دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی انتظار آتیشی.

4شنبه ظهر. دیگه نفس درس خوندن ندارم. بد نمیشد اگر1دفعه دیگه دورهش… اوه خدایا نه!
درسم رو خوندم دیگه هم نفس دوره نیست ولی به شدت وحشتناکی دلم زنگ تلفن و کنسل کلاس امروزم رو میخواد. آخه اگر بشه که بشه واسه1شنبه کلی کار انجام شده دارم و حسابی آخر هفته به کامم میشه. خدایا بدجوری منتظرم. میگن قدرت ذهن1کارهایی میکنه. با چه قدرتی میشه روی این خواسته متمرکز بشم که همین الان صدای زنگ گوشیم دربیاد و بگن کلاس بی کلاس؟ به خدا خیلی میخوامش خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی…….
تونستم با نرم افزار تشخیص عکس و نوشته کمی کار کنم. واسه شروع عالی بود! کلی ذوق کردم. از بین تصویرها1عکس کوه گیر آوردم زدم پست این دفعه اینستاگرامم. ولی خودمونیم دیدن1چیز دیگه هست. خب بیخیال حالا که نمیشه جایگزینهای پردردسر هم کلی صفا میدن. فقط کاش نت اینهمه اذیت نمیکرد!
کلی عکس دارم. آخ جون. مدیر1آدرس بهم داد یک آرشیو گنده عکس بود همه رو برداشتم کلی عکس خوراکیه من عکسهای طبیعتش رو میخوام ولی همه با هم بودن نمیشد جداشون کرد همه رو بر… تلفن!
ترکیدم از انقباض عضلانی تا اسم تماسگیرنده رو خوند. مادرم بود. خونواده من از نگاه من یکی از واضحترین مصداقهای افرادی هستن که میتونن از هیچ واسه خودشون مشکلات وحشتناک درست کنن. الان هم یکی از اون وحشتناکهاش در جریانه و هرچی من میگم این نتیجه حرصهای مسخره و داروهای نکبت اضافیه گوش بهم نمیدن. کاش میشد همگی کتاب زندگی رو به جبر هم شده میخوندیم و واحدش رو پاس میکردیم! پیام تل. چی شده؟ مثبت به نظر نمیاد. هوممم. بذار ببینم کیه!
منفی نبود. مادرم. متن نوشتم فرستادم خوند خوشش اومد. میگه متن هات رو بفرست بخونم. میفرستم بخونه. گاهی زیاد تلخن. ترجیح میدم نفرستم واسش ولی دوست داره پس میفرستم. خدایا پس واسه چی گوشیم زنگ نمیخوره و اون خبر خوشگل رو نمیدن؟ تمرکز ذهنیم درد میکنه خب تو هم1کمکی بده چی میشه مگه؟
ساعت12و20دقیقه. واقعا حس مرور متنهای درسم نیست. خدایا من به این تعطیلی احتیاج دارم لطفا کمک کن این جزوه های امروزی واسه1شنبه بمونن. خدایا لطفا!
در مورد کنترل تفریحاتم به مادرم گفتم. یهخورده شادتر شد. اگر بشه درصدش رو بیارم پایین خوشحالتر میشه. باید بیشتر سعی کنم.
اگر امروز کلاسم بپره میتونم فردا بزنم بیرون. ارتفاعات همراه مادرم یا دوباره کتابخونه. خدایا1کاری کن این زنگه رو الان بزنن باور کن اگر بشه فردا زمانم رو داخل خونه با نامجازها تلف نمیکنم. خدایا لطفا! تو رو خدا!
یکی از رفقا پیشنهاد1سفر5روزه به ترکیه از راه زمینی رو بهم داد. قیمت6میلیون. اسم شهر مقصد رو یادم رفت. تاریخ26خرداد تا1تیر. واسه اهل ریسک بد نیست ولی من همینجا کلی تفریحات جا مونده دارم که کنم. مثلا1سفره خونه20با غذاها و چاییهای بی بهداشتش و… و موارد جانبیش. همراه بچه ها. اوه خدا! خیالش حسابی مثبته پس واسه چی حس برنامه ریزی و عمل نیست؟ من حسم رو میخوام! اه لعنتی! حد اقل میشه درسم رو گوش کنم. نه! حالم از هر مدل مرور به هم میخوره. زمان داره میگذره عزیزها بزنید اون زنگ نویدبخش رو دیگه!
ساعت12و29دقیقه. دیگه بسه. من رفتم منتظر بشم بلکه گوشیم بترکوندم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعمیرات.

3شنبه شب. از درس فردا1متن با تشکیلاتش مونده وگرنه باقی رو ضربه کردم. تیمتاک. موزیک.
امروز رفته بودم کتابخونه. خیلی زودتر از دفعه های پیش برگشتم. خونه. دنیای کوچولوی شخصی عزیز من!
در محضر مادرم حیثیت واسم باقی نموند. تمام دلم رو خوند. امروز کلی باهام حرف میزد. دیگه نباریدم. لبخند هم زدم. ولی مادرم. خدایا واسم حفظش کن! به نظرم شاید سبکتر شدم.
در حال انجام1سری تعمیراتم. ترکهای حصارم که نفهمیدم دقیقا از کی شروع شدن و حالا حسابی دیده میشن رو تعمیر میکنم. سخته. زیادن. باید بجنبم. از پسش برمیام. من هنوز پریسام. هنوز زنده ام. من نمیبازم!
امشب همراه فسقلیم رو بالای سرم داخل تخت نمیبرم. نصفه شب طرفش نمیرم. فردا صبح رو باهاش شروع نمیکنم. این تسکین خطرناکیه. دیگه تسکین بسه. به نظرم زمان درمون باشه. در حال انجام تعمیراتم. در حال انجام درمونم. دردش… تموم میشه. ازش رد میشم. از این هم رد میشم. تکی رد میشم. به اون طرف این هم میرسم. ولی خدا کنه بعد از این گذر کسی سر راهم نباشه!
کاش فردا کلاس نداشتم. استادم واسه چی خیال سفری گردشی چیزی نداره؟ مثلا1ماه بره سیر و گشت و حسابی بهش خوش بگذره. راست میگم دلم واقعا میخواد که واقعا بهش خوش بگذره. آدم خوبیه استادم. واقعا واسش مثبت میخوام. فقط دلم مرخصی از کلاس میخواد. آخ مثلا بزنه پیش بیاد استادم بگه کل تابستون قراره بره1سفر فوق عالی! چه خیال ناممکن ولی با حالی! خب خیالپردازی که ایرادی نداره! بپردازم طوری که نمیشه!
کاش این1متن رو هم ضربه میکردم! ضربه کردنم نمیاد. خدایا آخه واسه چی نمیشه؟ من که بیدارم پس واسه چی ذهنم از10شب به این طرف درس قورت نمیده؟ من که… بیدارم. بیدارم! حالا دیگه بیدارم. کاملا بیدار!
جزوه های پیش نوشته ام این هفته تموم میشن. چه به موقع! این آخر هفته دوباره باید چندتا بنویسم. اوخ نوشتن! کوکوی این ماه رو هم هنوز هیچ چیش رو ننوشتم. آخ عروسک ساعت مسخره! گندت بزنن تو که اون بالا بیکار نشستی نمیشه خودت خودت رو بنویسی؟ رسما گندت بزنن. اه گندت بزنن!
فردا هم نمیدونم کلاس نویسندگی هست یا نه. من از کجا بدونم؟ بیخیال بابا!
دلم خوردنیهای به شدت با حال میخواد. نباید بخوام. پرهیز کردنهام اثر دارن به شرط اینکه شبیه این اواخر ولشون نکنم. شل که میگیرم اوضاع خراب میشه. باید این رو هم تعمیرش کنم. هی! من گشنمه!
دلم میخواد یک عالمه پول داشتم! یعنی نه به اندازه ایلان ماسک. فقط قد خودم. اونقدری که1چیزهایی بخرم. مثلا1کمد فسقلی از اونها که هم کمد هستن هم میز پاتختی. یک دستگاه جدید هم دلم میخواد که تازه اومده و تنظیماتش واسه تفریحات من… هی بسه دیگه واقعا که شرمآوره!
پول خوبه ولی الان1چیزهای دیگه رو بیشتر دلم میخواد. دلم میخواد یک عالمه آرامش داشته باشم. دلم یک دل شاد میخواد. واسه خودم. خونوادم. مردم عزادار و غمگینم. دلم یک دنیا صبر میخواد واسه پدر و مادر ملیکا و میترای نوجوان که واسه شیرینکام شدن رفتن زیر سقف و با آوار شدن اون ستونهای لعنتی پدر و مادرشون رو واسه تمام عمر زهرکام کردن. دلم یک جهان تحمل میخواد واسه فوزیه که6نفر از عزیزهاش ناغافل پرپر شدن. دلم یک بیداری میخواد واسه پایان کابوس ندا جلیلیان که تمام خونوادش زیر آوار متروپل از دست رفتن. دلم یک دنیا شفا میخواد واسه بابای بیمار امیرعلی که دوباره پرتودرمانیش رو شروع کردن و داره درد میکشه. دلم یک نخود فهم میخواد که توی سرم بره و در تعمیر این ترکهای لعنتی کمکم کنه. دلم… اوه خدا این دیگه چی بود!
اینجا شبهاش زیادی فعاله. اون بیرون1چیز غولی شبیه ماشین آشغالبر از اونها که نمیدونم چیکار میکنه که اینهمه سر و صدا داره اومده1دفعه نفهمیدم چی شد که انگار1چیزی به شدت خورد زمین و صدای1شکستن خیلی ناجور اومد. انگار1چیز شیشه ای گنده پرت شد زمین خورد و خاکشیر شد بعدش هم صدای شلوغ کردنهای چندتا آقا اومد الان هم دیگه صدا نمیاد. سر درنیاوردم چی بود ولی ظاهرا تموم شد.
ساعت11و15دقیقه شب. کاش این متنه رو خونده بودم الان واقعا باید زورم برسه که حسش… بیخیال. آخجون فردا صبح مدرسه بی مدرسه. خدایا کمک کن من مهر این مدلی باشم واقعا اذیت میشم. خدایا لطفا! پس واسه چی این تاریخ بازنشستگی نمیاد! نمیشه چندتا سال اضافه بخرم؟ جدی اگر میشد هر مدلی از دستم بر میومد جور میکردم میخریدم. واقعا دلم میخواد این تاریخ عزیز رو. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. برم1دست با سیستم پلیروم اسکوپا بزنم بعدش اگر ذهنم درس به خودش نگرفت ولو بشم تا فردا که این آخریه رو هم بخونم. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خلاص موقت ولی چه عشقی!

شنبه عصر. درست در آستانه شب.
تعطیل شدم! واییییی خداجون انگار تازه داره باورم میشه! یعنی باورم شده بود ولی انگار از خستگی ماسک و شوک نای باور نداشتم. اومدم خونه یک چرت کوچولو زدم بعدش درس خوندم قبلش با مادرم چایی خوردم بعدش اومدم کلاس زبان اینترنتی تیمتاک الان هم دارم درس میخونم و تازه انگار داره داخل تار و پود سرم میره که این سال تحصیلی مزخرف رسما تموم شد! خدایا اگر الان استاد زبانم میگفت کلاس زبان فردام میپره امشب شبِ من بود! هرچند الان هم بد نیست کلی از درسهام رو خوندم ولی واقعیتش عجیب دلم سبکی مطلق از وظایف و خواب و بیخیالی میخواد. طوری نیست شاید فردا یکدفعه بگن کلاس بی کلاس ولی آخه امشب… بیخیال. از4تا متن3تاش رو خوندم ولی البته مخصوصا روی یکیش خیلی یواشم اما تمرینش بمونه واسه فردا صبح. اوخ جان فردا صبحم بازه! خدایا شکرت! حالا مونده متن آخری. خدایا الان واتس پیام داشتم چی میشه استاد بگه فردا تعطیله! نمیگه. پیام احتمالا از مادرمه. گوشیم به برقه و در همون حال متصلم به نت. اینترنت خونگی قطع شده. هی! واسه چی؟ من که در هر حال اخبار رو میخونم! خیلیهاش رو هم نمیخونم. این چه داستانیه؟ نت رو باز کنید بابا!
داره8میشه. باید متن آخری رو هم بخونم فردا صبح4تاش رو با هم تمرین کنم تا سریع بشم.
امروز پشت میز چایی رفیق فسقلی خطرناکم رو نبردم. مادرم اولش تشویقم کرد بعدش که دید بالای10دفعه دستم واسه گرفتن چیزی که روی میز نبود بی هوا روی میز چرخید دلش نیومد گفت برو بیارش درصدش رو بیار پایین. گفتم نه مادری باید از پس کنترلش بربیام. باید خیلی بهش گیر بدم ولی به دلخواه خودم نه از سر بستگی. پریسا وابسته هیچ چی نمیشه! خودم رو باهاش خفه هم کنم باید فقط واسه این باشه که دلم میخواد نه واسه اینکه نمیتونم ولش کنم! خدا رو چه دیدی شاید زمانی بشه که بشه دلم دیگه نخواد. اینها رو به مادرم نگفتم. ولی بهش گفتم نه مادری باید افسار موارد اطرافم دست من باشه نه مهار من دست اونها. بهش گفتم از این وضعیت خوشم نیومده. گفتم بهم بر خورده. کسرم شده. سختم شده مادری. راست گفتم. بهم بر خورده. خیلی هم زیاد! من خودم رو گرفتار خریتی کردم که حتی نمیتونم ازش با خودم حرف بزنم از بس مزخرفه. دلم نمیخواد اینجا بیشتر در موردش توضیح بدم ولی این واقعیه و میشد که… حرصی ام. خستم. حرصی ام. حرصی ام. خیلی زیاد! من گرفتار باقی نمی مونم. از این هم شبیه تمام مواردی که ازشون در رفتم در میرم. ولی وای به بعدش!
ایول تونستم واسه وای فقط1دونه ی بزنم. این عادت های کزایی هم باید اصلاح بشن.
ساعت از8گذشت. فقط1دقیقه گذشت ولی من باید بجنبم. فردا کلاس دارم. یکی از متنهام رو هنوز باز نکردم. امید همیشه مثبته در نتیجه بذار قبلش بلند شم برم اون پیام واتس رو باز کنم ببینم چیه. خدایا! این1مورد رو هم امشب بده کادوی من باشه دیگه! خدایا بده باور کن میخوام بخوابم.
8و2دقیقه. دیگه نوشتنم نمیاد. من رفتم درس بخونم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بین خواب و خواب!

5شنبه شب. تازه دارم مفهوم خبر4شنبه رو میفهمم. تعطیلات زودرس! اوه خدا! یعنی شدنیه؟ کاش باشه! امروز مطالبی که باید واسه1شنبه بخونم رو آماده کردم. بعدش خوابیدم. تقریبا تمام روز جز چندتا ساعت فسقلی رو داخل تخت سپری کردم. بیدار هم که میشدم باز دلم بلند شدن نمیخواست. فردا باید درس بخونم. بدجوری خسته بودم. بدجوری خستم ولی دلم4ماه خواب نمیخواد. دیشب یکی از بچه های آشنا رو داخل تیمتاک دیدم. میگفت بیا بیرون. دلم میخواد بزنم بیرون ولی مقصدهای گذشته دیگه صدام نمیکنن. خدایا من داشتم زندگیم رو میکردم این… بسه دیگه. خسته شدم از بس تکرارش کردم.
مادرم رفته به ارتفاعات. به نظرم بد نیست بعد از تعطیل شدن1سری به اون بالا بزنم. ولی آخه اینترنت. کلاسهام. یعنی به ریسکش می ارزه؟ خدایا من اینترنت میخوام!
باز اینجا سرده. یا من سردمه. نمیدونم در هر حال واسه من سرده.
تفریحات نامجازم پدرم رو درآورده. حس میکنم تمام جهان در1چرخش سنگین دایمی داره تاب میخوره. این وامونده خطرناکه. بله میدونم خطرناکه ولی آخه این… خدایا بسه دیگه محض خاطر هر کسی واست عزیزه تمومش کن!
یعنی پسفردا شب دیگه دلواپس صبح زود نیستم؟ تا4ماه؟ اوه خدایا شبیه رویاست. من چیم شده! همیشه این نق رو میزدم ولی واقعا واسه چی امسال اینهمه وحشتناک خسته شدم؟ خدایا مهر حسم این مدلی نباشه بیچاره میشم! اوه کو تا مهر؟ با این وضعیتی که داره میره و میریم اصلا مشخص نیست مهر چه مدلی برسه! هی! الان خرداده. نمیخوام بهش فکر کنم. الان5شنبه شب5خردادماهه من2روز دیگه تعطیل میشم! آخ جون!
امشب نه حس حفظ سکوت دارم نه کسی رو اطرافم دلم میخواد. حساب شبهایی که نمیفهمم دقیقا چی میخوام از دستم در رفتن. خب باشه باشه میدونم چی میخوام ولی منظورم موارد دسترسپذیر بود.
باید1چیزی جای این فسقلی خطرناک بذارم تا کار دستم نداده. آخه این هم شد کار؟ از این گیر که زنده در رفتم خودم رو حسابی جریمه میکنم. فعلا باید پیش ببرم تا این جهنم یا تموم بشه… یا سبکتر بشه. اونقدری که بتونم بلند شم و به حساب خودم حسابی برسم که سر سر به هواییم این مدلی مسخره گرفتار شدم. خدایا بین آشناهای من اینو به کسی نگی! خاکیهات بفهمن تا ندیده هاشون مسخرهم میکنن. خب حق دارن. ندارن؟ خودم اگر بودم مسخره نمیکردم؟ من به نظرم نه. نمیکردم. از دست طرف حرصی میشدم که این چه داستانیه خب یعنی چی مگه نمیدونستی سر و بیخ این مسخره بازی به هیچ چسبی نمیچسبه واسه چی خودت رو گیر دادی الان هم واسه چی بیخیالش نمیشی؟ من مسخره نمیکردم ولی درک هم نمیکردم. حالا درک میکنم. ولی خدایا به کسی نگو هر جای آسمونت مخفی بشم در امان نمیمونم از مسخرگی این… آخ خدای من!
آخ جون تعطیلی! یعنی پس فردا شب این زمان امسال تموم شده؟ تا نرسه انگار نمیتونم باورش کنم. جدی دیروز اصلا نفهمیدم. خدایا این شیرینتر از اونه که شدنی باشه! یعنی واقعا شدنیه؟ هی شنبه بجنب بیا رد شو میخوام پایان نیمه اولت رو لمس کنم!
ساعت داره11میشه. کاش خواب برسه! بله بله حواسم هست امروز تمامش رو ولو بودم خب که چی؟ خدایا کمک کن بخوابم! در اون قلمرو میشه از دست خیال در رفت. خب تقریبا میشه. از بیداریهای نیمه شب و از خواب دیدنهام حسابی خستم. خدایا کمک کن!
خبرهای اطراف وحشتناکن. یعنی هنوز زیر آوار آبادان کسی زنده مونده؟ خدایا اجازه نده باقی اون ساختمون روی سر زنده ها آوار بشه! اگر نجاتی واسشون نیست، آخه واسه چی نیست؟ مگه میشه داخل یک کشور هیچ امکاناتی واسه نجاتشون نباشه؟ خدایا اون آوار رو از روی زنده ها بردار! خدایا این آوار رو از روی دلهای مردمم از روی شونه های همه ما بردار!
کتاب جان کلام که امروز داشتم میخوندم رو بیخیال شدم. با مدلش حال نکردم. کتاب میخوام. کتابی که ازش خوشم بیاد. بذار ببینم این یکی چه مدلیه. ول کن ولو که شدم میزنم تبدیل بشه الان حسش نیست. کاش1دسته کتاب پریساپسند گیر بیارم! بدجوری دوست دارم این مدل عشق و حال رو! البته خیلی مدلهای دیگه عشق و حال رو هم دوست دارم ولی اونها یا غیر قابل دسترسن یا نامجاز. کتاب آخجون کتاب خدایا این کتابه قشنگ باشه دیگه!
باید کوکو5رو بنویسم. ابدا حسش نیست. بذار تعطیل بشم به27خرداد نزدیکتره حسش هم خواه ناخواه باید برسه. نه الان. نه امشب. خدایا کاش1چیزی بود میشد شبیه پرینتر از محتوای ذهنیمون پرینت بگیریم! حال نوشتنش رو ندارم کاش میشد!
دیشب کلاس نویسندگی نداشتیم. دیگه به استاد پیام ندادم. به گروه هم همینطور. اگر کلاسی باشه استاد خودش میگه. حس جنبیدن نیست. بیخیال فعلا که تا تکمیل ماجرا مونده گیریم که تکمیل هم بشه هزینه ها وحشتناک شدن من که الان دستم باز نیست بذار این کلاسه هم باشه تا استاد زمانش بازتر بشه. یک کلام. حس پیگیری نیست. حس هیچ چی نیست. حس لعنتی! تو چه دردته؟ واسه چی با هیچ چی بیدار نمیشی؟ چه معامله ای کنم باهات؟ اینهمه محرک اطراف ریخته نکبت1حرکتی بزن دیگه!
بسه خسته شدم. سردم هم شده. میخوام ولو بشم. کاش این فسقلی رو نمیبردم داخل تختم! من با این1گرفتاری خطرناکی واسه خودم درست میکنم. خدایا کمک کن سریعتر قویتر بشم کمک اینو کمتر بخوام این خطرناکه.
دیگه نمیخوام بنویسم. سردمه. ولو شدنم هم میاد. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عجیب، مثبت، اما غیرمعمول!

4شنبه بعد از ظهر. پیش از کلاس. امروز روز عجیبی بود. یعنی شگفتیهاش تموم شده یا مونده هنوز؟ امروز بعد از امتحان بچه ها وقتی همه رفتن یکدفعه بهمون گفتن اگر کارهاتون تموم شده همه چیز رو تحویل بدید از شنبه دیگه نیایید. از تعجب گیج شدم. ما باید تا4شنبه آینده بریم! همکارم گفت میگن لازم نیست. گفتم واسه چی زودتر نگفتن من3تا امتحان دیگه از بچه هام مونده! الان هم که بچه ها رفتن! من نمیتونم باید تا2شنبه بیام بچه ها امتحان دارن. همکارم اومد کمکم! خدا خیرش بده. این آدم واقعا استحقاق خوشبختی رو داره خدایا من نمیتونم حسابش رو بپردازم جای من باهاش حساب کن این بنده خدا الان4ساله همه جوره کمکم کرده. خلاصه همکارم به داد خودم و حیرتم رسید و گفت ول کن. اون3تا امتحان چی هستن؟ گفتم یکی شفاهیه2تاش کتبی. همکارم گفت شفاهی رو بیخیال شو. گفتم باز2تا کتبی مونده این چه برنامه1دفعه ایه؟ همکارم گفت به بچه ها اطلاع میدیم2تاش رو شنبه بگیریم حل میشه. خواستم داد بزنم آخه نمیشه بچه ها رفتن. همکارم گفت امتحانات بچه های خودم هم همین مدلیه. بهشون پیام میدیم. گفتم نمیبینن. همکارم گفت زنگ میزنیم. مخم داشت میترکید آخه واسه چی؟ همکارم گوشیش رو برداشت گفت بیا زنگ بزنیم من دارم میزنم شما هم بزن همین الان زنگ بزن بهشون بگو. هیچ طوری نیست مشکلی پیش نمیاد برنامه این طوری شده به خونواده ها میگیم راحت حل میشه به بچه ها هم فشار نمیاد ما بالای سرشون هستیم. همکارم درصد گیجیم رو معتدل کرد و گفت بزن. همین الان بهشون زنگ بزن. خودش اول زنگ زد. بعدش من یواش یواش از منگی در اومدم و زنگ زدم. پیداشون کردم و بهشون گفتم. همکارم خاطرش که جمع شد رفت و قبلش هم گفت شما هم کار ندارید نمونید بلند شید برید. مات بودم. بلند شدم اومدم خونه. بنده خدا همکار من! به نظرم بیچارش کردم. مثل برادر هوای همه چیزم رو داشته. از زمانی که داستان زبان و آیلتس شروع شد این بنده خدا در محل کار هر مدلی که در قلمرو کاری از دستش بر اومد پشتیبانم شد. من آیلتس ندادم ولی به خدا تمام زندگیم واسه این آقا دعا میکنم. خدایا حالش رو عالی کن!
نتیجه این شده که من واسه شنبه باید سوالات املا و علوم رو1جا واسه2تا پایه ببرم و امتحاناتشون رو جمع کنم و شنبه روز آخر باشه. ولی چی شد که برنامه یکدفعه تغییر کرد؟ جدا از ماجرای تعطیلی زودرس که من ازش هیچ بدم نیومده، علت این تغییر1جورهایی عجیبه واسم. اتفاقات عجیب و غیر معمول این روزها زیادن و واقعیتش من دلواپسم. حس میکنم کشورم متفاوت شده. همه چیزش متفاوت شده. من همیشه در مورد شرایط اطرافم نق زدم ولی الان واقعا دلواپسم. واسه خودم. واسه کشورم. واسه مردمم. واسه فردای همگیمون. خدایا چی داره میشه؟ خدایا خودمون رو سپردم به خودت!
اگر حالش رو داشتم واسه کلاس امروز درس میخوندم. یک دور دیگه مرور. نه به خاطر خدا نه! واقعا نمیتونم. نمیخوام! خدایا کاش میشد شگفتی بعدی زنگ تلفن باشه و بگن کلاس امروز پر. خدایا بشه دیگه! اون دفعه که شد. به خدا خوندم ولی…
باید بجنبم. سوال بعد از کلاس. علوم رو دارم فقط مونده بنویسمش. و املا. آخ آخ املا. وووییی!
آخجون1شنبه صبحم واسه مرور درس کلاس1شنبه عصرم بازه. نکته مثبت. 4روز به نفعم شده. باز هم نکته مثبت. و تعطیلات فقط3روز دیگه شروع میشه. نکته فوق مثبت. و بعدش من… بعدش چی؟ صبحهام باز میشن. میتونم حسابی… بخوابم؟ درس بخونم؟ دیگه. بگردم؟ کجا؟ بیرون که نمیرم. رفیقبازیهام هم که مدتهاست تموم شدن. جدی میخوام تعطیل بشم و بعدش چی؟
دلم یک بعدش حسابی میخواد. کاش باز دلم بخواد بزنم بیرون! بشم قاطی بچه های دیروزی. بشم یکی از جمع گذشته. بریم سفره خونه. کتابخونه. بزنیم توی سر و کول هم. واسه چی نمیتونم؟ واسه چی نمیخوام؟ واسه چی نمیشه که بخوام؟
دیروز مادرم… آخ خدایا. خیلی بیشتر از1پرده نازک خیس بود. نمیشد با پاک کردنش پاکش کرد. هیچ کاری نمیشد کرد. سکوت کردم و اجازه دادم اون قطره ها بدون صدا ببارن. کار دیگه ای نمیشد کرد. واقعا نمیشد. مادرم نشست کنارم و نصیحتم کرد. گفت و گفت و گفت. خیلی گفت. درست میگفت. و من واقعا گریه نمیکردم. فقط اون قطره ها پشت سر هم میباریدن. بدون صدا. بدون هقهق. حتی بدون نفستنگی. همه چیز عادی بود. نفس کشیدنم عمیق بود. حالتم معمولی بود. فقط چشمهام بی وقفه میباریدن. این دیگه چه مدلشه؟
مادرم باهام حرف زد و زد و زد. دیرم میشد. صبح بود و باید میرفتم سر کار. مادرم گفت دیرت میشه. پاشو دختر جان. پاشو برو سر کار. پاشو برس به زندگیت. به خودت. بلند شدم. دیر رسیدم. این مدل باریدن خیلی تلخه. خدا واسه کسی نخواد!
تا ساعت کلاسم هنوز1ساعت و نیم باقیه. کاش حس داشتم درس میخوندم. ول کن ندارم. ولی بد نیست به جای اراجیف نوشتن یک کار بهتر کنم. مثلا کتابی که دیشب میخواستم بخونم ولی تا صبح خوابم میبرد. میپریدم و میزدم از اول و باز خوابم میبرد. دلم یک خواب آروم و پیوسته میخواد. خدایا! کی تموم میشه! کی تموم میشه!
هنوز که زنگ کنسل کلاسم نخورده. خدا رو چه دیدی شاید خورد. کاش بخوره! خدایا این کادو رو هم به امروزم بده دیگه! کاش میشد بدی! کاش بدی!
بسه دیگه حس ادامه نیست. میرم کتاب بخونم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیشب،

یکشنبه بعد از ظهر. زودتر از مدرسه اومدم. شبیه در رفتن بود. در رفتم. در امتداد امتحانات ابتدایی پیش میریم. هفته آینده دوشنبه تموم میشه. ما باید تا چهارشنبه بریم. کاش بشه مدیر اجازه بده اون دو روز رو بیخیال بشیم. تا خدا چی بخواد.
این شب‌ها اگر خواب پیوسته داشته باشم بدون خواب دیدن نیست. دیشب خواب دیدن‌هام شاید متفاوت بود. خواب تو رو می‌دیدم اوزیر! دلم چه تنگ شده واست! دیشب توی خواب داشتم گریه می‌کردم. چه راحت. چه آسون. روی یک سکو نشسته بودم. نه پنجره‌ای بود نه تختی. فقط نشسته بودم. فقط گریه می‌کردم. تو اومدی و من اصلا تعجب نکردم. دستم رو لمس کردی که بفهمم هستی. توی خواب انگار یک جورهایی می‌دیدمت. شبیه همون روز اول ملاقات یکدفعه‌ایمون، همون بلوز سفید آستین‌کوتاه تنت بود. هیچ چی نگفتم. شاید هم گفتم. شاید گفتم سلام اوزیر. خودت بودی. با همون حال و هوا. پرسیدی داری گریه میکنی؟ و این‌دفعه راست گفتم. گفتم آره. و باز زدم زیر گریه. تو شبیه همون روزهای کم و کوتاه آشنایی‌مون ولو شدی بغلم که بغلت کنم ولی عملا تو بودی که بغلم کردی. سرم رو با تشویق دست‌های تو تکیه دادم به شونه‌های کوچیک ولی مردانه‌ات. دوباره پرسیدی می‌خوایی باز گریه کنی؟ گفتم آره. و هقهقم رو روی شونه‌های تو ول کردم. پروایی نداشتم از آدم‌بزرگ بودن خودم و از بچه بودن تو. فقط هقهق می‌زدم. روی شونه‌هات. چه بی‌پروا! از ته دل! تو دستم رو آروم فشار دادی. و من گریه می‌کردم. تو خندیدی. آروم. مهربون. بعدش چی گفتی بهم؟ خاطرم نیست ولی خاطرم هست که جواب لازم نداشت. تو می‌گفتی و می‌گفتی. از بچگی. از بازی. از قطار موزیکال. از اینکه ما آدم‌بزرگها هم میشه که خسته باشیم. که بترسیم. که گریه کنیم. هقهق و از ته دل. ترکی هم حرف زدی. خواستم بگم هنوز یاد نگرفتم ولی هقهق اجازه نمی‌داد. بعدش تو دستم رو ول کردی. نفس عمیقی کشیدی و محکم بغلم کردی. سرم روی شونه‌هات فشرده می‌شد و من تمام نفسم رو روی شونه‌های تو می‌باریدم. داشتی موهام رو ناز می‌کردی. بغلت کردم و هقهق زدم. فشارت دادم و باریدم. خستگی‌های توی سرم رو به گرمای دست‌هات سپردم و گریه کردم. گریه کردم. گریه کردم. تو گفتی خیسم کردی. بعد خندیدی. بعد باز موهام رو نوازش می‌کردی و من نمی‌فهمم واسه چی هرچی بیشتر دست‌هات اشک‌هام رو نوازش می‌کردن بیشتر و شدیدتر می‌باریدم. تو سکوتت رو شکستی و… چی گفتی؟ کاش یادم بیاد. چیزی شبیه این‌ها همیشگی نیست. انگار گفتی درست میشه. انگار گفتی یادم میره. انگار گفتی ارزش نداره. خواستم بهت بگم حافظ هم همیشه همین رو میگه ولی نگفتم. به جاش فقط گریه می‌کردم. تو یکدفعه سر بلند کردی و با ذوق بهم گفتی می‌دونی؟ بادکنکت بهم رسید! مدل گفتارت شبیه مرد بزرگی بود که واسه شاد کردن یک بچه نقنقوی تلخ یک حقیقت کوچولو رو خیلی با ذوق میگه. و من بیشتر گریه کردم. تو خندیدی. و من درست یادم هست که خیلی واضح گفتم دلم واست تنگ شده، اوزیر! تو باز خندیدی و گفتی من که اینجام. من همیشه اینجام. پیش تو. پیش مادرم. پیش گربه. راستی کاش می‌دونستم حال گربه‌ات چطوره. دیشب نتونستم بپرسم. داشتم گریه می‌کردم. تو می‌گفتی اینجایی و من می‌دونستم که باید از حضورت حیرت کنم ولی نمی‌کردم. تو باز می‌گفتی که اینجایی و می‌خندیدی به دلتنگی‌های بارونی من. باز گفتم دلم واست تنگ شده اوزیر! دلم تنگ شده اوزیر! دلم واست تنگ شده اوزیر! تو مکث کردی تا خالی بشم از این تکرار کردن. بعد مهربون‌تر از همیشه گفتی می‌دونم. دلت تنگ شده. دلت تنگه. دلت زیاد تنگه. و من داشتم مثل آسمون زمستون می‌باریدم. خواستم بگم، یا شاید هم گفتم، دلم خیلی تنگه اوزیر. واسه تو. واسه پدربزرگم با اون صدای قلیونش و آوازها و لالایی‌هاش. واسه آشنای عزیزی که هرچی گشتم در هیچ کدوم از دوتا جهان نشونیش نبود. خیلی چیزها می‌خواستم بگم ولی هقهق نفسم رو می‌گرفت. و همه رو تو به جای من می‌گفتی. گفته‌هات رو خاطرم نیست اوزیر. ولی دست‌هات رو قشنگ خاطرم هست. دست‌هایی که بزرگانه نوازشم می‌کردن و صدات رو که آروم و مهربون انگار وسط تاریکی تلخ دردهام جاری می‌شد. تو حرف زدی و حرف زدی و حرف زدی. به فارسی شکسته‌ای که من خوب می‌شناختم. به ترکی که من نمی‌فهمیدم. تو حرف می‌زدی و من از مهر معصوم صدای تو هقهقهام کم کم انگار خسته شدن. نفسم رو ول کردن و… نمی‌دونم کی رفتن. توی خوابم توی بغل تو و گوش به صدای تو خوابم برد. اوزیر! دلم تنگ شده واست! کاش نرفته بودی!
دلم خواست بنویسم برای تو. تویی که گفتی اینجایی. تویی که در عین بچگی بچه نبودی. مردی بودی اوزیر! مردی هستی اوزیر! خیلی دلتنگتم. از مدل دلتنگی‌های واقعی واقعی واقعی. کاش بشه باز بیایی دیدنم. راستی اوزیر! میشه زمانی هم من بیام دیدن تو؟ می‌ترسم اوزیر. هنوز می‌ترسم. آخه من قد تو سبک نیستم. از اون زمان تا امروز خیلی سعی کردم که سبک‌تر بشم. شاید یک جاهایی هم بد عمل نکرده باشم ولی هنوز خیلی مونده کامل کنم این دفتر رو. هنوز اونقدر پاک نشدم که ترس ازم بترسه. می‌ترسم اوزیر. می‌ترسم در راه رسیدن به جایی که تو رفتی سنگینیم بکشدم پایین. پرتم کنه داخل یکی از گودال‌های سیاه وسط راه. واسم دعا کن اوزیر. تو رو خدا واسم خیلی دعا کن. به خدا بگو دلت میخواد اطرافت باشم. اگر بگی به اعتبار دلت شاید بهم اجازه بده که به مکانت برسم. من خیلی می‌ترسم اوزیر. و خیلی خستم. و خیلی خیلی دلتنگ. واسم دعا کن مردِ کوچیکِ بزرگِ عزیز!
ساعت از1گذشت. باید یواش‌یواش خودم رو جمع کنم. امروز کلاس دارم. قشنگ نیست این مدلی سر کلاس حاضر بشم. واسم دعا کن اوزیر. خیلی دعا کن. سلامم رو به تمام اون‌هایی که دلتنگشونم برسون. کاش باز ببینمت! دلم تنگ شده واست اوزیر! به اندازه تمام بارون‌های آسمون. به امید دیدار.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شبانه.

5شنبه شب. امتحانات بچه های من پدرم رو درآوردن. خدایا واسه چی اینها امسال بهم کتاب ندادن؟ اصلا مطمئن نیستم سوالهای مناسبی طرح کرده باشم. به جای بچه هام من دلواپسم.
3شنبه نزدیک بود به شاگرد کلاس پنجمم درس کلاس سوم بدم. طفلک بچه رو گیجش کردم که واسه چی داخل کیفت کتابهای کلاس سومه؟ خدایا چی داره سرم میاد؟
دارم هنرپیشه میشم. دارم نقش اجرا میکنم. امروز به خودم19دادم. اینکه خیانت نیست. هست؟ نه نیست. این تقلبه البته شاید. ولی این… چی از دستم برمیاد جز این؟ آخه من چی ازم برمیاد جز این؟ لعنتی! لعنتی لعنتی لعنت بهت پریسا! لعنت بهت که اینهمه خری اینهمه اینهمه اینهمه… بیخیال.
خودم رو با تفریحات نامجاز خفه میکنم. ولی تا کی؟ چقدر این مدلی میشه رفت؟ خدایا این… بسه دیگه. حالم عوضی شد از بس… بسه. بسه بسه بسه بسه بسه بسه بسه دیگه بسه دیگه بسه!
چند روز دیگه این سال تحصیلی تموم میشه. خدایا من چه مدلی12سال دیگه ادامه بدم؟ البته تا مهر شاید من از این حس و حال دربیام. شاید همه چیز عوض بشه. فعلا که همگی حس توفان داریم. حس میکنم تمام مملکت روی یک تخته یخ وسط یک دریای توفانی گیر کردیم و هر لحظه هر چیزی میتونه بشه. خدایا مردمم رو حفظ کن. هرچند نمیفهمم روی چه حسابی چرخش هیچ برگه ای رو به نفع این ملت نمیبینم. خدایا یعنی اینهمه آدم باطلن؟
کاش سریعتر به9خرداد برسیم! گاهی حس میکنم تحمل یک دقیقه بیشتر رو ندارم. طفلک فرشته های کوچولوی من که روی دیوار ویران من یادگاری نوشتن! اینها چه تقصیری کردن که خوردن به پست1نفله شبیه من؟ خدایا این بچه ها گناه دارن مواظبشون باش!
مافیا. تیمتاک. کاش خوابم میگرفت! خستم ولی خواب. دلم میخواد میشد بخوابم! سخته بیداری. کاش خواب کمک کنه!
مافیا شروع شد. دیگه دلم چرت نوشتن نمیخواد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هذیون صبحگاهی.

1شنبه صبح زود. واسه چی الان بیدارم؟ زوده هنوز.
باید برم مدرسه. این بچه ها کلافه ام کردن. نمیدونم من روی مود انفجارم یا اینها زیادی میرن. به نظرم جفتش.
دیشب کلاس زبان تیمتاک. امروز کلاس زبان اصلیم. اوخ خدا! حس میکنم باید بیشتر بخونم. بلدم ولی نمیدونم انگار… خب من که خواب نیستم بد نیست بلند شم تمرینش کنم.
امروز25اردیبهشته. تا11خرداد چندتا قدم مونده؟ به نظرم20تا. بچه های شیطون محض خاطر خدا پرحرفی و چپ و راست زدن رو بس کنید دلم نمیخواد داد بزنم بعدش هم پشیمون بشم. خدایا یهخورده تحمل قرض بده.
داره6میشه. مادرم امروز میره جایی که دلم میخواست همراهش باشم. خوشم نمیاد این جاده رو تکی بره. من نمیتونم برم. باید سر کار باشم. خدایا مواظبش باش من واسش دلواپسم. من همیشه واسش دلواپسم. جدی واسه چی من همیشه دلواپسم؟ ملت رو که میبینم حیرت میکنم. اونها قد من دلواپس نیستن. پس واسه چی من هستم؟
آخرین چیزی که لازم دارم شلوغیهای سر کاره. خدایا امروز یک حالی بهم بده. خدایا لطفا بده باور کن لازم دارم تو رو خدا بده!
باور. تمام باورهام درد میکنن. شبیه زمانی شدم که واسه آخرین دفعه با اخلاص نصفه نیمه رو به قبله… عجب شب عجیبی بود. هنوز روشنایی اون لامپ مهتابی که درست از پشت سرم به دیوارها میخورد رو خاطرم هست. بعدش انگار صدای شکستن و فرو ریختن شنیدم. بعدش همونجا نشستم. بعدش دیگه بلند نشدم. بعدش دیگه هرگز… نمیتونستم. اعتقادم خورد شده بود. دیگه نتونستم تعمیرش کنم. چند بار سعی کردم ولی نشد. هیچ فایده نداشت. ولش کردم. نمیشد. دفعه آخر هم که یکی دیگه خواست تعمیرش کنه من خخخ تب کردم. جدی این چه تبی بود؟ اونهمه داغ و اونهمه ملتهب! اگر ادامه میدادم الان چی میشد؟ خب ادامه ندادم. اونی که خواست تعمیرش کنه اوضاع رو که دید بیخیال آوار برداری شد و اون ویرانه ها دیگه دستکاری نشدن. باید میشدن؟ به نظرم نه. اونها دیگه هرگز درست نمیشن.
خلاصه این حس و حالم شبیهشه. الان هم باورهام درد میکنن. بیخود درد میکنن. چیزهایی که الان به این وضوح دارم میبینم رو یک سال پیش واسه چی ندیدم؟ این تقصیر هیچ کسی نیست جز خودم. خوده بوقم که هنوز اشتباه میکنم. خب بسه. از سیخونک زدن به خودم به جایی نمیرسم. چیزی که دارم میبینم رو دارم میبینم. کاریش نمیشه کرد. باید یک راه خروجی باشه. هست قطعا هست. آخ لعنتی!
10دقیقه به6. خدایا ابدا دلم نمیخواد میترسم تحملم رو از دست بدم. بچه های شلوغ! خدایا کمک کن!
بسه دیگه. ببینم میتونم یهخورده درس بخونم یا نه. ولی میشه به جاش یهخورده ولو بشم؟ خواب. خوابم که نمیبره نباید هم ببره فقط ولو. به نظرم باید بیخیالش بشم. من واسه چی از مزخرف نویسی در اینجا خسته نمیشم؟ تا کی این کار رو میکنم؟
8دقیقه به6صبح. بذار ببینم چه کار درست درمونی جز نق زدن و هذیون نوشتن میشه کنم. دیر میشه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سرخ آتیشی!

عصر شنبه. بخشنامه امتحانات اومده. تا11خرداد بیشتر مدرسه نیستیم. پس واسه چی من ذوق نمیکنم؟
به شدت حس میکنم1چیزی ازم گم شده. چیزی که نمیدونم چیه و کجا باید دنبالش بگردم. چیزی که میخوامش. بد میخوامش. وحشتناک میخوامش. نمیدونم کو. نیستش. هیچ کجای عمرم نیست!
عکسهام تموم شدن. بدون عکس نمیتونم داخل اینستا چیزی بزنم. باید چندتا گیر بیارم. سخته. دیگه هر عکسی رو نمیخوام. کاش بی عکس هم میشد اونجا نوشت!
پر از کلامم. پر از حس فریاد. پر از تقاضای نوشتن. پر از هوای پروازی که پریدن لازم نداره، که نفس پریدنم نیست. خدایا آخه این چه بلایی بود روی سرم هوار کردی؟
باید درس بخونم. بذار یهخورده اینجا چرت و پرت بگم حالم جا بیاد بتونم بفهمم کجام و چی باید بخونم. چقدر زمان میبره از این جهنم دربیام؟ آخه واسه چی این… گرفتار چه نفرینی شدم؟ کی اینهمه درد ازم داشت که همچین تیری کشید واسم؟ من باورم نمیشه. این من نیستم! این بیگانه کیه داخل جسمم ولو شده و گیج میخوره؟ این نمیشه من باشم. این نمیشه پریسا باشه. پریسایی که من میشناختم، که همه میشناختن، اینطوری به خریت سواری نمیده. هرگز نداده حالا هم نمیده. پس این کیه که به اسم و شمایل خودم وسط این معرکه ی یواشکی داره شعله میکشه؟ خدایا واسه چی من مجاز نیستم عربده بزنم؟ آخه چی شدم؟ چقدر زمان میبره؟ این چقدر زمان میبره؟ یک ماه؟ دو ماه؟ یک سال؟ یک ابد! من تا اینجا از هر گیری در رفتم. هر دفعه بخشی از خودم رو از دست دادم ولی به هر حال در رفتم. از این یکی چقدر زمان میبره در برم؟ نکنه اینجا پایان باشه؟ خدایا این چه آزمایش وحشتناکی بود گرفتی ازم؟ ولی خودمونیم. تجدید نشدم. نشدم مگه نه؟ من درست گذروندمش. تقلب نکردم. حتی اندازه یک نفس. من تقلب نکردم. خدایا میبینی؟ من برنده شدم. باید کارنامه قبولیم رو بدی. باید بدی! از خاکت که رفتم بزنش تنگ پروندم. من هیچ غلطی نکردم. هیچ کجا تقلب نکردم. بارها دست تقلبم رو عمدا باز گذاشتی و باز گذاشتید بارها آزمایش کردی و کردید و من تقلب نکردم. به تقدس این آتیش قسم که نکردم. میشد تقلب کنم ولی نکردم. نکردم! حالا باید یک نمره قبولی با جوهر قرمز بهم بدی. جوهر سرخ براق. تلفن.
نرگسی. میگه کلاس زبان تیمتاک. باید بجنبم. اوه خدایا باید بجنبم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دوباره وارد شدم.

جمعه شب. دوباره وارد شدم. پرت شده بودم بیرون. حوصله پیدا کردن کلیدم رو نداشتم. امشب پیداش کردم. ظاهرا هنوز زندم. چیزی نمونده بود. ولی به نظرم درست میگن. هیچ چیزی نمیتونه منو خیلی مرده نگه داره. یعنی زمانی که واقعا رفته باشم هم یک شبی از قبرم میزنم بیرون؟ اوه چه عجیب!
هفته تاریک لهم کرد. و این هفته واقعا تاریک بود. هنوز هم تاریکه. ولی من هنوز اینجام. بیخیال.
فیلم میدیدم. کوکو. حسش نبود. این شبها هیچ قدرتی جز درسهام قادر نیست واسه مدتی طولانی سر یک چیز متمرکز نگهم داره. تدابیر زیاد بودن. نصیحت. توصیه. و از یک جایی هم تهدید. ولی به کسی نگیها! من فقط گفتم باشه دیگه هیچ چی نمیگم. واقعا هم نگفتم اما چیزی عوض نشد. من هنوز به شدت بی تمرکز و… بیخیال. فقط جایی که نباید اشتباه نکن باقیش حله. چیزی که لازم دارن بهشون بده بعدش هم با خیال جمع داخل شب خودت شناور شو. واسه خودت میگیم و خودت مهمی و دلواپس خودت هستیم و خودت و خودت و خودت و… خاطرت جمع. این خودتها شعارهای بیقافیه هستن. نشنیده بگیر. واقعی نیست. فقط هرچی لازم دارن بده و خلاص. بدجنسم میدونم. بیخیال.
این فیلمه قشنگ بود ولی من دلم دیدن بقیه اش رو نخواست. هی! دنیای مردگانش قشنگه. من از این جهانها میخوام. کاش بشه زمانی که از خاک رفتم… جدی از اینجا کجا میریم؟ من بعد از تموم شدن این جاده کجا میرم؟ سال96خیال میکردم چیزی نمونده بود بفهمم. فقط خیال بود. خدایا شکرت! ولی اگر اون سال رفته بودم الان کلی از رفتنم گذشته بود. همه فراموشم کرده بودن و من هم… ولی به نظرم مادرم فراموشم نمیکرد. مادرم فراموش نمیکنه. دلم نمیخواد بدون خودم وسط این عزیزهای بی حواس جاش بذارم. خودم هم دلم نمیخواد بدون مادرم اینجا جا بمونم. حالا دیگه حس میکنم مادرم تنها وظیفه ایه که در باقی راه عمرم دارم. بدون مادرم دیگه حضورم فایده نداره. تعریف از خودم نباشه ولی به نظرم این زمان تنها کسی باشم که ازش برمیاد یهخورده کمک کنه. خدایا اگر من رفته بودم مادرم… بسه دیگه. این مزخرفات چیه امشب داخل سرم؟
کتاب6سال با زنان وحشی آمازون. داره غیر واقعی میشه ولی بدک نیست ببینم به کجا میرسه. میرم گوش کنم. برمیگردم.
خب این از این. قهرمانهای این کتابه حوصله ام رو سر میبرن. خدایا اینجا وحشتناک سرده. امشب نمیخوام داخل این اتاق بمونم دارم منجمد میشم. میرم داخل حال. تختم اونجا نیست ولی مبل هنوز جای خوبیه. دیگه نمیتونم. بذار جام رو عوض کنم میام.
خب تغییر مکان هم به سلامتی انجام شد. آخیش اینجا هواش بهتره. جدی داشتم یخ میزدم هنوز هم سردمه ولی اینجا واقعا هواش بهتره. واسه چی زودتر نجنبیدم!
فردا صبح باید برم مدرسه. اه واسه چی تمومش نمیکنن! حال اون بیرون خوب نیست. یک چیزی زده آرامش این سرزمین رو داغون کرده. حس میکنم کل مملکت به هم ریخته. از تمام کانالهای تلگرام و شبکه های مدل به مدل خبرهای عوضی میاد. دلم نمیخواد بشنوم. بخونم. بدونم. وحشتناکه. خدایا این افتضاحه. آخرش چی میشه! ترجیح میدم بهش فکر نکنم. فقط کاش مدرسه تموم میشد! استرس وقایع اون بیرون همه جا هست. دلم نمیخواد وسطش باشم. دلم نمیخواد وسط سر و صداهای بی محتوا و مضحک اطرافم هم باشم. اون بیرون همکارهام جز یکیشون همه اش… اه لعنتی! کی تموم میشه!
داخل تیمتاکم. کانال بسته. خیلی خیلی کمتر میرم اونجا. الان هم داشتم کتابه رو میشنیدم. دیگه هیچ جای حقیقی و مجازی جز4دیواری خودم جذبم نمیکنه. خدایا حالا که روی خاکت جایی جز همین4دیواری جای من نیست پس ازم نگیرش!
اینجا سرما واقعا کمتره. جریان ملایم دما رو داخل رگهای یخزده ام قشنگ احساس میکنم. خدایا شکرت داشتم از سرما میمردم.
کاش حالش رو داشتم میرفتم یک دوش میگرفتم! واقعا لازم دارم شاید کمک کنه این… هیچ زمانی قد امشب دلم یک وان نخواست. همیشه دلم خواست ولی امشب واقعا حس میکنم لازمه. این حموم فسقلی! آخه واسه چی یک وان داخلش جا نمیشه؟ در هر حال من خونم رو دوست دارم. خیلی خیلی زیاد. اما وان. کاش میشد اینجا یک وان داشتم! به خدا لازمش دارم. کاش داشتم!
تابستون داره میرسه. باید از این حس و حال جدا بشم. من نمیتونم تمام تابستون رو این گوشه مچاله بشم و خودم رو با تفریحات نامجاز بفرستم هوانوردی. تفریحات؟ اوه نه! نمیخوام واسه برداشتنش برم وسط انجماد اتاق خواب! هی! لازم نیست. جاش نذاشتم. آخ جون! خوشم نمیاد رفیقهام رو جا بذارم. ولی این! این واقعا درست نیست دارم عملا خودم رو باهاش خفه میکنم. سر چی! واقعا چه مرگم شده! من واقعا چه انتظاری داشتم! ممکن نیست اونهمه احمق شده باشم! واتس! ببینم کیه.
چیزی نبود. و من! جدی حرف حسابم چیه؟ این چه مسخره بازیه که داخلشم؟ واقعا که! گندت بزنن پریسا! رسما خاک بر اون مخت. آخ خدایا گندش بزنن! بیخیال. هر کسی باید یک جایی گاهی وا بده. من فقط یهخورده به جاده های ممنوعه سرک میکشم. به نظرم این دفعه رو به اندازه کافی سرک کشیدم. بسه دیگه شورش داره درمیاد. اوه واقعا که! اوه خدا! گندش بزنن!
از وضعیتی که داخل مملکت زلزله درست کرده خوشم نمیاد. کاش سریعتر درست بشه! پول دلم میخواد. کاش یهخورده بیشتر داشتم! دلم میخواد یک پاتختی کشودار فسقلی بخرم. اوه خدا بدجوری دلم میخواد. نمیتونم. وسط این معرکه ای که درست شده پول خرج کمد و کشو کردن واسم رسما خاک بر سری میاره.
بهم توصیه میشه زبان تدریس کنم. خصوصی. از تدریس متنفرم. چه عمومی چه خصوصی چه هرچی. تا آخر عمرم از هر مدل تدریس متنفرم. به اندازه کافی از تدریس ماجرا دیدم. تا بازنشستگیم هم ادامه کزاییش رو خواهم دید. تا زمانی که زنده باشم از تدریس با تمام وجودم متنفرم. متنفرم!
وان. پول. آرامش. چقدر اینها رو میخوام! مخصوصا آخریش رو. خدایا من میخوام از این استرسهای عوضی جدا بشم! کاش بشه!
بسه خسته شدم. حس تبدیل کتاب نیست. بذار یک فایل صوتی بذارم بخونه بخوابم. فایل درس یکشنبه یا کارتون تکراری. گارفیلد1خخخ. گیر دادم بهش عجیب. تا چه زمانی خسته بشم.
دیگه نمیخوام بنویسم. خوابم میاد. تا بعدی که نمیدونم کی باشه.