سلام به همگی.
بچه ها! بیخیال توی هوای احوال پرسی های همیشگی نیستم. راستش اومدم که اومده باشم. سردم بود اومدم اینجا که، …
بچه ها من به نظرم آخرین در رو بستم! از خدا که داره می بینه پنهون نیست بذار شما هم بدونید. حالم این لحظه خیلی مثبت نیست. یعنی اصلا مثبت نیست. ترجیح میدم پشت سرم رو نگاه نکنم. دلواپسم که وا بدم. ببخشیدم که خیالم نیست از این پراکنده هام چیزی دستتون بیاد یا نه. معذرت می خوام. پراکنده هام رو واسه خودم می نویسم. واسه دل خودم. الان دلم خواست بگم. گوش ها و شونه ها همه گرفتارن اگر هم بیکار بودن کسی که دلم بخواد مستقیم براش بگم توی نظرم نیست پس اومدم اینجا نوشتم. تا آخرش همین مدلیه اگر توی هوای آسمون ریسمون نیستید نخونیدش من فقط نوشتم و دارم می نویسم که سبک بشم.
حالا دیگه فقط خودمم. فقط پریسا.
تصور نمی کردم پایانش این باشه. اصلا تصوری از پایانش نداشتم. بهم میگن زیادی جدی گرفتم. راست میگن. ولی من مدلم جفنگه. عاقل نیستم که!
به نظرم درست میشم. باید بشم. البته که میشم. من بدتر از این ها رو سپری کردم. مگه میشه این مدلی بمونم؟ نمی مونم. نمی مونم ابدا نمی مونم ولی الان، این لحظه، این لحظه ها، …
بچه ها می خوام تمرین کنم بیشتر از پیش بیخیال بشم. می خوام دیگه خیالم نباشه نگاه های سرد و غافل گیری های سرد رو. می خوام رمز پست های رمزیِ اینجا رو بردارم. بیخیال که کی میاد می خونه و چی در موردم خیال می کنه. اینجا مال خودمه و من آزادم هر جفنگی دلم بخواد داخلش بنویسم. پس بذار همه ببینن و هر تصوری دلشون می خواد کنن. می خوام تکرار کنم، تمرین کنم، مشق کنم که هیچ چیز اون قدر جدی نیست که بهش بسته بشم. می خوام خاطرم بمونه و پاک نشه که از هیچ سکوتی غافلگیر نشم. می خوام باور کنم که انتظار هر پایان تاریک و تاریکی رو بعد از1جهان پیوستگی باید داشته باشم. می خوام خودم رو باز و باز مجازات کنم که باز و باز اشتباه کردم و نفهمیدم. این دفعه دیگه چنان مضحک اشتباه کردم و چنان زشت نفهمیدم که حتی جرأت ندارم جایی توضیحش بدم. می ترسم طرف مقابل رو از شدت خنده بفرستم اون جهان.
نمی دونم کارم درست بوده یا نه توی این عصر آروم بهاری. ولی به نظرم هرچی که بود بهتر از این توقف مسخره بود. سکوت ها هوار می زدن که جای توقف نیست. باید می جنبیدم وگرنه به خدا بچه ها به خدا دق می کردم. داشتم از فشار سکوت هایی که این چند روز خودم رو خاک کردم تا بشکنمشون ولی نشکستن دق می کردم.
همکارم امروز دستم رو گرفت و چند لحظه سکوت کرد. بعدش آه کشید.
-چیه؟ چته؟ فدات شم ببین پاشو به این بچه ها درس بدیم دیر میشه. پاشو با این بچه کار کن پاشو هر کاری کن جز اینکه این طوری تمام مغنعهت خیس بشه. به خدا خانم جهانشاهی این طوری نکن به خدا گریهم می گیره هیچی هم که نمیگی چی شده آخه؟ بلند شو بچه ها موندن روی دستمون بسه چیکار می کنی با خودت پاشو تو رو خدا پاشو دیگه!
بچه ها خستهم. خیلی خیلی خستهم. اندازه تمام توانی که دیگه توی هیچ کجای وجودم باقی نیست خستهم. می دونم که چند روز دیگه1پست با حال و هوای عادی تر می زنم و میگم خوب که چی؟ درستم دیگه و حالم خوبه دیگه و شکلک چی و چی و از این مدل ها. ولی این لحظه خیلی وحشتناک خستهم. کاش زورم می رسید سکوت های تاریک رو واسه دفعه آخری می شکستم! اندازه1خدانگهدار. اندازه1کلام پایانی. اندازه1کلام کوتاه و حتی قهرآمیز. نشکست و من رفتم.
امروز1دوست در جواب بی تابی هام بهم گفت پریسا چند روز دیگه می خوایی خودت رو خورد کنی؟ ول کن این سکوت نمی شکنه. جواب نمیاد دیگه ادامه نده. فایده نداره.
بهش گفتم به نظرم درست میگی. تو و خیلی های دیگه که دارن بهم میگن. باید بجنبم.
یادمه1عزیزی همیشه می گفت توی هر کاری قدم اول و قدم آخر همیشه از همه سخت ترن. راست می گفت. قدم آخری رو نمی شد بردارم. به خصوص پیش از شکستن این سکوت های تاریک. ولی باید می جنبیدم.
اون دوست عزیز درست می گفت. تا کی می شد که ادامه بدم؟ دیگه ادامه ندادم. قدم آخر منتظرم بود.
برش داشتم! تموم شد!
این پایان کامل شد و دیگه ادامه ای براش نیست ولی نگاه برای تماشا همیشه هست. تماشا می کنم. تماشا می کنم و مطمئنم1زمانی که دیر هم نیست، همه می فهمن چیزی رو که من نمی فهمیدم و الان بهش آگاهم. و اون زمان من فقط تماشا می کنم. فقط تماشا می کنم و چه قدر هم با عشق تماشا می کنم وضوح واقعیت های تاریک رو که لای پرده های رنگی رنگی مخفی شدن.
بچه ها بیشتر از این نمی تونم این لحظه بمونم اینجا. فعلا میرم ولی بر می گردم. مطمئنا زمانی که دوباره اینجا هم رو ببینیم من به خودم مسلط تر شدم و اوضاعم عادی تر شده ولی همین الان با وجود اوضاع مزخرفم این قدر حواسم هست که وسط تمام این منفی ها، میشه1نقطه مثبت دید. اینکه1تجربه به تجربه هام اضافه شد. خیلی تلخ و تاریکه ولی معمولا تجربه های تاریک آموزگار های بهتری هستن. سخت می گیرن و درد دارن ولی آموخته هاشون از خاطر پاک نمیشه. تجربه های تلخ. تجربه های تاریک. تجربه های من!
الان نمی تونم. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
سلام به همگی.
بچه ها شنبه شد بلند شید!
جعبه جواهرمون.
خودش و درش رو می گیریم و یکی از طول های هر2تا مستطیل رو پیدا می کنیم. بعدش از اولین دونه لبه بیرونی مستطیل در امتداد طول نخ رد می کنیم. بعدش1دونه می فرستیم داخل نخ و اون سر نخ رو از داخل اولین دونه از لبه بیرونی مستطیل بعدی درست همون دونه ای که از مستطیل اولی گرفتیم نخ رد می کنیم. باز هم در امتداد طول. حالا2تا مستطیلمون با1نخ به هم وصل شدن و1دونه هم بینشونه. دست که به نخ بکشیم می بینیم3تا داخل نخه. 2تا از دونه های لبه بیرونی2تا مستطیل هامون و یکی بینشون. حالا1دونه مشترک می گیریم. دوباره نخ هامون رو از2تا دونه بعدی روی لبه بیرونی2تا مستطیل هامون در امتداد طول رد می کنیم. بعدش هم1دونه مشترک می گیریم. همین شکلی تا انتهای طول مستطیل ها پیش میریم تا کاملا به هم متصل بشن. بعدش تمیز دوزی و کور و تمام.
بعضی ها خوش دارن4طرف جعبه رو4تا پایه بزنن یا روی درش1گل بچسبونن که با اشک و دونه های ریز درست میشه. پایه ها4تا گل4-1هستن که روی4تا از لوزی های4گوشه زیر جعبه بافته میشن و گل رو بعدا میگم.
تا کتک ازتون نخوردم در برم.
شاد باشید همگی از حال تا همیشه.
سلام بچه ها.
یعنی آخ جون. یعنی خداجونم از بس می خوامت خفه شدم. یعنی از شدت هیجانات مثبت الان زده به سرم. یعنی ول کن این ها رو همون آخجون! آخجون، آخجون، و باز هم آخ، جون.
بچه ها خدا این ماه معجزه بارونم کرد و من الان1عالمه کار نکرده اینجا هست که باید پیش از رفتن به سر کار انجام بدم ولی دلم نمیاد این رو که دیشب نوشتم بدون ویرایش ول کنم برم. کاش بشه درستش کنم بزنمش اینجا اگر هم نشد امروز یا امشب می زنم ولی این نوشته ها رو عوض نمی کنم که یادم باشه دیشب یعنی شنبه شب نوشتم و1شنبه صبح داشتم ویرایش می کردم و نمی دونم کی زدمش.
خبر! خبر خوش! اصلا منتظرش نبودم چون باورم نمی شد برسه ولی رسید!
جمعه شب بود که ناغافل اومد و شنبه صبح هواااارم رو از خوشی درآورد.
اون شب سردرد نداشتم ولی خسته بودم. دلم1کوچولو مه داشت البته نه خیلی ولی من از سنگینی هفته ای که گذرونده بودم و شما در جریانش هستید کمی سنگین بودم. جسمم زمان می خواست برای احیا. همیشه همین طورم. کاش سریع تر زمانی برسه که دیگه این طوری نباشه ولی فعلا هست. هرچی خدا بخواد!
بیخیال داشتم حرف می زدم!
دیشب بعد از1سری گوشی بازی های منفی و مثبت ولو شدم روی تخت و چشم هام رو بستم. همه چیز اونجا پشت پلک های بستهم منتظر بودن.
-نه! امشب رو بیخیال بشید! لطفا! می خوام بخوابم!
ولی نمی شد. از جهان درون سرم خلاص می شدم و از بیرون صدا می اومد. صدای آژیر گوشیم که بهم می گفت پیام واتساپی دارم.
-آخ خدای من!
-پریسا! ولش کن! ساعت از12گذشته. تو خوابی.
-ببینم کیه.
-فردا ببین. فردا.
-زنگ می زنه!
-بذار بزنه!
-پیام اومده!
-بذار باشه! جایی نمیره! داخل گوشیت می مونه تا فردا صبح که بلند شی.
-آخههه آآآآآآآآ!
-بخواب پریسا. فقط چشم هات رو باز نکن. بسپار به من و به شب. بخواب.
تداعیِ ترسناکی از اعماق دیشب ها. وحشت!
-نه! نه! نه!
ادراک.
-باشه. به من نسپر. فقط بسپر به شب. بخواب پریسا چیزی نیست.
-پیام گوشیم.
-همینجا می مونه تا تو بازش کنی. فردا. بخواب.
شب بود و من بودم و خواب. خواب. خواب!.
با صدای هشدار زنگ ساعتم بی حال چشم باز کردم.
-هنوز6نشده.
-درست5. 1ساعت اشتباهه. این حواس متمرکزت، …
-وااااییی!
-زهر مار!
چه قدر می خواستم باز بخوابم. بهشت! ولی پیام! دیشب پیام داشتم. ببینم کیه مگه چه قدر طول می کشه؟ بعدش میشه خوابید. گوشی رو برداشتم. بازش کردم. واتساپ. پیام. نگین!
-سلام پریسا بگم یا بذارم از فضولی بمیری؟ میگم چون نمی تونی تحمل کنی1دفعه از شدت فضولی می ترکی دردسر درست می کنی نمیشه جمعش کرد. پریسا! من کارم درست شد. ساعت7صبح باید سر کار باشم. گفتم همین الان بهت بگم چون می دونم1عالمه دعا داری واسم که ایشالا مرخصی نداشته باشی و ایشالا تعطیلیت زیاد نباشه بری بگردی به ریش من بخندی و ایشالا1عالمه از این ها. خلاصه اینکه میرم سر کار.
خدایا! خدایا! خدایا خدایاااااا!
-پریسا! با چی بزنم بی هوشت کنم که دردت نیاد؟ آخه تو باز واسه چی زده به سرت؟ باز چی، … پریسا! اتفاقی افتاده؟
-جدی باورم نمی شد کسی بتونه از شدت شادی سکته کنه ولی من کم مونده بود این بلا سرم بیاد.
-حرف بزن وگرنه، …
-اتفاق! آره. افتاده. 1اتفاق بهشت! این، قشنگ ترین اتفاقی بود که می شد پیش بیاد.
-تو به نظرم1خورده، …
-نه نه من درمون نمی خوام به خدا!
-تو نخواه مگه دست خودته؟
-بابا من چیزیم نیست نزده به سرم این واقعا خوبه!
-پریسا! دقیقا، چی، شده.
-نگین میره سر کار. باورم نمیشه. یکی از جوجی هام میره سر کار. یکی از بچه های امام رضا داره میره سر کار. از اون کار هایی که کاره! این، این، خدایا این، خدایا می خوامت! خدایا می خوامت! خداااایاااا مییییی خواااااامت!
خستگی و خواب و همه منفی ها1دفعه رفتن. صبح دیروز برای من سریع تر از هر صبح دیگه شروع شد. دیگه نمی شد توی تخت ولو بمونم. پرواز کردم بیرون و رفتم توی بغل صبح.
-آخ پریسا بر اون ذاتت!
-برو باباااااا!
مدت ها بود که زیر دوش آواز های شاد نخونده بودم! خخخ!
زمانی که رسیدم سر کار از خوشی می رقصیدم. پریدم داخل کلاس و به مربی اصلی گفتم نگین براش کار درست شد!
بنده خدا چنان گیج شد که خیال کرد1اتفاق بد افتاده. چند لحظه طول کشید که متوجهش کنم چی شده. چه حالی داشتم! تا ظهر بچه ها هم از این حال خوشم عشق کردن. کلاس ما رو مدرسه کرده بود محل تمرین و اجرای نمایش نمی دونم چه مسابقه ای و مربی اصلی درگیر کار شده بود و من و بچه های کلاسمون منتقل شده بودیم اتاق بازی. مربی دستور درس ها رو داد و رفت. من هم، خوب، به خدا درس هم دادم ولی راستش1کمی آسون تر گرفتم و وسطش بهمون خوش گذشت. به همهمون. عذاب وجدان باید داشته باشم آیا؟
دیروز ظهر که رسیدم خونه از خستگی های شاد درست شبیه1جسد متحرک بودم. بسیار خسته ولی بسیار سبک!
زنگ تلفن ثابت خونه از جا پروندم. نگین!
-کوفت! خواب بودم.
-معلومه نعشه ای. بیدار شو بریم بیرون.
-برو بابا خوابم هنوز.
-پاشو دیگه هوا خوبه من خرید دارم بریم دیگه!
دردسرتون، میدم. خخخ! بیرون بودیم. خرید می کردیم. می خندیدیم. در مورد کارش حرف می زدیم. خوش می گذشت به من. نگین کارمند می شد. خدایا شکرت!
توی راه خونه توی فکرم ذوق می کردم که، …
-عجب روزی بود! عجب قشنگ شروع شد! عجب خبر خوشی! خبر! چی؟! خبر خوش! خدایا این خبر خوش… وایی خدای من! یعنی واقعا؟!
الان توی خونه هستم و در حال نوشتن این خط ها1سوال خیلی خیلی عمیق توی سرم فرو رفته و می چرخه. خیلی دلم می خواد جوابش رو بدونم و خیلی خیلی دلم می خواد که جوابم مثبت باشه.
-من خبر خوشم رو گرفتم. یعنی میشه که1نفر دیگه هم اون طرف اجابت دعا های من رو گرفته باشه؟ خدایا اون لحظه ای که می گفتم دعا می کنم راست می گفتم. واقعا می کنم. خدایا تو که هر شب داری می شنوی و می دونی. یعنی میشه هم زمان با خبر خوشی که من گرفتم اون دعا هام هم اجابت بشه؟ یعنی میشه که به همین زودی بفهمم که اون درد ها دست از سر بنده تو برداشتن و دیگه باقیش سلامتیه؟ من دعا کردم و باز هم دارم همیشه دعا می کنم. یعنی میشه اجابت بشه؟ خبر خوشی که به اومدنش اصلا و ابدا معتقد نبودم به من رسید. چه ناگهانی هم رسید و چه غافلگیریِ عزیزی! یعنی میشه دعا هایی که اینهمه به اجابت و به صاحب درگاهی که دعا هام رو می فرستم معتقدم اجابت بشن؟ خدایا میشه؟ خدایا لطفا!
-پریسا! میشه توضیح بدی معنی این اشک ها روی لبخندت چیه؟
-به نظرت دعا ها ساعت آمین دارن؟ یعنی اجابت میشه؟
-تو عجیبی پریسا! حتی در دشمنی کردن هات.
-من دشمن کسی نیستم. فقط دلم نمی خواد که، …
-که چی؟
-هیچی.
-چی لازمه که جمله ناتمومت کامل بشه؟
-نمی دونم.
این صادقانه ترین جوابی بود که به نظرم رسید. نمی دونم.
خدایا! تو خیلی خدایی. من بنده کاملی نیستم ولی تو خدای تمام عیاری هستی. لطفا سر مصلحتت رو1کوچولو بچرخون اون طرف و دعا هام رو اجابت کن. من خبر خوشم رو گرفتم. خدایا تو که دلت نمیاد1نفر اون طرف بدون اتفاق های مثبت جا بمونه؟ خدایا منتظرم. به قول یکی منتظرم ها! خدایا! من منتظرم. هر شب کنار شونه های انتظار اجابت ها منتظرم. می دونم که تو هم دوستم داری و دلت نمیاد خیلی منتظر بمونم. من خبرم رو و لبخندم رو گرفتم. خدایا! مثل همیشه برامون خدایی کن. من دعا می کنم. خدایا! اجابتم کن تا لبخند ها برابر باشن.
به امید صبح.
بچه ها سلاااااام صبح شنبه به خیر! جدی اومدش ها! میگم1چیزی. دارم به این نتیجه می رسم که مثل گذشته ها دلم نمی خواد منتظر تعطیلات تابستون بشم. به نظر شما1روح جز مال خودم به جلدم رفته آیا؟ شکلک ترسیدم از روح! ولش کن سر صبحی بذار ارواح بخوابن عجب داستانیه ها!
بیخیال اهم اهم هوا چه خوبه بریم جعبه ببافیم ای بابا!
خوب جدی.
به نظرم هر2تا جدار دیواره جعبهمون رو بافته بودیم و حالا باید2تا جداره رو به هم وصلش کنیم. خوب، میریم به سوی وصل! خخخ!
از داخل1دونه روی لبه یکی از جدار های بیرونی یا داخلی هر کدوم دلمون خواست و از هر گوشه و هر ضلعش که دلمون خواست نخ رد می کنیم، بعدش1دونه می فرستیم داخل نخ؛ بعدش نخی که اون دونه رو فرستادیم داخلش رو درست از دونه رو به روییِ دونه ای که اول ازش نخ رد کرده بودیم روی جدار رو به روییش رد می کنیم.
بذارید ببینم میشه این رو بیشتر توضیح بدم؟
ببینید مثلا من از1دونه روی لبه دیوار داخلی نخ رد می کنم. حالا مثل همیشه2سر نخ توی دست هام هست. حالا1دونه بر می دارم می فرستم مثلا داخل نخ دست راستیم. حالا می گردم دونه رو به روی اون دونه ای که روی لبه دیوار داخلی بود و من ازش نخ رد کردم رو روی لبه دیوار بیرونی هم پیدا می کنم. حالا اون سر نخی که1دونه مروارید داخلش فرستاده بودم رو می فرستم داخل اون دونه از دیوار بیرونی که رو به روی دونه اولی روی دیوار داخلیه.
حالا2سر نخ ما درست به موازات هم از2تا دونه روی لبه2تا جدار دیواره رد شدن و1دونه هم وسطشونه و این2تا دیوار رو به هم ربط داده.
حالا بین این2تا نخ که رو به روی هم هستن1دونه مشترک می فرستیم و نخ ها رو می کشیم. بعدش هم جفت نخ ها رو از دونه های کناریشون روی2تا لبه ای که هر نخ روشون هست رد می کنیم.
دونه های داخل نخمون رو می شماریم می بینیم3تا داخل نخ داریم. پس یکی مشترک می گیریم و باز هم جفت نخ ها رو از دونه های کناریشون روی2تا لبه دیواره ها رد می کنیم. این وسط1نفر1توجهی هم به دیواره کنه که با هر مشترک گرفتنمون داره به هم وصل میشه و روی شکاف بین2تا جدار پوشیده میشه. تست هوش! کی متوجه شد که داریم بین2تا جداره جدا از هم1پل از جنس گل های4-1البته با2تا پایه از راست و از چپ می زنیم؟ خودم! پس آخجون به خودم! حالا بعدا جایزهم رو می گیرم. آخجون جایزه دوست دارم. یادم باشه کادوش هم کنم با از این کاغذ کادو خشخشی ها خیلی خوشم میاد! شکلک دیوونه.
همین شکلی میریم تا2تا جداره1ضلع از دیواره های4ضلع جعبه جواهرمون به هم متصل بشه و برسیم به گوشه. اینجا1کوچولو اوضاع متفاوته.
تا اینجا که در امتداد1خط راست پیش می رفتیم تمامش1دونه مشترک بود و 2تا پایه از چپ و از راست و باز1دونه مشترک. حالا که رسیدیم به گوشه متوقف میشیم، اول به چپ بعدش به راست توجه می کنیم ماشین نیاد بعدش رد میشیم ولی وسط خیابون چاله گاز کندن صاف میریم سقوط آزاد و توی دروازه گل!
ببخشید جوگیر شدم معذرت!
به گوشه که رسیدیم جدی متوقف میشیم، بعدش اون پایه ای که با نخ روی دیوار داخلی می گرفتیم رو در گوشه دیگه نمی گیریم، عوضش روی لبه جداره بیرونی به جای1دونه پایه2تا پایه می گیریم. یعنی روی گوشه ها مشترک رو که گرفتیم، دیگه نخ رو از دونه روی لبه دیوار داخلی رد نمی کنیم. عوضش نخ دیواره بیرونی رو از2تا دونه روی لبه دیواره رد می کنیم و هر2تا دونه روی نوک گوشه رو پایه می گیریم. بعدش دوباره1دونه مشترک با2تا نخ و دوباره روی1خط راست هستیم و یکی از لبه داخلی یکی از لبه بیرونی یکی مشترک تا اتصال کامل2تا دیواره این یکی ضلع و رسیدن به گوشه بعدی. با هر4گوشه همین معامله رو می کنیم و ادامه می دیم تا1دور کامل روی لبه های دیواره هامون بچرخیم و برسیم به جای اولمون.
حالا درست سر جای اول هستیم یعنی نخ هامون درست پشت سر اون دونه اولی که فرستاده بودیم داخل نخ ایستادن. مشترک آخر رو با همون دونه می گیریم یعنی نخ هامون رو از داخل همون دونه که نقطه شروع اتصال2تا دیوارمون بود خلاف جهت هم رد می کنیم و بعدش کور و تمیز دوزی و تمام.
میگم خوبید آیا؟ لازمه پناه گاه بجورم آیا یا همه چیز آرومه؟ به جان خودم سخت نیست یعنی چی بگم خوب یعنی هست ولی اینقدر خوشگله! شکلک آماده فرار.
جعبه جواهرمون منهای درش الان تموم شد.
در جعبه رو هم دقیقا از اول تا همینجا شبیه خود جعبه می بافیم با این تفاوت که دیواره هاش کوتاه تر هستن. یعنی دیواره های خود جعبه رو2ردیف و اگر دلمون خواست3ردیف4-1می زنیم میریم بالا ولی دیواره های درش رو فقط1ردیف4-1می زنیم و بعدش به همین ترتیب که اینجا رفتیم2تا جداره رو به هم وصلش می کنیم و تموم میشه. حالا فقط مونده اتصال بین خود جعبه و درش. خوب چیه باید لولا بینشون بزنیم دیگه! همین طوری که نمیشه. خوب الان شما برید این2تا جداره رو به هم وصل کنید1در هم تا دفعه بعدی ببافید بعدش بیاییم وصلشون کنیم به هم. خوب از اونجایی که این بافتنه طول می کشه قرارمون1ماه دیگه همینجا. موافقید؟ آآآآخخخ این چی بود اومد؟ به جان خودم آدرس ایمیل یکی روشه یکی واسه چی موشک می زنی حالا من1چیزی گفتم برم تا بعدیش نیومده!
بچه ها! زندگی قشنگه. صبح و شنبه و زندگی و همه چیزش رو عشقه! فحش بدی خودتی.
شاد باشید شاااااد خیلی شاد!.
سلام به همگی.
اوضاع چطوره؟ واسه من شکر خدا بد نیست. در مجموع خوشم میاد. توی تعطیلات آخر هفته هستم، کاهش وزنم که توی عید کند شده بود دوباره داره سرعت می گیره و البته از نظر خیلی ها1خورده زیادی سریعه اون هم بدون تردمیل ولی من بدم نمیاد، امروز1قوری کامل بافتم و دست هام الان فقط1کوچولو درد و سنگینی دارن، این یعنی مچ ها و انگشت های زنگ زدهم دارن تعمیر میشن و این محسوسه، مو های اون2تا عروسک های آشنا که معرف حضورتون هستن دوباره براق و مرتب شدن، البته پوشش یکیشون حسابی تعمیر می خواد و شاید لازم باشه1لباس دیگه براش گیر بیارم ولی قیافهش دوباره عالیه، سردرد نکبتم که از اوایل این هفته تا دیروز و دیشب باهام بود و داشت کار دستم می داد الان دیگه نیست، امروز بعد از ظهر با1دوست بسیار عزیز بعد از مدت ها1گفتگوی تلفنی بدون مزاحم داشتم، بهش گفتم دلم براش تنگ شده بود و1سری صحبت های دیگه با هم کردیم که بینشون من براش توضیح دادم که این روز ها خودم رو زیاد تحلیل می کنم که مطمئن بشم ایراد ها تمامش از خودم هست یا نیست و اون تصدیق کرد که1جا هایی ایراد از جایی جز خودمه و من تقصیرکار مطلق نیستم و کلی خوشحالم کرد، با کمکش به این توضیح رسیدم که اون و باقی بچه هامون رو، یعنی جمع کوچولومون رو، این2-3تایی که از کابوس های91نجاتم داده بودن رو همچنان دوستشون دارم و اگر می شد و1سفر پیش می اومد برخلاف ظاهر این اواخر کفریم حتما همراهشون می رفتم و از بین چندتا دسته که حرفشون شد باز هم انتخابم این نجات دهنده های آشنا بودن، و اون هم برام گفت که اون ها هم دوستم دارن و این تصورم که حس من1طرفه هست اشتباهه، و خلاصه اون بنده خدا رو1ساعتی بعد از تعطیلیش توی محل کارش نگه داشتم و گناهی شد ولی به من پشت خط خوش گذشت چون چندتا چیز عالی فهمیدم. یکیش اینکه من کامل شبیه ایراد و اشتباه نیستم و1جا هایی حق با خودمه، یکی دیگهش اینکه هوا به هوا پریدن هام گاهی تقصیر هوا هاست که تاریکن نه تقصیر خودم و دیگرانی جز خودم هستن که با این بینش موافقن، بعدیش اینکه همراه های91من شبیه خودم دوستم دارن و دلشون برام تنگ میشه و برخلاف تصورم این شکلی نیست که فقط تحملم کنن، یکی2تا چیز دیگه هم فهمیدم که الان یادم نیست. خوب یعنی چیزه. خوب چیزه. شکلک کله می چرخونم این ور اون ور و زور می زنم بخندم نمیشه. شکلک بچه تخسی که مچش توی ظرف شیرینی گیر رفت. شکلک پاکباخته گرفتار که چیزی واسه از دست دادن نداره طلبکار میشه چپ نگاه می کنه دست پیش می گیره پس نره. شکلک خوب که چی اصلا! چیز ها توی کله خودمه نمی خوام بگم! شکلک از زیر اخم زیر چشمی دنبال راه فرار می گردم.
خلاصه بهم بد نمی گذره.
بچه ها این روز ها که مروارید می بافم از مشق بینایی غافل شدم. باید1سری مدل از کار هایی که بلدم داشته باشم که اگر مربی خواست نشونش بدم و دستم خیلی هم خالی نباشه. به خاطر دست هام خیلی خوشحالم خیلی. یعنی میشه دوباره بتونم کیبورد بزنم بدون اینکه دست هام از مچ به پایین بی حس بشن و اون گزگز نکبت رو داخلشون حس کنم؟ باورم نمیشه که بشه ولی امید همیشه هست. دلم واسه زدن هام خیلی تنگ شده. الان تمامش رو فراموش کردم. به قول اون بنده خدایی که آهنگ یادم می داد، الان انگشت هام خراب شدن ولی شاید بشه دوباره درست بشن. شاید بشه دست هام یادشون بیاد که1زمانی می تونستن ساعت ها مروارید ببافن و طولانی کیبورد بزنن بدون اینکه دردشون بیاد و بی حس بشن. آخ خدایا یعنی میشه من1کوچولو به ارتفاعات گذشته هام نزدیک تر بشم؟ می دونم که شدنی نیست کاملا بهش برسم. می دونم که امکان نداره همه چیز مثل اولش بشه. ولی1خورده شبیه تر که میشه باشه. نمیشه؟ من دیگه هرگز1جوون20ساله که توی آسمون ها سیر می کرد نمیشم. خیلی چیز ها عوض شدن خیلی. ولی ویرانی ها رو میشه تعمیر کرد. شکسته ها رو میشه بند زد. شکاف ها رو میشه رفو کرد. مثل اولشون نمیشن ولی میشه که دیگه ویران و شکسته و شکافته نباشن. یعنی نمیشه؟ من به شدت امیدوارم. خیلی زیاد. می دونم که میشه. چون تنها نیستم. چون1پارتی قوی دارم. خدایی هست که دستش رو از روی شونه هام بر نمی داره. زمانی که خودم بودنم رو انکار می کردم بود. زمانی که خاکش باهام بیگانگی می کرد بود. زمانی که زندگی از خاطرش پاکم می کرد بود. زمانی که زنده زنده می پوسیدم بود. دستم رو گرفت. هوام رو داشت. نجاتم داد. حالا من هستم. 1خورده دیوونهم ولی خدا خیالش نیست. می دونم که نیست. می دونم که می خوادم. با تمام دیوونگیم. خدایی که خیلی می خوامش خیلی. خدایی که اون زمان های تاریک ولم نکرده بعد از این هم ولم نمی کنه. باز هم هست. باز هم هوام رو داره و باز هم دستش روی شونه هامه. این رو حس می کنم. با وجود1همچین پارتی نمیشه امیدوار نباشم. به آبادی، به بهار، به رسیدن صبح!
حرف و ماجرای خاصی نداشتم فقط دلم خواست حرف بزنم اومدم اینجا حرف زدم دیگه! چیه دنبال داستان می گردید؟ خوب ندارم بابا نیست. به من چه که واسهم هیچ اتفاق مثبت و منفی نیفتاد؟ عجب گیری کردم ها! یکی! بیا جواب بده! اصلا تمامش تقصیر یکیه! نمی دونم چی تقصیر یکیه ولی مطمئنم تمامش تقصیر یکیه. آخ جون همین طوری عشقی خخخ!
بچه ها این وسط من1مشکلی دارم. دلم به شدت تفریحات می خواد. چه جوری بگم؟ دلم شلوغ کردن می خواد. پدرم در اومد از بس مثبت و ساکت و سنگین نشستم سر جام. بابا! من شلوغ کردنم میاد!
زیادی جفنگ ردیف کردم برم1مدل دیگه رو شروع کنم ببافم و این چندتا که بافتم رو1جایی جاشون بدم که سرشون جمع باشه. بعدش هم چندتا فیلم و نمایش دانلود کنم و بشینم گوش بدم و دیگه ببینم چیکار دارم! آهان از خونه اینترنتیم بزنم بیرون بچرخم1خورده اینترنت گردی کنم ببینم بقیه اهل جهان اینترنتی دارن چیکار می کنن و اگر بشه چندتا مکان جدید کشف کنم. من عاشق کشفیاتم. اگر این کشفیاتم شلوغ باشن و امکان شلوغ کاری هم بهم بدن که واااااییییی آخ جون!. جدی این پست از دسته همون بی محتوا ها بود و فقط زدمش چون دلم می خواست که بزنمش. 1خورده هم از حرص یکی زدمش که همهش میگه بیا پست بزن حالا1خورده اباطیل بخونه سر کار باشه من بخندم بهش.
شکلک نگاه یواشکی و دلواپس به اطراف برای اطمینان از نبودن یکی. شکلک آماده در رفتن. میگم چیزه بچه ها من برم دیگه.
راستی داشت یادم می رفت. زندگی قشنگه. بهار عالیه. صبح ستودنیه چون چه آفتابی باشه چه بارونی، صبح1شروع دوباره هست و میشه با شروع صبح بلند شد و گفت صبح رسید. شب رفت. همه چیز از اول!
شاد باشید همیشه شاااد!
فرشته های خاکیِ خدا
بچه ها سلام.
آخجون تعطیلی آخر هفته!
اصولا من عشق آخجونم و توی هر چیزی دنبالش می گردم که بگم آخ جون!.
امروز رفتم مهره های تعهدیم رو دادم به بچه ها و خیالم جمع شد. مجسم کنید چه اوضاعی درست کرده بودم سر صبح توی کلاس خخخ! شکلک جنس خبیسم در تمایل به ایجاد شلوغی های شلوغ.
چیکار کنم دست خودم نیست. شکلک قیافه مظلومی که اصلا ابدا عمراً بهم نمیاد.
بیخیال. میگم بچه ها شده تا حالا براتون پیش بیاد که خواسته باشید1طور هایی خودتون رو حفظ کنید و1دفعه1عاملی بترکوندتون و مجبور بشید بگید بیخیال و بزنید به جاده هرچه بادا باد؟ واسه من شد و آخریش هم همین2شنبه ای بود که گذشت.
دیگه خواجه حافظ شیراز هم اینجا می دونه که2شنبه ها من توی کلاس تنهام و تعطیلی مربی اصلی کلاسه پس گفتن نداره.
2شنبه بود و قرار بود من باشم و بچه ها. حسین2شنبه ها کلاس کاردرمانی و کامپیوتر داره و نمیاد. امیرعلی هم داشت ولی پیش از این گفتم که واسه چی نمیره. بگذریم تا باز عصبانی نشدم. مهدی هم که2شنبه ها نمی اومد با آگاهی و اصرار مربی اصلی قرار شد که بیاد. خلاصه قرار بود من باشم و امیرعلی و مهدی.
با خودم گفتم این طوری نمیشه. از همون لحظه اول باید ژست بدون خنده و جدی رو بپوشم و نازل بشم سرشون تا بشینن به کارشون برسن و کمتر شیطونی کنن. هم کار روون تر پیش میره، هم من کمتر خسته میشم، هم اصلا چه معنی داره یعنی که چی جو باید جو رسمی1کلاس باشه نه جو زنگ تفریح. خلاصه باید سفت بیام و سفت بمونم تا امروز بگذره. همین کار رو هم کردم. به محض ورود به کلاس امیرعلی داشت شروع می کرد به پرحرفی های همیشگی که زدم توی پرش که هیسسسس بسه دیگه حرف نزن میریم سر درس. مهدی هم اومد و کلاس شروع شد. امیرعلی که اخلاق سگیم رو می شناخت و می دونست زمان هایی که خیر سرم جدی هستم باطل کردن این جلدم با پرحرفی شدنی نیست و نتیجه عکس میده، زود ماست ها رو کیسه کرد و چپید توی درس هایی که بهش می گفتم. ولی خداییش این بچه از خودم بهتر می شناسدم. وسط درس با توضیح خواستن ها و سوال کردن ها حسابی به حرفم می گرفت و دنبال جای پا می گشت. جایی اندازه1لبخند کوچولو چون می دونه اگر بخندم دیگه حله. امیرعلی گشت و پیدا نکرد. مهدی هم سرش به فرمان بری های ناقص خودش بود و صداش در نمی اومد. با خودم گفتم آخ جان مثل اینکه حله امروز مجبور نیستم وراجی بشنوم و اعصاب خرج کنم. فقط کافیه همین شکلی خشک بمونم تا ظهر.
بچه ها مهدی تخم مرغ دوست داره و هر روز صبحانه تخم مرغ آبپز میاره و هرچی مربی اصلی به مادرش میگه توی غذاش تنوع ایجاد کنه جواب می شنوه که مهدی اصرار می کنه تخم مرغ می خواد و حرف گوش نمیده و از این چیز ها.
با توضیح پدر مهدی فهمیده بودم که این2شنبه مهدی به جای تخم مرغ ماکارونی آورده بود و قرار بود سر ساعت من بنشونمش سر سفره تا غذاش رو بخوره. زنگ اول بود و کلاس داشت پیش می رفت. مهدی شیطنت نمی کرد ولی آروم و قرار نداشت و انگار کک به جونش زده باشن1بند وول می خورد. گاهی ندید می گرفتم گاهی هم1نق به جونش می زدم که مهدی حواست اینجا! مهدی هم2ثانیه حواسش رو بهم می داد و باز می زد به هپروت.
خلاصه اواخر زنگ اول بود که من یادم نیست واسه چی بلند شدم رفتم1گوشه دیگه کلاس و مهدی همچنان توی جاش وول می خورد به طوری که صدای جرق جرق صندلیش قطع نمی شد. بچه ها به جان خودم خیلی یواش و انگار با خودم گفتم آخه تو امروز چته بچه واسه چی مثل مرغ تخم دار این قدر وول می زنی؟ انگار تخم مرغ داره این بچه!
که دیدم1دفعه صدای بلند مهدی از اون یکی گوشه کلاس در اومد که با زبون شکستهش می گفت
-نهههه! آماشایی، آماشایی تعم مخ نه آرم، آکاعونی آعم.
-نههه! خانم جهانشاهی، خانم جهانشاهی تخم مرغ ندارم. ماکارونی دارم.
اولش نفهمیدم چی شد و چند ثانیه بعد زمانی که ذهنم مطلب رو تحلیلش کرد و نتیجه رو تحویلش داد، اول وا رفتم و بعد، خدا نصیب هیچ کافری نکنه. 1دفعه مثل بمب از ضامن در رفته چنان منفجر شدم که به نظرم تا دفتر مدرسه مطمئن شدن1چیزی ترکید. خنده ای که بی اخطار1دفعه اومد و به سرعت قهقهه شد و چنان شدید اوج گرفت که چند لحظه بعد دیگه نمی تونستم سر پا وایستم. امیرعلی اولش هی می پرسید چی شد آخه چی شد و بعدش از خدا خواسته توی این انفجار خنده باهام شریک شد و مهدی هم1لحظه بعد اومد وسط و چنان کلاس رو از شدت خنده فرستادیم هوا که تا خود ظهر پایین نیومد که نیومد. الان که فکرش رو می کنم زیاد خنده دار نبود ولی نفهمیدم اون لحظه من چم شده بود که اون طور دیوانه وار از این ماجرا زده بودم به خنده. من نفهمیدم ولی بچه ها به چیزی که می خواستن رسیدن و تمام زوری که قرار بود واسه جدی بودنم بزنم پودر شد و ریخت کف دستشون.
اون روز درس خوندیم و خندیدیم و من ظهر توی راه خونه مثل هر روز خسته بودم. خسته ولی آروم و سبک از مدل رضایتمند. امشب که نشستم و دارم بهش فکر می کنم به نظرم میاد که این بچه ها خیلی بیشتر از مطالب تکراری و بی مصرف کتاب هاشون که هیچ کجای زندگیشون به کارشون نمیاد، همین خندیدن ها رو از من می خوان پس واسه چی بهشون ندم؟ من که در هر حال درسم رو میدم و اون ها هم1خوردهش رو یاد می گیرن و خیلیش رو یاد نمی گیرن. درس فراموششون میشه همون طور که تا الان شده. ولی این خنده ها یادشون نمیره و کلی براشون تفریحه. اگر هم یادشون بره دسته کم این لحظه ها رو کلی خندیدن و شاد بودن. خوب اگر به این سادگی میشه چندتا فرشته رو شاد کرد و چیزی که می خوان رو، چیزی که همه ما می خواییم ولی راحت به دستمون نمیاد رو بهشون داد، اگر من می تونم وسیله این دادن باشم، پس واسه چی کوتاهی کنم؟ حالا که خودم هم سرم درد می کنه واسه شیطنت ها و خنده ها، چرا باید ژست جدی بگیرم و واسه چندتا کلمه کمتر حرف زدن1روز از صبح تا ظهر توی جلدی بمونم که به تن روانم زار می زنه؟
یادم باشه2شنبه بعدی اگر خدا بخواد و عمری باقی بود باز هم بخندیم. من و فرشته های خاکیِ خدا.
برزخ کاغذی
سلام بچه ها چطورید؟ خوبید یا بهترید؟ من شکر خدا هستم هنوز. یعنی خوبم. یعنی هیچی خوبم دیگه! خخخ!
یکی آخ یکی خدا بگم چیکارت کنه من2شب پیش رفتم به توصیه های ایمیل آخریت عمل کنم نزدیک بود سر از جهنم در بیارم. آخه این چه دستور العملی بود تو بهم دادی؟ داشتی می کشتیم بابا! شکلک ناراضی داقون.
خلاصه! پریشب تا الان من شبیه1موج سوار همین طور روی موج حس های مدل به مدل بالا پایین رفتم و الان به نظرم معتدلم. چیه به من نمیاد معتدل باشم؟ خوب حالا یعنی به نسبت خودم معتدلم. سخت نگیرید دیگه! راستی پیش از شروع وراجی های معمولم محض اطلاع همین طوری عشقی دلم خواست همینجا بگم که اینجا کاملا شخصیه. من از زمانی که اینجا رو ساختم، یعنی از همون اول اول اولش، بخش ثبت نام کاربرش رو بستم. خیال هم ندارم بازش کنم. اینجا جز خودم، خودم، خودم، مدیر و کاربر دیگه ای نداره و نخواهد داشت چون من دلم می خواد که این مدلی باشه. از حضرات مزاحم تقاضا دارم بفهمن که من واسه پر کردن خلأ هام راه های بهتری بلدم و اینجا کاربری جز خودم نمی خوام و دعا های البته از سر خیرخواهیشون رو واسه پر کاربر شدن اینجا تلف نکنن حروم میشه. نگهش دارن1جایی واسه رفع پریشانی های روان خودشون به کار میاد. اینجا، هیچ کاربری، جز خودم، ثبت نام، نمیشه. من این طور می خوام. شاهد هاش هم آقای چشمه و پری سیمای گوشکن که هر2تاشون از معتمدین گوشکن هستن و عزیزان مزاحم در صورت تمایل می تونن برن صحت این گفتهم رو ازشون بپرسن.
خوب این از این! بریم سر کار خودمون. کجا بودیم؟ آهان داشتم به جون یکی گریه زاری می کردم. یکی خودت گفتی بیام اینجا نتیجه رو بگم و مطمئنم معترض نیستی پس این رو رمزیش نمی کنم. البته بعدش حسابت رو می رسم با این بلایی که سرم آوردی! خوب بابا چرا گارد می گیرید دارم میگم دیگه!
داستان این بود که من2شب پیش رفتم وارد1جای آشنا شدم تا1سری چیز میز اونجا داشتم جمع کنم ببرم ولی… کلیدی که داشتم از هفته ها پیش بدون استفاده مونده بود و دست بهش نمی زدم. آخه به خودم و به یکی و به1شاهد ماجرا متعهد شده بودم که تا نیاز مادی، منظورم نیاز پولی نیست. نیاز مادی یعنی نیازی که معنوی و دلی نباشه، خلاصه تا نیاز مادی به این کلید و اون ورود پیدا نکردم واسه خاطر فشار های معنوی و دلی ازش استفاده نکنم و وارد نشم تا این هوای تاریک از سرم بپره. ترک مخدر در زمان قدیم رو شنیدید؟ طرف رو می بستنش به تخت طرف عربده می زد، الان مدرن شده ولی من و باقی اون هایی که رأیشون رو می پذیرم اکثرا همون روش قدیمی رو بیشتر باور داریم. خلاصه اینکه ترک دادن جسم رو می شناسید! تجربه به من گفت روان های گرفتار رو هم باید این مدلی ترک داد. یا از راه مدرن یا با همون تخت های قدیم. بخندید چیکار کنم ثواب داره بخندونم خلق خدا رو بیخیال. چی بگم دیگه!
خلاصه، کلیده بود و من بودم و در باز نمی شد چون من بازش نمی کردم و… یکی ایشالا2تا بشی با این توصیهت!
2شب پیش کلیده رو برداشتم رفتم چرخوندمش در باز شد و وارد شدم. اولا که با دیدن1سری دیدنی های بی محتوا و مزخرف چنان از جا در رفتم که اگر مانع بازدارنده سر زمانش نمی رسید1فاجعه تمام عیار از جنس کلمه درست می کردم که به قول1بنده خدایی از بس ابعاد داشت تا ابد ابعادش پاک نمی شد. توضیح نمیدم جزئیات انصرافم از ایجاد فاجعه رو. الان خوشحالم که انجامش ندادم. فقط اندازه زدن1کلید باهاش فاصله داشتم و چه خوب شد که نشد! خدایا شکرت!
به من میگن، یعنی می گفتن، که زمان های حرص ویرانی های خیلی بدی به بار میارم و باید کنترلش کنم. چند وقتیه که دارم تمرین می کنم این مدلی نباشه و بد هم پیش نرفتم و2شب پیش چیزی نمونده بود که بد پیش برم خیلی بد. ولی خدا کمک کرد و مانع به موقع رسید و چیزی نشد.
دردسرتون که میدم پس نگم ندم. خخخ! اون شب گذشت و فرداش که دیروز باشه ماجرا تموم نشد و من رفتم سر کار و اومدم و قصه همچنان باقی بود و عاقبت هم مثل اینکه تموم شد ولی من دیگه قد شب حرصی نشدم و عوضش به نظرم حرصی کردم و چنان هم کردم که، … بگذریم. به خدا نمی خواستم. فقط از خودم دفاع کردم و راستِ دلم رو گفتم. خدا کنه اذیتش نکرده باشم!
این داستان تموم شد و رفت و اتفاقا برای من بد تموم نشد. مدل این انتها رو پسندیدم چون چیزی روی دوش دلم نموند که سنگینی کنه و بهم بد نگذشت. ولی نمی فهمیدم چه دردم شده بود که، … 1حس تلخ، 1حس سنگین، 1حس تاریک غمناک! دلم گرفته بود. و صحبت با1آشنای دوست داشتنیِ راهِ دور حسابی تکمیلش کرد. لحظه ای که جنس نفس هاش از بارون شدن من هم این طرف بی صدا می باریدم. دلم می خواست پیشم بود و پیشش بودم بلکه شونه هام1خورده کمک می کردن تا1خورده سبک تر بشه. ولی نبود. فاصله ها زیاد بود خیلی زیاد! بهش گفتم، کاش دستم به اشک هات می رسید! و خیالم نبود که اشک های خودم از چه جنسی هستن!
مادرم اومد و همه چیز ظاهرا عادی بود. مادرم رو خیلی دوستش دارم بچه ها! هرچی پیش تر میرم بیشتر خاطرش رو می خوام. دستش توی دستم بود و فکر می کردم. بیچاره مادرم! چه قدر پیر شده بود! به خاطر من! به خاطر سرکشی های مزخرف و بی انتهای من! خدایا مادر من حقش1بچه سر به راه بود واسه چی منِ یاقی رو بهش دادی؟
شب، زمانی که غیر از خدا هیچ کی نبود، من بودم و دلم و داستان های شب و روزی که گذشته بودن، توی سکوت شب و صدای1نواخت شر شر آبی که می شنیدم و نمی شنیدم، با توانی که از خشم و دلتنگی می گرفتم، رفتم که دوباره وارد بشم و اون چیز هام رو از اون فضای آشنا جمع کنم.
وارد شدم. پیداشون کردم. باید می جنبیدم. خدایا اینجا، … چه آشناست اینجا! چه می خوامش! باید می جنبیدم. باید می جنبیدم! دست هام داشتن سنگین تر می شدن. مثل هوای دلم. شب بود و من بودم و1آسمون خاطره.
-نمی تونم! نمی تونم! نمی تونم خدایا! نمی تونم خدایا نمی تونم نمی تونم نمی تونم نمی تونم نمی تونم نمی تونم نمی تونم! خدا! خدا ای خدا ای خدا ای خدای من! خدای من آخ خدای من! نمی تونم نمی تونم نمی تونم خدای من آخ خدای من!
جهان داشت آهسته می چرخید. حرکتی آروم که داشت یواش یواش سریع تر و محسوس تر می شد. دست هام خیس بودن. خیسِ خیس. 1چیزی داشت نزدیک گوشم صدا می کرد. تق. تق. تق.
-پریسا! ببینم تو داری چیکار، … واااه! واااخ خدای من! پریسا! چی شده؟ خدایا پریسا!!!
جهان داشت سریع تر می چرخید. دست هایی جز مال خودم کشیدنم عقب. 1چیزی همچنان نزدیک گوشم صدا می کرد. تق. تق. تق.
-پریسا این کار رو نکن! کیبوردت رو داقون می کنی نکن! بسه ول کن دیگه!
صدای تق تق تق قطع شد ولی جهان همچنان می چرخید. مثل1چرخ فلک بزرگ نفرت انگیز به سرعت می چرخید و توقف نداشت.
-پریسا! پریسا به خاطر خدا تمومش کن! ببین! چیزی نیست! طوری نیست! محض خاطر خدا!
نمی تونستم. دست خودم نبود. نمی شد که متوقفش کنم. مثل چرخش جهان که نمی تونستم متوقفش کنم.
-نمی تونم! نمی تونم خدا نمی تونم یکی نمی تونم نمی تونم نمی تونم!
-ببینم چی، ؟؟؟؟؟؟؟
آغاز ادراک. ناگهانی و ناخوشآیند.
-عجب! عجب!!!!!!! واقعا که! خوب بسه دیگه دستت رو ول کن بذار از اینجا بریم بیرون! پریسا! مگه نشنیدی؟ بهت گفتم دستت رو از روی این صفحه کثافت بردار لعنتیِ نفهم! خسته شدم از دست این هوای نکبتت که تموم نمیشه و از التهاب دایمیِ خودم که هر لحظه هست و تو احمق زبون نفهم خیالت بهش نیست! بسه دیگه به خودت بیا تا نرفتی جهنم و منو هم با خودت نبردی!
صدا که بالا و بالا تر می رفت، اون چرخش وحشتناک انگار آهسته آهسته آهسته تر می شد. ولی این، این توقف چرخش نبود. این حس من بود که داشت کم و کمتر می شد! گزگز آزار دهنده و فراگیر همراه با، … تقریبا4ماه بود که احساسش نکرده بودم. اون تهوع لعنتیِ آشنا که4ماه بود دیگه نبود. حتی زمان هایی که من ناپرهیز می شدم. حتی در کشاکش جنگ های جسمم که هرچند موفق ولی خیلی سخت می گذشتن. تهوع. تهوع این تهوع لعنتی! آشنای تاریکِ لعنتی!
-پریسا! اینجایی؟ چی شده؟ حالت بده؟ تهوعه؟ ببین! به من توجه کن! چیزی نمیشه. اصلا چیزی نیست که بشه! ببین با خودت چیکار کردی؟!
درک آروم آروم از ضمیرم فاصله می گرفت و می رفت. مثل خونی که از1زخم باز آروم و روون تخلیه می شد و جسم رو با جریان آهسته و1نواخت ترک می کرد. می رفت و حیات رو همراه خودش می برد.
-پریسا! لعنت به خودت و به تمام ارکان دلت! پریسا!
دست هام خیس بودن. گونه هام خیس بودن. کلید های کیبوردم خیس بودن. جهان می چرخید و من صید تهوع آشنای سیاه می شدم که1دفعه بعد از4ماه دوباره می اومد و با شدت تمام حمله می کرد و تمام توانم رو با خودش می برد! شب بود و من بودم و ناهشیاری!
گذشتن رو یادم نیست. زمزمه ای از جنس سرزنش. ولی آروم، مطمئن، مهربون!
-پریسا! بیداری؟ تموم شد. تموم شد احمق دیگه تموم شد!
تشنهم بود. چه قدر تشنهم بود! سعی کردم بگم ولی صدام نبود. وسط اون جهان تاریک مرکب از آشنایی ها و خاطره ها و اشک ها و سر گیجه ها و تهوع گم شده بود!
-آب؟ تشنهته؟ باشه الان.
تشنگی رفت. انگار بیدار تر می شدم. بیشتر می شنیدم. بیشتر می فهمیدم.
-احمق! تو واقعا احمقی. تو واقعا1احمق تمام عیاری پریسا! ای احمق!
اشک هایی که صدا همراهشون نبود.
-می دونم. می دونم!
-اگر می دونی پس واسه چی اجازه میدی این طور باشه؟ واسه چی پریسا؟
داشتم انگار می شنیدم. هقهقی خسته و بریده که تمام نفسم رو می خواست تا در بیاد همراه اشک هام بود و تازه داشتم احساسش می کردم.
-پریسا! ازت بیش از این ها انتظار داشتم. من1لحظه ازت غافل شدم و تو مثل آب خوردن خودت رو داقون کردی! تصور می کردم عاقل تر و مورد اعتماد تر باشی ولی می بینم که نیستی.
درد داشت. این زمزمه مثل ضرب چوبِ تر درد داشت!
-من، معذرت می خوام. به خدا فقط می خواستم1چیزی رو…
صدای مجازات دیگه زمزمه نبود. داشت می رفت بالا. بالا تر!
-حرف نزن. از توجیه متنفرم. تو که خودت رو می شناختی اصلا نباید خودت رو در وضعیتی می ذاشتی که این طور به هم بریزدت. تو می دونستی تحملت هنوز پایینه پس واسه چی انجامش دادی پریسا واسه چی؟ دلت خواست؟
-به خدا من فقط، 1چیزی اونجا مال خودم بود من، رفتم پسش بگیرم که نباشه و…
انفجار.
-بسه! که چی؟ واسه چی باید اونجا نباشه؟ به چه دردت می خورد که رفتی برش داری؟ واسه چی باید به قول خودت پسش می گرفتی؟ که بگی دیگه نیستی؟ به خودت؟ به بقیه؟ این رو نمی شد با سکوتت می گفتی تا باورت بشه؟ واقعا نمی شد تو امشب خودت رو و منو به این حال افتضاح گرفتار نمی کردی؟ الان کی اینجاست؟ کی این هفته های جفنگ رو اینجا دید؟ کی می دونه این که الان شدی واسه تو چه اندازه خطرناکه؟ کی بود و دید که من چی به سرم اومد تا الان که تو1خورده رو به راه تری؟ کی می دونه وضعیت مسخره تو در این هفته ها که گذروندی رو؟ کی باورش میشه اگر بگی؟ کی اصلا خیالش هست که تو باشی یا نباشی؟ به نظرت اگر به قول خودت دق کنی بمیری اون ها میگن عجب این عاشق واقعی بود که واسه خاطر عشق و دلش سکته کرد مرد؟ نه نمیگن پریسا. حتی نمیگن خدا رحمتش کنه. به خدا نمیگن. هیچی نمیگن. هیچ کدوم از این جماعت هیچی نمیگن. درست1ماه دیگه اصلا اسم و رسمت خاطرشون نیست. خاطر هیچ کسی جز من، مادرت، برادرت، اون برادرزادهت و مادرش. واقعا مایه خجالته. واقعا مایه خجالته برای تو! در دهه چهارم عمرت، زمانی که هر انسانی به مرحله اعتلا نزدیک میشه، تو شبیه بچه های12ساله که واسه عروسک شکستهشون عزاداری می کنن و عکس های عشقی براش می کشن ولو شدی اینجا و با زدن 4تا کلید روانت و جسمت رو این طوری ویران می کنی و روان داقون منو از اینکه هست داقون تر می کنی و نه خیالت به من هست نه به خودت نه به خونواده بی خبر از همه جات و نه به هیچ دردی از درد های زندگیِ واقعیت. آخه واسه چی؟ تو مگه عقل توی سرت نیست؟ عزیز من! جان من! واسه چی این خریت رو رها نمی کنی؟ واسه چی شبیه گرفتار های جنون جوانی خودت رو و بقیه اطرافت رو زجر میدی؟ واسه چی پریسا؟ تا کی می خوایی ادامه بدی این نکبت رو؟ خودت که ول کن نیستی. منو هم گرفتار کردی وسط این کثافت! هر لحظه باید دلواپس باشم که چی؟ که تو سر خریتت1ماجرا شبیه امشب سرت نیاد. اگر امشب کسی نبود می دونی چی می شد؟ می دونی من هر زمان که بی اطلاع می مونم چی ها میاد توی سرم و چه جوری سپری می کنم؟ اون هم واسه خاطر چیزی که اصلا هیچ چیزی نیست؟ این درسته؟ تماشا کن! ببین با خودت و با همه ما چیکار کردی؟ خودت رو ببین! منو ببین! تو خجالت نمی کشی؟
خجالت می کشیدم. داشتم از خجالت آب می شدم. مدت ها بود که این قدر شدید خجالت نکشیده بودم. دستی که از شدت حرص و دلواپسی لرزش داشت رو چسبیدم. آتیش بود از فشار التهاب. التهابی که سببش من بودم!
-تو رو به خدا! من معذرت می خوام! معذرت می خوام!
فایده نداشت.
-معذرت می خوایی؟ به چه دردم می خوره معذرت های تو؟ به چه کار طفلک مادرت میاد این معذرتت؟ نگهش دار واسه خودت عوضش1خورده خجالت بکش! گریه؟ بله لازمه. خیلی هم لازمه. بشین1خورده درست و حسابی از این مسخرگی مضحکی که خودت رو بهش دچار کردی گریه کن! بلکه عقلت بیدار بشه ببینی کجای کاری. بلکه بفهمی. تو پریسا، تو ما رو، من، مادرت، کل خونواده برادرت، و حتی خودت رو به مسخره گرفتی. تو حتی احساس خودت رو، دلت رو، کلمه عشق رو هم به تمسخر گرفتی. من معتقدم تو از شدت خجالت باید شبیه نیم ساعت پیشت بشی نه به خاطر این، این نمایش جفنگی که با واقعیت عوضی گرفتیش. خوب! معطل چی هستی؟ گیج شو! دچار تهوع شو! گریه کن! داقون شو! بیمارستانی شو تا صبح اونجا بمون و تمام خونوادهت رو تا صبح بیدار و دلواپس بین راه خونه و بیمارستان بچرخون! بعدش هم صبح فردا تا صبح پس فردا بخواب و بعدش هم پاشو بخز تا سر کارت و مادرت رو مات و عزازده جا بذار که ای وای باز این بچه من حالش خرابه خدایا آخه تا کی من باید دلم بلرزه واسه این بچه هام؟ پریسا! به جان خودت من به جای تو از مادرت و از احساس و از کل موجودیت دلی که تو اینهمه مدعی هستی اهلشی دارم خجالت می کشم. هرگز هرگز اندازه این لحظه تصور نمی کردم که تو تا این اندازه احمق باشی!
چی باید می گفتم؟ تمامش درست بود. تمامش. و من هیچی نداشتم بگم. حتی نمی تونستم گریه کنم. دست های ملتهب از خیلی پیش از دست هام خارج شده بودن. فایده ای نداشت تلاش کنم واسه نگه داشتنشون. خشم فرمان می داد.
-برای خاطر خدا! الان1خر بیاد بهم بگه کی روانی تره؟ این که پدر من و1دسته آدم دلواپس تر از منو درآورده یا من که هوارم دست خودم نیست؟ آآآخ آآآخ خدا!
صدای1نفس منقطع. از جنس درد! درد جسمانی! نفس های منقطع که کوتاه تر تکرار می شدن. درد! به خودم اومدم. این حرص خطرناکه! باید متوقفش کنم وگرنه اتفاق ها خیلی خیلی تاریک میشن.
-بسه. تو رو خدا. من معذرت می خوام. این حرص خیلی…
-ولم کن! این حرص چی؟ خطرناکه؟ میندازه؟ می کشه؟ به جهنم! تو کلید بازیت رو کن! چی میشی مگه؟ باز بهانه دستت میاد واسه آخ و واخ کردن های بیشتر.
-به خدا من معذرت می خوام دیگه بسه.
-معذرت نخواه! نمی خوام معذرت بخوایی. نمی خوام اصلا الان ببینمت. خستهم کردی!
خطر! می دیدمش. خدایا غلط کردم خودت1کمکی کن!
کمک بلافاصله رسید. خدا آروم دستم رو گرفت برد بالا و گذاشت روی سرم. من گاهی که گیر می کنم سرم رو می چسبم. و این دفعه اصلا یادم نبود و هنوز هم یادم نیست دست هام کی و چه جوری رفتن طرف سرم.
-پریسا! چی شد؟ درد می کنه؟
حیرت.
-درد؟ کجام؟
-سرت! فشارش میدی. ببین به خدا من دلواپسم تو واسه چی نمی فهمی؟
ادراک.
-نه! نه نه درد نمی کنه. من فقط دستم رو، من گاهی، من،
آهی از سر آرامش.
-یادم اومد. اذیت که میشی این طوری می کنی. باشه فهمیدم. همه چیز درسته. دلواپس نباش چیزی واسه اذیت شدن نیست. دیگه بسه.
واقعیت.
-سردمه.
-دارم می بینم. بیا اینجا!
آرامش. سکوت. شب آروم می شد. نبضی که داغ و سریع توی سرم می کوبید داشت آروم می شد. عطر آشنا. شکلات تلخ. شب آشنا. حصار آشنا. آرامش آشنا. آرامش. آرامش.
وحشتی تیز مثل1سوزن بلند!
-تو رو خدا!
-چی می خوایی!
-قرصت رو.
-خوردم.
وحشت تموم شد.
-دیگه سردم نیست.
-می بینم.
-میشه حرف بزنم؟
-بزن.
-میشه معذرت بخوام؟
-نه.
-لطفا!
-نه.
-تو رو خدا!
-مگه دفعه اوله؟
-فقط1دفعه دیگه.
-هفته پیش هم گفتی.
-فقط1امشب.
-واسه چی این جهنم رو میاری روی زمین و هوارش می کنی روی سر من و عزیز هات پریسا؟
-اشتباه می کنم.
-واسه چی می کنی؟
-اشتباه کردم.
-اشتباه1دفعه پیش میاد نه اینهمه.
اشک و این دفعه واقعا از سر پشیمونی. واقعا حق نداشتم اینهمه دردسر درست کنم. داشتم به طرز وحشتناکی خجالت می کشیدم.
-پریسا! تو1زن بزرگ شدی. دیگه نوجوون نیستی. این رو واسه خاطر مادرت، باقیِ خونوادهت، واسه خاطر خودت توی خاطرت نگه دار و دیگه فراموش نکن.
-پس خودت؟ خودت رو نگفتی!
-من اگر واست خاطر داشتم که تا اینجای امشبم این طوری سپری نمیشد. تا1هفته آینده هر شب به جای1قرص2تا لازم دارم.
-میشه من معذرت بخوام؟ به خدا فهمیدم. خیلی اشتباه کردم. تو درست میگی من1احمق کاملم.
-واسه چی باید باشی؟ اگر این قدر عاقل و سفت هستی که منو از1جهنم واقعی نجاتم بدی واسه چی نباید بشه که خودت رو از1برزخ کاغذی خلاص کنی و اینهمه خودت و بقیه رو زجر ندی؟
-با تمامش موافقم. دیگه تکرارش نمی کنم. دیگه احمق نیستم. امشب رو ببخش. معذرت می خوام. معذرت می خوام معذرت می خوام.
-معذرت واقعی؟
-واقعی.
-مطمئن؟
-اوهوم! به خدا! به خدا به خدا به خدا!
-باشه. باشه. فقط دیگه تمومش کن. دیگه نمی خوام تکرار امشب رو ببینم. تمومش کن! تو رسما منو بیچارهم کردی لعنتی!
حرف درست جواب نداشت. گیج این ماجرا که1دفعه از سرم گذشته بود و منگ از حال نامتعادل جسم و اعصابم جز اشک هایی که هم زمان با محاکمه شدنم پاک می شدن چیز زیادی نمی فهمیدم.
-پریسا! به اطرافت نگاه کن! ببین! زندگیِ واقعیِ تو لبریزه از چیز هایی که تو باید دلواپسشون باشی، بهشون تمرکز کنی و واسه اصلاح یا تکمیلشون توان صرف کنی. تو الان در سن و در موقعیتی هستی که باید توی خونواده1قطب اتکا به حساب بیایی و میایی. زندگیِ تو مثل همه زندگی ها مجموعه1سری چیز هاست که مسؤولیتشون مستقیم و غیر مستقیم با خودته. با خود تو. و تو در عوض درک تمام این ها چیکار می کنی؟
-اشتباه می کنم.
-بله اشتباه می کنی. همه وابستگی هایی واسه خودشون دارن ولی هر چیزی ارزش و اندازه ای داره که باید رعایت بشه. مخصوصا واسه تو. 1خورده آگاه تر عمل کن! 1خورده عاقل تر باش!
-چشم!
-این واقعی ترین چشمی بود که توی تمام این سال ها ازت شنیدم. کاش پاش وایستی!
-مطمئن باش!
-روی این اطمینان که بهم میدی حساب می کنم. خیلی هم می کنم. اجازه نده تصور کنم که اشتباه کردم.
-نمی کنی.
-امیدوارم.
-مطمئن باش.
-مطمئنم!
صبح امروز سر کلاس چنان گیج و خسته بودم که وسط1زنگ تفریح توی اتاق بازی خوابم برد و مدتی از زنگ گذشته بود که بیدار شدم و خزیدم تا کلاس. بعد از ظهر مادرم نگران خستگیم بود.
-چیزی نیست مادری1کوچولو خسته شدم. بچه ها حسابی خستهم کردن.
توی دلم از فرشته های بی گناه کلاسم معذرت خواستم و همراه مادرم رفتم تا بلاخره اون3بسته مهره ای که به خدا قول داده بودم رو براشون بخرم. براتون نگفتم که اون روز نشد که بریم. یادم رفت بگم. اما امروز رفتم مهره ها رو خریدم2تا بسته جورچین آهنرباییِ خیلی سخت هم واسه خودم خریدم که درست کردنشون پدرم رو درآورد و کلی هم باهاشون بهم خوش گذشت و بعد از این نوشتنم قراره بیشتر باهاشون بهم خوش بگذره.
الان اینجا روی اپن ایستادم و دارم می نویسم. تعجب نکنید من خیلی زمان ها کنار این اپن می ایستم و با سیستمم روی اپن کار می کنم و کتاب می خونم و مروارید می بافم و… شکلک عاقل نیستم که! و در حال نوشتن دارم1000برابر دیشب خجالت می کشم. به نظرم من خیلی زیاد لازم دارم که بیشتر بزرگ بشم. شما ها میگید می تونم؟ باید بتونم. باید!
شاد باشید.
سلام به همگی.
عید95هم اومد و رفت و اولین شنبه کاری95هم رسید. به همین سرعت2ماه دیگه هم میاد و میره و من باز میام اینجا میگم بچه ها دارم تعطیل میشم واسه4ماه دیگه و آخجون و از این چیز ها. شکلک دلداری دادن به خودم. شوخی کردم. زندگی باید جریان داشته باشه. همیشه که نباید در تعطیلات باشیم. اگر زندگی از جریان بی افته دیگه جاری نیست و من که با زندگی پیش میرم هم دیگه جاری نیستم. رودی که جاری نباشه مرداب میشه. از مرداب خوشم نمیاد. دلم نمی خواد جزوش باشم. پس بجنبم که سر کارم دیر نشه.
خوب جعبه نصفه ما رو عشقه. بچه ها جدی بافتیدش یا نه؟ من که بافتم و تمومش کردم و جیگیلک اومد گرفت و برد و کلی حال کرد و حالا همون طور که تصور می کردم ازم1عالمه چیز مرواریدی می خواد که من اصلا الگوشون رو ندارم و هرچی براش توضیح میدم که عزیز جان من مدلی از این چیز هایی که تو می خوایی توی دستم نیست و بدون مدل نمی دونم طریقه بافتشون رو چه جوری باید پیش ببرم میگه من برات میگم چه شکلی هستن تو بباف. موندم چه جوری توجیهش کنم. دیشب نشستم زور زدم بلکه طریقه بافتن1مدل لیوان ساده رو از خودم اختراع کنم و1چیز عجیب غریبی بافتم که گذاشتمش کنار تا خودش بیاد ببینه فقط خدا کنه نگه چه جوری بافتی چون زیاد یادم نیست. خخخ!
خوب جعبه های خودمون. من می ذارم به حساب اینکه دیواره های داخلی جعبه های شما تموم شدن. حالا نوبت دیواره های بیرونیه.
دستمون رو می ذاریم روی کارمون. درست لبه بیرونی از سطحمون رو پیدا می کنیم. یعنی درست دونه های لبه رو. از هر کدومشون که راحتیم نخ رد می کنیم و درست همون شکلی که جداره داخلی رو بافتیم جداره بیرونی رو هم می بافیم. یعنی2ردیف گل4-1رو دور تا دور لبه بیرونی سطحمون می بافیم فقط با این تفاوت که این2ردیف دیواره باید روی لبه بیرونی کار بافته بشن.
کار که تموم شد، می بینیم که روی اولین لوزی حاشیه سطحمون2ردیف دیواره مرواریدی جدا از هم اومده بالا که لایه داخلی روی نوک داخلی لوزی هست و لایه بیرونی روی نوک بیرونی لوزی حاشیه. و بین این2تا لایه1ردیف مروارید روی سطح فاصله هست یعنی روی2تا نوک لوزی رو2ردیف دیوار بافتیم و اومدیم بالا و ردیف مروارید های وسطی از لوزی حاشیه خالی مونده.
حالا می فهمم ارزش تصویر های آموزشی بینا ها رو! خخخ!
بچه ها من دیرم شده میرم شما ها ببافید تا دفعه بعدی بگم این2تا دیواره موازی که فقط1دونه مروارید با هم فاصله دارن رو چه جوری از لبه بالاییشون به هم وصل کنیم که1دیوار1دست و محکم دور جعبه داشته باشیم.
تا بیشتر از این دیرم نشده، ایام به کام همگی شما.
سلام سلااام به همگی.
بچه ها شلوغه حسابی مگه نه؟ آخ سکوت سکوت می خوام سکوووت می خوام سکوت! خخخ!
باز من اومدم!
امروز می خوام1خورده قصه بگم. قصه ای که شاید بهش بخندید ولی راسته. مطمئن باشید. توهم نزدم سر کارتون هم نذاشتم داستان هم نبافتم. خلاصه هیچ بدجنسیی قاطیِ پست امروزم نکردم. اگر هم کردم خوب کردم! خخخ! شوخی کردم.
بچه ها دیروز من2تا مهمون داشتم. 2تا مهمون از جنس خاطره های دور. 2تا مهمون آشنا و عجیب که1دفعه، شاید در جواب اونهمه دلم می خواد های آخرین پست94که زده بودم، صدای دلم رو شنیدن و اومدن دیدنم. اون پست رو یادتونه؟ سردم بود! دلم می خواست! آسمون و ستاره و عروسک هام و…
بچه که بودم، عروسک هام رو خیلی دوست داشتم. یادمه1مدل عجیب بودن برام. مثل باقی دختر ها به چشم عروسک نگاهشون نمی کردم. بقیه دختر های هم سال من عروسک داشتن و باهاشون خاله بازی می کردن با همدیگه هم همین طور. یکی مامان می شد عروسکش می شد بچهش یا یکی مامان می شد بقیه دختر ها می شدن بچه هاش و خلاصه بازی هاشون این مدلی بود و عروسک هاشون هم بعد از بازی فقط عروسک بودن واسشون. من این مدل رو دوست نداشتم. واسه همین بازی هام همیشه متفاوت بودن. زمانی هم که حس کردم اون بچه ها شبیهم نیستن، یا بهتر بگم من شبیهشون نیستم، ترجیح دادم واسه عوض کردنشون اصرار نکنم. واسه خودم جدا بازی می کردم. مثل الان. گاهی همبازی هم داشتم ولی دیگه به جایی رسیده بودم که خودم این همراهی رو دلم نمی خواست. جز در مورد1سری بچه که کمی شبیه خودم بودن و نبودن. اون ها هم زیاد جلبم نمی کردن و خلاصه آخر کار ترجیح می دادم خودم باشم و عروسک هام و رویا هام. عروسک هام هم مثل بازی هام برام متفاوت بودن. مدلی بیشتر از عروسک می دیدمشون. سفت باور داشتم که اون ها می بینن، درک می کنن و می فهمن. ولی به ما آدم ها بروز نمیدن. باورم این بود که اون ها شب ها که ما بچه ها و بزرگ تر هامون خوابیم، از1در مخفی که توی کمد عروسک ها هست و جاش رو فقط خودشون بلدن رد میشن و میرن به دنیای پری ها و عروسک های زنده و اونجا1عالمه رویا و آرزو هست همراه1عالمه پرواز و نور. وایی که چه قدر دلم کشف این در رو می خواست!
من اون در رو کشف نکردم. عوضش بزرگ شدم و توی جهان واقعی، جهانی بی رحم و تاریک که جایی برای عروسک ها نداشت، در های مخفی تاریکی رو پیدا کردم که به جهان های ناشناس باز می شدن و اون قدر کله خر بودم که بدون تأمل ازشون رد شدم و کجا ها که نرفتم. عروسک هام همراهیم نکردن. جنگ های تاریک جهان حقیقی فرا تر از نبرد های سیاهی و سفیدی در دنیای پشت اون در مخفیِ داخل کمد بودن. عروسک های من همراهیم نکردن. من هم نباید می رفتم ولی نه ندای هشدار و اخطار توقف آدم ها رو شنیدم و نه سکوت عروسک هام رو. همه رو جا گذاشتم و رفتم!
مدت هاست که خسته و زخمی و گرد و خاکی برگشتم ولی دنیای دیروز هام دیگه نبود. عروسک هام نبودن. رفته بودن. از اون در مخفی برای همیشه رد شده بودن و من دیگه دستم بهشون نمی رسید.
به حرمت اون جهان عزیز و گم شده اولش دلتنگ و خسته نشستم تا مردن برسه. نرسید. بعدش خیلی اتفاق ها افتاد که فهمیدم واسه مردن باید خیلی منتظر شد و خیلی زجر کشید. درضمن، توی جهان زنده ها راه های ناتموم زیادی بود که من باید می رفتم. اون ها راه های خودم بودن. مسیر های من. نمی شد ناتموم بمونن.
بلند شدم. راه افتادم. رفتم. گشتم تا اون جهان و اون هوای گم شده رو پیدا کنم. خیلی جا ها رفتم. به خیلی جا ها سر زدم. بین خیلی از اهل هوا های مدل به مدل گشتم بلکه بشه اونجا ها جا بشم. نشد. اون هوا ها هوای من نبودن. من هوای خودم رو می خواستم. هنوز هم می خوام. نبود. هیچ کجا نبود!
کجایید عروسک های ساکت و آگاهم؟ بیایید ببریدم به راه آشنا! من گم شدم. خسته شدم. این هوا ها هوای من نیستن. من وسطشون جا نمیشم. شما ها توی کدوم آسمون می پرید؟ کاش1دفعه دیگه می شد که به هم برسیم! کاش جام نمی ذاشتید. کاش1خورده دیگه منتظرم می شدید! کاش! …
آخرین پست94رو که زدم کارم از آه گذشته بود. حتی از گریه کردن. پست رو زدم و در سکوت مطلق نشستم و تا مدتی بی حرکت باقی موندم. بدون صدا، بدون آه، بدون گریه و حتی بدون درک. فقط در حالی که سیستمم توی بغلم بود همونجا نشستم. خسته بودم و منجمد از سرما. سرمای غربت زده لعنتی!
عید اومد. سال جدید رسید. و1شبی بدون هیچ اخطار قبلی،
-شما2تا چه آشنایید! من قبلا جایی دستم بهتون نخورده؟!
-چرا عمه بچه کوچولو دستت بهشون خورده. این2تا عروسک های خودت هستن که اومده بودن پیش من. حالا دیگه برگردن بیان پیش خودت من خیلی عروسک دارم جام پر شده این2تا پیش تو باشن!
محو این بازگشت عجیب وسط غافلگیری شناور بودم.
-اون زمان جیگیلک بچه بود. الان دیگه به رضایت خودش برشون گردونده میگه پیش خودت جاشون امن تره. چیه نکنه این2تا عروسک رو یادت نیست؟
یادم بود. یادم بود! عروسک های آشنای آشنای من! خودشون بودن. 2تا از آشناترین عروسک های من! یکیشون زمانی که جیگیلک خیلی کوچیک بود، زمانی که این عروسک خسته از من که روی دیوار اتاقم جاش گذاشته بودم، دلگیر از اون دیوار بی روح، از امید بازگشت من و از اون دیوار سرد و ساکت و از اتاق سرد من جدا شد و رفت به جهان معصوم بچگی های جیگیلک. شاید مطمئن شد دیگه من بر نمی گردم و دیگه توی کمد اتاقم هیچ دری نیست. رفت تا همراه عروسک های اتاق1فرشته بی گناه و بی اطلاع از در های تاریک جهان واقعی، از دری که درِ خودش بود رد بشه. درِ جهانِ عروسک ها.
یکی دیگه رو خوب یادم بود. یادم اومد که خیلی خیلی زیاد دوستش داشتم. مو های بلند داشت و مژه های بلند. سرش هم1کمی حرکت می کرد. چشم هاش بسته می شدن. 1لباس خیلی خیلی قشنگ از1مغازه بچه که لباس بچه واقعی داشت براش خریدم و کردم تنش. عالی شده بود. درست1فرشته عروسکی. توی بغلم پر می شد ازش و من مو هاش رو با شونه مخصوص خودش تار تار مرتب می کردم و ساعت ها زمان ازم می گرفت. کجای خاطرات خاک گرفتهم جا مونده بود!
بغلشون کردم. خودشون بودن با همون لباس و همون جنس و همون هوای آشنای قدیمی. اما نه بی تغییر. اون ها هم عوض شده بودن. شبیه خودم. جاده های زمان خسته و کمی شکستهشون کرده بود. تور بلند و قشنگ سر اون عروسک عزیز کردهم دیگه روی سرش نبود. و مو های نرمی که اون همه واسه صاف و نرم نگه داشتنشون زمان صرف می کردم حالا زبر و کمی سفت بودن. دومی با همون لباس و همون حالت گذشته توی بغلم ولو شده بود. مو هاش هنوز شبیه دفعه آخری که روی دیوار اتاقم دیده بودمش، با1چیزی پشت سرش بسته بود. اولی رو هرگز روی دیوار نذاشته بودم. جاش اون زمان ها توی کمدم زیر1نایلون دوخته شده و تمیز بود. واسه همین تا دفعه آخر که دیده بودمش از نویی برق می زد. شاداب بود شبیه خود من. و حالا چه قدر زمان گذشته بود! چه قدر روز، هفته، ماه، سال! چه قدر سال های زیادی گذشته بودن از ما!
اون2تا هم شبیه خودم توی این مسیر طولانی غبار گرفته بودن. غباری از جنس تاریک کهنگی. مثل من!
-نگاهش کن! عین بچه ها می مونه! عروسک بهش بدی ذوق می کنه!
با صدای کوچولوی جیگیلک حواسم جمع شد. مگه قیافهم چه مدلی بود که این بچه دید؟
اون لحظه جز لبخند حرفی نزدم. سعی کردم که نزنم. ولی حرف داشتم. خیلی حرف داشتم با این2تا آشنای عزیز غبار گرفته!
بچه ها! اون پست رو که زدم انگار… کاش می شد تمام چیز هایی که توی اون پست دلم می خواست بر می گشتن! کاش می شد! کاش می شد که من باز زبون عروسک هام رو بفهمم! کاش می شد که باز بشم از جنس خورشید و همراهشون برم. از در مخفی عروسکانه رد بشم و…
جیگیلک راست میگه. عین کوچولو ها از برگشتن این2تا آشنای آشنا ذوق کردم و دلم خواست این ذوق کردن رو بیارم اینجا بنویسم. خیالم نیست چندتاتون رأیتون به جنونم رو تجدید کنید. این چیزیه که من هستم. 1پریسای دیوونه که تصور می کنه اومدن دوباره این عروسک های آشناش جواب آخرین پست94توی سایتش بوده. میگم1چیزی! یعنی اگر من یواشکی منتظر بمونم میشه که باقیش هم بشه؟ میشه که من هوای خودم رو پیدا کنم و اینهمه وسط این گرد و خاک و پیچ و خم های جهنمی این هوا و اون هوا در به در نباشم؟ میشه که من باشم و جاده و سفر های سفید؟ میشه که1شبی، اون دسته ستاره از آسمون، …
دست خودم نیست. خیلی می خوام. دست خودم نیست!
نیست!
ایام به کام همگی.