5شنبه بعد از ظهر.
هیچ عجله نکردم. دیر بلند شدم، وسوسه بیرون زدن و خریدن اون پلیر بیگانه رو با فشار از سرم هل دادم بیرون، پست15دی گوش کن رو جمع کردم و فرستادمش زمانبندی که منتظر بازبینی مدیره، قهوه خوردم، 2تا، آخ جون، تفریحات نامجاز داشتم، به چندتا چیز فکر کردم، به کابوس دیشبم و رفتار بعد از کابوسم خندیدم و خجالت کشیدم، گوشیم رو برداشتم و واسه161نوار کاست خالی که در جریان پاکسازیهای هفته پیش از بالا روی سرم باریدن و کم مونده بود ملاجم رو نفله کنن دنبال مشتری گشتم که موفق نبود، و زدم بیرون و اون پلیر بیگانه رو خریدم و آوردم خونه. بعدش هم سیستم با معرفت رو بیدارش کردم که فایلهای انگلیسی پاتر5رو بخونه و بدون فکر کردن به بالا رفتن وزن مسخره ام داخل آلاچیق تیمتاک نشستم و در آرامش کامل ناهار مفصل خوردم. الان هم با یک لیوان بزرگ نوشابه با یخهای شناور اینجا نشستم و دارم مینویسم.
مادرم به احتمال بسیار قوی امشب اینجاست. میخواستم برم دوش بگیرم که البته نرفتم. بیخیال فردا صبح هم میشه رفت.
باید دفتر پست25دی رو باز کنم. و این پلیر بیگانه باید کمکم کنه که دوباره سر درسهام رو جمع کنم. کار امتحانش داخل مغازه و اینجا داخل خونه کمی انجام شده و الان باید بلند شم و به سیستم معرفیش کنم تا از امشب واسه رد و بدل کردن فایلهای صوتی که میخوام بیرون از این4دیواری عزیز همراهم باشن دستم باز باشه. پیش از این با تلگرام و یونی گرام انجامش میدادم. فیلترینگ. بیخیال. امیدوارم دستم خیلی سریع در استفاده از این تازه وارد جدید بیگانه سریع بشه! من باید دوباره درس بخونم. نه اندازه زمان کلاس هام ولی بیشتر از این3ماهی که گذروندم. خیلی بیشتر. گوشیم داره رگباری نق میزنه. تلگرام که نمیشه باشه. فیلتر شکنم باز نیست. پیامک هم که نیست زنگش متفاوته پس چیه؟ بیخیال میبینم حالا.
جهان آزاد گوش کن فعالتر شده. حالا دقیقا3برابر ماه های پیش کار میبره. به جای یکی3تا پست در هر ماه میره. نمیدونم بازبینی ترجمه های بقیه میتونه بخش کوچیکی از مطالعات زبانم به حساب بیاد یا نه. کاش یک کسی شبیه راهنما بود که ازش بپرسم! بیخیال.
سرده پس من واسه چی نوشابه با یخ میخورم؟ جنونم رو عشقه! وای خدا دارم از سرما مورمور میشم این چه کاریه که میکنم؟ بیخیال دلم میخوادش.
این لیوانم رو دوست دارم ولی خیلی ازش میترسم هر آن حس میکنم ممکنه خودش یا درش یا قاشقش از دستم در بره و نفله بشه. چیه! لیوان خودمه دلم میخواد در موردش حرف بزنم. به من چه که مسخره به نظر میاد! اینجا هرچی دلم بخواد میگم. از هرچی دلم بخواد هر اندازه دلم بخواد حرف میزنم. سایت خودمه. این مدلی دلم میخواد. اصلا دلم میخواد یک پست طولانی در مورد لیوانم بزنم و هی ازش بگم و بگم و باز بگم و باز بگم. لیوان خودمه. سرامیکیهاش قشنگ بودن ولی من موارد شفاف رو دوست دارم. من نمیبینم ولی به رنگ گیر میدم. به شفافیت گیر میدم. به قشنگی گیر میدم. واسه چی اینطوریه؟ همینه که هست. گیره خودمه. امروز داخل اون مغازه به رنگ پلیر بیگانه که الان داخل کیف کوچولوش توی کشوی من کنار دیزی و اسپیکر آروم گرفته گیر دادم. به رنگ کیفش هم گیر دادم. میخواستم دقیق بدونم چه رنگیه. رنگها و توصیفات از نگاه های بیناهای متفاوت متفاوت هستن. کاش خودم میدیدم! دلم میخواد از نگاه خودم ببینمشون. بیخیال. نمیشه دیگه. نشد دیگه.
امروز صبح باز از عمو حافظ چیز پرسیدم. جواب سوال اصلیم رو کلی و کوتاه داد. اما کلی نصیحتم کرد. که مواظب باشم. که هوای اطرافم رو داشته باشم. که گرفتار چیزی شدم که انجامش به صلاح نیست. به صلاح نیست؟ هی! چه انجامی؟ من که نمیخواستم چیزی رو انجام بدم! اصلا نمیشه که بخوام انجامش بدم. اگر میشد باید به منفی مثبتش فکر میکردم ولی الان… میگم، یعنی حالا خودمونیم! کسی که اینجا نیست جز من و خودم. گیریم که1درصد من اونقدر احمق میشدم که به انجام همچین چیزی فکر میکردم، یا اصلا1درصد انجام شدنی بود که نیست. یعنی اگر میشد من واقعا همچین غلطی میکردم؟ واقعا میکردم؟ اوه خدایا! بذار من… خدایا! اوه خدایا! نه! نه واقعا نمیکردم! همچین غلطی نمیکردم! این فقط… این… نه واقعا نه! یکی اومد داخل آلاچیق.
خب آقای بروژی بود رفتش. باهام حرف میزد. میگفت تو میتونی واسه یک جمع بزرگ انرژی مثبت بفرستی. گفت چی مینویسی گفتم اراجیف. گفت به درد هم میخورن گفتم نه. گفت پس واسه چی مینویسی گفتم واسه اینکه دلم میخواد. گفت قانع شدم. به نظرم شاید خیال کرد دارم بهش جواب سربالا میدم. واسش توضیح دادم که ببینید واقعا همین مدلیه که گفتم. این نوشتن به درد کسی نمیخوره واقعا فقط چون دلم میخواد مینویسمشون. اگر تصور جواب سربالا ازم داشت به نظرم تصورش رو پاک و اصلاح کردم. دلم نمیخواد تصورش این باشه چون واقعی نبود. دلیلی هم نداشت همچین کار زشتی کنم. ایشون داشت سوال میکرد و قشنگ نیست تا لازم نشده من به کسی جواب چپکی بدم و نمیدم. البته فرشته نیستم اگر کسی سر به سرم بذاره یا جواب نمیدم یا میچرخونمش که بیخیال بشه و بره ولی اینجا و الان موردی نداشت و نکردم. یه جرعه بخورم.
وووووییییی یخ زدم این یخها هم توی این سرما آب نمیشن منجمدددددد شدممممممممم!
اوه ساعت18دقیقه به3بعد از ظهر؟ باورم نمیشه کی گذشت!
امروز برقکار میاد. تعویض و تعمیر لامپها و افزایش نور خونه و نصب2تا پنکه دیواری. سماور رو هم روشن نکردم باید بلند شم برم روشن کنم. و پلیر بیگانه رو هم باید به سیستم معرفی کنم. خیلی چیزهاش رو باید بلد بشم. حتی مال پلیر قدیمی خودم رو هم یادم رفته اگر تعمیر میشد یا یکی شبیهش رو پیدا میکردم باید دوباره بلدش میشدم. هی! تصورات و تفکرات متفرقه ی متفرقه ها به جهنم ولی من دلم واسه این پلیر بیگانه سوخت. حس کردم اگر شبیه ما زبون و ادراک داشت بهم معترض میشد که مگه من خواستم بیام اینجا که الان بهم حس کدر گرفتی و با لفظ بیگانه توضیحم میدی؟ تقصیر من نیست که از پلیر قدیمیت قد15سال خاطره داشتی و سر کلاسها و درسها و تنگناهای اون تونل کزایی همراهت بود و عاقبت هم برید و نکشید. من فقط یک دستگاه داخل یک جعبه بودم انتظار داری چیکار کنم؟
راحت باش بلند بخند من خیالم نیست خودم میدونم تا کجای ماجرا بوقم ولی از این بوق بودنم هیچ بدم نمیاد. به نظرم این پلیر بیگانه، نه. این پلیر جدید اگر اینها رو میگفت درست میگفت. اگر دل داشت باید ازش دلجویی میکردم. تقصیر اون نیست که من یک جاده منتهی به سراب رو گذروندم و وسط اون راه لعنتی تمام وسایل آشنای گذشته ام رو از دست دادم. باید مهربونتر باشم. الان هم باید بلند شم برش دارم ببینم چه مدلی میشه با اون سیم فسقلی این2تا دستگاه به هم متصل بشن. میدونم با وجود گوشی و دیزی و اینکه من فعلا خیلی بیرون از خونه نمیرم و کلاسی هم در کار نیست میشد که از خیر خریدنش بگذرم ولی نگذشتم. این کار رو کردم. تمام. یه جرعه دیگه بخورم.
وووییی سرده! ساعت10دقیقه به3بعد از ظهر5شنبه. نق برقکار و حس مثبت تفکر به افزایش نور خونه هرچند من اصلا نمیبینمش و نصب پنکه ها و خلاصی از دست کارتونهاشون و پیدا کردن مشتری واسه اون نوار کاستهای خالی هم باشه واسه بعد. سماور و چایی و پلیر. دیرم شد. تا بعد.
نویسنده: پریسا
Time Out
عصر3شنبه.
این هم از تعطیلات کوچولوی من! تا دم ظهر ولو بعدش هم مشق گوش کنی و بعدش هم… رفتم قهوه درست کنم که حواسم رفت به جایی که نباید بره و گند زدم، خواستم بخارساز این دستگاه بیچاره رو امتحان کنم که بلدش نبودم و نتیجه عجیب شد، کلی از دست حواس خودم حرص خوردم که هر زمان به اون منطقه لعنتی میره من گند میزنم، الان هم نشستم و دارم در تنها مکان مجاز به نق های بی انتهای خودم نق می زنم. جدی این…
دیروز یک پیام تبلیغی از ناکجاهایی که این روزها با تمام ذرات اراده در جهت فراموش کردنشون با خودم و با هر عاملی که اون سراب کزایی رو به خاطرم میاره میجنگم بهم رسید. حالم رو گرفت و پرتم کرد به هوای… بیخیال.
در پاکسازی های آخر هفته ای که گذشت کلی چیز پیدا کردم که باید تکلیفشون مشخص بشه. یکیشون یک گردان نوار خالی از گذشته های دوره که باید ببینم اگر کسی هنوز لازمشون داره بدم بره وگرنه بفرستمشون جایی که دیگه اینجا نباشن. یکیشون یه واکمن تعمیر لازمه که گفتم مادر بندازتش بازیافت و نظر مادر به موندنش بود و گفتم پس ببرش جایی که دیگه دم دست من نباشه. یادگاریهای دوران جوانی. اینجا4دیواری شخصی خودمه. فقط مال خودم! با هیچ عنصری مشترکش نمیشم حتی با خاطرات. به خصوص خاطرات دهه های80و90خودم.
مادر همین الان زنگ زد گفت خونه داییجون بزرگه هستن و امروز اینجا نمیاد. دلم واسه دایی تنگ شده. روحش شاد! روحش شاد!
هنوز به شدت ذهنم درگیر خریدن یا نخریدن اون پلیر کوفتیه که پلیر من نیست. واقعا اینهمه لازمش… دارم؟ ندارم؟ به نظرم ندارم ولی پس واسه چی اینهمه میخوامش؟ خوبه آدم واسه دلش یه کارهایی کنه ولی من هیچ زمانی فقط محض خاطر دل خودم بالای2و نیم میلیون خرج نمیکنم. واقعا این دستگاه رو چقدر لازمش دارم؟ واقعا چقدر؟ چقدر؟ مادرم میگه فعلا دست نگهدار اگر خیلی ضروری نیست. خدایا نمیتونم تعیین کنم درصد ضرورتش رو. شاید هم میتونم و دلم میخواد که بهانه ای واسه بالا بردن این درصد توی سرم پیدا کنم. یعنی دارم صرف این هزینه رو توجیه میکنم؟ کاش میشد از کسی مشورت بگیرم! گاهی با اینکه جوابها رو تقریبا میدونی ترجیح میدی با کسی که حس میکنی بیشتر میدونه حرفش رو بزنی تا تکلیفت با خودت مشخص بشه. من فعلا از این کسیها دم دست ندارم. من تقریبا هیچ زمانی از این کسیها دم دستم نیست. معمولا عاقبت هم خودم باید حلش کنم. بدون کسیهایی که همیشه و همه جا میگن ما باهاتیم. ما پشت سرتیم. نگران نباش ما که هستیم. خخخ. بیخیال. حلش میکنم.
دستم درد میکنه. دست راستم. به خدا نق نیست واقعا درد میکنه. دردش شدید نیست ولی مداومه و چندش. واقعا داره اذیتم میکنه و نمیدونم چه مدلی باید از دستش خلاص بشم. میتونم به مچ دستم مچبند فنری ببندم ولی این لعنتی از آرنج به پایینم رو داره آزار میده مچ بند من اونهمه بزرگ نیست. کلافم کرده. مادرم میگه واسه خاطر تایپ هاییه که میکنم. امروز بیشتر شده. از صبح درد میکرد هنوز هم درد میکنه. کاش دست برداره اعصابم رو خورد کرده هرچی میکنم آروم نمیشه.
خدایا چی میشد فردا رو تعطیل میکردن؟ خب ببندیدش دیگه پس فردا هم که تعطیله بگید ما بمونیم خونه مگه چی میشه شادمون کنید؟
دیروز در جریان تکون دادن تخت واسه برداشتن اون دکمه کیبورد دیوانه2شاخ تبدیل سیستمم شکست. نخند واقعا شکست! البته سبب خیر شد چون رفتم2شاخ تبدیل جاروبرقی رو دزدیدم آوردم زدم جاش و خیلی واسم خوب شد. نمیدونم اون2شاخ چه گیری داشت که همیشه زمانی که وصلش میکردم باید یهخورده با هم گفتمان میکردیم تا شارژ سیستمم رو شروع کنه از دیروز دیگه این مشکل رو ندارم. حالا جاروبرقی تبدیل نداره و اگر مادرم بخواد دوباره شروع کنه به تمیزکاری اینجا باید2شاخ جور کنه. به من چه من که بهش گفتم این داره بین تخت و کمد پرس میشه ولش کن گوش نداد. آخ خدا دستم! عجب درد نکبتیه!
از تلگرام بی اطلاعم. نمیخوام الان بازش کنم اخبار سیاه روانم رو داغون کردن. به خدا خستم از تمامشون فقط دلم میخواد تموم بشه و نمیشه و ظاهرا حالاها هم خیال تموم شدن نداره ولی من کم مونده از خوندنشون تموم بشم.
دستم واقعا داره اذیتم میکنه دیگه نمیخوام بنویسم باقیش بمونه واسه نمیدونم کی. تا بعد.
به دنبال دیروزی ها.
بعد از ظهر2شنبه. فردا تعطیله و من دیشب فهمیدم. این غافلگیری سوپر عالی بود! آخ جون!
امروز با یک مشت تیله و ستاره های کاغذی داخل مدرسه ماجرایی بود. حس توضیح نیست ولی قشنگ بود خیلی خیلی قشنگ.
کیبوردم افتاد پشت تخت کلیدهاش در اومد همه رو جمع کردم جز یکی و امروز واسه پیدا کردنش کل اتاق به هم ریخت که این هم ماجرایی بود و باز هم حس توضیح نیست.
پیرو جنگ5شنبه که پیش از این شرحش رفت، یک سری چیز پیدا شد که حسابی عزیز و حسابی…
پلیر داغونم رو پیدا کردم. در واقع جنازهش رو پیدا کردم. اینو سالها پیش خریده بودم و یکی از مواردی بود که تا نیمه راه درس و کلاس هام باهام اومده بود و وسط راه برید. شبیه2تا کامپیوترم. شبیه دیزی پلیرم که یکی از آخرینها بود و دیگه اواخر بدون پاور بانک تا آخر کلاس جواب نمیداد. دیزیم رو هنوز دارمش. پلیره واقعا خوب بود. همه جا همه جا باهام بود. پیش از درسم و در جریان درسم. اما نکشید. برید. یک روزی خاموش شد و دیگه روشن نشد. بعدش در توفان ماجراها غیبش زد. حالا پیدا شده. چقدر دوستش داشتم!
میدونی؟ بخند طوری نیست ولی من با وسایلم رفیق میشم. رفاقت واقعی. از رفاقت با آدمها امنتره. وسایل من از آدمها واسه رفاقت با یک کسی شبیه من موارد امنتری هستن. خیلی امن. این هم یکیشون بود.
رفتم دنبالش تا شبیهش رو پیدا کنم و بخرم. قیمتش خیالم بود ولی… من اینو میخواستمش. من اینو میخوامش. نبود. هیچ کجا نبود. حتی داخل اینترنت. کلی مدلهای بالاتر و پیشرفته نشونم دادن و کلی تشویق که اینو بردار بهتره. من چیز بهتر نمیخواستم. من پلیر خودم رو میخواستم. پلیر قدیمی خودم رو. رفیق قدیمی خودم که14-15سال همه جا همراهم بود دقیقا همه جا. گفتن دیگه نیست. زمانش تموم شده. احتمال تعمیرش هم0هست. بعضی ها هم شاید چون ناراحتی واضحم رو دیدن گفتن بیار آزمایش کنیم شاید بتونیم واست همین رو درستش کنیم. ندادم بهشون. نمیخوام بازش کنن. داخل سایتها هم نیست. پلیر من هیچ کجا نیست.
دیروز رفتم وسط خریدهام هر جایی که میشد دنبالش گشتم. تمام شهر رو گشتم. نبود. اومدم خونه. باقی موارد همه انجام شده بود ولی این دستگاه کوچولو هیچ کجا نبود. آخر شب… من هیچ زمانی عاقل نمیشم. دلم نمیخواست اینو نق کنمش ولی کردم. گفتم و گفتم.
-من کلی گشتم ولی مدل پلیر من هیچ کجا نبود. گفتن زمانش تموم شد. دیگه رفته. ولی من میخوامش. من خیلی چیزها رو میخوام. من هرچی در گذشته داشتم رو میخوام. من پلیرم رو میخوام. پلیر قدیمی خودم رو. رفیق قدیمیم رو. سیستم قدیمیم رو. دیزی پلیرم رو. پریسا. من پریسا رو میخوام.
و بعد…
دیر وقت بود. خسته بودم. کسی نبود ببینه. تنهایی این زمانها چه نعمتیه. تا خودم نگم کسی نیست به خریت هام بخنده ولی اینجا خیالی نیست بذار بگم. بگم که چقدر شبیه بچه ای که عروسکش رو بخواد پلیرم رو میخواستم. بگم که دیشب وقتی داخل نت هم گیرش نیاوردم و مطمئن شدم نیست از شدت نا امیدی همونجا ولو موندم. بگم که بعد از نق هایی که زدم گریه ام گرفت. بذار اینجا همه رو بگم. طوری نیست تو بخند ولی بذار من اینجا خودم رو بگم.
پلیر جدیدی که کاندید شده برای ورود به جمع وسایل کشوی من هم گرونه هم پیشرفته و هم کارش درسته ولی… مال من نیست. پلیر من نیست. رفیق من نیست. اون دستگاه مدل امروزی دهه90لعنتی رو با من نبود. از اشکم خیس نشد. از شدت استرس توی مشتم فشرده نشد. با صدای کوچولوی اسپیکرش خوابم نکرد. خدایا کاش فقط یه دونه از اون مدل قدیمی و دمده یک جایی بود! این دستگاه جدید پلیر من نیست. رفیق قدیمی من نیست.
دیشب زیاد نق نزدم. فقط چند لحظه. بعدش خخخ آروم خوابم برد. خوابیدم ولی صبح که بلند شدم و الان که دارم مینویسم هنوز پلیرم رو میخوام. امروز با مادرم در مورد اون دستگاه جدید صحبت کردم. میگه اگر خیلی لازمش نداری فعلا دست نگه دار. لازمش؟ یعنی واقعا چقدر من یک پلیر با اون قیمت وحشتناک لازم دارم؟ یک دوست میگفت ببین تو اون زمان کلاس میرفتی الان که دیگه کلاس نمیری ضبط صدا بخوایی با گوشی ضبط و پخش کن. مگه باز میخوایی کلاس بری؟ خندیدم. یعنی چیزی شبیه خنده بود و بعدش سکوت. حالا خودمونیم واقعا من اینو اینهمه لازم دارم؟ به نظرم نیاز خطرناکی نیست ولی… این باید باشه. این نه. پلیر خودم. اه لعنتی! بسه دیگه! خدایا پس من کی آدم میشم؟ عاقل نمیخوام بشم ولی دسته کم در این مدل زمینه ها یهخورده درست بشم دیگه!
کلید اف1کیبوردم بعد از اون ماجرای پشت تخت و جاگذاری مجدد انگار لق میزنه. بیخیال بذار بزنه داره کار میکنه و همین کافیه.
ظرفیت قهوه خوردنم تکمیله. چه بد! دلم قهوه میخواد. بیخیال عوضش بازار میوه و آب میوه حسابی گرمه خخخ. فعلا حس آبمیوه گیری نیست شاید شب.
وایی خدا فردا تعطیلی و آخ جون! میتونم کلی مشق گوش کنی بنویسم. تازه فردا استرس صبح زود ندارم میتونم حسابی زیر پتو بلولم. واقعا صبح زود چه تعطیل باشم چه نباشم بیدار میشم ولی همین اندازه که میدونم مجبور نیستم سر ساعت بلند شم بهم حس مثبت میده. پس همچنان آخ جون.
دیگه بسه نمیخوام بنویسم. الان زمان واسه ویرایش دارم بذار ببینم کجاها اون بالا خرابکاری کردم درستش کنم بزنم بره. تا بعد.
نفسگیر اما موفق.
بعد از ظهر1شنبه.
چه روزهای عجیبی هستن این روزها! سخت اما شیرین. شیرینی های تلخ. به شدت تلخ. شبیه تأثیر الکل. تلخ از جنس آتیش. توصیفش سخته. حسش نیست.
عصر5شنبه بود به نظرم. از مدتها پیش تصمیمش رو داشتم ولی عمل بهش زیادی ترسناک بود. اون عصر یکدفعه زد به سرم. یا الان یا هرگز. این هرچی بیشتر طول بکشه سختتره. بلند شدم. بی توقف رفتم طرف اون کمد که جادوی سیاهش همیشه زجرم میداد. تمام این ماه ها تمام این سالها. بازش کردم. نیروی سیاه به شدت پرتم کرد عقب. ایندفعه برخلاف همیشه سفت وایستادم. عقب نکشیدم حتی1قدم. حتی1قدم! مادرم خونه بود. شاید لازم بود میذاشتم واسه زمانی که تنها بودم. این بهانه رو مچاله کردم و زدم کنار. آتیش هم میبارید من ایندفعه کوتاه بیا نبودم. شروع کردم. تلفن ثابت زنگ خورد. مادرم مشغول بود با پشت خط. و من مشغول بودم با سیاهی مطلق. اولین چیزی که دستم بهش رسید1دسته کتاب و جزوه بینایی بودن. ندیده میشناختمشون. زبان. کتابهایی که مجبور شده بودم بشینم و سر حوصله ورق ورق جداشون کنم تا بتونم اسکن دستی بگیرم بلکه جاهایی که جدول نداشت رو بخونم و جدولی ها رو هم حدس بزنم. خاطرات سیاه شبیه یک دسته ابلیس از جهنم حمله کردن. اون سالها. اون شبها. اون لحظه ها. خط به خط. صفحه به صفحه. تمرین به تمرین. نشدن ها. نفهمیدن ها. نپذیرفتن ها. کم محلی دیدن ها. تحقیر شدن ها فقط واسه اینکه یک فرد متفاوت و در نتیجه مزاحم در یک کلاس به حساب میومدم. جنگ ها. پیش رفتن ها. امتحان به امتحان. جلسه به جلسه. کلاس به کلاس. و عاقبت، بنبست. تحریم. استرداد هزینه. بطلان تایم امتحان. بطلان همه چیز.
صدای مادرم از جهنم کشیدم بیرون.
-داری اینجا چیکار میکنی واسه چی وسط این خرت و پرتها نشستی؟ اینها چیه؟
سعی کردم بخندم. سیل اشکهام قابل انکار نبودن.
-اینها؟ چیزی نیست اینها… کتابن.
مادرم حیرت نکرد. شاید هم کرد و من از شدت حجم اشک ندیدم.
-کتابن؟ کتاب چی؟
دیگه نتونستم. مادرم جواب خودش رو خودش داد.
-کتاب زبان. واسه چی کشیدیشون بیرون؟
درد داشت لهم میکرد. خیلی سنگین بود خیلی زیاد.
-واسه اینکه… اینها به درد من نمیخورن جا اشغال کردن این کمد باید…
واقعا نتونستم. مادرم ایستاده بود. درست مقابلم. انکار مسخره بود.
-داری گریه میکنی؟
داشتم گریه میکردم. اشک بود که مثل سیل میبارید و میبارید. فقط مونده بود صدام رو ول کنم. ولش کردم. اصلا واسه چی باید قورتش میدادم؟ بذار همه بدونن که من سوپر قهرمان نیستم. قوی بودن یا نقش قوی بودن به صورت دائم اگر باشه به بقیه این توهم اشتباه رو میده که تو در هر حال تکیه گاهی هستی که همیشه میتونی. و اگر دیگران این مدلی ببیننت باید تمام کوله ها رو تو ببری. بذار دسته کم سبکترها رو خودشون ببرن.
گریه میکردم. بی پروا و تلخ گریه میکردم. مادرم خم شد بغلم کرد. گفت برگرد درد مردم رو ببین دخترجان. ما سالمیم. تو اینجایی. من سلامت کنارت نشستم. ببین این روزها چیها داره میشه. ببین چقدر جوون زیر خاک رفتن. ببین چقدر پدر و مادرها دلواپس فردای بچه هاشون شب رو صبح میکنن. اگر رفته بودی این روزها نمیتونستی تحمل کنی. بسه بلند شو گریه نکن.
تلفن دوباره زنگ خورد. مادرم صورتش که از همجواری با اشکهای من خیس شده بود رو پاک کرده نکرده رفت تا جواب بده. بهم گفت بلند شو املت درست کن تو خونه باشی و من بپزم پاشو من میخوام استراحت کنم اینو تو بپز و رفت. هنوز داشتم گریه میکردم. شدید. تلخ. بلند. کتابها رو جمع کردم چیدم داخل کیسه نایلون و گذاشتم کنار. اون کمد هنوز خیلی چیزها داشت واسه زجر دادنم. باید حلش میکردم. باید! ولی املته باید درست میشد. رفتم آشپزخونه. این اشکها واسه چی تمومی نداشتن؟ پیش از رفتن زدم به در کمد. این دفعه خاطرات باید ازم میترسیدن.
-فردا صبح بعد از صبحانه من قطعا اینجام. مگه اینکه زنده نباشم.
و فردا صبح جمعه بعد از صبحانه من پشت در کمد بودم. دوباره بازش کردم و دوباره حمله. تا ظهر طول کشید. صبح تا ظهری قد یک زمستون یلدا.
یکی از سختترین آخر هفته هایی بود که بعد از مدتها سپری کردم. مادرم خواست کمک کنه گفتم نه مادری. این کار خودمه. تو نمیتونی. گفت پس اگر کاری بود صدام کن. میفهمیدمش. گفتم صدا میکنم. نگران نباش چیزی نیست امروز تمومش میکنم. و تموم شد. جنگ وحشتناکی بود. تمام زخمهای لعنتی از اون کلاسهای جهنمی و از خاطراتی پیش از اون کلاسها که هیچ ربطی به زبان نداشتن باز شدن و درد بود که ازشون فوران میزد. هرچی فشار بیشتر میشد من بلندتر آواز میخوندم. دم ظهر دیگه بیتوجه به حضور مادرم توی خونه با صدای بلند آوازی بی محتوا رو داد میزدم. مادرم چیزی نمیگفت. من آواز میخوندم. کمد تمیز میکردم و آواز میخوندم. در جعبه ها و کیفهای کوچولو و بسته های ریز و درشت رو باز میکردم و میبستم و آواز میخوندم. جاهای باز شده و خالی شده رو پر میکردم و آواز میخوندم. موارد غیرلازم رو برای پاکسازی کنار هم میذاشتم و آواز میخوندم. بلند و بلندتر آواز میخوندم و میخوندم و میخوندم.
بعد از ظهر حنجرهم خسته بود. شونه هام هم همینطور. تمام اعصابم خسته بود. اما من جنگ رو برده بودم.
این بار هم من برنده شدم. اون کمد الان حسابی تمیز و حسابی رو به راهه. خیلی چیزها دیگه اونجا نیستن. باقی موارد هم با نظمی جدید اون داخل آروم گرفتن. وسایل هنرم داخل چندتا بسته منتظرم هستن که تابستون بیاد و این بار با یک حمله حسابی این دوره های ناتموم رو به کمکشون ضربه کنم. من این جنگ رو بردم. باقی موارد رو هم میبرم. من پریسام. گاهی بیمار میشم. گاهی هم خوابم میبره. اما فقط چرت میزنم. و در مجموع بیدارم. بیدارتر هم میشم.
دیروز رفتم خرید. امروز هم باید برم. یک سری چیزمیز لازم دارم که تا حالا خسیسی میکردم. کارم بدون وجودشون راه می افتاد. پولش رو میذاشتم کنار برای… خب من از سالها پیش هر پول کوچولویی که دستم میومد میذاشتم کنار برای زمانی که… زمانی که لازم میشد و نشد. بیشترش صرف کلاس های زبان شدن و باقیش هم… هی! بیخیال. به جهنم. من هنوز اینجام. هنوز پریسام. و هنوز اونقدر کله خر هستم که یک امتحان و یک تغییر مکان به گل نشسته نتونه از میدون درم ببره. قطعا بعد از این باز هم پیش میاد لحظاتی که این حسرت بارونیم کنه. ولی فقط بارون. نه خواب. من بیدارم. بیدارتر از هر زمان دیگه ای در این سالها که گذشتن.
امروز سومین روزی بود که نتونسته بودم قهوه بخورم. معده داغونم به شدت داشت کار دستم میداد. قهوه رو بیخیال شدم و از هوسش به خودم میپیچیدم. امروز مادرم پیش از اینکه بخوابه دید خخخ گردنم کجه. پیش از اینکه با حدسیات بزرگتر دلواپس بشه واسش گفتم که چیزیم نیست مادری دلم بد قهوه میخواد و از اینکه نمیشه یک لیوان بخورم اذیت شدم. مادرم پیشنهاد کرد یک لیوان قهوه با یک قرص بخورم. گفتم ریسکش بالاست مادری نمیخوام باز شب از درد به قدم زدن بی افتم. مادرم گفت ببین یک کاری کن. اون قهوه فوری هایی که پیش از قهوه سازت میخوردی به گفته خودت قهوه خالص نیستن. بیا یکی از اونها بخور اگر درد نگرفت که چه بهتر اگر گرفت قرص بخور. دیدم بد نمیگه انجامش دادم. وای خدایا چه عشقی! مادرم رفت خوابید. من یک لیوان قهوه فوری درست کردم. داغ و خوشبو و تلخ. سکوت بعد از ظهر. آرامش خیال از شغل و درآمد و اطرافیان. لیوان قهوه و رفیق نامجازم درست کنار همدیگه. آروم زمزمه کردم:
-خدایا بهشت من چه کوچیکه! اینها رو هر کجای دنیا که میرفتم شاید میشد داشتم. باقی موارد هم… باقی موارد یعنی چی؟ یعنی خاطر جمعی از بابت خونوادم. یعنی یک سقف امن روی سرم که مال خودمه. یعنی شغلی که هرچند در موردش همیشه نق میزنم ولی مال منه و منبغ درآمدم. یعنی توانایی نه چندان بالا اما معقول برای خریدن مواردی که میخوامشون البته نه خیلی بزرگ هاش ولی زیادن. اینها همه رو که همینجا و همین حالا دارم. و خیلی چیزهای دیگه که من الان خاطرم نیست.
به خودم که اومدم قهوهم داشت سرد میشد و من رو به پنجره آشپزخونه تکیه به همون کابینت آشنا ایستاده بودم و مثل دیوانه ها لبخند میزدم. قهوهم هنوز واسه معده زخمیم داغ بود. سر کشیدمش.
-آخ سوختم! ولی بیخیال ارزشش رو داشت.
الان ساعت12دقیقه از2گذشته. مادرم هنوز خوابه. منتظرم بیدار که شد بریم خرید. من چندتا چیز لازم دارم که باید بخرم. گفت چایی درست نکن نمیدونم باید درست کنم یا نه. احتمالا امشب تنهام. مادرم باید زود بره که به شب نخوره. رانندگی در شب اذیتش میکنه.
امشب باید بالای سر ترجمه های هفته های آینده باشم. یک تست هم هست که باید انجامش بدم. امشب باید حسابی کار کنم. درضمن هری پاتر انگلیسی هم شاید چون صحنه هاش رو از حفظم دیگه کافی باشه بد نیست برم چندتا متن و مطلب جدید انگلیسی بخونم. راستی! دیگه لباسهای مدرسهم رو لازم نیست بذارم روی صندلی اتاقم میشه که آویزونشون کنم روی جالباسی بالای قفسه. بخند ولی حس خوبیه. زمزمه های ترسناک ورود مجدد کرونا داره همگیمون رو میترسونه ولی من یک بار ازش به سلامت گذشتم واسه چی باید بار دوم نتیجه گذر کردنم متفاوت باشه؟ بذار کرونا هم شانسش رو امتحان کنه. من باز هم ازش رد میشم. دسته کم تلاشم رو میکنم. مگه اینکه خدا چیز دیگه ای مصلحت ببینه.
خب بسه دیگه زیاد نوشتم. حس ویرایش هم نیست. ساعت2و19دقیقه بعد از ظهر1شنبه. تا بعد.
1شنبه شب.
خدایا این عوضی تمامش تصویر و موزیکه آخه این چیچی بود واسه دست اول رسید به من؟ روانم درد گرفت چه مدلی درستش کنم آخه! میشه واسه امشب دیگه بسه؟ آخ روانم!
امروز کسی که اینجا رو می خونه پشت خط بهم میگفت هرچند سخته ولی ای کاش هرچی عامل اوج گرفتن حس مزخرف دیشبم شده2هفته دیگه کش بیاد تا درمون بشم. دلم میخواست فحشش بدم و با مشت بزنم توی دماغش. ولی خودمونیم! یعنی درست گفته؟ اگر طول بکشه من درست میشم؟ شاید بشم کی میدونه! امشب انگار یهخورده بیدارتر باشم. از یهخورده عقبتر به موارد توجه میکنم و از فاصله بیشتری در حال تماشای ماجرایی هستم که یواشکی زده پدرم رو درآورده. از این فاصله غیر منطقی بودنش بیشتر به دید میاد. و البته خطرناک بودنش. و واسه چی از این فاصله کمتر ترسناکه؟ شاید چون قابل حلتر از دیشب دیده میشه. جدی من واسه چی اینطوری شدم؟ یعنی واقعا پیشبینی پشت خطیم درسته؟ یعنی اگر2هفته در وضعیت کمپی و درمانی باشم خریتم ترکم میشه؟
آخ حالم بده دلیلش هم این گوشیه لعنتیه که واسه انجام مشق تدوینیه کوفتیم زدم به گوشم جدی ربطی نداره ولی واسه چی انگار تهوع گرفتم؟ بذار برش دارم دوباره میام حالم واقعا داره بد میشه.
آخیش برش داشتم و جدی اثر کرد خیلی بهتر شد. کجا بودم؟ ولش کن بیخیال یادم نیست حس دوره کردن اون بالا هم نیست.
ترکیدم از بس آب میوه و قهوه خوردم. واسه چی یکدفعه دلم اینهمه مایعات میخواد؟ این لحظه چی؟ یک مورد خوشمزه؟ نه نمیخوام. تخمه شاید. و گوش کردن به یکی از قصه های بچگیم. شهر موشها1. یادش به خیر. نوارش رو بدجوری دوست داشتم. آخرش نواره داخل ضبط جمع شد و بعد از کلی کلنجار رفتن درنیومد و لازم شد بریده بشه. چه گریه ای کردم! آخ خدا از ته دل اشک میریختم خخخ. یادش به خیر. الان فایلش رو دارم. چندتا قصه دیگه هم هست که به شدت دنبالشون میگردم. خیلیها رو پیدا کردم ولی2تاش مونده. یکیش قصه دزد بیحیاست و اون یکی هم یک برنامه تلویزیونی بود. کرم شبتاب. چند دفعه با اسم های مشابه فایلهای متفاوت بهم رسید که اونی که باید باشن نبودن. شاید زمانی که انتظارش رو ندارم جفتشون رو پیدا کنم. خدا رو چه دیدی!
ولی جدی این تدوینه حسابی اذیت میکنه. خدایا فقط30دقیقه ازش مونده ولی عجیب صحنه هاش درهم و سختن به خدا بلدش نیستم بدجوری سخته. یعنی سخت نیست من بدجوری مبتدی هستم. لعنتی خب آسون پیش برو دیگه من دست اولمه بفهم آخه! توی روحش! عوضی!
هی! گشنمه. خوردنی میخوام. میوه نمیخوام یک چیزی میخوام که بشه جویدش. دیگه نمیخوام بنویسم. من رفتم دنبال غذا. تا بعد.
اطراف نصفه شب شنبه شب.
آخر هفته با حالی بود. از5شنبهش که گفتم. جمعه هم ماجرایی داشت واسه خودش. مادر اینجا بود. از اوضاع آشپزخونه هیچ خوشش نیومد. گفته نگفته سر نخ نق رو داد دستم. من هم گفتم. حسش نیست همه نق هام رو توضیح بدم. رسیدم به اینکه جا کمه و من همیشه هرچی میخوام باید کلی بگردم بلکه پیدا کنم و این جاپیازی پدرم رو درآورده و همیشه از سوراخ هاش پیاز میزنه بیرون و دفعه پیش روی سرم چپه شد و هرچی پوست پیاز بود پاشید به من و چه و چه. مادرم گفت یک کمد کشودار حلش میکنه. گفتم خودم هم مدتهاست بهش فکر میکنم ولی به نظرم ولخرجی میاد. مادرم با این نظرم موافق نبود. عصری رفت بیرون با کارت من. زمانی که برگشت یکی از همون کمدها همراهش بود. حسابی ذوق کردم. یک کمد4کشوی پلاستیکی سبک که حسابی جا داره و هرچی قالب شیرینی و بستنی و دربازکن و قیچی و همزن و پیاز سیبزمینی و لیوان قهوه مخصوص من و خلاصه هرچی تا حالا واسه پیدا کردن و جاسازیشون دردسر داشتم رفت داخلش و هنوز کلی جا داره و ایول! با ورود این چیزه کلا اوضاع آشپزخونه فسقلی من به هم ریخت که تمام دیشب صرف تغییر دکور شد و الان اون فضا کلی با حالتر شده. آخ جون.
امروز مدرسه و خونه و مادر و چایی و اخبار ریز و درشت و پستهای فردا و 30 آذر و جمع کردن لیست پست های ماهانه محله تا اینجا و… همه چی آروم و درست داره پیش میره. البته کلاس زبان تیمتاکی نداشتیم و من نمیدونم واسه چی ولی در هر حال نداشتیم. اما همه چی آروم و امن پیش میره. باید تدوینم رو… این چند روز بازش نکردم. حدود50دقیقه ازش مونده باید بجنبم. همه چی درسته فقط… چیزی نیست فقط… طوری نیست فقط… من واسه چی اینهمه دلتنگم؟
میگن دردها شبها سنگینتر میشن. درست میگن. البته واسه دردهای جسم گفتن ولی این… بدجوری دلتنگیم شده. واسه چی؟ از چی؟ چی باید باشه و نیست؟ پیش از این ضعیفتر بود الان حتی لحظه های مثبت هم باز این حس نفله همراهمه و گاهی واقعا دردسر میشه چون نمیشه اثراتش رو مخفی کنم. الان دقیقا این لحظه که من باید خواب باشم این واسه چی باید باشه؟ من چه دردم شده؟
امشب تنها نیستم. فرقی نمیکنه الان فقط من بیدارم. داخل سنگر خودم. این اتاق عزیز و ساکت. همه چی درسته. فقط من واسه چی اینهمه دلتنگم؟ عجب خری هستم! واقعا که عجب! این خیلی… خدایا این… این چقدر مسخره هست! آخه این… آخ خدا! خدای من! خدایا تماشا کن ببین الان این… این این… آخ لعنتی آخه این… آخ خدایا این… اه لعنتی! گندش بزنن! گندت بزنن پریسا! اخ لعنتی! گندت بزنن! اه گندت بزنن!
باید بخوابم. فردا باید برم سر کار. خدایا جدی آخه من چه معامله ای کنم با این… این… اه لعنتی! اه لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی! آخ خدای من لعنتی!
خودم رو نمیفهمم. از خودم در رفتم. این چه داستان مضحک… نمیفهمم. خدایا من نمیفهمم! آخه چی شده؟ چی شدم؟ آخه واسه چی؟ واسه چی الان؟ واسه چی اینجا؟ اینجای جاده؟ من نمیفهمم. نمیفهمم! خدایا! کمکم کن!
چیزی به نصفه شب نمونده. حدود8دقیقه. بعدش وارد1شنبه میشیم. امروز سر کار خیلی خسته شدم. حسابی کار بود و انگار از تمام شنبه های کاری امسالم بیشتر بود و زمان کسر بود و… بیخیال گذشت تا شنبه آینده.
امشب داخل1جایی از اینترنت انگار زده بود که4شنبه تعطیله. خودم ندیدم بهم رسید. احتمالا شایعه باشه یا بد متوجه شدن. اما کاش واقعی بشه! آخ اگر تعطیل کنن من چه عشقی میکنم! خدایا بشه دیگه! بذار4شنبه رو تعطیل کنن. به خاطر یلدا یا هرچی.
دختر داییم کلی زنگ زد که بهم بگه همراه مادر و خاله ها یک شب پیش از یلدا برم خونش. برنداشتم. زنگ زد به گوشی مادرم. گفتم قربونت من کلاس آنلاین دارم. دروغ گفتم. کلاسی در کار نیست. زیاد خیلی زیاد اصرار میکرد دیگه حوصله اصرار نداشتم. هیچ کلاسی نیست فقط من دلم این رفتن رو نمیخواد. من دلم این جمع رو نمیخواد. من دیگه دلم هیچ جمعی رو نمیخواد. من فقط… خدایا من فقط… خاک بر اون سرت پریسا!
4دقیقه به پایان شنبه. با فحش دادن به خودم به جایی نمیرسم. پس چه مدلی به جایی میرسم؟ من در عمرم از جنون های مدل به مدل زیادی رد شدم. هر کدوم به یک رنگ بودن. از تمامشون هم رنگی به یادگار در روان روانیم جا موند که الان نتیجهش شده یک کلکسیون جنون های رنگارنگ که بهشون دچارم و خیالم نیست. خیلی بودن ولی این… این چه مدل جنون نکبتیه که اینجای جاده گرفتارش شدم؟ خدایا این دیگه چه مدل گیریه واسه من؟ آخه من الان چه غلطی کنم؟
1دقیقه به نیمه شب. لحظه خروج از یک روز و ورود به آینده. کاش فردا خیلی خیلی خوشگل باشه! دلم یک روز خیلی قشنگ میخواد و بعدش روزهای قشنگ دیگه ای که پشت هم قطار بشن و حالش رو ببرم و ببریم. ساعتم همین الان12نیمه شب رو اعلام کرد. بای بای شنبه. سلام1شنبه. چطوری؟ خوبی؟ واسه من خوبی؟ میشه لحظه هات رو خوشرنگ تحویلم بدی؟ من خیلی زیبایی ها و رنگهای شاد و قشنگ رو دوست دارم. رنگهای با حال روی لحظه های مثبت. حسابی میخوامش1شنبه. لطفا بهم بده. تو کلی لحظه داری. اوه زیادن خیلی زیاد. میشه که عالی سپری بشی. پس بشو. واسه من و همه قشنگ سپری بشو و بهم حال بده! ببین! منتظرم ها! الان هم دیر وقته واسه منه کارمند. باید خواه ناخواه بخوابم وگرنه صبح از خستگی گریه ام درمیاد. پس لحظه های الانت رو رنگ یک خواب خوش با حال واسم بزن. باقیش رو هم که فردا باشه رنگ خبرهای خوش و اتفاقهای با حال و غیرمنتظره های مثبت بزن. باشه؟ میخوام به سکوتت اعتماد کنم پس میذارم به حساب رضایتت. 4دقیقه از1شنبه گذشت. پیش به سوی خواب. شب به خیر.
آخرهای آخر هفته.
بعد از ظهر جمعه.
مشغولم. مهتاب. اوه خدا!
میگم آخر هفته واسه چی اینهمه سریع میره؟
باید از پشت سیستم بلند شم. حموم لازمم. جمع کردن مهتاب این ماه بد نیست فعلا منتظر بمونه.
دیروز تهران جشنواره بود. یک دسته از بچه های محله رفتن. دلم میخواست میتونستم میرفتم. کاش گزارشش رو بیارن میخوام بدونم حال و هواش چه مدلی بود. یادش به خیر نمایشگاه هایی که از اینجا میرفتیم!
از2خیلی زمانه بی اطلاعم. آخرین دفعه ای که دیدمش به شدت از دست دادن بهش عقب کشیدم. از اون زمان دیگه یک پیام هم نداده بهم. خخخ. خب کاریش نمیشه کرد. گاهی این مدلی میشه. در هر حال من دست نمیدم. با لمس کردن و لمس شدن موافق نیستم و خیال عوض شدن هم ندارم. حال الانم این مدلیه. شاید بعدها عوض بشم ولی در این زمان کاری رو میکنم که الان باهاش موافقم. این وسط یک دسته غیبشون میزنه. خب طوری نیست بذار بزنه! آدمها در انتخاب همنشین آزادن. رفقای دیروز من هم آزادن. شبیه خود من. اونها شاید بخوان با افرادی بپرن که شبیه دیروزهای من باهاشون دست میدن. امیدوارم حسابی بهشون خوش بگذره. از ته دل امیدوارم. و من با حال الانم مشکلی ندارم. میخوام فعلا تا زمانی که زمان هست این مدلی بمونم و بمونه. زمانی که این زمان تموم شد… هی! هنوز که تموم نشده! لحظه رو عشقه.
باران کوچولو حسابی حال مادرش رو گرفته. دفعه آخر مرضیه رو اذیت میکردم و میگفتم این طبیعیه که حسابی کفرش رو درمیآورد. من هم هی میگفتم و میخندیدم. این کوچولو حسابی داستان داره. داستانی که پیش از ورود رسمیش به این دنیای خاکی شروع شده و من خودش و داستانش رو دوست دارم. زمانی که بیاد خیلی چیزها در زندگی عادل و مرضیه عوض میشه. این عوض شدنها گاهی سخت ولی در هر حال قشنگن. خدایا هوای3تاییشون رو بدجوری داشته باش! لطفا!
فردا باید برم سر کار. اسرا حالش رو به راه میشه و میاد مدرسه. هفته ای که میاد دوباره هفته شلوغی واسه منه. نباید معترض باشم. نه خیلی. کاره دیگه باید گذروند کاریش هم نمیشه کرد. ولی هنوز گاهی بدم نمیاد در خیالات یواشکیم نق بزنم که ای کاش میشد منبع درآمد لذتبخشتری داشتم! بیخیال. بدتر از این هم میشد که باشه. خدایا شکرت!
به شب یلدا چیزی نمونده. من که امسال یلدا ندارم. من و خیلیهای دیگه. یلدا امسال به خونه های ما نمیاد. ما هم دعوتش نمیکنیم. حق داره که نیاد. ما هم حق داریم که دلمون ورودش رو نخواد. شاید سال آینده تلافی کنیم. ما و یلدا. هر2طرف. یعنی میشه؟
داخل مدرسه3شنبه جشن یلداست. خیالی نیست من که در هر حال داخل کلاس می مونم و به کارم میرسم. شکر خدا کسی دیگه سر به سرم نمیذاره. خدا مدیر محل کارم رو حفظ کنه! از ته دل! از97خیلی اوضاعم اونجا بهتر شده. خدا واسش خیر بخواد! نمیدونم بعدا اوضاع چه مدلی میشه ولی فرداها رو کسی ندیده و تا امروز سبکتر گذشته. و این بنده خدا در این سبکتر گذشتن به شدت دخیل بوده. از صمیم دل واسش دعا میکنم. واسه ایشون و واسه اون آقای همکارم که خیلی اذیتش کردم و هنوز میکنم.
ساعت داره میره طرف1بعد از ظهر. بد نیست من واقعا بلند شم برم به گیرهای برون اینترنتیم برسم بعد برگردم اینجا. شکر خدا پست امروز زمانبندیه. واسه1شنبه هم باید حلش کنم. و پنجم ماه آینده. و البته اون تدوین نفله. اوه خدایا اون تدوین تدویییییییییییین خدایا کمک کن خیلی خرابکاری نکرده باشم!
صدای آژیر میاد. ماشین آتشنشانی آژیر کشان و سریع رفت. خدا به خیر کنه باز چی شده!
ساعت4دقیقه به1بعد از ظهر جمعه. تا بعد.
5شنبه شب.
روز متفاوتی بود. دوستش داشتم.
با مادر همراه شدم واسه یک گشت کوچولو. رفتیم به اون بازاری که هفته پیش بهش نرسیدم. صبح حرکت کردیم. من خیلی حسش رو نداشتم. مادرم ملتفت شد و گفت دلت نمیخواد؟ گفتم چرا مادری بریم. حاضر شدم و داخل ماشین بغلدست مادر و برو که رفتی.
طولش ندم. کلی داخل بازار راه رفتیم، کلی چرخیدیم، کلی من به تشویق مادر ولخرجی کردم، بعدش رفتیم به یک بازار دیگه و مادر به تشویق من و البته اصرار شدید من یهخورده چیزمیز که لازم داشت ولی میخواست ازشون صرف نظر کنه خرید که البته کمتر از ولخرجی های خودم بود، بعدش دوباره برگشتیم بازار اولی و من باز ولخرجی کردم، و یکدفعه ملتفت شدیم که ساعت3شده و باید پروازی برمیگشتیم چون مادر از رانندگی در شب استرس میگیره. قرار بود یک ساعت زودتر حرکت کنیم که نفهمیدیم چی شد و البته تقصیر من بود چون باید ساعت رو نگه میداشتم و از دستم در رفت. این اتفاق از مدل بدجنسی های برند پریسا بود ولی خدایی این یکی عمدی نبود واقعا از دستم در رفت. مادر گفت کاش بهم میگفتی ساعت داره میره. به جون جفتمون قسم خوردم که واقعا نفهمیدم. گفتم میدونم این از مدل بدجنسی های منه ولی امروز واقعا از روی عمد انجامش ندادم واقعا نفهمیدم. بنده خدا مادرم که شکر خدا ازم باور کرد و خدا میدونه که بهش راست گفتم. مدتهاست که پلیدیهام رو کمتر بروز میدم و… من چقدر عوض شدم!
تا برسیم حسابی شب شد و طفلک مادرم حسابی بهش فشار اومد و من فقط میتونستم دلداری بدم. غفلت بدی کردم باید از2تا چیز آخری که لازم داشتم میگذشتم و حواسم رو بیشتر میدادم به ساعت که اذیت نشه. دفعه بعد مواظبتر میشم. خدا منو ببخشه!
خیلی غروب شده بود که شکر خدا سلامت رسیدیم خونه. الان مادر پیشم مونده و اون طرف مشغول گوشی و تلویزیونه و من اینجام. روز پرخرج و پرباری بود.
یک لیوان که دلم حسابی میخواستش خریدم، البته نه اونی که اون دفعه دیده بودم، این یکی دیگه هست، چسب تفنگی خودم داغون شده بود و امروز یک بزرگترش رو خریدم، هرچند فعلا کلاس هنر پر ولی اگر عمری باشه میخوام ادامهش بدم و باز گل و تاج درست کنم و این دستگاه رو لازم دارم، قهوه اصل و شکلات گیر آوردم و از خیرش نگذشتم، یک سری چیزمیز که لازمم بود رو جمع کردم ریختم توی کیف و الان سر جاشون داخل کمد هستن، و آخ جون من الان یک قهوه ساز دارم! به پیشرفتگی خیلی از دستگاه هایی که میشناختم شاید نباشه ولی هم خوشگله هم واسه من عالیه. دوستش دارم. سر آزمایشش کلی ماجرا داشتم و بیچاره مادرم که از دستم بیچاره شد ولی آزمایش موفقی بود و2تا قهوه بهم داد که گیجم کرد و الان منگم. سوار و پیاده کردن این رفیق جدیدم کلی داستان داشت که حسابی طول کشید و حسابی خوش گذشت.
روز جالبی بود.
الان از خستگی دلچسبی که داره زیاد میشه گیج میخورم و یک سر به تیمتاک زدم ولی کوتاه بود و خیلی اونجا نموندم و وای خدا با2تا لیوان قهوه یعنی امشب خوابم میبره؟ به نظرم میبره.
همه چیز حسابی مثبت گذشت فقط این… میشه نگم؟ بله که میشه. پس نمیگم.
چند لحظه بعد مادر صدام میکنه واسه شام. باید از خوردنش پرهیز کنم ولی نمیکنم. دلم میخواد بخوابم. ولو بشم روی تخت، کتاب بخونم و آهسته در اون فضای بخارآلود معطر رویایی شناور بشم. شنا کنم و شنا کنم و پشت ابر رویا غیبم بزنه. جاده رویا. راه ورود به قلمرو تعبیر. قلمرو تعبیر! توضیحش نمیدم. مال خودمه. قلمرو شخصی و عزیز من.
مادرم. شام. تا بعد.
گشتک.
اطراف ظهر1شنبه. این هم از امروز! آخ جون.
عادل ماجرای خریتم رو واسه مرضیه تعریف کرد. مگه دستم بهش نرسه! دیروز بعد از کلاس زبان کلی کتک مجازی خوردم بعدش هم مجبور شدم قسم بخورم به جان جفتشون که دیگه از این مدل خوردنی ها رو آزمایش نکنم. هرچی گفتم اتفاقی بود باورش… هومممم. در هر حال تا اطلاع ثانوی جرأت تکرار تجربه های این مدلی رو ندارم.
داخل تیمتاکم. خیلی شلوغ نیست که در برم. کلی کار باید کنم. این لحظه حسش نیست. امشب باید یکیشون رو جمعش کنم اگر بمونه واسم دردسر میشه.
مواردی که از دیدن و پذیرفتنشون خوشم نمیاد اطرافم زیادن ولی من همچنان میخندم. کسی میگفت… بیخیال. اون کسی ها الان اینجا نیستن. باشن هم فایده نداره. من زمانی مرد شکستن سکوتهای سیاه بودم. یعنی الان هم هستم؟ کاش باشم!
گشنمه. به نظرم باید بلند شم یک فکری واسش کنم. دیگه نوشتنم نمیاد. تا بعد.
آب و آتیش.
اطراف ظهر شنبه.
یک روز دیگه هم گذشت.
آخر هفته هم تموم شد. یکی از اون بی ریختهاش بود ولی گذشت. فقط دلم میخواست برگردم خونه. اینجا همینجا. آخر شب دیگه تحملم تموم شده بود. معترض شدم به طولانی بودن شب. شکر خدا تموم شد.
مادرم در لحظه آخر حکمش رو عوض کرد. نامجازها همراهم بودن. البته اصلیش نبود یک بدل با خودم بردم که خیلی سخت نگذره. مادرم دلش نیومد خیلی سخت بگذره بهم. به یک دلواپس که بعد از اون تجربه نکبت هفته پیش جریان نامجاز رفتن هام رو پیوسته ازم میپرسه توضیحش دادم. طرف آه کشید.
-میدونی پریسا؟ به راه بردن تو ساده نیست. مادرت واسه این کار زیاد مهربونه. تو لازم داری یک کسی بالای سرت باشه که دلش بیاد. حسابی دلش بیاد تا حسابی بیدارت کنه.
شبیه خروسی که قلمروش تهدید شده باشه پرهام رو باد کردم.
-بالای سرم باشه؟ خیلی گذشته از زمانی که هیچ کسی بتونه همچین غلطی کنه جناب محترم جلف داغون! فهمیدی؟
صدای پشت خطم دوباره آه کشید.
-آروم باش پریسا. متأسفانه درست میگی. اون یک کسی من نیستم. نمیتونم وگرنه قطعا میکردم. و همون طور که گفتی کسی رو هم با این توانایی نمیشناسم. کاش اینهمه درست نمی گفتی!
کوتاهبیا نبودم.
-پس حالا که می دونی دیگه کوتاه کن و چرت نگو وگرنه خودم کوتاهش می کنم. فرقی هم نمی کنه تو باشی یا هر کسی که میشناسی یا نمیشناسی.
آه سومی بلندتر بود.
-باشه پریسا. باشه. من ادامه نمیدم ولی به خاطر خدا…
حوصلهم سر رفت.
-میدونم. مواظبم. دیگه بسه.
به اون بازار نرسیدم. دیر میشد. فقط میخواستم برگردم خونه. زمانی که رسیدم انگار دوباره متولد شدم. به نظرم به وضعیت مسخره ای خوردم. این میتونه دردسر بشه واسم. اگر این سرپایینی پایینتر بره و ببردم…
ساعت3دقیقه مونده به2بعد از ظهر شنبه. پست فردا رو بستم تموم شد. خدا رو شکر. حالا نوبت25آذره. بعدش هم27آذر. بعدش هم30آذر. خدایا من باید اون تدوین رو پیش ببرم! کاش صبح تا ظهرم باز بود! الان من چه غلطی کنم؟ خدایا زمان زمان زمان میخوام زمااااااااان میخوام!
بدجوری دلم واسه مروارید و برگ های کریستال و سیم های نازک و رنگی تنگ شده. یعنی میشه تابستون ادامه بدمش؟ درس، کرونا، مدرسه، شلوغی، نا امنی، خدایا تابستون تمامش بره من بتونم دوباره برم کلاس و این دوره کوفتی رو ادامهش بدم! خدایا بدجوری دلم میخوادش! خیلی میخوامش خیلی میخوامش خیلی! خیلی زیاد!
بحث شروع مجدد کلاس های زبان تیمتاکه. اگر شروع بشه امروز. نمیدونم میشه یا نه. به نظرم باید بخوامش.
یک آشنایی از اون طرف جوب ایمیل واسم زده. بعد از2سال که گفته بود این ایمیله رو میفرسته. حوصله باز کردن و جواب دادن ندارم. خیلی طولش داد خیلی. مادرم اصرار داشت جواب بدم. عاقبت تحملم ته کشید و گفتم چی میخواد! چی میخوایید! واسه من بسه. نمیتونم. نمیخوام! بسه دیگه نمیخوام! کاش مادرم یادش بره! واقعا نمیخوام!
هر لحظه امکان داره مادرم برسه. باید چایی درست کنم. و میز چایی بدون نامجازها! لعنتی! باید درصدش رو ببرم پایین. سخته. گاهی اذیت میشم. باید انجامش بدم. گاهی اعصابم خورد میشه. باید انجامش بدم. گاهی ذهنم اتصالی میکنه از بس گیر نامجازهام. سخته خیلی سخت. باید انجامش بدم. باید انجامش بدم. باید. باید! لعنتی! لعنتی! لعنتی!
4دقیقه از2گذشت. اگر پیش از ثبت این مادرم برسه بعد از چایی دیگه حس ثبت ندارم پس میرم ثبتش کنم. دیگه نمیخوام بنویسم. ویرایش هم نمیخوام کنم. بذار همینطوری بره. تا بعد.