-به خاطر خدا کرکس ولش کن بذار2دقیقه نبیندت. الان سکته می کنه.
-خفه شو خورشید. مطمئن باش به حسابت می رسم. در اولین فرصت باید در مورد کلمه به کلمه اعترافات اون موش نکبت عوضی واسهم توضیح داشته باشی وگرنه دعا می کنی که ای کاش هرگز متولد نمی شدی.
صدای هیچ کدومشون بالا نبود. خورشید هرچند از شدت نگرانی بی خود از خود و با اعصابی که مثل فنر تا حد امکان کشیده شده و آماده در رفتن و انفجار بود، ولی با صدایی آروم کرکس رو مخاطب قرار می داد. کرکس نه داد می زد نه پریشون بود. توی صداش همون قاطعیت و اطمینان تاریک همیشگی بود همراه با موج خطرناکی از تهدید که واقعا پرهیز ازش لازم بود، حتی برای خورشید. ترسش همون1لحظه بود که تکبال رو وسط زمین و آسمون دید ولی وقتی گرفتش دیگه توی نگاهش جز آرامشی خطرناک هیچی نبود. حتی نگرانی از حال افتضاح تکبال که انگار خیال درست شدن نداشت. کرکس با نگاهی آروم، بی حالت، سیر و ارضا شده از تماشای صحنه سرخ جنگ1زنده با مرگی دردناک و خونآلود، و با اینهمه به طرز بسیار خطرناکی خونسرد، از اون خونسردی ها که به جنون و بی شفقتی محض می زد، خورشید رو زیر فشار نگاه له می کرد. تکبال بی وقفه جیغ می کشید و جیغ می کشید و چنان ترسی توی صدا و نگاه و همه حال و هواش بود که انگار می رفت واسه همیشه روانش رو از دور خارج کنه. با اینهمه کرکس در کمال آرامش محکم بغلش کرده بود و اجازه نمی داد خودش رو از بین دست های قوی و محکمش پرت کنه پایین.
-تو رو به خدا کرکس داری می کشیش. بذار درستش کنم.
-لازم نکرده. جفت من زیر پر خودم درست میشه.
خورشید تحملش رو از دست داد و هوار زد:
-نمیشه لعنتی! نمیشه. مگه نمی بینی؟
کرکس ولی هیچ تغییری در حالت و در صداش نبود. همون طور آروم، خونسرد، بی شفقت، خشن، مطمئن، بیخیال و با لحن و نگاهی که داخلش خشمی آرام و بسیار خطرناک، از اون ها که هر عاقبتی می تونست داشته باشه موج می زد.
-خوب بذار نشه. فسقلی یا زیر دست من درست میشه یا اصلا درست نمیشه. تو هم دیگه بِبُر.
خورشید دیگه تسلط رو بیخیال شد و با تمام توانش داد زد:
-جونور روانی! پس دسته کم1غلطی کن اونهمه خون رو روی دست ها و پر هات نبینه. بجنب تا دق نکرده.
کرکس مثل کسی که در مورد پذیرش1پیشبینی از وضع هوا بحث می کردن، با بیخیالی شونه ای تکون داد.
-خوب این یکی رو باشه.
تکبال از اینهمه هیچی نمی فهمید جز فشار بازدارنده دست هایی که آشنا بود و نبود، دست های سرخی که سفت و سخت وسط سرخی تیره و وحشتناک نگهش داشته بودن و اجازه نمی دادن از اون جهنم فرار کنه و1لحظه بعد، چیزی به نرمی1دسته پر های بلند که راه نگاهش رو بست و دیگه سرخی رو ندید ولی هنوز جیغ می کشید. صحنه هایی که دیده بود با اومدن تاریکی زیر دسته پر همه جون گرفتن و انگار به ذهنش حمله کردن. کرکس بیخیال وحشت خورشید و حیرت بقیه و پریشونی شدید تکبال با همون آرامش همیشگی در حالی که جفت متشنجش رو نه از سر محبت، بلکه بیشتر برای مهار تلاش بی اراده و وحشتزدهش محکم بغل کرده بود و نوازش می کرد، همه چیز رو زیر نظر داشت و انگار نه انگار که تکبال بین دست ها و پر هاش در اعماق ترس شناوره.
-فسقلی!فسقلی آروم باش چیزی نیست. نترس من اینجام. طوری نیست خودم باهاتم. تو جات امنه عشق من! عزیز من عمر من! آروم باش. منم کرکس. اینجا امنه. تو چیزیت نمیشه. من می خوامت. فسقلی شیرینم! من خیلی می خوامت. می برمت آسمون. بالا، بالا، بالاتر. هیچی نیست که ازش بترسی. آروم باش فسقلی. عشق روانی خودم! آفرین کفترک عزیز من! کوچولوی شیرین خودم! تو احمق ترین شیرینی تمام جهان هستی. فقط هم واسه من. نه فسقلی! تو از اینجا هیچ کجا نمیری. اینجا می مونی. توی بغل خودم. جات واسه همیشه همینجاست. بفهم و فراموش نکن. عشق وحشی من! آروم باش آروم! همه چیز درسته. تا تو اینجایی همه چیزت درسته. به من گوش بده کفترک قشنگم! دیگه بس کن. آفرین! آفرین زبون نفهم دوست داشتنی من! می برمت آسمون. می برمت اون بالا گردش. اینقدر میریم بالا که دیگه دلت نخواد بری بالاتر. آروم باش فسقلی خودم! آره! آره همینطوری. آره! آفرین! آفرین درسته همین طوری. …
لحظه ها کند می گذشتن. جیغ ها و تلاش های تکبال کم کم فروکش کردن و به لرزش ها و هقهق شدیدی تبدیل شدن که کم کم خفیف و خفیف تر می شد ولی نه از سر آرامش. تکبال نه آروم، بلکه خسته و ناتوان از وحشت و از جنگ و از جیغ و از تحمل و از باخت، تسلیم دست های کرکس و تسلیم امنیتی که بهش می داد، امنیتی سرخ، تاریک، ترسناک، آهسته آهسته از حال می رفت. و دقایقی بعد، سکوتی به سنگینی شب های سیاه زمستون همه جا رو گرفت.
-کرکس!حالا چیکار کنیم؟
مشکی بود که با اشاره به جنازه موش روی شاخه با احتیاط و تقریبا زمزمه وار این رو می پرسید. کرکس بدون یکه خوردن سر بلند کرد و نگاهی به مشکی و نگاهی به لکه بزرگ تیره که حتی از اون فاصله دور هم به خوبی دیده می شد و نظری به خفاش های ساکت و مردد که عقب تر از مشکی ایستاده بودن انداخت.
-مال شما. اگر چیزی ازش باقی نموند که هیچ. اگر چیزی ازش باقی موند و به دردتون نخورد می خوام ازش1عبرت تر و تمیز و قشنگ بسازید واسه باقیشون.
مشکی همون طور بی حرف منتظر ایستاده بود. کرکس مهربون تر از چند لحظه پیش نگاهش کرد.
واسه چی تماشام می کنی؟ برید عشق.
مشکی بلافاصله برگشت و با حرکت دست به خفاش های منتظر علامت پیروزی نشون داد. کرکس خندهش گرفت و خفاش ها بیخیال نگاه کرکس از جا کنده شدن و با هلهله ای بی صدا به طرف شاخه خونآلود پرواز کردن. خورشید ترجیح داد دیگه نگاه نکنه. کرکس هم نه از سر نفرت بلکه از روی بی علاقگی شونه ای بالا داد و مشغول جفتش شد.
-اینجا نمون خورشید. این اطراف1چرخی بزن ببین دیگه دردسری نباشه.
-بسیار خوب ولی کرکس به خاطر خدا این…
-صدات رو بِبُر خورشید.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی کرکس دستش رو به نشان سکوت بالا برد و با اشاره همون دست فرمان ترخیصش رو داد. همین کافی بود. خورشید بی حرف و بی تامل پرید و رفت و کرکس همراه تکبال که هیچ تعریفی نداشت به نوک سکویا پرواز کرد، وارد لونهش شد و در رو پشت سرش بست. از اینجا به بعدِ اون شبِ کرکس و تکبال رو کسی ندید ولی همه و همه با شناختی که از کرکس داشتن می دونستن اگر تکبال سریع درست و رو به راه نشه اون شب توی لونه بالای سکویا جو چندان امن و آرام نخواهد بود. و ظاهرا این موضوع برای کسی جز خورشید اهمیتی نداشت. برای خفاش ها این کاملا عادی بود و خورشید داشت از این بی تفاوتی دیوانه می شد. خفاش ها ولی درگیر این چیز ها نبودن. خفاش ها هرگز درگیر این چیز ها نبودن. برای خفاش ها تکبال چیزی بود که کرکس اون زمان بهش علاقه داشت و براشون فرقی نمی کرد دلیل این علاقه چیه. عشق، سرگرمی، تفریح، منفعتی از هر مدل، همین طوری بی خودی، … تکبال چیزی بود مثل همه چیز های تحت مالکیت کرکس. چه تفاوتی براشون داشت که باهاش چیکار کنه؟ مال خودش بود. مثل همه اون هایی که پیش از تکبال اومده و رفته بودن. البته همه معترف بودن که اون ها هیچ کدوم تا این مرحله پیش نرفته و جفت کرکس نشدن ولی خوب، چه فرقی می کرد؟ حتما این یکی جالب تر بوده و چه اهمیتی داشت که چه چیزی در1ماده کبوتر بی پرواز و پایین تر از سطح معمولی کرکس رو اینهمه جذب کرده که حاضر شده به عنوان جفت خودش بپذیردش؟ در حال حاضر تکبال1موجود عزیز بود و خفاش ها باید هواش رو نگه می داشتن. هر زمان هم که کرکس دلش می خواست این قاعده عوض می شد. و چه اهمیتی داشت که چه زمانی و به چه علت و کجا این قاعده عوض بشه؟ کرکس مجاز بود هر معامله ای دلش می خواد با هر چیز تحت مالکیتش کنه و چرا اون ها باید معترض می شدن؟ نمی شدن. اصلا دلیلی واسه اعتراض نبود. بله این قاعده دسته کرکس بود. تمام بینششون در مورد تکبال یا هر کس دیگه ای که می تونست جای تکبال باشه. تکبال شاید دیگه کم کم داشت می فهمید. خیلی زودتر از این ها باید متوجهش می شد. همون شبی که مشکی در کمال بیخیالی مثل همون زمان هایی که می بردش به دیدن کرکس، روی شونه سوارش کرد و بردش تا به کرکس عصبانی که نیت کشتنش رو داشت تحویلش بده و توی راه خیلی راحت و عادی باهاش حرف می زد. انگار نه انگار که داره واسه اعدامی قریب الوقوع می بردش. تکبال شاید کم کم داشت می فهمید چیزی رو که خورشید از مدت ها پیش می دونست. خیلی هم سعی کرده بود همراه خیلی چیز های دیگه به تکبال هم بگه تا اون هم بدونه ولی تکبال نخواسته بود که بشنوه. راستی دیگه چه چیز هایی بود که تکبال لازم بود بفهمه؟ تکبال نمی دونست. اون لحظه هیچ چیز نمی دونست جز ترسی مهار نشدنی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. با کرکس در حصار بالای سکویا تنها بود. کرکسی که ساعتی پیش با دست های خودش1زنده رو زجرکش کرده و با لذتی بی انتها و خطرناک جون دادن سخت و طولانیش رو تا دم آخر تماشا کرده بود.
-فسقلی!عزیز من! واسه چی رفتی توی دیوار؟
تکبال با آخرین توان از دسترس کرکس دور شد و با هرچی زور در جسمش باقی بود به کنج دیوار فشار آورد. مثل اینکه واقعا باور داشت که این طوری دیوار راه باز می کنه و می تونه در بره. کرکس زد زیر خنده. قاه قاه خندید. خنده هاش مثل همیشه بود و تکبال حس می کرد اون خنده ها همیشه همین طور سرشار از لذتی سرخ و جنون آمیز از مقاومت های همیشه بی نتیجه خودش بودن. و امشب این قهقهه ها حاکی از سرخوشی ارضای1روح خونخواه بود که هرچی دلش می خواست دیده و حسابی لذت برده و بدش نمیاد که باز هم ببینه و بجنگه و برنده بشه و…
-ازم نترس فسقلی. من خیلی خاطر خواهتم.
کرکس با قدم های بلند و سنگین اومد طرفش و تکبال بی اختیار خودش رو به دیوار زد و با صدای خفه و بی حال جیغ کشید. کرکس قاه قاه خندید. با2قدم بلند بهش رسید و مثل پر کاه1دستی از زمین برش داشت.
-کجا در میری جوجه عشق؟ از دست من هیچ کجا در نمیری. تماشاش کن! به نظرت اینطوری خلاص میشی؟ نمیشی. به جان خودت نمیشی. آروم بگیر1وجبی عزیز من! تو عشق نفهم خودمی. اگر می فهمیدی الان زمان و زور صرف دیوونه بازی نمی کردی. بس کن. نمی کنی؟ خوب باشه بس نکن. من اینطوری بیشتر می پسندم. باید دیگه فهمیده باشی.
تکبال حاضر بود واقعا کرکس پاره پارهش کنه ولی اون لحظه به طرف بستر پر نبردش. دست ها و پر های کرکس هنوز از خون سرخ بودن. همینطور تمام صحنه هایی که از نگاه تکبال می گذشتن. با آخرین حد قدرتش پر و بالی زد و خودش رو پرت کرد زمین. کرکس باز خندید و خندید. مثل آب خوردن تونست بگیردش.
-بیا اینجا ببینم! تو مثل اینکه امشب خیال داری حسابی تفریحم رو کامل کنی. ممنون!
تکبال داشت ذهره ترک می شد.
-نه! تو رو خدا! به خاطر خدا! کرکس! تو رو خدا! تو رو خدا تو رو خدا! کرکس نمی خوام نکن. تو رو به خدا! نه! تو رو خدا! تو رو بخدا تو رو به خدا! نمی خوام. تو رو خدا! نمی خوام. …
کرکس چنان قهقهه می زد که تکبال حس می کرد تمام لونه و تمام سکویا به لرزه در اومدن.
-نمی خوایی؟ منو نمی خوایی؟ مگه دست خودته عشقم؟ تو اصلا لازم نیست بخوایی. پیش از این هم بهت گفتم. زیر دست من تو لازم نیست چیزی رو بخوایی. من می خوام. جای خودم و جای تو.
تکبال با تمام وجودش می جنگید.
-نه!کرکس! تو رو به خدا! نه! نکن! نمی خوام. نه! …
کرکس بدون خشم، بدون توجه به تلاش های وحشتناک تکبال، با اطمینان و حوصله و صبوری1پیروز مسلم، کبوتر به شدت ناآروم و ترسیده رو محکم بغل کرد و خندید.
-واه خفه شو عشق من! حس شنیدن نق رو الان ندارم. ببخش ولی باید صدات رو بِبُرَم.
خورشید دیگه هرچی به در بسته چسبید جز ضجه های خفه و بدون کلام چیزی از تکبال نشنید. کرکس باهاش حرف می زد البته مطمئنا نه برای آروم کردنش و خورشید می دونست. لحن کرکس فاتح، پیروز و همراه مهری از نوع دیگه بود.
خورشید چند لحظه دیگه هم موند و شنید. حس کرد الانه که1دردسری واسه خودش درست کنه. از در بسته فاصله گرفت و خودش رو از بالای سکویا پرت کرد پایین. نزدیک زمین، خیلی خیلی نزدیک زمین، بال هاش رو تکون داد و سالم فرود اومد، در حالی که به شدت نفس نفس می زد. انگار مسافتی بسیار دور رو دویده و عاقبت هم می دید که دیر رسیده. خیلی دیر!.
ساعتی بعد، از موش بزرگ فقط1مشت استخون کاملا تمیز و سفید و صاف باقی مونده بود. شاخه رو هم انگار صیغل داده بودن. از تمیزی و صافی انگار سفید شده بود. خفاش ها تمام جنازه رو جز استخون هاش خورده و حتی خون های روی شاخه و استخون های باقی مونده رو میلیمتر به میلیمتر مکیده و لیسیده و پاک کرده بودن. خورشید اصلا به اونجا نزدیک نشد. بعد از پاکسازی شاخه خفاش ها سیر و پر همونجا دور هم نشستن. حالا وقت فکر کردن بود. سکوت سنگینی بینشون حاکم شد. هیچ کس حرفی نمی زد ولی همه می دونستن که بقیه بدون استثنا دارن به چی فکر می کنن. عاقبت تیزبین بود که سکوت رو شکست.
-خوب، شما ها چی فهمیدین؟
تکرو آهسته زمزمه کرد:
-به نظرم فهمیدیم که خورشید1ماجرا هایی با فسقلی داره.
تیزرو با همون زمزمه و تردید تکرو حرف رفیقش رو تکمیل کرد.
-و فهمیدیم که احتمالا خورشید این مدت در مورد فسقلی راست نگفته.
سکوت که ترک برداشته بود آروم آروم با بالا گرفتن زمزمه ها که بیشتر و بیشتر می شدن شکست.
-این ماجرا چی می تونه باشه؟
-مارها هم خواستن همین رو بفهمن.
-مارها رو ولش کن. ما چه جوری باید بفهمیم؟
-فسقلی رو گیر بیاریم و ازش بپرسیم.
-آره حتما! اون هم صاف بهمون میگه بله؟
-خوب نمی دونم ولی اگر ما1خورده بلد باشیم، …
-ببینم دیوونه می خوایی چیکار کنی؟ مثل اینکه یادت رفته فسقلی کیه؟ اون جفت کرکسه. جرات داری مهارت هات رو واسه حرف کشیدن ازش محک بزنی؟
-نه نه منظورم اصلا این نبود. من فقط، من فقط، فقط می خواستم بگم که، بگم که اگر ما بلد باشیم باهاش چجوری حرف بزنیم که بهمون اعتماد کنه…
-بسه دیگه. تو هم اینقدر نترس الان پس می افتی. طوری که نشده. باشه بابا فهمیدیم چی خواستی بگی. ولی من فکر می کنم اصلا باید بیخیال بشیم. اون موشه واسه نجات جونش جفنگ بافته.
-یعنی به همین سادگی؟ تو مطمئنی خوشبین؟
خوشبین سکوت کرد و بقیه هم در سکوت منتظر جوابش موندن. خوشبین مطمئن نبود. و عاقبت تیزپرک، جوون ترین و ناآروم ترین ماده خفاش دسته، بزرگ ترین سوال ذهن همه رو مطرح کرد.
-بچه ها یعنی ممکنه فسقلی هم مثل خورشید باشه؟ به نظر من که معنی گفته های اون موش چیزی جز این نبود. نظر شما چیه؟
خوشبین بی اختیار کشید عقب. واقعا مشتاق نبود یکی دیگه از اون مدل غیر معمولی در اطرافش داشته باشه. مشکی نکشید عقب ولی عمیقا به فکر فرو رفته بود. هیچ دلش نمی خواست به جواب این سوال تیزپرک فکر کنه. و همین طور هیچ دلش نمی خواست سوتی خورشید در مورد اون خورده چوب ها رو به یاد بیاره و مایل هم نبود به خاطر بیاره که وقتی در اوج درگیری با شاهین ها به بالای سکویا رسید چیزی نمونده بود با1نیروی عجیب که مثل آتیش بود ولی شعله نداشت گردش خون توی رگ هاش متوقف بشه در حالی که خورشید بی هوش کف لونه کرکس ولو شده و تکبال با پر های سیخ شده مثل تیغ های جوجه تیغی بهش حمله کرده بود. از این افکار بی اختیار به رعشه افتاد.
-مشکی!آهای مشکی معلومه حواست کجاست؟ تو چته؟
مشکی به شدت از جا پرید.
-هان؟ چی گفتی؟
-مشکی!حالت خوبه؟ تو چیزی می دونی که به ما نمیگی؟
-من؟ من از کجا باید بدونم؟ نه بابا من چیزی نمی دونم. راستش، خوابم میاد.
-خواب؟ اون هم الان؟
-خوب خسته ام چیکار کنم؟
-بس کنید. مشکی نظرت چیه؟
-در چه مورد؟
-مگه نمی شنیدی چی می گفتیم؟ در مورد سوال تیزپرک.
-سوال؟ آهان. من نمی دونم. اصلا من نمی فهمم مگه چه ایرادی داره اگر هم اینطوری باشه؟ خورشید رو ببینید که اینهمه توانایی های نامشخص و غیر معمول توی وجودش هست و چقدر هم این توانایی ها به کار میاد! چه ایرادی داره اگر یکی دیگه هم این مدلی بینمون باشه؟
-مشکی تو جدی اینطوری فکر می کنی؟ خورشید الان با ماست ولی هیچ فکر کردی اگر1زمانی به هر دلیلی دیگه طرفمون نباشه چی میشه؟ یا اگر1بار مثلا بهت خشم بگیره. از اون خشم های وحشی که فقط مخصوص خود خورشیده، مگه نمی بینی زمان هایی که خورشید اون طور عصبانی میشه ما همه در میریم؟ حتی خود تو؟ به نظرت این ها مثبت هستن؟ تازه این ها فقط چندتا مشکل خیلی کوچیک بودن که به نظر من رسید. از این ها گذشته، خورشید همین طوری هم بیشتر از اندازه ناشناخته و ترسناکه. تصور کن یکی دیگه هم اینطوری باشه. اون هم1کبوتر که واقعا ما اندازه خورشید نمی شناسیمش. کبوتری که پرواز نمی کنه ولی کار های مدل خورشیدی ازش بر میاد. این رو از هر طرف نگاهش کنی1000تا ایراد توی سر تا پاش هست. من که خوشم نمیاد.
بقیه به هم نگاه کردن. توی نگاه همهشون1چیز بود. با تیزبین موافق بودن. از حال و هوای مشکی کسی مطلع نبود. مشکی سکوت کرده و ترجیح داده بود به هیچ چشمی چشم ندوزه.
-تیزبین درست میگه. به نظر من باید هرچه سریع تر بفهمیم با چجور چیزی طرفیم. حد اقل بدونیم. من که فکر می کنم باید حتما1طوری دل فسقلی رو به دست بیاریم و کاری کنیم که باهامون حرف بزنه تا بفهمیم کجای کاریم.
تیزبین نگاهی بسیار خریدارانه به تیزپرک انداخت که از هیچ نظری پنهان نموند. البته جز مشکی که نگاه عمیق و متفکرش رو همه و همه دیدن.
-تیزپرک راست میگه من هم موافقم.
خنده ای زیر جلدی که رفته رفته داشت روی جلدی می شد جمع رو گرفت.
-بله که تو موافقی. نگی هم ما می دونیم. تو راحت باش.
تیزپرک به نشانه رضایت خندید. همه می دونستن که تیزبین خواهان تیزپرکه و همه آشکارا منتظر بودن تا دردسر کمتر بشه و در1فرصت مناسب که امید داشتن زودتر پیش بیاد، شاهد جفت شدن اون2تا با هم باشن. تیزبین عاقل و باریکبین و تیزپرک ناآروم و جنگخواه و بی نهایت شلوغ، در جنگ ها خشن، در شادی ها شاد، در انجام وظیفه کارآمد، در عشق ورزی توانا و در ابراز تمایل به عشق تیزبین و جلو افتادن جفت شدنشون کاملا بی پروا.
-زده به سرتون؟ خودتون رو به دردسر میندازید. شما ها که نمی خوایید با کرکس طرف بشید می خوایید؟ من که هنوز اینهمه احمق نشدم.
-ای بابا مشکی ما که نمی خواییم فسقلی رو اذیتش کنیم. ما فقط می خواییم باهاش حرف بزنیم. فقط باید1طوری حرف بزنیم که اوضاع3نشه. مثلا یکی که بیشتر باهاش جوره و زبونش رو می فهمه و زیر و بمش رو بلده. مثلا مثل خودت.
-اوه تیزپرک! حتی فکرش رو هم نکن من نیستم.
-مشکی!بهت نمیاد اینهمه ترسو باشی.
-برو بابا من نیستم.
-یعنی می خوایی بگی می ترسی؟
-هر طور می خوایی فکر کن بچه گفتم که نیستم.
تیزپرک خنده ای از سر شیطنت کرد و با نگاهی حاکی از تمسخری صمیمی به مشکی خیره شد.
-بچه ها میگه می ترسه. این لحظه رو به خاطر بسپارید. و به افتخار این دم، همگی1صدا، هووووووو!
مشکی بی تفاوت شونه بالا انداخت.
-من اینطوری خر نمیشم. گفتم نیستم. حسابی هم می ترسم. برید اینجا رو خودتون شجاعت کنید من نیستم.
لالا با لحنی که سعی داشت متقاعد کننده باشه مشکی رو مخاطب قرار داد.
-مشکی!باور کن اصلا دردسری توی کار نیست. فقط باید فسقلی رو قانع کنیم تا1کمی باهامون صحبت کنه. اصلا تو آمادهش کن باقیش با ما. ماده ها زبون هم رو می فهمن. من و تیزپرک و باقی ماده ها درستش می کنیم.
بقیه لالا رو تعیید کردن. مشکی بدون تردید و مکث به حرف اومد.
-ببینید!فعلا فسقلی اون بالاست. اگر کرکس امشب یا چند وقت دیگه ازش خسته نشد و نفلهش نکرد شاید بشه در موردش حرف زد. الان هر حرفی در موردش از نظر من وقت تلف کردنه. باور کنید. پس در حال حاضر کار بی فایده نکنید و درضمن فراموشتون نشه که خورشید و کرکس ابدا نباید بفهمن که امشب اینجا چی ها گفته شد چون دردسر درست میشه. این رو هم باور کنید و این بحث رو امشب ببندید تا ببینیم بعد چی پیش میاد.
بقیه دوباره به هم نگاه کردن. چاره ای جز باور نداشتن. پس بحث با سکوتی که نشان رضایتی هرچند اجباری بود بسته شد.
اون شب و ماجرا هاش گذشت و تموم شد. صبح فردا هوا چنان گرفته بود که انگار هر لحظه امکان داشت1دفعه شب به زمین و آسمون حمله کنه. تکبال بی حرف و گیج توی لونه بالای سکویا ماتش برده بود. دیشب که حرف زدنش لازم نبود ولی اون روز صبح از زمان بیداری کرکس1کلمه حرف نزده بود. انگار صداش رو توی دیشب جا گذاشته بود. کرکس از لونه زد بیرون و ساعتی بعد برگشت. تکبال همون طور مات و وحشتزده گوشه لونه کز کرده بود.
-سلام عشقم. بلاخره پا شدی؟ این چه قیافه ایه؟
سکوت.
-فسقلی داری می لرزی! سردته؟
سکوت.
-تو نمی خوایی هیچی بگی؟
سکوت.
-فسقلی!
سکوت.
-ببینمت!زبونت رو خوردی؟
سکوت.
کرکس لحظه ای بهش خیره شد ولی تکبال توی خودش جمع شده و سکوت کرده بود. کرکس آروم دست زیر چونهش گذاشت و سرش رو بالا گرفت. توی چشم هاش خیره شد و مهربون ولی عامرانه مخاطب قرارش داد.
-فسقلی!می خوام الان بهم جواب بدی. همین الان. فسقلی!
تکبال سعی کرد خودش رو کمی بکشه عقب ولی کرکس کمی سفت تر شونهش رو چسبید و کمی محکم تر و خشن تر صداش زد.
-صدات رو نشنیدم. منتظر جوابم. فسقلی!
تکبال به شدت می لرزید و نفس هاش تند شده بودن. کرکس هنوز مهربون ولی بیش از پیش قاطع و جدی مخاطب قرارش داد.
-فسقلی! من همیشه هم این مدلی نیستم. عصبانی هم بلدم بشم. البته فقط گاهی. از بعضی چیز ها هیچ خوشم نمیاد. یکیش این که در جوابم سکوت بشنوم. لازمه این هم مثل باقی چیز هایی که باید به خاطرت بمونه یادت باشه.
تکبال سعی کرد نگاه از چشم های کرکس بگیره ولی کرکس چنان سفت شونهش رو چسبیده و سرش رو بالا نگه داشته بود که نمی تونست جم بخوره. یادش اومد که کسی، شاید مشکی پیش از این بهش هشدار داده بود هرگز در برابر کرکس سکوت قهرآمیز اختیار نکنه. هرگز از فرمانش سرپیچی نکنه و هرگز در زمان های خشمش به هر دلیلی، حتی به دلایل موجه حرف یا فرمان یا پرسشش رو بی جواب نذاره که این کرکس رو دیوانه می کنه. و حالا کرکس جواب می خواست. تکبال سعی کرد حرف بزنه ولی واقعا نمی تونست. گلوش خشک شده و نفسش بالا نمی اومد. کرکس کمی محکم تکونش داد و خشن تر از لحظه های پیش صداش زد.
-فسقلی!فهمیدی چی بهت گفتم؟
تکبال به زور سر تکون داد. کرکس که هر لحظه تند تر می شد محکم تر تکونش داد.
-می خوام صدات رو بشنوم. پرسیدم فهمیدی چی بهت گفتم؟
تکبال خواست بگه بله ولی هرچی کرد صداش در نیومد. کرکس بدون اینکه صداش رو بالا ببره گفت:
-خوب. اگر به زبون خوش جواب ندی مجبور میشم خودم زبونت رو باز کنم. تو که این رو نمی خوایی، می خوایی؟ بگو نه. فقط بگو نه. نمیگی؟ باشه. الان میگی.
تکبال با وحشتی فراتر از تحمل2دستی دست های کرکس رو که داشت از زمین جداش می کرد چسبید و1دفعه صداش رو پیدا کرد.
-نه!کرکس! نه! من نمی خوام. نمی خوام.
اشک بود که همراه هقهقی غیر قابل کنترل هجوم آورد و قطع نمی شد. کرکس این بار شفقت در کارش نبود.
-من ازت جواب خواستم و تو ندادی لعنتی. حالا نوبت منه که نشنوم تو چی می خوایی. تو باید بلد بشی در برابر من چه جوری رفتار کنی. خوش رفتاری رو یادت میدم.
-نه! غلط کردم. تو رو خدا! غلط کردم. به خدا غلط کردم. مروت کن. کرکس! به خدا غلط کردم. کرکس به خدا به خدا غلط کردم. …
-باشه. بهت1مهلت دیگه میدم. فقط جواب. گفته هام رو فهمیدی یا نه؟
-بَ، بَ، بله کرکس.
-تمامش رو؟ کامل؟ همهش رو فهمیدی؟
-بَ، بَ، له،کرکس.
-دیگه هرگز فراموشت نمیشه کفترک نفهم این رو هم فهمیدی؟
-بَ، بَ، له کرکس. به، خدا، …
-خوب دیگه بسه. بِبُر. گریه زاری رو تمومش کن. اصلا دلم نمی خواد الان هقهق بشنوم و اشک تماشا کنم. اینقدر هم تقلا نکن. آروم. آروم بگیر و واسه من جفتک ننداز. فسقلی! فقط چشم. روی حرف من حرف نمی ذاری. فهمیدی؟
-بَ، له، فَه میدم.
-پس بِبُر. همین حالا. 1، 2، 3.
تکبال نفسش رو قورت داد و هقهقش برید. کرکس مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بغلش کرد و بسیار مهربون به سر و پرش دست نوازش کشید و با حوصله ای دور از انتظار و ناهمخوان با حالت چند لحظه پیشش پر های نامرتبش رو صاف و اشک هاش رو پاک کرد.
-گریه نکن عشقم. من خیلی می خوامت. تو عزیز من هستی. لازم نیست ازم بترسی فسقلی من. تا زمانی که مثبت باشی اصلا نباید ازم بترسی. عشق کوچولوی خودم. تا زمانی که خوش رفتار و عاقل باشی بهت خیلی خوش می گذره. اینجا دست درد بهت نمی رسه عشق تک من. مطمئن باش عزیز من! عشق من! کفترک قشنگ من! می خوام ببرمت گردش. آسمون. بالا، بالا، بالاتر. تو نمی خوایی؟ ای بدجنس کوچولو. میمیرم واسه اون قیافه اشک بارونت که اون لبخند رنگ پریده قاطیش شده. بذار پاک کنم اون مروارید هات رو. بریم که ببرمت بهشت. حاضری؟ نترس این دفعه نمی خوام جواب بدی چون می دونم حاضری. رفتیم. 1، 2، 3.
تکبال در میان اون دست ها که دیشب از خون1زنده زجرکش شده سرخ بودن و لای پر های بلندی که دیشب خونآلود بودن فرو رفت و به کلمات عاشقانه و لحن مهربون و اطمینانبخش صدایی که دیشب بدون هیچ شفقتی1گرفتار دم مرگ رو تهدید می کرد و می خندید گوش سپرد. آروم چشم هاش رو بست، روی سینه کرکس خودش رو جمع کرد و در هوای عشق و آرامش و آسمون و ضربان پتک مانند قلب کرکس و اون عطر آشنای وحشی و پرواز غرق شد.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنجشنبه 29 آبان 1393 ساعت 23:24
سلام. کرکس دیگه خیلی کرکس شده خیلی خطرناک. باید ازش حذر کرد.
دیگه جدی جدی ازش می ترسم. از اول این قسمت خیلی خوشم اومد اون جا که کرکس و خورشید یه خورده با هم درگیری لفظی داشتن. خیلی خوب نوشتیدش.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کرکس همیشه کرکس بود ولی تکبال نفهمید. واسه اینکه بفهمه1کوچولو دیر شده. فقط اندازه1زندگی. یادم باشه از حالا خورشید و کرکس رو بیشتر بندازم به جون هم. درست میگید این2تا دعوا هاشون جالبه. همین طور هم بستگی های بعد از دعوا هاشون سر ماجرا های دیگه. خدا به خیر کنه!
ایام به کام.
نویسنده: پریسا
تکبال42
فردای اون شب توفان تموم شده بود ولی حالا در روشنایی گرفته روز عمق فاجعه ای که به بار آورده بود رو می شد دید. توفان تمام تلاشش رو کرده بود تا جنگل رو به ویرانه تبدیل کنه و هرچند کاملا موفق نبود ولی کم هم پیش نرفت. اینجا و اونجا درخت ها شکسته و افتاده بودن. تگرگ نحال ها و درختچه های کوچیک رو نابود کرده بود. زمین پوشیده بود از برفآب گلآلود. رودخونه نیمه یخزده هم با گل و تنه های درخت بسته شده بود. منطقه سکویا هم از این ویرانی ها در امان نموند. زمین منطقه پر بود از تنه درخت و گل و لای چسبناک و…چندتا جنازه خونآلود که پوشیده از خورده های بلند و نوک تیز چوب های تیر مانند پای درخت ها لای گل و لای افتاده بودن. ظاهرا چشمی واسه دیدن اونهمه خرابی نبود. خفاش ها که اگر شرایط عادی باقی می موند تا شب خواب بودن، کلاغ ها هم از شدت خستگی شب و روز های گذشته انگار اصلا توی این دنیا نبودن، کرکس در بین حصار های لونهش روی بلند ترین نقطه سکویا از دید پنهان بود و…خورشید که توی اون سرمای وحشتناک بر افروخته از شدت خشم و دلواپسی، بی توجه به تمام اطرافش هوالی سکویا بی صدا می چرخید.
بلاخره در نیمه روز کرکس از لونه زد بیرون و بدون اینکه حتی1نیم نگاه به اطرافش کنه پرواز کرد و به طرف مرداب های انتهای جنگل رفت. خورشید لحظه ای به مسیر رفتنش خیره موند و بعد…چطور می تونست در برابر میل شدیدش به رفتن و باز کردن اون در بسته و ورود غیر مجاز به لونه کرکس مقاومت کنه؟ کرکس بهش هشدار داده بود که مجاز به این کار نیست ولی حالا کرکس نبود. تازه رفته و دیر بر می گشت. تکبال توی لونه تنها بود. تکبال به کرکس نمی گفت. همه خواب بودن. کسی نمی دید. کرکس نمی فهمید. ولی اگر می فهمید، اگر تهدیدش رو عملی می کرد، اگر یکی یواشکی می دید و بهش اطلاع می داد، اگر از خود تکبال حرف می کشید، اگر… ولی اون مال بعده. الان کرکس نیست. همه خوابن. اون در لعنتی در دید رسه و تکبال اونجا تنهاست. این افکار با شدت و سرعت آزاردهنده ای توی ذهن خورشید می چرخیدن و با هم قاطی می شدن و جدا می شدن و باز توی هم می رفتن و مثل تصویر رنگ های چرخون که نگاه کردن بهشون آدم رو به تهوع میندازه باعث می شدن که اعصابش و روحش به هم بریزه. خورشید1لحظه به اطراف و به مسیر رفتن کرکس و به نوک سکویا و اون در بسته نظر انداخت و بعد1دفعه از جا کنده شد و پرواز کرد. بالای سکویا پشت در بسته مکث نکرد. همون طور در حال پرواز بی توقف به در ضربه زد ولی…
-آخ! کرکس آشغال!
ظاهرا کرکس دستش رو خونده بود. در چنان محکم بسته شده بود که خورشید با وجود سرعت زیاد و شدت ضربهش نتونست بازش کنه و در عوض بر اثر شدت ضربه پرت شد عقب و یکی2ثانیه وسط زمین و آسمون گیج خورد. خورشید از حرص به خودش لرزید.
-کرکس!کثافت! خیال کردی می تونی با1در چوبی زپرتی متوقفم کنی؟ بهت می فهمونم ایکبیری.
خورشید چند بار در زد و صدا کرد.
-تکی!اونجایی؟ تکی! باز کن. این در لعنتی رو باز کن تکی!
هیچ جوابی نیومد. خورشید هر لحظه نگران تر می شد. گوش به در و دیوار چسبوند و گوش داد. هیچ صدایی نبود. انگار هیچ زنده ای توی لونه نبود. خورشید که از دلواپسی داشت دیوانه می شد با تمام قدرت به در کوبید و هوار کشید:
-تکی!زنده ای؟ بیا این در رو باز کن!
سکوتی به سنگینی مرگ همه جا رو گرفته بود. خورشید دیگه احتیاط رو رها کرده بود. بذار هرچی می خواد بشه. چه اهمیتی داشت که کسی می فهمید؟ چه اهمیتی داشت که به کرکس می گفتن؟ همه چیز به جهنم. خورشید لحظه ای مکث کرد و بعد آروم در مقابل در بسته متوقف شد. دستش رو روی در گذاشت و در حالی که بدون پلک زدن بهش خیره مونده بود آهسته فشار آورد.
توی لونه، تاریک، ساکن، عطرآگین. همه چیز کاملا بی حرکت و کاملا مرتب. همه چیز جز بستر پری که باید کمی دقیق تر نگاه می کردی تا حضور1جسم کوچیک رو وسطش ببینی. جسمی که در برابر اون لونه و اون بستر و اونهمه پر از کوچکی به هیچ می زد. جسمی کاملا بی حس، بی حرکت، انگار بی روح.
طول کشید تا در باز شد و باریکه ای از نور تیره روز زمستون زد داخل. همراه نور، سایه ای بزرگ و درخشان وارد شد و در رو پشت سرش بست.
-تکی! وااای تکی! تکی بیدار شو.
تکبال چنان بی حس و بی حرکت بود که در نظر اول تصور می شد حتی نفس هم نمی کشه.
-تکی! می شنوی؟
تکبال نمی شنید. خورشید نشست و تماشاش کرد. زمانی طولانی فقط تماشا کرد. کبوتری که دیگه هیچ چیزش شبیه کبوتر نبود رو توی بستر پر وسط لونه1کرکس هیولا تماشا کرد که از درد و از خستگی و خدا می دونست دیگه از چی اونجا ولو شده و بی خود و بی خبر از جهان اطرافش نفس های بلند و عمیق می کشید. انگار می ترسید هوا تموم بشه و واسهش هیچی نمونه. خورشید خواست یکی از بال هاش که کج افتاده بود رو درست کنه ولی تکبال بدون اینکه از جا بپره ناله کرد. خورشید از لمس تکبال منصرف شد و فقط بهش خیره موند. تکبال همون طور خواب بود.
خورشید نفهمید چقدر گذشت. با صدای حرکت شاخه ها بر اثر باد به خودش اومد. خیلی اونجا زمان تلف کرده بود. کرکس هر لحظه ممکن بود برگرده. خورشید1لحظه دیگه ایستاد و به تکبال نگاه کرد و بعد از سر ناچاری با دلی به شدت گرفته به طرف در رفت. بازش کرد و زد بیرون. در آخرین لحظه یادش اومد که برگرده و در رو طوری ببنده که ورودش مشخص نشه. پایین سکویا، اطراف1ردیف صنوبر بلند، خورشید لحظه ای مکث کرد بلکه تعادل از دست رفتهش رو به دست بیاره. سفیر پروازی از خیلی بالا نگاهش رو جلب خودش کرد. کرکس در حال بازگشت به سکویا بود. خورشید به سرعت خودش رو زیر شاخه های به هم پیچیده صنوبر ها سر داد ولی کرکس اصلا به اطراف توجه نکرد و مستقیم رفت طرف لونهش. خورشید برای لحظه ای حس کرد نفسش به شماره افتاد. کرکس به در بسته که رسید با حرکت شونه ضربه ای بهش زد، بازش کرد و وارد شد. خورشید از اون فاصله نمی تونست قیافهش رو ببینه تا بفهمه متوجه چیزی شده یا نه. با خودش فکر کرد خوب شد حالت خوابیدن تکبال رو عوض نکرد.
کرکس وارد لونه شد و دوباره در رو پشت سرش بست. خورشید ترجیح داد تصور کنه که کرکس الان دیگه سر به سر تکبال نمی ذاره. بعد، هم برای اینکه از دست خودش و خشمش و افکار و دلواپسی های آزاردهندهش خلاص بشه و هم اینکه کرکس اگر بهش تردید کرد حرفی واسه گفتن داشته باشه صنوبر ها رو دور زد و برای دیدن و درمون زخمی های درگیری دیشب به طرف درخت هلویی که محل بستری اون ها بود پرواز کرد.
دم غروب خورشید چندتا از کلاغ ها رو دید که خلاص از خستگی سفر و ماجرا هاش در حال گشت و گزار و براورد ویرانی های توفان بودن. خوشبین و مشکی هم باهاشون می چرخیدن. کلاغ ها با دیدن خورشید که بی هوا و انگار بیرون از دنیای اطرافش می رفت کمی تعجب کردن ولی خیلی زود به هم و به خوشبین و مشکی لبخند زدن. تنها پریدن و مدل متفاوت خورشید دیگه واسه کسی عجیب نبود.
-آهای خورشید کجا هایی؟ حالا دیگه ندید می گیری میری؟
-ببخشید بچه ها واقعا ندیدمتون.
-بیخیال حالا سلام.
خورشید به سرعت به حال همیشگیش برگشت. خونسرد، خشن و تلخ.
-خوب گیرم که علیک سلام. که چی؟
-هیچی بابا چه خشنی تو!
-خوب باشم به تو چه؟
-بهت چی بگیم خورشید! خورشیدی دیگه. راستی دیدی توفان چیکار کرده؟
-آره دیدم. افتضاحه. به نظرم بد نیست به جای گیر دادن به مدل من برید اون پایین رو پاک کنید. درست زیر سکویاست.
خورشید در حال گفتن این جمله های آخر به لاشه های پای درخت اشاره کرد.
-چرا اینهمه عجله؟ کرکس که از دیدنش اخم نمی کنه. مطمئنیم.
-بله من هم مطمئنم که نمی کنه ولی تکی بهتره این رو نبینه. هیچ نمی دونه اون چوب های دیشبی کشته جا گذاشتن و بهتره که ندونه. اگر بفهمه حسابی اذیت میشه.
خوشبین کنجکاو و متفکر نگاهش کرد.
-ولی فسقلی از چی باید اذیت بشه؟ دفعه اولش نبود که جنگ های ما رو دید. تازه اون خورده چوب ها که کار تو بود. مگه خودش زده که حالا عملش اذیتش کنه؟
-راست میگه تازه اگر هم زده بود دستش درد نکنه حسابشون رو رسید. حالا هم که تو زدی دست تو درد نکنه واقعا که به موقع بود.
خوشبین همچنان متفکر و انگار مردد با نگاهی خیره منتظر جواب بود. خورشید هم که تازه فهمیده بود چه گافی داده مونده بود چی بگه.
-بسه دیگه بیایید بریم اون پایین رو پاک کنیم.
مشکی این رو گفت و به طرف پایین سکویا و لاشه شاهین ها پرواز کرد و بقیه هم خواه ناخواه به دنبالش رفتن. خورشید نفس راحتی کشید و پشت سرشون پرواز کرد.
اون روز گذشت. کرکس بلاخره از لونه خارج شد و خفاش ها بیدار شدن و زندگی در شب دوباره توی منطقه سکویا بیدار شد ولی تکبال همچنان خواب بود. بقیه از کرکس حال و هواش رو می پرسیدن و به جواب های سربالا و بیخیال کرکس زیر جلدی می خندیدن و حتی خود کرکس هم می خندید ولی خورشید سکوت کرده بود. تا شب اصلا جلوی چشم کرکس پیداش نشد. کمی از سر شب گذشته، خفاش ها جمع شدن و کرکس هم بود و خورشید هم دیگه نمی شد در بره. کرکس سنگین نگاهش کرد و جواب سلامش رو داد.
-کجا ها بودی امروز خورشید؟ ندیدمت.
-همینجا.
-همینجا چیکار ها می کردی؟
-درمون، مواظبت، تماشا.
یکی از بین جمع با صدای خفه ای که معلوم بود طنینش رو خورده تا شناخته نشه آروم ولی رثا گفت:
-داد و بیداد.
سکوت جمع با صدای پِخِ خنده دسته جمعی ترکید.
کرکس لبخند زد.
-درست میگن خورشید؟
-بله.
-پس خودت هم معترفی؟
-بله.
کرکس با همون سنگینی ولی مهربون نگاهش می کرد.
-خورشید!خیلی چیزها رو نباید به دیدنش اصرار کرد که اذیت بشیم. تو هم نبین تا بتونی با بقیه مهربون تر باشی.
-من، هیچی ندیدم.
-کار درستی کردی. الان هم داری کار درستی می کنی. تمرین کن تا بهتر بشی. باشه؟
خورشید حس کرد کم مونده زیر سنگینی نگاه کرکس استخون هاش بشکنه. خواست جواب نده ولی کرکس دست بردار نبود.
-باشه خورشید؟
خورشید تقریبا به زور نفسی کشید تا صداش در بیاد.
-باشه.
-آفرین! خیلی درست تر شدی. درست تر هم میشی. درضمن در مرحله بعدی تمرینت لازمه بلد بشی بعضی افکار غیر مجاز هم به سرت نزنه که نتیجهش اصلا مثبت نیست. خوب دیگه بسه.
کرکس نگاهش رو از خورشید برداشت و خلاصش کرد. خورشید به وضوح نفس عمیقی کشید و به شاخه پشت سرش تکیه زد. برخلاف بقیه نه چیزی از تکبال پرسید نه از شنیدن جواب های کوتاه کرکس که بیانگر دلیل غیبت جفتش بود خندید. انگار نمی شنید و نمی فهمید و نمی دونست. کرکس هم ظاهرا از این رفتارش رضایت کامل داشت و در جواب این فرمانبریش با محبت، رضایت و تشویق نگاهش می کرد. شب شاد و شلوغی بود. برای همه. همه جز تکبال که مثل سنگ خوابیده بود و خورشید که حس می کرد چیزی مثل سنگ سفت و سنگین توی قفسه سینهش رو فشار میده و دردش میاره.
شب از نیمه گذشته بود و جمع خفاش ها و کرکس کم و بیش جمع بود. هرچند1بار کسی غایب می شد و باز بر می گشت و یکی دیگه جاش غیبت می کرد و دوباره بر می گشت و این دور خاموش بین خفاش ها می چرخید. غایب ها می رفتن1گشتی می زدن و اوضاع رو بررسی می کردن و بر می گشتن و بعد نوبت نفر بعدی می شد. خورشید خستگی رو بهانه کرد و خواست بره ولی کرکس مانع شد.
-همه اینجان خورشید تو کجا می خوایی در بری؟
-در نمیرم خسته شدم می خوام بخوابم.
-تو واسه چی عکس همه هستی؟ زمانی که همه خستگی در می کردن تو بیدار بودی و می چرخیدی و حالا که همه اینجان تو خسته ای؟
خورشید تیر نگاه کرکس رو گرفت ولی به سرعت نگاه از نگاهش دزدید. درست حدس زده بود. پس کرکس می دونست. خورشید خودش رو نباخت.
-اگر این جنگ و گریز ها باعث شده ما طبیعتمون یادمون بره خود طبیعت که یادش نرفته. من پرنده روزم. روز بیدارم و شب ها زمان بیداریم نیست. الان هم خیلی از شب گذشته. بقیه که روز خستگی در کردن و الان اینجان همه خفاشن. خفاش ها شب رو هستن. من خفاش نیستم. شبرو هم نیستم.
خورشید به وضوح سخت خودش رو کنترل می کرد ولی کرکس کاملا آروم بود.
-من هم شبرو نیستم.
-بله نیستی ولی تو روز هم خستگی در کردی هم تفریح داشتی. الان سر حالی.
خورشید این آخری ها رو با چنان خشم فرو خورده ای گفت که بقیه گفتن الانه که کرکس به حسابش برسه. شاید خود خورشید هم همین رو دلش می خواست تا بتونه زهرش رو بریزه و دلش خنک بشه. ولی کرکس با آرامش نگاهش کرد و خندید.
-تفریح؟ آهان! جات رو خالی نمی کنم ولی درست میگی بهم زیاد خوش گذشت خیلی! ولی خورشید! من دیشب تفریح داشتم. خوب باشه درست میگی امروز هم1خورده.
کرکس چنان بیخیال این ها رو گفت که بقیه اول تعجب کردن بعد زدن زیر خنده. خورشید از حرص می لرزید.
-واقعا که موجود چرندی هستی کرکس. مثل گفته های چرندت.
-خوب تقصیر من چیه که تو وادارم می کنی در مورد جزئیات چرند گفتن هات به خودت و شنونده ها اطلاعات بدم؟ واقعا این رو تو مقصری خورشید. از تمام این ها هم که بپرسی تعییدم می کنن. می خوایی بگی این ها طرف من هستن و در نتیجه تعییدم می کنن؟ باشه. منتظر میشیم فسقلی خستگی تفریحات من از جسمش در بره بیدار که شد واسهش میگیم و ازش می پرسیم ببینیم چی میگه. باشه؟
بقیه دیگه زیر جلدی نمی خندیدن. بی صدا از شدت خنده اشک می ریختن. خورشید از شدت حرص داشت خفه می شد.
-دست بردار از سرم نمی خوام اینجا بمونم.
-من که دست روی سرت نذاشتم. فقط دستت رو گرفتم. تو اینجا می مونی نه به این خاطر که من دلم می خواد. چون درخت نارنجت از اینجا خیلی دوره و توی این اوضاع نمیشه تنها شب رو صبح کنی. هر اتفاقی میشه که پیش بیاد. نمی خوایی که بگی از حرص تفریحات من ترجیح میدی خودت رو گرفتار تکمار کنی. می خوایی؟
خورشید دستش رو نکشید ولی چنان حرصی گرفته بودش که کسی تعجب نمی کرد اگر از سرش دود بلند می شد.
-کرکس!محض رضای خدا دستم رو ول کن من هیچیم نمیشه.
-خورشید!محض رضای من عاقل باش و واسه خودت و بقیه دردسر درست نکن اون هم برای خاطر تفریحات مجاز من.
خورشید تحملش تموم شد و مثل بمب ترکید.
-خدا لعنتت کنه کرکس تو برای چی خفه نمیشی؟
کرکس برخلاف جیغ بی مهار خورشید با آرامش کامل بهش خیره شد.
-واسه چی باید بشم؟ مگه چی گفتم؟
خورشید دیگه مهار اعصابش رو رها کرد. باز هم به آرامش فاتحانه کرکس باخته بود.
-واقعا نمی فهمی. اگر می فهمیدی که می فهمیدی. توی سرت بره که هر چیزی رو نباید بگی. میره؟ نمیره؟ نمیره.
کرکس با حالت1بزرگ تر بزرگوار که نفهمی زیردستش رو از سر بزرگواری تحمل می کنه خندید.
-واسه چی نباید بگم؟ مگه من چیکار کردم؟ من کار نادرستی نکردم خورشید. هیچ خط قرمزی رو اگر وجود داشته باشه نشکستم که لازم باشه پنهانش کنم. و تو هم اینقدر وحشتناک حرصی نشو برات خطرناکه. اگر واقعا دلت می خواد1چیز هایی رو ازم نشنوی چیزی نگو که من بخوام با توضیحاتم کاملش کنم. من عمل نادرستی مرتکب نشدم. تفریحات من کاملا مجاز و کاملا درست هستن. این رو بپذیر و نه خودت رو اذیت کن نه من و بقیه رو. درضمن، البته می دونم اینطوری نیست ولی واسه پیشگیری بهت تاکید می کنم که خیال هوایی کردن جفت من هم از اون افکار غیر مجازیه که نباید به سرت بزنه.
خورشید از جا پرید ولی فرصت انجام هیچ کاری و زدن هیچ حرفی رو پیدا نکرد. اولش کسی نفهمید چی شد و چند ثانیه طول کشید که اوضاع دستشون اومد. حتی خود کرکس که برای1لحظه مات و متعجب همراه خورشید به مقابل خیره مونده بود. چیزی بزرگ و سیاه که1دفعه انگار با سر و صدا وسط میدون تنگ خالی بین جمعیت پرتاب شد و چنان سریع که انگار از آسمون پرتش کردن. سر و صدا داشت و حرکت داشت و برای1لحظه همه جز کرکس و خورشید از جا پریدن و ریختن جلو که بیان وسط. کرکس و خورشید به موقع متوجه موضوع شدن و هر2تقریبا همزمان داد زدن:
-نه!مشکی.
همه نفس راحتی کشیدن و رفتن عقب. صحنه باز و تصویر واضح تر شد. مشکی در حالی که1موش خیلی بزرگ رو به چنگ گرفته بود با خشم ولی بدون فریاد خطاب به کرکس گفت:
-کاش به موقع گرفته باشمش! داشت می پلکید. ضمن این پلکیدن شاید ناخنکی هم به ریشه های سکویا می زد یا نمی زد نمی دونم ولی اینجا بودنش هیچ دلیلی جز خرابکاری نداره. تحویل تو کرکس.
مشکی موش رو که به شدت دست و پا می زد و با صدای گرفته جیغ می کشید به ضرب روی شاخه کوبید زمین. ضربه چنان محکم بود که نفس موش بند اومد و1لحظه فقط دهنش باز و بسته می شد و بی صدا دست و پا می زد که نفسش بالا بیاد. کرکس با نگاهی کاملا خالی از شفقت تماشا می کرد. بقیه هنوز کم و بیش مات بودن. شاید از اندازه موش حیرت کرده بودن چون واقعا بزرگ بود. بزرگ ترین موشی که همهشون تا اون شب دیده بودن. موش1لحظه رو هم از دست نداد. در حالی که همون طور جیغ می کشید به سرعت پرید که خودش رو از شاخه پرت کنه پایین. کرکس با آرامش و خونسردی خطرناکی دستش رو دراز کرد و گرفتش. موش سعی کرد گازش بگیره و هنوز جیغ می کشید. کرکس به تقلا هاش خندید و چند ثانیه همون طور نگهش داشت و تماشا کرد. مشکی همچنان آماده در مقابل کرکس ایستاده بود. کرکس نگاهی رضایتآمیز بهش انداخت و با حرکت جزئی سر و شونه بهش فرمان آزادباش داد. مشکی خیلی عادی مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده رفت عقب و بین جمعیت خفاش ها به تماشا ایستاد. انگار نه انگار که موش رو خودش دستگیر کرده و تا چند لحظه پیش با خشمی بی توصیف به چنگال گرفته و با اون شدت به کرکس تحویلش داده بود. موش از دست و پا زدن و جیغ کشیدن نیفتاد. می خواست هر طور شده گاز بگیره و در بره. کرکس شونه ای بالا انداخت و در برابر نگاه بقیه دستی که موش داخلش گرفتار بود رو بالا تر گرفت و آروم شروع کرد به فشار دادن. فشار هر لحظه شدید تر می شد و موش هر لحظه از سر درد بیشتر و شدید تر تقلا می کرد و بلند تر جیغ می کشید. وقتی به جایی رسید که دیگه نفس کشیدن واسهش مشکل و مشکل تر شد صدای جیغ هاش گرفته تر شدن. چند لحظه بعد موش دیگه صداش در نمی اومد جیغ بکشه فقط خر خر می کرد و دست و پا می زد و همه دیدن که در1زمان در حال له شدن و خفه شدن بود و معلوم نبود به خاطر کدومشون زودتر بمیره. جز خرط خرط های موش توی دست کرکس هیچ صدایی نبود.
خورشید نه از زجر کشیدن موش بلکه از تماشای برق سرخ رضایت جنونآمیز نگاه کرکس می لرزید. بلاخره نفس بلندی کشید. صدای نفسش هم می لرزید. کرکس برخلاف انتظار خورشید و برخلاف انتظار همه شنید و فهمید و شاید به این خاطر و شاید از سر تفنن برای طولانی تر کردن این صحنه، فشار دستش رو کمی شل تر کرد. سکوت سنگین و ترسناکی حکمفرما بود. کرکس سکوت رو شکست.
-عجب عجب!خوب جناب نکبت! ظاهرا تو هیولای موش هایی. از تو بزرگ تر هم نداشتن که بفرستن. ولی همون طور که خودت هم داری می بینی، تو در برابر من هیچی نیستی جز1موش. فقط1موش و دیگه هیچی. و اگر بهت گفته باشن من1کرکس متفاوتم. بعضی ها بهم میگن روانی و درمون لازم و سیرکی. راستی موش ها رو هم واسه درمون روان های پریشانشون به سیرک می برن؟ من تصور نمی کنم ولی خوب حالا. بیخیال. بریم سر من. داشتم می گفتم که اگر درست واسهت توضیح داده باشن من1کرکس متفاوتم. شاید به خاطر روان به گفته رفقای تو پریشانم باشه یا به خاطر طبیعت واقعا متفاوتم ولی به هر حال، من عاشق زنده دریدنم. الان هیچی توی دنیا اینقدر حالم رو جا نمیاره که زنده زنده تیکه پارهت کنم و از دیدن حال و هوای قشنگت عشق کنم. البته1چیز هست که داره مانع این لذتم میشه. اون هم تمایلم به آگاه شدنه. آگاهی از اینکه تو، اینجا، توی منطقه من، زیر لونه من، داشتی چیکار می کردی. واسه چی اینجایی؟ چجوری اومدی؟ چرا اومدی و بعدش کجا باید بری. من گفتنی ها رو گفتم و حالا نوبت توِ. یادت باشه که اگر هم تو نخوایی بگی من بلاخره می فهمم ولی تو چند لحظه زودتر میمیری و خلاص میشی. پس اصلا بیا1کاری کنیم. تو هیچی نمی خواد بگی تا من هرچه سریع تر به عشق کردنم برسم. آخه گفتنی های تو رو من از راه های دیگه هم می تونم بفهمم. پس میریم که، …
کرکس این رو گفت، موش نیمه نفس رو انداخت جلوی پا هاش و آماده حمله شد. موش بزرگ از شدت ترس داشت پس می افتاد. دوباره پرید که خودش رو پرت کنه پایین ولی کرکس باز هم بدون اینکه به خودش زحمت زیادی بده گرفتش. موش جیغ می کشید و دست و پا می زد. کرکس با رخوتی خطرناک یکی از پنجه هاش رو باز کرد و بردش بالا و1لحظه دیگه می رفت که چیزی از موش باقی نمونه. همه داشتن تماشا می کردن که موش از شدت فشار دست کرکس زنده زنده در حال له شدن بود. با صدایی که از فشار و از درد عوض شده بود همچنان جیغ می کشید و جیغ می کشید و همچنان با تمام توان از درد و از ترسش دست و پا می زد و جیغ می کشید. کرکس کلافه با همون خونسردی خطرناک1قاتل پیروز گفت:
-خوب خفه شو! دیگه زیادی نفس کشیدی من هم امشب حال عشق بازی با استخون هات رو ندارم. میرم که تمومت کنم.
خورشید1لحظه سرخی خون رو دید. فقط1قطره بود و موش هنوز تا مردن راه داشت.
-کرکس!رحم کن. التماس می کنم. هرچی بخوایی بهت میگم. التماست می کنم. رحم کن. کرکس! …
کرکس کمی، فقط کمی فشار دستش رو شل کرد.
-خوب، خفه! من حال و حوصله صدای اضافی ندارم. بدون کلمات متفرقه فقط بهم جواب میدی. فقط جواب هایی که من می خوام بدون حتی1کلمه اضافی. تو کی اومدی اینجا؟
-امروز عصر. شاید هم کمی به عصر مونده بود.
-چه جوری اومدی؟
-توی پنجه های1شاهین. وقتی کسی نبود آورد انداخت و فرار کرد.
-به چه قصدی؟
-که بفهمم و ببینم کاری از پیش می برم یا نه.
-چی بفهمی؟ چه کاری از پیش ببری؟
-سکویا رو از استحکامش بندازم. با سست کردن ریشهش. دیدم کار من تنها نیست و کار1دسته قد من هم نیست. این رو بفهمم که اینجا چه خبر هایی هست. خورشید کجاست؟ دقیقا لونهش کجا روی کدوم درخته؟ تو کی میری کی میایی؟ جریان جفت کبوترت چیه؟ …
کرکس با خشمی نزدیک به جنون دست آزادش رو به نشان فرمان سکوت برد بالا. نعره و هوار نمی زد، برعکس صداش اصلا بلند نبود. لحنش هنوز خونسرد و خشن و بسیار خطرناک بود. از اون حالت هایی که شنونده ترجیح میده کاش این صدا نعره و عربده می شد ولی اینطور خطرناک نبود. حتی خفاش ها هم که در اون لحظه امنیتشون تضمین بود همهشون بدون استثنا دقیقا همین توی ذهن هاشون می چرخید.
-همینجا صبر کن. با جفت کبوتر من چیکار داری؟
-من هیچی ولی تکمار می خواد بدونه. تکمار اطمینان داره که این کبوتره1چیزی داشته که شده جفت تو. شاید1چیزی که بیشتر از ظاهرش به دردخور باشه. تکمار می خواد بدونه جفت کبوتر تو چرا اینهمه با خورشید به جا های خلوت میره و تمرین های عجیب فراز و فرود و تمرین بی حرکت موندن و تمرین های دیگه می کنه. احتمال میده که خورشید درش چیز هایی دیده باشه که به کار میان و حالا داره تعلیم و پرورشش میده. تکمار فکر می کنه اگر هیچ کدوم از این ها هم نباشه این کبوتره واسه نابودی تو به درد می خوره. همه می دونن یعنی میگن که تو می خواییش حالا از سر عشق یا منفعت. تکمار می خواد از بین ببردش تا تو ضربه ببینی البته اگر نتونه قبلش به حساب خودت برسه و خودت تا اون زمان از بین نرفتی.
خورشید حس کرد که نفس کشیدن داره یادش میره. کرکس نگاهی بسیار تاریک بهش کرد که نه تنها خورشید بلکه تمام خفاش ها دیدن و محتواش رو حرف به حرف انگار با گوش های خودشون شنیدن.
-پدرت رو درمیارم خورشید اگر این درست باشه.-
خورشید حس کرد در تمام عمرش از هیچی اینطوری نترسید. سکوت کرد و آروم و تسلیم و البته منتظر تکیه زد به شاخه. جیغ های موش گرفتار کرختی سنگین جمع رو شکست و خورشید رو از زیر تیغ نگاه کرکس موقتا نجاتش داد.
-کرکس رحم کن. التماس می کنم. تو رو خدا. غلط کردم. اون ها به زور فرستادنم. غلط کردم. کرکس ببخش اشتباه کردم. غلط کردم. …
کرکس به خودش اومد ولی نگاه بقیه همچنان خیره و مات و البته مردد و ترسیده بین خورشید و نوک سکویا و موش و کرکس می چرخید.
-که اینطور! باشه فهمیدم. خوب ممنونم موشموشک. کار بعد از اینم رو با وراجی هات ساده کردی. به پاداش این وراجیت من از خیر تفریحات غیر مجازم می گذرم و تو از عشق کردن های من معافی. از آشناییت خوش وقت شدم موش کثیف. و حالا،
همراه جیغ ها و دست و پا زدن های موش گرفتار که هم خودش و هم بقیه می دونستن آخرین تلاش های بی فایدهش برای حفظ باقی جونشه، برق سرخی که از خشم نگاه کرکس جهید، حرکت دستی که به سرعت باد رفت بالا و اومد پایین. پنجه ای که مثل شمشیر درخشید و خونی که همراه جیغی بسیار بلند و بسیار گرفته پاشید به فضای اطراف. هیچ کس حرکتی نکرد. نگاه ها همه به وسط دایره دوخته شده بود. موش با اینکه از گلو تا زیر دمش دریده شده بود هنوز دست و پا می زد و خونش رو همه جا می پاشید. کرکس بدون حتی پلک زدن با نگاهی سرشار از برق رضایتی جنونآمیز سرخ تر از خون، جون کندن های اون جسم خونآلود بزرگ رو تماشا می کرد. موش مدت ها روی شاخه به این طرف و اون طرف غلتید تا آخرش خورشید دستش رو برد بالا و به ضرب هرچه تمام تر آورد پایین و از ادامه زجر کشیدن خلاصش کرد و همه چیز تموم شد. کرکس اخمی بهش کرد و شونه بالا انداخت. جنازه ای که دیگه شبیه هیچی نبود بی حرکت به صورت لکه ای سرخ و بزرگ روی شاخه وسط جمع افتاده بود. لحظه ای انگار تمام جهان از حرکت ایستاد. نه صدایی، نه حرفی، نه حرکتی. و1دفعه، انگار1دستی صدا و حرکتی رو که از جهان دزدیده بود رو با شدت هرچه بیشتر به دنیا پرت کرد. وسط تاریکی بی ماه و مهتاب شب ابری زمستون، صدایی، بلند و ناشناس و کشدار ولی نمودار کامل وحشت. وحشتی واقعی که از بس شدید بود انگار مرز بین حقیقت و افسانه رو می شکست. جیغ. جیغی که درست از بالای سرشون می اومد و کسی نمی تونست هیچ توصیفی براش پیدا کنه جز وحشتی ماورای جنون. خورشید اولین کسی بود که به خودش اومد و به کرکس خیره شد. دست ها و پر های کرکس غرق خون بود. خون اون لکه بزرگ که وسط دایره افتاده بود. صدای جیغ تکرار می شد و تکرار می شد. خورشید با قیافه ای که ترسیم کامل ترس بود سر بالا کرد و به نوک سکویا خیره شد. همونجا که صدا ازش می اومد. بقیه هم مثل کابوس زده های بی اختیار همین کار رو کردن.
-تکی!
زمزمه خورشید رو کسی نشنید ولی سقوط1سیاهی کوچیک رو همه دیدن. کبوتری که از اون بالا همه چیز رو دیده و حالا در حال سقوط از بالای سکویا، بین زمین و آسمون با صدایی که هیچ نبود جز ترکیبی از جنون و وحشت تا آخرین مرز توان حنجرهش1نفس جیغ می کشید. ترس واقعی رو خورشید اون زمان در نگاه کرکس دید.
-فسقلی!وای خدای من!
خورشید صداش رو دوباره پیدا کرد.
-کرکس! با اون دست های خونی نرو طرفش.
ولی دیگه دیر شده بود. جای این حرف ها نبود. کرکس مثل فشنگ از جا در رفت و لحظه ای بعد تکبال درست توی بغلش فرود اومد. در آغوشی پوشیده از خون جنازه ای که تکبال چگونگی مردنش رو جزء به جزء به دست جفت کرکسش دیده بود.
دیدگاه های پیشین: (4)
یکی
جمعه 23 آبان 1393 ساعت 10:22
چه خشن
پاسخ:
موافقم.
حسین آگاهی
شنبه 24 آبان 1393 ساعت 09:38
سلام. خیلی خشونتآمیز بود.
آدم یاد خونآشام ها می افته.
دارم کم کم از کرکس می ترسم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کرکس خیلی با معرفته البته فقط واسه اون هایی که خودش بخواد. دشمن هاش و اون هایی که به هر دلیلی موافقشون نیست مشمول این قاعده نمیشن. در مورد ترس هم راستش هنوز مونده. به نظرم بعدا بیشتر ازش بترسید البته اگر من زورم برسه ادامهش رو بنویسم.
ایام به کام.
آزاد
دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 17:08
سلام
امید که سلامت و خوب باشید
عازم سفری زیارتی هستم … و اگر لایق باشم نایب الزیاره ی شما و دیگر دوستان خواننده این وبلاگ خواهم بود . البته هنوز تاریخ دقیق مشخص نیست … اما بزودی عازم خواهم شد .
از شما حلالیت می طلبم و بخدایتان می سپارم .
چنانچه بازگشتی بود
با افتخار خواننده ی شما خواهم بود .
خدا نگهدار
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
زیارت! چه عالی! می بینم و می بینید که پروردگار رسما آغوشش رو برای پاداش قبولی در امتحاناتش برای شما باز کرده که برید و تمام خستگی ایام رو از جسم و روح و دلتون پاک کنید! امیدوارم هرچه زودتر برید و هرچه سبکبار تر برگردید. سلامم رو اگر مهلتی بود، در میان وصال به میزبانتون برسونید و بهش بگید…بهش بگید…بهش بگید…
همون سلامم رو برسونید باقیش خیلی زیاده توی این خط ها جا نمیشه. باقیش رو خودش می خونه و می دونه.
التماس دعای فراوان دوست بسیار عزیز من.
آزاد باشید و در پناه حضرت حق.
یک دوست
سهشنبه 27 آبان 1393 ساعت 19:37
سلام بر پری، پری پری این چقدر خشن بود معلوم بود که قصد داشت یه چیزهایی رو متوجه خورشید بکنه. ازینا گذشته باید طبیعتش رو هم نشون بده دیگه. راستی میخاستم از واژه ی گاف انتقاد کنم دیدم واژگان دیگر بار معنایی گاف رو به این شدت ندارند. به هر حال بسیار زیبا بود از نظر نوشتار خواننده رو میخکوب میکنه. شبت زیبا ایامتم به کام *عرض ارادت*
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
ممنونم از لطفی که همیشه بهم دارید. شما حضورت کلی عزیزه. انتقادت هم همینطور. گاف مگه چشه دوست عزیز؟ خوب سوتی داد دیگه. آخه اون تیر باران خورده چوبی که کار خورشید نبود و داشت کبوتره رو لو می داد. حالا این دفعه که اینطوری اوضاع3شد به جای واژه گویا و کاربردی گاف می توانیم بنویسیم سوتی.
طبیعت کرکس. خورشید می شناسدش دوست من. به نظرم لازمه جفت ناهمگونش طبیعت تکیه گاهش رو بیشتر بشناسه بلکه بفهمه با چی طرفه. شاید حواسش جمع بشه و تا ویرانی بیشتر از این نشده بجنبه.
بله موافقم خیلی خشن بود. چیکار کنم زورم به کرکس نرسید که تفریحات غیر مجازش رو در معرض نگاه عموم انجام نده و موشه رو ببره1جای دور از نظر و نگاه نفله کنه.
حالا1کوچولو بزنیم به جاده جدی.
ممنونم که هستید دوست عزیز. حضور شما همون طور که گفتم مایه شادیه برای من. چه انتقاد کنید چه تعریف چه توصیف. کرکس و خورشید و بقیه رو بیخیالش. مهر و لطف شما از تمامش واسه من با ارزش تره.
ممنونم که هستید. ممنونم خیلی زیاد.
ایام به کام.
تکبال41
اون شب با تمام سیاهی و سنگینیش گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. خفاش ها بیدار و هشیار مواظب اوضاع بودن و تمامشون سعی داشتن به بقیه ثابت کنن که خطری نیست و تمامشون توی دلشون1 ای کاش یواشکی و دور از آگاهی دیگران داشتن.
-ای کاش کرکس سریع تر برگرده!-
تکبال سعی می کرد همراه بقیه خورشید رو قانع کنه که در صورت بروز حمله از طرف شاهین ها مخفی بشه و اجازه بده بقیه حمله رو دفع کنن چون اون ها به تیر خورشید می اومدن و بهتر بود خورشید حاضر نباشه و کرکس هم اگر بود همین رو می گفت و خورشید باید عاقل باشه و…ولی خورشید به هیچ قیمتی حاضر نبود حتی به توصیه هایی که از طرف تمام خفاش ها و تکبال مثل رگبار روی سرش می ریخت توجه کنه.
-نه.
این تنها جوابی بود که می داد. فقط نه. تکبال با نگاهی خالی از حالت های پیشین در نگهبانی کمک می کرد و هر جا لازم می شد بود و هرچی باید رو می گفت اما…
-فسقلی!تو چرا اینطوری شدی؟ انگار بعد از جفت شدنت با کرکس1طوری شدی. تو مشکلی داری؟
-نه. هیچی.
-مطمئنی؟
-نه. نیستم.
-فسقلی حواست هست؟
-نه. نمی دونم.
زیاد مهلت نبود به حال و احوال هم برسن. تکبال به وضوح کم حرف تر و گوشه گیر تر شده بود. در غیبت کرکس آشکارا ترجیح می داد بقیه رو هرچی بیشتر تماشا کنه و هرچی کمتر قاطیشون بشه و تا لازم نمی شد نه حال حضور داشت و نه هوای حضور. فردای اون شب تکبال به افرا رفت. انگار واسهش چندان تفاوتی نداشت کجا باشه. فقط از منطقه سکویا کمی نگران بود و واسه دیدن فاخته کمی شاد. ولی نه. واسه دیدن فاخته بیشتر از کمی شاد بود. شاید خیلی. خورشید فهمید و چیزی نگفت. تکبال صبح زود رفت که شب برگرده. اگر اتفاقی نمی افتاد کرکس باید دم عصر بر می گشت. کسی نمی دونست اتفاقی افتاد یا نه ولی کرکس دم عصر بر نگشت. نه خودش و نه کلاغ ها. شب شد و کرکس نیومد.
تاریکی تمام جنگل سرو رو گرفته بود و خفاش ها از1طرف نگران کرکس و از طرف دیگه نگران شاهین ها و مارها به انتظار و مراقبت نشسته بودن. همه چیز نظم درست و بی اشکالش رو طی می کرد و همه توی دل هاشون خدا خدا می کردن که کرکس بجنبه و سریع تر بیاد.
نیمه های شب بود و تکبال مثل بقیه کاملا بیدار و هشیار بالای بلندی نشسته بود و اطراف رو زیر نظر داشت. دیگه عادت کرده بود که توی شب ببینه. مثل شبروها به شب بیداری و شب دیدن و زندگی شبانه عادت کرده بود. دیگه حتی به خاطر نمی آورد که روز رو ها توی شب چطور باید درست ببینن چون خودش بدون اینکه بفهمه می تونست و می دید.
-فسقلی!نمی خوایی بخوابی؟
-نه. صبر می کنم کرکس برسه.
-الان دیگه خیلی دیره. اگر تا الان نرسیده امشب دیگه نباید منتظرش باشیم. تو فردا باید بری به افرا. بخواب تا فردا شب سر حال باشی.
-من خسته نیستم.
-فسقلی!تو خفاش نیستی. ما مشکلی با شب بیداری نداریم ولی تو اذیت میشی. استراحت کن. کرکس فردا شب حتما میاد. دلش نمی خواد بیمار ببیندت.
-کرکس بیاد من مرده هم باشم زنده میشم. نگران نباش مشکی من واقعا خسته نیستم. ولی کرکس. مشکی! کرکس چرا نیومد؟
-آخه دشت خیلی از اینجا دوره فسقلی. خیالت راحت باشه. میاد. حتما میاد.
-ولی من خیالم راحت نیست مشکی. اثر تیر اون کمان دست از سرش برنداشته. کرکس دیگه نمی تونه مثل گذشته ها بی پروا بره بالا. اگر پرواز طولانی و جنگ باعث شده باشن که…مشکی!نکنه اتفاقی…
-فسقلی!من موندم تو چطور می تونی در حالی که با صدای صاف حرف می زنی چشم هات اینطوری ببارن؟ جلوی اون اشک هات رو بگیر. خواهش می کنم. ببین! کرکس خیلی قویِ. هیچیش نمیشه. شاید مسیر زیادی طولانی بوده و شاید کارش اونجا1کمی بیشتر طول کشیده و کمی رسیدنش دیر شده. مطمئن باش میاد. امکان نداره خیلی طولش بده. مطمئن باش. کرکس میاد، زود هم میاد، به دلواپسی همه ما می خنده، اینطوری گریه نکن، کرکس اگر بفهمه از دست ما عصبانی میشه، اصلا بیا. تو بیا همراه من بریم1خورده بچرخیم. الان نوبت گشت منه توی توتستان. تو بیا هم گشت من بشو. اون اشک هات رو هم بذار پاکشون کنم تمام پر هات رو خیس کردن. آفرین فسقلیِ کرکس! بیا! بیا همراهم بریم.
مشکی تکبال رو بغل کرد و پرید. کاری که بقیه از وقتی تکبال جفت کرکس شده بود جرات انجامش رو نداشتن. مشکی بیخیال می رفت و نگاه وحشتزده تیزبین رو نمی دید.
-هی مشکی!داری چیکار می کنی؟
-تیزبین چرا اینجایی؟ خورشید رو تنها گذاشتی؟
-مشکی!تو، فسقلی، کرکس، مشکی! تو زیادی نرفتی؟
مشکی با خونسردی محبتآمیز و البته بزرگوارانه جواب داد:
-نه. زیادی نرفتم. کرکس دم رفتن سپردش دست من. من زیادی نرفتم فقط زیادی مجازم. خیلی بیشتر از همه. نگران نباش. همه چی رو به راهه.
-ولی تو رو چه حسابی از بقیه مجاز تری؟
مشکی با همون محبت1بالادست به پاییندستش و بی توجه به خشم تیزبین دوباره جواب داد:
-خوب من نمی دونم. علتش رو نپرسیدم. ولی اگر واقعا دلت می خواد بدونی می تونی کرکس که اومد خودت ازش بپرسی. حالا دیگه بپر که خورشید اون طرف تک نباشه.
مشکی این رو گفت و پرید و از نگاه عصبانی تیزبین دور شد. تیزبین هم رفت تا به وظیفهش برسه و در کنار این انجام وظیفه با چند نفر دیگه در این زمینه تبادل نظر کنه بلکه بیشتر بفهمه یا با تقسیم حرصش کمی سبک تر بشه. تکبال ولی بیخیال تمام این ها سرش رو به شونه مشکی تکیه داده بود، به حرف هایی که واسه تسلای دل دلواپسش می زد گوش می داد و خیالش نبود که بفهمه مشکی سعی می کنه ذهنش رو منحرف کنه. و درضمن، 1چیز هایی رو هم بدونه.
-فسقلی تماشا کن ببین شب چه حال و هوای با حالی داره! کرکس هم که روز رو بود حالا دیگه شب ها بیشتر می چرخه. البته کرکس دیگه شب و روز نداره هر زمان دلش بخواد می چرخه. عه فسقلی گریه نکن دیگه! باور کن هیچی نمیشه. کرکس میاد. مطمئنم الان1جایی سرش شلوغه. گرفتاریش که تموم بشه فوری برمیگرده پیش تو. راستی ببینم! با کرکس بهت خوش می گذره؟ باهات خوب تا می کنه؟
تکبال بدون اینکه سر بلند کنه آروم زمزمه کرد:
-اوهوم.
-پس اوضاع رو به راهه. چه جوریه؟ مهربونه؟ هوات رو داره؟ باهات خوش رفتاری می کنه؟
-آره. فقط باید به حرف هاش گوش کنم. اگر گوش کنم همه چیز درسته.
-فقط همین؟ خوب پس گوش کن. به حرف هاش گوش کن و همه چیز حله.
-آخه، آخه گاهی گوش کردن به حرف هاش1کمی سخته. بعضی از فرمان هاش رو نمیشه ببرم.
-نه دیگه. نشد نداره. تو الان جفتشی . کرکس فرمانی نمیده که نشه ببری. اگر باید ببری پس ببر.
-آخه…
-دیگه آخه نداره. جفت سر به راه و خوش رفتاری باش تا حسابی بهت خوش بگذره. کرکس خیلی مثبته. فقط باید مثبت باشی تا همه چیز مثبت باشه و مثبت باقی بمونه. فسقلی! تو می فهمی مگه نه؟
-بله ولی…اون بهم…اون می خواد…
-اصلا بگو ببینم مثلا چی ها ازت می خواد؟
-اون نمی خواد بدون اجازهش هیچ کاری کنم. نمی خواد بدون اجازهش با افرادی که نمی خواد طرف بشم، حرف بزنم، اسمشون رو ببرم. حتی شما ها. تا زمانی که موافق نباشه باید سکوت کنم. زمانی که بعد از جفت شدنم باهاش واسه اولین دفعه اومدیم دیدن شما ها من اجازه نداشتم هیچی بگم تا زمانی که اجازه حرف زدن بهم داد. بعدش هم شب بهم گفت تا1جایی ایرادی نداره. گفت در غیبتش جز روی شونه های تو نپرم. بهم میگه هرچی کنم می دونه. بهم گفت نباید بد رفتار بشم وگرنه…
تکبال1دفعه مثل کسی که آب سرد سرش ریخته باشن از جا پرید، خودش رو به شدت جمع کرد و نفسش رو به شدت کشید داخل و لرزید. مشکی چنان مشغول تکبال و حرف هاش شده بود که1لحظه به خودش اومد و دید یادش رفته توی آسمونه و پرواز رو رها کرده و کم مونده همراه تکبال سقوط کنه.
-نه فسقلی! آروم باش چیزی نیست. تو نباید از کرکس بترسی. کرکس می خوادت فسقلی. خیلی می خوادت. خوب این ها که گفتی ازت می خواد سخت نیست. با من هم حرف زده و گفته زمانهایی که نیست مواظبت باشم. خوب این که ایرادی نداره. تو که با من راحتی. نیستی؟ من مشکی ام. پیش از این هم من مواظبت شدم، روی شونه هام پریدی، کرکس که نبود هوات رو داشتم. همراه من که بهت بد نمی گذره، هان؟
لحن مشکی مهربون و تشویق کننده بود. ولی نه تشویق معمولی. انگار داشت1جوجه نابالغ و کاملا بی اطلاع رو به پاک کردن اشک هاش و کنار گذاشتن ترس هاش تشویق می کرد. تکبال یا نفهمید یا فهمید و خیالش نبود. مشکی حرف می زد و حرف می زد.
-ببینم فسقلی نکنه من دیگه غریبه شدم هان؟ ای بدجنس! حالا که جفت کرکس شدی دیگه مشکی پر آره؟ خوبه الان همین بالا تا صبح سر و ته بچرخونمت هان؟ زود باش بگو من خیلی خوبم و کلی باهام خوشی و اصلا مشکلی با این توصیه کرکس نداری و حسابی ازم تعریف کن وگرنه همینجا توی آسمون سر و ته قلقلکت میدم تا صبح. زود باش! زود باش! زود زود زود باش!
-آی قلقلک نده! آی آی قلقلک نده مشکی قلقلک نده. تو خوبی. کرکس درست گفته. من موافقم. آی اینقدر قلقلک نده.
مشکی اینقدر قلقلک داد و سر به سرش گذاشت تا تکبال خندید و درست مثل جوجه های نابالغی که لازمه سر حال آوردنشون اون لحن و اون رفتار مشکی بود، گریه هاش رو فراموش کرد و چند لحظه بعد بین خنده های خودش و مشکی همه چیزرو از یاد برد.
فردای اون شب تکبال بدون اینکه شب پیش رو خوابیده باشه همراه مشکی به افرا رفت و آروم نگرفت تا زمانی که مشکی بهش قول داد سر شب خودش بیاد و ببردش و از ماجرا های منطقه سکویا هم بی خبرش نذاره.
-تکی! تو چته؟ خیلی عوض شدی. مطمئنی که مشکلی نیست؟
-مطمئن؟ آره مطمئنم.
-ببینمت؟ به چی مطمئنی؟
-هان؟ به…نمی دونم.
-حالا دیگه بهم جواب سر بالا میدی؟ خیلی بدجنسی!
-فاخته!باور کن من به هر چیز که خوبه مطمئنم. بیخیال شو.
-چی شده تکی؟ کرکس چطوره؟
-من، نمی دونم. کاش خوب باشه!
-یعنی چی؟ مگه پیشش نیستی؟
-کرکس رفته سفر. گفت1شب بیشتر طول نمی کشه ولی الان…
-ای بابا تکی! ترسیدم. دیوونه! خوب برمیگرده. اشک هاش رو ببین. جدی این گریه داره؟
-نه. نداره.
-پس تو الان چرا داری گریه می کنی؟
-چون می ترسم. دلواپسم. می ترسم اثر ضربت اون تیر کار دستش داده باشه.
-باباجون کرکس که جوجه نیستش که! خودش می دونه کجا ها باید ترمز کنه. مخصوصا حالا!
فاخته جمله آخر رو با شیطنت و لبخند گفت. تکبال بی اعتنا می بارید. فاخته دست بردار نبود.
-وای وای تماشا کن! دلتنگی1کبوتر دیوونه برای جفت کرکسش! وای اشک هاش رو ببین! آخ از دست این دل!
فاخته خندید ولی تکبال بی اعتنا به خنده های فاخته اشک هاش بی توقف می چکید.
-اصلا بگو ببینم این جناب کرکس خان واسه چی تنهایی رفت سفر؟ چرا با خودش نبردت؟ نکنه سرش به خوشگذرونی1جایی گرمه و تو نمی دونی؟
-نه بابا طفلک!
-پس جریان سفرش چی بود؟
-جریان سفرش، خوب راستش، چه جوری بگم؟ کرکس رفته کمک1کسی. یعنی1کس هایی. اون ها1خورده گرفتار بودن کرکس رفت کمک کنه.
-نمی فهمم. کی ها گرفتار بودن؟ گرفتار چی بودن که کرکس باید رفعش می کرد؟
-گرفتار…من نمی دونم.
-دروغ هم بلدی بگی؟
-آره گاهی بلدم.
-تکی واقعا که! باهات قهرم.
-قهر نکن خوب خودت پرسیدی من هم جوابت رو دادم دیگه. ببین قهر نکن دیگه. اصلا ولش کن بیا بریم داخل اینجا سرده. من از کجا بدونم گرفتاری اون ها چی بوده؟ کرکس که به من نگفت. من اینجا بودم که رفت. ای بابا فاخته! …
تکبال حسابی ناز فاخته رو خرید تا باهاش آشتی کرد ولی از مارها، شاهین ها و جنگ هیچی بهش نگفت.
-نباید بگم. نباید بگم.-
این توی ذهنش منعکس می شد و هرچند به زبونش نمی اومد شاید فاخته توی نگاهش می دید و می خوند.
-ببینم تکی الان که کرکس نیستش و رفته به نمی دونی کی ها و نمی دونی چطوری کمک کنه تو اونجا تنهایی؟
فاخته بخش های اول پرسشش رو با کنایه گفت. تکبال سعی کرد ندید بگیره ولی فاخته اخم کرد. تکبال عذرخواهانه دستی به سرش کشید ولی فاخته آزرده کشید عقب.
-ول کن لازم نکرده. خوب می گفتی. در غیبت کرکس تو تنهایی؟ چیه؟ نکنه این هم از اسراره و نمیشه بهم بگی یا به قول خودت نمی دونی.
تکبال به اخم فاخته لبخند زد ولی فاخته نخندید.
-فاخته! بیخیال دیگه!
ولی فاخته با اخم سرش رو انداخته بود پایین. اخمی ظریف و غمگین. تکبال نگاهش کرد. فحشی به خودش و دلش داد و تسلیم شد.
-جوجه مسخره! بگو حرف حسابت چیه.
چهره فاخته کمی باز تر شد و در حالی که با اعتراضی نه چندان سفت1ضربه بال به شونه کبوتر می زد با لحنی به ظرافت اخم هاش گفت:
-جوجه خودتی. حرفم هم حسابه. جواب هام رو بده.
تکبال دستش رو گرفت و خندید. واسه چی باید صاحب این دست ها و این نگاه رو به خاطر1مشت جواب بی محتوا و به درد نخور دلگیر می کرد؟ این توی ذهنش چرخید و دست فاخته رو محکم تر و گرم تر فشار داد. صدای آهسته فاخته سکوت رو شکست.
-داشتی می گفتی. در غیبت کرکس تو اونجا تنهایی؟
-نه. تنها نیستم. بقیه هستن.
-بقیه کی هستن؟ یعنی چی هستن؟ اصلا چجور موجوداتی هستن؟
-اون ها خفاشن. خفاش های بالغ.
-چی؟ خفاش؟ ولی خفاش ها که پرنده های روز نیستن. تو چجوری وسطشون می پلکی؟
-نمی دونم. ولی پلکیدنم وسطشون سخت نیست. نه بیشتر از جفت شدن با1کرکس هیولا.
-آره خوب این هم حرفیه. ولی تو با اون خفاش ها که هستی چیکار می کنی؟ آخه اون ها هیچیشون شبیه تو نیست.
-کاری نمی کنم. همراهشون میرم و میام.
-زندگی خفاش ها چه جوریه؟
-شبیه همه زنده هاست دیگه. با1کمی تفاوت های مخصوص به خودشون.
-اون ها چه جوری هستن؟ قواعدشون مثل روز رو هاست یا فرق می کنه؟
-قواعد عمومی خفاش ها رو نمی دونم ولی این دسته ای که من قاطیشون شدم قواعد خودشون رو دارن. قواعد1دسته منسجم و منظم که در عین بی قانونی به قواعد داخلی خودشون پایبندن.
-مثلا چه قواعدی؟ یکیش رو بگو.
-یکیش اینکه حرف کرکس در هر صورتی بینشون سنده و در رو هم نداره. مگر اینکه خودش حرفش رو عوض کنه وگرنه حرف آخر حرف کرکسه.
-عجب!یعنی تو هم باید روی خط این قواعد راه بری؟
-بله دقیقا. من جزو اون دسته ام پس باید به قوانینشون عمل کنم.
-ولی تو کبوتری. بعضی قوانین خفاش ها شاید به طبیعت تو جور در نیاد. اینطور مواقع چیکار می کنی؟
-هیچی. باید جور دربیاد. اگر در نیاد باید طبیعتم رو تاب بدم تا جور در بیاد.
-چه عجیب!ببینم جز تو باز هم پرنده روز اون وسط پیدا میشه؟
-آره. خود کرکس.
-به جز کرکس.
-خوب، نه.
-تکی! تو به نظرم1مرضی توی جونت هست که اگر دروغ نگی حالت بد میشه درسته؟ من مطمئنم داری دروغ میگی. اونجا باز هم پرنده هست و تو به من نمیگی.
تکبال به اخم فاخته که دوباره داشت پر رنگ می شد نظر انداخت و از سر درموندگی از دست دلش آه کشید.
-کلاغ ها هم هستن ولی همیشگی نیستن.
-دیگه؟ باقیش رو هم بگو.
-دیگه، دیگه هیچ کس.
-تکی!
تکبال خواست بگه هیچ کس هیچ کس هیچ کس. ولی…
-بی معرفت! با من هم آره؟
فاخته با نگاهی صاف درست توی چشم های تکبال خیره شد. تکبال برای1لحظه حس کرد تمام دنیا رفت بالا و رفت بالا و…
-چه شیرین!
تصویر آسمون که از داخل چشم های شفاف فاخته منعکس می شد، دستی ظریف که روی شونهش فرود اومد و…
-هست. یکی هست. 1عقاب طلایی.
-عجب!بابا چه جمع آنتیکی هستید شما ها! گفتی عقاب طلایی؟ یعنی اسم و نژادش طلاییه؟
-نه. اون واقعا طلاییه. مثل1دسته ستاره برق می زنه. انگار از تابش های آفتاب درستش کردن. پر هاش برق برقیه.
-باید موجود جالبی باشه. تو نمی ترسی صیدش بشی؟
-نه. خورشید صیدمون نمی کنه.
-پس اسمش خورشیده. تو جفت کرکس شدی وسطشون می لولی. این خورشید با چه مجوزی وارد شده؟ چطوره که کسی ازش نمی ترسه؟
-اون از دست تکمار در رفته. بقیه توی جنگ نجاتش دادن. خورشید با کرکسه. به خاطر تکمار.
-تکمار کیه؟
-دشمن کرکسه. خورشید رو می خواد.
-این تکمار چیه؟
-تکمار1عفعی خیلی بزرگه.
-خوب این وسط خفاش ها و کرکس و تو چیکاره هستید؟
-باید بجنگیم.
-با این ماره باید بجنگید؟ سر خورشید؟
-نه. سر جوجه هایی که دسته تکمار صید می کنن. اون ها جوجه ها رو زنده له می کنن. ازشون فقط پر و خون و خورده استخون جا می مونه.
-آهان! پس کرکسِ تو شده حامی ضعیف تر ها؟
-نه. کرکس از قلمرو خودش دفاع می کنه، خفاش ها از کرکس. خورشید انتقام می گیره. من دلواپس جوجه هام.
-اوه پس تو این وسط از همه قلب طلایی تری! خوب این تکمار به قلمرو کرکس چیکار داره؟ چیزی که واسه جفتشون فراوونه جنگل.
-کرکس به تکمار حقه زد. خورشید رو از چنگش درآورد. خودش هم تسلیمش نشد.
-پس کرکس تو1قهرمانه که تسلیم این ماره نمیشه و اون هم می خواد حالش رو بگیره آره؟
-مثل اینکه آره.
-و این خورشید خانم انتقام چی رو می گیره؟
-انتقام خودش. انتقام تمام خونوادهش. همه مردن. همه به فریب تکمار مردن. خورشید گرفتارش شد. حالا در رفته. می خواد انتقام بگیره.
-کرکس به تکمار چه حقه ای زد؟
-نمی دونم. 1چیزی در مورد خورشید.
-خوب چیکارش کرد؟
-نمی دونم.
-تکی! به من بگو. من به کسی نمیگم. بهم بگو. بگو.
تصویر دنیا دیگه منعکس نمی شد. اصلا تصویری نبود. فقط فاخته بود و اون نگاه شفاف و اون2تا دست ظریف که روی شونه هاش رو نوازش می کردن و پر های روی سرش رو به هم می ریختن و دوباره مرتب می کردن و دوباره و دوباره.
-تکی! بهم بگو.
-من نمی دونم. به خدا نمی دونم. خیلی دلم می خواد بدونم. بلاخره می فهمم. الان نمی دونم.
-باشه پس وقتی فهمیدی به من بگو.
-نباید بگم. نباید هیچی بگم.
-بیخیال تکی! من به کسی نمیگم. به هیچ کس نمیگم.
بارون1دفعه باریدن گرفت. اول ملایم و بعد خیلی سریع تند شد. فاخته به اطراف نظر انداخت. قطره های ریز بارون چنان تند می باریدن که در1لحظه فاخته حسابی خیس شد. دیگه نمی شد بیرون بمونن. فاخته خودش رو جمع کرد و پر هاش رو تکوند. قطره های آب پاشید به همه جا و نگاه تکبال رو خش انداخت.
-چی بود؟
-چیزی نبود. بارونه. داریم خیس میشیم.
-آهان!خوب باشه بذار بشیم.
-چیچیرو بذار بشیم؟ بیا بریم داخل. اینجا خیلی سرده و داره سرد تر میشه.
-فاخته! محض رضای خدا برو داخل بذار چند دقیقه اینجا با خودم بمونم.
-بمونی که چی بشه؟ الان هوا روشنه. جوجه ها بیدارن. خورشید خانم هم نمیاد ببردت. مارها هم الان توی پناه گاه هاشون چپیدن. می بینی؟ هیچ خبری این بیرون نیست. همراهم بیا بریم داخل. خوب حالا چرا این شکلی شدی؟
-فاخته!این مزخرف ها رو…
-خودت بهم گفتی.
-من؟ من کی گفتم؟
فاخته زهرخندش رو خورد.
-پاشو. پاشو بیا بریم. از خستگی داری پرت و پلا میگی تکی.
-من پرت و پلا نمیگم. من اصلا. من هیچ وقت.
-خوب حالا تو هم! باشه. بلند شو بریم من خیلی از اینطوری خیس شدن خوشم نمیاد.
-ولی آخه من…
-خیالت جمع. من به کسی نمیگم. تمامش بین خودمون می مونه. فقط بین خودمون2تا.
تکبال خواست حرفی بزنه ولی نگاه و دست های فاخته چنان آرامشی بهش داد که حس کرد سست شد. چنان سست که می تونست همونجا بشینه، بخوابه، بره تا اون طرف دنیای شفافی که می رفت بالا و می چرخید و می چرخید.
-بلند شو تکی. بلند شو بریم. دلواپس نباش. کرکس چیزیش نمیشه. اون ماره هم کاری ازش بر نمیاد. خورشید هم گیر نمی کنه. جنگ هم فعلا بی جنگ. من هم هیچی به کسی نمیگم. حالا پا شو بریم توی لونه.
فاخته دستش رو گرفت و خواه ناخواه از جا بلندش کرد و بردش طرف لونه. دم در، نگاهی آروم به چشم های نگران و غمگینش انداخت.
-اینقدر بد نبین! بد نباش! من1دوستم. رفیقم. رفیق تو. اینهمه از طرفم دلواپس نباش. من متفاوتم. 1رفیق متفاوت. باورم کن و اخم هات رو هم بریز دور. بخند!
تکبال از تصور اینکه خودش بدون اینکه بفهمه چطوری، باعث شده بود اسراری که اونهمه لازم بود پوشیده بمونن برملا بشن هم متفکر بود و هم عصبانی. ولی به خودش که اومد دید دست هاش توی دست های ظریف فاخته گره خورده و نفهمید از کی در حال لبخند زدنه. هر2با صدای پرپری از جا پریدن و وارد لونه شدن.
-هی شما ها! چقدر خیسید! می خوایید اونجا بمونید تا خیس تر بشید؟ بیایید تو دیگه.
تکبال و فاخته در برابر نگاه عصبانی چلچله شونه به شونه وارد لونه شدن. توی لونه روی افرا مثل همیشه بود. گرم، شلوغ، قشنگ. انگار1آسمون پر از جیک جیک رو آورده بودن روی این افرا و توی این لونه. تکبال در1چشم به هم زدن لا به لای جوجه های شلوغ گیر کرد. فاخته درست به وسط خشم چشم های چلچله نگاه کرد و کاملا آگاه خندید.
-سلام چلچله.
چلچله فقط گفت:
-خیس شدید.
-آره خوب ولی من عاشق بارونم. می دونی که!
چلچله لحظه ای ماتش برد.
-دروغ میگه. فاخته بارون دوست نداره. از خیس شدن متنفره. داره دروغ میگه!
فاخته با لبخند دستی به شونه چلچله زد و نگاه ازش برداشت و به تکبال نظر انداخت. توی چشم هاش هنوز همون تردید و دلواپسی آزاردهنده موج می زد. فاخته بی توجه به نگاه ها رفت و دست انداخت دور شونه هاش و توی گوشش زمزمه کرد:
-احمق نباش رفیق. گفتم که، من به کسی نمیگم.
نوازش سریع فاخته و جمله های کوتاه در گوشیش همراه با لبخند ظریفش تمام منفی ها رو از نگاه و از دل تکبال برد.
-تکبال!نگاه کن ببین من بلد شدم دمم رو چطوری درست کنم؟ قشنگه مگه نه؟
تکبال سبک چرخید و پرپری کوچولو رو بغل کرد. فاخته تماشاشون می کرد. تکبال مشغول بود. فاخته شونه بالا انداخت.
-مطمئن باش که به کسی نمیگم. البته که نمیگم. امتیاز این سرگرمی مضحک فقط مال خودمه. با هیچ کدوم از این خورده ریز ها تقسیمش نمی کنم. مطمئن باش.
صدای تیز و ریز جیغ چلچله درست زیر گوشش به شدت از جا پروندش.
-آهای فاخته کجایی؟
-اه چلچله چرا توی گوشم جیغ می کشی؟
-دیدم هرچی صدات می کنم جواب نمیدی گفتم نکنه خوابی خواستم بیدارت کنم.
-بی مزه!چلچله بی مزه خنک!
-خودتی. جوجه بی ریخت!
-چلچله!الان بهت میگم.
-وای تکبال!این زده به سرش می خواد بزندم. تکبال آآآی تکبال بیا جمعش کن آآآی جمعش کن این جوجه فاخته بی ریخت و بد قیافه رووو.
و تمام لونه به همین سادگی رفت هوا. فاخته قاطی بقیه مشغول شد بدون اینکه هیچ کس هیچ اثری از اونچه توی ذهنش می گذشت رو در نگاهش دیده باشه.
سر شب، زمانی که جوجه ها توی شیرینی خواب غفلت غوطه ور بودن، تکبال مثل روح بی صدا از لونه زد بیرون و مسافتی رو رفت تا پنهان از دید جوجه ها روی شونه های مشکی به طرف منطقه سکویا پرواز کنه. اون شب هوا به شدت بد بود. مشکی واسهش گفت که کرکس هنوز برنگشته و بقیه امشب حسابی مواظبن چون نیمه های شب توفان میشه و شاید لازم باشه اگر فردا شب هم کرکس بر نگشت افرادی رو برای جستجو و کسب خبر تا نیمه های راه دشت بفرستن و ضمن گفتن همه این ها تکبال رو دلداری می داد که نگران نباشه و هیچ اتفاق بدی در کار نیست.
نیمه شب، توفان شروع شد. باد زوزه می کشید و صدا های ترسناکی رو با خودش می آورد. انگار100ها مار با هم داشتن هیس هیس می کردن. خفاش ها دقیق تر از همیشه مراقب بودن و پنهان از نگاه هم، سعی می کردن گاه گاهی به دور دست هم خیره بشن بلکه سایه ای رو ببینن که از سمت دشت میاد. اما شب کاملا سیاه بود. چنان سیاه1دستی که انگار هرگز طلوع هیچ صبحی قادر به شکافتنش نبود. توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد.
-خوشبین!از نیمه شب گذشته. به نظرت این توفان تا کی ادامه داره؟
-شاید تا صبح شاید هم بیشتر.
-بچه ها میگن شاید تگرگ بیاد.
-وای اگر تگرگ بیاد کرکس و کلاغ ها داقون میشن.
-مشکی تو واقعا خیال می کنی کرکس الان وسط راهه؟ مطمئن باش اینطور نیست. به هر دلیلی که بوده کرکس اصلا حرکت نکرده.
-من با خوشبین موافقم مشکی. بهش فکر نکن. کرکس هر جا که هست هم خودش و هم کلاغ ها رو زیر تگرگ نمیده. خوب دیگه من دارم میرم طرف شرق. شما ها هم هوای اوضاع رو داشته باشید و طبق معمول اگر چیزی دیدید علامت یادتون نره.
تیزبین این ها رو گفت و پرید. توفان داشت شدید تر می شد. خفاش ها دیگه به زحمت در برابر باد دووم می آوردن. تیزرو و تکرو تقریبا بازیچه باد شده بودن و اگر هم رو رها می کردن محال بود بتونن برنده باشن و باد می بردشون.
-تیزرو دارم ول میشم.
-نترس نمیشی گرفتمت.
-یعنی به نظرت ما هنوز باید به گشتمون ادامه بدیم؟
-دیوونه شدی تکرو؟ معلومه که باید ادامه بدیم.
-آخه چرا؟ توی این قیامت که چشم چشم رو نمی بینه چه اتفاقی بدتر از این توفان می تونه بی افته؟ ما که خیر سرمون پرنده های شبیم توش موندیم. شاهین ها و حتی مار ها هیچ مدلی از پسش بر نمیان.
-با اینهمه ما باید مواظب باشیم. این احتمال رو هم بده که اون ها هم همین خیال رو کنن و بخوان غافلگیرمون کنن.
-درست میگی ولی آخه باید بتونن غافلگیرمون کنن یا نه؟ توی این هوا چجوری می خوان به اینجا برسن. حمله توی سرشون بخوره. این واقعا شدنی نیست.
-اون چیه اونجا؟ چقدر هم بزرگه! یعنی شاهین ها هستن؟
-نه بابا اون خورشیده. داره علامت میده. ببین همه دارن جمع میشن. بیا بریم.
-باشه ولی من نمی تونم خلاف جهت این باد پرواز کنم.
-خودت رو نگه دار داره می بردمون.
-باید داد بزنیم تا بیان کمکمون وگرنه باد می بردمون.
-آهااای!کمک! آی داریم میریم کمک! یکی به ما کمک کنه!
تیزرو و تکرو فریاد می زدن ولی زوزه های باد چنان بلند بودن که صداشون به جایی نمی رسید. عاقبت زمانی که خسته و ناامید شده بودن خفاش ها و خورشید متوجه وضعیت خطرناکشون شدن و در1چشم به هم زدن جنگ دسته جمعیشون رو با باد برای پس گرفتن یار هاشون شروع کردن و چند لحظه بعد، خسته ولی پیروز همراه تیزرو و تکروی بی حال از خستگی به زیر شاخه های تاک بزرگ پناه بردن.
توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد. چیزی نگذشت که انگار تمام دنیا به جهنمی از سرما و زوزه باد و کمی بعد، تگرگ تبدیل شد. خفاش ها بی اراده توی دست باد به این طرف و اون طرف پرتاب می شدن. جهت رو دیگه نمی شد تشخیص داد. همدیگه رو گم کردن. بدون اینکه بفهمن کجا دارن میرن به جای اینکه به طرف بقیه پرواز کنن از هم و از منطقه دور و دور تر می شدن. هیچ کدوم نمی دونستن کجا هستن و هیچ کدوم نمی دونستن کجا دارن میرن. وحشتناک بود. وسط این هیاهوی جهنمی، صدایی که زوزه های باد و غرش های آسمون رو شکافت و تمام خفاش های دور و نزدیک رو متوجه خودش کرد. صدایی موزون، ظریف، رثا و بلند.
-آهای کجا هستید؟ هر کسی می شنوه بره به طرف صدا. این صدای فولوت تک پره.
تک پر از نگاه تکبال خفاش جالبی بود. مثل آب پاک، مثل ماه معصوم، مثل گل شکفته، مثل بارون مهربون و مثل تمام موجودات متعهد جهان دلواپس همه اون هایی که اسم رفیق روشون بود. تک پر با احساس ترین خفاشی بود که تکبال و حتی خفاش ها می شناختن. هنرمند و حسابی با ذوق بود. با چوب فولوت می ساخت و چه قشنگ می زد. جفتش لالا هم توی دسته خفاش های جنگل سرو با ظاهر آروم و معمولیش همه رو به اشتباه مینداخت چون پای عمل که می اومد وسط قهرمانی بود برای خودش. و حالا تک پر داشت با تمام قدرت و همه نفسش فولوت می زد. تک پر می زد تا گم شده ها رو از توفان پس بگیره و به دشمن های احتمالی بگه که جنگل سرو بیداره و آماده. خفاش ها که با شنیدن صدای فولوت تک پر از بین اونهمه سر و صدا جون گرفته و راه رو هم پیدا کرده بودن به هر بیچارگی که بود شروع کردن به جنگ با بادی که باید در جهت مخالفش پرواز می کردن تا به دستهشون برسن. بعضی ها که هم رو اتفاقی پیدا کرده بودن جمع شدن و در نتیجه قدرتشون بیشتر شد و راحت تر از پس باد بر اومدن و در راه برگشت دسته های کوچیک به هم بر می خوردن و بزرگ تر می شدن و…توفان کم کم به فولوت تک پر، به اتحاد خفاش ها و به پرواز های دسته جمعیشون می باخت. خفاش ها لحظاتی بعد می تونستن توی نور برق های شدید آسمون درخشش خورشید رو ببینن که چرخ می زد و گم شده ها رو با حرکت بال های درخشانش راهنمایی می کرد و تک مونده هایی که زورشون به توفان نمی رسید رو برمیداشت و با خودش به پناه شاخه ها می برد. ساعتی بعد، توفان به اوج خودش رسیده بود ولی خفاش ها همهشون بدون حتی1غیبت دور هم جمع شده و زیر شاخه ها پناه گرفته بودن. تک پر همچنان می زد تا اگر کرکس و دستهش در حال برگشت بودن و اون ها هم مثل خودشون گرفتار توفان شدن بتونن صدا رو بشنون و راه رو پیدا کنن. سیاهی انگار همه جهان رو قورت داده بود. چشم چشم رو نمی دید. خفاش ها همه دور هم جمع شده بودن و تک پر همچنان فولوت می زد. از اون فاصله2قدمی رو هم نمی شد دید. تکبال گوش به فولوت تک پر و بین خورشید و مشکی از غرش های رعد و بارش تگرگ و زوزه های بادی که درخت ها رو مثل چوب های خشک تاب می داد و سرمای حاصل از ترس غیبت کرکس بی صدا می لرزید. توفان همچنان با تمام قدرت می تاخت. خفاش ها به محض اینکه تونستن به خودشون مسلط بشن و موقعیت رو درک کنن خیلی سریع هماهنگیشون رو دوباره به دست آوردن و تحت فرماندهی خورشید بدون اینکه پرواز کنن زیر شاخه های تاک پخش شدن و بعضی هاشون هم به همین ترتیب به زیر شاخه های درخت های دیگه خزیدن و بلاخره تمامشون لای شاخه های درخت های اطراف طوری پناه گرفتن که اگر لازم شد بتونن تا جای ممکن به اوضاع مسلط باشن. تک پر همچنان می زد و می زد. توفان انگار داشت شب رو هم منفجر می کرد. مثل روح خبیسی که قصد داره آخرین و تنها حصار نگه دارندهش رو نابود کنه و خدا می دونست بعدش به چی تبدیل بشه. خفاش ها هر چند لحظه1بار با علامت مخصوص اعلام امنیت به هم می فهموندن که اوضاع همچنان امنه و خطری نیست. ولی این وضع تا صبح دوام نیاورد.
-خوشبین!ما نمی بینیمت. کجا هستی؟
-من اینجام تکرو. درست2تا شاخه دور تر از شما. صدام می رسه؟
-آره می رسه ولی خودت دیده نمیشی.
-بذار نشم. من هم نمی بینمت. تیزرو باهاته؟
-آره خوشبین من اینجام. ولی یکی بهم بگه توی این قیامت که ما حتی بغلدستمون رو نمی بینیم چطور می تونیم خطر رو اگر پیش بیاد تشخیص بدیم؟
-خطر همیشه مدل خاص خودش رو داره. میشه تشخیصش داد.
-آخه چجوری؟
-بذار هر زمان پیش اومد بهت میگم.
-شما2تا دیوونه اید. خوشبین تو هم خلی ها! خطر چیه؟ معلومه که پیش نمیاد. این مراقبت های ما فقط واسه احتیاط…
-هیس! گوش بدید!
-تیزرو بس کن دیگه. الان وقته شیطونیه؟
-نه خوشبین جدی میگم گوش بدید.
خوشبین و تکرو گوش کردن. جز قیامت توفان هیچ صدایی نبود. اگر هم بود شنیده نمی شد. این رو به تیزرو گفتن.
-تیزرو اینهمه نگران نباش. حتما صدای باد بوده.
-هیچی نگو تکرو.
-شما2تا!چی شده که من نفهمیدم؟
-خوشبین!به نظرم…
تکرو از جا پرید و با آروم ترین صدایی که می شد به گوش مخاطب هاش برسه گفت:
-ساکت باشید و گوش بدید!
لحظه ای مکث.
– 1چیزی داره پایین این شاخه ها و درست پشت سرمون راه میره.
در کمتر از1ثانیه اتفاق افتاد. خوشبین و تیزرو گوش کردن و هر2در1لحظه همراه تکرو از جا پریدن و3تایی با تمام قدرت علامت خطر رو جیغ کشیدن.
غوغای غریبی که بعدش به پا شد فقط می تونست1کابوس ترسناک باشه. درگیری در1لحظه شروع شد و بلافاصله به اوجش رسید. خفاش ها مهلت نداشتن بفهمن اون موجودات کی و چطور توی این جهنم سیاه خودشون رو رسونده بودن. فقط می زدن و دیگه هیچ. خورشید رو نمی شد توی اون هنگامه از دید پنهان کرد. برق لحظه به لحظه می زد و خورشید انگار از همیشه درخشان تر دیده می شد و کاریش هم نمی شد کرد. اگر فقط چند لحظه زودتر فهمیده بودن می شد1کاریش کرد. خورشید می شد جایی پناه بگیره ولی این1شبیخون واقعی بود و خفاش ها درست و حسابی غافلگیر شدن. درست نمی دونستن باقی یار هاشون در چه وضعیتی هستن و فرصت هم نداشتن که بدونن. مشکی و تیزبین سعی می کردن خورشید رو متقاعدش کنن که از معرکه در بره و موفق نمی شدن. تکبال داشت از شدت ترس سکته می زد ولی…با ضربه ای که نفهمید از کجا اومد و بهش خورد مثل پر کاه پرت شد1طرف. چیزی نمی دید و جز سر و صدا های گنگ هیچی نمی شنید. باید1کاری می کرد. هر کاری. در1لحظه صدای عجیبی همراه رعد وحشتناک شنیده شد و بعد انگار تمام سر و صدا ها از جایی که تکبال پیش از پرت شدنش خورشید رو اونجا دیده بود می اومد. تکبال دیگه فرصت نداشت بترسه. باید کمک می کرد. باید خورشید رو نجات می داد وگرنه…فکری مثل برق از سرش گذشت. با تمام توانش و با معصوم ترین و درمونده ترین صداش جیغ کشید:
-خورشیییییید!کمک!
هنوز صداش وسط باد می پیچید که دستی قوی توی هوا گرفتش.
-تکی!چیزی نیست گرفتمت.
تکبال با حالتی به شدت متشنج خودش رو انداخت توی بغل خورشید و بدون کنترل شروع کرد به جیغ کشیدن.
-خورشید!خورشید می ترسم خورشید! کرکس! کجایی بیا! کرکس! بیا می ترسم. می ترسم کرکس! می ترسم بیا می ترسم.
-آروم باش تکی! تکی! اه خفه شو بچه!
ولی تکبال خیال نداشت خفه بشه.
-بریم از اینجا بریم می ترسم. می ترسم بریم پیش کرکس. بریم می ترسم. من کرکس رو می خوام…
خورشید در حالی که از شدت حرص تقریبا به همون شدت تکبال می لرزید هوار زد:
-بسیار خوب جونور بی خاصیت عوضی! می برمت بالای سکویا. ولی اون بالا باید تنها بشینی و خفه شی. حالا صدات رو ببر داریم میریم.
خورشید در حال گفتن این حرف ها با یکی از بال هاش ضربه ای محکم به شاهین بزرگی که از سمت چپ به طرفش شیرجه زد کوبید و پرتش کرد عقب. تکبال ایندفعه دیگه با وحشتی حقیقی جیغ کشید ولی خورشید بی اعتنا به خطری که هنوز از سرش نگذشته بود پرواز کرد و با نهایت سرعت به طرف بالای سکویا پرید در حالی که چندتا سیاهی بزرگ از فاصله دور سعی در تعقیبش داشتن و به خاطر باد و تگرگ و ارتفاع بهش نمی رسیدن. تکبال هنوز گریه می کرد و خورشید بی اندازه عصبانی بود. بلاخره به بالای سکویا رسیدن. خورشید با حرص ضربه ای خیلی محکم به در لونه کرکس کوبید. در باز شد و خورشید خودش و تکبال رو پرت کرد داخل.
-بسیار خوب این هم جای امن. حالا همینجا بمون. از اینجا جم نمی خوری تا ماجرا تموم بشه. خودم میام می برمت پایین. لعنتی دیگه جات امنه خفه شو دیگه!
خورشید این ها رو گفت و تکبال رو با حرص پرتش کرد روی همون بستر پر. بعدش هم پرید که بره بیرون و به بقیه که در حال جنگ بودن ملحق بشه. تکبال مثل برق از جا پرید و داد زد:
-خورشید پشت سرته!
خورشید بدون هیچ فکری به طرف در چرخید و…ضربه تکبال چنان سریع و چنان محکم بود که حتی خودش هم فرصت نکرد کمی شدت ضربش رو بگیره. سر در نمیاورد چطور تونسته بود همچین ضربه ای بزنه. خورشید که نفهمیده بود از کجا خورده حتی مهلت حیرت رو هم پیدا نکرد.
-آآآخخخ سرم!
تکبال لحظه ای وحشتزده بالای سر خورشید که بی حرکت کف لونه ولو شده بود ایستاد و تماشا کرد.
-معذرت می خوام خورشید ولی تو واقعا هیچ چاره دیگه ای برام نذاشتی.
در با چنان شدتی باز شد که تکبال بی اختیار از جا پرید و بدون تفکر به طرف مهاجم خیز برداشت بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه.
-آخ وای سوختم! نه فسقلی نکن! این کار رو نکن منم مشکی.
هیچ کدوم وقت نداشتن تعجب کنن. تکبال از دیدن مشکی و مشکی از دیدن خورشید بی هوش و بدتر از اون، تکبال ضعیف و بی پرواز و بی دست و پا که معلوم نبود چجوری نزدیک بود آتیشش بزنه و خشکش کنه.
-مشکی!وای ببخشید! نفهمیدم تویی. چیزیت نشد؟
-نمی دونم به نظرم خون توی رگ هام برعکس چرخید. ولش کن الان که زنده ام. چی به سر خورشید اومده فسقلی؟
-من زدم توی سرش. آخه می خواست بیاد پایین.
-کار خوبی کردی! دیدم نیستید اومدم ببینم اینجا چی شده. خورشید اینجا جاش امنه. خودت هم همینجا بمون و از هیچی نترس. من باید برم ولی برمیگردم.
مشکی این ها رو در حال رفتن و با نهایت عجله می گفت.
-برو مشکی اصلا دلواپس این بالا نباش. من نمی ترسم خورشید هم بیدار بشو نیست.
-ممنونیم فسقلی. اینطوری خیالمون راحت تره.
-برو مشکی فقط برو نذار برسن این بالا.
-مطمئن باش.
مشکی این ها رو گفته نگفته تقریبا خودش رو از بالای سکویا پرت کرد پایین. تکبال نفس عمیقی کشید و با چهره ای که هیچ نشونی از اون کبوتر وحشتزده و متشنج چند لحظه پیش درش نبود از لونه کرکس زد بیرون و روی شاخه مقابل در ایستاد. تمام تمرکزش رو داد به چشم هاش تا ببینه و کم و بیش می دید. سیاهی هایی رو می دید که توی هم می لولیدن و به شدت درگیر بودن. می دید که بعضی هاشون که بزرگ تر بودن به هر قیمتی بود می خواستن از سد کوچیک تر ها که بیشتر هم بودن رد بشن و به طرف سکویا بیان. می دید که توفان و باد و تگرگ هم طرفدار مهاجم هاست و می دید که خفاش ها توی دست باد و زیر تگرگ به سبکی علف های خشک به این طرف و اون طرف پرتاب میشن. اگر اینطوری پیش می رفت نتیجه فاجعه بار بود. تکبال با این فکر حس کرد تمام پر هاش سیخ شدن. ولی این حس نبود. واقعا داشت1اتفاقی می افتاد! تکبال نمی فهمید چی داره میشه فقط مطمئن بود که باید این حمله که لحظه به لحظه شدید تر می شد رو دفعش می کرد. ولی چجوری؟ باید1راهی باشه. راهی که بشه از این بالا به مهاجمین شلیک کرد. شلیک! ولی با چی؟ با هرچی که در دسترس باشه. دونه های تگرگ، خورده های چوب، ولی خورده چوب از کجا باید بیاد؟ از این شاخه بزرگ و خشکیده کنار لونه که کرکس همیشه می گفت می خواد ببردش و از مزاحمتش خلاص بشه. باد انگار از سر عمد هم جهت با مهاجمین می وزید و انگار هلشون می داد تا راحت تر از خفاش های در حال تار و مار شدن رد بشن. تکبال با تمام وجود خواهان قدرت بیشتر بود تا بتونه اون شاخه کلفت رو بشکنه ولی اون فقط1کبوتر بود. کبوتری که داشت پیشروی دشمن رو به طرف خودش و خورشید تماشا می کرد و باید می جنبید. باید تمام سعیش رو می کرد تا جلوشون رو بگیره. شاخه رو2دستی چسبید. چقدر دلش می خواست قدرت خورد کردن و پاشیدنش به طرف دشمن رو داشت! می خواست! می خواست!بی نهایت. حس کرد دست هاش از شدت فشاری که به شاخه میاورد گرم و گرم تر میشن. باز هم گرم تر. داغ!
صدای باد و صدای رعد و صدای جنگ توی گوشش می پیچید و تکبال تمام تمرکزش روی شاخه و روی هدفی بود که درست در مقابلش و پایین تر از خودش بود و داشت بالا و بالاتر می اومد. شاخه سفت، کلفت و محکم بود و…از اون پایین بالای سکویا دیده نمی شد و زمانی که خفاش ها صدای جیغ ناآشنایی رو شنیدن که بهشون هشدار عقبنشینی می داد مهلتی برای فهمیدن ماجرا نبود چون بلافاصله صدای وحشتناکی شنیده شد و در1عان بارون خورده چوب های تیز به ذخامت و طول پر های بلند بود که مثل بلای جهنم بی وقفه و سیلوار از بالای سکویا به طرف میدون جنگی که داشت بالاتر می اومد شلیک شد. تیزرو ذخم برداشت و چندتای دیگه هم همینطور ولی بلافاصله تونستن با کمک بقیه خودشون رو از مسیر آتیشبار در ببرن اما شاهین ها اینهمه خوش شانس نبودن. بارون خورده چوب های تیز با چنان شدتی می بارید که تمام خفاش ها رو فراری داد و شاهین ها رو سردرگم کرد. و این سردرگمی زمانی به ترس حقیقی تبدیل شد که توی نور1برق شدید دیدن که اون چوب ها به خاطر شدت ضربه پرتابشون و تیزی نوک هاشون به هر جا می خوردن تا بیخ فرو می رفتن و دیدن که2تا از نفراتشون پوشیده از تیر های چوبی و غرق خون از بالا به پایین و به قلب تاریکی سقوط می کردن در حالی که به چیزی مثل جوجه تیغی های صلاخی شده شبیه شده بودن. زیاد طول نکشید که مهاجمین عقب نشستن و زیاد طول نکشید که صدای فولوت تک پر دوباره بلند شد. جنگ همچنان در جریان بود و بارون تیر های چوبی روی سر هر کسی که از1حدی به بالای سکویا نزدیک تر می شد می باریدن و زیاد طول نکشید که جنگ به نفع خفاش ها مغلوبه شد و شاهین ها که حالا چندتا کمتر شده بودن به سرعت عقب نشستن و توی باد و بوران و سیاهی پخش و گم شدن و تک پر این وسط برای چی فولوت می زد؟! کسی نمی دونست. هیچ کس جز مشکی که توی اون قیامت یادش مونده بود این مدل فولوت زدن علامت دیده شدن حضور کرکسه. مشکی فهمید و هوار کشید. بقیه هم فهمیدن و نعره های پیروزمندانه دسته جمعیشون ایندفعه دیگه واقعا توفان رو مغلوب کرد. لحظه ای بعد، همه دیدن و فهمیدن. کرکس نزدیک منطقه سکویا بود و کلاغ ها هم همراهش بودن.
چیزی به صبح نمونده بود. کرکس و کلاغ ها و خفاش ها و همه و همه بعد از هلهله های دسته جمعی که به احتمال قریب به یقین تمام جنگل رو لرزونده بود زیر شاخه های تاک بزرگ جمع شده و مست پیروزی خفاش ها به شاهین های مهاجم و بازگشت کرکس و شنیدن خبر موفقیت کرکس توی دشت توی هم می لولیدن. کلاغ ها به طرز کشنده ای خسته بودن ولی شادی مانع بریدنشون می شد. از خفاش ها هم تیزرو و10-12تای دیگه بد زخمی شده بودن ولی زخم هاشون کشنده نبود بنا بر این مانع حضورشون در جمع نمی شد. خورشید رو به هوش آورده بودن که بعد از دوا و درمون زخم زخمی ها در حالی که مثل خوابزده ها گیج می خورد رو به روی کرکس تقریبا از حال رفته بود.
-نمی دونستم درمان گری هم می دونی خورشید! این حرف نداره. چرا زودتر نگفتی؟ تو امشب1لیست کامل از هنر هات به من میدی تا ببینم دیگه چه داشته های به درد خوری در تو هست که به کار میاد و ازشون بی خبریم.
فضا از صدای خنده ها منفجر شد. خورشید پشت چشمی واسه کرکس نازک کرد که باعث شد سرش به شدت درد بگیره و تمام دنیا دور سرش بچرخه. کرکس با مهربونی گرفتش که نیفته و همراه بقیه خندید.
-خوب دیگه بسه. اینهمه سر و صدا نکنید الان تمام جنگل از دست شما ها بیدار شدن.
-تقصیر ما نبود کرکس. اون ها از دست توفان و شاهین ها بیدار شدن.
-راست میگه. کرکس نبودی ببینی چه داستانی داشتیم.
-آره آره افتضاح بود.
…
-آروم باشید. نتیجهش که بد نبود. حالا یکیتون، تعکید می کنم، فقط یکیتون خبر ها رو خلاصه بهم بده.
-اول تو کرکس! اول تو.
سر و صدا دوباره رفت آسمون.
-خوب خوب باشه اول من. توی دشت همه چیز به حالت عادی و کاملا امن برگشته. مارها کاملا از اونجا پاک شدن، دشتی ها امشب راحت خوابیدن و از حالا همیشه راحت می خوابن، ما چندتا ذخمی داشتیم ولی بدون تلفات، و دیگه؟ دیگه نوبت شما هاست.
خوشبین از وسط همهمه شادی که هر لحظه می رفت به هلهله تبدیل بشه به حرف اومد.
-بعد از رفتن تو3تا عقاب اومدن و بهمون در مورد شاهین های تکمار هشدار دادن و خبر قصد شبیخونشون رو بهمون رسوندن. ما منتظرشون بودیم تا اینکه امشب بلاخره حمله کردن. حسابی غافلگیر شدیم ولی حسابی بیچاره شدن. خورشید هم حسابی سنگ تموم گذاشت و باید صبح بشه تا بریم پایین و ببینیم روی زمین چه خبره. خورشید فسقلی رو از معرکه برد و از بالای سکویا با خورده چوب تیر بارونشون کرد.
خوشبختانه هیچ کس نگاه بسیار متعجب خورشید رو ندید که با چشم های از حدقه بیرون زده به جمعیت و به خودش و آخر سر هم به تکبال خیره شد. تکبال که لا به لای دست ها و پر های کرکس ناپدید شده و فقط1سر و2تا چشم ازش پیدا بود بعد از حرکت خیلی آروم و نامحسوس سر خودش رو جمع کرد و قیافهش ترسیم کاملی از سکوت شد. سکوتی معصوم و مهرآمیز. درست همون سکوت مظلوم1کبوتر.
کرکس در حالی که بی توجه به نگاه های آگاه اطرافش تکبال رو با حالتی نه چندان آروم نوازش می کرد، با رضایت همه رو از نظر گذروند و با نگاهی بسیار قدرشناس به خورشید نظر انداخت.
-پس فسقلی من پیش تو بود! تو درش بردی! ممنونم ازت خورشید! خیلی ممنونم ازت! و اون تیر بارون، کار تو حرف نداشت. مثل همیشه. شما ها هم همینطور.
لحظه ای همهمه و بعد،
-خوب، دیگه چه خبر؟
این بار تکرو بود که صدای شادش همهمه رو شکست.
-دیگه خبر ها پیش تک پره.
تک پر آروم خندید و لالا خودش رو در پناه شونه های جفتش جمع کرد و با خوش اخلاقی برای تکرو خط و نشون کشید.
-خوب تک پر! بگو ببینم جریان چیه؟
تک پر فقط لبخندی شاید خجول ولی با تمام وجود شاد به کرکس زد و هیچی نگفت.
-خوب بگید ببینم چی شده؟ خیلی می خوام بدونم. ماجرا چیه؟
خورشید به حرف اومد.
-تک پر داره پدر میشه. لالا بارداره.
لالا با شرمی شاد زیر بال های تک پر پناه گرفت و زیر همهمه های غرق خنده آروم همراه تک پر خندید.
-عجب! این خیلی خوبه! بهت تبریک میگم تک پر! به تو هم همینطور لالا. واسه چی رفتی اون زیر؟ بیا بیرون ببینمت.
لالا با همون شرم شاد از زیر بال های تک پر خزید بیرون. کرکس دست روی شونه های هر2تاشون گذاشت و بهشون خندید.
-تک پر!بیشتر مواظبش باش. جفت باردار رو که وسط جنگ نمی برن. اون هم توی این هوا.
-کرکس باور کن من بهش گفتم ولی گوش نداد.
هی لالا!جفتت زیادی مهربونه. وگرنه به این سادگی نمی شد فرمانش رو نشنیده بگیری.
لالا فقط لبخند زد. تک پر بال هاش رو دور شونه های جفتش حلقه کرد.
-شاید به این خاطره که من بهش فرمان نمیدم. ازش می خوام. اون هم گوش نمیده.
همه زدن زیر خنده. لالا با نگاهی که آشکارا محبت و قدرشناسی ازش می بارید به تک پر خیره شد و همین واسه تک پر کافی بود. کرکس دوباره زد زیر خنده.
-خوب خوب خوب بسه دیگه اگر بیشتر طول بکشه احتمال داره تک پر به شدت لازم داشته باشه که با جفتش بره1جایی تنها باشن و کمی صحبت کنن.
فضای اطراف تاک مثل توپ از شلیک خنده ها ترکید. لالا در حالی که داغ از خجالت به شدت می خندید زیر بال های تک پر پنهان شد و تک پر نگاهی به جمعی که از شدت خنده روی هم غلت می زدن انداخت و با صدایی که از شدت خنده شکسته شنیده می شد داد زد:
-مرض! به چی می خندید؟ چیه تا حالا جفت ندیدید؟
شلیک خنده بود که دوباره رفت هوا. خورشید که هنوز سر گیجه رهاش نکرده بود از این فرصت بهره گرفت و نگاهی چپ به تکبال پروند و با عصبانیت لبخند معصومی از تکبال دریافت کرد.
-خوب دیگه بسه. این توفان که دست بردار نیست. برای هر کاری باید منتظر صبح بمونیم. حالا برید و استراحت کنید. دلتون هم اگر نمی خواد همینجا بمونید تا جونتون بالا بیاد. ولی من خسته ام. شب همگی به خیر!.
کرکس وسط خنده و هیاهوی بقیه تکبال رو بغل کرد و پرید. خورشید با نگاهی خسته ولی نگران به مسیر حرکتش خیره شد ولی کرکس بی اعتنا رفت بالا و روی نوک سکویا مستقیم وارد لونهش شد و در رو پشت سرش بست.
کسی جز خورشید لرزش تکبال رو ندید. کسی هم خیالش نبود. خورشید مثل کسی که با زنجیر آتیشی بستنش لحظه ای به خودش پیچید و سکوت کرد.
بالای سکویا کرکس لحظه ای تکبال رو رها کرد و به طرف دریچه ای رفت که اون شاخه مزاحم از جلوی دیدش کنار رفته بود. با رضایت نگاهی به هوای توفانی بیرون انداخت و خندید.
-آفرین خورشید! هرچند مغزش ایراد داره ولی ایندفعه اتصالیش خیلی به درد خورد!بعد با همون رضایت برگشت و به تکبال نظر انداخت. تکبال چنان می لرزید که انگار وسط یخ گذاشته بودنش.
-چی شده فسقلی؟
-سرده. سردمه.
-واسه چی؟ سرما به چه جراتی در جسم تو ابراز وجود می کنه؟ جسمی که مالکش من هستم؟ همین الان به حسابش می رسم.
تکبال فقط تماشا می کرد. کرکس با قدم های سنگین بهش نزدیک شد. تکبال بی اختیار کشید عقب و کنج دیوار جمع شد. کرکس در حالی که می خندید بی توجه به وحشتی که داشت تکبال رو توی دیوار فرو می برد به طرفش رفت و بی اعتنا به مقاومت بی اختیارش محکم بغلش کرد.
-از دست من در میری عشق من؟ نمیری. تو جایی نمیری جز اینجا. درست همینجا. از دست هرچی می خوایی در بری باید بری همینجا که الان هستی. توی بغل خودم.
تکبال حس کرد الانه که خون توی رگ هاش از گردش بایسته. می دید که تلاشش کاملا بی فایده هست و با وجود مقاومتی که تمام توانش رو می گرفت، به چه سرعتی به طرف اون بستر پر وحشتناک میره.
-یکی نجاتم بده!.
تکبال نفهمید این فریاد ذهنش رو چند بار زمزمه کرد. کرکس زد زیر خنده. قاهقاه خندید و خندید.
-نجات تو خودم هستم فسقلی. کبوتر خودم. بیا خودم نجاتت میدم.
کرکس1دفعه دستش رو برد بالا و تکبال بی اراده از جا پرید که فرار کنه ولی کرکس برای نگهداشتنش به هیچ عنوان به2تا دستش احتیاج نداشت. لحظه ای پیش از اینکه تکبال واقعا از وحشت سکته کنه چیزی توی دست کرکس انگار از هم پاشید و تکبال از لای پر های کرکس دید که انگار1عالمه برف گرم و نرم و رنگی از توی دست کرکس ریخت روی سرش و تمام پر هاش رو پر از رنگ های درخشان و قشنگ کرد. لحظه ای مات به این صحنه خیره شد.
-چه بوی خوبی!
پر های تکبال، دست های کرکس، تمام لونه، همه پر شده بود از عطری که برای تکبال بسیار خوشآیند و بسیار ناشناس بود. تکبال کبوترانه خندید. تمام ترس ها رفتن و فراموش شدن. لای پر های کرکس لولید و بلند خندید. تمام دنیا انگار از پر بود. پر های کرکس، پر های خودش، پر های بستری که همراه کرکس داخلش ولو شده بود. صدایی آشنا، عمیق، مهربون.
-دلم خیلی واسهت تنگ شده بود فسقلیِ خودم.
شب، توفان، خستگی، جنگ، دنیا، همه محو شدن. توی لونه کرکس بیرون از اون بستر پر هیچی نبود. بیرون از لونه کرکس، پشت در های بسته، شب بود و توفان، سرما بود و سیاهی، تیرگی بود و خورشید.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنجشنبه 22 آبان 1393 ساعت 00:05
سلام. خیلی قشنگ بود خیلی.
مخصوصاً این که کم نبود و فکر کنم یکی از طولانی ترین نوشته های شما بود.
صحنه تک پر و لالا رو خیلی خوب توصیف کردید. خیلی خندیدم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله این یکی زیادی زیاد بود. تک پر و لالا به نظرم2تا نمونه از موجودات خوب خدا هستن. کاش تمام خوب های خدا شاد باشن.
ایام به کام.
تکبال40
بعد از نیمه روز، منطقه سکویا.
-خورشید! دیگه بسه نفسم بالا نمیاد.
-بی خود بالا نمیاد. بجنب بچه تا کرکس نرسیده باید تو اندازه1ماه پیش بری.
-آخه چرا اون نباید بدونه؟ مگه ما چیکار می کنیم؟ ورزیده شدن مگه چشه؟
-هیچیش نیست ولی تو اینطوری تواناتر میشی. توی همه چیز. و خوشت بیاد یا خوشت نیاد کرکس این رو نمی خواد. ببین تکی اینطوری واسه من گارد نگیر بذار حرف بزنم بعدش هرچی خواستی کن. تکی کرکس خیلی مثبته. همه جا و در همه مورد. همون طور که همه ما دیدیم و همیشه داریم می بینیم. کرکس واقعا مثبت ترین موجود از تیره خودشه که من و خیلی های دیگه تا به حال شناختیم. نشون به این نشونی که همین الان رفته کمک1سری موجود ناشناس که توی دل شب اومدن و ازش کمک خواستن. کرکس رفت بدون اینکه1لحظه فکر کنه شاید این ها فریبش داده باشن و این طله باشه. درسته که من اصرار کردم بره ولی خودت می دونی کرکس اگر نخواد کاری رو انجام بده تمام عوامل هستی هم نمی تونن مجبورش کنن. پس خودش خواست به داد اون ها برسه و رفت. بیخیال اینکه اون ها اصلا توی قلمرو خودش نبودن و خیلی هم دور بودن و اصلا اگر تکمار اونجا رو واسه تاخت و تاز خودش باز تر می دید چه بسا که دست از سر منطقه کرکس بر می داشت و می رفت و کرکس بی دردسر پیروز می شد. کرکس تمام این ها رو می دونست و با این حال رفت کمک دشتی ها. این ها همه نشون میدن که کرکس واقعا مثبته. من می دونم و همه می دونن. ولی تکی! کرکس با وجود تمام این ها که گفتم و با وجود تمام مثبت هاش که من نشمردم، برای جفتش که تو باشی متفاوته. کرکس توانا نمی خوادت. کرکس هرچی ضعیف تر ترجیحت میده. ضعیف و بی دست و پا و عاجز. کرکس همیشه واسه همه اطرافش حامی بوده و به هر دلیلی که خودش داره ترجیح میده تو کاملا زیر پرچمش باشی بدون اینکه بتونی حتی خودت رو جمع کنی. روی همین اصل هم به شدت با قوی تر شدنت می جنگه و در نتیجه با من که اصرار می کنم این اتفاق بی افته می جنگه و اگر لازم باشه با تمام جهان هم می جنگه. تکی کرکس می خوادت خیلی هم زیاد می خوادت ولی به مدل خودش. اگر من بخوام زیاد رو در روی تمایلش مقاومت کنم دیگه نمی بینمت. می فهمی؟ تکی این ها رو بفهم و اینهمه ناآگاه نباش.
تکبال که اول کار آماده جنگ شده بود حالا با این جمله آخر خورشید خلع سلاح شد و عقب کشید.
-ولی آخه چرا؟ چرا باید کسی رو که دوستش داریم یا میگیم دوستش داریم ضعیف بخواییم؟ من نمی فهمم خورشید. اینکه همراه ما هرچی تواناتر کنارمون باشه عالیه. من که حس می کنم اون طوری خیلی بهتره. اصلا نمی تونم تصور کنم جای کرکس باشم و واسه همیشه همراهم یا جفتم رو جمع و جورش کنم و کولش کنم و بغلش کنم و خلاصه جاش زندگی کنم. این غیر قابل تحمله. بلاخره زنده باید1اثری از زنده بودنش بهم بده که از همراهیش حس مثبتی داشته باشم.
خورشید حالت مضحکی به خودش گرفت که کمی شبیه خنده بود. خنده ای به شدت آمیخته با چاشنی تلخی، تمسخر و خشم.
-خوب این زنده که تو گفتی زمانی که باید زنده باشه زنده هست. جرات نمی کنه که نباشه. اگر هم دلش نخواد کرکس بلده چه معامله ای کنه که طرف حسابی زنده بشه. اونقدر زنده باشه که تمام اعضای ریز و درشتش از شدت زنده بودن بجنبن و1دقیقه متوقف نشن. واسه دفاع از این زنده بودن که گفتی این جنبش لازمه. می فهمی مگه نه؟ تو نفهم دیوونه می فهمی مگه نه؟ تویی که این دردسر رو2دستی و با رضایت کامل بغل کردی الان دیگه حرف هام رو می فهمی مگه نه؟
خورشید انگار اختیار صداش رو که بلند و بلند تر شد و آخرش به هوار رسید از دست داد و زمانی که نگاهش به تکبال افتاد1دفعه متوقف شد. تکبال با نگاهی آگاه و ترسخورده به گوشه ای خیره مونده بود و می لرزید. ترسش از هوار خورشید نبود. کاملا می شد فهمید که الان اونجا نیست. نگاهش و تمام ذهنش جای دیگه ای بود، چیز دیگه ای می دید و در زمان دیگه ای سیر می کرد. خورشید حس کرد چیزی به سنگینی سنگ توی قلبش فشرده شد و نفسش رو گرفت.
-بسیار خوب!. خیال نمی کنم با تمام این ها تو پشیمون باشی از غلطی که کردی. اینقدر احمقی که هنوز باید کلی اصرارت کنم تا اجازه بدی واقعیت رو بهت بگم. ولی دیگه تموم شده. الان هم زمانش نیست این چیز ها رو بگیم. فقط تو لطف کن چفت زبونت رو نگه دار و بهش چیزی نگو. بهش نگو چی ها بهت گفتم. بهش نگو ما2تا چیکار می کنیم. تکی! من ازش نمی ترسم. ولی اگر این دفعه ببردت1جای نامشخص دیگه واقعا مطمئن نیستم نظرش عوض بشه. می فهمی؟
تکبال می فهمید. به هیچ عنوان دلش نمی خواست داستان3روز اول جفت شدنش با کرکس تکرار بشه. یادش اومد زمانی که کرکس بهش می گفت اگر صلاح ببینه برای همیشه جدا از بقیه و فقط برای خودش نگهش می داره قلبش داشت می ترکید. دلش تنگ می شد. واسه خورشید، واسه فاخته، واسه همه. و یادش اومد زمانی که این ها رو به کرکس گفته بود کرکس در تصمیمش جدی تر شد و گفت که…تکبال دلش نمی خواست باقیش رو به یاد بیاره. اشک توی چشم های خستهش جمع شد.
-تکی! الان که طوری نشده. من گفتم تا تو آگاه باشی. ببین! همه چیز درسته. تو اینجایی، کرکس هم موافقه. فقط تو1خورده عاقل تر باش و1خورده زبونت رو نگه دار. همه چیز رو که نباید بگی. و دیگه هیچ دردسری نیست. دسته کم از این طرف نیست. باقیش رو هم1راهی واسهش یا هست یا نیست. دیگه گریه نکن. بهت گفته بودم بدم میاد از آخ و واخ و آه و ناله. جمع کن خودت رو!
تکبال با این فرمان قاطع آخری که اصلا با لحن آروم تسلا های خورشید جور نبود خواه ناخواه گریهش متوقف شد.
-اینطوری بهتر شد. حالا اگر آماده ای بریم.
-خورشید! میشه1کمی دیگه اینجا بشینیم؟
-خورشید به تکبال نگاه کرد و فهمید که ماجرا خستگی نیست. تکبال حرف داشت.
-بسیار خوب! ولی نه خیلی.
-باشه. فقط1کمی. میگم خورشید! حالا که نشستیم من بعضی چیز ها رو هیچ مدلی نمی تونم بفهمم. گفتم شاید تو بتونی کمک کنی. یعنی واسهم1کوچولو توضیح بدی.
-خوب بله شاید بتونم. بگو ببینم چی هستن این چیز ها؟
-خورشید ورزیده شدن جسم خوبه. احساس بهتری به صاحبش میده و به نظرم خیلی جا ها هم1طور هایی انگار کمک می کنه که از پس بعضی چیز ها راحت تر بر بیاییم. ولی…میگم که…تو اون شب1چیز هایی بهم گفته بودی. در مورد اینکه من1کارهایی ازم بر میاد. گفته بودی یادم میدی ازشون استفاده کنم. اون ها راست بودن؟
خورشید نه مهربون و نه عصبانی با همون خونسردی تلخ همیشگی جواب داد:
-بله که راست بودن. هنوز هم سر حرفم هستم. پس خیال کردی برای چی اینهمه بهت میگم کرکس رو داخل داستان های خودم و خودت نکن.
-پس چرا شروع نمی کنیم؟ کی یادم میدی؟
-عجب! تکی! جونور بدجنس شیطون! می خوایی زودتر ازش سر در بیاری تا به کارش بگیری درسته؟
-نه نه اصلا. من خوب. من اصلا…
-خوب خوب دارم می بینم. از اون لبخندت که می خوایی قورتش بدی و از گلوت پایین نمیره معلومه. وروجک پدرسوخته! خودت رو خفه نکن بخند. ایرادی نداره بخند.
تکبال با چیزی شبیه خجالتی شیطنت آمیز خندید. خورشید هم شاید چهرهش به ته لبخندی به کم رنگی خیال روشن شد یا نشد.
-تکی! تعلیم تو شروع شده. واسه تسلط بر درونت اول باید به جسمت مسلط باشی. تو باید بتونی در مواقع متفاوت خودت رو یعنی جسمت رو نه کاملا بلکه کم و بیش اداره کنی تا بتونی به توانایی های خاص و منحصر به فردت مسلط بشی. هرچی ورزیده تر، توانا تر و آماده تر باشی در اون مرحله هم موفق تری.
-خورشید عصبانی نشو ولی من خیلی نمی فهمم.
-خوب ایرادی نداره یواش یواش می فهمی. ولی بذار1درس شفاهی دیگه هم جز اون2تا که شب اول ازم گرفتی بهت بدم. هرگز از این داشته عجیبت به عنوان1سلاح شخصی برای جنگ با مشکلات معمولی زندگیت استفاده نکن. شاید به ظاهر چیز خیلی خوبی باشه ولی در دراز مدت می بینی که اثرش اصلا اون چیزی که باید باشه نیست. تکی! زندگی تو و زندگی من زندگی1پرنده معمولیه بین باقیپرنده هایی که همه مثل هم هستن و شبیه ما نیستن. توی زندگی معمولی باید معمولی باشی. مشکلاتت رو از راه های معمولی حل کنی و اگر حل نشد باید مثل همه درد های مشابه بقیه رو همون طوری که اون ها تحملشون می کنن از راه های معمولی تحمل کنی و حتی درد بکشی مثل همه. اگر جز این باشه گرفتار همون داستان تفاوتی میشی که اون شب برات گفتم و این یکی از کوچیک ترین دردسر هات خواهد بود.
-ولی خورشید چرا نباید مشکلاتمون رو حل کنیم؟ بقیه این کار رو نمی کنن چون توانش رو ندارن. ما که می تونیم چرا باید تحمل کنیم؟
-چون گاهی باید چیزی روی دوشت سنگینی کنه تا بدونی زنده هستی. زنده ای مثل باقی زنده ها. اگر شبیه های تو و من بیشتر بودن و مثلا1جایی برای ما بود و همه شبیه هامون می رفتیم اونجا و اطرافیانمون مثل خودمون بودن این که تو میگی کاملا درست بود. ولی تکی! ما بین این موجودات تک هستیم. درد ها و مشکلاتمون هم باید تا حد امکان شبیه این ها باشه وگرنه دیگه از اون ها نیستیم.
تکبال با لحنی کمی ستیزه جو بلند گفت:
-به جهنم که نیستیم. یعنی میگی ما زجر بکشیم که مبادا این ها تردمون نکنن؟ من که هیچ موافق نیستم. ترجیح میدم راحت تر باشم حالا این ها هرچی می خوان بگن.
خورشید بی توجه به این حرص تکبال که لجاجت آشکاری درش بود تماشاش کرد.
-تکی! اگر شیرینی ها و حتی تلخی های دنیای اطرافت رو نپذیری زندگی توی این دنیا به مراطب واسهت سخت تر از زمانی میشه که درد هاش روی دوشت سنگینی می کنن. تو در جهانی هستی که از این موجودات تشکیل شده. اون ها در اکثریت هستن و تو در اقلیت هستی. پس دنیا و نظام زندگی بر مبنای نیاز های این اکثریته که پایه ریزی میشه، شکل می گیره و می چرخه. و تو بخوایی یا نخوایی باید به این مبنا و این شکلگیری توجه کنی و بهش پایبند باشی. دنیای اطراف تو قاعده شکن ها رو نمی پذیره. منظورم اطرافیانت نیست. تمام عناصر جهان تشکیل دهنده اطرافت رو میگم. واقعا نمی تونی اون طوری دووم بیاری. هرچه این قاعده شکنیت بزرگ تر باشه دردسرت هم بیشتره. شاید الان متوجه چیز هایی که میگم نشی و بهت حق میدم. همون طور که خودم زمانی که جوون بودم، خیلی جوون تر از تو، وقتی فهمیدم چه جوری هستم نمی فهمیدم چرا باید از خودم شخصیتی معمولی به دیگران و به جهان معرفی کنم. ولی حالا می فهمم و حسابی هم به این قاعده عمل می کنم. حتی در زمانی که کسی در اطرافم نیست سعی می کنم تا جایی که امکان داره از توانم کمک نخوام و گرفتاری هام رو بدون کمک این داشته عجیب حل کنم.
-ولی خورشید! تو همیشه زیر نگاه اکثریت نیستی. پیش میاد که تنها باشی. مثل همه. حتی برای تو این بیشتر پیش میاد. وقتی کسی در اطرافت نیست که دیگه نباید مشکلی باشه. اون موقع دیگه چرا؟
-چون این اطرافیان نیستن که باید به قاعدهشون عمل کنم. این کل جهان اطرافمه. حتی این درختی که روش نشستیم. این هم عنصریه از جهانی معمولی و عادی و من با بروز توان غیر معمولم نظم و نظام حاکم بر این جهان معمولی رو به هم می زنم و این درست نیست. نه برای جهان و موجوداتش، نه برای خودم.
از حالت چهره تکبال مشخص بود که عمیقا مشغول تفکر و تحلیل بود ولی هنوز به هیچ نتیجه درستی نرسیده بود.
-خورشید من واقعا…درکش برام خیلی مشکله.
-می فهمم. مجبور نیستی همهش رو همین الان درک کنی. فعلا فقط به خاطر بسپار و عمل کن و اجازه بده ذهنت و روحت به تدریج تحلیل و حذمشون کنه. روزگار هم بهت کمک می کنه. با تجربه هایی که بهت میده. این تجربه ها مثل داروی دلدرد عمل می کنن و به روحت توان میدن که بلعیده هاش رو حذم کنه.
خورشید لحظه ای کوتاه سکوت کرد، آهی که باید می کشید رو به صورت1نفس بلند و کنترل شده بیرون فرستاد و با لحنی که با وجود تلاشش باز هم غمگین بود ادامه داد:
-و من واقعا امیدوارم این دارو ها که خواه ناخواه ازشون بی بهره نمی مونی خیلی تلخ و تیز نباشن.
تکبال با نگاهی کمی هشیار تر به چهره خورشید نگاه کرد و سایه ای تاریک رو تشخیص داد.
-خورشید! مال تو چجوری بود؟ خیلی تلخ بود مگه نه؟
-بسه دیگه زیادی متوقف موندیم. بلند شو بریم.
-خواهش می کنم خورشید.
توی نگاه و لحن تکبال چیزی بود که خورشید رو متوقف کرد. لحظه ای بهش خیره موند ولی حرفی نزد. -خورشید! واقعا هیچ کاری نمی شد کرد؟ الان چی؟ هیچ کاریش نمیشه کرد؟ هیچی؟
خورشید مکث کرد. توی چشم های تکبال چیز عجیبی رو می خوند که هرچی کرد نتونست هیچ توصیفی براش پیدا کنه. نگاهش طور عجیبی بود. آروم و غمگین، غمی کاملا واقعی، کاملا از جنس غم نگاه1کبوتر، و منتظر جواب.
خورشید با لحنی که سعی کرد خیلی از اون خونسردی سرد و تلخ همیشهش دور نباشه جواب داد:
-نه. هیچی.
تکبال نفهمید چرا در فشار1حس تلخ کامی بسیار دردناک فرو رفت. به نظرش رسید چیزی شبیه بغض ولی انگار1000بار دردناک تر به تمام وجودش چنگ انداخت و تمام موجودیتش رو به شدت فشار می داد. دلش گریه نمی خواست. به نظرش اشک واسه تسلای این حال و هوا بسیار ناچیز بود. تمام تنش داغ شده بود از التهاب دردی غم انگیز که می رفت قلبش رو راستی راستی بترکونه.
-تکی! چیزی نیست بچه. آروم باش.
و تکبال1دفعه ترکید. چنان گریه ای بود که حس کرد باید نه از چشم هاش بلکه از تمام جونش اشک بزنه بیرون بلکه این آتیش رو خاموش کنه. خورشید بی حرف بغلش کرد و محکم به خودش فشارش داد. تکبال توی سینه خورشید زار می زد. خورشید هیچی نمی گفت. فقط آروم تابش می داد. تکبال بلند و بلند تر وسط پر های خورشید هوار می کشید ولی دلش آروم نمی گرفت. صدایی بلند تر لازم داشت و مجرایی وسیع تر از2تا چشم ریز کبوترانه برای خروج اشک. محدودیت جسمش داشت منفجرش می کرد. خورشید مدتی به همون حال نگهش داشت و تکبال مدتی همون طور گریه کرد. نه خورشید گذشت زمان رو فهمید و نه تکبال. ولی خیلی گذشت و خورشید این رو می دونست.
-تکی! تکی! دیگه بسه. تو جدی روانت پاکه بچه. آخه1دفعه چی شد؟ واقعا که جفت همون کرکسی. جفتتون رو باید ببرن سیرک بلکه درمون بشید.
ولی تکبال نمی تونست آروم باشه. سیل وحشتناک دردی که نمی فهمید از کجا میاد راه افتاده بود و تکبال قدرت متوقف کردنش رو نداشت. خورشید آروم توی گوشش زمزمه کرد:
-تکی! به من گوش بده. بچه دیوونه!الان همه چیز آرومه و قوی تر کردن پایه های این آرامش روی دوش ماست. همه ما. و به خصوص تو و من. خوشبختانه کسی نمی دونه ولی خودمون2تا که می دونیم چه وظیفه سختی داریم. به خودت مسلط باش و ارزش زمان رو بفهم. باید بجنبیم. زمان نیست و تو عقبی. سعی کن. تو باید قوی تر از این ها باشی. بقیه مجاز هستن از درد گریه زاری کنن و سبک بشن. ولی تو نیستی. همون طور که من نبودم و نیستم. و این یکی از اون دردسر هاییه که اون شب بهت گفتم این تفاوتت واست داره. تو باید قوی باشی. به جای خودت و به جای بقیه. اون ها رو بذار تا گاهی گریه کنن و راحت بشن ولی تو نمی تونی. خودت رو حفظ کن. مارها منتظرن که پرواز رو از صفحه جنگل پاک کنن. اگر دستشون برسه پرواز رو از صفحه تاریخ تمام جهان پاک می کنن. بقیه هرچی بتونن انجام میدن و تو که بیشتر می تونی باید خیلی بیشتر انجام بدی. و این وظیفه زمان واسه گریه کردن نمی ذاره. پس تمومش کن. دیره. می فهمی؟ درسته من گفتم تا جایی که امکانش هست ازش استفاده نکن ولی این قانون شامل الان نمیشه. زمانی که هیچ نیرویی قادر به شکست کامل تکمار و دستهش نیست. حالا زمان جنگه. باید با هر توانی که داریم بجنگیم. گریه رو بس کن. به خودت مسلط باش و آماده شو که هرچی قوی تر و هرچی مسلط تر باشی.
تکبال بلاخره نه از سر آرامش بلکه در فشار جبری دردناک که به خودش تحمیلش می کرد آروم گرفت.
-آفرین تکی! این هم یکی از تمرین هاته. باید بتونی احساساتت رو در فرمان بگیری. اه اون اشک ها رو جمع کن نذار بیاد دیگه!. داریم به شب می رسیم. خفاش ها هم بیدار میشن. پا شو تا شب نشده1دفعه دیگه فرود با فاصله رو بریم. ببین از اینجا هرچی دور تر بری بهتره. عمودی نرو پایین. سعی کن وقتی پریدی خودت رو بکشی جلو و هرچی نزدیک تر به سکویا برسی به زمین. فعلا درگیر چجوری نشستن روی زمین نباش. وقتی رسیدی نزدیک زمین من می گیرمت. تو فقط هرچی حواس و نیرو داری بده به جلو تر رفتنت. خاطرت هم از سقوطت جمع باشه. نمی افتی. آماده ای؟
-بله آماده ام.
-پس1، 2، 3، بپر!
تکبال بدون مکث پرید. دیگه زمان هایی که از وحشت سقوط، مکث های طولانی داشت تموم شده بود. تکبال پرید و وسط زمین و هوا با بال هایی که هیچ کمکی نمی کردن معلق موند و با سرعتی وحشتناک به طرف زمین سرازیر شد. کم و بیش دستش اومده بود باید چیکار کنه. با توانی که از بال هاش نمی گرفت، سرش رو بالا و پا هاش رو به طرف زمین چرخوند، بعد هرچه روون تر و سبک تر خودش رو توی هوا سر داد و با تمام نیروش به طرف جلو تمرکز کرد. وقت نداشت ببینه چطور پیش میره ولی داشت پیش می رفت. سر خوردنش رو توی هوا حس می کرد و باد رو که انگار در اطرافش ساکن مونده بود و خودش از وسط لایه هاش لیز می خورد و ازش جلو می زد و ازش رد می شد و میرفت جلو و باز هم جلو تر. زمین و آسمون و هیچ چیز رو نمی دید جز سکویایی که باید بهش می رسید. چندین بار دیگه تلاش کرده و نرسیده بود و این دفعه حس می کرد به شدت می خواد که برسه. به همون شدتی که اون شب بیدار شدن کرکس رو خواسته بود. به وضوح احساس می کرد که این مدل خواستنش با خواستن های معمولیش تفاوت داره و هر زمان اینطوری چیزی رو بخواد حس عجیبی به کمکش میاد که موفقش می کنه. دیگه داشت می فهمید. داشت می فهمید! فهمید!
اختیار جسمش رو به کامل ترین صورتی که از اول عمرش تا امروز می شناخت به دست گرفته بود و با توانی که هیچ اسمی واسهش نمی شناخت توی هوا به طرف جلو می رفت و می رفت. این دفعه موفق بود. مطمئن بود. دیگه فهمیده بود. دیگه می دونست. دیگه می تونست. با احساسی حاکی از اطمینان و لذتی غریب باقی نیروی اضافیش رو که آزاد شده ولی کاربرد نداشت با فریادی بلند تر از توانایی حنجرهش ریخت بیرون. و در1لحظه، سکویا درست در مقابلش بود.
رسید!
در2سانتی زمین خورشید منتظرش بود. درست در مقابل سکویا، فرودی نه چندان آروم، ولی درست و هرچند ضربتی و خطرناک، اما موفق.
عصر همون روز، روی شاخه های تاک.
خورشید و تکبال هر2بی نهایت خسته ولی راضی روی شاخه های تاک ولو شده و خستگی در می کردن.
-خورشید! الان ما خیلی بی دفاعیم مگه نه؟ کرکس نیستش و کلاغ ها هم نیستن و خفاش ها هم که خوابن اگر هم بیدار باشن توی روز نمی بینن. این ها یعنی ما کلا الان در مجاورت فناییم مگه نه؟
صدایی درست از زیر شاخه پشت سرشون هر2تارو به شدت از جا پروند.
-نه. به هیچ وجه.
تکبال بی اختیار صاف ایستاد و خودش نفهمید آماده انجام چه عملی شد که خورشید درست لحظه آخر کشیدش عقب.
-نه تکی!
تکبال فورا به خودش اومد. خورشید تقریبا خطاب به شاخه رو به رو هوار زد:
-بیا بیرون ببینم کدوم دیوانه ای هستی؟
تیزرو و تکرو با هم از زیر شاخه اومدن بیرون.
-سلام روز به خیر.
-زهرمار! نباید1اعلام حضوری می کردید؟
-چرا باید می کردیم ولی شما که اینجا نبودید. تازه الان اومدید و تا اومدیم اعلام حضور کنیم فسقلی پرسشش گرفت و خوب ما هم بهش جواب دادیم دیگه.
خورشید نگاهشون کرد. اون ها2تا خفاش جوون و سرحال بودن که شیطنت از همه ابعاد وجودشون می بارید. خورشید نخندید ولی دیگه هوار هم نکشید.
-مزخرف ها!
اون2تا مثل اینکه هیچ فحشی نشنیدن دوباره از شاخه آویزون شدن و با سرخوشی شروع کردن تاب خوردن.
-راستی فسقلی کی گفته ما خوابیم؟ درسته که خوب نمی بینیم ولی مثل اینکه یادت رفته این روز ها روز های تاریک زمستونه و ما در شرایط بد می تونیم کم و بیش از پس روز بر بیاییم. خیالتون راحت باشه بچه ها بیدارن و بیدار هم نباشن آماده بیدار شدن و فقط توی چرت سبک شنا می کنن. فسقلی!ما فنایی نیستیم. این عاقبت تکماره.
صدایی از اون طرف شاخه های بالایی دور ترین درخت هلو:
-آهای! چندتا سیاهی دارن میان این طرف. آشنا نیستن. 3تا هستن و خیلی هم بزرگن.
بلافاصله خنده ها رفتن و اتفاقی برق آسا در کسری از ثانیه افتاد. در برابر نگاه متحیر تکبال، تیزرو و تکرو در1چشم به هم زدن از حالت آرامش در اومدن، مثل باد پریدن و در بالا ترین نقطه تاک بین شاخه ها از نظر گم شدن. از روی چندین درخت چندین و چندین خفاش بلند شدن روی هوا و درست کار تیزرو و تکرو رو انجام دادن. تکبال وسط اون هیاهوی سریع و ساکت خوشبین رو شناخت که به خورشید اشاره ای کرد و خورشید بلافاصله تکبال رو برداشت و پرید، مثل برق به درخت گردو رسید و بین شاخه هاش پناه گرفت، تکبال رو اونجا مخفی کرد و خیلی تند بهش گفت:
-همینجا بمون. تا مجبور نشدی حرکت نکن. ببین. فقط حسابی ببین و اگر زودتر از بقیه ما فهمیدی اون ها چی هستن خیلی آروم بگو. من می شنوم و به بقیه میگم.
خورشید این ها رو گفت و با همون سرعت رفت و بین شاخه های1درخت نارنج خیلی بزرگ غیبش زد. تکبال کمی جا به جا شد و به مقابل نگاه کرد و تازه فهمید از اینجا چه دید خوبی به اطراف داره و یادش اومد که خفاش ها توی روز نمی بینن. اگرچه الان عصر بود و آفتاب و روشنایی هم نبود و اون روز1روز تیره زمستون بود و…
خفاش ها خیلی سریع آرایش گرفته و به حالت آماده باش در اومده بودن. تکبال تمام وجودش شد چشم و به مقابل خیره موند. 3تا سیاهی که دور بودن ولی هر لحظه نزدیک تر و بزرگ تر می شدن. حالت پروازشون می گفت که جزو پرنده های وحشی هستن و…تکبال فهمید.
-عقاب نر. هر3تاشون.
این رو تقریبا نجوا کرد و مونده بود چجوری صدای آرومش به بقیه می رسه ولی هنوز ن آخر حرفش رو کامل نگفته بود که حرکتی نامحسوس درست از شاخه های درخت مقابلش احساس کرد. این حرکت نامحسوس مثل زنجیری شروع کرد بین شاخه های درخت های دیگه چرخیدن و انگار که با حرکت باد، گاهی شاخه کوچیکی رو کمی تکون می داد و در بیشتر موارد هم هیچ تکونی توی هیچ شاخه ای نبود. خفاش ها داشتن مطلب رو به هم اطلاع می دادن. تکبال از تصور اینکه مؤثر بوده حسی عالی بهش دست داد و ناخودآگاه لبخند زد ولی زمانی که یادش اومد در چه وضعیتی هستن فورا خنده رو فراموش کرد و دوباره به مقابل خیره شد. عقاب ها اومدن و اومدن تا به نزدیکی محل اختفای اون ها رسیدن. حالا دیگه می شد حرف هاشون رو راحت شنید.
-اینجا زیاد ساکته.
-و این نشون امنیت نیست.
-یعنی کجا هستن؟
-الان می فهمیم.
بزرگ ترین اون ها سرش رو بالا گرفت و صدا زد:
-آهااااااای! …
ولی پیش از تموم شدن انعکاس فریادش خورشید مثل برق ظاهر شد. چنان سریع که هر3تا به شدت یکه خوردن. خورشید با اون ظاهر عجیبش1دفعه معلوم نشد از کجا روی سرشون نازل شد و درست رو در روشون وسط زمین و هوا شناور موند.
-سلام. دنبال کسی می گردید؟
عقاب ها1لحظه به شدت کشیدن عقب و بعدش به خودشون مسلط شدن.
-سلام. تو باید خورشید باشی. خورشیدِ تکمار.
-من خورشیدم. باقیش هم مزخرفه.
-باید حدسش رو می زدیم. تو نمی شد که خورشید تکمار باشی.
-نمی شد؟ برای چی؟
-برای1001دلیلی که اگر کسی2دقیقه به یکیشون فکر کنه می فهمه که تو اینکه تکمار پخش کرده نیستی.
-بسیار خوب! بذار هر کسی دلش می خواد فکر کنه و باقی هم همونی رو بگن که اولش شما گفتید. بگید اینجا چی می خوایید؟
-به نظرت بشه کرکس رو ببینیم؟
-به نظرم بشه ولی نه الان. کرکس رفته صید و هیچ خوشش نمیاد با سفیر اضطراری از صید بازش کنیم و بکشیمش اینجا.
-به نظرت میشه1جایی منتظرش بمونیم؟
-به نظرم بد نیست شما ها به من بگید دقیقا چی می خوایید شاید حضور کرکس لازم نباشه.
عقاب ها لحظه ای به وضوح تردید کردن. سر هاشون توی هم رفت و خورشید به احترام حریمشون کمی کشید عقب. قشنگ مشخص بود که عقاب ها در حال تبادل نظر هستن. زیاد طول نکشید. مشورت تموم شد ولی کاملا مشخص بود که اون ها مایل نیستن با خورشید طرف صحبت باشن و مطلبشون رو بهش بگن.
-خورشید! ما رو ببخش ولی ترجیح میدیم با کسی جز تو حرف بزنیم.
-تصور می کنی چی بشه اگر به من بگی؟
-تصور خاصی نمی کنم چون خیال ندارم بهت بگم.
-اُهُ! ولی من تصور می کنم که تو میگی. به من و به هر کسی که اینجا حاضره و داره می شنوه.
عقاب بزرگ با خنده ای مخصوص سری به اطراف چرخوند.
-هر کسی؟ تو که نمی خوایی بگی جز خودت کسی اینجاست؟ می بخشی خورشید ولی از تو بیشتر از این انتظار داشتیم. این حقه ها دیگه کهنه شدن. کرکس رفته صید و خفاش ها هم خوابن و کلاغ ها هم نمی دونم کجا هستن ولی اونچه مسلمه اینه که اینجا کسی جز خودت نیست.
هنوز لبخند عقاب نر باقی بود که1دفعه تمام شاخه های اطراف شروع کردن به جنبیدن. عقاب ها وحشتزده به اطراف خیره شدن ولی حتی1پر از1پرنده زنده دیده نمی شد. فقط شاخه های تمام درخت های اطرافشون به وضوح و با شدت در حال جنبش بودن. صدای جنبیدن شاخه ها تمام اطرافشون رو پر کرده بود و عقاب ها بعد از کمی جستجو با نگاه، متحیر و تسلیم به این صحنه خیره موندن. این صدا در حالی که هیچ زنده ای در اطراف به چشم نمی اومد، در اون عصر تاریک زمستون ترسناک بود. پر طنین و ترسناک و تاثیر گذار. خورشید لحظه ای بعد به حرف اومد و بین صدای جنبش شاخه ها که بلند هم بود با همون خونسردی گفت:
-ببینم! از این چه نتیجه ای می گیرید؟
عقاب ها هیچی نگفتن. خورشید خودش جواب داد.
-من نتیجه گرفتم که شما ها محاصره شدید. البته با چیز هایی که نمی دونید چی هستن. شاید خفاش باشن یا کلاغ. و شاید هم هیچ کدوم نباشن و هم تیره های کرکس باشن که متحدش شدن. کی می دونه؟ بسیار خوب! این از نفر. مطمئن باشید گفته های شما رو خیلی ها جز من می شنون همین طور که خیلی ها دارن شما رو می بینن. عجله ای نیست. می تونید باز هم مشورت کنید.
2تا از عقاب ها که جوون تر بودن سکوت کردن و لحظه ای بعد، بزرگ ترینشون انگار تصمیمش رو گرفته باشه سر بلند کرد و سکوت رو شکست.
-خوب باشه هر طور مایلید.
شاخه ها بلافاصله از جنبیدن افتادن و سکوتی سنگین منطقه رو گرفت. عقاب نر دوباره به حرف اومد.
-راستش اصلا مایل نبودم اولین کسی که می بینم تو باشی خورشید. درست نبود این ها رو به تو بگیم این بود که گفتیم بهتره کسی دیگه باشه. ولی حالا که اصرار داری ظاهرا هیچ راهی نیست.
-نگران نباشید. من خورشیدم. به نظرم همین واسه پایان هر تردیدی کافی باشه.
2تا عقاب جوون تر با رضایتی حسرت آلود دزدانه بهش خیره شده بودن و با این کلامش به نشان رضایت سر تکون دادن. عقاب نر بزرگ هم با متانت سری تکون داد.
-حتما همینطوره. خورشید! ما از جنگل های اون طرف کوه اومدیم. ما اومدیم به کرکس در مورد تکمار و به خصوص در مورد تو هشدار بدیم. تکمار واسه گرفتنت هر کاری می کنه. اون توی جنگل ما متحد هایی پیدا کرده که می تونن پرواز کنن. پیش از این هم چندتاشون واسه بررسی اوضاع این طرف ها اومدن. هنوز به شدت ناآگاهن و به شدت می ترسن ولی به هر حال متحد های تکمارن و تعدادشون هم قابل توجهه. اون ها خیلی چیز ها می خوان از جمله نابودی کرکس و طرفدار هاش ولی اول از همه تو رو می خوان چون تکمار به توان خاصت واسه ارضای جاهطلبی هاش نیاز داره. پروازی های تکمار نمی دونیم روی چه حسابی تصور کردن کرکس بعد از جفت شدنش با1بچه کبوتر به سرش زده و دیگه زیاد این طرف ها نیست. شاید تکمار این رو توی سرشون کرده باشه و شاید شایعاتِ جفت شدنِ کرکس با اون کبوتر پر و بال گرفته و این شکلی بروز کرده. ولی هرچی که هست،
عقاب نر لحظه ای سکوت کرد. برای ادامه حرفش مردد بود. خورشید با نگاهی آروم و عمیق تشویقش کرد که ادامه بده.
-تا اینجاش که دور از انتظار نبود. خوب بقیهش،
عقاب نر که انگار با خودش در جدال بود لحظه ای به چشم های گیرای خورشید خیره شد و تصمیمش رو گرفت.
-خورشید! اون ها در حال آماده شدن و آرایش گرفتن هستن. البته ترجیح میدن وارد جنگ نشن. اون ها می خوان شبیخون بزنن. هدف تو هستی. می خوان بدزدنت یا با شبیخون و1جنگ مختصر و اگر نشد1جنگ نه چندان حسابی دستگیرت کنن و تحویلت بدن.
خورشید بدون اینکه هیچ تغییری توی حالتش به وجود بیاد با همون خونسردی که3تا عقاب رو به حیرت انداخت پرسید:
-نه چندان حسابی؟ برای چی؟
-برای اینکه اون ها اولا اینهمه زیاد نیستن دوما می ترسن و ترجیح میدن این کار هرچی بی صدا تر و بی دردسر تر انجام بشه. 1شبیخون تر و تمیز و حساب شده و تمام. کرکس هم چون1دفعه و ناگهانی بهش حمله شده نمی دونه باید به حساب کی برسه و تا بیاد به خودش بجنبه تو توی حلقه تکماری و ماجرا حله. تکمار به هدفش رسیده و اون پروازی ها هم لو نرفتن و از انتقام کرکس محفوظن. پاداششون هم سر جاشه.
خورشید لحظه ای به فکر فرو رفت. چهرهش به هیچ عنوان نگرانی و ترس و تردید رو نشون نمی داد. توی قیافهش فقط اثر تفکری عمیق دیده می شد. لحظه ای گذشت. خورشید بلاخره سکوت رو شکست و همچنان متفکر پرسید:
-و شما! برای چی این ها رو میگید؟ چرا اینهمه راه اومدید که به کرکس و دستهش و به من هشدار بدید؟ از عاقبتش نمی ترسید؟
عقاب بزرگ دوباره به حرف اومد.
-ما توی این ماجرا طرف کسی نیستیم. ما پرنده های شکاری هستیم. صید می کنیم و پرواز می کنیم و زندگی می کنیم. بعد از هشدار به شما هم دیگه به اون جنگل بر نمی گردیم که از چیزی بترسیم. راستش داستان شما ها و این جنگ رو که شنیدیم به نظرمون اومد بد نیست دنبالش کنیم. برامون جالب بود. به اینجاش که رسید دیدیم نمیشه هیچی هیچی نگیم. حیف میشه اگر شما به این مفتی ببازید. این بود که تصمیم گرفتیم1دخالتی کنیم. پس3تایی راه افتادیم اومدیم اینجا تا به شما هشدار بدیم و بعدش هم بزنیم به کوه. شنیدیم توی کوه با وجود برف و سرما شکار های عالی پیدا میشه.
خورشید نگاهی قدر شناس بهش انداخت و ظاهرا همین برای عقاب بزرگ بس بود چون تمام چهرهش رو لبخندی از سر رضایتی عمیق پوشوند. صدایی از لای شاخه های پشت سرشون همه رو به شدت از جا پروند. صدایی که مشخص بود صاحبش سعی کرده بود تغییرش بده ولی نتونسته بود ماهیتش رو پنهان کنه. صدای ظریف1ماده پرنده شاید کوچیک.
-جنس اون پروازی ها؟
هم خورشید و هم عقاب ها مثل اینکه تازه چیزی رو به خاطر آورده باشن به هم نگاه کردن. خورشید که صدای تکبال رو شناخته بود لبخندش رو پشت همون نقاب همیشگی پنهان کرد. عقاب بزرگ که هنوز اون لبخند روی چهرهش بود حالا دیگه به وضوح می خندید.
-افراد این جمع از کوچیک تا بزرگشون1پا جنگآورن.
و بعد رو به طرف شاخه هایی که صدا از بینشون بلند شده بود کرد و با صدای بلند گفت:
-داشت یادمون می رفت. خوب شد پرسیدی. اون ها شاهین هستن. یکی از تیره های شاهین. خیلی هم خطرناکن. نمی دونم چندتا هستن ولی کم نیستن.
عقاب بزرگ رو کرد به خورشید و با کمی کنجکاوی پرسید:
-اون کی بود؟ مطمئنم ماده بود.
-بله درسته.
عقاب سمت راست عقاب بزرگ سکوتش رو شکست.
-راستی، داستان جفت شدن کرکس با کبوتر هم درسته؟
-بله این هم درسته.
عقاب با تردید نگاهش کرد.
-یعنی در واقع اون با1قرقی جفت شده درسته؟ آخه قرقی ها از تیره کبوتر ها هستن و حتما…
-کرکس با1کبوتر جفت شده. 1کبوتر کاملا معمولی. در اندازه های1کبوتر و با شکل و شمایل و تیره1کبوتر خالص.
عقاب جوون آشکارا متعجب بود. عقاب بزرگ فقط برای لحظه ای از پس مخفی کردن حیرتش بر نیومد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد. خورشید هنوز نگاه ازشون برنداشته بود.
-ما از شما ممنونیم که گفتنی ها رو بهمون گفتید. داره شب میشه. برای چی فرود نمیایید و امشب رو اینجا خستگی در نمی کنید؟
عقاب بزرگ بدون توجه به نگاه امیدوارِ همراهِ همچنان متعجب سمت راستش جواب داد:
-ممنون خورشید. ما باید بریم. هیچ مشخص نیست اون مهاجم ها امشب بیان یا فردا شب یا ماه بعد. ترجیح میدیم این طرف ها نباشیم.
-بسیار خوب! پس مواظب خودتون باشید و زودتر برید که به تاریکی نخورید. شب های زمستون مهتاب ندارن. درضمن، به نظرم بد نیست1خورده بیشتر مواظب اون رفیق سمت چپیت باشی. داره از حال میره.
خورشید این رو گفت و بدون اخطار قبلی با یکی از بال هاش ضربه ای سریع و شلاق مانند توی هوا درست در مقابل چشم های از حدقه در اومده عقاب جوون سمت چپی عقاب بزرگ که با تمام وجودش محو تماشای خورشید شده بود زد. ضربه چنان قوی بود که ویژی صدا کرد و باد حاصل از حرکت بال خورشید پرنده بی حواس رو پرت کرد عقب و انداختش روی بال عقاب بزرگ و باعث شد پرنده نگاهی تند و سرزنش آمیز به اون موجود متحیر بندازه. خورشید مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده با همون خونسردی اول کار گفت:
-امیدواریم موفق باشید و صید های خوبی کنید!.
-ممنونیم. ما هم امیدواریم از پس تکمار و شاهین ها به خوبی بر بیایید.
-مطمئن باشید.
عقاب جوون سمت راست به حرف اومد.
-مطمئنیم. کاملا مطمئنیم.
خورشید نگاهی شاید ملایم بهش انداخت.
-ممنون.
عقاب ها به اشاره عقاب بزرگ آماده پرواز شدن. با حرکتی سریع بال هاشون رو باز کردن و پریدن، کمی دورتر با بالا بردن همزمان بال ها و پایین آوردن همزمان سر هاشون برای خورشید و بعدش هم به طرف شاخه هایی که بی جنبش سر جاشون مونده بودن ادای احترام کردن و بعد چرخیدن و از اونجا دور شدن. خورشید همون طور باقی موند و رفتنشون رو تماشا کرد. اون قدر تماشا کرد تا اون ها کوچیک و کوچیک تر شدن. به صورت3تا لکه سیاه در اومدن و کم رنگ تر و کم رنگ تر شدن. چنان کوچیک و چنان کم رنگ شدن که به سراب می زدن و بعد، در پهنه غروبی که داشت به شب متصل می شد از نظر گم شدن. لحظه ای بعد، نه لکه ای بود و نه سرابی. آسمون بود و دیگه هیچ.
دیدگاه های پیشین: (7)
نخودی
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 14:59
سلام بر پریسای عزیز و گرامی
میگم من هرچی این داستان رو میخونم بیشتر فکر میکنم یه چیزهایی این وسط نباید درست بوده باشه …. البته باید منتظر آخر پاییز بمونم تا جوجه ها رو اون وقت بشمارم …
برات آرزوی موفقیت دارم
و راستی با افتخار و با اجازه تو وبلاگ ناقابل الکیی خودم لینکت کردم ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
احوالات؟ ایام به کامه؟
بذار از آخر بیام اول. وبلاگت هیچ هم الکی نیست خیلی هم خوبه. البته من توش شلوغ نمی کنم چون نمیشه. راستی خوب شد گفتی الان با شروع مجدد وبویسام تازه نفس باید برم ببینم چجوریاست. حالا اولش. توی این داستان خیلی چیز ها هست که درست نیست. اگر درست بود که این کبوتره جفت اون کرکسه نمی شد که. 1چیز های مسخره دیگه هم نمی شد که حالا باشه تا بشه. یعنی ای کاش نشه ولی میشه. حالا شما کدوم یکی از این هزاران نادرست رو میگی؟ به جان خودم خیلی زیادن نمی تونم اصلی رو پیدا کنم شما خودت بگو.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
حسین آگاهی
پنجشنبه 15 آبان 1393 ساعت 09:46
این قسمت خوب بود یعنی نه کم بود و نه زیاد طولانی هرچند که اگه طولانی می بود من برام فرقی نداشت ولی خوب که کم نبود.
اما خودِ داستان به نظرم داره به جاهای جالبی می رسه امیدوارم تعداد قسمت ها به صد نرسن و مثلاً در پنجاه یا شصت قسمت تموم بشه.
منتظر بقیه اش هستیم زودتر بنویسید. موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
باور کنید خودم هم بی نهایت دلم می خواد به اونجا ها نرسه.راستش من هیچ وقت ایجاز رو یاد نگرفتم. اگر بلد بودم اینجا به دردم می خورد. راستی هر بار با خودم میگم ولی یادم میره. خاطرم باشه امشب برم اون سحره رو درستش کنم که بشه سهره. عین طلسم مونده روی دستم.
ایام به کام.
نخودی
پنجشنبه 15 آبان 1393 ساعت 20:10
بازم سلااام
اینکه تکی جفت کری “خخخ بهش میاد ها” شد خب درست نیست ولی میشه که بشه و خب شد که شد ولی خب منظور من یه چیزای دیگست که نوچ نمی گم …. فکر کردی همش ما باید بریم دنبال نخود سیاه …. یه کم هم تو کمک بده دیگه ….
در هر حال من قدرتمند منتظر آخر پاییز میمونم …
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
نادرست ها اینجا خیلی هستن. من گشتم پیدا کنم ببینم چی پیدا کردی ولی پیدا نکردم کدومش رو پیدا کردی. خودت بگو تا پیدا کنم اونی رو که پیدا کردی.
باز شیطون رفت توی جلدم!
ایام به کام.
مینا
شنبه 17 آبان 1393 ساعت 21:25
سلام من اومدم که این بار به جای جناب یکی اعتراض کنم پس این تکبال سرنوشتش چی شد؟ ازتون خواهش میکنم که ادامه داستانشرو توی وبلاگ بذارید
پاسخ:
سلام مینا جان.
از دست این جناب یکی که هم خودش هست و هم رای موافق هاش! چی بگم دیگه؟ چشم. سعی می کنم بیشتر بجنبم. این تکبال مگه واسه من حواس می ذاره؟ ترتیب دیوونه بازی هاش یادم رفت باید فکر کنم یادم بیاد تا از نظمش خارج نشه. کبوتر بد! حقش بود کرکس قورتش بده.
ایام به کامت از حالا تا همیشه.
یکی
یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت 07:24
جانا سخن از زبان ما میگویی.
پریسا تکبالو کجا گذاشتی زود باش بیارش. هی بنویس زود باش بنویس من لای علفایی که زیر پام سبز شد محو شدم بنویس. هی زود باشیا, بنویسیا, دوباره میام اینجا داد و بیداد میکنما, میرم جنگل خود تکبالو گیر میارم ادامشو از خودش میپرسما, ببین زودتر بنویس منتظرم بد. دارم گیج میرم از انتظار زود باش. زود زود زود زود زود باش. فعلا بای
پاسخ:
سلام جناب یکی. آخجون برید ازش بپرسید بیایید به من هم بگید آخرش چی میشه چون من واقعا نمی دونم و واقعا دلم می خواد که بدونم. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر باشم. اگر گرفتاری ها اجازه بدن و حافظه در هم من یاری کنه.
پاینده باشید.
یک دوست
دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت 00:52
سلام بر پری .بسیار زیبا بود تصویرسازیت فوق العاده هست ولی هنوزم نمیفهمم چرا سعی میکنی همه احساسات رو در داستان از طریق نگاه منتقل کنی. الان که یک هفته شده از آخرین پستت پس چرا خبری ازت نیست ممنون که هستی و مینویسی راستی ممنون که هیچ نظری رو بیش از یک روز بیپاسخ نمیذاری آفرین بر این فهمیدگی و احترامی که به خواننده هات و مخاطبینت میذاری…. همیشه آبی باشی،همیشه زنده باشی سپاس ایامتم به کام *عرض ارادت*
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
هر بار حضور شما اینجا واسه من1غافلگیری قشنگه.
نگاه. واقعیتش اینه که من سعی نمی کنم نقش نگاه توی نوشته هام زیاد باشن بلکه نقش نگاه واقعا زیاده. توی دنیای اطراف ما نگاه خیلی زیاد نقش داره. تصور کنید مثلا کسی که از1عامل ناگهانی مثل1صدای بلند یکه می خوره ناخودآگاه اولین عکس العملش اینه که سر بلند می کنه و نگاه می کنه ببینه چی بود. یا کسی که از چیزی می ترسه یا حتی زمانی که افراد از عاملی یا شخصی عصبانی میشن یا حتی زمان هایی که به شدت احساس خطر می کنن پیش از هر کاری نگاه می کنن و احساسشون در نگاهشون منعکس میشه و بعد از این نگاه عکس العمل های بعدی میاد. زبون نگاه زبون خیلی رایج و خیلی گویاییه توی جهانی که در اطراف ما جریان داره. اعتراف می کنم این واسه من هیچ خوب نیست و خیلی ها با من موافقن ولی چه میشه کرد؟ ما نمی تونیم عوضش کنیم. کاربرد نگاه در بیان احساسات صاحب هاش خیلی زیاده و دست ما هم نیست.
مثل اینکه زیادی دیر کردم چون معترض هام3تا شدن! اول مینا بعد جناب یکی حالا هم دوست عزیز من! میگم جناب یکی می خواد بره از خود کبوتره بپرسه بگید برداره بیاردش اینجا واسه همهمون تعریف کنه دیگه!
باز هم به روی چشم. سعی می کنم امروز و فردا غیبتم رو جبران کنم. سعی می کنم. به نظرم باید سعی کنم وگرنه جناب یکی میاد اینجا رو روی سرم خراب می کنه.
جواب های کامنت ها. من1مرض عجیبی دارم که سختم میشه کامنتی توی وبم بی جواب بمونه. حتی گاهی حس می کنم به کامنت های تبلیغاتی هم باید جواب بدم و اگر دیده باشید چندتاشون که کامپیوتری نبودن و جواب دادم. این هم1گیریه واسه خودش.
ممنونم که هستید دوست عزیز من. حضور آشنا ها رو دوست دارم.
شادکام باشید.
نخودی
چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت 07:19
میگم والا از بس دیر بدیر پست میذاری من دیشب خواب دیدم تا قسمت چهل و هفتم گذاشتی بعدش من صفحه رو سیو کردم بعدی بیام بخونم ….. صبح که بیدار شدم شک کردم خواب بود؟ بیداری بود؟ …. بعدش چک کردم دیدم خواب بوده …. یعنی بگم خدا چی کارت نکنه … کاشکی همون تو خواب اون هفتا قسمتو خونده بودم … جدی پشیمانم پشیمان … البته همون تو خواب هم تعجب کرده بودم که چرا یه هویی این چند قسمتو باهم گذاشتی ولی خب اینو گذاشتم پای این که خیلی به فکر ما بودی و میخواستی غیبتت رو جبران کنی …..
ببین آدمو به چه کارهایی وا میداری ها خانمی ……
خب بذار هفتا قسمت بعدی رو دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
من جدی معذرت می خوام از اون بلند هاش. رفتم که بذارم البته فقط1قسمت. اینقدر عجله کردم که فرصت ویرایش گیرم نیومد. شاید بعدا اصلاحش کنم ولی فعلا همین رو بذارم تا بعدا اگر اصلاح لازم بود اصلاحش کنم. کاش لازم نباشه! از دوباره کاری بدم میاد. وای برم بذارم41رو تا جناب یکی دوباره نیومده.
ایام به کامت.
تکبال39
افرا.
-بچه ها ببینید کی اینجاست!
-وای تکبال بلاخره اومدی؟
-اینهمه مدت کجا بودی؟
-راست میگه گفتیم دیگه رفتی که رفتی!
-وای چه خوشبو! این عطر چیه؟
-چه قشنگ شدی تکبال! چی زدی پر هات این مدلی شدن؟
-راست میگه به من یاد بده!
…
-اگر مشکلی نیست بذارید این هم حرف بزنه.
-فاخته باز تو حرف زدی؟
-من نه شما بفرمایید ولی گفتم شاید اینهمه پرسشتون جواب هم بخواد خواستم یادآوری کنم واسه جواب شنیدن باید1دقیقه به خودت زحمت بدی سکوت کنی.
به چلچله حسابی بر خورد. بقیه شاید اصلا نفهمیدن و همینطور به جیک جیک هاشون ادامه دادن.
-عه فاخته بذار بپرسیم دیگه!
-آره آخه عطرش خیلی خوبه.
-من از این رنگ ها که پر های تو شده می خوام تکبال.
-تکبال بگو دیگه!
-بابا بذارید بگه دیگه! چلچله ول کرد شما ها ول کن نیستید؟
تکبال وسط اون قیامت شاد و شیرین بلاخره به حرف اومد.
-بچه ها سلام. ببخشید دیر اومدم ولی باور کنید حسابی گرفتار بودم. بی خود خیال کردید رفتم که رفتم. در مورد عطر و رنگ هم معذرت چون نمی دونم چی هستن.
صدا ها که قطع نشده بودن دوباره اوج گرفتن.
-گرفتار چی بودی؟
-ظاهرا که خبر بدی نبوده.
-زود باش بگو بگو زود باش بگو.
-مگه میشه در مورد عطر و رنگ ندونی؟ تو ازشون استفاده کردی چطور نمی دونی؟
-راست میگه تکبال می خوایی تک باشی؟ واسه همین نمیگی؟
-باور کنید نمی دونم.
فاخته با لحنی عاقل اندر صفیح بلند و شمرده گفت:
-این عطر میخکه. رنگ پر هاش هم مال1مدل اکلیل کوهیه که با چند مدل برگ ترکیب شده. حالا اگر اسم برگ ها و طرز ساختش رو هم می خوایید بگید بلکه بشه پیداش کرد.
-فاخته معلومه تو چته؟
-من هیچیم نیست چلچله ولی شما ها گاهی واقعا توی شلوغکاری شورش رو درمیارید.
تکبال رفت گوشه لونه و به بحث لفظی سنگینی که بین فاخته و چلچله شروع شده بود نگاه کرد. به خودش که اومد دید اصلا واسهش تفاوتی نداره. انگار کرکس همراه پر هایی که ازش چیده بود، حس و حالش نسبت به اطراف و اطرافیانش رو هم از وجودش گرفته و پاک کرده بود. فاخته با آرامش و لحن و نگاه بیخیالش از پس چلچله عصبانی و شلوغ بر اومد و حسابی حالش رو گرفت. اوقات چلچله تا آخر اون شب تلخ بود و تکبال هیچ تلاشی واسه درست کردن اوضاع نکرد. باقی جوجه ها از سر و کولش بالا می رفتن و در حالی که سعی می کردن بلای چلچله سرشون نیاد با احتیاط شلوغ می کردن و تکبال بیخیال و بی تفاوت گاهی بین شلوغی هاشون سکوت می کرد و گاهی بهشون جواب می داد و گاهی می خندید و گاهی کمی سر به سرشون می ذاشت که واسه جلب رضایتشون بس بود. تکبال نه به چلچله که هر از چندی کنایه ای به فاخته و بقیه می پروند نظر کرد و نه توجهش به فاخته رفت که با نگاهی متمرکز و دقیق انگار لا به لای تار و پود ذهنش رو داشت می گشت. تا آخر شب تکبال حتی1بار هم سعی نکرد چلچله ناراضی رو که از حاشیه اعلام نارضایتی می کرد دوباره وارد جمع کنه و تلاش هم نکرد که بقیه رو از خودش دور کنه. تکبال هیچ کاری نکرد. همراه جای خالی شاهپر بلندی که دیگه نبود، جای خالی حس های منفی و مثبت به اطرافش رو هم احساس می کرد ولی این هم براش مهم نبود. نیمه شب، وقتی جوجه ها خسته از شادی و شیطنت به خواب رفتن، تکبال2تا دست ظریف رو به شونه هاش حس کرد و حتی از جا نپرید.
-هی تکی!ببینمت! تموم شد؟ باید همهش رو واسهم بگی. اصلا تو چرا الان اینجایی؟ من خیال می کردم تا هفته دیگه نمیایی. زود باش حرف بزن. چطور گذشت؟
-چی چطور گذشت؟
-عه تکی!بد نشو دیگه. ببینم تو چرا اینهمه خسته ای؟ انگار الانه که زهوارت در بره و بریزی زمین. ای بابا! تکی! داری گریه می کنی؟ چی شده؟
فاخته لحظه ای نگاهش کرد و بعد با شیطنت زیر گوشش گفت:
-نکنه دلتنگیت شده هان؟ حالا1امشب رو تحمل کن. عه تکی چته؟ قیافهش رو ببین! تو برای چی گریه می کنی؟ ببینم همه چیز رو به راهه؟ کرکس حالش خوبه؟
تکبال با حرکت سر جواب مثبت داد ولی از شدت گریه به هقهق افتاد.
-هیس!الان بقیه بیدار میشن باز شروع می کنن. تو رو خدا ساکت باش بذار بخوابن. آخه چی شده؟ دردسر داشتید؟
-نه.
-یعنی همه چیز درست پیش رفت؟
-کاملا درست.
-و تو الان جفت کرکسی؟ 1جفت درست و حسابی؟
-بله. کاملا.
-خوب الان این کجاش گریه داره؟ تکی حرف بزن جونم رو بالا آوردی بگو چی شده؟ تو چته؟
-من، من، هیچی. من فقط، فقط، من دارم ذهره ترک میشم.
-بابا بیخیال! اون زمان که جفتش نبودی باید می ترسیدی الان که دیگه نباید خیالت باشه. اون که جفت خودش رو نفله نمی کنه. فقط مواظب باش از این به بعد همیشه سیر باشه چون اگر گرسنه بذاریش تو حسابی دم دستشی. ای وای تکی! بس کن دیگه. نکنه پشیمون شدی!
-نه نه به هیچ وجه. هیچ وقت هم نمیشم. تا آخر عمرم.
-خوب پس چی؟ مشکل چیه؟
-مشکل، مشکل کرکسه. نه، مشکل خودمم.
-مشکل کرکسه؟ مگه چجوریه؟
-هیچ جوری نیست فقط، اون1کرکسه. 1کرکس با قواعد1کرکس خیلی بزرگ تر از اندازه عادی.
فاخته لحظه ای کشید عقب و به سقف خیره شد، بعد نفس عمیقی کشید و متفکر سری تکون داد.
-عجب!حالا فهمیدم. نه بابا! من خیال کردم اون1جوجه گنجشک ظریف و ملوسه. دیوونه تو جدی1چیزیت میشه. تازه میگی کرکسه؟ مگه نمی دونستی با چی طرفی؟
-نه. نمی دونستم. به جان خودش نمی دونستم.
-آخه چطور نمی دونستی؟ تو واقعا فکر نکردی1کرکس اون هم این موجودِ به توصیفِ خودت هیولا چجور مخلوقیه؟
-نه. نکردم.
-خوب اشتباه کردی. باید فکر می کردی.
-غلط کردم. وای خدا غلط کردم.
-ای بابا مسخره! غلط یا درست دیگه کردی و تموم شده. تکی ببین اینطوری گریه نکن دیگه.
تکبال بدون اختیار و بدون تلاش برای جلوگیری داشت هقهق می زد. فاخته دستش رو گرفت، بغلش کرد و شروع کرد به زمزمه. تکبال حس کرد چقدر دلتنگ این دست ها و این بال ها و این صدا و این نفس ها و این پرنده نیمه بالغ ظریف بود. کرکس این حس رو نتونسته بود ازش بگیره. حس دلتنگی واسه1عزیز رو که چند شبی ندیده بودش. گریهش بیشتر شد.
-هیس بابا بسه گریه نکن. دیوونه! مسخره! عیبی که نداره. این اول داستان کم و بیش همه اینطوری میشن. یواش یواش همه چیز دستت میاد. درست میشی. دیگه نمی ترسی. بهتر میشی. کرکس هم اینهمه می خوادت. دلش که نمی خواد اذیتت کنه. می فهمدت. مواظبت میشه. باهات راه میاد. یادت میده. تو هم باهاش راه میایی. جفتتون با هم فیکس میشید. اوضاع رو به راه میشه. زود هم رو به راه میشه. این که ترس نداره. کرکس جفتته. خیلی هم می خوادت. اگر اینطوری نبود مرض که نداشت خودش رو کنه معطل تو. می رفت یکی از جنس و مدل و اندازه خودش رو پیدا می کرد و دردسر هم نداشت. پس تو خیلی عزیزی که همچین کاری کرده. گریه نکن. بخواب تا فردا که میاد سر حال باشی. ای بابا چرا پریدی؟ هنوز که فردا نشده! بگیر راحت بخواب الان هیچ کرکسی اینجا نیست. فردا هم هیچی نمیشه. باهاش حرف بزن. باهاش کنار بیا. اون هم باهات راه میاد. اگر هم نیومد تو یواش یواش درست میشی. گریه نکن. بخواب تا خستگیت در بره. …
فاخته اونقدر گفت و گفت تا تکبال کم کم آروم گرفت و به خواب رفت. فاخته بی صدا خزید و لای پر های تکبال جا گرفت و از اونجا هم رفت جای همیشگیش روی سینه تکبال، خودش رو جمع کرد و لای پر هاش که معلوم نبود با چی حالا لطیف تر شده بودن لولید. لحظه آخر پیش از خواب سرش رو بیرون آورد و به بقیه و به تکبال خیره شد. جوجه ها همه خواب بودن. برای جنگ با سرما به هم چسبیده بودن و توی پر های خودشون مچاله شده خوابشون برده بود. تکبال هم خواب بود. فاخته آروم صداش زد.
-تکی!بیداری؟
ولی تکبال واقعا خواب بود و نفس های آروم می زد. فاخته به بقیه نظر انداخت و بیشتر توی پر های تکبال فرو رفت و لبخند زد. تکبال همچنان خواب بود. فاخته نگاهش کرد، شونه بالا انداخت و آروم زمزمه کرد:
-خودتی!
بعد لبخندی از سر رضایت زد، لای پر های تکبال جمع شد و به خواب رفت.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 08:05
کبوتر بیفکر. بعدش چی شد؟ هی بنویس زودتر بنویس خیلی بد منتظرم ببینم بعدش چی شد. بنویسیا. زود بنویسیا. ببین من اینطرفا هستم و خیلی منتظرم بنویس بقیهشو بنویس. فعلا بای.
پاسخ:
سلام جناب یکی.
معلومه شما کجا هستید؟ بیشتر اینجا اعلام حضور کنید جناب یکی دلتنگ میشیم.
از دست شما که راستش رو بخوایید خودتون1داستان هستید. به روی چشم. سعی می کنم زودتر بنویسم. شما هم دعا کن بشه سریع تر بنویسم تموم بشه خاطر جمع بشم.
ایام به کام.
مینا
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 21:16
سلام پریسا جون واسه پست قبلی میخواستم کامنت بدم اما در آخرین لحظه فهمیدم وب ویسام از روی مرورگرم پاک شده و تا اومدم نصبش کنم کل کامنتم پرید اتفاق تلخی بود ولی خوب عیب نداره سعی میکنم یادم بیاد چی نوشته بودم به علاوه نظر جدیدم.
داستاننویسیتون خیلی خیلی خیلی پیشرفت کرده شخصیتهاتونو به خوبی توصیف میکنید و بهترین نمونش هم شخصیت کرکسه نکات مثبت و منفی این شخصیترو به خوب ینشون میدین طوری که نه میشه گفت کاملا سیاهه و نه میشه گفت کاملا سفید واقعا بهتون تبریک میگم خیلی دوس دارم بدونم آخرش چی میشه تکبال میتونه کرکسرو به عنوان یه جفت تحمل کنه یا نه میتونه کبوتر بودن وتکبال بودنشو حفظ کنه یا نه ضمنا منم با جناب یکی موافقم زودتر بنویسید باور کنید روزی حد اقل 2 بار به وبلاگتون سر میزنم مگر پست جدیدی ببینم ازتون من ادامه داستانو میخواااااااااااااااام با آرزوی بهترینها
پاسخ:
سلام مینای عزیز.
خوشحالم که وبویسام دوباره برقرار شده. سفید و سیاه همیشه با هم بودن و همیشه هم همینطور خواهد بود. هیچ کسی نه کامل سفیده و نه کامل سیاه. کرکس این داستان هم1جا هایی سفیده، 1جا هایی سیاه.
خدا بگم این تکبال رو چیکارش کنه! بدم نمیاد آخرش بدمش به خورد همین کرکسه تا عبرت بقیه بشه ولی… راستش رو بخوایی من خودم هم آخرش رو می خوام خیلی هم می خوام. تعجب نکن من واقعا نمی دونم آخرش دقیقا چجوریه. این جناب یکی. اثرات حضورش همه جا هست. حتی بیرون از این وبلاگ هم اثرات حضورش هست. آهای جناب یکی هستی؟
سعی می کنم سریع تر بنویسم. به خاطر خودم هم شده سعی می کنم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 23:18
سلام. خیلی این قسمت کم بود. انتظار وقایع بیشتری داشتم. پس بی معطلی میرم برای خوندن قسمت بعد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
گاهی زیاد گاهی کم، پیش میره. کاش زودتر بره! دلم می خواد این تکبال زودتر به سر انجام برسه. حس می کنم روی شونه هام سنگینی می کنه. تا تمومش نکنم خاطرم جمع نیست.
ایام به کام.
تکبال38
فردای اون روز آسمون کمی باز تر شده ولی هوا همچنان در حال سرد تر شدن بود. منطقه سکویا در جنب و جوشی غیر معمول شب رو به پایان رسونده و هنوز آروم نگرفته بود. خورشید غیبش زده و مشخص نبود کجاست. خفاش ها نمی خواستن جستجوشون رو متوقف کنن و برخلاف اصرار کلاغ ها ترجیح می دادن روز رو نادیده بگیرن و توی گشت بمونن. وحشت گرفتار شدن خورشید به دست تکمار داشت همه رو دیوونه می کرد. خورشید نبود. نه اطراف سکویا، نه لای درخت ها، نه هیچ کجای دیگه. خفاش ها با اومدن روز دیگه کارایی چندانی نداشتن و کلاغ ها تمام سعیشون رو می کردن تا قانعشون کنن باقی گشت رو بسپارن به اون ها ولی خفاش ها می گفتن به خاطر نبودن آفتاب هنوز کمی میشه بمونن و با روز های زمستون می تونن در مواقع اضتراری کنار بیان و این1موقعیت اضتراری بود. چند نفر در اطراف سکویا چرخ می زدن تا به محض اومدن کرکس ماجرا رو بهش اطلاع بدن ولی کرکس هنوز نیومده بود و کسی هم نمی دونست مکان جدیدش از3روز پیش به این طرف کجاست. وحشت همه رو گرفته بود. توی تمام ذهن ها فقط1سوال بود و بس. خورشید کجاست؟
اون طرف رودخونه، جایی که از بس دور بود توی نگاه آسمون و زمین به هم جفت می شدن، جسمی درخشان ولی بی حرکت سایه می زد.
خورشید.
شاید خودش هم نمی دونست از کی اونجاست. از دیشب یا از دیروز یا از ساعتی پیش. براش هم فرقی نمی کرد. فقط بود. در رکودی که از تمام جهان حس می کرد فقط بود. اینقدر همونجا موند تا این رکود ساکت با صدایی درست از کنارش شکسته شد.
-سلام. تو اینجا چیکار می کنی؟ راهت رو گم کردی؟
خورشید سر بلند کرد. آروم و خسته.
-تو کی هستی؟
-من بوتیمار. و تو، ببینم تو خورشید تکمار نیستی؟
-نه. نیستم. هیچ وقت نبودم. دیگه نشونه توی جهان نبود واسه شناختنم روی سرم باشه؟
خورشید با آزردگی این ها رو گفت ولی حوصله عصبانی شدن نداشت. بوتیمار فهمید.
-همه جنگل به این نام و نشون می شناسنت. تقصیر تکماره. اینطوری پخش کرده. واسهت جایزه گذاشته می دونستی؟
خورشید بی تفاوت شونه بالا انداخت.
-نه. نمی دونستم. به جهنم.
-یعنی خیالت نیست گرفتارش بشی؟
-نمیشم.
خورشید تمایلی به حرف زدن نداشت. بوتیمار باز هم فهمید ولی ادامه داد.
-چرا اینجایی خورشید؟ الان1لشکر دارن دنبالت می گردن. تو نباید اینجا باشی.
خورشید بدون اینکه نگاهش کنه بی حوصله گفت:
-دلت می خواد میرم1جای دیگه.
بوتیمار بی توجه به لحن خورشید که به وضوح مشخص بود می خواد از دستش خلاص بشه بهش نظر انداخت و به حرف اومد.
-سکوت چاره تو نیست خورشید. بلند شو. بلند شو برو پیش دستهت. اونی که واسهش اینهمه درد داری لازمت داره. بلند شو.
خورشید خسته نگاهش کرد.
-بوتیمار!تو چجوری درد هات رو تحمل می کنی؟
بوتیمار با مهربونی بهش خیره شد.
-بلند شو خورشید. بلند شو برو. اینجا واسهت خطرناکه. تو هرچی هم که توانا باشی بدون دوست هات در برابر تکمار ضعیفی. همون طور که1بار حکم به اعدامت داد و اجراش هم کرد و الان تو نبودی اگر کرکس فریبش نمی داد.
خورشید نامحسوس لرزید.
-تو از کجا می دونی؟
-از همونجا که امروز خبر پاداش دادنش رو برای گرفتنت می دونم. تکمار گفته زنده یا مردهت رو براش ببرن ولی جایزه زندهت2برابره. چون اولا هنوز نمی خواد از دستت بده دوما تو خاصی و توانت رو واسه پیروزی به کرکس لازم داره و می خواد که هر طور شده فرمانبرت کنه. در هر صورت تو در خطری. بلند شو جانم. پاشو برو پیش بقیه. اون ها تمام دیشب رو گشتن و هنوز دارن می گردن. بلند شو. بلند شو برو. بلند شو.
بوتیمار با محبت نگاهش می کرد و اینقدر گفت و گفت تا خورشید از جاش پا شد، حرکتی به پر هاش داد و ساکت ایستاد.
-آفرین. کار درستی می کنی. معطلش نکن. بپر. مواظب خودت هم باش. تو باید حالاها باشی. برای بقیه، برای جنگ، برای جوجه های بی پرواز و برای اونی که دلت رو سنگین کرده. بپر برو.
خورشید به بوتیمار نگاهی مهربون و قدرشناس انداخت. آهی عمیق و طولانی کشید، بال هاش رو باز کرد و پرید. خورشید پرواز کرد و رفت در حالی که بوتیمار با نگاهی سراسر درد تماشاش می کرد. مثل اینکه در زوایای پروازش چیز هایی می دید که کسی قادر به دیدنش نبود. حتی خود خورشید. و چقدر بوتیمار خوشحال بود از این نکته آخر.
-همه جا رو گشتیم نبود.
-آب که نشده بره توی زمین. خوب بیشتر بگردید.
-دیگه کجا رو بگردیم؟ نبود. هیچ کجا نبود. نیست.
-این کرکس هم معلوم نیست کوشش. آخه الان زمان ماه عسل رفتنه؟
-بسه دیگه خوشبین می فهمی چی داری میگی؟
-نه بابا جدی نمی فهمم. دارم عقلم رو از دست میدم.
-به نظر من که از دستش دادی وگرنه پراکنده نمی گفتی.
-درست میگی معلوم نیست کجا ها سیر می کنم.
-آهااای خورشید اومد. دارم می بینمش. داره میاد این طرف.
با این ندا انگار1دفعه تمام درخت های اطراف تکون خوردن. 1عالمه پرنده1دفعه از لا به لای شاخه های بی برگ به هوا پریدن و مثل سیل به طرف خورشید پرواز کردن. خورشید1لحظه با حیرت به مقابل خیره شد و بعد همچنان به پروازش ادامه داد.
-خورشید!واقعا که! معلومه از دیروز تا حالا کجا بودی؟ تمام جنگل رو گشتیم. از دلواپسی بیچاره شدیم. دیگه آماده بودیم بریم از تکمار جسدت رو تحویل بگیریم. این چه کاری بود کردی؟ الان وقت قایمباشکه؟ تمام منطقه رو به هم ریختی.
خورشید نگاهی تلخ، بی حوصله و عصبانی به تیزبین معترض انداخت.
-خوب که چی؟
-که چی؟ خورشید! تو واقعا جز این هیچی نمی خوایی بگی؟ که چی؟ این حرفته؟
-بله این حرفمه و همین هم زیاده.
-خورشید ما خیال کردیم گرفتار شدی.
خورشید1دفعه از جا در رفت و با حرصی که مدت ها بود نای بیرون ریختنش رو نداشت، خشن و پرخاشجو داد زد:
-خوب که چی؟ که چی؟ که چی؟
تیزبین با حرص تماشاش کرد.
-من به کرکس میگم. مطمئن باش بهش میگم.
-خوب بگو. برو اگر پیدا کردی کجاست بهش بگو فقط بعدش جاش رو به من هم بگو.
خورشید این رو گفت و پرواز کرد و رفت طرف درخت نارنج خیلی بزرگی که لونهش اون بالا بود.
-تیزبین ولش کن مگه نمی بینی چه جوریه؟ خورشید همینطوریه. کاریش هم نمیشه کرد.
تیزبین با حرصی از جنس نارضایتی سکوتش رو شکست.
-ولی کاریش میشه کرد. اوناهاش اون که باید بیاد داره میاد.
کرکس.
همه به اون طرف نگاه کردن و بلافاصله برق شادی جای خستگی و تردید و خشم رو گرفت.
-نگاه کنید به نظرم فسقلی هم همراهشه.
-عه آره. مطمئنم که هست.
-تو از کجاش مطمئنی؟ من که جز خود کرکس کسی رو نمی بینم.
-فسقلی رو اینطوری نمیشه ببینی خنگ! به پر ها و دست هاش نگاه کن می فهمی که تنها نیست. فسقلی اون وسطه.
-آره آره دیدم. آخ کرکس کجا بودی ببینی از دیشب چه پدری در اومد ازمون.
-تیزبین حالا ول کن همون اول کاری!
-اتفاقا همون اول کاری باید بگم که خستگیم در بره.
کرکس وسط سر و صدا های غیر قابل کنترل اطرافیان رسید و درست وسطشون روی تاک فرود اومد. بعد از کلی شلوغکاری و اصرار و شیطنت خفاش ها، تکبال رو از زیر دست هاش بیرون آورد. تکبال در کنار کرکس انگار کوچیک تر دیده می شد. اونقدر کوچیک که وقتی کنار شونه کرکس و زیر بال هاش پناه می گرفت اصلا به چشم نمی اومد.
-کرکس!حسابی رفتی که رفتی! من معترضم. تو که از این در میری بیرون دردسر از اون یکی در میاد داخل.
-باز چی شده؟ اصلا مگه شما خفاش نیستید؟ واسه چی تا الان بیدارید؟ الان که نزدیک نیمه روزه!
-ما تمام دیروز و دیشب رو هم بیدار بودیم کرکس. این خورشید از دیروز غیب شد و ما هرچی گشتیم نبود که نبود.
کسی جز مشکی و خوشبین سایه نگرانی عمیق نگاه کرکس رو ندیدن.
-خوب، بعدش چی شد؟
کرکس با لحنی کاملا آروم مثل همیشه حرف می زد ولی تکبال کم مونده بود از حال بره. خوشبین با لحنی صلحجویانه جوابش رو داد:
-چیزی نشد. امروز صبح قبل از اومدن تو خودش اومد.
-عجب! خوب کجا بود؟
تیزبین با دلخوری جواب داد:
-بهمون نگفت. در جواب دلواپسی ما فقط گفت خوب که چی؟
کرکس1لحظه خیلی کوتاه اختیار برق خطرناک خشم نگاهش رو از دست داد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد.
-گفت که چی؟
-بله دقیقا همین رو گفت و همه این ها هم شاهدن.
خوشبین دوباره میانه رو گرفت تا آتیشی که احتمال برپا شدنش می رفت رو بخوابونه.
-راستی کرکس این درسته که تکمار واسهش جایزه میده؟
-بله درسته.
تیزبین ول کن نبود. لحنش همچنان آزرده و معترض بود.
-ما هم چون این رو شنیدیم2برابر ترسیدیم. گفتیم دیگه دستمون بهش نمی رسه. ولی رسید و حسابی هم بدهکار شدیم.
کرکس به قیافه آزرده تیزبین و چهره خسته بقیه نظر انداخت و با لحنی دلجویانه همه رو و به خصوص تیزبین رو مخاطب قرار داد.
-شما بدهکار نیستید. کار درستی کردید که دنبالش گشتید. اون هم مطمئنا حرف دلش رو نزده.
-ولی آخه کرکس!
کرکس با مهربونی کلام معترض و آزرده تیزبین رو برید.
-تیزبین!خورشید تمام دیشب رو نبود. شاید بهش سخت گذشته و حواسش به ارزش دلواپسی و جستجو های شما نیست. شما درست رفتید و این خیلی مهمه.
تیزبین با همون آزردگی سرش رو به نشان تأسف تکون داد.
-برای خورشید که ظاهرا خیلی مهم نبود.
کرکس مهربون تر از دفعه پیش نگاهش کرد.
-ولی برای من مهمه. من ازت خیلی ممنونم که در غیبتم واسه پیدا کردن خورشید تلاش کردی. همینطور هم از بقیه شما.
تیزبین با شنیدن این حرف ها و با دیدن نگاه رضایتمند کرکس به خودش آروم گرفت و بقیه هم همینطور. کرکس با همون لحن پیشین ادامه داد.
-خوب، الان که همه چیز درسته و شما ها هم باید حسابی خسته باشید.
-بیخیال کرکس. خورشید سالمه باقیش رو بیخیال.
کرکس دستی به شونه تیزبین زد که کم مونده بود از شادی هوار بزنه. بقیه1دفعه مثل انبار باروط منفجر شدن و در1لحظه سر و صدا از هر طرف رفت آسمون.
-کرکس تیزبین تنها نبود.
-راست میگه ما هم بودیم.
-آره بیچاره شدیم.
-کرکس من امروز2بار بد خوردم به درخت.
-راست میگه من زخمی هم شدم.
-تیزبین بهش زیاد خوش می گذره این عادلانه نیست کرکس.
-راست میگه ما هم گشتیم.
-راست میگه راست میگه.
…
کرکس صبورانه گوش کرد ولی شلوغی خیال تموم شدن نداشت. پس صداش رو برد بالا که همه بشنون و با خوش اخلاقی خطاب به همه تقریبا داد زد:
-شما ها چی می خوایید؟ یعنی الان باید بزنم روی شونه هاتون؟
-بعله.
-روی شونه های همهتون؟
-بعله.
-ولی شما ها واقعا زیادید!
-مگه تیزبین چیش از ما بیشتره؟
-فقط اون رو تشویقش می کنی؟
-خدا شانس بده کرکس.
-آهای تیزبین امشب نصفه شب بیا سر درخت انجیر پشت منطقه باهات کار دارم.
…
کرکس زد زیر خنده.
-واقعا که هیچی از عاقل بودن ندارید. اینطوری که نمیشه. خوب، بیایید1طوری با هم حلش کنیم. موافقید؟
-بعله.
-خوب پس به توافق می رسیم. ولی اول بگید ببینم خورشید الان کجاست؟
-اوناهاش اون بالا.
تکرو به بالای درخت نارنج اشاره کرد. خورشید از دور شاهد ماجرا بود. کرکس با اشاره دست بهش فرمان فرود داد. خورشید پرواز کرد و بی صدا بین بقیه فرود اومد. کرکس برخلاف انتظار بقیه و حتی خورشید، حرفی از غیبتش و از رفتارش با جوینده های دلواپسش بهش نزد. حتی باهاش بد هم تا نکرد.
-سلام خورشید. دیدم بین بقیه نیستی گفتم نکنه1موجود خوشبخت جایزه تکمار رو برده باشه. رو به راهی؟
خورشید با نگاهی خسته و بیمارگونه بهش نگاه کرد و آروم سرش رو انداخت پایین. کرکس خندید.
-این اتفاق نمی افته. مگه کسی جرات داره همچین غلطی کنه؟ اینجا فقط من از این جرات ها دارم. من هم خیال تحویلت رو نمی کنم. البته بد هم نیست اگر زمانی تحویلت بدم و عوضش به تکمار بگم از این منطقه گم شه. تو موافقی؟
کرکس جدی نمی گفت. کاملا از لحنش مشخص بود که حرف هاش فقط شوخی هستن. بقیه می خندیدن و خورشید در حالی که نگاهش رو دوخته بود به شاخه تاک زیر پاش با لحنی مثل همیشه تلخ و بیخیال و با صدایی آروم جواب داد:
-بله.
کرکس آروم روی شونهش زد و خندهش رو رها کرد.
-خورشید!تو سندت خورده به نام دسته من. به هیچ قیمتی به اون کرم خاکی نمیدمت. بذار از حرص بترکه.
همه زدن زیر خنده و خورشید فقط نفس عمیقی کشید که ته لبخندی همراهش بود. کرکس همچنان با محبت می خندید.
-از این گذشته اگر من هم1زمانی بخوام از دستت خلاص بشم و بدمت دست اون خزنده بی ریخت، این فسقلی رو چیکارش کنم؟ مطمئنم اگر فقط فکرش به سرم بزنه زمانی که خوابم این1وجبی زندهم نمی ذاره.
خفاش ها بیشتر از این مهلت ندادن.
-کرکس! تا کی در گردش باقی می مونی؟
-کرکس1تایم مشخص واسه اومدن هات بده تا بتونیم باهات فیکس بشیم.
-کرکس مارها از تعجب این مدل جفتگیریت خل شدن.
-میگم کرکس این فسقلی رو خوب از زندگی بازش کردی. این به افرا نمیره؟
-راست میگه تا کی مرخصه اون هم واسه چیزی که کسی از اطرافیان خودش نمی دونه چیه؟
کرکس دستی به سر و پر تکبال کشید و خندید.
-چرا میره. من موافق نیستم ولی ظاهرا باید فعلا بره. شاید امشب شاید فردا. ولی سریع برمیگرده. دیگه مثل گذشته اونجا زیاد نمی مونه.
تکبال هیچی نگفت. انگار اصلا نبود.
-کرکس!بگو این مدت چیکارش کردی؟ بدجوری کم حرف شده. مطمئنی این خودشه و بدلش رو واسهمون نیاوردی؟ میگم1کمی فکر کن شاید اصلیه رو خوردی و خودت یادت نیست.
صدای خنده های دسته جمعی مثل توپ توی منطقه ترکید.
-من مطمئنم ولی شما ها خیلی اطمینان نکنید.
-یعنی امکانش هست؟
-بله که هست. فسقلیِ من چنان شیرینه که هیچ بعید نیست خورده باشمش.
-بابا تعریف ها رو! جدی من اصلا یادم نمیاد تو از کسی اینطوری گفته باشی. بچه ها هیچی نگید می خوام این طنین رو به خاطرم بسپارم و ثبتش کنم.
باز هم خنده هایی که حسابی بلند بودن. کرکس در حالی که همراهشون می خندید بال هاش رو دور شونه های جمع شده تکبال حلقه کرد و در حالی که سفت به خودش می فشردش گفت:
-فسقلی عزیز دِلَمِ. هیچ بدلی هم فسقلیِ خودم نمیشه.
خفاش ها با صدای بلند هورا کشیدن و کف زدن. تکبال زیر شونه های کرکس تا حد ممکن خودش رو جمع کرده و تقریبا ناپدید شده بود.
-خوب خوب دیگه بسه. ما باید بریم و شما باید خستگی در کنید. امشب گرفتاریم.
-گرفتار؟ گرفتار چی کرکس؟ باز تکمار غلط زیادی کرده؟
-هنوز نکرده ولی شاید بخواد کنه.
-خوب بگو چی.
-امشب. حالا زمان استراحته. باشه واسه شب. الان باید بریم.
-بیخیال شو کرکس. بسه دیگه زودتر برگردید به سکویا.
-واسه چی؟ به من داره حسابی خوش می گذره. شاید واسه همیشه همونجا که الان هستم بمونم. البته به اتفاق این.
کرکس دوباره تکبال ناپدید رو محکم به خودش فشار داد.
-یعنی دیگه نمیایی روی سکویا؟ آدرس هم نمی خوایی به ما بدی؟
-نه که نمی خوام. هر زمان لازم ببینم خودم میام دیدنتون.
-پس فسقلی چی؟
-باز هم هر زمان لازم ببینم همراهم میاد تا هم رو ببینید.
خفاش ها داد و فریاد راه انداختن و خورشید سکوت کرد. کرکس نگاهش می کرد که به خودش می پیچید. انگار زیر پر هاش آتیش گرفته بودن.
-چی شده خورشید! تو معترضی؟
کرکس داد نزد. صداش اصلا بلند نبود ولی چیزی توی لحنش بود که1دفعه همه ساکت شدن و به اون و به خورشید نگاه کردن. خورشید سر بلند نکرد. کرکس پرسشش رو تکرار کرد.
-گفتم تو معترضی خورشید؟
خورشید مثل کسی که در حال خفگی باشه ولی بخواد تا جای ممکن خونسردیش رو حفظ کنه به خودش فشار می آورد ولی هیچی نمی گفت. کرکس آروم رفت طرفش. 1دستش رو با سنگینی گذاشت روی شونهش و با دست دیگه سرش رو بالا گرفت.
-مگه نشنیدی؟ جوابش فقط1کلمه هست. تکرار می کنم. تو معترضی خورشید؟
خورشید چند لحظه زیر دست ها و زیر نگاه سنگین کرکس آشکارا و به شدت به خودش پیچید. کرکس در سکوت همون طور نگهش داشته و به انتظار جواب بود. خورشید عاقبت شبیه کسی که با1فشار غیر معمول نفسش رو گرفته باشن به زور و با نفس بریده گفت:
-نه.
کرکس آهسته رهاش کرد و به همون آهستگی1قدم رفت عقب.
-حالا شد. این درسته.
بعد رو به خفاش های سراپا چشم و گوش کرد، دستی تکون داد و گفت:
-خوب دیگه بسه. بسه برید بخوابید امشب لازمتون دارم. برید سریع سریع سریع.
جمع خفاش ها1دفعه ترکید.
-پس توافق ما چی؟ گفتی حلش می کنیم.
…
-من امشب برمیگردم بعد از صحبت های مهم تر حلش می کنیم.
-نه نه نه. همین الان حلش کنیم.
-تو الان زدی روی شونه تیزبین.
-آره آره تا اون موقع اثرش میره و هیچی به ما نمی رسه.
-آره راست میگه.
…
کرکس می خندید و جمعیت خفاش ها1صدا دم گرفته بودن و بلند می خوندن:
-همین الان حلش کنیم، همین الان حلش کنیم. همین الان حلش کنیم، همین الان حلش کنیم.
کرکس لحظه ای تماشاشون کرد و خندید ولی خفاش ها از رو نرفتن.
-خوب خوب باشه. همین الان حلش می کنیم. بگید ببینم من چیکار کنم؟
-به اون1تشویق حسابی دادی به ما هم باید بدی تا عدالت رعایت بشه.
-خوب شما ها رو هم تشویق کردم.
-ولی روی شونه ما نزدی این فقط مال تیزبین بود.
-راست میگه، راست میگه. راست میگه، راست میگه.
…
-ای بدجنس های مسخره! الان بگید دقیقا چی می خوایید؟
کرکس هنوز می خندید و خفاش ها حسابی دلشون بزرگ شده بود و تا جایی که می تونستن شلوغ می کردن.
-ما می خواییم تو عادل باشی مثل همیشه. تو همیشه عدالت رو بین ما حفظ کردی و الان هم باید حفظ کنی.
-این ها همه حاشیه هستن. بگید چی می خوایید. زود باشید تا نظرم عوض نشده.
-نه صبر کن. منصرف نشی ها! ببین کرکس ما می خواییم1چیزی بهمون بدی تا با تیزبین برابر بشیم.
-خوب اولا یکیتون حرف بزنه که بفهمم دوما خودتون بگید چی می خوایید.
لحظه ای همهمه شد و بعد مشکی به حرف اومد.
-کرکس ما می خواییم تو برگردی با فسقلی بری بالای سکویا و دیگه نذاری بری.
تمام خفاش ها با صدای خیلی بلند مشکی رو تعیید کردن.
-شما ها واقعا خود ابلیس هستید که در جلد خفاش های بی مصرف اینجا روی زمین ظاهر شدید. یعنی جز این هیچی دیگه نمیشه باشه؟
خفاش ها همه با هم داد می زدن:
-نه، نه، نمیشه. نه، نه، نمیشه.
کرکس همچنان با ترکیبی از خشمی محبتآمیز و خنده ای مهربون داد زد:
-خوب بابا خوب. این یکی هم به نفع شما. حالا دیگه خفه شید.
هورای خفاش ها منطقه رو پر کرد. خورشید فقط به شاخه تکیه زده بود و هیچی نمی گفت. دیگه سرش پایین نبود. داشت تماشا می کرد. کرکس بهش لبخند زد. لبخندی مهربون و مقتدر. خورشید فقط تماشا کرد. تکبال دیگه کاملا هم ناپدید نبود. سرش رو از لا به لای پر های کرکس بیرون آورده بود و با خوشحالی همه رو و خورشید رو و کرکس رو و سکویا رو تماشا می کرد. شادی نگاه تکبال رو، همینطور برق شاد نگاه خورشید رو همه دیدن. از موندن کرکس و از رضایت و همصدایی بی صدای تکبال با خودشون و از همه چیز و از سر کیف همینطوری بی خودی دوباره چنان هورای بلندی کشیدن که تاک و درخت های اطرافش رو لرزوند. کرکس جفتش رو بغل کرد و از وسط دسته خفاش های ناآروم پرواز کرد و رفت بالا، به نوک سکویا رسید و وارد لونهش شد. خفاش ها هم با خیال راحت رفتن که بخوابن. روز و شب سختی رو پشت سر گذاشته بودن و کسی چه می دونست امشب و فرداشون چجوریه.
سر شب، کرکس تکبال رو به افرا برد و بهش گفت فردا صبح زود میاد که ببردش و با سرعت هرچه تمام تر به منطقه سکویا برگشت. خفاش ها هنوز از خستگی و التهاب2روزه خواب بودن. از دور خورشید رو دید که بیدار و مراقب، کاملا بدون صدا و تقریبا بدون دیده شدن از خیلی بالا توی آسمون جنگل چرخ می زد و اطراف رو زیر نظر گرفته بود. کرکس با اشاره کوتاهی از همون فاصله دور احضارش کرد. خورشید مثل سایه ای ساکت پشت سر کرکس رفت تا به بالای سکویا رسیدن. کرکس در رو باز کرد و خورشید رو با اشاره دست فرستاد داخل و بعد خودش وارد شد و در رو پشت سرش بست. نگاه خورشید به بستر بزرگ پر گوشه لونه کشیده شد و هرچند تکبال اونجا بی حس مثل جنازه ای بی روح ولو نشده بود ولی خورشید بی اختیار لرزید.
-خوب خورشید. ماجرای جایزه دادن تکمار رو حتما شنیدی.
-بله شنیدم. البته به نظر خودم1خورده دیر شنیدم. امروز صبح1بوتیمار بهم گفت.
-بله به نظر من هم لازم بود زود تر بشنوی تا بیشتر احتیاط می کردی و تنها به جا های دور و ناآشنا نمی رفتی. خوب حالا که به خیر گذشته. بگو ببینم دیگه چی شنیدی؟
-دیگه هیچی. یعنی نمی دونستم چیزی دیگه هم هست که بخوام پیدا کنم و بشنوم.
-ولی هست. و تو باید بشنوی و بدونی. اینکه بین دسته تکمار پروازی هایی هم هستن که باید مواظبشون باشیم.
خورشید کمی متعجب به کرکس خیره شد.
-پروازی؟ این رو نمی دونستم. توی این2تا جنگ آخری که چیزی ندیدیم. اگر هستن پس برای چی حاضر نشدن؟
-شاید به خاطر اینکه در اون زمان پروازی های تکمار نبودن. آخه اون زمان تکمار واسه گرفتن تو جایزه تعیین نکرده بود. اصلا حرفی از زنده بودنت و در رفتنت و اصلا حرفی از تو و بودنت نبود. کسی نمی دونست تویی هم وجود داری. متوجه که هستی.
-بله کاملا.
-خوب پس بریم سر پروازی های تکمار. ما هنوز هیچی ازشون نمی دونیم. نه از نوعشون و نه از اندازه و تعدادشون. ولی باید بفهمیم و خیلی هم زود باید بفهمیم. اینطور که تکرو فهمید و گفت اون ها توی این جنگل نیستن. جرات نکردن. ترجیح میدن اول بیشتر بدونن و تا به حال هم خیلی تلاش کردن که بدونن ولی چندان موفق نبودن. هم تکمار و دستهش و هم اون پروازی ها. اون ها می خواستن پیش از اینکه ما از وجودشون آگاه بشیم ازمون هرچی بیشتر بدونن ولی حالا ما از وجودشون مطلع هستیم و این کارشون رو مشکل کرده.
-بله، و همینطور کار ما رو. اگر می دونن که ما می دونیم پس تحقیق در موردشون باید سخت تر شده باشه چون حسابی مواظبن.
-درسته. ولی من ترجیح میدم احتمال بدم که بین اون ها پرنده شبرو نیست. اینطوری برد بیشتری با ماست.
-من خیلی باهات موافق نیستم کرکس. خودم و خودت رو ببین که پرنده شب نیستیم ولی این زمستون خواب و بیداریمون از قاعده خارج شده و شبی نیست که ساعتیش رو بیدار نباشیم.
-اما قبول داری که به هر حال در روز راحت تریم. نداری؟
-درسته. ولی بهتره زیادی روی این مطلب حساب باز نکنیم که نبازیم.
-مطمئن باش. من توجیهم و بقیه رو هم توجیه می کنم.
-ولی کرکس!این چیز ها رو توی جلسه امشب بین خفاش ها هم می شد بهم بگی. من توی گشت بودم که صدام زدی. درضمن، الان باید دوباره گویی کنی. برای چی منتظر نشدی به من هم همون موقع بگی؟
-برای اینکه جز این چیز ها حرف های متفرقه هم باهات داشتم که خیال نمی کنم دلت بخواد در جمع بزنم. ناگفته نمونه که خودم هم دلم نمی خواد.
-چه حرف های متفرقه ای؟
-یکیش این که احتمال دادم ماجرای پاداش دادن تکمار رو ندونی یا کامل ندونی ترجیح دادم اول خارج از جمع بشنوی تا آمادگیش رو داشته باشی. خوب، به نظرم بدونی این وعده تکمار یعنی چی.
-بله می دونم. من شناخته تر میشم، معروف تر میشم، دشمن هام هم زیاد میشن.
-دقیقا همینطوره. و البته حالا که پای پروازی ها هم اومده وسط اوضاعت خطرناک تر میشه. به نظرم رسید بهتره مطمئن بشم که این ها رو می دونی و اگر نمی دونی واسهت توضیح بدم. و به نظرم لازم نباشه بهت یادآوری کنم که احتیاج نیست در حضور من اون نمایش مضحک بی تفاوتی و بیخیالیت رو اجرا کنی. تو هم مثل همه زنده ها حق داری دلواپس بشی و حتی بترسی. دسته کم پیش من راحت باش.
خورشید فقط بهش نگاه می کرد و هیچی نمی گفت.
-اصلا نگران نباش خورشید. اون ها موفق نمیشن. اگر ما اشتباه نکنیم اون ها هرگز به جایی نمی رسن. تکمار واسه گرفتن تو باید از من رد بشه و بهت اطمینان میدم که تا من هستم موفق نمیشه. من فعلا هستم پس تکمار حالاها ول معطله.
خورشید آهسته زمزمه کرد:
-ممنونم کرکس.
خورشید دیگه هیچی نگفت. کرکس سکوت رو شکست.
-خفاش ها الان بیدار میشن و میان واسه جلسه امشب. باید بریم. ولی قبلش من هنوز حرف دارم باهات.
-بسیار خوب! پس بگو تا بیدار نشدن.
کرکس با حرکت سر خورشید رو تعیید کرد. با قدم های بلند و محکم ولی آهسته به طرفش رفت.
-من می خوام، بهت بگم،
و درست لحظه ای که بهش رسید2دستی شونه هاش رو خیلی سریع و خیلی محکم چسبید و سفت به دیوار پشت سرش چسبوندش. همه چیز چنان سریع اتفاق افتاد که خورشید اصلا مهلت پیدا نکرد بفهمه چی داره میشه. تنها وقتی به خودش اومد که وسط دست های قوی و عصبانی کرکس و درد حاصل از فشار شدید گرفتار شده بود بدون اینکه قدرت هیچ حرکتی داشته باشه. فشار دست های کرکس چنان محکم بود که خورشید احساس کرد بلافاصله شونه هاش از شدت درد بی حس و جفت بال هاش فلج شدن. بی اختیار زمزمه کرد:
-آآآخ!
کرکس با نگاهی بسیار خشمگین توی چشم هاش خیره شد و در حالی که هنوز با قدرت به دیوار فشارش می داد غرید:
-اگر1دفعه دیگه بی اطلاع غیبت بزنه من می دونم و تو. فقط1دفعه دیگه این غلط رو کن. بلایی سرت میارم که توی بغل تکمار در تصورت بهشت بشه. درست فهمیدی؟
خورشید حس کرد شونه هاش دارن خرد میشن.
-آآآخ!
-خفه خون بگیر فقط جواب منو بده. گفتم فهمیدی یا نه؟
-آآآخ!
-گفتم خفه شو. من جواب می خوام. اگر نفهمیدی بگو تا بهت بفهمونم. تو دیگه هرگز بدون اطلاع غیب نمیشی. فهمیدی؟ فهمیدی؟ بهت گفتم فهمیدی؟
-آخ بله. بله.
کرکس در حالی که هنوز به شونه های خورشید چنگ زده و بدون توجه به چهرهش که از شدت درد توی هم رفته بود محکم و بی شفقت2دستی به دیوار فشارش می داد دوباره هوار زد:
-من اینجا نبودم لعنتی. ولی اگر بودم از دلواپسی دیوانه می شدم و بعد از اینکه دیدمت به هیچ عنوان بهت اجازه نمی دادم جواب سر بالا بهم بدی. دیگه هرگز تکرارش نمی کنی خورشید وگرنه خودم به حسابت می رسم. تمامش رو فهمیدی؟
-بله. بله فهمیدم.
کرکس نفس عمیقی از سر حرص کشید و آروم شونه های خورشید رو رها کرد. خورشید حس کرد الانه که بی افته. کرکس از پشت پرده کلفت خشمی جنونآمیز به خورشید خیره شد. خورشید نه فحش داد نه اعتراض کرد. فقط بدون صدا شونه های دردناکش رو مالید. کرکس احساس کرد خورشید بی نهایت خسته هست. از همه چیز. ماجرای پاداش تکمار هم ضربه آخر رو زده بود هرچند هیچ کسی تصور نمی کرد خورشید به این چیز ها اهمیت بده. هیچ کسی جز کرکس.
خورشید کمی دیگه شونه هاش رو مالید ولی صداش در نیومد. دلش می خواست می شد1جایی بی افته، چشم هاش رو ببنده و بره و بره. شونه هاش هنوز درد داشتن ولی خورشید برخلاف انتظار کرکس هیچی نگفت. حتی با حرص همیشگیش هم نگاهش نکرد. به خودش که اومد دست های کرکس ایندفعه مهربون و با محبت1مقتدر قوی تر که قادر و آماده محافظته2طرفش بودن. خورشید سر بلند نکرد. کرکس بی اون که حرفی بزنه به شونه های خودش تکیهش داد و به سر و پر و شونه هاش دست نوازش کشید. خورشید در کمال خستگی رها شد و سرش رو روی شونه کرکس تکیه داد. زمانی که کرکس سکوت رو شکست، صداش بی نهایت آروم و مهربون بود و هیچ با خشم چند لحظه پیشش هماهنگی نداشت.
-خوش شانس بودم که دیر فهمیدم. زمانی که دیگه غیبتت تموم شده بود. تو واقعا نباید بی اطلاع و تنها جایی بری که نشه پیدات کرد خورشید. الان جنگل واسهت خیلی خطرناکه. تو که نمی دونستی توی دسته اون تکمار عوضی پروازی هم پیدا میشه. اگر گرفتار می شدی پس گرفتنت ممکن بود محال باشه. به خصوص اینکه ما نمی دونستیم کجا هستی. تا می رفتیم بفهمیم هرچی نباید بشه می شد. خورشید! اگر پیدات نمی شد من خیلی دلواپس می شدم.
هیچ کدوم نفهمیدن چقدر گذشت. صدایی از پایین، خیلی پایین تر از لونه کرکس هر2تاشون رو از جا پروند.
-آهای!کسی اینجا نیست؟ آهای! آهاااای!
خورشید مثل فنر از جا پرید و به طرف صدا خیز برداشت ولی کرکس شونهش رو گرفت و کشیدش عقب.
-نه. صداش آشنا نیست. اول من میرم.
خورشید کشید عقب. کرکس در رو باز کرد و رفت بیرون و خورشید هم بی صدا پشت سرش خارج شد. اون پایین، کمی بالاتر از درخت های کنار سکویا، چندتا سیاهی انگار وسط شب شناور بودن. خورشید با فرمان بی صدای کرکس همونجا موند و کرکس پرواز کرد و رفت کمی پایین تر ولی طوری توی هوا متوقف شد که از مهمون های ناخونده بالاتر باشه.
-سلام ناشناس ها. چرا کسی هست. تا شما ها دنبال کی بگردید. خوب چی می خوایید؟
-کرکس؟ تو کرکسی؟ همون کرکس معروف؟
-معروف نمی دونم هستم یا نه. برام هم فرقی نمی کنه. من کرکسم. خوب، این از من. بقیهش. شما چی هستید؟ اینجا چی می خوایید؟ کوتاه، مختصر، مفید. منتظرم.
-کرکس! درست همون هستی که شنیدیم. البته به صورت منفی. یعنی منفی گفتن ازت ولی ما فعلا هیچ نظری نداریم تا ببینیم و بفهمیم.
-پس بجنبید و بفهمید که من گرفتارم. فهمیدن شما گیر من نیست. از خودتون بگید که من بفهمم.
-ما سبز قبا هستیم. تعجب نکن. می دونیم الان زمستونه ولی این تکمار و دار و دستهش نظم و قاعده طبیعت رو به هم ریختن. اومدیم ازت کمک بخواییم. چون گفتی خلاصه بگیم داریم تند میگیم. راستش دسته تکمار از دست تو و دار و دستهت توی این جنگل به کسادی خوردن و واسه جبران این کسادی به منطقه ما ناخنک زدن. ما کرکس نداریم به دادمون برسه. می ترسیم اونجا رو واسه خودشون امن ببینن و بمونن. کسی از بینمون جرات نکرده بیاد اینجا باهات حرف بزنه. ما اومدیم.
-عجب! خوب اگر کسی جرات نکرده بیاد شما ها واسه چی اومدید؟ و تو واسه چی پیش باقی همراه هات که عقب تر هستن و آماده شدن که اگر لازم شد در برن نیستی؟
-چون من خودم پدر5تا جوجه ام. گفتم میرم هرچی بادا باد. یا تو گوش میدی یا نفلهمون می کنی. از این بالاتر که نیستش. تو راحتم کنی باز بهتره تا تماشا کنم جوجه هام به کام مارها میشن و بعدش خودم معلوم نیست چی سرم بیاد. خلاصه همراه بقیه اومدم دیگه. حالا دیگه با تو.
کرکس لحظه ای به اون پرنده و باقی همراه هاش که با تردید و آماده فرار وسط زمین و هوا مونده بودن خیره شد.
-شما که توی منطقه من نیستید. واسه چی تصور کردی من خودم رو به دردسر میندازم؟
-من تصور نکردم. من فقط اومدم که خاطرم جمع باشه هر کاری از دستم می اومده کردم. اگر نمی اومدم بعدا عذاب این تردید که شاید احتمالش بود تو کمک کنی ولم نمی کرد.
پیش از اینکه کرکس حرفی بزنه گوشه پر هاش آروم کشیده شد. برگشت و خورشید رو دید که درست کنار دستش با نگاهی که1000حرف واسه گفتن داشت بهش خیره شده بود.
-خورشید!آخه میگی من چیکار کنم؟
-اون پدره کرکس. جوجه هاش بهش امید بستن. واسه همه کوچولو ها پدر و مادر هاشون قهرمانن. وحشتناکه اگر مثل جوجه های منطقه کاج این ها هم به کام مارها بشن اون هم در برابر نگاه پدر ها و مادر هاشون. از دردناک تلخ تره. هم واسه جوجه ها و هم واسه پدر و مادر ها.
کرکس بلند و واضح خطاب به خورشید و اون پرنده های منتظر گفت:
-ولی من نه پدرم نه مادر.
پرنده ها کمی کشیدن عقب. خورشید ولی پر هاش رو محکم تر کشید.
-کرکس!
کرکس لحظه ای به چشم هاش خیره موند، بعد نفس بلندی از سر درموندگی کشید و به طرف پرنده ها برگشت.
-شماها!از کجایید؟ الان می خوایید دقیقا من چیکار کنم؟
-ما از دشتیم. می خواییم1کاری کنی تکمار خیال کنه یعنی باور کنه ما زیر نظر تو هستیم تا دست از سرمون برداره. یعنی بهش ضرب شصت نشون بدی تا بترسه و پیشروی نکنه.
-دشت؟ شما ها از دشت هستید؟ اونجا که خیلی از اینجا دوره! و شما می خوایید که من…
پر هاش از شدت کشش و تکون های خورشید درد گرفتن. با خشم برگشت که سرش داد بزنه ولی خورشید چنان نگاه معصوم و شفافی بهش می کرد که دلش نیومد. خورشید توی سکوت با نگاهش انگار داشت درد تمام مادر ها و پدر های دشت رو فریاد می کشید. کرکس انگار صدای ضربان دلِ تنگِ خورشید واسه از دست رفته هاش رو از نبض نگاهش می شنید. آروم و با محبت دست های خورشید رو گرفت و پر های خودش رو از لای پنجه هاش بیرون آورد.
-واسه چی اونجا معلق موندید؟ بیایید جلو تر ببینمتون!
-نه. ببخش کرکس ولی اینطوری امن تره.
-شما ها که بهم اعتماد ندارید چجوری ازم کمک می خوایید؟ نمی ترسید از طرف خود من خطر خودتون و خونواده هاتون رو تهدید کنه؟
-راستش رو بخوایی چرا، می ترسیم. ولی گفتیم تو هرچی خطرناک باشی یکی هستی و مگه1نفر هرچی هم بزرگ باشه چقدر می تونه صید کنه؟ دار و دستهت هم که شنیدیم جوجه پرنده ها رو نمی خورن. خطر تو1نفر از تکمار و دستهش کمتره. این بود که…
-خوب فهمیدم. دسته کم برید دور تر روی یکی از این درخت ها بشینید خستگی در کنید. اینطوری وسط راه برگشت از بین میرید. امشب رو بمونید تا فردا صبح بریم ببینم اون دشتتون کجاست.
پرنده ها چنان خوشحال شدن که توی سیاهی شب تکون های شادشون راحت دیده می شد.
-من می سپارم سیر و سیرابتون کنن و بهتون جا بدن. فردا پیش از بالا اومدن روز حرکت می کنیم. الان هم برید بین شاخه های نزدیک ترین تاک به پیچک ها فرود بیایید و منتظر بمونید. نگران نباشید خودم اونجا نمیام. یکی رو می فرستم که حضورش از مال خودم بی خطر تر باشه.
پرنده ها در حالی که به طرف تاک مورد نظر کرکس پرواز می کردن این دفعه دسته جمعی و با صدایی که هرچند خسته بود ولی خوشحالی و امید درش موج می زد بلند گفتن:
-ممنونیم کرکس. تو اصلا شبیه چیزی که دشمن هات گفتن نیستی. ممنونیم.
-برید. برید استراحت کنید تا آب و غذا واسهتون برسه بعدش هم بخوابید تا صبح فردا.
سیاهی ها رفتن و محو شدن. کرکس به طرف خورشید که نگاهش از شادی و سپاسی بی انتها برق می زد برگشت.
-خفاش ها رو احضار کن خورشید. امشب حرف زیاده که باید گفته بشه. باید بجنبیم. 1کسی رو هم بفرست کلاغ ها رو آگاه کنه و بگه فردا تمامشون رو لازم دارم و باید فردا صبح خیلی زود آماده حرکت باشن. درضمن، هرچند لازمه این ها رو به خفاش ها هم بگم ولی شاید فراموش کنم پس بهتره حالا بهت یادآوری کنم که اگر شد و یادت بود به خاطرم بیاری توی جلسه امشب بگم و اگر نشد خودت یادت باشه. در غیبت من تو و خفاش ها اولا اجازه نمیدید مارها بفهمن که من و کلاغ ها نیستیم، دوما مواظب جنگل میشید، سوما مواظب خودتون هستید که طوری نشه. مطمئنا من و کلاغ ها فردا شب رو اینجا نیستیم ولی به احتمال خیلی قوی تا عصر پس فردا برمیگردیم. باقیش رو بذار خفاش ها هم بیان تا دوباره گویی نکنم. پیش از شروع جلسه تک پر و جفتش لالا رو هم بفرست به این پرنده های خسته برسن. من فردا حوصله ندارم توی راه کولشون کنم. اگر بی افتن جاشون می ذارم.
خورشید به نشان محبتی عمیق برای لحظه ای بسیار کوتاه بال های براقش رو دور شونه های کرکس حلقه کرد، محکم فشارش داد و پیش از اینکه کرکس فرصت کنه حرفی بزنه سبکبال و بی صدا مثل باد پرواز کرد و برای اجرای فرمان کرکس رفت. کرکس که از این عمل ناگهانی خورشید کمی یکه خورده و از شدت فشار بال های بلند و لطیفش نفسش برای لحظه ای خیلی کوتاه گرفته بود فقط آروم خندید و زمانی که خورشید از نظرش وسط سیاهی ناپدید شد، روی درخت گردوی بلندی که درست زیر پا هاش بود فرود اومد و از اون بالا به انتظار جمع شدن خفاش ها روی تاک پهن و کوتاهی که کنار درخت گردو بود به تماشای تاک نشست.
شب سیاه زمستون به طرز بی رحمانه ای سرد بود. نگاه تاریک و ابری آسمون گویای این بود که دوباره بارش برف در پیشه.
دیدگاه های پیشین: (2)
یک دوست
جمعه 9 آبان 1393 ساعت 22:59
سلام بر پری همون پری ای که من رو با دستانهاش به کهکشان میبرتم به آبیهای پاک و صاف آسمون میبرتم. توصیفت از نگاه ها در موقعیتهای مختلف به عنوان نماد خشم نگرانی دلتنگی دلواپسی تمنا شوق تشکر و… … فوق العاده هست فوق العاده، فقط میتونم بگم این مهارت یک سیاه مشق نویس نابلد نیست. بسیار زیبا هستند. شبت آرام ایامتم به کام* عرض ارادت*
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
باور کنید با این کلام شما حسابی خجالت می کشم باور کنید. چه کیفی داشت اگر این ها که میگید بودم ولی…
کاریش نمیشه کرد. من فقط پریسام و باقیش رو بیخیال. ولی ممنونم از لطف همیشگی شما.
نگاه های توی داستان من. من فقط تصور می کنم. و جز تصور، از شنیده هام هم کمک می گیرم. مثلا توی داستان هایی که خوندم همه جا مثلا واسه توصیف حالت خشم1نقش عصبانی گفته شده توی نگاهش برق خشم بود یا مثلا چشم هاش از شادی درخشید یا همچین چیز هایی. آقا الان من رمز کارم رو لو دادم؟ یعنی باطل شد؟ باید برم1شیوه دیگه پیدا کنم این یکی لو رفت!
ممنونم از حضور عزیز شما دوست عزیز من.
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:37
سلام. و بالاخره من به تکبال و ماجراش رسیدم.
به خودم تبریک میگم.
البته این کار شما رو سخت می کنه که باید بنویسید و زود تر هم بنویسید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. از دست این تکبال! به جان خودم اگر دستم بهش برسه. ببین1الف کبوتر چه همهمون رو گذاشت سر کار؟
به خاطر خودم هم شده باید سعی کنم زودتر بنویسم بلکه زودتر تموم بشه و خلاص بشم از دست دیوونگی های این.
ایام به کام.
تکبال37
صبح فردا تمام جنگل چنان در سکوت فرو رفته بود که انگار هیچ وقت زنده نبوده. همه جا1دست سفیدپوش و کاملا بی حرکت و کاملا ساکت. بعد از اون شب شلوغ این سکوت انگار به موجودیت جنگل سرو و جهان فشار می آورد ولی کسی نمی خواست و شاید هم نمی تونست این سکوت رو بشکنه. پرنده های جنگل سرو تا خود صبح خواه ناخواه از دور با صدا ها و نور های ناشناس اعماق جنگل همراهی می کردن و درست با زدن سپیده که همه چیز1دفعه متوقف شد همه رفتن که خستگی دیشب رو با خوابی سنگین تلافی کنن. در منطقه سکویا هم هیچ حرکتی نبود. به محض زدن اولین اشعه صبح، کرکس همراه جفت کبوترش پرواز کرد و به بالاترین شاخه سکویا رفت و وارد لونهش شد و درست در همون لحظه انگار صدا و تصویر تمام دیشب رویایی بود که1دفعه به پایان رسید. روز کاملا بالا اومده بود ولی جنگل، پرنده ها، درخت ها و زمین و حتی زمان خواب بودن. نه صدایی، نه حرکتی، نه هیچ نشونی از حضور هیچ زنده ای، ولی بود. نشونی ناپیدا بود. سایه ای که بی صدا اطراف سکویا می چرخید و آهسته تا بالاترین نقطه مجاز می رفت و تا اندازه ای که جراتش اجازه می داد به اون دیوار های سفت و بسته بالای سکویا نزدیک می شد و اطرافش می چرخید و باز می چرخید. مثل اینکه دنبال راهی بود تا نگاهش رو از دیوار های بی روزنه عبور بده و اون طرف رو ببینه. هوهوی باد که توی بال های بلندش می پیچید توی اون سکوت سنگین انگار زیادی بلند بود. چنان بلند که به نظر می رسید الان همه جنگل رو بیدار می کنه. خورشید دلواپس، پریشون و خشمگین بی آرام و بی صدا در اطراف منطقه، اطراف سکویا و اطراف لونه محصور و بسته کرکس می چرخید و می چرخید. برای همه موجودات منطقه سکویا1چیز مسلم بود. اینکه تا کرکس از لونه خارج نشه هیچ کسی جرات شکستن سکوت رو نداره. فرقی نمی کرد چقدر طول بکشه. حتی مارها هم در حال و هوای غیر معمول جنگل گم شده بودن و هرچند حسابی لازم می دیدن دلیل این اوضاع رو پیدا کنن ولی ترجیح داده بودن این جویندگی رو به زمان بهتری موکول کنن. و این انجماد سنگین همچنان ادامه داشت.
خیلی گذشت. شاید1نیمه کامل از روز رفته بود که چندتا سایه دیگه جرات کردن با حضور بی صداشون سکون جنگل رو بشکنن. چنان بی صدا و نامشخص می اومدن و می رفتن که به راحتی می شد در وجودشون تردید کرد. و این بود تا بلاخره بعد از نیمه روز، در بسته لونه بالای سکویا باز شد و کرکس با همون هیبت همیشگی خارج شد، بدون توقف پرواز کرد و رفت و در پهنه آسمون گم شد. بلافاصله انگار زندگی به منطقه اطراف سکویا برگشت و چه با ضرب هم برگشت! کلاغ ها مثل تیر پرواز کردن و زندگی رو از سر گرفتن و حتی خفاش ها هم که ترجیحا توی روز اثری ازشون نبود مشغول رفت و آمد شدن. خورشید بی توجه به تردیدی که همه رو گرفته بود و بدون اینکه خیالش باشه در حال انجام کاریه که همه دلشون می خواست انجامش بدن ولی جراتش رو نداشتن، بلافاصله بعد از رفتن کرکس پرواز کرد و در برابر نگاه های کنجکاو، بی تاب و منتظر بقیه خودش رو به بالای سکویا رسوند. با ضربه ای محکم در بسته لونه رو به ضرب هرچه تمام تر باز کرد و وارد شد.
-تکی! تکی!کجا هستی؟
خیلی زود به جوابش رسید. تکبال روی بستری از پر بی حرکت ولو شده بود. خورشید با وحشت به طرفش خیز برداشت. نگاهش کرد، صداش زد، وارسیش کرد و همه جاش دنبال اثر و نشونه چیزی گشت که اینطور جنازه وار روی پر ها انداخته بودش، ولی تنها مزیت این جستجو این بود که دید تکبال نفس می کشه.
-تکی!بلند شو! تکی!
ولی تکبال خواب بود. چنان که انگار با طلسم خوابش کرده بودن. خورشید لحظه ای تماشاش کرد. بغلش کرد، تکونش داد، سعی کرد بیدارش کنه. ولی تکبال خواب بود. چطور کسی می تونست اینهمه خسته باشه؟ خورشید با دلواپسی و حرصی که کم مونده بود دیوانهش کنه محکم و خشن تکونش داد.
-تکی! مگه زنده نیستی؟ پاشو!
ولی نتیجهش فقط ناله ای ضعیف بود و جسمی که در خودش فشرده شد و مشخص کرد صاحبش هم بی نهایت خسته هست و هم توی تمام استخون هاش احساس درد داره و در مجموع ترجیح میده حرکتش ندن. تکبال با وجود تمام این ها بیدار نشد. خورشید لحظه هایی طولانی بهش خیره موند. کنارش نشست و تماشاش کرد. تکبال خواب بود. تمام پر هاش به طرز افتضاحی به هم ریخته و نامرتب بودن. خورشید با احتیاط و پرهیز از تشدید دردش آروم همه پر هاش رو صاف و مرتب کرد. خیلی طول کشید ولی بلاخره انجام شد. تکبال در تمام این مدت بیدار نشد. فقط گاهی از فشار آروم دست خورشید توی خواب در خودش مچاله می شد و ناله ای که اصلا شبیه صدا نبود رو نجوا می کرد. خورشید حس می کرد به شدت لازم داره که جیغ بزنه، بپره، بدره و کرکس رو1000تیکه کنه.
-تکی! آخ تکی! با خودت چه غلطی کردی؟ این چه داستانی بود که خودت رو سُر دادی داخلش؟ این چه غلطی بود کردی؟
صدایی، ورودی، حضوری، کرکس.
-سلام خورشید. اگر درست خاطرم مونده باشه در رو بسته بودم. و باز هم اگر درست خاطرم مونده باشه تو می دونی که در بسته یعنی بدون اجازه وارد نشید. شاید هم من زیادی روی حافظه تو حساب کردم.
خورشید سر بلند کرد و به کرکس که بالای سرش ایستاده بودخیره شد. لحظه ای هیچی نگفت. هیچ حرفی نزد. هیچ حرکتی هم نکرد. به شدت احساس خستگی و درد و سنگینی داشت. حس می کرد تمام احساس های بد روی روحش سنگینی می کنن. و1دفعه ترکید.
-تو! توی لعنتی! تو موجود کثیف لجنخوار کمان خورده بی خاصیت روانی! با این چیکار کردی؟ چه بلایی سرش آوردی؟ نکبت لجنی! لاشخور مزخرف به درد نخورِ…
کرکس اولش سکوت کرده و بهش خیره شده بود. بعد با آرامشی که اصلا با خشم بی مهار اون لحظه خورشیدِ دیوانه از حرص هماهنگ نبود، سیل فحش ها و هوارش رو برید و آروم شونه هاش رو نوازش کرد.
-چی شده خورشید؟ اینهمه دلواپس نباش. اتفاقی نمی افته. فسقلی یا همون تکیِ تو فقط خسته شده. بیدار میشه مطمئن باش. اون فقط1کبوتره. یادت که نرفته. الان هم تا دلت بخواد خسته هست. خود تو هم همینطور. واسه چی خستگی در نمی کنی؟ تو هم خسته ای و هم تشنه. اول رفع اتش کن و بعد رفع خستگی.
کرکس خیلی سریع بود. خورشید مهلت پیدا نکرد به این فکر کنه که چی داره میشه. به خودش که اومد اون برگ نیمه شفاف توی دست کرکس کاملا خالی بود و تمام لونه و تمام جهان دور سرش می چرخیدن. حس می کرد کرکس جایی در اون طرف مه غلیظی که هر لحظه کلفت تر می شد با چابکی بلندش کرد و با ملاحظه و آهسته روی1دسته علف نرم خوابوندش و حس می کرد که آروم دستی به پر هاش کشید و مثل اینکه باهاش حرف می زد:
-بخواب خورشید. راحت بخواب. جهان با همون روال همیشگیش داره می چرخه و لازم نیست تو مواظب چرخیدنش باشی. تو مواظب خودت باش. مواظب خودت هم نباش. من مواظبتم. فقط بخواب. بخواب خورشید بخواب. …
خورشید تسلیم خوابی بی اراده از جهان بیداری دور و دور تر شد و رفت. نه خورشید و نه کرکس هیچ کدوم مشکی رو ندیدن که درست پشت سر خورشید دزدانه وارد شده و خودش رو مخفی کرده بود و از اول ورود خورشید تا حالا تمامش شده بود چشم و گوش و می شنید و تماشا می کرد. مشکی تماشا می کرد تا لوح خاطرش شاهدی باشه واسه ثبت خورشیدی که تکبال نشناخت.
خورشید بعد از مقاومتی هرچند خیلی ضعیف اما با تمام توان در برابر دست های کرکس که روی علف ها نگهش داشته بودن، به ناهشیاری باخت و به خواب رفت. بیدار که شد شب بود. چند لحظه ای طول کشید تا بفهمه کجاست. سکویا، لونه کرکس. ولی کرکس و تکبال هیچ کجا نبودن. جستجو بی فایده بود. اون ها واقعا نبودن. نه توی لونه و نه بیرون و نه هیچ کجا. زندگی شبانه جنگل جریان به ظاهر عادیش رو طی می کرد. خفاش ها توی جنگل پخش بودن و سرشون به شکار و به گشت شبانه و به هر چیز دیگه ای گرم بود. خورشید کلافه و وحشی از وحشت همه جا رو گشت.
-آهای خوشبین! لعنت به همهتون! اون کرکس لعنتی کجاست می دونی؟
-سلام خورشید. بیدار شدی؟ کرکس گفت هر زمان پا شدی بهت بگیم1گشتی اون طرف منطقه صنوبر بزنی. ظاهرا فقط کار خودته.
-کرکس خودش کجاست؟
-راستش خورشید اون به ما نگفت کجاست. فقط گفت لازمه1کمی بره و هر جا هم رفته جفتش رو هم برده. البته از صبح تا الان5-6باری اومده و رفته ولی تنها. عه اوناهاش خودش رسید.
خورشید معطل باقی حرف های خوشبین نشد. مثل تیر به طرف کرکس پرواز کرد و اگر کرکس نگرفته بودش به شدت توی آسمون بهش برخورد می کرد.
-کجا بردیش؟ بهم بگو کجا بردیش؟
-سلام خورشید! صحت خواب! رو به راهی؟
-مزخرف تحویلم نده گفتم چیکارش کردی؟ کجا بردیش؟
-خورشید!اگر درست واسهم توضیح ندی و همینطور دیوونه باقی بمونی به این نتیجه می رسم که هنوز خسته ای و خواب لازم داری. حالا آروم باش. بیا فرود بیاییم و روی درخت مثل2تا موجود عاقل حرف بزنیم ببینم تو چی میگی.
خورشید تقریبا با زورِ بال های کرکس همراهش روی1درخت گردوی خیلی بزرگ فرود اومد ولی آروم نبود.
-کرکس!تو! …
-نه نه نه. گفتم آروم. آروم خورشید آروم. آروم باش. حالا شد.
خورشید سعی کرد بال های کرکس که تنگ و سفت دورش حلقه شده و کاملا مهارش کرده بودن رو بزنه کنار ولی موفق نشد. خیلی زود فهمید که با جنگ به جایی نمی رسه پس ترجیح داد فعلا به کرکس گوش بده و به فرمانش راه بیاد تا بعد.
-آفرین خورشید. پس توان تسلط بر خودت رو داری. این شد. حالا واسهم بگو چی می خوایی بگی. نه اینطوری. آروم و شمرده. می خوام حرف بزنی نه عربده. گوش میدم.
خورشید دید واقعا راهی جز این نیست. پس به هر زحمتی بود خشم دیوانهش رو مهار کرد، نفس عمیقی برای جمع کردن توان و تمرکزش کشید و سکوت رو با صدایی آهسته ولی نه آروم شکست.
-کرکس! با تکی چیکار کردی؟ کجا بردیش؟
کرکس با آرامش کامل نگاهش کرد.
-تکی؟ منظورت جفت منه دیگه بله؟
-بله. بگو الان کجاست؟ تو کجا بردیش؟
-الان جای بدی نیست. بردمش1جای امن. جایی که خاطرم جمع باشه. جایی که لازم نباشه تعجب کنم از دیدن افرادی که نمی خوان بفهمن مفهوم در بسته یعنی چی. جفت من الان جاییه که تا خودم نخوام دستت بهش نمی رسه. دست هیچ کسی بهش نمی رسه. خورشید! حس و حالت واسهم محترمه. ولی تو باید یاد بگیری که من تکمار و خفاش ها و کلاغ ها و بقیه ای که باهاشون سر و کار داشتی نیستم. تو باید به خاطر بسپاری که من قادرم بهت اجازه ندم هر زمان غیبت داشتم در بسته لونهم رو باز کنی بری بالای سر جفت من و زمانی که برگشتم فحشم بدی و در مورد رفتارم باهاش ازم توضیح بخوایی. هر رفتاری که تا الان با هر کسی داشتی و داری برای من اهمیتی نداره. با خودشون حلش کن ولی اجازه نمیدم فراموش کنی که من متفاوتم و رفتارت با من باید متفاوت باشه. و تا زمانی که خاطر جمع نشم چیز هایی که باید رو به خاطر سپردی این وضع عوض نمیشه. خورشید! خاطرت باشه که با هوار زدن و ماجرا درست کردن در برابر من به جایی نمی رسی. و خاطرت باشه که من10000تا جای امن و راحت بلدم که برای ابد بتونم جفتم رو اونجا از نظر تو و از نظر های دیگه مخفی نگه دارم. پس به جای این قیافه که به خودت گرفتی و کلماتی که آماده کردی فکر کن و عاقل باش.
خورشید در حالی که از خشم انگار هر لحظه1000بار بی صدا منفجر می شد با صدایی که تمام سعیش رو کرده بود تا بلند نشه به حرف اومد. خورشید عصبانی بود و کرکس آروم.
-تو نمی تونی اینطوری ادامه بدی. تکی باید بره به افرا. غیبتش مشخص میشه.
کرکس بی تفاوت و همچنان با آرامش شونه بالا انداخت.
-غیبتش مشخص میشه؟ خوب بشه. من نمی خوام بره به افرا. من اصلا نمی خوام بره جایی مگر با خودم. دیگه اجازه نمیدم به اون لونه کذایی روی افرا بره.
خورشید با صدایی که از سر جنون خشم به غرش بیشتر شبیه بود خندید.
-حتما این کار رو بکن تا سروی ها همه پشت سر اون ماده کفتره واسه فهمیدن دلیل ناپدید شدنش راه بی افتن گیرت بیارن و زنده آردت کنن. جونور نفهم مادر تکی الان خاطرش از بچهش جمعه چون حضورش روی افرا محسوسه. اگر ببینه تکی کلا ناپدید شده خاک این جنگل رو به توبره می کشه و اولین کسی که خاکستر میشه تویی. راستی اون یکی بچهش رو هم دیدم. چیز خطرناکی شده واسه خودش. البته هنوز زیر پر مادرشه و تا ابد هم همونجا می مونه ولی در همون پناهش و به فرمان پناهگاهش حسابی به درد آتیش زدنت می خوره. نشون به اون نشونی که وقتی من دیدمش وسط1دسته خیلی خیلی بزرگ زنبور تقریبا ناپدید شده بود. زنبور ها خیلی خاطرش رو می خوان. احتمالا از سر محبت به ایشون حرف مادرش رو هم می خونن. به نظرم بد نیست فراموشت نشه چی ازم شنیدی. مطمئن باش هرچی هم که باشی از دست اون ماده کبوتر در نمیری. اگر تکی غیبش بزنه اون ها تمام جنگل رو روی سرت خراب می کنن. می دونی که درست میگم. دیگه با خودت.
کرکس زد زیر خنده و با خوش اخلاقی گفت:-
واه بله. اون ماده کفتره. مادریه واسه خودش. دلم می خواست یکی از این مادر ها داشتم.
و بعد در حالی که می خندید ادامه داد:
-اون کبوتر آخرین موجودیه که دلم می خواد باهاش طرف بشم. خوب بله شاید درست بگی. باشه پس می برمش به افرا و تو می تونی بری اونجا ببینیش. البته اگر بتونی به1لونه پر از جوجه پرستو نزدیک بشی و خیالت به عواقبش نباشه.
کرکس بعد از گفتن این جمله ها لحظه ای به خندیدن ادامه داد و بعد جدی شد. با همون جدیت اول و با همون آرامش دوباره به حرف اومد.
می بینی خورشید؟ فسقلی به افرا بره یا نره واسه تو هیچ تفاوتی نداره. مگر اینکه رضایت بدی از دور ببینیش البته زمان هایی که از اون لونه مزخرف می زنن بیرون. خیال نمی کنم جالب باشه.
خورشید حالا دیگه از فشار حرصی که به زور مهارش کرده بود آشکارا می لرزید.
-کرکس!تکی رضایت نمیده. اون جفتته نه بردهت. اصلا موافق نیست اینطوری باهاش تا کنی.
کرکس با اطمینان و همون اقتداری که هرگز کسی ندیده بود حتی ترک برداره نگاهش کرد.
-جفت من با هر چیزی که من موافق باشم موافقه. ایندفعه که واسه ملاقات بقیه آوردمش چند لحظه مهلت داری ازش بپرسی که معترض هست یا نه. البته باید بجنبی چون زیاد نمی مونه و زود باید ببرمش.
خورشید دیگه نتونست تحمل کنه. حس می کرد صدای سوتی کشدار و تیز توی سرش می پیچید. بدون اختیار و بدون تصمیم قبلی از جا پرید که کرکس رو بزنه ولی کرکس که از همون اول حواسش جمع بود به موقع جنبید. اون تونست ضربه های خورشید رو بگیره ولی کلمات موضوع دیگه ای بودن.
-تو واقعا1روانی کثیفی کرکس. تو، تو، تو موجود عوضی، تو جات فقط توی سیرکه و بس. بلاخره هم باید بری همونجا تا عقل نداشتهت رو درمونش کنن لعنتی! تو، تو، تو آشغال روانی! تو، جونور بی ریخت وحشی عوضی! …
کرکس با آرامش کامل خورشید عصبانی رو عقب نگه داشت و تماشاش کرد. اونقدر با نگاه آروم تماشاش کرد تا خورشید خسته شد و از نفس افتاد.
-با سیرک تهدیدم نکن خورشید. من اونجا نمیرم. ولی تو اگر به این رفتارت ادامه بدی احتمال میدم1جایی بری. شاید تا مدتی به جهان خواب بی رویا و بعدش هم تا زمانی که حالت جا بیاد و به خودت مسلط بشی لای پیچک ها. خوب دیگه بسه. من دیرم شده. فسقلی تنهاست و خوشش نمیاد. راستی خوشبین بهت گفت؟ هر زمان تونستی باید بری اطراف منطقه صنوبر1گشتی بزنی. اونجا خیلی نا امنه و این بی تجربه ها رو نمیشه بفرستم. این گشت رو تو باید بری. من دیگه واقعا نمی تونم بمونم خورشید. می بینمت.
درست در لحظه آخر خورشید دست کرکس رو چسبید.
-کرکس!کجاست؟ بگو، کجاست؟
-جاش بد نیست. ولم کن گفتم که دیر کردم.
صدای خورشید خسته و لحن کرکس همچنان آمیخته با آرامش1فاتح بی شفقت بود.
-کرکس!بگو کجا؟ نگفته نرو.
-چیزی نیست خورشید. اگر شد فردا2تایی میاییم می بینیمتون.
-کرکس!نه.
-بله. هر غفلتی1طاوان داره. تو باید جریمه هات رو بدی. و تا زمانی که مطمئن نشم به دَرسِت وارد نشدی من بهم خوش می گذره. راستی، در مورد افرا تو درست گفتی. با اینکه هیچ خوشم نمیاد ولی تحلیلت رو می پسندم. اجازه میدم فعلا به اون افرای داقون بره تا ببینم چی پیش میاد. البته خودم می برمش و خودم پسش می گیرم. خوب دیگه. تا بعد.
کرکس بی خشونت ولی به زور دستش رو از دست خورشید بیرون کشید و در حالی که هر2دست خورشید رو توی دست هاش می فشرد حرف های آخر رو بهش زد و پرید. خورشید لحظه ای تماشاش کرد و خواست پشت سرش پرواز کنه و به تعقیبش بره ولی خیلی زود منصرف شد. به طور حتم کرکس این رو حدس می زد و اجازه نمی داد خورشید یا هیچ کسی دیگه بفهمن کجا میره. خورشید داقون از حرص و دلواپسی و همه چیز رفتن کرکس رو تماشا کرد. کرکس رفت و در پهنه آسمون سیاه شب ناپدید شد. خورشید لحظه ای از خشمی جنون آمیز لرزید و بعد بلند شد و به طرف منطقه صنوبر پرواز کرد. مشکی مثل شبحی ناپدید از پشت شاخه پهن درخت گردو اومد بیرون، با احتیاط به اطراف نظر انداخت و زمانی که از غیبت خورشید و کرکس مطمئن شد پرید و رفت.
فردای اون روز کرکس چندین بار اومد و رفت ولی تکبال در هیچ کدوم از این دفعات همراهش نبود. خورشید هیچی نمی گفت و کرکس هم انگار هیچ اتفاقی پیش نیومده بود. بقیه حال تکبال رو ازش می پرسیدن و کرکس کوتاه و سرحال جواب می داد. خورشید حرفی نمی زد. کرکس مثل همیشه باهاش مهربون بود. انگار حرص و خستگی خورشید رو اصلا نمی دید. اون روز و فرداش گذشت. روز سوم خبر جفتگیری عجیب کرکس به گوش مارها رسید. این خبر موجی عجیب بینشون ایجاد کرد. اولین سوالی که بینشون هیس هیس شد این بود.
-این کبوتر چی داشت که جفت کرکس شد؟-
دونستن جواب این پرسش ظاهرا برای مارها خیلی مهم تر از حد انتظار دسته کرکس بود. چون به خاطرش تن به خطر بزرگی دادن و اقدام به فرستادن جاسوس به منطقه سکویا کردن که همون شب به وسیله خورشید، خوشبین، تیزبین و مشکی دستگیر شد. عقربی بسیار بزرگ که هیچ خفاشی تا به حال عقرب از اون بزرگ تر ندیده بود. موجود وحشتناک بیچاره به چه زحمتی از منطقه دید خفاش ها گذشته و به سکویا رسیده بود بی اون که بدونه کرکس و جفتش اون بالا نیستن و زمانی فهمید که دیگه دیر شده بود. کسی نفهمید اون موجود عجیب حرف و آگاهی به درد بخوری برای فاش کردن داشت یا نه چون عقرب به محض اطمینان از اینکه با خورشید طرفه در1حرکت سریع برگشت و نیشش رو در پشت خودش فرو کرد و بلافاصله مرد. تیزبین نگاهی به جنازه وحشتناک عقرب که با راست شدن دم کجش2ونیم برابر اندازه اولش شده بود رو به خورشید کرد و با خنده گفت:
-مثل اینکه تو واقعا ترسناکی خورشید. این بی خاصیت زهر خودش رو به ضربت احتمالی تو ترجیح داد. خورشید! شنیدی؟
خورشید مات به مقابل خیره شده بود. خورشید خسته بود. در این3روز جایی نمونده بود که نگشته باشه ولی تکبال هیچ کجا نبود. خوشبین آروم دستی به شونهش زد که در نتیجهش خورشید به شدت از جا پرید.
-خورشید!اون حیوون دیگه مرد. من فکر می کنم لحظه ای که زنده هم بود تو بدون درک تماشاش می کردی. چرا نمیری بخوابی؟ الان3روزه که داری پرواز می کنی! تو واقعا خسته ای. نمی خوایی که بی افتی! بیا همراهم بریم. تو باید حتما خستگی در کنی.
تیزبین که هنوز نگاهش به عقرب مرده بود خوشبین رو تعیید کرد.
-آره برو. من اینجا مواظبم. چیزی نمیشه. به هر حال تو سالمت بیشتر به کار میاد. این تازه اولشه. مارها به این سادگی دست بردار نیستن. ولی راستی، جدی این فسقلی چی داشت که جفت کرکس شد؟
خوشبین در حالی که می خندید جوابش رو داد:
-باید از نگاه کرکس دید تا شاید فهمید. شاید هم نه. حواست به این اطراف باشه. من بر می گردم.
-مطمئن باش خوشبین. حواسم هست. هی! خورشید رو ببرش حتما حتما خوابش کن. داره از خستگی می پاشه.
اون ها رفتن. یعنی خوشبین خورشید رو با خودش برد. خورشید رو که انگار توی خواب بین بیدار ها می چرخید. تیزبین به مشکی خیره شد.
-مشکی! تو هم مثل اینکه همچین بیدار نیستی. این چه رفتاریه؟ تمام جونت شده بود چشم و چفت شده بود به خورشید. مطمئن باش اگر حالش معمولی بود1چیزی بارت می کرد. اگر کسی این حال و هوات رو ببینه خیال می کنه خاطر خاهش شدی.
مشکی با خستگی گفت:
-می دونی چیه تیزبین؟ در کنار تمام گرفتاری های این اواخرِ ما مزخرف گفتن های تو هم واقعا معذلیه واسه خودش.
مشکی چنان عادی و بی تفاوت این ها رو گفت که تیزبین چند لحظه بهش خیره موند و توی ذهنش دنبال مطلب مهمی گشت که خیال می کرد باید از کلام مشکی بفهمه. زمانی که متوجه موضوع شد مشکی همچنان بدون تغییر حالت به مقابل خیره شده بود. تیزبین اصراری در پنهان کردن خندهش نداشت پس رهاش کرد تا بیاد و بلند بشه و مشکی رو هم نه به اون شدت ولی کمی بخندونه.
شب بعد کرکس اومد و خبر ها رو گرفت. با شنیدن ماجرای سردرگمی مارها حسابی خندید.
-عجب عجب!پس حسابی سرگرم شدن! خوب بذار بشن.
-بله کرکس اون ها حسابی درگیر فضولی هستن ولی1کمی بیشتر مواظب باش. به نظرم خورشید این اواخر1چیزیش هست.
-چشه؟
-نمی فهمم. به ما که نمیگه. ولی خوشبین می گفت بهت بگم ببینی چه دردشه. مثل اینکه داره داقون میشه.
-باشه درستش می کنم. فعلا تو بپر مشکی رو پیدا کن بگو سریع برسه به سکویا باید ببینمش.
-چیزی شده؟
-نه نشده. دلم واسهش تنگ شده می خوام ببینمش.
-می فرستمش بیاد.
تیزبین پرید و رفت در حالی که دلش می خواست مشکی رو بکشه. کرکس بیخیال مشغول چرخ زدن در اطراف شد.
صبح روز بعد سر و صدا منطقه رو برداشت. کرکس همراه جفت کبوترش به منطقه سکویا اومده بود. خفاش ها از خواب روزانه پریدن و اومدن ببینن چه خبره. تکبال لای پر های کرکس مخفی بود. زمانی که به اصرار بقیه آهسته بیرون اومد1لحظه سکوت کامل همه رو گرفت. فسقلی دیروز رو اصلا نمی شد شناخت. دیگه به هیچ عنوان شبیه خودش نبود. هیچ چیزش کبوتر نبود. چنان عوض شده بود که تمام خفاش های آشناش هم از تعجب ماتشون برد. انگار در غیبت 3روزهش کاملا یکی دیگه شده بود. به طرز آزار دهنده ای آراسته، بی حرف و خسته. مشکی اولین کسی بود که سکوت رو شکست.
-وای فسقلی خودتی؟ چه قشنگ شدی آفرین! بهت نمیاد از این هنر ها بلد باشی.
-راست میگه فسقلی جریان چیه؟ تو اینهمه وارد بودی؟
-ببین اصلا نشناختمت. الان سر بالا نمی کنی و هیچی نمیگی که چی؟
-راست میگه می خوایی بگی خودت رو گرفتی واسمون؟
-فسقلی!به من یاد میدی با بال هام چیکار کنم شبیه مال تو بشه؟ فقط1کمی هم بشه قبوله.
-راست میگه آخه تو زیادی قشنگ شدی.
تکبال وسط شوخی و خنده ها آروم لبخند می زد.
-کرکس!نمیشه این فسقلی واسهمون کلاس نذاره؟ بابا چرا حرف نمی زنه؟ ماده کفتر هم نشدیم کرکس اشتباهی بزنه بلکه بپسنده و ما بشیم جفتش و اینطوری خودمون رو بگیریم.
شلیک خنده بود که رفت هوا. کرکس هم می خندید و تکبال فقط لبخند می زد. کرکس بعد از خنده دست روی شونه تکبال گذاشت و آروم تکونش داد.
-نمی خوایی چیزی بگی فسقلی؟ باهاشون حرف بزن.
تکبال نگاهی سریع به کرکس انداخت که از نظر ها پنهان نموند. همینطور سری که کرکس به نشان رضایت تکون داد. و تازه اون موقع بود که تکبال سکوتش رو شکست ولی صداش بلند نبود.
-بچه ها ممنونم. ولی من هنر ندارم. بلد هم نیستم چجوری پر و بال هاتون این مدلی میشه. آخه کار خودم نیست. کرکس اینطوری درستم کرد. نمی دونم چی بهم زد اول پر هام سنگین شد بعدش این مدلی شدم. اسمش رو بهم نگفت. شما بپرسید شاید به شما بگه.
سر و صدا بود که قطع نمی شد.
-بَه کرکس تو هم بله؟
-باور کن نمی دونستیم ظریف کاری هم ازت بر میاد.
-کرکس!میشه1بار پیش چشم ما سر و پرش رو درست کنی؟ می خواییم در اون حالت ببینیمت.
-راست میگه احتمالا اون لحظه حسابی لطیف و مهربونی کرکس.
…
بازار خنده حسابی داغ بود و کرکس در حالی که بال هاش رو دور شونه های تکبال حلقه کرده بود همراه بقیه می خندید. تکبال بیشتر از همیشه بهش چسبیده و توی خودش و توی پر های کرکس و زیر بال های سنگینش بیشتر از همیشه جمع شده بود و انگار می رفت که در حمایت کرکس از نظر ها محو بشه.
اون روز تکبال همراه کرکس ساعتی رو با خفاش ها موند. همچنان آروم و خسته و بی صدا. و زمانی که کرکس اعلام کرد باید برن تکبال بی اختیار لرزید و بدون اینکه بفهمه تقریبا از روی حکم غریظه خودش رو به تکرو که از همه نزدیک تر بود چسبوند، دستش رو گرفت و زیر شونهش مچاله شد. تکرو که ساعتی پیش تازه از1ماموریت تحقیق طولانی2روزه برگشته و کمی گیج خستگی بود، لحظه ای متحیر و مردد به تکبال نگاه کرد و بعد خیلی آروم و خیلی مهربون شونه های ضعیفش رو با بال هاش پوشوند و با لحنی اطمینانبخش و محبتآمیز بهش گفت:
-فسقلی!کرکس خیلی خاطرت رو می خواد. تو واقعا براش عزیزی. مطمئن باش.
و در همون حال تکبال که به شدت می لرزید رو تحویل جفتش داد. نه تکرو خیالش بود کسی این ها رو دید یا ندید نه کرکس و نه تکبال. ولی خورشید همه رو دید و شنید. خفاش ها بیخیال در حال داد و فریاد و اعتراض به کرکس بودن و ازش می خواستن بیشتر بمونه و اصلا برای چی باید بره و… کرکس با خوش اخلاقی فاتحانه و مقتدرانه ای که به نخوت می زد و البته برای کسی غیر عادی و تازه نبود در جواب اعتراض خفاش ها قانعشون کرد که باید بخوابن تا برای شب سرحال باشن. خورشید1لحظه به چشم های تکبال خیره شد. توی نگاه کبوتر1چیز به وضوح خونده می شد.
-رویا تموم شده بود!.-
بله رویا تموم شده و این تعبیر تاریکی بود از رویایی شیرین ولی کوتاه که حالا داشت تمام تیرگیش رو بی پروا آشکار می کرد. تکبال به شدت خسته بود. خسته و بی صدا و تسلیم.
لحظه آخر تقریبا بی حرف از همه اون هایی که سر به سرش می ذاشتن و می خندیدن و باهاش حرف می زدن جدا شد، لای دست های کرکس گم شد و رفت. خورشید بعد از رفتن کرکس و تکبال غیبش زد و تا صبح فردا هیچ کجا دیده نشد.
دیدگاه های پیشین: (5)
Sepanta
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 12:43
سلاااااااااااااااااااام همسفر ؛ خوبی ؟ چقد دلم برات تنگ شده بود
پاسخ:
وای سلام آشنا.
احوال شما؟ گفتم دیگه اینجا رو و من رو فراموش کردید. امیدوارم این مدت که نبودید خیلی خیلی خیلی بهتون خوش گذشته باشه از نوع ماندگارش.
خوشحالم که باز هم هستید. دلم تنگ شده بود.
ایام به کام.
پرواز
پنجشنبه 8 آبان 1393 ساعت 16:49
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام /…حال0-تون چطوره ؟؟؟؟منو میشناسید آیاااااععععععععع ؟؟؟میگم من سوال دارم ازتون راجع ب گوشی اندروید …میتونم ایمیلتونو داشته باشم؟اگه دوس نداشتین ایمیلتونوو ب هم بدین اشکال نداره بیام سوالامو اینجا ب1پرسمممممم؟
پاسخ:
بَه بَه اینجا رو! سلام جناب پرواز!
احوالات شما؟ خیلی خوش اومدید. راستش من هنوز اون اندازه که باید به اندروید وارد نشدم و می ترسم ازم چیز بپرسید جواب رو بلد نباشم ضایع بشم. ولی با اینهمه ایمیلم رو میدم خدمتتون ولی پروازیش اگر دیدید زیاد نابلدم توی محله یعنی همون گوش کن خودمون ضایعم نکنید گناه دارم.
pri.end.13@gmail.com
این بود ایمیل من.
این طرف ها هم اگر خواستید و تونستید تشریف بیارید و هر جا راحت بودید بپرسید. کاش بلد باشم!
حالا جدی:
امیدوارم بتونم پرسشی اگر هست، بهش جواب کارگشایی بدم. خوشحال شدم که اینجا دیدمتون جناب پرواز. باز هم از این کارها کنید.
ایام به کام.
پرواز
پنجشنبه 8 آبان 1393 ساعت 21:31
ممنون از لطف و زحمتی ک میکشیننننن/حتما مزاحمتون میشم ….
پاسخ:
شما مراحمید جناب پرواز. فقط لطف کنید اون ساطور محترمتون رو ندید بگیرید. آخه اگر اینجا ساطور بکشید بچه های محله نیستن به داد برسن و اینجا هم مثل گوش کن کوچه خیابون نداره که بخوام در برم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:06
پس بالاخره به هم رسیدن. چه رسیدنی! امیدوارم آخرش معمولی تموم بشه. دیگه نمیگم خوب چون شک دارم ولی دوست دارم قهرماناش کشته یا نابود یا گم نشن.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
بله بلاخره به هم رسیدن. خدا بگم چیکارشون کنه با این رسیدنشون. من هم امیدوارم آخر ماجرا خیلی تاریک نباشه. دسته کم اگر آفتابی نیست مهتابی باشه نه به سیاهی قیر. تا خدا چی بخواد.
ایام به کام.
Sepanta
یکشنبه 11 آبان 1393 ساعت 14:49
فراموش که محاله ؛ یه مدته وارد کار جدیدی شدم . یه کم واسه این وقت کم میارم .
ولی حتما میام وبلاگ قشنگت رو می خونم پریسا جان .
پاسخ:
کاش این کار جدید هرچی که هست عجیب خیر باشه! وبلاگ من رو بیخیال. ایام به کام باشه باقیش خیالی نیست. چه کامنت شما اینجا باشه و چه نباشه شما1آشنای عزیز هستید آشنا.
ایام به کام.
تکبال36
جنگل از سرما یخ زده بود. خاک، آب رودخونه، تنه درخت ها، همه چیز زیر لایه نازکی از یخ انگار رویایی دیده می شد. کرکس رفته رفته توان از دست رفتهش رو دوباره به دست می آورد و می رفت که دوباره به پهنه آسمون جنگل سرو برگرده. هنوز نمی تونست خیلی بالا بپره ولی دیگه بقیه به این سادگی نمی تونستن توی بستر نگهش دارن. تکبال همچنان روی افرا، در منطقه سکویا، بین خفاش ها و کلاغ ها و زیر بال های خورشید می چرخید. با بهتر شدن کرکس اوضاع کمی پیچیده تر شد. کرکس اصلا با ادامه تمرین های تکبال موافق نبود و دیگه نمی شد این از تکبال مخفی بمونه. کرکس به صراحت فرمان توقف داد و خورشید هم طبیعتا توجه نکرد. و این گاهی بین خورشید و کرکس درگیری هایی درست می کرد که به خاطر وجود تکبال شاید به ظاهر چندان جدی نمی شد. ولی باعث شد که خورشید تکبال رو قانع کنه که تا حد ممکن بدون اطلاع کرکس ادامه بدن. تکبال هرچند چیزی نفهمید ولی رضایت داد. تکبال هرچی می کرد سر در نمی آورد که قوی تر شدنش چه ربطی به مارها داره و هر زمان هم از خورشید می پرسید یا جوابی نمی گرفت یا توضیحاتی که می شنید انگار از سر عمد از مرحله پرتش می کردن به طوری که تکبال اصلا یادش می رفت از کجا شروع کرده بود. پس بیخیال می شد و می رفت سر کسب موفقیت های بیشتر و جلب رضایت خورشید. با گذشت زمان کرکس قوی تر و قوی تر می شد. و بلاخره زمانی رسید که خفاش ها و کلاغ ها و خود کرکس و بدون اطلاع بقیه، تکبال خیلی منتظرش بودن. کرکس اعلام کرد که بیشتر از این خیال نداره در انتظار بمونه و می خواد هرچه سریع تر با تکبال کبوتر جفت بشه. بقیه که ظاهرا از هر چیزی که مورد رضایت کرکس واقع می شد رضایت داشتن از این مورد هم کاملا راضی بودن و اصلا خیالشون نبود که این2تارو در کنار هم به عنوان1جفت تصور کنن. 1کرکس غول پیکر و1کبوتر معمولی که حتی مثل باقی کبوتر ها پروازی هم نبود و باید لای پر های جفت ناهمگونش گم می شد تا بتونه بره آسمون. کسی به فکر این چیز ها نبود. کرکس با این جفت شدن موافق بود و باقیش هیچ اهمیتی نداشت. حتی موافقت خود تکبال. که البته مشکلی هم وجود نداشت. تکبال ظاهرا کاملا موافق بود چون کسی ندیده بود به هیچ چیز از طرف کرکس هیچ اعتراضی داشته باشه. ولی این وسط بودن افرادی که دور از نظر بقیه و دور از نگاه کاوشگر و خطرناک کرکس به مواردی که بقیه نمی دیدن فکر می کردن، تصورش می کردن و از دلواپسی فردا هایی که هر طور می دیدن سفید نبود به خودشون می لرزیدن.
-تمام امروز افتضاح بودی تکی. 4-5دفعه رو اگر نگرفته بودمت الان هیچیت باقی نبود. معلومه چه غلطی می کنی؟
-معذرت خورشید.
-معذرت و مرض! چیزی نمونده بود ولو شی روی1کوه تیغ. مگه ندیدی؟
-نه. ندیدم. ببخشید. واقعا ندیدم.
-برای چی ندیدی؟ کجا بودی؟
-راستش، اون بالا. تا حالا همچین چیزی دیده بودی؟
خورشید سر بلند کرد و به خط پرواز1دسته پرنده خیره شد. خطی عجیب که در فواصل مشخص می شکست و از فاصله دور هم می شد راحت فهمید که تشکیل دهنده هاش هم جنس نیستن.
-اون ها فرمان بر های کرکس هستن. 1دسته خفاش و1دسته کلاغ. این بیچاره ها واقعا مشکل دارن. تنگ غروب رو انتخاب کردن که هر2طرف کمتر اذیت بشن و بتونن با هم بپرن.
-خوب اون ها چرا باید با هم بپرن؟
-برای اینکه مقصد رو کلاغ ها بلدن ولی برای انجام کار دست های خفاش ها باید باشه. کلاغ ها شب مشکل دارن و خفاش ها روز. از طرفی هم باید حتما هر2مدل پرنده باشن. واسه همین تو الان1همچین ماجرای مسخره ای رو تماشا می کنی.
-ولی اون ها دارن کجا میرن؟
-اون ها میرن کوه.
-کوه؟ برای چی؟
-برای اکلیل کوهی. کرکس اکلیل می خواد. هرچی هم من و خوشبین بهش میگیم یا تا بهار تحمل کنه یا بیخیال اکلیل کوهی بشه به سرش نمیره. کرکس اکلیل می خواد و کلاغ ها می دونن کجا پیدا میشه. ولی اولا رفتنش توی این فصل خیلی خطرناکه دوما جمع کردن و آوردنش دست لازم داره نه منقار و در نتیجه کار کلاغ ها نیست. به نظرم دیگه توضیح لازم نباشه.
-اکلیل کوهی توی این فصل؟ الان که نفس از سرما یخ می زنه اکلیل کوهی چجوری گیر میاد؟
-تکی! تو کرکس رو نشناختی. اگر بگه اکلیل کوهی می خواد پس یعنی باید اکلیل کوهی در بیاد، گیر بیاد، و اینجا باشه. هیچ ولی و اگری هم نداره. و الان کرکس اکلیل می خواد. می فهمی؟
-بله به نظرم بفهمم ولی این اکلیل کوهی، خورشید! کرکس اکلیل به چه دردش می خوره؟ برای چی می خواد؟
-برای پر های تو می خواد بچه. مثل اینکه کسی خیالش نیست تو بدونی یا ندونی. ولی به نظر من بد نیست اگر فرصت شد یکی یادش بی افته که بهت بگه تا بدونی. چیزی نمونده تو جفت کرکس بشی. اکلیل هم امروز فردا می رسه. تعجب نمی کنم از دیدن این قیافه مضحکت که بهم میگه چیزی نمی دونستی.
-یعنی الان؟ یعنی به همین زودی.
-بله بچه نفهم همین الان. به همین زودی.
تکبال سعی نکرد تعجبش رو پنهان کنه. نمی تونست. توجهی هم به نگاه عصبانی خورشید نداشت. باز هم نمی تونست. مثل اینکه جز خودش همه می دونستن چی داره میشه. کرکس خیالش نبود که بهش چیزی بگه. تکبال به خودش اومد و دید نه تنها از این رفتار کرکس حرصی نیست بلکه داره از ته دل به اکلیل کوهی فکر می کنه و لبخند می زنه. چه فرقی می کرد کرکس چه رفتاری می کنه؟ چه فرقی می کرد چیزی بهش گفته یا نگفته؟ چه اهمیتی داشت که همه خفاش ها و همه کلاغ ها تاریخ جفت شدنش رو با کرکس می دونستن ولی خودش بی اطلاع بود؟ چه اهمیتی داشت که فهم و عقل تکبال اونقدر هیچ دیده شده بود که حتی زمان جفت شدنش با کرکس رو نمی دونست و کرکس به جای خودش و به جای تکبال از هرچی که باید آگاه بود؟ برای تکبال در اون لحظه هیچ کدوم از این ها هیچ اهمیتی نداشت. تکبال جفت کرکس می شد. جفت کرکس. برای همیشه. این یعنی امنیت، یعنی عشق، یعنی پرواز! پرواز! بالا، بالا، بالاتر. راستی پر های تکبال با اکلیل کوهی چه شکلی می شدن؟ تکبال اکلیلپوش چه مدلی بود؟ احتمالا کبوتر قشنگی می شد. حقیقت این بود که خیلی ها از قشنگیش تعریف زیاد کرده بودن و بدون هیچ مبالغه یا شکسته نفسی تردیدی نبود که تکبال1جفت اکلیلپوش قشنگ می شد.
-ببینم بچه! تو داری به چی می خندی؟
تکبال به شدت از جا پرید و خیلی سریع خودش رو جمع و جور کرد.
-من؟ خوب هیچی. ببخشید من فقط…
-مثل اینکه بدت نیومد. موجود بی مغز دارم بهت میگم چند شب دیگه جفت کرکس میشی و خودت اگر من نمی گفتم تا شب آخر نمی دونستی. تو به جای اینکه توی فکر بری و به چیز های جدی تر فکر کنی توی اون کله کوچیک و پوکت خیال می بافی و با خودت می خندی؟ تکی! واقعا هیچی جز این درخشش مسخره در نظرت نمیاد؟ خیالت نیست چی داره میشه؟
تکبال به چهره خورشید که معلوم بود بیشتر از این تحمل نداره نقاب خشم درونش باشه خیره شد. خورشید چش بود؟ اصلا چه چیز این ماجرا اینهمه بد بود که خورشید رو اینطوری عصبانی کنه؟ تکبال ترجیح داد بیخیال از کنار ماجرا رد بشه ولی خورشید ول کن نبود. پس تکبال لحظه ای با نگاه آروم به خورشید خیره شد، جراتش رو جمع کرد، نفس عمیقی کشید و با لحنی آروم شبیه نگاهش زمزمه کرد:
-خورشید! این چیزی که اینهمه عصبانیت کرده واسه من اصلا خیالی نیست. بهم نگفت که نگفت. بلاخره که می فهمیدم. لابد اینطور درست بوده. من که از این چیز ها سر در نمیارم.
خورشید تقریبا ترکید.
-تکی! این زندگی خودته. یعنی خیالت نیست که در موردش حق آگاهی هم بهت نداده؟
تکبال با همون آرامش که خورشید رو از شدت حرص دیوانه می کرد جوابش رو داد.
-نه. خیالم نیست. تو هم اینقدر حرص نخور.
خورشید لحظه به لحظه عصبانی تر می شد و تکبال همچنان به طرز وحشتناکی آروم بود. انگار تصویر اکلیل کوهی بین اون و خشم خورشید و بین اون و ایراد های این ماجرا و بین اون و تمام جهان واقعی اطرافش حائل شده بود و خود تکبال هم هیچ اعتراضی به این حائل شدن نداشت.
-تکی! تو واقعا زده به سرت؟ آخه چرا با خودت این کار رو می کنی؟ تکی! تو داری اشتباه می کنی. این راه که میری درست نیست.
-خوب درست نباشه. هر کسی توی عمرش بلاخره باید1راهی بره دیگه. همیشه هم تمام رفته ها میگن آخ که چه اشتباه کردیم!اگر می شد برگردیم! ولی کسی برنمی گرده و همه اشتباه میرن. بذار یکیش هم من باشم.
اون ته مونده تحمل خورشید هم بلاخره تموم شد و خطاب به تکبال هوار کشید:
-تکی! جفت شدن تو و کرکس به اندازه کافی اشتباه هست. دیگه افتضاحش نکن. تو تا همین جاش هم داری مرتکب1فاجعه میشی.
-فاجعه؟ خورشید! فاجعه زندگی منه که به دست باده. تماشام کن! سرنوشتم رو ببین! من از اینکه هستم موفق تر نمیشه باشم. بذار همینطوری پیش بره. من ناراضی نیستم. خیلی هم داره بهم خوش می گذره.
-تکی باور کن اینطوری نیست. تو هیچیت نیست. زندگیت هم هیچیش نیست. تو فقط نمی تونی پرواز کنی و جز این هیچیت کسر نیست بلکه بیشتر از بقیه همجنس هات هم هست. این کار رو نکن تکی. این کار رو نکن.
نگاه تکبال رو غباری از جنس گرفتگیِ تلخِ تلخکامی پوشوند.
-وای چه دید بزرگی داری خورشید! من هیچیم نیست فقط پروازی نیستم. و تو خیلی بلند می بینی که این در نظرت هیچ میاد. موجودیت1پرنده به پریدنشه. و من هیچی نیستم. من پروازی نیستم و پیرو این بی پرواز بودنم اصلا پرنده نیستم و پیرو این پرنده نبودنم از اونجایی که زمینی هم نیستم پس هیچی نیستم و پیرو این هیچ بودنم اصلا جزو زنده ها نیستم. کرکس تمام این ها رو بهم داد. اینجا من همه چی هستم. کبوتر بی پروازی که کسی نمی تونه به خاطر بال های بی پروازش نبیندش. تا چند شب دیگه هم به گفته تو میشم جفت کرکس. میشم کسی که بال هاش اصلا به چشم نمیاد که کسی خاطرش باشه پروازی هستن یا نیستن. کرکس خودش می بردم بالا. اگر بال هم داشتم دیگه لازمم نمی شدن. حالا من به چی باید معترض باشم؟
خورشید از شدت خشم به وضوح می لرزید و حرصش رو هوار می زد.
-این مزخرفات رو کرکس کرده توی سرت؟ تو باید خودت باشی نه تراوش موجودیت کرکس. تو1وجود مستقل هستی و اون داره کاری می کنه که تو بدون خودش نه ماهیت داشته باشی نه هویت و نه موجودیت. اون نیستت می کنه. تو تبدیل به چیزی میشی که بدون حضورش دیگه اصلا نیستی. تکی! این ها رو بفهم.
-من نمی فهمم خورشید. واقعا نمی فهمم. راستش رو بخوایی نمی خوام هم بفهمم. ترجیح میدم دیگه از این چیز ها بهم نگی.
-ولی من باید بهت بگم بچه نفهم. خیلی چیز های دیگه هم باید بهت بگم. از جمله اینکه کرکس بدون این نکبتی که سر شخصیت تو میاره هم جفت تو نیست. تکی! کرکس1مردارخواره. تو سر تا پات حرکته. تو اگر1روز آروم1جا بی افتی بیمار میشی و کرکس حق این حرکت رو برای تو قائل نیست. کرکس تو رو بی روح می خواد. بی روح و بی حرکت و بی توان. مرده ای که فقط برای خودش زنده هست و در باقی موارد هیچی نیست. تو براش چیزی نیستی که خودت خیال می کنی. عشق کرکس از جنس عشق تو نیست. کرکس عاشق1عروسکه. کرکس1مرده زنده نما می خواد که به امر خودش نفس بکشه و به فرمانش بمیره تا دفعه بعد که باز لازمش داشته باشه و با فرمان وحشی خودش زندهش کنه. کرکس1جفت زنده مثل تو نمی خواد. کرکس خواهان چیزیه شبیه به طعمه های مردهش که توی لونه نگهش داره و هر زمان لازمه جنگ طلبی ها و خشم و حس و درنده خویی هاش رو باهاش ارضا کنه و خاطر جمع باشه که اون طعمه نفس داره و می مونه واسه دفعه بعد و دفعه های بعد تا هر زمان که دلش بخواد. تکی!کرکس1درنده خونخواره که از تمام همجنس هاش خطرناک تره. اون نابودت نکرد نه به خاطر عشق بهت. اون زندهت گذاشت به خاطر خودش. به خاطر حس و هوس و تمایلات وحشی خودش. اون درنده وحشی زندهت گذاشت به خاطر هوس های وحشی خودش و حالا داره باهات جفت میشه برای خاطر کامجویی های بیمار و وحشی خودش. تو باید بفهمی. باید بفهمی.
تکبال که دیگه آروم نبود مثل فشنگ از جا در رفت و صاف و سفت در برابر خورشید ایستاد.
-همینجا تمومش کن. اجازه نمیدم بهش توهین کنی.
-ببین بچه! من بهش توهین نکردم. من فقط ذاتش رو واسه تو توضیح دادم. باز هم میدم. این ها که شنیدی و نشنیده گرفتی توهین نبودن. این ها فقط بخشی بودن از طبیعت خونخوار همراه با ذات بیمار و عوضی کرکس عزیزت. و تو نمی فهمی.
تکبال پر هاش رو تا حد ممکن باد کرد، سرش رو بالا گرفت و هوار زد:
-ذات عوضی؟ تو به خاطر مدل موجودیت کرکس متهمش می کنی؟ نکنه ذات خودت رو فراموش کردی؟ تا به حال خودت رو دیدی؟ می دونی چجوری سیر شدی تا به اینجا رسیدی که اینقدری بشی و واسه کبوتر های بی تجربه ادای فرشته های نجات رو دربیاری؟ تو شکار نکردی؟ تو خون ندیدی؟ تو جز علف هیچی نخوردی؟ حالا خیال کردی چون جناب تکمار جانت نظرت رو نگرفته دیگه شدی ضربت خورده روزگار و منجی بی پرواز هایی شبیه من که به خودت تلقین کنی وجودت از خون زنده های دیروز پاکه و از امثال کرکس پاک تری؟ کرکس رو همه دارن می بینن. تو خودت رو ببین که به گفته خودت نصف بیشتر عمرت معلوم نیست زیر زمین توی بغل اون ماره چه داستان ها که نداشتی. خودت رو بررسی کن و این بالا به بقیه برچسب نزن. آخ!
سیلی خورشید چنان محکم و قوی بود که تکبال مثل1پر ناقابل پرت شد1طرف. سرش خورد به شاخه و حس کرد دنیا دور سرش چرخید. خورشید سریع خودش رو رسوند بالای سرش.
-تکی! چیزی شدی؟
-برو به جهنم خورشید.
-بذار ببینم سرت چی شده.
-نمی خوام. واسه چی منو زدی؟ واسه اینکه راستش رو گفتم؟ واسه اینکه اسم تکمارت رو بردم؟ واسه اینکه بهت فهموندم ذاتت رو می شناسم؟ همون ذاتی که به امرش تمام خونوادهت رو به رضایت تکمار عزیزت فروختی تا بمیرن؟ واسه اینکه بهت لو دادم که می دونم چه حسی به اون خزنده آشغال داری و احتمالا چقدر دلتنگش شدی؟
سیلی دوم مثل ترقه توی گوش تکبال صدا کرد و اگر خورشید شونه هاش رو چنگ نزده و وسط زمین و هوا نگرفته بودش از بالای شاخه پرت می شد پایین.
-دیگه هیچ وقت از این مزخرف ها نمیگی فهمیدی؟
تکبال به خشمی دیوانه که از نگاه خورشید فوران می کرد خیره شد. باید می ترسید ولی چنان عصبانی بود که یادش رفت بترسه.
-تو هم دیگه اسم کرکس رو اینطوری نمی بری فهمیدی؟
-نه بچه نفهمیدم. من اسمش رو هر طور لازم باشه می برم بلکه تو احمق بی مخ1زمانی بفهمی چه غلطی داری می کنی. کرکس رو تو باید بشناسیش چه بخوایی چه نخوایی. باید بشنوی. باید بدونی و بفهمی. اون غول نکبت1هیولای خونخوار بیمار روانیه.
تکبال به سرعت برق شونه هاش رو از چنگ خورشید خلاص کرد و بدون1لحظه فکر به نتیجه این رویارویی نابرابر، دیوانه از حرص به خورشید حمله کرد.
-روانی خودتی مار صفت لعنتی! الان خودم آتیشت می زنم.
تکبال نفهمید این رو چرا گفت. اصلا نفهمید چی گفت. نفهمید که اون صدا صدای خودش نبود و انگار بیگانه ای برای غریدن از حنجرهش استفاده کرده بود. کسی که تکبال نبود. خورشید به سرعت از جا پرید و عقب نگهش داشت.
-نه تکی! بسه دیگه. بس کن عوضی تمومش کن وگرنه…آآآخ لعنتی!
تکبال1دفعه جیغی کشید و پرید عقب. حس کرد بهش برق وصل کردن. مات و وحشتزده به خورشید خیره شد و از هوار و حالت خورشید فهمید اون هم درست همین بلا سرش اومده. خورشید با عصبانیتی آمیخته با حیرتی عمیق نگاهش کرد.
-تکی تو واقعا1دیوونه مزخرفی! این چه کاری بود کردی؟ چیزی نمونده بود جفتمون رو خشک کنی. مثل پرنده های تزئینی که آدم ها با جریان برق خشک می کنن.
تکبال به خورشید نگاه کرد. حیرت نگاهش کاملا واقعی بود. تکبال دیگه عصبانی نبود. توی نگاهش فقط ترس بود. چهره خورشید به معنای واقعی ترکیبی بود از خشم و حیرت و چیزی شبیه وحشتی ناشناس و واسه تکبال در اون لحظه هیچ فرقی نمی کرد توی نگاه خورشید چی باشه.
-تکی! تو واقعا چی هستی؟
-من، من نیستم! تو هستی! تو، تو، تو موجود عجیب ترسناک غیر عادی، …
-تکی! عقب تر نرو پرت میشی توی تیغ های اون پایین.
تکبال از ترس دیوونه شده بود.
-طرفم نیا وگرنه می پرم پایین.
-تکی! تکی این کار رو نکن.
خورشید دیگه مکث نکرد. پرید توی هوا گرفتش. تکبال دیوانه وار می جنگید و بی اختیار جیغ می کشید.
-کرکس! کرکس! کمک! یکی نجاتم بده!کرکس! تو رو خدا! کمک!
خیلی سریع تر از اون که تکبال و خورشید بتونن تصور کنن اطرافشون پر شد از خفاش های آشنا که معلوم نبود چطوری و با چه سرعتی رسیده بودن و اصلا مشخص نشد چطور پیداشون کرده بودن. هرچی که بود، اون ها حالا اونجا بودن. صحنه وحشتناکی بود. خورشید و تکبال در حصار دسته بزرگ خفاش ها بودن در حالی که تکبال دیوانه وار و در نهایت وحشت جیغ می کشید و می جنگید و خورشید محکم گرفته بودش و ظاهرا سعی می کرد مهارش کنه.
-بس کنید.
هر2با این فریاد تیزبین به خودشون اومدن. تکبال دست از جنگیدن برداشت ولی چنان وحشتی توی نگاهش بود که هیچ جای دفاعی واسه خورشید باقی نمی ذاشت.
-خوب خورشید! حالا دیگه ولش کن. آهای شما ها! یکی بره کرکس رو پیداش کنه.
-من میرم. پیدا کردنش سخت نیست. چند دقیقه باشید اومدم.
-باشه بجنب.
-من رفتم شما هم مواظب خودتون باشید.
-برو خیالت راحت باشه ما همه اینجاییم و همه آگاه. اتفاقی نمی افته.
همه فهمیدن منظور اون خفاش جوون چی بود ولی کسی تفسیرش نکرد. تکبال به محض اینکه خورشید رهاش کرد سست و بی حس روی شاخه ولو شد. تیزبین فورا پرید بلندش کرد.
-فسقلی! نترس چیزی نیست. بگو چی شد؟ اون کاریت کرد؟ چیزی ازش دیدی؟
تکبال فقط با نگاهی سرشار از وحشتی عمیق به خورشید خیره شد و زد زیر گریه.
-نترس فسقلی ما همه اینجاییم. کاریت نمی کنه. بگو چی شد؟
ولی تکبال هرچی سعی می کرد نمی تونست حرف بزنه. تیزبین نگاه سنگینش رو به خورشید دوخت.
-کمی زود دست خودت رو لو دادی خورشید. تکمار اگر اینهمه به دلتنگی هات می ارزید باید به خاطرش1کمی دیگه هم صبر می کردی. فقط1کمی نه بیشتر.
از نگاه خورشید آتیش می بارید.
-اینهمه جفنگ نپرون تیزبین. من طرف تکمار نیستم.
-نیستی؟ دیگه تمومش کن. ما هرچی باید می شنیدیم رو شنیدیم. صدای مذاکرهت با فسقلی کمی بیشتر از اندازه دلخواه تو بلند بود و در نتیجه ما هم فیض بردیم. البته با عرض معذرت. جای تو بودم بیشتر احتیاط می کردم.
خورشید هوار نکشید ولی آروم هم نبود.
-تیزبین! این اشتباهه.
-دیگه بسه. صبر می کنیم کرکس برسه.
خورشید آروم در حصار خفاش های آماده حمله ایستاده و به شاخه پشت سرش تکیه زده بود و تماشا می کرد. کرکس خیلی زود تر از انتظار بقیه رسید. چنان سریع فرود اومد که خفاش ها روی هم پرت شدن و هم رو گرفتن که سقوط نکنن. کرکس بی توجه به این عاشوب بی صدا فرود اومد و بلافاصله تکبال وحشتزده که مثل بید می لرزید رو بغل کرد.
-فسقلی! تموم شد. من اینجام. گریه نکن چیزی نیست.
تکبال لای پر های کرکس غیبش زد و چند لحظه بعد جز صدای هقهق خفه و ترسیده هیچ نشونی از حضورش وجود نداشت. کرکس بین سکوت سنگین جمع به خورشید خیره شد. خورشید در سکوت به مقابل نگاه می کرد. کرکس سکوت رو شکست.
-خوب. به نظرم باید توضیح بدی.
خورشید همچنان سکوت کرده بود. کرکس لحظه ای منتظر نگاهش کرد و بعد عامرانه و کمی بلند تر به حرف اومد.
-منتظرم. و ترجیح میدم الان و همینجا بدون دردسر حرف بزنی خورشید.
خورشید لحظه ای طولانی که برای بقیه مثل سال بود به کرکس نگاه کرد.
-کرکس! من واقعا…
لحن بی هوار ولی خطرناک کرکس کلام خورشید رو برید.
-تو واقعا اشتباه بدی کردی خورشید. من جزئیات این اشتباهت رو می خوام. برام میگی مگه نه؟ خوب البته بلاخره برام میگی ولی من واقعا ترجیح میدم راحت تر برام بگی که1زمانی چیزی روی دوشم نمونه. می فهمی که.
-تهدید لازم نیست کرکس می فهمم.
-خوب پس منتظرم که بشنوم.
-من، من کاریش نکردم. فقط بحث کردیم. سر تو. تکی عصبانی شد و خواست ازت دفاع کنه و1دفعه…
خورشید مثل کسی که دستی نامرئی نفس و توانش رو گرفته باشه نفس بلندی کشید و سکوت کرد. فرمان خشن ولی بی فریاد کرکس سکوت مرگبار رو شکست.
-خوب، بقیهش!
همه دیدن که خورشید تردید کرد. لحظه ای سرش رو بالا گرفت که حرف بزنه ولی بعد به شاخه تکیه داد و سکوت کرد. و همه دیدن که پر های روی سینه کرکس لرزید و هق هق تکبال بیشتر شد. کرکس دستی لای پر هاش کشید و با خشم خورشید رو زیر نگاه گرفت.
-بعدش چی شد خورشید! باور کن که اگر بخوام تا کمتر از1ساعت دیگه تو1نفس واسهم قصه پردازی می کنی ولی واقعا نمی خوام اینطوری بشه. پس تا از جا در نرفتم خودت بگو ببینم چه غلطی کردی.
خورشید نگاه از نگاه پرسش گر و آتیشی کرکس گرفت.
-هیچی. من هیچ غلطی نکردم. فقط1دفعه… فقط1دفعه…
کسی نفهمید کرکس عصبانی چی توی نگاه خورشید دید که آروم رفت طرفش، دست گذاشت روی شونه هاش و با همون خشم ولی با لحنی آروم تر تشویقش کرد ادامه بده.
-خوب، 1دفعه چی شد؟
خورشید لحظه ای به کرکس خیره شد، چند بار نفس های عمیق و بلند کشید و انگار با خودش درگیر باشه زیر نگاه و دست های کرکس که روی شونه هاش بود به خودش پیچید و عاقبت آهی کشید و به حرف اومد.
-اتفاقی بود کرکس. از دستم در رفت. نفهمیدم چجوری شد که تعادلم رو از دست دادم و1دفعه بهش…باید مواظب تر می شدم.
کرکس لحظه ای همون طور نگهش داشت و تماشاش کرد و بعد آروم شونه هاش رو رها کرد.
-بله باید مواظب تر می شدی و نشدی. خوب این ها توضیحات تو بودن. البته میشه که درست باشن ولی انتظار که نداری به این سادگی باور کنم.
خورشید کاملا تسلیم به شاخه پشت سرش تکیه زد.
-نه. ندارم.
نگاه کرکس ملایم ولی کاملا خالی از شفقت بود.
-خوشحالم که می فهمی. صبح نشده همه چیز مشخص میشه.
کرکس دستش رو به نشان فرمان بالا برد. تکبال چیزی ندید. چنان ترسیده بود که خیالش هم نبود چیزی ببینه. فقط حس کرد که کرکس در حال نوازشش پرواز کرد و رفت بالا. اون شب تکبال واسه کرکس توضیح داد که چیزی شبیه گزگز بسیار شدید از تمام جونش گذشت و واسه1لحظه توقف خون توی رگ های خودش رو احساس کرد. حس بدی بود. حسی همراه با شوک و دردی عجیب که تا به حال تجربهش نکرده بود. کرکس آرومش کرد و براش گفت که خورشید زیاد عادی نیست و گاهی شاید پیش بیاد که از دستش در بره و کار های غیر عادی کنه و این یکی از توانایی های عجیبش بوده که از تعادل خارج شده و تکبال نباید بترسه. چه خورشید گناهکار باشه و چه نباشه تکبال جاش امنه و… اون شب خفاش ها حسابی دور و بر تکبال می چرخیدن، بهش می رسیدن، هواش رو داشتن و هر کاری می کردن تا بهش خوش بگذره و سر1لبخندش با هم دعوا می کردن و باعث می شدن بیشتر بخنده. و این وسط پچ پچ هاشون به راحتی شنیده می شد. اینکه از همون اولش به خورشید اعتماد نداشتن. اینکه نباید تکبال رو با خورشید رها می کردن و اینکه ممکن بود تکبال الان توی چنگ تکمار باشه و… همه بودن. حتی چندتا از کلاغ ها هم بودن. خورشید نبود. تیزرو یواشکی واسه خاطر جمعی تکبال براش تعریف کرد که خورشید حسابی در معرض اتهامه و اتهامش هم احتمال وفاداریش به تکماره و خیلی ها از خیلی پیش بهش اعتماد نداشتن و اگر این ثابت بشه مجازاتش سنگینه و امشب نصفه شب با حضور خودش جلسه هست و الان هم به فرمان کرکس وسط پیچک های اون طرف تاک ها حبس شده تا مشخص بشه حقیقت ماجرا چی بوده. تکبال هیچی نگفت ولی دلش بی صدا فرو ریخت. اون ها فقط با هم بحث کرده و آخرش هم هر2عصبانی شده بودن. خورشید واقعا کاری نکرد البته جز اون بخش آخرش که تکبال نمی تونست بپذیره به خاطر وفاداریش به تکمار بوده باشه.
-کرکس! بذار بیدار بمونم. تو رو خدا.
-بسه دیگه فسقلی. گفتم نه.
-کرکس! امشب باهاش چیکار می کنی؟
-خوب بستگی داره نتیجه چی باشه.
-کرکس! اون از دسته تکمار نیست. اون چیز ها رو من از سر حرص گفتم. خفاش ها بد شنیدن و بد فهمیدن. بذارید امشب من هم باشم تا توضیح بدم.
-فسقلی! می دونم خیلی خاطرش رو می خوایی. ولی این مدل اشتباه ها اگر واقعا پیش اومده باشن واقعا جای بخشش ندارن. به نظرت اگر همچین چیزی ثابت بشه من باید با خورشید چیکار کنم؟ بفرستمش بره تا هرچی ازمون می دونه بذاره روی نیش تکمار؟ یا ببخشمش و ولش کنم اینجا تا بیشتر بدونه و ضربه قوی تری بزنه؟
-کرکس! باور کن. تو رو خدا. خورشید اون طرفی نیست. کاریش نکن. به خاطر خدا. به خاطر خدا.
-فسقلی! داری میمیری بس کن دیگه. گفتم باشه. مگه نمیگی اون طرف خودمونه؟ پس دیگه خطری تهدیدش نمی کنه. این ثابت میشه و خورشید هم تبرئه میشه. ولی تو الان باید خواب باشی.
-ولی آخه من…
-ولی آخه بی ولی آخه. دیگه بسه.
تکبال چند لحظه شاید بیشتر از دفعه های پیش لای پر های کرکس با همه چیز جنگید. با دست های کرکس، با اون گیجی عجیب همیشگی، با نفس تنگی آزار دهنده ای که خواه ناخواه تسلیمش می کرد و آخر از همه با خوابی که اومد و وجودش رو گرفت و درکش رو با خودش برد. تکبال اون شب تا خود صبح کابوس دید.
صبح فردا اولین کلامش بعد از بیداری اشک بود و سوال.
-مشکی! کرکس کجاست؟ چرا تو اینجایی؟
-سلام فسقلی بیدار شدی؟ نگران نباش کرکس دور نرفته زود میاد. گفت من اینجا باشم که وقتی بیدار شدی اذیت نشی.
-مشکی! دیشب چی شد؟ خورشید کجاست؟
-عجب جالبی تو! می پرسی و هنوز جواب نگرفته گریه می کنی؟ بذار من حرف بزنم بعدش اگر گریه داشت تو گریه کن. خورشید دیشب محاکمه شد. ولی مشخص شد که با تکمار و دار و دستهش نیست و از این یکی تبرئه شد. اما اعتراف کرد که در ماجرای دیروز عصر مقصر بوده و از سر حرص بدون اینکه بخواد داشت بهت صدمه می زد. کرکس ممنوع کرد که دیگه طرفت بیاد. می فهمی که.
تکبال نفس عمیقی کشید.
-یعنی الان خورشید بین ماست؟
-بله هست ولی باید از تو جدا بمونه. خورشید اعتراض کرد ولی کرکس گفت که اعتراضش وارد نیست. هی فسقلی خودمونیم تو هم کلی واسه خودت قهرمانی ها! جدی به چه جراتی بهش حمله کردی؟ من بودم می ترسیدم. تو خیلی شجاعی. همه میگن. خورشید دیشب همه چیز رو گفت. بچه ها قرار گذاشتن سر فرصت دور از چشم کرکس1حال مثبت اساسی بهت بدن و تو جزئیات داستان رو واسهمون بگی. همه می خوان بدونن چی شد. تو چی حس کردی و چیکار کردی و از این چیز ها. خلاصه اینکه همه منتظر فرصتن ولی الان نمیشه. کرکس نمی خواد تو زیاد با کسی تنها بمونی. آخه دیگه داری میشی مال خودش. می دونی که.
مشکی این ها رو گفت و خندید و با دیدن لبخند تکبال با محبت روی شونه هاش زد و خندهش وسیع تر شد.
-کرکس هم رسید. بیا این هم کرکس.
تکبال اون روز باید به افرا می رفت. خفاش ها با وجود بالا اومدن روز خیال خواب نداشتن. بی توجه به نور روز این طرف و اون طرف می رفتن و حسابی سر و صدا راه انداخته بودن. همه به وضوح مشغول بودن. می رفتن و می اومدن و به این طرف و اون طرف می خوردن و حسابی واسه هم و واسه کرکس دردسر درست می کردن که البته کرکس بدون عصبانی شدن با خوش اخلاقی کمی دعواشون می کرد و بعد با محبت از کنار خودشون و دردسر هاشون رد می شد و باز همه چیز از اول.
-آهای شما ها چیکار می کنید؟ اینطوری تمام جنگل رو به هم می ریزید. اوضاع من که حسابی از دستتون به هم ریخت. تماشا کن ببین با پر هام چیکار کردی؟
-وای ببخشید کرکس من اصلا ندیدمت.
-بله می بینم که ندیدی. تمام پر هام رو برق برقی کردی. شبیه خورشید شدم. توی این سرما باید بپرم توی رودخونه بلکه این چسبی هایی که به همه جام پاشیدی ازم پاک بشه. حقته بندازمت توی آب.
-کرکس باور کن جمع کردن اونهمه شیره سخت بود و حالا باید دوباره جمع کنم. همین جریمه واسهم بسه دیگه.
-به نظرم درست بگی. برو جریمه شو.
-باشه رفتم. آخ!
-ببین بذار شب برو. اگر بمیری من به خاطر تو هیچی رو عقب نمیندازم.
-چیزیم نمیشه کرکس من کلی می بینم روز و شب هم نداره. آخ!
-بله می بینم. مواظب باش سومیش هم رو به روته.
خفاش بیچاره وسط خنده های کرکس و بقیه رفت و همینطور که به همه جا می خورد دور شد. شلوغی شادی بود که تکبال دلش نمی خواست ولش کنه و بره. ظاهرا به قول کرکس فقط اکلیلش کم بود تا همه چیز درست باشه و اون هم چیزی نمونده بود که برسه. شب آخر هفته کرکس سکویا با تکبال کبوتر جفت می شدن و هیچ کدوم از مطلعان این اتفاق قریب الوقوع به هیچ عنوان خیال نداشتن از غافله عقب بمونن. تکبال چندین بار خورشید رو در حال چرخ زدن در منطقه گشتش دید و هر بار بی اختیار خودش رو جمع کرد. از ماجرایی که دیده بود به شدت می ترسید. خوشحال بود که بی گناهی خورشید در مورد همراهیش با تکمار ثابت شده ولی شاید خودش هم ترجیح می داد دست خورشید بهش نرسه. اون روز تکبال به افرا رفت ولی شب به محض خوابیدن جوجه های روی افرا به منطقه سکویا برگشت. هنوز به نیمه شب نرسیده بودن که همهمه ای شاد خفاش ها رو گرفت. جویندگان اکلیل کوهی با دست پر برگشته بودن و اون شب حسابی شلوغ و شاد پیش می رفت. خفاش ها اینقدر به سر و صدا ادامه دادن که کرکس حدود نیمه شب با فرمانی نه خشمگین بلکه فقط محکم و حتی مهربون دستور آرامش داد و خفاش ها با سرخوشی هر کدوم رفتن سر گشت و کار خودشون. نیمه های شب بود که مشکی اومد و کرکس رو بی صدا با خودش برد. کسی نفهمید اون ها کجا رفتن و اصلا کسی نفهمید که اون ها رفتن. تکبال توی لونه بالای سکویا خواب بود. فقط زمانی از خواب پرید که2تا بال قوی دورش حلقه شدن و دستی که به سرعت برای بریدن صداش پایین اومد و صدایی که خطاب بهش فرمان داد:
-خفه نشی خودم همینجا خفهت می کنم.
تکبال اگر هم می خواست صداش در نمی اومد. خورشید با حرص توی گوشش زمزمه کرد
-بی خود خودت رو خسته نکن. کرکس اینجا نیست. بقیه هم غیبتش رو نفهمیدن. اگر الان خاکسترت کنم هیچ کسی نمی فهمه. پس فقط خفه! خفه شو!.
بعد بی توجه به تلاش های دیوانه وار تکبال، مثل1ساقه کاه بلندش کرد زدش زیر بال هاش و پرید. خورشید مثل باد می رفت و می رفت. تکبال نفهمید چه مدت توی آسمون با خورشید جنگید تا بلاخره زمان فرود رسید.
خورشید خیلی سریع و ضربتی روی1شاخه بلند که وسط چندین شاخه بلند تر به هم پیچیده پنهان شده بود فرود اومد و تکبال که از شدت ترس و گریه داشت سکته می کرد رو گذاشت زمین.
-تکی! گریه رو تمومش کن می خوام باهات حرف بزنم. تکی! من خورشیدم. می شنوی؟ گوش بده. به من گوش بده. گوش بده تکی!
تکبال به زحمت حرف می زد.
-به خاطر خدا. دیگه نمی خوام تجربهش کنم. خیلی وحشتناک بود.
-چی رو نمی خوایی تجربهش کنی؟
-تو رو خدا خورشید! تو رو خدا. دیگه اون کار رو نکن. قلبم داشت از زدن می ایستاد. تو رو خدا.
خورشید عصبانی دستش رو دراز کرد تا بذاره روی شونه هاش ولی تکبال چنان عقب کشید که کم مونده بود پرت بشه پایین. خورشید با حرص گرفت کشیدش بالا و هوار زد:
-احمق دیوونه معلومه چه غلطی می کنی؟ آخه تو چی میگی؟ چته؟
ولی تکبال واقعا نمی تونست حرف بزنه و فقط بریده می گفت تو رو خدا نکن تو رو خدا. خورشید کلافه تماشاش کرد. تکبال داشت از وحشت می مرد. خورشید آهی از سر درموندگی کشید، آروم شونه هاش رو تکون داد و کمی آروم تر و ملایم تر و شاید فقط کمی مهربون تر از چند لحظه پیش سکوتش رو شکست.
-تکی! منم. خورشید. ببین! منو ببین!از چی می ترسی؟ تکی! باهام حرف بزن.
تکبال به زحمت نگاهش کرد.
-فقط دیگه اون کار رو نکن.
-چه کاری؟ نکنه ماجرای دیروزی رو میگی!.
تکبال از ترس نفسش بند اومد و به نشان تأیید سر تکون داد.
-تکی اون لحظه من واقعا هیچ کاریت نکردم. ببین اگر بهم گوش بدی در مورد اون اتفاق هم آگاه تر میشی. تکی! 1چیز هایی هست که تو باید بدونی. واقعا نمی دونم توضیحش بهت اون هم الان درسته یا نه. ولی تو دیر یا زود باید بدونی. تکی! تو برای درک چیزی که بهت میگم باید تمرکز داشته باشی. می فهمی؟ ازت می خوام سعی کنی به خودت مسلط باشی تا بتونیم حرف بزنیم. آهان درسته همینطوری. نفس های عمیق بکش تا هقهق دست برداره از سرت. آفرین ادامه بده. می خوام کمکت کنم که به آرامش برسی. باهام نجنگ.
تکبال حس می کرد امکان نداره بتونه اون لحظه از پس خودش بر بیاد ولی با کمک خورشید بلاخره موفق شد. خیلی طول کشید ولی عاقبت تونست بدون هقهق و با تمرکزی شاید نه کامل ولی اونقدر که خورشید رضایت داشته باشه بهش نگاه کنه و گوش بده.
-تکی! الان اینجایی؟ کاملا اینجایی؟
تکبال از پشت پرده اشک با نگاهی پر از تقاضا بهش خیره شد.
-خورشید! من می خوام برگردم پیش کرکس. خورشید! تو رو خدا.
-تکی1لحظه گریه نکن. من واقعا باید باهات صحبت کنم. مطمئن باش بعدش فوری می برمت بالای سکویا پیش کرکس. آروم باش بچه من بهت قول میدم. دیگه بسه. به من گوش بده. پشیمون نمیشی. به تضمین من. تضمین خورشید. باشه؟
تکبال فقط سر تکون داد و خسته و تسلیم خودش رو به دست های خورشید سپرد که آروم پر هاش رو صاف کرد و به شونه های خودش تکیهش داد.
-آفرین! حالا شد. تکی پیش از اون که گفتنی هام رو بشنوی باید ازت مطمئن بشم. باید مطمئن باشم که اولا دیوونه بازی درنمیاری دوما به کسی نمیگی.
تکبال که با نوازش های خورشید و لحن آرومش کمی آروم تر شده بود تونست حرف بزنه.
-چرا نباید بگم؟
-دلیلش رو بعد از توضیحاتم بهت میگمچون اون زمان بهتر می فهمی. ببین اگر من تونستم قانعت کنم تو باید به من گوش بدی و در برابر دیگران سکوت کنی و اگر موافق نبودی باید تو قانعم کنی و تا زمانی که این بحث بین ما2نفر به جایی نرسیده تو باید به من گوش بدی و سکوتت رو نگه داری. باشه؟
تکبال فکری کرد و لبخند زد. خورشید برخلاف کرکس، برخلاف همه اون هایی که تا امروز شناخته بود، آماده بود که باهاش وارد بحثی جدی و شاید طولانی بشه. این یعنی خورشید درک تکبال رو به رسمیت شناخته بود و تکبال از این نکته حس رضایت داشت. و زمانی که یادش اومد طرف صحبتش کیه دیگه نتونست حس مثبتش رو پنهان کنه. خورشید به چهره هنوز خیس اشکش نگاه کرد و از حالت نگاه و لبخند خسته اما قشنگش ماجرا رو فهمید. با رضایتی عمیق از آرامش تکبال که نشونه شروع آرامش بود، مهربون دستی به سرش کشید.
-کبوتر احمق! اینهمه بهت میگم باهات حرف دارم نمی فهمی که. دیوونه1چیز هایی هست که کسی نباید بدونه. هیچ کس جز خودم و خودت. حالا تو نفهم مسخره اون دسته آشغال رو تیر کن روی سر من. هرچی بهش میگم خفه شو بیا بریم حرف دارم باهات فقط خریت تحویلم میده.
خورشید با ملایمتی محبتآمیز این ها رو گفت و تکبال آروم تر شد و بی حال خندید. خورشید شونه هاش رو فشار ملایمی داد.
-آماده ای؟
-نمی دونم. شاید بله.
-پس گوش بده. تکی! اون شبی رو که کرکس به خاطر غیبتت عصبانی شد و تنبیهت کرد یادته؟ یادته چی شد؟ به خاطرت هست چی دیدی؟
-بله. تو نجاتم دادی وگرنه نمی دونم چی می شد.
-بله درسته ولی یادته من چجوری نجاتت دادم؟ یادته چی ها دیدی و شنیدی؟
-بله یادمه. نور بود. چشم هات می درخشید. بعد تو باهاش حرف زدی.
-و تو هرچی گفتم رو فهمیدی.
-بله فهمیدم.
-ولی فقط تو فهمیدی. خفاش هایی که اونجا بودن نفهمیدن و اومدن به بهانه عیادت ازت پرسیدن و وقتی حرف هات رو شنیدن حسابی تعجب کردن. بعدش هم ازت خواستن بفهمی چرا تو دیدی و شنیدی ولی اون ها ندیدن و نشنیدن. این رو هم یادته؟
تکبال حس کرد از خجالت داغ شد.
-من فقط… من… معذرت می خوام.
خورشید شونه هاش رو بالا انداخت.
-چی شد؟ خیال کردید به این سادگی منو چرخوندید رفت؟ همهتون با هم عقل1موش رو ندارید. خوب حالا بیخیال. پس یادته.
تکبال با همون خجالت بدون اینکه سر بالا کنه گفت:
-بله. ولی من هیچی بهشون نگفتم. آخه نفهمیدم چرا اینطوری شد.
خورشید با آرامش گفت:
-معلومه که نمی فهمیدی بی شعور. چطور به مغز پوکت راه دادی که من همچین اجازه ای میدم؟ خوب ولش کن. اون شب جنگ روی کاج ها رو چطور؟ خاطرت هست؟ لحظه ای رو که مشکی گرفتار اون مار شده بود رو چقدر یادت میاد؟
-به نظرم همهش رو یادم میاد. مشکی گیر کرد. من روی شونهش بودم. اون ماره1دفعه ترکید. یعنی قبلش من همینطوری سرش داد کشیدم و گفتم مشکی رو ول کنه. نمی دونم چرا ولی چنان عصبانی بودم که فکر نکردم از پسش برنمیام. خودم رو انداختم طرفش. یعنی یادم نیست دستم بهش خورد یا نه. بعدش تو1بلایی سرش آوردی و ماره ترکید. نور زد توی چشمم و بعدش دل و رودهش پاشید همه جا. نفهمیدم تو چیکار کردی. این دفعه دیگه واقعا نفهمیدم.
خورشید نفس عمیقی کشید.
-حق داشتی نفهمی. چون این دفعه من هیچ کاری نکردم. اون مار رو من از بین نبردم.
-چی؟ پس اون نور، اون اتفاق، اون مار واقعا ترکید! اگر تو نبودی پس کی بود؟ بین ما فقط تویی که…خوب…میگن که تو…یعنی…اون تو نبودی؟ تو کاریش نکردی؟
-نه تکی. من فرصتش رو پیدا نکردم. من با اون مار هیچ کاری نکردم. تو کردی.
تکبال چنان شدید یکه خورد که کم مونده بود خودش و خورشید رو با هم پرت کنه توی رودخونه زیر درخت.
-چیکار می کنی دیوونه! می دونی توی این فصل سال آب چقدر سرده؟
-خورشید! تو چی داری میگی؟
-میگم آب سرده احمق نمی خوام بی افتم توی آب.
-محض رضای خدا خورشید بس کن. من! اون ماره! ولی من! خورشید! من نمی فهمم.
-می دونم. حق داری. ببین تکی! تو اون شب چیز هایی رو دیدی و شنیدی که کسی ندید و نشنید. توی جنگ هم می فهمیدی مار ها چی میگن و از مشکی می خواستی بهم بگه. مشکی اون شب چنان درگیر جنگ بود که فرصت نکرد به این فکر کنه که تو از کجا می فهمی مار ها چی میگن. بعدش هم که کرکس زخمی شد و دیگه جای خالی توی فکر ها نموند. و حالا تو باید بهش فکر کنی. چیزی که بقیه نمی بینن و نمی شنون رو تو چطور می بینی و می شنوی و می فهمی؟
-من نمی دونم خورشید. تو می دونی؟
-بله من می دونم. چون مثل خودتم. یعنی تو مثل من هستی. تو هنوز خودت رو نشناختی ولی من شناختمت. از همون شب اولی که دستت بهم خورد شناختمت. فهمیدم که تو متفاوتی مثل خودم. و فهمیدم که تو هیچی از خودت نمی دونی. تو هم مار زبونی. و احتمالا مار چشم و باز هم احتمالا خیلی چیز های دیگه که هنوز من هم درست نمی دونم. تکی! تو خیلی توانا تر از اونی هستی که بخوایی فقط به خاطر بال های بی پروازت آرزو کنی که چیز دیگه ای باشی. تو همینطوری که هستی اگر بخوایی و بفهمی می تونی اندازه1000تا پروازی به کار بیایی. من خواستم زودتر از این ها بهت بگم ولی نشد. همون روزی که روی تاک با هم حرف می زدیم. این اواخر چندین بار آزمایشت کردم تا بیشتر بدونم. تردید داشتم بهت بگم یا نه. راستش اگر می شد این تفاوت رو از وجودت پاک کنم هیچی بهت نمی گفتم و هر کاری می کردم تا تو این مدلی نباشی. آخه این برخلاف تصور همه هیچ خوب نیست. تو الان نمی فهمی چی میگم ولی باور کن1زمانی به حرفم می رسی. زمانی که آرزو می کنی کاش هیچی نبودی جز1پرنده بی پرواز معمولی که تنها تفاوتش با بقیه بال های بدون پروازشه. ولی من نمی تونم از دست این تفاوت خلاصت کنم. اگر راهی بود حتما می کردم ولی راهی نیست و اگر هم باشه من بلد نیستم. پس باید بهت می گفتم. چه فایده داشت که سکوت کنم؟ تا کی باید تو برای خودت ناشناس می موندی؟ به نظرم دیگه زمانش رسیده که بفهمی چون لازمه خودت رو پرورش بدی تا بتونی بهتر و بیشتر کمک کنی. به خودت و به پرنده های درگیر با مار ها و… تکی!حالت خوبه؟
تکبال با حیرتی غریب که از چشم های به شدت گشاد شدهش می زد بیرون به خورشید خیره مونده بود.
-خورشید! تو از کجا می دونی؟
-فهمیدنش واسه من سخت نیست تکی. تو هم اگر اندازه من در مورد خودت بدونی و به داشته هات مسلط بشی می تونی افراد متفاوت رو راحت تشخیث بدی. این افراد معمولا از بین عادی ها نیستن. تو متفاوتی تکی ولی نه به خاطر بال های بی پروازت. می دونم ساده نیست ولی سعی کن بفهمی چون واقعا حوصله نمی کنم خودم رو به این باور قانع کنم که تو از چیزی که تصور می کنم خنگ تری.
تکبال مات به خورشید خیره مونده بود.
-تکی! حرف بزن وگرنه خیال می کنم از حال رفتی و واسه به هوش آوردنت میندازمت توی آب.
-خورشید! تو داری اشتباه می کنی. من مطمئنم که تو داری اشتباه می کنی. من فقط تکبالم. فقط1کبوتر بدون پرواز با بال های بی خاصیت نه بیشتر.
-پس که اینطور. تو واقعا اینطور فکر می کنی؟
لحن تکبال حالا متأثر بود. متأثر از اطمینان به واقعیت تلخی که سعی می کرد برای خورشید توصیفش کنه در حالی که با تمام وجودش می خواست که درست نباشه.
-خورشید! من فکر نمی کنم. من مطمئنم. من واقعا بیشتر از اون که توضیح دادم نیستم. کاش بودم ولی نیستم.
خورشید نگاهش کرد و بعد از سکوتی کوتاه سری تکون داد.
-بسیار خوب! پس می خوایی بگی دیروز ما2تا همینطوری داشتیم خشک می شدیم؟ تکی! اگر دیروز حرصت1خورده دیگه شدید تر بود جفتمون الان پرنده های تزئینی روی دیوار لونه کرکس بودیم. و اون ماره روی کاج ها. تکی! من واقعا کاریش نکردم. اصلا فرصتش پیش نیومد. من دستم بهش نرسید. تو خودت رو انداختی طرفش. تو حواست نبود ولی من دیدم که2دستی چسبیدیش. و اون شب خشم کرکس. امکان نداشت خفاش ها بفهمن من چی گفتم چون به زبون اون ها نبود. تو هم نمی فهمیدی اگر شبیه من نبودی. همینطور شب جنگ منطقه کاج. تو می فهمیدی مار ها چی میگن و چه نقشه هایی کشیدن. جز من فقط تو می فهمیدی و به مشکی می گفتی. ببینم تکی! همین اندازه دلیل بسه یا باز هم می خوایی؟
تکبال به طرز عجیبی احساس نا امنی می کرد. حس می کرد خطر از درون وجود خودش فوران می کنه و حس می کرد هیچ قدرتی قادر نیست بهش کمک کنه.
-تو سردته تکی؟ همه جونت شده1تیکه یخ. داری مثل بید می لرزی. تکی! چیزی نیست که ازش بترسی. تو1سری توانایی داری که بقیه ندارن. این اصلا ترسناک نیست اگر تسلط بر توانایی هات رو یاد بگیری. اتفاق دیروز به خاطر ناآگاهی و نابلدیت پیش اومد. اصلا لازم نیست اینهمه بترسی. حرف هام رو می فهمی؟
خورشید با محبتی که تکبال تا اون لحظه ازش ندیده بود سر و پر هاش رو نوازش می کرد.
-تکی! ازت می خوام آروم باشی. دیروز حرف هامون ناتموم موند. نشد گفتنی هام رو بهت بگم. حالا میگم. من هرگز دلتنگ اون تکمار نمیشم. نه دلتنگ خودش و نه دلتنگ اون جهنم سیاه. من اون پایین هیچ داستانی نداشتم جز جنگ و زجر و حرص. تکمار بره به جهنم. تو هم می تونی آتیشم بزنی. مطمئنم که می تونی ولی نه حالا. به نظرم حالا دیگه فهمیده باشی که تو بیشتر از تصور خودت هستی. من فقط خواستم تو بفهمی ولی خودم بیشتر از اون که می دونستم فهمیدم. تکی تو واقعا خطرناکی. خیلی بیشتر از من. تو چجوری اینطور شدی؟
تکبال با آمیزه ای از شرم و تاثر نگاهش کرد.
-خورشید! من، من معذرت می خوام. به خاطر تمام مزخرفاتی که بهت گفتم ازت معذرت می خوام. نتونستم توهین هات رو به کرکس تحمل کنم. همون زمان که این چیز ها رو می گفتم می دونستم که درست نیستن ولی فقط می خواستم به تلافی ضربه ای که حس کردم می خوایی به کرکس بزنی عصبانیت کنم. من خواستم از کرکس دفاع کنم.
خورشید مهربون دست گذاشت روی شونه هاش و اجازه داد اون نقاب سرد و سخت همیشگیش1لحظه بره کنار و تکبال نگاه و حالت محبت آمیزی رو ببینه که قیافهش رو پوشوند.
-بسیار خوب! تمامش رو می دونم. تو جدی نفهمی تکی. آخه چجوری توی سرت راه دادی که من بخوام بهش ضربه بزنم؟ تکی! کرکس عشق من نیست ولی باور کن خیلی برام عزیزه. من جونم رو مدیونشم. اگر کرکس نبود من الان اینجا نبودم. حتی1لحظه هم خیال خیانت بهش رو نمی کنم. و تو! برای چی گریه می کنی؟ تکی! گریه نکن.
گریه های تکبال چنان شدید بود که خورشید بال هاش رو باز کرد و تکبال لای پر و بالش مخفی شد.
-چی شده؟ دقیقا برای چی گریه می کنی؟
-خورشید! خورشید دیگه هیچ وقت، دیگه هیچ وقت، تصورش برام واقعا، خورشید دیگه هیچ وقت،
لحن خورشید بسیار مهربون تر از چیزی بود که تکبال ازش می شناخت. مهربون ولی مثل همیشه بسیار محکم.
-تکی! من خورشیدم. دشمن تکمار. مدیون کرکس. دلواپس تو. من در هیچ کجای عمرم طرف تکمار نبودم. حالا هم نیستم. هیچ کسی نمی تونه خلاف این رو ثابت کنه. دیشب تیزرو برام تعریف کرد چقدر دلواپسم بودی. مطمئن باش اگر تمام جهان هم بخواد نمی تونه به همچین جرمی متهمم کنه. تو هم دیگه بس کن. تو هنوز آگاه نیستی که چه اندازه گرفتاریت سنگینه. و چه اندازه عقبی. باید بجنبی. حالا تمومش کن. من توجهت رو لازم دارم.
تکبال چند لحظه بعد با ظاهری آروم و تمرکزی واقعی در اختیار خورشید بود. رضایت در نگاه خورشید درخشید.
-خوب حالا که کم و بیش1چیز هایی در مورد خودت فهمیدی می تونم 2تا درس کوچیک رو همین اول و همین جا بهت بدم. اولا یادت باشه هرگز از نیرو های منحصر به فردت برای خودت استفاده نکنی. یعنی هیچ وقت سعی نکن مثلا اوضاع بال هات رو باهاشون درست کنی چون نه تنها فایده نداره بلکه واسه جونت خطرناکه. دوما همون طور که پیش از این بهت گفتم هرگز و هرگز و هرگز در مورد خودت و تفاوت هات با کسی حرف نزن. حتی اگر اون صمیمی ترین و نزدیک ترین فرد بهت در تمام جهان باشه.
نگاه پرسش گر تکبال خورشید رو متوقف کرد.
-ولی چرا؟ چرا اینطوریه؟ من دلیل هیچ کدوم از توصیه هات رو نمی فهمم. ولی اول دومیش رو بگو. چرا نباید به کسی بگم؟ اول این رو برام توضیح بده.
خورشید آهی کشید که تکبال نفهمید از خستگی اون شب طولانیه یا از خستگی باری که تکبال هنوز برای درک سنگینیش خیلی بی تجربه بود. خورشید منتظر نتیجه گیری تکبال نشد. در حالی که سایه گنگی نگاهش رو کدر کرده بود سکوت رو شکست.
-البته تصور نمی کنم زیاد توضیح لازم داشته باشه. من برات1مثال واضحم. توی این دسته هیچ کسی اندازه من از تکمار ضربه نخورده ولی هنوز اعتماد بقیه بهم کامل نیست. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه من شبیه همه نیستم. تکی! متفاوت ها چه بخوان و چه نخوان متفاوتن. برخلاف بقیه هستن. شبیه همه نیستن. و این همه، با اون هایی که شبیهشون نباشن مثل خودشون رفتار نمی کنن. با افراد متفاوت خواه ناخواه متفاوت رفتار میشه. فرقی نمی کنه که خوششون بیاد یا نیاد. اون ها متفاوتن و هر کاری کنن باز هم متفاوتن. هر کاری هم کنن جدا از اکثریت هستن و نمی تونن کامل قاطی بقیه باشن. متفاوت که باشی متفاوت می بیننت. ازت انتظارات متفاوت دارن. می خوان تفاوت هات رو ببینن. می خوان براشون هنر نمایی کنی. اگر انجام بدی میشی1سرگرمی جالب. اگر انجام ندی میشی دروغگو و حقه بازی که واسه فریب بقیه دروغ بسته تا تفریح کنه. و تازه بعد از تمام این ها در بهترین صورت باز ازشون جدا هستی. ناشناس و اسرارآمیز و جدا. یادشون میره تو در اکثر موارد مثل خودشونی. تو هم شاید چیز هایی رو بخوایی که اون ها می خوان. دلی داشته باشی از جنس دل همه. احساساتت حس هایی باشه مثل مال خودشون. یادشون میره که با وجود تفاوت هات باز هم در خیلی موارد باهاشون برابری. بدون اینکه متوجه باشن چیزی غیر از خودشون می بیننت و حق برابری با خودشون رو از دست میدی. و زمانی به خودت میایی که مجبور میشی متفاوت زندگی کنی بلکه کمتر اذیت بشی. انتظار ندارم الان بفهمی چی میگم چون هم خسته ای و هم امشب از بس چیز های عجیب شنیدی ذهنت دیگه جا نداره و هم بی تجربه ای و هنوز زوده بفهمی. هر زمان دلت خواست بیشتر بدونی به من نگاه کن و ببین برملا شدن راز متفاوت بودنم ازم چی ساخته.
تکبال با نگاه خسته ولی کاملا متمرکز به خورشید خیره شده بود و گوش می داد.
-خورشید! تو خورشیدی. ماده عقابی مقتدر، توانا و سفت. کسی که حتی در بدترین شرایط نمی بازه، نمی افته و به کسی احتیاج نداره. تو از همه ما بالاتری و این رو همه می دونن. کسی جرات نمی کنه خودش رو برابر باهات ببینه. تو به اندازه کافی قوی هستی که هیچ کس حتی در نظر و بینش دیگران نتونه هم پات باشه. نمی دونم چطور توضیح بدم ولی مطمئنم که تو فهمیدی چی می خوام بگم. خوب، این تو هستی. مگه جز اینه؟
خورشید بهش نگاه کرد، آهی عمیق و طولانی کشید و در حالی که شونه هاش رو نوازش می کرد گفت:
-شاید جز این باشه.
تکبال با نگاهی گنگ از جنس ندونستنی صادقانه نگاهش کرد.
-خورشید! من درد متفاوت بودن رو می فهمم. من متفاوتم. تمام عمرم متفاوت بودم. من بی پروازم. برعکس همه اطرافیانم. همیشه از این تفاوت و طبعاتش متنفر بودم و هرچی بزرگ تر شدم و بیشتر فهمیدم بیشتر متنفر شدم. ولی تفاوت من1تفاوت منفی و دردناکه. چیزی که طبعاتش خوب نیست و اذیتم می کنه. اما این چیزی که تو هستی خیلی عالیه. مثبته. باعث میشه از بقیه بالا تر و قوی تر باشی. من همین الان از نگاه خودم و تقریبا نگاه همه اون هایی که می شناسمشون تو رو توصیفت کردم. و این توصیف ها از نظر من و هر کس دیگه ای کافیه تا صاحبشون خیلی هم بهش خوش بگذره. ولی تو میگی شاید جز این باشه! چرا؟ چرا این شاید رو گفتی؟ من اگر شبیه تو بودم احساس می کردم اندازه1خدای این جهانی بین بقیه توانا و مقتدرم و تو تازه میگی شاید؟ تو الان باید بی نهایت احساس اقتدار و قدرت و خلاصه کلی احساسات مثبت از این جنس داشته باشی. مگه اینطوری نیست؟ من نمی فهمم.
خورشید نگاهش کرد. اون سایه گنگ رفته و همون نگاه قاطع و بی حالت ولی عمیق همیشگی برگشته بود. با اینهمه هنوز مهربون بود.
-ولش کن. بیخیال من. خودت رو بچسب. الان زوده بفهمی. فقط فعلا به کسی از خودت هیچی نگو. باقیش یواش یواش میاد دستت.
تکبال عمیقا در فکر بود که بفهمه خورشید چی گفت ولی… خورشید راست می گفت. تکبال واقعا خسته بود. خورشید لبخندی زد.
-گفتم که، الان خسته ای. اگر موافق باشی الان بریم به سکویا و فردا بیشتر حرف بزنیم. باشه؟
تردیدی آزار دهنده در نگاه تکبال نشست. بی اختیار دست خورشید رو چسبید و با نگاهی از جنس تردید و تقاضا بهش چشم دوخت.
-خورشید! بریم به سکویا ولی…خورشید من نمی خوام که…یعنی دیگه تو نباید پیشم باشی؟ اون ها… یعنی کرکس تجدید نظر نمی کنه؟
خورشید شونه ای بالا انداخت و با اطمینان گفت:
-اون ها و کرکس غلط می کنن. خیال کردن از پس من بر میان. پاشو بچه. پاشو. هنوز خورشید رو نشناختی. من و تو تازه اول گیرمونه. حسابی با هم کار داریم. تو1جهان چیز باید یاد بگیری. باید بلد بشی چیکار کنی که وقتی عصبانی میشی مثل دیروز اتصالی نکنی جریان خون خودت و طرف مقابل رو به هم بریزی.
خیال تکبال به وضوح آسوده تر شد و نفسی از سر راحتی کشید که از نگاه و درک خورشید مخفی نموند.
-ولی من هیچی بلد نیستم.
-نگران نباش. من بلدم. خودم تعلیمت میدم. کرکس و بقیه هم کاری از دستشون بر نمیاد. ولی تو فعلا باید چفت زبونت رو ببندی. این مدل چیز ها بهتره هیچ وقت گفته نشن. کرکس دیر یا زود می فهمه ولی بهتره الان نباشه.
-خورشید! تو چه دینی به کرکس داری؟ چرا گفتی جونت رو مدیونشی؟ داستانش چیه؟
خورشید فکری کرد و سری تکون داد.
دیگه حسابی دیر شده. پاشو بریم. اگر کرکس برگشته باشه الان تمام جنگل رو زیر و رو می کنه.
-پس جواب من چی؟
-باشه واسه1دفعه دیگه. فعلا بیا از اینجا بریم به سکویا.
خورشید1دفعه عوض شد. حالتش تغییر کرد و شد همون خورشید سرحالی که شب اول با تکبال تمرین پرواز و فرود می کردن.
-میریم که بریم. بریم؟
تکبال سر تکون داد.
-اینطوری نه. می خواییم عشقی بپریم و تفریحی بریم. قبلش هم تو باید یکی از اون بریم های قشنگت واسهم بگی. پس میریم که بریم. بریم؟
تکبال که گریه و خندهش قاطی شده بودن به زحمت گفت:
-بریم.
خورشید دستش رو گرفت و گفت:
-اُهُ! من بهت سواری نمیدم بچه. همراهم توی هوا شنا می کنی و با هم میریم. خسته میشی ولی مشکل خودته. اینطوری هم نترس. دستت از دستم رها نمیشه ولی اگر خودت رو نگه نداری تا آخر راه آویزون می مونی. سعی کن از تمام توان و تمرکزت کمک بگیری. یاد می گیری. خیلی زود یاد می گیری. حالا آماده ای؟
-نمی دونم. مثل اینکه هستم.
-پس رفتیم.
خورشید مثل شب اول پنجه های تکبال رو چسبید و پرید. حس ترسناک ولی قشنگی بود. تکبال تمام سعیش رو می کرد که هم پای خورشید بمونه و آویزون پنجه هاش نباشه ولی1جا هایی واقعا موفق نمی شد. خورشید هم حسابی هواش رو داشت و هرچند روی شونه هاش سوارش نکرده بود ولی زمان هایی که تکبال خسته می شد اجازه نمی داد خیلی آویزون بمونه. کمی پایین تر می رفت و کمکش می کرد تا دوباره خودش رو بکشه بالا و دوباره به حالت بدنش مسلط بشه. خوشبختانه زود تر از کرکس رسیدن.
-خوب دیگه بچه. کرکس الانه که برگرده. من نباید اینجا باشم. می دونی که.
-خورشید! یعنی من دیگه نباید از نزدیک ببینمت؟
-خوب نه نباید ولی…آخه این هم قیافه هست تو داری؟ داشتم حرف می زدم. ولی این حکم کرکسه و بی تغییر نیست. مطمئن باش که همین فردا درستش می کنم. تو هم اون ریختت رو درست کن بشه نگاهت کنم. آخ که چقدر بدم میاد از اون قیافه هایی که تا باد ناموافق بهشون می خوره خیس اشک میشن.
نگاه خورشید1دفعه خشک و هشدار دهنده شد.
-تکی! از این مدل بدم میاد. خودت رو اصلاح کن. سفت باش بچه! چرا همیشه گیر گریه ای؟ خوشم نمیاد. متوقفش کن! الان!
اشک های تکبال خواه ناخواه فورا متوقف شد. این فرمان جدی تر از اونی بود که تکبال کبوتر بتونه ندیدش بگیره. خورشید بلافاصله بعد از شنیدن صدایی از دور که به گوش هر2تاشون رسید از جا پرید، به طرف صدا برگشت، تا جایی که می تونست قد کشید و به دور دست ها نظر انداخت.
-اُهُ! غول سکویا داره میاد. من دارم میرم پیشوازش تا1خورده بهش شوک بدم.
-می خوایی چیکار کنی خورشید؟
-می خوام بهش بگم پیش تو بودم و می خوام بهش بگم به این حکم مسخرهش عمل نمی کنم.
-چرا نمی مونی خودش بیاد؟
-چون من و ایشون حرف هایی داریم که بهتره فقط خودمون2تا باشیم و تو از دیدن و شنیدنش معافی.
خورشید این رو گفت و پرواز کرد. تکبال با آمیزه ای از احساسات مختلف تنها موند. نشست و به تمام این داستان فکر کرد. به حرف های خورشید، به حقیقت هایی که حالا در مورد خودش می دونست، به توانایی هایی که در وجودش بود و باید یاد می گرفت چطوری کنترلشون کنه تا به درد بخورن و مثل دیروز دردسر نشن، و به اینکه چرا خورشید معتقده این تفاوت ها خوب نیستن. از تصور اینکه از بین بردن اون مار کار خودش بود چنان احساس خوشی بهش دست داد که دلشخواست بلند آواز بخونه.
تکبال اون شب به خیلی چیز ها فکر کرد و در آخر به این پرسش رسید که آیا حاضره تمام این ها رو با2تا بال پروازی عوض کنه یا نه؟ و بعد از چند لحظه این جواب رو به خودش داد که هنوز چیزی از داشته هاش نمی دونه که بتونه ارزشش رو بسنجه. پس باید صبر می کرد و سعی می کرد تا خودش رو بیشتر و بهتر بشناسه. کرکس رسید. چیزی از ملاقاتش با خورشید نگفت. تکبال هم چیزی نپرسید. کرکس عصبانی بود ولی حرفی نمی زد. تکبال هم ترجیح داد هیچی نگه.
آخر هفته کرکس با تکبال کبوتر جفت می شدن.
اون شب خیلی سریع رسید. هوا توفانی نبود ولی به شدت برف می بارید. انگار تمام آسمون ریز ریز شده و به صورت دونه های سفید رقصان توی باد روی سر زمین و زمینی ها پاشیده می شد. بارشی بدون توفان و رعد و برق و سر و صدا های ترسناک. بارشی آروم و قشنگ اما شدید. اون شب تمام جنگل سرو پر بود از صدا های ناشناسی که از اعماق جنگل به گوش می رسید و نور هایی که از عمق ناشناخته جنگل به هوا می رفت و اون شب برفی رو ستاره بارون می کرد. شب قشنگی بود. خیلی قشنگ. زمین و جنگل و درخت های سفیدپوش، 1جهان دونه های سفید رقصان وسط زمین و آسمون، باد سوزناک ولی ملایم و آرام که پری های سفید رو هر طرف می برد، و ستاره هایی که از پایین به طرف آسمون می رفتن و سوار باد توی هوا همراه فرشته های کوچیک سفید آسمونی می رقصیدن و با نور های تماشاییشون رقص اون ها رو نمایان تر و رویایی تر می کردن و روی زمین و درخت های سفیدپوش جنگل رقص نور راه انداخته بودن. شب قشنگی بود! خیلی قشنگ!.
هیچ کدوم از پرنده های جنگل سرو نمی دونستن چه اتفاقی داره می افته. اون ها فقط احتمال جشنی بزرگ در اعماق جنگل رو می دادن. جشنی که آتیش بازیش به جنگ سرمای نفسگیر زمستون رفته و در تمام اون شب تا خود صبح، پیروز و فاتح بود.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
جمعه 2 آبان 1393 ساعت 16:05
هی صبر کن. یدقه صبر کن. نذار اینا جفت شن
پاسخ:
سلام جناب یکی.
حکم من فقط تماشاست جناب یکی. دست من نیست باور کنید که نیست. شما هم تماشا کنید. یعنی بخونید. اینقدر هم سخت نگیرید. الان جدی نمی دونم به شما باید چی بگم واسه همین این ها رو سر هم کردم همینطور دارم می نویسم. آهان پیدا کردم. بیخیال. این بهتره. مختصر و مفید.
ایام به کام.
یک دوست
سهشنبه 6 آبان 1393 ساعت 21:56
سلام بر پری دریاهای ژرف و عمیق که آدم رو یاد شعر فروق میندازه،پری ای که وقتی باهاش بری میبرتت به آبیهای پاک و صاف آسمون میبرتت به سادگی کهکشون میبرتت… بسیار زیبا بود مثل همیشه قبلانم گفتم داستانهات بی نظیرند پوزش ولی داستانهات از بقیه سیاه مشقات خیلی بهترند. ولی نمیدونم چرا وقتی به این خورشید مینگرم یاد تو می افتم خودم نمیدونم چرا هر وقت تونستی بهم بگو چرا……. {آبی باشی} شبت زیبا ایامتم به کام*عرض ارادت*
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
الان کاملا شبیه خجالت هستم. جدی شرمنده میشم از اینهمه محبت شما.
در مقابل اینهمه لطف هیچی به نظرم نمیاد بگم جز ممنونم.
داستان های من ایراد زیاد دارن ولی شما از سر مهربونیتون ایراد هام رو نمی بینید. سیاهمشق؟ آهان منظورتون متن هامه؟ پوزش برای چی دوست عزیز؟ این نظر شماست و پوزش خواهی هم لازم نداره.
خورشید. راستش خیلی دلم می خواست شبیهش باشم ولی خیلی زیاد باهاش فاصله دارم. اونقدر که فکر شباهت باهاش رو از سرم انداختم بیرون. ولی مشکل درست از همینجا شروع شد. از زمانی که دیگه سعی نکردم شبیهش بشم جز شما دیگرانی هم بودن که همین رو بهم گفتن. خورشید از نظر من1جهان هست واسه خودش و خورشید ها رو باید شناخت هرچند سخته و گاهی محال.
ممنونم دوست من که هستید. از دیدن کامنت شما اینجا هم شاد شدم و هم غافلگیر.
ایام به کام شما از حالا تا همیشه.
حسین آگاهی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:07
ترکیب کرکس و کبوتر خدا به خیر کنه!
عجب تکبالیه که یه لحظه هم به فکر خونواده اش نمی افته؟
خیلی این قسمت که خفاش ها در روز به این ور و اون ور می خورن برام خنده داره.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
بله خدا به خیر کنه! یعنی همچین ترکیبی رو خدا به خیر می کنه؟ راستش من خیلی خوشبین نیستم. تکبال اشتباه زیاد داره دوست من و این هم یکیشه. سرو بلند و لونه و خونوادهش رو نباید فراموش می کرد. مثل خیلی کار های دیگه که نباید می کرد. بیخیال. روزگار خودش بهش یاد میده.
به دار و درخت خوردن خفاش ها. راستش واسه خودم هم خنده داره. گناه دارن ولی بذار1کمی ما رو درک کنن. بدجنس شدم!
ایام به کام.
تکبال35
2روز گذشت. روز هایی که تکبال هیچی از گذشتنشون نفهمید. تکبال2روز تمام مثل سنگ افتاده و انگار به خواب مرگ رفته بود. گاهی بقیه دور از چشم خورشید یواشکی تلاش های نصفه نیمه ای واسه بیدار کردنش انجام می دادن که به هیچ نتیجه ای نمی رسید. تکبال خواب بود. خوابی که حتی رویا هم نداشت. چیزی شبیه نیستی کامل. خودش که بودنش رو نمی فهمید و براش چه فرقی می کرد که بقیه بفهمن یا نفهمن. صبح روز سوم با همهمه های آهسته ولی درهم و کلافه حس کرد زنده هست و کمی بعد هم فهمید که داره بیدار میشه.
-بیخیال شو خورشید بیشتر از این نمیشه طولش بدیم.
-بی خود نمیشه. اگر لازم باشه طولش بدید باید بدید.
-خورشید!چرا گیری؟ میگم کرکس می خوادش.
-شما ها هم چرا خنگید؟ میگم خوابه. این بچه خوابه. نمی فهمید؟
-خوب نمیشه بیدار بشه؟
-نه نمیشه.
آخه چرا؟
چراش به تو نیومده. فقط بدون که نمیشه.
-پس ما چیکار کنیم؟
-برید خودتون با اون غول بی سر و ته کنار بیایید.
-تو رو خدا خورشید! خواهش می کنم.
-بی خود می کنی.
-هر2تاتون بس کنید! ما الان سر چی بحث می کنیم؟ کرکس تهدید کرده اگر نبریمش خودش میاد و خودش هم نباید حرکت کنه. بیشتر از این نمیشه با شیره هوشبر خواب نگهش داریم خطرناکه.
-خوب پس بزنید توی سرش بی هوشش کنید تا خطرناک نباشه.
-میگم خورشید2قدمی کوتاه بیایی هیچی نمیشه ها!
-ای بابا تمومش کنید. میگم1فکری. بیایید همینطور خوابیده ببریمش کرکس ببیندش تا مطمئن بشه.
-من موافق نیستم.
-اذیت نکن خورشید می دونی که اگر دردسر بالا بگیره نه از تو بر میاد نه از ما که درستش کنیم. پس کوتاه بیا.
خورشید فحشی داد و این نشان پایان بحث بود. تکبال می شنید و حالا دیگه می فهمید ولی چنان خسته بود که قدرت باز کردن چشم هاش رو در خودش نمی دید. از ذهنش گذشت:
-کرکس بیدار شده. کرکس زنده هست!.
احساسی عالی تمام وجودش رو گرفت و دوباره به خوابی نه به سنگینی دفعه پیش ولی عمیق رفت.
توی خواب حس کرد که حرکتش میدن. حس کرد از جا بلندش می کنن، پرواز می کنن، می برنش، بالا، بالا، نه بالاتر. به بالا می رسن، وارد1لونه بزرگ و آشناش می کنن، هوایی، دستی، کسی، کرکس.
تکبال به زحمت ولی مشتاق چشم هاش رو باز کرد.
-سلام فسقلی.
خودش بود. خود کرکس. همون دست ها، همون هوا، همون صدا، گیریم که ضعیف، خسته، بریده بریده و بی توان.
-کرکس!
-باور کن که…خودمم.
-کرکس!
-دلم…واسهت…تنگ شده بود…فسقلی.
-کرکس!
-جانِ کرکس!
-به خاطر خدا…
تکبال نتونست ادامه بده. سنگینی عذاب درد های تمام این مدت چنان فشار می آورد که داشت نفسش رو می گرفت. ولی خستگی عجیبی که انگار تمومی نداشت اجازه نمی داد بلند شه و راحت گریه کنه. نتیجهش شد اشک و گریه ای بی صدا و بی هقهق که کرکس رو مجبور کرد با زحمت زیاد حرکتی به جسم ناتوانش بده، نیمخیز بشه و بغلش کنه.
-گریه نکن فسقلی!…تموم شد…من اینجام.
تکبال توی سینه کرکس هقهقش رو رها کرد.
-به خاطر خدا. به خاطر خدا. من تحمل ندارم. به خاطر خدا.
-آروم فسقلی. آروم باش. من…زنده ام…درست…میشم. همه چیز…درسته…فسقلی. گریه نکن.می برمت…آسمون. بالاتر.
-کرکس!هیچ کجا نبرم. فقط باش. فقط باش.
-فسقلی!من…هستم. حتی…اگر تو نخوایی. دیگه گریه نکن. من…اینجام.
انگار توانش با گفتن این کلمات تموم شد. چشم هاش بسته شدن و در حالی که دست هاش هنوز روی سر و پر تکبال بود به خواب رفت.
زمان با همون حال و هوای بیخیال می گذشت. تکبال حسابی گرفتار بود. گرفتار خودش، تمریناتش، ذهنیتش، دلتنگیش، سکویا، افرا، مارها، …تعجیل برای فردایی که از نظر تکبال کمی دیر کرده بود، و…فاخته.
-یعنی الان کرکسِ تو بیداره؟
-نه همیشه. بهتره که خواب باشه. با شیره هوشبر خوابه ولی گاهی هم بیدار میشه.
-تکی! من واقعا نمی فهمم. این کرکسه چجوری از ضرب اون تیر زنده در رفته؟
-شاید از نظر تو نباید اینطور می شد.
-ای بابا تکی! به نظر من فقط1کمی عجیبه. آخه تو می گفتی اون تیر خورد به قلبش و الان زنده هست. من فقط تعجب کردم.
-ولی من تعجب نکردم. زمانش رو نداشتم. تا خواب بود از رفتنش ترسیدم و حالا که بیداره از بودنش شادم و به تعجب کردن نرسیدم. حالا که تو تعجب کردی جای من هم تعجب کن.
-عه تکی!قهر نکن دیگه! ببین! با من مگه می تونی قهر کنی؟ دلت نمیاد. دلت تنگ میشه واسهم. من که چیزی نگفتم. آشتی دیگه. باشه؟
تکبال لحظه ای به فاخته خیره شد. راست می گفت. باهاش نمی تونست قهر کنه. تحملش رو نداشت. دلش بیچارهش می کرد. فاخته داشت حرف می زد، سر به سرش می ذاشت و می خندید. تکبال وقتی به خودش اومد که دید خودش هم داره می خنده.
-آهان حالا شدی1تکی درست و حسابی. حالا بگو ببینم تو واقعا می خوایی چیکار کنی؟
-چی رو چیکار کنم؟
-منظورم اینه که این کرکسِ تو داره بهتر میشه. چند وقت دیگه از بستر بیماری پامیشه. بعدش چی؟ می خوام بگم تو واقعا می خوایی جفتش بشی؟
-می پرسی که چی بشه؟
-تکی! تو کبوتری. شاید مثل باقی کبوتر ها نباشی ولی به هر حال کبوتری. اون موجود1کرکسه. تازه من از گفته هات اینطور دستگیرم شده که اون1کرکس معمولی نیست. با عرض معذرت اینطور که من فهمیدم اون1غول واقعیه. ولی از اندازهش که بگذریم در هر حال اون1کرکسه. و تو واقعا به ترکیب خودت با اون موجود فکر کردی؟ هیچ می دونی جفت شدن شما2تا چه شکلیه؟
-من نمی دونم فاخته. من واقعا هیچی نمی دونم. به این ها که گفتی هم فکر نکردم. دلم هم نمی خواد فکر کنم. من فقط می خوام…من فقط می خوام…
-خوب بابا فهمیدم چی می خوایی. قیافهش رو ببین! جدی مضحک شدی تکی! جمع کن بابا! تماشاش کن!.
هوار چلچله انگار تمام سکوت اطراف رو مثل1تیکه یخ خشک خورد کرد و از بین برد.
-شما2تا!روی اون شاخه نشستید تاب می خورید که چی؟ یا بیایید پایین یا تحویل بگیرید ما هم بیاییم بالا.
فاخته هیچی نگفت. تکبال گفت جا باز کنیم بیان بالا. فاخته بی حرف کشید طرف تکبال و تا حد ممکن بهش چسبید و گفت این هم جا. حالا هر چندتاشون جا میشن بیان بالا. تکبال نگاهش کرد و خندید. فاخته قیافه ای معصوم و بی اطلاع به خودش گرفت و با شیطنتی در نگاه که تکبال واسه بیشتر تماشا کردنش حاضر بود نصف عمرش رو بده، در سکوت، آروم و شیرین سر تکون داد. تکبال حس کرد از تماس شونه هاش با پر های فاخته آهسته آهسته سبک و سبک تر میشه. تا جایی که واسه پرهیز از بالا رفتن شاخه رو چسبید و رو به فاخته لبخند زد. جوجه ها زیر شاخه جمع می شدن. تکبال با همون لبخند آماده کمک و پذیرفتنشون شد.
زمستون انگار خیال نداشت دست از تلاش برای انجماد تمام جهان برداره. تکبال همچنان بین افرا و سکویا در حرکت بود. دیگه روز ها هم تا افرا رو آروم می دید به طرف منطقه سکویا می پرید و همیشه هم1راه نه چندان ساده ولی سریع واسه رفتن و رسیدن پیدا می کرد. نمی شد جز این باشه. منطقه سکویا حالا همه چیزش بود. دوستانش اونجا بودن. خفاش ها و کلاغ ها و خورشید. جنگ با مار ها از اونجا شکل می گرفت. تکبال اونجا توی اون جمع به عنوان1نفر و رسما1نفر مثل بقیه نفر ها پذیرفته شده بود. امروزش اونجا بود. فرداش هم همینطور. کرکس اونجا بالای سکویا بود. و برای تکبال همین دلیل آخری کافی بود که بخواد هر لحظهش رو اونجا باشه.
-کرکس!بیداری؟
-فسقلی! کی رسیدی؟
-همین الان.
-تا حالا توی اون لونه کاهی می چرخیدی؟ همراه اون فاخته نصفه بپرت؟ هنوز دست هیچ ماری بهش نرسیده؟
-کرکس!اینطوری نگو. خواهش می کنم.
-باشه فعلا به جهنم. اون فاختهت هم1روزی صید1چیزی میشه و من حالم جا میاد.
-کرکس!
-باشه باشه. ولش کن بره گم شه! بگو ببینم! این چه قیافه ایه؟
-سردمه کرکس.
-باز از چی ترسیدی؟
-نترسیدم فقط…خسته ام خیلی زیاد.
-تو زمان هایی که اینجایی و من خوابم با اون خورشید دیوونه کجا میری فسقلی؟
-کرکس!سردمه. دارم یخ می زنم.
برای کرکس همین اندازه بس بود که در بلند شدن و بغل کردن کبوتر سرمازده تردید نکنه. اعتراض خوشبین هر2تارو از جا پروند.
-آهای کرکس! این چه کاریه؟ می خوایی خودت رو به کشتن بدی؟ تو واقعا نباید بلند شی.
-خوشبین!من که بلند نشدم. یعنی کامل بلند نشدم.
-همین اندازه هم که شدی حسابی فراتر از مجازه. دراز بکش و دیگه بلند نشو.
-خوشبین! خفه شو!.
-ببین کرکس! هیچ دلم نمی خواد دوباره اوضاعت رو مثل2هفته پیش ببینم. پس واسه اینکه همچین چیزی نبینم هر کاری می کنم و تنها هم نیستم. بقیه باهام هستن. می بخشی ولی اینجای ماجرا این تویی که باید فرمان ببری.
تکبال که هنوز توی بغل کرکس بین2تا دست و1عالمه پر مخفی بود نگاه عصبانی کرکس رو به خوشبین ندید ولی کاملا احساسش کرد. با شنیدن صدای خورشید خیالش راحت شد که اتفاقی نمی افته و اگر هم بی افته نتیجهش خطرناک نیست.
-خوشبین درست میگه کرکس. بیشتر مواظب باش. البته بلد نیستی و اطرافیانت باید مواظب باشن. پس دردسر درست نکن تا بقیه به جای خودت مواظبت باشن. الان هم در حال ناپرهیزی هستی و این اصلا درست نیست.
کرکس بی حال واسه خورشید شونه بالا انداخت. خورشید آروم و خونسرد ولی قاطع نگاهش کرد.
-راستی فرصت نشد بهت بگم من ترکیب شیره ها رو واسه ساختن شیره هوشبر عالی بلدم. از مال خودت خیلی قوی تره. نمی دونی چقدر اثرش جالبه. بلایی سرت میاره که بعد از بیدار شدن هم تا مدت ها نفست بالا نمیاد هیچ کجات رو تکون بدی. واسه تمدد اعصاب خیلی خوبه. اتفاقا دلم می خواد1خورده درست کنم مبادا طرز تهیهش یادم بره.
خورشید با چنان خونسردی عادی و عجیبی این ها رو گفت که خفاش های حاضر تا یکی2ثانیه نفهمیدن ماجرا چیه. و تنها زمانی متوجه موضوع شدن که برق خشم نگاه کرکس رو دیدن که مثل شمشیر روی خورشید فرود اومد.
-تو داری تهدیدم می کنی موجود برق برقی آشغالِ…
چیزی شبیه تنگی نفس مانع ادامه حرفش شد. تکبال توی جایگاهش جمع شده بود و می لرزید. کرکس تا جایی که جسم بیمارش اجازه می داد به طرف خورشید بُراق شده بود و با نهایت خشمی که حالش اجازه می داد تماشاش می کرد و منتظر بود نفسش جا بیاد تا بقیه حرفش رو بزنه ولی خورشید مهلت نداد. رفت و بی توجه به خشمش آروم به دیوار پشت سرش تکیهش داد.
-کرکس!حرص برات خطرناکه. تو خودت رو نمی دیدی ولی ما دیدیمت. به هیچ قیمتی حاضر نیستیم دوباره اون مدلی ببینیمت. سعی کن بفهمی. البته چیز سخت ازت می خوام چون تو ذاتا نفهمی ولی خوب1خورده به خاطر دل من هم شده تلاش کن که بگم بیچاره زورش رو زد.
کرکس از جا پرید که حرفی بزنه ولی با دیدن لبخند خورشید لحظه ای مکث کرد و بعد خودش هم لبخند کم رنگی زد.
-تو واقعا1بسته پر بی ریخت و چشم آزار و اعصاب آزار و آشغالی خورشید.
خورشید بدون حرص خندید و انگار کرکس ازش بهترین تعریف ها رو کرده باشه با سرخوشی گفت:
-ممنونم کرکس! واقعا لطف داری. حالا دیگه فرمانده مثبتی باش و توی جات دراز بکش.
خورشید مهربون، خوش اخلاق ولی محکم تماشاش می کرد. کرکس و بقیه توی نگاهش می دیدن که جای بحث نیست. کرکس نگاهی عصبانی بهش انداخت. خورشید بدون توجه پیش رفت، آروم و مهربون دستی به شونهش زد و پر هاش رو هرچند خیلی کوتاه و گذرا، نوازش کرد.
-بجنب کرکس! بجنب!
کرکس خواه ناخواه دراز کشید ولی تکبال هنوز توی بغلش بود.
-اون عروسکت رو هم ولش کن نباید روی سینهت باشه.
-خورشید!دست بردار. باور کن اگر ادامه بدی پیش از سلامت کاملم می کشمت.
-هر زمان تونستی پاشی1نفس بدون مکث بکشی حرفش رو می زنیم. ولی پیش از اون تو سرگرمیت رو ول می کنی بره و میری توی فاز استراحت. البته بعد از خوردن داروت.
-خورشید!واقعا برای اینکه از این بالا پرتت کنم پایین نفس بی مکث لازم ندارم. تو واقعا داری میری روی روانم. من واقعا اون مایع مسخره رو نمی خوام. همینطور گوش کردن به اراجیفت رو که اصلا موافقشون نیستم.
خورشید مثل کرکس عصبانی نشد ولی نگاهش رو جدیتی بی احساس، سفت، بی خلل و خطرناک گرفت.
-بسیار خوب! تا همین جاش هم زیادی حرف زدیم.
خورشید به خوشبین نگاه کرد ولی پیش از اون که دستش به نشان اشاره بره بالا کرکس دستش رو چسبید.
-باشه. ماده هیولای وحشی! باشه انجام میدم. کثافت!
این ها رو گفت و دست آماده به اشاره خورشید رو با نفرت هرچه تمام تر رها کرد. حالت کرکس چنان گویای حرص و نفرت بود که خورشید1لحظه با وجود خونسردی و جدیت بی خللش فقط نگاهش کرد. شاید داشت پیش خودش فکر می کرد این حرص واقعا از ناپرهیزی های کرکس واسهش خطرناک تره. با اینهمه با ظاهری بیخیال شونه های تکبال رو گرفت و آروم کشیدش عقب. تکبال تا آخرین لحظه که دستش می رسید دست کرکس رو رها نکرد و خورشید مجبور شد کمی، فقط کمی زور بزنه تا مقاومتشون رو بشکنه و از هم جداشون کنه. کرکس با نگاهی سرشار از نفرتی عمیق بهش خیره شده بود. خورشید بی توجه به این نگاه تاریک، محتویات1برگ بزرگ رو تا قطره آخر به خوردش داد که از ظاهر کرکس و سرفه های پشت سر همش مشخص بود مزهش هیچ براش خوشآیند نیست. تکبال زیر بال های مشکی کز کرده و با نگاهی که انگار چیزی فراتر از تقاضا داخلش بود تماشا می کرد. خورشید ندید. نگاهش به خشم و نفرتی بود که از چشم های کرکس روی سرش می بارید. در حالی که ندید می گرفت شونه های کرکس رو نوازش کرد.
-حالا بهتر شد. بهتر هم میشه. خیلی سریع هم میشه. باید بشه. تو باید خیلی سریع برگردی به آسمون. دیگه نباید زیاد اینجا ولو باقی بمونی. سعی کن آروم باشی. واسه زودتر بلند شدن باید هرچی آروم تر باشی. خیلی زود می پری. بجنب و سریع تر رو به راه شو. من خسته شدم از دست این دار و دسته زبون نفهمت. اداره این ها فقط کار خودته. خودشون هم موافقن. من هم همینطور.
ولی کرکس به شدت خودش رو از دسترس خورشید کشید عقب. خورشید مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده دست روی سرش گذاشت و مهربون تر از پیش به حرف زدن ادامه داد.
-اینطوری هم از حرص توی خودت منفجر نشو. من نمی خوام تو اذیت بشی. ولی نمی خوام بقیه هم اذیت بشن. این بقیه یعنی همه. خفاش ها، کلاغ ها، این فسقلی و البته خودم. اگر حالت دوباره وخیم بشه همه ما بد اذیت میشیم و اگر اتفاق بدتری بی افته همه ما داقون میشیم. باور کن که میشیم. اگر خیالت به خودت نیست سعی کن ما رو درک کنی. اطرافیانی که نمی خوان از دستت بدن. حالا دیگه بس کن. به حرصت فرمان عقبگرد بده و بخواب.
تکبال در آخرین لحظه بیداری کرکس از بین بقیه خزید و خودش رو رسوند بالای سرش. کرکس آروم و با زحمت زیاد و در آخر کمی هم با کمک خورشید، دست هاش رو برد بالا و شونه هاش رو فشار نامحسوسی داد و به زحمت زمزمه کرد:
-فسقلی!…من…همچنان…اینجام.
خورشید با همون ملایمت چند لحظه پیش تعیید کرد.
-بله که اینجایی. باید هم باشی. تمام این داستان ها هم واسه تثبیت اینجا بودنته. تکی می دونه. تو هم زور بزن که بدونی. بخواب. بیدار که شدی می بینیش.
کرکس به خواب رفت. بقیه با اشاره خورشید پراکنده شدن. خوشبین موند که مواظبش باشه و خورشید دست روی شونه های تکبال گذاشت و گفت:
-بریم.
خوشبین کنجکاو نگاهشون کرد.
-خورشید!شما2تا کجا میرید؟ چیکار دارید می کنید؟ واقعا هیچ طوری نمیشه به من بگی؟
خورشید خونسرد جواب داد.
-نه. راستی خوشبین! من دیروز این هوالی چندتا پرنده ناشناس دیدم. چندان بهشون مطمئن نیستم. نکنه از تسلیمی های تکمار باشن. تو چیزی ندیدی؟
-نه ندیدم. چی بودن؟
-درست نفهمیدم چون هم دور بودن و هم کوتاه دیدمشون. ولی3تاشون عقاب بودن. هر3تاشون هم نر بودن. کمی اومده بودن نزدیک تر ولی نه اونقدر نزدیک که بشه حرف هاشون رو شنید. بعدش هم چرخ زدن و رفتن.
-امشب باید به بقیه بگیم.
-البته باید بگیم ولی به نظرم این کار کلاغ هاست چون اون ها روز پیداشون شد.
-تکمار فعلا چندان خطری واسه اطرافش نداره خورشید. فعلا اون تو رو می خواد که اینجایی. الان تو واسهش از تمام جنگل های دنیا مهم تری. تا دستش بهت نرسه نه تمرکز داره نه حال دردسر درست کردن. هر کاری هم که می کنه واسه گیر انداختن تو هست.
-از کجا می دونی؟
-ببین خورشید لازم نیست ما حتما مار زبون باشیم تا بفهمیم زیر زمین بین مار های تکمار چه خبر هایی هست. امشب باید در مورد اون ناشناس ها که گفتی حرف بزنیم. تا می تونی فکر کن و هرچی جزئیات ازشون می تونی به خاطر بیار.
-بسیار خوب! پس فعلا ما رفتیم.
خورشید این رو گفته نگفته تکبال رو با خودش برد و خوشبین رو با1جهان کنجکاوی ارضا نشده بالای سر کرکس جا گذاشت.
تکبال34
شب سردی بود. شاید نه بیشتر از شب های پیش ولی هر شبی که می گذشت خفاش ها و تکبال بیشتر احساس سرما می کردن. همه به شدت گرفتار، به شدت نگران و به شدت غمگین بودن. خورشید این روز ها در کنار رفت و آمد های دایمش انگار1طوری شده بود. بیشتر توی خودش بود. مثل اینکه با خودش می جنگید. کسی نمی دونست سر چی اینطور شدید با خودش درگیره ولی هرچی که بود عجیب مشغولش می کرد. کسی ازش نمی پرسید موضوع چیه. همه چنان گرفتار خودشون و اطرافشون بودن که به این چیز ها نمی رسیدن و زمان هایی هم که می رسیدن جرات نمی کردن بپرسن. ولی خورشید واقعا درگیر بود. چنان شدید که گاهی درک و تمرکز درست رو از دست می داد. چی می تونست باشه؟ کسی چه می دونست؟ تکبال بالای سر کرکس نشسته بود و تماشا می کرد. دیگه نه گریه می کرد، نه صداش می زد، نه آه می کشید، فقط تماشا می کرد. کارش انگار از تمام این ها گذشته بود. ظاهرا خطری که تهدیدش می کرد رو بقیه هم فهمیده بودن چون با وجود فشار هایی که از هر طرف تحمل می کردن سعی داشتن هرچی بیشتر مواظبش باشن. تکبال بیخیال دلواپسی بقیه و بیخیال مار ها و بیخیال خودش و بیخیال تمام جهان در مرز جنون ایستاده بود. زندگیش توی راه بین افرا و سکویا سپری می شد، بی اراده روی افرا همراه بود، می گفت و می خندید و وانمود می کرد که می شنید ولی نمی فهمید. شب ها بالای سکویا مثل مجسمه مرگ بی حال و بی حرکت بالای سر کرکس می نشست و پر هاش رو نوازش می کرد و مرتب می کرد و پاک می کرد و با نگاهی بدون فروغ که کم کم می رفت که از درک هم خالی بشه تماشاش می کرد و گاهی بدون اینکه حالت گریه به چهرهش بیاد فقط از چشم هاش مثل سیل اشک می بارید. فاخته1نفس باهاش حرف می زد و حرف می زد. تکبال زیاد نمی فهمید چی میگه. حتی زمان هایی می شد که نمی فهمید خودش هم به فاخته چی میگه. فقط می دونست که فاخته بهش دلداری میده، اطمینان میده، سعی می کنه که آرامش بده. تکبال دست های ظریف فاخته رو روی شونه هاش حس می کرد و از تمام اون گفتن ها و گفتن ها فقط همین دست ها رو یادش بود. سعی هم نمی کرد به یاد بیاره. ذهنش چنان خسته و درگیر بنبست بود که توان تحلیل رو نداشت. و روز ها اینطوری برای تکبال و برای بقیه می گذشت. گذشتنی تاریک که تکبال احساسش نمی کرد.
-فسقلی! می شنوی؟ پاشو بریم خورشید می خواد ببیندت. گفت ببرمت پیشش.
-تیزرو تویی؟
-حواست کجاست فسقلی! من تکرو هستم. پاشو. بلند شو بریم ببین خورشید چی میگه.
-تکرو بیخیالم شو من نمی خوام.
-ای بابا! پاشو فسقلی! داری از دست میری. اینجا نشستی که چی؟ اون که نمی فهمه تو پیششی.
-من خودم که می فهمم. تکرو! من می فهمم. من حس می کنم. من هنوز می خوامش. تکرو! می خوام بمونم. می خوام پیشش بمونم. می خوام اینقدر پیشش بمونم تا مرگ از رو بره و ولش کنه بذاره برگرده پیش من. تکرو!من جز اینجا هیچ کجای دیگه نمیشه باشم. تکرو! اگر طوریش شد خیالتون نباشه که نفس می کشم یا نه. همراهش دفنم کنید. تکرو! می فهمی؟ می فهمی؟
-فسقلی! تو رو خدا بس کن. الان میمیری. اینطوری گریه نکن. ببین کرکس هنوز زنده هست. تو رو خدا. جان کرکس.
تکرو نفهمید کی کبوتر بی خود از خود رو محکم بغل کرد و همراهش بلند بلند زار زد. صدای هر2تاشون بی اختیار رفت بالا. گریه امان جفتشون رو بریده بود. تکرو دیگه نخواست نقش1تکیه گاه سفت روی دوشش باشه. نمی تونست. نمی خواست. تکبال رو بغل گرفت و2تایی روی شونه های هم اشک ها و صداشون رو رها کردن و درد رو زار می زدن. خورشید وارد شد. اون ها نفهمیدن. لحظه ای با تاثری بسیار شدید به این صحنه خیره موند. شاید دلش می خواست می شد اون هم خودش رو بسپاره به اشک، به هقهق، به ضجه هایی که بلند و بلند تر می شدن. نمی شد. نباید. خورشید باید می ایستاد تا بقیه نیفتن.
-تکرو! گفتم برو صداش کن بیارش. تو که حالت بد تره!
اون2تا انگار نشنیدن. خورشید پیش رفت. آروم دست روی شونه هاشون گذاشت و هر2تارو بغل کرد. اون2تا به جای اینکه آروم تر بشن گریه هاشون بلند تر شد. خورشید سکوت کرد. فقط هر2تارو توی بغلش نگهداشت و اجازه داد روی شونه هاش تمام دلشون رو ببارن. در تمام این مدت سکوت کرده بود و آروم آروم هر2تارو مثل جوجه های کوچیکی که لالایی لازم داشتن تا بخوابن تاب می داد. صحنه دردناکی بود. هیچ کدوم از اون2تا خورشید رو نمی دیدن. ندیدن که با نگاهی از جنس دردی عمیق به جسم سرد کرکس نظر انداخت. به قفسه سینش که به وضوح کند تر و کمتر از شب پیش بالا و پایین می رفت. به چهره ای که آشکارا بیشتر از دیشب از حیات خالی شده بود. ندیدن که چشم هاش رو بست و مژه هاش رو به هم فشار می داد. ندیدن که سرش رو بالا گرفت رو به آسمون. ندیدن که چه دردی توی نگاهش بود.
-بچه ها بچه ها! آروم باشید. بالای سر بیمار که اینطوری نمی کنن. تکرو! تو ناسلامتی مردی. خودت رو جمع کن پسر! مطمئن باشید کرکس الان داره می شنوه. من می دونم1جایی توی وجودش صدای این بیرون بهش می رسه. شاید خیلی دور ولی می رسه. همه چیز درست میشه. گریه نکنید. کرکس بلاخره بیدار میشه. باید بشه. مگه جرات می کنه نشه؟ خودم به حسابش می رسم.
در پشت سرشون باز شد و خوشبین آروم اومد داخل.
-خورشید! ببخشید بی موقع اومدم ولی باید می دیدمت.
-چی شده خوشبین؟
-مشکی گفت بهت بگم تکمار…
-تکمار رو ولش کن خوشبین. کاری ازش بر نمیاد.
-ولی آخه…
-خوشبین! دلواپس نباش. امشب صحبت می کنیم. تکرو حالش درست نیست. بیا از اینجا ببرش. خودت هم خستگی در کن تا از حال نرفتی. در مورد تکمار هم امشب حرف می زنیم. نگران نباشید. چیزی نمیشه. بهت اطمینان میدم. چیزی نیست که نتونیم از پسش بر بیاییم.
-تو از کجا می دونی خورشید؟ هنوز که برات نگفتم چی شده. چطوری اینهمه مطمئنی؟
-چون خودمون رو می شناسم. خودم رو و شما ها رو. تکمار از پس ما بر نمیاد. حتی1درصد هم تردید ندارم. من مطمئنم و تو هم مطمئن باش و به بقیه هم بگو مطمئن باشن تا امشب که خودم با جزئیات کامل تر بهتون بگم. حالا بجنب. بیا به تکرو برس تا سکته نکرده.
خوشبین به چشم های خورشید خیره شد. مثل اینکه آرامش و قاطعیتِ لحن و کلام و نگاهش بهش اطمینان داد. به جسم بی حرکت کرکس نظر انداخت و نگاهش خیس شد. خورشید اجازه نداد درد بهش غلبه کنه.
-خوشبین! بجنب مرد! بجنب.
خوشبین همراه تکرو رفت. تکبال چنان بد حال بود که اصلا نفهمید. خورشید لحظه ای به کرکس و بعد به تکبال که توی بغلش داشت پرپر می شد نظر انداخت. نفس عمیقی کشید و سری تکون داد. انگار بعد از اونهمه جنگ درونی بلاخره تصمیمش رو گرفت.
-تکی! می خوام باهات حرف بزنم. حواست هست؟ گریه رو تمومش کن به من گوش بده. بلند شو از اینجا بریم. ترجیح میدم فقط خودمون2تا باشیم.
تکبال سر بلند نکرد. نمی تونست. خورشید هم انتظار نداشت که بتونه.
-من می خوام اینجا بمونم. همینجا. هرچی می خوایی همینجا بگو.
-ولی آخه اینجا خودمون2تا نیستیم. کرکس هم اینجاست و موافق چیز هایی که بهت میگم نیست.
-کرکس که نمی فهمه.
تکبال این رو گفت و دوباره ترکید.
-تکی! بهت که گفتم. کرکس می شنوه. همین روز ها هم بیدار میشه. من مطمئنم. تو هم مطمئن باش.
کلمات تکبال که به صورت هذیون های پراکنده در اومده بودن رو به سادگی نمی شد از بین هقهق بی توقفش تشخیص داد. خورشید اما می فهمید.
-ولی من نمی خوام همراهت بیام. من نمی خوام تنهاش بذارم. اگر1زمانی اتفاقی بیفته و کسی بالای سرش نباشه، آخ خورشید! خورشید من باید اینجا باشم. من باید باشم خورشید. من باید اگر اون لحظه لعنتی رسید بالای سرش باشم.
خورشید به سیل اشک های تکبال نظر انداخت و حس کرد چیزی شبیه1گلوله داغ از توی قلبش گذشت ولی این در نگاهش منعکس نشد.
-تکی! اولا که اون لحظه لعنتی نمیاد. دوما اگر به فرض محال هم بیاد خیال نمی کنم کرکس اینهمه از مردن بترسه که لازم باشه تو بالای سرش باشی. کرکس شجاعه تکی. از پسش بر میاد.
تکبال کم مونده بود از شدت هقهق روح از جسمش بره.
-من باید باشم خورشید! من باید اینجا باشم خورشید! از زمانی که شناختمش تا امروز هر جا من گیر کردم کرکس بود و می گفت من اینجام. حالا هم من باید اینجا باشم. من اینجام. آخ خدا خورشید! خورشید بعدش من میمیرم. تو رو به خدا خورشید! …
بحث بی فایده بود. خورشید پیش از اینکه توانش رو بیشتر تلف کنه این رو فهمید. کبوتر به شدت بی تاب رو محکم بغل کرد و سعی کرد خورشید همیشه باشه. تکبال و بقیه در این لحظه های تاریک1شونه سفت لازم داشتن که در جواب شکستن هاشون نشکنه. و خورشید باید این وظیفه رو انجام می داد.
-بسه دیگه تکی. نه اون میمیره نه تو میمیری. قوی باش! به خاطر کرکس هم شده باید قوی تر از این ها باشی. اون زمانی که کرکس بهت می گفت من اینجام حسابی سفت بود. و تو این طوری می خوایی بهش بگی اینجایی؟ تو با این حال و هوای داقونت الان از خود مردن براش بد تری. 1خورده تسلط داشته باش! پاشو. بلند شو بریم بهت گفتم می خوام باهات حرف بزنم.
تکبال تقریبا حال عادی نداشت. فهمیدنش سخت نبود حتی برای کسی که بسیار بیگانه تر از خورشید بود.
-من می خوام اینجا بمونم. من باید اینجا بمونم. همینجا حرف بزنیم.
-بسیار خوب احمق لعنتی! باشه فعلا همینجا حرف می زنیم تا بعد به حسابت برسم. چند لحظه گریه زاری رو بس کن و درست بهم گوش بده چون از دوباره گفتن خیلی بدم میاد.
کمی طول کشید تا خورشید موفق شد درصدی از حواس و تمرکز پاشیده تکبال رو جمع تر کنه.
-تکی! پیش از زخمی شدن کرکس رو یادته؟ خاطرت هست1زمانی بهم می گفتی دلت می خواست موجود دیگه ای آفریده می شدی تا بتونی در پیشبرد این ماجرا که با مار ها داریم کمک کنی؟
تکبال فکری کرد. چقدر اون زمان ها در نظرش دور بودن! انگار خورشید از دوران1زندگی دیگه حرف می زد. واقعا اون زمان چه حالی می شد اگر می فهمید در آینده چه اتفاق هایی قراره بی افته؟
-بله یادمه.
-هنوز دلت می خواد کمک کنی؟
-بله می خواد ولی…
-ولی رو ولش. تکی! من الان نمی تونم خیلی واسهت توضیح بدم. ولی اون روز هم بهت گفتم که تو همینطوری هم کمک بزرگی میشی اگر بخوایی. الان هم میگم. تو می تونی حسابی کمک باشی البته نه این مدلی که حالا هستی. اول باید خودت رو پیدا کنی و پرورش بدی. هستی؟
تکبال که چیزی از حرف های خورشید نفهمیده بود سر بلند کرد و بهش خیره شد.
-من هیچی نفهمیدم.
-لازم نیست الان خیلی بفهمی. فقط بگو هستی یا نیستی. باقیش رو بعدا درستش می کنیم.
تکبال به فکر فرو رفت و چند لحظه بعد با کمال تعجب متوجه شد که برای اولین بار در اون روز ها و شب های سخت حواسش به چیزی جز کرکس منحرف شد. سر بالا کرد و انتظار رضایتمند رو در چهره خورشید تماشا کرد.
-بله هستم.
-بسیار خوب پس بجنب. ببین تکی الان زمانیه که هر لحظهش ارزش داره. و تو باید بجنبی چون تا همینجاش هم عقبی.
تکبال حیرتزده نگاهش می کرد.
-من، من باید چیکار کنم؟
-هیچی. تو فقط به من گوش بده. معترض نشو، شبیه امشب خریت نکن، از همه مهم تر، وا هم نده. باقیش درست میشه.
از فردای اون شب تکبال چنان سریع درگیر ماجرا شد که مهلت پیدا نکرد چگونگی جریان رو بفهمه. جز زمان هایی که روی افرا بین جوجه پرستو ها بود دیگه خورشید عملا زمان آزاد واسهش نمی ذاشت. خفاش ها می دیدن که خورشید روز ها بیداره و توی برنامه های ضد مارها باهاشون صد درصد همراهی می کنه و شب ها هم که تکبال میاد باز هم بیداره و مثل دیوانه ها بی وقفه و1نفس تمرینش میده. تکبال تا جایی که می تونست معترض نمی شد چون می دید که تمرین های جسمش توان روح و اعصابش رو مصرف می کنه و دیگه کمتر فرصت فکر کردن و درد کشیدن داره. تمرین هاش ظاهرا هیچ ربطی به جنگ با هیچ ماری نداشتن ولی تکبال بعد از مدت کوتاهی فهمید که هیچ ناراضی نیست. در فرمان خورشید که تفاوت بین شب و روز رو انگار نمی شناخت، تکبال می پرید، فرود می اومد، خودش رو بالا می کشید، فرود های عجیب رو تمرین می کرد و خلاصه روز ها حسابی گرفتار و شب ها حسابی خسته بود. کرکس هنوز بی حرکت روی بسترش افتاده بود و تکبال از هر فرصتی برای دیدنش و پاک و صاف کردن پر هاش و حرف زدن با جسم بی حسش و گریه کردن روی شونهش استفاده می کرد ولی در مواقع دیگه که بالای سر کرکس پرپر نمی زد حسابی درگیر بود و البته حسابی خسته. بعد از حدود1هفته تکبال در انواع فرود ها استاد شده بود و خیلی ساده تر و راحت تر از پیش می تونست از پس فرود های مستقیم و حتی فرود های چرخشی و فرود های جهتدار هم بر بیاد. البته هنوز حسابی تمرین لازم داشت ولی پیشرفتش چشمگیر بود حتی برای اون ها که حواسشون نبود تا ببینن.
-خورشید! من نمی فهمم. دقیقا بگو تو داری چیکار می کنی؟ فسقلی از شدت خستگی به افرا نرسیده خوابش برد و من مجبور شدم نزدیک اون درخت و اون لونه کلی زمان برای بیدار کردنش صرف کنم تا بلند شه و بره. تو باهاش چیکار می کنی خورشید!
-کار به خصوصی نمی کنم خوشبین. فقط خستهش می کنم. این تنها چیزیه که ازم بر میاد.
-میشه بیشتر توضیح بدی؟
-بله میشه. خوشبین! تو هم مثل من باید دیگه فهمیده باشی که فردای کرکس مشخص نیست چی باشه. تکبال داشت بالای سرش از دست می رفت. کرکس رو نمیشه نجاتش بدم ولی این بچه رو می تونم کمی از تماشای چگونگی سرد شدن کرکس منحرف کنم. اگر کرکس زنده موند که چه بهتر و اگر اتفاقی افتاد که دلمون نمی خواد، دسته کم بذار تکی شاهد روندش نباشه. من خیال ندارم اگر اون روز برسه2تا جنازه دفن کنم. کاش دیگه فهمیده باشی چون من زمان ندارم بیش از این توضیح بدم حوصله هم ندارم.
-بله تقریبا فهمیدم ولی پیش از اینکه بری فقط1سوال دیگه.
-بگو.
-اعتراف که می کنی این ها که سر هم کردی چندان هم راست نبود، مگه نه؟
خورشید مستقیم به چشم های خوشبین خیره شد و با اطمینانی آرام و آرامشی عمیق جواب داد:
-بله.
و بعد پرواز کرد و رفت و خوشبین رو خیره به مسیر حرکتش جا گذاشت.
چند روز دیگه هم گذشت. تکبال حس عجیبی داشت. حسابی خسته و کمی هم زخمی بود ولی گاهی احساس می کرد حالا بیشتر و بهتر می تونه خودش و حالت هاش رو جمع و جور کنه. اگر قرار بود واسه کسی توضیحش بده مسلما نمی تونست ولی در کنار خستگی هاش حسی شبیه به اطمینانی گنگ همراهش بود. چیزی شبیه به اعتمادی هرچند کمرنگ ولی شیرین به اینکه قوی تر از اونه که تصور می کنه. اونقدر قوی که شاید بتونه1چیز هایی رو عوض کنه.
-کرکس! می شنوی؟ منم تکبال. فسقلی. تکی. اسمم مهم نیست. مهم اینه که من اینجام و امشب عجیب تشنه ام که بیدار ببینمت. کرکس!بسه دیگه. باید بیدار بشی. واقعا این بیدار شدنت رو می خوام. خیلی می خوام کرکس!دیگه بسه بیدار شو.
کرکس همچنان بی حس و بی حرکت افتاده بود. تکبال اون شب گریه نمی کرد. نمی فهمید چش شده فقط با تمام وجودش احساس می کرد بیشتر از اون خواهان به هوش اومدن کرکسه که بتونه گریه کنه. خواستنی چنان شدید که راه گریه رو می بست. توضیحش محال بود حتی برای خودش. بیخیال تحلیل احساسش شد، بالای سر کرکس نشست و مستقیم بهش خیره شد. احساس کرد میلش به اینکه کرکس چشم هاش رو باز کنه مثل آتیش توی سینهش رو، توی سرش رو و توی تمام جونش رو می سوزونه.
-کرکس! بیدار شو. بیدار شو کرکس!
لحظه ای سکوت. تکبال بی اون که نگاه از چشم های بسته کرکس برداره آروم دست گذاشت روی شونه هاش و خیلی آهسته بدون اینکه بفهمه چرا این کار رو می کنه شروع کرد به نوازش شونه ها و سر و سینهش که مثل سنگ بی حرکت بود.
-بیدار شو کرکس! بیدار شو!
چقدر خسته بود! حس کرد اول گرم و بعد به شدت خسته و به شدت خوابآلود شد. انگار هر لحظه خسته تر می شد و چقدر دلش می خواست دست هاش و نگاهش رو از کرکس برداره و بخوابه. چش شده بود؟ واقعا خسته بود. خسته و خسته و خسته. ولی حرارت وحشی خواستن بیداری کرکس که امشب واقعا غیر قابل تحمل بود!، اینهمه خواستن، اینهمه تشنگی، این حال و حرارت عجیب!، کرکس باید امشب بیدار می شد. باید.
-بیدار شو کرکس! بیدار شو!
سرش گیج رفت. با خودش فکر کرد:
-از بس مستقیم نگاه کردم چشم هام داره سیاهی میره. بذار بره. کرکس امشب باید بیدار بشه. باید. باید.
بیداری انگار سخت تر و دور تر می شد و در اعماق هشیاری حس گزگز عجیب و ناشناسی رو تجربه می کرد که از دست هاش شروع شد و آروم، به آهستگی خواب، رفت بالا. گزگز عجیب مشخص تر و محسوس تر شد و باز هم و باز هم. گزگز ناشناس که دیگه به رنگ خیال نبود و کاملا واقعی شده بود رفت بالا و رفت بالا و رسید به شونه هاش و به سرش و به تمام جسمش. تکبال حس کرد دیگه دست هاش توان ندارن روی شونه های کرکس باقی بمونن. دستی رو حس کرد که خورد روی شونه هاش و صدایی انگار از دور ها که گفت:
-ادامه بده. قطعش نکن.
و تکبال حس کرد که ادامه داد.
-بیدار شو کرکس! بیدار شو!.
و در تاریکی شب، در تاریک ترین نقطه بین هشیاری و ناهشیاری، تکبال دید که از بین اونهمه سکون که خیال تغییرشون به نظر باطل می رسید، پلک های کرکس خیلی خفیف تکون خوردن. گزگز عجیب داشت به اوج خودش می رسید ولی تکبال برای بهتر دیدن چیزی که خیال می کرد دیده به اون صدای دور گوش داد و باز هم گوش داد.
-ادامه بده. قطعش نکن. من پشت سرتم. داری موفق میشی.
کی پشت سرش بود؟ چه فرقی می کرد؟ چی رو باید ادامه می داد؟ چه فرقی می کرد؟ داشت موفق می شد!!. در چه کاری؟ چه فرقی می کرد؟ این ها مهم نبودن. مهم اون پلک های بسته بودن که داشتن تکون می خوردن. پس اون حرکت خیال نبود. تکبال از اون طرف مرز خودآگاهی به چشم های بسته کرکس خیره شده بود. چشم هایی که دیگه بی حرکت نبودن. پلک هاش واقعا داشتن حرکت می کردن. تکبال صدای خودش رو شنید که اصلا شبیه صدای خودش نبود.
-بیدار شو کرکس! بیدار شو!.
نفهمید چقدر گذشت. 1لحظه، 1ساعت، 1سال، 1عمر.
-آآآآآخ!
این ناله هرچند خیلی ضعیف و خیلی ناتوان، ولی پایان تمام این داستان کابوس وار شب های اخیر بود. سرابی که تکبال نفهمید با چه نیرویی از جهان وهم به دنیای واقعیت کشیده شد و همونجا موند.
-آآآآآآآخخخخخخخ! واااااااه! آخخخ!.
تکبال لحظه ای به نگاه خسته ولی هشیار کرکس نظر انداخت. لبخندی از سر رضایتی عمیق زد و درست در لحظه ای که خودش رو به خستگی وحشتناکش سپرد تا ضربهش کنه، دست هایی رو احساس کرد که مانع زمین خوردنش شدن و صدایی آشنا که باهاش حرف می زد.
-کرکس بیداره. ولی تو باید بخوابی. مطمئن باش تا بیدار شدنت کرکس بیدار می مونه و بعدش هم می مونه و حالا حالا ها بیدار می مونه. تو حرف نداری. آفرین!. حالا دیگه بخواب. بخواب بچه بیچاره بخواب. نمی دونی به چه دردسری گرفتاری و چقدر خوشحالم که حالا نمی دونی! چقدر دعا کردم اشتباه فهمیده باشم! کاش اشتباه فهمیده بودم ولی مثل اینکه نشد که بشه. بیخیال. الان فقط بخواب. فقط بخواب. تا مهلت برای آرامشت هست بخواب. بخواب کبوتر بخواب.
تکبال بدون اینکه بخواد و بتونه کلماتی که می شنید و نمی شنید رو تحلیل کنه، بدون اینکه تاثر موجود در اون صدا رو درک کنه، بدون اینکه بدونه چی و از کی می شنوه، چشم هاش رو بست و تسلیم خوابی شد که از بس سنگین بود به عدم می زد. تکبال بیخیال سنگینی ترسناک سکوت مطلقی که به سرعت واردش می شد، از جهان بیداری برید و به دنیای خواب ساکت و سنگین و بدون رویا فرو رفت.
نوشته شده توسط پریسا جهانشاهی
نظرات (1)
حسین آگاهی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:09
امان از دست این فاخته. کاش دستم بهش می رسید از صحنه روزگار حذفش می کردم. نمی دونم چرا روش حساس شدم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
فاسخ:
عجب بابا! این فاخته مگه چقدر جا گرفته که اینهمه دشمن داره؟ جناب یکی اولیش، شما دومیش، کرکس سومیش، باقیش رو خدا به خیر کنه!
فاخته که تقصیری نداره دوست من. تکبال خودش مقصره. به هیچ عنوان نباید اجازه می داد دلش اشتباهی ببردش. حتی در وضعیت عادی هم این درست نبود چه برسه به تکبال که در اون زمان هیچ خوب نبود وارد همچین داستانی بشه. زمانی که اونهمه گرفتاری بزرگ و جدی برای فکر کردن و رسیدگی وجود داشت. بگذریم. این نباید می شد ولی شد. فاخته هم بی تقصیره. فاخته ها ممکنه همیشه باشن. ما هستیم که باید مواظب راه رفتنمون باشیم تا با دیدن ظرافت پر و بال اون ها مسیرمون رو اشتباه نکنیم.
ایام به کام.