دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جهانی که نمیشناسم.

شنبه صبح. خیلی خیلی زوده پس من واسه چی بیدارم؟ به خدا از خستگی دارم میمیرم میخوام بخوابم. این چیه که بیدارم کرده؟
یک سردرد خفیف کوچولوی مزاحم توی سرم چرخ میزنه. شدید نیست ولی موجوده و داره موجودیتش رو اعلام میکنه.
هرچی در جاده زندگی پیشتر میرم بیشتر درک میکنم دنیایی که43سال داخلش زندگی کردم رو ابدا نشناختم. این روزها هر لحظه اش واسم یک بسته اعجاب جدید رو میکنه. و من فقط متحیر میشم. اما دیروز از حیرت گذشته بودم. اصلا نمیشد حالتم رو توصیف کرد. به شدت احمقانه میزدم زیر خنده و خنده هام میرفتن که قاهقاه بشن ولی جمعش میکردم و فقط میگفتم وای! وای! وای خدای من وای! بعدش سکوت میکردم و یکدفعه خنده بود که ول میشد و به خدا نمیتونستم. الان نمیخندم. حتی لبخند هم نمیزنم ولی از حیرت گذشتم. خدایا اون بالا نشستی اینهمه عجایب میبینی تو هم شبیه من تعجب میکنی؟ حس میکنم باید بهت بگم خداجون مواظب باش از اون بالا نیفتی این وسط! جدی این… اوه خدا! بدون آخ و واخ بدون حرف بدون خنده بدون حالتهای عصبی بدون هیچ چی خدایا توی سر خودم حس میکنم هیچ چی نمونده کامل دیوانه بشم. یعنی جنون صد درصد. آخه مگه میشه این… این… اینهمه متفاوت!
خیلی مواظبم. مواظب کلامی که در جواب حیرتهای این روزهام میگم. میترسم. میترسم این آجرهای لق یکیشون بیفته به خاطر انعکاس یک هجای من، که اگر همچین چیزی بشه وای بر من! ولی آخه این… مثل همیشه فقط میتونم دعا کنم. دیشب اونقدر شدید متحیر بودم که دعا هم یادم رفت. واقعا یادم رفت. یک مشق غافلگیرانه از محله بود که هرچی ازش بلد بودم رو رفتم و بعدش سعی کردم درس بخونم که نشد. بعدش هم بدون اینکه بفهمم خوابم برد و تا همین الان که بیدار شدم توی سرم پر از صداست. حس میکنم اصلا خواب نبودم. تمام شب وسط خوابهای شلوغ و پر سر و صدا راه میرفتم انگار. هنوز اون صداها که خاطرم نیست چیها بودن توی سرم هستن. شاید واسه همین سرم درد میکنه. خدایا! خدایا جدی کجا میبری اینهمه حیرت رو که از اون بالا پرتت نمیکنه این پایین؟
خدایا خوابم میاد میشه این صداهای توی خوابم رو ببری من2ساعت آروم بخوابم؟ باشه1ساعت. خدایا امشب کلاس دارم واقعا خستم تقاضا میکنم. اینها رو ببر. باور کن خوابم میاد. باقیش باشه واسه بعد. کاش بتونم بدون دردسر یک کوچولو بخوابم. خدایا لطفا! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمای یک رویا.

صبح جمعه. ساعت از10گذشته. دوش دیروز رو امروز گرفتم. چسبید. خدایا من وان میخوام کاش جاش رو داشتم!
چه سکوت با حالی! بیرون و داخل اینترنت. داخل تیمتاک نشستم و درس میخونم و از آرامش صبح جمعه برون و درون اینترنتی لذت میبرم. باید واسه پردارهای خدا گندم بپاشم. احتمالا تمومش کردن. قطعا.
سردرد در حال عقبنشینیه و ای کاش من دست بردارم و با مهسواری دوباره دعوتش نکنم! میکنم. بعدش هم به خودم فحش میدم و میگم آخ سرم.
در حال تماشای کمای یک رویا هستم. و دعا میکنم برای زنده موندنش. یعنی بیدار میشه؟
حالا که ازش گذشته، حالا که سکوت موقت برقراره، حالا که جدا از خشم و حیرت و سردرد، از دور تماشا میکنم، انگار بهتر و بیشتر میفهمم. خیلی چیزها رو میفهمم و میبینم که این چند شب نمیدیدم و نمیفهمیدم. البته اصلا لازم نیست من چیزی رو بفهمم. مهم هم نیست که اصلا بفهمم یا نفهمم. چیزی عوض نمیشه. من فقط یک تماشاگر درجه3هستم که بدون بلیت از دور تماشا میکنه. ولی فهمیدن هرچند دردناک اما مثبته. اگر تماشاگریم پس باید بفهمیم. به خاطر خودمون. تجربه و عبرت همیشه یک جایی به کار میاد. حالا دارم میفهمم. شاید باز هم اشتباه میکنم ولی تصورم اینه که درک الانم، درک امروزم، قویتر و منطقیتر از دریافت شبهای پیشه.
گاهی ما اشتباه میکنیم. گاهی اشتباه میبینیم. گاهی اشتباه میریم. گاهی عجولیم. گاهی اشتباه تصور میکنیم. اشتباه. و این اشتباه، خیلی چیزها رو عوض میکنه. گاهی میخواییم چیزهایی رو عوض کنیم که تغییرشون بسیار بسیار خطرناکه. گاهی لازمه تکیه یک ستون رو خیلی آهسته عوض کرد تا سقفی خراب نشه. و گاهی ما صبور نیستیم. خیال میکنیم با یک ضربت حله. و بعد، نتیجه تبدیل به فاجعه وحشتناکی میشه که در خیلی موارد دیگه هیچ طوری نمیشه درستش کرد. ترکی که تعمیر شدنی نیست و آواری که بی هوا میاد پایین و… خدایا! یعنی واقعا راهی واسه ترمیمش نیست؟
اینجا که کسی نیست حسم… اوه! یاکریم دیوونه! اومد داخل. و گیر کرد. برمیگردم.
خب حل شد. این دیوونه رو هرچی کردم بلد نبود بره خودم رفتم بیرون دونه پاشیدم بلکه ببینه بیاد بیرون ولی باز هم بلد نشد عاقبت مجبور شدم با دست بگیرمش و بفرستم بره. خدایا چقدر ترسیده بود زمانی که توی دستم گرفتمش! دلم نمیخواد هیچ زنده ای این مدلی ازم بترسه. ولی آخه تقصیر من نبود من داشتم کمکش میکردم!
رویا. دیوار. سقف. کما. ترکهاش رو انگار الان، از اینجا، از این فاصله، از منطقه ی منطق بدون خشم و عربده، بیشتر میبینم. کاش من اشتباه کنم ولی این… به نظرم تعمیرش زمانبر باشه. و سخت.
این لحظه آرومم. نه فحش میدم، نه خشم دارم، نه گیجم، نه نفسم تنگ شده. فقط تماشا میکنم. با نگاهی از جنس تلخ عبرت. آخه ما واسه چی… نمیدونم واسه چی. در هر حال گذشتن از این بنبست دستساخت در مسیر من نیست. کاری هم از دستم واسه کنار زدنش برنمیاد. کاش بر میومد ولی نمیاد و خدا میدونه چقدر متأسفم برای این برنیومدن. ولی کاش ما کمتر اشتباه کنیم. هم واسه خاطر خودمون، هم واسه خاطر افرادی که بخواییم یا نخواییم واسشون اونقدر مهم هستیم که از برخوردمون با بنبست ها دردشون بیاد. اشتباه خاصیت زندگیه. نمیشه هیچ زمانی اشتباه نکرد. ولی کاش به موقع حواسمون جمع بشه و درستش کنیم! پیش از اینکه اونقدر دیر بشه که هیچ دستی قادر به اصلاح اثراتش نباشه!
خب بسه. ساعت از10و30دقیقه گذشت. باید درس بخونم. قبلش هم باید بلند شم لباس هایی که ماشین با معرفت شسته رو پهنشون کنم تا خشک بشن. در خرید لوازم آشپزی سبک خودم مرددم. الان نه. شاید عصر. شاید هم بعدا. دلم میخواد یک دفعه وسایل پیتزای نیمه آماده رو بخرم و امتحانش کنم. ازش مطمئن نیستم. ولی به نظرم به یک بار امتحان بی ارزه. حالا بعدا. داره دیرم میشه. لباس و درس و بعدش به بعدش فکر میکنم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سردرد.

5شنبه شب. خدا سردرد سردرد بیچاره شدم از سردرد!
نه خواب کمک کرد نه قرص نه تخفیف دمای وحشتناک اینجا. سرم درد میکنه. باید1مدلی از دستش خلاص بشم. باید بشم این داره روانم رو پاک میکنه باید از دستش خلاص بشم من از سردرد متنفرم. چه معامله ای کنم باهاش؟ خدایا چه معامله ای کنم با خودم؟ واسه چی من اینهمه باطلم؟ واسه چی زورم به هیچ چی نمیرسه حتی به خلاص شدن از دست1سردرد مسخره؟
دلم میخواد هرچی نمیشه گفت رو چنان بلند عربده بزنم که تمام جهان بشنون و مرده ها هم زنده بشن و بشنون و خدا اون بالا بشنوه و فرشته ها بشنون و جهنمیها بشنون و بهشتی ها بشنون و… خدایا سرم! آخ سردرد خدایا یک کاری کن این بره نمیخوام تحملش کنم!
به نظرم مادرم اگر الان اینجا بود از حرص منفجر میشد. حق داشت. من هم حقمه. به خدا که هست. آخ سرم!
از دیشب دوباره به شدتی بیمارگونه گیر دادم به رفقای نامجاز و تمام زحمتهای این هفته های اخیرم واسه تخفیف بستگیم بهشون رو فرستادم توالت. خدایا این سردرده رو میشه ببری؟ کلافه شدم.
تمام ذهنم از بس منقبض مونده تیر میکشه. توضیحش سخته. خیالم نیست کسی بفهمدش حس توضیح نیست. خدایا آخه واسه چی از دست من برنمیاد که این… آخ خداجان! این سردرد!
امروز ولو شدم و مثل جنازه خوابم برد از بس… دیگه نا نداشتم نفهمیدم کی رفتم. بیدار که شدم سردرده شروع شده بود. هنوز هم هست. خدایا الان امشب مگه خوابم میبره؟
بذار به1چیز دیگه متمرکز بشم. بله ارواح مخ نداشته ام چقدر هم که میتونم! خب الان واسه چی؟ اصلا که چی؟ با گیج خوردن من هیچ چی در جهان هستی عوض نمیشه. البته چرا میشه. من پدرم درمیاد مادرم هم میگرده دلیلش رو پیدا میکنه و نتیجه اصلا قشنگ نیست. اوه خدایا نه آمادگی این1قلم رو واقعا ندارم. بذار درس بخونم. یکی2بار دیگه این متنه رو بخونم کلی پیشم.
فردا لوازم بخرم آشپزی کنم. کیف میده ها! اه ولش کن بابا! برو به جهنم پریسا خب الان چه دردته!
این از دیشب کارم شده. هرچی به خورد ذهنم میدم پسش میزنه و عاقبت میرسم به فحشکشی به خودم. نتیجه هم شده این سردرد کزایی که ولم نمیکنه! خدایا جدی چه مدلی این درد مزخرف رو رفعش کنم این به هیچ چی جواب نمیده!
دردم میاد. خدایا دردم میاد. خدایا دردم میاد خدایا دردم میاد خدایا دردم میاد خدایا دردم میاد خدایا دردم میاد خدایا دردم میاد خدایااااااااااااااااااا دردم میاد1کسی بفهمه خدایا تو بفهم دردم میاد آخه بسه دیگه!
خدای مهربونم! ببخش باور کن دست خودم نیست. باور کن دردم میاد. باور کن سرم درد میکنه. باور کن حال خاطرم خوش نیست. باور کن ناشکر نیستم. باور کن خیلی خدایی. باور کن ممنونتم. ولی باور کن الان به شدت داره دردم میاد. باور کن که دلواپسم. خدایا! من دلواپسم. میترسم. نمیخوام تماشای شب رو. خدایا کمک کن! خدایا! تو خیر همه ما رو میدونی. تو تقدیر همه ما رو بلدی. تو میتونی تمام عاقبتها رو مثبت کنی. خدایا! لطفا! آخ سرم! آخ آخ خدا سردرد! دیگه نمیتونم. باقیش باشه بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خطهای باریک، مرزهای خطرناک.

5شنبه صبح. اینترنت خونگی شورش رو درآورده. خسته شدم پس کی درست میشه!
تایم کلاسم عوض شد. 8شب. کاش دیگه عوض نشه! از تغییرات این مدلی خوشم نمیاد.
مدتیه با حافظ حرف نزدم. دلم حرفهای واضحتر میخواد. حس تعبیر و تفسیر نیست.
این روزها بیشتر از خیلی زمانهای دیگه دلم… پیام. ببینم کیه!
مخابرات. تا19مرداد حدود60گیگ اینترنت رو باید تمومش کنم وگرنه میسوزه. لعنتی با این وضعیت قطعی نت من چه مدلی تمومش کنم! میخوام کمتر هم بخرم سرعت میاد پایین. یعنی داخل این قبرستون همه چیزش باید حرص بده! به جهنم!
چی میگفتم؟ آهان این روزها.
این روزها بیشتر از خیلی زمانها دلم بریدن میخواد. رفتن از همه جا. از تمام مکانهای آشنایی که با ده ها تار نازک ولی سفت بهشون بسته شدم. کاش میشد یک بار واسه همیشه از تمامشون میبریدم و واسه همیشه میرفتم!
این روزها چیزهایی میبینم، نه. میشنوم که نمیتونم درکشون کنم. خطری واسه من نیست. ضربه به من نمیخوره. من فقط تماشاگرم. ولی این تماشا به طرز وحشتناکی واسم غیر قابل درک، عجیب، و تلخ… بدجوری تلخه. نمیخوام باور کنم. نمیخوام باورم بشه این بخشش رو. من همیشه تصورم قوی بوده. قویتر از معمولی. ولی این… این هیچ مدلی در تصورم جا نمیشه. اون اتفاقها. اون کلمه ها. نمیتونم. نمیتونم تصورشون کنم. از طرفی گوینده دروغ نمیگه. اهلش نیست. شاید اشتباه کنه ولی دروغ نه. دیشب حس کردم باورهام در معرض انفجارن. داشتم دیوانه میشدم. به نظرم میرسید دیواره های سلول سلول ذهنم دارن از حیرت و ناباوری میپاشن. بعدش هم تحملم تموم شد و در یک لحظه خشم…
خدایا این نسل بشر بدجوری عجیبه. مگه یک آدم چقدر میتونه جنبه های مختلف و متفاوت داشته باشه؟ اینهمه بخش اینهمه پیچ و خم اینهمه…
امروز صبح خیلی زود از خواب پریدم. تمام شب کابوس میدیدم. خواب میدیدم از داخل نایلون گندمهای کنار اتاق یک مار اومده بیرون و آماده حمله شده و من هیچ مدلی نمیشد حرکت کنم و از اتاق برم بیرون. اگر حرکت میکردم تا به در برسم ماره بهم رسیده و زده بودم. اگر هم بی حرکت می موندم باز هم با یک نیم پرش بهم رسیده و کارم تموم میشد. توی سرم میچرخید، فقط اگر به در برسم. فقط اگر به در برسم. توی سرم میچرخید که اگر به در برسم میتونم به آتشنشانی رو به رو زنگ بزنم تا بیان و به حساب ماره برسن. ولی از تخت من تا در رو هیچ مدلی نمیشد بدون برخورد با مار طی کنم. و مار نزدیک بود خیلی نزدیک.
تماشاهای این شبهام رو به هیچ عنوان نمیپسندم. برای من اونها فقط تماشا هستن. من هیچ کجای قصه نیستم. فقط تماشا میکنم. حیرتزده میشم و، عبرت.
امروز صبح بعد از اون بیداری ضربتی فکر کردم. به مرز انسانیت فکر کردم. چقدر این مرز باریکه. چقدر ناپیداست مرز تبدیل انسان به شیطان! اونقدر باریکه که واقعا گاهی نمیفهمیم. خیال میکنیم همه چیز رو در نظر گرفتیم. همه احکام خدا رو درست رفتیم. همه راه رو مواظب شدیم. و نمیبینیم. اون خط باریک خطرناک رو نمیبینیم که نامحسوس ازش رد میشیم و به قلمرو تاریک میریم. هر کسی یک مدل چشمهاش بسته میشن. دیندارها نماز میخونن. الکلی ها شراب میخورن. و ابلیس این وسط از هر طرف شکار میکنه. خدایا! چقدر انسان بودن سخته! تا دیشب میدونستم سخته ولی نه اینهمه. نه اینهمه!
میترسم. از خودم. نکنه خودم هم از این خطها اطرافم باشه که ردشون کنم؟ خدایا من واقعا سعی میکنم مواظب باشم ولی واقعا نمیبینمش. یعنی اونهایی که این خطها رو رد میکنن هم نمیبینن؟ پس واسه چی من اینهمه واضح دارم میبینم؟ یعنی رد شدنهای منو هم دیگرانی هستن که ببینن؟ اونها کجان؟ میخوام ازشون بپرسم. میخوام ازشون بخوام که بهم بگن. من نمیخوام تاریک باشم. خدایا کمکم کن!
گیریم که یک جاهایی اشتباه پیش میاد. خب پیش میاد. اشتباه قاطی زندگی خاکیهاست. یعنی طاوانش باید اینهمه سنگین باشه؟ که یک نفر اینهمه دردش بیاد، یک نفر بدون اینکه حواسش باشه خطها رو رد کنه، و یک نفر از شدت تلخی زهر تماشاها بزنه به سرش و عربده بزنه؟ خدایا همه از انسانیت و رحمت و مروت میگیم. پس واسه چی نوبت خودمون که میشه کور و کر میشیم؟ دلم میخواد حرف بزنم. دلم میخواد داد بزنم. دلم میخواد دستم رو ببرم بالا و با تمام زورم بزنم. اونقدر بزنم تا این هوای سیاه بپره از سری که…
هیچ کدوم از اینها از دست من برنمیاد. نه دستم میرسه نه زورم. به صلاح هم نیست. اگر من بگم چیزی دیدم ستونهای این شب لعنتی خراب میشن روی سر کسی که همین حالاش هم فشار داره لهش میکنه. خدایا من مجاز نیستم حرکتی کنم. حتی مجاز نیستم بگم که چیزی دیدم. چیزی میبینم. باید بزنم به ندیدن. ولی آخه من دیدم. دارم میبینم. دارم میبینم خدایا دارم میبینم! خدایا تو هم داری میبینی! تو که شبیه من نامجاز نیستی. تو اگر چیزی بگی هیچ ستونی هیچ کجا روی سر هیچ کسی خراب نمیشه. پس واسه چی نمیگی؟ تو خدایی وگرنه خیال میکردم فراموشی میگیری شبیه گاهی زمانهای من که فراموش میکنم. تو که فراموش نمیکنی خاکیها ضعیفن. ظرفیتشون بی انتها نیست. تو که فراموش نمیکنی خاکیها گاهی یک چیزهای اشتباهی رو میخوان. دلشون به جاده هایی میبردشون که چندان هموار نیستن. خب که چی؟ میدونم خطا مجازات داره. خب چقدر؟ یعنی واقعا باید اینهمه سنگین باشه؟ خدایا نمیخوایی تمومش کنی؟
این گفتن ها و نوشتن ها چه فایده دارن؟ هرچی میگم و مینویسم تخلیه نمیشم. پر از حیرتم. و پر از زهر تماشاهام. تلگرام. کیه!
پیام تل و در خونه و مادرم که در راه ارتفاعاته. همین الان همراه خاله رفتن. چه سکوتی!
داره9میشه. باید برم سر درس و مشقم. باید دوش بگیرم ولی فعلا حسش نیست. قهوه و درس و زندگی. قهوه باید بخرم. داره تموم میشه. اصلش کم گیر میاد. لعنتی! امیدوارم امروز خرید نکنم. قهوه ای که من میخوام به نظرم داخل فروشگاه های اینترنتی کم گیر بیاد.
باز دلم آشپزی میخواد. امروز نه. این روزها هرچی دلم بخواد و نخواد خوردم. بد نیست دوباره بزنم شبکه پرهیزات. ولی آشپزی. ماکارونی. اوه خدا! امروز نه! شاید فردا. شاید یکشنبه. شاید… فعلا حسش نیست. خدایا نت درست بشه واقعا اعصابخورد کنه.
عوامل انیمیشن پست فردا رو باید بگیرم. این رو باید تکمیلش کنم. و مهتاب. هیچ زمانی اینهمه در نوشتن گیر نبودم. کلمات اصلا حوصله ندارن. دستم روی کیبورد درست نمیچرخه انگار.
این روزها بیشتر از خیلی زمانهای دیگه دلم بریدن میخواد. بریدن از تمام مکانهای آشنایی که با ده ها تار نازک ولی سفت بهشون بسته شدم. دلم میخواد میشد یک بار برای همیشه از تمامشون میبریدم و میرفتم. واسه همیشه میرفتم. از تمامشون میرفتم. حواسم هست تکراریه اون بالا گفتم. ولی دلم میخواد باز بگم. دلم میخواد باز و باز و باز بگم. تماشاهای تلخ روی خاطرم سنگینی میکنن. حال خاطرم خوش نیست. کاش این قصه تموم میشد! اگر میدونستم اینهمه تاریک پیش میره هرگز واسه شروعش اونهمه دعا نمیکردم.
ساعت3دقیقه از9صبح5شنبه گذشت. دیگه نمیخوام بنویسم. حسش نیست. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پراکنده، کمی پریشان.

بعد از ظهر3شنبه. تایم کلاس امروزم از3رفت به8شب و جیغ منو درآورده. کاریش نمیشه کرد. شاید بد هم نباشه. بیخیال.
گاهی چیزهایی میخوام که واقعا نباید بخوام. الان هم… جدی باید واسه این خریتم1تدبیری پیدا کنم وگرنه این1قلم میفرستدم ناکجا آباد. ابدا دلم نمیخواد دیگه ناکجا آباد رو تجربه کنم. به نظرم واسم بس باشه. ولی این… خدایا این… من واسه چی اینطوری شدم!
اینترنت روانمون رو پاک کرده. با گوشی متصل میشم میرم هر جا. امروز هیچ کجا بند نمیشم. فقط نبایدهایی رو میخوام که نباید بخوام. خدایا نباید بخوام نباید. من واسه چی اینطوری شدم! تمام عمرم سرم بالا بوده که این… گاهی میترسم از خودم. خدایا توکل به خودت!
دلم میخواد بزنم بیرون. هوا اون بیرون مثل جهنم آتیشیه. فردا وارد آخر هفته میشم. کجا میشه رفت با وجود کرونا و این آتیشی که از آسمون میباره؟ دلم هوای آزاد میخواد. خب گیریم که زمان باشه. هست. مقصد کجاست؟ باز من زده به سرم. هفته تاریک. به نظرم فقط باید منتظر بشم تا بره. این وسط نق هم بزنم. کاش حس داشتم یک حرکتی در جهت ادامه کلاس هنرهام میزدم! حسش نیست. خدایا! من واسه چی اینطوری شدم!
مه سفید و خاکستری و آبی و رنگی و چه و چه این مدل زمانها جواب نمیده. پس چی جواب میده؟ یک چیزی میخوام جواب بده. باید یک چیزی باشه. اوه خدا! اوه خدایا! اوه خدا! ای خدای من! این چه مدل آزمایش ترسناکیه گرفتی ازم؟ من واسه چی اینطوری شدم!
اینترنت هم شبیه من زده به سرش. یعنی اینترنت هم شبیه من هفته تاریک داره؟ به نظرم داره.
باید واسه تایم آزاد کلاس امروزم یک چیزی جور کنم بگم. هست ولی شاید کافی نباشه. دفعه پیش اونقدر حرف زدم که نوبت به توضیح کامل متنهای اصلیم نرسید. البته بد نبود. گندش بزنن ساعت8اگر تایمم عوض نشده بود الان کلاسه تموم میشد! هی! بیخیال!
مادرم اون طرفه. تلفن. همچنان در حال حرص خوردنه. حرفش حسابه ولی این… آدمها گاهی جاده ها رو اشتباه میرن. نتیجه اش میشه مقصدهای عجیبی که مقصد و مسیر ما نیستن. من خودم هم از این اشتباهی ها زیاد رفتم. بله رفتم نتیجه ها رو هم گرفتم ولی… خاطرم هست یک دفعه خیلی حالم گرفته بود. دلگیر بودم از نتیجه هایی که دیگه عوض نمیشن. خیلی بی حس بودم. بی هدف و بی هوا رفتم تل. داخل کانالها میگشتم که یک دفعه یک پیام دیدم. عینش رو خاطرم نیست ولی محتواش قشنگ بود. انگار مخاطبش من بودم. نوشته بود درست بهش فکر کن و جواب بده. اون لحظه هایی که انجامش میدادی بهت خوش گذشت یا نه؟ دلت میخواست انجامش بدی یا نه؟ مکث کردم. فکر کردم. بلند گفتم آره. بعدش یک عالمه نقطه رفت پایین و نوشته بود پس دیگه به پشیمونی الانت فکر نکن. چند ثانیه گوشی به دست موندم بعدش لبخند زدم تل رو بستم بلند شدم رفتم پی کارم. بله اون لحظه ها خودم انجامش دادم. سخت بود ولی رضایت داشتم به ادامهش. بد هم میگذشت ولی من خیال بریدن نداشتم. پس واسه چی الان گاهی… به نظرم تقصیر این برگه سوال خداست. سنگینی اون انتها رو حس نکرده بودم تا زمانی که… اه بسه بابا گیریم که من درست میرفتم یعنی الان چیزی عوض میشد؟ خب نمیشد! نمیشد آخه! پس بیخیال. باشه بیخیال ولی الان… من این منظره ها رو دلم نمیخواد آخه. خدایا! من واسه چی اینطوری شدم!
طوری نیست میگذره. حل میشه. درست میشم. قطعا میشم. این خیلی مسخره هست باید بلند شم از اینجا. دلم میخواد زورم به تغییر یک چیزهایی برسه. نمیرسه. این هم بیخیال. قطعا امشب بهتر میشم. قطعا میشم. درستتر میشم ولی این… خدایا قربون حکمتت برم آخه این چه دردسری بود من گرفتارش شدم؟ آخه مگه گیر قحطی بود که من خوردم به این یکی؟
ساعت از4گذشت. من هم نقهام رو زدم. بسه باید جمعش کنم. الان تلفن مادرم تموم میشه. باقیش باشه واسه بعد. فعلا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همچنان من و ماجراهام.

بعد از ظهر2شنبه. آخجون تقریبا فقط1متن دیگه مونده. البته فردا صبح باید باز دوره کنم ولی امشب رو عشقه! این متنه درباره آمار خودکشی در کشورهای اروپاییه. خودکشی! اوه خوشم نمیاد زیادی ترسناکه! جدی از تصورش وحشت میکنم. اینکه عمدا و با آگاهی کامل مرتکب عملی بشم که بدونم به پایانم ختم میشه. عمدا کاری رو انجام بدم که میدونم بعدش دیگه نیستم. دیگه نمیخوام این بحثه رو ادامه بدم واقعا از تصورش سردم میشه. گاهی زندگی واقعا سخت میشه ولی در هر حال روی خاک از زیرش واسم خوشآیندتره الان این بالا رو به اون پایین ترجیح میدم. میگم، بیخیال بحث عوض!
عجب وضعیتیه! تا سرم بیشتر به گرفت و گیرهای خودم بود انگار خیلی نمیدیدم. الان که یهخورده سر بالا کردم میبینم همه چیز عجیب شده. واسه چی تمام اطرافم… چی به سر بقیه اومده؟ همه چیشون شده؟ اوه خدا! جدی این چه اوضاعیه؟
من قهرمان نیستم. هیچ زمانی نبودم ولی الان بدون اینکه خودم تجربه اش کرده باشم دارم فشاری که روی قهرمانهای میدونها میاد رو درک میکنم. یکیشون رو دارم تماشا میکنم که فشار داره روی شونه هاش بیشتر و بیشتر میشه. قهرمانها همیشه تنهاتر و خسته تر از بقیه ما میشن. و این واقعا… قهرمانی که من تماشاش میکنم راه سختی در پیش داره. خدایا از دست من چی برمیاد؟ واسه چی اینهمه داخل میدون نابلدم! چطور اجازه دادم زمانهایی که برای قویتر شدن زمان داشتم از دستم در بره و با مسخرگی و بازیگوشی تلفش کنم! اوه خدایا! مثل سگ از دست خودم حرصی ام. لعنتی!
امواج برون اینترنتیه اطرافم به شدت آماده التهابن. و من فعلا سکوت کردم. جدی چی میشه اگر این دفعه همه چیز رو ول کنم و فقط تماشا کنم تا هرچی میشه بشه؟ اصلا من کجا زورم به گرفتن گوشه های سنگین این قصه میرسه؟ نه توان مادیم اونقدره که ضررها رو حلش کنم نه معنویتم اونهمه گیراست که اوضاع رو جمع کنم. نصیحت هم انگار از وسط سیمان باید رد بشه. هرچی میگم و میچرخونم باز این گردونه میچرخه و برمیگرده سر جای اولش. خدایا خیر سرم این من هستم که باید از اطرافم تجربه بگیرم آخه این… آه گندش بزنن! خدایا حکمتت رو شکر من با این عزیزها چه معامله ای کنم!
هوممم! از دست این عزیزها! عزیزهای من! اطرافیان عزیز من! خدایی خدایا عجب وضعیتی! قربون حکمتت برم! من که از دستم برنمیاد تو با خرد اینها حرف بزن من که زورم نمیرسه.
خب باید برم. مادرم. به نظرم دوباره باید باهاش حرف بزنم و حرف بزنم و بزنم و بزنم. بذار تلفنش تموم بشه بعدش نوبت منه. خخخ داخل تیمتاک یکی از بچه ها میگفت واژه دونم درد گرفته. واژه دون! عبارت قشنگیه. آخ واژه دونم! جدی واژه دون چه شکلیه؟ شبیه آپاندیس مثلا؟ یا شبیه… هی! این چیزها چیه توی کله من؟ به نظرم خل شدم. یعنی خلتر از معمول.
کاریش نمیشه کرد. مادرم و برادرم رو نمیتونم زاویه دیدشون رو عوض کنم. خدایی سعی زیاد میکنم ولی ظاهرا سخته. بالاتر از زور من. زاویه دید خودم رو عشقه. عه پشت خط حرف منه. بیخیال از همینجا میشنوم خخخ.
درسم موند. تلفن مادرم هم کم کم میره طرف تموم شدن. دیگه باید برم. خدایا! قربونت برم من واژه دونم تیر میکشه بیا خودت حرف بزن ایول. اوه باید برم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و ماجراهام.

2شنبه صبح. باید درس بخونم. بازیگوشیم گرفته. یهخورده میخونم یهخورده میلولم یهخورده… این هوای پدرسوخته اغفالم میکنه. همراه خیلی چیزهای دیگه. وووییی. درس!
میگم خدا عجب تحملی داره! گاهی دلم واسش میسوزه. از دست ما خاکیها چی میکشه!
ماجراهای خانه ی ما انتها ندارن. با توجه به جهنمی که پشت سر گذاشتیم و هنوز دفترش بازه فقط خطرش فعلا گذشته انتظار میره تا مدتی عبرت گرفته باشیم و دست از دردسرهای کوچولو و داستانهای مضحکی که روان رو نفله میکنن و اعصاب رو میسابن برداریم ولی ظاهرا در اطراف من این خبرها نیست. خدایا آخه واسه چی نسل بشر اینهمه…
البته اوضاع اطرافم فعلا در مورد خودم کمی متفاوته. به تمام اون داستانهای مضحک کوچولو فقط لبخند میزنم. لبخند میزنم و سعی میکنم بقیه هم اگر لبخند نمیزنن دسته کم کمتر شعله بکشن. همچنان بینشون میچرخم و حرف میزنم و روی شعله ها آب میپاشم و هرچند کامل موفق نیستم ولی خیلی هم بازنده نیستم. از دیروز کمی موفق شدم اوضاع اینجا رو به تعادلی هرچند موقت و نسبی برسونم. و همچنان مثل همیشه در حالت آماده باش هستم تا به محض بروز علائم انفجار بپرم وسط و موج مثبت رو بکشم به جون شعله ها. آخ خدای من! خونواده عزیز من! واقعا عزیزید واسم ولی آخه واسه چی؟ کاش زورم به بیدار کردنتون میرسید! اینجا نمیان ولی الان هیچ باکم نیست اینو بخونن چون بعدش احتمالا میان میگن خب بگو مشکل کجاست. من میگم و اونها میگن درست میگی باید چه و چه بشه و بشیم اما خخخ نمیشه و نمیشن. و در انتها کمتر از10دقیقه بعد دقیقا همون چیزی میشه و میشن که نباید بشه و بشن. چی میشه بگم جز همین خخخ که همیشه دارم میگم! این چندتا خ رو بدون فاصله میزنم تنگ هم و رد میشم. خدایا شکرت! روان خودشونه. چیکار میشه کنم! ولی خودمونیم! روان بیچاره من این وسط گناه داره! بیخیال. کاریش نمیشه کرد. پس همچنان، خخخ و خخخ و خخخ و خخخخخخخخخخخخخخخخخ.
دیروز لازانیا رو پختم. خدایی بد نشد. مادرم هم از ارتفاعات یک دفعه رسید و غافلگیرم کرد. رأیش بر چیزی که درست کرده بودم به شدت مثبت بود. خب اگر مادرم میگه خوشمزه شد پس قطعا شد. آخ جون. دفعه دیگه که زمان و حسش بود چیچی بپزم؟ پاستا ماکارونی ماکارونی ماکارونی آخجون با از اون رشته کلفتها! وووییی! گشنمه!
رفیق نامجازم رو به افرادی معرفی کردم که دارن از خودم درش پیشی میگیرن. خدایا عذاب وجدان دارم ولی آخه آیا من واقعا اشتباه کردم؟ آخه ما تجربیات جدیدمون رو با هم به اشتراک میذاریم از کجا میدونستم اینهمه وابستگی میده! وای! واییییی خدایا! تقصیر من نبود! من فقط یک تجربه جدید رو به اشتراک گذاشتم! اوه خدای من!
این متنه رو باید تمومش کنم برم بالای سر2تای دیگهشون. متن! خدایا مهتاب این ماه رو ننوشتم. پست جمعه هم… اصلا جمعه مگه باید پست بره؟ الان جیغ میکشم!
باید واسه مهتاب این دفعه1چیزی بنویسم. کوکو خدا بگم چیکارت کنه! هرچند بیخیال اگر خدا کاریت میکرد شاید اون اتفاق خیلی خسارت میزد فعلا باش شاید باز لازم بشی. ولی در هر حال خدا بگم چیکارت کنه شیطونه میگه بفرستمش بازیافت این دفعه دیگه تعمیر نشه خیال خودم رو آزاد کنمها! عجب گرفتاری شدم!
تغییرات عجیب غریبی در اطرافم محتمله که فعلا چیزیش به من مربوط نیست ولی خواه ناخواه تغییر اطرافم1چیزهایی از وضعیت خودم رو هم عوض میکنه. امیدوارم خیلی زیاد نباشن. از تغییر در این سمت خیلی حس مثبت ندارم ترجیح میدم اگر چیزی واسم درستتر نمیشه پس عوض هم نشه حس فیکس با شرایط جدید نیست.
با وضعیت جدید کرونای مجدد زمزمه های سفر تا اطلاع ثانوی متوقف به نظر میاد. نمیدونم خاطر جمع باشم یا دلم سفر بخواد. ترجیحا خاطر جمعی رو ترجیح میدم. حس سفر نیست. یعنی هست ولی… هی! سفر دلم میخواد ولی حس حرکتش نیست. دلم یک سفر عجیب میخواد با1دسته دیوونه از جنس خودم. سفری که حسابی متفاوت، حسابی دور و حسابی… بر ذات پلید لعنت!
بسه دیگه زیادی جفنگ پراکندم. برم سر درسم. جدی دیرم میشه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا! خیلی خدایی!

1شنبه صبح. نشستم درس بخونم. کاش بخونم! دیر کردم. امروز صبح رفتم زیر دوش و اونقدر اونجا موندم که یادم اومد بیرون از اون دیوارهای کاشیپوش دنیای واقعی و مسوولیتهایی منتظرم هستن و زمان همچنان داره میره!
جواب دیشب رسید. درمون لازمه ولی جای نگرانی نیست. خدایا! خیلی خدایی! خیلی!
سعی کردم دیشب اینجا بنویسم. نتونستم. دیشب واقعا نمیتونستم. خدایا شکرت! خدایا شکرت! خدایا! شکرت!
گاهی لازم داریم تلنگر رو روی روحمون حس کنیم. گاهی لازمه به خاطرمون بیاد مفهوم واقعی درد یعنی چی. گاهی لازمه از خواب بپریم و نقش تاریک وحشت و درد واقعی رو ببینیم. گاهی لازمه. لازمه واسه1احمقی شبیه من، که گاهی پر میشم از شِکوِه بر سر هیچ چیز! خدایا من بیدارم. لطفا اجازه نده دیگه پیش بیاد. باور کن من تحملم قد نمیده. اجازه نده پیش بیاد! خدایا! اجازه نده دیگه این مدلش پیش بیاد!
میگن اطرافت رو چند جا ببین. وسط سفر، زمان شادی، در هنگامه ی درد!
گاهی از دستت هیچ چی برنمیاد. نمیتونی عوضش کنی. نمیتونی پاکش کنی. نمیتونی متوقفش کنی. فقط میتونی اون مسیر وحشتناک رو قدم بزنی. همراه مسافر مسیر فقط پیش میری. جفتتون میدونید نه از اون کاری برمیاد نه از تو که کمکش باشی. فقط همراهش میری. فقط قدم میزنی و باهاش پیش میری. فقط هستی. فقط هستی و این حضور، قد1کوه محکم، قد1خورشید گرم، قد1دریا حس سفید وسط1جهان تاریکی…
ممنونم عادل. ممنونم مرضیه. دیگه نمیخوام شماره بگم. ممنون از جفتتون. ممنونم به خاطر پیگیریها، به خاطر پرسیدنها، به خاطر همراهیهایی که من مثل تمام این ماه هایی که گذشتن در سکوت ازشون رد شدم ولی همچنان بود و بود و بود و بود! ممنونم! ولی خدایی، چه جوری شما2تا منو تحملم میکنید؟ من خودم نمیتونم! راست میگم!
هی جفت عزیز! ممنونم از2تاتون. عادل میخونی اینجا رو به همسرت هم بگو! همه ممنونها رو برنداری بری به اون هم بده!
استاد زبانم اینجا رو نمیخونه ولی دلم میخواد بگم. به خودش هم میگم. ممنونم استاد! فقط خدا میدونه چه ارزشی داشت پیامی که داخل واتس بهم دادید. چه سبکم کردن اشکهایی که بعد از پرسیدنهای شما مژه هام ازشون یواشکی خیس شدن. این مدل زمانها، زمانهایی که روح از وحشت یخ میزنه و جسم بیمار میشه، این حضورهای فقط حضور چنان گرمایی تزریق میکنن که توضیح ندارن. درسته بعدش می باریم اما این هم مثبته. این سد اگر نشکنه محکمتر میشه. عمیقتر ریشه میگیره و نتیجه اش… خوبه این باریدن بعد از حس حضور در زمانهای توفان. ممنونم استاد. خیلی واسم با ارزشید خیلی زیاد.
دیگه نمیخوام توضیحش بدم. عادل، مرضیه، استاد هادی نژاد بزرگوار! از خدا میخوام هیچ کدوم از شما3نفر هرگز چیزی که پشت سر گذاشتم رو در هیچ کجای عمرتون تجربه نکنید! ممنونم از حضورهاتون!
زندگی همه چیزش با همه. شب و روز. تلخ و شیرین. سفید و سیاه. زندگی واقعی قصه نیست. عبارت پس از آن برای همیشه به شادی و خوشی زندگی کردن مال قصه هاست. قطعا این آخرین توفانی نبود که من پشت سر گذاشتم. قطعا بعدی هم خواهد رسید. قطعا من باز اینجا یا هر جا درد خواهم داشت و هوارم آسمون رو برمیداره. این خاصیت زندگیه. برای تمام زنده ها. بعضی ها کمتر، بعضی ها بیشتر، بعضی ها هم متفاوت. اما این یکی فعلا گذشت. دیشب فقط خدا حالم رو دید. چه زمانی که منتظر زنگ بودم، چه بعدش که گوشی رو گذاشتم کنار و اصلا… خدایا شکرت! خدایا! شکرت! خدایا! شکرت!
زندگی به من امتیاز نمیده. که حالا چون گیر بودی و الان هم گناه داری بیا2روز خستگی در کن. زندگی منتظرم نمیشه. زمان هم همینطور. من باید به سر و وضع از زیر دوش برگشته ام برسم. موهای نمناکم رو پیش از اینکه در همین حال خشک بشن جمع و جور کنم و به درسم برسم. راستی، دلم آشپزی میخواد. دلم میخواد لازانیایی پاستایی چیزی بپزم. امروز که دیر شده. اگر حسش باشه وسایلش رو اینترنتی بخرم و امشب یا فردا انجامش بدم. اگر هم حسش نباشه بمونه واسه آخر هفته. به نظرم دل آشپزی هم واسه من تنگ شده.
ساعت9و34دقیقه صبح1شنبه به ساعت سیستم این رفیق سفید من. دیرم شد. تا دیرتر نشده بجنبم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پساکلاس.

عصر شنبه. کلاسم خیلی با حال بود! دوستش داشتم. امشب هیچ بعید نیست که انتظار سیاهمون به1جایی برسه! کاش برسه! خدایا! کمکمون کن!
یک کتاب جدید تبدیل کردم که بخونم. داستانهای کریسمس تموم شد. داستان اولی و آخریش رو از همه بیشتر دوست داشتم. هیچ کدومشون واقعی نبودن ولی این2تا رو بیشتر از همه دوست داشتم. چون بهم درسهایی رو یاد دادن که هرچند ازشون بی اطلاع نبودم، ولی تکرارشون قشنگ بود و لازم. از این نویسنده و این کتاب جدیده هیچ چی نمیدونم. جایی که عاشق بودیم. باید بخونمش. باز اون حس بعد از کلاس داره ولو میشه داخل رگهام. دوستش دارم.
حسش نیست از داستانهای اطرافم نق بزنم. یهخورده زیادن. بیشتر از پیش. خدایا اطراف من… آخ خدای من! آخه واسه چی؟ اه ول کن اصلا به من چه!
کرونا دوباره حمله کرده. نمیدونم دلواپسیهای خونوادم کاملا درسته یا نه. ولی حمله کرونا واقعیه. گیریم کمی کمتر از چیزی که اونها ازش ترسیدن. مادرم میگفت بیمارستانها دوباره شلوغه. خدایا من میترسم. یعنی دوباره وارد تایم قرنطینه میشیم؟ به نظرم نه نمیشیم. ترجیح بر نادیده گرفتن و مقابله کردنه. بستگی داره به خیلی چیزها. پیشرفت این ویروس و وضعیت اینجا… خدایا آخه ما چه تقصیری کردیم که گیر افتادیم وسط این… این… این… قیامت!
ظاهرا دوباره بیرون رفتنم پرید. خب طوری نیست این هفته که گذشت نرفتم. کتابم و تفریحات کوچولوی مجاز و نامجازم تأمین باشه خیلی سخت نیست من عادت کردم نق هم میزنم ولی تحمل هم میکنم. اینترنت و کتاب و نامجاز جات و درس هام. خب به نظرم تا حد زیادی بسه. گاهی هم که خسته میشم میشه یک کارهایی کرد. مثلا از ترس سکته بزنم و زیر ماسک و شیلد برم موارد لازمه رو بخرم یا همینجا با سفارشهای اینترنتی خودم رو بذارم دم تیغ ریسک و دردسر. اوه نه دردسر نه من این روزها از بیمار شدن بیشتر از هر چیزی وحشت میکنم. هم واسه خودم هم واسه اطرافم. ابدا دلم نمیخواد درگیر بیماری بشیم. خدایا! کرونا! اوه خدایا! خدایا لطفا حفظمون کن!
باید واسه3شنبه درس بخونم. زوده حالا. فردا. امشب خستم. خستگی دلچسب بعد از کلاس.
دلم خوردنی میخواست چیزهایی خوردم که اصلا بهم حال نداد الان هم… آخ آخ دلم! خواستم چیزمیز بخرم منصرف شدم. شاید لازم بود منصرف نمیشدم اونها بی دردسرتر بودن. آخ دلم این چیچی بود خوردم!
کاش امشب این بلاتکلیفی ختم به خیر بشه! خدایا داره مغزم از ترس منفجر میشه. از دست من چی برمیاد؟ نمیتونم گریه کنم نمیتونم نق بزنم نمیتونم چیزی بگم. خدایا کمک کن! خدایا! به خیر ختمش کن من واقعا دلواپسم!
دلم خرید خوشمزه جات میخواد. آخ دلم!
ساعت از5و30گذشته. به6نزدیک میشیم. دلم ولو شدن و کتاب خوندن میخواد.
فیوز این کولر دیوونه هم از اون روز که برق اینجا با اون صدای ترسناک رفت هواخوری هر چند وقت یک بار میپره. هر دفعه باید بزنمش بالا و هر دفعه با خودم میگم این تا کی دووم میاره و عاقبت کی میپره و دیگه سر جاش بند نمیشه. امیدوارم حالا نباشه! واقعا امیدوارم. الان نمیشه تعمیرش کنم. من وصل کردن فیوزی که میپره رو بلدم ولی عوض کردنش واقعا کار من نیست.
تا6عصر19دقیقه مونده. بسه خسته شدم. برم کتاب بخونم و ولو بشم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تماشاهای تلخ.

4شنبه شب. یونیگرامه خر! واسه چی اینطوری شده؟ خوشم نمیاد!
همه چی آرومه. تنها نیستم. داخل اتاق سنگر گرفتم. دیروز یک انفجار برقی داشتیم. وحشتناک بود. امروز نمیتونستم کولر خونه رو راه بندازم. الان به نظرم درست شده. شب درست درمون آزمایشش میکنم.
فردا باید درس بخونم. جزوه هام رو نوشتم. امیدوارم این بار دیگه نت برداری اضافی لازم نشه باید متمرکزتر باشم.
نگرانم. نه مشکل مال خودم نیست. امروز دلم خواست میشد دستهام رو دراز کنم و1کسی رو سفت بغل کنم و اونقدر محکم بغلش کنم اونقدر اشکهاش رو نوازش کنم که اون گریه‌های یواشکی متوقف بشن و دل جفتمون آروم بشه. واقعا دلم می‌خواست. خیلی شدید. خیلی زیاد! خدایا! قربون حکمتت برم. آخه چی بگم! چی میشه بگم! من هیچ کجای قصه نیستم. فقط تماشا میکنم. خدایا! یعنی بین من و تو هیچ تفاوتی نباید باشه؟ یعنی من که1آدم فانیِ خاکیِ بی‌نشونم تماشا کنم، تو که خدایی و قادر مطلقی هم تماشا کنی؟ آخه این درسته؟ باشه میدونم بابا میدونم ولی آخه ما بنده های خاکی که اون طرف دیوار رو نمیبینیم. خواهندگی هم که گناه نیست. از کجا بدونیم حکمت صبر و سکوتت رو! باشه گیر از ماست ولی ما که خدا نیستیم! هرچی بیشتر در زندگی پیش میرم بیشتر میفهمم زمانی که1چیزی رو نمیدی واقعا نباید بدی. ولی خب آخه ما بنده‌ایم. از کجا باید بدونیم؟ ما دعا میکنیم و زمانی که درها باز نمیشن اصرار میکنیم. تو هم که هیچ چی نمیگی. تو سکوت میکنی و ما خیال میکنیم باید بیشتر بخواییم. خب یک طوری واسمون توضیح بده نباید بخواییم تا نخواییم ازت! خدایا! ببین منو! تو جواب ندی از کسی نمیشه بخواییم. دارم اذیت میشم. من نمیتونم کاریش کنم. نمیتونم هم تحمل کنم. من نمیتونم تحمل کنم که ببینم خنده ها روی شونه های من اون طوری دردناک و بی صدا گریه بشن. خدایا تقاضا میکنم! ببین منو! از دست تو همه چی برمیاد. باور کن دارم اذیت میشم. من نمیتونم. نمیتونم ببینم اون اشکها رو. من دستم نمیرسه ولی تو دستت میرسه. خدایا! ببین! منو ببین! خداوکیلی دارم اذیت میشم. درستش کن خدایا درستش کن به هرچی مقدسه درستش کن! خدایا لطفا! به هستیت راست میگم دارم اذیت میشم. خدایا! درستش کن لطفا! لطفا! خدایا! لطفا!
امشب اگر استاد بیاد کلاسه. لای متنم رو باز نکردم. الان هم حسش نیست. باید پست جمعه رو بنویسم. خدایا اصلا یادم نیست محتوا چی بود! من واسه چی این طوری شدم! اینها رو باید سریعتر جمعشون کنم این چه وضعشه؟
بد نیست یهخورده بیشتر مواظب لیسنینگم باشم. متنها تنبلم کردن. باید فیتیله تلاشم رو ببرم بالا.
اخبار بد در مورد خیزش مجدد کرونا و گسترش نامحسوس وبا و این بیماری عجیب‌غریبی که مشخص نیست چیه داره بیشتر میشه. به نظرم بد نیست دوباره حصارهای ایمنیم رو تقویت کنم. هیچ دلم نمیخواد با حضرات کرونا و وبا و این شبه مسمومیت مسخره که چندتا از آشناها رو چپه کرده مواجه بشم.
فردا5شنبه هست. یعنی بمونم خونه؟ هوا اون بیرون بد نیست. میشه آخر هفته زد بیرون و… اوه نه! به نظرم همینجا جام خوبه. اون بیرون پر از ویروس و دردسره. عوضش اینجا توی خونه سکوت و سقف و سایه و کتابهای قشنگ و البته درس و نامجاز و تمام این مثبتها جمعن. بیخیال همینجا رو عشقه.
بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم گشنم هم شده میخوام برم نق بزنم و دیوونه بازی. تا بعد.