صبح جمعه. داره10میشه. باید درس بخونم. فردا. کلاس. درس. گور پدرش.
امروز تمام دنیا انگار یواشتر میچرخه. تمام حرکاتم یواشن. میدونم باید بگم کند ولی دلم نمیخواد. دلم میخواد بگم یواش به جای کند. هرچند اون مدلی درستتره. گور پدرش.
امروز همه چیز یواشه. کتاب میخونم. خواهر کوچیکه. اسمش غلط اندازه ولی کتابه جناییه. این چندلر اگر اسمش رو درست گفته باشم داره کم کم نویسنده سوگلیم میشه. به نظرم دارم عاشق میشم. عاشق خودکار این جناب چندلر. چه شوخی مزخرف و بی مزه ای. ها ها ها! خندیدم. خب که چی!
تمام اتاق بوی اون ماده ترکیبی کوفتی رو گرفته. از این بو بدم نمیاد. مزه اش به نظرم شبیه شکلات صبحانه می مونه. از اونهایی که داخلش انگار بیسکویت آب شده داشت. مارکش چی بود؟
سکوت با حالیه. کاش فردا شنبه نبود! ولی شنبه ها میان و میرن. باز جمعه میاد و باز و باز.
امروز همه چیزم یواشه. حتی نوشتنم. خیلی بی تعجیل مینویسم. خیلی بی تعجیل کام میگیرم. خیلی بی تعجیل قهوه ام رو خوردم. قهوه. دلم یکی دیگه میخواد. یک جای این کتابه دلم خواست گریه کنم. صفحه چند بود؟ هیچ زمانی سر در نیاوردم صفحاتی که اینستا ریدر میده درست هستن یا اون شماره های کزایی داخل کتابها. صفحه چند بود؟ 202؟ 203؟ نمیدونم. بیخیال.
زنگ تلفن. مادرم از ییلاق. واسه تعمیر اون لوله رفتن. گوشی دم دستیش رو گم کرده بود. گفت به گوشیش زنگ بزنم تا پیداش کنه. زنگ زدم. پیداش کرد. واسه رفتن طرف تلفن ثابت خونه و زنگ زدن به مادرم یواش نبودم. مادر حسابش جداست. مادرها حسابشون جداست. باید تمام قواعد رو به خاطر لبخند مادر شکست. این کاملا رواست. آخه مادر مادره. گوشیش رو پیدا کرد. همه چیز آرومه. مادرم خاطرش آرومه. این مثبته.
باید درس بخونم. دوش بگیرم. کتاب میخونم. خواهر کوچیکه. از چندلر. با اون خودکارش. خودکار دوست داشتنیش.
فکرها و پرسشها یواش داخل سرم میچرخن. شبیه بخار قهوه. شبیه دود سیگار. سیگار. از اون قویترهاش. آخ که چه حس عزیزیه اون گیجی مسخره که کمک میکنه شناور روی هوای موجدار از گرفتاریهای خاک چند سانتی فاصله بگیری!
یکی از پرسشها یواش بقیه رو میزنه کنار. میاد روی صفحه پهن میشه. به من اخم میکنه.
-خدایا! چی شد من به اینجا رسیدم؟ آخه واسه چی؟ من دقیقا دارم چه غلطی میکنم؟ کجا اشتباهیه؟
قهوه دلم میخواد. بعدش مثل سگ پشیمون میشم. ترکیب این2تا چیز مثبتی نمیشن. بی حس میشم. حسم رو لازم دارم. درس دارم.
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
حافظ رو بدون نیت باز میکنم. باز میکنم و باز هم باز میکنم. کاش حافظ ملتفت میشد! با من حرف بزن حافظ! محض خاطر خدا باهام حرف بزن! فقط حرف بزن. نگو این نیت خیره. نگو تلاش کن. واسه چی تلاش کنم؟ چی خیره؟ من که نیت نکردم. این روزها من نیت نمیکنم. فقط تقه میزنم به جلد کتابت و محض خاطر خدا باهام حرف بزن.
-خدایا چی شد که من به اینجا رسیدم؟
همه چیز که درسته. اطرافم همه چیز امنه. من شغلم رو دارم. بخشنامه تقلیل ساعات کار داره در موردم اجرا میشه. هنوز نشده ولی پرونده من در جریانه. سقفم بالای سرم و دیوارهای آشنا همچنان دوستم دارن. اینجا آرومه. همه چیز امنه. پس من واسه چی شبها بیدارم و هر لحظه و ثانیه خالی که به دستم میرسه رو با این خوشبوی کوفتی کثیفش میکنم؟ اینجا همه چیز درسته. حافظ هم میدونه و هر دفعه بهم میگه. پس واسه چی من خودم رو با این آشغال خوشمزه خفه میکنم؟ خدایا! من نمیخوام در این وضعیت مسخره باشم!
دنبال باقی علائم جنونم میگردم. پیش از این هم پیش اومده بود. در دهه 90 چندین بار. ولی دفعه های پیش صدای قدمهاش رو میشنیدم. هوار بود. فشار بود. اشک و هقهق هم بود. نفسهای به شماره افتاده هم بود. خیلی چیزها بود. ولی این دفعه هیچ چی نیست. فقط عطر آشنای تندش رو احساس میکنم، که در تمام زوایای روانم میپیچه و حضورش رو که داخل رگهام قدم میزنه و صداش رو که میگه سلام دوست قدیمی داخل سرم میشنوم. جنون این بار کاملا بی صدا در موجودیتم میچرخه و اعلام موجودیت میکنه. نه اشکی، نه هواری، نه هقهقی، نه نفسهای سریعی، نه حرکتی، نه حسی، . . .
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
لعنتی! من از این وضعیت خوشم نمیاد. دلم نمیخواد اینطوری باشم. تمام فحشهای جهان مال کسی که بگه خب کاری نداره از منطقت کمک بگیر و درستش کن! مال هر کسی جز مادرم.
خدایا بیدار شو من نمیخوام این مدلی باشه و باشم! میخوام خلاص بشم. میخوام اینجای قصه عاقل باشم. من از این جنون خوشم نمیاد. عطرش رو نمیپسندم. آخه واسه چی من؟ واسه چی اینجا؟ واسه چی در این بخش از جاده؟ این چه مسخره بازیه؟ ازش متنفرم!
بذار یک کام برسونم به خودم. کوشی رفیق کثیف و لعنتی و عزیز من؟ همینجا روی میز. بیا اینجا لازمت دارم. خیلی هم زیاد.
حالا بهتر شد. عالی نشد ولی بهتر شد. من همیشه هر دفعه از همه چیز فرار کردم توی بغل جنون آشنا. این دفعه از این جنون ناآشنا فرار میکنم توی بغل این فسقلیه کثیفه عزیز. خدایا! چی شد من به اینجا رسیدم! هی من باز هم میخوام.
گندش بزنن! پس این عقل بی معرفتم کو؟ کدوم گوری رفته؟ همه میگن هست ولی واسه چی نمیاد کمک؟ گور پدرش!
10و15دقیقه. چندلر این دفعه زیادی داره پیچ میخوره. بسه دیگه متوقفش کن مرد!
کاش این2ماه تحصیلی سریعتر بره! ماسک داره کار دستم میده. واقعا اذیت میشم. واقعا!
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
دلم هیچ چی نمیخواد. دلم سفر نمیخواد. تفریح هم نمیخواد. هیجان هم نمیخواد. دلم میخواد حافظه لعنتیم رو از سرم بردارم، بذارمش توی این قلک آهنی قدیمی کوچولوی رمزی، اون3تا دکمه مسخره رو بچرخونم تا دیگه باز نشه. بعدش هم از پنجره بندازمش بیرون. خیلی یواش. خیلی روون. فقط بفرستمش بره. واسه همیشه بره و بعد سکوت صبح جمعه رو تا ابد ادامه بدم. همینطور آروم. همینطور یواش.
کاش1چیزی دلم میخواست! نمیخواد. هیچ چی دلم نمیخواد. حتی بهشت. دیگه بهشت رو هم دلم نمیخواد. خدایا شنیدی؟ دیگه بهشتت رو نمیخوام. نمیخوام!
نزدیک بود با سر پرت بشم وسط1آزمون مزخرف دیگه. گفتم من خستم. دیگه نیستم. راست گفتم. دیگه جنگ دلم نمیخواد. حتی دلم بهشت هم نمیخواد. این تکراریه اون بالا گفتم. خب گفته باشم. بذار باشه. دلم هیچ چی نمیخواد. فقط تثبیت سکوت صبح جمعه رو دلم میخواد. واسه همیشه. واسه همیشه! کاش میشد!
10و20دقیقه. بابا زمان محض خاطر خدا وایستا! نمیخوام بریم. وایستا تو رو به مقدساتی که نمیدونم هست یا نیست وایستا.
بسه. میخوام کتاب بخونم. قهوه بخورم. باز هم. بیخیال عواقبش. و این فسقلیه کثیفه عزیز رو ببوسم. باز هم. باز هم.
10و21دقیقه. بقیه واسه بعد.
نویسنده: پریسا
شیر و شیر.
جمعه بعد از ظهر. کتابه تموم شد. اوه خدا! گندش بزنن! قطعا به جایی که تری رسید نمیرسم. این واقعا، . . . اوه خدایا! عجب افتضاحی! اوه خدا! اوه خدایا!
هی! نکبت!
خب، من خیلی عاقل نیستم. اصلا نیستم. ولی اینهمه هم، . . .
نه واقعا. من فقط خستم. گاهی پر از خشمم. ولی خشمم جز واسه خودم ویرانگر نیست. اینهمه خطرناک. گاهی هم به شدت دلگیرم. اما همیشه اول تیر تقصیرها رو میذارم روی سینه ی خودم. در هر حال تقصیر خودمه. هیچ کسی نمیتونه بهت آسیب بزنه تا زمانی که خودت لغزش نداشته باشی. من همه زنده هایی که زندگی رو دوست دارن رو دوست دارم. البته به شرط اینکه اصرار نداشته باشن برخلاف میلم از اندازه مجاز بهم نزدیکتر بشن. ولی مطمئنم اگر هم بخوان عاقبتشون شبیه اریکا و آلیسون نخواهد بود. نهایتش گاردم رو سفت میبندم و به شدتی محسوس میکشم عقب. طرف در نهایت حس میکنه بهش توهین شده، بهش بر میخوره و میگه به جهنم و میره. آخ خدایا تری چه عالیه که تو واقعی نیستی! گندت بزنن!
با انتهای تری حس مشترک ندارم. همدردی شاید. با تمامشون. ولی واقعا با این پایان احساس اشتراک نمیکنم. اما1چیزی. حس متفاوتی دارم. یک مدل حس، . . . حس، . . . آخ توصیفش! توصیفش رو میخوام! یک کلمه باید باشه. یک مدل حس، . . . پیداش نمیکنم. لعنتی!
این کتابه عجیب بود. واسه چی این، . . . خدایا یک کلمه باید واسه توصیف این حس باشه! هست! پیداش نمیکنم! لعنت!
حسش بد نیست. کمی خستگی البته جدا از خستگیهای این روزهام به خصوص از صبح تا به حال، کمی روراستی با خودم و واقعیتی که هنوز به همون وضوح اینجاست و میخواد با هم رفیق باشیم، باورش کنم و یک قهوه با هم بخوریم و گفتگو کنیم، هم رو بپذیریم و همون مدلی که هستیم هم رو ببینیم، کمی حس آسودگی از کنار رفتن پرده ها بین من و خودم، همین واقعیت دیوونه ی دیوونه، کمی علاقه به ثبات و تصمیم، کمی تصور مثبت از خودم، که کمک کنه حس کنم شبیه هفته های پیش به خودم بی علاقه نیستم، کمی تمرکز روی نصیحتهایی که حضرت حافظ در این چند روز اخیر به خصوص امروز صبح اینهمه بی پرده بهم داد، اوه خدایا امروز پیش از فال گرفتن حتی1فاتحه واسش نفرستادم. ممنونم حافظ عزیز که بدون فاتحه اینهمه صاف زدی به هدف، کمی، . . . گرسنگی! اوه من گشنمه!
خاطرم هست یک عصری حالم به شدت بد بود. کسی داشت دلداریم میداد. میگفت تو قوی هستی. میگفت در تصور من تو شبیه ماده شیری. خخخ. قطعا حالا دیگه حاضر نخواهد بود واسم بگه که در تصورش من شبیه چی هستم. اشتباه نشه من شبیه تری طرف رو خلاصش نکردم. فقط خودم رو اونهمه احمقانه رها کردم تا یک زمانی شبیه امروز بشم مسخره ی خودم! خاک بر سرت پریسا! اگر در13سالگی میفهمیدم که30سال بعد مرتکب این، . . . خدایا خوبه که من نمیبینم وگرنه تا اطلاع ثانوی روبروی آینه نمیرفتم. اوه خدا! پریسای احمق! گندت بزنن!
میگفتم. اگر اون بنده خدا حالا بخواد راست راست تصورش رو بهم بگه، قطعا الان در نظرش شبیه شیری هستم که فقط باید در ظرفش رو باز کرد و ولش کرد داخل سینک با1عالمه آب که فقط ببردش. خب بیخیال. واسه تغییر زاویه دید کسی قرار نیست ضجه بزنم. این هم تقصیر خودم بود. تقصیر خوده نفهمم. بیخیال. چی شد جمله هام رسیدن به اینجا؟ چی داشتم میگفتم؟ آهان ماده شیر. شیره رو نمیدونم ولی گاهی پیش میاد درد حاصل از یک زخم اعصابخوردکن زور آدم رو زیاد میکنه. الان حسم اون مدلیه. حس میکنم شاید زورم برسه به خیلی چیزها. شاید هم نرسه ولی قطعا زورم به دفع گرسنگی نمیرسه مگه اینکه بلند شم1چیزی بخورم.
خدایا ساعت از2گذشت جمعه ی دیوونه وایستا من حسابی عقبم! هرچند من همیشه عقبم. خب چه ایرادی داره؟ به جهنم. کاریش نمیشه کرد. من دیرم، عقبم، و، . . . گرسنه ام.
اراجیف دیگه بسه. خوردنی میخوام. حس توصیف گشنگیم نیست. دلم نمیخواد توضیح بدم از موارد داخل یخچال دلم نمیخواد. شاید1دونه پرتقال شاید هم بعدش غذا دلم بخواد. شاید هم دلم تکرار تجربه ی جدید و خطرناکم، . . . اه لعنت! ولش کن دیگه! بد نیست ولی، . . . هست. بد هست. به طرز مضحکی دارم وابسته اش میشم. تعطیلات تقریبا تموم شده و من نمیتونم اجازه بدم ذهنم با این کوفتی همیشه در حالت نیمه بیدار باقی بمونه. من ذهنم رو واسه درس دادن، واسه درس خوندن و واسه فهمیدن و واسه خیلی موارد دیگه لازم دارم.
دیگه واقعا بسه! ولی نه، فقط1چیز دیگه. هیچ زمانی این مدلی اینجا ننوشته بودم. من اینجا خیلی نوشتم خیلی زیاد ولی هیچ زمانی این مدلی بهم خوش نگذشته بود. دیوانه نویسی های امروزم حس مثبتی داشتن. بدجوری متفاوت امروز اینجا بهم خوش گذشت. خب این مثبته. به من خوش گذشته و، . . . و الان دیگه نمیخوام طولش بدم. گشنمه. اه خب گشنمه. باقیش باشه واسه بعد. هرچی مینویسم باز جمله ای هست که دلم بخواد بنویسمش. هی! دیگه بسه. گشنمه. باشه واسه بعد. بعد! فعلا!
گندت بزنن!
جمعه ظهر. هنوز دارم میخونم. آخ خدای من تری! گندت بزنن!
نه!
جمعه اطراف ظهر. هنوز تا آخر کتاب مونده ولی تری موفق نشد. مایرا رو کشت. حالا تری1قاتله. خدایا! کاش اینطوری نمیشد! گفتنش آسونه. اینکه تری باید قویتر میبود. اینکه باید خودش رو نگه میداشت. اینکه نباید. نباید. گفتنش آسونه واسه منه تماشاچی. همونطوری که تمام عمرم همه به من گفتن و گفتن. تو قوی هستی. تو باید قویتر از اینها باشی. تو از پسش برمیایی. تو که میدونی مضره. میدونی خطرناکه. خب ولش کن. تو میتونی. از عقلت کمک بگیر. منطقی باش. مثل همیشه قوی باش. تو میتونی. تو میتونی. آخ خدای من! آخ خدا تری! کاش میتونستی! کاش من بتونم! خدایا تری کاش میتونستی! بسه دیگه. میخوام باقیش رو بخونم.
در امتداد جاده.
صبح جمعه. آخرین جمعه ی تعطیل. هی! دوباره میاد. خیلی زود. البته نه کاملا. فقط2ماه دیگه مدرسه تموم میشه ولی کلاس های خودم، . . . بیخیال. اونقدرها هم بد نیست.
در حال خوندن کتاب نجواها و دروغها هستم. از دیشب شروعش کردم. دیشب اونقدر خسته بودم که تقریبا اوایلش خوابم برد. امروز صبح متمرکزتر در حال خوندنم. من1مشکل مسخره دارم. اگر از کتابی خوشم بیاد تا تمومش نکنم نمیتونم بذارمش کنار. باید بلند شم، دوش بگیرم، و1سری کار دارم که باید انجامشون بدم. ولی نمیتونم. این کتابه قشنگه و من، . . . بیخیال. اوه پیام از تل. ببینم کیه شاید لازم باشه چیزی بنویسم. کپشن واسه1فایل یا چیزی شبیه این. خیلی زود دوباره برمیگردم روی این پنجره ی باز که جنسش از نت پده. برمیگردم.
خب چیزی نبود. پیام به روز رسانی1پست داخل محله. باید بفرستمش داخل واتس. اه لعنتی واسه چی روی سیستمم واتس ندارم؟ گوشیم در حال شارژه دلم نمیخواد الان دستش بزنم. راستی شارژ یا شارج؟ بعدا میبینم. گوگل میدونه. میپرسم ازش. بعدا.
میگفتم. کتاب. نجواها و دروغها. قشنگه. و من واسه چی امروز صبح اینجوری شدم؟ از اول صبح تا الان چند دفعه وسط این سطرها مژه هام رو به هم فشار دادم؟ دلم میخواد میشد کنار تری بشینم. لمسش نکنم. بغلش نکنم. هیچ چی نگم فقط بغلدستش بشینم و1سیم نازک از ذهنم متصل کنم به ذهنش. من معمولا از زنهای قهرمان کتابها خوشم نمیاد. رفقا چی میگفتن؟ من زنستیزم. به نظرم چیزی شبیه این بود. شاید هم دقیقا خودش بود. ولی از تری نه بدم میاد نه حرصی ام. تری رو میفهمم. خیلی میفهممش. و هرچند شاید مضحک باشه اما حس میکنم تری جواب کلی از پرسشهام رو داخل1بسته با بسته بندی تیره دراز کرده به طرفم و وقتی میبینه از گرفتنش خودداری میکنم، آهسته بسته رو میذاره روی1سطح صاف و آروم خودش برام بازش میکنه. بعدش جوابها رو یکی یکی از داخل بسته درمیاره. شبیه1شال یا نه، شبیه1دستمال هر کدوم رو تک تک باز میکنه، در مقابلم آهسته، بدون خشم، بدون تأثر، بدون حس پیروزی از اون جنس عوضیه من درست میگمه لعنتی، در برابر ماسک مسخره بی تفاوتم تکونشون میده و همونطور باز پهنشون میکنه روی اون سطح صاف و بعد دستمال، نه، جواب بعدی و بعدی و بعدی. خدایا! این فقط1کتابه. کاش واقعیت داخلش اون دست سنگیش رو دخیل نکنه. ایرادی نداره که1کتاب قصه پایان قشنگتری داشته باشه. کاش آخر ماجرا اوضاع تری بهتر از الانی باشه که این وسط هست و هستم و هستیم. وسط قصه. قصه تری. هی! من چه مرگم شده! من این روزها چه مرگم شده! واسه چی شبها خودم رو در تجربه جدید آخری خفه میکنم و روزها هم همینطور! این حس مزخرف رو واسه چی زورم نمیرسه پرتش کنم1طرف! تمام عمر زمان نداشتم که بهش متمرکز بشم. خب، باشه. دلم نمیخواست. من هیچ زمانی شبیه بقیه نبودم. راه زندگیم به شدت متفاوت بود. اونقدر متفاوت که حالا میدونم باید به شدت در سکوت کردن اصرار میکردم. کاش میکردم! نکردم و نتیجه های مسخره ای داشت. حالا دیگه سکوت کردن رو بلد شدم. کمی دیر ولی عاقبت بلد شدم. دیر بودنش عجیب نیست. من همیشه دیر یاد گرفتم. دیر جنبیدم. دیر رسیدم. خیلی خیلی دیر. خیلی دیر! ولی خدایا همیشه هم تقصیر من نبود. خدایا میدونی؟ بد نیست تقدیرت رو ادب کنی و یادش بدی گاهی شوخیهاش واقعا تلخ و مزخرفن. میشه بهش بگی از این بازیها سر کسی درنیاره؟ این واقعا مثبت نیست!
امروز صبح انگار1واقعیت دیوونه به برهنگی روز تولد اومده مقابلم ایستاده. دستش رو گرفته زیر چونه ام و نرم ولی قاطع داره بهم میگه ببین! منو ببین! تو باید منو ببینی چون من اینجام. من هستم. همیشه بودم. بیا قایمباشک رو تمومش کنیم. تو باید منو ببینی! به من نگاه کن! منو ببین!
و من نگاه میکنم. میبینمش. واضحتر از هر زمان دیگه ای در تمام زندگی43ساله ام و نزدیکتر از همیشه. امروز ملموستر از تمام زندگیم احساسش میکنم. و چقدر دلم میخواست میشد باز هم دست سردش رو از زیر چونه ام، از روی شونه ام، و حضور واضحش رو از مقابلم، از ذهنم، از زندگیم بزنم کنار! کاش میشد!
کلی اینجا نوشتم و همه رو پاک کردم. همین الان. چه فایده داره. ولی نمیتونم کامل هم سکوت کنم. دلم میخواد، نمیخواد، که تمام این صفحه رو پاک کنم. شاید آخر کار پاکش کنم ولی الان دلم میخواد بنویسم.
این روزها و بیشتر از هر زمان دیگه امروز صبح، بدجوری احساسش میکنم. اونقدر نزدیک و اونقدر واضح که حس میکنم شبیه خودم جسم داره و نفس میکشه. امروز زن بودنم رو، خسته بودنم رو، و درد رو بدجوری حس میکنم. و این تقصیر تری نیست. تقصیر خودم هم، نمیدونم به نظرم، نیست، هست، نیست، هست، هست، نمیدونم. به خدا نمیدونم!
هی! پس واسه چی هقهق نمیکنم؟ این مدل زمانها معمولا گریه میاد ولی من کاملا آروم نشستم نفس های معمولی میکشم و مینویسم. حتی نم هم داخل چشم هام نیست!
از دست خودم حرصی ام. بدجوری. باید تنبیه بشم. دختر خوبی نبودی پریسا! واسه اینکه اینهمه احمقانه خودت رو در زمانی که نباید، در مکانی که نباید، چنان مضحک وا دادی و اجازه دادی حصار هات ترک بردارن. باید مجازات بشی. بدجوری. مجازاتت سنگینه. سخت ولی آموزنده. هیچ زمانی از عمر دیر نیست واسه تجربه کردن. واسه اشتباه کردن. و واسه تنبیه شدن و عبرت گرفتن. قطعا بعد از این دوباره عاقل میشی. اونقدر عاقل که دیگه هرگز این فوق خریت رو تکرارش نکنی. اما جای تنبیه این بار باید موندگار باشه تا هر دفعه بهش نگاه کنی و از نفرت جونت بالا بیاد و این کمک میکنه که در باقی عمرت اجازه ندی این مدلی مسخره وا بری. خیالی نیست چند ساله باشیم. در هیچ کجای جاده دیر نیست واسه تجربه کردن. واسه اشتباه کردن. واسه مجازات شدن و واسه عبرت گرفتن!
خب دیگه بسه. میخوام خودم رو در تجربه خطرناک جدید خفه کنم. بدجوری لازمش دارم. و میخوام کتاب بخونم. امیدوارم تری از این قصه خوشنود رد بشه! دیگه نمیخوام بنویسم. حس ویرایش هم نیست. من رفتم.
پست اول.
5شنبه شب. نشستم اینجا و ناز قلمم رو میکشم بلکه کمک کنه. حس میکنم خودکارم باهام قهر کرده. دلم نوشتن میخواد.
سال جدید هم شروع شد. همه چیز مثبت بود. عید خوبی بود. بهم خوش گذشت. در1سری آشتی نقش خوبی داشتم، بعد از چندتا عید هرچند با ماسک و عینک محافظ اما به هر حال به دیدن چندتا از اعضای فامیل رفتم، با2تا از رفقای دیروزی که الان دیگه1زوج شدن یک روز جالب داشتم، درس تقریبا اصلا نخوندم، حسابی کتاب خوندم و کیف کردم، تجربیات به شدت مضر و خطرناک ولی به شدت کیفدار رو حسابی رفتم و دارم میرم، الان که در حال ناخنک زدن به درس هام هستم میبینم نه تنها کند نشدم و فراموش نکردم بلکه انگار این وقفه کوتاه کمک کرده تا چند درصدی سریعتر هم بشم، و خلاصه حسابی مثبت گذشت. فقط من، کاش فقط چند درصد در1سری ابعاد زندگی عاقلتر بودم! اگر بودم خیلی بیشتر خوش میگذشت. خدایا! کمکم کن!
1شنبه باید بریم مدرسه. کلاسها حضوری شدن. خب انتظارش میرفت ولی تأکیدهای مداوم و تهدیدهای غیر مستقیم اعصابم رو خراب میکنه. هیچ کسی مجاز نیست به هیچ مدلی منو تهدید کنه! اصلا خوشم نمیاد! کاریش نمیشه کرد. میذارم به حسابهایی که نمیشه اینجا بگم. من نمیدونم کیها اینجا رفت و آمد دارن پس بیخیال توصیف حسابها.
چیزیم نیست. نه سردرد دارم، نه گیجم، نه سخت گذشته، نه قراره سخت بگذره. ولی من دلم گاهی به شدت فراموشی میخواد. دلم میخواد میشد حافظه ام رو از سرم بردارم، بذارمش داخل قلک آهنی کوچیکی که زیر طبقه اول میز آرایشم دارم و داخلش پول خوردهای صدقه و از این موارد ریز پیدا میشه و درش رو ببندم. بعدش هم اون3تا دکمه بالاش رو بچرخونم تا رمزش به هم بریزه و درش دیگه باز نشه. بعدش هم از پنجره پرتش کنم بیرون. دلم فراموشی میخواد. فراموشی کامل. فراموشی همه چیز. همه کس. دلم میخواد دیگه هرگز به خاطر نیارم. خدایا! کاش میشد! ای کاش میشد!
2روز دیگه زندگی عادی شروع میشه. باید درس بدم و درس بخونم. باید دوباره پرهیزهام رو شروع کنم. باید درصد حماقتهای زمان تعطیلاتم که حسابی باهاشون حال میکردم و میکنم رو بیارم پایین. باید عادیتر بشم. این آخریش بدجوری سخته. من هیچ زمانی شبیه بقیه نبودم. گاهی دلم میخواست باشم ولی نبودم. خب این رو هم کاریش نمیشه کرد ولی دسته کم میشه سعی کنم در1سری قلمروها عاقلانه تر ببینم. بهتر بفهمم. ساده تر تحمل کنم و روونتر رد بشم. به نظرم بدجوری سخت باشه ولی من همچنان پریسام. به شدت میخوام، به شدت تلاش میکنم، به شدت پیش میرم، برنده میشم، و اگر ببازم هم با سر بالا گرفته بازنده میشم. من بازنده ی برنده ای خواهم بود. همون طور که تا اینجا بودم! من بردم رو حتی از تقدیر هم گدایی نمیکنم. ولی وای به زمانی که بعد از این گذشتن، . . .
بیخیال دیگه رجزخونی بسه. به عنوان اولین پست امسال بدک نبودم. اگر نجنبم تمام کیک و چایی های اتاق بغلی تموم میشه. من رفتم.
کام.
شنبه شب. همیشه بعد از کلاس هام حس تولدی دیگر رو دارم. کاش این حس هرگز رهام نکنه! شبیه خیلی موارد دیگه که ولم کردن و ازشون جا موندم!
هزینه کلاس هام رفت بالا. حالا باید واسه جور کردنش1خورده دقیقتر باشم.
تمرکز سخته. چه حس خوبی!
این روزها و به خصوص امشب و این لحظه همراهم شده1چوبخط پلاستیکی سفت که بین ساعت های متفاوت صبح و ظهر و شب هر زمان بخوامش هست و بهم کام میده. فقط حیف که موقتیه. اگر تموم بشه نمیشه شارژش کنم. راستی شارژ یا شارج؟ حسش نیست پیداش کنم. کام های امشب تمرکزم رو ضایع کردن. بدجوری دارم زیادی میرم. کمک میکنه. مرخصم میکنه از همه چیز. شاید هم نه همه چیز. ولی از خیلی چیزها. زمان مرخصی هام کوتاهن ولی بد نیست. کمک میکنه. واقعا کمک میکنه.
دیشب ناپرهیز شدم. گشنم بود. امشب ولی ناپرهیز نشدم. فقط با این رفیق موقت جدیدم حسابی رفیق شدم. خدایا میدونم خطرناکه. جسمم رو نفله میکنم با این مدل کمک گرفتنها. خدایا میدونم میدونم بابا میدونم ولی آخه تو بگو چی از دستم برمیاد؟ من فقط یک آدم خاکی ام. بیشتر که نیستم. آخه تو بگو یک آدم خاکی چقدر ظرفیت داره مگه؟ چه معامله ای جز این از دستم برمیاد که کنم با خودم؟ با ذهنم؟ با، . . .دلم؟ با خودم؟ آخ از دست این خودم! خدایا! خدایا نجاتم بده! من باز کام میخوام. خدایا نمیتونم تحمل کنم. میخوایی اینو بشنوی؟ میخوایی بگم؟ باشه گفتم. میخوایی باز هم بگم؟ تو که خدایی. همه چیز رو میدونی! واسه چی دلت شنیدنش رو میخواد به زبون خاکی ها؟ باشه باز هم میگم. خدایا! نمیتونم! نمیتونم تحمل کنم. خدایا نمیتونم تحمل کنم! خدایا! نجاتم بده!
در حال خوندن کتاب موزه بیگناهی هستم. مرد اول قصه درگیر یک ماجرای، . . . حسش نیست.
امشب درس بی درس. کلاسم تازه امروز تموم شد. درس باشه واسه فردا. دلم میخواد بخوابم. کتاب بخونم و بخوابم. آروم بشم و بخوابم. نفس های عمیق بکشم و بخوابم. خدایا! دلم میخواد بخوابم! خدایا! کمکم کن! نجاتم بده!
دیگه دلم نمیخواد بنویسم. میخوام کتاب بخونم. میخوام به صدای ایسپیک که پیوسته میخونه و صفحات رو ورق میزنه گوش کنم. واسه چی با صدای ورق زدن مژه هام خیس میشن؟ چقدر این ورق زدن رو دوست دارم! بسه دیگه نمیخوام بنویسم. میخوام کتاب بخونم. میخوام بخوابم. شب به خیر.
همچنان همون جمعه.
بعد از ظهر جمعه. هنوز همون جمعه که صبحی شروعش کرده بودم. آهسته در امتدادش پیش میرم. به درسهام نوک میزنم، با تجربه دیروزی خودم رو گیج میکنم، به میل شدیدم به ناپرهیزی نه خیلی کامل ولی در هر حال جواب میدم و از نتیجه حس آرامش جسم و شاید روان میکنم،، داخل کانال بی صدای تیمتاک روی اسمم استاتوس درس میزنم تا کسی سر به سرم نذاره و از همونجا دم به دقیقه دید میزنم تا لینکهایی که واسه امروز و امشب میخوام رو بردارم. امروزیه رو برداشتم باید منتظر زمانش بشم و مونده امشبیه که اون هم میادش حالا خیلی زوده.
دیروز عصری بد هوایی بودم. دیشب هم ادامه داشت. با مادرم در موردش کوتاه حرف زدم. دلداریم داد. شاید هم درست میگفت. هنوز هم هوایی میزنم ولی بی صدا. کاش حافظ، … یادش به خیر چه اعتقادی بود به فالهای حافظ. کتابش همه جا بود و شبیه قرص مسکن فالهاش آرامش میدادن. حالا همه چیز اینترنتی شده و اعتقادها هم زیر فشارهای مدل به مدل خورد شدن ریختن زمین. زمانهای هوایی شدنها حافظ قدیمها کمک میکرد. شاید هنوز هم کمک میکنه. کاش به من هم کمک میکرد! خدایا یعنی چیزی که واسه من پیش اومد دقیقا بهترین اتفاقی بود که میشد پیش بیاد؟ جایی که الان هستم واقعا جاییه که باید باشم؟ یعنی هیچ راهی واسه، … خدایا تو که این رو میدونستی واسه چی این، … کاش حکمتش رو میفهمیدم! شاید زمانهای هوایی شدنهام این آگاهی بهم آرامش میداد. بدجوری دلم به هوای پرواز، …
بیخیال.
این هفته هفته آخر امساله. مدرسه4شنبه تعطیل میشه. تا اون زمان امتحانات بچه های من هم تموم میشن. بعدش عید. بعدش تا14فروردین آموزش مجازی و حقیقی پر! ای خدا آموزش گرفتنهای من هم پر دیگه! خدایا بدجوری لطفا! بدجوری لطفا!
اگر چیزی تغییر نکنه این هفته آخر رو هم نمیرم. به خدا خودشون گفتن. کاش حالا که تا اینجا این مدلی پیش رفته این هفته هم نخوان که حضوری برم مدرسه. بچه ها نیستن. آموزش آنلاینه. من هم که به خدا هنوز سرفه های گاه و بیگاه میزنم. میترسم برم اونجا دوباره ناغافل بگیره باز پس بفرستنم خونه. طفلک مدیرمون! خدایی گناه داره این بنده خدا واقعا داستان داره کاش فشارها اذیتش نکنن!
من واسه چی این مدلی ام؟ گاهی20روز این اطراف پیدام نمیشه گاهی روزی3دفعه میام؟ همینه که هست. دلم میخواد. سایت خودمه.
ساعت1شد. بد نیست برم درس بخونم. تا بعد.
جمعه.
صبح جمعه با سیستم. مادرم اینجاست. میخواد بره بازار. من باید درس بخونم. خدایا جنگ پاکستان در سال1971دوست ندارم! وووییی!
اگر قرار بود کلاسم تموم بشه فردا آخریش میشد. نمیدونم فردا بود یا3شنبه. کلاسه قرار نیست تموم بشه ولی خدایی کاش استاد عید رو تعطیل کنه. خدایا لطفا. یک هفته هم باشه قبوله. البته هرچی بیشتر بهترها ولی، … خدایا1مدل نکبتی خسته ام کمک کن!
اگر سفر عیدمون رو ویران نکرده بودم باید آماده میشدیم واسه هفته آینده. طفلک مادرم! دلش سفر میخواست. خب به من چه که اوضاع روی روالش نچرخید! تقصیر من، … نبود. اوه خدا تقصیر من نبود! من پیگیریها رو انجام دادم واقعا تقصیر، … به نظرم شاید1خورده هم، … خب یعنی نه کاملا ولی، … شاید بی تقصیر هم نبودم. شاید1خورده تقصیر من هم بود. شاید تقصیر من بود. خب چی باید بگم؟ هیچ دلم نمیخواست. دلم میخواد همینجا بمونم. بدون درس. بدون سفر. بدون، … تقصیر من هم بود. ولی من فقط میخواستم بیخیال تکاپوهای این روزمرگیهای مسخره1خورده آرامش داشته باشم. من فقط میخوام اینجا بمونم و، … نه. نمیخوام. دیگه نمیخوام اینجا بمونم. سفر هم نمیخوام برم. دلم میخواد برم واسه همیشه. دلم میخواد دیگه برنگردم. سفلر دلم نمیخواد. سفر آخرش بازگشته. نمیخوام دیگه برگردم. دلم رفتن میخواد. رفتنی که سفر نیست. کوچ دلم میخواد. دیگه دلم نمیخواد اینجا بمونم!
پرهیزهام خیلی کند ولی دارن جواب میدن. البته کندی ماجرا به خاطر ناپرهیز شدنهای خودمه. بدجوری فشار بهم میاد گاهی. مجبور میشم1خورده کوتاه بیام. ولی هرچند خیلی آروم اما به هر حال داره پیش میره و ای کاش پیش بره و ای کاش1خورده سریعتر بشه!
اوضاع کلاس کتابمون مثبته. دلم میخواد پیش رفتنمون سریعتر بشه. دلم میخواد سریعتر مجوز دومی رو بگیرم. دلم میخواد دستم پرتر باشه. خدایا واسه چی سیر همه چیز اینهمه یواشه! من این محتوا رو لازم دارم!
امروز باید1پست به روز کنم. امشب باید1پست بزنم. منتظرم لینکهاشون جاساز بشن سر جاهاشون تا برم بردارم و حلش کنم. فردا هم باید1دونه میزدم ولی شکر خدا خیلی پیش زدم و الان داخل زمانبندی منتظره نوبتش برسه تا خودش بیاد بالا. خدا رو شکر خر نشدم و اون شب نذاشتمش واسه این روزها!
دلم میخواد آسمانآباد، … خب بابا آسمانآباد اسم1آبادیه که دلم میخواد در موردش1سری داستان بنویسم. موضوعاتش رو نمیتونم درست درمون جفت و جور کنم ولی دلم خیلی میخوادش. فعلا باید کوکو رو بپزم یعنی سر انجامش بدم. کاش بتونم خلاصه اش کنم هیچ حس طول دادنش نیست.
نمیدونم واسه چی سر کلاس زبانهام به لکنت می افتم. زبونم بی حس میشه انگار. حسش نیست متفرقه های فردا رو تمرین کنم. امشب یا فردا تمرینش میکنم. باید ببینم از روزمره هام چی دارم بگم. ما بهش میگیم تایم نق. من و استاد. گاهی حس میکنم اون هم از تکرار و تکرار خسته میشه. خب تقصیر من نیست. چیز جدیدی نیست که اون بگه و من انجام بدم. خدایا نمیتونم کلاسه رو ول کنم. این وامونده بدون کاربرد فراموش میشه. خدایا! کاش میتونستم! چه مرگم شده؟
مادرم داره آماده میشه که بره بازار و1سری توصیه به من.
مادرم رفت. امیدوارم حسابی همراه خاله آخری بهشون خوش بگذره!
به نظرم باید برم سر درسم. دیر که بشه گرفتار میشم. خوشم نمیاد. تا بعد.
5شنبه بعد از ظهر. عاقبت رفتم بیرون! کیبوردی که میخواستم رو خریدم، دنبال یک مورد منفی ولی لذتبخش دیگه هم گشتم، و اتفاقا گشتن لازمم نشد خیلی سریع پیدا کردم، و البته اونی که تعقیبش میکردم نبود عوضش یک تجربه ی جدید بسیار جالب بود که خیلی تردید نکردم و آزمایشی یک دونه فسقلیش رو برداشتم هزینه اش رو پرداختم اومدم خونه. نزدیک بود راهم رو چپ کنم برم کتابخونه دیدن2تا از رفقا که اونجا سرشون خورده بود به هم و زنگ زده بودن منو اذیت کنن ولی با دیدن ساعت منصرف شدم و نرفتم و اومدم خونه. بعدش هم تجربه ی جدیدم رو آزمایش کردم که شکر خدا واسه یک بار هم شده حرف گوش دادم و توصیه های اهل فن در مورد این تجربه ی جدید رو جدی گرفتم و خیلی شدید یعنی چیزه خب خیلی استفاده ام سبک بودش و هوا چه داره سرد میشه خب خودت چطوری دیگه چه خبر و ازینا! ای بابا خب چیه مگه اصلا خیلی هم مثبته و ووووییییی نه فقط واسه خودم مثبته اصلا به کسی توصیه های این مدلی نمیکنم این خطرناکه ولی اوخ چه حالی داد حدود نیم ساعت بعدش و اگر به توصیه ها گوش نکرده بودم الان با حال فوق داغون ولو بودم این وسط و داشتم توی سرم جیغ میکشیدم که خدایا غلط کردم یک کاری کن از سرم بپره و و و و و. . . و البته به خیر گذشته و تجربه رو به خیر تجربه کردم و حسابی آخ جون. ولی جدی عجب دم دستی با حالی! اگر بتونم شبیه آدم استفاده کنمش و تا بعد از عید واسم بس باشه بعدش میرم تجدیدش میکنم. یادم رفت از طرف کارت بگیرم. مشتری تلفنی هم داشت عجب خری هستم من! اه! لعنت! بیخیال. پیداش میکنم.
داخل تیمتاک نشستم. نه غمگینم نه منتظر. فقط اونجام. درس میخونم. و گاهی هم فکر میکنم به اینکه با یک جایگزین به این سستی من چه ساده از همه چیز اطرافم جدا میشم و خیالم هم نیست! البته شاید نه از همه چیز. گفتم که، غمگین نیستم. حرصی هم نیستم. حتی دلگیر هم نیستم. فقط سردم. به همه چیز دنیای اطرافم سردم. هنوز به انجماد نرسیدم ولی به شدت سردم. یکی دو بار دیگه هم پیش اومده بود که سرد بشم ولی اون دفعات عاملی بود که دکمه ی درجه ام رو بچرخونه و دوباره تنظیم بشم. اما به نظرم این دفعه دیگه دکمه از جاش در اومده و تنظیمی در کار نیست. شاید چون از همیشه بی صداتر شدم. شاید هم چون دیگه خودم اصراری ندارم. این روزها جز مادرم، درسم و گاهی کتاب خوندنهام، نسبت به باقی موارد اطرافم به شدت سرد و بی حسم. به نظرم کلمات قشنگی که حالا دیگه باطنشون رو دیدم پوچ میان. احوالپرسی های بی محتوا. توصیف مثبت های از جنس تعارفات مدل ایرانی. تعریف هایی که انگار ضبط شدن تا به صورت پیشفرض به طرف مغز هر کسی که باورشون میکنه پرتاب بشن. دیشب مادرم اینجا بود. برادرم زنگ زد. مثل همیشه داشت از مادرم میپرسید سرحاله؟ و میپرسید من سرحالم؟ حس سلام رسوندن های فریادی رو نداشتم. به نظرم رسید این جمله های سوالی برادرم شبیه نماز خوندن های خودم در زمان های، … حال من؟ بالای دو سال میشه که از این در وارد نشدی. که چی؟ که کرونا هست و من آلوده ام. برو عزیز خدا حفظت کنه! تو هم شبیه همه دنیا گرفتی منو! این ها رو نگفتم. به مادرم هم نگفتم. به هیچ کسی نگفتم. من هنوز واقعا دوستشون دارم. ولی عجیب خستم. عجیب سردم. عجیب زده شدم از تمام این تکرارهای خوابزده ی منگ.
بیخیال. تجربه ی با حال خودم رو عشقه! ولی آخ چه سنگین شده سرم! خدایا شکرت که این دفعه خر نشدم کله شقیم رو غلاف کردم وگرنه الان بیچاره ام میکرد! هی! بسه. گشنمه. باید یک زنگ به مادرم بزنم ببینم کجای راهه. می ترسم پشت فرمون باشه آخه.
سردمه. سرمای جسم. خیلی نیست ولی سرده دلم میخواد برم روی مبل داخل اتاق ولو بشم. درس دارم آخه! هی بیخیال چی میشه درسه منتظرم بمونه؟ دیرتر میخونمش خب. کاش کمی جلوتر بودمش! بیخیال. روی اون مبل، با پتو، کتاب زیر گوشم، اوه خدا دیگه نمیتونم تحمل کنم! ویرایش رو هم بیخیال من رفتم!