دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال23

تکبال!آخه عقلت کجاست؟
-عقل؟ به چه دردم می خوره این عنصر مزاحم که تا امروز هیچی واسهم نداشت جز ترس و پرهیز و تاریکی و پوچی و نکبت؟ من عقل لازم ندارم. دیگه بسه عقل باشه مال خودتون من نمی خوام.
-تکبال من تا امروز خیال می کردم که تو فهمیده تر از این ها باشی و فقط گاهی از سر خستگی1کمی اشتباه میری. ولی حالا دارم می بینم که پاک فهم و شعور رو گذاشتی کنار. از وقتی این دیوونگی رو شروع کردی تا الان1لحظه به خودت زحمت دادی فکر کنی ببینی داری کجا میری؟ منو بگو که فکر می کردم این طرف هر کسی هست فقط1همراه اشتباهی موقته.
-خوب موقتش رو نمی دونم ولی در مورد همراه بودن و اشتباهی بودنش زیاد بی راه نرفتی. اون1کرکسه و البته لازم نیست توضیح بدم چون ظاهرا خودت دیدیش.
-بله دیدمش. میگه1کرکسه! این موجود1هیولای تمام عیاره. حتی1کرکس معمولی هم نیست. تکبال همچین غول بی شاخ و دمی رو تو از کجا پیداش کردی؟
-می خوایی بدونی پس بذار بهت بگم. من پیداش نکردم اون پیدام کرد. دفعه اول در حالی پیدام کرد که روی1شاخه آویزون بودم و چیزی نمونده بود ول بشم و با مخ بیام پایین و همهتون از بار مسؤولیتم خلاص بشید. دفعه دوم وقتی پیدام کرد که چیزی نمونده بود تمام قد برم توی حلق1مار که از بس بزرگ بود سر و تهش رو نمی شد ببینم و اگر این غول بی شاخ و دم که گفتی نبود الان شاید ریز استخون هام مثل مال طوطیا داشت به قاصدک ها واسه بهار کود می داد. البته شاید. دفعه سوم هم از وسط زمین و آسمون پیدام کرد و درست دم آخر که داشتم می خوردم زمین و خورد می شدم گرفت برد هوا و از له شدن به خاطر سقوط نجاتم داد. دفعه های بعد رو دیگه یادم نیست.
-تکبال!به خودت بیا. تو هیچ از خودت نپرسیدی چرا اون جونور در هیچ کدوم از این دفعات بهت آسیب نرسوند و چی باعث شده تو هنوز زنده باشی؟ آخه خواهر کج فهم من! اون نجاتت داد و حفظت کرد و تو خیال کردی خیلی خاطر خواهته؟ تکبال! تو رو به خدا بفهم. حفظ تو به وسیله اون موجود از سر محبتش نیست. مطمئن باش1چیزی داری که جذبش می کنه. چیزی که باعث میشه زنده بودنت بیشتر از دریدن و خوردنت براش جالب و جاذب باشه.
تکبال دیوانه از خشم از جا پرید و با حرصی که مثل چشمه از اعماق وجودش انگار می جوشید و بالا می اومد با حالتی تمسخر آمیز داد زد:
-وای پس من جذابم نه؟ خوب، بذار بگردم پیدا کنم ببینم چه چیزی ازم واسه1هیولا جاذبه داره.
تکبال در حالی که ادای دقیق شدن رو در می آورد و به خودش نگاه می کرد و نقش فکر و تمرکز می گرفت همراه خنده های عصبی آمیخته با خشم و تمسخر گفت:
-خوب، بذار ببینم. بال های بدون پرواز و به درد نخورم. پر های استثناییم که هیچ پرنده ای شبیهش رو نداره و اونقدر خوشگله که نمیشه ازش گذشت. حرکات جالب و جاذبم توی آسمون موقع پریدن و پرواز کردن و چرخ زدن. قد و قواره و هیکل تکم که فقط همین یکیه توی تمام دنیا و هیچ پرنده ای قشنگ تر ازم نیست. اصلا من تنها کبوتر دنیام و نمیشه که نباشم. دیگه نمی دونم. من دیگه چیزی به فکرم نمی رسه داداش بزرگه تو بگو. باقیش رو تو بگو. چندتا از جاذبه هام رو بشمار. مثلا اینکه از همه پرنده های جهان خودکفا تر و توانا تر هستم و لازم نیست حتی واسه1پرواز2متری از سطح زمین هم کسی مثل1تیکه چوب بگیره ببردم بالا. من دیگه بقیه جاذبه هام رو یادم نیست. تو بگو من یادم نیست. من دیگه یادم نیست.
تکبال جمله های آخر رو با جیغ می گفت. بالاپر با عصبانیتی بیرون از مهار تماشاش می کرد. خواهر و برادر هر2عصبانی بودن ولی جنس خشمشون با هم فرق داشت. بالاپر از شدت عشق و دلواپسی1برادر عاشق واسه خواهر ناآگاه و لجبازش از حرص می سوخت و تکبال به خاطر دفاع از چیزی که حس می کرد تنها راه نجاتش از سکوت و تیرگی زندگیشه و به خاطر ترس از دست دادنش و با این یقین که بقیه نمی فهمنش و بی اعتنا به زجر کشیدنش فقط می خوان برای راحتی وجدان خودشون از خطر حفظش کنن از خشم دیوانه شده بود.
-بالاپر!برادر بزرگ تر و آگاه من! من هیچ جاذبه ای ندارم واسه هیچ احمقی. حتی واسه همجنس های خودمون. برای اون به قول تو هیولا هم اصلا هیچی نیستم جز شکاری که شاید گوشت لعنتیش ته دلش رو بگیره. من واسهش جذاب نیستم بالاپر. من هیچی ندارم که کسی بخواد با خودش همراه نگهم داره. من هیچی ندارم که به تحمل کردنم بی ارزه. اون هیولایی که تو میگی ازم هیچی نمی خواد هیچی نمی خواد هیچی.
-پس توی خیال خام تو اون فقط واسه خاطر خودت و فقط خودت دلش خواستت بله؟ به خیالت عشق و محبت بی دلیل و بی واسطه تو رفته توی دلش و در نمیاد بله؟ خیال می کنی این1عشق مقدس و آسمونی و بی همتاست بله؟ تکبال! این افکار مسخره رو از سرت بریز بیرون. من نمی دونم اون جونور چی ازت می بینه و از چه منظری دیدت که در نظرش ارزش زنده نگه داشته شدن رو پیدا کردی. ولی مطمئنم هرچی هست به نفعت نیست. محض رضای خدا بیدار شو تکبال! کرکس دل نداره. کرکس اون مدلی که تو خیال می کنی نمی بیندت. کرکس جفت کبوتر نیست. به خدا تکبال این راه درست نیست. آخرش خیر نیست. اگر آخرش پارهت نکنه1بلای بدتر سرت میاد. از اون بلا هایی که روزی1000بار آرزو می کنی کاش همون دفعه اول خورده بودت و نبودی. تکبال! شاید تو واسه کسی به اون شکل و مدل که خودت تصور می کنی جذاب نباشی و شاید طبق تصور تو ما احمق باشیم. ولی هم من و هم مادر هیچی ازت نمی خواییم جز اینکه باشی. فقط زنده باشی و سلامت باشی. می دونی چرا؟ چون ما عاشقتیم. اینقدر احمقیم که بی قاعده و بدون شمردن ضعف ها و قوت هات عاشقتیم. و تو اینقدر نفهمی که این رو می ذاری به حساب بد بودنمون و به هر بینش سیاهی که اون لعنتی از حفظت داره میگی عشق.
-بالاپر می خوام دست از سرم بردارید. من بار درد هام رو روی دوش شما ها ننداختم. شما ها خودتون به زور خودتون رو توش شریک کردید. می خوام این کار رو دیگه نکنید. درد ها و اشتباه های من مال خودم. ممنون میشم اگر شما هم بار منطق و بینش خودتون رو از روی زندگی و سرنوشت من بردارید و بذارید بدون این جهنم طلایی که واسهم ساختید نفس بکشم.
-تکبال این کار رو نکن. آخرش از همین نفس کشیدن سیر میشی نکن.
-بذار سیر بشم. به جهنم. خیال کردی الان توی بهشتم؟ ببین من خیلی ممنونم هم از تو و هم از مادر که حفظم کردید از هرچی دردسره. ولی دیگه بسه. بذارید درد هام رو و دردسر هام رو خودم زندگی کنم. دیگه نمی خوام به جای من زندگی کنید. من از این بهشت بازی دیگه خسته شدم. دیگه ادامهش نمیدم چه شما2تا بخوایید و چه نخوایید.
-تکبال تو واقعا دیگه نباید اون غول و دار و دستهش رو ببینی.
-بله نباید ببینم ولی می بینمشون. چون می خوام که ببینمشون.
-مادر خوشش نمیاد تکبال. اگر بفهمه دق می کنه.
-معلومه که خوشش نمیاد. مثل تو. خوب معذرت می خوام که خوشتون نمیاد. می تونی بری بهش بگی. به هر حال میگی مگه نه؟
بالاپر به فکر فرو رفت. چی می تونست به مادرش بگه؟ که تکبال با خفاش ها و1کرکس غول پیکر می پره؟
-من نمیگم ولی تو باید بگی. باید خودت بهش بگی. شاید مادر بتونه حرف توی کلهت فرو کنه. من که نتونستم.
-توی کله من پر از خاک چوبه دیگه هیچی توش نمیره. چون دیگه نمی خوام1جوجه خوب و سر به راه و عاجز باقی بمونم.
-تکبال!به خدا تمام این ها که گفتی اگر بمونی باز بهتره از پایان این ماجرایی که شروعش کردی. لعنتی! داری اشتباه می کنی. فقط1لحظه بدون لجبازی با ما و با خودت بهش فکر کن.
-بالاپر!دست از سر من و اشتباه هام و زندگیم و فردام بردار.
فریاد قاطع تکبال حرف آخر بود. این بحث به جایی نمی رسید. بالاپر در سکوتی دردآلود به خواهرش نگاه کرد. همون خواهر کوچولوی شیرینی که هنوز اندازه تمام دنیا دوستش داشت. تکبال شیرینش از کی اینهمه عوض شده بود؟ اینهمه خشمگین، اینهمه تلخ زبون، اینهمه تاریک!. دلش واسه تکبالش تنگ شد. همون تکبالی که روی شونه هاش می نشست و سرخوش از پرواز های داداشش می خندید. یعنی تکبال عزیز بالاپر الان کجای وجود این موجود جدید مخفی شده بود؟ کجای ضمیر این ماده کبوتر تازه بالغ و عصبانی تکبال بالاپر گم شده بود؟ آیا اصلا بود یا دیگه رفته و تموم شده بود؟
اون شب، فردا، و شب بعد، بالاپر دلش گرفته بود. چنان دلش گرفته بود که3شب بعد خسته و بی نهایت دلتنگ، بی حرف از لونه زد بیرون و1جای خلوت بلند آواز سر داد.
-بغ بغو! بغ بغو!
بغ بغو! خدای من!
خدای بی همتای من!
از اون بالا تو آسمون،
به هر نشون، به هر زبون،
بیا پایین بهم بگو،
تکبال ناز من کجاست؟ عزیز قلب من کو؟!
بغ بغو! بغ بغو!.

این راز تاریک پوشیده نموند. به هر حال مادر باید می فهمید و فهمید. عکس العمل مادر غیر منتظره نبود. نه برای بالاپر و نه برای تکبال. تکبال فقط تماشا می کرد. پریشونی وحشتناکی رو که درست شده بود فقط تماشا می کرد و انگار توی خواب تمامش رو میدید. فقط می دید. مادر خسته و پاشیده از پریشونی به نصیحتش نشست و گفت و گفت و آخرش تاکید کرد که این ماجرا واقعا نباید ادامه پیدا کنه و اگر لازم باشه خودش با کرکس حرف می زنه و باید همین کار رو کنه. تکبال فقط سکوت کرد. از تصور رو به رو شدن مادرش با کرکس اول خندهش گرفت و بعد ترسید. مادر تکبال1مادر نگران، عاشق و عصبانی بود ولی تمام این ها حقیقت وجودیش رو عوض نمی کرد. اون فقط1کبوتر بود. کبوتری که می خواست برای نجات فرزندش بره با1کرکس رو به رو بشه. اون هم کرکسی که همه با تجربه ها می گفتن حتی بین کرکس ها هم متفاوته و همه از اسمش می ترسن. تا1هفته تکبال نتونست شب ها از لونه بیرون بیاد. قلب کوچیکش داشت از درد و دلتنگی آب می شد. در یکی از شب های سرد زمستون دم صبح بود که صدای عجیبی توی تمام جنگل پیچید و سر و صدا های گنگی همه رو از جا پروند.
-چی شده؟
-این چه صدایی بود؟
-انگار1چیز بزرگی رو کشیدن و پاره شد.
-یعنی باز چی شده؟
-کاش اتفاق جدیدی نیفتاده باشه! تازه گرفتاری دفعه پیش رو جمعش کردیم.
-راست میگه آخرش هم نفهمیدیم جنگل چجوری توی این فصل آتیش گرفت و کم مونده بود همه جنگل و همه ما کباب بشیم.
-اونجا رو! کاش کلاغه باشه که خبر بیاره.
-اتفاقا هست. داره داد و بیداد می کنه. گوش بدید بلکه بفهمیم چه خبر شده.
همه ساکت شدن و به سیاهی کوچیکی که با تمام سرعت به طرفشون می اومد و بزرگ تر و بزرگ تر می شد خیره موندن.
-ای امان! پا شید! به داد برسید! بلند شید فرار کنید سیل داره میاد. آب رودخونه سد سگ آبی رو شکسته داره صاف میاد این طرف الان هم از ردیف درخت های توت و بید و کاج گذشته و داره میاد طرف شما! چندتا درخت هم کنده داره سوقاتی میاره. پس چرا معطلید بجنبید…
دیگه جای مکث نبود. لازم نبود پرنده ها صبر کنن تا کلاغ برسه. در1چشم به هم زدن همه از جا کنده شدن و به طرف کلاغ پرواز کردن.
-ببینم!چی داره هر بار این کار رو می کنه؟ ما زمستون کم ندیدیم ولی این دفعه دیگه شورش در اومده.
-حالا وقت این حرف ها نیست فقط بریم. بجنبید فقط بریم.
تمام پرنده هایی که می تونستن پرواز کنن از کوچیک تا بزرگ پشت سر کلاغ با آخرین سرعت پرواز کردن و لحظه ای بعد مثل غبار از نظر ناپدید شدن. تکبال دیگه حتی نگاه هم نمی کرد. دیگه هیچی براش مهم نبود. چه اهمیتی داشت که سیل بیاد و تمام جنگل رو ببره!چه فرقی می کرد دنیا رو سیل ویران کنه یا آتیش! برای تکبال دیگه فرقی نمی کرد. سرش رو کرد زیر پرش و همونجا نشست. وقتی سکوت همه جا رو گرفت تکبال سر بلند نکرد. وقتی وزش باد شدید حرکتی رو در اطرافش اعلام کرد تکبال تکون نخورد و زمانی هم که شاخه کلفتی که روش نشسته بود از فرود1جسم بسیار بزرگ لرزید و کمی پایین رفت تکبال همون طور خسته و بی حرکت باقی موند.
-سلام فسقلی. چی شده؟ واسه چی اینهمه تمومی؟
تکبال انگار نشنید. دعا کرد کرکس عصبانی بشه و پارهش کنه تا این ماجرا و تمام ماجرا هاش تموم بشن و تکبال خلاص بشه و مادرش و بالاپر با مردنش تنبیه بشن و…
-خوب. الان و اینجا هیچی نمیگیم. فعلا از اینجا میریم.
کرکس تکبال رو مثل دفعه های پیش بغل کرد و پرید. تکبال با تمام وجود خودش رو به دست همون حس عزیز و آشنا سپرد. از تصور اینکه این دفعه آخره قلبش فشرده شد. آسمون، پرواز، هوای آزاد، باد تند، اون ضربه های تند و شدید و محکم که تمام جسمش رو تکون می دادن. عطر آشنای وحشی. پرواز، پرواز، پرواز!.
رسیدن. فرود.
-فسقلی!ببینمت! گریه؟ واسه چی؟ اینکه گریه هم نیست فقط سیل اشکه. یا گریه کن یا نذار اینطوری بباره. بگو ببینم چی شده؟
تکبال مثل مرده بی حرکت باقی موند و فقط چشم هاش بودن که می باریدن اون هم چه بارشی!کرکس آروم بغلش کرد، اشک هاش رو پاک کرد و به پر های خیس اشکش دست نوازش کشید.
-می دونی چند شب نبودی؟ چی شده فسقلی! به من بگو. مطمئن باش هیچی وجود نداره که من نتونم درستش کنم. دلواپس چیزی نباش. هرچی بوده الان حله. من اینجام. فقط بگو چی شده؟
من اینجام.
این شاهکلید تمام درد های تکبال بود. حس کرد داره گرم میشه و حس کرد حالا دیگه می تونه گریه کنه ولی قبل از اینکه خودش رو ول کنه تا توی هقهق گم بشه باید حرف می زد.
-مادرم. گفته من دیگه نباید ببینمت. چون، من1کبوترم و تو…
کرکس مکث کرد تا تکبال ادامه بده ولی تکبال نگفت. کرکس سکوت رو شکست.
– 1کرکسم. درسته؟
تکبال با حرکت سر تعیید کرد. کرکس همون طور خونسرد به نوازشش ادامه داد.
-مادرت درست میگه فسقلی.
تکبال حس کرد چیزی به سنگینی1کوه آتیش الانه که سینهش رو از هم بپاشه. سرش رو بالا نکرد تا کرکس نگاهش رو نبینه. دلش نمی خواست مورد شفقت کرکس واقع بشه. کرکس چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره به حرف اومد.
-مادرت درست میگه فسقلی. کاملا درست. ولی به هر درستی نباید عمل کرد. در قلمرو من درست و نادرست رو من تعیین می کنم. من هرچی دلم بخواد انجامش بدم همون درسته. باقیش هم غلطه. اگر خاطرت باشه من1بار مادرت رو درست و حسابی واسهت توصیف کردم. اون از چهارچوب قاعده زندگی و عشق مادریش می بینه و درست هم میگه. و من نه مادر هستم و نه کبوتر. من کرکسم. هر کاری هم دلم بخواد می کنم چون دلم می خواد. الان هم دلم می خواد به قاعده مادرت عمل نکنم و دلم می خواد اجازه ندم که تو هم1کبوتر سر به راه باشی و به این قاعده عمل کنی. پس من باید هر زمان دلم خواست ببینمت. تو هم باید بخوایی. لازم نیست خودت رو با تصور های این مدلی خسته کنی فسقلی. من به جای تو هم تصور می کنم و هم انتخاب. تو کاری رو می کنی که من دلم می خواد. و اگر بخوایی با قواعدی که من موافقش نیستم همراه بشی و1موجود مثبت باشی من لازم می بینم که بهت درس بدم. و تو درس هام رو مطمئنا قشنگ تر از مال مادرت یاد می گیری چون من بهتر درس میدم.
تکبال حس کرد دیگه چیزی نمونده تمام استخون هاش از شدت فشار خورد بشن.
-آخ نه! کرکس نه! نکن! دارم له میشم دارم میمیرم.
-من اینطوری درس میدم فسقلی عزیز خودم. و تو می فهمی. مگه نه؟
-بله می فهمم. تو رو به خدا. من…
صدایی هر2رو متوقف کرد. تکبال رو به شدت از جا پروند و بدون اختیار به اعماق آغوش کرکس که ثانیه ای پیش داشت زجرش می داد پرتش کرد و کرکس رو متوجه نقطه ای در گوشه پشت سرش در سمت راست کرد.
-خورشید!تو اینجا چیکار می کنی؟ تو چجوری اومدی اینجا؟ پس اون عوضی ها چه غلطی می کنن؟ گفتم مواظبت باشن طوری نشی. به حسابشون می رسم. و تو. تو الان نباید اینجا باشی. تو باید بری.
کرکس با ملایمت این ها رو به خورشید می گفت. با اقتدار فاتحی که در حال توجیه1بچه یا1بیمار بود. تکبال با وجود دردی که هنوز از بین نرفته بود به خورشید نظر انداخت. توی نور دم صبح از زیبایی مثل رویا دیده می شد. خورشید همون طور ایستاد و تکیه زده به شاخه به کرکس نگاه کرد. کرکس با حوصله دستی به شونهش زد و گفت:
-تو باید بری. من چند لحظه دیگه بهت می رسم. ولی الان تو باید بری.
ولی خورشید نرفت. همون طور ایستاد و بدون حتی پلک زدن به کرکس خیره شد. کرکس لحظه ای تماشاش کرد و بعد خندید.
-ای جونور مزاحم سمج! باشه. باشه لعنتی! ولی می نویسم به حسابت. نگران نباش خورشید. همه چیز درسته. مثل همیشه.
خورشید هنوز نگاه نامطمئنش رو از روی کرکس بر نداشته بود. کرکس رفت و شونه هاش رو نوازش کرد و بهش اطمینان داد که جای نگرانی نیست. خورشید نگاه از کرکس گرفت ولی جایی نرفت. تکبال در حالی که هنوز از شدت درد چند لحظه پیش سر گیجه داشت و می لرزید به این صحنه نگاه می کرد. کرکس اومد طرفش. تکبال لرزید. کرکس با مهربونی از شاخه بلندش کرد.
-بلند شو فسقلی. درست یاد گرفتی؟
-بله کرکس گرفتم.
لحظه ای بعد تکبال دوباره بین امنیت دست های کرکس خودش رو جمع کرده بود و انگار از ترس خود کرکس هم همونجا پناه می گرفت. چه عزیز! چه امن! کاش اندازه تمام ابدیت می شد همونجا بمونه! تکبال در اون لحظه جز این هیچی نمی خواست. اینکه دنیا ویران بشه. تموم بشه. هیچ بشه و فقط خودش باشه و کرکس و این دست ها که تکبال وسطشون جا می شد.
-فسقلی!می شنوی؟
تکبال انگار می شنید.
-بله کرکس.
-قواعد بقیه واسه من جذاب نیستن. من می خوامت فسقلی. تو باید همراهم بشی. واسه خودم. به نام خودم. فقط خودم. می فهمی.
-بله کرکس.
-با مادرت بحث نمی کنی. با هیچ کسی بحث نمی کنی. این هیچ بحثی توش نیست. حرف آخر رو نه تو میگی نه اون ها. حرف آخر رو من میگم. من می خوامت فسقلی و تو چه بفهمی و چه نفهمی فرقی نمی کنه. همین اندازه که انجامش بدی بسه. فهمیدی فسقلی؟
-بله کرکس.
-همراه من میشی؟
-بله کرکس.
-تو باید جفت من باشی. جفت من. جفت کرکس. می فهمی؟
-بله کرکس.
-میشی؟
تکبال حس کرد فشاری از دنیای بیرون داره رفته رفته به استخون هاش وارد میشه. هر لحظه بیشتر. باز هم بیشتر. درد. درد. باز هم درد.
-میشی؟ جفت من میشی؟
-آخ بله کرکس بله کرکس.
فشار رفت. امنیت دوباره برگشت.
-حرف هایی که شنیدی به خاطرت می مونه؟
-بله کرکس.
-آفرین عشق من. دلواپس چیزی نباش. آروم باش و تردید نکن که همه چیز درسته. هیچ نشدی برای تو وجود نداره تا زمانی که اینجایی. و هیچ دردی جرات نمی کنه بهت نزدیک بشه تا زمانی که تو هرچی من بهت میگم رو می فهمی. حالا بخواب و خواب پرواز ببین. خونوادهت تا نیمه شب درگیر مهار سیل باقی می مونن. و تو اینجایی. پیش من. بخواب. می برمت آسمون. بخواب فسقلی خودم. فسقلی بی مغز خودم. بخواب.
تکبال بی مقاومت به خوابی عمیق و شیرین فرو رفت. توی خواب دید که دوباره به آسمون و به همون حال و هوای بهشتی رفته. چیز های زیادی دید. بعضی خوب، بعضی بد. بعضی آشنا و بعضی جدید. توی خواب شاد شد، لذت برد، ترسید، درد کشید، جنگید، بی حال و بی مقاومت در کمال ناتوانی جنگید و باخت. و باز هم خسته و خسته و خسته به عمق خواب و جهان ناهشیار و شیرین ناآگاهی فرو رفت.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 16:26
چرا این داستان نباید درست و حسابی این طوری که من میخوام باشه.
مثلاً یک کرکس فقط به کبوتری علاقه مند باشه نه به خاطر جسمش نه زیباییش و نه استفاده هایی که می تونه ازش داشته باشه.
فقط به خاطر خودش.
به خاطر مرامش عاشقش باشه و چه می دونم با هم دنیا رو فتح کنند؟
من این طوری دوست دارم.
کرکس رو نابود نکنید؛ یک پرنده خونخوار و وحشی که همه چیز رو برای خودش میخواد نه این طوری نه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
به خدا من هم دلم می خواد اینطوری باشه که شما میگید. خدا می دونه چقدر سعی کردم که بشه ولی… تکبال هم این رو خواست و تصور کرد که جهان می تونه به این سفیدی باشه. کرکسی اون هم نه1کرکس معمولی بلکه1کرکس بزرگ و حسابی توانا و مقتدر عاشق کبوتری اون هم1کبوتر بی پرواز! باورش این بود مثل آرزوی ما. ولی به نظرم لازمه از کرکس دفاع کنم. کرکس تقصیری نداره. گناهکار نیست دسته کم از نظر و نگاه من. کرکس واقعا تکبال رو می خوادش. عاشقشه. شاید با خیلی از پرنده های قشنگ و عشوه ای بد تا کرده باشه ولی در مورد تکبال واقعا خاطر خواهشه. بله کرکس واقعا تکبال رو می خواد فقط مشکل اینجاست که عشق کرکس با عشق تکبال متفاوته. چون این2تا پرنده طبیعتشون با هم فرق داره. تکبال عشق رو کبوترانه می بینه و کرکس به روش و مدل خودش عشق می ورزه. تقصیر کرکس نیست دوست من. تقصیر کرکس نیست که تکبال از حرص ناکامی های زندگیش نخواست تفاوت بین خودش و کرکس رو ببینه. کرکس طبیعتش اینه و این گناهش نیست. شاید خیلی ها با خوندن این داستان به کرکس گناه بگیرن ولی من متهمش نمی کنم. حس می کنم حق کرکس در بینش منفی دیگران ضایع میشه در صورتی که این منصفانه نیست. تازه از نظر من کرکس خیلی هم با معرفته. خداییش همینطوری هم حسابی هوای ضعیف تر ها رو غیر مستقیم داره. تکبال رو هم که حسابی ساپورت می کنه. به کسی نگید ولی این کرکس قصهم رو من اتفاقا دوستش دارم. اما از این کبوتره خیلی خوشم نمیاد. افتضاح زد به سرنوشت خودش و اوضاع این کرکسه. از کرکس چه توقعی میشه داشت؟ تکبال زیادی متوقعه. نتیجهش رو هم می بینه. اگر خاطرتون باشه کرکس هم1جا بهش گفته بود که تو خیلی پر توقعی ولی تکبال توجه نکرد. همون طور که به هشدار های خونوادهش و عمو جغد توجه نکرد. کاش همه چیز ختم به خیر بشه! من هنوز هم امیدم رو از دست ندادم. باور کنید هنوز به نور آخرش امیدوارم. کاش بشه! کاش بشه!.
چقدر دراز شد! ببخشید.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال22

گذر زمان مثل همیشه ادامه داشت با این تفاوت که تکبال دیگه چیزی ازش نمی فهمید. تکبال دیگه هیچی از هیچ کجا نمی فهمید جز انتظار. فقط منتظر شب ها می نشست و با رسیدن شب انگار زنده می شد. از اون روزی که کرکس برای بستن رودخونه چندتا سمور رو به کار گرفت و اون ها با انداختن تنه های قطع شده درخت ها تمام پرنده های جنگل سرو رو تا نیمه شب حسابی مشغول کردن خیلی نگذشته بود. تکبال تمام اون روز و بخشی از شب رو با کرکس بود و زمانی که2تا خفاش مثل برق رسیدن و خیلی کوتاه گفتن:
-کرکس بپر پرنده ها دارن بر می گردن و خونواده این از همه جلو ترن،
کرکس مثل باد تکبال رو بغل زد پرید بالا و در1چشم به هم زدن درست دم لونهش فرودش آورد و بهش اطمینان داد که این داستان باز هم تکرار میشه. کرکس روی حرفش موند و این داستان باز هم تکرار شد. گاهی اتفاق های عجیب و مسخره ای توی جنگل می افتاد که پرنده ها رو حسابی وسط سرمای زمستون به دردسر مینداخت و تقریبا دیگه شبی نبود که تکبال کرکس رو نبینه. هر شب بعد از اینکه جنگل به خواب می رفت، مشکی یا یکی2تا از معتمد های کرکس انگار با طلسم حاضر می شدن و بی هیچ حرفی تکبال رو بر می داشتن و به طرف سکویا پرواز می کردن و روز ها این وظیفه کلاغ ها بود.
-چه عجب امشب آسمون ستاره داره. کرکس! این ستاره ها خیلی زیادن. هیچ با خودت فکر کردی اینقدر بری بالا که دستت بهشون برسه؟
-نه فسقلی نکردم. واسه چی باید اون ها رو بخوام؟ به کارم نمیاد.
-ولی من اگر جای تو بودم دلم می خواست برشون دارم واسه خودم.
کرکس زد زیر خنده.
-واسه اینکه تو1فسقلی بی مغزی. من ستاره ها رو نمی خوام.
-ولی اون ها خیلی قشنگن.
-خوب خیلی چیز ها قشنگن ولی به کار نمیان.
-اگر می شد دستم بهشون برسه اون ها به کار من می اومدن. ولی حیف که…وای! ببین داره می افته!
-چی داره می افته؟ تو1دفعه چت شد فسقلی!
-کرکس1دسته ستاره داره از اون بالا…وای داره میاد پایین مواظب باش!.
کرکس لحظه ای با تعجب به نوک سکویا که از اون پایین درست دیده نمی شد خیره موند و بعد در حالی که از جا می پرید سریع گفت:
-فسقلی از جات جم نخور تا بیام.
کرکس مثل تیر به طرف اون دسته ستاره پرواز کرد و درست پیش از اینکه بخوره به درخت های اطراف سکویا گرفتش و چند لحظه بعد آروم در کنار تکبال فرودش آورد. تکبال با حیرت تماشا می کرد و تازه فهمید اون چیزی که دید دسته ستاره نبود. بلکه پرنده بزرگ و عجیبی بود که با وجود بزرگی توی بغل کرکس کوچیک به نظر می رسید.
-این هم1دسته ستاره! حالا این به چه کار تو میاد؟
تکبال به پرنده عجیب خیره شده بود. به نظرش عجیب بود. عجیب، زیبا و آشنا.
-این دیگه چیه؟ چجوری این رنگی شده؟ انگار پر و بال هاش برق می زنه! من این درخشش رو1جایی دیدم.
-بله فسقلی دیدی. مطمئنم که دیدی.
و تکبال یادش اومد.
-اون شب توی جنگ! این از زیر زمین در اومد و پرید رفت بالا و تو خواستی که بگیریش. بهش1چیزی بسته بود که…
-بسه فسقلی.
تکبال حرفش رو خورد و به کرکس نگاه کرد. پرنده عجیب توی بغلش مثل اینکه1دفعه سرمایی شدید و غیر منتظره بهش خورده باشه مچاله شد و چشم هاش از چیزی شبیه به پریشونی و خشم و حسی که تکبال نفهمید چیه درخشید.
-من، معذرت می خوام ولی…
کرکس مثل اینکه هیچ وقفه ای پیش نیومده گفت:
-هنوز به فضای این بالا عادت نکرده. هوای اینجا با زیر زمین متفاوته. اذیتش می کنه.
تکبال با تحسین و حیرتی بی اندازه به پرنده خیره شده بود.
-کرکس! تو به زور اینجا نگهش داشتی؟ اون می خواد برگرده؟
-نه که نمی خواد. فقط هنوز در شوک گذشته هاشه.
-اون شب رو که همه شما هم دیدید. چرا این اینطوری شده؟
-واسه اینکه این خیلی پیش تر از اون شب رو هم دیده. این خیلی چیز ها اون پایین دیده که ما ندیدیم.
تکبال سعی کرد بفهمه ولی نفهمید. آروم به طرف پرنده عجیب رفت. کرکس انگار که1فیلم سرگرم کننده تماشا می کرد به تکبال و موجودی که توی بغلش بود خیره شد. تکبال رفت نزدیک تر. پرنده خودش رو کشید عقب. تکبال از رو نرفت. با تردید رفت جلو و با کنجکاوی تماشا کرد. پرنده حرکتی خیلی نامشخص به پر و بالش داد. کرکس برای خاطر جمعی سفت تر و مطمئن تر گرفتش به طوری که اگر بخواد هم قادر به حرکت نباشه. تکبال تعجب کرد ولی چیزی نپرسید. کرکس همچنان تماشا می کرد و ظاهرا واسهش تفریح داشت. تکبال که از بی حرکت بودن موجود ناشناس مطمئن شده بود کاملا نزدیک رفت و به بال و پر برّاقش نگاه کرد.
-رنگش کردی؟ خیلی قشنگه!
-نه فسقلی. خودش این مدلیه. تکمار که چیز بد اون پایین نگه نمی داره. درضمن اینقدر اون پایین و توی تاریکی بوده که حسابی…تکمار هم بهش رسیده حسابی. این هم خوش مدل شده حسابی.
کرکس این ها رو گفت و خندید. تکبال آروم پر های نرم پرنده گرفتار توی دست های کرکس رو لمس کرد. چه لطیف بود! بیشتر لمسش کرد. پرنده جم نخورد. هیچ تلاشی هم نکرد. تکبال متعجب بهش نگاه کرد.
-چرا هیچی نمیگه؟
-واسه اینکه دلش نمی خواد.
-کرکس!این اصلا…این نه حرف می زنه نه حرکت می کنه! دیشب هم من از دور دیدمش از مشکی در موردش پرسیدم مشکی جواب نداد. اجازه هم نداد برم طرفش. همهش میگه بیا ولش کن. بعد از اون شب جنگ من خیلی دیدمش ولی همهش همینطوری بود. آخه چرا این هیچی نمیگه؟ اه بابا اسمش رو بهم بگید بدم میاد همهش بهش میگم این.
کرکس که از تماشای عصبانیت تکبال خندهش گرفته بود و حسابی داشت تفریح می کرد در حالی که می خندید جواب داد:
-تو خیلی با مزه ای فسقلی. از همه چیزت خوشم میاد. خوب باشه. این عقابه ولی1عقاب تک. من عقاب خیلی دیدم ولی واقعا شبیه این یکی نبودن. این ملکه بد رفتار اسمش خورشیده و از زمانی که آزاد شده1کلمه هم حرف با کسی نزده. من از پیش تر ها می شناختمش و می دونم که حرف زدن بلده. خیلی کار های دیگه هم بلده ولی اینجا و الان زیادی آرومه و داره یواش یواش خستهم می کنه. اگر همینطور ادامه بده چاره ای ندارم جز اینکه…
خورشید حرکتی به خودش داد و سعی کرد خودش رو از دست کرکس آزاد کنه ولی موفق نشد. تکبال که منتظر ادامه حرف های کرکس بود با تلاش های خورشید و خنده های کرکس فهمید ادامهش هرچی بوده1چیزی شبیه تهدیده و کرکس دیگه خیال نداره باقیش رو بگه. تکبال محو پر و بال عجیب خورشید و غرق فکر بود. خیلی چیز ها بودن که تکبال بهشون فکر می کرد. تمام ذهنش پر بود از دانسته ها و ندانسته هاش از دار و دسته کرکس. دسته ای که بسیار ناهمگون و در عین حال هم بسته بودن. خورشید هنوز داشت زور می زد و کرکس همچنان می خندید.
-خوب دیگه بسه. پس تو می فهمی. خوب اگر می فهمی و حرف نمی زنی پس مرض داری و من حتما باید1فکری واسه درمون مرضت کنم. لازم شد بجنبم. خوب با خودته خورشید. یا من می جنبم یا خودت بجنب و زنده شو. وگرنه…
تکبال دید که خورشید تلاش می کرد و کرکس بلند می خندید و هرچی تلاش خورشید بیشتر می شد نگاه کرکس وحشی تر و شاد تر بود. تکبال بار ها این رو دیده بود و حالا دیگه تردید نداشت که کرکس جنگ رو از هر چیز دیگه ای بیشتر می خواد. به خصوص جنگ هایی رو که بردش از همون اول مشخصه. مگه جز این هم می شد که باشه؟ کرکس هرگز نمی باخت. این رو هم خود کرکس می گفت، هم مشکی، هم باقی خفاش ها، هم کلاغ ها و هم خود تکبال که دیگه انگار براش یقین شده بود. خورشید چند لحظه بعد دست از پر و بال زدن برداشت و خسته روی شونه های کرکس ولو شد. کرکس در حالی که هنوز از ته دل می خندید سر و پرش رو نوازش کرد و گفت:
-خورشید!این تکبال ازت هیچی نمی دونه وگرنه دعا می کنه تو همینطور بی صدا باقی بمونی. حالا هم بیخیال. من واسه خاطر آرامش خودم هم شده چند شب دیگه هم بیخیال درمونت هستم. هنوز خستگی زمان سلامتت رو در نکردم.
کرکس دوباره قهقهه زد و تکبال فقط تماشا کرد. نزدیک صبح، وقتی روی شونه های کرکس به لونه بر می گشت تا قبل از بیدار شدن بقیه اونجا باشه توی فکر دیده ها و شنیده هاش بود. وقتی روی بستر علفیش دراز کشید به این فکر می کرد که هنوز1دنیا چیز هست که از این دسته باید بدونه و نمی دونه.
روز بعد و روز های بعد رو تکبال تقریبا دیگه نمی دید. تکبال دیگه فقط شب رو می شناخت. زندگیش توی شب ها خلاصه بود و دیگه داشت با روز بیگانه می شد. مثل خفاش ها. شب بعد و شب های بعد هم همین طور گذشت. تکبال چندین بار دیگه هم خورشید رو دیده بود که آروم1گوشه روی بلندی1شاخه نشسته و نگاه بی هدفش انگار1مسیر رو گرفته و واسه خودش رفته بود یا اینکه سرش پایین بود و چشم هاش انگار چیزی نمی دیدن هرچند باز بودن.
تکبال حس می کرد خورشید واسش1سوال بی جوابه. دلش جواب می خواست. خیلی هم زیاد می خواست. خودش سر در نمی آورد این چجور حسی بود. از وقتی قاطی دسته کرکس شده بود و اصلا از وقتی کرکس رو شناخته بود خیلی حس ها رو تجربه کرده بود که نمی فهمید چی هستن. و حالا این خورشید. این پرنده بی نهایت زیبا و اینهمه بی روح. بار ها از مشکی و از کرکس و از بقیه در موردش پرسیده بود ولی کسی جواب درستی نمی داد. انگار خورشید واسه همه همون سوال بی جواب بود که باقی یا جواب رو نمی دونستن یا اگر می دونستن چیزی مانع می شد که واسه کسی تعریفش کنن. تکبال مطمئن بود که مشکی می دونست. خیلی بیشتر از اون که نشون می داد ولی هرچی بیشتر سعی کرده بود مشکی بیشتر سکوت کرده بود. تکبال می دید که مشکی حتی از نزدیک شدن به خورشید پروا می کنه ولی بقیه میرن طرفش، باهاش حرف می زنن، مواظبشن و حتی گاهی سعی می کنن نظرش رو جلب کنن بلکه از این حال و هوا در بیاد البته خیلی با احتیاط.
-چرا اینهمه مواظبید؟ مگه اون چه جوریه؟
-خورشید رو اینطوری نبین فسقلی. اون بلاخره حالش جا میاد و وقتی جا بیاد خودت می فهمی ما چی میگیم. خورشید شبیه هیچ ماده ای نیست. بیشتر به پرنده های نر می خوره. اینقدر بلا سرش اومده که سفت و سخت شده. با اینهمه خیلی…
-خیلی چی؟
-خیلی…
-بگو دیگه.
-نمی دونم فسقلی. خورشید خیلی خطرناکه. خیلی تلخه. خیلی… با اینهمه اگه نباشه اطرافیانش دلتنگ میشن. آخه اون خیلی…
آخرش همیشه همین طور تموم می شد. کسی نمی تونست خورشید رو توصیفش کنه. کرکس هم که اصلا وارد این بحث ها نمی شد. تکبال دیگه نپرسید. باید خودش حلش می کرد. باید می فهمید. خورشید باید حرف می زد.
-فسقلی محض رضای خدا اون ماده عقاب رو ول کن.
زمانی که کرکس کلافه از چرخیدن های تکبال و خراب کاری کردن هاش این رو بهش گفته بود خورشید نه به پر و بال نامرتب تکبال که به خاطر افتادنش از شاخه بالایی به هم ریخته بود توجه کرد و نه به پر و بال خودش که به خاطر بی دقتی تکبال با1جور شیره که تکبال نفهمید چی بود و فقط سعی کرده بود از شاخه بالایی بیاره پایین تا بلکه بشه به کمکش خورشید رو جلب کنه نامرتب و چسبناک شده بودن. کرکس آروم و ملایم دستی به پر های چسبناک خورشید کشید.
-فسقلی همین طوریه خورشید. اگر به چیزی گیر بده و بخوادش تا نگیره ول کن نیست. الان هم بهت گیر داده. به نظرم می خواد که تو ببینیش. و تو واسه خلاصی خودت هم که شده باید ببینیش. باور کن خورشید. تا نبینیش دست از سرت بر نمی داره. اینقدر اطرافت می پلکه تا مجبور بشی ببینیش. من قشنگ رفتارش دستمه. نگاه هاش بهت متفاوته. هیچ چاره ای ازش نداری. باید ببینیش. باید. حالا بذار درستت کنم.
و خورشید انگار اصلا نبود.
-آهای کرکس اینجایی؟ من باید فورا باهات…وای اوخ! ببخشید. سلام خورشید.
-مشکی دیگه شورش رو درآوردی. الان که روز نیست نبینی تماشا کن چیکار کردی؟ تمام این و خودت و اینجا رو به افتضاح کشیدی و حالا تمیز کردنش با خودته.
مشکی با زمزمه ای جویده معذرت خواست. تکبال به وضوح دید که مشکی از دیدن خورشید یکه خورد و دید که خورشید با ورود ناگهانی مشکی به شدت کشید عقب. مشکی درمونده نگاهش کرد و خواست خرابکاریش رو درست کنه ولی…
-بیخیال شو بگو چی شده. اینجا رو بعدا درستش کن. خورشید هم با خودم.
مشکی با حالتی که به پذیرش1مجازات سخت بیشتر شبیه بود بدون اینکه به خورشید نگاه کنه زمزمه کرد:
-معذرت می خوام خورشید. اصلا نمی دونستم اینجایی. کسی بهم نگفت وگرنه…
-بسه دیگه. گفتم بگو چی شده.
-آهان!چیزی نیست فقط این تکمار پیغام داده اونی رو که بردی بهش پس بدی وگرنه خودت و این جنگل رو آتیش می زنه.
کرکس نگاهی به خورشید که بیخیال نشسته بود کرد.
-منظورش خورشیده؟
-با عرض معذرت بله.
-خوب باشه. بهش بگو حسابی ترسیدم از تهدیدش. حتما کادو می کنم واسهش می فرستم اون پایین. حالا واسه چی می خوادش. مگه توی کله پوکش نرفته که خورشید از همون اول خیال زندانی شدن توی1قفس مسخره در چند متری زیر زمین رو نداشته؟ نکنه امر واقعا بهش مشتبه شده که خورشید از سر رضایت تاب آورده؟
-من خیال نمی کنم بهش مشتبه شده باشه کرکس. اون اصلا نمی دونست خورشید هنوز زنده هست. خیال می کرد که…
مشکی انگار داشت زیر1بار سنگین نامرئی له می شد و دیگه آشکارا زور می زد که بتونه آروم بمونه و حرف بزنه. مثل این بود که اگر خودش رو ول کنه اون کوه نامرئی میاد پایین و خوردش می کنه. با این حال به زور نفسی عمیق کشید و ادامه داد:
-الان هم می خوادش تا از بین ببردش. برای تکمار خورشید دیگه دردسره. اون همه چیز رو در بارهش فهمیده. می دونه ازش چیز هایی بر میاد که نباید بیاد. تکمار نه کامل ولی می دونه. همینطور در مورد تو کرکس. گفته هر زمان که بشه به حسابت می رسه واسه حقه ای که بهش زدی.
کرکس چنان قهقهه زد که شاخه زیر پا هاشون لرزید و خورشید واسه اینکه نیفته بهش چسبید.
-پس بلاخره فهمید اون حقه رو من زدم هان؟ آخ آخ آخ! سابقهم پیش قفسبان قدیمت سیاه شد خورشید! حالا چی؟
کرکس به خورشید نظر انداخت. بعد به مشکی. خندهش رو خورد و خیلی ملایم ولی جدی رو به مشکی گفت:
-خوب مشکی. ممنون. لازم نیست جوابی بهش بدی. بمونه تا خودم جوابش رو بفرستم. حالا برو1چیزی بخور تا از حال نرفتی. به بقیه هم بگو کمتر سر و صدا کنن.
مشکی رفت در حالی که تکبال هر لحظه احتمال می داد از بالا سقوط کنه پایین. کرکس بال های بزرگش رو باز کرد و انداخت روی شونه های خورشید که انگار کوچیک تر شده بود.
-می دونی چیه خورشید؟ گاهی به خودم میگم تو با اونهمه توانایی عجیب که ازت میگن و من مطمئنم که خیلی هاش هم واقعیه چجوری به ذهنت نرسید ظاهرا با این تپه کود بی مصرف راه بیایی و وقتی اعتمادش جلب شد و از قفس آزادت کرد1شب یا1روز توی خواب خاکسترش کنی.
کرکس این رو گفت و خورشید رو تنگ تر به خودش فشرد و خندید. تکبال تمام دیده ها و شنیده هاش رو توی ذهنش ضبط می کرد تا بعد سر فرصت بهشون فکر کنه.
زمان فقط می رفت و می رفت. تکبال دیگه تبدیل به1عضو رسمی از دسته کرکس شده بود. بعد از اینکه بدون پر پرواز خودش رو واسه هشدار دادن به کرکس به بالای سکویا رسونده و همین طور بعد از اینکه توی جنگ حاضر شده و خودش رو نشون داده بود حسابی بینشون جا باز کرده بود به خصوص اینکه به وضوح زیر حمایت کرکس بود و حالا به اعتبار کرکس و نظر مثبتش تکبال حسابی عزیز شده بود. تکبال از این امر کاملا شاد و راضی بود. حس می کرد جاش رو توی دنیا پیدا کرده. هرچند بین پرنده های شب. چه ایرادی داشت؟ همه که نباید از1قاعده پیروی کنن؟ بذار تکبال1استثنا باشه. پرنده روز بین شب رو ها. ولی این ممکن نبود. یا باید پرنده روز باشی یا بیدار شب. در1زمان نمیشه هر2با هم بود. تکبال باید دیر یا زود انتخاب می کرد. این انتخاب اجتناب ناپذیر بود. و تکبال انتخابش رو کرده بود. روز چی براش داشت جز تفاوت و رکود و تنهایی و درد؟ در مقابل شب همه چیز بهش می داد. آرامش، دوستانی که بین خودشون می خواستن و می پذیرفتنش، حمایت کننده و پشتیبانی چنان قوی که تمام جنگل فقط با شنیدن اسمش به خودشون می لرزیدن، از همه مهم تر، امکان اینکه مزیت هاش رو ببینن و بال های بی پروازش کمتر دیده بشه. و باز از همه مهم تر، خلاصی از محدودیت های شدیدی که توی روز به حصار می کشیدنش. تکبال نمی خواست حتی1لحظه فکر کنه که اون حصار پرداخته محبت خونوادشه. تکبال فقط می خواست آزاد باشه. حالا که نمی شد بپره می خواست آزاد باشه. و در دل شب، توی زندگی یواشکیش، همون زندگی پنهان دومی که همه عشقش شده بود، تکبال آزاد بود. این ها تصور هایی بودن که تکبال سفت بهشون چسبیده بود و خیال نداشت حتی1لحظه تردید کنه که شاید چند درصدی هم اشتباه باشن.
زندگی تکبال همین طور در جریان بود بدون اینکه تکبال بتونه و بخواد لحظه ای سر از بین این رویای تاریک بیرون بیاره و اطراف رو ببینه. روز ها رو به عشق رسیدن شب لحظه به لحظه سپری می کرد و شب ها دیگه بی پروا از دیده شدن و بیخیال خطر هایی که نمی دیدشون روی شونه های فرستاده های کرکس به طرف رویای تاریکش پرواز می کرد. تکبال می رفت و همه چیز رو پشت سر می ذاشت بدون اینکه فکر کنه به طرف چی داره میره. دیگه دقت گذشته رو نداشت. ترسش رفته بود. به محض به خواب رفتن بقیه از لونه بیرون می پرید و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه، روی شونه هایی که منتظرش بودن می پرید و می رفت و فقط می رفت. و از اونجایی که شجاعت بدون دقت و تدبیر همیشه دردسر میشه، تکبال اون شب بالاپر رو ندید که با نگاهی کاملا بیدار و هشیار به بیرون لونه و به مسیر پرواز اون خفاش سیاه بزرگ که خواهرش رو روی شونه هاش می برد خیره شد.
و همینطور دم صبح وحشت رو در نگاه برادرش ندید وقتی تکبال رو در حال پیاده شدن از شونه های1هیولای سیاه و بسیار بزرگ تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (9)
علی
پنج‌شنبه 27 شهریور 1393 ساعت 22:08
دراین مهرکه پیش روداریم تولدیکی ازعزیزانم هست که دوست دارم

براش تبریک تولدجمع کنم هرچقدرشد البته هرچه زیادتربهتر

ممنون میشم دراین پست فقط تبریکهایتان رابزارید
s
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
تولد عزیز شما مبارک!.
ایام به کامش و به کام شما.
کورش
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 11:22
………..@@@
…………@@@@@@@@@
……………@@@@@@@@@
………………………………@@
………………..@@
………………..@@@
………………..@@@
………………..@@@
………………..@@@
………………..@@@
………………….@@
…………………………………………..
@@@………………………….@@@
@@@…………………………..@@@
@@@@@@@@@@@@@@@@@
…@@@@@@@@@@@@@@

………………@@…@@
………………@@…@@
………………….@@
………………….@@
……………………….
……………@@@@
………….@@…….@
…………….@@@@@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
……………………….@@
…………………………@
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
!!!!!!!!!!!?????!!!!!!!??!!!!!!!!!!!!!!!!??????????????????????????????!!?!!?!!!??!!!!!!?!?!?!!?!!!???????????!?!?!?!?!?!???
شهبال
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 13:38
سلام پریسا.
هرچند خیلی زوده ولی ترسیدم دیر کنم یکی دیگه بیاد زودتر بگه پس، تولدت مبارک!.
فردا تولدته پریسا. خواستم بهت زنگ بزنم و باید هم همین کارو میکردم ولی میدونستم که هوار میزنی و ایرادی نداره اگر خودت اذیت نشی از این هوار زدنت. نمیخوام اذیت بشی پریسا. زنگ نزدم و همینجا بهت تبریک میگم. تو شاید الان از حرصی که اذیتت میکنه باور نکنی ولی بخدا من درکت میکنم. گوش که نکردی بذار اینجا بهت بگم. اون جریانی که بتوقف فوریش اصرار داشتی گفتم متوقف کنن. موافق نبودن ولی گفتم تو اینطور میخوای و باید مهربونتر باشن هرچند بنظر خودمم واقعا اونطوری بهتر بود. پریسا پریسا. 1 سال دیگه هم گذشت و تو برخلاف تصور اشتباهت هنوز ایستادی. هرچند زخمی و خسته و عصبانی از دست من ولی هستی. خوشحالم از بودنت پریسا. هر سال برای من میشه که شروع باشه. پارسال موقع تولدت بهت گفتم دوباره شروع کن. همه چیز از اول. و تو شروع کردی و من یقین دارم که میشد از این هم بهتر باشی ولی خوب اومدی. حالا باز رسیدی به نقطه ای که میشه امسال و هر سال 1 نقطه شروع باشه. دوباره خودتو ببین و 1 اسکن از خودت بردار. اونایی که حل شد که هیچ و اونایی که هنوز ایراده و ایراد داره در نظر بگیر و باز همه چیز از اول. واسه درست کردنش از فردا که متولد میشی دوباره شروع کن. بیخودی نمیگم پریسا. از تو برمیاد. راستی من همیشه وبلاگتو میخونم. دلتنگیتو میفهمم. اونی که دلت میخواد بفهمه هم میفهمه. شک نکن که اگر الان اینجا بود بهت میگفت که چقدر افتخار میکنه بهمراهیت و چقدر عزیز هستی براش. من بهت زنگ میزنم پریسا ولی بذار این خشمت فروکش کنه تا با حضورم آتیشیت نکنم. بنظرم لازم نباشه بگم که من همیشه باهاتم. پریسا. رفیقم. همیشه از اینکه رفیقتم و رفیقمی بخودم میبالم حتی اگر هرگز نبینمت. میبینمت. من شک ندارم که خیلی زودتر از تصورت همهچی درست میشه. اونایی که باید فاصله بین سیاه و سفیدو ببینن و بفهمن میبینن و میفهمن و تو اون زمان خیلی چیزها داری که براشون بگی. شاید دیگه هیچوقت اوضاع مثل گذشته ها نشه. چیزهایی از دست رفتن که دیگه نمیشه بدستشون آورد. افرادی بودن که حالا دیگه نیستن و برای بازگشتشون هیچ جاده ای نیست. ولی هر شبی به 1 صبح قشنگ ختم میشه. صبحی که تاریک نیست حتی اگر خورشید نباشه که بتابه. درسته میفهمم. تلخه ولی زندگی در جریانه و تو هستی پریسا. تو هستی. این خودش اندازه 1 زندگی حرف داره که توی 1 کامنت جا نمیشه. توی 1 کتاب هم جا نمیشه. مهر هم داره میاد. شروع پریسا. هر زمان داری خسته میشی یادت بیار تمام چیزهایی رو که نباید یادت بره. یادت بیار که تو رفیق عزیز من هستی. یادت بیار که هیچ شبی ابدی نیست. یادت بیار که عزیزهات چطور بودن و چطوری میخوانت حتی اونهایی که دیگه در کنارت نیستن. یادت بیار که میشه دوباره شروع کرد. دوباره بلند شد و دوباره ساخت. همه چیز از اول. عجب نوشتم! خلاصه همه اینها اینکه تولدت مبارک رفیقم. نگران هم نباش. موردی واسه خشمت نیست. از همینجا شونه هاتو واسه کم کردن خستگیت میفشارم. امیدوارم هرچه زودتر بدون دردسر و دلواپسی و محدودیتهای زمانی ببینمت.
موفق باشی.

پاسخ:
سلام شهبال.
ممنونم که حلش کردی. ممنونم که بهم تبریک میگی. ممنونم که هستی. ببخش که آتیشیم. ببخش که خسته ام. ببخش که گوش نمی کنم. خسته ام شهبال به خدا اندازه تمام عمرم خسته ام. هیچ تضمینی نمیدم که باز آتیشی نشم. باز هوار نزنم. باز بدون گوش دادن فحشت ندم. ولی ببخش. ببخش رفیق صبور من. من خسته ام. بین2تا زندگی گیر کردم. جفتشون هم از زمین تا آسمون با هم متفاوتن. موندم من متعلق به کدوم یکی هستم. وقتی بینشون تاب می خورم از شدت سر گیجه هوار می زنم. تو ببخش. ببخش که اون لحظه دستم و زورم به کسی نمی رسه جز تو. و البته خودم. ممنونم که باهامی. حتی اگر هیچ وقت درست نشه، باز هم این حضورت1سفیدی کوچیکه بین اینهمه سیاهی. شاید همون طور که گفتی همه چیز1روزی درست بشه و درست گفتی که اگر جمع پراکنده ما باز هم جمع بشه این بار من خیلی چیز ها دارم واسه گفتن. این رو هم درست گفتی که دیگه هیچ وقت هیچی مثل اولش نمیشه. کاش جاده ای برای بازگشت رفته ها بود! اگر بود، من پیاده می رفتم و روی شونه هام، روی شونه هام، روی شونه هام پیاده برشون می گردوندم. دلم1صبح قشنگ می خواد. صبحی که برای همه صبح باشه. برای همه. حتی برای من. دلم1صبح خورشیدی می خواد. دلم تنگ شده. می دونم که از این به بعد تنگ تر هم میشه. چون که دیگه…
بله مهر هم داره میاد. همه چیز از اول رو یادمه. پارسال می شد بهتر باشه. همیشه میشه که بهتر باشه. ای کاش امسال زورم بیشتر برسه! خیلی دلم می خواد این طور باشه. می دونم که برام دعا می کنی. باز هم دعا کن. خوشحالم که هستی. راستی هوار درسته یا حوار؟
به امید خدا.
یکی
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 18:27
بخدا منم یادم بود از روی نوشته های پارسالی گفتم شب بیام بگم این آقاشهبال کجا بود حالگیری کرد؟ شهبال از حالا بگم سال دیگه تبریک اولی نوبت خودمه/. یکی طلبم.
تولدت مبارک پریسا. فرداست که فردا باشه اگه الان نگم حسابی حقمو میخورن. خدا کنه سال دیگه این موقع از خوشی در حال رقص و آواز باشی. رقص راسراستکی نه این خیمشببازیایی که ندیده میدونم درمیاری. زرنگما! خوشحال باش پریسای آنسویشب. خورشیدم خوشحاله واسهت. هرچی تو بهتر باشی اون خوشحالتره. تعجب نکن بابا علم غیب ندارم آشناتم نیستم. کافیه آدم بیکار باشه و دقیق بشه و وبتو قشنگ بخونه قشنگ همهچی دستش میاد. واسه اونایی که بزرنگی من نیستن ولی دلشون میخواد بدونن جریان چیه بگم که ی سر به متنای اینجا قبل از شروع تکبال بزنید البته من گفتما بنام خودتون نزنید این آگاهیرو. خلاصه تولدت مبارک و من هستم و شهبالم که گفت هست و دیگه نمیدونم کی هست. هیچکیم نباشه فعلا ما2تا پایه ایم. برو که هستیم. هی تولدته که باشه بجنب بنویس ببینم داداش این تکبال چیکارش کرد وقتی مچشو گرفت با اون کرکسه. زود باش بنویس. زود باشیا, بجنبیا, نگی تولدم بود حوصلهم خش گرفته بودا, طبق معمول میام دادوبیداد میکنما, بازم تولدت مبارک. هی من بیشتر از شهبال تبریک گفتم یادت باشه. منتظر بقیه تکبالم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
از دست شما! تبریک که اول و آخر نداره. ممنونم که به یادم بودید. باور می کنید خودم اصلا یادم نبود؟ از پیام ها و گفته ها فهمیدم. خوشحالم جناب یکی. باور کنید. فقط ای کاش می شد…شما واقعا!!! نمی دونم چی بگم. ممنونم. ممنونم. ممنونم و باز هم ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
نخودی
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 23:47
سلام پریسا جونم
وای فردا تولدته خیلی خیلی خیلی به توان خیلی خیلی خیلی تبریک می‌گم
خب بذار ببینم اولش که تا کیک تولد ندی بخورم کادو بی کادو “البته پوشالیه توش خالیه خخخ”
بعدشم این که من شدید الآن حصودیم شد به دوستات یعنی من این همه دوست دارم یه بار نشد یکیشون بیشتر از چهارتا کلمه اس ام اسی برام تبریک تولد بفرسته باید برم اساسی خدمتشون برسم یعنی که چه اصلاً …..
دیگه این که جالب ناک اینجاست که فردا هم تولد یکی از دوستام هست و دیگه داریم می‌ریم تولد جاتون خالی هم کیک تولد داره هم آش رشته “البته گفته تا کادو ندید از هر دوتاش خبری نیست” خخخ
ولی بگذریم از همه این حرفا
از صمیم صمیم قلبم برات آرامش و آرامش و شادی و شادی آرزو دارم
زندگیت سرشار از مهربونی و محبت…..
“می‌گم یه کم هم وقت کردی مواظب تکبال باش …. قسمت های بعدش رو هم تند تند بذار …. نشد هم قسمت آخرش رو اول بذار بعدی هر وقت وقت کردی بقیه قسمت هاش رو بذار … ببین چه عادلانه گفتما خخخ “”****”””

پاسخ:
سلام دوست عزیز و نادیده خودم!.
دیر رسیدم رفتید آش رشته ها رو خوردید؟ من هم آش رشته! شما باش عزیز کادو نمی خوام ازت. همین اندازه که باشی واسه من بسه. کیک هم میدم خدمتتون فقط شما بگو چجوری ایمیلش کنم تا1بزرگش رو واسهت بفرستم. جدی عجیب دلم می خواد این تکنولوژی اختراع بشه که اجسام رو مثل فایل ایمیل کرد. وای اگر بشه چی میشه!.
تکبال. از دست این تکبال! چی بگم! مادر و برادرش با اونهمه عشق و اصرار نتونستن مواظبش باشن آخه میگی من چیکارش کنم؟ تکبال هم1روز می فهمه. باید بفهمه. این رسم روزگاره. فقط حیف که گاهی کمی دیر میشه!.
اتفاقا موافقم که الان قسمت آخرش رو بذارم و از نوشتن باقیش خلاص بشم. نمی دونی چه دردسری شده نوشتنش واسهم!. این تکبال دیوونه پدر من و همه جنگل سرو رو در آورد و عاقل نشد و دیوونگی هاش هنوز مونده. آخجون پس آخرش رو همین وسط می ذارم و خلاص.
امیدوارم تولد اون آشنای عزیز هم به شما و هم به خودش خیلی زیاد خوش گذشته باشه و یکی از خاطره های سفید و موندگار هر2طرف شده باشه!.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آزاد
شنبه 29 شهریور 1393 ساعت 09:39
سلام
از کامنتها متوجه شدم امروز تولد شماست .
تبریک صمیمانه ی من رو هم پذیرا باشید
امیدوارم سالهای سال این مناسبت زیبا رو جشن بگیرید و همه از فیض این همه خلاقیت و توانایی بهره ببریم .
بابت داستان تکبال بی نهایت سپاسگزارم و در انتظارم ببینم ذهن توانای شما چه عاقبتی براش رقم میزنه .
مانا و توانا باشید

پاسخ:
سلام دوست عزیز من. جناب آزاد عزیز. دلتنگ شما بودیم هم من و هم اینجا. خوشحالم که هستید. ممنونم بابت ططفی که بهم دارید. جدی خجالت کشیدم. هرچی که هست اول لطف خداست و بعد روشنی بینش مثبت شماست وگرنه من که…
امیدوارم تکبال هم بتونه پایان کارش رو رنگ سفید بزنه!.
براش دعا کنید. برای تمام مسافر های جاده زندگی دعا کنید جناب آزاد عزیز. اگر فرصتی شد و مصلحتی بود، برای من هم دعا کنید تا اگر مصلحت اجابت کننده به اجابت باشه اجابتم کنه.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
نخودی
شنبه 29 شهریور 1393 ساعت 22:46
سلام پریسا جونم
پس کویی؟ چرا نیستی؟
بابا قرار بود کیک تولد بدی بخوریم ها ….. از اون خامه ای هاش ها ….
تازه برات کادو هم اورده بودیم ها ….
کجااااایییی؟
خیلی خیلی تولدت مبارک … خیلی خیلی خیلی ها … یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی …..
“من از اوان کودکی تا حالا که اوان جوانی هستم معتقد بودم اونهایی که اواخر شهریور بدنیا اومدند خعلی خوش شانسند برات گونی گونی گونی شانس آرزو دارم و “معتقدات منو هم دست کم نگیری ها …. گفتم که تو ذهنت یه هو چیزی مخالفش نگی که اون وقت معتقداتم رو کامیون کامیون خالی می‌کنم رو سرت برا اثباتش بعدش دیگه عواقبش رو نمی‌پذیرم خخخ”

پریسا “شب” رو ردش کن برس به “آن سوی شب”
………..

پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
ببخش عزیز دیر کردم معذرت می خوام. کیک. کنار گذاشتم واسهت پس این دانشمند ها چیکار دارن می کنن؟ کو این روش ایمیل کردن اجسام؟
راستش ایراد کار اینجاست که بنده های ناککری مثل من خوش شانسی هاشون رو نمی بینن ولی بد شانسی هاشون عجیب توی خاطرشون می مونه و روی همین اصل مجبور میشن در معتقدات شما راجع به متولدین اواخر شهریور تردید کنن. آی وای این کامیون دنبال کی می گرده اشتباه اومدی من نبودم!.
آن سوی شب حتما صبحه. با تمام توانم واسه رسیدن بهش دارم پیش میرم. کاش بشه که برسم!. اگر هم نشد خاطرم آسوده هست که من تلاشم رو کردم.
من هستم. هنوز هستم. تا خدا چی بخواد!.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 30 شهریور 1393 ساعت 09:50
توجه توجه, ی فروند پریسا از نوع آنسویشبی گم شده. از یابنده احتمالی تقاضا میشه کتبسته بیاره اینجا تحویلش بده. اگر هنوز نیافتید تمام جنگلا و قطارارو بگردید همونجاهاست. پریسا یا بیا یا باش با شهبال و نخودی اومدم. هی پیدا کردن ی گم شده اینترنتی واسه ی ولگرد بیکار دنیای اینترنت که من باشم زیاد کار نمیبره. پس خودتو برسون تا خودم پیدات نکردم. دارم تهدید میکنم کجایی

پاسخ:
دوباره سلام جناب یکی.
این چه کاریه؟ چه خشنید شما! آخه هر کسی1کوچولو گرفتار شد رو که نباید دستگیرش کرد که! متوقفش کنید لطفا به جان خودم من تسلیمم.
من هرگز شما رو1ولگرد اینترنتی تصور نکردم. شما از اولین افرادی بودید که بعد از سر پا شدن اینجا واردش شدید و باهام حرف زدید، رضایت داشتید، معترض بودید، بهم لبخند دادید، بهم اعتراض کردید، سرم داد زدید که از شوک در بیام، باعث شدید بتونم سکوتم رو ببارم و سبک بشم. شما دوست من هستید جناب یکی. دوست من و آنسویشب. زمانی که به صبح برسم شما یکی از اولین افرادی هستید که حضورتون توی خاطرم واضح و پر رنگ حک شده. برای همیشه. تا من هستم.
ممنونم که هستید جناب یکی.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 13:16
تولدتون با تأخیر زیاد مبارک. من هم دوم آبان تولدم بود.
امیدوارم تولدتون یه شروع دوباره باشه برای زیبا تر شدن زندگیتون و بی خیال شدن چیز هایی که ارزش فکر کردن ندارند.
از طرفی خیلی هم ناراحتم به خاطر تقارن این ایام با روز هایی که دو سال پیش سپری کردین.
اما هر چی که باشه باید به زندگی برگردین. باید برگردین
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
وای تولد ها همیشه قشنگن! دوم آبان تولد شما بوده پس خیلی ازش نگذشته. خیلی خیلی خیلی تبریک میگم. تولد ها همیشه می تونن نقطه های شروع قشنگی باشن. امیدوارم، از ته ته ته دلم امیدوارم برای شما امسال و هر سال تولدتون یکی از این نقطه های شروع قشنگ باشه هر سال بهتر از دفعه پیش.
ممنونم بابت تبریک ها و دعا های قشنگی که واسهم داشتید. بله البته تقارن قشنگی نبود برای من. ولی چه میشه کرد؟ زندگی همینه. تلخی ها و شیرینی هاش همیشه با هم قاطی میشن و شاید همینه که در زمان های کسر تحمل به کمکمون میاد و اجازه نمیده در تنگنا های وحشتناکش کامل ببریم و بی افتیم.
با تمام این ها زندگی جریان داره و اگر جا بمونیم خیلی بد میشه. باید بریم مثل رودخونه. من مرداب رو دوست ندارم. امیدوارم بتونم پیش برم و پیش ببرم تا مرداب نباشم. دارم سعیم رو می کنم. کاش موفق بشم!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال21

صبح شده بود ولی هنوز چنان زود بود که تکبال خیال می کرد اینهمه سر و صدا رو داره توی خواب می بینه. باقی پرنده ها کم و بیش بیدار شده بودن. مگه توی اون شلوغی می شد خوابید؟ تکبال به بیرون نظر انداخت. از بس زود بود دنباله تاریکی شب هنوز توی آسمون پخش بود. سر و صدا لحظه به لحظه بیشتر می شد. تکبال1لحظه ترسید. از جا پرید و خواست بپره بره بیرون ببینه چی شده.
-نترس خواهر کوچولو چیزی نیست. این کلاغ دیوونه اومده داره شلوغ می کنه. بیا با هم بریم ببینیم چی میگه.
بالاپر و خواهرش از لونه زدن بیرون. اون بیرون ولوله ای بود. کلاغ انگار آتیش زیر پرش گرفته باشن مرتب بالا و پایین می پرید و پرپر می زد و شلوغ می کرد.
-بابا میگم خودم دیدم. بیایید بریم خودتون ببینید باور کنید دیگه. اصلا اینجا وا رفتید که چی؟ بیایید بریم1کاری کنیم. روز های زمستون کوتاهه. الان بریم به شب نمی خوریم. تازه، اگر اوضاع خراب تر بشه دیگه نمیشه درستش کرد. اون وقت همه بیچاره میشیم.
بزرگ ترین پسر طوطی خانم که تازه با جفتش رسیده بود خواب آلود و در هم صدا زد:
-اغر به خیر کلاغ جان. صحت خواب. چته نصفه شبی؟ همه رو خوابزده کردی که. بگو ببینم چی شده؟
کلاغ در حالی که همون طور بالا پایین می رفت با صدای بلند جواب داد:
-سلام رفیق. چی بگم. داریم بیچاره میشیم و تو حرف خواب رو می زنی. بابا ظهره الان. رودخونه داره خشک میشه. فردا سر سیاه زمستون باید جمع کنیم بریم تو کار کوچ. اگر می تونید من حرفی ندارم.
-کلاغ جان! بابا1دقیقه بیا بشین درست حرف بزن من که نفهمیدم تو چی میگی. رودخونه خشک میشه؟ توی این فصل؟ مگه ممکنه؟ ما که از7روز هفته گاهی8روزش رو بارون داریم.
سر و صدای پرنده ها در تعیید رفت هوا. صدای کلاغ از همه بالا تر رفت.
-بله داریم. ولی شما بیا برو این رو واسه آب رودخونه توضیحش بده. مگه می فهمه؟ نمی فهمه که. بابا میگم خودم دیدم. داره آبش هی کمتر میشه هی کمتر میشه. رفتم ببینم چی شده چیزی سرم نشد. رفتم طرف بالای رودخونه از دور دیدم1چیز گنده قد1فیل افتاده اون وسط. خواستم برم نزدیک ببینم ترسیدم. چیه؟ من1کلاغ که بیشتر نیستم. اگه1پرنده شکاری بزرگ اونجا بود به خیالتون بال های سنجاقکی من می تونست در ببردم؟ حالا به جای اینکه اینجا ماتتون ببره همراهم بیایید ببینیم ماجرا چیه شاید بشه حلش کرد.
کلاغ اینقدر سر و صدا کرد که مهلت و توان فکر کردن رو از همه گرفت.
-دسته کم بذار درست و حسابی صبح بشه ببینیم کجا میریم.
-بله حتما تا اون موقع یا آب خشک بشه یا کامل یخ بزنه و دیگه نشه کاریش کرد بله؟ بابا بیایید بریم رودخونه از دست رفت عجب گیری کردیم ها!
بزرگ تر ها خواه ناخواه دنبال کلاغ راه افتادن. کلاغ دوباره برگشت و به جوون تر ها و تازه پرواز ها نگاه کرد.
-ای بابا!این جوون ها مگه خونشون چه رنگیه؟ مگه این ها آب نمی خوان؟ بابا دارم میگم قد1فیل گنده بود. باید هرچی بیشتر باشیم. اگر نیرو کم باشه من یکی بر نمی گردم این ها رو با خودم بیارم. بذارید بیان دیگه.
جوجه ها از خدا خواسته راه افتادن و بزرگ تر ها که با سر و صدای کلاغ مونده بودن چی بگن چیزی نگفتن. چند لحظه بعد، سفارش های مادر و بالاپر تموم شده نشده رفتن و تکبال چون هنوز تاریک بود و کسی هم اون اطراف نبود و خوابش می اومد و سرد بود و…ترجیح داد بره توی لونه و دوباره بخوابه. جوجه های کوچیک تر که هنوز پروازی نشده بودن همراه یکی2تا از بزرگ تر های زیاد بیخیال روی درخت های ته منطقه موندن تا بقیه برن و برگردن. تکبال خیلی خوشحال بود که موندنی ها از سرو بلند دور هستن و وقتی روز بالا اومد و بیدار شد مزاحمش نمیشن و اون می تونه راحت و بدون مزاحمت و سر و صدای اطراف بیاد بیرون و کنار لونه بشینه. به دوردست های آسمون چشم بدوزه و با فکر و خیال های تلخ و شیرینش سرگرم بشه. ولی الان هنوز هوا کاملا تاریک بود و بیرون هم خیلی سرد بود و تکبال هم خیلی خسته بود و می خواست بخوابه و چون کسی اون اطراف نبود اینجا دیگه توجه به سفارش مادر تا زمان بالا اومدن روز عاقلانه تر بود و…تکبال می خواست بخوابه. پس رفت توی لونه، در رو بست و گوشه همیشگیش روی بستر علفیش ولو شد و1لحظه بعد خواب بود. توی خواب انگار چیز هایی می شنید. صدای قیژ قیژی آروم. باز شدن در لونه. سیاهی هایی که بی صدا وارد شدن. پچ پچی خیلی خیلی آروم. چه خواب بدی! تکبال می خواست از جا بپره و بگه کی اونجاست ولی تمام وجودش خواب بود و ازش فرمان نمی برد. اما خواب همچنان ادامه داشت. تازه وارد ها اومدن و اومدن. داشتن می گشتن. دنبال چی می گشتن؟ رسیدن بالای سرش. پیدا کردن. دنبال تکبال می گشتن. پیداش کردن. تکبال توی خواب دید که چیز هایی، پنجه هایی، بال هایی باهاش تماس پیدا کردن. داشتن حرکتش می دادن!. داشتن از روی بستر علفیش بلندش می کردن!. چه خواب واضحی! ولی این…این خواب نبود!. یکی واقعا داشت بلندش می کرد!. یکی نبود2تا بودن!. اون چیز ها توی بیداری داشت اتفاق می افتاد!. تکبال1دفعه انگار با هشدار ناگهانی مغزش بیدار شد. از جا پرید و2تا سیاهی در2طرفش دید که واقعا داشتن می بردنش طرف در. فقط1لحظه دیدشون و درست پیش از جیغ کشیدن و کمک خواستنش پنجه ای سریع، نه چندان سفت فقط به اون اندازه که صداش در نیاد گلوش رو فشار داد و صدایی به نجوا و دلواپس گفت:
-بزنش زیر بالت باید بریم.
-آخه نمیشه اینطوری بیا کمک کن!
تکبال حالا دیگه کاملا بیدار بود. نه می دونست این ها کی هستن و نه می فهمید کجا می برنش فقط می دونست این اتفاق نباید بی افته. از شدت ترس بدون اینکه بفهمه و بتونه تحلیل کنه با تمام توان دست و پا می زد و سعی می کرد بالی رو که مانع فریاد زدنش می شد بزنه کنار.
اون2تا سیاهی بعد از چند لحظه کوتاه تونستن تکبال ناآرام رو که به شدت می جنگید بین بال ها و پنجه هاشون تقریبا مهار کنن، بعد هم زدنش زیر بال های پهنشون و بدون توقف با نهایت سرعت از لونه زدن بیرون و پرواز کردن. تکبال از ترس و تلاش داشت قلبش از کار می افتاد. بال های پهن برای1لحظه کوتاه بر اثر تقلا های شدید تکبال رفتن کنار.
-تو رو به خدا. تو رو خدا تو رو خدا.
-بسه دیگه فسقلی آروم بگیر الان هر3تامون رو پرت می کنی پایین.
-این چرا اینطوری می کنه مگه نمی دونست؟
-شاید نمی خواد.
-بیخود نمی خواد مگه دست خودشه؟ جرات داری بری بگی دلش نمی خواد؟ اون هم حالا که اوضاع خطریه؟
-نه بابا من می ترسم.
-پس محکم نگهش دار کمتر پرپر بزنه تا زودتر برسیم.
-ولی اینطوری نمیشه یعنی سخته.
-فسقلی گوش کن! تو1لحظه آروم باش گوش بده! ببین ما زمان نداریم. ما2تا کلاغیم داریم می بریمت پیش کرکس. تو مگه فسقلی کرکس نیستی؟
تکبال با شنیدن این جمله ها1دفعه انگار به1دسته پر بی روح تبدیل شد. خودش رو زیر اون بال های پهن و بین اون پنجه ها که سفت گرفته بودنش جمع کرد و بی حرکت باقی موند. کلاغ ها که سعی می کردن سرعتشون هرچی بیشتر باشه به هم نگاه کردن.
-نکنه از ترس مرده باشه؟ 1دفعه کامل از تک و تا افتاد. ببین اگه این طوریش بشه ما باید بریم خودمون بی دردسر بمیریم. صبر کن ببینیم چیش شده.
-صبر نمیشه کنیم همین بالا1نگاهی بهش بنداز.
بال ها کمی عقب رفتن و کلاغ ها که تکبال حالا می دیدشون با دلواپسی بهش نگاه کردن.
-تو که سالمی فسقلی. ترسوندیمون.
-راست میگه. از ما نترس. کرکس هم خیال نداره اذیتت کنه. فقط می خواد ببیندت. همینطوری خوبه. آروم بمون تا زودتر برسیم.
-درست میگه. تو که طرف کرکسی چرا نمی خواستی باهامون بیایی؟
-به نظرم نمی دونست. آخه ما اصلا هیچی بهش نگفتیم.
تکبال فقط خودش رو جمع کرده بود و از ترس افتادن و وحشت اتفاقی که از سر گذرونده بود زبونش بند اومده و فقط نگاه می کرد.
-ببین دیوونه1لحظه صبر کن این رو اینطوری که نمیشه تحویلش بدیم.
-دیر شده نمی فهمی؟ بذار الان خودم درستش می کنم.
کلاغ این رو گفت و سرش رو کرد پایین.
-فسقلی! تو حالت خوبه؟ ببخش اذیت شدی ولی تو خواب بودی و راستش کرکس واسهمون زمان گذاشت که ببریمت پیشش و اگر دیر کنیم حسابمون رو می رسه. آخه می دونی؟ کرکس وقتی عصبانی بشه اصلا جالب نیست. از دیروز هم حسابی عصبانیه. تو هم که خواب بودی و تا بیدار شدی زدی به جاده جنگ و جیغ. واسه همین مجبور شدیم به زور آروم نگهت داریم تا دردسر نشی. حالا تو میشه حرف بزنی؟ آخه اینطوری اگر بدیمت دست کرکس هیچی ازمون نمی ذاره.
-به نظرم ترسیده. آخه این پروازی نیست از این بالا داره می ترسه. فسقلی تو مثلا با دوست هات و خونوادهت چجوری میری بیرون؟ مگه همینطوری نمی برنت؟
تکبال که بال هاش و پا هاش و تمام جونش از فشار پنجه های کلاغ ها تیر می کشیدن با حرکت سر جواب منفی داد.
-پس چه جوری؟ می خوایی بیایی روی شونه هام بشینی؟ من شونه هام پهنه ببین اینقدر خوبه!بیا. باشه؟
لحن کلاغ ها آشتی جویانه بود. انگار می خواستن هر کدوم هر طور شده بیشتر دلش رو به دست بیارن تا تکبال پرونده سبک تری ازشون به کرکس بده. حتی تکبال با اون حال افتضاحش این رو قشنگ فهمید. با اینهمه نمی تونست منکر بشه که کم مونده پرت بشه پایین و از این مدل برده شدن هم هیچ خوشش نمیاد. با حرف ها و لحن تشویق آمیز کلاغ تکبال رفت و روی شونه هاش نشست. خیلی بهتر شد. کلاغ آرامش تکبال رو از صدای نفسش فهمید و دلش گرم شد. از خوشی خندید و بلند گفت:
-راحت تری مگه نه؟ خوب ما که نمی دونستیم. آخه تا حالا نبرده بودیمت جایی. حالا از این به بعد هر وقت تنها بودی خودم میام یواشکی می برمت حسابی بگردی. شونه هام هم خوبن می تونی مثل تختخواب روشون بخوابی. کلاغ این رو گفت و خندید. تکبال شونه هاش رو چسبید که پرت نشه. کلاغ دومی شیرجه زد پایین و وقتی برگشت پنجه هاش خالی نبودن.
-واسهت1چیزی جمع کردم. بخور خیلی خوبه. بیا همهش مال تو.
راست می گفت. خوشمزه بود. چیزی بود شبیه گرده گل که تکبال نپرسید چیه. همه رو خورد و کلاغ دومی رو هم کلی خوشحال کرد. اون ها در طول راه حسابی سرش رو گرم کردن و سعی کردن حرف های خوشمزه بزنن و خلاصه هر طور بلد بودن سعی کردن بهش خوش بگذره. راه زیاد بود ولی رسیده بودن.
-داریم می رسیم. آماده واسه1فرود سفارشی که فسقلی واسه همیشه یادش بمونه.
-راست میگه فسقلی. آماده ای عمو؟
-صبر کن1چرخی بدیمش.
-دیر شد کرکس می کشدمون.
-فسقلی که نمی ذاره کرکس عمو کلاغ ها رو بکشه. مگه نه فسقلی؟
کلاغ ها کمی جدی تر شدن.
-فسقلی!ما زیاد وقت نداشتیم. تو هم که خواب بودی. کرکس هم از دیروز نمی دونیم چشه که حرصیه و ما مجبور شدیم1کمی سریع باشیم. یعنی می خوام بگم…یعنی…
-اه بذار خودم واسهش توضیح میدم. ببین فسقلی کرکس اگر تو اذیت بشی پدر ما رو در میاره. آخه می دونی؟ اون خاطرت رو مثل اینکه خیلی می خواد. حالا تو…یعنی تو…یعنی میگم که ما که اذیتت نکردیم مگه نه؟ یعنی تو که اذیت نشدی پیش ما. بهت خوش گذشت دیگه مگه نه؟
-الان تو خیلی قشنگ توجیهش کردی؟ فسقلی جان ببین عمو! بعضی چیز ها بد پیش میاد و قشنگ پیش نمیره. بعدش تو که این بد پیش رفتن رو به کرکس نمیگی، میگی؟
-راست میگه. تو که نمی خوایی بهش بگی اولش1کمی اشتباه شده بود. می خوایی بهش بگی؟
تکبال بهشون نگاه کرد. حس کرد واسه خاطر اون2تا موجود به شدت غمگین شد.
-پس تفاوت کرکس با تکمار کجا بود؟ چرا این2تا بیچاره باید اینهمه از خشمش بترسن؟ مگه چیکار کرده بودن جز اینکه سعی کردن فرمانش رو انجام بدن و سریع هم انجامش بدن؟
-من که اذیت نشدم. فقط اولش ترسیدم. بعدش که واسهم گفتید خیلی هم خوش گذشت.
-خوب عمو. همون اولش رو چی؟ کرکس که ندیده. فقط خودمون3تا بودیم دیگه. بین خودمون می مونه دیگه مگه نه؟ بین فسقلی و2تا عمو کلاغ ها.
کلاغ این رو گفت و هر2خندیدن. تکبال از خودش متنفر بود. حس می کرد زندگی اون2تا مثل بازیچه ای شده توی دست های1بچه که صاحب های این بازیچه می ترسن بچه ارزش گنجی که توی دستش گرفته رو ندونه. حاضر شده بودن در حد2تا دلقک پیشش پایین بیان و مثل1بچه کوچیک و ناز پرورده باهاش رفتار کنن فقط واسه اینکه چیزی به کرکس نگه. نگاهشون کرد. هنوز با لبخند های مصنوعی و نگاه هایی نگران منتظر بودن. از ذهنش گذشت:
-چقدر ترحم انگیزه! این عادلانه نیست.
و با صدای بلند خندید.
-اولش هم خیلی با مزه بود. مزهش باشه واسه خودمون3تا. به کرکس هم هیچی نمیگیم.
کلاغ ها که انگار دنیا رو بهشون داده بودن گرم تر و مهربون تر از پیش حسابی تشویقش کردن.
-حالا بریم واسه فرود.
فرودی سریع که پریشونی ازش می بارید. دیر کرده بودن.
-گفته بودم نمی خوام دیر کنید. نگفتم؟
صدای خشم کرکس به وضوح تمام جسم کلاغ ها رو لرزوند. اشتباهی در کار نبود. این خود کرکس بود که اینهمه خشن و بی شفقت عربده می زد. تکبال با شنیدن این صدا انگار قلبش از حرکت ایستاد. صدا چنان عصبانی بود که تکبال بی اختیار به زیر همون بال هایی که ازشون فرار می کرد پناه برد و همونجا خودش رو جمع کرد.
-بله ولی…
-ولی و زهر مار! من گفتم بجنبید و شما ها چه غلطی کردید؟
-باور کنید ما جنبیدیم ولی آخه…
-خفه! فقط خفه شید و بگید کو؟
-ایناهاش اینجاست. رفت زیر بال من.
کلاغ با وحشتی آشکار عقب کشید و بال های بزرگش رو برد بالا. تکبال نیمه جون از وحشت روی شاخه سکویا ولو شد. خسته و ترسیده سرش رو زیر پر های نامرتبش کرده بود و می لرزید.
-واقعا که احمقید! چیکارش کردید؟
تمام شاخه های بالای سکویا از هیبت این عربده لرزیدن.
-هیچی. فقط فرصت نشد واسهش توضیح بدیم. آخه خواب بود و تا بیدار شد خواست که…
-خاک بر سرتان! فقط برید که من نبینم شما ها رو.
تکبال مثل بید می لرزید. فرار کلاغ ها و باقی تماشاگر های پنهان و آشکار صحنه رو اصلا نفهمید. با تمام وجود از شدت ترس می لرزید و نفس هاش به شماره افتاده بودن. دستی به شونهش خورد و مثل پر کاه از زمین بلندش کرد و لحظه ای بعد توی1بغل امن و آشنا فرو رفت.
-سلام فسقلی. چی شده؟ از چی ترسیدی؟ نه! نه فسقلی نترس تموم شد. به حساب اون2تا نفهم درست و حسابی می رسم تا عبرت بقیه بشن. من باید می دیدمت. آروم باش فسقلی. دیگه تموم شد. از هیچی نترس من اینجام. آفرین! سرت رو بالا کن بذار ببینمت. ببین با پر و بالت چیکار کردی؟ الان خودم واسهت درستش می کنم. گریه نکن فسقلی. فسقلی وحشی خودم. آروم باش همه چیز درسته. تو باید می اومدی پیش من. نکنه دلت نمی خواست ببینیم.
کرکس گفت و گفت تا تکبال کم کم آروم شد. ولی1چیزی این وسط ایراد داشت. کرکس با تکبال بد تا نکرد ولی حتی تکبال توی اون حال و هوا هم می فهمید که کرکس به طور وحشتناکی عصبانیه.
-خوب فسقلی! باید زودتر می جنبیدم و می دیدمت ولی بعد از اون شب مادرت به این سادگی تنهات نمی ذاشت. باید صبر می کردم چند روز بگذره تا بتونم1ماجرایی واسشون درست کنم. چیزی مثل این داستانی که واسشون درست کردم و اگر تا خود شب بتونن حلش کنن خیلیه. خودت هم که به نظرم سرت شلوغه. گرفتاری واسه خودت. درسته؟
تکبال نمی فهمید کرکس چی میگه. سر بلند کرد و با نگاهی ناآگاه بهش خیره شد.
-می خوایی بگی نفهمیدی؟ بیخیال، از خودت بگو. این روز ها چه جوری گذشت؟
کرکس با1دست نه مثل همیشه بلکه کمی محکم تر و شاید خشن تر نوازشش می کرد و با دست دیگه سفت شونهش رو چسبیده بود. تکبال احساس کرد کرکس می تونه فقط با نگاه خاکسترش کنه اگر بخواد. اگر اون نگاه که امروز عجیب و سخت شده بود فقط کمی خشن تر می شد.
-خوب فسقلی. می گفتی.
تکبال اخطار کاملا واضح در این جمله رو گرفت و هر طور که بود صداش رو پیدا کرد و به حرف اومد.
-این روز ها؟ من خیلی دلواپس بودم. دستم نمی رسید به شما ها. همه مواظب بودن. این روز ها بد گذشتن.
کرکس خندید ولی نه مثل گذشته. خنده ای از جنس زهرخندی خطرناک.
-دیروز چی؟ اون کی بود باهاش حرف می زدی؟ رفیق جدیدت؟ از جنس خودت هم بود. اون کبوتر قشنگه. یادت اومد؟
تکبال که تازه دیروز رو یادش اومده بود لبخند تلخی زد و بعد:
-اون کبوتره. بله دیروز اومده بود و بهم می گفت بلند شم همراهش بپرم.
کرکس دیگه نمی خندید.
-خوب دیگه چی می گفت؟
-هیچی از همین چیز ها. بهش گفتم من…پروازی نیستم. اون هم رفت.
-بهت نگفت چه قشنگی؟ نگفت1ماده کبوتر خیلی قشنگی؟
-چرا1چیز هایی می گفت. واسه اینکه تشویق بشم همراهش بپرم. بعد که فهمید نمی تونم پرواز کرد رفت.
-باز هم میاد؟
-نه دیگه رفت.
-تو دلت می خواد باز ببینیش؟
-ببینمش که چی بشه؟ من که پروازی نمیشم اون رو ببینم که چی؟
-پس نمی بینیش. دلتنگش هم نمیشی. مطمئنی.
-مطمئنِ مطمئن.
کرکس مکث کوتاهی کرد، به شاخه پشت سرش تکیه داد، یکی از بال هاش رو برد بالا و به ضرب زد به شاخه پایینی. شاخه به شدت لرزید و تکبال وحشتزده از جا پرید و لای پر های کرکس فرو رفت. مشکی و2تا خفاش دیگه مثل برق حاضر بودن.
-عه اومدش که. چطوری فسقلی! به نظرم خیلی اذیت شد کرکس. من که گفتم بذار خودمون بریم. کلاغ مال این حرف هاست آخه؟
-بسه. اطلاع بده دست از سرش بردارن. بجنبید تا روز نشده. خوشم نمیاد واسه خاطر به دار و درخت خوردن و شل بازی های مزخرف شما ها دیر بشه.
-مطمئن باش کرکس.
اون3تا در1چشم به هم زدن پریدن و رفتن. هنوز درست و حسابی روز نشده بود. تکبال که چیزی از ماجرا نفهمیده بود فقط لای پر های کرکس آروم گرفته و گاهی سر بالا می کرد و نگاه کوتاهی بهش مینداخت و فقط همین. مثل1دسته پر بی حرکت و آروم همونجا موند و اجازه داد کرکس پر و بال همیشه مرتبش رو که بر اثر تلاش و تقلا هاش به هم ریخته بود واسش با حوصله مرتب کنه. از اول تا آخر. از ریز تا درشت. هیچ علاقه ای نداشت بفهمه کرکس چرا اینطوری ازش چیز پرسید، از کجا داستان و صحبت های اون کبوتر دیروزی رو می دونست و چه فرمانی به مشکی داد. چه اهمیتی داشت؟ تکبال الان جایی بود که باید باشه. کرکس دوباره مثل گذشته مهربون شده بود. همون نگاه و همون نوازش ها و همون دست ها که دیگه مثل لحظه های اول خشن نبودن. پس باقیش مهم نبود. با این فکر خودش رو بیشتر لا به لای پر و بال کرکس فرو کرد. کرکس خندید.
-هان فسقلی! سردت شده؟ تا1دقیقه دیگه درست میشی. می دونی هشدار های شب جنگت چقدر کمک کرد به من؟ تو خیلی خوب بودی فسقلی. هنوز هم هستی. فقط گاهی شاید میری که بد بشی. تو که اینطور نمی خایی ، می خوایی؟
تکبال مثل خوابگرد ها به نشان نفی سر تکون داد بدون اینکه بفهمه کرکس چی داره میگه.
-پس بد نباش. به حرف من گوش بده و همیشه فسقلی عاقل خودم بمون. فهمیدی؟
لحن کرکس مهربون بود ولی تهدیدی پوشیده در لایه های مهر و اقتدار درش بود که تکبال دریافتش کرد ولی ترجیح داد ندید بگیره. به نشان جواب مثبت سر تکون داد. کرکس با نارضایتی ولی مهربون گفت:
نه. جواب می خوام. اینطوری موافق نیستم. بهم بگو هرچی گفتم فهمیدی؟
تکبال دلش نمی خواست سرش رو از اون لا بیاره بیرون. با نارضایتی به پر های کرکس پنجه کشید. کرکس فهمید و از ته دل قهقهه زد.
-عجب! نمی خواد بیایی بیرون از همونجا جواب بده.
تکبال ایندفعه با رضایتی وصف ناشدنی به چنگ زدن هاش ادامه داد و از همون زیر با صدای خفه جواب داد:
-بله کرکس.
-پس فهمیدی.
-بله کرکس. فهمیدم.
-از فراموش کار ها خوشم نمیاد. عصبانیم می کنن. تو که جزوشون نیستی.
-نه کرکس.
-شاید1خورده باشی هان؟
-بله1خورده شاید.
-ذهنت رو اصلاح کن که نباشی. باشه؟
-باشه کرکس.
-آفرین!این شد!.
تکبال1دفعه یادش اومد. اون خشم اول کرکس و اون2تا کلاغ نگران.
-کرکس!اون2تا کلاغ.
-خاطرت جمع. توی پوست جفتشون کاه می ریزم و می ذارم اینجا واسه قشنگی.
-نه. اون ها خیلی مهربون بودن. تقصیر من بود که دیر شد. آخه توی راه حسابی معطلشون کردم. گرسنهم بود. مجبور شدن واسهم1چیزی پیدا کنن که بخورم. بعدش هم سر پرواز کردن و فرود اومدن بهشون گیر می دادم. این بود که، آخ! شونه هام خورد شدن اینطوری فشارم نده آخ دردم میاد!.
-خوب طوری نیست بذار1کمی دردت بیاد تا فراموشت نشه زمانی که من بهت گفتم بیا فقط بیا. هر زمان هم هر مدلی فراز و فرود دلت خواست فقط به خودم میگی فهمیدی یا لازمه باز دردت بیاد؟
-کرکس! تو رو خدا. فهمیدم به خدا فهمیدم. به خدا به خدا فهمیدم.
-خوب خوب فهمیدم که فهمیدی. دیگه بسه. باشه. دیگه تموم شد. تو گفتی تقصیر داشتی که دیر شد و به خاطر تقصیرت تنبیه شدی.
تکبال در حالی که از شدت درد نفسش بند اومده بود به زحمت خودش رو جمع و جور کرد.
-پس اون2تا دیگه تنبیه نمیشن مگه نه؟
-حقشونه که بشن ولی اگر تو اینطور می خوایی، باشه این دفعه هم به خاطر تو.
تکبال که هنوز از ترس2دقیقه پیش داشت می لرزید دوباره با نوازش های کرکس آروم گرفت و لحظه ای بعد دوباره سرش به کار خودش بود. کرکس هم همینطور.
-اون زیر داری چیکار می کنی؟ من پر و بال هات رو مرتب کردم و تو پر هام رو بی ریخت می کنی. اِی کفترک احمق کوچولو!
تکبال نمی تونست از این کار خودداری کنه. سر در نمی آورد این دیگه چه مدل احساسی بود؟ کرکس معترض نشد و اجازه داد تکبال زیر پر و بالش با احساس رضایتی عجیب و ناشناس، به آرومی و از سر همون رضایت عجیب واسه خودش یواش یواش دست و پا بزنه و نظم پر های بلندش رو به هم بریزه و ویرانی به بار بیاره. تکبال چنان کوچیک بود که واقعا توی پر های کرکس گم شده و دیده نمی شد. کرکس پنجه کشیدن ها و چنگ زدن های آرومش رو احساس می کرد و ظاهرا بدش هم نمی اومد. تکیه زد به شاخه کلفت پشت سرش و با رضایت تکبال رو سفت به خودش فشرد. ظاهرا داشت به جفتشون عجیب خوش می گذشت. تکبال حسی رو تجربه می کرد که هیچی ازش نمی دونست و فقط مشتاق ادامهش بود در حالی که نمی دونست فردا و فردا هاش بعد از امروزش چه رنگی به خودشون می گیرن.
دیدگاه های پیشین: (2)
helen
پنج‌شنبه 27 شهریور 1393 ساعت 01:07
سلامممممم ایول
آدم یه همچین وبایی رو میبینه از وب خودش ناامید میشه
9847
http://mihanblog-ir-pars.leue.biz
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
هر جایی خصوصیت های خودش رو داره. ممنونم که اومدی! دارم از فضولی فشار خون می گیرم برم ببینم توی وبت چجوریاست!
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 12:58
خیلی بامزه بود این قسمت.
البته نفهمیدم چه داستانی درست کرده بودن تا پرنده ها مشغول بشن ولی با این حساب خیلی خوب بود.
تکرار می کنم تکبال رو نابود نکنید و همین طور کرکس رو.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
کرکس جز دردسر چی می تونه درست کنه؟ کار دست همه داد تا کار خودش راه بی افته. من واقعا دلم نمی خواد هیچ کدوم از این2تا نابود بشن. طرف جفتشونم باور کنید. ولی آخه چیکارشون می تونم کنم؟ این2تا زده به سرشون من چی بگم؟ کاش عاقل باشن! نیستن.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال20

هوا روز به روز سرد تر می شد. زندگی سرد و1نواخت جریان منجمدش رو طی می کرد و نمی کرد. انگار اون هم بدش نمی اومد یخ بزنه و متوقف بشه. در گوشه و کنار جنگل چندتا جوجه دیگه شکار مار ها شدن و چندتا لونه دیگه با پر های سیاه کلاغ تزئین شد. زیر بوته قاصدک داشت شلوغ تر می شد. دل ها گرفته، بال ها خسته، نگاه ها تهی، روز های کوتاه، آسمون ابری، لحظه های تاریک، زمستون.
زمستون!.
-سلام. چه بی حرکت نشستی! خیال کردم یخ زدی. سردت نیست؟
تکبال با شنیدن صدای ناشناس از دنیای ساکت و سیاهش بیرون اومد. سر بلند کرد و نظری به طرف صدا انداخت. کبوتری کمی بزرگ تر از بالاپر، با پر های سیاه و سفید درست کنارش نشسته بود.
-سلام. بله1کمی سرده. ولی بد نیست.
کبوتر بدون اینکه نگاه از تکبال برداره خندید.
-فقط1کمی سرده؟ من که دارم یخ می زنم. تو خونهت همینجاست؟
-بله همینجاست. درست پشت سرمونه.
کبوتر پر هاش رو تا می تونست پوش داد. شاید واسه خلاصی از سرما و شاید هم به این خاطر که در نگاه بیننده بزرگ تر و قشنگ تر باشه و حتی تکبال هم منکر نبود که این بی تأثیر نبود. کبوتر واقعا قشنگ بود.
-من مال آخر های جنگلم. میگم این جنگل هم خیلی بزرگه ها! کلی پرواز کردم تا رسیدم اینجا. آخه می دونی؟ من زیاد دلم نمی خواد کنج لونه بمونم. این زمستون هم که از بس سرده حسابی همه رو توی لونه میخ کوب کرد. گفتم بیام بیرون ولی اینقدر سرد بود که دیدم اگر نپرم پاک منجمد میشم. مثل حالا که دارم یخ می زنم. واسه همین تعجب کردم دیدم تو بی حرکت اینجا نشستی. جدی اصلا سردت نمیشه؟
تکبال نگاه از پر های کبوتر گرفت و به شاخه کناریش چشم دوخت.
-چرا سردم که میشه. ولی من هم مثل خودت توی لونه موندن رو زیاد تحمل نمی کنم. دلم واسه هوای آزاد و واسه آسمون تنگ میشه. میام بیرون و سرما رو هم بیخیال!.
نگاه کبوتر مهرآمیز شد.
-می دونی؟ راستش رو بخوایی من دفعه اولی نیست که می بینمت. خیلی اومدم از اینجا رد شدم و دیدمت. ولی هیچ وقت نیومدم باهات حرف بزنم. همیشه دلم می خواست توی هوا باهات سر صحبت رو باز کنم که هرچی اومدم و رفتم و منتظر شدم نشد. این بود که امروز تحملم دیگه تموم شد و…پس تو کی ها می پری؟ این بال های قشنگت همیشه بسته هستن. می دونستی خیلی قشنگی؟ تمام جسمت رو انگار واسه پرواز های چرخشی ساختن. بهت هم میاد خیلی اهل پرواز و اهل آسمون باشی. پس چرا هیچ وقت ندیدم بپری؟ خوب البته من که همیشه اینجا نیستم. هر زمان هم که میام تو نشستی. شانس منه دیگه. ولی راست میگم تو واقعا قشنگی. قشنگ ترین ماده کبوتری که تا حالا دیدم. امروز اومدم که چه توی آسمون باشی و چه نباشی بشینم حسابی باهات حرف بزنم. آخ چه سرده! بیا باقیش رو توی هوا بگیم. خیلی خوش می گذره. بلند شو دیگه زود باش.
تکبال در تمام این مدت به کبوتر نگاه می کرد. کبوتر پر هاش رو باد کرد و سرش رو بالا گرفت. از ذهن تکبال گذشت:
-این کار ها لازم نیست. اون واقعا1کبوتر تمام عیاره.
-بلند شو دیگه پس چرا هنوز نشستی؟ اصلا بیا مسابقه بدیم. هر کسی زود تر برسه به رودخونه. من می دونم تو با این بال هات از من می بری.
تکبال به کبوتر نگاه کرد و از نگاه پر شورش به راحتی تونست حدس بزنه که آماده شده تا مردونگی کنه و واسه به دست آوردن دل تکبال بهش ببازه.
-من می دونم که بهت خیلی خوش می گذره. پرواز که کنیم سرما یادت میره. زود باش پا شو!.
تکبال به نگاه پر از امید و تشویق آمیز کبوتر نظر انداخت و در فاصله بین تشویق هاش آروم گفت:
-من نمی تونم.
کبوتر متعجب نگاهش کرد.
-چرا؟!خونوادهت موافق نیستن؟
تکبال آهش رو خورد. کبوتر نفهمید.
-به اونجا ها نمی رسه. من خودم نمی تونم.
کبوتر حیرتش رو پشت نگاهی که با تمام توان1کبوتر جوون سعی می کرد هرچی مهربون تر و مشوق تر باشه مخفی کرد.
-یعنی چی نمی تونی؟ من1کبوترم مثل خودت. می خواییم با هم پرواز کنیم. اینکه بد نیست. تازه من باهات حرف دارم. 1عالمه گفتنی که کیفش به توی آسمون گفتن و شنیدنشه.
تکبال به یاد جوجه خاله گنجشک افتاد. جفتش زمانی که هنوز جفتش نبود توی آسمون بهش پیشنهاد هم پروازی همیشگی داده بود. می گفت توی آسمون این حرف ها قشنگ تره. کبوتر با تمام وجودش هنوز منتظر بود.
-می دونم. می فهمم.
-پس معطل چی هستی؟
تکبال زهرخندش رو قورت داد. کبوتر ندید.
-من واقعا نمی تونم. بال های من پروازی نیستن. من نمی تونم بپرم. من نه تنها هر زمان تو ببینیم نشستم، بلکه همیشه عمرم همینطوری باید بشینم و تماشا کنم. فقط تماشا کنم. من معطل بال هام هستم. معطل سرنوشتم که با مال شما ها فرق می کنه. تو اینجا معطل نشو. اگر تا ابد هم بمونی و تشویقم کنی پریدن توی تقدیر من نیست. من نمی تونم پرواز کنم. من1پرنده بی پروازم.
کبوتر لحظه ای مات بهش نگاه کرد.
-یعنی!!!تو!!!اصلا نمی تونی پرواز کنی!!!؟ هیچ وقت!!!؟
تکبال دیگه حرفی نزد. سکوت کرد و چشم هاش رو از پرنده متعجب گرفت تا موقع رفتن عذاب وجدان روی دوشش نذاره. پرنده لحظه ای ایستاد و با حیرت به تکبال خیره شد و بعد، چند قدم روی شاخه جلو رفت، خودش رو بالا کشید، بال هاش رو باز کرد و پرید. تکبال تا زمانی که صدای بال های پرنده محو شدن سرش رو بلند نکرد. بعد آروم از جاش بلند شد و بدون اینکه سرش رو بالا کنه و به اطرافش نگاه بندازه برگشت و با شونه هایی خمیده رفت توی لونهش و همونجا کنج لونه نشست و دیگه بیرون نیومد. تکبال رفت و کلاغ رو ندید که از پشت درخت سرو بیرون اومد و بی صدا ولی به سرعت به طرف سکویای اعماق جنگل پرواز کرد.
دیدگاه های پیشین: (3)
مرکز مشاوره تلفنی
سه‌شنبه 25 شهریور 1393 ساعت 22:36
با عرض سلام
سامانه هوشمند کشوری پاسخ گویی به سوالات ومشکلات شما در زمینه های
کامپیوتر ، لپ تاپ، تبلت ، اینترنت و…
تماس از تلفن ثابت با شماره :
9099070345
http://komakrayaneh-fartak.loxblog.com
علی
سه‌شنبه 25 شهریور 1393 ساعت 23:11
دراین مهرکه پیش روداریم تولدیکی ازعزیزانم هست که دوست دارم

براش تبریک تولدجمع کنم هرچقدرشد البته هرچه زیادتربهتر

ممنون میشم دراین پست فقط تبریکهایتان رابزارید
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
اینجا توی وبلاگ من زیاد ساکته. کاش جا های دیگه هم این کامنت رو بدید تا تبریک های بیشتری جمع کنید. امیدوارم عزیز شما و خودتون همیشه در پناه حق و در نهایت آرامش و شادی باشید و واسه مهر هم1عالمه تبریک براش جمع کنید.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 12:46
سلامی دوباره.
خیلی دردناک بود این قسمت.
و باز هم خیلی شبیه جاهایی از زندگی من.
امیدوارم آخرش خوب تموم بشه؛ یه جوری که بد نباشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم تمام درد های جهان1روزی اگر درمون نمیشن قابل تحمل بشن. من هم خیلی دلم می خواد خوب تموم بشه. واقعا دلم می خواد. کاش اینطور باشه! کاش!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال19

-تکبال! تکبال بیداری؟ بلند شو عموجان داری خواب می بینی.
تعلیق در میان خواب و بیداری. لحظه ای ناهشیار و بعد،
-سلام عمو جغد. من اینجا چیکار می کنم؟
-درمون میشی. چندتا زخم بد داشتی که نمی شد مادرت ببینه. گفتم بهشون برسم تا بعد.
-عمو جغد!من چجوری اومدم اینجا؟
-چه فرقی می کنه؟ تو در زمانی که نباید در جایی بودی که نباید. حالا اینجایی تا بعضی ویرانی هات از نظر ها مخفی بشن.
صدا های دور دست هنوز به گوش می رسیدن. جنگ هنوز در جریان بود. تکبال می تونست صحنه رو مجسم کنه. ترسی تب گرفته وجودش رو پر کرد. چیزی شبیه به غرش رعدی دور دست، مهیب و بلند و ممتد از اعماق جنگل شنیده شد و نوری رقصان از پایین رفت بالا. تکبال با خودش فکر کرد:
-باز1دسته1چیزی رو آتیش زدن.
سفیری کشدار.
-نکنه1کسی رو آتیش زده باشن؟ نکنه…
تکبال سعی کرد سر گیجه وحشتناکش رو ندید بگیره. حالش به مفهوم واقعی بد بود. سرش هنوز از بوی دود و خون سنگینی می کرد. تصویر های وحشتناکی که خودش وسطشون چرخیده بود هر لحظه توی ذهنش تکرار می شدن. خواست با تمام قدرت جیغ بکشه. عمو جغد به موقع سر بلند کرد و با آرامش گفت:
-میل خودته ولی تمام پرنده های اطراف رو بیدار می کنی از جمله مادرت و باید براشون توضیح بدی که چته.
تکبال به خودش اومد. سرش رو انداخت پایین ولی تحمل نداشت. دلش می خواست می شد خودش رو بسپاره دست گریه، دست جیغ، دست جنون. ولی این شدنی نبود. چه توضیحی وجود داشت؟ هیچی. تکبال به مادری که حتی توی خواب هم نمی دید جوجه بی پروازش داخل چه جریان وحشتناکی افتاده چجوری می تونست دلیل حالش رو توضیح بده؟ نه نمی شد. تکبال حتی مجاز به جنون هم نبود. ولی چیکار باید می کرد با مغز در حال انفجارش؟ دیده های اون شبش انگار ویرانی ابدی واسه روحش بودن که تکبال حس می کرد هیچ طوری نمی تونه تحملش کنه. با احساس چنگ های ریزی که به شونه ها و گردنش کشیده می شد به شدت از جا پرید. چیزی نبود. خیال بود. آفتاب پرست ها مرده بودن. زنده زنده سوختن، به وسیله خفاش ها و موش ها تیکه پاره شدن، به وسیله مار ها خورده شدن. آتیش و خون و جیغ های مرگ.
تکبال بی توجه به هر مدل مصلحت اندیشی زد زیر گریه. عمو جغد بی هیچ حرفی1ظرف از برگ1گل ناشناس آورد و مایع داخل ظرف رو به خوردش داد. تکبال چند لحظه بعد حس کرد دیگه نای گریه کردن نداره. روی بستر علفیش افتاد و به خواب رفت.
زمان و مکان و همه چیز مثل گذشته بود ولی تکبال بیگانه با تمام این ها فقط خواب بود. نمی دونست چقدر گذشته و نمی خواست هم بدونه. تکبال فقط خواب بود و کابوس جنگ می دید و غافل از گذشت زمان و تغییر مکان در جهانی تاریک و پریشان می چرخید و می چرخید.
صدا های گنگ رو در اطرافش می شنید که مفهوم تر می شدن ولی تکبال نمی تونست چشم باز کنه. فقط می شنید.
-اون چش شده عمو جغد؟ آخه دیشب چطور سر از لونه شما درآورد؟
-چیزی نیست کبوتر خانم. مثل اینکه خوابی چیزی دید و توی خواب راه افتاد. من همین طرف ها بودم و تا دیدم اومده بیرون و حالش سر جا نیست گرفتم بردمش به لونهم. طوری نیست خوب میشه.
-آخه چرا این بچه باید اینطوری بشه؟
-چراش پیش خودته عمو جان. من1بار دیگه هم بهت گفتم و تو گوش نکردی. از بس لای پر توی لونه نگهش داشتی ذاتش فراری شده از زندگی عادی. کبوتر خانم! این بچه با بالاپرت فرق داره. تکبال رو نمی تونی اینطوری به راه مستقیم ببری. همراهت نمیشه. بذار این بچه زندگی رو بشناسه. تو نمی تونی جاش زندگی کنی. تکبال این رو نمی خواد.
-عمو جغد!من می خوام بدونم جوجهم چشه.
-چیزیش نیست عموجان. خواب گردی گرفتش و نصف شب راه افتاد. دفعه بعد می تونی به خودت ببندیش. خوب دیگه من رفتم. اگر مشکلی پیش اومد بهم بگید. فردا دوباره میام ببینم چطوره.
عمو جغد دیگه منتظر نشد. از لونه اومد بیرون و پرید و رفت. تکبال قبل از اینکه دوباره خوابش ببره نسبت به عمو جغد عمیقا احساس حقشناسی و سپاسگزاری کرد.
3روز بعد، تکبال بیدار ولی کاملا گیج بود. کلافه از توضیحاتی که مادرش و بالاپر ازش می خواستن و اون نمی داد از جا پرید و هوار کشید:
-بس کنید. به چه زبونی میشه من ازتون بخوام که دست از سرم بردارید؟ من، چیزیم، نیست. کمک لازم ندارم هم صحبت لازم ندارم نجات لازم ندارم درد ندارم مرض ندارم حرف ناگفته ندارم گوش واسه شنیدن نمی خوام هیچ حرفی ندارم هیچ خیالی ندارم من هیچی نمی خوام جز اینکه دست بردارید از سرم. فقط دست بردارید از سرم فقط دست بردارید از سرم.
مادر هیچ خوشش نیومد ولی تکبال خسته تر از اون بود که به رضایت کسی دیگه فکر کنه. حتی مادرش. دلش داشت می ترکید. احساس می کرد لونه فشارش میده تا خفهش کنه. مثل اون آفتاب پرستی که درست روی شونه هاش آتیش گرفته بود. به خاطر دقت مادر و برادرش مشکی و بقیه رو نتونسته بود ببینه.
-کاش اتفاقی نی افتاده باشه! کاش همه سلامت باشن!.
روز های زمستون، سرد و سیاه، انگار در قهر با جهان، می اومدن و می گذشتن. تکبال بیرون لونه نشسته بود. به شایعات اطراف که هر کدوم شاید تکه ای از اون شب جنگ رو با خود داشتن و نداشتن هیچ علاقه ای نداشت. تکبال خودش اونجا بود. خودش دیده بود، شنیده بود، لمس کرده بود. بذار هر کسی هرچی می خواد فکر کنه. به جهنم!.
به جهنم!.
این تنها نقطه ای بود که تکبال این روز ها آخر همه چیز می ذاشت و خودش رو از دستشون خلاص می کرد. روز سردی بود. مادر دیگه تنهاش نمی ذاشت. یا خودش و یا بالاپر توی لونه می موندن و این رو تکبال ابدا دوست نداشت. سرش رو کرد زیر بالش و چشم هاش رو بست. به تلخی احساس می کرد از تمام دنیا حذف شده و بدون اینکه واقعا بمیره مرده. حتی حوصله گریه کردن نداشت. مادر از داخل لونه صداش زد.
-تکبال!بیا داخل لونه. سینه پهلو می کنی توی این هوا.
تکبال سر بلند کرد و فقط نگاه خستهش رو دوخت به مادرش و در جوابش فقط آروم زمزمه کرد:
-نه.
و دوباره سرش رو کرد زیر بالش. زخم های یواشکیش می سوختن و تکبال هیچی نمی گفت. تنها مایه خوشحالیش این بود که اجازه نداد مادرش هیچ کدوم از اون ها رو ببینه.
-آهای!آهای اخبار جنگل رو آوردم. کسی خبر نمی خواد؟ …
تکبال بی حوصله سر بلند کرد و به کلاغ بزرگی که سر و صداش جنگل رو برداشته بود نگاهی بی حالت انداخت. چند لحظه بعد دور و بر کلاغ پر شده بود از پرنده هایی که خبر می خواستن. تکبال همون طور گنگ و تهی فقط نگاه می کرد. نفهمید چقدر طول کشید که اون بلبشو تموم شد. کلاغ پرواز کرد و دور درخت ها چرخید و ظاهرا کاملا اتفاقی اومد طرف سرو و با صدای ناراضی و خسته نق زد:
-وای که چه خسته شدم. این جماعت هم عجب بدتر از خودم فضولن! سرم رو بردن.
-طوطی خانم از داخل لونهش که چندتا درخت اون طرف تر بود سر بیرون آورد و با خوش اخلاقی گفت:
-فضول خودتی. پرنده بیکار!.
کلاغ هم در حالی که می خندید داد زد:
-تا الان که داشتی سر و صدا می کردی من بیکار نبودم. اگر بیکار بودم تو واسه اینکه جوابت رو دیر دادم بهم منقار نشون نمی دادی.
-قار قاری شلوغ! عجب زبونی داری!
-طوطی جیغ جیغو! دروغ که نگفتم.
کلاغ ناله ای بلند از خستگی کرد و گوشه سرو نشست. تکبال حوصله نداشت نگاهش کنه پس سرش رو دوباره کرد زیر بالش. ولی در همین لحظه توی وقفه بسیار کوتاه بین نق و ناله های کلاغ صدایی شنید. صدایی به آهستگی1نجوای بسیار یواش. چنان کوتاه و پایین بود که حس کرد خیال می کنه.
-فسقلی!
گوش هاش رو تیز کرد تا مطمئن بشه خیال نکرده. نجوای آهسته دوباره تکرار شد.
-فسقلی!
اشتباه نمی کرد. این واقعی بود. نجوایی بسیار آهسته و محتاط ولی کاملا واقعی. تکبال تکونی خورد ولی قبل از اینکه سر بلند کنه و از جا بپره نجوا به همون آهستگی ولی به سرعت گفت:
-حرکت غیر عادی نکن. خیلی عادی و آروم.
تکبال فوری مطلب رو گرفت. خیلی معمولی و با ظاهری مثل چند لحظه پیش خسته و بی حوصله طوری که مثلا اتفاقی، سر بلند کرد و با نگاهی بی حالت به مقابل چشم دوخت. کلاغ دور از تکبال1گوشه سرو نشسته بود و آه و ناله می کرد. تکبال از گوشه چشم نگاهی کوتاه بهش انداخت. کلاغ بین ناله ها و غر زدن هاش با صدایی خیلی پایین و به سرعت پرسید:
-تو فسقلی کرکسی مگه نه؟
تکبال حرکتی نکرد فقط نگاهش برای1لحظه درخشان شد. واسه کلاغ که یواشکی و دزدانه ولی دقیق مواظب بود همین کافی بود.
-کرکس می خواد از سلامتت مطمئن بشه. درضمن سرت رو زیر این بالت نکن زخم اون یکی شونهت پیداست.
تکبال خیلی آروم شونه هاش رو جمع و پر هاش رو به بهانه مرتب کردن صاف کرد. کلاغ همچنان غر می زد و وسط غر زدن هاش تند نجوا می کرد.
-خوب شد دیگه باهاش ور نرو.
تکبال لحظه ای از گوشه چشم نگاهش کرد. تمام وجودش پر از سوال بود. تقاضای جواب، دلواپسی.
-خواهش می کنم بفهم و بهم بگو. خواهش می کنم. تو رو خدا، تو رو خدا.
این فریاد خاموش تمام جونش بود که نمی تونست به زبون بیاره و چقدر می خواست کلاغ بفهمه و جوابش رو بده. کلاغ لحظه ای دزدانه بهش نگاه کرد. قطره اشکی رو دید که از گوشه چشمش چکید پایین. وسط نق نق زدن هاش دوباره به سرعت نجوا کرد:
-کرکس خوبه. حتی1خراش هم بر نداشت و الان عالیه. تازه جنگ رو هم برد و حالا دیگه فقط باید مواظب باشه دست مار ها بهش نرسه که درسته قورتش میدن از بس از دستش کفری هستن.
تکبال برای1لحظه خیلی کوتاه نگاهی سرشار از سپاس به کلاغ انداخت.
-گفت بهت بگم آماده باشی همین روز ها ترتیبی میده که جیم بشی بری ببینیش. تو لازم نیست کاری کنی خودش همه چیز رو درست می کنه.
کلاغ دیگه معطل نکرد. در حالی که همینطور با خودش حرف می زد و نک و نال می کرد بلند شد و پرید. تکبال حس می کرد چقدر اون موجود سیاه و پر سر و صدا رو در اون لحظه دوست داره. کلاغ رفت و دور شد. تکبال احساس کرد چیزی توی قلبش مثل1غنچه باز شد. ترسی شیرین وجودش رو گرفت. کرکس ترتیبی میده که ببیندش. ولی چطوری؟ با وجود مادرش و بالاپر این چطور امکان داشت؟ کرکس گفته بود لازم نیست تکبال کاری کنه و خودش ترتیب همه چیز رو میده. ولی اون چطور می تونست مادرش و بالاپر رو راضی کنه که اجازه بدن تکبال با1کرکس ملاقات داشته باشه؟ این کرکس چه موجود عجیبیه!
این افکار همراه با خبر سلامتی و برد کرکس چنان شادی و هیجانی بهش دادن که حس کرد1دفعه اندازه1پر سبک شد.
-نمیایی داخل؟
به شدت از جا پرید. مادرش کنارش نشسته بود.
-چرا1خورده دیگه میام.
-چرا با خودت می خندیدی؟
-من؟ نمی دونم. حواسم نبود.
-خوب داشتی به چی فکر می کردی که خنده دار بود؟
-داشتم به روز هایی فکر می کردم که همراه زاغک و طوطیا و بقیه اینجا خیلی خوش می گذشت.
-عجب!. راستی اون کلاغه چی می گفت؟
-کدوم کلاغه؟
-همون که اینجا نشسته بود.
-آهان! می گفت آی وای چه خسته شدم این پرنده ها سرم رو بردن به خودشون زحمت نمیدن1گشتی بزنن خودشون1خبری بگیرن وقتی من میام اینطوری سر و کولم رو داقون نکنن و…بقیهش یادم نیست. از همین چیز ها بود ولی ترتیبش رو یادم رفت.
-این ها رو تمام جنگل می شنیدن. منظورم زمانیه که زیر نوکی حرف می زد. چی یواشکی زیر جلدی می گفت؟
-مگه زیر نوکی حرف می زد؟ اون داشت داد می زد به قول خودت همه جنگل هم شنیدن.
-ولی گفتم شاید حرف های یواشکیش رو که جنگل نشنید تو شنیده باشی.
تکبال با همون لحن عادی گفت:
-آهان!یادم اومد! گفت هم خسته شدم و هم حسابی پر شدم. بلند شم برم1جایی خودم رو تخلیه کنم تا تمام این درخت رو به گند نکشیدم.
کبوتر مادر نگاهی عصبانی به تکبال انداخت. تکبال وانمود کرد که ندید. مادر بلند شد و رفت داخل لونه و تا آخر شب با تکبال حرف نزد. تکبال توی دلش خندید.
-تا شما ها باشید که دیگه به من گیر ندید!.
روز بعد، هوا انگار از شدت سرما یخ زده بود. دم غروب تکبال کنار لونه زیر1دسته علف نشسته بود. مثل این اواخر بی روح و بی حرکت. با صدای عمو جغد آروم سر بلند کرد.
-چطوری عموجان؟
-سلام عمو جغد. ممنونم. خیلی بهتر شدم.
-بهتر هم میشی. دیگه که توی خواب راه نیفتادی؟
-نه عمو جغد. از اون شب تا حالا فقط همون1دفعه بود.
عمو جغد خیلی آروم گفت:
-و ای کاش دیگه پیش نیاد!.
تکبال به نگاه منتظر عمو جغد نظر انداخت. عمو جغد منتظر تعییدش بود ولی تکبال فقط با نگاه عذر خواهانه و غمگین بهش خیره شد. عمو جغد با مهربونی دستی به شونهش زد و با همون محبت چند لحظه پیش گفت:
-مواظب باش عموجان. خیلی مواظب خودت باش. این بلندی ها خطرناکن. ممکنه بی افتی. سقوط درد داره، خطر داره، شکستن داره، گاهی سقوط فنا هم داره. حواست باشه موقع راه رفتن کاملا بیدار باشی.
تکبال فقط با همون نگاه سراسر عذر و اندوه به عمو جغد نگاه می کرد. عمو جغد پر های سرش رو نوازش کرد و خواست بره. تکبال در لحظه آخر صداش زد.
-عمو جغد!
عمو جغد بدون حرف خم شد. تکبال زمزمه کرد:
-چرا؟ چرا شما…
عمو جغد هم با زمزمه جواب داد:
-گفتنش هیچ فایده ای نداشت جز اینکه تو و مادرت بیشتر از این اذیت بشین. اون سفت تر می شد و تو نافرمان تر. به نتیجهش نمی ارزید.
-سلام عمو جغد. چرا اینجا؟ بفرمایید داخل اینجا سرده.
عمو جغد خیلی عادی هیکلش رو راست کرد، برگشت و با کبوتر مادر رو در رو شد.
-سلام کبوتر خانم. داشتم این خانم گلت رو معاینه می کردم ببینم حال و روزش چطوره. دیگه باید برم. تکبال در لحظه آخر که عمو جغد می خواست بپره خیلی آروم زمزمه کرد:
-ممنونم عمو جغد.
عمو جغد خیلی نامشخص به طوری که فقط تکبال تونست ببینه سری تکون داد و پرواز کرد و رفت. تکبال با نگاهی سراسر سپاس و دلی هم صدا با نگاهش چشم به مسیر حرکت عمو جغد دوخت. باد می وزید. پرنده های جنگل همه مفهوم این مدل وزیدن رو می دونستن. به احتمال قریب به یقین، اون شب دوباره خطر توفان وجود داشت.
دیدگاه های پیشین: (2)
クラブ 科学的 と 研究 禎子
سه‌شنبه 25 شهریور 1393 ساعت 11:48
اگر همه عمرت را به یک گل نگاه کنی، بدان اشتباه نکرده ای. (هایکو از کتاب آخرین سامورایی)

از هم اکنون به فکر تقویت رزومه تحصیلی و شغلی خود باشید.
فرصتی برای دیده شدن > چاپ هر گونه کتاب دانشجویی/ تالیفی/ ترجمه/ کار گروهی/حتی مطالب وبلاگتان، شعر یا هر دلنوشته دیگر
تبدیل پایان نامه به کتاب، ویژه تقویت رزومه (مصاحبه دکتری Ph.D)
(مقایسه کنید = ارزش هر کتاب تالیفی 15 الی 22 نمره / کتاب ترجمه 5 نمره
مقاله علمی پژوهشی چاپ شده 5 نمره / علمی ترویجی 2 نمره و ISI دارای 7 نمره است)
تیراژ محدود، حتی 20 جلد
با هزینه اندک (کمتر از یک میلیون تومان) بدلیل درنظر داشتن تنگناهای مالی دانشجویان
با احتساب 22٪ تخفیف برای کتاب اولی ها و 5٪ تخفیف ویژه بلاگفایی ها
با راهنمایی گام به گام 24 ساعته؛ از ارسال متن تا چاپ و تحویل کتاب (ویژه کتاب اولی ها)
بدون حضور شما در تهران (ویژه شهرستانیها)
ارسال متن با ایمیل/ واریز هزینه با عابر بانک/ ارسال کتب با پست
با کلیه مجوزهای قانونی از وزارت ارشاد، اداره شابک ISBN ، فیپای کتابخانه ملی ایران و …
وب سایت اصلــی ما = http://www.sadako.ir
بلاگ = http://sadako.blogsky.com
ایمیل = sadako.ir@gmail.com

باشگاه علمی و پژوهشی ساداکو
クラブ 科学的 と 研究 禎子
Sadako Scientific and Research Club

باشگاه پژوهشهای علمی ساداکو ، انتشارات بین‌المللی گیوا


پاسخ:
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 12:42
سلام. اگه وقتم اجازه بده و وبویسام هم یاری کنه امروز باید خودم رو به تکبال و ماجراش برسونم.
حسابی عقبم.
راستی چرا شما دیگه طرفای ما نمیاین؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تکبال پروازی نیست و یواش میره. شما راحت بهش می رسید. طرف های شما هم میام ولی بی صدا می چرخم و رد میشم. آخه نمی دونم چرا کامنت گذاشتن توی وب شما برای من4تا یکی موفق از آب در میاد. راستش مدتیه که دیگه امتحان نکردم. باید دوباره آزمایش کنم بلکه درست شده باشه. من مهمونی اینترنتی دوست دارم و مطمئن باشید وب شما هم از دستم در امان نیست فقط صدام در نمیاد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال18

شب. به سیاهی قیر. جنگل در خواب کاملا متفاوت. انگار یواشکی زیر پوست سیاه شب و زیر لایه کلفت زمستون بیدار. شبی نا آرام، پریشون، ترسناک. حتی برای پرنده های روز. شبی عجیب. انگار پر از ارواح سرگردان.
جنگ.
-معلومه امشب توی جنگل چه خبره؟ گوش کنید انگار تمام جنگل داره پچ پچ می کنه.
-راست میگه من اون پایین1عالمه سایه می بینم که در حرکتن.
-من خیلی می ترسم. توی این سرما اون پایین چه خبره؟
-فقط اون پایین نیست. از زمین و هوا انگار داره شلوغی می باره.
-اونجا رو! اون چی بود؟
-راست میگه1چیزی اون طرف چرخید و رفت.
-اوناهاش یکی دیگه.
-نه بابا یکی نیست1دسته بودن.
-خفاش!اون ها خفاشن! چقدر زیادن! دارن پخش میشن!.
-فقط که این نیست باز هم هست نگاه کنید.
-وای اون دیگه چیه؟
سر و صدا داشت بالا می گرفت. پرنده ها همه ترسیده بودن. عمو جغد به سرعت باد معلوم نبود از کجا رسید.
-ای بابا چیه چی شده چرا این وقت شب همه جمعید اینجا؟ برید توی لونه هاتون چیزی نیست.
-عمو جغد!توی جنگل1چیز هایی داره میشه. همه جا پر شده از…
-نه عموجان هیچی نمیشه. اون ها که دیدین خفاش بودن. خوب همیشه هستن ولی شما ها خوابید و نمی بینیدشون. امشب هم که باد تنده. داره توفان میشه این صدا ها هم ماله باده. برید توی لونه هاتون و تا صبح هم بیرون نیایید.
-آخه عمو جغد!
-باز میگه عمو جغد. مگه می خوایی توفان ببردت جوون؟ گنجشک عاقلی باش، دست مادر و خواهر هات رو بگیر ببر لونه. شما ها هم همینطور. بجنبید عموجان. زود باشید تا توفان شروع نشده. برید عموجان برید داخل.
عمو جغد با آرامشی که عجله قاطیش بود همه رو فرستاد توی لونه ها. پرنده ها که قانع شده و نشده بودن فقط می دونستن اون شب شب امنی نیست. همه به لونه ها رفتن و در ها رو تا جایی که ممکن بود سفت بستن. تکبال داشت پس می افتاد. فردا شب، شب آخر ماه بود و تکبال می دونست که کرکس و خفاش ها امشب خیال شبیخون به مار ها رو دارن. مشکی واسهش گفته بود که اون شب شب شلوغی برا جنگله.
-تکبال!خوبی؟ از چی می ترسی؟ توفان که ترس نداره. چرا اینطوری شدی؟
تکبال تازه فهمید به چه حالی افتاده. طفلک مادرش که خیال می کرد جوجه معصومش از ترس توفان و شایعات اطراف اینطوری شده. مادر نمی دونست، هیچ کسی نمی دونست که تکبال اون شب با نگاهی کاملا متفاوت جنگل رو می بینه، می شنوه، درک می کنه.
چیزی نگذشت که باد تند تر شد. صدای هوهوی باد نه تنها سر و صدا های مرموز جنگل رو کم نکرد، بلکه باعث شد بیشتر به بالای درخت ها برسن و همه رو حسابی بترسونن. چرا خونواده تکبال اون شب خیال خوابیدن نداشتن تا تکبال بتونه بره بیرون؟ شب داشت به نیمه می رسید و اون ها هنوز بیدار بودن. تکبال خودش رو به خواب زده و زیر علف های خشک بی صدا از هیجانی تبآلود و ترسیده می لرزید. می خواست بره بیرون. می خواست هر طور شده بپره بره پیش بقیه. ولی چرا؟ چرا تکبال باید این رو بخواد؟
به خاطر داشت که مشکی فردا شب اون روزی که تکبال خودش رو به لونه کرکس رسوند تا بهش هشدار بده واسهش توضیح داده بود که این1جنگ شخصیه بین مار ها و کرکس و فقط افرادی درگیرشن که این وسط1جایی توی این ماجرا گیرن. به هر دلیل یا این طرف هستن و یا اون طرف. و تکبال هیچ طرفی نبود. هیچ کجای این ماجرا گیر نبود. یا بود و کسی نمی دونست. تکبال به مشکی نگاه کرده و پرسیده بود:
-تو چی؟ تو کجای این ماجرا گیری؟ و باقی خفاش ها.
مشکی با صداقت و حوصله جواب داده بود:
-من مدیون کرکسم. خیلی هم خاطرش رو می خوام. اون از وسط دسته مار ها نجاتم داد. من جونم رو مدیونشم. همینطور دلم رو که گیرشه. باقی خفاش ها هم کم و بیش همینطور هستن. خیلی ها بهش دِین دارن. خیلی ها خاطرش رو می خوان. خیلی ها هم نفع می برن و خلاصه هر کسی1طوری درگیره. ولی حتی اون هایی که نفعی توی این ماجرا می برن دلشون گیر کرکسه. هر کدوم ازما1طوری1جایی بدهکارشیم. خود کرکس هم که واسه خاطر خودش می جنگه. کرکس نخواست گرفتار تکمار باشه. تکمار هم خوشش نیومد. جنگ بین این2تا خیلی وقته شروع شده و به این راحتی و به این زودی هم تموم بشو نیست. ما از خیلی پیش توی این جریان هستیم و تو نیستی. تو هیچ کجای این ماجرا گیر نیستی پس خودت رو درگیر نکن. خیلی خوب عمل کردی که اومدی و کرکس رو آگاه کردی. من و تمام خفاش ها تحسینت کردیم. ولی این ماجرا خیلی خطرناکه. خودت رو بکش عقب وگرنه معلوم نیست چی سرت میاد. عه فسقلی!من چیز بدی بهت گفتم؟ چرا گریه می کنی؟ ببین تو کرکس رو از1دردسر بزرگ آگاه کردی. کرکس یادش نمیره. ما هم همینطور. من واسه خاطر خودت گفتم. نمی خوام چیزیت بشه. گریه نکن فسقلی. کرکس به ما گفته باید حفظت کنیم که چیزیت نشه. من دارم سعی می کنم وظیفهم رو انجام بدم. باور کن فسقلی این فرمان مستقیم کرکسه. تو برای چی گریه می کنی؟
و تکبال زمزمه کرده بود:
-من هم گیرم. من هم1جای این ماجرا گیرم. من چندتا از رفیق های خوبم رو توی این داستان از دست دادم. من… من…. من هم شاید… چرا هیچ کسی این حق رو واسهم قائل نیست؟ چقدر همه خودخواهید! کسر وجود من فقط2تا بال پروازیه. وگرنه مثل بقیه هستم. مثل همه دل دارم. دلواپس میشم. درگیر میشم.
مشکی چند لحظه به تکبال که سرش رو پایین انداخته بود و اشک هاش بی صدا و پشت سر هم روی پر های صاف سینهش می چکید خیره مونده و بعد متنفر از خودش بغلش کرده بود، اشک هاش رو پاک کرده بود و دلداریش داده بود.
-فسقلی ببین اینطوری گریه نکن. باور کن تو هم به همون اندازه ما خودخواهی. آخه نمیگی خفاش ها هم دل دارن؟ من خفاشم ولی مثل تو دل دارم. باور کن اصلا نمی تونم ببینم اینطوری گریه کنی. بسه دیگه خواهش می کنم. فسقلی! گوش میدی؟ باشه اصلا هرچی تو بخوایی. فسقلی! فسقلی گریه نکن. به جان کرکس. حالا ببینم دلت میاد باز گریه کنی و حالم رو بگیری؟
تکبال دلش نیومد. اشک هاش فورا متوقف شد ولی بغضش هنوز باقی بود. مشکی با محبت زیاد نوازشش کرد.
-من اصلا منظورم این نبود فسقلی. من خواستم تو در امنیت باشی. آخه تو که خفاش نیستی بین خودمون هوات رو داشته باشیم. همراه ما هم که نمیشه باشی خاطرمون ازت جمع باشه. نگرانت بودیم گفتم شاید اینطوری امن تر باشی.
تکبال که کم مونده بود دوباره بزنه زیر گریه با همون زمزمه گفت:
-همه به فکر امنیتم هستن. بیخیال دلم. دل من به جهنم! اصلا1پرنده بدون پرواز که با1دسته چوب خشک فرقی نداره دل می خواد چیکار؟ همون قدر که امن باشه و با مردنش عذاب و دردسر واسه بقیه نشه بسه.
بیچاره مشکی!
-فسقلی من اگه بگم غلط کردم درست میشه؟ بس کن ببین من واقعا نمی تونم این قیافهت رو تحمل کنم. فسقلی! تو رو خدا. می خوایی باز هم اون جمله رو بگم که گریه نکنی؟
تکبال توی بغل مشکی زمزمه کرد:
-نه.
-خوب پس دیگه بس کن. دیگه گریه نکن. اگه بیشتر اینجا بمونم بد میشه. ولی نمی تونم اینطوری بذارمت برم. بد هم بشه باید بمونم. آروم باش من اصلا حرفم رو پس گرفتم. اصلا مگه میشه تو بی طرف باشی؟ تو خیلی وقته1طرفی هستی. همون زمان که اومدی به کرکس اطلاع دادی موش ها چی توی سرشونه. اصلا از خیلی پیش هم بی طرف نبودی. ما نفهمیدیم. ای وروجک! تو هم آتیش پاره ای هستی واسه خودت! ما رو باش که بوق شدیم.
مشکی اون شب اونقدر گفت و گفت تا تکبال آروم تر شد و خندید. مشکی بعد از اینکه خیالش از بابت اشک های تکبال جمع شد پرواز کرده و رفته بود. تکبال اون شب1بار دیگه از خودش متنفر شد ولی چند لحظه بعد شونه ای بالا انداخت.
-به جهنم!.
تکبال نفهمید که مشکی دلش می خواست دیگه هرگز تکبال رو با اون قیافه نبینه. تکبال نفهمید که مشکی روحش از دست خودش به درد اومده بود. چنان دردی که بی هوا و بی حواس زد به1درخت بلند و خودش رو زخمی کرد. تکبال فقط می خواست به هدفش برسه و اصلا توی ذهن کبوترانهش جا نمی شد که با این کارش چه درد و تردید و عذابی به دل مشکی داد و چه دردی به دل های باقی اون هایی که این معامله رو باهاشون می کنه میده.
اون شب رفته و تموم شده بود و حالا زمانی که تکبال به شدت ازش می ترسید بلاخره رسیده بود.
مادر و بالاپر ساعتی بعد به خوابی نه چندان آروم رفتن. تکبال آروم از زیر علف ها بیرون خزید. از شدت تراکم احساسات مختلف داشت کنترلش رو از دست می داد. به مادرش نگاه کرد. اون شب مطمئنا خوابش سبک تر بود. اگر بیدار می شد و غیبتش رو می دید! اگر می فهمید! فقط کافی بود ببینه که تکبال نیست. بیچاره می شد از ترس!. تکبال مونده بود چیکار کنه. فکری مثل برق پیش از توفان توی سرش درخشید و گذشت. با نوک پا رفت و کنار شاخه های نازک و کوچیک و خشک ایستاد. با نهایت سرعت و در نهایت سکوت1بغل از اون ها رو شکست، مرتب کرد و آورد گذاشت توی جای خودش و طوری درستش کرد که شبیه اندام خودش به نظر بیاد و بعد با علف های خشک تا جایی که می شد پوشوندش. لحظه ای ایستاد و از دور تر تماشا کرد و بعد در حالی که دعا می کرد نقشهش عملی بشه و مادرش چیزی نفهمه از لونه زد بیرون . باد داشت تند تر می شد. تکبال به اطراف نگاه کرد. درست در نیمه شب صدای بلندی از اعماق جنگل شنیده شد. انگار چیزی شبیه سفیر خشم بلند و کشدار توی تمام جنگل پیچید و تکبال دید که از دل تاریکی انگار ده ها سایه زدن بیرون و در 1لحظه اون دور ها قیامت شد. باد زوزه می کشید و تکبال در حالی که سفت شاخه ها رو گرفته بود که نیفته شاهد ماجرا بود. نور عجیبی معلوم نبود از کجا و از چه چیزی می زد بیرون و تمام منطقه ای که شلوغی از اونجا می اومد رو روشن می کرد. تکبال از اون نور عجیب بی نهایت ممنون بود چون می تونست در پناهش کمی اوضاع رو ببینه و از اون مهم تر راهش رو پیدا کنه. یادش نمی اومد هیچ وقت با همچین سرعتی پریده باشه.
-فقط1کمی از پرواز کند تر می رم.
با این فکر سعی کرد باز هم سریع تر باشه. نور بزرگ تر و صدا ها بیشتر می شدن. طول کشید ولی بلاخره نزدیک رسید. خیلی نزدیک نبود ولی کم و بیش می دید. خفاش ها رو، مار ها رو، اون نور عجیب رو، موش ها رو و کرکس رو. حالا بهتر می فهمید. اون نور عجیب آتیش بود ولی چه آتیش عجیب و…وحشتناکی!
تکبال جیغ وحشتش رو خورد. اون چیز هایی که ازشون شعله بلند می شد آفتاب پرست بودن. یکی از خفاش ها رو می دید که با1چوب شعله ور بلند توی دستش بالای سر میدون می چرخید و به محض پیدا کردن آفتاب پرست ها چوب شعله ور رو می آورد پایین و آتیشش می زد. موجود بیچاره در حالی که می سوخت به هر طرف می زد و نور های شعله ور و لرزان به هر طرف می فرستاد. این نور ها کمی خفاش ها رو اذیت می کرد ولی چون اون ها توی آسمون بودن و از بالا می اومدن می تونستن از نور ها دور بشن ولی مار ها حسابی بیچاره شده بودن. از این گذشته آفتاب پرست های شعله ور بعد از چند لحظه همون طور در حال سوختن از بالای درخت ها سقوط می کردن و به هرچی که می خوردن یا آتیشش می زدن یا باعث سوختگی و جراحت های آزار دهنده کوچیک و بزرگ می شدن. تکبال می دید که مار ها و موش ها توی هم می لولیدن و گیج از حمله ای که بهشون شده بود و از نور های آزار دهنده و شعله های داغی که از بالای درخت ها روی سرشون می ریخت و چنگ ها و دندون های خفاش ها و همه چیز به خودشون می پیچیدن و گاهی ضربه هایی هم به هدف می زدن. تکبال دیوانه از وحشت خودش رو جلو تر پرت کرد و نزدیک تر و نزدیک تر رفت. بلاخره رسید. میدون جنگ! جنگی واقعی سرشار از خون و مرگ.
تکبال با حیرتی ترسخورده، ترسی فراتر از توصیف و تصور به مقابل خیره مونده بود. نگاه بی تجربهش که تا اون لحظه از عمرش به کمک مادر و بالاپر از دیدن هر مدل سیاهی و دردی برکنار مونده بود حالا بدون هیچ اخطار قبلی چنان صحنه های فجیعی رو می دید که در بدترین کابوس هاش هم تصورش رو نداشت. تکبال مسخ وحشتی بی مهار به مقابل خیره مونده بود. نه می تونست پیش بره نه قدرت داشت برگرده عقب. طلسم ترسی بی وصف همونجا میخکوب شده و تماشا می کرد. در همون حال چیزی محکم به پا هاش چنگ کشید. احساس کرد داره به طرف پایین کشیده میشه و چنگ های کوچیک ولی دردناک و متعددی رو حس کرد که انگار داشتن از بدنش بالا می اومدن تا تمام وجودش رو تسخیر کنن.
-این دیگه چه جونوریه!
-این کبوتره. اینجا چه غلطی می کنه؟
-اون ها ما رو آتیش زدن و حالا ما این هیزم رو آتیش می زنیم تا بفهمن دنیا دست کیه.
-درسته. وقتی پرت بشه وسطشون از ما ها بهتر شعله میده آخه بزرگ تره.
-ولش کنید حالا وقت این بازی ها نیست. کرکس همین الان روی درخت رو به رو فرود اومد باید علامت بدیم. آفتاب پرست ها و موش ها اونجا زیادن و خفاش ها نفهمیدن. خودشون خدمتش می رسن.-کرکس رسیده اونجا؟ خودت دیدی؟ اونجا دژ تکماره. زود باشید بجنبید منتظر علامت ما هستن.
جمله های آخر1دفعه جریان خشکیده عقل رو در موجودیت تکبال آزاد کرد. طلسم شکست. مسخ تموم شد. تکبال فرصت فکر کردن نداشت. حتی فرصت ترسیدن. فقط عمل کرد. با تمام توانش دست و پایی زد و خودش رو از چنگ های بی شمار خلاص کرد ولی یکی2تا نبودن. تکبال بی اعتنا به تلاشی که واسه آتیش زدنش در جریان بود خودش رو روی آفتاب پرست بزرگی که بالای شاخه رفته بود تا به رو به رو علامت بده پرت کرد. جنگ وحشتناکی شروع شد. تکبال با پنجه ها و بال ها و ضربه های نوکش اون موجود رو از شاخه جدا کرد، چرخی زد و با تمام قدرت کوبیدش به گروهی که از سر و کولش بالا می اومدن تا متوقفش کنن. موجود بزرگ پرت شد پایین و2تای دیگه رو هم با خودش برد. تکبال توی نور شعله ها دسته موش ها رو دید که اون پایین به خیال پرت شدن تکبال یا یکی از خفاش ها وسط تاریکی جمع شدن و به محض رسیدن اون3تا بدبخت بدون اینکه بفهمن چی و کی وسطشون افتاده در1چشم به هم زدن پاره پارهشون کردن. تکبال فقط می جنگید. با تمام جسم و تمام روحش می جنگید و هدفش فقط این بود که از رفتن اون موجودات به شاخه بالایی و علامت فرستادنشون به رو به رو جلوگیری کنه و تا به حال هم موفق بود. درد و سوزش ها رو اصلا حس نمی کرد. فقط وقتی به خودش اومد که حس کرد نفسش تنگ میشه. یکی از اون ها از پشت سر موفق شده بود به اندازه کافی خودش رو بالا بکشه و حالا با تمام قدرت به گلوی تکبال چنگ می زد. تکبال سعی کرد از دستش خلاص بشه ولی موفق نشد. در1لحظه دید که2تا از آفتاب پرست ها به بالای شاخه رسیدن. تکبال در حالی که سرش از شدت تنگی نفس گیج می رفت تمام سنگینی جسمش رو داد به شاخه. شاخه لرزید و هر2آویزون شدن. از پشت سر صدای موجودی که داشت خفهش می کرد رو شنید.
-بجنبید پس چه غلطی می کنید علامت رو بدید دیگه.
ولی1دفعه جملهش ناتموم موند. نور کور کننده ای بالای سرشون درخشید و تکبال حس کرد راه نفسش باز شد. لازم نبود به پشت سرش نگاه کنه. از شعله ای که به هوا بلند شد و از جیغ های گرفته و دردناکی که از پشت سرش می شنید فهمیده بود چی شده. تکبال برگشت، خودش رو عقب کشید و بدون اینکه فکر کنه ممکنه خودش هم آتیش بگیره با تمام زورش به موجود در حال سوختن کوبید. آفتاب پرست بیچاره چرخی خورد و درست وسط موش های منتظر فرود اومد. تکبال دید که یکی از موش ها1دفعه مثل باروط جرقه زد و شعله ور شد و در حالی که از ته دل جیغ می کشید بی اختیار وسط هم نوع هاش دوید و2تای دیگه رو هم به همین سرنوشت گرفتار کرد. هنگامه ای بود اون پایین. تکبال1دفعه به یاد پشت سرش افتاد. درست در لحظه آخر برگشت. خواست خودش رو روی آفتاب پرستی که آماده فرستادن علامت بود پرتاب کنه ولی چندین دست کوچیک کشیدنش عقب. واسه موفقیت دیر بود. تکبال تمام توانش رو توی حنجرهش جمع کرد و جیغ کشید:
-کرکس!پرواز کن!.
و تقریبا هم زمان با فریاد تکبال علامت فرستاده شد. چیزی بود شبیه1سوت خشدار و ممتد. تکبال بعد از اون تونست خودش رو از دست های مزاحم آزاد کنه. لحظه ای چیزی نفهمید و1دفعه از حس چندش آور خیسی و چسبندگی نوک و پر هاش حواسش جمع شد. موجود مقابلش جیغ می کشید و به خودش می پیچید و تکبال وسط جنگش با باقی آفتاب پرست ها دید که اون موجود تاب خورد و صاف رفت طرف لب شاخه و انگار از روی عمد به انتهاش دوید و پرت شد پایین. ضربه های نوک تکبال کورش کرده بود. صدایی شبیه به انفجار از رو به رو برای1لحظه همه رو متوقف کرد. کمی کمتر از1لحظه پیش از انفجار و تقریبا بلافاصله بعد از جیغ تکبال سایه سیاه و بزرگی از روی درخت مقابل پرید بالا و تکبال خاطرش از بابت کرکس جمع شد. صدای انفجار چنان بلند بود که تمام منطقه رو تکون داد. تکبال به جایی که پیش از این درختی بود که می گفتن زیرش مخفی گاه تکماره نگاه کرد. اثری از کرکس نبود ولی چندتا شعله دراز و باریک به شدت پیچ و تاب می خوردن. تکبال از پشت پرده خونی که نمی دونست مال خودشه یا مال آفتاب پرست ها اون صحنه رو تماشا کرد و از سرش گذشت:
-مار های شعله ور. نگهبان های اونجا آتیش گرفتن.
تکبال دید که کرکس بالای میدون جنگ چرخید و مشکی رو با حرکت بال صدا زد و دید که کرکس و مشکی و یکی2تا خفاش بزرگ دیگه پرواز کردن و4تایی1مار بزرگ و شعله ور رو که پیچ و تاب می خورد از زمین بلند کردن و بردن وسط میدون و درست انداختنش روی چندین مار بزرگ و با هیبت که داشتن در1نقطه با چیزی که تکبال نمی دید چی بود مبارزه می کردن و انگار می خواستن زمین رو نگه دارن که بالا نیاد. تکبال دید که بعد از آتیش گرفتن تمام اون مار ها1دفعه انگار زمین در اون نقطه منفجر شد. حفره ای تاریک و ترسناک باز شد و چیزی بزرگ و عجیب شبیه1دسته ستاره درخشان از اون تو پرید بیرون، بی توقف و با سرعت زیاد به صورت عمودی رفت بالا و رفت بالا و کرکس مثل باد در تعقیبش بود.
-وایسا!وایسا وحشی ما خودی هستیم. بهت میگم وایسا تو با اون زنجیر های سنگین نمی تونی خیلی بری بالا. می افتی دیوونه نفهم دوباره گرفتار میشی میگم وایسا!.
ولی اون جسم عجیب مثل تیر می رفت و فقط می رفت و تکبال دنباله های درخشش عجیب و تاریکی رو دید که انگار توی هوا پشت سر اون چیز درخشان عجیب تاب می خوردن و داشتن سرعتش رو می گرفتن و بالا رفتن رو براش سخت تر می کردن و می رفتن تا بکشنش پایین. کرکس از کنار1درخت بلند می گذشت. تکبال در1لحظه حرکتی سریع رو دید. ماری بزرگ که پرید و درست روی گردن کرکس فرود می اومد اگر کرکس فقط چند صدم ثانیه چند میلی متر منحرف نمی شد. تکبال جیغ کشید:
-کرکس!
و کرکس درست به موقع جاخالی داد. تمام این ها در کمتر از1لحظه اتفاق افتاد. تکبال حس کرد دیگه نمی تونه با اون دست های مزاحم بجنگه. خسته شده بود. از پشت پرده سرخ دید که کرکس چرخید، مار بزرگ توی پنجه هاش تقلا می کرد. کرکس در همون حال با اشاره به اون جسم درخشان و عجیبی که تکبال در حال بالا رفتن دیده بودش خطاب به چندتا از بزرگ ترین خفاش ها فرمان داد:
-برید اون وحشی رو بگیریدش تا دوباره گرفتار مار ها نشده. اگر تونستید از اینجا ببریدش و اگر نتونستید فقط مواظب باشید گرفتار نشه تا خودم بیام. تکبال توی نور شعله هایی که داشتن بیشتر می شدن دید که کرکس گردن مار بزرگ رو گرفته بود و توی هوا می چرخید. تکبال مطمئن بود کرکس داره از تقلا های شدید و وحشیانه مار برای نفس کشیدن با تمام وجودش لذت می بره. چه چیزی باعث می شد کرکس اینطور وحشیانه جنگ و بازی با شکارش رو بخواد؟ وقت فکر کردن به این چیز ها نبود. طول کشید ولی مار بلاخره از پیچ و تاب خوردن افتاد. کرکس با نفرت پرتش کرد وسط شعله های وحشی که در اطراف می دویدن. همهمه عجیبی از چندتا درخت اون طرف تر تکبال رو1لحظه از جنگ وحشتناکش با آفتاب پرست ها منحرف کرد و همین باعث شد زخم عمیقی در محل اتصال یکی از بال ها به شونهش برداره. ولی این همهمه گنگ چی بود؟ جوابش خیلی زود مشخص شد. صدای1جیغ دسته جمعی که معلوم بود مال شاید بیش از100تا موشه. و بعد، در1لحظه درخت با صدای وحشتناکی آتیش گرفت و شعله های سرکش انگار تا دل آسمون رفتن بالا. هوا پر از صدای جیغ شد و جنگنده های2طرف تازه فهمیدن که اون درخت محل استقرار آفتاب پرست ها بوده و موش هایی که درخت رو آتیش زده بودن این رو یادشون نبود. دیگه نمی شد کاریش کرد. آفتاب پرست ها دسته دسته، زنده زنده در حال کباب شدن بودن. تکبال توی نور خیره کننده دید که پشت سر کرکس1درخت بود و روی درخت بیشتر از10تا مار بودن و کرکس حواسش به مقابل بود و داشت سعی می کرد اون چیز عجیب و ناشناس رو مهار کنه. تکبال با وحشتی بیرون از اندازه و بیرون از توصیف دید که مار ها با هم پیچیدن و به صورت1طناب کلفت در اومدن و در1لحظه توی نور شعله های وحشی که از درخت بلند می شد تکبال چشم هاشون رو دید و هدفگیریشون رو و پرتابشون رو که صاف می نشست به هدف و کرکس رو توی هوا دار می زدن و هیچ چیز نمی تونست نجاتش بده اگر اوضاع عوض نمی شد. تکبال حس کرد وجودش پاشید و حنجرهش تا مرز پاره شدن سوخت.
-کرکس!نه!
تکبال دید که کرکس بلافاصله از جا پرید و بدون اینکه برگرده و به پشت سرش نگاه کنه رفت هوا و دید که طناب مار ها کنار بال هاش رو لمس کرد ولی کرکس رفته بود بالا و داشت بالای میدون جنگ چرخ می زد و انگار دنبال چیزی می گشت. شعله هایی که از درخت شعله ور بلند می شد کار خفاش ها رو سخت کرده بود. تکبال دید که کرکس سرش رو بلند کرد و همون طور که توی هوا می چرخید بلند و کشدار سفیر کشید. در1لحظه انگار تمام جنگل زیر و رو شد. دسته بسیار بزرگی از کلاغ ها مثل1موج بزرگ سیاهی معلوم نبود از کجا پیدا شدن و1دفعه2دسته شدن. دسته اول به طرف درخت شعله ور پرواز کردن و دسته جمعی بین شعله ها و میدون جنگ حائل شدن به طوری که نور شعله ها به زحمت از بین بال و پر های متحرکشون به میدون می رسید و موج دوم به سرعت باد به طرف رودخونه رفتن و وقتی برگشتن توی منقار ها و پنجه های هر کدوم ظرف های بزرگی از برگ های گل فیلتوس بود که تا لبه پر آب بودن. کلاغ های دسته دوم با سرعتی عجیب می رفتن و می اومدن و به اون طرف موج اول که مانع رسیدن نور می شدن پرواز می کردن و روی درخت شعله ور آب می ریختن و دوباره می رفتن و دوباره با ظرف های پر می اومدن و این کار پشت سر هم تکرار می شد. آفتاب پرست ها که از این تاریکی بعد از اون نور افشانی خوششون نیومده بود کمی گیج بودن و تکبال از این فرصت استفاده کرد و چندتاشون رو به پایین و وسط موش هایی که بدون آگاهی پاره می کردن فرستاد.
جنگ با شدت هرچه بیشتر در جریان بود. تکبال می جنگید و می جنگید. توی سرش پر بود از صدا و از جنگ و از شعله و از دود و از درد. هیچ حسی نداشت جز اینکه باید می جنگید تا زنده بمونه. حتی در بدترین کابوس هاش همچین شبی نداشت. موجوداتی که زنده زنده می سوختن، پاره پاره می شدن، در حالی که هنوز کامل نمرده بودن خورده می شدن. جیغ، آتیش، دود، صدا، درد، زخم، خون، مرگ.
جنگ!.
تمام وجودش از هوای مسموم پر بود و تکبال می فهمید و نمی فهمید. هوایی پر از بوی دود، بوی خون، بوی سوختن چوب و گوشت و استخون های هنوز زنده، بوی مرگ.
صدایی از پشت سر. آوای مرگ. هیس هیس کشیده و خشمگین1مار خیلی بزرگ که تکبال در آخرین لحظه تونست ببیندش. درست در لحظه آخر تکبال دید که نوری شدید بهشون نزدیک و نزدیک تر شد. اونقدر که چشم هاش رو زد. لحظه ای صدای جیغ های دسته جمعی آفتاب پرست هایی که داشتن باهاش میجنگیدن و گرمایی کشنده وجودش رو پر کرد و بعد با احساس پنجه های تیزی که شونه هاش رو گرفتن و کشیدنش بالا فهمید که از درخت جدا شده. صدایی از بالای سرش گفت:
-تو همون کفتره نیستی؟ همون فسقلی؟ دیوونه اینجا چیکار می کنی؟ اون ها داشتن زنده زنده پارهت می کردن. و اون ماره. داشت همهتون رو قورت می داد. نترس دیگه همهشون هیزم آتیش بازی هستن.
تکبال از پشت پرده دود و خون دید که اون چیز عجیب و درخشان در حالی که دیگه نمی تونست بالا بره و کم مونده بود سقوط کنه بین خفاش های بزرگ گیر کرد و لحظه ای بعد مثل برق تحویل کرکس شد. کرکس محکم چسبیدش و به سرعت چرخید و درست رو در روی تکبال و نجات دهندهش قرار گرفت. با دیدن تکبال که توی پنجه های1خفاش به طرفش می رفت لحظه ای چشم هاش از حیرت گرد شد.
-تو!اینجا! خیال کردم صدای جیغ هات رو عوضی شنیدم!
تکبال دید که نجات دهندهش با اشاره کرکس فرمان رو گرفت. اینکه باید بره و تکبال رو با خودش از اونجا ببره. حس کرد از میدون و دود و جیغ و جنگ دور و دور تر میشه. صدا ها کم و کمتر شدن و محو شدن و تموم شدن و تکبال هم انگار در سیاهی و سکوتی عجیب محو شد و…دیگه چیزی ندید، نشنید، نفهمید.دیدگاه های پیشین:
(1)
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 09:57
وای نفسم بند اومد تا این قسمتو خوندم.
جدی میگم اصلاً نمی تونم درست بنویسم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
آروم باشید دوست من. جنگ تموم شده و همه چیز تحت کنترله.
شاد باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال17

تکبال نفهمید چه مدت گذشت. برگشتن کرکس رو ندید. همین طور تعجب خیلی زیادش رو وقتی تکبال رو دم در لونهش دید که خیس و زخمی افتاده بود.
-هان!فسقلی! تو!؟ …
چشم که باز کرد لا به لای پر های کرکس بود. داشت خشک می شد. داشت گرم می شد. تمام تنش مثل نبض می زد و زخم هاش می سوخت ولی…
-سلام فسقلی.
-کرکس! من باید باهات حرف بزنم. باید بهت بگم. من با…با…ید…
-خوب فسقلی. آروم باش تموم شد. دیگه نگران نباش من اینجام.
-ولی تموم نشد. من باید بهت بگم. شب آخر ماه. موش ها…
-باشه فسقلی. باشه چیزی نیست درست میشی. واسه چی خیس شدی؟ داشتی یخ می زدی. تا چند لحظه دیگه حل میشه.
-نه!نمیشه! کرکس من باید باهات حرف بزنم.
-باشه حرف می زنیم. 1خورده دیگه حرف هم می زنیم.
-کرکس! تو رو خدا. تو رو خدا. تو…رو…خدا.
کرکس1لحظه مردد شد. تکبال تقریبا بدون توان گوشه پرش رو گرفته بود و زور می زد نفسش بالا بیاد ولی معلوم بود علاوه بر اینکه به شدت خسته و سرمازده هست ولی از شدت ترس داره پس می افته.
-باشه. آروم باش تا بفهمم چی میگی.
کرکس همونجا نشست و بغلش کرد. تکبال حس کرد توی امنیتی عجیب و نشکستنی غرق شد. کاش می شد تا ابد همونجا بمونه و بخوابه. چقدر دلش می خواست بخوابه. فقط بخوابه. ولی موش ها. با این فکر از جا پرید.
-نه فسقلی. آروم! آروم باش و واسهم بگو.
-کرکس!موش ها. می خوان شب آخر ماه به اینجا حمله کنن. نقشه کشیدن که اول یواشکی نصفه شب ریشه سکویا رو بِجُوَن تا بی افته و تو هم بی افتی و بعدش…توی نقشهشون هست که اول از همه1طوری چشم هات بسته بشن که نبینی و بعدش…
تکبال دیگه نتونست ادامه بده. با پنجه های بدون حس به پر های کرکس چنگ زد و بغضش ترکید. چنان شدید گریه می کرد که انگار همین الان نفسش تموم می شد. کرکس سفت به خودش فشارش می داد بلکه از لرزش های شدیدش جلوگیری کنه ولی موفق نمی شد. تکبال با شدت تمام گریه می کرد و می لرزید. ترسی که در تمام این روز ها توی وجودش انبار شده بود انگار مثل آتش فشان از وجودش فوران می کرد و تکبال بی اراده می لرزید و به چنان هقهق شدیدی افتاده بود که کم مونده بود خفه بشه.
-آروم باش فسقلی. نترس! چیزی نیست! ببین! به من گوش بده! من تمام حرف هات رو فهمیدم. هیچ اتفاقی نمی افته. آروم باش. همه چیز درسته. حالا بگو ببینم تو این ها رو از کجا فهمیدی؟
تکبال بریده و با زحمت خیلی زیاد وسط هقهق وحشتناکش جواب داد:
-من…رودخونه…پلیکان…نجاتم…داد…گفت…موش ها…وای! …
کرکس در حالی که آروم تکونش می داد و نوازشش می کرد گفت:
-خوب دیگه بسه. فهمیدم. تو پرت شدی توی رودخونه، پلیکان نجاتت داد و گفت موش ها نقشه کشیدن. درسته؟ ولی تو واسه چی طرف های رودخونه بودی؟ و چجوری زبون اون پلیکان سرتق عوضی رو باز کردی؟
-من…رفتم…بفهمم…موش ها واسهت…
-عجب!رفتی بفهمی موش ها چه نقشه ای کشیدن. و پلیکان. چجوری ازش حرف کشیدی؟
-دلش سوخت…واسه من…گفتم من…بی پروازم و تنهام و…
تکبال دیگه نتونست حرف بزنه. گریه امان نمی داد. کرکس1لحظه مات تماشاش کرد و بعد شروع کرد به خندیدن. اول آروم و بعد بلند و بعد قهقهه می زد. تکبال توی بغلش گریه می کرد و کرکس از ته دل می خندید.
-واه! واه فسقلی! واه فسقلی تو واقعا1جونور بسیار خطرناکی هستی! این مشکی بهم گفت و من باور نکردم. آخ! آخ آخ آخ این مشکی بیچاره بهم گفت و من باور نکردم!.
کرکس خندید و خندید. اونقدر خندید که کم مونده بود نفسش بند بیاد.
-به من گوش بده فسقلی! این تفاله ها نه شب آخر این ماه نه هیچ شب دیگه ای از پس من بر نمیان. ولی من از پسشون بر میام. مثل اینکه باید1ضرب شصتی به این کرم خاکی، این تکمار خاک بر سر نشون بدم تا بفهمه با کی طرفه. اتفاقا همون شبی که می خواد شیرین کاری کنه دارم براش. بلایی سرش بیارم که تا زنده هست مثل ذاتش به خودش بپیچه و دردش تموم نشه. تو هم دیگه گریه نکن. ببین داری می لرزی! نترس کوچولوی وروجک. هیچ خطری نیست. گریه نکن. آروم فسقلی آروم. آروم باش. هیچ طوری نیست. من اینجام. چیزی نمیشه. مطمئن باش هیچی نمیشه. حالا دیگه بس کن. 1خورده خستگی در کن تا ببرمت به لونهت.
تکبال بی حس و بی اختیار ناله کرد:
-نه.
کرکس محکم تر بغلش کرد و با لحن1فاتح مطمئن و مهربون هقهقش رو برید.
-فسقلی!تو که نمی تونی اینجا بمونی. مادرت از نگرانی دیوونه میشه. من خودم میام دیدنت. اجازه نمیدم دیگه خیلی اونجا باشی. از اونجا می برمت جایی که نه اونجاست و نه اینجا. حالا به حرف من گوش کن و دیگه گریه نکن. آفرین! آفرین فسقلی عاقل خودم. چشم هات رو ببند تا حالت جا بیاد.
تکبال لای پر های کرکس و زیر دست های نوازش گر و گوش به صدای آروم و حرف های قشنگش به خواب عمیقی رفت. نفس هاش کم کم آروم تر و شمرده تر شدن و لرزشش کاملا متوقف شد. چند لحظه بعد، تکبال خواب خواب بود. کرکس ولی همچنان توی گوشش می گفت و می گفت.
-تو زیادی می تونی. زیادی ازت بر میاد. تو زیادی سرت میشه. اونجا نمیشه زیاد بمونی. تلف میشی. آخه بیشتر از این ها به درد می خوری. کسی نمی دونه. حتی خودت هم نمی دونی. فسقلی نفهم! احمق کوچولو! کفترک بیچاره! جوجه فسقلی بیچاره خودم!
و باز خنده هایی که قهقهه شدن ولی تکبال بیدار نشد که نشد. صدایی کرکس رو از جا پروند و خندیدنش رو متوقف کرد.
-کرکس! می خوایی باهاش چیکار کنی؟
کرکس آروم برگشت و به کنجی که محل پیوستن3تا شاخه کلفت بود نگاه کرد. مشکی با نگاهی خیره تماشا می کرد.
-آخ مشکی مشکی! من1آفتاب پرست درشت بهت بدهکارم. هرچی در مورد این نفله کوچولو می گفتی تمامش درسته. این1کف دست پر واقعا موجود خطرناکیه. باورم نمیشه ذاتی اینقدر خبیث توی1همچین جسم کوچیکی جا گرفته باشه!. ازش خوشم میاد مشکی. خیال ندارم اجازه بدم از دستم بره.
کرکس همچنان می خندید و مشکی همچنان تماشا می کرد.
-اون اینجا چیکار می کنه کرکس؟ اصلا اون چطوری اومده تا این بالا؟
-سوال اولت، اون اینجا چیکار می کنه. کاری رو که شما1مشت آشغال نتونستید کنید. اون نقشه ای که حاصل مذاکرات مار ها و موش ها و آفتاب پرست هاست رو فهمید و واسه من توضیحش داد. البته نقش آفتاب پرست ها رو تو پیدا کردی ولی باقیش رو همین چند لحظه پیش این بهم گفت. و سوال دومت. من نمی دونم چجوری تونسته خودش رو برسونه این بالا. من که اومدم اینجا منتظرم بود. به نظرم خیلی سخت بوده چون تمام زیر بال هاش زخمی شده.
مشکی با تعجب نگاهش کرد.
-خیلی سخت بوده؟! کرکس! این جوجه بال پرواز نداره. می دونی یعنی چی؟ یعنی مثل سنجاب یا گربه های خونگی با پا هاش و باقی تنش خودش رو کشیده بالا و از بال هاش هم هر کمکی گرفته جز پریدن. از لونهش تا اینجا و از اون درخت کوچیکه بغل سکویا تا این بالا. و تو فقط میگی به نظرت خیلی سخت بوده؟ اگر من بودم امکان نداشت بتونم.
کرکس آروم خندید.
-شاید چون تو اندازه این فسقلی خاطرم رو نمی خوایی.
-کرکس!میشه نخندی؟ جواب سوال اولی اولیم رو ندادی. می خوایی باهاش چیکار کنی؟ ببین تفره نرو. من مدت هاست می شناسمت و می دونم این اولین جوجه پرنده ای نیست که براش اینهمه عزیز شدی. و یادم نرفته با قبلی ها چیکار کردی. کرکس! این یکی رو ول کن. این فقط1جوجه کبوتر بی پروازه. اگر بدونی مادر و برادرش واسهش چیکار می کنن؟ این یکی رو به خونوادهش ببخش و بیخیال شو. خوردن این به هیچ کجات نمی رسه. حالا هر طور که پرورشش بدی مگه چقدر دیگه جسمش رشد می کنه؟ بذار بره به زندگی کبوترانه خودش. ولش کن. کرکس! نخند دارم باهات حرف می زنم.
-تمامش رو شنیدم مشکی. خودم هم خاطرم هست با بقیه چیکار کردم. خوشمزه بودن. ولی تقصیر خودشون بود. به عقل ناقصشون نرسید که من کرکسم؟ یعنی از زندگی هیچی هیچی هیچی یاد نگرفته بودن؟ هیچی جز آرایش پر و بال های مسخرهشون و نمک ریختن روی زمین و توی هوا و این مسخره بازی ها؟ من به هیچ کدوم از اون ها حقه نزدم. همیشه همون دفعه اول خودم رو بهشون معرفی کردم. مثل این یکی. چیزی از خودم کم نگفتم. هرچند به نظرم فقط گفتن اسمم بس بود تا بفهمن با کی طرفن. من گفتم. اون ها عقل نداشتن و سری که مغز داخلش نیست همون بهتر که صاحبش بشه به کام من. و این یکی. این از همهشون دیوونه تره ولی مشکی این یکی رو واقعا از خوردنش خوشم نمیاد. این زندهش بیشتر به کار میاد. خیلی با مزه هست مشکی تو نمی دونی.
کرکس دوباره زد زیر خنده. مشکی گیج نگاهش کرد. سر در نمی آورد.
-مگه این یکی چه فرقی با بقیه داره؟ چیش با مزه هست؟ باز اون ها واسهت پر می زدن و دورت می چرخیدن این بیچاره که حتی1پرنده کامل هم نیست. کرکس! این گناه داره. این واسهت دردسر میشه. ولش کن بره.
-آخه جونور احمق! چه دردسری از طرف این می خواد تهدیدم کنه؟ این فقط1نصفه کبوتره. و تو میگی که من باید ازش بترسم؟
-معذرت میخوام کرکس ولی به نظرم باید بترسی. آخه من حس می کنم باید بترسم. تو نمی دونی. این با چشم هاش و زبونش و قیافهش1کار هایی می کنه.
-می دونی مشکی؟ تو هم از اون دسته موجوداتی هستی که مغز توی سرت نیست ولی از خوردن تو هم خوشم نمیاد. آخه زندهت بیشتر به کار میاد. ولی اجازه نده حماقت هات از فایدهت بیشتر بشه چون ممکنه تجدید نظر کنم. من بالا پایین پریدن و چرخ زدن زیاد دیدم. خودم هم بلدم. نگاهم سیره از این بازی ها. این فسقلی از این هنر ها نداره. عوضش، آخ آخ آخ از دست این عوضش! مشکی یادم نمیاد تا الان چیزی شبیه به این دیده باشم. این نیم وجبی خیلی با مزه هست. تو نمی فهمی. نباید هم بفهمی. وقتی من میگم با مزه هست یعنی هست. و تو لازم نیست بیشتر بفهمی. این1مشت پر بدون پرواز رو من حسابی می خوامش. همین مدلی که هست می خوامش. زنده، سالم، و البته همینطور بدون پرواز.
-کرکس یادت میاد1دفعه من گرفتار دسته تکمار شده بودم؟ اون شب اون ها به خاطر اطلاعاتی که داشتم نابودم نکردن. عوضش تا حد مرگ شکنجهم دادن که حرف بزنم. چیزی نمونده بود خود تکمار بیاد بالای سرم تا زجر کشم کنه. ولی من هیچی بهشون نگفتم. اگر تو سر نمی رسیدی نجاتم بدی زنده زنده پوستم رو می کندن ولی من هیچی نگفتم و باز هم قرار نبود بگم. یعنی مطمئن بودم که تحمل می کنم و حرفی نمی زنم. من به اون ها حرف نزدم حتی1کلمه ولی این… کرکس! این1کاری کرد که من همه چیز رو بهش گفتم.
کرکس با عصبانیت از جا پرید، در حالی که یکی از پنجه های تیزش رو به سرعت بالا برده و مثل شمشیر بالای سر مشکی نگه داشته بود فریاد زد:
-چی؟ تو چه غلطی کردی؟
تکبال1لحظه از خواب پرید و وحشتزده به خودش لرزید. کرکس بلافاصله بغلش کرد و دوباره به دنیای آروم خواب فرستادش. مشکی چشم هاش رو بسته و تا حد امکان خودش رو جمع کرده بود. مثل اینکه کاملا واسه مردن آماده بود. کرکس نگاهی تند بهش انداخت.
-خوب. بهم بگو ببینم چیکار کردی.
مشکی چشم باز کرد و با دیدن رفع خشم کرکس توی دلش از تکبال ممنون شد.
-من کاری نکردم فقط حرف زدم. این فسقلی1کاری کرد که من وقتی به خودم اومدم دیدم هرچی نباید رو بهش گفتم. تمام داستان رو از تکمار تا موش ها. اون عقابه رو هم همینطور.
کرکس فکری کرد و سری تکون داد.
-عجب! پس بگو از چی اینهمه ترسیده بود. البته کار درستی نکردی ولی بد هم نبود. اگر نمی گفتی الان من نمی دونستم موش ها چه غلطی می خوان کنن و الان خیلی چیز های دیگه هم نمی دونستم. یکیش اینکه چه موجود با ارزشیه این نصفه کفتر.
کرکس دوباره خندید. مشکی که دوباره داشت شجاع می شد هنوز نگران بود.
-کرکس! ولش کن بره. این ماجرا رو هر طور نگاه می کنم آخرش تاریکه. خونوادهش گناه دارن. خودش هم خیلی خطرناکه. کرکس من دارم بهت راست میگم. این جونور کوچولو رو ول کن بره. این رو زندهش بذاری یا نذاری آخرش1دردسری واسهت درست می کنه. من نگرانم کرکس. تو جونم رو از دست اون تکمار لعنتی و دستهش نجات دادی. من بهت مدیونم. واقعا این دفعه برات می ترسم. کرکس! واسه تو طعمه کم نیست. از خیر این یکی بگذر. بذار این بره.
-اه مشکی دارم خسته میشم از نق نق زدنت. این واسه من دردسر نمیشه. جایی هم نمیره. دیگه تمومش کن فهمیدی؟
تکبال با این صدای کمی خشن و تغییر حرکت دست های کرکس تکون کوچیکی خورد و ناله ضعیفی کرد. کرکس دوباره نوازشش کرد و آروم و ملایم توی گوشش حرف زد.
-بخواب. بخواب فسقلی. چیزی نیست. تو جات امنه. همه جهان امنه برای تو وقتی که اینجایی. بخواب. حالت که جا بیاد می برمت پرواز. مثل دفعه های پیش. الان فقط بخواب. آفرین فسقلی.
تکبال دوباره به خوابی سنگین فرو رفت. مشکی که توی روز نمی تونست درست ببینه آروم نزدیک شد و به چهره تکبال نگاه کرد. لبخند آرومی چهرهش رو پوشونده بود. صدای کرکس از جا پروندش.
-ماتت نبره. بقیه کجان؟
مشکی که هنوز خودش رو جمع و جور نگه داشته بود جواب داد:
-خوابن. آخه هنوز روزه. اگر می خوایی برم جمعشون کنم.
کرکس با مهربونی نگاهش کرد و مشکی خیالش راحت شد.
-نه لازم نیست. بذار شب بشه. فسقلی بهم گفت اون زیر خاکی ها چه نقشه ای کشیدن. من بهترش رو بلدم. می خوام این تکمار از حرص منفجر بشه. ببین! من الان باید این کفترک رو ببرم به لونهش تا مادرش دوباره جنگل رو به هم نریخته. تو هم مواظب باش. می خوام اول شب همه اینجا باشید.
مشکی با نگاهی نگران به کرکس خیره شده بود.
-کرکس!اون ها می خوان چیکار کنن؟
کرکس با خوش اخلاقی خندید.
-نترس بچه. اون ها هیچ کاری نمی کنن. ولی ما می کنیم. می خوام بهشون درس بدم. از اون درس های حسابی.
مشکی با خوشحالی پرید بالا.
-یعنی درگیر میشیم؟ یعنی اجازه داریم از جلد یواشکیمون در بیاییم؟ آخ که دلم لک زده واسه1نرمش حسابی! بقیه هم همینطور. همهش دارن بهم نق می زنن که پس چرا1دستگرمی با این جک و جونور ها نداریم؟ امشب همه از ذوق دیوونه میشن کرکس. نمیشه همین الان بگم بیان؟
-نه. الان روزه و ممکنه صدا تا درخت های پایین به آفتاب پرست ها برسه. من هم گرفتارم. اول شب همه همینجا.
کرکس این رو گفت، تکبال رو بغل کرد و پرید. مشکی تماشاش می کرد. کرکس رفت بالا، بالا، بالاتر. نفهمید اون بالا چی شد که کرکس قهقهه سر داد. بلند و از ته ته دلش. کرکس رفت و دور شد. مشکی لحظه ای به جای خالی اون2تا خیره موند، آهی کشید و برای دور ریختن نگرانی عجیبی که انگار دلش رو فشار می داد به شدت سر تکون داد. از چی اینهمه می ترسید؟ تکبال به قول کرکس فقط1نصفه کبوتر بود. چه دردسری می تونست واسه کرکس درست کنه؟ ترسش بی خودی بود. ولی دفعه های پیش مشکی هیچ وقت همچین احساسی نداشت. این یکی فرق می کرد. مشکی حس خیلی بدی داشت. می ترسید. از آخر این ماجرا می ترسید. به خودش نهیب زد:
-من زده به سرم. هیچ طوری نمیشه. کرکس از1نصفه کبوتر به دردسر نمی افته. این ها همهش وقت تلف کردنه. امشب شب خوبیه!
مشکی بی صبرانه به انتظار رسیدن شب بود. جنگ نزدیک بود. این همون چیزی بود که مشکی و باقی خفاش ها می خواستن. جنگ، زخم، خون. مشکی با این تصور خنده بلند و سرخوشی کرد و منتظر رسیدن شب نشست.
دیدگاه های پیشین: (2)
دختر آسمونی
جمعه 4 مهر 1393 ساعت 22:43
سلام پریسا جونم وبت قشنگه وقتی اومدی تو وبم گفتی که نمیبینی اما روشن دل نیستی یعنی چی؟ تو رو خدا واضح تر بگو اگر روشن دل نیستی پس چرا نمیبینی؟
doniaieroshandelhttp://
پاسخ:
سلام دختر آسمونی.
چه خبر از آسمون؟ اون بالا ها جای من رو خالی کن. عاشق آسمون و پروازم!.
گفتم نمی بینم ولی روشن دل نیستم. روشن دل بودن سخته عزیز. صرفا هر کسی که چشم سرش نبینه دلش روشن نیست. و من این طوری هستم. من نمی بینم ولی دلم روشن نیست. دل روشن مال کسیه که شفاف باشه، پاک باشه، روشن باشه مثل صبح. و من هیچ کدوم از این ها نیستم.
خیلی خوشحالم اینجا دیدمت. اگر دوست داشتی باز هم این طرف ها بیا. من هم میام. البته کد امنیتی اجازه نمیده خیلی کامنت توی وبت بذارم و خدا رحم کرد بهت آخه من خیلی در نوشتن پر حرفم. توی گوش کن که بچرخی متوجه میشی چی میگم. همینجا هم خیلی حرف زدم. امیدوارم زمانی برسه که همه بینا ها و همه نابینا های دنیا روشن دل باشن تا دنیا بهشت بشه!.
آمین.
پاینده باشی!.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 6 آبان 1393 ساعت 16:36
سلام. وبویسام دیگه در وبلاگ شما درست و حسابی کار نمی کنه؛ با اون که درست شده ولی مثل این که خوب جواب نمیده چون هر عددی رو که پیشنهاد میده می نویسه اشتباهه.
امیدوارم درست باشه این بار و نظرم ثبت بشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
شکر خدا این دفعه درست کار کرد و نظر شما ثبت شد. از دست این افزونه بازیگوش که یا نیست یا اگر هم هست شیطونی می کنه! خوب چه میشه کرد؟ این هم یکی از دردسر های ما. بهش بخندید مثل من که بهش می خندم. ممنونم که هستید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال16

روز بعد و روز های بعد دیگه تردیدی باقی نمونده بود که تکبال1چیزیش شده. دیگه حتی سعی هم نمی کرد خودش رو حفظ کنه. حس می کرد1کوه روی سرش فرو ریخته و ویرانش کرده. بچگیش انگار1دفعه تموم شده و دست حقیقت هایی که زمان دونستنشون هنوز واسهش نرسیده بود1دفعه و بی مقدمه به دنیای بی رحم و تاریک واقعیت های سیاه پرتش کرده بود. تکبال نمی تونست شنیده هاش رو حذم کنه. نه حذم می شدن، نه فراموش می شدن، نه به صورت دروغ در می اومدن. تکبال مطمئن بود هرچی از مشکی شنید کاملا درست بوده و همین بیشتر آزارش می داد. دیگه اصلا دلش نمی خواست با کسی حرف بزنه. اعصابش به هم ریخته بود. هر جوجه ای اطرافش می دید بی اراده در نظرش مجسم می شد که مار ها چه بلایی می تونن سرش بیارن. در1کلام، روانش سنگین و پریشان شده بود. تنها خواستهش این بود که دست از سرش بردارن. دنیای تکبال، درهم و سیاه، روحش رو در بر گرفته و بی رحمانه در خود فشار می داد. ای کاش اون شب اینهمه به مشکی اصرار نمی کرد که حرف بزنه. مشکی نمی خواست بگه و تکبال اونقدر بازی سرش در آورد تا به حرف اومد. تقصیر خودش بود و کاش مرتکب این تقصیر نمی شد! ولی دیگه زمان اگر و ای کاش گذشته بود. تکبال حالا هرچی نباید بدونه رو می دونست و کاریش نمی شد کرد. حس می کرد وارد ماجرایی شده که زیادی براش بزرگه. تکبال هیچ وقت سکوت و سکون رو دوست نداشت و همیشه برخلاف خونوادهش که به شدت از خطر و ماجرا دور نگهش می داشتن، عاشق ماجرا بود. ولی این یکی واقعا بد بود. تکبال هیچ دلش نمی خواست عضو همچین ماجرای ترسناکی باشه ولی… دیگه این حرف ها چه فایده ای داشت. حالا اون می دونست و به هیچ قیمتی نمی تونست دونسته هاش رو از ذهنش پاک کنه یا اینکه خودش رو کنار بکشه.
-این وسط از دست من چی بر میاد؟ ای کاش ازم بر می اومد!.
این فکر انگار ذهنش رو می جوید و از تصور اینکه هیچ فایده ای در حل این دردسر نداره به شدت اذیت می شد و تا مرز جنون پیش می رفت. حس می کرد ازش ساخته نیست که1جا بشینه و به پایانی که مشخص نیست کی و چطور میاد فکر کنه و فقط فکر کنه. تکبال با خودش، با لحظه هاش، با اطرافش و با اطرافیانش و با همه چیز زندگیش در حال جنگ بود. جنگی که نه می شد تمومش کنه و نه می تونست به کسی توضیحش بده. هر روزش، هر شبش، هر لحظهش، همین طور می گذشت. سنگین، پریشون، تاریک.
صبح واقعا سردی بود. تقریبا همه پراکنده بودن. تکبال بعد از چندین روز اطراف رو خلوت گیر آورد و تونست بدون تحمل فشار حضور دیگران از لونه بیاد بیرون. کسی در اطراف نبود. مادر و بالاپر هر کدوم نمی دونست پی حل چه گرفتاری رفته بودن و تکبال تنها بود. چقدر خوب! ولی افکار وحشتناک داشتن دیوونهش می کردن. دیگه نتونست بشینه توی لونه. اگر می نشست حتما شب نشده دیوانه می شد و خودش رو با سر از بالای سرو بلند پرت می کرد پایین. بی اراده و بدون اینکه بدونه کجا می خواد بره و چیکار می خواد کنه از جا پرید. حس می کرد باید راه بره، بدوه، بپره بلکه افکار سیاه دست از سرش بردارن. از لونه اومد بیرون.
ترس، خطر، سرما،
تمامش به جهنم!. تکبال دیگه نمی تونست بمونه. باید می رفت و رفت. در پریدن بین فواصل کوتاه که پرواز لازم نداشت دیگه استاد شده بود. شاخه به شاخه مثل سنجاب ها با کمک پا ها و دم و اون1کمی حرکت بال هاش پرید و پرید. از سرو بلند دور و دور تر شد. داشت کجا می رفت؟ نمی دونست. چی می خواست؟ نمی دونست. دنبال چی بود؟ نمی دونست. اصلا به کجا می رسید؟ اگر راه رو گم می کرد یا اگر اینقدر دور می شد که دیگه نمی تونست قبل از برگشتن مادر و برادرش به لونه برگرده چی؟ اگر دوباره مادرش اون طور دلواپس و عصبانی می شد چی؟ نمی دونست. تکبال هیچی نمی دونست جز رفتن و جز…آب! چقدر تشنهش بود. صدای رودخونه که همون نزدیکی جریان داشت بهش می گفت خیلی خیلی از لونه دور شده. ایستاد، روی نوک پنجه های پا بلند شد و با نگاه تمام منطقه رو از بالای شاخه ای که بهش تکیه زده بود زیر نظر گرفت و رودخونه رو راحت تر از اون که تصور می کرد دید. اگر می تونست پرواز کنه از بالای اون شاخه تا رودخونه2دقیقه هم راه نبود ولی حالا. تکبال حوصله ترس و تردید نداشت. شنیده های اون شبش چنان وحشتناک بودن که دیگه این ترس های معمولی واسهش ناچیز بودن. تکبال فحشی نثار بال های بی پروازش کرد، لب شاخه ایستاد، تا حد امکان حالت پرش به جسمش داد و برای اینکه راه بیشتری رو طی کنه با تمام توان هرچه محکم تر پرید. بال هاش با تمرین زیاد حالا می تونستن شاید از مردن بر اثر سقوط از ارتفاعات کم نجاتش بدن. تکبال بدون فکر به اینکه چی می تونه سرش بیاد پرید و خودش رو هرچه بیشتر به طرف جلو پرتاب کرد. خیلی دیر فهمید زیادی محکم پریده و باید کمی از سرعت پیشرفتش کم کنه. ولی عقبگرد بدون بال ممکن نبود. فرود وحشتناکی بود. تکبال می دید که زمین و رودخونه نزدیک و نزدیک تر می شدن و چون بال هاش کمکی بهش نمی کردن نمی تونست سرعت و فاصله فرودش رو تنظیم کنه و در نتیجه رفت و رفت و صاف افتاد توی رودخونه. در آخرین لحظه فقط این از سرش گذشت.
-بال های بی معرفت!.
و بعد به سرعت توی آب سرد رودخونه فرو رفت. آب چنان سرد بود که همون لحظه های اول بی حس شد. همه جا آب. تمام دنیای اطرافش پر بود از آب. داشت می مرد. به همین سادگی. سعی کرد بیاد بالا و نفس بکشه ولی فایده نداشت. فقط اگر بال هاش1کمی یاری می کردن! نکردن. کاش می شد داد بزنه! کاش مادرش اینجا بود! کاش یکی بود!. احساس کرد ریه هاش دارن می ترکن و مغزش پر شده از آب. داشت منگ می شد. شاید در خیالات پیش از غرق شدن، حس کرد چیزی پس گردنش رو محکم چسبید و با سرعت شروع کرد به بالا رفتن. ولی این واقعی تر از اون بود که خیال باشه. چیزی محکم پس گردنش رو گرفته بود و می کشیدش بالا!. کمی بالاتر و باد سرد و ستمگری که به ضرب خورد به وجود خیس خوردهش و به شدت آزارش داد و نفس!. آخ چه شیرین بود نفس کشیدن!. تکبال از ته دلش احساس کرد همین1نعمت خدا به تمام درد های زندگی می ارزه. اینکه بی دردسر و بدون مانع بشه نفس کشید. لحظه ای بعد از آب جدا شد، برای کسری از ثانیه بین زمین و آسمون معلق موند و بعد ولو شد روی خاک نرم کنار رودخونه.
-آی بچه!چشم هات رو باز کن. جوجه احمق مگه زده بود به سرت؟ چرا مثل دیوونه ها از اون بالا صاف پریدی توی آب؟ پاشو ببینم دیوونه! پاشو! خیال کردی پرنده ماهی خواری؟ واقعا که! بی مغز خل!. پاشو تا یخ نزدی. پاشو!.
تکبال چشم هاش رو باز کرد و با دیدن سایه بزرگی که بالای سرش تاب می خورد با وحشت از جا پرید.
-اوه چته؟ خوبه من از آب گرفتمت. خوردنی هم نیستی به خیس شدنم بی ارزی. بخشکی شانس! امروزِ مارو باش!.
تکبال به زور از جا بلند شد و به سر تا پای پرنده بزرگ و عجیبی که نجاتش داده بود و غر می زد خیره شد.
-چرا این طوری نگاهم می کنی؟ مگه درخت شاخدار دیدی؟
تکبال با حیرتی آمیخته به وحشتی واضح زمزمه کرد:
-تو چی هستی؟ یعنی ببخشید کی هستی؟
پرنده ناشناس با نارضایتی سرش رو به اطراف تکون داد.
-هر جفتش یکی شد که. خوب عیبی نداره. من پلیکانم. ماهی می خورم. الان هم خواستم ماهی بگیرم که تو مثل بلای آسمونی از اون بالا پریدی توی آب و همه رو فراری دادی. آخه این چه مرضی بود ریختی؟ کاش می ذاشتم غرق بشی!.
تکبال خودش رو جمع کرد و با همون زمزمه آروم سکوت تلخ پلیکان رو شکست.
-معذرت می خوام. من واقعا نمی خواستم بپرم توی آب. تشنهم شد خواستم از اون بالا بیام پایین آب بخورم که1دفعه…
پلیکان با حرص حرفش رو برید.
-خوب اگر1تکونی به اون بال های خوشگلت می دادی ازت کم نمی اومد. خیس نمی شدی و غذای من هم الان توی شکمم بود. ترسیدی پر و بالت از ریخت بی افته؟ حالا خیلی خوب شد؟ ببین چه شکلی شده!
تکبال تکونی بی حال به پر های خیسش که ازشون آب می چکید داد و آروم گفت:
-من نمی تونم پرواز کنم.
پلیکان با عصبانیت نگاهش کرد و از سر حرص تکونی به سر و گردنش داد.
-جفنگ یعنی این که الان تو گفتی. پس این بال ها به چه دردی می خورن؟ واسه قشنگی چسبیدن به شونه های تو؟
تکبال با تاثری حقیقی به پلیکان که خیال می کرد تکبال مسخرهش کرده و لحظه به لحظه عصبانی تر می شد نگاه کرد و با صداقتی دردناک جواب داد:
-بال های من به هیچ دردی نمی خورن. فقط واسه قشنگی اینجان. البته اگر قشنگ باشن. الان که اصلا قشنگ نیستن. من واقعا نمی تونم بپرم. اون ها کمکم نمی کنن.
پلیکان لحظه ای با تردید به تکبال و به پر و بال های خیسش خیره شد.
-یعنی اصلا؟ یعنی هیچی؟
تکبال سرش رو هرچه بیشتر توی شونه هاش فرو کرد.
-بله اصلا. هیچی.
-ولی آخه چطوری؟ بال هات خیلی خوبن!. بلند و خوش فرم!. اتفاقا جون میدن واسه پریدن و حالا تو میگی که…
-بال های من پروازی نیستن. من1پرنده بی پروازم.
پلیکان جلو تر اومد و بال های تکبال رو یکی یکی تماشا کرد. تکبال فقط نگاه می کرد. پلیکان به چشم های تکبال خیره شد و…امکان نداشت درد توی این نگاه دروغ باشه. پلیکان هم به شدت متعجب بود و هم بی نهایت متاثر.
-ولی آخه…چرا؟ چی شد؟
تکبال دیگه زمزمه نمی کرد ولی صداش بالا نبود. چیزی شاید درد، طنین صداش رو پایین نگه داشته بود.
-چیزی نشد. از زمان تولدم همین طوری بود.
حیرت پلیکان دیگه کاملا واضح بود. واضح و دردناک.
-کسی نتونست درستش کنه؟ عمو جغد؟ هدهد عاقل جنگل کاج یا… هیچ کسی؟
تکبال آهسته به نشانه نفی سر تکون داد و زمانی که سکوت رو شکست، صداش بدون لرزش اما تلخ بود. به شدت تلخ.
-از دست کسی کاری بر نمیاد. اون ها نتونستن کمکی کنن. ببخشید ماهی هاتون رو فراری دادم. ممنونم که نجاتم دادین. خداحافظ.
تکبال این رو گفت و با پر و بال های خیس و سنگین و دلی گرفته و سنگین تر از جسم خیسش روی زمین با قدم های کوتاه به راه افتاد. پلیکان چنان ناراحت شده بود که برای چند لحظه صداش در نیومد. همونجا ایستاد و مات و متحیر به رفتن تکبال نگاه کرد. تکبال از شدت سرما توی خودش جمع شده بود و آروم می رفت. سرش پایین بود و پلیکان دید که این از سرما نیست. دردی انگار عمق سینهش رو چنگ زد.
-خدایا من چیکار کردم؟ این چیز ها چی بود به این طفلکی گفتم؟
پلیکان نگاه کرد. تکبال آروم، خسته، خیس، داشت روی زمین می رفت و کم کم و کند دور می شد. پلیکان چند لحظه دیگه تماشا کرد و بعد1دفعه از جا پرید.
-آی جوجه صبر کن! وایستا! اینطوری تا برسی لونهت از سرما یخ می زنی. بیا خشک شو من می برمت لونهت.
پلیکان این رو گفت و منتظر جواب تکبال نشد. پرید از زمین بلندش کرد و بردش به لونه خودش. با علف های خشکی که از اطراف جمع کرده بود خوب پوشوندش و براش1مشت ارزن جمع کرد آورد و داد بخوره.
-الان خشک میشی. دونهت رو هم بخور حالت که جا اومد می برمت لونهت. بگو ببینم تو مال این جنگلی؟ لونهت کجاست؟ چی شد این طرف ها اومدی اون هم تنها؟
-من مال همین جنگلم. لونهم روی سرو بلنده. خوب راستش من اومدم که…
فکری مثل برق از سرش گذشت. شاید پلیکان بتونه کمک کنه!. امتحانش ضرر نداره.
تکبال خنده پیروزمندانهش رو خورد، قیافهش رو تا حد امکان معصوم و خسته گرفت و در حالی که مظلومانه و با ظاهری خسته و بیمار گونه آروم دونه می خورد گفت:
-خوب راستش من تنها بودم. حوصلهم خیلی سر رفته بود. آخه همه اطرافیانم پرواز می کنن همه جا میرن و من نمی تونم. امروز هم همه رفته بودن بیرون. من حوصلهم سر رفت. تشنهم هم شده بود گفتم بیام بیرون واسه خودم آب بخورم که از اون بالا افتادم توی رودخونه.
پلیکان که کم مونده بود گریهش بگیره کنارش نشست، با بال های بلندش سرش رو نوازش کرد و با مهربونی گفت:
-اون ها نباید تنهات می ذاشتن. حالا خوبه که من همیشه اطراف رودخونه می پلکم وگرنه اتفاق خیلی بدی می افتاد.
تکبال با معصومیتی ساختگی که فقط خودش از ساختگی بودنش سر در می آورد به پلیکان نگاه کرد و با حسرتی اون هم ساختگی گفت:
-کاش من هم می تونستم هر زمان می خوام بیام کنار رودخونه! حتما چیز های تازه زیاد این طرف ها هست. من خیلی تنهام. شما حتما چیز های جالب زیاد می بینید مگه نه؟
طفلک پلیکان دیگه به تکبال نگاه نمی کرد.
-من خوب می دونی؟ من فقط میام ماهی بگیرم و زیاد دقت نمی کنم.
تکبال مثل کسی که چیز جدید یادش اومده باشه سر بلند کرد و پرسید:
-راستی1چیزی!شما با موش ها هم سر و کار دارید؟
پلیکان اخم هاش رو توی هم کشید.
-موش ها!خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد.
تکبال معصومانه نگاهش کرد.
-من هم خوشم نمیاد. اون ها خوب نیستن. شب ها اذیتم می کنن.
-مگه تو بالای درخت نیستی؟ اصلا تو که پرنده روزی شب ها چطوری اذیت میشی؟
-آخه می دونید؟ روز من زیاد بیرون نمیام. تا می خوام بیام بیرون خونوادهم میگن داخل بمون چون بیرون امن نیست واسه تو که پروازی نیستی. بقیه هم تا میبیننم همهش میگن آخ آخ طفلکی کاش می تونست بپره و از این چیز ها. اینه که من روز ها همهش توی لونه می مونم و گاهی که خیلی خسته بشم شب ها یواشکی1کوچولو میام بیرون کنار لونهمون میشینم و باز میرم داخل. این اواخر شب ها که میام بیرون همهش می شنوم که این موش ها زیر درخت ها میان و میرن و آرامش شب هام رو به هم می ریزن. خوب آخه می ترسم اگر از اون بالا بی افتم پایین زنده زنده بِجُوَنَم. آخه من که پروازی نیستم فرار کنم برگردم بالا. این هم از شب هام!. من فقط همین1کوچولو دلخوشی رو داشتم که موش ها خرابش میکنن. خیلی خسته شدم. زندگی بدون پریدن، بدون هوای آزاد، بدون هیجان، فقط بشینم توی لونه که چیزیم نشه. نصف شب هم که میام بیرون1کمی دور از چشم خونواده آسمون رو تماشا کنم و1کمی واسه دلم گریه کنم سبک بشم سر و صدا و ترس این موش ها. کاش می ذاشتید من غرق می شدم!.
پلیکان به زور گریهش رو خورد. تکبال رو بغل کرد، نازش کرد و با بغضی که زور می زد از لرزش صداش معلوم نشه گفت:
-این چه حرفیه عزیزم! حیف تو نیست؟ موش ها هم چند شب دیگه میرن گم میشن و تو دوباره آرامش داری. اصلا نگران نباش عزیزم.
تکبال با شادی معصومانه ای گفت:
-میرن؟ جدی؟ شما از کجا می دونید؟ آخجون چه عالی میشه! شما مطمئنید؟
پلیکان که دید تکبال رو شاد کرده با خوشحالی جواب داد:
-آره عزیزم. تقریبا مطمئنم که هرچی هست تا آخر این ماه تموم میشه. آخه می دونی؟ همون طور که بهت گفتم من همیشه کنار رودخونه می پلکم ولی غایم میشم تا کمتر به چشم بیام. اینطوری موقع شکار کردن راحت ترم. این موش های مزاحم هم گاهی که میان آب بخورن یواشکی می بینمشون و حرف هاشون رو می شنوم. اون ها از1حمله شبانه و جویدن ریشه های1درخت و انداختنش حرف می زدن. تمام برو بیاشون هم این شب ها واسه نقشه چرندشونه. من که چیزی نفهمیدم ولی مثل اینکه خیال دارن شبانه به1درخت سکویا که در اعماق جنگله حمله کنن و با جویدن ریشه هاش بندازنش و بعدش نفهمیدم به چیچی که از بالاش پرت میشه پایین حمله کنن و به حسابش برسن. آخر همین ماه هم مهلت اجرای نقشه مسخرهشونه. اون بالا هرچی هست1چیزیه که چشم داره چون اون ها می گفتن واسه بی دفاع کردنش اول باید کاریش کنن که دیگه نتونه ببینه و بعد دیگه نفهمیدم چی.
تکبال که برعکس پلیکان کاملا می فهمید چی می شنوه به زحمت زیاد هیجان معصومانه ای رو قاطی مظلومیت قیافهش کرد و داد زد:
-وای چه جالبه! ولی چرا آخر ماه؟ مگه شب با شب چه فرقی می کنه؟ نمیشه زود تر هر کاری می خوان کنن بلکه من بدون ترس شب روی شاخه ها راه برم؟
پلیکان از سر حوصله و مهری که با مدل لحظه های اولش به هیچ وجه سازگار نبود جواب داد:
-آخه انگار باید شبی باشه که اگر آسمون ابری نبود ماه نتونه خراب کاری کنه و اون ها رو لو بده. می خوان احتیاط کامل باشه. البته این شب ها که ماه در کار نیست ولی اون ها احتمال رو در نظر می گیرن. مثل اینکه آخرین شب همین ماه مشکل تو حل میشه. چیزی نمونده فقط چند شب دیگه و بعدش دیگه راحت میشی عزیزم. اه موش ها رو ول کن. دونهت رو بخور. آفرین کوچولوی بیچاره.
تکبال مطمئن بود که دیگه قادر به خوردن چیزی نیست ولی واسه کامل کردن نقشهش راهی جز جمع کردن خاطر پلیکان نداشت. با بیشترین سرعت ممکن دونه خوردن رو تموم کرد و به پیشنهاد پلیکان روی شونهش سوار شد و به طرف لونهش پرواز کرد. توی راه پلیکان همهش باهاش حرف می زد و سعی می کرد هرچی بیشتر خوشحالش کنه. تکبال هم با دلش راه می اومد و تظاهر به شادی و خنده می کرد و وای که پلیکان چه خوشحال می شد! به لونه که رسیدن پلیکان با1دنیا سفارش تکبال رو ترک کرد در حالی که از ته دل خوشحال بود از اینکه به زندگی تاریک و بی هیجان1جوجه بی پرواز کمی شادی و هیجان بخشیده. تکبال رفتنش رو تماشا کرد. شادی و سبکی رو از مدل پرواز پلیکان می شد فهمید. به محض رفتن پلیکان، چهره تکبال عوض شد. معصومیت، حسرت، لبخند، درموندگی و هرچی که بود در1لحظه رفت و به جاش تکبال واقعی ظاهر شد. موجودی نگران، پریشون، خشمگین، انتقامجو از تمام تقدیر، متفکر و مطمئن. به پلیکان نظر انداخت که توی هوا از خوشی چرخ می زد و بالا و پایین می رفت و دور و دور تر می شد. تکبال توی دلش از خودش متنفر شد.
-معذرت می خوام پلیکان! موجود مهربون! ولی من چاره دیگه ای نداشتم. اگر جز این تصورم می کردی امکان نداشت به خودت زحمت بدی این چیز ها رو واسهم بگی.
تکبال زمان زیادی واسه عذاب وجدان و نفرت از خودش نداشت. حالا کاملا می دونست چی می خواد، کجا باید بره و چیکار باید کنه. پس به محض اینکه پلیکان از دیدرسش ناپدید شد به مسیر پروازش پشت کرد و بدون توجه به پر های خیسش و کوفتگی و درد تمام جسمش و بدون توجه به روزی که داشت به نیمه می رسید و بعد از اون به سرعت به طرف شب پیش میرفت، از روی شاخه ها با همون پرش های کوتاه سنجابی به طرف اعماق جنگل به راه افتاد. نفهمید چقدر گذشت. اگر حواسش به زمان بود می دید که ساعت ها توی راه بوده و اگر حواسش به خودش و اطرافش بود می فهمید که از روی شاخه های تیغدار و خشک و تیز و برگ های سوزنی پریده و زیر بال هاش پر شده از خراش و زخم هایی که بعضی هاشون کمی خونآلود بودن. چنان خسته و چنان سرمازده بود که حس می کرد دیگه عمرش واقعا تمومه ولی باید می رسید. باید به سکویا می رسید. فقط باید می رسید و دیگه وظیفهش توی دنیا تموم می شد. پس مادرش چی؟ وقتی بر می گشت و نمی دیدش، وقتی همه پرنده های اطراف برای کمک به مادر و بالاپر واسه پیدا کردن تکبال تمام جنگل رو می گشتن و بلاخره جسدش رو پیدا می کردن، مادرش چه حالی می شد؟ وقت فکر کردن به این چیز ها نبود. وقت فکر کردن به هیچی نبود. تکبال باید می رفت. فقط باید می رفت.
-چیزی نمونده. دارم می رسم. چیزی نمونده. دارم می رسم.
روز از نیمه گذشته بود. سکویا درست مقابلش بود. سکویای بلند که حتی نگاه تبدار و گیج تکبال می تونست به وضوح ببینه بلندیش به چند برابر درخت های دیگه می رسید.
-رسیدم. باید برم بالا. بالا.
تکبال پر پرواز نداشت. باید مثل باقی موجودات بی پرواز با تنه و پا هاش از درخت بالا می رفت. ولی موجودات بی پر4تا پا داشتن. تکبال فقط2تا پا داشت و2تا بال بی پرواز. زمان مکث نبود. از روی شاخه درختی که در برابر سکویا مثل1بوته کوچیک به نظر می رسید به طرف سکویا پرید، بال های زخمی و بی حسش رو کشید بالا، پا هاش رو گذاشت روی اولین شاخک و خودش رو کشید بالا. دوباره بال ها، پا ها و کمی بالاتر.
-بالا، بالا، بالاتر.
تکبال فقط می رفت. بالا، بالا، بالاتر.
زمان طولانی و کند گذشت. تکبال به نوک سکویا رسیده بود. از پشت مهی که جلوی چشم هاش رو گرفته بود لونه کرکس رو می دید که درست در چند قدمیش خودنمایی می کرد. فقط چند قدم دیگه. اندازه بلند کردن1کوه سخت بود.
-رسیدم. رسیدم. فقط چندتا قدم. رسیدم.
لونه بزرگ، با شکوه، اما ساکت. کرکس نبود.
تکبال انگار که توی خواب، با نهایت توانی که واسهش مونده بود سعی کرد داد بزنه ولی صداش از زمزمه بالاتر نرفت.
-کرکس!باید ببینمت. کرکس! من…باید…ببینمت. باید… ببی…نمت.
بعد از اون، سیاهی بود و دیگه هیچ.
دیدگاه های پیشین: (2)
نخودی
یکشنبه 23 شهریور 1393 ساعت 22:07
چه جایی تمومش کردی …. اوج هیجان داستان …. زود قسمت بعدیش رو بذار البته لطفاً …..
می‌گم بی بال پرواز، خسته، زخمی رسید به نوک سکویا …. تصور قشنگی هست …. “”
وای راستی سلام …..
و ایام به کام ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز و نادیده من.
سعی می کنم1کمی بجنبم. بله بی بال تا بالای سکویا رفتن قشنگه. این تکبال اگر واقعا می خواست احتمالا تا خود آسمون هم می شد که بره. ولی…
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 19 مهر 1393 ساعت 23:56
سلام. خیلی هیجان انگیز شده این تکبال و ماجراش.
واقعاً احساس می کنم از خوندن بعضی جاهاش می ترسم.
این قوت کار و نوشته شما رو نشون میده که تأثیرش بالاست.
کاش همه آرزومندای پرواز یک روز پرواز کنند بی دغدغه و بدون واهمه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اعتراف می کنم که بعضی صحنه ها رو ترجیح میدم در روز روشن بنویسم چون تصورشون در شب و سکوت نیمه شب1کمی… خوب چیکار کنم می ترسم الان ایرادش کجاست؟ می ترسم دیگه!.
پرواز. ای کاش1زمانی بشه! امید همیشه قشنگه. از دستش نمیدیم.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال15

هوا روز به روز سرد تر می شد. دیگه روز ها خورشید نداشتن. آسمون تقریبا همیشه ابری بود و هر لحظه انتظار توفان های شدیدی می رفت که در خیلی موارد این انتظار ها خیلی زود به نتیجه می رسید و توفان های بدی می شد. سحره سلامتیش رو به دست آورده و بیش از پیش عزیز کرده خونوادهش شده بود و تکبال نمی فهمید که سحره چطور می تونست اون وضع رو تحمل کنه. ولی سحره ظاهرا هیچ مشکلی با پناه گرفتن زیر پر و بال خونوادهش حتی برای همیشه نداشت. تکبال به نشان نفرت چشمی تنگ کرد و پی کار خودش رفت. هنوز شب ها از لونه می زد بیرون و هنوز دنبال راهی بود که…واقعا تکبال دنبال چی بود؟ این رو بار ها از خودش پرسید و به هیچ جوابی نرسید.
شب سردی بود و تکبال از ساعت ها پیش بیرون لونه نشسته بود. با نگاه تمام اطراف رو می گشت بدون اینکه درست بفهمه چی می خواد. در اطرافش جز شب هیچی نبود. آسمون ستاره نداشت. ماه هم نبود. تاریکی کاملا مسلط بود و تکبال چیزی نمی دید. با اینهمه چشم ها و گوش هاش رو کاملا باز نگه داشته و منتظر و جستجو گر تمام حواسش رو به اطرافش داده بود. گاهی باد توی شاخه های خشک و بی برگ و بار می پیچید و سر و صدا درست می شد و تکبال از جا می پرید و با چشم و گوش و درک و تمام حواسش به نقطه ای که صدا از اونجا می اومد توجه می کرد ولی هیچی نبود. جز باد و شاخه ها که با هم جنگ و شاید هم گپ و شوخی داشتن هیچ صدایی و هیچ حرکتی نبود که به چشم و گوش تکبال بیاد. از شب خیلی گذشته بود. سرما اونقدر شدید بود که تکبال کم کم حس می کرد پنجه هاش دیگه شاخه ای که روش نشسته بود رو احساس نمی کنن. احساس خواب آلودگی عجیبی داشت بهش مسلط می شد. خواست بلند شه بره داخل ولی حس و حالش رو نداشت. کم کم حس می کرد کنار لونه داره خوابش می بره. انگار دیگه احساس سرما نمی کرد. انگار داشت گرم می شد. حس خوابآلودگی و سبکی دل پذیری توی تمام جسمش می پیچید. مثل لحظه های آخر بیداری. مثل شروع پرواز. چه شیرین بود خواب! چه عزیز بود پرواز! پرواز! پرواز!.
-آهای!آهای فسقلی! بیدار شو! پاشو! تو نباید اینجا بخوابی فسقلی! بیدار شو! بهت میگم بیدار شو می زنمت پاشو دیگه.
با احساس تکون های شدید و آخر سر هم حس سوزشی آزار دهنده روی گونهش به زحمت از خواب پرید.
مشکی.
-پس زنده ای. تو واقعا بوقی فسقلی. پا شو برو توی لونهتون بخواب. اینجا یخ می زنی. لونهتون همینه؟ بلند شو. بلند شو برو داخل لونهتون. زود باش. خیال کردم مردی مونده بودم چیکار کنم. اگر2دقیقه دیر رسیده بودم شاید الان تبدیل به1مجسمه یخی می شدی. آهای فسقلی! نخواب دارم باهات حرف می زنم میگم نخواب میمیری عجب گیری کردم ها!.
تکبال بیدار شد. تمام جونش به طرز وحشتناکی بی حس شده بود. مشکی کمکش کرد و تا در لونه بردش.
-برو داخل. برو دیگه! مگه زده به سرت من که نمی تونم بیام توی لونه شما. برو تو!.
تکبال به زحمت حرکتی به خودش داد. در برابر نگاه متعجب مشکی به طرفش برگشت و شونهش رو چسبید. خواست حرفی بزنه ولی قدرت نداشت. کم مونده بود بی افته ولی مشکی در آخرین لحظه گرفتش.
-چرا اینطوری می کنی؟ چی می خوایی؟ صبر کن ببینم! بیا اینجا بشین گرم شو ببینم می فهمم چته یا نه.
مشکی پر نداشت ولی چند لحظه بعد تکبال در پناه بال های بی پرش گرم تر شد و احساس کرد حس جسمش رو داره دوباره پیدا می کنه.
-مشکی! تو کجا میری؟
-کجا میرم؟ همه جا. داشتم می رفتم دیدمت که اینجا ولو شدی گفتم نکنه یخ زدی مردی. مثل اینکه به موقع رسیدم. دیگه تنها نیا بیرون. مخصوصا شب های به این سردی. اگر نرسیده بودم خیلی بد می شد.
-مشکی! چی شد؟
-چی چی شد؟
-مار ها. آفتاب پرست ها.
مشکی لحظه ای گیج به تکبال نگاه کرد و بعد یادش اومد.
-تو هنوز یادته؟ هیچی چی می خواستی بشه؟ مار ها توی جنگل پخشن و شما ها باید مواظب باشید. آفتاب پرست ها هم که …هستن دیگه. می گردن. برای شما ها خطری ندارن ولی محض احتیاط مواظب خودت باش.
-مشکی!اون مار بزرگه اسمش چی بود؟ آهان تکمار. به آفتاب پرست ها گفته بود که، گفته بود که، مشکی! اون عصبانی بود و به آفتاب پرست ها…
مشکی لحظه ای به تکبال خیره شد و بعد لبخند کجی زد و با حالتی مخصوص آگاهی های عجیب و با مزه گفت:
-گرفتم بابا فهمیدم. نترس. تکمار و آفتاب پرست ها حریف کرکس نمیشن. تا حالا هم هیچ بلایی سرش نیاوردن و از این به بعد هم نمی تونن بیارن. کرکس به هیچ کسی نمی بازه.
-ولی اگر1زمانی نفهمه چی داره میشه، اگر یواشکی…
مشکی خندید.
-اگر واسهش نقشه بکشن و یواشکی بخوان پدرش رو در بیارن آره؟ نترس فسقلی. کرکس هم منابع اطلاعاتی خودش رو داره. نمیشه اتفاقی بی افته و کرکس ندونه. مخصوصا از طرف مار ها. مگه خودت اون روز نشنیدی؟ کرکس از زیر و بم مخفی گاه شخصی تکمار خبر داره. چجوری میشه نفهمه واسهش نقشه می کشن؟ تازه، پس ما چیکاره ایم؟ خفاش ها رو که دیدی. هم زیادیم و هم شبرو. از همه چیز این جنگل خبر داریم. خیالت راحت باشه. کرکس هیچ طوریش نمیشه. عه چی شد؟ الان که باید خاطر جمع شده باشی!. قیافهش رو ببین!.
مشکی لحظه ای به تکبال خیره موند. تکبال از پشت پرده نازک اشک حس کرد نگاه مشکی بهش عوض شده. لحظه ای بعد مشکی سکوت رو شکست.
-دلواپسشی؟ می ترسی طوریش بشه؟
تکبال دیگه نتونست خودش رو نگه داره. اشک هاش شروع کردن به چکیدن. مشکی هنوز نگاهش می کرد و تکبال مطمئن بود که نگاه مشکی حالا سرشار از مهربونیه. انگار مهر تکبال به کرکس برات ورودش به حوزه محبت مشکی بود.
-گریه نکن فسقلی اشک هات توی این سرمای عوضی یخ می زنن. ببین! گوش بده! کرکس خیلی حواس جمعه. خیلی هم قَویه. امکان نداره1مشت آفتاب پرست از پسش بر بیان. تکمار هم که مال این حرف ها نیست. مگه یادت رفته که مار ها فقط می تونن بخزن؟ هرچی هم بزرگ و قوی باشن فقط روی زمین قدرت دارن. کرکس جاش خال آسمونه. مار ها کاری نمی تونن کنن. خیالت تخت. به حساب آفتاب پرست ها که ما خفاش ها می رسیم. مار ها هم بذار به خودشون بپیچن. اتفاقی نمی افته فسقلی. مطمئن باش. حالا دیگه بس کن. مریض میشی و کرکس بیچارهم می کنه. می دونی اگر تو اینجا یخ می زدی و من نمی تونستم نجاتت بدم و کرکس می فهمید چی به سرم می آورد؟ اینجا امشب قلمرو گشت منه و اگر تو امشب توی قلمرو گشت من مرده بودی کرکس زنده زنده توی پوستم رو خالی می کرد و به جای محتویات توش کاه می ریخت. باور کن دارم بهت راست میگم.
تکبال متحیر نگاهش کرد. مشکی با دیدن ناباوری تکبال جدی تر شد و گفت:
-چیه؟ فسقلی تو خیال کردی من بیکارم بشینم اینجا واسهت قصه بگم تا ذوق کنی و بری توی لونهت بخوابی؟ اگر راست نبود بهت نمی گفتم. باور کن خودش این رو به همهمون گفت. چند شب پیش گفت هر کسی نوبتشه باید زیاد مواظب این منطقه باشه. امشب که تو داشتی یخ می زدی نوبت من بود. ببین فسقلی! لطف کن و شب ها مواظب باش از سرمای بیرون نمیری وگرنه هر کسی اون شب گشتش توی این منطقه باشه صبح فردا نفله میشه. باز هم که داری این ریختی تماشام می کنی! اصلا می خوایی ببرمت خودش پیش خودت بهمون بگه؟
تکبال1لحظه نفهمید چی شد. با صدای خنده مشکی به خودش اومد و فهمید بی اراده از جا پریده و گفته:
-بله می خوام بله می خوام می خوام.
مشکی به شدت می خندید و تکبال حس کرد چیزی شاید شرم کاملا سرما رو از وجودش بیرون کرد و تمام تنش داغ داغ شد. شاید قیافهش هم این رو نشون داد چون مشکی همون طور که می خندید دست های انتهای بالش رو کشید روی سر تکبال و با خوش اخلاقی گفت:
-حالا نمیشه. آخه کرکس امروز خیلی خسته شد و الان خوابه. اگر بیدارش کنیم حسابی از جا در میره. آخه اون پرنده شب نیست و فقط در مواقع لزوم بیدار میشه. مثل همون شبی که اون ماره داشت تو و ما رو با هم قورت می داد. ولی مطمئن باش من بهت راست گفتم. کرکس تهدید کرده اگر شب گشت هر کدوم از ما تو چیزیت بشه داخل پوستمون کاه می ریزه و آویزونش می کنه به درخت سکویایی که لونهش روشه. من خیلی شانس آوردم که تو امشب چیزیت نشد. یادت باشه فسقلی اگر توی گشت من بمیری خودم می کشمت.
مشکی دوباره خندید.
-خوب دیگه. من داره دیرم میشه. فسقلی عاقلی باش و برو داخل لونهتون. من باید برم.
-مشکی! تو مواظب چی هستی؟
-مواظب همه چی.
-مثلا چی؟ تو گفتی امشب گشتته. چرا شما ها شب ها گشت دارید؟
مشکی که تازه داشت می فهمید حرف هایی زده که نباید می زده سعی کرد درستش کنه.
-خوب مواظب اتفاق های عوضی. مثل یخ زدن تو.
تکبال اصرار کرد.
-اذیت نکن. بگو دیگه. من که به کسی نمیگم.
-خوب ما خفاشیم. شب ها می گردیم و همینطوری1کمی مواظب هم هستیم و…
-مشکی! من به کسی نمیگم. من1جوجه بدون پروازم که صبح تا شب اینجا افتادم. بقیه همه می پرن و من فقط این گوشه واسه خودم می شینم. من نمی تونم به کسی بگم. من پروازی نیستم که با اون ها بپرم و باهاشون هم صحبت بشم. آخه من کامل نیستم. زیاد به حساب پروازی ها نمیام. فقط اینجا میشینم تماشا می کنم و اون ها واسه خودشون می پرن و همه جا میرن و من… من….
تکبال چنان قیافه معصومانه و رحم انگیزی موقع گفتن این حرف ها به خودش گرفت که مشکی بعد از چند ثانیه تحملش تموم شد. بی اختیار از جا پرید و بغلش کرد.
-بسه دیگه چی میگی؟ پروازی ها برن بپرن. تو از همهشون بهتری. ببین از بین اونهمه پرنده مدل به مدل کرکس فقط سفارش تو رو بهمون کرده. خوب باشه به جهنم می خوایی بهت چی بگم؟
تکبال در حالی که توی دلش به خودش بابت این موفقیت تبریک می گفت و از شادی روی پا هاش بند نبود و در حالی که سعی می کرد همون چهره لحظه پیشش رو حفظ کنه با معصومیت بیشتری پرسید:
-تو مواظب چی هستی؟ چی داره میشه؟
-من مواظب اون پایینم و رفت و آمد های یواشکی و شبانه ای که میشه. هر حرکت نادرستی که ممکنه پیش بیاد رو پیدا می کنم و به کرکس میگم. مثلا امشب باید بفهمم موش ها از طرف مار ها وادار به چه کاری شدن. آخه این چند روزه خیلی جنب و جوش دارن. موش ها غذای خوبی واسه مار ها هستن و واسه اینکه مار ها کمتر براشون خطر ساز باشن خودشون رو دادن به بردگی مار ها و الان هم نمی دونم به دستور مار ها دارن چیکار واسهشون می کنن. هرچی هست جالب نیست و ما باید ازش سر در بیاریم.
-چرا اینطوریه؟ اصلا مار ها و کرکس چه ربطی به هم دارن؟
-مار ها و کرکس با هم جنگ دارن. یعنی ما و کرکس1طرفیم و مار ها و متحد هاشون1طرف. موش ها متحد های اجباری مارها هستن و واسه حفظ جون بی قابلیتشون تن به بردگی مار ها دادن و ما می دونیم که آخرش تکمار به قولی که بهشون داده وفا نمی کنه و همهشون به وسیله مار ها کوفت میشن یعنی خورده میشن.
-چرا مار ها و کرکس با هم می جنگن؟
مشکی تردید کرد.
-خوب راستش این داستانش هم خیلی طولانیه و هم خیلی پیچیده. من مطمئن نیستم که همهش رو بدونم و بتونم برات توضیح بدم.
تکبال تردید مشکی رو فهمید و بلافاصله باطلش کرد. هرچی معصومیت داشت ریخت توی نگاه و چهره و لحنش و گفت:
-خوب هرچی می دونی توضیح بده. من بلدم بفهمم فقط بلد نیستم پرواز کنم.
بیچاره مشکی که واقعا احساس بیچارگی می کرد فهمید توی بد وضعیتی گیر کرده. سعی کرد به تکبال نگاه نکنه ولی نمی شد. آخرش نفس بلندی از سر عجز کشید.
-بیا بشین ببینم چی یادمه.
مشکی این رو گفت و مثل کسی که تمام توانش رو مصرف کرده گوشه شاخه ولو شد و تکبال رفت و کنارش نشست.
-خوب می دونی؟ تکمار جونور مزخرفیه. اون مثل مار های دیگه نیست. یعنی هست ولی خیلی خونخوار تره. هر چیزی رو نمی خوره. غذای مورد علاقهش فقط جوجه پرنده هاست. اون ها رو هم مثل مار های دیگه نمی خوره. از حذم استخون و پر هاشون خوشش نمیاد پس لهشون می کنه و بعد از مصرف همه چیز جز پر و استخون های لهیده، باقی رو تف می کنه بیرون. تمام دار و دسته عوضیش مثل خودش هستن. اون ها واقعا خطرناکن. چیز های دیگه هم می خورن ولی جوجه ها واسهشون1چیز دیگه هستن. این وسط تکمار که پر پرواز نداره. دار و دستهش هم همینطور پس از هر نیرویی که بتونه کمک می گیره. اون می خواد به تمام دنیا مسلط باشه چون عجیب در خوردن جوجه ها حریصه. حتی از پرنده های قوی تر هم کمک می گیره و اون ها رو می کنه برده خودش. اون ها باید واسهش شکار کنن. جوجه های پرنده های دیگه رو ببرن واسه خودش و دار و دستهش. قرار های کثیفی می ذارن. جوجه ها مال ماره، خونواده هاشون ماله شکارچی جوجه ها. خوب منصفانه هست دیگه. توی1لونه ممکنه مثلا فقط1جوجه باشه و2تا بزرگ تر. پدر و مادر. هیچ احمقی نمیاد این معامله رو دور بزنه. پس انجام میشه. و پرنده ای که خودش رو به تکمار می فروشه پایبند هیچ قاعده ای نیست. یعنی از توی لونه ها هم جوجه ها رو می کشه بیرون. خونواده ها رو کوفت می کنه و جوجه ها رو می بره واسه تکمار. کرکس هیچ از این بردگی خوشش نیومد. کرکس هم البته شکار می کنه. خیلی هم می کنه. ولی اولا واسه خودش شکار می کنه دوما توی هیچ لونه ای سر نمی کشه. تازه فرمان بر هیچ کسی هم نیست. تکمار حالا اومده و با دار و دستهش داره به منطقه شکار کرکس ناخنک می زنه و کرکس هیچ خوشش نمیاد. تکمار هم از اینکه کرکس باهاش نساخته بدش اومده. کرکس بهش اخطار داده که از منطقه شکار اون بره بیرون و تکمار هم چون این منطقه خیلی پرنده داره و پرنده هاش هم خیلی جوجه دارن و از کرکس هم دل پر داره می خواد به حسابش برسه و هم این منطقه با جوجه هاش بشه مال خودش و هم کرکس رو به خاطر نافرمانیش تنبیه کنه تا بقیه قدرتش رو بیشتر باور کنن و درس عبرت بگیرن و بیشتر ازش بترسن. این خلاصه ماجرای بین این2تا بود.
تکبال که حالش حسابی از شنیدن اونهمه فاجعه که مشکی با آرامش ازشون حرف می زد بد بود سعی کرد به خودش مسلط باقی بمونه و دوباره پرسید:
-چرا بهش میگن تکمار؟ اون که تنها مار این منطقه نیست.
مشکی با همون آرامش جواب داد:
-اون در واقع مارِ مار هم نیست. تکمار1افعی خیلی خیلی بزرگه. بزرگ تر از تمام افعی هایی که همه ما تا به حال دیدیم و شنیدیم. تکمار1اژدهای واقعیه. فقط از حلقش آتیش بیرون نمیاد. خیلی هم بی رحمه. هر کسی جلوش قد الم کنه رو نابود می کنه. حتی پرنده های بزرگ ازش می ترسن. آخه اون با زور و تهدید متحد هایی جمع کرده و می کنه که بهش خدمت کنن و به حساب نافرمان ها برسن. مثلا دفعه آخر1سال پیش بود که1عقاب خیلی خیلی بزرگ واسهش قلدری کرد و خاطرش جمع بود که چون پرنده هست تکمار نمی تونه کاریش کنه. حسابی هم به خودش مطمئن بود. ولی اشتباه می کرد. تکمار ظرف چند روز 1ارتش بزرگ از غورباقه های درختی جمع کرد و1شب همه با هم بهش حمله کردن. وای چه صحنه ای بود! هیچ وقت یادم نمیره. پرندهه1غول واقعی بود. اون غورباقه های لعنتی خیلی زیاد بودن. باورت نمیشه چه فاجعه ای درست شده بود. نصفه شب حمله کردن. عقابه اول که اصلا نفهمید چی شد. تا اومد به خودش بجنبه تمام هیکلش پر شده بود از غورباقه ها. خواست پرواز کنه ولی زیاد دووم نیاورد آخه اون ها همه جاش بودن. حتی روی چشم هاش، لا به لای پر های بال هاش، حتی روی منقارش. اینقدر زیاد بودن که نمی تونست بپره و مثل توپ خورد به درخت و پرت شد پایین. غورباقه ها اون شب بردن. خیلی طول کشید ولی برنده شدن. پرنده مرد. اون ها خفهش کردن. راه نفسش رو بستن و اونقدر همون طور موندن که خفه شد. صبح فردا باید اون منطقه رو می دیدی. پرنده از بس تقلا کرده بود1درخت بزرگ شکسته و افتاده بود وسط جنگل. خودش هم له و لورده شده بود. مرگ بدی بود! خیلی بد!. غورباقه ها هم هیچ کجا نبودن. تمامش کار تکمار بود. اون شب رو هیچ وقت یادم نمیره. من خودم تمام صحنه رو دیدم. چند روز بعد خبر رسید که نسل قورباغه های درختی از اون منطقه کاملا پاک شده. تکمار و دستهش همه رو خورده بودن. تا دونه آخر. تکمار معرفت نداره. حتی به خودی هاش هم وفا نمی کنه. غورباقه ها باید این رو می فهمیدن ولی نفهمیدن. مثل موش ها و آفتاب پرست ها که الان نمی فهمن. تکمار موجود خطرناکیه واسه همین کسی جرات نمی کنه باهاش در بی افته. فسقلی! چی شد؟ خودت گفتی واسهت بگم. چرا داری گریه می کنی؟ ببینم تو حالت خوب نیست؟ داری می لرزی! از چی ترسیدی؟ تکمار که با تو همچین معامله هایی نمی کنه. فقط بدش نمیاد از خوردنت. البته اگر گیرت بیاره که نمیاره. آخ فسقلی چته؟
تکبال حس می کرد باید جیغ بکشه وگرنه مثل اون پرنده غول پیکر خفه می شد. مشکی با تعجب نگاهش کرد و دید که جسم کوچیکش دچار تشنج های عصبی شد و چنان به هقهق افتاد که اگر مشکی نمی گرفتش از شاخه پرت می شد پایین.
-فسقلی لطفا بس کن. آخه بهم بگو1دفعه چی شد؟
مشکی تکبال متشنج و پریشون رو بغل کرد و شروع کرد باهاش حرف زدن.
-فسقلی فسقلی! چیزی نیست. تکمار این طرف ها نمیاد. اصلا این بالا جا نمیشه. تو اصلا نباید بترسی. حالا با من حرف بزن. بگو چی شدی. ببین من می پرسم تو با سر جواب بده.
تکبال که کمی آروم تر شده بود ولی هنوز به شدت می لرزید با حرکت سر موافقت کرد. مشکی که حسابی از این حال تکبال ترسیده بود با خوشحالی و لحنی تشویق کننده گفت:
-آفرین!خوب. از حرف هام ترسیدی؟
تکبال با سر تأیید کرد.
-از چیش؟ از تکمار؟
تأیید.
-ترسیدی باهات همچین کاری کنه؟
حرکت سر به نشان نفی.
-پس چی؟ از بلایی که سر اون عقابه اومد ترسیدی؟
تأیید.
-صبر کن ببینم! نکنه ترسیدی این بلا رو سرِ…آره؟
تکبال دوباره زد زیر گریه. از اون گریه های وحشتزده و پریشونی که صداش هر لحظه می رفت بالاتر و خارج از کنترل می شد. مشکی دلواپس گفت:
-گوش بده فسقلی! اگر کسی از سر و صدات بیدار بشه من مجبورم در برم اون وقت نمی تونم برات توضیح بدم. مطمئنم مادرت خوشش نمیاد تو با خفاش ها هم صحبت بشی. پس عاقل باش صدات رو بیار پایین تا حرف بزنیم.
مشکی درست می گفت. کبوتر مادر هیچ از این ماجرا خوشش نمی اومد. تکبال با وجود حال افتضاحش این رو کاملا درک می کرد. پس هر طور بود صداش رو قورت داد و مشکی خیالش کمی راحت شد.
-ای فسقلی دیوونه. اولش که بهت گفتم. کرکس حواسش خیلی جمعه. تمام این ها جدا از اینکه واسه فرمان بر های تکمار عبرت شد، واسه کرکس هم تجربه شد. کرکس هیچیش نمیشه. اصلا نترس. تکمار این دفعه توی بد دردسری افتاده. من مطمئنم که این دفعه دیگه می بازه. آخه طرفش کرکسه. نترس. اصلا نترس. کرکس هیچیش نمیشه. بهت قول میدم.
مشکی اینقدر گفت و اینقدر سر و پر تکبال ترسیده رو نوازش کرد تا آروم شد و مشکی توی دلش نفس راحتی کشید.
-خوب دیگه فسقلی. ببین من خیلی دیرم شده. اگر همینطوری پیشت بمونم موش ها هر کاری نباید می کنن. پس تو برو توی لونهت تا من هم برم به کارم برسم. باشه؟
تکبال هیچی نگفت فقط نگاهی پر از تقاضا بهش کرد. مشکی خندید و گفت:
-هر زمان بتونم میام می برمت ببینیش تا خیالت جمع بشه. خوبه؟
تکبال چنان ذوق زده شد که نزدیک بود بپره مشکی رو ببوسه. مشکی در حالی که از ته دل می خندید تا دم لونه رسوندش و وقتی از امنیتش مطمئن شد پرواز کرد و رفت. مشکی رفت در حالی که به خودش فحش می داد که چه دردسری داشت واسه خودش درست می کرد. اگر این فسقلی طوریش می شد کرکس بیچارهش می کرد و از اینکه تونسته بود دم آخر شادش کنه و سر حال فرستاده بودش توی لونه خاطرش جمع بود. تکبال کنج لونه بی صدا اشک می ریخت. از وحشت چیز هایی که شنیده بود داشت دیوونه می شد.
-پس طوطیا اینطوری مرده بود!
از تصور همچین مرگ وحشتناکی اون هم واسه یکی از دوست های نزدیکش چنان دردی در وجودش حس می کرد که قادر به تحمل نبود. و زاغک. پرنده جوون و سر زنده منطقه. و تمام جوجه هایی که تا حالا به وسیله اون جونور وحشتناک و دار و دستهش زجر کش شده بودن. تکبال حس می کرد چیزی به سنگینی1کوه راه نفسش رو بسته. حالا می فهمید مشکی چرا نمی خواست حرفی بزنه. از اصرارش به شدت پشیمون بود. واقعیت هایی که حالا می دونست واقعا فرا تر از حد تحملش بودن. بعد از مدت ها دلش می خواست اون شب هرچه زود تر صبح بشه. داشت دق می کرد. آخرش هم تاب نیاورد و خزید زیر پر های مادرش. کبوتر مادر بدون اینکه بفهمه چی شده توی خواب بال هاش رو باز کرد و جوجه وحشتزدهش رو زیر پر گرفت. بالاپر اون طرف مادر به خواب عمیقی فرو رفته بود. تکبال حس می کرد به اطمینان از حضور جفتشون احتیاج داره. پس خزید و رفت وسطشون. اون2تا بیدار شدن و نشدن و تکبال به هر حال خودش رو وسط هر2جا داد و بین بدن ها و پر و بال هاشون آروم گرفت و فورا به خوابی نا آروم رفت. به محض خوابیدن تکبال بالاپر و مادرش بیدار شدن و بدون اینکه بفهمن چی شده و بی اون که از پرس و جو های نصفه نیمه بین خواب و بیداری از هم به نتیجه ای برسن تکبال و همدیگه رو بغل کردن و دوباره به خواب رفتن. شب طولانی زمستون، سرد و ساکت پیش می رفت تا به صبح برسه و فردایی ناشناس در راه بود که حوادث بیشتری رو برای پرنده های جنگل سرو تدارک ببینه.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
جمعه 18 مهر 1393 ساعت 23:52
سلام. منظورم از یک بار اومدن در هر روز یک بار کامنت گذاشتن بود وگرنه من زیاد از این ورا رد میشم.
یک نکته که در کامنت قبلی یادم رفت بگم اسم اون پرنده که تکبال نجاتش داد سهره با ه ماه درسته نه با ح صبح.
بازم میگم که این داستان خیلی به زندگی من شبیهه و تکبال هم خیلی به خودم؛ هنوز هم من بعضی وقتا کارایی می کنم که آزادی هایی رو که نمی تونم تنهایی داشته باشم به وسیله افرادی شاید از نظر بقیه غیر عادی به دست بیارم مثلاً من با دانشجوهای دکترا راحت تر کنار میام تا هم دوره ای های خودم و اگر هم بیرونی جایی بریم با اون ها میرم.
درسته که خطرناک نیستن مثل کرکس این قصه ولی از نظر غیر طبیعی بودن حد اقل واسه دوستا و همکلاسی هام شبیه همین کرکس هستند.
خیلی دوست دارم این مشکل بی پرواز بودن تکبال مشکل دائمی نباشه و یه جوری حل بشه مثلاً بعد ها معلوم بشه تکبال اصلاً کبوتر نیست و یه پرنده دیگه است که با بقیه فرق داره و چه می دونم یه این طور ماجرایی دیگه.
به شدت منتظر دفعه بعدی وبویسام هستم که بتونم در مورد قسمت بعد نظرمو بنویسم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
شما هر زمان که بیایید حضورتون عزیزه. با کامنت یا بدون کامنت. مردم عاشق کشف چیز هایی هستن که به نظرشون غیر طبیعیه تا بتونن ازش ایراد بگیرن. راستش خیال می کردم این خصوصیت شما رو دیگه ندارم ولی این اواخر فهمیدم که هنوز هم چیزی که می خوام رو از راه هایی به نظر بقیه نه چندان معمول هم شده می خوام. با اون دانشجو ها بچرخید و مطمئن باشید من هم اگر بودم همین کار رو می کردم.
من هم دلم می خواد بی پرواز بودن تکبال دایمی نباشه. کاش می شد بپره. کاش می شد1چیز دیگه باشه ولی بپره! خوب چیکار میشه کرد؟ شاید هم روزی تونست و پرید. خدا رو چه دیدی؟ من هنوز هم امیدوارم. برای تکبال و برای همه بی پرواز های دنیا امیدوارم.
به امید پرواز.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال14

فردای اون روز تکبال به هیچی فکر نکرد. چنان خسته و چنان داقون بود که اصلا بیدار نشد. تازه می فهمید چقدر تمام جونش کوفته شده و چه دردی داره. تکبال اون روز فقط خوابید. گاهی بیدار می شد و عیادت کننده هاش که از سر نگرانی یا کنجکاوی یا هر حس دیگه ای بالای سرش حاضر می شدن رو می دید و دوباره خوابش می برد. تمام روز و اون شب همینطور گذشت.
روز بعد تکبال حس کرد کم کم داره درکش رو دوباره به دست میاره. از مادرش شنید سحره هنوز توی شوکه و افتاده خونه و همه میرن دیدنش. تکبال نمی خواست بره چون می ترسید سحره با دیدنش صحنه2روز پیش رو یادش بیاد و ماجرا لو بره. پس خستگی رو بهانه کرد و نرفت. سحره حسابی بیمار شده بود. دور و برش پر بود از پرنده هایی که به دیدنش می اومدن. سحره هنوز وحشتزده بود و تصویر ترسی فوق تصور هنوز توی نگاهش موج می زد. عمو جغد گفته بود کم کم بهتر میشه ولی فعلا باید حسابی مراعاتش بشه و حسابی مواظبش باشن و پدر و مادر سحره هیچ مشکلی با این توصیه نداشتن. نگرانی های کبوتر مادر و مادر های دیگه بعد از این اتفاق خیلی جدی تر و در نتیجه حصار اطراف تکبال تنگ تر و کوچیک تر شد. تکبال حوصله نداشت معترض بشه. اولا حال جنگ بی ثمر با مادرش رو نداشت دوما فکرش چنان مشغول بود که این چیز ها به نظرش کم اهمیت و ناچیز می رسیدن. کبوتر مادر رو زمانش که می رسید1کاریش می کرد ولی حالا مشکل تکبال محدودیت هاش نبودن.
-یعنی الان این ماجرا به کجا رسیده؟ آفتاب پرست ها، مارها، کرکس. یعنی الان… الان…الان کجاست؟
-کجا ها سیر می کنی تکبال؟
تکبال وحشتزده از جا پرید.
-بالاپر!کی اومدی؟
-خیلی وقته. و تو نفهمیدی.
-چرت می زدم.
-واقعا؟ فکر نکنم. آخه چشم هات کاملا باز بودن فقط نمی دیدی.
-این مال خستگیه.
-باز هم فکر نکنم. این مال حواس پرتیه. مال زمان هایی که1چیزی تمام حواس رو پر می کنه و می زنه به نام خودش.
-چی میگی بالاپر؟
-میگم تو حواست کجاست.
-حواس من جایی نیست همین طرف هاست. اصلا تو از صبح تا حالا کجا بودی؟ غیبتت زیاد طول کشید ندیدمت.
-اول من پرسیدم.
-خوب اول پرسیدی اول هم جواب بده چی میشه مگه؟
-نه دیگه نمیشه. هر کسی اول پرسید اول جواب می گیره بعد نوبت دومیه.
-ولی من کوچیک ترم.
-ولی من بزرگ ترم. اول داداش بزرگه. پس نتیجه می گیریم که، تو حواست کجا در رفته بود؟
-نمی دونم. همین طوری. فکر می کردم.
-خوب، به چی فکر می کردی؟ اصلا پاشو بریم بیرون بابا اینجا چسبیدی که چی بشه؟
-ای بابا ول کن بالاپر خستهم.
-بی خود خسته ای من دلم می خواد با خواهرم برم بیرون بچرخم. تقصیر من چیه همین1خواهر رو بیشتر ندارم؟ پس تو باید جور ماجرا رو بکشی و باهام بیایی. یالا پاشو! زود باش پاشو! همین الان پاشو! پاشو دیگه بلند شو!
بالاپر معطل نکرد و در همون حال که سر و صدا می کرد تکبال رو روی شونه انداخت و پرید بیرون.
-عه بالاپر چیکار می کنی؟
بالاپر در حالی که می خندید و می پرید گفت:
-خواهر تنبلم رو می برم بگردونم و بگردم و بهم خوش بگذره.
مادر که تازه وارد لونه می شد مثل همیشه به بالاپر سفارش کرد که مواظب باشه. بالاپر همون طور شلوغ و شیطون تکبال بر دوش رفت و دور شد. هوا سرد ولی قابل تحمل بود. تکبال حس کرد هوای آزاد از سر تا پاش رو نوازش کرد. بادی که بهش می خورد انگار درد ها رو از جسمش پاک می کرد و می برد.
-کاش تمام چیز هایی که دیده بودم خواب بود!.
ولی خواب نبود. تکبال کاملا بیدار شاهد دیده ها و شنیده هاش بود و نمی تونست منکر بشه. بالاپر چرخ می زد و تاب می خورد و تکبال توی باد بین زمین و آسمون انگار وجود تشنه پروازش رو سپرده بود دست عشق پرواز و فقط غرق پریدن بود. یاد زاغک و رجز خونی هاش با بالاپر مثل تیغ تیزی سینهش رو خراش داد و لحظه ای بعد چشم هاش رو به سوزش انداخت. بالاپر نمی دید و تکبال از این حیث خوشحال بود. نفهمید چقدر طول کشید که فرود اومدن. درست وسط1درخت بزرگ با برگ های پهن. بالاپر روی یکی از شاخه های کلفت و مطمئن نشست و تکبال پیاده شد.
-عجیبه. این چه درختیه؟ توی زمستون به این سردی چطور اینهمه برگ داره؟
-نمی دونم ولی بعضی درخت ها وسط زمستون هم برگ دارن و این هم یکی شونه. جا بده بشینم.
لحظه ای بعد، هر2کنار هم نشسته بودن.
-خوب خواهری! سردت که نیست.
-نه اینجا وسط این برگ ها باد نمیاد و اوضاع رو به راهه.
-ولی من سردمه.
-داداشِ سرمایی! بیا زیر این برگ بزرگه بهتر میشی.
بالاپر خودش رو هرچی بیشتر به طرف خواهرش کشید و بهش چسبید.
-راست میگی خیلی بهتر شد. من باید لونه آیندم رو روی همچین درختی بسازم.
تکبال خندید.
-نکنه نزدیکه! اصلا نکنه امروز صبح غیبتت در همین مورد بوده!
-نه نبوده. و تو به من جواب سوالم رو ندادی.
-چه سوالی؟
-تو این روز ها حواست1جا هایی میره. و کجا تشریف می برن این حواس شیطون شما؟ من می خوام بدونم.
-به چه حکمی؟
-به حکم داداش بزرگی دیگه.
هر2خندیدن ولی بالاپر ول کن نبود.
-خوب بگو.
-ای بابا چی بگم؟ من خسته بودم1لحظه چرتم گرفت.
بالاپر دیگه نمی خندید. لحنش آهسته آهسته جدی تر می شد ولی همچنان مهربون و برادرانه بود.
-تکبال!تو این روز ها کجا ها سیر می کنی؟ دیگه خودت نیستی. چته؟ توضیحش نباید اینهمه سخت باشه. واقعا نیست.
لحن تکبال هم جدی شد ولی برخلاف آهنگِ کلامِ برادرش، هرچند خیلی کم ولی به طور محسوسی تلخ بود.
-چرا اتفاقا هست. آخه من حواسم1جا نیست. همینطوری همه جا میره. بر عکس خودم که اینجا گیر کردم. حواس من خاطرش جمعه که بلایی سرش نمیاد میره واسه خودش بچرخه. مگر اینکه به حکم جدید چون حواس منه مجاز به رفتن نباشه با این توضیح که اون بیرون امن نیست.
توی صدای بالاپر اعتراضی محبتآمیز موج می زد.
-تو واقعا هیچ راهی واسه کند کردن تیزی زبونت سراغ نداری تکبال؟
-مگه چی گفتم؟ ببین بالاپر ول کن. من خیلی خسته ام. بذار توی حال خودم باشم.
بالاپر به نگاه بی حوصله و تدافعی خواهرش چشم دوخت.
-خواهر دلگیر من! چرا خیال می کنی تمام عوامل دشمنت هستن حتی من و مادر؟ تکبال! ما واقعا دشمن نیستیم. فقط اینقدر واسهمون عزیز هستی که نمی تونیم شاهد پیشامد بدی برای تو باشیم. و تو همه جهان رو بر ضد خودت می بینی.
-من از شما ها ممنونم که از پیشامد های بد حفظم می کنید. لطفا ادامه بدید. مادر واسه همیشه و تو هم همینطور. حتی بعد از جفتگیریت. به جفتت هم از همون اول بسپار. بهش بگو من1خواهر بی پرواز دارم که اگر می خوایی جفت من باشی باید در وظیفه پاسداری ازش به من و به مادرم کمک کنی وگرنه برو پی کارت.
تکبال با چنان حرصی این ها رو گفت که بالاپر متحیر موند. اینهمه حرص، حرصی که از جنس درد بود، دردی که درمونش دست هیچ کسی نبود. اینهمه حرص دردآلود از کی و از کجا توی سینه خواهرش جمع شده بود؟ خواهری که زمانی اونهمه شاد و اونهمه شیرین و اونهمه عزیز بود! بالاپر حس کرد دلش به شدت گرفت ولی نه از دست تکبال.
-کاش از دستم بر می اومد! تکبال! تکبال عزیز من! تو خیلی عزیزی! چی بگم از دردت که پدر همهمون رو درآورد. من و مادر و خودت!. کاش حرفی واسه تسلای دلت داشتم!.
بالاپر این کلمات رو و آهش رو نگفته و ناکشیده خورد.
-تکبال!تو حق داری. حق داری از دست زمین و زمان عصبانی باشی و حق داری این وضعیت رو نخوایی. ولی سعی کن بفهمی که من و مادر بی تقصیریم. این چیزی نیست که ما برات می خواستیم و اگر عوض کردنش از دستمون بر می اومد مطمئن باش تا حالا به هر قیمتی بود عوضش کرده بودیم. تکبال تو واقعا واسهمون خیلی عزیزی. این رو که منکرش نیستی. هستی؟
تلخی موجود در کلام تکبال بیشتر و بیشتر می شد.
-نه نیستم. خیلی از جفتتون ممنون. درسته شما ها نمی تونید وضعیتم رو عوض کنید. ولی کار های دیگه می تونید کنید. مثلا اینکه تو الان دست از سرم برداری و بذاری توی هوای خودم بمونم.
-نه. نمی تونم. می دونی چرا؟ چون من برادرتم. برادر بزرگت. برادر بزرگ تو که خیلی هم دوستت داره. اونقدر که این چند روزه خواب و خوراکش به هم خورده از حال تو. من نمی تونم دست از سرت بردارم تا توی هوای تاریک خودت باقی بمونی. همون طور که تو اگر ببینی من دارم ساکت تر و گوشه گیر تر میشم نمی تونی همچین کاری کنی.
تکبال سکوت کرد. بالاپر درست می گفت. اگر خودش بود امکان نداشت دست از سر بالاپر برداره. با وجود خشمش از تمام جهان، از تقدیرش، از آسمون و از عزیز هاش که برای حفظش محدودش کرده بودن، نمی تونست منکر این باشه که مادر و برادرش رو بی نهایت دوست داشت. بغضش رو قورت داد. هرچی بزرگ تر می شد بیشتر احساس می کرد چقدر گرفتاره. پیش از این هیچ مشکلی نبود که مادر و برادر بزرگ ترش نتونن واسهش حل کنن ولی این یکی رو هیچ دستی نمی تونست حلش کنه. تکبال هرچی توی راه زندگی پیش تر می رفت بیشتر این رو می فهمید و بهتر درک می کرد که در برابر این بنبست سیاه چقدر ضعیف و چقدر تنهاست. چرا تقدیر باید همچین دردی بهش می داد؟ تکبال حس کرد بستن راه اشک داره واسهش مشکل میشه. دلش می خواست می شد اون لحظه بالاپر اونجا نبود و خودش تنها باشه. ولی بالاپر بود و مستقیم داشت نگاهش می کرد. لحظه ای بعد، در سکوت نزدیک تر نشست و بالش رو انداخت دور شونه خواهرش.
-تکبال!من احساست رو می فهمم. ولی ما باید یاد بگیریم که گاهی واقعا هیچ چاره ای نیست و هیچ کاری نمیشه کرد. قشنگ نیست ولی باید یاد بگیریم چون حقیقته.
تکبال با صدایی بالاتر از زمزمه و پایین تر از حد معمول، سکوتی که می رفت حاکم بشه رو شکست.
-من نمی خوام بالاپر.
-من هم نمی خوام خواهر کوچولو. ولی آخه چه کار دیگه ای ازمون بر میاد؟
-بالاپر!من نمی تونم. من قدرت ندارم از حقم بگذرم. حق حیات. من حق حیاتم رو به این آگاهی دردناک نمی تونم بفروشم.
-نباید هم بفروشی. تو هم مثل همه حق حیات داری. درسته که نمیشه به تمامش برسی ولی نمیشه کامل واگزارش کنی. این حقته. مثل همه زنده ها. می دونی تکبال! اشتباه تو این نیست که برای حقت ارزش قائلی. اشتباه تو بعدش شروع میشه. اینکه توی حواشی این خواستن، بعضی انتخاب هات اشتباهن. خواستن تو غلط نیست. این انتخابته که اشتباهه. اشتباهی بزرگ و وحشتناک که می تونه تمام سرنوشتت رو سیاه کنه.
تکبال در نهایت تلخی زهرخند زد.
-یعنی به نظرت از این سیاه تر هم میشه؟
-بله. به نظر من میشه. لکه تاریک سرنوشت تو هرچند خیلی تاریکه ولی اندازه2تا بال های خودته. بال هایی که پروازی نیستن. ولی انتخاب اشتباه تو خیلی بزرگه و درضمن سیاه. به بزرگی1کرکس غول پیکر و سیاه که تو به زور اندازه شاهپرش میشی.
تکبال حس کرد حلقش خشک شد. سکوت کرد و ترجیح داد به بالاپر نگاه نکنه. سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت. بالاپر خودش سکوت رو شکست.
-امروز صبح من رفته بودم دیدن سحره.
تکبال حال وحشتناکی داشت. سعی کرد خودش رو نبازه و توی دلش دعا می کرد بالاپر متوجه یکه ای که خورده بود نشده باشه. بدون اینکه سر بلند کنه پرسید:
-چطوری اونجا رفتی؟ خونوادهش گفتن پرنده ها زیاد دیدنش نرن. حتی دوست هاش هم نوبتی و کم کم باید برن. خودم شنیدم خاله گنجشکه داشت به مادر می گفت که مادر سحره اینطوری خواسته.
-درست شنیدی ولی می دونی تکبال من خوش شانس بودم چون سحره توی لونه تنها بود.
-تنها بود؟ امکان نداره. اون ها تنهاش نمی ذارن!.
تکبال سر بلند کرد و لبخند بالاپر رو دید.
-چرا. تنهاش می ذارن. اگر جوجه های طوطی خانم دلتنگی کنن و بخوان مادرشون ببردشون سر خاک طوطیا و طوطی خانم درمونده بشه و از مادر سحره بخواد همراهیش کنه و جوجه ها همینطور1بند زار بزنن سحره برای1مدتی تنها می مونه.
تکبال مات به برادرش نگاه کرد.
-بالاپر!تو!
بالاپر با همون لبخند که اثری از شیطنت درش نبود، در حالی که مستقیم به نگاه متحیر و ترسخورده تکبال چشم دوخته بود گفت:
-من با کوچیک ترین پسر طوطی خانم1مختصر آشنایی دارم خواهر کوچولو. مگه یادت رفته؟
تکبال با صدایی که سعی می کرد نلرزه پرسید:
-سحره چطور بود؟
-خوب نبود ولی به اون بدی هم که بقیه خیال می کنن نبود. درک و حواسش به جاست و اتفاقا خوب می فهمه و خوب هم حرف می زنه.
تکبال حس مجرمی رو داشت که مچش در حال ارتکاب جرم گرفته شده.
-خوب پس، به خیر گذشت دیگه. از حالا بیشتر مواظبه.
نگاه بالاپر به وضوح این حس گرفتار شدن تکبال رو تأیید می کرد.-بله خوب. همیشه که یکی دم آخر نمی پره وسط که نجاتش بده. باید خودش خودش رو جمع و جور کنه. چرا یکی دیگه به دردسر بی افته؟ اون هم خواهر من؟
تکبال خواست بگه یا شاید هم بی اون که بفهمه گفت:
-چی میگی؟
بالاپر درسکوت حلقه بال هاش رو دور شونه خواهرش تنگ تر کرد و اون رو به خودش بیشتر فشار داد.
-تازه به نظرم خدا رحم کرد که اون هیولا معلوم نیست سر چه سِرّی با اینکه گرسنه بود خواهر من رو نخورد. البته این خیلی خوبه ولی این سرّ به نظرم به دونستنش می ارزه. سحره رو هر کاریش کردم چیزی نمی دونست. بیچاره هرچی یادش بود گفت ولی جواب این معما رو واقعا نمی دونست. گفتم شاید از جای دیگه بشه جواب رو پیدا کرد. احتمالا ممکنه تو بدونی؟
تکبال دید که نمی تونه ادای تعجب کردن رو در بیاره. دیگه واقعا جاش نبود چون چه نقش بازی می کرد و چه نمی کرد، چه سر بلند می کرد و چه نمی کرد صدای نفس هاش، جمع شدن شونه هاش و دزدیدن چشم هاش همه چیز رو می گفتن. پس فقط سکوت کرد
بالاپر ادامه داد:
-تکبال! تمام احساس تو از سر تا بیخ محترمه. حتی این انتخاب اشتباهت. ولی بعضی چیز ها رو واقعا نباید خواست چون نه تنها رسیدنی در کار نیست، بلکه تمام هستی خواهنده رو سیاه می کنن. و این یکی از اون موارده.
تکبال با صدایی بی حالت و آروم گفت:
-من که نمی فهمم.
بالاپر با همون صبوری پیشین گفت:
-چرا نباید بفهمی؟ مگه نشنیدی که گفتم امروز صبح کجا بودم؟ تکبال! من به احساست احترام می ذارم. ولی نمی تونم از آگاه کردنت چشم بپوشم. تو خواهرمی و هیچ نیرویی نمی تونه کاری کنه که نگرانت نباشم.
تکبال تسلیم و خسته از جنگ با خودش و جنگ با واقعیت اون لحظه و هر لحظهش و جنگ با همه چیز بی حال و گرفته گفت:
-انتظار داشتی چیکار می کردم؟ داشت سحره رو می گرفت. بعدش هم سقوط کردم. اگر اون نجاتم نداده بود می خوردم زمین و1000تیکه می شدم. شاید اینبار تویی که اشتباه می کنی بالاپر. هر قاعده ای1استثنا هم داره.
-بله خواهر کوچولوی من. درست میگی. هر قاعده ای1استثنا هم داره ولی این موردی که ازش حرف می زنیم استثنای قاعده تو نیست.
تکبال حس کرد دوباره داره جرأت پیدا می کنه که به خودش مسلط بشه و صداش رو در حد صحبت کردن معمولی و بدون لرزش پیدا کنه.
-چرا نیست؟ تو از کجا می دونی که نیست؟
-از اونجایی که تو کبوتری و اون هیولا1کرکسه.
-بالاپر چرا متوجه نیستی؟ اون از مردن نجاتم داد.
-نجاتت داد و می تونست در جا نابودت کنه.
-بله می تونست اما نکرد.
-چرا باید همچین کاری کنه؟ تو زندهت براش بیشتر فایده داشت. هر زمان بخواد می تونه برای دریدنت اقدام کنه.
تکبال حس کرد داره کنترلش رو از دست میده. چیزی آزار دهنده انگار داشت توی وجودش از هم باز می شد و بزرگ می شد و بالا می اومد و تکبال هرچی می کرد نمی تونست جلوش رو بگیره. آخرش ترکید.
-زنده من!واسه اون! میشه بگی من بی خاصیت که توی حواس جمعی کامل هم نمی تونم بدون کمک یکی دیگه خودم رو جمع و جور کنم چه فایده ای ممکنه واسه1همچین موجودی داشته باشم که باعث بشه در حال گرسنگی هم ترجیح بده تیکه پارهم نکنه؟ بالاپر! من1نصفه ناقصم که به هیچ دردی نمی خورم. حتی به درد خودم. و تو میگی زنده من واسه اون موجود بیشتر از مردهم فایده داره. آخه برادر من! داداش بزرگه که از سر دلواپسی هر فرضیه عجیبی رو1واقعیت محکم می بینی! درست توجه کن و ببین. قشنگ منو ببین. منم تکبال. خواهر نصفه نیمه تو. که اگر همین الان سر و کله1مار اینجا پیدا بشه و تو نباشی حتی ارزه نداره بپره خودش رو نجات بده و مثل1بسته برگ پوسیده صاف میره توی شکم ماره. اون وقت تو میگی زندهت واسه اون بیشتر از مردهت فایده داره؟ بالاپر من هیچ فایده ای توی این دنیا واسه هیچ زنده ای ندارم جز اینکه1وعده نصفه نیم سیرش کنم تازه اگر تلخ و دیر حذم نباشم. جز این به هیچ دردی نمی خورم. هیچ فایده ای ندارم. نه واسه اون نه واسه هیچ کس دیگه و نه حتی واسه خودم. تو هم دیگه دست بردار از این فریب مسخره که به خودت و به من میدی. ممنونم که می خوایی همیشه امیدوار نگهم داری ولی دیگه بسه. بسه به خاطر خدا دیگه بسه.
تکبال این ها رو گفت و تحملش تموم شد. بالاپر سکوت کرده بود و فقط خواهرش رو زیر بال هاش به سینه فشار می داد. تکبال از اشک هاش عصبانی بود که می باریدن. متنفر بود. از خودش، از اشک هاش، از بال های بی پروازش، از دل گرفته و شکستهش که نتونسته بود تاب بیاره، از این واقعیت تلخ و سنگینی که مجبور به اعترافش شده بود و حالا که گفته شده بود واضح تر و بزرگ تر به نظر می رسید، از دنیای اطرافش که اینهمه بهش بی رحم و بی تفاوت بود و اینهمه راحت از لیست زنده ها کنارش گذاشته بود و از بالاپر که ناخواسته مجبورش کرده بود به این حال بی افته.
باد شدید تر و سرد تر شده بود. تکبال داغ از خشمی دردناک و بی توجه به سرمایی که داشت بیشتر می شد توی سینه بالاپر گریه می کرد و گریه می کرد.
-تکبال!لطفا دیگه بس کن. گوش بده. تو به هیچ وجه بی فایده نیستی. دسته کم واسه من و مادر. تو1فایده بزرگ برای ما2تا داری. تمام دلمون رو پر کردی. اگر تو نباشی ما هر2توی خلأ نبودنت نابود میشیم. تو تکبالِ ما هستی. بدون تو عشقی که بهت داریم مثل1زهر کشنده از بین می بردمون. تو عزیز ما هستی و شاید الان متوجه نشی ولی باور کن عزیز بودن واسه کسی، محبتیه که بهش می کنی. وقتی واسه کسی عزیزی وجودت، حضورت، نفس هات، خوابت، بیداریت، خنده هات، بودنت، بهش آرامش و احساس لطف و خوشبختی میده. و این احساس رو تو به ما میدی. به من و به مادر. این1واقعیت مسلمه. به همون وضوح و استحکام بال های بدون پرواز تو. این رو من می دونم، مادر می دونه، باقی هم می دونن. و جفت آینده من هم باید بدونه. البته که باید بدونه. کسی که همراه و هم پرواز من میشه باید با دل من، عشق من، احساس من و واقعیت های با ارزش زندگی من آشنا باشه و بهشون احترام بذاره. و تو و مادر واقعیت های با ارزش زندگی من هستید. اونقدر با ارزش که جفتی که همراه من میشه باید خیلی خیلی بخوادتون. حتی بیشتر از خود من بخوادتون. این فقط تو نیستی که همچین ارزشی واسه من داری. تو و مادر برای من، من و تو برای مادر، و شاید من و مادر هم برای تو همچین حکمی داشته باشیم. پس هیچ کدوم ما بی فایده نیستیم. تو هم نیستی. این فکر ها رو دیگه نکن. این فکر ها رو دیگه هیچ وقت نکن. تو بپری یا نپری برای من و برای مادر1حقیقت عزیز هستی که با هیچی عوضت نمی کنیم. حتی با1000تا بال پرواز. درضمن این توصیفی که از خودت کردی جمله خودت نیست. کی همچین چیزی کرده توی سرت؟ کی گفته تو در حالت حواس جمعی نمی تونی خودت رو جمع و جور کنی؟ از کجا به این نتیجه رسیدی که بی خاصیت و به درد نخوری؟ اگر فراموش کردی خوبه یادت بندازم که سحره بدون کمک تو نه تنها الان زنده نبود بلکه خونوادهش حتی پر و استخونی ازش نداشتن که خاک کنن و مثل مادر طوطیا گاهی برن روی خاکش. سحره الان بدون حتی1خراش توی لونهش در امنیت و سلامت کامله و این رو تو سبب شدی. پس تو خیلی هم به درد می خوری. به هر عامل عوضی که توی سرت کرده تو به درد نمی خوری این رو تفهیم کن یا بگو خودم برم بهش تفهیم کنم.
تکبال می شنید و چقدر دلش می خواست گریه مهلت می داد تا بگه این براش کافی نیست. پس خودش چی؟ عزیزه که باشه. پس تکلیف دل و زندگی و عمر و ادامه خودش چی میشه. دلش می خواست بگه دلش نمی خواست توی دنیا نقش جاذب محبت رو بهش بدن و کسی باشه که دیگران واسه خاطر رضایت دل خودشون هرچی می تونن بهش مهر و توجه بدن. تکبال خیلی حرف ها داشت که بگه. از خودش، از آرزو هاش، از درد هاش، از تقدیری که همچین نقش آزار دهنده ای رو بهش محول کرده بود، از دلش و از عشقی که به مفید بودن و زنده بودن و محبت کردن و شاد بودن و شاد کردن داشت و از پرواز. آه پرواز! چه دردی داشتن بال های بی پروازش و چه دردی داشت دل خسته از بی پرواز بودنش!.
-آهای کسی اونجاست؟
-این صدای آشنا همراه با سر و صدا های آشنای دیگه هر2رو از جا پروند. هر2صدای پسر شیطون خاله گنجشک و داداش کوچولوش که روی دوشش سوار بود رو شناختن و پشت سرش صدای پسر طوطی خانم و خواهر کوچیکش و دختر زاغی خانم که بعد از زاغک بزرگ ترین جوجه خونه بود و خواهر کوچولوش که شلوغ می کردن و می اومدن.
-بچه ها بریم این تو.
-راست میگه بریم. چه برگ هایی هم داره.
-صبر کنید ممکنه خطرناک باشه.
-خطر کجا بود بیایید بریم تو.
-راست میگه اول مطمئن بشیم.
بالاپر خنده ای شیطنت آمیز کرد و توی گوش خواهرش گفت:
-بیا بترسونیمشون.
بالاپر خوشحال از حضور اون ها و پایان این حال و هوای دردناک تکونی به خودش داد. تکبال هم که در این حس با برادرش مشترک بود و ترجیح می داد باقی احساساتش رو واسه خودش نگه داره از موضوع استقبال کرد و آروم بلند شد.
جوجه ها دور درخت می گشتن و در مورد اینکه چطور از امنیتش مطمئن بشن بحث می کردن. بالاپر تکبال رو راهنمایی کرد تا کمی دور تر از خودش مثل خودش زیر1شاخه بلند اما نازک منتظر بشه. جوجه ها قرار گذاشتن آروم به درخت نزدیک بشن و با حفظ فاصله کمی شاخ و برگش رو تکون بدن و سعی کنن وسط برگ ها رو ببینن. بالاپر به تکبال اشاره کرد که آماده باشه و به محض نزدیک شدن جوجه ها و درست در لحظه ای که اون ها تقریبا از امنیت درخت مطمئن شده بودن، بالاپر به تکبال علامت داد و هر2باهم با تمام زورشون شاخه های بالای سرشون رو تکون دادن. تکون شدیدی توی تمام شاخ و برگ بالایی درخت پیچید و1دسته برگ خشک از بالا روی سر جوجه ها ریخت. جوجه ها از ترس جیغ های کشدار کشیدن و پا گذاشتن به فرار و بالاپر و تکبال که از مخفی گاه هاشون بیرون اومده و تماشاگر صحنه بودن بلند بلند می خندیدن.
-بچه ها برگردیم کار بالاپر و خواهرش بود. نگاه کنید اونجا رو درختن دارن می خندن.
-ای بدجنس ها الان به حسابشون می رسم.
-صبر کن ما هم بیاییم.
جوجه ها مثل تیر به طرف درخت پرواز کردن. بالاپر در حالی که می خندید گفت:
-عجب در رفتید! حالا اگر تونستید بیایید بگیریدمون.
بالاپر این رو گفت و در حالی که تکبال روی شونهش بود پرید و فرار کرد و بقیه هم در حالی که رجز می خوندن پشت سرش پرواز کردن. چند لحظه بعد، تعقیب و گریز پر حرارتی راه افتاده بود که با وجود سفت و سخت بودنش تمام عناصرش بلند و از ته دل می خندیدن.
اون روز جوجه ها اونقدر بازی کردن که غروب تقریبا به شب پیوند خورد و مادر ها تنها با داد و بیداد و سر و صدا تونستن بچه هاشون رو به لونه ها ببرن. تکبال روی شونه بالاپر همراه بقیه می چرخید و چقدر خوشحال بود که اومدن بقیه ماجرا رو تمومش کرد و توی دلش دعا می کرد داستان اون روز هرچه زود تر از ذهن بالاپر پاک بشه هرچند می دونست این تقریبا شدنی نیست. تکبال درست فکر می کرد. این امر ممکن نبود. تکبال اون شب خسته از گریه ها و خنده های اون روزش به خوابی عمیق فرو رفت و ندید که بالاپر دردی که از نگاه خیس خواهرش پنهان کرده بود رو روی شونه های مادرش و همراه مادرش ساعت ها و ساعت ها بارید و بارید.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 17 مهر 1393 ساعت 19:52
سلام. این وبویسام هم که خراب شده مثل این که فقط روزی یک بار کار می کنه و این یعنی این که من فقط روزی یک بار می تونم بیام این جا.
داستان داره به جایی می رسه که من فهمیدم حق حیات دارم و به هر قیمتی بود تلاش کردم تا به خونواده ام این رو بفهمونم تا حدی هم موفق شدم ولی با اون که بیست و سه سال از زندگیم می گذره هنوز هم رفتار خیلی ها با من چیزی نیست که باید باشه.
این داستان بد جور شبیه زندگی منه.
امیدوارم وبویسام درست بشه یا یه راه دیگه ای پیدا بشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز. حال و هواتون چطوره؟ از کلاس ها و از درس و از پاییز چه خبر؟ وبویسام فقط کامنت دادن ها رو محدود می کنه دوست من. شما هر چند باری که دلت می خواد بیا. وبویسام چیکار باشه؟ حق حیات. چیزیه که ما تا زنده هستیم باید برای حفظش بجنگیم. هرچند همه اون هایی که واسه حفظش کم و بیش دردسرکی درست می کنن بد نیستن. اون ها فقط می خوان حفظمون کنن. نمی دونم حق با کیه ولی می دونم اینقدر خودخواهم که خیال ندارم از این حق حیاتم بگذرم حتی به خاطر دل هایی که عاشقانه واسهم می تپن. کاش شما مثل من نباشید!.
ممنونم از حضور با ارزش شما.
ایام به کام.