دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هوای هوای من.

1شنبه شب.
طبق معمول، تیمتاک. کانال باز. سکوت نسبی. همه مشغول کار خودمونیم. خوشم میاد. خیلی خوشم میاد. هرچند یک بار کسی میاد و سعی میکنه این سکوت رو کم و بیش خط بندازه ولی هنوز موفق نشده. دلم میخواد این حالت بیشتر باقی بمونه. ازش خوشم میاد.
ریاضی جلد3اون جوجه من هم رسید. خدا رو شکر. خاطرم جمع شد. بی توقف درس میدم و پیش میرم. خطر کلاسهای مجازی دیگه نیست ولی ترجیح میدم خاطرم جمع باشه. سعی میکنم داخل کلاسی که با همکارم مشترک هستم هرچی بی صداتر پیش برم و پیش ببرم. دلم پایان امسال رو میخواد. درست نیست بیشتر از این در این اشتراک اون بنده خدا رو اذیت کنم. به خدا تقصیر من نبود. فقط رأی بی طرف دادم. گاهی واسه سال آینده دلواپس میشم. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. تا مهر آینده هنوز یک عمر زمان باقیه. جدی مهر آینده چه جوریه؟ بیخیال هر جوری. به جهنم.
واسه آمار کلاس زبان محله که آگهیش اومده نگرانم. اگر آمار نرسه کلاسه میپره؟ هی! من این کلاسه رو میخوامش! اه لعنتی!
گاهی دلم میخواد روحم رو زمانهایی که مادرم اینجاست قایم کنم زیر پتو. حس میکنم هرچی نمیخوام دیده بشن رو مادرم میبینه. از نصیحتهاش اینطور برمیاد. و تلخ ماجرا اینجاست که همیشه نصیحتهای تلخ مادرم که اصلا موافقشون نبودم آخر کار درست در اومدن. نمیخوام این دفعه هم… خاکستر توی روحت پریسا آخه این چه داستانیه که داخلش شنا میکنی! هوممم! همینه که هست. بیخیال.
میگم، خیلی بی ادبتر از گذشته شدم. پیش از این فقط جواب تلفن ملت رو نمیدادم الان کسی ازم چیزی بپرسه که با جوابش حال نکنم کلا طرف رو با پرسشش ندید میگیرم. دقیقا شبیه همین لحظه. یکی اینجا یه چیزی پرسید که دلم جواب دادن نخواست. کلا سکوت کردم. زشته این حرکتم ولی خیالم نیست. دلم نمیخواد. خودی شدنهای الکی رو دلم نمیخواد. جوابهای خودمونی رو دلم نمیخواد. همین دلیل کاملا موجهه و به شدت کافی. دلم نمیخواد. تمام.
امشب پست ساعت10ندارم. میتونم زودتر ولو بشم. الان فعلا اون رو هم دلم نمیخواد.
یکی دیگه از مشقهای گوش کنیم رو تحویل دادم. رفته بازبینی. نتیجه هنوز نیومده. کاش مثبت باشه! خدا کنه درست در اومده باشه! وووییی! مونده یکی دیگه. و یکی2تا جمله از یه پست که حالا به زمانش مونده ولی من ترجیح میدم بجنبم. خدایا جای این عبارت کوفتی چی بزنم که خیلی هم دور از عبارت اصلی نباشه! عجب گرفتاری شدم! گندش بزنن!
آخ جون3روز دیگه باز1تعطیلات3روزه! یوهو عجب بهمنماه با حالی!
این روزها بیشتر از هر زمان دیگه به بازنشستگی فکر میکنم. نه نق مدل گذشته میزنم نه از شدت نارضایتی به خودم میپیچم. فقط بیشتر از همیشه و همیشه دلم این حکم لعنتی رو میخواد که همین لحظه همین الان درست همین حالا برسه دستم. دلم یه کاری میخواد که بخوامش. یه کار خونگی. مترجم؟ وووییی! کاش میشد! خدایا کاش میشد!
باید این کتاب نفله رو سریعتر تمومش کنم و برم سر درسهای خودم یا سر فیلم دیدن یا کتابی که صحنه هاش رو از حفظ نباشم. خدایا یه هل بده زبانم سفتتر بشه. لطفا!
دلم میخواد از استاد کلاسهای آیلتسم خبر بگیرم. الان که آیلتس در ایران بسته شده استاد من و باقی همکلاسی هام چیکار میکنن! واتس فیلتره. یک زمانی باید متصل بشم و یک پیام به استادم بفرستم. واسه چی نمیفرستم؟ خدایا این چه مدل حسیه که من… اه بسه!
همچنان دلم یک پول گنده میخواد. و همچنان گیرم نمیاد. خخخ یه خاله دارم هر دفعه میاد اینجا میگه این خونه رو عوضش کن. این مبلها رو عوضش کن الان چیزهای قشنگی اومده. میگم در حموم این خونه داغون شده عوضش کنی خوبه. این کابینتها عوض بشن خیلی خوب میشه. همیشه سکوت میکردم و این دفعه که مخاطب مستقیمش بودم گفتم بله اینها خوبن ولی پول خوبی میخواد و من اینهمه پول ندارم. زورم نمیرسه نمیتونم. خالم گفت عوضش تنوع میشه. موندم چی بگم. بله تنوع میشه ولی من پول این تنوع رو ندارم. گفتم و نگفتم و اون همچنان در هوای گفتن های خودش بود. میگفت حالا که اینجا رو دوست داری و نمیخوایی عوضش کنی این تعمیرات و تغییرات رو انجام بده خیلی خوبه تنوع میشه. این فرش هم دیگه خیلی ازش گذشته کاش عوضش کنی! دیگه اصرار نکردم. فقط خندیدم. از اون روز مداوم سر به سر مادرم میذارم که ببین بیا یه پولی بده من فلان مورد رو عوض کنم یا انجام بدم تنوع میشه واسم من تنوع لازم دارم. ای کاش دنیای من هم همین قدر کوچولو بود با آرزوی فرش و مبل نو و کابینت و درهای جدید و خونه بزرگتر و خوشنماتر و تنوعی از این مدل! به نظرم هرچند خیلی دور از دسترس یک کسی با درآمد و وضع مالی منه ولی باز هم دسترس پذیرتر از چیزی، چیزهاییه که الان یواشکی از خدا میخوام و نمیخوام و… میخوام؟ نمیخوام؟ خدایا جدی میخوام؟ واقعا میخوام؟ واقعا، میخوام؟ اوه وای خدای من وای من معذرت میخوام نه نه من فقط… من واقعا… خدایا! من… نمیدونم!
بیخیال بابا! حالا انگار خدا اومده منتظره که فقط ببینه من خواهان چی هستم بهم بده الان هم میگه این یواشکی هات رو میخوایی یا نه که با2شماره سندش رو بزنه به نامم! خخخ! مسخره! اه! مسخره!
بسه دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پس از بارون.

شنبه شب.
تنهام. همه رفتن. من هستم و خودم. همه چی آرومه. داخل تیتی2نشستم و کتاب میخونم. موزیک من داره پخش میشه. مشق دارم. نمینویسمش. فقط کتابه میخونه و من صحنه ها رو از حفظم. رویاها دوباره در مزار سردشون خوابن. شاید هم من فعلا ازشون برکنار موندم و بسیار از این برکنار موندن احساس رضایت میکنم. پریسای داخل آینه به نشان آرامش لبخند میزنه. امنیت رو حس میکنم. تنهایی های امنم بغلم میکنن. به پریسای داخل آینه لبخند میزنم. به شونه های روحم که زمانی جای بالهای پرواز بودن، بالهایی که هرگز نپریدن، نه اون مدل که مرام پروازه، غباری از جنس زمان رو احساس میکنم. غباری التیامبخش. تسکینی بر دردها. تسکینی از جنس گذشت زمان. بابا زمان مهربون لبخند میزنه. لبخند سپاسم رو بهش میدم. من و پریسای داخل آینه هر2تا. بابا زمان با عصای بلندش شب رو قلقلک میده. شب آهسته میخنده. پریسای داخل آینه میخنده. من میخندم. تنهایی های امن دردهام رو آروم نوازش میکنن. ستاره ها هرچند بیآواز، اما توی سرم چشمک میزنن. اثر اون نورهای چشمک زنه تیزه مزاحم که امروز عصر یکدفعه اونهمه آزاردهنده تابیدن و مژه هام رو به آتیش کشیدن رو با درخشش نرم و آرامشبخششون پاک میکنن. مژه های ملتهبم رفته رفته سرد و آروم میشن. همه چیز قدم آهسته به طرف آرامش پیش میره. سکوته یکنواخت و دیرآشنا دستش رو دور شونه هام میذاره. صداهای اون بیرون به پنجره های بسته برخورد میکنن و رد نمیشن. سکوت به شونه های جمع شدهم میخنده. خنده ای از جنس اطمینان.
-خاطرت جمع. اونها وارد نمیشن. من اینجام.
سپاسگزارانه شونه هام رو آزاد میکنم و به استواری سکوت تکیه میدم. نفس عمیق میکشم. سنگینی قفسه سینم رو ندیده میگیرم. نفسم آزادتر میشه. سکوت حلقه دستش رو محکمتر میکنه. مطمئنتر. محسوستر.
-من اینجام.
این یک جمله کوتاه گاهی چقدر چقدر ارزشمنده. به اندازه دنیاها حضور بی عمل. خیلیها اینجان. سکوت آشنا. شب آرام. تنهایی امن. بابا زمان مهربان. پریسای داخل آینه. ستاره ها که این لحظه آواز نمیخونن اما جای سوزش های اون نورهای تیز رو با دستی، دستهایی از جنس درخشش آرام و ملایم نوازش میکنن. همه اینجان. همه اینجاییم. داخل4دیواری آشنای پناهدهنده ای که همگیمون رو با محبتی صامت و همیشگی بغل کرده. و خدایی که همین نزدیکی، نه. همینجاست. بالای سر همه ما.
خستم. دلم میخواد ولو بشم. هرچند بدون خوابی که شاید امشب دیرتر برسه. شاید هم به موقع بیاد. نمیدونم. خستم. یک پست هست که باید به روز بشه و ساعت10شب بیاد بالا. چیزی به زمانش باقی نمونده. حدود10دقیقه دیگه باید بره داخل صف زمانبندی. بعدش میتونم ولو بشم. چه شیرین! فردا باید سر زمان بلند شم. سر کار. این بخش از زندگی چندان در نظرم خوشآیند نیست. ولی چه میشه کرد! زندگی ترکیبیه از همه چیز. این هم یکی از ترکیباتشه. خودم رو با اعتراض و تکرار این نارضایتی مکرر خسته نمیکنم. لبخندی هرچند کدر به این بخش نه چندان خوشآیند تحویل میدم. باید یواش یواش برم بالای سر پست امشب. ساعت9و36دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نبش قبر.

عصر شنبه.
داخل تیمتاک در یکی از کانال های باز بین بچه های ساکت نشستم. چندتایی هستیم ولی بی صداییم. هر کسی سرش به کار خودشه. این حالت رو دوست دارم. انگار یک اتاق بزرگیه همه با هم هستیم و هر کسی کار خودش رو میکنه. خیلی خوشم میاد. معمولا بچه ها که جمع میشن دلشون میخواد شلوغ کنن و بگن و بخندن. این مدلی که میشه من معمولا در میرم. ولی جو این لحظه کانال رو دوست دارم. متأسفانه طرفدارهای این حالت بین تیمتاکی ها خیلی نیستن ولی از نظر من قشنگه.
در حال نوشتن یکی از مشق هایی هستم که امروز صبحی صحبتش رو می کردم. یکیشون تموم شده و درگیر یکی دیگهم. میشنوم و مرتب میکنم و مینویسم و… فکرم پرواز میکنه. پرواز میکنه. به دیوار میخوره. برمیگرده. پرواز میکنه. شبیه پرستویی که کور شده باشه بی هوا پرواز میکنه. باز به دیوار میخوره. بنبست هایی که همه جا هستن. برمیگرده و باز و باز…
از نبش قبر متنفرم. واسه چی تموم نمیشه! رویا مدتهاست که مرده. رویایی که رویای من نبود ولی من برای تحققش از جونم، از سلامت جسمم، از سلامت نصفه نیمه روانه ترمیم شدهم مایه گذاشتم. من برای تحققش از تمام توان معنوی وجودم مایه گذاشتم و عاقبت رویا مرد. رویایی که رویای من نبود اما من سر خاکش خاک شدم و ماه ها و شب ها و لحظه ها و لحظه ها عزادار شدم. و حالا، نبش قبر. این نبش قبر نباید باشه. نباید! اذیتم میکنه. به شدت اذیتم میکنه. به شدتی بسیار گزنده و تلخ اذیتم میکنه. کاش دیگه تموم میشد! کاش دیگه خاک سرد این مزار کنار زده نمیشد! خدایا من هرچی ازم بر میومد کردم و نشد و حالا دیگه اونقدر زخمی ام که فقط میخوام تموم شده باشه ولی…
بسه. من اجازه ندارم. در خودم به هیچ تکیه زدم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. داخل اتاق بغلی زندگی و بحثهای عادی در جریانه. من جدا از این گذار معمول با قبری که دوباره نبش شده درگیرم. پریسای داخل آینه با نگاه رازدار غمگین و متفکر این چندتا قطره یواشکی رو تماشا میکنه و آهسته و بی صدا بهم هشدار میده. یادآوری میکنه که من اجازه ندارم.
-نباید ازش بگی. نباید دردت بیاد. نباید بباری. این ممنوعه. ممنوع! تو اجازه نداری!
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
خدایا حکمتت رو شکر! قربون مصلحتت برم. لابد صلاحم بوده. لابد خیر بوده. لابد نباید میشد. خدایا! حکمتت رو شکر! خدایا! بذار یواشکی به خودت بگم. توی بغل تو که ممنوع نیست هست؟
پریسای داخل آینه سرش رو به نشان هشدار تکون میده.
-هست. هست. هست! ممنوع همه جا ممنوعه. رها کن. رها شو. تو مجاز نیستی!
کسی در وجودم فروخورده و بریده هقهق میکنه.
-تقصیر من نبود. خاک این دفتر بسته رو من پاک نکردم. من نگفتم. من بازش نکردم. این تقصیر من نبود.
پریسای داخل آینه دستش رو تاب میده.
-مقصر رو رها کن. همه چیز این قصه رو رها کن. این قصه ممنوعه. این قلمرو ممنوعه. فقط رها کن.
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! آخ! آخ خدایا!
آهِ ممنوعم رو قورتش میدم. سعی میکنم لبخند بزنم. موفق نمیشم. لبخندم خیس میشه. قطره های یواشکی رو پاک میکنم. جایگزین میشن و دوباره پاک میکنم. دوباره سعی میکنم. دوباره لبخند میزنم. دوباره خیس میشه. دست از تلاش برمیدارم. نفس عمیق میکشم. نفس هام بریده میشن. پریسای داخل آینه از پشت پرده خیس نگاهم میکنه. یک ستاره یواشکی از نگاهش سرک میکشه و چهره مه گرفتهش رو آروم میبوسه. پریسای داخل آینه بوسهش رو برمیداره و با من نصفش میکنه.
-فقط همین رو دارم. بیا نصفش واسه تو!
سعی میکنم لبخند بزنم. به پریسای داخل آینه. به مقابل. به هیچ. موفق نمیشم. بی صدا میشکنم. میترکم. هر2با هم. من و پریسای داخل آینه. قطره ها آینه رو ندید میگیرن و هم رو بغل میکنن. قطره های بی صدا رو از روی نوار خطر ممنوعه ها پاک میکنیم. فاتحه ای برای رویایی که رویای ما نبود ولی تماممون رو با خودش به خاک برد میفرستیم. و بعد هر2آه میکشیم.
عصر شنبه هست. داریم میریم به طرف شب. فردا باید برم سر کار. زندگی در جریانه. در جهانه سنگ و سیمان. دنیای حقیقت. جریان معمول زندگی. من و پریسای داخل آینه به هم تمرکز میکنیم. برای هم سری به نشان هزاران کلام تکون میدیم. سعی میکنیم لبخند بزنیم. این بار موفق میشیم. دیگه لبخندهامون خیس نمیشن. اما دردی تلخ از لبخندهامون جاری میشه. به هم متصلمون میکنه و آهسته در رگهای خشکمون ضربان میگیره. این اتصال دردناک رو با دستهایی سرد میچسبیم و آهسته بلند میشیم. قدمهامون رو با جریان معمول و یکنواخت لحظه های عصر شنبه، ساعت های گذرا، و زندگی روزمره ای که بی توقف به پیش میره تنظیم میکنیم، و آهسته مزار رویایی که رویای ما نبود رو پشت سر میذاریم و همراه لحظه های جاری پیش میریم.
باید بجنبم. مشقم منتظر ادامه و پایانه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بعد از پارتی.

صبح شنبه.
تازه وارد تیمتاک شدم. آرامم. دیشب گذشته و الان در آرامشی کرخت به هیچ در مقابل ماتم برده. شبیه کسی هستم که قرصی چیزی زده و داخل یه پارتی شلوغ اونقدر بالا پایین پریده و عربده زده باشه که حالا سلول به سلولش از خستگی نفس ندارن و بعد از رفتن اثر قرص ولو شده یه طرف و نگاهش بدون تمرکز رها شده تا واسه خودش صاف بره تا ناکجا. حالم بد نیست معمولی ام. دقیقا حس بعد از اون شلوغی عجیب. خوش گذشت. اما الان واقعیتره. دیشب داخل تیمتاک خوابم نبرد. دیشب سیستمم تا صبح خاموش بود. دیشب فضای تیمتاک و فضای همه جا زیادی واقعی بود. و من دیشب اینهمه واقعیت رو دلم نمیخواست. دیشب دلم میخواست تا جایی که جا داشت دیوانه باشم و جدا از واقعیتهایی که با حضورشون و با هزارتا دلیل بهم ثابت میکنن که جاده رسیدنهای من چقدر ناگذر هستن. دیشب دلم میخواست تمام واقعیتهای واقعی از خاطرم برن بیرون. دیشب عشق میکردم خودم رو به یک شب خودفریبی مهمون کنم. و در این مهمونی هیچ واقعیتی دعوت نداشت. دیشب بیرون از تیمتاک، بیرون از اینترنت، بیرون از جهان واقعی اطرافم به خواب رفتم. دیشب شب قشنگی بود!
خب خب خب بسه. دیشب گذشته و من الان در قلمرو واقعیت هستم. اَییی! جدای از این اَییی، کار بهتر و بیشتری ازم برنمیاد. باید بجنبم. یه پست نیمه کاره روی دستم جا مونده، واسه20بهمن باید یکی دیگه جمع کنم، یه متن باید بنویسم، دوتا نریشن باید تحویل بدم، که خدایا این آخریش چندتا نه چندین تا فایل باید از تلگرام بردارم این وامونده وصل نمیشه خب آخه من چه مدلی دستم بهشون برسه! فردا هم باید برم مدرسه. این آخریش از همه اسمش رو نبرتره. بیخیال. بره به جهنم. نمیخوام الان توی سرم باشه. بیخیال.
خدایا از کدوم یکی شروع کنم و من فایلها رو لازم دارم عجب گیری کردم! بذار برم امتحان کنم بلکه الان بتونم متصل بشم. شاید هم بتونم با دیدن اسامی بعضی هاشون تا یه جایی کار رو پیش ببرم. لعنت به فیلتر. بابا این نفله رو باز کنید من فقط فایلها و درسهام رو میخوام تا کی اوضاع این مدلیه آخه!
داخل تیمتاک. کانال بسته رادیو. درسگاه و خوابگاه و استراحتگاه و نظارتگاه من. خیلی این کاناله با حاله. الان هم یه دسته آدم اینجا خوابن. شاید هم شبیه من بیدارن و سرشون به کار خودشونه. ولی امکان نداره همه بیدار باشن. وسطشون، وسطمون قطعا یکی2تا خواب پیدا میشه. خب بذار اونها بخوابن، بیدارها به کارشون برسن، و من برم دفتر مشقهای نانوشته و نیمه نوشتهم رو باز کنم ببینم باهاشون به کجا میرسم. عمری اگر باشه باز میام اینجا چرت و پرت میگم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و شب و تب شیرین جنون.

جمعه شب.
داخل اتاق خودم. موزیک قدیمی اما شاد. عطری که اتاقم یا سنگرم رو گرفته. ستاره ها که توی سرم آواز میخونن. مادر متعجب و شاید دلواپسم داخل اتاق بغلی. شب. ستاره ها. آوازی روون و یکسره و هماهنگ. همینجا. درست داخل سرم. فقط برای خودم. پریسای داخل آینه ای که امروز خاکش رو خودم گرفتم. من و اون کیف کوچولو که بعد از ماه ها دوباره بازش کردم و مهارتهای خاک گرفته ام رو آزمایش میکنم. اونها همینجا هستن. توی دستهای من. بین ضربان انگشت هام. عالی انجامش دادم. مادرم دید. گفت فقط یک جا دستم لرزید وگرنه نقص نداشتم. حیرت کرد که چه دقیق با چشم هام پیش رفتم. صاف و کاملا درست. حتی دقیقتر و درستتر از خودش. از کسی که میبینه. شب که تشویقم میکنه و ستاره ها که همچنان پیوسته و آروم توی سرم آواز میخونن. دوباره نوجوونم. جوونم. جوونتر از شناسنامه کاغذیم. سبکم. سبکتر از جسمی که باید وزنش بیاد پایین و اصراری ندارم که بیاد پایین. بذار همینطوری باشه. این مدلی مثبته. مثبت. ستاره ها توی سرم آواز میخونن. از دم صبح همچنان آواز میخونن. پیوسته. بی توقف. یک نفس. چه جنون قشنگی! چه اشتباه عزیزی! میخوامش! میخوامش! خیلی میخوامش!
بله به سرم زده. خب که چی! میدونم که این سراب همیشگی نیست. میدونم انتهای این جاده رو. خب که چی! میدونم اشتباهم! خب که چی! شاید یک سال دیگه باشه. شاید6ماه دیگه. شاید2سال دیگه. چند ماه. چند سال دیگه. نه الان. نه امشب. نه این لحظه. لحظه رو عشقه! من خیلی اشتباه رفتم. بذار این دفعه هم من اشتباه باشم. ارزشش رو داره. ارزش این لحظه. ارزش این هوا. ارزش این آواز. بذار همین طوری باشه. بذار همین طوری اشتباهی بره. من این هوا رو میخوامش. میخوامش!
تقلب کردم. نامجازها. نمیشد نباشن. باید کامل میشد. نمیشد بدون نامجازها. باید تقلب میکردم. تقلب کردم.
به خشم منطق، به حیرت عقل، و به سکوت پرسشگر مادرم میخندم. پریسای داخل آینه میگه لحظه رو عشقه! زمانش که رسید جفتی آه میکشیم. زمانش الان نیست. شاید ماه های آینده باشه. شاید هم سال دیگه همین زمان. مونده هنوز. امشب رو عشقه. بهش گوش میدم. لبخند میزنم. به همدیگه لبخند میزنیم. پریسای داخل آینه از آرایشش خوشش میاد. دستش رو به حالت رقص تاب میده و موهاش رو بدون اینکه دستکاری بخواد بیخودی دست میکشه و کنار میزنه. آخرین شبی که اینهمه آگاهانه از جنون بدفرجامم عشق کردم کی بود؟ هیچ زمانی. هیچ زمانی! پیش اومد که از جنونم عشق کردم ولی شبیه امشب نبود. به انتهای مسیر آگاهی نداشتم. حالا آگاهم. دلم جیغ و قهقهه و رقص نمیخواد. دلم میخواد در سکوتی آروم شناور باشم. این هوا رو نفس بکشم و آهسته به پیشبینیهای وحشتناک منطق بخندم. دلم میخواد ولو بشم و همراه جریان یکنواخت نفس هام جاری بشم و برم تا رویاشهر و حسابی بگردم. دلم میخواد دست در دست شب زیر آسمونی که ندیده رنگ آبی روزهاش و هوای مهتابی شبهاش رو میشناسم در آواز آشنای ستاره ها محو بشم. دلم میخواد… دلم میخواد دیگه ننویسم. شب بهشت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مثبت نگفتنی.

بعد از ظهر جمعه.
لعنتی نرو وایستا! خدایا من با رویای بازنشستگیم زندم.
دیروز از حدودهای10صبح تا حدود9شب اینجا پر آدم بود. چه عجیب2تا خاله1دختر خاله مادرم خودم همسر دخترخاله که شب اومد و بقیه هایی که به تدریج بهمون ملحق شدن و آخر کار جز مادرم همه رفتن. من از مهر97تا دیروز داخل این4دیواری اینهمه آدم در مدتی اینهمه طولانی اطرافم نداشتم! دیشب آخر کار به نظرم رسید حسم از حیرت بی حس شده بود. هنوز در حیرتم. اوه خدایا!
امروز سنگرم رو تمیز کردم. این اتاق فسقلی چقدر کار برد! تموم که شد حسابی حس مثبت بهم داد. بعدش نشستم تیمتاک گوشیم رو تعمیر و بازفعال کردم. هی! من تونستم! تکی! بدون کمک! یوهو! اما با گوشی هنوز به شدت واسم سخته. باید دستم روونتر بشه. درست میشه. درست میشم.
دختر خاله دیروز میگفت واسه چی ریسک میکنی تو الان راحت میتونی بری قبرس واسه چی نمیری؟ سکوت کردم. اصرار کرد. خندیدم. مادرم گفت اگر شغلش نبود هر طور بود میفرستادمش بره ولی نمیخواییم شغلش رو از دست بده حالا بعد از بازنشستگیش… چاییم رو یک نفس سر کشیدم تشکر کردم بلند شدم در رفتم اینجا داخل سنگر خودم و باقی جمله رو گذاشتم که با هم تحلیل کنن. خدایا اونجایی که من میخوام باشم… خدایا کمکم کن!
شکر خدا عادل بهتر شده. بیماری بدجوری سنگین بود. و من بدجوری دلواپس مرضیه و باران کوچولو بودم و هنوز هم هستم. خدایا این بچه رو حفظ کن این خیلی کوچولوهه از درد و از دنیا هنوز هیچ چی نمیدونه کمک کن سلامت و همیشه شاد بمونه! خدایا لطفا!
امروز یک مدل حس… خیلی مثبت ولی… ولی نگفتنی. دلم میخواد داد بزنم به تمام جهان بگم ولی میدونم نباید. پس نمیگم. فقط اینکه من حرف خودم توی دلم جا نمیشه و باید بلند اعلام کنم که امروز یک مدل حس مثبت نگفتنی سفت سفت سفت بغلم کرده و من این مثبت نگفتنی که میشه گفتش اما من نمیخوام بگمش رو خیلی میخوام. بذار قواعد جهان عاقلها من و دلیل این حس مثبت نگفتنی رو با هم رد کنن ولی من میخوامش. خیلی میخوامش. بد میخوامش. خیالم نیست چندتا معیار در برابرم باشن. تمام معیارها به جهنم. خودم رو عشقه. دنیای خودم. معیارهای خودم. حس مثبت نگفتنی خودم. خودم فقط خودم!
حضور نامجازها در روزمرگی های من از3روز پیش به طرز بسیار مشهودی کمتر شده و هرچند هنوز خیلی خیلی خیلی درصد این حضور بالاست ولی واقعا کمتره و گاهی این کمتر بودن اذیتم میکنه اما دارم سعی میکنم باهاش کنار بیام و میدونم که عاقبت من برنده میشم. گاهی هم یکی2نفس تقلب میکنم شبیه امروز صبح ولی در مجموع واقعا دارم مثبت پیش میرم هرچند گاهی بدجوری سخته.
از اینکه نصف تعطیلات3روزم رفته خوشم نمیاد ولی ترجیح میدم بهش فکر نکنم. این زندگیه که در هر حال پیش میره و هیچ موافق نیستم حتی یک ثانیه از روزم رو برای پسفردایی که هنوز نرسیده تلخ کنم. پس بیخیال.
دلم همچنان عروسک میخواد. عید نزدیکه نمیشه من واسه خودم یه عروسک از همونها که دلم میخواد عیدی بخرم؟ دلم اون آبمیوهگیری رو هم میخواد. همچنین خوردکن و چاییساز و… دلم پول تمام اینها رو میخواد. همچنان پول میخوام. اون پول گنده کزایی که از هیچ کجا نتونستم جورش کنم. خدایا مصلحتت رو شکر! شاید هنوز حکمتت نیست. ولی کاش داشتم! فقط اندازه این گیر لعنتی! قسم میخورم بیشتر برندارم. خدایا! تو منو بلدی. راست میگم. و تو میدونی! کاش بهم میدادی! توکل به خودت. خدایا شکرت!
جانمی عید و اون تعطیلات بزرگ! یوهو!
باید واسه ریاضی چهارم یه فکری کنم. اینها به کوچولوی من ریاضی جلد3بریل رو ندادن. خب این بچه که نمیبینه. منم که نمیبینم از روی کتاب عادی بهش درس بدم. با هیچ ابزاری هم نمیشه فایل پی دی اف ریاضی رو طوری باز کنم که جدولهاش خطها و عددها رو به هم نریزن و بشه کتابه رو با سیستم بخونم. خب الان من دقیقا چه غلطی باید با بقیه کتاب این بچه کنم که بتونم بهش درس بدم؟ هی! بیخیال. کاریش نمیشه کنم. باید منتظر بشم. باید سرفصلها رو ببینم و از علم خودم پیش برم. خدایا آخه نمیشه الان من با اینهمه صفحه چه معامله ای… بسه. من نمیتونم کاریش کنم. نه الان. نه اینجا. بیخیال. به جهنم. بیخیال. خدایا من ازم برنمیاد حلش کنم توکل به خودت.
خیلی چیزها توی سرم هست که دلم میخواد تمامشون رو با توضیحات کامل اینجا بگم و بگم و بگم و اونقدر بگم تا سیستمم از خستگی چرتش بره ولی… اینجا نمیشه. نمیشه بگم. نمیخوام. اما من گفتنم میاد من نوشتنم میاد! باکی نیست. فلش مخفیم کو! باقیش مال اونجاست. من رفتم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نورهای کوچولوی دوست داشتنی.

5شنبه صبح زود.
الان من واسه چی این وقت صبح بیدارم؟ این یعنی تعطیلات رو واسه خواب نمیخوام. آخ جون.
امروز مادر و یک دسته خاله و دخترخاله میرن جایی ظهر همگی اینجان ولی مثبتش اینه که خودم لازم نیست برم جایی آشپزی هم ندارم چون مادر دیشب همه رو انجام داد و باز هم آخ جون.
کلی مشق گوش کنی آوار شد روی سرم و هوممم خب این هم موردیه واسه خودش ولی خیالی نیست سر کار نمیرم زمان هست که جمعشون کنم و باز هم آخ جون.
یه گیر بدی با یکیشون داشتم که گیره حل و دستم بازتر شده و به نظرم الان دیگه میشه راحتتر انجامش بدم و آخ جون.
اوه سر صبحی با یک دید مختصر و مفید چه هوا موارد واسه آخ جون گفتن پیدا کردم حتما تا آخر روز کلی بیشتر میشن. آخ جون.
دیروز درصد نامجازهای روزم خیلی خیلی کمتر از روزهای پیش بود و پدرم در اومد ولی خودمونیم به اون سختی که تصور میکردم نبود. این یعنی میشه این حل بشه. سخت حل میشه ولی یهخورده سفت بچسبم به نظرم میشه افسارش رو بکشم. این خیلی مثبته. آخ جون. امروز صبح نباید طرفش میرفتم ولی رفتم اما همچنان خیلی کمتر از پیش. کمتر از صبحهای پیش. خدایا کمکم کن اینو سریع کنترلش کنم از این وضعیت واقعا رضایت ندارم این نباید اینهمه قاطی زندگی من میشد اما شد و حالا باید یهخورده جمعش کنم تا ضررهای وحشتناکش واسم دردسر جدی درست نکرده. هی! من حلش میکنم! الان دارم تفاوتهای حضور و غیبتش رو قشنگ میبینم. یعنی من حدود یک سال این مدلی پریدم با این؟ با ذهن نیمه بیدار و گیجیه همیشگی و اونهمه کوفتگی های دائمم واسه این بود؟ همین امروز صبح ذهنم عملا واسه چند لحظه منگ بود و جای حروف رو اینجا عوضی میزدم تا چند لحظه ازش گذشت و الان تمرکزم برگشته اما هنوز حس میکنم کامل نیست. خدایا تا امروز واقعا اینهمه این تفاوت رو حس نکرده بودم. یعنی تمام سال من اینهمه متفاوت گذشت؟ اینهمه؟ اینهمه تفاوت؟ گندش بزنن من واقعا باید کنترلش کنم من هنوز زندم و هیچ خوشم نمیاد اینجوری. شبیه زمان90سالگیم همیشه نیمه چرتی و با اینهمه گیر و مرض. لعنتی! باید حلش کنم! من حلش میکنم!
هی! ول کن خوابم میاد حس نوشتن نیست شاید هم خوابم نبره ولی ولو شدنم میاد و رها شدن و رفتن و… مادرم هنوز خوابه. میشه صبح تعطیل به این سرعت شروع نشه. بذار ولو بشم هنوز مهلت هست. آخ جون. ایول یه آخ جونه دیگه. آخ جون. باقیش باشه بعدا میام باز مینویسم. الان دیگه نمیخوام. صبح به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گاهی پیش میاد.

2شنبه شب.
خدایا این ترجمه عجب چغره! خسته شدم باشه واسه بعد.
داخل تیمتاکم. کانال بسته. رادیو. یکی از دوست داشتنیترین کانالهای تیمتاک واسه من. ازش خوشم میاد.
بی رحم شدم. پیش از این به این سادگی موافق نمیشدم که دستی رو ول کنم. حتی اگر طرف مایل نبود تا جایی که زورم میرسید دستش رو میکشیدم تا بلند شه. الان خیلی ساده تر از پیش موافق میشم که گاهی باید به خودشون سپردشون و گذشت. خب اگر این مدلیه پس واسه چی آهی که واسشون میکشم اینهمه عمیقه؟ دردم میاد آدمها با خودشون اینهمه بد معامله میکنن. یعنی خودم هم همینطوری بودم؟ شاید هم بدتر. اگر تجربه الان از زندگی رو داشتم! آخ که اگر داشتم! خب آدمها باید خودشون راهشون رو پیدا کنن. ما نمیتونیم جای کسی زندگی کنیم. جای کسی ببینیم و جای کسی باشیم. عمر خودشونه شاید بخوان نفلهش کنن. اینطوری راحتترن. نسخه من برای خودم مثبته نه بقیه. پس بد نیست گاهی ملت رو به هوای خودشون رها کنم. کاری که این روزها گاهی زیاد میکنم.
بذار ببینم الان دقیقا واسه چی اومدم اینجا! آهان این.
توی سرم گاهی چیزهایی چرخ میزنه که به شدت ازشون آزرده میشم. بعدش آزردگی با گذشت زمان میره و فقط یه صفحه باقی می مونه. صفحه ای که اجازه نمیده هرگز فراموش کنم. نمیتونم بگم نمیبخشم. این کلمه خیلی خیلی بزرگ و خطرناکه. موارد هم واقعا اونقدر بزرگ نیستن که همچین چیز خطرناکی در موردشون بگم. ولی اون موارد در خاطرم باقی می مونن تا بهم درس بدن. تا فراموش نکنم. مثلا یکی از همین موارد که اخیرا شاهدش بودم توی خاطرم نشست تا فراموشم نشه که مدعی های همراهی و نمیدونم حمایت و هر چیزی که خودشون میگن هستن فقط در زمانهایی هستن که دردسر نباشه. اگر گیری باشه حس و حال حضور ندارن. ازشون متوقع نیستم ولی اینکه واقعیت رو میدونم کمکم میکنه غافلگیر نشم. و از من باور کن. غافلگیری های این مدلی اصلا اصلا اصلا مثبت نیستن. چند وقت پیش یه اتفاقی افتاد که بزرگ نبود. من واقعا توقع ساپورت و همدلی نداشتم فقط لازم دیدم از یه چیزهایی پیشگیری کنم ولی… خب لازم نشد یعنی گفته شد که این… توضیح دادم که چیزی واسه خاطر خودم نمیخوام ولی از نظرم پیشگیری لازم بود. ماجرا تموم شد ولی من خاطرم موند که مواظب باشم فقط در محدوده ای که شنونده ها، هرچند خیلی نزدیک و خیلی عزیز، دلشون میخواد همراهشون باشم و چیزی که از اون محدوده های خاص خارجه رو واسه خودم نگه دارم. بلد نیستم توضیح بدم. شاید اعتمادم یه خط خیلی خیلی ریز برداشت نمیدونم. فقط حس کردم تجسمم از طرف مقابل خیلی خیلی نامحسوس و بسیار خفیف لرزید و یهخورده عوض… خیلی درصدش پایینه ولی اینجا چاره ای ندارم جز اینکه معترف باشم این پیش اومده و الان از زاویه ای خیلی نامحسوس متفاوت اون تصویر رو تماشا میکنم. انتظارم از اون آدم زیادی بالا بوده. و حالا حس میکنم باید با شیب خیلی خیلی ملایم اون سطح پیشین رو بیارم پایین. الان نمیخوام بهش فکر کنم. بمونه تا در شرایط بهتر. خب کاریش نمیشه کرد از یه مشت آدم که اسکلتشون کم و بیش شبیه همه چه انتظاری میشه داشته باشم؟ من زیادی متوقعم تقصیر کسی نیست. حال میکنم بیشتر توضیحش ندم. غرض و مرض فقط تخلیه حس و حال خودم از ماجرایی بود که چند روزی ازش گذشته و من تا جایی نمیگفتمش خاطرم ازش سبک نمیشد. حالا اینجا گفتمش و خاطرم ازش سبک شد. آخیش! خودمونیم داشت یهخورده اذیتم میکرد.
کاش میشد قهوه میخوردم! سردردها تازه بیخیال شدن. صبح نتونستم تحمل کنم و از قهوه فوری های گذشته یه بسته خوردم. شکر خدا اذیتم نکرد شاید چون به توضیح اکثریت این فوریها قهوه درست و حسابی نیستن. ولی در هر حال من دوستشون دارم. شاید فردا صبح جرأت کنم یه قهوه واقعی بخورم شاید هم بذارم واسه پس فردا و صبح دوباره با همون فوریهای قدیمی حلش کنم.
ساعت10باید پست امشب بره روی آنتن. تازه7دقیقه از9گذشته. پست مربوطه بره بی افتم. خوابم میاد. بسه دیگه نوشتنم نمیاد میخوام ببندمش. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک عصر معمولی از یک روز عادی.

عصر2شنبه.
زندگی در جریان معمول خودشه و من آهسته همراهش پیش میرم. گاهی شدیده گاهی یواشه. گاهی روون و عادی و گاهی کمی ناخوشآیند. ولی در مجموع برای من بد نیست. پیش میره و میرم.
جدا از حسی که به کارم دارم، واقعا دلم پایان این سال تحصیلی رو میخواد. حس میکنم دیگه باید کلاس خودم و همکارم جدا بشه. اون بنده خدا چیزی نگفته ولی حس من این مدلیه. اگر سال آینده همچین تصمیمی بگیرن به جای اعلام بی طرفی رأی مثبت میدم. این بنده خدا رو زیاد اذیتش کردم.
نگران ریاضی فسقلیهام. اینها اصلا حواس به ریاضی نمیدن و ریاضی لعنتی پایه ششم هم تمامش شکل و مدل و خدایا من خودم یه جاهایی از توضیح این شکلها عاجز می مونم. کاش سریعتر و به خیر بگذره! دلم یک شروع آروم و درست درمون میخواد. کاش سال آینده سال آرامتر و شروع بهتری باشه و متفاوت به طرف مثبت! از اون مثبتهایی که خودم هم ازش بدم نیاد! خدایا سپردم به خودت! من همیشه میگم خدایا سپردم به خودت و ضمنا نق هم میزنم. اگر سپردم بهش دیگه نباید نق بزنم ولی میزنم. کاریش نمیشه کرد خدا منو میشناسه احتمالا از جا در نمیره. خدایا شکرت!
به نظرم پریروز بود که مادرم میگفت یهخورده مواظب باش بد نیست دوباره یه حرکتی بزنی و وزن کم کنی. گفتم اصلا بدم نمیاد ولی اصلا اصراری ندارم. این چیزی نبود که همیشه میگفتم. مادرم در سکوت به نظرم تعجب کرد و من سوتزنان رفتم یه دست نوازش به آینه ای که نمیبینمش کشیدم و مشغول شیطونی های معمول خودم شدم.
مادرم این روزها بیشتر از پیش در فکر شکستن انزوای منه. نصیحتم میکنه که زمان بذار یهخورده بزن بیرون. با رفقا. بیرون از این خونه. که آدم باید بیشتر با جمع باشه. که این لازمه. که اینهمه توی خونه موندن و با سیستم زمان گذروندن واسه من خوب نیست. که من باید گاهی بزنم بیرون. و الی آخر. فقط تأییدش میکنم که بله درسته آدم باید با جماعت باشه و گردش و تفریح و معاشرت لازمه و چه و چه و تمامش درسته. تأییدش میکنم و بعدش نمیرم. چیه خب! من همینجا راحتم. فعلا میخوام همینطوری باشم و باشه. جایی رفتن دلم نمیخواد. با کسی بیرون رفتن هم دلم نمیخواد. میخوام توی خونه بشینم. بلند شم. چرخ بزنم. بیکار باشم. بخوابم و حوصلهم سر بره. نق بزنم و در جهانه فوق شخصی خودم ول بگردم. اون صحبتها هم بله درست هستن آدمها جماعت و معاشرت و هوای تازه و از این موارد لازم دارن و چه و چه. هوممم. من فعلا هیچ چی لازم ندارم جز امنیت و آرامش همین4دیواری و رها شدن در حصارهای یواشکی خودم. بسه دیگه نمیخوام بگم حس خودمه مال خودمه فقط خودم.
خاله پیرم اومده خونه دخترش. مادرم گفت دلش میخواد ببیندت. امروز اگر زمانت بازه بریم ببینیمش. گفتم باشه بریم. رفتیم. خاله چقدر پیر شده! کلی از خودش و خونوادش و خونش خاطره دارم! خدایا واسمون نگهش دار تا هوا بهتر بشه و تعطیلاتم بیاد و گیر بدم به بقیه و ببرمشون خونش. خاله این چیزها رو دوست داره. امروز رفتم دیدمش و مادرم دلش شاد شد و همینطور خاله و دخترخاله و از دلشادیشون خودم هم شاد شدم. خدایا شکرت! اگر شاد کردن دلها اینهمه ساده باشه واسه چی نکنم و نکنیم!
چیزهای ترسناکی میگن. وعده های سیاهی از آینده ای که میگن میاد و باید واسش آماده باشیم. خوشم نمیاد توجه کنم. شاید لازم باشه یهخورده آمادهتر باشم. آخه چه جوری؟ مثلا موارد نوشتاریم رو چه مدلی ذخیره کنم که مراجعه بهشون برق نخواد! حالا گیریم صوتیها رو میریزم داخل پلیر که با نیمقلمیها روشن میشه با نوشته ها چه معامله ای کنم؟ بیخیال. واسه یه سری موارد هیچ راهی نیست. هرچی بخواد بشه سر زمانش میشه و همون زمان باهاش روبرو میشیم. الان دلواپسی های من فایده ندارن.
آخجون3تا شنبه تعطیلی پشت سر هم! یوهو! باید تایم درس این فسقلیها رو تنظیم کنم. درست میشه بابا.
داخل تیمتاک. این روزها از همیشه شلوغتره. مخصوصا شبها. من بیشتر سکوت میکنم. سکوت میکنم و سرم به کار خودمه. خیلی زیاد که شلوغ میشه در میرم از اون کانالها بیرون. و نمیتونم این تصور رو از ذهنم پاک کنم که من در حال… دارم از علایق عمومی بچه های اینترنت هم دور میشم. دور و دورتر. پیش از این با چندتاشون بیشتر همصحبت میشدم. الان موارد سکوتم بیشتره. و بیشتر از گذشته به این دور شدن بی تفاوت شدم. نه بدم میاد نه خوشم میاد. انگار همه این موارد زیادی واسم عادی هستن. حتی دیگه حسش نیست که یواشکی از خودم بپرسم چی داره میشه! خب هیچ چی نمیشه. تازه هم بشه. چه ایرادی داره! هوممم. بیخیال.
بچه ها توی سر و کول همدیگه میزنن. من در سکوت مینویسم. سکوتم رو دوست دارم. حال خودم رو دوست دارم. هرچند گاهی به شدت اذیتم میکنه. هرچند گاهی خوش نیست. هرچند این درست نیست. هرچند… حال خودم رو با تمام بالا پایینهاش، با تمام گیرهاش، و با تمام نقصهاش دوست دارم.
بحث قیمت یکی از موارد کاربردی نابیناهاست. قیمته خیلی بالاست. دست من بهش نمیرسه. از طرف من بیخیالش. خدا واسه هر کسی زورش میرسه بخوادش! من زورم نمیرسه. زورم نمیرسه ولی اطلاعات عمومی بد نیست بذار داشته باشم.
اطلاعاتم رو گرفتم. موارد مثبتی هستن. پول. پول لازمه. حتی بهش فکر هم نمیکنم. بیخیالش.
گشنمه. بد نیست از اینجا و از کانال جمعی و از شلوغی بزنم بیرون و یهخورده کتاب بخونم و یه چیزی واسه خوردن گیر بیارم و برای بردن حال ماجرا بیشتر تلاش کنم. دیگه بسه. باقیش باشه بعد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی از اینجا کمی از آنجا.

شنبه شب.
تاریک لعنتی! نزدیک بود درمونی بشم این دیگه چی بود! تمام دیروز رو گیج خوردم و امروز با سردرد و کرختی ترسناک لعنتی رفتم سر کار بعدش هم که رسیدم ولو شدم و هی بیدار شدم هی خوابیدم باز بیدار شدم دیدم سردرد نرفته باز خوابیدم و باز و باز و باز. اگر هنوز بلند نشده بودم باز خوابم میبرد ولی یه دفعه ملتفت شدم ساعت از6گذشت و دیگه بلند شدم. الان سردرد کزایی هرچند ضعیفتر اما همچنان هست و خدایا گندش بزنن!
حسش نیست از سر کار بگم. فقط میخوام تموم بشه هرچند نباید ازش بگم واقعا نباید این منفیها رو بگم ولی واقعا دلم پایانش رو میخواد. خدایا تعطیلات میخوام. خدایا شکرت!
داخل تیمتاک. آدیوها یه چیزیشون میشه یکی در میون میخونن. حال نامعلوم بغض بی پروا. این ترانه خیلی کوتاه و خیلی قشنگه. اوه این چیه!
وووووواااااااییییییی خدایاااااااا این! این چی بود نازل شد به من؟ الان من چه غلطی…
آخه واسه چی هرچی بلاست سر من میاد! نق بزنم یه چیزی میشه سکوت هم کنم یواشکی رد بشم بازم یه چیزی میشه. آخه من واسه چی اینهمه… من همیشه یه اسلحه واسه مقابله داشتم. زیاد داشتم هر کدوم جواب ندادن بعدی جواب داد. اینجای عمرم کجاست که هیچ چی جواب نمیده؟ آستینم جر خورد از بس داخلش گشتم ببینم شاید یه تیر اون ته مونده باشه. سکوت آخریش بود که تست کردم و الان… این درست برعکس عمل کرد و مثل بمب ترکید داخل مشت خود من. خدایا الان حسش نیست سرم رو بزنم به جایی باور کن درد میکنهههههههههه باشه بعدا میزنم الان نه الان نه وای خداجان الان نههههههههههههههههههههههه بعدا میزنم بعدا میزنم!
هی! بسه دیگه! تا حالا دیگه باید سرم شده باشه که عربده زدن اینجا جواب نمیده. اینجا هیچ چی جواب نمیده. اینجا… به نظرم باید معترف باشم که اینجا من ضربه شدم. من هیچ زمانی واقعا… همیشه یه در رو داشتم و… اینجا بد جاییه. خب کاری از دستم برنمیاد. یه پرونده درست روی مغز من بسته شد. حکم صادره هم تأیید و ابلاغ شد و تمام. با نق زدن هم دوباره باز و عوض نمیشه. تموم شده. باید همراه برگه هاش پیش برم و پیش ببرم. خدایا کمکم کن!
این آدیوهای تیمتاک بدجنسن. یونی هم همینطور. تو رو خدا یه لحظه وصل بشو فقط من پوشهم رو بردارم بعدش برو به جهنم. خدایا واسه چی اوضاع اینترنت داخل این بهشت درست نمیشه الان من این پوشه رو چه مدلی بردارم آخه!
الان رفتم روی شبکه نق. ولی خدایی راست میگم این پوشه داخل یونیگرام رو لازمش دارم کاش وصل بشه! میرم دوباره امتحان کنم. تا بعد.