دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش15

سلام به همگی.
اگر حرفی بزنم از این هم دراز تر میشه و این واقعا نباید اتفاق بی افته. پس حرف ها بمونه برای بعد و الان فقط بریم قطار سواری.
***
زمستون به این سادگی خیال نداشت قافیه رو به بهار ببازه. هوا هنوز سرد بود ولی دیگه کسی چندان توجهی به این سرما نداشت. فرشته هم همینطور. گاهی اصلا سرما رو فراموش می کرد و زمانی که به خاطر می آورد متعجب می شد که چطور اینهمه مدت سردش نبود. در چندتا از توقف هایی که داشتن1عده از وارد تر ها1محل اسکی گیر آوردن و همگی روی یخ ها اسکی می کردن. فرشته در جواب پیشنهاد همراه هاش با خنده گفت:
-من روی زمین معمولی به زور راه میرم. اسکی کار من نیست. می افتم.
تیرداد بیخیال گفت:
-خوب بی افتی. همه می افتیم. باید بی افتی تا یاد بگیری دیگه.
ستاره تعییدش کرد و با حرارت گفت:
-تیرداد راست میگه بیا زود باش.
فرشته نگاهش کرد و فقط خندید. ستاره چه بزرگ شده بود! فرشته بی صدا آهی از سر حسرت کشید و با خودش فکر کرد:
-کاش هیچ وقت نی افتی! اگر بدونی چه دردی داره؟ تو کم زمین خوردی بر عکس من که اندازه تمام سال های عمر تو زمین خوردم و بلند شدم. کاش هرگز تجربهش نکنی!.
ولی اسکی وارد ها قشنگ بود. فرشته محو تماشا بود که1دفعه دستی بازوش رو گرفت و مثل برق کشیدش رو یخ ها و صدای ناشناس ولی گرمی گفت:
-دلت میاد فقط تماشا کنی؟ بیا بابا چیزی نیست. زمین خوردن نمک راه رفتنه. بزن بریم.
فرشته دید که طرف در حال گفتن این حرف تعادلش رو از دست داد و محکم خورد زمین. فرشته وحشت کرد ولی طرف در حالی که می خندید به زحمت از جاش بلند شد و همون طور که مچ دستش رو می مالید با صدایی که خنده و ناله با هم توش بود رو به فرشته کرد و گفت:
-زمین رو همه می خورن. ولی اینطور بلند شدن هنر می خواد. زود سر پا بشی، محل درد نذاری، و از همه مهم تر بتونی بخندی. اون وقت زمین خوردن هم با نمکه. بزن بریم.
طرف این ها رو گفت و رفت. فرشته مات تماشاش کرد و با خودش فکر کرد که این آدم چند بار دیگه باید بخوره زمین و بلند شه؟
-کاش کمتر بی افته!
این رو فرشته از ته دل برای اون ناشناس صمیمی دعا کرد.
-فرشته بیا. اگر یاد بگیری خیلی خوش می گذره.
ستاره چند لحظه بعد از گفتن این حرف ناغافل ولو شد روی یخ ها و حسابی دردش اومد. فرشته به جاش گفت:
-آخ!
جرات نکرد بگه مواظب باش. از این گفتن هیچ تجربه خوبی نداشت.
-مواظب باشید. به خاطر خدا مواظب باشید.
صداش از زمزمه بلند تر نشد. ولی صدایی که توی سرش پیچید خیلی بلند بود.
-بهم بگو من چی باید بپردازم که تو دیگه بهم نگی مواظب باش؟ دیگه نمی خوام این رو بگی. دیگه نمی خوام دلواپسم باشی. دیگه نمی خوام به جای من و برای من بترسی. متنفرم. از تمامش متنفرم. …
-فرشته! اینهمه اشک از کجا میاد؟ مگه تو چجوری گریه می کنی که این مدلی میشه؟ ببینم چی شده؟
فرشته با هق هق خواست جواب بده ولی فقط تونست بگه:
-چ…چش…
ستاره که هنوز از زمین خوردنش عصبانی بود کلافه گفت:
-اه بسه دیگه تو هم. آره بابا می دونم. چشم هات. حتما این دفعه به رنگ یخ حساسیت داره نه؟ خیال کردی با1مشت بوق طرفی؟ اقلا توی صورتمون دروغ به این مسخرگی تحویلمون نده.
فرشته تسلیم شد. تسلیم هقهق و تسلیم اعتراف ناگفته به دروغ گفتن در مورد چشم هاش و تسلیم آشکار بودن این حقیقت که داشت خیلی مشخص هقهق می کرد و از شدت این هقهق شونه هاش به شدت می لرزید. ستاره دستش رو گرفت و آروم گفت:
-فرشته!باور کن که… آخه من بهت چی بگم؟ این کار رو نکن فرشته. این کار رو با خودت نکن. من که نمی دونم توی سرت چی می گذره که گریه می کنی. ولی هرچی هست باور کن نباید باشه. از زجر دادن خودت چه فایده ای می بری؟ ولش کن. هرچی که هست ولش کن بذار بره. بذار از سرت و از دلت بره.
سوت کشدار قطار همه رو از جا پروند و چند لحظه بعد، قطار پر از مسافر آهسته به حرکت در اومد. دست فرشته هنوز توی دست های ستاره بود.
***
زمان بدون این که توجه کسی رو به خودش جلب کنه بی صدا در گذر بود. بعد از چند توقف و چندین بار تمرین و زمین خوردن و بلند شدن فرشته دیگه یاد گرفته بود کمی روی یخ ها راه بره. هنوز تمرین لازم داشت و تا کسب مهارت خیلی فاصله بود. تیرداد خندید و گفت:
-درست میشی فرشته. ولی احتمالا به امسال نمی رسه. باید صبر کنی تا زمستون سال آینده.
فرشته حس کرد ترسی مبهم و نامشخص وجودش رو لرزوند. دیشب خواب های عجیبی دیده بود. همون خواب های همیشگیش که1دنیا سوال رو براش زنده تر از گذشته می کردن همراه1رویای غریب. خواب دید اون سردرد مزاحم گاه و بی گاهش که حالا دیگه همچین گاه و بی گاه هم نبود و خیلی زود به زود پیداش می شد باز اومده سراغش و چنان شدید شده که فرشته می دونه قراره از درد بمیره. توی خواب از شدت درد گیج شد و پیش خودش فکر کرد:
-آخه برای چی؟ این چه جور دردیه؟
و همون لحظه انگار در جواب به این فکرش یکی که فرشته چهرهش رو نمی دید1آینه مربع شکل و عجیب با زمینه کاملا سیاه داد دستش و بهش گفت:
-این1آینه متفاوته. داخلش نگاه کن و دلیل سردردت رو توش ببین.
فرشته با وجود درد شدید اون چیز عجیب سیاه رو گرفت دستش و داخلش رو نگاه کرد. به محض این که فرشته به زمینه صاف اون مربع سیاه خیره شد، اتفاق عجیبی افتاد. فرشته دید که بخش هایی از سیاهی وسط اون چیز عجیب از بین رفت و ظرف چند لحظه تصویر واضحی از داخل سرش روی زمینه سیاه نقش بست. فرشته نگاه کرد ولی چیزی نفهمید. خطاب به کسی که بالای سرش ایستاده بود گفت:
-من که چیزی ازش نمی فهمم.
فرشته دید که در جوابش دست صاحب آینه جلو اومد و در حالی که روی تصویر حرکت می کرد و بالا و پایین می رفت، صاحب همون صدا و این دست مثل معلمی که روی تخته سیاه درس یا تصویری رو توضیح بده شروع کرد به توضیح دادن.
-هرچی باید ببینی اینجاست. تو الان درون خودت رو داری می بینی و این قسمتی از درون جسمته. یعنی درون سرت. اینجا هایی که دیگه سیاه نیست. بله درسته. همینجا. و این که این وسطه دلیل سردردته. ببین چه مشخصه. خیلی گویاست. داره از این راه باریک میره طرف بالا. یعنی درست این طرف. نزدیکه برسه به این بالا. اینجا آخر مسیرشه. وقتی این برسه به اینجا، مسافرتش تموم میشه و مسافرت تو هم همینطور. نگاه کن ببین انگار داره باهات حرف می زنه. این داره میگه تو در آینده نزدیک باید سوارش بشی و بری.
فرشته به اون آینه عجیب نگاه کرد. دقت چندانی لازم نبود. اون رو راحت می شد دید. نقطه ای کاملا مشخص. 1لکه تاریک، درست وسط آینه سیاه. لکه ای تاریک, واضح و نوک تیز شبیه1پیکان کوچیک که سر مایل و تیزش به طرف بالا بود.
-فرشته!فرشته بیداری؟ جاییت درد می کنه؟ چرا ناله می کنی؟
فرشته با وحشتی آزار دهنده از خواب پرید. از شدت وحشت نفس هاش به شماره افتاده بود. حس می کرد سنگینی اون لکه تاریک رو توی سرش احساس می کنه و حتی تا چند صانیه بعد از بیدار شدن به نظرش می رسید که حرکت آزار دهندهش رو داخل سرش می فهمه.
-فرشته!چیزی شده؟
-چیزی نیست. خواب بود. کابوس بود. چیزی نیست. حالا بیدارم. فکر کنم که بیدارم.
و زمانی که مطمئن شد همه خوابن آروم زمزمه کرد:
-به نظرم پیش از بیدار شدن هم بیدار بودم. کاش اشتباه کرده باشم!
آسمون دیگه صاف تر بود ولی شب ها هنوز بی ستاره بودن. فرشته همچنان در انتظار طلوع ستاره ها بود و دعا می کرد که این طلوع هرچه سریع تر باشه. حالا دیگه بهتر و راحت تر نقاشی می کرد، حرف می زد، می رفت، می اومد، هرچند نه مثل افراد عادی ولی خیلی راحت تر با محیط اطراف و با اطرافیان قاطی میشد، حالا دیگه راحت تر زندگی می کرد. چندین بار پیش اومد که از کنار اون پنجره کوچیک با پرده آبیش رد بشه ولی مینا رو ندید. فقط چند بار گل مینای کوچیکش رو دید و یکی2بار هم ایستاد و خیلی آروم با سر انگشت برگ هاش رو ناز کرد.
-سلام مینا کوچولو. حالت چطوره؟ می دونستی برگ هات خیلی قشنگن؟ یادت باشه این آب و رنگت رو مدیون اون یکی مینایی. من هیچ وقت بلد نشدم گل پرورش بدم. بگذریم. نمی تونم زیاد بمونم. از اینجا می گذشتم گفتم1سری بزنم بهت. راستی بهار نزدیکه. به نظرم شما گل ها بهار رو دوست داشته باشید. مثل همه زنده های دنیا. دعا کن ستاره ها زود تر برگردن. دلم براشون خیلی تنگ شده. ولی چرا؟ کاش تو جواب هام رو می دونستی! کی می دونه؟ شاید اگر تو حرف می زدی می تونستی کمکم کنی. بیخیال. بهار رو عشقه. خوب دیگه فعلا خداحافظ. بهار خوش.
فرشته بوسه ای کوچیک به برگ های مینا زد و رفت. توقف بعدی کنار1پیست اسکی واقعی بود. اسکی دوست ها خیلی خیلی ذوق کردن و مثل1دسته پرنده ریختن بیرون. فرشته هم همراه دوست هاش پیاده شد. کارش داشت بهتر و بهتر می شد. تیرداد در حالی که تشویقش می کرد از کنارش گذشت و گفت:
-بیا. نترس دیگه می تونی با زمین خوردنت کنار بیایی.
فرشته در حالی که سعی می کرد فاصلهش رو با تیرداد کم کنه ولی چندان موفق نبود پرسید:
-یعنی چی؟ با زمین خوردن چطور میشه کنار اومد؟
تیرداد دستش رو بلند کرد تا از به هم خوردن تعادلش پیشگیری کنه و جواب داد:
-یعنی مثل همه می افتی و مثل همه بلند میشی. دفعه های اول رو یادم هست که هم بی نهایت از افتادن می ترسیدی و هم نمی تونستی بلند شی. حالا صبر کن، بهتر هم میشی. بیا.
تیرداد رفت تا ستاره و عطارد رو اذیت کنه. فرشته حس می کرد تیرداد درست میگه. حالا خودش رو از دفعات اول خیلی راحت تر و سبک تر حس می کرد و البته شجاع تر. زمین هم می خورد ولی هم کمتر می ترسید و هم راحت تر بلند می شد. دیگه داشت یاد می گرفت که سریع تر بره.
-فرشته!میشه1کوچولو وایسی؟
فرشته با شنیدن صدایی نا آشنا که صداش می زد چنان سریع متوقف شد که کم مونده بود با مخ بیاد پایین. برگشت و نگاه کرد. دختری ریز نقش، سبز پوش ولی ناشناس.
-سلام. من اسمم ونوسه. تو هم که فرشته ای. ببین راستش، من، می دونستی نقاشی هات رو خیلی ها می بینن؟ ولی می دونم که نمی دونستی من یکی از اون هایی هستم که همیشه همه نقاشی هات رو تماشا می کنن. تو خوب نقاشی می کنی.
فرشته خندید.
-ممنونم ونوس. این طور ها هم نیست. من از معمولی پایین ترم. باور کن. تو و بقیه لطف دارید.
-من لطف ندارم. معمولی باشی یا بالا تر یا پایین تر، من نقاشی هات رو دوست دارم. از کی اسکی می کنی؟
-راستش از چند وقت پیش. همین اواخر. مگه ندیدی چطوری میرم؟ به هرچی مبتدیه میگم استاد.
-توی این مدت کوتاه خیلی خوب پیش رفتی. راست میگم. فرشته! من هنوز می افتم. تو1کمی بیشتر بلدی. میشه یادم بدی؟ دستم رو بگیر باهام همراه بشو و یادم بده.
فرشته حس کرد این کلمات پرتش کردن عقب. خیلی عقب تر از اون لحظه که درش بود. به سال ها دور تر. لرزید.
-من واقعا چیزی بلد نیستم ونوس. من معذرت می خوام ولی…
ونوس دست فرشته رو گرفت و گفت:
-لازم نیست استاد باشی. من که مربی نمی خوام. فقط همراهم باشی کافیه. هرچی بلدی یادم بده. اصلا فقط با هم بریم. باهات بیام؟ باهام میایی؟
ونوس داشت به چشم های مات فرشته نگاه می کرد و دست فرشته توی دستش بود. فرشته حس کرد توی سرش یخ زد. صدایی رو از دور دست های ذهنش می شنید.
-ما بلد نیستیم. تو همراهمون بیا و هرچی بلدی بهمون یاد بده. تو هر طور بلدی یاد بده ما یاد می گیریم.
فرشته با صدایی که شبیه صدای خودش نبود سعی کرد بگه:
-من واقعا بلد نیستم.
صدایی به دور دستی1خواب بی تعبیر و به انعکاس و سنگینی1وهم تاریک در ذهنش طنین انداخت و منعکس شد.
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی.
دست فرشته هنوز توی دست های ونوس بود. فرشته حس کرد گرمای حاصل از تماس اون دست ها دستش رو آتیش زد و نگاهی که توی چشم هاش دنبال رضایت می گشت مثل تیر آتیشی توی تمام جونش پخش شد. فرشته دیگه اونجا نبود. سال ها از اون محل و اون دست ها و اون چشم ها دور تر بود. دست هاش توی دست های دیگه ای بودن. وسط1جفت دست کوچیک و ظریف و شاید گرم. و نگاهش به چشم های دیگه ای بود. چشم هایی شفاف و بی حرف که نگاه صافشون صاف می رفت تا عمق وجودش، تا عمق مغزش، تا عمق موجودیتش و منتظر بود که فرشته بگه باشه. اون ونوس نبود. پریسا بود.
-نمی خوایی که اولیش باشی.
-نه، نه، به خاطر خدا، نه.
فرشته با تمام وجودش با وهم و با اون طنین و با اون سراب زنده می جنگید. نفهمید کی و چطور دستش رو از دست ونوس بیرون کشید و نفهمید با چه سرعتی از اون محل فرار کرد. تنها چیزی که می خواست رهایی بود. رهایی خودش و رهایی دیگران از شروع دوباره و دوباره اون ماجرای تلخ. چرا باید این داستان رو دوباره تکرار می کرد؟ چرا؟ این دختر، ونوس، و اون دختر، مینا، مگه چه گناهی مرتکب شده بودن که باید سرنوشتی مثل بچه های مأوا پیدا می کردن؟ صدایی در وجود فرشته فریاد می زد:
-من نمی تونم. من راهنمای خوبی نیستم. من خطرناکم. اون ها نمی دونن. دیگه نباید پیش بیاد. نباید.
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی. بی معرفت.ت.ت.ت. بی معرفت ناکس.س.س.س. من بودم احمق.ق.ق. تمام این سال ها من بودم بیچاره.ه.ه.ه. و تو می دونستی ای بی معرفت ناکس.س.س.س. ناکس.س.س.س. ناکس.س.س.س.
فرشته بیشتر و بیشتر به خاطر می آورد و صدا ها، طنین ها، پژواک ها، بیشتر و بیشتر می شدن.
-فرشته نرو. به خاطر ما. به خاطر من.ن.ن.ن. فرشته نرو. به خاطر من.ن.ن.ن. به خاطر من.ن.ن.ن.
-ای بی معرفت ناکس.س.س.س. ناکس.س.س.س. فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. و تو اولیشی.ی.ی.ی.ای بی معرفت ناکس.س.س.س.س.س.س.س.س.س.
درد شدید و وحشتناکی به شدت تکونش داد. سردرد. خیلی سریع اومد و نرفت. موند و بیشتر شد. فرشته گیج بود. درد چنان شدید بود که حتی طنین ها و انعکاس ها و بعد از اون حتی تمام افکار فرار کردن. فقط درد موند و دیگه هیچ. فرشته حس کرد داره اختیارش رو از دست میده.
-آآآآآآآآآآآخ سرم!!!. آآآآآآآآخ خدا!!!.
این گیجی فرا تر از سر گیجه بود. گیجی، سستی، درد، فرشته داشت دور می شد. دور تر، باز هم دور تر، به کم رنگی1خیال دور حس کرد که داره از جایی فرود میاد. با آخرین ذرات هشیاریش زمین سرد رو زیر بدنش احساس کرد. هشیاری، درد، گیجی، سرما، زمین، همه هیچ شدن. کاملا هیچ. سیاهی بود و هیچ. خواب.
***
-آخه1دفعه چی شد؟
-شاید مشکلی…
-چه مشکلی؟ با همین2تا چشم هام داشتم تماشاش می کردم. داشت با یکی حرف می زد که1دفعه انگار برق گرفتش. طرف رو ول کرد و در رفت و…
-حتما وقتی خورد زمین سرش به جایی خورد.
-نه.
ستاره و عطارد هر2با صدای آروم و متفکر تیرداد ساکت شدن و بهش نگاه کردن. تیرداد با همون لحن و همون طنین آروم که فقط کمی از زمزمه بلند تر بود در جواب انتظار اون ها گفت:
-سرش به جایی نخورد. قبل از زمین خوردن حالش بد شد. اول پیش اومد بعد خورد زمین.
ستاره پرسید:
-تو از کجا می دونی؟ تو که اونجا نبودی؟ درضمن، چی اول پیش اومد بعد خورد زمین؟ تیرداد اگر چیزی می دونی واقعا باید بگی.
تیرداد برای چند لحظه طولانی سکوت کرد، با حرکتی کند و ماشین وار سر بلند کرد و به چشم های منتظر عطارد و به نگاه کنجکاو و نگران ستاره نظر انداخت و بعد با همون حال و هوای قبلی جواب داد:
-لازم نبود من اونجا باشم. من می دونم. این چند وقتی هست که سردرد و سر گیجه های بدی داره. کمتر بود، حالا بیشتر شده و شدید تر. من مطمئنم که ایندفعه هم همینطور شده. نمی دونم چرا ولی می دونم که اینطوری اتفاق افتاد. قبلا هم اینطوری شده بود ولی نه به این شدت.
ستاره مثل کسی که1دفعه با1صدای وحشتناک غافلگیر شده و ترسیده باشه تکیه داد به دیوار و به رو به رو خیره شد. عطارد سکوت رو شکست و با صدای آروم گفت:
-سردرد؟ خوب، این که1معادله چند ایکسی نیست. باید بره دکتر ببینه دردی که میاد و نمیره و در طول زمان بیشتر و شدید تر میشه و آخرش هم از هوش می بردش از چیه. تیرداد چرا تا الان بهش نگفتی باید این کار رو کنه؟
-چون اولا به من حرفی نزد و من خودم دیدم و فهمیدم، دوما نه من و نه احتمالا خودش خیال نمی کردیم جدی باشه. هر کسی ممکنه سردرد بگیره درسته؟ واسه همه ما هم بار ها پیش اومد و بعد از این هم پیش میاد. من خیال می کردم1سردرد معمولیه و مطمئنا خودش هم همینطور فکر کرد.
عطارد گفت:
-ولی ظاهرا چیزی بیشتر از1سردرد معمولیه.
تیرداد سری به نشان تعیید تکون داد و گفت:
-بله مثل این که همینطوره. در اولین فرصت باید برای تشخیص ماهیت این مشکل اقدام بشه.
ستاره بی حالت و مات گفت:
-توقف بعدی قطار توی1شهر درست و حسابیه.
تیرداد و عطارد در سکوت فقط سر تکون دادن. قطار سوت می کشید و پیش می رفت. فرشته خواب بود و همراه هاش ساکت بالای سرش تماشاش می کردن.
***
-بس کن بابا. گفتم که، من فقط خسته بودم. اون ونوس بنده خدا هم ندونسته بهم…
-فرشته، اصلا حرفش رو نزن. این ها رو دیگه نگو. تو واقعا باید بری دکتر.
-من دکتر لازم ندارم. دستی دستی می خوایی ایراد بذاری سرم؟
فرشته با خنده این ها رو گفت و بلند شد که بره. تیرداد دستش رو گرفت و گفت:
-بشین فرشته. این رفتن درست نیست. از هر طرف که نگاهش کنی درست نیست.
فرشته دوباره کنار دست تیرداد نشست، نگاهش کرد و لبخند زد.
-تورو خدا بیخیال شو. چیزی نشده که. این فقط1اتفاق مسخره بود.
تیرداد بدون لبخند ولی با آرامش دستش رو به نشان سکوت بالا برد.
-لطفا به من گوش بده فرشته.
فرشته که دید فایده نداره آهی کشید و سکوت کرد.
-فرشته، به نظرت کدوم بهتره؟ این که شجاع باشیم و صاف توی چشم مشکل نگاه کنیم و بشناسیمش و بدونیم با چه چیزی طرفیم یا این که مثل1جوجه ترسو در بریم و اونقدر در بریم تا به بنبست برسیم و باز هم بخواییم در بریم و آخرش هم مشکل مثل تار عنکبوت بگیردمون و نابودمون کنه و خلاص بدون این که اصلا بفهمیم از کجا و از چی خوردیم؟
فرشته لحظه ای فکر کرد. ندای عقل.
-فرار فایده نداره. بنبست ها همیشه هستن و1جایی بهشون می رسیم. برگرد و با هرچی که پشت سرته رو به رو شو. بهتره همیشه رو در رو باشی حتی با نابودگرت.
چه پند آشنایی. فرشته به یاد آورد که فقط کمی پیش از این به همچین پندی عمل کرده و از دست آتیش خواه ها زنده در رفته بود. ولی این. فرشته حالا که با خودش رو راست بود و درست و دقیق فکر می کرد می دید که می ترسه. در تمام مدت این بیخیالی یا شجاعت نبود که نسبت به دلیل این سردرد های مشکوک بی تفاوتش می کرد. ترس بود. ترسی که نمی شد منکرش بشه. هرچی این درد ها بیشتر می شدن فرشته بیشتر سعی می کرد ندیدشون بگیره. و حالا به خودش اعتراف می کرد که این سعی بیشتر فقط به خاطر بیشتر شدن ترسش بود و دیگه هیچ. با تماس دست تیرداد روی دستش از جا پرید. حضورش رو فراموش کرده بود.
-چرا عرق کردی؟ نکنه از آمپول می ترسی؟
تیرداد این رو گفت و خندید. فرشته به خودش اومد و فهمید دست هاش سرد شدن و روی پیشونیش عرق سرد نشسته. تجسم واقعی ترس. هم فرشته و هم خودش می دونستن قشنگ مشخصه که تیرداد واسه دلگرمی فرشته اینطور صحبت می کنه. فرشته سعی کرد لبخند بزنه ولی چندان موفق نشد. یاد خواب اون شبش افتاد. چیزی از رویای عجیبش به تیرداد نگفت. تیرداد دست های فرشته رو توی دست هاش گرفت و آروم فشار داد و گفت:
-چیزی نیست. دکتر رفتن واسه اطمینان خاطر خوبه. نهایتش درمون لازمت میشه. بعدش هم درد بی درد. دکتر و درمون واسه همینه دیگه. حالا بگو ببینم این ونوس کیه؟ همون دختر روی یخ بود؟
تیرداد سعی کرد بحث رو عوض کنه و فرشته به این خاطر هم خوشحال بود و هم متشکر.
-ونوس یکی بود مثل مینا که واسهت گفتم. فقط آخر ماجرای من و ونوس شبیه ماجرای من و مینا نشد. من ولو شدم زمین.
-ونوس ازت خواست همراهیش کنی؟
-آره.
-و تو در رفتی و خوردی زمین.
-آره.
-فرشته من الان علت زمین خوردنت رو می دونم که به خاطر این سردرده بود. ولی نمی فهمم تو چرا فرار کردی؟ و نمی فهمم چرا به مینا و به ونوس گفتی نه.
فرشته تقریبا بدون هیچ حالتی جواب داد:
-چون من همراه جدید نمی خوام. من نه بلدم همراهی کنم و نه حوصلهش رو دارم.
-ولی چرا؟ همراهی بد نیست فرشته. تو همراه ما هستی و به خودت و به ما بد نمی گذره. پس چرا اینطوری میگی؟
-شما ها آشنا هستید. اون ها نیستن. من نه می خوام و نه می تونم با همراهی همراه های جدید فیکس بشم. دلیلی هم واسهش نمی بینم. اه تیرداد ولش کن دیگه.
تیرداد بی توجه به این ژست بی حوصله و بی احساس و کلافه فرشته گفت:
-ولی من تصور می کنم تو راست نمیگی. راست نمیگی چون دوستی و همراهی رو دوست داری. مینا رو دوست داشتی و هنوز دوست داری و می دونم که این ونوس رو هم دوست داری. حالا چرا این دروغ رو میگی من نمی دونم. فرشته، واقعا مشکل تو چیه؟
-سر قصه مینا بهت گفتم مشکلم چیه. تیرداد من دیگه واقعا نمی خوام اون داستان تکرار بشه. بچه های مأوا رو هنوز فراموش نکردم. ونوس1همراه می خواد نه کسی که وسط راه جاش بذاره یا این که…
فرشته دیگه نتونست ادامه بده.
-فرشته، به خاطر خدا دیگه جلو تر نرو. واقعا نمی خوام دوباره توی خاطرات پریسا شنا کنی. ببین، تو داری اشتباه می کنی. هیچ دلیلی نداره ونوس یا هر کسی دیگه از طرفت آسیب ببینن. تو باید بیشتر و بهتر فکر کنی. اصلا به فرض این که تو درست بگی. فرض کنیم تو همون طور که خودت تصور می کنی می تونی موجب رنج این بچه ها باشی. خوب این مشکل توه نه کسی دیگه. مینا و ونوس و امثالشون که گناهی ندارن. تو اینطوری بهشون کمک نمی کنی. بلکه انگار واسه خاطر چیزی که خیال می کنی خودت هستی داری اون ها رو مجازات می کنی. و این درست نیست. اون ها نظر تو رو نمی دونن. پس دست هایی رو که به طرفت دراز شده رد نکن. دستشون رو بگیر ولی از اندازه مجاز بهشون نزدیک تر نشو که اذیت نشن. اینطوری هم واسه تو بهتره و هم واسه اون ها. البته این در صورتیه که فرض کنیم افکار باطلی که تو در مورد خودت داری درسته که مطمئنا اینطور نیست. این ونوس رو من نمی شناسمش ولی اذیتش نکن. ظاهرا حسابی دلواپست شده. چند باری که ما نبودیم و تو خواب بودی اومده دیدنت و بالای سرت یادداشت و گل گذاشته. من معتقدم تو باید دفتر گذشته ها رو ببندی و بندازیش دور. به درستی این اعتقادم هم اطمینان دارم. پس کمی با خودت مهربون تر باش و درضمن، بلند شو جواب یادداشت های ونوس رو بده. چندتا واگن اون طرف تره. بفرست می رسه دستش.
فرشته لحظه ای مکث کرد، آه عمیقی کشید، از جاش بلند شد و رفت تا به یادداشت های مهر آمیز ونوس جواب بده.
***
گذر ایام، تنها چیزی بود که کسی انگار نمی فهمیدش. قطار مثل1گهواره خیلی بزرگ مسافر هاش رو تاب می داد و پیش می رفت. اولین بار که وارد تونل شدن کلی به همهشون خوش گذشت. اول همه از تاریک شدن ناگهانی هوا وسط روز حسابی ترسیدن و کلی شلوغ شد ولی بعد از حل معما هیاهویی شاد همه جا رو گرفت. عطارد و ستاره باز با بالش به جون هم افتادن و توی تاریکی تونل هر کدوم برای زدن همدیگه به هر جا که دستشون می رسید ضربه می زدن که تیرداد و فرشته هم بی نصیب نموندن و البته اون ها هم از شیطنت و ضربه زدن به یکی از2طرف درگیری به نام طرف مقابل و بیشتر کردن آتیش جنگ بالشی فرو گذار نکردن و نتیجه این شد که مدت ها بعد از تموم شدن تونل این ماجرا ادامه داشت و عاقبت با رفتن انگشت تیرداد توی چشم ستاره و در اومدن اشک ستاره ختم شد. فرشته هرچی می کرد نمی تونست از خندیدن به ستاره گریون خودداری کنه که این حسابی کفر ستاره رو در می آورد ولی فرشته واقعا نمی تونست جلوی خودش رو بگیره و در حالی که از ستاره بابت خنده هاش معذرت می خواست همچنان بی اختیار و بلند می خندید. نامه فرشته به دست ونوس رسید و خیلی زود1نامه خیلی مهربون و خیلی شاد از ونوس اومد که فرشته رو حسابی متعجب کرد.
-این بنده خدا در مورد من چی فکر می کنه؟ من فقط…
فقط چی؟ فرشته فقط چی بود؟ چطور باید این جمله رو تمومش می کرد؟ در کنار اون پرده آبی هم درست همینجا گیر کرده بود.
-من فقط…
ولی نتونسته بود ادامه بده. واقعا نمی دونست چی باید بگه.
-من فقط. فقط چی؟ من چی هستم؟ کی هستم؟ برای توضیح خودم به این بچه ها چی باید بگم که کافی و کامل باشه؟ کاش می دونستم!.
ولی فرشته نمی دونست. واقعا نمی دونست. فکر کردن بهش بی فایده بود. مثل فکر کردن به جواب باقی پرسش هاش. پس ترجیح داد فعلا خودش و ونوس رو بیشتر از این سر در گم نکنه و به توصیه تیرداد عمل کنه. جواب نامه ونوس رو نوشت و داد پست سریع داخل قطار براش ببره.
-آهایی بیایید ببینید. اون دور ها چه خوشگله!.
ستاره داشت از پنجره به بیرون اشاره می کرد. فرشته کنار پنجره رفت و دستش رو سایه بون چش هاش کرد و نگاهش رو پرواز داد به دور دست ها. اون دور ها، روی قله های کوه هایی که چشم به زحمت می دیدشون، برف انگار نقاشی کشیده بود. منظرهش چنان قشنگ بود که همهشون محو تماشا بودن. خونه هایی که روی کوه ساخته شده بود و از دور انگار خونه عروسک بودن، تمامشون با برف سفید سفید بودن و چیزی از1تابلوی زنده کم نداشتن. قطار می رفت و اون منظره انگار حرکت می کرد و هر لحظه1بخش جدیدش پیش چشم بیننده ها نمایان می شد. برای1لحظه قطار پیچید و کوه ها ناپدید شدن. ستاره و تیرداد ناخودآگاه پریدن روی صندلی و از پنجره باز آویزون شدن بیرون تا بهتر ببینن که1دفعه عطارد جفتشون رو کشید داخل و در حالی که می خندید گفت:
-چیکار می کنید بابا؟ این بیچاره داره از ترس ورد می خونه. ستاره و تیرداد که نفهمیده بودن چی شد به عطارد و بعد به فرشته نگاه کردن و تازه متوجه شدن عطارد چی میگه. فرشته با چشم هایی که از شدت ترس گشاد شده بودن بهشون خیره شده بود و دست هاش رو با حالت عصبی به هم فشار می داد. عطارد با همون خنده گفت:
-تازه ندیدید. داشت زمزمه می کرد و نفهمیدم چی می گفت. چرا با خودت حرف می زدی فرشته؟ چی می گفتی؟
ستاره نخندید. تیرداد هم همینطور. ستاره منظره رو بیخیال شد. اومد کنار فرشته نشست. دستش رو گرفت و گفت:
-فشارشون نده. درد می گیره. چی شده؟ از چی ترسیدی؟
فرشته جواب نداد.
تیرداد هم رفت و طرف دیگه فرشته نشست و نه چندان جدی گفت:
-کشفت کردیم فرشته. نمی دونستیم با خودت حرف می زنی. لو رفتی.
فرشته نیم لبخندی زد و چیزی نگفت. تیرداد کمی جدی تر پرسید:
-حالا چی می گفتی؟ به دعا و فوت معتقدی؟ شاید هم به صحر و جادو.
فرشته فقط خندید ولی تیرداد دست بردار نبود.
-جدی چی با خودت می گفتی؟
فرشته لحظه ای سکوت کرد.
-من، هیچ چی.
ستاره گفت:
-نشد دیگه. زود باش بگو وگرنه روت اسم می ذارم.
بعد از خنده ای دسته جمعی و کوتاه فرشته در جواب اصرار دوباره ستاره نگاهی به چشم های منتظرش کرد و با تردید گفت:
-من فقط، من داشتم، من گفتم، مواظب باشید. معذرت می خوام.
عطارد زد زیر خنده.
-معذرتت واسه چی بود؟ واسه این که این2تا باید مواظب باشن تو معذرت می خوای؟ بابا تو جدی عجیبی.
ستاره که از تعجب چشم هاش گرد شده بود به فرشته خیره شد. تیرداد که دیگه نمی خندید گفت:
-فرشته، اولا چرا بلند بهمون نگفتی مواظب باشیم؟ اینطوری دیگه لازم نبود این همه بترسی. دوما من جایگاه این معذرت خواهیت رو نفهمیدم. مگه فحش دادی که به خاطرش معذرت می خوایی؟
فرشته حرفی نزد. نتونست. به جاش ستاره با حالتی شبیه به انزجار گفت:
-به نظرم تجربه خوبی نداره. خاطرات عوضی.
ستاره حدس زده بود ولی تیرداد مطمئن بود. جواب تمام پرسش های این مدلیش توی دفتر خاطرات پریسا پیدا می شد و تیرداد هنوز اون صفحات رو یادش نرفته بود.
-فرشته، این هیچ بد نیست. ما دوست هاتیم مگه نه؟ تو باید زمانی که برامون احساس خطر می کنی بهمون هشدار بدی. تو این پایین بودی و خطر رو دیدی. اگر تو نگی پس کی میاد بهمون بگه؟ ما هم اگر ببینیم تو در خطری بهت میگیم مواظب باش. کجای این ایراد داره؟ من یکی که بدم نمیاد. خیلی هم برام رضایت بخشه. چون می بینم که1دوست دلواپسمه و داره سعی می کنه از خطر حفظم کنه. شاید اصلا خطری نباشه ولی دلواپسی تو نشان محبتیه که بهمون داری. لطفا معذرتت رو پس بگیر و از حالا هر زمان دلت خواست بلند بهم بگو مواظب باشم. فکر نمی کنم ستاره هم معترض باشه.
ستاره سری به علامت تعیید تکون داد و اشک های بی صدای فرشته رو از روی گونه هاش پاک کرد.
-فرشته، می دونستی امشب تولد منه؟ امشب نباید گریه کنی. جدی کار خطرناکی کردیم از اون پنجره آویزون شدیم. من با تیرداد موافقم. هشدار1دوست نشان مهره. هیچ بدم نمیاد از هشدار های تو. ولی الان هیچ خوشم نمیاد از این اشک هات. تو حق نداری شب تولدم رو خیس کنی. زود باش تمومش کن زود باش.
ستاره این ها رو گفت و فرشته رو بغل کرد.
-مسخره!چرا گریه می کنی؟ گم شو بابا. چی شده مگه؟ دیوونه!.
بعد زد زیر خنده و وقتی به خودش اومد فهمید که وسط خنده هاش خودش هم داره هقهق گریه می کنه. اگر کسی ازش می خواست اون لحظه دلیل گریهش رو توضیح بده ستاره کلامی برای توصیف حالش نداشت. عطارد رفت تا نوشیدنی بیاره. تیرداد چیزی نپرسید. بلند شد فرشته و ستاره رو با هم بغل کرد و خندید.
-بس کنید دیگه. همه چیز چه خوب و چه بد دیگه گذشته. حالا دیگه تمومش کنید. همه ما باید مواظب باشیم. مواظب خودمون و مواظب همدیگه. اینطوری هم خیلی امن تره و هم خیلی قشنگ تر. اوضاع خوبه. بهتر هم میشه. پاشید. امشب شب ستاره هست. تا بیشتر از این خیس نشده بلند شید خشکش کنید.
عطارد به زحمت با کمک آرنج ها و پا هاش در رو باز کرد چون دست هاش پر بود.
-اهم اهم. صبر می کردید من هم بیام. دفعه بعد نوبت توه بری نخود سیاه بیاری تیرداد.
همه زدن زیر خنده. اون شب برای ستاره و برای بقیه شبی طولانی، قشنگ، شلوغ و به یاد موندنی بود.
***
تا1هفته بعد هوا کم و بیش بارونی بود. نه به شدت گذشته ولی گاه و بی گاه می بارید. همه چیز مثل همیشه پیش می رفت. قطار کمی آهسته تر پیش می رفت و پیش می برد چون راه کمی متفاوت شده بود. سر بالایی. فرشته خوشحال بود که این بار دیگه مجبور نیست سر بالایی رو پیاده بره. نقاشیش رو نیمه رها کرد و از پنجره به قطره های پراکنده بارون خیره شد و پیش خودش دعا کرد که پرستو هاش هر جا که هستن در امان باشن.
-داری نقاشی می کنی فرشته؟ بذار ببینم چی کشیدی.
فرشته بلافاصله برگهش رو برگردوند. دلش نمی خواست عطارد روی صفحهش رو ببینه. عطارد اصرار کرد ولی فرشته برگهش رو محکم چسبید و خودش رو کشید عقب. دیگه واقعا نمی خواست در این مورد که چرا خودش رو اون طوری کشیده و فلان منظره تصویر خودشه و چرا پریسا توی عکس هاش هست و نباید باشه و… چیزی بهش بگن. در ظاهرش این ها مشخص نبود ولی فرشته واقعا خسته بود. از خودش، از خاطراتش، از گذشتهش، از پرسش های بی جوابش، از تصویر پریسا که در تمام لحظه ها، حتی در شاد ترین صحنه های عمرش رهاش نمی کرد، از جنگی که برای کنار زدن این تصویر با خودش داشت و از این که حرف هایی رو که خودش می دونست درسته ولی نمی تونست بهشون عمل کنه رو مدام بهش یادآوری کنن. از خیلی چیز های دیگه فرشته خسته بود. گاهی با خودش می گفت:
-کاش تمام این ها1خواب طولانی و بد بود که تموم میشد!.
ولی فرشته خواب نمی دید. بیدار بود و کاریش هم نمی شد کرد. صدای ضمیر از درونش آهسته پرسید:
-تموم میشد؟ همه چیز؟ یعنی این3نفر هم تموم می شدن؟
فرشته سکوت کرد. نه. این رو نمی خواست. صدای ضمیر با سماجت گفت:
-ولی حواست رو جمع کن. یادت باشه تا آخر عمرت باهاشون هم مسیر نیستی. بلاخره1جایی مسیر ها جدا میشن. مواظب باش دیگه سر از ناکجا درنیاری.
فرشته شونه بالا انداخت و بلند گفت:
-خودم می دونم بابا اه!.
صدا با پوزخند گفت:
-آره بابا چقدر هم که بیخیال هستی! کاغذت رو جمع کن تا خیس نشده.
فرشته فحشی به این ندای بینا و آگاه داد و برگهش رو کنار کشید که خیس نشه. عطارد رفته بود بیرون. فرشته نقاشی نیمهش رو مخفی کرد و چه به موقع. چون درست بعد از پایان کارش در باز شد و هر3تا وارد شدن. عطارد مثل این که هیچ وقفه ای در ماجرا نبوده رو به فرشته کرد و پرسید:
-تمومش کردی؟ حالا نشون بده ببینم چی کشیدی.
فرشته شونه بالا انداخت و گفت:
-خراب شد انداختمش دور.
عطارد با خنده گفت:
-دروغ هم میگی؟
فرشته در کمال صداقت جواب داد:
-آره. گاهی.
عطارد زد زیر خنده.
-زود باش نقاشیت رو نشونم بده وگرنه روی شونهت رو فشار میدم.
-ای بابا برو نمی خوام تو ببینی.
عطارد رفت طرف فرشته و فرشته کشید عقب. این وسط عطارد که نگاهش به فرشته بود پای ستاره رو ندید و…
-آی! مگه چشم هات نمی بینه؟ لهم کردی! من به این گندگی رو راستی راستی ندیدی؟ واقعا که.
تیرداد و فرشته به منظره مقابل نگاه کردن. ستاره ولو شده بود روی صندلی و بساط آلبوم کارت پستال هاش هم که در حال مرتب کردنشون بود حسابی به هم ریخته بود و عطارد هم روی ستاره و بساطش ولو بود و داشت سعی می کرد از جاش بلند شه. پیش از این که تیرداد و فرشته بتونن به این صحنه بخندن جیغ ستاره رفت هوا.
-آهای مواظب باش هیکلت رو از روی کارت های من جمع کن ببین چیکار کردی؟ پاشو برو کنار همه کارت هام رو له کردی! اااه!!!.
عطارد خواست سریع بلند شه ولی به خاطر عجله دوباره خورد زمین و این دفعه هرچی روی صندلی بود ولو شد کف کوپه. ستاره دیگه واقعا جیغ می کشید.
-آی چیکار می کنی؟ واقعا که عطارد تو چقدر، تو چقدر، اه آدم اینطوری میشه مگه؟ جمع کن خودت رو اه!.
عطارد بلاخره بلند شد ولی ستاره در آستانه گریه کردن بود.
-ببین گند زد به تمام بساط من!.
عطارد که داشت می خندید بلند گفت:
-میگم1سوال. همه دیو ها غرغرو هم هستن یا فقط این یکی این مدلیه؟ راست میگه این قیافه و این هیکل با این ابعاد رو چطور ندیدم؟ امکان نداره بشه همچین خطایی مرتکب شد. فکر کنم من دکتر لازم دارم.
ستاره1لحظه مات به عطارد خیره شد و بعد مثل شیر زخمی از جا پرید و بالشش رو2دستی با تمام توانش برد بالا و حمله کرد. عطارد در حالی که از خنده دولا شده بود از زیر دستش در رفت. ستاره که نتونسته بود اندازه عطارد سریع باشه موفق نشد جلوی ضربهش رو بگیره. دست هاش همراه بالش به ضرب اومدن پایین ولی به جای عطارد محکم با پارچ آب بزرگ روی پنجره برخورد کردن. پارچ پر از آب درست روی ستاره سرنگون شد و بعد از ستاره صندلی و تمام کف کوپه خیس شد. ستاره که از حرص دیوانه شده بود در حالی که به عطارد خندان فحش می داد هرچی رو که به دستش می رسید به طرفش پرت می کرد. عطارد فقط جاخالی می داد و قش قش می خندید. ستاره1دفعه بالش فرشته رو قاپید و به ضرب تمام به طرف عطارد پرت کرد. عطارد جاخالی داد ولی بالش به مسیرش ادامه داد و رفت و مستقیم خورد به تخته نرد تیرداد که به صورت کج و نامتعادل روی دسته بالا زده صندلی تاب می خورد. تخته نرد لرزید و همراه بالش تاب خورد و کج شد و اومد پایین و پیش از این که به کف کوپه برسه باز شد و هرچی توش بود ریخت بیرون و کمتر از1ثانیه بعد، تخته و تمام محتویاتش با سر و صدا کف کوپه پخش شدن. بعد از اون در کمتر از کسر ثانیه اتفاق افتاد. برای1لحظه تمام نگاه ها رفت به طرف چیز هایی که کف کوپه ریخته بود و به همین خاطر کسی نگاه وحشتزده و پریشون تیرداد رو ندید. همچنین چشم های متعجب فرشته رو که مسیر تخته نرد رو دنبال کرد و زمانی که درش وسط زمین و هوا باز شد مسیر محتویاتش رو دنبال کرد و وقتی همه چیز روی کف کوپه آروم گرفت توی اون آشفته بازار رو گشت و روی1مستطیل سیاه کوچیک متمرکز شد، قفل شد، هشیار شد و برقی تاریک زد. تیرداد1لحظه به کف کوپه بعد به فرشته و از اونجا دوباره به کف کوپه نگاه کرد. درست پیش از اون که عضلاتش برای شیرجه زدن منقبض بشن، هر3نفر لکه تیره ای رو دیدن که مثل برق ولو شد کف کوپه و دری که به شدت باز و بسته شد. ستاره و عطارد یکی2ثانیه بعد فهمیدن که فرشته اونجا نیست. اون ها نفهمیدن چی شد و نفهمیدن جز فرشته دیگه چه چیزی اونجا نیست. کسی نفهمید جز تیرداد. فرشته نبود و البته همراه اون مستطیل سیاه کوچیک. دفتر خاطرات پریسا همراه فرشته از کوپه بیرون رفته بود.
تیرداد از جا پرید و خواست دنبال فرشته بره و هر طور شده اون دفتر رو ازش بگیره ولی…
-امکان نداره الان بشه پیداش کرد. هر زمانی که بهش برسم دیره و دسته کم چندین صفحهش رو خونده.
تیرداد آروم از جاش جنبید و یکی2قدم به طرف در کوپه برداشت. ولی دوباره متوقف شد.
-شاید اینطوری بهتر باشه.
ستاره و عطارد مات و متحیر به جای خالی فرشته و به کف کوپه خیره مونده بودن. تیرداد آروم خم شد و در حالی که وسایل کف کوپه که عبارت بودن از تخته نرد خودش و کارت های ستاره و چندتا بالش رو با حرکت دست نشون می داد با صدای آروم گفت:
-بیایید این ها رو جمع کنیم.
***
شب از نیمه گذشته بود و ستاره و عطارد و تیرداد وجب به وجب قطار رو گشته بودن. ستاره در حالی که دلش می خواست تیرداد رو بکشه گفت:
-تیرداد لعنتی آخه حرف بزن بگو توی اون جعبه چوبی آشغالت چی داشتی؟ من که ندیدم چی بود ولی دیدم که فرشته1چیزی از زمین گرفت و در رفت. تیرداد بگو اون چی بود؟ حرف بزن دیوونه ممکنه فرشته خریت کرده باشه.
تیرداد لرزید ولی جواب داد:
-من چیز با ارزشی اونجا نداشتم. شاید بین کارت های خودت چیزی بوده.
ستاره با نگاهی بسیار عصبانی به تیرداد چشم غره رفت. عطارد در ادامه بحث گفت:
-یا وسط بالش پاره. ضربه ستاره چنان محکم بود که بالش من جر خورد و هرچی توش بود ریخت بیرون. شاید اون وسط1چیزی بوده. ولی آخه چی؟ چه چیزی داخل1بالش می تونه توجه فرشته رو به خودش جلب کنه و باعث همچین عکس العملی بشه و بعدش هم باعث بشه که فرشته18ساعت تموم غیبش بزنه؟
تیرداد منتظر ادامه این بحث نشد. در حالی که از شدت دلواپسی تهوع گرفته بود راه افتاد به طرف در.
ستاره تقریبا داد زد:
-تو کجا میری؟
تیرداد بی توجه به خشم مهار نشدنی ستاره با صدایی که از شدت ترسی پنهان بی تفاوت و ماشینی به نظر می رسید جواب داد:
-میرم فرشته رو پیدا کنم.
تیرداد بدون نگاه به پشت سرش رفت.
-اگر طوریش بشه…
از این فکر4ستونش لرزید. بلندگوی بخش اطلاعات قطار هم کاری از پیش نبرد. فرشته هیچ کجا نبود. انگار اصلا وجود نداشت. داشت صبح می شد. تیرداد کنار تابلوی سالن اجتماعات ایستاده بود و به اون بخش کوچیک برد و به نقاشی های فرشته نگاه می کرد. تمام بدنش از ترس و نگرانی مور مور می شد.
-یعنی ممکنه دیگه کاری از دست من براش بر نیاد؟ اون هم فقط واسه خاطر1مشت کاغذ مزخرف؟ چی باعث شد که اون دفتر کذایی رو از پنجره پرتش نکنم بیرون؟ خدایا1بار دیگه دستم به زندهش برسه دیگه اجازه نمیدم از نظرم ناپدید بشه.
برای تسلی دادن به ستاره و کمک به ادامه جستجوی عطارد نرفت. ستاره واقعا حالش بد بود. پیش چندتا از دوست هاش در کوپه همسایه مونده بود و مثل افراد مبتلا به تب و لرز می لرزید و عرق می ریخت و توی بیداری هزیون می گفت. ستاره مطمئن بود فرشته خودش رو از قطار پرت کرده بیرون ولی نمی دونست واسه چی. ستاره به معنای کاملا واقعی به هم ریخته بود. عطارد هنوز داشت می گشت. دیگه نمی دونست کجا رو باید بگرده ولی هنوز داشت می گشت. جا هایی رو که چند بار گشته بود دوباره و3باره می گشت. نمی تونست متوقف بشه. به خاطر خودش هم بود باید به این جستجو ادامه می داد. قدرت متوقف کردن خودش رو نداشت. تیرداد این همه رو می دونست ولی دیگه همه چیز وجودش جوابش کرده بودن. نگاهش به تابلو و به نقاشی ها خیره مونده بود. تنها وقتی به خودش اومد که قطار تکون شدیدی خورد و چیزی نمونده بود زمین بخوره. اون زمان بود که فهمید خیلی وقته که نگاهش به تابلو چسبیده.
-فرشته!کجا هستی؟ رفیق! نگرانتم. کجایی؟
و درست در همون لحظه، مثل این که در جواب این پرسش تیرداد، فکری مثل برق از سرش گذشت.
-چرا قبلا یادم نبود؟
آموزش ورود به کوپه های ممنوع مدت ها پیش وسط یکی از بخش های بزرگ تابلو زده شده بود. فرشته از روی اون نوشته کپی برداشت و یاد هم گرفت ولی گفت که چندان براش جذاب نیست. اون کوپه ها بدون رفت و آمد نبودن ولی بخش هایی داشتن که در هر حال مخفی می موند. از جمله قسمت کوچیک و نامشخصی که شبیه1اتاقک پوشیده و پنهان بود و افراد حاضر در داخلش می تونستن اونجا رو به صورت1بالکن مخفی در بیارن که از بیرون دیده نمی شد ولی ساکنینش می تونستن منظره های بیرون رو تماشا کنن. تیرداد دیگه معطلش نکرد. با جون تازه ای که از امید به موفقیت گرفته بود مثل فنر از جا پرید. کمتر از10دقیقه بعد، مشغول وارسی تمام بخش های مخفی کوپه های ممنوع بود.
-فرشته!عزیز من! تو اینجایی؟
فرشته اونجا بود. در مخفی ترین بخش از آخرین کوپه. درست در آخرین لحظه از آخرین اشعه این آخرین امید تیرداد، اون سیاهی کوچیک و بی حرکت دیده شده بود. خودش بود. فرشته به همراه دفتر جلد سیاه پریسا. دفتر هنوز باز بود. روی آخرین صفحه نوشته شدهش. فرشته در جواب تیرداد هیچ حرکتی نکرد. تیرداد جلو رفت، بهش نگاه کرد، صداش زد، ولی فرشته مثل سنگ ساکت و بی حرکت بود. تیرداد با تردید دستش رو جلو برد و شونه های فرشته رو لمس کرد. فرشته حتی آخ نگفت. تیرداد خیال کرد فرشته مرده. ولی جسم فرشته سرد نبود. تیرداد با اطمینان بیشتری دست پیش برد و دستش رو گرفت. دست ها و تمام جسم فرشته در عین حال داغ و سرد بود. داغ از تب، سرد و بی حس از سرما. تیرداد روی زمین کنار فرشته نشست و خیلی محکم بغلش کرد. فرشته انگار اصلا نمی فهمید ولی تیرداد هیچ اهمیتی نداد. فرشته رو محکم تر بغل کرد و به سینه فشردش. انگار می خواست از وجودش مطمئن بشه و خاطر جمع بشه که خواب نمی بینه. می خواست حس کنه که فرشته داره نفس می کشه و حس کرد. فرشته از شدت سرما کرخت بود. اما نه از سرما می لرزید و نه هیچ نشانی از آرامش یا پریشانی داشت. نه حرفی می زد، نه آه می کشید، نه حتی قطره اشکی از چشم هاش می چکید. فقط دفتر باز پریسا توی دستش بود. تیرداد به چشم هاش نگاه کرد. چشم های خشک و بی اشک و بی حالت. پریسا اونجا، داخل صفحات اون دفتر جلد سیاه، لا به لای خط های صاف و ریز، بین کلمه ها و در فاصله میان حرف ها، تمام قد در مقابل فرشته بود. تمام پریسا. بدون هیچ آرایشی. بدون هیچ حائلی. فقط خود پریسا. کاملا خودش. فرشته جز این چیزی نمی دید و تیرداد دقیقا می فهمید. تیرداد دقیقا چیزی رو که فرشته داشت می دید توی چشم هاش دیده بود. هر کسی اگر به اون چشم ها نگاه می کرد، در اون لحظه هیچ حالتی درشون نمی دید. هر کسی جز تیرداد که اون رو دید. غمی چنان بزرگ که هر حس و حالتی رو از بین می برد. دردی چنان سنگین که دنیا ها با گریه کردن برای سبک تر شدن فاصله داشت.
-فرشته، با من حرف بزن. خیلی دلواپست بودم. لطفا حرف بزن. حتی1کلمه که خاطر جمع بشم.
فرشته با صدایی که صدای فرشته نبود گفت:
-معذرت می خوام تیرداد.
تیرداد که از سلامت فرشته مطمئن شده بود خوشحالی بی نهایتش رو عقب نگه داشت و به فرشته نگاه کرد.
-پس بلاخره گیرش آوردی. خوندیش؟
-خوندمش.
-تمامش رو؟ تا آخر؟
-تمامش رو. تا آخر. تا خط آخر، کلام آخر، حرف آخر.
-من واقعا متاسفم فرشته. خیلی دلم می خواست الان می تونستم چیزی در رد باورت بهت بدم ولی واقعا چیزی وجود نداره چون باور امشب تو کاملا درسته.
-می فهمم. خودت رو اذیت نکن. لازم نیست دیگه توضیحش بدی. من دیدمش. همراه کوچولو و مهربون و عزیز خودم رو دیدمش. کامل و بی کم و کسر.
-ازت معذرت می خوام فرشته. من واقعا باید این دفتر رو همراه صاحبش…
-نه. معذرت نخواه. خواهش می کنم نخواه. ای کاش زود تر دستم بهش می رسید!. کاش زود تر از این ها خونده بودمش!. حالا دیگه می دونم.
تیرداد از فرشته نپرسید چی رو می دونه. فرشته آروم دست هاش رو دراز کرد و دفتر رو که هنوز هم باز بود به طرف تیرداد گرفت.
-بیا. بگیرش. معذرت می خوام دزدیدمش ولی پشیمون نیستم. بیا. مال تو.
تیرداد آروم دفتر رو از دست های داغ و تبدار فرشته گرفت. فرشته داشت توی تب می سوخت ولی کاملا هشیار و کاملا آروم بود.
-تو تب داری فرشته. تمام قطار دارن دنبالت می گردن. پاشو رفیق. پاشو بریم. این تب باید بیاد پایین.
-نگران نباش. تب من هم میاد پایین. چیزی نیست تیرداد. این تب به این خاطره که من موقع خوندن اون دفتر که توی دستته چندان شجاع نبودم و نیستم. خوب میشم. زود خوب میشم.
تیرداد دستی به مو های پریشان فرشته کشید و سر فرشته رو گذاشت روی شونه خودش و گفت:
-فرشته، اگر می خوایی…
فرشته بدون این که سرش رو از روی شونه تیرداد برداره آروم حرفشرو برید و در حالی که دست تیرداد رو نوازش می کرد گفت:
-نه. نمی خوام گریه کنم. نمی خوام تمام اون لحظه های از دست رفته رو که خیال می کردم از جنس بهشت سپری میشن گریه کنم. دیگه بسه. شونه های تو برام خیلی با ارزش هستن تیرداد ولی نه واسه گریه کردن. من شونه هات رو واسه گریه کردن نمی خوام تیرداد. من می خوام تو باشی. می خوام رفیق من باشی. منی که بر طبق نوشته های این دفتر تا دلت بخواد…
تیرداد دستش رو سفت گذاشت در دهن فرشته و بر نداشت.
-دیگه بس کن. برای من هرچی بودی تموم شده. نمی خوام برام توضیح بدی واسه پریسا چقدر بد بودی چون پریسا خودش توی دفترش برام گفته. تو الان فرشته عزیز من هستی. رفیق عزیز من که از بس برام عزیزه داشتم از تصور از دست رفتنش واقعا دیوونه می شدم. تو هرچی بودی تموم شده. تو رفیق من هستی. دیگه نمی خوام سعی کنی برام توضیح بدی که توی فرعی ها چجوری بودی. لطفا این ها رو بفهم فرشته. لطفا من و حرف هام رو بفهم فرشته. لطفا بفهم چون من به این فهمیدنت احتیاج دارم. بیشتر از تصور خودت به این فهمیدنت احتیاج دارم.
فرشته خواست این حرف رو رد کنه ولی تیرداد دوباره دستش رو سفت روی لب های فرشته فشار داد و گفت:
-نه. دیگه تمومش کن. نمی خوام بشنوم خیال داری قانعم کنی که به هیچ دردی نمی خوری. فرشته، من دیگه نمی خوام از این چیز ها بشنوم. دستم رو بر می دارم فقط به این شرط که تو تعیید کنی چیز هایی که نباید رو نمیگی. می کنی؟
فرشته سری به نشان تعیید تکون داد. تیرداد دستش رو برداشت و مو های فرشته رو از چهره به شدت تبدارش کنار زد.
-ممنونم تیرداد. ممنونم که هستی.
-معلومه که هستم. من باهاتم رفیق برای…
این بار نوبت فرشته بود که تیرداد رو متوقف کنه.
-نه. این قول بزرگ و وحشتناکیه. نگو. هیچ چیز همیشگی نیست. شاید زمانی برسه که تو دیگه دلت نخواد باشی.
-اگر زمانی برسه که من دیگه دلم نخواد باشم، مطمئن باش، مطمئن باش، مطمئن باش که به خاطر نوشته های داخل این دفتر نیست. پاشو فرشته. پاشو از اینجا بریم. اینجا خیلی سرده. تو باید از دست این تب خلاص بشی.
فرشته هیچ حرکتی نکرد. تیرداد فورا فهمید که سرما و خستگی و فشار تمام حس و حرکتش رو ازش گرفته. جسمش حس نداشت. کرختی کامل. تیرداد بلند شد و فرشته رو کشید بالا. جسم داغ و در عین حال سرما زدهش رو محکم به خودش چسبوند، پیشونی آتیش گرفته از تبش رو آروم بوسید و به طرف داخل به راه افتاد. در1لحظه نگاه فرشته برق1انعکاس عجیب رو توی چشم های تیرداد جذب کرد و برای پیدا کردن منبع این نور کوچیک از لای مژه هایی که به زور نیمه باز مونده بودن به اطراف و بعد به آسمون خیره شد. تیرداد با صدایی شبیه به ناله که از فرشته شنید بهش نگاه کرد. نگاه فرشته اونجا نبود. تیرداد مسیر نگاه نیمه هشیار فرشته رو با چشم دنبال کرد و به آسمون نظر انداخت. اون بالا توی آسمون، چندتا ستاره کوچیک و قشنگ از بین لشکر ابر ها در حال چشمک زدن بودن. فرشته با آخرین توانش لبخند زد و سرش روی شونه تیرداد خم شد. چشم هاش بسته شدن و به درون هیچ فرو رفت.
***
توقف.
1هفته بعد، توقف کردن. جای جالبی برای همه بود. 1شهر بزرگ و مجهز با دیدنی های بی شمار و جاذبه های خاص همه جور سلیقه. اینطور که گفته می شد این توقف کمی طولانی بود و این یعنی مسافر های قطار امکان بیشتری برای گردش و سیاهت داشتن و چی از این بهتر؟ عطارد بعد از این که برنامه جلد زرد حرکت و نقشه شهر رو از اطلاعات ایستگاه گرفت به همراه های منتظرش پیوست و در حالی که کاغذ هاش رو تکون می داد و مثل همیشه می خندید خبر آورد که باید دنبال جایی برای شب یا شاید هم شب ها باشن.
-یعنی اینهمه طول می کشه؟
-امکان داره بکشه. تو که بدت نمیاد. بازار های اینجا بزرگه.
ستاره چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت:
-اسم ما خانم ها بد در رفته. نه که شما آقایون اصلا بازار گرد نیستید؟
عطارد با خنده گفت:
-نه که نیستیم. این بازی ها مال شما هاست.
-نه بابا. شما ها که اصلا اهلش نیستید. اصلا مثل شما ها باشیم خوبه؟ خیال می کنید خیلی سرتون میشه ولی تا به1جای ساکن می رسید مثل1کیسه هوای پر می افتید1گوشه به چرت زدن.
-شما2تا!بس کنید دیگه. بیایید بریم1هتلی جایی اطراف ایستگاه پیدا کنیم که از حرکت قطار هم بی خبر نمونیم. بجنبید وگرنه همه جا های اطراف ایستگاه پر میشه.
تیرداد درست می گفت. همه راه افتادن. به طرز باور نکردنی همه چیز ساده و روون حل شد و اون هابه1سر پناه عالی رسیدن. حالا دیگه کاری نداشتن جز استراحت و گردش که بلافاصله شروع شد. شب که شد، همه از خستگی خیلی زود خوابشون برد. همه جز فرشته. فرشته نگران بود. تمام روز این نگرانی رو در خودش مخفی کرده بود و خدا خدا می کرد کسی یادش نباشه که بهش گیر بده. و ظاهرا دعا هاش مستجاب شده بود. فرشته با خودش فکر کرد:
-ای کاش خودم هم یادم می رفت و الان مثل بقیه بیخیال خواب بودم!.
ولی این یکی دیگه اجابت نشد. فرشته با خودش زمزمه کرد:
-شاید اینطوری بهتر باشه. شاید اینقدر ها هم ترسناک نباشه. هرچی باشه، آگاهی از نا آگاهی بهتره. یعنی شاید بهتر باشه.
فرشته آروم دستش رو بالای سرش برد و ساعت رو میزی کوچیکی رو که گوشه میز تحریر چوبی اتاق بود برداشت، تنظیمش کرد و گذاشتش کنار بالشش. دعا کرد صبح فردا فقط خودش از صدای زنگش بیدار بشه نه کسی دیگه. و بعد چشم هاش رو بست و به خواب ناراحتی فرو رفت. صبح فردا با اولین زمزمه های ساعت از خواب پرید. بقیه هنوز غرق خواب بودن. فرشته از این موضوع خوشحال شد. آهسته از جاش بلند شد، بدون هیچ صدایی آماده شد که بره بیرون. لحظه آخر تردید کرد. خواست تیرداد رو صدا کنه. تنها می ترسید. ولی این مشکل خودش بود.
-کسی نمی تونه کمک کنه. باید خودم باشم. فقط خودم. فقط خودم.
با این فکر دست سردش رو روی دستگیره در فشار داد و آروم در رو باز کرد و زد بیرون.
شهر بزرگ و شلوغ بود ولی فرشته خیلی راحت تر و خیلی زود تر از اون که فکر می کرد به جایی که می خواست رسید. مطب بزرگ و سفیدی که همه شهر انگار می شناختنش. زیاد منتظر نموند. لحظه های معاینه براش مثل این بود که اصلا نمی گذشت. پزشک به توضیحاتش گوش داد، ازش چندتا سوال کرد، به مدتی که از نظر فرشته زیاد طولانی بود معاینهش کرد، با دقت و وسواسی که فرشته رو خسته کرد معاینه رو تکرار کرد، اخم هاش رو در هم کشید، پشت میزش نشست، چند لحظه طولانی به فرشته خیره شد، نفس عمیقی کشید، خودکارش رو برداشت و برگه ارجاع به بیمارستان به منظور اسکن فوری رو به نام فرشته و به تاریخ فردا نوشت.
***
در راه برگشت سعی می کرد با این1جمله که مثل ناقوس در ذهنش تکرار می شد به خودش آرامش بده.
-فردا همه چیز مشخص میشه.
ولی تنها کلمه فردا کافی بود که از شدت وحشت بی حسش کنه.
وقتی رسید هنوز همه جا ساکت بود. فرشته با نگاهی عمیق تر از همیشه به همراه هاش که مثل بچه های معصوم غرق خواب بودن خیره شد. تیرداد نبود. فرصت نکرد فکر کنه کجا رفته چون تقریبا بلافاصله در آهسته باز شد و تیرداد اومد.
-سلام صبح به خیر. کجا بودی این وقت صبح؟
-علیک سلام خانم سحرخیز فراری. خودت چی؟
-اول من پرسیدم.
-من رفته بودم نون تازه بخرم.
-خوب، کو نونت؟
تیرداد مثل کسی که تازه چیزی رو به یاد آورده باشه به دست های خالیش نگاه کرد و گفت:
-نون؟ آهان. نداشت.
فرشته با تعجب بهش نگاه کرد.
-نونوایی نون نداشت؟ الان؟ مطمئنی؟
-تو هنوز نگفتی کجا بودی.
ندای ضمیر.
-به کسی چیزی نگو. معلوم نیست نتیجه اسکن فردا چی باشه. اون ها رو گرفتار نکن. این گیر خودته. بهش نگو.
-فرشته، خوبی؟
-آره من،
فریب اومد کمک.
-رفته بودم پارک بدوم. توی قطار که نمیشه تکون خورد. دلم واسه تحرک تنگ شده بود.
-عجب!خوب، حالا دویدی؟
صدای فریب.
-آره حسابی. جات خالی.
-چقدر تو سفتی! آخه هیچ عرق نکردی.
اعتراض ستاره به داد فرشته رسید.
-وای کله سحر چقدر حرف می زنید.
عطارد از توی رختخواب گفت:
-پاشو ستاره. اینجا شهر زود بیدار میشه. دیر بجنبی به هیچ کجا نمی رسی.
عطارد درست می گفت. حیات خیلی زود تر از انتظار اون ها جریان روزانه خودش رو در پیش گرفت و چه پویا و شلوغ! فرشته تمام لحظه های اون روز رو با خودش جنگید. با تمام ذرات وجودش دلش می خواست به یکی بگه. تمام اون روز و اون شب داشت از فشار وحشت و دلواپسی به جنون می رسید. چقدر دلش می خواست کسی می دونست تا حتی به دروغ هم شده بهش آرامش می داد. چقدر دلش می خواست کسی بهش بگه نترس هیچ طوری نمیشه. حتی اگر ایمان داشته باشه که راست نمیگه. فقط دلش1همراه می خواست. فقط کسی که بدونه تا فرشته حس کنه که خودش تنها آگاه این انتظار تلخ و وحشتناک نیست. چندین بار نزدیک بود خودش رو رها کنه و همه چیز رو به تیرداد بگه ولی با تمام ارادهش خودش رو نگه داشت و سکوت کرد.
-این مشکل منه. اون نمی تونه کمک کنه. فقط باید خودم باشم. فقط خودم. فقط خودم.
شب انگار تمومی نداشت. فرشته تا خود صبح بیدار بود. صبح فردا به همون ترتیب دیروز زد بیرون. دیگه گشتن لازم نداشت. با حالتی مثل کابوس زده ها رفت تا رسید.
بیمارستان.
فرشته حس می کرد دارن می برن که اعدامش کنن. چنان وحشتی گرفته بودش که پرستار همراهش احساس کرد هر طور شده باید از بار این ترس کم کنه. برای همین مرتب باهاش حرف می زد و سعی می کرد براش توضیح بده اسکن اصلا ترسناک نیست. و فرشته سکوت کرده بود. از اون پرستار جوون به خاطر نیت خیرش متشکر بود ولی ترجیح می داد اون لحظه ها به حال خودش باشه. فرشته به یاد می آورد که سال های خیلی دور این ماجرای اسکن وجود داشت و فرشته ازش فرار کرده بود. یادش اومد که در اون زمان از اسکن چیزی نمی دونست و به نظرش زیادی ناشناس بود. ولی چرا؟ مگه فرشته مال همین دنیا و جزو همین مردم نبود؟ پس چرا اون زمان اینهمه بی اطلاع بود؟ اسمش رو خوندن. فرشته خواست فرار کنه.
-فرار از چی؟ چه فایده؟ بیخیال بابا چه خبره مگه؟
با این تلقین به خودش توان حرکت به جلو رو داد و همراه پرستار پر حرف کنارش به راه افتاد.
-خدایا کمکم کن.
این تنها چیزی بود که تونست زمزمه کنه.
-شما خوش شانسی. زیاد لازم نیست صبر کنی. جواب20دقیقه بعد از اسکن آماده هست.
به نظر فرشته تمام اون لحظه های انتظار و اسکن و باز هم انتظار مثل یکی از کابوس های خیلی بدش گذشتن. باورش نمی شد.
-من واقعا اینجام! داخل بیمارستان! در انتظار اسکن! دارم میرم داخل اون دستگاه! من! خود من!.
ولی بلاخره تموم شد.
حدود20دقیقه بعد، جواب آماده بود. پزشک سفید پوش دعوتش کرد که بشینه. برای لحظات طولانی بهش نگاه کرد، ازش1همراه خواست که فرشته نداشت و با لبخند گفت:
-من همراه ندارم ولی خودم حسابی بزرگ شدم. بهم بگید.
پزشک نشست، برای لحظات طولانی تری بهش خیره شد، مکث کرد، بلند شد، دوباره نشست، آهی کشید و پاکت بزرگی رو داد دستش.
فرشته با لبخندی که انگار روی چهره خودش نقاشی کرده بود و مواظب بود که پاک نشه گفت:
-من که از این چیزی نمی فهمم. میشه برام توضیحش بدید؟
پزشک مکث دردناکی کرد، خم شد، دستش رو جلو برد، پاکت رو برداشت، از جاش بلند شد و اومد و بالای سر فرشته ایستاد. پاکت رو باز کرد، فیلم مربع شکل و بزرگ رادیو گرافی رو از توش در آورد. دستش رو دراز کرد و عکس رو داد دست فرشته و گفت:
-نگاه کن. دلیل سردرد هات اینجاست. ما اینجا1لخته خون داریم که در روند عادی سلامتیت سد معبر کرده. تمام این سردرد ها، سرگیجه ها، تار دیدن های گاه و بی گاه، و باقی علائمی که دیروز واسهم گفتی همهش به خاطر وجود این لخته خونه که ظاهرا خیلی وقته اونجاست. در حال حاضر زیاد مهم نیست چطور و بر اثر چی تشکیل شده. شاید بر اثر ضربه ای که مدت ها پیش به سرت وارد شده یا هر چیزی. الان مهم وجود این لخته هست که هم خودش و هم جاش خیلی خطرناکه. متاسفانه نمیشه بهش دست زد چون جاش هیچ خوب نیست و دست ما بهش نمی رسه. و باز هم متاسفانه داره میره بالا. ولی نباید بره. باید ترمزش رو بکشیم تا به این بالا نرسه. کمی زیادی نزدیک شده و ما باید سعی کنیم که متوقفش کنیم.
فرشته دیگه باقیش رو نفهمید. نگاه کرد. در وسط فیلم سیاه، عکس نامفهوم ولی روشنی از داخل سر خودش رو دید. و اون اونجا بود. نقطه ای کاملا مشخص. 1لکه تاریک، درست وسط عکس سیاه. لکه ای تاریک, واضح و نوک تیز شبیه1پیکان کوچیک که سر مایل و تیزش به طرف بالا بود.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
شنبه 3 اسفند 1392 ساعت 00:13
تو داری چیکار میکنی؟ هی بفرشته بگو اگر این جنگو ببازه تا آخر دنیا ازش بدم میاد فهمیدی؟ من دکتر نیستم ولی تو مخم نمیره اینهمه دم و دستگاه پزشکی از پس یه لخته خون برنیان حالا هرجا میخواد باشه. باید بره دکتر. باید دوادرمونش کنه. اون لخته خون کاریش نمیکنه من میدونم. هی بقیشو بنویس ببینم چی شد. بذار بقیشو من بگم. بقیش اینطوری میشه که فرشته بابای اون لخته خون یا هر کوفتی که هستو درمیاره و راه میفته با تیرداد اینا بره مسافرت. هی زود باش بقیشو بنویس. منتظرم فرشته بهتر شه. میدونم که میشه. منتظرم. بجنب منتظرم.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
چی شده؟ چرا از جا در میرید؟ آروم باشید دوست من. هرچی باید بشه میشه و دست ما هم. نمی دونم شاید دست ما باشه که کاری کنیم. سخت نگیرید جناب یکی. من هم مثل شما دلم می خواد آخرش سفید باشه نه سیاه. ای کاش باشه!. باز هم به روی چشم. سعی می کنم زود تر بنویسم. خداییش این ماجرا که تموم بشه شما سر چی به من گیر میدید؟ به خاطر این حسی که دارید از شما ممنونم جناب یکی. فرشته قصه من اگر در جهان واقعی وجود داشت از داشتن دوستی مثل شما که ندیده اینهمه نگرانشه کلی خوشحال بود. نه به این خاطر که1کسی رو نگران می بینه. به این خاطر که. اصلا شما که می دونید چرا من توضیح بدم؟
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
سایه
شنبه 3 اسفند 1392 ساعت 12:27
سلام پریسا جون داری چه بلایی سر فرشته قصه ما میاری هان هان هان؟ نکشیش ها قتل عمد محسوب میشه گفتم که بعداً نگی نگفتی راستی دفعه قبلی می‌خواستم بگم من نقشم رو پیدا کردم “مینا” اما گفتم بذار یه کم بصبرم که صبریدم و همون “مینا” …. عروسی هم فراموش نشه
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به من چه؟ هیچ مدرکی بر علیه من نیست. اصلا من وکیل می خوام. من بی گناهم. من…
بابا هنوز که نمرده. بذار بره بعد حرفش رو می زنیم.
عروسی. بیا خودت بهشون بگو من می ترسم بگم کتکم بزنن.
شما نقش لازم نداری دوست من. شما دوست من هستی و همین کافیه.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 00:27
سلام. فقط می تونم بگم: وااااااااااااااااااای!
فرشته نباید بمیره؛ لا اقل به خاطر یک لخته خون نباید بمیره.
اما اختیار با شماست؛ هر طور خواستید تمومش کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
این واااااای رو من نفهمیدم. ترجمهش چی میشه؟
سخت نگیرید دوست عزیز. هیچ زنده ای جاوید نیست.
راستی چرا آپ نمیشید؟ خیلی وقته پست جدید نذاشتید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش14

سلام به همگی.
خوب. از اونجایی که این یکی بر عکس سعی من کمی دراز تر از قبلی ها از آب در اومد، بی حرف بیشتر از طرف من، بریم ببینیم توی قطار فرشته و دوست هاش چه خبر هاست.
***
قطار فرشته و هم سفر هاش با سرعت پیش می رفت و اکثر مسافر ها معتقد بودن باید از این لحظه ها برای لذت بردن استفاده کرد چون همیشه سرعت اینقدر زیاد نیست. راست می گفتن. سرعت ثابت نبود. گاهی حسابی تند می رفت، گاهی اونقدر یواش می رفت که کفر همه رو در می آورد و گاهی هم اصلا نمی رفت و متوقف می شدن. با اینهمه اون هایی که سوارش بودن ترجیح می دادن سوار بمونن چون بهشون بد نمی گذشت. فرشته هم همینطور. فرشته حالا دیگه خیلی جا های قطار رو می شناخت. می رفت و می اومد بدون این که گم بشه یا از گم شدن بترسه. عکس جوجه پرستو های در حال پروازش روی برد باعث شده بود جوجه هاش و خودش رو دیگران بیشتر بشناسن. حالا دیگه خواه ناخواه باید زود به زود اون بخش کوچیک رو پر می کرد. و فرشته پرش می کرد. حالا دیگه به جز مناظر مه گرفته شب چیز های دیگه هم می کشید. بچه های مأوا. نقاشی که کامل شد همهشون اونجا بودن. با همون معصومیت و همون شیطنت و همون بیخیالی های قشنگ توی نگاهشون. داشتن می خندیدن بدون این که بتونن تصویری از راه سخت فردا هاشون داشته باشن. فرشته برای مدت طولانی بهشون خیره شد. اون ها ولی فقط می خندیدن. کنار هم، بیخیال، داخل شب.
-نقاشی هات قشنگن ولی نمیشه دیگه هرچی می کشی وسط شب نباشه؟ دور و بر این آدم ها که کشیدی به جای شب روز می کشیدی قشنگ تر می شد. روز با گل ها و پرنده ها و رنگ هاش قشنگه. چرا1بار امتحان نمی کنی؟ این زمینه تاریک رو از پشت نقاشی هات بردار و عوضش منظره های روشن تر و شاد تر بکش.
فرشته با خوندن این خط ریز آشنا لبخند زد. نگاهی به امضای کوچیکش کرد و زیرش نوشت:
-سلام. متاسفانه من با ترکیب رنگ های شاد و روشن مشکل دارم. بلد نیستم. روز ها رو نمی تونم بکشم. شما هم اینهمه سخت نگیر.
قطار سوت کشداری کشید و فرشته رو از جا پروند.
-ای کاش توقف نباشه!.
نبود. فرشته به تابلو نگاه کرد و به بخش های آشنایی که همیشه دید می زد نظر انداخت. چند لحظه بعد برگشت که بره. با دیدن پرده کنار سالن که آروم تکون خورد1لحظه به اون نقطه متمرکز شد و بعد شونه هاش رو بالا انداخت و رفت. چه فرقی می کرد کی باشه؟ منطق فرشته حالا کمی بهتر می تونست کار کنه. مثل بیماری که چند قدم به طرف شفا رفته بود. و حالا به کمک این منطق نصفه نیمه فرشته می دونست که هر سایه ای متعلق به دشمن نیست. و اصولا قرار نیست همه جا پر از دشمن باشه. مخصوصا اینجا. وسط1سالن اجتماعات بزرگ که هر لحظه از شبانه روز در معرض رفت و آمد های بی شمار و پیشبینی نشده هست. پس فرشته بیخیال اون پرده از سالن رفت بیرون. اول صبح بود و دیشب تمام قطار بیدار بودن. چندتا جشن تولد و یکی2تا شیطنت دسته جمعی دیگه و… فرشته از پنجره به بیرون خیره شد. مثل این که دیشب بارون اومده بود. خورشید وسط آسمونی که انگار شسته بودنش می تابید. فرشته لبخندی زد، به دیوار تکیه داد و محو تماشا شد.
-آهایی!چیکار می کنی؟ آی آی آی حواست کجاست؟
فرشته از شنیدن صدای نازکی که با نارضایتی از روی درد این ها رو تقریبا داد می زد اون هم درست از پشت سرش، به شدت از جا پرید. پشت سرش1دیوار بود. چطور ممکنه یکی توی دیوار باشه؟ این فکر مثل برق از سرش گذشت. جرات نکرد به پشت سرش نگاه کنه. فکر کرد شاید خیالاتی شده. وهم. دفعه اولی نبود که وهم وسط دنیای واقعی به دیدنش می اومد. ولی پیش از این همیشه1هشداری می داد. الان که فرشته حالش بد نبود. پس این… صدا دوباره و این بار راضی تر از پیش شنیده شد.
-حالا بهتر شد. نزدیک بود ها! آهایی من اینجام. این طرف. پشت سرت.
فرشته نفس عمیقی کشید و به طرف دیوار برگشت تا ببینه کیه که حرف می زنه. اونجا هیچ کسی نبود. فقط1گل مینا بود. روی دیوار درست وسط1پرده آبی خوش رنگ توی1گلدون خیلی ظریف. فرشته چنان تعجب کرد که کم مونده بود از هوش بره.
-من چم شده؟! گل که حرف نمی زنه! ولی من خودم صداش رو شنیدم. توهم نبود! من واقعا شنیدم!ولی این چطور ممکنه؟!
صدا فرشته رو از جا پروند.
-ببین1کمکی می کنی؟ 1کمی آب می خوام. میدی؟
فرشته گیج و منگ رفت طرف اولین آب خوری توی نزدیک ترین راهرو و1فنجون شیشه ای کوچیک که نفهمید چطوری از کنار گلدون سبز شده بود رو پر آب کرد و در حالی که مطمئن بود وقتی برمی گرده دیگه اون توهم عجیب رو نمی بینه برگشت.
-کجا میری؟ من اینجام. نرو بابا. لیوانم رو بده.
فرشته که انگار توی خواب راه می رفت چند قدمی رو که زیادی رفته بود برگشت و با دست هایی که می لرزیدن آب رو ریخت پای گل. صدا با رضایت گفت:
-ممنون. خودم می ریختم. ولی دستت درد نکنه.
فرشته حس کرد الانه که دیوونه بشه.
-تو! تو حرف می زنی؟
صدا خندید و جواب داد:
-آره خوب. همه که مثل تو بی صدا نیستن. از وقتی اومدی1کلمه حرف نزدی. تو چرا… آهان فهمیدم. وای ببخشید.
فرشته دید که پرده آبی آروم رفت کنار و چهره1دختر از پشتش پیدا شد. چهره ای ظریف با نگاهی ساده و صمیمی. شاید در سن و حال و هوای بچه های مأوا زمانی که فرشته اولین بار دیده بودشون. درست کنار گلدون و با لبخندی صمیمی و قشنگ.
-سلام. من اسمم میناست. ببخشید یادم رفت که تو از پشت پرده نمی تونی منو ببینی. مونده بودم از چی اینهمه حیرت کردی. چیه؟ نکنه خیال کردی این گلک داره باهات حرف می زنه!
فرشته لحظه ای بعد تونست بفهمه چی شد. در حالی که نفس راحتی می کشید و می خندید گفت:
-سلام. چه گل قشنگی!
-ممنونم. وقتی کاشتمش فقط1غنچه کوچیک بود. حالا بزرگ شده. به خاطر آب ممنونم.
-خواهش می کنم. چیزی نبود.
مینا در حالی که لبخند می زد گفت:
-راستش من باید خیلی پیش از این باهات حرف می زدم فرشته.
فرشته با تعجب پرسید:
-اسمم رو می دونی؟
مینا خندید و گفت:
-آره. مگه اون نقاشی ها رو تو نکشیدی؟ گوشه پایینی برد اجتماعات رو تو پر می کنی. من اسمت رو از اونجا خوندم. راستی تو خوب نقاشی می کنی. میشه من و گلم رو هم بکشی؟ خیلی دلم می خواد بریم توی عکس های تو.
فرشته به هر2مینا نگاهی کرد و گفت:
-من واقعا متاسفم. آخه من اونقدر ها که خیال می کنی وارد نیستم. من…
مینا حرفش رو برید و با همون لبخند گفت:
-می دونم بابا. تو با ترکیب رنگ های شاد و روشن مشکل داری. این ها رو زیر نقاشیت خوندم. حالا با تمام این حرف ها. عکس ما2تا مینا رو بکش دیگه. می دونی؟ من خیلی وقته می شناسمت. وقتی اون2تا پرستو رو داشتی من همیشه تماشات می کردم. خیال می کردم اون ها می میرن ولی تو خیلی خوب بزرگشون کردی. وقتی نقاشیشون رو در حال پرواز دیدم فهمیدم که پروازشون دادی. فرشته! تو چطوری این کار رو کردی؟ خیلی سخته. تو که پرنده نیستی. می دونی این کار هر کسی نیست؟ من فکر می کنم تو باید فرق داشته باشی.
فرشته لبخند زد و گفت:
-چه فرقی؟ با کی؟
مینا جدی و بدون خنده جواب داد:
-با همه. به نظر من تو با همه فرق داری. میگم نکنه این اسم تو ماجرا داره؟ نکنه تو واقعا فرشته ای و از اون بالا اومدی ولی به کسی نمیگی؟ من که فکر می کنم اینطوریه. آخه هیچ آدم عادی نمی تونه اینهمه با2تا جوجه مهربون باشه و تازه پرواز هم یادشون بده. نه این که نتونه. یعنی کسی بلد نیست. آخه پرواز رو باید پرنده های مادر یاد جوجه ها بدن. آدم های عادی از این کار ها کمتر می تونن انجام بدن. ولی تو تونستی. من فکر می کنم تو1فرشته آسمونی هستی. فقط نمی دونم چطور از این پایین سر در آوردی. تو خیلی… فرشته! حالت خوبه؟ فرشته! چی شده؟ خوبی؟
فرشته به چشم های نگران مینا نگاه می کرد ولی انگار ذهن و زبون و تمام وجودش کلید شده بود. فکری، تصویری، خاطره ای مثل برق از سرش گذشت. پرواز وسط ستاره ها و فرشته ها و جشن های بهشت. سقوط از بالای بالا در میان تاریکی. با سرعتی سرسام آور به طرف پایین. صحنه های کما. آشنا تر از هر زمان دیگه ای به ذهنش هجوم آوردن. خواب نبود. کما هم نبود. خیلی واقعی بودن، خیلی!. خودش رو می دید که همراه1بچه پرستو روی شونهش بین1آسمون ستاره و نور و دخترک های آسمونی که توی رویا های بسیار دورش می دید، وسط نور و ستاره و بهشت پرواز می کرد. بعدش هم خودش رو دید که با تمام سرعت در حال سقوطه. وسط تاریکی. وسط ترس. به طرف ناکجا. زمین.
-فرشته!فرشته تو رو خدا حرف بزن. چرا این طوری شدی؟ نکنه من واقعا1راز آسمونی رو کشف کردم و نباید می گفتمش؟ فرشته! حرف بزن.
فرشته به خودش اومد. خواست حرف بزنه ولی. درد. همون سردرد وحشتناک و بی توضیح. چنان شدید بود که فرشته حس کرد سرش داره منفجر میشه. مینا دیگه واقعا ترسیده بود. سر درد به همون سرعتی که اومده بود انگار همراه اون خاطرات، از سرش عبور کرد و رفت. فرشته از میان سر گیجه وحشتناکی که باهاش درگیر بود به مینای نگران لبخند زد و گفت:
-نترس چیزی نیست. خستگی دیشب کار دستم داده. سرم1دفعه درد گرفت. رازی در کار نیست. من یکی هستم مثل همه.
مینا که خیالش کمی راحت شده بود گفت:
-خیلی ترسوندیم. ولی من هنوز سر حرفم هستم. تو فرق داری. ببین حالا بهتر شدی؟ دیگه سرت درد نمی کنه؟
فرشته گفت:
-حالا خیلی بهترم. این سردرد هم میاد و میره. طوری نیست. من هم هیچ فرقی با بقیه ندارم. من فقط…
فقط چی؟ اون فقط چی؟ فرشته نمی دونست جملهش رو چطور تموم کنه. با خودش فکر کرد:
-من چی هستم؟ واقعا من از کجا اومدم؟ کجا میرم؟ اینجا چیکار می کنم؟ چی شد که از اینجا سر در آوردم؟ من کی هستم؟
فرشته هیچ جوابی برای هیچ کدوم از این ها نداشت. مینا وقتی مطمئن شد که فرشته طوریش نیست لبخند قشنگش رو دوباره پیدا کرد و گفت:
-به نظرم باید استراحت کنی. ولی عکس چی میشه؟ ببین! عکس من و این گل مینا رو بکش. سخت نیستیم. ما2تا مینا خیلی ساده ایم.
فرشته با تاثری که نمی فهمید از چه جنسیه به نگاه مهربون مینا خیره شد.
-مینا! من واقعا نمی دونم چطور بکشمت. نه خودت رو نه گل مینای قشنگت رو. واقعا متاسفم. باور کن.
مینا خندید و گفت:
-من مثل تو بلد نیستم نقاشی کنم ولی خیلی دوست دارم بکشم. میشه دستم رو بگیری بهم یاد بدی چجوری پرستو ها رو اینهمه واقعی کشیدی؟
فرشته شونهش رو به دیوار کنار پرده تکیه داد، دست مینا رو گرفت و پرسید:
-تو چی می خوای مینا؟
مینا بدون مکث جواب داد:
-می خوام باهات دوست باشم. تو هم دوست من باشی.
فرشته گفت:
-من با تو دوستم.
مینا گفت:
-من دلم می خواد بیشتر دوست باشیم. تو بهم نقاشی یاد بدی. دوست واقعی. یعنی واقعا مثل2تا دوست.
فرشته از وسط همون سر گیجه نحس دوباره به مینا نگاه کرد. چهره مینا انگار به آینه شفافی تبدیل شده بود که تمام بچه های مأوا از داخلش پیدا بودن. فرشته با خودش فکر کرد:
-چرا باید به این یکی هم ضربه بزنم؟ پریسا که اونهمه برام عزیز بود توی فرعی ها همراه من گم شد و آخرش هم تبدیل شد به1مشت خاکستر. باقی بچه های مأوا هم که اندازه پریسا واسهم عزیز نبودن تکیه کردن به همراهی من، منی که وسط راه، بالای1کوه بلند، توی1پناهگاه چوبی موقت جاشون گذاشتم. و حالا این. نه. نباید این داستان تکرار بشه. این دختر گناه داره. ببین! مثل گل میناش تر و تازه و شادابه. من چی دارم بهش بدم جز درد! جز تنهایی! و جز1مشت تجربه سیاه از دوستی و دوست داشتن! …
-فرشته!چرا جواب نمیدی؟ حرف بزن1چیزی بگو دیگه.
فرشته به خودش اومد. مینا با دست های گرم و ظریفش دستش رو گرفته بود و تکون می داد و صداش می زد. فرشته بغضش رو خورد، دست مینا رو نوازش کرد و با صدایی که سعی می کرد زیاد متاثر نباشه گفت:
-من معذرت می خوام مینا. ولی تو داری اشتباه می کنی. من واقعا اونی که تو می خوایی و تصور می کنی نیستم.
ادامهش رو توی دلش گفت:
-من یکی از عزیز ترین هام رو نابود کردم. من1دسته بچه رو که به همراهی من تکیه کرده بودن وسط جاده جا گذاشتم. من فرشته نیستم. من هیچ چی نیستم. تو نمی دونی. اگر بدونی من کیم نفرین هم خرجم نمی کنی. همون طوری که خودم دیگه نمی کنم.
مینا این ها رو نشنید.
-ولی هستی فرشته. من مطمئنم که تو مثل تصورم خوبی. تو دوست خوبی هستی من مطمئنم.
فرشته حس می کرد دیگه نمی تونه هقهق فرو خوردهش رو بیشتر از این مهار کنه. با مهربونی دست های کوچیک مینا رو گرفت توی دستش و آروم فشار داد و گفت:
-تو خیلی مهربونی. ولی هنوز تجربه لازم داری. آدم ها اون طوری که نشون میدن نیستن. دوستی خیلی با ارزشه. مواظب باش دوست داشتنت رو خرج هر خوش ظاهری نکنی. اگر دقت نکنی دلت رو می شکنن. من با تصورت خیلی فرق دارم. ولی ازت ممنونم که به خاطر پاکی نگاهت منو پاک می بینی. به پاکی1فرشته. از تو ممنونم مینای مهربون.
فرشته این ها رو گفت، دست مینا رو رها کرد، آروم گل برگ های گل مینا رو نوازش کرد و نگاه از هر2مینا برداشت و رفت. به نظرش شونه هاش اندازه1کوه سنگین بود و دلش سنگین تر. حس می کرد درد سرش توی تمام قلبش پیچید و قدرت نفس کشیدن رو ازش گرفت. آروم آروم به طرف دستشویی رفت. وارد یکی از دستشویی ها شد. به در بسته تکیه داد و با ناله ای بدون صدا بغضش رو شکست.
***
-فرشته چیزی شده؟ تو تمام دیشب رو بیدار بودی. الان هم که منگی. انگار اصلا اینجا نیستی. اگر بیخیالت بشیم تمام عمر انگار توی خودت می مونی و در نمیایی. چی شده؟
فرشته به تیرداد خیره شد و مثل کسی که خواب می دید گیج نگاهش رو برداشت. تیرداد که کم کم داشت دلواپس می شد دست روی پیشونیش گذاشت و گفت:
-تب که نداری. خواب هم که نیستی. نمی خوایی بگی چی شده؟
فرشته دوباره به تیرداد نگاه کرد و با صداقتی حقیقی گفت:
-نه.
تیرداد ثانیه ای مکث کرد، بعد کنار فرشته نشست. دستش رو گرفت توی دست هاش و با آرامشی که سعی می کرد بیشتر جلوه داشته باشه گفت:
-ولی به من میگی مگه نه؟ زود باش دیگه. بگو. به من بگو.
فرشته سرش رو گذاشت روی شونه تیرداد و گفت. از اول تا آخر. بدون حذف هیچ قسمتی از جزئیاتش. تیرداد که ته دلش خاطر جمع شده بود با همون آرامش گفت:
-خوب. چه چیز این ماجرا اینهمه بد بود که تو1شب به خاطرش بیدار موندی و الان هم گیج می زنی؟ یکی بهت پیشنهاد کرد که دوستش باشی و خواست که دوستت باشه. دوستی هم که خیلی قشنگه. تو مشکلی داری؟
فرشته همون طور که هنوز سرش روی شونه تیرداد بود با صدای خفه ای جواب داد:
-آره من مشکل دارم.
-مشکلت چیه؟ از این آدم خوشت نمیاد؟
-خوشم میاد. این دختر خیلی دوست داشتنیه. من دوستش دارم تیرداد.
-پس مشکل چیه؟
فرشته مکثی کرد و تقریبا به نجوا گفت:
-مشکل منم. خود من. من نمی تونم این کار رو کنم. من نمی تونم دوست اون دختر باشم. من نمی تونم دوست هیچ کسی باشم.
تیرداد به چشم های فرشته که آروم آروم داشت خیس می شد نگاه کرد و گفت:
-ولی تو با ما دوست هستی. با من، با عطارد و با ستاره. ما هم دوست تو هستیم.
فرشته که دیگه به زحمت حرف می زد گفت:
-و من همیشه برای هر3تاتون نگرانم.
بعد خیلی آروم زمزمه کرد:
-به خصوص برای تو که اینهمه به من نزدیک شدی.
تیرداد شنید ولی نشنیده گرفت.
-چرا؟ چرا برای ما نگرانی و چرا فکر می کنی نمی تونی دوست کسی باشی؟ فرشته! چی توی سرته؟ به من بگو.
فرشته از اون طرف پرده اشک جواب داد:
-من، من خطرناکم. من به عزیزانم آسیب می زنم.
-باز تو خل شدی؟ چی داری میگی؟ این مزخرفات توی سرت چیکار می کنه؟
تیرداد نفهمید یکه ای که خورد از حرف فرشته بود یا از شنیدن صدای ستاره که نفهمیده بود کی وارد شد. ستاره بی توجه به تیرداد متعجب به فرشته که داشت بدون صدا گریه می کرد نزدیک شد و گفت:
-ببین فرشته! تو فقط1کمی خلی. اگر عاقل بودی از این چرت و پرت ها نمی گفتی. تو به دوست هات آسیب نمی زنی. دوست های تو عقل و شعور دارن. حتی اگر خطرناک هم باشی اون ها می تونن از خودشون محافظت کنن. اگر کسی آسیبی از جایی ببینه مطمئن باش که خودش بی تقصیر نیست. میشه این ها رو بفهمی؟
فرشته فقط گریه کرد و نخواست یا نتونست جواب بده. ستاره ادامه داد:
-به نظر من تو داری جفنگ میگی. تو جز دیوونه بودنت هیچ مشکل دیگه ای نداری. این هم اونقدر شدید نیست که خطرناک باشه. تا جایی که من می دونم ما از طرفت آسیبی نمی بینیم. فرشته! اتفاقی که در گذشته افتاد هرچی که بود2طرف داشت. یکیش تو، یکیش پریسا. به خاطر خدا این ها رو بفهم و دیگه بس کن. وای فرشته جدی گریه می کنی؟ واقعا که تو خطرناکی ولی فقط برای خودت.
عطارد که نیمه های حرف ستاره وارد کوپه شده بود ولی کم و بیش فهمیده بود ماجرا چیه نگاهی به هر3تاشون کرد و با تعجبی مخلوط به خنده گفت:
-این1نسخه جدیده که فرشته پیچیده واسه خودش؟ تو چه خطری واسه ما داری؟ من می تونم جیغت رو در بیارم.
و بعد بی مقدمه دستش رو گذاشت روی شونه فرشته و محکم فشار داد. فرشته بی اختیار جیغ بلندی زد و خودش رو به شدت کشید عقب. عطارد در حالی که می خندید گفت:
-دیدی؟ تو واسه من خطرناک نیستی. تا بیایی اذیتم کنی این بلا رو سرت میارم خطرت ازم دفع میشه. این2تا هم اگر زرنگ باشن همین کار رو می کنن. ولی راستی، بگو ببینم تو شونه هات چی شدن که همهش درد می کنن؟
عطارد که می خواست با این پرسش هم به جوابش برسه و هم حال و هوای فرشته رو عوض کنه به هیچ کدوم از این نتیجه ها نرسید. فرشته فقط گریه می کرد. ستاره متعجب و عصبانی گفت:
-بسه دیگه مسخره. پا شو خودت رو جمع کن بابا. همچین میگه خطرناکم هرکی ندونه خیال می کنه این جدی دیوه. عطارد تو هم مرض داری؟ نمی بینی دردش میاد؟
عطارد در حالی که می خندید جواب داد:
-خوب من هم می خواستم دردش بیاد. درضمن این بیچاره به فکرش هم نمی رسه جا و عنوان شما رو بگیره جناب. این1چیزی گفت شما جدی نگیر. باور کن ما هیچ کدوم خوش مزه نیستیم.
ستاره بعد از چند ثانیه مکث تازه فهمید عطارد چی گفت. با حرص از جا پرید و در حالی که دنبال1چیزی می گشت تا باهاش عطارد رو بزنه داد زد:
-اولا دیو خودتی دوما من خوراکم درست و حسابیه. هر شن و علفی رو نمی خورم. تو که جای خود داری حضرت کوفت.
تیرداد زد زیر خنده و وسط خنده می گفت:
-وای!عجب! حضرت کوفت! حضرت کوفت.
عطارد در حالی که از ضربه های بالش ستاره در می رفت بین خنده و دفاع گفت:
-بی تربیت!. تو بی تربیت ترین دیو دنیایی.
ستاره که عصبانی تر شده بود جیغ کشید:
-از رو هم نمیره.
فرشته با نگاهی خیس و مات به درگیری و خنده های اون ها خیره شد.
-اون ها جدی نگرفتن. اون ها نمی دونن. تیرداد چی؟ اون که می دونه. نه. نمی دونه. تیرداد فقط اون دفتر رو خونده. تیرداد نمی دونه. جدی نگرفته. مثل این2تا. کاش این ها درست می گفتن! کاش این ها جفنگ بود! کاش می شد من هم مثل این ها بدون آگاهی از شدت این فاجعه بخندم!.
ستاره1دفعه اومد طرف فرشته و1مشت پر ریخت توی صورتش و با جیغ و داد گفت:
-ببین چی شد؟ این ها همهش تقصیر تو بود. ببین بالش من به چه روزی افتاد؟ همهش واسه این بود که تو شروع کردی به چرت گفتن. الان تمام جونت رو پر پری می کنم. من بالشم رو می خوااااااااااااام.
این ماجرا ادامه داشت و اونقدر طول کشید تا فرشته هم خواه ناخواه قاطی جنگ و جیغ و داد و خنده های اون ها شد. فرشته می خندید و سعی می کرد به خیلی چیز ها اعتنا نکنه. به سر گیجه، به تصویر مینا با اون لبخند ساده و مهربون و گلدون کوچیکش، به خطر ضربه ای که حس می کرد از طرف خودش ممکنه دوستانش رو تهدید کنه، و به پریسا که توی ذهنش به شکل1سوال می چرخید.
-یعنی اگر الان اینجا بین ما بود کنار من می خندید؟
فرشته سعی کرد اشک هاش رو عقب نگه داره و در همون حال1دسته پر که از طرف ستاره ریخت سرش غافلگیرش کرد. فرشته جیغی کشید و جاخالی داد و از زیر دسته پر های دومی و سومی در رفت و عطارد به جاش هدف قرار گرفت. قهقهه بود که می رفت هوا. توی اون گیر و دار، ستاره زیر چشمی به فرشته نگاه کرد و لبخند معنیداری زد که از نگاه زیر چشمی تیرداد دور نموند. ستاره که متوجه نگاه تیرداد شده بود، چشمک نامحسوسی بهش زد و به خودش و به بالش پاره و به فرشته اشاره کرد. تیرداد اشاره رو فهمید و بی صدا برای ستاره کف زد.
***
شب. هوا نه به سردی گذشته ولی همچنان سرد. آسمون بی توفان و بی رگبار ولی بدون ستاره. هوای ابری اما آرام. توقف اجباری.
-اه باز هم مشکل داریم. تیرداد تو بیشتر از ما سرت میشه. جدی نمیشه1کاری کرد این قطار قاطی نکنه؟
-نه ستاره. نمیشه. بیخیال. اونقدر ها هم بد نیست.
-چیچی رو بد نیست؟ اینجا که شهر نیست بریم بچرخیم. اولا ما وسط شبیم. دوما ما وسط بیابونیم. هیچ خوشم نمیاد.
عطارد نگاهی به بیرون کرد و گفت:
-زیاد هم بد نیست. بیا ببین، همچین بیابون هم نیست. تازه، همه دارن پیاده میشن واسه استراحت و واسه همه چی.
تیرداد با خنده پرسید:
-من1چیزی برام مجهول موند. عطارد بهم توضیح بده این همه چی یعنی چی؟
عطارد زد زیر خنده و گفت:
-پا شو بابا. پا شو بریم پایین ببینیم کجاییم.
همه با هم پیاده شدن. فرشته با دیدن نور ضعیفی که از دور به چشم می خورد تعجب کرد.
-اون چیه اونجا؟
ستاره مسیر دست فرشته رو با نگاه دنبال کرد و دقیق شد.
-نمی دونم. هرچی هست مال مسافر های همین قطاره.
عطارد گفت:
-هرچی می خواد باشه.
تیرداد گفت:
-نه. موافق نیستم. بریم ببینیم. شاید همون همه چی باشه که عطارد گفته.
عطارد زد زیر خنده و همراه بقیه به راه افتاد. هرچی نزدیک تر می شدن نور بزرگ تر و واضح تر می شد. چند متری مونده بود که تونستن جمعیت نسبتا بزرگی رو دور و بر اون نور عجیب تشخیث بدن. جمعی که تلاش داشتن1کاری کنن. و در همون حال سر و صدا های پر شور و شاد همراه تلاششون بود. فرشته و بقیه نزدیک تر رفتن. حالا همه چیز رو می تونستن ببینن. اون نور که دیده بودن فانوس بزرگی بود که داخلش لامپ کار گذاشته بودن و معلوم نبود اون لامپ نورش رو از کجا میاره. اون جمعیت هم1دسته بزرگ از جوون ها بودن که با حرارت سعی می کردن به هر وسیله ممکن آتیش روشن کنن ولی هرچی می کردن موفق نمی شدن. آتیشی که می بایست در نتیجه تلاششون روشن می شد فقط فشفش می کرد و دود هوا می فرستاد و دیگه هیچ. عطارد بدون این که مخاطب خاصی داشته باشه پرسید:
-چرا این کار رو می کنن؟
یکی از کنار دستش گفت:
-خوب می خوان آتیش روشن کنن.
عطارد به جوون تماشاچی نگاه کرد و دوباره پرسید:
-آتیش به چه دردشون می خوره؟
جوون با خوش اخلاقی جواب داد:
-شب4شنبه سوری نزدیکه. البته الان هنوز خبری نیست اما این بچه ها رفتن پیشواز و هوس کردن امشب هم آتیش بازی راه بندازن. ولی معلوم نیست چرا نمیشه. همه چوب ها خشک هستن ولی هرچی زور می زنن آتیش بی آتیش.
فرشته به مقابل خیره بود و به تلاش جمعیت نگاه می کرد. نفهمید کی از بقیه جدا شد. اصلا نفهمید که اون ها نیستن. فقط به مقابل خیره بود و سرش از بوی دود منگ شده بود. حس می کرد این دود تمام خاطرات بدش از دود و از آتیش و از زندگی رو پیش چشم هاش به حرکت در میاره. احساس نفس تنگی داشت. کمی عقب تر ایستاد. باز هم عقب تر. چند قدم دیگه عقب تر. به خودش که اومد یکی2متری از جمعیت دور شده بود و داشت عقب تر می رفت ولی دود دست بردار نبود. انگار عمدا نشونش کرده بود و همینطور پیش می اومد و عقب تر می فرستادش. جمعیت هنوز مشغول بودن. فرشته شنید که یکی اون وسط کلافه و سر خورده داد زد:
-اه! پس چرا روشن نمیشه؟ الانه که قطار راه بی افته بابا1کاری کنید.
فرشته آروم زمزمه کرد:
-نمیشه.
دستی به ضرب خورد روی شونهش و صدایی توی گوشش غرید:
-نه نمیشه عوضی. و تو می دونی چرا نمیشه میمون. و امشب اگر زنده بمونی کلید حل این مسخره بازی رو میدی دست من.
فرشته این صدا رو خیلی خوب می شناخت. ولی امشب انگار از شدت توحش هیچ رگه انسانی درش نمی شنید. کاملا مشخص بود که صاحب صدا از خستگی این تعقیب و گریز دیوانه شده. فرشته بلافاصله از جا پرید. خواست فرار کنه ولی اون دست قوی سفت شونهش رو چسبید. فرشته از درد چشم هاش سیاهی رفت. تمام وجودش از شدت دردی که از شونه هاش می اومد تیر کشید. خواست جیغ بکشه ولی دست دیگه مهاجم به ضرب تمام فرود اومد و صدای فرشته توی کف دست طرف حبس شد. فرشته بدون این که فرصت ترسیدن داشته باشه کاملا غریزی عمل کرد. دستی شونهش رو چنگ زده بود و با خودش می کشیدش و دست دیگه ای مانع فریاد زدنش بود. با دست اولی نمی تونست کاری کنه چون بازوش از درد شونهش فلج شده بود. دستی که روی دهنش بود رو به شدت گاز گرفت.
-آخ! پدر سگ! اگر امشب نکشتمت مرد نیستم آشغال.
فرشته مهلتش نداد. به سرعت برگشت عقب و دستی که روی شونهش بود رو هم با تمام زورش گاز گرفت. غرشی عصبانی و دست شونهش رو رها کرد. فرشته فقط1چیز می دونست. تیرداد و بقیه نبودن. مهم نبود دلیلش چیه فقط این که اون ها نبودن و فرشته تنها بود. باید خودش رو نجات می داد. نمی تونست. از ترس فلج شده بود ولی باید کاری می کرد. اما چه کاری؟ نمی دونست. آوای ترس.
-دیگه آخرشه. امشب می میری.
ندای عقل.
فرار کن. بدو!.
فرشته حس کرد پا هاش فرمان نمی برن. کابوس هاش تعبیر شده بودن. نهیب اراده.
-بدو. الان!.
فرشته1دفعه از جا کنده شد و دوید. صدای پایی رو درست پشت سرش می شنید و طنین سوتی که خیلی بلند نبود و کاملا مشخص بود علامت رمزه و بلافاصله صدا های پا ها چندتا شدن و از هر طرف نزدیک و نزدیک تر اومدن. طنین ترس.
-دیگه فایده نداره. تسلیم شو. بهشون بگو آتیش کجاست. بگو و خودت رو خلاص کن.
نهیب اراده.
-بدو. فقط بدو.
فرشته با تمام قدرت پا هاش می دوید. کاش این بار هم کسی بیدارش می کرد ولی این خواب نبود. فرشته می دوید. توی شب پیش می رفت. از جمعیتی که اصلا غیبتش رو حس نکرده بودن دور و دور تر می شد و آتیش خواه ها هم در تعقیبش بودن. صدای آشنای مهاجم درست از پشت سرش به فاصله چند انگشت بیشتر از1دست دراز شده.
-کجا در میری ناکس عوضی؟ امشب جهنم هم بری مال خودمی. بهت که گفتم چیکارت می کنم، نگفتم؟ برو دعا کن سریع هلاکت کنم. از دست من در نمیری ناکس.
فقط1قدم مونده بود که دست تعقیب گرش بهش برسه. فرشته توی اون تاریکی سایه ای رو دید که روی زمین پهن شده بود. جوب، پرتگاه، هرچی. طنین ترس.
-پرت میشی. می میری.
نهیب اراده.
-بپر.
فرشته از شدت وحشت عرق می ریخت. همراه جیغ بلندی که بی اختیار از گلوش آزاد شد پرید. تا لحظه ای که پا هاش زمین رو لمس نکرده بودن نمی دونست سقوط می کنه یا نه. وقتی سالم فرود اومد شاد نشد. فرصتش نبود. فقط می دوید. حصار. 1دسته درخت. فرشته زد به حصار و آتیش خواه ها پشت سرش بودن. پیچ و خم های عجیب. فرعی. فرشته از جاده اصلی منحرف شد و زد به فرعی. فرعی انگار خود جهنم بود. چنان پر پیچ و خم و چنان وحشتناک که انگار از کابوس ساخته شده بود. فرشته بدون این که بفهمه کجا میره به هر پیچی که می رسید می پیچید. ترس. در تمام عمرش اینقدر نترسیده بود. 1پیچ تنگ و تند. 1راه باریک. بنبست. فرشته بی اختیار جیغ کشید و به دیوار سرد مشت زد. دستش زخمی شد و خون از لای انگشت هاش راه افتاد. فرشته چیزی حس نمی کرد. ندای عقل.
-برگرد و با هرچی که پشت سرته رو به رو شو. اگر از پشت سر بهت برسه نابود میشی.
فرشته با حسی از نا امیدی بالا تر با خودش گفت:
-در هر حال نابود میشم.
ندای عقل.
-بهتره نابودی رو در روی نابود گر باشه نه از پشت سر. دسته کم میشه جنگید. دسته کم میشه تلاش کرد. برگرد و با هرچی که پشت سرته رو به رو شو.
فرشته برگشت. توی تاریکی مطلق هیچ صورتی دیده نمی شد ولی هیکل ها، صدا ها و درد قابل تشخیص بودن.
-خوب موش کثیف. بلاخره گیر کردی هان؟ حالا حرف می زنیم. ولی اول،
دستی که بالا رفت و با قدرت تمام پایین اومد. فرشته حس کرد گونهش آتیش گرفت و پیش چشم هاش ستاره های ریز به چرخش در اومدن. دست مهاجم شونه هاش رو چنگ زد و چندین بار کوبیدش به دیوار پشت سرش. فرشته سعی کرد از خوردن سرش به دیوار پیشگیری کنه ولی نتونست. درد شدیدی توی سرش پیچید و فرشته حس کرد دیگه نمی تونه روی پا هاش بمونه. کسی مهاجم رو متوقف کرد.
-بس کن دیگه. یادت رفته واسه چی اینجاییم؟
-یادمه. ولی این میمون ناکس زیادی به من بدهکار مونده. باید حسابش سبک تر می شد.
-خوب. باقیش باشه واسه بعد. الان ولش کن.
فرشته حس کرد داخل سرش ضربان داره. سر گیجه حاصل از درد اون ضربه داشت بیشتر می شد. دست مهاجم به یقه لباس پارهش چنگ زد.
-فقط1بار ازت می پرسم. سر آتیش چه بلایی آوردی؟
فرشته به زور نفس می کشید. سعی کرد دست رو کنار بزنه ولی دست محکم تر شد. فرشته به زحمت گفت:
-من هیچ چی. هیچ بلایی.
دست مهاجم به اخطار کسی شل تر شد.
-خوب، می گفتی.
-من بلایی سرش نیاوردم. ولی اون آتیش سر من کم بلا نیاورد. تقریبا کامل سوختم. نجاتم دادن وگرنه الان خاکسترم رفته بود به باد.
-نجاتت دادن؟ کی؟ کی بود؟ نجات دهندهت کیه؟ هرچی هست زیر سر اونه. اون و تو کثافت.
ندای عقل.
-سفر رو لو نده. اسم سفر رو نبر. چیزی ازش نگو. نگو!.
-من کاری نکردم. من نمی دونم نجات دهندهم کی بود. من بی هوش بودم. طرف رو ندیدم.
-خفه شو فقط جواب بده. آتیش چی شد؟ باور کن زنده زنده ریز ریزت می کنم. خیال کردی می تونی نصف دنیا بچرخونیم و حالا چرند تحویلم بدی؟ امشب مثل سگ می کشمت.
فرشته حس کرد باید آماده مردن باشه ولی. اگر رفتنی بود بذار مثل1موش ترسو در حال ضجه زدن و اعتراف کردن نمیره. مطمئنا تیرداد واسه اینطور مردنش اونهمه زحمت نکشیده بود. باید کاری می کرد که به زحمت های تیرداد بی ارزه. نمی فهمید چرا این لحظه به همچین فکری افتاده. ندای ترس.
-معذرت می خوام تیرداد. من نمی تونم.
نهیب اراده.
-تو می تونی.
نفیر توجیه.
-چه فایده؟ مگه اون می فهمه تو چجوری مردی؟ هر کاری میشه کن شاید از خیر جونت بگذرن.
ندای عقل.
-به این مزخرفات گوش نده. هرچی می تونی محکم باش. تسلیم نشو. تلاشت رو بیخیال نشو حتی اگر ایمان داری بی فایده هست.
زمزمه تدبیر که با صدای کسی که دست از جان و از همه چیز شسته از حنجره فرشته شنیده شد.
-باشه ولی جواب آتیش رو خودت میدی. به نظرم خوشش نمیاد.
فرشته در کمال ناباوری حس کرد دستی که به دیوار فشارش می داد لرزید و شل شد. چیزی نمونده بود فرشته از شدت سر گیجه و درد بی افته. نهیب اراده.
-تو نمی افتی.
صدای مهاجم.
-آتیش اینجا نیست.
زمزمه تدبیر.
-بله اینجا نیست ولی خیال کردم تو می خوایی پسش بگیری.
نفس بلند مهاجم که نشان تردیدش بود. فرشته حس کرد کمی قوی تر شده. جسمش دیگه تحمل نداشت ولی روحش داشت قدرت می گرفت. زمزمه تدبیر.
-که می کشی. که ریز ریزم می کنی. خوب بجنب. ولی به نظرم آتیش جانت خیلی خاطر خواهمه. آخه من خوب می سوختم. توی تمام دنیا هیزمی به خوش آتیشی من پیدا نمی کنی برای تقدیم بهش.
غرش زیر لبی مهاجم.
-آتیش کجاست لعنتی!
به طرز عجیبی فرشته حس کرد ذهنش به گذشته نه چندان دور رفت.
-تیرداد!
بغضی سنگین گلوی ملتهبش رو فشار داد.
-دلم تنگ میشه برات. معذرت می خوام. نتونستم. ببخش.
ذهنش رفت به شبی که تیرداد و بقیه یادش نبود به چه مناسبتی شاد بودن و براش بهترین آرزو ها رو کردن. تیرداد اون شب گفته بود مطمئنه به زودی فرشته رو در موقعیت خیلی بهتری می بینه و… اون شب… کادو… تیرداد بهش1کادو داده بود. بسته ای کوچیک و ظریف که وقتی باز شد اصلا به ظرافتی که فرشته تصور می کرد نبود. داخل بسته1… چاقوی تاشوی کوچیک خیلی قشنگ که ظاهرا به ظرافت1سوهان ناخون تزئینی بود ولی وقتی باز شد فرشته با وحشت دیده بود که تیغه تیز و بلندش هم چند تا شده بود و زمانی که تمام تا های تیغه و دسته باز شدن چاقو به صورت1کارد نازک شمشیری بلند و وحشتناک در اومد. فرشته به یاد می آورد که اجازه نداده بود تیغه بلند چاقو به طور کامل باز بشه و با ترسی که تیرداد بهش می خندید ازش خواسته بود بیشتر از این بازش نکنه. از همون شب چاقوی هدیه تیرداد رو همه جا و همه جا همراهش داشت. هرچند تا اون لحظه ازش هیچ استفاده ای نکرده بود ولی نه از خودش جداش می کرد و نه به کسی قرضش می داد. فرشته حس کرد دستش بی اختیار و خیلی نامحسوس رفت طرف پر لباسش و برجستگی کوچیک زیرش رو لمس کرد. به نظرش رسید گرمای دست تیرداد از قلبش گذشت و توی تمام روحش پخش شد. دستش به همون کندی به چاقوی کوچیک رسید و انگشت های سرد و بی حسش دورش حلقه شد. چقدر دلش می خواست پیش از رفتنش1بار دیگه تیرداد رو می دید. چقدر حرف و چقدر تشکر داشت واسه همراهی کردن هاش که بهش بگه! بغض. اشک. بدون صدا. تمام این ها در کمتر از1ثانیه اتفاق افتاد. مهاجم هنوز در تردید بود. ندای عقل.
-تا به خودش نیومده عقلش رو بدزد.
فرشته توی ذهنش فریاد زد:
-آخه چه جوری؟
نجوای تدبیر.
-بسپارش به من.
فرشته خوشحال بود که صورت خیس اشکش رو آتیش خواه ها نمی بینن. زمزمه تدبیر.
-آتیش رو می خوایید؟ بله من می دونم چی شد. آتیش رو من گرفتارش کردم. توی1بتری فسقلی. کردمش اون تو و درش رو بستم. پدرم رو در آورده بود. بیچارهم کرد. دیگه تحمل نداشتم. کسی جز خودم نبود. فقط خودم. کردمش توی بتری و درش رو بستم. باید با1فوت محکم تمومش می کردم ولی نکردم.
صدای1سیلی محکم که پیچید و منعکس شد و دوباره فرشته حس کرد ستاره های ریز جلوی چشم هاش شروع کردن به رقصیدن. فرشته به احساس تهوعش غلبه کرد تا بتونه نفس بکشه.
-فقط بگو الان کجاست. بگو تا بی دردسر بفرستمت بری به جهنم.
فرشته حس کرد دیگه تحمل این بازی رو نداره. با خودش فکر کرد.
-همین الان تموم میشه. یا این طرف یا اون طرف. من دیگه نمی خوام به این سیلی خوردن ها ادامه بدم.
و بعد در حالی که چاقوی کوچیکش رو محکم توی مشتش می فشرد دستش رو آروم از پر لباسش بیرون کشید و انگشتش رو روی زامن چاقو آماده نگه داشت. هم زمان سرش رو بالا گرفت، نفص عمیقی کشید و با صدایی کاملا واضح و کلماتی کاملا مشخص گفت:
-الان؟ الان نمی دونم کجاست. آخه من اون بتری رو انداختم توی رودخونه آب بردش.
مثل برق اتفاق افتاد. حمله ای سریع همراه با نعره ای وحشی. دست هایی که دور گردنش حلقه شدن و از زمین جداش کردن. دست فرشته که منقبض شد و انگشتش روی زامن فشار آورد. چاقویی که با صدای ظریف1تلق به سرعتی عجیب باز شد. نهیب عقل و اراده با هم.
-بزن.
جیغ فرشته از سر احساسی که ترکیبی بود از ترس و حرص و درماندگی و نا امیدی و درد و خشم و نفس تنگی حاصل از فشار اون دست های آهنی و همه چیز. برقی که همراه هزاران ستاره ریز که جلوی چشم های فرشته می رقصیدن درخشید. غرشی از روی دردی فرا تر از حد تحمل. خون گرمی که پاشید و صورت و دست های فرشته رو خیس کرد. اون2دست وحشی از دور گردنش جدا شدن و فرشته پرت شد روی زمین. بلافاصله از جاش پرید. بقیه که هنوز نفهمیده بودن چی شده دیر جنبیدن. انگار شوکه شده بودن. فرشته نمی دید چند نفرن ولی از پس وهمی که با تمام وجود عقب نگهش داشته بود می دید که خودش تکیه زده به بنبست تاریک ایستاده و سر دسته مهاجم ها خورده زمین و نوک بلند و براق تیغه چاقوی فرشته که برخلاف دسته کوچیکش اندازه1شمشیر بلند بود درست روی قلبش آروم گرفته. فرشته در درونش به وهم دستور داد:
-عقب!. می خوام بری به جهنم. گم شو!.
پرده وهم آشکارا کنار رفت و فرشته صحنه مقابلش رو واضح دید. خون. فرشته خودش رو از فکر درد و سر گیجه خلاص کرد و در حالتی شبیه به جنونی حاصل از ترس و در عین حال بی پروایی مخصوص افراد پاک باخته که ایمان دارن به آخر خط رسیدن به مهاجم چند لحظه پیش و زخمی گرفتار این لحظهش خیره شد. صدای خودش رو شنید که با قاطعیتی که اصلا شبیه تردید دایمیش نبود رو به مهاجم زخم خورده ای که توی خون خودش ولو شده بود و از درد و حرصی حیوانی نفس نفس می زد محکم گفت:
-به نظرم باید درسی رو که لازم داری1بار برات رو خونی کنم تا یادت بمونه. اول از معرفی خودم شروع می کنم. من نشون دار آتیشم. من خاک و گل خالص نیستم احمق. من پرورده آتیشم. من گل آتیش خورده ام. حسابی پخته شدم توی بغلش. حالا تو فقط گل خامی، و من از تو بالاترم. روی همین اصل تو باید بهم تعزیم کنی نه این که دست کثیفت رو روی من بالا ببری. چون آتیش می گیری. مثل الان. دیگه مزاحم من نشو. اگر1دفعه دیگه خودت و این سگ های بوق و لجنت رو اطرافم ببینم، آتیشت می زنم. این رو هرگز فراموش نکن اگر هنوز دوست داری نفس بکشی.
فرشته از گوشه چشم به بقیه سایه ها نگاه کرد. ندای عقل.
-مواظبتن. به محض این که چاقوت از سرش بره کنار مردی. در حال پیشروی هستن. با نگه داشتن گروگان هم شانسی نداری. پس فقط1راه هست. بجنب. فقط بجنب. سریع. بپر. حالا.
درست بود. سایه ها خیلی آروم و نامحسوس داشتن نزدیک تر می شدن. فرشته مثل برق از جا پرید و در حالی که با تمام قدرت دست هاش چاقوی خونیش رو مثل شمشیر توی هوا تاب می داد بی پروا زد به دلشون و بدون توقف با جیغی کشدار که نمی تونست مهارش کنه به طرف دهنه راه باریک دوید. غرش های وحشی از خشم و از ناکامی و از درد. فرشته نفهمید تعقیب گر ها کجا هستن. فقط می دوید. فقط می دوید. جمله ای که در مخیله پریشانش می چرخید.
-دشمن اصلی ناکار شد.
حق داشت. ضربهش کاری بود ولی فرشته منتظر دیدن نتیجه نشد. نفهمید لحظه فرارش کسی دیگه رو هم زده یا نه. فقط می دوید. نفهمید کسی پشت سرش هست یا نه. فقط می دوید. ترس حالا دیگه فرمان روا بود. فرشته بدون تفکر، بدون تصور، بدون این که بفهمه تا کجا باید بره و کی باید توقف کنه و اصلا کجا باید بره و کجا داره میره فقط می دوید. فرعی به فرعی می رفت بدون این که بفهمه. تاریکی تمومی نداشت. صدا هایی که نمی دونست واقعی هستن یا زاییده تصورش پشت سرش بودن. صدای سوت کشدار و بلندی از خیلی دور. قطار. بهش نمی رسید. گم شده بود. تنها وسط شب بین فرعی های جهنمی گم شده بود و قطار و دوستانش در حال رفتن بودن. تیرداد می رفت بدون این که بفهمه فرشته کجاست. شاید هم تا حالا کسی نفهمیده بود که فرشته نیست. برای چی می دوید؟ از چی فرار می کرد؟ چه فایده داشت؟ بهتر نبود همونجا می موند تا همه چیز تموم بشه؟ نا امیدی سرعتش رو گرفت. ترس. یأس. خستگی. حس لزوم پایان. سر گیجه. وهم. داشت به وهم می باخت. بیداری داشت رنگ می باخت. وهم داشت پیروز می شد. وهم. وهم. صدایی از دور. خیلی دور.
-فرشته!فرشته!
جهان بیداری به طرف محو شدن می رفت و وهم واضح تر و واضح تر می شد. چرا می جنگید؟ خطاب به وهم.
-بیا. بیا منو ببر.
صدایی از دور. خیلی خیلی دور.
-فرشته!فرشته!
فرشته درست لب پرتگاه وهم توقف کرد. توقف چنان سخت بود که فرشته حس کرد تمام توان روحش رو برای این کار صرف کرده. صدا از جنس وهم نبود. کسی از جهان بیداری صداش می زد. آتیش خواه ها. نه. نبودن. آتیش. اون هم نبود.
-فرشته!وای خدا فرشته! چی شده؟!
دستی که مچ دستش رو گرفت. فرشته بی اختیار جیغ کشید و خواست عامل توقفش رو با چاقوی خونی توی دستش بزنه. دستی که محکم مچ دستش رو چسبید. آغوشی که جسمش رو در بر گرفت و صدایی که آروم توی گوشش گفت:
-نترس فرشته عزیز من. باورم نمیشه پیدات کردم. چیزی نیست. اینجا امنه. حالا دیگه ولش کن. طوری نیست. چیزی نمیشی. بدهش به من.
فرشته حس کرد دیگه واقعا نمی تونه. ندای عقل.
-اون تیرداده. اون تیرداده. خطر تموم شد.
هم زمان توان فرشته هم تموم شد. سر درد به منتها علیه خودش رسید. فرشته1لحظه تیرداد رو دید با نگاهی متحیر و بسیار نگران، و بعد، گیجی بدون وهم. بی حسی. خستگی. دور شدن درد و صدا و تصویر و همه چیز. خواب.
***
از بین هیچ، زمزمه هایی نامشخص و دور که به کندی در حال نزدیک تر و واضح تر شدن بودن.
-چرا بیدار نمیشه؟ یعنی باز رفته به کما؟
-نه بابا کما چیه؟
-پس چرا بیدار نمیشه؟ بهتر نبود می موندیم و می رسوندیمش به1جایی که…
-نه اصلا. ما بهترین کار رو کردیم.
-ولی اونهمه خون.
-مگه ندیدی که چندان زخمی نبود؟ اونهمه خون از جای دیگه اومده. مال خودش نیست. کار درستی کردیم که نموندیم.
-ولی ستاره درست میگه تیرداد. به نظر من هم اشتباه کردیم. این درمون می خواد. حتی اگر زخمی هم نباشه که نیست، مطمئنا1چیزی سرش اومده. لباسش رو ندیدی که پاره پاره شده بود؟ قیافهش رو ندیدی چجوری بود؟
-بسه دیگه. بیمارستان کمکی نمی کرد. باور کنید که نمی کرد.
-راستی جریان اون درگیری که شایع شده بود اون طرف ها توی1فرعی تاریک اتفاق افتاد چی بود؟ میگن1نفر بد زخمی شد. نمی دونم چقدر درسته ولی شنیدم ضربه اگر یکی2سانت بالاتر خورده بود طرف می مرد. حالا زنده هست ولی میگن احتمالا دست راستش از کتف برای همیشه باید با حس و حرکتش بای بای کنه.
-به جهنم. حقشه. از من بپرسی میگم کمش بود.
-وای تیرداد چرا اینطوری میگی؟ تو از کجا می دونی حقشه؟
-از اونجایی که اگر حقش نبود سکوت نمی کرد. ندیدم قطار رو برای پیدا کردن مجرم یا طرف دیگه درگیری نگه دارن و ندیدم کسی رو بگردن و اصولا ندیدم هیچ اثری از تعقیب قانونی باشه. فرصت هم به اندازه کافی بود ولی هیچ کدوم از این اتفاق ها نی افتاد. وقتی کسی در برابر همچین بلایی که سرش میاد سکوت می کنه یعنی این که تقصیر خودش از زخمی که برداشته بزرگ تره و نمی خواد گرفتار بشه.
-ستاره به نظرم در این مورد کمی با تیرداد موافق باشم. ولی به نظر شما2تا ممکنه فرشته به این ماجرا مربوط…
تیرداد حرف عطارد رو برید و با اطمینان گفت:
-نه. این حرف ناگفته باطله. فرشته رو پخ بزنی از ترس به هم می ریزه. این اتفاق وحشتناکی بود. فرشته نمی تونه درگیرش باشه.
-پس چرا1دفعه غیبش زد و این مدلی پیدا شد؟ اصلا تیرداد تو کجا و چطوری پیداش کردی؟ وقتی دیدیش چجوری بود؟
-اه ول کن عطارد بابا تو هم کارآگاه بازیت گرفته. چند بار توضیح داد دیگه بسه.
ستاره هم نگران بود و هم کلافه و هم خسته.
تیرداد که توی دلش عمیقا از ستاره ممنون بود با خوش اخلاقی پرسید:
-راستی اون بچه ها بلاخره تونستن آتیش روشن کنن؟
عطارد گفت:
-نه بابا نتونستن. بعدش هم که خبر درگیری و خون ریزی پخش شد و همه در رفتن.
-وای اون بیرون چه خبره؟ اگر خفه نشن بیدارش می کنن.
-ستاره میشه آروم باشی؟ همه چیز درسته جز حال تو.

فرشته چشم هاش رو باز کرد. نور بالای سرش به شدت چشم هاش رو زد و سرش رو به چرخش انداخت. درد شدیدی که توی سرش می چرخید دوباره مثل پتک ضربان گرفت و حس تهوع شدیدی بهش دست داد. چشم هاش رو بست و مژه هاش رو به هم فشار داد. عطارد آروم گفت:
-چیزی نیست فرشته. تو پیش ما هستی.
فرشته به زحمت تونست بگه:
-قطار.
تیرداد گفت:
-قطار راه افتاد و ما هم داخلش هستیم. من، تو، ستاره و عطارد.
فرشته با وحشت از جا پرید و دنبال چیزی گشت. به پرسش های ستاره و عطارد که می خواستن بدونن دنبال چی می گرده جواب نداد و فقط با وحشت گشت. تیرداد به بهانه آروم کردنش دستش رو گرفت و در حالی که با کلام تشویقش می کرد استراحت کنه خیلی آروم و پنهان از نظر دیگران چاقوی تا شده و بسته رو گذاشت توی مشتش. فرشته1دفعه آروم شد، لبخند کم رنگی از سر آرامش زد، بی حال دست تیرداد رو فشار داد و روی بالش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.
***
روز ها می گذشتن. فرشته نمی دونست چند روز گذشته بود. فقط می دونست که زمان زیادی گذشته. شب ها و روز ها. دفعه اولی که بعد از اون شب وحشتناک از خواب بیدار شده بود جز تیرداد کسی بالای سرش نبود. تیرداد سعی کرده بود بفهمه اون شب چی شد ولی فرشته اگر هم می خواست نمی تونست حرفی بزنه. فقط سرش رو گذاشت روی سینه تیرداد و هرچی تونست گریه کرد. داشت مثل بید می لرزید. از شجاعتی که بالای سر اون وحشی زخم خورده توی صدای خودش دیده و شنیده بود خندهش می گرفت و وسط گریه هاش می خندید. تیرداد نمی دونست چی شده فقط می دید که فرشته می لرزید، می خندید و گریه می کرد. تمام اون هفته برای فرشته در مخلوطی از تب و کابوس و جنگ با وهم و سر درد ها و سر گی جه ها و هذیون های بین خواب و بیداری گذشت. و1هفته بعد همون طور که هر حادثه ای به دست زمان رنگ کهنگی به خودش می گیره، این اتفاق هم آهسته آهسته در نگاه فرشته رنگ عادی تری به خودش گرفت و هیبت ترسناکش در میان درگیری های گاه و بی گاه ستاره و عطارد و خنده های دسته جمعی و دست های تیرداد گم شد. فرشته تمام هفته خواب بود و هر لحظه که بر اثر کابوسی از خواب می پرید یا با شنیدن صدای آرومی یا احساس سکوت سنگینی از خواب بیدار می شد، دستی رو روی سرش حس می کرد که پیشونیش رو لمس می کرد و صدایی رو توی گوشش می شنید که باهاش حرف می زد و بهش اطمینان می داد که همه چیز درست میشه و فرشته خیلی زود درمون میشه و زندگی قشنگه و قشنگ تر هم میشه و…
فرشته با افکار مدل به مدلی که از سرش می گذشتن می خندید، گریه می کرد، خشم می گرفت، می جنگید، و عاقبت همه رو رها می کرد و به خواب می رفت. در1لحظه بیداری بعد از کابوس، فکری مسخره از سرش گذشت.
-پریسا اگر حالا بود شاید باور می کرد. شاید هم نمی کرد.
-نه فرشته. باور نمی کرد. حتی اگر به چشم خودش هم می دید باز هم باور نمی کرد. پریسا از تو هیچ چیز رو باور نمی کرد.
فرشته با تعجب نگاه نیمه هشیارش رو دوخت به تیرداد.
-فکرم رو می خونی؟
تیرداد خندید.
-نه. صدات رو می شنوم. تو با صدای بلند فکر کردی. اگر هم صدات رو نمی شنیدم دیدن اشک هات کافی بود تا بفهمم کی توی سرت مهمونه. فرشته، سعی کن باور کنی. پریسا واقعا این رو نمی خواد. پریسا هیچ چیز منفی یا مثبتی ازت نمی خواد. هیچ وقت هم نمی خواست که تو چیزی واسهش باشی. تو واقعا باید با این واقعیت کنار بیایی. دیدن آتیش خواه ها برای پریسا اصلا مهم نبود. مثل خود تو.
فرشته چند لحظه بعد از جاری شدن اشک هاش تازه فهمید تیرداد چی داره میگه. خواب کاملا از سرش پرید، هقهقش1دفعه قطع شد و با نگاه وحشتزده و کاملا هشیار به تیرداد خیره شد.
-تو چی گفتی؟ آتیش خواه ها؟ ولی من…
تیرداد باز هم خندید.
-نه تو چیزی به من نگفتی. البته خیلی دلم می خواد که بگی ولی هنوز نگفتی. اما انتظار نداشته باش که من نفهمم چی شده. اون شب وقتی زدم به فرعی تا پیدات کنم فقط دعا می کردم زنده ببینمت. فرشته من هیچ وقت بهت تردید نکردم ولی اون شب واقعا دلم می خواست که تو وهم زده شده باشی و ماجرای این آتیش خواه ها حاصل وهمت یا حتی حاصل میل به تفریح و سرگرمیت باشه. و زمانی که دیدمت، زمانی که خبر ها رو پراکنده شنیدم، و زمانی که فهمیدم آخر داستان اون شب چجوری بود، بین احساسات مختلفم چندتاشون از همه برجسته تر بودن. یکی این که هنوز از تصور غیبت خودم و تنها موندنت در لحظه ای که لازمم داشتی اعصابم انگار کشیده میشه. دوم این که دلم می خواست دستم به اون کفتار ها می رسید تا بهشون بگم1آدم تا چه اندازه قدرت داره وحشی باشه. و سوم این که خوشحالم از داشتن رفیق عزیزی که تو باشی.
فرشته دست تیرداد رو گرفت توی دست هاش و گفت:
-اولی و دومیش رو فراموش کن. تو نمی دونستی چی داره میشه. تقصیر خودم بود که ازتون جدا شدم. وحشی گری هم شایسته صاحبان عقل نیست. اون ها اگر وحشی بودن به این خاطر بود که مقلد کور و کر آتیش شدن. یادشون رفت آدم باشن. ولی تو یادت نرفته و نمیره و نباید بره. پس وحشی گری رو بذار برای اهلش و هرگز آرزو نکن که موقعیت بروزش رو داشته باشی. و در مورد سومیش، هم ممنونم و هم خوشحال. اگر تو در این جاده ها همراهم نبودی من الان مدت ها بود که دیگه اصلا نبودم. حالا هرچند سلامت نیستم ولی هستم و این بودن رو واقعا بهت بدهکارم.
-پس بدهیم رو بده. هرچه بیشتر برای ترمیم خود شکستهت تلاش کن. هرچه سریع تر از این بیماری و تمام بیماری هایی که تهدیدت می کنن خلاص بشو و هرچه بهتر و هرچه موفق تر زندگی رو ادامه بده. گذشته تو هرچی بود تموم شد فرشته. برای من دیگه فرقی نمی کنه چطور گذشت و چی توش بود. فقط این که تو الان رفیق من هستی و من خیال ندارم تا ابد تماشا کنم که چقدر بیماری و چقدر خسته ای و چقدر داقونی و چقدر شکننده ای. تو باید درست بشی و درست باشی چون من واقعا دلم می خواد در سلامت ببینمت، همراهت باشم و حس کنم که رفیق عزیز من سبک و راحت همراهمه. مطمئنم که می فهمی چی میگم.
فرشته حرفی نزد. دست تیرداد توی دستش بود. فرشته دست تیرداد رو توی دست هاش فشار داد، روی سینهش گذاشت، آروم بالا برد و خیلی آروم بوسید.
در باز شد و ستاره از همون وسط در پرسید:
-چی رو می فهمه؟ کی می فهمه؟ به من هم بگید.
عطارد که پشت سر ستاره معطل بود گفت:
-باقی فضولیت باشه داخل. فعلا برو داخل بذار من بیام تو. همه در رو گرفتی.
ستاره وارد شد و با حرص سر عطارد داد زد:
-تو از بس گنده ای هیچ کجا جا نمیشی. به من چه؟ از کنارم رد می شدی خوب.
عطارد با خنده اول بالش های داخل کوپه رو جمع کرد و بعد گفت:
-آخه نمی شد. ترسیدم گرسنه باشی و چشمت بهم بی افته. به ریسکش نمی ارزید.
ستاره با1شیرجه خودش رو رسوند به تخت ولی بالشی در کار نبود. عطارد بالش ها رو گذاشته بود پشتش و بهشون تکیه داده بود و می خندید. فرشته از جاش بلند شد و در حالی که بالشش رو بالا گرفته بود گفت:
-ستاره بگیر اومد.
و بعد بالش رو پرت کرد. بالش رفت و درست وسط دست های باز ستاره فرود اومد. عطارد که برای گرفتن بالش از جاش پریده بود کم مونده بود زمین بخوره. ستاره در حالی که با بالش فرشته عطارد رو می زد سعی داشت دستش به باقی بالش ها هم برسه. تیرداد از خنده ولو شده بود روی صندلی و فرشته در حالی که بلند بلند به ستاره سفارش بالشش رو می کرد همراه اون ها می خندید. سوت بلند و کشداری که در تمام قطار حتی در کوپه شلوغ فرشته و همراه هاش شنیده شد و نشان توقف بود.
-مشکلداریم؟
-نه. گردش داریم. به ایستگاه رسیدیم.
ستاره بالش رو رها کرد.
-آخجون!شهر قبلی که کلی با حال بود. میگن این یکی2برابر اونجا دیدنی داره. زود باشید بریم.
چند لحظه بعد، هر4تاشون دست در دست هم از قطار پیاده شدن. دیگه اثری از برف نبود. فرشته به1ردیف درخت که کنار ایستگاه صف کشیده بودن نگاه کرد. کمی با گذشتهشون فرق داشتن. درخت ها، زمین، خورشید و نسیم ملایم و خوش بویی که می وزید، همهشون به صدق1خبر خوش شهادت می دادن.
بهار داشت می رسید!.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
سایه
یکشنبه 27 بهمن 1392 ساعت 13:13
سلام پریسا جون این قسمتش هم قشنگ بود همش نگران بودم نکنه فرشته توی فرعی ها گم بشه ولی مطمئن بودم از پس اون آتیش خواهها بر میاد، دوست خوب واقعاً خوب هست و خوش به حال فرشته که دوستای خوبی داره خوش به حالش ….
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
راستش خودم هم نگران همین بودم. وقتی این اتفاق نی افتاد از خوشحالی کم مونده بود گریه کنم. بهم نخند، من اینطوریم.
دوست خوب در این دوران کیمیاست. خوش به حال هر کسی که دستش به این کیمیا رسیده.
دلم می خواست می تونستم همچین چیزی برای دوستانم باشم.
نه. نیستم. مطمئن باش که نیستم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 4 اسفند 1392 ساعت 22:39
سلام. این مدت رفته بودم سفر، مناطق جنگی و راهیان نور؛ بار دومم بود، باز هم عجیب بود این سفر، شاید زمانی ازش نوشتم؛ بگذریم
در مورد داستان فرشته، این قسمت که فرشته بالاخره از خودش عرضه نشون داد خیلی لذت بردم؛ توصیف صحنه جناییتون هم محشره.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
همیشه به گشت. سفر خوش گذشت؟ امیدوارم خوش گذشته باشه.
ممنون از لطفی که به من و به فرشته دارید. بله من هم دلم خنک شد از اون ماجراش. به خصوص ناکار کردن اون رئیس مزاحم ها. دلم می خواست قشنگ تر در بیاد که نشد. از دست من فقط تا همینجا بر می اومد. دیگه چیزی به آخرش نمونده. خدا رو شکر. باید بگردم برای بعد از این ماجرا1چیزی واسه پست های بعدیم پیدا کنم تا دیر نشده. آخه بد عادت شدم باید زود به زود بیام و زیاد زیاد حرف بزنم. درست مثل همین حالا.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 5 خرداد 1393 ساعت 10:23
مثل قسمتای قبل،بازم عالی بود . مرسی دوست جون هنرمندم
آفرین به فرشته !!!خوب ازپس اون درگیری براومد . هرچند داشتم اون قسمتای درگیری رو میخوندم، همش این تو فکرم بود که حتما ازقطارجامیمونه و از دوستاش جدامیشه . خوب شدازهم جدا نشدن

پاسخ:
ممنونم آشنا.
فرشته خودش هم باورش نیست که توی اون درگیری سالم مونده باشه.
دوست های فرشته جاش نذاشتن وگرنه جا می موند. ای کاش هیچ کسی هرگز جا نمونه!. جا موندن خیلی دردناکه. خیلی.
sepanta
چهارشنبه 7 خرداد 1393 ساعت 10:09
آره راست میگی !! تیرداد رفت دنبالش و پیداش کرد آورد تو قطار .
میگم این ” کاش هیچ کس جانمونه …” که گفتی، یادبچگیام افتادم . وقتایی که با اتوبوس یا قطار جایی میرفتیم، هرجاکه برای استراحت یا ناهار توقف داشتن، من همیشه از جا موندن به طرز وحشتناکی میترسیدم !!

پاسخ:
من هنوز از جا موندن به طرز وحشتناکی می ترسم و با اینهمه همیشه جا می مونم. رفتنی ها میرن و من مثل1ایستگاه ثابت تماشا می کنم و جا می مونم.
چقدر بدم میاد از این موندن! چقدر متنفرم از این جا موندن!.
معذرت می خوام آشنا. باز زده به سرم.
Sepanta
شنبه 17 خرداد 1393 ساعت 22:52
فک میکنم اون رفتنی باید میرفته ؛ اونم بدون تو . سعی کن از خاطرت بیرونش کنی پریسا جان .

پاسخ:
سعی می کنم آشنا.
با تمام وجودم سعی می کنم. برای موفقیتم دعا کن هرچند می دونم که اجابت نمیشه.
خاطرات زخم هایی هستند که کهنه می شوند ولی بهبود نمی یابند. و چه آزارنده اند این زخم های کهنه!.
sepanta
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 10:00
چشم،حتما دوست جونم .
آره والا ، امان از این زخمای کهنه ای که هرچی میخوای بی خیالشون بشی ، بازم به یادت میان و کامت رو تلخ میکنن .

پاسخ:
این زخم ها مکمن زندگی هستن. ما بهشون میگیم تجربه. کاریشون نمیشه کرد. هستن. باید باشن تا کمتر زخم های تازه برداریم. مال من جاش خیلی درد می کنه ولی کمک می کنه دیگه یادم نره.
یادم نمیره.
نمیره.
پاینده باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش13

سلام به همگی.
من باز اومدم. بریم قطار سواری. هر کسی میاد بزنه بریم.
***
نیمه شب.
سکوت محض. آسمون سیاه سیاه. سرما. تشنگی. ترس. وهم در کمین. فضای کاملا باز باز. خستگی. ترس. وهم. ترس. ایستادن خطرناکه. مشخص نیست چرا ولی آگاهی صد درصد به این که ایستادن خطرناکه. ترس. وحشتی هر لحظه بیشتر و بیشتر. نمیشه رفت. سخته. باید رفت. ایستادن خطرناکه. انگار زمان هم از حرکت ایستاده. ترس. سایه ای در حرکت. اشباح. صدایی طنین دار و همراه هزاران انعکاس.
-فرشته!ففففرررررششششششششتههههههه! من اییییییییینجااااااااام.
از بین انعکاس های ترسناک، طنینی کمی آشنا. صدای پریسا. صدای منعکس و طنین انداز در تمام فضای شب. وحشت. فرشته به زورِ جمع کردنِ تمامِ قدرتِ صداش تونست آروم صدا کنه:
-پریسا!
تکرار صدا.
-ااییننججاامم.
وحشت.
-تو واقعی نیستی. تو مردی.
انعکاس وحشت.
-آآآآآآآرهههههه. من مررررررردممممم. ببیییییییین چه قشششششششنگ شدم.
سایه ای که از دور حرکتش پیدا بود. فرشته با نهایت سرعتی که براش ممکن بود به طرف سایه دوید. با این که خیلی تلاش می کرد ولی خیلی کند می رفت. صدایی عجیب همراه هوهویی ناشناس.
-هاااااا. هااااا. هاااااا.
-آتیش!
انعکاس صدای سایه.
-بیاااااا فرشته. بیااااا.
فرشته می دوید. ترس داشت دیوونهش می کرد. بلاخره به سایه رسید. از تمام شب انگار سیاه تر بود.
-پریسا، من نمی بینمت.
شبح سایه وار همون جا ایستاد و دست هاش رو باز کرد.
-بیااا فرشته، بیاااا. دلم تنگ شده واسهت. بیااااا.
فرشته از شدت ضعف و خستگی و تشنگی داشت می خورد زمین. به زحمت خودش رو جلو می کشید. دست های شبح باز بودن. فرشته به طرف آغوشش پیش می رفت. رسید. توانش تموم شد. پا هاش سست شدن. درست وسط بازو های سایه فرود اومد. چشم هاش باز نمی شدن. انعکاس ها درست از داخل سرش.
-ببییییین!خییییلیییی قشنگ شدم. خیییییییلییییییی. مثل عروووووووووووس.
دستی با سرمای سوزان سرش رو بلند کرد. وسط سیاهی مطلق اون شب جهنمی، صورتی، جسمی، شبحی رو درست رو در روی خودش دید. چهره ای سوخته، جزغاله و کاملا زغال. پریسا بلند و با طنینی تغییر یافته و منعکس قهقهه می زد. فرشته در آغوش اون جسد سوخته جیغش رو انگار گم کرده بود.
-قشششششنگم مگه نه.ه.ه.ه؟ عروووووووسم مگه نه.ه.ه.ه؟ بگو که قششششششنگم. بگوووووو.
چه حرارتی! گرم، گرن تر، داغ. فرشته چشم های بستهش رو باز کرد. نور کور کننده.
آتیش.
همراه شبح پریسا در کام آتیش. ولی نه. فقط خودش بود. قهقهه ای منعکس و ترسناک. طنین مرگ بار صدای جسدی که از آتیش ساخته شده بود.
-آآآآآره، آآآآآتیییییش. آخه ما1نفرییییییم. مگه تو نمی دونستییییییی؟ ای ناااااکسسسسسسسسسسس. ناااااکسسسس.س.س.س.س
قهقهه ای که تمام تاریکی رو همراه وحشتی بی نهایت شکافت. نعره آتیش. سوزش تا حد مرگ. صدایی ممتد. جیغ. کسی داشت با تمام قدرت حنجرهش جیغ می کشید. سینه فرشته همراه تمام جسمش توی آتیش می سوخت. ولی انگار جیغ هر لحظه واضح تر می شد و سوزش سینهش محسوس تر.
-نه. پریسا! نه. آتیش! نه. پریسا! آتیش! نه.
دست هایی که به شدت تکونش می دادن. صدا هایی که ترسیده و پریشون صداش می زدن. بدون طنین. از جهان بیداری.
-فرشته!فرشته! فرشته بیدار شو. داری خواب می بینی. فرشته! منم ستاره. فرشته! فرشته بیدار شو دیگه.
تکون هایی که شدید تر شدن و صدا هایی که پریشون تر و بلند تر صداش زدن.
بیداری.
فرشته متوجه شد صدای جیغ از حنجره خودش در میاد. برای توقفش تلاش نمی کرد. ترس قدرت هر کاری رو ازش گرفته بود. از وحشت دیدن دوباره اون شبح سوخته که ازش آتیش بلند می شد جرات نداشت چشم هاش رو باز کنه. دست هاش رو محکم روی چشم هاش فشار می داد و جیغ می کشید. اون تصویر های تاریک هنوز به وضوح روی پرده نظرش بودن. ستاره از ترس ماتش برده بود. عطارد خونسردی همیشگیش رو از دست داده بود و فقط فرشته رو به شدت روی سینهش فشار می داد ولی فرشته فقط جیغ می کشید و جیغ می کشید. تیرداد مثل برق رسید و همراه های حیرت زدهش رو کنار زد. برخلاف اون2نفر حرفی نزد. فقط فرشته رو که از شدت وحشت کاملا دیوانه شده بود بغل کرد و توی گوشش زمزمه کرد:
-فرشته من تیردادم. آتیش اینجا نیست. پریسا هم اینجا نیست. تو پیش ما هستی. آتیش رفته. پریسا هم همینطور. آتیش جاش امنه. دستش بهت نمی رسه. تا تو نخوایی، دست آتیش هیچ وقت بهت نمی رسه. ما توی قطاریم. تو همراه من، همراه ستاره، همراه عطارد. جوجه پرستو هات هم هستن. نترس. خواب ها فقط خوابن. تو الان بیداری.
فرشته می شنید ولی نمی تونست متمرکز بشه. تصویر اون شبح سوخته پیدا و ناپیدا می شد و فرشته بی اختیار جیغ می کشید.
-آتیش!پریسا! نه. پریسا! نه. پریسا!
تیرداد در حالی که سعی می کرد با آرامش دست های فرشته رو از روی چشم هاش برداره ادامه داد:
-پریسا اینجا نیست فرشته. طوری نیست فرشته. پریسا با شاهین رفتن آسمون. اونجا بهش خوش می گذره. دیگه پایین نمیاد. جاش امنه. همراه شاهین جاش امنه. پریسا دیگه چیزیش نمیشه فرشته. حالش خوبه. پریسا الان آرومه. تو هم باید آروم باشی. …
جیغ های فرشته کم کم فرو کش کرد و عاقبت به هقهق دردناکی تبدیل شد که از وسطش فقط1عبارت رو به زحمت می شد فهمید.
-پریسا!وای! پریسا! وای! پریسا!
صدایی کاملا واقعی. صدای گریه. گریه پریسا!!!
فرشته چنان با وحشت از جا پرید که چیزی نمونده بود تیرداد و خودش از روی تخت بی افتن. صدای گریه بلند تر شد. درست پشت سر فرشته. پیش از این که فرشته دوباره جیغ بکشه صدای دیگه ای بلند شد.
-چته ستاره؟ دیوونه! اون خواب دیده ترسیده تو داری گریه می کنی؟
صدای عطارد. و بعد خنده های مخصوص و همیشگیش هرچند این بار آروم تر و محتاط تر. گریه ستاره. تیرداد همون طور که دست های فرشته رو با نوازش کردنشون از صورتش جدا می کرد گفت:
-نه فرشته. پریسا نیست. ستاره هست. پریسا دیگه گریه نمی کنه. پریسا شاده فرشته. ولی ببین، ستاره رو حسابی ترسوندی. داره گریه می کنه.
ستاره که واقعا ترسیده بود گریه فرو خوردهش رو رها کرد. فرشته لحظه ای بعد همراه شروع زمزمه های تیرداد و عطارد که با هم حرف می زدن و سعی می کردن ستاره رو با صحبت کردن آروم تر کنن کم کم به آرامش رسید و لحظه ای بعد که جو آروم تر و زمزمه های تیرداد و عطارد به بلندی حرف زدن های آروم و معمولی شد و ستاره هم آروم گرفت فرشته بین صدا های بدون طنین و عادی دوستانش به خواب رفت. عطارد با دیدن حالت فرشته خندید و گفت:
-اینجا رو! خوابش برد. این چرا موتور سیم پیچ هاش بر عکس کار می کنه؟
تیرداد جواب داد:
-وقتی دور و برش حرف می زنیم راحت تر می خوابه. انگار خاطر جمع تره.
ستاره گفت:
-آره. همیشه همین طوریه. تیرداد! داستان این آتیش چیه؟ تو می دونی؟ احتمالا چیزی بیشتر از کابوس باید باشه. به نظرت ممکنه این آتیش به مشکل عجیب شونه های فرشته ربطی داشته باشه؟
عطارد در تعیید ستاره گفت:
-برای اولین بار و البته کاملا معجزه آسا و شانسی ستاره راست میگه. چند بار دیگه هم پیش اومد که توی خواب هاش می گفت آتیش. این حتما1داستانی داره. نداره؟
ستاره منتظر جواب تیرداد نشد. بالشش رو برداشت و تا عطارد اومد بفهمه چی شد ضربه محکمی به1طرف سرش خورد و پاخی صدا کرد. و هم زمان با این صدا، ستاره که دلش خنک نشده بود بلند تر از حد عادی گفت:
-آخیش!کاش1چیز سفت تر دم دستم بود! حقته.
عطارد که برای چند ثانیه اول نفهمیده بود چی شد با صدای ستاره به خودش اومد و در حالی که بالش رو بر می داشت و از جا بلند می شد گفت:
-بی تمدن!وحشی! آخه تو رو از کدوم جنگلی اشتباهی آوردن اینجا؟ الان بهت میگم.
عطارد این رو گفت و با بالش خیز برداشت طرف ستاره. ستاره نیم جیغی کشید و در رفت زیر پتو و عطارد مثل آب خوردن بهش رسید. ستاره که زیر پتو سنگر گرفته بود از همون زیر به عطارد فحش می داد و سعی می کرد با لگد عطارد رو بزنه. عطارد در حالی که می خندید و با حرف هاش ستاره رو عصبانی می کرد شروع کرد با بالش به ستاره پتو پیچ ضربه زدن. تیرداد با خوشحالی زاید الوصف از تغییر موضوع بحث خطرناکی که داشت شروع می شد با خوش اخلاقی گفت:
-هیس بابا. بیدارش کردید.
ولی ستاره و عطارد چیزی نشنیدن و صداشون لحظه به لحظه بلند تر می شد. فرشته از سر و صدای اون ها و خنده تیرداد تکونی خورد ولی بیدار نشد. تیرداد با دلواپسی نگاهش کرد. فرشته خواب بود و لبخند کاملا واضحی روی چهره تبدارش نشسته بود. تصویر دقیقی از آرامشی هرچند تبدار ولی واقعی.
روز ها بی توقف و بی تکرار می رفتن. بد ترین نتیجه کابوس فرشته این بود که فرشته3روز تموم توی تب سوخت و هذیون دید. همراه های فرشته مواظبش بودن و هر زمان که به هذیون می افتاد هر طوری بود بیدارش می کردن تا از حصار کابوس هاش نجاتش بدن. لحظه هایی که بالای سرش حرف می زدن و می خندیدن فرشته آروم می خوابید و درست زمان هایی که دور و برش سکوت می شد یا جو ناخوشآیندی پیش می اومد به وضوح تغییر می کرد. هم سفر های فرشته اخبار بیرون کوپه رو براش می آوردن ولی فرشته تقریبا تمامش رو توی خواب می شنید و نمی شنید ولی اون ها همچنان می گفتن. تیرداد براش می گفت که صاحب اون خط ریز زیر نقاشی هاش بهش معترضه که چرا اینقدر دیر کرده و چیز جدیدی نکشیده. ستاره دست تبدار فرشته رو می گرفت توی دستش و باهاش حرف می زد، براش جوک می گفت، مستقیم و غیر مستقیم دلداریش می داد و سعی می کرد قانعش کنه که به مرده ها نباید زیاد فکر کرد. عطارد سر به سرش می ذاشت. براش از آب میوه های مدل به مدل و چندتا چیز دیگه که بقیه سر در نمی آوردن چیه معجون هایی درست می کرد و به خوردش می داد که فرشته بعد از خوردنشون به مدت طولانی از دست اون تشنگی غریب و پیوسته و مهار ناشدنی که گرفتارش بود خلاص می شد و آروم می خوابید. و با تمام این ها، فرشته همچنان کابوس می دید. گرفتار و گم شده در شبی غیر عادی و ترسناک، پریسا رو می دید که دست هاش رو برای فرشته باز کرده بود و وقتی فرشته بهش می رسید توی بغلش به آتیش تبدیل می شد و می رفت تا خاکسترش کنه. گاهی هم می دید که توی شب گم شده و پریسا از جایی نامشخص گریه می کنه و فرشته مثل مجنون ها به هر طرف میره تا پیداش کنه و پریسا هیچ کجا نیست. از زور خستگی و ترس و تشنگی بی حال و دیوانه میشه ولی صدای گریه همچنان باقیه و فرشته باز میره تا پیداش کنه ولی پریسا هیچ کجا نیست که نیست. صدا زدن های فرشته بی نتیجه بود. پریسا نبود. جوابی نبود. پریسا نبود. شب بود و سیاهی. پریسا رفته بود. پریسا برای همیشه رفته و فرشته رو تنها گذاشته بود. صدای گریه بلندی از ناکجا شنیده می شد. خیلی دور و خیلی نزدیک و خیلی واضح. واضح تر. کاملا واضح.
-پریسا!وای پریسا! پریسا! وای! وای پریسا!
عطارد سیل اشک های داغ فرشته رو از صورتش پاک می کرد ولی گونه های تب گرفته فرشته بلافاصله دوباره خیس خیس بودن.
-پریسا!وای پریسا!
عطارد حس می کرد تاثر دیدن این صحنه بیشتر از اونه که بتونه بخنده.
-فرشته بیداری؟ چرا اینقدر بهش فکر می کنی که خوابش رو ببینی؟ فرشته هیچ کسی تا ابد زنده نمی مونه. همه ما1روزی می میریم. حالا یکی دیر تر و توی رختخوابش و یکی زود تر و مثلا توی1حادثه. پریسا اینطوری رفت. تو نباید اجازه بدی این فکر ها بیان توی سرت. این خاطره ها باید دیگه برن. این اسم رو دیگه از مغذت پاک کن. گذشته ها هرچی بودن دیگه تموم شدن. دفترش رو بنداز دور. باید یادت بره. واقعا باید دیگه فراموشش کنی.
و فرشته محو اون صدای گریه که قطع نمی شد همچنان می بارید و می بارید.
-پریسا!وای! پریسا!
ستاره متعجب پرسید:
-وقتی واسه اولین بار رفت سر قبرش اینطوری نشد. فقط گریه می کرد. چرا حالا اینطوری شده؟
تیرداد متفکر جواب داد:
-برای این که اون زمان گرم بود. با این که مزارش رو دید هنوز کامل نفهمید چی شده. شاید هم هنوز باورش نمی کرد. حالا که سرد تر شده تازه داره می فهمه. تازه داره درک می کنه. تازه داره باور می کنه. یعنی دیگه باور کرده. درضمن، اون زمان ماجرا تازه و خودش شوکه بود. حالا دلتنگی رو هم به تمام این آگاهی هاش اضافه کن. حالا بیشتر حس می کنه که پریسا دیگه واقعا نیست.
کوپه تاریک بود و تیرداد قیافه ستاره رو ندید که با شنیدن اسم پریسا پشت چشمی نازک کرد و شونه هاش رو بالا انداخت. ولی شنید که بلند گفت:
-احتمالا اون متوفای محترم بدش نمیاد از1همچین چیزی. اگر زندگی بعد از مرگ حقیقت داشته باشه الان از اون بالا داره حالش رو می بره از این صحنه ای که درست کرده واسه این.
-اصلا اینطور نیست. ستاره تو خیلی افتضاح تحلیل می کنی.
ستاره با خشمی که حوصله بروزش رو نداشت گفت:
-عطارد تو هم خیلی افتضاح حرف می زنی. تو آخر ماجرای این2تا رسیدی. من جفتشون رو دیدم. از زمانی که توی مأوا بودیم می شناسمشون. پریسا همچین چیزی ازش بر میاد.
-منظورت بر می اومده دیگه. اگر یادت باشه اون دختر دیگه مرده و از مرده چیزی بر نمیاد.
-چرا اسمش رو نمی بری؟ از اسم مرده می ترسی؟
-نه خیر. نمی ترسم. نمی خوام اسمش رو اینجا ببرم. دلیلی نداره اسمی که حال1زنده رو اینطور به هم می ریزه همیشه سر زبون ها باشه.
ستاره با تمسخری نفرت آلود گفت:
-فرشته رو میگی؟ آهان! تو دیگه اسمی از پریسا نبردی و اون هم دیگه همه چیز یادش رفت بله؟ و از آن روز همه با خوبی و خوشی برای همیشه زندگی کردند آره؟ عطارد تو جدی خیال می کنی زندگی فیلمه و مخ آدم هارد کامپیوتره که بشه فرمتش کنی؟ به خودت زحمت دادی تا به حال1نگاهی به نقاشی های فرشته بندازی؟ توی همه عکس هایی که می کشه یا خود پریسا هست یا نشونهش. دیروز1دختره داشت با دوست هاش رد می شد اسمش پریسا بود این فرشته1دفعه دستش لرزید هرچی توی دستش بود ریخت زمین بعد هم سرش گیج رفت و اگر نگرفته بودمش با سر می رفت توی پنجره. باید بودی رنگش رو می دیدی. شده بود گچ دیوار. حالا تو گفتی باید یادت بره و اون هم یادش رفت آره؟ عطارد! پریسا واسه من و تو مرده. ولی واسه فرشته حالا تکثیر شده و توی تمام زندگیش پخشه مثل ویروس. میگی نه صبر کن نشونت بدم.
ستاره با حرص از جاش بلند شد و رفت1دسته کاغذ آورد و داد دست عطارد و گفت:
-بگیر قشنگ نگاه کن.
عطارد کاغذ ها رو گرفت و یکی یکی نگاه کرد. عکس های پریسا درست به همون شفافی و دقت عکسی که خودش از کنار بالش فرشته برداشته بود از داخل کاغذ های فرشته مستقیم به چشم های عطارد نگاه می کردن. عطارد که از دیدن اون نقاشی ها هیچ خوشش نیومده بود چشم هاش رو تنگ کرد و ناباور و ناراضی گفت:
-ولی این. این هیچ خوب نیست. تقصیر شما هاست که همهش…
ستاره بی حوصله حرف عطارد رو برید و گفت:
-برو بابا تو هم.
عطارد کاغذ ها رو دسته کرد و بدون تردید همه رو1جا از پنجره قطار پرت کرد بیرون. ستاره با خنده تمسخر آمیزی گفت:
-وای چه گام بزرگی! دفعه بعد بهترش رو می کشه. ببین عطارد! اینطوری نمیشه. فراموشی نه ممکنه و نه راهشه. طرح آخرش رو که روی برده دیدی؟
عطارد با حرص گفت:
-آره بابا دیدم. همون دختر سیاه پوشی که کنار1سنگ قبر سیاه داره به آسمون نگاه می کنه. من که همیشه میگم این فرشته عکس خودش رو می کشه خودش میگه نه.
ستاره با خستگی گفت:
-دختر توی کوپه این وری هم که با من دوست شده همین رو گفت.
تیرداد تقریبا زمزمه کرد:
-هر حقیقتی رو نباید گفت.
ستاره با تعجب نگاهش کرد.
-هر حقیقتی رو نباید گفت؟ یعنی تو هم می دونستی؟ هیچ وقت ندیدم بهش بگی.
تیرداد جواب داد:
-بله که می دونستم. اون دختر کوپه این وریه که تازه باهات دوست شده و اصلا با فرشته نبوده فهمید می خوایی من نفهمم؟ ولی من ترجیح دادم به حریم احساسش احترام بذارم و وقتی دیدم در جواب شما منکر شد دسته کم دیگه در حضور خودش به درستی نظرم اصرار نکنم.
عطارد که با پایین اومدن تب فرشته شیطنتش رو دوباره به دست می آورد نگاهی به ستاره کرد و با همون حالت همیشگیش که ستاره رو از حرص دیوانه می کرد گفت:
-این ستاره مگه عقلش به همچین نکات ظریفی می رسه؟
ستاره با عصبانیت تقریبا داد زد:
-نه که خودت خیلی عقل کلی؟
عطارد با خنده گفت:
-من واقعا بیشتر از تو سرم میشه.
ستاره نگاه زشتی بهش کرد و با لحنی هماهنگ نگاهش گفت:
-آره واقعا. از بس عقل توی کلهت جا دادی سرت از ریخت افتاده. قیافهش رو نگاه. توی آینه نگاه کنی آینه از ترس خودش رو خیس می کنه بس که کلهت بی ریخته که البته از شدت ازدیاد عقله.
ستاره دلش خنک شد ولی عطارد با خودش فکر کرد که سر فرصت باید به حساب زبون ستاره برسه.
زمان1نواخت و بی برگشت می رفت و پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد. فرشته از تب بلند شده بود و دیگه حرفی از پریسا نمی زد. هیچ چی نمی گفت. با بقیه می رفت و می اومد و می گفت و می خندید و خلاصه به ظاهر همه چیز رو به راه بود. ولی1روز که تیرداد دنبال فرشته همه جا رو گشته بود و به عنوان آخرین جا به دستشویی های قطار سر می زد، از داخل یکی از دستشویی ها صدای تردید ناپذیر هقهق بلند و غیر قابل مهاری رو شنید که یقین داشت نمی تونه مال کسی جز فرشته باشه. چند لحظه ایستاد و گوش داد. فرشته به در دستشویی تکیه داده بود و چنان شدید گریه می کرد که در از لرزش جسمش می لرزید. تیرداد دستش رو بالا برد که در بزنه ولی منصرف شد. آیا واقعا این کار درست بود؟ یعنی اون اجازه این کار رو داشت؟ فرشته اومده بود داخل دستشویی چون جای دیگه رو برای گریه کردن و بروز دلتنگی هاش مناسب نمی دید. اینجا رو انتخاب کرده بود چون نمی خواست دیگران ببینن که گریه می کنه. ولی چرا؟ تیرداد به فکر فرو رفت. عطارد تمام وقت می گفت باید نگی. باید فراموش کنی. باید یادت بره. ستاره پریسا رو دوست نداشت. فرشته سعی می کرد خاطرات ستاره رو از لکه های آزردگی پاک کنه و این ممکن نبود چون فقط بردن اسم پریسا فرشته رو تا مرز خفگی از شدت بغض پیش می برد. بغضی که اگر می شکست عطارد باز شروع می کرد. و تیرداد، تیرداد باز هم فکر کرد.
-و خود من چی؟
واقعا سعی کرده بود درست ترین رفتار رو داشته باشه ولی آیا موفق بود؟ کی می تونست این رو بهش بگه؟ تیرداد بیشتر فکر کرد و به یاد آورد که فرشته در حضور اون کمتر، خیلی کمتر به ظاهر سازی متوصل میشه. راحت گریه می کنه. راحت اعتراض می کنه. و راحت به چیز هایی که حاضر نیست به هیچ کس اعتراف کنه اقرار می کنه. تیرداد از این افکار با رضایت لبخند زد و توی ذهنش1نمره مثبت به خودش داد و گوشه ای پنهان شد تا فرشته حضورش رو نفهمه. بعد از ساعتی که حس کرد دیگه کافیه جلو رفت، در زد و آروم صدا زد:
-فرشته!اونجایی؟ . بیا بیرون. قطار داره توقف می کنه. می تونیم بریم بگردیم.
این جمله های آخری رو با شادی بیشتری گفت. فرشته در رو باز کرد. تیرداد سعی کرد نشون بده که چهره رنگ پریده و خسته و چشم های سرخ و ورم کرده فرشته رو ندیده. فرشته لبخندی خسته زد و به تیرداد نگاه کرد. تیرداد نتونسته بود آگاهی و تاثرش رو خوب پنهان کنه و فرشته دید. سعی کرد ندید بگیره ولی نتونست. نفس عمیقی کشید و تلاش کرد دوباره لبخند بزنه ولی بغضش ترکید و دوباره اشک هاش جاری شد. تیرداد دستش رو گرفت و گفت:
-بسه. دیگه گریه نکن. تو ماجرای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتی فرشته. ولی تموم شد. می فهمم چقدر تلخ بود ولی هرچی بود تموم شد. تو از پسش بر اومدی. بعد از این هم بر میایی. سخت و دردناکه ولی تو از پسش بر میایی. حالا دیگه گریه نکن. کمی آب سرد بزن به صورتت و بیا بریم گردش.
لحظه ای بعد، همه در حال پیاده شدن برای گردش توی شهر جدید و تمدید بلیت بودن. فرشته دوباره به جلد1آدم عادی رفته بود و بلند و پشت سر هم به شیطنت های بقیه می خندید. خنده هایی بلند، واضح و دروغین.
***
زمستون از نیمه گذشته بود. هرچند هوا هنوز خیلی سرد بود ولی دیگه برف نمی بارید. خورشید هر چند1بار از پشت ابر ها به زمین سرک می کشید و اگرچه گرما نداشت ولی همین قدر که می تابید برای بیننده های منتظرش کلی دلگرمی بود. فرشته روی1نیمکت سنگی توی1پارک نشسته بود و گرمای بدن نرم و پرپری جوجه پرستو های همراهش رو که زیر مو هاش از سرما پنهان شده بودن و هر چند لحظه1بار با بی قراری سرکی به بیرون می کشیدن و دوباره سر های کوچولوشون رو می بردن توی مخفیگاه گرمشون تا از سرما در امان باشن حس می کرد و لذت می برد. جوجه ها آروم نمی گرفتن. می خواستن بیان بیرون ولی تا سرشون رو می آوردن بیرون سرما فراریشون می داد. فرشته لبخند زد و از روی مو هاش همراه های کوچولوش رو نوازش کرد. فرشته1دفعه از جا پرید. حس عجیبی باعث شد به اطرافش نگاه کنه. حس تحت نظر بودن. چند وقتی بود که احساس می کرد زمان هایی که با جوجه پرستو ها مشغوله کسی تماشاش می کنه. اوایل از آتیش خواه ها ترسیده بود ولی بعد به این نتیجه رسید که اون ها برای پیش بردن هدفشون ملاحظه2تا جوجه پرستوی کوچولو رو نمی کنن. پس خیالش راحت شد و سعی کرد بفهمه ناظرش کیه. وقتی موفق نشد زد به بیخیالی و با خودش فکر کرد:
-بذار هر کسی می خواد باشه. حتما براش جالبه. چه ایرادی داره؟
جوجه های فرشته دیگه راحت پرواز می کردن و توی قطار می چرخیدن. فرشته می خواست1نقاشی ازشون بکشه و بزنه به برد اجتماعات ولی هرچی می کشید به نظرش اونی که باید نمی شد. جوجه ها بی اطلاع از تلاش های فرشته این طرف و اون طرف می پریدن و کارش رو سخت می کردن. دیگه انگار موندن داشت براشون سخت می شد. زمان رفتنشون داشت می رسید. فرشته سعی می کرد بهش فکر نکنه ولی فکر نکردن فرشته چیزی رو عوض نمی کرد. زمان می گذشت و جوجه ها به لحظه پروازشون نزدیک تر و نزدیک تر می شدن. و فرشته می دونست که دیر یا زود باید بهش فکر کنه. از تصور رفتن همراه های کوچولوش که زیر مو هاش جا خوش کرده بودن دلش گرفت.
-اون ها هم میرن. خوب چه انتظاری میشه داشت؟ اون ها که نمی تونن همیشه روی زمین بمونن. اون2تا مال آسمونن. اینجا مهمونن. اینجا زیر مو های من. دلم خیلی براشون تنگ میشه. خیلی.
چندتا قطره اشک از گوشه چشم هاش چکید روی نقاشی ناتمومش. حس کرد از تصور این خداحافظی قریب الوقوع قلبش فشرده شد و فکر نزدیک شدن روز آخر انگار تجسم مادی پیدا کرد و به زور در داخل سرش راهش رو باز کرد تا از1طرف سرش رد بشه و به طرف دیگه بره و همراه این رفتن چنان درد شدیدی توی سر فرشته پیچید که حس کرد چشم هاش از شدت درد سیاهی رفت. سعی کرد بهش فکر نکنه ولی اون سردرد. اون واقعا مادی و کاملا واقعی بود. دردی کاملا واضح و مشخص و انکار ناپذیر. فرشته به یاد آورد که پیش از این هم چندین بار این درد رو گاه و بی گاه احساس کرده بود و هر بار گذشته و رفته و دفعه بعد شدید تر برگشته بود. سعی کرد ندید بگیره ولی درد لحظه به لحظه شدید تر می شد. چشم هاش رو بست تا از شدت سر گیجه ای که بهش دست داده بود دچار حالت تهوع نشه. سر گیجه. نشانه مشخصی از شروع وهم. وحشت تمام وجودش رو گرفت. ولی نه. این سر گیجه اون وهم تاریک رو به همراه نداشت. این کاملا جسمانی بود. فرشته تعجب کرد.
-این دیگه چیه!؟
سردردش چنان شدید شد که حس کرد داره درکش از محیط اطراف رو از دست میده.
-من نباید بی افتم.
تمام توانش رو جمع کرد تا فقط هشیار بمونه. صدایی دور که صداش می زد.
-فرشته!کجایی فرشته! بیا می خوایییم عکس بگیریم. وای فرشته اینجایی؟ اینهمه صدات زدم پا شو دیگه می خواییم… فرشته! حالت خوبه؟
ستاره با تردید به چهره به شدت رنگ پریده فرشته نگاه کرد. قطره های درشت عرق روی پیشونی فرشته مثل مروارید برق می زدن. ستاره ترسید.
-فرشته!خوبی؟
فرشته به زحمت به تهوعی که از شدت درد هر لحظه داشت بیشتر می شد غلبه کرد و گفت:
-آره خوبم. چیزی نیست. نمی دونم1دفعه چرا دنیا بر عکس شد.
و بعد با تمام توانش لبخندی نیمه عادی زد. ستاره که خیالش راحت تر شده بود گفت:
-از بس سرت رو می کنی توی این برگه هات. ول کن دیگه. پا شو. پا شو بریم پیش اون آب نما بزرگه عکس بگیریم.
بعد برگه های فرشته رو از دستش قاپید و گذاشت کنار و دستش رو کشید و گفت:
-ای بابا پا شو دیگه.
فرشته حس کرد سردردش1لحظه به شدید ترین حالتش رسید و بعد شروع کرد به کم شدن. انگار چیزی که توی سرش به حرکت در اومده بود با حرکتی کند و تنبلوار از سرش می رفت بیرون. سر گیجه کمتر شد ولی کامل از بین نرفت. فرشته تونست ندیدش بگیره و بلند شه همراه ستاره راه بی افته طرف آب نما. چند لحظه بعد، بین همراه های آشنا و وسط شیطنت ها و خنده های دسته جمعی، درد رفته بود، تهوع رفته بود، سر گیجه رفته بود، انگار هرگز نبودن. ساعتی بعد، قطار در حالی که فرشته و همراه هاش و بقیه مسافر ها سوارش بودن دوباره راه افتاد. با همون سر و صدای آشنای همیشگی و همون حالت همیشگی. اول کند و بعد تند تر و تند تر. فرشته حس می کرد هیچ وقت از این شروع1نواخت خسته نمیشه. به منظره هایی که انگار با سرعتی هر لحظه بیشتر از جلوی چشم هاش حرکت می کردن خیره شد و در همون حال1لحظه نشانه خفیفی از اون سر گیجه نحس اومد و خیلی سریع رفت. فرشته به فکر فرو رفت.
-این چی می تونه باشه؟ پیش از این هم اتفاق می افتاد ولی هم خفیف تر بود و هم با فاصله زمانی بیشتر. داره شدید تر میشه و بیشتر. دیگه زود به زود پیش میاد. یعنی چی ممکنه باشه؟ یادم نمیاد حتی1بار هم به خاطر این درد و سر گیجه های بعدش درک و حواسم رو از دست داده باشم. پس این وهم نیست. خیال هم نیست چون دیگه واضح تر از اونه که بشه خیال فرضش کرد. سر در نمیارم.
فرشته سعی کرد دلیلی برای این اتفاق پیدا کنه. شاید از خستگی بود و شاید هم از فشار عصبی. ولی دیگه فرشته هم فهمیده بود که این ها تمامش توجیهه. هیچ کدوم از این ها نبود. فرشته حالا دیگه تقریبا مطمئن بود که چیزی این وسط درست نیست. این رو حس می کرد. لحظه ای گذشت. شونه هاش رو بالا انداخت و با خودش گفت:
-هرچی می خواد باشه. الان که رفته.
جوجه پرستو های بی قرارش زیر مو هاش با بی تابی جیر جیر می کردن. برای فرشته دیگه زبون این همراه های کوچولو کاملا قابل فهم شده بود.
-گرسنه شدن و احتمالا تشنه.
فرشته با لبخند دستش رو کرد زیر مو هاش و در حال نوازش اون2تا جسم کوچیک رفت تا مثل همیشه سیرشون کنه. قطار دیگه کاملا راه افتاده بود. ستاره رفته بود کوپه بغلی مهمونی. سر و صداشون راحت می اومد که می گفتن و می خندیدن. فرشته با وجود اصرار ستاره حاضر نشده بود همراهش بره. هنوز با جمع های شلوغ و ناآشنا مشکل داشت. عطارد گفته بود می خواد به کتابخونه قطار که چند وقت پیش پیداش کرده بود1سری بزنه. تیرداد هم توی اجتماعات با برد و امکانات دیگه اونجا مشغول بود. فرشته به جوجه پرستو ها نگاه کرد. به پر و بالشون که دیگه تقریبا کاملا بلند شده بود. از رفتار جوجه ها قشنگ می شد فهمید که دیگه واقعا نمی خوان وقتشون رو روی زمین تلف کنن. فرشته در حالی که به جیر جیرشون گوش می داد برای چند دهمین بار سعی کرد نقاشیشون کنه ولی جوجه ها1لحظه آروم نمی گرفتن.
-آهایی شیطون های کوچولو! آخه چی میشه1دقیقه آروم بگیرید؟ معرفت هم خوب چیزیه. یعنی جدی می خوایید برید بدون این که به من یادگاری بدید؟
جوجه پرستو ها بیخیال جیر جیر می کردن و این طرف و اون طرف می پریدن. فرشته نگاه غمگینی بهشون کرد و در همون حال لبخند زد.
-حالا اون ها زنده هستن و بزرگ شدن. پرواز هم بلدن. و من در این امر همچین بی سهم نیستم. من بدون این که هرگز مادر هیچ جوجه ای بوده باشم. اون هم جوجه هایی که مال آسمون هستن. فکرش رو بکن، من بی پرواز تونستم کاری کنم اون ها بتونن پرواز کنن. این از عالی بالا تره.
لبخندش لرزید. آهی عمیق کشید.
-خوش به حالتون فسقلی ها! اگر بدونید چقدر دلم می خواست جای شما ها بودم! خیلی دلم می خواد پرواز کنم. واقعا دلم می خواد. نمی دونم چرا ولی عجیب تشنه آسمونم. کاش می شد یکی به من پرواز یاد می داد مثل خودم که سعی کردم به شما2تا پرواز یاد بدم. شاید شما ها بدونید من چرا اینقدر هواییِ آسمونم. راستی شما واقعا نمی دونید؟ اصلا من از کجام؟ دارم کجا میرم؟ چرا اینقدر به آسمون عشق دارم؟ به نظر شما چرا اینطوریه؟ راستی به نظر شما ممکنه اون چیز هایی که توی کما می دیدم1زمانی حقیقت بوده باشه؟ آخه خیلی واقعی تر از1خواب معمولی بودن. شما2تا تصادفا نمی دونید اون پیرمرده که ماشین بهش زد و در رفت و بعدش فوت کرد کی بود و داشت بهم چی می گفت؟ من تقریبا مطمئنم که1جایی، 1زمانی توی بیداری این صحنه رو دیدم. باور کنید هنوز دارم گرمای دست استخونی و مهربونش رو روی دستم حس می کنم. آهایی با شمام. دارم حرف می زنم ها!هیچ معلومه چی کار می کنید؟
فرشته به جوجه ها که به طرف1گلدون گل مصنوعی پر زدن و وسطش لولیدن و حسابی به همش ریختن و هنوز هم دست بردار نبودن نگاه کرد و خندید. از پنجره به بیرون خیره شد. خورشید داشت بهش لبخند می زد. فرشته با امیدواری فکر کرد:
-یعنی میشه امشب آسمون ستاره داشته باشه؟ اندازه عمرم دلم تنگ شده واسه ستاره ها. ولی چرا؟
و باز چرخه پرسش های بی جواب بود که برای چندین هزارمین بار در ذهنش تکرار می شد. در باز شد و تیرداد اومد داخل. با دیدن جوجه پرستو هایی که توی کوپه رها شده بودن و گلدون رو داقون می کردن خندید و گفت:
-عجب با مزه شدن! دیگه حسابی پروازی هستن فرشته.
فرشته زحمت تیرداد رو برای پیدا کردن سر نخی واسه کلامش کم کرد و گفت:
-آره. دیگه پروازی شدن. به نظرم دیگه یواش یواش باید به فکر گودبای پارتی باشم.
تیرداد وقتی دید حرفی رو که مونده بود چجوری شروع کنه و بهش برسه فرشته خودش زد خوشحال شد و با سر خوشی حاصل از نوعی سبک باری گفت:
-بله دیگه. به نظرم زمانش نزدیکه. توقف بعدی قطار چطوره؟
تیرداد واسه گرفتن جواب به فرشته نگاه کرد و وقتی نگاه دلواپس و چهره غمگینش رو دید دستش رو گرفت و با لبخند گفت:
-نگران نباش. اون ها از پسش بر میان. حتی اگر هم بر نیان مطمئن باش که دلشون نمی خواد تا آخر عمرشون اینجا در امنیت باشن ولی بدون پرواز. باید پروازشون بدی فرشته. آزادشون کن. مطمئن باش اینطوری تصویر بهتری ازت توی خاطرشون می مونه.
فرشته آهی کشید و به نشونه تعیید سر تکون داد. تیرداد که توی دلش احساس رضایت و آرامش می کرد با مهربونی گفت:
-آره. اینطوری واقعا بهتره. توقف بعدی انجامش بده. بذار توقف بعدی برای این2تا1شروع جدید باشه.
جوجه ها انگار فهمیده باشن چی می خواد بشه با صدای بلند تری جیر جیر سر دادن و با سرعت بیشتری دور کوپه می چرخیدن. فرشته با نگاه دنبالشون کرد و خندید و تیرداد هم که مسیر نگاه فرشته رو با چشم تعقیب می کرد با خودش فکر کرد:
-چه خوب!این بحث خیلی ساده تر از اون که فکر می کردم شروع و تموم شد و خیلی راحت هم به نتیجه رسید. این عالیه.
ستاره اومد و مثل همیشه با خودش1جهان شلوغی آورد. نگاهی به جوجه ها بعد به گلدون ویرانش کرد و با اعتراضی لبریز از خوشی گفت:
-ای وای ببین فرشته بچه هات چیکار کردن؟ تو مامانشونی پس زود باش خسارتم رو بده. می دونی چقدر سرش زحمت کشیده بودم؟
فرشته با خوش اخلاقی به لبخند ستاره جواب داد و گفت:
-معذرت می خوام. بیا این هم خسارتت.
بعد از جاش بلند شد و1برگه کاغذ داد دستش. ستاره به کاغذ نگاه کرد و گفت:
-چه قشنگه! انگار ازش عکس گرفتی!.
و بعد بلافاصله با همون لحن معترض که هیچ اثری از جدیت توش نبود در حالی که ادای گریه کردن در می آورد جیغ کشید:
-ای بابا این چه وضعشه؟ عکس گلدون من بوده مثلا! چرا اینجا هم بچه هات رو کشیدی؟ اینجا توی عکس هم دارن گند می زنن به زحمت های من. یعنی چییییی؟
ستاره به جیغ و دادش ادامه می داد و به خودش می پیچید. جوجه پرستو ها با خوشی دورشون می چرخیدن و جیر جیر می کردن و تیرداد از کار های ستاره می خندید. در باز شد و عطارد قبل از ورودش نگاه عاقل اندر سفیحی به ستاره کرد و گفت:
-نگاهش کن. خدا پدر هرچی کودکه بیامرزه.
ستاره بلند تر جیغ کشید:
-اه تو دیگه از کجا پیدات شد؟ برو بابا به ازدیاد عقلت برس. قیافهش رو نگاه! از بس مخش رو پر کرده دیگه ریشه های مو هاش توی پوست سرش جا نمیشن داره کچل میشه.
عطارد پرید داخل که بره به حساب ستاره برسه ولی درست در همون زمان جوجه ها پشت سر هم از در باز کوپه رفتن بیرون و توی واگن غیب شدن. فرشته با وحشت از جا پرید و خواست دنبالشون بره و برشون گردونه ولی تیرداد دست روی شونهش گذاشت و با آرامش گفت:
-ولشون کن. طوریشون نمیشه. بر می گردن.
تیرداد چهره فرشته که بر اثر تماس دستش با شونه هاش از شدت درد توی هم رفت رو اول ندید و بعد که متوجهش شد بلافاصله دستش رو برداشت. فرشته با دلواپسی از در نیمه باز کوپه به بیرون نگاه کرد. اثری از جوجه پرستو ها نبود. تیرداد گفت:
-نترس. اینجا امنه. بذار بچرخن. اون ها باید بیشتر بدونن.
فرشته چیزی نگفت و به ستاره و عطارد که دوباره مشغول اذیت کردن هم شده بودن خیره شد و همراه تیرداد و همراه اون2تا خندید.
روز ها سپری می شدن. بیرون هنوز سرد بود ولی فرشته از مدت ها پیش حس می کرد با این که هوا خیلی سرده ولی خودش کمتر سردشه. اوایل به شدت از این حس و حالش متعجب بود ولی حالا دیگه عادی تر به نظرش می رسید. حالا دیگه بهتر بلد بود با سرما مقابله کنه و کمتر پیش می اومد از شدت سرما بلرزه. حتی گاهی اصلا احساسش نمی کرد و حتی گاهی بی پروا از سرما مثل اون شب خودش رو می سپرد دست باد شبانه و حسابی هم بهش خوش می گذشت. هر بار شونه هاش در معرض باد سنگینی می کرد و می سوخت و این اواخر پیش اومده بود که خسته و کلافه از این سنگینی و از این سوختن با خودش فکر کرده بود:!
-مزاحم!
ولی خیلی زود این فکر رو از سرش پرت می کرد بیرون. اما این فکر سمج و به دنبالش تبعات آزار دهندهش با سماجت بیشتری بر می گشتن و فرشته حسابی از دستشون عاجز می شد. تیرداد هرچند1بار مستقیم و غیر مستقیم در مورد این که چقدر زندگی بهتر میشه اگر آدم روی شونه هاش دردسر نداشته باشه به ذهن فرشته سیخونک می زد و فرشته از زیر شنیدن در می رفت. ظاهرا همه چیز آروم بود. پریسا ولی همچنان اون طرف مرز بیداری فرشته همراهش چرخ می زد، در عالم بیداری توی ذهنش می گشت، وسط نقاشی هاش پنهان و آشکار سر در می آورد، لحظه های قشنگی که فرشته محوشون بود رو با خلأ مه آلود و غمناک حاصل از نبودنش پر می کرد، و در سر انجام تمام این ها:
-فرشته!چته! آخه دیدن خورشید گریه داره؟ فرشته وای تو رو خدا دیوونه ای؟
فرشته فقط تونست بگه:
-چشم هام.
ستاره با حرص گفت:
-مسخره!چشم هات به آفتاب حساس هستن؟ اون هم به آفتاب بی حال زمستون؟ فرشته تو خجالت نمی کشی اینطوری راحت دروغ های مزخرف میگی؟
فرشته حس کرد ندای بی حالتی مثل ماشین در سرش گفت:
-خجالت واسه چی؟ دروغ های فاجعه آمیز هم داریم. می خوایی؟ البته مشخص نیست بعدش دلت بخواد چی کار ها کنی. مثلا این که خودت رو جای آتیش جا بزنی و چند سال بعد توی1فرعی درب و داقون وسط تصادف ماشین و دود و آتیش و توفان بمیری و معلوم بشه توی دفتر خاطراتت نوشتی سال ها می دونستی چه غلطی داری می کنی و چیزی نگفتی.
فرشته دیگه نتونست تحمل کنه. سرش رو گذاشت روی دستش و آشکار و بیخیال تعجب بی حد ستاره و حرص عطارد زد زیر گریه.
-فرشته!معلومه چته؟ وای فرشته بگو چی شده؟
تیرداد به نقاشی ناتمومی که زیر دست فرشته از اشک هاش خیس شده بود نگاه کرد و آروم گفت:
-می خواستی چی بکشی اینطوری شد؟ چه مهی داره نقاشیت!
فرشته حرفی نزد. دیگه واقعا در خودش توان شرکت در بحث بین ستاره و عطارد و تلاش برای اصلاح نظر منفی ستاره از پریسا و همچنین تغییر دیدگاه عطارد نسبت به حال و هوای خودش رو نمی دید. پس ولشون کرد تا با هم سر و کله بزنن. تیرداد رو به روی فرشته نشست و گفت:
-اجازه نده بهت غلبه کنه. فکر رو میگم. سعی کن شجاع باشی و جلوش وایسی.
فرشته نمی تونست چیزی بگه. از سرش گذشت.
-حتی اندازه1مشت کاغذ ارزش نداشتم. به1مشت کاغذ گفت و به من نگفت. آخه ناسلامتی1طرف این نکبت کثیف خود من بودم. من1طرفش بودم نه اون دفتر. واسهم اندازه تمام عمرم ارزش داشت و اندازه1مشت کاغذ واسهش ارزش نداشتم.
دیر فهمید این ها روی شونه تیرداد از زبونش ریخت بیرون. تیرداد در حالی که شونه هاش از اشک های فرشته خیس می شدن گفت:
-نه فرشته. نداشتی. تو هرگز واسهش ارزش نداشتی. تو فقط1همراه بودی که لازم بود باشه تا به1جایی، مقصدی، همراهی برسوندش. اون دفتر براش از تو بیشتر می ارزید. متاسفم فرشته ولی واقعا اینطوری بود. اگر هنوز زنده بود باز هم اینطوری بود. مطمئنم که لازم نیست دوباره گفته های قبلیم رو تکرار کنم چون تمامش رو یادته. درضمن، چرا باید بهت می گفت؟ اون علم و یقین داشت که تو می دونی. دلیلی برای گفتن نمی دید.
-یقین داشت من می دونم؟ پس چرا اجازه می داد بیش از این پیش بریم؟ من نمی فهمم تیرداد. دارم از تصورش دیوانه میشم. من نمی فهمم. چرا با وجود آگاهیش از خطر باز هم اجازه داد اینهمه طول بکشه؟ چرا فرعی به فرعی همراهم بود و اجازه داد اونهمه از جاده اصلی منحرفش کنم؟
تیرداد مو های پریشون فرشته رو نوازش کرد و گفت:
-جوابش ساده هست فرشته. برای این که مشکلی با فرعی هایی که2نفری توشون گم شدید نداشت. برای این که خودش هم راضی بود. شاید خیال می کرد این فرعی بازی حتما بازی مضحک و جالبیه. شاید هم حس می کرد چیزی از دست نمیده اگر چیزی نگه و اجازه بده تو در خیال باطل نا آگاهیش باقی بمونی و در عوض سوار اون ماشین کذایی همراهش باشی و پیش ببریش. و زمانی که حس کرد به جایی که باید رسیده دیگه الزامی برای ادامه این بازی ندید.
-به جایی که باید می رسید! به پراید سفید شاهین.
-بله فرشته. دقیقا به همونجا. شاهین براش همراه بهتری بود تا تو. دیگه لازم نبودی. پس باید تموم می شد و به جهنم که چجوری. بیخیال تو.
فرشته از شدت هقهق می لرزید. عطارد که از دست ستاره خلاص شده بود با اعتراضی کاملا جدی تقریبا داد زد:
-دیگه بسه تیرداد. دارم به این نتیجه می رسم که تو واقعا روانی هستی. چون از زجر دادن این عشق می کنی. چرا دست بر نمی داری؟
تیرداد بدون این که نگاهش کنه همونطور که فرشته رو بغل کرده بود و از شدت لرزش جسمش خودش هم به لرزش خفیف افتاده بود بی تفاوت جواب داد:
-لطفا برای درمون سادیسم من از راه کار های20خودت بهم تجویز نکن. دلم نمی خواد علاوه بر این مرض که دارم به درد فرا فکنی و گم شدن در توهمات فوق شیرین هم مبتلا بشم.
فرشته خیالش به درگیری اون ها نبود. اون لحظه خیالش به هیچ چیز نبود. هیچ چیز جز خودش، هقهق گریه بیخیال و بلندش، دیروزش، امروزش، و البته پریسا. پریسا.
***
توقف.
جای قشنگی بود. توقف ناگهانی بود و خیلی ها ناراضی بودن. اما چند لحظه بعد وقتی همه پیاده شدن تعداد ناراضی ها از نصف کمتر شد. خورشید گرم تر از روز های دیگه می تابید. ابر ها دیگه تقریبا نبودن. فرشته نگاهی به زمین انداخت. برف ها داشتن آب می شدن. زمین با اون برف نصفه نیمه چه قشنگ شده بود! جوجه پرستو های فرشته توی1قفس مقوایی پر و بال می زدن. فرشته نه به خورشید توجه داشت نه به زمین. به همراه های کوچیکش که چندان مهلتی برای دیدنشون واسهش باقی نبود نگاه می کرد و سعی می کرد همون طوری که هستن به خاطر بسپاردشون. تمام تمرکزش رو جمع کرده بود که چیزی رو از قلم نندازه. از نوک بال های بی قرارشون تا منقار های کوچیک و حالت چشم های بی تاب و معصومشون. دلش بد جوری گرفته بود. جوجه ها اما بیخیال فقط می خواستن از اون حصار مقوایی خلاص بشن. تیرداد آروم توی گوشش گفت:
-ببین چه ذوقی می کنن؟ این نهایت آرزوشونه که امروز بهش می رسن. باید از شادیشون شاد باشی. به نظر من1لحظه رو هم از دست نده. صاف برو1جای مناسب و پروازشون بده. اگر صبر کنی هم واسه خودت سخت میشه هم زمان اون ها تلف میشه. عمر فقط1باره. اون ها فقط همین1بار زندگی می کنن. هر لحظهش برای لذت بردن با ارزشه. پس بجنب تا لحظه ها رو ازشون نگیری.
فرشته فقط سر تکون داد و به راه افتاد. از جمعیت دور شد. وسط درخت هایی که داشتن برف های سر و روشون رو می تکوندن1محیط باز پیدا کرد و ایستاد. به آسمون صاف و خورشید که می تابید و بعدش به جوجه های بی تاب نگاه کرد. دستش رو کرد توی جعبه و هر2تاشون رو آورد بیرون. جوجه ها روی دستش بالا و پایین پریدن ولی نرفتن. فرشته هر2رو بغل کرد، بو کرد، ناز کرد، بوسید، باهاشون حرف زد، با زمزمه ای آروم و گرفته باهاشون حرف زد:
-دیگه زمان رفتنه. ببخشید اگر پیش من بهتون بد گذشت. آخه من که پرنده نبودم. از کجا می دونستم باید چجوری تا کنم که راحت تر باشید. از دست من بهتر بر نمی اومد. معذرت می خوام هم سفر های ناز من. اگر مو هام به اندازه پر های مادرتون نرم و راحت نبود، اگر شونه هام زیادی لرزش داشتن و حس امنیتتون گاهی خط بر می داشت، اگر شبی به خاطر تکون خوردن شونه هام از گریه های یواشکی و آشکارم بی خواب شدید، اگر هرچی بد ازم دیدید، همه رو ببخشید. کاش بعد از این برای همیشه خوش باشید!. اگر خاطره ای ازم توی ذهنتون باقی موند، با تصویر های تاریک لحظه هایی که همراهم بد گذروندید تاریکش نکنید. فراموش نکنید که من خاکی بودم و گرفتار زمین. شما ها آسمونی بودید. من تجربه نداشتم. آگاه نبودم. کاش می شد حرف هام رو بفهمید!. کاش می شد من هم می تونستم همراهتون پرواز کنم!. نمی دونید چقدر دلم می خواد!. کاش می دونستید!.
بعد دست هاش رو آروم باز کرد و با صدایی به شدت گرفته گفت:
-حالا دیگه برید. سلامم رو به آسمون برسونید. به ستاره ها، به ماه و مهتاب، به اون دختر های آسمونی که مدت هاست توی خواب هام نمیان. راستی، ببینید اون دخترک غمگین بچه پرستوش رو بلاخره پیدا کرد یا نه؟ شاید بچه پرستوی اون یکی از شما2تا شیطون ها باشه، از کجا معلوم؟ از طرف من صورت غمگینش رو که احتمالا با پیدا کردن گم شدهش شاد میشه1عالمه ببوسید. حالا برید.
جوجه ها بال و پر زدن ولی باز نرفتن. فرشته دست هاش رو آروم برد بالا و کمی محکم تر آورد پایین. جوجه ها1لحظه از روی دستش جدا شدن ولی دوباره نشستن. فرشته حس کرد باید بشینه چون دیگه نمی تونست سر پا بمونه. ولی نه. باید انجامش می داد. واسه نشستن وقت زیاد بود. فرشته به درختی که درست پشت سرش بود تکیه داد و دوباره و این بار محکم تر دست هاش رو برد بالا و آورد پایین. دوباره، دوباره، دوباره. جوجه ها چند بار بال و پر زدن و بلاخره از روی دست فرشته پریدن و شروع کردن دور فرشته چرخ زدن. یکیشون دوباره اومد و روی دست فرشته نشست. فرشته بغلش کرد و پر های گرم و نرمش رو شاید1000تا بوسید. اشک هاش می چکیدن روی پر های جوجه جیر جیرو و جوجه جیر جیر کنان سرش رو تکون می داد و عاقبت هم شروع کرد به اشک هایی که زیر نور آفتاب روی پر هاش برق می زدن نوک زدن. فرشته باز بوسیدش و بوسیدش و گفت:
-تو باید بری. نگران من نباش. جای من اینجاست. کی می دونه؟ شاید1زمانی باز هم رو دیدیم. بجنب آسمونی فسقلی. پرواز خوش!.
اون یکی جوجه پرستو داشت همراهش رو صدا می زد و با سرعت دور فرشته می چرخید. فرشته برای آخرین بار جوجه رو به سینه فشرد و دستش رو به شدت تکون داد. پرستو پرید. هر2چرخیدن و چرخیدن. رفتن و دوباره برگشتن. باز هم. باز هم. و… دفعه آخر رفتن دور تر و بالا تر. فرشته در حالی که به شدت هقهق می کرد دستش رو تکون داد که دیگه بر نگردن. پرستو ها رفتن و دور شدن و چند لحظه بعد به شکل2تا نقطه کوچیک در اومدن و بعد در پهنه صاف آسمون ناپدید شدن. فرشته هنوز به مسیر رفتن اون ها خیره بود و از پشت پرده ذخیم اشک می دید که در اون مسیر دیگه چیزی نیست جز درخشش بهشتی خورشید و به جز اون، دیگه هیچ!. فرشته نگاه از مسیری که دیگه چیزی درش نبود برداشت. روی زمین نشست. سرش رو تکیه داد به درخت پشت سرش و گریهش رو با صدای بلند رها کرد. نفهمید چقدر گذشت.
-فرشته!باید بریم. قطار نزدیکه راه بی افته. من بلیتت رو برات تمدید کردم. بلند شو بریم. خوشحال باش. مگه شادی اون2تا رو ندیدی؟ اون ها الان در اوج خوشبختی هستن. باور کن. و تو در این خوشبختی شون سهم داری. دیگه گریه نکن. بیا بریم. باید ادامه بدیم.
فرشته دست تیرداد رو که به طرفش دراز شده بود گرفت و از جا بلند شد. داخل قطار، جای جوجه پرستو های شیطون به طرز وحشتناکی خالی بود. فرشته نگاهی به خورشید شاداب بیرون انداخت. انگار خورشید داشت می خندید. فرشته1برگ کاغذ برداشت و شروع کرد به کشیدن. ساعتی بعد، با نگاهی غم گرفته به نقاشیش نگاه کرد ولی نگاهش بلافاصله متمرکز شد، برق روشنی توی چشم هاش درخشید و تمام چهرهش رو لبخندی شاد پوشوند.
-خودشه!. جفتشون اینجان!.
تیرداد و ستاره و عطارد به عکسی که توی دست فرشته بود نگاه کردن. جوجه پرستو های فرشته از داخل عکس به اون ها، به فرشته و به دنیا نگاه می کردن. عکسی دقیق، کامل و واضح، از2تا پرستوی در حال پرواز.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (7)
قلم خاص
سه‌شنبه 22 بهمن 1392 ساعت 13:45
سلام
وب مفیدی داری.ممنون
به منم سر بزن. اگه با تبادل لینک موافقی بهم خبر بده
منتظرتم
http://www.ghalamekhas.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به شما سر زدم و باز هم سر خواهم زد. و این بار سعی می کنم راهی پیدا کنم که بتونم از نوشته های عکسی که توی وب شما هست سر در بیارم. همیشه از حضورتون خوشحال میشم.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
سایه
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 08:37
سلام
پرواز دو تا جوجه پرستو … کاش این فرشته پریسا رو هم پرواز می‌داد اون وقت دیگه ستاره چشم براش نازک نمی‌کرد عطارد و تیرداد و همه دنیا هم ازش بدشون نمی‌یومد یه کتاب قبلاً ها خوندم به اسم “استخوان های دوست داشتنی” شخصیت اصلی داستان دختری بود که به قتل رسیده بود و روحش به دلیل تعلقات شدید خانوادش نتونسته بود پرواز کنه … پریسا هم فکر کنم تو این قفس گرفتار شده ….
راستی من میگم یه عروسی هم راه بنداز دست ستاره رو بذار تو دست عطارد یه تیر میشه و هزار نشون …
یه چیز دیگه پریسا جون چرا شما هی معذرت خواهی می کنی و توی نوشته هات هم شخصیت اصلی داستان رو به معذرت خواهی می‌ندازی … از این معذرت خواهی ها خوشم نمیاد … یه نقطه سیاه بزرگ وسط صورت شخصیت اصلی داستان …
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
مشکل پریسا نیست عزیز. اگر از من بپرسی مشکل فرشته هست. پریسا دیگه نیست و فرشته باید این پایان رو باور کنه. همه ما باید این حقیقت رو بپذیریم که گاهی واقعا باید فقط عبرت گرفت و دیگه هیچ.
من تصور می کنم اون هایی که به پریسا معترض هستن ازش بدشون نمیاد. اون ها به خاطر خودشون اعتراض دارن. ستاره از دست پریسا به خاطر حقی که حس می کنه ازش گرفته شده حرصیه. پریسا توی مأوا جای ستاره و تمام همراه هاش رو توی دل فرشته گرفت و حالا هم که دیگه رفته باز هم فرشته به خاطر خاطراتش ستاره و بقیه رو جا می ذاره و گم میشه و تمام دوست های زندهش رو آواره فرعی های خطرناک می کنه. عطارد هم فقط می خواد کمک کنه. در منطق عطارد، پریسا دیگه مرده و برای مرده نمیشه کاری کرد ولی میشه زنده ها رو نجات داد. عطارد فقط می خواد به فرشته که هنوز زنده هست کمک کنه. حتی اگر تمام دنیا هم از این پریسا بدشون بیاد، تردید نکن که فرشته همچین حسی نداره. پریسا تا ابد1نقطه سیاه دردناک توی خاطر فرشته، توی دلش و توی ذهنش خواهد بود.
عروسی. نمی دونم. با خودشونه.
معذرت خواهی هم. بذار من معذرت بخوام. خیلی چیز ها هست که شاید لازم باشه یکی مثل من به خاطرشون معذرت بخواد. از خودش، از خدا، از جهان، از اصل فراموش شده1انسان.
فرشته هم واسه این معذرت خواستن هاش تقصیری نداره. آخه این بیچاره رو من می نویسم. به مدل و زبون من پیش میره واسه همین در شرایطی که خودم اگر باشم معذرت می خوام برای این طفلک هم معذرت می نویسم.
راستی کتاب استخوان های دوست داشتنی خیلی پیش رسید دستم ولی هر دفعه خواستم بخونمش1چیزی شد و عقب افتاد. حالا که موضوعش رو فهمیدم حتما بعد از کتاب سلطانه که در حال خوندنش هستم میرم می خونمش. عجب موضوعی هم داره! آخجون!.
ممنونم که موضوعش رو بهم گفتی.
ممنون که اومدی و ممنون که نظر دادی و ممنون که هنوز هم سایه شفاف و مهربون هستی دوست نادیده من.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 23:03
سلام. احساس می کنم داستان این فرشته هم داره به اواخر خودش نزدیک میشه؛ اما خودش یک زندگیه یک زندگی نامه،
چه قدر این جمله در تمام داستان نمایانه:
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش.
دوست دارم بیشتر بنویسم ولی چیزی به خاطرم نمی رسه، چرا راستی یکی از بهترین قسمت هایی که در این قسمت خیلی نظرمو جلب کرد توصیف خواب ها و کابوس های فرشته است که خیلی عینی و ملموسند.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بلاخره هر داستانی1روزی تموم میشه. هیچ قصه ای بی پایان نیست. داستان فرشته هم همین طور.
یعنی به نظر شما فرشته موفق میشه اصل فراموش شدهش رو پیدا کنه و دوباره1روزی به اصلش برگرده؟ ای کاش این طور باشه!. دلم می خواد این اتفاق بی افته. واقعا دلم می خواد. فقط خدا می دونه که چقدر این رو می خوام.
ایام به کام.
سایه
یکشنبه 27 بهمن 1392 ساعت 13:12
آره راست می‌گی مشکل پریسا نیست مشکل فرشتهست! اما یه طورایی حس می‌کنم روح پریسا هم از دست فرشته به عذاب اومده وگرنه یه مدل دیگه میومد تو خواب فرشته … اصلاً پریسا نه ببخشید روح پریسا دوست داره یه نقطه سیاه نباشه حالا سفید هم که نشد فقط نقطه باشه حتی از اون دنیا … یعنی اگه من جای روح پریسا بودم این مدلی دوست داشتم … بعدش هم به نظر من مرده ها فقط خودشون نمی تونند برای خودشون کاری بکنند اما زنده ها می تونند برای اونها کارکنند اما مدل کاری که برای مرده ها میشه کرد با مدل کاری که برای زنده ها میکنیم فرق می‌کنه …
در مورد کتاب هم جداً کتاب قشنگی هست حتماً بخونش اما قبلش یه عروسی راه بنداز اصلاً چه معنی داره شخصیت های داستان رو حرف نویسنده حرف بزنند!
پ.ن: صد سال پیش نوشته شده الآن کامنتیده شده
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
راستش تا الان اینطوری به ماجرا نگاه نکرده بودم. تصور من این بود که روحی در کار نیست و این ضمیر پریشان فرشته هست که براش همچین رویا های سیاهی تدارک می بینه. ولی این. کاش اینطور نباشه. مرده ها نباید از دست زنده ها عذاب بکشن.
من فکر می کنم روح پریسا اصلا دلش نخواد هیچ چیز واسه فرشته باشه. نه سیاه، نه سفید. کاش فرشته این رو می فهمید و دست از این حماقتش بر می داشت!.
چطور میشه فهمید درگذشتگان چی می خوان؟ فرشته از کجا باید بفهمه پریسا چی ازش می خواد؟ البته پریسا زمانی که زنده بود به فرشته گفت ازش چی می خواد و من نمی فهمم فرشته چرا فراموش کرده. به نظرم اون فقط می خواد که فرشته بره جهنم و دست از سرش برداره.
راستی من قانون خودم رو شکستم و کتابی رو که داشتم می خوندم نیمه رها کردم و رفتم سراغ استخوان های دوست داشتنی. نتونستم صبر کنم. واقعا قشنگه. همین الان که دارم می نویسم از وسط خوندنش میام. اعتراف می کنم که کلی از تمام برنامه های روزم عقبم چون نمی تونم خوندن رو متوقف کنم. اگر همینطوری ادامه بدم فردا به دردسر می افتم.
از دست خودم که اینهمه وراجم!
ج-پ.ن: شما هر زمان که بنویسی برای من محترمه دوست من.
ایام به کام.
sepanta
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ساعت 02:59
سلام پریساجان، حالت چطوره؟
مرسی، بازم عالی بود . این قسمتش ۱ مقدارشیرینترو شادتراز بخش های قبلیش بود. شاید بخاطر اون ۲ تا بچه پرستوی ناز و شیطون باشه
خیلی بده که فرشته هنوز نتونسته فکر وخاطراتش ازپریسارو کمتر به یاد بیاره که کمتراذیت بشه

پاسخ:
سلام آشنا.
ممنون از لطفی که کما کان بهم دارید.
من خیال نمی کنم این فرشته هرگز هم بتونه پریسا رو از دفتر ذهنش کاملا پاک کنه. نباید هم بتونه. پریسا1تجربه بود براش. تجربه ای بسیار تلخ که باید همیشه در1قاب مشکی باقی بمونه تا دیگه تکرار نشه. فرشته تا زمانی که روی خاک می چرخه باید این تجربه رو یادش باشه. اگر جز این باشه باز و باز اشتباه می کنه.
بیخیال. پاینده باشید.
Sepanta
پنج‌شنبه 1 خرداد 1393 ساعت 23:03
متاسفانه منم همینطور فکر میکنم !! به نظرم پریسا همیشه توی بک گراند ذهن فرشته باقی می مونه .

پاسخ:
چه کار میشه کرد با این نشونه های سیاه؟ چاره ای نیست جز تحمل این مهمان های دایمی و ناخوانده. باشد که عبرتی باشند برای فردا ها.
sepanta
یکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت 08:58
خوب مسلما برای آینده تجربه میشه،البته اگه دوباره همچین مواردی پیش بیاد .

پاسخ:
اگر دوباره همچین مواردی پیش بیاد باید آتیشش زد که تجربه کرد و عبرت نگرفت.
نه پیش نمیاد. دیگه هرگز پیش نمیاد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش12

سلام به همگی.
یکی از عزیزان بهم گفت پست هات زیادی طولانی هستن. موندم اگر کوتاه ترشون کنم ماجرای فرشته چند تا پست دیگه رو اشغال می کنه. راستش خودم وقتی به1داستان دنباله دار بر می خورم یا نمی خونم تا قسمت آخرش منتشر بشه یا این که خدا خدا می کنم پست ها دراز باشن و داستان توی هر پست بیشتر پیش بره. شاید یکی از دلایلی که پست های طولانی می ذارم این باشه. به هر حال، این دفعه سعی کردم کوتاه تر کنم ولی متاسفانه از هر جا که خواستم نوشتهم رو نصف کنم نتونستم. این هم یکی از هزاران چیزیه که بلد نیستم. ایجاز کار من نیست. معذرت می خوام. بیشتر از این حرف نمی زنم تا طولانی تر از این نشه. با اجازه همگی.
***
پیشروی.
برف همچنان می بارید. توی خیابون ها، روی دیوار ها، روی درخت های کنار جاده، همه جا و همه جا1دست سفید بود. مردم و ماشین ها می اومدن و می رفتن و جای پا ها و رد چرخ ها مثل هزاران لکه سیاه کوچیک و بزرگ روی سفیدی برف می موند ولی لحظاتی بعد، دوباره اون سیاهی ها زیر برفی که می بارید پنهان می شدن و باز سفید1دست بود که به چشم می اومد. فرشته می تونست ساعت ها به این سفیدی خیره بشه. به برفی که می بارید و به جای پا ها و رد چرخ ها که پوشونده می شدن و به زمین که سفید سفید بود. سرما بیداد می کرد. فرشته و همراه هاش زیر چتر هایی که برف پوش شده بود پیش می رفتن. جوجه پرستو های فرشته با تدبیر همگانی از سرما در امان بودن. فرشته موقع حرکت بهتر و بیشتر می تونست فکر کنه. حالا دیگه تمرکز بیشتری داشت تا بتونه مغزش رو به چیز های دیگه مشغول کنه. و حالا پرسش هایی داشت که نمی دونست از کی باید بپرسه. لحظه های کمای خودش رو بهتر به یاد می آورد. صحنه هایی که دیده بود رو به خاطر می آورد و در موردشون سوال داشت. داستان پروازش که توی کما می دید چی بود؟ همینطور ماجرای اون سقوط عجیب و ترسناکش از آسمون به داخل تاریکی و معلق موندنش در فضا؟ اون سرعت سرسام آور از آسمون به طرف زمین؟ چرا حس می کرد این ها فرا تر از1خواب بودن؟ همون زمان توی خواب هم حس کرده بود که این صحنه ها زیادی واقعی و آشنا هستن. ولی چرا؟ اون زن که کیفش رو دزدیدن کی بود؟ اون پیرمرد با چهره نورانی و لبخند مهربون ولی خون آلود که دم آخر بعد از تصادفش با فرشته صحبت می کرد کی بود؟ چی قبل از مردنش به فرشته می گفت؟ اون همه آرامش و حتی شادی و سبک باری دم مردن رو از کجا آورده بود؟ چرا این همه آروم بود؟ این چه حس عجیبی بود که فرشته نسبت به آسمون داشت؟ چرا اینهمه دلتنگ ستاره ها بود؟ خواب اون آسمونی ها که انگار مدت ها می شناخت و می شناختنش و اون بچه پرستو که مدت ها پیش توی رویا هاش دیده بودشون چه معنایی داشتن؟ چرا حس می کرد به اون رویا و اون جمع عجیب اینهمه تعلق خاطر داره؟ چرا دلش چنان براشون تنگ شده بود که انگار زمانی واقعا آشنای بیداریش بودن؟ اصلا فرشته از کجا اومده بود؟ داشت کجا می رفت؟ حالا که بهتر فکر می کرد به نظرش می رسید که در گذشته های خیلی خیلی دور انگار دنبال کسی یا چیزی می گشت. اون کی یا چی بود؟ …
فرشته از این پرسش ها خیلی زیاد داشت ولی کو جوابش؟
-آهای عمو یادگار حواست کجاست؟
فرشته با این صدا و دردی که توی شونهش پیچید به خودش اومد.
-آآآخ!
ستاره سریع دستش رو از روی شونه فرشته برداشت و به چهره رنگ پریدهش نگاه کرد.
-چی شد؟ من فقط زدم روی شونهت. مگه درد می کنه؟
-نه نه. حواسم نبود1دفعه… ولش کن چی شده؟
-چیزی نشده. گفتم نظرت چیه؟
-در مورد چی؟
-تو مثل این که جدی1چیزیت میشه. بلیت. بلیت قطار.
فرشته گیج نگاهش کرد و تیرداد منتظر جوابش نشد.
-موافقه.
فرشته با تعجب پرسید:
-من؟ با چی؟
تیرداد جواب داد:
-با بلیت قطار. اگر نمی دونی چیه بذار برات توضیح بدم. کارت کوچیکیه که باید بگیری تا بتونی به قطار وارد یا سوار بشی. همون که ماه هاست دارم بهت میگم باید بگیری و خودم هم باید بگیرم و این ستاره و این عطارد هم باید بگیرن ولی من هر دفعه مسیرم باز شد و یادم رفت یا هرچی و این عطارد هم همینطور و ستاره هم همینطور و تو هم که اصلا زدی به بیخیالی. حالا من بلیت می خوام که سوار اون قطار سریع السیری که داریم به ایستگاهش می رسیم بشم. ستاره هم همینطور عطارد هم همینطور و تو هم همینطور. دیگه نگو باشه واسه بعد. یا خودت توی صف میری و اون کارت رو می گیری یا من جات میرم و به نامت اقدام می کنم. حله یا باز توضیح می خوایی؟
تیرداد چنان با حوصله و جدی و در آرامش این ها رو گفت که ستاره متعجب بهش خیره موند و عطارد از شدت خنده دولا شد. فرشته گیج تر از پیش گفت:
-من؟ حالا؟ خوب حالا باشه هنوز که نرسیدیم.
تیرداد با همون حوصله و آرامش در لحنش گفت:
-اتفاقا همین حالا. معلوم نیست توی ایستگاه بلیت فوری پیدا بشه یا نه. انتخاب سومی نیست. یا خودت توی صف میری یا خودم به نام تو توی صف میرم.
فرشته به ستاره و عطارد که داشتن به صف بلیت اشاره می کردن نگاه کرد. عطارد از شدت خنده نمی تونست حرف بزنه و ستاره گفت:
-صف اونجاست، بیایید بریم.
تیرداد دست فرشته رو کشید و گفت:
-باید صف خودت رو نگه داری. اگر نمی خوایی من می تونم به اسمت وایسم.
فرشته نگاه درمانده ای بهش کرد و گفت:
-خودم وایمیستم.
تیرداد بدون این که رضایت بیش از اندازه از خودش نشون بده مثل این که این1امر کاملا عادی و مسلم بوده خیلی عادی گفت:
-پس بیا تا جا نموندی.
صف نه خیلی شلوغ بود و نه خیلی خلوت. تیرداد درست بعد از فرشته بود. فرشته به مقابل خیره شد و تمام تمرکزش رو جمع کرد که اشتباه غیر معمولی نکنه، در نتیجه حالت متفکر تیرداد و نگاه سنگین ستاره رو ندید و چیزی هم از زمزمه های در گوشیشون نشنید.
-تیرداد! داستان درد شونه های فرشته چیه؟ چند بار دیگه هم اتفاق افتاد که من یا تو دست به شونهش زدیم و فرشته همینطور شدید از جا پرید. تو چیزی می دونی؟
تیرداد نمی دونست چی بگه. دروغ گفتن در نظرش درست نبود و راست گفتن هم شرط امانت داری نبود. ستاره کلافه تکرار کرد:
-اه تیرداد نمی شنوی؟ دارم با تو حرف می زنم حواست کجاست؟
-حواسم همینجاست. در مورد فرشته پرسیدی. شاید زخمیه. شاید شونه هاش درد می کنه.
-وای چه کشف بزرگی! خودم می دونم درد می کنه. ولی مشکل اینجاست که من قشنگ یادمه این فرشته از همون اول که ما دیدیم و شناختیمش همینطوری بود. شونه هاش حساس بود یا درد می کرد یا نمی دونم چه جوری بود که اگر ضربه می دید فرشته آخش می رفت هوا. یعنی چی می تونه باشه؟ تو می دونی؟
تیرداد نفس عمیقی کشید و بعد از مکثی کوتاه همراه بیرون دادن نفس عمیقش گفت:
-نمی دونم.
بلاخره همهشون بلیت گرفتن. اول فرشته، بعدش تیرداد و بعدش عطارد و ستاره. فرشته حس می کرد کاری از این سخت تر در اون لحظه نیست ولی بلاخره انجام شد و فرشته احساس کرد اینقدر ها هم سخت نبود. با تبریک تیرداد لبخند کوچیکی زد و همه با هم وسط برفی که همچنان می بارید به طرف ایستگاه قطار به راه افتادن. ستاره پشت سر هم در مورد قطار سریع السیر سوال می کرد و تیرداد جوابش رو می داد ولی ستاره که صبر نداشت جواب ها تموم بشن وسط جواب های تیرداد می پرید و باز سوال می کرد و فرشته رو می خندوند. عطارد ترجیح می داد فقط اطراف رو ببینه و صبر کنه تا خودش وارد قطار بشه و هرچی رو که لازمه همونجا بفهمه، گاه گاهی هم به جر و بحث های ستاره و تیرداد بخنده. فرشته1لحظه به خودش اومد و متوجه شد که سرمای جهنمی اطرافش رو برای چند لحظه کوتاه فراموش کرده. تعجب کرد، فهمید و خندید.
هرچی به ایستگاه نزدیک تر می شدن جمعیت بیشتر می شد. فرشته توجهش فقط به برف بود و بس. هنوز در نظرش تازه و جذاب بود. فکری ناخواسته و ناگهانی مهمون اجباری ذهنش شد و مثل1تیر آتیشی با سفیری دردناک همراه سوزش گزنده ای از سرش گذشت.
-پریسا اگر بود شاید برف رو دوست داشت. بارون رو همیشه دوست داشت. یعنی نظرش در مورد این برف چی بود؟ هیچ وقت فرصت نشد ازش بپرسم. شاید هم پرسیدم و یادم نیست. بارون رو قشنگ یادمه که خیلی دوست داشت. زیرش راه می رفت. زیرش راه می رفتیم. دست هم رو می گرفتیم و زیر بارون راه می رفتیم. ولی برف. یادم نیست. کاش یادم می اومد! کاش ازش پرسیده بودم!کاش مهلتم اینهمه کوتاه نبود! کاش! …
-فرشته!آهای فرشته! داری گریه می کنی؟
فرشته به خودش اومد و متوجه شد که تمام صورتش کاملا از اشک خیسه. ستاره دستش رو گرفته بود و رو به روش ایستاده و نگاهش می کرد.
-چی شده فرشته؟
فرشته هقهقش رو به زور قورت داد و سعی کرد بخنده ولی قیافهش تنها شکلک مضحکی که نه خنده بود و نه گریه رو به نمایش گذاشت. پس فرشته دست از تلاش بی فایدهش برداشت و گذاشت اشک هاش همینطور ببارن و در همون حال با صدایی که به شدت می لرزید بریده گفت:
-هیچ چی. چشم هام. به نظرم این سفیدی مداوم به چشم هام نساخته. باید کمتر نگاهش کنم.
این رو گفت و سرش رو انداخت پایین و تسلیم اشک های سیل آسایی که بند نمی اومدن هقهق حبس شدهش رو رها کرد. ستاره چشم غره ای بهش رفت و گفت:
-آره جان خودت. دارم می بینم. بیچاره چشم هات. خیلی درد می کنه نه؟
تیرداد با تاسف سری تکون داد و آروم زمزمه کرد:
-دلتنگی رو زمان شاید بتونه درمونش کنه. باید بتونه. زمان و البته منطق.
عطارد خودش رو به فرشته رسوند، اشک هاش رو پاک کرد و با خنده گفت:
-بس کن دیگه. اگر1دقیقه دیگه ادامه بدی روی صورتت قندیل یخی می بنده ها!. فراموشش کن فرشته. اگر باز گریه کنی مجبورم با آستینم پاکش کنم چون دیگه دستمال ندارم. تمامش رو همینطور بسته ای دادم بهت.
عطارد این ها رو گفت و خندید. فرشته سعی کرد با عطارد همراهی کنه و ذهنش رو از خاطرات و پرسش های دردناک منحرف کرد. کم کم اون حال و هوای تاریک کم رنگ تر و زیر رگبار حرف ها و شیطنت های عطارد محو شد. ولی اون سوزش که از سرش گذشته بود، همچنان واضح احساس می شد. فرشته لحظه ای حیرت کرد. این1سوزش روحی نبود. کاملا جسمی و مجسم. سوزش عجیبی که در داخل سرش می پیچید و انگار ضربان کندی داشت. مثل این بود که چیزی توی سرش فشار می آورد و انگار اطراف خودش رو با دندون های مینیاتوری می جوید. فرشته با خودش فکر کرد:
-اعصابم دیوونه شده. بقیه درست میگن. به بعضی چیز ها نباید فکر کنم. کاش می شد.
سوزش داخل سرش حالا به دردی بی ضربان و مداوم تبدیل شده بود و انگار داشت از داخل مغزش رو به طرف بیرون فشار می داد. فرشته1لحظه دست گذاشت روی سرش.
-آخ!
خوشبختانه کسی نشنید. چشم هاش رو بست و با تکیه به همراهی عطارد که دستش رو گرفته بود چند قدم بعدی رو بدون دیدن برداشت. درد همون طور که به آرومی زیاد شده بود به آرومی هم در حال کمتر شدن بود. لحظه ای بعد انگار اون فشار آزار دهنده کم و کمتر شد و کاملا از بین رفت. فرشته حواسش رو از سر درد و از پریسا برداشت. روی چتر هاشون پر از برف شده بود و باید متوقف می شدن تا برف ها رو بتکونن. فرشته به پاشیدن اونهمه سفیدی به اطراف خیره شد و با خوشحالی لبخند زد. مجبور بودن هر چند لحظه1بار توقف کنن و چتر هاشون رو از برف بتکونن که فرشته خیلی صحنه حاصل از این کار رو دوست داشت. دونه های برف انگار بزرگ تر شده بودن. خطر بارش تگرگ وجود داشت ولی فرشته هنوز مجذوب زیبایی برف بود و گوش به حرف ها و لطیفه های عطارد پیش می رفت. سرعتشون رو بیشتر کردن تا پیش از شروع تگرگ و احتمالا توفان به ایستگاه برسن و بلاخره نزدیک عصر بود که رسیدن.
-فرشته کجا میری؟ وایسا. همینطوری بی ترمز نرو. به رو به رو1نگاهی بنداز.
فرشته به مقابل خیره شد.
-اینجا چقدر… وای این چه صداییه؟
تیرداد دستش رو گرفت و گفت:
-چیزی نیست. قطار داره میاد. الان صداش بیشتر هم میشه.
-اینجا می ایسته؟
-آره. اینجا می ایسته و ما هم سوارش میشیم. مطمئنم که خوشت میاد.
-ولی من. پیاده رفتن رو ترجیح میدم.
-بله که ترجیح میدی. آخه اینطوری کسی دور و برت نیست و راحت تری. ولی توی قطار شلوغه. اتفاقا واسه خاطر تو یکی هم شده باید باقی راه رو با قطار بریم. حسابی هم شلوغه.
-ای بابا تیرداد ول کن دیگه. نمیشه کمتر اذیت کنی؟
-نه نمیشه. اذیت چیه؟ ایشون لازم داره که چندتا آدم جز ما3تا هم ببینه. اوناهاش قطار اومد.
فرشته به قطاری که سوت می کشید و با سرعت پیش می اومد خیره شد. صدا چنان شدید شده بود که زمین انگار زیر حرکت سریع قطار می لرزید. فرشته حس کرد صدا ها دارن توی سرش می چرخن. ترس. وهم. وحشت از پیروزیِ وهم. دستی آروم دستش رو فشار داد. تیرداد.
-نترس. توجه کن که این صدا چه موزونه. خطری نیست. ما اینجا هستیم.
فرشته به تیرداد و عطارد و ستاره نگاه کرد و انگار گرمی دست های تیرداد و ستاره که از2طرف دست هاش رو گرفته بودن از راه دست هاش به داخل قلب و روحش منتقل و توی تمام وجودش پخش شد. وهم تاریک و انعکاس های ناموزون صدا ها به همون سرعتی که اومده بودن رفتن. عطارد گفت:
-ببین داخلش چه شلوغه.
فرشته به قطار پر سر و صدا خیره بود و هنوز به صدای حرکتش که زمین رو آشکارا زیر پا هاشون به لرزه در آورده بود گوش می داد. هیجان آمیخته با ترسی وجودش رو گرفت. لبخند زد. حس می کرد حالا که تنها نیست دیگه این صدای بلند و این حرکت سریع به نظرش ترسناک نمیان. قطار ایستاد. ستاره دست فرشته و تیرداد رو کشید و گفت:
-بریم سوار شیم تا همه جا ها پر نشده.
عطارد در حالی که همراهیشون می کرد با خنده گفت:
-نترس. به تو جا میدن. چون مطمئنا هیچ دلشون نمی خواد خورده بشن.
ستاره با عصبانیت داد زد:
-باز تو حرف زدی؟ تو اصلا…
تیرداد وسط خنده های عطارد بلند گفت:
-این قطار واسه تمام مسافر هاش جا داره. درضمن چند درصد موج صدای داد و خنده هاتون رو بیارید پایین.
ستاره دوباره داد زد:
-آخه این عطارد1بند جفنگ می پرونه.
و بعد با دیدن خنده های عطارد که شدید تر شده بود بلند تر و با اعتراض بیشتری داد زد:
-الان هم داره می خنده.
تیرداد که خودش هم خندهش گرفته بود ولی نمی خواست صدای ستاره رو از این بالا تر ببره به زحمت خندهش رو قورت داد و با صدایی که از زور خنده فرو خورده لرزش پیدا کرده بود گفت:
-ول کن عطارد دیگه تو هم.
این بحث همچنان ادامه داشت و فرشته همچنان بیرون از ماجرا فقط لبخند می زد و به قطار نگاه می کرد.
-یعنی بعد از این چی میشه؟
این پرسشی بود که توی ذهن فرشته می چرخید. این بخش جدیدی از سفر اون ها بود و فرشته هنوز همون هیجان آمیخته با ترس رو که به نظرش شیرین می رسید با خودش همراه می دید. بدون تحمل انتظار و بدون هیچ دردسری سوار شدن. تیرداد درست گفته بود. قطار انگار ظرفیتش کش می اومد. هیچ کس مشکل جا پیدا نکرد. فضای بزرگ و عجیبی داشت. هر کسی با1مدل و1هیات و1لهجه. آدم های زیادی می اومدن و می رفتن. فرشته و همراه هاش رفتن و در1کوپه جا گرفتن. سر و صدا زیاد بود. حال و هوایی کاملا سفری و برای فرشته جدید. وقتی خیالشون از بابت کوپه راحت شد تیرداد به آخر واگن اشاره کرد و گفت:
-این مجهز ترین قطاریه که می شناسم. واگن بعدی1سالن اجتماعات بزرگه. می تونیم اطلاعات مربوط به برنامه های داخل قطار و ایستگاه ها و خلاصه هرچی می خواییم بدونیم رو از اونجا بگیریم. بیایید بریم اونجا.
ستاره از جا پرید و عطارد هم موافق بود. فرشته با پریشونی که سعی می کرد پنهان نگهش داره گفت:
-من خیلی خسته ام. شما برید من بعد میام.
تیرداد دستش رو کشید و گفت:
-واگن بعد از اجتماعات هم سالن غذا خوریه و من واقعا گرسنمه. میریم اجتماعات و از اون طرف هم میریم دنبال خوردنی. زود باش دیر میشه.
-ولی من واقعا،
-ولی تو واقعا باید بیایی بریم. بجنب من که نمی تونم جای تو بخورم و سیر بشم. درضمن، اجتماعات این قطار رو نمیشه از دست داد. هیچ چی هم که نداشته باشه میشه تماشا کرد و تجربه. پا شو دیر شد.
فرشته با اکراه همراه بقیه به راه افتاد. واگن اجتماعات از داخل اصلا شبیه واگن های کم عرض و طولانی قطار نبود. بلکه شبیه1سالن درست و حسابی بزرگ و پهن درستش کرده بودن و فرشته مونده بود چطور این ممکنه. با اینهمه گاهی ترافیک می شد و مسیر بند می اومد و حرکت قطع می شد. فرشته به اطراف خیره شد. انگار از همه جای دنیا آدم اونجا بود. قیافه ها، مدل ها، لهجه ها. تیرداد رفت تا در مورد غذا خوری قطار بپرسه. ستاره و عطارد هم خواستن گشتی بزنن. فرشته که هنوز کم و بیش با سر گیجه حاصل از اون سردرد مرموز درگیر بود ترجیح داد کنار1میز کوچیک شیشه ای منتظر بمونه. وقتی بقیه رفتن فرشته حس کرد دوباره سردش شده. از تنها موندن در1محیط ناآشنا و اینهمه شلوغ وحشت داشت. سعی کرد هرچی کمتر به چشم بیاد. خودش رو تا حد امکان کشید طرف کنج دیوار و توی خودش جمع شد.
-خانم!خانم با شمام! آره خود شما. میشه بگید ساعت دقیقا چنده؟
فرشته با حیرت به کسی که مخاطب قرارش داده بود نگاه کرد. دختری ناشناس با لبخندی مخصوص افراد خنده رو و عادی. دخترک به فرشته خیره شد و در حالی که به تیرداد اشاره می کرد گفت:
-از اون آقا ساعت پرسیدم گفت شما می تونید کمک کنید.
فرشته به اطراف نگاه کرد و با دست لرزان به ساعت دیواری بزرگی که روی دیوار مقابل و درست پشت سر دختر بود اشاره کرد و در همون حال با لکنتی کاملا مشهود جواب داد:
– 3.
دخترک به پشت سرش و به ساعت دیواری نگاه کرد و خندید.
-ای وای چطور ندیدمش؟ خیلی ممنون. اگر من بودم ساعت رو اونجا نصب نمی کردم. جاش به نظر من این طرف سالنه. یعنی درست بالای سر شما تا هر کی از در وارد میشه ببینه. نظر شما چیه؟ قبول دارید؟
فرشته با گیجی آشکار جواب داد:
-خوب من، بله خوب.
دختر که انگار متوجه حال پریشون فرشته نشده بود از موافقت فرشته خوشحال شد و با شادی گفت:
-چه سرده مگه نه؟ با این که تازه3بعد از ظهره ولی انگار می خواد شب بشه. از دست این کوتاهی روز های زمستون. من که خوشم نمیاد. شما چی؟
فرشته در حالی که به وضوح عرق پیشونیش رو پاک می کرد با همون لکنت و به زور جواب داد:
-من. من.رو. روز. ها رو تر. ترجیح میدم. شب. شب های زمستون. خیلی. زیادی تا. تاریکن.
دخترک با رضایت سری تکون داد و گفت:
-دقیقا همین طوره. خیلی هم درازن. باز شب های تابستون بهترن. هم کوتاهن و هم ستاره دارن و آدم توی تاریکیش خفه نمیشه. شما قطار سواری دوست دارید؟ من که خیلی دوست دارم. از ماشین خیلی بهتره مگه نه؟
-من، من نمی دونم. به. به نظرم. درست میگید.
-شما دفعه اولته که سوار میشی؟ من خیلی سوار شدم. باور کن از ماشین بهتره. حالا صبر کن ببینی. مخصوصا این قطار خیلی عالیه. توش هرچی بخوای می بینی. از عر جا که فکرش رو کنی آدم میاد. گاهی اینقدر پر میشه که قاطی می کنه و توقف اجباری داریم ولی باز راه می افته. حالا صبر کن حسابی معتادش میشی و دیگه دلت نمی خواد پیاده بشی. بعضی کوپه ها درشون بسته هست. خیلی دلم می خواد ببینم توشون چه خبره. بعضی ها یواشکی میرن می بینن. هم شهری ما گفته راهش رو بهمون یاد میده تا بریم ببینیم. گفت آموزش هاش رو به همه میده تا هر کسی دلش خواست استفاده کنه. شما هم حتما بگیر. ممنوعه ها همیشه جذابن مگه نه؟
فرشته حس کرد تمام وجودش یخ زد. از ممنوعه ها هیچ خاطره خوشی نداشت.
-نمی دونم. شا. شاید چون. ممنوع هستن.
-آفرین!اصلا نصف جذابیتشون به همین ممنوع بودنشونه دیگه. شاید هم از نصف بیشتر.
فرشته نمی دونست از دست این هم صحبت اجباری کجا در بره. داشت گریهش می گرفت. حس می کرد واقعا نمی تونه حرف بزنه. ولی طرف ظاهرا نمی فهمید چون خیلی جدی منتظر جوابش بود. فرشته در حالی که دست هاش رو به هم فشار می داد گفت:
-من. من واقعا،
دخترک خندید و در حالی که دست های فرشته رو از هم جدا می کرد گفت:
-شما چرا دست هات رو اینقدر می پیچونی؟ درد می گیره ها! ببین قطار داره راه می افته.
دختر درست می گفت. قطار آروم آروم داشت حرکت می کرد. اول به کندی خیال، بعد کمی تند تر و بعد، تند تر، تند تر، و باز هم تند تر. دخترک هنوز دست های فرشته رو توی دستش نگه داشته بود و فرشته حس می کرد دلش می خواد همون لحظه بخار بشه بره هوا و دیگه جلوی چشم هیچ کسی نباشه. یکی دختر رو صدا زد. دخترک با خوشحالی گفت:
-دوست هام اومدن. باز می بینمت.
و بعد دستی واسه فرشته تکون داد و رفت و فرشته نفس راحتی کشید. تیرداد با رضایت به این صحنه نگاه می کرد. ستاره یواشکی در گوشش گفت:
-گناه داشت تیرداد. چرا اذیتش می کنی؟ قیافهش رو ندیدی؟ واقعا داشت زجر می کشید.
تیرداد با اطمینان جواب داد:
-چرا قیافهش رو دیدم. هیچ دلیلی نداره موقع حرف زدن با1آدم زجر بکشه. چندتا از این صحنه ها که پیش بیاد واسهش عادی میشه و دیگه به قول تو زجر نمی کشه.
-ولی آخه.
-دیگه آخه نداره. ببین ستاره، فرشته باید از این حصار بیاد بیرون و من خیال ندارم فقط تماشا کنم که توی این حصارش بهش خوش بگذره تا آخر عمرش. توی این قطار آدم زیاده. هر کدوم هم مال1جایی هستن. فرشته مثل من و تو و همه باید بتونه باهاشون در حد رفع نیاز های اجتماعی قاطی بشه و میشه. فقط1کمی کار می بره. نگران نباش. طوریش نمیشه.
عطارد با1سینی آب میوه اومد. به فرشته که تقریبا داشت از حال می رفت نگاه کرد و گفت:
-اینجا رو! چی شده فرشته؟ باز که تنظیماتت به هم خورده. بیا بخور فشارت درست بشه. فرشته لیوان رو از عطارد گرفت، تشکر کرد و دوباره چشم دوخت به منظره های بیرون قطار که حرکتشون تند و تند تر می شد. دستی به شونهش خورد.
-آآآخ!
برگشت. تیرداد. سعی کرد چهره در هم رفته از دردش رو پشت ماسک1لبخند پنهان کنه. تیرداد هم سعی کرد فهمیدنش رو نشون فرشته نده.
-داری چیکار می کنی فرشته؟ تاب می خوری؟
-آره. قطار انگار1تاب خیلی بزرگه. خوشم میاد از تاب خوردن.
-تاب رو بیخیال شو بیا بریم ما گشنهمونه. راستی اونجا رو دیدی؟
فرشته نگاه کرد و1تابلوی خیلی بزرگ روی یکی از دیوار ها دید که چند نفر داشتن روی بعضی قسمت هاش چیز هایی می زدن یا زیر کاغذ هایی که پیش از این زده شده بود چیز هایی می نوشتن. فرشته از دیدن اون تابلو که تمام1دیوار اجتماعات رو کاملا پوشونده بود تعجب کرد.
-عجب تابلوی بزرگی! تا حالا برد به این بزرگی ندیده بودم!
ولی پیش از این که چیزی بپرسه تیرداد گفت:
-خبر ها، برنامه ها، و مطالبی که صاحب هاشون می خوان به اشتراک گذاشته بشه رو می زنن اونجا. اون وسط نقاشی هم هست. فرشته تو قشنگ نقاشی می کنی. چرا به اسم خودت نقاشی هات رو نمی ذاری اونجا؟
فرشته وحشتزده نگاهش کرد:
-بیا بریم به نظرم واقعا غذا لازم داری.
-من حواسم هست. خوب چی میشه مگه؟
-تو رو به خدا تیرداد بیا بریم.
تیرداد1لحظه با خودش کلنجار رفت ولی نتونست از پس میل شدیدش به آزمایش چیزی که مدت ها بود می دونست بر بیاد. این کار رو درست نمی دونست ولی… تصمیمش رو گرفت. در حالی که لبخند می زد رو به فرشته گفت:
-خوب راست میگی. بعدا میشه حرفش رو زد. حالا فقط غذا. بزن بریم.
و با ضربه ای کمی محکم تر از1ضربه معمولی زد روی شونهش.
-آآآخ!
تیرداد با تعجبی ساختگی نگاهش کرد.
-چی شد؟ من که خیلی یواش زدم. درد می کنه؟
-مثل این که دیشب بد خوابیدم.
-ولی دیشب تو اصلا نخوابیدی. تمام مدت داشتی همراه ما برف رو تماشا می کردی و به بحث من و ستاره و عطارد گوش می دادی و نقاشی می کشیدی و …
-نمی دونم شاید از خستگی باشه. شاید سرما خوردم.
-و شاید هیچ کدوم این ها نیست و این درد همیشه باهاته. چون هر زمان که من یا هر کسی دست روی شونه هات زدیم تو از جا پریدی. از زمانی که شناختمت همینطور بودی. مگه جای1زخم چقدر می تونه دردناک باشه؟ مگر این که چیزی مانع التیامش بشه. مثلا1نشونه نحس عوضی.
فرشته با رنگی به سفیدی گچ چند قدمی از تیرداد دور شد و در همون حال گفت:
-من که رفتم غذا خوری. شما ها اگر دلتون می خواد همین جا بمونید.
ستاره و عطارد که جز این بخش آخر چیز دیگه ای نشنیده بودن همون طور که مغز هم رو می خوردن راه افتادن و تیرداد هم همراهشون بود.
اول شب مثل وسط روز داخل قطار شلوغ بود. فرشته و هم سفر هاش داخل کوپه بودن و در مورد دیده هاشون با هم حرف می زدن. ستاره دلش می خواست بتونه روی اون تابلوی بزرگ چیز بنویسه و عطارد بهش می خندید. تیرداد باهاشون حرف می زد ولی ذهنش عجیب مشغول بود. فرشته از پنجره کوپه به آسمون شب که مثل قیر سیاه بود نگاه می کرد.
-چی می شد اگر فقط1ستاره می دیدم؟ اونهمه ستاره پس کجا رفتن؟ بیایید بیرون دیگه. پس کجا هستید؟ بیایید بیرون. فقط1کوچولو. تو رو خدا.
-با خودت حرف می زنی فرشته؟
-هان عطارد! ستاره رو کشتی حالا نوبت منه؟
ستاره معترض داد زد:
-این؟ مال این حرف هاست مگه؟ از پس من بر نمیاد.
عطارد وسط خنده گفت:
-آره بابا راست میگه. مگه من بیچاره از پس زبون7شاخ این دیو مسلم بر میام؟
ستاره با شنیدن این حرف بلند شد که عطارد رو با هرچی دستش می رسه بزنه و فرشته که همین رو می خواست برگشت به حال و هوای خودش. دیگه یاد گرفته بود. هر زمان یکی از اون3تا در مواقعی مثل این بهش گیر می دادن فرشته1طوری اون ها رو به هم مشغول می کرد و خودش بی دردسر و آروم در کنار اون ها در هوای خودش سیر می کرد. فرشته تیرداد رو ندید که چنان متفکر و متمرکز تماشاش می کرد که از زور فشاری که به ذهنش می اومد به پیشونیش عرق نشسته بود. اگر کسی نگاهش می کرد در چهرهش حالتی عجیب می دید که ترکیبی بود از خشم و تاثر و تمرکز و نفرتی گنگ و ناشناس که مشخص نبود از کی و از چی نیرو می گرفت. فرشته نگاه نکرد و این ها رو ندید. حواسش به آسمون بود. چقدر دلش می خواست ستاره ها رو ببینه. ولی چرا؟ چرا اینهمه دلتنگ ستاره ها بود؟ مگه اون ها جز1مشت نقطه ریز نورانی و چشمک زن چی بودن؟ چرا فرشته حس می کرد ستاره ها باید براش بیش از این باشن؟ دوباره سوال های مدل به مدل به ذهنش هجوم آوردن. فرشته نفهمید چقدر گذشته بود که با تماس دستی که خیلی آروم و با احتیاط شونه هاش رو لمس کرد به خودش اومد. لمس اون دست ها به طور واضحی آروم و با ملاحظه بود. طوری که حتی فرشته فهمید هدف از این احتیاط پرهیز از ایجاد درده. ولی با وجود اونهمه احتیاط فرشته سوزش ناخوشآیندی توی شونه هاش حس کرد و آروم خودش رو کشید عقب. تیرداد آروم گفت:
-درد می کنه؟ بعد از اینهمه سال؟
-چی؟ کدوم سال؟ من که نمی فهمم.
-ایرادی نداره. ببین من روی اون برد توی اجتماعات خوندم توی شهر بعدی1جراح عالی اومده. چرا اقدام نمی کنی؟
فرشته با نگاهی متحیر و گیج به تیرداد خیره شد.
-چی میگی تیرداد؟
-فرشته، تا حالا به این فکر کردی که زندگی با شونه های آزاد چقدر می تونه قشنگ باشه؟ این فقط1جراحی ساده می خواد. چرا انجامش نمیدی؟ اون نشون لعنتی رو از روی شونه هات بردار و سبک شو. واقعا خودت حس نمی کنی دیگه زمانش رسیده باشه؟
قیافه فرشته تجسم حقیقی از وحشت رو به نمایش گذاشته بود.
-من نمی فهمم. تو رو خدا تیرداد دیگه تمومش کن. چه نشونه ای چه کشکی؟ این حرف ها واقعی نیستن. من هیچ وقت بهت نگفتم که…
تیرداد دست فرشته رو گرفت و آروم تکون داد و گفت:
-تو بهم نگفتی. لازم نیست تو بگی. برای فهمیدن راه کم نیست.
فرشته خودش رو با حرص عقب کشید و بلند گفت:
-اون دفتر پریسا منبع مطمئنی نیست. مگه آخرش رو نخوندی؟ من1ناکس واقعیم . من اون مزخرفات رو سر هم کرده بودم تا واسه خودم…
تیرداد اجازه نداد ادامه بده. اگر هم اجازه می داد معلوم نبود فرشته می تونست ادامه بده یا نه. هم زمان با طنین اسم پریسا اشک بود که مثل سیل صورتش رو پوشوند و نفسش از شدت بغض بند اومد.
-ببین فرشته، بذار واسه همیشه خیالت رو راحت کنم. اگر برای من کامل ثابت بشه که پریسا درست می گفت و تو واقعا از سر بدجنسی براش اعصاب خوردی ساختی تا اذیتش کنی و نیتت هم فقط و فقط بدجنسی بوده باز هم تو رفیق من هستی. تو می تونی این رو بفهمی؟
فرشته از وسط بغض سنگینش فقط تونست بگه:
-نه. نه.
-باید بتونی بفهمی. واقعا باید بفهمی فرشته.
فرشته که دیگه به زور نفس می کشید به زحمت تکون دادن1کوه تونست بگه:
-نه. برای چی؟
تیرداد احتیاط رو کنار گذاشت و بلند و محکم گفت:
-برای این که هر کسی صاحب و مالک عقل و شعور خودشه. برای این که عقل من بهم میگه هیچ روانی توی این دنیا وجود نداره که بخواد صرفا واسه اذیت کردن یکی دیگه خودش رو تا این اندازه اون هم به این مدت طولانی زجر بده. اگر هم به فرض محال همچین چیزی باشه عقل من کجاست که اجازه بدم این اتفاق برام بی افته؟ اگر چنین چیزی از طرف هر کسی برای من پیش بیاد خودم هم بی تقصیر نیستم. در همچین موقعیتی من اگر1جو معرفت داشته باشم باید بفهمم کسی که پدر خودش رو در آورد فقط برای اذیت کردن من حتما1درد جدی داره. نه در این کثافت کاری باهاش همراهی می کنم نه توی وضعیت پریشونش رهاش می کنم. زور می زنم تا اول خودم و بعد از خودم اون بیچاره رو از این زجری که تحمل می کنه نجاتش بدم. حتی اگر تمام این ها که گفتم باطل و اشتباه باشه، من پریسا نیستم. من تیردادم. هرچی با پریسا کردی و داشتی همراه پریسا تموم شد و رفت. پریسا1آدم جدا بود و من یکی دیگه. این ها رو چی؟ این ها رو می فهمی؟ فرشته، تو باید بفهمی. تو برای پریسا زمانی بد شدی که دیگه نخواستی تعییدش کنی. وقتی مطمئن شد که به هیچ عنوان حاضر نیستی پشت سر شاهین بری وسط دود. زمانی که دیگه نخواستی برای همراهی با شاهین همراهیش کنی. اگر حاضر می شدی و باز هم همراه بودی در صورتی که زنده می موندید پریسا باز هم سکوت می کرد و خدا می دونه دفعه بعد چطور و کجا این ضربه رو می زد به فرق سرت. تو بی تقصیر نبودی ولی پریسا هم بی تقصیر نبود فرشته. لازم نیست تو بار گناه جفتتون رو تنهایی روی دوشت ببری. فقط مال خودت رو ببر کافیه. درضمن، پریسا در مورد شونه هات هیچ کمکی بهم نکرد. پریسا هیچ کمکی در هیچ موردی بهم نکرد جز این که توی اون دفتر کذاییش خودش و امثال خودش رو درست و حسابی بهم معرفی کرد و بهم یاد داد که هرگز در هیچ کجای عمرم دلم نخواد با کسی مثل خودش طرف باشم. من برای فهمیدن حقیقت درد رفیقم به کسی مثل پریسا احتیاج ندارم. تو باید بفهمی. و من پریسا نیستم فرشته. این رو هم تو باید بفهمی. پس لطفا همین امشب این ها که گفتم رو به خاطرت بسپار و فراموش نکن. به خصوص اون هایی رو که در مورد خودم بهت گفتم.
فرشته بی توجه به ستاره متعجب و عطارد شاکی و عصبانی به شدت هق هق می زد. تیرداد آروم مو هاش رو نوازش کرد و گفت:
-بسه دیگه. ببین جوجه هات هم بیدار شدن و خوششون نمیاد از این لرزش شونه هات. پا شو برو1آبی به صورتت بزن و1گردشی هم کن و بیا.
ستاره با اشاره تیرداد بلند شد و دست فرشته رو گرفت و راه افتادن طرف بیرون کوپه. ستاره همونطور که فرشته رو تقریبا با خودش می کشید گفت:
-چرا خودت رو از دست کابوس این پریسا خلاص نمی کنی؟ ببین، تیرداد راست میگه. شما توی سفرتون با هم بودید. من نمی فهمم این پریسا حرف حسابش چی بوده؟ تازه اصلا هرچی بوده بوده. اون دیگه زنده نیست فرشته. ولش کن دیگه.
عطارد در حالی که نگاه عصبانیش رو می ریخت سر تیرداد با حرص گفت:
-بله خوب. باید ولش کنه. ولش می کنه اگر بذارن. مگه اجازه میدن؟
تیرداد حس کرد دیگه ظرفیت کوتاه اومدن رو در خودش نمی بینه. به ستاره گفت:
-برید و توی راه برگشت ببینید روی برد اجتماعات چیز جدیدی زدن یا نه.
ستاره دست فرشته رو گرفت و رفت و تیرداد آماده شروع1مجادله شد. مجادله ای که به محض بسته شدن در کوپه در گرفت.
-ببین تیرداد، تو دیگه جدی شورش رو در آوردی. واقعا خیلی بهت خوش می گذره وقتی با زنده کردن اسم و رسم اون دختره واسه این بیچاره اذیتش می کنی؟
-نه عطارد. بهم خوش نمی گذره. ولی بر عکس تو بهم خوش نمی گذره زمانی که می بینم این به قول تو بیچاره باید از هرچی خاطره و موزیک و تصویر و منظره و حتی از1لحنی که پریسا رو یادش میاره زجر می کشه. عطارد، تمام اطرافیان فرشته ما3نفر نیستیم. تازه هم که باشیم. چرا همه ما باید همیشه مواظب باشیم تا چیزی نگیم که خاطرات فرشته اذیتش کنن؟ این خیلی مسخره هست. من موافقش نیستم و مطمئنم که خود فرشته هم این رو نمی خواد. فرشته باید بتونه زندگی کنه. تقدیر همیشه ما رو لای پر قو پیش نمی بره. فرشته باید این ها رو بفهمه و ظاهرا تو هم باید این ها رو بفهمی. درد ها رو باید درمون کرد نه این که پوشوندشون. یعنی حالا چون فرشته از اسم و رسم پریسا خاطره داره دیگه هیچ کسی حق نداره توی دنیا اسمش پریسا باشه تا فرشته گریه نکنه؟ تو واقعا به این نظراتی که میدی باور داری؟ من خیال می کردم با درایت تر از این ها باشی.
عطارد که از عصبانیت قیافهش عوض شده بود با تمسخری آمیخته به خشم گفت:
-پس به نظر تو این نمایش مسخره امشبت قدم بزرگی بود به سوی درمان فرشته بله؟ محض اطلاع. تا پیش از این که شما اسم پریسا رو ببری اون داشت واسه خودش فکر می کرد و تازه1کاغذ و قلم برداشته بود و آسمون رو نگاه می کرد و می خواست واسه خودش نقاشی کنه. ته لبخندی هم داشت که جناب عالی ضایعش کردی. این بیچاره امشب تا خود صبح توی حال خودش نیست. جدی نمی فهمی یا نمی خوایی بفهمی یا می فهمی و عشق می کنی؟
تیرداد هم که از جا در رفته بود بلند تر و تند تر گفت:
-به جهنم که توی حال خودش نیست. اصلا بی خود توی حال خودش نیست. تا کی باید اینطور باشه؟ بذار چند شب تا صبح توی حال خودش نباشه و بعدش درست بشه. بهتر از اینه که تمام عمرش خودش و اطرافیانش از ترس شکستن قوانین مدارا جرات نکنن بهش نزدیک بشن. حالا هم می تونه کاغذش رو برداره و نقاشی کنه. بذار گریه کنه. بذار حالش بد باشه. ولی خوب میشه. بلاخره خوب میشه. عطارد، به نظر من مسأله ها رو باید حلشون کرد نه این که صورت رو انداخت توی بخاری تا بسوزن. فرشته باید بتونه عادی باشه. مثل همه. این مسخره بازی ها هم باید تموم بشه. حالا این وسط فرشته دردش میاد؟ خوب بذار بیاد. اصلا کی گفته درمون بدون درده؟ درمون تو به این درد کارساز نیست عطارد. دیگه تمومش کن.
-و درمون تو کارسازه؟ ببینم تو دکتری؟ روانشناسی؟ متخصصی؟ آدمشناسی؟ تو آگاه تمام عیاری؟ روی چه سندی همچین آزاری به این بیچاره میدی؟
-این بیچاره نیست عطارد. این فرشته هست. رفیق خسته من که دلم نمی خواد اینطوری پیش بره. من هیچ کدوم از این هایی که گفتی نیستم. من فقط کسی هستم که از ته دل می خوام بهش کمک کنم. می خوام درمون بشه نه این که با سکوت مسخره ام در باره هرچی که فرشته نمی خواد بشنوه موقتا تسکینش بدم و طبق نظر تو امیدوار به معجزه زمان باشم که شاید درستش کنه. من باهات موافق نیستم عطارد و دیگه هم خیال ندارم خودم رو و دنیای اطراف فرشته رو به خاطر گریه کردن هاش سانسور کنم. تا جایی هم که از دستم بر بیاد اجازه نمیدم تو یا هر کسی دیگه این کار رو کنید.
عطارد بر افروخته از خشم از جا پرید.
-تیرداد، تو، …
در کوپه باز شد و ستاره و فرشته وارد شدن. ستاره با سرخوشی گفت:
-وای بلند شید بیایید. باید ببینید. توی اجتماعات پارتیه. تولد یکی از مسافر هاست و دوست هاش براش جشن گرفتن همه قطار هم دعوتن. بجنبید داره شروع میشه. آخجون!.
دیگه جای بحث نبود. ستاره پشت سر هم از شلوغی اجتماعات و جشن و موزیکی که پخش می شد و کاغذ رنگی و بادکنک و کیک تولدی به بزرگی1واگن و تبریک های رنگی و قشنگ و مدل به مدلی که روی برد اجتماعات زده بودن می گفت و می گفت و مشغول آماده شدن و سیخونک زدن به فرشته و بقیه برای آماده شدن بود و چند لحظه بعد دیگه اثری از اون جو خطرناک باقی نذاشت و همه رو انگار مثل برف روی چتر هاشون تکوند و ریخت دور. چیزی نگذشت که هر4تاشون در فضایی شاد و شلوغ به طرف اجتماعات به راه افتادن.
***
قطار سریع السیر فرشته و همراه هاش سوار مرکب زمان پیش می رفت. گذر زمان رو کسی نمی فهمید ولی از حرکت قطار همه لذت می بردن. هر چند وقت1بار توقف داشتن ولی معمولا زیاد طول نمی کشید و باز راه می افتادن. فرشته حالا1بخش کوچیک از اون برد بزرگ اجتماعات رو در توافقی ناگفته به خودش اختصاص داده بود و اجازه نمی داد اون بخش کوچیک خالی بمونه. معمولا یکی2تا از نقاشی های فرشته اونجا بودن و حتی در زمان هایی که چیزی اونجا نبود کسی به اون قسمت کوچیک چیزی نمی چسبوند. فرشته هرچی دستش می رسید می کشید. یعنی خودش اینطور می گفت ولی عطارد قبول نداشت. به نظر عطارد فرشته همینطوری نمی کشید. به خصوص این که دیده بود پای بعضی از کاغذ هاش لکه خیلی نامحسوسی هست که پاک نمی شد. نقش نامشخصی از اشک. فرشته بی توجه به انتقاد های عطارد و تعریف های تیرداد و نگاه های تحسین آمیز یا منتقد اطرافش به اون بخش کوچیک از تابلو فقط نقاشی می کرد و می چسبوند. و1روز صبح که با تعجب امضای کوچیکی رو دید که زیر نقاشیش زده شده بود، ماتش برد. زیر امضا با خط ریز نوشته شده بود:
-سلام. این بخش تابلو رو اتفاقی دیدم. تو قشنگ نقاشی می کنی. ولی چرا آسمون های نقاشی هاتهمیشه شب هستن؟ تمرین کن تا بتونی روز رو هم بکشی. همینطور زمین رو، بهار رو، رودخونه و1باغ پر از گل رو. این ها هم قشنگن و تو می تونی نقاشیشون کنی. ادامه بده. بیشتر بکش. از حالا که میام روی تابلو رو بگردم به این بخشش نظر مخصوص می کنم ببینم جدید کشیدی یا نه. می خوام بعدیش رو ببینم.
فرشته چنان حیرتی کرده بود که نفهمید تیرداد کی بهش رسید.
-خوب، از چی اینهمه تعجب کردی؟
فرشته که از حضور تیرداد خبر نداشت به شدت از جا پرید.
-سلام.
-علیک سلام. چته بابا؟ چیه تا حالا خط و امضا ندیدی؟ تعجب نداره. مگه ندیدی زیر نوشته های هم چیز می نویسن؟ زود باش. بیا قلمم رو بگیر جوابش رو بنویس دیگه.
-این که اسمش رو نزده.
-خوب نزده باشه. بدون اسم ها جواب ندارن؟
-ولی من چی بنویسم؟
-واسه تو نوشته جوابش رو من بگم؟ زود باش بنویس بریم صبحانه. دفعه بعد هم قبل از غیب شدنت1خبری بده. نزدیک بود بریم اطلاعات قطار بگیم جستجوی ویژه راه بندازن. باورت نمیشه، ستاره خیال می کنه تو خودت رو پرت کردی بیرون.
فرشته نگاه ماتی به تیرداد انداخت و1دفعه زد زیر خنده.
-خودم رو پرت کردم بیرون؟ آخه واسه چی؟
تیرداد که این جمله رو اتفاقی و بی منظور نگفته بود با دقتی خیلی زیاد ولی کاملا پنهانی تمام رفتار و گفتار فرشته رو زیر نظر گرفت و دوباره با ظاهری بیخیال و شاد و بی تفاوت گفت:
-ستاره هست دیگه. دید نیستی پیش خودش فکر کرد نکنه سر خودت1بلایی آورده باشی.
فرشته که هنوز می خندید گفت:
-یعنی1بلای کوچولو در حد خودکشی؟ خاطرت جمع. من خودکشی نمی کنم. راستش تا چند وقت پیش بدم نمی اومد از1طریق بی درد و سریع خودم رو خلاص کنم ولی حالا ترجیح میدم همینجا بمونم و ببینم آخرش چی میشه.
تیرداد با مهربونی و اطمینان گفت:
-آخرش همون چیزی میشه که خودت بخوای فرشته. شاید ما نتونیم همه چیز زندگی رو عوض کنیم. ولی می تونیم بهتر زندگی کنیم. حتی اگر این رو هم نتونیم دسته کم می تونیم از همین زندگی، از این سفر، از1امضای موافق زیر نقاشیمون، از تصور این که3تا دوست دنبالمون می گردن اگر غیب بشیم لذت ببریم، نمی تونیم؟
فرشته دست تیرداد رو گرفت و آروم جواب داد:
-معذرت می خوام که غیب شدم. حتی1درصد تصور دلواپس شدنتون رو نداشتم. من فقط…
تیرداد خندید و گفت:
-ولی ما واقعا دلواپست شدیم. اگر بدونی عطارد چه ها که به من نگفت. آخه اون خیال می کنه تقصیر منه. می دونی؟ عطارد معتقده تو باید از هر چیزی که اذیتت می کنه دور باشی تا زمان اثرش رو از خاطرت پاک کنه و حالت بهتر بشه. حالا هرچی می خواد طول بکشه. از این که من مجبورت می کنم در مورد پریسا یا گذشته حرف بزنی یا مثلا فلان موزیک آشنای تو و پریسا یا مثلا بحث در مورد فلان موضوع مشترک بین تو و پریسا رو وقتی تو وارد میشی قطع نمی کنم به شدت از دستم کفریه. امروز صبح هم که دید نیستی و هرچی گشت پیدات نکرد با اعتماد به نفس کامل بهم گفت اگر تو بلایی سر خودت آورده باشی از پنجره قطار پرتم می کنه بیرون.
فرشته دست تیرداد رو محکم فشار داد و وقتی حالت متعجب تیرداد رو که1لحظه بعد نقش1خنده با مزه پوشوندش رو دید تازه فهمید که فحشی نثار این تهدید عطارد کرده. به محض این که خواست حرفی بزنه صدایی توی تمام قطار پیچید.
-کلیه مسافر ها توجه کنن. اعلام موقعیت ویژه. ما دنبال گم شده ای هستیم. همه در جای خودشون مستقر بشن. تمام قطار باید در کوتاه ترین زمان جستجو بشه. لطفا با حفظ نظم با ما همکاری کنید. از هر کسی که صاحب این نشونه ها رو دیده یا در موردش اطلاعی داره می خواییم هرچه سریع تر به واحد اطلاعات قطار مراجعه کنه. لطفا دقت کنید. موضوع مهم و اضطراریه. نشونه ها…
فرشته با وحشت به نام و نشون خودش که از بلند گو با اون صدای فراگیر طنین مینداخت و توی تمام قطار پخش می شد گوش داد. قیافه تیرداد به صورت شکلکی از حیرت و وحشت و خنده در اومده بود و فرشته نمی دونست این حاصل از تماشای چهره خودشه یا شنیدن چیزهایی که خودش هم داشت از بلند گو می شنید. وقت هم نداشت به این چیزها فکر کنه. شنید که تیرداد گفت:
-دیوونه ها! بهشون گفته بودم صبر کنید. کار خودشون رو کردن.
فرشته متحیر به اطراف نگاه کرد. انگار نمی دونست حالا چیکار کنه. تیرداد دستش رو گرفت و در حالی که فرشته رو به طرف در اجتماعات می کشید گفت:
-بریم.
لحظه ای بعد، هر2با آخرین سرعتی که براشون امکان داشت به طرف واحد اطلاعات می دویدن.
***
لحظه ها، ساعت ها، روز ها می گذشتن. فرشته و همراه هاش توی قطار پیش می رفتن و پیش می رفتن. فرشته آهسته آهسته از جهان تاریک وهم و سکوتش با کمک اطرافیانش به بیرون سرک می کشید و مثل پروانه ای که کند و آروم از داخل پیله کرم ابریشم در بیاد، از اون جهان نفرین شده در حال خارج شدن بود. هرچند هنوز خیلی راه تا عادی شدن در پیش داشت ولی اوضاع واقعا از گذشته بهتر بود. تیرداد چنان رضایتی از این موضوع داشت که عطارد رو به خنده مینداخت. حالا دیگه فرشته خیلی بیشتر از پیش شبیه مردم عادی اطرافش بود. البته نه کاملا. هنوز از صدا های بلند خودش رو جمع می کرد. هنوز تحمل جمع های نا آشنا رو نداشت. هنوز در مواجهه با موقعیت غیر منتظره آشکارا می لرزید و تعادلش رو از دست می داد. ولی حالا دیگه تا حد زیادی می تونست سعی کنه به خودش مسلط تر باشه. تا جایی که ستاره معمولی تر شدنش رو تعیید کرد. فرشته عادی تر، عاقل تر، منطقی تر به دنیای اطرافش توجه می کرد و آروم، خیلی آروم در حال شناختن و تجربه چیز هایی بود که پیش از این هیچ تصوری ازشون نداشت. داشت یاد می گرفت زندگی معمولی چطوریه. و از همه مهم تر، داشت خوشش می اومد. فرشته کم کم حس می کرد زندگی، زمین، خاک، اینقدر ها هم که تصور می کرد تاریک و زشت نیستن. حالا حس می کرد از بودن در کنار همراه هاش خوشحاله و گاهی اصلا فراموش می کرد چقدر سردشه. و گاهی اصلا سردش نبود. از این آخری وقتی متوجهش شد به شدت حیرت کرد. تعجبش چنان زیاد بود که ترسید. اینقدر ترسید که1روز صبح با گریه به تیرداد گفت:
-تیرداد!من حس می کنم وارد1مرحله جدید از جنون شدم. نمی تونم واسهت توضیح بدم ولی، ولی، ولی به نظرم1چیزیم شده.
در جواب اصرار های تیرداد که می خواست بدونه چی شده فرشته فقط گریه کرد و آخرش گفت:
-تیرداد!به نظرم من تبدیل به1چیزی شدم. شاید1موجود عوضی.
بلاخره تیرداد به هر زبونی که بود تونست به حرفش بیاره و جریان رو بفهمه. این که فرشته دیشب آتیش رو فراموش کرد و بدون پروای خاطرات آتیش و بدون توجه به سنگینی نشونه ای که روی شونه هاش سنگینی می کرد، بدون دلواپسی از سرما و بدون پروای هر چیزی که تا پیش از اون شب ازش می ترسید، بعد از سال ها مو هاش رو باز کرده بود و با پیراهن شب بلند آبی رنگی که روی شونه هاش فقط با تور براق ستاره نشانی پوشیده شده بود، رفته بود کنار پنجره بزرگی که معمولا پشتش نقاشی می کرد و اونجا خودش رو، مو های بازش رو و حتی شونه های همیشه پوشیده، سنگین و دردناکش رو تمام قد سپرده بود دست بادی که با حرکت قطار می وزید و صورت و شونه ها و تمام جسمش رو نوازش می کرد و مو هاش رو به بازی گرفته بود. مو هایی که از وقتی در کام آتیش سوخته بود دیگه حس نکرده بود که در حال رشد مجدد هستن و دیشب بعد از سال ها تازه می دید که دوباره رشد کردن و چقدر بلند و قشنگ شدن. و مهم تر این که این تجربه نه تنها به نظرش بد و ترسناک نیومده بود بلکه خیلی هم بهش خوش گذشته بود و بعد از مدت طولانی که رو به روی باد داشت کیف می کرد تازه متوجه شده بود که اصلا اصلا سردش نیست و بر عکس خیلی هم داره بهش خوش می گذره. . تیرداد بعد از شنیدن حرف های فرشته که در نظر خود فرشته اعترافات ترسناکی بودن اینقدر خوشحال شد که نتونست و نخواست پنهانش کنه. بلند خندید، فرشته رو محکم بغل کرد و گفت:
-دوست عزیز من! اصلا اینطور نیست. تو نه دیوونه ای نه1موجود عوضی. فرشته، تو واقعا نباید همیشه سردت باشه. کاری که تو کردی خیلی عادیه. این که همیشه مو هات بسته و شونه هات پوشیده باشن درست نیست. هیچ کجای قانون راستی و درستی همچین چیزی تعیید نشده. این که تو حفظش کردی وفاداری به آتیش نیست. این تعهد به درده. تو در تمام این سال ها که گذشت به دردی وفادار موندی که حس می کردی و حس می کنی بهش تعهد داری. و دیشب دلت خواست از زیر این تعهد عجیبت در بیایی و از زندگیت لذت ببری. این هیچ بد نیست فرشته. این عالیه. باور کن. این واقعا عالیه. اینقدر خوشحالم که دلم می خواد از خوشحالی آواز بخونم.
صدایی درست از پشت سرشون هر2تا رو حسابی ترسوند. عطارد.
-لطفا این کار رو نکن. اگر تو آواز بخونی قسم می خورم که بلند گریه کنم. پا شید. قطار اینجا توقف داره. می تونیم بریم توی این شهر بی قواره1گشتی بزنیم و سر ساعت برگردیم. و البته بلیت هامون رو تمدید کنیم. وگرنه قطار میره و هر کسی بلیت نداشته باشه بای بای.
تیرداد به فرشته که با تصور بلند گریه کردن عطارد از شدت خنده به خودش می پیچید نگاه کرد و با لبخند گفت:
-خوب فرشته. بلیتت رو که تمدید می کنی، نمی کنی؟
فرشته فوری خنده یادش رفت و بدون مکث جواب داد:
-اوه آره حتما. این قطاره بدون من نمیره. راستی چجوری باید تمدیدش کنم؟
تیرداد که حس می کرد از شدت خوشی می تونه از لب پنجره پرواز کنه بره آسمون دست فرشته رو گرفت و گفت:
-بیا. من کمکت می کنم. ولی باید یاد بگیری در توقف بعدی خودت انجامش بدی.
ستاره سر رسید و بی تابیش برای گشتن توی شهر و دیدن بازار ها و خرید و گردش و تماشای دیدنی ها و عکس گرفتن و تمام چیز هایی که توی اون شهر شاید بود و شاید هم نبود به فرشته هم صرایت کرد و عطارد رو به شدت تمام به خنده انداخت و تیرداد رو خوشحال تر کرد و آخر سر همه رو وادار کرد بیشتر عجله کنن. پیاده شدن. برف دیگه نمی بارید. هوا به شدت سرد بود ولی فرشته اطمینان داشت که حالا خیلی خیلی کمتر از گذشته سردشه. جوجه پرستو های فرشته مثل همیشه از سرما محفوظ بودن. فرشته به زمین نظر انداخت. هنوز سفید پوش برف بود. با صدای ستاره به خودش اومد.
-آخجون!آفتاب داره در میاد.
فرشته همراه بقیه به آسمون نگاه کرد. خورشید، هرچند بدون گرمی زیاد، ولی زیبا و نوازش گر، از میان ابر هایی که کم کم داشتن کنار می رفتن در حال تابیدن بود.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (8)
سایه
یکشنبه 20 بهمن 1392 ساعت 14:07
سلام عالللیییی عااالللییی … کی گفته کوتاه بنویس بگو خودم برم حسابش رو بذارم کف دستش …
من یه چیزی فهمیدم نمی دونم ولی می گم … اونی که پای نقاشی فرشته رو امضا کرده بود همین جناب یکی خودمون هست … میشه یه نقشی هم به من بدی … ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ … نمی دونم چه مدل بگم ولی منم می خوام باشم … البته خب وقتی نبودی نمیتونی هم باشی ولی خب میشه یه جورایی یه طورایی پارتی بازی کنی …
راستی نکنه فرشته رو از قطار جا بندازی ها …
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
چقدر خوشحالم که دوباره از شما اینجا نظر می بینم. امیدوارم سیستم شما هرچه زود تر با فایر فاکس آشتی کنه تا دیگه برای نظر دادن مشکلی نداشته باشید.
شما نقش لازم نداری دوست من. شما1واقعیت قشنگ هستی. اتفاقا نقش مال اون هاییه که نیستن تا نبودنشون دیده نشه. جای نگرانی نیست، فرشته از قطار جا نمی مونه. اطرافیانش هم با شما موافقن و البته خودش هم حالا دیگه دلش نمی خواد جا بمونه. فعلا هست. دسته کم تا آخر داستان من. امیدوارم از باقیش هم اندازه بخش های گذشتهش خوشت بیاد و بیشتر از اون امیدوارم باز هم نظرات با ارزشت رو اینجا ببینم حتی برای انتقاد.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 20 بهمن 1392 ساعت 22:25
کسی منو صدا زد؟ کجارو باید امضا کنم؟ ببخشید دیر اومدم قطارم گیر کرده بود توقف اجباری داشتم. حالا رفع گیر شده و نوک مدادم رسید به اینجا برای نوشتن. هی ببین سایه درست میگه این قطاره خیلی باحاله. بنظرم فرشته هم خوشش میاد. به فرشته سلام مارو برسون و بهش بگو اون قسمت تابلورو زود به زود پر کنه که امضاییاش حسابی عجله دارن ببینن چی کشیده. بازم سایه درست میگه. نکنه از قطار پیادش کنی؟ فکر نکنم خودشم دلش بخواد دیگه پیاده شه. قطار خیلی خوبه. من خودم خیلی وقته سوارشم و دارم کیف میکنم. هی باقیشو زود تر بنویس. زود باشیا, منتظرما, میام اعتراض میکنما,
فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
از دست شما! دیدم نیستید گفتم چی شده. نگو مشکل اینطوری داشتید. باز هم به روی چشم. باقیش رو می نویسم. من موندم چرا تموم نمیشه! اون لحظه ای که شروع کردم واقعا تصورم این نبود. گفتم نهایتش4تا پست رو می گیره. اصلا قرار نبود اینهمه طولانی بشه. مگه دستم به این فرشته نرسه.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
سمانه اسکندری
دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت 09:56
سلااااام، خوبید؟ من قبلاً توی یه سفر با شما همسفر بودم. نمایشگاه کتاب. نمی دونم منو یادتونه یا نه. یه دوست مشترک وبلاگتونو به من معرفی کرد. وقتی داستانتونو خوندم خییییلی متعجب شدم چون نمی دونستم که شما داستان نویس هم هستید. البته فقط این قسمتشو خوندم و خب، طبعاً نقاط ابهام زیادی دارم و فعلاً نمی تونم نظر واقعی بدم ولی از نفس داستان نویسی شما خیییلی خوشحالم. موفق باشید!

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
مگه میشه فراموش کنم؟ بله یادمه و باید اعتراف کنم که از دیدن شما اینجا شوکه شدم. چه غافل گیری خوشآیندی!.
راستش این اولین داستانیه که من می نویسم و به نقد عمومی می ذارم. نمی دونم چجوری از آب در اومده. کاش خیلی بد نشده باشه. به اون دوست مشترک هر کسی که هست، اگر هنوز می بینیدش سلام گرمم رو برسونید و به خاطر دادن نشونی خونه اینترنتی من به شما دوست عزیز از طرف من از ایشون تشکر کنید. باز هم تشریف بیارید. خوشحال میشم.
جدی من نمی فهمم چطور میشه این عادت پر حرفیم رو ترکش کنم.
معذرت می خوام. دست خودم نیست. ممنونم از حضور ارزشمند شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 20:49
سلام. خیلی جالب شده ماجرا؛ خیلی هم واقعی تر شده؛ این یک نقطه قوته که داستان شما هر چی جلوتر میره قوی تر میشه؛ حالا دیگه برای یاد گرفتن می خونمش و اصلاً پایانش برام هر چی که باشه اون قدر ها که نتایجی که ازش می گیرم مهمه اهمیتی نداره.
فرشته می تونه هر کدوم از ما که داستانش رو می خونیم باشه؛ پس ما چه بخوایم و چه نخوایم در داستان حضور فعال داریم هر چند خودمون یادمون نباشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از لطفی که بهم دارید. و ممنونم از بازگو کردن برداشت بسیار قشنگتون. بله دوست من. هر کدوم از ما قهرمان داستان زندگی خودمون هستیم و چه خوبه اگر بتونیم نه فرشته، بلکه انسان باشیم. فرشته بودن چندان هنر نیست. ولی انسان بودن هم سخت تره و هم هنر بیشتری می خواد. الان که این رو نوشتم یادم اومد که1بار دیگه در پاسخ به نظر یادم نیست کدوم دوست عزیزی در همین وبلاگ این رو گفته بودم اگر اشتباه نکنم. به خاطر تکراری بودنش از عزیزانی که یادشون هست معذرت می خوام.
ایام به کام.
ساناز
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 12:14
نیمکت با هم بودنمان تنهاست
من دل ماندن ندارم
تو دلیل نشستن
دیگر در کنارم نیستی….
http://0fsongar0.persianblog.ir
پاسخ:
-دیگر در کنارم نیستی!-
و من می بارم. با خود و دور از خود، پنهان در پرده های رنگارنگ دروغ های پیوسته که سرابی هستند با نام زندگی، بی تو، خسته از نافرمانی دل و دیدگانم می بارم، می بارم!
و کاش می دانست کسی، که آیا بر این باریدن ها انتهایی هست؟
شاید انتهایی نیست! نیست!.
و من بی انتها این1جمله را، این امضای سیاه حقیقت بر نقطه پایان آن همه صبح را، تا انتهای خویش، در فریادی بی صدا می بارم.
-دیگر در کنارم نیستی!-
ایام به کام.
ساناز
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 12:15
سلام گلم
داستان جدیدی رو که گذاشتی حتمن دنبال میکنم[:S003:]
http://0fsongar0.persianblog.ir
پاسخ:
سلام ساناز عزیز.
خوشحالم که اینجا می بینمت. امیدوارم دنبالش کنی و امیدوارم که بعد از تموم شدنش احساس رضایت داشته باشی.
ایام به کام.
sepanta
جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 19:15
مرسی،عالی بود .
فرشته همراه های خوبی داره،ولی من تیردادوستاره رو بیشترازعطارد دوس دارم،فکر میکنم بیشتر هوای فرشته رو دارن .

پاسخ:
ستاره و تیرداد و عطارد هر3تاشون دوست هستن. هر کدوم1مدل. هر کدوم هرچی ازشون بر میاد انجام میدن. از دست عطارد همین اندازه بر میاد. و برای فرشته همین اندازه با ارزشه.
sepanta
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 00:46
آره،درست میگی،عطاردم دوست خوبیه،ولی همینفد از دستش برمیاد

پاسخ:
کاش می شد اونقدر خوب باشیم که هرچی ازمون بر می اومد واسه بقیه کنیم حتی اگر ازمون کم بر بیاد! اگر می شد دنیا چه بهشتی بود!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش11

سلام به همگی.
راستش دلم نخواست بیشتر منتظر بشم. فقط به اندازه گذاشتن1پست کوتاه می مونم. یعنی کوتاه تر از پست های دیگهم. طولش ندم. بریم.
***
هفته ها گذشتن. روز های تاریک تمومی نداشتن. انگار می خواستن تا قیامت طول بکشن. هوا تیره و گرفته بود. روز ها بی خورشید، شب ها بی ستاره، آسمون تاریک، زمین سرد و سیاه.
زمستون.
گاهی توفان های شدیدی می شد. فرشته به شدت می ترسید. از همه چیز می ترسید. از سکوت می ترسید. از هر صدایی می ترسید. از تاریکی می ترسید. از هر نوری که1دفعه می زد توی چشمش به شدت از جا می پرید. تا جایی که می تونست خودش رو زیر سقفی، سر پناهی، سایه بونی پنهان می کرد. ترجیح می داد هر جا میشه هرچی بیشتر بمونه. دلش جاده رو نمی خواست. از رفتن شونه خالی می کرد. زیر آسمون نمی تونست تحمل کنه. می ترسید. از توفان و بارون و رعد و برق و از جاده و از سرما و از همه چیز و همه چیز بی نهایت وحشت داشت. حس می کرد بدون سر پناه توی جاده می میره. تیرداد و بقیه تمام تلاششون رو گذاشته بودن سر این که شجاعت از دست رفتهش رو بهش پس بدن ولی فرشته ترجیح می داد توی هوای خودش باشه. حتی جرات نمی کرد به آتیش فکر کنه. حس می کرد این خطرناکه. دلش نمی خواست داستان پریسا باز تکرار بشه. پریسا. هنوز پنهان از نظر دیگران توی خاطر فرشته می چرخید. شب ها خوابش رو می دید. روز ها دلتنگش می شد. لحظه هایی که با1خاطره، با1تصویر، با1آهنگ آشنای پریسا مواجه می شد به هیچ عنوان براش شدنی نبود که اشک هاش رو نگه داره. جز تیرداد و ستاره و عطارد با کسی دیگه حرف نمی زد. اگر مجبور می شد حرف بزنه زبونش می گرفت و حالش عوض می شد. حس می کرد دیگه روی زمین جاش نیست. حس می کرد دیگه هیچ کجا جاش نیست. از همه کناره گرفته بود. دیگه نمی خواست ادامه بده. از زندگی کناره گرفته بود. تیرداد لحظه به لحظه هر طوری که می تونست همراهش بود. سعی می کرد ویرانی های وجودش رو آباد کنه، تشویقش می کرد، اصرار می کرد، حتی تهدیدش می کرد. فرشته خیلی خیلی کند، در اثر تلاش های همراه هاش به طرف ترمیم شدن پیش می رفت. چنان کند که خودش نمی فهمید. ولی در کنار تمام این ها فرشته دیگه خودش نبود. تفاوت خود امروزش و خود گذشتهش رو قشنگ حس می کرد. به نظرش دیگه هرگز نه می خواست و نه می تونست مثل اولش بشه. چه اهمیتی داشت؟ همه چیز دیگه از دست رفته بود. پس اون چرا باید عوض میشد؟ گذشته ها رفته بودن. آتیش رفته بود. پریسا رفته بود. روح فرشته رفته بود. دیگه پاک نبود. دیگه انسان نبود. دیگه هیچ چی نبود. دیگه زنده هم نبود. پس چرا با این اصرار پیش می بردنش؟ چرا خودش باید به تغییر حتی فکر می کرد؟ فرشته به تغییر فکر نمی کرد. به پیش رفتن، به ترمیم شدن، به ادامه، فرشته به هیچ چیز فکر نمی کرد. هیچ چیز جز پایان.
این ها باور های فرشته بودن که به کسی نمی گفت. نگفت ولی تیرداد فهمید و شبی که فهمید حسابی عصبانی شد. فرشته نتونست خشم تیرداد رو کاهش بده حتی با اشک. شب سردی بود. بارون به شدت می بارید. هر از چندی هم آسمون رعد و برقی نه چندان ضعیف نثار زمین می کرد. فرشته و همراه هاش زیر1سقف چوبی پناه گرفته بودن. همه چیز اون سر پناه چوبی بود. در و دیوار و سقف. توی هفته هایی که گذشته بودن فرشته تمام تمرکزش رو گذاشته بود روی این که چطور می تونه به اون2تا جوجه پرستو که همراهش بودن یاد بده بپرن در حالی که خودش نمی تونست پرواز کنه. مونده بود چطور باید چیزی رو که خودش بلد نیست به اون2تا کوچولو یاد بده. فکر می کرد، آزمایش می کرد، تلاش می کرد، از فاصله های خیلی کوتاه بالا و پایینشون می کرد تا بال هاشون رو باز و بسته کنن و ظاهرا این کار موفقیت آمیز بود. جوجه پرستو های فرشته حالا دیگه توی جای امن و کوچیک می تونستن چند متری پرواز کنن. هوا داشت بدتر می شد. تیرداد هنوز با فرشته قهر بود. صدای1رعد کشدار که فرشته رو به شدتی غیر معمول از جا پروند. ستاره دیگه نتونست تحمل کنه.
-وای فرشته بس کن دیگه. ببین، تو دیگه بچه نیستی. لطفا خودت رو جمع کن و مدل روانی های قابل ترحم رفتار نکن. هیچ قشنگ نیست که اینهمه غیر معمول باشی.
-معذرت می خوام. من فقط.
-معذرت نخواه. تو فقط ترسیدی. ترس عادیه. پس لطفا طبیعی بترس. اینطوری مسخره به نظر میای. لازم هم نیست معذرت بخوایی. ببین فرشته، اگر مطمئن بودم واقعا از دستت خارجه چیزی بهت نمی گفتم. ولی وقتی می دونم می تونی چیزی رو درست کنی و نمی کنی اعصابم خورد میشه. دیگه تمومش کن. برای من فرقی نمی کنه چقدر به خودت فشار میاری. فقط این فشار رو بیار و خودت رو جمع کن و هرچه زود تر عادی تر بشو. هیچ خوشم نمیاد مجبور بشم به رفتار عجیب و متفاوتت بخندم.
صدای1رعد بلند تر بحث رو تموم کرد. عطارد به اطراف نگاه کرد.
-عجب هوای جالبی! آدم دلش می خواد بره ببینه اون بیرون چه خبره.
ستاره با عصبانیت گفت:
-بشین بابا تو هم. با همه چی مسخرگی در میاری؟ بری بیرون چی ببینی؟ خوب خیس میشی دیگه این کنجکاوی داره؟
عطارد در حالی که می خندید گفت:
-تازه خواستم بگم تو هم همراهیم کنی.
ستاره چشم غره ای به عطارد که هنوز داشت به قیافه عصبانیش می خندید رفت و زیر لب فحشی نثارش کرد. عطارد بلند تر خندید و رفت سر اذیت کردن ستاره. تیرداد گفت:
-اگه جدی رفتید بیرون من چترم رو بیرون جا گذاشتم. برام بیاریدش داخل.
ستاره و عطارد که مشغول جنگ لفظی بودن نشنیدن. ستاره عصبانی و عطارد خنده رو و هر2آگاه از این که این1بحث جدی نیست. بیرون هوا هیچ خوب نبود. فرشته داشت سعی می کرد با صدای رعد های بعدی آروم تر باشه.
شب داشت آروم آروم پیش می رفت. دیر وقت بود. بقیه خواب بودن. فرشته چنان سردش شده بود که حس می کرد خونش یخ زده. به هر زحمتی که بود توی خودش جمع شد و از خستگی خوابش برد. پریسا درست اون طرف مرز بیداری منتظرش ایستاده بود. با اشاره به فرشته فهموند که همراهش بره.
-نه. باید بمونم. بقیه خوابن. من نمی تونم جاشون بذارم. پریسا! وایسا. اونجا تاریکه. پریسا!پریساااا!
پریسا می رفت و محو می شد. فرشته می دوید و نمی رسید. تاریکی. فرعی. سیاهی محض. سیاهی دور و متحرک. پریسا. فرشته تمام قدرتش رو در پا هاش جمع کرد تا بهش برسه. نمی رسید. سیاهی رفت و کامل محو شد. سکوت. وحشت. فرشته وسط تاریکی و سکوت و وحشت گرفتار شده بود. خواست برگرده. گم شده بود. از شدت ترس مثل گنجشکی که روی زمین توی بارون مونده باشه می لرزید.
-تیرداد!ستاره! من اینجام. صدای بغض آلود خودش رو نشنید. اون سکوت عادی نبود. صدا ها در این سکوت عجیب بلعیده می شدن. جایی که فرشته ایستاده بود شبیه هیچ کجا نبود. شلیک خنده های وحشی درست از1قدمی اطرافش. محاصره شده بود. آتیش خواه ها.
-پس تو اینجایی. خیال کردی جامون گذاشتی؟ تو هنرت اینه. فقط جا می ذاری. آتیش رو، ما رو، حتی وجدان خودت رو. ای بی معرفت ناکس. ای ناکس. ای ناکس.س.س.س. ولی بیخیال. ما می دونیم آتیش کجاست. اتفاقا حسابی هم بی تابت شده. بریم تا دیر نشده.
فرشته در میان خنده های کابوس واری که تا بی نهایت طنین داشتن از جا کنده شد و دوید. جیغش توی گلو خفه شده بود و صدای کمک خواهیش به جایی نمی رسید. اون ها دنبالش بودن. می خندیدن. بلند تر و بلند تر. داشتن می رسیدن. درست پشت سرش. درست دم گوشش.
-بلایی سرت میارم که خاطرات پیش از زاییده شدنت رو برام چهچه بزنی میمون ناکس. ناکس.ناکس.س.س.س
نور. با تمام توان به طرف نور. خیلی کند ولی نزدیک تر، نزدیک تر، نزدیک تر. نور بزرگ تر می شد. نوری عجیب، تیره و انگار متحرک. در جای خودش انگار جا به جا می شد. بالا می رفت، پایین می اومد، کوچیک می شد، بزرگ می شد، و1سیاهی کوچیک و مشخص درست در کنار نور. با تمام توان از ترس تعقیب گر هاش که تنها1قدم باهاش فاصله داشتن و این فاصله نه کم می شد و نه زیاد به طرف نور. چرا این راه و این لحظه ها و اون خنده ها و این وحشت غیر قابل مهار تموم نمی شد؟ سیاهی کنار نور داشت واضح تر می شد. فقط چند قدم مونده بود ولی هنوز معلوم نبود جنس اون نور و اون سیاهی چیه. کمتر از10قدم. توفانی از وحشتی دیوانه. اون سیاهی آشنا. سنگ مزار. روی مرمر سیاه فقط2کلمه بود.
پریسا آسمانی.
و اون نور، آتیش. با شعله ایی کاملا سیاه. میرفت بالا و می اومد پایین.
-نه.
دستی درست در لحظه آخر به شونه هاش چنگ زد و صدایی آروم که زیر گوشش زمزمه کرد:
-بلاخره گیرت آوردم ناکس. آتیش که لحظه ای به سرخی خون در اومد و1لحظه بعد فرشته و مزار سیاه پریسا درست وسط آغوشش بودن. نور و سوزشی که تا عمق وجود فرشته نفوذ کرد و صدای خنده هایی که همچنان می شنید. فشار ترس. تلاش برای فرار. هر طرف که بشه. فرار از کابوس.
بیداری.
هنوز شب بود. فرشته خیس عرق نفس نفس می زد. هنوز انعکاس اون صدا ها رو می شنید. همه خواب بودن. فرشته با دست هایی که از شدت ترس به شدت می لرزید اشک هاش رو پاک کرد. آهسته بلند شد و رفت کنار پنجره چوبی و به بیرون خیره شد. بارون می بارید. با دیدن1سیاهی که آهسته با وزش باد تکون می خورد کم مونده بود از ترس سکته کنه. یاد حرف های سر شب ستاره افتاد. توانش رو برای عاقل تر بودن جمع کرد.
-عاقل باش. درست نگاه کن ببین چیه. هرچی باشه اینجا که دستش بهت نمی رسه.
جرات نداشت.
-می ترسم. خدایا می ترسم.
یاد قهر تیرداد افتاد. اشک بی صدا از گوشه چشم هاش چکید روی گونه هاش.
نگاه کن. دوباره نگاه کن. شاید اصلا ترسناک نباشه.
و فرشته دوباره نگاه کرد. نفسی عمیق. آرامش. لبخند. چطر تیرداد که اون بیرون جا مونده بود.
باد داشت شدید تر می وزید و حرکت چتر داشت تند تر می شد. اگر همین طور ادامه پیدا می کرد باد چتر رو از جا می کند و با خودش می برد.
-نباید اون بیرون بمونه. وگرنه فردا تیرداد دیگه چتر نداره.
تا پشت در رفت. از تصور باز کردن در و رفتن به داخل شب، اون هم1همچین شبی تمام تنش می لرزید.
-ستاره اگر بود می رفت. هر کسی اگر بود می رفت. حتی1بچه کوچولو. مگه چند قدمه؟
ندایی از درون.
-باید شروع کنی. به ترس بی منطقت نه بگو و برو. اینجا جز بارون و رعد و برق چیزی نیست. برای هر راهی1قدم اولی هست. اونقدر ها هم سخت نیست. برشدار.
دستش رو گذاشت روی چفت در ولی توان باز کردنش رو در خودش نمی دید. ندای عقل.
-اون بیرون امنه. فقط تاریکه. توفان که ترس نداره. تا زمانی که بدونی چجوری باید باهاش مقابله کنی ترسناک نیست. تیرداد می خواد همین رو بهت بگه. ستاره هم همین طور. اون ها درست میگن. بهشون گوش بده. به اون ها و به من.
فرشته آروم زمزمه کرد:
-خیال می کردم تو هم باهام قهر کردی.
ندای عقل.
-من همیشه همراهت بودم. تو صدام رو نمی شنیدی.
طنین رعد. شدت باد. چتری که حرکتش تند تر شد. ندای احساس.
-بجنب. اگر نجنبی تیرداد فردا بدون چتر می مونه. دلش رو داری ببینی وسط همچین بارونی بی حفاظ باشه فقط به خاطر ترس بی منطق تو؟
اغوای توجیه.
-تو نمی تونی. ولش کن. تیرداد فردامیره زیر چتر عطارد. سر راه از بازار که رد میشید1چتر قشنگ تر می خره. این یکی دیگه کهنه شده.
ندای عقل.
-به توجیه گوش نده. همین چتر کهنه رو باید نجاتش بدی. تیرداد فردا زیر چتر عطارد راحت نیست. چتر خودش رو می خواد.
ندای احساس.
-مگه نمی خوای باهات آشتی کنه؟ باید1کاری کنی که به آشتی کردن بی ارزی یا نه؟ تحمل قهرش راحت نیست. می خوای فردا هم مثل امشب باشه؟
اغوای توجیه.
-تیرداد هم کاری که ازت بر نمیاد رو نمی خواد. فردا آروم میشه. اصلا فردا1چتر براش بخر بهش کادو بده درست میشه.
ندای عقل.
-از کجا معلوم که فردا بتونی چتر پیدا کنی؟ اولا معلوم نیست توی این هوا بازار سر پا باشه. دوما اگر اینقدر راحت چتر پیدا میشه تو چرا تا حالا بی چتر موندی؟ دستت اگر می رسید که یکی واسه خودت می خریدی. کاری که امشب به این سادگی انجام میشه رو به فردای نامشخص و بعید ننداز. چتر تیرداد اون بیرونه. برو بیارش.
غرش ترس.
-اون بیرون امن نیست. به هیچ عنوان امن نیست. توفان و رعد و برق و اوهام. همه چیز. اینجا امنه. امن تر از اون بیرون. چتر بی چتر. فراموشش کن.
نهیب اراده.
-در رو باز کن!. بازش کن!. حالا!.
دست فرشته روی دستگیره چرخید و در با فشار باد به شدت باز شد. فرشته چنان پرید عقب که کم مونده بود بی افته. نهیب اراده.
-بجنب. چتر اونجاست. برو بگیرش. برو بگیرش!.
فرشته1قدم پیش رفت. در آستانه در ایستاد. آسمون برق زد. نهیب اراده.
-تو عقبنشینی نمی کنی.
فرشته چند قدم دیگه رفت و حالا بیرون در وسط شب و وسط باد و بارون و وسط توفان بود. غرش رعد بلند بود. نهیب اراده.
-تو بدون اون چتر از اینجا نمیری.
بارون به شدت می بارید. فرشته1لحظه به ترسش و به کابوسش و به گفته های ستاره و به قهر تیرداد و به چتری که تقریبا داشت همراه باد می رفت فکر کرد. ترس با تمام قدرت به عقب هولش داد.
-فرار کن.
نهیب اراده.
تو فرار نمی کنی.
فرشته ایستاد. چتر بلند شده بود روی هوا. ترس بیشتر زور داد. عقل داد زد:
-داره میره. دنبالش بدو. بدو!.
ترس زور می داد. نهیب اراده:
-تو موفق میشی.
چتر دور شده بود. ترس فشار می آورد. فرشته به اطرافش دقیق شد. جز رعد و برق و باد و بارون و تاریکی و چتری که داشت از نظرش گم می شد چیزی اونجا نبود. توجیه فریاد کشید:
-تو سعیت رو کردی. دیگه بسه برگرد. تو مرد توفان نیستی. می خوای توی1فرعی دیگه گم بشی؟ برگرد.
نهیب اراده.
-خفه شو!.
ترس با رعد بلندی که غرش کنان نعره کشید همراه شد. فرشته هم صدا با نهیب اراده به ترس و به توجیه نه گفت.
-نه. دیگه نه.
آسمون دوباره برق زد. فرشته به چتر نگاه کرد. شونه هاش رو بالا انداخت و با فریاد اراده دوید. چتر داشت دور تر می شد. انگار باد بازیش گرفته بود. آسمون رعد و برق می ریخت سر زمین. فرشته دنبال چتر چرخون می دوید و از سر پناه دور و دور تر می شد. بارون شدید بود. فرشته در درخشش شدید1برق چتر رو دید که داشت می رفت طرف1جوب کنار جاده که اندازه1رودخونه بزرگ و گود بود. دیگه سر پناه دیده نمی شد. فرشته جستی زد و درست لب جوب چتر رو2دستی گرفت. همون لحظه رعد وحشتناکی غرید. فرشته بی اراده برای حفظ خودش چتر رو بالا گرفت و بلافاصله بارش بارون روی سرش متوقف شد. بارون با همون شدت می بارید ولی فرشته دیگه خیس نمی شد. باد با تمام زورش اومده بود که چتر رو از فرشته پس بگیره ولی موفق نمی شد. فرشته به اطراف نگاه کرد. انگار امنیت رو بیشتر حس می کرد. زیر چتری که روی سرش گرفته بود به اطراف نظر انداخت. نمی دونست از کدوم طرف برگرده. نور لازم داشت. برق. فرشته برای اولین بار از درخشش برق لبخند زد. از همون زیر چتر سرش رو بالا گرفت و دستی تکون داد و زمزمه کرد:
-ممنونم آسمون.
و با آرامشی که از مدت ها پیش در خودش سراغ نداشت به راه افتاد.
باد هنوز می وزید. بارون همچنان می بارید. ولی فرشته زیر چتر آروم بود. نه کاملا آروم ولی خیلی آروم تر از سر شب. هر چند لحظه می ایستاد و منتظر برق آسمون می شد تا در نورش راه رو پیدا کنه. لحظه هایی که رعد می غرید چشم هاش رو به هم فشار می داد و از ترس مچاله می شد ولی باز راه می افتاد. خیلی زود در درخشش برق تونست سر پناه رو از دور ببینه. سریع تر پیش رفت. ترس تسلیم شده بود. عقل به نشان تشویق فریاد می زد:
-آفرین!1قدم به پیش!.
خیلی زود به سر پناه رسید. از سرما بی حس شده بود ولی چتر هنوز توی مشتش بود و خیال رها کردنش رو هم نداشت. درست لحظه ای که از آستانه در وارد شد تماس2دست که محکم بغلش کردن. کم مونده بود جیغ بکشه ولی یکی از اون2تا دست درست به موقع جلوی دهنش رو سفت چسبید. اولین چیزی که بدون دخالت منطق به نظرش رسید،
آتیش خواه ها.
تقلایی وحشتزده و بی اراده برای فرار. صدایی که آروم و مهربون توی گوشش زمزمه کرد:
-نترس. چیزی نیست آروم باش من تیردادم.
فرشته حس کرد سرما و ترس و همه چیز1جا از هیبت حضور ناگهانی1گرمای ناشناس که نمی فهمید از چه جنسیه فرار کردن و از وجودش رفتن. شادی. آرامش. قهر تیرداد تموم شده بود. چتر سالم توی سر پناه بود. رعد و برق و توفان اون بیرون بودن. فرشته در امنیت آغوش تیرداد و امنیت سقف سر پناه بود. ندای عقل:
-حتی توفان هم می تونه راه گشا باشه اگر بلد باشی چجوری ازش کمک بگیری. مثل برق آسمون که امشب راهنمات شد. 1درس جدید. 1تجربه.
فرشته آروم زمزمه کرد:
– 1تجربه. تجربه.
همراه طلوع صبح فرشته با سر و صدای پر حرارتی که در اطرافش می شنید و تکون های دستی که با هیجان تکونش می داد از آروم ترین خواب این چند ماه گذشتهش بیدار شد.
-پاشو فرشته. نجنبی از دستت رفته پاشو دیگه. پاشو ببین.
-چی شده؟ چی رو ببینم؟
-یکی از قشنگ ترین پدیده های عمرت رو. زود باش پاشو تماشا کن. اون بیرون عروسی پری هاست.
-چی!
فرشته از جا پرید و رفت طرف پنجره و به عطارد و تیرداد و ستاره پیوست و تماشا کرد. ستاره درست گفته بود. عروسی پری ها! هزار هزار عروس کوچولو، سفید و رقصان چرخ می زدن و از آسمون می اومدن پایین و نرم تر از هر پرنده ای که فرشته تا به حال دیده بود روی اولین جایی که می رسیدن می نشستن. برف. شدید اما قشنگ. خیلی قشنگ. داشت برف می بارید. ستاره با خوشحالی تقریبا جیغ کشید:
-وای خیلی خوشگله! خیلی وقت بود نمی بارید.
تیرداد گفت:
-آره موافقم. داشت منظرهش یادم می رفت. واقعا قشنگه. انگار از تمام برف هایی که توی عمرم دیدم این یکی قشنگ تره.
عطارد در حالی که به برف و به ابراز احساسات اون ها و به همه دنیا می خندید با خوش اخلاقی مخصوص خودش که در مواقع عادی کفر ستاره رو در می آورد گفت:
-اگه وقت کردید1الطفاتی هم به زمین کنید. بعدش هم بگید حالا چطوری باید از اینجا بریم.
فرشته به زمین نظر انداخت. از اون زمین تیره و دلگیر دیگه خبری نبود. خاک تا جایی که چشم کار می کرد پوشیده از برف بود. برفی پاک، 1دست و سفید.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (10)
آمنه- سایه
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 12:16
وای پریسا خانمی این قسمت عالی بود خیلی عالی … اون قدری که الآن دارم می نویسم تا فردا بدم یکی کد امنیتی رو بخونه نظر بذارم …
نمی دونم چرا وقتی این داستان رو می خونم با توجه به آشنایی نسبی که نه کمتر از نسبی که از پست ها و کامنت ها و کلاً نوشته هاتون دارم حس می کنم این واقعیت زندگی خودتون هست با کمی پایین و بالا و تخیل و استعاره … البته من یه جاهایی از داستان رو نفهمیدم که واگذارش می کنم به قسمت آخر ولی اگه اونجا هم جواب نگرفتم باید قول بدید جواب بدید … زود زود هم پست ماجرای فرشته رو بذارید که اگه رمان ده جلدی هم بود من تا حالا تمومش کرده بودم بعدی رو شروع کرده بودم … روزی شش بار میام سر میزنم دماغ سوخته برمیگردم!
“راستی خوشحال میشم به من هم سر بزنید و با اجازه لینکتون کردم…
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از لطفی که به من و به فرشته دارید. حتما بهتون سر می زنم. درست بعد از این که جواب کامنت شما رو نوشتم می خوام بیام به سایت شما مهمونی. آخ که چقدر از این مهمونی ها دوست دارم. خدا نکنه دماغ سوخته باشید عزیز. راست میگید. ایراد از من بود که نجنبیدم و نمی جنبم تا زود تر تموم بشه. راستش از شما چه پنهون دست خودم نیست. هر1قسمت رو بار ها و بار ها می نویسم و پاک می کنم و از نو می نویسم و ویرایش می کنم و اصلاح می کنم و دوباره حذف می کنم و از اول می نویسم و… دلم می خواد هر چی می تونم کامل و دقیق باشه. زیادی وسواسم ولی…
امیدوارم به جواب هاتون برسید. اگر نرسیدید من اینجام. راستی! چرا شما برای حل مشکل کد امنیتی از افزونه وبویسوم استفاده نمی کنید؟ من خودم اینطوری از سد این کد ها رد شدم و با اطمینان از این که بچه های ما می تونن ازش رد بشن اینجا توی بلاگ اسکای خونه ساختم. البته یکی از دوستان عزیز زحمت صبتنامم رو کشید ولی بعدش دیگه مشکلی با این کد ها ندارم البته به ظرط این که فارسی نباشن.
امتحان کنید. خیلی کمک می کنه.
خوب، زیاد حرف زدم. معذرت می خوام. برم توی سایت شما مهمونی.
بالا تر از خوشحال شدم از دیدن کامنت شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 17:05
سلام. این قسمت هم پیام های خودش رو داشت؛ یک جوری انگار داشت با من حرف می زد، با گذشته های دور من، اون وقتا خیلی از تاریکی می ترسیدم، ولی هم چین اتفاقی باعث شد این ترس رو رها کنم.
ممنون که من رو به گذشته ها بردید.
بی صبرانه منتظر بقیه ماجرا هستم.
اما به دلایلی که در کامنت خانم سایه نوشتید زیاد اصرار نمی کنم که عجله کنید؛ چون هر چی بیشتر تلاش کنید داستان قشنگ تر و زیبا تر بیان خواهد شد. راستی با دو پست جدید منتظر شما هستم، دیدار و باز هم برف…
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تاریکی بیشتر به این خاطر ترسناکه که محل اختفای ناشناخته هاست. باید بیشتر بشناسیم تا کمتر بترسیم.
گذشته ها، هر طوری که باشن گاهی مرورشون بد نیست. تجربه هایی که لای صفحات گذشته ها هستن امروز به کار میان. دارم همچنان می نویسم و پاک می کنم. ای کاش بتونم خوب تموش کنم. منظورم1پایان شیرین ایرانی نیست. منظورم از خوب واقعا خوبه. ممنونم دوست عزیز که هستید و با نظراتتون بالا و پایین های داستان فرشته رو از زاویه دید خودتون نشونم میدید. برای من خیلی با ارزشه.
ممنون از حضورتون.
ایام به کام.
sepanta
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 12:36
سلام صابخونه.حالت چطوره؟چند روز نبودم، این قسمتم مثل قسمتای قبلی عالی بود،برم سراغ بخش بعدی،مرسی

پاسخ:
سلام آشنا.
دلم تنگ شده بود. مونده بودم کجا هستید.
ممنونم از لطف شما.
ایام به کام.
sepanta
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 15:08
دل منم تنگ شده بود، سفرهستم،بازتوراه هرجا ریل راه آهن دیدم،یادت کردم. شادباشی پریساجان

پاسخ:
وای سفر!!!
سلام من رو به جاده ها برسونید. بهشون بگید دلتنگ رفتنم.
موفق باشید.
Sepanta
سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1393 ساعت 10:11
چشم حتما دوست جون عزیزم . ولی دیگه باید خودت یه اقدام کنی تا یه طرفی بریا ؛ چون جاده ها هم گفتن بهت بگم که دلشون برات تنگ شده .

پاسخ:
چشمتون بی بلا آشنا.
خیلی دلم می خواد1طرف برم. از اون سفر هایی که سفر باشه. کاش بشه!.
پاینده باشید!.
sepanta
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 09:35
ایشالا جورمیشه و میری
مرسی پریساجان

پاسخ:
تا خدا چی بخواد.
ما یعنی من، هر زمان زورم ته بکشه و کسر همت بیارم میندازم گردن خدا که تا خدا چی بخواد.
بیچاره خدا!.
آخ خدای عزیز من!.
sepanta
پنج‌شنبه 11 اردیبهشت 1393 ساعت 14:23
آره اینودقیقادرست گفتی !! خوب این “ایشالا ” گفتن،یه جور عادت شده برامون . وگرنه تاخودمون همت نکنیم، از ۱۰۰۰تا ایشالا گفتن هم چیزی درنمیاد .

پاسخ:
همت!.
معلوم نیست کجا گیر کرده که هرچی حضورش لازمه نیست که نیست.
خدا خودش… کمک کنه!.
sepanta
جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 17:28
سلام پریساجان
خوبی دوست جونم ؟ چندروز به کامپیتردسترسی نداشتم،باموبایلم نشدبیام وبلاگ.دلم تنگ شده بود واسه اینجا

پاسخ:
سلام آشنا. دل من هم تنگ شده بود واسه شما.
کاش این دست رسی نداشتن به خاطر1مشغولیت خیر بوده باشه! خیر که باشه دیگه هیچ چیز بد نیست. هیچ مشکلی هم نیست. خوشحالم که باز اینجا می بینمتون.
پاینده باشید!.
sepanta
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 ساعت 18:22
راستش اول کامپیوترم جایی،جامونده بود،بعدکه اونو رفتم آوردم،نتم قطع شد!! هنوزم مشکل نت رودارم، بازالان باموبایل اومدم .

پاسخ:
امیدوارم هرچی که هست خیر باشه و اگر کمی دردسر داخلشه هرچه زود تر حل بشه!
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 00:42
مرسی دوست خوبم

پاسخ:
پاینده باشید

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش10

سلام به همگی.
***
نگرانی. سردرگمی. جستجو.
-هر جا به نظرم رسید گشتم. انگار آب شده رفته توی زمین. پس این تیرداد کو؟ عطارد من دارم از نگرانی دیوونه میشم.
-نترس چیزی نمیشه.
-چطور نمیشه؟ این فرشته زیاد عاقل نیست. می ترسم1بلایی سر خودش بیاره.
-بی خود می ترسی. همچین کاری نمی کنه.
-تو واقعا نمی ترسی؟
-نه. مطمئنم که طوری نمیشه. بیا1کار مثبت کن و کمی مفید باش. به جای این که بترسی ببین می تونی تیرداد رو پیدا کنی؟ شاید اون مثل ما دست خالی نباشه و به نتیجه رسیده باشه.
ستاره با خودش قرار گذاشت بعدا عطارد رو بکشه و رفت تا ببینه تیرداد کجاست. عطارد راست نگفته بود. می ترسید. فرشته غیبش زده بود. کسی نمی دونست کجاست. ستاره و تیرداد و عطارد پخش شده بودن تا پیداش کنن ولی هرچی بیشتر گشته بودن کمتر نتیجه داده بود. عطارد سعی می کرد به ستاره آرامش بده ولی برخلاف ظاهر آرومش اصلا به فرشته و این که الان کجاست و در چه حالیه اطمینان نداشت. ستاره خیلی نگران بود.
-تیرداد کجا بودی؟ پیداش نکردی؟
-نه نکردم. شما ها هم که مثل منید.
-عطارد میگه چیزی نمیشه ولی من. تیرداد من خیلی می ترسم. کاش دیشب پیشش مونده بودم. عجب خریتی کردم. خودش گفت می خواد تنها باشه و بخوابه و من. وای تیرداد اگه طوریش بشه چی؟ من نباید دیشب تنهاش می ذاشتم.
تیرداد دستی به شونه ستاره که کم مونده بود گریه کنه زد و گفت:
-اولا که طوریش نمیشه. دوما تقصیر تو نیست. تو از کجا باید می فهمیدی؟ نگران نباش، پیداش می کنیم.
عطارد گفت:
-میگم تیرداد حالا که فرشته نیست بگو ببینم فرشته و پریسا توی اون تصادف چیکار می کردن؟ این اتفاق توی1فرعی تاریک و ممنوعه افتاد. اون2تا چجوری از همچین جاده ای سر در آوردن؟ ستاره، تو با جفتشون آشنایی داری. به نظرت این رو چطور میشه تحلیلش کرد؟
ستاره1نگاه به تیرداد کرد و وقتی اون رو ساکت دید در جواب عطارد منتظر گفت:
-برای تو چه فرقی می کنه؟ همینطور برای من؟ ببین عطارد! زمانی که من با این2تا بودم ندیدم هیچ کدومشون بخوان به زور یا به حیله بکشنم ببرنم توی هیچ فرعی. فرشته هم تا با ما بود نه با من و نه با دیگران بد تا نکرد. هیچ وقت یادم نیست طوری رفتار کرده باشه که حس کنیم بخواد به ناخواه کسی رو ببره به فرعی. فرشته فقط1مشکل داشت که الان واسه خودش دردسر شده. برای ما فقط1همراه و اگر راهنمایی لازم داشتیم راهنما بود و برای پریسا نمی دونم چجوری توضیحش بدم، چیزی شبیه1… نمی دونم. چیزی بیشتر از همراه و راهنما و این مزخرفات. من از این موضوع خیلی بدم می اومد ولی این باعث نمیشه بخوام شهادتی بدم مبنی به این که فرشته خواست از جاده اصلی منحرفم کنه.
-پس این فرعی که داخلش بودن چی؟ من هنوز نفهمیدم چجوری باید تحلیلش کنم.
-اگر من جای تو بودم اصلا تحلیلش نمی کردم. اون ها هر طوری که به فرعی رفته باشن هر2تاشون با هم رفتن. هم فرشته بالغ بود و هم پریسا عاقل. اون ها2تایی توی1فرعی ممنوعه وارد شدن و از بد حادثه اون آتیشسوزی و پشت سرش هم اون تصادف وحشتناک اتفاق افتاد. این که چی بینشون گذشت و می گذشت رو تا با هم بودن به ما نگفتن. حالا هم به ما مربوط نیست. به من یکی که مربوط نیست، تو خودت می دونی.
-یعنی اصلا خیالت نیست؟
-چرا باید خیالم باشه؟ کجاش به من ضرر یا سود می رسونه که من خیالم باشه؟ اصلا به من چه؟ اون ها رفتن به فرعی ممنوع؟ به جهنم که رفتن. به من چه مربوطه؟ اگر اشتباهی کردن حتما از پس عواقبش بر میان. پریسا که دیگه نیست. فرشته حتما از پس سهم خودش بر میاد. اگر هم بر نیاد تقصیر خودشه که اشتباه کرده. دیگه جای تحلیل من نیست. جای تحلیل تو هم نیست.
-ولی آخه…
-دیگه آخه نداره. ببین عطارد! اون2نفر2تا آدم بودن که با هم زدن به فرعی. با هم، می فهمی؟ من هیچ کجای این ماجرا نبودم، می خواد درست باشه می خواد غلط باشه. پس حالا که دیگه این قصه تموم شده اون هم با همچین پایان ترسناکی، نمی خوام خودم رو داخل پیچ و خم های این داستان کنم. تو هم هیچ کجای این ماجرا نبودی. از من می شنوی تو هم همین کار رو کن. همین و بس. تیرداد! چرا ساکتی؟ به نظرت من درست نمیگم؟ تیرداد! حواست کجاست؟
تیرداد آروم سر بلند کرد و مات به ستاره خیره شد.
-تیرداد حالت خوبه؟ مطمئنی دلواپسی زیاد دیوونهت نکرده؟
تیرداد دستش رو کرد لای مو هاش و در آورد. دوباره دستش رو برد بالا طرف مو هاش ولی نیمه راه پشیمون شد و دوباره دستش رو آورد پایین. تمام این کار ها رو با حرکت آهسته انجام داد. مثل این که دور1نوار فیلم رو کند کرده باشن. ستاره و عطارد دلواپس بهش نگاه کردن. عطارد پرسید:
-تیرداد میشه بگی کجایی؟
تیرداد با همون حرکت آهسته سری به نشونه جواب مثبت تکون داد و با کندی متناسب با حرکاتش گفت:
-توی فرعی. توی فرعی هستم. ممنون ستاره. کارت خیلی درسته.
بعد1دفعه از جا پرید و تند راه افتاد.
-جدی تو1چیزیت میشه. کجا میری؟
-میرم فرشته رو پیدا کنم.
***
1روز ابری تاریک. هوای سرد. آسمون آماده باریدن. احتمال توفان شبانه. ستاره دلواپس و مردد. تیرداد مطمئن.
-تو زده به سرت؟ ما نباید بریم اونجا.
-ما نمیریم. تو می تونی اینجا منتظرم بشی یا هر جا. من تنها میرم. تو فقط به کسی نگو. نه به عطارد نه به هیچ کس دیگه.
-جدی تیرداد تو یا مغزت خرابه یا دل شیر داری. واقعا می خوای بزنی به فرعی؟ اون هم1همچین فرعی خطرناکی؟ اونجا آدم مرده. اون فرعی ممنوعه. ببین اونجا رفتن واقعا درست نیست.
-شاید درست نباشه نمی دونم. ولی فرشته اونجاست و من خیال ندارم به خاطر این که درست نیست بذارم اونجا بمونه و بعدش به خودم ببالم که من تمام عمرم طرف فرعی ممنوعه نرفتم. ستاره، فرشته زده به فرعی. من شک ندارم که رفته سر همون پیچ که تصادف کردن.
-آخه مگه خله بره اونجا؟ آخه واسه چی؟
-وقتی دیدمش ازش می پرسم. فعلا باید برم پیداش کنم. ببین ستاره نذار کسی غیبتم رو بفهمه. من باید بجنبم. الان هم ممکنه دیر شده باشه.
-ولی آخه اونجا فرعیه، فرعیه.
-خوب باشه. چی میشه مگه؟ من میرم.
-ولی فرعی ها خطرناکن. اگر بریم به فرعی گم میشیم. خیلی ها که زدن به فرعی دیگه هرگز جاده اصلی رو پیدا نکردن. تیرداد ما واقعا نباید بریم داخل فرعی.
-این ها رو توی سر ما کردن که از فرعی ها پرهیز کنیم. عقل که باشه گم هم نمیشیم. مگه از ابلیس نامه اومده که هر کسی بره به فرعی گم میشه؟ میشه رفت و گم هم نشد و سالم هم برگشت. احتمال خطر همه جا هست. بعضی جا ها بیشتره، مثل فرعی ها. بعضی فرعی ها خطرناک ترن مثل این یکی. ولی با تمام این ها من میرم چون اولا فرشته اونجاست دوما به خودم1اطمینان کوچولویی دارم و سوما راستش رو بخوای به هیچ کدوم از اون چیز هایی که در مورد فرعی ها و ماجرا هاشون توی ذهنمون کردن دیگه باور ندارم. ببین من دیگه نمی تونم منتظر بشم. هرچی بیشتر می گذره به شب نزدیک تر میشیم و امشب هوا تدارک بدی داره.
-اینطوری حالا حالا ها به اون پیچ نمی رسی. اون پیچ لعنتی از جاده اصلی خیلی دوره.
-آره می دونم. ولی من1میانبر بلدم که مثل برق می بردم سر همون پیچ. بعد از اون حادثه گروه نجات برای این که زود تر برسن و قربانی های حادثه رو نجات بدن مجبور شدن1راه اضطراری درست کنن که هرچند هموار نیست ولی کار من باهاش راه می افته.
-تو مطمئنی می خوای بری؟
-بله مطمئنم. خوب، بعدا می بینمت.
تیرداد بی تردید راه افتاد و رفت. ستاره چند لحظه ایستاد و دور شدنش رو تماشا کرد. با خودش درگیر بود. از زمانی که خودش رو شناخته بود از فرعی ها پرهیزش داده بودن. به خصوص فرعی های ممنوعه و تاریک. همه چیز وجودش بهش می گفت نباید بره. همه چیز جز. حسی ناشناس که به رفتن تشویقش می کرد. ترکیبی از کنجکاوی، میل، نگرانی برای فرشته، پرسش های بی جواب، رفتن تیرداد و حس تنها نذاشتن1دوست، میل به فهمیدن، میل به فهمیدن، میل به فهمیدن. ولی آخه پس هرچی تا حالا بهش وفادار مونده بود چی؟ همهش پر؟ اما چرا پر؟ یعنی اگر ستاره وارد1فرعی می شد دیگه انسان بدی بود؟ مگه آزارش به کی می رسید؟ مگه چندتا دل از دستش می شکست اگر می رفت توی فرعی؟ اصلا چرا باید اونجا می موند و رفتن تیرداد رو تماشا می کرد؟ کجای انسانیت می گفت اگر1قدم از جاده اصلی بذاریم اون طرف تر گم میشیم؟ هیچ دلیلی نداشت تمام این چیز ها که یادش نبود از چه زمانی به خورد باورش رفته بود درست باشن. ولی پس اینهمه داستان و گفته و نوشته چی؟ سرنوشت اون هایی که توی اون توفان وسط تاریکی فرعی رفتن تو دل آتیش و زغال شدن چی؟ واقعا اگر توی فرعی ها گم نشده بودن هم این اتفاق براشون می افتاد؟ خوب، از کجا معلوم که توی جاده اصلی توفان و حادثه نباشه؟ مگه خود ستاره بار ها توفان و تصادف توی جاده اصلی ندیده بود؟ فقط جاده اصلی روشن تر و پهن تره. ولی چه تضمینی هست که حتما بشه از تمام حوادث جاده های پهن جون سالم در برد؟ …
این ها قسمت هایی از درگیری های شدیدی بودن که ستاره اون لحظه با خودش داشت. بین دل و عقل و عادت و باور و میل و همه چیز وجودش1جنگ درست و حسابی راه افتاده بود و ستاره این وسط بی هدف و سرگردان مونده بود و می دونست زمان زیادی برای تصمیم گیری نداره. به دور دست نگاه کرد. تیرداد داشت از نظرش محو می شد. ستاره حس کرد دلش از جا کنده شد.
-آآآآآآآآآآی!تیرداااااااااااد! بیااااااااا. بیااااااااا. بیاااااااااااااا.
ستاره دید که لکه کوچیکی که داشت کوچیک تر می شد از کوچیک تر شدن باز موند. ستاره از روی سنگی که بالاش ایستاده بود پرید پایین و با تمام سرعت به طرف لکه کوچیک که آروم آروم داشت بزرگ تر می شد دوید.
***
فرعی.
تاریک. ترسناک. متروک. ستاره دست تیرداد رو چسبیده بود و واقعا می لرزید. با نگاهی سرشار از ترس و کنجکاوی اطراف رو زیر نظر داشت.
-نترس ستاره چیزی نیست. فقط مواظب باش. اینجا زمین خوردن هیچ خوب نیست. جاده صاف نیست و پره از سنگ های تیز. اگر بی افتیم امکان نداره بی زخم از جامون پا شیم.
آروم می رفتن چون مقابل به زور دیده می شد. با این که توفان و اون آتیش سوزی و اون تصادف انگار برای ابد بوی مرگ وسط فرعی پراکنده می کرد، برخلاف انتظار ستاره جاده متروک بدون رهگذر نبود. سواره ها، پیاده ها، یکی یکی، 2تا2تا، چندتا چندتا، در رف و آمد بودن.
ستاره حس کرد سردشه. پیش از این هم سردش شده بود ولی اینجا انگار از باقی دنیا سرد تر بود. دست تیرداد رو محکم تر چسبید. تیرداد فهمید. نگاهش کرد و بدون این که چیزی بگه بارونیش رو درآورد و انداخت روی دوشش. ستاره مثل جوجه زیر بارونی تیرداد جمع شد و در حالی که هنوز دست تیرداد رو رها نکرده بود سریع تر همراهش حرکت کرد.
هرچی به محل اون حادثه نزدیک تر می شدن جاده متروک تر می شد.
-اونجا رو؟ اون چیه اونجا؟ چه برق عجیبی داره! تیرداد، فکر نمی کنی بهتره بریم فردا صبح برگردیم؟
-نه، فکر نمی کنم. اون چیز عجیب رو هم الان میریم می بینیم که چیه.
-ولی آخه من.
-می ترسی؟
ستاره با حالت عصبی تقریبا داد زد:
-آره می ترسم. جرمه؟
تیرداد با مهربونی دستش رو فشار داد.
-جرم؟ البته که نه. من هم می ترسم. شاید از تو کمتر ولی به هر حال می ترسم. حالا بیا تا شب تر نشده بریم ببینیم اون درخشش از چیه.
راه افتادن. چیزی بود شبیه1دیوار بلند براق. نزدیک تر شدن.
-وای!
تیرداد نجوای ستاره رو نشنیده گرفت و رفت جلو تر. تپه ای بلند که از بلندی انگار به کوه می زد. ترکیبی غیر قابل عبور از سنگ و آجر و آهن پاره های سوخته خورده شیشه و خیلی چیز های دیگه که تمامش یادگار اون حادثه تلخ چند ماه پیش بود. باید ازش بالا می رفتن وگرنه هیچ راهی برای گذشتن نبود. هر2تا1لحظه ایستادن و به اون کوه سنگی شیشه ای آهنی نگاه کردن. ستاره در حالی که از شدت اضطراب داشت از پا می افتاد گفت:
-در موردش شنیده بودم. میگن این تپه آشغال تا مدت ها می سوخت و نشد که خاموشش کنن. می گفتن شاید جسد هم لا به لای این خورده ریز ها باشه که پیدا نشده.
تیرداد دست انداخت دور شونه های ستاره و گفت:
-بذار بگن. هرچی باشه تا ازش نریم بالا نمی فهمیم.
ستاره گفت:
-هر چیزی می تونه وسطش باشه. به نظرت درسته ازش برین بالا؟
تیرداد بدون مکث جواب داد:
-نه به نظرم درست نیست ولی چاره ای نداریم. اگه فرشته رفته پس ما هم می تونیم بریم.
ستاره به مقابل نگاه کرد، مشت های گره شدهش رو محکم به هم فشار داد و با بغضی از سر حرص داد زد:
-به خدا اگر فرشته اونجا نباشه هر جای دنیا رفته باشه گیرش میارم و میارمش اینجا تمام قد همین زیر دفنش می کنم. این دیوونه به چه حقی ما رو جا می ذاره؟ چی خیال کرده؟ واسه چی زندگی رو واسه خودش و همه جهنم می کنه؟ این دفعه دومیه که من یکی رو جا گذاشت. اون دفعه که همهمون رو توی اون پناه گاه کج و کوله داقون جا گذاشت و همراه پریسا غیب شد. خدا می دونه ما1مشت بچه نابلد چطوری زنده از اون همه پیچ و خم و بالا و پایین در رفتیم. الان هم که بیخیال ما و تمام چیز های پشت سرش شد و رفت به آخرین میعادگاهش با پریسا. آخ پریسا. ازش متنفرم. فرشته لعنتی! زنده همه ما رو به مرده پریسا فروخت و رفت. هیچ وقت نمی بخشمش.
تیرداد برگشت و به چهره رنگ پریده و اشک آلود ستاره از سرما و از ترس و از حرص نگاه کرد. دستش رو برد بالا و با سر انگشت قطره اشک های ستاره رو از گونه هاش برداشت. دست سردش رو گرفت توی دستش و به آرومی1زمزمه گفت:
-فرشته حالش درست نیست ستاره. اون نمی خواد جات بذاره. واقعا نمی خواد. فقط به هم ریخته. شاید الان از بس عصبانی هستی متوجه درستی حرفی که می خوام بزنم نباشی. ولی باور کن، فرشته از خودش فرار کرد. فرشته نمی خواد اینطور باشه. خودش هم نمی دونه واسه چی به پریسا همچین حس عجیبی داشت. عشق پریسا رو نمی شناخت که از چه جنسیه. خسته شد از دست دلش. فرشته بیماره ستاره. خودش هم می دونه. باید این هوای بیمار این عشق ناشناس از سرش بره. نمیره و فرشته از دستش دیوونه شده. اینجا هم به اون ترسناکی که نشون میده نیست. بذار فرشته حالش جا بیاد تلافی می کنیم. به حسابش می رسیم. حالا دیگه گریه نکن. بیا تا تاریک تر از این نشده از این هیولا رد بشیم و بریم اون طرفش.
با این که هنوز روز بود ولی هوا هر لحظه تاریک تر می شد. آسمون روز دیگه تقریبا کامل از خورشید تهی شده بود که تیرداد و ستاره رسیدن به بالای بلندی.
-حالا توی این تاریکی چجوری بریم پایین؟
تیرداد دست ستاره رو گرفت و گفت:
-اینطوری.
با وجود سختی راه و موانع پنهان در تاریکی و ترس، هر2با هم راه افتادن. طول کشید، خیلی. توی تاریکی نمی تونستن ببینن چقدر از راه مونده. گاهی گذرنده هایی که از اون پایین می گذشتن سکوت رو می شکستن و تیرداد و ستاره از فاصله صدای اون ها با خودشون سعی می کردن تقریبی حدس بزنن چقدر فاصله تا زمین مونده.
-دیگه چیزی نمونده. بیا. داریم میرسیم.
-تیرداد این چی بود؟ به نظرم1چیزی تکون خورد. درست بین پا های من و تو. تیرداد! مواظب باش.
فقط1لحظه طول کشید. سنگی که از زیر پای جفتشون در رفت. صدای خشک شکستن و خورد شدن و به هم ریختن شیشه و سنگ و آهن پاره. تعادلی که از دست رفت. سقوط.
-ستاره خوبی؟ پا شو بابا چیزی نیست. فقط زمین خوردیم. پا شو دختر زنده ایم.
خوشبختانه فاصله تا زمین زیاد نبود. ولی زخم ها. کنار پیشونی ستاره با قرمزی خون حاصل از1بریدگی رنگی شده بود و همینطور دست تیرداد. کسی برای کمک توقف نکرد. انگار اون هایی که می گذشتن اشباحی بودن که واقعیت نداشتن. ستاره و تیرداد1لحظه به هم خیره شدن و با دیدن زخم های هم1دفعه هم زمان زدن زیر خنده. نمی دونستن این خنده ها از حرص بود یا از ترس. ولی خنده در هر حال حضورش کمکه. پس اون2تا خندیدن. چند لحظه بعد، دوباره حرکت کردن. با این که هنوز وسط روز بود ولی دیگه کاملا توی دل شب بودن. ستاره به زمین اشاره کرد.
-ببین، این زمین سوخته. اینجا خود جهنمه. باورم نمیشه1روزی اینجا جاذبه هم داشته.
-حالا هم جاذبه هاش رو داره.
-شما مرد ها همیشه دنبال دردسرید. کو جاذبهش؟
-به اطرافت1نظری بنداز پیدا می کنی. مگه نمی بینی هنوز این راه رهگذر داره؟
-نمی دونم تیرداد. این فرشته رو چجوری پیدا کنیم؟
-فرشته سر همون پیچ نحس نشسته. بهت قول میدم.
لحظه ها سنگین می گذشتن. ستاره و تیرداد توی دل تاریکی پیش می رفتن. از روی زمین سوخته ناهموار می گذشتن و همچنان پیش می رفتن.
-داریم می رسیم. تیرداد اگر فرشته اینجا نباشه چی؟ اگر ما توی این جاده گم بشیم چی؟ من می ترسم.
-نترس گم نمیشیم. بهت قول میدم سالم برمی گردیم سر جاده اصلی. فرشته هم همونجاست. اصلا نترس.
ستاره خواست حرفی بزنه که تیرداد دستش رو به نشانه سکوت برد بالا.
-هیس. گوش کن. این صدا رو می شنوی؟
ستاره گوش داد. اول نشنید. بعد، خیلی خفیف، چنان دور و چنان ضعیف که انگار خیال می کرد.
-جیک جیک. جیک جیک.
-جوجه!اینجا!؟ من صدای جیک جیک جوجه پرنده می شنوم.
-خودشه. درسته. بیا، باید بریم.
ستاره و تیرداد تقریبا می دویدن و صدا کم کم و خیلی کند نزدیک و نزدیک تر می شد. ستاره چشم هاش رو تنگ کرد و سعی کرد دور تر رو ببینه و دید.
-تیرداد!اون پیچ رو دارم می بینمش. و1سیاهی که اونجاست.
-درست می بینی. اون سیاهی نیست، اون فرشته هست.
لحظاتی بعد، تیرداد و ستاره چند قدمی فرشته بودن. کاملا بی صدا نزدیک شدن. فرشته نشسته بود. بی هدف به رو به رو خیره بود. مو هاش ریخته بود روی شونه هاش. زیر مو هاش2تا جوجه پرستوی کوچیک رو2تا شونهش نشسته بودن. تیرداد به ستاره اشاره کرد و ستاره بی صدا رفت اون طرف فرشته و آهسته رفتن جلو. فرشته از جاش حرکت نکرد. انگار حضور اون2نفر در2طرفش رو اصلا نفهمید. ستاره و تیرداد پیش رفتن و2طرفش نشستن. فرشته1لحظه به خودش اومد، یکه کوچیکی خورد و با حالت عجیبی به2طرفش نگاه کرد. اون ها رو دید، 2تا قطره اشک از چشم هاش چکید روی گونه هاش و سرش رو انداخت پایین. تیرداد تونست چیزی شبیه سرخوردگی رو توی چهره فرشته بخونه. دست گذاشت دور شونه هاش و گفت:
-ببخشید که ما بودیم و اون کسی که منتظرشی نبود. اون نیومد فرشته، قرار هم نیست دیگه هیچ وقت بیاد. پریسا دیگه تموم شده فرشته. چرا اومدی اینجا؟ پاشو. پاشو باید قبل از شروع توفان از این جهنم بریم.
فرشته حرکت نکرد. مثل1مجسمه ساخته شده از درد همونجا باقی موند. تیرداد اصرار کرد.
-بلند شو فرشته. بلند شو از اینجا بریم. ما نباید الان اینجا باشیم. نه ما و نه تو. بلند شو. باید بریم.
و بعد دستش رو دراز کرد و دست فرشته رو گرفت. فرشته همچنان بی حرکت بود و تنها در جواب اصرار تیرداد آهسته زمزمه کرد:
-من می خوام همینجا بمونم. خسته ام. خیلی خسته ام. می خوام خستگی در کنم.
تیرداد دستش رو فشار داد و گفت:
-می خوای منتظرش بشی؟ چون اینجا از دستش دادی می خوای اینجا بمونی تا برگرده؟ می فهممت فرشته ولی نه فهمیدن من و نه انتظار کشیدن تو هیچ کدوم فایده نداره. اگر تا پایان جهان هم اینجا منتظرش بشینی اون دیگه پیشت بر نمی گرده. ببین من و ستاره هر2می فهمیم که این چقدر واسه تو دردناکه. ولی تو باید بشنوی و باید باور کنی. پریسا دیگه نیست فرشته. تو نباید الان اینجا باشی. انتظار و توقف کمکت نمی کنه، اون هم اینجا. تو باید ادامه بدی. بدون پریسا. باور کن خیلی دلم می خواست الان جای من پریسا کنارت می نشست تا اینطوری ناامیدی رو توی نگاهت نبینم. ولی این دست من نیست، دست تو هم نیست. هیچ قدرتی نمی تونه مرده رو زنده کنه. حتی اگر تمام زندگیت رو سر این پیچ بذاری باز پریسا زنده نمیشه. من متاسفم فرشته. واقعا متاسفم. و باز هم متاسفم که جز این تاسف کاری ازم ساخته نیست. بلند شو فرشته. پاشو تا زمان هست از اینجا بریم.
فرشته با نگاهی تهی به تیرداد خیره شد و در جواب انتظارش با لحنی آروم، غمناک و خالی از هر حالتی فقط گفت:
-نه.
تیرداد فکری کرد و خطاب به ستاره گفت:
-بلند شو. من خیال ندارم شب رو اینجا گیر کنم.
ستاره با تعجب نگاهش کرد.
-میریم؟ بدون فرشته؟
تیرداد مطمئن گفت:
-میریم. ولی با فرشته. ما اومدیم از اینجا ببریمش، پس می بریمش.
-تیرداد!تو که نمی خوای کار عجیبی کنی. می خوای؟
-نه. من فقط می خوام3تایی از اینجا بریم. نترس. خیال ندارم به زور بغلش کنم ببرمش به جاده اصلی. هرچند اگر لازم بشه این کار رو هم می کنم ولی فعلا لازم نیست.
بعد دست فرشته رو آروم تکون داد و گفت:
-پاشو فرشته. می خوام ببرمت1جایی. تو باید ببینی.
فرشته انگار تیرداد دیگه اونجا نبود. مثل این که بحثش رو با تیرداد تموم شده می دونست. دوباره نگاه منتظرش دوخته شده بود به مقابل. درست مثل پیش از اومدن ستاره و تیرداد. ستاره منتظر و دلواپس چشم دوخته بود به تیرداد. تیرداد دست انداخت زیر بازوی فرشته و در حالی که آروم می کشیدش بالا گفت:
پاشو فرشته. بلند شو. می خوام ببرمت پیش پریسا. بریم ببینش.
ستاره خواست حرفی بزنه ولی تیرداد اخم کرد و دستش رو به نشان سکوت بالا برد. فرشته آهسته از زمین جدا شد. ستاره به فرمان تیرداد اون یکی دست فرشته رو گرفت. فرشته1دفعه شونه هاش رو عقب کشید و با دلواپسی دست های لرزانش رو گذاشت روی توده های پر دار کوچیکی که روی شونه هاش بی خواب شده بودن و معترض از به هم خوردن آرامششون جیک جیک می کردن. ستاره با حالتی تسلی بخش دست فرشته رو نوازش کرد و گفت:
-نترس، طوریشون نمیشه. ما مواظبشون هستیم.
و برای این که شاید بتونه حال و هوای فرشته رو کمی عوض کنه با لحنی که سعی کرد شاد تر باشه در حالی که به جوجه پرستو ها اشاره می کرد پرسید:
-این2تا رو از کجا پیدا کردی؟
فرشته با همون زمزمه بی حالت جواب داد:
-وسط هیچ گیر کرده بودن. همه چیزشون از دست رفت. توفان درختی که بالاش آشیونه داشتن رو از بین برد. مادرشون هم نمی دونم چی شد. از اون درخت و اون آشیونه و اون زندگی فقط همین2تا باقی موندن.
-چه خشگلن! ولی از اون شب جهنمی خیلی گذشته. به نظرت چجوری هنوز اینجان؟
-نمی دونم. احتمالا اون زمان توی تخم بودن. مادرشون نمی دونم چجوری تونست از زمستون سیاه اینجا ردشون کنه و سالم نگهشون داره و روی همین زمین بی گیاه و بدون هیچ تا اینجای زندگی برسوندشون. نمی دونم سر مادره چی اومد. اگر کمی دیگه تحمل می کرد این ها پروازی می شدن و از خطر در می رفتن. ولی…
-بیخیال. حالا که تو به دادشون رسیدی. واسه پرواز کردنشون هم بلاخره1طوری میشه دیگه.
تیرداد نگاهی پر از تشکر و تحسین به چشم های نگران ستاره و نظری به آسمون تاریک انداخت.
-بجنبید.
داشت غروب می شد. راه افتادن.
***
تنگ غروب. افق خون رنگ. بادی که انگار از سرمای جهنم ساخته شده بود. آسمون بغضآلود. زمین سرد. سنگ مزار.
سنگی سیاه. از مرمر سیاه1دست. آرایشی نداشت. نه عکسی، نه شعری، نه زینتی. فقط1اسم و1نام فامیل.
پریسا آسمانی.
و دیگه هیچ.
هیچ.
تیرداد با ملایمت سر فرشته رو چرخوند طرف سنگ و تمرکز نگاهش رو برد طرف نوشته کوچیک روی مرمر سیاه.
-پریسا اینجاست.
فرشته به سنگ و به نوشته روی مرمر خیره شد. چیزی شبیه ناله از جایی شنید که مثل صدای خودش بود. اشک. بدون هقهق. بدون صدا. بدون توقف. پرده شفافی که هر لحظه زخیم تر می شد و بین نگاه فرشته و اون نوشته2کلمه ای کوچیک می نشست. فرشته هرگز باورش نمی شد که چیزی روی این خاک بتونه همچین فشار وحشتناکی به روحش بیاره. داشت تموم می شد و خودش هم این رو حس می کرد. صدای تیرداد رو از جایی بیرون خودش شنید.
-پریسا اینجاست فرشته.
صدای هقهق آروم ستاره تیرداد رو متوجه خودش کرد. ستاره سرش رو گرفته بود توی دست هاش و تیرداد نمی دونست برای چی گریه می کنه. برای دردناکی جمله کوتاه تیرداد، برای دل و درد و درماندگی نگاه فرشته، برای پریسا که زمانی آشنای جاده هاش بود، یا برای دل خودش که همیشه خواسته بود فرشته دستش رو اون طور که دست پریسا رو می فشرد بفشاره. از سر مهر نه از روی وظیفه. تیرداد نپرسید. از ستاره چیزی نپرسید و اجازه داد گریه کنه. به فرشته نگاه کرد. فرشته گریه نمی کرد، جیغ نمی کشید، هیچ حالتی توی چهرهش نبود جز درد. انگار نهایت درد رو می شد توی چهره فرشته دید. و اشک. اشک هایی که بدون تغییر حالت قیافهش مثل2تا جوب کوچیک بدون توقف روی گونه های رنگ پریدهش جاری بود. تیرداد به اشک های فرشته نگاه کرد و حس کرد قلبش فشرده شد.
-فرشته، لطفا متوقفشون کن. چه فایده داره؟ باور کن می فهممت ولی چیزی اینطوری عوض نمیشه. قوی باش. تو از پسش بر میای. می دونم که بعد از این باز هم از غیبتش درد می کشی، دلت تنگ میشه، حتی لحظه هایی که میشه بهت خوش بگذره از نبودنش گریه می کنی، می دونم که دلت می خواد همینجا بمونی و روی این سنگ بمیری ولی مجبور نباشی بپذیری که باید پاشی همراه ما بیایی و ادامه بدی بدون کسی که اینجا می مونه، ولی با تمام این حرف ها، با این که این حس تو عمیقا دردناکه، باز هم چیزی رو عوض نمی کنه. تو باید چیزی رو که الان می بینی به خاطرت بسپاری و باورش کنی. فرشته، می شنوی؟ میفهمی چی میگم؟ حرف بزن. داد بزن. بلند گریه کن. هرچی توی دلت هست بگو تا سبک بشی.
فرشته همون طور که بدون گریه اشک از چشم هاش می ریخت آروم، خیلی آروم و به زحمت زمزمه کرد:
-من کردم. من این بلا رو سرش آوردم. من کشیدمش به فرعی. اون بچه بود، بی تجربه بود، از جاده چیزی نمی دونست. تفاوت بین خطر های جاده اصلی و فرعی ها رو نمی شناخت. من سوار اون ماشین آشغال با خودم آوردمش به فرعی. من کنار پنجره نشسته بودم. من هرچی می دیدم براش توضیح می دادم. من با جاذبه های فرعی های ممنوعه آشناش کردم. تقصیر من بود. پریسا رو من فرستادمش زیر داربست شعله ور. من با اون مزخرفاتم از جذبه آتیش و آسمون و قشنگی تاج ستاره ای. بعدش هم اون گرفتار شد. بین فرعی ها، همراه من. ای کاش هرگز باهام آشنا نمی شد. من کردم. من با اون عشق عوضی که نمی دونم چرا بهش داشتم. پریسا رو من نابودش کردم. من به حادثه سپردمش. من کشتمش.
فرشته دیگه نتونست ادامه بده. اشک بی گریه مهلت نمی داد. بغضی که انگار قسم خورده بود نفسش رو تا آخر بگیره. ستاره از پشت پرده اشک نگاهش می کرد. تیرداد گفت:
-بشکنش فرشته.
و فرشته بغضش رو شکست. انگار هقهق ها می خواستن از هم پیشی بگیرن برای خروج. مهلت نفس نمی دادن.
-خدایا من چیکار کردم؟
اشک های خروشان از چشم های فرشته روی سیاهی مرمر می باریدن، جاری می شدن و انگار تلاش می کردن که یا پاکش کنن یا محوش کنن ولی نه سنگ محو می شد نه سیاهی پاک می شد. شونه های فرشته از شدت گریه می لرزید. جوجه ها برای حفظ تعادلشون پر و بال می زدن و با ناراحتی جیک جیک می کردن. چند لحظه بعد هم هر2رفتن زیر مو های فرشته و پشت سرش از نظر ناپدید شدن و آروم گرفتن. تیرداد حس کرد فرشته داره از هم می پاشه. به معنای واقعی.
-من کشتمش. من کشتمش.
ستاره آروم سکوت دردناکش رو شکست.
-فرشته، همین طور که گریه می کنی به من هم گوش بده. ببین، من و تیرداد رو ببین، ما الان کجا هستیم؟ حتی اگر هم نمی تونی حرف بزنی زور بزن و جواب بده. ما کجا هستیم؟
-این…جا… توی… فرعی.
-درسته. ما اینجاییم، توی فرعی. اون هم1همچین فرعی افتضاحی. ولی نه گرفتار شدیم نه گم شدیم. تازه، تو رو هم پیدا کردیم. حالا یعنی تقصیر تو شد که ما اینجاییم؟ حالا به فرض هم که تو آورده باشیمون اینجا. عقل خودمون کجا رفت؟ پریسا شاید به قول تو دم ورودش نمی فهمید کجا میره. بعدش چی؟ شما ها از زمان غافل شدید. می دونی چند سال با پریسا فرعی به فرعی گشتید؟ پریسا دیگه بزرگ شده بود. یعنی هیچ وقت عقلش نرسید که تو داری اشتباهی می بریش که خودش رو نجات بده و برگرده؟ تو واسه ما هم قصه های ستاره و آتیش و داستان های تاج های ستاره ای زیاد گفته بودی. زمانی که هنوز پیشمون بودی گاهی واسهمون قصه می گفتی. یادت نیست؟ من که خوب یادمه. از این چیز ها ما هم ازت شنیده بودیم. ولی هیچ کدوم از ما با نشونی های تو بین فرعی ها گم نشدیم. هیچ کدوممون زیر داربست شعله ور نرفتیم تا ستاره جمع کنیم. هیچ کدوممون هم توی تصادف فرعی ممنوعه زیر خاک نرفتیم. چرا خیال می کنی فقط تو مقصر بودی و اون بیگناه؟ اون هم توی سرنوشت خودش؟
تیرداد هرچی کرد نتونست ساکت بمونه. می دونست شکستن سکوت درست نیست ولی بیش از این تحمل نگه داشتنش رو نداشت.
-ستاره درست میگه. ببین فرشته، این که کسی باعث اشتباه رفتن ما باشه تا1زمانی درسته. بعدش دیگه ما بزرگ میشیم و درست و غلط رو تشخیص میدیم. حتی اگر کسی ما رو اشتباه برده باشه وقتی عقلمون رسید باید برگردیم. پریسا نخواست برگرده. این تقصیر تو نیست. تو به خودت زنجیرش نکرده بودی. اون هم که به خط خودش نوشت مدت ها پیش از این فهمیده بود این راه، راه اصلی نیست. باید کاری می کرد و نکرد. جز این که دم آخر تمام تقصیر ها رو انداخت روی دوش تو و رفت، اون هم درست زمانی که مطمئن شد تو به هیچ عنوان خیال نداری همراهیش کنی و پشت سر ماشین شاهین بری وسط اون سیاهی. فکر نمی کنی باید درست تر و دقیق تر نگاه کنی؟ اون خدایی هم که داری ازش می پرسی چیکار کردی اگر منصف باشه تمام تقصیر ها رو به نام تو نمی زنه. هر کسی مسوول عمل خودشه. پریسا که عاقل بود و به گفته خودش آگاه. پریسا فهمید. خودش اعتراف کرد که فهمید. ولی چرا همون زمان که فهمید داره اشتباه میره انصراف نداد؟ اگر من بودم به محض این که فهمیدم دارم اشتباه می کنم خودم رو نجات می دادم. اگر همراهم رو هم کمی دوست داشتم سعی می کردم بعد از خودم اون رو هم نجات بدم. پریسا سکوت کرد. هیچ چی نگفت فرشته. هیچ چی. می دونی چرا؟ چون خودش هم از این رفتن ها بدش نمی اومد. چون نه خیالش به اشتباه رفتن خودش بود و نه تو اونقدر براش می ارزیدی که بخواد نجاتت بده. پریسا هرگز خاطرت رو نخواست فرشته. هیچ وقت به چشم1همراه نگاهت نکرد. تو فقط براش1هم سفر معمولی بودی و بس. شاید هم کمتر، خیلی کمتر. اونقدر کم که اگر تو الان جاش زیر این سنگ بودی اون الان روی این مزار نبود.
صدای گرفته ستاره تیرداد رو مجبور به توقف کرد.
-بس کن تیرداد. رحم داشته باش مگه نمی بینی؟
تیرداد به فرشته که اشک هاش داشتن روی مرمر سیاه رو می شستن و بعد به چشم های گرد شده از حیرت و سرزنش ستاره نگاه کرد.
-من واقعا متاسفم ستاره ولی این حرف ها باید گفته بشه. فرشته باید بشنوه، باید بدونه، باید بفهمه. واقعیت های ظالمانه ای هستن ولی همیشه یادت باشه که برای پذیرفتن هیچ راهی جز فهمیدن نیست.
-تیرداد!تو چی می دونی؟ این چیز ها رو از کجا می دونی؟ نظر پریسا در مورد فرشته رو از کجا می دونی؟ گفته های پریسا و این که از فرعی رفتن ها آگاه بود رو چطور فهمیدی؟ پریسا که زنده نیست پس کی بهت گفته؟
تیرداد نفس عمیقی کشید و گفت:
-هیچ دلم نمی خواد هیچ کجای عمرم به کسی مثل این پریسا برخورد کنم.
-اینطوری نگو. اون دیگه مرده. درست نیست پشت سر مرده اینطور بگی.
-اتفاقا درسته. اگر زنده هم بود همین ها رو به خودش می گفتم. از نظر من هر چیزی باید مرزی داشته باشه، حتی وقاحت.
-من که نمی فهمم تو چی میگی. نگفتی، پریسا کجا نوشت که…
طنین غرنده و کشدار صدای دور دست1رعد. قطره های درشت بارون. توفان داشت شروع می شد.
تیرداد در جواب نگاه دلواپس ستاره که به آسمون و به اون افتاد لبخند آرامش بخشی زد، دست فرشته رو گرفت و گفت:
-بلند شو فرشته. پاشو رفیق. باید قبل از شروع توفان از اینجا بریم. من و ستاره و اون جوجه ها که توی مو هات مخفی شدن بدون تو از اینجا نمیریم. تو که نمی خوایی همه ما رو گرفتار توفان های این جهنم بی در و پیکر کنی، می خوایی؟
فرشته نمی خواست بره. توان رفتن رو در خودش نمی دید. تیرداد دستی به سرش کشید و مهربون گفت:
-پاشو فرشته. پاشو با هم بریم. می دونم خسته ای. ولی اینجا جای موندن نیست. بیا همه با هم راه بی افتیم. از جاده اصلی دور نیستیم. زود می رسیم. ما باهاتیم. هر3تایی با همیم. الان عطارد هم احتمالا فهمیده ما نیستیم نگران شده. بلند شو رفیق. پاشو بریم.
فرشته سر بلند کرد و به ستاره و بعد به تیرداد خیره شد. دستش رو بالا برد و خون روی پیشونی ستاره رو لمس کرد.
-من معذرت می خوام.
-ببین معذرت نخواه فقط دوباره گریه نکن. این چیزی نیست فقط1زخم کوچیکه. باشه می بخشمت ولی اگر باعث بشی توی توفان اینجا بمونیم به جان خودم واسه همیشه ازت بدم میاد.
ستاره این ها رو گفت و خندید. فرشته دست تیرداد رو گرفت. همون دستی که زخمی شده بود. حرفی نزد ولی نگاهش خیلی حرف ها داشت. تیرداد با لبخند گفت:
-فقط1خراشه. توی راه که می اومدیم پیشت خوردیم زمین. طوری نیست. ولی من با ستاره موافقم. حالا دیگه بلند شو بریم. بارون داره شدید تر میشه. اگر بجنبیم حتما به موقع می رسیم.
فرشته به سنگ مزار و به اون اسم و فامیل مشکی نوشته نگاهی کرد، خاک روی سنگ رو با دست گرفت، لکه هایی رو که قطره های اشکش روی سیاهی براق سنگ مزار جا گذاشته بودن پاک کرد، آه عمیقی از اعماق دلش کشید، 1بار دیگه به سنگ سیاه نظری انداخت و با کشش دست های ستاره و تیرداد که از2طرف دست هاش رو گرفته بودن و بالا می کشیدنش آروم از زمین و از سنگ سیاه جدا شد. چنان دردی توی وجودش حس می کرد که دیگه حتی نای گریه کردن رو هم در خودش نمی دید. حتی اشک هم انگار از حرارت سوختنش بخار می شد. فرشته با چشم هایی بدون اشک و با نگاهی که چیزی بالا تر از واژه درد برای ترجمهش لازم بود آخرین نظرش رو به سنگ سیاه انداخت و بعد بین شونه های ستاره و تیرداد و تقریبا بی اراده و با اصرار دست های اون ها به راه افتاد.
بارون داشت آهسته آهسته شدت می گرفت. فرشته همراه ستاره و تیرداد از سنگ دور و دور تر می شد و بارون پشت سرشون جای پا هاشون رو پاک می کرد. چند لحظه بعد، در منظر غروبی که داشت توی شب محو می شد، فقط سنگ سیاه بود و بارون و دیگه هیچ.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (5)
یکی
شنبه 12 بهمن 1392 ساعت 21:34
همون شب خوندمش. نمیدونستم چی بگم. ستاره تیرداد هرچی لازم بودو گفتن. باهاشون موافقم. درضمن بنظر من فرشته و پریسا هیچکدوم نه مقصر مطلق بودن و نه بیگناه کامل. اگر از من بپرسی میگم پنجاهپنجاه. تو هم دیگه فرشترو زجر نده. هرچه سریعتر این بار عذابوجدان بیپایرو از دوشش بردار. پریسارو فرشته نفرستاد زیر اون داربست. من سردرنیاوردم این فرشته چرا وسط هر نحسی واسه خودش یک تقصیر میتراشه. از طرف من بهش بگو دیگه بس کنه. هی بقیشو زود بنویس. زود باشیا, منتظرما, میام اعتراض میکنما, بنویس. فرشترو هم دیگه اذیت نکن. بنظرم اون دیگه به اندازه کافی تنبیه شده. دیگه بسشه. هی بجنب منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
ممنونم از حضور همیشگی شما. به روی چشم. سعی می کنم زود تر بنویسمش. خودم هم از خدامه که زود تر به سر انجام برسونمش. فرشته هم. چی بگم. شما بهش زیاد لطف دارید جناب یکی. پس به نظرتون دیگه مجازاتش تمومه؟ این وسط تکلیف اون سنگ سیاه چی میشه؟ زیرش1آدم خوابیده. فراموش که نکردید.
ایام به کام.
یکی
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 07:09
من همیشه هستم. گاهی نظر نمیدم ولی هستم. بنظرم هدفت از ساختن این وب بالاتر از اونه که با پایین بودن تعداد نظرات زیر پستات ولش کنی درسته؟ در مورد چیزی که پرسیدی,رجوع شود به سخنان حضرت ستاره و حضرت تیرداد ع. هی بقیشو زودتر بنویس ببینم چی شد. فعلا بای.

پاسخ:
شاید شما درست بگید جناب یکی. من واقعا نمی دونم. ترجیح میدم چیزی نگم. دارم باقیش رو می نویسم. سعی می کنم زود تر بذارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 16:40
سلام. به نظر من تا بوده ما انسان ها با فرعی ها سر و کار داشتیم و خواهیم داشت؛ مهم اینه که چه طور بهترین تصمیم ها رو بگیریم؛ مناظره های این بخش از همه اش بیشتر برام جالب بودن. خیلی واقعی و رئال بودن؛ خوب می نویسید که پیام داستانتون هم زیاد شعار گونه نیست و آدم فکر نمی کنه داره نصیحت میشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
فرعی ها. وای از دست این فرعی ها که گاهی واقعا دردسر میشن. البته این فرعی ها نیستن که دردسر میشن. این انتخاب های ماست که دردسر میشه. کاش بتونیم درست انتخاب کنیم!.
نصیحت. کمتر کسی باهاش مواققه. کاش هیچ کسی اینجا اثری از نصیحت پیدا نکنه.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 12:43
مرسی،خوندم.مثل قسمتای قبلش،عالی بود.کاش امکانش بود این داستانو، کتابش میکردی.البته۱جادیدم نوشته بودی که به چاپ کتاب و کارای مربوط به چاپ آشنا نیستی، اماکاش چاپش کرده بودی .

پاسخ:
این نظر لطف شماست.
ولی چاپ… من بلد نیستم. درضمن، برای چاپ باید حرفی بسیار کامل تر و بی نقص تر از این داشت و من هنوز اول راه ایستادم. شاید بعد ها دستم توانا تر بشه ولی الان حرفی که چاپی باشه برای گفتن ندارم. ایراد های این یکی هم از زیاد بیشتره. باید بهتر از این ها بنویسم.
باز هم ممنون.
پاینده باشید!.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 19:28
خوب درست میگی،برای کتاب شدنش باید بی نقصتر پشه،ولی مطمئنم میتونی از پسش بربیای و ۱داستان کامل بی عیب و نقص بنویسی . امیدوارم آینده بتونی کتاب هم چاپ کنی .

پاسخ:
ممنونم دوست من. حتی اگر هرگز به همچین جایی نرسم لطف شما برام اندازه چاپ1000تا کتاب با ارزشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش9

سلام به همگی.
کاش خوب باشید. یعنی همه چیزتون میزون باشه. اعتدال هوای دلتون، اعتدال حال جسمتون و اعتدال جاده های ذهنتون. کلا کاش همه چیزتون میزون باشه بدون1میلی این طرف و اون طرف.
زود اومدم و زود هم میرم. با اجازه همگی.
***
کما. هذیان. کابوس.
سقوطی عجیب و بی انتها از میان تاریکی مطلق تا ابد، تلاشی بی ثمر برای پرواز و خلاصی از این سقوط، صدا های در هم و کر کننده همه چیز، از فریاد آدم ها گرفته تا ماشین هایی که بی توقف بوق می زدن و انگار جیغ می کشیدن، دزدی که کیف1خانم رهگذر رو قاپید و فرار کرد، جیغ های ممتد مال باخته که بدون جواب موند ولی ادامه داشت و فرشته چیزی از کلامش نمی شنید و نمی فهمید، ماشینی با صدای موزیک خیلی بلند، جیغ ترمز، پیرمردی که پرت شد وسط جاده، خون، به طرف بیمارستان، پیرمرد که با فرشته حرف می زد ولی فرشته هرچی سعی می کرد از وسط اون همه صدا های وحشتناک و گنگ و انعکاس در انعکاس حرف هاش رو نمی شنید، تدفین، جیغ، آدم های سیاه پوش، جیغ، جنازه ای که خاکش می کردن، مویه های بی پایان و با انعکاس های بلند و ترسناک، شب، سرما، جمعیت، آتیش بازی4شنبه سوری، آتیش، فرشته، آتیش، باد، آتیش، توفان، سرما، آتیش، مأوا، پریسا، بچه های مأوا، پریسا که دست فرشته رو گرفته بود توی دستش و توی چشم هاش نگاه می کرد و می گفت:
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی، می خوایی؟
آتیش، توفان، جاده، فرشته که همراه پریسا از بچه ها و از پناه گاه بالای کوه دور و دور تر میشد، بچه های مأوا که فرشته رو صدا می زدن، پریسا، جاده، همراه پریسا سوار ماشین داخل فرعی، آتیش، جشن شب، آتیش، تابی درخشان که می رفت بالا و بالا تر و اشتیاقی عجیب توی دل فرشته که به عتش می زد برای پرواز، آسمون، ستاره هایی که فرشته بهشون خیره می شد و با تمام توان روحش می خواست بهشون برسه، جشنی نورانی وسط آسمون، تصویری از بهشت، جشن های وحشی شب های فرعی های زمین، آتیش، دست در دست پریسا از سراشیبی با سرعت به طرف پایین، شب، سرمای وحشتناک، آتیش، توفان و بچه های مأوا که گرفتار جاده بی انتها بودن، آتیش، بالماسکه، شاهین، آتیش، پرواز، آتیش، سفر که1بتری کوچیک درخشان توی دستش بود و آتیش رو داخلش به فرشته نشون می داد و سعی می کرد تشویقش کنه که همراهش بشه ولی فرشته بین اونهمه صدا چیزی از حرف هاش نمی شنید، صدای تعقیب گر های عصبانی که داشتن بهش می رسیدن و طنینی تهدید کننده و آروم درست پشت سرش و درست زیر گوشش:
-بلایی سرت میارم که خاطرات پیش از زاییده شدنت رو برام بگی میمون ناکس.
فرعی تاریک، توفان، دیوار دود، پریسای عصبانی، صدایی از جنس آوای جهنم،
-من بودم بیچاره، آتیشت من بودم بیچاره، تمامش من بودم بیچاره، بیمعرفت ناکس، بی معرفت ناکس، ناکس. ناکس.س.س.س.س.س.س.س…
وحشت.آشفتگی. وحشت. سرما. وحشت. پریشونی. وحشت. بنبست. وحشت. آشفتگی. وحشت. آشفتگی. وحشت. وحشت. …
زمزمه. صدا های آرومی که مفهوم و نامفهوم می شدن. دست هایی که آهسته پیشونیش رو لمس می کردن. کسی یا کسانی داشتن خیلی آهسته و ملایم سعی می کردن با دست و صدا به بیداری تشویقش کنن. زمزمه ها و لمس ها اول نامشخص و بعد خیلی کند شروع کرد به واضح تر شدن.
-احساس نمی کنی نبضش تند تر شده؟
-چرا من هم حس کردم. پیشرفتش خیلی کنده ولی هست. دکتر قبول نداره.
-دکتر بره جهنم من دارم می بینم. دیشب که تو براش حرف می زدی من قشنگ دیدم مژه هاش تکون خورد. خیلی کوتاه ولی تکون خورد.
-آره، عطارد هم می گفت دیروز صبح زود که ما نبودیم بعد یکی2ساعت که باهاش حرف زده نفس هاش آروم تر می شد و انگار آرامش می گرفت.
-کاش زود تر بیدار بشه.
-بیدار میشه. من مطمئنم که میشه.
-خوب بابا مطمئن باش ولی دیگه اون شونه رو بذار کنار، چقدر مو هاش رو شونه می کنی؟ بیچاره کچل شد از بس تو هر روز شونه کشیدی به سرش. اصلا تو بلد نیستی این کار زنونه هست. تو مردی. بدهش من.
-آره خوب، من مردم، ولی من بهتر شونه می کنم. تازه وسطش باهاش حرف هم می زنم. پیشونیش رو هم می مالم. میگن اثر داره. تو از این چیز ها بلد نیستی. اسم خودت رو هم گذاشتی زن.
-بکش عقب بابا، از تو که بهتر بلدم. برو کنار لازم نکرده متخصص بازی در بیاری. من مردم من مردم درآورده.
-هیس بابا می خوای بیرونمون کنن؟
-الان عطارد اینجا بود به جفتمون چی می گفت؟
-احتمالا می گفت ما بی تمدن هستیم و نمی دونیم بالای سر بیمار توی کما چطوری باید رفتار کنیم.
-عطارد رو ول کن بی خود میگه.
. …
فرشته اول فقط می شنید و بعد آهسته، خیلی آهسته شروع کرد به فهمیدن. مغزش آروم آروم و به کندی شروع کرد به تحلیل واژه ها و مربوط کردنشون به هم و پیدا کردن مفهوم هر کدوم و بعد فهم واژه ها و بعد فهم جمله ها و…
-وای ببین چشم هاش باز شد.
-مطمئنی؟
-برو بابا تو هم، دارم می بینم. بیا خودت ببین. فرشته، فرشته منو می بینی؟ بلاخره بیدار شدی؟ چیه؟ نشناختی؟
چهره ای خیلی آشنا و خیلی غریب. انگار خیلی زیاد و خیلی کم شبیه1کسی در1جایی از گذشته های خیلی دور بود و نبود. دختری که زوایای چهرهش، طنین صداش، مدل حرف زدنش، همه انگار مال کسی بودن که فرشته زمانی خیلی دور شبیهش رو می شناخت. و لحظه ای که دختر لبخند زد، فرشته مطمئن شد.
-جدی نشناختی؟ من ستارهم. ستاره، از بچه های مأوا. اگه یادت رفته باشه دوباره می فرستمت بری کما این دفعه دیگه در نیای.
ستاره این رو گفت و خندید.
-س.س.ستاره!ستاره مأوا! بچ. چه. مأوا! چه بزرگ، شدی.
-بله که بزرگ شدم، پس می خواستی واسه همیشه همون قدری بمونم؟ خوب بچه ها بزرگ میشن دیگه. تو هم چه عوض شدی! حسابی پیر شدی. ای بابا شوخی کردم. فرشته! داری گریه می کنی؟ به خاطر شوخی من؟
صدای مردانه ای که فرشته نمی دید مال کیه گفت:
-ستاره اون از شوخی تو گریه نمی کنه.
-وای فرشته تو رو خدا گریه نکن اگر دکتر بیاد ببینه خیال می کنه من گریهت رو درآوردم میندازدم بیرون. خدا رو شکر که بلاخره چشم هات باز شدن. می دونی چند ماهه توی کمایی؟ دیگه داشتن جوابت می کردن. این2تا می گفتن تو حتما بیدار میشی. ای وای فرشته گریه واسه چی می کنی؟ ببین می تونی حرف بزنی؟ یکی2تا کلمه بگو مطمئن بشیم لال نشدی.
فرشته نمی فهمید تنگی نفسش از شدت بغضه یا از شدت ضعف. ستاره منتظر بود.
-ب.ب.بچه های مأوا… چ.چی شدن؟
-بچه ها حالشون خوبه. همهشون بزرگ شدن. هر کدوم رفتن1طرفی. مسیر هامون دیگه جدا شد ولی من هنوز از خیلی هاشون خبر دارم. همه اسم و رسم تو رو یادشونه. اگه بهشون بگم پیدات کردم کلی خوشحال میشن. فرشته، تو چرا گریه می کنی؟ تو رو خدا جلوی این اشک ها رو بگیر نذار بیاد.
-ت.تو، این.جا، … ب.بچه ها. چ.چجوری…
-فهمیدم بابا زور نزن. بذار واسهت میگم. بعد از این که تو رفتی و ما توی اون پناه گاه بالای کوه تنها موندیم چند شب اونجا بودیم. منتظر شدیم شاید تو بیایی. وقتی مطمئن شدیم که دیگه بر نمی گردی گفتیم باید خودمون بریم. نمی شد که تا ابد اونجا بمونیم. خلاصه1روز صبح دست همدیگه رو گرفتیم و راه افتادیم. اینقدر پرسیدیم و اینقدر سر هم نق زدیم و گم شدیم و پیدا شدیم تا بلاخره جاده اصلی رو پیدا کردیم. بعدش هم سختی داشت ولی ما دیگه راه افتاده بودیم. عاقبت هوای کار دستمون اومد و یاد گرفتیم چطوری و کدوم طرفی بریم بهتره. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به چند راهی. دیگه آخر همراهیمون بود. باید از هم جدا می شدیم. دیگه مسیر هامون یکی نبود. هر کدوم رفتیم به1راهی. من هم اومدم این طرفی. تو رو تصادفی پیدا کردم. داشتم می رفتم که دیدم توفان وسط جاده فرعی خراب کاری کرده و1جایی آتیش گرفته و خیلی ها مردن و تصادف هم شده…
ستاره با اشاره آروم دست صاحب صدای مردانه مکث کوتاهی کرد و بلافاصله مثل این که هیچ مکثی در کار نبوده حرفش رو مدل دیگه ادامه داد.
-البته خیال نکنی من زده بودم به فرعی ها. توفان کل فرعی رو ترکوند و خلاصه من وسط جاده بهت بر خوردم. نمی شد ول کنمت که. موندم ببینم چی شدی دیدم این شدی. الان هم چند ماهی میشه توی کما تشریف داری. من هر وقت بتونم میام دیدنت و این جناب آقا هم میاد و عطارد هم گاهی میاد. الان هم که بیداری. فرشته، تو جاییت درد می کنه؟ آخه چرا گریه می کنی؟ ببین تو الان زنده ای، چشم هات باز شدن، کاملا می بینی، می شنوی، حرف می زنی، می فهمی، این ها خیلی خوبه. باید خوشحال باشی. گریه برات خوب نیست. ول کن دیگه.
دستی آروم دست فرشته رو گرفت و صدایی گفت:
-ستاره درست میگه. بچه های مأوا هم که شنیدی همهشون خوبن. گذشته ها دیگه رفتن. گریه کردن که چیزی رو عوض نمی کنه. اون ها راهشون رو پیدا کردن. باید خوشحال باشی که اتفاق بدی براشون پیش نیومد.
ستاره باز خندید ولی فرشته تونست از پشت پرده زخیم اشک، اندوه چهرهش رو ببینه.
-راستش کار درستی نکردی ما رو جا گذاشتی. ولی دیگه گذشت. می دونی؟ حقت بود من هم جات بذارم. حقیقتش اون زمان ها این تصمیم رو داشتم که هر وقت بزرگ شدم هر جا به هر حالی که دیدمت جات بذارم. ولی…
-پ. پس،… چ. چرا؟ …
-مسخره!اون موقع من بچه بودم، از دستت عصبانی بودم1خیالی کردم. می دونی این مال چند سال پیشه؟ حالا دیگه من بزرگ شدم. درضمن، الان دیگه سختی های اون راه واسهم تموم شده و اون روز ها گذشته. دیگه عصبانی نیستم. با جا گذاشتنت هم دلم خنک نمیشه. اه جمع کن این اشک ها رو.
فرشته نمی تونست جلوی هقهقش رو بگیره. ستاره با1دستمال سفید اشک هاش رو پاک کرد و گفت:
-بسه دیگه. واسه چیزی که دیگه نمیشه عوضش کرد گریه نکن. تو از کما در اومدی. این الان بهترین اتفاقیه که می شد بی افته. حالا بعدا که بهتر شدی واسه گذشته ها به حسابت می رسم.
-پ. پری.سا، کجاست؟
سکوت. ستاره نگاهی به همراهش که فرشته نمی دید کرد و فرشته تونست تردید رو توی نگاهش ببینه. صاحب دست ناشناسی که دست فرشته رو گرفته بود آروم گفت:
-تو خیلی خسته ای. باید استراحت کنی. بخواب. واسه حرف زدن1عمر وقت هست. بخواب.
فرشته خواست حرف بزنه ولی اون دست های ناشناس آروم کشیده شدن روی پلک هاش. فرشته چنان خسته و بی توان بود که بلافاصله تسلیم خواب شد.
زمان بدون توقف، بدون خستگی، بدون توجه و بدون بازگشت می رفت و می گذشت. فرشته همچنان خواب بود. گاهی بیدار می شد و ستاره رو می دید ولی انگار خواب می دید. چنان خسته بود که چند لحظه بین خواب و بیداری می موند و بعد دوباره می رفت به خواب. دکتر ها از این که فرشته دیگه در کما نیست ابراز رضایت می کردن و توصیهشون این بود که تا حد امکان باید آروم باشه و بخوابه تا توان لازم رو برای بیدار شدن و برگشتن به جهان بیداری به دست بیاره. فرشته از اینهمه هیچ چیز نمی فهمید. فقط خواب بود و گاهی دست های آشنایی رو حس می کرد که ماه ها بهشون توجه نکرده بود و زمزمه های آشنایی رو می شنید که ماه ها بهشون جواب نداده بود. بیدار می شد و باز می خوابید. نه گذشت زمان رو می فهمید نه درمان های درمان گر ها رو و نه تغییر فصل رو که هر چند ماه1بار اتفاق می افتاد. فقط اون دست ها و اون زمزمه ها رو می فهمید و بس.
زمانی برای بیداری. بهانه ای برای بیدار شدن. چیزی جز زمزمه های همیشگی. صدای1پرنده که خیلی نزدیک آواز می خوند. درست روی درخت کنار پنجره. فرشته حس کرد آواز پرنده نزدیک و نزدیک تر و واضح و واضح تر شد.
-سلام. بیدار شدی؟ کوچولوی پرپروی شیطون اومد بیدارت کرد. دلم نیومد بزنمش بره. تو زیاد خوابیدی. به نظر من دیگه بسه. این فسقلی پر سر و صدا هم موافقه که داره اینجا رو می ذاره روی سرش. خودت چی؟ موافق نیستی؟
فرشته کم کم از گیجی در می اومد. حالا بیداری رو بهتر حس می کرد. چهره ای که اول محو بود و بعد واضح شد و کاملا شکل واقعی پیدا کرد. مرد جوونی که فرشته توی بیداری های نصفه نیمه گاه و بی گاهش صداش رو می شنید.
-ستاره نیست. بعدا میاد. چرا اینطوری نگاه می کنی؟ خواب نمی بینی. من کاملا واقعیم. من شناختمت ولی مطمئنم که تو نشناختیم. من تیردادم.
فرشته با حیرتی واقعی نگاهش کرد.
-تیرداد!تو تیردادی؟ همون جوونک ریزه ای که اون روز از جوب پروندم اون طرف؟
تیرداد خندید و گفت:
-دقیقا من خودشم. عوض شدم مگه نه؟
-عوض شدی؟ اصلا یکی دیگه شدی. مردی شدی.
-ولی تو به نظرم زیاد عوض نشدی. کمی خسته تری کمی هم بیمار. جز این2مورد دیگه خود خودتی. همون فرشته که دیده بودم. توی نظر اول شناختمت. باورت میشه؟ کمای تو خیلی سنگین بود ولی من یقین داشتم بیدار میشی. حالا هم یقین دارم که دیگه نباید بری. نه توی کما و نه به عالم وهم.
فرشته با تعجب نگاهش کرد.
-وهم؟ من. تو از کجا؟
-ببین من همه چیز رو می دونم. خودت رو اذیت نکن. چیز هایی که پشت سر گذاشتی نمیگم مهم نبودن. سخت بودن و مهم. ولی مهم تر اینه که دیگه تموم شدن. تو الان اینجایی و باید از این به بعد بهتر ادامه بدی. بدون کما و بدون خواب و بدون گیر های روان.
پرنده همچنان روی درخت جیک جیک می کرد. فرشته نگاهش کرد. نور خورشید از لای شاخه های درخت می زد داخل. نور. سفیدی، نسیم. بادی که پرده ها رو آروم تکون داد.
-فرشته اینجایی؟
-پریسا کجاست تیرداد!
تیرداد سکوت کرد و نگاهش رو دوخت به اشعه نور خورشید که1خط باریک و قشنگ کشیده بود روی دیوار رو به رو.
-خواهش می کنم تیرداد! پریسا الان کجاست؟ من باید. من تمام این. اون گفت که من. من به نظرم1چیزی…
تیرداد دست گذاشت روی شونه فرشته.
-آروم باش فرشته. بهت که گفتم. من همه چیز رو می دونم. لازم نیست چیزی بگی. دفتر خاطرات پریسا رسید دست من و تمام چیز هایی که الان داره ذهنت رو می ترکونه رو من توی اون دفتر خوندم. الان از خودت بیشتر در مورد ماجرا های داخل فرعی های شما2تا می دونم.
فرشته نالید:
-وااای!واااای خدا واااای!
تیرداد دست کشید روی سرش و لبخند زد.
-خوب بابا، چی شده مگه؟ فرعی ها رو ساختن که ما ها بزنیم بهشون. سخت نگیر.
فرشته که انگار تازه داشت حرف های تیرداد رو می فهمید با چشم هایی که از وحشت گشاد شده بودن به تیرداد خیره شد. قلبش داشت از حرکت می ایستاد.
-فرشته!فرشته حالت خوبه؟ چی شده؟
-تو رو خدا تیرداد بگو پریسا کجاست؟ دفتر خاطراتش چجوری رسید دست تو؟ امکان نداره پریسا اجازه بده کسی به جلد اون دفتر هم دست بزنه. تو چجوری خوندیش؟ حتی به شاهین هم نمی دادش. تو دفترش رو چجوری ازش گرفتی؟ بگو دیگه! نمیگی؟ باشه بگو کجاست خودم ازش می پرسم بهم میگه. نه، نمیگه. دلش نمی خواد. ولی میگه. این یکی رو بهم میگه. نمی دونم شاید بگه. تیرداد تو رو خدا بگو پریسا کجاست؟ نمیگی؟ تیرداد پریسا کجاست؟ تیرداد تو رو به خدا پریسا کجاست؟ دفترش چرا دست تو رسید؟ تو چرا بدون اجازهش دفترش رو خوندی؟ بهت اجازه داد؟ تیرداد! تیرداد تو رو خدا! پریسا کجاست؟ …
-آروم باش فرشته. آره بهم اجازه داد. پریسا دفترش رو دیگه نمی خواد. مشکلی با باز شدن اون دفتر نداره. تو نباید با خودت اینطور تا کنی.
فرشته انگار نمی شنید. داشت دیوونه می شد.
-تیرداد پریسا کجاست؟ کجاست؟ تیرداد پریسا کجاست؟ تیرداد بگو پریسا کجاست؟
تیرداد دست فرشته رو گرفت توی دستش، نگاهش کرد، سکوت کرد، آه کشید، سری تکون داد و ارادهش رو جمع کرد.
-پریسا رفت فرشته. همراه شاهین رفت. سوار ماشین شاهین شد و رفت.
تمام دنیا روی سرش خراب شد. چیزی انگار توی قلبش خورد شد و با سر و صدا ریخت پایین. توی سرش صدای سوتی کشدار می پیچید. سوتی از جنس:
-پریسا رفت. رفت. رفت. …
تیرداد هنوز داشت حرف می زد. فرشته نمی دونست مفهوم باقی کلام تیرداد رو می فهمه یا نه.
-دفترش رو اینجا جا گذاشت. من برداشتم و خوندمش. گفتم شاید لازم باشه کسی بخونه تا چیزی، کاری، وظیفه ای باشه برای انجام دادن. واقعا نمی دونستم چی توش می خونم. داستان های فرعی های شما2تا رو توش نوشته بود و من خوندمش. فرشته! حواست هست؟ فرشته! تو دیگه بچه نیستی. مقاومی، بزرگی، قوی باش. فرشته می فهمی چی دارم بهت میگم؟
فرشته می فهمید و نمی فهمید. می دید و نمی دید. می شنید و نمی شنید.
-نه. نه اینطور نیست. تو رو خدا تیرداد این طور نیست مگه نه؟ راست نیست مگه نه؟ مگه نه؟
-راسته فرشته. من متاسفم فرشته. ولی این واقعیته. بلد نبودم بهتر از این بهت بگم. ببخشید دیگه.
فرشته مات به تیرداد نگاه کرد.
-فرشته من واقعا می فهمم تو الان چقدر درد داری. گریه کردن هم از نظر من هیچ ایرادی نداره.
-تیرداد!این1کابوس وحشتناکه. تو رو خدا بیدارم کن.
تیرداد دست گذاشت روی شونه های فرشته و کمی بلند تر از زمزمه تنها جمله ای رو که به نظرش می رسید گفت:
-بهت تسلیت میگم.
انگار واسه شکستن حصار بلند ناباوری فرشته فقط همین1ضربه کافی بود. حصار شکست و سیل اشک با چنان شدتی هجوم آورد که تیرداد حس کرد الان روح فرشته همراه این سیل برای همیشه به عدم میره. تیرداد فرشته رو بغل کرد، سرش رو گذاشت روی شونه خودش و گفت:
-حالا ولش کن.
و فرشته تمام درد و خستگی و فشار تمام این ماه ها و سال ها رو رها کرد. تمام دردش رو گریه می کرد. تمام خستگیش رو می بارید. تمام اون چیز هایی رو که حتی خودش نمی دونست از چه جنسی در ضمیرش آزارش می دادن رو فریاد می زد. تیرداد در تمام این مدت فقط بغلش کرده بود و چیزی نمی گفت. ولی وقتی دید فرشته واقعا نمی تونه آروم بشه فکری کرد و آهی بلند کشید. مو های فرشته رو که داشت روی شونهش رو با اشک خیس می کرد نوازش کرد و به آهستگی و آرامش1لالایی توی گوشش شروع کرد به حرف زدن.
-بسه دیگه. به من گوش بده. پریسا جاش بد نیست. همراه شاهینه. با هم رفتن. سوار1ماشین سفید. ماشین شاهین. الان راحتن. عشق می کنن. توی آسمون ها سیر می کنن. وسط ستاره ها. دست هم رو گرفتن. با هم عروسی می کنن. با هم خوشبخت میشن. با هم خوشبخت میشن. خوشبخت میشن. همون بالا می مونن. دیگه ماشین هم نمی خوان. دیگه توفان هم نمی بینن. هر2تا خوشحالن. پریسا بیشتر. زمین دیگه یادشون میره. گرفتاری های زمینیشون دیگه یادشون میره. پریسا دیگه از سنگینی و سوزش اون خط مشکی که یادگاری اون حادثه عوضی بود خلاص شده. شاهین کنارشه. پریسا خوشحاله. جاش امنه. دیگه نه عصبانیه، نه کلافه و نه خسته. دیگه لازم نیست نگرانش باشی. اتفاقی واسهش نمی افته. شاهین مواظبشه. اونجایی هم که رفته خطری نیست تو ازش بترسی. پریسا دیگه مشکلی نداره. تو هم باید دیگه خاطر جمع باشی. اون دیگه چیزی از زمین نمی خواد. نه تو رو می خواد، نه امنیت زمین رو و نه حتی دفتر خاطراتش رو. اونجا که رفته هیچ کدوم از این ها لازمش نمیشن. شاهین هم که همراهشه. باهاش می مونه. پریسا شاده. شاد برای همیشه. همراه شاهین. خیالت راحت باشه. …
تیرداد گفت و گفت و گفت. و فرشته گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد. غروبی که به سرعت داشت با شب یکی می شد از پنجره این صحنه رو تماشا می کرد. پرنده کوچولو رفته بود. خورشید هم رفته بود. پریسا رفته بود. آسمون ابری و گرفته شروع کرده بود به باریدن. اول آروم، بعد تند تر، و بعد خیلی تند. بارون شروع شده بود. بدون رعد و برق، بدون رگبار، بدون توفان. فقط بارون بود. فقط شدید می بارید. شدید، ولی بی صدا و غمناک!.
***
روز ها و هفته ها در همون صف منظم و تکراری همیشگیشون می اومدن و می گذشتن. فرشته دیگه در کما نبود. بیدار بود ولی مثل خوابزده ها. دیگه نه جیغ می زد، نه با سر توی دیوار می رفت، نه به درمان و درمان گر ها معترض می شد. فقط خیره می شد به1نقطه و چند لحظه بعد اشک مثل1آبشار کوچیک از چشم هاش می چکید و بی صدا تمام صورتش خیس خیس می شد. تیرداد و ستاره و عطارد گاهی به نوبت و گاهی همه با هم بالای سرش حاضر بودن. تیرداد تقریبا همیشه با فرشته بود. باهاش حرف می زد، حرف می زد و باز هم حرف می زد. فرشته معلوم نبود چی توی سرش می گذشت. حرفی نمی زد. اعتراض هم نمی کرد. انگار اصلا نبود. فقط خیره می شد، فکر می کرد، گریه می کرد، رعشه می گرفت، می خوابید و کابوس می دید. تمام وسعت نگاهش در زمان هایی که بی هدف به1نقطه در بی نهایت خیره نبود، شده بود1عکس کوچیک که گاهی ساعت ها بدون پلک زدن بهش خیره می موند و نمی شد فهمید اشک هایی که روی عکس می چکید از جنس عشق بود یا سوال یا خشم یا… عطارد بار ها سعی کرده بود فرشته رو راضی کنه تا اون عکس کوچیک رو بذاره کنار. فرشته باهاش بحث نمی کرد. فقط اگر خیلی لازم می شد می گفت نه. فقط نه. و دیگه هیچ. فرشته دیگه از جنس باقی اطرافیانش نبود. اگر کسی دستش رو می گرفت از جا می پرید و وقتی کسی دست دور شونه هاش مینداخت به رعشه می افتاد و دچار تهوع می شد. به هیچ قیمتی حاضر نبود به هیچ دلیلی کسی رو لمس کنه و اگر بهش اصرار می شد که مثلا دست کسی رو بگیره به سر گیجه می افتاد و فقط می لرزید. خیلی ها سعی کردن که بفهمن دلیلش چیه و کسی نفهمید. نه اون زمان و نه بعدش. هیچ کس نمی دونست جز تیرداد که از روی دفتر خاطرات پریسا این ماجرای تاریک رو بار ها و بار ها خونده و دیگه تقریبا از حفظ شده بود.
همه می اومدن و واسه فقدان پریسا به فرشته تسلیت می گفتن، دلداریش می دادن، نصیحتش می کردن، سعی می کردن به زندگی امیدوارش کنن، یعنی درست همون کار هایی که واسه عزیز از دست داده ها میشه کرد. و این وسط فقط تیرداد جنس درد فرشته رو می شناخت. شاید نه کاملا ولی اون دفتر جلد سیاه کمک کرده بود که بیشتر از بقیه بدونه. فرشته به این چیز ها کاری نداشت. فرشته به هیچ چیز جهان اطرافش کاری نداشت. بین آشفتگی خاموش خودش با کابوس های بیداری و وحشت و تردید و تهوع درگیر بود و دیگه هیچ.
شب های دراز و بی انتهای بیداری. خستگی. بیگانگی. احساس نفرت و آلودگی و جا موندن و همه چیز. تاریکی. سکوت. خواب تمام بیدار های روز. فرشته اون شب بیدار بود. کابوس دیده بود. برای چندین هزارمین بار کابوس دیده بود. اطرافش تاریک بود. تاریک و ساکت و سرد. فرشته آروم از جاش بلند شد. بی صدا رفت طرف در. بازش کرد و خارج شد. کسی بیدار نبود. فرشته خیلی آهسته از کنار آبدار خونه رد شد. مکثی کرد، نگاهی به پشت سر، برگشت. رفت داخل، کبریت رو که بالای کابینت آبی رنگ کنار سماور بود برداشت و کاملا بی صدا خارج شد. راهروی دراز رو گرفت و پیش رفت. در بسته بود. پنجره. فرشته یادش نموند از چندتا پنجره گذشت. شب. فرشته خودش رو انداخت درون شب. آسمون ابری. سرما. حیاط تاریک تاریک تاریک. فرشته سرمازده و اسیر وحشتی دیوانه خودش رو وادار کرد نه فریاد بزنه و نه از حال بره و نه تسلیم اون وهم تاریک آشنا که مشتاق در بر گرفتنش دورش می چرخید بشه.
-بسه دیگه برید. خواهش می کنم. برید. بذارید تموم بشه. امشب باید تموم بشه.
با تمام قدرتش با سرما و وحشت و وهم و همه چیز جنگید و پیش رفت. هرچی ممکن بود از سالن اصلی بیمارستان دور شد. در دور ترین نقطه ای که حس کرد خطری کسی رو تهدید نمی کنه ایستاد. به اطراف نظر انداخت. زیر نور بی حال کبریتی که با دست یخزده از ترس و از سرما کشیده بود چمن ها رو تشخیص داد. علف های بلندی که کسی کوتاهشون نکرده بود و وسط زمستون با اون همه بارون که می بارید معلوم نبود چرا کاملا خشک بودن. فرشته رفت وسط علف ها، آروم و با حوصله کوهی از علف خشک دور خودش ساخت و وسطش ایستاد. کبریت رو تا جایی که لرزش دست های بی حس از سرما و ترسش بهش اجازه می داد محکم گرفت توی دستش. هر چندتا چوب کبریت که تونست لای انگشت های بی حس و عرق کردهش جا بده از جعبه کبریت درآورد و آماده نگه داشت. تمام گذشتهش مثل فیلم از جلوی نظرش رد شد. تمام صحنه های عجیب و ناشناسی که توی کما دیده بود هم همینطور. فرشته با خودش فکر کرد، فرصت نشد بفهمه اون تصویر جشن آسمون توی بهشت و اون پرواز و اون پیرمرد و باقی چیز هایی که توی کما دیده بودو اون لحظه یادش نبود، از کجا رفته بودن توی ذهنش. همینطور زمان پیدا نکرد بفهمه اون پیرمرد با چهره نورانی ولی خونیش و اون لبخند آرومش دم رفتن چی داشت توی کابوس های کما بهش می گفت.
-بیخیال. این هم بیخیال. همه که به همه جواب هاشون نمی رسن. من که به هیچ کدوم از جواب هام نرسیدم. نفهمیدم چرا اومدم، اینجا چی می خوام، کجا میرم، باید کجا می رفتم، اصلا چی شد، ولش کن. هرچی بود تموم شد دیگه. چقدر سرده! کاش زیاد طول نکشه!.
نگاهی به آسمون کرد. حتی1ستاره هم نداشت. به اطراف نگاه نکرد. چیزی روی زمین برای دیدن نداشت که بخواد باز ببینه. هرچی که باید و نباید رو دیده بود. ولی دلش برای ستاره ها تنگ می شد.
-ای کاش این دم آخری دسته کم شما ها اینهمه کم لطف نبودید. چی می شد1لحظه از زیر ابر ها در می اومدید1نظر می دیدمتون؟ دلم براتون خیلی تنگ میشه. باشه ایرادی نداره. احتمالا دلتون نخواست ببینیدم از بس توی این فرعی های زمین کثیف و تاریک شدم. بیخیال. مواظب این زمینی ها باشید. خوش بتابید.
بغضش اجازه نداد بیشتر از این حرف بزنه. دیگه اشک هاش رو پاک نکرد. نگاه از آسمون برداشت، عکس پریسا رو گرفت رو به روی چشم های خیسش و نظری طولانی بهش کرد.
-کاش اون طرف هرگز منو نبینی. خداحافظ.
توی دلش فریاد زد:
-آتیش! تو رو خدا. سریع تمومش کن. تو رو خدا.
چشم هاش رو بست و مژه هاش رو محکم به هم فشار داد. لحظه ای مکث، 1نفس عمیق و کبریت ها رو کشید.
صدای کشدار1فشششششش که توی تمام وجود فرشته طنین انداخت و قوی ترین ترسی رو که در تمام عمرش حس کرده بود بهش داد. آتیش. خودش بود. آتیش!!
-فوت.
فرشته چنان با وحشت از جا پرید که حس کرد پیش از آتیش گرفتن از ترس مرده. همه چیز به سرعت برق اتفاق افتاد. کمتر از1ثانیه. اول فوتی سریع که آتیش چوب کبریت ها رو درست1لحظه پیش از رسیدن به کوه علف های خشک وسط زمین و هوا خاموش کرد و در کمتر از یک هزارم لحظه دستی که محکم دستش رو چسبید و صدایی آشنا.
-تو داری چه غلطی می کنی؟
صدا و سوزش1سیلی. تکرار پرسش قبلی و این بار بلند تر.
-گفتم تو داری چه غلطی می کنی؟
صدا و سوزش1سیلی محکم تر. دستی که دستش رو چسبیده بود به شدت دست مشت شدهش رو تکون داد و کبریت رها شد، پرت شد و توی تاریکی گم شد. تکون شدید، فریاد.
-تو نفهم داری چه غلطی می کنی هان؟
سیلی سوم. فرشته به خودش اومد. تاریکی. شب که مثل هیولایی گویی در انتظار شعله ور شدنش به تماشا نشسته بود. تیرداد که درست در مقابلش بین فرشته و تاریکی ایستاده بود. ماه1لحظه سرکی کم رنگ از پشت ابر های تیره کشید و فرشته تونست قطره های درشت عرق رو روی چهره بی رنگ تیرداد ببینه. ترس و سرما و فشار. توانش تموم شده بود. دیگه نتونست سر پا بمونه. تیرداد اجازه نداد بی افته. وسط زمین و هوا گرفتش. فرشته اشک هاش رو حس نمی کرد ولی می دونست صورت خودش و سینه تیرداد در کمتر از1دقیقه کاملا خیس شدن.
-داشتی چیکار می کردی فرشته؟ آخه واسه چی؟ اینطوری نه خلاص میشی نه پاک میشی. این چه کاری بود داشتی می کردی فرشته؟ تو داشتی چیکار می کردی فرشته؟ فکر نکردی من یکی فردا و باقی فردا های عمرم چجوری باید با خاطره امشب زندگی می کردم اگر تو موفق می شدی؟ واسه1ثانیه تصورم کردی وقتی فردا ماجرای امشب رو واسهم می گفتن؟ لعنتی! خودت رو جای زمین و آسمون گذاشتی، باهاشون حرف زدی، ازشون خداحافظی کردی، حتی با اون عکس نکبتت اتمام حجت کردی و حرف آخر رو بهش زدی. یعنی من اندازه1عکس کاغذی هم برات ارزش نداشتم؟ پس من چی؟ سهم من، سهم دوستی من، سهم دل من که دلواپس1رفیقه چی؟ اصلا یادت بود؟
(رفیق).
فرشته با شنیدن این1کلمه حس کرد تمام دنیا داره روی سینهش فشار میاره. تیرداد فهمید. محکم بغلش کرد، صورتش رو روی سینه خودش فشار داد و گفت:
-کسی نمی شنوه. راحت باش رفیق.
و فرشته با تمام توان جسم و روحش، تمام دردی که این1کلمه بهش داده بود رو توی سینه تیرداد جیغ کشید. بلند و1نفس جیغ کشید. تیرداد محکم روی سینهش فشارش می داد و فرشته همچنان جیغ می کشید. حس می کرد تمام جهان داره جیغ می کشه. پس فرشته هم جیغ کشید. بلند، بلند، بلند. تا جایی که توان داشت جیغ کشید. گریه هاش داشت نفسش رو می گرفت ولی فرشته هنوز توی سینه تیرداد با آخرین توانش و با تمام نفسش جیغ می کشید و جیغ می کشید و تیرداد هم مانعش نبود. شب داشت درد این2نفر رو نظاره می کرد. و در لا به لای پرده تاریکش پنهانشون کرده بود تا خودش تنها ناظر این صحنه باشه و بس. مرحبا شب!!!. مرحبا!.
***
اتاق نیمه تاریک. فرشته نیمه بیدار تازه از گردش داخل حیاط که عطارد همراه ستاره و تیرداد طبق برنامه تقریبا هر روزه به اجبار برده بودنش برگشته بود و آروم و تا جایی که امکانش بود دور از چشم بقیه عکس کوچیک رو گذاشت بالای سرش. عطارد با خنده گفت:
-چی مخفی کردی فرشته؟ اگه خوردنیه1کمی به من هم بده. خیلی گشنهمه.
فرشته لبخندی زد و از کنار بالشش1بسته شکلات بهش داد.
-بیا. ولی به اون2تا هم بده.
ستاره با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
-تو تردستی بلدی فرشته؟ این بسته رو1دفعه از کجات درآوردی؟ چطور تا حالا من متوجهش نشده بودم؟
فرشته خندید.
-فعلا بجنب وگرنه این2تا چیزی واسهت نمی ذارن.
ستاره بی توجه به اینکه کجا هستن بلند و معترض داد کشید:
-آهای لاشخور ها پس من چی؟
بسته خیلی زود وسط شلوغی و خنده خالی شد. به اصرار عطارد کمی هم به خود فرشته که موافق خوردنش نبود رسید. عطارد که عکس رو دیده بود نگاهی زیر چشمی به گوشه بالش انداخت و برگشت تا به تیرداد که صداش می زد و می گفت وقت رفتنه جواب مثبت بده. داشت دیر می شد. فرشته هم داشت خوابش می برد. ستاره هم موافق رفتن بود ولی ترجیح می داد صبر کنن تا فرشته بخوابه.
-میریم بابا2دقیقه صبر کنید خستگی این راهپیمایی که دور حیاط بردینمون در بره.
-تو چه تنبلی! از جوونی هم که فقط اسمش روی سرته. از شن ساختنش انگار.
-به خدا عطارد تو باید لال متولد می شدی. جدی اصلا نمیشه1روز تو به من گیر ندی؟
-راستش نه. گیر دادن به تو ثواب داره.
-وای تیرداد این عطارد رو ساکتش کن تا من از این پنجره پرتش…
-هیس بچه ها.
ستاره و عطارد هر2با اشاره دست تیرداد متوجه فرشته شدن که آروم خوابیده بود. ستاره با تعجب و آهسته زمزمه کرد:
-این انگار توی شلوغی بهتر می خوابه. ببین چه بیخیال خوابیده؟ راستی دقت کردین حالا دیگه با دست های ما بهتر کنار میاد؟ دیگه بغلش که می کنم حالش بد نمیشه.
تیرداد گفت:
-توی هر شلوغی نمی خوابه. توی شلوغی های شاد خوابش می بره. آره، امروز که بیرون بودیم تمام مدت دست ما2تا توی دستش بود و دیگه خودش رو نکشید عقب.
-احساس می کنم از اون شبی که تو دلت1دفعه از جا پروندت و معلوم نشد کجا رفتی فرشته شروع کرد به بهتر شدن. تیرداد! راست بگو اون شب تو کجا رفتی؟ اصلا چی شد؟
تیرداد به ستاره که با نگاه پرسش گر منتظر گرفتن جوابش بود نگاه بی اطلاعی انداخت و گفت:
-کدوم شب؟ آهان! اون شب؟ چیزی نشد. من رفتم داروی دلدرد گرفتم دلدردم حل شد.
ستاره پشت چشم نازک کرد.
-مسخره!واقعا که خیلی…
عطارد گفت:
-بیایید. باید بریم. فردا برمی گردیم.
هر3راه افتادن و بی صدا از در رفتن بیرون. عطارد1لحظه قدم سست کرد و عقب موند. ستاره بلند گفت:
-عطارد چرا لنگ کردی؟ بیا دیگه.
عطارد تردید کرد. بعد در حالی که به طرف اتاق در بسته فرشته برمی گشت گفت:
-شما ها برید من الان بهتون می رسم.
بچه ها شنیده و نشنیده رفتن. عطارد وارد اتاق شد. فرشته خواب بود. عطارد رفت بالای سرش و نگاهش کرد. فرشته آروم تر از روز ها و شب های پیش خوابیده بود. عکس کوچیک پریسا همونجایی که فرشته مخفیش کرده بود به میله کنار بالش تکیه داشت و انگار داشت فرشته رو تماشا می کرد. اگر فرشته چشم باز می کرد مستقیم نگاهش با نگاه داخل عکس تلاقی داشت. عطارد اخم هاش رو توی هم کشید. دقیق تر نگاه کرد و دید که دست فرشته درست کنار عکسه. به در بسته نگاهی کوتاه انداخت. دست دراز کرد تا عکس رو از کنار دست فرشته برداره. فرشته تقریبا به شدت پرید و دستش رو گذاشت روی عکس ولی بیدار نشد. عطارد لحظه ای صبر کرد تا فرشته دوباره آروم بشه. بعد دوباره دست دراز کرد طرف عکس. فرشته باز داشت می پرید که عطارد آروم دستش رو گرفت و توی گوشش زمزمه کرد:
-بخواب فرشته. چیزی نیست. بخواب. به زودی مرخص میشی. بخواب.
فرشته با گرمی دستی که دستش رو نوازش کرد به خواب رفت. دستش شل شد و از روی عکس رفت کنار. عطارد خیلی آهسته عکس رو برداشت و آهسته از اتاق رفت بیرون و بی صدا در رو پشت سرش بست.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
جمعه 4 بهمن 1392 ساعت 08:20
مونده بودم چی بگم. هنوزم نمیدونم چی بگم. هی اون پسره خوب کرد عکسو کش رفت. دیگه پسش نده. هی بنویس. زود بنویس. نذار بمونه. هرچی میتونی توضیحدارتر بنویس. تمام ریزریزاشم بنویس تا اون گوشه کنارا چیزی جا نمونه. من وبگردی زیاد میکنم. میرم همینطوری اسم وبارو میزنم میرم توش بینم از چی خوشم میاد. خیلی زیادن. همه جا هم همین یکی هستم که اینجا میبینی. ولی هیچکدوم از وبایی که میگردم اندازه مال تو واسم داستان نشد. کاش میشد این فرشته محبت پریسارو از دلش شوت میکرد بیرون. با تمام اتفاقایی که افتاد من انگار دارم از اینجا تو دلشو میبینم. هنوز پریسارو دوست داره و شاید خودشم ندونه. دوسش داره، دوسش داره، این دختررو دوسش داره و خودش یا میدونه یا نمیدونه ولی دوسش داره. حاضرم هرکاری بکنم تا خیالم تخت شه که دیگه دوسش نداره. ولش کن بقول خودت بیخیال. هی بنویس. بقیشو زود بنویس. میخوام بدونم بنویس. زود باشیا. منتظرما. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
نبودید دلم تنگ شده بود. معذرت می خوام که داستان درست کردم برای شما. من فقط چیز نوشتم. فکر نمی کردم. فرشته هم، خوب هر کسی1مدلیه. دلش رو نمیشه کاریش کرد. نمی دونم چی بگم. خودم هم موندم چی بگم مثل شما. به روی چشم. سعی می کنم زود تر بنویسم. فقط اجازه بدید نفسم جا بیاد. خیلی خسته شدم جناب یکی. مهلت لازم دارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 18:11
سلام. داستان خیلی جالب شده، جالب تر از قبلش، این چند روز هم نبودم رفته بودم تعطیلی بین دو ترم روستامون؛ اما زیاد به فکر داستان فرشته بودم؛ الآن سریع باید برم ادامه اش رو هم که نوشتید بخونم. راستی صحنه درد دل کردن فرشته با تیرداد وقتی که از خودکشی نجاتش داد خیلی به دلم نشست؛ عااااالی اون لحظه ها رو توصیف کرده بودید.
خدا کنه بهتون بر نخوره؛ منظوری ندارم؛ انگار واقعاً اون صحنه رو دیده باشید یا خدای نکرده در اون صحنه قرار گرفته باشید به همون اندازه خوب توصیفش کرده بودید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم این چند روز بهتون حسابی خوش گذشته باشه. چرا باید بهم بر بخوره؟ این نظر لطف شماست. مطمئن باشید که بهم بر نمی خوره. امیدوارم در ترم جدید شاد تر از ترم که گذشت باشید.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 01:49
این قسمتش خیلی پخته ترنوشتةشده بود ،البته خیلی هم غمگینتربود

پاسخ:
درد هوای خامی رو از سر آدم می پرونه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش8

سلام به همگی.
اگر بخوام احوال پرسی کنم و بیشتر حرف بزنم این پست از اینی که قراره بشه دراز تر میشه و دیگه شما ها نمی خونیدش.
خوب، بریم تا حرف به درازا نکشیده و این پست سرش به اون سر دنیا نرسیده.
***
بیمارستان، بخش روانی.
-فرشته، صدام رو می شنوی؟ فرشته، اینجام، این طرف. میشه بهم نگاه کنی؟
فرشته گنگ و مات به مقابل خیره بود. دستی آروم صورتش رو به طرف صدا برگردوند. فرشته از میان وهم به طرف صدا نگاه کرد. دیوار های سفید، لباس سفید، نور های سفید، لباس سفید، جرقه های سفید، لباس سفید، سفید، سفید، فرشته حس کرد نور چشم هاش رو می زد، سفیدی اوهام و واقعیت هایی که با هم قاطی شده بودن چشم هاش رو می زد، فضای خالی از هر وجودی در ناخودآگاه به هم ریختهش و خودآگاه خاموشش چشم هاش رو می زد. نور1مهتابی سفید. افقی و1نواخت، فرشته دید که اون آدم سفیدپوش درست زیر مهتابی ایستاده بود و لب هاش پشت سر هم تکون می خورد. حرف می زد و حرف می زد و مهتابی می تابید و می تابید. فرشته به مقابل خیره شد و دید که مهتابی پایه های نورانی عمودی درآورد و در اطراف سفیدپوش1داربست نورانی درست کرد. نور، داربست، جرقه، شعله، سقوط داربست شعله ور، انفجار تمام دنیا، فرشته حس می کرد از درون به سینه و حنجرهش زور میاد. جیغ های وحشی و پیوسته بدون توقف بی افسار و با آخرین قوا از حنجره خسته و ملتهبش فوران می کرد بیرون.
فرشته دلش می خواست اون جیغ ها متوقف بشن. درد تموم بشه، همه چیز تموم بشه، حتی خود فرشته هم تموم بشه. ولی نمی شد. هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد. فرشته هیچ اختیاری روی هیچ چیز نداشت. جز هیاهوی مبهمی که معناش رو نمی فهمید هیچ چیز نمی شنید. وسط این هیاهو فقط حس می کرد کسی با آخرین توانش جیغ می کشه و هم زمان سینه و گلوی خودش داره از سوزش آتیش می گیره ولی کاری از دستش بر نمی اومد. هیچ کاری، هیچ کاری.
-صدام رو می شنوی فرشته؟ چی می بینی؟ به ما بگو، تو چی می بینی؟
فرشته تمام توانش رو جمع کرد که1لحظه بیدار و آگاه بمونه. چهره هایی که کمی پیدا و بلافاصله محو و ناپیدا می شدن. مثل سایه هایی که جلوی نور های رقصان قرار گرفته باشن. صدا هایی که کم و زیاد، کمی مشخص و دوباره گنگ می شدن. انگار کسی با دکمه کم و زیاد دستگاه پخش صوت بازی می کرد و صدا رو بالا و پایین می برد. فرشته چهره ای رو دید که درست در مقابل چشم هاش حرف می زد ولی چیزی نمی فهمید، فقط نگاه می کرد. دستی شونه هاش رو گرفت و1لیوان آب توی دست های لرزان و بی حسش گذاشت و کمک کرد تا لیوان توی دستش بیاد بالا. فرشته به آب داخل لیوان خیره شد. نگاهش تا انتهای شفافیت آب رو کاوید. وهم اون طرف شفافیت منتظر نگاهش بود. نگاه گنگش دوباره تیره شد. فرشته دست از جنگ برداشت و تسلیم کابوس ها شد. بای بای بیداری. سلام بر کابوس. تاریکی، نور های سفید، داربست شعله ور، پری سفیدپوشی که از زیر داربست گذشت، سقوط داربست شعله ور، شعله، انفجار، جیغ، جیغ، جیغ.
چند روز گذشت یا چند هفته. فرشته هرگز نفهمید. زمانی که خسته و نیمه هشیار با سردردی وحشتناک و گلویی به شدت ملتهب چشم باز کرد و خودش رو گرفتار باند های مهار کننده ای دید که برای پیشگیری از آسیب زدن بیمار های روانی به خودشون ازش استفاده می کنن اول تعجب کرد، بعد ترسید، بعد خندید. نای خندیدن نداشت. به اطراف نگاه کرد. انگار خواب مه گرفته می دید. چشم هاش رو باز تر کرد. سرش از درد به چرخش افتاد. درد چنان زیاد بود که دچار حالت تهوع شد. صدای جیر جیری درست از پشت سرش. فرشته به شدت از جا پرید. صدا بر اثر باز شدن دری ایجاد شده بود که درست پشت سر فرشته قرار داشت و هم رنگ دیوار بود. کسی وارد شد. پرستاری با لباس سفید.
-سلام خانم کوچولو. بلاخره بیدار شدی؟ زیاد خودت رو خسته نکن. نباید زیاد حرکت کنی. این دفعه هم سرت رو بد جوری زدی به دیوار. خیال کردم خدای نکرده این دفعه دیگه مردی. من همیشه می اومدم بهت سر می زدم و هر بار این طوری می دیدمت کلی دعا می کردم زود تر به خودت بیایی. …
پرستار همونطور حرف می زد و حرف می زد. فرشته به مقابل، به پرستار، به در نیمه باز، به دیوار پشت در که کمی از لای در مشخص بود، و تنها و تنها به مقابل، بدون هدف و بدون دلیل خیره مونده بود. در1لحظه دید که لامپ مهتابی بالای سر پرستار حرکت کرد، چندتا شد، پایه هاش تا زمین رسیدن، داربستی شعله ور شد، لباس سفید پرستار وسط نور های سرخ و سفید درخشید، پرستار بی خیال همچنان حرف می زد، فرشته1لحظه با چشم های گشاد از وحشتی غیر قابل توصیف به مقابل خیره موند و بعد…
-پ…ری…سااا!.واااای! پری…ساااا!.
پرستار خیلی دیر فهمید و خیلی دیر تر جنبید. چند ثانیه بعد از این که فرشته اسیر کابوس شعله ها و جیغ های بی انتها و برای فرار از شعله هایی که به رنگ خون در اومده بودن و به طرفش هجوم می آوردن با تمام قدرتی که براش باقی مونده بود با سر رفت طرف دیوار و … جیغ، وهم، داربست شعله ور، وهم، درد، وهم، خواب.
***
روز ها به ماه رسیدن و ماه ها گذشتن بدون این که چیزی عوض بشه. فرشته در میان وهم می چرخید، در اعماق وحشت شناور بود و با کابوس هاش یکی بود بدون این که کسی بفهمه اون واقعا کجاست. بیرون از دنیای در هم فرشته تلاش های بی وقفه برای درمانش در جریان بود. راه ها و تجربه ها و نظرات و آزمایش ها و جلسات و… اون بیرون افراد زیادی در تلاش بودن که بتونن دریچه ای هرچند کوچیک به این جهان آشفته و سیاه باز کنن شاید بشه فرشته گرفتار رو نجاتش بدن ولی فرشته چیزی از این تلاش حس نمی کرد. فرشته جز هذیان هیچ چیز نمی دید، هیچ چیز نمی شنید، هیچ چیز نمی فهمید. واقعا هیچ چیز.
-پریسا.
این اسم که فرشته گفته و نگفته بود محور1جهان سوال شد که فرشته نمی فهمیدشون. برای اون هایی که بیرون از دنیای کابوس های فرشته داشتن دنبال1کلید، روزنه یا هر چیزی که به جهان پریشونی های فرشته بیمار مربوطشون کنه می گشتن هر چیزی ارزش حیاطی داشت. حتی1اسم که فرشته گفته و نگفته بود. فرشته اما از تمام این تلاش ها، از اینهمه سوال نامفهوم که رابطه بین کلمات تشکیل دهندهش رو نمی فهمید، از اینهمه سفیدی که چشم هاش رو می زد و به1دنیا داربست های شعله ور و تو در تو تبدیل می شد و زجرش می داد، از بودن و از تموم نشدن خودش، و از خلأ وحشتناکی که حس می کرد درش شناوره و همینطور بدون توقف در حال سقوطه و بی پایان میره به طرف پایین به شدتی غیر قابل توصیف می ترسید.
صدایی ناآشنا که سعی می کرد آروم و آرامش بخش به نظر برسه ولی فرشته هیچ آرامشی درش نمی دید.
-مشکلت چیه؟ این پریسا کیه؟ دوستته؟ خیلی می شناسیش؟ با هم رابطه خاصی دارید؟ یعنی بیشتر از رابطه2تا دوست معمولی؟ با هم چجوری بودید؟ حالا حس می کنی ازت گرفتنش؟ چرا این پریسا اینقدر برات عزیزه؟ چی بین شما2تا هست که باعث میشه اینطور غیر عادی تو پریسا رو بخوای؟ دلت می خواد پیشت باشه؟ دلت می خواد فقط خودتون2تا باشید؟ بهش حس مالکیت داری؟ وقتی باهاش تنهایی چی دلت می خواد؟ حالا که رفته چه احساسی داری؟ تو تنهایی؟ احساس تنهایی می کنی؟ واسه همین این رفتار ها رو می کنی؟ به نظرت اینطوری بیشتر حواس اطرافیانت بهت هست؟ این هیچ ایرادی نداره. بگو. فکر می کنی بهت توجه نمیشه؟ تو می خوای اینطوری خودت رو ثابت کنی؟ نترس. حرف بزن. ما می تونیم کمکت کنیم. و…
اون ها با صدا هایی که سعی می کردن آرامش رو منتقل کنه ولی نمی کرد حرف می زدن و حرف می زدن و فرشته در میان کابوس و وحشت و آشفتگی در جهانی ساخته شده از وهمی تاریک، با پریشونی و دردی که تموم نمی شد می جنگید و می جنگید.
***
-پاشو. پاشو. بیدار شو. میگم پاشو. پاشو لعنتی بلند شو!.
فرشته حس می کرد این صدا از خیلی دور دست مزاحم خواب سیاهش شده.
-چرا خفه نمیشه بره؟
صدا ول کن نبود. نه تنها نمی رفت، انگار داشت از اون دور ها نزدیک تر و واضح تر می شد.
-بیدار شو، پاشو. کارت دارم بلند شو دیگه. مگه میشه نشنوی؟ دارم صدات می کنم پاشو دیگه.
فرشته کلافه و با زحمتی که حس می کرد هر لحظه تمام توانش رو می گیره بریده گفت:
-بسه دیگه. تمومش کنید. ولم کنید. بذارید بخوابم.
صدا که حالا کاملا واضح و کاملا نزدیک و کاملا عصبانی بود. دست هایی که شونه های دردناک فرشته رو گرفته بودن و به شدت تکونش می دادن.
-پاشو. بهت میگم پاشو. دیوونه مسخره! مرده هم اگر بود تا حالا زنده می شد از بس من صداش کرده بودم. ده پاشو دیگه عوضی!
فرشته زنجیر کلفت بین خواب و بیداری رو پاره کرد و با تمام ارادهش چشم هاش رو باز کرد و بیدار شد. از مرز بین وهم و هشیاری به اطراف نظری گذرا انداخت. محیطی سرد و ناآشنا، باد، غروب، سرما، هوای بیرون شهر، صدای حرکت درخت ها در وزش باد، کوهستان. فرشته به خودش توجه کرد. به شدت خسته و به شدت زخمی، بین مرز روز و شب در هوایی رو به تاریکی، چهره ای آشنا و کلافه با دست هایی که هنوز به شدت تمام شونه هاش رو گرفته بودن و تکونش می دادن.
-آآآخ!
-چه عجب سرکار خانم بیدار شدن! ساعت خواب! تو خجالت نمی کشی؟ من به جات بودم خجالت می کشیدم. من به جات بودم از خجالت می مردم می رفتم جهنم. خودت رو زدی به خواب خیال کردی خیلی هنرمندی؟
فرشته مات نگاهش کرد.
-اینجا کجاست؟ من چه جوری اومدم اینجا؟
-جوابش رو من باید بدونم؟! خیلی معذرت می خوام اولیا حضرت ولی من نمی دونم، فرقی هم برام نمی کنه که بخوام بدونم.
فرشته به خودش فرمان داد که هشیار تر بشه. جهان اطرافش آروم آروم از وهم خارج می شد و وضوح بیشتری پیدا می کرد.
-اینجا، من، احتمالا چیزی شبیه مرخصی فرستادنم یا این هم بخشی از درمانه. دومیش درست تر به نظر میاد.
-حواست کجاست؟ اصلا فهمیدی چی بهت گفتم؟ بذار اصلاحش کنم، می خوایی اعتراف کنی که فهمت سر جاشه یا می خوایی باز هم ادای نفهم ها رو در بیاری؟
فرشته خسته از شنیدن اون صدای مداوم و اعصاب خورد کن پرسید:
-تو کی هستی؟
-نشناختی؟ من شاهینم. این هم دنباله خوابیدنته؟
-شاهین؟ تو شاهینی؟ همون دوست پریسا؟
شاهین بی توجه به اشک های فرشته که با بردن اسم پریسا مثل سیل روون شد با همون لحن عصبانی جواب داد:
-بله، شاهین. ولی تا جایی که من یادمه تو دوست پریسا بودی، نبودی؟
فرشته حس کرد روحش داره از جسمش میره بیرون. شاهین با لحنی سرشار از تمسخر ادامه داد:
-آخ که چه دردی کشیدی از دردش!! برای مقابله گرفتی اینجا خوابیدی و بیدار بشو هم نیستی!واقعا که جونوری هستی تو هم واسه خودت.
فرشته دلش می خواست شاهین رو توی شعله های کابوسش1000بار آتیش بزنه و دوباره زندهش کنه، باز آتیشش بزنه و دوباره زندهش کنه و دوباره و دوباره … هجوم کوهی از نفرت خالص رو توی سینهش حس کرد که به نظرش می تونست استخون های قفسه سینهش رو خورد کنه.
-من فقط همراهش بودم. اگر دوست به حسابم می آورد هشدارم رو حمل بر حسدم نمی کرد و به حرفم گوش می داد. از دست من چی بر می اومد؟ تو. تو کدوم بهشتی بودی وقتی پریسا می زد به دل شعله ها تا ستاره پیدا کنه؟ حالا اومدی میگی من چه غلطی کنم؟
-حالا اومدم میگم دست از این بازی هات بردار و به جای خوابیدن و رویا دیدن و عشق و حال تک نفره پا شو بریم بالای سرش شاید به درد کمک کردن خوردی. پریسا حالش هیچ خوب نیست و تو نارفیق دیوونه هم پیشش نیستی.
فرشته به شاهین نگاه کرد و توی دلش گفت:
-رویا دیدن و عشق و حال؟ چقدر دلم می خواد که1روزی تو هم گرفتار رویا ها و عشق و حال امروز من بشی انگل ماسکی کثافت!.
ولی این ها رو بلند نگفت.
-پریسا خودش بیخیال من شد. هر چی گفتم اصلا به من گوش …
-اه بسه دیگه حالا وقت این حرف ها نیست. گفتم حالش بده پا شو بریم بلکه1کاری کردی.
فرشته لرزید.
-پریسای من! پری عزیز من! تو رفتی ستاره جمع کنی. رفتی خاتون باشی. عزیز دلم! باورم نمیشه!کو پس این عدلی که همه میگن وجود داره؟ آسمونی من حقش این نبود!.
-تو جدی عقلت سالم نیست! با خودت حرف می زنی؟ چی میگی؟ بلند تر بگو ببینم چی میگی.
فرشته اشک هاش رو پاک کرد و بی توجه به سیل جدیدی که بلافاصله جای قبلی ها رو روی گونه هاش گرفت جواب داد:
-هیچ چی، گفتم پریسا الان کجاست.
***
بیمارستان.
پریسای بیمار. زخمی، خسته، متحیر از اونچه پیش اومده و گذشته بود، شکسته، مات. فرشته گیج، از طرفی خوشحال از زنده بودن پریسا و از طرف دیگه بالا تر از غمگین از دیدنش در همچین حال و هوایی. با صدایی که از شدت تاثر کاملا تغییر کرده بود صدا زد:
-پریسا!پریسای من!
پریسا آروم چشم باز کرد.
-تویی فرشته؟ تا آخر عمرم هر زمان که بخوام واژه بی معرفت رو واسه کسی ترجمه کنم1عکس قاب شده از تو میدم دستش.
-پریسا من نمی دونستم. به جان خودت من هیچ چی نمی دونستم. من اینجا نبودم. من… من گرفتار بودم. من خیال می کردم تو… رفتی آسمون وسط ستاره ها خوشی. من گرفتار بودم پریسا، گرفتار.
گریه مجال نداد. پریسا نمی شنید. خواب بود. اشک های فرشته صورتش رو خیس می کردن ولی پریسا خواب بود. شاهین گفت:
-بیا از اینجا بریم بیرون. به خیر گذشت. چیزی نمونده بود الان زنده نباشه. ولش کن بذار بخوابه.
زمان بیخیال و بی توجه به تمام این ها به رفتن و رفتن ادامه می داد. همه چیز آروم آروم دسته کم ظاهرا سیر عادی تر خودش رو پیدا می کرد. پریسا رفته رفته بهتر می شد. تمام جسمش پر بود از نشونه های سیاه اون شب و اون حادثه. باید با جراحی اون نشونه ها رو بر می داشتن. چند ماه بعد، این کار انجام شد. نشونه ها رفتن ولی نه کاملا. نشونه های این اتفاق از خودشون1یادگاری گذاشتن. خطی سیاه و ممتد که از شونه تا پایین قفسه سینه پریسا کشیده شده بود، درست از وسط قلبش گذشته بود و رفته بود پایین. جراح ها گفتن نشونه ها دیگه نیستن و پریسا از دستشون خلاص شده ولی این خط سیاه پاک شدنی نیست. پریسا شونه بالا انداخت و گفت واسهش اصلا مهم نیست که این خط باشه یا نباشه ولی فرشته یقین داشت که پریسا راست نمیگه. چیزی از یقینش نگفت، نه به پریسا، نه به شاهین. بستری شدن، جراحی و درمان پریسا خیلی طول کشید. فرشته نمی دونست چه مدت، فقط فهمید که طولانی بود، خیلی طولانی.
پریسا داشت به زمان ترخیص می رسید. ولی… فرشته می دید که یادگاری اون اتفاق چیزی بیشتر از1خط سیاهه. پریسا دیگه چیزی که فرشته در گذشته ها می شناخت نبود. متفاوت شده بود. ساکت، تودار، گله مند، انگار تمام جهان رو و به خصوص فرشته رو در اونچه بهش گذشته بود متهم می دونست و فرشته نمی فهمید چرا. انگار در نگاه پریسا همه در این ماجرا مجرم بودن. همه به جز شاهین. و بیشتر از همه، فرشته. فرشته ای که هرچی بیشتر جستجو می کرد، کمتر نقش خودش رو در این اتفاق می فهمید. شاهین انگار شبحی شده بود که داشت با وجود پریسا یکی می شد. فرشته می ترسید. دلواپس دل زخمی پریسا بود. می ترسید چون به شاهین اطمینان نداشت. سعی کرد پریسا بفهمه و مواظب باشه. پریسا نفهمید، ولی فرشته پروندهش سنگین تر شد. پریسا این رو به فرشته گناه گرفت. و فرشته نمی فهمید چرا. فرشته فقط می فهمید که برای پریسای عزیزش نگرانه. و پریسا این رو هم به فرشته گناه می گرفت. فرشته بی توجه به دفتر سیاه جرم هاش فقط دلواپس بود و می ترسید. و چیزی نمی دونست جز این که پریسای خودش دیگه در کنارش نبود. بیگانه ای که هر روز بیگانه تر می شد بی اون که دیگه حتی دستش رو بذاره توی دستش کنارش توی ماشین نشسته بود و بی حرف و بی توجه به همه چیز، به عکس شاهین نگاه می کرد و گاهی نیم لبخندی می زد. فرشته تماشاش می کرد. تماشاش می کرد و دلش برای چشم ها و دست های همراهش تنگ می شد، فرشته دلتنگ می شد برای پریسایی که در کنارش بود اما نبود. انگار پریسای فرشته رفته و دور شده بود. دور دور دور.
-آهایی معلومه چیکار می کنی؟
صدای کلافه پریسا همراه جیغ ترمز فرشته رو از جا پروند.
-واقعا که! خانم از همه چیز آگاه رو ببین! نزدیک بود بزنی به درخت حواست کجاست؟ از1جایی1آینه پیدا کن به جای این که مغز منو با نصیحت کردن هات خراب کنی بشین جلوش چند دفعه به خودت بگو مواظب باش تا شاید هم خودت بیشتر مواظب بشی هم من1نفسی از دست توصیه هات بکشم.
فرشته فقط گفت:
-معذرت می خوام. مقابل رو ندیدم.
پریسا نگاهش نکرد که ببینه فرشته درخت رو ندید چون داشت پریسا رو تماشا می کرد.
-من اینجام. اینجام. بهم نگاه کن. فقط1لحظه بهم نگاه کن. فقط1نگاه کوچولو. دلم تنگ شده واسهت. من اینجام. فقط1لحظه منو ببین. می خوام ببینمت. فقط1نگاه کوچیک. تو رو خدا.
پریسا نه اون نگاه رو دید نه اون صدای خاموش رو شنید. داشت بیرون رو با نگاه می گشت دنبال ماشینی که گاهی جلو تر و گاهی عقب تر ازشون بود. چیزی از حال و هوای کنار دستش نمی دونست، شاید هم می دونست ولی چه اهمیتی داشت؟
-چند لحظه بزن کنار و خستگی در کن تا به کشتنمون ندادی.
-من خسته نیستم. فقط1لحظه حواسم رفت. اگر الان متوقف بشیم به شب بر می خوریم. امشب آسمون حالش خوب نیست. عاقلانه نیست اینجا وایسیم.
-خوب، پس به نظرت عاقلانه هست که این دفعه بزنیم به1جایی پدرمون دربیاد؟ عاقلانه نیست عاقلانه نیست. تو هم با اون عاقل بودنت! ول کن این حرف ها رو.
فرشته خواست چیزی بگه که پریسا قانع بشه ولی با دیدن ماشین شاهین که متوقف شده بود فهمید پریسا مشکلش چیه و فهمید که بحث بی فایده هست. توقف. شلوغی. جشن شب. از اون جشن های عجیب و وحشی شبانه. پریسا پیاده شد و به راه افتاد.
-پریسا وایسا. تاریکه، صبر کن.
پریسا کلافه شونه بالا انداخت و بی توقف به راهش ادامه داد. شاهین رو چند متر جلو تر دید. دستی تکون داد و همون طور که نگاهش به شاهین بود و داشتن از دور با هم حرف می زدن پیش می رفت. فرشته به پریسا نگاه کرد. درخشش1برق شدید. درست در همون لحظه فرشته اون رو دید. سایه ای سیاه و پهن روی زمین و درست در3قدمی پریسا. جوب، گودال، پرتگاه، هر چی که بود پریسا نمی دیدش و کمتر از چند ثانیه دیگه می خورد زمین. چه فرقی می کرد این زمین خوردن شدید بود یا نبود؟ پریسا نباید می خورد زمین و این تنها چیز مهمی بود که باید اتفاق می افتاد. فرشته بلند صدا زد:
-پریسا!مواظب باش.
پریسا نشنیده گرفت، شونه بالا انداخت و پیش رفت. درخشش1برق دیگه. پریسا در2قدمی سایه سیاه. فرشته جیغ زد:
-پریسا!پریسا! وایسا.
پریسا فقط کلافه و بلند با خودش گفت:
-اه!
درخشش برق سوم. پریسا درست لب سیاهی، فقط1قدم دیگه و سقوط. فرشته مثل فشنگ از جا در رفت و انگار پرواز کرد. درکمتر از1ثانیه بازوی پریسا رو گرفت و چنان کشیدش عقب که کم مونده بود جفتشون پرت شن روی زمین. پریسا با خشم نگاهش کرد.
-آخ دستم!فرشته تو خیال می کنی…
-من هیچ خیالی نمی کنم. من مطمئنم تو درست لبه1جوب پهن و گود ایستادی و توجهی بهش نمی کنی.
پریسا به فرشته خیره شد و گفت:
-خوب توجه نکنم. به جای من تو توجه کردی مگه نه؟ این هم نتیجهش.
و با حرص بازوی کبودش رو به فرشته نشون داد.
-حس کردم دستم کنده شد. به خدا تو1چیزیت میشه.
فرشته به جای انگشت های خودش روی دست پریسا نگاه کرد و نگاهش تیره شد.
-من، معذرت می خوام. تو داشتی می رفتی طرفش و من فقط…
-خیلی ممنون از خیر رسوندنت. دفعه دیگه لطف کن بذار بی افتم شاید آسیبی که می بینم کمتر از اینی باشه که خودت در نتیجه عملیات اقدام به نجاتت بهم می زنی.
-پریسا، من…
پریسا رفته بود. شاهین داشت بازوی دردناکش رو واسهش می مالید. شب حسابی پهن جهان شده بود. فرشته با دلواپسی به آسمون نگاه کرد. حتی1ستاره هم نداشت. هوا بد ابری بود. فرشته یادش اومد که مدت های طولانی از آخرین باری که به آسمون نگاه کرده بود گذشته. اون وقت ها بیشتر نگاهش به آسمون می افتاد. دفعه آخر کی بود؟ یادش نبود ولی می دونست آخرین بار آسمون اینطور سیاه و بی ستاره نبود و پریسا هم توی ستاره شمردن همراهیش می کرد. حس غربتی عجیب و بی نهایت تلخ وجودش رو گرفت. احساس کرد روی زمین از همه غریبه تره. و همینطور توی آسمون که حتی ستاره هاش هم باهاش قهر کرده بودن و رفته بودن پشت ابر ها. اشک بی صدا از چشم هاش جاری شد. سردش بود. دلش گرفته بود. دلتنگ بود. خسته بود. سردش بود. سردش بود.
-کاش من مرده بودم!.
حس کرد حتی مرگ هم باهاش قهر کرده. بغضش که قد1کوه سنگین بود بدون صدا ترکید. اشک ها تمام صورتش رو کامل خیس کردن و خیال بند اومدن نداشتن. کسی توی اون تاریکی گریه فرشته رو ندید. شاید پریسا دید ولی چه اهمیتی داشت؟ پریسا1لحظه دیگه اون طرف جوب همراه شاهین ایستاد و بعدش رفت و غیبش زد. فرشته مطمئن بود که پریسا تنها نیست و همراه شاهینه. هرچند شاهین در نظرش همراه مطمئنی نبود ولی همین اندازه که پریسا رضایت داشت براش کافی بود. درخشش برق و پشت سرش صدای رعد به شدت از جا پروندش. توفان داشت شروع می شد.
-پریسا!کجا هستی؟ باید بریم.
-واسه چی داد می زنی؟ کجا بریم؟
-معلومه دیگه، زیر سقف.
-زیر سقف؟ من نیستم. دلم نمی خواد زیر سقف زندونی بشم. می خوام بمونم.
-پریسا!توفان شروع شده. اینجا دیگه نمیشه بمونیم. تو رو خدا دیوونه نشو، بیا بریم.
-شروع شده که شده. مگه می خوردمون؟ به نظرت چی میشیم؟ هیچ چی. فقط خیس میشیم. من که بدم نمیاد.
-فقط خیس میشیم؟ توی این فضای باز هر چیزی می تونه پیش بیاد. محض رضای خدا پریسا بیا بریم.
درخشش کور کننده برق دوم و سوم پشت سر هم و بلافاصله نعره های رعد هر کدوم بلند تر از قبلی اجازه نداد صدا به صدا برسه. فرشته دیگه منتظر ادامه بحث نشد. تقریبا پریسا رو بغل زد پرتش کرد توی ماشین و پرید پشت فرمون و با آخرین سرعتی که براش ممکن بود حرکت کرد. باد وحشی، برق های کور کننده و پشت سر هم، رعد های دیوانه که انگار با هر کدومشون آسمون خورد می شد و می ریخت پایین، رگبار وحشتناکی که1دفعه شروع شد، و چند لحظه بعد همراه تمام این ها، تگرگی با دونه هایی اندازه مشت آدم که باریدن گرفت و انگار مأمور نابودی کامل تمام جهان بود. قیامت واقعی.
-خوب، فرار کردیم؟ حالا در امانیم؟ همه چیز درسته؟ تو هم خاطر جمعی؟ جناب نجات دهنده؟
فرشته بی توجه به خشم و کنایه لحن پریسا و بی توجه به ترس خودش از توفان بیرون ماشین که داشت ذهره ترکش می کرد جواب داد:
-به نظرم بیشتر از وقتی که اون بیرون بودیم در امانیم. درضمن، من نه نجات دهنده ام نه از همه چیز آگاه. من فقط دلواپس تو هستم و شاید چندتا توفان از تو بیشتر دیدم. چیزی نمی خوام جز سلامتت و چیزی نمیگم جز این که بیشتر مواظب خودت باش.
-ببین فرشته، به1سوالم جواب بده چون واقعا می خوام جوابش رو بدونم. بهم بگو من چقدر باید بپردازم که تو دیگه دلواپس من نباشی؟ چی باید بدم تا دیگه بهم نگی مواظب باش؟ چه باید کنم که تو به جای خودم امنیتم رو تضمین نکنی؟ بهم بگو من باید چی کار کنم که تو دست از این گفتن هات برداری؟ فرشته! من از این دلواپس بودنت، از مواظب بودنت، از مواظب باش گفتنت، از این مسخره بازی هات، خسته شدم. من از تمام این ها متنفرم. می فهمی؟ خسته شدم از بس به خیال خودت هوام رو داشتی. من دیگه نمی خوام دلواپسم باشی تو رو به خدا بفهم. هشدار های تو به من کمکی نمی کنه. دلم نمی خواد سعی کنی این باور رو بهم بدی که هر قدمی که برمی دارم می تونه شروع سقوط در1جوبی پرتگاهی چیزی باشه.
-انتظار داری وقتی می بینم سرت به نگاه بازی با اون جناب ماسکی گرمه و رو به روت رو نمی بینی و داری صاف میری می افتی توی جوب چی کار کنم؟
-انتظار دارم کاری نکنی، انتظار دارم هیچ چی نگی. اصلا بذار بی افتم. ببین من ترجیح میدم بی افتم توی جوب تا تو دستم رو چنان سفت بکشی عقب که تا2ساعت بعدش درد داشته باشه. اصلا من دلم می خواد بی افتم. تو مگه مأمور منی؟ دیگه بهم اخطار نده. دیگه دلواپس من نباش. دیگه اشتباه رفتن هام رو نبین. درضمن، شاهین اسم داره. اون ماسکی یا هر چی دیگه که بهش گفتی رو دیگه هیچ وقت تکرارش نکن. از این یکی بیشتر از تمام چیز هایی که بهت گفتم بدم میاد.
-لعنت بر شیطون! داری اشتباه می کنی پریسا. تو و شاهین جفتتون دارید اشتباه می کنید پریسا. خطرناکه، نکن پریسا.
-بذار اشتباه کنم. بذار خطرناک باشه. اصلا من می خوام اشتباه کنم. ببین، می خوام دیگه بهم نگی. بدم میاد که بگی. متنفرم که بگی. دیگه نمی خوام بگی. هیچ وقت. هیچ جا. دیگه بسه.
صدای وحشتناک رعدی که از تمام صدا های اون شب بلند تر بود. فرشته مکث کرد. بغضش رو خورد. ترمز رو کشید. به پریسا نگاه کرد. پریسا چشمش به بیرون بود. فرشته آروم گفت:
-باشه. نمیگم. اگر تو اینطور می خوای دیگه نمیگم. دعا چی؟ دعا که می تونم واسهت کنم؟ من می تونم نگم ولی نمی تونم دلواپست نباشم. معذرت می خوام. این واقعا از دستم خارجه.
پریسا همون طور که نگاهش به بیرون بود گفت:
-چیزی که هستی به خودت مربوطه. ولی لطفا دیگه به من منتقلش نکن. هیچ دلم نمی خواد دوباره بهم یادآور بشی که چقدر واسهم می ترسی و…
فرشته آروم حرف پریسا رو برید.
-باشه، باشه. مطمئن باش که دیگه این اتفاق نمی افته. من دیگه چیزی نمیگم ولی واقعا از خدا می خوام که خودش هوات رو داشته باشه چون عمیقا واسهت…
فرشته باقیش رو نگفت. آخه قرار بود دیگه نگه. پریسا با دیدن ماشین شاهین که از کنارشون گذشت خیالش راحت شد و گفت:
-واسه چی اینجا ایستادی؟ وسط خیابون؟ مگه نگفتی امن نیست؟ حرکت کن بریم دیر میشه.
فرشته به ماشین شاهین که جلو تر بود نگاه کرد و گفت:
-نگران نباش. بهش می رسیم.
-درضمن یادم رفت بگم بهم کنایه هم نزن. هرچند احتمالا گفتنش فایده نداره چون تو عوض بشو نیستی.
-من بهت کنایه نزدم پریسا. من واقعا…
فرشته دیگه حرفی نزد. نه فایده ای در ادامه دادنش می دید و نه توانی برای ادامه این بحث در خودش.
-باشه.
این تنها چیزی بود که شاید گفت و شاید هم خواست بگه ولی نتونست. ماشین دوباره حرکت کرد. فرشته دیگه تلاشی برای پنهان کردن هق هقش نمی کرد چون می دونست موفق نمیشه. اشک هاش با توفان و تگرگ بیرون پنجره همراه شده بودن و واقعا اجازه دیدن بهش نمی دادن. پریسا با شنیدن صدای آژیر مبایلش لبخندی زد و گوشی رو برداشت. با دلواپسی نگاهی به خیابون شلوغ و محو و فرشته که داشت از زور هقهق فرو خورده خفه می شد و دیگه شونه هاش آشکارا می لرزید کرد و گفت:
-تو رو خدا رو به رو رو بپا. کاش بشه تند تر بریم. دیر میشه. الو شاهین! پشت سرتیم. …
شب وحشتناکی بود. انگار1000سال این1شب طول کشیده بود. فرشته نمی دونست چند ساعته که توی شب و توی توفان دارن پیش میرن. درازای این شب و اون توفان غیر عادی بود. نباید اینهمه طول می کشید. زمان برای فکر کردن به این چیز ها نبود. بیرون ماشین جهنمی برپا بود که انگار انتها نداشت. رعد و برق و توفان و تگرگ داشت زمین و آسمون رو به هم می دوخت و هر2تا رو با هم نابود می کرد. تاریکی محض. ماشین ها بعضی توقف می کردن که کار درستی نبود چون بلافاصله خوراک سیل خروشانی می شدن که توی اون سراشیبی جاده که انگار هرچی پایین تر می رفت تند تر می شد، هرچی رو که زورش می رسید از زمین می کند و با خودش می برد و کاریش هم نمی شد کرد، بعضی هم سعی می کردن خودشون رو بندازن توی1فرعی دیگه بلکه کمتر شیب داشته باشه یا سقف و سرپناهی پیدا کنن که از این حرکت اجباری نگهشون داره و نجاتشون بده، بعضی خودشون رو سپرده بودن به جاده و با توفان و سیل همین طور پیش می رفتن، و بعضی انگار از خواب سنگینی بیدار شده بودن سعی می کردن با تمام بازدارنده ها بجنگن و هر طور شده دور بزنن و سربالایی رو که ازش اومده بودن بگیرن و برن بالا و برگردن. این وسط چندتاشون موفق می شدن رو کسی نمی دونست. فرشته با وحشت به مقابل خیره بود. توی اون قیامت هیچ چی نمی دید. تمام زور ذهنش رو داده بود به چشم هاش بلکه بتونه ببینه. وسط اونهمه ترس و اونهمه صدا و اونهمه صحنه وحشتناک، دلخراش و عجیب که هر کدوم واسه خودشون داستانی بودن فرشته با وهم تاریک آشنا هم درگیر بود. همون وهمی که از زمان سقوط داربست شعله ور حتی زمانی که از بیمارستان خلاص شد هرچند1بار مثل سرگیجه ای تاریک و طولانی می اومد و مهمون روحش می شد و گاهی که خیلی طول می کشید از زندگی مینداختش. فرشته خطاب به ترس و خستگی و اون وهم تاریک با صدای بلند گفت:
-نه. حالا نه. باشید برای بعد. باشید برای بعد. بعد.
پریسا در حالی که با دلواپسی نگاه به رو به رو دوخته بود گفت:
-باز خل شدی فرشته؟ میشه الان دست برداری؟ من جدی می ترسم. پس این شاهین کو؟ نمی بینمش.
فرشته دیگه تحمل نداشت.
-از چی می ترسی؟ واسه چی می ترسی؟ واسه خودت یا واسه شاهین؟ اون جاش امنه من دارم می بینمش. اونجاست، جلو تر از ما. داره میره به طرف… وای خدای من!
فرشته حرفش رو خورد. انگار ادامه کلامش رو یادش رفت. چهرهش به صورت شکلکی از ترس در اومد.
-اون دیگه چیه؟ درست رو به رو.
پریسا نگاه کرد و گفت:
-سیاهی!اینجا! مثل این که به1سرپناه رسیدیم. ولی چرا وسط جاده!؟ نمی فهمم. ولی اون1سرپناهه. خیلی ها دارن میرن طرفش.
فرشته از سر وحشت و خشمی که نمی فهمید از کجا میاد داد زد:
-سرپناه؟ کوری پریسا یا عقلت رو انداختی دور؟ چون شاهین داره میره طرفش اون بی تردید1سرپناهه آره؟ اون سقف نیست پریسا. اون…1…دیوار دود. جایی آتیش گرفته و دودش از بس شدیده اون جلو1دیوار درست کرده. خود آتیش معلوم نیست. شاهین دیوونه داره مستقیم میره طرفش.
پریسا عصبانی در جواب فرشته داد زد:
-بسه دیگه فرشته. دیوونهم کردی. تو دیگه شورش رو درآوردی. خسته شدم از دست بازی های تو بی مغز. تمومش کن. تو با این دیوونه بازی هات، با این نفرت مسخرهت از شاهین، با این خریتت که خیال نداری تمومش کنی، از حرص شاهین حاضری جفتمون رو به کشتن بدی تا بگی فقط خودت درستی و بقیه همه خر و بوق هستن به خصوص شاهین؟ آتیش! کدوم آتیش؟ حتما آتیش تو آره؟ از ناکجا اومده تا بخوردت آره؟ یا خودش یا طرفدار هاش آره؟ اسمشون چی بود؟ آتیش خواه ها؟
فرشته نمی تونست حواسش رو از ترمز ماشین که به شدت باهاش درگیر بود برداره. دیوار دود هر لحظه نزدیک تر می شد. انگار اون هم داشت با ولعی عجیب پیش می اومد تا هر کی و هر چی رو که سر راهش بود قورت بده. فرشته گرمای وحشتناک آتیش پشت اون هیولا رو می تونست از همون فاصله احساس کنه. حتی بوی دود رو هم حس می کرد. اون خودش1بار وسط آتیش شعله و دود رو تجربه کرده بود، لمس کرده بود، حس کرده بود. حالا می دونست چی داره میشه. به خاطر توفان1آتیش سوزی اتفاق افتاده بود ولی به خاطر شدت آتیش سوزی و شدت دود و خرابی وحشتناک هوا مرکز حادثه و خود آتیش رو کسی نمی دید. ولی دیوار دود که هر لحظه غلیظ تر می شد قشنگ داشت می گفت پشت سرش چه خبره. فرشته فقط1چیز رو می دونست. چیزی که با تمام سلول های جسمش و تمام ذرات روحش درک می کرد. باید متوقف می شد. باید جلو تر نمی رفت. باید هر طور شده عقبگرد می کرد و در می رفت قبل از این که همراه ماشین و پریسا و همراه تمام اون هایی که داشتن می رفتن جلو خاکستر بشه. شاهین هنوز وسط پیش رونده ها بود. فرشته بی اراده از توی ماشین جیغ کشید:
-شاهین!نرو. اونجا امن نیست.
صداش حتی از ماشین بیرون هم نرفت. رعد و توفان انگار چند برابر شده بودن. گرما داشت بیشتر می شد. فرشته به هر زحمتی که بود توقف کرد. حس می کرد رگ هاش دارن از فشار هیجان و ترس و زوری که برای نگه داشتن ماشین می زد پاره میشن. با صدای جیغ پریسا به خودش اومد ولی مهار ماشین رو رها نکرد و همچنان سعی می کرد که سر ماشین رو برگردونه.
-چیکار می کنی روانی؟ الان هر2مون رو می فرستی درک. فرشته چه غلطی می کنی؟
-پریسا ساکت باش. اون جلو زنده نمی مونیم. اون که می بینی دیوار و سقف نیست. اون1دیوار دوده. پشتش هم آتیشه. می میریم بچه. می فهمی؟
پریسا جیغ کشید:
-کدوم آتیش. توی این جهنم که کسی نور چراغ ماشین جلویی رو نمی بینه تو آتیش رو با کدوم چشم بصیرتی دیدی؟
فرشته هم صدا با رعد داد زد:
-من آتیش رو نمی بینم. من احساسش می کنم. من آتیش رو می شناسم. لازم نیست ببینمش. هست لعنتی. هست.
پریسا با مشت زد به شیشه و جیغ کشید:
-چه آشنایی؟ چه احساسی؟ کو این آتیش؟
-پریسا من تمام این سال ها با تجربهش زندگی کردم. آتیش ویرانگره. من با دردش عمرم رو سپری کردم. الان هم مطمئنم که پشت اون سیاهی منتظرمونه.
پریسا همراه خنده های عصبی باز جیغ کشید:
-دردی در کار نیست احمق. هیچ وقت هم نبوده. تو، تو فیلم مسخره، کدوم آتیش؟ چه دردی؟ چه تجربه ای؟ این سال ها که گفتی نه دردی بود و نه آتیشی. من بودم بیچاره. آتیشت من بودم عوضی. فقط من. من آتیشت بودم. من بغلت می کردم وقتی سردت می شد و می خواستی1مسخرگی در بیاری تا یادت بره که سردته. تمام این مدت آتیشت من بودم. و تمام این مدت خودت هم می دونستی. تو خودت رو زده بودی به نفهمی و اینقدر احمقی که خیال کردی می تونی با این روانی بازی هات تمام دنیا رو بچرخونی و خر کنی. توی همه این مدتی که همراهت بودم هرچی از جناب آتیش خانت می دیدی کار من بود. البته با راهنمایی غیر مستقیم خود آشغالت. حالا هم از شاهین متنفری و از سرپناه و از همه دنیا می ترسی چون می دونی من دیگه باهات همراهی نمی کنم. حفظ من بهانه هست بی معرفت. تو فقط می خوای خودت رو حفظ کنی. خودت رو از سرمایی که هست و تو ازت بر نمیاد که باهاش هیچ غلطی کنی، من رو برای خودت که عروسک و همراه و آتیشت باشم، و جفتمون رو از تمام فرصت هایی که هست برای خلاصی من. ای بی معرفت! نارفیق بی معرفت!آدم حقه باز بی معرفت بیمار عوضی ناکس! …
فرشته حس می کرد صدای پریسا توی تمام روحش منعکس شد و1000بار تکرار شد و خورد به دیوار های ذهنش و باز تکرار شد و باز خورد به دیوار های ذهنش و باز منعکس شد و باز…
-من آتیشت بودم احمق … من آتیشت بودم احمق … من بودم احمق … توی تمام این سال ها …توی تمام این سال ها … تمام این سال ها … بی معرفت … بی معرفت عوضی ناکس.س.س.س.س.س
فرشته دیگه صدای رعد رو نمی شنید. وهمی تاریک، غلیظ و غلیظ تر، می اومد جلو و جلو تر. صدایی که توی ذهنش می پیچید نامفهوم می شد، پخش می شد، گنگ می شد، به هوهوی گنگ و ترسناکی1000بار وحشتناک تر و قوی تر از صدای رعد و توفان های دنیا تبدیل می شد و ذهن و وجود فرشته رو ویران می کرد و باز می پیچید و قوی تر بر می گشت.
-خدایا من چی به سر خودم آوردم!؟
این تنها و آخرین چیز منطقی و مفهومی بود که از ذهن فرشته گذشت. توفان رفت، دیوار دود رفت، قیامت بیرون رفت، آتیش تهدید کننده پشت اون دیوار دود رفت، همه دنیا از ذهن فرشته رفت. صدای جیغ های وحشتزده ای که فرشته نمی فهمید از کجاست و در آخرین لحظه توی سرش پیچید. فرشته از میان وهم تاریک فقط1لحظه پیچ خطرناکی رو در درخشش درخشان ترین برق اون توفان تشخیص داد و حس کرد که دیگه نمی تونه تفاوت بین گاز و ترمز رو بفهمه. در نظرش چیزی برای تمایز وجود نداشت. تمام دنیا پوچ بود و دور از درک فرشته. تمام دنیا از جمله ماشینی که به جای توقف با تمام سرعت رفت به طرف دیوار دودی که حالا دیگه همه می تونستن شعله های سرکش پشتش رو ببینن و اون پیچخطرناک که دیوار دود در آخرین لحظه قورتش داد. فرشته بود و وهم تاریک و دیگه هیچ، و لحظه ای بعد، … دود، پیچ جاده، دود، رعد و برق دیوانه، دود، تگرگ بی افسار، توفان وحشی، دود، آتیش، سقوط، … درد، وهم، خواب، کما.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (8)
علی
شنبه 28 دی 1392 ساعت 00:13
درود بر شما

آیا می‌دانستید با دریافت لایک از طرف بازدیدکنندگان اهمیت و ارزش وبلاگتان برای گوگل افزایش می‌یابد؟

افزودن دکمه‌ی گوگل پلاس اصلی (اوریجینال) به وبلاگ شما

بسیاری از وبسایت‌هایی که روش افزودن دکمه گوگل + را شرح می‌دهند، برای تبلیغات، لینک وبسایت خود را در آن درج کرده و بدین‌گونه محبوبیت سایت خود را در اینترنت بالا می‌برند، درصورتی که مطلب وبلاگ من نحوه‌ی درج دکمه‌ی اصلی گوگل + را فراهم می‌آورد و در آن هیچگونه لینک خارجی وجود ندارد!
برای مشاهده‌ی مطلب به این آدرس بروید
http://ali-hort.blogsky.com/1392/10/27/post-1063/add-google-plus-to-your-web-log

پیروز باشید
http://ali-hort.blogsky.com/
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
وبلاگ خوبی دارید. و در مورد این کلید، متاسفانه من مبتدی تر از اونم که بتونم از پس امکاناتی مثل این بر بیام. وبلاگ من1جای کوچیک و بی سر و صداست. قرار هم نیست از این بیشتر باشه. با اینهمه ممنون از شما.
ایام به کام.
آدم
شنبه 28 دی 1392 ساعت 07:25
نوشتنم بهانه است
پیامم بهانه است
برای
یافتن حوایکه در پی آدم است
http://33years2.blogfa.com
پاسخ:
نیک بنگر و ببین که آن هواه هم بهانه است. همه چیز جز…
راستی، شما خوب می نویسید. اومدم به وبلاگتون مهمونی. جای قشنگیه. جای نظرات رو پیدا نکردم که اونجا نظر بدم، دفعه دیگه باید بهتر بگردم. شما خوب می نویسید. ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 29 دی 1392 ساعت 00:03
سلام. فقط یک امتحان دیگه مونده؛ دوشنبه و تموم، خداحافظ شیراز و سلام بر روستا.
البته اگه این برف که داره می باره و می باره دست بر داره؛ دانشگاه شیراز روی کوه ساخته شده و تا یک برف بیاد دیگه نمیشه سرویس ها بالا بیان و تعطیل.
بگذریم.
ماجرای فرشته داره به اوج خودش می رسه، شده مثل فیلم های اکشن یا ترسناک یا چیزی شبیه این.
هنر نویسندگی شما بی نظیره؛ اگه بیشتر تعریف کنم دیگه دروغکی میشه اما توصیف صحنه هاتون و حالات روانی افراد خیلی عالیه انگار شما می بینید اثر نگاه ها رو.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
خوشحالم که امتحان ها دارن میرن. از بچگی هر بار، بدون استثنا هر بار که امتحانم تموم می شد شب بعد از امتحان حس تولد دوباره داشتم و این حالت رو هنوز هم دارم. فرقی نمی کنه این امتحان چی و چندتا باشه. کوچیک یا بزرگ، یکی یا چندتا، من بعد از تموم شدنش این مدلی میشم. شاید شما هم همینطور باشید.
برف و کوه و… وای! باید دانشگاه قشنگی باشه این دانشگاه شما! کاش می شد می دیدمش!.
در مورد داستان فرشته هم ممنون کلمه تکراری شده و اگر بگم ممنون تکرار مکرراته ولی از اونجایی که بالا تر از ممنون هنوز پیدا نکردم پس همون ممنون. ممنونم از لطفی که بهم دارید. عزیزانی که این رو می خونن چه در نظراتشون که اینجا می نویسن و چه اون هایی که شفاهی و ایمیلی نظر بهم میدن بهم لطف دارن. اینقدر لطف دارن که یادشون میره ایراد هام رو بگن. همهتون ایراد هام رو بهم ببخشید. همون طوری که1بار گفتم من دفعه اوله که می نویسم و می ذارم در دسترس دیگران که بخونن و نقد کنن. اگر ایرادی توش هست که مطمئنا هست، همگی بهم ببخشید و بهم یادآور بشید.
چقدر من حرف می زنم! درمون نداره این مرضم؟
امتحان2شنبه رو حتما خوب پاس می کنید.
موفق باشید دوست من.
ایام به کام.
sepaeta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 02:28
پریسازنده موند ، ولی دیگه فرشته رو دوس نداره !! کاش دوباره رابطشون مثل قبل میشد.
مرسی،عالی بود دوست جون هنرمندم .

پاسخ:
پریسا هیچ وقت فرشته رو دوست نداشت. فرشته فقط1مرکب بود در زمانی که هیچ کسی نبود. فقط همین.
پاینده باشید.
Sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 16:03
آها فهمیدم 🙁 یه جور سوء استفاده !!

پاسخ:
ولی من گاهی حس می کنم که خودم هنوز درست نفهمیدم. به نظرم سال ها و سال ها طول می کشه تا من بفهمم. ای کاش تموم بشه!. فقط کاش تموم بشه!.
sepanta
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 01:36
کاش اصلااین ماجرا شروع نشده بود !! شایدبهترین حالتش همین بود

پاسخ:
بله کاش می شد!. بعضی قصه ها واقعا بد هستن. کاش می شد اصلا شروع نشن!. خوب، چه میشه کرد؟ شروع شد، تموم شد، دیگه دست کسی هم نیست. بیخیال.
sepanta
جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 19:42
آره کاش !! فقط چیزی که الان مهمه اینه که دوست جونم حالش خوب باشه و به این داستان فکر نکنه

پاسخ:
ممنونم آشنا. من عالی نیستم ولی به نظرم خوبم. از بین این گرد و خاک وحشتناکی که هنوز درست و حسابی ننشسته دارم یواش یواش خودم رو پیدا می کنم. کاش بتونم!.
برام دعا کن آشنا.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 10:39
خیلی خوبه،امیدوارم هرچه زودتر شادوخوشحال ببینمت .
دعا که چشم، حتما

پاسخ:
ممنونم آشنا. شادی و غم هیچ کدوم ابدی نیستن. مثل شب و روز. جفتشون هم باید باشن تا زندگی زندگی بشه. اصل اینه که ما چقدر عبرت بگیریم. کاش من گرفته باشم!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش7

سلام به همگی.
بذارید این فرشته در به در رو هرچه زود تر به1جایی برسونم تا از دستش خلاص بشیم. خوب. بریم؟ بریم.
***
زمان می گذشت. ساعت ها و ساعت ها بی صدا اومدن و رفتن. ساعت های زیادی که دیگه معلوم نبود شب هستن یا روز. فقط می گذشتن بدون این که کسی گذشتنشون رو حس کنه. فرشته و پریسا همچنان سوار ماشینی که فرشته از اون راننده دزدیده بود به سرعت باد وسط جاده تاب می خوردن و پیش می رفتن. جاده های پیچ در پیچی که لحظه ه لحظه تاریک تر میشدن. ظاهرا هیچ کدوم از مسافر های این جاده ها به تاریکی عجیبی که هر لحظه بیشتر می شد هیچ توجهی نداشتن. فرشته هم همینطور. فرشته به هیچ چیز توجهی نداشت جز2چیز. یکی پریسا که در کنارش بود و فرشته ظاهرا همین براش کافی بود و یکی سرما. سرما رو فرشته هیچ طوری نمی تونست نه دفعش کنه و نه فراموش. فرشته داشت از زور این سرما دیوونه می شد.
-فرشته اینجا چه تاریکه! اصلا معلومه ما کجا هستیم؟
-من نمی دونم من فقط… اونجا! اونجا رو! اون دیگه چیه؟!
پریسا با خودش فکر کرد:
-باز زد به سرش.
ولی چشم دوخت به مقابل و پرسید:
-باز دیگه چی دیدی؟ کو؟ کجاست؟
فرشته با تعجب و وحشتی که داشت بیشتر می شد جواب داد:
-من دیدم که اون رو به رو … عجب! این! … این چقدر مسخره هست!!
پریسا بی حوصله نگاه کرد و با دیدن1سیاهی بزرگ که مشخص نبود چیه نیمخیز شد تا بهتر ببینه.
-این کار رو نکن پریسا ممکنه1وقت مجبور بشیم ترمز…وااایییی.
جیغ فرشته با جیغ ترمز یکی شد. فرشته حس می کرد داره کابوس می بینه. سیاهی که اون ها دیده بودن هرچی نزدیک تر می شدن بزرگ تر می شد و آخرش هم شبیه1پرنده بزرگ به اندازه1آدم و با هیاتی عجیب و غریب کنار خیابون ایستاد. فرشته دید که اون پرنده عجیب خودش رو تکون داد و حرکت کرد و اومد وسط خیابون و باز هم دید از کنار بدنش دستی بالا اومد که برای نگه داشتنشون تکون داد و در آخرین لحظه دید که پرنده پرید رفت کنار تا زیر ماشین نره. ماشین حالا ایستاده بود و فرشته از وحشت و حیرت مات به اون موجود عجیب خیره شده بود.
-عجب بی مغزی هستی تو فرشته! داشتی می زدی بهش دیوونه!
فرشته گیج خیره شده بود به مقابل و هیچ چی نمی گفت. درست در مقابل چشم های گشاد شده فرشته پرنده عجیب اومد جلو و از پنجره ماشین گفت:
-سلام. من شاهینم.
پریسا هم تعجب کرده بود ولی هنوز می تونست حرف بزنه.
-فرشته، تا حالا شاهین به این بزرگی دیده بودی؟ فرشته، حالت خوبه؟
فرشته با دیدن1شاهین با اون شکل و اندازه که حرف هم می زد حس می کرد دیگه هرگز قادر به حرف زدن نیست. شاهین که ماجرا رو فهمیده بود خندید و گفت:
-آهان!مشکل اینه؟
فرشته دید که شاهین بال هاش رو مثل دست آدم تا کرد و آورد بالا و2مشت از پر های بالای پیشونیش رو گرفت و از2طرف کشید. بلافاصله پوست بدنش از بالا تا پایین با سر و صدا جر خورد و خون پاشید بیرون. فرشته صدای فریاد خودش رو فقط در درونش شنید. از میان بهتش می دید که از وسط اونهمه پر و پوست و خون1پسر جوون بیرون اومد و سر و روش رو پاک کرد و لبخند زد و گفت:
-سلام. اینجا جشنه. مدلش اینه. -شبیه بالماسکه های خارج.- همه اینطورین. هر کسی خودش رو به1شکلی درآورده. من اینجا منتظر کسی بودم ولی اون احتمالا مونده توی ترافیک و هنوز نرسیده. ولی من جدی اسمم شاهینه.
پریسا از حیرت در اومد و زد زیر خنده.
-چه با مزه! خوب شد شما شبیه شیری ببری چیزی نبودین. حالا حتما باید شبیه1چیز بزرگ باشیم تا درست در بیاد؟
-نه. شبیه هرچی بخوای میشه بشی. مخصوصا شما. می تونی شبیه1گنجشک بشی. خیلی هم به شما میاد. ای وای مثل این که من دوستتون رو ترسوندم.
-این فرشته همراهمه. چیزی نیست الان درست میشه. فرشته زنده شو زود باش. پاشو بیا بریم ببینیم چجوریه. بیا دیگه من خیلی دلم می خواد ببینم.
شاهین همون طور که می خندید در تعیید پریسا گفت:
-آره بیایید. این ها که دیدید تمامش از پر و کاغذ و آب میوه درست شده بود. فکر نمی کردم کسی بترسه. بیایید بریم1گشتی بزنید. چیز های جالبی می بینید. الان هم که دیگه از ماجرا آگاهید ترسناک نیست.
فرشته به زحمت تونست به پریسا که دستش رو گرفته و منتظر پیاده شدنش بود گفت:
-شما…برید. من واقعا دارم می میرم از سرما. همینجا…منتظرت میشم.
پریسا رفت. شاهین که تنها دیدش پرسید:
-پس کو اون همراهت؟
-گفت سردشه نمیاد.
-برو بیارش.
-آخه نمیاد.
شاهین خندید و به پریسا نگاه کرد و گفت:
-بیارش. برو بیارش.
پریسا بلافاصله برگشت طرف ماشین.
-فرشته بیا بریم. خوش می گذره. بیا دیگه. وسط جمعیت که قاطی بشی دیگه سردت هم نیست. پیاده شو بریم.
-من بالماسکه دوست ندارم. اینجا خستگی در می کنم تا تو بیایی.
-خستگی در کردن رو ولش کن. بیا بریم.
-من واقعا نمی خوام پریسا. خودت برو.
پریسا به عقب نگاه کرد. شاهین منتظر بود. با دیدن حالت پریسا متوجه موضوع شد. بلافاصله با حرکت لب بهش گفت:
-اون رو بیارش.
پریسا1ثانیه مکث کرد و بعد به شاهین لبخند زد و برگشت طرف فرشته.
-هی فرشته، تو همراه من نمیایی؟
بعد دست های سرد فرشته رو که انگار یخ زده بودن گرفت توی دستش و آروم فشار داد.
-بلند شو دیگه. پا شو بریم. بیا دیگه بیا.
کمتر از1دقیقه بعد، فرشته و پریسا همراه شاهین وسط اشباحی با اشکال عجیب در حال چرخش بودن. فرشته نگاه کرد. وسط تاریکی هر شکل و هیاتی رو می شد ببینه. گوزن، گرگ، کرکس، 1درخت بزرگ متحرک ولی بی بار، خوک وحشی، 2تا پری که آواز می خوندن و می رقصیدن و…
-اینجا چه با نمکه! فرشته به نظرت اونی که ماسک روباه زده زنه یا مرده؟
شاهین گفت:
-من منتظر این عوضی بودم. کی رسید؟ خوب شد شما ها اومدید وگرنه معلوم نبود من تا کی باید اونجا منتظرش می موندم.
فرشته می دید که همراه اون2تا هست و نیست. چیزی رو در پریسا حس می کرد که تا به حال احساس نکرده بود. مطمئن نبود. دقیق تر شد. لحظه ها می گذشتن.
-چه تشنگی وحشتناکی! اینجا آب پیدا نمیشه؟ از تشنگی دارم می افتم.
توی اون شلوغی صدای فرشته به جایی نمی رسید. هیچ کدوم نفهمیدن چند ساعت گذشت. شاهین دیگه به جلد اون پرنده عجیب نرفت و با ظاهر آدمیزاد همراه اون ها بین جمعیت می چرخید.
-وای خدا چقدر تشنهمه. فرشته آب همراهت نداری؟
-نه ندارم. خودم هم خیلی وقته گیج تشنگی هستم. این آقاهه کجا غیبش زد؟
-شاهین رو میگی؟ نمی دونم1لحظه نفهمیدم کجا رفت.
صدایی از پشت سر که هر2تاشون رو از جا پروند.
-من اینجام.
شاهین اومد کنار پریسا و1لیوان آب داد دستش و گفت:
-آب می خواستی؟
پریسا از تشنگی خلاص شد. فرشته لبخند زد و با خودش فکر کرد:
-شاید از چیز هایی جز تشنگی هم خلاص بشه.
باقی اون ساعت ها فرشته سعی کرد کمتر دم پر اون2تا باشه. چند قدم عقب تر یا کنار تر. ظاهرا خودش و نگاهش بین جمعیت بود ولی در واقع مشغول خودش بود و خوشحال بود که کسی این رو نمی دونه. پیش خودش فکر می کرد. از تصور فردا های مدل به مدل واسه پریسا تفریح می کرد.
-یعنی اینقدر بزرگ شد؟ کی گذشت؟ مگه چند ساله می شناسمش؟ وای این عروس بشه چه حالی میده!یعنی خوشبختیش چجوریه؟ چه شکلی میشه وقتی دستش توی دست یکی باشه و… کاش طرف لیاقت داشته باشه. نه این که خودش رو شبیه دلقک درست کنه. دیوونه نکبت، با اون ماسک مزخرفش.
ولی بعدش که به جفتشون نگاه کرد که شونه به شونه می گشتن لبخند زد.
-شاید لازم باشه از اینجا خودم تنها برم.
قطره اشکی رو که اومده بود روی مژه هاش مهمونی پاک کرد.
-اگر پریسا مقصدش همین اطراف باشه چی؟ خوب باشه. مگه باید تا ابد همراه من در به در بمونه؟ وای چه عالی! پریسای عزیز من، خاتون1خونه واقعی. این عالیه. حتی1لحظه نباید دلش گرفته باشه. وگرنه اون مردک رو، هر کسی که می خواد باشه باید داد شیر های گرسنه بخورنش. فرقی نمی کنه خودش رو شبیه شاهین کرده باشه یا شبیه جن.
-فرشته!آهای فرشته! عقلت سر جاشه؟ چرا هم می خندی هم گریه می کنی؟ فرشته خل شدی؟
فرشته به خودش اومد.
-چیزی نیست. اشکم از شدت سرما در اومد. خنده هم باید کرد به این جماعت. مگه نمی بینیشون؟ پریسا شما ها برید من از تشنگی دیگه واقعا نمی تونم راه بیام.
-بی معرفت نشو دیگه. بیا. تو که رفیق نیمه راه نبودی…
لحظه ها و ساعت ها می گذشتن و فرشته همچنان همراه اون2تا بود و نبود.
از اونجا که برای هر چیزی پایانی هست، این گردش عجیب هم بلاخره تموم شد. فرشته و پریسا شاهین رو تا1جایی رسوندن و رفتن به راه خودشون. شاهین به پریسا شماره تلفنش رو داد و گفت که باز هم هم رو می بینن. فرشته بلاخره تونست1جایی وسط راه آب پیدا کنه. هم برای خودش و هم برای پریسا که باز تشنهش شده بود. زمان بی صدا و نامحسوس می رفت و لحظه ها رو لگد مال می کرد بدون این که برگرده. کسی هم بهش معترض نمی شد. اصلا کسی حواسش نبود. پریسا ساکت و کم حرف شده بود. انگار در جهان دیگه ای سیر می کرد که فرشته حس می کرد می شناسدش. ولی ترجیح داد چیزی به روی پریسا نیاره. دسته کم نه تا زمانی که خودش چیزی بگه. پریسا از شاهین حرفی نمی زد ولی حرف هایی می زد که برای فرشته تازه بود. پریسا پنجره می خواست. دلش دنیایی رو می خواست که حس می کرد دیگه زمانش رسیده واردش بشه. نه فقط واسه تماشا، واسه ورود. می خواست وارد جهان دیگه ای بشه. حالا می دونست که زندگی چیز هایی فرا تر از گردش های کودکیش داره که میشه بهش رسید.
-تو رو به خدا پریسا. هنوز زوده. تجربه لازم داری. اینهمه عجول نباش.
-خوب، دیگه بگو، وقتی به فرموده خودت اون شب4شنبه سوری واسه عشق و حالش خودت رو انداختی توی آتیش و از سر تا پا برشته شدی هم این ها رو بلد بودی یا زمان تو تجربه لازم نبود؟
-زمان من هم تجربه لازم بود. من نداشتم. من اشتباه کردم پریسا. تو نکن. دقیقا واسه همین بهت میگم صبر کن. من نمی خوام تو هم خدای نکرده بشی مثل من. نمی تونم تحمل کنم حتی این فکر رو که تو هم مثل من به قول خودت برشته بشی. این رو بفهم.
-تو اون زمان فهمیدی؟ اصلا شاید من نخوام بفهمم. شاید ترجیح بدم خودم امتحانش کنم. اصلا از کجا معلوم همه مثل تو بشن؟ من دیگه بچه نیستم. عقلم می رسه. تا کی از ترس خطری که اصلا معلوم نیست هست یا نیست مثل عروسک های پشت ویترین بشینم بغل دست تو؟
-پریسا من نگرانتم.
-نگران من نباش. اعصابم رو خورد می کنی.
-معذرت می خوام ولی…
-اه بسه دیگه.
فرشته با خودش فکر کرد:
-اگر اشتباه کنه چی؟
پریسا با خودش فکر کرد:
-مسخره خیال کرده تا ابد میشینم کنار دستش و واسهش آتیش آتیش می کنم تا لولوی تاریکی نخوردش. من نگرانتم. آره جان آتیش جانت. تو نگران من نیستی. نگران خودتی. تو… اون دیگه چیه؟
پریسا جمله آخری رو بلند گفت و هم زمان به مقابل اشاره کرد. فرشته به دور دست جایی که پریسا نشون داده بود خیره شد. نور هایی عجیب شبیه آتیش بازی ولی از بالا به پایین و فقط در1نقطه خاص. فرشته گاز داد و جلو تر رفتن. جمعیتی که با وحشت فرار می کردن. بعضی ها دور تر در منطقه بی خطر ایستاده بودن و تماشا می کردن. با ماشین نمی شد جلو تر رفت. فرشته و پریسا به اصرار پریسا پیاده شدن. حالا که تقریبا به معرکه رسیده بودن خیلی بهتر می شد دید. فرشته با وحشت تماشا می کرد. داربستی که درست بالای1تیر برق زده شده بود، تیر برق زیر داربست بر اثر معلوم نبود چه حادثه ای مشکل پیدا کرده و به خاطر اتصالی برق آتیش گرفته بود، داربست آهنی در نتیجه کج شدن تیر برق همراه سیم های لخت مشتعل روی میله های پایینیش مستقیم به برق متصل شده و در آتیشسوزی شرکت مستقیم پیدا کرده بود، تیر برقی که هنوز برقش در جریان و مشتعل بود، شعله می کشید و به شدت جرقه های پر سر و صدا می پروند، جهنمی از آتیش برق و جرقه ها و صدا های انفجار کوچیک و بزرگ.
فرشته با چشم هایی که از شدت ترس و تعجب داشت از حدقه می زد بیرون می دید که بعضی از مردم که اکثرا جوون بودن از جمعیت جدا می شدن، چند قدم عقب و جلو می رفتن، خیز بر می داشتن، می دویدن و از زیر داربست و از وسط جرقه ها رد می شدن و بقیه براشون کف می زدن و جیغ و هورا می کشیدن و بعضی هاشون هم سر بعضی های دیگه که می خواستن رد بشن شرط می بستن.
-عجب دیوانه هایی هستن! این ها از مرز جنون هم گذشتن. واقعا که شور جنون رو هم در آوردن. این واقعا…پریسا! چی شده؟
فرشته دید که پریسا محو تماشای لباس های سفیدی شد که گذرنده های دیوونه قبل از رفتن طرف داربست می پوشیدن تا موقع رد شدن از زیر آتیش بارون بهتر و قشنگ تر و بیشتر به چشم بیان تا برای اطمینان از نتیجه عملشون و اثبات نتیجه های شرطبندی ها نکته مبهمی باقی نمونه.
-چقدر قشنگه! فرشته ببین! تا حالا چیز به این قشنگی ندیدم.
فرشته در حالی که با سرگیجهش می جنگید دست پریسا رو کشید و گفت:
-اینجا زیادی برای موندن خطرناکه. هر لحظه امکان انفجار هست. بیا از اینجا بریم. پریسا!حواست کجاست؟
پریسا انگار صحر شده بود. بی توجه به ترس فرشته برگشت و با حالتی رویایی گفت:
-ببین چه قشنگه؟ انگار گل های ستاره ای می ریزه روی سر عروس. من از اون ستاره ها می خوام.
پریسا این ها رو گفته نگفته قدم برداشت طرف داربست.
-ستاره؟!! دیوونه شدی پریسا؟ ستاره کدوم جهنمی بود؟ این ها جرقه هستن، جرقه های برق. اون که داری اون بالا می بینی آتیشسوزیه اتصالی برقه نه ستاره. اون لعنتی که دلت رو برده فقط1داربست شعله وره و بس. اون رو نمیشه گرفتش. اگه طرفش بری، پریسا! نرو!.
فرشته دست پریسا رو گرفت و کشید. پریسا قبل از این که برگرده خشمش رو قورت داد تا توی گوش فرشته سیلی نزنه.
-چرا اینطوری می کنی؟ مثل روانی ها رفتار نکن زشته. من خودم حواسم هست. فقط می خوام نگاه کنم.
-تو رو خدا پریسا از همینجا نگاه کن. به خدا خطرناکه.
پریسا نگاه عاقل اندر صفیحش رو ریخت توی چشم های خیس فرشته و با لحن آروم گفت:
-واسه ترس از خطر که نمیشه زندگی رو طلاقش داد، میشه؟
فرشته با التماس نگاهش کرد.
-پریسا هر چیزی ارزش ریسک نداره.
-من دیگه بچه نیستم. راستش خیلی ها که دلشون می خواست مثل خودشون وسط تاریکی بمونم بهم گفتن هر ریسکی رو نکنم. البته من مطمئنم نیت تو با حرف دل اون ها فرق داره. تو واقعا خیرخواهم هستی ولی بذار ظاهر عملت هم با اون ها متفاوت باشه.
فرشته کنایه نه چندان پوشیده کلام پریسا رو خورد و حرفی نزد. الان زمان اعتراض نبود. پریسا دستش رو از دست فرشته بیرون کشید و چند قدم رفت طرف داربست شعله ور.
-پریسا این کار رو نکن. خواهش می کنم این کار رو نکن.
پریسا با حوصله فرشته رو از سر راهش کنار زد و آروم خندید.
-نترس خره چیزی نیست. من مطمئنم از زیرش سالم رد میشم. ستاره هم می چینم. تو تشویقم نمی کنی؟ بیا جلو تر برام کف بزن.
فرشته وحشتزده گفت:
-نه، نه، نه، نه، نه، من نه. من نمی خوام. من نمی تونم.
-نمیایی؟ واسه تشویقم نمیایی؟ خیلی بی معرفتی فرشته. تو واقعا نمی خوایی برام هورا بکشی؟
-نه، نه، نه، من نمی تونم. تو رو خدا پریسا! این کار رو نکن پریسا! اونجا نرو. نکن پریسا!.
-باشه حالا که نمیایی برو اون هایی که الان حرفشون رو برات زدم پیدا کن و با هم مشغول باشید تا من از اون طرف این معرکه صدات کنم.
-پریسا!تو رو خدا. این کار رو نکن. تو رو خدا.
پریسا با خودش فکر کرد:
-تو باش با این نقش دلواپسیت. یکی بیچاره تر از من گیرت میاد. عجب رویی!!.
فرشته از فکر پریسا چیزی نمی دونست. اون لحظه هیچ چیز جز اطمینان به وقوع1فاجعه نمی فهمید. پریسا دستی براش تکون داد و رفت. فرشته خواست مانعش بشه ولی موفق نشد.
-تو نمی تونی کاری کنی. اون راهش رو انتخاب کرده. تو قادر به منصرف کردنش نیستی. بمون عقب و براش دعا کن. دعا کن تصوراتت اشتباه در بیاد.
فرشته برنگشت ببینه این صدا و دستی که دستش رو گرفت و عقب نگهش داشت مال کی بودن. داشت دیوونه می شد. دنیا دور سرش می چرخید. خواست جیغ بکشه و پریسا رو صدا کنه ولی صداش رو انگار پریسا با خودش برده بود. تمام جهان انگار مثل1تیکه کاغذ در اطراف فرشته ریخت به هم و توی هم مچاله شد. فرشته از پشت پرده وحشت و اشک های تبآلود به مقابل خیره شد. پریسا رو می دید با لباس سفید. از دور1عروس واقعی بود.
-پری من!آسمونی من! عزیز دلم! طوریت نشه؟
کسی نشنید. سر و صدا های کر کننده، نور هایی که بر افروخته و بلعنده از داربست می باریدن، سفیدی لباس پریسا، جیغ و هورای جمعیت دیوانه و سرمست از توحش، پریسا که رفت و رفت تا رسید، تاملی کوتاه و حرکت، درست کنار تیر برق و زیر داربست، صدای انفجاری بلند و1پارچه شدن تمام جرقه هایی که انگار منتظر همین لحظه بودن، فریاد وحشتی همگانی، انفجار بلند تر، سقوط داربست شعله ور، تاب برداشتن و افتادن تیر برق که همچنان ازش آتیش می بارید. فرشته حس می کرد جزئی از1جهنم وحشتناک شده. لحظه ای پریسا رو دید با همون لباس سفید وسط آهن و سیم های مشتعل و شعله های افسار گسیخته و دیوانه، به نظرش رسید پرستویی بال زنان درست از کنارش پر زد و رفت. پرستویی با پر های سفید و بال های کشیده.
-پریسااااااااااااااااا!!!!!!!
تمام جهان کابوس بود. کسی از درون سینه فرشته جیغ می کشید. با تمام قدرتی که فرشته در خودش سراغ نداشت اون صدای مهار ناشدنی از داخل حنجره فرشته جیغ می کشید و فرشته هیچ اختیاری بهش نداشت. گلوش داشت پاره می شد ولی فرشته نمی تونست اون جیغ که نمی فهمید از کجا میاد رو مهار کنه. جهنمی از کابوس شعله و جرقه و سیم و نور و دود. جیغ، جیغ، جیغ.
-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!!!!!!!!!!!!. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!
صدا ها طنین پیدا می کردن. بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر. قاطی هم می شدن و یکی می شدن. انعکاسشون از خودشون بلند تر ولی نامفهوم و گنگ باز و باز و باز هم منعکس می شد. نور ها، صدا ها، تمام دنیا مثل صدا ها در خودش طنین می گرفت و منعکس می شد. تصاویر و صدا ها با هم یکی شدن، سراب شدن، هیچ شدن، رفتن. سکوت، وهم، خواب.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 07:01
نمیدونم چی بگم. تا بقیشو نخونم چیزی نمیتونم بگم. ولی ببین من مخم داره ارور میده. میگه رسیدی بجاهای بدش. دارم صدای قژقژ اعصابتو میشنوم که از ادامش تفره میره. هی زودتر بنویسش. بنویسش و ازش رد شو تا راحت بشی. باید بنویسی. نذار تا آخر عمر این خط ناتموم بمونه رو دل و دوشت. بازم میگم. تو قشنگ مینویسی. الان حالشو نداری من اینو بگم ولی واسه داستان بعدیت فکر کن. ماجرای فرشته که تموم بشه باید پست داشته باشی دیگه. کتابو ول کن فقط بنویس. مکث نکن که بتونه اذیتت کنه. فقط بنویس. فقط بنویس. منتظر بقیشم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
بله می فهمم. یعنی سعی می کنم که بفهمم. یکی از دوستان این رو خوند و به شدت بهم توصیه کرد اینطوری ننویسمش و عوضش کنم. کاش می شد عوضش کنم ولی نمیشه.
ممنونم جناب یکی. درست میگید باید سریع تر بنویسمش.
ممنونم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 20:58
سلام. خیلی هیجان انگیز شده داستان؛ مطمئنم که در ادامه این راه هیجانی تر هم خواهد شد؛ چه خوب که فرشته داره کمی عاقل تر میشه و دیگه خل بازی در نمیاره.
انگار حسابی با دنیای آدم ها اخت شده؛ ادامه اش رو هر چه سریع تر بذارید.
با مطلبی با نام میرزاقاسمی منتظرتون هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به روی چشم. سعی می کنم زود تر ادامهش رو بذارم. پست شما در مورد میرزاقاسمی رو از نظری که اینجا نوشتید زود تر دیدم. آخه دیشب اومدم وب شما مهمونی و اینترنت محترم دیگه اجازه نداد وب خودم رو ببینم. موند تا امروز. ممنونم از حضور شما و ممنونم از نظر لطف شما.
ایام به کام.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 23:22
خداکنه پریساطوریش نشده باشه !!
این قضیه تشنگیه دائمی پریساوفرشته چیه؟ نکته خاصی داره ؟

پاسخ:
چیزی نیست آشنا. این ها همهش فقط1داستانه. طوری نیست آشنا. این ها قصه هست. این ها چیزی نیست.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش6

سلام به همگی.
تاریخ آخرین آپ اینجا یادم نیست. کاش خیلی دیر نکرده باشم. بذار زیاد تر از این حرف نزنم. موافقید؟
بعله.
پس بریم ببینیم به کجا می رسیم.
***
حرکت زمان. آرام و بدون توقف. نه کند و نه تند. با سرعتی کاملا ثابت. روز ها، ماه ها، سال ها. جاده های پیچ در پیچ. فرعی در فرعی. منظره های مختلف. تاریک و روشن. سیاه و سفید. جاذبه های رنگ به رنگ. موانع جور وا جور. فرعی های متفاوت. سر بالا ها و سر پایین های مدل به مدل.
زندگی.
فرشته و پریسا پیش می رفتن. گاهی پیاده و گاهی سواره از وسط سیل آدم و ماشین و همه چیز رد می شدن و پیش می رفتن.
-من دیگه واقعا خسته شدم فرشته. دیگه نمی تونم1قدم هم بیام.
-من هم خسته شدم ولی آخه وسط خیابون به این شلوغی که نمیشه بشینیم. پاشو بریم.
-من نمی تونم فرشته واقعا نمی تونم.
فرشته خودش هم خیلی خسته شده بود. فریب گفت:
-خنگ بازی در نیار. زود1کلکی سوار کن آویزون یکی از این ماشین ها شو کار تمومه دیگه.
فرشته به پریسا و به ماشین هایی که با سر و صدا رد می شدن نگاه کرد و1لحظه به فکر فرو رفت و بعد:
-صبر کن.
فرشته جلو تر رفت. دستش رو واسه یکی از ماشین هایی که بوق کشدار می زد و موزیک تندش نمی ذاشت راننده صدا های بیرون رو بشنوه بلند کرد:
-آهای جناب! ما2تا رو تا1جایی می بری؟
ترمز ماشین جیغ کشداری کشید و ماشین ایستاد. شیشه اومد پایین.
-دهه اینجا رو!!! هی خانم کجا میری؟
فریب اختیار امور رو گرفت دستش و با چشم های خمار و صدای کشدار عجیبی که فرشته چندان نمی شناخت از حنجره فرشته گفت:
آآآخخخ!!!خدا رسوندت به خدااا. داشتم می مردم از خستگیییی.
-ای وااای خدا نکنه، بگو کجا میری خودم3سوت می برمت.
-ترجیحا مستقیم. تا هر جا مسیرت خورد ببر. می بری؟
جوونک با اشاره به پریسا پرسید:
-اون کیه؟ اون هم میاد؟
فریب با همون حال و هوا و صدای ناشناس جواب داد:
-ایییین خواااهرمه. بعله که میاد. مشکلی هست؟
-نه بابا چه مشکلی! قدم جفتتون روی داشبورد ماشینم.
-داشبورد ماشینت رو مایه نذار خط می افته. بگو می بری یا نه؟
جوونک راننده به اون2تا مسافر نگاه کرد و گفت:
-آره می برم ولی2تا مشکل داریم. اولا من مستقیم نمیرم. دوما مسیرم این طرفی نیست.
بعد در حالی که با دست به1فرعی تنگ اشاره می کرد گفت:
-من میرم اینجا. هستید؟
هوس بی تردید گفت:
-چه ورودی قشنگی! توش معلوم نیست ولی شرط می بندم خیلی جالبه. تا حالا اینجا نرفتی.
عقل گفت:
-راه نرفته رو همین طور بی گدار نباید رفت. نرو.
توجیه گفت:
-تا تجربه نکنی که نمی فهمی.
عقل گفت:
-هر چیزی رو نمیشه تجربه کرد. گاهی تجربه ها خیلی گرون قیمت هستن. از خیرش بگذر و پیاده برید.
توجیه گفت:
-زندگی ریسکه. بعضی فرصت ها فقط1بار توی تمام عمر پیش میاد. شاید دیگه نشه این فرعی رو ببینی. فقط1نگاه میندازی چیزی نمیشه.
عقل گفت:
-از تاریکی اولش معلومه توش خبر های خوشی نیست. نرو.
هوس گفت:
-اتفاقا ظاهرش به نظر جذاب میاد. ببین کی ها میرن داخل؟ همهشون هایکلاسن. بچه بازی در نیار. اینطوری خیلی مضحک میشی. بعدا هم توی دلت می مونه. بگو هستی و بپر برو.
عقل پوزخند زد:
-هایکلاس دیگه چه کوفتیه؟ اونجا به رفتنش نمی ارزه. بیخیالش شو. همینجا استراحت کنید و خستگیتون که در رفت مستقیم برید یا صبر کن تا یکی بیاد که مستقیم بره.
فرشته به ماشین هایی که رد می شدن نگاه کرد. خیلی کم بودن افرادی که سواره یا پیاده مستقیم برن. اکثریت قریب به اتفاق می پیچیدن داخل یکی از فرعی ها.
توجیه بی حوصله گفت:
-اینطوری تا خود شب هم نتیجه نمی گیری. ول کن فایده نداره.
وجدان داد کشید:
-نکن لعنتی! پریسا هنوز آگاه نیست. واسه فرعی های نیمه تاریک هنوز زیادی جوونه. این دختر چیزی از این مدل فرعی ها نمی دونه. اونجا تاریکه نمی بینه گرفتار چه دردسر هایی میشه. نکن لعنتی! این دختر رو نبر اونجا.
توجیه گفت:
-مگه میشه تا آخر عمرش بی اطلاع بمونه؟ آخرش چی؟ طوریش نمیشه. تو هستی مواظبشی. معطلش نکن.
وجدان داد زد:
-نه.
توجیه نعره زد:
-خفه شو!.
صدای جوون راننده که ظاهرا خیال خسته شدن نداشت ولی برای سوار کردن اون2نفر به طرز عجیبی منتظر بود.
-چی شد پس؟ ترافیک کردم بگو دیگه. هستی؟
هوس بلند گفت:
-آره.
-پس بپر بالا پرواز کنیم.
-پرواز!
-آره بابا. سوار شو تا بهت بگم.
دیگه جای هیچ حرفی باقی نموند. کمتر از1دقیقه بعد، فرشته و پریسا داخل ماشینی با بوق کشدار و صدای موزیک خیلی بلند نشسته بودن و با چنان سرعتی همراه چندتا ماشین دیگه وارد فرعی تنگ و نیمه تاریک شدن که انگار واقعا می خواستن از زمین بلند شن و پرواز کنن.
از ورودی فرعی که با رقص نور قشنگ و کم نوری تزیین شده بود مثل باد زمستون رد شدن. فرشته کنار پنجره نشسته بود. فضای اون طرف پنجره چنان شلوغ و کم نور بود که پریسا چیزی نمی دید. اطراف رو چیزی شبیه مه گرفته بود. و اشباح سیاهی که انگار از دود درست شده بودن و در اطراف ماشین می چرخیدن و می رقصیدن و رد می شدن. فرشته به اشباح دودی اشاره کرد و بلند تر از صدای موزیک پرسید:
-این ها چی هستن؟ دودن؟
جوونک نگاه هیزی به جفتشون انداخت و بعد در حالی که اشاره به پریسا می کرد با لحنی متفاوت جواب داد:
-نه بابا دود کدومه؟ اینطوری نگو خواهرت می ترسه گناه داره. این ها ابر هستن. مگه قرار نبود پرواز کنیم؟ خوب الان توی آسمونیم دیگه. این ها هم ابرن و دارن دورمون می گردن و قربون صدقهمون میرن تا بهمون خوش بگذره.
فرشته با خودش گفت:
-بهت1آسمونی نشون بدم که تا زنده ای یادت بمونه. بعد بلند گفت:
-شما نگران خواهر من نباش. ببینم انتهای این فرعی کجاست؟
جوون خنده زشتی کرد و گفت:
-مگه میشه نگرانش نباشم؟ این خانم کوچولو دلش قد1گنجشکه. تو هم که خیالت نیست. خوب گناه داره طفلی. دلت میاد ضربانش رو ببری بالا؟
فرشته از زیر اخم هاش نگاه زشتی به راننده انداخت و گفت:
-ضربان این به شما ربطی نداره. ازت چیز پرسیدم. بلدی جواب بدی یا نه؟
جوونک زیر نگاه فرشته که روش سنگینی می کرد چشم از پریسا برداشت و فرشته نگاه سنگینش رو بر نداشت تا زمانی که راننده کاملا از نگاه کردن به پریسا منصرف شد. بعد کمتر از1دقیقه جوونک مثل این که هیچ اتفاقی نی افتاده بود گفت:
-آهان انتهای این فرعی. نمی دونم کجاست. هیچ کسی نمی دونه. ندیدم کسی برگرده تا ازش بپرسم. ولی ببین اینجا1عالمه فرعی هست. با حاله نه؟
هوس از دریچه چشم های فرشته نگاه خریداری به اطراف کرد و گفت:
-آره خیلی رویاییه. خیلی هم قشنگه.
جوون از شنیدن این حرف باد کرد و با افتخار خندید و گفت:
-کجاش رو دیدی؟ من اینجا خیلی گشتم. اینقدر سوراخ سمبه اینجا بلدم که نگو. حالا صبر کن ببین چی ها که نمی بینی. از همینجا مستقیم میری بهشت.
فرشته با خودش گفت:
-چه بهشت نامشخص و عجیبی! شاید هم درست بگه.
صدای پریسا که از فکر بیرونش آورد.
-من هیچ چی نمی بینم. برام بگو اون طرف پنجره چه خبره؟
فرشته مکث کرد. تردید. آیا واقعا توضیح چیز هایی که خودش می دید برای پریسا کار درستی بود؟
-بگو دیگه بگو. زود باش بگو. من می خوام بدونم بگو. بهم بگو چی می بینی؟ زود باش دیگه بگو. بگو بگو بگو بگو بگووووو…
و فرشته هر چیزی که می دید برای پریسا می گفت. پریسا بلد نبود و فرشته تصور و تجسم رو یادش می داد. و پریسا یاد می گرفت. فرشته یادش می داد بی اون که بفهمه، و پریسا یاد می گرفت در حالی که می فهمید. فرشته حتی1بار هم دقیق به پریسا نگاه نکرد وگرنه می دید که پریسا چقدر دلش می خواد که خودش هم1پنجره داشته باشه واسه دیدن. فرشته نفهمید. دست های عقل برای تکون دادن فرشته و هشدار بهش بالا اومد ولی توجیه و فریب و هوس با قدرتی که انگار توی این فرعی1000برابر شده بود عقب نگهش داشتن. هیچ مانعی نبود. وجدان آرام در آغوش غفلت و گوش به لالایی جادویی غفلت به خوابی عمیق رفته بود و عقل گرفتار و خاموش تماشا می کرد. هرچند صدای عقل و ندای وجدان اگر هم می بود اینجا اصلا به گوش فرشته هم نمی رسید. پریسا گوش می داد و گوش می داد و به خاطر می سپرد. و ماشینی که سوارش بودن همچنان مثل باد می رفت و می رفت. به فرعی های مختلف می پیچید و می رفت و فقط می رفت بدون توقف. دیگه جاده اصلی پیدا نبود. نه در نگاه و نه در ذهن فرشته. در راهی که به هیچ عنوان مستقیم نمی رفت و تمامش سراسر پیچ و خم های وحشتناک بود سوار اون ماشین با راننده خوش ظاهرش با سرعتی سرسام آور پیش می رفت و پریسا هم در کنارش بود.
***
شب ها و روز ها سپری می شدن بدون این که به چشم فرشته بیان.
-فرشته به نظرت ما توی سر پایینی نی افتادیم؟ داریم میریم پایین. حس می کنی؟
-نمی دونم. مثل این که. به نظرم روی1سراشیبی هستیم که میره پایین. خوب بذار بره.
پریسا متفکر سکوت کرد و لبخند زد. فرشته با خودش فکر کرد:
-چه فرقی می کنه آخرش چی باشه؟ آخرش به جهنم. الان رو عشقه.
-فرشته دیوونه ای؟ واسه چی با خودت می خندی؟
فرشته دست پریسا رو آروم فشار داد و خندهش وسیع تر شد.
-فقط همین یکی رو عشقه!!.
-ای بابا فرشته چته؟ دستم درد گرفت معلومه چیکار می کنی؟
-معذرت می خوام عزیز من. یادم نبود چقدر شکننده ای آسمونی.
-چی میگی؟ توی این سر و صدا نمی شنوم. بلند تر بگو
-هیچ چی، هیچ چی نمیگم. گفتم معذرت می خوام دستت رو فشار دادم.
-جدی تو عقل نداری.
-نه. مطمئن باش که ندارم.
ماشین با سرعتی سرسام آور می رفت. پریسا همچنان به توضیحات فرشته گوش می داد و با خودش فکر می کرد:
-واقعا این هر چی در جواب من میگه رو اون بیرون می بینه؟ زیاد مطمئن نیستم. ولی این با مزه ترین روانیه که من تمام عمرم دیدم و از این به بعد هم خواهم دید. شبیهش رو دیگه تا آخر دنیا نمی بینم. خیلی جالبه. خوب بذار باشه. این همه روانی توی این دنیا هست این هم یکیش. بذار به هوای خودش باشه.
-بیداری پریسا؟ با خودت چی میگی؟
-چیزی نمیگم. داشتم فکر می کردم تو چه قشنگ توضیح میدی. انگار خودم اون طرف جای تو نشستم و دارم می بینم. باز هم بگو. می خوام بشنوم.
-پریسا تو خسته نشدی؟
-نه نشدم. گفتم که تو قشنگ توضیح میدی. زود باش بگو، باز بگو.
فرشته فکر کرد:
-نباید هیچ چی رو جا بذارم. کار درستی نیست. اون به نگاه من اعتماد کرده.
پریسا فکر کرد.
-این جدی روانش پاکه. یا عقل نداره یا خیلی زرنگه. خوب این هم بذار باشه. اینطوری بهتره. اتفاقا بذار همینطوری بمونه.
ازدحام.
جمعیتی که راه ماشین رو بسته بودن. نمی شد جلو تر رفت.
توقف.
فرشته پرسید:
-آخر خطه؟
راننده خندید و گفت:
-نه ولی نمیشه رفت. بد هم نیست وایسیم. اون وسط خوش می گذره.
فرشته موافق بود. پیاده شدن. فرشته به اطراف نگاه کرد. شلوغی. صدا. نور. اشباح دودی شکل و دودی رنگ که مثل برق رد می شدن و با هم قاطی می شدن و جدا می شدن و با اشباح دیگه قاطی می شدن و جدا می شدن و می چرخیدن و می رقصیدن و… قیامتی جهنمی که فرشته درست در وسطش بود.
فرشته تقریبا داد زد:
-اینجا کجاست؟
راننده در جوابش داد زد:
-بهشت. حالش رو ببر.
ساعت ها و ساعت ها می گذشتن بدون این که کسی از گذشتنشون آگاه باشه. فرشته با ته مونده های هشیاریش به اطراف تمرکز کرد. به زور می شد چیزی ببینه. چشم هاش رو تنگ کرد و از وسط دود ها و نور ها نگاه کرد. حس می کرد کسی مواظبشه. نمی تونست بفهمه کی و برای چی. جواب خیلی زود با پای خودش اومد.
-ببین کی اینجاست! نشون دار آتیییش. چه بزرگ شدی خانم کوچولو. بدون آتیش حسابی صفا می کنی آره؟
فرشته نگاه نکرد. جرات نداشت. ولی اجازه نداد ترسش توی صداش مشخص بشه.
-آتیش؟ کدوم آتیش؟ اینهمه آتیش توی دنیا بالا پایین میرن. دنبال کدوم یکیشی سرکار؟
-بله، شما درست می فرماین، ولی فقط1آتیشه که آتیش4شنبه سوری ما بوده. یادت که نرفته. بگو ببینم باهاش چه معامله ای کردی هان؟
-معامله؟ بیا تا بهت بگم.
فرشته گفته نگفته مثل برق خودش رو انداخت وسط شلوغی و شنید که درست پشت سرش غوغای قیامت به پا شد. هوادار های آتیش4شنبه سوری دنبالش می گشتن. فرشته چرخید و اون ها رو دور زد و درست از پشت سرشون سر در آورد. پریسا رو نشون کرد و مثل مار پیچ خورد و از بین جمعیت رفت طرفش. پریسا وقتی حس کرد کسی دستش رو گرفت آروم برگشت. انگار اصلا غیبت فرشته رو حس نکرده بود.
-چی میگی فرشته؟
-هیس. بیا. زود باش.
-چته باز؟ نکنه دوباره سراب آتیش و پرواز دیدی؟
-نه بابا ندیدم فقط بیا. زود باش باید بریم.
-نکنه داریم فرار می کنیم.
-دقیقا همینطوره.
پریسا عاقل اندر صفیح نگاهش کرد و گفت:
-و حتما پیاده آره؟
فرشته در حالی که دست پریسا رو می کشید جواب داد:
-نه. اینقدر حرف نزن بیا.
پریسا کلافه گفت:
-آخه از چی در میریم؟
-از طرفدار های آتیش.
پریسا با خودش گفت:
-اه تو هم با اون آتیشت.
و بعد بلند گفت:
-من که چیزی نمی بینم. کوشن؟
فرشته گفت:
-نباید هم ببینی. آخه من جاشون گذاشتم. ولی اگر تو نجنبی هم تو اون ها رو می بینی و هم اون ها ما رو. باید از اینجا بریم.
پریسا همونطور که همراه فرشته کشیده می شد گفت:
-اینطوری امکان نداره بتونیم در بریم. باید سواره بریم.
فرشته خندید:
-می دونم. سواره میریم. اون جوونک اینجا و تا مدت ها ماشینش رو لازم نداره، ولی ما لازمش داریم.
پریسا با تعجب گفت:
-تو دیوونه ای. من رانندگی بلد نیستم.
-فکر می کنم من کمی بلد باشم. بپر سوار شو. این نکبت ما رو آورد اینجا و دادمون به چنگ آتیش خواه ها. حالا نوبت منه که حالش رو جا بیارم. بپر بالا بریم.
پریسا با خودش فکر کرد:
-من تا کی باید با نقشه های مضحک این احمق همراهی کنم؟ مسخره خودش هم انگار باورش شده. اینجا هیچ چی واسه در رفتن نیست. این دیوونه تمام عمرش رو بازیش گرفته.
مثل این که ذهنیت پریسا روی چهرهش حک شد و به شکل1لبخند کلافه و تمسخرآمیز نشست روی قیافهش. فرشته با تردید نگاهش کرد.
-پریسا به چی می خندی؟
پریسا با لبخندی که نمی تونست محوش کنه و لحنی عاقل اندر صفیح جواب داد:
-به هیچ چی. ببین اصلا لازم نیست در بریم. اگر از شلوغی خسته شدی فقط بهم بگو. گوش بده، آتیش و ماجرا هاش رو بیخیال شو. من می تونم کمکت هم کنم تا از دست این داستان خلاص بشی.
فرشته با تعجب گفت:
-خسته شدم از شلوغی!! خلاص بشم از…!! از چی بود یادم رفت؟ تو واقعا همچین تصوری داری؟ باور نمی کنی؟ اگر دلت بخواد می تونیم همینجا منتظر بشیم تا برسن و تو ببینی.
و بعد دست هاش رو گذاشت روی هم، به ماشین تکیه داد و به وسط جمعیت خیره شد. پریسا نگاهش کرد و گفت:
-خوب حالا. فعلا بیا بریم بعدا حرفش رو می زنیم.
فرشته بی جواب و بی حرکت همونجا ایستاد و وسط اشباح رو به دنبال تعقیب گر هاش با نگاه گشت. پریسا سعی کرد به حرکت تشویقش کنه ولی موفق نشد. فرشته مثل سنگ بی حرکت همونجا ایستاد. انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش از ترس و هیجان وحشتی که نمی تونست مهارش کنه با چهره سفید شده می دوید. پریسا به فرشته خیره شد. در نگاهش قاطعیتی دید که سایه سیاهی از اندوه روش رو پوشونده بود. پریسا فکر کرد:
-اینطوری ترکیبش هم مثل روانشه. کاش این ها رو بهش نمی گفتم!. این دیوونه باید باشه. آخه من نه رانندگی بلدم نه حال پیاده روی دارم.
فرشته اصلا به پریسا نگاه نکرد که حالت متفکرش رو ببینه. فقط نگاهش به وسط جمعیت بود و نقطه ای که داشت شلوغ تر می شد و انگار بزرگ تر می شد و سیاه تر می شد و در همون حال می اومد طرفشون. پریسا دست فرشته رو کشید و گفت:
-مسخره بازی در نیار. بیا بریم.
فرشته دستش رو کشید و بی اون که به پریسا نگاه کنه گفت:
-تا تو اون ها رو نبینی من1قدم هم نمیام. تو باید ببینی، باید ببینی.
پریسا دوباره دستش رو گرفت و گفت:
-من نمی خوام ببینمشون. اگر برسن دیگه نمی تونیم بریم.
فرشته گفت:
-بذار نتونیم. ترجیح میدم گرفتار بشم.
و با خودش فکر کرد:
-باور تو از هر آزادی برای من با ارزش تره عزیز آسمونی من.
پریسا کلافه گفت:
-بس کن بابا بذار واسه1زمان دیگه. بیا بریم.
فرشته گفت:
-نه.
پریسا آروم توی گوشش گفت:
-بیا بریم دیگه. بیا.
فرشته خودش رو عقب کشید.
-نه.
پریسا با همون لحنی که همیشه قانعش می کرد گفت:
-یعنی همراه من نمیای؟ همراه پریسا؟
فرشته گفت:
-نه.
-چرا؟ قهر کردی؟
-نه.
-پس چته؟
-بذار آتیش خواه ها برسن. وقتی تو دیدیشون اگر شد میریم و اگر نشد تو باورت رو بر می داری و میری.
-ببین، من نمی خوام کسی رو ببینم. این توی سرت میره یا نه؟
-نه.
پریسا اخم کرد و آزرده گفت:
-تو واقعا بدی. من کی گفتم باور نمی کنم؟ ببین فرشته من رفیقتم. من باورت دارم. من داشتم شوخی می کردم. تو که اینقدر بی ظرفیت نبودی. لازم نیست اینجا بمونیم تا گیر بی افتیم. من نمی خوام چیزی ببینم. خودت برام گفتی دیگه دیدن نداره که. بیا مگه نگفتی باید بریم؟ بیا دیگه. بجنب الان می رسن ها.
-تو گیر نمی افتی. من می افتم.
پریسا دست فرشته رو دو دستی گرفت و آروم فشار داد.
-من نمی خوام تو هم گیر بی افتی. اگر تو اینجا گیر کنی من هم نمیرم. تو که نمی خوایی من به دردسر بی افتم، می خوایی؟
فرشته سست شد.
-نه.
پریسا دستی به مو های فرشته کشید و فرشته بلافاصله خودش رو رها کرد و از در باز ماشین روی صندلی ولو شد. پریسا در حالی که با1دستش دست فرشته رو توی دستش گرفته بود و با دست دیگه مو های فرشته رو نوازش می کرد گفت:
-پس بیا از اینجا بریم. من که اینجا جات نمی ذارم. اگر اون دیوونه ها برسن جفتمون گرفتار میشیم. بیا زود تر از اینجا بریم. بجنب، زود باش.
لحظه ها می گذشتن و فرشته و پریسا سوار ماشینی که باهاش توی این فرعی های پیچ در پیچ محو شده بودن به سرعت برق پیش می رفتن.
-خوب، ولش کن بابا. چاره ای نیست. اولا با مزه هست، دوما سواری رو عشقه.
این نتیجه گیری بی صدا از ذهن متمرکز پریسا گذشت بدون این که اثری در قیافهش باقی بذاره.
فرشته پشت فرمون تند و بی ترمز از روی سراشیبی به طرف پایین گاز می داد و می رفت و پریسا در کنارش اندیشمند و خاموش به مقابل خیره شده بود.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (12)
حسین آگاهی
جمعه 20 دی 1392 ساعت 20:37
سلام. شاید باورتون نشه ولی فقط داشتم رد می شدم که دیدم آپ کردید این جا رو. عنوان رو خوندم و دستم اومد که ادامه ماجرای فرشته و کتاب مادام بواریه ولی چون خیلی سرم شلوغه و فردا هم امتحان سختی دارم فقط دوست داشتم من اولین نفری باشم که این جا نظر میذاره؛ می بخشید که مزاحم شدم؛ ان شا الله فردا شب میام و نظر درست و حسابی میذارم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خوشحالم که اومدید. چرا باورم نشه؟ خود من هم روزی چندین بار از کوچه های وب ها و سایت هایی که می شناسم رد میشم. راستی این پرشین بلاگ خیلی بد جنسه. نصف نظرم رو خورد. البته من اینطور تصور می کنم. باید این دفعه کوتاه تر بنویسم تا باقیش رو قورت نده.
نگران امتحان فردا نباشید. خوب تموم میشه. احتمالا امشب نمی رسید به خوندن جواب من. فردا شب که می خونیدش دیگه امتحان فردا مال گذشته هاست و خوب هم تموم شده.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 22 دی 1392 ساعت 00:26
سلام. بله؛ پرشین بلاگ جای محدودی برای نظر گذاشتن داره؛ اگه اشتباه نکنم حدود 1400 کاراکتر میشه در هر کامنت نوشت؛ اون پایین هم به محض نوشتن تعداد کاراکتر های مجاز وقتی می نویسید کمتر میشن.
در مورد امتحان هم پیشبینی شما خیلی خوب درست از آب در اومد و به بهترین شکلی که می تونستم نوشتم؛ فکر کنم نمره خیلی عالی ای بگیرم؛ جالب بود این قسمت داستان هم؛ فرشته و فرعی هایی که باید ازشون رد بشه؛ باز هم ادامه اش رو زود بنویسید و پیشاپیش میگم سعی کنید آخرش خوب تموم بشه؛ البته درسته که زندگی همیشه با ما معامله خوبی نداره ولی به هر حال این یک داستان هست که خالقش شمایید و شما می تونید هر بلایی که میخواید سر این فرشته و دوستاش بیارید؛ نه؛ از حرفم پشیمون شدم، هر طور که میلتونه بنویسید این طوری واقعی تر به نظر میاد؛ از طرفی هم هر چی عقلانی تر باشه اتفاقات که خوشبختانه خیلی از اتفاقات تا حالا واقعی بودند بهتره و قابل باور تر و محسوس تر.
فردا و پس فردا و سه شنبه و چهارشنبه هم امتحان داریم؛ انگار دانشگاه شیراز رو مجبور کردن که همه امتحانا رو در دو هفته پشت سر هم تموم کنن؛ به هر حال ما که کاری از دستمون بر نمیاد باید بشینیم بخونیم؛ اون هم درس های خشک حقوقی رو.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
پرشین بلاگ. باید یادم باشه توی بخش نظرات وبلاگ شما زیاد پر حرفی نکنم.
امتحان. نگرانش نباشید. زود تموم میشه. خیلی زود. داستان فرشته. باور کنید خودم هم نمی دونم آخرش چی میشه. کاش خوب تموم بشه. واقعا دلم می خواد اینطور باشه.
در ایام امتحانات هستید و زیاد زمان ندارید. باید کوتاه تر بنویسم که اگر وسط درس ها اینجا تشریف آوردید تمام زمان استراحت شما صرف خوندن پاسخ من نشه. پس فقط:
ایام به کام.
فرید
شنبه 26 بهمن 1392 ساعت 00:33
سلام، خیلی خیلی خوشحال شدم که دیدم لینک کتاب صوتی مادام بواری رو گذاشتید، از راه اندازی دوباره وبلاگ هم بیشتر خوشحال شدم، اما متاسفانه لینک دانلود کار نمیکنه و بلاک شده، خوشحال میشم اگه رسیدگی بفرمایید
ممنون

پاسخ:
سلام.
در اولین فرصت درستش می کنم. ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
فرید
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 22:47
سلام، بازم منم، درستش کنید لینک دانلود رو تورو خدا [:S001:]

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ایراد از دراپ باکسه. ارور509اگر اشتباه نکنم. دیشب سر خودم هم همین بازی رو در آورد. سعی می کنم درستش کنم.
ایام به کام.
فرید
چهارشنبه 14 اسفند 1392 ساعت 13:27
سلام، متشکرم، فکر میکنم از یه سرور دیگه استفاده کنید مشکل حل بشه، مثلا 4shared رو پیشنهاد میکنم

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بله درسته. به نظرم باید به گزینه ای جز دراپ باکس فکر کنم. دیگه واقعا باید بجنبم.
به روی چشم. بیشتر سعی می کنم.
ممنونم از حضورتون.
ایام به کام.
فرید
سه‌شنبه 20 اسفند 1392 ساعت 21:12
خیلی متشکرم پریسا خانم :))

پاسخ:
خواهش می کنم دوست عزیز. دارم کم کم باقی فایل هام رو هم از دراپ باکس منتقل می کنم. چه خوب شد که بلاخره این دانلود برای شما انجام شد. ببخشید به خاطر این تاخیر.
ایام به کام.
siavash
یکشنبه 3 فروردین 1393 ساعت 01:24
سلام خانم جهانشاهی
من یک عاشق کتاب ام مثل شما ، ولی متاسفانه وقتی امشب بطور اتفاقی اومدم اینجا فهمیدم خیلی هم عاشق کتاب نیستم ، البته ترجیح میدم کتاب رو دست ام بگیرم و بخونم ولی اگر فایل صوتی اش باشه . . . خب تنبلی یه دیگه ، آخه میدونی من وقت کم دارم ساعت 5.30 صبح هر روز پا میشم و میرم سرکار اونم 140 کیلومتر اونورتر از محل زندگی ام زوده زود که میام ساعت 7 شبه وقتی هم میام . . . خب دیگه خسته ام ، ولی همیشه شبها زود میخوابم که بتونم در فاصله ی رسیدن تا محل کار ام داخل سرویس ( یک مینی بوس غرغرو و خشک ) کتاب بخونم نمیخوام بگم فکر کنی خودپسند و خود شیفته ام ولی ای ی ی یک چند ده تائی کتاب خوندم ، آخرین باری که تهران بودم ( بهمن 93 زمان جشنواره تاتر فجر ) کنار تاتر شهر کتاب دست دوم میفروختند آی جای شما خالی بود یک کتابهائی ازشون کشیدم بیرون که نگو ، مثل غریق نجات ها شیرجه زدم وسط کتابها و چندتا کتاب خوب از جمله مادام بوواری که همین ترجمه و ناشری که شما گذاشتی فایل اش رو چاپ پنجم رو از زیر خرواری خاک کشیدم بیرون ، جلد و ورق هاش نوستالژی یه چاپ 1369 . راستی نگفتم من سیاوش هستم 12 ساله حسابدار ام توی شرکتهای خصوصی ، یک راستی یه من دیگه مشهد زندگی میکنم 31 سالمه ، رفتم امام رضا دعا میکنم برات ، قول میدم بازم یک راستی یه دیگه من وقتی قول میدم سر قول ام هستم ، از دروغ هم متنفرم ام
وقتی معرفی نامه ات رو خوندم فهمیدم اینجا آدم بزرگی حرف میزنه راستی یک راستی یه دیگه متشکرم که این مادام بوواری رو گذاشتی ، یک نفر سراغ دارم حتما حتما از کتابهائی که اشتراک کنی استقبال میکنه ، البته اگر شما قابل اش بدونی اون یک نفر ، یک آدم سالم سالم اما تنبله که خود منم ، او ه ه ه میبینی چقدر پر حرف ام اگه ولم کنی همینطور میگم ، آخه میدونی دلم خیلی پره ، دوست دارم داستان ات رو از اول بخونم ، دعا کن فرصت بشه میریزم توی موبال ام توی سرویس میخونم اش ، میدونی من خیلی دوست دارم یک روز بتونم بنویسم ، خیلی ، داستان زندگی عجیب و پر از حادثه ائی داشتم الان وارد گفتن اش نمیشم چون ممکنه جواب این نظر ام با لطفا حرف نزن جواب بدی ، میدونم … میدونم خیلی حرف میزنم
میخوام یک چیزی بگم هر برداشتی داشتی رک بگو ( راستی من خیلی رک هم هستم ) میخوام ازت خواهشی بکنم ، خواهش کنم کمک ام کنی ، میخوام بنویسم ولی نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم ، چند ماه پیش شروع کردم و چند صفحه نوشتم ولی فکر میکنم اصلا خوب نیستم ، دلم نمیخواد تا تمام شدن نوشته ام کسی از نزدیکان ام بدم بخوند اش ، کمک ام میکنی ؟ خواهش میکنم …
دوباره میام الان دیگه خیلی خیلی حرف زدم
به امید سلامتی و شادی و دیدار
ایام به کام

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بذارید آخریش رو اول بگم. هرچی دلتون می خواد حرف بزنید. من خسته نمیشم. طول تمام نشدنی پست های خودم رو که شما دیدید. اینجا راحت باشید.
حالا بقیهش.
از نظر من شما قشنگ می نویسید. کامنتی که اینجا واسه من نوشتید رو1بار بخونید. شفاف، ساده، روون، کامل. از نظر من شما خوب می نویسید. من نمی دونم نویسنده های واقعی چجوری می نویسن و چه قواعدی دارن. بلد نیستم. من هر زمان می نویسم فقط از دل خودم پیروی می کنم و از نتیجهش هم خیلی بدم نمیاد. اگر کسی ازم بپرسه چطور بنویسه بهش میگم همین کار رو کنه. ببینه دلش اون لحظه چی می خواد بگه همون رو بنویسه. البته در اون صورت نوشته های شما شبیه مال من چپ اندر قیچی در میاد ولی من اینطورم و اینطور می نویسم. شما زیاد توجه نکنید. اگر می خواید نویسنده باشید کتاب ها و نمونه ها و راهنما ها زیاد هستن ولی من نمی خوام نویسنده باشم. من فقط می خوام بنویسم. این که چطور بنویسید بسته به اینه که چی بخواید. من می خوام بنویسم. فقط بنویسم. هرچی رو که دلم می خواد. شاید یکی بگه من دوست دارم نویسنده باشم. پس باید برای نوشتن به قواعد نوشتاری توجه کنه. آموزش ببینه، کتاب بخونه، تمرین کنه، حتی کلاس بره، و …
من که نمیرم. تحملش رو ندارم.
حساب داری، مشهد، کتاب، این ها تمامش خوب هستن.
عشق کتاب از نظر من این نیست که مثلا من شب و روز کتاب بخونم پس عاشق کتاب هستم و شما چون مثلا هر روز فقط3ساعت کتاب می خونید پس عشق کتاب من از شما بیشتره. به نظر من کسی عاشق کتابه که خوندن و درک کردن و به خاطر سپردن و عمل کردن رو بهتر بدونه. من فکر می کنم شما این شرایط رو بیشتر داشته باشید تا من.
من آدم بزرگی نیستم دوست عزیز. من فقط پریسا هستم. کسی که دلش می خواد کتاب بخونه، با کامپیوترش همه جا بره، اگر دستش رسید سفر کنه، در مورد پرواز خیال های طولانی ببافه، و آرزو های رنگی واسه خودش و واسه تمام دنیا داشته باشه و در انتظار براورده شدن این آرزو ها بمونه حتی اگر ایمان داشته باشه که هرگز براورده نمیشن.
وای که چقدر من حرف می زنم!. دست خودم نیست. مدلم اینه.
اگر خواستید و تونستید باز هم به اینجا سر بزنید. هرچی هم دلتون می خواد بگید. هرچی. بخش نظرات رو واسه همین گذاشتن.
ممنونم از حضور شما. راستی، من همیشه راستی ها رو دوست دارم. انگار همیشه منتظرم. همیشه خوشم میاد فکر کنم و امیدوار باشم یکی از این راستی ها همون خبریه که من منتظر رسیدنشم. شاید هیچ وقت نیاد ولی امید همیشه قشنگه.
و باز هم راستی، سال جدید و عید و بهار و همه چیز مبارک!.
ایام به کام.
siavash
یکشنبه 3 فروردین 1393 ساعت 01:37
راستی خانم جهانشاهی
یادم رفت بگم من از کتابهائی که اشتراک کردی ، خانم ، سووشون ، چشمهایش ، رو خوندم از اینها از چشمهایش بیشتر از بقیه خوشم اومد ، ورونیکا رو نخوندم ولی اکثر بقیه کارهای کوئلیو رو خوندم که از زهیر و کیمیاگر و 11 دقیقه بیشتر خوشم اومد خصوصا زهیر ، زهیر داستان عشق عاشقی یه که به دنبال عشق جهان رو کنکاش میکنه که این کنکاش لایه های درونی خودش رو کشف میکنه و عشق رو ایده آل و کمیاب میبینه که باید بعد از مشقت و سختی بدست اش آورد ولی طی کردن جهان ، جهان بینی اش رو تغییر میده و عشق رو در بودن و احساس بودن کنار کسانی که دوست اش دارند پیدا میکنه

پاسخ:
چشم هایش کتاب قشنگیه. بعد از این که به آخرش رسیدم چند لحظه مات نشستم. دلم چنان گرفت که حوصله بلند شدن نداشتم.
پائولو کوییلو همیشه توی کتاب هاش درس میده و نصیحت می کنه و جالبش اینجاست که نصیحت هاش هیچ وقت شبیه نصیحت نیست و به همین خاطر من راحت می خونم و راحت تر از باقی نصیحت ها گوش بهشون میدم.
عشق. خیلی خطرناکه. دیگه تا زنده ام دلم نمی خواد این پدیده دردسر ساز و آزار دهنده رو ملاقات کنم. ولی با تمام خطراتش… عشق خیلی توضیح و توصیف داره. خیلی زیاد. خوبه بشه باهاش همراه شد. خیلی خوبه ولی نه واسه1کسی مثل من.
امیدوارم شما به همین زودی یکی از زیبا ترین چهره های عشق رو ببینید و بشناسید و همراهش بشید.
ایام به کام.
siavash
دوشنبه 4 فروردین 1393 ساعت 11:28
سلا ا ا ا ا م م م
سلام م م م
دوباره منم ، پریسا خانم خیلی ممنون از نقطه نظر صادقانه ات ، راستش رو بخوای منم اصلا قواعد نوشتن رو بلد نیستم هرچی به مغز ام برسه تند تند مینویسم
راستی ی ی عید شما هم مبارک … دیدی اینقدر حرف زدم اون دفعه یادم رفت تبریک و اینها اا
از تواضع ات خوشم میاد ولی هرچی هم بگی من دوباره میگم اینجا آدم بزرگی حرف میزنه
اونجا که گفتم بیشتر از من عاشق کتاب میبینم شما رو به خاطر تعداد ساعتهای بیشترش نبود به خاطر ارزشی بود که برای کتاب اینجا دیدم و مطمئنم اشتباه نمیکنم
شاید یکی از دلایلی که احساس میکنم نمیتونم خوب بنویسم اینه که برام سخته برگردم چیزی که نوشتم رو بخونم ( همون کاری که شما اشاره کردید )
منم تحمل کلاس و این حرفها رو ندارم آخه مگه میشه آدم نویسندگی رو با کلاس رفتن یاد بگیره ؟؟ میشه ه ه ؟ داریم ؟؟ اصلاً نویسندگی داریم ؟؟ مردم ؟ داریم اصلاً ؟؟؟
قبل از شروع کتاب مادام بوواری کتاب خم رودخانه نوشته وی اس نایپال رو خونده بودم ، نمیدونم خوندی یا نه ولی اگر تونستی بخونش واقعا لذت بخشه ، نثر روان و ساده نویسی از دلایل موفقیت های جهانی وی اس نایپال ه ، از کارش خیلی خوشم وامد ، اولین کتابی بود ازش خوندم ولی تصمیم گرفتم در اولین فرصت شاهکار بعدی اش یعنی خانه ائی برای آقای بیسواس رو هم حتما بخونم
اصلا دنبال نوشتن جملات قصار و قلمبه سلمبه نمیگرده خیلی ساده و خودمانی انگار داره به دوستش نامه مینویسه ، خلاصه و مفید ، داستان هم که انگار خودم بود : یک آدم که توی دنیای پرهیاهو و خشن آدمها گم شده و نمیدونه خونه اش کجاست و به کجای این دنیا تعلق داره و به دنبال راه درست زندگی کردن به آفریقا میره ، زندگی سنتی و بدوی آفریقائی ها و مبارزه برای سیر شدن امروز ، به امید فردای بهتر در برهه ی تاریخی تلاقی یه فرهنگ غرب با مردم ساده زیست و ساده فکر بومی ، جنگ های خونین و قبیله ائی ، شروع متمدن شدن و . . .
برام خیلی جالب بود خوندن اش ، امیدوارم بتونی در آینده ائی نزدیک بخونی اش
درباره کوئلیو باهات موافقم توصیف ات کامل و به جا بود ، ولی علی رغم اینکه دوستش دارم دنیا رو به قشنگی و زیبائی کوئلیو نمیبینم ، رئالیست ام بیشتر تا رمانس یا کلاسیک البته با اگزیستانسیالیسم هم رابطه ام خوبه ، از کافکا و سارتر بدم نمیاد و فلوبر رو به خاطر رئالیست بودن اش انتخاب کردم تا ببینم حرف اش چیه هنوز اوایل کتاب مادام بوواری ام قضاوت نمیکنم تا پایان .
عشق :
یادآور بشم از معدود آدمهای حداقل دور و بر خودم هستم که دنبال عشق نرفتم و نمیرم
دلیل :
این کلمه که ما گاهی خیلی راحت مثل سلام و خداحافظی بکار میبریم از نظر من یک جایگاه ایده آل در مدینه ی فاضله یی که دست یافتن بهش راحت که هیچ بسیار مهنت باره داره ، شرایط میخواد ، ادم اش رو میخواد عشق احساس نیست ، حرف نیست … خلوصه ، عنصره ، چیزی که باهیچ چیز ترکیب شدنی نیست ، اگر ترکیب اش کردی عشق نیست مثل عنصری که ترکیب اش کنی آلیاژ میشه ، ناخالص .
عنصری که کمیاب نیست فقط خلوص صادقانه میخواد باید اول خودت رو بشناسی ، پیدا کنی ، کامل بشی ، بعد تازه شروع کنی دنبال اش بگردی که آیا پیدا کنی !!! یا نه !!!
من سعی کردم تا مرحله اول برسم ولی برای همیشه فراموشش کردم چون کار من نیست ، به قدری در روزمره گی و تزویر و تظاهر ، دروغ و خودخواهی و تمع غرق شدم که خالص کردن قلب من دور از تصور به نظر میرسه ، ترجیح میدم این جایگاه رو به اسم خودم آلوده نکنم و اجازه بدم کسی در اون قدم بزاره که مستحق اش باشه نه من .
البته اینم بگم که وقتی چند قدم اول راه رو رفتم دیدم چیزی که امروز بهش میگن عشق با تعریف من خیلی فاصله داره ، بهتر میشد اگر میگفتن هدف تصاحب تا عشق ، هدف تصاحب جسم ، پول ، قدرت ، زیبائی … اونوقت میشد تظاهر اش رو توجیه کرد ، صورتک خندان رو دید و نتیجه گیری کرد ! اما الان . . . نه ، بزار دور باشه ، مال بقیه ، لذت اش رو ببرند ، همین تنهائی ما را بس . . .
عشق والاتر از معیارهای زمینی ما آدمهاست ، عشق فقط در چیزی نمود پیدا میکنه که خالص باشه ، بدون حتی یک رگه ی ناخالصی ، عشق در زمان و مکان تعریف نمیشه ، عشقی که من شناختم فقط در کمال وجودی بالاتر از من و تو بودن پیدا میشه ، اصل ، منشاء ، خالق …
سر ات رو به درد آوردم ، شرمنده ، حرفهای دلم میریزن بیرون ، ناخودآگاه ، از اینکه اینجا رو پیدا کردم خوشحالم
اگر اشکالی نداره اون چند صفحه ائی که قبلا گفتم رو برات بطور خصوصی بفرستم نظر ات رو بهم بگو
گفتم اول اجازه بگیرم بعد
از آشنائی باهات خوشحالم ، احساس سبکی بهم میده نوشتن در اینجا ، اسمش رو میخوام بزارم : تراوشات خطرناک یک ذهن دیوانه
از مدل ات خوشم میاد ، مدل قشنگیه ، مثل تیپ 5 پژو 206 که خیلی دوستش دارم !!
شوخی کردم ، خواستم بخندی ، به دل نگیری
راستی ، منتظرم روزی رو که اعلام کردی اون ” راستی ” که منتظرش هستی شنیدی ببینم
ایام به کام

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
صداقت نزدیک ترین راه برای رسیدنه. هرچی در مورد خودم گفتم عین حقیقت بود. شاید همه چیز رو نگفته باشم ولی این اندازه که گفتم راست راستش بود.
ایرادی نداره دوست عزیز. مهم تبریکه که گفتید و گفتم و گفتیم.
شما به من لطف دارید، مثل همه عزیزان اینجا. ممنونم. اگر اصرار به این که من از سر تواضع نگفتم که بزرگ نیستم و واقعا نیستم کار درستی بود حتما اصرار می کردم. ولی حالا ترجیح میدم فقط از شما ممنون باشم و دیگه شلوغ نکنم.
درسته. از نظر من برای کار هایی مثل نویسندگی و شاعری و چیز های این مدلی که دل درش دخیله کلاس راه گشا نیست. ولی خوب، همه که اینطور فکر نمی کنن. خیلی ها هستن که با من و شما متفاوتن و متفاوت می بینن. من کلاس برو نیستم که نیستم.
کتاب هایی که شما اسم بردید رو من هنوز نخوندم. همون طور که گفتم، یعنی نه ببخشید نوشتم، ما مشکل مطالعه داریم. باید صبر کنم صوتی یا تایپی این کتاب ها در بیاد تا بخونمشون. حتما میاد. منتظرشم. مثل تمام چیز هایی که منتظرشون هستم.
در این عصر سرسام خیلی از ما آدم ها توی شلوغی سیاه این جهان گم شدیم و نمی دونیم کجا هستیم و کجا باید باشیم. امیدوارم خودم و تمام گم شده ها هرچه سریع تر پیدا بشیم.
دنیا از نگاه کوییلو، بله، من هم به این قشنگی نمی بینمش. مطمئنم که خودش هم به این قشنگی نمی بیندش. چیزی که کوییلو می نویسه اون چیزی هست که به نظرش باید باشه یا امیدواره که باشه نه چیزی که واقعا هست. چکیده ای از حقیقتی که می خواد ما درک کنیم و شاید بتونیم چکیده ای از اون چکیده رو در جهان واقعی پیاده کنیم شاید اوضاع بهتر بشه.
عشق.

وای خدای من!.

من نیستم
….
باشه واسه اهلش.

سر من به این سادگی به درد نمیاد دوست عزیز. اگر گفتنی ها می خوان بیان بیرون اذیتشون نکنید بذارید بیان. احساس سبکی رو خیلی خیلی دوست دارم. امیدوارم این همیشه در شما باقی بمونه. این که اینجا بهتون در تشدید و تمدید این احساس کمک می کنه باعث میشه من کلی ذوق کنم.
هرچی دلتون می خواد بگید و هرچی دلتون می خواد برام بفرستید. تا نقطه آخرش رو می خونم. ولی با عرض معذرت فراوون، به نظر تخصصی من هیچ امیدی نداشته باشید. من واقعا چیزی بلد نیستم. فقط واسه خاطر دلم گاه گاهی1چیز هایی می نویسم.
تیپ5پژو206؟!!
حسابی خندیدم. جدی میگم. باید این دفعه این جناب پژو رو لمس کنم از سر تا دمش رو ببینم مدلش چطوریه.
انتظار. خودم هم منتظرم. مدت هاست که منتظرم. تا ابد منتظرم. حتی اگر مطمئن باشم این انتظار سر کاریه باز هم منتظرم. امید همیشه قشنگه. پس من منتظرم.
ایام به کام.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 12:42
لعنت به این فرعی های ناشناسی که فکر میکنیم میتونه یه تجربه خوب وشیرین و مفید برامون باشه و واردشون میشیم و …. بعد تبدیل به بدترین و سخت ترین تجربیات زندگیمون میشه .
یه کمی هم شوخی !! ۲۰۶خوبه ها، ولی خیلی پرخرجه، بخصوص الان :-Dمن که قدیم داشتم ، فروختم ازبس پرخرج بود . ولی ظاهرش قشنگه دیگه لعنت به این فرعی های ناشناسی که فکر میکنیم میتونه یه تجربه خوب وشیرین و مفید برامون باشه و واردشون میشیم و …. بعد تبدیل به بدترین و سخت ترین تجربیات زندگیمون میشه .
یه کمی هم شوخی !! ۲۰۶خوبه ها، ولی خیلی پرخرجه، بخصوص الان :-Dمن که قدیم داشتم ، فروختم ازبس پرخرج بود . ولی ظاهرش قشنگه دیگه

پاسخ:
206رو… همینطوری نوشتم. نمی دونم شاید چون به نظرم…
فرعی ها هم می تونن تجربه باشن اگر مواظب باشیم داخلشون گم نشیم. البته تقریبا محاله ولی امید همیشه چیز خوبیه.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 12:45
باموبایل کامنت گذاشتم، نفهمیدم چرا۲بار تکرارشد!!

پاسخ:
ایرادی نداره. شما هر چند بار که دلتون خواست تکرار کنید. به همون تعداد من می خونم. راحت باشید آشنا.
sepaeta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 02:35
جانم،مرسی خانوم صابخونه

پاسخ:
ممنون.