بعد از ظهر1شنبه.
چه روزهای عجیبی هستن این روزها! سخت اما شیرین. شیرینی های تلخ. به شدت تلخ. شبیه تأثیر الکل. تلخ از جنس آتیش. توصیفش سخته. حسش نیست.
عصر5شنبه بود به نظرم. از مدتها پیش تصمیمش رو داشتم ولی عمل بهش زیادی ترسناک بود. اون عصر یکدفعه زد به سرم. یا الان یا هرگز. این هرچی بیشتر طول بکشه سختتره. بلند شدم. بی توقف رفتم طرف اون کمد که جادوی سیاهش همیشه زجرم میداد. تمام این ماه ها تمام این سالها. بازش کردم. نیروی سیاه به شدت پرتم کرد عقب. ایندفعه برخلاف همیشه سفت وایستادم. عقب نکشیدم حتی1قدم. حتی1قدم! مادرم خونه بود. شاید لازم بود میذاشتم واسه زمانی که تنها بودم. این بهانه رو مچاله کردم و زدم کنار. آتیش هم میبارید من ایندفعه کوتاه بیا نبودم. شروع کردم. تلفن ثابت زنگ خورد. مادرم مشغول بود با پشت خط. و من مشغول بودم با سیاهی مطلق. اولین چیزی که دستم بهش رسید1دسته کتاب و جزوه بینایی بودن. ندیده میشناختمشون. زبان. کتابهایی که مجبور شده بودم بشینم و سر حوصله ورق ورق جداشون کنم تا بتونم اسکن دستی بگیرم بلکه جاهایی که جدول نداشت رو بخونم و جدولی ها رو هم حدس بزنم. خاطرات سیاه شبیه یک دسته ابلیس از جهنم حمله کردن. اون سالها. اون شبها. اون لحظه ها. خط به خط. صفحه به صفحه. تمرین به تمرین. نشدن ها. نفهمیدن ها. نپذیرفتن ها. کم محلی دیدن ها. تحقیر شدن ها فقط واسه اینکه یک فرد متفاوت و در نتیجه مزاحم در یک کلاس به حساب میومدم. جنگ ها. پیش رفتن ها. امتحان به امتحان. جلسه به جلسه. کلاس به کلاس. و عاقبت، بنبست. تحریم. استرداد هزینه. بطلان تایم امتحان. بطلان همه چیز.
صدای مادرم از جهنم کشیدم بیرون.
-داری اینجا چیکار میکنی واسه چی وسط این خرت و پرتها نشستی؟ اینها چیه؟
سعی کردم بخندم. سیل اشکهام قابل انکار نبودن.
-اینها؟ چیزی نیست اینها… کتابن.
مادرم حیرت نکرد. شاید هم کرد و من از شدت حجم اشک ندیدم.
-کتابن؟ کتاب چی؟
دیگه نتونستم. مادرم جواب خودش رو خودش داد.
-کتاب زبان. واسه چی کشیدیشون بیرون؟
درد داشت لهم میکرد. خیلی سنگین بود خیلی زیاد.
-واسه اینکه… اینها به درد من نمیخورن جا اشغال کردن این کمد باید…
واقعا نتونستم. مادرم ایستاده بود. درست مقابلم. انکار مسخره بود.
-داری گریه میکنی؟
داشتم گریه میکردم. اشک بود که مثل سیل میبارید و میبارید. فقط مونده بود صدام رو ول کنم. ولش کردم. اصلا واسه چی باید قورتش میدادم؟ بذار همه بدونن که من سوپر قهرمان نیستم. قوی بودن یا نقش قوی بودن به صورت دائم اگر باشه به بقیه این توهم اشتباه رو میده که تو در هر حال تکیه گاهی هستی که همیشه میتونی. و اگر دیگران این مدلی ببیننت باید تمام کوله ها رو تو ببری. بذار دسته کم سبکترها رو خودشون ببرن.
گریه میکردم. بی پروا و تلخ گریه میکردم. مادرم خم شد بغلم کرد. گفت برگرد درد مردم رو ببین دخترجان. ما سالمیم. تو اینجایی. من سلامت کنارت نشستم. ببین این روزها چیها داره میشه. ببین چقدر جوون زیر خاک رفتن. ببین چقدر پدر و مادرها دلواپس فردای بچه هاشون شب رو صبح میکنن. اگر رفته بودی این روزها نمیتونستی تحمل کنی. بسه بلند شو گریه نکن.
تلفن دوباره زنگ خورد. مادرم صورتش که از همجواری با اشکهای من خیس شده بود رو پاک کرده نکرده رفت تا جواب بده. بهم گفت بلند شو املت درست کن تو خونه باشی و من بپزم پاشو من میخوام استراحت کنم اینو تو بپز و رفت. هنوز داشتم گریه میکردم. شدید. تلخ. بلند. کتابها رو جمع کردم چیدم داخل کیسه نایلون و گذاشتم کنار. اون کمد هنوز خیلی چیزها داشت واسه زجر دادنم. باید حلش میکردم. باید! ولی املته باید درست میشد. رفتم آشپزخونه. این اشکها واسه چی تمومی نداشتن؟ پیش از رفتن زدم به در کمد. این دفعه خاطرات باید ازم میترسیدن.
-فردا صبح بعد از صبحانه من قطعا اینجام. مگه اینکه زنده نباشم.
و فردا صبح جمعه بعد از صبحانه من پشت در کمد بودم. دوباره بازش کردم و دوباره حمله. تا ظهر طول کشید. صبح تا ظهری قد یک زمستون یلدا.
یکی از سختترین آخر هفته هایی بود که بعد از مدتها سپری کردم. مادرم خواست کمک کنه گفتم نه مادری. این کار خودمه. تو نمیتونی. گفت پس اگر کاری بود صدام کن. میفهمیدمش. گفتم صدا میکنم. نگران نباش چیزی نیست امروز تمومش میکنم. و تموم شد. جنگ وحشتناکی بود. تمام زخمهای لعنتی از اون کلاسهای جهنمی و از خاطراتی پیش از اون کلاسها که هیچ ربطی به زبان نداشتن باز شدن و درد بود که ازشون فوران میزد. هرچی فشار بیشتر میشد من بلندتر آواز میخوندم. دم ظهر دیگه بیتوجه به حضور مادرم توی خونه با صدای بلند آوازی بی محتوا رو داد میزدم. مادرم چیزی نمیگفت. من آواز میخوندم. کمد تمیز میکردم و آواز میخوندم. در جعبه ها و کیفهای کوچولو و بسته های ریز و درشت رو باز میکردم و میبستم و آواز میخوندم. جاهای باز شده و خالی شده رو پر میکردم و آواز میخوندم. موارد غیرلازم رو برای پاکسازی کنار هم میذاشتم و آواز میخوندم. بلند و بلندتر آواز میخوندم و میخوندم و میخوندم.
بعد از ظهر حنجرهم خسته بود. شونه هام هم همینطور. تمام اعصابم خسته بود. اما من جنگ رو برده بودم.
این بار هم من برنده شدم. اون کمد الان حسابی تمیز و حسابی رو به راهه. خیلی چیزها دیگه اونجا نیستن. باقی موارد هم با نظمی جدید اون داخل آروم گرفتن. وسایل هنرم داخل چندتا بسته منتظرم هستن که تابستون بیاد و این بار با یک حمله حسابی این دوره های ناتموم رو به کمکشون ضربه کنم. من این جنگ رو بردم. باقی موارد رو هم میبرم. من پریسام. گاهی بیمار میشم. گاهی هم خوابم میبره. اما فقط چرت میزنم. و در مجموع بیدارم. بیدارتر هم میشم.
دیروز رفتم خرید. امروز هم باید برم. یک سری چیزمیز لازم دارم که تا حالا خسیسی میکردم. کارم بدون وجودشون راه می افتاد. پولش رو میذاشتم کنار برای… خب من از سالها پیش هر پول کوچولویی که دستم میومد میذاشتم کنار برای زمانی که… زمانی که لازم میشد و نشد. بیشترش صرف کلاس های زبان شدن و باقیش هم… هی! بیخیال. به جهنم. من هنوز اینجام. هنوز پریسام. و هنوز اونقدر کله خر هستم که یک امتحان و یک تغییر مکان به گل نشسته نتونه از میدون درم ببره. قطعا بعد از این باز هم پیش میاد لحظاتی که این حسرت بارونیم کنه. ولی فقط بارون. نه خواب. من بیدارم. بیدارتر از هر زمان دیگه ای در این سالها که گذشتن.
امروز سومین روزی بود که نتونسته بودم قهوه بخورم. معده داغونم به شدت داشت کار دستم میداد. قهوه رو بیخیال شدم و از هوسش به خودم میپیچیدم. امروز مادرم پیش از اینکه بخوابه دید خخخ گردنم کجه. پیش از اینکه با حدسیات بزرگتر دلواپس بشه واسش گفتم که چیزیم نیست مادری دلم بد قهوه میخواد و از اینکه نمیشه یک لیوان بخورم اذیت شدم. مادرم پیشنهاد کرد یک لیوان قهوه با یک قرص بخورم. گفتم ریسکش بالاست مادری نمیخوام باز شب از درد به قدم زدن بی افتم. مادرم گفت ببین یک کاری کن. اون قهوه فوری هایی که پیش از قهوه سازت میخوردی به گفته خودت قهوه خالص نیستن. بیا یکی از اونها بخور اگر درد نگرفت که چه بهتر اگر گرفت قرص بخور. دیدم بد نمیگه انجامش دادم. وای خدایا چه عشقی! مادرم رفت خوابید. من یک لیوان قهوه فوری درست کردم. داغ و خوشبو و تلخ. سکوت بعد از ظهر. آرامش خیال از شغل و درآمد و اطرافیان. لیوان قهوه و رفیق نامجازم درست کنار همدیگه. آروم زمزمه کردم:
-خدایا بهشت من چه کوچیکه! اینها رو هر کجای دنیا که میرفتم شاید میشد داشتم. باقی موارد هم… باقی موارد یعنی چی؟ یعنی خاطر جمعی از بابت خونوادم. یعنی یک سقف امن روی سرم که مال خودمه. یعنی شغلی که هرچند در موردش همیشه نق میزنم ولی مال منه و منبغ درآمدم. یعنی توانایی نه چندان بالا اما معقول برای خریدن مواردی که میخوامشون البته نه خیلی بزرگ هاش ولی زیادن. اینها همه رو که همینجا و همین حالا دارم. و خیلی چیزهای دیگه که من الان خاطرم نیست.
به خودم که اومدم قهوهم داشت سرد میشد و من رو به پنجره آشپزخونه تکیه به همون کابینت آشنا ایستاده بودم و مثل دیوانه ها لبخند میزدم. قهوهم هنوز واسه معده زخمیم داغ بود. سر کشیدمش.
-آخ سوختم! ولی بیخیال ارزشش رو داشت.
الان ساعت12دقیقه از2گذشته. مادرم هنوز خوابه. منتظرم بیدار که شد بریم خرید. من چندتا چیز لازم دارم که باید بخرم. گفت چایی درست نکن نمیدونم باید درست کنم یا نه. احتمالا امشب تنهام. مادرم باید زود بره که به شب نخوره. رانندگی در شب اذیتش میکنه.
امشب باید بالای سر ترجمه های هفته های آینده باشم. یک تست هم هست که باید انجامش بدم. امشب باید حسابی کار کنم. درضمن هری پاتر انگلیسی هم شاید چون صحنه هاش رو از حفظم دیگه کافی باشه بد نیست برم چندتا متن و مطلب جدید انگلیسی بخونم. راستی! دیگه لباسهای مدرسهم رو لازم نیست بذارم روی صندلی اتاقم میشه که آویزونشون کنم روی جالباسی بالای قفسه. بخند ولی حس خوبیه. زمزمه های ترسناک ورود مجدد کرونا داره همگیمون رو میترسونه ولی من یک بار ازش به سلامت گذشتم واسه چی باید بار دوم نتیجه گذر کردنم متفاوت باشه؟ بذار کرونا هم شانسش رو امتحان کنه. من باز هم ازش رد میشم. دسته کم تلاشم رو میکنم. مگه اینکه خدا چیز دیگه ای مصلحت ببینه.
خب بسه دیگه زیاد نوشتم. حس ویرایش هم نیست. ساعت2و19دقیقه بعد از ظهر1شنبه. تا بعد.
نویسنده: پریسا
1شنبه شب.
خدایا این عوضی تمامش تصویر و موزیکه آخه این چیچی بود واسه دست اول رسید به من؟ روانم درد گرفت چه مدلی درستش کنم آخه! میشه واسه امشب دیگه بسه؟ آخ روانم!
امروز کسی که اینجا رو می خونه پشت خط بهم میگفت هرچند سخته ولی ای کاش هرچی عامل اوج گرفتن حس مزخرف دیشبم شده2هفته دیگه کش بیاد تا درمون بشم. دلم میخواست فحشش بدم و با مشت بزنم توی دماغش. ولی خودمونیم! یعنی درست گفته؟ اگر طول بکشه من درست میشم؟ شاید بشم کی میدونه! امشب انگار یهخورده بیدارتر باشم. از یهخورده عقبتر به موارد توجه میکنم و از فاصله بیشتری در حال تماشای ماجرایی هستم که یواشکی زده پدرم رو درآورده. از این فاصله غیر منطقی بودنش بیشتر به دید میاد. و البته خطرناک بودنش. و واسه چی از این فاصله کمتر ترسناکه؟ شاید چون قابل حلتر از دیشب دیده میشه. جدی من واسه چی اینطوری شدم؟ یعنی واقعا پیشبینی پشت خطیم درسته؟ یعنی اگر2هفته در وضعیت کمپی و درمانی باشم خریتم ترکم میشه؟
آخ حالم بده دلیلش هم این گوشیه لعنتیه که واسه انجام مشق تدوینیه کوفتیم زدم به گوشم جدی ربطی نداره ولی واسه چی انگار تهوع گرفتم؟ بذار برش دارم دوباره میام حالم واقعا داره بد میشه.
آخیش برش داشتم و جدی اثر کرد خیلی بهتر شد. کجا بودم؟ ولش کن بیخیال یادم نیست حس دوره کردن اون بالا هم نیست.
ترکیدم از بس آب میوه و قهوه خوردم. واسه چی یکدفعه دلم اینهمه مایعات میخواد؟ این لحظه چی؟ یک مورد خوشمزه؟ نه نمیخوام. تخمه شاید. و گوش کردن به یکی از قصه های بچگیم. شهر موشها1. یادش به خیر. نوارش رو بدجوری دوست داشتم. آخرش نواره داخل ضبط جمع شد و بعد از کلی کلنجار رفتن درنیومد و لازم شد بریده بشه. چه گریه ای کردم! آخ خدا از ته دل اشک میریختم خخخ. یادش به خیر. الان فایلش رو دارم. چندتا قصه دیگه هم هست که به شدت دنبالشون میگردم. خیلیها رو پیدا کردم ولی2تاش مونده. یکیش قصه دزد بیحیاست و اون یکی هم یک برنامه تلویزیونی بود. کرم شبتاب. چند دفعه با اسم های مشابه فایلهای متفاوت بهم رسید که اونی که باید باشن نبودن. شاید زمانی که انتظارش رو ندارم جفتشون رو پیدا کنم. خدا رو چه دیدی!
ولی جدی این تدوینه حسابی اذیت میکنه. خدایا فقط30دقیقه ازش مونده ولی عجیب صحنه هاش درهم و سختن به خدا بلدش نیستم بدجوری سخته. یعنی سخت نیست من بدجوری مبتدی هستم. لعنتی خب آسون پیش برو دیگه من دست اولمه بفهم آخه! توی روحش! عوضی!
هی! گشنمه. خوردنی میخوام. میوه نمیخوام یک چیزی میخوام که بشه جویدش. دیگه نمیخوام بنویسم. من رفتم دنبال غذا. تا بعد.
اطراف نصفه شب شنبه شب.
آخر هفته با حالی بود. از5شنبهش که گفتم. جمعه هم ماجرایی داشت واسه خودش. مادر اینجا بود. از اوضاع آشپزخونه هیچ خوشش نیومد. گفته نگفته سر نخ نق رو داد دستم. من هم گفتم. حسش نیست همه نق هام رو توضیح بدم. رسیدم به اینکه جا کمه و من همیشه هرچی میخوام باید کلی بگردم بلکه پیدا کنم و این جاپیازی پدرم رو درآورده و همیشه از سوراخ هاش پیاز میزنه بیرون و دفعه پیش روی سرم چپه شد و هرچی پوست پیاز بود پاشید به من و چه و چه. مادرم گفت یک کمد کشودار حلش میکنه. گفتم خودم هم مدتهاست بهش فکر میکنم ولی به نظرم ولخرجی میاد. مادرم با این نظرم موافق نبود. عصری رفت بیرون با کارت من. زمانی که برگشت یکی از همون کمدها همراهش بود. حسابی ذوق کردم. یک کمد4کشوی پلاستیکی سبک که حسابی جا داره و هرچی قالب شیرینی و بستنی و دربازکن و قیچی و همزن و پیاز سیبزمینی و لیوان قهوه مخصوص من و خلاصه هرچی تا حالا واسه پیدا کردن و جاسازیشون دردسر داشتم رفت داخلش و هنوز کلی جا داره و ایول! با ورود این چیزه کلا اوضاع آشپزخونه فسقلی من به هم ریخت که تمام دیشب صرف تغییر دکور شد و الان اون فضا کلی با حالتر شده. آخ جون.
امروز مدرسه و خونه و مادر و چایی و اخبار ریز و درشت و پستهای فردا و 30 آذر و جمع کردن لیست پست های ماهانه محله تا اینجا و… همه چی آروم و درست داره پیش میره. البته کلاس زبان تیمتاکی نداشتیم و من نمیدونم واسه چی ولی در هر حال نداشتیم. اما همه چی آروم و امن پیش میره. باید تدوینم رو… این چند روز بازش نکردم. حدود50دقیقه ازش مونده باید بجنبم. همه چی درسته فقط… چیزی نیست فقط… طوری نیست فقط… من واسه چی اینهمه دلتنگم؟
میگن دردها شبها سنگینتر میشن. درست میگن. البته واسه دردهای جسم گفتن ولی این… بدجوری دلتنگیم شده. واسه چی؟ از چی؟ چی باید باشه و نیست؟ پیش از این ضعیفتر بود الان حتی لحظه های مثبت هم باز این حس نفله همراهمه و گاهی واقعا دردسر میشه چون نمیشه اثراتش رو مخفی کنم. الان دقیقا این لحظه که من باید خواب باشم این واسه چی باید باشه؟ من چه دردم شده؟
امشب تنها نیستم. فرقی نمیکنه الان فقط من بیدارم. داخل سنگر خودم. این اتاق عزیز و ساکت. همه چی درسته. فقط من واسه چی اینهمه دلتنگم؟ عجب خری هستم! واقعا که عجب! این خیلی… خدایا این… این چقدر مسخره هست! آخه این… آخ خدا! خدای من! خدایا تماشا کن ببین الان این… این این… آخ لعنتی آخه این… آخ خدایا این… اه لعنتی! گندش بزنن! گندت بزنن پریسا! اخ لعنتی! گندت بزنن! اه گندت بزنن!
باید بخوابم. فردا باید برم سر کار. خدایا جدی آخه من چه معامله ای کنم با این… این… اه لعنتی! اه لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی! آخ خدای من لعنتی!
خودم رو نمیفهمم. از خودم در رفتم. این چه داستان مضحک… نمیفهمم. خدایا من نمیفهمم! آخه چی شده؟ چی شدم؟ آخه واسه چی؟ واسه چی الان؟ واسه چی اینجا؟ اینجای جاده؟ من نمیفهمم. نمیفهمم! خدایا! کمکم کن!
چیزی به نصفه شب نمونده. حدود8دقیقه. بعدش وارد1شنبه میشیم. امروز سر کار خیلی خسته شدم. حسابی کار بود و انگار از تمام شنبه های کاری امسالم بیشتر بود و زمان کسر بود و… بیخیال گذشت تا شنبه آینده.
امشب داخل1جایی از اینترنت انگار زده بود که4شنبه تعطیله. خودم ندیدم بهم رسید. احتمالا شایعه باشه یا بد متوجه شدن. اما کاش واقعی بشه! آخ اگر تعطیل کنن من چه عشقی میکنم! خدایا بشه دیگه! بذار4شنبه رو تعطیل کنن. به خاطر یلدا یا هرچی.
دختر داییم کلی زنگ زد که بهم بگه همراه مادر و خاله ها یک شب پیش از یلدا برم خونش. برنداشتم. زنگ زد به گوشی مادرم. گفتم قربونت من کلاس آنلاین دارم. دروغ گفتم. کلاسی در کار نیست. زیاد خیلی زیاد اصرار میکرد دیگه حوصله اصرار نداشتم. هیچ کلاسی نیست فقط من دلم این رفتن رو نمیخواد. من دلم این جمع رو نمیخواد. من دیگه دلم هیچ جمعی رو نمیخواد. من فقط… خدایا من فقط… خاک بر اون سرت پریسا!
4دقیقه به پایان شنبه. با فحش دادن به خودم به جایی نمیرسم. پس چه مدلی به جایی میرسم؟ من در عمرم از جنون های مدل به مدل زیادی رد شدم. هر کدوم به یک رنگ بودن. از تمامشون هم رنگی به یادگار در روان روانیم جا موند که الان نتیجهش شده یک کلکسیون جنون های رنگارنگ که بهشون دچارم و خیالم نیست. خیلی بودن ولی این… این چه مدل جنون نکبتیه که اینجای جاده گرفتارش شدم؟ خدایا این دیگه چه مدل گیریه واسه من؟ آخه من الان چه غلطی کنم؟
1دقیقه به نیمه شب. لحظه خروج از یک روز و ورود به آینده. کاش فردا خیلی خیلی خوشگل باشه! دلم یک روز خیلی قشنگ میخواد و بعدش روزهای قشنگ دیگه ای که پشت هم قطار بشن و حالش رو ببرم و ببریم. ساعتم همین الان12نیمه شب رو اعلام کرد. بای بای شنبه. سلام1شنبه. چطوری؟ خوبی؟ واسه من خوبی؟ میشه لحظه هات رو خوشرنگ تحویلم بدی؟ من خیلی زیبایی ها و رنگهای شاد و قشنگ رو دوست دارم. رنگهای با حال روی لحظه های مثبت. حسابی میخوامش1شنبه. لطفا بهم بده. تو کلی لحظه داری. اوه زیادن خیلی زیاد. میشه که عالی سپری بشی. پس بشو. واسه من و همه قشنگ سپری بشو و بهم حال بده! ببین! منتظرم ها! الان هم دیر وقته واسه منه کارمند. باید خواه ناخواه بخوابم وگرنه صبح از خستگی گریه ام درمیاد. پس لحظه های الانت رو رنگ یک خواب خوش با حال واسم بزن. باقیش رو هم که فردا باشه رنگ خبرهای خوش و اتفاقهای با حال و غیرمنتظره های مثبت بزن. باشه؟ میخوام به سکوتت اعتماد کنم پس میذارم به حساب رضایتت. 4دقیقه از1شنبه گذشت. پیش به سوی خواب. شب به خیر.
آخرهای آخر هفته.
بعد از ظهر جمعه.
مشغولم. مهتاب. اوه خدا!
میگم آخر هفته واسه چی اینهمه سریع میره؟
باید از پشت سیستم بلند شم. حموم لازمم. جمع کردن مهتاب این ماه بد نیست فعلا منتظر بمونه.
دیروز تهران جشنواره بود. یک دسته از بچه های محله رفتن. دلم میخواست میتونستم میرفتم. کاش گزارشش رو بیارن میخوام بدونم حال و هواش چه مدلی بود. یادش به خیر نمایشگاه هایی که از اینجا میرفتیم!
از2خیلی زمانه بی اطلاعم. آخرین دفعه ای که دیدمش به شدت از دست دادن بهش عقب کشیدم. از اون زمان دیگه یک پیام هم نداده بهم. خخخ. خب کاریش نمیشه کرد. گاهی این مدلی میشه. در هر حال من دست نمیدم. با لمس کردن و لمس شدن موافق نیستم و خیال عوض شدن هم ندارم. حال الانم این مدلیه. شاید بعدها عوض بشم ولی در این زمان کاری رو میکنم که الان باهاش موافقم. این وسط یک دسته غیبشون میزنه. خب طوری نیست بذار بزنه! آدمها در انتخاب همنشین آزادن. رفقای دیروز من هم آزادن. شبیه خود من. اونها شاید بخوان با افرادی بپرن که شبیه دیروزهای من باهاشون دست میدن. امیدوارم حسابی بهشون خوش بگذره. از ته دل امیدوارم. و من با حال الانم مشکلی ندارم. میخوام فعلا تا زمانی که زمان هست این مدلی بمونم و بمونه. زمانی که این زمان تموم شد… هی! هنوز که تموم نشده! لحظه رو عشقه.
باران کوچولو حسابی حال مادرش رو گرفته. دفعه آخر مرضیه رو اذیت میکردم و میگفتم این طبیعیه که حسابی کفرش رو درمیآورد. من هم هی میگفتم و میخندیدم. این کوچولو حسابی داستان داره. داستانی که پیش از ورود رسمیش به این دنیای خاکی شروع شده و من خودش و داستانش رو دوست دارم. زمانی که بیاد خیلی چیزها در زندگی عادل و مرضیه عوض میشه. این عوض شدنها گاهی سخت ولی در هر حال قشنگن. خدایا هوای3تاییشون رو بدجوری داشته باش! لطفا!
فردا باید برم سر کار. اسرا حالش رو به راه میشه و میاد مدرسه. هفته ای که میاد دوباره هفته شلوغی واسه منه. نباید معترض باشم. نه خیلی. کاره دیگه باید گذروند کاریش هم نمیشه کرد. ولی هنوز گاهی بدم نمیاد در خیالات یواشکیم نق بزنم که ای کاش میشد منبع درآمد لذتبخشتری داشتم! بیخیال. بدتر از این هم میشد که باشه. خدایا شکرت!
به شب یلدا چیزی نمونده. من که امسال یلدا ندارم. من و خیلیهای دیگه. یلدا امسال به خونه های ما نمیاد. ما هم دعوتش نمیکنیم. حق داره که نیاد. ما هم حق داریم که دلمون ورودش رو نخواد. شاید سال آینده تلافی کنیم. ما و یلدا. هر2طرف. یعنی میشه؟
داخل مدرسه3شنبه جشن یلداست. خیالی نیست من که در هر حال داخل کلاس می مونم و به کارم میرسم. شکر خدا کسی دیگه سر به سرم نمیذاره. خدا مدیر محل کارم رو حفظ کنه! از ته دل! از97خیلی اوضاعم اونجا بهتر شده. خدا واسش خیر بخواد! نمیدونم بعدا اوضاع چه مدلی میشه ولی فرداها رو کسی ندیده و تا امروز سبکتر گذشته. و این بنده خدا در این سبکتر گذشتن به شدت دخیل بوده. از صمیم دل واسش دعا میکنم. واسه ایشون و واسه اون آقای همکارم که خیلی اذیتش کردم و هنوز میکنم.
ساعت داره میره طرف1بعد از ظهر. بد نیست من واقعا بلند شم برم به گیرهای برون اینترنتیم برسم بعد برگردم اینجا. شکر خدا پست امروز زمانبندیه. واسه1شنبه هم باید حلش کنم. و پنجم ماه آینده. و البته اون تدوین نفله. اوه خدایا اون تدوین تدویییییییییییین خدایا کمک کن خیلی خرابکاری نکرده باشم!
صدای آژیر میاد. ماشین آتشنشانی آژیر کشان و سریع رفت. خدا به خیر کنه باز چی شده!
ساعت4دقیقه به1بعد از ظهر جمعه. تا بعد.
5شنبه شب.
روز متفاوتی بود. دوستش داشتم.
با مادر همراه شدم واسه یک گشت کوچولو. رفتیم به اون بازاری که هفته پیش بهش نرسیدم. صبح حرکت کردیم. من خیلی حسش رو نداشتم. مادرم ملتفت شد و گفت دلت نمیخواد؟ گفتم چرا مادری بریم. حاضر شدم و داخل ماشین بغلدست مادر و برو که رفتی.
طولش ندم. کلی داخل بازار راه رفتیم، کلی چرخیدیم، کلی من به تشویق مادر ولخرجی کردم، بعدش رفتیم به یک بازار دیگه و مادر به تشویق من و البته اصرار شدید من یهخورده چیزمیز که لازم داشت ولی میخواست ازشون صرف نظر کنه خرید که البته کمتر از ولخرجی های خودم بود، بعدش دوباره برگشتیم بازار اولی و من باز ولخرجی کردم، و یکدفعه ملتفت شدیم که ساعت3شده و باید پروازی برمیگشتیم چون مادر از رانندگی در شب استرس میگیره. قرار بود یک ساعت زودتر حرکت کنیم که نفهمیدیم چی شد و البته تقصیر من بود چون باید ساعت رو نگه میداشتم و از دستم در رفت. این اتفاق از مدل بدجنسی های برند پریسا بود ولی خدایی این یکی عمدی نبود واقعا از دستم در رفت. مادر گفت کاش بهم میگفتی ساعت داره میره. به جون جفتمون قسم خوردم که واقعا نفهمیدم. گفتم میدونم این از مدل بدجنسی های منه ولی امروز واقعا از روی عمد انجامش ندادم واقعا نفهمیدم. بنده خدا مادرم که شکر خدا ازم باور کرد و خدا میدونه که بهش راست گفتم. مدتهاست که پلیدیهام رو کمتر بروز میدم و… من چقدر عوض شدم!
تا برسیم حسابی شب شد و طفلک مادرم حسابی بهش فشار اومد و من فقط میتونستم دلداری بدم. غفلت بدی کردم باید از2تا چیز آخری که لازم داشتم میگذشتم و حواسم رو بیشتر میدادم به ساعت که اذیت نشه. دفعه بعد مواظبتر میشم. خدا منو ببخشه!
خیلی غروب شده بود که شکر خدا سلامت رسیدیم خونه. الان مادر پیشم مونده و اون طرف مشغول گوشی و تلویزیونه و من اینجام. روز پرخرج و پرباری بود.
یک لیوان که دلم حسابی میخواستش خریدم، البته نه اونی که اون دفعه دیده بودم، این یکی دیگه هست، چسب تفنگی خودم داغون شده بود و امروز یک بزرگترش رو خریدم، هرچند فعلا کلاس هنر پر ولی اگر عمری باشه میخوام ادامهش بدم و باز گل و تاج درست کنم و این دستگاه رو لازم دارم، قهوه اصل و شکلات گیر آوردم و از خیرش نگذشتم، یک سری چیزمیز که لازمم بود رو جمع کردم ریختم توی کیف و الان سر جاشون داخل کمد هستن، و آخ جون من الان یک قهوه ساز دارم! به پیشرفتگی خیلی از دستگاه هایی که میشناختم شاید نباشه ولی هم خوشگله هم واسه من عالیه. دوستش دارم. سر آزمایشش کلی ماجرا داشتم و بیچاره مادرم که از دستم بیچاره شد ولی آزمایش موفقی بود و2تا قهوه بهم داد که گیجم کرد و الان منگم. سوار و پیاده کردن این رفیق جدیدم کلی داستان داشت که حسابی طول کشید و حسابی خوش گذشت.
روز جالبی بود.
الان از خستگی دلچسبی که داره زیاد میشه گیج میخورم و یک سر به تیمتاک زدم ولی کوتاه بود و خیلی اونجا نموندم و وای خدا با2تا لیوان قهوه یعنی امشب خوابم میبره؟ به نظرم میبره.
همه چیز حسابی مثبت گذشت فقط این… میشه نگم؟ بله که میشه. پس نمیگم.
چند لحظه بعد مادر صدام میکنه واسه شام. باید از خوردنش پرهیز کنم ولی نمیکنم. دلم میخواد بخوابم. ولو بشم روی تخت، کتاب بخونم و آهسته در اون فضای بخارآلود معطر رویایی شناور بشم. شنا کنم و شنا کنم و پشت ابر رویا غیبم بزنه. جاده رویا. راه ورود به قلمرو تعبیر. قلمرو تعبیر! توضیحش نمیدم. مال خودمه. قلمرو شخصی و عزیز من.
مادرم. شام. تا بعد.
گشتک.
اطراف ظهر1شنبه. این هم از امروز! آخ جون.
عادل ماجرای خریتم رو واسه مرضیه تعریف کرد. مگه دستم بهش نرسه! دیروز بعد از کلاس زبان کلی کتک مجازی خوردم بعدش هم مجبور شدم قسم بخورم به جان جفتشون که دیگه از این مدل خوردنی ها رو آزمایش نکنم. هرچی گفتم اتفاقی بود باورش… هومممم. در هر حال تا اطلاع ثانوی جرأت تکرار تجربه های این مدلی رو ندارم.
داخل تیمتاکم. خیلی شلوغ نیست که در برم. کلی کار باید کنم. این لحظه حسش نیست. امشب باید یکیشون رو جمعش کنم اگر بمونه واسم دردسر میشه.
مواردی که از دیدن و پذیرفتنشون خوشم نمیاد اطرافم زیادن ولی من همچنان میخندم. کسی میگفت… بیخیال. اون کسی ها الان اینجا نیستن. باشن هم فایده نداره. من زمانی مرد شکستن سکوتهای سیاه بودم. یعنی الان هم هستم؟ کاش باشم!
گشنمه. به نظرم باید بلند شم یک فکری واسش کنم. دیگه نوشتنم نمیاد. تا بعد.
آب و آتیش.
اطراف ظهر شنبه.
یک روز دیگه هم گذشت.
آخر هفته هم تموم شد. یکی از اون بی ریختهاش بود ولی گذشت. فقط دلم میخواست برگردم خونه. اینجا همینجا. آخر شب دیگه تحملم تموم شده بود. معترض شدم به طولانی بودن شب. شکر خدا تموم شد.
مادرم در لحظه آخر حکمش رو عوض کرد. نامجازها همراهم بودن. البته اصلیش نبود یک بدل با خودم بردم که خیلی سخت نگذره. مادرم دلش نیومد خیلی سخت بگذره بهم. به یک دلواپس که بعد از اون تجربه نکبت هفته پیش جریان نامجاز رفتن هام رو پیوسته ازم میپرسه توضیحش دادم. طرف آه کشید.
-میدونی پریسا؟ به راه بردن تو ساده نیست. مادرت واسه این کار زیاد مهربونه. تو لازم داری یک کسی بالای سرت باشه که دلش بیاد. حسابی دلش بیاد تا حسابی بیدارت کنه.
شبیه خروسی که قلمروش تهدید شده باشه پرهام رو باد کردم.
-بالای سرم باشه؟ خیلی گذشته از زمانی که هیچ کسی بتونه همچین غلطی کنه جناب محترم جلف داغون! فهمیدی؟
صدای پشت خطم دوباره آه کشید.
-آروم باش پریسا. متأسفانه درست میگی. اون یک کسی من نیستم. نمیتونم وگرنه قطعا میکردم. و همون طور که گفتی کسی رو هم با این توانایی نمیشناسم. کاش اینهمه درست نمی گفتی!
کوتاهبیا نبودم.
-پس حالا که می دونی دیگه کوتاه کن و چرت نگو وگرنه خودم کوتاهش می کنم. فرقی هم نمی کنه تو باشی یا هر کسی که میشناسی یا نمیشناسی.
آه سومی بلندتر بود.
-باشه پریسا. باشه. من ادامه نمیدم ولی به خاطر خدا…
حوصلهم سر رفت.
-میدونم. مواظبم. دیگه بسه.
به اون بازار نرسیدم. دیر میشد. فقط میخواستم برگردم خونه. زمانی که رسیدم انگار دوباره متولد شدم. به نظرم به وضعیت مسخره ای خوردم. این میتونه دردسر بشه واسم. اگر این سرپایینی پایینتر بره و ببردم…
ساعت3دقیقه مونده به2بعد از ظهر شنبه. پست فردا رو بستم تموم شد. خدا رو شکر. حالا نوبت25آذره. بعدش هم27آذر. بعدش هم30آذر. خدایا من باید اون تدوین رو پیش ببرم! کاش صبح تا ظهرم باز بود! الان من چه غلطی کنم؟ خدایا زمان زمان زمان میخوام زمااااااااان میخوام!
بدجوری دلم واسه مروارید و برگ های کریستال و سیم های نازک و رنگی تنگ شده. یعنی میشه تابستون ادامه بدمش؟ درس، کرونا، مدرسه، شلوغی، نا امنی، خدایا تابستون تمامش بره من بتونم دوباره برم کلاس و این دوره کوفتی رو ادامهش بدم! خدایا بدجوری دلم میخوادش! خیلی میخوامش خیلی میخوامش خیلی! خیلی زیاد!
بحث شروع مجدد کلاس های زبان تیمتاکه. اگر شروع بشه امروز. نمیدونم میشه یا نه. به نظرم باید بخوامش.
یک آشنایی از اون طرف جوب ایمیل واسم زده. بعد از2سال که گفته بود این ایمیله رو میفرسته. حوصله باز کردن و جواب دادن ندارم. خیلی طولش داد خیلی. مادرم اصرار داشت جواب بدم. عاقبت تحملم ته کشید و گفتم چی میخواد! چی میخوایید! واسه من بسه. نمیتونم. نمیخوام! بسه دیگه نمیخوام! کاش مادرم یادش بره! واقعا نمیخوام!
هر لحظه امکان داره مادرم برسه. باید چایی درست کنم. و میز چایی بدون نامجازها! لعنتی! باید درصدش رو ببرم پایین. سخته. گاهی اذیت میشم. باید انجامش بدم. گاهی اعصابم خورد میشه. باید انجامش بدم. گاهی ذهنم اتصالی میکنه از بس گیر نامجازهام. سخته خیلی سخت. باید انجامش بدم. باید انجامش بدم. باید. باید! لعنتی! لعنتی! لعنتی!
4دقیقه از2گذشت. اگر پیش از ثبت این مادرم برسه بعد از چایی دیگه حس ثبت ندارم پس میرم ثبتش کنم. دیگه نمیخوام بنویسم. ویرایش هم نمیخوام کنم. بذار همینطوری بره. تا بعد.
غیرمنتظره های کوچولو.
5شنبه صبح زود.
دلم میخواد بخوابم. خیلی نمیتونم. باید آماده باشم. یک سفر غیرمنتظره کوچولو. گرگان. سر خاک پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی. مادرم سمنو دوست داره اونجا یک نفر خوب میپزه. دیدن بنا واسه اون دیوار و دیدن یک جفت خاله و…
شاید بد هم نگذره کی میدونه!
مادرم توصیه کرده نامجازها رو این دفعه با خودم نبرم. اگر اصرار داشته باشه نمیبرم. اونها درست میگن. الان وقت پایان من نیست. نه به دست خودم. نه اینطور مسخره. ولی بدون نامجازها بیرون زدن واسم یهخورده… بیخیال. نباید سخت باشه من این دو روز که گذشت امتحانش کردم. تازه اگر دم دستم نباشن تحملش آسونتره. مادرم عمیقا ترسید. شاید نباید بهش میگفتم. ولی نمیشد اون دنبال علت اون وضعیتم بود چی میشد بگم؟ هی! بیخیال.
کاش بشه یک سری هم به بازار اون طرفها بزنیم. یک چیزهایی لازم دارم که بد نیست از اونجاها پیدا کنم.
دیشب کلی از مشق های گوش کنیم رو تا یک جایی رسوندم. مایه دلواپسیم فقط اون تدوین کوفتیه که هنوز کلی ازش مونده. اوخ خدای من! و البته کلی مشق دیگه که هنوز باقیه. گندش بزنن!
سیستمم همراهم میاد. احتمالا اونجا مهلت گیرم میاد که یک سرکی به دنیای سیستم و نت و گوشی بزنم. بدک نیست.
فردا برمیگردیم. کاش حال بده! اول به مادرم بعدش هم به خودم.
خوابم میاد. هیچ راهی نداره من بخوابم؟ وووییی!
دیشب یهخورده… خخخ. بیخیال.
هی! خوابم میاد. بذار ببینم میشه یهخورده دیگه بلند شدنم رو عقب بندازم؟ کاش بشه! باقیش رو بعدا مینویسم. تا بعد.
صبح4شنبه.
سر کار نرفتم. اردوی مدرسه و من اردوی مدرسه دوست ندارم. داخل خونه و…
آدمی شونه به شونه مرگ راه میره. هیچ زمانی قد این هفته درکش نکرده بودم. خیلی نزدیک بود که امروز سومم باشه. به همین سادگی. خودم رو بدون اینکه آگاه باشم مسموم کردم. خوشبختانه یا بدبختانه تا زمانی که خطر تقریبا گذشت نفهمیدم چی شده وگرنه سکته میزدم. نامجازها داشتن پایانم رو امضا میکردن. خیلی اتفاقی، خیلی تصادفی، خوردمش. خوشمزه نبود ولی حس جالبی داد. باز خوردم. حسه جالبتر شد. باز خوردم. چه عالیه! مکیدمش. آخر شب، احساس خوابآلودگیم با یکجور بی حسی عجیبی همراه بود که نمیشناختمش. خوابیدم.
صبح1شنبه با سردرد ناشناسی بیدار شدم که بیشتر فشار بود تا درد. اولین چیزی که به سرم زد همون کمخونی آشنای بیچاره بود که این دفعه هیچ تقصیری نداشت. بلند که شدم به نظرم رسید تیکه های جسمم رو از اینجا و اونجا جمع کردن و به هم چسبوندن.
-این دیگه چه حالیه؟
این از سرم گذشت ولی داشت دیرم میشد. باید میرفتم سر کار.
-بیخیال طوری نمیشه کدئین جواب سردرده.
ولی این دفعه جواب نبود. وسط صبح حس کردم دیگه نمیتونم. همکارم پیشنهاد کرد مرخصی بگیرم برگردم خونه. گفتم طوری نیست سردردهای من غیرمنتظره نیستن. ولی حدود نیم ساعت بعد فهمیدم که عاقلانه عمل نکردم. این هم غیرمنتظره بود هم ترسناک. خریت رو کامل کردم. کدئین همراهم بود.
-خب طوری نیست گاهی2تا کدئین جواب سردرده.
همونجا داخل محل کار خوردمش. جواب نداد. عوضش با تمام وجود رفتن حس از جسمم رو میفهمیدم. به هر بیچارگی که بود ساعت کاری تموم شد. زمانی که رسیدم خونه دست هام واسه زدن کلید داخل سوراخ قفل در خطاهای10سانتی میزدن. مبالغه نمی کنم لرزش واقعا شدید بود. وارد که شدم سعی کردم به خودم تلقین کنم که در سکوت و آرامش و گرمای خونه حالم بهتره. بود ولی نه از مدلی که باید میشد. چند دقیقه بعد فقط حس کردم میمیرم. نمیفهمیدم واسه چی. نمیفهمیدم چه جوری. فقط حس میکردم که پایان واقعا نزدیکه. حتی نمیفهمیدم که باید بترسم. خودم رو رسوندم به تخت.
-بذار اینجا تموم بشه. تخت خودم. پتوی خودم.
ولو شدم. رفتم زیر پتو. خاطرم نیست تیمتاک رو باز گذاشتم یا نه. ولی مطمئنم سیستمم روشن بود. کتاب میخوند. پتو رو تا فرق سرم کشیدم بالا. گرمای نفس های به شماره افتادم سرم رو انگار آرومتر میکردن ولی داشتم خفه میشدم.
-چه ایرادی داره من که در هر حال دارم میرم.
دست هام دیگه همراهی نمیکردن که پتو یهخورده بره کنار. خفگی با چیزی که تصور میکردم چقدر متفاوت بود! فقط اونجا ولو بودم. سیستمم میخوند و من آهسته آهسته بی حس تر شدن رو با تمام درکی که واسم باقی مونده بود میفهمیدم.
نمیدونم چند ساعت گذشت. صدای زنگ گوشیم. مادرم. پشت در بود و من زنگهاش رو نشنیده بودم. هنوز زنده بودم! رسیدم به در. بازش کردم. بیچاره مادرم!
-چیزی نیست مادری چیزی نیست سردرده. تو که میدونی سردردهای من گاهی شدید میشن.
مادرم با در نظر گرفتن احتمال کمخونی قانع نشد. این متفاوت بود و مادرم داشت میدید. گفت سینوس هات سرما خوردن. موافقت کردم. چایی. هدبند. و دیگه خاطرم نیست چی. مادرم باید میرفت. مطمئنش کردم طوریم نیست فقط عجیب خستم. مادرم رفت. دوباره برگشتم به تخت. خاطرم نیست چقدر گذشت. اینترنت نداشتم. با گوشی متصل بودم. الان مدم دارم. همون شب به نافرمانی های مدم تخسم پایان داده شد. از خوشی جیغ کشیدم. بعدش گریه کردم. گریه گریه که نبود ولی اشک بود. در اون چند روزی که نت گوشیم وصلم میکرد صداها واسم داغون بودن. من باید صداهای اینترنتی رو پس میگرفتم. حتی اگر آخرین شب خاکیم رو سپری میکردم. پس گرفتم. اون لحظه حالم اونقدری جا بود که بتونم تعجب کنم و بپرسم.
-خب بابا میدونم مرگ حقه ولی آخه من الان واسه چی!
نمیفهمیدم. واقعا نمیدونستم. خسته بودم. خواب.
صبح فردا سردرد همچنان بود ولی کمتر از دیروز. لرزش و درد و بی حسی همگی تا حد قابل ملاحظه ای عقبنشینی کرده بودن ولی هنوز واسه قدم برداشتن دستم دیوار رو رها نمیکرد. رفتم سر کار. خدایا این کله چقدر سنگینه! واسه چی نمیشه بذارمش روی میز و چشم هام رو ببندم تا ابد؟
خاطرم نیست چی شد که به عادل زنگ زدم. خاطرم نیست چی ازم پرسید. خاطرم نیست چی رو قرار بود انجام بدم که نداده بودم. در توضیح تمام اینها واسش انگار گفتم که نت نداشتم و خاطرم نیست چه حرفی پیش اومد که گفتم نامجازها رو خوردم خوشمزه نبودن. طفلک عادل! حیرت کرد به نظرم. درست خاطرم نیست. داشت بهم میگفت کار خطرناکی کردم. میگفت ممکن بود بمیرم. میگفت این آدم میکشه و من به چه سادگی دارم واسش توضیح میدم که چقدر و چه مدلی خوردمش. کلامش انگار توی سرم خاموش و روشن میشن هرچند الان دیگه تمرکزم برگشته. تماس که قطع شد فقط گیج بودم. ظهر که رسیدم خونه انگار ماجرا داشت هرچی بیشتر شبیه چاقویی که آهسته آهسته با فشار ملایم فرو میره عمیقتر توی ادراکم فرو میرفت. عمیقتر و باز هم عمیقتر. زمانی که به سکوت خونه وارد شدم، جنس وحشتم از جنس ترس محدوده عید96بود. باز هم میلرزیدم ولی این دفعه ترس بود. ترسی خالص که حالا در تنهایی امن خونه، جایی که کسی نمیدید مجاز بودم که آزادش کنم. سردم بود. جمع شدم توی خودم. ترس زور میداد.
-میشد امروز من زیر خاک باشم. زیر خاک! آخ خدای من خاک!
دیگه نتونستم تحمل کنم. کسی نمیدید. سرم رو به شونه های تنهایی امن خونم تکیه دادم و بدون صدا خودم رو رها کردم. مادرم2شنبه شب مهمون داشت پس عصر نمیومد. دلواپس نبودم که بیاد و ببیندم. گریه های96رو هم انگار اون لحظه داشتم میکردم. من هنوز واسه پایان آمادگی روحی ندارم. این مثبت نیست.
به مادرم خاطر جمعی دادم که رسیدم خونه و حالم خوبه و رفتم توی تخت. تیمتاک. کتاب. خستگی. بی حسی. سردردی که کم شده بود ولی آزار میداد. ترسی که تیغه های تیزش در عمق ادراکم میچرخید. تجسم وقایع. تجسم مادرم زمانی که با در بسته مواجه میشد. زمانی که در باز نمیشد. زمانی که هیچ صدایی به هیچ صورتی جوابش رو نمیداد. زمانی که با کمک آتشنشانی در رو باز میکرد. زمانی که سرد روی تخت پیدام میکرد. زمانی که میرفتم. زمانی که اون پتوی سرد خاکی واسه همیشه… چه مرگم شده بود. پیشترها شجاعتر بودم یا عاقلتر؟ سرما مال هوا بود یا مال هوای وحشت من؟ چقدر خسته بودم. خواب.
دیروز رفتم سر کار. شکر خدا گذشت. بعد از ظهر که مادرم اومد ماجرا رو بهش گفتم. بنده خدا بدجوری ترسید. نصیحتم کرد که نامجازها رو یواش یواش رها کنم. مطمئنش کردم که فعلا خیلی کم طرفش میرم. مادرم رفت ولی زنگ میزد که حالت چطوره. مطمئنش کردم که دیگه تموم شده.
تب همراه شب اومد. با گذشت شب شدیدتر شد. مثل کوره گرمم بود و مثل بید از سرما میلرزیدم. اینها نمیتونستن از علائم مسمومیتی باشن که دیگه داشت تموم میشد. پس چه مرگم شده بود! باید حلش میکردم. اینطوری نمیشد.
-خدایا دیگه نمیتونم!
گوشیم دم دستم بود. برش داشتم. بازش کردم. بوقهای پشت خط رو نشمردم. تب داشتم. صدای پشت خط انگار یک تاول بسته رو آهسته و بدون درد باز کرد. دیگه بریده بودم. به مفهوم واقعی. من مدتها بود که بریده بودم. فقط دلم نمیخواست اعتراف کنم. اون لحظه که گوشی توی دستم میلرزید اعتراف لازم نداشتم. بریدنم واضح بود. صدای پشت خط برخلاف من آرامشش رو نباخت.
-پریسا! چی شده! به من بگو!
نمیتونستم. اون تاول بسته بزرگ خیلی چیزها رو در خودش نگه داشته بود. نمیتونستم. به خدا نمیتونستم.
-حالت خوبه پریسا؟
حالم بد بود. خیلی خیلی بد. اندازه ماه ها سکوتم حالم بد بود. وحشتناک بود.
-حرف بزن پریسا!
حرف زدم. خاطرم نیست چی ها رو گفتم ولی در مورد خریت آخرم مطمئنم که گفتم. مطمئنم چون حیرت و وحشت پشت خط رو خاطرم هست.
-تو اونو خوردی؟
-بله.
-با اینکه مزهش خوب نبود و اذیتت کرد باز خوردی؟
-بله.
-بعدش هم ادامهش رو مکیدی؟
-بله.
-پریسا میدونستی معجزه هست که الان زنده هستی؟ آخه این چه کاری بود کردی! اینهمه هشدار داخل اینترنت هست و تو الان داری میگی هیچ کدومشون رو ندیدی. خطر بدجوری از سرت گذشت. با حالتی که داری از خودت میگی خیلی محتمل بود که تو الان دیگه نباشی.
نمیتونستم چیزی بگم. نمیتونستم. به خاطر ترس از خطری که از سرم گذشته بود. به خاطر فشاری، فشارهایی که گفتنی بودن و نبودن و اینهمه مدت نگفته بودمشون. نمیتونستم چیزی بگم.
-خب دیگه بسه. اتفاقیه که افتاد. الان هم که به خیر گذشت. ولی تو به شدت توبیخ لازم داری. این خیلی خطرناک بود.
خواستم بگم تو هم بیا بزن. خاطرم نیست گفتم یا نه.
-من توبیخت نمیکنم. نه اون اندازه که خودم دلم میخواد. به نظرم ترسی که الان بعد از چند سال دوباره داری تجربهش میکنی خودش جریمه خوبیه واست. و درضمن، قطعا من اولین نفری نیستم که این ماجرا رو میدونه. زمانی ماها اولی های همدیگه بودیم. تو و من و بقیه. ولی الان پیش از ما خیلیها ماجراها و دردهای تو رو میدونن. و عمیقا امیدوارم اون وسط1نفر کاردش بریده باشه و حسابی واسه این اشتباهی که کردی تنبیه شده باشی!
نفس هام ضربان داشتن انگار.
-مطمئن باش که شدم. خیلی هم سنگین. البته بعدش تخفیف بهم خورد و سبکتر شد ولی…
آهی که از پشت خط بهم رسید سرد بود. نمیدونم از جنس رضایت بود یا نارضایتی.
-خب از هیچ چی بهتره. نصیحتت هم نمیکنم که بیشتر مواظب باش. هرچی باید بهت بگم رو حس وحشتت داره بهت میگه. سرزنش هم به جایی نمیرسه. فقط اینکه ازت انتظار بیشتری داشتم پریسا. خیال میکردم دیگه در این زمینه عاقلتر شده باشی و خیال میکردم یک چیزهایی رو هرگز یادت نره و تا سالهای سال ممنون تقدیر و مواظب بازیافته ها باشی. ولی شاید من زیادی متوقعم ازت.
تحملش رو نداشتم.
-هیچ چی نگفتن های تو از گفتنت بیشتر اذیتم میکنه.
صدای پشت خط بالا نرفت. آروم بود ولی…
-ایرادی نداره بذار اذیتت کنه. بلکه به خودت بیایی.
-به خدا میدونم. بس کن. بسه. بس کنید همگیتون بس کنید. فقط حرف میزنید.
صدا همچنان بالا نرفت.
-پریسا! انتظار داری چه کاری بیشتر از حرف زدن از دستمون بربیاد وقتی تو سکوت کردی. وقتی نمیخوایی بگی. و وقتی نمیخوایی بفهمی که بعضی چیزها رو نمیشه عوض کرد. فقط باید پذیرفت و باهاش کنار اومد. به خدا من میفهمم حالت درست نیست. ولی چیکار میتونم کنم وقتی جنس دردت رو یا جنس تمام دردت رو نمیدونم.
تحملش رو نداشتم. نداشتم!
-پریسا! ببین! گوش بده! فعلا فقط مواظب باش تا حالت جا بیاد. تا میتونی مایعات بخور. بخواب و طرف موارد خطرناک هم نرو. من نمیگم همه چی درست میشه. ولی تو بهتر میشی. همهمون بهتر میشیم. الان وقتش نیست. برای تو الان وقت پایانت نیست. اینو بفهم و محض خاطر خدا بیشتر مواظب باش.
حرف زیاد زدیم. تمامش رو خاطرم نیست. بعضی هاش رو هم خاطرم هست و دلم گفتنش و نوشتنش رو نمیخواد. تب هنوز بود. خواب.
نصفه شب بیدارم کردن واسه دیدن یک فیلم اینترنتی و خوردن یک قوری چایی که حس میکردم ابدا دلم نمیخوادش ولی خوردم و اثرش هم الان مشخصه. به نظرم مایعات کمک کردن. الان خیلی زنده تر شدم. امروز تا حدود9صبح دلم بیدار شدن نمیخواست. الان اما بیدارم و زنده. عجب صبح سرد ولی روشنی!
مدمم متصل شده. الان اینترنت خونگی دارم. باید اتصالش رو یاد بگیرم. وصل شدن این هم داستانی داشت که حسابی طولانی و حسابی پرماجرا بود.
مادرم همین الان زنگ زد. از حالم مطمئن شد. نصیحتم کرد. از طرفم مطمئن شد که نامجاز رفتنم رو کنترل میکنم. و امروز بعد از ظهر میاد که بیشتر نصیحتم کنه. و من حس های بی شماری رو زندگی میکنم که الان دیگه دلم نمیخواد در موردشون بنویسم. شاید در نوشته های بعدی نق بزنم. شاید هم تا اون زمان بیخیالش بشم. ولی از یک چیز مطمئنم. درست یا نادرست، از زنده بودنم خوشحالم. الان زمان پایان من نیست. نمیدونم باید منتظر چی باشم. شاید تا انتهای عمرم فقط نق بزنم ولی هرچی که هست خوشحالم که هنوز نفس میکشم. تصورم از زیر خاک هیچ مثبت نیست.
عدس کوچولو حالا دیگه حسابی پیش رفته. یک دختر کوچولوهه. اسم هم داره. باران. هی! این بچه رو یواشکی بدجوری دوست دارم. خدایا بدجوری مواظبش باش. این خیلی عزیزه خیلی.
مرضیه پیام داخل کانال زبان داده که اگر موافقیم کلاسمون رو دوباره از شنبه شروع کنیم. بله که موافقم. باید بهش اطلاع بدم. اگر پرحرفی هام در اینجا رو سریعتر تمومش کنم تا یادم نرفته باید برم بهش بگم که موافقم. اوه ساعت12دقیقه مونده به11صبح! تمام صبحم رفت! بیخیال رفت که رفت! بد هم نرفت. حسابی خوابیدم، کلی نق نوشتم و سبکتر شدم، و الان به جای اون فضای مسخره و شلوغ اردو داخل خونه نشستم. باید بلند شم. موهام رو از روی شونه هام جمع کنم. قهوه یا آب میوه درست کنم و یواش یواش بشینم سر کوه مشقهای گوش کنیم که دارن به ارتفاع خطرناکی میرسن.
ساعت10و51دقیقه صبح4شنبه به ساعت سیستم من. باقیش باشه بعد. صبح به خیر.
عجب روزی بود!
5شنبه شب. عجب روزی بود!
بعد از داغون شدن کیبوردم و تعویضش که خوشبختانه به خیر گذشت، نوبت مدمم شد که کلا از لیست رفت بیرون و دیگه برنگشت. بچه ها گفتن گیر سخت افزاریه. دیگه طولش ندادم. بلند شدم رفتم دنبال1جدیدش. پیدا هم کردم. خریدم آوردم خونه. بعدش نوبت اتصال شد و من حسابی دلواپس نابلدیم بودم. باید یک کاری میکردم. دسته کم اتصال سخت افزاریش باید ازم بر میومد. مدم قبلی رو با دل و روده هاش برداشتم آوردم روی میز پشت سیستم و خخخ دست به کار شدم. هرچی اونجا لمس میکردم رو این طرف اجرا کردم. خدا کنه درست رفته باشم! یک تیکه سیم فسقلی هم اضافه آوردم که به هیچ کجا نخورد خخخ. زمانی که مدم اولیم رو گرفتم سال92بود اگر درست خاطرم باشه. من وصلش نکردم. واسم درستش کردن. از اون سال خیلی گذشته. خیلی چیزها عوض شد. خیلی چیزها داخل دست و ذهن من. انگار عقبنشینی بدی داشتم. امروز هم ترجیح میدادم منتظر بشم1کسی برسه واسم این سیمها رو درست کنه ولی… نمیشد. نمیتونستم. من باید… سیمها وصل شدن. به نظرم درست رفتم. الان مدم جدید رو داخل لیست میبینم ولی تعریفش واقعا کار من نیست حتی تئوریش رو هم بلد نیستم هرچند به نظرم نباید سخت باشه.
تا همینجا هم واسه من بدک نبود. کاش تعریفش رو هم بلد میشدم تا انجامش میدادم! الان هنوز با گوشی به نت وصلم ولی از سیمبازی های خودم خوشم اومد خخخ. کاش نت وصل باشه تا بتونم امشب یا فردا تعریف یک مدم جدید و اتصالش به نت رو هم بلد بشم! خیلی دلم این بلد شدنه رو میخواد. خیلی زیاد.
این وسط مادرم رسید و دم رفتن میگفت خدایی دنبال نامجازهای معمولت نرو دختر جان. گفتم نمیرم مادرم. به خدا نمیرم. میگه درصدش رو بالا میبری قلبت وایمیسته از دست میری. نبرش بالا. گفتم نمیبرم مادری. امروز تا دم در میگفت فقط مدم بخر دنبال چیز دیگه نرو. گفتم باور کن نمیرم مادری. بهت که دروغ نمیگم. فقط مدم میخرم میام خونه. فعلا به قدر کافی ذخیره دارم. میگفت واسه کنجکاوی هم نرو. بالاترش رو امتحان نکن. گفتم مطمئن باش مادری واسه خاطر هیچ چی نمیرم امتحانش هم نمیکنم. گفتم مطمئن باش. مطمئن نبود. گفتم به جون تو نمیرم مادری. فقط مدم میخرم زود میام خونه. اصلا بلند شو خودت هم بیا اگر راحتتری. نیومد. گفت نه خودت برو ولی دنبال چیز دیگه نرو. گفتم به جان تو فقط میرم دنبال مدم بعدش هم از لوازم کامپیوتری مستقیم میام خونه. نمیدونم عاقبت مطمئن شد یا نه. ولی من واقعا راست گفتم بهش. مادرم نمیدونه که دیگه لازم نیست دلواپس بالاتر رفتن درصد نامجازهای من باشه. این سقف واسه من بسته شده و دیگه اگر هم بخوام از این بالاتر نمیشه ببرمش.
هنوز یهخورده روی این کیبورد جدیده گیر میکنم ولی شکر خدا خیلی مواردش شبیه اونیه که داشتم. یواش یواش دستم راه می افته. همچنان با گوشی به نت وصلم. رفتم داخل تنظیمات سیستم که فضولی کنم بلکه سر دربیارم چه مدلی مدم جدید رو بهش معرفی کنم ولی هیچ مدلی نتونستم به جایی برسم. البته خیلی هم گیر ندادم بهش. ترسیدم خرابکاری کنم. ولی بیخیال. حالا که این دستگاه فسقلی زیر سقفمه انگار خاطرم جمعتره. کاش سریعتر وصل بشه! دلم اینترنت خونگی میخواد.
این هم از امروز من که هنوز هم تموم نشده و ادامهش قطعا آرومتر از چیزیه که گذشته. شاید هم موفقتر و با حالتر. ساعت8و21دقیقه5شنبه. بقیه اون طرف و تلویزیون و زندگی. من هم در سنگر همیشگی. اون بیرون همچنان سرده و بارونی. و من برخلاف امروز صبح نمیفهمم از چی الان دارم حالش رو میبرم. دلم میخواد بیشتر ببرم ولی بد نیست. شب، بارون، سرما، و آرامشی که داخل امنیت این دیوارها بغلم کرده و من بدجوری ازش خوشم میاد. خدایا! چیزه! میگم که! البته اول شکرت خیلی خیلی خیلی زیاد شکرت! بعدش هم چیزه! خب دعا که ناشکری نیستش که! چیزه! قربون خداییت دفتر دل من بازه خودت بخون. خدایا! توکل به خودت. کمکم کن! مواظبم باش! مواظبم باش که نبازم. که گم نشم. که انحراف به خاکی کار دستم نده. خدایا توکل به خودت! تو میدونی که من… خدایا! توکل به خودت. اینجا و همه جا!
دیگه بسه. بذار ببینم با این رفیق تازه واردم چی و چه مدلی نوشتم. چه شب سرد با حالی! تا بعد!