دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از لابلای صفحات عصرنوشتهای من.

عصر3شنبه. خوابم نبرد. فایل انگلیسی گوش دادم. هری پاتر3. داستانش رو از حفظم و میخوام کلمات رو بفهمم.
مادرم نیست. ارتفاعات. آخجون فردا4شنبه. ایول از فردا مدرسه تعطیل تا شنبه.
حال عجیبی دارم. هیچ کجا جز تک نفره های خودم بهم حس مثبت نمیده. حتی تیمتاک که با2تا کلید بسته میشه. میرم بین بچه ها ولی خیلی بند نمیشم. میزنم بیرون.
نامجازها دیگه این اواخر چندان کمک نمیدن. به نظرم این مثبته. بد نیست یهخورده سبکتر نفس تازه کنم.
این روزها هرچی دستم رسیده خوردم. خوشم نمیاد این مدلی. امروز مواظبترم. البته شاید. بیخیال بابا.
منتظر هیچ چی نیستم. حس هیچ چی رو هم ندارم. ولی نه خستم نه غمگینم نه حرصی. فقط ترجیح میدم با خودم باشم. نمیدونم با این خودم باید چیکار کنم ولی بیشتر زمانها به هر کسی و هر جای دیگه ای ترجیحش میدم.
چند روز پیش بچه ها به من میگفتن چه آدم سخت نچسبی هستم که از خونه نمیرم بیرون. شاید درست میگن ولی هیچ زمانی قد این روزها نسبت به این سختی و نچسب بودنم بیخیال نبودم. نه ازش بدم میاد نه ازش خوشم میاد. فقط هست و هستم. دقیقا همین مدلی. همین مدلی که هستم. من هیچ زمانی از موندن داخل4دیواریم حوصلهم سر نمیره. درسته گاهی به شدت گردش و تفریح دلم میخواد ولی نه واسه خاطر اینکه دلم میخواد از خونه و بیکاری و تنهایی و هر چیز دیگه که بقیه تصورش رو دارن در برم. زمانهایی که خواهان گردشم فقط به این خاطره که خواهان گردشم. نه از خونه خسته میشم نه از سکوتش نه از تک پریدن های خودم داخل جهانه شخصیم. میدونم عقل عمومی همچین چیزی رو نمیپذیره. شاید هم درست باشه ولی در هر حال درست یا نادرست من اینم. نبودم ولی شدم. من مدتهاست دیگه هوای پریدن از پر هام پریده. هنوز عشق پروازم ولی حس پریدن از قفس دوست داشتنیم نیست. انگار زمانهایی که به پریدن فکر میکنم خودم رو جز خودم میبینم. کسی خارج از پریسا. کسی که میپره. پیش از اینها بهم توصیه های زیادی میشد. که با1مشاوری چیزی صحبت کنم. مشاور! هوممم! خب! بذار ببینم! بهش چی بگم؟ گندش بزنن من به مشاور اعتقاد ندارم. درضمن لازم نمیبینم برم بشینم رو به روی یک صحنه مسخره با یک بسته کلمات از پیش تعیین شده مزخرف که قراره تحویل بگیرم و ور بزنم. من اگر گیری حس کنم باید خودم رفعش کنم. اگر گیری حس کنم! نمیکنم. من با این حال و هوای غلطم مشکلی ندارم. زمانی داشتم ولی الان دیگه نه. ازش بدم نمیاد. داره خوشم هم میاد. این روزهای آخری یک جور عجیبی به سرعت دارم بیشتر و بیشتر با خودم قاطی میشم. حس میکنم سرعتش اینهمه نبود الان داره به شدت سریع پیش میره. خب بدک نیست من که معترض نیستم. راستی چی شدم؟
ولی دلم کلاس هنرهام رو هنوز میخواد. نوشتن هم خوبه. درس هم البته اگر یک خط مستقیم واسش باشه شاید واسه تفریح بد نیست ولی نه به شدت گذشته. هنوز دلم میخواد یک سر به ثبت احوال بزنم و هنوز دلم میخواد میشد با1دستور العمل بدون دردسر روی فرم میشدم. در برابر خوردن بی اراده نیستم واقعا میتونم کنترلش کنم ولی چه مدلی بگم! خسته شدم. از اینکه همیشه دلواپس اندازه خوردنم باشم و به محض رها کردن این دلواپسی بپرم بالا خسته شدم. و بیشتر این خستگی هم واسه اینه که میدونم این روند عمریه و تا زنده هستم باید مواظب باشم. خوشم نمیاد. من نمیخوام همیشه مواظب باشم. از مواظب شدن همیشگی و از اینکه میدونم این تمام عمرم باهامه خسته شدم. خسته شدم که همیشه ترازو دم دستم باشه. اگر یک مدت مشخص داشت مثلا اگر قرار بود5سال بعد این مورد رفع بشه خیالی نبود ولی همیشگی بودنش واقعا چیزی نیست که دلم بخوادش. دردسرهای من با خودم از این مدل هاست و اگر بخوام واسه کسی بگمش فقط بیشتر مایه خنده میشم و ثواب میبرم. اما من حوصله ثواب کردن ندارم. پس در موردشون حرف نمیزنم. ولی اینجا خیالی نیست بذار هر کسی میخواد بخنده من اینجا واسه خودم مینویسم فقط خودم.
مادرم اصرار داره به دنیای شعر و موسیقی و آواز که پیش از قصه زبان و آیلتس از علایقم بودن متصلم کنه. هنوز موفق نشده. دیروز بود که بهش گفتم مادر من این چیزها دیگه بهم عشق نمیدن. نگفتم من زیادی جدا موندم. از همه چیزهایی که زمانی میشناختم. دوست داشتم. میخواستم. مادرم نمیدونه. منه حالا رو نمیدونه. طفلک مادرم! خدایا کاش میشد بچه بهتری واسش میشدم! کاش میشد!
یکی از بچه ها داخل تیمتاک موارد جالبی واسم نوشت فرستاد که نمیشه نخندید. آخ ترکیدم. واییی خدااااا خخخخخخخ!
آخ آخ کلا هوای نوشتنم پرید با این چت. آقا به من چه خب راست میگیم دیگه! اوخ نمیشه چه مدلی خندم رو جمع کنم الان؟ خخخخخخخخخخخخخخخخخ!
موزیک غمگین. سینا سرلک. چه کنم. یکی از همدمهای شبهای بهار و تابستون هزار و چهارصد و یک من. و همین الان. بدجوری قشنگه این. خیلی قشنگه خیلی زیاد!
این روزها به نظرم بد نیست یک تلاشی کنم بلکه بشه خوده خوابگردم رو بیدار کنم. پیش از این چند دفعه زورش رو زدم ولی نشد. شاید این دفعه بشه. لحظه هایی، روزهایی، شبهایی، که بشه یهخورده عاقلتر باهاش با این خوده خوابگرد طرف بشم. ولی نه شب نه. شبها حریف های خطرناکی هستن. با جفتشون1جا نمیشه طرف بشم. همون روز و لحظه کافیه. چند شب پیش زد به سرم و نیت خیلی مسخره ای کردم و تقه زدم به پنجره اتاق حافظ. حافظ رسما دعوام کرد. فالم گفت تو، یعنی من، آدم لجباز، یک دنده، خودخواه، و دهتا چیز دیگه شبیه اینها هستم. ولی با تمام اینها آخرش گفت که آدم بدی نیستم. چندتا صفت مثبت هم بهم داد که خیلی دردم نیاد. بعدش هم گفت که این فکرهای مسخره چیه توی سرم؟ به خدا راست میگم صاف گفت این افکار و نیتهای مسخره رو از سرت بنداز بیرون سرت به کار خودت و زندگیت و داشته های خودت باشه تو همه چیز داری که خوشبخت باشی ولی آرامش نداری چون فکرت… به نظرم درست میگفت. تقصیر خودم بود. این چه نیتی بود کردم؟ آخه آدم با موقعیت و سن و اوضاع احوال و حس و هوای من همچین چیزی به سرش میاد؟ واقعا که!
بیخیال. حافظ خودیه. به کسی چیزی نمیگه. اگر خودم الان خودم رو لو ندم اون نمیگه. و من… خدایا توکل به خودت!
بسه دیگه خیلی نوشتم. دلم میخواد خیلی چیزهای دیگه هم بنویسم. واقعا در نظر داشتم بنویسمشون ولی خوشبختانه از تایمش گذشت و حسم پرید. شکر که پرید. واقعا نباید هر چیزی رو نوشت. حتی داخل فلش.
الان دیگه بد نیست بس کنم. اینو ویرایش کنم بزنم روی آنتن بعدش بجنبم بلکه با مهتاب این ماه به1جاهایی برسم. کوکو خدا به سیمپیچ هات برق بده تو واسه چی انتها نداری؟ عجب گیری کردم!
خب بذار ببینم! ساعت4و37دقیقه به ساعت سیستم من. باقیش باشه واسه بعد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک آزمون سخت!

5شنبه بعد از ظهر.
خوش گذشت. یک کپشن فرستادم، بستنی لیوانی درست کردم، به شدت کثافتکاری کردم و حالش رو بردم، غذایی که دلم میخواست رو خوردم، موزیک گوش دادم، الان هم بقیه دارن از ارتفاعات برمیگردن و لازم نیست واسه ناهار منتظرشون بشم چون سیرم.
با خودم به مشکل مسخره ای خوردم. دارم از دنیای واقعی دورتر میشم. جهان شخصی خودم رو هر روز بیشتر از دیروز ترجیحش میدم. اطرافیانم رو دوست دارم ولی اونها از جنس واقعیت هایی هستن که نمیخوام داخل قلمرو شخصیم واردشون کنم. اشتباه نشه توهم نمیزنم ولی ترجیح میدم توی هوای خودم باشم. بلد نیستم توضیحش بدم. واقعیتش اصلا نباید توضیحش بدم. توضیح کاملش جزو موارد فلشیه. ولی دیروز واسه1کسی توضیحش دادم پس دیگه بیخیالش. خلاصه ترجیحم اینه که هرچی کمتر بین افراد اطرافم بشینم.
امروز… وای خداجان! به طرز وحشتناکی حس کردم روی لبه تیغ وایستادم. یکی از ترسناکترین پیشنهادهای تمام عمرم رو به1کسی دادم. واسه اثبات خیلی چیزها. جز خدا کسی اون لحظه نبود ببینه ولی الان که گذشته و تموم شده بذار اعتراف کنم که در اون لحظه تا جواب گفتارم برسه شبیه تشنجیها دستم از وحشت میلرزید. من سر حرفم باقی بودم اگر پذیرفته میشد واقعا انجامش میدادم ولی میدونستم که بعدش یک چیزهایی به طرز بسیار وحشتناکی میتونست سخت بشه و من باید… دروغ نگفتم. واقعا حاضر شدم انجامش بدم. ولی سخت میشد واسم. حکم هایی که بعدش میشد که صادر بشن واقعا میتونستن سنگین باشن و عمل کردن بهشون به شدت واسم میشد که سخت باشن. به نظرم شنونده خودش نمیدونست شاید هرگز هم ندونه در اون صورت چیها میشد که بشه و من از چیها اونهمه رعشه یواشکی گرفته بودم. خلاصه گذشت. لزومی در پذیرشش دیده نشد و گذشت. ولی به خدا من از دل گفتم. واقعا حاضر بودم انجامش بدم. اما یک جاهایی بدجوری سخت میشد. ماجرا که دفترش بسته شد تازه فهمیدم با وجود سرمای اطرافم کف دستهام و پیشونیم خیس بودن. من واقعا حاضر بودم انجامش بدم خیالی هم نبود چقدر سخت میشد. ولی این دلیل نمیشه که به همون اندازه شجاع باشم. بله ترسیده بودم. به شدتی که یک وحشی بی افسار با خصوصیات من میتونه از همچین چیزی و عواقبش بترسه ترسیده بودم. ترسیده بودم ولی واقعا حاضر بودم انجامش بدم. به خدا راست میگم. الان هم اگر لازم باشه حاضرم. من پریسام. یا حرفی رو نمیزنم یا پاش وایستادم. تا هر جا که شدنی باشه.
دلم میخواست1جایی هرچند نه کامل ولی یه کوچولو در موردش نق بزنم. الان زدم. اوه خدا! بذار ببینم در اون صورت الان. اوه خدا! به نظرم در گام اول بعد از اون ورود عجیب اگر وارد میشدم یک چیزهایی رو دیگه هرگز… اوه خدای من! میگم که! دیگه بسه! خخخ.
تیمتاک و تیتی و موزیک. یکی از بچه ها هم اینجا بود که الان رفت. صحبت میکرد و جواب میدادم. من با دنیای هر کسی تا جایی که بتونم راه میام. دنیاهایی که صاحب هاشون دوستشون دارن و گاهی دلشون میخواد داخلش مهمون داشته باشن. چه ایرادی داره! یک قهوه توی قلمرو شخصیشون باهاشون میخورم تا اونها هم حس بهتری داشته باشن. ولی فقط اندازه همون قهوه نه بیشتر. تا جایی که به خودم فشار نیاد. من خیلی خودخواهم خیلی. اول خودم.
ساعت2شد؟ اوه کی؟ چه سریع رفت! هر لحظه احتمالش میره که صدای زنگ در بلند بشه. هنوز که نشده. بد نیست دیگه ننویسم. بذار فکر کنم اینو بفرستم روی آنتن یا نه. شاید نه. شاید بهتر باشه پاکش کنم. یا بفرستمش به فلش. ولی واسه چی؟ من فقط کمی از خودم رو نوشتم. نه دروغی گفتم نه حرفی زدم که کسی رو آزار بده. واسه چی باید مخفیش کنم؟ شاید بفرستمش روی آنتن. واقعا الان نمیدونم.
تلگرام کامل قطع شد به هیچ چی هم جواب نمیده. بیخیال بذار نده عاقبت درست میشه. وایفای رفته به کما و با نت گوشی وصلم. کاش این یکی بیدار بمونه. تحمل دنیای بدون اینترنت رو فعلا ندارم. نه در این زمان.
ساعت2و5دقیقه بعد از ظهر5شنبه. خسته شدم. هی! واسه چی اینهمه شدید خستم؟ بیخیال حسش نیست. عجب روز سرد خوشگلی! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از شبانگاهی های معمول من.

3شنبه شب. داخل تیمتاک. بچه ها صحبت میکنن. گوش میدم. گاهی حرف میزنم. الان سکوتم.
امروز یک مرحله در تدوین پیش رفتم. حسابی نق زدم ولی رفتم. بنده خدا آقای زمانی عجب اعصابی داره! ولی من یک مرحله در تدوین پیش رفتم. با مزه هست. صداها ترکیب میشن. با دست من. با مزه هست. ایول!
همچنان اخبار رو دوست ندارم. همچنان بچه های مدرسه پدرم رو درآوردن. همچنان همه چی تاب میخوره و ما رو تاب میده و پیش میبره. و همچنان من از حس دیروز پرم. قشنگه. حسم. روزم. لحظه ها.
چند جا سعی شد به خشم برده بشم. تلاش موفقی نبود. فقط یهخورده دلم… خدایا واسه چی ما خاکی ها این مدلیم؟ الان من چی بگم آخه! آخرش سکوت کردم. فایده نداشت. گفتن فایده نداشت. اصرار فایده نداشت. تلاش فایده نداشت. هیچ زمانی نداشت و در هر حال من انجامش دادم. نه این دفعه. فایده نداره. نه تلاش میکنم نه تماشا. دیگه بسه. فایده نداره. ولی کاش داشت! کاش میشد که این… بیخیال. گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود. خب از دست من چی برمیاد؟ من در هر حال یک خاکی بیشتر نیستم. بیخیال.
کلی کار برون اینترنتی منتظرم هستن اما نشستم اینجا. بیخیال میرم حالا.
باید یک سری سوال طرح کنم واسه امتحان بچه ها. حسش نیست. نمیشه همون روز کزایی چندتا جور کنم؟ لحظه رو عشقه. بیخیال.
مادرم رفته. در تنهایی شناورم. دوستش دارم. جفتشون رو. مادرم و تنهاییم رو. این هفته هم به احتمال بسیار قوی ارتفاعاتی نیستم. معترض هم نیستم. اینجا رو ترجیح میدم. واقعا میدم. سکوتش. فضاش. حسش. خونم رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد.
آخ جون فردا این موقع در تعطیلات آخر هفته تاب میخورم. میمیرم واسه تعطیلات. خدا تعطیلات ایول تعطیلات طولانی دلم میخواد. البته نه از مدل قرنطینه ای کرونایی. اون مدلش واقعا تلخه. ابدا اون مدل تعطیلات دلم نمیخواد. زمانی خیال میکردم موافقش باشم ولی زمانی که تجربه کردمش دیدم ابدا دلم نمیخوادش. کاش دیگه هرگز پیش نیاد!
آبانه دیوونه! پر از پریشونیه. از دیروز کمتر اخبار رو تعقیب میکنم. اذیتم میکنه. استرس میده بهم. ترجیح میدم با حس سفیدم سرگرم باشم. من واسه عوض کردن اون خبرها نمیتونم کاری کنم ولی زورم باید به خودم و حسم برسه.
بچه ها دارن سر به سرم میذارن. در مورد نوشته هایی که داخل1فلش مخفی میکنم و میذارم یک جای خیلی امن. جایی که حتی بعد از مردنم هم به این سادگی پیدا نشه. امیر میگه اون فلش رو چند میفروشی؟ مثلا به قیمت اقامت در آمریکا! گفتم نه واقعا. اونهمه شجاع نیستم که جرأت کنم کسی اون فلش رو باز کنه. هیچ کسی جز خودم. امیر میگه عاقبت یک کسی یک روزی اونو میبینه. شاید درست میگه. شاید باید فرمتش کنم. واقعا اگر زمانی این اتفاق بی افته… وای خدا! واااایییییییی خداجان!
آقای زمانی در مورد آدرس اینجا اذیتم میکنه. میگه بزنمش روی اسمم جای مود. میخندیم. میگه آدرس رو یادم رفته. دادم بهش. واسه چی باید آدرس یک مکان اینترنتی عمومی رو مخفی نگه دارم؟ خب بذار باشه. میان میبینن اینجا هیچ چی نیست حل میشه دیگه. خخخ.
یک پروژه تدوینی تمرینی زیر دستم بازه. الان تدوینم نمیاد. باید کاملش رو تا آخر میرفتم. بالای70دقیقه. اونقدر پرپر زدم تا تخفیف گرفتم. کشیدمش به30دقیقه. بد نیست. باید مشخص بشه کارم در شروع چه مدلیه. من باید تدوین رو بلد بشم. به نظرم لازمه.
درست همین لحظه به شدت آدم بدجنسی شدم. شدم که شدم. بسه هرچی زور زدم مثبت باشم و نتیجهش شد تماشای آتیش و خاکستر و شب و همه چیز. من دیگه تماشا نمیکنم. کثیف میشم و سعی میکنم هر بخشی از خودم رو که میتونم از شعله ها بکشم عقب. حالا این وسط کثیفم؟ به جهنم. بذار باشم. به جهنم!
اوه کی رسیدیم به حدودهای 8شب؟ وووییی!
دوش دلم میخواد. خیلی چیزها دلم میخواد ولی عجیبه که امشب خوردن دلم نخواسته. ایول! به فکرش که نباشم حله. آخ جون. کاش میشد زمانی از این بی هوا خوردن و از نامجازها… خدایا کاش میتونستم! شاید یک زمانی بشه. ولی نه الان. اما کاش میشد! بیخیال درست میشه.
عجب یک دفعه اینجا سرد شد! سردم میشه ولی سرما رو به گرما ترجیح میدم.
منتظر بهارم. منتظر ماه های آینده. منتظر عید. منتظر خیلی چیزها که میگن خیلیها میگن میاد. یعنی واقعا میاد؟ فقط آرامش دلم میخواد. واسه خودم و واسه همه. دلم میخواد زمان آرامش سریعتر برسه. به نظرم باید کلامم رو اصلاح کنم. منتظر پایان خیلی چیزهام. منتظر شروع آرامشم. فقط بره فقط این… در هر حال واسه من که… یعنی متفاوته؟ اوه خداجون من همون تعطیلاتم رو میخوام.
ولی بهار. ولی عید. بعدش تعطیلات! آخ جون!
ساعت7دقیقه به8شب3شنبه. دیگه بسه نوشتنم نمیاد. باقیش باشه واسه دفعه های دیگه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک روز قشنگ.

2شنبه شب. خوابم میاد به نظرم. خدا کتاب میخوام ایسپیک بخونه من نمیتونم این مدلی درست بخوابم آخه! این عادت کزایی چیچیه گرفتارش شدم واسه چی شبیه آدم در سکوت با سیستم خاموش نمیخوابم؟
ول کن بیخیال امروز رفتم کلی چیزمیز خریدم. از مدل خوردنی هایی که مدتها بود ازشون پرهیز داشتم. پرهیز بی پرهیز من ازینا دلم میخواست و حالا1عالمه دارم! آخ جون! داخل فریزر هرچی جا بود پر کردم از هرچی خوردنش رو دوست دارم و یوهو! اونها فقط خوراکی هستن ولی من حسم عالیه. به خاطر خوردنی نیست حسم از نفس این ماجرا عالیه. حالا دوباره و این دفعه شاید کاملتر از گذشته های دور میدونم چی داخل اون کشوهای یخزده کجاست و این بهم بدجوری حس مثبت داده. البته هنوز واسه تشخیص اینکه چی توی اونهمه بسته هست و پیدا کردن بسته درست گیر میکنم ولی باز هم خوشم میاد. همه این بسته ها خوشمزه های من هستن و اینکه یکی رو شانسی بردارم شبیه بازیه و من خوشم میاد. تا زمانی که این اوضاع روتین بشه و من زمان کافی واسه برچسب زدن این بسته ها در دفعات بعدی داشته باشم. البته با برچسبهای دستساز کاغذی. واییییی خیلی خوشم میاد. آخ جون.
بلد نیستم حسم رو توضیح بدم ولی حس خوبیه.
امروز روز خوبی بود. هرچند سخت و شلوغ بود و پول زیاد ازم پرید ولی روز خوبی بود. دوستش داشتم. دلم فرداهایی به قشنگی امروز و قشنگتر میخواد. یعنی میشه بتونم باز هم شبیهش رو بسازم؟ لازم نیست هر روز برم ازینا بخرم و پول خرج کنم. روز میتونه عالی باشه بدون اینکه خرید کنی، تفریح بری یا اتفاق عجیب و بزرگی پیش بیاد. من روزهای قشنگ دلم میخواد. خیالی نیست خرید داخلش نباشه تفریح هم نداشته باشه. من روزهای قشنگ دلم میخواد. با شادترین شادیها که فقط خودم میفهممشون! خدایا! شکرت! به خاطر امروز! به خاطر صبح! به خاطر همه چیزش! کمکم کن دوباره خودم رو پیدا کنم. کمکم کن دوباره بدون لرزش وایستم. من هنوز میتونم از کوچیکترین مثبتها بیشترین لذتها رو ببرم. خدایا! کمکم کن دوباره بتونم مثل گذشته شاد باشم، بخندم و لذت ببرم!
ساعت از10گذشت. دلم میخواد ولو بشم. فردا باید بلند شم برم سر کار. ولو رو عشقه. من رفتم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از شادترین شادی‌های جهان، فقط و فقط برای خودِ من!

2شنبه بعد از ظهر. ولو روی تخت. امروز باید برم یک چیزهایی بخرم. مادرم به هر زبونی که خودش بلد بود قانعم کرد که دیروز رو بیخیال بشم و بمونه واسه امروز که خودش هم خرید داره و با هم بریم. خدایا پس من کی… بیخیال. بذار خاطرش جمع باشه!
به شدت تا اینجای روزم شلوغ گذشته، به شدت یک دفعه اینجا سرد شد و من یخ زدم، به شدت خستم، ولی امروزم تا اینجا قشنگ سپری شد. دوستش داشتم.
یک گرفتار عزیز رو میشناسم که خیلی آشناست. خیلی عزیزه و خیلی گرفتار. بیمار شاید. بیمار گیرهایی که با قرص و تزریق درمون نمیشن. طولش ندم. شکر خدا الان بهتره. و امروز صبح بهتر بودنش رو بیشتر واسم تأیید کرد و بهم گفت که من در این بهتر بودن نقش داشتم. انگار یک دفعه رفتم داخل یک وان آب ولرم بسیار خوشآیند و رگ های روانم شروع کردن به جذب این حس بی توصیف و بعد حس کردم آروم آروم شروع کردم به سبکتر و سبکتر شدن. جدا از خجالتی که کشیدم، حسش خیلی خیلی آسمونی بود. از تصور اینکه شاید چیزی بهم نسبت داده شد که شایستگیش رو نداشتم خجالت کشیدم و از تصور اینکه این نسبت درست باشه از لذت پر شدم. و بیشتر از همه، از آگاهی به بهتر بودن حس و حال اون عزیز خیلی عزیز دلم میخواست خیلی آهسته روحم رو از جسمم پرواز بدم بیرون تا بره آسمون هفتم. خدایا! یعنی واقعا این واقعیه؟ یعنی واقعا من در کمرنگ کردن این شب نقش داشتم؟ یعنی واقعا من موثر بودم؟ در حال این عزیز و در حال مادرم؟ زیاد پیش اومد به سرم زده که خدایا آخه من کجای جهان رو گرفتم واسه چی منو آفریدی؟ اگر این امروزیه و گفتن های مادرم درست باشن فقط همین2تا دلیل مثبت واسه فهمیدن کل حکمت آفرینش من برام کافیه و هیچ توضیح دیگه ای لازمم نیست. خدایا کمک کن درست باشن! به اون عزیز گفتم من کاری نکردم. اگر هم کرده باشم من فقط وسیله ام. مأموری از مأمورهای خدا که وظیفه ای از خاک رو انجام بده. هنوز از تصور درستی نقش مثبتم در این سیر مثبت تمام روانم مورمور میشه. این خیلی واسم با ارزشه. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد! به اندازه ای که مثلا خبر بردن یک جایزه خیلی بزرگ رو بهم داده باشن شاد شدم. خدایا کاش این درست باشه! این خیلی با ارزشه. خیلی زیاد. خدایا خیلی زیاد!
امروز بچه ها سر کارم واقعا اذیتم کردن ولی من با وجود خستگی عجیب سبکم.
این سیستم دیوونه اذیتم کرد و نت پد واسم باز نشد من هم میانبر زدم و روی یک صفحه زاپاس دارم مینویسم. خیالی نیست امروز این چیزها نمیتونه منو خیلی حرصی کنه. امروز قشنگه. خیلی خیلی قشنگ. از اون قشنگی ها که من دوستش دارم.
باید برم خرید. باید یک سری خوردنی بخرم. باید… هی یادم رفت بگم! یعنی یادم بود ولی حس خوشگله ی امروز گفتنش رو از یادم شوت کرد بیرون گفت اول نوبت منه. تا دوباره یادم نرفته، من حالا یک رفیق جدید توی لیست رفقای بی صدام دارم. یخچال کوچولوم رو که یادته. از ارتفاعات قل خورد اومد توی اتاق من. این کوچولو یک قلوی فریزر هم در ارتفاعات داشت که الان اون هم اینجاست. داخل اتاق بغلیه ولی در هر حال داخل4دیواری منه پس رفیق منه. کارم با اومدنش حسابی راه افتاد. مادرم موارد چشمی داخل فریزر رو جدا کرد و گذاشت داخل این بچه فریزر و نتیجه اینکه من حالا کلی جا داخل فریزر اصلی خونه دارم که بستنی لیوانی درست کنم و هرچی میخوام از جعبه تا بسته های برچسب دار و هرچی و هرچی دلم میخواد داخلش بچینم و دیگه واسه پیدا کردن مواردی که لازمم میشه گیج نشم. آخ جون.
ساعت از1و نیم گذشته. حسش نیست بلند شم بشینم مثل آدم بنویسم. این مدلی خوابیده در حالی که کیبورد رو بغل کردم هم نوشتن سخته. دستم درد گرفت. باقیش باشه بعد. آخیش گفتم سبک شدم. همیشه نق هام رو میزنم سبک میشم ولی من از اشتراک شادی هام هم همون اندازه حتی بیشتر حس لذت میکنم. این حس قشنگه. باید اینجا میگفتمش. حالا گفتم و راحت شدم. اما دیگه نمیخوام بنویسم. دستم واقعا درد گرفت. باقیش واسه بعد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دایر وولف.

جمعه صبح. امروز دیر بلند شدم. ولی یهخورده به چیزی که دلم میخواست نزدیکتر ادامه دادم. الان هم اینجام و بعدش میرم سراغ دردسر25آبان بلکه امروز به1جایی برسم باهاش. گیرم مفاهیم نیستن یعنی هستن ولی نه خیلی زیاد. گیرم عدم اطلاع از موضوعه. بیخیال. درست میشه.
یک دوش حسابی طلب دارم. بذار کارم تموم بشه بعد. شاید امشب.
این کتاب نغمه ای از آتش و یخ دیروز رسما کفرم رو درآورد. اواخر جلد3هستم ولی عصر بود که بستمش و گفتم دیگه ادامه نمیدم. حتی توی قصه ها هم باید این مدلی باشه! گندش بزنن. ولی امروز صبحی باز خوندمش. اگر امروز میشد بشینم بخونم و ایسپیک رو روی دور تندتر میذاشتم تا بعد از ظهر تموم میشد. ولی پایانش رو احتمالا دلم نخواد. ترجیح میدادم قصه ها فریبم بدن. خوشپایانتر باشن. بیخیال. من دیگه از سن فریبخواهیم گذشته. واقعیت واقعیته. حتی توی قصه ها.
داخل این کتابه همه چیز هست. جنگ، توحش به حد وفور، عشق به سبک مردمان قرون وحشی، درد، ظلم، سیاست، کثافت، جادو، همه چیز. یک مدل گرگ هم هست. اگر دیکته اسمش رو درست بنویسم دایر وولف. اصلا نمیدونم در دنیای واقعی همچین چیزی وجود داره یا نه ولی توی این کتابه هست. از گرگهای معمولی بزرگتر، وحشیتر و مهیبتره. ولی در هر حال گرگ به حساب میاد. یک سری از اینها… دلم میخواد میشد یکی از اونها باشم. یکی از اون دایروولفها. سفیده ترجیحا. همون که صدایی واسه غریدن به ماه نداره ولی جاهایی که باید باشه هست و در عین حال… خدایا! کمکم کن! آخه من چی اومده به سرم؟ الان این بارون واسه چیه؟ تو چی میخوایی پریسا؟ آخه چی میخوایی؟ تو چی میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییی؟
نمیتونم. نفسم بالا نمیاد. این2تا چشم بی معرفت نباید ببارن. نباید اینطوری ببارن! الان دقیقا واسه چی؟ دقیقا این لحظه واسه چی؟ خدایا یک کاری کن متوقف بشن خیس شدم ببین! دیگه نمیتونم. نفس. آخ خدا! من تحملم… خدایا! کمکم کن! کسی نمیدونه جز تو. تویی که میدونی. تویی که میبینی. به کسی نمیتونم بگم. تو لازم نداری بهت بگم. تو میدونی. تو میبینی. کسی جز خودت نه میبینه نه میدونه. هیچ کسی جز تو! هیچ کسی نمیدونه که من… خدایا! به کسی نگی ولی خدایا! دارم میبازم. کمکم کن!
آب. نفسم. آب لازم دارم. برمیگردم.
خب اینجام. این لحظه نامجازها میتونن بکشنم. دم دستم نیستن. کاش میشد دلم بخواد واسه همیشه ولشون کنم! دلم نمیخواد. این یکی رو دیگه حواسم هست از دستم لیز نخوره. من یک دفعه این تاج روی سرم رفته ابدا واسه دفعه دوم همچین گافی نمیدم. ولی واسه چی نباید بدم؟ مگه دفعه اول واسم بد شد؟ بذار ببینم چی از دست دادم؟ یک دسته حس مثبت اما موقت که بعدش همیشه حالم بد بود. سردرد و گیجی و فحش به خودم و به محض رفتن اینها باز خواهندگی؟ این وسط فقط همون حس مثبته مثبت بود. اون هم که2ساعت بعد میرفت و بدهیش رو با تمام اونهایی که اون بالا شمردم از جونم میکشید بیرون! الان اون مثبتهای موقت رفتن. عوضش منفی های بعدش هم همه رفتن. سرزندگی بدون اون مثبتهای موقت و منفیهای بعدش واقعا بیشتر شد. خب پس الان چی! معترضم آیا؟ نه. نه معترض نه. ولی گاهی این… گاهی بی گاهی. من معترض نیستم. همیشه چیزهایی هست که دل بخوادشون و خیلیهاشون بدجوری نامجازن. پس بیخیالش. اما با اینهمه دلم از دست دادن این یکی نامجاز رو نمیخواد. دیگه تحمل گذر از1دسته شب از مدل شبهای شروع این… وای خدا جهنمی بود. تمام سرم میزد شقیقه هام انگار از داخل ورم داشتن دستشون میزدم هیچ چی نبود داغ میشدم آتیش میگرفتم عربده میزدم فحش میدادم و تلخ ماجرا این بود که تمامش رو میفهمیدم. فقط اراده زنجیرش اونقدر سفت بود که بلند نشم. اون چندتا قدم رو برندارم. اون در سفید رو باز نکنم و… آخ چه سرد! چه تلخ و چه شیرین! هنوز به اون شبها که فکر میکنم نفسم از فشار میگیره. گذشتن. الان فقط گاهی که فشار زیاد میشه به عنوان یک راه فرار دلتنگ اون حس های مثبت موقت میشم. حسرت ندارم. معترض نیستم. بد حال هم نمیشم. فقط زمانهایی که لازمشون دارم یا تصور میکنم که لازمشون دارم یک ستاره تاریک از جنس یادش به خیر از سرم رد میشه و میره. شبیه کسی که مثلا درآمدش در حد من باشه ولی دلش1خونه قصری در فلان مکان رو بخواد. طرف میدونه شدنی نیست ولی گاهی دله دیگه میخواد و بدون حسرت و اعتراض از کنار این خواهندگی رد میشه و میره.
بعد از اینهمه توصیفات در هر حال اون قصه تموم شده ولی این یکی رو دیگه به این سادگی نمیدم بره. من دیگه تحمل گذران یک دسته شب از اون مدل رو ندارم.
هی! اینترنت خونه قطع شد! ولی واسه چی؟ آهان واسه اینکه امروز13آبانه. خدایا آخه تا کی باید این وضعیت رو ادامه بدیم؟ همه دنیا بی دردسر از اینترنت استفاده میکنن. از خیلی چیزها استفاده میکنن. واسه چی همه چی واسه ما توی این گوشه از خاکت اینهمه سخته؟ مگه ما چیکار کردیم که اجازه میدی مأمور هات این مدلی اعصابمون رو آزار بدن؟
عه جدی قطع شد! باید بلند شم برم مدم رو انگولک کنم ببینم درست میشه یا نه. هرچند خوشبین نیستم. امروز اگر قطع نمیشد جای تعجب داشت. بیخیال. میرم ببینم چیکارش میشه کنم. چرت نویسی امروز هم دیگه بسه. از کی دارم مینویسم! کار و درس و همه چیزم مونده! من رفتم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و شب و خیلی چیزها.

5شنبه شب. به نظرم بشه گفت جمعه. 6دقیقه پیش واردش شدیم.
اخبار ترسناکن. جنگ. داخل خاک من. بچه هایی که میمیرن. مادرهایی که بچه هاشون بهشون التماس میکنن زنده بمونن. سیلی که از خشم خروش میکنه و دستهای قطره هاش متقابلا خونی میشن. خدایا این چه جهنمیه بپا شده!
همچنان با سرفه هام گیر دارم. لعنتی! بهم توصیه های عجیب غریب میشه. هی! من این چیزها رو نمیخوام. اَییی! این خوردنیها رو ابدا نمیپسندم. فعلا ترجیح میدم سرفه کنم.
بدجوری دلم این شبها یک سری نبایدها رو میخواد ازم. آخه از دست من چی برمیاد! واسه چی این موجودیته خر نمیفهمه!
عدس کوچولو حسابی در خرابکاری کولاک کرده. خخخ. فسقلیه فسقلیه فسقلیه… خخخ.
مادرم رفته به ارتفاعات. من نرفتم. اگر میرفتم شنبه به سر کارم نمیرسیدم. به هیچ عنوان چرخوندن مدیر محل کارم رو نمیپسندم. مخصوصا بعد از اونهمه همراهی که باهامون و باهام داشته و هنوز داره. این ناکسیه. از ناکس بودن متنفرم.
تمرینهای یواشم به خاطر گرفتگی نفس هام سخت شدن. بی تحرکم، کاهش وزن نداشتم، گاهی بیمار میشم، ولی عجیبه که بد پیش نمیرم. دیگه کمتر خرابکاری میکنم. هرچند1کسی شاید برای تحریکم گفته از دست رفتی پریسا. چیزهای دیگه هم گفته و گفتن که من گوش ندادم. یکیش اینکه… ولش کن فعلا دلم نمیخواد حرفش رو بزنم شاید در اراجیف نویسی های بعدی.
ولی دلم میخواد پیشرفتهایی که به هیچ کسی نمیشه بگم رو اینجا بنویسم. بیخیال در هر حال و خوشبختانه یک سری چیز اینجا هست که فقط خودم ازش سر درمیارم و کسی جز خودم نمیفهمه چه مزخرفاتی نوشتم.
اینجا گاهی1چیزهایی خراب میشن و خب پیش میاد. خونه هست دیگه بعد از بالای15سال ساخت باید هم گاهی1چیزهاییش گیر داشته باشه. آخرین افتضاح کوچولویی که اینجا بهم چشمک میزنه دستگیره در حموم خونه هست که حتی با عوض کردن گیره هم درست نشد. سوراخهای پیچ و زبونه داغون شدن و خب به نظرم این در دیگه نفله شده کاش خرجش بالا نبود عوضش میکردم! خب چوبه دیگه به من چه مگه من جویدمش؟ مادرم مونده که این چه مدل خرابیه. گفتم چوبه آب خورده کهنه هم شده چه انتظاری داری! مادرم خخخخ بنده خدا مادرم. میگه از کابینت و دوش رسیده به دستگیره ها باز جای شکر داره. مادرم عزیز خطرناکیه. همیشه مطمئنم که گفته هاش از دونسته هاش خیلی کمترن. خدایا یعنی همه مادرها بیشتر از چیزی که میگن از بچه هاشون میدونن؟ خدا نکنه خخخ.
هنوز میترسم. یواشکی. بی صدا. مخصوصا شبها. گاهی اونقدر شدید میترسم که دلم میخواد فرار کنم توی بغل مادرم قایم بشم و نق بزنم که من میترسم از… نمیگم. فقط ساکتتر میشم و گاهی خواب میبینم. شبیه دیشب که مادرم اینجا بود و1دفعه هوار کشیدم. بنده خدا بدجوری ترسید. بعدش هرچی گفت چی دیدی نگفتم. صبحی هم پیش از رفتنش گفت چی دیدی گفتم هیچ چی بابا چرت و پرت. بعدش هم زدم زیر خنده. به سرم زده. هیچ خوشم نمیاد. خجالتآوره. گندش بزنن. بیخیال.
دیگه بهم از اون توصیه های مسخره2هفته پیش نشد. خدا رو شکر. امیدوارم اون داستان کزایی که نتیجهش یک پست رمزدار در اینجا شد واقعا دیگه تموم شده باشه! واقعا دیگه دلم ادامهش رو نمیخواد. این ماجرا بارها تموم شد به خیال من ولی… دلم خشم نمیخواد ترجیح میدم همینطوری آروم باقی بمونم. کاش دیگه بسته باشم این دفتر رو! و این وسط یک مثبت بزرگ واسه من. مادرم موافقمه. اون هفته کزایی در یک غافلگیری خوشآیند طرفم رو گرفت و در جواب اعتراضم گفت درسته. تو نمیتونی. صبوریت از این جنس نیست. دیگه نباید از این داستانها داشته باشیم. ایول! از بینشش سو استفاده کردم و سپردم به خودش که قربون دستت از حالا خودت دردسرهای این شکلی رو اگر بودن جمعش کن اصلا به من منتقل نشه لطفا. مادرم موافق بود. این رو دوست داشتم. حس میکنم پایان ظاهری این گفتمان مضحک یک جورهایی از برکت کمکهای مادرم باشه. سکوت مخالفین من عطر فعالیتهای مادر منو داره و من حسابی ممنونشم.
امروز دوباره خخخ نزدیک بود روی سرامیک کار دست خودم بدم و گردنم بشکنه. آخه یکی نیست به من بگه داخل آشپزخونه جای خریته؟ من هر جا دستم برسه خریت میکنم. ولی جدی فضای بازتر اتاق و قالی موجود در این فضای بازتر اثرات خریتهام رو تخفیف میده. در پس گرفتن این بخش از خودم بدجوری یواشم ولی متوقف نیستم. در پس گرفتن آشپزی نصفه نیمهم هم همینطور. حسش نیست فعلا باقی دیوارها رو ببینم که در ترمیم کدومشون پیشرفتی داشتم. واسه امشبم همین2تا کافیه.
امروز یکی از مشقهای گوش کنیم رو جمعش کردم. آخ جون. و این داستان25آبان و مهتاب27آبان! وووووووووییییییییی! فردا باید سفت بشینم شبیه امروز و یکیشون رو به1جایی برسونم. کاش بتونم!
داریم میریم طرف1نصفه شب. بد نیست دیگه بس کنم. دلم میخواد باز بنویسم. از خیلی چیزها. همین مدلی جفنگ بنویسم. پراکنده بنویسم. مدلی که فقط خودم سردربیارم بنویسم. نق بنویسم. از امشبها. امشبهای یواشکی خودم. از نبایدهایی که نباید بخوام. از… از خیلی چیزها. ولی بیخیال. باقیش باشه واسه دفعه های بعد. امشب سکوت و تیمتاک و من و دل و خیال و… آخجون فردا جمعه هست. هنوز1صبح دیگه دارم تا شنبه. ایول! نق شنبه هم بمونه واسه بعد. ساعت 12و42دقیقه شب به ساعت سیستم من. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ترس. کاملا یواشکی.

2شنبه صبح زود. تا6حدود40دقیقه دیگه مونده و من الان باید خواب باشم. تمام دیشب سردرد داشتم. خدایا واسه چی احساس سلامت نمیکنم؟ سردرد و این فشار که از روی سینم کنار نمیره. نکنه واقعا… خیلی مسخره هست ولی… خدایا من… میترسم. بیخیال. الان که اینجام. ولی تا کی اینجام؟ دیشب شبیه بچه ها ترس برم داشته بود. دلم میخواست به1کسی بگم. ولی این مدل چیزها رو به کی میشه بگی؟ کسی نمیتونه کاریش کنه. خدایا جز خودت به کسی نمیشه گفت و من الان وسط این سکوت دم صبح نشستم کیبوردم رو قلقلک میدم و واست میگم. من میترسم. از ناشناخته های اون طرف. از دردی که باید واسه گذشتن از پرده تحمل کنم. از خیلی چیزها. هی بسه همه بیمار میشن اینکه اینهمه سر و صدا نداره! من چه دردم شده اینهمه مضحک شدم؟ شجاعتر بودم انگار. کمتر از این مدل ترسها داشتم. الان واسه چی این مدلی دلم میخواد1جای امن مچاله بشم از این ترس مسخره؟ جای امن؟ در این مدل موارد جای امنی وجود نداره. هر چند واسه من در خیلی موارد جای امنی وجود نداشت. این نق ها رو بیخیال. من واسه چی اینهمه مضحک میترسم؟ هی! لحظه رو عشقه. بیخیال. این چیزها شاید از عوارض تنفس هوای هفته تاریک باشن. شاید2روز دیگه از سرم بپره. ولی این سردرد و این فشار عوضی هم میپره؟ من با خنده های شدید چنان سرفه هام… اه! بسه دیگه! بیخیال.
باید آماده بشم برم سر کار. لعنتی! این بچه ها این هفته انگار تخم کفتر خوردن. واقعا اذیت میکنن. یک داد سرشون بزنم؟ فایده داره؟ خدایا کاش قبل از رسیدن به پرده بازنشستگیم… بر شیطون لعنت سر صبحی به سرم زده! بیخیال بابا.
اطرافم پر از اخبار و همه چیزه. اطرافیانم گیرهای عجیب غریبی دارن که اگر حس تمرکز بهشون رو داشته باشم تعجب میکنم. از گرفتاری های دستساز و تکراریشون خسته شدم. بذار اونها و گرفتاری های دستساز هم رو اذیت کنن. به من چه! بی معرفتیه ولی من گیرهای خودم رو دارم. هر کسی مال خودش رو برداره. خصوصا اینکه اونها واسه رفع مال خودشون به من گوش نمیدن.
داخل اینترنت هم که… آخ اینترنت! لعنتی!
گاهی جبر به ماجراهای کثیفی واردم میکنه که هیچ ازشون خوشم نمیاد. یک جاهایی واقعا دلم ادامه سکوتم رو میخواد ولی اصراره که بشکنمش و… در هر حال انجامش میدم ولی بعدش متنفر میشم. از خودم و از تمام منظره های اطرافم در طی اون مسیر کثافت! من دروغی نگفتم فقط ترجیح دادم راستش رو هم نگم و نگهش دارم واسه خودم ولی… بیخیال. گفتم و تموم شد. تمام دیشب حس یک نفرت سرد توی تختم همراهم بود. شبیه تیغه چاقوی بلندی که بذاریش زیر لباست و باهاش بخوابی. سرد بود و تیز و آزاردهنده و… لعنتی! لعنت به تمام این کثافت!
ساعت فشنگی داره میره و من باید زمان دستم باشه. کاش این بچه ها امروز یهخورده دست بردارن. میترسم تحملم رو از دست بدم و خشمم اذیتشون کنه. کاش اینطوری نشه.
واقعا مسخره هست. صبحها زیر ماسک و درگیر بچه ها و عصرها یا توی تخت گیج میخورم یا با رفع گیرهای مضحک مشغولم. کاش زودتر سلامتیه برگرده من کلی کار دارم که باید بهشون برسم ولی مثل یک بسته کاه می افتم. واقعا که خیلی… اه خدایا این واقعا تقصیر من نیست چه معامله ای میشد کنم با این سردرد و خستگی مسخره که ول کنم نبود؟ درضمن بیرون از سیستم و اینترنت هم باید یهخورده کمک میدادم. دادم و کاش امروز دیگه همه چی بره به طرف عادیتر شدن من واقعا گرفتاری هایی دارم که یین مدلی نمیشه جمعشون کنم.
احتمال رفتنم به ارتفاعات این هفته نزدیک صفره. به خاطرش افسوس نمیخورم. توی خونه آشنای خودم هم تنهایی بد نمیگذره. ارتفاعات خوبه واقعا خوبه ولی ترجیح میدم گاهی تفریح کنم و بیشتر اینجا باشم.
بذار امروز شجاعت کنم قهوه بخورم. ولی سردرد آخه… هی! سردرد در هر حال دیروز بوده و احتمالا امروز هم هست. بخورم دیگه! شاید این حس کرختی بپره.
هنوز حرصی ام از آلودگی به لجن مسیری که مال من نیست. من خودم رو ازش پاک میکنم و بعد اصرار میشه که به خودم کثافت بپاشم. اه! عصبانی‍ام وووووویییییی!
خدایا این هفته هنوز درس نخوندم. این چه اوضاعیه! من هیچ کاری واسه خودم انجام نمیدم ولی هیچ زمانی هم زمان درست درمون ندارم. واسه چی گذران من این مدلیه؟/
داریم میریم طرف6و هی! شاید لازمه من یهخورده روشنتر ببینم. اینهمه هم نمیشه اوضاع بد باشه. اطرافم و سر کارم و اون مسیر کثیف لعنتی و این ترس لعنتیه یواشکیه خودم و اخبار اطرافم و همه چیز رو بیخیال. صبح اومده. صبح همیشه میتونه یک شروع قشنگ باشه. حتی ررای من با تمام نق هایی که اون بالا زدم. همه چیز رو بیخیال. خدا رو چه دیدی شاید امروز آخر شب باشه. بعید به نظر میاد خیلی هم بعید ولی واقعا کی میدونه!
ساعت11دقیقه به6صبح2شنبه. سلام صبح. وایستا با هم بریم! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخر هفته با منفی مثبتهای هفته.

ظهر5شنبه.
بعد از یک دوش حسابی و الباقی ماجرا و آخ خدا به نظرم هنوز زنده باشم. یک زنده نسبتا تمیز. حس خوبیه.
هفته تاریک. وای خداجون آی آی آی تمام جونم اعتراض داره. دقیقا تمامش. از سرم تا نوک پا. چی میشه بگم جز نق. بیخیال همین نق رو عشقه!
مادرم اون طرف در حال گرفتن اخبار و انتقال بخشهای قابل توجهش به منه. منتظر مهمترهاش هستم و هستیم. خدایا خودت کمک کن!
در هفته ای که گذشت سعی شد که باورم بشه یک چیزهایی هنوز ازم نگذشته، که البته این نگذشتن به کار من نمیاد ولی بی فایده هم نیست. اگر یک چیزهایی هنوز ازم نگذشته باشه پس خیلی چیزهای دیگه هم ازم نگذشته و این سری دومیها به کارم میاد. مثلا اینکه در اولین فرصت پارچه هایی که از98داخل چمدون منتظر موندن رو بکشم بیرون و ببرم خیاطی و چندتا دست از پیراهنهایی که اون زمان دلم میخواست بدوزم. و اینکه به بهانه وزنم بیخیال موارد این مدلی نشم. خیلیها از خودم هیکلیتر رو دیدم که چیزهای قشنگی میپوشن و حالش رو میبرن و خودم میدونم که بیخیالی من واقعا بیخیالی نیست و بیشتر بی حوصلگیه و دارم بهانه میارم.
همچنین ازم نگذشته که دوباره خیلی چیزها که رها کردم رو زنده کنم و واسشون زور بزنم و از پیش رفتن و پیش بردنشون عشق کنم و حتی اگر پیش نرفتن من از تلاشم لذت ببرم.
باز هم ازم نگذشته که دوباره اون کیف فسقلی رو باز کنم و تمرینات ظریف مچ دستم رو از سر بگیرم.
خیلی چیزهای دیگه هم هست که ازم نگذشته. مثلا اینکه سعی کنم کمی بیشتر از نامجازها فاصله بگیرم بلکه نفس های عمیقم رو پس بگیرم که البته این یهخورده مشکله ولی شاید اگر واقعا بخوام جواب بده. گیر اینجاست که واقعا نمیخوام.
اینکه دلم تعمیر این تردمیل دیوونه رو بخواد تا باز هم ورزش کنم. نمیدونم چه مدلی باید درستش کنم ولی دلم که میشه بخوادش. گندش بزنن! کاش نفله نمیشد!
اینکه نظم در تحرکم، خوردنم، آرایش کردنم، و لذتهای کوچیک و اگر دستم برسه بزرگتر زندگیم رو دوباره یادم بیاد و واسه احیای بعضی هاشون یک حرکتی بزنم.
و خیلی چیزهای دیگه که اگر بخوام بنویسمشون شاید زیاد طول بکشه و حس تفکر نیست.
امروز صبح بعد از چند سال دوباره به موهام تل زدم. قشنگه. من از96به این طرف تل روی سرم نذاشته بودم. فشار. درست پشت گوش هام. سردرد. شاید هم ترس. این یکی پشت گوش هام رو فشار نمیده. هنوز سردرد هم بهم نداده. یک تل پهنه پر از پولک و نگین و پاپیونها و گلهای ریز توی هم. ازش خوشم میاد. کادویی بود که کنارش گذاشته بودم. امروز بعد از مدتها کاری بیشتر از شونه کشیدن به موهام باهاشون کردم. به جای خلاصی از دستشون با یک گیره فلزی یهخورده بیشتر از معمول دستکاریشون کردم و نتیجه بدک نشد.
نصف روز تعطیلم گذشت. به حساب خودم تا اینجاش بد نبود. دلم میخواد یک بهانه با حال باشه که بزنم بیرون. فروشگاه روبرو. خرید یک چیزی. نمیدونم چی. ولی دلم میخوادش. بهانه رو میگم. آخ! تاریکه دیوونه! به نظرم بهانه واسه استراحت نرم و ملایم بیشتر در دسترسه. هی! این هم مثبته. اگر وسط هفته درگیرم میکرد بیچاره میشدم. وای خداجونم این فیکس تایم عالیه.
اتاق بغلی بحث اخبار در جریانه. من داخلش نیستم. به اندازه ای که لازم داشتم میدونم. دلم نمیخواد خوابم بیاد ولی ولو شدنم میاد. ترجیح میدم الان نباشه. میخوام بشینم اینجا و تصور کنم چیها دیگه هست که هنوز ازم نگذشته.
باید پست فردا رو بنویسم. درستش میکنم. این باید فردا دم عصر بره. میتونه منتظر بمونه تا امروز عصر.
ترجمه ای که دستمه رو باید سریعتر پیش ببرم. به نظرم این دیگه نباید خیلی منتظر بمونه. انجامش میدم ولی نه درست این لحظه.
امروز نه با کسی تماس گرفتم نه حسرت کتابخونه و سفره خونه حرصم داد. امروز فقط توی خونه چرخیدم و دستهام حرکت کردن و اتصالات ذهنم جریان فکرهای مدل به مدل رو پیش بردن.
دلم یک بعد از ظهر آرام اما با حال میخواد. خدا رو چه دیدی شاید داشتم. اگر هم نشد خیالی نیست. جلد سوم کتاب نغمه ای از آتش و یخ هنوز باقیه.
احضار شدم برای ناهار. انتشار این بمونه واسه بعد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: یک جای امن.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید: