دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اگر می شد روزی ببینم! در پاسخ به آرزو های دوستم حسین عزیز

سلام دوست من.
تو سرشاری از خیال و من پرم از حسرت هایی به رنگ رویا های تو.
اگر می شد من روزی ببینم، چشم هایم را پر می کردم از تماشا، از نور، از رنگ،
اگر می شد من روزی ببینم دوباره به میان شب های سپید و به دیدار روشنایی های خیال انگیز بهشتین می شتافتم. نور بازی شبانه!
یادش به خیر!
در اتاقک کوچک اتومبیل متحرکی که آن لحظه ها تمام وسعت دنیای من می شد، می نشستم و خیره می شدم به لامپ های بالای سرم. نگاه می کردم تا بیایند و بگذرند همچون کودکی های من!.
آه که چه دلتنگم برای آن نور های عزیز که در خیال های کودکانه من ستاره هایی بودند که دوستانم می شدند و از آسمان می آمدند پایین فقط به خاطر اینکه با هم بازی کنیم.
در تمام آن شب های طلایی با خودم می گفتم دنیای آدم بزرگ ها ستاره ندارد ولی من بزرگ هم که باشم ستاره بازی خواهم کرد.
مطمئن بودم آن ها خواهند ماند با من و در دنیای سپید من. نمی دانستم که تاریک میشوند و میروند، مانند چشم هایم!
دلم تنگ شده برایشان! برای آن دوستان آسمانی که دوستشان داشتم و قرار بود بمانند با من در فردا هایی که در خیالم روشن بودند و امروز تاریکند. دلم تنگ شده برایشان،
به وسعت آسمان برای آن آشنا های روشن دیروز دلتنگم!.
اگر می شد من زمانی ببینم بلند می شدم و به خیابان می زدم، بدون عصای سفید! و پیاده و معمولی، نه کند کند کند از ترس افتادن، راحت و آرام و سبک، پیاده راه می رفتم، راه می رفتم و باز هم راه می رفتم. بدون اینکه بترسم از چاله کوچک یا جوب بزرگی که نقش زمینم کند. بدون اینکه مواظب باشم مبادا بساط هیچ دستفروشی را پخش زمین کنم و او هم بعد از فرو دادن حرص و فریاد نیمه کشیده اش، پس از نگاهی و مکثی، در میان تردید و خشم و رحم و درماندگی از اینهمه بگوید: خدا شفا بده برو برو عیب نداره.
اگر می شد من زمانی ببینم نگاهم را پر می کردم از آسمان، از ستاره، از باران.
می رفتم زیر باران و قطره های قشنگ و شفافش را نقاشی می کردم. آنقدر در این جشن شفاف باقی می ماندم تا خودم و دفتر نقاشی ام خیس شویم و آغشته به بوسه های عطرآگین باران، به شفافیت آب، به هوای خیس بهشت.
آنقدر می ماندم تا من و دفترم خیس شویم از نوازش بارانی که تصویرش پر می شد در چشم های بینایم.
اگر می شد من زمانی ببینم!
ببخش دوست من. دلم این روز ها گرفته از اینهمه سیاهی.
زیادی تاریکم از اینهمه تاریکی. از شبی که بسیار فرا تر است از شب چشم های من.
خسته ام از اینهمه شب.
ببخش دوست من. حال و خیال دلداری ندارم. ترجیح می دهم این دفعه و اینجا خودم باشم. پریسایی که دلش آه می خواهد!.
کسی شاید مثل تو، که این بار می خواهد بدون پروای خود و دیگران بگوید دلم گرفته از اینهمه سیاهی!
وای که چقدر دلم گرفته از اینهمه شب!
دیدگاه های پیشین: (9)
sepanta
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 08:16
خیلی عالی و دلنشین نوشتی ، فقط میتونم بگم آفرین .
ازخدا میخوام که آرزوهایی که تو متنش بود، عملی بشه .
ایشالا وقتی شد، بستنی باید بدیا .

پاسخ:
بستنی آشنا!؟ چه کم توقعید شما! اگر می شد که بشه سور می دادم. 1سور بزرگ اندازه10000تا بستنی. بیخیال. اگر ها رو بیخیال. اگر می شد بستنی مجازی هم داد همینطوری به سلامتی آشنایی آشنا بستنی می دادم. جدی کاش می شد دنیای مجازی اینهمه پیشرفت کنه! شاید به اونجا هم برسه کی می دونه؟ کاش باشیم و ببینیم به نظرم خیلی جالب میشه.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 18:06
سلام. این متن و بهتره بگم دلنوشته ی شما من رو یاد شعر محکوم آقای عصمتی شاعر نابینا انداخت که از وبلاگشون عیناً کپی می کنم؛ نام شعر: محکوم هست که به دوستان نابینا تقدیمش کردند:
در جاده ای تاریک
با ستارگانی خاموش
محکومم
که عینک دودی بزنم
و عصایی به دست بگیرم
تا
پانزده اکتبر هر سال
روز نامه ها مرا
باخطی بر جسته بنویسند
******
محکومم
که عقاب های چشمانم
به لانه برنگشته باشند
و گنجشکان
در جای خالی آن ها
تخم بگذارند
و مرثیه بخوانند
برای
پرهایی که ریخته است
برای
عقاب هایی که دیگر نیست
*****
محکومم
به چاله های شهرداری
با دست و پای زخمی
در نزدیکی خیابانی که
از چاه های عمیق شهردار
رونمایی میشود
***
محکومم
به سر شکستگی
در مقابل داربست ها
وقتی راه که نه
دارِ مرا بسته اند
و من
با سیلیِ دار بست ها
صورتم را سرخ میکنم
***
محکومم
به عصایی که سفید است
و حال اژدها شدن ندارد
و گاهی
درگذر از جوی حقیر
رو سیاه میماند
***
محکومم
به ایستادن طولانی
کنار خیابان
وقتی که عجله ام
زیر سر هیچ شیطانی نیست
محکومم
دوچرخه ی توی پیاده رو را
جعبه ی جلوی مغازه را
تنه بزنم
بیندازم
دو بار عذر بخواهم
دو بار
کوری
مگر نمی بینی
را لبخند بزنم
*******
محکومم
روضه ی سکوت بگیرند
بعضی ها
وقتی از کنارم می گذرند
و
در فلکه راهنمایی
سوال هایم
از رهگذران عجول
به مقصدی نرسد
محکومم
چهره ی مادرم را
از یاد برده باشم
و
عکس معصوم دخترکانم
از آلبوم خاطراتم
برداشته شده باشد
و من
محکومم
که محکوم بمانم
بی هیچ تجدید نظری
به جرمی که
نمی دانم
و به گناهی که…
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چه شعر قشنگی! آقای عصمتی شاعر خوبی هستن نه به خاطر این شعرش. من نوشته هاش رو دوست دارم.
ممنونم دوست عزیز.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت 16:16
سلام بر شما.
بروز هستم؛ خوشحال میشم تشریف بیارید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
حتما میام. توی راهم. اونجا می بینمتون.
پاینده باشید!
sepanta
پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 08:17
خواستم بگم شام، دیگه روم نشد !!
ازخدامیخوام که این اتفاق بیفته ودوباره ببینی . اصلاخودم شام میدم، فقط این اتفاق بیفته و ۱دنیاشاد بشم .

پاسخ:
ممنونم آشنا. بیخیال نشد دیگه. کاریش نمیشه کرد. بیخیال.
ایام به کام.
یکی
پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 21:38
خیال نکنی نخوندما که چیزی نگفتم. ی جاهایی باید چیزی نگفت. قشنگه. قشنگ و تلخ. ببین تو درست میگی ولی از خنده ها هم بنویس. بنویس میشه بنویس. همیشه سیاه نوشتن سیاهت میکنه. سعی کن سفیدم بنویسی. هی بازم از این چیزا بذار. یادم نیست انگار گفته بودی شعرم میگی. چرا شعراتو نمیذاری اینجا؟ بذار بخونیم. هی بنویسیا, زود باشیا, زودزود بذار میدونم از این نوشته ها زیاد داری. خسیس نباش بذار اینجا بخونیمشون. هی راستی دیدم توی اون سایته داشتی ذکر خیرمو میکردی. من همیشه اینطرفام حتی وقتایی که نظر نمیذارم هستم ولی چیزی نمیگم. شک نکن که اگه بخوام نظر بدم همیشه توی پستات نظر اولی مال منه. هی ببین اینو زیاد خوندم خسته شدم حالا ی جدید بنویس. برو همین الان ی جدیدشو بیار بذار آفرین.
منتظرما, فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
توی گوشکن رو میگید؟ آره1کوچولو اسم و رسم شما رو بردم. خداییش ذکر خیر بود دیگه. خوشحالم که هستید جناب یکی. بیشتر بگید تا بیشتر بودنتون رو احساس کنم. نمی خوام حس کنم غایبید جناب یکی. نمی تونم توضیح بدم. رفتن ها رو دوست ندارم. مخصوصا این مدلی هاش رو.
ببخشید بیشتر از این دیگه…
ایام به کام.
mehrdad
دوشنبه 9 تیر 1393 ساعت 15:03
سلام مرسی اومدی وبم
اون آهنگایی که تو وبمه رو خودم ساختم و خوندم
اگه دوستداشتی بیا دانلود کن و نظرتو بگو
اگه نظر به وبلاگ ثبت نمیشه
این آدرس ایمیل:
mehrdad.foadian@gmail.com

اینم آدرس اسکایپ:
mehrdad.foadian
http://www.shabhayetalaee.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
هم قشنگ ساختید و هم قشنگ خوندید. می دونید من موسیقی خیلی دوست دارم. پیش از این خودم1کمی کیبورد می زدم. ولی2-3سالی متوقف شدم و الان دوباره دارم از اول شروع می کنم. یعنی از اولِ اول. کاش موفق بشم بزنم!.
کار قشنگی می کنید. ادامه بدید. موسیقی با روح آدم حرف می زنه. بلند، واضح، بسیار گویا.
ایام به کام.
سیاوش
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 16:54
میخوای ببینی ؟ دوست داری ببینی دنیا رو ؟ پس بزار منم نظرم رو بگم
ای کاش … ای کاش من ندیده بودم ، ای کاش کور بودم و نمیدیدم اینهمه ندیدن های آدمهای کور دل و بد چشم رو ، میخوای ببینی ؟ دنیای پر از خیانت و دروغ و تزویر رو … آدمهای آدمک نشان و نقاب به صورت رو … دنیای خاکستری و پر از پستی و کوچک اندیشی رو … ؟؟؟ دوست داری ببینی ؟ ببین چشم نمیخواد پریسا خانم … گوش نمیخواد تا بشنوی … یک قلب صاف و صادق میخواد تا احساس کنی ، تمام بدهی ها و زشتی های آرزویی که وقتی برات تکرار میشه همش میگی : بیخیال ، بیخیال
آره بیخیال … برای چی میخوای ببینی ؟ چیزی که تاریک ها رو روشن میکنه رنگ ها نور و لامپ های بالای سرت رو چشم نیست ، از شب خسته شدی ؟ ولی من عاشق اش ام ، عاشق صفای یکرنگی و سکوت اش ، عاشق تنهایی و بودن در لحظه های بودن اش .
ای کاش کور بودم ، کور ، تا نمیدیدم چیزهائی رو که امروز میبینم و با خودم میگم : خدایا … خد ا ا ا یا ا ا ا پس کی تموم میشه ؟
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
نمی خوایی ببینی؟ دلت می خواد کور باشی؟ چشم هات رو نمی خوایی؟ بدهش به من. به جاش مال من رو بردار. عاشق شبی چون می دونی بعدش صبح میاد. از نور لامپ ها متنفری چون مطمئنی هر زمان بخوایی باهات هستن. ندیدن رو ستایش می کنی چون یقین داری می بینی. فقط1روز یعنی24ساعت مرد و مردونه چشم هات رو ببند و بازشون نکن و فرداش ببینم باز هم کوری رو می خوایی؟ اون چیز هایی که از دیدنشون داقون شدی رو من1000بار بد تر و بیشتر دارم می بینم. اون تاریکی ها که گفتی دیدنشون چشم نمی خواد. دل می خواد و حس که متاسفانه من دارم.
چشم هات بی گناهن. دیگه هیچ وقت ناشکری نکن. خدا از من خیلی صبور تره ولی1زمان دیدی صبرش تموم شد و دلش خواست اشتباهی به حرف من گوش بده و چشم هامون رو با هم عوض کنه.
خدا نکنه. دلم نمیاد. در حق دشمنم هم چنین دعای وحشتناکی نمی کنم. بذاریم به حساب همینطوری. من و خدا.
دیگه بسه.
ایام به کام.
سیاوش
چهارشنبه 18 تیر 1393 ساعت 02:06
خسته شدم ، خیلی خسته ، شاید ، آره تو راست میگی اینها ناشکریه ، نه من مرد این کاری که گفتی نیستم خودم بهت میگم نیستم چون میدونم مال این حرفها نیستم ، نمیدونم چه ام شده ، چرا ؟ چرا من اینطوری شدم خدا ؟ میدونم … نه راستش نمیدونم تو جور سختی ها رو تحمل میکنی ، تو هم نمیدونی ، به هم دیگه در .
اگر شدنی هست من حاضرم ، بگو باید چیکار کنم چشم هام مال تو ، از ته قلب راضی ام ، چون تو قدرشون رو میدونی نه من ، مرد این یکی هستم اگه میشه بیا چشمهای من رو بردار ، خدا صبرش تموم نشه من به حرف ات گوش میدم ، دوستشون داری ، آرزو داری مال تو باشن … باشه
من اونقدر خودم تا خرخره غرق گناهم که دعا نکنم بهتره ولی ازش میخوام دعای تو رو مستجاب کنه ، حالا هرجور که صلاح میدونه ، اگر چشمهای من باید گرفته بشه میدم اش به خدا مال خودشه ، خودش داده خودش هم هروقت بخواد میگیره ، اگر دوست داشت بده به تو ، من خسته شدم ، از همه چی دعا کردی برای چشمهای من ، دعا کن خودم هم برم ، برم پیشش تا بلاخره با یکی حرف بزنم که بدونم دلش صاف و صادقه .
خدا الرحمن الراحمینه ، ولی تو اگر چشم نداری 1000 برابر من استعداد داری کاری که من آرزومه توی زندگی بتونم حتی یکبار هم شده انجام بدم رو هر روز انجام میدی و منم که غبطه ی تو رو میخورم ، کاش میتونستم مثل تو بنویسم ، کاش میتونستم قبل از مرگ یک کتاب چاپ کنم که اسم من روش باشه ، حالا چه با چشم چه بی چشم .
تو برای دیدن به این دنیا نیومدی پریسا خانم تو برای نوشتن و ماندگار شدن در این دنیا به زندگی وارد شدی … پس … انجام اش بده ، خواهش میکنم
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
دقیقا همینه. خسته شدی. دلت گرفته.
هرگز همچین دعایی نکردم و نمی کنم. این رو گفتم که تکونت بده و عبرت بگیری. چشم هات مال خودت. نگهشون دار و قدرشون رو بدون. من هیچ وقت نخواستم و از اینجا به بعد هم نمی خوام با گرفتن نگاه یکی دیگه بینا بشم. خدا هم می دونه و دیشب رو جدی نگرفته. نگاهت رو به کسی نده. خودت لازمش داری. واقعا لازمه. من هم حتما باید اینطوری باشم که اینطوری شدم. و درد، بی چشم هم میشه از تاریکی های جهان درد کشید. مثل تو و مثل من. خستگیت رو می فهمم. من تا حالا کتاب ننوشتم. نوشته های من تنها مال دفترم هستن و بعدش بعضی هاشون هم اینجان. نقاشی رو خیلی دوست دارم. اگر می دیدم خوب می کشیدم می دونم. تو هم بکش شاید بتونی. نوشتن هم… بنویس. سبک میشی. من ماه ها و سال ها بود که نه می نوشتم و نه درست و حسابی حرف می زدم. الان چند وقتیه که دوباره دارم زنده میشم. خیال می کردم دیگه هرگز نمی تونم بنویسم. هنوز هم چندان مطمئن نیستم بعد از این وقفه طولانی دیگه بتونم مثل گذشته بنویسم. امیدوارم بتونم. تو هم به خودت و به دلت کمتر سخت بگیر. اگر فرصت داشتی بلند شو1خیابون رو بگیر داخلش راه برو. راه برو و تماشا کن. اونقدر برو که از خستگی پا هات درد دلت یادت بره. این وسط اگر دلت خواست، به یاد من هم باش.
برای1پاسخ در بخش نظرات دیگه بسه زیادی نوشتم.
ایام به کام.
سیاوش
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 15:11
درون آینه ی روبرو چه میبینی ؟
درون آینه ی روبرو چه میبینی ؟
تو ترجمان جهانی … بگو چه میبینی ؟
تویی برابر تو ، چشم در برابر چشم
در آن دو چشم پر از گفتگو … چه میبینی ؟ … چه میبینی ؟
درون آینه ی روبرو چه میبینی ؟
تو هم شراب خودی ، هم شراب خواره ی خود
سوای خون دل ات … سوای خون دل ات ، در سبو چه میبینی ؟
بگو چه میبینی ؟
در آن گلوله ی آتش گرفته ایی که دل است
در آن گلوله ی آتش گرفته ایی که دل است
و باد میبرد اش … و باد میبرد اش ، سو به سو چه میبینی ؟ چه میبینی ؟
درون آینه ی روبرو چه میبینی ؟
چه میبینی ؟
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
خسته از خاک و خزانم گه پرواز کجاست؟
من از این شب نگرانم گه پرواز کجاست؟
صبح در کنج خیالم چو وجودم پژمرد،
رو به پایانم از این غم دم آغاز کجاست؟

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط دلم خواست بنویسم

سلام به همگی.
دلم خواست بنویسم. فقط دلم خواست بنویسم و وقتی دوباره خوندمش دلم خواست به جای این که حذفش کنم بذارم اینجا.
دیگه نمی خوام حرف بزنم.
امروز منبر نمیرم. دفعه بعد تلافی می کنم.
***
تمام حضور شب را از آغاز، تا پایان،
با مرکب ساکت سکون، طی کردم.
تمام شب را از آغاز، تا پایان!.
از میان سایه های خسته ی کابوس های شب آلودی، که خون رویاهای صبحرنگم را،
در جام های شرم آگین، تا انتها سر می کشیدند،
صبور و ساکن و سرد، گذشتم.
چنانکه گویی نمی گذشتم.
از زیر سقف کوتاه بلندای آسمان، که دور از چشم خواب آلود خواب،
خم شده بود تا خاک ستاره های عزیزش را برای آخرین بار، ببوسد،
سیاه و درد اندود، اشک را گریه کردم،
چنانکه گویی نبودم.
بر مزار پیر شباب خویش،
غبارین، نشستم،
چون قطره اشکی داغ، از سرمای آه حسرتی سوزان،
که نقش نمناک –کاش- را در خویش، جاودانه ساخته بود.
چنانکه گویی از ازل، خاک آفریده شده ام، نه از خاک.
و عشق!،
یگانه یادگار جاویدان همتی استوار،
که در جایی از تاریکی ناکجا،
همچون شیشه ی خواب های شیشه ای کودکی کوچک من،
با تبر حقیقتی بُرّان،
بی صدا شکست و تمام شد.
چنانکه گویی مثل لبخندهای خاکی من،
از ابتدا خواب بود،
و عشق!،
این یگانه یادگار جاوید آن زمان تلخ و شیرین بی خبری را به باد، می سپارم.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (8)
sepanta
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 07:55
سلام،صبحت بخیر
خوب کردی شعرتو گذاشتی. قشنگ بود،مرسی

پاسخ:
سلام آشنا.
نمی دونم چرا گذاشتمش. شاید چون دلم گوش می خواست واسه شنیدن. شاید دیگه تحمل نداشتم یواشکی جیغ بکشم. دلم خواست بقیه بشنون، بخونن، ببینن، بدونن.
ممنون بابت لطف شما آشنا.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 18:34
سلام.
خیلی کار خوبی کردید که شعرو این جا گذاشتید.
شاید این شعر، بدون هیچ پیش زمینه ای از طرف شما نوشته شده باشه و به ذهنتون خطور کرده باشه. اما به هر حال هر کسی نیاز پیدا می کنه که حسش رو با کسی در میون بذاره؛ اگر هم با دلیل به ذهنتون رسیده باز هم کار خوبی کردید که این جا نوشتیدش؛ من فکر می کنم که نوشتن خیلی وقتا باعث تخلیه ی روحی میشه.
اصلاً مهم نیست که چه عواملی باعث نوشتن ما بشن ولی وقتی حس نوشتن میاد باید نوشت؛ شما هم بنویسید و از پاره کردن بپرهیزید؛ جداً بپرهیزید؛ لا اقل اول این جا بذارید و بعد پاره شون کنید چون وقتی این جا گذاشتید با اون که اختیار حذفش با خودتونه ولی به هر حال حرف دلتون رو زدین و بعد بر فرض پاکش کردید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله با شما موافقم وقتی حسش میاد باید نوشت. ولی یکی بیاد به من توضیح بده چرا نمی تونم بیام وب شما مهمونی؟ چند روز این مشکل رو با پر پرواز داشتم و حالا با وب شما. ای بابا زنگتون رو درست کنید هرچی در می زنم باز نمیشه.
بلاخره میام تو
پاینده باشید.
Sepanta
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 20:47
خوب اونایی که به نوشته هات آشنا هستن خوندنش . حتما خوششون هم اومده . من که سر صبح از خوندنش لذت بردم .
میگما ؛ من وقتی خوندمش ؛ داغ داغ بود !! آخه 20 دقیقه قبلش شعر رو پست کرده بودی .

پاسخ:
این نظر لطف شماست آشنای عزیز من.
بله وقتی شما خوندیدش داغ بود. ولی نه به داغی لحظه هایی که می نوشتمش. داشتم می سوختم. جاش هم تاول زده و الان زخمی هستم. چیزی نیست. خوب میشم. درست میشم. دردش می خوابه. درست میشه.
sepanta
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 08:33
ای وای !!! اینقد ناراحت بودی !؟ جانم،الان بهتری ؟

پاسخ:
بله الان زنده ام. من مثل آب دریا جذر و مد دارم. الان در حالت جذرم. بیخیال. چیزی نیست. درست میشه.
sepanta
شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 07:56
بایدسرحال و سرفرم باشی پریسا جان

پاسخ:
کاش بتونم! دارم سعی می کنم. واقعا دارم سعی می کنم. گاهی واقعا سخت میشه. دارم سعی می کنم. از رو نمیرم که.
یکی
شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 09:18
از وقتی خوندم درگیر نوشتتم واسه همینم زودتر نیومدم. راستی از فرشته چه خبر؟ چه کرد با نشونه آتیش؟ شاید داره به جراحی فکر میکنه. دلم میخواد اینطور باشه. هی تو قشنگ مینویسی ولی میدونی زیاد عمیق مینویسی. به اونجایی که گفتی پستاتو بعضیاشو میذاری سر زدم. بعضی چیزاشم خوندم. انتظار که نداری همشون بخونن و بفهمن, حتی اینجا, اونجا جایی نیست که افراد زیادی بفهمن تو چی میگی, اینجا هم همینطور ولی بنظرم باز اینجا اوضاع شاید بهتره, آخه اینجا ی یکی داره که اونجا نداره. میدونم میفهمی چی میگم. اینطور چیزا همیشه مخاطباش کمترن ولی بنظرم تو کسی نیستی که دنبال اینچیزا باشی. بنویس و اول بذار اینجا بعدش اگر خواستی بذار اونجا. من منتظر بعدیشم و الان بیشترم منتظرم. زود باشیا, بنویسیا, میام گیر میدما, هی دیگه داستان نمیگی؟ زود زود بنویس منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
ممنونم. پس شما گوشکن رو دیدین؟ من خیلی دوستش دارم. داستان نه دیگه فعلا ترجیح میدم نگم اون2تای قبلی تمام توانم رو کشیدن باید تجدید قوا کنم. نه جناب یکی من دنبال مشوق های چندصدتایی نیستم. من فقط می نویسم. تا حالا فقط واسه خودم و این یکی رو دلم خواست بذارم بقیه ببینن. واسهم تفاوت چندانی نداره چندتا نظر تعیید یا تکذیب داشته باشم. خوشحالم که هستید جناب یکی. شما همراه شروع شدن اینجا شروع شدید. یعنی حضورتون شروع شد. ادامه حضورتون رو دوست دارم.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 10:31
عالیه ، بقول خودت از رو نرو. سعی کن سرحال و شاداب باشی ، صبا ورزش کن ، بادوستات رفت و آمد داشته باش . هروقت جورشد ،برو سفر و حسابی خوش بگذرون

پاسخ:
وای سفر! ای خدا1دسته نفر که مثل خودم باشن رو بفرست با هم بریم سفرررررررررر!
sepanta
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 08:07
حتما جور میشه پریساجان

پاسخ:
می رسیم به همون قصه امید. بله باید امیدوار بود.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش9

سلام به همگی.
داستان آدم برفی و پروانه هم تموم شد. یعنی به نظرم تمومش کردم. کاش خیلی بد تمومش نکرده باشم!. نمی دونم. فقط تموم شد. بریم زمستون رو به بهار وصل کنیم.
***
روز ها انگار1رنگ دیگه شده بودن. همه چیز انگار فرق کرده بود. به نظر می رسید تمام طبیعت در جنبشه. و بود. دقیقا همینطور بود. زمین و آسمون دست به دست هم داده و در تکاپو بودن. تمام طبیعت واسه پیدا کردن بهار دست به یکی کرده بودن.
نسیم رفته و به هر کسی دستش رسیده بود پیغام آدم برفی رو داده بود. حالا خورشید و زمین و جوونه ها و رودخونه ها و همه و همه دنبال بهار بودن تا بهش بگن هرچه سریع تر خودش رو به آدم برفی و پروانه برسونه. نسیم هم می چرخید و می گشت تا شاید موفق بشه. آدم برفی منتظر بود. شب که می شد بعد از دلداری و خواب کردن پروانه و فرستادنش به بهشت رویا های رنگی بهار، در سکوت به آسمون پر ستاره شب خیره می شد و به فرشته های نورانی پوش اون بالا سفارش می کرد هر جا بهار رو دیدن بهش بگن که پروانه چقدر دلتنگشه. آدم برفی خنده هاش رو نگه می داشت واسه زمان های بیداری پروانه تا بلکه شادش کنه. پروانه اما بی خبر از تمام این ها فقط هوایی پرواز بود و دلتنگ بهار. پروانه دلتنگ بهار بود و جز انتظار چیزی نمی فهمید. پروانه نمی دید که فضای داخل شال بی رنگ و رو که1روزی پناه گاه امن و مطمئنش بود، روز به روز بیشتر و بیشتر می شد. پروانه نمی دید که جوونه های اطراف آدم برفی سبز تر از جا های دیگه هستن و نمی شنید که با جوونه های دور تر در مورد این که خودشون شبنم و آب بیشتری بهشون می رسه و چقدر از این موضوع خوشحالن حرف می زدن. پروانه چیزی نمی خواست جز هوای پرواز و چیزی نمی دید جز رویا های خواب و بیدار بهار.
زمان بیخیالیش رو کنار گذاشته و اندیشمند و خاموش تماشا می کرد. نگاه می کرد به جنب و جوش تمام طبیعت که برای دل آدم برفی تلاش می کردن تا بهار رو پیدا کنن. دلی که به هوای دل پروانه می تپید و تمام رویا و آرزوش شده بود خنده پروانه.
چند روز دیگه هم گذشت. حالا دیگه تمام دنیا دنبال بهار بودن. حتی زمان.
و بلاخره پیداش کردن.
-بابا برفی بابا برفی پیداش کردیم بهار رو واسهت پیدا کردیم. من خودم دیدمش. باهاش حرف زدم. گفت تو رو می شناسه و اسم و رسمت رو شنیده. ببین واسهت چی فرستاده.
-ها!نسیم! درست بگو باباجان ببینم چی میگی.
-بهار بابا برفی بهار. بهار رو واسهت پیدا کردیم. همه چیز رو بهش گفتم. واسهت هدیه داد ببین؟
نسیم این ها رو گفته نگفته1بغل بزرگ عطر بهشتی پاشید به آدم برفی و به همه جا. انگار تمام دنیا رو بوی بهشت گرفت. آدم برفی هوای عطرآگین رو نفس کشید و بلند خندید.
-ها باریک اللاه! کارت درسته باباجان. مرحبا!
-کار من تنها نبود بابا برفی. همه کمک کردن. خورشید، زمین، رودخونه، دونه برف های تو، حتی پرنده ها و دیگه کی و کی و کی.
-کار همهتون درسته باباجان. مرحبا به همهتون! زنده باشید! بهاری باشید باباجان!. خوب دیگه بگو. بهار دیگه چی گفت؟
-بهار واسهت سلام رسوند. هم واسه تو هم واسه پروانه. بهار داره میاد بابا برفی. گفت با آخرین سرعتش میاد. امروز فرداست که برسه. جلودار هاش نزدیک اینجان. فردا صبح فرود میان. باید ببینیشون. وای بابا1دسته بزرگ چلچله! انگار مال خود بهشتن بابا… بابا برفی! تو چه!… تو چقدر!…
-ها باباجان! آفرین! دلم رو شاد کردی باباجان. شنیدی پروانه جان؟ شنیدی پرپری کوچولوی عزیز من؟ دیدی باباجان بهت گفتم بهار تو رو یادشه؟ شنیدی؟ بهار داره میاد. بهار توی راه اینجاست باباجان. بهار میاد دیدنت. بخند دیگه باباجان. بخند، شاد باش، بهار نزدیکه باباجان. ببینم پرپری کوچولو تو داری می خندی یا گریه می کنی؟ ها؟ هر2تاشه؟ طوری نیست راحت باش باباجان. ولی نه. بذار باقیش باشه بین خودت و بهار. الان فقط بخند. برای من بخند باباجان. برای دل بابا برفی. ها باریک اللاه! آفرین باباجان مرحبا! ها نسیم! داشتی می گفتی. باز هم بگو باباجان. بگو.
-ولی بابا! تو!…
-ای بابا شاد باش. حیفت نمیاد اینهمه شادی و بوی خوش و هلهله این جوونه ها رو با اما و ولی خرابش می کنی؟ زود باش1چرخی بزن1رقصی کن بذار این جوونه ها1کمی برقصن دلم باز بشه باباجان.
نسیم نگاه نگرانش رو از آدم برفی برداشت و به هوای دل آدم برفی چرخید و رقصید و شروع کرد به پراکنده تر کردن هدیه بهار و قلقلک دادن جوونه های خوشحال.
هیاهویی شاد همه جا رو گرفته بود. نسیم اما مثل لحظه رسیدنش نبود. کمی سرد تر بود. سوز داشت. خیلی سعی می کرد آهش رو بزنه کنار ولی هرچند1بار نگاهی زیر چشمی به آدم برفی می کرد و هم زمان با آه بی صداش جوونه ها از سرمای سوزی که هنوز هوای زمستون داشت به خودشون می لرزیدن.
بلاخره شب رسید. اون شب ستاره ها چه برقی داشتن! انگار تمامشون داشتن راه بهار رو روشن می کردن که اشتباه نره و متوقف نشه. آدم برفی بعد از به خواب رفتن پروانه سرش رو بالا گرفت و به آسمون خیره شد. از ستاره ها با همون لبخند مهربون همیشگیش تشکر کرد و محو تماشای درخشش و چشمک بازی اون ها شد. آدم برفی اون شب تا خود صبح بیدار بود و در سکوت و با زبان نگاه با ستاره ها حرف می زد.
صبح فردا دنیا با صدای1عالمه چلچله از خواب بیدار شد. چه شلوغی کرده بودن این مسافر های کوچولوی بهشت که مهمون زمین شده بودن. چلچله ها بعد از1سلام و احوالپرسی شاد و شلوغ با درخت ها و گل ها و جوونه های نیمه هشیار بلافاصله شروع کردن به تزئین همه جا. بهار داشت می رسید و همه می خواستن همه چیز درست درست باشه. پروانه بی تاب بود که بیاد بیرون و قاتی بقیه بشه ولی سوز عجیبی که هنوز همراه نسیم توی هوا می چرخید بهش این اجازه رو نمی داد.
-بابا برفی! اون بیرون چی می بینی؟ هرچی هست برام بگو. تمامش رو بگو. وای بابا برفی نمی دونی چقدر دلم می خواد زود تر از اینجا آزاد بشم. بابا برفی چرا این روز ها اینجا خیسه؟ تمام پر هام خیس شدن. ولی جای من حسابی باز شده. می تونم اگر بخوام1چرخکی هرچند کوچولو اینجا بزنم. اه! البته اگر اینقدر پر هام خیس نباشن. اون بیرون که بارون نمیاد پس چرا اینجا اینطوریه؟ تو رو خدا1کاریش کن بابا برفی.
-باشه باباجان باشه. الان برات درستش می کنم. اینهمه شلوغ نکن تو هم به موقعش میایی بیرون. صبر کن تا بهار بیاد تو هم آزاد میشی.
-پس آخه کی؟ من می خوام الان که همه مشغول شادی هستن بیام بیرون. آخه چرا نمی تونم؟
-ببین پرپری کوچولو! یادته دفعه آخر که گوش بهم نکردی چی شد؟ حیف نیست وقتی بهار می رسه تو بیمار باشی؟
-وای نه بابا برفی. هیچ دلم نمی خواد.
-خوب پس1کم دیگه صبر کن تا اوضاع بهتر بشه. تو که اینهمه تحمل کردی این یکی2روز هم روی اون روز ها که رفت.
-یعنی این روز ها تموم میشه بابا برفی؟
-آره که تموم میشه باباجان. وقتی من میگم میشه یعنی میشه. دیگه چیزی نمونده باباجان. دیگه آخرشه.
آدم برفی جمله آخر رو با آهی عمیق گفت. پروانه نفهمید.
-به نظرت بهار الان کجاست بابا برفی؟ چقدر دیگه مونده برسه اینجا؟
جواب پروانه بلافاصله رسید. همراه1دسته بزرگ دیگه چلچله که با سر و صدای زیاد رسیدن خبر جدید هم رسید.
-بهار، بهار فردا اینجاست. صبح فردا بهار می رسه اینجا.
صدای هورای بلند و شاد از تمام جهان بلند شد و رفت آسمون و از خورشید گذشت و به ستاره ها رسید و اونقدر رفت تا توی آسمون گم شد و آدم برفی چقدر دلش می خواست می تونست این انعکاس رو دنبال کنه ببینه تا کجا میره و به کجا می رسه. پروانه از شادی بلند گریه می کرد و در همون حال بلند می خندید. جوونه ها با شور و شادی به هم تبریک می گفتن. گل ها دیگه بیدار شده بودن. چلچله ها داشتن درخت ها رو تزئین می کردن و خونه های کوچولوی خودشون رو بین تزئینات درخت ها می ساختن. چندتاشون هم بیکار توی خونه های آماده شدهشون نشسته بودن و مشغول پرورش تخم هایی بودن که تازه گذاشته بودن. تخم هایی که جوجه ها و چلچله های فردا می شدن. هر چیزی مایه شادی و هورا بود. رسیدن دسته های پرنده های شلوغ، تخم گذاشتن1پرنده توی1لونه، بیدار شدن1جوونه خوابیده، خمیازه1درخت و سبز شدن1برگ کوچیک روی1شاخه خشک از خواب. همه چیز مایه شادی و هورای دسته جمعی بود. لحظه ها آهسته آهسته می رفتن و مسافر های بیخیال و نا آگاهشون رو سوار بر مرکب نامرئیشون به طرف فردا می بردن.
اون شب پروانه بی تاب و خسته از بی تابی خودش بیدار بود و1بند می گفت و می گفت. از بهار و از پر های خیسش که باید فردا حتما خشک باشن و از گل ها و از نسیم و از پرواز و از پروانه های دیگه و از همه چیز و همه چیز.
اون شب پروانه از همه چیز می گفت جز از دل آدم برفی.
اون شب آدم برفی ذره ذره صدا و خنده ها و جنب و جوش و نرمی پر ها و ظرافت نفس و گرمای لطیف حضور پروانه رو با تمام وجودش جذب می کرد و تمام سعیش این بود که تمام این ها رو هرچه بیشتر و بیشتر احساس کنه و تمام این احساس رو به یادگاری برداره و نگه داره. با پروانه همراهی می کرد، همراهش می خندید، شاد بود و براش آواز های بهاری می خوند، می خندید، می خندید، می خندید، بی صدا آه می کشید.
اون شب تنها شبی بود که آدم برفی دلش نمی خواست تموم بشه و در عین حال می دونست که باید پایانش رو بخواد به خاطر دل پروانه. پس دعا کرد اون شب سریع تر بره و به صبح برسه.
صبح فردا دنیا طور دیگه ای بود. زمستون دیگه رفته بود. بهار رسیده بود.
-بابا برفی بابا برفی! بیداری؟ بهار اومد.
-آره باباجان. بیدارم پرپری کوچولو. این هم بهار. بهت تبریک میگم باباجان.
پروانه از شادی جیغ کشید و پرید اومد روی شونه های آدم برفی نشست. برای1لحظه هر2سکوت کردن. پروانه صحر زیبایی های بهار بود. آدم برفی سکوت رو شکست و با همون خنده مهربونش گفت:
-خوب، معطل چی هستی باباجان؟ بپر دیگه. نکنه پرواز یادت رفته؟
-نه بابا برفی. من بهار و دنیای بهاری رو می شناختم ولی انگار این خیلی قشنگ تر از تصویریه که ازش داشتم. بهار هم انگار چند برابر همیشه شاده.
-معلومه باباجان. آخه اون هم دلتنگ تو بوده. خوشحاله که منتظرش موندی. این فقط برای خاطر توِ باباجان.
-راست میگی بابا برفی؟
-آره که راست میگم. بابا برفی بهت دروغ نمیگه. مطمئن باش باباجان. حالا دیگه تو…
آدم برفی سکوت کرد. پروانه با همون شادی بی انتهاش ادامه داد:
-خوب بابا برفی. حالا دیگه من باید برم. زمستون تموم شد. ممنونم که مواظبم شدی. هیچ وقت فراموش نمی کنم.
-آره باباجان. دیگه باید بری. مواظب خودت باش باباجان. حسابی مواظب باش باباجان.
-بابا برفی حواست کجاست؟ دیگه بهار شده. خطری نیست که از ترسش مواظب باشم. دیگه زمستون تموم شد.
-آره باباجان. یادم نبود. برو باباجان. برو خوش باش. پرواز و زندگی و بهار خوش بگذره باباجان.
-ممنونم بابا برفی. خداحافظ بابا برفی.
پروانه بوسه ای روی شونه های ضعیف آدم برفی زد، لحظه ای روی دست های چوبیش نشست و پرید. چند بار دورش چرخید و بعد بدون این که به پشت سرش نگاه کنه پرواز کرد و رفت. آدم برفی تماشاش کرد. منتظر نگاه آخرش نبود. می دونست که پروانه به محض پریدن فراموشش می کنه. و پروانه به محض پریدن فراموشش کرد. پروانه رفت و آدم برفی سعی کرد با تمام دلش آخرین تصویرش رو تا جایی که می تونست ببینه توی خاطرش به یادگار حک کنه.
-خداحافظ باباجان. به سلامت پرپری کوچولوی عزیز من. مواظب خودت باش باباجان. بله عزیز، زمستون تموم شده ولی بهار هم مثل زمستون همیشگی نیست باباجان. بعد از بهار تابستونه. هوای خودت و پر هات رو داشته باش باباجان. خوب بپر. خوب زندگی کن. خوشبخت باش باباجان. خداحافظ باباجان. خداحافظ.
آدم برفی همون طور خیره به مسیر پرواز پروانه ای که دیگه نبود باقی موند. قطره های درشت و پشت سر هم از چشم هاش باریدن، راه افتادن و رفتن تا به جوونه های همیشه تشنه زمین آب بدن. نسیم بی صدا اومد و به آدم برفی خیره شد. آدم برفی هیچ وقت این قدر کوچیک و ضعیف نبود. آدم برفی حس می کرد اسفنج توی سینهش چنان داغ شده که داره آبش می کنه. آه بلندی کشید. دیگه لازم نبود به خاطر دل پروانه بخنده. پروانه دیگه نبود. پروانه رفته بود و آدم برفی مونده بود و یادگار هاش. به دست هاش نگاه کرد. دست هایی که پروانه واسه آخرین بار روی اون ها نشسته بود. روی یکی از دست های چوبی آدم برفی1پولک رنگی از بال پروانه جا مونده بود. آدم برفی به پولک خیره شد. قطره ای اشک درشت و شفاف افتاد روی پولک.
-خدا به همراهت باشه باباجان.
صدایی آروم و مهربون، آدم برفی رو نه چندان ولی کمی به خودش آورد.
-نگرانش نباش بابا برفی. طوریش نمیشه. اون حالا خوشبخته. خیلی خوشبخت. همون طور که تو همیشه دلت می خواست.
-ها باباجان! تو کی هستی؟
-من خورشیدم بابا برفی. می خوام کمکت کنم. می خوام از اینجا ببرمت. می تونم کاری کنم که بری به1جای خیلی خوب. اون سرزمین آسمونی که برای دونه برف ها و پروانه عزیزت ازش می خوندی یادته؟ من اونجا رو بلدم. می خوام برسونمت به اونجا. جایی که پر از برف و آدم برفی و پروانه های برفیه. جایی که کولاک و توفان نداره. جایی که زمستونش و بهارش هر2بهشتی و قشنگن. جایی که تو تنها آدم برفی اونجا نیستی ولی همه می شناسنت. تو بابا برفیِ تمام آدم برفی ها و تمام پروانه های اونجا هستی. توی اون بهشت سفید همه منتظرتن و همه دوستت دارن. خورشید اونجا آتیشی نیست. برف ها اونجا آب نمیشن. پروانه هاش از زمستون نمی میرن و با بهار از پیشت نمیرن. اونجا سرزمین رویا های آسمونیه. سرزمین آدم برفی ها و پری های برفی. سرزمین ستاره ها، فرشته های نگهبان آسمون. دلت می خواد بری اونجا؟
-ولی پس،
-موضوع چیه؟ نگران پروانه ای؟
-آره باباجان. نگرانشم. چی به سرش میاد؟
-دلواپسش نباش بابا برفی. اون الان بین گل ها و پروانه ها شاده. اینجا خیلی ها هستن که مواظبش باشن. نسیم و درخت ها و زمین و گل ها و من. پروانه تو اینجا جاش امن و راحته. خاطر جمع باش. حالا دلت می خواد بری به سرزمین آدم برفی ها؟
-آره باباجان. دلم خیلی می خواد. این خاک برای من زیادی سنگینه. دلم سفر می خواد. دیگه نمی خوام اینجا بمونم باباجان. فقط…
-خاطرت جمع باشه بابا برفی. اون طوریش نمیشه. مطمئن باش.
-دلم تنگ میشه واسهش باباجان.
-می دونم بابا برفی. از این خاک همین دلتنگیت رو با خودت می تونی ببری و بس. کاش می تونستم کاری کنم که این یکی رو هم اینجا جا بذاری ولی نمی تونم. دلتنگی مال شما هاست. شمایی که دلی برای تنگ شدن دارید. هر وقت دلت براش تنگ شد به این فکر کن که اون روی زمین در آغوش بهار چقدر خوشبخته. و براش دعا کن که این خوشبختی همیشه پایدار بمونه. خوب دیگه بابا برفی. باید بری. آسمون منتظرته. دیگه روی این خاک خودت رو بیشتر از این اذیت نکن. برو و به اون هایی که دم دروازه سرزمین آسمونی منتظرت هستن ملحق شو.
-بهش بگید همیشه دوستش دارم. بهش بگید از یادم نمیره. جاش برای همیشه گوشه دلم خالیه. این ها رو بهش بگید باباجان. ولی اگر دل نازکش پژمرده میشه بهش نگید. آره، بهش هیچ چی نگید. بهش نگید باباجان.
آدم برفی به یاد پروانه پولک رنگی یادگاریش رو بوسید و نگاهی به زمین رنگارنگ و گل ها و درخت های سرسبز انداخت.
-مواظبش باشید باباجان. پرپری کوچولوی من خیلی ظریفه. هواش رو داشته باشید. مبادا اذیت بشه! سپردمش به شما ها باباجان.
خورشید با تاثر گفت:
-مطمئن باش بابا برفی. مطمئن باش.
-ممنونم باباجان. من آماده ام. بیا از اینجا ببرم باباجان.
خورشید دست های گرمش رو روی سر و شونه های آدم برفی کشید و شروع کرد به نوازشش. چقدر شونه های آدم برفی خسته بود!. آدم برفی هنوز به راه پرواز پروانه خیره مونده بود. چقدر دلش می خواست1بار دیگه ببیندش! پروانه نبود. دل آدم برفی به یاد دیشب و دیروز تنگ شد. پروانه نبود. پروانه رفته بود و آدم برفی رو برای همیشه فراموش کرده بود. اسفنج توی سینه آدم برفی فشرده شد، گرم شد، داغ شد. داغ تر و داغ تر. خورشید بدن خسته و شکسته آدم برفی رو با مهربونی نوازش می کرد. آدم برفی حس کرد داره سبک میشه. سبک و سبک تر. چقدر دلش می خواست پروانه دم رفتنش بود تا باهاش خداحافظی می کرد. پروانه نبود. پروانه برای همیشه رفته بود. اسفنج وسط سینه آدم برفی1دفعه آتیش گرفت، شعله ور شد، سوخت و خاکستر شد. آدم برفی آروم، خیلی آروم، از زمین جدا شد و رفت بالا، بالا تر، بالا تر، باز هم بالا تر. برای آخرین بار نگاهی به زمین کرد شاید پروانه رو1بار دیگه ببینه. ندید. پروانه نبود. چند قطره بارون از آسمون ریخت روی جوونه های غمگین که از دود شعله های اسفنج و غم رفتن بابا برفی پژمرده شده بودن. جوونه ها بارون رو خوردن و حالشون بهتر شد. دود و خاکستر رو هم با همون بارون از تن و جونشون شستن و به آسمون خیره شدن.
شال بی رنگ و رو در کنار کلاه کهنه جا مونده بود. دست های چوبی آدم برفی روی زمین افتاده بودن. روی یکیشون1پولک رنگی بال پروانه برق می زد.
آدم برفی رفت و رفت و از خورشید هم رد شد و بالا تر رفت. در مسیر انعکاس فریاد های شادی که می رفتن و آدم برفی نمی دونست به کجا ختم میشه پیش رفت. از ابر ها گذشت و مثل اون انعکاس های شاد، توی آسمون گم شد.
***
تمام زمین سبز سبز بود. درخت ها از برگ و شکوفه و میوه سرشون خم شده بود. نسیم با گل ها و درخت ها و پرنده ها بازی می کرد. خورشید مهربون و نوازش گر می تابید و می تابید. 1دسته قارچ جنگلی خوش رنگ و شاداب زیر1شال بی رنگ و رو جمع شده و حسابی رشد کرده و مشغول بگو و بخند و شیطنت بودن. بالای بلند ترین شاخه1درخت بلند، توی1کلاه کهنه2تا کبوتر وحشی داشتن به جوجه هاشون غذا می دادن و با شادی آواز می خوندن. پروانه ای از دور دست ها اومد و شروع کرد در اطراف چرخ زدن. انگار دنبال چیزی یا کسی می گشت. خسته شد. به2تا بوته گل قاصدک قشنگ نگاهی کرد و روی یکیشون نشست. بوته ها پر بودن از قاصدک های آماده پرواز. پروانه نگاه کرد و روی یکی از بوته ها1پولک رنگی دید. از اون ها که روی بال های خودش هم بود.
-سلام پروانه کوچولو. دنبال چیزی می گردی؟
-سلام بوته قاصدک. آره. دنبال بابا برفی می گردم. همین طرف ها بود. ولی شما ها یادتون نیست. آخه اون زمان شما ها نبودید. بابا برفی1آدم یخی مهربون بود که… ولش کن شما ها که نبودید. نمی دونید کجا میشه پیداش کنم؟
-نه پروانه کوچولو. ما نمی دونیم. ولی اینجا دنبالش نگرد. برف و یخ اینجا پیدا نمیشه. اون ها توی این فصل اینجا نمی مونن.
-ولی اون همینجا بود. درست جای الان شما ها. بگید ببینم! شما ها از کی اینجایید؟
-راستش ما همینجا روییدیم. درخت های این اطراف خیلی باهامون مهربونن. میگن ما2تا یادگاری های محبتیم. قصه هم زیاد میگن. داستان1آدم برفی مهربون که زمستون رو براشون قشنگ تر می کرد و1پروانه هم توی بغلش بود.
-آره خودشه. خوب حالا اون آدم برفی کجاست؟
قاصدک ها سکوت کردن و پروانه به پولک رنگی روی بوته خیره شد.
-این رو از کجا آوردی؟
-این از وقتی من چشم باز کردم و سبز شدم باهام بود. نمی دونم از کجا اومده ولی چقدر شبیه نقش و نگار های بال های خودته پروانه کوچولو. قشنگه. باهاش قشنگ تر شدم مگه نه؟
پروانه متفکر جواب داد:
-آره قشنگی. تو خیلی قشنگی.
پروانه به اطراف خیره شد. صدایی حواسش رو جمع کرد.
-دنبال کی می گردی پروانه کوچولو؟
-سلام خورشید. دنبال بابا برفی. تو می دونی کجا میشه پیداش کنم؟
-بله من می دونم. ولی تو نمی تونی پیداش کنی. بابا برفی رفت. از روی زمین پرید و رفت به جایی که بهش تعلق داره. اتفاقا سفارشت رو خیلی به همهمون کرد. گفت اگر1زمانی سراغش رو گرفتی بهت بگیم همیشه دوستت داره. گفت برای همیشه دلتنگت می مونه و گفت برای خوشبختی و شادیت دعا می کنه. داستانت رو واسه پری ها و پروانه ها و آدم برفی های سرزمینش میگه و به یادت آواز و لالایی می خونه.
خورشید سکوت کرد. پروانه به آسمون خیره شد. در همین لحظه چند قطره بارون از آسمون بارید، آسمونی که ابر نداشت.
پروانه لحظاتی همونجا نشست، بوته های گل قاصدک رو تماشا کرد، لمس کرد، نوازش کرد، بویید، بعد آهسته بلند شد، اون2تا بوته گل قاصدک رو بوسید، آروم بال هاش رو باز کرد، پرواز کرد و رفت و دور شد.
نسیمی که به باد تند بهاری بیشتر می خورد اومد و بوته های گل قاصدک1عالمه قاصدک های قشنگ رو ریختن توی دامنش. باد قاصدک ها رو جمع کرد و با خودش برد بالا. تا جایی که می تونست رفت بالا و قاصدک ها رو با تمام قدرت پاشید توی آسمون. قاصدک ها رفتن بالا و بالا تر. باد بدون این که منتظر بشه تا فرود اومدن قاصدک ها رو ببینه برگشت، چرخی زد و گذشت و رفت و دور شد.
دور و دور و دور.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 18:19
سلام. زیبا تمومش کردید.
نه زیاد غمگین، نه زیاد شاد.
درست مثل زندگی، که نه همیشه شاده و نه همیشه غمگین.
وقتی آدم برفی می گفت: به پروانه بگید دوستش دارم یاد یک فیلم خاطره انگیز افتادم با نام به او بگویید دوستش دارم.
این جمله رو آخر فیلم در کتابی به نام به او بگویید دوستش دارم زنی که سال هاست فوت کرده برای شوهرش که اسیر جنگی بوده و بعد از هفده سال برگشته نوشته بوده.
نمی دونم چرا تلویزیون با این همه فیلم تکراری که پخش می کنه هنوز به این فیلم زیبا نرسیده.
باز هم ما منتظر داستان های قشنگ شما هستیم.
این که میگم ما منظورم خودم و تمام کسانیه که خاموش میان و بدون گذاشتن نظر این جا رو ترک می کنند.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از محبت شما.
نوشتن سخته دوست عزیز. واسه من شاید. مثل این که زیاد با جنبه نیستم. کاش با ظرفیت تر بشم!.
باز هم ممنونم از حضور با ارزش شما.
ایام به کام.
یکی
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 19:15
داشتم منفجر میشدم از بس حرفم میومد و نمیزدم. گفتم هیچی نگم ببینم با آخرش چیکار میکنی که دیدم. چرا؟ چرا این کارو چرا میکنی؟ بهار و پرواز و بایبای و و و ببین من همیشه گفتم بازم میگم تو باید حرف بزنی. بیرون داستان. توی واقعیت نه تو قصه هات. اگه هزارتا پایانو هم اینطوری مشکی کنی حالت عوض نمیشه. حرف بزن پریسای آنسویشب. ببین من بیگانهم اگه تو بخش تماس ایمیل و شماره بدم باهام ازش حرف میزنی؟ بخدا من فقط از رو این وبلاگت میشناسمت. نه خودتو میدونم کی و چی هستی نه باقی قهرمانای دوروبرتو. هیچی نمیشه با من ازش حرف بزن. هرچی دلت نمیخواد بگی بهم بگو. گریه کن و بگو فحش بده و بگو جیغ بزن و بگو موهاتو بکش و بگو فقط بگو فقط حرف بزن. دست از سر قهرمانای قصه هات بردار و دیگه آخر داستانهات اذیتشون نکن. بجاش خودتو از این درد عوضی خلاص کن. با من حرف بزن. میزنی؟ هی دلم تنگ شده بود واسه اینجا نوشتن. حالا که اومدم میتونم باز اذیتت کنم. ببین دیگه پاشو گریه هاتو جمع کن. میدونم رو آخر این داستان هم گریه کردی. من از روان و ظرافتای روان چیزی سرم نمیشه و مهربونم نیستم. گریه زاریرو جمع کن پاشو فکر ی داستان دیگه باش. من بدعادت شدم و خوشم نمیاد اینجا خالی باشه. زود ی چیز گیر بیار ازش چیز بنویس. زود باشیا, منتظرما, میام داد و بیداد میکنما, هی درست میشه. یادت میره. یادتم نره بهتر میشی. میشی, شک نکن که میشی. بنویس منتظرم. فعلا بای

پاسخ:
وااااااآاااااااآااااااای خدا ببین کی اینجاست!!!!!!!!
سلام جناب یکییییییییییییی!!!!!!!
وای جدی خودتونید جناب یکی؟ دلم خیلی تنگ شده بود واسهتون. کجا بودید؟ خیال کردم دیگه رفتید که رفتید. جدی اومدنتون امشب خیلی خیلی خوشحالم کرد جناب یکی. احتمالا هیچ چی نمی تونست حالم رو اینطوری درست کنه که شما کردید. ممنونم که هستید جناب یکی.
این حرف ها رو ول کن. پس شما تمام این مدت اینجا بودید و چیزی نمی گفتید؟ دیگه خواستم واسه پیدا کردنتون آگهی بدم و مژدگانی تعیین کنم.
همه چیز رو به راهه دوست عزیز. با حضور مجدد شما رو به راه تر هم شد. خوشحالم دوباره اینجا می بینمتون.
نشونه و حرف. من حرفی ندارم آخه چی بگم؟ نه جناب یکی. ترجیح میدم شما همون یکی توی وبلاگ من باقی بمونید. بذارید همون مدلی که خودم دلم می خواد تصورتون کنم. تصویر یک دوست که بدون این که دیده باشدم سعی می کنه در موردم منصف باشه و با وجود فهمیدن خیلی از ناگفته های من باز هم دوست باقی مونده و چقدر عزیزه این دوست واسه من!.
به نظر من همین اندازه کافیه. بیخیال الان اینقدر از دیدن دوبارهتون ذوق کردم که هیچ چیم نیست که بخوام بگم.
مطمئن بودم دیگه برنمی گردید. خوشحالم و ممنون.
دیگه نمی دونم چی بگم.
ایام به کام.
عادل اکبری
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 22:03
سلام.
این داستان هم تموم شد. بر خلاف ماجرای فرشته که میشد از آخرش برداشت یک زندگی شاد و پر از امید رو داشت این یکی به غمگین ترین شکلی که میشد تموم شد. تاثیر گذار و غمگین. انتظار نداشتم خودم اینطوری تحت تاثیرش قرار بگیرم.
با جناب یکی موافقم. این داستانها تا اونحجا که بتونن باری رو از دوش شما بردارن، و اندوهی رو از درونت برات بازگو کنن خوبن و مفید، اما اگه بیشتر بشه، یه زخم دائمی میشه که با هر داستان جدید، دوباره تازه میشه و بس.
کاش بشه از کنار همه اینها رد بشی، کاش موضوع همه این ماجراها یه عشق با سر انجام تلخ نباشه، عشقی که آخرش چیزی از عاشق نمونه و معشوقی که بعد از تموم شدن نیازش به عاشق بره و دیگه برنگرده. عشقی که کمتر توش نابودی باشه.
من 4 5 قسمت آخرش رو یکزمان خوندم و از خوندنش لذت بردم.
منتظرم تا داستانهای جدیدت رو اینجا بخونم. اینها هرچند تلخ باشن از سکوت بهترن.
پس لطفا باز هم بنویس.

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
کاش ها در زندگی ما خیلی زیادن. ولی به همهش نمیشه رسید عزیز.
باید باهاشون کنار اومد و پذیرفتشون. خوب، گاهی اینطوری میشه و کاریش هم نمیشه کرد. بیخیال. دست ما نیست. ممنونم که اومدید. خوشحالم و ممنونم از حضور شما.
پاینده باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش8

سلام به همگی.
سعی کردم ماجرای آدم برفی و پروانه تموم بشه ولی نشد.
باز نوشته من دراز شد و بهتره که من کم حرف بزنم تا دراز تر نشه. پس شال و کلاه کنید تا بریم وسط زمستون.
***
هوا داشت بهتر می شد. زمین هم همینطور. جوونه ها آروم آروم با خجالت و ترسی شرم آلود همراه با کنجکاوی معصومانه و قشنگشون گاهی یواشکی سر از خاک در می آوردن و سرکی می کشیدن ولی زیاد نمی موندن از بس هوا سرد بود. اما هرچی بیشتر می گذشت سرک ها بیشتر و موندن ها طولانی تر می شد. زمین خیلی آهسته داشت سبز می شد و خواب از سرش می پرید. آدم برفی و پروانه هر روز زمین رو سوالپیچ می کردن و از حال دونه برف ها جویا می شدن و زمین مهربون با حوصله تمام احوالاتشون رو با تمام جزئیات واسهشون تعریف می کرد. آدم برفی با تمام وجودش تلاش می کرد دل افسرده پروانه رو زنده و شاد نگه داره. براش قصه های شاد می گفت، واسهش از فردا و از بهار حرف می زد، سبز شدن زمین و بیرون اومدن جوونه ها رو براش توضیح می داد و خلاصه هرچی ازش بر می اومد می کرد تا پروانه بخنده. پروانه می خندید ولی حسابی دلتنگ بود. سینه گرم و مهربون آدم برفی هرچند گرم و مهربون بود ولی دیگه جواب پروانه رو نمی داد. با کم شدن سرمای بیرون و شروع رویش جوونه ها پروانه دیگه حس می کرد نباید اونجا بمونه. آخه چیزی اون بیرون نبود که تهدیدش کنه. بهار داشت می رسید و پروانه می خواست هرچه زود تر برسه و از تاریکی زیر شال بی رنگ و رو که حالا بیشتر از گذشته در نظرش تیره و خفه بود خلاصش کنه. چند بار سعی کرده بود بزنه بیرون ولی هوا چنان سرد بود که خیلی زود بال هاش و تمام بدنش از سرما فلج شد و اگر آدم برفی به موقع به دادش نرسیده بود زنده نمی موند.
-خدایا بابا برفی من دیگه هیچ وقت اون بیرون رو نمی بینم!.
-چرا همچین فکری می کنی پرپری کوچولو؟ معلومه که می بینی. درسته که این روز ها هنوز هوا سرده، ولی دیگه آخر های زمستونه و زمستون که بره هوا گرم میشه و تو هم میایی بیرون.
-ولی من1دقیقه هم نتونستم اون بیرون بمونم.
-خوب توی این هوا نباید هم بتونی. صبر داشته باش باباجان. بذار چند روز دیگه هم بگذره اینقدر این بیرون رو ببینی که دلت واسه ندیدن تنگ بشه.
-ولی من هیچ وقت دلم واسه ندیدن تنگ نمیشه. می دونم که نمیشه. فقط می خوام دوباره بیام بیرون و پرواز کنم و سردم هم نباشه.
-عجله نکن باباجان. همه این ها که گفتی میشه. به همین زودی هم میشه. مطمئن باش.
پروانه اما می شنید و نمی شنید. دلش اون بیرون بود و گوشش به آدم برفی بود و نبود.
و زمان بی اعتنا به اینهمه، آروم و بیخیال واسه خودش می رفت و می رفت. توجهی به هیچ چیز اطرافش نداشت. نه انتظار پروانه، نه دل آدم برفی، نه سرمای زمستون، نه بهار که معلوم نبود کجای راه مونده. زمان بدون هیچ توجهی به هیچ کدوم از این ها با همون سرعت1نواختش واسه خودش زندگی رو قدم می زد و کی می دونست در چه هواییه؟!
هوای زمان رو کسی نمی دونست ولی هوای زمین هنوز سرد بود. همچنان زمستون بود. بهار هنوز دور بود. نه به دوری زمان کولاک های دایمی ولی هنوز دور بود. دور تر از دسترس آدم برفی و پروانه.
چند روز دیگه هم گذشت. پروانه هر شب بهانه می گرفت و خیلی شب ها هم گریه می کرد و همیشه انگار بیمار بود. تمام فکر و حواس پروانه اون بیرون بود. پیش خورشید، پیش جوونه ها، پیش بهار.
آدم برفی هرچی بلد بود می کرد تا پروانه بهتر باشه. بهار هنوز نرسیده بود.
-بابا برفی! برام بگو اون بیرون چی می بینی؟
-این بیرون باباجان، زمین رو می بینم که دیگه برف پوش نیست. آسمون رو می بینم که دیگه سیاه پوش ابر های تاریک نیست. خورشید رو می بینم که هرچند گرما نداره ولی هست و هرچند خواب آلود ولی داره می تابه. ابر هم هست ولی سفید و نازک. مثل تور روی صورت خورشید. این بیرون دارم می بینم که رنگ ها دارن یواش یواش بیدار میشن و دنیا داره کم کم رنگی میشه. ولی هنوز سرده باباجان. خیلی هم سرده.
-توضیح بده برام بابا برفی. یعنی زمین الان دیگه رنگ برف نیست؟ یعنی سفید نیست؟
-نه باباجان. نیست.
-وای! پس زمین الان چه رنگیه؟
-زمین الان خاکی و سبزه باباجان. داره سبز تر هم میشه. هرچی جوونه ها بیدار تر میشن زمین سبز تر میشه.
-وای جوونه ها بیدار شدن بابا برفی؟
-تقریبا بیدار شدن. هنوز مونده بابا جان.
-خورشید چی؟ از خورشید بگو.
-خورشید مثل عروس های ناز فروش زیر تور های نازک و سفید ابر داره دنیا رو ناز می کنه. ولی چون بین نگاه مهربونش و جهان ما تور های ابری کشیده هنوز گرمایی در کار نیست. باید تور کنار بره تا گرما برسه. هنوز مونده باباجان.
-دیگه چی می بینی بابا؟
-دیگه، گل ها و درخت ها رو می بینم که دارن خمیازه می کشن و نسیم رو که داره آروم آروم تکونشون میده و نوازششون می کنه تا بیدار بشن.
-وای بابا برفی می خوام ببینم. می خوام همهش رو ببینم. می خوام بیام بیرون و تمامش رو ببینم.
-صبر کن باباجان الان این بیرون زمهریره. این بیرون دووم نمیاری. بذار چند روز دیگه بهترش رو می بینی باباجان.
-نه می خوام الان ببینم. همین الان.
-الان زمان تو نیست باباجان. صبر کن تا زمانت برسه اون وقت بیا بیرون و ببین.
-نه بابا برفی نه دیگه نمی تونم. می خوام همین الان ببینم.
-هوای الان سرده پرپری کوچولو. سردت میشه. منجمد میشی. به بابا برفی گوش بده و باز هم صبر کن. دیگه چیزی نمونده.
-ولی تو اون بیرونی. جوونه ها هم همینطور. خورشید و ابر ها و گل ها و درخت ها هم همینطور. فقط من توی تاریکی موندم. نه. من دیگه نمی تونم صبر کنم بابا برفی. اگر شما ها تحمل دارید پس من هم می تونم اون بیرون دووم بیارم.
-ولی من از یخ درست شدم پرپری کوچولو. جوونه ها توی بغل خاکن. خورشید رو سرما اذیت نمی کنه. ابر ها سردشون نمیشه. درخت ها خوابن و چیزی حس نمی کنن و اون هایی هم که نیمه بیدار شدن قوی هستن و بزرگ. گل ها هم همینطور. ولی تو پرپری کوچولوی عزیز من، این هوا هوای تو نیست. کمی دیگه صبر کن باباجان.
-نه بابا برفی نمی تونم. من می خوام همین الان بیام بیرون و همین الان ببینم.
پروانه دیگه منتظر هشدار های آدم برفی نشد. از زیر شال بی رنگ و رو و کلاه کهنه و از بین دست های چوبی آدم برفی پرید بیرون. زمین و زمان دیگه سفید نبودن.
-وای چه قشنگه!
ولی دیگه نتونست ادامه بده. سرما مثل1شلاق یخی تیز توی تمام جونش فرو رفت. به هر زحمتی بود چندتا بال زد و1کوچولو از آدم برفی دور شد. آدم برفی با چشم های نگران تماشاش می کرد. پروانه سعی کرد توجهش رو به قشنگی های اطرافش بده. بیشتر از1ثانیه موفق نبود. سرمای هوا چنان روی تمام جسم کوچیکش سنگینی می کرد که پروانه حس کرد هوای توی سینهش یخ زده و نمی تونه نفس بکشه. تلاش کرد بوی آشنای بهار رو احساس کنه، نشد. تلاش کرد نفس بکشه. انگار1000تا سوزن یخی بلند توی سینهش رو خراش داد. پروانه حس کرد فلج شد. با نگاه بی حال1شاخه بی برگ رو نشون کرد و سعی کرد بهش برسه ولی بال هاش فرمان نبردن. مثل1تیکه برگ خشک کوچیک سقوط کرد و افتاد زمین. سعی کرد ناله کنه ولی صداش هم انگار یخ زده بود. چشم هاش سیاهی رفت و1لحظه بعد دیگه چیزی نفهمید. آدم برفی هرچی کرد دستش به پروانه نرسید. پروانه در چند قدمیش داشت از دست می رفت و آدم برفی فقط می تونست تماشا کنه. اسفنج توی سینهش تا شعله ور شدن فاصله ای نداشت.
-پروانه! پرپری کوچولوی عزیز من! خودت رو برسون اینجا. فقط چند قدم. فقط1بال زدنه باباجان. بیا باباجان. بیا پیش بابا برفی باباجان. پروانه! بلند شو. بلند شو باباجان.
پروانه در آخرین لحظه صدای نگران آدم برفی رو از دور ها شنید. خواست حرکتی کنه ولی توان حرکت ازش دور بود. خیلی خیلی دور. آدم برفی سعی کرد بره طرف پروانه ولی موفق نشد. داشت می افتاد ولی دستش به پروانه نمی رسید. آدم برفی پریشان و دیوونه از وحشت داد زد.
-کسی نیست؟ هیچ کسی نیست؟ یکی اینجا نیست کمک کنه؟ یکی بیاد دست هام رو به پروانه برسونه. کسی برای کمک نیست؟
نسیم مثل برق رسید و با دیدن صحنه همه چیز دستگیرش شد. مجال سوال و جواب نبود. نسیم خیز برداشت، پروانه رو از روی خاک یخزده قاپید و برد گذاشت توی بغل آدم برفی. جسم ظریف پروانه مثل1تیکه سنگ خیلی کوچیک سفت و سخت شده بود. پروانه یخ زده بود. نسیم به چشم های خیس آدم برفی نگاه کرد و ساکت و منتظر ایستاد. تاثر و دلواپسیش بیشتر از اون بود که بتونه حرف بزنه. آدم برفی پروانه رو1000بار بوسید و نوازش کرد و در حالی که با صدای شکسته باهاش حرف می زد دوباره گذاشتش روی اسفنج توی سینهش زیر شال وبی رنگ و رو و کلاه کهنه. پشت حفاظ دست های چوبیش.
-پروانه!پرپری کوچولوی عزیز من! چشم هات رو باز کن باباجان. چقدر بهت گفتم صبر کن گوش نکردی. بیدار شو باباجان. بهار داره میاد. اگر تو نباشی بهار پژمرده میشه باباجان. پروانه! پاشو باباجان. بابا برفی چیکار کنه اگر تو باهاش حرف نزنی؟ پاشو باباجان. پاشو نسیم رو ببین، داره دق می کنه واسهت. آسمون رو ببین، ابری شده واسهت. پروانه جان! باباجان! بیدار شو. …
آدم برفی گفت و گفت و گفت. اسفنج وسط سینهش مثل کوره داغ شده بود. یخ های جسم کوچیک پروانه با گرمای دست ها و اسفنج توی سینه آدم برفی خیلی آروم شروع کردن به باز شدن. پروانه از دوردست ها انگار صدای آدم برفی رو می شنید و کم کم حس می کرد صدا داره نزدیک تر میشه و آدم برفی صداش می کنه. و کمی بعد که کمی بیدار تر شد حس کرد صدای آدم برفی برای اولین بار چقدر خسته و شکسته هست. ساعتی همینطور گذشت. پروانه آروم و بی حال و خیلی کند، چشم هاش رو باز کرد و نفسی کشید. آدم برفی چنان شاد شد که فریاد زد:
-بیدار شدی باباجان؟ آهایی! نگران نباشید. نسیم! خورشید! زمین! پرپری کوچولوی عزیز من زنده هست باباجان.
پروانه با آخرین توانش زمزمه کرد:
-بابا…برفی…من… خیلی… سردمه.
-چیزی نیست باباجان. الان گرم میشی. کاش بیشتر اصرارت می کردم که نری بیرون! شکر که به خیر گذشت باباجان. چیزی نیست. بخواب. بخواب باباجان. خوب میشی. بخواب پرپری کوچولوی عزیز من. بخواب باباجان. بخواب.
پروانه چشم هاش رو بست و به خواب عمیقی فرو رفت.
***
روز های زمستون،تاریک و تکراری، می اومدن و می رفتن. پروانه خسته و خورد روی سینه آدم برفی افتاده بود و بهار هم انگار اون سال خیال رسیدن نداشت. پروانه هر روز و هر شب و هر لحظه بهانه بهار رو می گرفت و هوایی بیرون رفتن بود و حالا بعد از آخرین تلاشش تبدار و مریض روی سینه آدم برفی افتاده بود و ناله می کرد. آدم برفی با کمک شیره ای که از جوونه ها قرض گرفت حسابی دوا درمونش کرد و پروانه هرچند حالش داشت بهتر می شد ولی هنوز به شدت بیمار و تبدار بود.
-دارم می میرم بابا برفی. می دونم. من می میرم بدون این که بهار رو ببینم.
-این چه حرفیه؟ تو نمی میری باباجان. تو دیوونگی کردی و حالا مریض شدی. بهت که گفتم این بیرون هنوز سرده. گوش نکردی. این هم نتیجهش. حالا طوری نیست. چند روز دیگه خوب خوب میشی.
-بابا برفی! اگر من بمیرم و بهار بعدش بیاد بهش میگی که چقدر منتظرش بودم؟
-از این حرف ها نزن باباجان. تو چیزیت نمیشه پرپری کوچولو. بهار که بیاد تو حالت مثل یکی از این گل های کوچولوی دور و برمون که الان دارن بهم توی خواب و بیداری چشمک می زنن خوبه. صاف می پری توی بغلش و وای! خوش به حالت میشه!.
-از کجا اینقدر مطمئنی؟
-دارم با چشم های خودم جلو دار های بهار رو می بینم مگه میشه مطمئن نباشم؟
-آخه پس کی نوبت دیدن من می رسه؟
-می رسه باباجان. صبر داشته باش. چند روز دیگه نوبت دیدن تو هم می رسه. تو رفیق اختصاصی بهاری باباجان. بهار سفارشی کنار گذاشتدت فقط واسه لحظه رسیدن خودش. باید تحمل کنی باباجان.
-راست میگی بابا برفی؟
-بله که راست میگم. بابا برفی بهت دروغ نمیگه پرپری کوچولو.
-پس آخه این بهار چرا نمیاد؟ پس کی میاد؟
-میاد باباجان. چند روز دیگه میاد. واسه دیدن تو هم شده زود تر میاد. بهت قول میدم پرپری کوچولو.
-آخه من حالم خیلی بده. حس می کنم دووم نمیارم.
-بی خود حس می کنی. از این بدتر بودی. الان که خیلی بهتری. تا من هستم تو هم هستی. من دستت رو می ذارم توی دست بهار باباجان. حتی1لحظه شک نکن. اصلا دم اومدن بهار دلت میاد از این فکر های بد کنی؟
-پس کی این روز ها تموم میشه بابا برفی؟ حس می کنم دیگه1دقیقه هم نمی تونم تحمل کنم.
-چیزی نمونده باباجان. تو که اینهمه تحمل کردی این چند روز هم روی اونهمه که رفت. صبر داشته باش باباجان. درست میشه. …
آدم برفی گفت و گفت تا حس کرد نفس های پروانه آروم و شمرده شدن. پروانه روی سینه آدم برفی خوابش برده بود و آدم برفی تردید نداشت که داره خواب بهار رو می بینه. این رو از آرامش نفس هاش می فهمید. اسفنج توی سینه آدم برفی از نفس های آروم پروانه و از حس سنگینی سبک جسم پروانه که روی سینهش بود و از احساس گرمای حضور پروانه و آرامشش گرم و گرم تر شد.
-فقط چند روز دیگه مونده. بهار که بیاد تو می پری باباجان. فقط چند روز دیگه باهام بمون و تحمل کن باباجان.
نسیم آروم و خرامان از اون طرف ها رد می شد. صدای آه آدم برفی رو که شنید بی صدا اومد پیشش. دستی به سرش کشید و توی گوشش گفت:
-سلام بابا برفی.
-سلام باباجان. هیس! آروم تر باباجان. پروانه خوابه. تازه خوابیده.
-چشم بابا برفی معذرت می خوام. ولی تو چرا آه کشیدی؟
-چیزی نیست باباجان. چیزی نیست.
-چرا هست بابا برفی. من می دونم. بین دلت و دل پروانه موندی. درسته؟
-آره. درسته باباجان.
-چه کمکی ازم بر میاد تا بهت کنم؟ هر کاری بگی می کنم.
-هیچ چی باباجان. کاری ازت بر نمیاد. بگو ببینم! حال شیطون کوچولو های من چطوره؟ خوب و سر حال هستن یا نه؟
-اوه چه جورم! حسابی داره بهشون خوش می گذره. اتفاقا توی راه بهار رو هم ملاقات کردن. گفتن بیام واسه تو تعریف کنم که چقدر پاک و مهربونه. الان هم رسیدن به1رودخونه و دارن میرن تا با یکی2تا رودخونه دیگه یکی بشن و راه بی افتن طرف دریا. اصلا نگرانشون نباش. اون ها خوبن. خیلی خوب. بهت هم خیلی سلام رسوندن و گفتن بگم جات بینشون چقدر خالیه.
-ممنونم باباجان. اگر دوباره دیدیشون روی گل همهشون رو از طرف من ببوس. بهشون بگو دوستشون دارم.
-حتما می بینمشون و حتما بهشون میگم بابا برفی مهربون. خوب دیگه من باید برم. هر زمان هر کمکی از دستم بر می اومد بهم بگو. هر لحظه که صدام بزنی من پیشت حاضرم. یادت نره بابا برفی!
-نه باباجان. یادم نمیره. ممنونم ازت.
-تا بعد بابا برفی.
-به سلامت باباجان.
نسیم رفت و آدم برفی تنها موند. پروانه روی سینهش خواب بود و توی حسرت دیدن بهار می سوخت. آسمون هم ابر داشت و هم خورشید. هوای سرد و خورشید بی حال و ابر های نازک و بازیگوش. آدم برفی به آسمون نگاه کرد و در سکوت به انتظار ستاره های شبانگاهی نشست.
***
چند روز دیگه هم گذشت. پروانه بهتر بود ولی هنوز کمی تب داشت. اون روز هم حسابی دلتنگ بود و بلاخره با لالایی های آدم برفی آروم گرفته و خوابش برده بود. روز دلگیر و سردی بود. آدم برفی جوونه ها رو تماشا می کرد و توی فکر بود. نمی دونست باید شاد باشه یا غمگین. چقدر دلش می خواست پروانه باهاش بمونه ولی… پروانه در کنارش خوشبخت نبود. سینه بابا برفی و کلاه کهنه و شال بی رنگ و رو و دست های چوبیش دیگه به پروانه حس رضایت نمی دادن. پروانه بهار رو می خواست و آدم برفی می دونست. یاد حرف های پروانه بعد از رفتن دونه برف ها افتاد.
-پس دل خودم چی؟
و بلافاصله جواب خودش رو به یاد آورد.
-عشق که باشه دیگه خودت معنا نداری. همه چیزت میشه شادی دل عزیزت. اون که شاد باشه تو شادی. عشق که باشه تو نیستی.
آدم برفی پروانه رو که در خوابی نه چندان آروم فرو رفته بود ناز کرد. حالا دیگه مطمئن شده بود. باید کاری می کرد. باید به بهار پیغام می داد که بجنبه. باید برای دل پروانه کاری می کرد.
-نسیم!نسیم! صدام رو می شنوی باباجان؟
لحظه ای نگذشت که نسیم سر رسید. نسیمی که هرچند به خاطر زمستون همچنان سرد سرد بود و سوز داشت ولی دست ها و دلش بهاری بودن و مهربون.
-منو صدا زدی بابا برفی؟
-آره باباجان. فقط آروم تر پروانه خوابه.
-به روی چشم باباجون. بگو چی ازم بر میاد که واسهت انجام بدم؟
-تو بهار رو می بینی؟
-آره. می بینمش بابا برفی. یعنی اگر بخوام می تونم برم پیداش کنم.
-ها باریک الاه!. می تونی ازم واسهش1پیغام ببری؟
-آره باباجون. می تونم. بگو چی بهش بگم؟
-برو بهار رو پیدا کن و بهش بگو بجنبه. بهش بگو اینجا1پروانه هست که حسابی بیمارشه. بهش بگو اگر دیر کنه خیلی دیر میشه. بهش بگو بیا. فقط بیا. آره باباجان. بهار رو هر جا که هست پیداش کن و بگو خودش رو برسونه.
-به روی چشم بابا برفی. فقط این که بهار هنوز کمی از اینجا دوره. واسه این که زود تر پیداش کنم شاید بد نباشه به خورشید هم بگم بلکه اون زود تر از من ببیندش. اگر اجازه بدی به خورشید هم بسپارم که هر جا بهار رو دید پیغامت رو بده. اجازه میدی بابا؟
-آره باباجان. به هر کسی دلت می خواد بگو. به زمین، خورشید، این جوونه ها، به همه و همه. بهار رو پیدا کنید باباجان. هرچی بیشتر باشید بهتره. فقط بهار رو زود تر پیداش کنید بابا جان.
-باشه ولی…
-دیگه ولی نداره. برو باباجان. برو ببینم چیکار می کنی.
-باشه بابا برفی. ولی آخه…
-ای بابا دیگه ولی و آخه رو ول کن باباجان. بجنب دیگه. زود بپر برو گیرش بیار این بهار کیمیا رو. بدو باباجان.
-باشه بابا برفی هرچی تو بخوایی ولی آخه بابا! من…
-من و خودت و باقی رو بگذر. برو بابا جان. برو زود تر انجامش بده. ها باریک اللاه! بدو باباجان. اومدیا!
آدم برفی چنان با محبت این ها رو گفت و چنان مهربون خندید که نسیم سکوت کرد. ایستاد و نگاه صاف و معصوم آدم برفی رو تماشا کرد.
-ها باباجان! نمیری؟
-چرا بابا برفی. الان میرم. میگم بابا برفی!
-نه. نگو. نگو باباجان. فقط برو. پروانه عزیز من بهار رو می خواد برو پیداش کن بیارش. فقط بیارش باباجان. فقط بهار رو بیارش.
نسیم1بار دیگه به نگاه آدم برفی خیره شد. مهربون، شفاف، پر از محبت و پر از خنده ای غمگین و حرف های ناگفته ای که نسیم می فهمید و نمی فهمید. دیگه جای هیچ حرفی نبود. نسیم دور آدم برفی چرخید، به چشم های مهربونش بوسه زد و برای پیدا کردن بهار به راه افتاد و هو کشان از اونجا دور شد. نسیم رفت تا طبیعت رو برای رسوندن پیغام آدم برفی بسیج کنه. آدم برفی سر و پر پروانه خوابیده رو نوازش کرد و لبریز از حس محبتی بی انتها خندید.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
مانی یار
جمعه 2 خرداد 1393 ساعت 15:08
سلام دوستان حتما اسم فروشگاه اینترنتی 5040 که تو تلویزیون خیلی تبلیغ شده رو شنیدید. چای لاغری 100%موثر و تبلیغ شده در تلویزیون هم در این فروشگاه موجوده لطفا برای خرید اینترنتی این محصول معجزه گر به ادرس زیر مراجعه کنید:

http://www.5040.ir/%DA%86%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D8%A8%D8%B2_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7.html
http://5040.ir/maniyar
پاسخ:
ok.
کورش
شنبه 3 خرداد 1393 ساعت 09:49
اینجا سرزمین واژه هاى وارونه است : جایى که گنج،”جنگ”میشود ،درمان،”نامرد”میشود قهقهه،”هق هق” میشود اما دزد همان”دزد”است… درد همان “درد” وگرگ همان “گرگ” .
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
در سرای مرگ، دار عاطفه برپاست!
بیا تا به تماشای اعدام خویش بنشینیم!.
-پریسا-
حسین آگاهی
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 10:19
سلام. مثل این که این ماجرا داره با اومدن بهار به آخرای خودش نزدیک میشه.
عشق رو قشنگ توصیف کردید؛ نقطه قوت این بخش به نظر من همین بود عشق که باشه حال عاشق دیگه معنایی نداره و معشوق میشه همه چیز.
عرفان عملی در اسلام داریم این ترم؛ استادمون با انواع شعر ها و مثل ها همین معنا رو به ما میگن.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
عشق! ای وای از این عشق! ای بیچاره عشق!
بله بهار که برسه قصه آدم برفی و پروانه هم باید به1جا هایی برسه. ای کاش دست های ما کمی، فقط کمی توانا تر بودن! شاید اون زمان خیلی چیز ها عوض می شد. شاید.
پاینده باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش7

سلام به همگی.
داستان آدم برفی و پروانه هم داره تموم میشه. البته امروز تموم نمیشه ولی من یواش یواش دارم می ترسم. آخه می دونید؟ همون طور که دفعه پیش گفتم به آپ کردن اینجا اعتیاد پیدا کردم و از حالا موندم این ماجرا که تموم بشه دیگه چی پیدا کنم اینجا بذارم. باید از حالا به فکرش باشم. در حال حاضر که ادامه داستان نیمه تمومم مونده روی دستم تا بعد خدا چی بخواد.
خوب از اونجایی که میگن در لحظه باید زیست پس من میگم الان رو عشقه و اینقدری که نوشتم رو می ذارم و میرم تا بعد.
با اجازه همگی.
***
زمان خواب آلود و سنگین می گذشت. بعد از اون جنگ شبانه دیگه کولاک نشد. هوا هنوز سرد بود ولی دیگه برف نمی بارید.
دونه برف ها هر شب پای قصه های آدم برفی می نشستن و برای اون و برای دل خودشون آواز می خوندن و شب های زمستون همچنان سرد و جادویی و خیال انگیز بود. پروانه اما دلتنگ بود. دلتنگ بهار.
-دلم خیلی گرفته بابا برفی. پس کی میشه من از اینجا بیام بیرون؟
-میایی باباجان، میایی. صبر داشته باش. بهار که بیاد تو هم میایی بیرون.
-آخه پس بهار کی میاد؟ نکنه فراموشم کرده؟ اگه یادش رفته باشه، اگه نیاد،
-این چه حرفیه؟ بهار فراموشت نمی کنه. بهار حتما میاد باباجان. واسه خاطر تو هم که شده میاد. باید منتظرش بشی تا برسه. اصلا وصل بدون انتظار که صفا نداره. باید از شب رد بشی تا صبح به چشمت بیاد. هرچی انتظارت بیشتر باشه رسیدنش رو بهتر حس می کنی. من مطمئنم که اون هم برای تو دلش تنگ شده پرپری کوچولو. بهار امکان نداره پرپری به این قشنگی رو فراموش کنه. حتما میاد باباجان.
-آخه پس کی؟ می دونی بابا برفی؟ بهار مثل من زیاد داره. هزار هزارتا. تمام بغل بهار پره از پروانه و گل و عطر و همه این چیز های خوب. یعنی تو میگی من یکی رو یادشه؟
-آره که یادشه. هرچی هم پروانه هاش زیاد باشن تو براش1چیز دیگه ای. هر رفیقی جای خودش. برای بهار هیچ پروانه ای تو نمیشه باباجان.
-پس چرا اینهمه دیر کرده؟
-شاید بیدار کردن دنیای سر راهش زیاد طول کشیده. این زمستون خیلی سنگینه. از لطف توفان و دار و دستهش سنگین تر هم شد. بهار کارش سخته باباجان. باید سر راه اومدنش دنیایی رو که توفان و همراه هاش از هوش و حال بردن به هوش بیاره. نگران نباش پرپری کوچولو. بهار میاد باباجان.
آدم برفی اینقدر می گفت و می گفت تا پروانه آروم تر می شد. شب های دراز و روز های کوتاه و تاریک زمستون می اومدن و می رفتن. سرمای منجمد کننده هوا داشت خیلی خیلی آروم سبک تر می شد و آدم برفی این رو می فهمید. دونه برف ها اما توی این حال و هوا نبودن. تا1شب که ابر ها جا باز کردن و چندتا ستاره ریز از اون بالا شروع کردن به چشمک زدن. دونه برف ها با شادی و هیاهو بالا و پایین پریدن و نقطه های نورانی ریز رو به هم نشون دادن.
-وای اونجا رو!
-چه قشنگه!
-بابا برفی این چیه؟
-بابا اون ها پری هستن؟
-ببینید بچه ها اون ها هم اندازه ما هان ولی لباسشون برق برقیه!
-بابا به نظرت اون ها هم میان این پایین پیش ما؟

دونه برف ها همینطور1ریز شلوغ می کردن. آدم برفی مثل همیشه خندید و گفت:
-نه باباجان. اون ها نمیان این پایین. اون ها فرشته های نگهبان آسمون هستن. این پایین کاری ندارن که بیان. فقط از اون بالا اینجا رو تماشا می کنن تا ببینن نکنه1آسمونی از بد حادثه توی دل خاک گرفتار شده باشه. اگر نباشه که هیچ، ولی اگر باشه دستش رو می گیرن پروازش میدن می برنش اون بالا توی سرزمین خودش.
-وای بابا جدی میگی؟ مگه از آسمون هم کسی گرفتار خاک میشه!؟ اصلا مگه اون بالا کسی هم هست که بیاد پایین!؟
-آره، هست باباجان. اون بالا1عالمه فرشته هست که از اینجا دیده نمیشن. دنیاشون خیلی از زمین و از ما دوره. از خورشید که رد بشی و بری بالا اون طرف ماه بهش می رسی. از این نگهبان ها باید بگذری تا واردش شی. بهشتیه واسه خودش باباجان.
-وای وای بابا برفی!! بگو. عاشق این گفتن هاتیم بگو. فقط بگو.
آدم برفی آه می کشید، می خندید، مهربون نگاهشون می کرد و مثل هر شب براشون از سرزمین رویایی توی آسمون می گفت. گاهی تا خود صبح. اونقدر می گفت تا دونه برف ها خوابشون می برد تا فردا شب.
با گذشت زمان در شب های آینده تعداد ستاره ها بیشتر و بیشتر می شد. آسمون شب های زمستون داشت آروم آروم صاف و صاف تر می شد.
-وای ببینید فرشته ها توی آسمون دارن بیشتر میشن.
-بابا برفی! چرا اینطوریه؟
-راست میگه چرا اینطوره بابا برفی؟
آدم برفی نگاهی به آسمون کرد و نگاهی به دونه برف های شلوغ و منتظر.
-اون ها دارن می گردن باباجان. شاید1فرشته روی زمین گم شده باشه حالا اومدن بگردن پیداش کنن و راه برگشتن به خونهش رو نشونش بدن.
دونه برف ها1لحظه سکوت کردن و بعد دوباره سر و صداشون که با هیجان قاتی بود رفت بالا.
-فرشته؟!
-وای راست میگی بابا برفی؟!
-یعنی می تونن پیداش کنن؟
-میگن زمین خیلی بزرگه. خودم هم از اون بالا دیدم. روی این زمین بی اول و آخر چجوری می خوان1فرشته گم شده رو پیدا کنن؟ به نظرت موفق میشن بابا برفی؟
-کاش زود تر می دونستیم تا از بالا که می اومدیم پایین بهتر نگاه کنیم بلکه ببینیمش!.

دونه برف ها می گفتن و می گفتن و بابا برفی فقط با مهربونی می خندید. ستاره ها که هر شب بیشتر می شدن از آسمون خنده های شب های زمستون رو تماشا می کردن و به زمین و تمام خاکی ها و آدم برفی و دونه برف ها و همه زمین چشمک های قشنگ و شاد می زدن.
***
صبح سرد زمستون بود و دونه برف ها خواب بودن. پروانه روی سینه آدم برفی خوابیده بود و خواب بهار رو می دید. آدم برفی نفس های آروم و ظریف پروانه رو روی سینهش حس می کرد و از گرمای اسفنج توی دلش لذت می برد. همه جا ساکت بود. ستاره ها رفته بودن ولی هنوز خورشیدی در کار نبود. سکوت صبحگاهی زمستون رو صدایی شکست. صدای خواب آلود و آرومی که در عین بیگانگی آشنا می زد.
-آآآآخ خدا چه خوابی کردم!. سلام بابا برفی. خیال می کردم همه این چیز هایی که می دیدم توی خواب بوده. حالا که دارم خودت رو می بینم پس یعنی تمام این داستان توی بیداری من اتفاق افتاد!. وای که چه زمستونی ساختن این توفان و دار و دستهش.
آدم برفی با حیرت اطراف رو نگاه کرد و وقتی کسی رو ندید پرسش گر ولی مثل همیشه مهربون گفت:
-سلام باباجان. ببخش بابا که خوابت رو آشفته کردیم. از دست این توفان و این بچه ها!. ولی تو کی هستی؟ نمی بینمت باباجان.
صدا خندید و با محبت گفت:
-نباید هم ببینی بابا برفی. آخه من زیر پا هات هستم و تو همهش بالا بالا ها رو نظاره می کنی. این پایین رو نگاه کن پیدام می کنی. من زمینم.
آدم برفی با شادی مهر آمیز خندید.
-هاااا!چطوری باباجان؟ خوب خوابیدی؟ نکنه ما بیدارت کردیم! این شیطون کوچولو ها خیلی شلوغن. خیلی هم زیادن و من از پسشون بر نمیام. چی کار کنم باباجان؟
-نه بابا برفی تقصیر کسی نیست. من دیگه باید بیدار می شدم. این شیطون ها که گفتی هم خیلی عزیز هستن. خودت هم همینطور. راستش جوونه هایی که توی بغلم خوابشون برده بود کم کم بیدار میشن. این فسقلی ها هی سر و صدا می کنن و شروع کردن به قلقلک دادنم که بیدارم کنن تا بتونن سرشون رو بیارن بیرون. آخه تا من بیدار نشم این ها سبز نمیشن. دیگه از تاریکی خسته شدن و تحملشون تموم شده. اینه که شروع کردن به یواشکی قلقلک دادنم تا زود تر بیدارم کنن. حالا چند روز دیگه خودت می بینیشون که چه وروجک هایی هستن. البته گناهی ندارن. من دیگه زمان بیداریم شده. یواش یواش باید آماده بشم واسه رسیدن بهار.
خورشید هم پیغام داده گفته دیگه کم کم میاد کمک برای تزئین دنیا تا بهار که میاد همه چیز آماده باشه. کاش دیر نکنه! آخه من دست تنها از پس سبز کردن اینهمه وروجک بر نمیام.
-کمکی می تونم بهت کنم باباجان؟
-نه بابا برفی. دستت درد نکنه ولی این کار من و شما نیست. خورشید باید خودش بیاد. اول باید این پتوی سفید قشنگم رو بزنه کنار تا… چیزی شده بابا برفی؟
بابا برفی با نگاه غمگین به دونه برف های خوابیده چشم دوخت و آه کشید.
-نه باباجان. چیزی نشده. دلواپس این کوچولو ها هستم. دلم نمیاد چیزی سرشون بیاد باباجان.
زمین خندید و خندید.
-بابا برفی مهربون! دلواپس این ها نباش. چیزیشون که نمیشه. این ها رو من هم دوستشون دارم. خورشید هم همینطور. مطمئن باش هیچ بلایی سرشون نمیاد. این دوست های کوچیک و عزیز ما فقط سفر می کنن. میرن به طرف رودخونه ها و از اونجا میرن طرف دریا. توی راه هم به من و این جوونه ها که از خواب پا شدیم و از قضا حسابی هم تشنهمونه حسابی آب میدن. آهای وروجک ها! اینقدر قلقلک ندید بابا بیدارم.
آدم برفی صدای خنده های ریز و ظریفی رو شنید که انگار خیلی دور و خیلی نزدیک بودن. صدا هایی که شاد و معصوم بود مثل خنده های دونه برف ها ولی در عین شباهت، انگار از جنس دیگه ای بودن. متفاوت و مشابه. زمین با محبت گفت:
-جوونه های بلا!. بابا برفی! هنوز که غم توی نگاهته! تو رو خدا بخند. من به عشق خنده های تو چند روز زود تر بیدار شدم. گفتم که همه چیز رو به راهه. تو از چی نگرانی؟
-نمی دونم باباجان. ببینم تو مطمئنی که این پری برفی ها طوریشون نمیشه؟
-بله که مطمئنم. می دونی بابا این چندمین زمستون منه؟ هر سال همین اتفاق تکرار میشه و هر سال من تا زمانی که دونه برف ها برسن به دریا حساب دونه دونهشون رو دارم. سفرشون خیلی جالبه. بهشون اینقدر خوش می گذره که نگو. باور کن راست میگم. اصلا نگران نباش. بهت قول میدم بابا برفی.
-خوب بگو ببینم! بعد از این که رسیدن به دریا چی میشه؟
-درست نمی دونم. آخه دریا خیلی بزرگه. پره از قطره هایی اندازه این ها. خیلی زیادن. هر سال دونه برف ها که به دریا می رسن با خوشحالی وسط قطره هایی که هیچ وقت نمی تونم بشمرمشون گم میشن. قطره های دریا همیشه منتظرشون هستن و چنان با خوشحالی و محبت تازه وارد ها رو بغل می کنن می برن بین خودشون که من وسط اون شلوغی و خنده بازار نمی فهمم چی میشه. ولی همین قدر می دونم بعد از اون هم بهشون بد نمی گذره. چون هیچ وقت ندیدم هیچ قطره ای توی دریا حتی1لحظه افسرده باشه.
-چه عالی!خیالم راحت تر شد باباجان.
-واقعا؟ پس چرا آه کشیدی؟ مشکل چیه بابا برفی؟ به من بگو.
-چی بگم باباجان. دلم تنگ میشه واسهشون.
زمین متفکر سکوت کرد و بعد نفس عمیقی کشید که بر اثرش آدم برفی دید چندتا از دونه برف ها توی خواب معصومشون وول خوردن و1گوشه خیلی کوچیک از پتوی سفید زمین کنار رفت و چندتا نقطه سبز خیلی ریز روی خاک پیدا شدن. جوونه ها واسه آدم برفی چشمک زدن و خندیدن.
-سلام بابا برفی.
-سلام باباجان. سلام. مواظب باشید سردتون نشه باباجان.
جوونه ها فقط خندیدن و بابا برفی هم از خنده های قشنگشون خندید.
***
یکی2شبی می شد که دونه برف ها توی خنده های آدم برفی ته رنگی از غم می دیدن.
-بابا برفی! نمی خوایی بهمون بگی چی شده؟
-هیچ چی باباجان. چی باید شده باشه؟
-بابا برفی! ما امروز عصر دم شب چندتا جوونه دیدیم. مثل ما سفید نبودن. سبز بودن. وای خیلی قشنگن!. حسابی با هم دوست شدیم. البته سردشون شد و زود سرشون رو قایم کردن توی خاک ولی گفتن باز میان. تو دیدیشون بابا؟
-آره باباجان. دیدمشون. روز ها که شما ها خواب هستید گاهی می بینمشون.
-بابا برفی زمین هم بیدار شده. جوونه ها می گفتن زمین همیشه بغلشون می کنه و الان هم توی بغل زمین هستن. تازه خود زمین هم خیلی مهربونه. می گفت تا حالا خواب بوده و حالا که بهار نزدیکه بیدار شده. درسته بابا؟
-آره باباجان. همهش درسته.
-بابا برفی! این هم درسته که ما به همین زودی باید سفر کنیم و بریم طرف دریا؟
-آره باباجان. این هم درسته.
-وای چه خوب! زمین می گفت این سفر خیلی جالبه. می گفت کلی چیز توی راه می بینیم و می گفت دریا خیلی بزرگه. درست شده از1عالمه قطره اندازه ما. وای کیف داره بابا مگه نه؟
-آره باباجان خیلی کیف داره.
شما هم میایی مگه نه بابا؟
بابا برفی سکوت کرد و در1لحظه تمام دونه برف ها ساکت شدن.
-بابا برفی! شما حتما با ما میایی مگه نه؟
-نه باباجان. من اینجا می مونم.
بعد از1لحظه سکوت که غم سنگینش کرده بود1دفعه1عالمه صدای شکسته بود که رفت هوا.
-بابا برفی! بابا! تو باید با ما باشی. ما بدون تو هیچ کجا نمیریم. بابا برفی! بابا برفی!

بابا برفی غم توی نگاهش رو پشت نقاب خنده مهربون همیشگیش پنهون کرد و گفت:
-ای بابا ای بابا چه شلوغی کردید باباجان! آخه من که دونه برف نیستم چه جوری با شما راه بی افتم؟ به قول اون توفان بیچاره من1مشت یخم. نمی تونم که با شما بیام. سفر سخته. سفر بالا و پایین داره. من پیرم. سنگینم. نمی تونم باباجان.
-پس ما هم نمیریم.
-آره راست میگه ما هم نمیریم.
-آره ما هم می مونیم.

-یعنی می خوایید اینهمه جوونه قشنگ و معصوم و اونهمه گل و درخت که توی راه منتظر شما ها هستن تشنه بمونن؟ یعنی دریا و قطره هاش برای همیشه منتظر باشن و آغوش بازشون خالی باشه؟ یعنی زمین به این مهربونی و جوونه های به این عزیزی از تشنگی خشک بشن؟ این راهش نیست باباجان. شما ها باید برید. نمیشه بمونید. شما باید برید و من باید بمونم. این قصه طبیعته. من و شما که از هم بی خبر نمی مونیم. زمین از حال شما بهم میگه. از من هم به شما ها خبر میده. فقط یادتون باشه وقتی رسیدید به قطره های دریا سلام برسونید و هر جا این توفان گرفتار رو دیدید اجازه ندید از هم جداتون کنه.
-ولی آخه بابا برفی!
-دیگه ولی نداره. ول کنید این حرف ها رو. پا شید1کم شلوغ کنید دلم گرفت. زود باشید باباجان دیگه زود باشید صبح شد ها. …
آدم برفی اینقدر گفت و خندید تا دونه برف ها سر حال اومدن و دوباره شب زمستون پر شد از صدای خنده و آواز. و البته زیر نور ستاره هایی که با هورای خاموش تشویقشون می کردن.
چند روز دیگه هم گذشت و1روز صبح، خورشید مهربون و آروم با خستگی شیرین بعد از خواب آروم آروم طلوع کرد. بعد از سلام و احوالپرسی با زمین و جوونه های خجول و کنجکاوی که سرک می کشیدن و از سرما و خجالت زود در می رفتن و توی خاک قایم می شدن، با محبت به آدم برفی نگاه کرد. آدم برفی فهمید که وقتشه.
-چی کار کنم باباجان؟
-دونه برف ها رو بیدار کن بابا برفی عزیز.
دونه برف ها باید بیدار می شدن. دیگه وقت رفتنشون بود. آدم برفی آروم و مهربون بیدارشون کرد. زمان خداحافظی شده بود.
-بابا برفی! باباجون! بابا!
-ای شیطون کوچولوها! یعنی خیال کردید من نمی دونم از عشق سفر داره توی دل هاتون قند آب میشه؟ آی آی آی از دست شما ها! عه عه عه گریه!؟ گریه چرا!؟ دارید میرید سفر باباجان. باید شاد باشید. گریه دم سفر خوب نیست باباجان. بخندید. حالا اینقدر بهتون خوش بگذره که دیگه یادتون بره پشت سرتون رو نگاه کنید. بسه دیگه گریه نکنید باباجان دلم گرفت از این اشک هاتون.
دونه برف ها روی سر و شونه های آدم برفی زار زار گریه می کردن و تمام سر تا پای آدم برفی شده بود بوسه و اشک. جوونه ها از دیدن غم فرشته های برفی دلشون گرفت. سرشون رو انداختن پایین و با چهره ای پژمرده توی بغل زمین قایم شدن تا یواشکی گریه کنن. خورشید چند لحظه رفت پشت1تیکه ابر نازک پنهان شد تا کسی اشک هاش رو نبینه. بابا برفی همچنان مهربون و آروم می خندید و دونه برف ها رو دلداری می داد. دونه برف ها آروم نمی گرفتن. آدم برفی دونه برف ها رو بغل کرد، ناز کرد، نوازش کرد، اشک های زلالشون رو پاک کرد، بوسیدشون، و سپردشون به خدا و خورشید و زمین.
-این ها تا حالا تنها روی خاک جایی نرفتن. هواشون رو داشته باش باباجان. این توفان خیلی اذیتشون کرد. دیگه اگر بهشون بر بخوره من نیستم. خودت مواظبشون باش. این ها کوچیکن. نذار اذیت بشن باباجان.
زمین در حالی که با تمام توان تاثرش رو مخفی می کرد ولی زیاد موفق نبود گفت:
-خیالت راحت باشه بابای مهربون. من مواظبشونم. بهت قول میدم یکیشون هم طوریش نشه. بهت قول میدم.
-ممنونم. ممنونم باباجان.
دونه برف ها از غم جدایی آدم برفی آب شدن، جاری شدن، راه افتادن و رفتن و دور و دور تر شدن. آدم برفی اشک ها و بوسه هاشون رو به یادگاری برداشت و رفتنشون رو تماشا کرد تا رفتن و از نظر گم شدن. خیلی طول کشید ولی بلاخره تموم شد و سکوت دردناکی انگار تمام دنیا رو گرفت. دونه برف ها دیگه نبودن و سکوت انگار از شدت سنگینی غمناکش روی دنیا پهن شده بود و نمی تونست کنده بشه.
-خدا به همراهتون باباجان. سفر خوش!.
آدم برفی وسط آه بلندش به شنیدن صدای هقهق غمناک پروانه حس کرد اسفنج وسط سینهش کم مونده شعله ور بشه.
-پرپری کوچولوی نازنین! چی شده باباجان؟
ولی پروانه بلند تر و شدید تر گریه کرد و گریه کرد.
-چیه باباجان؟ به بابا برفی نمیگی؟ چرا گریه می کنی؟ این جواهر های ناز چرا دارن از اون چشم های قشنگت میان پایین؟ به بابا برفی بگو ببینم چته باباجان؟
-دلم گرفته بابا برفی. دونه برف ها رفتن و دیگه برنمی گردن. دلم خیلی تنگ میشه واسهشون.
-خوب دل من هم تنگ میشه واسهشون. هر وقت دلمون تنگ شد باید به این فکر کنیم که اون ها خوش و سلامتن و سفرشون هم قشنگ و شاده. تازه از زمین هم می تونیم حال و احوالشون رو بپرسیم. وقتی بدونیم عزیز هامون شادن ما هم خاطر جمع میشیم و شاد.
-پس ما چی بابا برفی؟ دل و دلتنگی ما چی میشه؟ اون ها شادن درست. ولی ما با دل تنگ خودمون چی کار کنیم؟
پروانه این رو گفت و دوباره زد زیر گریه. آدم برفی چند لحظه سکوت کرد، بعد آهی کشید و گفت:
-پرپری کوچولو! عشق که داشته باشی دیگه خودت رو نمی بینی. وقتی1نفر واسهت عزیز میشه همه وجودت میشه شادی اون. دیگه خودت معنا نداره. خودت و دلت و همه چیزت فقط میشه شادی عزیزت. شاد که باشه شادی. حالا هم عزیز های ما شادن. و همین برای من بسه.
-ولی من… بابا برفی دلم داره می ترکه. دیگه تحمل این سکوت و اینهمه تنهایی و اینهمه دلتنگی رو ندارم. نمی تونم بابا برفی.
پروانه گریه می کرد. بابا برفی با هرچی مهر توی قلب اسفنجیش و دست های چوبیش بود نوازشش می کرد و باهاش حرف می زد. بهش دل گرمی می داد. براش از بهار می گفت.
-گریه نکن باباجان. گریه نکن پرپری کوچولوی عزیز من. به همین زودی بهار میاد. تو هم باید پر بگیری و بری. اینقدر چیز قشنگ هست واسهت که دیگه دل کوچیکت تنگ نباشه. گریه نکن باباجان. دیگه چیزی نمونده. چند روز دیگه تحمل کن. سرما داره میره. بهار میاد دیدنت. دلش تنگ شده واسهت. باید سر حال ببیندت. دنیا بهشت میشه برات. دیگه آخر سختیه. صبر داشته باش باباجان. …
-بابا برفی!
-چیه باباجان. بگو چی می خوایی.
-برام قصه بگو. از این سکوت می ترسم. نمی خوام یادم باشه که بقیه رفتن. واسهم قصه بگو تا سکوت نباشه بابا برفی.
-باشه باباجان. باشه میگم. گوش بده تا بگم.
بابا برفی آهش رو پنهان کرد تا پروانه دلتنگیش رو حس نکنه. بعد همونطور که پروانه رو نوازش می کرد شروع کرد به گفتن.
-یکی بود یکی نبود.
زیر گنبد کبود، زمین بود و1آسمون.
روی این خاک خدا، سرما بود و1بابا.
بابای قصه ما، با زمستون تنها بود،
بار تنهایی سرد، روی دوش بابا بود.
روزا پر حسرت و درد، شبای تاریک و سرد،
همه جا صید سکوت، سرما بیداد می کرد.
بابا دیگه خسته بود، دیده هاش رو بسته بود،
زیر آوار سکوت، تو خودش شکسته بود.
تا یه پروانه اومد، خسته از رنج سفر،
توی کولاک و خزان، کوچیک و خوش بال و پر.
پریِ قصه ما همدم قلب بابا شد،
همنشین دل سرد این بابای تنها شد.
زیر گنبد کبود، کسی جز خدا نبود،
بابای قصه ما، بعد از اون تنها نبود.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 10:05
سلام. بازم اول شدم.
شعر این دفعه هر چند غمگین بود ولی به نظر من از قبلی ها قشنگ تر بود.
داستان هم خیلی غم انگیز شده؛ امیدوارم نه خیلی شاد و نه خیلی غمگین تموم بشه.
ستاره ها من رو یاد ماجرای فرشته انداختن.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ستاره ها بی تقصیرن. نویسنده این2تا ماجرا1نفره. واسه همین گاهی بعضی عناصر از داخل اون یکی ماجرا سرکی به وسط های این یکی می کشن. کاش تمام قصه ها حتی اون هایی که غم انگیز تموم میشن رگه و ردی از شادی در دل پایانشون داشته باشن!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش6

سلام به همگی.
دلم تنگ شده بود واسه همهتون. خداییش بد مرضی گرفتم. چند وقتی که از آپ شدن اینجا می گذره مثل معتاد هایی که موادشون دیر میشه حالم گرفته هست تا1پست بذارم و خیالم جمع بشه تا دفعه بعد. قسمت افتضاحش اینجاست که هر زمان دلم بخواد نمی تونم پست آماده کنم و بذارم. باید1چیزی گیرم بیاد که بپسندم بذارمش اینجا. و این1چیزی به این سادگی گیرم نمیاد و حالم رو می گیره. خوب، چه کارش میشه کرد؟ فعلا هیچ چی تا بعد1فکری کنم واسهش. الان رو عشقه که1چیزکی گیرم اومده بذارم. یعنی بخش6از داستان آدم برفی و پروانه که با عرض معذرت1کوچولو از قسمت های قبلیش دراز تر در اومد.
پس با اجازه همگی.
***
مدتی بود که توفان نمی شد. هوا وحشتناک سرد بود. برف هم می بارید ولی از توفان خبری نبود. دونه برف ها وسط بگو و بخند هاشون با همدیگه و با بابا برفی و پروانه گاهی حرفش رو می زدن ولی نه زیاد. پروانه می ترسید.
-من خیلی نگرانم بابا برفی. غیبت توفان اون هم اینهمه طولانی دلیلش چی می تونه باشه؟
-بذار هرچی می خواد باشه باباجان. تو لازم نیست از چیزی بترسی. تا من هستم تو نباید بترسی. من هم نباشم باز هم تو نباید بترسی. بهار به همین زودی ها پیداش میشه.
-با اینهمه توفان بی خودی غیبت نکرده. من مطمئنم که1نقشه ای داره. من می ترسم بابا برفی. واسه خودم و واسه تو.
-نترس باباجان. تو جات امنه. من هم که رو به راهم. ترس رو ول کن. گوش بده ببین این فرشته کوچولو ها دوباره شروع کردن.
بابا برفی درست می گفت. دوباره برف شروع کرده بود به باریدن و دونه برف ها داشتن همراه رقص آروم و قشنگشون شاد و بلند آواز پری های شب های رویایی زمستون رو می خوندن. بابا برفی این آواز رو خیلی دوست داشت. همیشه از دونه برف ها می خواست این آواز رو واسهش بخونن و اون ها هم با جون و دل قبول می کردن و هر چند باری که بابا برفی می خواست می خوندن و می خوندن. بابا برفی با همون خنده مهربونش تمام وجودش می شد گوش و می شنید. آواز دونه برف ها همیشه واسهش رویای1بهشت برفی رو تداعی می کرد. جایی که دیگه خودش تنها آدم برفی اون سرزمین نباشه. جایی که هیچ توفانی خیال نابودی هیچ آدم برفی رو نداشته باشه. جایی که هر روز و هر شبش جشن پری های برفی باشه و خودش بابا برفی اون ها باشه.
-بابا برفی! به چی فکر می کنی؟ امشب از خوندنمون خوشت نیومد؟
-چرا باباجان. خیلی قشنگ می خونید.
-پس چرا مثل همیشه برامون نخندیدی؟ ناراحتت کردیم بابا برفی؟
-نه. نه باباجان. مگه میشه از دست پری کوچولو های عزیزی که شما باشید ناراحت هم شد!؟ شما مثل همیشه قشنگ خوندید باباجان. داشتم لذت می بردم و فکر می کردم.
-بابا برفی! وقتی ما می خونیم تو به چی فکر می کنی؟ همیشه توی آواز ما چهرهت شبیه اون بچه آدم هایی میشه که دارن1خواب خیلی خیلی خوب می بینن. من1000بار از پنجره خونه آدم ها چهره بچه هایی که توی خواب شیرین رویا های آسمونی می بینن رو دیدم. درست شبیه قیافه شماست بابا برفی.
-فقط بچه ها باباجان؟
-آره بابا برفی.
-ولی رویا فقط مال بچه ها نیست. بزرگ تر هاشون هم رویا می بینن باباجان.
-آره بزرگ تر هاشون هم رویا می بینن ولی نه رویا هاشون اونقدر ها آسمونیه نه چهرهشون به معصومیت چهره کوچیک تر هاست. بچه های آدم ها خیلی معصومن بابا برفی. رویا هاشون هم مثل دل هاشون پاکه. واسه همین سبک و راحت میره آسمون و از خورشید رد میشه و میره تا…
دونه برف1لحظه فکر کرد و بعد با سردرگمی به آسمون نظر انداخت و آخرش درمونده گفت:
-نمی دونم تا کجا. آخه آسمون که انتها نداره.
همه زدن زیر خنده. بابا برفی با مهربونی دونه برف رو نگاه کرد و گفت:
-آدم بزرگ ها هم باباجان همون کوچیک های دیروزن که امروز بزرگ شدن. معصومیت روح اون ها هیچ وقت از بین نمیره. فقط کدر میشه. با گذشت زمان1لایه زنگار روی اون پاکی رو می پوشونه. آدم ها هر زمان که بخوان می تونن اون لایه کدر رو بردارن و روح معصومشون رو از کدورت های دنیای آدمیزاد پس بگیرن.
-من اینطور فکر نمی کنم بابا برفی. ندیدم کسی از اون ها همچین کاری کنه.
-من هم ندیدم باباجان. ولی می دونم که میشه. آدم ها راهش رو بلد نیستن. یا این که خیال می کنن اونقدر سخته که از پسش بر نمیان. یا مثل تو فکر می کنن که نمیشه. میشه باباجان. اون ها باید یاد بگیرن. اون ها تقصیری ندارن. اون ها گرفتارن باباجان. گرفتار همین لایه های سنگین شدن و نمی دونن چطور از دستشون خلاص بشن.
-بابا برفی! خیلی دلم می خواد یکی بیاد واسه من توضیح بده تو اینهمه مهربونی رو از کجا داری. به نظرم اگر همین الان در مورد توفان دیوونه هم صحبت کنیم تو ازش بد نمیگی.
-نه باباجان. توفان هم گرفتاره. گرفتار خشم خودشه. وگرنه همون باد خودمونه. لطیف و ملایم و مهربون. توفان باید یاد بگیره. تا زمانی هم که یاد نگیره همینطور عذاب می کشه.
-ای وای بابا برفی! اینهمه خوب نباش.
-چرا باباجان؟ از خوب بودن کسی ضرر نکرده. ولی از بد بودن ضرر میاد. بد که باشی بدی می کنی. بدی هم که کنی اول کسی که ضرر می کنه خودتی. اولین ضررش هم اینه که دلت کدر و سنگین میشه. ولی خوب که باشی دل و روحت میشه مثل سر تا پای تو.
دونه برف با تعجب به سر تا پاش نگاه کرد. سفید سفید بود. بدون حتی1لک و نشون از کدورت. از این سفیدی1دست خودش حس لذت عجیبی بهش دست داد. سبک بال و آروم پر زد اومد روی شونه آدم برفی نشست و چهره مهربون و خندانش رو بوسید. باقی دونه برف ها هم که گوش به زنگ صحبت های آدم برفی بودن چند لحظه رفتن توی فکر و به خودشون نگاه کردن. و زمانی که کاملا مفهوم حرف های آدم برفی رو فهمیدن حس کردن چند برابر سبک تر از گذشته شدن. دسته جمعی پر زدن و ریختن سر آدم برفی و بوسه بارونش کردن.
-تو خیلی خوبی بابا برفی. خیلی زیاد دوستت داریم.
-ای کوچولو های شیطون! چیکار دارید می کنید؟
-بابا برفی! واسهمون قصه بگو.
-قصه که دیشب گفتم باباجان.
-خوب پریشب هم گفتی. پس پریشب هم گفتی. امشب هم بگو.
-راست میگه بابا برفی. قصه. قصه بگو.
چند لحظه بعد، همه جا پر شده بود از صدای پری های سفید که1صدا و با شادی دم گرفته بودن:
-قصه، بابا برفی، قصه، بابا برفی.
-خوب فرشته های شیطون باشه باباجان. واسهتون قصه میگم.
صدای هورای دونه برف ها رفت تا آسمون. لحظه ای بعد، سکوت بود و صدای آروم و مهربون آدم برفی که توی وجود دونه برف های ساکت و گوش به زنگ می پیچید.
-یکی بود یکی نبود.
زیر گنبد کبود،
زمین بود و1آسمون، دنیا بود و1کهکشون.
بالا تر از زمین ما، تو آسمون اون بالا ها،
1جایی بود مثل بهشت، بدون خاک، بدون خشت.
پر از پری، پر از امید، روزاش قشنگ، شباش سفید.
خنده ها شادِ شادِ شاد، دل ها سفید و مهربون، روی زمینش پرِ نور، خورشید و ماه تو آسمون.
بدون ابر از آسمون برف می اومد یواش یواش، فرشته های کوچولو پر می زدن توی هواش.
تو سرزمین پریا جا واسه کینه ها نبود، به جز محبت و صفا حسی تو سینه ها نبود.
تو سرزمین پریا غصه تو دل ها جا نداشت، حسرت و درد و تیرگی واسه کسی معنا نداشت.
بابای تنهای زمین خسته و تنهاست باباجان!، هر روز و هر شب همیشه تو فکر اونجاست باباجان!.
همیشه تو تنهاییاش ساکت1گوشه می شینه، تو خنده های پریا اونجا رو بابا می بینه.
بابا برفی ساکت شد ولی صدا از هیچ جا نیومد. سکوت سنگینی همه جا رو گرفته بود. دونه برف ها انگار صحر شده بودن. چند لحظه گذشت. پروانه سکوت رو شکست.
-خیلی قشنگ بود بابا برفی! تو چه چیز های خوبی بلدی!. باز هم برامون می خونی؟
بابا برفی دوباره مثل همیشه با مهربونی خندید و در جواب هیاهوی دونه برف ها گفت:
-هی فرشته کوچولو ها! حالا نوبت شماست. حالا شما بخونید من گوش بدم.
-چی بخونیم بابا برفی؟
-همون آواز همیشگیتون رو. بخونید باباجان. بخونید تا دلم باز شه.
-تو جون بخواه بابا برفی. بچه ها بریم به افتخار بابا برفی.
و دونه برف ها در حالی که دوباره مشغول رقص و پیچ و تاب خوردن های آروم و رویاییشون شده بودن آوازشون رو از سر گرفتن. شب خیال انگیزی بود. سرما به نهایت خودش رسیده بود و با اینهمه منظره و فضای اون شب زمستون تا بخوایی قشنگ بود. رقص رویایی پری های برفی تا صبح ادامه داشت و صبح فردا همه چیز انگار به خواب عمیقی رفت تا با رسیدن شب دوباره بیدار بشه و رویای طلایی رو از سر بگیره.
روز ها و شب ها همینطور سپری می شدن. در غیبت توفان همه چیز امن و آروم بود. ولی این آرامش1شب بدون هیچ هشداری به هم خورد. شبی بود مثل شب های گذشته. داشت باز هم برف می بارید. همه چیز عادی بود تا لحظه ای که سر و صدای گنگی شنیده شد و1دسته دونه برف با سرعت اومدن پایین و روی سر و شونه های بابا برفی پخش شدن و بلافاصله شروع کردن به سر و صدا.
-بابا برفی! بابا برفی! توفان، توفان داره یار جمع می کنه واسه نابودیت. ما دیدیم. ما شنیدیم. داشتن نقشهشون رو کامل می کردن. می خوان حمله کنن. توفان همراه رعد و برق و رگبار و…
دونه برف های پریشون همینطور بالا و پایین می پریدن و می گفتن و می گفتن. بابا برفی با عجله ولی خونسرد شال و کلاهش رو طوری درست کرد که جای پروانه بین شال و کلاه و دست های چوبیش امن باشه حتی اگر خودش از بین بره. بعد آروم خندید و بقیه رو که حسابی آشفته شده بودن به آرامش دعوت کرد.
-آروم باشید باباجان. چیزی نیست. بذار هر کاری دلش می خواد کنه. با از بین بردن من به جایی نمی رسه. مشکل اون دیگه من نیستم. مشکل خودشه. اینطوری حالش بهتر نمیشه. شما هم نترسید. ناسلامتی شما دونه های برف هستید باباجان.
-ولی شما، بابا برفی! تو نباید طوری بشی.
صدای هیاهوی دونه برف ها گریه پروانه رو توی خودش محو کرد ولی بابا برفی شنید. تیکه اسفنج وسط سینهش1دفعه داغ شد. آدم برفی هرچی حرارت از توی تیکه اسفنج بیرون می زد رو داد به دست های چوبیش و شروع کرد به نوازش پروانه.
-گریه نکن باباجان. گریه نکن پرپری کوچولو. طوری نیست باباجان. حیف این اشک ها نیست از این چشم های قشنگت بیاد پایین؟ این چشم ها جای تصویر بهاره. گریه نکن باباجان.
-بابا برفی! تورو خدا بابا. من واسهت می ترسم. تورو خدا بابا چی کار کنیم؟
-کاری نکن پرپری کوچولو. تو فقط گریه نکن باباجان همه چیز درست میشه.
طنین دور دستی از غرش های مهیب و صدا های وحشتزده ای که از اطراف بلند شد صحبت بین پروانه و آدم برفی رو تموم کرد.
-دارن میان. اون ها دارن با تمام سرعت میان.
آدم برفی وقتی از جای پروانه مطمئن شد با مهربونی و آرامش همیشگیش خندید. دونه برف ها ولی نخندیدن.
-بچه ها بجنبید. باید1کاری کنیم.
-آخه چی کار؟ ما که از پسشون بر نمیاییم.
-چرا، بر میاییم.
-راست میگه باید1کاری کنیم. ازمون هم بر میاد.
-خوب بگید چی کار کنیم؟
-نمی دونم ولی باید1کاری کنیم.
-دارن می رسن تو رو خدا زود باشید.
-من نمی دونم چجوری باید جلوشون وایستیم.
-ولی من می دونم. بیایید. عجله کنید. همه بیایید باید دور و بر بابا برفی رو بگیریم. زود باشید الانه که برسن.
دونه برف ها از زمین و آسمون ریختن جلو. در1چشم به هم زدن سر و دوش و اطراف و همه پیکر بابا برفی وسط کوهی از برف پنهان شد. کوهی که هر لحظه بزرگ تر می شد. توفان و همراه هاش زیاد طولش ندادن. چند لحظه بعد انگار خود جهنم با تمام هیبتش به زمین اومده بود. تمام دنیا انگار پر شده بود از نور کور کننده برق و صدای نعره های وحشی رعد و عربده های توفان و سیل بی مهاری که از آسمون جاری شده بود و انتها نداشت. توفان با هر1فوت1تپه از دونه برف ها رو از اطراف آدم برفی پرت می کرد عقب ولی بلافاصله جدیدی ها جاشون رو می گرفتن و چند لحظه بعد قبلی ها هم به میدون بر می گشتن. توفان حواسش نبود که هرچی هوا سرد تر و فشار بیشتر باشه دونه برف ها هم سفت تر میشن و سریع تر می تونن تغییر جهت بدن و از زمین بلند شن و روی پیکر آدم برفی بشینن و همونجا بمونن. جیغ و داد دونه برف ها که هم رو تشویق می کردن با عربده های یاران توفان قاتی شده بود. جنگ بود. 1جنگ واقعی.
آدم برفی اون وسط لرزش ظریف پروانه رو روی سینهش حس می کرد و تیکه اسفنج توی سینهش بر عکس سرمای وحشتناک اون بیرون گرم بود.
-بابا برفی! بابا برفی! خودت رو سفت بگیر ما تا آخرش هستیم.
-من سفتم باباجان. شما ها عبرتید واسهشون. ها باریکلا! خوب می رقصید باباجان. همینطور ادامه بدید تا بدونن همیشه بزرگی و زور و عربده پیروز نیست.
-اِیوَل بابا برفی!. بچه ها به پیش!.
هرچی توفان و همراه هاش بیشتر زور می دادن به جای این که موفق تر باشن کار واسهشون سخت تر می شد. دونه برف ها از شدت سرما و فشار به ریزه های یخ سفت و سختی تبدیل شده و با رسیدن به آدم برفی به سر و لباسش فرو می رفتن و همونجا می موندن و آدم برفی در نتیجه مثل1تخته سنگ سفت و مقاوم می شد. ساعت های طولانی همه چیز همینطور پیش می رفت و اوضاع لحظه به لحظه پیچیده تر و شلوغ تر می شد.
-آهایی1مشت یخ! امشب دیگه به صبح نمی رسی.
-زیاد مطمئن نباش باباجان. تو اینقدر کور خشمت شدی که حقیقت های به این سادگی و وضوح رو درست جلوی چشمت نمی بینی. واقعا هنوز نفهمیدی که اینطوری نتیجه اونی که می خوایی نمیشه؟ برو عاقل تر شو باباجان. جنگ بدون عقل بردی توش نیست. اینطوری توی هیچ جنگی نمی بری.
-اینطوری خیال می کنی؟
-نه باباجان خیال نمی کنم. مطمئنم.
-به نظرم باید اطمینانت رو پس بگیری. نوچه های فسقلی تو همهشون به1فوت من بندن.
-آره باباجان دارم می بینم. واسه همین از سر شب تا حالا داری فوت می کنی و به جایی هم نرسیدی! ایرادی نداره باباجان. همینطور فوت کن. پری های ما از سواری لذت می برن. محکم تر فوت بزن باباجان.
-ای1مشت یخ لعنتی! من امشب با خاک یکیت می کنم حالا می بینی.
دونه برف ها پیچ و تاب می خوردن و به خشم توفان می خندیدن و می رفتن و بر می گشتن و این ماجرا همچنان در تکرار بود.
-بچه ها به نظرم توفان و نوچه هاش می خوان تا صبح بهمون سواری بدن. آخجون تشویق!
-دونه برف احمق الان بهت می فهمونم مسخره کردن من چه عاقبتی داره. از نکبت وجود این1مشت یخ بی قواره شما ها هم زبون در آوردید! حالا نشونتون میدم.
طنین عربده توفان هنوز ننشسته بود که1دفعه اتفاق عجیبی افتاد. بلند ترین رعد اون شب دنیا رو لرزوند و آسمون انگار با1برق شدید آتیش گرفت. در1لحظه تمام آسمون منفجر شد، شکافت، خورد شد و به شکل تکه های سرد و کدر و سفت روی سر آدم برفی و دونه برف ها سرازیر شد.
-مواظب باشید باباجان. خودتون رو نگه دارید. تگرگه.
دونه های تگرگ اندازه مشت آدم فوج فوج با دست های توفان از بالا می ریختن روی آدم برفی و همراه هاش. وحشتناک بود! به فرمان توفان آتیشبار تگرگ آدم برفی رو هدف گرفته بود و به قصد نابودی می زد و می زد. دونه برف ها زیر توفان تگرگی که بی امان و بی رحم می بارید خورد می شدن. آدم برفی زیر ضربه های وحشی می لرزید و چیزی نمونده بود که بی افته. صدای جیغ و فریاد دونه برف ها توی نعره های رعد و عربده های توفان و ضربه های تگرگ گم می شد. آدم برفی وسط اون قیامت سیاه فریاد زد:
-پروانه!پرپری کوچولو! هرچی هم که بشه تو جات امنه. به بهار فکر کن باباجان. از چیزی نترس. بهار میاد دنبالت. ایمان داشته باش که میاد. بهار میاد باباجان. بهار میاد.
-نه. بابا برفی. تو رو خدا. نه.
-بهار میاد باباجان. این رو فراموش نکن.
آدم برفی زیر ضربه های تگرگ داشت کج می شد.
-چطوری1مشت یخ! اون بازیچه بی قابلیت رو بده تا دست از سرت بردارم.
-به همین خیال باش باباجان. اون مال بهاره. دستت بهش نمی رسه.
-اینطور خیال می کنی؟
-نه باباجان. خیال نمی کنم. مطمئنم.
آدم برفی این رو گفت و با همون مهر و آرامش همیشگیش خندید. توفان از خشم نعره ای کشید و حمله کرد به کمک تگرگ. آدم برفی تا افتادن فاصله ای نداشت. وسط اون هنگامه تاریک، توی اون شلوغی نحس، میون معرکه مرگ، صدایی ظریف، اول کوتاه و لرزان، بعدش بلند و قوی. و چند لحظه بعد، هزاران صدای ظریف و نازک که با هم ترکیب شده بودن و هر لحظه بلند تر می شدن. اونقدر بلند که صدای رعد و توفان رو محو کنن.
-یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود،1دنیا بود و1بهار.
بهار نگو بهشت بگو. رنگ و وارنگ، خوب و قشنگ.
سبز و سفید، قرمز و زرد، 1کمی گرم،1کمی سرد.
رنگای شاد، بوی بهار، بلبل و گل، هزار هزار.
جنگلا سبز، رودا روون، خورشید و ماه، تو آسمون.
دشت و دمن جای طرب، آفتاب و روز، مهتاب و شب.
جشن بهار شب تا سحر، بال بال بال، پر پر پر.
شکوفه ها قطار قطار، آره عزیز، اینه بهار.
آره عزیز، اینه بهار.
آره عزیز، اینه بهار.
دونه برف ها زیر فشار وحشتناک تگرگ با پروانه هم صدا شده بودن و با تمام زورشون می خوندن و می خوندن و وقتی دیدن که با هر بار بردن اسم بهار توفان و همراه هاش مثل کسی که شلاق می خوره از درد به خودشون می پیچن و عربده می زنن قدرت صداشون بیشتر می شد. لحظه های سنگین و وحشتناکی بود. تگرگ داشت بیشتر زور می داد. پروانه و دونه برف ها می دیدن که آدم برفی داره می افته. حالا دیگه تمام توانشون رو داده بودن به صداشون و جیغ می کشیدن.
-آره عزیز، اینه بهار.
آره عزیز، اینه بهار.
اینه بهار. اینه بهار.
بهار. بهار. بهار! بهار! بهار!
انگار تمام دنیا شده بود صدا و داشت بهار رو صدا می زد. صدای دونه برف ها مثل تیر به دل دشمن می زد و همراه های توفان رو پراکنده می کرد. توفان و دار و دستهش اول از درد و خشم بی اراده و بی تصمیم برای خاموش کردن اون صدا حمله می کردن و وقتی صدا بلند تر و قوی تر شد رفته رفته تاب و توان تحملشون کم و کمتر می شد. صدای دونه برف ها تونسته بود از نعره های رعد بره بالا تر. دونه برف ها همچنان با تمام توان اسم بهار رو جیغ می کشیدن. دسته توفان از دردی که قادر به تحملش نبودن، خسته و زخمی و پراکنده عقب نشستن و کم کم داغون و شکست خورده در حالی که از شدت درد به خودشون می پیچیدن و بی هدف نعره و ضربه می زدن از معرکه فرار کردن و دور و دور تر شدن.
-هورا هورا ما بردیم!. بابا برفی!حالت خوبه؟ ما برنده شدیم.
-آره باباجان. من خوبم. عالیم باباجان. آفرین! مرحبا!
-بچه ها نگاه کنید دارن در میرن.
صدای جیغ و هورای دونه برف ها انگار دیوار های دنیا رو تا مرز نابودی می لرزوند. و آدم برفی، برای چند لحظه سکوت متفکرانه ای کرد و ته نشونی از سایه غمناک1اندوه کم رنگ چهرهش رو پر کرد که خیلی زود جاش رو به همون لبخند مهربون و آروم داد. سایه ای که هیچ کس ندید.
-بهار نزدیکه! بهار که بیاد پروانه باید بره!، بهار داره میاد! پروانه میره!.
آدم برفی درست فهمیده بود. بهار توی راه بود!.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 09:53
سلام. باز مثل گذشته من اول شدم.
چه هیجان انگیز شده این ماجرا.
همیشه کاربرد عناصر طبیعت در داستان ها اون ها رو جذاب کرده؛ مثل داستان شما.
ادامه بدین خیلی قشنگ شده.
راستی اون آواز هایی که خونده میشه کار خودتونه؟
اونم جالبه؛ یاد شعرایی که تو برنامه کودک سال ها پیش می شنیدم می افتم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
اول باشید یا نباشید شما عزیزید. بله آواز هاش کار ذهن درگیر خودمه.
باید ادامه بدم و باید به پایانش برسم تا این آدم برفی بیچاره و اون پروانه منتظر از بلاتکلیفی در بیان.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش5

سلام به همگی.
کاش خوب باشید!.
چه بهار محشریه!. اردیبهشت بهشتییه این اردیبهشت!. عجیب قشنگه!. خیلی قشنگه! خیلی!.
امشب دلم نمی خواد منبر برم. این چند تا خطی رو که نوشتم می ذارم و میرم تا بعد.
***
شبی به سیاهی قیر. توفان. قیامت.
زمستون.
-آهایی1مشت یخ! دیگه این دفعه از دستم خلاصی نداری. اگر می خوایی بیشتر اون هیکل بی قوارهت رو سر پا نگه داری باید باهام راه بیایی. اون اسباب بازی رنگی رو که ازم دزدیدی پسم بده تا دست از سرت بردارم.
-پروانه رو میگی؟ اون اسباب بازی نیست. اون پروانه هست. به درد تو نمی خوره باباجان.
-تو مثل این که حرف حساب سرت نمیشه. اون بازیچه من بود که تو دزدیدیش. زود باش پسش بده.
-پروانه بازیچه نیست. پروانه رفیق بهاره. بازیچه تو نیست. مال من هم نیست. بیخیالش شو باباجان.
-چقدر حرف می زنی. فقط اون2تا تیکه چوب بی خاصیت رو از روی سینه بی ریختت بردار و اینقدر وراجی نکن.
-برو باباجان. برو عاقل تر شو. اینطوری به هیچ جا نمی رسی.
-حرف آخرت اینه؟
-آره باباجان. اینه.
-ای تیکه یخ کج و کوله مسخره! تو فردا رو نمی بینی.
-ای بابا ببین نصف شبی چه شلوغی کردی؟ از سر شب تا حالا داری زور می زنی. خسته تر میشی باباجان. دیگه بسه.
لازم نکرده به فکر من باشی. -تو دلواپس خودت باش. بلایی سرت میارم که دیگه نتونی مسخرهم کنی.
-باشه باباجان هر طور صلاحته. راحت باش.
پروانه گوشه سینه آدم برفی، درست روی تیکه اسفنج پنهان وسط سینهش زیر شال بی رنگ و رو و زیر دست های چوبی آدم برفی می لرزید.
-من می ترسم بابا برفی!
-نترس باباجان. چیزی نیست. اون دستش بهت نمی رسه.
-ولی اگر تو بی افتی…
-اون موقع هم دستش بهت نمی رسه. مطمئن باش من اون زمان هم بهش اجازه نمیدم نزدیکت بشه. تو چیزیت نمیشه باباجان حتی اگر من بی افتم.
توفان قهقهه وحشتناکی زد که مو بر تن زمین برف پوش راست شد.
-خیلی از خودت خاطر جمعی1مشت یخ. زیاد هم مطمئن نباش بی قواره مسخره. تو می افتی و من دستم به اون چیز بی مصرف می رسه. مثل آب خوردن. می خوایی بدونی چه جوری؟ اینجوری.
توفان این رو گفت و مثل بلای جهنم به آدم برفی حمله کرد.
-من می ترسم بابا برفی! تو رو خدا بابا برفی!
-نترس باباجان. من تا افتادن هنوز راه دارم.
-نه1مشت یخ. دیگه نداری. تو امشب تموم میشی مزاحم بی قابلیت من! اون پروانهت هم همینطور. مطمئن باش.
-خودم رو نمی دونم. ولی پروانه رو فراموش کن باباجان. تو گیرش نمیاری. خیالت راحت باشه.
-اینطوری خیال می کنی؟
-نه خیال نمی کنم. مطمئنم باباجان.
-پس ببینیم.
-باشه باباجان ببینیم.
شب شاهد ماجرا بود. می دید که توفان با تمام توان می وزید و به سینه آدم برفی ضربه می زد، می دید که آدم برفی ایستاده بود و دست های چوبیش روی سینهش تا شده و از اون بخش کوچیک سینهش محافظت می کرد و می دید که توفان هرچی کرد نتونست دست های چوبی آدم برفی رو از روی سینهش کنار بزنه.
-لعنت به تو آدم برفی! آخه تو چه جور جونوری هستی؟ مگه1تیکه یخ چقدر می تونه سفت باشه؟
-بهت که گفتم خودت رو خسته نکن باباجان. هنوز خیلی چیز ها هست که تو یاد نگرفتی. یکیش اینه که همه چیز با زور و فقط با زور پیش نمیره. زور تو خیلی زیاده ولی اینجا به درد نمی خوره. من از برفم ولی سرما و ضربه های تو تبدیلم کرد به یخ. قدرت تو کمک کرد که من محکم تر باشم. تو باید با تدبیر تر از این ها باشی باباجان.
-لعنتی من ده ها درخت سر راهم شکستم. ده ها دیوار خراب کردم. من ویرانی هایی به بار آوردم که واسه آباد کردنش صد ها جفت دست باید کار کنن. و تو. تو1تیکه یخ بی ریخت و بی خاصیت مگه چی هستی؟ پس چرا نمی افتی؟ این اصلا شدنی نیست.
-چرا باباجان شدنی هست. ویرانی هایی که تو به بار آوردی حسابشون از این داستان جداست. جنس این ماجرا متفاوته باباجان. کلید این مشکل تو زور نیست.
-کلیدش رو پیدا می کنم. من کلید لعنتی این مشکل لعنتی رو پیدا می کنم. من نابودت می کنم آدم یخی لعنتی. حالا می بینی. مطمئن باش که بلاخره لهت می کنم. مطمئن باش.
-شاید بتونی باباجان. ولی حتی اون زمان هم دستت به پروانه نمی رسه. تا اون زمان بهار حتما رسیده و تو…
-بس کن دیگه. این اسم رو دیگه پیش من نیار فهمیدی؟ این اسم رو نمی خوام بشنوم. بلاخره داغونت می کنم. هم خودت رو و هم اون1نخود پر بی ریخت رو.
-از اسم بهار چرا در میری باباجان؟ بهار رو همه دوست دارن و تو…
-بهت گفتم خفه شو این اسم لعنتی رو دیگه نبر فهمیدی؟
-نه باباجان. نفهمیدم. واقعا نفهمیدم.
-که نفهمیدی! حالا بهت می فهمونم.
توفان1دفعه از جا کنده شد و چنان وزید که آدم برفی نزدیک بود از جا کنده بشه. دور آدم برفی می چرخید و برف های اطراف رو به هم می ریخت و می رفت تا با تمام توانش هرچی که دور و بر آدم برفی بود و نبود رو از جا بکنه و همراه خود آدم برفی ببره بالا و بکوبه زمین و نیست و نابود کنه. پروانه حس کرد الانه که آدم برفی به1طرف کج بشه و بی افته.
-بابا برفی! بابا برفی! تو نباید بی افتی. تو رو خدا.
آدم برفی در حالی که با آخرین توانش جلوی توفان ایستادگی می کرد گفت:
-نترس، چیزی نیست باباجان. تو بهار رو می بینی. بهت قول میدم.
آدم برفی این رو گفت و با تمام قدرتی که براش مونده بود شال بی رنگ و رو رو دور سینهش پیچید و دست هاش رو حفاظ سینهش کرد و از کلاه کهنه روی سرش برای محکم تر و بی حرکت موندن دست هاش استفاده کرد، طوری که اگر افتاد پروانه زیر شال و کلاه بین دست هاش در امان بمونه. توفان نعره وحشتناکی زد و قهقهه ترسناکش رو دوباره سر داد.
-بای بای1مشت یخ. می خوام ریز ریزت کنم.
-بابا برفی! بابا! تو رو خدا! تو رو خدا بابا برفی!
-نترس باباجان. تو جات امنه. به بهار فکر کن. فقط به بهار فکر کن باباجان.
توفان دوباره قهقهه زد. آدم برفی که خاطرش از طرف پروانه جمع شده بود نفس راحتی کشید و مثل همیشه مهربون خندید. در1لحظه صدای ظریف و نازکی از لا به لای نعره های توفان شنیده شد. صدایی که با وجود نازکی و ظرافت بی نهایتش باز هم به وضوح شنیده می شد.
-یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود،1دنیا بود و1بهار.
بهار نگو بهشت بگو. رنگ و وارنگ، خوب و قشنگ.
سبز و سفید، قرمز و زرد، 1کمی گرم،1کمی سرد.
رنگای شاد، بوی بهار، بلبل و گل، هزار هزار.
جنگلا سبز، رودا روون، خورشید و ماه، تو آسمون.
دشت و دمن جای طرب، آفتاب و روز، مهتاب و شب.
جشن بهار شب تا سحر، بال بال بال، پر پر پر.
شکوفه ها قطار قطار، آره عزیز، اینه بهار.
توفان انگار از درد به خودش می پیچید و نعره می زد ولی دستش به جایی نمی رسید. با تمام زورش ضربه می زد و با آخرین نفسش نعره می کشید تا صدای پروانه رو محو کنه ولی نمی شد که نمی شد. دیگه از قهقهه خبری نبود. توفان بی خود از خود مثل آتیش گرفته ها به هر طرف شلاق می کشید و بی هوا می چرخید و عربده می زد. همراه بلند تر شدن نعره های توفان صدای پروانه هم انگار قدرت می گرفت و بالا و بالا تر می رفت. توفان حالا فقط می خواست اون صدا رو قطع کنه ولی حتی1درصد هم موفق نبود. آواز پروانه نه قطع می شد نه متوقف می شد نه توی عربده های توفان پنهان می شد. هرچی توفان بیشتر زور می داد پروانه بلند تر می خوند. حالا دیگه پروانه تمام توانش رو جمع کرده بود توی صداش و داد می زد. توفان به آخرین حد توانش می رسید. پروانه هم با تمام زور صداش داد می زد. توفان دیگه نتونست تاب بیاره. در حالی که پشت سر هم تهدید های وحشتناک می کرد و واسه آدم برفی و پروانه خط و نشون می کشید با تمام سرعت از اونجا دور شد. دونه برف ها همراه آدم برفی و پروانه هورا کشیدن و کف زدن. بادی در کار نبود ولی دوباره برف می بارید. پری های سفید کوچیک از آسمون می اومدن تا در مهمونی سفید آدم برفی و پروانه شرکت کنن و اولین پیروزیشون رو بهشون تبریک بگن.
این ماجرا پایان همه چیز نبود. توفان باز هم بود و این بار چنان کینه ای از آدم برفی و پروانه داشت که هیچ کلامی قادر نبود توصیفش کنه. دیگه جز نابودی آدم برفی و محو پروانه هیچ هدفی نداشت. و این زمانی اتفاق افتاد که در هجوم بعدیش دید و شنید دونه برف ها و پروانه1صدا دم گرفته و می خوندن:
-اون از بهار می ترسه، اون از بهار می ترسه.
اون از بهار می ترسه، اون از بهار می ترسه.
توفان دیگه هیچ اعتباری نداشت. حتی در نگاه دونه برف های ریزی که به1اشارهش بود و نابود می شدن. توفان دیگه هیچ چیز نبود. و این رو از چشم آدم برفی می دید. اون آدم یخی و اون پروانه فسقلیش. حالا فقط1هدف داشت. انتقام. در فکر تلافی بود. آدم برفی این رو می دونست. پروانه هم همینطور. تمام دونه برف ها هم می دونستن. ولی هیچ کدومشون اهمیتی به این تلافی خواهی نمی دادن. آدم برفی می خندید، پروانه آواز می خوند، دونه برف ها می رقصیدن و مثل1باغ پروانه دسته دسته روی شونه های آدم برفی می نشستن و سر و روش رو بوسه بارون می کردن. این وسط، توی قلب زمستون، پروانه زیر شال بی رنگ و رو و بین دست های آدم برفی روی اون تیکه اسفنج پنهان وسط برف های سینه آدم برفی تاب می خورد و آدم برفی از نفس های ظریف پروانه روی سینهش قدرت می گرفت و اون تیکه اسفنج انگار سریع تر و محکم تر می زد.
بدون توجه به کینه بی انتها و خشم دیوانه توفان، بدون توجه به جستجوی دیوانه وارش برای پیدا کردن راه نابودی آدم برفی، بدون توجه به حضور نفرت سیاهی که از وجود توفان فوران می زد و تمام جهان رو غرق می کرد از سرما و سیاهی و انجمادی که انگار انتها نداشت، بدون توجه به مفهوم واقعی زمستون که در رگ های منجمد دنیا ساکن بود، پروانه بود و آدم برفی، آدم برفی بود و پروانه.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (5)
مهرداد
شنبه 13 اردیبهشت 1393 ساعت 08:28
سلام دوست عزیز من.خوبی؟خوشحالم که می بینم یک دوست جدید پیدا کردم.اولا با ید خدمت شما عرض کنم شما هر طور که دوست داری می تونی تو وبلاگ من نظر بدی.حرف مثبت،حرف منفی،از امید،از نا امیدی پس راحت باش.دوما من می دونم منفی منفیه،منم می دونم سیاه سیاهه،اما همون طور که سفید گاهی سیاه می شه،سیاه رو هم می تونی سفید کنی.نا امیدی رو می تونی به امید تبدیل کنی. فقط باید بخوای و تلاش کنی.آره سخته اما شدنیه.وقتی یک مسئله منفیه باشه تو به مسائل مثبت فکر کن.به آرزوهایی که داری.به روزهایی فکر کن که همه ی سیاهی ها رو سفید کردی و از شر یک کابوس لعنتی رها شدی.تو این قدر خوب داستان می نویسی ببین بابا برفی چطور از پروانه محافظت می کنه؟من و تو هم یک بابا برفی خیلی خیلی مهربون داریم که همیشه حواسش به من و تو هست در ضمن هیچ بادی هم نمی تونه اذیتش کنه.فقط تو باید بیشتر بهش اعتماد کنی و آرزوی اون رو که مطمئنا زندگی شاد برای توئه براش برآورده کنی.ممنونم که به دیدن سرزمین مجازی من میای.باز هم بیا.یا حق
http://www.createagain.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست جدید من.
سیاه و سفید!. من راستش بلد نیستم. خیلی سعی کردم یاد بگیرم و داشتم یاد هم می گرفتم ولی1دفعه…
از بعضی کابوس ها هرگز نمیشه رها شد. کاش بشه!. به خدا خیلی می خوام.
بابا برفی من به نظرم مدت هاست سرش به1پروانه دیگه گرمه و من در خاطرش نیستم. آخه هرچی صداش می زنم…
شاید من بد می بینم ولی بهتر دیدن هنر می خواد که احتمالا من ندارم. کاش این هم آموزش داشت!. پراکنده میگم. معذرت می خوام. نمی دونم شما اینجا میایید تا جوابم رو بخونید یا نه. شاید واسه اطمینان نظیر این ها رو در وب خودتون بگم. شاید هم نه.
بیخیال.
ممنونم از حضور شما.
پاینده باشید!.
مجتبی ورشاوی
شنبه 13 اردیبهشت 1393 ساعت 17:24
سلام خسته نباشی .
به نظرم این قسمت درادامه بخش قبلی بود چون اتفاق تازه نداشت ازحالا منتظر بقیه داستانم موفق باشی

پاسخ:
سلام دوست من. بله ادامه بخش قبلی بود. داستان ها تمامشون1طور هایی ادامه هم هستن. چشم. سعی می کنم سریع تر باقیش رو بذارم. به خاطر خودم هم شده سعی می کنم. از کار ناتموم خوشم نمیاد.
ممنونم از حضور شما.
پاینده باشید.
کورش
جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 09:54
به ما انسان‌ها حق انتخاب داده‌اند
پس نمی‌توانیم مسئولیت‌ها را به گردن خدا یا طبیعت بندازیم
مسئولیت خود ماست و باید خودمان به دوش بکشیم . . .
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
بله.
و درست همین امر کار رو مشکل کرده. انتخابی در عین جبر! جبری با نام انتخاب!.
کاش می شد یا کامل مجبور بودیم یا مختار!.
شاید هم اینطوری که هستیم بهتر باشه، کی می دونه!؟
پاینده باشید!.
کورش
جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 09:55
داستان جالبیه مرسی
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 خرداد 1393 ساعت 09:25
سلام. از اون جایی که من معتقدم برای تبریک هیچ وقت دیر نیست پس با کلی تأخیر روز معلم رو که این پست رو در اون روز منتشر کردید بهتون تبریک میگم.
چه قدر زمستون سرد و طولانیه!
بهار کجاست؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم بابت تبریک صمیمانه شما. ولی من معلم نیستم. اسم معلم خیلی بزرگه و من هرگز نمی تونم این اسم رو روی خودم بذارم. من1زمانی در1جایی مربی بودم و اصلا مربی خوبی نبودم. نه برای خودم، نه برای اون بچه ها.
کاش می شد بعضی لحظه های عمر رو پاک کرد و از اول دوباره نوشت!.
بهار میاد. بلاخره میاد. به خاطر پروانه هاش هم شده حتما میاد.
منتظر میشیم. باز هم منتظر میشیم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش4

سلام به همگی.
با اردیبهشت چطور پیش میرید؟ اردیبهشت! شکلات تلخِ من!.
خیلی دوستش دارم، خیلی.
بریم سر قصه آدم برفی و پروانه.
***
تمام دنیا توی بغل زمستون غرق خواب بود. پروانه توی بغل برفی آدم برفی از سرما پناه گرفته بود و دست زمستون بهش نمی رسید. تمام دنیای آدم برفی شده بود حفظ پروانه از دست خشم بی افسار توفان و تمام زندگی توفان شده بود از میدون در بردن آدم برفی. بهش خیلی بر خورده بود که برخلاف همیشه اون چیزی که می خواست نشد و زورش نرسیده بود اوضاع رو به نفع خودش عوض کنه. دیگه کار به جایی رسیده بود که دونه برف های کوچیک هم سوارش می شدن و بی ترس و بیخیال به حرص و وحشی گری هاش روی دوشش تاب می خوردن و بهش می خندیدن و این ها همهش رو توفان از چشم آدم برفی می دید. این آدم برفی و اون پروانه فسقلی.
-آهایی1مشت برف! اومدم از زمین محوت کنم. به حساب اون1پشت ناخن پر رنگی هم می رسم.
-باشه باباجان. هر کاری دلت می خواد بکن. راحت باش باباجان.
-چطور جرات می کنی به من و در جواب من بخندی؟ مثل این که هنوز نفهمیدی من کی هستم. من توفانم. اگر بخوام می تونم بزنم لهت کنم. و تو هیچ چی نیستی جز1مشت برف ناقابل.
-تو اینقدر اسیر غرور و خشم خودتی که حواست نیست داری چیکار می کنی باباجان. تو فقط سرما داری و زور. ولی بهت بر نخوره باباجان، عاقل نیستی.
-دیگه شورش رو درآوردی1مشت برف!. به خاطر این توهینت دیگه بهت مهلت نمیدم. به چی می خندی؟
-به تو باباجان. اگر میگم عاقل نیستی واقعا نیستی. اگر عاقل بودی می فهمیدی که سرمای تو به من کارگر نیست و خشم و زور تو هم به جای اینکه نابودم کنه سفت ترم کرده. حالا من1آدم یخی هستم و نابود کردنم سخته. حتی واسه تو باباجان. تو با سرمای بی اندازهت به1قندیل یخی بزرگ تبدیلم کردی که به این سادگی نمی تونی تکونم بدی باباجان.
-ای لعنتی! تو هر کاری کنی برای من همون1مشت برف ناقابلی و بس. خیال کردی خیلی زور داری که تا حالا دووم آوردی؟ اگر تا به حال سرپا موندی به خاطر لطف منه. تا حالا بهت رحم کردم. اگر داغونت نکردم واسه اینه که خودم نمی خوام. خیال کردی من از پس تو بر نمیام؟ به حسابت می رسم. حالا می بینی.
-باشه باباجان. باشه. راحت باش.
-ای تیکه یخ بی قابلیت! به من می خندی؟ الان کاری می کنم که خندیدن یادت بره.
-بجنب باباجان. می خوام رقص این کوچولو ها رو تماشا کنم. دلم هوای شادی و جشن کرده. شروع کن.
دونه برف های کوچولو واسه بابا برفی هورا کشیدن و صدای کف و تشویق و خنده هاشون همه جا رو پر کرد. توفان دیوانه تر از همیشه وزید و وزید و جشن سفید پری های برفی پر شور تر و شاد تر و طولانی تر از همیشه ادامه داشت.
***
داستان زمستون و آدم برفی و پروانه همینطور ادامه داشت. روز ها انگار نمی رفتن. از شدت سرما انگار زمان هم یخ زده بود و پیش نمی رفت. هوا سرد بود، زمین سرد بود، جهان یخ زده بود،
زمستون بود!.
-خسته شدم بابا برفی. بگو اون بیرون چی می بینی؟ حتما تاریکی و سرما و هیچ مگه نه؟
-این بیرون سرده. این بیرون همهش سفیده. تا چشم کار می کنه سفیدی هست و سفیدی. خورشیدِ تو هنوز نیومده ولی تاریک نیست. تا چشم کار می کنه سفیدیه. اثری از گل و سبزه نیست. همه جا1دست سفیده باباجان. سفیدیه سرد سرد.
-دیگه تحمل ندارم بابا برفی. دارم توی تاریکی اینجا دق می کنم. پس این بهار کی میادش؟
-پرپری کوچولو! غصه نخور. اگر تو دلگیر باشی دل بهار می گیره. بهار از غصه تو پژمرده میشه. صبر داشته باش. تو باید شاد باشی تا بهار شاد باشه.
-بهار که اینجا نیست. معلوم هم نیست کی میاد. اگه اصلا نیاد چی؟ من خیلی خسته شدم بابا برفی. می ترسم بهار من رو یادش رفته باشه.
-نه باباجان. بهار فراموشت نکرده. بهار هنوز نوبتش نیست. نوبتش که برسه میاد. بهار هیچ وقت فراموشت نمی کنه. مگه میشه آدم رفیقش رو یادش بره؟
-آدم ها رو نمی دونم ولی بهار. بهار که آدم نیست. راستی آدم ها چجورین بابا برفی؟ تو می دونی؟
-آره باباجان. می دونم. آدم ها1چیزی توی سینه هاشون دارن که بهش میگن دل.
-دل؟ دل دیگه چیه؟ یعنی این دل فقط مال آدم هاست؟ برام میگی بابا برفی؟
-آره. میگم باباجان. گوش کن.
بذار واسهت بگم بابا، که تو وجود آدما،
1چیزی هست به نام دل، از جنس خاک، از جنس گل.
این دل میون سینه ها می تپه می کوبه همهش،
تا دنیا دنیا بوده دل جای بد و خوبه همهش.
دل آدم ها پرپری جان همیشه بی قراره،
دل همیشه هزار هزار هزارتا قصه داره.
شاد میشه، غمگین میشه، سبک میشه، سنگین میشه،
می گیره، تنگ میشه، نرم میشه، سنگ میشه،
زخمی میشه، می شکنه، تو سینه پرپر می زنه،
ابری میشه، صاف میشه، کدر میشه، شفاف میشه،
زنده میشه، می میره، به دست میاد، از دست میره،
خلاصه بین آدم ها، هرچی که هست زیر سر همین دله.
هرچی هست از این دلِ ناسازگار و غافله.
توی همین دل بابا جان، مهر رفیق ها جا میشه، گاهی دلی خسته میشه، گاهی دلی شیدا میشه.
آدم ها توی دلا رو پر از محبت می کنن،
توی همین دلا به هم کینه و نفرت می کنن.
آدم ها با حرف دلاشون هم زبونِ هم میشن،
دل های هم رو می شکنن، دشمن جون هم میشن.
دوست میشن، دشمن میشن، هم دل میشن، دلگیر میشن،
با هم رفاقت می کنن، از همدیگه سیر میشن.
قصه آدم ها همهش قصه دل هاست باباجان.
آدم بی دل همیشه خسته و تنهاست باباجان.
-چه جالب!این دل اگر بشکنه تعمیر هم میشه؟ چه جوری؟ با چی تعمیرش می کنن؟
-با محبت باباجان. با دست مهری که به اون شکستگی ها می کشن. دل های هم رو اینطوری تعمیر می کنن.
-ما چطور بابا برفی؟ من و بقیه؟ بهار من از این چیز ها که گفتی نداره؟ ولی حتما بهار هم دل داره. آخه من و نسیم و گل ها و همه دوست هامون رو خیلی دوست داره. ما هم خیلی دوستش داریم. من هم حتما دل دارم چون بهار رو خیلی دوست دارم. الان هم من دلم واسهش خیلی تنگ شده. یعنی تو میگی بهار دیدن من میاد بابا برفی؟
-بله که میاد باباجان. مطمئن باش که میاد. صبر کن، وقتش که بشه بهار هم میاد. چشم به هم بزنی زمستون رفته. خاطر جمع باش باباجان.
-چه قشنگ تعریف می کنی بابا برفی!. کاش درست بگی!.
-درست میگم پرپری کوچولو. مطمئن باش که درست میگم.
-این چه صداییه؟
-چیزی نیست باباجان. این توفان دیوونه دوباره داره از حرصش عربده می کشه. تو نباید بترسی. دستش بهت نمی رسه. دیگه باید فهمیده باشی.
-می دونم بابا برفی. تا تو هستی من جام امنه. ولی از دستت خیلی عصبانیه نه؟
-آره باباجان. عصبانیه. خوب باشه. چی میشه مگه؟ بذار عصبانی باشه. هرچی اون بیشتر عصبانی بشه این دونه برف ها بیشتر سواری می خورن. من هم بیشتر رقص پری های برفی رو تماشا می کنم. خوش می گذره باباجان. خیالت راحت باشه.
-خیلی خنده هات رو دوست دارم بابا برفی. وقتی می خندی انگار زمستون فراری میشه. همیشه به این توفان دیوونه بخند.
-خاطر جمع باش باباجان. توفان هرچی هم که باشه از پس من بر نمیاد. خیالت راحت باشه.
آدم برفی بعد از این در حالی که می خندید بلند گفت:
-آهایی پری برفی ها! آماده باشید جشن، رقص، باد سواری، همه چی. توفان داره میاد.
دونه برف ها با هیجان شادی که هر لحظه بیشتر می شد پیچ و تاب خوردن و بین شور و خنده و شادی و همراه خنده های مهربون آدم برفی دست هم رو گرفتن و آماده شروع1خوشگذرونی حسابی شدن.
-ممنون ممنون، بابا برفی مهربون.
توفان که شاهد تمام این ها بود با سرعتی وحشتناک از راه رسید. قیامت شروع شد.
پروانه و آدم برفی به خشم دیوانه باد می خندیدن و دونه برف های معلق وسط زمین و آسمون که با اعلام خبردار آدم برفی آماده سواری و رقص شده بودن و با خنده ها و تشویق های آدم برفی از دست وحشت و نگرانی خلاص بودن، سبک و شاد سوار توفان عصبانی تاب می خوردن و بیخیال خشم وحشی توفان بالا و پایین می رفتن.
***
زمستون اینطوری جریان داشت. این داستان پیوسته در تکرار بود. جدا از انجماد وحشتناک زمین و زمان، جدا از خشم دیوانه توفان، جدا از برفی که1بند می بارید و قطع نمی شد، جدا از دنیای زمستون گرفته، پروانه بود و آدم برفی، آدم برفی بود و پروانه.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (4)
مجتبی ورشاوی
جمعه 5 اردیبهشت 1393 ساعت 16:15
چه جالب …
از این دونه برف ها که روی باد موج سواری می کنن خیلی خوشم اومده .
خوب بعدش چی شد ؟

پاسخ:
سلام دوست من.
کوچولو های شیطونی هستن نه؟
کاش جای یکی از این ها بودم!.
کورش
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 20:35
خدایـــــا …

مـدعیـان رفـاقـت ، هـر کـدام تـا نـقطـه ای هـمـراهـند …

عـده ای تـا مـرز مـنفـعـت …

عـده ای تـا مـرز مــال …

عـده ای تـا مـرز جــان …

عـده ای تـا مـرز آبــرو …

و هـمـگان تـا مـرز ایــن جـهـان …

تـنـها تـویـی کـه همـواره مـی مـانـــی …
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
از روی کینه نیست اگر خنجر به سینه ات می زنند !
این مردمان تنها به شرط چاقو دل می برند
مهرداد عرفانی
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 16:35
دوست عزیزم سلام.امیدوارم خوب باشی.اول از همه ازت تشکر می کنم که به وبلاگ من سر زدی.دوم اینکه خوشحالم با وبلاگت آشنا شدم.سوم اینکه شما پر حرف نیستی شما حرفهای توی دلت زیاده و این فرق داره با پر حرفی.چهارم معلومه که یک کتابخون قهار هستی.خیلی خوشحال شدم که دیدم از آلبر کامو داستان گذاشتی این نویسنده رو خیلی دوست دارم.دوست عزیز و جدید من داستان آدم برفی رو خوندم قسمت اولش رو زیبا نوشتی.اما دوست من دنیا هم سیاهه هم سپید.اصلا قصد نصیحت کردن ندارم.اما این ما هستیم که بیشتر به سیاه ها نگاه می کنیم یا به سپید ها.بیشتر فکرم.ن سیاهه یا سپید.دنیا سیاه و تاریکه؟باشه قبول پس بیا تا به دنیای سپید تبدیلش کنیم نمی گم کار آسونیه اما شدنیه خوشحال می شم با وبلاگ من همراه باشی.دوست عزیز و جدید من تو آفریده شدی تا از هر دو دنیا لذت ببری.زندگی یک هدیه است که فقط یک بار داده می شه.پس با افکار سمی خرابش نکن.حتی اگر به سیاه ترین سیاهی تبدیل شده بیا آروم آروم سپیدش کن.حالا دیدی من پر حرف تر از شما بودم.من خوشحال می شم همیشه طولانی نظر بذاری.یا حق
http://www.createagain.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
سیاه، سفید!.
من سعی کردم. دست هام اینهمه قوی نبودن. زیادی سیاه بود. خودم هم سیاه شدم!.
کاش زورم بیشتر بود!.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 خرداد 1393 ساعت 09:17
سلام. سریع تر ادامه اش رو بنویسید که من دارم تمومش می کنم.
گفته باشم ها نگید نگفت!!!!
دل های آدم ها حکایت همین جهانه که هم خوب داره هم بد، ولی یک چیز دل های آدما خیلی جالبه این که همه توانایی خوب بودن رو دارن فقط باید بخوان.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
باید بجنبم و سریع تر تمومش کنم. نمی دونم این سستی کردنم تا کی می خواد طول بکشه. بلاخره باید تموم بشه. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر باشم.
دل های آدم ها خیلی وقته که خواب هستن و شاید دارن خواب بهار رو می بینن. کی می دونه؟ ای کاش اینطور باشه! کاش دل ها زیر کولاک زمستون واسه همیشه نمرده باشن!.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش3

سلام به همگی.
بشمرم ببینم چند روز نبودم. ولش کن من حسابم خوب نیست. شما ها خوب خوابیدید؟ خوب دیگه بسه پاشید.
***
زمستون سرد و سنگین روی تمام دنیا پهن شده بود. سرما، سرما و باز هم سرما. انگار هرگز انتها نداشت. زمین و زمان یخ بسته بود. از آسمون هم دیگه برف نمی بارید. فقط تگرگ های ریز و درشت بود که می اومد پایین. توفان دیوانه هر بار که خشم می گرفت انگار می خواست تمام جهان رو برای همیشه نابود کنه. هنوز یادش نرفته بود که آدم برفی بازیچه رنگیش رو ازش دزدیده بود و به هیچ قیمتی نتونسته بود پسش بگیره. ویرانی آدم برفی داشت واسهش1هدف می شد و شاید بعد از مدتی تنها هدفش.
آدم برفی اما خیالش نبود. تمام این ها رو می دید و خیالش نبود. نعره ها و رجز خونی های باد رو می شنید و خیالش نبود. دیوانگی های بی مرز و بی انتهاش رو می دید و خیالش نبود. آدم برفی بود و پروانه.
-اینجا خیلی تاریکه. کاش روشن تر بود!. فقط1کمی.
-ببخش پرپری کوچولو. واقعا راهی به نظرم نمی رسه. وگرنه خورشید رو واسهت می آوردم زیر این شال. باور کن که می آوردمش.
-چه جوری؟ خورشید خیلی بالاست. خونهش توی آسمونه. تازه، خورشید بزرگه. توی بغل تو جا نمیشه. خورشید گرمه. تو نمی تونی نزدیکش بشی. ولی… خورشید قشنگه. مهربونه. روشنه. آخ که چقدر دلم تنگ شده واسهش!.
آدم برفی انگار هیچ کدوم از این ها رو نشنید. هیچ چیز جز اون جمله آخر.
-آخ که چقدر دلم تنگ شده واسهش!.-
-اگر دستم می رسید حتما می آوردمش توی بغلم مهمونی. حتما می آوردمش.
-مگه نشنیدی؟ خورشید گرمه. تو از برف درست شدی. توی بغل تو جای خورشید نیست. اگر نزدیکش بشی دیگه نیستی.
-چقدر خوب بود اگر دستم می رسید و می آوردمش توی بغلم واسه تو.
-آدم برفی! حواست هست چی میگم؟ اصلا شنیدی؟
-آره پرپری کوچولو. شنیدم. گفتی دلت تنگ شده واسه خورشید.
-ولی من چیز های دیگه هم گفتم. داشتم می گفتم خورشید گرمه و تو از برفی.
-خوب چه ایرادی داره؟
-ییرادش اینه که تو و خورشید نمیشه1جا باشید. برف و خورشید با هم1جا نمی مونن. مگه نمی دونی؟
-نه پرپری کوچولو نمی دونم. چه اهمیتی داره که بدونم؟ تو مگه خورشید رو نمی خوایی؟
-چرا من می خوامش ولی…
پروانه که انگار تازه داشت محتوای کلام آدم برفی رو می فهمید ساکت شد و فکر کرد و حیرتش هر لحظه که بیشتر می فهمید بیشتر و بیشتر می شد.
-یعنی تو حاضری به خاطر تموم شدن تاریکی من بمیری!؟
آدم برفی محبت دست های چوبیش رو ریخت روی پر و بال پروانه و با خنده ای آروم و مهربون گفت:
-هی پرپری کوچولو! این بهار که همیشه دلتنگشی چه شکلیه؟ این باد بی مروت که جز رجز های مفت هیچ چی نداره بگه. تو از این بهارت بگو. از رنگ و روش، از عطر و بوش، برام1کمی ازش بگو دلم باز شه.
پروانه که دلش اندازه1دونه برف کوچیک بود و جای زیادی برای نگه داشتن همه چیز با هم نداشت، فورا ماجرای چند لحظه پیش رو فراموش کرد. حیرتش به1باره تموم شد و با شنیدن اسم بهار مثل1پری برفی، از همون ها که دسته دسته می چرخیدن و می رقصیدن و از آسمون می اومدن پایین خندید و با صدای قشنگ و پروانه ایش شروع کرد به گفتن.
-یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، 1دنیا بود و1بهار.
بهار نگو بهشت بگو. رنگ و وارنگ، خوب و قشنگ.
سبز و سفید، قرمز و زرد، 1کمی گرم، 1کمی سرد.
رنگای شاد، بوی بهار، بلبل و گل، هزار هزار.
جنگلا سبز، رودا روون، خورشید و ماه، تو آسمون.
دشت و دمن جای طرب، آفتاب و روز، مهتاب و شب.
جشن بهار شب تا سحر، بال بال بال، پر پر پر.
شکوفه ها قطار قطار، آره عزیز، اینه بهار.
پروانه گفت و گفت و آدم برفی گوش داد و گوش داد. چنان مشغول صدای پروانه و رویای بهار بود که اومدن توفان عصبانی رو نفهمید. وقتی که صدای پروانه از ترس خش برداشت و لرزید آدم برفی تازه ملتفت شد. ولی به روی خودش نیاورد. باز دوباره اون گهواره اسفنجی شروع کرد به تاب دادن پروانه و دست های چوبی بالا اومدن تا حفاظی بسازن از محبت. صدای پروانه داشت توی نعره های توفان محو می شد که آدم برفی با همون آرامش و مهربونی همیشگی صداش خندید و بلند تر از نعره های توفان گفت:
-مرحبا پروانه! بخون پرپری کوچولو بخون. به خاطر بهار بخون پروانه!. بخون باباجان بخون. ها باریکلا!!.
پروانه سوار اون گهواره کوچیک با تاب های منظمش و پشت حصار اون دست های چوبی زیر شال بی رنگ و رو حس کرد از دست رس توفان دوره. دورِ دورِ دور. آدم برفی می خندید و هنوز داشت تشویقش می کرد و صدای پروانه که لرزشش داشت کمتر و کمتر می شد آهسته آهسته همراه خنده های مهربون آدم برفی رفت بالا و بالا تر. توفان با تمام قدرتش نعره می زد و پروانه آواز بهار رو دوباره، بلند و بدون لرزش و بدون توقف سر داد.
***
زمستون با تنبلی روی تمام جهان خوابیده بود و خیال هم نداشت تکونی به خودش بده. توفان عصبانی حسابی می تاخت و می کند و می شکست و از درد خشمی که اسم بهار به جونش مینداخت به خودش می پیچید ولی هرچی می کرد دستش به پروانه نمی رسید. پروانه پشت حصار دست های چوبی آدم برفی زیر شال بی رنگ و رو آروم با بالا و پایین رفتن گهواره کوچیک سینه آدم برفی تاب می خورد و با صدای گرم و مهربون آدم برفی هر لحظه توی دلش1000تا بهار می شکفت و با خنده ها و نوازش های آدم برفی گرم می شد و با تشویق های بلند و شاد آدم برفی بیشتر و بیشتر از بهار قصه و آواز یادش می اومد و بلند و بلند تر می خوند. هیبت نعره ها و ویران گری های توفان به جایی که پروانه بود نمی رسید. پروانه این رو دیگه فهمیده بود. توفان در نگاه پروانه دیگه شکسته بود. دیگه کمتر می ترسید. ترس داشت محو می شد. پروانه حالا دیگه می تونست همراه عربده های وحشتناک توفان با صدایی بدون لرزش از بهار بخونه و بخونه. اینقدر صاف و اینقدر بلند که صداش دیگه توی هوهوی باد گم نمی شد.
بت توفان خورد می شد و می ریخت به خاک.
توفان این رو می دونست و از خشم دیوانه تر از پیش می شد و با قدرتی جنون آمیز آدم برفی رو به شلاق می کشید ولی آدم برفی خیالش نبود. دیگه پروانه هم خیالش نبود. توفان زمین و زمان رو از خشمی وحشی می خراشید، ویران می کرد و از خشم حاصل از ناکامی ویران می شد و آدم برفی خیالش نبود.
جدا از قیامت مجسمی که برپا بود، پروانه بود و آدم برفی، آدم برفی بود و پروانه.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (2)
کورش
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 19:13
قطاری سمت خدا میرفت همه مردم سوار شدن وقتی به بهشت که رسید همه بیاده شدن یادشون رفت مقصد خدا بود نه بهشت
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
هیسسسسسسسسسس …
کمی آرامترتنها باش و بی صداتر بشکن ، آهسته تر سراغش را بگیر !
ممکن است بیدارشود وجدان نداشته اش !
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 خرداد 1393 ساعت 09:07
سلام. خیلی زود این قسمت رو هم خوندم و لذت بردم.
خدا کنه این ماجرا به مرگ آدم برفی نکشه.
کاش همیشه برای هم بمونن و آواز بخونن.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
هیچ چیز در این جهان همیشگی نیست. خوب یا بد این قانون جهانه و کاریش هم نمیشه کرد. پروانه و آدم برفی هم جزئی از همین جهان هستن. باید پیش رفت. و باید سعی کرد که اگر کاملا اونطوری که می خواییم پیش نرفت و پیش نرفتیم، هرچه بهتر بریم. هرچه بهتر.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش2

سلام به همگی.
چه بهار قشنگی! فقط حیف که دیگه درخت چندانی در اطراف ما نیست که شکوفه بده و بوی بهار همه جا بپیچه. دیگه درخت های پر شکوفه دارن میرن توی صفحات کامپیوتر و تلویزیون. دقت کردید چقدر در دنیای واقعی کم شدن؟ ای کاش می شد دنیا رو از پیش رفتن به این سمتی که داره میره متوقفش کرد!. من هنوز باورم نشده که واقعا از دست من و شما هیچ کاری بر نمیاد. یعنی واقعا ما هیچ کاری نمی تونیم کنیم؟ یعنی باید بشینیم و تماشا کنیم تا بهار هم مثل خیلی چیز های خوب دیگه از دنیای ما کوچ کنه و بره به جهان قصه؟ واقعا از دست ما هیچ چی هیچ چی بر نمیاد؟ حتی در حد کاشتن1نحال در جایی که دست خودبین آدم های هوس باز برای آزارش دراز نشه؟
از امروز بهش فکر می کنم. از امروز خیلی جدی بهش فکر می کنم. شاید به جایی نرسم. شاید هرگز نتونم توی آپارتمان کوچیکم جایی واسه درخت کاشتن پیدا کنم. ولی بهش فکر می کنم. واقعا فکر می کنم. شما چطور؟
من می خوام برم دیدن آدم برفی تنهای زمستون. شما هم اگر میایید با هم بریم.
***
زمان می گذشت. روز های تاریک و شب های طولانی و سرد سرد سرد زمستون.
چند روز بعد توفان موقتا فرو نشست ولی هوا همچنان از شدت سرما به انجماد می زد. آدم برفی در تمام لحظه ها محافظ پروانه بود. پروانه تبدار روی سینه آدم برفی، زیر شال بی رنگ و رو پنهان بود، توی تب داغی که خیال قطع شدن نداشت می سوخت و از کابوس باد به خودش می لرزید. آدم برفی در تمام این مدت با مهربون ترین حالت صداش برای پروانه آواز می خوند و با آرامش بخش ترین نوازش های دست های چوبیش از روی شال پروانه رو نوازش می کرد. مدتی طول کشید تا پروانه بیمار و سرمازده دوباره به زندگی برگشت و دنیای اطرافش رو تشخیص داد.
-اینجا چه تاریکه! چه دنیای کوچیک و تاریکی! من کجام!؟
آدم برفی حس کرد به اندازه1تولد، 1پرواز، 1بهشت خوشحاله.
-پس بلاخره بیدار شدی. اونجا دنیا نیست پروانه کوچولو. اینجا که تو هستی فقط1پناهگاهه. پناهگاهی که از سرما و از دست این باد دیوونه حفظت کنه.
-باد!آره1چیز هایی یادمه. خواب های وحشتناکی می دیدم. ولی من واقعا نمی تونم زیاد اینجا بمونم. باید بیام بیرون.
آدم برفی با مهربونی گفت:
-بیایی بیرون؟ پروانه کوچولو! حالا نمیشه بیایی بیرون. جایی که هستی برات هم بهتره و هم امن تر. این بیرون چنان سرده که تو1دقیقه هم دووم نمی آری. فورا تبدیل به1تیکه یخ کوچیک میشی. میشی درست مثل این دونه های کوچیکی که اطراف من دارن بازی می کنن. این بیرون باد دیوونه هست، سرما هست، تشنگی و گرسنگی هست، تاریکی هست، این بیرون زمستونه. توی دل زمستون جایی واسه پروانه های کوچولو نیست. الان نمی تونی بیایی بیرون. فعلا باید همینجا بمونی.
پروانه با بغضی از سر نا امیدی گفت:
-ولی آخه من پروانه هستم. من پر دارم. من همزاد پرواز و رفیق گل و آشنای بهارم. گل ها منو می شناسن. بهار دلتنگم میشه مثل من که دلتنگش هستم. من باید بپرم. من و نسیم با هم دوست های خوبی هستیم. بال هام که خسته میشن سوارش میشم و تاب می خورم. خیلی مهربونه. همیشه پر از بوی شکوفه های تازه هست. خورشید هر روز و هر ساعت با دست های گرمش نازم می کنه و از لطافت پر هام روحش تازه میشه. اگر نباشم دلش می گیره. خودش همیشه بهم میگه. می بینی؟ من نمی تونم توی1پناهگاه تاریک بمونم. اینجا جای من نیست.
آدم برفی با گوشه شال بی رنگ و رو اشک های پروانه رو پاک کرد و با نهایت محبتی که می شد توی دست های چوبیش جا بده به پر و بال هاش دست کشید و گفت:
-پرپری کوچولو! تو درست میگی. ولی این بیرون الان هیچ اثری از گل و بهار نیست. آشنا های تو الان اینجا نیستن. زمانش که برسه تو هم می پری. باور کن الان حتی آسمون هم اون آسمونی که تو می شناختی نیست. خورشیدی در کار نیست که نوازشت کنه. نسیمی نیست که وقتی بال هات خسته شدن، سوارش بشی و تاب بخوری. گلی نیست که بهت شیره های خوشبو و خوش مزه عیدی بده. الان این بیرون فقط سرماست و سیاهی و باد. تحمل داشته باش و منتظر بمون. بهار میاد. مطمئن باش که میاد. بهار میاد و تمام آشنا هات و آشنایی هات رو با خودش میاره. اون زمان تمام خنده و شادی و تمام عشق جهان برای خود خودته. زمان تو و گل ها و بهار و خورشید و نسیم. ولی تو باید صبر کنی. برای دیدن اون روز باید زنده بمونی. و اگر الان بخوایی از این جای کوچیک و تاریک خارج بشی وقتی بهار بیاد تو دیگه نیستی و جات بدجوری بین تمام اون ها که شمردی خالیه. تو که این رو نمی خوایی. می خوایی؟
پروانه خواست حرفی بزنه که صدای هو ی دیوانه و دور دستی ساکتش کرد. آدم برفی دست هاش رو دوباره حفاظ سینهش کرد و گفت:
-باده. دوباره داره میاد. چقدر هم سریع داره میاد.
پروانه این صدا رو خوب می شناخت. هنوز سرمای کشنده تازیانه های باد رو روی جسم کوچیکش حس می کرد. انگار همین الان داشت اتفاق می افتاد. از شدت ترس و سرمای کشنده حاصل از اون آشکارا می لرزید. آدم برفی با دست های چوبیش از روی شال نوازشش کرد و پرسید:
-چی شده پری کوچولو؟ سردته؟
پروانه نفس بریده از ترس گفت:
-من، سردمه. می ترسم.
آدم برفی خندید و با لحنی آرامش بخش گفت:
-می ترسی؟ از چی؟ باد دستش بهت نمی رسه. تا من اینجام از هیچ چی نترس.
-آدم برفی! من خیلی سردمه.
آدم برفی شالش رو محکم تر به خودش پیچید و کلاهش رو کشید پایین پایین و پروانه کوچولو رو از روی شال تا جایی که بهش آسیب نرسه محکم بغل کرد. صدای هو ی باد داشت به سرعت نزدیک می شد. هرچی پیش تر می اومد بلند تر و بلند تر می شد. طوفان وحشتناکی توی راه بود.
پروانه با شنیدن این صدا چنان ترسیده بود که قلب کوچیکش داشت از ترس می ایستاد.
-من می ترسم آدم برفی.
آدم برفی در حالی که پروانه رو نوازش می کرد گفت:
-نگران نباش پرپری کوچولو. این فقط صداست. طوریت نمیشه.
پروانه بال های ظریفش رو گذاشت روی گوش هاش و گفت:
-آدم برفی!نمی خوام بشنوم. این صدا رو نمی خوام بشنوم. 1کاری کن نشنوم.
و آدم برفی شروع کرد برای پروانه حرف زدن. حرف زد و حرف زد. باد داشت نزدیک تر می شد و صداش داشت بلند تر می شد. آدم برفی شروع کرد به لالایی خوندن. بلند و بلند تر. باد دیگه بهشون رسیده بود و داشت زمین و زمان رو مثل آردی که توی الک ریخته باشن به هم می پاشید. دیوانه و بی افسار نعره می کشید و به هر طرف ضربه می زد و انگار قیامت رو با خودش برای اون سرزمین منجمد آورده بود. و آدم برفی با بلند ترین صدایی که قدرتش رو داشت می خوند و می خوند. باد قهقهه ای زد و داد کشید:
-خیال کردی می تونی با من برابری کنی؟ تو1مشت برف بی قابلیت؟ ای خوشخیال!. حالا نشونت میدم.
پروانه گوشه سینه آدم برفی مچاله شده بود و می لرزید. آدم برفی با بلند ترین صداش آواز می خوند ولی توانش داشت ته می کشید. صدای باد بلند و ضربه هاش قوی بودن. پروانه زیر شال آدم برفی آروم تکون خورد. دست های چوبی آدم برفی حرکت ظریف پروانه رو حس کردن. قلب اسفنجی آدم برفی از احساس محبتی بی انتها لبریز شد. پروانه خیلی آروم با بال های ظریفش از زیر شال دست های چوبی آدم برفی رو ناز کرد و گفت:
-چه صدای قشنگی داری. صدات رو خیلی دوست دارم. خوشم میاد می خونی.
آدم برفی حس کرد قدرتش زیاد شد. اینقدر زیاد که بتونه صداش رو تا انتهای دنیا بالا ببره. قلب اسفنجیش از احساس عجیبی که خیلی شدید و خیلی لذتبخش بود داشت از هم می پاشید. حس کرد ظرفیتش رو نداره و اگر بخواد تحمل کنه تمام وجودش منفجر میشه. پس تمام احساسش رو ریخت توی صداش و شلیک کرد طرف باد. صدای آدم برفی انگار نعره های باد رو خورد و متلاشی کرد. باد دیوانه با تمام توان می چرخید و هو می کشید و شلاق می کشید و ویران می کرد و آدم برفی همچنان دست هاش رو روی سینهش فشار می داد و می خوند و می خوند. در1لحظه احساس کرد پروانه دیگه حرکت نمی کنه. بال های ظریفش دیگه دست های چوبی آدم برفی رو ناز نمی کردن. آدم برفی حس کرد دنیا تموم شد. ولی وقتی خوب دقت کرد، نفس های ظریف و منظمی رو روی سینهش احساس کرد که مال خودش نبود. پروانه نه تنها دیگه سردش نبود و نمی ترسید، بلکه با آرامش روی سینه آدم برفی و زیر دست های محافظش و گوش به آواز بی توقفش فارغ از صدای باد به خواب رفته بود. آدم برفی موفق شده بود.
بیرون انگار تمام دنیا می رفت که با دست های ویرانگر توفان به آخر برسه ولی زیر شال بی رنگ و روی آدم برفی، درست روی اون تیکه اسفنج توی سینهش، پروانه گوش به لالایی آدم برفی و سوار تپش های آروم و منظمی که بی وقفه مثل گهواره ای کوچیک و نرم تابش می دادن، با آرامش روی سینه آدم برفی آروم خوابیده بود و آدم برفی همچنان می خوند و می خوند.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (11)
Mohammad
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 09:53
شکوفه ها هم از انگاری از دست ما ناراحتن نه بویی دارن و نه زیبایی چندانی البته حق هم دارن خیلی از ماها حتی به این کوچولوها هم نگاه درستی نداریم و اونا رو صرفا برای تولید میوه میخوایم و نه برای زیباییشون:(.

+ممنون قسمت 2 هم مثل قسمت اول خیلی قشنگ بود;)
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
بله شکوفه ها دلشون گرفته ازمون. حق هم دارن. ما بد شدیم. بد می بینیم. بد شدیم. خیلی بد!. کاش اینطور نبود. دلم دنیایی رو می خواد که شکوفه هاش با آدم هاش قهر نباشن. دلم از غربت بهار خیلی گرفته.
از همینجا دارم میرم1سر به وب شما بزنم. کاش داخلش داستان جدید باشه!. دلم1حرف تازه می خواد امشب.
ایام به کام.
Mohammad
یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 09:33
سلامـ…
فکر نکنم شکوفه ها اونقدر سنگدل باشن که محبت ببین و جوابش رو ندن شاید نشه همه ی مردم رو با شکوفه ها آشتی داد ولی خب این که میشه ما با شکوفه ها دوباره دوست بشیم!!!

+عذر میخوام دیشب آپ نبودم ولی سعی میکنم از این به بعد هر روز یه داستان جدید بزارم 😉
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
شکوفه ها می بخشن. دلشون مثل برگ هاشون لطیفه. کاش من راه آشتی باهاشون رو بلد باشم! دلم تنگ شده واسهشون.
وای آخجون داستان جدید!!.
حتما باید بیام بخونم. هر زمان که آپدیت بشید من کلی ذوق می کنم.
ایام به کام.
Mohammad
یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 18:00
مهربانی و محبت چیزی نیست که شکوفه ها به راحتی از کنارش رد بشن مطمئنن هرچه قدر بهشون محبت کنید خیلی بیشتر بهتون محبت میکنند!!!

+خواهش میکنمـ…نظر لطفتونه;)
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
ای کاش راهش رو پیدا کنم!!!. خیلی بیشتر از خیلی دلم می خواد. دلم تنگ شده. اندازه1آسمون دلم تنگ شده.
ممنونم از حضور شما.
پاینده باشید.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 03:21
سلام صابخونه،حالت چطوره؟
هنوز نرسیدم به این داستانی که جدیداشروع کردی، زود خودمو میرسونم

پاسخ:
سلام آشنا.
این داستان جدید هم مثل اون یکی چیزی نیست زیاد سخت نگیرید.
راستی1چیزی. چرا شما اسمتون عوض شده؟ خودتون خواستید یا گیر تایپی بوده که حوصله حلش رو نداشتید؟
sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 03:05
اون داستان که عالی بود،حتما این یکی هم حرف نداره .
اسمو الان دیدم !! نه ، انگار دستم اشتباها خورده و عوض شده، الان درستش کردم . یه کم باموبایل تایپش ناجوره .

پاسخ:
نظر لطف شماست آشنا.
با مبایل نوشتن سخته. من خودم هیچ وقت با گوشی نمی تونم جایی نظر بنویسم. اصلا امتحانش هم نکردم از بس دردسر داره. کاش سر سیستمتون بلا نیاورده باشید!.
Sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 15:55
نه ؛ کامپیوترم ردیفه و مشکلی نداره . آخه عادت کردم به اینکه داستان وبلاگت رو آخر شب بخونم . اونم مثل کتاب خوندن قبل از خواب . واسه این برای خوندنش با موبایل راحت ترم . ولی برای کامنت گذاشتن خیلی اذیت میکنه . بر خلاف ایمیل و جاهای دیگه که با موبایل هم نسبتا راحت میشه تایپ کرد ؛ تو وبلاگا تایپ کردن با موبایل سخته . تایپ میکنی ؛ یه دفعه متن میپره !! یا مثل اون بار ؛ 2 دفعه تکرار میشه .

پاسخ:
عاشق داستان خوندن های آخر شبم. هرچند هر بار این کار رو می کنم سیستمم اینقدر واسهم می خونه که خوابم می بره و این سیستم بیچاره تا صبح بالای سرم بیداره. اینقدر بیداره تا من بیدار بشم و برم پی شروع1روز دیگه و سیستمم استراحت کنه.
طفلک اگر زبون اعتراض داشت حتما معترض می شد و من چقدر ممنونم ازش!.
sepanta
چهارشنبه 27 فروردین 1393 ساعت 01:58
آره دقیقا، آخرشب داستان خوندن یاشنیدن خیلی خوبو لذت بخشه . قبل ازاینکه خوابت ببره، حتی الامکانش خاموشش کن، گناه داره ها !!

پاسخ:
موافقم. با هر جفتش.
شقایق
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 17:50
سلام پریسا بیا وبم تلافی رو آپیدم
http://shaghayeghnazi1379.blogsky.com
پاسخ:
سلااااااام.
اومدممممممممم. یوووووووووووو هووووووووووو!!!!!!.
کورش
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 21:25
گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم!
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن
هی بخوانیم و معطر بشویم
شاید از باغچه ی کوچکِ اندیشه مان گل روید…!
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
یادمان باشد تا می توانیم گلی از شاخه سرسبز نچینیم!. گل ها را بر سر شاخه ها باید دید. گل بر شاخه زیباست.
کورش
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 21:27
کمترین فاصله از
دشمنی تا دوستی، یک “لبخند”
از توقف تا پیشرفت، یک “حرکت”
از عداوت تا صمیمیت، یک “گذشت”
از شکست تا پیروزی، یک “شهامت”
از عقبگرد تا جهش، یک “جرأت”
از نفرت تا علاقه، یک “محبت”
از صلح تا جنگ، یک “جرقه”
از آزادی تا زندان، یک “غفلت”
و از جدایی تا پیوند، یک “قدم” است
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
تمامش رو به شدت می خوام. کاش همه دنیا از جمله من این ها رو داشتیم!.
چه بهشتی می شد جهان خاکی ما!.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 خرداد 1393 ساعت 09:00
سلام. این داستان مثل این که سرشار از عشق و محبته اون هم در یک موجود بی جان؛ خیلی تم جدیدی داره؛ منتظر ادامه اش هستم؛ چون به زودی قسمت هایی که نخوندم خواهم خوند پس سریع تر بقیه اش رو بذارید.
ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
عشق و محبت شاید از دنیای ما زنده ها که رفت، در جهان بی جان ها پناه گرفت و از اونجا تماشاگر ویرانی دنیای سنگی ما شد. شاید زنده های بی عشق دارن طاوان سفر عشق رو پس میدن. و شاید واقعا عشق هنوز جایی که فکرش رو نمی کنیم زنده باشه. مثلا گوشه قلب اسفنجی1آدم برفی.
پاینده باشید.