سلام به همگی. اوضاع چطوره؟ رو به راهید؟ بچه ها هوا اینجا غیر عادیه. زیاد گرمه. مثل هوای خردادماهه و با توجه به اینکه در آستانه ماه دوم زمستون هستیم این هیچ عادی نیست. از شما چه پنهون خوشم نمیاد. کلا سرما رو ترجیح میدم و از گرما خوشم نمیاد مخصوصا اینکه در زمانی که زمانش نیست برسه و عرض اندام هم کنه. همین الان، نصفه شب، به شدت دلم بستنی خواست و از اونجایی که بستنی در دسترسم نیست، فکرم پرواز کرد و رفت به جا هایی که ردی از بستنی هست ولی در عین حال هیچ ربطی به بستنی نداره. خاطراتی به شیرینی بستنی و… بیخیال. بین خاطرات بستنی دارم که می گشتم1چیزی پیدا کردم که سال ها ازش گذشته ولی هنوز که یادش می افتم از شدت خجالت گوش هام داغ میشه و در همون حال هم بی اختیار می زنم زیر خنده. نمی دونم باید درصد خجالتم بیشتر باشه یا درصد خندیدنم. حالا من واسه شما میگم شما خودتون درصد هاش رو حلش کنید.
خیلی سال پیش بود. درست یادم نیست چند سال پیش و اگر بخوام تاریخ بدم دقیق نیست پس بیخیال تاریخ. فقط اینکه من حسابی سرم پر بود از هوای ریسک های جوونی که متأسفانه توی کارنامه عمرم تا اینجا کم هم نبودن. خلاصه در یکی از این ریسک ها که البته یکی از کوچیک کوچیک هاش بود، با رفیق ممنوع زدم بیرون. چیه؟ بابا چرا ما تا حرف از رفیق ممنوع میاد وسط یاد جنس ناموافق می کنیم؟ اصلا داستان این ممنوع بودن سر جنسیت نبود ماجرا جای دیگه گیر داشت که خیلی هم گیر بود. به جان خودم! ای بابا! حالا داستانش باشه بعد. اصلا ممنوعیتش رو بیخیال با رفیق راه زدیم بیرون.
بگذریم. اون زمان نابینای مطلق نبودم ولی دیدم هم قابل اطمینان نبود. مخصوصا غروب و شب.
عصر شده بود و ما داشتیم می چرخیدیم و بهمون خوش می گذشت. من طبق معمول نق زدنم گرفت. آره درسته من از زمانی که خودم رو شناختم به قول اطرافیان به جای خون توی رگ هام نق جاریه. هنوز هم ترک نکردم. خلاصه من زدم به در نق که تشنمه. همراهم که می دونست اگر بیخیال باشه و به نق هام ترتیب اثر نده وسط خیابون چه صحنه های دردناکی منتظرشه فوری حلش کرد.
-بیا می برمت کافه بستنی. فقط صدات رو ببر.
مثل1فرشته معصوم باشه ای گفتم و راه افتادم.
هوا سرد بود. زمستون بود. زمستون هم زمستون های قدیم!
توی کافه گرم و راحت بود و داشت بهم خوش می گذشت. رفیقم عادت داشت هرچی و هرچی که می دید رو واسه من توضیح می داد به طوری که گاهی که تصویر ها سریع و پشت سر هم عوض می شدن این بنده خدا نفسش می گرفت و یا خودش متوقف می شد یا تصویر ها رو اگر می تونست متوقف می کرد و می گفت آخ توقف نفسم.
اون عصر زمستونی توی کافه نشسته بودیم و من داشتم واسه خودم بستنی می خوردم و همزمان نق هم می زدم. جامون درست رو به روی در شیشه ای بزرگ کافه بود و پیاده رو زیر نگاه همراه بینای من. این بنده خدا هم داشت طبق عادت هر چیزی که می دید رو واسه من توضیح می داد. سیر تصاویر آهسته بود و جا نمی موند و روونی توضیحاتش چنان بود که می تونستیم در باره بعضی تصویر ها و توصیفاتش بحث و تبادل نظر کوچیکی هم داشته باشیم.
-بذار ببینم! این1دوچرخه سوار بی نذاکت که زده از پیاده رو میره و بله با این موافقم که داشت می خورد زمین و بسیار حقش بود، 1آقایی که1بغل نون دستشه انگار می خواد1مجلس رو نون بده داره میره، 3تا دختره که یکیشون از بس چاقه به دراکولا میگه جوجه ولی کله اعتماد به نفسش خورده به آسمون و چنان آرایش چند طبقه ای کرده که صورتش1وجب اومده بالا، 2تا پسر بچه که از همینجا مشخصه در حال پیش بردن1بحث داغ هستن و دارن میرن، 1خانم که ابرو هاش رو تاتو کرده، اه چه قیافه ای هم ساخته واسه خودش، جدی مدلش درد بر انگیز شده، آخ این دست به ابرو هاش نمی زد قشنگ بود روانی!
با شروع نظریه پردازی من بحث سر این ماجرا گیر کرد.
-تاتو کرده؟ وایی چه بدم میاد از این کثافت کاری ها! آخه چرا؟
-چی بگم؟ محتویات داخل سرش زیادی کسر بوده دلش خواسته بزنه خودش رو نافرم کنه.
-تو که کامل می بینی، تاتو خیلی مذخرفه نه؟
-به نظر من آره. البته این مزخرف هم مثل تمام مزخرف های این مدلی اگر در جای خودش به کار بره قابل تحمله ولی بعضی ها دیگه شورش رو در میارن.
-مثل این خانمه که الان گفتی؟
-بله دقیقا مثل این سبک مخ که چهره و ابرو های سالم و طبیعیش رو زده داقون کرده.
-من که هیچ خوشم نمیاد. درکشون هم نمی کنم. به نظرم این ها بیمارن. آخه کی حاضر میشه همچین کاری با خودش کنه مگه اینکه طرف روانی باشه و بخواد جلب توجه کنه حتی با زشت کردن خودش.
رفیق من مدل خیلی معمولی همیشگیش رو به لحنش داد و شروع کرد.
-خوب گاهی این مدلی میشه. زمانی که کله اشخاص از مغز تهی باشه و از شدت سبکی روی گردن نمونه و بخواد مثل بادکنک بره هوا. اون زمان طرف میره سر آینه و حس می کنه دلش می خواد این قیافه منحوسش رو1تغییری بده که عوض بشه. و از اونجایی که ایرادی توی دماغش پیدا نمی کنه واسه جراحی، گیر میده به ابرو هاش، دستکاریش می کنه، داقونش می کنه و با ارائه1تصویر ایکبیر از خودش دل اطرافیانی شبیه ما2تا رو شاد می کنه و بعضی ها رو هم می ترسونه.
-وایی بسه دلم درد گرفت از بس خندیدم. نتیجه اینکه این ها موجودات خلی هستن. درست نتیجه گرفتم؟
-بله2وجبی وز وزو آفرین بهت که بلاخره ایجاز رو یاد گرفتی! آآآخخخ واااخ!
این آخ و واخ آخریش حسابی غافلگیرم کرد و حسابی هم جا رفتم. رفیقم از زیر میز دستم رو گرفته بود فشار می داد و هیچی نمی گفت. اولین چیزی که به سرم زد بلافاصله خون رو توی تمام رگ هام منجمد کرد.
-به نظرت پول بستنی هامون رو حساب می کنه؟
-کی؟
-مادرم.
رفیقم بلافاصله از شوک در اومد و چنان از جا پرید که کم مونده بود جفتمون با صندلی هامون پرت بشیم عقب.
-کو؟
-کی؟
-مادرت.
-من نمی دونم تو دیدیش.
طرف فحشی به من داد و همزمان زد زیر خنده.
-حساب کردنش رو نمی دونم. چون اینجا نیست.
-پس میشه بگی تو چی دیدی که داری دستم رو می شکنی؟
رفیقم چندتا نفس عمیق کشید و فشار دستش رو کمی کمتر کرد و بعد،
-ببین! واخ ببین! این خانمه که بغل دست ما روی میز کناری نشسته بود هم تاتو کرده بود. هرچی ما2تا پروندیم رو هم بدونه سانسور و پارازیت شنید.
بچه ها شما بگید خداییش اون لحظه من باید چه حسی بهم دست می داد؟
-میگم که، داره میاد؟
-واسه چی؟
-واسه اینکه جفتمون رو بزنه له کنه!
-نه بابا حسابش رو کرد رفت.
از سنگینی شوک وارده تمام عضلات درون و بیرونم از عضلات صورت گرفته تا دل و روده هام فلج شده بود.
-چی شدی؟ گفتم رفت!
ثدام رو اول از همه پیدا کردم.
-پس چرا رفت؟ واسه چی هیچی نگفت؟ به ما2تا!
رفیقم با لحنی کاملا قانع کننده و در کمال صداقت جوابم رو داد.
-چی باید می گفت؟ به نظرت به2تا آدم بی شعور چی می تونست بگه؟
این توضیح چنان عادی و چنان کامل بود که1دفعه جفتمون با هم کنترلمون رو از دست دادیم و چنان بلند زدیم زیر خنده که مجبور شدیم خیلی سریع بلند شیم از اونجا فرار کنیم بیرون. سرمای هوا با نزدیک تر شدن شب بیشتر می شد. توی روپوش نه چندان زمستونیم از سرما مچاله می شدم و همراه همراهم از ته دل می خندیدیم. ما می خندیدیم و من و مطمئنا اون همراهم جدا جدا توی ذهنمون ثبت می کردیم که دفعه بعد با احتیاط بیشتری افراد رو نقد کنیم.
هیچی دیگه دلم خواست1جایی1چیزی بگم اومدم اینجا گفتم الان تخلیه روانی شدم دیگه برم بخوابم.
شب همگی به خیر، ایام همگی به کام.
دسته: دستهبندی نشده
بیست و چند سال پیش.
بچه بودم.
راه انگار خیال تموم شدن نداشت. چنان عجله داشتم برای رسیدن که وسط راه اگر مادرم نبود2دفعه محکم خورده بودم زمین. آخرش کفرش در اومد و دادش رفت هوا.
-بابا چته الان می خوری زمین درست راه برو دیگه!
خیالم به هیچی نبود. حتی داد مادر. فقط می خواستم برسم.
-تو یواش میری. داداش هم یواش میره بابا هم یواش میره. الان همه رسیدن فقط ما دیر کردیم.
گوش نمی دادم که واسه قانع کردنم چی ها میگن. فقط می رفتم. راه زیاد نبود ولی واسه من اون لحظه فاصله1قدم هم اندازه1جهان طول می کشید. عشقم فقط رسیدن بود و بس. می رفتیم مهمونی. مقصدم آشنا بود و نزدیک ولی دنیای کودکانه من تحمل اینهمه فاصله رو نداشت. مقصد واسه من و پا ها و دل کوچیکم چه دور بود. مقصد ما، خونه خاله بزرگه.
صدای هواری از رو به رو دوباره از جا پروندم.
-آآآآآآآیییی! اوناهاشن! اومدن! اومدن! عمو این ها اومدن!
مثل فشنگ از دست مادرم در رفتم.
-یونس! بچه ها کجاااااان؟
پسر خاله-پسر عمو یونس از همون فاصله مثل من جیغ کشید:
-اینجاااان. آبجی این ها همه اومدن. نازنین دوچرخه سوار شد بیاد دنبالتوووون داداش جون نذاشت نازنین داره گریه می کنهههه. بیاااااا.
خاله بزرگ من با عموم ازدواج کردن و من و بچه هاشون با هم خاله زاده و عمو زاده هستیم.
هیچ بنبست سفتی نمی تونست دیگه نگهم داره. مادرم بیخیال شد و فقط پشت سرم داد زد:
-مواظب باش!.
پرواز کردم. رو به رویی ها هم پرواز کردن. وسط راه رسیدیم به هم. خیابون پر شد از صدای جیغ های هیجانمون.
-آآآییی! نازنییین! سلااام!
-عههه! سلااام! عروسک هات چطورن؟
-خوبن نیاوردمشون. مال تو چییی؟
-همه رو آوردم. چندتاشون توی ماشین های یونس سوار شدن و بقیه خوابن.
-بچه هااا تا دم در حیاط مسابقههه!
-هورااااا!
همه بچه ها مثل1دسته گنجشک جیغ جیغ کنان ریختیم توی خونه خاله. تمام حیاطش پر شد از سر و صدا. خونوادهم هم پشت سرم رسیدن. بازار سلام و علیک بزرگ ها توی جیغ و داد ما بچه ها قاطی می شد.
-ببین دخترک ما رو! حالا نوه منو دیدی خودم رو یادت رفت؟ کو سلامت؟ کو بوس سهم خاله؟
توی بغل خاله بودم.
-سلام خاله جون سلام خاله جون. آخه دیر میشه.
خاله می خندید. دست هاش گرم بودن. شبیه دست مادرم بودن. قدش بلند بود. شونه هاش بالا بود. عطرش مثل مادرم بود.
-دیر نمیشه. بچه ها هستن. شما هم تا آخر شب هستید. تا بوس سهم خاله رو ندی نمی ذارم بری. زود بوس بده به خاله.
-آخه بابا گفت زود بریم.
-بابا واسه خودش گفت. عموجونت رو میندازم به جونش. زود باش بوسم رو بده!.
با خنده های از ته دل خاله خندیدم. بقیه بچه ها هم خندیدن. بوسه رو دادم و مرخص شدم. سر و صدا بود که می رفت آسمون و کسی خیالش نبود. مثل ماهی که رسیده باشه به دریا وسط بچه ها و بزرگ های آشنا می لولیدیم. بچه ها و بزرگ تر ها توی بغل ها دست به دست می شدن و بازار بوسه داغ بود. دختر خاله بزرگه، مادر نازنین، از اصفهان اومده بود که بمونه. این بهانه ای شده بود که همه جمع بشیم1جا. مثل تمام بهانه های ریز و درشت دیگه که همیشه بودن. غروب بود ولی کسی رفتن روز رو اصلا حس نمی کرد. ماه رمضون هم بود به نظرم. شب می رسید و کسی خیالش نبود. مجلس بود و شلوغی های پر از صفا. کسی از سر و صدای بچه ها از حرص دیوونه نمی شد. فقط گه گاهی1تشرکی بهمون می زدن که2دقیقه تقریبا جا می رفتیم ولی باز همون آش بود و همون کاسه. تشر ها هم جدی نبود و طرف خودش می زد زیر خنده که ببین عجب بلا هایی هستن این ها!.
نزدیک اذان در زدن. سر زودتر باز کردن در قیامتی شد اون سرش ناپیدا. دایی جون بزرگه بود با زنش و پسر هاش که هم بازی های خوبی واسه ما بودن. دیگه از خوشی عربده می زدیم. دایی جون بزرگه از اون آدم های دوست داشتنی و با صفایی بود که همه فامیل در توصیفش فقط1کلمه می گفتن. عزیز.
با ورود دایی جون بزرگه بزرگ تر ها هم مثل ما داد و هوار راه انداختن. دایی جون بزرگه با هر کسی1شوخی می کرد و دادش رو در می آورد و به سلام همه از کوچیک بگیر تا بزرگ جواب می داد. یکی رو قلقلک می داد، با اون یکی دست می داد، صورت یکی رو می بوسید و با اشاره به خاطرات زمان خدمت سربازی سر به سر یکی دیگه می ذاشت. من اون وسط می چرخیدم و مثل تمام بچه ها و تمام بزرگ تر های زیر اون سقف داشت وحشتناک بهم خوش می گذشت.
دایی جون بزرگه روی دست بلندم کرد و بوسیدم.
-چطوری دایی؟ الان باهات کشتی می گیرم می زنمت زمین.
از همون بالا داد زدم:
-نخیر این دفعه هم من برنده میشم تو ضربه فنی میشی.
کم نمی آوردم. دایی جون بزرگه این دفعه بر عکس همیشه هوس کرده بود الکی ضربه نشه و کیف ضایع کردنم رو ببره. من2دستی سرش رو چسبیدم و وسط هلهله و جیغ های تشویق بچه ها و سر و صدا و خنده بزرگ ها توی گوشش بلند داد زدم. دایی آخی گفت و گذاشتم زمین. با دست های کوچیکم که به زور1دست دایی داخل حلقهش جا می گرفت به خیال خودم پاش رو گرفتم و کشیدم که بی افته. دایی نشست و خوابید زمین و در حال خندیدن از وزوز گوشش شکایت داشت و من ذوق می کردم و وسط جیغ و داد های بچه ها بالا پایین می پریدم که آخجون باز دوباره زدمت زمین دایی جون!
در باز شد و شوهر خاله-عمو اومد. همه بچه ها مثل دیوونه ها ریختیم سرش و یادم نیست کی پیشگام شد که دیدیم همه دم گرفتیم و با تمام زورمون می خونیم:
-عمو، عمو، عمو، عمو،
عمو، عمو، عمو، عمو.
حتی نوه عموم و پسر دایی هام و یونس پسر خودش و خلاصه همه و همه بچه ها1صدا می خوندیم. عمو1بسته بادکنک نفهمیدیم از کجای لباسش در آورد و انداخت بالا.
-برید بگیرید ولی دعوا نکنید ها! برید.
اذان می گفتن. سفره پهن می شد. وسط اون قیامت شاد و شلوغ روزه ها باز شدن. قبول باشه ها و دعا ها بود که از هر طرف می رسید. مامان بزرگ و بابا بزرگ از شلوغی ما می خندیدن. شب تاریک نبود. روشن بود مثل روز.
مجلس بعد از افطار و آش گندم خاله بزرگه که مزهش رو هیچ جا جز خونه خاله نچشیدم پیش رفت و پیش رفت. بحث های بزرگ تر ها جدی تر و بازی های ما بچه ها داغ تر می شد ولی بچگی کردن هامون مانع شنیدن و فهمیدن هامون نمی شدن.
-خوب. بچه خواهر کوچیک هم که به دنیا اومد. قدمش خیر باشه انشا الاه.
-آره. باید بریم دیدنش مبارک باد.
-حالا که خودش نیست، من1چیزی بگم بین خودمون باشه. این بنده خدا دستش تنگه. شوهرش هم که خدمتش هنوز باقیه و تا بیاد طول می کشه. من میگم به عنوان کادوی تولد کوچولوش باید که بهش کادو بدیم. بیایید1کاری کنیم هم فال باشه هم تماشا. یا دسته جمعی پول بذاریم1چیز به درد بخور براش بگیریم که به کار زندگیش بیاد، یا همه پول بدیم که خودش هر طور لازمشه خرج کنه. هر کسی جدا بده ولی همه پول بدیم. این از پیشنهاد من. حالا هر کسی حرف داره بزنه و بزنیم.
-به نظر من فکر خوبیه.
-راست میگه من هم موافقم.
-راست میگه چی بهتر از این!
-من میگم پول بدیم بهتره. این هیچ وقت نمیاد بگه دستش تنگه. پول لازمش بشه ما خبر نداریم خودش هم هیچی نمیگه. پول بیشتر به کارش میاد.
-راست میگه. تازه الان خونه مادر شوهرشه شاید شوهرش که به سلامتی بیاد بخوان برن1جای دیگه بشینن الان هرچی براش بگیریم اندازه پول به کارش نمیاد. پس من هم میگم پول بدیم بهتره.
-راست میگه پول…
-پول پول….
-آره آره پول بدیم…
همهمه، هلهله، هوار، …
-فقط1چیزی. این بنده خدا حساسه. نکنه بهش بر بخوره؟
-ای بابا چرا بر بخوره؟ تولد بچه مگه بی کادو میشه؟ این رسمه. باید باشه. ناراحت بشه چرا؟ بیخود!
-باز این داداش بزرگه ما جوش آورد. بابا گفتیم شاید. انگار خواهره همین الان اینجاست این این طوری می کنه. احتماله دیگه.
-بیخود احتماله. نخیر ناراحت نمیشه. من خودم درستش می کنم.
عموم واسه دایی عصبانی شکلک در آورد که یعنی با کتک درستش می کنه و اول خود دایی جون بزرگه بعدش هم تمام مجلس از خنده رفت هوا.
-خوب حالا کی بریم دیدنش؟ توی بیمارستان که نمیشه اینهمه لشکر بریزیم. پرسنل در میرن.
دوباره خنده.
-صبر می کنیم فردا پس فردا میادش دیگه. بعدش میریم.
-فردا مرخص میشه. پس فردا شب اون و همه فامیل خونه من جمع میشیم همونجا هم کادو هامون رو بهش میدیم.
-داداش! ما همین هفته پیش خونه شما بودیم. باشه دفعه بعد.
-گفتم پس فردا شب همه خونه من بگو خوب. خواهر اینهمه پرحرف! ای بابا.
-ببین داداش خانمت هم بنده خدا خسته میشه حالا باشه چند روز بگذره جای پامون خشک بشه بعدا. پس فردا شب نه.
دایی جون بزرگه با عصبانیت دستش رو کوبید روی زانوش و با قهر بلند شد که بره.
-ما دیگه رفتیم. مصطفی! مجتبی! مرتضی! زن! پاشید بریم!
فریاد اعتراض مرد ها و زن های مجلس رفت هوا که ای باباااا بچه ای مگه تو مرد؟ چرا جوش میاری؟ آبجیجان واسه خاطر تو داره میگه بشین باباحالا دیگه!
دایی جون بزرگه دست بردار نبود.
-من برادر بزرگ این فامیل هستم یا نیستم؟ بعد از مامان و آقاجون من مرد بزرگ تر طایفه هستم یا نیستم؟
صدا های در هم.
-هستی بابا هستی بر منکرش لعنت! چرا عصبانی میشی؟ بشین بابا مامان و آقاجون نشستن زشته ناراحت میشن ببین مامان از همین الان داره اشکش درمیاد.
دایی جون بزرگه هنوز هوارش بلند بود.
-من اخلاقم سگیه. روی حرفم که حرف میاد اعصابم خورد میشه. اگه حرفم برو داره که دیگه حرفی روش نباید باشه. گفتم پس فردا شب همه خونه من1آبگوشت هم می ذاریم دور هم می خوریم. دیگه نه و نو میارید که چی؟
خاله جون بلند شد دایی رو بوسید و نشوندش سر جاش.
-قربونت برم داداش بشین چیزی نگفتیم که. تو و اخلاقت گلید. بشین چایی بیارم برات.
بابام با خنده زد روی پای دایی و وسط اون سر و صدا داد کشید:
-این مهمون دعوت کردنش هم با شمشیره. نزن مارو باشه میاییم آبگوشتت رو هم می خوریم. بشین چایی مارو زدی ریختی بابا! اه!
خلق دایی دوباره خوش شد و خندید و همه دوباره خندیدن و ما بچه ها هم بدونه اینکه بفهمیم واسه چی، باهاشون همراهی می کردیم.
-خوب، پس تصویب شد. کادوی خواهر از طرف همه ما پوله. هر کسی هر اندازه زورش می رسه آماده کنه. واسه اینکه فکر بد نکنه هم جدا کادو ها رو بهش میدیم. پس فردا شب خونه داداش. قبول؟
این دفعه هوار موافقت بود که رفت هوا. شلوغی دوباره رفت آسمون و استکان های چایی بود که دست به دست می شد. همه شاد و راضی و صمیمی و بابای من که اون وسط معترض هوار می کشید و از دست دایی جون بزرگه شاکی بود که استکان دوم چاییش رو سر کشیده خورده و دایی جون بزرگه از ته دل می خندید و بقیه بزرگ تر ها و همه ما بچه ها از ته دل همراهیش می کردیم. شب عطر صبح های صمیمی بهار داشت و ما که غرق صبح بودیم نمی دونستیم!
زمان حال. 5شنبه، 24دیماه1394
بزرگ شده بودم.
راه انگار خیال تموم شدن نداشت. عجله ای هم در کار نبود. آهسته و سنگین می رفتیم. من و مادرم و خاله ها. ساکت و قدم آهسته. راه طولانی بود ولی نه طولانی تر از زمانی که طی کرده بودیم تا به امروز برسیم. می رفتیم مهمونی. مقصد چه آشنا بود و چه غریب! می رفتیم دیدن چندتا آشنای عزیز. دیدن بابابزرگ، مامان بزرگ، خاله جون، دایی جون بزرگه، قبرستون!
دلم گرفته بود. دلم تنگ بود. از تمام دنیا دلم تنگ بود. نمی دونم چه دردم بود فقط می دونستم که دلم تنگه. از1ریل راهآهن رد شدیم و رسیدیم. صدای ترانه های عزا که دم در قبرستون می فروختن فضا رو پر کرده بود.
-چه شلوغه امروز!
-خوب5شنبه هست دیگه! بیا.
وارد شدیم.
-سلام اهل قبور.
بینمون سکوت بود و زمزمه های زیر لبی فاتحه هایی که می فرستادیم.
-خاله جون همینجاست. بشینیم.
نشستم. دست گذاشتم روی خاک سردی که کسانی روی پارچهش گل ریخته بودن. گل هایی که دیگه خشکیده بودن.
-سلام خاله جون. خیلی وقته دیگه بوس سهمت رو ازم نگرفتی. یادته؟ زنده که بودی دیگه یادت نبود. 17سال تموم بود که فراموش کرده بودی. کلی بدهکارتم. یادته؟
گوشه چشم هام به خارش افتاده بودن ولی خیس نمی شدن. زیر دست هام فقط خاک بود و خاک. زیر1پارچه سرد و زخیم. از خاله جون و خنده هاش و دست های گرم و عطر آشنا و شونه های مهربون و قامت بلندش فقط همین باقی بود. بوسه نمی خواست دیگه ازم. به فاتحه های بی اخلاصم مهمونش کردم. صدای درد از هر طرف قبرستون می اومد. دستی خورد روی شونه هام.
-اینجارو! ببین کی اینجاست! سلام دختر خاله-دختر عمو! معلومه کجایی؟ توی ختم خاله جونت که کسی به کسی نبود و حساب نیست. جز اون اصلا یادته ما کی هم رو دیدیم؟ چهلم خاله هم که نبودی. گفتن رفتی سفر! آره؟ ای بی معرفت! ما و شما توی دست و پای هم بزرگ شدیم. همه هم توی بغل خاله و زیر پر های بزرگ تر هامون قاطی هم بودیم. تمام مهر و محبت گذشته رو دادی رفت؟
سرم رو انداختم پایین. توی هوای یکی از اونهمه جمله بودم.
-یادته دفعه آخر کی هم رو دیدیم؟
دفعه آخر کی هم رو دیده بودیم؟ من و اون آدم ها که زمانی با برادر و خواهر فرقی نداشتیم دفعه آخر کی هم رو دیده بودیم؟ بقیهشون هم رسیدن و بازار سلام و علیک بین من و مادر و خاله ها و تازه رسیده ها بالا گرفت. ولی نه اون قدر بالا که فاصله های سرد بینمون رو پر کنه. و نه اون قدر گرم که سرما و سکوت غمناک بینمون رو بشکنه. انگار از روی نوشته می خوندیم.
-سلام.
-سلام.
-چطوری؟
چه عجب دیدیمتون!
-قربونت برم گرفتاریه دیگه!
-ای بابا همه گرفتارن.
-آره به خدا.
-فدات بشم.
-قربونت برم.
-مرسی عزیزم فدای تو.
-لطف داری عزیزم قربون تو.
…
فایده ای نداشت که وسط این نمایش مسخره دنبال رد پای صمیمیت های دیروز ها بگردم.
-من می خوام برم سر خاک بابابزرگ این ها.
مادرم با رضایت کامل از اون جمع جدا شد و همراهیم کرد.
-اینجان. بشین این وسط که دستت به هر2تا قبر برسه.
سنگ ها سرد بودن. مثل دل های ما. اون2تا سنگ سرد هیچ شبیه پدربزرگ و مادربزرگ من نبودن. عزیز هایی که همیشه دست های خسته و استخونیشون واسه بغل کردن ما بچه های شلوغ و بی قرار باز بودن. این سنگ های سرد چه سکوت غمناکی داشتن.
-شما2تا بگید. ما چی به سرمون اومد؟ چی شد که دیگه باید سر خاک عزیز های از دست رفتهمون دیدار هامون تازه بشن؟ ما کجا رفتیم؟ کجا گم شدیم؟ کاش بودید و می دیدید بلکه این طوری نمی شد!
بقیه هم کم کم اومدن و نشستن کنارم. دور قبر ها پر شد. پسر خاله بزرگه رسید. سلام و علیک های چند لحظه پیش و تبریک به مناسبت تولد بچه دوم یونس. و بعد،
-خوب، میگم اون زمینی که از آقاجون به مامان و شما ها ارث رسیده جریانش خیلی پیچیده شده. هم کوچیکه، هم جای بدش به ما رسیده، هم واسه سند زدنش خیلی خرج شده، هم اصلا ما دیگه بیشتر خرجش نمی کنیم و و و…
-تقصیر کسی نیست قرعه کشی شد و اون قسمتش افتاد به شما. می خواستید همون موقع بگید.
-خوب اون موقع که نمی شد. مامان زنده بود و درست نبود چیزی بگیم.
-مامانت بنده خدا که با مرده فرقی نداشت.
-خلاصه این سند و این زمین خرجش از صرفش بیشتره ما نیستیم.
-من تمام خرج هایی که واسه سند خوردنش کردم رو نوشتم. می تونید ببینید.
-نه درست میگید ولی ما اصلا نمی دونستیم اینهمه دردسر و خرج داره. اگر همگی رضایت بدید که…
… … …
بلند شدم.
-کجا میری؟
-سر خاک دایی جون.
-بیا می برمت.
همراه مادرم از اون هوای وحشتناک زدم بیرون. سنگ مزار دایی جون بزرگه سرد و ساکت به انتظار دست هایی نشسته بود که خاکش رو پاک کنن و زمزمه ای که به جای گله و مطل و مطلک1فاتحه ساده و صمیمی صاحبش رو مهمون کنه. فاتحه ای صمیمی به صمیمیت دل دایی جون بزرگه. دیگه نتونستم تحمل کنم.
-سلام دایی جون. خدا رو شکر که نیستی. نیستی ببینی دیگه هیچی حرمت نداره. بین طایفه پاشیده ما و بین زنده های روی زمین. خوبه نیستی ببینی حتی خاک عزیز هم دیگه حرمت نداره واسه زنده هایی که روی قبر های هنوز خیس صحبت زمین و پول و معامله می کنن و می خوان کلاه سر هم بذارن. نیستی ببینی اگر نیم ساعت دیگه این مذاکره طول بکشه دعوا میشه. دایی جون! خوبه که شما ها دیگه نیستید. باورت میشه؟ سیاهی این دنیا و این دل ها رو باورت میشه؟ سردی دل هایی که زمانی تمام کدورتشون رد دعوت مهمونی و تنگدستی یکی از عزیز ها بود رو باورت میشه؟ بخواب دایی جون. اینجا دیگه جایی واسه بیداری نیست! بخوابید. روح همگیتون شاد!.
واسه دایی جون بزرگه1فاتحه بارونی فرستادم و به فرمان حرکت بقیه بلند شدم. داشتیم بر می گشتیم. مهمونی تموم شده بود!.
با دلی گرفته تر از زمان اومدن همراه بقیه راه افتادم. دختر خاله ها-دختر عمو ها همراه برادرشون رفتن و بحث ارث و زمین رو هم با خودشون بردن ولی داستان تموم نشد.
-این ها چی می گفتن؟
-نمی دونم.
-ولی من می دونم. مردک پررو میگه چی؟
-اصلا بچه های این خواهر خدابیامرز ما همین طوری هستن. پررو و حقه باز و بی چشم و رو.
-آره بابا.
-جریان این رضایته چی بود؟
-هیچی بیخوده من که رضایت نمیدم.
-من هم همین طور. دارن چرت میگن…
… … …
فقط می شنیدم و حس می کردم1دریا توی چشم هام زندونی شده.
اون شب، مهمون یکی از خاله ها توی خونهش با دوست های دوران جوونی خاله ها و مادرم نشستیم و خندیدیم و حرف زدیم. ما به خاطرات اون ها گوش می کردیم و می خندیدیم و می شنیدیم که همش می گفتن وای یادش به خیر! چه دورانی بود! یادش به خیر! چه دنیایی داشتیم! یادش به خیر! چه همه چیز خوب بود! چه قشنگ بود زندگی اون زمان! یادش به خیر! کاش می شد باز هم همه چیز می شد مثل قدیم! یادش به خیر! یادش به خیر!
فریادی، حرفی، سؤالی، داشت ذهنم رو می جوید.
-این دنیایی که همه ازش گله دارن رو کی ساخته؟ مگه ما جزوش نیستیم؟ مگه نه اینکه ما همه با هم ساختیمش؟ مگه نه اینکه ما آجر های این دیواریم؟ این دنیایی که همه ترجیح میدن این شکلی نباشه رو کی این شکلی ساخته؟ کی به جز ما؟ پس چرا؟ چرا اون مدلی که حسرتش رو می خوریم درستش نمی کنیم؟ چی مانع میشه که روح ما برگرده و شفافیتش رو از هر جایی که جاش گذاشته دوباره پیدا کنه و دنیای اطرافمون رو دوباره رنگ عشق بزنیم؟ آخه چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟ آخه برای چی؟
سکوت کردم. پرسیدنش هیچ فایده ای نداشت. فقط سکوت کردم.
-حواست کجاست؟ نمی خوایی بخوابی؟ بلند شو بیا بریم. دیر وقته. رختخواب. فردا صبح باید زود بلند شیم راه بی افتیم بریم خونه.
خسته تر از1کوه نورد بازنده بلند شدم و رفتم به رختخواب در حالی که1سؤال آزار دهنده توی سرم مثل ناقوس می چرخید و منعکس می شد.
-یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟
دلم می خواست هرچه زودتر بخوابم به امید اینکه دیروز های شاد و سفید رو توی خواب ببینم. دیروز هایی که همراه بهار عمر ما رفتن و ما غافل بودیم. دیروز ها با بهار گذشتن و رفتن و ما بی خبر از اون ها و غافل از خودمون، وسط این جاده بی انتها جا موندیم!.
خوابِ بیداری
نشسته بودم وسط جایی که نه خیالم به ابتداش بود و نه به انتهاش. سکوت نبود. صدا هم نبود. تنها نبودم. همراهم زد روی شونم و خندید.
-چوب خشک تنبل نفله. پاشو بریم. اینجا نشستن نداره. این راه فقط با رفتنه که قشنگه.
نگاهش کردم. با اینکه نمی دیدم مثل الان، ولی انگار درک می کردم. تمام زوایای حضورش رو درک می کردم. طنین صداش. عطر آشناش. حرارت نبضش. فشار همیشه سفت و آشنای دست هاش. می شنیدم. می فهمیدم. می دیدم!. داشت می خندید. دستم رو گرفت بلند شدیم. همراه هام زیاد بودن. نمی دونم کی رسیده بودن ولی بودن. تمام اون هایی که هستن و تمام اون هایی که نیستن، همه بودن. داشتن می خندیدن. بلند و شاد و شاد و شاد داشتن می خندیدن. با سرعت می رفتیم. نمی دونم چه جوری مثل باد می رفتیم. انگار پرواز می کردیم. پرواز. داشتیم سوار باد می رفتیم. روز آروم و مهربون بود. نسیم می پیچید توی وجودمون و چه عشقی داشت این پروازِ سبک! من می ترسیدم از سقوط و همراهم به ترسم می خندید. چنان سرخوش می خندید که تردید داشتم خودش باشه. ولی1چیز رو بهش مطمئن بودم. این شیرین تر از اون بود که واقعی باشه. می دونستم. می دونستم!. دردِ حاصل از این آگاهیِ دردناک توی قلبم رو فشار می داد و کسی جز خودم خیالش به این واقعی نبودن نبود. هیچ کس جز من. همراهم به حال و هوای تاریک و دلواپسم خندید. نگاهش کردم. پرسشم رو خوند. ادام رو درآورد. مثل خودم زمان هایی که به چیزی تردید می کنم و می مونم بگمش یا نه، صداش رو عوض کرد و با مسخرگی گفت:
-تو واقعا خودتی؟
بعدش هم زد زیر خنده. من اما نمی خندیدم. بغض داشتم قد کوه. اشک هام توی چشم هام منتظر بودن که ببارن. دید. دیگه نخندید.
-چته هان؟ چی شده؟ چی می خوایی؟
دستش رو گرفتم. سفت گرفتم. نگاهم می کرد. همه چیز متوقف شده بود.
-چی شده؟ چی شده هان؟ تو چته؟
صدای خودم برام بیگانه می زد.
-تو، تو واقعی نیستی. تو، تو واقعی نیستی!
خندید. توی خنده هاش چیزی بود که باعث شد بغضم بترکه. بد ترکید. شدید ترکید. مثل الان. می باریدم مثل سیل. بارون گرفته بود. آسمون هم داشت می بارید. نگاهم کرد. دستم رو گرفت. بغلم کرد. شب شد. ستاره ها بودن ولی بارون می بارید. می خواست بره. می رفتن. خنده ها دیگه نبودن. داشتن آماده می شدن. داشتن می رفتن. باید می رفتن. باید می رفت. سفت دستش رو گرفتم و التماس کردم. با هم حرف می زدیم. مطمئن بودم این صحنه ها آشناست. خیلی آشنا. 1بار در بیداری و1000بار توی کابوس هام. تمامش رو از حفظ بودم. سعی کردم عوضش کنم. مثل همیشه سعی کردم عوضش کنم ولی نمی شد. مثل همیشه نمی شد. می دونستم نمیشه و باز تلاش می کردم. مثل همیشه تلاش می کردم.
-من اجازه نمیدم بری. من اجازه نمیدم بری. تو رو به خدا. تو رو به قرآن. به دین. به خاک به زمین به آسمون. من اجازه نمیدم. من نمی خوام. نه!
شب سنگین تر و سنگین تر می شد.
-آروم باش بچه. مگه نمی دونی این راه فقط با رفتنه که پایان داره.
شب، وحشت، هقهق، داشتم تموم می شدم. داشتم به انتها می رسیدم. داشتم می مردم از درد. بی حصار تر از همیشه و همیشه سفت بغلم کرد. سفت بغلش کردم. دیگه هیچی بینمون نبود. هیچ پروایی. هیچ فاصله ای. هیچ حصاری. هیچی بینمون نبود جز شب. شب و لرزش های شدید و بی توقفِ هقهق های من. سرم رو با دستی که فشارش آشنا بود فشار داد روی شونهش. من و گریه های نفسگیرم در لا به لای پیچ و خم شبی که صبح نداشت گم می شدیم. لای صافیِ1دستِ شب، اشک هام رها شدن. بین صافی1دستِ مو های بلندی که صاف مثل1جاده از زمین تا آسمون رها بودن روی شونه هایی که دستی با فشار سفت و آشنا سرم رو بهشون فشار می داد. دستم توی دستش بود. داشتم می شنیدم.
-آخر هیچ شبی1شب دیگه نیست. پشت سر شب همیشه صبح میاد. فراموشت نشه. خداحافظ پری!.
1ستاره درخشان، خیلی درخشان از وسط آسمون آتیش گرفت و پشت اشک هام شعله کشید. بارون هنوز می بارید. دنیا1دفعه شد از جنس صدا و گرد و خاک و آتیش. بارون می بارید. آسمون شعله می کشید. بارون می بارید. من شعله می کشیدم از درون. هوار می زدم و صدام نبود. جهنم روحم رو می خورد. تمام جهان رو می خورد. بارون می بارید. آسمون شعله می کشید. جهان غبار می شد و می رفت هوا و می ریخت پایین. شب بود. بارون می بارید. قیامت بود. رو به رو ترس و فریاد بیداد می کرد. وحشت سیاه به سنگینی پایان جهان پیشتاز میدون بود. بارون می بارید. آسمون شعله می کشید. نعره کشیدم. باید عوضش می کردم. ترس می خواست که عقب نگهم داره. موفق نشد. از جا کنده شدم و دویدم. نمی شد. سنگین بودم. هرچی می رفتم نمی رفتم انگار. رو به رو قیامت بود. اطرافم قیامت بود. دنیا قیامت بود. هوار زدم. هوار زدم هوار زدم هوار زدم. فایده نداشت. جهنم صدام رو می خورد. بارون می بارید. آسمون شعله می کشید. رو به رو آتیش بود که می رفت هوا. هوار زدم. صدایی نبود. صدام وسط جهنم گم شده بود. انفجار. تمام هستی منفجر شد. انفجار از رو به رو اومد و تمام هستی رو می خورد. بارون می بارید. رعد می زد. آسمون شعله می کشید. زمین شعله می کشید. تمام جهان شعله می کشید. تمام هستی شعله می کشید. من شعله می کشیدم. تمام هستی شعله می کشید. خدا شعله می کشید!.
چیزی، دستی، کسی تکونم می داد. کسی ضجه می زد. با تمام جونش ضجه می زد. دستی تکونم می داد. کسی ضجه می زد. ضجه هاش نفسم رو می گرفتن. ضجه های نفسگیر. ضجه های خودم! صدایی صدام می کرد. دستی تکونم می داد.
-پریسا! پریسا!
چشم هام از بس خیس بودن باز نمی شدن. شب بود. من1جایی بودم. 1جای امن. وارد جهان تاریک شب ساکت و امن می شدم. آهسته آهسته. تا آخرین ذره های درکم.
بیداری.
-بیدار شو پریسا! چیزی نیست! اینهمه هقهق رو از کجا می گیری. خفه میشی1خورده آب بخور. اینجا امنه. چیزی نیست. چیزی نیست.
هنوز سنگینی دود و نعره های انفجار رو حس می کردم. نفس هام هنوز از دویدن های ناکامم سریع بودن.
-پس کجاست؟ پس کجان؟
جوابم رو می دونستم مثل همیشه. ولی باز پرسیدم بلکه این دفعه متفاوت باشه. می دونستم که نیست ولی نتونستم نپرسم. مثل همیشه.
-اون ها نیستن! اون ها نیستن پریسا! نیستن! نیست!.
چه دردی بود این دفعه توی این صدا که نمی لرزید ولی خسته بود از پذیرش بار این نبودن تاریک! دردی سوزان مثل آتیش. درد داشت. خسته بود از پنهان نگه داشتنش. مثل من. خسته بودم از پنهان نگه داشتنش. دلم سست شدن می خواست. دلم باختن به سنگینی درد این نبودن ها رو می خواست. دلم بی تدبیری می خواست. دلم شکستن می خواست. دستی سرم رو به1شونه امن تکیه داد.
-راحت باش.
تمام بغضم رو ول کردم. فایده نداشت. دلم جیغ می خواست. دستم رو گذاشتم جلوی دهنم ولی زورم نرسید.
-اجازه بده من انجامش بدم. دستی قوی تر از دست های خودم راه ویرانی اون فریاد فرو خورده رو بست.
-حالا ولش کن. بزن. بزن پریسا. اون قدر جیغ بزن تا سبک بشی. دست من کنار نمیره راحت باش. آزادش کن کسی نمی شنوه.
و آزادش کردم. بدونه هیچ ملاحظه ای. بدونه هیچ تدبیری. خسته از هر تدبیر و هر تعبیری تمام دردم رو توی جیغ هایی که پشت سد1دست سفت محو می شدن آزادشون کردم. من پشت سد دستی که مثل همیشه سفت بود و نمی لرزید، روی شونه ای که برخلاف همیشه و همیشه، این بار به وضوح می لرزید، مثل آسمونی که تمام خودش رو بباره می باریدم و جیغ می کشیدم و اون ضربان سریع که نشان حضور واقعیت ها بود همراهیم می کرد. واقعیت ها. تمامشون. تلخ و شیرین در کنارم بودن و من کف اون دست های بازدارنده در دل نیمه شب تمامشون رو، تمام سنگینی بیداری و تمام وسعت کابوسم رو ضجه می زدم. مثل همیشه. مثل دیشب. مثل فردا شب. مثل شب های گذشته و آینده.
سلام به همگی. ببینم اینجا ها چه بی صداست؟ مگه میشه مگه داریم؟ خخخ!
بیخیال الان خرابش می کنم آخجون!
بچه ها به نظر شما من خیلی بدجنسی کردم آیا؟ صبر کنید الان میگم دیگه!
شاید برای شما هم پیش اومده باشه که حس کنید1توقعی به شدت نابجاست ولی در همون حال مطمئن نباشید حرصتون از این توقع نابجا درسته یا نه. برای من چند روز پیش این اتفاق افتاد و گفتم بیام اینجا1کمی نق بزنم وجدانم یا سبک تر بشه یا سنگین تر.
اواخر آذرماه بود که واسه ما1کلاس ضمن خدمت توی محل کار خودمون گذاشتن. یعنی مدرسه ما میزبان بود و از همه جا می اومدن. جلسه اولش رو من یادم نیست واسه چی غیبت داشتم ولی جلسه های بعدیش رو رفتم. جلسه دوم به محض رسیدن همکارم خفتم کرد که بیا ببینم کجایی ببین من و فلانی و بهمانی توی گروه بندی1گروه شدیم تو هم نوشتیمت جزو خودمون. کلی هم ممنونشون شدم و کلی هم حرصم گرفت که شبیه نخودی ها باهام رفتار کردن و کلی حس ثواب بهشون دست داد.
-خوب ممنونم ولی شما ها هر کدوم1کاری کردید کاش به من هم می گفتید1چیزی انجام می دادم.
طرف بزرگوارانه گفت نه بابا چیزی نبود لازم نیست و کلی من حرص خوردم.
باید هر گروه1تدریس نمونه انجام می داد و بگذریم از جزئیاتش که من هیچ خوشم نمیاد و مطمئنم که شما هم با من موافقید. موافقید دیگه مگه نه؟ شکلک تهدید یواشکی از زیر میز که یا موافقید یا بعدا صحبت می کنیم. خخخ!
خلاصه توی کف حرص خوردن بودم که مربی اصلی کلاسی که من امسال کمکیش هستم رسید. این بنده خدا آدم جالبیه. از هر چیزی1پیشنهاد می کشه بیرون. تا چشمش افتاد به من1دفعه پرید گفت ببین تو سر کلاس واسه هر مطلبی که بهت می سپارم به بچه یاد بدی1شعری چیزی از خودت درمیاری الان1شعر در مورد موضوع ما بنویس بعد از تدریس گروه ما بخون توی ارائه کار امتیازمون بره بالا. موضوع تدریسمون موجودات زنده و غیر زنده و تشخیص این2تا از همدیگه هست. چرتم پاره شد.
-خانمی من که شاعر نیستم اون بیت ها همه بی سر و ته هستن واسه اینکه بچه به آموزش موزیکال جواب بده وگرنه من…
بی فایده بود. درضمن این تنها فرصتی بود که می شد نخودی نباشم و از این حرص خفه نشم. گفتم اینجا نمی تونم. من میرم توی کلاس خودمون شما نذار استاد غیبتم رو بگیره.
-باشه برو من مواظبم. طولش نده2ساعت دیگه برسون. ساعت11دیگه با شعرت اینجا باش.
خندم گرفت.
-همچین میگه شعر که یکی ندونه خیال می کنه میرم واسه دیوان سعدی جوابیه بنویسم. باشه من رفتم.
بگذریم از اینکه اون روز چه پدری از من در اومد تا1چیزکی سر هم کردم و بردم تحویل دادم و آخرش هم مجبور شدم خودم بخونمش و واااییی خدااا!
دردسر به همینجا ختم نشد.
گروه ها کار ها رو ارائه دادن و خوشبختانه ما از اون موفق هاش بودیم.
شد و1هفته گذشت.
5شنبه سوم دیماه جلسه سوم کلاس ما بود. من زیر ماسک و زیر فشار استرس1سری کار ها که باید انجامشون می دادم و چون از شما چه پنهون خیلی مجاز به انجامشون نبودم و باز هم از شما چه پنهون دفعه اولم بود که به این شدت غیر مجاز می رفتم، داشتم رسما دق می کردم و خوشبختانه کسی متوجه نبود.
گوشه کلاس داشتم زیر ماسک سرماخوردگی به خودم می پیچیدم که یکی صدام زد.
-خانم سلام. ببخشید شما همون خانم روشندل بودید که اون هفته شعر نوشتید؟
-سلام. نبودم. هستم. بله من هستم.
-وای خوشبختم. چه خوب خوندید. چه قشنگ نوشتید و چه…
اه که چه بدم میاد از اینکه از1چیزیم بیش از حدش تعریف کنن! طرف حس می کرد چون من نابینام این کاری که کردم زیادی بزرگ و قابل تحسینه. مثل اینکه1بچه3ساله بره نون بخره و1عالمه تشویقش کنن در حالی که داداش بزرگش میره از اون سر شهر خرید1خونه رو انجام میده و کسی هم تشویقش نمی کنه. بگذریم. تشکری کردم و خواستم به درد خودم بپیچم که دیدم طرف ول کن نیست.
-خانمی شعرت خیلی قشنگ بود. ما مال فلان مدرسه ایم. میشه شعرت رو بهمون بدی؟
-شما لطف دارید ولی اون رو من ارائه دادم و دیگه به درد شما نمی خوره.
-بله می دونم ولی قشنگ بود داشته باشم به درد می خوره.
-معذرت می خوام ولی اون کاغذ رو امروز نیاوردم. حفظش هم نیستم. من مال همین مدرسه هستم. بعد از این دوره هر مدلی که بفرمایید در خدمتم.
-حالا نمیشه امروز1لطفی کنید؟
-خانمی به خدا من کاغذش همراهم نیست.
-خوب شما بگو من بنویسم.
-عرض کردم که حفظ نیستم. من معذرت می خوام.
-آخه بعدا شما رو کجا پیدا کنم؟
-باز هم عرض کردم که من مال همینجام.
-عه؟ مال اینجایید؟ خوب پس من مزاحم میشم.
-در خدمتم.
اون روز هرچند بسیار سنگین ولی بلاخره گذشت و تموم شد. فرداش جمعه بود و من ضربه ماسکم شدم. تمام هفته بعدش رو مدرسه نرفتم و تا2شنبه هفته آیندهش کلا از فضای زندگی واقعی بیرون بودم و جای شما رو خالی نمی کنم چون تمامش مال خودمه، اون روز ها رو کامل و دربست در رویا سیر می کردم.
خلاصه، به نظرم2روز بعد از غیبت طولانی و بازگشتم به مدرسه بود که با همکارم رو به رو شدم که صاف رفت سر اصل مطلب.
-ببین اون شعره بود نوشته بودی، می خوانش. بگو من بنویسم.
تعجب کردم.
-من که الان هیچیش یادم نیست. بذار باشه امشب کاغذش رو پیدا می کنم فردا میارم شما بنویس بهشون بده.
-فردا چرا خوب الان بگو دیگه.
-باباجان به اون خانمه هم گفتم من حفظش نیستم به خدا نیستم به پیر به پیغمبر نیستم.
-خوب عیبی که نداره همین طوری الکی1چیزی سر هم کن بگو دیگه. مگه چی هست؟ چندتا کلمه هست دیگه. جدی که نیست. خوب چی بود؟ بگو بنویسم.
-خوب اگر اینهمه آسونه شما خودت بگو. یعنی بنویس.
-ای بابا خوب بگو دیگه. شعره چی بود بگو بنویسم.
چند لحظه دنبال کلمه و جمله هایی گشتم که به اندازه کافی منطقی باشن که بشه باهاشون اون بنده خدا رو قانعش کنم ولی فایده نداشت. اتفاقا اون روز روز شلوغی بود. از1طرف بچه ها شلوغ می کردن، از طرفی خودم حس تفکر و تمرکز روی داستان های این شکلی رو نداشتم، از1طرف هم این بنده خدا روی مغزم نشسته بود و هی با خودکار بهش سیخونک می زد که خوب بگو دیگه.
-خانمی من نمی تونم واقعا نمی تونم. بلد نیستم. شعر که محاوره نخودچی کشمش نیست همین طوری کشکی بپاشم بیرون! به خدا الان1جمله شبیه شعر هم توی سرم نیست. شما صبر کن فردا اون کاغذ لعنتی رو میارمش.
-بابا بلد نیستم چیه؟ همین طوری1چیزی بگو دیگه. اون روز هم بلد نبودی خوب گفتی دیگه.
-اون روز من اومدم توی کلاس در سکوت2ساعت فکر کردم تا تونستم بنویسم نه جایی شبیه اینجا و الان که از هر طرفش داره واسه اعصابم میاد. من الان هیچی نمی تونم بگم.
-بابا میگم الکی1چیزی سر هم کن بگو. خوب چی بود؟
حس می کردم توی گوشم داره صدای زنگ میاد. هر زمان اعصابم زیاد لای گیره می مونه این شکلی میشم. نه بچه ها دست بردار بودن نه این بنده خدا. حس کردم الانه که از جا در برم.
-پریسا! مسلط باش! توی محل کار هستی. مسلط باش. سکوت کن! سکوت کن سکوت!
دیگه جواب ندادم و مشغول سر و کله زدن با بچه ها شدم و طرف هی می گفت خوب چی بنویسم و من هیچی نمی گفتم. طرف چندتا از خودش گفت که من ادامه بدم ولی ندادم. امیرعلی بچه پرحرف و شیطون کلاس زد زیر خنده.
-خانم جهانشاهی هیچی نمیگه عوضش خانم فلانی خودش داره به جاش شعر میگه شعرش درنمیاد.
نتونستم خندم رو قورتش بدم. خانم فلانی هم ظاهرا شبیه من بود با این تفاوت که نتونست نارضایتیش رو قورت بده.
-خانم جهانشاهی الان حرف نمی زنه چون دلش نمی خواد اگر خودت رو بکشی هم هیچی نمیگه. خانم جهانشاهی بگو دیگه!
زنگ تفریح خورد و طرف اومد که برای نمی دونم چندمین بار بگه خوب چی بنویسم که دیگه تحملم تموم شد.
-خانم! عزیز! بابا! آخه چرا ول کن نیستی؟ دارم میگم من هیچی از اون نوشته آشغال کذایی یادم نیست. چه جوری بگم که بیخیال بشی؟ ول کن دیگه عجب گیری کردم ولم کن!
-ببین! آخه از1مدرسه دیگه می خوان خوب تو هم1چیزی…
دیگه هیچ طوری نمی تونستم جلوی انفجارم رو بگیرم. خودم رو ول کردم چون چاره دیگه ای نداشتم.
-مدرسه دیگه؟ گور پدر مدرسه دیگه! ولم کن! بیخود کردن که می خوان. من نمی خوام. اصلا می دونی؟ اون کاغذ و اون نکبت رو نمی خوام بهشون بدم. واسه چی بدم؟ اون1مدرسه دیگه که داری به خاطرش پدر من و خودت رو درمیاری چیش به تو و من می رسه که45دقیقه تمام دارم میگم نمی تونم و ول کن نیستی؟ واسه چی هر کسی هر غلطی می خواد کنه ما و مدرسهمون باید مثل پرچم پاره بپره جلو باشه که آخرش بگن آفرین به این مدرسه که توی همه چی اوله ولی من عضو این مدرسه همه چی تموم واسه چند روز مرخصی لعنتی که از راه درست و صدق بشه گرفتش به هر دری بزنم و آخرش هم هیچی؟ اون هم در حالی که می دونم و دارم می بینم که همکار ها توی مدرسه های دیگه اوضاعشون حتی1درصد هم شبیه ما نیست؟ چند امتیاز از تعریف های لعنتی که از اینجا کردن رسیده به تویی که داری واسه اون مدرسه دیگه زور می زنی و به من که اصلا به حساب نمیام؟
طرف بنده خدا دید حالم خوش نیست زد به همدردی.
-آره به خدا این رو که راست میگی. من گفتم چون اون ها مال مدرسه دیگه هستن و منتظرن دیگه دیر نشه و…
-بله که راست میگم. من اصلا دلم نمی خواد به هیچ مدرسه ای هیچی بدم. شعر من یا هر چرتی که نوشتم مال خودمه به کسی هم نمیدم اون ها هم بیخود منتظرن نمیدم نه امروز نه فردا نه هیچ روزی. نمی خوام بدمش نه به هیچ کسی نه به هیچ مدرسه ای دیگه بسه.
ماجرا تموم شد. من کاغذم رو به اون ها ندادم. همکارم هم یا فراموش کرد یا زد به فراموشی. ولی من یادم نرفت. از اون روز دارم فکر می کنم واقعا باید چیکار می کردم؟ کار درست چی بود؟ اینکه سعی می کردم طرف رو قانع کنم؟ که البته سعی کردم و نشد؟ یا اینکه زور می زدم و به هر قیمتی شده بود1چیز هایی سر هم می کردم و تحویلش می دادم؟ که این رو هم سعی کردم ولی نشد؟ یا اینکه از جا در نمی رفتم و اجازه می دادم طرف تا ظهر همین شکلی ازم چیزی رو بخواد که اون لحظه واقعا ازم ساخته نبود؟
اصلا چرا ما باید اینهمه… چرا اون آدم نوشته هام رو می خواست فقط به صرف اینکه اون لحظه براش جذاب بود؟ از خودم نمیگم بعضی از ما واقعا آدم های عجیبی هستیم.
1بار1کلاسی داشتیم که طرف اسم و آدرس و کار با چندتا سایت رو برام نوشته بود توی کاغذ داده بود بهم. بقیه خودشون از روی تخته نوشته بودن و استاد که دید من نمی تونم بخونم بهم لطف کرد و برام نوشت داد بهم. فرداش1همکار اومد پیشم گفت میشه اون کاغذت رو بدی من بنویسمش؟ گفتم اختیار دارید ولی کاغذ توی کلاسه. شما تشریف بیارید اونجا بنویسید چون ساعت کلاس من مجاز به خروج نیستم. طرف با خونسردی کامل گفت نه زنگ کلاس که من هم کلاس دارم زنگ تفریح هم که خوب نمیشه که. شما بهم بده امشب ببرم فردا برات بیارمش.
وا رفتم.
-خانم این فقط چند خطه1نصفه زنگ تفریح هم زمان نمی خواد. ظرف3دقیقه میشه بنویسیدش.
-نه آخه می دونی؟ اینجا نمیشه. شب توی خونه راحت تر می نویسم. شما بده فردا میارم برات.
توی دلم به بدجنسی خودم خندیدم و گفتم ببخشید الان همراهم نیست باشه فردا صبح شما تشریف بیارید دم کلاس ازم بگیریدش. من نمی تونم بیارمش دفتر. منتظرتونم.
قصد تحقیر کسی رو نداشتم ولی حس کردم این بنده خدا اصلا به فهمش نرسید که چی داره می خواد. می خواست من بلند شم برم کلاس اون کاغذ کذایی رو براش ببرم تا برداره ببره خونه شب اگر دلش خواست و یادش بود از سرش بنویسه و صبح اگر گمش نکرده بود برام بیاره و حتی حاضر نبود به خاطر چیزی که خودش می خواد چند ثانیه از زمانش رو تلف کنه و چند قدم تا در کلاس من بیاد. با همون خونسردی خودش گفتم فردا صبح توی کلاسم در خدمتم. حتما تشریف بیارید منتظرتونم.
طرف نیومد. نه فردا نه هیچ روز دیگه ای. مشخص شد که اصلا براش مهم نبود. فقط می خواست کاغذه رو داشته باشه. فقط همین. این داستان کاغذ شعر من هم از همون مدل بود و حرص من از اینجا بود که واسه هیچی من باید اینهمه زور می زدم.
نمی دونم من اشتباه می بینم یا این اوضاع واقعا اشتباهیه. شما چی میگید؟
ایام به کام.
سلام به همگی.
قوریه بلاخره تموم شد. ببخشید وسط پست های این مدلی وقفه افتاد آخه1هفته که ماجرای بیمارستان و قرنتینه خونوادگی و1هفته دیگه هم ماجرای در دسترس نبودن اینجا و خلاصه زنگ تفریح.
بریم پارچ ببافیم.
بچه ها اگر موافق باشید دیگه گل های آشنا رو قدم به قدم توضیح ندم و مثلا فقط بگم4-1که سریع تر پیش بره.
از ته پارچ می بافیم میاییم بالا.
اول12تا می فرستیم داخل نخ و2تا با هم رو مشترک می گیریم. درسته2تا. توی قوری فقط یکی مشترک می گرفتیم یعنی هر2تا سر نخ رو از داخل سوراخ1دونه مروارید به صورت خلاف جهت هم وارد می کردیم و این بار هم همون بساطه ولی به جای یکی باید نخ ها رو از داخل سوراخ های2تا مروارید رد کنیم. حالا1دایره توخالی داریم که از14تا دونه تشکیل شده که دونه های13و14رو مشترک گرفتیم. پس شد1دایره توخالی14تایی و2تا مشترک داخل نخ.
حالا روی این دایره14تایی1دور بافت7-2می بافیم و ادامه میدیم تا1دورمون کامل بشه.
7-2رو که یادتونه؟ یادتونه مگه نه؟ شکلک چپ چپ نگاه کردن و چشم غره و خط و نشون یواشکی یعنی وای بر کسی که بگه یادم نیست و توضیحش رو بخواد. خخخ!
بعد از دور اول که همون7-2هست، می رسیم به دور دوم.
دور دوم ما دور5-1،5-2هست. وایی که من اون زمان چه قدر از این دور بدم می اومد! به شدت تمرکز لازم داشت که اشتباه نکنم و به شدت اشتباه می کردم و همیشه باید چند بار این دور رو می شکافتم و از اول می بافتم. نخ هام لوله می شدن و خودم خسته می شدم و بافتم کج و کوله می شد و خلاصه ماجرایی داشتم با این دور کوفتی! الان ازش بدم نمیاد. یادش به خیر!
دور سوم ما1دور7-3هست که روی دور های قبلی می بافیم.
دور بعدی دور5-2هست. دوستش داشتم. 1جور هایی به نظرم قشنگ بود.
تا اینجا تمام دور هامون1دور بودن. رسیدیم به جایی که پارچ باید باریک بشه.
حالا2دور بافت4-1می بافیم. 2دور روی هم.
بعد از تموم شدن دور دوم از بافت4-1مون، 1دور هم بافت5-1می بافیم.
این دور5-1ما کمی تا قسمتی خاصه. یعنی متفاوته. یعنی نوک پارچمون توی این دور هست و باید درستش کنیم.
واسه این کار، دونه هایی که باید روی اون ها گل5-1بزنیم رو می شماریم. 7تا هستن. یعنی7تا دونه برآمده بالای لبه پارچ نیمه کاره ماست که باید پایه های گل های5-1مون باشن. پس ما باید7تا گل5-1بزنیم تا این دور کامل بشه. نوک پارچ ما باید وسط این دور باشه. به همین خاطر، اول3تا گل5-1رو به همون ترتیب قدیمی می زنیم. یعنی3تا توی نخ، سومی مشترک، و1دونه مشترک از زیر. ولی بعد از3تا گل این دور، در گل چهارم، به جای اینکه3تا دونه داخل نخ بندازیم و گل5تایی بزنیم، 5تا داخل نخ می فرستیم و گل7تایی می زنیم و در نتیجه به جای گل5-1، گل7-1می زنیم.
پس تا اینجا این دورمون شد3تا گل5تایی، چهارمی گل7تایی، تمامشون هم یکی مشترک از زیر. یعنی3تا گل5-1، چهارمی گل7-1، و بعد دوباره3تا گل دیگه گل های5تایی یعنی همون5-1.
پس: دور آخر که دور 5-1هست رو6تا گل5تایی و1گل7تایی می زنیم.
کار ما اینجا با تنه پارچ تموم شد. حالا1پارچ بی دسته داریم که باید دسته بزنیم و نوشابه سرد با یخ بریزیم داخلش و دِ بخور! وای تشنم شد باقیش باشه بعد من رفتم رفع اتش. راستی اتش این مدلی درسته؟ راستی زندگی قشنگه. راستی ایام به کام.
بدونه محتوا
سلام به همگی.
شکلک دلم می خواد حرف بزنم بدونه محتوا.
هوا اینجا از نظر من سرده. من که سردمه باقی رو نمی دونم. این النینو هم نیومد ببینیمش بلکه بعد از سال ها1برفی بباره دل نق نقو هایی شبیه من با احساس سفیدیش باز بشه ترکیدیم از اینهمه سیاهی و رنگ های مدل به مدل اطراف که تمومی ندارن.
آهای ناشناسی که النینو رو یادم دادی! بیا ببین این دفعه درست نوشتم! بیا باهام حرف بزن. دلم گرفته ناشناس. دلم گرفته از ناشناس بودن تو و شناس شدن خودم. دلم می خواد ناشناس می موندم. دلم1سفر تک نفره می خواد به جایی که ناشناس باشم و کسی نخواد اسم و رسم کاغذیم رو بدونه. دلم حرف زدن می خواد. هرچی دلم می خواد. سبک و بدونه دلواپسی گفتن و گفتن و گفتن دلم می خواد. بیا ناشناس ببین من النینو رو درست نوشتم. نمی دونم واسه چی، به خدا نمی دونم واسه چی زمانی که با عنوان…اومدی غلطم رو گرفتی حس کردم1چیزی توی دلم سنگینی کرد و بدش نیومد که بباره. بی هوا اون شعر لهراسبی اومد توی نظرم. به نظرم اسمش فاصله بود یا1همچین چیزی. حفظش نیستم.
اگه رو قله سردت شد صدام کن، …
فقط همینش رو یادمه. دارمش ولی گوشش نمیدم. اذیتم می کنه. یاد1کسی می افتم که زمانی… اشتباه نکن اون1کسی هنوز هم هست. اتفاقا الان خیلی هم بهم نزدیکه. اندازه1دست دراز کردن. ولی من دیگه جرأت نمی کنم بهش تکیه کنم. می ترسم بشکنمش زیر سنگینی باری که سعی می کنم کسی روی شونه هام نبیندش. درضمن دلم نمی خواد شبیه گذشته هام محو بشم، هیچ بشم، پاک بشم از خودم. تو که اون مدلی خودت رو معرفی کردی حس کردم چه قدر این شباهت دردناک…
من پیش از این هم اینجا کامنت به نام…داشتم. طرف از دستم حرصی بود. از نظرش من خودخواه خانم خودبین بودم. ولی با خوندنش نه دلم گرفت نه یاد هیچ شعری افتادم. برام بی تفاوت بود. خیلی خیلی بی تفاوت. هنوز هم هست. اگر یادت باشه ازت پرسیدم تو اون نیستی؟ ولی همون لحظه که می نوشتم مطمئن بودم که شما2نفرید.
خیلی مسخره هست این نوشتن هام ولی اینجا مال خودمه هر مدل مسخره ای که دلم بخواد داخلش می نویسم. به جهنم که چه مدلی قضاوتم می کنن. به جهنم که باز آدرسم رو پیدا کردن و میان می خوننم. به جهنم که بهم میگن درمون لازمم با این پست هام. به جهنم که بعد از خوندن اینجا با خودشون و با هم می خندن و به این نتیجه می رسن که اشتباهی خیال می کردن این پریسا آدم عاقله ولی نیست. عاقل نیست. درست درمون نیست. قابل تمرکز و دیده شدن نیست. هیچی نیست. به جهنم. تمامش به جهنم. من اینم. پریسای دیوونه مسخره که عشق می کنه توی وبلاگش یا سایتش یا هرچی اسمش رو می ذارن جفنگ بنویسه و کیف کنه. من دلم می خواد این ها رو بنویسم پس اینجا می نویسم. خسته شدم از بس زور زدم چیزی باشم که بقیه بهش میگن استاندارد و درست. خسته شدم از بس مواظب شدم مدلم چیزی باشه که بقیه دلشون بخواد وسط خودشون جام بدن. نمی خوام. دیگه این ها رو نمی خوام. من خودم هستم. دیوونه ای که دلش می خواد این مدلی بنویسه، این مدلی بگه، این مدلی باشه و همین مدلی واسه خودش توی زندگی اینترنتی و حتی زندگی واقعیش بچرخه. به جهنم خنده های یواشکی و قهقهه های بقیه. به جهنم!.
آهای ناشناس! من باز هم غلط دارم. الان میرم چندتا اینجا می ذارم تو بیا درستش رو بگو تا اصلاحشون کنم. آشنا هام خیلی عزیز هستن ولی الان توی هوای هیچ کدومشون نیستم. توی هوای جمع کردن خنده های تمسخرشون نیستم. بیا ناشناس باهام حرف بزن. دلم حرف زدن می خواد. حتی توی کامنت. با ناشناسی که شبیه بت دیروز هامه. شبیه بتی که سراب شد. سرابی که بهم نزدیک و ازم دوره، من دلواپسشم، ضربه خوردشم، داقونشم، دلتنگشم، درگیرشم، … خواهانشم، دلواپسشم، دلتنگشم، خواهانشم، هنوز خواهانشم، هنوز خواهانشم!
خسته ام ناشناس. از این نقش و نقاب مضحکی که زدم به قیافهم خسته ام. از اینهمه خندیدن و خنده ها رو هوار زدن خسته ام. دلم مهلتی می خواد برای توقف این قهقهه های کاغذیم تا سکوت کنم. بشینم بغلدست1کسی. چندتا نفس عمیق بکشم و بدونه هوار و قهقهه و این نقش شنگول و مَشَنگِ همیشگیم، با هم حرف های جدی و آرام و بی نقاب بزنیم. شونه به شونه. کنار دست هم. با صدایی که به نشان شیطنت نمیره بالا. آهسته. یواش. معمولی.
این روز ها من همچنان در نقشم. می خندم. به همه چیز بلند بلند می خندم. سرم رو گرفتم بالا و قهقهه می زنم، شلوغ می کنم، مدل عصبانی به خودم می گیرم، گاهی هوار می زنم و باور نمی کنی حتی فرمان هم میدم و چه عجیب پیش هم میره. خخخ! بعدش میرم1جایی که کسی نباشه چشم هام رو می بندم پلک هام رو روی هم فشار میدم و نفس های بلند می زنم تا اون صدای نکبتم از سرم بره بیرون و تصور می کنم خوب شد پیش رفت وگرنه سخت می شد!
بیخیال! بیخیال باز هم بیخیال باز هم بیخیال آخ از این بیخیال و این بیخیالی ها که آخر هر ماجرایی باید باشن و نمیشه جز این باشه برای من. نمیشه آخرش من مجبور نباشم بگم بیخیال. چه بدم میاد از این بیخیال آخرش!
بیخیال!.
سردمه ناشناس. چنان سردمه که گاهی خر میشم و واسه خلاصی از این سرمای جهنمی خودم رو به هر آتیشی دستم می رسه می زنم و عین14ساله های دیوونه به اشتباه های نکبت مزخرف می افتم و بعد می فهمم که چه خاکی کردم به سر روانم! خسته شدم از دست خودم ناشناس. کاش می شد تمام غلط هام شبیه النینو با1چرخش قلم درست می شدن و تو می اومدی بهم می گفتی درستش کن و من درستش می کردم! کاش می شد اینجا اینهمه از دسترس خارج نمی شد تا من حس نکنم به تنها مکانی که میشه داخلش آزاد فریاد بزنم دسترسی ندارم.
دیر وقته شب هست اینجا. داره صدای قطار میاد. قطار امشب هم رفت. من اینجا نشستم و دارم می نویسم و مجسم می کنم تمام رفتن هایی رو که نتونستم مانعشون بشم.
دلم تنگ شده ناشناس واسه سرابی که1زمان بت من بود. بتی که از شدت سختیش من خورد شدم و نفهمیدم. اون قدر نفهمیدم تا ازم جدا موند. نمی دونم من ازش جا موندم یا اون ازم جا موند ولی جفتمون از هم جدا افتادیم و تازه اون زمان بود که درست و حسابی فهمیدم که چه بلایی اومده سرم!
حس و حالم رو نمی فهمم ناشناس. فقط اینکه خسته ام. از تمام تصورات مالیخولیایی که داره مثل10000تا موریانه دیوونه ذهنم رو می جوه خسته ام. کاش این جهان1لحظه از گیج خوردن متوقف بشه تا بتونم چشم هام رو باز کنم ببینم همه این ماه های پریشون رو توی خواب دیدم!
قطار رفت. من جا موندم. مثل همیشه. قطار رفت و همه رفتن و من زیر بارونی که همراه شب از آسمون میاد پایین و بند نمیاد، توی هیچستانی که هیچ قله ای نیست تنها موندم و صدایی هم ندارم که وقتی سردم شد کسی رو صدا بزنم. صدام هم رفت! همراه قطار، همراه همه، همراه دیروز ها، آشنا ها، خنده ها، بودن ها رفت و من جا موندم! اینجا جا موندم! برای همیشه جا موندم!
سلام به همگی.
به جان خودم پست خونم کم شده همین طور1بند دلم می خواد حرف بزنم پست بزنم همین طور بزنم بزنم بزنم تااا خسته بشم.
این روز ها روز های نمی دونم شاید جالبی هستن. البته از نظر خیلی از شما شاید لوس باشن شاید هم مضحک یا هر چیزی. به نظر من بستگی داره چه مدلی تماشا کنیمشون. بذارید1مثال کوچولو بزنم که در پی خودش برای من1درگیری ذهنی شاید بزرگ ایجاد کرد که سبب خیر شد تا بیام اینجا پست جدید و پرحرفی و از این لفظ ها.
من این روز ها صدام به شدت گرفته و به خاطر همین گرفتگی زمانی که بخوام کمی بلند تر یا زیاد تر از حد توان صدام صحبت کنم کمی به سرفه می افتم. این باعث شده توی مدرسه حسابی ازم بترسن. خیال می کنن سرما خوردگیمه که هنوز خوب نشده و تا سرفه می کنم طرف چنان از جا می پره که انگار تیر بغل گوشش در کردن.
امروز در ظاهر به تقاضای اون ها و در باطن به خواست یواشکی خودم ماسک زدم و فردا هم می زنم. راستش خیلی هم از این مسأله احساس رضایت می کنم. از شما چه پنهون، هیچ دلم نمی خواد از سرفه های بچه هایی که نتونستم و نتونستیم یادشون بدم و بدیم که زمان سرفه و عطسه روشون رو کنن1طرف دیگه داقون بشم.
درضمن این روز ها روز های خوبی هستن ولی من1خورده حوصله شلوغی های اطرافم رو کمتر دارم و الان با این اوضاعی که به وجود اومد بهانه هم گیر آوردم که کمتر توی دفتر و بین شلوغی های بقیه ظاهر بشم. امروز داخل سکوت کلاس موندم و در جواب همکارم که زنگ تفریح ازم می پرسید همراهش دفتر میرم یا نه معصومانه گفتم من اینجا باشم بهتره آخه ماسک که ویروس رو مهار نمی کنه1زمان دیدید خدای نکرده زد و از سرفه هام یکی گرفت و1بلایی سرش اومد. من دفتر نمیام این طوری امن تره.
اون هم قانع شد، تأییدم کرد و رفت.
چه عالی!
بنده های خدا چنان از صدای گرفته و سرفه های کوچیک و گاهی بزرگم ترسیدن که توی مدرسه اسفند دود کردن که نکنه از این بیماری خطرناک ها بگیرن ازم. و من پدرم در اومد که نخندم. خدایی بود که ماسک همراهم داشتم و رفتم زیرش مخفی شدم وگرنه با لبخند هایی که نمی شد قورتشون بدم باید چه معامله ای می کردم؟
جدی اگر1خورده بد جوهریم بیشتر بود حسابی از این مدل تفریح که برام فراهم شده بهره می گرفتم.
من براشون توضیح دادم که به خدا چیزیم نیست من خوبم به کسی هم ویروس نمیدم اصلا ویروسی در کار نیست من بیمار نیستم ولی کوووو گوش شنواااا! اصرار نکردم و به خودم اجازه دادم از این مدل جالب اطرافیانم که به100دلیل نمی خوام اینجا اسمی واسش بذارم، همین اندازه که براتون اینجا گفتم بهره مند بشم و کلی بهم خوش بگذره. این1خورده که ایرادی نداره. داره؟
ولی جدی اگر اهلش بودم چه ساده می شد از این ندانستن ها بهره برد؟ مثلا اینکه ادای بد حالی و سرفه های خطرناک رو در بیارم. نصف قیافهم که زیر ماسک بود. صدام هم که افتضاح گرفته بود و سرفه هم که داشتم. باقیش چندتا آخ و واخ بود و1خورده تیریپ ضعف تا بفرستنم خونه عشق و حال. من نکردم ولی انجامش ناممکن نبود و نیست.
نیومدم اینها رو بگم تا ثابت کنم چه آدم پاکی هستم. ماجرا چیز دیگه ایه.
این چندتا جمله آخری که در مورد ایفای نقش بیمار بد حال اون بالا نوشتم عین چیز هایی بودن که1کسی امروز کمی از عصر گذشته بهم گفت.
-خاک بر اون سرت پریسا که هنوز خری! خرجش1خورده نک و نال بود باور کن تا آخر این هفته آزاد می شدی و تو بوق عوضش داشتی ملت رو قانع می کردی که چیزیت نیست! آخه تو کی آدم میشی؟
مات وا رفتم.
-آزاد می شدم؟ مگه زندانی بودم که آزاد بشم؟ من اونجا کار می کنم. واسه چی باید از ساعت های کارم در برم اون هم زمانی که نه بیمارم و نه مرخصی لازم دارم؟ تا آخر هفته خونه بمونم که چی بشه؟ به چه دلیل؟ در حالی که نه از نظر جسمی و نه از لحاظ روانی هیچ احتیاجی به این غیبت از محل کارم احساس نمی کنم؟ اون هم زمانی که می دونم باید سر انجام وظیفهم باشم؟
طرف چنان حیرت کرد که انگار تازه کشف کرده بود من دچار1بیماری خطرناکم.
-آخ پریسا تو حالت واقعا خوب نیست. می دونی این ها که میگی مال الان نیست؟ می دونی چندین هزار نفر آدم عاقل و با شعور الان درست همون کاری رو می کنن که تو بوق نمی کنی و خیلی هم بهشون خوش می گذره؟ تو دیگه چه جور آدمی هستی!
موندم چی بگم. هیچی نگفتم جز واقعی ترین جمله ای که در اون لحظه توی نظرم بود.
-من که نفهمیدم چی شد.
طرف دیگه قابلم ندونست این بحث رو باهام ادامه بده. ظاهرا از نظرش من این قدر عقل توی سرم نبود که شایستگی ادامه این بحث جدی و کاربردی رو داشته باشم. البته من هم اصرار نداشتم ولی از اون لحظه تا الان که دارم می نویسم فکرم1جور هایی درگیره. جمله های آخری اون بنده خدا بد درگیرم کرد.
-می دونی چندین هزار نفر آدم عاقل و با شعور الان دارن کاری رو می کنن که تو نکردی و خیلی هم بهشون خوش می گذره؟
بچه ها واقعا چرا؟ چرا این چندین هزار نفر باید همچین کاری کنن و بهشون هم خوش بگذره؟ چرا از نظر اون بنده خدا من که مرخصی لازم نداشتم وانمود به بیماری نکردم و نیومدم خونه بوقم و اون هایی که همچین کاری می کنن با شعور و عاقل؟ ایراد کجاست؟ ایراد ناآگاهیه اطرافه؟ یا نادرستیه من که اگر به گفته طرف بحثم عاقل بودم فاعل همچین عمل زشتی می شدم؟ واقعا کدومش رو باید اصلاح کنیم تا از این مدل اتفاق ها که هم من و هم شما می دونیم همیشه و همه جا داره پیش میاد و چه ضرر ها که وارد نمی کنه متوقف بشن؟
من امروز بهش فکر کردم و به جایی نرسیدم. نظر شما چیه؟
ایام به کام.
سلام سلاااام به همگی.
مثل اینکه بلاخره اومدم. آخ جون.
به جان خودم پستم امروز آماده پرتاب بود ولی نمی فهمم چرا اینجا از دسترسم خارج میشه و میره هوا. اگر تا آخر هفته این مدلی بمونه باید1فکری واسش کنم. به قول1بنده خدایی، لحظه رو عشقه! و این لحظه من اینجام. آخ جون!.
دلم براتون حسااااابی تنگ شده بود بچه ها. خوب چه حال چه خبر؟ اول من.
این مدت درگیر1سری بالا پایین های هم زمان بودم که در جریانشون دستم به سیستم و به اینترنت ثابت نمی رسید این بود که دستم به اینجا هم نمی رسید. از جمله این بالا پایین ها بیماری خانم برادرم بود که انداختش بیمارستان و از شما چه پنهون اوضاع اون بنده خدا و اوضاع همه ما رو از هر لحاظ به هم ریخت. به خاطر شیوع این بیماری عجیبه که توی مازندران حسابی داره کولاک می کنه برادر زاده و مادر و من توی خونه برادر در قرنتینه بودیم و برادرم بیمارستان بالای سر بیمار مشترک ما بود و من این وسط زور می زدم اوضاع روحی برادرزاده و مادرم در مسیر سلامت و آرامش پیش بره و گاهی می رفت و گاهی نمی رفت و باز هم از شما چه پنهون ما تازه دیشب فهمیدیم اوضاع بیمارمون چه قدر خطرناک بوده و چه چیزی از سرمون گذشته. خدا رو بار ها و بار ها شکر که به خیر گذشت!
بعدش هم نوبت خودم بود که رفتم1سری تجربه به نام خودم ثبت کنم و کردم. تجربه های شیرینی که حسابی بهم چسبید و مطمئنم که هرگز فراموششون نمی کنم. تجربه های شیرین و عزیزی که خیلی شیرین بودن و خیلی با ارزش ولی در این لحظه اگر بهم بگن می خوایی تکرار بشن، بعد از1مکث به اندازه1نفس عمیق میگم نه!.
تعجب نکنید دوباره خونی هم نکنید درست خوندید میگم نه. تکرارشون رو الان نمی خوام. شاید بعدا بخوام شاید هم دیگه دلم نخواد. بچه ها بعضی تجربه ها خیلی شیرین هستن. مثل رویا های بی تعبیر ولی به یاد موندنی که توی دوران معصوم بچگیمون می بینیم و هیچ وقت یادمون نمیره. ولی تجربه های دیروز ها به من یاد دادن که این ها بهتره بی تکرار باقی بمونن تا در اوج شیرینی و شفافیت توی زندگی ثبت بشن و هیچ چیزی تاریکشون نکنه. می دونم پرت میگم ولی بهتر بلد نیستم توضیحش بدم.
من در جریان تجربه کردن هام حسابی بهم خوش گذشت، حسابی خندیدم، حسابی خوش بودم و حسابی حال و هوای خوب تر از خوب داشتم. ولی این وسط1چیزی بود که هیچ لحظه ای نمی شد نبینمش. خط. خطی خیلی باریک و شاید از نگاه های دیگه نادیدنی که هر مدلی سعی کردم محو نشد و از بین نرفت. زور می زدم ندید بگیرمش و مثبت و مثبت بین باشم و وانمود کنم که نیست ولی بود. بود و من می دیدمش. زدم به بیخیالی. خندیدم. هوار زدم و با هرچی توان در خودم می شناختم همراه شدم و همراهی کردم ولی اون خط بود. بود و پاک نشد.
واسه پاک کردنش دیگه تلاش نکردم و خیال هم ندارم کنم. فقط تصمیم گرفتم خودم و تجربه ها و خاطره های سفیدم رو از کدر شدن ایمن نگه دارم و باقی داستان رو از چند قدم عقب تر تماشا کنم تا خاطراتم گرد و خاکی نشن.
من موجود منفی هستم بچه ها. بد می بینم. بد می فهمم. گاهی هم بد تا می کنم. ولی باور کنید دست خودم نیست. هنوز درمون کامل نشدم و خیال هم نمی کنم دیگه بشم. می دونم بعد از اینکه از تکرار های شیرین عقب بکشم خودم رو چندین تا فحش حسابی مهمون می کنم و حسابی دلتنگ میشم ولی این به نظرم درسته و درست ها باید انجام بشن تا ویرانی به بار نیاد.
با اینهمه، تجربه هام رو، و افرادی که در این تجربه ها همراهم بودن رو حسابی دوستشون دارم و به این یکی تا دلتون بخواد مطمئنم.
الان دوباره رویا تموم شده. من بیدار شدم و از امروز صبح دوباره سیر زندگی واقعی رو شروع کردم. مدرسه و عصر ها و برنامه هایی که گاهی از دستشون حسابی خسته میشم و حسابی ازشون عقبم. راستش دلم واسه تمامشون تنگ شده بود. حتی واسه حرص خوردن هام از دست عوامل بسیار آزار دهنده ای که هیچ دوستشون ندارم. بیداری لازمه تا قدر رویا های شیرین رو بدونیم. پس پیش به سوی واقعی های اعصاب خورد کن ولی دوست داشتنی! میگم کسی دقت کرد من توی این پست حسابی از این کلمه حسابی کار کشیدم؟ اگر بشمرم1عالمه جا توی این چندتا خط نوشتم حسابی. خوب چیکار کنم حسابی لازم بود بنویسم حسابی تا1متن حسابی از پراکنده هام در بیاد. خخخ!
خلاصه اینکه من دوباره اومدم و همچنان هستم.
خوب این از من. حالا شما بگید. در این مدت که نبودم چه خبر؟
راستی، زندگی قشنگه. حتی اگر خط های باریک ولی محو نشدنی روی شفافیت لحظه هاش خش بندازن.
ایام به کام.
سلام به همگی.
آی قوری قوری قورییی.
دسته.
بچه ها واسه دسته باید اندازه مروارید ها با اندازه مروارید های تنه یکی باشه ولی دیگه نخ به درد نمی خوره باید به جاش از سیم نازک مروارید بافی استفاده کنیم. مدل بافتن دسته همون مدل مروارید بافیه فقط به جای نخ با سیم باید ببافیمش.
واسه شروع:
دسته باید کاملا رو به روی تنه باشه. پس درست رو به روی لوله گل5-2رو بالای تنه قوری پیدا می کنیم. و بعد، از2تای زیری این گل5-2مون سیم رد می کنیم. حتما از2تای زیریه این گل نخ رد کنیم که دسته1کوچولو از لب قوری پایین تر باشه تا قوریمون لبه داشته باشه و حریم لبه قوری رو رعایت کرده باشیم. خخخ!
حالا2سر سیم رو مثل2سر نخ اندازه می کنیم و بعد1دونه توی سیم سمت چپ و1دونه توی سیم سمت راست میندازیم و سومی رو مشترک می گیریم.
این کار رو تکرارش می کنیم. یعنی دوباره یکی توی سیم سمت چپ، یکی توی سیم سمت راست، یکی مشترک. نه از اون مشترک های پایه، از اون مشترک هایی که سیم ها خلاف جهت همدیگه وارد سوراخ مروارید میشن. اینجا پایه نداریم و داریم توی هوا بدون پایه پیش میریم.
کی متوجه شده داریم گل4-1می بافیم؟ خودم. پس ایول به خودم!
به همین ترتیب، یکی چپ، یکی راست، یکی مشترک، می بافیم تا تعداد گل هامون به6برسه. ما6تا گل4-1می بافیم.
به گل آخری که می رسیم دیگه اون مشترک رو نمی گیریم. یعنی گل آخریمون باید نصفه باشه. یعنی یکی توی سیم دست چپ، یکی توی سیم دست راست، و مشترک بی مشترک.
حالا با دقت میریم پایین و یکی از گل های بافت7-2رو که درست زیر گل5-2هست پیدا می کنیم. گل5-2بالای تنه قوری بود و این گل7-2پایین تنه قوریه.
خلاصه این گل7-2رو پیدا می کنیم و سر سیم دست چپی رو از داخل2تا دونه زیری و بغلی این گل رد می کنیم.
بعد هم2سر سیم رو به هم می پیچیم. اگر نخ بود اینجا باید گره می زدیم ولی چون نمیشه سیم رو گره زد پس می پیچیمش.
یادمون باشه دسته رو باید تا می تونیم سفت و محکم ببافیم که حالتش رو حفظ کنه و قشنگ تر باشه.
بعد از اینکه سیم ها رو خوب به هم پیچیدیم و محکم کشیدیم، اضافه هاش رو با سیمچین جدا می کنیم و فشار میدیم تا هرچی مخفی تر بشن. سیم رو با قیچی نمیشه برید پس باید از سیمچین کوچیک مخصوص این کار استفاده کنیم.
بعد از بریدن سیم های اضافی کارمون با تنه قوری تمومه و حالا1قوریه کامل ولی بدونه سر داریم.
بافت سر قوری.
مروارید های سر قوری باید از دونه های دسته و تنه کوچیک تر باشن. اگر با شماره8تنه بافتیم سر رو باید با شماره6ببافیم.
اول1گل4تایی میزنیم. یعنی3تا توی نخ و چهارمی مشترک.
این گل4تایی پایه سر قوریمونه. روی این4تا دونه ما3دور گل4-1 می بافیم و میریم بالا. چون پیش از این توضیحش دادیم دیگه با توضیح اضافی طولانی تر نکنیمش.
خلاصه3دور روی این4تا مروارید4-1می بافیم. حالا1ستون کوچولو داریم.
اینجا من دارم کمبود تصویر رو احساس می کنم. خخخ!
ببینید ما دستمون رو به صورت عمودی می کشیم روی لبه یعنی گوشه این مکعب مستطیلمون و دونه های برآمدهش رو می شماریم. دونه ها3تاست.
بعدش فرو رفتگی های بین این3تا رو با حرکت انگشت پیدا می کنیم و می شماریم. 5تا هستن. از داخل دونه سومی یعنی وسطی نخ رد می کنیم.
حالا4طرف این مکعب مستطیلمون رو4تا گل6-1می زنیم. یعنی یکی توی نخ داریم. 4تا می فرستیم توی نخ و پنجمی مشترک و یکی هم پایه از سطح کناری مکعب مستطیل می گیریم.
به همین ترتیب4تا گل6-1در4طرف شکلمون می زنیم. بعدش کور می کنیم و بعدش تمیز دوزی می کنیم یعنی نخ ها رو تا جایی که ممکنه از داخل دونه های بغلی رد می کنیم و بعد از این نخ های اضافه رو می بریم.
سر قوریمون رو روی سوراخ بالای قوری می ذاریم و کار تمومه.
من چایی دلم می خواد. برم تا سرد نشده.
ایام به کام.
سلام به همگی.
چه حال چه خبر؟ اینجا هواش دمدمیه. دیروز بارون بود امروز آفتاب. شایعات النینو زد حسابی اوضاع رو به هم ریخت و خودش هنوز نرسیده. راستش بد خواهیه ولی دلم می خواد که بیاد. شکلک بدجنسی. شکلک بی شکلک دلم می خواد این نکبت بیاد و اتفاقا حسابی هم همه جا رو بگیره. برف دلم می خواد. برف سنگین از جنس گذشته ها! می خوام بباره. می خوام همه جا سفید باشه. سفید1دست. می خوام اون قدر بباره که بتونم حسش کنم. آسمونِ زمستون رو دلم می خواد. با بارون هاش. با برفش. با ابر هاش. آسمونی که راست می گفت و تقلب نمی کرد نه این آسمون الکی صاف رو که توی زمستون واسمون نقش پاییز و بهارِ بیمار می زنه.
بله درست حدس زدید. من حرف دارم. گفتنی های نگفتنی زیاده ولی… نمیشه نوشت. نمیشه بنویسم. نمیشه اینجا بنویسم! گاهی به نظرم می رسه فقط2قدم مونده برسم به انفجار. ولی2قدم طی میشه شاید هم نمیشه و1دستی می کشدم عقب و خودم نمی فهمم و به هر حال انفجاری در کار نیست. شاید هم به گفته1کسی ظرفیت منه که کش میاد و فعلا داره کش میاد. ولی من حرف دارم. حرف هایی که از جنس نوشته های عادی نیستن. کاش می شد1طوری از این بار اضافی تخلیه می شدم!
بیخیال. این رو هم بیخیال.
بیخیال!
بگذریم. بذار ببینم! خوب موضوع موضوع موضوووووووووع، آهان پیدا کردم.
بچه ها امروز روز عجیبی بود. عجیب و غیر منتظره و1طور هایی جالب واسه من.
امروز تونستم به خط بینایی چیز بنویسم! کج و افتضاح و بد خط بود ولی1بینا با دقیق شدن می شد که بفهمه چی می خوام بگم. به گفته همکارم که مربی آموزشم شد و یادم می داد، این واسه جلسه اولم عالی بود!
بچه که بودم بیناییم بد نبود. کامل نبود ولی بد هم نبود. دکتر ها به خونوادم هشدار دادن که اجازه ندید این بچه از بیناییش استفاده کنه. بیماریش پیشرونده هست و نمیشه متوقفش کرد. دیدش باید هرچی بیشتر حفظ بشه تا به سن اعتدال یا سن توقف، یادم نیست دقیقا چی گفتن، برسه. سن اعتدال یا سن توقف واسه آر پی ها35سالگیه. تا اون زمان بیناییش رو براش نگه دارید. هرچی تا اون زمان براش بمونه دیگه بعد از اون می مونه و از دست نمیره.
خونواده من تمام سعیشون رو کردن ولی من مثل همیشه نفهمیدم. کتاب های عکس دار رو کش می رفتم می بردم توی انباری خونه و تماشا می کردم و نقاشی می کشیدم و… کاش اون زمان می فهمیدم مادرم واسه چی اینهمه تاریک می شد زمانی که در حال گیر دادن به1کتاب تصویری گیرم می آورد!
با وجود اینکه می شد ببینم، یعنی تقریبا می شد ببینم، ولی هیچ وقت خط بینایی رو یاد نگرفتم و تمام زوری که اون زمان از سر لجبازی یا کنجکاوی یا هر جفتش زدم به جایی نرسید.
من بزرگ شدم و در حدود3سال پیش، شاید کمی بیشتر یا کمتر، بیناییم کامل رفت و تموم شد. دیگه خط بینایی و خیلی چیز های دیگه که مال جهان بینا هاست برام جاذبه نداشت. یعنی داشت ولی باورم شد که چیزی که نمیشه نمیشه. این رو هم بیخیال شده بودم. مثل خیلی چیز های دیگه که بیخیالش شدم. از مدت ها و مدت ها پیش این رو بیخیال شدم.
همکارم یعنی مربی اصلی کلاسِ امسال، گاهی پیشنهاد های منحصر به فردی میده که معمولا من به دلایل مختلف از کنارش با1لبخند از سر ادب رد میشم. یکیش این بود که تو، یعنی من، بیا خط بینایی نوشتن رو یاد بگیر.
اون روز فقط لبخند زدم.
این شدنی نیست. من هیچی نمی بینم. بینایی نوشتن! خخخ!عجب! بیخیال حرفی بود که زده شد دیگه!
ولی نه من یادم رفت نه همکارم. بهم گفته بود دفتر یا چندتا برگه کاغذ بیار بهت یاد بدم.
امروز همینطوری از سر بی حسی3تا برگه کاغذ انداختم توی کیفم راه افتادم رفتم سر کار.
طولش ندم. دستم رو گرفت شروع کرد. یاد داد و گفت حالا تمرین کن من برم دفتر. رفت و من نشستم به خط خطی کردن. واقعا سعی کردم درست در بیاد ولی مطمئن بودم نمیشه.
زنگ که خورد، همکارم اومد و تمام نوشتن هام رو خوند. خوش خط و صاف نبودن ولی طوری بودن که1بینا می تونست دقیق بشه و بفهمه چی می خواستم بنویسم. چنان تعجب کردم که یادم رفت چندتا بچه و خونواده هاشون دارن تماشامون می کنن. حیرتم دیدنی بود. امیرعلی به مدلم می خندید و تشویقم می کرد و مهدی و مادربزرگش تأییدش می کردن. مادر حسین می گفت ببین خانم معلم چه سخته؟ حسینِ من هم با خط بریل مثل الانِ تو که با این خط سختته بیگانه هست. چون عادی می نوشت. حالا احساسش رو می دونی. گفتم آره عزیز الان می فهمم. نگفتم که از اولش می فهمیدم. گفتم الان می فهمم. مادر حسین خوشحال شد.
امروز تمام زنگ های تفریح توی کلاس موندم و تمرین کردم و امیرعلی پر حرف و شلوغ هم اومده بود کنارم و باهام بود. آخر زنگ من6تا حرف رو یاد گرفته بودم. بد می نویسم ولی شکل هاشون رو الان یادمه. همکارم میگه باید تمرین کنم تا دستم راه بیفته و من اینقدر حیرت زده هستم که نمی دونم چه جوری باید اینکه دارم می نویسم رو ویرایش کنم.
واسه یکی از رفیق هام که گفتم چنان از بی هودگی این کار تعجب کرد که بی اختیار زدم زیر خنده. از نظرش این خیلی خیلی مضحک و بی فایده هست که1نابینای مطلق که من باشم، کج و کوله و بدونه اینکه بدونم چی می نویسم خط خطی کنم و1بینا هم وایسته که یادم بده. نمی دونم شاید درست بگه. همکارم با اطمینان میگه این خوبه. رفیقم با اطمینان میگه این بی خوده. و من بدونه توجه به این2طرف فقط زور می زنم شکل های حروفی که یاد گرفتم یادم نره تا برم دفتر بخرم و دیگه کاغذ های آ4رو از توی بسته در نیارم باطل کنم حیفه. خخخ!
راستی من دنبال1چیزی اندازه1صفحه کاغذ هستم که صاف و پهن باشه و خط های توخالی داخلش داشته باشه تا بشه بذارم روی کاغذ و داخل خط هاش بنویسم بلکه دستم موقع خط خطی کردن کج نره. نمی دونم باید دنبال چی باشم که کارم رو راه بندازه. احیانا شما نمی دونید؟
باز هم راستی! زندگی قشنگه. حتی با وجود ناگفته های من که گاهی، فقط گاهی حسابی روی ذهنم، روی دلم و روی شونه هام سنگین میشن.
ایام به کام همگی شما.