4شنبه شب.
تنها نیستم. من و مادر. تیمتاک.
چندتا موزیک به شدت آشنا و به شدت غمگین داخل کانال باز. بچه ها گذاشتن من شنیدم. و بدون این موزیکها و خاطراتشون هم، این شبها، من…
عجیب دلتنگم. دلتنگ خیلیها. دلتنگ افرادی که تا انتهای جاده خاکیم باید دلتنگشون باشم. دلتنگ 3. دلتنگ 4. دلتنگ اون دسته از بینامها که سوار قطار پر سر و صدای توی خواب من، با یه بلیت یکسره به اون جاده ی بی انتها زدن و واسه همیشه رفتن سفر. سفری بی مقصد، بی بازگشت، بی انتها، تا همیشه. تا قیامت. بدجوری دلتنگم این شبها! موزیک هم لازمم نیست. بدون آهنگ و بدون مرور خاطرات هم دلتنگم. بد دلتنگم این شبها!
حس غربتم تلخه این شبها. با حس غربتهای معمولیم متفاوته. تفاوتش خیلی زیاده و خیلی تاریک و خیلی تلخ. خیلی تلخ! بدجوری حس میکنم این غربت رو این شبها. چه مرگم شده این شبها!
از کانال باز در رفتم داخل رادیو میوت. داخل تیمتاک جا نمیشم انگار این شبها. میرم داخل دلم میخواد بزنم بیرون. بیرون که میزنم دلم میخواد وارد بشم. با بچه های کلاس میخندم. با مادرم همدلی میکنم. با بچه های تیمتاک گاهی سکوت میکنم. گاهی میخندم. بستگی داره اون لحظه چی از طرفم لازم باشه. میخندم. میخندم. میخندم…
حس شب دارم این شبها. مگه چی شده که اینهمه تاریکه! مگه چی شده که یواشکی اینهمه تاریکم! دقیقا الان واسه چی!
عجیب حس جدا بودن دارم. از تمام تمام تمام جهان. عجیب حس نفهمیده شدن دارم. عجیب حس شب دارم این شبها!
به نظرم میاد اطرافم پر از افرادیه که توی یه خواب بسیار عمیق راه میرن. کار میکنن. چپ و راست میرن. با زندگی کلکل میکنن. به تپه های ماسه ایه جاده میخورن. دور خودشون میچرخن و باز میچرخن و بیدار نمیشن و باز دور از اول. چقدر دلتنگم برای پایانه این دلتنگی و این شب و این شبها! من چه دردم شده!
اونقدر با نامجازها شبم رو مهآلود کردم که حس میکنم رنگ خون توی رگهام داره عوض میشه. میدونم نباید اینطوری باشه این خطرناکه ولی هست. حس عوض کردنش در هیچ کجای ذهنم و ارادم نیست. حتی حس گریه کردن هم نیست. خدایا محض خاطر… خاطر کی واست عزیزه نمیدونم. محض خاطر عزیزت بیا منو بغل کن. بدجوری این خاکت تنگ و تار شده واسه زندگی کردن. واسه ادامه دادن. واسه بلند شدن و حرکت کردن. من یه چیزی قویتر از نامجازهای این زمانم میخوام. این دیگه بهم اثر نمیکنه. نمیتونم. گاهی عمیقا به این یقین میرسم که دیگه نمیتونم. بعدش می افتم روی تخت و صبح فردا دوباره بلند میشم نفس تازه میکنم. و باز دور از اول. نامجازهای بی معرفت! کمک نمیکنن این شبها. باورم نمیشه من چه دردم شده!
دیگه حس نوشتن نیست. یعنی هست ولی نیست. بذار دیگه ننویسم. نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم. حس تلاش برای توضیحش نیست. از تیمتاک زدم بیرون. بدجوری دلتنگم این شبها. آخ! آخ از این شبها!
نویسنده: پریسا
جمعه شب.
فردا شنبه. هوممم. میگن نباید منفی بگم. خودم هم یکی2هفته ای میشه دارم سعی میکنم که نگم. یعنی اینجا هم نباید بگم؟ وووووووووووووووووووییییییییییییییییییییییییییی! هی! این درست نیست. ناشکری قشنگ نیست. خدایا شکرت!
فقط3تا هفته کاری دیگه تا عید باقیه. خدایا کاش مدیر شنبه1شنبه آخری رو بیخیال بشه! آخجون2تا4شنبه دیگه دوباره3روز تعطیلی! این دفعه4شنبه تعطیله! یوهو! ولی این خیلی دوره من دلیلهای نزدیکتری واسه آخجون های قویتر میخوام.
چه غلطی دارم میکنم! این مزخرفات چیچیه! خودم رو که نمیشه بچرخونم. اون هم اینجا. اینها تمامش… وای خدایا! به نظرم از تکراری بودن دعاهام تو هم خسته میشی. معذرت میخوام خدای صبورم ولی ببین خب اگر جوابم رو بدی این حل میشه و من… خدایا! لطفا! توکل به خودت! فقط خودت! ببین! ما خاکی هستیم. گاهی قدمهامون گیر دارن. تو که نباید سر به سر ندیدنها و بد دیدنهای ما بذاری که! تو خدایی. ما که خدا نیستیم. باشه درسته تقصیر خود ماست ولی تو خیلی بزرگتری و بزرگوارتر. یه تخفیفی بده بهمون. ما تحملمون اونهمه نیست. زیر بار نتیجه بد رفتن های خودمون خورد میشیم اگر تو نجاتمون ندی. لطفا کمکمون کن! هوامون رو داشته باش. میدونم داری ولی باز هم بیشتر داشته باش. به تقدیرت بگو قیمت حسابهامون رو یهخورده سبکتر بگیره. هرچی بگی حق داری تقصیر ماست تقصیر خود ماست اصلا تمامش تقصیر ماست ولی باز هم تو مثل همیشه خدایی کن و ببخش و از وسط شب های لعنتیمون ردمون کن! خدایا! خیلی خدایی! کمک کن! لطفا! خدایا! من جز توکل به خودت هیچ چی هیچ چی هیچ چی از دستم برنمیاد. یه دید به حساب ها بزن شاید دیگه بس باشه و بشه باقیه مشق جریمه رو از شونه هامون برداری. اگر تو بخوایی میشه. اگر تو بخوایی همه چی میشه. خدایا لطفا! خدایا! لطفا! توکل به خودت! فقط خودت! خدایا خودت کمک کن! توکل به خودت!
مشق گوش کنیه دردسر سازم رو تحویل دادم. نمیدونم چه مدلی شده. کاش درست درمون شده باشه ولی در هر حال من تحویلش دادم و کاش تعویض نخواد اصلاح اگر لازم داشته باشه میشه یه کاریش کرد.
فردا شب کلاس زبان در تیمتاک. جلسه اول. کلاس و درس بعد از چندین ماه. تقریبا5یا6ماه. حسم… منفی یا مثبت؟ هی! بیخیال. مثبت باش پریسا! باید جالب باشه! بیخیال دلیل شروع. بیخیال اونهمه بالا پایین. بیخیال اون انتظارهای سنگین. بیخیال اون امیدهای مطمئن. بیخیال استرسهای شب های ناگذر امتحان. بیخیال دردسرهایی که با اونهمه زجر و فشار حل شدن و نشدن و در هر حال گذشتن. بیخیال فشارها، دردها، حسرت ها. بیخیال تمام چیزهایی که از دست رفتن. بیخیال لحظه هایی که تکرار ندارن و برای همیشه از بین رفتن. بیخیال تمام موارد مادی و معنوی که نابود شدن. بیخیال شب بیداریها. بیخیال التهابها. بیخیال نتیجه. بیخیال ناکامی. بیخیال بنبست. بیخیال27اسفند98. بیخیال حس وحشتناکی که واسه2هفته تمام حتی نفس عربده رو هم کشید و جز سکوت چیزی باقی نذاشت. بیخیال صبح استرداد هزینه. بیخیال ساعت9صبح27اسفندماه. بیخیال دردش. بیخیال آه های تک نفره. بیخیال همه چیز. بیخیال. بیخیال! هی! بسه! این مجاز نیست. این اشکها ممنوعه.! نباید! برمیگردم.
آخ خدای من! کلا از تیمتاک هم زدم بیرون. بیخیال. الان اینجام. خدایا مصلحتت رو شکر. خدایا حکمتت رو شکر! خدایا خیلی خدایی. هرچی تو بخوایی. هرچی تو بخوایی! خدایا شکرت! ولی خداوکیلی الان که اینجام یه کمکی کن یه هل بده زبانم سفت بشه. من سرخود کم تمرین میکنم کاش این کلاسه جهت تمریناتم رو جور کنه واسم!
دلم بدجوری یه حموم آرام و یه وان… اه لعنتی! وای وان وااااااااااااااااااااااااااااان وان!
بسه. باقیش باشه واسه بعد. نمیدونم کی. شب به خیر.
خفقان.
5شنبه صبح. اطراف 10. فقط3دقیقه مونده.
هوا اون بیرون بدجوری مثبته. تنها نیستم. داخل سنگرم نشستم و دنبال یک دلیل منطقی و درست درمون میگردم که متقاعدم کنه بلند شم برم بیرون. اگر تنها بودم سادهتر میشد. نمیدونم ولی حس میکنم میشد. هرچند جسمم هنوز ارور میده. خدایا هوا بدجوری مثبته کاش میرفتم خرید!
فیلترینگ بیچارم کرده. فایلهای مشق گوش کنی که دیشب میگفتم رو تازه برداشتم. باید شروعش کنم ولی… اینو چه مدلی میشه توضیحش داد؟ حسش باید باشه رو چه مدلی باید توضیحش داد؟ نت پد رو باز کردم ولی آخه این… خدایا حس مسخره بیا اینجا کمک کن من باید فردا اینو تحویلش بدم هنوز هیچ چیش رو ننوشتم.
احضار. مادرم. آشپزخونه. برمیگردم.
خب خیلی طول کشید ولی الان دوباره اینجام. به طرزی بیمارگونه سکوت و خروج از منزل رو خواهانم. چه مرگم شده!
تیمتاکم. رادیو میوت. حس میکنم نمیتونم اینجا هم بمونم. چیزیم نیست فقط انگار نمیشه یک جا آروم بشینم به مشقم برسم. اه لعنتی!
باید یک چیزهایی بخرم. من اون نفله ها رو میخوام. بله بله میدونم خیلی لازم نیستن ولی من میخوامشون. به جهنم که خیلی واجب نیستن. من میخوامشون. خدایا میخوام برم بیرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون!
بذار موارد رو بنویسم هر زمان که شد… کی؟ کی میشه؟ من میخوام الان بشه. بهانه های لعنتی! فقط میخوام بزنم بیرون. آسمون و هوا میخوام. خفه میشم. خدایا تو که میدونی من چه دردمه کاش رضایت میدادی اینو حلش میکردی که اینهمه به خودم و جهانه اطرافم گیر نمیدادم! به کسی نمیتونم بگم. اطرافم نهایتش یک به تو چه واسم نسخه کنن و البته خیلیهاشون رو هم باید توجیه کنم که بابا به خدا این… خدایا! من واسه چی اینطوری شدم؟ این خفقان لعنتی رو میشه از روی سینم برداری داره کلافم میکنه!
بسه دیگه. اینطوری که درست نمیشه. چی از دستم برمیاد جز انتظار و جز تماشا و جز دعا؟ با این دیوونه بازی ها من نمیتونم چیزی رو عوض کنم. آخه بدون این دیوونه بازی ها هم نمیتونم چیزی رو عوض کنم. خدایا پس چه مدلی میتونم چیزی رو عوض کنم؟ اخ اگر ادامه بدم سرم رو محکم میکوبم به دیوار به خدا دست خودم نیست ولی اگر بزنم خیلی خیلی اوضاعم بد میشه. وای خدایا!
بذار بچرخم ببینم چی گیرم میاد بدم ذهنم باهاش ور بره بلکه یهخورده عاقلتر امروز رو سپری کنم! این لحظه جز اینکه بتونم بزنم بیرون هیچ چی پیدا نمیکنم. ولی خدایی، گیریم بیرون هم رفتم هرچی خواستم هم خریدم اومدم خونه. واقعا بعدش حالم رو به راه میشه؟ بذار تمرکز کنم. هوممم. نه. بعدش اون بسته ها رو میذارم کنار و گیر میکنم داخل این تار عنکبوتی که داره فشارم میده تا نفسبرم کنه. خدایا من کلیده رو میخوام. خدایا! لطفا! آخه این صبوریه تو داره سکتهم میده. خدایا! کلیدو بده! خدایا لطفا! خدایا! لطفا! کلیدو بده! این کلیده لعنتی رو بدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
بسه این خیلی مسخره هست. نامجازم رو میخوام هرچند امروز واقعا این جز حالگیری هیچ کمکی بهم نکرده. ولی خدایی روز قشنگیه. هوا عالیه. همه چی آرومه. و من جز درگیریم با هفته تاریک که میشه گفت به حساب نمیاد سلامتم. همه چی مثبته جز… خدایا! صبوریت رو شکر! حسش نیست دیگه این اراجیف نوشت رو ادامه بدم. ساعت11و30دقیقه صبح5شنبه. تا بعد.
شلوغی های آرام زندگی.
4شنبه شب.
در هفته تاریک تاب میخورم. آخ سرم سرم وای خدا! اخطارش رو کاملا به موقع دریافت کردم و الان تمام سلولهام در حالت نق به سر میبرن.
امروز عصر یادم رفت سریال نداره رفتم تیمتاک و2ساعتی با بچه ها میشه گفت گفتم و خندیدم. نه شبیه گذشته ها ولی کمی تا قسمتی با جمع نشستم و بعدش خسته شدم زدم بیرون. سکوت خودم رو عشقه.
امروز یک کسی سعی کرد ارشادم کنه. میگفت زیاد عوض شدی. میگفت اشتباه میکنی. میگفت این درست نیست. میگفت باید مفصل باهات صحبت کنم. نیتش خیر بود ولی من دلیلی واسه تغییر فرمون الانم نمیبینم. به من الان بد نمیگذره. یعنی نه بدتر از گذشته هایی که ترجیح میدم دیگه هرگز احیاشون نکنم. دسته کم الان اگر دردم بیاد میدونم درد و درمون همه مال خودمه. دست خودمه. به اون بنده خدا هم گفتم. احتمالا ملتفت شد بحث با من وقت تلف کردنه بیخیال شد. آدم خوبیه. خدا خیرش بده. آدمهای خوب ارزش دارن واسشون دعا کنم. واسه این آدم هم دعا میکنم اما به توصیه هاش گوش نمیدم.
سردردم داره یواش یواش درصدش رو میبره بالا. کدئین بغل دستمه. چند لحظه دیگه میرم سراغش. مادر به شدت داخل آشپزخونه مشغوله. ماهی و پاک کردنش و از این موارد. خواستم کمک کنم میگه باید خودم انجامش بدم. ترجیح دادم سر به سرش نذارم. خستگی جسمی کمتر از اعصابخوردی اذیت میکنه. ولش کردم تکی حلش کنه و خودم اومدم اینجا. گفتم کاری بود بهم بگو. کاش بگه!
وای سرم! گندش بزنن. اصلا خوشم نمیاد. گندش بزنن!
یه مشق گوش کنیه پردردسر روی دستم جا مونده. خدایا امشب واقعا حال جسمم خوش نیست فردا میرم بالای سرش خدایی الان ابدا نه تمرکز دارم نه حس که بازش کنم سرم درد میکنه خودم هم ابدا رو به راه نیستم. خطرناک نیست فقط باید منتظر بشم تا بره. آخ لعنتی سرم! گندش بزنن! اه گندش بزنن!
چه عالیه که فردا سر کار نمیرم. خدایی اگر فردا روز کاریم بود باید مرخصی میگرفتم یا غیبت میخوردم. خدایی نمیتونم. از اینکه فردا روز کاریم نیست چنان حس سبکی دارم که انگار میخوام برم طرف سقف. وای وای سرم آخ سرم آخ آخ سرم!
دلم میخواست میشد فردا میزدم بیرون واسه خرید یک سری… اه ول کن دیگه! سرم درد میکنه. هنوز شدید نیست ولی درد میکنه. توی روحش!
پریسای داخل آینه با اخمی بی خطر تماشا میکنه. من درگیر افکاری هستم که سر رشتهشون میرسه به گره هایی که باز کردنشون ابدا دست من نیست. نه اینکه تلاشم رو نکرده باشم. هرچی به سرم زد کردم. واقعا دست من نیست. واقعا دست من نیست! پریسای داخل آینه سری متأثر تکون میده. جوابش رو با نگاهی از جنس آخه تقصیر من چیه که زورم نمیرسه میدم. پریسای داخل آینه هم دَردانه با حرکت سر تأییدم میکنه. شب آهسته دستش رو روی شونه های جفتمون میذاره و آروم شاید به نشان تسلی فشار میده. هر2نفس عمیق میکشیم. من و پریسای داخل آینه. نفس شب باهامون همقدم میشه. ستاره ها به نشان همراهی با پاشیدن نور روی کدورت خاموشمون اعلام حضور میکنن. و کسی، شاید فرشته ای از جمع اهالی رویاشهر، با صدایی از جنس آرامش توی سرم نجوا میکنه.
-خدا حواسش هست. خدا هست. هست. هست.
بغض یواشکیم رو لای لبخندی که شیرین نیست میپیچم و اسم کلید رو در تار و پود آهم تکرار میکنم. بارها و بارها و بارها تکرار میکنم.
-خدا! خدا! خدا! …
دیر وقته. قرص و لالایی شب و آرامش. من واقعا باید واسه کنترل پریدنم با نامجازها به خصوص در شب یه فکری کنم. این عاقبت پدرم رو درمیاره. بیخیال. بعدا. الان حسش نیست. هی شب! من یهخورده بیمارم و زمانهای بیماری حس و حال درد میکنن. میشه بغلم کنی؟ میشه نوازشم کنی؟ میشه واسم آواز بخونی؟ خستم. شب به خیر بیداری.
یک صبح خسته اما آرام.
4شنبه صبح زود. مادر تازه رفته با خاله ها واسه ماهی. کاش بهشون خوش بگذره! و من یهخورده دیگه باید بلند شم حاضر بشم واسه مدرسه و کاش یهخورده بدجنستر بودم و میشد امروز از سر کار رفتن در برم! نمیدونم در این یه مورد بدجنسیم نمیاد یا شجاع نیستم. هرچی که هست بد نیست این کار درست نیست تا زمانی که واقعا واسم ناممکن نباشه من باید این ساعتهای خاص در روز سر کار باشم مگه اینکه واقعا نتونم یا اینکه یه موقعیت خیلی خاصی باشه. من دارم هر ماه واسه این ساعتها پول میگیرم قیچی کردن از کارم فقط به خاطر اینکه یهخورده حس و حالم رو به راه نیست بی معرفتیه. خدایا شکرت!
یهخورده حس سلامتم درد میکنه. چیزی نیست اعلام ورود هفته تاریک. به نظرم بیشتر از اینکه واقعا حالم نفله باشه گاردش رو گرفتم. اوه خدا از دست این.
ساعت6شد. بذار یهخورده دیگه بلند میشم. نشستم اینجا به سکوت خونه گوش میدم و طلوع صبح رو حس میکنم. داخل تیمتاکم. رادیو میوت. اینجا همه خوابن. یا به تصور من خوابن. در هر حال کسی چیزی نمیگه. جدی ما چندتا چیمونه؟ واسه چی داخل کانال میخوابیم؟ این چه کاریه؟ ما عملا داخل این مکانه مجازی زندگی میکنیم. درس میخونیم. غذا میخوریم. به تکالیفمون میرسیم. موزیکهامون رو گوش میدیم و میخوابیم. مگه اینکه لازم بشه بریم بیرون. سر کار یا دانشگاه یا هر جا. یا اینکه کسی از خونواده باهامون باشه یا لازم بشه باهاشون باشیم. عادت مثبتی نیست ولی کاریش نمیشه کرد.
یه مدل سرما خوردگیه نکبت بچه های منو درو کرده و دارم آوازه خرابکاری هاش رو بیرون از مدرسه هم میشنوم. میگن واقعا اذیت میکنه. برادرم رو انداخت و چندتای دیگه رو. دلم نمیخواد گرفتارش بشم. خدایا نشم دیگه!
دیشب گذشته و الان کرخت از سنگینیه قدم هاش با خستگیه سرد اما ملایمش گیجم. خدایا کاش امروز لازم نبود برم سر کار و با هیچ بچه ای سر و کله بزنم! من خستگیه سرد اما ملایمم رو نمیتونم ببرم سر کلاس و آوار کنم روی شونه های بچه ها. باید باهاشون بخندم. کلکل کنم. روی درس متمرکز نگهشون دارم و به چونه زدنهاشون گوش بدم. وایییییییی خدا! مگه نمیشه زمانی من حوصله نداشته باشم؟ نه به نظرم نمیشه. نه سر اون کلاس. من مجاز نیستم. کاش بودم! گاهی واقعا سخت میشه با حس و حالشون راه بیام در حالی که خودم به شدت خستم. شبیه الان. چیزیم نیست فقط جسمم یهخورده ارور طبیعی میده و روانم دیشب رو هنوز… بیخیال. حل میشه.
بذار یهخورده ولو بشم. یه کوچولو سردمه. آخه میترسم خوابم ببره. هی! نمیبره. بذار چند دقیقه بی افتم. طوری نمیشه. فقط چند دقیقه. ساعت6و10دقیقه. تا6ونیم. من رفتم.
3شنبه عصر، شب، نمیدونم. بیخیال.
مادرم امشب باهامه. من در سنگر خودم هستم. تازه اومدم. داخل آشپزخونه مشغول انجام آزمایشات خوشمزه بودیم که نتیجه خوب بود و الان از سیری در حال ترکیدنم. الان مادرم با گوشی و اخبار مشغوله و من اینجام.
نگرانی از فرداهای توفانی بیداد میکنه. من به خونواده دلداری میدم، خونواده به من. کاریش نمیشه کرد. هر چیزی که قرار باشه اتفاق بی افته سر زمانش پیش میاد و همه ما سر زمانش باهاش روبرو میشیم. الان فکر کردن بهش فایده نداره. خدایا! نمیفهممت. آخه مگه این مردم جزو لیست تو نیستن؟ آخه واسه چی به دادشون به دادمون نمیرسی؟ باور کن این مردم گناه دارن. این مردم دارن زیر فشار له میشن. این دستگاه پرس داره میاد پایینتر. پایینتر. پایینتر. خدایا آخه چه مدلی صدا کنیم که این گوشه خاکت رو هم ببینی؟ این مردم گناه دارن. آخه یه کاری کن!
امروز کلی اخبار پریشان رسیده بهم. اوج گرفتن آرام و مرگبار بیماری وحشتناک و خاموش یکی از آشناها، بحرانیتر شدن وضعیت عمومی خاک و مردم من، و آخریش هم… خدایا من زورم نمیرسه این… کاش دستم باز بود میتونستم حلش کنم! باور کن باور کن من… باور کن هیچ چیش رو برنمیدارم واسه خودم. راست میگم. به خدا! به قرآن! آخه من… خدایا این… خدایا من… من بلد نیستم. بعدش چی میشه؟ اگر این… خدایا! میگم که، به کسی نمیگی میدونم. گوشِت رو بیار! من میترسم. اگر بعدش این… آخه من چی از دستم برمیاد؟ آخه واسه چی من هیچ چی از دستم برنمیاد؟ نکنه بعدش تماشاهام… خدایا کمک کن! میخوایی من چیکار کنم تا رضایت بدی؟ اصلا هرچی تو بگی بده امضا کنم. منو بلدی. من اهل معامله ام تو که میدونی. من حسابم حسابه. خدایا! ببین منو! بیا صحبت کنیم! بگو قیمت این کلید چیه. میپردازم. تو میدونی من بگم میپردازم میپردازم. خدایا! ببین منو! خدایا! تو رو خدا!
اه! اشک های دیوونه!
خب دوباره اینجام.
کلاس زبان تیمتاک از شنبه6اسفند شروع میشه. کاش بشه! مغزم واسه جنگ با تکالیف زبان میخاره. بله دیگه نمیشه از اعترافش در برم. واقعا میخوامش. دلم واسه مبارزه با پرسش ها و جمله ها و نکته های بزرگ و کوچیک تنگ شده. شبیه جنگجویی که مشتش خسته شده از آروم موندن. کلاسه رو میخوامش. فشار درس و تکلیف رو میخوامش. درگیری پیدا کردن جوابها و حاضر کردن درس ها رو میخوامش. کاش کمک کنه قویتر بشم!
دلم خریدن یه چیزهایی رو میخواد. عقبش انداختم ولی الان بدجوری میخوامشون. هم لازمشون دارم هم دلم میخوادشون. یعنی واقعیتش بدون اینها هم کارم پیش میره ولی دلم میخوادشون. شاید فرار میکنم. از پریشانی های امشبم به آغوش خیال خریدن اون موارد مسخره فرار میکنم. خدای مهربونم! مادرم امشب اینجاست اجازه نده ببینه که یه دفعه بزنم به جاده هقهق! خدایا! این کلید رو بده! این شب رو حلش کن! باور کن دیگه هیچ زمانی در تمام عمرم بهت نق نمیزنم! دعا میکنم ولی نق دیگه هرگز نمیزنم. به تمام دین هات راست میگم! دیگه اذیتت نمیکنم ناشکری نمیکنم به هرچی نمیخوایی بهم بدی و نخواستی و ندادی گیر نمیدم. فقط این دفعه بهم این… خدایا! به تموم اسم هات دیگه این ته اخلاصمه. از این خالصتر باور کن بلد نیستم صدات کنم. به خدا بلد نیستم از این عمیقتر بخوام ازت! خدای مهربونم! خدای آشنام! خدای من! خدای خودم! ببین منو! دلت میاد؟ اینهمه من تقاضا کردم اینهمه ماه اینهمه شب. بدجوری اذیت میشم. تو اینهمه مهربونی. دلت میاد؟ اینهمه نصفه شب ها من باریدم. اینهمه کابوسی شدم پریدم. اینهمه سردم شد خودم رو بغل کردم از بس… دلت میاد؟ نمیاد. ببین منو! دلت نمیاد! تو دلت نمیاد اینهمه شدید اذیت بشم. دلت نمیاد مگه نه؟ دلت نمیاد! نمیاد! خدایا! هرچی تو بگی! هرچی تو بخوایی! فقط… خدایا! لطفا! خدایا! تو رو خدا!
نمیتونم. نمیتونم! دیگه نمیخوام ادامه بدم. نمیتونم!
1شنبه شب.
در خونه. امشب تنهام. من و بقیه رفقا. همه در دنیای شخصیه من. دوستش دارم. دنیای خودم و شب و همراه ها. همه رو دوست دارم. امشب ستاره ها آواز نمیخونن ولی اینجان. همگی اینجان و نور پاشیهاشون رو متمرکز کردن روی نقطه های تاریک که سبکتر دیده بشن.
روی هم رفته روز خوبی بود. غیرمنتظره های به شدت عالی نداشت ولی بد هم نگذشت. عصرش هم مثبت بود. دوستش داشتم. رادیاتور همچنان ریز چکه میکنه و اون ظرف گود هنوز اینجاست و تخت من هنوز کجه. دستگاه تصفیه آب هم دیشب رفت به کمای سبک که شکر خدا امروز تعمیرکار بیدارش کرد و الان داره کار میکنه. کاش دیگه طوریش نشه!
یکی از اقوام بدجوری توی خودش و زندگیش گیر کرده. یعنی یکی نیست2تا، بیشتر، نمیدونم خیلیها گیرن. این یکی، نه2تا، آخ خدا از دست ما آدمها! زمانی که توی تار و پود درهم پیچیده زندگی گیر میکنیم امکانش هست که کسی از بیرون کمکمون کنه ولی وای به زمانی که توی خودمون گرفتار بشیم. گاهی گیر از خود ماست. گیرها در هر حال هستن. ولی تا زمانی که از گیر خودمون آزاد نشیم واقعا چیزی درست نمیشه. هیچ کمکی نیست. هیچ راه نجاتی نیست. هیچ قدرتی نمیتونه نجاتمون بده. این خانم به نظر من اول توی خودش گرفتاره و بعدش در گیر و دار زندگی. کاش میتونستم کمکش کنم! ولی آخه چه جوری؟ باهاش حرف بزنم؟ بهش امید بدم؟ از نظر مادی سعیم رو کنم؟ هیچ کدوم فایده ندارن تا زمانی که اون خودش نخواد از گیرهای خودش خلاص بشه. این اواخر به شدت بیمار شد. ترسید و رفت دکتر. دارو میخورد و بد نبود. داروها تموم شدن و تمدیدشون کرد و درد و بیماری شدید شد. خیلی ترسید. رفت درمون. اسکنها و آزمایشها گفتن چیزیش نیست و خاطرش جمع شد. امروز که از سر کار برگشتم دیدم مادرم با خاله تلفنی صحبت میکنن. اون بنده خدا باز درد و بیماری داشت و میگفت خیلی هم شدیده. این دفعه یک نقطه دیگه از جسمش. قرار بود باز بره دکتر. یعنی رفت دکتر گفت اصلا برو همه جات رو چک کن مینویسم همه جور آزمایش بده. داد و دکتر گفت تو همه چیزت سالمه هیچ چیزت نیست. مادرم بهش گفت عزیزه من دکتر درست میگه تو جسمت طوریش نیست دردت درد روح و اعصابه. میگه نه درد دارم. هرچی هم بهش میگن بابا میدونیم درد داری دردت هم واقعیه ولی این درد از مرضهای ترسناک نیست این درد از فشار روحیه باز میگه درد دارم و میخواست بره پیش یک دکتر دیگه. مادرم دلواپس بود. بهش گفتم اگر ازت و ازتون برمیاد فکرش رو عوض کن و کنید وگرنه شرمنده این درد درمون نداره. بقیه چندتا توصیه از نظر من مفید بهش دادن ولی همه رو رد میکنه دلایلش هم اصلا من یکی رو متقاعد نکردن. یا دلیل های عجیب میاره یا سکوت میکنه هیچ چیه هیچ چی نمیگه اینها هم معترضن که این حرف نمیزنه ما بفهمیم چرا کارهایی که میشه انجام بده رو انجام نمیده. از جا در رفتم و گفتم واسه اینکه کارهایی که شما میگید انجامش واسه این بنده خدا سخته. بله سخته زندگی سخته درمون سخته واسه حل مشکل باید خودت هم بجنبی و این جنبیدنه سخته. بله آسونتره بشینی یه گوشه زار بزنی و قربانی تقدیر باشی تا یه کسی شبیه شماها دلش آتیش بگیره و بیاد به دادت برسه و خودت نجنبی. آسونتره وایستی زمین و زمان رو متهم کنی که بیچارهت کردن و منتظر بشی یه نفر بیاد کولت کنه از شب ردت کنه چون بلند شدن بعد از زمین خوردن و وایستادن روی پاهای زخمی و قدم برداشتن بدجوری سخته. سخته ولی ناممکن نیست اگر بخوایی یهخورده خودت هم زور بدی که البته خیلیها راه آسونتر رو میرن. حالا شماها بشینید تا ابد واسه این خیلیها زار بزنید. از دستتون برمیاد کولشون هم کنید بعدش هم زیر سنگینیه بار واسه هم درددل کنید. اصلا به من چه!
نمیفهمم واسه چی اینهمه حرصی شدم. الان که بهش فکر میکنم میشد فقط با همون به من چه ی آخر سر و بیخش هم بیاد پس من واسه چی اینهمه اتصالی کردم؟ من چه دردم شده؟ خب واقعیتش… شاید… احتمالا این… شاید میدونم چه دردم شده ولی… میدونی چیه؟ نمیخوام بگم. نمیخوام توضیح بدم. نمیخوام خودم رو توضیح بدم. دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
اوه کی ساعت از9گذشت؟ باید فهرست ماه رو آماده کنم. خیلی مواردش حاضر شده فقط نمیدونم پست جدید تا12امشب میاد یا نه. باید برم اون چندتا خورده ریز آخری رو هم درست کنم که دردسر کمتر باشه. ساعت9و10دقیقه. تا بعد.
من و گوشهم.
شنبه شب.
داخل خونه. خدایا شکرت من دوباره در خونه ام. خونه خودم. گوشه خودم. خدای مهربونم! ازم نگیرش! وای خدا اومدم خونه! دلم میخواد گریه کنم. بخند خیالم نیست من واقعا دلم تنگ شده بود. من توی دنیای خاکی یه گوشه دارم که فقط مال خودمه. همه چیزش مال خودمه. همه جاش مال خودمه. گوشه ای که اصلا بزرگ نیست ولی برای من و همنشین هام بسه. همگی داخلش جا میشیم. من و پریسای داخل آینه و شب و تنهایی و گندمک و خیال و اشک و لبخند و ستاره ها و خدا. بین دیوارهای گوشه من جا واسه همگیمون هست. خیلی دوستش دارم خیلی. وای خداجون من در خونه ام. آهای دنیای قاعدهمند عاقلپسند دیوانه! تا دفعه بعد که لازم بشه دوباره بزنم بیرون دستت بهم نمیرسه. من الان در خونه ام. در امنیت حصارهای خودم. بیخیاله صبح فردا که باید برم سر کار. ولی خب اون رو میشه خیلی به حسابش نیاورد. اونجا من فقط درس میدم و زنگهای تفریح هم میشینم تکلیف های بچه ها رو واسه شب مینویسم و از این موارد و در نتیجه دفتر بی دفتر. آخ جون. تازه3ساعت و نیم بیشتر نیست. و بعد من باز هم در خونه ام. شبیه امشب. شبیه الان. خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت فقط واسه همین یکی تا آخرین نفسم شکرت حالا باقیش بمونه که واسشون شکرت کنم!
امشب مفیدترین مرض زندگیم رو کشتم. گاهی فضولی های مسخره ای میکنم که واقعا دلیلی ندارن اما من مرض دارم که انجامشون بدم. درباره رادیاتور داخل پذیرایی که زده بود موجودیت خودم و قالی و اتاق رو خیس کرده بود اینجا گفتم. یادت که نرفته! یادت رفت هم بیخیال رادیاتور پذیرایی سوراخ شد و بیچارم کرد و خلاصه الان حله. امشب یعنی امروز عصر که رسیدم خونه نشستم به باز کردن چمدونم و مرتب کردن همه چیز به سبک پیش از رفتنم و پخش نشانه های حضورم در اماکن مختلف منزل به خصوص سنگر خودم و از این موارد. نمیفهمم سر چه حس نکبتی رفتم کنار تخت ایستادم و اون حس مرض بی دلیل اومد توی سرم و شروع کرد قلقلک دادن و در نتیجه بدون هیچ دلیل خاصی همونجا رو به تخت ایستادم و پنجه پای چپم رو تا جایی که میشد فرو بردم زیر چوب تخت. مگه میرفت! به زور فشار آوردم تا بیشتر بره. نمیرفت که! باز فشار دادم. تا جایی که میشد بره فشار دادم و گیر دادم که باید چند میلیمتر بیشتر بره. پنجه پام درد گرفت ولی مرض ول کن نبود. بیشتر فشار دادم و یک دفعه نوک انگشت های پام خنک شدن. خیال نبود. با انگشت های پا به لبه قالی زیر تخت ور رفتم. خیس! اوه! آب! تردیدی در کار نبود. کار از رطوبت گذشته بود. لبه قالی خیس بود. داشتم حسش میکردم. اول نوک و بعد بند اول و دوم انگشت های پا. دیگه نمیشد مکث کرد. حیرت و تشویق خودم بابت این فضولی مسخره اما این دفعه مفید رو نوشتم به حساب، پنجه پا رو از اون زیر کشیدم بیرون و پیش به سوی پیشگیری از تکرار حادثه پذیرایی!
الان قالی از زیر تخت اومده بیرون و با لبه خیس تا شده وسط اتاق. تختم به حالت کج کمی از جاش خارج شده. شیر بالایی رادیاتور بسته هست اما به اون پیچ پایینیش نه زورم رسیده نه جرأتم که خیلی فشارش بدم. این خیلی قدیمیه و پوسیده و احتمال شکستنش در صورت زور دادن زیاده و اگر بشکنه آبه که با فشاری بیشتر از الان راه می افته این وسط و من ابدا این رو نمیخوام. فعلا یه ظرف زیر محل نشت آب که شکر خدا در مرحله شره نیست و هنوز فقط چکه میکنه موقتا اوضاع رو تحت کنترل گرفته تا آخر شب خونواده برسن و آچار واسم بیارن تا بتونم با پیچ اون پایین گفتمان داشته باشم. خلاصه اینکه منظره سنگر من در این لحظه ابدا چیزی که باید باشه نیست ولی واقعیت اینه که من گوشه خودم رو در هر حال دوستش دارم. حتی همین مدلی و در همین حالت که هست. اینجا گوشه منه. دنیای شخصی من. گوشه امن من. گاهی هم پریشون میشه که لازمه من درستش کنم. شبیه خودم که گاهی پریشون میشم و اینجا با امنیتش و با آرامشش و با همه چیزش درستم میکنه.
سر مهلت باید یک فکری واسه این رادیاتورهای ناجنس که به نوبت دارن واسم دردسر میشن کنم. اینها عمرشون رو کردن. باید یا بسته بشن یا تعویض. خدایا تعویض! من13میلیون ندارم. هی زمستون! یهخورده کمتر روی این گوشه85متری زور بده لطفا. ببین چیکار کردی؟ از دست این عناصر طبیعی و مصنوعی اطراف من!
ساعت8و13دقیقه شنبه شب. تعطیلات3روزه تموم شد. این آخریش بود. عوضش این هفته باز هم به جای5روز فقط4روز میرم سر کار و بعدش دوباره آخر هفته میاد. و بعدش خب البته دیگه تعطیلات3روزه ای در کار نیست اما کمتر از1ماه دیگه تا عید و یک تعطیلی بلندمدت فاصله خواهیم داشت. آخ جون. این عالیه! بی نهایت عالی! این دلیل های کوچولوی درخشان واسه لبخند زدن رو دوست دارم. بذار عاقل ها به دلایل بزرگترشون واسه خوشبخت بودن برسن. من با دلیلهای کوچولوی درخشان و در گوشه رطوبت زده و کمی به هم ریخته خودم خوشبختم. خدایا خیلی خدایی! خیلی شکرت خیلی!
بسه دیگه نوشتنم نمیاد. تا بعد.
عثر4شنبه. آخرین تعطیلات3روزه رو سپری میکنم. در سفرم. با نت گوشی متصل شدم. کاش راه بیاد و شب دیوونه نشه!
یهخورده دیگه تیمتاک و سریال. پوست شیر. میخوام ببینم چیچی میشه.
امشب باید ساعت9تیمتاک باشیم. مقدمات کلاس زبان تیمتاک. خدا به خیر کنه! یعنی تکلیفهای این کلاس چه مدلی هستن؟ هوممم. از شهریور به این طرف دیگه جنگ درسی زبانی نداشتم. یعنی دلم تنگ شده؟ نمیدونم. واقعا نمیدونم. اما خوشحالم که امشب استارتش زده میشه.
اطرافم سکوت نیست. اومدم یه گوشه ولی… من گوشه خودم رو میخوام. سنگر خودم. مکان خودم. فضای خودم. کاش… من4دیواریم رو میخوام!
شاید بد نباشه اگر به گوشه های ناآشنا بیشتر عادت کنم. گوشه خودم شاید… نمیخوام الان به شایدها متمرکز بشم. اینجا جای تغییر حالتم نیست. ابدا امن نیست.
دیشب خبر فوت یکی از آشناهای گذشته رو شنیدم. آخرین تصویری که ازش داشتم یه خانم به شدت گرفتار ولی سرزنده و ظاهرا سلامت بود. خاطراتی که از هم داشتیم شاید چندان خوش نبودن ولی الان که به عقب نظر میکنم میبینم هیچ کدوم از دلیلهایی که اون خاطرات ناخوشآیند رو ساختن ارزش اونهمه کدورت رو نداشتن. دیشب بهم گفتن ایشون فوت شده. چنان حال عجیبی شدم که حدود5دقیقه یا بیشتر بی هوا لبخند میزدم و بعدش میخندیدم. شاد نبودم از فوتش. گیج بودم. شبیه شوک بود. نمیتونستم لبخندم و بعدش خندم رو جمعش کنم. بعدش نفسم تنگ شد و نشستم روی صندلی. ولو شدم و نفس های عمیق زدم. انگار تازه امروز که به تدفینش تمرکز کردم کمی باورم شد که اون آدم دیگه در دنیای زنده ها نیست. خدا رحمتش کنه! ای کاش ما آدمها اینهمه سر هیچ سبب آزار هم نباشیم!
سریاله4دقیقه دیگه شروع میشه. باقیش رو بعد میام ولی نمیدونم کی. تا بعد.
واقعیت های… تاریک.
2شنبه شب.
وووییی داره سرد میشه. باید بلند شم اوضاع خونه رو درست کنم. چقدر این…
امشب پر از بدبینی های زشتی هستم که به شدت حالم رو میگیره. گریه زاری ندارم لیوان هم نمیشکنم. از اون حالگیری هاییه که دستش رو میذاره روی شونه هام به زور فشار میده پایین و میگه بشین یه گوشه یهخورده فکر کن. یهخورده درست ببین. از پشت عینک مشکی اما واقعی ببین. امشب لازم نیست اون دستها خیلی زور بدن. نشستم این گوشه و تماشا میکنم. خودم رو تماشا میکنم و از تماشاهام چندان حس رضایت ندارم. یعنی من کجا اشتباه میکنم که این… بیخیال شاید ایراد از من نیست. شاید واقعا من مال دنیای دیگه ای باشم. دنیایی که کمتر کوچه داره و خیابونهاش راستتر و بزرگتر و کمفرعیتر هستن. نمیدونم. شاید. شاید هم زیاد منفی بینیم گرفته. ولی آخه یعنی من همیشه منفی بینیم میگیره؟ چقدر تکرار؟ هر دفعه که تقصیر منفی بینیهای من نیست که! بیخیال. خب باشه بیخیال ولی… هی! بیخیال. شاید حرصی ام. حالم که جا بیاد اینهمه سختگیر نیستم. ولی به نظرم باید باشم. این واقعا… هی! هِِِِِیییی! بسه دیگه! بیخیال!
مادرم واسه اون سفر کوچولوی4شنبه خیلی ذوق میکنه. کاش موردی پیش نیاد! خدایا بذار یهخورده به کامش بچرخه چی میشه مگه! خدایا لطفا!
بد نیست بیشتر بهش گوش کنم. گاهی چیزهایی میگه که واقعا دلم نمیخواد درست باشن ولی دارم میبینم که درستن. این بار هم درستن. این بار هم یواشکی من باخت دادم به تجربه و واقعبینیه مادرم. و این بار هم اون برنده شد. اصلا موافق این نتیجه نیستم ولی واقعیت واقعیته. خیالی نیست من چقدر ازش کدر باشم. در هر حال چیزی که درسته درسته. ولی خودمونیم! ای کاش فقط این یه دفعه برنده من بودم! از این باختی که دادم هیچ خوشم نیومده. به شدت کدرم به خاطرش امشب. خب بسه اگر ادامه بدم ممکنه نه از درد از حرص بزنم زیر گریه. اه گندش بزنن!
اوه چه سرد شد خوب شد خر نشدم بلوز کلفتم رو ندادم لباسشویی بخوره! فردا عصر حلش میکنم الان باید بلند شم بپوشمش داره سردم میشه.
عجیب و بسیار شدید حس دلزدگی میکنم. از تمام تعلقاتی که بهشون چسبیدم حس دلزدگی میکنم این لحظه. چی اینطوریم کرده! من یک شبِ این مدلی نشدم. نمیدونم چی شدم ولی این لحظه به طرز بسیار بسیار تلخی حس دلزدگی میکنم. میدونی؟ کاش این… کاش اینطوری نمیشد و نمیشدم! باز هم که رفتم سر چاله اولی! بسه بابا عه!
باید مهتاب این ماه رو سریعتر کامل کنم. خدایا حس لازم دارم امشب که پرید. نباید بپره من زمان ندارم. هی حس شیطونه دیوونه با تو ام برگرد اینجا من باید این متنه رو تمومش کنم اگر4شنبه بریم دیگه زمان واسه تکمیلش نیست! اوه خدا کاش حل بشه!
اینطوری نمیشه بد نیست بلند شم یهخورده برکنار از سیستم بیچارهم چرخ بزنم و یه قصه قدیمی تکراری بچگی گوش کنم و ظرف بشورم و… حسم درد میکنه. بدجوری زده ام از همه چیز. از همه چیز! یعنی واقعا باز من اشتباه رفتم و باز مادرم درست گفته؟ خدایا روی این یه دفعه من خیلی غیرت داشتم آخه واسه چی این… بیخیال بابا. ول کن پریسا طوری نیست درست میشی. بله من درست میشم ولی…
من دنیای خودم رو دلم میخواد. همون دنیایی که من و باقی به زعم عاقلها خلهای جهان مال اون دنیاییم. دنیایی که کمتر کوچه داره و خیابونهاش… بسه بابا. خب الان درست شد؟ همین رو میخواستی؟ باید بغض میکردم تا تموم بشی؟ دنیای من هم عاقبت یک زمانی… خدا رو چه دیدی شاید زمانی ورودیش واسم باز شد و من… خدایی دیگه بسه دارم اذیت میشم. به جهنم تمام پرهیزها من نامجازم رو میخوام و بعدش بروز کردنه پست امشب و بعدش خواب. خدایا مهتاب رو ننوشتم. بیخیال حل میشه. دیگه حس نوشتن نیست اخلاقم که درست شد باز میام. تا بعد.