دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

انتظارهای کوچولو.

شنبه شب.
ساعت9و18دقیقه شب و هنوز مشخص نیست فردا باید بریم سر کار یا نه. به همکارم زنگ زدم. از شرمندگی داغ شدم این بنده خدا رو از97تا همین الان واقعا بد اذیتش کردم خدا منو ببخشه کاش میشد واسش جبران کنم! جای برادرم خیلی خیلی با معرفته که تا حالا چیزی نگفته و معترض نشده. خدایا من زورم به جبران نمی رسه یه خیر خیلی خیلی بزرگ به این آقا بده خداوکیلی هیچ چی ندارم بگم.
خلاصه بهش زنگ زدم و گفت هنوز تکلیف مشخص نیست و گفت بهم اطلاع میده. کاش از این بلاتکلیفی درمیومدیم! نمیدونم کلا میگفتن این هفته تعطیل بعدش سفت بیایید سر کار یا مثلا دیشب میگفتن فقط شنبه تعطیل1شنبه همه سر کار باشید از بلاتکلیفی واقعا متنفرم.
خب کاریش نمیشه کرد. جز انتظار کاری از دستمون برنمیاد. از دست من و از دست همه. خدایا عجب وضعیتیه! دیگه چی مونده ببینیم! ما نسل عجیبی هستیم. جنگ دیدیم بلایای طبیعی داشتیم کرونا اومد الان هم که این… این… این چه جهنمیه بپا شده! وای خدایا!
اطرافم از سوسک های جونده به شدت سیاهه و من همچنان سرم به کار خودمه. هرچند یه بار چندتا سوسک وارد میشن و روی اعصابم سر میخورن و میزنم نفلهشون میکنم و خلاص. ولی خودمونیم این واقعا افتضاحه کاش میتونستم کمکشون کنم. ظاهرا این دفعه حسابی ماجرا بیخش ته زمینه و… هوم! چیکارش کنم! مگه من خرابش کردم! این واقعا تقصیر من نیست.
امروز داشتم نق میزدم که غیرمنتظره دلم میخواد بعدش غیرمنتظره رسید ولی از در پشتی وارد شد و حالمون رو گرفت. از این مدل غیرمنتظره ها دلم نمیخواست هیچ خوشم نیومد. گندش بزنن هیچ خوشم نیومد!
شخصا امروز رو دوست داشتم. فقط یه روز تعطیلی بود که من3ساعت و نیمی که باید سر کار بودم خونه موندم ولی نمیدونم چه مدل حسیه که عجیب حال داد بهم خخخ. انگار یه چیزی رو برنده شدم. انگار مثلا یه چیزی بدون اینکه پول بدم رسید بهم و به نفعم شد. از تصورش کیف کردم الان هم که تموم شده رفته همچنان دارم کیف میکنم. دیوونه هم خودتی! تعطیلیه خودمه دلم میخواد بعدش هم ازش کیف کنم.
میگم که، حالا فردا باید بریم یا نه؟ اه ولش کن دیگه!
بیرون از این اتاق همچنان صدای اخبار به شدت سیاه از دنیای واقعیت میاد. من نمیخوامش. داخل اتاق همچنان خودمم و حصارها. حصارهای عزیز.
تنها نیستم. اون بیرون حسابی شبِ و من اصلا سعی نمیکنم سبکترش کنم. حس سعی ندارم. فایده نداره. بذار هر طرفی میخواد بره. عاقبت باید یه طرفی بره. بذار بره.
اوه9و29دقیقه. باید10پست بروز کنم. اینترنته دیوانه! حسابی تهوع گرفته. خب قطع نشو دیگه لعنتی بابا کار معمولی دارم این هم شد کار؟
امروز تلخ و شیرینش با هم بود. امروز رو دوست داشتم ولی این وسط یه چیزهاییش هم قشنگ نبود. خب کاریش نمیشه کرد زندگی همینه. سیاه و سفیدش یکجاست. خدایا شکرت!
خدایا9و37پس کی میخوان مشخص کنن فردا کجا وایستادیم؟ خب بگید که!
یواش یواش باید برم بالای سر پست امشب. تا نت نپریده و حالم رو نگرفته بجنبم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یه صبح قشنگ در حصارِ حصارها.

صبح شنبه. تعطیل شدیم. افت فشار گاز. فردا نمیدونم باید منتظر اعلام بمونیم.
امروز شبیه عقده ای ها دلم بلند شدن نمیخواد. حالم بد نیست افسرده هم نیستم در کمال آرامش دلم میخواد بقیه اون طرف بیدار باشن و من زیر پتو بلولم. تا هر زمان که دلم میخواد. خداجون بعد از بازنشستگی تمام روزهام همین مدلی شروع میشن چه شیرین! البته اون زمان دیگه تا هر زمان دلم بخواد زیر پتو نمیلولم ولی… هیچ زمانی قد امسال دلم بازنشستگیم رو نخواست. خدایا بشه دیگه!
دیشب و امروز واسه اطرافیانم اصلا مثبت پیش نرفته ولی شخص من با این گذر مشکلی ندارم.
دیشب یکی از وحشتهای بزرگم رو واسه یه کسی اعتراف کردم. اون یه کسی خاطرم رو جمع می کرد که دلیلی واسه این وحشت نیست. خدایا! من نمیخوام نقش منفی این ماجرا باشم در نظر تو. کاش واقعا این مدلی نبینیم!
تنها نیستم. اتاق بغلی و افرادی جز خودم و بیرون از جهانه خودم که روز واسشون تاریک شروع شد. هی! من واسه چی اینقدر بد ذاتم؟ واسه چی از گیرهاشون اونقدری که باید دردم نگرفته و در خشم و استرس نیستم؟ دست خودم نیست واقعا نیستم. اون گیرها گیرهای من نیستن. اونها بیرون از جهانه من بیرون از حصارهای من هستن. جهانه من. حصارهای من. دنیای شخصی کوچولوی عزیز من. سوسکها واردش نشدن. پنجه های پرهدار و چسبناکشون رو روی حصارهای من میکشن و میلولن ولی نتونستن واردش بشن. آخ جون. دیشب دیر وقت داخل اینترنت اونقدر خندیدم که کم مونده بود نفسم بگیره. آرامش خودخواهانه خودم رو دوست دارم. باشه عوضی ام ولی من اینم و الان در حال بهره گیری از مزایای دنیای خودم هستم. خدایا اینو دوست دارم خیلی زیاد.
داخل تیتی2و موزیک عزیز خودم. بچه ها اینجا خوابن. خودم هم الان میرم زیر پتو. ایول!
هرچی پیشتر میرم بیشتر میفهمم. خیلی چیزها میفهمم. یکیش اینکه واسه شناختن زندگی مهم نیست چقدر سن داشته باشی. من افرادی رو میبینم که اشتباه رفتنهاشون بسیار بیشتر از مال خودم بوده. و هنوز زندگی رو اون مدلی که باید نشناختن. خودم هم نشناختم ولی شاید از اونها بیشتر ازش بدونم. و این مزیت خودم رو دوست دارم. امروز بینشم به زندگی خودم رو دوست دارم. امروز رو دوست دارم. با وجود تنش های وحشتناکی که از هر مدل و هر نوعی در اطرافم موج میزنه امروزم رو، خودم رو، مدل بینشم به زندگی رو دوست دارم.
این لحظه دلم یه سفر از جنس ریسک میخواد. میدونم شدنی نیست. میدونم نباید بخوام ولی بذار دلم بخواد کاری که نمیکنم خب دوست دارم دیگه.
دلم میخواد سفر کنم و… آخ چه شیرین!
نمیشه بزنم بیرون. نمیشه چیزی بخرم. نمیشه اون بیرون دنبال تفریح خاصی باشم. خیالش رو هم ندارم. فقط میخوام همینجا ولو بمونم و نفس های عمیق بکشم و در جهانه قاچاقی خودم شناور بشم و لذت ببرم. چه روز تنشدار خوشگلی! هی بابا زمان! کولی دوست دارم. منو روی شونه هات گردش میبری؟ کولی بابا زمان کولی. کولی میخوام! آخ جون.
میدونم زده به سرم ولی اینکه جدید نیست من هیچ زمانی عاقل نبودم. خیال عاقل شدن هم ندارم. من همین طوری عشق میکنم از خودم. همین طوری کجکی. همین طوری دیوونه. وای خدا آخ جون.
دلم حس رهایی میخواد. این لحظه رها هستم. رهای رها.
از اتاق بغلی صدای واقعیت میاد. صدای اخبار سیاه داخل گوشی ها. ولش کن. صدای موزیک خودم رو عشقه. وووویییی چه سرده! پتوجونم بگیر منو که اومدم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی شب. فقط کمی. فقط اینجا.

عصر جمعه. آخ از دست این عصر جمعه! خدایی بد نیست ولی در هر حال نزدیکیش به شنبه حالگیره.
دیشب تلخ بود. خبر ممنوعیت آیلتس در ایران شبیه یک باد سرد ازم رد شد و گذشت. انگار دوباره98رو زندگی کردم. حالا همکلاسی های اسکایپم98منو تجربه میکنن. خدایا واسه هیچ کسی همچین چیزی نمیخوام. کاش اینطوری نمیشد! حالا که دیگه گذشته و تموم شده، حالا که درها کامل بسته شدن، حالا که دیگه راهی نیست، ایرادی نداره بگم که تمام این مدت اخبار آیلتس‌رو مداوم می گرفتم تا اگر راه واسم باز شد… تا حالا منتظر بودم تحریم بشکنه. بشکنه تا شبیه بقیه امتحان بدم. دیشب این در واسه همه بسته شد. فرقی نمیکنه چشمها ببینن یا نبینن. فقط کافیه در حصارهای این سرزمین باشیم تا نتونیم امتحان بدیم. من حرف خودم توی دلم جا نمیشه. این یکی‌رو با هزار گرفتاری نگه داشتم. به هیچ زنده ای روی خاک خدا نگفته بودم که همچنان اخبار‌رو تعقیب می کردم. دیگه تعقیبش نمی کنم. از دیشب دیگه لازم نیست تعقیبش کنم. درها بسته شدن. تموم شد. دیگه هیچ راهی نیست. از دیشب دیگه با کسی حرفش‌رو هم نزدم. نگفتم چه سردم شد زمانی که خبر رسید. پیش از این نق آیلتس به بنبست خورده خودم‌رو زیاد این طرف و اون طرف زدم. از دیشب دیگه نزدم. دیگه هم جز اینجا نمی زنم. به هیچ کسی دیگه نباید ازش بگم. ولی اینجا، اینجا خودمم. باید یک جایی باشه که بشه نق زد. بشه حرف زد. بشه عربده زد. بشه هوار کشید و سعی کرد بلکه تخلیه شد. هی! من چه مرگم شده! راه من از98بسته شد. پس واسه چی الان انگار تازه اول ماجراست! واسه چی به این شدت گریهم گرفته! واسه چی دیشب که همه اطرافم خوابشون برد اونهمه شدید و اونهمه تلخ باریدم! واسه چی الان هم اینهمه سنگین بغض کردم! واسه چی انگار قراره دوباره جواب منفی اون مکاتبات بهم برسه! واسه چی انگار قراره دوباره منتظر استرداد هزینه باشم! واسه چی انگار قراره دوباره ساعت9صبح27اسفندماه ساعت مچیه بیچارم‌رو تا حد شکستن و خورد شدن توی مشتم فشار بدم! من چه مرگم شده! برای من تمام این ها گذشته. پس من الان دقیقا چه مرگم شده! آخ خدا! نفس! یا خدا تنها نیستم کاش نگیره! این… برمیگردم.
خب اینجام. این لعنتی چیه که بهار401بهم کادو داده؟ واسه چی این تنگی نفس ول کنم نیست! کمتر شده ولی هنوز هست و هیچ ازش خوشم نمیاد. کاش کامل بره!
باید یک چیزهایی‌رو بلد بشم. اینکه حرف خودم توی دلم جا بگیره. اینکه خاکی های خدا هرچی نزدیک و هرچی صمیمی باشن تمام خودم‌رو نباید ببینن. اینکه گاهی جای نق زدن سکوت کنم تا برسم اینجا. باید سکوت‌رو بلد بشم. باید بلد بشم گاهی همه خاکی های جهان ببینن و بشنون که من خوبم. حرف ندارم. معمولی ام. در حالی که ابدا خوب نیستم. شبیه دیشب. نزدیکی ها دلیل نمیشن که تمامت‌رو همه بدونن. اصلا واسه چی باید بدونن مگه از دستشون کاری واسه عوض کردن این مسیر برمیاد؟ منفی یا مثبت، واقعیت ظاهرا اینه که به نظرم مثبت نبودن های من یک جاهایی واقعا دردسر درست می کنه. تصور اینهمهش‌رو نداشتم. هیچ موافق نیستم دیگه شاهد همچین چیزی باشم. ولی خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
اگر من98امتحان داده بودم باز هم الان باطل میشد. آیلتس باید هر2سال تمدید بشه مگه اینکه پیش از پایان مهلتش رفته باشم. اگر من98امتحان داده بودم… خب واقعیتش اصلا دیگه نمیتونم تصور کنم اگر امتحان داده بودم الان زندگیم چه مدلی بود. هی! من امتحان ندادم. با این وضعیت دیگه هم هیچ امیدی به امتحان دادنم نیست. الان زندگیم این مدلیه. فردا باید برم سر کار. و منتظر تعطیلات آخر هفته بعدی باشم. منتظر تابستون. منتظر موارد کوچولو و بزرگی که دلم میخواد برسن. چه فرقی میکنه که اگر امتحان داده بودم الان چی می شد! بیخیال. چند روز دیگه گیج می زنم بعدش دوباره درست میشم. این ها با این حکمشون کل کابوس98رو دوباره زدن توی سر من و این دفعه توی سر بقیه. تمام اون هایی که چشم هاشون تاریک نیست. آخ خدایا! جاش درد می کرد هنوز. باور کن. هی! بسه دیگه!
بذار برم ببینم لینک پست امشب اومده که بزنمش بره و خاطر جمع بشم یا نه. کاش اومده باشه. خب نق هام‌رو اینجا زدم. الان دیگه حس نوشتنم تموم شد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط محض گفتار و نوشتار.

4شنبه شب. آخجون تعطیلات! نمیفهمم چه حسیه که اینهمه منتظرش میشم بعدش شب4شنبه دلم میگیره. از چی میگیره! خیلی نمیفهمم شاید واسه اینه که شبهای تعطیل بیشتر مهلت دارم به خودم بپردازم و به1سری چیزها متمرکز بشم.
این روزها روزهای بی توصیفی واسم هستن. یک جورهایی در خودم گم شدم انگار. نمیدونم کجام. نمیدونم کجا باید باشم. گاهی کارهایی میکنم که بعدش به شدت عذاب وجدان میگیرم که اینو نباید انجامش بدم ولی میدم. بعدش دلیلهای انجامش رو ورق میزنم. واقعا توجیه نیستن واقعا دلیلن دلیلهایی که واقعی هستن. من واسه انجامشون توجیه لازم ندارم چون نه مشتاق انجامشون هستم نه متنفرم. فقط به دلیلهایی که واقعی هستن انجامشون میدم ولی… یعنی خدا نظرش در این موارد چیه؟ نکنه که من… خدایا! کاش زبونت رو میفهمیدم!
گاهی هم میترسم. وحشت میکنم از انتهای این… گاهی هم از خودم حرصی میشم که ببین تو هم در هر حال با این… آخ خدای من! خدایا آخه واسه چی این… اه بسه دیگه!
بهم یه پیشنهاد بسیار وسوسه انگیز و بسیار خطرناک شد. یه تجربه به ظاهر شیرین که تا حالا امتحانش نکردم ولی از نتایجش خیلی شنیدم. اگر پیش از این بود قطعا آزمایش میکردم ولی الان… به نظرم… قطعا… من هیچ مدلی به هیچ دلیلی با هیچ توجیهی نباید طرفش برم. این واقعا درست نیست. نه واسه من. نباید انجامش بدم. نمیدم. گاهی در گوشه های وجودم میچرخم تا ببینم حسرتی از این محدودیت و نظایرش اون گوشه ها مخفی شده یا نه. در مورد این یکی امروز ظهر یهخورده بود ولی این لحظه نیست. هیچ چی نیست. فقط میدونم که این نباید به دست من انجام بشه. حتی واسه یک دفعه. حتی به نیت امتحان. زمان این مدل امتحان کردنهای من دیگه گذشته. دسته کم الان دیگه زمانش نیست. فرداها رو کسی ندیده شاید زمانی دوباره زمان کله خری های این مدلی واسه من برسه ولی نه الان. و من ترجیح میدم… واقعا ترجیحم چیه! اینکه باز برگردم عقب؟ به نظرم… نه. نه!
امشب تنهام. اطرافم گاهی از دستم در میره. واقعا نمیتونم آشفتگی های اطرافم رو کنترل کنم. اونها روی روانم پخش میشن و شبیه یه دسته سوسک لعنتی همه جا رو به کثافت میکشن. گاهی میتونم جمعشون کنم ولی گاهی شبیه امروز واقعا حس میکنم دیگه نمیتونم و میکشم عقب تا اون سوسکها هر غلطی میخوان کنن و درست زمانی که در خونم بسته میشه و من با خودم تنها می مونم حس میکنم از اون موجودات چسبناک که روی تارهای اعصابم میلولیدن و مال خودم نبودن پاک میشم. بدجنس و خودخواهم ولی…
-این گیر من نیست. بذار بقیه خودشون باهاش کلکل کنن. من سعیم رو کردم ولی از دستم خارجه. حالا اونها بیرون از حصارهای من و تنهایی هام هستن.
اینو میگم و با یک نفس عمیق برمیگردم به دنیای شخصی خودم. بسیار بدجنسانه و شاد از آرامش بازگشتم. کاریش نمیشه کنم. من طبیعتم این مدلیه. خودم و آرامش خودم رو خیلی میخوام. آخه خدایی چی از دستم برمیاد زمانی که صاحب اون سوسکها خودشون واسه رفعشون عملا تلاشی نمیکنن و اصلا انگار گوش واسه شنیدن توصیه های من ندارن! گاهی افراد انگار کمک نمیخوان فقط میخوان شلوغ کنن و خشم داشته باشن و دور خودشون بچرخن و نخهای پریشونی رو هرچی بیشتر به هم بریزن و گره بزنن و داخلش گیر کنن و… شاید تخلیه بشن یا نشن. خب چیکار میشه کنم واقعا به من واسه حل گیرها و به خودشون واسه خلاصی کمک نمیکنن دست من نیستش که!
کمتر از1ساعت دیگه باید1پست بروز کنم. یکی هم بسیار ناگهانی واسه جمعه روی سرم آوار شده که امشب نفسش نیست فردا درستش میکنم.
مهتاب این ماه دلم میخواست بیشتر میشد ولی حسش نیست الان هم بدک نشده.
بازبینی ترجمه هام انگار یهخورده سریعتر شدن هرچند خخخ میگم واسه چی آدمها یعنی بعضی آدمها دهنشون رو بدون نظارت عقل باز و بسته میکنن؟ حس نق نیست ولشون کن بذار بگن ولی کاش از این فکهای بی نظارت کمتر داشتیم دنیا بدون اونها قشنگتر میشد.
دلم میخواد ولو بشم. میترسم خوابم ببره و از پست جا بمونم. کاش10بشه تا بتونم انجامش بدم و زیر پتو کتابم رو بخونم تا خوابم ببره!
دلم میخواد یه سر به سایت اون شرکت ترجمه بزنم ببینم واسه استخدامم به عنوان یک مترجم آزمایشی… اوه خدا! اوه نه! وای خداجون نه نه من الان هنوز… اوه خدایا!
دلم میخواد فردا… نه پس گرفتم هیچ کجا دلم نمیخواد برم همینجا رو عشقه ولی دلم یه اتفاق قشنگ رو همچنان میخواد. جدی سر زدن به اون سایته که ایرادی نداره حالا انگار اونها منتظرن تا منو دیدن با تور ماهیگیری بگیرن استخدامم کنن خب برم یه سر بزنم فقط تماشا کنم خودم هم بخوام احتمال پذیرفته شدنم یه درصد هم نیست الان واسه چی نمیرم فقط ببینم اونجارو؟ چیه میترسم وسوسه بشم؟ اوه خدا! آره شاید. آره میترسم وسوسه بشم که بیشتر و بیشتر دنبال ترجمه کردن باشم. اوه خدایا! من باید به اون سایت سر بزنم من باید به اون سازمان نمیدونم چیچی که آدرسش رو گرفتم حضوری سر بزنم من باید… باید به این سایت سر بزنم. فقط محض تماشا! امشب البته فقط باید منتظر باشم تا حدود40دقیقه دیگه یه پست بروز کنم و بیخیال همه چی ولو بشم روی تخت پتوی آشنای خودم رو بکشم روی سرم و کتابم رو بزنم بخونه و بخوابم.
حموم لازمم. فردا. فردا میرم امشب واقعا دلم نمیخواد بلند شم. وان میخوام. خدایا آخ که اگر داشتم! بیخیال فعلا که نیست. بدون وان هم من اینجا داخل این چهارتا دیوار و با تنهایی های خودم و سکوت اینجا و این سیستم با معرفت و الباقی ماجرا خوشبختم. ولی وان. خدایا وان. وای خداجونم من وان میخوام!
شایعه شده بهمن ماه کلاسها مجازی میشن. البته از جای معتبر نشنیدم فقط صحبتش بین مردم بود. خدایا کاش اینطوری نشه من واقعا تعطیلات میخوام ولی این تعطیلات نیست این بلاتکلیفیه محضه تازه بچه های من اون مدلی درس بلد نمیشن خدایا کاش حضوری بمونیم!
میگم، دیگه بسه حال ندارم بیشتر بنویسم. من نمیفهمم واسه چی همه چیز روی من برعکس جواب میده! قهوه همه رو بیدار میکنه منو میخوابونه. یه شیر قهوه درست کردم خوردم الان انگار تریاک داخلش بود حس میکنم از خستگی تمام مفصلهام دارن با طناب نامرئی بسته میشن. آخه واسه چی من برعکس آفریده شدم؟ بیخیال حسش نیست. دیگه بسه بعدا دوباره مینویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آشتی!

1شنبه شب. خدایا پر از گفتنی‌هام طول می‌کشه همه‌رو بگم چه مدلی باید…
اول که حال اطرافم خوب نیست. اتفاق‌های خیلی بدی افتاده و داره می‌افته که من شخصا درگیر هیچ کدومش نیستم ولی حس می‌کنم کل خاکم به خاطرش تب کرده و درد داره. دل‌های دور و برم بدجوری گرفتست. و این وسط شاید من آدم پستی هستم که از دو روز پیش یعنی از دو شب پیش، گذشته از دردی که خودمون و خاکمون زیرش شونه خم کردیم، حال شخصیم متفاوته و الان…
دیشب یکی از عجیبترین رویاهام‌رو داشتم. بدجوری به واقعیت می‌زد. بدجوری عجیب بود. دیشب شب خیلی عجیبی بود.
در یک رویای بسیار عجیب و بسیار قشنگ و بسیار عمیق شناور شدم، از روی یک پل معلق باریک بسیار خطرناک گذشتم و البته خوشبختانه نمی‌دونستم چقدر خطر نزدیکه و مثل برق بی‌پروا از اون بالا پیش می‌رفتم و زمانی که رسیدم اون طرفش فهمیدم که این می‌تونست خیلی خیلی ساده در بره و سقوط قطعی بود و بعد از فهمیدنم نزدیک بود باز نفسم بگیره که شکر خدا نگرفت، حسابی ستاره‌بازی کردم و از فرشته‌ها کارت تبریک برگی‌نوری گرفتم، و دم صبح…
مثل اکثر صبحها داخل تیمتاک بیدار شدم. تیتی2بودم و موزیک خودم داشت می‌خوند. موزیک من. موزیک آشنای عزیز من! و ساعت، خدایا7و10، 11، 15… خدایا دیرم شد!
بلند شدم. استاتوس خواب‌رو از روی اسمم برداشتم. تیمتاک‌رو بستم. سیستم خاموش. سکوت. باید می‌جنبیدم. ولی سکوت کامل نبود. شب رفته بود. صبح شده بود اما… ستاره‌ها توی سرم آواز می‌خوندن. باید می‌جنبیدم. دیر می‌شد. ولی…
-من قهوه می‌خوام.
ستاره‌ها توی سرم آواز می‌خوندن. مثل برق نیمه‌آماده شدم و قهوه‌ساز به برق. ستاره‌ها توی سرم آواز می‌خوندن. تا قهوه آماده بشه حاضر شدم. سرم‌رو تکون دادم. ستاره‌ها توی سرم آواز می‌خوندن. موهام‌رو شونه می‌زدم. دستم‌رو کشیدم به موهام که جمعشون کنم. ستاره‌ها توی سرم آواز می‌خوندن. دستم روی هوا متوقف موند. یواشتر شونه کشیدم. دیرم می‌شد. ستاره‌ها توی سرم آواز می‌خوندن. خیالم به زمان نبود. موهام‌رو جمع کردم. قهوه خوردم. کامل آماده شدم. ساعت7و38دقیقه. آهسته بلند شدم. قدم زدم. رفتم جلو آینه. سال‌هاست طرفش نرفتم. حتی خاکش‌رو هم نمی‌گرفتم و مادرم می‌گرفت. من که نمی‌بینم. ستاره‌ها توی سرم آواز می‌خوندن. جلو آینه وایستادم. من نمی‌دیدم ولی تصویرم اونجا بود. می‌دونستم که بود. به موهام آهسته دست کشیدم. ساعت7و40دقیقه. به صورتم. چشم‌هام. دماغم. شونه‌هام. دست‌هام. بازوهام. انگشت‌هام. در حالی که زمان به سرعت می‌گذشت و منو جا می‌ذاشت جلوی آینه‌ای که نمی‌دیدمش ایستاده بودم و جسمم‌رو لمس می‌کردم. جسمم. جسم من. جسمی که هیچ زمانی مدلی که دلم می‌خواست ترکه‌ای نشد. تمام عمرم ازش بدم اومده بود. از نواختش از حالتش از همه چیزش بدم اومده بود. و این اواخر حس می‌کردم باید به خاطرش خجالت بکشم. چقدر من و این جسم جفتی از دست همدیگه عذاب کشیدیم! ساعت7و42دقیقه. همونجا جلو آینه مونده بودم. چشم‌های بدون نگاهم روی تصویری بود که می‌دونستم اونجاست و نمی‌دیدمش. دوباره جسمم‌رو لمس کردم. این جسم منه. مال خودم. مال خودم! ساعت7و44دقیقه. آروم روی میز آرایش به طرف آینه خم شدم. بیشتر. بیشتر. دستم‌رو گذاشتم کناره‌های آینه. خم شدم. بیشتر. رسیدم به آینه. تصویری که نمی‌دیدمش هم از توی شیشه خم شده بود و رسیده بود به من. سرم یهخورده جلوتر، یه بوس به تصویر توی آینه، به پریسا دادم. اون هم یه بوس کوچولو شبیه مال خودم بهم داد. یه بوس کوچولو. ستاره‌ها توی سرم کِل کشیدن. فرشته‌ها از داخل رویا ریختن بیرون و بهمون تبریک‌های برق‌برقی و اکلیلی دادن. به من و به پریسا. ساعت7و45دقیقه. باید می‌رفتم. باید می‌رفتم! از آینه کشیدم کنار. دستی واسه پریسای توی شیشه تکون دادم. جفتی واسه هم دست تکون دادیم. رفتم. خندیدم و رفتم.
امروز تا ظهر، تا خود ظهر خیلی مهربون بودم. امروز هوا و لحظه‌ها و بابا‌زمان و همه و همه می‌خندیدن. و ستاره‌ها تمام روز توی سرم آواز می‌خوندن.
داریم میریم به طرف انتهای شب. پشت میز کوچیک متحرکم نشستم و آهسته و عمیق هوای مهربان شب زمستون‌رو نفس می‌کشم. پنجره‌های بسته لبخند می‌زنن و بهم میگن که اون بیرون داره بارون میاد. آینه بزرگ سمت چپم روی میز سر جای همیشگیشه. پریسای توی شیشه هم داره شبیه من امروزش‌رو می‌نویسه. و کی می‌دونه! شاید نوشته‌های اون از مال من هم شادتر و مثبت‌تر باشن!
امروز خبرهای خوش کوچولوی شخصی هم بهم رسید که نمی‌دونم چقدر واقعی میشن ولی من امید داشتن به تحققشون‌رو دوست دارم. چندتاشون هم ترسناک بودن ولی من خیالم بهشون نیست. تحقق خیلی موارد، نه تمامشون، دست خودمه. دست منی که اگر نخوام هیچ اتفاقی نمی‌افته. و من اتفاق‌های پردردسر ترسناک‌رو نمی‌خوام. پس اون‌ها محقق نمیشن.
نمی‌دونم فرداها این منظره‌ها چه رنگی میشن. نمی‌دونم جاده‌رو درست میرم یا نه. نمی‌دونم ماه آینده و سال آینده نگاهم به دیشب و امشب چه جوریه. چه اهمیتی داره؟ کی از فرداها آگاهه؟ کسی جز خدا آگاه نیست. به قول خودم، لحظه‌رو عشقه. امشب و من و بارون پشت شیشه و پنجره‌هایی که شفافیتشون‌رو هرچند نمی‌بینم اما می‌شناسمشون و ستاره‌ها که همچنان آروم و ملایم توی سرم آواز می‌خونن و فرشته‌ها که هنوز بوس امروز صبحم روی آینه‌رو اکلیل‌بارون می‌کنن و پریسای توی شیشه که شب‌رو بی‌صدا می‌خنده و یک باغ رویای رنگیه قشنگ که حتی اگر محقق نشن زیبا هستن و حسابی عزیز. چه شلوغه! چه جمع شادی! دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همقدم با قدم‌آشفته‌های ذهنم.

عصر شنبه.
در حال اصلاح ترجمه هستم. خدایا کی میشه من خودم ترجمه کنم؟ خسته شدم ولی نمیتونم الان ببندمش و بذارمش واسه2ساعت بعد. اینطوری که میشم یادم به جلد2کتاب نبرد با شیاطین می افته. اونجا که کرنل فلک بدون اختیار نورها رو کنار هم میذاشت و میگفت اونقدر ترسیده یا خسته شده بودم که میخواستم متوقفش کنم ولی نمیتونستم. دستهام در اختیارم نبودن. جدی من واسه چی اینطوری میشم؟ خدایا دلم میخواد خودم انجامش بدم. البته به کسی نگی شاید بتونم ولی به طرز وحشتناکی کند و یواشم و به شدت واسم سخته که وارد همچین چیزی بشم. انگار یک جسم کاملا خواب رو بخوایی یه دفعه عمودی سر پا وایستونی و بگی حالا با2شماره ورزش کن. خدایا یه کاریم کن دیگه!
دلم خوردنی میخواد. به نظرم گشنم باشه. به نظرم؟ خب احتمالا. حس توضیح نیست.
قهوه میخوام. سردرد عوضی! میگم الان یه قهوه بخورم این دوباره زیاد میشه؟ یعنی کدئین کمک نمیکنه؟ لعنتی!
خدایا مادر این2تا جوجه واسه تایم این امتحانات ماست مال پدرم رو درآوردن. یکی میخواد ریاضی وسط هفته باشه اون یکی میخواد وسط هفته نباشه. شاید لازم بود و باشه من هم شبیه همکارم مدلم طوری باشه که اجازه این دردسرها رو نده ولی… هی! من که سوالها رو دارم. مگه چقدر واسم سخت میشه اگر تایم ریاضیشون در یک روز نباشه؟ خودمونیم اینهمه فشار هم بهم نمیاد واسه چی انجامش نمیدم؟ اگر خیال این2تا مادر این مدلی راحتتر میشه و واسه من هم خیلی سخت نیست پس واسه چی باید اذیتشون کنم؟ این کار درست نیست. یکیشون امسال سال آخریه که اینجاست. چقدر مگه کار واسم سخته اگر خاطر مادرش رو جمع کنم؟ خب این مدلی راحتترم ولی واقعا اگر رضایت هر جفتشون با جابجا کردن تایم یه امتحان فرمایشی تأمین میشه واسه چی نکنم؟ یعنی واقعا اینهمه واسه من سخته؟ هوممم! نه واقعا نه! به جهنم بذار این تایمها جابجا بشن اون2تا هم خاطرشون آروم بگیره. ول کن الان نمیخوام تایمم مال سر کارم باشه حتی در حد تفکر. الان من در خونه هستم. همه چیزم مال خودمه. حتی ذهنم. فکر به این مزخرفات بمونه واسه فردا.
دلم میخواد دوباره ترانه مجنون پویا رو گوش کنم. تازه دیشب گرفتمش. خیلی خوشگله خیلی زیاد. باید بدمش داخل فلش موزیکهای خودم.
حدود20دقیقه دیگه سریال جیران از رادیو اینترنتی محله. خوده سریاله خیلی خیالم نیست ولی همینطوری با جمع گوشش میدم. میگم که، به نظرم از احتمال گذشته من گشنمه. تقصیر ماکارونیهای توی یخچاله. حالا هرچی. من گشنمه. سریال با خوردنی. آخ جون. ولی قهوه. خدایا من قهوه میخوام از بس میخوام گیج میزنم من قهوه میخوام. اون هم بیخیال. سریال و خوردنی و قهوه. سردرد هم وقتی زیاد شد بهش فکر میکنم. یهخورده نق یه دونه قرص و برو که رفتیم.
همچنان دلم یه پول گنده میخواد. پوله که نیست بذار خیالش رو ببافم. آخ جون مثلا یه چیزی بشه از یه جایی بهم برسه که یه پوله گنده مال من شده کسی هم جز خودم نمیدونه. اوخجان هر معامله ای دلم بخواد میشه کنم باهاش. کسی هم نمیدونه که بهم بگه عه واسه چی فلان کار رو باهاش کردی یا نکردی. بعدش من… اوخ جااااان! خب این گیره حل میشه و اگر چیزی تهش موند یه کارهایی واسه خودم! اگر هم تهش چیزی نموند که بیخیال من نیت اولم حل این گیره باقیش خیالی نیست. خیال کیفداری بود. خوش گذشت. کاش میشد که بشه!
مادرم رفت. امشب من هستم و خودم. مادرم پیشنهادهای ترسناکی واسم داره که از تصورش مورمورم میشه. مادرم همچنان میخواد پرهام رو نامحسوس قلقلک بده. من ولی نمیخوام. همینجا گوشه قفس خودم رو عشقه. هی! واقعا عشقه؟ نمیدونم. یعنی میدونم. پریدن درد داره. تمام استخونهای روانم درد میکنن. دیگه نمیخوام امتحانش کنم. دیگه نمیتونم.
خاطرم باشه امشب یه سر به عمو حافظ بزنم. به نظرم لازمه دوباره دعوام کنه. واقعا لازمه. به جان خودم مازوخیسم نیستم ولی گاهی عمیقا معتقدم که این واسه من لازمه. الان نمیخوام فال بگیرم حالی شبیه حال دیشبم باید باشه. همون قدر عمیق. همون قدر صاف. همون قدر صادق.
اوخ10دقیقه دیگه سریاله شروع میشه. باید لینکش رو واسه بروز کردن پستش بردارم. فعلا اینو بزنم روی آنتن تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نقطه مثبت جنون، کوتاه اما حسابی مثبت.

شنبه بعد از ظهر.
وای خداجون من بازنشستگی میخوااااااااااااااااااااام.
این فسقلی امروز دلش میخواست از داستانی که داره مینویسه واسم بگه. همکارم حوصله نداشت. من هم نداشتم ولی من ظاهرش نمیکنم. آخر زنگ جوجه گیرم آورد یهخورده گفت. تشویقش کردم. از هیجان نمیتونست بشینه. خدایا کاش واقعا عشقی به این ماجرا داشتم!
دیشب شب عجیبی بود. بعد از ظهرش دلم حسابی گرفته بود، بعدش بیشتر گرفت، بعدش مژه هام چندتا قطره مهمون داشتن، بعدش… شب حس و حالم کاملم متفاوت بود. انگار پروازم داده بودن بالا، بالا، بالاتر. حس میکردم در اون لحظه کوه آتیش هم حریفم نیست. قوی بودم سبک بودم. دیشب تنها نبودم. اطرافیان مونده بودن چی شدم. نپرسیدن. نگفتن. من هم توضیح ندادم. توضیح نداشتم. دنبال دلیل هم نبودم. دیشب از همه چیز بینیاز بودم. دلیل واسه حس هام، دلیل واسه تغییر حالتم، دلیل واسه قوی شدنم، دلیل واسه هیچ چی لازمم نبود. چیم شده بود؟ دیشب کابوس نداشتم. بی رویا نگذشت ولی کابوس ها دیشب ازم می ترسیدن. ترسشون رو حس کردم. اونها عقب کشیدن و من خوابم برد. بی کابوس تا صبح رفتم. صبح باقی حس دیشب رو برداشتم رفتم سر کار. کاش میشد برای همیشه نگهش دارم و تمام عمرم در حال دیشبم باشم! خب این شدنی نیست. نه برای من. من مجاز نیستم. به خیلی چیزها. هی! بیخیال. چه ایرادی داره! همین حالا هم من جام اصلا بد نیست. ایول!
این روزها سایه های آشنا زیاد میبینم. سایه هایی که یک زمانی تصور میکردم در جهانه گرد و خاکیه اون زمانم واقعیترین ها بودن. حالا دیگه همچین تصور مسخره ای ندارم. سایه ها میان و میرن. هم رو خیلی محترمانه نادیده میگیریم و از چند متری هم رد میشیم. من که ابدا به این رد شدن معترض نیستم. قطعا اونها هم همینطور.
خدایا باید کپشن بنویسم باید پست جمع کنم باید پست25بهمن رو تمومش کنم باید… هی! بذار2دقیقه ولو بشم. انجام میدم همه رو انجام میدم ولی بعد از این چند دقیقه. الان فقط سکون و آرامش اینجا رو عشقه. بقیه رو بعدا مینویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی حسی از مدلِ…

4شنبه بعد از ظهر. آخجون آخر هفته! ولی عجب خستم! فقط ریاضی و علوم و فنآوری ششم مونده. علوم فقط بریل کردنش مونده و اون2تا…. اه ولش کن دیگه!
باید اون مقدمه کوفتی رو واسه پست5بهمن بنویسم. کاش دیشب نوشته بودمش تا امروز میرفتم بالای سر پست15بهمن. هی! چه مرگم شده! من از زبان متنفر… خب. متنفر بودم. شاید الان دیگه ازش متنفر نیستم. شاید الان که میشه آرومتر بخونمش، بدون فشار استرس امتحان و کلاس، و الان که یهخورده زمان واسه خودم دارم، شاید حسم بهش آرومتر شده. آرومتر. ملایمتر. نرمتر. شاید هم… شاید خیلی هم ازش بدم نمیاد. عجیب! خیلی عجیب!
اون چراغ چشمک زن خطرناک ظاهرا از خاطر مادرم رفته و امیدوارم دیگه برنگرده. دسته کم نه الان. خدایا چقدر خستم!
دلم یه پوله گنده میخواد تا یه گیر بزرگ بزرگ بزرگم رو حلش کنم. خدایا به خیلیها میلیاردی میدی این مبلغ من واقعا کوچیکه کاش میشد بهم بدی! شاید هم حکمتی داره. خب در هر حال من این پوله رو ندارم. از خستگی گیجم.
حس نق زدن نیست. خدایا تو که همه رو از حفظی میشه دیگه نق نزنم؟ واقعا حوصلهش رو ندارم.
مادرم قاعدتا باید بعد از2برسه. دیروز تشویقم میکرد5شنبه بزنم بیرون. کتابخونه یا هر جا با بچه ها. گفتم حسش نیست. میگفت دسته کم یه دفعه پیش از پیشرفت کرونا بد نیست بری و به روحیه ات استراحت بدی. گفتم حالا تا ببینم. دیگه تکرار نکردم که حسش نیست ولی واقعا نیست. حس بیرون رفتن نیست. حس نق زدن نیست. حس جنگ با این خستگی نیست. دلم میخواد دستم رو بذارم زیر سرم و ولو باقی بمونم تا منطق با چوب بیاد بالای سرم و بگه مگه خریت آدم خاکی تا کجا میتونه پیش بره! تا2هنوز خیلی باقیه. مادرم الان نمیاد. فعلا حس نوشتن هم دیگه نیست. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نق در ورژن کمی جدید.

بعد از ظهر2شنبه.
خدایا سوال امتحان ششم. به جهنم یه کاریش میکنم.
دیشب به شدت از جا در رفتم و هرچی نباید… بعدش هم کابوس دیدم. هم مزخرف بود هم خخخ مسخره ولی ترسناک بود. اصلا خوشم نیومد. از خواب که پریدم نصفه شب بود. بعدش… زمانی که خوابم برد… من خواب هام هیچ زمانی بی رویا نیست. یا سفید یا سیاه ولی در هر حال خواب میبینم. از دومیه بدم نیومد. سفید نبود ولی… دلم نمیخواد وانمود کنم. من معترض نبودم. خدایا منو ببخش ولی نبودم. یعنی باید باشم؟ دروغ مثبت نیست حتی در خلوت خودم. من معترض نبودم.
دیماه با سرعت داره میره و من دلم خرداد میخواد. دلم بهار میخواد. تعطیلات. آرامشی که همیشه منتظرش هستیم ولی هر دفعه یه جای کار ایراد داره و نمیاد و این بار دیگه بدجوری این کشتی سوراخه. نه واسه من. واسه همه. همه! میگن در حال سپری کردن تاریکترین ساعات شب هستیم. همون زمانی که بعدش صبح طلوع میکنه. یعنی واقعا طلوع میکنه؟ و اون زمان ما هستیم که ببینیم؟ از دیشب که حرصم افسار پاره کرده پاک به سرم زده.
خیلی چیزها از پلیر جدیدم باید بدونم که نمیدونم. کاش میشد آپشنهای منوی فسقلیش رو دستکاری کنم! خدایا چشم میخوام!
میگم هیچ راهی نداره راهنمای این فایل صوتی یا متنی بشه؟ ترجیحا متنی؟ به نظرم اگر بشه بخونمش میتونم یه چیزهایی ازش بفهمم. بیخیال. عاقبت یه راهی واسش پیدا میکنم.
کم مونده بود یادم بره20دی1پست توی آستینم گیر کرده. اوخ فقط تصور اینکه این یادم میرفت! وووییی!
دلم5شنبه میخواد. صبح تعطیل. بیا دیگه بابا اه!
دلم خیلی چیزها میخواد. یه اتفاق مثبت. یه خریت بی دردسر و بی خطر. یه خبر عالی. یه غیرمنتظره به شدت قشنگ. یه حال خوش عمومی واسه همه. یه غافلگیری سفید. از اونهایی که از شدت خوشی اشک میاد مهمونی. یه گریه شادی. یه پیچش به راسته پر از منظره های سبز. یه آخجونه با تمامه وجود و تا آخرین حد زوره حنجره بلند. یه گوشه از بهشت. بهشت.
خدایا! اینهمه آدم روی خاکت تاب میخورن و اینهمه چیز میخوان ازت. به بعضی ها میدی به بعضی ها هم نمیدی. ولی اگر بخوایی به همه میتونی هرچی میخوان رو بدی. وسط اینهمه آرزوهای رنگارنگ عجیب غریب من فقط یک وجب بهشت خودم رو میخوام. هیچ راهی نداره بهم بدی؟ میدونی؟ من خیلی میخوامش. از بس میخوام گاهی حس میکنم بیمار میشم. سرم منگ میشه. نفسم سنگین میزنه. داغ میشم انگار تب کرده باشم. گیج میخورم. دستم رو میذارم زیر سرم و ولو میشم با چشمهای باز و نفسهای گرفته. اونقدر همون مدلی باقی می مونم تا منطق بیاد کمک و بگه مگه درصد حماقت چقدر میشه بالا بره زندگی حنجره ترکوند از بس صدات زد پاشو دیرت شد و چه و چه! راست میگه. مگه درصد حماقت یه خاکی چقدر میتونه بالا بره! نمیدونم چقدر. خدایا من فقط2تا چیز میدونم. اینکه من بهشتم رو میخوام و اینکه تو خدایی و هرچی بخوایی میشه. به نظرم همین2تا واسه تمام موارد اون بالا بس باشن. گاهی هم سعی میکنم نقشه درهم این مسیر جاده خاکیه عجیب از سرم بره بیرون و دیگه نخوامش. بعدش به خودم که میام میبینم تمام این… آخ خدا! آخ خدا آخه این… این چه معامله ای بود باهام کردی؟
حالاست که مادرم برسه. خوابم میاد. میترسم بخوابم مادرم در بزنه نشنوم. بیخیال عصری یا شبی زود ولو میشم. دلم باز یه چیز میخواد که منتظرش بشم. کاش دلم میخواست5شنبه رو متفاوت بگذرونم! میخواد ولی حسش نیست. پریروز بود به نظرم که به مهشید میگفتم حس خودم به خودم رو فقط با ترانه گرفتار فریدون فروغی میشه توضیح بدم. تیتی2بودیم. گذاشتم و بارونی شدم. دلم واسه زمانهای پروازخواهیم تنگ شده.
بیخیال. ببینم امشب حالش هست چندتا سوال ششم جور کنم یا نه. فعلا که حسش نیست. الان دیگه حس نوشتن هم نیست. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شبانه های کوچولوی من.

شنبه شب.
امروز سر کار نرفتم. تاریکه روانی! کاش فردا متعادل بشم. میشم قطعا میشم. خب کاریش نمیشه کرد عوضش 1و4پنجم از مشق گوش کنیم رو نوشتم و خدایا این واسه چی از ارتفاعش کسر نمیشه هرچی انجام میدم باز بلنده؟
اخبار… هی! به خاطر خدا! دیگه بسه!
کسی، کسانی، در مورد زبان کلی چیزهای مثبت بهم گفتن. احمد داخل تیمتاک بهم اطمینان داد که مطالعه پاتر انگلیسی و بازبینی ترجمه ها هم میشه جزو مطالعات زبانم به حساب بیاد و با این حساب من در3ماهی که گذشت چندان هم از فضای مطالعه آزاد دور نبودم و درضمن این خاطر جمعیه شیرین رو هم بهم داد که با این فرمون اگر قویتر نشم امکان نداره ذهنم گرفته هاش رو رها کنه تا بپرن و غیبشون بزنه اما اگر سفتتر بچسبم بهتر هم میشم. حس خوبی بود شنیدنش از کسی که در جایی و در متن زبانهایی جز فارسی داره زندگی میکنه. ممنونم احمد هرچند اینجا نمیایی اما به شدت ازت ممنونم رفیق!
مادرم حسابی دلش میخواد و البته سعی داره یکی از اون چراغهای چشمک زن قدیمی خطرناک رو دوباره توی مغزم روشن کنه و این بار من به شدت تمام داستان رو پس زدم و گفتم من دیگه به هیچ مدل و هیچ عنوان و هیچ توجیهی نیستم که نیستم. راست گفتم. دیگه نمیخوام وارد این مسخره بازیه مسخره بشم. دلیلهام رو واسش نگفتم. فقط گفتم من خستم مادری. دیگه نمیخوام امتحان کنم. میخوام آروم زندگی کنم و آروم با نشدهای جاده خودم کنار بیام. دلم جنگ و ریسک و سعی از مدلی که میگی و هیچ چی و هیچ چی نمیخواد. نگفتم واسه چی نمیخواد. فقط گفتم خستم. فقط گفتم دلم نمیخواد. کاش دیگه این دفتر رو باز نکنه و نکنن! دیگه دلم بحث در موردش رو هم نمیخواد.
خدایا باید واسه امتحانات هفته آینده بچه ها سوال جور کنم. چقدر از این کار بدم میاد. اگر میدیدم همونجا سر کلاس چندتا طرح میکردم. شاید بدون دیدن هم بشه ولی من اخلاق مسخره ای دارم. همه چیزم که پیش از ماجرا مرتب نباشه مخم سنگینی میکنه. خب حالا درستش میکنم بابا اه! همینجا اینستا ریدر با وفا اگر کمک کنه داخل منزل هم میشه یه کارهایی کرد. البته به شرط رها شدن جناب تنبلی از جانب من. تقصیر من چیه که تمام امروز جونم داشت بالا میومد؟ از دیروز عصر نفله بودم و دم صبح کلا افقی شدم. خب بابا میدونم میدونم آخر هفته گذشت زمان بود میشد یهخورده حلش کرد حالا خب که چی! وووییی!
کمبود پول نقد حسابی اطرافم دردسر درست کرده و بیشتر از همه واسه خود من. تصور کن پولی در کار نباشه و هر ماشینی که سوار میشم برم سر کار از راننده شماره کارت بخوام و بگم ببخشید من پول نقد ندارم شماره بدید بریزم به حسابتون. خدایا آخه این هم شد کار؟
داخل اینترنت بچه ها هر کدوم یه داستانی دارن یکی تعطیلی حاصل از دود داره یکی2سری برف داره بعدش من هفته تاریک دارم که یه روز کامل پرتم میکنه به ناکجا و نمیرم سر کار تا فردا که در هر حال باید مدرسه باشم. این اصلا منصفانه نیست.
اوخ نیم ساعت دیگه باید بپرم یه پست داخل گوش کن به روز کنم. بیدارم بابا یادم هم هست جای دلواپسی نیست.
گاهی آدمها اشتباه های وحشتناکی میکنن که نتیجه واقعا ناجور میشه و هیچ کاریش هم نمیشه کرد اما نمیشه تماشاگر دردش نیاد. هرچی هم به خودم میگم بابا اشتباه خودش بود چیزی که داره میبینه نتیجه مستقیم ندیدن های خودشه که الان این مدلی بروز کرده و نکبت زده به همه چی به سرم نمیره. واقعا دلم سوخت. از ته دل. کاش از دستم چیزی بر میومد. هرچی جز تماشا. واقعیتش رو بگم بعد از مدتی که سکوتم طول کشید دوباره خواستم سعی کنم ولی به ضرب پرت شدم به دیوار. خب شاید لازم بود بیشتر اصرار میکردم ولی… من چندان در این موارد شجاع نیستم. درضمن این درست نیست. ما باید به حریم بقیه احترام بذاریم. من چی میتونم بگم وقتی مخاطبم بارها گفته و باز داره میگه که نمیخواد در اون مورد خاص چیزی بشنوه؟ یعنی باید اصرار میکردم؟ باید میگفتم که حتما و حکما ازم بشنوه؟ و اگر کسی با خودم این معامله رو کنه من خوشم میاد؟ با یک ضربه مشت یا اگر دستم نرسه با یک کلام بسیار بسیار تاریک به حساب طرف نمیرسم؟ مگه نکردم؟ مگه نرسیدم؟ دفعه آخر سال 98بود. هنوز یادمه اون شبی که1خیرخواه به نیت کاملا خیر واسه متقاعد کردنم سعی کرد با یه پیام تلگرامی سر صحبت رو باز کنه و در مورد بنبستی که مخم رو داغون کرده بود باهام حرف بزنه. نمیدونم اون جواب های به شدت سرد و تاریکی که بهش دادم درست بودن یا نه ولی واقعیتش رو بخوایی درست یا نادرست پشیمون نیستم. آدمها باید به حریم همدیگه احترام بذارن. من با تمام وجود از صحبت کردن در اون مورد با کسی که میخواست نصیحتم کنه متنفر بودم. همه هم این رو میدونستن. اون بنده خدا میخواست کمک کنه چیزی هم بهش نمیرسید فقط میخواست از اون حال دربیام ولی من واقعا دلم نمیخواست ایشون در موردش باهام صحبت کنه. رفتارم واقعا واقعا واقعا بد بود ولی هرچی فکر میکنم میبینم باز هم اگر برگردم عقب و در همون شب باشم باز همون رفتار و همون جواب آخر صحبتمون خواهد بود. اون آدم آدم واقعا خوبیه اما باید عدم تمایل منو در نظر میگرفت و پا پیش نمیذاشت. خب این از خودم. و حالا با وجود این بینش و این تجربه و این آگاهی یعنی من باید در گفتن چیزی که از پیش رد شده بود باز هم اصرار میکردم؟ نکردم. یعنی کردم ولی نه خیلی. خدایا! کاش از دستم کاری بر میومد! خدایا آخه من چه معامله ای میشه کنم؟ چی میشد کنم که نکردم؟ چی میشد بگم که نگفتم؟ خدایا کاش میدونستم! اه لعنتی! آخ خدای من آخه چرا این اتفاقها افتاد این افتضاحه مزخرفه نکبته جفنگه لعنتیه این… این… اه! اه لعنتی!
خستم ولی به نظرم خوابم به این سادگی نباشه. کاش بعد از به روز کردن پست امشب خوابم ببره! کاش عادت روشن گذاشتن سیستم بالای سرم رو ترک میکردم! این باید روشن باشه و یه چیزی باید بخونه تا بخوابم بعدش با همون صدا دوباره از خواب میپرم خب واسه چی نمیشه در سکوت خوابم ببره؟ این هم شد کار؟
باید واسه مشق25دیماهم مقدمه بنویسم. و مهتاب این واسه چی اینقدر زود به زود میادش؟
آذر و دی حسابی ولخرجی کردم. به نظرم پلیره باید فعلا آخریش باشه. فعلا چیزی خاطرم نیست که به خاطرش نق بزنم. امیدوارم فعلا موردی پیش نیاد خخخ.
اوخ ساعت9و45باید برم بالای سر پست. دیر میشه. تا بعد.