دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال30

-تکبال! کجایی تکبال! ای بابا تکباااال!
تکبال با احساس تکون های شدید از جا پرید.
-چی شده؟
فاخته با تمسخری نه چندان آشکار نگاهش کرد.
-هیچی نشده. یعنی شاید شده باشه و تو نمیگی. معلومه کجایی؟ چشم از آسمون بر نمی داری. انگار منتظر1شهاب سنگی که بیاد پایین. حرف هم که باهات می زنم اصلا اینجا نیستی، شنیدن و فهمیدن پیش کش. اول بگو توی آسمون منتظر چی هستی؟
تکبال احساس درموندگی می کرد. این فاخته زیادی می خواست بدونه و درضمن زیادی تیز بود. اونقدر زیاد که نشه به این سادگی از سر بازش کرد. خواهندگی فاخته، دقت زیادش، و از همه بدتر دل تکبال حسابی دردسر بودن.
-فاخته من چیکار کنم که تو دست از این تجسس دایمیت برداری؟
فاخته آروم خندید.
-اینکه اسمش تجسس نیست. این کنجکاویه.
-خوب حالا هرچی. از وقتی من شناختمت تو همین طور میری رو مخم. بگو من چیکار کنم که بیخیال بشی؟
-هیچی. فقط بگو توی آسمون منتظر چی هستی.
-منتظر هیچی. واقعا منتظر چی باید باشم؟
-خودتی!چشم هم نداشته باشم معلومه که تو اون بالا1چیزی رو می خوایی ببینی یا شاید هم نمی خوایی ببینی. خوب بگو دیگه!
-فاخته باور کن اینطوری نیست.
-باور نمی کنم. تازه، من1چیز های دیگه هم می دونم که اگر تو نگی خودم میگم.
تکبال از عجز خودش کلافه بود.
-من هیچی نمیگم.
-پس خودم میگم. تو شب ها که ما خوابیم کجا میری؟ مگه تو پرنده شبی که شب ها می زنی به جنگل؟
تکبال آشکارا یکه شدیدی خورد که از نگاه کاوش گر و تیز فاخته پنهان نموند.
-می بینم که مچت رو درست و حسابی کلید کردم! خوب می گفتی.
فاخته بی نهایت تیز بود و تکبال این رو می دونست. باید1طوری این بحث رو منحرف می کرد. ذهن آشفته تکبال به سرعت دنبال1راه در رو گشت و خیلی زود پیدا کرد.
-بس کن جوجه من شب ها جایی نمیرم.
فاخته بی نهایت معترض از جا پرید و تقریبا هوار زد:
-جوجه خودتی! من دیگه1پرنده کاملم. دیگه هیچ چیزم شبیه جوجه ها نیست و تو هم نمی تونی من رو جوجه ببینی.
-ولی به نظر من تو1جوجه تمام عیاری. همین و بس.
تکبال این رو گفته نگفته از حمله فاخته حرصی جاخالی داد و در رفت. فاخته به طرفش خیز برداشت.
-الان بهت میگم فرق بین1جوجه و1پرنده بالغ عصبانی چیه. اگر جرات داری وایسا تا نشونت بدم.
تکبال همون طور که شاخه به شاخه در می رفت براش دست تکون می داد و بلند داد می زد:
-جوجه!جوجه! تو حالا حالا ها حسابی جوجه ای جوجه! یوهو! جوجه! جوجه! جوجه جوجه جوجه!
-دیوونه!مسخره! وایسا! میگم وایسا تا نشونت بدم. الانه که بهت برسم.
و فاخته درست می گفت. تکبال نمی تونست منکر این بشه که فاخته ازش خیلی ظریف تر، کوچیک تر و سبک تر بود و درضمن، بال های فاخته اندازه مال خودش بی مصرف نبودن. فاخته پرید بالا و در چند نوبت پریدن پر و بالی زد و درست لب شاخه به تکبال رسید.
-به نظرم بدونی که دیگه گرفتمت. خوب حالا تو چی می گفتی؟
-آی چیکار می کنی؟ الان هر2مون پرت میشیم پایین.
-گفتم چی می گفتی؟
-می گفتم تو برای همیشه1جوجه هستی جوووجه!
-دیگه هیچ وقت نباید این رو بگی خوب؟
-ولی میگم. تو جوجه ای جوجه.
-بگو هیچ وقت نمیگم.
-همیشه میگم.
-گفتم بگو دیگه هیچ وقت این رو نمیگم.
-میگم میگم میگم. آی قلقلک نده جوجه! وای نه! قلقلک نده!
-بگو هیچ وقت. بگو هیچ وقت.
-وای قلقلک نده! نکن اینقدر قلقلک نده!.
-قلقلک میدم. بگو هیچ وقت. بگو. بگو هیچ وقت.
صدای خنده های اون2تا بقیه رو هم از لونه کشید بیرون.
-آهای شما2تا! چیکار دارید می کنید؟ فاخته! چه بلایی سرش میاری که جیغ می کشه؟
-قلقلکش میدم. اگر تو هم می خوایی بگو. هی تکبال! زود باش بگو. بگو هیچ وقت. بگو دیگه.
-وای! وای قلقلک نده! نمیگم. تو جوجه ای. تو واسه همیشه جوجه ای. به نظر من تو تا ابد جوجه ای جوجه.
فاخته از حرص جیغ بلندی کشید و دوباره حمله کرد. بقیه هم که تازه فهمیده بودن ماجرا چیه زدن زیر خنده.
-خوب راست میگه دیگه. ولش کن بیچاره خفه شد از بس قلقلکش دادی. فاخته! تو واقعا هنوز مونده بزرگ بشی. چرا بهت بر می خوره؟ جوجه ای دیگه!
فاخته تکبال رو رها کرد و پرید طرف چلچله شیطون که آماده فرار بود. چلچله مثل تیر در رفت و در همون حال با خنده داد زد:
-تکبال!من کشیدمش این طرف. تا دوباره نیومده فرار کن.
فاخته با اطمینان گفت:
-خیالت راحت باشه. اول تو بعدش هم دوباره اون.
و این ماجرا وسط خنده ها و سر و صدای شاد بقیه جوجه پرستو ها تا شب ادامه داشت. همیشه کم و بیش همین طور بود.
تکبال2روز بعد از اون شب عجیب به سرعتی که از جراحاتش بعید بود درمون شد و با کلی خواهش و التماس تونست به بالای افرا برگرده. کرکس اصلا موافق نبود ولی تکبال گفت که خونوادهش خیال می کنن اون تمام مدت روی افرا بوده و در نتیجه باید به اونجا برگرده تا داستان جدیدی درست نشه. کرکس خیالش به درست شدن هیچ داستانی نبود. براش چه فرقی می کرد که بالاپر و کبوتر مادر چی فکر کنن و چیکار کنن؟ ولی برای تکبال ماجرا متفاوت بود. پس دست به دامن خورشید و مشکی شد و تونست با دادن چندین مدل تعهد و قول رعایت چندین جین قاعده به افرا برگرده. و از اون زمان روال کار به صورت1برنامه منظم پیش می رفت. شب ها که جوجه ها به خواب سنگین و شیرینشون می رفتن تکبال روی شونه یکی از افراد دسته کرکس بی صدا و با نهایت سرعت به طرف سکویا پرواز می کرد. گاهی اون1نفر خورشید بود، گاهی تیزبین و گاهی1کلاغ و گاهی هم خود کرکس که هر بار می اومد فرداش جوجه پرستو ها از کابوس توفان و زلزله یا چیز های این مدلی حرف می زدن. ولی کرکس که به هیچ عنوان خیالش نبود. تکبال هم تمام زورش رو می زد که جوجه پرستو ها توی خواب های شبانه و بازی های روزانه شون باقی بمونن و چیزی از این رفتن ها ندونن. لونه نیمه ویران بالای افرا با همدستی تکبال و جوجه ها در حال تعمیر بود. زمستون روز به روز سرد تر می شد ولی تکبال و اون هایی که می شناخت دیگه چندان فرصت نداشتن بهش فکر کنن. هر کدوم به1چیزی مشغول بودن. جوجه ها به تعمیر و تمرین پریدن، کرکس و خفاش ها به مار ها، خورشید به1000تا چیز که کسی واقعا نمی دونست چی هستن، کرکس به خودش و به جنگ و به تمایلات عجیب و غیر قابل درکش، و تکبال…مشغولیت های تکبال یکی2تا نبودن. تکبال وسط تار های در هم طنیده ماجرا های مدل به مدلش بدون اینکه بفهمه گیر کرده بود. نه می دونست کیه و نه می فهمید کجا داره میره. فقط بدون توقف و بدون تفکر می رفت و می رفت و چه سریع! دیگه تقریبا گذشتهش رو، سرو بلند رو و حتی خودش رو یادش نبود. دیگه فراموش کرده بود که زمانی1کبوتر بود. کبوتری هرچند بی پرواز، اما آروم، معصوم، روز رو، مهربون، شفاف، خواهر عزیز بالاپر، تکبال دوست داشتنی کبوتر مادر، و کبوتری که دلش و دیدش و وجودش آمیخته با مهری کبوترانه بود. و حالا از اون موجود تقریبا هیچی باقی نمونده بود. تکبال حالا پرنده شب بود. هرچند بی پرواز بودنش بین همراه های شبانه یواشکیش دیگه چندان به چشم نمی اومد ولی همراه این بی پرواز بودنش خیلی چیز های دیگهش هم از یاد ها و حتی از یاد خودش رفته و دیگه دیده نمی شدن. تکبال حالا دیگه کاملا شبرو بود مثل خفاش ها. نور روز چشم هاش رو اذیت می کرد و اون هر لحظه از روز به انتظار رسیدن شب عذاب می کشید. همه چیزش به سرعت در حال تغییر بود. حالت های1کبوتر رو داشت از دست می داد. از کبوتری که زمانی زیر پر و بال کبوتر خانم روی سرو بلند بالیده و بزرگ شده بود دیگه فقط ظاهرش رو داشت و بس. تکبال داشت تبدیل به1چیز دیگه می شد. خفاشی با ظاهر کبوتر که اون هم فقط روز ها دیده می شد. شب ها بدون استثنا تکبال می شد1خفاش مثل تیزبین. خیلی کم پیش می اومد هوس خوردن ارزن به سرش بزنه و خیلی کم اتفاق می افتاد همنشینی با1کبوتر یا پرنده های روز رو بتونه تحمل کنه. تکبال فقط می رفت. بین داستان های زندگیش که در هم گره خورده و مثل تار عنکبوت بین خودشون محاصرهش کرده بودن گم شده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر پیش می رفت و حتی به اعماق ضمیرش خطور نمی کرد که ای کاش لحظه ای واسه تنوع هم شده متوقف بشه و نیم نگاهی به پشت سرش بندازه بلکه ببینه چی رو پشت سرش جا گذاشته و شاید بدونه چه چیز های دیگه ای رو باید پشت سرش جا بذاره تا بتونه پیش بره.
برای تکبال این چیز ها مهم نبود. اصلا این چیز ها جایی در ذهن درگیر و شلوغش نداشتن. ذهنی که پر بود از مار ها و از خورشید و از خفاش ها و از سوال هایی با جواب های عجیب و نامشخص و از کرکس.
-ببینم فسقلی! این افرا داستانش چه جوریاست؟ واسه چی اینهمه بهش چسبیدی؟
-من بهش نچسبیدم. فقط اونجام.
-خوب باشه. حالا1خورده ازش واسهم بگو ببینم.
-چی بگم؟
-بگو اون بالا چجور جهنمیه، چه مدلی ها اونجان، تو اونجا چیکار می کنی، فعلا همین3تا رو بگو تا بقیهش.
-اون بالا جهنم نیست. بالای افرا1لونه بزرگه. 1جور پناه گاه. داخلش هم1سری کامل جوجه هست که باید می رفتن به جا های گرمسیر ولی نشده و نرفتن. همهشون هم کم و بیش یا زخمی هستن یا به پرواز نرسیدن و هوا سرد شد و حالا باید منتظر بهار بمونن. من اونجا کار زیادی نمی کنم. فقط سعی می کنم همراهشون باشم. اون ها باید پریدن رو یاد بگیرن تا اگر پرواز نکردن بتونن بی پرواز شاخه به شاخه بپرن.
-ولی تو نمی تونی یادشون بدی. اولا مال این حرف ها نیستی دوما تو خودت بی پروازی.
-بی پرواز بودن خودم رو فراموش نکردم. ممنون میشم اگر دیگه واسه یادآوریش زور نزنی. از زمانی که افرایی شدم تو هیچ مهلتی رو برای انجام این یادآوری از دست نمیدی. من اونجا نیستم که پرواز یادشون بدم. من فقط همراهم.
-همراهیِ همینطوریِ تو به چه دردشون می خوره؟ تویی که خودت حسابی همراه لازم داری؟
-کرکس! تو مشکلت چیه؟
-مشکلم اون افراست و اون لونه بالاش. نمی خوام تو اونجا باشی.
-شاید ترجیح میدی روی سرو گیر کنم و هر چند روز1بار1داستانی درست کنی بلکه همه برن و ما هم رو ببینیم.
-ببینم فسقلی تو که نمی خوایی بگی ملاقات ما2تا از صدقه سر اون افرا و موجودات بالاش آسون تر شده!
-من هرگز همچین چیزی نمیگم. هرگز هم همچین کاری نمی کنم. تا الان حتی1ثانیه هم به سرم نزد از وجود اون ها واسه راحت تر دیدن تو استفاده کنم. این سو استفاده قشنگی نیست.
-خوب حالا تو هم! داشتی می گفتی. جوجه های گرمسیر؟ دقیقا چی اون بالاست؟
-اون ها پرستو هستن.
-فقط پرستو؟
-البته همراه1جوجه فاخته.
-چی؟ فاخته؟! اینجا؟! توی این فصل؟! تو مطمئنی؟
-بله که مطمئنم. اون بالا روی افرا دارم باهاش زندگی می کنم. هر شب لای پر هامه. چطور میشه مطمئن نباشم؟ ولی اینقدر ها هم تعجب نداره. تو چرا اینهمه حیرت کردی؟ پرستو ها هم مال این فصل نیستن.
-فسقلی!پرستو ها توی بهار اینجا زیاد پیداشون میشه ولی فاخته اصلا پرنده این منطقه نیست. این فاخته چه جوری از اینجا سر در آورده اون هم توی این فصل؟
-نمی دونم. مثل اینکه1مشکلی واسه بال هاش پیش اومد و بعدش هم خورد به توفان یا تاریکی یا هر2و بعدش هم پرت شد اینجا و اصلا من از کجا بدونم! هست دیگه. تو معترضی؟
کرکس با اطمینانی از جنس نارضایتی آشکار و بدون مکث جواب داد:
-بله من معترضم. خیلی هم زیاد.
تکبال از حیرت چشم هاش گرد شد.
-به چی؟
-به حضور این فاخته توی این فصل و توی این منطقه و توی اون لونه و توی ذهن تو.
-تو داری چی میگی کرکس!
-میگم از این جوجه فاخته خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد.
تکبال چنان حیرت زده بود که نتونست حرف بزنه.
-آهای کرکس! مار ها تصمیم دارن امشب به درخت های بید آخر جنگل حمله کنن و هرچی جوجه توی لونه ها هست رو مار خور کنن. الان در حال آرایش گرفتن هستن و تا یکی2ساعت دیگه حرکت می کنن.
کرکس به سرعت از جا پرید.
-شما ها1مشت کود بی خاصیت هستید. واسه چی الان داری میگی؟
-معذرت کرکس ولی ما درست همین الان فهمیدیم. خوب اون ها زیر زمین هستن آخه چطور باید بفهمیم چه نقشه ای دارن؟
کرکس خیلی سریع تر از حد انتظار آماده پرواز شد و در حال بلند شدن فرمان آخر رو داد.
-خوب دیگه بسه. به بقیه اطلاع بدید و سریع اطراف سکویا جمع بشید تا بیام.
-ولی تو کجا داری میری؟
-میرم بیشتر بفهمم. چیز هایی رو که شما به درد نخور ها نفهمیدید.
کرکس خیلی سریع به خورشید سپرد تکبال رو به افرا برسونه و خودش پرواز کرد و رفت. تکبال وحشتزده به مسیر پروازش خیره مونده بود.
-نگران نباش اینقدر ها جدی نیست. کار به جنگ جدی نمی کشه. حمله ای هم پیش نمیاد. کرکس به موقع دفعش می کنه.
-خورشید!نمیشه امشب همراه شما ها باشم؟
-امشب هیچی نمیشه. خاطرت جمع باشه. تو باید بری. راستی قبلش داشتید چی با هم می گفتید؟ قیافه هاتون هر لحظه1مدل جالبی می شد.
تکبال مجبور شد چند لحظه دقیق فکر کنه تا یادش بیاد.
-آهان!کرکس داشت در مورد افرا و جوجه های بالاش ازم می پرسید. راستی خورشید! کرکس فاخته ها رو دوست نداره. می دونی چرا؟
خورشید با تعجب نگاهش کرد.
-فاخته ها؟ کرکس هیچ حسی بهشون نداره. نه بدش میاد نه خوشش میاد. چطور مگه؟
-آخه من بهش گفتم1جوجه فاخته روی اون افراست و اون گفت ازش هیچ خوشش نمیاد. نفهمیدم چرا.
خورشید لحظه ای به تکبال خیره شد و تکبال تونست برق1ادراک رو در نگاهش ببینه.
-تکی! اون جوجه فاخته آخرین توضیحت در مورد افرا و ساکنینش نبود؟
-چرا بود. ولی این چه ربطی به سوال من داره؟
خورشید لحظه ای سکوت کرد و بعد نفس عمیقی کشید .
-تکی!کرکس اون جوجه رو هیچ وقت دوست نداره.
-آخه چرا؟
-چون تو خیلی دوستش داری.
-من؟ من اصلا… من که…
-بس کن تکی. تو قیافه خودت رو لحظه ای که اون موجود رو توصیف می کردی ندیدی ولی کرکس دید. و البته من هم دیدم و خیلی دلم می خواست بدونم تو در اون لحظه داری چی میگی که نگاهت و لبخندت و تمام اجزای چهرهت پر از محبتی لطیف و شادی بخش شد. کرکس این رو دید و باید بهت بگم که کرکس هم خیلی با هوشه و هم خیلی… تکی! سعی کن یا در حضور کرکس از این جوجه فاخته هیچی نگی یا اگر میگی مهر توی نگاهت رو کنترل کن. از حالا هم فراموش نکن که وقتی با کرکس هستی در مورد هر موجودی که مورد محبتته همین طور باشی.
تکبال خواست باز هم بپرسه ولی زمان نبود. دیگه به افرا رسیده بودن و خورشید باید با حد اکثر سرعت می رفت مبادا جوجه های روی افرا ببیننش. خورشید رفت و تکبال رو با1جهان حیرت از گفته هاش و1جهان دلواپسی امشب تنها گذاشت.
-تکبال!اومدی؟ دیر کردی گفتیم امشب نمیایی.
تکبال چنان در خود و در افکار و تصورات تاریک نیمه شب بود که اطرافش رو نمی فهمید و به همین خاطر با صدای فاخته به شدت از جا پرید.
-اشتباه گفتید. سلامت کو؟
فاخته مثل همیشه آروم خندید.
-حالا سلام. کجا بودی؟ راستی با کی اومدی؟
-خودم تنها اومدم.
-تکبال!چرا اینهمه اصرار داری به من دروغ بگی؟ من خودم شنیدم داشتی با یکی حرف می زدی؟
-فاخته!چرا اینهمه اصرار داری زاغ سیاه منو چوب بزنی؟ اگر چیزی رو نمیگم یعنی دلم نمی خواد بگم. لطفا سعی کن1بار و برای همیشه این رو توی مغزت فرو کنی و دیگه واسه دونستن ناگفته های من اعصابم رو خورد نکنی.
لبخند ظریف فاخته با لحن نامهربون تکبال1لحظه لرزشی خفیف پیدا کرد ولی محو نشد.
-چه بد اخلاق! مگه چی گفتم؟
تکبال حس کرد چیزی نمونده به انتهای تحملش برسه.
-توی این روز هایی که من اینجام تو هر ثانیه بهم گیر میدی که سر در بیاری از چیز هایی که یا اصلا نیست یا هست و من دلم نمی خواد در موردش با شما حرف بزنم.
لبخند فاخته با جواب و لحن خشن تکبال که به فریاد می زد مثل بوته گل سرخی که1دفعه تگرگ بهش خورده باشه پژمرده شد.
-خوب چی میشه اگر با من حرف بزنی؟
این انتهای تحمل بلاخره رسید. فشار حاصل از دلواپسی و ادراک های خطرناک فاخته و دل خودش و همه چیز بلاخره پیروز شدن و تکبال بی اون که بخواد ترکید.
-ببین! تو و بقیه واسه من یکی هستید. همهتون خیلی عزیز هستید ولی داری با این رفتارت حوصلهم رو سر می بری. من دلم نمی خواد با هیچ کسی حرف بزنم. گفتم با هیچ کسی. و تو هم جزو اون هیچ کسی ها هستی. اگر گفتنی باشه که لازم باشه تو ازم بدونی خودم بهت میگم. دیگه نمی خوام ازت این بازی ها رو ببینم.
صدای فاخته به وضوح از بغضی خشم آلود می لرزید.
-خیلی بی معرفتی تکبال. من اینهمه توی این سرما منتظرت نموندم که سرم داد بزنی.
تکبال زیر فشار خشمی که جنسش رو نمی فهمید با صدایی که انگار مال خودش نبود داد زد:
-کی بهت گفت بیایی وسط سرما منتظرم بشی؟ چرا مثل بقیه داخل لونه نموندی؟ اصلا تو روی چه حسابی جدا از اون ها اینجا نشستی که یخ بزنی؟
صدای فاخته تا شکستن فاصله ای نداشت.
-من دلم می خواست منتظر بشم تا تو بیایی.

تکبال بلند تر و خشن تر داد زد در حالی که نگاه گرفتهش رو از چشم های غمگین فاخته می گرفت.
-خوب اون ها هم منتظر شدن که بیام. دفعه بعد کنار بقیه منتظر بشو.
صدای فاخته بالا نرفت ولی بی نهایت آزرده و ناراضی بود. نه از جنس خشم تکبال. شاید در نظر تکبال، از جنس دلشکستگی.
-بقیه بقیه. نوبرش رو آوردی تو هم تکبال! من وسط اون ها کاری ندارم. اون ها پرستو هستن و من فاخته ام. چشم که داری تفاوتمون رو ببین.
-و من هم1کبوترم. تو هم چشم که داری تفاوتمون رو ببین. پدرم رو در آوردی که بهم بگی شبیه بقیه نیستی. نیستی که نیستی. دست از این بازی ها بردار. دست از روی اعصاب من هم بردار. دیگه نمی خوام به این بازی این چند روزهت ادامه بدی. نه امشب نه هیچ وقت. درضمن دیگه هم نمی خوام توی سرما منتظرم بشی. برگرد داخل لونه وسط باقی هم سری هات و1جوجه مثل باقی جوجه پرنده ها باش و دست از سر من بردار.
فاخته نگاه بارونیش رو از تکبال گرفت. لحظه ای همونجا مکث کرد. تکبال سر بالا نکرد. فاخته رو از تکبال برگردوند. با همون نگاه خیس برگشت و رفت داخل. تکبال فحشی به خودش داد و همونجا نشست. از خودش متنفر بود.
-تقصیر اون چیه که من نمی تونم خودم رو کنترل کنم؟ چه جوری بهش بگم که اگر کوتاه بیام همه دنیا می فهمن چقدر واسهم عزیزه؟ ولی نباید اینطور باشه. این جوجه ناشناس بی حساب واسهم عزیز شده و این باید متوقف بشه. ولی…به نظرم دلش رو خیلی بد شکستم. ببخش عزیز من! این تنها راهی بود که به نظرم رسید.
-عه تکبال! اومدی؟ چرا اینجا نشستی؟ یخ می زنی ها! بیا بریم داخل تا بقیه نریختن بیرون.
تکبال از شدت درموندگی سرش رو کرد زیر بال هاش و ناله کلافگیش رو به زحمت خورد.
-بقیه تا نفهمن من اینجام نمیریزن بیرون.
-ولی می فهمن. آخه من فهمیدم. حالا میایی بریم یا داد بزنم به همه بگم که اومدی و نشستی بیرون؟
فایده نداشت. هیچ دلیلی نمی دید که دوباره به مرز خشم برسه و سر این یکی هم هوار بزنه و حال خودش رو از اینکه بود بدتر کنه.
-از دست تو چلچله! بریم داخل.
لحظه ای بعد توی لونه در اطراف تکبال پر از سر و صدا و جیر جیر و جیک جیک بود. فاخته وسط جوجه پرستو ها نبود. تکبال حس کرد دلش غایبه. چند بار خواست ازشون بپرسه فاخته کوش ولی نپرسید. تا ساعتی از شب گذشته باهاشون نشست و گفت و شنید. شب همه جا رو گرفته بود که صدایی از دور دست همه رو از جا پروند.
-وای تکبال این چی بود؟
-راست میگه خیلی بلند بود مثل صدای رعد و برق.
-نه بابا صدای انفجار بود.
-انفجار نبود صدای نعره بود.
جوجه ها داشتن حسابی می ترسیدن. تکبال که دوباره یاد برنامه اون شب مار ها و برنامه ضد حمله کرکس و دار و دستهش افتاده بود دلش فرو ریخت ولی به روی خودش نیاورد.
-هیچ کدوم از این ها نیست. این صدای باده که1جایی خرابکاری کرده. مثل اینکه یادتون رفته ما توی دل زمستونیم.
-تکبال!به نظرت امشب هم توفان میشه؟
تکبال با مهربونی دستی به سر جوجه ترسیده کشید.
-نه نمیشه. امشب فقط از همین صدا ها میاد. حالا بخوابید و به چیز های بد هم فکر نکنید.
-تکبال!میشه فردا صبح بمونی تا ما بیدار بشیم؟ آخه با این صدا هایی که میاد دلم نمی خواد فردا بلند شم و ببینم نیستی.
-اولا تا فردا صدا ها میرن. دوما فردا دیگه روزه و هیچی اندازه حالا ترسناک نیست حتی این صدا ها. سوما باشه. فردا که بلند میشی من بالای سرتم.
-عه تکبال! فقط بالای سر اونی؟ ما هم می ترسیم.
-جوجه های بدذات! بالای سر همه تونم. ولی اگر دیر بیدار بشید میام قلقلکتون میدم تا بلند شید. وقتی من هستم کسی حق نداره سحرخیز نباشه. قبول؟
صدای فریاد قبول قبول رفت هوا و در نتیجه سفیر های دور دست که بلند تر و کشدار تر شده بود رو کسی جز تکبال نشنید.
جوجه ها ساعتی بعد خوابشون برد. فاخته هنوز غایب بود. تکبال حس می کرد دلش داره از غصه می ترکه. آهسته بلند شد و رفت و فاخته رو ته لونه پیدا کرد. فاخته نشسته و سرش رو کرده بود زیر بال هاش. تکبال لحظه ای نگاهش کرد و بعد،
-هرچی می خواد بشه به جهنم!
لحظه ای بعد فاخته توی بغلش بود در حالی که سرش هنوز زیر پر هاش بود.
-بسه دیگه قهر نکن.
سکوت.
-نمی خوایی سرت رو بالا کنی؟
سکوت.
-بذار ببینمت.
سکوت.
-باشه معذرت می خوام. حالا دیگه بس کن.
سکوت.
اگر ادامه بدی میرم.
سکوت.
-باشه. اتفاقا خسته ام. من رفتم بخوابم. شب به خیر.
سکوت.
تکبال رفت و دور تر ولو شد ولی نه اونقدر دور که فاخته رو نبینه. لرزشی ظریف. نشونه تردید ناپذیر گریه. این واقعا بیشتر از تحملش بود. بعد از اون شب هرگز یادش نیومد به چه سرعتی و چجوری به فاخته رسید و چطور وقتی به خودش اومد فاخته تمام قد توی بغلش فشرده می شد.
-عزیز من!به خاطر خدا این کار رو نکن. من معذرت می خوام. باور کن جز این که کردم چاره ای به نظرم نرسید. معذرت می خوام معذرت می خوام معذرت می خوام. چند دفعه دیگه بگم بسه؟ بگو تا بگم. تو واقعا نباید این کار رو کنی. من نمی خوام وقتی بقیه داخل لونه جمعن تو بیرون از سرما منجمد بشی. هیچ دلیلی نمی بینم که زمان آرامش بقیه تو بخوایی از ماجرا های من سر در بیاری. چیزی که تو می خوایی مایه آرامشت نیست. باور کن که نیست.
فاخته بدون اینکه سرش رو از زیر بال هاش در بیاره با صدای گریه آلود به حرف اومد.
-تو منو نمی فهمی! نمی فهمی! من اگر دلم بخواد اون بیرون توی سرما بمونم باید به کی بگم؟ بقیه به هر جفنگی خوشن و من خوشم نمیاد. من می خوام چیز هایی بشنوم که ارزش شنیدن داشته باشن. اون ها خیالشون نیست و من خوشم نمیاد. اون ها اگر تا صبح واسهشون جیک جیک هم کنی راضی میشن و کیف هم می کنن و من اینطوری نیستم. همهش میگی تو مثل همه مثل همه. من مثل این همه نیستم. این ها پرستو هستن و من نیستم. چجوری این رو بهت بگم که باور کنی؟ خسته شدم. دلم ترکید از اینجا و زمستون و تاریکی و این افرا و این اطرافیانم که نمیشه باهاشون چند کلمه حرف حسابی زد و2تا چیز درست درمون ازشون شنید. دق کردم از بس در و دیوار رو تنهایی تماشا کردم. این ها که1مشت جوجه بیشتر نیستن. تو هم که اینطوری بهم…
تکبال حس کرد الانه که اختیارش رو از دست بده و1نفس تا خود صبح هوار بزنه. حاضر بود بدتر از این رو هم کنه ولی اون گریه های بی صدا تموم بشن.
-خواهش می کنم گریه نکن. من که معذرت خواستم. باز هم می خوام. تو رو به خدا دیگه بسه. آخه تو می خوایی من بهت چی بگم؟ از گفتنی های من تو به آرامش نمی رسی. باور کن که نمی رسی.
فاخته از همون زیر پر هاش با بغضی آمیخته به حرص جمله هاش رو گریه کرد.
-این رو خودم باید بفهمم. آرامش من رو مگه تو تشخیص میدی که چجوری به دست میاد؟ اصلا تو چرا الان بیداری؟ بلند شو برو پیش پرستو جون هات که نترسن و بهشون خوش بگذره. به من چیکار داری؟ برو واسشون بغ بغو کن که ذوق کنن.
فاخته همون طور که سرش زیر پر هاش بود و شونه هاش می لرزید این ها رو گفت و خودش رو از بغل تکبال کشید عقب. تکبال لحظه ای فکر کرد و با اطمینان به این نتیجه رسید که اگر همین حالا بهش نامه کتبی برسه که نتیجه افتضاح میشه باز امکان نداره بتونه فاخته رو توی اون حال رها کنه و بره.
-بلند شو. اینجا سرده. بلند شو بیا بریم پیش بقیه.
-نمی خوام. من سردمه. هر جای لونه هم که باشم باز هم سردمه. بذار همینجا سردم باشه.
تکبال دیگه مکث نکرد. جوجه فاخته رو با نهایت محبتی که تموم اون روز ها و شب ها سعی در مهار و اختفاش داشت بغل کرد.
-بلند شو عزیز من! بلند شو بیا پیش خودم. من اجازه نمیدم سردت بشه. بلند شو. بلند شو بریم.
آزردگی صدای فاخته جاش رو به خواهندگی معصومی داد که همچنان زیر اون پر های ظریف خفه و دلگیر شنیده می شد.
-می ذاری زیر پر هات بخوابم؟
-آره. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. فقط گریه نکن. جز این هر کاری دلت می خواد کن فقط گریه نکن. هیچ وقت، هیچ جا، هیچ مدل گریه نکن.
-من فقط می خوام سردم نباشه و بیام پیشت زیر پر هات بخوابم.
-بیا بخواب. بیا هر جا می خوایی بخواب. بخواب.
فاخته خزید زیر پر های تکبال و از اونجا به سرعت خزید و رفت به جای همیشگیش و درست روی قلب تکبال خودش رو جمع کرد و لای پر و بالش گم شد. لحظه ای از سر رضایت جیز جیز کرد و بعد آهسته آهسته نفس هاش آروم تر و شمرده تر شدن. لحظه ای بعد به خواب رفت. فاخته خوابید ولی تکبال همچنان در ادامه حال و هوای چند لحظه پیشش بیدار بود.
-بیا هر جا دلت می خواد بخواب. زیر پر هام، روی قلبم، توی دلم. فقط گریه نکن. به جز این یکی هر کاری دلت می خواد کن. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی.
زمان آروم و نامحسوس می گذشت. تکبال به نفس های آروم و ظریفی که روی قلبش تکرار و تکرار می شدن گوش سپرد. آه عمیقی کشید و اون توده ظریف پر روی قلبش رو با احتیاط نوازش کرد.
-هرچی تو بخوایی!.
شب سرد و سیاهی بود. برای تکبال دیگه نه صدایی بود و نه خاطری که کدر جنگی اون طرف جنگل باشه. برای تکبال فقط شب بود و سکوت و فاخته.
دیدگاه های پیشین: (2)
یکی
جمعه 11 مهر 1393 ساعت 11:52
چه آشناست این سکانسش. هی پریسای داستان فرشته همینجوری فرشترو خرش نکرد؟ هی نکن. اینطوری نکن با خودت. نکن. زود باش بقیشو بنویس از اینجاهاش رد شو. بنویس منتظرم بد. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
اینهمه خشم واقعا موردی نداره جناب یکی. آروم باشید این ها فقط نوشته هستن. بیشتر از این هم قرار نیست که باشن. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر بنویسم. کاش بتونم!.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:38
آقای یکی راست میگن این جا نباید این طوری باشه نباااااااید.
وقت دل باختن و دل بردن و بعد هم دل شکستن و نابود شدن نیست وقت جنگه و وقت آموزش. وقت عشق ورزیدن و به نتیجه های خوب رسیدن.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
جناب یکی و شما و همه اون هایی که زمانی این ها رو گفتن درست گفتن. حتی کرکس. ولی این تکبال، این کبوتر دیوونه زبون نفهم مگه فهمید؟ مگه می فهمه؟ نمی فهمه که. جدی کاش1لحظه از توی نوشته می اومد بیرون تا به حسابش می رسیدم که توی همچین موقعیت خطرناکی دل و مخش رو درگیر این مسخره بازی ها نمی کرد!
چه میشه کرد؟ شد دیگه. نباید می شد ولی شد دیگه. لعنت به این شدن ها که عوض نمیشن!
باز من عصبانی شدم ببخشید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال29

چشم که باز کرد نور روز زد توی چشم هاش. یادش نبود کجاست و چی شده فقط ترسی رو می شناخت که توی وجودش بود و دردی رو که تمام جسمش رو گرفته بود و اجازه نمی داد حرکت کنه.
-سلام فسقلی.
تکبال با چنان وحشتی از جا پرید که حس کرد استخون های دردناکش آتیش گرفتن. کرکس تقریبا وسط هوا گرفتش.
-آروم فسقلی. آروم باش. همه چیز درسته.
تکبال بی اختیار از شدت درد ناله کرد.
-چیزی نیست درست میشی. اینهمه نترس من اینجام.
تکبال خواست حرف بزنه ولی بال های کرکس مانع شدن.
-بسه. بعدا. الان حرف نزن. اذیت میشی.
تکبال حس کرد اونهمه دردسر به این لحظه می ارزید. پلک های داغ و تبدارش روی هم افتاد و توی بغل کرکس به خواب رفت.
وقتی دوباره چشم باز کرد شب بود. خاطرش جمع شد که دیگه نوری در کار نیست تا اذیتش کنه. چند لحظه گذشت تا تونست خورشید و کرکس رو بالای سرش تشخیص بده که با کوتاه ترین صدای ممکن با هم بحث می کردن.
-بیدار شد.
-بله که شد. انتظار داشتی تا ابد بخوابه؟
-با این بلایی که تو سرش آوردی بعید نبود اینطوری بشه.
-بسه دیگه چقدر حرف می زنی! اصلا من نمی فهمم تو اینجا چه غلطی می کنی؟ واسه چی نمیری؟
-هیولای بی سر و ته! به همین خیال باش. من نمیرم.
-خورشید باور کن دیگه تحملم داره تموم میشه.
-باور می کنم. ولی تو هم باور کن که باید الان صدات رو ببری چون هیچ ازت دل خوشی ندارم.
با ناله ضعیف تکبال هر2در1زمان به طرفش رفتن. کرکس برنده شد و تکبال در کمتر از1لحظه بعد بین دست هاش بود.
-فسقلی!درد داری؟
-کرکس!بذار توضیح بدم. تو رو به خدا بذار واسهت توضیح بدم. من دیگه نمی تونستم اونجا بمونم. طرف سکویا هم نمی شد بیام آخه شب بود. دور بود. بعدش من رفتم. بعدش توفان شد. بعدش من پرت شدم روی اون افرا بلنده و فرداش خوابم برد تا2روز گذشت. کرکس! تو رو خدا. من باید در می رفتم. آخه مادرم…
-بسه دیگه. بسه. همه چیز رو می دونم. کلاغ بلاخره فهمید و اومد واسهم گفت. فسقلی! فسقلی احمق خودم! دیگه هرگز غیب نشو. فهمیدی؟
-بله کرکس.
تکبال در جای دوست داشتنی همیشگیش فرو رفت و حس تولدی دوباره توی تمام جونش پیچید. گرما، امنیت، اطمینان، عشق.
-کرکس!معذرت می خوام بی اطلاع غیب شدم.
-دیگه هرگز تکرارش نکن کوچولوی نکبت! احمق عزیز من! دیگه هرگز این غلط رو نکن. به خاطرت می مونه؟
-بله کرکس.
-آفرین فسقلی. حالا به خاطر استخون هات هم شده اینقدر اون زیر به خودت پیچ و تاب نده. یکی از بال هات بد ضرب دیده. 2تا از دنده هات هم1چیز هایی شدن. آروم بگیر نصفه جوجه!
ولی تکبال دست بردار نبود. کرکس در حالی که به لولیدن های تکبال و فحش دادن های زیر جلدی خورشید می خندید کبوتر ناآروم رو با احتیاط ولی محکم بغل کرد.
-بهت میگم آروم بگیر تو واسه چی جون می کنی؟ بس کن. نمی کنی؟ تو که حرف حساب سرت نمیشه الان درستت می کنم.
تکبال هیچ خیالش نبود که زیر فشار دست های کرکس استخون های دردناکش اذیتش می کنن. خیالش نبود که اون گیجی عجیب و اون نفس تنگی همیشگی این بار به خاطر ضعف زیادش خیلی آزار دهنده تر از همیشه بود. خیالش نبود که چه زوری واسه جنگی بی فایده با دست های قویِ کرکس صرف می کرد در حالی که هیچ بردی در کار نبود. زور زد که سرش رو بیاره بیرون و باز هم بین پر های کرکس بلوله ولی موفق نشد. مثل همیشه که موفق نمی شد. مثل همیشه، آروم و بی توان جنگید و جنگید و مثل همیشه باخت و چند لحظه بعد سست و بی حال توی بغل کرکس ولو شد و چنان به خواب رفت که انگار هرگز بیدار نبود و هرگز هم بیداری نداشت. تکبال به خواب رفت و خورشید رو ندید که بهش خیره شده بود و به جای اون زیر سنگینی خواب غفلت شیرینش درد می کشید.
فردای اون شب تکبال بهتر شده بود. برای همه و حتی برای خودش عجیب بود که چطور اونهمه درد ظرف1شب رفته و تموم شده بودن. همه می خواستن بدونن چطور این ممکنه ولی کسی نفهمید حتی خود تکبال. همه شاهد ها فقط در1آگاهی مشترک بودن. خورشید تمام مدت بالای سرش بود و اجازه نمی داد کسی بهش نزدیک بشه. البته جز کرکس.
اون شب مشکی و چندتا دیگه از خفاش ها تقریبا یواشکی اومدن دیدنش.
-چطوری فسقلی؟ ما می خواستیم زودتر بیاییم ولی این خورشید جلاد مگه خر میشه؟ تازه کرکس رو هم بیچاره کرد تا اجازه داد ببیندت. یعنی اجازه که نداد ولی وقتی کرکس تهدید کرد همینطور که هستی می بردت به لونهش بالای سکویا و خورشید رو ورود ممنوع می کنه دیگه کوتاه اومد. این2تا همیشه می دونن تا کجا می تونن با هم مچ بندازن.
-راستی فسقلی حرف کرکس و خورشید شد. بگو ببینم اون لحظه چی شد؟
-آره راست میگه بگو.
تکبال که خودش هم بدش نمی اومد بیشتر سر در بیاره از شروع این بحث استقبال کرد. خفاش ها که دیدن تکبال موافقه با شور و اشتیاق جلو رفتن و دورش رو گرفتن تا دور از چشم خورشید2تاشون بتونن کمک کنن و تکبال رو صاف بنشونن تا راحت تر حرف بزنه. تکبال بعد از تلاش برای نشستن تازه فهمید چه بلایی سرش اومده. به محض اینکه خفاش ها رهاش می کردن چنان دردی توی بال راستش و پهلوش می پیچید که نمی تونست نفس بکشه. خفاش ها با کمال میل جلو پریدن و به حالت نشسته نگهش داشتن و با همهمه ای یواشکی و خاموش تشویقش کردن که هر طور راحته بهشون بگه و خلاصه هرچی ازشون می اومد کردن که تکبال بتونه حرف بزنه.
-برید کنار ببینم بلد نیستید با مریض چطور رفتار کنید. فسقلی بیا تکیه بده به خودم این ها هیچی سرشون نمیشه.
-ولش کن مگه نمی بینی از درد داره جونش بالا میاد؟ فسقلی این اسب رو ببخشش کلی گاوه.
-مگه اسب و گاو بیچاره چه ایرادی دارن؟
-راست میگی مگه چه گناهی کردن که مورد اهانت تشبیهت بهشون قرار بگیرن؟
-بس کنید دیگه الان خورشید میاد. فسقلی جون! بیا خودم مواظبتم دردت نیاد.
-بسه دیگه شما ها هم کشتیدش! برید عقب ببینم بی ارزه ها!
-هی مشکی!نکنه خودت رو با کرکس عوضی گرفتی؟
-خفه شو دلقک می دونی کرکس اگر فقط تصور کنه این رو گفتی چی سرت میاد؟
سکوتی سنگین از جنس ترس در1لحظه حاکم شد و همه رو گرفت.
-آهای شما ها! صداتون رو بیارید پایین الان خورشید رو می کشونیدش اینجا.
این صدا سکوت رو و به همراهش طلسم سنگین ترس رو شکست و همه چیز عادی شد. تکبال نفهمید اینکه مشکی خودش رو با کرکس عوضی بگیره چه چیز خطرناکی داشت که همه به معنای حقیقی ترسیدن. حتی خود مشکی. ظاهرا نکته نهفته در این جمله رو نگرفته بود. نه وقتش بود و نه حالش که بیشتر فکر کنه.
-خوب فسقلی! راحتی؟
-آره ممنون.
-آفرین!من می دونستم اینطوری راحت تره. حالا بگو. برامون بگو اون لحظه چی شد.
تکبال نگاهی به جمع مشتاق و منتظر انداخت و با صدای آروم و محتاط سکوتِ سراسر انتظار رو شکست.
-اون لحظه خورشید و کرکس درگیر شدن. من چشم هام بسته بود. چشم که باز کردم کرکس می خواست بزندم و خورشید گرفته بود می کشیدش عقب. کرکس می خواست پرتش کنه عقب نمی شد. بعدش کرکس خیلی عصبانی شد و خواست خورشید رو خیلی محکم بزنه. بعدش…
-آره بعدش. تمام این ها که تو دیدی رو ما هم همینطوری که گفتی دیدیم. ولی بعدش مثل اینکه1چیز هایی شد که ما نفهمیدیم. از اینجاش رو دقیق تر بگو. بعدش چی شد؟
-بعدش خورشید شونه های کرکس رو چنگ زد و چسبوندش به شاخه. کرکس خواست دستش رو ببره بالا بزندش که1دفعه1چیزی شبیه1نور سرخ از چشم های خورشید زد بیرون و خورد به کرکس. کرکس انگار ضربه بهش خورده بود کشید عقب. به نظرم چشمش درد گرفت. بعدش خورشید محکم به اون شاخه چسبیده نگهش داشت. کرکس می خواست خورشید ولش کنه ولی خورشید با پنجه ها و بال هاش سفت گرفته بودش. بعدش اون نور انگار1کمی قوی تر شد و کرکس انگار داشت خسته می شد. بعدش خورشید باهاش حرف زد و گفت… شما ها چرا اینطوری نگاهم می کنید؟ مگه حرف بدی زدم؟
سکوتِ سنگین تا زمانی که تیزبین به حرف اومد همچنان ادامه داشت.
-فسقلی!این ها که تو گفتی رو ما اصلا ندیدیم. یعنی، ببین ما درگیریشون رو دیدیم. اینکه کرکس به شاخه چسبیده بود رو هم دیدیم. ولی اون نور سرخ رو که میگی اصلا ندیدیم. ما مونده بودیم کرکس چجوری زورش به خورشید نرسید. ببینم تو گفتی خورشید با کرکس حرف زد؟ یعنی تو حرف هاش رو شنیدی؟ یادته چی بهش گفت؟
تکبال با تعجب نگاهشون کرد.
-بله که شنیدم. اول مجبورش کرد توی چشم هاش نگاه کنه بعدش هم بهش گفت اگر بخواد ازش قوی تره و کرکس باید بی خودی تقلا نکنه. بعدش هم کرکس آروم یعنی بی حرکت شد. بعدش خورشید بهش گفت باید اینقدر خسته باشه که از خستگی نفسش در نیاد. بعدش هم مجبورش کرد بگه که فهمیده. بعدش هم ولش کرد و شما ها رو صدا زد. اه بسه اینطوری نگاهم نکنید بگید چی شده؟
سکوتی سنگین آمیخته با ترس و حیرتی اسرار آمیز جمع رو گرفته بود. مشکی سکوت رو شکست.
-فسقلی!ما نه اون نور سرخ رو دیدیم نه حرف های خورشید رو شنیدیم. نور رو که اصلا ندیدیم و در مورد حرف های خورشید فقط فشفش شنیدیم. ما اونقدر نزدیک بودیم که اگر حرفی زده می شد بشنویم. ولی همهمون بدون استثنا1صدا شنیدیم. فقط فشفش. فشفش های عصبانی. ولی باقیش همون طوری بود که تو گفتی.
تکبال با اندوهی آمیخته به ترس نگاهشون کرد.
-من راست میگم. شما ها باید حرف هام رو باور کنید. من هرچی دیدم و شنیدم براتون گفتم. شما ها خودتون گفتید که من بگم. من…
مشکی فورا بغلش کرد و پرده اشک رو از چهره غمگینش زد کنار.
-نه نه فسقلی نه! گریه نکن ما باور می کنیم. گوش کن تا برات بگیم. ببین فسقلی یادته بهت گفتم خورشید غیر عادیه؟
تکبال در حالی که از گریه ای بی صدا می لرزید و اشک هاش روی سینه مشکی می چکید با سر جواب مثبت داد. مشکی با مهربونی سر و شونه هاش رو نوازش کرد و گفت:
-خوب نکته همینجاست. اتفاق هایی که افتاده رو همه دیدیم جز1چیز هایی که بوده و ما ندیدیم و نشنیدیم. ولی1چیزی اینجا خیلی عجیبه. به همون عجیبی خورشید. اینکه تو چطور تونستی اون نور رو ببینی و اون حرف ها رو بشنوی. چرا تو تونستی و ما نتونستیم. فسقلی! ما حرف هات رو باور می کنیم. فقط می خواییم این رو حلش کنیم. تو هم که بدت نمیاد بدونی مگه نه؟
بقیه هم که از گریه تکبال حسابی ترسیده بودن با شور و محبتی که حاضر بودن بی انتها خرج کنن تا گریه فسقلیِ کرکس بند بیاد و این خطر از سرشون بگذره مشکی رو تعیید کردن. تکبال توی بغل مشکی سر تکون داد.
-خوب پس دیگه گریه نکن. ببین اگر خورشید و کرکس بفهمن گریه می کنی ما تنبیه میشیم. اصلا نگران نباش. تو با مایی. هرچی هم گفتی درسته. ولی اگر تو دیدی ما هم باید می دیدیم. این وسط1چیزی هست که ما سر در نمیاریم. می خواییم بدونیم. تو باید بهمون کمک کنی. باشه؟
تکبال گریهش رو خورد و خیال همه رو کمی راحت تر کرد و به نشان موافقت سر تکون داد. تیزبین جلو اومد و در حالی که1مشت بزرگ ارزن بهش می داد گفت:
-آفرین فسقلی! می دونستم تو با خودمونی! فقط این1رازه. کرکس که توی این خط ها نیست ولی خوب بهتره بهش نگیم. می مونه خورشید. فسقلی! خورشید نباید بفهمه وگرنه حسابی بد میشه و ما هم به جواب هامون نمی رسیم. پس میریم که با هم در حفظ1راز با نمک مشترک بشیم. ما و تو. باشه؟
تکبال یاد اون2تا کلاغی افتاد که بار اول به دیدن کرکس برده بودنش. خفاش ها به وضوح هواش رو داشتن و سعی می کردن هر طور شده رضایتش رو جلب کنن تا در پناه رضایتش از خشم کرکس در امان باشن. تکبال خیالش به این چیز ها نبود. اون حالا1دسته بزرگ دوست داشت که فرقی نمی کرد چی هستن. مهم این بود که به هر دلیلی بین خودشون پذیرفته بودنش. بدون توجه به بال های بی پروازش و بدون اینکه لازم بشه نگران لو رفتن احساساتش به مادرش و بالاپر باشه. چه اهمیتی داشت که این پذیرش به پشتیبانی کرکس باشه؟ اصلا چه بهتر!در پناه این پشتیبانی حسابی عزیز می شد و خودش هم که از خداش بود توی دل کرکس جاش باشه. همه چیز خوب بود پس باقیش به جهنم. تیزبین اینقدر تشویقش کرد و نازش رو کشید تا تکبال تمام ارزن ها رو خورد و تیزبین گفت اگر باز هم بخواد میره با2شماره براش میاره.
-پس فسقلی یادت که نمیره؟
-چی رو؟
-راز! راز رو. به خورشید هیچی نمیگیم باشه؟
-فسقلی زبونش سفته. هیچی نمیگه مگه نه فسقلی؟
تکبال با لبخندی از ته دل با سر تعیید کرد. مشکی با احتیاط گفت:
-حالا1چیز دیگه. ببین فسقلی! تو به خورشید از ما نزدیک تری. می دونستی دوستت داره؟
تکبال آه کشید.
-مسخرهم می کنی؟
مشکی با احتیاط کمتر و خاطر جمعی بیشتر گفت:
-نه فسقلی این چه حرفیه؟ اگر بدونی وقتی حالت بد بود خورشید چه پرپری می زد، چرا این طوری نگاه می کنی؟ بچه ها شما بگید. مگه این طوری نبود؟
خفاش ها با زمزمه های درهم و شلوغ مشکی رو تأیید کردن.
-راست میگه فسقلی. خورشید چنان دلواپست بود که کرکس تهدیدش کرد اگر بخواد خودش رو اینطور بی حساب اذیت کنه اجازه نمیده بالای سرت بمونه و فرمان میده لای پیچک های اون طرف تاک زندانیش کنیم که تا تو درست نشدی نبیندت و اگر باز هم ادامه بده شیره هوشبر به خوردش میده که تا درمون شدن تو خواب باشه و هیچی نفهمه. خورشید هم که این رو دلش نمی خواست و می دونست دادن همچین فرمان هایی از کرکس بر میاد به خودش مسلط تر شد تا کرکس این کار رو نکنه.
تکبال بهشون نگاه کرد. دروغ توی چشم هاشون نبود. تکبال حس کرد توی دلش1000تا پروانه بهشتی پرواز می کنن. با صدای مشکی به خودش اومد.
-ای بلا!مثل اینکه داستان2طرفه هست! بی خودی اون قیافه رو به خودت نگیر. جز خود خورشید همه می دونن تو چقدر خاطرش رو می خوایی.
-من؟ نه من اصلا…
-خوب مگه چیه؟ خورشید خیلی خوبه. ما همه دوستش داریم فقط باید مواظب باشیم چون خوش رفتار نیست. می دونی که.
-هیچم این طور نیست. فقط گاهی عصبانی میشه دیگه.
تکبال با شلیک خنده های اطرافش فهمید که خودش رو حسابی لو داده. لحظه ای از شرمی ناشناس داغ شد و بعد خودش هم خندید و تشویق ها رو بیشتر کرد. مشکی دوباره به حرف اومد.
-داشتم می گفتم. تو از ما به خورشید نزدیک تری. شاید1چیز هایی از دست خورشید در بره و تو ببینیشون. شاید هم مثلا بتونی1طوری اعتمادش رو جلب کنی که بهت بگه. اگر چیزی دیدی و فهمیدی یا اگر مثلا زد و شد که اون بهت گفت و ماجرا برات رو شد به ما هم میگی دیگه مگه نه؟
-آره که میگه. فسقلی بی معرفت نیست. ناسلامتی ما همه خودی هستیم دیگه. فسقلی! تأییدم کن که ضایع نشم باشه؟
تکبال آروم و با لبخند گفت:
-باشه.
خفاش ها یادشون رفت باید سکوت رو حفظ کنن و هورا و تشویق های بلندشون فضا رو گرفت.
-زهرمار!شما ها اونجا چه غلطی می کنید؟ چیکارش دارید؟
-وای بچه ها خورشید اومد!
-بله که اومدم. الان هم خدمت تو خرمگس مزاحم می رسم اگر نگی اینجا چه غلطی می کردی.
-ای بابا خورشید حالگیری نکن دیگه! بابا اومدیم عیادت. این مثلا دوستمونه اومدیم ببینیمش. بیچاره دلش هم گرفته بود1کمی نشستیم همه با هم خندیدیم این فسقلی هم خندید دلش وا شد دیگه.
-راست میگه من هم واسهش خوراکی آورده بودم بهش بدم.
خورشید با نارضایتی و دقت کسی که مجرم گرفته باشه نگاهشون کرد.
-شما ها جونور ها هیچیتون بی حکمت نیست. زود بگید چه دردتونه.
-خورشید!چه بدجنسی تو! اصلا خودت ببین! این بیچاره دلش ترکید. اول خونه و خونوادهش، بعد هم اون افرای عجیب و غریب، بعدش هم کرکس که داشت می کشتش، حالا هم تو. گناه داره دیگه. بیا از خودش بپرس ببین ما اذیتش کردیم؟
خورشید با بدبینی آشکار به تیزبین چشم غره رفت و آهسته دست روی شونه های جمع شده تکبال گذاشت.
-فسقلی خوبی؟ این اوباش سر به سرت که نذاشتن!
تکبال با لبخندی معصومانه که از مدت ها پیش، زمانی که خیلی دور به نظرش می رسید یاد گرفته بود سر بلند کرد و به خورشید خیره شد.
-سلام خورشید. نه اذیتم نکردن. اومدن پیشم واسه ملاقات.
و بعد با معصومانه ترین حالتی که بلد بود به چهرهش بده و با لحنی کاملا مطابق با همون چهره رو به خورشید گفت:
-ارزن می خوری؟ تیزبین برام آورد. هنوز1کمی دارم.
حالت تکبال چنان معصوم بود که خورشید لبخند بسیار مهربونی به اون و به همه خفاش های متحیر زد.
-نه نمی خوام. خودت بخور. بعدش هم استراحت کن. فردا دیگه می تونی پاشی یواش یواش راه بی افتی. شما هم دیگه برید بذارید غذاش رو که خورد بخوابه. درضمن کرکس مشکی رو خواسته.
مشکی به سرعت از جا پرید، دستی به سر تکبال کشید و بعد از اینکه بهش اطمینان داد همه چیز درست میشه پرواز کرد و رفت. بقیه هم بدون عجله رفتن. تکبال ارزن هاش رو خورد و توی بسترش ولو شد. وقتی داشت خوابش می برد یادش اومد که چیز های عجیب اون دسته فقط به خورشید محدود نمی شدن. یکی از عجایب بی شمار اون جمع رابطه مشکی و خورشید بود. تکبال می دید که مشکی توی چشم های خورشید نگاه نمی کرد و حتی ترجیحا باهاش طرف صحبت نمی شد. یعنی جفتشون همینطور بودن. تکبال می دید که خورشید ناخودآگاه از مشکی عقب می کشید و می دید که مشکی اگر مجبور می شد با خورشید طرف بشه چنان زجری توی چهرهش بود که انگار با1شمشیر نامرئی شکنجهش می دادن. با اینهمه هیچ کدوم از اون2تا با هم بد نبودن و اگر جاش می رسید بر علیه تکمار یا سر1موضوع مشترک به هم کمک می کردن ولی هر2و به خصوص خورشید انگار ناخودآگاه ترجیح می دادن این همراهیشون غیر مستقیم باشه. یادش اومد که حتی امشب هم خورشید برای رسوندن فرمان کرکس به مشکی از فعل سوم شخص استفاده کرد. در حالی که اون ها نه خصومتی داشتن و نه قهر بودن چرا باید اینطوری باشه؟ تکبال دلش می خواست بدونه داستان اون2تا چیه. این رو نمی دونست از کی می تونه بپرسه. مسلما روی خفاش ها نمی تونست حساب کنه. بی تردید کرکس از ماجرا آگاه بود. کرکس از تمام زیر و بم زیر دست هاش آگاه بود و در نتیجه این رو هم می دونست. ولی آیا تکبال می تونست در این مورد ازش بپرسه؟ آیا کرکس حاضر می شد بهش جواب بده؟ به احتمال خیلی قوی نه. ولی تکبال باید می فهمید. تشنه فهمیدن و بیشتر فهمیدن بود و باید راهی برای این فهمیدن پیدا می کرد. خواب داشت برنده می شد.
-بعدا بهش فکر می کنم. من بلاخره می فهمم. ولی نه حالا. الان خسته ام. خیلی خسته. کاش فردا بتونم بلند شم. باید برگردم به افرا. جوجه پرستو ها اونجان. و اون جوجه فاخته.
تکبال حس کرد دلتنگی شیرینی گرمش کرد و این گرما از قلبش بالا اومد و تا پلک هاش رسید و،
-فردا می بینمش.
و بعد خوابی گرم و شیرین تکبال رو در خودش فرو برد.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:25
وای چه قدر نکته مبهم که باید روشن بشن. پس میریم برای قسمت بعد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
باور می کنید گاهی خودم یادم میره چندتا چیز توی این ماجرا توضیح می خواد؟ می ترسم آخرش داستان تموم و دفترش بسته بشه1دفعه یادم بیاد که ای وای فلان نکته توضیحش موند که! حالا چیکارش کنم مونده روی دستم؟! اینطوری نمیشه باید برم نکته های مبهم رو بنویسم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال28

شبی منجمد از سرما. تاریک، سرد، سیاه.
تکبال روی شونه های مشکی نه از سرما بلکه از ترسی بی مهار می لرزید. مشکی مثل تیر پرواز می کرد و در همون حال تکبال رو هم سرزنش می کرد و هم دلداریش می داد.
-آخه چطور همچین خریتی کردی؟ باور کن کرکس همهمون رو بیچاره کرد. تمام جنگل رو وجب به وجب داد بالای10بار گشتیم. وقتی گیرت نیاوردیم پدرمون رو درآورد که خاصیت نداریم. بعدش هم خودش گشت و پیدات نکرد. توی این2-3روز چی سر ما آورد رو بیخیال. جدی ترسناک بود. جرات نداشتیم بریم طرفش. تو واقعا نباید غیبت می زد. آخه1اطلاعی می دادی که بدونه. حالا هم هرچی کرد و هرچی گفت تو هیچی نگی! ببین خیلی عصبانیه خیلی. بیشتر حرصیش نکنی بیچارهت می کنه. نترس کرکس همین طوریه. جریمه که حتما میشی و در رو نداره ولی بعدش اگر زنده موندی حرصش میره. دیگه هیچ وقت غیب نشو. هیچ خوشش نمیاد. اولش خیال کرد مار ها گرفتنت. ولی وقتی دید دلواپسیِ خونوادهت همون روز اول تموم شد فهمید اون ها می دونن کجا هستی و اوضاعت هم خطری نیست. بعدش خیال کرد گذاشتیش سر کار و از حرص زد به سرش. آخه می دونی؟ تا حالا هیچ کسی جرات نکرده کرکس رو بچرخونه. بیخیال. درست میشه. بچه ها خورشید رو فرستادن اون بالا که اگر بتونه زهر خشمش رو بگیره. آخه خورشید خیلی کار ها ازش بر میاد. اون مار چشم و مار زبونه. بیشتر از1عقاب معمولی توانایی داره. همه میگن. خیلی ها هم دیدن. اون1کار هایی می کنه که هیچ پرنده دیگه ای بلد نیست. میگن از بس اون پایین مونده قدرت های عجیبی از مار ها گرفته. من با این آخریش موافق نیستم. مار ها چیزی بهش ندادن ولی تاریکی و فشار هایی که دیده شاید. بلاخره که خورشید به گفته خیلی ها1پرنده غیر عادیه. و این غیر عادی بودنش امشب واسه تو هیچ بد نیست.
تکبال با وجود ترسش از کرکس باز هم نمی تونست از پرسیدن خودداری کنه.
-خونوادم در چه حالی هستن؟ چی فهمیدن و چه جوری؟
مشکی نفس عمیقی کشید که تکبال مفهومش رو نفهمید.
-مادرت رو که اصلا نمی گم روز اول چه اوضاعی درست کرد واسه خودش و برادرت و واسه همه منطقه تون. بعدش هم1جغدی اومد باهاش حرف زد و گفت جات رو می دونه. مادرت حسابی آتیشی بود ولی جغده اینقدر باهاش حرف زد و حرف زد تا مثل اینکه مادرت رضایت داد. حالا فقط خیلی زیاد دلواپسته ولی مثل اینکه جغده تونست راضیش کنه که1کمی فعلا آتیش بس بده. من نمی دونم چی ها گفتن. جات رو هم کلاغ هرچی کرد از جغده بکشه بیرون نگفت که نگفت. واسه همین ما فقط تونستیم بفهمیم تو زنده ای و باقیش رو جغده لو نداد.
تکبال زیر لب زمزمه کرد:
-عمو جغد!عمو جغد مهربون!
-چیزی گفتی؟
-نه. یعنی آره. گفتم مار چشم و مار زبون چیه. تو گفتی خورشید مار چشم و مار زبونه. این یعنی چی؟
-ببین فسقلی مار ها نگاه خطرناکی دارن و همچنین صدا و زبونشون هم خطرناکه. می تونن باهاش کار های وحشتناکی کنن. مثلا با نگاهشون خوابت می کنن و خلاص. همینطور با صداشون. خورشید1عقابه و هیچ عقابی یعنی هیچ پرنده ای همچین کاری نمی تونه کنه ولی میگن خورشید چشم ها و اگر دلش بخواد صداش رو می تونه به کار بگیره و کار های عجیب کنه مثل مار ها. خورشید خیلی عجیبه فسقلی. اگر امشب رو زنده موندی با خورشید که هستی مواظب باش.
تکبال مونده بود حیرت کنه یا بترسه. مشکی مثل آبخوردن در مورد احتمال پایان زندگی تکبال صحبت می کرد. احتمال داشت کرکس از حرص نابودش کنه. و ظاهرا این واسه مشکی و باقی دار و دسته کرکس1امر عادی بود.
-خورشید دیگه چه کار هایی ازش بر میاد؟
-من که ندیدم فسقلی ولی خیلی چیز ها میگن.
-خوب چی میگن؟
-نمی دونم شاید راست نباشه.
-طوری نیست همون دروغ ها رو هم بگو.
-راستش بعضی ها میگن اون می تونه با پر و بالش1چیزی رو آتیش بزنه. حتی توی شب که نور آفتاب نیست.
-این دیگه خیلی زوره. این حرف ها چیه؟
-من که گفتم. من فقط شنیدم.
-یعنی تو میگی خورشید می تونه بدون کمک نور آفتاب توی دل شب آتیش درست کنه؟
-من نمیگم. بقیه میگن.
-ولی مشکی! این ها که تو گفتی خیلی عجیبه. چطور ممکنه1پرنده همچین توانایی هایی داشته باشه؟
-گفتم که خورشید غیر عادیه. ولی یادت باشه مستقیم از خودش نپرسی که حسابی کفری میشه. هیچ خوشش نمیاد در مورد این چیز ها بهش بگی. آخه می دونی؟ اون تمام این چیز ها رو انکار می کنه.
-من که هنوز درست و حسابی توی مغزم جا نشده. آخه این واقعا شدنی نیست. اون هایی که این چیز ها رو میگن از کجا میگن؟
-بعضی ها که شجاع ترن و از خورشید کمتر می ترسن یواشکی مدعی شدن که1چیز هایی ازش دیدن. ولی همهشون بدون استثنا قبل از گفتن قول گرفتن به خورشید نگیم. می دونی فسقلی در مورد خورشید خیلی چیز ها میگن. اگر نصفشون هم راست باشه بیخود نبود که تکمار نمی خواست هیچ طوری زنده از دستش بده. تکمار خیلی زور زد که خورشید به فرمانش بشه ولی نشد. حسابی واسهش مایه گذاشت ولی خورشید طرفش نشد که نشد. تکمار می خواست هر طور شده خورشید رو با خودش نگه داره ولی وقتی مطمئن شد خورشید باهاش راه نمیاد ترجیح داد زنده از دستش نده. حق هم داشت. همچین موجودی اگر طرف دشمنت باشه باید بری قبرت رو خودت بکنی. تکمار نتونست کاری کنه. خورشید الان طرف کرکسه. یعنی مقابل تکمار. تکمار هم هر کاری می کنه تا خورشید رو زنده یا مرده گیرش بیاره و خیالش راحت بشه.
-مشکی! تو خودت چقدر از این داستان ها رو باور می کنی؟ چندتاشون رو دیدی؟ چندتاشون رو خودت میگی؟
-من نمی دونم فسقلی. گفتم که، من نمیگم. بقیه میگن.
-باز هم چیز های این مدلی راجع بهش هست که این بقیه بگن؟
-آره هست خیلی هم هست. خوب دیگه رسیدیم. ببین فسقلی باید فرود بیاییم به جای اینکه اینطور وحشتناک بلرزی سفت بچسب پرت نشی. اگر امشب زیر دست کرکس از دست نرفتی بقیه سوال هات رو بعدا جواب میدم و اگر هم زنده نموندی سعی می کنم1داستان درست و حسابی تحویل مادرت بدم که زیاد ناراحت نشه. بیشتر از این ازم برنمیاد.
تکبال مثل بید می لرزید. پایانش واسه مشکی و بقیه چه ساده جلوه می کرد و ظاهرا هیچ قدرتی قادر به نجاتش نبود و هیچ کسی هم خیالش نبود که نجاتش بده.
-مشکی! تو رو خدا.
-تو رو خدا چی؟
-من نمی خوام. بهش تحویلم نده.
-نه فسقلی. این دیگه دست من نیست. اگر تحویلت ندم تمام جنگل رو آتیش می زنه و اولیش هم خودمم.
تکبال تسلیم ترسی از جنس وحشت آخر زندگی شونه های مشکی رو چسبیده بود و زنده موندنش رو ازش تقاضا می کرد.
-مشکی! تو رو به خدا. فرارم بده. اون می کشدم.
-آره به نظرم احتمالش هست که نفلهت کنه. ولی من نمی تونم فرارت بدم فسقلی. من اومدم که ببرمت. فقط باید تحویلت بدم. چه بخوایی و چه نخوایی.
-مشکی!نجاتم بده.
-من نمی تونم فسقلی. واقعا نمی تونم. من هیچ وقت روی حرف کرکس حرف نذاشتم. یعنی زورم نرسید. نه به کرکس، نه به خودم. بیشتر از این دیر نشه بهتره. منو بگیر باید بریم.
-مشکی! تو رو به خدا.
-از دست من کاری بر نمیاد فسقلی. آروم بگیر نمی خوایی که ببینه من به زور می برمت؟ اینطوری دیگه معجزه هم نمی تونه نجاتت بده. عاقل باش بلکه مجازاتت رو سبک تر بگیره.
-مشکی! به خاطر خدا. تو رو به خدا.
-این ازم بر نمیاد فسقلی. اگر امشب رو سلامت گذروندی یادت باشه دفعه دیگه اینهمه شدید عصبانیش نکنی. -مشکی! نه! به خاطر خدا!.
-آروم باش فسقلی. باید بریم پایین. من واقعا نمی خوام زور بهت بگم. الان هم فقط باید فرود بیاییم. فسقلی بگیر رفتیم.
فرود.
-رسیدیم فسقلی. این افتضاح ترین فرودی بود که توی تمام عمرم داشتم. اگر نگرفته بودمت پرت می شدی پایین. نزدیک بود جفتمون رو بفرستی جهنم با اون… سلام کرکس.
-سلام و زهر مار! تا حالا کدوم جهنمی بودی خفاش لجن هان؟
خشم کرکس از صداش فوران می کرد و انگار تمام سکویا رو می لرزوند. شاید هم این ترس تکبال بود که باعث می شد شاخه بزرگی که مشکی روش فرود اومده بود از لرزش جسم تکبال و مشکی به لرزه دربیاد.
-معذرت می خوام کرکس. افرا خیلی دور بود. من از این سریع تر نتونستم پرواز کنم. آخه…
-بسه دیگه! خفه شو!
مشکی بلافاصله خفه شد. انگار هوای شب هم از ترس راکد شده بود. تکبال روی شاخه ولو شده بود و بی صدا می لرزید. جرات نداشت چشم هاش رو باز کنه و ببینه صحنه اعدامش چجوریه. صدای خشن و کاملا خالی از شفقت کرکس از جا پروندش و تکبال تا جایی که ممکن بود بی اراده توی خودش جمع شد. حتی توی تاریکی وحشتناک اون شب و از فاصله دور هم می شد به وضوح لرزش شدیدش رو دید.
-و تو. کفترک پدر سوخته نکبت! خیال کردی می تونی با من قایمباشک بازی کنی هان؟
تکبال داشت از ترس سکته می کرد. نه تونست جوابی بده نه تونست حرکتی کنه. فقط لرزشش شدید تر شد. سکوت سنگین حاکم رو نعره کرکس شکست.
-بلند شو ببینم نیم وجبی خوش خیال!
ولی تکبال واقعا نمی تونست بلند شه. ناتوانیش چنان واضح بود که کرکس هم با وجود خشم دیوانه وارش این رو فهمید. تکبال دراز به دراز روی شاخه ولو شده بود و قدرت بلند شدن نداشت. کرکس خودش زیر بالش رو گرفت و سر پا بلندش کرد.
-ببینمت!می خوام بفهمم چه خیال مزخرفی کردی که این حماقت رو راه انداختی. غیبت زد و خیال کردی دستم بهت نمی رسه هان؟ به خیالت چرخوندیم و رفتی هان؟ تو نیم وجبی نصفه زنده عوضی، خیال کردی از پس چرخوندن من بر میایی هان؟ هان؟ هان؟
صدای کرکس هر لحظه بالا تر می رفت و آخرش به عربده تبدیل شده بود که تکبال به زحمت جون کندن تونست بگه:
-کرکس! به خدا من،
نعره خشم کرکس نفس تکبال و باقی تماشاگر های صحنه رو برید.
-به خدا تو چی؟ به خدا تو غلط کردی. به خدا تو بی جا کردی. به خدا که من امشب ریز ریزت می کنم. به خدا که من الان1هفته هست که دونه دونه خاک جنگل رو واسه پیدا کردن تو انتر ایکبیری بی خاصیت به درد نخور لعنتی شخم زدم و به خدا که از تو گذشت ولی امشب کاریت می کنم که عبرت بشی واسه هر کسی که دید و شنید و تا نسل های بعدی شون هم از داستانت عبرت بگیرن.
تکبال در تمام عمرش چنین درد وحشتناکی رو تجربه نکرده بود. فشاری که وسط اون پنجه های آهنی به تمام جسمش وارد می شد دردی فراتر از دردناک ترین تصور هاش رو توی تمام رگ هاش پخش می کرد و هر لحظه بیشتر می شد. حس کرد چیزی نمونده صدای خورد شدن استخون هاش رو دونه به دونه بشنوه. درد فرا تر از حد تحملش بود. از شدت فشار و درد نفس کشیدن داشت واسش غیر ممکن می شد. چطور ممکن بود همچین دردی هم وجود داشته باشه؟!
-آخ کرکس غلط کردم! به خدا غلط کردم!
عربده کرکس که از شدت حرص به رنگ جنون در اومده بود دل شب تاریک رو شکافت.
-غلط که کردی. فقط خودت نفهمیدی. می خوام مطمئن بشم که پیش از مردنت قشنگ فهمیده باشی که غلط کردی. فهمیدی؟
تکبال احساس می کرد مغزش از شدت درد و وحشت از کار می افته.
-فهمیدم. به خدا فهمیدم. آخ غلط کردم! کرکس غلط کردم! غلط کردم به خدا، به خدا به خدا غلط کردم! …
-به نظرم فهمیده باشی. خوب بسه. حالا میری به جهنم تا بعد از تو دیگه کسی اینطوری غلط نکنه.
تکبال1لحظه از لای پلک های بستهش برق پنجه ای رو دید که بی تردید برای دریدنش به سرعت رفت هوا و1لحظه بعد،
-کرکس!نه! این کار رو نکن.
-برو کنار خورشید.
-کرکس!نه! بهت میگم نکن.
-بهت گفتم بکش عقب عوضی!
-کرکس!کرکس مجبورم نکن.
-گم شو کنار ماده آشغال وگرنه… ها؟! آه لعنت!
تکبال بی اختیار چشم باز کرده و جنگ وحشتناکی که در چند قدمیش در گرفته بود رو با ترسی کابوس وار تماشا می کرد. خورشید ظریف و سبک بود ولی هیکلش به زور نصف جثه کرکس می شد. با این حال حتی تکبال هم با وجود حال وحشتناکش می تونست ببینه و بفهمه که خورشید به این سادگی از کرکس نمی بازه و اگر هم بازنده باشه برای کرکس حریف سختیه. اما کرکس هم بزرگ بود و هم بی نهایت عصبانی. در1لحظه مطمئن شد که کرکس خورشید رو با1حرکت از وسط2نصف می کنه و واقعا همچین اتفاقی می افتاد اگر…فقط1لحظه بود و شاید هم کمتر. به کوتاهی و سرعتی که می شد فرض کرد خیال بوده یا خطای دید. برق سرخ رنگ عجیبی که از چشم های خورشید بیرون جهید، صاف رفت و مثل1تیر نامرئی انگار خورد وسط چشم های کرکس. کرکس یکه سختی خورد و به وضوح زورش گرفته شد. انگار درد داشت. خواست خودش رو از پنجه های خورشید که شونه هاش رو چنگ زده بودن خلاص کنه ولی موفق نشد. خورشید با توانی که چند لحظه قبل اصلا ازش انتظار نمی رفت محکم شونه های کرکس رو چسبید، سفت به شاخه کلفت پشت سرش تکیه زده نگهش داشت و توی چشم هاش نگاه کرد. کرکس خواست بزندش ولی خورشید چنان سفت شونه هاش رو گرفته بود که کرکس انگار خشک شد. لحظه ای همینطور گذشت. کرکس خواست نگاه از چشم های خورشید بگیره ولی خورشید با صدایی که صدای خودش نبود زمزمه کرد:
-نه. تو همچین کاری نمی کنی. به من نگاه کن! نگاه کن!
کرکس لحظه ای بعد وا رفت و به شاخه تکیه زد. خورشید شونه هاش رو رها نکرد ولی دیگه فشارش نمی داد. کرکس فقط تماشا می کرد. درخشش چشم های خورشید عجیب بود. کرکس پلک نمی زد. خورشید دوباره زمزمه کرد:
-تو از من بزرگ تری ولی باور کن که من از تو قوی ترم اگر بخوام. و الان می خوام. پس خشم و هوارت رو در برابر من غلاف کن و بیخود هم اینهمه تقلا نکن. می خوام اینقدر از التهاب این چند روزه خسته باشی که از شدت خستگی نفست در نیاد. فهمیدی؟
کرکس بدون پلک زدن به چشم های خورشید خیره بود و تکبال تعجب می کرد که چطور این درخشش عجیب چشمش رو نمی زنه. صدای خورشید کمی بالاتر رفت و کمی محکم تر شد.
-گفتم فهمیدی؟
کرکس با صدایی بی حالت جواب داد:
-مثل اینکه بله.
خورشید با همون صدای محکم ولی آروم تر سکوت سنگین رو شکست.
-بسیار خوب.
و بعد آروم شونه های کرکس رو رها کرد و به طرف خفاش هایی که دور تر ایستاده بودن برگشت.
-شما ها واقعا که مضحکید! بیایید بگیریدش مگه نمی بینید از فشار و از حرص داره می افته؟
مشکی اول و بقیه هم پشت سرش هجوم آوردن. کرکس چنان خسته به نظر می رسید که انگار واسه نفس کشیدن هم کمک لازم داشت. خفاش ها مثل برق برای کمک اقدام کردن. تکبال مات به این صحنه خیره مونده بود. دستی به شونهش خورد و بالی بزرگ و مطمئن دورش حلقه شد و صدایی آشنا که تکبال تازه می فهمید چقدر دلتنگش بوده.
-چیزی شدی تکی؟
-خورشید!
-چندتا زخم بی خطره. درد داری می دونم. ناکس کثافت داشت لهت می کرد! دردت درست میشه. طوری نیست.
-خورشید!
-اون تن لش رو بقیه درستش می کنن. بذار به یکیشون اطلاع بدم بعد از اینجا ببرمت. اگر بی اطلاع غیب بشیم این دفعه دیگه نوبت جفتمونه که زنده قورتمون بده.
-خورشید!
-اه چی میگی؟
-خورشید!
-باز میگه خورشید. خوب چی میگی؟ اصلا می خوایی چیزی بگی یا نه؟
تکبال مطلب رو گرفت. جوابی که خورشید برای این پرسشش می خواست بشنوه قطعا منفی بود. در این مدت اون و خورشید عجیب هم رو شناخته بودن. تکبال حتی در اون لحظه یادش بود. پس زمزمه کرد:
-نه.
خورشید با رضایت گفت:
-خوب پس ساکت باش بذار بریم1جای آروم ببینم چه بلایی سرت آورده.
کسی خورشید رو صدا زد. تکبال از پشت پرده مه دید که کرکس با وجود تلاش خفاش ها کم مونده از اون بالا پرت بشه پایین. خورشید با نارضایتی چشمی تنگ کرد.
-اه!نگاهش کن! با1کوه شنِ بیابون هیچ فرقی نداره. واقعا که! همینجا بمون تکی من الان برمی گردم.
بلافاصله بعد از رفتن خورشید صدایی تکبال رو به خودش آورد.
-فسقلی! حالت خوبه؟ می تونی نفس بکشی؟ آخه شبیه کسی شدی که نفسش بالا نمیاد.
تکبال واقعا نمی تونست از شدت دردی که توی استخون هاش پیچیده بود نفس بکشه. سرش گیج می رفت و حالش به شدت بد بود. تصویر تیزبین در برابرش پیدا و ناپیدا می شد.
-فسقلی!تو چی دیدی؟ خورشید چجوری اون کار رو کرد؟ چی بهش گفت که آروم شد؟
تکبال چنان حیرت کرد که1لحظه درد از یادش رفت.
-مگه شما ها ندیدین و نشنیدین؟
-ما فقط دیدیم که اون ها درگیر شدن و خورشید شونه هاش رو چسبید. بعدش به هم خیره شدن.
تکبال در حالی که از شدت تعجب داشت دیوونه می شد گفت:
-صدا چطور؟ چجوری نشنیدین چی گفت؟ همه چیز خیلی واضح و شما ها خیلی نزدیک بودید.
-آره بودیم ولی چیزی که ما شنیدیم شبیه فشفش بود. ما هیچی نفهمیدیم و گفتیم شاید به خاطر فاصله باشه ولی راست میگی ما خیلی نزدیک بودیم. پس یعنی خورشید واسه کرکس فقط فشفش کرده؟
تکبال حس کرد درد و نفس تنگی و حیرت با هم اومدن که خلاصش کنن. سرش به شدت گیج می رفت و در آخرین لحظه های هشیاری دید که خورشید بالای سر کرکس چرخی زد و با دیدن تکبال که در حال سقوط بود به طرفش شیرجه زد.
تکبال پیش از اون که از حال بره با خودش فکر کرد هیچ تردیدی نداره که خودش کلمه به کلمه حرف های خورشید رو شنید و حتی تردیدی هم نداره که اون برق سرخ عجیب رو دید. و آخرین پرسش در آخرین ذرات آگاهیش این بود که چرا خودش دید، شنید و فهمید ولی بقیه ندیدن، نشنیدن و نفهمیدن.
نتیجه گیری گنگ در شروع مرز ناهشیاری.
-تفاوت. 1چیزی متفاوته. 1چیزی این وسط هست. 1چیزی این وسط متفاوته. 1چیزی هست. 1چیزی…
خواب.
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 17:02
سلام
از لطف این داستان ممنونم و پیگیری می کنم …
ولی دلم برای سروده های زیباتون تنگ شده

برای شما سلامت و سعادت آرزومندم

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
دلتنگ حضور شما بودم. امیدوارم همچنان آزاد باشید و در هوای خدا بپرید و بس. خودم هم دلم تنگ شده برای نوشتن، برای بودن، برای حال، برای حالی فارغ از تکبال و سرنوشتش.
ای کاش می شد برگشت و نوشت. از اول نوشت. از اول اول!
ممنونم از حضور عزیز شما.
پاینده باشید!.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:15
چرا خواب؟ باید ببینم بعدش چی میشه؟
خوبه که تا چند قسمت بعدیش هنوز هست وگرنه از کنجکاوی سکته می کردم.
تفاوت چی می تونه باشه؟ باید سریع بخونم.
اینترنت و مهم تر از اون وبویسام کمک کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
خواب نبود بی هوشی بود. بیچاره رو کرکس از بس فشارش داد پدرش در اومد و از حال رفت. تفاوتش توی قسمت29مشخص نمیشه برید جلو تر هست. همه دردسر ها هم زیر سر این تفاوت هاست. باور کنید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال27

-این وضع رو دیگه نمی تونم تحمل کنم. باید تموم بشه.
-این طوری که به جایی نمی رسی. دیدی که من باهاش حرف زدم و فایده نداشت. تو هم حرف زدی و فایده نداشت.
-نه نداشت. با این بچه نفهم حرف زدن فایده نداره. باید با اون جونور حرف بزنم. همین فردا میرم اون مردار خوار کثافت رو هر جا که باشه گیرش میارم و تکلیف خودم و بچه هام رو باهاش مشخص می کنم. باید با اون عوضی حرف بزنم نه با این جوجه کله خراب.
-چی میگی مادر! تو می خوایی بری با کرکس طرف بشی؟ می دونی چی میشه؟ تو فقط1کبوتری. اون هیچی ازت باقی نمی ذاره.
-من این حرف ها رو نمی فهمم. ببینم چه غلطی می خواد کنه. من توی حلقش گیر می کنم و میره به درک.
-مادر من اینکه راهش نیست.
-من فقط این راه رو بلدم پسر جان. اون جونور پلید باید دست از سر بچه من برداره. یا بر می داره یا من جفت چشم هاش رو کور می کنم که دیگه بچه من رو نبینه.
-چرا نمی خوایی عاقلانه فکر کنی مادر؟ تو که از پسش بر نمیایی.
-خوب میگی چی؟ تماشا کنم؟ منتظر بشم کی میلش به تیکه پاره کردن جوجه نفهمم می کشه؟ من فردا میرم ببینم چی می تونه بهم بگه.
-ولی لونه کرکس جایی نیست که ما به این سادگی بتونیم بهش برسیم. مادر تو رو به خدا این خطرناکه.
-لونهش رو هم پیدا می کنم. خطرناک باشه. تو چرا نمی فهمی؟ جوجه من توی خطره. من کوتاه بیا نیستم. همین که گفتم. الان تاریکه وگرنه همین حالا می رفتم. تا فردا این طرف ها نمیاد. من فردا میرم کار رو1سره کنم. از همون اول باید با خود مرده خورش طرف می شدم. انگل کثافت!.
تکبال این ها رو شنید و اجازه داد مادر و برادرش خیال کنن که نشنیده. نیمه های شب، وقتی اون2تا در خواب بودن، تکبال بیدار بود و فکر می کرد. تصور رویارویی مادرش با کرکس هم توی ذهنش جا نمی شد. این جنگ هم دیگه حسابی خستهش کرده بود. باید1کاری می کرد. این ماجرا باید تموم می شد.
آهسته بلند شد و از لونه زد بیرون. آسمون چنان گرفته بود که انگار تیکه های شب ازش می ریخت پایین. تکبال از سرما تا مغز استخون لرزید. اونجا ایستاد و فکر کرد. باید کاری می کرد. مادرش نباید همچین خطری کنه. کرکس هیچ تضمینی برای امنیت پرنده های در حال پرواز بیرون از لونه نداده حتی اگر خونواده تکبال باشن به خصوص اینکه1مادر عصبانی واسه دعوا و به گفته خودش به نیت کور کردن جفت چشم هاش به طرفش پرواز کنه.
-چه اوضاع مزخرفی!
تکبال از درگیری و جنگ و بحث و نصیحت و همه چیز خسته بود. تقریبا دیگه نمی شد که تنها از لونه بیاد بیرون. نه روز و نه شب. دیگه تحملش رو نداشت. و بعد از اینهمه درگیری و رفتن ها و اومدن های یواشکی و لو رفتن و حرص و جنجال و دلواپسی و همه چی، نوبت این ماجرای آخری بود. اینکه مادرش بزنه به سیم آخر و بخواد خودش رو به1دردسر واقعی بندازه. تکبال به معنای واقعی از تمام این ها خسته بود.
-من دیگه نمی تونم اینجا بمونم.
دوباره نگاهی به آسمون کرد، شونه ای بالا انداخت و راه افتاد. آروم و بی صدا و گرفته، بی اون که بدونه کجا میره پیش می رفت.
زمستون داشت حسابی جولان می داد. هوا واقعا بد بود. دیر وقت، در حدود نیمه شب، توفان وحشتناکی شروع شد و شدید شد و شدید تر شد و انگار داشت تمام دنیا رو مثل1تیکه برگ خشک مچاله می کرد. باد، رعد و برق، رگبار، و لحزه ای بعد تگرگ وحشتناکی که انگار فقط به تیر نابودی جنگل و جهان نازل شده بود. تکبال به هر زحمتی بود سعی کرد پیش بره. تا پیش از شروع رگبار پیش رفت ولی دیگه نتونست. زیاد طول نکشید که بفهمه عاقلانه عمل نکرده. خواست برگرده به لونه ولی در کمال وحشت دید که درخت پشت سرش بر اثر توفان شکست و افتاد و تکبال که پر پرواز نداشت باید می رفت پایین و از درخت بعدی می رفت بالا و راه برگشت رو در پیش می گرفت ولی اون پایین چنان گلآلود بود که بی تردید تکبال و هر موجودی به جثه تکبال زنده در باطلاق دفن می شد. راه برگشت بسته بود. تکبال باید پیش می رفت و فقط پیش می رفت. تگرگ که شروع شد دیگه امکان حرکت وجود نداشت. جز تلاش برای حفظ جون هیچ کاری نمی شد کرد. تکبال به1شاخه خشک و سست چنگ زده و تمام زورش رو به کار گرفته بود تا بتونه همونجا بمونه. توفان دست بردار نبود. شاخه کلفت مثل1پر سبک و کوچیک توی دست های باد تاب می خورد، بالا و پایین می رفت و انگار از روی عمد می خواست تا هرچی بهش چسبیده بود رو پایین بندازه. نیمه های شب تکبال حس کرد دیگه صبح رو نمی بینه. سرما، توفان، تگرگ. و عاقبت…شاخه با صدای وحشتناکی شکست و تکبال همراه شاخه سوار باد با سرعت به طرف درخت بلند رو به رو رفت. تکبال احساس کرد دیگه آخر عمرشه. شاخه چند بار به ضرب به درخت خورد و راه زمین رو در پیش گرفت. آسمون برقی زد و رعد پشت سرش اومد. تگرگ بی رحم و بی امان می بارید و می بارید. تکبال زمین رو در چند قدمیش دید. نه مادرش بود، نه بالاپر و نه کرکس. تردیدی نبود که با اون سرعت با سر داخل گل های زمین فرو می رفت و مرگی فجیع منتظرش بود. باید می پرید. بدون پر پرواز این ممکن نبود. باد به شدت وزید و شاخه رو در نزدیکی زمین دوباره به درخت کوبید. پنجه های بی حس تکبال از شاخه رها شد. باد با تمام قدرت می وزید. تکبال که بدون شاخه سبک تر شده بود به دست باد به اطراف پرتاب شد، بالا و پایین رفت و بی هدف سوار باد درون شب و تگرگ گم شد.
چشم که باز کرد از نشانه های کمی که می شد تشخیص بده فهمید که هنوز گرفتاره. گرفتار شب و گرفتار توفان. جنگل هنوز زیر بارش سنگین تگرگ می لرزید. توفان هنوز ادامه داشت و تکبال بعد از مدتی فهمید که هنوز زنده هست. به اطرافش نگاه کرد. روی1درخت افرای بلند کنار1لونه بزرگ و نیمه ویران سقوط کرده بود. بلند شد و قبل از اینکه دوباره باد ببردش به شاخه چنگ زد و خودش رو داخل لونه نیمه ویران کشید. از شدت تعجب فریاد زد. اونجا تنها نبود. موجوداتی خسته، زخمی و ترس خورده زیر سایبون ویرانه ها کز کرده بودن. تکبال دید که همهشون کوچیک بودن. خیلی کوچیک.
-شما ها چی هستید؟
پیش از اینکه جوابی بشنوه برقی چنان قوی که1لحظه تمام جنگل مثل روز روشن شد و تقریبا بلافاصله رعدی چنان وحشتناک که انگار آسمون رو منفجر کردن هر سوال و جوابی رو از یاد ها برد. ولی تکبال در نور برق جواب پرسشش رو گرفت. اون جوجه ها پرستو بودن. پرستو های کوچیکی که هنوز تا پروازی شدن زمان داشتن. تکبال در حالی که داشت به سلامت عقلش تردید می کرد و مطمئن می شد ترس و فشار زیاد دیوونهش کرده به زحمت به گوشه ای که جوجه ها جمع بودن نزدیک شد. توی نور کور کننده برق های پشت سر هم تونست ببینه. چندتا جوجه پرستو از نژاد های مختلف و1…
-این دیگه چیه؟!
موجود کوچیکی که مثل بقیه ریز و ظریف بود ولی هرچی که بود پرستو نبود. تکبال به راحتی در نور برق ها تونست این تفاوت رو تشخیص بده. ولی چه اهمیتی داشت؟
-شما ها اینجا چیکار می کنید؟
-ما نمی دونیم. شانسی رسیدیم اینجا.
-ولی شما ها پرستویید! پرستو ها پرنده های بهارن. شما ها الان باید توی منطقه گرمسیر باشید!چجوری سر از اینجا در آوردید؟
-ما نمی دونیم. از وقتی یادمونه گرمایی نبوده. پاییز بود و زمستون. حالا هم که اینجا گیر کردیم.
-ولی پس پرواز! کوچ! شما ها باید می رفتید!
غرش رعد به این بحث خاتمه داد. توفان داشت فشار می آورد. برای1لحظه گذرا توی نور برق دید که شاخه زیر پا هاشون در حال شکستنه. باد زوزه وحشتناکی سر داد و انگار اون ها رو هدف گرفت. 1دفعه به شدت تمام شروع کرد به وزیدن و شاخه مثل1تیکه چوب ریز و سست شروع کرد به تاب خوردن. لحظه ای بعد افرا تمام قد مثل بازیچه ناقابلی توی دست باد خم و راست می شد. جوجه ها هر کدوم پرت شدن1طرف. صدای جیر جیر های متحیر و وحشت زده توی غرش های پشت سر هم رعد و رگبار گم شده بود. تکبال با وحشت در جا میخکوب شده و تماشا می کرد که درخت افرا کاملا خم می شد و دوباره راست می شد و دفعه بعد دوباره چنان خم می شد که تا نزدیک زمین می رفت. جوجه ها با پنجه های کوچیکشون به شاخک های افرا چسبیده بودن. هر آن احتمال می رفت افرا از کمر بشکنه و تکبال و لونه و جوجه ها همراه درخت سقوط کنن و وسط گل و لای روی زمین دفن بشن. تکبال به کنج ویرانه خزید. بال های بی پروازش هرچند بی پرواز بودن ولی می شد که پناه گاه باشن. تکبال پر های خیس و پریشونش رو تکون داد، بازشون کرد، بال هاش رو بالا برد و تمام توفان زده های ناشناس و کوچولو رو زیر پر و بالش گرفت. توفان بیداد می کرد. زیر پر و بال های تکبال امن بود. خود تکبال هم حس می کرد با جمع شدن چند نفر با هم زور توفان کمتر بهشون می رسید.
در درخشش1برق شدید که رعد های پشت سر هم و وحشتناک رو به دنبال داشت تکبال تونست ببینه که افرا چقدر خم میشه و چقدر به باطلاق روی زمین نزدیک میشن. پر هاش رو جمع کرد تا جوجه ها چیزی نبینن ولی از ترس داشت قلبش می ایستاد. حرکتی محسوس زیر پر هاش حس کرد. گوشه بالش رو بالا برد تا بفهمه چه خبره و در نور1برق دیگه تونست اون جوجه ناشناس متفاوت رو برای1لحظه کوتاه درست ببینه.
فاخته!.
فرصت تعجب نبود. نمی شد به این فکر کنه که جوجه پرنده های بهار این فصل و اینجا چیکار می کنن. جوجه ها واسه اینکه هر کدوم بیشتر لای پر و بال تکبال فرو برن و امن تر باشن به هم فشار می آوردن. حرکتی که تکبال زیر بال و پر هاش حس می کرد مال همین بود. این وسط فاخته خودش رو جمع کرد، از بین دعوای بقیه گذشت و تا حد امکان لای پر های تکبال فرو رفت و از اونجا پیش رفت تا به سینهش رسید. همونجا سر و پرش رو به قلب پر تپش تکبال چسبوند و چشم هاش رو بست. جوجه ای که جفت بال هاش رو کج نگه داشته بود و انگار درد داشت، با اعتراض جیک جیک کرد و دم بلند جوجه فاخته رو کشید تا از پناه گاهش بکشدش بیرون و خودش بره اونجا. جوجه فاخته بیشتر به سینه تکبال چسبید و با اعتراض و آروم جیز جیز کرد. تکبال نفهمید چرا1دفعه احساس کرد سینهش، شونه هاش، پر و بالش، قلبش شروع کرد به گرم شدن. جوجه پرستوی ناراضی هنوز داشت دم جوجه فاخته رو می کشید و جوجه فاخته با توانی که از هیکل کوچیک و نوک و پنجه های ریز و ظریفش بعید بود به جایگاهش چسبیده بود و با صدای بسیار ظریف ولی معترض جیز جیز می کرد. تکبال خودش رو جا به جا کرد تا نوک جوجه پرستو از دم جوجه فاخته جدا بشه. جوجه پرستو با اعتراض بیشتری جیک جیک سر داد. جوجه فاخته توی جایگاهش که حالا محکم تر شده بود خوب جاگیر شد و اینبار با سرخوشی جیز جیز کرد. تکبال باقی رو هم زیر پر و بالش جا به جا کرد. توفان شاخه رو، لونه رو و تمام اون ها رو تکون می داد. تکبال جوجه فاخته رو روی قلبش حس کرد که با رضایت از پیروزیش خودش رو جمع کرد، آروم گرفت و به خواب رفت. بقیه هم خواه ناخواه آروم تر شدن. توفان ولی هنوز می زد و می غرید. تکبال دیگه خیالش به توفان نبود. به نفس هایی که زیر پر هاش آروم و منظم می شد گوش داد، بالا و پایین رفتن اون جسم کوچیک روی سینهش رو حس کرد و وقتی از امنیت نسبی همگی مطمئن شد، با احساس گرمایی مرکب از آرامش و لذتی عجیب و ناشناس، خودش رو با تمام خستگی ها و ترس ها و درد های جسم توفان زده و زخمیش به دست تیرگی سپرد و از حال رفت.
صبح بلاخره رسید. صبحی خیلی سرد و خیلی تاریک. توفان دیگه نبود. رفته بود تا شبی دیگه قوی تر و ویرانگر تر برگرده. تکبال حالا دیگه می تونست جوجه های زیر بال هاش رو ببینه. چندتا جوجه پرستو و1جوجه فاخته. ولی چطور همچین چیزی میشه؟! این ها این فصل سال نباید اینجا باشن!
این از ذهن خسته تکبال گذشت.
-ببینم ریزه ها! شما ها اینجا چیکار می کنید؟
جوجه ها فقط بهش چسبیدن و سر و صدای ظریفشون رو راه انداختن. تکبال بهشون خیره شد. همه کم و بیش زخمی بودن. اینطوری نمی شد. از لونه زد بیرون. فاخته زیر بال هاش چسبید و همراهش اومد ولی بلافاصله از شدت سرما با نارضایتی جیز جیز کرد.
-اینجا نمون. اینجا سرده. برگرد برو داخل. الان میام. ولی فاخته نرفت و بلند تر جیز جیز کرد.
-یخ می زنی ها! میگم برو داخل.
ولی جوجه نرفت و با اعتراض شروع کرد به نوک زدن و کشیدن پر های زیر بال تکبال.
-نکن دردم میاد. تو برو ببینم میشه بفهمم این چه ماجراییه یا نه.
-ولی جوجه ول کن نبود. به شدت سردش بود و نمی خواست بیرون بمونه و حاضر هم نبود تنهایی بره داخل. تکبال به ناچار دوباره رفت داخل لونه و جوجه فاخته بی تاب از سرما رو بغل کرد. با بالا اومدن روز اوضاع بهتر شد. جوجه ها از شدت خستگی دیشب به خواب رفتن. تکبال آروم از لونه زد بیرون.
-آهای!کسی اینجا نیست؟ یکی بیاد به من بگه اینجا کجاست من گیر کردم؟
لحظه ای گذشت. صدای2تا بال آروم و متین.
-سلام کبوتر.
-سلام. شما کی هستید؟
-من هدهدم. تو چجوری اومدی اینجا؟
-نمی دونم. توفان بهم زد و پرتم کرد اینجا. میشه بهم بگید داستان اینجا چیه؟
-اینجا داستانش سخت نیست کبوتر. این ها که توی این لونه می بینی پرنده های بی پروازن. یعنی زخمی شدن. توفان هر کدومشون رو1طوری زخمی کرده. این ها از پرواز و مهاجرت جا موندن و مثل تو به دست توفان اینجا رسیدن. باید پرواز می کردن و همراه رسیدن پاییز می رفتن ولی نتونستن. زخمی شدن، خسته شدن، جا موندن. و حالا باید منتظر رسیدن بهار بمونن ولی لازمه توی زمستون یاد بگیرن که بپرن. اگر موفق نشن زمستون بعد رو معلوم نیست که بتونن تاب بیارن.
تکبال مات و متحیر به هدهد خیره شده بود و گوش می داد.
-حالا من باید چیکار کنم؟
-تو؟ هیچی. زندگی کن. همین.
تکبال به فکر فرو رفت. نفهمید هدهد کی پرواز کرد و رفت. صدای جیز جیز معترض فاخته از جا پروندش. تکبال به سرعت وارد لونه شد. جوجه فاخته بیدار بود و داشت سر و صدا می کرد. اگر ادامه می داد بقیه هم بیدار می شدن. تکبال رفت و جوجه رو دوباره زیر بال هاش گرفت.
-هیس!آروم باش. لطفا آروم باش الان همه رو بیدار می کنی. ساکت. ساکت باش. بخواب و بذار بقیه هم بخوابن. بخواب.
جوجه آروم شد و تکبال که هنوز خسته از دیشب و متحیر از حالا گیج می خورد نشست و به دوردست ها خیره شد. جوجه فاخته دوباره لای پر های تکبال خودش رو جمع کرد و روی سینهش خوابید. تکبال حس عجیبی داشت. احساس کرد گرمایی کاملا مشخص از محل چسبیدن جوجه فاخته به سینهش توی تمام جونش پخش میشه. جوجه نفسهای آروم می زد و خواب بود. تکبال در آخرین لحظات هشیاری به این فکر می کرد که تا اینجای عمرش شاید هرگز گرمایی به این عجیبی توی سینهش، توی تمام جسمش، توی تمام جونش نپیچیده بود. طولی نکشید که خستگی و ضعف دیشب بهش غلبه کردن و تکبال تحت تاثیر خستگی و در حصار آرامشی غریب به خوابی عمیق فرو رفت.
سکوت بود و سکوت. ولی نه! سکوت انگار آروم، خیلی آروم داشت ترک می خورد. از خیلی دور ها صدا هایی خیلی محو شنیده می شد. اول چنان دور و چنان محو که انگار خیال بود و آهسته آهسته انگار نزدیک تر و واضح تر می شد و بیشتر و بیشتر رنگ واقعیت می گرفت. پچ پچ های ظریف. جیک جیک های در هم و فرو خورده. سنگینی، سرما.
بیداری.
-بلاخره پا شدی؟
تکبال لحظه ای بی توان و بی هدف نگاه خالی از درکش رو به طرف صدا دوخت.
-سلام. تو… تو چی هستی؟
-مگه نمی بینی؟ من فاخته ام. به نظرم هنوز جوجه باشم. اون شب که توفان شد تو اومدی اینجا. بعدش هم فردا شد. بعدش هم تو خوابیدی. الان هم بیدار شدی.
تکبال وحشت زده به جوجه نگاه کرد.
-مگه چقدر گذشته؟
جوجه فاخته برعکس تکبال و حیرتش با خونسردی کامل جوابش رو داد.
-به نظرم2روز باشه. حالا یواش وگرنه اون ها می فهمن بیدار شدی و همه می ریزن اینجا.
-اون ها کی هستن؟
-پرستو فسقلی ها دیگه. خیال می کنن تو هنوز خوابی. چی شد که اون شب اومدی اینجا؟
-من گرفتار توفان شدم. شما ها چی؟
جوجه فاخته نیمه آهی کشید که در نگاه خونسردش منعکس نشد.
-بقیه رو نمی دونم ولی من مثل اینکه1جایی بد شانسی آوردم. همه چیز خوب بود. من داشتم تمرین پرواز می کردم. هوا بد نبود. آفتاب هم می تابید. من1کمی دور شدم و دیگه نشد که برگردم خونه. هوا1دفعه بد شد. بارون گرفت. توفان شد. از اون بالا پرت شدم پایین. به نظرم1ضربی چیزی دیدم. دیگه نتونستم بپرم. اینقدر سبک بودم که باد بلندم کرد آورد پرتم کرد اینجا. وقتی من رسیدم این ها اینجا بودن. مثل اینکه باید قبل از پاییز می رفتن ولی بعضی هاشون رو توفان زخمی کرد و بعضی هاشون گم شدن و خلاصه جا موندن. ما همه جا موندیم و بعدش هم که زمستون رسید و حالا هم می بینی که اینجاییم. تو چی؟ راستی تو کی هستی؟
-من کبوترم.
-کبوتر اسمت چیه؟
تکبال فکری کرد و بعد از مکثی نه چندان طولانی سکوت رو شکست.
-اسمم؟ فسقلی. تکی. تکبال.
جوجه فاخته نخندید ولی توی صداش چیزی شبیه خنده بود.
-تو چقدر اسم داری! چی صدات کنیم؟
تکبال در عوض خندید.
-هرچی دلتون خواست.
-عه بیدار شد! بچه ها بیایید پا شد!. آهای فاخته مارمولک چرا صدامون نزدی؟
تکبال به اطراف خیره شد و فاخته فقط خندید. در1لحظه اطراف تکبال پر شد از پر های رنگی رنگی که پشت سر هم می لولیدن و روی هم و توی هم قاطی می شدن و جدا می شدن و انگار رنگ بازی راه انداخته بودن. همراه این صحنه بسیار زیبا موسیقی شلوغ و ظریفی از جیک جیک و جیر جیر تمام هشیاری تکبال رو پر کرد.
-وای سلام بیدار شدی؟
-مونده بودیم اگر پا نشی چیکار کنیم.
-راست میگه باید می رفتیم دکتر می آوردیم ولی چجوری می رفتیم؟ آخه ما که نمی تونیم بپریم اون هم توی این هوا.
-حالا که بیداره دیگه.
-بابا مردیم از ترس تو اگه حرف زدن بلدی1چیزی بگو بدونیم سالمی.
-مگه شما ها می ذارید1چیزی بگه؟
-فاخته!چته؟ معلوم نیست از کی این بیداره و تو هم احتمالا هرچی دلت خواست حرف زدی حالا که به ما رسید2دقیقه حرف زدن واسه همهمون با هم زیادیه؟
-من کی گفتم زیادیه؟ این تازه بیدار شد من فرصت نکردم درست ببینمش چه برسه به اینکه…
-آره جون خودت تو رو من می شناسم و بس. ناسلامتی از وقتی اومدی هر2مون روی1شاخک چسبیدیم.
-تکبال!تو رو خدا1چیزی بهشون بگو.
-آهان نگفتم؟ اسمش رو هم بلده.
-آی تکبال! آی تکی! اون یکی اسمت چی بود؟ آی پدرم رو در آوردن1چیزی بگو بهشون!
-عجب رویی داری ما که کاریت نکردیم تو اصلا…
-صبر کن ببینم! تو چی صداش کردی؟ چه زود باهاش خودی هم شد! بچه ها دیر رسیدیم حسابی.
-وای! آی!تکی1کاری کن دیگه!
تکبال تماشا می کرد و گوش می کرد و می خندید. صدای جیک جیک و جیز جیز تمام لونه رو پر کرد.
-بسه دیگه اجازه بدید ببینم کجا هستیم.
-چه عجب حرف زد!
-بابا1دقیقه ساکت بشید ببینیم چی میگه و چی میگیم.
-بچه ها یکی این فاخته رو فرو کنه توی علف های این زیر حرف نزنه من الان بهش حساس شدم.
-برو بابا من رفتم. کار دارم باید برم پر هام رو از این گرد و خاک اعصاب خورد کن پاک کنم که توی هوای بارونی هم از سر من دست بردار نیست!
فاخته با حرص و جیز جیز کنان رفت و بقیه رو در حالی که به شدت پشت سرش می خندیدن جا گذاشت.
-خوب می گفتی.
-چرا دروغ میگی چیزی نمی گفت که. همهش تو داشتی می گفتی.
-بیچاره من کجا حرف زدم؟ تو هم مثل اینکه دلت می خواد فرو کنمت توی علف های این زیر.
-نه که فاخته رو فرو کردی،
-خوب اون خودش عاقل بود و رفت.
-بابا دست بردارید دیگه. پرپری بیخیال شو می دونی که حریف زبون این نیستی. تو هم1لحظه به خودت فشار بیار سکوت کن چلچله.
-ای بابا چرا هرچی میشه فقط صدای من بیچاره رو می شنوید؟
-چلچله!جیغ نکش الان شر درست می کنی. مگه اون عقابه رو ندیدی که بالای سر اینجا می چرخید و هنوز هم هی میره و میاد؟
-وای آره دیدمش. ولی چه عجیب بود. برق می زد. نمیشه ما رو نخوره بریم به پر هاش پنجه بکشیم؟
-ای وای چلچله!
-خوب باشه من دیگه هیچی نمیگم. ولی فقط1دقیقه. زود باشید استفاده کنید.
وسط این سر و صدا که خنده قاطیش بود تکبال فقط فهمید که1عقاب درخشان اون طرف ها می چرخه. تازه یادش اومد که چی شده. کرکس و خورشید و بقیه ازش بی اطلاع بودن.
-وای!حالا چی؟
-چی شد؟ تو مریضی؟ راستی اسمت چی بود یادم رفت؟
تکبال که دیگه کاملا هشیار شده بود می دونست الان نمی تونه هیچ کاری کنه. پس زد به بیخیالی تا سر فرصت ببینه کجای داستانه و چیکار میشه کنه.
-نه من چیزیم نیست. اسمم هم تکباله. تو هم چلچله ای.
-از کجا فهمیدی؟
-از اونجایی که بالای10بار این ها دارن صدات می کنن که هیچی نگی و باز میگی.
-آره تکبال این چلچله همین طوریه. ولش کنی تا آخر دنیا می تونه برات حرف بزنه و بزنه و همین طور بزنه. آخ چرا می زنی خوب راست میگم دیگه تو خیلی حرف می زنی.
-حقت بود. چرا خرابم می کنی پیشش؟ نه که خودت خیلی بی زبونی؟ تکبال این ها دروغ میگن باور کن من خیلی با حالم.
تکبال تونست چلچله رو بشناسه. همون جوجه پرستویی که اون شب وحشتناک سر جا با جوجه فاخته درگیر بود و دمش رو می کشید و آخرش هم موفق نشد.
-بچه ها فاخته اومد با پر و بال مرتب. اینقدر دلم می خواد دوباره پر هاش رو به هم بریزم،
فاخته کشید عقب و در رفت.
-این کار رو نکن تمام پر هات رو می کنم. شما ها هنوز دارید حرف می زنید؟ خسته نشدید؟
-فاخته چرا اینقدر زود اومدی؟ برو باز پر های بی ریختت رو درست تر کن که خیلی مرتب بشی.
-بس کن دیگه چلچله مغزش رو خوردی مغز من رو هم خوردی.
-تو مگه مغز هم داری؟
-تکی این چلچله رو ولش کن هیچ طوری نمیشه ساکتش کرد. بگو چی شد از اینجا سر درآوردی.
بقیه که دلشون می خواست جواب این سوال رو بدونن با پرسش فاخته ساکت شدن. یعنی ساکت تر شدن. تکبال نگاهی به فاخته انداخت و گفت:
-من که بهت…
ولی با دیدن حالت نگاه فاخته فورا حرفش رو عوض کرد.
-مثل اینکه خواب دیدم بهتون گفتم. توفان اون شب بی سر و ته نمی دونم چجوری پرتم کرد روی این درخته و بعدش هم شما رو پیدا کردم و بعدش هم دیگه نمی دونم چی شد. شما ها چی؟ شما نباید الان اینجا باشید ولی هستید. این چطور ممکنه؟
-ما گرفتار پاییز شدیم. باید پرواز می کردیم ولی پاییز زد به تقدیرمون و بی ریختش کرد. الان هم که اینجاییم. فعلا که خوردیم به زمستون ولی باید1راهی واسه رفتن باشه. نمیشه که بمونیم اینجا. باید یاد بگیریم و بریم. ولی…
تکبال نفس عمیقی کشید و به اون ها نگاه کرد. جوجه پرستو های بیخیالی که شاید دیروز خودش بودن و امیدوار بود که فردای اون ها امروز خودش نباشه.
-بله باید1راهی واسه رفتن باشه. هست. حتی بدون پرواز کردن. میشه پرید. میشه اگر تا آسمون هم نرسیدیم شاخه به شاخه بپریم. موندن فایده نداره باید رفت.
-چی داری میگی؟
-تکبال!به نظرت ما هیچ وقت نمی پریم؟
تکبال لحظه ای به نگاه ترسیده فاخته خیره شد. صدای شاد چلچله همه رو از جا پروند.
-ببینید اون عقابه دوباره اومد! بیایید بریم از زیر سایبون لونه تماشاش کنیم خیلی خوشگله!.
همه با سر و صدا یی حاصل از هیجان و ترسی شاید شیرین پرپر زنان رفتن. تکبال نرفت، دلیلی نداشت واسه دیدن خورشید اونهمه با عجله بره. فقط تکونی به خودش داد تا خورشید ببیندش و خیالش جمع بشه. فاخته هم نرفت. ایستاد و با نگاهی که به چشم تکبال عجیب بود بهش خیره شد.
-من نمی تونم زندگی رو بدون بال هام تصور کنم. میشه دیگه این رو نگی؟
تکبال لرزید.
-من هیچ وقت همچین چیزی نمیگم عزیز. تو می تونی بپری. من مطمئنم که می تونی. بال هات فقط1کمی شاید خواب رفتن از سرمای این فصل سرد. اون ها بیدار میشن و تو می پری. اون اشک هات رو پاک کن.
بقیه سرشون گرم شیطنت بود و چیزی از فردا ها نمی خواستن بدونن. شادی های کوچیک همون لحظه انگار برای دل کوچیکشون بس بود. اون ها گرم شیطنت بودن و ندیدن که تکبال با دیدن بارون نگاه فاخته انگار1چیزی توی دلش با صدا شکست و ریخت پایین. کسی حواسش نبود و ندید که تکبال وقتی به خودش اومد که جوجه ظریف غمگین رو بغل کرده بود و بهش اطمینان می داد که این وضع اصلاح میشه.
-هنوز که گریه می کنی! تمومش کن. تو1پرنده ای. چرا نباید بشه بپری؟ من همچین چیزی نگفتم. هیچ کسی هم حق نداره همچین چیزی بگه. تو می پری. حتما می پری.
و لحظه ای بعد تکبال زمزمه می کرد بدون اینکه بخواد یا نخواد که فاخته بشنوه.
-برای من1کاری کن. هیچ وقت گریه نکن. هیچ وقت. تو مال آسمونی. تو باید بپری. اگر بال های سرمازدهت بیدار نشدن من آسمون رو از اون بالا برای تو میارم پایین. تو فقط گریه نکن. دیگه هرگز گریه نکن. تمام پرواز های جهان برای تو! فقط گریه نکن. فقط دیگه هیچ وقت گریه نکن. …
روز بسیار سردی بود. تکبال هنوز به شدت احساس خستگی می کرد. جوجه فاخته هنوز توی بغلش بود.
-چقدر سرده! خیلی سردمه!
تکبال آغوشش رو تنگ تر کرد. فاخته رفت و دوباره زیر پر هاش جا گرفت. از اونجا خودش رو به سینهش رسوند، توی پر هاش فرو رفت، خودش رو جمع کرد و با آرامش جیز جیز کرد و لحظه ای بعد خوابش برد. تکبال به نفس های ظریفش گوش داد. جوجه روی سینهش زیر پر هاش خواب بود. تکبال حس کرد1آفتاب کوچولو توی سینهش روشن شد، تابید، گرمش کرد، از سینهش تا شونه هاش و تا بال های دردناکش و تا تمام جسمش و تا تمام روحش رو گرم کرد.
-این دیگه چه جورشه؟
سعی کرد به خلاف میل دلش آروم جوجه رو روی1دسته علف زمین بذاره. جوجه نیمه بیدار شد و با ناراحتی جیز جیز کرد. تکبال آروم گذاشتش زمین. جوجه دوباره از جا پرید و رفت توی پر های تکبال و دوباره خزید سر جای قبلیش و به پر های زیر بال تکبال با اعتراض نوک زد.
-آخ دردم میاد نکن. تو که نمی تونی اون زیر بمونی. آخ بس کن دیگه. باشه همونجا بمون.
جوجه جیز جیز رضایتمندی سر داد و لحظه ای بعد دوباره به خواب رفت. تکبال لحظه ای با خودش فکر کرد و فهمید از اصرار جوجه فاخته برای موندن توی پر هاش حس رضایتی کاملا واضح داره. رضایتی مشخص، عمیق، گرم مثل تابش آفتاب اواخر تابستون.
-چی شده؟ چرا من اینطوری شدم؟
فرصت گشتن و رسیدن به جواب نبود. گرمایی که توی وجودش پخش می شد با بغل کردن جوجه فاخته به جادوی شیرینی تبدیل شد که تکبال رو در خودش فرو برد و لحظه ای بعد، خوابی عمیق و آرام وجودش رو در بر گرفت.
دیدگاه های پیشین: (2)
یکی
یکشنبه 6 مهر 1393 ساعت 17:25
هی این جوجه فاخترو بده کرکس بخوره

پاسخ:
جناب یکی! عجب! …
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:06
وای بازم پرستوها؛ ببینیم این بار پرستو ها چی میشن تو این داستان.
راستی دقت کردین تو این قسمت تکبال بیش از سه چهار بار خوابش برد و نفهمید چی شد؟
حالا یک شعر زیبا هم براتون می نویسم که مطمئنم خوشتون میاد.
کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشگند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا ناکجا را ترکند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
از دست این پرستو ها که همه جا هستن! جوجه های شیرین شیطون! کاش خدا بخواد و این دفعه پرواز کنن. پرواز! رویای سفید من!
تکبال نمی دونه وقتی خوابش برد چی شد. کاش همون زمان می فهمید! کاش! شاید دیر تر بفهمه. البته خیلی دیر ولی این بهتر از هرگز نفهمیدنه. کاش می شد که هیچ کسی گرفتار هیچ خواب غفلتی نمی شد! نمیشه ولی دعا که میشه کنم. برای خودم، برای شما، برای هر کسی که می شناسم و نمی شناسم، خدایا! خواب های این مدلی رو از هر چشمی که آفریدی بگیر!
آمین!.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال26

اولین برف زمستون خیلی زودتر از زمانش شروع شد. همه حیرتشون رو برداشتن و از مسیر بارشش در رفتن. تازه ماه اول زمستون بود و برف اون هم1همچین برفی جای تعجب داشت. جنگل سرو یخ زده بود. پیدا کردن غذا واقعا شده بود1دردسر جدی. اولا که غذا مشکل پیدا می شد و دوما خطر هایی که در مواقع عادی خطر های معمولی بودن حالا چندین برابر بزرگ تر و جدی تر به انتظار پرنده های بی اطلاع یا بیخیال یا فراموش کار نشسته بودن تا محوشون کنن. این وسط سرما و گرسنگی مار ها رو هم فراموش نکرد. مار ها زیر فشار گرسنگی وحشی تر می شدن و پرنده ها دیگه توی لونه هاشون هم امنیت نداشتن. تا اون روز توی جنگل سرو هیچ موجودی اینقدر وقیح نبود که حرمت لونه ها رو بشکنه ولی مار ها ظاهرا به هیچ اصلی پایبند نبودن و این هیچ خوب نبود. مار ها از غیبت والدین استفاده می کردن، به لونه ها می زدن و جوجه های بی پرواز رو از داخل لونه هاشون شکار می کردن. خونواده قناری همین طور تار و مار شدن و3تا جوجه کوچیک خاله قناری در غیبت مادرشون از دست رفتن. تکبال اون روز رو هرگز فراموش نکرد. مادر بیچاره!چند روز بیشتر زنده نموند. به فاصله چند روز لونه خونواده قناری2بار با پر های سیاه تزئین شد. بار اول برای3تا جوجه قناری از دست رفته و بار دوم برای خاله قناری که از درد بچه هاش دق کرد و1شب سرد و غمناک زمستون چشم های منتظر و خیسش واسه همیشه بسته شدن. پرنده ها جسم سرد و تکیده قناری مادر رو در کنار پر ها و خورده استخون های باقی مونده از3تا جوجهش به خاک سپردن و در اون لونه غمناک و متروک رو برای همیشه بستن.
دیگه اشکی برای ریختن نبود. درد فراتر از گریه بود و اشک برای کم کردن بار این فشار کشنده هیچ کمکی نمی کرد. قلب تکبال از سنگینی اندوه تیر می کشید. قناری ها خونواده شاد و مهربون و دوست داشتنی جنگل سرو بودن. تصور بهار آینده بدون اون ها دل تکبال رو آتیش می زد.
بعد از قناری ها نوبت مرغ عشق ها بود. توی اون لونه2تا جوجه کوچیک بودن که امروز و فردا پروازی می شدن ولی هیچ وقت به اون روز نرسیدن.
کلاغ بیچاره می گفت تمام تنش به خاطر پر هایی که گاه و بی گاه باید از اینجا و اونجاش جدا بشن درد می کنه و اگر همین طور پیش بره دیگه هیچ پری براش نمی مونه. راست می گفت. اوضاع واقعا بد بود. لونه های تزئین شده روز به روز داشتن بیشتر می شدن. سرما، نگرانی، وحشت، جنگل سرو غم گرفته و تاریک، توی دامن زمستون خواب بود.
-کجا هستی تکی؟ برای چی ماتت برده؟ اصلا فهمیدی چی گفتم؟
-معذرت خورشید. نه نفهمیدم. ببخشید.
-ببخشید و زهر مار! حواست کجاست؟ ببینمت! چی شده؟
-خورشید!مار ها چجور موجوداتی بودن؟ بهم گفتن نباید در مورد این چیز ها باهات حرف بزنم ولی…
-بهت درست گفتن. ولی حرف زدن بهتره از سکوت و حرف زدن با خود من بهتره از اینکه بری از این طرف و اون طرف1سری جفنگ بشنوی.
خورشید این رو گفت و رفت کنار تکبال نشست. دست روی شونهش گذاشت و به چشم های غمگینش نظر انداخت.
-خوب، بگو ببینم چی می خوایی بدونی؟
-خیلی چیز ها. معذرت می خوام که رفتم از این طرف و اون طرف پرسیدم. باید فکرش رو می کردم که ممکنه بهت بگن. باور کن این فضولی خالص نبود که مجبورم کرد همچین کاری کنم.
لحن خورشید متهم کننده بود ولی فقط کمی.
-پس چی بود؟
تکبال چنان غمگین بود که یادش رفت از خشم خورشید بترسه. درد هر احتیاطی رو باطل کرده بود.
-خورشید!مار ها دارن نابودمون می کنن. من می فهمم یعنی سعی می کنم بفهممت وقتی نمی خوایی در مورد دونسته هات و در مورد مار ها حرف بزنی. بقیه هم می فهمن. کرکس که دیشب با زور هم شده می خواست تو حرف بزنی هم می فهمه. ولی خورشید! احساسات تو هرچند خیلی خیلی محترمه برای خودت و برای همه ما، اما من نمی تونم بپذیرم که شاهد پایان جوجه های بی دفاع و بی اطلاع باشم در حالی که آگاهی های تو شاید بتونه کمک کنه حتی اگر این کمک1درصد خیلی کوچیک باشه. خورشید اگر به من هم نمی خوایی بگی لطفا با کرکس حرف بزن و همینطور با بقیه.
از نگاه خورشید چیزی نمی شد فهمید. به همین خاطر تکبال نمی تونست بفهمه خورشید الان در چه حالیه. خورشید نفس عمیقی کشید و شمرده گفت:
-بسیار خوب. ولی خاطرت باشه همیشه دونستن خوب نیست. گاهی دونستن چنان دردی بهت میده که نمی تونی تحملش کنی. همون دردی که به خود من داده و هنوز هم داره میده. تکی من تا زنده ام دیده هام و شنیده هام روی خاطرهم سنگینی می کنه. دونستن گاهی واقعا خوب نیست. خیلی هم بده.
-می دونم. تجربهش کردم. من مشکی رو مجبور کردم از مار ها برام بگه. از اون شب تا الان بالای100 بار آرزو کردم ای کاش اون شب1جاییم شکسته بود و نمی اومدم بیرون و مشکی رو نمی دیدم که ازش بپرسم. دونسته های من کمکی بهم نکردن ولی شاید به بقیه کمک کنن. اگر من بتونم با کمک آگاهی هام سهمی در توقف این فاجعه داشته باشم چه اهمیتی داره که به خودم کمک بشه یا نشه؟
خورشید لبخندی محو بهش زد.
-می بینم که داری بزرگ میشی!. باشه. مار ها موجودات طبیعتن مثل ما. اون ها هم باید زندگی کنن مثل ما. البته بهتره در دسترسشون نباشیم ولی این قاعده طبیعته. اما اینجا ما1دسته مار داریم که متفاوتن. یعنی زیادی خطرناکن. خطرناک تر از قاعده های طبیعی. به نظرم مار های معمولی رو هر کسی کم و بیش می شناسه ولی این مار ها به خاطر خونخواری بیش از حدشون شناخته شده نیستن. کسی فکر نمی کنه اوضاع اینهمه بد باشه. اینکه چیکار می کنن و چه مدلی با شکار هاشون تا می کنن رو هم که خودت کم و بیش می دونی.
تکبال در حالی که سعی می کرد حال افتضاحش از تجسم چگونگی مردن جوجه های قناری و مرغ عشق رو ندید بگیره به نشان تعیید سر تکون داد.
-ولی میشه باهاشون جنگید مگه نه
؟ کرکس داره باهاشون می جنگه.
-تکی جنگیدن کرکس با مار ها واسه پرنده های دیگه فایده چندانی نداره. کرکس به خاطر خودشه که می جنگه. اون می خواد شر مار ها رو از قلمرو خودش کم کنه. جنگ کرکس نشان محبتش به بقیه نیست.
-ولی اون مقابل مار ها ایستاده و از جونش هم مایه گذاشته و هنوز هم داره می ذاره. درست نیست راجع بهش اینطوری بگی.
خورشید نظری به چهره ناراضی و چشم های خشمگین تکبال انداخت.
-ببین من واقعا نمی خوام به کرکس توهین کنم. توی این مدت که اینجا بین ما بودی دیدی و داری می بینی که خودم هم اگر2ساعت نبینمش نگران میشم. ولی واقعیت ها رو نمیشه به خاطر ناخوشآیند بودنشون ندید گرفت. تو دلت بخواد یا دلت نخواد کرکس جزو موجودات خونخواره. این هم قاعده طبیعته و نمیشه نبینیش.
نارضایتی تکبال همراه صداش کم کم داشت بالا می گرفت.
-ولی کرکس مثل مار ها نیست. این اصلا عادلانه نیست. اصلا درست نیست.
خورشید اما همچنان آرام بود.
-درست میگی کرکس شبیه مار ها نیست. کرکس هرچی باشه معرفتش از مار ها بیشتره. دسته کم اینقدر معرفت داره که حرمت لونه ها رو نگه داره ولی مار ها اینطور نیستن.
صدای تکبال حالا دیگه فاصله چندانی با فریاد نداشت.
-فقط همین؟ تو فقط همین رو وجه تفاوت کرکس با مار ها می بینی؟
-تکی! گوش بده.
-نه نمیدم. این درست نیست.
-تکی! به من گوش بده! تو واقعا باید بدونی.
-بسه. بس کن. دیگه نمی خوام از این چیز ها بشنوم. من گفتم از مار ها بگو نه از کرکس. دیگه نمی خوام از این چیز ها بگی.
-تکی! گوش بده! به من گوش بده!
-نه. نمیدم. گوش نمیدم گوش نمیدم گوش نمیدم نمیدم نمیدم.
-بسیار خوب! باشه. اگر نمی خوایی بفهمی نمیگم.
-نه نمی خوام بفهمم نمی خوام بفهمم.
-بسیار خوب هر طور میلته. فقط ای کاش زمانی از اینکه چشم و گوشت رو به روی واقعیت ها بستی پشیمون نشی.
-نمیشم.
-امیدوارم اینطور باشه!.
تکبال برای کنار زدن خشم وحشی که تمام وجودش رو گرفته بود نفس عمیقی کشید. امکان رسیدن به جواب هاش از طرف خورشید رو سخت به دست آورده بود و خیال نداشت به همین سادگی از دستش بده.
-خوب حالا بریم سر اولیش. داشتی از مار ها می گفتی.
خورشید آهش رو خورد. تکبال ندید.
-چی می خوایی ازشون بدونی؟
-می خوام بدونم اصلحه هاشون چیه.
-خوب اون ها توانایی هایی دارن که ازش استفاده می کنن. قدرت، نیش های زهری، توان استتار، اون ها می تونن از درخت ها بالا برن و از1سری موانع که بقیه موجودات بدون پر رو متوقف می کنه رد بشن، مار ها حیله گری های مخصوص به خودشون رو دارن و همچنین چشم و زبون مار.
-این2تای آخری که گفتی چی بودن؟
-مار ها می تونن با نگاه و زبونشون1کار هایی کنن که برای بقیه خطرناکه. یادت باشه هیچ وقت مستقیم و به مدت طولانی توی چشم های1مار خیره نشی. همچنین یادت باشه زیاد گوش به صدای مار ها نسپاری. هر2تای این ها می تونن به قیمت جونت تموم بشن. همون طور که واسه خیلی ها شدن.
-خورشید!من شنیدم اون ها پرنده های بزرگ تر رو هم شکار می کنن. حتی شنیدم تکمار واسه کرکس هم طله گذاشته بود. حتی…
-حتی شنیدی که من گرفتارش شدم. درسته؟
تکبال نگاه از چشم های خورشید دزدید.
-معذرت می خوام.
-معذرت نخواه. شنیده هات درست هستن. تکمار این کار رو می کنه.
-ولی چرا؟ مگه نه اینکه اون جوجه پرنده ها رو می خوره؟ پس تو و کرکس به چه دردش می خوردین؟
-مار ها پرنده های بزرگ تر رو واسه خوردن نمی خوان. مثلا همین کرکس اگر گرفتار تکمار می شد می دونی چقدر می تونست بهشون فایده بده؟ کرکس مثل آب خوردن می تونست در شکار دست راست تکمار بشه. به خصوص اینکه توی کارش خیلی هم وارده. از هر نظر که بگی کرکس کارآمده. اول اینکه کرکس توی آسمون می چرخه و جا هایی میره که هیچ ماری به اونجا ها نمی رسه. دوم اینکه کرکس می تونه نقشه های بی نقصی طرح کنه که هم خیلی دردسر ساز هستن و هم حسابی کار راه انداز. مثل همین ماجرا هایی که واسه دیدن تو برای تمام جنگل درست می کنه. درضمن، کرکس عجیب واسه ضعیف تر ها و حتی هم ردیف هاش جذابه. تو اولین کسی نیستی که جذبش میشی. ولی اون هایی که پیش از تو بودن هیچ کدومشون الان نیستن. کرکس در مورد همهشون به حکم قاعده طبیعت عمل کرد و شیرینی عشق ورزی هیچ کدوم هم هیچ کمکی بهشون نکرد. الان همهشون…
-خورشید!دیگه بسه! کرکس رو ول کن. نمی خوام ازش بگی. مار ها. از مار ها بگو.
-یعنی تو اصلا نمی خوایی بدونی سر بقیه ای که شبیه تو می دیدنش چی اومد؟
تکبال با قاطعیتی کور بلند و محکم جواب داد:
-نه.
-تکی! به من گوش بده! تو باید واقعیت ها رو همون طور که هستن ببینی نه همون طور که دلت می خواد باشن. کرکس1پرنده خونخواره. همه چیزش با شما ها متفاوته. زندگی کردنش، جنگیدنش، بینش هاش، حتی عشق و محبتش. کرکس مثل تو نمی بینه، مثل تو زندگی نمی کنه، مثل تو عاشق نمیشه و محبت نداره، کرکس زندگی رو طور دیگه ای می بینه. مدل دیگه ای زندگی می کنه. 1طور دیگه عشق و نفرت رو می شناسه. نگاه کرکس با بینش تو از زمین تا آسمون با هم فرق دارن. تو باید این رو بفهمی و باور کنی. کرکس از تیره تو نیست. کرکس با خون سیر میشه و تو نمی فهمم عقلت رو کجای بغلش جا گذاشتی که صاف به من خیره میشی و میگی نمی خوایی بفهمی.
تکبال با حالت تدافعی و نگاهی بسیار عصبانی به خورشید خیره شد، پر هاش رو باد کرد و مثل پرنده های نر کار کشته گردن کشید.
-تو خودت هم گیاه خوار نیستی. ندیدم با علف و دونه خودت رو سیر کنی. پس لطفا دست از سر بقیه بردار.
-بله من گیاه خوار نیستم. ولی هیچ وقت به سرم هم نمی زنه1ارزن خوار معصوم رو معلوم نیست با چه طلسمی تشویقش کنم که جفتم بشه.
تکبال با نگاهی وحشی از خشم به خورشید خیره شد.
-خورشید واسه من فرقی نمی کنه چقدر از چیز هایی که راجع بهت شنیدم درست باشه. شاید تو دردت نیاد ولی من آماده ام که با تمام زورم بزنمت.
-به نظرت بتونی بزنیم؟
تکبال صادقانه جواب داد:
-نه.
-نه نمی تونی. چون من از تو قوی ترم.
تکبال توی دلش نجوا کرد:
-و چون تو واسهم عزیزی. نه اندازه کرکس ولی خیلی عزیز تر از اونی که بخوام بزنمت. حتی اگر ازم قوی تر نبودی. و تو نمی فهمی. لعنت به این نفهمیدنت!.
خورشید نگاهش کرد و با دیدن پرده نازک اشکی که چشم های عصبانیش رو گرفته بود سری به نشان تاسفی عمیق تکون داد، آهی کشید و گفت:
-بسیار خوب! مجبور کردنت فایده نداره. ولی من عمیقا معتقدم که تو عمیقا در اشتباهی.
-بذار باشم. بذار در اشتباه باشم.
خورشید بهش نگاه کرد و به جای عصبانی شدن خندید. از دیدن خشم بی باکی که چهرهش رو پر کرده بود خندهش گرفت. تکبال کبوتر قشنگی بود. حتی در زمان خشم کور و بی منطقش. خورشید چند لحظه بهش خیره موند. این جوجه بی عقل و اشتباهی رو ته دلش دوست داشت و حسابی نگرانش بود. ولی حالا. حالا زمان این حرف ها نبود. شاید در زمان بهتری بتونه کاری از پیش ببره ولی الان…
-خوب دیگه تو هم! نه به اون رجز خوندنش نه به این گریه کردنش. حالا انگار کرکس جانش رو خوردم!
ولی حال تکبال عوض نشد. اشک های تکبال واسه کرکس نبود. از کرکس دفاعش رو کرده بود. خورشید دست روی شونهش گذاشت و اشک هاش رو پاک کرد.
-تو داشتی ازم چیز می پرسیدی. بجنب ممکنه دفعه دیگه دلم نخواد جواب بدم!.
تکبال فوری خودش رو جمع و جور کرد.
-داشتی می گفتی. بقیهش رو بگو. مار ها. کرکس به دردشون می خورد. بقیه چی؟
خورشید بیخیال چند لحظه پیش نگاه از تکبال که اون هم سعی می کرد بزنه به بیخیالی برداشت و ادامه داد:
-بقیه هم کم و بیش به کار می اومدن. بعضی رضایت دادن و بعضی هم دلشون نخواست و نابود شدن.
-آره می دونم. مشکی1چیز هایی واسهم گفته. ولی… می خوام بگم… اون هایی که شکارچیشون نمی شدن و نابود هم نمی شدن چی؟ یعنی می خوام بگم…
-می خوایی بگی من اینهمه مدت اون پایین چیکار می کردم.
-من فقط می خوام بگم که…
-خودت رو اذیت نکن می فهمم چی می خوایی بگی. ببین تکمار هم علایق شخصی خودش رو داره. به من نگاه کن! قشنگ تماشا کن و ببین! به پر و بال من نگاه کن!
تکبال مطیعانه خورشید رو دقیق نگاه کرد. خورشید از سر تا دمش شکوه و زیبایی بود. این رو همه می گفتن. حتی خفاش ها. تکبال باز هم تماشا کرد. به پر و بال خورشید چشم دوخت. اون ها می درخشیدن، می درخشیدن!
-چه جوری اینطوریه؟ واقعا قشنگن! تو واقعا قشنگی خورشید!
خورشید بدون اینکه به این تعریف تکبال عکس العملی نشون بده مثل کسی که اصلا چیزی نشنیده گفت:
-تکمار اون هایی رو که صید می کنه یا باید به کارش بیان یا باید دیگه نباشن. ولی همیشه سومی هم هست. اینکه بخواد1چیز هایی رو واسه خودش نگه داره. البته اگر اون1چیز هایی به کارش بیان که چه بهتر ولی اگر جز این باشه، باید اونقدر توی قفس بمونن که فرمان ببرن.
تکبال زمزمه کرد:
-و تو فرمان نبردی.
-به نظرت باید می بردم؟
-اگر شنیده های من درست باشن به نظرم بله. باید می بردی.
-برای چی؟
تکبال تقریبا نجوا کرد:
-برای نجات اون هایی که از دست رفتن.
خورشید شنید. هر2می دونستن منظور تکبال چیه. همه می دونستن خورشید تا نفر آخر اعضای خونوادهش رو که کم هم نبودن به وسیله تکمار از دست داد. بعضی هاشون با تکمار راه اومدن و بعضی ها هم نفهمیدن به چه راهی میرن و امروز دیگه هیچ کدومشون زنده نبودن. از اون خونواده پر جمعیت فقط خورشید مونده بود. خورشید که تمام موجودیتش رو واسه آگاه کردن و نجات تک تک افراد خونوادهش به کار گرفته ولی موفق نشده بود. خورشید تنها عضوی از خونوادهش بود که نه با تکمار راه اومد و نه فریبش رو خورد. بلکه از همون قدم اول در برابرش ایستاد و باهاش جنگید و هنوز هم می جنگید. کسی در این مورد حرفی نمی زد مگر به صورت پچ پچ های بسیار گنگ و یواشکی. و تکبال حس کرد با گفتن این جمله آخر بدجوری از محدوده مجاز گذشته. ولی برخلاف انتظارش هیچ اتفاقی نیفتاد. صدای آروم و خالی از احساس خورشید از جا پروندش.
-تکی من نمی تونستم نجاتشون بدم. اون ها1سریشون به انتخاب خودشون رفتن و باقیشون فریب خوردن و به هر حال رفتن. از دست من کاری بر نمی اومد. من برای نجاتشون تا داخل زندان تکمار رفتم ولی چیزی عوض نشد.
تکبال لحظه ای به خورشید نگاه کرد. شاید می خواست انعکاس چیزی شبیه حسرت یا درد از دست دادن های متعدد رو در نگاهش ببینه ولی ندید. هیچی ندید. خورشید همون طور محکم و نفوذ ناپذیر داشت تماشاش می کرد. تکبال پرسشی رو که تا نوک زبونش اومده بود خورد.
-دنبال چی می گردی فسقلیِ کرکس؟ به نظرت باید گریه کنم؟ اگر با گریه کردن درست می شد که هیچ عزاداری توی دنیا باقی نبود. طرف اینقدر گریه می کرد تا از دست رفته هاش رو پس بگیره. من زمان واسه گریه ندارم بچه. حالا زمان گریه نیست. باید جنگید.
تکبال دوباره با تمام ارادهش در برابر خروج اون سوال ایستاد ولی این دفعه دیگه موفق نشد.
-برای چی؟
خورشید نجوای آروم تکبال رو شاید درست نشنید و شاید هم درست نفهمید.
-چی برای چی؟
تکبال انگار به زور کلمات رو همراه نفسی که گیر کرده بود بیرون می داد زمزمه کرد:
-تو، من، معذرت می خوام خورشید.
-گفتم معذرت نخواه. حرفت رو بزن.
-خورشید!گفتی کرکس برای خاطر خودش داره با تکمار و دار و دستهش می جنگه. مشکی هم می گفت هر کسی که باهاشون درگیره1ماجرای شخصی داره. بعضی ها واسه خاطر کرکس، بعضی ها واسه خاطر خودشون، بعضی ها به خاطر خونواده هاشون. و تو، تو برای چی می جنگی؟ تو چی از دست میدی؟ تو که دیگه چیزی واسه از دست دادن…
تکبال حس کرد از شدت دردی شرم آلود سوخت ولی خورشید همچنان آروم تماشاش می کرد. برای اولین بار چیزی شبیه احساس توی نگاه خورشید سایه زد. حسی گنگ که هوایی گرفته داشت. خیلی کم رنگ بود ولی تکبال احساس کرد دلش فرو ریخت. خورشید بعد از لحظه ای با لحنی که همون سایه توی نگاهش رو در خودش داشت سکوت رو شکست.
-بله درسته. من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. از دست رفتنی های من همه رفتن. اون ها دیگه نیستن و من هنوز می جنگم و تا نفس آخر هم می جنگم. ولی نه به خاطر خودم. از من دیگه گذشت. من می جنگم تا مار ها دیگه نباشن. من می جنگم تا دیگه هیچ جوجه بی پروازی قبل از پریدن به کام تاریک مار ها نره. من می جنگم تا هیچ تازه پروازی بدون کام گرفتن از آسمون در کام مار ها ناکام نباشه. من می جنگم تا دیگه هیچ مادری از درد پایان ناغافل و زود هنگام پاره های دلش به وسیله مار ها نیمه شب از درد و دلتنگی دق نکنه. من می جنگم تا آغوش محبت هیچ مادری به وسیله مار ها از جوجه های عزیز تر از جونش خالی نمونه. من می جنگم تا دیگه پر و بال هیچ پرنده ماده ای در حسرت زیر پر گرفتن جوجه های از دست رفتهش باقی نباشه. جنگ من با مار ها فقط2تا پایان داره. یا اون ها از بین میرن یا من تموم میشم. اگر اون ها از بین رفتن که چه بهتر. ولی اگر من به آخر این راه نرسیدم باکی نیست. اولا همون طور که خودت هم گفتی من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. دوما بعد از من خیلی ها هستن که ادامه بدن و پیروز هم بشن. ولی من فعلا هستم و تا هستم می جنگم. هی بچه! ببینمت! چی شده؟! تو برای چی گریه می کنی؟ هی! تکی!
تکبال هقهقش رو رها کرد و از پشت پرده زخیم اشک هایی که دیگه بی پروا جاری بودن دید که اون سایه گنگ در نگاه خورشید پر رنگ تر شد. حالا دیگه تردیدی نداشت که اون سایه پر رنگ نقش واضح احساسیه که خیلی چیز ها با خودش داره. درد، خستگی، اراده، اندوه، حسرت، محبت، …
-فسقلی!تکی! تکبال! چی شده؟
و تمام این ها توی صداش هم منعکس بود. چنان واضح که نمی شد نشنید و ندید. تکبال دید که خورشید لحظه ای نگاه ازش گرفت و سرش رو بالا نگه داشت و بعد روش رو کرد اون طرف. انگار نمی خواست تکبال چهرهش رو ببینه. شاید هم خودش نمی خواست ببینه که اونهمه اشک اون طور بی محابا از چشم های تکبال جاری هستن و تمام پر های روی سینهش رو خیس می کنن. به هر حال، خورشید بی اون که بهش نگاه کنه آروم بال هاش رو باز کرد و تکبال رو که از شدت هقهق می لرزید زیر پر گرفت. تکبال دیگه چهره خورشید رو ندید ولی شاید به اشتباه، حس کرد برای لحظه ای بسیار کوتاه بال هاش و شونه هاش خیلی خفیف لرزید.
-گریه نکن فسقلی. گریه نکن تکی. به من بگو برای چی این طوری شدی؟
تکبال نمی تونست حرف بزنه. توی دلش فریاد می زد ولی نمی تونست بگه:
-خورشید!تو نباید تموم بشی! خورشید! تو نباید تموم بشی! خورشید! من واقعا نمی تونم این رو تحمل کنم. خورشید! به خاطر خدا! تو نباید تموم بشی!.
تکبال نگفت و خورشید نفهمید.
-ببین تکی من1چیزی رو نمی فهمم. تو چجوری می تونی این مدلی گریه کنی؟ اینهمه اشک رو از کجات در میاری؟ باور کن این اصلا عادی نیست فرصت شد باید1دکتر ببیندت.
ولی تکبال همچنان گریه می کرد.
-آخه بچه هر مدلی که بلدی بهم بفهمون چته؟ ببین! گوش بده؟ کرکس اگر بیاد ببینه خیال می کنه…اصلا هیچ خیالی نمی کنه فقط به حساب من می رسه چون مطمئن میشه من1بلایی سرت آوردم. الانه که برگرده. تا حالا حتما شکارش رو کرده و سیر شده و الان میاد. بسه دیگه گریه نکن. حرف بزن. چیزی نشده که تو این طوری گریه می کنی.
تکبال به زور و بریده گفت:
-نه. نمی خوام بشه. نمی خوام چیزی بشه. نباید بشه.
خورشید1لحظه ماتش برد. بعد زد زیر خنده و در حالی که قاه قاه می خندید تکبال رو از خودش جدا کرد، سر و پر خیسش رو با ملایمت پاک کرد و همون طور که نوازشش می کرد گفت:
-تو جدی1چیزیت میشه! مسخره! کاغذ که از تقدیر نیومده همین امشب1چیزی بشه. هنوز که چیزی نشده. اُهُ بس کن دیگه باز که شروع کردی؟ عجب تو دل نازکی حالا من1حرفی زدم تو چرا صفرا زرداب قاطی کردی؟ اُه! کرکس اومد. جان پر های بی ریختش بس کن الان می رسه.
-سلام. کی الان می رسه؟ واه! چی شده؟ خورشید! این رو چیکارش کردی؟
کرکس خیلی جدی به این صحنه نگاه کرد و بعد تکبال رو توی بغلش گرفت و مشغول مرتب کردن پر هاش شد.
-خورشید!جریان چیه؟
-جریان؟ هیچی. یعنی نمی دونم. تا اومدم بفهمم تو رسیدی و…
-خوب باشه. بعدا صحبت می کنیم. چند لحظه همینجا بمون تا بیام.
کرکس تکبال رو برداشت و پرید. خورشید همونجا ایستاد، به شاخه کجی که درست پشت سرش بود تکیه زد و بالا رفتن اون ها رو تماشا کرد. تکبال دیگه دیده نمی شد ولی از کرکس سایه کم رنگی هنوز پیدا بود. خورشید نفس عمیقی کشید و خودش رو به سکوت بالای سکویا سپرد. کرکس خیلی زودتر از انتظارش برگشت. تکبال توی بغلش خواب بود. خورشید به هر2تاشون نگاهی کرد و آه کشید.
-کرکس من اصلا…
-می دونم. تو کاریش نکردی.
کرکس خیلی آروم کبوتر به خواب رفته رو توی بستر گذاشت و در حالی که همچنان نوازشش می کرد با صدایی فرو خورده و آروم طوری که تکبال بیدار نشه خورشید رو مخاطب قرار داد.
-موجود عجیبیه مگه نه؟ نفهمیدم چش بود ولی هرچی که بود خیلی اذیتش کرد. داشت قلبش می ترکید. بهم می گفت اجازه ندم چیزی بشه. نفهمیدم چی. مطمئنش کردم تا زمانی که هستم اجازه ندم هیچی بشه. ولی چی؟ من اجازه چی رو باید ندم؟
خورشید لحظه ای مات به چهره تکبال که هنوز خیس اشک بود خیره شد.
-من، نمی دونم. بهم نگفت.
کرکس سری تکون داد که شاید نشون تعیید بود و شاید هم نبود.
-خوب بیخیال. بچه ها1چیز هایی از کفتار ها می گفتن. باید1صحبتی البته به زبون خودم و خودشون باهاشون کنم که فکر های جفنگ به سرشون نزنه و هوس دردسر درست کردن نداشته باشن. حالا بپر خفاش ها رو پیدا کن و بهشون اطلاع بده که امشب حتما باید ببینمشون. همهشون رو. بالای درخت تاک.
-کلاغ ها چی؟ اون ها رو نمی خوایی ببینی؟
-لازم نیست. بذار امشب استراحت کنن. اگر لازم شد فردا صداشون می کنم. فعلا مرخصن. این مدت خیلی خسته شدن. احتمالا این داستانک با خفاش ها حل میشه و بهتره کلاغ ها نفس بگیرن واسه دفعه های بعد که لازم ترن. تو که هنوز اینجایی! بجنب دیر کردی. ببین به مشکی نسپری بهشون بگه. می خوام خودت بری به تک تکشون بگی. گرفتی؟
خورشید سر و پرش رو تکونی داد و گفت:
-بله گرفتم. اطلاع و احضار و نخودسیاه دیگه. درسته؟ چیزی رو که جا ننداختم!
کرکس با رضایت گفت:
-کاملا درسته. هیچی رو هم جا ننداختی. بجنب که دیر کردی.
خورشید نگاهی از سر حرص به کرکس انداخت. کرکس خندید و خورشید با مهربونی با اشاره سر و بال واسهش خط و نشون های بی خطر کشید و پرید. کرکس بهش نگاه کرد که چرخی زد و پرواز کرد و رفت. کرکس اونقدر بهش خیره موند تا برق عجیب بال هاش در پهنه تیره آسمون ابری گم شد. خورشید قشنگ بود. حتی در نگاه کرکس.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 22:49
کاش همه مون بتونیم از دست رفته هامون رو فراموش کنیم و از خورشید یاد بگیریم تا مثل اون به فکر بقیه هم باشیم و فقط به فکر خودمون نباشیم و برای دیگران هم که شده بجنگیم و آموزش بدیم و تجربه هامون رو بگیم تا دیگران تکرارشون نکنند.
این قسمت خیلی چیز ها به من یاد داد. ممنون خیلی ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
از دست رفته ها فراموش نمیشن دوست من. فقط خاطره میشن. باید یاد بگیریم خاطره ها حرمت دارن و زندگی و زنده ها حقیقت. باید خاطره ها رو در جای مخصوصشون توی دل و روح نگه داریم و اگر از دستمون بر بیاد، واسه زنده ها کاری کنیم. خورشید هم از دست رفته هاش رو فراموش نکرد. اگر می کرد شاید عمر خودش بهتر می گذشت. نه توی جنگ. خورشید جنگید تا عزیز های بقیه زنده ها کمتر به خاطره های نابهنگام با1دفتر ناتمام تبدیل بشن. با شما موافقم دوست من. کاش ما بتونیم اینطوری باشیم! خیلی سخته ولی محال نیست. اگر خورشید تونست پس محال نیست.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال25

زمستون انگار واقعا قصد کرده بود تا انجماد کامل تمام جهان بتازه. پرنده های جنگل سرو اگر نمی جنبیدن از سرما و از گرسنگی تلف می شدن.
مار ها بعد از جنگ و باخت از کرکس کمی بیشتر مواظب بودن و حساب شده تر عمل می کردن. با این حال چندتا لونه دیگه با پر های سیاه تزئین شد. آخرین و تازه ترینشون لونه خاله گنجشک بود. کوچیک ترین جوجهش رو مار ها در1غروب سرد و غم انگیز شکار کرده بودن. خاله گنجشک داقون شده بود. به مفهوم واقعی داقون!.
تکبال حس می کرد قلبش دیگه تحمل اینهمه فشار رو نداره. حالا دیگه می دونست مار ها با شکار های کوچیکشون چیکار می کنن. تا زمانی که نمی دونست هرچند عمیقا ناراحت می شد ولی انگار جنس اندوهش فرق داشت. حالا چنان دردی احساس می کرد که نمی تونست نه توصیفش کنه و نه تحمل. سینهش داشت از شدت هقهق فرو خوردهش می ترکید.
-تکبال!چی شده مادر؟
تکبال سر بلند کرد. کبوتر مادر گرفته از درد خاله گنجشک، گرفته از درد دل تمام پرنده های زخم خورده جنگل سرو، گرفته از دیدن پر های سیاه روی لونه ها که هر روز بیشتر می شدن، گرفته اما نگران، نگران اما مهربون و محکم و آماده برای جنگ با هر چیزی که بچه هاش رو تهدید کنه، به چهره رنگ پریده و خیس از اشک تکبال نگاه می کرد.
-پرنده شیرینی بود جوجه خاله گنجشک! دوستش داشتی می دونم.
تکبال می شنید ولی نمی تونست حرف بزنه. داشت خفه می شد از بغضی که کم مونده بود قلبش رو بترکونه. کبوتر مادر هنوز ایستاده بود. خسته، شکسته، غمگین، ولی عاشق.
-تو چته مادر؟
همین کافی بود. تکبال حس کرد اشک هاش اگر نبارن تمام وجودش از هم می پاشه. چندتا قطره چکیدن روی پر هاش. چندتا دیگه و…اشک بود که مشت مشت به پهنای صورتش می بارید. توی بغل کبوتر مادر زار می زد. درد خودش، درد خاله گنجشک مهربون، درد پایان تلخ اون جوجه شاد و شیرین رو زار می زد و می بارید و می بارید. درد تمومی نداشت. درد خاله گنجشک مهربون، درد دل تکبال، درد کبوتر مادر، درد پنهانی بالاپر، درد همه پرنده هایی که با خاله گنجشک همدرد بودن و نبودن، زاغی خانم، طوطی خانم، درد جنگل سرو!.
درد تمومی نداشت، مرز نداشت، انتها نداشت.
روز های زمستون هرچی پیش تر می رفتن سرد تر، کوتاه تر و تاریک تر می شدن. کوتاه مثل عمر جوجه هایی که دیگه نبودن، سرد و تاریک مثل دل پرنده های جنگل سرو. زیر خاک بوته های قاصدک داشت شلوغ تر می شد. تکبال دلش نمی خواست حساب خورده استخون ها و پر های خونی دفن شده رو نگه داره. دلش گرفته بود. دلش تنگ بود. خسته بود از اینهمه سرما و اینهمه تاریکی. کاش نمی دونست!. کاش مثل بقیه چیزی نمی دونست. اون ها تصور وحشتناکی از مار ها داشتن ولی اندازه تکبال نمی دونستن. همین اندازه که مار ها جوجه ای رو شکار کردن و ازش تنها پر و استخون مونده. باقیش دیگه چه فرقی داشت؟ دردشون چنان زیاد بود که مهلت نمی داد به این فکر کنن که طبق قاعده طبیعت وقتی مار1جوجه رو می خوره درسته قورتش میده و حالا این چه قاعده ترسناکیه که بر طبقش پر های خونی و استخون های له شده از شکار ها باقی می مونه. تکبال هم ترجیح می داد بهش فکر نکنه ولی نمی تونست. دیگه از اختیارش خارج بود. اگر اون شب کزایی اونهمه به مشکی اصرار نمی کرد حالا اون هم مثل بقیه مشغول عزاداری و همدردی با خاله گنجشک بود و مثل همه با گریه و آواز های بلند و ناله و ضجه سبک می شد ولی حسی که تکبال داشت چنان بد و آزار دهنده بود که با این چیز ها دست از سرش بر نمی داشت. به کسی هم نمی تونست بگه. این حقیقت ها چنان سنگین و چنان ترسناک بودن که کسی باورش نمی شد. و تکبال اونقدر عاقل بود که با گفتن چنین چیز هایی خودش رو1پرنده بی پرواز که از سر بی پرواز موندن روانی شده معرفی نکنه.
ولی خاله گنجشک. هیچ کدوم از این ها دیگه کمکش نمی کرد. نه گریه و آواز و ناله، نه واقعیت هایی که تکبال رو تا مرز جنون واقعی آزار می دادن، نه راست، نه دروغ، نه تصور های درست و نادرست، همهش برای خاله گنجشک باطل بود. برای خاله گنجشک همه چیز به1تیکه خاک یخزده ختم می شد. خاکی خون گرفته زیر بوته های قاصدک.
تا چند روز پرنده ها جایی نرفتن. یعنی به نوبت می رفتن و بر می گشتن. اتفاق های بد و عجیبی که همه رو دسته جمعی از خونه هاشون دور می کردن ظاهرا متوقف شده و انگار به حرمت دل های غمگین پرنده ها فعلا دست از سرشون برداشته بود. تکبال پریشون ولی ساکت در بیداری کامل کابوس می دید. جوجه ها همهشون بدون استثنا افتضاح بودن. روحیه ها داقون بود. هر شب صدای جیغ و داد جوجه های کوچیک و بزرگی که کابوس می دیدن با صدای ضجه های نیمه شب خاله گنجشک که جوجه از دست رفتهش رو ناله می کرد یکی می شد و آمیزه ای از درد و وحشتی عمیق رو به منطقه تاریک حکمفرما می کرد. بالاپر سعی می کرد حال و هوای افتضاحش رو کسی نفهمه ولی مادر می فهمید. تکبال هم می فهمید ولی چنان درگیر خودش بود که دیگه نمی تونست به هوای دیگری فکر کنه.
-این نمی تونه ادامه داشته باشه. مار ها نباید باقی بمونن. اون ها با صید جوجه های ما قوی تر میشن. و ما از درد از دست رفته هامون ضعیف تر میشیم. اگر همینطور پیش بره ما نابود میشیم. این نمی تونه اتفاق بی افته. نباید. نمی افته. این اتفاق نمی افته.
-تو چه دردته بچه؟
تکبال که انگار در این جهان نبود با صدای عمیق و نافذ خورشید به شدت از جا پرید.
-اُهُ! می افتی له میشی بی مغز شل و ول. بهت گفتم چه دردته؟
تکبال بی توجه به پرخاش خورشید سر بلند کرد و بهش خیره شد. مدتی بود که خورشید سکوتش رو شکسته و با بقیه قاطی شده بود و دیگه کم کم همه داشتن می شناختنش. تکبال هم در این مدت حسابی دم پرش پریده بود و باز هم می پرید. رابطه شون عجیب بود. نمی شد توصیفش کرد. نه مثل2تا ماده پرنده بودن، نه مثل صید و صیاد و نه شبیه جوجه بی تجربه و ماده بزرگ تر. رابطه شون شبیه هیچی نبود. فقط با هم بودن. خورشید بعد از اخطار کرکس دیگه در حضور کرکس به تکبال تمرین فرود نمی داد ولی دست بردار نبود. تا زمان گیر می آورد به1بهانه ای تکبال رو از دیدرس کرکس دور می کرد و سعی می کرد هرچی بیشتر و بیشتر یادش بده. تکبال در این مدت کوتاه حسابی به حضور خورشید در زندگیش عادت کرده بود. احساس عجیب و بدون توصیفی بهش داشت که نمی دونست چطور باید توضیحش بده. خورشید مهربون نبود. خشن بود و تقریبا همیشه تلخ. ولی هم تکبال و هم بقیه به چندتا چیز در موردش یقین داشتن. یکیش اینکه پشت این چهره تلخ، دلی هم بود که در نظر اول اصلا به نظر نمی رسید که وجود داشته باشه. دلی بزرگ که محبت تمام اون دسته از نفر اول تا آخر داخلش جا می شد. حتی لحظه هایی که به شدت عصبانی بود و طرف خشمش واقعا باید از دستش در می رفت باز هم این یقین و اون محبت وجود داشت. خورشید در نظر همه خاص بود. خورشید در بینش همه اون هایی که می شناختنش، کسی بود که روحش هرگز به درد های زندگی نباخته و خیال هم نداره ببازه. تکبال این روح رو می پرستید. هرچند خودش چنان ضعیف عمل می کرد که خیلی وقت ها خورشید از شدت عصبانیت دور از دید کرکس به چند ضربه نوک محکم مهمونش می کرد ولی این نمی تونست چیزی رو عوض کنه. نه در نگاه تکبال و نه در دلش. خورشید قوی بود و تکبال در اعماق ضمیرش دلش می خواست می شد خودش هم چنین روح محکمی داشت. ولی این رو به هیچ عنوان در خودش نمی دید. در مورد حوادث زندگی پر حادثه خورشید خیلی چیز ها شنیده بود که نمی دونست چقدرش درسته. جرات هم نداشت از خود خورشید بپرسه. ولی حتی اگر یکی از این هزاران هم درست بود، از نظر تکبال و شاید از نظر خیلی های دیگه خورشید روحش و دلش از آهن بود که تا حالا خورد نشد و عقلش غیر عادی بود که با اینهمه فشار از سرش نپرید. تکبال نمی فهمید چطور کسی می تونه اینهمه توانا باشه. ولی این خورشید رو با تمام بالا پایین هاش و بد رفتاری هاش و تلخی هاش و حتی عصبانیت های وحشتناکش دوست داشت. تکبال و خیلی های دیگه و تقریبا همه توی دسته کرکس خورشید رو همون طور که بود دوست داشتن. شاید حسشون شبیه احساس تکبال نبود ولی خورشید برای همه اون ها با تمام زیر و بم های سفید و سیاهش1ماجرای مثبت و عزیز بود.
-دهه نکبت چرا وا رفتی بنال ببینم چه دردته؟
خورشید همینطور بود. لحنش مهربون نبود. همه می دونستن. عصبانی که می شد باید از مسیر نگاه و پروازش در می رفتن و خلاصه اینکه هیچ کسی اینقدر جرات نداشت که عمدا خطر کنه و خورشید رو به مرحله خشم برسونه. خصوصا اینکه جو بی اعتمادی پنهانی به خورشید به خاطر هم جواری طولانی با مار ها در زیر زمین بین خفاش ها و کلاغ ها هنوز حسابی رونق داشت. خورشید می دونست و می زد به ندونستن. بینشون می چرخید و همه جا بود و بیخیال بینش و ترس و خیال های اون ها هر زمان لازم می دید هوار می زد و هر وقت مصلحت می دونست پرخاش می کرد و هر لحظه دلش می خواست هر کاری دلش می خواست می کرد و با اینهمه آروم آروم توی دل ها جا می گرفت و عزیز می شد. حتی برای اون هایی که بهش اعتماد نداشتن یا به خاطر شایعات عجیبی که در موردش می شنیدن ازش می ترسیدن. خورشید گذشته از رفتار سرد و مدل خشنش هر جا کمکی لازم می شد بود و الحق که کمک بزرگی هم بود. خورشید کسی بود که بیشتر از هر موجودی بین دسته کرکس می تونست در مورد مار ها بهشون اطلاعات بده و راه های مقابله با این دسته سیاه رو یادشون بده و مشکلاتی رو آسون کنه که به عقل هیچ جنبنده ای نمی رسید. با اینهمه ، خورشید از بقیه جدا بود. به همه نزدیک بود و اجازه نمی داد کسی بهش نزدیک باشه. بین خفاش ها و کلاغ ها خورشید جذبه عجیبی داشت که بعد از کرکس حرف اول رو می زد. کسی جرات نمی کرد بیش از حد مجاز نزدیکش بشه و اصلا این تصور انگار گناه بود. گناهی ترسناک که هیچ کسی شجاعت فکر کردن بهش رو نداشت. البته جز کرکس و…تکبال. تکبال با ظاهر ناآگاه و معصومی که به خودش می گرفت دور و بر خورشید می چرخید و می چرخید و اونقدر می چرخید که یا با1کار درست یا با1خرابکاری جزئی و یا حتی با1فاجعه افتضاح توجهش رو از جهان یواشکی درونش منحرف و به طرف خودش جلب می کرد. گاهی خورشید تا حد جنون از دست این جوجه کبوتر خنگ و خرابکار عصبانی می شد و با تمام توانش هوار می کشید و تکبال زیر پر و بال کرکس پناه می گرفت تا این رعد و برقی که درست کرده بود بیاد و بره ولی مدتی بعد که اوضاع به هر شکل ممکن آروم می شد، باز تکبال آروم از پناه گاه امنش بیرون می اومد و اول محتاط و بعد بی پروا دوباره به گشت و گزارش در اطراف خورشید و درست کردن1ماجرای جدید برای جلب نظرش ادامه می داد. این ماجرا ها گاهی حسابی مثبت بودن و گاهی حسابی منفی. ظاهرا واسه تکبال فرقی نداشت که بعدش چجوری میشه. تکبال فقط می خواست خورشید سر بالا کنه و اون رو ببینه، بفهمه، بدونه که تکبال هست. ازش محبت نمی خواست. انتظار هم نداشت مثل بقیه مواظبش باشه یا پای گریه ها و خنده هاش بشینه. حتی انتظار نداشت کمی مهربون تر باشه. تکبال فقط می خواست خورشید باشه و خودش هم باشه و خورشید این رو خاطرش باشه و… خورشید رو شاید دوست داشت. شاید. دوست داشتنی همراه با1تحسین عمیق. مطمئن نبود این چه حسیه که بهش داره. دوست داشتنه، تحسینه، قهرمان پروریه، یا چیزی جدا از این هاست. هرچی که بود، تکبال به استناد این حس غریب که از دلش می جوشید و توی تمام وجودش پخش می شد می خواست به خورشید نزدیک تر باشه. انگار چیزی داشت که جذبش می کرد. شاید فقط1تصور باطل بود ولی وجود داشت و تکبال خیال نداشت باهاش بجنگه. اونقدر چیز برای جنگیدن بود که دیگه به این یکی نمی رسید.
-هی جوجه ابلیس بهت میگم چه دردته. مگه نشنیدی؟
تکبال با نگاه بارونی به خورشید خیره مونده بود. خورشید کمی، فقط کمی ملایم تر از1لحظه پیش بهش نگاه کرد.
-کرکس1چیز هایی واسهم گفته. اون جوجه گنجشکه که صید مار ها شد رو من نمی شناختمش. مادرش رو هم همین طور. ولی خیلی دردم اومد از داستانش. شاید نه اندازه تو ولی برام غمگین بود. خوب، اتفاق بدی بود ولی با گریه کردن که چیزی عوض نمیشه. این اتفاق اولیش نبود و آخریش هم نیست. به جای گریه باید عبرت گرفت. تو باید قوی تر از این ها باشی.
-خورشید!دلم می خواست چیز دیگه ای آفریده می شدم. هر چیزی جز این که هستم. شاید اون زمان می تونستم کاری واسه نابودی این جونور ها کنم. اینهمه بی خاصیت بودنم در همچین زمانی بیشتر از مرگ جوجه گنجشک داره زجرم میده.
-دلت می خواست چی باشی؟
-هرچی. مثلا1عقاب شبیه تو. اگر بودم! آخ که اگر می شد!.
-و تو می دونی که من بیشتر از نصف عمرم رو در اعماق زمین زندانی مار ها بودم. هیچ کاری هم از دستم بر نیومد حتی برای نجات خودم. می بینی که بقیه دشمن های مار ها نجاتم دادن وگرنه الان اسمی ازم در جهان نبود. تکبال! برای مؤثر بودن لازم نیست چیزی جز خودت باشی. خودت باش. فقط خودت باش و سعی کن هر کاری که ازت بر میاد کنی. اگر این2تا اصل رو درست و کامل رعایت کنی می بینی که نه تنها بی خاصیت نیستی بلکه خاصیتت از خیلی ها که تصورش رو هم نمی کنی بیشتره.
-خورشید من نمی فهمم.
-می دونم. تو نمی فهمی. یعنی الان نمی فهمی. ولی من مطمئنم که تو1روزی می فهمی چی میگم. روزی که شاید خیلی دیر نیست. و من مطمئنم که تو اگر بخوایی می تونی نقش خیلی بزرگی در نابودی این دسته وحشتناک داشته باشی. من مطمئنم زمانی می رسه که تو می تونی همراه دیگرانی که اون ها هم زخم خوردن یا از درد زخم خورده ها دردشون میاد تمام جنگل رو از وجود این خطر تاریک پاک کنی اگر واقعا بخوایی و واقعا بخوایی و بخوایی. تو می تونی1عامل خیلی مؤثر باشی ولی در جلد خودت. با اینجا نشستن و پروردن این آرزو که دیگری باشی به جایی نمی رسی. خودت که باشی قدم اول رو رفتی.
-آخه من به چه درد می خورم؟ کاش دسته کم1پرنده کامل بودم. کاش بی پرواز نبودم. اون وقت حرف هات درست بودن. ولی حالا…
-چرا نمی فهمی؟ خودت باش. فقط خودت. اینطوری بیشتر فایده میدی. پروازی نیستی که نیستی. هرچی که هستی رو بپذیر و سعی کن تمام توانت رو به کار بگیری و در محدوده خودت هرچی جلو تر و بالا تر باشی.
-آخه چه جوری؟ چه ربطی بین من و فایده هست؟
-وای که چقدر تو خنگی! ببین بچه! وقتی خودت رو همون مدلی که هستی ببینی و بپذیری به جای اینکه بخوایی جای یکی دیگه باشی جای خودتی. اون وقت به جای اینکه زمان و زورت رو با این خیالات مزخرف تلف کنی تمرکزت رو میدی به خودت. به خودت توجه می کنی، توانایی هات رو پیدا می کنی، تقویتشون می کنی و قوی تر و قوی تر میشی. اون زمانه که مار ها باید ازت بترسن.
-ولی آخه من چه توانایی دارم که به کار بیاد؟ اصلا من توانایی دارم؟ توانایی که اینجا به درد بخوره؟
-تو توانایی تکبال. خیلی هم توانایی. مار ها نمی دونن. خود تو هم نمی دونی. تو…
-آهای شما2تا! باز هم رو گیر آوردید رفتید1گوشه توی همدیگه؟
شلیک خنده بقیه با این فریاد کرکس رفت هوا. تکبال هیچی نگفت ولی خورشید از همون فاصله صاف به کرکس خیره شد و بلند گفت:
-زهر مار!باز تو زمان گیر آوردی گیر دادی به دور و برت؟
قشنگ معلوم بود کوتاهی صدای خنده ها بعد از این جواب خورشید ناشی از کسر جراته. ولی با اینهمه خنده ها هرچند زیر جلدی ولی شدید و طولانی بود. کرکس با خشمی بی خطر واسه خورشید خط و نشون کشید.
-جونور زبون دراز وحشی نافُرم! هیچیش به پرنده های ماده نرفته. اصلا هیچیش به موجودات درست درمون نرفته. آخ که دلم می خواد به امر ذاتم عمل کنم و به حسابت برسم. اولش هم از زبون درازت شروع کنم تا آخرش.
خورشید بیخیال خندید. شونه ای بالا انداخت و گفت:
-اُهُ! غول جنگلی! حواست رو از هر جا رفته جمع و جورش کن تا یادت بیاد ذات من هم همچین مرغ عشقی نیست. تا هر جا بشه پا به پای جوهر بی ریختت میاد.
دیگه نمی شد نخندید. بقیه تقریبا بی پروا از کرکس و عواقب ماجرا می خندیدن. خورشید تنها کسی بود که اینطور ساده و راحت به کرکس جواب می داد و حتی زمان هایی که بحث ها جدی می شد در مقابلش می ایستاد. کرکس و خورشید2تا قطب قدرتمند در اون دسته عجیب بودن و با وجود اینکه در خیلی موارد به شدت با هم اختلاف نظر داشتن ولی مشخص بود، از همه چیزشون مشخص بود که با هم بد نیستن و هم بستگی هاشون با این بحث ها از بین رفتنی نیست.
-خورشید!بهت اخطار می کنم. اون زبونت رو کوتاه کن وگرنه…
جواب خورشید بی مکث پرتاب شد و کلامش رو برید.
-وگرنه از این هم دراز تر میشه و میاد حلقه میشه دور گردنت و خفهت می کنه.
کرکس نگاهی متعجب ولی مهربون بهش انداخت و هرچند مهرآمیز ولی با تهدید سر و شونهش رو تکون داد.
-حالا باش تا بعد درستت کنم. فعلا دست از سر اون تاک بیچاره بردارید پاشید بیایید پایین باید حرف بزنیم.
خورشید تکونی به پر و بال هاش داد.
-باز چی شده؟
-هیچی فقط شما زیادی با ارزش شدی.
خورشید با نارضایتی شونه هاش رو داد عقب.
-باز هم تکمار؟
-با اجازه خورشید خانم بله.
-برو خودت رو مسخره کن.
-خورشیدی بیا پایین!.
-کرکس!لعنتی به من نگو خورشیدی متنفرم.
-باشه خورشیدی. دیگه بهت نمیگم خورشیدی. حالا بیا پایین خورشیدی حرف دارم باهات خورشیدی.
بقیه از خنده روی سر و کول هم غلت می زدن. خورشید با نفرت به کرکس نگاه کرد.
-پدرت رو در میارم ایکبیری.
کرکس قاه قاه خندید.
-می بینی؟ اذیت کردن تو واسه من مثل آب خوردنه. حتی لازم نیست از ذاتم کمک بخوام. اگر اراده کنم تو دق می کنی.
-به همین خیال باش. حالا نوبت منه.
بعد خیلی سریع برگشت و به تکبال نگاه کرد.
-هی تکی!آماده ای1امتحان کوچیک به خودت بدی ببینی تمرین های یواشکی این اواخرمون چقدر عوضت کرده؟
تکبال کمی ترسید ولی نگاه خورشید چنان گرم و مشوق بود که تکبال احساس کرد هیچی جز تداوم اون نگاه نمی خواد.
-ببینم شما2تا اون بالا چی به هم میگید؟ بیایید دیگه. خورشیدی اگر بلد نیستی فرود بیایی بیام بیارمت پایین.
خورشید بی توجه به کرکس شونه های تکبال رو به سرعت نوازش کرد.
-هستی؟
-هستم.
-پس برو که بریم.
کرکس در آخرین لحظه فهمید چی داره میشه.
-نه!.
دیر شده بود. خورشید و تکبال توی هوا چرخ می زدن و به سرعت به طرف پایین می اومدن. بال های تکبال با وجود تلاش وحشتناکش تقریبا هیچ کمکی نمی کردن و تکبال مثل فشنگ از بالا به طرف پایین سرازیر بود. همه مات از وحشت تماشا می کردن. می دیدن که درست در مسیر فرود یا سقوط تکبال به طرف زمین1شاخه کلفت و بلند با شاخک های ریز و تیز بود و تکبال مستقیم به طرف شاخه سرازیر بود و اگر بهش می خورد امکان نداشت سالم بمونه. درست در لحظه تماس با شاخه بال های تکبال در نتیجه تلاشی فرا تر از حد انتظار حرکت ضعیفی کردن و تکبال تونست چند سانتیمتر منحرف بشه و از برخورد با شاخه نجات پیدا کنه و دوباره با همون سرعت وحشتناک به طرف زمین سرازیر شد. چنان تلاشی برای حرکت دادن بال هاش می کرد که آثارش از همون فاصله در چهرهش پیدا بود ولی نتیجه زیاد تفاوتی با0نداشت. این اتفاق چنان سریع افتاد که کرکس فرصت نکرد کاری کنه. تا اومد به خودش بجنبه اون2تا رسیده بودن. فرودی سریع که هیچ تفاوتی با سقوط نداشت. خورشید درست در کنار تکبال می اومد و قشنگ معلوم بود بیشتر از خودش مواظبه اونه که اگر لازم شد بگیردش ولی لازم نشد. تکبال با سرعتی سرسام آور با سر اومد پایین و درست در آخرین لحظه تونست با کمک نصفه نیمه بال هاش به بدنش چرخی بده، سرش رو بگیره بالا و روی پا هاش فرود بیاد. از شدت وحشت تمام جونش به وضوح می لرزید. با صدای کف زدن ها و تشویق های اطرافیان به خودش اومد و فهمید که نمرده و موفق شده. نه تکبال که از ترس گیج شده بود و نه بقیه که غرق تشویقش بودن هیچ کدوم برق خطرناک خشمی که کرکس با نگاه وحشیش به خورشید زد رو ندیدن و متوجه مشاجره آروم ولی خشن بین خورشید و کرکس نشدن.
-لعنتی!این چه غلطی بود کردی؟ اگر طوریش می شد همینجا…
-این غلطی بود که خودت خیلی پیش باید می کردی و نکردی. البته اگر مزخرفاتی که در مورد دوست داشتنش میگی راست باشن که من چندان مطمئن نیستم. به هر حال غلطی که تو نکردی رو من به جات کردم. طوریش هم نمی شد که لازم باشه تو تهدید های منحصر به فردت رو عملی کنی. بهت توصیه می کنم خودت رو جمع کنی و باطنت رو همچنان پوشیده نگه داری چون همه دارن تشویقش می کنن و فکر نمی کنم دلت بخواد کسی بفهمه چه بینش پلیدی داری.
-خورشید!تو، تو موجود آشغال مار چشم مار زبون عوضی، تو، تو، …
-کرکس کرکس دیدی؟ منو دیدی؟ من فرود اومدم! هیچیم هم نشد! من فرود اومدم فرود اومدم!.
تکبال اینقدر از خود بی خود بود که نفهمید فشاری که توی بغل کرکس به تمام جونش می اومد از سر شادی و محبت کرکس نبود. همه هنوز از ته دل داشتن تشویقش می کردن، کف می زدن، جیغ و هورا می کشیدن و روی شونه هاش می زدن. کرکس اون لحظه دلش می خواست می تونست خورشید رو1000تیکه کنه و خورشید با صبوری وحشتناکی این رو در نگاه خون گرفتهش می دید و برخلاف دیگران نگاه از چشم های کرکس بر نمی داشت و عقب نمی کشید. تکبال1بند توی دست های کرکس می لولید و از شادی داشت دیوونه می شد.
-اُهُ!مواظب باش داری لهش می کنی الان میمیره. مثل اینکه می خوایی بفهمه از موفقیتش شاد نیستی. من می تونم بهش بگم. می خوایی؟
کرکس با صدای1خونخوار درنده صرف غرید:
-همین الان خفه میشی وگرنه خودم خفهت می کنم.
نگاه و لحن یواشکی کرکس که جز خورشید کسی متوجهش نشد خطرناک تر از اون بود که خورشید خطر کنه.
-من فقط بهت هشدار دادم که مواظب باشی.
-ممنون از هشدارت. مطمئن باش که به حسابت می رسم.
-کرکس کرکس این بلند ترین شاخه تاک بود که من ازش فرود اومدم. بلاخره یاد می گیرم از سر شاخه سکویا هم فرود بیام حالا می بینی. به نظرت سال دیگه این موقع به اونجا رسیدم؟ بگو دیگه بگو دیگه بگو دیگه!
-بله فسقلی. تو هر زمان که بخوایی به هر جا که بخوایی می رسی. فسقلی عزیز خودم! عشق احمق کوچولوی من! اگر طوریت می شد…
-کرکس! تو فرودم رو دوست نداشتی؟
تکبال چنان معصوم و شفاف به کرکس نگاه کرد که خورشید حس کرد الانه که تمام بینش کرکس توی صافی نگاه تکبال منعکس بشه و لو بره. ولی کرکس به سرعت تکبال رو به خودش فشرد و خندید.
-فسقلی من! فرودت حرف نداشت. عاشق خودت و فرودتم. من فقط دلواپست شدم. ممکن بود بی افتی.
صدا و همه چیز تکبال دوباره شاد شد.
-ولی من فرود اومدم. هیچیم هم نشد. اگر بیشتر تمرین کنم بهتر میشم مگه نه؟
کرکس با دست هاش و با لحن آرامشبخشش بهش اطمینان و آرامش می داد.
-بله عشق من. میشی. مطمئنم که میشی. داری می لرزی. سردته؟
-نه زیاد. یعنی1کمی.
-ترسیدی. این خیلی خطرناک بود فسقلی عزیز من! خیلی! فرودت خیلی20بود ولی دیگه نمی خوام خطر کنی. تو واقعا داری می لرزی. الان درستش می کنم. بیا اینجا.
تکبال وسط پر های کرکس غیبش زد ولی سر و صدا ها نخوابید.
-فسقلی بی مغز خودم! دیگه تموم شد. تو اینجایی. همه چیز درسته. هر زمان عشق فراز و فرود داشتی فقط به خودم بگو. اینجا که هستی امنه.
-ولی کرکس! آسمون، پرواز، …
-بسه دیگه فهمیدم. خودم می برمت آسمون. اینقدر پروازت میدم که دیگه پرواز دلت نخواد.
-ولی من دلم می خواد.
-باشه. هر چقدر دلت بخواد می برمت بالا.
-بالا!بالا! بالاتر!
-بله بالاتر. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. حالا2دقیقه آروم باش تا این لرزش عوضی بره.
خورشید با صدایی بلند تر از تمام سر و صدا ها و تشویق ها گفت:
-آهای تکی! تو واقعا تکی. خاطرم باشه از حالا بیشتر روت حساب کنم. مثل اینکه به حساب کردن های من می ارزی.
تکبال از جا پرید و خواست سرش رو از لای پر های کرکس بیاره بیرون ولی کرکس مانع شد. کسی حواسش نبود. تکبال از همونجا که بود خیلی ضعیف نالید ولی فایده نداشت. خورشید با لحنی آمیخته به رضایت بلند گفت:
-باقیش باشه دفعه بعد. تو از پسش بر میایی.
تکبال سعی کرد از اون لا در بیاد ولی نتونست. بی حال دست و پایی زد ولی زیاد طول نکشید. همون فشار عجیب، همون نفس تنگی، همون گیجی آشنا و مقاومتش تموم شد. آروم زیر دست های کرکس لای اونهمه پر ولو شد و لرزش بال هاش و تمام جسمش خیلی زود جاش رو به آرامشی غریب داد. خورشید که تمام صحنه رو دیده بود بلند خندید.
-تکی!یادم باشه حالت که جا اومد1چیز با مزه ای برات تعریف کنم که حسابی ماتت ببره.
کرکس نگاهی بسیار خطرناک ولی پنهانی به خورشید انداخت. خورشید دید و آشکارا شونه بالا انداخت.
اون روز کرکس تکبال رو بغل کرد و رفت بالا. اونقدر بالا رفتن که دیگه کلاغ ها و حتی بعد از رسیدن شب خفاش ها نتونستن ببیننشون. وقتی برگشتن تکبال انگار به آروم ترین خواب تمام عمرش رفته بود و لبخندی که هیچ نبود جز1لبخند، تمام چهره غرق خوابش رو پر کرده بود. خورشید یواشکی سعی کرد بیدارش کنه ولی تکبال تا آخر شب از جاش جم نخورد. خواب بود. خواب خواب. و زمانی که کرکس همون طور خوابیده برش داشت و به طرف سرو بلند پرواز کرد نگاه پر از تردید و خشم خورشید تا لحظه آخر ناپدید شدنش پشت سرش بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 22:35
خدا آخر و عاقبت اینا رو به خیر بگذرونه. خوبه که خورشید هست وگرنه چی کار می کردند.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
خدا آخر عاقبت خود این خورشید رو هم به خیر کنه! این خورشید اگر نبود خیلی بد می شد. باور کنید جدی میگم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال24

شب افتضاحی بود. شلوغ و پریشون و در هم. کبوتر مادر از شدت خشم به خودش می پیچید. غیبت تکبال در یکی از رفتن هاش زیاد طول کشیده و کم مونده بود مادر از شدت دلواپسی سر به بیابون بذاره. تکبال به کرکس گفته بود که باید بجنبه ولی کرکس می گفت طوری نمیشه و زمانی که اصرار تکبال رو دید…تکبال هرچی فکر می کرد یادش نمی اومد بعد از اون گیجی عجیب همیشگی و بعد از اون نفس های کوتاه دیگه چی شد. به خودش که اومد دم لونه بودن و کرکس گفت که باز هم می بیندش. تکبال مطمئن بود که این اتفاق از روی عمد به دست کرکس پیش اومده ولی چی می تونست به مادرش بگه؟ اینکه غیبت طولانی و ناپدید شدنش تا نزدیک نیمه شب تقصیر1کرکسه؟ تکبال سکوت کرد. زمانی که کبوتر مادر از شدت عصبانیت کم مونده بود از پر و بالش آتیش بلند بشه تکبال هیچی نگفت. زمانی هم که بالاپر بردش بیرون و باهاش حرف زد و حرف زد و باز هم حرف زد هیچی نگفت. زمانی که مادرش گفت به هیچ عنوان به همراهی تکبال با کرکس رضایت نمیده باز هم تکبال هیچی نگفت. چند روزی از این ماجرا گذشته بود. تکبال با هیچ کسی هیچ بحثی نکرد. جواب همه سوال ها، بحث ها و تلاش ها از طرف تکبال فقط سکوت بود و سکوت. روزی که شایعه عجیب احتمال حمله سمور ها به جنگل و بروز قحطی همه جا پیچید و همه رو دنبال غذا و دنبال سمور ها و دنبال همه چیز فرستاد تکبال توی لونه بود و در سکوتی عمیق به انتظار هیچ نشست. وقتی کرکس رسید و بی هیچ حرفی برش داشت و مثل تیر رفت هوا تکبال همچنان در سکوتی غمگین فرو رفته بود. اون شب خفاش ها عجیب مشغول بودن و تکبال حوصله نداشت بدونه چیکار دارن می کنن و جریان چیه. کرکس رو مشکی با عجله صدا زده بود و کرکس گفته بود که سریع بر می گرده و رفته بود. تکبال نپرسید کجا میره. از همه چیز خسته بود. حس می کرد تمام زندگیش تبدیل شده به1دیوار بزرگ. بنبست. به آسمون نظر کرد. چی می شد اگر می تونست مثل باقی پرنده ها پرواز کنه؟ آخه چرا اون؟
-آخه چرا من؟ خدایا آخه چرا من؟ اینهمه پرنده توی دنیای تو دارن می لولن، پرواز می کنن، توی آسمونت پیچ و تاب می خورن و هرجا که باید و نباید میرن و تو هیچی بهشون نمیگی. خدایا چرا؟ آخه چرا این بلا رو سر من آوردی؟ مگه من چیکارت کرده بودم که اینطوریم کردی؟
تکبال هیچ اصراری در مهار کردن اشک هاش نداشت و گذاشت مثل سیل ببارن. براش فرقی نمی کرد که پر هاش خیس می شدن از اشک هایی که عجیب زیاد بودن. از بالای سکویا به پایین نگاه کرد. زمین دیده نمی شد. با اینکه اون شب آسمون ابری نبود ولی تکبال زمین رو نمی دید. سکویا بلند بود. خیلی بلند!. تکبال لحظه ای به فضای تاریک پایین دقیق شد.
-چی میشه اگر من از این بالا پرت بشم پایین؟ چند لحظه طول می کشه و آخرش می رسم به زمین و…تموم میشه. تمام درد ها و ناکامی ها تموم میشه. از همه چیز خلاص میشم. از دنیا هم چیزی کم نمیاد اگر1پرنده نصفه نیمه توش نلوله.
دوباره به پایین نگاه کرد.
-این راه خوبیه. فقط1کمی جرات می خواد.
از جاش بلند شد و رفت لب شاخه. می ترسید. به شدت می ترسید. با هقهقی غیر قابل کنترل از ترس و از درد بلند به خودش گفت:
-جرات داشته باش. تازه لحظه های آخر خیال کن که داری پرواز می کنی. پرواز!.
گریهش بیشتر شد.
-لعنت به تو آسمون! بی معرفت! ازت متنفرم. منو نمی خوایی؟ به جهنم!. به جهنم! جهنم!. من رفتم.
و بعد قبل از اینکه اون1خورده جراتی که از سر حرص پیدا کرده بود رو از دست بده، بدون اینکه مکث کنه خودش رو از لب شاخه به پایین پرت کرد. درست در لحظه آخر چیزی شونهش رو گرفت و به شدت کشیدش عقب. کرکس نبود. تکبال اطمینان داشت. این فشار مال پنجه های کرکس نبود. غریبه بود. تکبال که هنوز به خودش مسلط نشده بود و از ترس سقوطی که کمتر از1ثانیه پیش شروع و تموم شده بود داشت مثل بید می لرزید بی خود از خود روی شاخه ولو شد و بالای سرش رو نگاه کرد. در کسری از لحظه حواسش سر جا اومد و کاملا هشیار از جا پرید.
-خورشید!
خورشید با نگاه نافذش به چشم های تکبال خیره شد و با خونسردی عجیبی که اصلا مناسب اون لحظه و اون حال و هوا نبود سکوت رو شکست. صداش مثل نگاهش عمیق، سرد و نافذ و به طرز وحشتناکی خونسرد بود.
-می خواستی خودت رو بندازی پایین؟ واسه اینکه بمیری؟
تکبال آماده بحث و جدلی سخت و طولانی از سر لجاجت به نشان تأیید سری تکون داد. خورشید انگار در مورد قوانین غذا خوردن حرف بزنه گفت:
-اینطوری فایده نداره. اگر اینطوری که داشتی می رفتی بی افتی نمیمیری. یعنی شاید بمیری ولی زجر کش میشی. به محض افتادن تمام استخون هات خورد میشن و تو عملا له میشی ولی چون سرت سالمه هنوز زنده ای. معلوم نیست چند روز به این حال زنده می مونی ولی مطمئنم از1روز کمتر نیست. در این مدت هیچ کاری نمی تونی کنی جز درد کشیدن. وای که اگر بدونی چه درد وحشتناکی داره! بعدش یا میمیری یا چند روز دیگه می مونی بعد میمیری. البته ممکنه مثلا شانس بیاری و1تیکه از خورده استخون هات بره شش هات رو پاره کنه و دیگه نتونی نفس بکشی و خفه بشی. خوب البته زجر داره. خفه شدن اصلا خوب نیست به خصوص اینکه با استخون های لهیده به پرپر زدن بی افتی. گفتم پیش از سقوطت بهت بگم شاید ندونی. از قیافهت هم مشخصه که نمی دونستی. حالا اگر می خوایی بمیری من یادت میدم چجوری از این بالا خودت رو پرت کنی که فوری خلاص بشی. باید1طوری بری که با مغز بخوری زمین. بلافاصله سرت داغون میشه و مخت می پاشه روی زمین. چند دقیقه بسته به مقاومت جسمت دست و پا می زنی و تموم. اینطوری بهتره. حالا بیا یادت بدم و اگر بخوایی می تونم خودم پرتت کنم که تضمینی باشه.
تکبال با چنان حیرت و وحشتی به خورشید نگاه می کرد که انگار تا امروز هیچ پدیده ای به اعجاب اون ندیده بود. موجودی بی نهایت زیبا با پر های درخشان و جسمی بی نقص و با شکوه که در برابرش ایستاده بود و بسیار خونسرد در مورد زجر هایی حرف می زد که تکبال رو بیشتر از خود مردن می ترسوند و تازه می خواست راحت تر مردن رو هم به تکبال یاد بده اون هم با همون خونسردی. تکبال چنان ماتش برده و ترسیده بود که گریه کردن رو کاملا از یاد برد. با صدا و دست خورشید که آروم روی شونهش فرود اومد و به طرف لب شاخه حرکتش داد از جا پرید.
-بجنب دیگه. تا کرکس نیومده باید تمومش کنی. زود باش بیا اینجا. اصلا لازم نیست تو بلد بشی. بیا خودم واست حلش می کنم. اگر دلت می خواد نبینی چشم هات رو ببند تا بری. خوب، ببینم شمردن که بلدی. تا100بشمری رسیدی پایین. حالا، 1، 2،…
تکبال چنان ترسیده بود که قلبش داشت از سینهش می زد بیرون. بی اختیار جیغ کشید و با چنان وحشتی پرید عقب که اگر خورشید نگرفته بودش با سر روی شاخه می خورد زمین.
-نه نه. تو رو به خدا. من نمی خوام. نمی خوام.
خورشید همون طور که تقریبا به زور لب شاخه می کشیدش بلند تر از گریه های تکبال گفت:
-نمی خوایی؟ برای چی؟ مگه دلت نمی خواد بری؟ مگه خودت نیومدی این بیخ که بپری؟ باور کن این طوری خیلی راحت تره. هم ساده تره و هم تمیز تر. از بالا پایین دنیا هم خلاص میشی. دیگه گرفتاری نق و ناله هم نداری. پس برو که رفتی.
خورشید رفت که پرتش کنه پایین. تکبال با تمام توانش به دست های خورشید چسبید.
-نه. تو رو به خدا. تو رو خدا. تو رو خدا.
خورشید2قدم از لب پرتگاه رفت عقب و تکبال متشنج رو گذاشتش زمین. تکبال حس می کرد الانه که نفسش بند بیاد. ترس داشت تمام وجودش رو می جوید. از پشت پرده زخیم اشک خورشید رو می دید که نگاهش از اون خونسردی وحشتناک اولیه خالی می شد و جدیتی خشن جای اون حالت عجیب رو می گرفت. خورشید با صدایی همچنان عمیق ولی مثل نگاهش جدی و خشن به حرف اومد.
-بسیار خوب! سقوط کردن و مردن رو شناختی. انتخاب با خودته. یا از این بالا می پری و همه جهان رو از نکبت نق زدن هات پاک می کنی، یا خفه میشی و بدون ضجه و ناله های بی خودی و بی فایده می چسبی به زندگیت و سعی می کنی با وجود دردسر هایی که عمرت رو تیره کردن بگردی و راه های بهتر زندگی کردن رو پیدا کنی. اگر اولی رو می خوایی بگو تا خودم از همین بالا واست ترتیبش رو بدم.
تکبال از شدت گریه های ترس خورده دیگه قادر به ایستادن نبود. خورشید شونه هاش رو محکم چسبید و داد زد:
-می خواستی بمیری. باز هم می خوایی؟
-نه. نه. نمی خوام. تو رو خدا. نمی خوام.
خورشید لحظه ای بهش خیره شد. فشار پنجه هاش ملایم تر شدن و با صدای مهربون تر گفت:
-با اینهمه شاید زمانی در غیبت من دلت بخواد بمیری. فراموش نکن که درست خودت رو پرت کنی تا فوری خلاص بشی. من که همیشه همراهت نیستم. پس بیا یادت بدم. تکبال خواست جیغ بکشه ولی خورشید بال هاش رو باز کرد و تکبال وحشتزده رو توی بغلش گرفت و چند لحظه بعد آروم گفت:
-اینجا زیادی بلنده. موافقی بریم؟ تو با این بال هات شاید نشه بری بالا ولی مطمئنم فرود رو می تونی یاد بگیری. عجیبه که هیچ کسی تا به حال این رو یادت نداده. بیا تمرین کنیم. اصلا بیا تفریح کنیم. در جریان این تمرین و تفریح یادت میدم چجوری سقوط کنی که زود تر بمیری. تکبال که داشت از شدت حیرت دیوانه می شد لحظه ای گیج به خورشید نگاه کرد و1دفعه،
-من!فرود! با کمک بال هام! همین بال ها! مثل باقی پرنده ها!
خورشید مثل اینکه چند لحظه پیش هیچ اتفاقی نیفتاده با لحنی کلافه و ناراضی جواب داد:
-چقدر خنگی! مگه تو جز این2تا بال باز هم بال داری؟ خوب بله با همین بال ها.
و بعد در حالی که با سرخوشی نسبی می خندید گفت:
-زود باش دیگه بیا.
تکبال فرصت نکرد بیشتر تعجب کنه یا بترسه. خورشید شونه هاش رو گرفت و پرید. اولش وحشت بود. وحشتی فرا تر از حد تصور. ولی این فقط در کسری از لحظه بود. خورشید توی هوا شونه های تکبال رو رها کرد و با ملایمت ولی محکم پنجه هاش رو چسبید و با اطمینان گفت:
-حالا بال بزن. نترس از دست من ول نمیشی. بال بزن. بزن. آهان آفرین! حالا میریم که بچرخیم توی این هوای سردی که بدش نمیاد منجمدمون کنه. یوهو!.
تکبال فقط سعی می کرد مطمئن بشه که خواب نیست. حسی بی نظیر، چنان بی نظیر که اصلا باورش نمی شد تجربه بیداری باشه. همراه خورشید توی آسمون می چرخید و می چرخید. هرچند پروازش بی کمک نبود ولی روی شونه های هیچ کسی سوار نبود. توی بغل هیچ کسی هم نبود. پنجه هاش به پنجه های خورشید گره خورده بود و ناشیانه ولی با تمام وجود هرچی توان داشت داده بود به بال های بی توانش و پرپر می زد و حس می کرد که سوار هوای بهشت داره با خورشید می چرخه. بهشت! بهشتی عزیز و واقعی!. خورشید و تکبال چرخیدن و چرخیدن. خورشید گاهی می رفت بالا و تکبال رو با خودش می برد و بعد موقع فرود پنجه هاش رو کمی شل تر می گرفت و تشویقش می کرد که هرچی قوی تر و بهتر پر و بال بزنه و قواعد درست بال زدن رو یادش می داد. تکبال بال پرواز نداشت و نمی تونست درست اجرا کنه ولی ظاهرا اینقدر مثبت بود که خورشید بلند تشویقش کنه و بخنده.
-یوهو!زنده باد بال های مزخرف تو! زنده باد جفتمون! بزن! بزن درسته بزن!. آفرین حالا از بالاتر. موافقی؟
تکبال موافق بود. می تونست تا ابد این بهشت رو ادامه بده. خورشید هم که انگار با خستگی میانه نداشت. اینهمه بالا و پایین رفتن حتی نفس هاش رو تند هم نکرده بود. تکبال و خورشید انگار در1جهان دیگه، جهان صعود و فرود و باد و آسمون بیخیال دنیای اطرافشون سیر می کردن و هیچ کدومشون خفاش درشت هیکلی رو ندیدن که آروم وسط شاخه های1درخت گردوی بزرگ جا گرفت، 1تیغ بلند درخت نارنج رو در کمانی ساخته شده از سمغ درخت انجیر و شاخه تاک گذاشت، کمان رو کشید و در حالی که خورشید رو نشونه گرفته بود بهشون خیره شد.
-تیزبین!تو داری چیکار می کنی!؟ می خوایی خورشید رو بزنی؟!
-فعلا نه. ولی اگر لازم بشه حتما. تو هم مواظب باش اگر زدمش بپری بری فسقلی رو بگیری که سقوط نکنه.
-تیزبین!تو نباید بزنیش. کرکس می کشدت.
-تا زمانی که نباید بزنمش نمی زنمش. من به خورشید اعتماد ندارم. اون نصف بیشتر عمرش رو زیر زمین در جوار تکمار و باقی مار ها بوده. از وقتی نجات پیدا کرده و اینجاست1کلمه حرف نزده بود و حالا انگار حصارش شکست. ما هنوز هیچی ازش نمی دونیم. هیچی جز اینکه اون نزدیک ترین همجوار تکمار بوده. از کجا معلوم تمام این ها نقشه تکمار نباشه واسه ما و واسه کرکس؟ الان همه مار ها می دونن فسقلی رو کرکس چقدر می خوادش. تو اطمینان داری که خورشید الان هیچ خیال بدی واسهش نداره؟ تماشا کن و ببین که اگر بخواد الان واسهش هیچ سخت نیست. می تونه پرتش کنه پایین. می تونه توی هوا پاره پارهش کنه. خورشید1ماده عقابه یادت که نرفته. یا می تونه پرواز کنه ببردش واسه تکمار تا این طوری قشنگ پدر کرکس رو در بیاره. خوب، حالا چی؟ هنوز من نباید آماده زدنش باشم؟
-به نظرم درست میگی. ولی فعلا که همه چیز درست به نظر میاد.
-من امیدوارم که تا آخرش هم درست به نظر بیاد. ولی نمیشه احتیاط نکنم. تو هم آماده باش.
-باشه. کاش لازم نشه!.
-هنوز که نشده. شاید هم نشه.
تکبال و خورشید بیخیال این دلواپسی سیاه می چرخیدن و می چرخیدن. اون شب، شاد ترین و رویایی ترین شب تمام زندگی تکبال تا این لحظه بود. شبی که برای اولین بار در عمرش شناور بودن وسط آسمون رو تجربه می کرد. نه روی شونه ها و نه توی بغل دیگری. فقط پنجه هاش وسط پنجه های ظریف خورشید محکم و مطمئن گره خورده بودن و تکبال همراه خورشید می چرخید و می چرخید. اوج می گرفت، چرخ می زد، فرود می اومد و فقط خدا می دونست چه لذتی داشت اون لحظه ها و اون وحشت و اون حال و هوای آسمونی!. از تصور اینکه مدتی پیش خیال داشت به زندگیش خاتمه بده خندهش گرفت و دقایقی بعد این اشتباه مسخره رو کاملا از یاد برد. کرکس سر رسید و هرچند گفت که از شکسته شدن سکوت خورشید خوشحاله و در برابر صحنه ای که می دید سکوت کرد ولی مشکی تردید نداشت که کرکس اصلا موافق دیده هاش نیست. کرکس تکبال رو همون طور که بود می خواست. آرام، ناتوان، بی پرواز. این رو مشکی می دونست. شاید خورشید هم می دونست ولی تکبال اصلا بهش فکر نمی کرد. تکبال به هیچی فکر نمی کرد جز آسمون و پرواز، کرکس و…عشق.
کرکس بلاخره تحملش تموم شد و به اون2تا فرمان توقف داد.
-شما2تا!بسه دیگه بیایید پایین.
تکبال نمی فهمید کرکس و خفاش ها اینهمه شدید درگیر چی هستن. چنان مشغول خودش بود که اصلا درگیری و جنب و جوش حاکم به شب های جنگل رو نمی دید. جنب و جوشی که خودش درست در مرکزش ایستاده بود. توی بغل کرکس1بند می لولید و آرامش نداشت.
-کرکس! من نصفه نیمه پریدم. فرود هام1کوچولو بهتره ولی پرواز بی پرواز. همراه خورشید توی آسمون بودیم. من اون بالا ولو بودم خیلی خوش گذشت. روی شونهش نبودم توی هوا بودم آخجون! …
کرکس با خوش اخلاقی پر های به هم ریختهش رو نوازش کرد و خندید.
-خوب فسقلی خوب. ببین خودت رو چه مدلی کردی! تمامش رو خودم دیدم1دقیقه آروم بگیر.
-آخه تو همهش رو ندیدی تو از اولش نبودی من تمام این مدت توی آسمون ولو بودم فقط پنجه هام رو خورشید گرفته بود بقیهم همهش توی هوا شناور بود وای کرکس مثل بهشت بود وای خورشید گفت من می تونم1کمی بال هام رو تمرین بدم و شاید1کمی بشه واسه فرود اومدن هام روش حساب کنم و…آی! بذار بیام بیرون بذار بیام بیرون!
-خوب فسقلی! فسقلی وروجک دردسر ساز خودم! آروم. آروم بگیر بذار نفست جا بیاد. کوچولوی من! تو بدون فرود هات هم فسقلی خودمی. حالا نوبت منه. ای احمق عزیز کوچولو!کوچولوی بی مغز و شلوغ من! …
اون شب وقتی تکبال لای پر های کرکس به طرف لونهشون پرواز می کرد یقین داشت که هیچ قدرتی قادر نیست از راهی که پیش گرفته منصرفش کنه. تکبال می خواست جزو جمع خفاش ها، عضو دسته عجیب شبروهای جنگل سرو و جفت ناهمگون کرکس باشه. هرچه زودتر بهتر. و فرقی هم نمی کرد که به چه قیمتی. تکبال رفت و بحث بین کرکس و خورشید رو ندید.
کرکس دیر وقت به منطقه اطراف سکویا برگشت. درخت های دور و بر سکویا در برابر بلندی اون کوچیک به نظر می رسیدن در حالی که هر کدومشون به دور از سکویا هیبتی برای خودشون داشتن. یکی همون درخت گردو که از بس بزرگ و پهن و مرتفع بود توی بهار تقریبا زمین زیرش رو از نور خورشید محروم می کرد. یکی تاک بسیار بزرگی بود خیلی بزرگ تر از تاک عمو جغد. یکی درخت نارنجی توی درخت های اون منطقه از همه جمع و جور تر و با این حال چنان بزرگ و پر شاخه که بیشتر از50تا لونه خفاش رو بین شاخه هاش جا داده بود. و همینطور الی آخر.
و سکویا از همه بلند تر بود. چنان بلند که حتی پرنده ها هم کمتر موفق می شدن به بالاش برسن. کرکس هم زمان هایی که لازم می شد تمام خفاش ها و کلاغ ها رو دسته جمعی ببینه ترجیحا وسطشون فرود می اومد و معمولا اتفاق نمی افتاد که بخواد همه اون ها برن اون بالا چون واسهشون شدنی نبود. سکویا فقط جای کرکس بود و البته جای اون هایی که یا خیلی بهش نزدیک بودن و یا پر پروازشون چنان قوی بود که می تونستن تا اون بالا بپرن. خورشید می تونست پس کرکس ترجیح داد اون بالا ببیندش. بدون مزاحم و بدون چشم و گوش های متفرقه.
-خوب خورشید. امشب حسابی کولاک کردی.
-به نظرم کردم.
-مطمئن باش. من دارم بهت میگم.
-پس حتما کردم.
-بله کردی. و چه خطرناک بود این کولاک کردنت. خورشید تو فسقلی رو چقدر می شناسی؟ می دونستی بال هاش به هیچ کاری نمیان؟ اطلاع داشتی که اون اصلا نمی تونه پرواز کنه؟ اون1جوجه کفتر بی پروازه خورشید. بی تمرین نیست بی پروازه. اگر امشب سقوط می کرد هیچی ازش نمی موند. تمرین هم براش هیچ فایده ای نداره چون بال های فسقلی پروازی نیستن. پس سعی نکن بال های خوابیدش رو بیدار کنی چون فایده نداره. و این وسط احتمال داره خطر هم باشه. مطمئنا هست. اگر خیال کنی آمادگی فرود رو پیدا کرده و بخوایی انجامش بده، هر چقدر که تمرین کرده باشه فرق چندانی نمی کنه. مثل1شاخه شکسته خشک می افته زمین و خورد میشه. خورشید! پروازش رو فراموش کن. این وسط به جای بال هاش دلش رو بیدار می کنی و اون زمان حسابی گرفتاریه. می دونم که می فهمی. باید بفهمی. و تو می فهمی مگه نه؟
خورشید با حوصله ای غیر معمول گوش کرد و بعد به حرف اومد.
-من می شناسمش. از زمانی که اومدم اینجا این بیچارهم کرد از بس دور و برم پلکید و انگولکم کرد که صدام در بیاد. دیگه چیزی نیست که شما ها ازش بدونید و من ندونم. از بال های بی پروازش بی اطلاع نیستم. ولی به نظرم بیشتر از تو بدونم. بال های این جوجه بی پروازن ولی نه اینقدر که تو خیال می کنی. البته من مطمئنم که تو خودت هم بیشتر از اون که نشون میدی می دونی. چیزی که هست اینه که تو اینطوری بیشتر می پسندیش. نمی دونم برای چی ولی اینطوریه. تو می دونی ولی بذار واسه خاطر خاطر جمعی خودم بهت توضیح بدم این جوجه به قول تو بی پرواز خیلی توانا تر از این هاست. بال هاش نمی تونن ببرنش بالا ولی می تونن کمکش کنن که در شرایط خیلی خطرناک احتمال زنده موندنش بیشتر باشه. شاید هم خیلی بیشتر از این بتونن کمکش کنن. باید صبر کرد و دید. خیالت راحت باشه. من به کشتنش نمیدم. ولی تو، کرکس! اینهمه خودخواهی اصلا درست نیست. تو نمی تونی همینطوری ادامه بدی. بلاخره1جایی به دردسر می افتی. هیچ عقل کاملی تعیید نمی کنه که تو1موجود زنده رو هرچی عاجز تر ترجیحش بدی. اون جوجه خودش هم همچین چیزی رو نمی خواد.
کرکس حرفش رو برید.
-فسقلی چیزی رو می خواد که من می خوام.
خورشید هنوز خونسردیش رو حفظ کرده بود البته تقریبا.
-اینجا رو اشتباه میری کرکس. اون الان نمی فهمه ولی زمانی که بفهمه به هیچ قیمتی باهات همراهی نمی کنه.
خورشید یا برق خشم نگاه کرکس رو ندید یا دید و اعتنا نکرد.
-لازم نیست هیچ غلطی کنه. خودم جاش هرچی لازم باشه انجام میدم.
-ولی کرکس این درست نیست.
-خورشید!می خوام دیگه بس کنی. تمومش کن و دیگه در این مورد نمی خوام چیزی بشنوم یا ببینم. نه از تو و نه از بقیه. درضمن، دست از سر بال های فسقلی بر می داری. بحث امشب رو من ترجیح میدم دیگه تکرارش نکنم.
خورشید با همون خونسردی وحشتناکی که تکبال اول شب ازش دیده بود شونه ای بالا انداخت و جواب داد:
-تو واسه خودت ترجیح میدی. خوب بده.
کرکس خشم جنونآمیز نگاهش رو پنهان کرد.
-مگه نفهمیدی؟ من گفتم نه.
خورشید با بیخیالی وحشتناکش جواب داد:
-مگه نفهمیدی؟ گفتم تو واسه خودت گفتی.
کرکس جدی تر و با نارضایتی خطرناک تر نسبت به چند لحظه پیش نگاهش کرد.
-خورشید! اجازه نده تصور کنم بهتر بود که تو برای همیشه مات و بی حرف باقی می موندی.
خورشید هم با خونسردی خطرناکی بهش خیره شد.
-کاش همچین تصوری نکنی چون من مات و بی حرف باقی نموندم و تصور های محال معمولا خیلی آزار دهنده هستن. راستی1چیز دیگه. این جوجه اسم داره. همچین فسقلی هم نیست و دیگه تقریبا حسابی بزرگ شده و من موندم تو روی چه حسابی فسقلی صداش می کنی. بقیه به هوای تو این کار مسخره رو می کنن ولی تو روی چه حسابی این کار مسخره رو می کنی؟ من همیشه انتخاب هات رو تحسین کردم کرکس ولی اینجا سلیقه زشت و مزخرفی داشتی. فسقلی هیچ اسم قشنگی واسه این جوجه کبوتره نیست. به خصوص اینکه اینطوری نمیشه هیچ موجودی رو حقیر و ناتوان نگه داشت.
برق سرخی از نگاه کرکس بیرون جهید که حتی خورشید هم ترجیح داد ازش پرهیز کنه.
-دلواپس نباش کرکس. همه چیز مطابق میل لعنتی تو پیش میره. کاش پیش نره ولی فعلا که داره میره. این وسط بذار به اون جوجه هم1کمی خوش بگذره. تو که چیزی از دست نمیدی.
کرکس همچنان خشمگین بود.
-ولی بهت بگم اگر طوریش بشه…
خورشید دیگه خونسرد نبود. عصبانی بود. خشمی آمیخته با تاثر.
-هیچ طوریش نمیشه. تا زمانی که خودت داقونش نکنی که ظاهرا اون زمان دیر هم نیست، این هیچ طوریش نمیشه. مطمئن باش.
-خوب دیگه بسه. اینقدر زبون نپاش. به نظرم فسقلی خیلی خاطر خواهت شده. بیشتر مواظبش باش و آماده نگهش دار.
-آماده؟ واسه تو؟
-بله واسه من. حرف دیگه ای نیست؟
کرکس این آخری رو با صدای بلند، محکم و خشن گفت. این پرسش به منزله1فرمان قاطع بود و خورشید کاملا فهمید.
-حرف؟ چرا هست. اینکه تو1هیولای کثیف هستی.
کرکس با آرامش1فرمانده پیروز در برابر1بازنده مسلم در حالی که مستقیم به چشم های خشمگین خورشید خیره شده بود گفت:
-ممنونم. تعریف کاملی بود. شب به خیر.
-کرکس!
-گفتم شب به خیر. نمی خوایی که بی هوشت کنم.
خورشید از شدت خشم می لرزید ولی با دریافت این تهدید بسیار جدی خلع سلاح شد.
-نه نمی خوام.
-پس شب به خیر.
خورشید با چنان خشمی به چشم های کرکس خیره بود که اگر کسی جز اون2نفر شاهد ماجرا می شد تعجب می کرد از اینکه چطور کرکس نمی کشه عقب و همینطور از اینکه چرا از چشم های خورشید آتیش نمی زنه بیرون. با اینهمه ماجرا بدون خطر جدی تموم شد.
-شب به خیر کرکس.
خورشید از اون بالا به پایین نظر انداخت. سرش گیج رفت. هنوز با ارتفاع های خیلی زیاد انگار مشکل داشت. این از نگاه کرکس پنهان نموند. مهربون تر از چند لحظه پیش گفت:
-می برمت پایین.
خورشید با نفرت کشید عقب.
-لازم نکرده خودم می تونم.
کرکس کمی عصبانی و کاملا قاطع نگاهش کرد.
-تمومش کن خورشید.
خورشید سکوت کرد. کرکس با ملایمت یکی از بال هاش رو زیر بال خورشید برد و مهربون گفت:
-حتی1درصد هم تردید ندارم که کمتر از1هفته بعد تو دیگه اصلا مشکلی با ارتفاع نداری. حالا بیا.
لحظه ای بعد هر2مثل2تا روح سرگردان وسط سیاهی شب آروم روی درخت گردوی کنار تاک فرود اومدن. چندتا خفاش که مشغول بگو و بخند و شیطنت بودن با دیدن کرکس خودشون رو جمع و جور کردن.
-بیخیال. من نمی مونم. مواظب خورشید باشید قورتتون نده. درضمن من خسته ام. مواظب صداتون هم باشید که به اون بالا نرسه.
خورشید با نفرت شونه بالا انداخت.
-آخجون خورشید اومدی؟ ولی قیافهت رو اینطوری نکن ما واقعا خوشمزه ایم.
-مطمئن باش کرکس. مخصوصا از مطلب دومی.
کرکس با رضایت بال هاش رو تکونی داد و پرید. رفت بالا و توی سیاهی شب از نظر خفاش ها و از نگاه خورشید گم شد.
اون شب تکبال زود تر از خونوادهش به خونه رسید و اون ها هم خسته تر از اون بودن که بحثی شروع بشه. مادرش نگفت که از رفتن و برگشتن تکبال آگاه شده و تکبال هم نگفت که چقدر متنفره از اینکه هر دفعه واسش مواظب می ذارن تا رفت و برگشتش رو اعلام کنه. تازه وقتی همه به خواب رفتن تکبال در آخرین لحظات بیداری به یاد آورد که خورشید بلاخره از سکوت در اومده و اولین حرف هاش رو با اون زده و تکبال باهاش پریده و چقدر بهش نزدیک بوده و چقدر از این موضوع خوشحاله و…و چه حس محبت عجیبی به خورشید داره!. حسی که از همون دفعه اول داشت. همون لحظه ای که توی چشم هاش نگاه کرد و پر هاش رو لمس کرد و هر لحظه ای که دور و برش می گشت و سعی می کرد سکوتش رو بشکنه و… خوب چه ایرادی داشت؟ خورشید سرحال بود. باهاش حرف زده و باهاش پریده و باهاش خودی تر از گذشته بود. چه اهمیتی داشت که این حس محبت تکبال به خورشید چقدر عجیبه. همه چیز رو به راه بود و این عالی بود و اون شب شب خیلی خوبی بود و…
خواب.
دیدگاه های پییشین: (2)
پیمان
دوشنبه 31 شهریور 1393 ساعت 21:53
مطالبت عاااااااااالی بود
به منم سر بزن قالب دارم http://www.ghalebsky.ir
http://ghalebsky.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حتما سر می زنم. مگه میشه اسم1جای جدید اینترنتی بیاد و من دلم نخواد برم ببینم چجوریاست؟
ممنون از حضورت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 22:54
سلام. این جا رو هم خیلی دوست داشتم فقط تکرار می کنم کرکس بیچاره رو به ابتذال نکشید کرکس می تونه خوب باشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
کرکس بد نیست دوست من. فقط کرکسه. مشکل فقط همینجاست و بس. کاش این2تا به پست هم نمی خوردن! اشتباه کردن. جفتشون اشتباه کردن اشتباه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال23

تکبال!آخه عقلت کجاست؟
-عقل؟ به چه دردم می خوره این عنصر مزاحم که تا امروز هیچی واسهم نداشت جز ترس و پرهیز و تاریکی و پوچی و نکبت؟ من عقل لازم ندارم. دیگه بسه عقل باشه مال خودتون من نمی خوام.
-تکبال من تا امروز خیال می کردم که تو فهمیده تر از این ها باشی و فقط گاهی از سر خستگی1کمی اشتباه میری. ولی حالا دارم می بینم که پاک فهم و شعور رو گذاشتی کنار. از وقتی این دیوونگی رو شروع کردی تا الان1لحظه به خودت زحمت دادی فکر کنی ببینی داری کجا میری؟ منو بگو که فکر می کردم این طرف هر کسی هست فقط1همراه اشتباهی موقته.
-خوب موقتش رو نمی دونم ولی در مورد همراه بودن و اشتباهی بودنش زیاد بی راه نرفتی. اون1کرکسه و البته لازم نیست توضیح بدم چون ظاهرا خودت دیدیش.
-بله دیدمش. میگه1کرکسه! این موجود1هیولای تمام عیاره. حتی1کرکس معمولی هم نیست. تکبال همچین غول بی شاخ و دمی رو تو از کجا پیداش کردی؟
-می خوایی بدونی پس بذار بهت بگم. من پیداش نکردم اون پیدام کرد. دفعه اول در حالی پیدام کرد که روی1شاخه آویزون بودم و چیزی نمونده بود ول بشم و با مخ بیام پایین و همهتون از بار مسؤولیتم خلاص بشید. دفعه دوم وقتی پیدام کرد که چیزی نمونده بود تمام قد برم توی حلق1مار که از بس بزرگ بود سر و تهش رو نمی شد ببینم و اگر این غول بی شاخ و دم که گفتی نبود الان شاید ریز استخون هام مثل مال طوطیا داشت به قاصدک ها واسه بهار کود می داد. البته شاید. دفعه سوم هم از وسط زمین و آسمون پیدام کرد و درست دم آخر که داشتم می خوردم زمین و خورد می شدم گرفت برد هوا و از له شدن به خاطر سقوط نجاتم داد. دفعه های بعد رو دیگه یادم نیست.
-تکبال!به خودت بیا. تو هیچ از خودت نپرسیدی چرا اون جونور در هیچ کدوم از این دفعات بهت آسیب نرسوند و چی باعث شده تو هنوز زنده باشی؟ آخه خواهر کج فهم من! اون نجاتت داد و حفظت کرد و تو خیال کردی خیلی خاطر خواهته؟ تکبال! تو رو به خدا بفهم. حفظ تو به وسیله اون موجود از سر محبتش نیست. مطمئن باش1چیزی داری که جذبش می کنه. چیزی که باعث میشه زنده بودنت بیشتر از دریدن و خوردنت براش جالب و جاذب باشه.
تکبال دیوانه از خشم از جا پرید و با حرصی که مثل چشمه از اعماق وجودش انگار می جوشید و بالا می اومد با حالتی تمسخر آمیز داد زد:
-وای پس من جذابم نه؟ خوب، بذار بگردم پیدا کنم ببینم چه چیزی ازم واسه1هیولا جاذبه داره.
تکبال در حالی که ادای دقیق شدن رو در می آورد و به خودش نگاه می کرد و نقش فکر و تمرکز می گرفت همراه خنده های عصبی آمیخته با خشم و تمسخر گفت:
-خوب، بذار ببینم. بال های بدون پرواز و به درد نخورم. پر های استثناییم که هیچ پرنده ای شبیهش رو نداره و اونقدر خوشگله که نمیشه ازش گذشت. حرکات جالب و جاذبم توی آسمون موقع پریدن و پرواز کردن و چرخ زدن. قد و قواره و هیکل تکم که فقط همین یکیه توی تمام دنیا و هیچ پرنده ای قشنگ تر ازم نیست. اصلا من تنها کبوتر دنیام و نمیشه که نباشم. دیگه نمی دونم. من دیگه چیزی به فکرم نمی رسه داداش بزرگه تو بگو. باقیش رو تو بگو. چندتا از جاذبه هام رو بشمار. مثلا اینکه از همه پرنده های جهان خودکفا تر و توانا تر هستم و لازم نیست حتی واسه1پرواز2متری از سطح زمین هم کسی مثل1تیکه چوب بگیره ببردم بالا. من دیگه بقیه جاذبه هام رو یادم نیست. تو بگو من یادم نیست. من دیگه یادم نیست.
تکبال جمله های آخر رو با جیغ می گفت. بالاپر با عصبانیتی بیرون از مهار تماشاش می کرد. خواهر و برادر هر2عصبانی بودن ولی جنس خشمشون با هم فرق داشت. بالاپر از شدت عشق و دلواپسی1برادر عاشق واسه خواهر ناآگاه و لجبازش از حرص می سوخت و تکبال به خاطر دفاع از چیزی که حس می کرد تنها راه نجاتش از سکوت و تیرگی زندگیشه و به خاطر ترس از دست دادنش و با این یقین که بقیه نمی فهمنش و بی اعتنا به زجر کشیدنش فقط می خوان برای راحتی وجدان خودشون از خطر حفظش کنن از خشم دیوانه شده بود.
-بالاپر!برادر بزرگ تر و آگاه من! من هیچ جاذبه ای ندارم واسه هیچ احمقی. حتی واسه همجنس های خودمون. برای اون به قول تو هیولا هم اصلا هیچی نیستم جز شکاری که شاید گوشت لعنتیش ته دلش رو بگیره. من واسهش جذاب نیستم بالاپر. من هیچی ندارم که کسی بخواد با خودش همراه نگهم داره. من هیچی ندارم که به تحمل کردنم بی ارزه. اون هیولایی که تو میگی ازم هیچی نمی خواد هیچی نمی خواد هیچی.
-پس توی خیال خام تو اون فقط واسه خاطر خودت و فقط خودت دلش خواستت بله؟ به خیالت عشق و محبت بی دلیل و بی واسطه تو رفته توی دلش و در نمیاد بله؟ خیال می کنی این1عشق مقدس و آسمونی و بی همتاست بله؟ تکبال! این افکار مسخره رو از سرت بریز بیرون. من نمی دونم اون جونور چی ازت می بینه و از چه منظری دیدت که در نظرش ارزش زنده نگه داشته شدن رو پیدا کردی. ولی مطمئنم هرچی هست به نفعت نیست. محض رضای خدا بیدار شو تکبال! کرکس دل نداره. کرکس اون مدلی که تو خیال می کنی نمی بیندت. کرکس جفت کبوتر نیست. به خدا تکبال این راه درست نیست. آخرش خیر نیست. اگر آخرش پارهت نکنه1بلای بدتر سرت میاد. از اون بلا هایی که روزی1000بار آرزو می کنی کاش همون دفعه اول خورده بودت و نبودی. تکبال! شاید تو واسه کسی به اون شکل و مدل که خودت تصور می کنی جذاب نباشی و شاید طبق تصور تو ما احمق باشیم. ولی هم من و هم مادر هیچی ازت نمی خواییم جز اینکه باشی. فقط زنده باشی و سلامت باشی. می دونی چرا؟ چون ما عاشقتیم. اینقدر احمقیم که بی قاعده و بدون شمردن ضعف ها و قوت هات عاشقتیم. و تو اینقدر نفهمی که این رو می ذاری به حساب بد بودنمون و به هر بینش سیاهی که اون لعنتی از حفظت داره میگی عشق.
-بالاپر می خوام دست از سرم بردارید. من بار درد هام رو روی دوش شما ها ننداختم. شما ها خودتون به زور خودتون رو توش شریک کردید. می خوام این کار رو دیگه نکنید. درد ها و اشتباه های من مال خودم. ممنون میشم اگر شما هم بار منطق و بینش خودتون رو از روی زندگی و سرنوشت من بردارید و بذارید بدون این جهنم طلایی که واسهم ساختید نفس بکشم.
-تکبال این کار رو نکن. آخرش از همین نفس کشیدن سیر میشی نکن.
-بذار سیر بشم. به جهنم. خیال کردی الان توی بهشتم؟ ببین من خیلی ممنونم هم از تو و هم از مادر که حفظم کردید از هرچی دردسره. ولی دیگه بسه. بذارید درد هام رو و دردسر هام رو خودم زندگی کنم. دیگه نمی خوام به جای من زندگی کنید. من از این بهشت بازی دیگه خسته شدم. دیگه ادامهش نمیدم چه شما2تا بخوایید و چه نخوایید.
-تکبال تو واقعا دیگه نباید اون غول و دار و دستهش رو ببینی.
-بله نباید ببینم ولی می بینمشون. چون می خوام که ببینمشون.
-مادر خوشش نمیاد تکبال. اگر بفهمه دق می کنه.
-معلومه که خوشش نمیاد. مثل تو. خوب معذرت می خوام که خوشتون نمیاد. می تونی بری بهش بگی. به هر حال میگی مگه نه؟
بالاپر به فکر فرو رفت. چی می تونست به مادرش بگه؟ که تکبال با خفاش ها و1کرکس غول پیکر می پره؟
-من نمیگم ولی تو باید بگی. باید خودت بهش بگی. شاید مادر بتونه حرف توی کلهت فرو کنه. من که نتونستم.
-توی کله من پر از خاک چوبه دیگه هیچی توش نمیره. چون دیگه نمی خوام1جوجه خوب و سر به راه و عاجز باقی بمونم.
-تکبال!به خدا تمام این ها که گفتی اگر بمونی باز بهتره از پایان این ماجرایی که شروعش کردی. لعنتی! داری اشتباه می کنی. فقط1لحظه بدون لجبازی با ما و با خودت بهش فکر کن.
-بالاپر!دست از سر من و اشتباه هام و زندگیم و فردام بردار.
فریاد قاطع تکبال حرف آخر بود. این بحث به جایی نمی رسید. بالاپر در سکوتی دردآلود به خواهرش نگاه کرد. همون خواهر کوچولوی شیرینی که هنوز اندازه تمام دنیا دوستش داشت. تکبال شیرینش از کی اینهمه عوض شده بود؟ اینهمه خشمگین، اینهمه تلخ زبون، اینهمه تاریک!. دلش واسه تکبالش تنگ شد. همون تکبالی که روی شونه هاش می نشست و سرخوش از پرواز های داداشش می خندید. یعنی تکبال عزیز بالاپر الان کجای وجود این موجود جدید مخفی شده بود؟ کجای ضمیر این ماده کبوتر تازه بالغ و عصبانی تکبال بالاپر گم شده بود؟ آیا اصلا بود یا دیگه رفته و تموم شده بود؟
اون شب، فردا، و شب بعد، بالاپر دلش گرفته بود. چنان دلش گرفته بود که3شب بعد خسته و بی نهایت دلتنگ، بی حرف از لونه زد بیرون و1جای خلوت بلند آواز سر داد.
-بغ بغو! بغ بغو!
بغ بغو! خدای من!
خدای بی همتای من!
از اون بالا تو آسمون،
به هر نشون، به هر زبون،
بیا پایین بهم بگو،
تکبال ناز من کجاست؟ عزیز قلب من کو؟!
بغ بغو! بغ بغو!.

این راز تاریک پوشیده نموند. به هر حال مادر باید می فهمید و فهمید. عکس العمل مادر غیر منتظره نبود. نه برای بالاپر و نه برای تکبال. تکبال فقط تماشا می کرد. پریشونی وحشتناکی رو که درست شده بود فقط تماشا می کرد و انگار توی خواب تمامش رو میدید. فقط می دید. مادر خسته و پاشیده از پریشونی به نصیحتش نشست و گفت و گفت و آخرش تاکید کرد که این ماجرا واقعا نباید ادامه پیدا کنه و اگر لازم باشه خودش با کرکس حرف می زنه و باید همین کار رو کنه. تکبال فقط سکوت کرد. از تصور رو به رو شدن مادرش با کرکس اول خندهش گرفت و بعد ترسید. مادر تکبال1مادر نگران، عاشق و عصبانی بود ولی تمام این ها حقیقت وجودیش رو عوض نمی کرد. اون فقط1کبوتر بود. کبوتری که می خواست برای نجات فرزندش بره با1کرکس رو به رو بشه. اون هم کرکسی که همه با تجربه ها می گفتن حتی بین کرکس ها هم متفاوته و همه از اسمش می ترسن. تا1هفته تکبال نتونست شب ها از لونه بیرون بیاد. قلب کوچیکش داشت از درد و دلتنگی آب می شد. در یکی از شب های سرد زمستون دم صبح بود که صدای عجیبی توی تمام جنگل پیچید و سر و صدا های گنگی همه رو از جا پروند.
-چی شده؟
-این چه صدایی بود؟
-انگار1چیز بزرگی رو کشیدن و پاره شد.
-یعنی باز چی شده؟
-کاش اتفاق جدیدی نیفتاده باشه! تازه گرفتاری دفعه پیش رو جمعش کردیم.
-راست میگه آخرش هم نفهمیدیم جنگل چجوری توی این فصل آتیش گرفت و کم مونده بود همه جنگل و همه ما کباب بشیم.
-اونجا رو! کاش کلاغه باشه که خبر بیاره.
-اتفاقا هست. داره داد و بیداد می کنه. گوش بدید بلکه بفهمیم چه خبر شده.
همه ساکت شدن و به سیاهی کوچیکی که با تمام سرعت به طرفشون می اومد و بزرگ تر و بزرگ تر می شد خیره موندن.
-ای امان! پا شید! به داد برسید! بلند شید فرار کنید سیل داره میاد. آب رودخونه سد سگ آبی رو شکسته داره صاف میاد این طرف الان هم از ردیف درخت های توت و بید و کاج گذشته و داره میاد طرف شما! چندتا درخت هم کنده داره سوقاتی میاره. پس چرا معطلید بجنبید…
دیگه جای مکث نبود. لازم نبود پرنده ها صبر کنن تا کلاغ برسه. در1چشم به هم زدن همه از جا کنده شدن و به طرف کلاغ پرواز کردن.
-ببینم!چی داره هر بار این کار رو می کنه؟ ما زمستون کم ندیدیم ولی این دفعه دیگه شورش در اومده.
-حالا وقت این حرف ها نیست فقط بریم. بجنبید فقط بریم.
تمام پرنده هایی که می تونستن پرواز کنن از کوچیک تا بزرگ پشت سر کلاغ با آخرین سرعت پرواز کردن و لحظه ای بعد مثل غبار از نظر ناپدید شدن. تکبال دیگه حتی نگاه هم نمی کرد. دیگه هیچی براش مهم نبود. چه اهمیتی داشت که سیل بیاد و تمام جنگل رو ببره!چه فرقی می کرد دنیا رو سیل ویران کنه یا آتیش! برای تکبال دیگه فرقی نمی کرد. سرش رو کرد زیر پرش و همونجا نشست. وقتی سکوت همه جا رو گرفت تکبال سر بلند نکرد. وقتی وزش باد شدید حرکتی رو در اطرافش اعلام کرد تکبال تکون نخورد و زمانی هم که شاخه کلفتی که روش نشسته بود از فرود1جسم بسیار بزرگ لرزید و کمی پایین رفت تکبال همون طور خسته و بی حرکت باقی موند.
-سلام فسقلی. چی شده؟ واسه چی اینهمه تمومی؟
تکبال انگار نشنید. دعا کرد کرکس عصبانی بشه و پارهش کنه تا این ماجرا و تمام ماجرا هاش تموم بشن و تکبال خلاص بشه و مادرش و بالاپر با مردنش تنبیه بشن و…
-خوب. الان و اینجا هیچی نمیگیم. فعلا از اینجا میریم.
کرکس تکبال رو مثل دفعه های پیش بغل کرد و پرید. تکبال با تمام وجود خودش رو به دست همون حس عزیز و آشنا سپرد. از تصور اینکه این دفعه آخره قلبش فشرده شد. آسمون، پرواز، هوای آزاد، باد تند، اون ضربه های تند و شدید و محکم که تمام جسمش رو تکون می دادن. عطر آشنای وحشی. پرواز، پرواز، پرواز!.
رسیدن. فرود.
-فسقلی!ببینمت! گریه؟ واسه چی؟ اینکه گریه هم نیست فقط سیل اشکه. یا گریه کن یا نذار اینطوری بباره. بگو ببینم چی شده؟
تکبال مثل مرده بی حرکت باقی موند و فقط چشم هاش بودن که می باریدن اون هم چه بارشی!کرکس آروم بغلش کرد، اشک هاش رو پاک کرد و به پر های خیس اشکش دست نوازش کشید.
-می دونی چند شب نبودی؟ چی شده فسقلی! به من بگو. مطمئن باش هیچی وجود نداره که من نتونم درستش کنم. دلواپس چیزی نباش. هرچی بوده الان حله. من اینجام. فقط بگو چی شده؟
من اینجام.
این شاهکلید تمام درد های تکبال بود. حس کرد داره گرم میشه و حس کرد حالا دیگه می تونه گریه کنه ولی قبل از اینکه خودش رو ول کنه تا توی هقهق گم بشه باید حرف می زد.
-مادرم. گفته من دیگه نباید ببینمت. چون، من1کبوترم و تو…
کرکس مکث کرد تا تکبال ادامه بده ولی تکبال نگفت. کرکس سکوت رو شکست.
– 1کرکسم. درسته؟
تکبال با حرکت سر تعیید کرد. کرکس همون طور خونسرد به نوازشش ادامه داد.
-مادرت درست میگه فسقلی.
تکبال حس کرد چیزی به سنگینی1کوه آتیش الانه که سینهش رو از هم بپاشه. سرش رو بالا نکرد تا کرکس نگاهش رو نبینه. دلش نمی خواست مورد شفقت کرکس واقع بشه. کرکس چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره به حرف اومد.
-مادرت درست میگه فسقلی. کاملا درست. ولی به هر درستی نباید عمل کرد. در قلمرو من درست و نادرست رو من تعیین می کنم. من هرچی دلم بخواد انجامش بدم همون درسته. باقیش هم غلطه. اگر خاطرت باشه من1بار مادرت رو درست و حسابی واسهت توصیف کردم. اون از چهارچوب قاعده زندگی و عشق مادریش می بینه و درست هم میگه. و من نه مادر هستم و نه کبوتر. من کرکسم. هر کاری هم دلم بخواد می کنم چون دلم می خواد. الان هم دلم می خواد به قاعده مادرت عمل نکنم و دلم می خواد اجازه ندم که تو هم1کبوتر سر به راه باشی و به این قاعده عمل کنی. پس من باید هر زمان دلم خواست ببینمت. تو هم باید بخوایی. لازم نیست خودت رو با تصور های این مدلی خسته کنی فسقلی. من به جای تو هم تصور می کنم و هم انتخاب. تو کاری رو می کنی که من دلم می خواد. و اگر بخوایی با قواعدی که من موافقش نیستم همراه بشی و1موجود مثبت باشی من لازم می بینم که بهت درس بدم. و تو درس هام رو مطمئنا قشنگ تر از مال مادرت یاد می گیری چون من بهتر درس میدم.
تکبال حس کرد دیگه چیزی نمونده تمام استخون هاش از شدت فشار خورد بشن.
-آخ نه! کرکس نه! نکن! دارم له میشم دارم میمیرم.
-من اینطوری درس میدم فسقلی عزیز خودم. و تو می فهمی. مگه نه؟
-بله می فهمم. تو رو به خدا. من…
صدایی هر2رو متوقف کرد. تکبال رو به شدت از جا پروند و بدون اختیار به اعماق آغوش کرکس که ثانیه ای پیش داشت زجرش می داد پرتش کرد و کرکس رو متوجه نقطه ای در گوشه پشت سرش در سمت راست کرد.
-خورشید!تو اینجا چیکار می کنی؟ تو چجوری اومدی اینجا؟ پس اون عوضی ها چه غلطی می کنن؟ گفتم مواظبت باشن طوری نشی. به حسابشون می رسم. و تو. تو الان نباید اینجا باشی. تو باید بری.
کرکس با ملایمت این ها رو به خورشید می گفت. با اقتدار فاتحی که در حال توجیه1بچه یا1بیمار بود. تکبال با وجود دردی که هنوز از بین نرفته بود به خورشید نظر انداخت. توی نور دم صبح از زیبایی مثل رویا دیده می شد. خورشید همون طور ایستاد و تکیه زده به شاخه به کرکس نگاه کرد. کرکس با حوصله دستی به شونهش زد و گفت:
-تو باید بری. من چند لحظه دیگه بهت می رسم. ولی الان تو باید بری.
ولی خورشید نرفت. همون طور ایستاد و بدون حتی پلک زدن به کرکس خیره شد. کرکس لحظه ای تماشاش کرد و بعد خندید.
-ای جونور مزاحم سمج! باشه. باشه لعنتی! ولی می نویسم به حسابت. نگران نباش خورشید. همه چیز درسته. مثل همیشه.
خورشید هنوز نگاه نامطمئنش رو از روی کرکس بر نداشته بود. کرکس رفت و شونه هاش رو نوازش کرد و بهش اطمینان داد که جای نگرانی نیست. خورشید نگاه از کرکس گرفت ولی جایی نرفت. تکبال در حالی که هنوز از شدت درد چند لحظه پیش سر گیجه داشت و می لرزید به این صحنه نگاه می کرد. کرکس اومد طرفش. تکبال لرزید. کرکس با مهربونی از شاخه بلندش کرد.
-بلند شو فسقلی. درست یاد گرفتی؟
-بله کرکس گرفتم.
لحظه ای بعد تکبال دوباره بین امنیت دست های کرکس خودش رو جمع کرده بود و انگار از ترس خود کرکس هم همونجا پناه می گرفت. چه عزیز! چه امن! کاش اندازه تمام ابدیت می شد همونجا بمونه! تکبال در اون لحظه جز این هیچی نمی خواست. اینکه دنیا ویران بشه. تموم بشه. هیچ بشه و فقط خودش باشه و کرکس و این دست ها که تکبال وسطشون جا می شد.
-فسقلی!می شنوی؟
تکبال انگار می شنید.
-بله کرکس.
-قواعد بقیه واسه من جذاب نیستن. من می خوامت فسقلی. تو باید همراهم بشی. واسه خودم. به نام خودم. فقط خودم. می فهمی.
-بله کرکس.
-با مادرت بحث نمی کنی. با هیچ کسی بحث نمی کنی. این هیچ بحثی توش نیست. حرف آخر رو نه تو میگی نه اون ها. حرف آخر رو من میگم. من می خوامت فسقلی و تو چه بفهمی و چه نفهمی فرقی نمی کنه. همین اندازه که انجامش بدی بسه. فهمیدی فسقلی؟
-بله کرکس.
-همراه من میشی؟
-بله کرکس.
-تو باید جفت من باشی. جفت من. جفت کرکس. می فهمی؟
-بله کرکس.
-میشی؟
تکبال حس کرد فشاری از دنیای بیرون داره رفته رفته به استخون هاش وارد میشه. هر لحظه بیشتر. باز هم بیشتر. درد. درد. باز هم درد.
-میشی؟ جفت من میشی؟
-آخ بله کرکس بله کرکس.
فشار رفت. امنیت دوباره برگشت.
-حرف هایی که شنیدی به خاطرت می مونه؟
-بله کرکس.
-آفرین عشق من. دلواپس چیزی نباش. آروم باش و تردید نکن که همه چیز درسته. هیچ نشدی برای تو وجود نداره تا زمانی که اینجایی. و هیچ دردی جرات نمی کنه بهت نزدیک بشه تا زمانی که تو هرچی من بهت میگم رو می فهمی. حالا بخواب و خواب پرواز ببین. خونوادهت تا نیمه شب درگیر مهار سیل باقی می مونن. و تو اینجایی. پیش من. بخواب. می برمت آسمون. بخواب فسقلی خودم. فسقلی بی مغز خودم. بخواب.
تکبال بی مقاومت به خوابی عمیق و شیرین فرو رفت. توی خواب دید که دوباره به آسمون و به همون حال و هوای بهشتی رفته. چیز های زیادی دید. بعضی خوب، بعضی بد. بعضی آشنا و بعضی جدید. توی خواب شاد شد، لذت برد، ترسید، درد کشید، جنگید، بی حال و بی مقاومت در کمال ناتوانی جنگید و باخت. و باز هم خسته و خسته و خسته به عمق خواب و جهان ناهشیار و شیرین ناآگاهی فرو رفت.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 16:26
چرا این داستان نباید درست و حسابی این طوری که من میخوام باشه.
مثلاً یک کرکس فقط به کبوتری علاقه مند باشه نه به خاطر جسمش نه زیباییش و نه استفاده هایی که می تونه ازش داشته باشه.
فقط به خاطر خودش.
به خاطر مرامش عاشقش باشه و چه می دونم با هم دنیا رو فتح کنند؟
من این طوری دوست دارم.
کرکس رو نابود نکنید؛ یک پرنده خونخوار و وحشی که همه چیز رو برای خودش میخواد نه این طوری نه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
به خدا من هم دلم می خواد اینطوری باشه که شما میگید. خدا می دونه چقدر سعی کردم که بشه ولی… تکبال هم این رو خواست و تصور کرد که جهان می تونه به این سفیدی باشه. کرکسی اون هم نه1کرکس معمولی بلکه1کرکس بزرگ و حسابی توانا و مقتدر عاشق کبوتری اون هم1کبوتر بی پرواز! باورش این بود مثل آرزوی ما. ولی به نظرم لازمه از کرکس دفاع کنم. کرکس تقصیری نداره. گناهکار نیست دسته کم از نظر و نگاه من. کرکس واقعا تکبال رو می خوادش. عاشقشه. شاید با خیلی از پرنده های قشنگ و عشوه ای بد تا کرده باشه ولی در مورد تکبال واقعا خاطر خواهشه. بله کرکس واقعا تکبال رو می خواد فقط مشکل اینجاست که عشق کرکس با عشق تکبال متفاوته. چون این2تا پرنده طبیعتشون با هم فرق داره. تکبال عشق رو کبوترانه می بینه و کرکس به روش و مدل خودش عشق می ورزه. تقصیر کرکس نیست دوست من. تقصیر کرکس نیست که تکبال از حرص ناکامی های زندگیش نخواست تفاوت بین خودش و کرکس رو ببینه. کرکس طبیعتش اینه و این گناهش نیست. شاید خیلی ها با خوندن این داستان به کرکس گناه بگیرن ولی من متهمش نمی کنم. حس می کنم حق کرکس در بینش منفی دیگران ضایع میشه در صورتی که این منصفانه نیست. تازه از نظر من کرکس خیلی هم با معرفته. خداییش همینطوری هم حسابی هوای ضعیف تر ها رو غیر مستقیم داره. تکبال رو هم که حسابی ساپورت می کنه. به کسی نگید ولی این کرکس قصهم رو من اتفاقا دوستش دارم. اما از این کبوتره خیلی خوشم نمیاد. افتضاح زد به سرنوشت خودش و اوضاع این کرکسه. از کرکس چه توقعی میشه داشت؟ تکبال زیادی متوقعه. نتیجهش رو هم می بینه. اگر خاطرتون باشه کرکس هم1جا بهش گفته بود که تو خیلی پر توقعی ولی تکبال توجه نکرد. همون طور که به هشدار های خونوادهش و عمو جغد توجه نکرد. کاش همه چیز ختم به خیر بشه! من هنوز هم امیدم رو از دست ندادم. باور کنید هنوز به نور آخرش امیدوارم. کاش بشه! کاش بشه!.
چقدر دراز شد! ببخشید.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال22

گذر زمان مثل همیشه ادامه داشت با این تفاوت که تکبال دیگه چیزی ازش نمی فهمید. تکبال دیگه هیچی از هیچ کجا نمی فهمید جز انتظار. فقط منتظر شب ها می نشست و با رسیدن شب انگار زنده می شد. از اون روزی که کرکس برای بستن رودخونه چندتا سمور رو به کار گرفت و اون ها با انداختن تنه های قطع شده درخت ها تمام پرنده های جنگل سرو رو تا نیمه شب حسابی مشغول کردن خیلی نگذشته بود. تکبال تمام اون روز و بخشی از شب رو با کرکس بود و زمانی که2تا خفاش مثل برق رسیدن و خیلی کوتاه گفتن:
-کرکس بپر پرنده ها دارن بر می گردن و خونواده این از همه جلو ترن،
کرکس مثل باد تکبال رو بغل زد پرید بالا و در1چشم به هم زدن درست دم لونهش فرودش آورد و بهش اطمینان داد که این داستان باز هم تکرار میشه. کرکس روی حرفش موند و این داستان باز هم تکرار شد. گاهی اتفاق های عجیب و مسخره ای توی جنگل می افتاد که پرنده ها رو حسابی وسط سرمای زمستون به دردسر مینداخت و تقریبا دیگه شبی نبود که تکبال کرکس رو نبینه. هر شب بعد از اینکه جنگل به خواب می رفت، مشکی یا یکی2تا از معتمد های کرکس انگار با طلسم حاضر می شدن و بی هیچ حرفی تکبال رو بر می داشتن و به طرف سکویا پرواز می کردن و روز ها این وظیفه کلاغ ها بود.
-چه عجب امشب آسمون ستاره داره. کرکس! این ستاره ها خیلی زیادن. هیچ با خودت فکر کردی اینقدر بری بالا که دستت بهشون برسه؟
-نه فسقلی نکردم. واسه چی باید اون ها رو بخوام؟ به کارم نمیاد.
-ولی من اگر جای تو بودم دلم می خواست برشون دارم واسه خودم.
کرکس زد زیر خنده.
-واسه اینکه تو1فسقلی بی مغزی. من ستاره ها رو نمی خوام.
-ولی اون ها خیلی قشنگن.
-خوب خیلی چیز ها قشنگن ولی به کار نمیان.
-اگر می شد دستم بهشون برسه اون ها به کار من می اومدن. ولی حیف که…وای! ببین داره می افته!
-چی داره می افته؟ تو1دفعه چت شد فسقلی!
-کرکس1دسته ستاره داره از اون بالا…وای داره میاد پایین مواظب باش!.
کرکس لحظه ای با تعجب به نوک سکویا که از اون پایین درست دیده نمی شد خیره موند و بعد در حالی که از جا می پرید سریع گفت:
-فسقلی از جات جم نخور تا بیام.
کرکس مثل تیر به طرف اون دسته ستاره پرواز کرد و درست پیش از اینکه بخوره به درخت های اطراف سکویا گرفتش و چند لحظه بعد آروم در کنار تکبال فرودش آورد. تکبال با حیرت تماشا می کرد و تازه فهمید اون چیزی که دید دسته ستاره نبود. بلکه پرنده بزرگ و عجیبی بود که با وجود بزرگی توی بغل کرکس کوچیک به نظر می رسید.
-این هم1دسته ستاره! حالا این به چه کار تو میاد؟
تکبال به پرنده عجیب خیره شده بود. به نظرش عجیب بود. عجیب، زیبا و آشنا.
-این دیگه چیه؟ چجوری این رنگی شده؟ انگار پر و بال هاش برق می زنه! من این درخشش رو1جایی دیدم.
-بله فسقلی دیدی. مطمئنم که دیدی.
و تکبال یادش اومد.
-اون شب توی جنگ! این از زیر زمین در اومد و پرید رفت بالا و تو خواستی که بگیریش. بهش1چیزی بسته بود که…
-بسه فسقلی.
تکبال حرفش رو خورد و به کرکس نگاه کرد. پرنده عجیب توی بغلش مثل اینکه1دفعه سرمایی شدید و غیر منتظره بهش خورده باشه مچاله شد و چشم هاش از چیزی شبیه به پریشونی و خشم و حسی که تکبال نفهمید چیه درخشید.
-من، معذرت می خوام ولی…
کرکس مثل اینکه هیچ وقفه ای پیش نیومده گفت:
-هنوز به فضای این بالا عادت نکرده. هوای اینجا با زیر زمین متفاوته. اذیتش می کنه.
تکبال با تحسین و حیرتی بی اندازه به پرنده خیره شده بود.
-کرکس! تو به زور اینجا نگهش داشتی؟ اون می خواد برگرده؟
-نه که نمی خواد. فقط هنوز در شوک گذشته هاشه.
-اون شب رو که همه شما هم دیدید. چرا این اینطوری شده؟
-واسه اینکه این خیلی پیش تر از اون شب رو هم دیده. این خیلی چیز ها اون پایین دیده که ما ندیدیم.
تکبال سعی کرد بفهمه ولی نفهمید. آروم به طرف پرنده عجیب رفت. کرکس انگار که1فیلم سرگرم کننده تماشا می کرد به تکبال و موجودی که توی بغلش بود خیره شد. تکبال رفت نزدیک تر. پرنده خودش رو کشید عقب. تکبال از رو نرفت. با تردید رفت جلو و با کنجکاوی تماشا کرد. پرنده حرکتی خیلی نامشخص به پر و بالش داد. کرکس برای خاطر جمعی سفت تر و مطمئن تر گرفتش به طوری که اگر بخواد هم قادر به حرکت نباشه. تکبال تعجب کرد ولی چیزی نپرسید. کرکس همچنان تماشا می کرد و ظاهرا واسهش تفریح داشت. تکبال که از بی حرکت بودن موجود ناشناس مطمئن شده بود کاملا نزدیک رفت و به بال و پر برّاقش نگاه کرد.
-رنگش کردی؟ خیلی قشنگه!
-نه فسقلی. خودش این مدلیه. تکمار که چیز بد اون پایین نگه نمی داره. درضمن اینقدر اون پایین و توی تاریکی بوده که حسابی…تکمار هم بهش رسیده حسابی. این هم خوش مدل شده حسابی.
کرکس این ها رو گفت و خندید. تکبال آروم پر های نرم پرنده گرفتار توی دست های کرکس رو لمس کرد. چه لطیف بود! بیشتر لمسش کرد. پرنده جم نخورد. هیچ تلاشی هم نکرد. تکبال متعجب بهش نگاه کرد.
-چرا هیچی نمیگه؟
-واسه اینکه دلش نمی خواد.
-کرکس!این اصلا…این نه حرف می زنه نه حرکت می کنه! دیشب هم من از دور دیدمش از مشکی در موردش پرسیدم مشکی جواب نداد. اجازه هم نداد برم طرفش. همهش میگه بیا ولش کن. بعد از اون شب جنگ من خیلی دیدمش ولی همهش همینطوری بود. آخه چرا این هیچی نمیگه؟ اه بابا اسمش رو بهم بگید بدم میاد همهش بهش میگم این.
کرکس که از تماشای عصبانیت تکبال خندهش گرفته بود و حسابی داشت تفریح می کرد در حالی که می خندید جواب داد:
-تو خیلی با مزه ای فسقلی. از همه چیزت خوشم میاد. خوب باشه. این عقابه ولی1عقاب تک. من عقاب خیلی دیدم ولی واقعا شبیه این یکی نبودن. این ملکه بد رفتار اسمش خورشیده و از زمانی که آزاد شده1کلمه هم حرف با کسی نزده. من از پیش تر ها می شناختمش و می دونم که حرف زدن بلده. خیلی کار های دیگه هم بلده ولی اینجا و الان زیادی آرومه و داره یواش یواش خستهم می کنه. اگر همینطور ادامه بده چاره ای ندارم جز اینکه…
خورشید حرکتی به خودش داد و سعی کرد خودش رو از دست کرکس آزاد کنه ولی موفق نشد. تکبال که منتظر ادامه حرف های کرکس بود با تلاش های خورشید و خنده های کرکس فهمید ادامهش هرچی بوده1چیزی شبیه تهدیده و کرکس دیگه خیال نداره باقیش رو بگه. تکبال محو پر و بال عجیب خورشید و غرق فکر بود. خیلی چیز ها بودن که تکبال بهشون فکر می کرد. تمام ذهنش پر بود از دانسته ها و ندانسته هاش از دار و دسته کرکس. دسته ای که بسیار ناهمگون و در عین حال هم بسته بودن. خورشید هنوز داشت زور می زد و کرکس همچنان می خندید.
-خوب دیگه بسه. پس تو می فهمی. خوب اگر می فهمی و حرف نمی زنی پس مرض داری و من حتما باید1فکری واسه درمون مرضت کنم. لازم شد بجنبم. خوب با خودته خورشید. یا من می جنبم یا خودت بجنب و زنده شو. وگرنه…
تکبال دید که خورشید تلاش می کرد و کرکس بلند می خندید و هرچی تلاش خورشید بیشتر می شد نگاه کرکس وحشی تر و شاد تر بود. تکبال بار ها این رو دیده بود و حالا دیگه تردید نداشت که کرکس جنگ رو از هر چیز دیگه ای بیشتر می خواد. به خصوص جنگ هایی رو که بردش از همون اول مشخصه. مگه جز این هم می شد که باشه؟ کرکس هرگز نمی باخت. این رو هم خود کرکس می گفت، هم مشکی، هم باقی خفاش ها، هم کلاغ ها و هم خود تکبال که دیگه انگار براش یقین شده بود. خورشید چند لحظه بعد دست از پر و بال زدن برداشت و خسته روی شونه های کرکس ولو شد. کرکس در حالی که هنوز از ته دل می خندید سر و پرش رو نوازش کرد و گفت:
-خورشید!این تکبال ازت هیچی نمی دونه وگرنه دعا می کنه تو همینطور بی صدا باقی بمونی. حالا هم بیخیال. من واسه خاطر آرامش خودم هم شده چند شب دیگه هم بیخیال درمونت هستم. هنوز خستگی زمان سلامتت رو در نکردم.
کرکس دوباره قهقهه زد و تکبال فقط تماشا کرد. نزدیک صبح، وقتی روی شونه های کرکس به لونه بر می گشت تا قبل از بیدار شدن بقیه اونجا باشه توی فکر دیده ها و شنیده هاش بود. وقتی روی بستر علفیش دراز کشید به این فکر می کرد که هنوز1دنیا چیز هست که از این دسته باید بدونه و نمی دونه.
روز بعد و روز های بعد رو تکبال تقریبا دیگه نمی دید. تکبال دیگه فقط شب رو می شناخت. زندگیش توی شب ها خلاصه بود و دیگه داشت با روز بیگانه می شد. مثل خفاش ها. شب بعد و شب های بعد هم همین طور گذشت. تکبال چندین بار دیگه هم خورشید رو دیده بود که آروم1گوشه روی بلندی1شاخه نشسته و نگاه بی هدفش انگار1مسیر رو گرفته و واسه خودش رفته بود یا اینکه سرش پایین بود و چشم هاش انگار چیزی نمی دیدن هرچند باز بودن.
تکبال حس می کرد خورشید واسش1سوال بی جوابه. دلش جواب می خواست. خیلی هم زیاد می خواست. خودش سر در نمی آورد این چجور حسی بود. از وقتی قاطی دسته کرکس شده بود و اصلا از وقتی کرکس رو شناخته بود خیلی حس ها رو تجربه کرده بود که نمی فهمید چی هستن. و حالا این خورشید. این پرنده بی نهایت زیبا و اینهمه بی روح. بار ها از مشکی و از کرکس و از بقیه در موردش پرسیده بود ولی کسی جواب درستی نمی داد. انگار خورشید واسه همه همون سوال بی جواب بود که باقی یا جواب رو نمی دونستن یا اگر می دونستن چیزی مانع می شد که واسه کسی تعریفش کنن. تکبال مطمئن بود که مشکی می دونست. خیلی بیشتر از اون که نشون می داد ولی هرچی بیشتر سعی کرده بود مشکی بیشتر سکوت کرده بود. تکبال می دید که مشکی حتی از نزدیک شدن به خورشید پروا می کنه ولی بقیه میرن طرفش، باهاش حرف می زنن، مواظبشن و حتی گاهی سعی می کنن نظرش رو جلب کنن بلکه از این حال و هوا در بیاد البته خیلی با احتیاط.
-چرا اینهمه مواظبید؟ مگه اون چه جوریه؟
-خورشید رو اینطوری نبین فسقلی. اون بلاخره حالش جا میاد و وقتی جا بیاد خودت می فهمی ما چی میگیم. خورشید شبیه هیچ ماده ای نیست. بیشتر به پرنده های نر می خوره. اینقدر بلا سرش اومده که سفت و سخت شده. با اینهمه خیلی…
-خیلی چی؟
-خیلی…
-بگو دیگه.
-نمی دونم فسقلی. خورشید خیلی خطرناکه. خیلی تلخه. خیلی… با اینهمه اگه نباشه اطرافیانش دلتنگ میشن. آخه اون خیلی…
آخرش همیشه همین طور تموم می شد. کسی نمی تونست خورشید رو توصیفش کنه. کرکس هم که اصلا وارد این بحث ها نمی شد. تکبال دیگه نپرسید. باید خودش حلش می کرد. باید می فهمید. خورشید باید حرف می زد.
-فسقلی محض رضای خدا اون ماده عقاب رو ول کن.
زمانی که کرکس کلافه از چرخیدن های تکبال و خراب کاری کردن هاش این رو بهش گفته بود خورشید نه به پر و بال نامرتب تکبال که به خاطر افتادنش از شاخه بالایی به هم ریخته بود توجه کرد و نه به پر و بال خودش که به خاطر بی دقتی تکبال با1جور شیره که تکبال نفهمید چی بود و فقط سعی کرده بود از شاخه بالایی بیاره پایین تا بلکه بشه به کمکش خورشید رو جلب کنه نامرتب و چسبناک شده بودن. کرکس آروم و ملایم دستی به پر های چسبناک خورشید کشید.
-فسقلی همین طوریه خورشید. اگر به چیزی گیر بده و بخوادش تا نگیره ول کن نیست. الان هم بهت گیر داده. به نظرم می خواد که تو ببینیش. و تو واسه خلاصی خودت هم که شده باید ببینیش. باور کن خورشید. تا نبینیش دست از سرت بر نمی داره. اینقدر اطرافت می پلکه تا مجبور بشی ببینیش. من قشنگ رفتارش دستمه. نگاه هاش بهت متفاوته. هیچ چاره ای ازش نداری. باید ببینیش. باید. حالا بذار درستت کنم.
و خورشید انگار اصلا نبود.
-آهای کرکس اینجایی؟ من باید فورا باهات…وای اوخ! ببخشید. سلام خورشید.
-مشکی دیگه شورش رو درآوردی. الان که روز نیست نبینی تماشا کن چیکار کردی؟ تمام این و خودت و اینجا رو به افتضاح کشیدی و حالا تمیز کردنش با خودته.
مشکی با زمزمه ای جویده معذرت خواست. تکبال به وضوح دید که مشکی از دیدن خورشید یکه خورد و دید که خورشید با ورود ناگهانی مشکی به شدت کشید عقب. مشکی درمونده نگاهش کرد و خواست خرابکاریش رو درست کنه ولی…
-بیخیال شو بگو چی شده. اینجا رو بعدا درستش کن. خورشید هم با خودم.
مشکی با حالتی که به پذیرش1مجازات سخت بیشتر شبیه بود بدون اینکه به خورشید نگاه کنه زمزمه کرد:
-معذرت می خوام خورشید. اصلا نمی دونستم اینجایی. کسی بهم نگفت وگرنه…
-بسه دیگه. گفتم بگو چی شده.
-آهان!چیزی نیست فقط این تکمار پیغام داده اونی رو که بردی بهش پس بدی وگرنه خودت و این جنگل رو آتیش می زنه.
کرکس نگاهی به خورشید که بیخیال نشسته بود کرد.
-منظورش خورشیده؟
-با عرض معذرت بله.
-خوب باشه. بهش بگو حسابی ترسیدم از تهدیدش. حتما کادو می کنم واسهش می فرستم اون پایین. حالا واسه چی می خوادش. مگه توی کله پوکش نرفته که خورشید از همون اول خیال زندانی شدن توی1قفس مسخره در چند متری زیر زمین رو نداشته؟ نکنه امر واقعا بهش مشتبه شده که خورشید از سر رضایت تاب آورده؟
-من خیال نمی کنم بهش مشتبه شده باشه کرکس. اون اصلا نمی دونست خورشید هنوز زنده هست. خیال می کرد که…
مشکی انگار داشت زیر1بار سنگین نامرئی له می شد و دیگه آشکارا زور می زد که بتونه آروم بمونه و حرف بزنه. مثل این بود که اگر خودش رو ول کنه اون کوه نامرئی میاد پایین و خوردش می کنه. با این حال به زور نفسی عمیق کشید و ادامه داد:
-الان هم می خوادش تا از بین ببردش. برای تکمار خورشید دیگه دردسره. اون همه چیز رو در بارهش فهمیده. می دونه ازش چیز هایی بر میاد که نباید بیاد. تکمار نه کامل ولی می دونه. همینطور در مورد تو کرکس. گفته هر زمان که بشه به حسابت می رسه واسه حقه ای که بهش زدی.
کرکس چنان قهقهه زد که شاخه زیر پا هاشون لرزید و خورشید واسه اینکه نیفته بهش چسبید.
-پس بلاخره فهمید اون حقه رو من زدم هان؟ آخ آخ آخ! سابقهم پیش قفسبان قدیمت سیاه شد خورشید! حالا چی؟
کرکس به خورشید نظر انداخت. بعد به مشکی. خندهش رو خورد و خیلی ملایم ولی جدی رو به مشکی گفت:
-خوب مشکی. ممنون. لازم نیست جوابی بهش بدی. بمونه تا خودم جوابش رو بفرستم. حالا برو1چیزی بخور تا از حال نرفتی. به بقیه هم بگو کمتر سر و صدا کنن.
مشکی رفت در حالی که تکبال هر لحظه احتمال می داد از بالا سقوط کنه پایین. کرکس بال های بزرگش رو باز کرد و انداخت روی شونه های خورشید که انگار کوچیک تر شده بود.
-می دونی چیه خورشید؟ گاهی به خودم میگم تو با اونهمه توانایی عجیب که ازت میگن و من مطمئنم که خیلی هاش هم واقعیه چجوری به ذهنت نرسید ظاهرا با این تپه کود بی مصرف راه بیایی و وقتی اعتمادش جلب شد و از قفس آزادت کرد1شب یا1روز توی خواب خاکسترش کنی.
کرکس این رو گفت و خورشید رو تنگ تر به خودش فشرد و خندید. تکبال تمام دیده ها و شنیده هاش رو توی ذهنش ضبط می کرد تا بعد سر فرصت بهشون فکر کنه.
زمان فقط می رفت و می رفت. تکبال دیگه تبدیل به1عضو رسمی از دسته کرکس شده بود. بعد از اینکه بدون پر پرواز خودش رو واسه هشدار دادن به کرکس به بالای سکویا رسونده و همین طور بعد از اینکه توی جنگ حاضر شده و خودش رو نشون داده بود حسابی بینشون جا باز کرده بود به خصوص اینکه به وضوح زیر حمایت کرکس بود و حالا به اعتبار کرکس و نظر مثبتش تکبال حسابی عزیز شده بود. تکبال از این امر کاملا شاد و راضی بود. حس می کرد جاش رو توی دنیا پیدا کرده. هرچند بین پرنده های شب. چه ایرادی داشت؟ همه که نباید از1قاعده پیروی کنن؟ بذار تکبال1استثنا باشه. پرنده روز بین شب رو ها. ولی این ممکن نبود. یا باید پرنده روز باشی یا بیدار شب. در1زمان نمیشه هر2با هم بود. تکبال باید دیر یا زود انتخاب می کرد. این انتخاب اجتناب ناپذیر بود. و تکبال انتخابش رو کرده بود. روز چی براش داشت جز تفاوت و رکود و تنهایی و درد؟ در مقابل شب همه چیز بهش می داد. آرامش، دوستانی که بین خودشون می خواستن و می پذیرفتنش، حمایت کننده و پشتیبانی چنان قوی که تمام جنگل فقط با شنیدن اسمش به خودشون می لرزیدن، از همه مهم تر، امکان اینکه مزیت هاش رو ببینن و بال های بی پروازش کمتر دیده بشه. و باز از همه مهم تر، خلاصی از محدودیت های شدیدی که توی روز به حصار می کشیدنش. تکبال نمی خواست حتی1لحظه فکر کنه که اون حصار پرداخته محبت خونوادشه. تکبال فقط می خواست آزاد باشه. حالا که نمی شد بپره می خواست آزاد باشه. و در دل شب، توی زندگی یواشکیش، همون زندگی پنهان دومی که همه عشقش شده بود، تکبال آزاد بود. این ها تصور هایی بودن که تکبال سفت بهشون چسبیده بود و خیال نداشت حتی1لحظه تردید کنه که شاید چند درصدی هم اشتباه باشن.
زندگی تکبال همین طور در جریان بود بدون اینکه تکبال بتونه و بخواد لحظه ای سر از بین این رویای تاریک بیرون بیاره و اطراف رو ببینه. روز ها رو به عشق رسیدن شب لحظه به لحظه سپری می کرد و شب ها دیگه بی پروا از دیده شدن و بیخیال خطر هایی که نمی دیدشون روی شونه های فرستاده های کرکس به طرف رویای تاریکش پرواز می کرد. تکبال می رفت و همه چیز رو پشت سر می ذاشت بدون اینکه فکر کنه به طرف چی داره میره. دیگه دقت گذشته رو نداشت. ترسش رفته بود. به محض به خواب رفتن بقیه از لونه بیرون می پرید و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه، روی شونه هایی که منتظرش بودن می پرید و می رفت و فقط می رفت. و از اونجایی که شجاعت بدون دقت و تدبیر همیشه دردسر میشه، تکبال اون شب بالاپر رو ندید که با نگاهی کاملا بیدار و هشیار به بیرون لونه و به مسیر پرواز اون خفاش سیاه بزرگ که خواهرش رو روی شونه هاش می برد خیره شد.
و همینطور دم صبح وحشت رو در نگاه برادرش ندید وقتی تکبال رو در حال پیاده شدن از شونه های1هیولای سیاه و بسیار بزرگ تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (9)
علی
پنج‌شنبه 27 شهریور 1393 ساعت 22:08
دراین مهرکه پیش روداریم تولدیکی ازعزیزانم هست که دوست دارم

براش تبریک تولدجمع کنم هرچقدرشد البته هرچه زیادتربهتر

ممنون میشم دراین پست فقط تبریکهایتان رابزارید
s
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
تولد عزیز شما مبارک!.
ایام به کامش و به کام شما.
کورش
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 11:22
………..@@@
…………@@@@@@@@@
……………@@@@@@@@@
………………………………@@
………………..@@
………………..@@@
………………..@@@
………………..@@@
………………..@@@
………………..@@@
………………….@@
…………………………………………..
@@@………………………….@@@
@@@…………………………..@@@
@@@@@@@@@@@@@@@@@
…@@@@@@@@@@@@@@

………………@@…@@
………………@@…@@
………………….@@
………………….@@
……………………….
……………@@@@
………….@@…….@
…………….@@@@@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
…………………………@
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
!!!!!!!!!!!?????!!!!!!!??!!!!!!!!!!!!!!!!??????????????????????????????!!?!!?!!!??!!!!!!?!?!?!!?!!!???????????!?!?!?!?!?!???
شهبال
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 13:38
سلام پریسا.
هرچند خیلی زوده ولی ترسیدم دیر کنم یکی دیگه بیاد زودتر بگه پس، تولدت مبارک!.
فردا تولدته پریسا. خواستم بهت زنگ بزنم و باید هم همین کارو میکردم ولی میدونستم که هوار میزنی و ایرادی نداره اگر خودت اذیت نشی از این هوار زدنت. نمیخوام اذیت بشی پریسا. زنگ نزدم و همینجا بهت تبریک میگم. تو شاید الان از حرصی که اذیتت میکنه باور نکنی ولی بخدا من درکت میکنم. گوش که نکردی بذار اینجا بهت بگم. اون جریانی که بتوقف فوریش اصرار داشتی گفتم متوقف کنن. موافق نبودن ولی گفتم تو اینطور میخوای و باید مهربونتر باشن هرچند بنظر خودمم واقعا اونطوری بهتر بود. پریسا پریسا. 1 سال دیگه هم گذشت و تو برخلاف تصور اشتباهت هنوز ایستادی. هرچند زخمی و خسته و عصبانی از دست من ولی هستی. خوشحالم از بودنت پریسا. هر سال برای من میشه که شروع باشه. پارسال موقع تولدت بهت گفتم دوباره شروع کن. همه چیز از اول. و تو شروع کردی و من یقین دارم که میشد از این هم بهتر باشی ولی خوب اومدی. حالا باز رسیدی به نقطه ای که میشه امسال و هر سال 1 نقطه شروع باشه. دوباره خودتو ببین و 1 اسکن از خودت بردار. اونایی که حل شد که هیچ و اونایی که هنوز ایراده و ایراد داره در نظر بگیر و باز همه چیز از اول. واسه درست کردنش از فردا که متولد میشی دوباره شروع کن. بیخودی نمیگم پریسا. از تو برمیاد. راستی من همیشه وبلاگتو میخونم. دلتنگیتو میفهمم. اونی که دلت میخواد بفهمه هم میفهمه. شک نکن که اگر الان اینجا بود بهت میگفت که چقدر افتخار میکنه بهمراهیت و چقدر عزیز هستی براش. من بهت زنگ میزنم پریسا ولی بذار این خشمت فروکش کنه تا با حضورم آتیشیت نکنم. بنظرم لازم نباشه بگم که من همیشه باهاتم. پریسا. رفیقم. همیشه از اینکه رفیقتم و رفیقمی بخودم میبالم حتی اگر هرگز نبینمت. میبینمت. من شک ندارم که خیلی زودتر از تصورت همهچی درست میشه. اونایی که باید فاصله بین سیاه و سفیدو ببینن و بفهمن میبینن و میفهمن و تو اون زمان خیلی چیزها داری که براشون بگی. شاید دیگه هیچوقت اوضاع مثل گذشته ها نشه. چیزهایی از دست رفتن که دیگه نمیشه بدستشون آورد. افرادی بودن که حالا دیگه نیستن و برای بازگشتشون هیچ جاده ای نیست. ولی هر شبی به 1 صبح قشنگ ختم میشه. صبحی که تاریک نیست حتی اگر خورشید نباشه که بتابه. درسته میفهمم. تلخه ولی زندگی در جریانه و تو هستی پریسا. تو هستی. این خودش اندازه 1 زندگی حرف داره که توی 1 کامنت جا نمیشه. توی 1 کتاب هم جا نمیشه. مهر هم داره میاد. شروع پریسا. هر زمان داری خسته میشی یادت بیار تمام چیزهایی رو که نباید یادت بره. یادت بیار که تو رفیق عزیز من هستی. یادت بیار که هیچ شبی ابدی نیست. یادت بیار که عزیزهات چطور بودن و چطوری میخوانت حتی اونهایی که دیگه در کنارت نیستن. یادت بیار که میشه دوباره شروع کرد. دوباره بلند شد و دوباره ساخت. همه چیز از اول. عجب نوشتم! خلاصه همه اینها اینکه تولدت مبارک رفیقم. نگران هم نباش. موردی واسه خشمت نیست. از همینجا شونه هاتو واسه کم کردن خستگیت میفشارم. امیدوارم هرچه زودتر بدون دردسر و دلواپسی و محدودیتهای زمانی ببینمت.
موفق باشی.

پاسخ:
سلام شهبال.
ممنونم که حلش کردی. ممنونم که بهم تبریک میگی. ممنونم که هستی. ببخش که آتیشیم. ببخش که خسته ام. ببخش که گوش نمی کنم. خسته ام شهبال به خدا اندازه تمام عمرم خسته ام. هیچ تضمینی نمیدم که باز آتیشی نشم. باز هوار نزنم. باز بدون گوش دادن فحشت ندم. ولی ببخش. ببخش رفیق صبور من. من خسته ام. بین2تا زندگی گیر کردم. جفتشون هم از زمین تا آسمون با هم متفاوتن. موندم من متعلق به کدوم یکی هستم. وقتی بینشون تاب می خورم از شدت سر گیجه هوار می زنم. تو ببخش. ببخش که اون لحظه دستم و زورم به کسی نمی رسه جز تو. و البته خودم. ممنونم که باهامی. حتی اگر هیچ وقت درست نشه، باز هم این حضورت1سفیدی کوچیکه بین اینهمه سیاهی. شاید همون طور که گفتی همه چیز1روزی درست بشه و درست گفتی که اگر جمع پراکنده ما باز هم جمع بشه این بار من خیلی چیز ها دارم واسه گفتن. این رو هم درست گفتی که دیگه هیچ وقت هیچی مثل اولش نمیشه. کاش جاده ای برای بازگشت رفته ها بود! اگر بود، من پیاده می رفتم و روی شونه هام، روی شونه هام، روی شونه هام پیاده برشون می گردوندم. دلم1صبح قشنگ می خواد. صبحی که برای همه صبح باشه. برای همه. حتی برای من. دلم1صبح خورشیدی می خواد. دلم تنگ شده. می دونم که از این به بعد تنگ تر هم میشه. چون که دیگه…
بله مهر هم داره میاد. همه چیز از اول رو یادمه. پارسال می شد بهتر باشه. همیشه میشه که بهتر باشه. ای کاش امسال زورم بیشتر برسه! خیلی دلم می خواد این طور باشه. می دونم که برام دعا می کنی. باز هم دعا کن. خوشحالم که هستی. راستی هوار درسته یا حوار؟
به امید خدا.
یکی
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 18:27
بخدا منم یادم بود از روی نوشته های پارسالی گفتم شب بیام بگم این آقاشهبال کجا بود حالگیری کرد؟ شهبال از حالا بگم سال دیگه تبریک اولی نوبت خودمه/. یکی طلبم.
تولدت مبارک پریسا. فرداست که فردا باشه اگه الان نگم حسابی حقمو میخورن. خدا کنه سال دیگه این موقع از خوشی در حال رقص و آواز باشی. رقص راسراستکی نه این خیمشببازیایی که ندیده میدونم درمیاری. زرنگما! خوشحال باش پریسای آنسویشب. خورشیدم خوشحاله واسهت. هرچی تو بهتر باشی اون خوشحالتره. تعجب نکن بابا علم غیب ندارم آشناتم نیستم. کافیه آدم بیکار باشه و دقیق بشه و وبتو قشنگ بخونه قشنگ همهچی دستش میاد. واسه اونایی که بزرنگی من نیستن ولی دلشون میخواد بدونن جریان چیه بگم که ی سر به متنای اینجا قبل از شروع تکبال بزنید البته من گفتما بنام خودتون نزنید این آگاهیرو. خلاصه تولدت مبارک و من هستم و شهبالم که گفت هست و دیگه نمیدونم کی هست. هیچکیم نباشه فعلا ما2تا پایه ایم. برو که هستیم. هی تولدته که باشه بجنب بنویس ببینم داداش این تکبال چیکارش کرد وقتی مچشو گرفت با اون کرکسه. زود باش بنویس. زود باشیا, بجنبیا, نگی تولدم بود حوصلهم خش گرفته بودا, طبق معمول میام دادوبیداد میکنما, بازم تولدت مبارک. هی من بیشتر از شهبال تبریک گفتم یادت باشه. منتظر بقیه تکبالم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
از دست شما! تبریک که اول و آخر نداره. ممنونم که به یادم بودید. باور می کنید خودم اصلا یادم نبود؟ از پیام ها و گفته ها فهمیدم. خوشحالم جناب یکی. باور کنید. فقط ای کاش می شد…شما واقعا!!! نمی دونم چی بگم. ممنونم. ممنونم. ممنونم و باز هم ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
نخودی
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 23:47
سلام پریسا جونم
وای فردا تولدته خیلی خیلی خیلی به توان خیلی خیلی خیلی تبریک می‌گم
خب بذار ببینم اولش که تا کیک تولد ندی بخورم کادو بی کادو “البته پوشالیه توش خالیه خخخ”
بعدشم این که من شدید الآن حصودیم شد به دوستات یعنی من این همه دوست دارم یه بار نشد یکیشون بیشتر از چهارتا کلمه اس ام اسی برام تبریک تولد بفرسته باید برم اساسی خدمتشون برسم یعنی که چه اصلاً …..
دیگه این که جالب ناک اینجاست که فردا هم تولد یکی از دوستام هست و دیگه داریم می‌ریم تولد جاتون خالی هم کیک تولد داره هم آش رشته “البته گفته تا کادو ندید از هر دوتاش خبری نیست” خخخ
ولی بگذریم از همه این حرفا
از صمیم صمیم قلبم برات آرامش و آرامش و شادی و شادی آرزو دارم
زندگیت سرشار از مهربونی و محبت…..
“می‌گم یه کم هم وقت کردی مواظب تکبال باش …. قسمت های بعدش رو هم تند تند بذار …. نشد هم قسمت آخرش رو اول بذار بعدی هر وقت وقت کردی بقیه قسمت هاش رو بذار … ببین چه عادلانه گفتما خخخ “”****”””

پاسخ:
سلام دوست عزیز و نادیده خودم!.
دیر رسیدم رفتید آش رشته ها رو خوردید؟ من هم آش رشته! شما باش عزیز کادو نمی خوام ازت. همین اندازه که باشی واسه من بسه. کیک هم میدم خدمتتون فقط شما بگو چجوری ایمیلش کنم تا1بزرگش رو واسهت بفرستم. جدی عجیب دلم می خواد این تکنولوژی اختراع بشه که اجسام رو مثل فایل ایمیل کرد. وای اگر بشه چی میشه!.
تکبال. از دست این تکبال! چی بگم! مادر و برادرش با اونهمه عشق و اصرار نتونستن مواظبش باشن آخه میگی من چیکارش کنم؟ تکبال هم1روز می فهمه. باید بفهمه. این رسم روزگاره. فقط حیف که گاهی کمی دیر میشه!.
اتفاقا موافقم که الان قسمت آخرش رو بذارم و از نوشتن باقیش خلاص بشم. نمی دونی چه دردسری شده نوشتنش واسهم!. این تکبال دیوونه پدر من و همه جنگل سرو رو در آورد و عاقل نشد و دیوونگی هاش هنوز مونده. آخجون پس آخرش رو همین وسط می ذارم و خلاص.
امیدوارم تولد اون آشنای عزیز هم به شما و هم به خودش خیلی زیاد خوش گذشته باشه و یکی از خاطره های سفید و موندگار هر2طرف شده باشه!.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آزاد
شنبه 29 شهریور 1393 ساعت 09:39
سلام
از کامنتها متوجه شدم امروز تولد شماست .
تبریک صمیمانه ی من رو هم پذیرا باشید
امیدوارم سالهای سال این مناسبت زیبا رو جشن بگیرید و همه از فیض این همه خلاقیت و توانایی بهره ببریم .
بابت داستان تکبال بی نهایت سپاسگزارم و در انتظارم ببینم ذهن توانای شما چه عاقبتی براش رقم میزنه .
مانا و توانا باشید

پاسخ:
سلام دوست عزیز من. جناب آزاد عزیز. دلتنگ شما بودیم هم من و هم اینجا. خوشحالم که هستید. ممنونم بابت ططفی که بهم دارید. جدی خجالت کشیدم. هرچی که هست اول لطف خداست و بعد روشنی بینش مثبت شماست وگرنه من که…
امیدوارم تکبال هم بتونه پایان کارش رو رنگ سفید بزنه!.
براش دعا کنید. برای تمام مسافر های جاده زندگی دعا کنید جناب آزاد عزیز. اگر فرصتی شد و مصلحتی بود، برای من هم دعا کنید تا اگر مصلحت اجابت کننده به اجابت باشه اجابتم کنه.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
نخودی
شنبه 29 شهریور 1393 ساعت 22:46
سلام پریسا جونم
پس کویی؟ چرا نیستی؟
بابا قرار بود کیک تولد بدی بخوریم ها ….. از اون خامه ای هاش ها ….
تازه برات کادو هم اورده بودیم ها ….
کجااااایییی؟
خیلی خیلی تولدت مبارک … خیلی خیلی خیلی ها … یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی …..
“من از اوان کودکی تا حالا که اوان جوانی هستم معتقد بودم اونهایی که اواخر شهریور بدنیا اومدند خعلی خوش شانسند برات گونی گونی گونی شانس آرزو دارم و “معتقدات منو هم دست کم نگیری ها …. گفتم که تو ذهنت یه هو چیزی مخالفش نگی که اون وقت معتقداتم رو کامیون کامیون خالی می‌کنم رو سرت برا اثباتش بعدش دیگه عواقبش رو نمی‌پذیرم خخخ”

پریسا “شب” رو ردش کن برس به “آن سوی شب”
………..

پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
ببخش عزیز دیر کردم معذرت می خوام. کیک. کنار گذاشتم واسهت پس این دانشمند ها چیکار دارن می کنن؟ کو این روش ایمیل کردن اجسام؟
راستش ایراد کار اینجاست که بنده های ناککری مثل من خوش شانسی هاشون رو نمی بینن ولی بد شانسی هاشون عجیب توی خاطرشون می مونه و روی همین اصل مجبور میشن در معتقدات شما راجع به متولدین اواخر شهریور تردید کنن. آی وای این کامیون دنبال کی می گرده اشتباه اومدی من نبودم!.
آن سوی شب حتما صبحه. با تمام توانم واسه رسیدن بهش دارم پیش میرم. کاش بشه که برسم!. اگر هم نشد خاطرم آسوده هست که من تلاشم رو کردم.
من هستم. هنوز هستم. تا خدا چی بخواد!.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 30 شهریور 1393 ساعت 09:50
توجه توجه, ی فروند پریسا از نوع آنسویشبی گم شده. از یابنده احتمالی تقاضا میشه کتبسته بیاره اینجا تحویلش بده. اگر هنوز نیافتید تمام جنگلا و قطارارو بگردید همونجاهاست. پریسا یا بیا یا باش با شهبال و نخودی اومدم. هی پیدا کردن ی گم شده اینترنتی واسه ی ولگرد بیکار دنیای اینترنت که من باشم زیاد کار نمیبره. پس خودتو برسون تا خودم پیدات نکردم. دارم تهدید میکنم کجایی

پاسخ:
دوباره سلام جناب یکی.
این چه کاریه؟ چه خشنید شما! آخه هر کسی1کوچولو گرفتار شد رو که نباید دستگیرش کرد که! متوقفش کنید لطفا به جان خودم من تسلیمم.
من هرگز شما رو1ولگرد اینترنتی تصور نکردم. شما از اولین افرادی بودید که بعد از سر پا شدن اینجا واردش شدید و باهام حرف زدید، رضایت داشتید، معترض بودید، بهم لبخند دادید، بهم اعتراض کردید، سرم داد زدید که از شوک در بیام، باعث شدید بتونم سکوتم رو ببارم و سبک بشم. شما دوست من هستید جناب یکی. دوست من و آنسویشب. زمانی که به صبح برسم شما یکی از اولین افرادی هستید که حضورتون توی خاطرم واضح و پر رنگ حک شده. برای همیشه. تا من هستم.
ممنونم که هستید جناب یکی.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 13:16
تولدتون با تأخیر زیاد مبارک. من هم دوم آبان تولدم بود.
امیدوارم تولدتون یه شروع دوباره باشه برای زیبا تر شدن زندگیتون و بی خیال شدن چیز هایی که ارزش فکر کردن ندارند.
از طرفی خیلی هم ناراحتم به خاطر تقارن این ایام با روز هایی که دو سال پیش سپری کردین.
اما هر چی که باشه باید به زندگی برگردین. باید برگردین
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
وای تولد ها همیشه قشنگن! دوم آبان تولد شما بوده پس خیلی ازش نگذشته. خیلی خیلی خیلی تبریک میگم. تولد ها همیشه می تونن نقطه های شروع قشنگی باشن. امیدوارم، از ته ته ته دلم امیدوارم برای شما امسال و هر سال تولدتون یکی از این نقطه های شروع قشنگ باشه هر سال بهتر از دفعه پیش.
ممنونم بابت تبریک ها و دعا های قشنگی که واسهم داشتید. بله البته تقارن قشنگی نبود برای من. ولی چه میشه کرد؟ زندگی همینه. تلخی ها و شیرینی هاش همیشه با هم قاطی میشن و شاید همینه که در زمان های کسر تحمل به کمکمون میاد و اجازه نمیده در تنگنا های وحشتناکش کامل ببریم و بی افتیم.
با تمام این ها زندگی جریان داره و اگر جا بمونیم خیلی بد میشه. باید بریم مثل رودخونه. من مرداب رو دوست ندارم. امیدوارم بتونم پیش برم و پیش ببرم تا مرداب نباشم. دارم سعیم رو می کنم. کاش موفق بشم!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال21

صبح شده بود ولی هنوز چنان زود بود که تکبال خیال می کرد اینهمه سر و صدا رو داره توی خواب می بینه. باقی پرنده ها کم و بیش بیدار شده بودن. مگه توی اون شلوغی می شد خوابید؟ تکبال به بیرون نظر انداخت. از بس زود بود دنباله تاریکی شب هنوز توی آسمون پخش بود. سر و صدا لحظه به لحظه بیشتر می شد. تکبال1لحظه ترسید. از جا پرید و خواست بپره بره بیرون ببینه چی شده.
-نترس خواهر کوچولو چیزی نیست. این کلاغ دیوونه اومده داره شلوغ می کنه. بیا با هم بریم ببینیم چی میگه.
بالاپر و خواهرش از لونه زدن بیرون. اون بیرون ولوله ای بود. کلاغ انگار آتیش زیر پرش گرفته باشن مرتب بالا و پایین می پرید و پرپر می زد و شلوغ می کرد.
-بابا میگم خودم دیدم. بیایید بریم خودتون ببینید باور کنید دیگه. اصلا اینجا وا رفتید که چی؟ بیایید بریم1کاری کنیم. روز های زمستون کوتاهه. الان بریم به شب نمی خوریم. تازه، اگر اوضاع خراب تر بشه دیگه نمیشه درستش کرد. اون وقت همه بیچاره میشیم.
بزرگ ترین پسر طوطی خانم که تازه با جفتش رسیده بود خواب آلود و در هم صدا زد:
-اغر به خیر کلاغ جان. صحت خواب. چته نصفه شبی؟ همه رو خوابزده کردی که. بگو ببینم چی شده؟
کلاغ در حالی که همون طور بالا پایین می رفت با صدای بلند جواب داد:
-سلام رفیق. چی بگم. داریم بیچاره میشیم و تو حرف خواب رو می زنی. بابا ظهره الان. رودخونه داره خشک میشه. فردا سر سیاه زمستون باید جمع کنیم بریم تو کار کوچ. اگر می تونید من حرفی ندارم.
-کلاغ جان! بابا1دقیقه بیا بشین درست حرف بزن من که نفهمیدم تو چی میگی. رودخونه خشک میشه؟ توی این فصل؟ مگه ممکنه؟ ما که از7روز هفته گاهی8روزش رو بارون داریم.
سر و صدای پرنده ها در تعیید رفت هوا. صدای کلاغ از همه بالا تر رفت.
-بله داریم. ولی شما بیا برو این رو واسه آب رودخونه توضیحش بده. مگه می فهمه؟ نمی فهمه که. بابا میگم خودم دیدم. داره آبش هی کمتر میشه هی کمتر میشه. رفتم ببینم چی شده چیزی سرم نشد. رفتم طرف بالای رودخونه از دور دیدم1چیز گنده قد1فیل افتاده اون وسط. خواستم برم نزدیک ببینم ترسیدم. چیه؟ من1کلاغ که بیشتر نیستم. اگه1پرنده شکاری بزرگ اونجا بود به خیالتون بال های سنجاقکی من می تونست در ببردم؟ حالا به جای اینکه اینجا ماتتون ببره همراهم بیایید ببینیم ماجرا چیه شاید بشه حلش کرد.
کلاغ اینقدر سر و صدا کرد که مهلت و توان فکر کردن رو از همه گرفت.
-دسته کم بذار درست و حسابی صبح بشه ببینیم کجا میریم.
-بله حتما تا اون موقع یا آب خشک بشه یا کامل یخ بزنه و دیگه نشه کاریش کرد بله؟ بابا بیایید بریم رودخونه از دست رفت عجب گیری کردیم ها!
بزرگ تر ها خواه ناخواه دنبال کلاغ راه افتادن. کلاغ دوباره برگشت و به جوون تر ها و تازه پرواز ها نگاه کرد.
-ای بابا!این جوون ها مگه خونشون چه رنگیه؟ مگه این ها آب نمی خوان؟ بابا دارم میگم قد1فیل گنده بود. باید هرچی بیشتر باشیم. اگر نیرو کم باشه من یکی بر نمی گردم این ها رو با خودم بیارم. بذارید بیان دیگه.
جوجه ها از خدا خواسته راه افتادن و بزرگ تر ها که با سر و صدای کلاغ مونده بودن چی بگن چیزی نگفتن. چند لحظه بعد، سفارش های مادر و بالاپر تموم شده نشده رفتن و تکبال چون هنوز تاریک بود و کسی هم اون اطراف نبود و خوابش می اومد و سرد بود و…ترجیح داد بره توی لونه و دوباره بخوابه. جوجه های کوچیک تر که هنوز پروازی نشده بودن همراه یکی2تا از بزرگ تر های زیاد بیخیال روی درخت های ته منطقه موندن تا بقیه برن و برگردن. تکبال خیلی خوشحال بود که موندنی ها از سرو بلند دور هستن و وقتی روز بالا اومد و بیدار شد مزاحمش نمیشن و اون می تونه راحت و بدون مزاحمت و سر و صدای اطراف بیاد بیرون و کنار لونه بشینه. به دوردست های آسمون چشم بدوزه و با فکر و خیال های تلخ و شیرینش سرگرم بشه. ولی الان هنوز هوا کاملا تاریک بود و بیرون هم خیلی سرد بود و تکبال هم خیلی خسته بود و می خواست بخوابه و چون کسی اون اطراف نبود اینجا دیگه توجه به سفارش مادر تا زمان بالا اومدن روز عاقلانه تر بود و…تکبال می خواست بخوابه. پس رفت توی لونه، در رو بست و گوشه همیشگیش روی بستر علفیش ولو شد و1لحظه بعد خواب بود. توی خواب انگار چیز هایی می شنید. صدای قیژ قیژی آروم. باز شدن در لونه. سیاهی هایی که بی صدا وارد شدن. پچ پچی خیلی خیلی آروم. چه خواب بدی! تکبال می خواست از جا بپره و بگه کی اونجاست ولی تمام وجودش خواب بود و ازش فرمان نمی برد. اما خواب همچنان ادامه داشت. تازه وارد ها اومدن و اومدن. داشتن می گشتن. دنبال چی می گشتن؟ رسیدن بالای سرش. پیدا کردن. دنبال تکبال می گشتن. پیداش کردن. تکبال توی خواب دید که چیز هایی، پنجه هایی، بال هایی باهاش تماس پیدا کردن. داشتن حرکتش می دادن!. داشتن از روی بستر علفیش بلندش می کردن!. چه خواب واضحی! ولی این…این خواب نبود!. یکی واقعا داشت بلندش می کرد!. یکی نبود2تا بودن!. اون چیز ها توی بیداری داشت اتفاق می افتاد!. تکبال1دفعه انگار با هشدار ناگهانی مغزش بیدار شد. از جا پرید و2تا سیاهی در2طرفش دید که واقعا داشتن می بردنش طرف در. فقط1لحظه دیدشون و درست پیش از جیغ کشیدن و کمک خواستنش پنجه ای سریع، نه چندان سفت فقط به اون اندازه که صداش در نیاد گلوش رو فشار داد و صدایی به نجوا و دلواپس گفت:
-بزنش زیر بالت باید بریم.
-آخه نمیشه اینطوری بیا کمک کن!
تکبال حالا دیگه کاملا بیدار بود. نه می دونست این ها کی هستن و نه می فهمید کجا می برنش فقط می دونست این اتفاق نباید بی افته. از شدت ترس بدون اینکه بفهمه و بتونه تحلیل کنه با تمام توان دست و پا می زد و سعی می کرد بالی رو که مانع فریاد زدنش می شد بزنه کنار.
اون2تا سیاهی بعد از چند لحظه کوتاه تونستن تکبال ناآرام رو که به شدت می جنگید بین بال ها و پنجه هاشون تقریبا مهار کنن، بعد هم زدنش زیر بال های پهنشون و بدون توقف با نهایت سرعت از لونه زدن بیرون و پرواز کردن. تکبال از ترس و تلاش داشت قلبش از کار می افتاد. بال های پهن برای1لحظه کوتاه بر اثر تقلا های شدید تکبال رفتن کنار.
-تو رو به خدا. تو رو خدا تو رو خدا.
-بسه دیگه فسقلی آروم بگیر الان هر3تامون رو پرت می کنی پایین.
-این چرا اینطوری می کنه مگه نمی دونست؟
-شاید نمی خواد.
-بیخود نمی خواد مگه دست خودشه؟ جرات داری بری بگی دلش نمی خواد؟ اون هم حالا که اوضاع خطریه؟
-نه بابا من می ترسم.
-پس محکم نگهش دار کمتر پرپر بزنه تا زودتر برسیم.
-ولی اینطوری نمیشه یعنی سخته.
-فسقلی گوش کن! تو1لحظه آروم باش گوش بده! ببین ما زمان نداریم. ما2تا کلاغیم داریم می بریمت پیش کرکس. تو مگه فسقلی کرکس نیستی؟
تکبال با شنیدن این جمله ها1دفعه انگار به1دسته پر بی روح تبدیل شد. خودش رو زیر اون بال های پهن و بین اون پنجه ها که سفت گرفته بودنش جمع کرد و بی حرکت باقی موند. کلاغ ها که سعی می کردن سرعتشون هرچی بیشتر باشه به هم نگاه کردن.
-نکنه از ترس مرده باشه؟ 1دفعه کامل از تک و تا افتاد. ببین اگه این طوریش بشه ما باید بریم خودمون بی دردسر بمیریم. صبر کن ببینیم چیش شده.
-صبر نمیشه کنیم همین بالا1نگاهی بهش بنداز.
بال ها کمی عقب رفتن و کلاغ ها که تکبال حالا می دیدشون با دلواپسی بهش نگاه کردن.
-تو که سالمی فسقلی. ترسوندیمون.
-راست میگه. از ما نترس. کرکس هم خیال نداره اذیتت کنه. فقط می خواد ببیندت. همینطوری خوبه. آروم بمون تا زودتر برسیم.
-درست میگه. تو که طرف کرکسی چرا نمی خواستی باهامون بیایی؟
-به نظرم نمی دونست. آخه ما اصلا هیچی بهش نگفتیم.
تکبال فقط خودش رو جمع کرده بود و از ترس افتادن و وحشت اتفاقی که از سر گذرونده بود زبونش بند اومده و فقط نگاه می کرد.
-ببین دیوونه1لحظه صبر کن این رو اینطوری که نمیشه تحویلش بدیم.
-دیر شده نمی فهمی؟ بذار الان خودم درستش می کنم.
کلاغ این رو گفت و سرش رو کرد پایین.
-فسقلی! تو حالت خوبه؟ ببخش اذیت شدی ولی تو خواب بودی و راستش کرکس واسهمون زمان گذاشت که ببریمت پیشش و اگر دیر کنیم حسابمون رو می رسه. آخه می دونی؟ کرکس وقتی عصبانی بشه اصلا جالب نیست. از دیروز هم حسابی عصبانیه. تو هم که خواب بودی و تا بیدار شدی زدی به جاده جنگ و جیغ. واسه همین مجبور شدیم به زور آروم نگهت داریم تا دردسر نشی. حالا تو میشه حرف بزنی؟ آخه اینطوری اگر بدیمت دست کرکس هیچی ازمون نمی ذاره.
-به نظرم ترسیده. آخه این پروازی نیست از این بالا داره می ترسه. فسقلی تو مثلا با دوست هات و خونوادهت چجوری میری بیرون؟ مگه همینطوری نمی برنت؟
تکبال که بال هاش و پا هاش و تمام جونش از فشار پنجه های کلاغ ها تیر می کشیدن با حرکت سر جواب منفی داد.
-پس چه جوری؟ می خوایی بیایی روی شونه هام بشینی؟ من شونه هام پهنه ببین اینقدر خوبه!بیا. باشه؟
لحن کلاغ ها آشتی جویانه بود. انگار می خواستن هر کدوم هر طور شده بیشتر دلش رو به دست بیارن تا تکبال پرونده سبک تری ازشون به کرکس بده. حتی تکبال با اون حال افتضاحش این رو قشنگ فهمید. با اینهمه نمی تونست منکر بشه که کم مونده پرت بشه پایین و از این مدل برده شدن هم هیچ خوشش نمیاد. با حرف ها و لحن تشویق آمیز کلاغ تکبال رفت و روی شونه هاش نشست. خیلی بهتر شد. کلاغ آرامش تکبال رو از صدای نفسش فهمید و دلش گرم شد. از خوشی خندید و بلند گفت:
-راحت تری مگه نه؟ خوب ما که نمی دونستیم. آخه تا حالا نبرده بودیمت جایی. حالا از این به بعد هر وقت تنها بودی خودم میام یواشکی می برمت حسابی بگردی. شونه هام هم خوبن می تونی مثل تختخواب روشون بخوابی. کلاغ این رو گفت و خندید. تکبال شونه هاش رو چسبید که پرت نشه. کلاغ دومی شیرجه زد پایین و وقتی برگشت پنجه هاش خالی نبودن.
-واسهت1چیزی جمع کردم. بخور خیلی خوبه. بیا همهش مال تو.
راست می گفت. خوشمزه بود. چیزی بود شبیه گرده گل که تکبال نپرسید چیه. همه رو خورد و کلاغ دومی رو هم کلی خوشحال کرد. اون ها در طول راه حسابی سرش رو گرم کردن و سعی کردن حرف های خوشمزه بزنن و خلاصه هر طور بلد بودن سعی کردن بهش خوش بگذره. راه زیاد بود ولی رسیده بودن.
-داریم می رسیم. آماده واسه1فرود سفارشی که فسقلی واسه همیشه یادش بمونه.
-راست میگه فسقلی. آماده ای عمو؟
-صبر کن1چرخی بدیمش.
-دیر شد کرکس می کشدمون.
-فسقلی که نمی ذاره کرکس عمو کلاغ ها رو بکشه. مگه نه فسقلی؟
کلاغ ها کمی جدی تر شدن.
-فسقلی!ما زیاد وقت نداشتیم. تو هم که خواب بودی. کرکس هم از دیروز نمی دونیم چشه که حرصیه و ما مجبور شدیم1کمی سریع باشیم. یعنی می خوام بگم…یعنی…
-اه بذار خودم واسهش توضیح میدم. ببین فسقلی کرکس اگر تو اذیت بشی پدر ما رو در میاره. آخه می دونی؟ اون خاطرت رو مثل اینکه خیلی می خواد. حالا تو…یعنی تو…یعنی میگم که ما که اذیتت نکردیم مگه نه؟ یعنی تو که اذیت نشدی پیش ما. بهت خوش گذشت دیگه مگه نه؟
-الان تو خیلی قشنگ توجیهش کردی؟ فسقلی جان ببین عمو! بعضی چیز ها بد پیش میاد و قشنگ پیش نمیره. بعدش تو که این بد پیش رفتن رو به کرکس نمیگی، میگی؟
-راست میگه. تو که نمی خوایی بهش بگی اولش1کمی اشتباه شده بود. می خوایی بهش بگی؟
تکبال بهشون نگاه کرد. حس کرد واسه خاطر اون2تا موجود به شدت غمگین شد.
-پس تفاوت کرکس با تکمار کجا بود؟ چرا این2تا بیچاره باید اینهمه از خشمش بترسن؟ مگه چیکار کرده بودن جز اینکه سعی کردن فرمانش رو انجام بدن و سریع هم انجامش بدن؟
-من که اذیت نشدم. فقط اولش ترسیدم. بعدش که واسهم گفتید خیلی هم خوش گذشت.
-خوب عمو. همون اولش رو چی؟ کرکس که ندیده. فقط خودمون3تا بودیم دیگه. بین خودمون می مونه دیگه مگه نه؟ بین فسقلی و2تا عمو کلاغ ها.
کلاغ این رو گفت و هر2خندیدن. تکبال از خودش متنفر بود. حس می کرد زندگی اون2تا مثل بازیچه ای شده توی دست های1بچه که صاحب های این بازیچه می ترسن بچه ارزش گنجی که توی دستش گرفته رو ندونه. حاضر شده بودن در حد2تا دلقک پیشش پایین بیان و مثل1بچه کوچیک و ناز پرورده باهاش رفتار کنن فقط واسه اینکه چیزی به کرکس نگه. نگاهشون کرد. هنوز با لبخند های مصنوعی و نگاه هایی نگران منتظر بودن. از ذهنش گذشت:
-چقدر ترحم انگیزه! این عادلانه نیست.
و با صدای بلند خندید.
-اولش هم خیلی با مزه بود. مزهش باشه واسه خودمون3تا. به کرکس هم هیچی نمیگیم.
کلاغ ها که انگار دنیا رو بهشون داده بودن گرم تر و مهربون تر از پیش حسابی تشویقش کردن.
-حالا بریم واسه فرود.
فرودی سریع که پریشونی ازش می بارید. دیر کرده بودن.
-گفته بودم نمی خوام دیر کنید. نگفتم؟
صدای خشم کرکس به وضوح تمام جسم کلاغ ها رو لرزوند. اشتباهی در کار نبود. این خود کرکس بود که اینهمه خشن و بی شفقت عربده می زد. تکبال با شنیدن این صدا انگار قلبش از حرکت ایستاد. صدا چنان عصبانی بود که تکبال بی اختیار به زیر همون بال هایی که ازشون فرار می کرد پناه برد و همونجا خودش رو جمع کرد.
-بله ولی…
-ولی و زهر مار! من گفتم بجنبید و شما ها چه غلطی کردید؟
-باور کنید ما جنبیدیم ولی آخه…
-خفه! فقط خفه شید و بگید کو؟
-ایناهاش اینجاست. رفت زیر بال من.
کلاغ با وحشتی آشکار عقب کشید و بال های بزرگش رو برد بالا. تکبال نیمه جون از وحشت روی شاخه سکویا ولو شد. خسته و ترسیده سرش رو زیر پر های نامرتبش کرده بود و می لرزید.
-واقعا که احمقید! چیکارش کردید؟
تمام شاخه های بالای سکویا از هیبت این عربده لرزیدن.
-هیچی. فقط فرصت نشد واسهش توضیح بدیم. آخه خواب بود و تا بیدار شد خواست که…
-خاک بر سرتان! فقط برید که من نبینم شما ها رو.
تکبال مثل بید می لرزید. فرار کلاغ ها و باقی تماشاگر های پنهان و آشکار صحنه رو اصلا نفهمید. با تمام وجود از شدت ترس می لرزید و نفس هاش به شماره افتاده بودن. دستی به شونهش خورد و مثل پر کاه از زمین بلندش کرد و لحظه ای بعد توی1بغل امن و آشنا فرو رفت.
-سلام فسقلی. چی شده؟ از چی ترسیدی؟ نه! نه فسقلی نترس تموم شد. به حساب اون2تا نفهم درست و حسابی می رسم تا عبرت بقیه بشن. من باید می دیدمت. آروم باش فسقلی. دیگه تموم شد. از هیچی نترس من اینجام. آفرین! سرت رو بالا کن بذار ببینمت. ببین با پر و بالت چیکار کردی؟ الان خودم واسهت درستش می کنم. گریه نکن فسقلی. فسقلی وحشی خودم. آروم باش همه چیز درسته. تو باید می اومدی پیش من. نکنه دلت نمی خواست ببینیم.
کرکس گفت و گفت تا تکبال کم کم آروم شد. ولی1چیزی این وسط ایراد داشت. کرکس با تکبال بد تا نکرد ولی حتی تکبال توی اون حال و هوا هم می فهمید که کرکس به طور وحشتناکی عصبانیه.
-خوب فسقلی! باید زودتر می جنبیدم و می دیدمت ولی بعد از اون شب مادرت به این سادگی تنهات نمی ذاشت. باید صبر می کردم چند روز بگذره تا بتونم1ماجرایی واسشون درست کنم. چیزی مثل این داستانی که واسشون درست کردم و اگر تا خود شب بتونن حلش کنن خیلیه. خودت هم که به نظرم سرت شلوغه. گرفتاری واسه خودت. درسته؟
تکبال نمی فهمید کرکس چی میگه. سر بلند کرد و با نگاهی ناآگاه بهش خیره شد.
-می خوایی بگی نفهمیدی؟ بیخیال، از خودت بگو. این روز ها چه جوری گذشت؟
کرکس با1دست نه مثل همیشه بلکه کمی محکم تر و شاید خشن تر نوازشش می کرد و با دست دیگه سفت شونهش رو چسبیده بود. تکبال احساس کرد کرکس می تونه فقط با نگاه خاکسترش کنه اگر بخواد. اگر اون نگاه که امروز عجیب و سخت شده بود فقط کمی خشن تر می شد.
-خوب فسقلی. می گفتی.
تکبال اخطار کاملا واضح در این جمله رو گرفت و هر طور که بود صداش رو پیدا کرد و به حرف اومد.
-این روز ها؟ من خیلی دلواپس بودم. دستم نمی رسید به شما ها. همه مواظب بودن. این روز ها بد گذشتن.
کرکس خندید ولی نه مثل گذشته. خنده ای از جنس زهرخندی خطرناک.
-دیروز چی؟ اون کی بود باهاش حرف می زدی؟ رفیق جدیدت؟ از جنس خودت هم بود. اون کبوتر قشنگه. یادت اومد؟
تکبال که تازه دیروز رو یادش اومده بود لبخند تلخی زد و بعد:
-اون کبوتره. بله دیروز اومده بود و بهم می گفت بلند شم همراهش بپرم.
کرکس دیگه نمی خندید.
-خوب دیگه چی می گفت؟
-هیچی از همین چیز ها. بهش گفتم من…پروازی نیستم. اون هم رفت.
-بهت نگفت چه قشنگی؟ نگفت1ماده کبوتر خیلی قشنگی؟
-چرا1چیز هایی می گفت. واسه اینکه تشویق بشم همراهش بپرم. بعد که فهمید نمی تونم پرواز کرد رفت.
-باز هم میاد؟
-نه دیگه رفت.
-تو دلت می خواد باز ببینیش؟
-ببینمش که چی بشه؟ من که پروازی نمیشم اون رو ببینم که چی؟
-پس نمی بینیش. دلتنگش هم نمیشی. مطمئنی.
-مطمئنِ مطمئن.
کرکس مکث کوتاهی کرد، به شاخه پشت سرش تکیه داد، یکی از بال هاش رو برد بالا و به ضرب زد به شاخه پایینی. شاخه به شدت لرزید و تکبال وحشتزده از جا پرید و لای پر های کرکس فرو رفت. مشکی و2تا خفاش دیگه مثل برق حاضر بودن.
-عه اومدش که. چطوری فسقلی! به نظرم خیلی اذیت شد کرکس. من که گفتم بذار خودمون بریم. کلاغ مال این حرف هاست آخه؟
-بسه. اطلاع بده دست از سرش بردارن. بجنبید تا روز نشده. خوشم نمیاد واسه خاطر به دار و درخت خوردن و شل بازی های مزخرف شما ها دیر بشه.
-مطمئن باش کرکس.
اون3تا در1چشم به هم زدن پریدن و رفتن. هنوز درست و حسابی روز نشده بود. تکبال که چیزی از ماجرا نفهمیده بود فقط لای پر های کرکس آروم گرفته و گاهی سر بالا می کرد و نگاه کوتاهی بهش مینداخت و فقط همین. مثل1دسته پر بی حرکت و آروم همونجا موند و اجازه داد کرکس پر و بال همیشه مرتبش رو که بر اثر تلاش و تقلا هاش به هم ریخته بود واسش با حوصله مرتب کنه. از اول تا آخر. از ریز تا درشت. هیچ علاقه ای نداشت بفهمه کرکس چرا اینطوری ازش چیز پرسید، از کجا داستان و صحبت های اون کبوتر دیروزی رو می دونست و چه فرمانی به مشکی داد. چه اهمیتی داشت؟ تکبال الان جایی بود که باید باشه. کرکس دوباره مثل گذشته مهربون شده بود. همون نگاه و همون نوازش ها و همون دست ها که دیگه مثل لحظه های اول خشن نبودن. پس باقیش مهم نبود. با این فکر خودش رو بیشتر لا به لای پر و بال کرکس فرو کرد. کرکس خندید.
-هان فسقلی! سردت شده؟ تا1دقیقه دیگه درست میشی. می دونی هشدار های شب جنگت چقدر کمک کرد به من؟ تو خیلی خوب بودی فسقلی. هنوز هم هستی. فقط گاهی شاید میری که بد بشی. تو که اینطور نمی خایی ، می خوایی؟
تکبال مثل خوابگرد ها به نشان نفی سر تکون داد بدون اینکه بفهمه کرکس چی داره میگه.
-پس بد نباش. به حرف من گوش بده و همیشه فسقلی عاقل خودم بمون. فهمیدی؟
لحن کرکس مهربون بود ولی تهدیدی پوشیده در لایه های مهر و اقتدار درش بود که تکبال دریافتش کرد ولی ترجیح داد ندید بگیره. به نشان جواب مثبت سر تکون داد. کرکس با نارضایتی ولی مهربون گفت:
نه. جواب می خوام. اینطوری موافق نیستم. بهم بگو هرچی گفتم فهمیدی؟
تکبال دلش نمی خواست سرش رو از اون لا بیاره بیرون. با نارضایتی به پر های کرکس پنجه کشید. کرکس فهمید و از ته دل قهقهه زد.
-عجب! نمی خواد بیایی بیرون از همونجا جواب بده.
تکبال ایندفعه با رضایتی وصف ناشدنی به چنگ زدن هاش ادامه داد و از همون زیر با صدای خفه جواب داد:
-بله کرکس.
-پس فهمیدی.
-بله کرکس. فهمیدم.
-از فراموش کار ها خوشم نمیاد. عصبانیم می کنن. تو که جزوشون نیستی.
-نه کرکس.
-شاید1خورده باشی هان؟
-بله1خورده شاید.
-ذهنت رو اصلاح کن که نباشی. باشه؟
-باشه کرکس.
-آفرین!این شد!.
تکبال1دفعه یادش اومد. اون خشم اول کرکس و اون2تا کلاغ نگران.
-کرکس!اون2تا کلاغ.
-خاطرت جمع. توی پوست جفتشون کاه می ریزم و می ذارم اینجا واسه قشنگی.
-نه. اون ها خیلی مهربون بودن. تقصیر من بود که دیر شد. آخه توی راه حسابی معطلشون کردم. گرسنهم بود. مجبور شدن واسهم1چیزی پیدا کنن که بخورم. بعدش هم سر پرواز کردن و فرود اومدن بهشون گیر می دادم. این بود که، آخ! شونه هام خورد شدن اینطوری فشارم نده آخ دردم میاد!.
-خوب طوری نیست بذار1کمی دردت بیاد تا فراموشت نشه زمانی که من بهت گفتم بیا فقط بیا. هر زمان هم هر مدلی فراز و فرود دلت خواست فقط به خودم میگی فهمیدی یا لازمه باز دردت بیاد؟
-کرکس! تو رو خدا. فهمیدم به خدا فهمیدم. به خدا به خدا فهمیدم.
-خوب خوب فهمیدم که فهمیدی. دیگه بسه. باشه. دیگه تموم شد. تو گفتی تقصیر داشتی که دیر شد و به خاطر تقصیرت تنبیه شدی.
تکبال در حالی که از شدت درد نفسش بند اومده بود به زحمت خودش رو جمع و جور کرد.
-پس اون2تا دیگه تنبیه نمیشن مگه نه؟
-حقشونه که بشن ولی اگر تو اینطور می خوایی، باشه این دفعه هم به خاطر تو.
تکبال که هنوز از ترس2دقیقه پیش داشت می لرزید دوباره با نوازش های کرکس آروم گرفت و لحظه ای بعد دوباره سرش به کار خودش بود. کرکس هم همینطور.
-اون زیر داری چیکار می کنی؟ من پر و بال هات رو مرتب کردم و تو پر هام رو بی ریخت می کنی. اِی کفترک احمق کوچولو!
تکبال نمی تونست از این کار خودداری کنه. سر در نمی آورد این دیگه چه مدل احساسی بود؟ کرکس معترض نشد و اجازه داد تکبال زیر پر و بالش با احساس رضایتی عجیب و ناشناس، به آرومی و از سر همون رضایت عجیب واسه خودش یواش یواش دست و پا بزنه و نظم پر های بلندش رو به هم بریزه و ویرانی به بار بیاره. تکبال چنان کوچیک بود که واقعا توی پر های کرکس گم شده و دیده نمی شد. کرکس پنجه کشیدن ها و چنگ زدن های آرومش رو احساس می کرد و ظاهرا بدش هم نمی اومد. تکیه زد به شاخه کلفت پشت سرش و با رضایت تکبال رو سفت به خودش فشرد. ظاهرا داشت به جفتشون عجیب خوش می گذشت. تکبال حسی رو تجربه می کرد که هیچی ازش نمی دونست و فقط مشتاق ادامهش بود در حالی که نمی دونست فردا و فردا هاش بعد از امروزش چه رنگی به خودشون می گیرن.
دیدگاه های پیشین: (2)
helen
پنج‌شنبه 27 شهریور 1393 ساعت 01:07
سلامممممم ایول
آدم یه همچین وبایی رو میبینه از وب خودش ناامید میشه
9847
http://mihanblog-ir-pars.leue.biz
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
هر جایی خصوصیت های خودش رو داره. ممنونم که اومدی! دارم از فضولی فشار خون می گیرم برم ببینم توی وبت چجوریاست!
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 12:58
خیلی بامزه بود این قسمت.
البته نفهمیدم چه داستانی درست کرده بودن تا پرنده ها مشغول بشن ولی با این حساب خیلی خوب بود.
تکرار می کنم تکبال رو نابود نکنید و همین طور کرکس رو.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
کرکس جز دردسر چی می تونه درست کنه؟ کار دست همه داد تا کار خودش راه بی افته. من واقعا دلم نمی خواد هیچ کدوم از این2تا نابود بشن. طرف جفتشونم باور کنید. ولی آخه چیکارشون می تونم کنم؟ این2تا زده به سرشون من چی بگم؟ کاش عاقل باشن! نیستن.
ایام به کام.