یه جوری از بین می برید؟
در قسمت بد بااااید این مشکل مسالمتآمیز حل بشه. باید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
به خدا تقصیر من نیست خود این کبوتره این داستان رو درست کرده واسه خودش. جفت کرکس شد که چی بشه؟ از بس پروازخواه بود به عشق بالاتر پریدن خودش رو ترکوند. آخه اینهمه توقع باید توی ظرفیت وجودی موجودات بگنجه یا نه؟ این تکبال زیادی متوقع بود و گرفتار شد. شما باید خودش رو دعوا کنید من چه تقصیری دارم؟ تا اون باشه دیگه از این بساط ها سر زندگی خودش و داستان من در نیاره.
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 21:01
با حسین موافقم خفن. ببین اون کرکس اون خورشید اون کارای عجیب خورشید نمیدونم هرچی داری رو کن نجاتش بده اگه نفلش کنی حسابی کاردی میشم هی جدی میگم دارم تهدید میکنم زور میگم هرچی خیال میکنی ولی اینو درستش کن. هی زود باش میخوام بقیشو بخونم زود باش زود باش بجنب زود باش منتظرم میام داد و بیداد میکنم زود باش درستش کن اومدیا. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی. من نمی فهمم شما چرا اینهمه خشن تشریف میارید! دارید جمع میشید بزنیدم چرا؟ این کبوتره مگه چی داره اینهمه طرفدارشید؟ الان من احساس حسادت و از این چیز ها کردم. اصلا به من چه تقصیر خودش بود. آخه کبوتر رو چه به لونه کرکس؟ باشد تا عبرتی شود برای دیگر کفتران.
من در برم تا جناب یکی خفهم نکرده.
ایام به کااام فرار.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال46

روزهای سختی بود. هم برای خفاش ها، هم برای خسته های زمستون، هم برای تکبال.
کرکس به صراحت گفته بود که دیگه نمی خواد جفتش به اون افرا و به هیچ افرایی بره. دلیلش هم طبق معمول فقط دلش بود.
-برای اینکه دلم نمی خواد. دیگه تمومش کن.
و تکبال تحملش تموم شد و نتونست تمومش کنه. به شدت معترض و به شدت مجازات شد. خورشید و مشکی درستش کردن وگرنه این حکم هم مثل باقی حکم های کرکس اجرا می شد و افرا بی افرا. مشکی کرکس رو قانع کرده بود که این کار رو باید یواش یواش کنه که مشکلی پیش نیاد و فعلا بهتره کمی ندید بگیره و تکبال گناه داره و به خاطر تنبیهی که شده باید دلش به دست بیاد و در نتیجه باید بتونه به افرا بره و اون رفیقش رو ببینه و…مشکی به کرکس نگفت این تلاش رو به اصرار خورشید کرده و کرکس هم چنان گرفتار بود که ترجیح داد دنبال سر نخ نباشه. مارها این روزها معلوم نبود برای چی و به منظور اجرای چه نقشه ای جنب و جوش عجیبی درست زیر پوست جنگل راه انداخته بودن و عقرب ها و موش ها و شاهین ها رو همه جا می شد دید. کرکس به شدت درگیر فهمیدن بود و نمی فهمید و به شدت از این ناکامی عصبانی بود و به شدت می خواست که بفهمه و به هیچ طریقی نمی فهمید. در نتیجه همه این ها، گرفتاری های مارها که کرکس ترجیح می داد تکبال ازشون هرچی بیشتر دور بمونه و اصرار و دلیل آوردن های محتاط و شجاعانه مشکی، تکبال بعد از2روز حبس تونست به افرا بره در حالی که نمی دونست درگیری بعدی سر این ماجرا کی خواهد بود.
-آهای تکبال اومد.
-چه عجب!دیگه داشتم خیال می کردم نمیاد.
-تو هم که هر دفعه این دیر می کنه میگی داشتی خیال می کردی دیگه نمیاد.
-راست میگه کشتی خودت رو با این خیالاتت.
-چرا دیر کرده بود؟
-بسه دیگه می تونید2دقیقه صبر کنید وقتی رسید از خودش بپرسید.
-آخه فاخته هر دفعه می پرسیم جواب درست درمون نمیده.
-راست میگه میشه تو بپرسی؟ آخه بهت جواب های خوب میده.
-پرپری کوچولو! به من هم چیزی نمیگه.
-من کوچولو نیستم تو هم دروغ میگی.
فاخته فقط بزرگوارانه خندید و هیچی نگفت. بقیه همون طور مشغول سر و صدا بودن.
-البته که به من جواب میده و البته که من بهت نمیگم بچه. امتیاز شنیدن هذیون های ایشون تا زمانی که من اینجا گیرم فقط مال خودمه. من خیلی زودتر از همه شما از این جهنم پرواز می کنم و اون وقت بهت قول میدم که تمام ایشون و قصه های مضحک ایشون تماما در اختیار شماست. هر طور دلتون خواست بین خودتون قسمتش کنید. مطمئن باش بچه پرنده که راست میگم. چرا نمی جنبه زودتر برسه؟ اه ببین! به جای حرکت کردن جون می کنه!
زمزمه های ذهن فاخته رو کسی نشنید. تکبال نزدیک افرا بود و از همون فاصله به شلوغی های جوجه ها جواب می داد.
-برید داخل الان بهتون می رسم.
-تکبال مواظب باش اون شاخه ای که می خوایی بپری بالاش زیادی خشکه.
-راست میگه شاخه بعدیش هم کجه. نیفتی؟
-نترسید جوجه ها چیزیم نمیشه ولی شما ها از این جلو تر نیایید. فاخته! چیکار می کنی گفتم همونجا بمون!
فاخته بی اعتنا به تکبال و به بقیه هرچند سخت و نزدیک شاخه ها، ولی پرواز کرد و بهش رسید. دستش رو گرفت و خندید.
-گفتی که گفتی. سلام. معلومه کجایی؟ دلم تنگ شده بود برات.
-دل تو؟ واسه من؟!
-آره خوب. دلم تنگ شده بود. خیلی هم زیاد.
فاخته به قیافه ناخوانای تکبال لبخند زد.
-بله که دلم تنگ شده بود واسهت. به جان کرکس جانت. خوب شد بلاخره اومدی! دیگه حوصلهم داشت خیلی زیاد سر می رفت.
این ها به زبون فاخته نیومد و نه تکبال و نه هیچ کس دیگه ای نشنیدنشون. برای تکبال فقط اون لبخند بود که حقیقت داشت و دستی که دستش رو گرفته بود و صدایی که می گفت:
-باز هم دیر باوریِ مزخرفِ تو تکی. من دلم واسه تو، دیر باور بدبین بی معرفت عوضی تنگ شده بود تو هم باید باور کنی. اصلا جرات می کنی جز این خیال کنی؟ دیوونه داشتم می ترکیدم از غیبتت.
تکبال1دفعه احساس کرد سبک شد. مثل باد بهاری که تا حالا تجربهش نکرده بود. اونقدر سبک که به نظرش اومد اگر دست فاخته رو ول کنه بی اختیار میره خال آسمون.
-چیکار می کنی دستم له شد بابا نمی افتم.
تکبال1دفعه به خودش اومد و فشار دستش رو کم کرد. فاخته نگاهش کرد و لبخندی زد که تکبال معنیش رو نفهمید. چه فرقی براش می کرد؟ فاخته دلش برای تکبال تنگ شده بود. این نهایت چیزی بود که فهمید و چنان شادش کرد که به نظرش می تونست1طنه با گرمای وجودش با تمام زمستون طرف بشه و ازش ببره.
-ببینم تکی حالت خوبه؟
-از این بهتر نمیشم.
-ولی به نظرم این وسط1گیری داری. البته خودت که ظاهرا بد نیستی ولی به نظرم1مشکلی توی جسمت هست. چی شده؟
-چیزی نیست.
-چطور نیست؟ من دارم می بینم. تو1مشکلی داری. مدل پریدنت، مدل راه رفتنت، مدل ثابت ایستادنت. چی شده تکی؟
-چیزی نیست.
ولی بود. چیزی بود و تکبال نمی دونست چیه. تا امروز خیال می کرد خیاله ولی هرچی پیش تر می رفت، بیشتر می فهمید که واقعا چیزی هست. امیدوار بود که همچنان خیال بودنش پا بر جا بمونه ولی اگر فاخته هم می دید پس خیال نبود. 1چیزی بود که تکبال نمی دونست چیه فقط می دونست که هست. چیزی که سنگینش کرده بود و انگار داشت دل و اندرونش رو فشار می داد و انگار هر روز بزرگ تر و بزرگ تر و فشارش بیشتر و بیشتر می شد. حس می کرد چیزی به سفتی1سنگ توی وجودش در حال رشد کردنه. گاهی می ترسید، گاهی حیرت می کرد، گاهی به خودش نهیب می زد که زده به سرش، گاهی هم مطمئن می شد که باید عاقل باشه و به1کسی بگه هرچند اگر تمام این ها1تصور باطل باشه و آخرش به تمسخر و خنده ختم بشه ولی به اطمینان بعدش می ارزه. ولی… الان زمان این چیز ها نبود. الان لحظه ها بهشت بودن. تکبال روی افرا بود. بین جوجه های افرایی. پیش فاخته. فاخته عزیزش. دستش توی دست فاخته بود. دل فاخته براش تنگ شده بود. تکبال اون لحظه حس می کرد که هیچ چیز دیگه ای نیست که بخواد.
-نگفتی این2روز کجا مونده بودی.
-توی لونه بالای سکویا.
-چی شده بود که نیومدی؟
-هیچی فقط، نمی شد که بیام.
-اه بیچارهم کردی خوب چرا نمی شد؟
-اجازه نداشتم.
-چی؟ آخه برای چی؟
-برای اینکه، نمی دونم. دلش نمی خواست. عصبانی بود از دستم.
-مگه چیکار کردی؟ باز سر به سرش گذاشتی؟ بهت نگفتم به جفت نر اینهمه گیر نده؟
-من گیر نمیدم فاخته. اون خودش گیره.
-آخه گیر چیچیه؟ حرف حسابش چیه؟
-اون حساب سرش نمیشه.
-دقیقا چی می خواد؟
-می خواد من دیگه این طرف ها پیدام نشه. نمی خواد دیگه افرایی باشم. میگه نمی خوام بری. چون دلم نمی خواد.
-یعنی دلیلش فقط دلشه؟
-آره اینطور میگه. من که بهت میگم اون خودش گیره.
-آخه برای چی؟ گیر چی؟
-گیر من و اینجا و…
-دیگه چی؟
-دیگه، نمی دونم.
-ببین تکی خسته شدم از بس هر دفعه کلی دور افکارت چرخوندیم تا1کلمه درست و حسابی بهم گفتی. یا حرف بزن یا بگو برم گم شم.
تکبال دست دور شونه های فاخته حلقه کرد و خندید. فاخته خواست بزندش عقب که1دفعه،
-آهای شما2تا! مواظب باشید!
دیر شده بود. شاخه با وزش بادی که زیاد هم تند نبود تاب برداشت و تکبال و فاخته در1لحظه وسط زمین و آسمون در حال سقوط بودن. تکبال به سرعت برق پرید و نزدیک ترین شاخه ای که داشتن از کنارش پرت می شدن رو چسبید و فاخته هم همراهش بود. تکبال با1بال تقریبا به شاخه آویزون شد و فاخته رو کشید طرف شاخه و در بین جیغ های وحشت جوجه ها که داشت آسمون رو می شکافت هر2از خطر جستن. در آخرین لحظه تکبال تعادلش رو از دست داد و محکم خورد به تنه کلفت شاخه ای که چند قدم اون طرف تر بود. ضربه قوی بود ولی نه اندازه دردی که توی تمام وجودش پیچید. حس کرد پهلو هاش آتیش گرفت و تمام جونش از شدت درد سوخت. انگار1سنگ سفت توی وجودش بود که انعطاف رو از جسمش گرفته و تحمل این ضربه رو واسهش چندین برابر مشکل تر کرده بود.
-تکی! چی شد؟ اینهمه محکم نخوردی به شاخه. چته؟ تکی؟ تکی حرف بزن چی شدی؟
تکبال حس کرد گیج شده. به زحمت نفس بریده ای کشید بلکه درد آروم بشه ولی نشد.
-تکی!کجاته؟ آخه چی شد؟
تکبال بی اختیار از شدت درد و حیرت به شاخه تکیه داد و اون قدر زور زد تا نفسش بالا اومد.
-تکی! تکی مسخره بازی رو تموم کن دیگه حرف بزن. تکی!
-بله. بله فاخته من طوریم نیست. فقط1خورده دردم اومد. الان خوبم.
-یعنی به شاخه خوردنت اینقدر درد داشت؟
-نمی فهمم. نباید داشته باشه ولی داشت.
-این چیه؟ وای تکی زخمی شدی. واسه این شاخهه نیست به خاطر سقوط قبلش باید باشه.
-اون که اصلا به حساب نمیاد ولش کن.
-به خدا تو هیچی مغز توی سرت نیست. آخه چرا وسط زمین و هوا قهرمان بازیت گرفته بود؟
-یعنی میگی تماشا می کردم که تو بی افتی؟
-تکی!دیوونه مگه یادت رفته من می تونم1کمی پرواز کنم؟ ممکن بود بی افتی بمیری.
تکبال انگار نمی شنید.
-فاخته!ببینم چیزی نشدی؟ حالت خوبه؟ هیچ کجات طوریش نشد؟
-اه بس کن من هیچیم نیست ولی این خون، تکی! از زیر بالت داره خون میاد.
-ولش کن چیزی نیست.
-ولی چیزی هست تکی! این قطره خون نیست. این1خط باریک قرمزه که همینطور امتداد داره. تکی تو زخمی شدی و زخمت هم1خراش نیست.
-هیس! محض رضای خدا فاخته هیچی نگو این وروجک ها رسیدن. من واقعا چیزیم نیست این فقط1زخم کمی بیشتر از1خراش معمولیه. الان درستش می کنم.
-تو جدی عقل نداری تکی. ممکنه خطرناک باشه.
-تکبال!امروز هم میشه بپریم؟
پرپری با جیر جیر شادش به بحث خاتمه داد.
-پرپری کوچولو! چجوری اومدی این طرف؟ آره اگر بارون نیاد می پریم.
-آخجووون!
صدای هوار همه جوجه ها از خوشی رفت آسمون. اتفاق چند لحظه پیش دیگه فراموش شد. تکبال به سرعت رفت داخل لونه و خونریزی رو با1برگ افرا متوقف کرد و چند لحظه بعد انگار هیچ اتفاقی و هیچ سقوطی و هیچ زخمی نبود. ولی بود. دردی عجیب و ناشناس همراه با سنگینی آزار دهنده ای که هر روز داشت بیشتر می شد همچنان بود و با گذشت زمان که1نواخت و بیخیال می گذشت، دیگه هیچ طوری نمی شد خیال فرضش کرد.
-ببینم بچه تو مشکلی داری؟
-خورشید!میشه1خورده خستگی در کنیم؟
-تو که هنوز…چی شده تکی؟
-هیچی فقط خسته شدم.
-تو بیشتر از خسته ای. این روزها سنگین می پری. امروز هم که به سنگینی1قطعه سنگی. فرود نداشتی همهش سقوط بود. تو چیزیته؟
-من، نه فقط حس می کنم مثل همون1قطعه سنگی که گفتی سفت و سنگین شدم. دارم سنگین تر و سفت تر هم میشم. انگار هر روز داره بیشتر میشه. به نظرم میاد1سنگ سفتی می خواد جسمم رو مثل1برگ نازک بپاشه بیاد بیرون از بس که…خورشید! چی شده چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ من چیز ترسناکی گفتم؟
خورشید اصلا سعی نکرد برق خشم و تیرگی وحشتی حقیقی که به وضوح از نگاهش ساطع بود رو بپوشونه چون اصلا قادر به این کار نبود. از پشت پرده خشم و وحشتی بی مهار به تکبال خیره مونده و انگار توان حرکت رو1دفعه ازش گرفته بودن.
-خورشید!خورشید مگه من چی گفتم؟ خورشید! معذرت می خوام ببخشید. خورشید!
خورشید بی تسلط حرکتی کرد.
-معذرت می خوایی؟ برای چی؟ معذرت نخواه تکی.
-خورشید1دفعه چی شد؟
-هیچی. هیچی نشد. من فقط1خورده نگرانت شدم. درست گفتی تو خسته ای. این روزها فشار زیاد دیدی. بهت سخت گرفتم. بیا از اینجا بریم. به نظرم باید خستگی در کنی ولی نه اینجا. میریم بالای سکویا. توی لونه استراحت کن.
تکبال خوشحال شد چون واقعا احساس بیماری و سنگینی می کرد. حوصله نداشت دقیق بشه تا بفهمه خورشید چش شد. این اواخر حالش اصلا خوب نبود و دیگه حوصله پرداختن به هیچ کسی و هیچ چیزی رو نداشت. سختگیری های کرکس و حال عجیب خودش و حقیقت جنایت های مارها و کلا زندگی، انگار تمام حوصلهش رو تا قطره آخر کشیده بودن. تکبال چشم هاش رو بست و توی بغل خورشید آروم گرفت و اجازه داد خورشید بلندش کنه و ببردش. در حال پرواز به طرف سکویا، تکبال خوابش برد. خورشید یکی2بار صداش زد ولی تکبال بیدار نشد. خورشید متحیر نگاهش کرد.
-همین چند لحظه پیش روی شاخه داشت باهام حرف می زد. بهش نمی اومد خوابش بیاد. اینهمه کرختی از چی می تونه باشه؟!
خورشید لحظه ای مکث کرد و وسط زمین و آسمون بی حرکت موند. تکبال چشم باز نکرد. خورشید به وزنی که توی بغلش بود دقیق شد. درست بود. سنگین تر شده بود. به تکبال خیره شد. خواب بود. خورشید خیلی آروم روی شاخه صنوبر نشست و خودش و تکبال رو از دید ها پنهان کرد. بعد آروم به پر و بال تکبال دست کشید. تکبال خواب بود. خورشید خیلی آهسته پهلو هاش رو لمس کرد. از بالا به پایین. از پایین به بالا. تکبال هنوز خواب بود. خورشید آهسته، خیلی آهسته دستش رو به پایین جسم کبوتر برد و آروم و تقریبا نامحسوس فشار داد. دستش به شدت می لرزید و ضربان قلب خودش رو حس می کرد.
-کاش اشتباه باشه! کاش اشتباه باشه! خدا اشتباه باشه اشتباه باشه! …
جسم تکبال مخصوصا در بخش پایینی بیشتر از حد طبیعیش سفت و داغ بود. خورشید فشار دستش رو کمی بیشتر کرد. تکبال1دفعه با ناله ای از سر درد از جا پرید.
-آآآخ کرکس! نه تو رو خدا نه.
خورشید به سرعت شروع کرد به نوازش پر هاش.
-تکی!چیزی نیست. کرکس اینجا نیست. اذیتت نمی کنه. بخواب من خورشیدم. طوری نیست بخواب. …
تکبال1لحظه آگاه شد ولی فقط همون اندازه که بفهمه اون دست ها مال کرکس نیستن. نفس آروم و عمیقی کشید و دوباره به خواب رفت. خورشید1بار دیگه دقیق معاینهش کرد و در آخر با احتیاط و دقت بیشتری به اون بخش داغ و سفت فشار آورد. اشتباهی در کار نبود. خورشید مثل کسی که1دفعه به منظره عجیب و ترسناکی رسیده و غافلگیر شده باشه با آمیزه ای از درد، حرص و ترس به تکبال خیره موند. چنان می لرزید که احتمال می رفت سقوط کنه.
-کرکس!وااای کرکس! آآآخخخ!
خورشید با یقینی تلخ، تکبال غرق در خواب رو توی بغلش فشار داد و لرزید. بله هیچ اشتباهی در کار نبود. جسمی سفت و غیر قابل انکار زیر دست خورشید احساس می شد. جسمی سخت، گرم، بی انعطاف.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 20:12
سلام. خیلی عجیبه! نمی تونم حدس بزنم چی زیر بال تکباله؟
پیش به سوی قسمت بعدی.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به احتمال قریب به یقین الان دیگه می دونید اون زیر چی بود. پس هیچی نمیگم جز اینکه:
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال45

روز های کوتاه، تاریک و سرد زمستون انگار می خواستن تا آخر دنیا پشت سر هم توی سف تاریکشون ادامه پیدا کنن. با اینهمه گرفتاری ها چنان فشرده بود که کسی تقریبا یادش نمی موند منتظر بهار باشه و اگر هم یادش می موند، توی دلش گاهی انتظارکی پر می کشید و دیگه هیچ. همه گرفتار بودن. گرفتار خودشون و گرفتار اطرافشون. فاخته و بقیه حسابی درگیر پریدن هاشون بودن. خفاش ها و کلاغ ها درگیر1000چیز بزرگ و کوچیک از جمله جفت شدن قریب الوقوع تیزبین و تیزپرک و شیطنت های شبانه و سرکشی یواشکی به اوضاع اطراف و تلاش برای سر در آوردن از محتوای گفتار اون موش در اون شب ترسناک و دفع حیله های خطرناک مارها و… خورشید درگیر تکبال و خودش و خیلی چیز های دیگه که کسی نمی دونست چی بودن. کرکس درگیر کامجویی هاش به هر طریقی که دلش می خواست و واسهش شدنی بود از همه چیز اطرافش و درضمن رسیدگی به حساب تکمار و دار و دستهش که الحق خوب انجامش می داد. تکبال هم گرفتار یاد گرفتن بود. تجربه های این زمانش رو هیچ نمی پسندید. چقدر زندگی امروزش با تصور های دیروزش فرق داشت! واقعیت ها گاهی چقدر می تونستن تاریک باشن! تاریک تر از بینش های رنگارنگ بیننده هاشون! تکبال حالا داشت کم کم این ها رو می فهمید و هرچند موافق نبود ولی باید باور می کرد که واقعیت ها واقعیت هستن و کاریشون نمیشه کرد جز اینکه بپذیریم.
-مشکی!میشه1لحظه توقف کنیم؟
-چی شده فسقلی؟ مگه نمی خوایی زودتر به افرا برسی؟ دیرت نمیشه؟
-نه نمیشه هنوز زمان هست. بیا1کوچولو بشینیم.
مشکی جستجوگر و کمی نگران نگاهش کرد.
-حالت خوبه فسقلی؟
-بله خوبم.
ولی ظاهر امر خیلی این حرفش رو تعیید نمی کرد. تکبال به وضوح1مشکلی داشت. مشکلش هم به حدی بود که سوار موندن روی شونه مشکی رو واسهش سخت کنه. مشکی نگاهش کرد. تکبال سعی کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که همین طوری تفریحی هوای فرود کرده ولی اصلا لازم نبود مشکی دقیق بشه که بفهمه لبخند تکبال راست نیست. تکبال درد داشت. آشکارا از شدت درد بر افروخته بود و نفس های کمی تند می زد و هرچند سعی می کرد ضربان نفس هاش رو کنترل کنه ولی چند لحظه بعد که مشکی دست روی شونهش گذاشت دیگه نتونست به حفظ این آرامش نمایشی ادامه بده.
-تو1چیزیت هست فسقلی. فقط امروز نیست. از1مدتی پیش1چیزیت شده. چته؟
-هیچی. هیچیم نیست.
-فسقلی!تو بفهمی نفهمی توی همی. پکر شدی البته نامحسوس. شاید هم بزرگ تر و پخته تر شدی. ولی این به کنار. این چند روز اخیر1طوری هستی. الان هم که اصلا جای بحث نداره. انگار مریضی. جاییت درد می کنه؟
-نه.
بغض صداش و نفس های هنوز تندش می گفت که راست نمیگه. برای مشکی فهمیدنش اصلا سخت نبود.
-به مشکی نمیگی؟ تو اصلا خوب نیستی فسقلی. یکی از بال هات رو انگار1چیزی اندازه1تخم کبوتر زیرش گرفتی از بس ورم کرده. به من بگو چه بلایی سرت اومده؟
-چیزی نیست درست میشه.
-با کرکس هم همین اندازه خودی هستی؟ کرکس در مورد ورم بالت نپرسید؟
-نه. خودش می دونه.
-می دونه؟ فسقلی جریان چیه؟ کرکس کاریت کرده؟
تکبال سعی کرد باز هم بخنده ولی اشک دیگه منتظر اجازهش نشد.
-فسقلی!چی شده؟ کرکس چیکارت کرده؟ حرف بزن!.
مشکی خیلی آروم به طوری که به بال دردناکش فشار نیاد دست روی شونهش گذاشت ولی ظاهرا همین هم برای شونه های تکبال زیاد بود چون آخ ضعیفی گفت و خودش رو بی اختیار کشید عقب. مشکی دلواپس نگاهش کرد.
-فسقلی یا خودت حرف می زنی یا همین الان میریم من از خود کرکس می پرسم.
-نه. تو رو خدا.
-پس خودت بگو.
-من، آخه، گفته به کسی نگم.
-کرکس گفته؟
تکبال نگاه خیسش رو انداخت پایین. مشکی با احتیاط دستی به سرش کشید.
-من که کسی نیستم. من مشکی هستم. تمام چیز هایی که کرکس به هیچ کسی نمیگه رو من می دونم. یعنی خودش بهم میگه. این رو هم به من میگه. پس بگو.
-آخه، گفت نگم. وگرنه،
-فسقلی!تهدید کرکس در مورد من نبوده. بگو چی شده.
تکبال هیچ تعجب نکرد از اینکه مشکی در مورد تهدید کرکس می دونست و خیلی هم به نظرش عادی بوده.
-کرکس کتکم زد.
-کتکت زد؟ آخه واسه چی؟
مشکی هیچ تعجب نکرده بود و تکبال دیگه حیرت نمی کرد از حال و هوای مشکی و بقیه دسته کرکس که بلا هایی که کرکس سر مملوکاتش میآورد براشون کاملا عادی بود.
-فسقلی!این اشک هات رو1کاریش کن دیگه. بگو ببینم سر چی زدت؟ بالت با ضربه های کرکس اینطوری شد؟
تکبال سکوت کرد. گریهش صدا نداشت. فقط اشک بود. ظاهرا دلش خیلی هم پر بود. مشکی نمی دونست این اشک ها از کی منتظر بودن که ببارن. شاید از همون شب اول جفت شدن تکبال و کرکس.
-فسقلی بهم بگو ببینم چی شد؟
-کرکس مجازاتم کرد.
-مجازات سر چی؟
-سر افرا و…
-دیگه سر چی؟ بذار خودم بگم. اون جوجه افراییه فاخته درسته؟
تکبال با تاثری کدر فقط نگاهش کرد.
-می خوایی برام بگی دقیقا چی شد؟
تکبال با خستگی بال دردناکش رو به زحمت کمی جا به جا کرد و همراه آه فرو خورده ای از سر درد آروم زمزمه کرد:
-نه.
مشکی صبور و مهربون گفت:
-پس بذار خودم بگم اگر درست بود تو تأیید کن.
تکبال به نشان رضایت سکوت کرد. مشکی با همون لحن آروم سکوت رو شکست.
-اون به فاخته عزیز تو1چیزی گفت که تو موافقش نبودی. تو هم معترض شدی و کرکس اصرار کرد و تو هم اصرار کردی و این وسط تو اعتراضت فراتر از انتظار کرکس شد و عقبنشینی هم نکردی و خلاصه توی روی اون در اومدی و کرکس هم حرصی شد و نتیجهش شد ورم بال تو. درست گفتم؟
تکبال با لبخندی غمگین تأیید کرد. مشکی خندید.
-از دست تو فسقلی!
تکبال با اینکه واقعا هیچ حال و توانی درش دیده نمی شد با خستگی از جا پرید.
-چرا از دست من؟ مشکی! این درست نیست. اون واقعا مجاز نیست هرچی دلش می خواد به هرکی دلش می خواد بپرونه و انتظار داشته باشه من تأییدش کنم یا هیچی نگم. آخرش هم مثل سگ در جهنم چوبم بزنه و زخمی بشم و اون وقت تو به جای اینکه تقبیحش کنی مثل آب خوردن میگی از دست تو فسقلی!
مشکی با محبت نگاهش کرد ولی تکبال نه عصبانی که حال خشم گرفتن نداشت، ولی دلگیر از مشکی و از خفاش ها و از خودش و از کرکس و از همه چیز این دفعه درست و حسابی زد زیر گریه. مشکی چند لحظه صبر کرد تا تکبال آروم تر بشه ولی نشد. سرش رو کرد توی پر هاش و هقهقی که دیشب کرکس اجازه نداده بود در بیاد رو آزاد کرد. اینجا دیگه کرکس نبود که بگه صدات رو ببر. هرچند نه دیشب و نه الان صداش بلند نبود ولی…
-فسقلی!بسه دیگه. گریه نکن. خواهش می کنم. فسقلی! ببینمت! تو رو خدا بس کن. اصلا دلم نمی خواد اینطوری گریه کنی.
مشکی بغلش کرد و در حالی که مواظب بود بال دردناکش رو فشار نده پر های خیس از اشکش رو پاک کرد ولی بی فایده بود. تکبال انگار واسه همچین زمانی1عالمه اشک ذخیره کرده بود تا دور از فرمان توقف کرکس بباره. دلش خیلی گرفته بود و مشکی این رو می دید.
-فسقلی!گوش بده! باور کن کرکس خیلی خاطر خواهته. من خیلی زمانه که همراهشم. اینقدر زیاد که خیلی ها زمانش رو یادشون نیست. از وقتی یادمه کرکس بالای سرم بود و اگر نبود وای! من نمی دونم کرکس چقدر و چی ها از خودش واسهت گفته ولی تمام گفته هاش و نگفته هاش رو من شاهدش بودم. پنهان کردنش فایده نداره چون دیدم و شنیدم که به خودت هم گفته. کرکس پیش از این با خیلی ها پریده. خیلی زیاد بودن. خیلی ها خودشون خواهانش می شدن و کرکس چند وقتی باهاشون می پرید. خیلی هاشون عجیب شیرین بودن فسقلی. ولی باور کن من هیچ وقت ندیدم کرکس یکی رو اینطوری بخواد. تو واقعا براش می ارزی. ولی خوب کرکسه دیگه. بعضی چیز هاش خیلی کبوتری نیست. ببین تو الان دیگه جفتشی. باید1چیز هایی رو بدونی و مواظب باشی. کرکس این جوجه فاختهت رو دوست نداره. می دونی واسه چی؟ چون رفته توی دل تو جا شده و درنمیاد. اون اینقدر می خوادت که تحمل نمی کنه تو کسی رو جز خودش بخوایی. فقط کافیه سخت نگیری بذاری مطمئن بشه که تو این جوجه رو خیالت نیست. اصلا چه دلیلی داشت دیشب در مقابلش وایستی؟ خوب چندتا بالا و پایین می پروند و تموم می شد دیگه. اگر اینطور زمان ها تو از طرف دفاع نکنی کرکس هم سر به سرت نمی ذاره.
تکبال با همون کدورت توی بغل مشکی بریده بریده وسط هقهق معترض شد.
-اصلا اینطوری نیست. من که شاخه سکویا نیستم. این چه مدل خاطر خواهیه؟ محبت من به بقیه چه محدودیتی واسهش درست می کنه که همچین بینش مسخره ای داره؟ جای اون که توی دل من تنگ نشده. این خیلی مسخره هست و تو هم طرفداریش رو می کنی.
مشکی دستی به سر تکبال عصبانی کشید و خندید.
-ببین فسقلی! عشق این چیز ها رو نمی فهمه. کرکس ذاتا خودخواهه. حالا توی عشق این خودخواهی بیشتره. اون موجود رو هم حالا اگر دلت می خواد بخواه ولی…کرکس جفتته فسقلی. نمیشه که سر1جوجه فاخته به هم بپرید. تو هم بیخیال شو. ببین چی شد؟ ارزشش رو نداره. باید حواست به زندگیت باشه نه به این عشق های بی سر و ته.
-مشکی!آخه تو هیچی نمی دونی. گیر فقط فاخته نیستش که. گیر همه چیزه. این زده به سرش. من اجازه ندارم با هیچ کدوم از شما ها حتی طرف صحبت باشم تا زمانی که خودش نخواد. زمان هایی که نیستش توی لونه زندانیم می کنه و تهدیدم می کنه که جواب هیچ صدایی رو ندم. اگر هم خیلی لازم ببینه فرمان میده جز تو مجاز نیستم با کسی حرف بزنم. مشکی!حتی حرف زدن! مشکی! این افتضاحه.
مشکی با خونسردی و ملاحظه بال دردناک تکبال رو نوازش کرد.
-فقط همین؟ خوب اینکه چیزی نیست. اگر دلش نمی خواد در غیبتش با کسی حرف بزنی نزن.
تکبال چنان حیرت کرد که بی اختیار خودش رو کشید عقب تا سر بالا کنه و مشکی رو ببینه. مثل اینکه می خواست واسه اولین بار ببینه که با کی طرفه.
-مشکی!
-ببین فسقلی کرکس جفتته. جفت تو. تو باید این رو به خاطر بسپاری و یادت بمونه که دیگه1پرنده کوچولوی تک نیستی. حالا دیگه وظایفی داری که باید بهشون عمل کنی. جلب رضایت جفتت هم یکی از اون بزرگ هاشه. حالا چون جفت تو باهات همگون نیست این کار ممکنه1خورده واسهت سخت باشه ولی غیر ممکن نیست. پس به جای چپ و راست زدن سعی کن انجامش بدی و نه خودت رو اذیت کنی نه جفتت رو.
-ولی مشکی این واقعا…
-دهه!دیگه ولی نداره. بیخیال دیگه. دلواپس نباش. کرکس امشب درست میشه. تو هم1خورده عاقل تر بشو و دست از سرکشی بردار تا دیگه از این بلا ها سرت نیاد.
تکبال دیگه هیچی نگفت. مونده بود چی بگه. سرکشی. تمام راه با خودش فکر می کرد بلکه بفهمه کی و کجا سرکشی کرده که باید ازش دست برداره ولی به جایی نرسید. چنان فکرش مشغول خودش و دردش و پیدا کردن سرکشی های نکردهش بود که نفهمید مشکی مستقیم به افرا نرفت. راهش رو کج کرد و از میانبری که تکبال تا اون زمان نمی شناخت رفت تا رسید به منطقه وسیعی پر از درخت های هلو.
-اینجا کجاست مشکی؟ چرا اومدیم اینجا؟
مشکی هیچی نگفت و در عوض صاف روی1شاخه بلند ایستاد و سوتی که تکبال می دونست مخصوص احضاره کشید. خورشید بلافاصله مشخص نشد از کجا بیرون اومد.
-شما2تا اینجا چیکار می کنید؟ تکی مگه تو امشب افرایی نیستی؟
-خورشید!تو چرا اینجایی؟
-من الان باید اینجا باشم. کرکس نفهمیدم از کجا فهمید اینجا امشب محل تجمع1دسته بزرگ عقربه برای طرح1نقشه جفنگ و فرستادم اینجا تا مواظب باشم. ولی شما2تا. تکی تو باید امشب افرایی می شدی مشکی هم الان نوبت گشتش توی منطقه کاجه البته بعد از بردن تو. چی شده که اینجایید؟
مشکی سکوتش رو شکست و تکبال حتی توی اون حالت داقونش هم می دید که این کار واسه مشکی چقدر سخت بود. تکبال با خودش فکر کرد اگر1روز از عمرش باقی مونده باشه هم باید از این حال و هوای عجیب بین خورشید و مشکی سر در بیاره.
-فسقلی1گیری داره گفتم بیارمش اینجا تا تو ببینیش. به نظرم لازمه.
-گیر؟ چه گیری؟ چی شده مشکی؟
مشکی بی اختیار1قدم رفت عقب. انگار می ترسید تیزی نگاه خورشید مثل1شمشیر تیز نابودش کنه.
-مشکی!گفتم چی شده؟
-خوب، هیچی. یعنی فسقلی1خورده درد،
مشکی انگار نفسش تموم شد و1دفعه برید. خورشید1لحظه نگاهی بسیار خشن بهش کرد ولی با دیدن حال و هواش1دفعه سختی نگاه و چهرهش کنار رفت و جاش رو به حالتی شبیه ملایمتی محتاط داد. خورشید هم از این همکلامی شاید حال درستی نداشت ولی هوای مشکی واقعا پریشون بود.
-بسیار خوب. تو به جای من1چرخی بزن تا ببینم چی شده. مواظب هم باش که دیده نشی.
مشکی بی حرف مثل فنر پرید و رفت و کاملا مشخص بود که هیچی جز این رفتن نمی خواست. خورشید نظری به تکبال انداخت و فورا همه چیز رو فهمید.
-درد داری؟ بالته؟
تکبال سکوت کرد. خورشید آروم بال زخمیش رو بلند کرد که در نتیجه ناله تکبال رفت هوا. خورشید کشید عقب و نگاهش کرد. تکبال از درد می لرزید و بدون اینکه گریه کنه از چشم هاش اشک می اومد.
-تکی!برای چی اینطور شد؟
تکبال هیچی نگفت. خورشید زیاد منتظر نشد.
-کرکس؟
تکبال سکوت کرد. خورشید از شدت خشم لرزید ولی حرفی نزد.
-چیزی نیست بالت ضرب دیده. درست میشی ولی اینطوری نمیشه. بیا.
چند لحظه بعد، لا به لای شاخه های پیچیده چندتا درخت نزدیک به هم، تکبال در حالی که به شدت می لرزید با بالی که دیگه کج نگرفته بودش توی بغل خورشید نالهش رو قورت می داد ولی موفق نبود.
-تموم شد. فقط باید1خورده مدارا کنی تا درست بشه. تا جایی که می تونی بالت رو حرکت نده. خودت هم کمتر بپر.
خورشید خیلی آروم و عادی صحبت می کرد ولی خیلی راحت می شد فهمید که به شدت عصبانیه. چنان که صداش و دست هاش لرزشی نامحسوس داشتن.
-ممنونم خورشید.
-توی سرت بخوره ممنون شدنت. هر غلطی می خوایی کن فقط دیگه این مدلی نشو.
-ولی خورشید واقعا تقصیر من…
-بسه. سعی که می تونی کنی. نمی تونی؟
تکبال به چهره خورشید نظر انداخت. برای حالت نگاهش هیچ توصیفی پیدا نکرد. نمی دونست از چه جنسیه. خشم، درد، تاثر، ترحم، وحشت، غم، باخت، درموندگی، خستگی، … تکبال نتونست خط ناخوانای اون نگاه خورشید رو بخونه. همین قدر فهمید که خورشید در پی سوالش با اون نگاه ناخوانا تماشاش می کرد.
-بله سعی می تونم کنم. البته که می تونم. هرچند بدجوری سخته ولی…
خورشید بی اراده هوار زد:
-تکی!
تکبال از پشت پرده زخیم اشک با هقهقی بی صدا نگاهش کرد. خورشید با لحنی که به نگاهش می خورد، آروم تقریبا زمزمه کرد:
-سعی کن
-باشه!. باشه. سعی می کنم.
تکبال که می رفت خورشید نبود. بی هیچ حرفی سپردش دست مشکی و پرواز کرد و بی اون که پشت سرش رو نگاه کنه توی سیاهی شب غیبش زد. مشکی اون قدر تماشاش کرد تا از نظر ناپدید شد.
-آخ!بیچاره!
-چی گفتی؟
مشکی انگار1دفعه حضور تکبال رو به خاطر آورد و از جا پرید.
-هان؟ هیچی. چیزی نگفتم. با خودم بودم. ببینم تو بهتری فسقلی؟
-آره خیلی. ممنون مشکی.
-من که کاری نکردم. مهارت دست خورشیده. البته تمامش مهارت نیست. خورشید1کمی هم اعجاب های خودش رو قاطیش کرده. می دونی که.
-آره می دونم. وقتی داشت بالم رو درست می کرد یعنی درمون می کرد قشنگ احساس می کردم.
-واقعا؟ چه جوری بود؟ یعنی چی حس می کردی؟
تکبال سعی کرد به یاد بیاره و اون احساس عجیب رو دوباره در خودش حس کرد.
-انگار بالم جدا از درد وحشتناکش گرم می شد و گزگز داشت و نمی دونم چه جوری بود. توش1حسی بود که نفهمیدم چی بود ولی عجیب بود و اول درد داشت بعدش کیف داشت و الان بهترم.
مشکی با خودش می جنگید. آیا این زمان برای ارضای حس مزاحم کنجکاویش زمان مناسبی بود؟ اگر به نتیجه ای می رسید که دلش نمی خواست چی؟ ای کاش بشه از خیرش بگذره! ولی…
-میگم فسقلی تا حالا به این فکر کردی که این قدرت های خورشید چقدر به کار میان؟ هیچ وقت دلت نخواسته شبیهش باشی؟
تکبال یکه ای خورد که خیلی زود کنترل شد. از اونجا که خورشید در مورد هشدار کرکس باهاش حرف زده و باز هم از اونجا که خورشید خیلی پیش تر در مورد پوشیده نگه داشتن داستان غیر معمول بودنش بهش هشدار داده بود تکبال حواسش تقریبا جمع و ذهنش تقریبا آماده بود.
-من؟ خوب راستش نمی دونم مشکی. گاهی بهش فکر می کردم البته اون اوایل که تازه شناخته بودمش. ولی حالا دیگه نه خیلی. بد نبود اگر همه ما از این چیز های مدل خورشیدی بلد بودیم و باهاش حسابی کار های خودمون رو راه مینداختیم ولی خوب این چیز ها هرچی هم به درد خور باشن احتمالا به حسرتش نمی ارزن.
-واقعا اینطور فکر می کنی فسقلی؟ که نمی ارزن؟
-نه اینکه بی ارزش باشن. منظورم اینه که فکر کردن بهش هیچ فایده ای نداره. مثلا من اگر تمام عمرم هم دلم بخواد مثل خورشید عجیب باشم باز هم فرقی نمی کنه چون شبیهش نیستم و از این توانایی های عجیبش ندارم. پس این خیالپردازیه و به درد نمی خوره. باید چیزی رو بخوام که دسته کم1احتمال ضعیفی باشه که بهش برسم. مثلا توان هر مدل فرود از هر جا. یا چیزی که همگانیه مثلا2تا بال پروازی که همه دارن و فقط من ندارم. نیرو های خورشید خوب یا بد هیچ طوری برای من آرزو نیستن چون هیچ طوری مال من نمیشن. پس بهتره از این فکر ها نکنم.
مشکی گوش کرد و فکر کرد و نفس عمیقی کشید. تکبال چنان با اطمینان در مورد معمولی بودن خودش آب پاکی روی دست مشکی ریخته بود که مشکی ترجیح داد تمامش رو باور کنه و التهاب چندین روزهش آروم بگیره. ولی این آرامش خیلی طول نکشید.
-مشکی! به نظرم خورشید از دست کرکس خیلی عصبانی شد. کاش هیچی بهش نمی گفتیم! من از درگیری بین اون2تا می ترسم.
-نترس فسقلی. اون2تا گاهی وحشتناک با هم در می افتن ولی دشمن هم نمیشن. تو درگیری هاشون رو ندیدی ولی ما دیدیم. چنان می شدن که می گفتیم این دفعه دیگه هم رو می کشن ولی به محض اینکه1موضوع متفرقه پیش می اومد می دیدیم که با هم متحدن. خودشون هم می دونن که درگیری هاشون هرچی جدی بشه از هم جداشون نمی کنه. تو هم مطمئن باش و اصلا نترس. درگیری های این2تا تاریخیه. از همون لحظه اول که هم رو شناختن. دیگه واسه ما عادی شده البته جز گاهی که خطرناک میشن. ولی معمولا به اونجا ها نمی رسه. خلاصه اینکه نگران نباش.
-مشکی!کرکس و خورشید از کی و کجا هم رو شناختن؟
مشکی که تازه فهمیده بود وارد چه بحث خطرناکی شده لحظه ای مردد و با درموندگی آشکار به تکبال خیره موند. قشنگ مشخص بود که قافیه رو بد باخته و دیگه نمی تونه جمعش کنه. تکبال خندید.
-مشکی! من جفت کرکسم. چه ایرادی داره اگر1خورده بیشتر ازش بدونم؟ چیزی که نمیشه. به من بگو.
-ببین فسقلی رفتنت داره دیر میشه بیا حالا بریم بعدا بهت…
-مشکی!ببین! کرکس خیلی چیز ها از خودش بهم گفته. داستان تمام اون هایی که داشتی می گفتی باهاش پریدن رو برام تعریف کرده. همه رو گفته. با جزئیاتش. اینطوری نگاه نکن دارم راست میگم. می خوایی چندتاش رو با جزئیات واسهت بگم تا باورت بشه؟
-کرکس چرا این کار رو کرد؟
-خوب چه ایرادی داره؟ گفت مطمئنه که بلاخره از1جا هایی می شنوم و می فهمم پس بذار خودش واسهم توصیف کنه و توصیف کرد. می خوام بهت بگم من خیلی هم در موردش ناآگاه نیستم. حالا تو بگو. این2تا از کجا هم رو شناختن؟
مشکی آهی کشید و تن به قضا داد.
-باشه. برات میگم. خورشید و کرکس خیلی وقته هم رو شناختن. توی یکی از مجلس های بزم تکمار.
تکبال با شنیدن این آخری چنان تعجب کرد که نزدیک بود از روی شاخه هلو پرت بشه پایین.
-چیکار می کنی فسقلی؟ اگر می افتادی می دونی چی می شد؟ بسه دیگه بیا بریم دیرت شده.
-نه. مشکی! خواهش می کنم. تو رو خدا. دیگه مواظبم. بقیهش رو بگو. تو رو خدا.
تکبال چنان معصومانه دست مشکی رو تکون می داد و نگاه و التماسش می کرد که انگار1قصه شیرین رو از1جوجه کبوتر معصوم و کاملا بی اطلاع گرفته باشن. مشکی حتی تصورش رو هم نمی کرد که تکبال در ساختن این چهره از خودش چه مهارتی پیدا کرده بود. به همین خاطر خیلی زود خلع سلاح شد.
-باشه. باشه ولی اینطوری خطرناکه. بیا اینجا امن تره.
مشکی تکبال رو بغل کرد و لای شاخه ها نشست و مثل بزرگ تری که واسه1جوجه کوچولو قصه تعریف کنه شروع کرد به گفتن.
-داشتم می گفتم. اون2تا توی یکی از بزم های تکمار هم رو شناختن. یکی از اون شب های قشنگ فصل گرم و بی ابر سال. شب هایی بودن شب های بزم های تکمار! خورشید و کرکس اونجا هم رو دیدن.
-کرکس توی اون جمع چیکار می کرد؟ اصلا بزم تکمار به پرنده ها چه؟
-تکمار اصلا واسه همین بزم می گرفت. اینطوری پرنده ها رو به خصوص اون هایی که قدرتی داشتن رو جذب خودش می کرد. توی این بزم ها هر چیزی ممکن بود ببینی. فکرش رو بکن، جشنی رویایی در زیر زمین. همراه انواع رقص مار ها و نوشیدنی ها و خوردنی ها و نگاه ها و لحظه های افسون کننده. این واسه هر پرنده شکاری می تونه جذاب باشه. کرکس اون زمان خیلی جوون بود. 1جوجه نوبالغ که کمی از بالغ شدنش می گذشت. شاید کمی بیشتر از کمی. خورشید هم که قفسی تکمار بود و مترجمش و واسطه کلام بین تکمار و پرنده های شکاری که زیر فرمان تکمار بودن یا نبودن و درضمن یکی از امتیازات تکمار هم به حساب می اومد. اصلا خیلی ها برای دیدن اون می رفتن و بعدش خیلی چیز های دیگه می دیدن و میشدن سرباز تکمار. تکمار رو اینطوری نبین فسقلی. از چیزی که تو خیال می کنی خیلی قوی تر و خیلی خطرناک تره. کرکس واقعا تشویق داره به خاطر اینهمه توانش. تا به امروز هیچ موجودی نتونست اینطوری تکمار رو بچرخونه اون هم اینهمه مدت. کاش کرکس تا آخرش از پسش بر بیاد!
-بر میاد مشکی. من می دونم که بر میاد. بقیهش رو بگو.
-اگر تو میگی میاد پس میاد. داشتم می گفتم. اون شب، توی اون فضای بزرگ و باز زیر زمینی، بین شلوغی1بزم درست و حسابی، وسط اونهمه افسون مار، 1شبپره خیلی بزرگ و خیلی خوشرنگ1برگ خشخاش پر از1ماده سرخ آتیشی داد دست کرکس.
مشکی لحظه ای سکوت کرد و نگاهش رفت تا ناکجا. فسقلی سر بلند کرد و نگاه مشکی رو تا جایی که می شد دنبال کرد. نگاهش می رفت و می رفت تا وسط های آسمون و همونجا گم می شد. تکبال می دونست. انگار خط نگاه مشکی رو می خوند و می دید که از اونجا، از روی اون شاخه درخت هلو رفت و رفت تا رسید به اون شب و به وسط بزم تکمار. تکبال درست فهمیده بود. مشکی دیگه اونجا نبود. در جای دیگه بود. در جای دیگه، موقعیت دیگه، شب دیگه.
اون شب، توی اون فضای بزرگ و باز زیر زمینی، بین شلوغی1بزم درست و حسابی، وسط اونهمه افسون مار.
فضا از شدت هیاهو و شلوغی با وجود وسعت، باز هم گرفته به نظر می رسید. همه از پرنده گرفته تا خزنده توی هم وول می خوردن و1لحظه آروم نداشتن. شبپره ها با مار ها همراهی می کردن تا رقص مار هرچی قشنگ تر باشه و بود. روی1صحن چوبی بلند و وسیع پر بود از برگ های خشخاش پر از نوشیدنی های رنگارنگی که فقط تماشاشون کافی بود تا بدونی خوردنش چه اثری می ذاره. انواع پرنده های شکاری وسط جمعیت می لولیدن. چندتا عقاب و شاهین جوون و تعدادی کرکس نر و ماده با نگاهی نیمه هشیار و توی بغل هم مسحور رقص مار و مسحور همه چیز از خودشون بی خود شده بودن. کرکس با حواس جمع اطراف رو با چشم هاش می گشت. داشت تماشا می کرد. داشت خوش می گذروند. 1شبپره خیلی بزرگ و خیلی خوشرنگ با عشوه مخصوص شبپره های تربیت شده واسه همچین زمان هایی اومد جلو و در1قدمیش ایستاد. کرکس ندیدش. شبپره بلند خندید. کرکس نگاهش کرد.
-قشنگم نه؟
-ریز می بینمت بچه! بیشتر به نظرم هلهوله میایی البته با تخفیف و اغماض.
-خیلی کم لطفی!
-می دونم. خوب حالا که چی؟
-وای چه بد اخلاق! هیچی بفرما. بگیر برو بالا به سلامتی خودت که اینهمه جذابی.
-این رو هم می دونم.
شبپره خندید و1برگ خشخاش پر از1ماده سرخ آتیشی داد دست کرکس. کرکس سر بالا کرد و رفت که محتوای ظرف رو1نفس بره بالا که نگاهش گیر کرد به1نگاه هشدار دهنده، سری که به علامت نه رفت بالا و دستی که ادای لرزیدن و افتادن ظرف رو درآورد. کرکس1لحظه وا رفت.
-این دیگه چجور موجودیه؟ واسه چی این رنگیه؟ برق می زنه ولی چجوری ممکنه؟ درخشش فقط زمانی به وجود میاد که نور به جسمی بخوره. ولی این موجود توی تاریکیه. چجوری پر و بالش برق می زنه؟
کرکس محو اون درخشش عجیب بود و نفهمید کی برگ از دستش رها شد و افتاد. شبپره بزرگ چند لحظه بعد دوباره در مقابلش حاضر بود.
-اولی رو که تلف کردی. بیا این هم یکی دیگه. بجنب تا این هم نپرید.
کرکس بدون نگاه کردن به شبپره که آروم و قرار نداشت و می خواست هر طور شده به چشم کرکس بیاد ولی نیومد، برگ رو ازش گرفت و دوباره همون موجود و همون نگاه هشدار دهنده و همون نه. کرکس برگ پر رو آورد پایین و گذاشت روی تخته سنگ کوچیک و تزئینی کنار دستش. شبپره دست بردار نبود.
-وای نخوردی که! دستم سنگین نیست.
-خوب باشه. بسه دیگه.
-نه نمیشه. اصلا نمیشه. باید بخوری. به جان چشم هات امشب دست برنمیدارم از سرت.
-باید برداری. به خاطر خودت میگم.
-اونی که گذاشتی زمین رو بخور تا بردارم.
-الان نمی خوام. بعدا.
-امکان نداره. سرت رو می برم تا نخوردی.
-عجب عجب!پس خیال نداری بیخیال بشی نه؟
شبپره تابی به بدنش داد و سرش رو چپ و راست کرد.
-نههه.اصلا. به هیچ وجه.
کرکس نگاهی خونسرد بهش انداخت و آروم و صبور با کرختی تکونی به خودش داد.
-خوب مثل اینکه هیچ طوری از دست تو خلاص بشو نیستم. باشه. الان درستش می کنم.
اینقدر سریع اتفاق افتاد که خیلی ها اصلا ندیدن. در1چشم به هم زدن کرکس شبپره رو1دستی از زمین برداشت و خیلی خونسرد و خیلی بی تفاوت بدون اینکه دست و پا زدن های شبپره هیچ مزاحمتی واسهش درست کنه وسط زمین و هوا نگهش داشت و بعد برگ پر رو از کنار دستش برداشت و بیخیال مقاومت شبپره تمام محتویاتش رو تا قطره آخر توی حلقش خالی کرد. شبپره بیچاره که دیگه از نفس افتاده و چیزی نمونده بود خفه بشه بی حال روی دست کرکس ولو شد. کرکس با همون خونسردی وحشتناکش موجود نیمه جون رو آهسته گذاشت روی همون تخته سنگ تزئینی و گفت:
-خوب اینطوری بهتر شد. شب به خیر!
و با لبخند از اونجا دور شد. لحظه ای نگاهش به نگاه اون موجود درخشان گره خورد و برق رضایت رو در اون چشم های عجیب دید. دقایقی بعد کرکس همراه باقی هم سری هاش توی اون فضای عجیب و شلوغ مشغول گشت و تماشا بود.
-امشب اینجا1طور هایی متفاوته.
-آره خوب. باید هم باشه. آخه امشب خورشیدِ تکمار اینجاست.
-خورشیدِ تکمار؟
-آره دیگه مگه نمی بینیش؟ اون عقابه که توی چمبره تکماره. تماشا کن ببین تا حالا همچین چیزی دیده بودی؟
-نه. تا حالا ندیده بودم. خوب بیخیال. بریم ببینیم اون گوشه چه خبره.
ولی داستان به همینجا ختم نشد. اون شب خیلی ها اومدن و با اصرار برگ های پر رو دست کرکس دادن و کرکس با رد کردن تمامشون خورشید رو خوشحال کرد. کرکس نمی دونست چرا باید همچین کاری کنه ولی توی اون نگاه هشداری رو خونده بود که حس می کرد باید بهش توجه کنه.
اواسط شب، در اوج شلوغی و بی خبری، کرکس از پشت مه و از فاصله ای که باید مرز بین واقعیت و خیال می شد ولی نبود، دید که خورشید از چمبره تکمار بلند شد. آروم و ملکه وار از تکمار گذشت. تکمار، موجودی بسیار بزرگ و بسیار وحشتناک، با درخشش شوم چشم های خیره و ترسناکش به خورشید نظر انداخت و هیبت مهیبش رو از سر رضایتی هوسناک تاب داد. خورشید بی توجه ازش گذشت و به طرف کرکس رفت که جزو اقلیت هشیار جمع بود. درست در مقابلش ایستاد و نگاه عمیق و نافذش رو بهش دوخت.
-می بینم که تکمار این دفعه هم اشتباه نکرده. تو هم با هوشی و هم قوی. خوب تونستی خودت رو نگه داری.
کرکس سعی کرد نگاه خیره خودش رو از اون چشم های نافذ و اون هیبت درخشان برداره ولی موفق نشد.
-من که نمی فهمم تو چی میگی. این داستان واسه چی بود؟
-ببین!اگر می خوایی همچنان خودت باقی بمونی امشب هرچی کسی دستت میده رو نخور. از دست کسی چیزی نخور، توی چشم هیچ ماری که می خواد هم صحبتت بشه خیره نشو، با هیچ کدوم از این ها که اینجان تنهایی به خلوت آخر شب نرو. درست فهمیدی جوجه کرکس؟
-شنیدم ماده عقاب ولی نفهمیدم. اینهمه واسه چی؟
-واسه اینکه اگر هر کدوم از این کار ها رو کنی فردا صبح یادت نیست امشب چیکار کردی.
-خوب یادم نباشه مگه چی… تو چی می خوایی بگی؟
-اگر می خوایی بدونی بیدار و هشیار بمون و ببین امشب بقیه اطرافیانت چی میشن و چه می کنن. بعد اگر دلت خواست تو هم همراهشون باشی شب های دیگه و بزم های دیگه هم هست. تازه تو واسه همراهی با اون ها لازم نیست ناهشیار بشی. اگر دلت بخواد با حواس جمع عشقش بیشتره.
-و تو واسه چی این ها رو به من میگی؟
-واسه اینکه مطمئنم خیلی چیز ها هست که تو باید بدونی و نمی دونی و لازم دیدم بهت هشدار بدم. یکیش اینکه اون برگ ها که نوشیدنی ها داخلشون هستن برگ های خشخاشن. از چند روز پیش داخلشون نوشیدنی ریختن واسه امشب. برگ های خشخاش با این مدل نوشیدنی ترکیب خطرناکی درست می کنن. این برگ ها خاصیت های خودشون رو به محتویات داخلشون میدن و نوشیدنی ها هم این خاصیت ها رو می کشن و عالی جذبشون می کنن. یکی از این خاصیت ها هم ایجاد وابستگی فوری و شدیده. اگر امشب بخوری فردا شب دیگه نمیشه نخواییش. پس فردا شب دیگه نبودنش رو تاب نمیاری و روز های بعد اگر نباشه درد و بیماری بیچارهت می کنه. محض اطلاعت هم بگم که این مدل نوشیدنی و این مدل برگ و این مدل جذب وخاصیت و تاثیر ماده فقط اینجا توی جمع مارهای زیر فرمان تکمار پیدا میشه و بس. یعنی تو میشی فرمان بر دربست تکمار. این یکی از چیز هایی بود که تو باید می دونستی. باقیش رو خودت شروع کن به فهمیدن و بفهم.
-ببینم!تو واسه چی بین اینهمه که اینجان فقط به من هشدار دادی؟ ندیدم به هیچ کس دیگه ای از این توصیه ها و از اون نگاه ها کنی.
-نه نکردم. فقط تویی.
-واسه چی؟
-واسه اینکه فقط تو امشب طرف توجه تکماری. تکمار نشونت کرده بچه. و خیلی هم اصرار داره که نشونش به هدف بگیره. همین امشب. اون هایی که می اومدن و اصرار داشتن چیز خوردت کنن همه فرستاده های مستقیم تکمار بودن. بهشون وعده جایزه داده بود تا1چیزی به خوردت بدن. هیچ کدوم از اون برگ هایی که دستت می دادن نوشیدنی های عادی روی صحن چوبی که برات تعریف کردم نبودن. تکمار با کف با کفایت خودش بهش1ماده قوی اضافه کرده بود که بعد از خوردنش باید خدا به دادت می رسید. اگر می خوایی بفهمی چی می شدی بگرد اون شبپره اولی رو پیدا کن ببین چه مدلی شده. اینطوری نگاه نکن. نمی مردی. اون شبپره هم نمرده ولی با اون بلایی که سرش آوردی عقلش رو کامل فرستادی بای بای. دیگه خودش نیست. حالا1عروسک بی درک و فرمان بره. حالا فهمیدی؟
-خوب، واقعیتش، نه خیلی. فقط فهمیدم که1دردسری داره بالای سرم چرخ می زنه و آماده هست که فرود بیاد و…
-درست فهمیدی. فعلا همین اندازه که فهمیدی رو نگه دار و بقیهش رو بذار بعد بفهم.
-خوب خودت همین الان بهم بگو.
-ببین بچه من مترجم نشانه های منفی اطراف تو نیستم. به جای خوش گذرونی خودت زور بزن و اگر مغزی توی سرت هست به کارش بنداز و خودت بفهم.
کرکس عصبانی نگاهش کرد. خواست حرفی بزنه ولی منصرف شد. خورشید لبخند زد.
-عصبانی نشو کرکس. اون شبپره در مورد امتیاز هات راست می گفت. تو نباید گرفتار بی اراده تکمار باشی. و من امیدوارم خودت هم این رو نخوایی.
کرکس لحظه ای با حواس جمع و نگاهی عمیقا متفکر بهش خیره شد.
-واسه چی؟ واسه چی امیدواری؟ واسه چی به نظرت من نباید اینطوری بشم؟
-واسه اینکه تو از هر نظر توانایی. تو از اون افرادی هستی که هر طرف باشی به نفع اون طرفه. تو کسی هستی که در هر مدل کاری که می کنی می تونی خیلی موفق و خیلی برجسته باشی. چه در خراب کردن و چه در آبادی. اگر طرف تکمار باشی ویرانی هایی که ازت بر میاد به بار بیاری خیلی وحشتناک و بزرگ هستن. و اگر مقابل تکمار باشی می تونی بهتر از تمام اون هایی که تا الان دیدم باهاش بجنگی و کی می دونه شاید پیروز هم بشی.
-ولی من خیال ندارم باهاش بجنگم. توی بزم هاش بهم خوش می گذره. من اومدم اینجا تفریح کنم نه اینکه این طرف یا اون طرف باشم. الان هم دیگه دلم نمی خواد به این ها که گفتی فکر کنم و گوش کنم و توجه کنم. می خوام عشق کنم.
-باشه عشق کن ولی با حواس جمع عشق کن. تو مجبور نیستی باهاش بجنگی ولی محض رضای خدا فرمان برش نشو. تو قوی هستی، جذابی، اعتماد به نفست بالاست، قدرت عمل و قدرت فرماندهیت زیاده، می تونی خیلی کار ها کنی، جسمت زیاد تر از حد انتظار نیرومند و تواناست، فکرت خوب کار می کنه، و خیلی چیز های دیگه که اگر ازشون استفاده منفی بشه فاجعه های خیلی بزرگی به بار میاد. تکمار نباید به همچین نیرویی فرماندهی کنه. نتیجهش خیلی وحشتناک میشه. خیلی. به من گوش بده کرکس. باهاش جنگ نکن ولی زیر فرمانش هم نرو. اجازه نده باهات این معامله رو کنه. تو باید حرف هام رو بفهمی کرکس. باید بفهمی.
کرکس به چشم های عجیب، عمیق و در اون لحظه گویای خورشید خیره شد. تمام گفته ها و ناگفته هاش رو توی اون نگاه تماشایی خوند.
-می فهمم خورشید. مطمئن باش که این ها رو فهمیدم. من نمی دونم این ویرانی ها که گفتی چه جوری هستن ولی واسه خاطر جمعیت بگم که هیچ خوشم نمیاد زیر فرمان باشم. من زیر هیچ فرمانی نمیرم. حتی اگر فرمانده تکمار باشه. کسی که توی بزم هاش خیلی بهم خوش می گذره و خیلی چیز ها هم به فرمان بر هاش میده. من تا الان هرچی دلم خواسته خودم به دست آوردم. از راه درست و نادرست. به حساب یا به زور. ولی فرمان بر نبودم و از حالا هم نیستم. مطمئن باش.
خورشید نفس عمیقی از سر آسودگی کشید. برق رضایتی آرام و عمیق توی چشم های عجیبش پیدا شد و تمام چهرهش رو روشن کرد. کرکس بدون خشم، متفکر و محو نگاهش می کرد. خورشید عجیب بود، با شکوه بود، درخشان بود، به طرز غیر قابل توصیفی زیبا بود.
نیمه های شب، کرکس دید که بقیه با حالتی عجیب گوش به هیس هیس مار ها و چشم به نگاه تکمار دورش جمع شدن. خورشید دیگه نبود. کرکس با نگاه گشت ولی پیداش نکرد. لحظه ای وسط شلوغی از گوشه ای تاریک انگار کسی صداش زد.
-آهای بچه! بیا اینجا! زود باش بیا مگه می خوایی ببرن اونجا دسته جمعی چیز خوردت کنن؟ بجنب دیگه؟
کرکس فرصت نکرد بفهمه خورشید چی زمزمه می کنه. دستی شونهش رو گرفت و به سرعت کشیدش توی تاریکی و پرتش کرد زمین. سر بلند کرد که بفهمه چی شده ولی خورشید با حرکت دست بهش فرمان سکوت داد. کرکس همونجا پشت تخته سنگ های تزئینی موند و تماشا کرد. حالت چشم های تکمار عوض شده بود. خورشید با اشاره و تعکید بهش توصیه کرد به اون چشم ها نگاه نکنه. لحظاتی با التهاب گذشت. پرنده ها مدتی به نگاه و صدای تکمار و حرکات موزون باقی مار ها دقیق شدن و بعد انگار توی خواب، راه افتادن. مثل1سیل ابلیس جهنمی از زیر زمین خارج شدن، بال هاشون رو باز کردن و با نعره های ناهشیار و وحشی به آسمون رفتن و به طرف جنوب پرواز کردن. خورشید لرزید و در حالی که بی نهایت ملتهب بود زمزمه کرد:
-دلت می خواد بری ببینی کجا میرن؟ بجنب تا جا نمونی. فقط مواظب باش نبیننت.
-تو چی؟ نمیایی؟
-نه. من نمی تونم بپرم.
و کرکس تازه فهمیده بود اون زنجیر های نازک و زیبا که روی شونه ها و بال های خورشید جیرینگ جیرینگ صدا می کردن برای زیبایی نبودن.
-بجنب کرکس. برو. باید امشب رو ببینی و به خاطر بسپاری. بعدش اگر دلت خواست می تونی جزوشون باشی. خلاص از هشدار های من.
کرکس پرواز کرد و مثل روحی سرگردان و بی صدا دنبال اون سیل سیاه وحشی رفت.
شب، فریاد، تیرگی، نعره های وحشی و سرمست، ضجه های وحشت و درد و مرگ، ویرانی، مرگ، خون. لشکر مست و مسحور تکمار اون شب تمام درخت های1درختستان رو به طور کامل به خون کشیدن. پدر و مادر ها رو پاره پاره کردن و جوجه ها رو تا دونه آخر نیمه زنده و نیمه جون برداشتن و به اون زیر زمین نحس و جهنمی بردن. همون فضایی که تا ساعتی پیش محل خوش گذرونی و پر از خنده بود. بوی خون تمام درختستان ویران شده و مدتی بعد تمام زیر زمین رو گرفته بود. صدای ضجه پرنده ها و ناله های جوجه ها چه در زمان تیکه پاره شدن والدینشون درست در برابر چشم هاشون و چه در راهرو های پیچ در پیچ و تاریک تکمار در حالی که لحظه های آخر عمرشون پدر و مادر های مردهشون رو صدا می زدن و در کمال نا امیدی ازشون کمک می خواستن هرگز از صفحه خاطر کرکس پاک نشد.
کرکس نفهمید چقدر گذشت. براش انگار1ابدیت بود. نفهمید چرا و چطور همراه اون سیل سیاه وحشی به اون جهنم برگشت. با صدای خورشید وسط اون قیامت سرخ و ترسناک به خودش اومد.
-تو اینجا چه غلطی می کنی؟ چرا اومدی؟ پیش از رسیدن صبح در ها بسته میشن و تو اینجا گیر می کنی. تو که خونی نشدی. این یعنی کاری نکردی درسته؟
کرکس فقط نگاهش می کرد.
-پس دیدی. به نظرم حالا دیگه بتونی شروع کنی به فهمیدن. ببین بچه حرف بزن وگرنه خیال می کنم ترسیدی.
-خورشید تو، واسه اون ریزه ها هیچ کاری نمی کنی؟
-از دست من کاری برنمیاد. اگر بخوام با تمامشون در بی افتم حبسم می کنن. و در حال حاضر من این رو نمی خوام. اگر امشب زندانی می شدم دستم بهت نمی رسید و الان تو وسط اون ها مشغول بودی. تصور نمی کنم این رو بخوایی. می خوایی؟
-نه. نمی خوام.
-پس از اینجا برو و از حالا بیشتر مواظب باش. جا های دیگه ای که واسه تفریح میری خورشید نداره که بهت هشدار بده. زود باش برو. دیگه هم بر نگرد. باز که ایستادی تماشام می کنی. بهت میگم برو.
-تو چی؟ تو هم این رو نمی خوایی. اینجا رو چجوری تحمل می کنی؟
-من چاره ای ندارم جز تحمل. تا آخر عمرم. ولی تو باید بری.
-صدای هیس کشیده و طنین انداز تکمار. خورشید لرزید.
-بجنب کرکس اینجا نمون. من هم باید الان اونجا باشم.
-تو می خوایی بری توی بغل اون؟
-نه من نمی خوام ولی دارن میان که ببرنم.
خورشید می لرزید. کرکس نگاهش کرد. انگار حالا بیشتر شبیه1پرنده ماده بود. ماده ای به طرز با شکوه زیبا، و گرفتار.
-من برمی گردم خورشید. تحمل کن. مطمئن باش برمی گردم.
خورشید بی نتیجه تلاش کرد تسلط و خونسردی سر شبش رو حفظ کنه.
-بجنب بچه. برو. تکمار واسه از دست دادنت حسابی عصبانی میشه. برو و دماغش رو بسوزون. نمی دونی چه تماشاییه حرص خوردنش! بجنب جیم شو که می خوام تماشا کنم و سیر بخندم.
کرکس داشت تماشاش می کرد. خورشید در حفظ ظاهر خودش هیچ موفق نبود. دسته کم به نگاه تیز کرکس. چندتا مار داشتن نزدیک می شدن و صدای هیس کشیده تکمار هر لحظه خشمگین تر و بلند تر می شد. خورشید به وضوح می لرزید. کرکس دستی به شونهش گذاشت.
-تو بخوایی یا نخوایی باز منو اینجا می بینی خورشید. از اینجا می برمت بیرون. مطمئن باش.
کرکس در آخرین لحظه پیش از رسیدن مارها پرواز کرد. خورشید فریاد بلندی کشید و باهاشون درگیر شد و اونقدر جنگید تا مطمئن شد کرکس از راهرو های پیچ در پیچ گذشته و از اونجا خارج شده و رفته. کرکس رفت در حالی که مطمئن بود به هیچ قیمتی نمی خواد جزو اون پرنده های فرمان بر باشه و به هیچ قیمتی حاضر نیست خورشید رو اونجا باقی بذاره.
مشکی که به اینجا رسید نفس عمیقی شبیه آه درد کشید و به تکبال خیره شد.
-اون شب و شب های دیگه اومدن و رفتن. کرکس توی بزم های تکمار شرکت کرد و بدون اینکه فرمانش رو ببره حسابی بین افرادش نفوذ کرد و حتی یکی از معتمد ها شد و هر چند نفری که تونست رو آگاه و خلاص کرد و همون طور که می بینی خورشید رو هم نجاتش داد. حالت خوبه فسقلی؟
-هان؟ آره به نظرم خوبم. مشکی! این تکمار واقعا ترسناکه. خیلی بدتر از اون که تصور می کردم.
-همینطوره فسقلی. و شاید الان بیشتر حس کنی که ما چیکار داریم می کنیم و وظیفهمون چقدر سخته.
تکبال فقط سر تکون داد.
-مشکی!باقیش رو هم بگو. خواهش می کنم.
-باشه میگم ولی نه حالا. ببین الان هم تو دیرت شده هم من داره دیرم میشه. من باید سریع خودم رو به منطقه گشتم برسونم و تا همینجاش هم دیر کردم. باقیش باشه واسه بعد.
-باشه ولی فقط بگو تو اونجا چیکار می کردی که اینهمه رو به این خوبی دیدی و یادته؟
تکبال تردید نداشت که مشکی به شدت لرزید.
-دیگه باید بریم. واقعا دیره فسقلی.
-ولی آخه…
-فسقلی!کرکس از دستم عصبانی میشه. دیر کردم. باید بریم.
تکبال دیگه اصرار نکرد چون اولا جای تردید نبود که مشکی دیگه نمی خواد و نمی تونه ادامه بده دوما خود تکبال حس می کرد دیگه نای اصرار و توان بیشتر شنیدن رو نداره. اون شب تا همین اندازه برای آزارش کافی بود. بیشتر از این رو واقعا لازم نداشت. پس ترجیح داد سکوت کنه و باقی توانش رو بذاره واسه اینکه بتونه نفس بکشه و فریادش رو نگه داره که حنجرهش رو پاره نکنه و بیرون نیاد. روحش سنگین شده بود.
شب آروم و موقر به این فریاد خاموش سایه انداخته و پرواز بی صدای مشکی رو همراه تکبال نظاره می کرد.
دیدگاه های پیشین: (2)
علی همتی
جمعه 7 آذر 1393 ساعت 12:17
سلام.یه دنیا ممنون از پستی که گذاشتی خیلی بدردم خورد.از خواننده های این پست خواهش دارم حتما از این پست نهایت استفاده را ببرن.
در ضمن گروه ما یه سایت با محتوای دانلود فایل ، پروژه ، پایان نامه ، طرح توجیهی و …. زده و به شدت منتظر حضور شما هستیم.منتظر نظرات سازنده مدیریت عزیز این وبلاگ هم هستیم. کارت درسته
http://file4u.ir
پاسخ:
سلام.
مطمئنا کار شما هم درسته.
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 8 آذر 1393 ساعت 12:35
سلام. این قسمت حساااااابی طولانی و عالی بود خیلی خیلی عالی بود.
محشر بود.
به نظرم زمستون باید دیگه تموم بشه زیادی موندگار شده.
راستی چرا طرفای ما نمیاین؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از لطف بی نهایت شما.
زمستون. کاش هرچه سریع تر بره! هرچند نگران بهاری هستم که میاد. کاش بهارش واقعا بهار باشه واسه جنگل سرو!
طرف های شما هم همیشه هستم ولی بی سر و صدا. باید دوباره شروع کنم به سر و صدا کردن. به نظرم باید1کمی بجنبم. بعد از1استراحت نسبی1کمی جنبش می چسبه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال44

زمستون فاتح و توانمند پیش می رفت. به فرمان کرکس و ابتکار خفاش ها استخون های باقی مونده از موش رو با نظم و ترتیبی ترسناک در اطراف منطقه سکویا به درخت ها آویزون کرده بودن. طوری که با وزش باد و حرکت شاخه ها تاب می خوردن، به هم می خوردن و اگر حرکت شدید بود صدا می کردن. صدا زیاد بلند نبود ولی اگر کسی نزدیک می شد می دید و می شنید. دسته کرکس مباهات می کرد و دسته مارها وحشت. برخلاف میل خورشید نه کرکس و نه خفاش ها اون شب رو و اعترافات اون موش رو فراموش نکردن. خفاش ها صداش رو درنیاوردن ولی به شدت به انتظار فرصتی نشستن که بتونن بیشتر و بهتر بفهمن و کرکس اما دلیلی برای این سکوت نمی دید. خورشید تا جایی که می تونست در برابر کرکس آفتابی نمی شد بلکه این ماجرا کهنه و فراموش بشه ولی نشد. یکی2روزی کرکس درگیر ماجرا های کوچیک و بزرگی بود که باید حل می شدن. ولی ماجرا ها و درگیری ها بلاخره موقتا عقب کشیدن و دسته کرکس و خود کرکس مهلت پیدا کردن نفس بکشن. کرکس تونست به گرفتاری های شخصیش رسیدگی کنه و متاسفانه خورشید یکی از اون گرفتاری ها بود. زمانی که تکبال توی لونه روی افرا از آرامش بین2توفان زمستونی استفاده کرده و به جوجه های مشتاق و کمی دلواپس دل و جرات خروج و پریدن می داد، خفاش ها در خواب و کلاغ ها در غیبت بودن. و خورشید به فرمان کرکس بالای سکویا در میان حصار بسته لونه کرکس در برابرش به دیوار تکیه زده بود.
-خوب خورشید. به نظرم ما2تا با هم1خورده حرف داریم. پیش از اینکه حرفی بزنی بهت بگم که اصلا نمی خوام زمانم رو با تفره رفتن و مزخرف گفتن تلف کنی. پس بدون جفنگ و بدون چپ و راست زدن فقط جوابم رو میدی و بس. فهمیدی؟
-واقعیتش نمی دونم کرکس. می خوایی بهت چی بگم؟
کرکس با خشمی مهار شده تماشاش می کرد.
-سوال بی سوال. تو فقط جواب میدی. گرفتی چی شد؟
خورشید درک کرد که این لحظه زمان تمرد نیست.
-بله گرفتم.
-خوب. حالا که گرفتی بهم بگو. تو و جفت من داستانتون چیه؟ اون موش چی می گفت؟ تو داری با کبوتر من چیکار می کنی؟
کرکس به طرز خطرناکی عصبانی بود. داد نمی زد ولی خورشید تیز تر و عاقل تر از اون بود که خطر رو ندید بگیره.
-کرکس! من واقعا…
-خفه شو خورشید. گفتم جواب می خوام نه مزخرف. دوباره تکرار نمی کنم. از انتظار هم خوشم نمیاد. زود باش حرف بزن عوضی.
خورشید در مقابل این انفجار کرکس بی اختیار کشید عقب و چسبید به دیوار پشت سرش. کرکس بعد از این عربده کشی لحظه ای برق خشم نگاهش رو مثل تیر بلا روی سر خورشید بارید و در سکوت بهش خیره موند ولی خیلی این سکوت رو طولش نداد.
-خورشید!جفت من1کبوتر بی پروازه. اگر داره عوض میشه فقط1توضیح واسهش هست. این نکبت رو من فقط از چشم تو می بینم و بس. تو عجیبی و داری خصوصیات عجیبت رو بهش منتقل می کنی درسته؟ درسته؟ درسته عوضی؟
کرکس حالا دیگه چنان خشن و بلند داد می زد که خورشید حس می کرد الانه که سقف روی سرشون از شدت لرزش بیاد پایین. با اینهمه اگر جواب نمی داد کرکس ممکن بود به معنای واقعی کار خطرناکی کنه.
-کرکس!گوش بده. به من گوش بده.
کرکس چندتا نفس عمیق کشید که از شدت خشم به تنوره بیشتر می خورد تا نفس.
-گوش میدم. بگو. فقط بجنب.
خورشید بدون اینکه به نگاه سرخ از خشم کرکس نظر کنه با صدایی که صدای خودش نبود هرچند به زحمت ولی به حرف اومد.
-کرکس تو اشتباه می کنی. من نمی تونم چیزی از خصوصیات خودم بهش بدم. این چیز ها اکتسابی نیستن. من از زمان تولد اینطوری بودم. تکی هیچی ازم نگرفته و هیچی هم ازم نمی گیره. اگر این شدنی هم بود من خودم همچین کاری نمی کردم. هر کسی ندونه تو یکی که دیگه باید بدونی من به خاطر این خاص بودنم چه دردسر هایی که تحمل نکردم. جایزه تکمار یکی از کوچیک هاشه. تو که می دونی من چی ها دیدم. تو که دیدی از چه داستان هایی سر درآوردم. تو که داری می بینی به کجا رسیدم. تو که آگاهی از اینکه من اگر راهی بود به هر طریق ممکن خودم رو از دست این داشته های عجیب و دردسر ساز خلاص می کردم و می شدم1پرنده عادی که به قول شما و به قول همه خاص و توانا نیست. حاضرم هرچی بگی کنم تا این بار اضافی از شونه هام برداشته بشه و هرگز برای هیچ کسی همچین چیزی رو نمی خوام. قدرت های من واسهم جز درد و دردسر هیچی نداشتن و ندارن. واسه هر کس دیگه هم همینطور. هر کسی. یعنی به نظرت من حاضر میشم تکی همچین بلایی سرش بیاد؟ مثل من زندگی کنه؟ شبیه من پیش بره و به همونجایی برسه که من الان رسیدم؟ تازه من درست درمونش بودم. اونقدر تحمل داشتم که بشم این. تکی نمی تونه. داقون میشه. به نظرت من این رو واسهش می خوام؟ کرکس من هیچی بهش ندادم. به خدا داری اشتباه می کنی. این تصورت درست نیست. الان هم جز این ها که گفتم و تو ازم شنیدی من هیچی ندارم بگم. حتی اگر به تکمار تحویلم بدی.
خورشید حسابی سعی کرده بود در لحظه گفتن این جمله آخر1قهرمان واقعی باشه ولی موفق نشد. کرکس شاید زودتر از خودش این رو فهمید. پس با وجود خشم و خشونت خطرناک نگاه و کلامش1دفعه به طرفش رفت، دست روی شونه هاش گذاشت و جدی اما ملایم به چشم هاش خیره شد.
-خورشید!اگر من امروز اینجا با تو به جایی که می خوام نرسم هر کاری ممکنه کنم. بستگی داره چی دلم بخواد. شاید زندانیت کنم. شاید شکنجهت کنم. شاید زجرکشت کنم. شاید بلا هایی سرت بیارم که توضیح ندارن. هر کاری ممکنه باهات کنم جز اینکه گفتی. خورشید! اگر زمانی برسه که من و تو بدترین دشمن های هم بشیم و اگر اون زمان تو گرفتار من باشی و من آزاد باشم هر معامله ای باهات کنم، و اگر این تنها راه خلاصی من از دست خطر دشمنی تو باشه، باز هم به تکمار تحویلت نمیدم. می گردم1راه دیگه پیدا می کنم تا خودم نابودت کنم بدون تکمار. خورشید! من تحویلت نمیدم. تا زمانی هم که من هستم کسی جرات نداره حتی به همچین چیزی فکر کنه. فرقی نمی کنه تو و من چقدر درگیر باشیم، چقدر اختلاف نظر داشته باشیم، چقدر جایزه تکمار بزرگ باشه و چقدر تو و قدرت های مزخرف و مزاحمت اعصابم رو تاب بدید. پس خیالت از این یکی جمع باشه. ولی فقط از این یکی نه از چیز دیگه. من هرگز به تکمار و دار و دستهش تحویلت نمیدم. دیگه نمی خوام هیچ وقت فراموش کنی. می فهمی؟
خورشید لحظه ای بهش خیره موند. با نگاهی عمیقا قدرشناس به چشم های منتظرش نظر انداخت و آروم زمزمه کرد:
-می فهمم. ممنونم.
-ممنون نباش. فقط مطمئن باش. الان و فردا و همیشه و همیشه. از طرف من در این1مورد کاملا مطمئن باش. فراموش هم نکن. باشه؟
خورشید آهش رو خورد.
-باشه.
کرکس1دفعه با صدایی بلند و خشن سکوت رو شکست.
-خوب. می گفتی.
خورشید چشم غره ای بهش رفت ولی کرکس باکش نبود.
-من که چیزی نمی گفتم.
-خوب حالا میگی. دقیق و کامل واسهم میگی تو با جفت من چه غلطی می کنید.
خورشید قیافه بی اطلاع و معصومانه ای به خودش گرفت.
-هیچ غلطی. فقط می پریم.
-دیگه،
-فرود میاییم.
-دیگه،
-پرواز می کنیم. می چرخیم.
-دیگه،
خورشید ماسک معصومیتش که اصلا هم بهش نمی اومد رو انداخت کنار و عصبانی نگاهش کرد.
-قبر می کنیم واسه تو. مسخره آخه ما2تا فیل و فنجون ناهمگون که جفتمون از1جنسیم با هم چه غلطی میشه کنیم؟
-من هم با فسقلی ناهمگون هستم. اینکه دلیل نمیشه.
خورشید که دوباره شجاع شده بود کلافه داد زد:
-تو مغزت ایراد داره و شدی جفتش. درضمن جنس نکبتت باهاش متفاوته. اون1پرنده ماده هست مثل من و تو1نر بی مغز هستی. کرکس تو جدی1مدت خودت رو به1سیرک معرفی کن حال روانت جا بیاد.
کرکس که صداش دوباره داشت می رفت بالا با خشم نگاهش کرد.
-بسه دیگه. من هنوز جوابم رو نگرفتم.
خورشید با ترکیبی از تمسخر و خشمی تحقیرآمیز همراه با کلافگی بهش خیره شد.
-آخه می خوایی من چی بهت بگم؟ ما فقط تفریح می کنیم و1خورده هم تمرین. البته فقط گاهی.
-تمرین چی می کنید؟
-تمرین فرود. این بیچاره از وقتی خودش رو شناخت همهش مواظبش شدن و شدین. اینقدر که تبدیل شده به هیچی. درسته که نمی تونه پرواز کنه ولی خودش رو که وسط زمین و آسمون باید بلد باشه جمع کنه. اومدیم و1چیزی شد از1جایی سقوط کرد. نباید از پس خودش بر بیاد؟ این کار ازش ساخته هست من هم که تعلیم دادنم بد نیست چه ایرادی داره1کمی کمکش کنم؟
-اولا فسقلی گیر نمی کنه. خودم باهاشم. دوما واسه چی این به قول خودت کمک رو باید در خلوت بهش کنی؟
خورشید دیگه درست و حسابی از جا در رفت.
-لعنتی بی مغز آخه چه تضمینی هست که تو همیشه همراهش باشی؟ اومدیم و تو مردی. نکنه اون زمان چون تو دیگه حق حیاطت تموم شده باید این هم همراهت خاک بشه بله؟
کرکس خونسرد به خورشید عصبانی خیره شد.
-احتمالا بله.
کرکس کاملا جدی بود و خورشید بسیار متعجب.
-کرکس!
-کرکس و مرض!دوما رو هنوز توضیح ندادی. واسه چی باید شما2تا غیب بشید و کسی پیداتون نکنه؟ مگه کمک کردن و تمرین دادن در برابر دید بقیه چشه؟
-هیچیش نیست. ولی فرود1ناوارد در جایی که رفت و آمد زیاده خطرناکه.
-بی خود خطرناکه. اصلا به جهنم که خطرناکه. هر غلطی می کنی همینجا کن. می خوام تماشا کنم.
-باشه اگر تو اینطوری می خوایی دفعه بعد که جفتمون زمان داشتیم همینجا تمرین می کنیم ولی همه شما ها باید مواظب رفت و آمد هاتون باشید و هر زمان نوبت فرود تکی شد برید گم شید. هر کاری هم که داشتید به جهنم.
کرکس بی مکث و مطمئن جواب داد:
-موافقم. می خوام هر کمکی بهش میدی همینجا بدی. درست مقابل چشم خودم.
خورشید که دیگه کاملا خودش رو پیدا کرده و تسلط از دست رفتهش رو به دست آورده بود بیخیال گفت:
-بسیار خوب. ولی گفته باشم. تو فقط تماشاچی هستی. اگر فضولی کنی حسابت رو می رسم.
کرکس خونسرد گفت:
-غلط می کنی ولی باشه. اما بهت گفته باشم خورشید. اگر راستش رو نگفته باشی من به همین زودی می فهمم و بیچارهت می کنم. بهت قول میدم که اگر خلاف گفته هات بهم ثابت بشه کاری کنم که پشیمون بشی. و تو می دونی که من قول بی خودی نمیدم.
خورشید اجازه نداد کرکس لرزشش رو ببینه.
-بسیار خوب برو بفهم. هرچند تو از بس نفهمی مطمئنم که اصلا نفهمیدی چی بهت گفتم. اگر می فهمیدی الان دیگه تهدیدم نمی کردی.
-خوب از من گفتن بود. خدا به دادت برسه اگر جز این باشه که گفتی و میگی. درضمن، نفهم هم خودتی موجود برق برقی بی ریخت. حالا دیگه برو برقت چشم هام رو اذیت می کنه. برو و مشکی رو از هر جهنمی که هست پیدا کن بگو سریع بیاد اینجا.
-ولی مشکی الان خوابه.
-بیدارش کن بگو می خوام ببینمش.
-ولی آخه…
-خورشید!بجنب! مشکی باید تا10دقیقه دیگه اینجا باشه و اگر نباشه من سر و ته از سکویا آویزونت می کنم و تمام پر هات رو دونه دونه جدا می کنم.
فرمان کاملا جدی بود. خورشید با حرص شونه ای بالا انداخت و پرید و رفت در حالی که به شدت ملتهب بود که هرچه سریع تر تکبال رو ببینه و ضمن تعریف ماجرای گفتگوی خودش با کرکس، بهش تاکید کنه که به هیچ قیمتی داستان توانا بودن خودش رو به کرکس نگه. چند لحظه بعد، مشکی گیج و خوابزده ولی کاملا آماده و گوش به فرمان در برابر کرکس حاضر بود.
-مشکی!الان کاملا بیداری؟
-بله کرکس.
-می خوام این گیجی دست از سرت برداره. من تمام فهمت رو لازم دارم تا درست بفهمی چی ازت می خوام.
-هرچی تو بگی کرکس.
مشکی بی حرف به طرف دریچه بزرگ پشت سر کرکس رفت، بازش کرد و مستقیم به نور گرفته بیرون خیره شد. لحظه ای بی خود از خود به خودش پیچید و درست در لحظه ای که خواست عقب بکشه دست های کرکس محکم در مقابل نور نگهش داشتن. مشکی پر و بالی زد و سعی کرد نگاه نکنه ولی از پس کرکس بر نیومد. کرکس چند لحظه کوتاه همون طور نگهش داشت و بعد ولش کرد. مشکی تقریبا پرت شد عقب. کرکس با خونسردی دریچه رو بست. مشکی به سرعت خودش رو پیدا کرد. دیگه نه گیج بود و نه خوابزده. کرکس نگاهش کرد.
-حالت خوبه مشکی؟
-حرف ندارم.
-کاملا آگاهی؟
-بله کرکس. آگاه تر از این نمیشم.
-پس گوش بده. اول اینکه نمی خوام جز خودم و خودت هیچ زنده ای بفهمه من چی بهت گفتم.
-مطمئن باش کرکس. حتی مرده ها هم نمی فهمن تا تو نخوایی. بعدش رو بگو.
-آفرین!مشکی! می خوام خورشید و فسقلی رو تعقیب کنی. می خوام1لحظه چشم ازشون نگیری. می خوام زمان هایی که با هم هستن حتی1لحظهش رو دور از نگاه تو سپری نکنن. حتی اگر جفتشون خواب باشن. می خوام مطلع نباشن ولی تو از همه چیزشون مطلع باشی. حتی1مژه زدنشون رو هم نمی خوام نبینی. هرچی هم دیدی به خودم میگی. درست فهمیدی؟
-بله کرکس. درست فهمیدم.
-آفرین. حالا برو و منتظر باش تا امشب که فسقلی برگرده.
کرکس مشکی رو مرخص کرد بدون اینکه یکه خوردن، تردید و وحشتش رو ببینه. برای مشکی این دور از انتظار نبود. از همون شب کذایی و از زمان شنیدن حرف های اون موش، مشکی منتظر این فرمان بود. و حالا واقعا مونده بود باید چیکار کنه. مشکی رفت و کرکس با آرامش فاتحانه همیشگیش بلند شد و برای صید به طرف مرداب های اطراف جنگل پرواز کرد و از نظر ها ناپدید شد.
روی افرا داستان دیگه ای بود. سرمای منجمد کننده هوا و تیرگی آسمون گرفته انگار به چشم تکبال و جوجه ها نمی اومد. همه بیرون از لونه از این شاخه به اون شاخه می پریدن و چنان سر و صدایی به پا کرده بودن که بیا و ببین. تکبال با دلواپسی تماشا می کرد و با رضایت توی این فکر بود که همهشون کم و بیش دارن روز به روز بهتر و بالاتر می پرن. بال های زخمی، ضعیف و سرمازدهشون داشت بلند تر و قوی تر می شد و خودشون هم داشتن بزرگ تر و توانا تر می شدن.
-تکبال!ببین من از اینجا بدون فرود می پرم میام پیش تو.
-برو بابا اینکه چیزی نیست. از اینجا تا پیش تکبال همهش2تا شاخه کوچیکه دیگه. خیلی هنر می کنی روی هیچ کدومشون فرود نمیایی؟
-خوب من هم کوچیکم. تو اگر خیلی بلدی اندازه خودت بپر. مثلا از اون شاخه بلنده تا پیش تکبال.
همه از این جواب سریع و بی مکث پرپری زدن زیر خنده.
-پرپری درست میگه. هر کسی اندازه خودش می پره. پرپری و بال هاش رو اندازه بگیری تمامش1دونه بال سیاهپر هم نمیشه. این2تا شاخه واسه پرپری خیلی هم عالیه.
پرپری از این تمجید تکبال چنان ذوق کرد که اگر فاخته نگرفته بودش از اون بالا پرت می شد پایین.
-خوب حالا. تا خودت رو ننداختی روی زمین بپر برو.
پرپری بدون1لحظه مکث حرف فاخته رو گوش کرد. پرید و هرچند خیلی ناشیانه ولی موفق، درست رو به روی تکبال فرود اومد و در واقع افتاد روی شاخه و بلافاصله زیر پر های بلند تکبال از نظر ها پنهان شد.
-آفرین پرپری! تو خیلی خوب اومدی. یعنی در مقایسه با دیروزت. ولی هنوز خیلی جا داری بهتر بشی.
-تکبال!به نظرت بهتر میشم؟
-آره که میشی. چرا نباید بشی؟
-آخه بال هام اصلا…
-ببین پرپری! از این چیز ها اگر بگی نمی شنوم. بال های تو هنوز کوچیکن. مثل خودت. تا بهار و تا تابستون هنوز1عمر راهه و تو تا اون موقع حسابی راه می افتی. کی می دونه؟ شاید از تمام این ها بهتر پریدی.
-تکبال!یعنی اون از ما بهتر می پره؟
-از کجا معلوم که نپره؟ شاید هم پرید. اگر هم نپرید خیالی نیست. همون طور که همیشه بهتون گفتم،
پرپری و بقیه1دفعه دسته جمعی بلند گفتن:
-هر کسی اندازه خودش می پره.
تکبال دستی به سر پرپری کوچولو کشید و با خنده ای از سر رضایت تعییدشون کرد.
-تکبال ببین من کجام؟
-چلچله!از اون بالا1ضرب نمیشه بیایی پایین. خیلی مواظب باش.
-من می تونم. چیزیم نمیشه. آماده باش می خوام بیام پیش تو.
-باشه ولی مواظب باش. خیلی هم زیاد مواظب باش.
چلچله از شاخه بلند و نازک پرید ولی در آخرین لحظه شاخه نازک تابی خورد و منحرفش کرد. لحظه خطرناکی بود. خیلی سریع اتفاق افتاد. تکبال بدون اینکه بفهمه چیکار می کنه به طرف مقابل شیرجه زد و در کسری از ثانیه دید که1شاخه بین خودش و چلچله در حال سقوط هست که اجازه نمیده دستش به چلچله برسه. کسی نفهمید چی شد. حتی خود تکبال. تنها صدای خشک و بلند1چرق، شاخه ای که1دفعه خورد و محو شد و چلچله و تکبال که هم رو گرفتن و چرخیدن و روی شاخه ها به طرف پایین غلتیدن و چندتا شاخه پایین تر متوقف شدن.
-نترس چیزی نیست. آروم بلند شو. باید یواش بریم بالا. دستت رو بده به من از روی اون شاخه بیا بالا. خیلی یواش بیا که سر نخوری. اون شاخه مطمئن نیست. خیلی یواش. خودت رو ول کن روی دست من. آهان آفرین همینطوری. درسته. خوب حله. دیگه امنه. بیا بریم بالا پیش بقیه.
تکبال و چلچله وسط جیغ و داد های وحشتزده جوجه ها از خطر سقوط حتمی نجات پیدا کردن.
-وای تکبال عجب شانسی آوردید. اگر اون شاخه کنار نمی رفت الان چی میشد؟
-راست میگه. راستی عجب زوری داری! چجوری اون شاخه رو ریز کردی؟
-آره بابا تو واقعا زورت زیاده!
-وای اصلا بهت نمیاد تکبال.
تکبال تازه نگاهش به جای خالی شاخه ای افتاد که دیگه نبود.
-من زورم زیاد نیست. اون شاخه زیادی خشک بود. چلچله خورد بهش اون هم خشک بود و شکست.
چلچله که هنوز گیج خطری بود که از سرش گذشته بود، کمی هشیار تر به حرف اومد.
-ولی من بهش نخوردم. خواستم بگیرمش که از دستم در رفت و بعدش هم1دفعه خورد شد و دیگه یادم نیست چی شد.
تکبال آروم دستی به زخم روی بال چلچله کشید.
-هیچی نشد. تو1حادثه کوچیک داشتی که تموم شد. واسه هر پرنده ای این چیز ها پیش میاد. با تمرین حل میشه. دفعه بعد هم مواظب باش از فاصله های کمتر شروع کنی.
-آخ چقدر درد می کنه! من حالم خیلی خرابه تکبال.
-تو هیچیت نیست فقط1کوچولو زخمی شدی. اینهمه شلوغش نکن.
تکبال همراه با آه و ناله چلچله از درد زخم ها و خراش های رو و زیر بال هاش بهش رسیدگی کرد و چند لحظه بعد چلچله نسبتا رو به راه بود. ولی کسی حواسش به قطره های خونی که از زخم های خود تکبال روی پر هاش چکیده بود جمع نشد. خود تکبال هم نفهمید تا زمانی که دستی به شونهش خورد.
-اون جوجه دیوونه نزدیک بود خودش رو بندازه پایین. تو هم همینطور.
-فاخته!امکان نداشت اجازه بدم بی افته.
-بله دیدم. اون رو راه انداختی. حالا نوبت خودته.
-من که چیزیم نیست.
-تو زخمی شدی. زخم هات هم از مال چلچله بد تره. دسته کم از یکیشون داره خون میاد.
تکبال تازه سوزش هایی رو در جا هایی از جسمش احساس کرد.
-آره مثل اینکه1کمی دردم اومد. خوب بابا بیخیال. این ها فقط خراشن. سخت نگیر.
-ولی تکی گوشه پر هات خونی شد.
-کو کجاست؟ آهان دیدمش. اینکه اصلا به توجهت نمی ارزه. ولش کن. بچه ها ادامه میدیم.
-تکی! این قهرمان بازیت منو کشته ولی1دفعه دیدی شوخی شوخی جدی شد. نمی خوایی ببینی چی شدی؟ راستی عجب زوری داری! اون شاخه رو چجوری داقون کردی؟
تکبال حس کرد1چیزی از جنس ترس نفسش رو گرفت. باید1کاری می کرد. هر کاری که از رفتن به اون ناآگاهی مرموز و برملا کردن این راز خطرناکش نجاتش بده.
-اصلا تو چرا نمی پری؟ بجنب فاخته ببینم کجای کاری.
-من پریدنم از این ها بهتره خاطر جمع باش. حالا نشونت میدم.
فاخته این رو گفت و با اعتماد به نفسی که در هیچ کدوم از جوجه ها نبود خودش رو از1شاخه بلند ولی کلفت کشید بالا. برعکس چلچله اول خوب بالا و پایین رو بررسی کرد و بعد بال هاش رو باز کرد و پرید. برخلاف بقیه جوجه ها، فاخته نمی پرید. داشت پرواز می کرد. البته پروازش کامل نبود ولی کار قشنگی بود از1پرنده نوبالغ تازه پرواز که بال های سرمازدهش خیلی خوب پیش می بردش. تکبال با لذتی عمیق تماشاش می کرد. فاخته بین هیاهو و تشویق بقیه از افرا جدا شد و کمی رفت بالا. 1دور کامل دور افرا چرخید و در برابر تکبال و بقیه توی هوا کمی بالاتر از شاخه ها شروع کرد به چرخ زدن. دایره هاش رو هر بار بزرگ تر و ارتفاعش رو هر بار کمی بیشتر می کرد. بال هاش به اندازه بال های سالم کارآمد نبودن ولی فاخته عالی بود. تکبال امیدوار، دلواپس و رضایتمند تماشا می کرد. فاخته گاهی کج می شد و بد می رفت ولی چند لحظه بعد دوباره ارتفاع می گرفت و خودش رو نه چندان صاف، ولی می کشید بالا. تکبال فقط تماشا می کردو از شدت دردی که توی سینهش رو می سوزوند بی صدا به خودش می پیچید. بال های سرمازده فاخته رشد چندانی نداشتن. فاخته حالا1پرنده نیمه بالغ بود با بال هایی که سرما تقریبا نابودشون کرده بود ولی با همون بال های بی حس از ضربت بی رحم سرما، فاخته چه خوب می پرید! یعنی این بال ها تا کی و تا کجا می تونستن جسمش رو، فرداش رو و زندگیش رو پیش ببرن؟ فاخته بزرگ تر و بزرگ تر می شد و دیر یا زود به جایی می رسید که بال های سرما دیدهش دیگه جوابگوی پریدن هاش نبودن. تکبال حاضر بود هر کاری و واقعا هر کاری کنه تا این اتفاق نیفته. فاخته نمی دونست و تکبال بار ها آرزو کرده بود که ای کاش خودش هم نمی دونست. ولی این شدنی نبود. سیر رشد و ضعف بال های فاخته درست شبیه مال خودش بود. تکبال زمانی رو به خاطر میآورد که چه معصومانه تصور می کرد بال هاش در حال بهتر شدن هستن ولی اینطور نبود و چه تلخ بود زمانی که فهمید اشتباه می کرد! فاخته بی اطلاع از تمام این ها همچنان هنرنمایی می کرد. تکبال با هقهقی فرو خورده شاهد ماجرا بود. فاخته چرخید و چرخید و چرخید و بال هاش از حرکت صحیح خارج شدن و بی حس و خسته حرکتشون کند شد و فاخته کج شد و تعادل جسمش رو از دست داد و…پشت پرده شفاف اشک های تکبال، دور تر از بقیه روی شاخه ای امن افتاد و ولو شد.
زمان می گذشت. تکبال کم کم داشت زندگی و رسمش رو می شناخت. داشت یاد می گرفت. داشت می فهمید. دیر بود ولی… کرکس داشت یادش می داد. کرکس حسابی مهربون، محکم، مطمئن، توانا و کامل بود. البته برای هر کسی که خودش می خواست. در مورد تکبال تمام این ها رو داشت به شرط اینکه تکبال چیزی باشه که اسمش رو می ذاشت مثبت و خوش رفتار. تا زمانی که تکبال قواعد کرکس رو حفظ می کرد همه چیز درست بود. ولی مشکل دقیقا از همینجا شروع می شد. اینکه مثبت بودن و خوش رفتار بودن از نظر کرکس کمی با تصور و بینش تکبال و حتی با بینش بقیه اطرافیان تکبال متفاوت بود. از نظر تکبال خوش رفتاری به فرمانبری محض تعبیر نمی شد ولی ظاهرا کرکس هیچ توصیف دیگه ای برای این کلمه نداشت. تکبال باید فرمان می برد و گیر اینجا بود که فرمان های کرکس گاهی واقعا در نظرش عجیب بودن.
-آخه برای چی؟
این سوالی بود که نمی تونست در زمان ابلاغ بعضی از فرمان های کرکس نپرسه و جوابی که همیشه می گرفت هیچ وقت قانعش نمی کرد.
-واسه اینکه من دلم می خواد. دیگه تمومش کن.
-دیگه تمومش کن.-
این خاتمه بحث بود و تکبال با چند بار آزمایش و خطا که نتیجهش وحشتناک بود یاد گرفت که وقتی به اینجا رسید باید تمومش کنه تا مجبور نشه بگه غلط کردم. تمومش می کرد و نمی کرد ولی هیچ وقت متقاعد نمی شد. هیچ وقت. و در فرصتی دیگه دوباره این تموم شده رو شروع می کرد بلکه به جوابی بهتر از اون که پیش از این گرفته بود برسه. هرچند این شروع ها داشت کمتر و کمتر می شد ولی برخلاف میل کرکس همچنان بود و انگار تمومی نداشت.
-من نمی فهمم کرکس. خفاش ها و کلاغ ها دوست هستن. من برای چی باید واسه قاطی شدن باهاشون از تو اجازه داشته باشم؟
-واسه اینکه من میگم.
-آخه تو برای چی میگی؟
-واسه اینکه دلم می خواد. دیگه تمومش کن.
-خوب آخه برای چی تو دلت…
-نشنیدی؟ گفتم تمومش کن.
-کرکس! تو داری میری بیرون. به من نمیگی کجا میری. فقط میگی دیر می کنی. اون ها همه امروز عصر اون پایین جمع میشن. هم خفاش ها هم کلاغ ها. همه اون پایین هستن جز تو که نیستی و جز من که تو میگی باید این بالا تنها بمونم و بدون تو بینشون نرم. آخه برای چی؟
-واسه اینکه من اینطور دلم می خواد جوجه عشق. دیگه هم نمی خوام حرفش رو بزنم. تو همراه خودم میری بینشون. تا نرسیدم این بالا می مونی. دیگه هم حرفش رو نمی زنیم.
-ولی آخه…
-ببین فسقلی دارم خسته میشم. دیگه تمومش کن.
تکبال سکوت کرد و توی خودش مچاله شد. هیچی نگفت ولی اصراری در مهار اشک هاش نکرد که از چشم هاش می چکیدن روی پر های صافش. سرش رو انداخت پایین و رفت1گوشه نشست و پر هاش بدون صدا خیس شدن. نمی دونست دقیقا از چی گریه می کنه. از حسرت تفریح مجاز و بدون ایرادی که ازش دریغ شده بود، از دادی که کرکس سرش زده بود یا از هر2تاش. دستی آروم خورد روی شونهش. سر بلند نکرد. اشک هاش هنوز داشتن پر هاش رو خیس می کردن.
-فسقلی!ببینمت! عشق من! واسه چی این جواهر هات رو تلف می کنی؟ بیا اینجا.
کرکس بغلش کرد، نازش کرد، اشک هاش رو پاک کرد و به سینه فشارش داد.
-فسقلی ببین من اینجا چی دارم؟
کرکس1دفعه دستش رو به سرعت برد بالا. تکبال1لحظه خیال کرد کرکس می خواد بزندش. نفسش بند اومد و برای فرار از ضربه خودش رو به سرعت توی بغل کرکس فرو کرد. اما هیچ ضربه ای در کار نبود. تکبال با ترس و تردید سر بالا کرد تا ببینه. چیزی به درخشندگی1ستاره خیلی قشنگ توی دست کرکس برق می زد. تکبال1دفعه همه چیز یادش رفت و بلند داد زد:
-وای تو1ستاره توی دستت داری کرکس!
کرکس بلند خندید.
-قشنگه فسقلی؟
-آره خیلی قشنگه خیلی. از کجا آوردیش؟
-از آسمون چیدمش.
-اذیت نکن بگو دیگه!
-گفتم که، از آسمون گرفتم.
-آسمون که ستاره هاش رو به کسی نمیده.
-به من میده. باید بده. جرات نمی کنه نده. گفتم بده و داد. اگر هم نمی داد به زور ازش می گرفتم.
تکبال می دونست کرکس جدی نمیگه ولی براش مهم نبود. اون چیز درخشان چنان جذبش کرده بود که دیگه هیچ چیز براش مهم نبود.
-وای چه قشنگه!
کرکس دستش رو یواش یواش آورد پایین تا مقابل تکبال.
-بیا. بگیرش. مال تو.
تکبال ناباور تماشا می کرد. همونجا توی بغل کرکس ولو شده بود و از زیر اون یکی دستش درخشش ستاره رو توی دست دیگه کرکس نگاه می کرد. انگار جادو شده بود.
-مال من؟ مال خودم؟ مطمئنی؟
-بله که مطمئنم. بگیرش. واسه خود خودت. واسه تو ستاره من.
کرکس اون جسم درخشان رو گذاشت توی دستش و تکبال مثل خوابزده ها خودش رو لای پر های کرکس جمع کرد. کرکس بلند خندید و2دستی جفتش رو نوازش کرد.
-تو عشق من هستی. کفترک خودم. فقط مال خودم. فقط خودم. خیلی می خوامت جوجه عشق. کفترک تک خودم.
تکبال نفسی عمیق از سر رضایت کشید. حال عجیبی داشت که بلد نبود توصیفش کنه حتی برای خودش. انگار جسمش داشت گرم می شد. کرکس همچنان نوازشش می کرد و باهاش حرف می زد. تکبال دست مشت شدهش رو محکم فشار داد و با آه بلند رضایتمندی لای پر های کرکس لولید. کرکس قهقهه ای از ته دل سر داد که تکبال رو بیشتر توی بغلش جمع کرد ولی چیزی رو تغییر نداد.
-ای بدجنس کوچولو! تو این عادتت رو کی ترک می کنی؟ آخه واسه چی پر هام رو به هم می ریزی؟ حقته من هم این کار رو کنم ولی دلم نمیاد که. واه ببین داری چیکار می کنی! تمام پر هام رو افتضاح کردی وروجک مسخره! نکبت دوست داشتنی خودم!
کرکس همچنان می خندید و تکبال با رضایت و تمایلی عجیب که جنسش رو نمی شناخت، آروم آروم وسط پر های کرکس دست و پا می زد و هرچی بیشتر بی نظمی و خرابی به بار میآورد و نمی فهمید چرا از این کارش عجیب لذت می برد. کرکس با خوش اخلاقی بی حرکت نگهش داشت و مانع ادامه کارش می شد ولی تکبال همچنان با آرامش، نه به شدت می لولید و چند لحظه بعد اوضاع پر های کرکس رو چنان خراب کرد که اگر کسی می دید خیال می کرد کرکس پر هاش رو توی هم گره زده. کرکس همچنان می خندید. می خندید و باز هم می خندید.
-احمق کوچولوی من! وقتی برگشتم می برمت عشق. عشق واقعی. از اون مدل عشق ها که هرگز توی عمرت نرفتی. بهت تضمین میدم. تضمین کرکس آخه و اگر داخلش نیست. مطمئن باش. حالا بخواب. بخواب تا خودم بیام بیدارت کنم. به هیچ صدایی پا نمیشی جز صدای خودم. فهمیدی؟
-بله کرکس.
-به هیچ کسی هم جواب نمیدی جز به خودم. فهمیدی؟
-بله کرکس.
-انگار در غیبت من اینجا نیستی. درست فهمیدی؟
-بله کرکس.
-من خیلی سریع برمیگردم پیش تو. مطمئن باش. حرف هام رو می فهمی؟
-بله کرکس.
-آفرین فسقلی. جوجه عشق نفهم من! آفرین!.
تکبال به خواب رفت. به فرمان کرکس مشکی اجازه نداد در غیبتش کسی به سکویا نزدیک بشه. تکبال خوابید و تا اومدن کرکس بیدار نشد. تمام شب رو ستاره در مشت خواب بود و بی توجه به دنیایی که بیرون از لونه بالای سکویا در جریان و در حرکت بود، آروم و ساکت و ساکن روی بستر پر به خواب رفته بود. می تونست تا آخرین ذره جهان بخوابه. می تونست تا ابد همونجا بی حرکت و با ستاره ای در مشت بستهش از جهان و از زمان و از حرکتی که جاش می ذاشت و می رفت جا بمونه. چون کرکس اینطور می خواست. کرکسی که قوی، بلندپرواز و پناه دهنده بود و عزیز. خیلی عزیز.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 4 آذر 1393 ساعت 06:01
سلام. مشخصه که دیگه برای خودتون هم شخصیت ها ویژگی هاشون معلوم شده که این قسمت رو خیلی با تسلط نوشتید حتی بیشتر از قسمت های قبلی.
حالا در این قسمت همه خودشون بودن دقیقاً خودشون بدون هیچ اشتباهی؛ همه از روی همین ویژگی ها شناخته میشن.
تکبال، کرکس، خورشید، فاخته و مشکی.
خیلی منتظر بقیه اش هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خدا بگم چیکار کنه همه این هایی که اسم بردید رو اگر بدونید این داستان با این شخصیت هاش چه به سر من درمونده آوردن؟
آخ درد می کنه همه جام به خدا کتبا بیمار شدم این چه وضعشه؟!
شادکام باشید.
پرواز
پنج‌شنبه 6 آذر 1393 ساعت 19:56
سلام بهت ایمیل زدم میشه چک کنییییی ؟؟؟ممنون

پاسخ:
سلام پرواز عزیز. هم محلی گوش کنی من. حتما چک می کنم. همین الان میرم ببینم چه خبره.
فعلا پاینده باشی تا ایمیلت رو بخونم.
یکی
جمعه 7 آذر 1393 ساعت 10:10
کفرمو داری بالا میاری معلومه کجایی؟ هی بجنب خسته شدم

پاسخ:
سلام جناب یکی خشن. چرا هوار می زنی جناب حسابی خوب هستم دیگه. به خدا گرفتارم. چشم سعی می کنم بجنبم و شما هم اینطوری حرصی نباش.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال43

-به خاطر خدا کرکس ولش کن بذار2دقیقه نبیندت. الان سکته می کنه.
-خفه شو خورشید. مطمئن باش به حسابت می رسم. در اولین فرصت باید در مورد کلمه به کلمه اعترافات اون موش نکبت عوضی واسهم توضیح داشته باشی وگرنه دعا می کنی که ای کاش هرگز متولد نمی شدی.
صدای هیچ کدومشون بالا نبود. خورشید هرچند از شدت نگرانی بی خود از خود و با اعصابی که مثل فنر تا حد امکان کشیده شده و آماده در رفتن و انفجار بود، ولی با صدایی آروم کرکس رو مخاطب قرار می داد. کرکس نه داد می زد نه پریشون بود. توی صداش همون قاطعیت و اطمینان تاریک همیشگی بود همراه با موج خطرناکی از تهدید که واقعا پرهیز ازش لازم بود، حتی برای خورشید. ترسش همون1لحظه بود که تکبال رو وسط زمین و آسمون دید ولی وقتی گرفتش دیگه توی نگاهش جز آرامشی خطرناک هیچی نبود. حتی نگرانی از حال افتضاح تکبال که انگار خیال درست شدن نداشت. کرکس با نگاهی آروم، بی حالت، سیر و ارضا شده از تماشای صحنه سرخ جنگ1زنده با مرگی دردناک و خونآلود، و با اینهمه به طرز بسیار خطرناکی خونسرد، از اون خونسردی ها که به جنون و بی شفقتی محض می زد، خورشید رو زیر فشار نگاه له می کرد. تکبال بی وقفه جیغ می کشید و جیغ می کشید و چنان ترسی توی صدا و نگاه و همه حال و هواش بود که انگار می رفت واسه همیشه روانش رو از دور خارج کنه. با اینهمه کرکس در کمال آرامش محکم بغلش کرده بود و اجازه نمی داد خودش رو از بین دست های قوی و محکمش پرت کنه پایین.
-تو رو به خدا کرکس داری می کشیش. بذار درستش کنم.
-لازم نکرده. جفت من زیر پر خودم درست میشه.
خورشید تحملش رو از دست داد و هوار زد:
-نمیشه لعنتی! نمیشه. مگه نمی بینی؟
کرکس ولی هیچ تغییری در حالت و در صداش نبود. همون طور آروم، خونسرد، بی شفقت، خشن، مطمئن، بیخیال و با لحن و نگاهی که داخلش خشمی آرام و بسیار خطرناک، از اون ها که هر عاقبتی می تونست داشته باشه موج می زد.
-خوب بذار نشه. فسقلی یا زیر دست من درست میشه یا اصلا درست نمیشه. تو هم دیگه بِبُر.
خورشید دیگه تسلط رو بیخیال شد و با تمام توانش داد زد:
-جونور روانی! پس دسته کم1غلطی کن اونهمه خون رو روی دست ها و پر هات نبینه. بجنب تا دق نکرده.
کرکس مثل کسی که در مورد پذیرش1پیشبینی از وضع هوا بحث می کردن، با بیخیالی شونه ای تکون داد.
-خوب این یکی رو باشه.
تکبال از اینهمه هیچی نمی فهمید جز فشار بازدارنده دست هایی که آشنا بود و نبود، دست های سرخی که سفت و سخت وسط سرخی تیره و وحشتناک نگهش داشته بودن و اجازه نمی دادن از اون جهنم فرار کنه و1لحظه بعد، چیزی به نرمی1دسته پر های بلند که راه نگاهش رو بست و دیگه سرخی رو ندید ولی هنوز جیغ می کشید. صحنه هایی که دیده بود با اومدن تاریکی زیر دسته پر همه جون گرفتن و انگار به ذهنش حمله کردن. کرکس بیخیال وحشت خورشید و حیرت بقیه و پریشونی شدید تکبال با همون آرامش همیشگی در حالی که جفت متشنجش رو نه از سر محبت، بلکه بیشتر برای مهار تلاش بی اراده و وحشتزدهش محکم بغل کرده بود و نوازش می کرد، همه چیز رو زیر نظر داشت و انگار نه انگار که تکبال بین دست ها و پر هاش در اعماق ترس شناوره.
-فسقلی!فسقلی آروم باش چیزی نیست. نترس من اینجام. طوری نیست خودم باهاتم. تو جات امنه عشق من! عزیز من عمر من! آروم باش. منم کرکس. اینجا امنه. تو چیزیت نمیشه. من می خوامت. فسقلی شیرینم! من خیلی می خوامت. می برمت آسمون. بالا، بالا، بالاتر. هیچی نیست که ازش بترسی. آروم باش فسقلی. عشق روانی خودم! آفرین کفترک عزیز من! کوچولوی شیرین خودم! تو احمق ترین شیرینی تمام جهان هستی. فقط هم واسه من. نه فسقلی! تو از اینجا هیچ کجا نمیری. اینجا می مونی. توی بغل خودم. جات واسه همیشه همینجاست. بفهم و فراموش نکن. عشق وحشی من! آروم باش آروم! همه چیز درسته. تا تو اینجایی همه چیزت درسته. به من گوش بده کفترک قشنگم! دیگه بس کن. آفرین! آفرین زبون نفهم دوست داشتنی من! می برمت آسمون. می برمت اون بالا گردش. اینقدر میریم بالا که دیگه دلت نخواد بری بالاتر. آروم باش فسقلی خودم! آره! آره همینطوری. آره! آفرین! آفرین درسته همین طوری. …
لحظه ها کند می گذشتن. جیغ ها و تلاش های تکبال کم کم فروکش کردن و به لرزش ها و هقهق شدیدی تبدیل شدن که کم کم خفیف و خفیف تر می شد ولی نه از سر آرامش. تکبال نه آروم، بلکه خسته و ناتوان از وحشت و از جنگ و از جیغ و از تحمل و از باخت، تسلیم دست های کرکس و تسلیم امنیتی که بهش می داد، امنیتی سرخ، تاریک، ترسناک، آهسته آهسته از حال می رفت. و دقایقی بعد، سکوتی به سنگینی شب های سیاه زمستون همه جا رو گرفت.
-کرکس!حالا چیکار کنیم؟
مشکی بود که با اشاره به جنازه موش روی شاخه با احتیاط و تقریبا زمزمه وار این رو می پرسید. کرکس بدون یکه خوردن سر بلند کرد و نگاهی به مشکی و نگاهی به لکه بزرگ تیره که حتی از اون فاصله دور هم به خوبی دیده می شد و نظری به خفاش های ساکت و مردد که عقب تر از مشکی ایستاده بودن انداخت.
-مال شما. اگر چیزی ازش باقی نموند که هیچ. اگر چیزی ازش باقی موند و به دردتون نخورد می خوام ازش1عبرت تر و تمیز و قشنگ بسازید واسه باقیشون.
مشکی همون طور بی حرف منتظر ایستاده بود. کرکس مهربون تر از چند لحظه پیش نگاهش کرد.
واسه چی تماشام می کنی؟ برید عشق.
مشکی بلافاصله برگشت و با حرکت دست به خفاش های منتظر علامت پیروزی نشون داد. کرکس خندهش گرفت و خفاش ها بیخیال نگاه کرکس از جا کنده شدن و با هلهله ای بی صدا به طرف شاخه خونآلود پرواز کردن. خورشید ترجیح داد دیگه نگاه نکنه. کرکس هم نه از سر نفرت بلکه از روی بی علاقگی شونه ای بالا داد و مشغول جفتش شد.
-اینجا نمون خورشید. این اطراف1چرخی بزن ببین دیگه دردسری نباشه.
-بسیار خوب ولی کرکس به خاطر خدا این…
-صدات رو بِبُر خورشید.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی کرکس دستش رو به نشان سکوت بالا برد و با اشاره همون دست فرمان ترخیصش رو داد. همین کافی بود. خورشید بی حرف و بی تامل پرید و رفت و کرکس همراه تکبال که هیچ تعریفی نداشت به نوک سکویا پرواز کرد، وارد لونهش شد و در رو پشت سرش بست. از اینجا به بعدِ اون شبِ کرکس و تکبال رو کسی ندید ولی همه و همه با شناختی که از کرکس داشتن می دونستن اگر تکبال سریع درست و رو به راه نشه اون شب توی لونه بالای سکویا جو چندان امن و آرام نخواهد بود. و ظاهرا این موضوع برای کسی جز خورشید اهمیتی نداشت. برای خفاش ها این کاملا عادی بود و خورشید داشت از این بی تفاوتی دیوانه می شد. خفاش ها ولی درگیر این چیز ها نبودن. خفاش ها هرگز درگیر این چیز ها نبودن. برای خفاش ها تکبال چیزی بود که کرکس اون زمان بهش علاقه داشت و براشون فرقی نمی کرد دلیل این علاقه چیه. عشق، سرگرمی، تفریح، منفعتی از هر مدل، همین طوری بی خودی، … تکبال چیزی بود مثل همه چیز های تحت مالکیت کرکس. چه تفاوتی براشون داشت که باهاش چیکار کنه؟ مال خودش بود. مثل همه اون هایی که پیش از تکبال اومده و رفته بودن. البته همه معترف بودن که اون ها هیچ کدوم تا این مرحله پیش نرفته و جفت کرکس نشدن ولی خوب، چه فرقی می کرد؟ حتما این یکی جالب تر بوده و چه اهمیتی داشت که چه چیزی در1ماده کبوتر بی پرواز و پایین تر از سطح معمولی کرکس رو اینهمه جذب کرده که حاضر شده به عنوان جفت خودش بپذیردش؟ در حال حاضر تکبال1موجود عزیز بود و خفاش ها باید هواش رو نگه می داشتن. هر زمان هم که کرکس دلش می خواست این قاعده عوض می شد. و چه اهمیتی داشت که چه زمانی و به چه علت و کجا این قاعده عوض بشه؟ کرکس مجاز بود هر معامله ای دلش می خواد با هر چیز تحت مالکیتش کنه و چرا اون ها باید معترض می شدن؟ نمی شدن. اصلا دلیلی واسه اعتراض نبود. بله این قاعده دسته کرکس بود. تمام بینششون در مورد تکبال یا هر کس دیگه ای که می تونست جای تکبال باشه. تکبال شاید دیگه کم کم داشت می فهمید. خیلی زودتر از این ها باید متوجهش می شد. همون شبی که مشکی در کمال بیخیالی مثل همون زمان هایی که می بردش به دیدن کرکس، روی شونه سوارش کرد و بردش تا به کرکس عصبانی که نیت کشتنش رو داشت تحویلش بده و توی راه خیلی راحت و عادی باهاش حرف می زد. انگار نه انگار که داره واسه اعدامی قریب الوقوع می بردش. تکبال شاید کم کم داشت می فهمید چیزی رو که خورشید از مدت ها پیش می دونست. خیلی هم سعی کرده بود همراه خیلی چیز های دیگه به تکبال هم بگه تا اون هم بدونه ولی تکبال نخواسته بود که بشنوه. راستی دیگه چه چیز هایی بود که تکبال لازم بود بفهمه؟ تکبال نمی دونست. اون لحظه هیچ چیز نمی دونست جز ترسی مهار نشدنی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. با کرکس در حصار بالای سکویا تنها بود. کرکسی که ساعتی پیش با دست های خودش1زنده رو زجرکش کرده و با لذتی بی انتها و خطرناک جون دادن سخت و طولانیش رو تا دم آخر تماشا کرده بود.
-فسقلی!عزیز من! واسه چی رفتی توی دیوار؟
تکبال با آخرین توان از دسترس کرکس دور شد و با هرچی زور در جسمش باقی بود به کنج دیوار فشار آورد. مثل اینکه واقعا باور داشت که این طوری دیوار راه باز می کنه و می تونه در بره. کرکس زد زیر خنده. قاه قاه خندید. خنده هاش مثل همیشه بود و تکبال حس می کرد اون خنده ها همیشه همین طور سرشار از لذتی سرخ و جنون آمیز از مقاومت های همیشه بی نتیجه خودش بودن. و امشب این قهقهه ها حاکی از سرخوشی ارضای1روح خونخواه بود که هرچی دلش می خواست دیده و حسابی لذت برده و بدش نمیاد که باز هم ببینه و بجنگه و برنده بشه و…
-ازم نترس فسقلی. من خیلی خاطر خواهتم.
کرکس با قدم های بلند و سنگین اومد طرفش و تکبال بی اختیار خودش رو به دیوار زد و با صدای خفه و بی حال جیغ کشید. کرکس قاه قاه خندید. با2قدم بلند بهش رسید و مثل پر کاه1دستی از زمین برش داشت.
-کجا در میری جوجه عشق؟ از دست من هیچ کجا در نمیری. تماشاش کن! به نظرت اینطوری خلاص میشی؟ نمیشی. به جان خودت نمیشی. آروم بگیر1وجبی عزیز من! تو عشق نفهم خودمی. اگر می فهمیدی الان زمان و زور صرف دیوونه بازی نمی کردی. بس کن. نمی کنی؟ خوب باشه بس نکن. من اینطوری بیشتر می پسندم. باید دیگه فهمیده باشی.
تکبال حاضر بود واقعا کرکس پاره پارهش کنه ولی اون لحظه به طرف بستر پر نبردش. دست ها و پر های کرکس هنوز از خون سرخ بودن. همینطور تمام صحنه هایی که از نگاه تکبال می گذشتن. با آخرین حد قدرتش پر و بالی زد و خودش رو پرت کرد زمین. کرکس باز خندید و خندید. مثل آب خوردن تونست بگیردش.
-بیا اینجا ببینم! تو مثل اینکه امشب خیال داری حسابی تفریحم رو کامل کنی. ممنون!
تکبال داشت ذهره ترک می شد.
-نه! تو رو خدا! به خاطر خدا! کرکس! تو رو خدا! تو رو خدا تو رو خدا! کرکس نمی خوام نکن. تو رو به خدا! نه! تو رو خدا! تو رو بخدا تو رو به خدا! نمی خوام. تو رو خدا! نمی خوام. …
کرکس چنان قهقهه می زد که تکبال حس می کرد تمام لونه و تمام سکویا به لرزه در اومدن.
-نمی خوایی؟ منو نمی خوایی؟ مگه دست خودته عشقم؟ تو اصلا لازم نیست بخوایی. پیش از این هم بهت گفتم. زیر دست من تو لازم نیست چیزی رو بخوایی. من می خوام. جای خودم و جای تو.
تکبال با تمام وجودش می جنگید.
-نه!کرکس! تو رو به خدا! نه! نکن! نمی خوام. نه! …
کرکس بدون خشم، بدون توجه به تلاش های وحشتناک تکبال، با اطمینان و حوصله و صبوری1پیروز مسلم، کبوتر به شدت ناآروم و ترسیده رو محکم بغل کرد و خندید.
-واه خفه شو عشق من! حس شنیدن نق رو الان ندارم. ببخش ولی باید صدات رو بِبُرَم.
خورشید دیگه هرچی به در بسته چسبید جز ضجه های خفه و بدون کلام چیزی از تکبال نشنید. کرکس باهاش حرف می زد البته مطمئنا نه برای آروم کردنش و خورشید می دونست. لحن کرکس فاتح، پیروز و همراه مهری از نوع دیگه بود.
خورشید چند لحظه دیگه هم موند و شنید. حس کرد الانه که1دردسری واسه خودش درست کنه. از در بسته فاصله گرفت و خودش رو از بالای سکویا پرت کرد پایین. نزدیک زمین، خیلی خیلی نزدیک زمین، بال هاش رو تکون داد و سالم فرود اومد، در حالی که به شدت نفس نفس می زد. انگار مسافتی بسیار دور رو دویده و عاقبت هم می دید که دیر رسیده. خیلی دیر!.
ساعتی بعد، از موش بزرگ فقط1مشت استخون کاملا تمیز و سفید و صاف باقی مونده بود. شاخه رو هم انگار صیغل داده بودن. از تمیزی و صافی انگار سفید شده بود. خفاش ها تمام جنازه رو جز استخون هاش خورده و حتی خون های روی شاخه و استخون های باقی مونده رو میلیمتر به میلیمتر مکیده و لیسیده و پاک کرده بودن. خورشید اصلا به اونجا نزدیک نشد. بعد از پاکسازی شاخه خفاش ها سیر و پر همونجا دور هم نشستن. حالا وقت فکر کردن بود. سکوت سنگینی بینشون حاکم شد. هیچ کس حرفی نمی زد ولی همه می دونستن که بقیه بدون استثنا دارن به چی فکر می کنن. عاقبت تیزبین بود که سکوت رو شکست.
-خوب، شما ها چی فهمیدین؟
تکرو آهسته زمزمه کرد:
-به نظرم فهمیدیم که خورشید1ماجرا هایی با فسقلی داره.
تیزرو با همون زمزمه و تردید تکرو حرف رفیقش رو تکمیل کرد.
-و فهمیدیم که احتمالا خورشید این مدت در مورد فسقلی راست نگفته.
سکوت که ترک برداشته بود آروم آروم با بالا گرفتن زمزمه ها که بیشتر و بیشتر می شدن شکست.
-این ماجرا چی می تونه باشه؟
-مارها هم خواستن همین رو بفهمن.
-مارها رو ولش کن. ما چه جوری باید بفهمیم؟
-فسقلی رو گیر بیاریم و ازش بپرسیم.
-آره حتما! اون هم صاف بهمون میگه بله؟
-خوب نمی دونم ولی اگر ما1خورده بلد باشیم، …
-ببینم دیوونه می خوایی چیکار کنی؟ مثل اینکه یادت رفته فسقلی کیه؟ اون جفت کرکسه. جرات داری مهارت هات رو واسه حرف کشیدن ازش محک بزنی؟
-نه نه منظورم اصلا این نبود. من فقط، من فقط، فقط می خواستم بگم که، بگم که اگر ما بلد باشیم باهاش چجوری حرف بزنیم که بهمون اعتماد کنه…
-بسه دیگه. تو هم اینقدر نترس الان پس می افتی. طوری که نشده. باشه بابا فهمیدیم چی خواستی بگی. ولی من فکر می کنم اصلا باید بیخیال بشیم. اون موشه واسه نجات جونش جفنگ بافته.
-یعنی به همین سادگی؟ تو مطمئنی خوشبین؟
خوشبین سکوت کرد و بقیه هم در سکوت منتظر جوابش موندن. خوشبین مطمئن نبود. و عاقبت تیزپرک، جوون ترین و ناآروم ترین ماده خفاش دسته، بزرگ ترین سوال ذهن همه رو مطرح کرد.
-بچه ها یعنی ممکنه فسقلی هم مثل خورشید باشه؟ به نظر من که معنی گفته های اون موش چیزی جز این نبود. نظر شما چیه؟
خوشبین بی اختیار کشید عقب. واقعا مشتاق نبود یکی دیگه از اون مدل غیر معمولی در اطرافش داشته باشه. مشکی نکشید عقب ولی عمیقا به فکر فرو رفته بود. هیچ دلش نمی خواست به جواب این سوال تیزپرک فکر کنه. و همین طور هیچ دلش نمی خواست سوتی خورشید در مورد اون خورده چوب ها رو به یاد بیاره و مایل هم نبود به خاطر بیاره که وقتی در اوج درگیری با شاهین ها به بالای سکویا رسید چیزی نمونده بود با1نیروی عجیب که مثل آتیش بود ولی شعله نداشت گردش خون توی رگ هاش متوقف بشه در حالی که خورشید بی هوش کف لونه کرکس ولو شده و تکبال با پر های سیخ شده مثل تیغ های جوجه تیغی بهش حمله کرده بود. از این افکار بی اختیار به رعشه افتاد.
-مشکی!آهای مشکی معلومه حواست کجاست؟ تو چته؟
مشکی به شدت از جا پرید.
-هان؟ چی گفتی؟
-مشکی!حالت خوبه؟ تو چیزی می دونی که به ما نمیگی؟
-من؟ من از کجا باید بدونم؟ نه بابا من چیزی نمی دونم. راستش، خوابم میاد.
-خواب؟ اون هم الان؟
-خوب خسته ام چیکار کنم؟
-بس کنید. مشکی نظرت چیه؟
-در چه مورد؟
-مگه نمی شنیدی چی می گفتیم؟ در مورد سوال تیزپرک.
-سوال؟ آهان. من نمی دونم. اصلا من نمی فهمم مگه چه ایرادی داره اگر هم اینطوری باشه؟ خورشید رو ببینید که اینهمه توانایی های نامشخص و غیر معمول توی وجودش هست و چقدر هم این توانایی ها به کار میاد! چه ایرادی داره اگر یکی دیگه هم این مدلی بینمون باشه؟
-مشکی تو جدی اینطوری فکر می کنی؟ خورشید الان با ماست ولی هیچ فکر کردی اگر1زمانی به هر دلیلی دیگه طرفمون نباشه چی میشه؟ یا اگر1بار مثلا بهت خشم بگیره. از اون خشم های وحشی که فقط مخصوص خود خورشیده، مگه نمی بینی زمان هایی که خورشید اون طور عصبانی میشه ما همه در میریم؟ حتی خود تو؟ به نظرت این ها مثبت هستن؟ تازه این ها فقط چندتا مشکل خیلی کوچیک بودن که به نظر من رسید. از این ها گذشته، خورشید همین طوری هم بیشتر از اندازه ناشناخته و ترسناکه. تصور کن یکی دیگه هم اینطوری باشه. اون هم1کبوتر که واقعا ما اندازه خورشید نمی شناسیمش. کبوتری که پرواز نمی کنه ولی کار های مدل خورشیدی ازش بر میاد. این رو از هر طرف نگاهش کنی1000تا ایراد توی سر تا پاش هست. من که خوشم نمیاد.
بقیه به هم نگاه کردن. توی نگاه همهشون1چیز بود. با تیزبین موافق بودن. از حال و هوای مشکی کسی مطلع نبود. مشکی سکوت کرده و ترجیح داده بود به هیچ چشمی چشم ندوزه.
-تیزبین درست میگه. به نظر من باید هرچه سریع تر بفهمیم با چجور چیزی طرفیم. حد اقل بدونیم. من که فکر می کنم باید حتما1طوری دل فسقلی رو به دست بیاریم و کاری کنیم که باهامون حرف بزنه تا بفهمیم کجای کاریم.
تیزبین نگاهی بسیار خریدارانه به تیزپرک انداخت که از هیچ نظری پنهان نموند. البته جز مشکی که نگاه عمیق و متفکرش رو همه و همه دیدن.
-تیزپرک راست میگه من هم موافقم.
خنده ای زیر جلدی که رفته رفته داشت روی جلدی می شد جمع رو گرفت.
-بله که تو موافقی. نگی هم ما می دونیم. تو راحت باش.
تیزپرک به نشانه رضایت خندید. همه می دونستن که تیزبین خواهان تیزپرکه و همه آشکارا منتظر بودن تا دردسر کمتر بشه و در1فرصت مناسب که امید داشتن زودتر پیش بیاد، شاهد جفت شدن اون2تا با هم باشن. تیزبین عاقل و باریکبین و تیزپرک ناآروم و جنگخواه و بی نهایت شلوغ، در جنگ ها خشن، در شادی ها شاد، در انجام وظیفه کارآمد، در عشق ورزی توانا و در ابراز تمایل به عشق تیزبین و جلو افتادن جفت شدنشون کاملا بی پروا.
-زده به سرتون؟ خودتون رو به دردسر میندازید. شما ها که نمی خوایید با کرکس طرف بشید می خوایید؟ من که هنوز اینهمه احمق نشدم.
-ای بابا مشکی ما که نمی خواییم فسقلی رو اذیتش کنیم. ما فقط می خواییم باهاش حرف بزنیم. فقط باید1طوری حرف بزنیم که اوضاع3نشه. مثلا یکی که بیشتر باهاش جوره و زبونش رو می فهمه و زیر و بمش رو بلده. مثلا مثل خودت.
-اوه تیزپرک! حتی فکرش رو هم نکن من نیستم.
-مشکی!بهت نمیاد اینهمه ترسو باشی.
-برو بابا من نیستم.
-یعنی می خوایی بگی می ترسی؟
-هر طور می خوایی فکر کن بچه گفتم که نیستم.
تیزپرک خنده ای از سر شیطنت کرد و با نگاهی حاکی از تمسخری صمیمی به مشکی خیره شد.
-بچه ها میگه می ترسه. این لحظه رو به خاطر بسپارید. و به افتخار این دم، همگی1صدا، هووووووو!
مشکی بی تفاوت شونه بالا انداخت.
-من اینطوری خر نمیشم. گفتم نیستم. حسابی هم می ترسم. برید اینجا رو خودتون شجاعت کنید من نیستم.
لالا با لحنی که سعی داشت متقاعد کننده باشه مشکی رو مخاطب قرار داد.
-مشکی!باور کن اصلا دردسری توی کار نیست. فقط باید فسقلی رو قانع کنیم تا1کمی باهامون صحبت کنه. اصلا تو آمادهش کن باقیش با ما. ماده ها زبون هم رو می فهمن. من و تیزپرک و باقی ماده ها درستش می کنیم.
بقیه لالا رو تعیید کردن. مشکی بدون تردید و مکث به حرف اومد.
-ببینید!فعلا فسقلی اون بالاست. اگر کرکس امشب یا چند وقت دیگه ازش خسته نشد و نفلهش نکرد شاید بشه در موردش حرف زد. الان هر حرفی در موردش از نظر من وقت تلف کردنه. باور کنید. پس در حال حاضر کار بی فایده نکنید و درضمن فراموشتون نشه که خورشید و کرکس ابدا نباید بفهمن که امشب اینجا چی ها گفته شد چون دردسر درست میشه. این رو هم باور کنید و این بحث رو امشب ببندید تا ببینیم بعد چی پیش میاد.
بقیه دوباره به هم نگاه کردن. چاره ای جز باور نداشتن. پس بحث با سکوتی که نشان رضایتی هرچند اجباری بود بسته شد.
اون شب و ماجرا هاش گذشت و تموم شد. صبح فردا هوا چنان گرفته بود که انگار هر لحظه امکان داشت1دفعه شب به زمین و آسمون حمله کنه. تکبال بی حرف و گیج توی لونه بالای سکویا ماتش برده بود. دیشب که حرف زدنش لازم نبود ولی اون روز صبح از زمان بیداری کرکس1کلمه حرف نزده بود. انگار صداش رو توی دیشب جا گذاشته بود. کرکس از لونه زد بیرون و ساعتی بعد برگشت. تکبال همون طور مات و وحشتزده گوشه لونه کز کرده بود.
-سلام عشقم. بلاخره پا شدی؟ این چه قیافه ایه؟
سکوت.
-فسقلی داری می لرزی! سردته؟
سکوت.
-تو نمی خوایی هیچی بگی؟
سکوت.
-فسقلی!
سکوت.
-ببینمت!زبونت رو خوردی؟
سکوت.
کرکس لحظه ای بهش خیره شد ولی تکبال توی خودش جمع شده و سکوت کرده بود. کرکس آروم دست زیر چونهش گذاشت و سرش رو بالا گرفت. توی چشم هاش خیره شد و مهربون ولی عامرانه مخاطب قرارش داد.
-فسقلی!می خوام الان بهم جواب بدی. همین الان. فسقلی!
تکبال سعی کرد خودش رو کمی بکشه عقب ولی کرکس کمی سفت تر شونهش رو چسبید و کمی محکم تر و خشن تر صداش زد.
-صدات رو نشنیدم. منتظر جوابم. فسقلی!
تکبال به شدت می لرزید و نفس هاش تند شده بودن. کرکس هنوز مهربون ولی بیش از پیش قاطع و جدی مخاطب قرارش داد.
-فسقلی! من همیشه هم این مدلی نیستم. عصبانی هم بلدم بشم. البته فقط گاهی. از بعضی چیز ها هیچ خوشم نمیاد. یکیش این که در جوابم سکوت بشنوم. لازمه این هم مثل باقی چیز هایی که باید به خاطرت بمونه یادت باشه.
تکبال سعی کرد نگاه از چشم های کرکس بگیره ولی کرکس چنان سفت شونهش رو چسبیده و سرش رو بالا نگه داشته بود که نمی تونست جم بخوره. یادش اومد که کسی، شاید مشکی پیش از این بهش هشدار داده بود هرگز در برابر کرکس سکوت قهرآمیز اختیار نکنه. هرگز از فرمانش سرپیچی نکنه و هرگز در زمان های خشمش به هر دلیلی، حتی به دلایل موجه حرف یا فرمان یا پرسشش رو بی جواب نذاره که این کرکس رو دیوانه می کنه. و حالا کرکس جواب می خواست. تکبال سعی کرد حرف بزنه ولی واقعا نمی تونست. گلوش خشک شده و نفسش بالا نمی اومد. کرکس کمی محکم تکونش داد و خشن تر از لحظه های پیش صداش زد.
-فسقلی!فهمیدی چی بهت گفتم؟
تکبال به زور سر تکون داد. کرکس که هر لحظه تند تر می شد محکم تر تکونش داد.
-می خوام صدات رو بشنوم. پرسیدم فهمیدی چی بهت گفتم؟
تکبال خواست بگه بله ولی هرچی کرد صداش در نیومد. کرکس بدون اینکه صداش رو بالا ببره گفت:
-خوب. اگر به زبون خوش جواب ندی مجبور میشم خودم زبونت رو باز کنم. تو که این رو نمی خوایی، می خوایی؟ بگو نه. فقط بگو نه. نمیگی؟ باشه. الان میگی.
تکبال با وحشتی فراتر از تحمل2دستی دست های کرکس رو که داشت از زمین جداش می کرد چسبید و1دفعه صداش رو پیدا کرد.
-نه!کرکس! نه! من نمی خوام. نمی خوام.
اشک بود که همراه هقهقی غیر قابل کنترل هجوم آورد و قطع نمی شد. کرکس این بار شفقت در کارش نبود.
-من ازت جواب خواستم و تو ندادی لعنتی. حالا نوبت منه که نشنوم تو چی می خوایی. تو باید بلد بشی در برابر من چه جوری رفتار کنی. خوش رفتاری رو یادت میدم.
-نه! غلط کردم. تو رو خدا! غلط کردم. به خدا غلط کردم. مروت کن. کرکس! به خدا غلط کردم. کرکس به خدا به خدا غلط کردم. …
-باشه. بهت1مهلت دیگه میدم. فقط جواب. گفته هام رو فهمیدی یا نه؟
-بَ، بَ، بله کرکس.
-تمامش رو؟ کامل؟ همهش رو فهمیدی؟
-بَ، بَ، له،کرکس.
-دیگه هرگز فراموشت نمیشه کفترک نفهم این رو هم فهمیدی؟
-بَ، بَ، له کرکس. به، خدا، …
-خوب دیگه بسه. بِبُر. گریه زاری رو تمومش کن. اصلا دلم نمی خواد الان هقهق بشنوم و اشک تماشا کنم. اینقدر هم تقلا نکن. آروم. آروم بگیر و واسه من جفتک ننداز. فسقلی! فقط چشم. روی حرف من حرف نمی ذاری. فهمیدی؟
-بَ، له، فَه میدم.
-پس بِبُر. همین حالا. 1، 2، 3.
تکبال نفسش رو قورت داد و هقهقش برید. کرکس مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بغلش کرد و بسیار مهربون به سر و پرش دست نوازش کشید و با حوصله ای دور از انتظار و ناهمخوان با حالت چند لحظه پیشش پر های نامرتبش رو صاف و اشک هاش رو پاک کرد.
-گریه نکن عشقم. من خیلی می خوامت. تو عزیز من هستی. لازم نیست ازم بترسی فسقلی من. تا زمانی که مثبت باشی اصلا نباید ازم بترسی. عشق کوچولوی خودم. تا زمانی که خوش رفتار و عاقل باشی بهت خیلی خوش می گذره. اینجا دست درد بهت نمی رسه عشق تک من. مطمئن باش عزیز من! عشق من! کفترک قشنگ من! می خوام ببرمت گردش. آسمون. بالا، بالا، بالاتر. تو نمی خوایی؟ ای بدجنس کوچولو. میمیرم واسه اون قیافه اشک بارونت که اون لبخند رنگ پریده قاطیش شده. بذار پاک کنم اون مروارید هات رو. بریم که ببرمت بهشت. حاضری؟ نترس این دفعه نمی خوام جواب بدی چون می دونم حاضری. رفتیم. 1، 2، 3.
تکبال در میان اون دست ها که دیشب از خون1زنده زجرکش شده سرخ بودن و لای پر های بلندی که دیشب خونآلود بودن فرو رفت و به کلمات عاشقانه و لحن مهربون و اطمینانبخش صدایی که دیشب بدون هیچ شفقتی1گرفتار دم مرگ رو تهدید می کرد و می خندید گوش سپرد. آروم چشم هاش رو بست، روی سینه کرکس خودش رو جمع کرد و در هوای عشق و آرامش و آسمون و ضربان پتک مانند قلب کرکس و اون عطر آشنای وحشی و پرواز غرق شد.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 29 آبان 1393 ساعت 23:24
سلام. کرکس دیگه خیلی کرکس شده خیلی خطرناک. باید ازش حذر کرد.
دیگه جدی جدی ازش می ترسم. از اول این قسمت خیلی خوشم اومد اون جا که کرکس و خورشید یه خورده با هم درگیری لفظی داشتن. خیلی خوب نوشتیدش.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کرکس همیشه کرکس بود ولی تکبال نفهمید. واسه اینکه بفهمه1کوچولو دیر شده. فقط اندازه1زندگی. یادم باشه از حالا خورشید و کرکس رو بیشتر بندازم به جون هم. درست میگید این2تا دعوا هاشون جالبه. همین طور هم بستگی های بعد از دعوا هاشون سر ماجرا های دیگه. خدا به خیر کنه!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال42

فردای اون شب توفان تموم شده بود ولی حالا در روشنایی گرفته روز عمق فاجعه ای که به بار آورده بود رو می شد دید. توفان تمام تلاشش رو کرده بود تا جنگل رو به ویرانه تبدیل کنه و هرچند کاملا موفق نبود ولی کم هم پیش نرفت. اینجا و اونجا درخت ها شکسته و افتاده بودن. تگرگ نحال ها و درختچه های کوچیک رو نابود کرده بود. زمین پوشیده بود از برفآب گلآلود. رودخونه نیمه یخزده هم با گل و تنه های درخت بسته شده بود. منطقه سکویا هم از این ویرانی ها در امان نموند. زمین منطقه پر بود از تنه درخت و گل و لای چسبناک و…چندتا جنازه خونآلود که پوشیده از خورده های بلند و نوک تیز چوب های تیر مانند پای درخت ها لای گل و لای افتاده بودن. ظاهرا چشمی واسه دیدن اونهمه خرابی نبود. خفاش ها که اگر شرایط عادی باقی می موند تا شب خواب بودن، کلاغ ها هم از شدت خستگی شب و روز های گذشته انگار اصلا توی این دنیا نبودن، کرکس در بین حصار های لونهش روی بلند ترین نقطه سکویا از دید پنهان بود و…خورشید که توی اون سرمای وحشتناک بر افروخته از شدت خشم و دلواپسی، بی توجه به تمام اطرافش هوالی سکویا بی صدا می چرخید.
بلاخره در نیمه روز کرکس از لونه زد بیرون و بدون اینکه حتی1نیم نگاه به اطرافش کنه پرواز کرد و به طرف مرداب های انتهای جنگل رفت. خورشید لحظه ای به مسیر رفتنش خیره موند و بعد…چطور می تونست در برابر میل شدیدش به رفتن و باز کردن اون در بسته و ورود غیر مجاز به لونه کرکس مقاومت کنه؟ کرکس بهش هشدار داده بود که مجاز به این کار نیست ولی حالا کرکس نبود. تازه رفته و دیر بر می گشت. تکبال توی لونه تنها بود. تکبال به کرکس نمی گفت. همه خواب بودن. کسی نمی دید. کرکس نمی فهمید. ولی اگر می فهمید، اگر تهدیدش رو عملی می کرد، اگر یکی یواشکی می دید و بهش اطلاع می داد، اگر از خود تکبال حرف می کشید، اگر… ولی اون مال بعده. الان کرکس نیست. همه خوابن. اون در لعنتی در دید رسه و تکبال اونجا تنهاست. این افکار با شدت و سرعت آزاردهنده ای توی ذهن خورشید می چرخیدن و با هم قاطی می شدن و جدا می شدن و باز توی هم می رفتن و مثل تصویر رنگ های چرخون که نگاه کردن بهشون آدم رو به تهوع میندازه باعث می شدن که اعصابش و روحش به هم بریزه. خورشید1لحظه به اطراف و به مسیر رفتن کرکس و به نوک سکویا و اون در بسته نظر انداخت و بعد1دفعه از جا کنده شد و پرواز کرد. بالای سکویا پشت در بسته مکث نکرد. همون طور در حال پرواز بی توقف به در ضربه زد ولی…
-آخ! کرکس آشغال!
ظاهرا کرکس دستش رو خونده بود. در چنان محکم بسته شده بود که خورشید با وجود سرعت زیاد و شدت ضربهش نتونست بازش کنه و در عوض بر اثر شدت ضربه پرت شد عقب و یکی2ثانیه وسط زمین و آسمون گیج خورد. خورشید از حرص به خودش لرزید.
-کرکس!کثافت! خیال کردی می تونی با1در چوبی زپرتی متوقفم کنی؟ بهت می فهمونم ایکبیری.
خورشید چند بار در زد و صدا کرد.
-تکی!اونجایی؟ تکی! باز کن. این در لعنتی رو باز کن تکی!
هیچ جوابی نیومد. خورشید هر لحظه نگران تر می شد. گوش به در و دیوار چسبوند و گوش داد. هیچ صدایی نبود. انگار هیچ زنده ای توی لونه نبود. خورشید که از دلواپسی داشت دیوانه می شد با تمام قدرت به در کوبید و هوار کشید:
-تکی!زنده ای؟ بیا این در رو باز کن!
سکوتی به سنگینی مرگ همه جا رو گرفته بود. خورشید دیگه احتیاط رو رها کرده بود. بذار هرچی می خواد بشه. چه اهمیتی داشت که کسی می فهمید؟ چه اهمیتی داشت که به کرکس می گفتن؟ همه چیز به جهنم. خورشید لحظه ای مکث کرد و بعد آروم در مقابل در بسته متوقف شد. دستش رو روی در گذاشت و در حالی که بدون پلک زدن بهش خیره مونده بود آهسته فشار آورد.
توی لونه، تاریک، ساکن، عطرآگین. همه چیز کاملا بی حرکت و کاملا مرتب. همه چیز جز بستر پری که باید کمی دقیق تر نگاه می کردی تا حضور1جسم کوچیک رو وسطش ببینی. جسمی که در برابر اون لونه و اون بستر و اونهمه پر از کوچکی به هیچ می زد. جسمی کاملا بی حس، بی حرکت، انگار بی روح.
طول کشید تا در باز شد و باریکه ای از نور تیره روز زمستون زد داخل. همراه نور، سایه ای بزرگ و درخشان وارد شد و در رو پشت سرش بست.
-تکی! وااای تکی! تکی بیدار شو.
تکبال چنان بی حس و بی حرکت بود که در نظر اول تصور می شد حتی نفس هم نمی کشه.
-تکی! می شنوی؟
تکبال نمی شنید. خورشید نشست و تماشاش کرد. زمانی طولانی فقط تماشا کرد. کبوتری که دیگه هیچ چیزش شبیه کبوتر نبود رو توی بستر پر وسط لونه1کرکس هیولا تماشا کرد که از درد و از خستگی و خدا می دونست دیگه از چی اونجا ولو شده و بی خود و بی خبر از جهان اطرافش نفس های بلند و عمیق می کشید. انگار می ترسید هوا تموم بشه و واسهش هیچی نمونه. خورشید خواست یکی از بال هاش که کج افتاده بود رو درست کنه ولی تکبال بدون اینکه از جا بپره ناله کرد. خورشید از لمس تکبال منصرف شد و فقط بهش خیره موند. تکبال همون طور خواب بود.
خورشید نفهمید چقدر گذشت. با صدای حرکت شاخه ها بر اثر باد به خودش اومد. خیلی اونجا زمان تلف کرده بود. کرکس هر لحظه ممکن بود برگرده. خورشید1لحظه دیگه ایستاد و به تکبال نگاه کرد و بعد از سر ناچاری با دلی به شدت گرفته به طرف در رفت. بازش کرد و زد بیرون. در آخرین لحظه یادش اومد که برگرده و در رو طوری ببنده که ورودش مشخص نشه. پایین سکویا، اطراف1ردیف صنوبر بلند، خورشید لحظه ای مکث کرد بلکه تعادل از دست رفتهش رو به دست بیاره. سفیر پروازی از خیلی بالا نگاهش رو جلب خودش کرد. کرکس در حال بازگشت به سکویا بود. خورشید به سرعت خودش رو زیر شاخه های به هم پیچیده صنوبر ها سر داد ولی کرکس اصلا به اطراف توجه نکرد و مستقیم رفت طرف لونهش. خورشید برای لحظه ای حس کرد نفسش به شماره افتاد. کرکس به در بسته که رسید با حرکت شونه ضربه ای بهش زد، بازش کرد و وارد شد. خورشید از اون فاصله نمی تونست قیافهش رو ببینه تا بفهمه متوجه چیزی شده یا نه. با خودش فکر کرد خوب شد حالت خوابیدن تکبال رو عوض نکرد.
کرکس وارد لونه شد و دوباره در رو پشت سرش بست. خورشید ترجیح داد تصور کنه که کرکس الان دیگه سر به سر تکبال نمی ذاره. بعد، هم برای اینکه از دست خودش و خشمش و افکار و دلواپسی های آزاردهندهش خلاص بشه و هم اینکه کرکس اگر بهش تردید کرد حرفی واسه گفتن داشته باشه صنوبر ها رو دور زد و برای دیدن و درمون زخمی های درگیری دیشب به طرف درخت هلویی که محل بستری اون ها بود پرواز کرد.
دم غروب خورشید چندتا از کلاغ ها رو دید که خلاص از خستگی سفر و ماجرا هاش در حال گشت و گزار و براورد ویرانی های توفان بودن. خوشبین و مشکی هم باهاشون می چرخیدن. کلاغ ها با دیدن خورشید که بی هوا و انگار بیرون از دنیای اطرافش می رفت کمی تعجب کردن ولی خیلی زود به هم و به خوشبین و مشکی لبخند زدن. تنها پریدن و مدل متفاوت خورشید دیگه واسه کسی عجیب نبود.
-آهای خورشید کجا هایی؟ حالا دیگه ندید می گیری میری؟
-ببخشید بچه ها واقعا ندیدمتون.
-بیخیال حالا سلام.
خورشید به سرعت به حال همیشگیش برگشت. خونسرد، خشن و تلخ.
-خوب گیرم که علیک سلام. که چی؟
-هیچی بابا چه خشنی تو!
-خوب باشم به تو چه؟
-بهت چی بگیم خورشید! خورشیدی دیگه. راستی دیدی توفان چیکار کرده؟
-آره دیدم. افتضاحه. به نظرم بد نیست به جای گیر دادن به مدل من برید اون پایین رو پاک کنید. درست زیر سکویاست.
خورشید در حال گفتن این جمله های آخر به لاشه های پای درخت اشاره کرد.
-چرا اینهمه عجله؟ کرکس که از دیدنش اخم نمی کنه. مطمئنیم.
-بله من هم مطمئنم که نمی کنه ولی تکی بهتره این رو نبینه. هیچ نمی دونه اون چوب های دیشبی کشته جا گذاشتن و بهتره که ندونه. اگر بفهمه حسابی اذیت میشه.
خوشبین کنجکاو و متفکر نگاهش کرد.
-ولی فسقلی از چی باید اذیت بشه؟ دفعه اولش نبود که جنگ های ما رو دید. تازه اون خورده چوب ها که کار تو بود. مگه خودش زده که حالا عملش اذیتش کنه؟
-راست میگه تازه اگر هم زده بود دستش درد نکنه حسابشون رو رسید. حالا هم که تو زدی دست تو درد نکنه واقعا که به موقع بود.
خوشبین همچنان متفکر و انگار مردد با نگاهی خیره منتظر جواب بود. خورشید هم که تازه فهمیده بود چه گافی داده مونده بود چی بگه.
-بسه دیگه بیایید بریم اون پایین رو پاک کنیم.
مشکی این رو گفت و به طرف پایین سکویا و لاشه شاهین ها پرواز کرد و بقیه هم خواه ناخواه به دنبالش رفتن. خورشید نفس راحتی کشید و پشت سرشون پرواز کرد.
اون روز گذشت. کرکس بلاخره از لونه خارج شد و خفاش ها بیدار شدن و زندگی در شب دوباره توی منطقه سکویا بیدار شد ولی تکبال همچنان خواب بود. بقیه از کرکس حال و هواش رو می پرسیدن و به جواب های سربالا و بیخیال کرکس زیر جلدی می خندیدن و حتی خود کرکس هم می خندید ولی خورشید سکوت کرده بود. تا شب اصلا جلوی چشم کرکس پیداش نشد. کمی از سر شب گذشته، خفاش ها جمع شدن و کرکس هم بود و خورشید هم دیگه نمی شد در بره. کرکس سنگین نگاهش کرد و جواب سلامش رو داد.
-کجا ها بودی امروز خورشید؟ ندیدمت.
-همینجا.
-همینجا چیکار ها می کردی؟
-درمون، مواظبت، تماشا.
یکی از بین جمع با صدای خفه ای که معلوم بود طنینش رو خورده تا شناخته نشه آروم ولی رثا گفت:
-داد و بیداد.
سکوت جمع با صدای پِخِ خنده دسته جمعی ترکید.
کرکس لبخند زد.
-درست میگن خورشید؟
-بله.
-پس خودت هم معترفی؟
-بله.
کرکس با همون سنگینی ولی مهربون نگاهش می کرد.
-خورشید!خیلی چیزها رو نباید به دیدنش اصرار کرد که اذیت بشیم. تو هم نبین تا بتونی با بقیه مهربون تر باشی.
-من، هیچی ندیدم.
-کار درستی کردی. الان هم داری کار درستی می کنی. تمرین کن تا بهتر بشی. باشه؟
خورشید حس کرد کم مونده زیر سنگینی نگاه کرکس استخون هاش بشکنه. خواست جواب نده ولی کرکس دست بردار نبود.
-باشه خورشید؟
خورشید تقریبا به زور نفسی کشید تا صداش در بیاد.
-باشه.
-آفرین! خیلی درست تر شدی. درست تر هم میشی. درضمن در مرحله بعدی تمرینت لازمه بلد بشی بعضی افکار غیر مجاز هم به سرت نزنه که نتیجهش اصلا مثبت نیست. خوب دیگه بسه.
کرکس نگاهش رو از خورشید برداشت و خلاصش کرد. خورشید به وضوح نفس عمیقی کشید و به شاخه پشت سرش تکیه زد. برخلاف بقیه نه چیزی از تکبال پرسید نه از شنیدن جواب های کوتاه کرکس که بیانگر دلیل غیبت جفتش بود خندید. انگار نمی شنید و نمی فهمید و نمی دونست. کرکس هم ظاهرا از این رفتارش رضایت کامل داشت و در جواب این فرمانبریش با محبت، رضایت و تشویق نگاهش می کرد. شب شاد و شلوغی بود. برای همه. همه جز تکبال که مثل سنگ خوابیده بود و خورشید که حس می کرد چیزی مثل سنگ سفت و سنگین توی قفسه سینهش رو فشار میده و دردش میاره.
شب از نیمه گذشته بود و جمع خفاش ها و کرکس کم و بیش جمع بود. هرچند1بار کسی غایب می شد و باز بر می گشت و یکی دیگه جاش غیبت می کرد و دوباره بر می گشت و این دور خاموش بین خفاش ها می چرخید. غایب ها می رفتن1گشتی می زدن و اوضاع رو بررسی می کردن و بر می گشتن و بعد نوبت نفر بعدی می شد. خورشید خستگی رو بهانه کرد و خواست بره ولی کرکس مانع شد.
-همه اینجان خورشید تو کجا می خوایی در بری؟
-در نمیرم خسته شدم می خوام بخوابم.
-تو واسه چی عکس همه هستی؟ زمانی که همه خستگی در می کردن تو بیدار بودی و می چرخیدی و حالا که همه اینجان تو خسته ای؟
خورشید تیر نگاه کرکس رو گرفت ولی به سرعت نگاه از نگاهش دزدید. درست حدس زده بود. پس کرکس می دونست. خورشید خودش رو نباخت.
-اگر این جنگ و گریز ها باعث شده ما طبیعتمون یادمون بره خود طبیعت که یادش نرفته. من پرنده روزم. روز بیدارم و شب ها زمان بیداریم نیست. الان هم خیلی از شب گذشته. بقیه که روز خستگی در کردن و الان اینجان همه خفاشن. خفاش ها شب رو هستن. من خفاش نیستم. شبرو هم نیستم.
خورشید به وضوح سخت خودش رو کنترل می کرد ولی کرکس کاملا آروم بود.
-من هم شبرو نیستم.
-بله نیستی ولی تو روز هم خستگی در کردی هم تفریح داشتی. الان سر حالی.
خورشید این آخری ها رو با چنان خشم فرو خورده ای گفت که بقیه گفتن الانه که کرکس به حسابش برسه. شاید خود خورشید هم همین رو دلش می خواست تا بتونه زهرش رو بریزه و دلش خنک بشه. ولی کرکس با آرامش نگاهش کرد و خندید.
-تفریح؟ آهان! جات رو خالی نمی کنم ولی درست میگی بهم زیاد خوش گذشت خیلی! ولی خورشید! من دیشب تفریح داشتم. خوب باشه درست میگی امروز هم1خورده.
کرکس چنان بیخیال این ها رو گفت که بقیه اول تعجب کردن بعد زدن زیر خنده. خورشید از حرص می لرزید.
-واقعا که موجود چرندی هستی کرکس. مثل گفته های چرندت.
-خوب تقصیر من چیه که تو وادارم می کنی در مورد جزئیات چرند گفتن هات به خودت و شنونده ها اطلاعات بدم؟ واقعا این رو تو مقصری خورشید. از تمام این ها هم که بپرسی تعییدم می کنن. می خوایی بگی این ها طرف من هستن و در نتیجه تعییدم می کنن؟ باشه. منتظر میشیم فسقلی خستگی تفریحات من از جسمش در بره بیدار که شد واسهش میگیم و ازش می پرسیم ببینیم چی میگه. باشه؟
بقیه دیگه زیر جلدی نمی خندیدن. بی صدا از شدت خنده اشک می ریختن. خورشید از شدت حرص داشت خفه می شد.
-دست بردار از سرم نمی خوام اینجا بمونم.
-من که دست روی سرت نذاشتم. فقط دستت رو گرفتم. تو اینجا می مونی نه به این خاطر که من دلم می خواد. چون درخت نارنجت از اینجا خیلی دوره و توی این اوضاع نمیشه تنها شب رو صبح کنی. هر اتفاقی میشه که پیش بیاد. نمی خوایی که بگی از حرص تفریحات من ترجیح میدی خودت رو گرفتار تکمار کنی. می خوایی؟
خورشید دستش رو نکشید ولی چنان حرصی گرفته بودش که کسی تعجب نمی کرد اگر از سرش دود بلند می شد.
-کرکس!محض رضای خدا دستم رو ول کن من هیچیم نمیشه.
-خورشید!محض رضای من عاقل باش و واسه خودت و بقیه دردسر درست نکن اون هم برای خاطر تفریحات مجاز من.
خورشید تحملش تموم شد و مثل بمب ترکید.
-خدا لعنتت کنه کرکس تو برای چی خفه نمیشی؟
کرکس برخلاف جیغ بی مهار خورشید با آرامش کامل بهش خیره شد.
-واسه چی باید بشم؟ مگه چی گفتم؟
خورشید دیگه مهار اعصابش رو رها کرد. باز هم به آرامش فاتحانه کرکس باخته بود.
-واقعا نمی فهمی. اگر می فهمیدی که می فهمیدی. توی سرت بره که هر چیزی رو نباید بگی. میره؟ نمیره؟ نمیره.
کرکس با حالت1بزرگ تر بزرگوار که نفهمی زیردستش رو از سر بزرگواری تحمل می کنه خندید.
-واسه چی نباید بگم؟ مگه من چیکار کردم؟ من کار نادرستی نکردم خورشید. هیچ خط قرمزی رو اگر وجود داشته باشه نشکستم که لازم باشه پنهانش کنم. و تو هم اینقدر وحشتناک حرصی نشو برات خطرناکه. اگر واقعا دلت می خواد1چیز هایی رو ازم نشنوی چیزی نگو که من بخوام با توضیحاتم کاملش کنم. من عمل نادرستی مرتکب نشدم. تفریحات من کاملا مجاز و کاملا درست هستن. این رو بپذیر و نه خودت رو اذیت کن نه من و بقیه رو. درضمن، البته می دونم اینطوری نیست ولی واسه پیشگیری بهت تاکید می کنم که خیال هوایی کردن جفت من هم از اون افکار غیر مجازیه که نباید به سرت بزنه.
خورشید از جا پرید ولی فرصت انجام هیچ کاری و زدن هیچ حرفی رو پیدا نکرد. اولش کسی نفهمید چی شد و چند ثانیه طول کشید که اوضاع دستشون اومد. حتی خود کرکس که برای1لحظه مات و متعجب همراه خورشید به مقابل خیره مونده بود. چیزی بزرگ و سیاه که1دفعه انگار با سر و صدا وسط میدون تنگ خالی بین جمعیت پرتاب شد و چنان سریع که انگار از آسمون پرتش کردن. سر و صدا داشت و حرکت داشت و برای1لحظه همه جز کرکس و خورشید از جا پریدن و ریختن جلو که بیان وسط. کرکس و خورشید به موقع متوجه موضوع شدن و هر2تقریبا همزمان داد زدن:
-نه!مشکی.
همه نفس راحتی کشیدن و رفتن عقب. صحنه باز و تصویر واضح تر شد. مشکی در حالی که1موش خیلی بزرگ رو به چنگ گرفته بود با خشم ولی بدون فریاد خطاب به کرکس گفت:
-کاش به موقع گرفته باشمش! داشت می پلکید. ضمن این پلکیدن شاید ناخنکی هم به ریشه های سکویا می زد یا نمی زد نمی دونم ولی اینجا بودنش هیچ دلیلی جز خرابکاری نداره. تحویل تو کرکس.
مشکی موش رو که به شدت دست و پا می زد و با صدای گرفته جیغ می کشید به ضرب روی شاخه کوبید زمین. ضربه چنان محکم بود که نفس موش بند اومد و1لحظه فقط دهنش باز و بسته می شد و بی صدا دست و پا می زد که نفسش بالا بیاد. کرکس با نگاهی کاملا خالی از شفقت تماشا می کرد. بقیه هنوز کم و بیش مات بودن. شاید از اندازه موش حیرت کرده بودن چون واقعا بزرگ بود. بزرگ ترین موشی که همهشون تا اون شب دیده بودن. موش1لحظه رو هم از دست نداد. در حالی که همون طور جیغ می کشید به سرعت پرید که خودش رو از شاخه پرت کنه پایین. کرکس با آرامش و خونسردی خطرناکی دستش رو دراز کرد و گرفتش. موش سعی کرد گازش بگیره و هنوز جیغ می کشید. کرکس به تقلا هاش خندید و چند ثانیه همون طور نگهش داشت و تماشا کرد. مشکی همچنان آماده در مقابل کرکس ایستاده بود. کرکس نگاهی رضایتآمیز بهش انداخت و با حرکت جزئی سر و شونه بهش فرمان آزادباش داد. مشکی خیلی عادی مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده رفت عقب و بین جمعیت خفاش ها به تماشا ایستاد. انگار نه انگار که موش رو خودش دستگیر کرده و تا چند لحظه پیش با خشمی بی توصیف به چنگال گرفته و با اون شدت به کرکس تحویلش داده بود. موش از دست و پا زدن و جیغ کشیدن نیفتاد. می خواست هر طور شده گاز بگیره و در بره. کرکس شونه ای بالا انداخت و در برابر نگاه بقیه دستی که موش داخلش گرفتار بود رو بالا تر گرفت و آروم شروع کرد به فشار دادن. فشار هر لحظه شدید تر می شد و موش هر لحظه از سر درد بیشتر و شدید تر تقلا می کرد و بلند تر جیغ می کشید. وقتی به جایی رسید که دیگه نفس کشیدن واسهش مشکل و مشکل تر شد صدای جیغ هاش گرفته تر شدن. چند لحظه بعد موش دیگه صداش در نمی اومد جیغ بکشه فقط خر خر می کرد و دست و پا می زد و همه دیدن که در1زمان در حال له شدن و خفه شدن بود و معلوم نبود به خاطر کدومشون زودتر بمیره. جز خرط خرط های موش توی دست کرکس هیچ صدایی نبود.
خورشید نه از زجر کشیدن موش بلکه از تماشای برق سرخ رضایت جنونآمیز نگاه کرکس می لرزید. بلاخره نفس بلندی کشید. صدای نفسش هم می لرزید. کرکس برخلاف انتظار خورشید و برخلاف انتظار همه شنید و فهمید و شاید به این خاطر و شاید از سر تفنن برای طولانی تر کردن این صحنه، فشار دستش رو کمی شل تر کرد. سکوت سنگین و ترسناکی حکمفرما بود. کرکس سکوت رو شکست.
-عجب عجب!خوب جناب نکبت! ظاهرا تو هیولای موش هایی. از تو بزرگ تر هم نداشتن که بفرستن. ولی همون طور که خودت هم داری می بینی، تو در برابر من هیچی نیستی جز1موش. فقط1موش و دیگه هیچی. و اگر بهت گفته باشن من1کرکس متفاوتم. بعضی ها بهم میگن روانی و درمون لازم و سیرکی. راستی موش ها رو هم واسه درمون روان های پریشانشون به سیرک می برن؟ من تصور نمی کنم ولی خوب حالا. بیخیال. بریم سر من. داشتم می گفتم که اگر درست واسهت توضیح داده باشن من1کرکس متفاوتم. شاید به خاطر روان به گفته رفقای تو پریشانم باشه یا به خاطر طبیعت واقعا متفاوتم ولی به هر حال، من عاشق زنده دریدنم. الان هیچی توی دنیا اینقدر حالم رو جا نمیاره که زنده زنده تیکه پارهت کنم و از دیدن حال و هوای قشنگت عشق کنم. البته1چیز هست که داره مانع این لذتم میشه. اون هم تمایلم به آگاه شدنه. آگاهی از اینکه تو، اینجا، توی منطقه من، زیر لونه من، داشتی چیکار می کردی. واسه چی اینجایی؟ چجوری اومدی؟ چرا اومدی و بعدش کجا باید بری. من گفتنی ها رو گفتم و حالا نوبت توِ. یادت باشه که اگر هم تو نخوایی بگی من بلاخره می فهمم ولی تو چند لحظه زودتر میمیری و خلاص میشی. پس اصلا بیا1کاری کنیم. تو هیچی نمی خواد بگی تا من هرچه سریع تر به عشق کردنم برسم. آخه گفتنی های تو رو من از راه های دیگه هم می تونم بفهمم. پس میریم که، …
کرکس این رو گفت، موش نیمه نفس رو انداخت جلوی پا هاش و آماده حمله شد. موش بزرگ از شدت ترس داشت پس می افتاد. دوباره پرید که خودش رو پرت کنه پایین ولی کرکس باز هم بدون اینکه به خودش زحمت زیادی بده گرفتش. موش جیغ می کشید و دست و پا می زد. کرکس با رخوتی خطرناک یکی از پنجه هاش رو باز کرد و بردش بالا و1لحظه دیگه می رفت که چیزی از موش باقی نمونه. همه داشتن تماشا می کردن که موش از شدت فشار دست کرکس زنده زنده در حال له شدن بود. با صدایی که از فشار و از درد عوض شده بود همچنان جیغ می کشید و جیغ می کشید و همچنان با تمام توان از درد و از ترسش دست و پا می زد و جیغ می کشید. کرکس کلافه با همون خونسردی خطرناک1قاتل پیروز گفت:
-خوب خفه شو! دیگه زیادی نفس کشیدی من هم امشب حال عشق بازی با استخون هات رو ندارم. میرم که تمومت کنم.
خورشید1لحظه سرخی خون رو دید. فقط1قطره بود و موش هنوز تا مردن راه داشت.
-کرکس!رحم کن. التماس می کنم. هرچی بخوایی بهت میگم. التماست می کنم. رحم کن. کرکس! …
کرکس کمی، فقط کمی فشار دستش رو شل کرد.
-خوب، خفه! من حال و حوصله صدای اضافی ندارم. بدون کلمات متفرقه فقط بهم جواب میدی. فقط جواب هایی که من می خوام بدون حتی1کلمه اضافی. تو کی اومدی اینجا؟
-امروز عصر. شاید هم کمی به عصر مونده بود.
-چه جوری اومدی؟
-توی پنجه های1شاهین. وقتی کسی نبود آورد انداخت و فرار کرد.
-به چه قصدی؟
-که بفهمم و ببینم کاری از پیش می برم یا نه.
-چی بفهمی؟ چه کاری از پیش ببری؟
-سکویا رو از استحکامش بندازم. با سست کردن ریشهش. دیدم کار من تنها نیست و کار1دسته قد من هم نیست. این رو بفهمم که اینجا چه خبر هایی هست. خورشید کجاست؟ دقیقا لونهش کجا روی کدوم درخته؟ تو کی میری کی میایی؟ جریان جفت کبوترت چیه؟ …
کرکس با خشمی نزدیک به جنون دست آزادش رو به نشان فرمان سکوت برد بالا. نعره و هوار نمی زد، برعکس صداش اصلا بلند نبود. لحنش هنوز خونسرد و خشن و بسیار خطرناک بود. از اون حالت هایی که شنونده ترجیح میده کاش این صدا نعره و عربده می شد ولی اینطور خطرناک نبود. حتی خفاش ها هم که در اون لحظه امنیتشون تضمین بود همهشون بدون استثنا دقیقا همین توی ذهن هاشون می چرخید.
-همینجا صبر کن. با جفت کبوتر من چیکار داری؟
-من هیچی ولی تکمار می خواد بدونه. تکمار اطمینان داره که این کبوتره1چیزی داشته که شده جفت تو. شاید1چیزی که بیشتر از ظاهرش به دردخور باشه. تکمار می خواد بدونه جفت کبوتر تو چرا اینهمه با خورشید به جا های خلوت میره و تمرین های عجیب فراز و فرود و تمرین بی حرکت موندن و تمرین های دیگه می کنه. احتمال میده که خورشید درش چیز هایی دیده باشه که به کار میان و حالا داره تعلیم و پرورشش میده. تکمار فکر می کنه اگر هیچ کدوم از این ها هم نباشه این کبوتره واسه نابودی تو به درد می خوره. همه می دونن یعنی میگن که تو می خواییش حالا از سر عشق یا منفعت. تکمار می خواد از بین ببردش تا تو ضربه ببینی البته اگر نتونه قبلش به حساب خودت برسه و خودت تا اون زمان از بین نرفتی.
خورشید حس کرد که نفس کشیدن داره یادش میره. کرکس نگاهی بسیار تاریک بهش کرد که نه تنها خورشید بلکه تمام خفاش ها دیدن و محتواش رو حرف به حرف انگار با گوش های خودشون شنیدن.
-پدرت رو درمیارم خورشید اگر این درست باشه.-
خورشید حس کرد در تمام عمرش از هیچی اینطوری نترسید. سکوت کرد و آروم و تسلیم و البته منتظر تکیه زد به شاخه. جیغ های موش گرفتار کرختی سنگین جمع رو شکست و خورشید رو از زیر تیغ نگاه کرکس موقتا نجاتش داد.
-کرکس رحم کن. التماس می کنم. تو رو خدا. غلط کردم. اون ها به زور فرستادنم. غلط کردم. کرکس ببخش اشتباه کردم. غلط کردم. …
کرکس به خودش اومد ولی نگاه بقیه همچنان خیره و مات و البته مردد و ترسیده بین خورشید و نوک سکویا و موش و کرکس می چرخید.
-که اینطور! باشه فهمیدم. خوب ممنونم موشموشک. کار بعد از اینم رو با وراجی هات ساده کردی. به پاداش این وراجیت من از خیر تفریحات غیر مجازم می گذرم و تو از عشق کردن های من معافی. از آشناییت خوش وقت شدم موش کثیف. و حالا،
همراه جیغ ها و دست و پا زدن های موش گرفتار که هم خودش و هم بقیه می دونستن آخرین تلاش های بی فایدهش برای حفظ باقی جونشه، برق سرخی که از خشم نگاه کرکس جهید، حرکت دستی که به سرعت باد رفت بالا و اومد پایین. پنجه ای که مثل شمشیر درخشید و خونی که همراه جیغی بسیار بلند و بسیار گرفته پاشید به فضای اطراف. هیچ کس حرکتی نکرد. نگاه ها همه به وسط دایره دوخته شده بود. موش با اینکه از گلو تا زیر دمش دریده شده بود هنوز دست و پا می زد و خونش رو همه جا می پاشید. کرکس بدون حتی پلک زدن با نگاهی سرشار از برق رضایتی جنونآمیز سرخ تر از خون، جون کندن های اون جسم خونآلود بزرگ رو تماشا می کرد. موش مدت ها روی شاخه به این طرف و اون طرف غلتید تا آخرش خورشید دستش رو برد بالا و به ضرب هرچه تمام تر آورد پایین و از ادامه زجر کشیدن خلاصش کرد و همه چیز تموم شد. کرکس اخمی بهش کرد و شونه بالا انداخت. جنازه ای که دیگه شبیه هیچی نبود بی حرکت به صورت لکه ای سرخ و بزرگ روی شاخه وسط جمع افتاده بود. لحظه ای انگار تمام جهان از حرکت ایستاد. نه صدایی، نه حرفی، نه حرکتی. و1دفعه، انگار1دستی صدا و حرکتی رو که از جهان دزدیده بود رو با شدت هرچه بیشتر به دنیا پرت کرد. وسط تاریکی بی ماه و مهتاب شب ابری زمستون، صدایی، بلند و ناشناس و کشدار ولی نمودار کامل وحشت. وحشتی واقعی که از بس شدید بود انگار مرز بین حقیقت و افسانه رو می شکست. جیغ. جیغی که درست از بالای سرشون می اومد و کسی نمی تونست هیچ توصیفی براش پیدا کنه جز وحشتی ماورای جنون. خورشید اولین کسی بود که به خودش اومد و به کرکس خیره شد. دست ها و پر های کرکس غرق خون بود. خون اون لکه بزرگ که وسط دایره افتاده بود. صدای جیغ تکرار می شد و تکرار می شد. خورشید با قیافه ای که ترسیم کامل ترس بود سر بالا کرد و به نوک سکویا خیره شد. همونجا که صدا ازش می اومد. بقیه هم مثل کابوس زده های بی اختیار همین کار رو کردن.
-تکی!
زمزمه خورشید رو کسی نشنید ولی سقوط1سیاهی کوچیک رو همه دیدن. کبوتری که از اون بالا همه چیز رو دیده و حالا در حال سقوط از بالای سکویا، بین زمین و آسمون با صدایی که هیچ نبود جز ترکیبی از جنون و وحشت تا آخرین مرز توان حنجرهش1نفس جیغ می کشید. ترس واقعی رو خورشید اون زمان در نگاه کرکس دید.
-فسقلی!وای خدای من!
خورشید صداش رو دوباره پیدا کرد.
-کرکس! با اون دست های خونی نرو طرفش.
ولی دیگه دیر شده بود. جای این حرف ها نبود. کرکس مثل فشنگ از جا در رفت و لحظه ای بعد تکبال درست توی بغلش فرود اومد. در آغوشی پوشیده از خون جنازه ای که تکبال چگونگی مردنش رو جزء به جزء به دست جفت کرکسش دیده بود.
دیدگاه های پیشین: (4)
یکی
جمعه 23 آبان 1393 ساعت 10:22
چه خشن

پاسخ:
موافقم.
حسین آگاهی
شنبه 24 آبان 1393 ساعت 09:38
سلام. خیلی خشونتآمیز بود.
آدم یاد خونآشام ها می افته.
دارم کم کم از کرکس می ترسم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کرکس خیلی با معرفته البته فقط واسه اون هایی که خودش بخواد. دشمن هاش و اون هایی که به هر دلیلی موافقشون نیست مشمول این قاعده نمیشن. در مورد ترس هم راستش هنوز مونده. به نظرم بعدا بیشتر ازش بترسید البته اگر من زورم برسه ادامهش رو بنویسم.
ایام به کام.
آزاد
دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 17:08
سلام
امید که سلامت و خوب باشید
عازم سفری زیارتی هستم … و اگر لایق باشم نایب الزیاره ی شما و دیگر دوستان خواننده این وبلاگ خواهم بود . البته هنوز تاریخ دقیق مشخص نیست … اما بزودی عازم خواهم شد .

از شما حلالیت می طلبم و بخدایتان می سپارم .
چنانچه بازگشتی بود
با افتخار خواننده ی شما خواهم بود .
خدا نگهدار

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
زیارت! چه عالی! می بینم و می بینید که پروردگار رسما آغوشش رو برای پاداش قبولی در امتحاناتش برای شما باز کرده که برید و تمام خستگی ایام رو از جسم و روح و دلتون پاک کنید! امیدوارم هرچه زودتر برید و هرچه سبکبار تر برگردید. سلامم رو اگر مهلتی بود، در میان وصال به میزبانتون برسونید و بهش بگید…بهش بگید…بهش بگید…
همون سلامم رو برسونید باقیش خیلی زیاده توی این خط ها جا نمیشه. باقیش رو خودش می خونه و می دونه.
التماس دعای فراوان دوست بسیار عزیز من.
آزاد باشید و در پناه حضرت حق.
یک دوست
سه‌شنبه 27 آبان 1393 ساعت 19:37
سلام بر پری، پری پری این چقدر خشن بود معلوم بود که قصد داشت یه چیزهایی رو متوجه خورشید بکنه. ازینا گذشته باید طبیعتش رو هم نشون بده دیگه. راستی میخاستم از واژه ی گاف انتقاد کنم دیدم واژگان دیگر بار معنایی گاف رو به این شدت ندارند. به هر حال بسیار زیبا بود از نظر نوشتار خواننده رو میخکوب میکنه. شبت زیبا ایامتم به کام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
ممنونم از لطفی که همیشه بهم دارید. شما حضورت کلی عزیزه. انتقادت هم همینطور. گاف مگه چشه دوست عزیز؟ خوب سوتی داد دیگه. آخه اون تیر باران خورده چوبی که کار خورشید نبود و داشت کبوتره رو لو می داد. حالا این دفعه که اینطوری اوضاع3شد به جای واژه گویا و کاربردی گاف می توانیم بنویسیم سوتی.
طبیعت کرکس. خورشید می شناسدش دوست من. به نظرم لازمه جفت ناهمگونش طبیعت تکیه گاهش رو بیشتر بشناسه بلکه بفهمه با چی طرفه. شاید حواسش جمع بشه و تا ویرانی بیشتر از این نشده بجنبه.
بله موافقم خیلی خشن بود. چیکار کنم زورم به کرکس نرسید که تفریحات غیر مجازش رو در معرض نگاه عموم انجام نده و موشه رو ببره1جای دور از نظر و نگاه نفله کنه.
حالا1کوچولو بزنیم به جاده جدی.
ممنونم که هستید دوست عزیز. حضور شما همون طور که گفتم مایه شادیه برای من. چه انتقاد کنید چه تعریف چه توصیف. کرکس و خورشید و بقیه رو بیخیالش. مهر و لطف شما از تمامش واسه من با ارزش تره.
ممنونم که هستید. ممنونم خیلی زیاد.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال41

اون شب با تمام سیاهی و سنگینیش گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. خفاش ها بیدار و هشیار مواظب اوضاع بودن و تمامشون سعی داشتن به بقیه ثابت کنن که خطری نیست و تمامشون توی دلشون1 ای کاش یواشکی و دور از آگاهی دیگران داشتن.
-ای کاش کرکس سریع تر برگرده!-
تکبال سعی می کرد همراه بقیه خورشید رو قانع کنه که در صورت بروز حمله از طرف شاهین ها مخفی بشه و اجازه بده بقیه حمله رو دفع کنن چون اون ها به تیر خورشید می اومدن و بهتر بود خورشید حاضر نباشه و کرکس هم اگر بود همین رو می گفت و خورشید باید عاقل باشه و…ولی خورشید به هیچ قیمتی حاضر نبود حتی به توصیه هایی که از طرف تمام خفاش ها و تکبال مثل رگبار روی سرش می ریخت توجه کنه.
-نه.
این تنها جوابی بود که می داد. فقط نه. تکبال با نگاهی خالی از حالت های پیشین در نگهبانی کمک می کرد و هر جا لازم می شد بود و هرچی باید رو می گفت اما…
-فسقلی!تو چرا اینطوری شدی؟ انگار بعد از جفت شدنت با کرکس1طوری شدی. تو مشکلی داری؟
-نه. هیچی.
-مطمئنی؟
-نه. نیستم.
-فسقلی حواست هست؟
-نه. نمی دونم.
زیاد مهلت نبود به حال و احوال هم برسن. تکبال به وضوح کم حرف تر و گوشه گیر تر شده بود. در غیبت کرکس آشکارا ترجیح می داد بقیه رو هرچی بیشتر تماشا کنه و هرچی کمتر قاطیشون بشه و تا لازم نمی شد نه حال حضور داشت و نه هوای حضور. فردای اون شب تکبال به افرا رفت. انگار واسهش چندان تفاوتی نداشت کجا باشه. فقط از منطقه سکویا کمی نگران بود و واسه دیدن فاخته کمی شاد. ولی نه. واسه دیدن فاخته بیشتر از کمی شاد بود. شاید خیلی. خورشید فهمید و چیزی نگفت. تکبال صبح زود رفت که شب برگرده. اگر اتفاقی نمی افتاد کرکس باید دم عصر بر می گشت. کسی نمی دونست اتفاقی افتاد یا نه ولی کرکس دم عصر بر نگشت. نه خودش و نه کلاغ ها. شب شد و کرکس نیومد.
تاریکی تمام جنگل سرو رو گرفته بود و خفاش ها از1طرف نگران کرکس و از طرف دیگه نگران شاهین ها و مارها به انتظار و مراقبت نشسته بودن. همه چیز نظم درست و بی اشکالش رو طی می کرد و همه توی دل هاشون خدا خدا می کردن که کرکس بجنبه و سریع تر بیاد.
نیمه های شب بود و تکبال مثل بقیه کاملا بیدار و هشیار بالای بلندی نشسته بود و اطراف رو زیر نظر داشت. دیگه عادت کرده بود که توی شب ببینه. مثل شبروها به شب بیداری و شب دیدن و زندگی شبانه عادت کرده بود. دیگه حتی به خاطر نمی آورد که روز رو ها توی شب چطور باید درست ببینن چون خودش بدون اینکه بفهمه می تونست و می دید.
-فسقلی!نمی خوایی بخوابی؟
-نه. صبر می کنم کرکس برسه.
-الان دیگه خیلی دیره. اگر تا الان نرسیده امشب دیگه نباید منتظرش باشیم. تو فردا باید بری به افرا. بخواب تا فردا شب سر حال باشی.
-من خسته نیستم.
-فسقلی!تو خفاش نیستی. ما مشکلی با شب بیداری نداریم ولی تو اذیت میشی. استراحت کن. کرکس فردا شب حتما میاد. دلش نمی خواد بیمار ببیندت.
-کرکس بیاد من مرده هم باشم زنده میشم. نگران نباش مشکی من واقعا خسته نیستم. ولی کرکس. مشکی! کرکس چرا نیومد؟
-آخه دشت خیلی از اینجا دوره فسقلی. خیالت راحت باشه. میاد. حتما میاد.
-ولی من خیالم راحت نیست مشکی. اثر تیر اون کمان دست از سرش برنداشته. کرکس دیگه نمی تونه مثل گذشته ها بی پروا بره بالا. اگر پرواز طولانی و جنگ باعث شده باشن که…مشکی!نکنه اتفاقی…
-فسقلی!من موندم تو چطور می تونی در حالی که با صدای صاف حرف می زنی چشم هات اینطوری ببارن؟ جلوی اون اشک هات رو بگیر. خواهش می کنم. ببین! کرکس خیلی قویِ. هیچیش نمیشه. شاید مسیر زیادی طولانی بوده و شاید کارش اونجا1کمی بیشتر طول کشیده و کمی رسیدنش دیر شده. مطمئن باش میاد. امکان نداره خیلی طولش بده. مطمئن باش. کرکس میاد، زود هم میاد، به دلواپسی همه ما می خنده، اینطوری گریه نکن، کرکس اگر بفهمه از دست ما عصبانی میشه، اصلا بیا. تو بیا همراه من بریم1خورده بچرخیم. الان نوبت گشت منه توی توتستان. تو بیا هم گشت من بشو. اون اشک هات رو هم بذار پاکشون کنم تمام پر هات رو خیس کردن. آفرین فسقلیِ کرکس! بیا! بیا همراهم بریم.
مشکی تکبال رو بغل کرد و پرید. کاری که بقیه از وقتی تکبال جفت کرکس شده بود جرات انجامش رو نداشتن. مشکی بیخیال می رفت و نگاه وحشتزده تیزبین رو نمی دید.
-هی مشکی!داری چیکار می کنی؟
-تیزبین چرا اینجایی؟ خورشید رو تنها گذاشتی؟
-مشکی!تو، فسقلی، کرکس، مشکی! تو زیادی نرفتی؟
مشکی با خونسردی محبتآمیز و البته بزرگوارانه جواب داد:
-نه. زیادی نرفتم. کرکس دم رفتن سپردش دست من. من زیادی نرفتم فقط زیادی مجازم. خیلی بیشتر از همه. نگران نباش. همه چی رو به راهه.
-ولی تو رو چه حسابی از بقیه مجاز تری؟
مشکی با همون محبت1بالادست به پاییندستش و بی توجه به خشم تیزبین دوباره جواب داد:
-خوب من نمی دونم. علتش رو نپرسیدم. ولی اگر واقعا دلت می خواد بدونی می تونی کرکس که اومد خودت ازش بپرسی. حالا دیگه بپر که خورشید اون طرف تک نباشه.
مشکی این رو گفت و پرید و از نگاه عصبانی تیزبین دور شد. تیزبین هم رفت تا به وظیفهش برسه و در کنار این انجام وظیفه با چند نفر دیگه در این زمینه تبادل نظر کنه بلکه بیشتر بفهمه یا با تقسیم حرصش کمی سبک تر بشه. تکبال ولی بیخیال تمام این ها سرش رو به شونه مشکی تکیه داده بود، به حرف هایی که واسه تسلای دل دلواپسش می زد گوش می داد و خیالش نبود که بفهمه مشکی سعی می کنه ذهنش رو منحرف کنه. و درضمن، 1چیز هایی رو هم بدونه.
-فسقلی تماشا کن ببین شب چه حال و هوای با حالی داره! کرکس هم که روز رو بود حالا دیگه شب ها بیشتر می چرخه. البته کرکس دیگه شب و روز نداره هر زمان دلش بخواد می چرخه. عه فسقلی گریه نکن دیگه! باور کن هیچی نمیشه. کرکس میاد. مطمئنم الان1جایی سرش شلوغه. گرفتاریش که تموم بشه فوری برمیگرده پیش تو. راستی ببینم! با کرکس بهت خوش می گذره؟ باهات خوب تا می کنه؟
تکبال بدون اینکه سر بلند کنه آروم زمزمه کرد:
-اوهوم.
-پس اوضاع رو به راهه. چه جوریه؟ مهربونه؟ هوات رو داره؟ باهات خوش رفتاری می کنه؟
-آره. فقط باید به حرف هاش گوش کنم. اگر گوش کنم همه چیز درسته.
-فقط همین؟ خوب پس گوش کن. به حرف هاش گوش کن و همه چیز حله.
-آخه، آخه گاهی گوش کردن به حرف هاش1کمی سخته. بعضی از فرمان هاش رو نمیشه ببرم.
-نه دیگه. نشد نداره. تو الان جفتشی . کرکس فرمانی نمیده که نشه ببری. اگر باید ببری پس ببر.
-آخه…
-دیگه آخه نداره. جفت سر به راه و خوش رفتاری باش تا حسابی بهت خوش بگذره. کرکس خیلی مثبته. فقط باید مثبت باشی تا همه چیز مثبت باشه و مثبت باقی بمونه. فسقلی! تو می فهمی مگه نه؟
-بله ولی…اون بهم…اون می خواد…
-اصلا بگو ببینم مثلا چی ها ازت می خواد؟
-اون نمی خواد بدون اجازهش هیچ کاری کنم. نمی خواد بدون اجازهش با افرادی که نمی خواد طرف بشم، حرف بزنم، اسمشون رو ببرم. حتی شما ها. تا زمانی که موافق نباشه باید سکوت کنم. زمانی که بعد از جفت شدنم باهاش واسه اولین دفعه اومدیم دیدن شما ها من اجازه نداشتم هیچی بگم تا زمانی که اجازه حرف زدن بهم داد. بعدش هم شب بهم گفت تا1جایی ایرادی نداره. گفت در غیبتش جز روی شونه های تو نپرم. بهم میگه هرچی کنم می دونه. بهم گفت نباید بد رفتار بشم وگرنه…
تکبال1دفعه مثل کسی که آب سرد سرش ریخته باشن از جا پرید، خودش رو به شدت جمع کرد و نفسش رو به شدت کشید داخل و لرزید. مشکی چنان مشغول تکبال و حرف هاش شده بود که1لحظه به خودش اومد و دید یادش رفته توی آسمونه و پرواز رو رها کرده و کم مونده همراه تکبال سقوط کنه.
-نه فسقلی! آروم باش چیزی نیست. تو نباید از کرکس بترسی. کرکس می خوادت فسقلی. خیلی می خوادت. خوب این ها که گفتی ازت می خواد سخت نیست. با من هم حرف زده و گفته زمانهایی که نیست مواظبت باشم. خوب این که ایرادی نداره. تو که با من راحتی. نیستی؟ من مشکی ام. پیش از این هم من مواظبت شدم، روی شونه هام پریدی، کرکس که نبود هوات رو داشتم. همراه من که بهت بد نمی گذره، هان؟
لحن مشکی مهربون و تشویق کننده بود. ولی نه تشویق معمولی. انگار داشت1جوجه نابالغ و کاملا بی اطلاع رو به پاک کردن اشک هاش و کنار گذاشتن ترس هاش تشویق می کرد. تکبال یا نفهمید یا فهمید و خیالش نبود. مشکی حرف می زد و حرف می زد.
-ببینم فسقلی نکنه من دیگه غریبه شدم هان؟ ای بدجنس! حالا که جفت کرکس شدی دیگه مشکی پر آره؟ خوبه الان همین بالا تا صبح سر و ته بچرخونمت هان؟ زود باش بگو من خیلی خوبم و کلی باهام خوشی و اصلا مشکلی با این توصیه کرکس نداری و حسابی ازم تعریف کن وگرنه همینجا توی آسمون سر و ته قلقلکت میدم تا صبح. زود باش! زود باش! زود زود زود باش!
-آی قلقلک نده! آی آی قلقلک نده مشکی قلقلک نده. تو خوبی. کرکس درست گفته. من موافقم. آی اینقدر قلقلک نده.
مشکی اینقدر قلقلک داد و سر به سرش گذاشت تا تکبال خندید و درست مثل جوجه های نابالغی که لازمه سر حال آوردنشون اون لحن و اون رفتار مشکی بود، گریه هاش رو فراموش کرد و چند لحظه بعد بین خنده های خودش و مشکی همه چیزرو از یاد برد.
فردای اون شب تکبال بدون اینکه شب پیش رو خوابیده باشه همراه مشکی به افرا رفت و آروم نگرفت تا زمانی که مشکی بهش قول داد سر شب خودش بیاد و ببردش و از ماجرا های منطقه سکویا هم بی خبرش نذاره.
-تکی! تو چته؟ خیلی عوض شدی. مطمئنی که مشکلی نیست؟
-مطمئن؟ آره مطمئنم.
-ببینمت؟ به چی مطمئنی؟
-هان؟ به…نمی دونم.
-حالا دیگه بهم جواب سر بالا میدی؟ خیلی بدجنسی!
-فاخته!باور کن من به هر چیز که خوبه مطمئنم. بیخیال شو.
-چی شده تکی؟ کرکس چطوره؟
-من، نمی دونم. کاش خوب باشه!
-یعنی چی؟ مگه پیشش نیستی؟
-کرکس رفته سفر. گفت1شب بیشتر طول نمی کشه ولی الان…
-ای بابا تکی! ترسیدم. دیوونه! خوب برمیگرده. اشک هاش رو ببین. جدی این گریه داره؟
-نه. نداره.
-پس تو الان چرا داری گریه می کنی؟
-چون می ترسم. دلواپسم. می ترسم اثر ضربت اون تیر کار دستش داده باشه.
-باباجون کرکس که جوجه نیستش که! خودش می دونه کجا ها باید ترمز کنه. مخصوصا حالا!
فاخته جمله آخر رو با شیطنت و لبخند گفت. تکبال بی اعتنا می بارید. فاخته دست بردار نبود.
-وای وای تماشا کن! دلتنگی1کبوتر دیوونه برای جفت کرکسش! وای اشک هاش رو ببین! آخ از دست این دل!
فاخته خندید ولی تکبال بی اعتنا به خنده های فاخته اشک هاش بی توقف می چکید.
-اصلا بگو ببینم این جناب کرکس خان واسه چی تنهایی رفت سفر؟ چرا با خودش نبردت؟ نکنه سرش به خوشگذرونی1جایی گرمه و تو نمی دونی؟
-نه بابا طفلک!
-پس جریان سفرش چی بود؟
-جریان سفرش، خوب راستش، چه جوری بگم؟ کرکس رفته کمک1کسی. یعنی1کس هایی. اون ها1خورده گرفتار بودن کرکس رفت کمک کنه.
-نمی فهمم. کی ها گرفتار بودن؟ گرفتار چی بودن که کرکس باید رفعش می کرد؟
-گرفتار…من نمی دونم.
-دروغ هم بلدی بگی؟
-آره گاهی بلدم.
-تکی واقعا که! باهات قهرم.
-قهر نکن خوب خودت پرسیدی من هم جوابت رو دادم دیگه. ببین قهر نکن دیگه. اصلا ولش کن بیا بریم داخل اینجا سرده. من از کجا بدونم گرفتاری اون ها چی بوده؟ کرکس که به من نگفت. من اینجا بودم که رفت. ای بابا فاخته! …
تکبال حسابی ناز فاخته رو خرید تا باهاش آشتی کرد ولی از مارها، شاهین ها و جنگ هیچی بهش نگفت.
-نباید بگم. نباید بگم.-
این توی ذهنش منعکس می شد و هرچند به زبونش نمی اومد شاید فاخته توی نگاهش می دید و می خوند.
-ببینم تکی الان که کرکس نیستش و رفته به نمی دونی کی ها و نمی دونی چطوری کمک کنه تو اونجا تنهایی؟
فاخته بخش های اول پرسشش رو با کنایه گفت. تکبال سعی کرد ندید بگیره ولی فاخته اخم کرد. تکبال عذرخواهانه دستی به سرش کشید ولی فاخته آزرده کشید عقب.
-ول کن لازم نکرده. خوب می گفتی. در غیبت کرکس تو تنهایی؟ چیه؟ نکنه این هم از اسراره و نمیشه بهم بگی یا به قول خودت نمی دونی.
تکبال به اخم فاخته لبخند زد ولی فاخته نخندید.
-فاخته! بیخیال دیگه!
ولی فاخته با اخم سرش رو انداخته بود پایین. اخمی ظریف و غمگین. تکبال نگاهش کرد. فحشی به خودش و دلش داد و تسلیم شد.
-جوجه مسخره! بگو حرف حسابت چیه.
چهره فاخته کمی باز تر شد و در حالی که با اعتراضی نه چندان سفت1ضربه بال به شونه کبوتر می زد با لحنی به ظرافت اخم هاش گفت:
-جوجه خودتی. حرفم هم حسابه. جواب هام رو بده.
تکبال دستش رو گرفت و خندید. واسه چی باید صاحب این دست ها و این نگاه رو به خاطر1مشت جواب بی محتوا و به درد نخور دلگیر می کرد؟ این توی ذهنش چرخید و دست فاخته رو محکم تر و گرم تر فشار داد. صدای آهسته فاخته سکوت رو شکست.
-داشتی می گفتی. در غیبت کرکس تو اونجا تنهایی؟
-نه. تنها نیستم. بقیه هستن.
-بقیه کی هستن؟ یعنی چی هستن؟ اصلا چجور موجوداتی هستن؟
-اون ها خفاشن. خفاش های بالغ.
-چی؟ خفاش؟ ولی خفاش ها که پرنده های روز نیستن. تو چجوری وسطشون می پلکی؟
-نمی دونم. ولی پلکیدنم وسطشون سخت نیست. نه بیشتر از جفت شدن با1کرکس هیولا.
-آره خوب این هم حرفیه. ولی تو با اون خفاش ها که هستی چیکار می کنی؟ آخه اون ها هیچیشون شبیه تو نیست.
-کاری نمی کنم. همراهشون میرم و میام.
-زندگی خفاش ها چه جوریه؟
-شبیه همه زنده هاست دیگه. با1کمی تفاوت های مخصوص به خودشون.
-اون ها چه جوری هستن؟ قواعدشون مثل روز رو هاست یا فرق می کنه؟
-قواعد عمومی خفاش ها رو نمی دونم ولی این دسته ای که من قاطیشون شدم قواعد خودشون رو دارن. قواعد1دسته منسجم و منظم که در عین بی قانونی به قواعد داخلی خودشون پایبندن.
-مثلا چه قواعدی؟ یکیش رو بگو.
-یکیش اینکه حرف کرکس در هر صورتی بینشون سنده و در رو هم نداره. مگر اینکه خودش حرفش رو عوض کنه وگرنه حرف آخر حرف کرکسه.
-عجب!یعنی تو هم باید روی خط این قواعد راه بری؟
-بله دقیقا. من جزو اون دسته ام پس باید به قوانینشون عمل کنم.
-ولی تو کبوتری. بعضی قوانین خفاش ها شاید به طبیعت تو جور در نیاد. اینطور مواقع چیکار می کنی؟
-هیچی. باید جور دربیاد. اگر در نیاد باید طبیعتم رو تاب بدم تا جور در بیاد.
-چه عجیب!ببینم جز تو باز هم پرنده روز اون وسط پیدا میشه؟
-آره. خود کرکس.
-به جز کرکس.
-خوب، نه.
-تکی! تو به نظرم1مرضی توی جونت هست که اگر دروغ نگی حالت بد میشه درسته؟ من مطمئنم داری دروغ میگی. اونجا باز هم پرنده هست و تو به من نمیگی.
تکبال به اخم فاخته که دوباره داشت پر رنگ می شد نظر انداخت و از سر درموندگی از دست دلش آه کشید.
-کلاغ ها هم هستن ولی همیشگی نیستن.
-دیگه؟ باقیش رو هم بگو.
-دیگه، دیگه هیچ کس.
-تکی!
تکبال خواست بگه هیچ کس هیچ کس هیچ کس. ولی…
-بی معرفت! با من هم آره؟
فاخته با نگاهی صاف درست توی چشم های تکبال خیره شد. تکبال برای1لحظه حس کرد تمام دنیا رفت بالا و رفت بالا و…
-چه شیرین!
تصویر آسمون که از داخل چشم های شفاف فاخته منعکس می شد، دستی ظریف که روی شونهش فرود اومد و…
-هست. یکی هست. 1عقاب طلایی.
-عجب!بابا چه جمع آنتیکی هستید شما ها! گفتی عقاب طلایی؟ یعنی اسم و نژادش طلاییه؟
-نه. اون واقعا طلاییه. مثل1دسته ستاره برق می زنه. انگار از تابش های آفتاب درستش کردن. پر هاش برق برقیه.
-باید موجود جالبی باشه. تو نمی ترسی صیدش بشی؟
-نه. خورشید صیدمون نمی کنه.
-پس اسمش خورشیده. تو جفت کرکس شدی وسطشون می لولی. این خورشید با چه مجوزی وارد شده؟ چطوره که کسی ازش نمی ترسه؟
-اون از دست تکمار در رفته. بقیه توی جنگ نجاتش دادن. خورشید با کرکسه. به خاطر تکمار.
-تکمار کیه؟
-دشمن کرکسه. خورشید رو می خواد.
-این تکمار چیه؟
-تکمار1عفعی خیلی بزرگه.
-خوب این وسط خفاش ها و کرکس و تو چیکاره هستید؟
-باید بجنگیم.
-با این ماره باید بجنگید؟ سر خورشید؟
-نه. سر جوجه هایی که دسته تکمار صید می کنن. اون ها جوجه ها رو زنده له می کنن. ازشون فقط پر و خون و خورده استخون جا می مونه.
-آهان! پس کرکسِ تو شده حامی ضعیف تر ها؟
-نه. کرکس از قلمرو خودش دفاع می کنه، خفاش ها از کرکس. خورشید انتقام می گیره. من دلواپس جوجه هام.
-اوه پس تو این وسط از همه قلب طلایی تری! خوب این تکمار به قلمرو کرکس چیکار داره؟ چیزی که واسه جفتشون فراوونه جنگل.
-کرکس به تکمار حقه زد. خورشید رو از چنگش درآورد. خودش هم تسلیمش نشد.
-پس کرکس تو1قهرمانه که تسلیم این ماره نمیشه و اون هم می خواد حالش رو بگیره آره؟
-مثل اینکه آره.
-و این خورشید خانم انتقام چی رو می گیره؟
-انتقام خودش. انتقام تمام خونوادهش. همه مردن. همه به فریب تکمار مردن. خورشید گرفتارش شد. حالا در رفته. می خواد انتقام بگیره.
-کرکس به تکمار چه حقه ای زد؟
-نمی دونم. 1چیزی در مورد خورشید.
-خوب چیکارش کرد؟
-نمی دونم.
-تکی! به من بگو. من به کسی نمیگم. بهم بگو. بگو.
تصویر دنیا دیگه منعکس نمی شد. اصلا تصویری نبود. فقط فاخته بود و اون نگاه شفاف و اون2تا دست ظریف که روی شونه هاش رو نوازش می کردن و پر های روی سرش رو به هم می ریختن و دوباره مرتب می کردن و دوباره و دوباره.
-تکی! بهم بگو.
-من نمی دونم. به خدا نمی دونم. خیلی دلم می خواد بدونم. بلاخره می فهمم. الان نمی دونم.
-باشه پس وقتی فهمیدی به من بگو.
-نباید بگم. نباید هیچی بگم.
-بیخیال تکی! من به کسی نمیگم. به هیچ کس نمیگم.
بارون1دفعه باریدن گرفت. اول ملایم و بعد خیلی سریع تند شد. فاخته به اطراف نظر انداخت. قطره های ریز بارون چنان تند می باریدن که در1لحظه فاخته حسابی خیس شد. دیگه نمی شد بیرون بمونن. فاخته خودش رو جمع کرد و پر هاش رو تکوند. قطره های آب پاشید به همه جا و نگاه تکبال رو خش انداخت.
-چی بود؟
-چیزی نبود. بارونه. داریم خیس میشیم.
-آهان!خوب باشه بذار بشیم.
-چیچیرو بذار بشیم؟ بیا بریم داخل. اینجا خیلی سرده و داره سرد تر میشه.
-فاخته! محض رضای خدا برو داخل بذار چند دقیقه اینجا با خودم بمونم.
-بمونی که چی بشه؟ الان هوا روشنه. جوجه ها بیدارن. خورشید خانم هم نمیاد ببردت. مارها هم الان توی پناه گاه هاشون چپیدن. می بینی؟ هیچ خبری این بیرون نیست. همراهم بیا بریم داخل. خوب حالا چرا این شکلی شدی؟
-فاخته!این مزخرف ها رو…
-خودت بهم گفتی.
-من؟ من کی گفتم؟
فاخته زهرخندش رو خورد.
-پاشو. پاشو بیا بریم. از خستگی داری پرت و پلا میگی تکی.
-من پرت و پلا نمیگم. من اصلا. من هیچ وقت.
-خوب حالا تو هم! باشه. بلند شو بریم من خیلی از اینطوری خیس شدن خوشم نمیاد.
-ولی آخه من…
-خیالت جمع. من به کسی نمیگم. تمامش بین خودمون می مونه. فقط بین خودمون2تا.
تکبال خواست حرفی بزنه ولی نگاه و دست های فاخته چنان آرامشی بهش داد که حس کرد سست شد. چنان سست که می تونست همونجا بشینه، بخوابه، بره تا اون طرف دنیای شفافی که می رفت بالا و می چرخید و می چرخید.
-بلند شو تکی. بلند شو بریم. دلواپس نباش. کرکس چیزیش نمیشه. اون ماره هم کاری ازش بر نمیاد. خورشید هم گیر نمی کنه. جنگ هم فعلا بی جنگ. من هم هیچی به کسی نمیگم. حالا پا شو بریم توی لونه.
فاخته دستش رو گرفت و خواه ناخواه از جا بلندش کرد و بردش طرف لونه. دم در، نگاهی آروم به چشم های نگران و غمگینش انداخت.
-اینقدر بد نبین! بد نباش! من1دوستم. رفیقم. رفیق تو. اینهمه از طرفم دلواپس نباش. من متفاوتم. 1رفیق متفاوت. باورم کن و اخم هات رو هم بریز دور. بخند!
تکبال از تصور اینکه خودش بدون اینکه بفهمه چطوری، باعث شده بود اسراری که اونهمه لازم بود پوشیده بمونن برملا بشن هم متفکر بود و هم عصبانی. ولی به خودش که اومد دید دست هاش توی دست های ظریف فاخته گره خورده و نفهمید از کی در حال لبخند زدنه. هر2با صدای پرپری از جا پریدن و وارد لونه شدن.
-هی شما ها! چقدر خیسید! می خوایید اونجا بمونید تا خیس تر بشید؟ بیایید تو دیگه.
تکبال و فاخته در برابر نگاه عصبانی چلچله شونه به شونه وارد لونه شدن. توی لونه روی افرا مثل همیشه بود. گرم، شلوغ، قشنگ. انگار1آسمون پر از جیک جیک رو آورده بودن روی این افرا و توی این لونه. تکبال در1چشم به هم زدن لا به لای جوجه های شلوغ گیر کرد. فاخته درست به وسط خشم چشم های چلچله نگاه کرد و کاملا آگاه خندید.
-سلام چلچله.
چلچله فقط گفت:
-خیس شدید.
-آره خوب ولی من عاشق بارونم. می دونی که!
چلچله لحظه ای ماتش برد.
-دروغ میگه. فاخته بارون دوست نداره. از خیس شدن متنفره. داره دروغ میگه!
فاخته با لبخند دستی به شونه چلچله زد و نگاه ازش برداشت و به تکبال نظر انداخت. توی چشم هاش هنوز همون تردید و دلواپسی آزاردهنده موج می زد. فاخته بی توجه به نگاه ها رفت و دست انداخت دور شونه هاش و توی گوشش زمزمه کرد:
-احمق نباش رفیق. گفتم که، من به کسی نمیگم.
نوازش سریع فاخته و جمله های کوتاه در گوشیش همراه با لبخند ظریفش تمام منفی ها رو از نگاه و از دل تکبال برد.
-تکبال!نگاه کن ببین من بلد شدم دمم رو چطوری درست کنم؟ قشنگه مگه نه؟
تکبال سبک چرخید و پرپری کوچولو رو بغل کرد. فاخته تماشاشون می کرد. تکبال مشغول بود. فاخته شونه بالا انداخت.
-مطمئن باش که به کسی نمیگم. البته که نمیگم. امتیاز این سرگرمی مضحک فقط مال خودمه. با هیچ کدوم از این خورده ریز ها تقسیمش نمی کنم. مطمئن باش.
صدای تیز و ریز جیغ چلچله درست زیر گوشش به شدت از جا پروندش.
-آهای فاخته کجایی؟
-اه چلچله چرا توی گوشم جیغ می کشی؟
-دیدم هرچی صدات می کنم جواب نمیدی گفتم نکنه خوابی خواستم بیدارت کنم.
-بی مزه!چلچله بی مزه خنک!
-خودتی. جوجه بی ریخت!
-چلچله!الان بهت میگم.
-وای تکبال!این زده به سرش می خواد بزندم. تکبال آآآی تکبال بیا جمعش کن آآآی جمعش کن این جوجه فاخته بی ریخت و بد قیافه رووو.
و تمام لونه به همین سادگی رفت هوا. فاخته قاطی بقیه مشغول شد بدون اینکه هیچ کس هیچ اثری از اونچه توی ذهنش می گذشت رو در نگاهش دیده باشه.
سر شب، زمانی که جوجه ها توی شیرینی خواب غفلت غوطه ور بودن، تکبال مثل روح بی صدا از لونه زد بیرون و مسافتی رو رفت تا پنهان از دید جوجه ها روی شونه های مشکی به طرف منطقه سکویا پرواز کنه. اون شب هوا به شدت بد بود. مشکی واسهش گفت که کرکس هنوز برنگشته و بقیه امشب حسابی مواظبن چون نیمه های شب توفان میشه و شاید لازم باشه اگر فردا شب هم کرکس بر نگشت افرادی رو برای جستجو و کسب خبر تا نیمه های راه دشت بفرستن و ضمن گفتن همه این ها تکبال رو دلداری می داد که نگران نباشه و هیچ اتفاق بدی در کار نیست.
نیمه شب، توفان شروع شد. باد زوزه می کشید و صدا های ترسناکی رو با خودش می آورد. انگار100ها مار با هم داشتن هیس هیس می کردن. خفاش ها دقیق تر از همیشه مراقب بودن و پنهان از نگاه هم، سعی می کردن گاه گاهی به دور دست هم خیره بشن بلکه سایه ای رو ببینن که از سمت دشت میاد. اما شب کاملا سیاه بود. چنان سیاه1دستی که انگار هرگز طلوع هیچ صبحی قادر به شکافتنش نبود. توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد.
-خوشبین!از نیمه شب گذشته. به نظرت این توفان تا کی ادامه داره؟
-شاید تا صبح شاید هم بیشتر.
-بچه ها میگن شاید تگرگ بیاد.
-وای اگر تگرگ بیاد کرکس و کلاغ ها داقون میشن.
-مشکی تو واقعا خیال می کنی کرکس الان وسط راهه؟ مطمئن باش اینطور نیست. به هر دلیلی که بوده کرکس اصلا حرکت نکرده.
-من با خوشبین موافقم مشکی. بهش فکر نکن. کرکس هر جا که هست هم خودش و هم کلاغ ها رو زیر تگرگ نمیده. خوب دیگه من دارم میرم طرف شرق. شما ها هم هوای اوضاع رو داشته باشید و طبق معمول اگر چیزی دیدید علامت یادتون نره.
تیزبین این ها رو گفت و پرید. توفان داشت شدید تر می شد. خفاش ها دیگه به زحمت در برابر باد دووم می آوردن. تیزرو و تکرو تقریبا بازیچه باد شده بودن و اگر هم رو رها می کردن محال بود بتونن برنده باشن و باد می بردشون.
-تیزرو دارم ول میشم.
-نترس نمیشی گرفتمت.
-یعنی به نظرت ما هنوز باید به گشتمون ادامه بدیم؟
-دیوونه شدی تکرو؟ معلومه که باید ادامه بدیم.
-آخه چرا؟ توی این قیامت که چشم چشم رو نمی بینه چه اتفاقی بدتر از این توفان می تونه بی افته؟ ما که خیر سرمون پرنده های شبیم توش موندیم. شاهین ها و حتی مار ها هیچ مدلی از پسش بر نمیان.
-با اینهمه ما باید مواظب باشیم. این احتمال رو هم بده که اون ها هم همین خیال رو کنن و بخوان غافلگیرمون کنن.
-درست میگی ولی آخه باید بتونن غافلگیرمون کنن یا نه؟ توی این هوا چجوری می خوان به اینجا برسن. حمله توی سرشون بخوره. این واقعا شدنی نیست.
-اون چیه اونجا؟ چقدر هم بزرگه! یعنی شاهین ها هستن؟
-نه بابا اون خورشیده. داره علامت میده. ببین همه دارن جمع میشن. بیا بریم.
-باشه ولی من نمی تونم خلاف جهت این باد پرواز کنم.
-خودت رو نگه دار داره می بردمون.
-باید داد بزنیم تا بیان کمکمون وگرنه باد می بردمون.
-آهااای!کمک! آی داریم میریم کمک! یکی به ما کمک کنه!
تیزرو و تکرو فریاد می زدن ولی زوزه های باد چنان بلند بودن که صداشون به جایی نمی رسید. عاقبت زمانی که خسته و ناامید شده بودن خفاش ها و خورشید متوجه وضعیت خطرناکشون شدن و در1چشم به هم زدن جنگ دسته جمعیشون رو با باد برای پس گرفتن یار هاشون شروع کردن و چند لحظه بعد، خسته ولی پیروز همراه تیزرو و تکروی بی حال از خستگی به زیر شاخه های تاک بزرگ پناه بردن.
توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد. چیزی نگذشت که انگار تمام دنیا به جهنمی از سرما و زوزه باد و کمی بعد، تگرگ تبدیل شد. خفاش ها بی اراده توی دست باد به این طرف و اون طرف پرتاب می شدن. جهت رو دیگه نمی شد تشخیص داد. همدیگه رو گم کردن. بدون اینکه بفهمن کجا دارن میرن به جای اینکه به طرف بقیه پرواز کنن از هم و از منطقه دور و دور تر می شدن. هیچ کدوم نمی دونستن کجا هستن و هیچ کدوم نمی دونستن کجا دارن میرن. وحشتناک بود. وسط این هیاهوی جهنمی، صدایی که زوزه های باد و غرش های آسمون رو شکافت و تمام خفاش های دور و نزدیک رو متوجه خودش کرد. صدایی موزون، ظریف، رثا و بلند.
-آهای کجا هستید؟ هر کسی می شنوه بره به طرف صدا. این صدای فولوت تک پره.
تک پر از نگاه تکبال خفاش جالبی بود. مثل آب پاک، مثل ماه معصوم، مثل گل شکفته، مثل بارون مهربون و مثل تمام موجودات متعهد جهان دلواپس همه اون هایی که اسم رفیق روشون بود. تک پر با احساس ترین خفاشی بود که تکبال و حتی خفاش ها می شناختن. هنرمند و حسابی با ذوق بود. با چوب فولوت می ساخت و چه قشنگ می زد. جفتش لالا هم توی دسته خفاش های جنگل سرو با ظاهر آروم و معمولیش همه رو به اشتباه مینداخت چون پای عمل که می اومد وسط قهرمانی بود برای خودش. و حالا تک پر داشت با تمام قدرت و همه نفسش فولوت می زد. تک پر می زد تا گم شده ها رو از توفان پس بگیره و به دشمن های احتمالی بگه که جنگل سرو بیداره و آماده. خفاش ها که با شنیدن صدای فولوت تک پر از بین اونهمه سر و صدا جون گرفته و راه رو هم پیدا کرده بودن به هر بیچارگی که بود شروع کردن به جنگ با بادی که باید در جهت مخالفش پرواز می کردن تا به دستهشون برسن. بعضی ها که هم رو اتفاقی پیدا کرده بودن جمع شدن و در نتیجه قدرتشون بیشتر شد و راحت تر از پس باد بر اومدن و در راه برگشت دسته های کوچیک به هم بر می خوردن و بزرگ تر می شدن و…توفان کم کم به فولوت تک پر، به اتحاد خفاش ها و به پرواز های دسته جمعیشون می باخت. خفاش ها لحظاتی بعد می تونستن توی نور برق های شدید آسمون درخشش خورشید رو ببینن که چرخ می زد و گم شده ها رو با حرکت بال های درخشانش راهنمایی می کرد و تک مونده هایی که زورشون به توفان نمی رسید رو برمیداشت و با خودش به پناه شاخه ها می برد. ساعتی بعد، توفان به اوج خودش رسیده بود ولی خفاش ها همهشون بدون حتی1غیبت دور هم جمع شده و زیر شاخه ها پناه گرفته بودن. تک پر همچنان می زد تا اگر کرکس و دستهش در حال برگشت بودن و اون ها هم مثل خودشون گرفتار توفان شدن بتونن صدا رو بشنون و راه رو پیدا کنن. سیاهی انگار همه جهان رو قورت داده بود. چشم چشم رو نمی دید. خفاش ها همه دور هم جمع شده بودن و تک پر همچنان فولوت می زد. از اون فاصله2قدمی رو هم نمی شد دید. تکبال گوش به فولوت تک پر و بین خورشید و مشکی از غرش های رعد و بارش تگرگ و زوزه های بادی که درخت ها رو مثل چوب های خشک تاب می داد و سرمای حاصل از ترس غیبت کرکس بی صدا می لرزید. توفان همچنان با تمام قدرت می تاخت. خفاش ها به محض اینکه تونستن به خودشون مسلط بشن و موقعیت رو درک کنن خیلی سریع هماهنگیشون رو دوباره به دست آوردن و تحت فرماندهی خورشید بدون اینکه پرواز کنن زیر شاخه های تاک پخش شدن و بعضی هاشون هم به همین ترتیب به زیر شاخه های درخت های دیگه خزیدن و بلاخره تمامشون لای شاخه های درخت های اطراف طوری پناه گرفتن که اگر لازم شد بتونن تا جای ممکن به اوضاع مسلط باشن. تک پر همچنان می زد و می زد. توفان انگار داشت شب رو هم منفجر می کرد. مثل روح خبیسی که قصد داره آخرین و تنها حصار نگه دارندهش رو نابود کنه و خدا می دونست بعدش به چی تبدیل بشه. خفاش ها هر چند لحظه1بار با علامت مخصوص اعلام امنیت به هم می فهموندن که اوضاع همچنان امنه و خطری نیست. ولی این وضع تا صبح دوام نیاورد.
-خوشبین!ما نمی بینیمت. کجا هستی؟
-من اینجام تکرو. درست2تا شاخه دور تر از شما. صدام می رسه؟
-آره می رسه ولی خودت دیده نمیشی.
-بذار نشم. من هم نمی بینمت. تیزرو باهاته؟
-آره خوشبین من اینجام. ولی یکی بهم بگه توی این قیامت که ما حتی بغلدستمون رو نمی بینیم چطور می تونیم خطر رو اگر پیش بیاد تشخیص بدیم؟
-خطر همیشه مدل خاص خودش رو داره. میشه تشخیصش داد.
-آخه چجوری؟
-بذار هر زمان پیش اومد بهت میگم.
-شما2تا دیوونه اید. خوشبین تو هم خلی ها! خطر چیه؟ معلومه که پیش نمیاد. این مراقبت های ما فقط واسه احتیاط…
-هیس! گوش بدید!
-تیزرو بس کن دیگه. الان وقته شیطونیه؟
-نه خوشبین جدی میگم گوش بدید.
خوشبین و تکرو گوش کردن. جز قیامت توفان هیچ صدایی نبود. اگر هم بود شنیده نمی شد. این رو به تیزرو گفتن.
-تیزرو اینهمه نگران نباش. حتما صدای باد بوده.
-هیچی نگو تکرو.
-شما2تا!چی شده که من نفهمیدم؟
-خوشبین!به نظرم…
تکرو از جا پرید و با آروم ترین صدایی که می شد به گوش مخاطب هاش برسه گفت:
-ساکت باشید و گوش بدید!
لحظه ای مکث.
– 1چیزی داره پایین این شاخه ها و درست پشت سرمون راه میره.
در کمتر از1ثانیه اتفاق افتاد. خوشبین و تیزرو گوش کردن و هر2در1لحظه همراه تکرو از جا پریدن و3تایی با تمام قدرت علامت خطر رو جیغ کشیدن.
غوغای غریبی که بعدش به پا شد فقط می تونست1کابوس ترسناک باشه. درگیری در1لحظه شروع شد و بلافاصله به اوجش رسید. خفاش ها مهلت نداشتن بفهمن اون موجودات کی و چطور توی این جهنم سیاه خودشون رو رسونده بودن. فقط می زدن و دیگه هیچ. خورشید رو نمی شد توی اون هنگامه از دید پنهان کرد. برق لحظه به لحظه می زد و خورشید انگار از همیشه درخشان تر دیده می شد و کاریش هم نمی شد کرد. اگر فقط چند لحظه زودتر فهمیده بودن می شد1کاریش کرد. خورشید می شد جایی پناه بگیره ولی این1شبیخون واقعی بود و خفاش ها درست و حسابی غافلگیر شدن. درست نمی دونستن باقی یار هاشون در چه وضعیتی هستن و فرصت هم نداشتن که بدونن. مشکی و تیزبین سعی می کردن خورشید رو متقاعدش کنن که از معرکه در بره و موفق نمی شدن. تکبال داشت از شدت ترس سکته می زد ولی…با ضربه ای که نفهمید از کجا اومد و بهش خورد مثل پر کاه پرت شد1طرف. چیزی نمی دید و جز سر و صدا های گنگ هیچی نمی شنید. باید1کاری می کرد. هر کاری. در1لحظه صدای عجیبی همراه رعد وحشتناک شنیده شد و بعد انگار تمام سر و صدا ها از جایی که تکبال پیش از پرت شدنش خورشید رو اونجا دیده بود می اومد. تکبال دیگه فرصت نداشت بترسه. باید کمک می کرد. باید خورشید رو نجات می داد وگرنه…فکری مثل برق از سرش گذشت. با تمام توانش و با معصوم ترین و درمونده ترین صداش جیغ کشید:
-خورشیییییید!کمک!
هنوز صداش وسط باد می پیچید که دستی قوی توی هوا گرفتش.
-تکی!چیزی نیست گرفتمت.
تکبال با حالتی به شدت متشنج خودش رو انداخت توی بغل خورشید و بدون کنترل شروع کرد به جیغ کشیدن.
-خورشید!خورشید می ترسم خورشید! کرکس! کجایی بیا! کرکس! بیا می ترسم. می ترسم کرکس! می ترسم بیا می ترسم.
-آروم باش تکی! تکی! اه خفه شو بچه!
ولی تکبال خیال نداشت خفه بشه.
-بریم از اینجا بریم می ترسم. می ترسم بریم پیش کرکس. بریم می ترسم. من کرکس رو می خوام…
خورشید در حالی که از شدت حرص تقریبا به همون شدت تکبال می لرزید هوار زد:
-بسیار خوب جونور بی خاصیت عوضی! می برمت بالای سکویا. ولی اون بالا باید تنها بشینی و خفه شی. حالا صدات رو ببر داریم میریم.
خورشید در حال گفتن این حرف ها با یکی از بال هاش ضربه ای محکم به شاهین بزرگی که از سمت چپ به طرفش شیرجه زد کوبید و پرتش کرد عقب. تکبال ایندفعه دیگه با وحشتی حقیقی جیغ کشید ولی خورشید بی اعتنا به خطری که هنوز از سرش نگذشته بود پرواز کرد و با نهایت سرعت به طرف بالای سکویا پرید در حالی که چندتا سیاهی بزرگ از فاصله دور سعی در تعقیبش داشتن و به خاطر باد و تگرگ و ارتفاع بهش نمی رسیدن. تکبال هنوز گریه می کرد و خورشید بی اندازه عصبانی بود. بلاخره به بالای سکویا رسیدن. خورشید با حرص ضربه ای خیلی محکم به در لونه کرکس کوبید. در باز شد و خورشید خودش و تکبال رو پرت کرد داخل.
-بسیار خوب این هم جای امن. حالا همینجا بمون. از اینجا جم نمی خوری تا ماجرا تموم بشه. خودم میام می برمت پایین. لعنتی دیگه جات امنه خفه شو دیگه!
خورشید این ها رو گفت و تکبال رو با حرص پرتش کرد روی همون بستر پر. بعدش هم پرید که بره بیرون و به بقیه که در حال جنگ بودن ملحق بشه. تکبال مثل برق از جا پرید و داد زد:
-خورشید پشت سرته!
خورشید بدون هیچ فکری به طرف در چرخید و…ضربه تکبال چنان سریع و چنان محکم بود که حتی خودش هم فرصت نکرد کمی شدت ضربش رو بگیره. سر در نمیاورد چطور تونسته بود همچین ضربه ای بزنه. خورشید که نفهمیده بود از کجا خورده حتی مهلت حیرت رو هم پیدا نکرد.
-آآآخخخ سرم!
تکبال لحظه ای وحشتزده بالای سر خورشید که بی حرکت کف لونه ولو شده بود ایستاد و تماشا کرد.
-معذرت می خوام خورشید ولی تو واقعا هیچ چاره دیگه ای برام نذاشتی.
در با چنان شدتی باز شد که تکبال بی اختیار از جا پرید و بدون تفکر به طرف مهاجم خیز برداشت بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه.
-آخ وای سوختم! نه فسقلی نکن! این کار رو نکن منم مشکی.
هیچ کدوم وقت نداشتن تعجب کنن. تکبال از دیدن مشکی و مشکی از دیدن خورشید بی هوش و بدتر از اون، تکبال ضعیف و بی پرواز و بی دست و پا که معلوم نبود چجوری نزدیک بود آتیشش بزنه و خشکش کنه.
-مشکی!وای ببخشید! نفهمیدم تویی. چیزیت نشد؟
-نمی دونم به نظرم خون توی رگ هام برعکس چرخید. ولش کن الان که زنده ام. چی به سر خورشید اومده فسقلی؟
-من زدم توی سرش. آخه می خواست بیاد پایین.
-کار خوبی کردی! دیدم نیستید اومدم ببینم اینجا چی شده. خورشید اینجا جاش امنه. خودت هم همینجا بمون و از هیچی نترس. من باید برم ولی برمیگردم.
مشکی این ها رو در حال رفتن و با نهایت عجله می گفت.
-برو مشکی اصلا دلواپس این بالا نباش. من نمی ترسم خورشید هم بیدار بشو نیست.
-ممنونیم فسقلی. اینطوری خیالمون راحت تره.
-برو مشکی فقط برو نذار برسن این بالا.
-مطمئن باش.
مشکی این ها رو گفته نگفته تقریبا خودش رو از بالای سکویا پرت کرد پایین. تکبال نفس عمیقی کشید و با چهره ای که هیچ نشونی از اون کبوتر وحشتزده و متشنج چند لحظه پیش درش نبود از لونه کرکس زد بیرون و روی شاخه مقابل در ایستاد. تمام تمرکزش رو داد به چشم هاش تا ببینه و کم و بیش می دید. سیاهی هایی رو می دید که توی هم می لولیدن و به شدت درگیر بودن. می دید که بعضی هاشون که بزرگ تر بودن به هر قیمتی بود می خواستن از سد کوچیک تر ها که بیشتر هم بودن رد بشن و به طرف سکویا بیان. می دید که توفان و باد و تگرگ هم طرفدار مهاجم هاست و می دید که خفاش ها توی دست باد و زیر تگرگ به سبکی علف های خشک به این طرف و اون طرف پرتاب میشن. اگر اینطوری پیش می رفت نتیجه فاجعه بار بود. تکبال با این فکر حس کرد تمام پر هاش سیخ شدن. ولی این حس نبود. واقعا داشت1اتفاقی می افتاد! تکبال نمی فهمید چی داره میشه فقط مطمئن بود که باید این حمله که لحظه به لحظه شدید تر می شد رو دفعش می کرد. ولی چجوری؟ باید1راهی باشه. راهی که بشه از این بالا به مهاجمین شلیک کرد. شلیک! ولی با چی؟ با هرچی که در دسترس باشه. دونه های تگرگ، خورده های چوب، ولی خورده چوب از کجا باید بیاد؟ از این شاخه بزرگ و خشکیده کنار لونه که کرکس همیشه می گفت می خواد ببردش و از مزاحمتش خلاص بشه. باد انگار از سر عمد هم جهت با مهاجمین می وزید و انگار هلشون می داد تا راحت تر از خفاش های در حال تار و مار شدن رد بشن. تکبال با تمام وجود خواهان قدرت بیشتر بود تا بتونه اون شاخه کلفت رو بشکنه ولی اون فقط1کبوتر بود. کبوتری که داشت پیشروی دشمن رو به طرف خودش و خورشید تماشا می کرد و باید می جنبید. باید تمام سعیش رو می کرد تا جلوشون رو بگیره. شاخه رو2دستی چسبید. چقدر دلش می خواست قدرت خورد کردن و پاشیدنش به طرف دشمن رو داشت! می خواست! می خواست!بی نهایت. حس کرد دست هاش از شدت فشاری که به شاخه میاورد گرم و گرم تر میشن. باز هم گرم تر. داغ!
صدای باد و صدای رعد و صدای جنگ توی گوشش می پیچید و تکبال تمام تمرکزش روی شاخه و روی هدفی بود که درست در مقابلش و پایین تر از خودش بود و داشت بالا و بالاتر می اومد. شاخه سفت، کلفت و محکم بود و…از اون پایین بالای سکویا دیده نمی شد و زمانی که خفاش ها صدای جیغ ناآشنایی رو شنیدن که بهشون هشدار عقبنشینی می داد مهلتی برای فهمیدن ماجرا نبود چون بلافاصله صدای وحشتناکی شنیده شد و در1عان بارون خورده چوب های تیز به ذخامت و طول پر های بلند بود که مثل بلای جهنم بی وقفه و سیلوار از بالای سکویا به طرف میدون جنگی که داشت بالاتر می اومد شلیک شد. تیزرو ذخم برداشت و چندتای دیگه هم همینطور ولی بلافاصله تونستن با کمک بقیه خودشون رو از مسیر آتیشبار در ببرن اما شاهین ها اینهمه خوش شانس نبودن. بارون خورده چوب های تیز با چنان شدتی می بارید که تمام خفاش ها رو فراری داد و شاهین ها رو سردرگم کرد. و این سردرگمی زمانی به ترس حقیقی تبدیل شد که توی نور1برق شدید دیدن که اون چوب ها به خاطر شدت ضربه پرتابشون و تیزی نوک هاشون به هر جا می خوردن تا بیخ فرو می رفتن و دیدن که2تا از نفراتشون پوشیده از تیر های چوبی و غرق خون از بالا به پایین و به قلب تاریکی سقوط می کردن در حالی که به چیزی مثل جوجه تیغی های صلاخی شده شبیه شده بودن. زیاد طول نکشید که مهاجمین عقب نشستن و زیاد طول نکشید که صدای فولوت تک پر دوباره بلند شد. جنگ همچنان در جریان بود و بارون تیر های چوبی روی سر هر کسی که از1حدی به بالای سکویا نزدیک تر می شد می باریدن و زیاد طول نکشید که جنگ به نفع خفاش ها مغلوبه شد و شاهین ها که حالا چندتا کمتر شده بودن به سرعت عقب نشستن و توی باد و بوران و سیاهی پخش و گم شدن و تک پر این وسط برای چی فولوت می زد؟! کسی نمی دونست. هیچ کس جز مشکی که توی اون قیامت یادش مونده بود این مدل فولوت زدن علامت دیده شدن حضور کرکسه. مشکی فهمید و هوار کشید. بقیه هم فهمیدن و نعره های پیروزمندانه دسته جمعیشون ایندفعه دیگه واقعا توفان رو مغلوب کرد. لحظه ای بعد، همه دیدن و فهمیدن. کرکس نزدیک منطقه سکویا بود و کلاغ ها هم همراهش بودن.
چیزی به صبح نمونده بود. کرکس و کلاغ ها و خفاش ها و همه و همه بعد از هلهله های دسته جمعی که به احتمال قریب به یقین تمام جنگل رو لرزونده بود زیر شاخه های تاک بزرگ جمع شده و مست پیروزی خفاش ها به شاهین های مهاجم و بازگشت کرکس و شنیدن خبر موفقیت کرکس توی دشت توی هم می لولیدن. کلاغ ها به طرز کشنده ای خسته بودن ولی شادی مانع بریدنشون می شد. از خفاش ها هم تیزرو و10-12تای دیگه بد زخمی شده بودن ولی زخم هاشون کشنده نبود بنا بر این مانع حضورشون در جمع نمی شد. خورشید رو به هوش آورده بودن که بعد از دوا و درمون زخم زخمی ها در حالی که مثل خوابزده ها گیج می خورد رو به روی کرکس تقریبا از حال رفته بود.
-نمی دونستم درمان گری هم می دونی خورشید! این حرف نداره. چرا زودتر نگفتی؟ تو امشب1لیست کامل از هنر هات به من میدی تا ببینم دیگه چه داشته های به درد خوری در تو هست که به کار میاد و ازشون بی خبریم.
فضا از صدای خنده ها منفجر شد. خورشید پشت چشمی واسه کرکس نازک کرد که باعث شد سرش به شدت درد بگیره و تمام دنیا دور سرش بچرخه. کرکس با مهربونی گرفتش که نیفته و همراه بقیه خندید.
-خوب دیگه بسه. اینهمه سر و صدا نکنید الان تمام جنگل از دست شما ها بیدار شدن.
-تقصیر ما نبود کرکس. اون ها از دست توفان و شاهین ها بیدار شدن.
-راست میگه. کرکس نبودی ببینی چه داستانی داشتیم.
-آره آره افتضاح بود.

-آروم باشید. نتیجهش که بد نبود. حالا یکیتون، تعکید می کنم، فقط یکیتون خبر ها رو خلاصه بهم بده.
-اول تو کرکس! اول تو.
سر و صدا دوباره رفت آسمون.
-خوب خوب باشه اول من. توی دشت همه چیز به حالت عادی و کاملا امن برگشته. مارها کاملا از اونجا پاک شدن، دشتی ها امشب راحت خوابیدن و از حالا همیشه راحت می خوابن، ما چندتا ذخمی داشتیم ولی بدون تلفات، و دیگه؟ دیگه نوبت شما هاست.
خوشبین از وسط همهمه شادی که هر لحظه می رفت به هلهله تبدیل بشه به حرف اومد.
-بعد از رفتن تو3تا عقاب اومدن و بهمون در مورد شاهین های تکمار هشدار دادن و خبر قصد شبیخونشون رو بهمون رسوندن. ما منتظرشون بودیم تا اینکه امشب بلاخره حمله کردن. حسابی غافلگیر شدیم ولی حسابی بیچاره شدن. خورشید هم حسابی سنگ تموم گذاشت و باید صبح بشه تا بریم پایین و ببینیم روی زمین چه خبره. خورشید فسقلی رو از معرکه برد و از بالای سکویا با خورده چوب تیر بارونشون کرد.
خوشبختانه هیچ کس نگاه بسیار متعجب خورشید رو ندید که با چشم های از حدقه بیرون زده به جمعیت و به خودش و آخر سر هم به تکبال خیره شد. تکبال که لا به لای دست ها و پر های کرکس ناپدید شده و فقط1سر و2تا چشم ازش پیدا بود بعد از حرکت خیلی آروم و نامحسوس سر خودش رو جمع کرد و قیافهش ترسیم کاملی از سکوت شد. سکوتی معصوم و مهرآمیز. درست همون سکوت مظلوم1کبوتر.
کرکس در حالی که بی توجه به نگاه های آگاه اطرافش تکبال رو با حالتی نه چندان آروم نوازش می کرد، با رضایت همه رو از نظر گذروند و با نگاهی بسیار قدرشناس به خورشید نظر انداخت.
-پس فسقلی من پیش تو بود! تو درش بردی! ممنونم ازت خورشید! خیلی ممنونم ازت! و اون تیر بارون، کار تو حرف نداشت. مثل همیشه. شما ها هم همینطور.
لحظه ای همهمه و بعد،
-خوب، دیگه چه خبر؟
این بار تکرو بود که صدای شادش همهمه رو شکست.
-دیگه خبر ها پیش تک پره.
تک پر آروم خندید و لالا خودش رو در پناه شونه های جفتش جمع کرد و با خوش اخلاقی برای تکرو خط و نشون کشید.
-خوب تک پر! بگو ببینم جریان چیه؟
تک پر فقط لبخندی شاید خجول ولی با تمام وجود شاد به کرکس زد و هیچی نگفت.
-خوب بگید ببینم چی شده؟ خیلی می خوام بدونم. ماجرا چیه؟
خورشید به حرف اومد.
-تک پر داره پدر میشه. لالا بارداره.
لالا با شرمی شاد زیر بال های تک پر پناه گرفت و زیر همهمه های غرق خنده آروم همراه تک پر خندید.
-عجب! این خیلی خوبه! بهت تبریک میگم تک پر! به تو هم همینطور لالا. واسه چی رفتی اون زیر؟ بیا بیرون ببینمت.
لالا با همون شرم شاد از زیر بال های تک پر خزید بیرون. کرکس دست روی شونه های هر2تاشون گذاشت و بهشون خندید.
-تک پر!بیشتر مواظبش باش. جفت باردار رو که وسط جنگ نمی برن. اون هم توی این هوا.
-کرکس باور کن من بهش گفتم ولی گوش نداد.
هی لالا!جفتت زیادی مهربونه. وگرنه به این سادگی نمی شد فرمانش رو نشنیده بگیری.
لالا فقط لبخند زد. تک پر بال هاش رو دور شونه های جفتش حلقه کرد.
-شاید به این خاطره که من بهش فرمان نمیدم. ازش می خوام. اون هم گوش نمیده.
همه زدن زیر خنده. لالا با نگاهی که آشکارا محبت و قدرشناسی ازش می بارید به تک پر خیره شد و همین واسه تک پر کافی بود. کرکس دوباره زد زیر خنده.
-خوب خوب خوب بسه دیگه اگر بیشتر طول بکشه احتمال داره تک پر به شدت لازم داشته باشه که با جفتش بره1جایی تنها باشن و کمی صحبت کنن.
فضای اطراف تاک مثل توپ از شلیک خنده ها ترکید. لالا در حالی که داغ از خجالت به شدت می خندید زیر بال های تک پر پنهان شد و تک پر نگاهی به جمعی که از شدت خنده روی هم غلت می زدن انداخت و با صدایی که از شدت خنده شکسته شنیده می شد داد زد:
-مرض! به چی می خندید؟ چیه تا حالا جفت ندیدید؟
شلیک خنده بود که دوباره رفت هوا. خورشید که هنوز سر گیجه رهاش نکرده بود از این فرصت بهره گرفت و نگاهی چپ به تکبال پروند و با عصبانیت لبخند معصومی از تکبال دریافت کرد.
-خوب دیگه بسه. این توفان که دست بردار نیست. برای هر کاری باید منتظر صبح بمونیم. حالا برید و استراحت کنید. دلتون هم اگر نمی خواد همینجا بمونید تا جونتون بالا بیاد. ولی من خسته ام. شب همگی به خیر!.
کرکس وسط خنده و هیاهوی بقیه تکبال رو بغل کرد و پرید. خورشید با نگاهی خسته ولی نگران به مسیر حرکتش خیره شد ولی کرکس بی اعتنا رفت بالا و روی نوک سکویا مستقیم وارد لونهش شد و در رو پشت سرش بست.
کسی جز خورشید لرزش تکبال رو ندید. کسی هم خیالش نبود. خورشید مثل کسی که با زنجیر آتیشی بستنش لحظه ای به خودش پیچید و سکوت کرد.
بالای سکویا کرکس لحظه ای تکبال رو رها کرد و به طرف دریچه ای رفت که اون شاخه مزاحم از جلوی دیدش کنار رفته بود. با رضایت نگاهی به هوای توفانی بیرون انداخت و خندید.
-آفرین خورشید! هرچند مغزش ایراد داره ولی ایندفعه اتصالیش خیلی به درد خورد!بعد با همون رضایت برگشت و به تکبال نظر انداخت. تکبال چنان می لرزید که انگار وسط یخ گذاشته بودنش.
-چی شده فسقلی؟
-سرده. سردمه.
-واسه چی؟ سرما به چه جراتی در جسم تو ابراز وجود می کنه؟ جسمی که مالکش من هستم؟ همین الان به حسابش می رسم.
تکبال فقط تماشا می کرد. کرکس با قدم های سنگین بهش نزدیک شد. تکبال بی اختیار کشید عقب و کنج دیوار جمع شد. کرکس در حالی که می خندید بی توجه به وحشتی که داشت تکبال رو توی دیوار فرو می برد به طرفش رفت و بی اعتنا به مقاومت بی اختیارش محکم بغلش کرد.
-از دست من در میری عشق من؟ نمیری. تو جایی نمیری جز اینجا. درست همینجا. از دست هرچی می خوایی در بری باید بری همینجا که الان هستی. توی بغل خودم.
تکبال حس کرد الانه که خون توی رگ هاش از گردش بایسته. می دید که تلاشش کاملا بی فایده هست و با وجود مقاومتی که تمام توانش رو می گرفت، به چه سرعتی به طرف اون بستر پر وحشتناک میره.
-یکی نجاتم بده!.
تکبال نفهمید این فریاد ذهنش رو چند بار زمزمه کرد. کرکس زد زیر خنده. قاهقاه خندید و خندید.
-نجات تو خودم هستم فسقلی. کبوتر خودم. بیا خودم نجاتت میدم.
کرکس1دفعه دستش رو برد بالا و تکبال بی اراده از جا پرید که فرار کنه ولی کرکس برای نگهداشتنش به هیچ عنوان به2تا دستش احتیاج نداشت. لحظه ای پیش از اینکه تکبال واقعا از وحشت سکته کنه چیزی توی دست کرکس انگار از هم پاشید و تکبال از لای پر های کرکس دید که انگار1عالمه برف گرم و نرم و رنگی از توی دست کرکس ریخت روی سرش و تمام پر هاش رو پر از رنگ های درخشان و قشنگ کرد. لحظه ای مات به این صحنه خیره شد.
-چه بوی خوبی!
پر های تکبال، دست های کرکس، تمام لونه، همه پر شده بود از عطری که برای تکبال بسیار خوشآیند و بسیار ناشناس بود. تکبال کبوترانه خندید. تمام ترس ها رفتن و فراموش شدن. لای پر های کرکس لولید و بلند خندید. تمام دنیا انگار از پر بود. پر های کرکس، پر های خودش، پر های بستری که همراه کرکس داخلش ولو شده بود. صدایی آشنا، عمیق، مهربون.
-دلم خیلی واسهت تنگ شده بود فسقلیِ خودم.
شب، توفان، خستگی، جنگ، دنیا، همه محو شدن. توی لونه کرکس بیرون از اون بستر پر هیچی نبود. بیرون از لونه کرکس، پشت در های بسته، شب بود و توفان، سرما بود و سیاهی، تیرگی بود و خورشید.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 22 آبان 1393 ساعت 00:05
سلام. خیلی قشنگ بود خیلی.
مخصوصاً این که کم نبود و فکر کنم یکی از طولانی ترین نوشته های شما بود.
صحنه تک پر و لالا رو خیلی خوب توصیف کردید. خیلی خندیدم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله این یکی زیادی زیاد بود. تک پر و لالا به نظرم2تا نمونه از موجودات خوب خدا هستن. کاش تمام خوب های خدا شاد باشن.
ایام به کام.