صبح جمعه. 8دقیقه به6صبح.
شبهای وحشتناکی رو سپری میکنم. باورم نمیشه ولی درد دارم. درد جسمی. لعنتیها این درد قاعدتا نباید باشه ولی هست و این خیلی… شاید موارد دخیل در ایجادشون خیلی چیزها باشن ولی در هر حال من درد حس میکنم. لعنتی! یک شب اونقدر پرپر زدم که پتوی انتهای تخت و روتختی که روش ولو بودم باز شدن و پرت شدن پایین و من صبح میگشتم ببینم اینها واسه چی نیستن و کجا غیب شدن. وقتی روی زمین پیداشون کردم نای حیرت نداشتم. بیخیال گفتن این چیزها چه فایده ای داره! تموم میشه و میره. عاقبت میره. من هنوز پریسام. هرچند خدایا دارم رسما میمیرم! بیخیال تموم میشه. من گرفتار نمیمونم.
چهارشنبه بعد از سالها رفتم شنا. البته خیلی شنا نکردم فقط یه گوشه آب بازی میکردم و خخخ یه دوش داخل استخر پیدا کردم که بیشتر اون زیر بودم. خیلی حسش مثبت بود شبیه یکی از خوابهایی که زمانی زیاد میدیدم. از بالا آب با قطره های پراکندهش در حالی که خودم تا سینه داخل آب بودم. خاطرم نیست اینجا از خوابهام میگفتم یا نه. همه جا آب بود بالا و اطرافم و همه جا و خدایا کاش باز هم اون خوابها برگردن! این خیلی شبیهش بود و دلم نمیخواست اون دوش رو ول کنم. اما بعد از اینهمه سال و اینهمه سکون تمام جسمم به شدت خشکه و هرچند خیلی حرکت نداشتم اما از4شنبه به این طرف دست راستم بدجوری اذیتم میکنه. خاطرم هست خیلی پیشترها وقتی بعد از حدود1یا2سال رفته بودم شنا شبش جفت دستهام از درد بیچارم کرده بودن. زمان برد تا خوب شدن ولی این دفعه فقط یک طرفه و به این سادگی خیال درمون شدن نداره. دردش آزار میده و حرصم درمیاد اما بذار ببینم تایم بعدی شنا رفتنم کی باشه؟ دقیقا خیال ندارم کوتاه بیام. ورزشهای دیگه هم در دسترس هستن که کلاسهای برنامه ریزی شده دارن و من در حال حاضر ابدا موافق نیستم به هیچ کلاس برنامه داری مقید بشم. میخوام آزاد باشم. آزاد! و واسه این قواره هم باید یه فکری کنم. من باید سبکتر بشم و این در حال حاضر شدنی نیست. نه به خاطر اینکه نمیتونم خوردنم رو کنترل کنم. داستانش درازه. بارها پدرم در اومد و اومدم پایین ولی اینجا یهخورده… مادرم هر دفعه حرفش میشه کلی واسم میگه که آره درسته با کم خوردن میشه حلش کنی اما خودش هر دفعه یه چیزی همراه تشویقات مادرانه به خوردنش بهم ارائه میده و واقعیتش رو بخوایی من از این تکرار و بالا پایین شدن وزنم حالم به هم خورده. اگر خودم باشم حلش سخت نیست ولی واقعا از تکرار این ماجرا احساس تهوع میکنم. این شد که کلا ولش کردم و وقتی مادرم میخواد شروع کنه به گفتن های همیشگی فورا میگم مادری ببین من نمیخوام بیام پایین دیگه لطفا در موردش حرف نزنیم من واقعا از تکرار کلمه به کلمه این ماجرا اذیت میشم دیگه بسه. و همزمان یواشکی توی سرم تکرار میکنم که به محض ترک لزوم این تکرار اقدام میکنم. من ارادهش رو دارم به شرط اینکه هر دفعه لازم نباشه از اول شروع کنم. این فراتر از توانمه. بدجوری اذیت میشم. بلد نیستم بهتر توضیحش بدم. خیالش رو هم ندارم.
این آخر هفته مال خودم بود. شنا رفتم، به ارتفاعات نرفتم، تنها بودم، درد کشیدم، کتاب خوندم، چرت زدم، به دلخواه خودم خوردم، و خلاصه خوش گذشت. فردا باید برم سر کار. بیخیال. شاید هنوز بشه مواردی در هفته پیش رو گیر بیارم که انتظار رسیدنشون بهم حس مثبت بده. خدایا مثلا اینکه دیگه این درد و کلافگی لعنتی عقبنشینی کنه. یعنی میشه؟ بله باید بشه. پریسا زنجیر هیچ نامجاز نکبتی باقی نمیمونه! ولی اگر زمانی که دستم بهش خورد یه درصد میدونستم اینهمه سخته به خدا اگر طرفش میرفتم! خدایا بهم گفته بودن این بی خطره آخه من واسه چی خر این گفتار شدم! بیخیال. به قول یه کسی چیزیه که شده. با حرص و هوار و کتک هم حل نمیشه. من اشتباه خیلی بدی کردم و الان هم در حال جریمه شدنم. واقعیت تلخ اینه که الان هم کامل از نامجاز جدا نیستم فقط کمتر از گذشته باهاش میپرم و نتیجه اینهمه داره سخت میگذره. شاید مدتها و مدتها طول بکشه که بتونم کامل از دستش خلاص بشم ولی خیالی نیست همین اندازه که هر زمان خودم بخوام همراهش تفریح کنم فعلا بسه. هر زمانی که خودم بخوام نه هر زمانی که الزامش رو حس کنم و اینهمه… آخ لعنتی!
فردا کلاس زبان تیمتاک. اصلا درش مثبت عمل نمیکنم. واقعیتش رو بگم دیگه خیالم هم نیست. شاید چون از نظر خودم این ضعف نتیجه ضعف خودم نیست یعنی تمامش نیست. استاد راهنما در یک سری موارد نقطه نظرات خاصی داره که اگر بهش عمل نکنم از نظرش اشتباهه و من دارم میبینم که بعضی جاها جوابهای خودم هرچند با نظر ایشون یکی نیست ولی غلط هم نیست. مثلا اینکه واسه چی در فلان بخش به جای اینجا نوشتم آنجا. یا مثلا واسه چی وقتی دارم میگم سال گذشته من فلان کار رو کردم بعدش میگم من فلان مشکل رو دارم باید میگفتم مشکل داشتم در حالی که من موافق نیستم چون هنوز اون مشکل باقیه پس ایرادی نداره اگر بگم مشکل دارم و نگم داشتم. خب شاید من اشتباه میکنم ولی از نظر خودم اینها غلط به حساب نمیان پس بیخیال. من وارد این کلاس نشدم که سر اینجا و آنجا یا دارم و داشتم بحث کنم. من اونجام که خونده هام رو دوره کنم و البته کاملشون کنم. حالا تصور میکنم به اون بدی که ایشون تصور میکنه نیستم و به نظرم این مثبته. ایشون رو هم کاریش نمیشه کنم ایشون از بچگی زبان خونده و به توضیح خودش عشق زبانه و خب من واقعا از اینکه به تمرین و تکرارم کمک میکنه ممنونم.
اگر خدا یاری کنه این هفته دوباره میرم آب بازی. آخ دستم! لعنتی!
مادرم امروز از ارتفاعات برمیگرده. کاش بهش خوش گذشته باشه! از هر نظر!
4شنبه درست بعد از اینکه از شنا برگشتم و زمانی که از خستگی داشتم ولو میشدم خاله زنگ زد و با لیمو اومدن اینجا. خدایا واسه چی هر بچه ای به پست من میخوره باید با بازیهای یکنفس و مداوم منو اذیت کنه! واسه چی بچه های اطراف من از اون مدلهایی که آروم میشینن و حرفهای شیرین میزنن نیستن! یک کلام، نابود شدم. آخر شب از شدت خستگی واقعا نمیتونستم بخوابم.
گاهی که حوصله دارم از خودم میپرسم واسه چی بعضی ها یک مدلی هستن انگار در ناخودآگاهشون حتی بدون اینکه خودشون بدونن درد کشیدن و پیدا کردن یک دلیل واسه زار زدن رو دوست دارن؟ بینشم ظالمانه هست ولی واقعا از نظرم اینطوریه. طرف حس میکنه مثلا فلان مشکل جسمی رو داره میره دکتر دکتر بهش میگه چیزیت نیست میگه این دکتره نمیفهمه میره یه دکتر دیگه اونم میگه بابا هیچ چیت نیست طرف میگه این دکترها چیزی سرشون نمیشه یه دکتر خوب نمیشناسید من برم پیشش؟ اونقدر میره و میره تا یکیشون که از اومد و رفتهای این تاس شده میگه آره آره یه چیزیت هست خطرناک هم هست بیا عملت کنم. بعدش طرف شبیه این فیلم ایرانیها میزنه جاده اشک و وصیت که من میمیرم مواظب خونوادم باشید و اطرافش هم میگن نه عزیز دل من چیزی نیست نذر و دعا میکنیم جراحی میکنی خوب میشی و الی آخر. حرف هم که میزنی که بابا عاقل تو چیزیت نیست میگه تو نمیفهمی تو که مشکل منو نداری و سر شاهرگم شرط میبندم توی سرش میگه ایشالله خدا درد منو بهت بده تا بفهمی چی میگم و آره دیگه خودش که درد نداره صاف صاف داره میچرخه خدا درد دنیا رو فقط به من میده و این میگه چیزیت نیست از بس بیدرده و چه و چه. من نمیفهمم خب الان این چه کاریه؟ آخه عاقل! مگه مریضی؟ واسه چی اینطوری میکنی؟ واقعا که!
چی بگم. از دست این آدمها! گاهی واسه غربت خدا دلم میسوزه. ما گند میزنیم به زندگیمون و گیر میکنیم و حالا جیغمون به آسمونه که چرا خدا اینهمه واسمون بد میخواد چرا فقط ما مشکل داریم چرا اینهمه درد بهمون میده ما که اینهمه واسه رضایتش جون کندیم فلان کار رو کردیم فلان مورد و فلان چیز رو انجام دادیم فلان راه رو رفتیم یه عمر عبادت کردیم از خوشیهامون زدیم عابد و زاهد شدیم و شکر کردیم حالا خدا هی میزنه توی سرمون و ما اینهمه مشکل داریم. حس میکنم اگر خدا صبور نبود میزد توی مخمون که لعنتی غلط کردی عمرت رو به نکبت کشیدی من کجا گفتم عمرت رو جهنم کنی واسه عابد و زاهد شدن هرچی هم کردی مگه به من چیزی رسید من نه شکرت رو لازم دارم نه انسان بودنت رو واسه خودت کردی منت چی رو میذاری روی عرش من مشکلت هم که از خودته اون عقل لعنتی رو دادم بهت کارش بگیر این مدلی خودت و بقیه رو زجرکش نکنی من بهت همه چی دادم تو بلد نیستی نفس بکشی از بس نفهمی به من چه! جدی اگر یه روزی خدا از جا در بره و بترکه اینها رو بگه از نظر من یکی حق داره. اولیش خودم. تماشا کن چه افتضاحی زدم به زندگیم حالا میگم خدایا واسه چی این مدلی کجم کردی. خب خدا نکرده خودم کردم آخه. طفلک خدا! چه گیری کرده از دست مخلوقاتش که ما باشیم!
مادرم زنگ زد. سرفه ها ول کنش نیستن. خدایا گوش هم که نمیده چی بهش بگم آخه!
میگم امروز این استخره بازه برم شنا؟ نه ولش کن باشه واسه بعد. دستم درد میکنه. الان یه قهوه میچسبه و بد نیست من بیشتر درس بخونم واقعا کم تمرین میکنم و این اصلا مثبت نیست.
خدایا دلم یه جمع شاد میخواد که داخلش دسته جمعی بخندیم ولی دور همیهای بچه ها اینجا… واردش نمیشم. من دلم… بیخیال همه چیز رو که نمیشه خواست. ولی آخه من… بیخیال.
هفته زنگهای من هم رسید. باید بزنم. میزنم بابا میزنم. خدایا خاطرت که هست من سپردم به خوده خودت. هیچ چی نمیگم. هیچ چی هم نمیخوام. هر مدلی خودت مصلحت میبینی این فرمون رو بچرخون. من زورم رو میزنم ولی تو یادت نمیره که گفتم هرچی خودت میدونی. لطفا ولم نکن. لطفا!
آخ چه مثبت میشد امروز میشد میرفتم یه جایی تا حسابی… بسه دیگه. بلند شم موهام رو شونه کنم و یه قهوه و… اگر تنبلیم اجازه بده یهخورده تمرین زبان. هوممم. من دلم خوش گذرونی میخواد آخه. قهوه. میگم نمیشه قبلش یهخورده دیگه بمونم زیر پتو؟ از دیروز پتو رو بیچاره کردم از بس بهش گیر دادم که بغلم کنه. پتوی صبورم رو دوست دارم از دستم خسته نمیشه تا ابد هم بهش گیر بدم بغلم میکنه. ساعت7و1دقیقه شد! کی گذشت؟ چه هوا نوشتم! دیگه بسه. تا بعد.
نویسنده: پریسا
آزمون.
عصر2شنبه.
من واسه چی اینهمه ایراد دارم؟ یکیش اینکه اگر یه کتاب درست درمون گیر بیارم تا تمومش نکنم نمیتونم بیخیالش بشم و بعدش یه کتاب دیگه و یکی دیگه. همیشه کتاب خوندن رو دوست داشتم و حالا که میتونم بخونم نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.
امروز از سر کار که اومدم به خیلی چیزها فکر میکردم. نامجازم رو داخل مشتم فشار میدادم و فکر میکردم. به خیلی چیزها.
بین من و یه کسی حرف موارد نامجاز بود. اتفاقا بحث موردی که چند هفته پیش، راستی چقدر ازش گذشته، نمیدونم موردی که من داشتم سرش خریت میکردم هم شد. طرف گفت این ممنوعیتها دیگه یه جورهایی نمایشی شدن. الان اگر بخوایی گیر آوردن این موارد خیلی آسونه. اگر بخوایی خودم چندتا آدرس… نفهمیدم واسه چی از جا در رفتم. درصد پرخاشم زیادی بالا بود.
-لازم نکرده اگر بخوام واسه پیدا کردن آدرسش عاجز نیستم!
طرف تعجب کرد ولی حرفی نزد. معتقد بود باید سخت گرفت تا این موارد سخت گیر بیان. من موافق نبودم. طرف این بار تعجب نکرد.
-خب بله یادم نبود تو طرفدار کسب تجربیات عملی هستی. و این به نظرت یعنی مردم سر کسب این تجربه حق دارن خودشون رو داغون کنن به کسی هم مربوط نیست!
این دفعه خشم نداشتم.
-نه من طرفدارش نیستم. ولی طرفدار سخت گرفتن هم نیستم. اگر امکان خطا رفتن نداشتی و خطا نرفتی هنر نکردی. اتفاقا باید دستت باز و امکانش فراهم باشه تا بتونی بفهمی چقدر درست میری. آدمها باید شایستگی آزادیهایی که به دست میارن رو داشته باشن.
طرف خیلی ملایم حیرتش رو خورد.
-ولی پریسا! خیلیها ظرفیت ندارن. خطا میرن و نابود میشن. خودت رو نبین که از پس مهار خودت برمیایی. تو آزادی که انجامش بدی ولی جنبهش رو داری و نمیدی. اما همه اینطوری نیستن. پریسا! حالت خوبه؟ واسه چی اینهمه سرخ شدی؟
حس میکردم صورتم آتیش گرفته. اونقدر داغ بود که واقعا احساس کردم لازمه به صورتم آب سرد بزنم.
-پریسا مطمئنی خوبی؟ شبیه کسی شدی که واسه اولین دفعه رفته دزدی ولی مچش گیر کرده. آهان به فکر به قول خودت گیر نامجاز خودتی! ببین اون یه تصادف بود تو هم نمیدونستی هرچند اشتباه بود ولی…
واقعا نمیتونستم اون حرارت رو تحمل کنم.
-خیلی گرمه آب سرد لازم دارم بزنم به صورتم.
بحث چرخید و حسش نیست به ادامهش فکر کنم. ولی من به ادامه این ماجرا فکر کردم. امروز دیگه از فکرش در نرفتم. مشتم که خالی نبود رو فشار میدادم و فکر میکردم. فرار فایده نداره. باید باهاش رو در رو میشدم. باید این بحث رو با خودم به یک جایی میرسوندم. طرفی که باهاش صحبت میکردم نمیدونست که کمتر از1ماه پیش من1آزمایش سنگین رو با1نتیجه افتضاح پشت سر گذاشتم. امروز به جای فرار ایستادم. به بنبست تکیه زدم و با یک پرسش دردناک رو در رو شدم.
-آیا من شایستگی آزادیهایی که ازشون برخوردارم رو کسب کردم؟
تا حدود1ماه پیش مطمئن بودم که من این شایستگی رو دارم. الان دیگه مطمئن نیستم. من آزادم که خیلی چیزها رو تجربه کنم. در گذشته خیلی چیزها رو تجربه کردم که مثبت نبودن. خب جوون بودم و ناآگاه و بعد از درگیر شدن با نتیجه های تاریکشون مطمئن بودم که دیگه از این نظر عاقل و کاملم. من الان آزادم. برای تجربه خیلی چیزها. خدای ثروت نیستم ولی امکان مادی برای انجام خیلیهاشون رو هم دارم. و به شدت خاطرم جمع بود که شایستگی تمام اینها رو هم دارم. اما در یک آزمون غافلگیرکننده به شدت مردود شدم. کمتر از1ماه پیش در1روز عصر فقط کمبود زمان اجازه نداد خودم رو به دردسر بندازم. حتی بعدش هم نفهمیدم و برای1زمان آزادتر اصرار داشتم و برنامه میذاشتم. و بعد نرده ها بودن که متوقفم کردن. و بعد از شدت خشم ممنوعیت عملم دیوانه وار به خودم میپیچیدم. شاهدش هم درست همینجاست. داخل پست اون شب. خدایا چه خشمی داشتم از دست نرده ها. که واسه چی من نمیتونم چیزی که دلم میخواد رو انجامش بدم! الان دیگه حرصی نیستم. دلگیرم. نه از نرده ها. از خودم. حالا میدونم که ظرفیتم ابدا اونقدر که تصور میکردم بالا نیست. حالا دیگه به خودم ثابت شده که شایستگی آزادی و امکان عملی که بهش رسیدم رو ندارم. طرف بحث اون روزم میگفت من با جنبه هستم و حالا اون آدم نمیدونه و هیچ کسی نمیدونه جز خودم که من ابدا اون جنبه که ازم تصور میشه رو ندارم. کسی نمیدونه ولی این خیلی اذیتم میکنه. خیلی زیاد. این تلخه. دردناکه. افتضاحه. من اثر نامجازها رو دیده بودم. من خطر موارد نامجاز بالاتر از این رو میدونستم. پس واسه چی اونقدر کور شدم که اونهمه برای انجامش اصرار داشتم؟ این حس گذرا نبود که مثلا یک شب از روی خشم باشه و فرداش بگذره. چندین روز اینو میخواستم به اصرار میخواستم به شدت میخواستم و به خاطر کوتاه شدن دستم از خشم دیوانه شده بودم و به نرده ها پنجه میکشیدم و عربده میزدم. این یعنی یک نمره تجدیدی بدون تکماده و تبصره. چند روزی از این افکار در رفتم ولی امروز نامجاز به دست نشستم و بهش فکر کردم. بسیار آزاردهنده بود ولی بهش فکر کردم. من ظرفیتم رو بیشتر از اینها میدیدم. خیال میکردم شایسته تر از اینها باشم. حالا میبینم که در44سالگی به شدت اصرار داشتم که مرتکب خطایی از جنس بی ظرفیتی1نوجوون14ساله بشم. این قابل بخشش نیست.
به خودم که اومدم مشتم رو چنان فشار میدادم که فلز نامجاز دستم رو به گزگز انداخته بود. مشتم رو شل گرفتم. تصور مردودیم اذیتم کرد. ولی کاریش نمیشه کنم. باید دوباره درس بخونم. باید پخته تر بشم. نفهمیدم چی شد که اینهمه بد امتحان دادم. از خودم حس شرم میکنم. این خیلی خیلی بد بود خیلی.
دست پرم رو آوردم بالا تا به مغزم آرامش برسونم. دستم روی چونم متوقف موند. باز هم فکر کردم. به1سال و چند ماه پیش.
-آیا من همون زمان که اینو گرفتم دستم در این امتحان رد نشده بودم؟
-من نمیدونستم. من غمگین بودم. من فقط خیلی در فشار بودم. من…
-اینها همه توجیهن. من1سال و چند ماه پیش داخل یک مغازه و بعدش داخل4دیواری خودم در آزمون ظرفیت مردود شدم و خودم نفهمیده بودم. آزمون چند هفته پیش فقط این آگاهی رو بهم داد که الان تا کجا گرفتارم و خودم نمیدونستم. و هیچ توجیهی برای ماست مال کردن این نتیجه کافی و مناسب نیست.
عقب کشیدم. در مذاکره با خودم شکست خورده بودم. دوباره حس کردم صورتم داغ شد. آب بهش نزدم. اجازه دادم داغتر بشه. اگر کسی بود و میدید حتما میگفت که سرخ شدم. از شرمی که کسی نمیدیدش. کلامی واسه توصیف این شرم به نظرم نمیاد. از خودم شرمندم. حسش وحشتناکه. خیلی شرمندم خیلی.
مغزم آرامش لازم داشت. دست پرم رو دوباره آوردم بالا. آروم رفتم بالا. آرامتر شدم. اما صورتم هنوز داغ بود.
-جریمه مردودی به این بزرگی چنده؟ این شرمندگی کاملا به جاست. شرمندگی از خودم که خیال میکردم جنبه دارم. شرمندگی از خدایی که بهم آزادی و امکان مادی و محیطی واسه عمل داده تا درست خرجش کنم. شرمنده از جهانی که در اطرافم موج میزنه و شرمنده از افرادی که شاید هرگز ندونن من اینطور افتضاح مردود شدم و هنوز1آدم جا افتاده و با جنبه و با ظرفیت بالا میبیننم. خدایا چه حس تلخی! در عمرم کمتر زمانی رو یادم میاد که به این شدت احساس شرمندگی کرده باشم. امروز در تنهایی خودم، در حضور خودم و پریسای داخل آینه و خدا، تا جایی که میشد در تصورم جا بشه شرمنده شدم. این حس واقعا تلخه. خدا تجربهش رو واسه هیچ کسی نخواد!
رفیق جدانشدنیم در این یک سال هنوز توی مشتم بود. به فکرم رسید که قرار بود من وابستگیم رو کنترل کنم.
-خب کنترلش میکنم. من فقط منتظرم که…
منتظر چی؟ من منتظر چی هستم؟ واسه چی باید منتظر انگیزه باشم؟ منتظرم که ورزشم رو شروع کنم؟ منتظرم که مدرسه بسته بشه؟ منتظرم که یه چیزهایی در زندگیم عوض بشه؟ واقعا ربطی داره؟ یعنی خلاصی از این گرفتاری نمیتونه خودش یه انگیزه بشه؟ واسه چی از فردا؟ واسه چی؟ این هم یک توجیه مزخرف دیگه. کسی که بخواد جبران کنه اما و اگر نمیاره. فقط شروع میکنه. واسه چی باید منتظر یه میله باشم که از غیب برسه تا دستم رو بگیرم بهش و خودم رو بکشم بالا و نجات بدم؟ شاید هرگز نرسه. خوردم زمین؟ اوکی. زمین به اندازه کافی سفت هست. نمیشه دستم رو بذارم زمین و بلند شم؟ میشه ولی بدجوری سخته. بله سخته. و تحمل این درد جریمه مردودیم در آزمونیه که یک سال و چند ماه پیش درش افتضاح کردم و تا چند هفته پیش نمیدونستم.
با خستگی وا دادم. مشتم آروم روی پتوی کنار دستم شل شد. فلز صاف که از بس داخل مشتم فشارش داده بودم اصلا سرد نبود روی تخت انگشت هام رو نوازش کرد. برداشتن دستم اندازه یه کوه سخت بود.
-این جنگ منه. و من باید جنگم رو ببرم.
نمیتونم یک دفعه ولش کنم. ولی میتونم کنترلش رو از همین لحظه شروع کنم. بدون انتظار واسه رسیدن هیچ فردایی. از همین الان. اگر قراره شروع بشه بذار سریعتر بشه. اینها توی سرم چرخ زدن و از تصور عملی شدنشون همون لحظه دستم شروع کرد به لرزیدن. طوری نیست بذار بلرزه. واسه حرکت مقدمه لازم نیست. باید حرکت میکردم. بلند شدم کشوی دراور بغل تختم رو باز کردم و…
قطعا امشب باز اون کشو رو باز میکنم ولی در تلاشم که زمان باز کردنش هرچی دیرتر باشه. هرچی دیرتر. هرچی طولانیتر. خدایا چقدر الان باز کردن اون کشو رو لازم دارم! چه سریع فشار این الزام شروع شد! خیال میکردم طول بکشه!
خاطرم هست بچه که بودم، سحریهای ماه رمضان دم اذان تا جا داشتم آب میخوردم. بعدش که اذان میشد از تصور ممنوعیت آب خوردن همون2دقیقه اول تشنه میشدم. حس خوبی نبود. الان دوباره اون حس آشنا رو در ضربان رگهای مغزم تجربه میکنم. خدایا الان نباید دستم بره طرف اون کشو. خدایا! کمکم کن! این جنگ منه. نه تحریم میتونه نتیجه رو ضایع کنه نه محدودیت حاصل از ندیدنهای من. اینجا هیچ مانعی نیست. فقط خودم و حریفم. فقط خودمم! فقط خودم! فقط خودم! خدایا! کمکم کن!
زمان ترسناکی رو واسه رجزخونی انتخاب کردم. الان هیچ کدوم از پشتیبانهای آگاه و ناآگاهم در دسترس نیستن که… که چی؟ اگر در دسترس بودن چیکار میشد واسم کنن؟ اصلا واسه چی باید من پشتیبان بخوام؟ مگه از دست کسی چیزی برمیاد؟ همه آدمهای دنیا گرفتاریهای خودشون رو دارن. چه توقعی میشه داشته باشم از کسی؟ من خودمم. مثل همیشه. فقط خودم. فقط خودم! خدایا کمکم کن!
الان ساعت5و25دقیقه عصر2شنبه هست و به نظرم لازم نیست توضیح بدم که مغزم داره کف جمجمهم رو میخراشه. به نظرم بد نیست دیگه ننویسم. تمرکزم داره کم میشه. خدایا! کمکم کن! تا بعد.
من و شب و غربت یواشکی.
1شنبه شب. در خونه هستم. کسی نیست همه رفتن. خدایا خونه! وای تنهاییهای عزیز خودم! وای خدایا!
کتاب جاهای تاریک عاقبت تموم شد. متأسفم واسه اون چیزهایی که دیروز ازش گفتم. دیروز حرصی بودم. تمومش کردم. به نظرم شاید واسه افرادی شبیه من به جذابیت داستانهای پلیسی معمولی نباشه ولی ارزشش رو داره بخونیش. نه به خاطر پایانش. به خاطر روندش و همه چیزش. ولی به نظرم بد نیست توصیه کنم پشت سر هم نخونیش یهخورده اذیتت میکنه البته اگر شبیه من تخته گم کردی. معذرت ولی این محترمانه ترین توصیفی بود که پیدا کردم.
فردا باید برم مدرسه. در تلاشم که جزوه های کلاس زبان تیمتاک رو از تلگرام بردارم. این کثافت فیلتره. هرچی میزنم کانکت نمیشه. خدایا تا کی میخوایی اجازه بدی؟ باورم نمیشه اینکه تماشامون میکنه تو باشی! این هم به جهنم!
تیمتاکم ولی فرود نیومدم. من داخل خونه هستم. اتاق خودم. تخت و صندلی و میز و پنجره خودم. همه چیز درسته. همه چیز! تیمتاک آشنا و ایسپیک همیشگی. همه چیز امنه. پس واسه چی حس من اینهمه از جنس غربته امشب؟ چی متفاوته؟ چی سر جاش نیست؟ این غربت عجیب تلخه. بهش که متمرکز میشم خیلی تلخ بغض میکنم. نمیفهمم یه چیزی باید باشه ولی سر جاش نیست. خب چی؟ کو کجاست؟ مشکل کجاست؟ پریسای داخل آینه واسم دست تکون میده تا بهش توجه کنم. سر بالا میکنم و میبینمش. درسته ما هم رو میبینیم. نه به سبک بیناهایی که به آینه خیره میشن. ما2تا، من و پریسای داخل آینه به سبک خودمون هم رو میبینیم. آخه ناسلامتی اون هم خودمه. پریسای داخل آینه با تأسف واسم سر تکون میده که یعنی شرمآوره. قطره اشکم رو ازش مخفی نمیکنم. من از این حس غربت متنفرم. احساس بچه ای رو دارم که واسه اولین شب داخل خوابگاه یه شبانه روزی ول شده. خدایا من داخل خونه امن خودمم پس این حس لعنتی واسه چیه؟ پریسای داخل آینه میگه من میدونم. بهش خیره میشم. پریسای داخل آینه میگه از پشت اون کیبورد بلند شو بیا اینجا تا بهت بگم گیر کجاست. اصرار میکنم. پریسای داخل آینه سکوت میکنه. بیشتر اصرار میکنم. حوصلهش سر میره.
-تو نمیتونی هرچی دلت میخواد روی اون صفحه کوفتی بنویسی. آخه پس کی میخوایی2زار عاقبت اندیش بشی؟ این عدد44نکبت رو یه جایی بزن که همیشه ببینیش شاید یه کمکی کنه!
داره درست میگه. ولی از پشت سیستم بلند نمیشم. تماشاش میکنم. پریسای داخل آینه هم تماشام میکنه. خودم رو نه. شفافیت قطره هارو تماشا میکنه. آهسته دستش رو بالا میبره و مژه های خیسش رو پاک میکنه.
-میفهمم. ولی هیچ کس دیگه ای نمیفهمه. فقط سکوتت رو سفت بچسب. به خاطر خدا این دفعه دیگه سفت بچسبش و شبیه سالهای لعنتیه پیش فاجعه درست نکن!
اینو هم داره درست میگه. به نشان موافقت سر تکون میدم. شونه هام رو از فشار غربت تلخ شبانه جمع میکنم. پریسای داخل آینه همدردانه نگاهم میکنه. درمونده تماشاش میکنم. پریسای داخل آینه آروم هشدار میده.
-مواظب باش. هیچ کسی نباید اینطوری ببیندت. درموندگیت رو محرمانه نگه دار. شبیه گریه هات. اینها خیلی خصوصی هستن. شبیه اعضای خصوصیه جسمت.
به اطرافم دقیق میشم. کسی اینجا نیست. من هستم و شب که از پنجره باز جاری شده به داخل اتاق و پریسای داخل آینه و خدا. همه محرم هستن. همه خودی هستن. به کدورت تاریک غربت امشب خیره میشم. سعی میکنم به خودم بخندم. خنده هام خیس میشن. خسته میشم از جنگ. رهاش میکنم. شب آهسته روی التهاب روحم رو نوازش میکنه. شونه هام آزاد و بیخیال دیده شدنهایی که وجود ندارن بی صدا میلرزن. سعی میکنم بگم خدایا کمکم کن! نمیگم. فقط از پشت پرده خیس به مقابل خیره میشم. پریسای داخل آینه آهسته روی پرده خیس رو نوازش میکنه. پرده موج برمیداره اما همچنان هست. بابا زمان با مهری از جنس همیشه در گوشم زمزمه میکنه.
-این نیز بگذرد.
درست میگه. این هم گذراست. تموم میشه و میره. اما امشب… بابا زمان دستش رو روی لرزش شونه هام میذاره. دست هاش گرمن و آروم و مهربون. خیلی مهربون. سعی میکنم نفس عمیق بکشم. بریده میشه. دوباره سعی میکنم. و دوباره. عاقبت نیمه موفق میشم. نفسی که بریده نیست اما به شدت لرزش گرفته. سردردی که از دیشب اذیتم میکرد دوباره با ضربان آروم شروعش رو بهم هشدار میده. به نظرم لازمه یهخورده در جهت تسلط به خودم زور بزنم. این چیزی که الان هستم اصلا مثبت نیست. در هر حال امشب باید ولو بشم و فردا برم سر کار. حس دوش گرفتن نیست ولی الزامش به شدت هست. به جهنم که هست. نمیخوام.
عاقبت تلگرام باز شد. فایلها رو برداشتم. چندتا کتاب هم فرستادم اونجا که اگر راه بده با اینستا تبدیلشون کنم و بخونم. کاش یه خوبش رو گیر بیارم امشب بخونه واسم! بذار برم امتحان کنم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
1شنبه صبح.
امروز برمیگردیم. میرم خونه.
این لباس شنای دیوونه کجاست؟ باید پیداش کنم. امشب گیرش میارم. وای خدا باز کمد. بیخیال اون کمد دیگه تقریبا پاکه.
مادرم داخل حیاط. صحبت تلفنی با برادرم. جیگیلک نوجوانی شده که گاهی برادرم باهاش گیر داره. مادرم موافق گیرها نیست. صحبت میکنن. الان که بیاد بالا همه رو واسم میگه. من اصراری به دونستن ندارم. بی معرفتم شاید ولی داستانهای اطرافم واسم جالب نیستن. دلم تفریح و سبکبالی میخواد. یعنی میشه دوباره بتونم؟
تکلیفهای کلاس دیشب رو گرفتم. واسه خاطر جمعی بذار اون پایین فایل دیشب رو گوش کنم سر حوصله انجامش بدم. حوصله ایرادهام رو ندارم. هرچند در هر حال من ایراد خواهم داشت. خب. به جهنم که خواهم داشت. بذار اون پایین کامل میکنم میفرستمشون.
باید ترجمه نصفه اون متنم رو کامل کنم. درستش میکنم. باید مقدمه پست25خرداد رو بنویسم. اینو هم درستش میکنم. باید تایم شنای این هفته رو مشخص کنم. حلش میکنم. آخجون40روز دیگه تعطیلات تابستون. اینو دیگه نمیشه من حلش کنم باید وایستم حل بشه. ایول تابستون! یوهو!
خدایا دلم تفریح میخواد. الان این بالا در حال تفریح نیستم مگه؟ نه دلم تفریحات خودم رو میخواد. از اون مدل یاغیگریهای پریسا. هنوز واسم شدنیه اگر بخوام. و تا کی این واسم شدنیه؟
بد نیست بلند شم یهخورده از این اتاق بزنم بیرون اون بیرون هوا خوبه. نمیخوام. یعنی میخوام ولی… خونم رو میخوام. کاش سریعتر برگردیم!
مادرم اومد بالا گفت یه زنگ به برادرت بزن ترکیدم گفتم ول کن مادری من خواهر کوچیکتر هستم باور کنید لازم دارم زنگ بزنم یهخورده به یه بزرگتر از خودم بگم از گیرهام از مشکلاتی که خودم جوابی واسشون ندارم با یه بزرگتر حرف بزنم نق بزنم کمک بخوام راهنمایی بخوام من کوچیکترم از همه شما من کوچیکترم باور کنید من کوچیکترم بزرگتر لازم دارم راهنما لازم دارم کمک میخوام گاهی اینو واسه چی همه یادشون میره! کار درستی نکردم ولی به خدا راست گفتم. اه خدایا! دلم تفریح میخواد.
ساعت داره11میشه. باید یواش یواش چیزمیزهام رو جمع کنم ولی نه هنوز یهخورده زوده. دلم تفریح میخواد. خب بذار ببینم چه تفریحی؟ رستوران؟ نه سیرم. کافه؟ نه باز هم سیرم. سفره خونه؟ نامجازم دم دستمه. اوه نامجاز! تنظیمش بیچارم کرده. سخته ولی شدنیه اما من خیلی مشکل زورم برسه. باید دستم رو واسه بلند شدن به یه جایی گیر بدم وگرنه این خوشقواره لعنتی بسته بندیم میکنه داخل جعبه. لعنتی من هیکلم3000برابر اینه این فسقلی نمیتونه افقیم کنه. نباید بتونه. اگر نجنبم میتونه. من نمیخوام. خدایا کمکم کن! خدا تا ما نجنبیم کاری نمیکنه. و من باید چه جوری بجنبم؟ به خدا بدجوری بهم فشار میاد خب چه معامله ای کنم؟ خدایا کمکم کن! دلم تفریحات میخواد. اگر فردا سر کار نبودم میرفتم کتابخونه. من فردا سر کارم. کاش میشد امروز عصر یهخورده… خب یهخورده چی؟ بیخیال بذار برسم خونه یه فکری واسش میکنم. البته نه واسه امروز عصر. واسه این هفته.
آروم نیستم. به کسی نگیها ولی میدونم چه دردمه. به کسی نمیشه بگم. خدایا به سرم زده این هیچ چی نیست بچه شدم. اتفاقی که نیفتاده. دلم میخواد به یه کسی بگم. طرف هم سیر بخنده بهم ولی فقط بخنده نه چیز دیگه. به کسی نمیشه بگم. میدونم چه دردمه. به کسی نمیشه بگم. خدایا تو هم میدونی. به کسی که نمیگی میگی؟ دلم تفریح میخواد.
واسه گوشیم یه چی اومد. ولش کن حتما دوباره تخفیفات اوکالاست. سایتش اذیتم میکنه چیزی هم لازم ندارم که بخرم این هم شد کار؟ بذار ببینم چیچیه.
نگفتم؟ 40هزار تومان تخفیف و چه و چه. برو بابا نمیخوام.
ساعت11شد. بذار یهخورده این سردرد کوفتی دست برداره ببینم کجای داستانم. کدئین دیوونه شلبازی درنیار اثر کن دیگه. وای سرم خدایا!
دلم تفریح میخواد. دلم آرامش و خاطر سبک و لبخند و قهقهه میخواد. دلم میخواد این دردیم که الان هست نباشه. میدونم چه دردمه. نمیشه به کسی بگم. واسه چی توی سرم نمیره که این هیچ چی نیست. هی! بسه! خجالت داره. زود تموم میشه. من واسه چی اینهمه بوقم! اون بیرون پر از صدای پرنده هاست. کاش من یکی از اونها بودم! آخ که اگر میشد پرواز کنم! هی پرواز! من باید چندتا زنگ بزنم. الان که نمیشه الان به جایی نمیرسن زنگهای من باشه سر زمانش میزنم.
چه باد خوبی میاد. دیگه نمیتونم تحمل کنم میخوام برم از این اتاق بیرون. ساعت11و4دقیقه صبح1شنبه. تا بعد.
شنبه صبح زود. خیلی زود واسه بیدار شدن. 5و18دقیقه. من از پیش از4بیدارم. واسه چی؟
در ارتفاعاتم. مادرم خواب دید من با یه قطار رفتم و بهم نمیرسه. اعصابش خورد شد. بیدارش کردم و بهش خاطر جمعی دادم که هیچ قطاری در کار نیست. دوباره خوابش برد. من بیدارم. کتاب میخونم. اینجا ساکته خیلی ساکت.
این کتاب جاهای تاریک اسم نویسندش خاطرم نیست بهم حس نکبت میده کاش دیگه باقیش رو نخونم داخلش پر از لجنه. لجنهای واقعی. از قهرمانش گرفته تا شخصیتهای لعنتیش. بیا دیگه نخونمش.
کاملا بیدارم. فکر میکنم. به همه چیز و به هیچ چیز. من چه غلطی دارم میکنم!
خدایا خیر سرم الان تعطیلاته. توی روحش! لعنتی! من الان باید خواب باشم! پس واسه چی بیدارم و داخل سرم پر از کثافته؟
یک نصفه شبی یه کسی خیلی از دستم عصبانی بود، به جهنم که عصبانی بود، اون زمان چقدر خیالم بود و حالا چقدر به خاطرش به خودم فحش میدم، خلاصه طرف وسط خشم مزخرفش یه چیز خیلی جفنگ بهم گفت و من الان دارم فکر میکنم نکنه بدون اینکه بفهمم و بخوام با عملم گفتار نکبت اون موجود رو تأیید کرده باشم! یعنی جدی من همچین کاری میکنم؟ الان و اینجا؟ ولی این خیلی مسخره هست من واقعا این… اه بسه دیگه به جهنم. راستی اون آدمه الان کجاست خیلی زمانه نمیدونم کدوم شب رو داره سیاه میکنه. چه اهمیتی داره! یعنی دلم تنگ شده واسش؟ نه که نشده! یادم میاد اون زمان چنان حالم بد بود که3خیال میکرد عاشق طرف شدم. میگفت یعنی هیچ وابستگی عاطفی این وسط نیست و من واقعا میگفتم نه و3تعجب میکرد که اگر نیست پس واسه چی تو باید سر بینش منفی اون آدم و دار و دستهش به خودت اینهمه حالت بد باشه؟ درست میگفت واقعا واسه چی؟ خدایا باورم نمیشه فقط چند سال گذشته و من چقدر حس حماقتم الان به خاطر اون روزها بالاست. جدی واسه چی اینقدر حالم بد بود؟ یعنی ممکنه5سال بعد به امروزم همچین حسی داشته باشم؟ الان که بینش منفی در کار نیست. هی3! خدا رحمتت کنه! دلم واست تنگ شده. راست میگم واقعا تنگ شده. کاش زنده بودی! اگر بودی الان شاید من واست جالبتر بودم. واقعا بودم. تو این مدل سنجاقهای برق برقی رو دوست داشتی. به چه دردت میخوردن! نمیدونم بعضی ها دوست دارن. تو یکیشون بودی. کاش هنوز بودی! کاش! از ته دل!
اینجا آب قطع شده. همیشه جمعیت که زیاد میشه همینطوریه. مادرم اینجا رو دوست داره. من خونم رو ترجیح میدم. کاش میشد امروز برگردیم. فردا1شنبه میریم پایین. کاش امروز میرفتیم! دلم خونم رو میخواد. بذار ببینم وضعیت آب چه جوریه برمیگردم.
خب هنوز وصل نیست. احتمالا تا فردا هم وصل نشه. باید با ذخیره پیش بریم. بدم میاد. لعنتی!
از2تا نامجازها یکیشون رو کامل تمیز کردم بستمش داخل جعبهش و فرستادمش ته کشو. حالا فقط یکیشون دستمه اما چیزی چندان عوض نشده. باید این یکی رو میفرستادم داخل جعبه. بیخیال. نوبت این هم میرسه. اگر زودتر این منو نفرسته داخل جعبه. بیخیال.
دلم میخواد بخزم زیر پتو. پس واسه چی نشستم؟ دلم چیزهای عجیبی میخواد. واسه چی میخواد؟ این موریانه از کجا رفته زیر جلد من و ول کن نیست؟ من همیشه احمق بودم ولی نه اینهمه. دقیقا چه دردم شده!
روی هفته ای که شروع شده حسم یهخورده مثبت نیست. شاید اشتباه میکنم. امیدوارم اشتباه کنم. هیچ چی نیست فقط حس میکنم هفته سنگین و پریشونیه واسه من. اتفاقی نمی افته چیزی هم عوض نمیشه فقط من خل روانم بالاست. هی شاید اینطوری نباشه! واسه چی سردمه! کاش این سکوت حالاها بمونه. دلم شروع یک روز دیگه رو با اون مشخصات عاقلانهش نمیخواد. بسه بذار این همینطوری بمونه تا بعدا اگر دلم خواست کاملش کنم. ولی این کتابه، نمیخوام بخونمش. بذار یکی دیگه بخونم شاید حالم بهتر بشه این واقعا… لعنتی! یکی دیگه دارم. کاش خوب باشه! این هم بمونه ببینم امروز پرش میکنم یا شوتش میکنم بره!
ساعت7و36دقیقه صبح. کتاب میخونم. و چشمهام خیسن. تقصیر کتاب نیست با مادرم صحبت داشتم. بحث نبود صحبت بود خیلی هم کوتاه بود. گفت تو شغلت مانعته وگرنه… بهش گفتم شغل من هیچ مانعی درست نکرده گیر از نگاه ماست از زندگی ماست. تو اومدی اینجا خوش باشی ولی واسه مواردی که نیست تلخی و گرفته. جفتمون شب کابوس میبینیم و هم رو بیدار میکنیم و روز خوابگردیم. تو گرفته ای و من شبیه یه کامیون لعنتی هوای جسم و روانم رو به نکبت میکشم با نامجازهای کثافت. بذار اونهایی که از نظرمون عاقل نیستن زندگیشون رو کنن و ما آدمبزرگها توی این نکبت بلولیم. بعدش دیگه نتونستم. رفتم سراغ کتابم و نمیفهمم واسه چی چشمهام خیس شدن. هنوز هم زور میزنم درست نفس بکشم و با صدایی که لرزش نگرفته باشه جواب سوالهای معمولی رو بدم ولی خیلی موفق نیستم. من از کی اینهمه پر از خشمهای خیسم! خدایا تا کی؟
این کتابه خوبه دلم میخواد ادامهش بدم ولی شاید مجبور بشم واسه شستن صورت یواشکی خیسم برم دستشویی. خدایا الان نمیخوام بلند شم از این اتاق برم بیرون. بد تا میکنم ولی دست خودم نیست حس میکنم تمام عمرم تمام خنده هام تمام آرامشم شبیه یک مشت شن داغون شدن واسه همیشه داغون شدن و رفتن فقط به خاطر… خدایا الان اصلا زمان مثبتی واسه این بارون نیست نباید ادامه بدم. بذار واسه بعد بذار یهخورده دیگه تا صبحانه کتاب بخونم من باید زمانی که میرم سر میز چایی حالتم تعمیر شده باشه.
هی! بسه. آروم پریسا. چیزی نیست. داخل سریال پوست شیر یک جاییش به شدت منقلب بودم. مژگان داخل حیاط گریه میکرد و به خودش میگفت گریه نکن. گریه نکن. و باز گریه میکرد و وسط گریه به خودش میگفت گریه نکن. اصلا نفهمیدم از کجاش شونه هام داشتن میلرزیدن. به خودم که اومدم دستمال داخل دستم خیس خیس بود. توی بیمارستان هم همینطور. ولی شکر خدا رضا بیدار شد و مژگان شاد بود و گریهش زود تموم شد. اه لعنتی! متوقف شید عوضیها من نمیخوام بارونی دیده بشم.
به نظرم باید بلند شم برم بیرون. صورتم. اوه خدا! پریسای بوق! چیزی نیست. چیزی نیست! دیگه بسه! بسه!
کتاب. کتابم رو بخونم. بعد دوباره برمیگردم. 7و48دقیقه.
ساعت9و18دقیقه. یک صبحانه طولانی روی بالکن. همه چیز آرومتره. من و مادرم و همه چیز. چایی ما پر بود از سکوت صبح کوهستان و نسیم کمی سرد و هوای آزاد و صدای پرنده. و البته کلمات و نامجاز فسقلی و بدجنس من. این هفته با گرد و خاک تعطیلاتش که بره چندتا زنگ باید بزنم. دفعه پیش که زدم پس این بار هم میزنم. و خدایا واسه چی این از فکرم بیرون نمیره که خاطرم نیست لباس شنای من کجای خونم مخفی شده؟ باید پیداش کنم. هی! باید پیداش کنم لازمش دارم.
امروز احتمالا کلاس داشته باشیم. زبان. تیمتاک. داخل اون کلاس خیلی کمحرفتر شدم. بودم ولی کلا سکوت میکنم. غمگین نیستم بی حوصله ام. و هرچی بیشتر میگذره بیشتر حس میکنم که به این سکوت تمایل بیشتری دارم. نه حیرت دارم نه حرص نه خستگی فقط حس میکنم اینجا جاییه که ترجیح میدم فقط بشنوم و سکوت کنم و یاد گرفتنیها رو یاد بگیرم و اونهایی که بلد نیستم رو بیشتر تمرین کنم و بعدش بچسبم به کتاب خوندنهای زبان فارسی و ترجمه های خام خودم و باقی ابعاد زندگی. این لباس شنای بدجنس کجاست؟ به محض اینکه برگردم پایین باید گیرش بیارم.
از سایت شبکه مترجمین ایمیل داشتم. چیزی نیست به خودم جرأت دادم ثبت نام کردم داخلش و شبیه کسی که زنگ در اشتباهی رو زده باشه فرار کردم و دیگه واردش نشدم و واسم ایمیل اومد چون اونجا نام کاربری داشتم. بهم گفته شد اگر بخوام با شرکت در آزمونش میتونم شانسم رو واسه پیوستن به اعضای مترجم شرکت امتحان کنم. دیگه نرفتم. میگم اگر آزمونش آنلاین باشه… اوه خدایا! بیخیال بابا اعدامم که نمیکنن اگر آنلاین باشه کسی هم واسه نتیجه فاجعه بر انگیزم سر به سرم نمیذاره. ولی من، لعنتی من هنوز واسه ترجمه کردنهام از گوگل کمک میگیرم. خب این چه ایرادی داره اگر آزمونه آنلاین باشه همه این کار رو میکنن میدونم که میکنن. اصلا تاریخش رو زدن یا نه. اوه خدایا! بابا طوری نیست فقط یه نگاه به سایته کنم اینترنته دیگه دیده که نمیشم. اون آزمون هم شاید اونهمه بد نباشه یعنی بد نباشم و… اوه خدایا! فقط یه گشت کوچولوهه از اون لینک زیر ایمیل وارد میشیم و… اوه خدایا! اوه خدایا و زهرمار! اوه خدایااا! مادرم صدام میکنه بریم چندتا عکس بگیریم. برمیگردم.
10و26دقیقه. به عادل زنگ زدم تولد مرضیه رو تبریک گفتم. خونه نبود گفتم تبریکاتم رو برسون چون به تلگرام فیلتر شده لعنتی اعتماد ندارم. به نظرم باید دوباره زنگ بزنم زمانی که رفته باشه خونه. خط مرضیه رو حفظ نیستم. هنوز کتاب میخونم. . جنیفر گیر کرده. از گیرهای بزرگ کاری در رفته و الان گیرش توی خودشه. داره اشتباه میکنه. خودش هم میدونه. گفتنش واسه من که از بیرون تماشا میکنم آسونه. خب بله نباید اشتباه کنه باید متوقفش کنه و از این مزخرفات. چقدر متنفرم! این لباس شنای نفله رو کجا انداختم! هی! من الان هیچ طوری دستم به اون کمد نمیرسه که دنبالت بگردم. از فکرم برو بیرون! بذار باقیش رو بخونم ببینم این خانم وکیل گرفتار چه جوری خودش رو نجات میده!
11و18دقیقه. سعی کردم وارد سایت شبکه بشم. میگه باید عکست رو بدی2تا معرف هم بنویسی. هوممم. معرف ندارم. به نظرم بشه گیر آورد ولی الان ندارم. هی! بیخیال نمیشه وارد بشم فعلا کتابم جذابتره. شاید بعدا. به این میگن توجیه و بهانه واسه زدن به جاده جیم. و این کتابه. آخ خدای من جنیفر دیوانه! نکن همه چی رو خراب میکنی. خب در هر حال این فقط یه کتابه جنیفر هم به من چه! بذار باقیش رو بخونم!
4و43دقیقه عصر جمعه. هنوز دارم میخونم. خشم فرشتگان. جنیفر خیلی آرام، خیلی ملایم، از جاده اصلی زد به خاکی. جدی نمیدونم آخرش چی میشه. خدا کنه پایانش منفی یا مثبت ارزش تمام روزم رو داشته باشه. از کله سحر دارم میخونمش و هنوز مونده و هی داره بیشتر میپیچه. ولی این… اه لعنتی نباید منحرف میشد!
به نظرم باید مهتاب این ماه رو سریعتر بنویسم. به نظرم باید حرکت عقربه های ساعت کوکو و بقیه رو سریعتر کنم. به نظرم باید این قصه رو سریعتر به پایانش برسونم. به نظرم خیلی ذهنم درد میکنه. به نظرم دلم میخواد برگردم خونه. به نظرم دلم میخواد بیشتر به درد مادرم میخوردم. به نظرم خیلی واسش دلواپسم. به نظرم به هیچ عنوان نباید از سایه های امنی که پناهم شدن بزنم بیرون. به نظرم اون بیرون چیزهای بسیار دردسرسازی در انتظارم هستن. به نظرم سیر و چرخش و صدا اون بیرون به طرز بسیار وحشتناکی بالا و سریع و ترسناکه. به نظرم باید از این سیر سرسامآور به شدت پرهیز کنم. به نظرم همینجایی که هستم بد نیست و باید همین فرمون ادامه بدم. به نظرم بد نیست برم باقی کتابم رو بخونم.
7و4دقیقه. یعنی تا8که کلاسم شروع میشه میتونم کتابه رو تمومش کنم؟ بدجوری پیچیده به همدیگه و اصلا نمیدونم پایانش چی میشه. محض همینطوری کاش خیلی داغون نباشه! میگم امشب اصلا کلاسی در کاره آیا؟ نمیدونم ساعت8مشخص میشه اگر بقیه اومدن کلاسه اگر هم نیومدن نیست. حسش نیست با فیلترینگ واسه گرفتن پیامهای احتمالی سر و کله بزنم. و کتاب. خانم وکیل بیچاره! از کجا جادهش کج شد! گاهی واقعا نمیفهمیم. از کجا جاده خودم کج شد! گاهی واقعا باید بفهمیم. خدایا کمکم کن!
فردا میرم خونه. پس فردا هم باید برم سر کار. پریشب واسه اولین دفعه به طرزی به شدت ناشیانه وارد سایت سازمان شدم. من20ساله دارم جون میکنم واسه چی داخل اون سایت لعنتی واسم17سال زدن؟ حالم از تمامش به هم میخوره. خدایا ناشکر نیستم فقط از دست تمام این تشکیلات خستم. کاش لازم نبود درگیر درآمدش باشم! کاش لازم نبود ولی هست. لازمه. من باید منبع درآمدم رو حفظ کنم. من باید2دستی چرخ این زندگی رو بچرخونم. این زندگی منه فقط من. و کسی در حفظ نظم این چرخ دنده های کزایی قرار نیست کمکم کنه. خدایا تو چی؟ تو هم قرار نیست کمک کنی؟ بسه بذار کتاب بخونم. ساعت7و10دقیقه.
9و54دقیقه شنبه شب. عاقبت تموم شد. پایانش با تمام فرضیه های من متفاوت بود. اوه خدای من! من ترجیحم… ترجیح منو بیخیال. واقعیت همیشه با ترجیحهای ما متفاوته.
امشب داخل کلاس بی تفاوتی خیلی عجیبی داشتم. این کرختی واسه چیه؟ به نظرم بدونم ولی این فقط مال کلاسه نیست من واقعا… خدایا واسه چی گاهی تقدیر این مدل شوخیهای عوضی رو میکنه باهامون؟ واسه چی گاهی اینهمه دیر هستیم؟ واسه چی باید تماشاگر این دیر بودنمون باشیم؟ اگر رسیدنی نیستیم پس واسه چی… هی بیخیال. همه چیز رو که نمیشه خواست. شاید برای بعضی ها شبیه من مصلحت در دیر رسیدن باشه. خب اگر این مدلیه پس واسه چی شبهایی شبیه امشب این باید اینهمه اذیتم کنه؟ خدایا من سرم به کله خریهای خودم بود این برگه چی بود زدی توی سرم آخه! بین اینهمه سنگ و آتیش که بارید سرم تو میدونی من تحمل چیها رو نداشتم. تو میدونستی! خدایا تو میدونستی پس واسه چی! آخه این چه معامله ای بود باهام کردی؟ میدونم بابا میدونم. تو نکردی. نمیدونم شاید هم… بسه مغزم ترکید. چه فرقی میکنه اصل نتیجه هست که زده به موجودیتم و داره… بسه دیگه. الان دیگه چه فایده داره! این نباید میشد. نباید میشد نباید. این نباید میشد! نباید!
باید یه کتاب دیگه باز کنم. امشب نه. امشب یکی از تکراریها رو بخونم تا خوابم ببره. خستم به نظرم زود حل بشه. من که تمام روز نشستم و کتاب خوندم عصر هم چرت رفتم پس الان واسه چی اینهمه خستم؟ بیخیال. خوابم میاد.
تمام روزم رو نوشتم حالا ببینم حسش هست بزنم روی آنتن یا پاکش میکنم بره. ولی دیگه نمیخوام بنویسم. فردا میرم خونه! ایول! هرچند این… بیخیال. گذراست. تموم میشه. زود تموم میشه. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت10و5دقیقه شنبه شب. شب به خیر.
به رنگ پریشانی.
3شنبه شب.
تعطیلات کوچولو و… خدایا کمکم کن!
یه گردش کوتاه در اینترنت داشتم و یک چیزهایی خوندم. نفهمیدم تا چند ثانیه توی خودم مچاله شده بودم و از نفرت میلرزیدم. واااای خدای من! چه کثاااافتی! وااااای خدااااای من! نزدیک بود خیلی نزدیک بود. من واقعا یه نصفه آدم احمقم چیزی نمونده بود به دردسر بزرگی بی افتم تمامش هم تقصیر خریت منه بوقه. همینطوریش هم با دردسر فعلی گیر دارم این واقعا… ترسناک… افتضاح… تاریک… تاریک! تاریک!
ذهنم آزاد نیست. اصلا از این… من یک ساله که درگیرم و هیچ زمانی اینهمه حس نفرت نداشتم. اصلا چی شد اینهمه شدید بسته چیزی شدم که نباید باشه! نمیفهمم این هفته چیم شده. حالم بده. نق نمیزنم واقعا بده. حالم خوش نیست. از تصور چیزی که پیش اومده حالم اصلا خوش نیست. من خیالم نبود پس واسه چی الان خیالم هست؟ یعنی دردسر جدیدی که داشتم خودم رو دچارش میکردم این حس رو بهم داده؟ و اینترنت! خدایا آخه واسه چی یک سال پیش شعور لعنتیم نرسید که یک شب فقط یک شب متوقف بشم و بیام در مورد تجربه جدیدی که چیزی ازش نمیدونستم یک گردش در اینترنت کنم شبیه این دفعه؟ داخل اینترنت پر از هشداره و من اصلا به احتیاط حتی فکر هم نکردم. بعدش هم4نعل رفتم و رفتم و واسه چی به سرم نزد که یک جایی متوقفش کنم تا درصدش بیشتر نشه؟ خدایا من واقعا خیالم نبود پس واسه چی الان به خاطرش اینهمه حالم بده؟ اه لعنتی!
این نق و ناله ها چه فایده ای دارن! الان من باید چه غلطی کنم! این ناخوشآیندترین غافلگیری این اواخرمه. باورم نمیشه اینهمه قوی باشه و من اینهمه گرفتار شده باشم. هیچ کجای تصورم نبود که یک زمانی به خودم بیام و ببینم هیچ مدلی نمیشه از دستش… آخه چی شد من واسه چی نفهمیدم!
دارم دیوانه میشم. این نمیتونه درست باشه. این نباید شده باشه. خدایا آخه واسه چی این اتفاق افتاد! یعنی اینقدر گیج شده بودم؟ و یعنی الان حالم از یک سال پیش بهتره؟ واقعا ارزشش رو داشت؟ نه. نداشت. من باید قویتر میشدم باید سفت باقی می موندم و با مشکلاتم هرچی که بودن بدون کمک نامجازها مواجه میشدم من که دفعه اولم نبود اون دوره های تاریک عاقبت تموم میشدن و سخت میگذشتن اما من باید بدون کمکهای نامجاز مدیریتش میکردم نه اینکه این… کاش دوباره شبیه گذشته بیخیالش بشم! واسه چی یک دفعه اینهمه تصور این گرفتار شدنم اذیتم کرده! خدایا! من نمیخوام اینطوری باشه! خدایا کمکم کن!
شاید حسم واسه این منفی شده که تصور میکردم هنوز فرمون دست خودمه و هر زمان بخوام میتونم عوضش کنم میتونم درستش کنم ولی الان دارم میبینم دیگه دست خودم نیست. از دستم در رفته و نزدیک بود یه خریت خیلی وحشتناکتر مرتکب بشم به تصور اینکه خطرناک نیست. اوه خدایا خطرناکه. این خیلی خطرناکه. من نفس های سبکم رو میخوام.
این روزها عجیب شدم. خیلی راحت با مردم میخندم و در عوض خیلی ساده از جا در میرم و مثل آب خوردن به هقهق های بی صدایی می افتم که انگار یک دریاچه اشک دارن. چه بلایی سرم اومده! حالا چه مدلی از این کثافتکاری خلاص بشم؟ خدایا این چه کاری بود کردم؟
بسه دیگه دارم اذیت میشم. نق زدن کمکی نمیکنه. باید راهی باشه باید راهی واسه خروج از این مرداب باشه. هی! من که منفی ها رو داخل اینترنت دیدم! واسه چی اینهمه بوقم! بذار ببینم شاید جاده خروجی هم داخل اینترنت باشه! البته هست ولی اونها میگن بپر سوار شو ما میبریمت بیرون و من اینو نمیخوام. حتما راهی هست که خودم بتونم از همینجا که هستم حلش کنم. خدایا! اینو نمیخوام بزنم روی آنتن. مغزم داره سوت میکشه. بسه. به خاطر خدا. نامجازم رو میخوام. نمیخوام. نمیخوامش اینو. میخوامش. نمیخوامش! میخوامش! آخ لعنتی! آخ لعنتی! آخ! لعنتی!
سرم درد میکنه. شدید نیست ولی یه چیزی داره سمت راست سرم رو از داخل فشار میده. فشارش کمه ولی میدونم از چه جنسیه. خدایا متوقفش کن متوقفم کن! خدایا لطفا! آخ خدای من!
بسه دیگه. بذار ذهنم ازش رد بشه. نمیشه ولی کاش یهخورده بشه! این روزها دیگه خوابهای بعد از ظهرهام هم خالی نیستن. پیشتر فقط شب کابوس میدیدم. الان دیگه روز هم میبینم. بدهاش رو هم میبینم. خدایا کمکم کن! اینطوری پیش بره نمیدونم خستگی چه معامله ای میکنه باهام. خدایا! کمکم کن! نمیدونم چه مدلی ولی تو همیشه راهش رو میدونی. خدایا لطفا! خدایا کمکم کن!
دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و19دقیقه. تا بعد.
در یک تأخیر دلپذیر.
2شنبه صبح.
امروز باید ساعت10سر کار باشم. بعدش چی؟ روزهای عادی از تقلیل استفاده میکردم و11و25میزدم بیرون امروز قاعده چه مدلیه؟ بیخیال تا نرفتم که نمیفهمم. خخخ بهم گفته شد نمیشه امروز نری؟ نگفتم که خودم هم بدم نمیاد ولی این واقعا درست نیست. زندگی یادم داده که تقریبا کاری نیست که آدم نتونه انجام بده. میشه امروز از رفتن در برم و بمونم خونه ولی زندگی اینو هم یادم داده که آدمیزاد هرچی بتونه رو نباید انجام بده. نتیجه اینکه اگر عمری باقی باشه امروز ساعت10سر کلاسم. نمیدونم شبیه روزهای عادی مجازم11و25بزنم بیرون یا نه ولی در هر حال امروز ساعت10سر کلاسم.
مادرم صبح شبیه روزهای دیگه زنگ زد بیدارم کرد. همچین خواب هم نبودم خوابه سبک بود سریع کشید عقب. خب الان میشه که ولو بمونم. پس واسه چی نشستم اینجا؟ شکلک خمیازه. اوه چه سریع7و19دقیقه شد! بیخیال هنوز زوده از جا بپرم.
با عمو حافظ سر صبحی حرف میزدم. یعنی اون میگفت من گوش میکردم. خب باشه یعنی میشنیدم. تو بخند ولی عجب! صاف زد وسط خال و گفت پیشنهادهای خیلی خطرناکی بهت شده و شدیدا خودداری کن و شدیدا مواظب باش و بقیهش خاطرم نیست. چند ثانیه گیج مونده بودم. به موارد دیگه هم اشاره کرد و هشدار داد و هی چه جوری این میشه؟ خیلی با حاله.
باید تکالیف کلاس زبان تیمتاک رو انجام بدم. نصفش رو انجام دادم فقط… این آخه این… یه جاهاییش… دفعه پیش تا جایی که فهمیدم فقط2تا فعل رو عوضی زدم که یکیش به خاطر ایسپیک بود اونم مطمئن نیستم اصلا درست خاطرم نیست چی زدم ولی… به نظرم زیادی به خودم و به همه چیز گیر میدم. بیخیال بذار بنویسم بفرستم بره. در هر حال سکوی اول اون کلاس جایی نیست که واسه کسبش دلم ضعف رفته باشه. باقی موارد هم که خب میشه که حل باشه پس حله.
وای خدا امروز21فروردینه؟ 21فروردین؟ اوه من باز مهتاب این ماه رو ننوشتم که! این نفله واسه چی هر دفعه غافلگیرم میکنه؟ خدایا باید بنویسم باید بنویسم! بله باید ولی نه الان. الان باید اینو بفرستم روی آنتن بعدش یهخورده ولو بعدش یواش یهخورده جنبش بعدش قهوه بعدش سر کار و ازینا. خاطرم باشه واسه امروزم کار ببرم سر کار اسرا نمیاد اگر امیرعلی هم نیاد اونجا از بیکاری منگ میشم اگر هم امیرعلی بیاد امروز2شنبه هست مگه چقدر کار هست برنامه2شنبه هاشون خلوته. در هر حال خاطرم باشه واسه خاطر جمعی کار ببرم سر کار. البته کار باهامه. یه فیلم صوتی زبان اصلی با توضیحاتش داخل پلیر. این فیلمه شلوغه باید بفهممش. گندش بزنن.
ساعت فشنگی داره میره طرف7و30. دیشب یک کسی… بیخیال. یک کسی هم گرفتاره هم باید بیشتر تجربه کنه. بذار به هوای خودش یه نفسی بکشه. این شبها… بیخیال شاید درستش هم همین باشه. در هر حال همه چی آرامه و این آرام بودن از آشفتگی مثبتتره. بذار همین طوری باشه.
اگر مواظب نباشم ساعت فریبم میده. بد نیست بهش اجازه ندم. ساعت7و31دقیقه صبح. تا بعد.
پشت نرده ها.
1شنبه شب.
دلم نوشتن میخواد ولی نمیدونم چی اطرافم پیدا میشه که الان ارزشش رو داشته باشه ازش بنویسم. خستم از تمامشون. میترسم از بالا رفتن درصد خستگی و دلزدگی لعنتیم میترسم. خدایا کمکم کن!
میگم یه زمانهایی… یه جاهایی… یعنی میگم گاهی… هی بسه! لعنتی من یه مشکلی دارم! با کی باید در موردش حرف بزنم؟ اه لعنتی! چیز خطرناکی نیست فقط… من در حال… یعنی دارم سعی میکنم یه چیزی رو بهتر بلد بشم ولی… به اونی که داره کمکم میکنه یعنی به اطلاعاتش دیگه چندان مطمئن نیستم. امروز حس کردم مطمئن نیستم. اشتباه میکنم میدونم که من مهارتم اونهمه نیست ولی این… چندتا گیر پشت سر هم ازش پیدا کردم در یه فاصله زمانی کوتاه و الان… تازه من خیلی ساده میگم نمیدونم. بلد نیستم. فلان مورد رو اشتباه کردم. ولی ظاهرا واسه همه این مدل رفتار کردن چندان ساده نیست. چند وقت پیش یه چیزی رو به دانشآموزم اشتباه گفتم. خیلی ساده گفتم معذرت میخوام راه تو درست بود من داشتم اشتباه میگفتم تو درست حلش کردی. خب ایرادش چیه من داشتم اشتباه میکردم اون بچه داشت درست میگفت واسه چی باید وانمود میکردم که مثلا عمدا اشتباهی گفتم تا بسنجمش؟ خب من اشتباه کرده بودم. یک دفعه دیگه هم که به شدت بی تمرکز بودم بچه ها بهم توضیح دادن که راه خودشون کوتاهتره. توضیحشون درست بود و هر3تا خندیدیم. من و2تا جوجه ها. ولی خیلیها اصلا توی این هوا نیستن. راستی واسه چی نیستن؟ اگر بهشون بگی راه خودت هم میشه که درست باشه جواب قشنگی نمیگیری. از جوابهای درشتشون نمیترسم ولی حس میکنم نباید احساساتشون رو جریحه دار کنم. ولی این واقعا درست نیست. اشتباه کردن ضعف نیست. هر کسی میشه گاهی بی تمرکز باشه و… اخلاق جفنگی دارم. اگر اعتمادم از چیزی یا کسی ترک برداره دیگه نمیتونم درستش کنم. شاید بهتر باشه که من… بیخیال. شاید عاقلانه تر باشه که در سکوت ادامه بدم تا تموم بشه. ولی این… هرگز دلم نمیخواد به همچین بینشی گرفتار بشم. اوه خدا نه من این مدلی نیستم.
پیشنهادهای بسیار بسیار وسوسه انگیز و بسیار بسیار خطرناکی بهم… هی! دلم میخوادشون. من همیشه آزمایش تجربه های جدید جذبم میکردن ولی این… این لعنتی بدجوری جذابه و من… تصور نمیکنم این کار درستی باشه. هی! کسی نمیفهمه. خودم چی؟ خودم که میدونم درست و نادرست رو. اما واسه چی؟ واسه چی این نادرسته؟ چه ایرادی داره مگه؟ به کسی که آسیب نمیرسه من فقط میخوام یهخورده درصد آرامش و خوش گذرونیم بره بالا و کسی هم طوریش نمیشه. واقعا نمیشه؟ خودم هم طوریم نمیشه؟ یعنی مطمئنم که نمیشه؟ خب خیلیها رو دیدم یعنی شنیدم که طوریشون نشده. واسه چی من باید فقط تماشاگر باشم من دلم میخواد که این… خدایا واسه چی من ذاتم اینهمه خرابه؟ اصلا واسه چی باید دلم بخواد؟ یعنی هیچ راهی واسه عشق و حال کردن جز کثافتکاری های این شکلی نیست که من گیر دادم به این؟ خب چی؟ چه راهی؟ هی بسه! به خاطر خدا! دارم اذیت میشم. لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی دارم اذیت میشم! آخ کثافته لعنتی دارم اذیت میشم! الان واسه چی حرصم گرفته؟ واسه چی من هر زمان حرصم میگیره و از حل و دفع و رفع چیزی که حرصم میده عاجز میشم و خیلی حرصی ام چشم هام خیس میشن؟ واسه چی اشک های حرصم از اشک های معمولیم داغتر هستن؟ انگار جنسشون متفاوته. انگار اون اشکها معصومیتی دارن که اشکهای خشمم ندارن. داغن و آتیشی. لعنتی! لعنتی! آخ لعنتی! من خودم رو پشت نرده ها زنجیر میکنم و عوضش هیچ چی گیرم نمیاد جز این اشک های خشم و آتیشیه لعنتی! آخه واسه چی؟ واسه چی واسه چی؟
بسه دیگه! واقعا که شرمآوره. خیر سرم من44سالمه! آخه هر غلطی آدم دلش بخواد که نمیکنه! این ممکنه خطرناک باشه. خب چه خطری؟ یک کسی بیاد واسم خطرش رو بگه. یک کسی؟ اینترنت! توی روحش واسه چی تا الان به سرم نزد؟ الان میرم از اینترنت خطراتش رو میپرسم. میدونی؟ کاش خطرناک باشه! کاش خطرش زیاد باشه! تحمل ندارم واسه خاطر هیچ چی پشت نرده ها گیر کرده باشم. اه بر ذاتتون لعنت جرقه های خیسه عوضی بسه متوقف بشید به جان خودم صورتم سوخت! اه لعنتی!
این خیلی مسخره هست. با این سن و سال اینجا نشستم چرت مینویسم و واسه همچین چیزی فکم از فشار درد گرفته و هی جرقه های خیس مزخرف از چشم هام میاد پایین. اوه خدا! اوه خدایا این… شکرت که کسی اینجا نیست ببیندم. شرمآوره!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. چه فایده داره! تا به حال چیزی به مسخرگی خودم مخصوصا در این مدل زمانها ندیدم! واقعا که! این دیگه چیه! بذار ببینم این چیچیه اومده واسم!
ایول پیام از سرپرست آموزشی مدرسه! آخجون فردا یه ساعت دیرتر باید برم سر کار. به جای8باید9اونجا باشیم! آخ جون! خب شاید این یهخورده تسکینم بده اما فقط یهخورده. بذار ببینم اینترنت واسم چی داره بلکه یهخورده این تسکین درصدش بره بالا. ساعت9و25دقیقه شب. تا بعد.
جمعه صبح.
باید بلند شم کلی گرفتاری دارم همه موندن روی دستم. وای خدا امروز روز تعطیلمه نمیخوام پا شم آخه. وووییی.
پریسای داخل آینه هیچ خوشش نمیاد. به نشان همدردی واسش سر تکون میدم. اون هم به نشان نارضایتی واسم سر تکون میده. خب چیکار میشه کرد کار کاره روز و ساعت سرش نمیشه تقصیر من که نیست. به پریسای داخل آینه لبخند میزنم. با لبخندی اخمو بهم جواب میده. با هم کنار اومدیم. مثل همیشه. البته نه همیشه. مثل همیشه بعد از اون شب و صبح آواز ستاره ها. شب و صبح قشنگی بود خیلی قشنگ. تکرارش رو… میخوام؟ نمیخوام؟ بیخیال.
روی تختهامون نشستیم. من و پریسای داخل آینه. به موهای پریشونمون دست میکشیم. قهوه الان کمک میکنه. حالا باشه درست میکنم. پریسای داخل آینه خمیازهش رو پشت دستش مخفی میکنه. بهش میگم تو واقعا لازمه یهخورده مواظب وزنت باشی تا بیاد پایین. پریسای داخل آینه با حرکت دست فحشی بی خطر واسم پرتاب میکنه. 2تایی لبخند میزنیم. درصد اخم این یکی کمتره.
نمیدونم به عادل و مرضیه دیشب چی گذشت. دیشب مهمون داشتن. بچه ها میخواستن برن اونجا. اونها این جمعها رو دوست دارن. همگیشون. با تمام منفی مثبتهاش. کاش اینهمه بی تحمل نبودم تا من هم میتونستم جمع رو دوست داشته باشم! نیستم و ندارم. کاریش نمیشه کرد. بیخیال. همه که شبیه هم نیستن. از تمرکز روی این واقعیت که من همیشه متفاوتم اخم میکنم. پریسای داخل آینه به قیافه دلگیرم اخم میکنه.
-هر کسی مدل خودش رو داره. و من مدتها در انفرادی دنیای مردگان دنبال شبح مالیخولیایی که اصلا مال جهان من نبود در این هزار توی فاقد خروجی چرخیدم. طول میکشه تا چشم هام به نور عادت کنن. اون جمعها هم مال من نیستن. آدمها همه متفاوتن حالا تفاوت بعضی ها این وسط بیشتره. اینکه عزا گرفتن نداره.
به نظرم باید به این توضیح و توجیه گوش کنم. درست به نظر میاد. پریسای داخل آینه نظر آخریم رو تأیید میکنه. لبخندم کمرنگ اما لبخنده. مال2تامون.
ساعت6دقیقه از8صبح گذشته. هی! میشه تا9ولو بمونم؟ بله که میشه اینجا تعیین کننده منم. ایول!
فردا کلاس تیمتاکی زبان. این کلاس بدجوری شکننده به نظرم میاد هر لحظه امکانش هست که وا بده. و من دیگه خیالم نیست. اگر لازمه بذار وا بده. دلواپس همه چیز که من نباید باشم. هوممم. بیخیالش.
امروز خونواده از ارتفاعات برمیگردن. باید بیخیالتر و مهربونتر باشم هرچند این اواخر بدجوری واسم سخت شده. از این سیر باطل خستم. این هم بیخیال. باید بیشتر تمرین کنم تا بیشتر تماشاگر باشم. درست میشم.
فردا دوباره سر کار. آخجون این هفته هم تعطیلی داریم. 4شنبه تعطیله. خدایی این دفعه دیگه من تقویم رو نگشتم خود بچه ها تاریخ تعطیلات رو پیدا کردن به من هم گفتن و حسابی ذوق کردن. من ذوقم رو گذاشتم واسه زمانی که بچه ها نبیننم. مثلا الان و اینجا. پس آخ جون!
دلم یهخورده ولخرجی میخواد. از مدل مجاز و نامجازش. ولی آخه پول… بیخیال. همیشه که نمیشه حسابگر باشم. تازه الان هم موقعیتش نیست هر زمان زمانش شد بهش فکر میکنم. الان صبح جمعه هست و همه خوابن. نه موردی هست نه موقعیتی. پس آرامش رو عشقه.
ظاهرا در ارتفاعات اوضاع بد پیش نرفته. خدایا شکرت! آخه من یهخورده که پیشت خاطر دارم ندارم؟ بیا به خاطر من یهخورده اوضاع رو روی خط مستقیم واسه بقیه پیش ببر. باور کن حسابی سرگیجه گرفتم یه دستی برسون یه کمکی کنی ممنونت میشم. قربون دستت.
فیلترینگ هنوز به شدت آزار میده. کاریش نمیشه کرد. امروز دوباره بهش تقه میزنم. کاش این وضعیت مسخره تموم بشه! تموم که میشه فقط کاش زودتر میشد که من و همنسلهای داغونم هم یه حالی میبردیم! بیخیال درست میشه این دست من نیست پس ولش کن.
اگر خدا یاری کنه و خودم یهخورده بجنبم تابستون امسال باید اتفاقهای خوبی واسم بی افته. کاش بشه! خیلی دلم میخوادشون خیلی. خدایا کمکم کن! دردسر هم داره اما اگر پایانش مثبت باشه… هست حتما هست. بعدش راه واسه خیلی چیزها بازتره. وای خداجونم کاش بشه!
اون تابش تیز مزاحم فعلا به طرز مرموزی دست از چشمک زدن برداشته. هنوز میتابه اما تابشش مات و ملایمه. شبیه ویروسی که در دوره خواب موقت شاید هم دائم باشه. خدایا بذار بخوابه. لطفا! چه کیفی داره بکشی عقب و همه چیز رو بسپاری به دستی که مال خودت نیست. کاش بتونم ادامه بدم! واقعا این مدلی راحتتر میشه نفس کشید. خدایا تمامش با خودت ایول!
واسه متنهایی که هنوز ننوشتم دلواپسم. باید امروز حلشون کنم. وووییی خدا! بیخیال درستش میکنم. ساعت8و20دقیقه صبح جمعه. باقیش باشه واسه بعد. صبح به خیر.
5شنبه شب.
تمام روز دور از سیستم با گوشی کتاب میخوندم. صبح به تشویق عادل و مرضیه رفتم کتابخونه. بعدش هم کافه. یه کافه دنج که3تاییمون دوستش داریم. خبری از آلاچیق و قلیون نیست اما فضاش آرومه و غذاش رو3تاییمون تأیید میکنیم. البته یواش یواش باید عادت کنم که در این مدل مواقع بگم4تایی. باران کوچولو حالا دیگه در توافقی ناگفته بین ما3تا در زمانهایی که با هم حرف میزنیم یا مواقع کمیابی شبیه امروز که3تایی1جا هستیم یک نفر کامل به حساب میاد. اوه خدا لطفا هوای این بچه رو زیاد داشته باش خیلی عزیزه خیلی!
دیروز… چی اسمش رو بذارم! روز بسیار سختی داشتم. چنان سخت بود که حس میکردم هرگز تموم نمیشه. عصر هم تحملم ته کشید و یکی از هزارانی که نباید میگفتم رو گفتم. دیگه نتونستم تحمل کنم. دیروز2دفعه حس کردم تا لبه جنون کامل پیش رفتم و نمیدونم چه قدرتی از اون لبه کشیدم کنار و مانع شد که با دستهای باز به داخل آشفتگی رهاییبخش بپرم. آخر شب نه غمگین بودم نه تاریک فقط به طرز وحشتناکی خسته بودم و احساس باطل بودن داشتم. گریه ای در کار نبود. فقط حس بود. حسی از جنس خالص خستگی و بطلان. تعریف از خودم نمیکنم ولی واقعیت اینه که من به گفته خیلیها واسه خیلیها در خیلی موارد وزنه مثبت هستم، اما قادر نیستم واسه تخفیف فشارهای عزیزترینهام کاری کنم. اونها داخل تار عنکبوتهای پست قبلیم گرفتارن و من هرچی سعی میکنم انگار تمام تیرهام میخورن به تخته سنگهای ناگذر و باطل می افتن زمین. خسته شدم. اوه خدایا باید یه پست به روز کنم! برمیگردم.
خب ماجرای پست امشب حل شد. و خدایا2تا متن باید واسه شنبه1شنبه بنویسم هنوز اصلا دفترش رو باز نکردم. وای خداجون!
چی میگفتم؟ تار عنکبوت! و بطلان. داشتم میگفتم من واقعا سعی میکنم ولی واقعا جواب نمیده. عزیزهای من دنیاشون… خدایا چقدر دلم میخواست میشد عوضش کنم! من نمیتونم. غم انگیزش اینجاست که خودم هم بهشون بسته شدم. یک عمره که بسته شدم. خدایا اونها واقعا عزیزهای من هستن ولی من واقعا نمیخوام در این مسیر تار عنکبوتی هممسیر باشیم. دیگه نمیخوام. من44سال از دست دادم دیگه واقعا نمیخوام و میدونم که این… من نمیتونم کمک کنم. اونها همراهی نمیکنن. نمیخوان یا نمیتونن. زندگی از نگاه من میتونه کلی مثبت واسه لذت بردن و شاد بودن داشته باشه. مثبتهایی که هرچند کوچیکن ولی وجود دارن. دلم میخواد ازشون لذت ببرم. دلم میخواد اونها هم لذت ببرن اما… واسم خیلی دردناکه من نمیتونم کمک کنم. باید تمرکزم رو فقط بذارم روی خودم و خودم رو از این تار عنکبوت بکشم بیرون. اونها کمک نمیکنن. من زورم نمیرسه. در مورد خودم هم وحشتناک سخته. خدایا کاش اینهمه باطل نبودم! کاش میتونستم. سالها سعی کردم. دسته کم از زمانی که خودم به خودم اومدم. از96سعی کردم واقعا کردم. نشد. نمیشه. بدون همراهی خودشون من موفق نمیشم. و دیروز عمیقا حس کردم از این تلاش به شدت نا امید شدم. تماشا کردم و دیدم خودم هم حسابی به تار عنکبوتها باختم. 44سال باختم و مخصوصا این آخریش… مهاجرت و این… خدایا آخه چی شد که من تسلیم این توهم شدم و اجازه دادم همچین ضربه وحشتناکی درست روی فرق سرم فرود بیاد! هی! بسه! این بحث ممنوعه! اون مالیخولیای مضحک اصلا نباید وارد بینشها و دنیای شخصی من… بسه. بسه! تموم شده! فقط دردش جا مونده. درد میکنه. خدایا! هنوز درد میکنه! خیلی زیاد!
هی! بیخیال! من الان اینجا نشستم. امشب تنهام. پنجره بازه و هرچند کلی خاک اومده و گند زده به اتاقم اما صداهای شبانه و باد بهاری داره روی مژه هام دست میکشه. اون مثبت ها که گفتم واسه من هم هنوز وجود دارن. من امروز رفتم گردش. همه چی آرومه. کلی چیزهای کوچولوی قشنگ هستن که منتظرشون باشم. مواردی که شاید واسه بقیه مضحک باشن ولی خب بذار باشن! این زندگی منه و من این کوچولوهای درخشان رو دوست دارم چون واسه خودم حسابی میدرخشن. مالیخولیا شناسایی شده. اون هیچ زمانی مال من نبود و حالا دیگه اصلا توی سر من نیست. الان دیگه من بیدارم. این درد هم یادگاری شبیه تمام یادگاریهای دیگه. بیخیال. همه چی درسته.
پریسای داخل آینه آهسته تأییدم میکنه. به خاطر خاک روی آینه یهخورده اخم کرده. فردا باید تمیزش کنم. پریسای داخل آینه هم شبیه خودم از آرامش شب خوشش میاد. دستش رو آهسته بالا میبره و آهسته روی پلکهاش میکشه. سعی میکنیم بخندیم. من و پریسای داخل آینه. هرچند هنوز چهره هامون از درد میره توی هم ولی حالا موفقتریم. لبخند میزنیم. واسه هم سر تکون میدیم. دوباره لبخند میزنیم. شب به نشان موافقت با لبخندمون همراه میشه. به نشان همدستی3تایی میخندیم. اینو دوست دارم.
دیشب سعی کردم حس بطلانم رو به یک کسی توضیح بدم. توضیحش هم دادم ولی… دیشب عمیقتر از گذشته حس کردم توضیح دادن خودم واسه هر کسی جز خدا هیچ فایده ای نداره. اونها بد نیستن فقط نمیتونن. نهایتش در جوابم بگن خخخ. خب چه انتظاری دارم؟ چی میتونن بگن؟ هیچ چی. واقعا هیچ چی. اونها نمیتونن احساسش کنن و در عین حال من با این گفتن هام مجبورشون میکنم که حس کنن باید یه جوابی بهم بدن. جوابی در کار نیست و اون بنده های خدا لازم میبینن یه چی بگن. در نهایت میگن خخخخ. از کجا معلوم شاید با این مدل گفتن ها و با اشتراک این مدل حس ها و این مدل موارد اذیتشون میکنم. شاید در معذوریت آزاردهنده ای میذارمشون که یه جوابی بهم بدن و اونها هم زیر سنگینی این معذوریت مجبورن بگن خخخخ تا بلکه یهخورده این سنگینی آزاردهنده دست از سرشون برداره. چطور تا دیشب و تا امروز اینو حس نکرده بودم؟ جدی من واسه چی اینهمه نفهمم؟ واقعا باید این واقعیت در خاطرم بمونه و دیگه کمتر از این اشتراکگذاری های عذابآور رو به اطرافم تحمیل کنم. هر کسی که میخواد باشه. این کار درستی نیست.
بذار ببینم دیگه چی میخواستم اینجا بگم! خاطرم نیست. پست امشب هم به سلامت اومد بالا و به خیر گذشت. باید اون2تا متن رو بنویسم. امشب نه. فردا. فردا انجامش میدم. الان هم دیگه چیزی خاطرم نیست که بنویسم. ساعت10و13دقیقه5شنبه شب. تا بعد.