دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فردایی نیست!

تمام این لحظه ها که می گذرند، آرام و خالی از صدا،
در تار و پود سیال خویش، تاریکی های پنهان روح خسته ام را می بافند، پنهان، خاموش،

ویران!.

پیش می روم، بی وقفه چون زمان،
خاموش و بی نشان،

با گام هایی از تبار درد،
در دلِ خاموشیِ سیاه این شب نافرجام!

وه که چه بی انتهاست، درازای تاریکِ بی فرجامیِ من!.

می شنوم در میان حجم فرساینده ی این سکوت، طنینی محو از جنس هیچ،
که شب را فریاد می زند بر تمامی جهان ناپیدای من،

و می خوانَد و باز می خوانَد، محو و مکرر،

همچو خاطره ی غبار گرفته ی آوای مرغی که جایی در دیروز های تاریک،
تاریک صید لحظه های شب اندود شد!

می خوانَد این طنین، این سراب، این آوای محو،
بیتی ناتمام از انتهای کتاب ناتمام داستان من!

-فردایی نیست، فردایی نیست،

نیست، نیست!-

دیدگاه های پیشین: (2)
آریا
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 17:11
سلام پریسا جان
نوشتت زیبا بود ممنون
به قول خودت بی خیال….. …
اشتباه نکن نور و سپیدی هست پریسا سحر هستش صبح نزدیکه پریسا به قل حمید مصدق
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار, سحر نزدیک است
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریاجان.
صبح و نور و سفیدی و از این چیز ها. وای دلم می خوادشون شدییید. کاش برسه! حسابی قشنگن این ها حتی اگر فقط در خیالم باشن.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 08:24
سلام. شاید فقط گذر زمان بتونه وخامت مسأله رو کم کنه فقط همین.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
یعنی این معجزه از دست زمان بر میاد؟ کاش بجنبه! کاش1خورده بجنبه!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حرف های خودمونی از هر دری.

سلام به همگی.
اوضاع احوال چطوره؟
آخجون به نظرم اون بیرون داره بارون میاد و من کلی خوشم میاد. هرچند خاطره هام… بیخیال.
خلاصه اینکه داره بارون میاد و من دوست دارم. هنوز نرفتم پنجره ها رو باز کنم ببینم اون بیرون چه جوریاست ولی صدا های اطراف بهم میگن یا بارون اومده یا داره میاد. امروز دیگه میشه1خورده راحت تر بلند شم در ها رو باز کنم این هوای اهتکار شده عوض بشه!آخ جون.
بهم نخندید. زندگی تمامش این آخجون های کوچیکه. وقتی از1چیزی خوشحال میشم و میگم آخجون به نظرم1طور هایی شادی هام برام نمود پیدا می کنن و ازشون بیشتر خوشم میاد. بیخیال دیگه نمیشه کاریش کرد بخندید.
چیکار کنم! عاقل نیستم که!
ببین چی شد! من اومده بودم اینجا نق بزنم اصلا داشت یادم می رفت.
گیر کردم یکی بگه چیکار کنم.
داستان اینه که من از اون متن بی ریخت کوچیک های پیش از تکبال نوشتم می خوام بذارم اینجا ولی هرچی می کنم خطبندی های من اینجا اعمال نمیشه. هی می ذارم می بینم فاصله های بین خط هام تنظیم نیست برش می دارم دوباره درستش می کنم باز می ذارمش ولی باز همون طوریه. همین طور هی می ذارمش هی بر می دارم از اول درستش می کنم دوباره می ذارم باز می بینم اونجا هایی که من می خواستم بین خط ها فاصله بذاره نذاشته و اونجا هایی که من دلم می خواد خط ها جفت هم و زیر هم باشن فاصله بین خط ها می افته. شکلک قیافه داقون و گریه ای!
بچه ها چیکار کنم درست بشه. من1اخلاق بد وسط هزاران اخلاق بدم دارم به این شرح که اگر گیر بدم به انجام1کاری تا انجام نشه حالم خوش نیست. الان هم گیر دادم به اینکه این متنه رو بذارم اینجا و نمیشه و من کفرم در اومده. کی می دونه من چه جوری باید حلش کنم این مشکل فاصله ها رو؟
جدی تا الان هیچ وقت اینجا پست این مدلی نذاشته بودم. این دیگه از اراجیف هم چندتا پله قل خورده پایین تر. خوب چیکار کنم؟ خورده که خورده. وبلاگ خودمه. شکلک اخم به دیوار.
راستی یادم رفته بود. دارم میرم واسه شروع مجدد کلاس های زبانم که خیلی پیش ولش کرده بودم. بد پیش نمی رفتم ولی رهاش کردم. مدت ها پیش رهاش کردم و حالا اگر خدا بخواد باید دوباره شروعش کنم. فردا باید برم برای تعیین سطح مجدد. شاید خیلی مهم نباشه ولی دلم خواست اینجا بگم. آخه من1گیری دارم که باید چیز های این مدلی رو واسه1کسی تعریف کنم. مثلا زمان هایی که توی انجام1کاری موفق میشم، یا می خوام1کاری مثل این رو انجامش بدم، یا اگر1چیزی پیش بیاد که خیلی به خاطرش خوشحال بشم، نمی دونم اسم این مرض چیه ولی من دارمش. باید بگم. باید به1کسی بگم و حال و هوام رو باهاش نصف کنم و این روز ها دیگه جز اینجا… بیخیال!.
دیگه بسه خیلی گفتم و گفتم. باقیش باشه واسه دفعه های بعد که حرف واسه گفتن داشته باشم. هرچند اگر به من باشه از بس وراجم حرف کم نمیارم.
ببخشید که توی این نوشتهم هیچی نبود. به جان خودم من متن داشتم تقصیر این بلاگ اسکای شد که به جای متنم این چیز ها رو نوشتم گذاشتم اینجا.
باید برم بچرخم ببینم کی بلده یادم بده چه مدلی از پس این خطبندی ها بر بیام.
دوستتون دارم خیلی زیاد،
ایام به کام همگی از حال تا همیشه.
دیدگاه های پیشین: (8)
یکی
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 10:47
هی زبانو برو خوب میکنی دوباره شروع میکنی. درضمن من بهت میخندم. میخندم و هرچی بیشتر بهت میخندم بیشتر از خودت و از وبت و از شکل نوشتنت خوشم میاد و هرچی بیشتر خوشم بیاد بیشتر میخندم. بنظر من این هیچم بد نیست. شادیای کوچولوتم تنها نمیتونی بخوری باید با یکی قسمتش کنی این خیلیم بامزست. هی ادامه بده. بیا از امتحان فردات بنویس ک چجوری دادیش. از خودت بنویس. از هرچی ک میپروندت بگی آخجون بنویس. بذار کوچیک باشه بنویسش. بمن بگو. بما. من که خوشم میاد. بیخیالیارو هم بیخیال خوب البته سخته ولی بیخیال. راستی خیلی عشقه ک راحتتر پامیشی میری دنبال باز کردن در و پنجره. درست میشه پریسا من میدونم. تو میبری. تو حتما میبری. هی اون متنتم هرچی هست بذار بیخیال خطفاصله. تو بذار ما هر شکلی عشقمون بشه میخونیمش. تا وقتی متن نذاشتی یا نشدم بیخیال همین شکلی حرف معمولی بنویس بذار. من همرو میخونم و ازشون خوشم میاد

پاسخ:
سلام یکی.
ممنونم واسه همه بیخیالی هایی که گفتی. جدی میگم. گاهی چیز هایی که خودمون از حفظیم و می دونیمشون رو باز اگر از1زبون دیگه بشنویم کلی مایه سبکی خاطر میشن. ممنونم ازت.
بخند ولی چه خوبه که جنس خنده هات این مدلیه که توصیف کردی. یکی این جنس خنده خوبه. از مدل های دیگهش1خورده بفهمی نفهمی خسته شدم. به کسی نگی ها!
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 11:54
سلام. زندگی رو اگه بخوایم تعریف کنیم شاید همین شادی های کوچیک باشه.
این خیلی خوبه که می تونید احساساتتون رو بروز بدید.
بارون خیلی دلتنگشم ما تو کویر تا پاییز یا شاید هم زمستون رنگ بارون رو نخواهیم دید.
حالا من لا اقل میرم شیراز مهر قطعاً رخ زیبای بارون رو خواهم دید یعنی اون من رو می بینه و قطره هاش که به صورتم بخورن من اون رو حس می کنم.
در مورد فاصله ها هم من دقیق نفهمیدم چی میگید می تونید از ستاره استفاده کنید البته ستاره در ورد خیلی خوب عمل نمی کنه و بهتره در نوتپد این کارو انجام بدید.
اگه شد بیشتر توضیح بدید و اگر هم نشد هر جور متن رو بذارید ما دوست داریم و می خونیم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بارون و احساس و دلتنگی! وای که این3تا چه مجموعه آشنایی هستن واسه من!
اینجا بارون هاش این روز ها کم و کوتاهن. هر جا بارونی که بارون باشه رو دیدید بهش سلامم رو برسونید و بگید لازمش دارم. واسه هم صدایی، واسه هم صحبتی، واسه هم دلی.
این بلاگ اسکای در غیبت من همه چیزش رو عوض کرد و حسابی دردسر شد. باید بفهمم چه مدلی میشه باهاش کنار بیام.
خط فاصله ها یعنی مثلا من1متنی نوشتم که2خط اولش رو می خوام بدون فاصله زیر هم بنویسم و بعد با1خط فاصله زیر این2تا می خوام خط سوم زیر اون2تا خط به هم چسبیده بی افته و بعدش دوباره1خط بینشون فاصله باشه و خط های4و5به هم بچسبن یعنی بدون فاصله زیر هم بی افتن ولی این بلاگ اسکای بدجنس متن پستم رو با فاصله های دلخواه خودش تنظیم می کنه. مثلا3خط اول رو زیر هم بدون فاصله میندازه بعدش1خط فاصله و2تا خط دیگه رو هم زیر هم میندازه و من از این چیدمان خط ها هیچ خوشم نمیاد.
وای چی شد! من خودم که نفهمیدم چه جوری توضیح دادم. یکی بیاد توضیحاتم رو برای خودم توضیح بده.
ایام به کام.
آریا
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 13:10
سلام پریسا ی عزیز
امیدوارم سلامت باشی
خودت میدونی که عاشق بارونم اونم شدیید سلامه منو بهش برسون
پریسا باور کن همین دل خوشی های کوچیکو عشقه خوش باش لبخند بزن روی گرفتاریهات و خاطراتت رو کم کن عزیز
همین آخجوناتو عشقه شاد باش و زندگی کن بیخیال سخت بودنش
در مورد فاصله ها من وقتی تو گوشکن پست میزارم وقتی مینویسم و برای خط بعد رفتن اینتر میزنم خود به خود بین دو خط فاصله میندازه برای این که نخوام فاصله بندازه بعد نوشته ام و بخوام برم خط بعد شیفت اینتر میزنم عزیز
امیدوارم مشکلت حل بشه پریسا
بزار هر جور و هر طور دوست داری بزار هر طور بزاری ما میخونیمش و ازش لذت میبریم
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریاجان.
وای آریا زدم و گرفت ممنونم ازت اندازه1000شیشه آب زرشک!
آخه پیش از این توی بلاگ اسکای بر عکس بود یعنی اگر شیفت اینتر می زدم فاصله می افتاد ولی الان اینکه گفتی رو کردم و شد! آخجون آخجون آخجون آخجون آخجوووون!
کاش می شد جیغ و فریاد و لحن و احساس رو هم نوشت! شاید هم1روزی بشه. خیلی دلم می خواد اون زمان باشم و ببینم.
ممنونم آریا خیلی خیلی خیلی زیاد. مونده بودم توش. ممنون.
راستی دلم می خواد کتاب درست کنم واسه خودم و محله مثل تو ولی بلد نیستم. یعنی زیاد بلد نیستم. یکی2تا وبلاگ رفتم داشتم درست می کردم ولی گرافیکی هاش هم می اومد لای صفحه های کتابم هرچی می کردم نمی رفت خوشم نیومد دیگه نرفتم از اونجا کتاب بگیرم. برم ذوق کنم واسه این اننتر و شیفت اینتر.
ممنونم که هستی.
شاد باشی از حال تا همیییشه!.
آریا
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 17:40
همین شادیت و آخجون گفتنات رو عشقه خخخ
شاد باش خوشحالم پریسا که تونستم خوشحالت کنم و مشکلت حل شد.
عزیز هر کتابی رو دوست داری بگو برات درستش میکنم اوکی میشه باور کن اذیت نمیشم وظیفم هستش.
و درمورد سیو کردن کتاب ها
من اول میرم کتاب مورد نظر رو باز میکنم مثلا قسمت اولش بعد از جایی که متن کتاب شروع میشه از خط اول یا رو خود خط وای میستی یا رو خط بالایی اش بعد شیفت رو نگه میدارم بعد با پیج دان میام پایین اول یه پنج شیش تایی میزنم تا مطمئن بشم انتخوابم بیشتر از رمان نرفته بعد با احتیات پیج دان میزنم در حالی که دستم هنوز رو شیفته
وقتی پیج دان میزنی وقتی انتخواب بشه میگه مثلا 251 کارکتر سلکتد
وقتی اینو نگفت و لینک اعلام کرد بدون از خط پایانی رمان رد کردی با همون شیفتی که گرفتی هم میتونی با جهت نمای بالا آن سلکت کنی بری بالا و هم با یه پیج آپ بری بالا تا متن کتاب رو پیدا کنی یادت باشه انگشتت رو از روی شیفت بر نداری که میپره وقتی با پیج آپ رفتی بالا متنو پیدا کردی با جهت نما پاین بیا پاین تا به خط آخر برسی معمولا بعد از خط آخر نوشته موضوعات مرتبط:
به این اونجا انگشتت رو از رو شیفت بردار و متن رو کپی کن
و تو ورد پیست کن
امیدوارم خوب آموزش داده باشم
اگر دوست داشتی آموزش صوتیش رو آماده کنم برات بفرستم پریسا کاری نداره زود یاد میگیری
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
آخجون به آخجون گفتن هام! جدی خوشم میاد وقتی این رو میگم. دست خودم نیست خوشم میاد دیگه!
وای آره حل شد دوباره یادم افتاد و رفتم رو دنده ذوق کردن.
کتاب. باید برم وبگردی هام رو دوباره شروع کنم و چیز های جالب از توی وب ها گیر بیارم مثل کتاب. چند وقتی بود دیگه زیاد وبگردی نمی کردم. دوباره باید شروع کنم. باید شروع کنم! باید شروع بشم!
به محال می زنه آریا! آخ خدای من!
بیخیال!
ممنونم که هستی.
پیروز باشی!.
مینا
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 15:38
سلام اوووووووووووووووووه چه قدر پست! من طبق عدت این که تکبال رو هفته ای یه بار میذاشتین مدتی نیومدم اینجا البت هدو سه روز و دو سه تا پست اضافه شده واقعا آآآآآآآآآآآآآآآآآافََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََریییییییییییییییییییییییییییییییین
دیگه چی؟ آها منم مثل شما عاشق این شادیای کوچیکم مدتیه که شادیای بزرگ خیل ینمیان سراغم.
در مورد سایت هم متاسفانه نمیتونم کمکی بکنم من برم بقیه پستارو بخونم خدافظ به قول یکی از بچه ها وییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

پاسخ:
سلام میناجان.
شادی های بزرگ هم شاید از ترکیب این کوچیک هاش درست میشن. فعلا همین کوچولو هاش رو عشقه! خطبندی ها به لطف آریا درست شدن. یادم باشه1بطری آب زرشک بهش بدم.
به امید زمانی که بیایی اینجا و بگی1شادی خیلی خیلی بزرگ هوار شده روی سرت و از بس بزرگه زیرش گیر کردی!
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 21:31
دوست داشته باشی میتونم کمکت کنم پریسا . اگر کتابی رو دوست داری بگو متنیش کنم برام هیچ زحمتی نداره. همین یه کار خوب از دست بیخودم بر میاد باور کن پریسا خوشحالم میشه که کمکت کنم
شاد باشی

خانه


پاسخ:
آریا! دست تو بی خود نیست. دیگه به خودت این طوری نگو. به همراه عزیز من در آن سوی شب توهین نکن. کتاب خیلی دوست دارم و خیلی خوشم میاد که در ردیف کردن صفحه هاش سهم داشته باشم. این هم1کاره که آخرش دلچسب و قشنگه و گذشته از تمام این ها، من1مرضی دارم که باید مطمئن بشم از پس کار ها بر میام. اگر حس کنم نمیشه یا نمی تونم این قدر گیر میدم تا بشه و بتونم و خاطرم جمع بشه.
آریا دفعه بعد به خودت این مدلی نگاه کنی بهت آب زرشک تقلبی میدم تا گیجی بگیری.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 25 تیر 1394 ساعت 08:03
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی این روزا یه خورده به هم ریخته هستم ببخشید اگر ناراحتت کردم ببخشید بابت همه چی…… …
بابت کتاب ها من همه جوره در خدمتم چه بابت تبدیل کردن چه بابت آموزشش همجوره در خدمتم
سخت نیست به خودت سخت نگیر
بازم بابت کامنتام عذر خواهی میکنم امیدوارم دل خور نشده باشی
این روزا احوالم جالب نیست ببخشید
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
چی شده آریا؟ اگر از دست ما کاری بر میاد بگو تا به حساب گرفتاری این روز هات برسیم.
من دلخور نشدم عزیز. فقط نگران شدم. نگران از این که تو دیگه راحت هرچی می خوایی اینجا نگی. اگر هر مدلی واسه بهتر شدنت از دستم چیزی بر میاد حتما حتما بهم بگو. هر طور که مایلی بهم برسون. و اگر هم چیزیه که نمی تونم در دفعش کمک کنم بیا همینجا اینقدر ازش بگو و بگو تا سبک بشی. ما می شنویم. خنده ها و آه های هم رو اینجا می شنویم. امیدوارم هرچه سریع تر بهتر بشیم. همه. تو و من و همه ما که این روز ها1گیری داریم.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 25 تیر 1394 ساعت 18:47
سلام پریسا جان
امیدوارم شاد وسلامت باشی
چیزی نیست دیگه عادتم شده که هرض چند وقتی این طور بشم
آخه من شخصیتم طوریه که از هر چیزی نمیتونم به سادگی رد بشم اگر ببینم کسی از اطرافیانم از عزیزانم غمی داره شاید برای خودشون نا چیز باشه اما من سختمه ببینم سختمه ببینم عزیزم یا یه بنده ی خدا مشکلی داره اما من یا کسی نیست کمکش کنه این طور مسایل رو میبینم تو دلم میریزم این طوری میشم
خودم وقتی غم و غصه ای داشته باشم همیشه سعی میکنم بروز نمیدم که اطرافیانم یه وقت دلشون نگیره
حطا بیماری هامو پنحون میکنم پریسا
همین رفتارم خیلی جاها بلا سرم آورده برای خیلی ها دل سوزی کردم اما تا کارشون باهام تموم شد رفتن و پشت سرشون رو نگاه نکردن به خیلی از رفیقام اعتماد کردم و چوبش رو خوردم
الان تقریبن یه سه سالی میشه که با کل رفیقام که همشون هم نوع من بودن و همشون بهم نامردی کردن قت رابته کردم وسیمکارت و اسکایپ اصلیمو بستم
هعیی پریسا کاش حرمت وقتی گرفتار بودن دستشون رو گرفتم نگه میداشتن.
خخخ حنوزم آدم نشدم مثل سابقم حساس به اطرافمم خخخ
نمیدونم کی میخوام دس از سادگیم بر دارم
ممنونم پریسا جان
بابت همه چی ازت ممنونم بابت بلاگ زیبات بابت خودت بابت که شلوقیامو تحمل میکنی بابت همه چی ممنونتم
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
چه قدر شبیه خودمی! ولی1چیزی. اینکه ما از اشخاص ضربه می بینیم تقصیر خودمونه. خودم رو میگم آریا. دارم تمرین می کنم که هرچی توان و اطمینان و حس مثبت دارم خرج نکنم که آخر کار با سردیشون آتیشم بزنن. الان اگر کسی باشه که کاری براش از دستم بر بیاد انجام میدم ولی اگر به مرحله ای برسه که حس کنم خودم اذیت میشم فوری می کشم عقب. می دونی واسه چی؟ چون دیگه راحت تر از گذشته می تونم فردایی رو مجسم کنم که اون عزیز ایستاده هست و من خوردم زمین و اون عزیز اصلا خیالش نیست به زمین خوردنم. و کاش فقط خیالش نباشه! … بیخیال.
می فهممت آریا. نمی دونم الان در اطرافت درد کدوم دل اذیتت کرده. کاش می تونستم دردش رو تخفیف بدم فقط به خاطر دل مهربون تو!.
تو شلوغ باشی یا نباشی، اصلا تو هر مدلی که باشی اگر توی آن سوی شب نباشی من دلتنگت میشم. هر مدلی که هستی باش و اصلا هم تردید نکن که تو اینجا حسابی عزیزی.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلااااام من اومدم.

سلام به همگی.
پاشید دیگه خواب بسه صبح شده!
چطور می گذره؟ همگی رو به راهید؟
مقصود از اینهمه جفنگ این بود که من اومدم. هیچی دیگه اومدم اعلام حضور کنم الان منتظر چی هستید؟
کتاب که نمیشه بذارم اینجا، تکبال هم که تموم شد یعنی نه تموم نشد، داستانش اینجا تموم شد وگرنه خودش که راه افتاد رفت توی دل شب غیبش زد الان هم خدا می دونه کجا چه خراب کاری داره می کنه.
بیخیال اصلا به من چه.
جدی دیگه نمی دونم چی بگم. روی این متنم فکر نکردم فقط گفتم1چیزی بنویسم که بگم اومدم. نمی دونستم چی باید بنویسم و چی بگم گفتم بیخیال هرچی بیاد می نویسم حالا هم نشستم اینجا دارم هرچی میاد می نویسم. هنوز نرفتم جواب کامنت های پست قبلی رو بنویسم گفتم اول1سر بیام اینجا شلوغ کنم خواب از سر شما ها بپره بعدش برم کامنت دونی.
اگر از خودم بخوایید، خسته ام حساااابی. ولی فقط خسته ام. خستگی کم میشه. و من هنوز هستم. هنوز اینجام. هنوز پریسای آن سوی شبم و اگر دست خودم باشه خیال دارم حالا حالاها همین جنس بد جوهر و… باقی بمونم.
از شما ممنونم. از همه شمایی که در طول سفرم همراهم بودید. ممنونم که بودید. ممنونم که این حس قشنگ رو بهم دادید. همراهی شما ها شیرین بود و خیلی با ارزش. باور کنید راست میگم. حس مثبتی بود خیلی مثبت. هنوز هم مثبته. از همه شما ممنونم. باور کنید این خیلی ارزش داره. در جهانی که دل و جون و حتی درد رو به تفریح می گیرن و زمانی که ایام به کام نچرخید از در اتهام وارد میشن، خیلی با ارزشه اینکه بدونی افرادی همراهت هستن که ازت… بیخیال.
خوشحالم که با شما هستم. هنوز هم دوستتون دارم خیلی زیاد و هنوز هم اینجا جاییه که میشه احساس کنم داخلش می تونم امن و صمیمی حرف بزنم بدون اینکه دلواپس هیچ تعبیری و هیچ باوری و هیچ تأثیری باشم.
دیگه زیاد طولش دادم. همین طور ادامه بدم تا فردا صبح پراکنده می نویسم. پس کوتاهش کنم تا دفعه بعدی و ایام به کام همگی شما.
دیدگاه های پیشین: (7)
یکی
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 14:42
مسخره. آخرشی مسخره. توصیفتو ک مجسم میکنم خندم میگیره. دیوونه. ولی هی هیچم مسخره نیست من جدی گفتم. فیزیکی اونجا نبودم ولی وقتی گفتم هستم یعنی هستم. درست حساب کردی. هی خوب شد اومدی دلم تنگیده بود برات. خستگیرو ولش میره. اصل خودتی ک هستی. بیخودم نخند اینا میفهمن ی چیزیته. تا تو باشی دیگه بمن نگی دردسر. هی من هستم. بازم هستم. مطمئن باش. پریسا تکبالو ادامه نمیدی؟ بنویسش. تو بغل شب تنها نذارش چون تنها نیست. رفتنشو فهمیدن. خیلیا هستن که فهمیدن و رفتن دنبالش. چیزیم ازش نمیخوان فقط میخوان باهاش باشن. شاید اونایی ک خودش ازشون انتظار داشت نباشن ولی انتظارا ک همیشه درست درنمیان. زودتر ی چیزی بنویس بذار اینجا دلم چیز میخواد.

پاسخ:
سلام یکی. تو دردسری یکی. یکی از دوست داشتنی ترین دردسر هایی که توی عمرم بهشون بر خوردم. فقط کاش مثل باقی خاطره های شیرین آخرش تلخ نباشی!
نه ادامه نمیدم به جان خودم با1چیزی می زنمت یکی. بذار حالم جا بیاد به خدا هنوز توی فضای جنگل دارم سیر می کنم.
ممنونم که هستی یکی.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 16:25
سلام. خوش اومدید.
امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه اسااااااااااااااااااسی.
فضای مجازی هم دنیای جالبیه و این جا هم یکی از قرارگاه های مجازی که خیلی واقعیه.
این به خاطر بودن شما و دیگر دوستانه و البته من.
شکلک تعریف از خود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم. خیلی زیاد. اینجا رو من زیاد تر از چیزی که عاقل ها باهاش موافقن واقعی می بینم. عاقل نیستم که! به نظرم اینجا ملموس تر از1فضای مجازی معمولیه برای من و این رو افراد اینجا برام حقیقی تر می کنن. عزیز هایی مثل شما. هیچ هم تعریف از خود نیست شما واقعیتی رو گفتید که من بهش باور دارم.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 00:29
سلاام بر پریسا ی عزیز
رسیدن به خیر سفرا بی ختر
امیدوارم بهت خوش گذشته باشه
خوب شد آمدی منتظرت بودم
تک بالو ادامه اش بده گرچه میدونم سختت هستش اما ادامه اش بده
پخخخخ پریساا خخخ
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. ایام به کامه؟ تامی چطوره؟ امیدوارم از شدت شیطونی هاش حسابی از نفس افتاده باشی!
یعنی آریا به جان خودم این دفعه که حرف ادامه تکبال رو بزنی خودم… باید فکر کنم چه بلایی سرت بیارم بیشتر دلم خنک میشه.
دلم تنگ شده بود واسه اذیت کردنت آریا.
این حال و هوا رو دوست دارم. خوب شد غیبتم بیشتر طول نکشید. داشتم می ترکیدم از دلتنگی.
ایام به کامت.
مینا
دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 10:32
سلام سلااااااااااااااااااااااااااااااااام خوش اومدین حسابی بابا کلیمنتظرتون بودیم امروزم نمی اومدین می اومدم پیداتونم یکردم به زور برتون میگردوندم.
دلم حسااااااااابی برای اول خودتون و بعد نوشته هاتون تنگ شده بود.
با یکی به شدتتتتتتتت موافقم با تک تک کلماتش و مخصوصا با ادامه تکبال باشه باشه منو نزنید رفتم رفتمممممممم شکلک مینا در حال فرار کردن

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
دلم داشت پرواز می کرد که سریع تر برسم اینجا. باور کن دیگه کلافه شده بودم از بس دلتنگ بودم.
ادامه تکبال! شکلک دستمالی می کنم1چیزی پیدا کنم بزنم بهش. شکلک1دسته علف بلند نرم با تیغ های چسبناک از اون هایی که می چسبن ور نمیان پیدا کردم شکلک نشونه گیری از روی صدای فرارش و پرت کردم بزنم بهش!.
بلاخره می گیرمت حالا تا بعد.
شاد باشی تا همیشه.
آریا
دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 14:15
سلام پریسا جان
پخخخخخخ
منم دلم برای اذیت کردنت تنگ شده بود
میگم بد قل هستی هاا خبر داشتی
خخخ
تامی لالا خخخ
تنبلی هست که دومی نداره خخ
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
این گربه کوش بیدارش کنم بندازمش سرت؟
نخیر بد قول نیستم این رو پس گرفته بودی انداخته بودی تقصیر شهروز دیگه نمی تونی حرفت رو پس بگیری. راستی آریا! پِِِخخخ! ای وای به نظرم1اتفاق هایی افتاد! شکلک ترکیدم.
ایام به کام.
شفق
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 09:18
اتهام. ما که پسش گرفتیم. اینجا جلو تماشاچیات معذرت بخوایم رضایت میدی؟

پاسخ:
نه.
یکی
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 10:39
تو ک باز اینجایی

پاسخ:
خواهش می کنم یکی. درگیر نشو. طوری نیست. بیخیال.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چند روزی نیستم. دوستتون دارم خیلی زیاد.

سلام به همگی.
اوضاع احوال چطوره؟ کاش همه رو به راه باشید از نوع درست و حسابیش.
شلوغش نکنم. اومدم بگم1چند روزی نیستم قربون دستتون شب ها مواظب اینجا باشید دزد نیاد.
دارم میرم سفر. یکی2ساعت دیگه حرکته. اگر خدا بخواد بر می گردم و خوب هیچی دیگه میام دیگه چی بگم الان؟
بچه ها، ببخشید این طوری میگم وگرنه همه شما هایی که اینجا میایید بزرگید و بزرگوار ولی من با این لفظ بچه ها احساس می کنم با مخاطب هام1جور هایی انگار بیشتر صمیمی هستم. این لفظ با احساس صمیمیت همراهه برای من.
خلاصه اینکه بچه ها من خیلی دوستتون دارم. دلم براتون حسابی تنگ میشه. برای شما ها و برای اینجا.
مواظب خودتون باشید و یادتون باشه که شما ها دوست های عزیز من هستید.
خوب دیگه. من برم آماده باشم برای صبح خیلی زود که باید راهی بشم.
بچه ها! … می بینمتون.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
یکی
یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 01:01
بنظرم دیگه وقتشه ک بری و از شب رد بشی. پریسا من شک ندارم که تو از شب رد میشی و صاف میری اونطرفش. من میدونم. اونطرف شب منتظرت نیستم چون وسط راه باهاتم. جوابمو الان نده منتظر میشم بیای همراه پست برگشتت بدی. پریسا تو زود میای من میدونم. وقتی اومدی فوری پست بزن و بگو اومدی باشه؟ هی هرجا هستی یادت باشه یکی باهاته باشه؟ من از خود این یکی 2 ساعت دیگه که گفتی حرکت میکنی تا وقتی پست برگشتت بیاد اینجارو خودتو یادمه. خودم مواظب اینجام هیچ نگران نباش. نگران هیچ چی نباش پریسا. مث تیر میری و مث شیر برمیگردی و من برا نوشتن فرشته شماره 2 و تکبال شماره 2 پدرتو درمیارم. برو نگران اینجا نباش. بزودی میبینیمت.

پاسخ:
سلام یکی.
دلم خیلی تنگ شده بود واسه همه چیزت. مدل حرف زدنت، بدون مقدمه و حتی بدون سلام1دفعه وارد شدنت. کلمه های شکسته و نصفه توی کامنت هات که صفحه خوان های ما رو گیج می کنه، خلاصه دلم تنگ شده بود واست.
یکی! جدی تمام مدت حس می کردم همون طور که گفتی باهامی. به نظرم می رسید اونجایی. مسخره هست ولی من روی این حرفت عجیب حساب کردم و توی این مدت حتی جا هایی که هیچ کسی نمی شد باهام باشه و خودم تنهای تنها اونجا بودم یادم می اومد تو گفتی هستی و حس بهتری داشتم. 1بار هم از این تصور که بیام اینجا این ها رو بهت بگم و تو از شدت تعجب1چیز با مزه ای بگی بی اختیار زدم زیر خنده و وای یکی هرچی کردم جلوی این خنده بی موقع رو بگیرم نشد. اول1لبخند کوچیک بود، بعدش بزرگ تر شد و بعدش لرزش و بعدش خنده بی موقع و حسابی شد. خوب چیکار کنم دست خودم نبود تمام عضلات صورت و شکمم درد گرفته بود از بس سعی کردم خندهه رو مهارش کنم این میزبان های خوش اخلاق هم همش می گفتن آروم راحت شل چرا اینهمه سفتی مگه می خوای از ارتفاع پرت بشی پایین خودت رو ول کن و از این چیز ها. من هم دیگه تحملم تموم شد و خودم رو درست در لحظه ای که نباید ول کردم. وای چه حالی میده بخندی اون هم درست در زمان نباید! زمانی هم که وا رفتگی اون بنده های خدا رو می دیدم خندم به جای اینکه از سر خجالت قطع بشه2برابر می شد. خلاصه حسابی دردسری یکی.
تو حسابی دردسری یکی! از اون دردسر های عزیز که من دوستش دارم. خوشحالم که هستی یکی. ممنونم که هستی یکی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 01:19
سلام پریسا جان
به سلامتی میری و زود میای
با یکی موافقم ما هوای این جارو داریم تا رسیدی پست بزن منتظریم هاا دلمون برات تنگ میشه مواظب خودت باش
شاد باشی و بهت خوش بگذره
خدا نگهدارت

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ببخش دیر کردم. دسته جمعی ببخشیدم. دلم پرواز می کرد که باشم و… به خدا خیلی دلم تنگ شده بود خیلی. این بلاگ اسکای هم که در غیبت من هوای تغییر دکور کرد و اومدم دیدم همه چیزش عوض شده. گفتم بیچاره شدم حالا از کی بپرسم! شکر خدا پرسش لازم نشدم و اون قدر گشتم تا در ورودی پیدا شد.
ممنونم آریا. ممنونم آریا! ممنونم!
شاد باشی.
مینا
یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 08:30
سلام از حالا تا زمانی کهبرگردین به شدت منتظر خودتون و پستهای زیباتون میمونیم

پاسخ:
سلام مینا جان. چطوری عزیز؟ ممنونم به خاطر انتظار مهربونت عزیز من. من حالا اینجام و هرچی پیش تر میرم بیشتر به اینجا و شما ها بسته میشم. ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آزاد
یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 22:54
سلام …
چشم انتظار بازگشت شما هستیم…
سفر خوش و وجودتون سلامت

پاسخ:
سلام همراه آشنا. سفر خوبه. کمک می کنه. تجربه میده. پیش می بره. سفر رو دوست دارم.
ممنونم که هستید. ممنونم!
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 23:37
سلام. امیدوارم بسیار خوش بگذره این سفر به شما.
خاطره انگیز و زیبا باشه طوری که تا مدت ها شیرینی هاش به یادتون بمونه.
چه قدر این جا رو دوست دارم
ناخواسته تعدادی خاص رو می تونم این دور و ور پیدا کنم.
خیلی این برام قشنگه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
وای خدایا چه قدر دلم تنگ شده بود واسه حال و هوای اینجا!
سفر هم گذشت و تموم شد. سفر رو همیشه دوست دارم ولی الان…
خوشحالم که اینجام. در خونه. در آن سوی شب.
خوشحالم که هستم. ممنونم که هستید.
ایام به کام شما.
مینا
پنج‌شنبه 18 تیر 1394 ساعت 15:50
سلام
خوبید؟ من در سایتتون دیدم که گویا کتاب صوتی جای خالی سلوچ رو دارید و گفتید که هر کس خواست ایمیل بده تا براش بفرستید. می شه برای من هم بفرستید؟
با سپاس از شما
zakhire110@ymail.com

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
جای خالی سلوچ رو دارم ولی به نظرم توی1فایل ایمیلی جا نشه چون پیش از شما واسه1عزیز دیگه هم خواستم بفرستم ولی نشد. شاید بتونم توی گوگل درایو آپلود کنم. اگر موفق شدم و لینک دانلود ازش گرفتم حتما اینجا می ذارمش. کاش بشه!
ایام به کام شما.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال102و پایان

جنگ!
تمام منطقه پر بود از هوای جنگ. مار ها همه جا بودن. انگار تمام جهان زیر زمینی برای پیروزی تکمار بسیج شده بود. مار ها روی زمین، روی تنه درخت ها، زیر بوته ها و خلاصه همه جا و همه جا بودن. خارپشت ها، موش ها، آفتاب پرست ها و عنکبوت ها و موریانه ها تمام منطقه رو سیاه کرده بودن.
جنگل سرو انگار تاریک ترین و سنگین ترین عصر تمام تاریخ عمرش رو به خودش می دید. مشخص نبود2طرف منتظر چی هستن. شاید هر کدوم منتظر نشانه ای از طرف مقابل که به حمله تعبیر بشه. باد ملایمی می وزید و شاخ و برگ درخت ها رو تکون می داد. تکبال لا به لای شاخه های1درخت پناه دهنده هلو، پنهان از دیده ها و خلاص از دیدن ها نشسته بود و به طرز عجیبی احساس خلأ و خالی بودن می کرد. حس می کرد هیچی نمی تونه مجبورش کنه که بترسه، بپره یا پریشون بشه. حتی اگر خود تکمار در اون لحظه از درخت بالا می اومد و دورش چمبره می زد.
-اه! چه فکر پلیدی!
با احساس چندش فقط چشم های بستهش رو تنگ کرد ولی جز این، حرکتی به خودش نداد. نمی فهمید چش شده. حالش برای خودش هم عجیب بود ولی انگار حس کنجکاویش هم به خواب رفته بود. حتی سر و صدای نامنظم و غیر معمولی که از بیرون ردیف درخت های هلو به گوشش رسید، بلند و بلند تر شد و خبر از1دردسر جدید داد هم اوضاعش رو عوض نکرد. تکبال بی حرکت همونجا موند و از اونجایی که گوش مثل چشم مانعی نداره که هر زمان بخواییم به روی عوامل بیرونی بسته بشه، بدون اینکه به صدا ها گوش بده می شنیدشون.
-تکبال!اینجایی؟ اینهمه صدات می زنیم چرا نمیگی جات امنه دلواپس شدیم. بلند شو بیا بلکه تو بتونی درستش کنی.
تکبال متحیر از اینهمه کرختی فلج کنندهش سر بالا کرد و به تیزبین خیره شد.
-چی رو درستش کنم؟ این چه صداییه؟
تیزبین بدون اینکه توی نگاه و حالتش پریشونی دیده بشه، با همون آرامش عجیب تکبال ولی شاید کمی خفیف تر به حرف اومد.
-تکمار خبر مردن خورشید رو حسابی کرده توی بوق. حتی از بین خودی ها هم فقط1سری کوچیک از ما می دونستیم خورشید چی شده. حالا بقیه اون هایی که از تکماری ها این رو شنیدن حسابی معترضن. میگن دلشون نمی خواد به امید تحقق1فریب بجنگن.
تکبال بی تفاوت شونه بالا انداخت.
-نمی خوان؟ به جهنم که نمی خوان. می تونن نجنگن. دسته جمعی برید توی حلق تکمار دراز بکشید و سر بخورید پایین. به من چه؟
صدای مشکی تیزبین رو از جا پروند و تکبال رو همون طور تلخ و بی حالت به طرف خودش متوجه کرد.
-تو نباید این رو بگی تکبال. اون ها احساس ناکامی و ترس می کنن. باید کمکشون کنیم.
تکبال زهرخند کم رنگی زد.
-خوب برید کمک کنید. من خیال ندارم به کسی التماس کنم واسه نجات جون خودش تلاش کنه. اون ها واسه خاطر من نمی جنگن که هوارش رو سر من بزنن. اتفاقا من این طوری خیلی راحت تر می تونم خودم رو حفظ کنم. زمانی که اینجا به هم می ریزه و تکمار داره با شما وا رفته های به درد نخور از خودش و دار و دسته نکبتش پذیرایی می کنه، گم میشم و حالا دیگه همه شما می دونید که هر طور شده از پس خودم بر میام حتی در برابر اون تکمار. باقیش به جهنم.
دست مشکی رو روی شونه هاش حس کرد و دیگه ادامه نداد. سرش رو که بالا گرفت، نگاه مشکی آروم، شفاف و از جنس گذشته بود. از جنس همون رفاقت آرامشبخشی که جای ضربت های کرکس رو درمون می کرد.
-همه ما در فشاریم تکبال! اون هایی که اون بیرون از وحشتی که تا الان توی عمرشون تجربهش نکرده بودن هوار اعتراض می زنن، درد حاصل از فشار رو اون طوری بروزش میدن و تو هم این طوری. بله ما می دونیم که تو اگر گرفتار بشی از پس خودت و نجات زندگی خودت بر میایی. حتی اگر تکمار ببردت اون پایین، باز چیزی داری که به پشتیبانیش تکمار نه تنها زندهت بذاره، بلکه هوات رو هم حسابی داشته باشه. ولی فراموش نکن که همه شبیه تو نیستن. اون ها نمی تونن مثل تو با اطمینان بگن که از پس خودشون بر میان. خیلی از اون هایی که اون بیرون هستن از تو ضعیف ترن تکبال. بعد از کرکس، خورشید تنها امیدشون بود و الان حس وحشتناکی دارن. باید کمکشون کنی. باید کمکشون کنیم. پاشو. پاشو بریم.
تکبال به لحن دور آشنای مشکی گوش داد، به نگاه دیر آشنای کسی که زمانی بهترین رفیقش بود چشم دوخت و احساس کرد چیز گرم و آشنایی پشت پلک هاش رو قلقلک داد ولی اشکی در کار نبود. به مشکی خیره شد. به اون نگاه آروم و آشناخیره شد. دست مشکی هنوز روی شونه هاش بود.
-مشکی!خیلی از اون هایی که اسم خورشید رو عربده می زنن خیلی کمتر از اون که لازم بود خورشید رو می شناختن. پس حرف حسابشون چیه؟ چرا اینهمه روی بودن یا نبودن خورشید حساس هستن؟
مشکی همون طور که دستش روی شونه تکبال بود با همون لحن چند لحظه پیشش جوابش رو داد.
-ببین تکبال! کرکس و خورشید2قدرت بزرگ و مطمئن برای تمام آسمون جنگل سرو بودن. پرنده ها و حتی زمینی های جنگل با وجود این2تا در برابر تکمار احساس امنیت داشتن و حالا هیچ کدوم از این2تا قدرت حضور ندارن که ازشون دفاع کنن.
تکبال نفس عمیقی از سر خستگی کشید.
-ولی اینهمه که این ها الان دارن واسه خورشید گلو پاره می کنن واسه کرکس صداشون در نمیاد. من دلیلش رو نمی فهمم. انگار غیبت خورشید1جور هایی براشون حکم مردن رو داره. طوری رفتار می کنن که انگار براتِ زندگیشون غیبش زده. من نمی فهمم چرا.
مشکی آهسته شونه های تکبال رو فشرد.
-تکبال!دلیلش ساده هست. چون تأکید تکمار الان روی خورشیده. تکمار روی خورشید متمرکز شده. تا الان تصور حضور خورشید تکمار رو از حمله به جنگل منع می کرد چون همه می دونستن و می دونن که تکمار چه قدر از خورشید می ترسه. و الان تصور غیبت همیشگی خورشیده که تکمار رو تشویق می کنه که به سکوتش خاتمه بده و تمام جنگل رو به بیابون تبدیل کنه. کرکس برای تکمار دردسر بزرگی بود ولی بعد از کرکس، خورشید حسابی حالش رو گرفت. خورشید در نظر تکمار آخرین مانع بود. این رو هم در نظر بگیر که خورشید توانایی هایی داشت که تکمار خطرشون رو می دونه. مضاف بر اینکه خورشید برای دشمنی با تکمار دلایل شخصی خیلی زیادی داره. دلایلی به بزرگی و سرخی خون تمام خونوادهش که با شقاوت تکمار از دست رفتن. به نظرم حالا کم و بیش متوجه اوضاع شده باشی.
تکبال هنوز توی نگاه مشکی خیره مونده بود. مشکی سکوت کرد. تکبال آهسته سرش رو به نشان تأیید پایین آورد.
-شما ها کجا هستید؟ به محض تاریک شدن هوا اون عوضی ها مثل مور و ملخ می ریزن سرمون. بیایید بیرون ببینیم چند چندیم.
نگاه ها در1زمان به طرف تکروی ناراضی برگشت. تکرو درست می گفت. باید می جنبیدن. تکبال با فشار آهسته دست مشکی از شاخه هلو جدا شد و همراهش به راه افتاد. تیزبین بلافاصله جلو تر از اون2تا بیرون پرید و برای جواب دادن به ندای تکرو که پشت سر هم صداش می زد رفت و وسط ازدحام آشفته گم شد.
اون بیرون حسابی شلوغ بود. تکبال حس کرد ابدا دلش نمی خواد سکوت تاریک خودش رو بشکنه. انگار روحش عجیب خوابآلود شده و حوصله حرکت نداشت ولی این نمی تونست ادامه پیدا کنه و نکرد.
-ببین کی اینجاست. کبوتر بی پرواز که تکمار واسه خاطرش می خواد اینجا رو شخم بزنه! چطوری تکبال؟ -راست میگه احوالت چطوره؟ خوشت میاد این طوری همه ما شدیم نگهبان شخصیت؟ اسم خورشید هم که حسابی تضمینت کرد. تا کی می خواستی بهمون نگی؟
-من می دونم. تا زمانی که یا تکمار نفله بشه و دیگه خطری تهدیدش نکنه، یا ما نفله بشیم که دیگه شنونده ای نبود که بخواد چیزی بگه.
-بیخیال. تکبال! ما چندتا پر سیاه می خواییم. اون لونه، لونه خورشید رو میگم، حتی پر سیاه هم به خودش ندیده. رفیق های صمیمیت اجازه نمیدن با پر سیاه تزئینش کنیم.
… … …
-بس کنید!.
صدای تکبال مثل غرش رعد وسط جمعیت پیچید و حتی خودش رو هم به شدت از جا پروند. اصلا تصور نمی کرد وقتی سکوتش رو بشکنه صداش به این بلندی و به این خشونت باشه. سکوتی سنگین در1لحظه همه منطقه سکویا رو گرفت. تکبال باید پیش از اینکه این سکوت از طرف بقیه شکسته بشه ضربه رو می زد.
-ببینم!شما ها چی میگید؟ ترس همهتون رو دیوونه کرده بله؟ شما ها منو می شناسیدم مگه نه؟ درست توجه کنید! این من هستم. کبوتر بی پرواز. همراه و هم پر کرکس. پرورده خورشید. من بی پروازم ولی عاجز نیستم و شما ها اگر1درصد کوچیک هم از عقلتون استفاده می کردید می فهمیدید که من واسه خلاصی خودم از این معرکه مسخره، نه به جنگیدن های شما احتیاجی دارم و نه حتی به دست های خورشید. من لازم ندارم اسم کسی تضمینم کنه تا زنده بمونم. می دونید چرا؟ چون خودم به اندازه کافی واسه اون اژدهای بی سر و ته جالب هستم که نخواد از بین ببردم. و حالا شما ها، شما هایی که اینقدر احمقید که نمی فهمید من اگر بخوام خودم رو نجات بدم هیچ احتیاجی به چنگ و نوک های پیزوری شما ها ندارم. شما ها واسه حفظ من نیست که درگیر هستید. شما ها می جنگید برا خاطر خودتون، جفت هاتون و جوجه هاتون. خوب اگر دلتون نمی خواد هیچ اجباری نیست. می تونید همین الان از این بالا برید پایین، ولو شید روی خاک و بشید فرش خزنده های اون پایین. بهتون قول میدم که من اصلا مانعتون نمیشم. خوب، معطل چی هستید؟ برید دیگه!
سکوت به طرز کاملا واضحی سنگین تر شده بود. همه چشم ها انگار که جادو شده باشن، به تکبال عصبانی و منتظر خیره مونده و توی همه ذهن ها1چیز می چرخید. روح سنگین و سرد خورشید بود که از جسم کوچیک این کبوتر بی پرواز سرشون هوار می کشید. با همون نگاه تلخ و همون لحن همیشه خشن و همون حالت سرد و سنگین.
-ولی ما هیچ طوری موفق نمیشیم. خورشید نیست. ما همه میمیریم.
این صدا، خسته و شکسته و زمزمه وار، پوسته سخت سکوت منطقه رو خط انداخت. تکبال مثل انبار باروط منفجر شد و خطاب به همه عربده کشید:
-لعنت به همهتون! اصلا خورشید نیست که نیست. مگه زندگی شما ها رو به پر و بال های خورشید بستن که حالا می خوایید خورشید رو پیدا کنید و ازش تحویلش بگیرید؟ خورشید هرچند قوی تره، ولی1نفره. یعنی از نظر شما حالا که این1نفر به گفته دشمن و به تصور خودتون از جمع ما کم شد بقیه باید بریم بمیریم؟ من که خیال ندارم به اون تکمار آشغال ببازم. چه خورشید باشه چه نباشه. شما ها هر کاری دلتون می خواد انجام بدید. و اما در مورد خورشید. تکماری ها گفتن خورشید مرد و شما باور کردید؟ خوب اون ها دشمنن باید هم این رو بگن. من هم اگر می دیدم با چه موجودات ضعیف و بیچاره ای طرف هستم که تمام انگیزه دفاع از زندگیشون رو کردن زنده موندن1نفر، حتما برای تضعیفشون و برنده شدن خودم همین کار رو باهاشون می کردم. برای آخرین بار بهتون میگم که خورشید زنده هست. من که به بودنش مطمئنم. شما ها رو می سپارم به حماقت های خودتون.
-صدایی از بین جمع بلند شد. صدایی همچنان خسته، نگران و مردد.
-اگر هست پس چرا اون شبی که گرفتار شدی نیومد نجاتت بده؟ اگر می اومد خوشدست الان زنده بود.
صدای هقهق دردناک لالاپر بود که سکوت تاریک رو می خراشید.
تکبال این بار از پایین بودن طنین صدای خودش حیرت می کرد. صدایی که با وجود زمزمه وار بودن، به راحتی از بالای سر جمعیت می گذشت و به وضوح شنیده می شد.
-خورشید برای خوشدست نمی تونست کاری کنه. اگر من الان زنده هستم واسه اینه که تکمار زندهم رو لازم داشت، وگرنه هیچ معجزه ای نمی تونست نجاتم بده و من الان کنار خوشدست زیر خاک ها خوابیده بودم.
برای1لحظه به طرز دردناکی دلش خواست که ای کاش می شد اینطوری باشه. دلش می خواست می شد چشم هاش رو می بست و برای همیشه می خوابید. دلش می خواست تموم می شد و تا ابد آروم می گرفت. در هیچ شناور می شد و می رفت و می رفت و هیچ می شد و تمام.
-اون درست میگه. خورشید نتونست خوشدست رو نجاتش بده. ولی تکبال رو نجاتش داد چون تکمار زندهش رو می خواست.
همه سر ها در1زمان بالا اومد و نگاه ها به لالاپر دوخته شد. تکبال با چشم هایی از حدقه بیرون زده بهش خیره شده بود و کم مونده بود از شدت تعجب هوار بزنه، ولی درست در لحظه ای که نفسش رو برای داد زدن داخل کشید، نگاهی هشدار دهنده و بسیار خطرناک از لالاپر دریافت کرد. لالاپر چشم از تکبال متحیر برداشت، دوباره به پرنده های بلاتکلیف نظر انداخت و بلند تر از دفعه پیش هوار کشید:
-چیه؟ انتظار داشتید خورشید بمونه و به همهتون تعزیم کنه و بگه سلام به همگی. ببخشید که دیر اومدم. البته یکیتون مرد و رفت حالا بیایید این دومی رو تحویل بگیرید و سیر منو تماشا کنید تا یادتون بمونه من نمردم. هر زمان هم تماشاتون تموم شد بگید چون من فقط واسه تماشای شما اینجا موندم و بعدش باید برم چون تکماری ها دشت رو در غیبتم زیر و رو می کنن.
همون صدای مردد، این بار کمی بلند تر و امیدوار تر از بین جمعیت شنیده شد.
-یعنی خورشید اینجا بوده؟
لالاپر محکم و مطمئن جواب رو پرت کرد.
-بله که اینجا بوده. این کبوتره توی بغل تکمار گیر کرده بود. نکنه خیال کردید تکمار عشقش کشیده ولش کرده. جز خورشید هیچ قدرتی نمی تونست نجاتش بده. خورشید اومد، اوضاع رو درست کرد و رفت. نمی تونست بمونه دیگه شرمنده.
صدای دیگه ای با همون خستگی، تردید و نگرانی از وسط جمع شنیده شد.
-ولی ما اون شب ندیدیمش. ما با تکمار و دستهش جنگیدیم و ندیدیمش.
لالاپر حتی1لحظه هم مکث و تردید نکرد.
-البته که ندیدینش. اوضاع چنان افتضاح بود که چشم چشم رو نمی دید. من ولی دیدمش. 1نظر دیدمش که تکبال رو از معرکه در می برد و سر راهش5-6تا شکاری سر اینجا دم اونجا رو ترکوند. شما ها توی اون جهنمی که به پا شده بود امکان نداشت بتونید ببینیدش.
-ولی لالاپر! تکمار میگه کبوتره رو مشکی فرارش داد.
لالاپر نگاهی به مشکی انداخت. مشکی بلافاصله از سر خشم قهقهه زد.
-من؟ تکبال رو من فرار دادم؟ تکمار میگه؟ واقعا که! تکمار باید هم بگه. اگر نمی گفت که شما ها الان اینجا زمان از دست نمی دادید. در حال سنگر بندی منطقه و ایمن کردن لونه ها و تضمین جوجه های بی پروازتون بودید. درست نمیگم؟ تکبال درست میگه. کمی عاقل باشیم.
تکبال به چشم های همچنان گشاد شده مشکی خیره مونده بود ولی با اشاره نامحسوس مشکی نگاهش رو دزدید و به هیچ چشم دوخت.
-خوب حالا ما چیکار کنیم؟
صدا این بار محکم تر و کمی بلند تر بود و زمزمه های مطمئن تری رو با خودش از وسط جمعیت بلند کرد. لالاپر این بار سکوت کرد و به تکبال نظر انداخت. مأموریتش تموم شده بود.
تکبال خیلی زود موقعیت رو درک کرد.
-من باید بگم؟ شما ها همون کاری رو کنید که به نظرتون درست میاد. شاید هم دلتون بخواد تا ابد منتظر خورشید بمونید که بیاد و به دادتون برسه. این واقعا خجالتآوره. از1نفر چه انتظاری دارید؟ اینکه بلند شه بیاد و به جای شما برای حفظ جفت ها و جوجه ها و جنگلتون بجنگه؟ چرا باید این طوری باشه؟ خورشید مگه کیه جز یکی از ما؟ اون هم1نفره مثل همه ما. درسته که توانا تره ولی به نظرتون توانایی خورشید برای عوض کردن نتیجه این داستان کافیه؟
جفت کرکس!تو درست میگی. ولی خورشید1طور هایی قوت قلب همه ما بود و حالا که اینجا نیست…
تکبال با لحنی شاید کمی دلجویانه تر ولی صدایی همچنان بلند، جواب اون صدای نیمه درمونده رو خطاب به همه داد.
-خورشید الان اینجا نیست. ما که هستیم. جنگل هنوز هست. تو هستی. من هستم. جوجه های بی پرواز جنگل سرو هنوز هستن. این ها هستن که ما باید ازشون دفاع کنیم. خورشید باشه یا نباشه، ما باید برای نجات خودمون بجنگیم. بی پرواز های ما دیگه نباید در حالی بمیرن که با آسمون بیگانه هستن. دیگه بسه. داریم به شب نزدیک میشیم. هر کسی باهام موافقه بجنبه. هر کسی هم که موافق نیست خیلی سریع خودش و خونوادهش رو از معرکه نجات بده. اوضاع امشب اینجا برای موندن و تماشا اصلا خوب نیست.
جنب و جوشی که بلافاصله منطقه سکویا رو گرفت برای تکبال عجیب بود. همه1دفعه از جا کنده شدن و هر کسی دنبال کاری رفت. تکبال دزدانه از اون بالا پرنده ها رو زیر نظر گرفت. حتی یکیشون هم به قصد ترک منطقه اقدامی نکرد. همه با حرارت در حال انجام آخرین مراحل آمادگی واسه رو در رویی با دشمن بودن.
-عالی بودی! اون ها می مونن و دفاع می کنن.
تکبال آهسته به طرف صدا برگشت. نگاه در نگاه گرفته لالاپر دوخت و زمزمه کرد:
-ممنونم.خیلی به موقع بود.
لالاپر لبخند نزد. غم از دست دادن رفیق صمیمیش بیشتر از اون بود که بتونه بخنده.
-این تنها چیزی بود که اون لحظه به نظرم رسید. فکر کردم بهتره انجامش بدم. کرکس همیشه می گفت، نا امیدی اولین عامل نابودیه.
تکبال آهش رو قورت داد.
-کرکس درست می گفت. کار تو هم درست بود. درست و به موقع. آفرین!.
لالاپر فقط نگاهش کرد. توی نگاهش رضایتی بی خوشحالی دیده می شد.
-تکبال!تکماری ها به طرف ما حرکت کردن. الانه که برسن. باید چیکار کنیم؟
تکبال به خوشبین چشم دوخت. به طرز عجیبی احساس پرواز داشت.
-باید عجله کنیم. هرچه سریع تر بی پرواز ها، تازه پرواز ها و اون هایی که نمی خوان یا نمی تونن بجنگن رو از اینجا ببرید. حتی1ثانیه رو از دست ندیم!.
ولوله وحشتناکی در منطقه سکویا بالا گرفت. تکبال خودش وسط جمعیت پریشون و به هم ریخته رفت، بین پرنده هایی که روی شاخه ها رو سیاه کرده بودن می چرخید و جوجه های تازه پروازی که اصرار به موندن و جنگیدن داشتن رو به رفتن و ترک منطقه تشویق و توصیه می کرد.
-آهای بازیگوش! کجا در میری؟ تو نمی تونی بمونی. باید بری. تو و برادر هات همگی.
بازیگوش بچه کلاغ نر ریز جثه و بسیار شلوغی بود که تازه یاد گرفته بود پرواز کنه و از زمانی که تکبال به خاطر داشت، این جوجه بی نهایت نا آروم در اطرافش می گشت و1جور حس تحسین بهش داشت که گاهی حسابی واسه تکبال دردسر می شد. بازیگوش گاهی ساعت ها دنبال تکبال راه می افتاد، با پا های کوچولو و چابکش مثل تکبال از این شاخه به اون شاخه می پرید، پشت سرش قدم به قدم می اومد و سوال بارونش می کرد. درست مثل این بود که تکبال1سایه تیره و کوچولوی وراج داشته باشه که هیچ طوری نتونه از دستش خلاص بشه. و حالا این بازیگوش به هیچ قیمتی حاضر به ترک منطقه سکویا و منطقه های اطرافش نبود و با بلند ترین صدایی که از حنجرهش بیرون می اومد توضیح می داد که می مونه و مواظب تکبال میشه که تکماری ها نزدیکش نشن، ازش دفاع می کنه و پدر همهشون رو در میاره.
شب داشت نزدیک می شد. صدای اعتراض و گریه جوجه هایی که می خواستن بمونن و بجنگن توی سر و صدا و همهمه های موندنی ها قاطی شده بود.
-اونجا رو! اون چیه؟ مثل1گردباد خیلی بزرگه! داره از طرف کوهستان میاد این طرف!.
فریاد جوجه فنچ کرکس مثل1عامل محرک قوی کل منطقه رو از جا پروند. پیش از اینکه کسی فرمان آرایش جنگی بده تمام منطقه به حالت حمله در اومده بود. تکبال بهشون نگاه کرد و از دیدن اون دیوار زنده استوار ساخته شده از اون پرنده های معترض که بیخیال اعتراض های چند لحظه پیششون آماده انفجار و نابود کردن بود، لبخند رضایتمندی چهرهش رو پوشوند و بلافاصله به طرف اون گرد و غبار متحرک نظر انداخت بلکه بتونه از ماهیتش سر در بیاره.
غبار به خودش می پیچید و با سرعت پیش می اومد. توی دل غروب تیره آخر تابستون، اون غبار سیاه و ناشناس اومد و اومد و باز هم اومد، از بالای سر جنگنده های سکویا گذشت، وارد منطقه شد، به طرف مرکز منطقه رفت و درست بالای1سری درخت بلند و به هم پیچیده متوقف شد، از هم باز شد و شروع کرد به چرخ زدن.
-عقاب!این ها1دسته بزرگ عقاب هستن!.
فریاد بازیگوش انگار همه چشم ها رو باز کرد. تکبال با صدای بلند ، رسا و خشن عقاب های کوهستان رو مخاطب قرار داد.
-سلام. شما عقاب های کوهستان هستید. چی شده که اومدید به منطقه ما؟ اون هم درست در این زمان که ما به هیچ عنوان امکان پذیرایی از هیچ مهمونی رو اینجا نداریم؟ لطفا کمی بجنبید! ما باید هرچه سریع تر بدونیم و شما باید هرچه سریع تر توضیح بدید.
یکی از عقاب ها که از همه بزرگ تر و بالا تر بود آهسته چرخی زد و در حالی که فاصلهش رو از شاخه ها کم می کرد، به طرف تکبال برگشت و تکبال فرمانده عقاب های کوهستان رو شناخت. همون عقاب بزرگی که1بار همراه1عقاب جوون تر با خورشید صحبت کرده و به طرف کوهستان پرواز کرده بود. عقاب بزرگ هم به خوبی مشخص بود که تکبال رو بلافاصله شناخت.
-سلام رفیقِ خورشید. چقدر عوض شدی! تو بزرگ تر، عاقل تر و بسیار تلخ شدی. ما خورشید رو دیدیم که به دشت می رفت. برامون از جنگ می گفت. جنگی که بلاخره اتفاق می افتاد. کبک های کوهستان خبر آوردن که خزنده جنگل سرو برای گرفتن جفت کرکس و ایجاد ویرانی و کشتار به منطقه همراه های خورشید حمله می کنه. خورشید همنژاد ماست و امکان نداره ما دشمن های خودش و همراه هاش رو به حال خودشون رها کنیم. ما اومدیم تا همراه شما با اون خزنده بزرگ و افرادش بجنگیم.
تکبال لحظه ای به اون سپاه بزرگ چرخنده خیره موند. فریاد شادی سکویایی ها هشیاریش رو بهش برگردوند. توی ذهن تکبال این حقیقت نقش بست:
خورشید حتی بعد از مردنش هم بهشون کمک می رسوند!.
-کاش اینجا بودی خورشید! کاش پیش ما بودی! بهت احتیاج داریم خورشید! خیلی بهت احتیاج داریم! بهت احتیاج دارم خورشید!.
سر و صدای منطقه با تاریک تر شدن هوا هر لحظه بیشتر بالا می گرفت.
-تکبال!اون ها از ما خیلی بیشترن. دقت کردی؟
-بله خوشبین دقت کردم. عوضش ما از اون ها خیلی آماده تر و مسلح تریم. تو به این دقت کردی؟
-آره خوب ولی این… این…! این چه صداییه؟!
تکبال مثل برق از جا پرید و به طرف صدا نظر انداخت. گرد و خاک غلیظی از طرف انجیرستان به پا شده بود و مثل گردباد داشت به طرفشون می اومد.
-این چیه!؟
جواب خیلی سریع رسید.
-اون ها مرغ های انجیر خوار هستن که دارن میان این طرف. همهشون هم توی منقار و جفت پنجه هاشون مسلح به خوار های شتری تیز هستن.
بازیگوش در حالی که روی شاخه نارون بلند بالا و پایین می پرید این ها رو جیغ می کشید و از شدت هیجان کم مونده بود از اون بالا به پایین پرت بشه که با بال های کوچولوش پرپر زنان خودش رو دوباره کشید بالا.
-آهااای!از طرف جنگل سرو1سیاهی متحرک پر سر و صدا داره میاد این طرف. به شکاری های تکمار نمی خوره. انگار از1عالمه ذره های کوچولوی شلوغ درست شده!.
عقاب ها و سکویایی ها با شنیدن فریاد هشدار برادر کوچولوی بازیگوش که از اون طرف منطقه شنیده می شد، چشم از سیل مرغ های انجیر خوار برداشتن و همگی حالت دفاع گرفتن. سیاهی خیلی زود تر از حد تصور بهشون رسید و پیش از اینکه خودش بیاد، سر و صدای ریز و تیز ولی بلند و گوشخراشش رسید و تکبال نتونست از کشیدن نفس عمیق و نشوندن لبخند رضایت به چهره خستهش خودداری کنه.
-پرستو ها! پرستو های جنگل دارن میان کمکمون!
صدای جوجه فنچ کرکس از کنار گوشش شنیده شد که جیغ می کشید:
-همین طور فنچ ها. همتیره های با حال من!
زمزمه متحیر ولی بلند تیزپرک رو همه شنیدن.
-و سار ها. همراه1عالمه دارکوب. تمام دارکوب های جنگل سرو اونجا بین جمعیت هستن. اون ها بین1جنگل گنجشک و قناری و طوطی محاصره شدن و فقط نوک های درازشون پیداست. آسمون جنگل سرو داره میاد به منطقه ما!.
فریاد ها و جیغ های تازه وارد ها پیش از خودشون وارد منطقه شد و صاحب های صدا ها هم چند لحظه بعد رسیدن، وارد منطقه جنگی شدن، با سکویایی ها دست دادن، بال هاشون رو به نشانه همراهی به شونه های همدیگه کوبیدن و از سر شوق و هیجان دیدن هم پرواز های قدیمیشون هوار کشیدن. خیلی هاشون که با افراد منطقه سکویا دوستی و آشنایی داشتن هم رو بغل کرده بودن و چنان احوالپرسی و چاقسلامتی پر حرارت و شادی با هم می کردن که انگار در1جشن بزرگ بهاره و در اولین روز بهار برای سپری کردن شاد ترین لحظه ها با هم1جا جمع شده بودن. تکبال به این صحنه ها خیره مونده بود و تماشا می کرد که هر لحظه پرنده های بیشتری از اطراف جنگل به طرفشون می اومدن، از مرز منطقه سکویا می گذشتن و با جنگنده های سکویا قاتی می شدن. صحنه بی نهایت زیبایی بود اتحاد آسمونی های جنگل سرو بر علیه خاکی های تکمار.
سکویایی ها حالا دیگه حسابی نفس گرفته بودن و بدون حیرت و بدون اینکه حتی1پر ازشون بلرزه آماده می شدن که تا نفس آخر بجنگن. برنده بشن یا بمیرن. انگار رویارویی آخرشون با دشمن و برملا شدن راز فقدان خورشید آخرین حصار احتیاط رو توی وجودشون از بین برده بود. این وسط ناآگاه های سکویا که تازه از تکماری ها قصه نابود شدن خورشید رو می شنیدن، بد پاشیده بودن و همچنان سایه اون تردید غمناک رو در اعماق نگاه هاشون پنهان می کردن و تکبال همچنان با اصرار و اطمینان برای تک تکشون توضیح می داد که خورشید زنده هست و فقط موفق نشد برای نجات خوشدست کاری کنه و تکمار و دستهش مردنش رو دروغ میگن تا افراد منطقه سکویا رو تضعیف کنن. تکبال می گفت و می گفت و موفق می شد باور های منفی و تاریک رو تا مرحله تردید برسونه.
شب داشت جنگل سرو رو می گرفت. سایه های بی شمار و نیمه پنهان توی دل تاریکی حرکت های گنگی داشتن. تکماری ها سعی می کردن بفهمن سکویایی ها که حالا لای شاخ و برگ درخت های منطقهشون استطار شده بودن دارن چیکار می کنن ولی دیوار به هم فشرده شاخه ها، دیوار متحرک و خطرناک عقاب ها و دیوار سیاهِ تاریکی شب که داشت سیاه تر و زخیم تر می شد، هر لحظه امکان این کشف رو براشون غیر ممکن تر می کرد.
-این آرامش چه سنگینه! هرگز تصور نمی کردم از هیچ آرامشی اینهمه احساس پریشونی کنم.
تکبال دست مشکی رو گرفت و با صدایی که نشانی از لرزش نداشت، سکوت سنگین رو شکست.
-این آرامش پیش از توفانه. به آرامش بعدش فکر کن تا کمتر پریشون باشی. امشب رو باید سپری کنیم. مطمئن باش صبح فردا هرچی که باشه از امشب آرام تره.
مشکی با حرکت مختصر سرش تأیید کرد. فرصت نشد بیشتر حرف بزنن. صدایی مثل ناله ابلیس از حاشیه منطقه سکویا، به آرامش ترسناک منطقه پایان داد. جنگ شروع شده بود!.
در1لحظه سیل شکاری های تکمار از هوا و باقی خاکی هاشون از زمین دیدن که حصار دفاعی منطقه1دفعه شکست و کنار رفت. تکماری ها مهلت تفکر به هم و به خودشون ندادن. با شادی و اطمینان از قدرت خودشون و ضعف سکویایی ها که در همون لحظه های اول در هم شکسته بودن، با تمام قوا به داخل منطقه سکویا حمله بردن و به طرف مرکز منطقه پیشروی کردن. و احساس کامیابی بی نهایتشون حتی1لحظه هم طول نکشید. درست در زمانی که در رویای تسخیر منطقه سکویا اون هم بدون جنگی که جنگ باشه سیر می کردن، تمام منطقه1دفعه انگار از شدت انفجار نعره ها، جیغ ها و عربده های بلند منفجر شد. گرد و خاک از زمین و شاخ و برگ و خار و منقار و چنگال تیز بود که از هر طرف روی سرشون می بارید. سکویایی ها در اطراف دسته محاصره شده تکمار حصار مرگ بسته بودن و تکماری ها هیچ طوری نمی تونستن از حصار منطقه سکویا خارج بشن و به جنگل فرار کنن. منطقه سکویا با نقشه سکویایی ها و به همت تمام جنگنده های منطقه، همراه دسته تکمار از باقی جنگل جدا شده بود و چنان قیامتی داخلش جریان داشت که هیچ زنده ای از زنده های جنگل سرو در تمام عمر خودش و تیرهش نظیرش رو به خاطر نمی آورد.
تکماری ها می دیدن که موجودات بسیار عجیبی بهشون حمله می کردن. موجوداتی با بدن های سیاه و بال های بزرگ، پنجه های کاملا باز و منقار ها و انگشت هایی که به طرز غیر عادی و ترسناکی بلند و تیز بودن. موجودات عجیب اوج می گرفتن و با اون منقار ها و انگشت های جهنمی به هر چیزی که سر راهشون بود حمله می کردن و اون منقار ها و اون انگشت های تیز و مرگبار رو با تمام قدرت توی هر جای بدن هوایی ها و زمینی های تکمار فرو می کردن. تیزی های بلند به ضرب تمام تا انتها توی بدن طرف مقابل فرو می رفت و از سمت دیگه بیرون می اومد و به وسیله صاحبش کشیده و چرخونده می شد و موجودی که روی اون درازی های ترسناک به سیخ کشیده می شد قبل یا بعد از جدا شدن از اون سیخ های نفرین شده کارش تموم بود و تیغ ها می رفتن تا صید های جدید و زنده پیدا کنن.
-این ها دیگه چی هستن؟ تا به حال همچین پرنده های عجیبی ندیده بودم. این ها خود ابلیسن که از اعماق جهنم اومدن!.
-شیطان ها با سکویایی ها همدست شدن! خودتون رو نجات بدید!
این فریاد آفتاب پرست ها بود که به گوش تکماری ها رسید و همه رو آشفته تر از پیش کرد و با تار و مار شدن دسته آفتاب پرست ها که پاره پاره می شدن، مثل برگ های خشک از وسط دریده می شدن، مرده و زنده هاشون از بالای درخت ها به پایین و داخل شعله های سرکش آتیش ها پرتاب می شدن، توی سر و صدای جنگ و مرگ محو شد.
احمق ها!این ها کلاغن. کلاغ هایی که به منقار ها و انگشت هاشون تیغ های خارپشت زدن.
حتی این آگاهی شکاری ها هم که البته خیلی دیر حاصل شد نتونست از هیبت اون موجودات تیغ پوش و ترسی که ایجاد کرده بودن کم کنه. انگار تمام جهان از فریاد و خاک و خون ساخته شده بود!.
سکویایی های ریز و درشت مثل برق به هر طرف می رفتن، نوک می زدن، چنگ می کشیدن، آتیش می زدن، کور می کردن، خفه می کردن، نابود می کردن و بیخیال ضربه و زخم و حتی مرگ، بالاتر و باز هم بالاتر می پریدن و سریع تر حمله می کردن. خفاش ها و کلاغ های منطقه سکویا با سینه های پوشیده از پنبه فشرده و تار های محکم ابریشم لای پنجه هاشون، مثل فشنگ از مقابل تیغ های جهنده خارپشت ها جاخالی می دادن، توی هوا می چرخیدن و کمند ابریشمیشون رو به گردن هر کدوم از نفرات دشمن که دستشون می رسید مینداختن و بین زمین و هوا، در ارتفاع کم یا زیاد در حالی که با دست و دندون و منقار آزاد همچنان مشغول ادامه جنگ بودن، صید به کمند افتادهشون رو دارش می زدن. مرغ های انجیر خوار با منقار های تیز مثل بلای جهنم روی سر هر تکماری که می دیدن فرود می اومدن، از فاصله دور چشم هاشون رو نشونه می گرفتن و زمانی که به دشمن می رسیدن، بلافاصله صدای جیغ ها و نعره های درد بود که می رفت هوا و لحظه ای بعد، دشمن کور بی هوا به چنگ یکی دیگه از سکویایی ها می افتاد. آتیش می گرفت، دار زده می شد یا تکه هاش همه جا پخش می شدن. پرستو ها، فنچ ها و سار ها با منقار ها و پنجه هایی مسلح به خار های تیز شتری بی پروا حمله می کردن و لحظه ای طول نمی کشید که صید بیچارهشون به جنگلی از خار های تیز و توده بی شکلی از خار و خون تبدیل شده و بی جون و بی حرکت روی زمین می افتاد. گنجشک ها، طوطی ها و قناری ها چنان نوک می زدن و چنان گاز می گرفتن که به زحمت می شد یکیشون رو دید که تکه ای از گوشت1دشمن لای منقار و پنجه هاش نباشه. عقاب ها اون بالا با شکاری های غول پیکر تکمار به شدت درگیر بودن. می زدن و می خوردن و گوشت و خون بود که از آسمون روی منطقه سکویا می بارید!.
-اوضاع چطوره مشکی؟ کمک نمی خوایی؟
مشکی در حالی که به شدت برای خفه کردن1مار کلفت و عفعی مانند که به سختی تقلا می کرد و با دم قدرتمندش کم مونده بود درخت های2طرف رو بشکنه تلاش می کرد، به طرف خوشبین برگشت که همراه لالاپر به سرعت بهش نزدیک می شدن.
-چرا اتفاقا بدم نمیاد1کمکی کنید.
خوشبین و لالاپر انگار که برای انجام یکی از عادی ترین کار های روزمره اقدام کنن، پیش رفتن و با دست های چابک و تار های ابریشمی همراهشون خیلی سریع مار بزرگ رو به یکی از شاخه های کلفت بستن و خودشون هم انتهای دمش رو با تمام قدرت نگه داشتن تا مانع دست و پا زدن های وحشتناکش بشن. مشکی در کمال بیخیالی بهشون لبخند زد.
-ممنون. همینطوری بچسبید الان تموم میشه.
خوشبین به لبخندش جواب داد.
-حله مشکی. بکش.
مار در اسارت اون3تا با شدت تمام زور می زد که نفس بکشه و مشکی و لالاپر در کمال آرامش و بی توجه به زیر دست هاشون حرف می زدن و خوشبین در ضمن اینکه نگاه بی تفاوتش به چشم های بیرون زده و دهن کاملا باز مار بود باهاشون همراهی می کرد. طول کشید ولی بلاخره مار بزرگ از تک و تا افتاد. چشم های گشادش تا حد امکان از حدقه بیرون زده و دهنش تا آخرین حد امکان باز مونده بود. لالاپر با نفرت دم مار رو رها کرد و تکونی به خودش داد.
-اه کثافت! چه جونی هم داشت! وای عوضی چه سنگینه! زود باش جنازه بی قابلیت کریح تارَم رو بده!
مشکی خیلی سریع به کمک لالاپر اومد. کمند ابریشمیش رو از بدن مار بی جون باز کرد و داد دستش. لالاپر با تشکری سریع از اونجا رفت و خوشبین بعد از اینکه از مقابل خیز1شکاری خیلی بزرگ جاخالی داد، شونه به شونه مشکی به طرف پایین و به زیر شاخه های تاک شیرجه زد و شکاری عصبانی رو به عقاب بزرگی سپرد که همون لحظه درست از بالای سرشون در حال شیرجه زدن به طرف پایین بود.
تکبال سریع تر از هر زمان دیگه ای به هر طرف می چرخید و چنان می جنگید که انگار این آخرین مهلت خودش و تمام جهانه. مثل آتیش داغ، مثل فشنگ جهنده و مثل خود مرگ بی رحم و خشن برای کشتن و کشتن ضربه می زد.
جنگ سختی بود. تکماری ها زیاد و آماده بودن و ظاهرا این بار به این سادگی خیال باختن نداشتن. سکویایی ها هم کم نمی آوردن و با اینهمه جنگ سختی بود. مار ها با سرعتی کابوس وار به تنه درخت ها می پیچیدن، خودشون رو بالا می کشیدن و با خیز های بلند پرنده هایی که نزدیک شاخه ها پرواز می کردن رو با هدفگیری های دقیق صید می کردن و درسته قورتشون می دادن و چند لحظه بعد1مشت پر و خورده استخون های خونآلود از دهن های بازشون به بیرون تف می کردن. شکاری های تکمار از بالا نشونه می گرفتن و شیرجه می زدن و اگر عقاب های کوهستان نبودن، شاید تمام کوچیک تر های جبهه سکویایی ها تار و مار می شدن. تکبال به اون صحنه سیاه و جهنمی نگاه کرد و از درد پایان همراه های آسمونی سکویایی ها قلبش تیر کشید. باید کاری می کرد. هر کاری. دستی به شونهش خورد. دستی به شدت آشنا و به شدت محال.
-مواظب باش تکبال! نزدیک بود چیزی ازت باقی نمونه.
تکبال بدون اینکه به1دسته تیغ بلند که با اون دست آشنا منحرف و پراکنده شد نگاه کنه، به سرعت برگشت تا مطمئن بشه خواب نمی بینه. نه! خواب نبود! تقریبا بدون صدا زمزمه کرد:
-شهپر!
شهپر وسط اون قیامت خونبار، با همون آرامش همیشگی توی نگاهش خیره شد و با لحنی مثل همیشه محکم ولی آروم گفت:
-سلام.
تکبال حس کرد از شدت حیرت و حسی تلخ و در عین حال شیرین به سر گیجه افتاد. شهپر شونه هاش رو آهسته مالش داد.
-بیدار بمون تکبال! به تمام بیداریت احتیاج داری.
تکبال خیلی سریع متوجه شد که شهپر داره درست میگه. از جا پرید و به پشت سر شهپر نگاه کرد.
-کرکس هم همراهته؟
شهپر عذرخواهانه لبخند زد.
-نه. کرکس اصلا نمی دونه اینجا چی شده. من به جای جفتمون اینجام.
تکبال به طرز دردناکی احساس سرخوردگی کرد.
-تو اینجا چیکار می کنی؟
شهپر دوباره لبخند زد.
-اومدم کمک. نمی تونستم همچین صحنه هایی رو از دست بدم.
و در همون حال با لبخندی آرامش بخش و رضایتمند به صحنه از پا در اومدن1شکاری خیلی بزرگ به وسیله انبوهی از فنچ ها و دارکوب ها که ریخته بودن سرش و لحظاتی بعد چیزی ازش باقی نذاشتن اشاره کرد. تکبال زمانی به خودش اومد که لبخند خسته ای چهرهش رو پوشونده بود.
-تکبال!خورشید رو نمی بینم. کدوم طرف رو پوشش میده؟
لبخند تکبال مثل برف توی آتیش1دفعه محو شد.
-شهپر!خورشید از بین رفت. توی1جنگ وحشتناک برای نجات1دسته خیلی بزرگ فنچ های گرفتار جونش رو داد. فنچ ها همه آزاد شدن ولی خورشید رو نتونستیم نجاتش بدیم. ازش چیزی به دست نیومد. حتی1پر که زیر بوته های قاصدک خاک کنیم. بقیه هنوز نمی دونن. بهتره که ندونن.
شهپر مات به تکبال خیره شد. تکبال حس کرد با اعتراف به مرگ خورشید، 1بار دیگه از دستش داد. مثل هر بار که مجبور بود تموم شدنش رو به زبون بیاره و آرزو می کرد این بار آخر باشه.
-تکبال!چه قدر درد کشیدی! چه دردی کشیدی!
تکبال سکوت کرد و در دل نالید.
-بله درد کشیدم. دارم میمیرم. دارم از درد میمیرم. کاش تموم بشه! کاش تموم بشه!
دلش آرامش می خواست. دلش1شونه محکم و قوی می خواست. دلش می خواست از جلد سرد و سفت خورشید بیاد بیرون و لای1دسته پر بلند فرو بره، روی1شونه قوی و مطمئن سر بذاره و مثل1جوجه خسته و خسته و خسته درد هاش رو زار بزنه. اون قدر بباره تا سبک بشه. چه قدر دلش اشک می خواست، تکیه می خواست، آرامش می خواست، ناله می خواست، هوار می خواست!
-تکبال!قوی باش. تو می تونی.
تکبال آهسته سر بلند کرد و به چشم های آروم و آرامش دهنده شهپر خیره شد.
-حالا که اینجایی باید کمک کنی.
شهپر خندید.
-پس خیال کردی واسه چی اینجام؟ من رفتم قاتی بقیه. می بینمت.
تکبال سری به نشان تأیید تکون داد. شهپر1بار دیگه شونه های تکبال رو فشار داد و پرید و بین جنگنده های سکویا از نظر تکبال گم شد. سکویایی ها چنان از دیدن1نیروی تازه نفس و کارآمد مثل شهپر خوشحال شدن که فرصت نکردن به خاطر ماجرای کرکس به حسابش برسن.
جنگ به شدت تمام ادامه داشت و حضور شهپر آشفتگی های1طرف منطقه رو به طور کامل به نفع سکویایی ها نظم داده بود. تکبال با احساس رضایتی عمیق برگشت و مشغول له کردن1دسته آفتابپرست شلوغ و مزاحم شد که سر راهش رو گرفته بودن.
شب از دود و خون رنگ می گرفت. آسمون و زمین منطقه سکویا زیر گوشت و خون سرخ می شد و شخم می خورد.
به انتهای حیات می رسیدن انگار!.
تکبال در1لحظه مشکی رو دید که تکروی نیمه گیج رو از کام1مار کشید بیرون، پرتش کرد هوا و خودش با2تا مار درگیر شد.
-آهای!
با عربده تکبال و نور عجیبی که1دفعه مثل جرقه اطراف رو روشن کرد مار ها مثل تیر در رفتن ولی اوضاع مشکی بهتر نشد. چیزی داشت پایینش می کشید و تکبال نمی دید که اون چیه.
-مشکی! تو چی…
چشم های تکبال از وحشت و حیرت گشاد شد. انگار زمین سفت منطقه سکویا1دفعه به باطلاق مکنده ای تبدیل شده بود و داشت به سرعت برق درخت های منطقه با هرچی و هر کی لای شاخه هاش بود رو به سرعت تمام می بلعید. فرصت برای تحلیل نبود. تکبال با تمام توانش جیغ کشید:
-پرواز کنید! از شاخه ها فاصله بگیرید! بپرید!
انبوه افراد سکویا با نهایت سرعت و بدون اینکه بفهمن چی شده به طرف بالا پرواز کردن و مستقیم به طرف شکاری های تکمار رفتن که در نتیجه چیزی نمونده بود فاجعه خونباری درست بشه که دومی نداشت. تکبال با دیدن عقاب ها که بین شکاری های عصبانی و سکویایی های در حال اوج گرفتن حائل می شدن، چشم ازشون برداشت و به پایین نظر انداخت.
-مشکی!نه! مشکی!
این چی بود که مشکی رو با درختی که لای شاخه هاش گرفتار شده بود به دل زمین می کشید. تکبال نمی تونست پرواز کنه. با تمام زورش پرید و خودش رو وسط شاخه های اون درخت متحرک پرتاب کرد. درخت داشت فرو می رفت. مشکی لای شاخه ها گرفتار شده بود ولی این امکان نداشت. تکبال به خودش فرمان توقف و آرامش داد و خودش رو مجبور کرد بهتر و دقیق تر نگاه کنه. مشکی بین لایه های کلفت و در هم پیچیده ای از تار های عنکبوت گیر کرده بود. تکبال ناله ای تلخ کشید و به طرف تار های محکم خیز برداشت. نه فرصتی بود نه اختیاری.
-مشکی! من باید آخرین راهی که به نظرم میاد رو امتحان کنم ولی…
مشکی که از شدت بال زدن نفسش به شماره افتاده بود به زحمت خندید.
-بزن. یا له میشم یا آزاد میشم.
تکبال به چشم های مشکی خیره شد. قدرت ضربه زدن به اون تار ها رو در خودش نمی دید. تار ها زیادی به مشکی چسبیده بودن و ضربه تکبال همراه تار ها مشکی رو هم نابود می کرد.
-بزن فسقلی. فقط اگر من در نرفتم، به کرکس بگو من هر کاری تونستم کردم. بهش بگو1زمان نگی مشکی بی معرفت بود. نشد دیگه. حالا بجنب. دارم میرم پایین بجنب!.
تکبال با احساسی بالاتر از وحشت به مشکی خیره شده بود.
-نه. نمی تونم. نمی تونم.
ولی درخت داشت واقعا توی زمین فرو می رفت.
-خدایا این چی می تونه باشه؟
تکبال برای پیدا کردن راه نجاتی که از این آخرین چاره نحس و سیاه خلاصش کنه به پایین نظر انداخت و1دفعه دل و رودهش رو توی گلوش احساس کرد. زمین منطقه سکویا در نقطه نقطهش داشت از هم باز می شد و گورکن های غول پیکر به تعداد خیلی زیاد داشتن از زمین بیرون می اومدن و درخت ها رو به زیر زمین می کشیدن. تکبال می دید که درخت ها پایین میرن. تکبال می دید که سکویایی های ریز و درشت توی تار های کلفت عنکبوت لای شاخه های درخت های متحرک گرفتار شده و در حال فرو رفتن به اعماق زمین بودن. تکبال می دید که سکویایی های گرفتار در همون حال چشم های گورکن ها رو نشونه می رفتن. تکبال می دید که دل و روده همراه هاش با ضربه های گورکن های عظیم و سیاه به اطراف می پاشید. یکی از اون غول های سیاه درختی که دام مشکی شده بود رو پایین می کشید.
تکبال بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه با نعره ای از اعماق دل خودش رو روی صورت کریح گورکن پرتاب کرد. چیزی مثل انفجار رعد توی تمام منطقه سکویا پیچید و گورکن و درخت بلندش به همراه تکبال و مشکی در دود سیاه و غلیظی گم شدن. تکبال بی هوا به اطراف می چرخید و نمی فهمید به کجا سقوط می کرد. دستی گرفتش و از دل تاریکی بالا کشیدش.
-تو در دیوونگی همتا نداری تکبال. این چه کاری بود کردی؟
تکبال به زحمت از پشت پرده کلفت دود و لیزابه و خون به مشکی که بالا می کشیدش چشم دوخت.
-مشکی! تو افتضاح زخمی شدی. تمام جونت خونیه!
مشکی همچنان می خندید.
-طوری نیست. بیا بریم نذاریم بقیه رو زمین قورتشون بده!
مشکی درست می گفت. باید می جنبیدن. سکویایی های پریشون حسابی به هم ریخته بودن. اوضاع به نفع تکماری ها بود. زمین داشت منطقه سکویا رو می بلعید. وحشتناک بود.
-اونجا!داره کمک برامون میاد!
جوجه فنچ کرکس بود که این رو جیغ کشید و صدای نعره مرگ بود که در جوابش به دشمن فرمان می داد.
-نذارید تازه وارد ها جلو تر بیان! نابودشون کنید!
صدای جیغ و فریاد های2طرف در1لحظه آسمون رو شکافت. فوج بسیار بزرگی از زنبور ها با نیش های بیرون زده از بین شکاری های تکمار گذشتن و به چشم های گورکن ها حمله ور شدن. کلاغ های سکویا با مشعل های آتیشی و خفاش ها با چنگال های تیز دوباره حمله کردن. تار های نگه دارنده سکویایی های گرفتار داشت سست می شد که1دفعه تمام منطقه پر از صدای جیغ های درد گرفتار ها شد.
-این چیه؟ وای! وای خدای من! موریانه ها حمله کردن!. گرفتار ها رو نجات بدید!
فریاد تکبال خیلی سریع توی منطقه پیچید، درک های گیج رو بیدار کرد و حمله موریانه ها با1ضد حمله حسابی مواجه شد ولی موریانه ها ریز بودن و سکویایی ها برای جنگ با اون ها به مشکل بر می خوردن. گرفتار های سکویا وسط تار های کلفت و سفت عنکبوت زنده زنده به وسیله موریانه ها به اسکلت های خونآلود تبدیل می شدن. خیلی سریع تار ها زیر فشار چنگال ها و دندون های خفاش ها و شعله هایی که کلاغ ها خیلی با دقت و مهارت به جون تار ها مینداختن تیکه پاره می شد ولی تا این کار انجام بشه خون های زیادی بود که ریخت و جون های زیادی بود که از دست رفت. تکبال با چشم هاش می دید که پرنده های کوچیک و گرفتار لای تار های عنکبوت بین شاخ و برگ های درخت های نیمه افتاده جیغ می کشیدن و پرپر می زدن و جسم متشنجشون از گوشت و پوست خالی می شد. تکبال سعی کرده بود4تا گنجشک گرفتار رو نجات بده ولی فقط از پس نجات3تاشون بر اومد و با وجود تلاش خودش و باقی گنجشک ها، پرنده چهارم به وسیله موریانه ها پاره پاره شد و تا لحظه آخر زجر کشید و از ته دل جیغ زد تا تموم شد. موریانه ها حسابی دردسر شده بودن ولی1دفعه اتفاق عجیبی افتاد. عجیب بود. موریانه ها به طرز عجیبی درگیر شده بودن در حالی که سکویایی ها هنوز فرصت نکرده بودن درست فکر کنن که چطور باید دفعشون کرد. جنگ سختی بین تار های عنکبوت روی شاخه ها شروع شده بود. دست های ریزی موریانه های جونده رو بلند می کردن و داخل تار های عنکبوت مینداختن و بیخیال دندون های تیز جوندهشون، دست و پا هاشون رو اون تو می پیچیدن و بعد مشغول دریدن، تکه تکه کردن و خفه کردنشون می شدن. موریانه های گرفتار، عصبانی و ترسیده که دسته دسته لای تار های کلفت عنکبوت گرفتار می شدن، برای نجات خودشون به سرعت تار ها رو می جویدن. تار ها پاره و گرفتار های سکویا آزاد می شدن، پرواز می کردن و از دسترس موریانه ها دور می شدن. تکبال مثل بقیه، با حیرت به این صحنه خیره مونده بود.
-چی داره باهاشون می جنگه؟
تکبال و بقیه خیلی زود جوابشون رو گرفتن.
-مورچه ها! وای جانمی مورچه هااا! بزنید بزنید آخجون بزنید من عاشق بزن بزنم وای آفرین بزنیدشون!
تکبال توی اون هیاهو از شنیدن صدای فریاد آزار دهنده بازیگوش که جواب سوالش رو توی گوشش جیغ کشیده بود خندش گرفت.
گورکن ها به خاطر حمله زنبور ها درخت ها رو رها کرده بودن و کور و دیوانه به هر طرف می تاختن و به وسیله سکویایی ها شعله ور می شدن، سوراخ سوراخ می شدن و می مردن.
جنگ در حاله تاریکی از دود و غبار و خون، در شرایط تقریبا برابر پیش می رفت. تکبال به صحنه درهم اون جهنم سیاه خیره شد و فکر کرد باید کاری کنه. هر کاری که اوضاع رو به نفع مسلم سکویایی ها بچرخونه. ولی چه کاری!؟
-تکبال!موش ها. دارن بیخ درخت ها رو می جون. درخت ها قطع میشن و پرنده های گرفتار…
تکبال منتظر ادامه گزارش تیزپرک نشد. به سرعت از جا پرید و با عربده ای کشدار و عصبانی از جنس سفیر های خورشید هوار زد:
-موش ها!آخ جااان! جااان!
تمام زیر درخت ها1دفعه از صدای جیغ های وحشتزده موش ها پر شد.
-خورشید!فرار کنید! فرااار!
ولی دیر شده بود. عقاب های کوهستان به سرعت باد شیرجه رفتن و به سیل موش ها زدن. سکویایی ها، موریانه ها، مورچه ها، ، تار های عنکبوت، پرنده های گرفتار، قیامت بود!
-دشتی ها!سبزقبا ها و باقی پروازی های دشت رسیدن!.
جیغ های شاد بود که از جمع سکویایی ها رفت آسمون. پرنده های دشت مثل فشنگ رسیدن، توی سکویایی ها قاتی شدن و تازه نفس و بی توقف به دل دشمن حمله بردن.
تعداد پرنده های دشت زیاد بود. سبزقبا ها، بلبل ها، سحره ها، یاکریم ها، کبک ها، بلدرچین ها و توکا ها، همه و همه بودن. چنان زیاد بودن که1لحظه آسمون شب رو گرفتن و لحظه ای نگذشت که جنگ مثل آتیشی که هیزم بهش داده باشن به شدت شعله کشید.
-دشتی ها اومدن!حتما خورشید هم باهاشونه.
-پس کو؟ نمی بینمش!
-من هم نمی بینمش ولی…
-مواظب باشید!
فرصت نشد هیچ چشمی بیشتر از اون دنبال خورشید بگرده. شکاری های تکمار که خیال می کردن با1حمله سریع دشتی ها رو عقب می فرستن بهشون حمله کردن ولی1دفعه فوج پرنده های دشت مثل1موج خیلی بزرگ از هم باز شدن و برق آسا شکاری ها رو از اطراف و پایین و بالا محاصره کردن و چنان روی سرشون ریختن که شکاری ها چند لحظه اول رو فقط در حیرت به سر می بردن و زمانی هم که واسه دفع حمله اقدام کردن، به طرز خجالت آوری شکست خوردن و آشکارا عقب کشیدن. فریاد شادی سکویایی ها و پرنده های دشت، آسمون جنگل سرو رو به لرزه انداخت. سکویایی ها به کمک پرنده های دشت، تکماری ها رو روی زمین و توی آسمون فلج کرده و عقب فرستاده بودن ولی اوضاع همچنان خطرناک و خشن بود. تکبال خودش رو از حمله1مار بزرگ عقب کشید و با1ضربه محکم به درخت کوبیدش و بعد عقبی رفت و لای شاخه ها پیچید و غیبش زد. لحظه ای بعد از اون طرف ردیف تاک ها1دفعه زد بیرون و در1آن شعله بود که از اون منطقه به آسمون می رفت و4-5تا مار شعله ور به شدت به خودشون می پیچیدن، می سوختن و تموم می شدن. تکبال خیز برداشت که بپره و خودش رو به شاخه های بالایی ردیف نامنظم نارون ها برسونه ولی صدایی از پشت سرش متوقفش کرد.
-ببین کی اینجاست! کبوتر کرکس! باید اسمت رو عوض کنی. از امشب دیگه میشی کبوتر تکمار.
تکبال به سرعت از زیر چنگال پرنده غول پیکر جاخالی داد و بدون اینکه به طرف صدا برگرده گفت:
-حالا ببینیم.
صدا گفت:
-ببینیم!
شکاری شیرجه زد و تکبال به جای اینکه لای شاخه ها مخفی بشه، برخلاف انتظار مهاجم خودش رو تا جایی که براش ممکن بود بالا کشید و به پرنده نزدیک شد. در کمتر از1ثانیه اتفاق افتاد. پرنده شکاری که برای گرفتن تکبال شیرجه زده بود و انتظار فرار داشت نه حمله متقابل، به فاصله1چشم به هم زدن توی هوا متوقف موند و به تکبال خیره شد. برای تکبال همین اندازه کافی بود. روی نوک پا هاش ایستاد و با تمام توان خودش رو پرت کرد بالا و در همون حال بال ها و منقار کاملا بازش رو بالا کشید. کسی نفهمید چی شد ولی همه دیدن که تکبال لا به لای پر های شکاری بزرگ می لولید و پرنده به جای اینکه با سرخوشی گرفتن تکبال بپره هوا و افتخار کنه، از شدت درد و وحشت به خودش می پیچید و جیغ می کشید و توی هوا به شدت دست و پا می زد و می خواست پرنده بی پرواز رو هر طور شده از لای پر هاش بکشه بیرون و پرتش کنه پایین، ولی ظاهرا این کار شدنی نبود. اون هایی که نزدیک صحنه بودن، چه سکویایی ها و چه افراد تکمار، همه لحظاتی به این جنجال خیره موندن و1دفعه دیدن که پرنده بزرگ با تمام هیکلش خودش رو وسط آسمون به این طرف و اون طرف پرتاب می کرد و درست مثل کسی که حلقآویزش کرده باشن اول صدا های گنگ و خفه از ته حلقش بیرون داد و بعد منقارش برای نفس کشیدن تا آخرین حد امکان باز شد و با چشم های بیرون زده اون قدر دست و پا زد و خودش رو بالا و پایین انداخت که توانش تموم شد و با سرعتی سرسام آور به طرف زمین سرازیر شد. بال های تکبال از لا به لای پر های به هم ریختهش دیده می شد که حتی در لحظه سقوط هم دست از سرش بر نداشت و همچنان مشغول بود. لحظه ای بعد خون بود که از گلوی پرنده فوران می کرد و تکبال دیده شد که با پنجه هاش سفت به گلوی پاره شده پرنده چسبیده بود و منقارش رو تا بیخ توی زخم بزرگ گلوی حریفش فرو کرده و به شدت تمام می چرخوندش. وحشت و اشمئزاز صحنه چنان زیاد بود که همه بی اختیار خودشون رو عقب کشیدن. پرنده چندتا تکون شدید خورد، توی هوا شل و بی حرکت موند و با سر سقوط کرد و تکبال همچنان بهش چسبیده بود. نزدیک زمین، 2تا دست قوی توی هوا گرفت و از سقوط حتمی نجاتش داد.
-عالی بودی ولی دفعه بعد برای آخرش هم1فکری بکن.
تکبال از سر تا پا غرق خون بود. با1حرکت تند و شدید تکه های بزرگ و نیمه لخته شده خون رو از جلوی چشم هاش کنار پاشید و خطاب به شهپر گفت:
-ممنونم. دفعه بعد هم تو یا یکی دیگه هستید نجاتم میدید. باور کن پاره کردن گلوی لعنتیش ارزشش رو داشت.
تکبال این رو گفته نگفته، بدون اینکه منتظر بشه شهپر بذاردش زمین، از روی شونهش پرید و وسط شاخه های نارون از نظر گم شد.
جنگ بی توقف ادامه داشت. سکویایی ها با ورود پرنده های دشت و دیدن تیکه پاره شدن تکماری ها با اون شدت، حسابی نفس گرفته و نفس تکماری ها رو می بریدن. مشکی با صدای بلند از طرف درخت های هلو نعره زد:
-دارن از سوراخ زیر زمین یواشکی در میان!
تکبال همون نزدیکی ها با1مار نه چندان ضعیف درگیر بود. با شنیدن هوار مشکی مار رو مثل1دسته برگ پوسیده با1ضربه به لیزابه تبدیل کرد و به طرف مشکی و درخت های هلو خیز برداشت. در آخرین لحظه پیش از پریدن، تکرو و تیزرو2طرفش بودن. بی حرف و سریع شونه هاش رو گرفتن و پرپرزنان به طرف درخت های هلو رفتن. به هدایت تکبال صاف بالای محلی رسیدن که از زیرزمین موش و گورکن بود که داشت می زد بیرون. تکرو و تیزرو شونه های تکبال رو روی شاخه رها کردن و رفتن که به طرف پایین شیرجه بزنن ولی در آخرین ثانیه تکبال شونه های هر2تا رو چنگ زد و کشیدشون عقب. تیزرو و تکرو با حیرت برگشتن که بپرسن چرا. ولی تکبال بلافاصله دستش رو به نشان سکوت بالا برد، لبخند تاریکی زد و سر تکون داد. تکرو و تیزرو که چیزی نفهمیده بودن به تکبال و به حرکت های سریع اون پایین نظر انداختن. تکبال نگاه شیطانی خطرناکی به پایین انداخت و سوت آهسته و کشداری کشید. در1چشم به هم زدن تمام شاخه های درخت های هلو پر از پروانه شد. تیزرو از شدت تعجب سر جاش خشکش زده بود و تکرو گیج و منگ پلک می زد.
-این ها از کجا اومدن!؟ اینهمه مدت کجا بودن که ندیدیمشون!؟ این ها دارن چیکار می کنن؟!
جواب خیلی زود رسید. فوج پروانه ها به سرعت مشغول مکیدن شیره از شاخه های درخت های هلو شدن و لحظه ای طول نکشید که تکرو و تیزرو با صدای وزوز عجیبی که از بالای سر شنیده می شد از جا پریدن. دسته های بسیار بزرگی از زنبور ها با بغل های پر، بالای سر و اطرافشون رو سیاه کرده بودن. زنبور ها اومدن، روی شاخه های درخت های هلو نشستن وبا پروانه ها قاتی شدن. پروانه ها روی ظرف های توی بغل زنبور ها خم شدن و تمام شیره هایی که مکیده بودن رو توی ظرف های پر از عسل چسبناک بالا آوردن و بلافاصله همراه زنبور ها مشغول مخلوت کردن محتوای ظرف های مومی شدن. به لحظه نکشید. مایع عجیب و بد رنگ حاصل رو به کمک تکبال، تیزرو و تکرو پایین و پایین تر بردن و پیش از اینکه تکماری های اون پایین بفهمن چرا اطرافشون1دفعه تاریک تر از حد معمول شد، مایع مثل فوران آتشفشان به تمام اجزای صورت هاشون پاشید و اول نعره بود که رفت هوا و بعد پیچ و تاب خوردن و توی هم لولیدن و لحظاتی بعد، آتیش بود که از اون ناحیه بالا می رفت و کلاغ های امداد رسون که با سرعت تمام روی شاخه های هلو آب می پاشیدن که منطقه آتیش نگیره. تکبال به همراهی زنبور ها و پروانه ها مایع عجیب و قابل اشتعال رو تا قطره آخر داخل دریچه زیر زمینی ریخت که از قرار معلوم مخفیگاه نیرو های کمکی تکمار بود. تکرو رفته بود و دوباره می جنگید ولی تیزرو مات به این صحنه خیره مونده بود. پروانه ها و زنبور ها به همون سرعتی که اومده بودن رفتن و وسط جهنم منطقه غیب شدن و تکبال با کمک تیزرو خودش رو دوباره به بالای شاخه ها رسوند، به نگاه مات تیزرو لبخند زد و دستش رو فشرد.
-ممنونم که اجازه ندادید از بالای نارون ها بپرم. فاصله خیلی زیاد بود. ممکن بود مچ جفت پا هام بشکنه.
تیزرو فقط گیج و متحیر زمزمه کرد:
-اون زیر، همه سوختن. خیلی هاشون هم از دود خفه شدن. چرا در نرفتن؟
تکبال خندید.
-برای اینکه نمی تونستن در برن. این سوراخ2تا دریچه داشت که اون یکی رو من اول ماجرا پیدا کردم و الان با همین آشغال خوشمزه که دیدی پوشیده شده. اگر می رفتن طرفش باز هم چیزی ازشون باقی نمی موند. اونجا رو ببین!
تیزرو به محلی که تکبال نشون می داد نظر انداخت و درست روی نقطه ای در رو به روی درخت های هلو در اون طرف منطقه سکویا، آتیش بلندی رو دید که شعله می کشید و دود غلیظی رو به هوا می فرستاد.
تکبال دیگه منتظر نموند. تیزرو با شنیدن صدای ضجه های وحشتزده1دسته فنچ از جا پرید و تکبال به سرعت خودش رو به شاخه های پایینی رسوند و از اونجا یکی از اون فرود های زمان های تمرینش رو اجرا کرد. روی زمین که رسید به شدت لیز خورد و ولو شد. زمین از پر های لطیف و کوچیک و خون همراه هاش پوشیده شده بود. تکبال بی توجه به این زمین خوردن دردناک به سرعت از جا بلند شد و به طرف صدا خیز برداشت. 1دسته فنچ وسط چاله ای از خون بین3تا مار و1دسته موش گرفتار شده بودن. پر هاشون خیس خون بود و دیگه باز نمی شد.
-اینهمه خون از کجا اومد؟
تکبال خیلی زود جوابش رو گرفت. خارپشت ها1دسته فنچ رو کاملا له کرده بودن و حالا پر های به جا مونده ازشون روی چاله خون شناور بود و باقی فنچ های گرفتار هم داشتن به همون سرنوشت دچار می شدن. تکبال عربده ترسناکی زد و حمله کرد. پشت سرش1دسته بزرگ خفاش و1دسته بزرگ تر مرغ انجیر خار رو ندید که همراهیش کردن، درست از بالای سرش رد شدن و با جیغ های نفرت به مقابل حمله کردن. در1لحظه درگیری شدیدی اطراف چاله خون شروع شد. تکبال یکی از خفاش ها رو دید که با قدرتی بعید از جسمش، روی1مار شیرجه زد و سرش رو به ضرب توی چاله خون فرو کرد و همونجا نگه داشت. مار برای خلاص شدن و نفس کشیدن به شدت دست و پا می زد ولی حرکاتش به تدریج کند و کند تر می شد. تکبال به سرعت از بین تیغ های خارپشت های مهاجم که مثل رگبار به طرفش شلیک می شدن جاخالی می داد و سعی می کرد قدم به قدم به صحنه نزدیک بشه. دور بود ولی می دید. سعی کرد چهره خفاش رو ببینه ولی شب و شلوغی و خون مانع می شدن و نتونست. اتفاق ها چنان سریع می افتادن که انگار کسی دور صحنه ها رو تند کرده بود. تکبال دید که خفاش همچنان سر مار رو توی چاله خون نگه داشته بود و مار دست و پا می زد. تکبال دید که1تیغ بلند از بدن1خارپشت بزرگ جدا شد و مثل تیر در رفته از کمان به طرف خفاش پرواز کرد. تکبال جیغ کشید:
-بکش عقب!
ولی دیر شده بود. تیغ سفیر کشان رفت و درست در پهلوی راست خفاش نشست. خفاش یکه سختی خورد ولی گردن مار رو ول نکرد. مار مدتی دیگه تقلا کرد و بعد از حرکت افتاد. خفاش به جنازه مار نظر انداخت و لحظه ای بعد، آهسته خودش رو روی برگ های خون گرفته رها کرد. نفس عمیقی کشید، حرکت ضعیفی کرد و برای همیشه خاموش شد. تکبال بعد از اینکه خدمت1مار و1خارپشت که مانع پیشرویش شده بودن رسید، بدون اینکه به اطرافش درست نگاه کنه خیز بلندی برداشت که هرچه سریع تر خودش رو بالای سر خفاش برسونه.
-فایده نداره. تموم شده. اونجا خطرناکه. نباید بری اونجا.
تکبال سر بلند کرد و تیزپرک رو دید که با نگاهی به شدت گرفته و دست هایی به شدت محکم مشغول مرتب کردن1دسته تیغ خارپشت برای اجرای1نقشه ناشناس بود. در چهره تیزپرک درد وحشتناکی موج می زد که ستون فقرات تکبال رو می لرزوند. خواست بپرسه ولی مهلتش نبود. تیزپرک تیغ هاش رو برداشت و به سرعت پرید. تکبال خیلی سریع برگشت و به طرف ازدحامی که زیر تاک ها رو تیره کرده بود خیز برداشت. فنچ های گرفتار نجات پیدا کرده بودن و تکبال خیالش راحت بود به همین خاطر به پشت سرش نگاه نکرد. چیزی با قدرت و سرعت بهش خورد و پرتش کرد1طرف. فرصت نبود ببینه با چی طرفه. مار چنان بزرگ بود که تکبال از کناره های بدن کلفتش آسمون بالای سر رو نمی دید. حس کرد زیر فشار اون جسم سنگین الانه که گردنش بشکنه. قدرتش رو جمع کرد و پنجه هاش رو بالا گرفت ولی در همون لحظه، مار یکه وحشتناکی خورد، همراه تکبال که زیر بدنش گیر کرده بود روی زمین کشیده شد، پیچ و تاب خورد، غلتید و هم زمان با بارون خونی که از بالا روی سر تکبال متحیر می پاشید چند بار به اطراف دم کوبید و از حرکت افتاد. تکبال دستی که برای کمک به طرفش دراز شده بود رو گرفت و خودش رو از اون زیر کشید بیرون.
-خوبی تکبال؟
تمام جسم قویدست کاملا سرخ بود و از شدت خونآلودی برّاق به چشم می اومد.
-قویدست!این چه قیافه ایه؟
قویدست خندید.
-خوشگل شدم؟ بهم میاد؟ به نظرم بد نباشه از حالا به بعد باقی عمرم رو این مدلی بگردم. کلی جذاب تر شدم.
قویدست همون طور که1مار مهاجم رو با کمند ابریشمیش گرفته بود، مثل طناب می تابوند و آخر کار هم به شدت تمام به تیغ های1خارپشت خیلی بزرگ کوبیدش حرف می زد. مار جا در جا کشته شد و خارپشت جای مار رو در کمند قویدست گرفت.
-اَییی قویدست!
قویدست کمندش رو کشید و گردن شکسته خارپشت رو آزاد کرد تا بی افته.
-چیه مگه؟ ببینم کفتره تو خودت رو دیدی؟ می دونی الان قیافهت چه جوریاست؟ محشری. حسابی کار درست و محشر. حتما توی یکی از این چاله چوله های قرمز خودت رو1تماشایی کن.
قویدست به1چاله بزرگ خون نیمه لخته شده اشاره کرد و بلند خندید.
-تنها تنها می خندید شما2تا؟ آهای قویدست! اون هیولا رو ول کن دیگه مرد. بیا کمک من.
قویدست با چابکی موشی که کشته بود رو رها کرد و به طرف خوشبین و گورکن بزرگی که خوشبین دور سرش پرواز می کرد شیرجه زد. لحظه ای بعد از گورکن هیچی جز1توده زغال له شده باقی نبود.
-عیشمون رو کوفت کردی تکبال.
تکبال به لبخند خوشبین نظر انداخت.
-معذرت می خوام ولی خودم عیش لازم بودم.
-اوه!سلام جناب نکبت.
خوشبین و تکبال هر2برگشتن ببینن طرف صحبت قویدست کیه و از هیبت شکاری خیلی بزرگی که یکی2متر اون طرف تر فرود اومده بود و حالا داشت با قدم های بلند و بدون سر و صدا از پشت سر به طرفشون خیز بر می داشت بی هوا1قدم عقب رفتن. قویدست به سرعت همراه شکاری خیز برداشت و جایی بین پریدن و فرود اومدن به هم رسیدن. خوشبین بلافاصله برای کمک پرید و تکبال از روی زمین به طرف شکاری خیز برداشت و درست سرش رو نشونه گرفت. شکاری با جیغ مرگباری با خوشبین و قویدست گلاویز شد. ضربه تکبال درست به هدف خورد. شکاری همراه خوشبین به عقب پرتاب شدن. قویدست بالا پرید و هوار زد:
-زنده باد هرچی کبوتره! بزن که خوب می زنی!
و درست در همون لحظه صدای بلند و تهدیدآمیز1قرچ، فرصت هیچ عکس العملی نبود. درختی که بالای سرشون بود1دفعه شکست و با صدای مهیبی افتاد. هر3تا خودشون رو از ضرب درخت سنگین عقب کشیدن ولی هیچ کدوم انتظار مار بزرگی رو نداشتن که لای شاخه ها مخفی شده بود، ناگهانی و برق آسا به بیرون خیز برداشت و تکبال1لحظه برق نیش بلندش رو دید که توی تاریکی شب مثل شمشیر اومد و رفت. خوشبین به سرعت پلک به هم زدنی یکی از چشم های مار رو توی حدقه ترکوند و در حالی که از حرکت دم قوی و بلندش جاخالی می داد و چشم دیگهش رو نشونه می گرفت فریاد کشید:
-پس چی شدی قویدست؟ بیا دیگه؟
تکبال منتظر قویدست نشد. مار بی چشم و شعله ور توی1چاله بزرگ خون افتاد و پیش از سوختن خفه شد. تکبال و خوشبین منتظر تماشای آخر کارش نشدن.
-قویدست!چه بهت نمیاد خسته بشی! بلند شو دیگه!
خوشبین این ها رو با هوار می گفت و قویدست بی حرکت رو به شدت تکونش می داد. تکبال به درخت افتاده که جای دندون های چندین موش بزرگ روی تنه قطع شدهش دیده می شد تکیه زده بود و تلاش های بی فایده خوشبین برای بیدار کردن قویدست رو تماشا می کرد. نمی فهمید چرا کاری نمی کنه. چرا جلو نمیره و خوشبین رو از ادامه این کار منصرف نمی کنه. شاید در اعماق ذهن آشفتهش امیدوار بود که خوشبین بتونه با اطمینان به زنده بودن قویدست ماجرا رو عوض کنه و قویدست بلاخره زیر اصرار های خوشبین از جاش حرکت کنه و بلند شه.
-قویدست!قویدست پاشو! بلند شو لعنتی! پاشو!
نگاه تکبال روی رد خونی که از زیر کتف چپ قویدست روی زمین راه گرفته بود و مثل1جوب کوچیک پیش می رفت ثابت مونده بود. نیش مار زهری کار خودش رو کرده بود و خوشبین با اینکه رد نگاه تکبال رو گرفت، با اینکه خون رو دید، با اینکه همه چیز رو فهمید، باز هم نمی تونست از تکون دادن و صدا زدن قویدست، بلند و بلند تر خودداری کنه. مشکی و تیزرو اومدن کمک.
-خوشبین!اون دیگه پا نمیشه. بیا باید از اینجا بریم.
درد نگاه خوشبین اونقدر زیاد بود که برای دیدنش روشنایی لازم نباشه. با شنیدن صدای مشکی انگار یکه وحشتناکی خورد. تکبال احساسش رو درک می کرد. خودش هم چنین حسی داشت. انگار مشکی با تأیید مردن قویدست به این موضوع قطعیت می بخشید. تکبال به لبخند کوچیکی که هنوز روی چهره قویدست باقی مونده بود خیره شد. باورش نمی شد. قویدست، همراه تقریبا همیشه مشکی، دوست همیشه شاد خودش، یکی از مواظب های یواشکیش که همیشه خیال می کرد تکبال نمی بیندش و نمی دونه، حالا برای همیشه با چشم های باز و1لبخند کوچیک رفته بود!.
تکبال به زحمت حرکت دادن1کوه خودش رو تکونی داد و تازه اون لحظه بود که حس کرد نفسش بالا نمیاد. باید کاری می کرد که بتونه نفس بکشه. نمی تونست. سرش رو بالا گرفت و از ته دل هوار کشید. راه نفسش باز شد ولی مهلت چندانی برای درست نفس کشیدن نداشت. درخت بعدی بلافاصله بعد از صدای جرق درست روی سرشون سقوط کرد. تکبال با سرعتی دیوانه وار جسم قویدست رو عقب کشید و به گوشه ای امن منتقلش کرد که آسیب بیشتری نبینه، مار بزرگی که به شدت به طرفش فرود می اومد رو با1ضربه از وسط به 2نیم کرد و بعد همراه خوشبین، مشکی و تیزرو به طرف جمع موش هایی که به سرعت و یواشکی به طرف درخت بعدی می رفتن شیرجه زد.
-حتما1مار دیگه اون بالاست.
-از یکی بیشتره مشکی من دارم از اینجا می بینم.
-تو حرف نداری خوشبین.
-بسه دیگه بیایید. تکبال موش های اینجا با تو، مار های اون بالا با ما.
تیزرو این رو گفت و پرید و خوشبین و مشکی بدون تأمل پشت سرش پرواز کردن. تکبال بی مکث موش ها رو هدف گرفت. زیاد طول نکشید. دود بود و غبار بود و جیغ های درد و وحشت. کمی بعد، تکبال در میان لیزابه های متعفنی که بوی تند سوختگی به همراه دودی مشمئز کننده ازشون به هوا می رفت شناور بود و1زخم نه چندان عمیق روی بال راستش داشت که زیر پر هاش پنهانش کرد و دوباره وسط صحنه پرید. درخت ها دیگه به اون حالت مرموز نیفتادن و مار های اون بالا مجبور شدن بیان پایین و مستقیم توی جنگ نابود بشن. تکبال حس می کرد سنگینی بار تمام جون های از دست رفته روی دوشش فشار میاره و کم مونده با خاک یکیش کنه. فرصت نبود متوقف بشه و به اطرافش نگاه کنه. اگر1لحظه می ایستاد کارش تموم بود.
شب به نیمه نزدیک می شد و نبرد بی امان و بی انتها ادامه داشت. انگار قرار بود تا انتهای دنیا طول بکشه. تکبال بعد از کنار زدن1تپه جنازه که ترکیبی از دوست و دشمن بود کمک کرد تا1یاکریم به شدت زخمی رو از میدون بیرون ببرن.
-من حالم خیلی بده. دارم میمیرم. من می ترسم!. من توی پرستو ها1عالمه دوست های خوب دارم. می خواستیم پاییز با هم بریم سفر. من می خوام برم سفر. من از جنگ متنفرم. می خوام پرواز کنم. آواز بخونم. سفر کنم. باز هم1بهار دیگه رو ببینم. برگردم اینجا. جنگل سرو توی بهار خیلی قشنگه. من فقط1بهار دیدم. دلم پرواز می خواد. دلم سفر می خواد. دلم…دلم آب می خواد. تشنمه.
تکبال بغض تاریکش رو خورد و به پر های غرق خون سر کوچولوی پرنده جوون دست نوازش کشید.
-تو قوی ترین یاکریمی هستی که من توی عمرم دیدم. مطمئنم که نمیمیری. فقط می خوابی. صبح فردا جنگ تموم میشه. تو بیدار میشی و چند روز بعد هم پرواز می کنی. همراه پرستو ها میری سفر. یادت باشه بهار آینده که بر می گردی باید هرچی دیدی واسه من بگی. می خوام بشنوم و فقط هم از تو. سرباز شجاع جنگل سرو.
پرنده کوچولو لبخندی از ته دل زد، حرکت کندی به بال های خورد شدهش داد و چشم های خونیش روی هم افتاد. تکبال چند لحظه دیگه همونجا نشست و بی اختیار سر و پر های خونآلود جنازه رو نوازش کرد. جسم سراسر جراحت و پاره پارهش رو بغل گرفت و براش لالایی از بهار و از پرواز و از آواز خوند. سر بالا کرد و به مقابلش خیره شد. زیر نور گرفته مهتاب، چهره ها رو می دید، می فهمید، می شناخت. جنازه هایی که تا همین امروز سراپا زندگی بودن. بینشون افراد آشنا هم کم نبودن. قویدست، تیزبین، تیزپرواز، خوشنفس، و اون هایی که از فرصت های خیلی خیلی کم بین زد و خورد ها استفاده می کردن و برای ریختن چند قطره اشک و زدن1بوسه دلتنگی بالای سر عزیز هاشون می اومدن. تیزپرک که روی جنازه تیزبین بی صدا ضجه می زد، مشکی به شدت زخمی که سرش رو به شونه شکسته قویدست تکیه داده بود و بدون هقهق اشک مثل آب از چشم هاش جاری بود، تکروی خونآلود که آهسته آهسته چشم های بسته خوشنفس، مهربون ترین ماده خفاش دسته سکویا رو می بوسید و اشک های گرمش بی توقف می بارید و تمام چهره خوشنفس رو از خون می شست و پاک می کرد، و1دسته کلاغ ریز و درشت که از پشت پرده های زخیم اشک، به نوبت دور جنازه تیزپرواز جمع می شدن و به نام نگهبانی، روی سینهش، دست هاش، شونه هاش و روی تمام جسمش سر می ذاشتن و با ناله های دردی از ته دل زار می زدن. تکبال همون طور مسخ و بی اختیار جسم داقون یاکریم مرده رو به سینه داغ و ملتهبش چسبونده بود و نوازش می کرد. هنوز براش لالایی می خوند. از بهار، از سفر، از آواز!. پرنده توی بغل تکبال خواب بود. خوابی تاریک و سرد از جنس ابدیت!. دستی شونه های تکبال رو لمس کرد.
-تکبال!زنده ها لازمت دارن. بلند شو.
تکبال از پشت پرده مهی از جنس درد، دردی که اشک نمی شد، به شهپر نظر انداخت. شهپر همچنان همون بود. محکم و آرام. هرچند غمگین. به شدت غمگین.
دیگه حرفی از جنس کلام بینشون رد و بدل نشد. مهلتش نبود. چیزی شبیه انفجار همه رو از جا پروند. تکبال به سرعت برق از جا کنده شد و به طرف سکویای وسط منطقه خیز برداشت.
-آتیش!سکویا آتیش گرفته! خاموشش کنید! سکویای کرکس رو خاموشش کنید!
تکبال با وحشت به شعله هایی که سکویا رو دوره کرده بودن خیره شد و مثل تیر به اون طرف شیرجه زد. با تمام توانش جیغ کشید:
-نه! اون فقط1درخت سکویاست. واسه سر پا نگه داشتنش خودتون رو به کام شعله ها ندید!
تکبال خیلی سریع به جمعیت پریشون رسید و سعی کرد آرومشون کنه. سکویا برای سکویایی ها نماد حضور کرکس بود و نمی تونستن تحمل کنن که این نماد، این آخرین نشونه، این درخت بلند با لونه ی بالاش بسوزه و خاکستر بشه. تکبال این رو می فهمید و با اینهمه نمی تونست اجازه بده که به خاطر نجات سکویا پرنده ها بمیرن.
-چی پشت این ماجراست؟ سکویا بی خودی آتیش نگرفته! این جونور ها عمدا مشغولمون می کنن!بفهمید!
تکبال درست می گفت. هوار های کبوتر بلاخره چندتایی رو آگاه کرد و اون ها مشغول آگاه کردن بقیه شدن. -کرکس! سکویامون رو آتیش زدن!
این مثل پیکان زهرآگینی از درد انگار قلب تکبال رو سوراخ کرد و گذشت. کرکس نبود. هیچ دستی نبود که دور شونه های خسته تکبال حلقه بشه و از اونجا ببردش تا این صحنه رو نبینه. کرکس نبود. سکویا می رفت که در آتیش سرکش بسوزه. کرکس اونجا نبود! سکویا می سوخت!کرکس نبود، نبود!.
تکبال حس کرد از شدت بغض دیگه نمی تونه نفس بکشه. با اینهمه وقتی رو به پرنده های پریشون هوار می کشید، نه اشکی توی چشم هاش بود و نه لرزشی توی صداش.
-اون درخت رو ول کنید! این نقشه تکماری هاست! دقیق تر باشید!
پرنده های منطقه سکویا که داشتن با تمام توان برای نجات سکویا می رفتن، با شنیدن این هوار انگار چیزی تکونشون داد. کند شدن و با تردید به اطراف نظر انداختن. باید پیش از اینکه تکماری ها کاری کنن دستشون رو می خوندن، ولی چطوری؟ منظور دشمن از این کار چی بود؟
-محاصره اطراف منطقه رو نشکنید! بیایین کمک! تکماری ها امشب نباید از حصار ما در برن! می خوان محاصرهمون کنن! بهشون اجازه ندید!
نقشه تکماری ها خیلی زود به وسیله فریاد های بی توقف، پشت سر هم و فراگیر جوجه فنچ کرکس و بازیگوش و باقی تازه پرواز های چابک میدون لو رفت و اوضاعشون رو خراب کرد. مشکی که برای شنیدن حرف های تکبال بهش نزدیک شده و زخم روی بالش رو دیده بود، در1لحظه تکبال رو رها کرد و به سرعت باد به طرف جنگنده های حاشیه منطقه سکویا پرید. تکبال هم پشت سرش با تمام سرعت خیز برداشت.
در حاشیه منطقه سکویا جنگ وحشتناکی بود. تکماری ها می خواستن حصار رو بشکنن و به جای سکویایی ها منطقه رو محاصره کنن و تا اینجا نه پیروز بودن نه شکست خورده. تکبال خودش رو نزدیک اون قیامت پر هیاهو رسوند و دستش رو بالا برد ولی سوزش زخمی که روی بال راستش داشت متوقفش کرد. این سوزش انگار روحش رو سوزوند و تمام صحنه های اون شب رو توی ذهنش با وضوح تمام به نمایش در آورد.
-برای چی می جنگم؟
برای چی می جنگید؟ چرا باید ادامه می داد؟ اصلا چه فایده ای داشت که پیروز بشه یا نشه؟ کرکس نبود. رفته بود. شاید دیگه هرگز بر نمی گشت. کرکس، جفتش، تنها پناه گاهش، محکم ترین تکیه گاهش!. دوستان قدیم و عزیزش رفته بودن. خیلی ها همین امشب مرده بودن. در جنگ با تکمار و دستهش مرده بودن. دوستانی که زمانی زیر پر و بال کرکس با هم چه لحظه های عزیزی که نداشتن. با هم می خندیدن، با هم در برابر دشمن می جنگیدن، با هم پیروز می شدن و با هم برای از دست رفته هاشون گریه می کردن. قویدست، با اون جوونمردی همیشگیش و هواداریش از تمام ضعیف تر های دسته، تیزپرواز با اون دل مهربون و خنده های بلند و گریه های سوزناکش، تیزبین عاشق جفتش که امکان نداشت کسی باور کنه حتی به ضرب دست مرگ، تیزپرکش رو تنها بذاره و بره، خوشنفس، ماده خوشقلب و نازکدل دسته، جفت آینده تکرو، و خیلی های دیگه که دیگه نبودن، خیلی های دیگه که هر لحظه ممکن بود بی افتن و دیگه بلند نشن. به ضرب1تیغ خارپشت، 1نیش مار یا1ضربت چنگال1شکاری بزرگ! تکبال چرا باید می جنگید؟ در این جهان بی سر و ته دیگه چی براش باقی مونده بود که به خاطرش بجنگه؟ کرکس نبود! خورشید رفته بود! برای همیشه رفته بود! برای منطقه سکویا و سکویایی ها تکبال دیگه هیچی نبود جز1جفت خیانتکار. بعد از تکمار چی منتظرش بود که برای خاطرش بخواد باز هم بجنگه؟!
دستش آهسته سست شد و پایین افتاد. جنگ درست در مقابلش همچنان بر سر حصار منطقه سکویا ادامه داشت و انگار می رفت که آثار شکسته شدن محاصره به وسیله تکماری ها آهسته آهسته پیدا بشه. تکبال خسته تر از همیشه فقط به1دسته بوته سوخته تکیه زده بود و با چشم های بی روح صحنه رو تماشا می کرد. صدایی درست از کنار شونهش به جهان واقعیت های تلخ برش گردوند. صدایی ریز، مهربون و وسط اینهمه هیاهو، خون و مرگ، به طرز عجیبی آروم.
-آهای تکبال! الان که وقت خستگی در کردن نیست. باید کمک کنی. زود باش بجنگ!
تکبال خیلی آهسته، انگار که با دور بسیار کند، سر برگردوند و به جوجه فنچ کرکس خیره شد که خار های تیز شتری رو برای1پرتاب جانانه دسته می کرد. نگاه فنچ هم مثل لحنش آرامش غریبی داشت. انگار این جوجه داشت مثلا1آزمایش روی1دسته علف انجام می داد و اصلا خیالش به مرگبار بودن اوضاع نبود.
جوجه فنچ کرکس همون طور که دستش رو برای پرتاب بالا می گرفت به نگاه داقون تکبال نظر انداخت و با همون آرامش و با لحنی تشویق کننده صداش زد.
-تکبال!زود باش! نباید متوقف بمونی. بجنب!
صدای آروم و سرشار از آرامش جوجه فنچ باعث شد تکبال تکونی بخوره. شاید این جوجه فنچ از خاطر برده بود که کیه و کجاست و الان در چه وضعیتی هستن. تکبال صدایی که صدای خودش نبود رو از حنجره دردناکش شنید که شاید صدا بود و شاید هم اصلا نبود.
-اون طرف ماجرا چیزی نیست فنچ کرکس. بی فایده هست!
صدای تکبال اصلا صدا نبود ولی جوجه که پرتاب اولش رو به هدف زده و مشغول آماده کردن دسته بعدی تیغ ها برای هدف بعدیش بود شنید. با همون لبخند آروم به تکبال چشم دوخت.
-هست تکبال! نگاه کن! ببین! ما هنوز اینجاییم. ما هنوز داریم می جنگیم. زود باش کبوتر!آفرین!
جوجه فنچ این رو گفت و با قدرت تمام دسته خار هاش رو به طرف گلوی1خارپشت خیلی بزرگ پرتاب کرد. دسته تیغ صاف رفت و درست در وسط هدف نشست. جوجه فنچ لبخندی همچنان آروم به چهره نشوند و همچنان تشویق کننده دسته تیغ بعدی رو به طرف تکبال گرفت.
-بیا!حالا تو! ببینم پرتابت از من قوی تره یا نه. بگیر. زود باش بزن!
تکبال حس کرد چیزی گرم و آرامشبخش از گرما و آرامش اون لحن و اون نگاه توی رگ هاش جاری شد و آهسته آهسته تمام جسمش رو گرفت. با تشویق جوجه فنچ به خودش اومد.
-آفرین!عالیه! زدی به هدف. تو دست هات از مال من بزرگ تره و دسته های بزرگ تری می تونی بسازی. زود باش دست به کار شو!
لحظاتی بعد، تکبال دوباره مثل پیش با حرارت تمام مشغول نبرد بود.
محاصره منطقه که دست سکویایی ها بود شکسته نشد. آتیش اطراف سکویا هم خیلی سریع به همت کلاغ ها و خفاش ها و فنچ ها و باقی پرنده های جنگل سرو خاموش شد بدون اینکه به سکویای بلند کوچک ترین آسیبی برسه. ولی اتفاق وحشتناکی داشت می افتاد. درگیری به طرز فجیعی پیش می رفت. سکویایی ها با نفس های بریده ولی به شدت محکم و سفت ایستاده بودن و ادامه می دادن. اوضاع همچنان تاریک و جهنمی پیش می رفت که1دفعه انگار زمین و زمان لرزید. غرش هیس مانند ترسناکی توی تمام منطقه پیچید و مثل آتشفشانی که از زیر زمین شعله بکشه، 1دفعه زمین انگار منفجر شد، خاک و خاشاک به شدت از زیر زمین به بیرون فوران کرد و طنینی مرکب از1عالمه صدا بدترین چیز ممکن رو فریاد زدن.
-تکمار. داره میاد.
هیبت ماجرا چنان زیاد بود که حتی خود تکماری ها که اعلامش کرده بودن هم ناخودآگاه عقب کشیدن و از وسط صحنه فرار کردن. زمین همچنان می غرید و2طرف متحیر و گیج به این فوران خشم تکمار خیره مونده بودن. غباری که بلند شده بود اجازه نمی داد کسی حتی1قدمیش رو ببینه.
از دل آشفتگی و سردرگمی وحشتناک منطقه، نعره ای با خشمی کاملا واضح شنیده شد و تکبال تازه فهمید که تکماری ها چرا حتی بیشتر از سکویایی ها از حضور تکمار وحشت کردن و عقب کشیدن.
-افراد بی خاصیت من! از پس1مشت پرنده دونه چین بر نیومدید. به حساب شما ها می رسم. همین امشب. ولی الان کار مهم تری دارم که برای انجامش اینجام.
غرش ها انگار تمام منطقه رو می بلعیدن. تکمار با خشمی بی نهایت زیر زمین به خودش می پیچید و زمین زیر پیچ و تاب های دیوانه وار اژدها به خودش می لرزید و گرد و خاک می کرد.
-افراد منطقه سکویا و همراه هاشون! زیردست های به درد نخور من با بی کفایتی های پشت سر همشون نشون دادن که ارزش چندانی برای صحبت و معامله ندارن. خطاب من از حالا به بعد با شماست. شما که تا این لحظه جنگیدید، کشته شدید و باز هم می جنگید تا زمانی که آخرین نفرتون هم به خاک بی افته. با شما هستم. شجاعت شما قابل تحسینه. اون قدر که شاید بشه به عنوان جایزه1فرصت دیگه برای زنده موندن داشته باشید. من حاضرم این فرصت رو به شما بدم. زندگی بی ارزشتون و همینطور این جنگل داقون رو برای شما می ذارم به شرط اینکه اون کبوتر بی پرواز رو بهم تحویلش بدید. اینجا برای من دیگه ارزش موندن نداره. به محض رسیدن به اونچه می خوام، برای همیشه این منطقه رو ترک می کنم. فرصت چندانی برای تحلیل ندارید. من خوشم نمیاد منتظر بمونم. شما برای هیچ می جنگید. خورشیدی در کار نیست که ازتون بخوامش. شما هستید و1موجود بی پرواز که از پرنده بودن فقط1دسته پر داره. درست فکر کنید و بفهمید که اینهمه نمی ارزه. خوب، من هرچی باید می گفتم رو گفتم. بجنبید. حسابی بجنبید. امیدوارم در کنار شجاعتتون کمی عقل هم داشته باشید.
تکبال از بالای درخت نارنج خورشید با تمام توانش عربده کشید:
-تکمااار!مطمئن باش که بلاخره جونت رو می گیرم!.
صدای قهقهه ترسناکی زمین منطقه سکویا رو به شدت لرزوند و گرد و خاک بیشتری رو به هوا فرستاد. تکمار زیر زمین به شدت پیچ و تاب می خورد و از ته دل می خندید و خاک منطقه سکویا رو مثل پنبه زده شده زیر و رو می کرد. غرش ها چند لحظه بعد متوقف شدن ولی لرزش و گرد و غبار همچنان بود. سکویایی ها که زبون مار ها رو نمی فهمیدن، در بین هیس هیس های وحشی مار ها و جیغ های موش ها و آشفتگی و نعره های شکاری ها و خارپشت ها، به دنبال ترجمه غرش هایی بودن که از دل زمین شنیده شده بود. موش ها که کمی بیشتر از بقیه زبون مار ها رو می شناختن، گفته های تکمار رو برای سکویایی ها ترجمه کردن. و1حقیقت تلخ و ترسناک اون وسط زبون به زبون و ذهن به ذهن می چرخید.
-خورشید مرده بود!.
سکویایی ها به پرنده های دشت نظر انداختن که از اومدن خورشید کاملا بی اطلاع به نظر می رسیدن و در جواب سوال های پرنده های جنگل می گفتن که هیچ اطلاعی در این مورد ندارن. در1لحظه آسمون شب منطقه انگار منفجر شد. تکبال تونست شهپر رو ببینه که با1دسته خیلی بزرگ از هم تیره هاش که مشخص نشد1دفعه از کجا ظاهر شدن به طرف عقاب ها رفتن، باهاشون قاتی شدن و مثل سپاه جهنم به تکماری ها نازل شدن. اتفاق چنان سریع و چنان شلوغ افتاد که کسی فرصت نکرد به چیز دیگه ای فکر کنه. صحنه بسیار خونینی در جریان بود. تکبال این وسط برای1لحظه به مقابلش خیره موند. باید کاری می کرد. باید کاری می کرد! ولی چی؟ این کبوتر بی پرواز برای منطقه سکویا، برای دوستانش هرچند که دیگه محبتی ازش به دل نداشتن، و برای جنگلی که در تمام عمرش با تمام خوب و بدش پناهش داده بود چیکار می تونست کنه؟ جواب در1لحظه بی نظیر مثل برق از سرش گذشت. خاطره خورشید در شب آخر زندگیش روی پرده خاطرش نقش بست که برای نجات فنچ ها خودش رو به کام نیستی فرستاد و حرف هاش توی گوشش پیچید.
بی پرواز ها، جنگل، جوجه ها، آسمون، آسمونی ها، … … …
تکبال برای لحظه ای وحشتزده و گیج به اطراف و آسمون و زمین و باز به خودش نظر انداخت. زمان برای از دست دادن نداشت. در1لحظه تصمیمش رو گرفت. از جاش بلند شد و آهسته از روی شاخه های درخت نارنج به طرف تاک ها رفت. آهسته می رفت و مواظب بود که دیده نشه. از اون بالا تیزرو و جوجه فنچ کرکس رو می دید که جنازه ها رو جمع می کردن و می بردن. تیزرو دست خونآلودش رو به سر جوجه فنچ کشید.
-تو برو بالای سر زنده ها. باقیش رو بذار به عهده من. شاید لازم باشه1دستی به سر زخمی لالاپر بکشی. ایناهاش! این طرف.
تکبال نگاه کرد و لالاپر رو با سر خونی اون پایین دید که جوجه فنچ خودش رو بهش رسوند.
-من دارم میمیرم. خوشبین رو برام پیدا کن فنچ کرکس! من باید قبل از مردن ببینمش.
جوجه فنچ آهسته با مخلوتی از شیره و برگ علف های دارویی زخمش رو می بست و با همون نگاه آروم و مهربون به چشم های اشکآلودش خیره شده بود.
-لالاپر!قوی باش! تو نمیمیری. خوشبین هم میاد. با هم جفت میشید. تو صاحب بچه میشی. بچه های تو هم میشن هم بازی های من.
لالاپر وسط گریه های ترسخورده خندید.
-راست میگی؟ جوجه فنچ لبخند زد.
-راست میگم. به جان کرکس. خود کرکس هم میاد و از دست سر و صدای بچه های تو حسابی حرص می خوره. گریه نکن! همه این ها که گفتم رو می بینی. مطمئن باش.
تکبال لبخند لالاپر رو دید و مطمئن شد که لالاپر نمیمیره. بعد آهسته رفت و دور شد. تیزرو کمی جلوتر، به درخت نیمه افتاده ای تکیه زد و نفس عمیقی کشید. شبیه پرنده های قفسی سنگین و دیرپرواز شده بود. تکبال خواست بپره پایین و خیلی آهسته از پشت سرش رد بشه ولی با تکون خوردن برگ ها تیزرو به سرعت برگشت و رو در روی تکبال ایستاد.
-کجا میری تکبال؟
تکبال با صدایی که دیگه نمی شناختش سکوت رو شکست.
-سلام تیزرو. تو اصلا مواظب پشت سرت نیستی. بیشتر مواظب باش. خیلی مواظب خودت باش تیزرو. راستی، تکمار رو هر زمان که شد، هر مدلی که شد از صحنه هستی محوش کنید. این جونور زندهش برای زندگی زهر خطرناکیه.
تیزرو با چشم های خسته ولی هشیارش، نگاهی مو شکاف به تکبال انداخت.
-تو که خریت نمی کنی تکبال مگه نه؟ تکمار راست نگفت. با گرفتن تو جنگل رو رها نمی کنه. این رو حتما می دونی مگه نه؟
تکبال آهش رو قورت داد. نمی دونست تیزرو فهمید یا نه.
-من خریت نمی کنم تیزرو. مطمئن باش. ولی تو، یادت باشه در مورد پشت سرت چی بهت گفتم. مواظب باش. خیلی زیاد مواظب باش.
تکبال این رو گفت و دور شد. در آخرین لحظه برگشت و به تیزرو نگاه کرد که خم شد و1جنازه کوچیک رو بغل کرد. تکبال از همون فاصله دور هم تونست جسم ریزه و لاغر بازیگوش رو بشناسه. انگار حالا که دیگه جونی نداشت، کوچیک تر و نحیف تر شده بود. گلوی تکبال از فشار سوزش نفس های سوزانش می سوخت ولی اشکی در کار نبود. زمانش هم نبود. تکبال باید می رفت. فقط باید می رفت پیش از اینکه وحشت فزاینده درونش مثل شعله های ویرانگر آتیشی مهار نشدنی از وجودش به بیرون زبونه بکشه و وادارش کنه که بی اراده و جیغ کشان تا هر جایی که نفسش و توانش و پا هاش بهش اجازه میدن، با تمام سرعتی که از1زنده ترسیده بر میاد بره و بره و از اون داستان و اون کابوس و اون پایان وحشتناک دور بشه. داشت دیر می شد. باید می جنبید. تکبال از رفتن متوقف شد، سرش رو بالا گرفت و نگاه تلخی به آسمون انداخت.
-ببین آسمون! درست من رو ببین! داری از دست نگاه های تاریک و طلبکارم که از این پایین ول کنت نیست خلاص میشی. من دیگه نمی بینمت ولی خداییش بعد از من با باقی پردار ها مهربون تر باش. بی پرواز ها زیاد زجر می کشن آسمون. کاش می فهمیدی!
بیش از این به خودش زمان نداد. نگاه از آسمون گرفت، زیر1دسته بوته های سوخته ایستاد، نفس عمیقی کشید و در حالی که از شدت ترس در خودش مچاله شده بود، پلک هاش رو روی هم فشار داد و سوت کشدار ضعیفی کشید. بلافاصله فوجی از زنبور ها در اطرافش بودن.
-سلام تکبال.
-بگو چیکار می تونیم برات کنیم؟
-ما هر کاری بتونیم برات می کنیم.
-هر کاری.
تکبال وسط وزوز های آهسته زنبور ها، به آهستگی حرف زدن توی خواب زمزمه کرد:
-می خوام از اینجا ببریدم1جایی. پیش گل بابا آدم. بعدش هم می خوام تا1زمان مشخص همراهم باشید و درست در لحظه تموم شدن اون زمان مشخص، با حد اکثر سرعتی که از بال هاتون بر میاد ازم جدا بشید و بدون جواب دادن به هیچ پرسشی به طرف چشم های تکماری ها حمله کنید و هر چند باری که می تونید توی چشم هاشون نیش فرو کنید. می دونم که سخته. ولی ازتون می خوام این ها رو برام انجام بدید.
زنبور ها بلافاصله1جا جمع شدن. لحظه ای بعد، تکبال در حصار هزاران بال کوچیک و سریع، وسط آسمون بود.
از هیاهوی اطرافش چیزی نمی فهمید. به نظرش تمام این ها، این جنگ و این قیامت، این زمین و این آسمون، تمام هستی مثل1خواب رنگی و گذرا در حال گذشتن بود و تکبال می رفت که خواب بودن این خواب رو بفهمه و لمس کنه. از ذهنش گذشت:
-یعنی خورشید هم در لحظه های آخر همه چیز رو این مدلی می دید؟
لرزشی غریب سر تا پاش رو گرفته بود. دلش می خواست کسی صداش کنه. دلش می خواست کسی متوقفش کنه. خورشید. خورشید دیگه نبود! کرکس. کرکس امکان نداشت اجازه بده تکبال اینهمه در قلب خطر پیش بره. ولی کرکس اونجا نبود. گرفتار بود. بی اطلاع بود. دور بود!.
-کرکس!کجا هستی کرکس! کجا هستی! کرکس! من دارم، دارم، من دارم میرم!.
هیچ صدایی نبود جز هوهوی باد که توی گوش هاش می پیچید و اون وزوز1نواخت و ظریف که به خاطر1نواختی چندان شنیده نمی شد.
-میریم پایین.
فرود بسیار سریع و خطرناکی بود ولی تکبال نترسید. اونقدر ترسیده بود که دیگه جا واسه این یکی نداشت. گل بابا آدم، با ساقه بلند و ستبر و برگ های خیلی پهنش در مقابل تکبال بود. تکبال سر بلند کرد و بهش چشم دوخت. روی ساقه های سراسر زخم بابا آدم فقط2تا برگ باقی مونده بود.
با شکستن سکوت سرد شب از جا پرید.
-سلام کبوتر.
صدای بابا آدم آرام و مهربون بود. تکبال حس کرد قلبش فشرده شد. مدت ها بود کسی این طوری کبوتر صداش نکرده بود. اون قدر دیر و اون قدر دور که کبوتر بودنش رو از خاطر برده بود. چه قدر دلش رها شدن و گریه های کبوترانه می خواست! روی شونه هایی قوی تر و مطمئن تر از مال خودش.
-سلام بابا آدم. مارو ببخش که آرامشت رو به هم می زنیم.
بابا آدم با محبت خندید.
-آرامش جنگل مدت هاست به هم خورده کبوتر. امیدوارم شما ها بتونید پسش بگیرید. می دونم که تو می تونی کبوتر. فقط امیدوارم کار زیاد سختی نباشه.
تکبال با سردی از جنس درد زمزمه کرد:
-هست بابا آدم. هست!.
بابا آدم آه کشید. آهش هم مهربون و از جنس هم دلی بود.
-کار های بزرگ سخت هستن کبوتر. خیلی سخت. انصاف نبود این روی شونه های تو باشه ولی چاره ای هم نبود. حالا این تویی که نزدیک پایان راه ایستادی. دلم نمی خواد این رو بگم کبوتر. ولی باید بجنبی. همراه های تو لحظه های سختی رو سپری می کنن. دیگه زمان از دست نده. عجله کن.
تکبال نفس عمیقی کشید و توانش رو جمع کرد. بابا آدم درست می گفت. زمان از دست می رفت. هر آن ممکن بود منطقه سکویا زیر بار جنگ روانی تکمار و دستهش سقوط کنه.
-من به خاطر همین اینجام بابا آدم. از شما کمک می خواستم ولی…این زخم ها روی تنه شما جای چی هستن؟
بابا آدم آهی این بار از جنس درد کشید. دردی که درد زخم های روی ساقهش نبود.
-این ها جای برگ هایی هستن که برای دفن عزیز های شما فرستادم کبوتر. من هر بار همراه برگ هام، تکه ای از دلم رو هم فرستادم تا با از دست رفته های جنگل سرو به خاک بره. کاش اینهمه برگ لازم نداشتید!
تکبال بغض سنگیش که خیال شکستن نداشت رو عقب زد.
-امشب همه چیز تموم میشه بابا آدم. ولی من باید برم تا دنبال2تا برگ بزرگ مثل مال شما بگردم. داره دیرم میشه. ممنونم بابا آدم.
تکبال خواست برگرده و بره ولی صدای مهربون بابا آدم متوقفش کرد.
-صبر کن کبوتر. گفتی اومده بودی کمک بگیری. پس چرا منصرف شدی؟
تکبال آهسته زمزمه کرد:
-من به2تا برگ بزرگ و مقدار زیادی شیره سرخ احتیاج دارم. ولی شما فقط همین2تا برگ رو دارید. از ظاهرتون هم مشخصه هر بار که برگی ازتون جدا کردن حسابی شیره از دست دادین. اگر این2تا برگ رو هم به من بدید…
بابا آدم با محبت خندید و گفته ناتموم تکبال رو کامل کرد.
-میمیرم. ولی کبوتر! تو نمی تونی بری. نه برگ هایی به بزرگی مال من پیدا می کنی نه شیره سرخ اون هم در این زمان کم. باید بمونی و باید کاری رو انجام بدی که به خاطرش تا اینجا اومدی.
تکبال حس کرد الانه که قلبش از درد بترکه. بابا آدم برگ ها و شیرهش رو تا دونه و قطره آخر بهش می داد و می مرد.
-نه. این دیگه خیلی زیاده. تحملش برام…
و دیگه نتونست ادامه بده. بابا آدم باز هم آروم و مهربون خندید.
-کبوتر!کبوتر عزیز من! مگه نمی خوایی بهار آینده که میاد، جنگل سروی باشه که بهار تزئینش کنه؟ پروازی هایی باشن که آسمونش رو پر کنن؟ لونه هایی باشه که پدر ها و مادر های بهار، داخلشون با هم جفت بشن و جوجه هاشون رو بزرگ کنن؟ این زندگیه کبوتر. و تو نباید زندگی رو از جنگلی که اگر دیر بجنبی تبدیل به بیابون میشه بگیری.
تکبال این بار از شدت ناکامی فریاد کشید:
-ولی شما میمیری بابا آدم!
بابا آدم با آرامشی که برای تکبال به اندازه مرگ دردناک بود خندید.
-بله. ولی فکرش رو بکن که چه دردی رو تحمل می کنم اگر من باشم و جنگل سرو بیابون مار ها شده باشه. تو که این رو برای من نمی خوایی باباجان! می خوایی؟
نگاه تکبال به چهره آروم و چشم های مهربون بابا آدم خیره مونده بود. صدای بابا آدم دوباره سکوت رو شکست.
-شاید بهار آینده که بیاد، من هم دوباره ریشه هام جوونه بزنن. شاید دوباره اینجا1گل بابا آدمی باشه که برگ هاش زیاد باشن و روز های آفتابی و بارونی پرنده ها بیان زیر برگ هاش پیکنیک. خدا رو چه دیدی باباجان! دلت رو بزرگ کن و بیا تا دیر نشده تکمار رو تمومش کنیم. تو هم اگر بودی و بهار رو دیدی، سلامم رو بهش برسون و بگو من دوستش دارم. به پاییز هم همین رو بگو. حتما بگو. حالا دیگه بجنب باباجان. زمان داره از دست میره. بجنب!
تکبال با خشمی بی نهایت از ناتوانی در تغییر اونچه به انجامش مجبور شده بود، پیش رفت و آهسته برگ های بابا آدم رو جدا کرد. بلافاصله شیره سرخ بابا آدم از جای زخم های تازه فوران کرد. تکبال حس کرد تمام وجودش از اشکی که نمی بارید داره منفجر میشه. ساقه بی برگ بابا آدم رو با عشقی بی نهایت بغل کرد.
-بابا آدم! باباجون! بابا! من به جنگل سرو چه جوابی بدم اگر شما رو ازم بخواد؟ باباجون!بابای جنگل! بابا!
بابا آدم لبخند مهربون ولی خسته ای به چهره شکسته از درد تکبال زد.
-آروم باش باباجان. جنگل توی بهار قشنگه. توی پاییز هم قشنگه. بدون اون مار، جنگل همیشه قشنگه. چیزی از قشنگیش کم نمیشه اگر این بابا آدم پیر توش نباشه.
تکبال با هقهقی بی اشک ساقه بابا آدم رو نوازش می کرد.
-دیگه باید بری کبوتر. بیداری خوش!.
بابا آدم این رو گفت و چشم هاش بسته شدن. تکبال بریده و در آستانه انفجار واقعی زمزمه کرد:
-دوستت دارم باباجون! خواب خوش!.
جنگ توی منطقه سکویا به اوج رسیده بود.
-این کبوتره کجاست؟
-کجاست؟!چه ساده هستید! معلومه کجاست. فرار کرده.
-چی؟ فرار؟ نه اینطور نیست. تکبال همچین کاری نمی کنه.
قهقهه شکاری هایی که این ها رو می شنیدن می رفت آسمون.
-چرا نمی کنه؟ خیال کردید می مونه تا پر های خوشگلش بیشتر از این خط برداره؟ اون هم حالا که جریان مردن خورشید و اینکه اگر تحویلش بدید خلاص میشید رو شده؟ خیالتون جمع. اون رفته و شما ها همه ول معطلید.
این زمزمه های ناخوشآیند لحظه به لحظه قوی تر می شدن و روحیه سکویایی ها لحظه به لحظه ضعیف تر. شب داشت به نیمه می رسید و قدرت سکویایی ها داشت زیر فشار تصور شکست می شکست. اوضاع بد بود خیلی بد. همه چیز واقعا تموم می شد اگر این وضع بیشتر طول می کشید که1دفعه:
-اونجا رو! اون بالا! دارم می بینمش! با چشم های خودم دارم می بینمش! اون خورشیده! اون خورشیده! خورشید اومد! خورشید داره میاد! خورشید داره میاد!
این فریاد مثل انعکاس1انفجار مهیب توی تمام منطقه سکویا پیچید و حنجره به حنجره منعکس شد. چشم ها به آسمون دوخته شد و فریاد ها بود که می رفت هوا.
-راست میگه من هم دیدم.
-راست میگه! خودشه!
-آره!خورشیده! تکبال درست می گفت! خورشید زنده هست! خورشید اومد!
-افراد سکویا! خورشید اومد! تکماری ها دیگه آخر کارن. افراد سکویا حملهههه!
آسمون و زمین1بار دیگه از حمله ها و پرواز ها و هوای جنگ سیاه شد. سفیر بلند و طنین انداز خورشید از خیلی بالا تر توی تمام منطقه پیچید. سکویایی ها از شادی و هیجان1نفس عربده می زدن و به دشمن حمله می بردن. زمین منطقه سکویا1دفعه به شدت لرزید و اینبار دیگه واقعا منفجر شد. تکمار از زیر زمین، درست از مرکز منطقه سکویا با شدت بیرون اومد و به بالا خیز برداشت. چندین درخت به خاطر انفجار زمین از ریشه در اومدن و افتادن. تکمار با پریشونی و خشمی بی مهار برای دیدن خورشید به آسمون نظر انداخت. همه از هیبت اژدها جیغ کشیدن و1لحظه همه چیز به هم ریخت. سفیر جنگ خورشید دوباره همه چیز رو اصلاح کرد.
تکمار با چشم هایی که از شدت خشم انگار شعله می کشیدن آسمون رو برای پیدا کردن خورشید می گشت و خیلی زود پیداش کرد. خورشید بالاتر از منطقه جنگ پرواز می کرد و آهسته و فاتح بالای سرش می چرخید. تکمار از شدت حیرت در جا خشکیده بود. خورشید پرواز کنان رفت و بالای سکویای بلند مشغول چرخیدن شد. پرنده های جنگل سرو از کوچیک تا بزرگ، بی پروا تر از تمام شب به تکماری های وحشتزده حمله می کردن و خیلی زود ورق دوباره به نفع آسمونی های جنگل برگشت. تکماری ها حسابی به هم ریخته بودن. غرش خشمگین تکمار زمین و زمان رو لرزوند.
-بگیریدش!
دسته پاشیده تکمار برای بردن فرمان اژدها به حرکت در اومدن. خاکی ها به طرف سکویا رفتن تا با جویدن بیخ درخت بلند بندازنش و شکاری ها برای گرفتن خورشید، بی نظم و کور کورانه به طرف سکویای بلند هجوم بردن. خورشید همچنان همون بالا در جهت وزش باد ملایم شبانگاهی، با بال های کاملا باز و به آرومی می چرخید. پرنده های جنگل سرو هر چند لحظه1بار در حال جنگ و حمله و دفاع نگاهش می کردن تا مطمئن بشن خورشید واقعیته و سراب نیست و زمانی که می دیدنش از شادی و اطمینان جیغ می کشیدن و قوی تر از پیش به دل دشمن وحشتزده و متحیر حمله می بردن. تکماری ها که روی حساب گفته تکمار به مردن خورشید اطمینان داشتن، به تصور اینکه دارن1روح آسیب ناپذیر خطرناک رو می بینن که برای از بین بردنشون اومده حسابی ترسیده بودن و پرنده های جنگل سرو از دیدن خورشید و از اینکه فهمیده بودن دشمن دروغ می گفت و حرف های تکبال کبوتر و امید های خودشون راست بوده، شاد و مطمئن و با توانی چند برابر می رفتن که دشمن رو به طور کامل نابود کنن.
-خاک پرورده های بی خاصیت! بگیریدش! اون ابلیس پردار رو بگیریدش! بگیریدش!
نعره های تکمار انگار آسمون رو هم به لرزه انداخته بود. باد شدید تر شده و ماه پشت ابر های متحرک پیدا و پنهان می شد. سایه خورشید هر لحظه روی سر تکمار بود و انگار اندازه وزن1کوه روی سرش سنگینی می کرد. تکمار دیوانه از خشمی جنون زده به هر طرف می رفت و انگار خودش هم نمی دونست که می خواد از زیر سایه خورشید که به هر طرف می رفت، باز می اومد و بالای سرش می چرخید فرار کنه یا می خواد تا دل آسمون خیز برداره و بگیردش. خورشید همچنان در اطراف سکویای بلند، جایی که تکمار از شدت خشم و حیرت بین درخت هایی که از ریشه در آورده و انداخته بود گیر کرده بود و همچنان به خودش می پیچید، چرخ می زد و از همون بالا تکمار رو تعقیب می کرد. خورشید چرخید و چرخید و1دفعه رفت و بین شاخه های سکویا از نظر ها ناپدید شد. تکمار زخم خورده و بی مهار نعره می زد و در اطرافش ویرانی به بار می آورد. چندتا شکاری خیلی بزرگ سعی کرده بودن سد دفاعی اطراف سکویا رو بشکنن و تا نزدیک سکویا پیش برن و ببینن خورشید کجا غیبش زد. داشتن موفق می شدن که1دفعه خورشید از لای شاخه های سکویا زد بیرون. به سادگی کنار زدن1مشت برگ خشک شکاری های مهاجم رو به آتیش کشید، از کنار اون زنده های شعله ور توی آسمون گذشت و مستقیم به وسط منطقه پرواز کرد. تکمار اون پایین خشک شده بود و فقط با حیرت و وحشتی وصف ناشدنی تماشا می کرد. خورشید آهسته بالای سرش چرخی زد و1دفعه با سرعت خطرناکی شیرجه زد. داشت فرود می اومد. همه چشم های منطقه خورشید رو می دیدن که پایین و پایین تر می اومد و مستقیم به طرف تکمار با اون چشم های گشاد از حیرت می رفت. داشت نزدیک می شد. داشت می رسید. داشت می رسید! پرنده های جنگل سرو از ته دل جیغ می کشیدن و نمی فهمیدن برای چی. تکماری ها فقط می خواستن حصار منطقه رو بشکنن و فرار کنن و نمی دونستن چطوری. پرنده های جنگل سرو همون طور که با جیغ هایی از ته دل خورشید رو تشویق می کردن، با تمام وجود از حصار منطقه سکویا محافظت می کردن و اجازه نمی دادن که دشمن از مهلکه فرار کنه.
خورشید در برابر نگاه وحشتزده تکمار، پایین و پایین تر اومد و مستقیم چشم هاش رو نشونه گرفت. تکمار1لحظه تونست با وحشتی آشکار بگه:
-تو!؟
خورشید چرخی زد، منقار بلندش رو باز کرد و از ته دل سفیر کشید. مو بر تن تکمار سیخ شد و آشکارا از مقابل خورشید عقب کشید. نعره های شادیِ سکویایی ها دل آسمون رو شکافت. تکمار به وضوح از مقابل خورشید عقبنشینی کرده بود و همه این رو دیده بودن. تکمار با سرعتی که حاصل ترسی آشکار بود، از مقابل خورشید کنار رفت و به سمت چپ منحرف شد، ولی خورشید با سرعتی وحشتناک تغییر مسیر داد و دوباره با چنگال های تیز که به مقابل دراز شده بودن، به طرف چشم های گشاد شده اژدها شیرجه زد. تکمار به خاطر نداشت هرگز سرخی پر ها و بلندی چنگال های تیز خورشید این طور وحشتناک توی چشمش زده باشه. شاید چون خورشید رو همیشه زیر زمین و در اسارت محض خودش دیده بود. اما این واقعا غیر عادی بود! اون چنگال ها واقعا دراز تر و تیز تر از اندازه ای بودن که بشه گفت معمولی هستن، حتی برای1عقاب. حتی برای خورشید!. تکمار فرصت نکرد این موضوع رو تحلیل کنه. خورشید مثل روحی که از جهنم بلند شده باشه، با خشمی فاتحانه سفیر می زد و می چرخید و تکمار رو که به وضوح از مقابلش فرار می کرد و مایه حیرت تکماری ها و مایه خنده و تفریح سکویایی ها شده بود تعقیب می کرد. این تعقیب و گریز هر لحظه باعث ویرانی بیشتر در منطقه سکویا می شد ولی سکویایی ها هر لحظه شاد تر فریاد می کشیدن و بلند تر می خندیدن. بت تکمار در برابر نگاهشون شکسته بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر خورد می شد.
بن بست!
درخت هایی که تکمار در زمان بالا اومدن از ریشه انداخته بود سر راهش رو گرفتن. تکمار به سرعت برگشت و به طرف خورشید که دوباره شیرجه زده بود خیز برداشت. چشم های شعله ورش از شدت خشم داشتن از حدقه می زدن بیرون و دهنش رو تا آخرین حد ممکن برای بلعیدن و خورد کردن خورشید باز کرده بود. همه می دیدن که خورشید بی تردید و بی توقف داشت مستقیم به طرف کام تاریک اژدها پیش می رفت. نزدیک و نزدیک و نزدیک تر. خورشید حسابی به تکمار نزدیک شده بود. تا جایی که سایه مهیب تکمار توی شفافیت چشم های باز خورشید منعکس می شد. نگاه هاشون لحظه ای به هم گره خورد. انگار صحنه جهان برای1ثانیه کوتاه ثابت موند!.
تکمار1دفعه از غریدن باز موند و در آخرین لحظه حیرتی بی توصیف نگاه خبیسش رو پر کرد. سرش رو عقب انداخت، دهنش رو تا جایی که می تونست باز کرد و قهقهه وحشتناکی رو سر داد که به ثانیه نکشید. تکمار می خندید ولی خورشید متوقف نشد. با همون سرعت وحشتناکش به پیشرفتن ادامه داد و…رسید.
-کرمک زیر خاکی پلید! بهت که گفتم جونت رو می گیرم!.
کسی نفهمید چی شد. درست در مقابل چهره تکمار انگار انفجاری بزرگ اتفاق افتاد. خورشید مستقیم به کام اژدها پرواز کرد و داخل شد و در همون لحظه شعله های سرکش از کام تکمار به بیرون زبونه کشید و به آسمون رفت. تقریبا هم زمان با خروج شعله های وحشی، 1دسته خیلی خیلی بزرگ از زنبور های درشت معلوم نشد از کجا، انگار از داخل کام تاریک تکمار ظاهر شدن، پخش شدن و بدون حتی1ثانیه مکث به طرف چشم های باز از حیرت تکماری ها هجوم بردن. آتیش بود که از حلق تکمار بیرون می زد. همه با وحشتی فلج کننده تماشا می کردن. تماشا می کردن و وقتی صداشون رو دوباره به دست آوردن، جز جیغ های کشدار و1نفس کاری از دستشون بر نمی اومد. تکمار می غرید و خودش رو دیوانه وار به درخت های اطراف می کوبید و از حلقش آتیش بلند می شد. درخت ها چندتا چندتا از ریشه در می اومدن و سکویایی ها فقط از رو و زیر شاخه های خطرناک متحرک کنار می رفتن و مار ها و موش ها و خارپشت های کور از نیش های زهری زنبور ها و دیوانه از درد و از وحشت بودن که زیر درخت های افتاده له می شدن. تکمار خودش رو با قدرت به سکویای وسط منطقه کوبید. سکویا از جاش تکون نخورد. تکمار دیگه حنجره ای برای غرش کردن نداشت. حلقش سوخته و خودش در حال خفگی بود ولی آتیش همچنان از درونش زبونه می کشید. خورشید رو کسی در اون هنگامه ندیده بود که چی شد و کجا رفت. آتیش همچنان از کام تکمار به بیرون شعله می کشید. سکویایی ها با تمام وجود جیغ می کشیدن. خورشید ناپدید شده بود. تکمار بدون اینکه ببینه و بفهمه باز و باز و باز خودش رو به سکویا می کوبید. سکویا سیل برگ های تیز از اونبالا روی سرش می ریخت ولی از جا نجنبید، از ریشه در نیومد و نیفتاد. منطقه سکویا ترکیبی بود از دود و جنگ و شعله و خون و فریاد.
تکبال در تاریکی مطلق وارد می شد. کام تکمار رو می دید که بزرگ و بزرگ تر می شد ولی متوقف نشد. باد زیر برگ های بابا آدم که با شیره روی شونه هاش محکم کرده بود می پیچید و به جلو می بردش. تکبال بال های خودش که به زیر برگ های بابا آدم بسته شده بودن رو باز تر کرد. برگ ها مثل2تا بال خیلی بزرگ باز شدن و سرخی درخشان شیره سرخی که روی برگ ها و روی تمام جسم تکبال رو پوشونده بود، برای آخرین بار زیر نور ماه درخشید. تکمار از اعماق وجود عربده کشید و حمله کرد. تکبال بی1لحظه مکث، بی اون که تردید کنه، بی اون که اجازه بده ترسش بهش چیره بشه، مستقیم رفت و بدون توجه به قهقهه تکمار که حاصل آگاهیش در آخرین لحظه بود، بهش نزدیک و نزدیک تر شد و…رسید. در1لحظه کوتاه خنده از چهره خبیس تکمار محو شد و حیرت و وحشتی عمیق جاش رو گرفت ولی دیگه دیر شده بود. تکبال بی توقف، با پنجه های دراز شده رو به جلو که روی هر انگشتش1تیغ بلند خارپشت بسته شده بود، رفت و وارد تاریکی مطلق شد. تاریکی، وحشت، خفقان، آتیش!.
تکبال حس می کرد سوختن پر هاش رو، سوختن تمام وجودش رو در اون تیرگی محض لمس می کنه. پر هاش می سوختن. پوستش می سوخت. تمام وجودش می سوخت. تکبال داشت می سوخت. درد، درد، درد!.
تکمار از درون می سوخت و تکبال اونجا بود. در حصار آتیش و در کام تکمار!. هوا نبود. نفس نبود. داغ بود و بی نفس. ضربه هایی رو احساس می کرد که به دیواره های شعله ور کام دشمن می کوبیدش و در روشنایی کم جونِ آخرین بارقه های درکش می فهمید که دشمن داره برای دفعش و برای نجات خودش با تمام توان تقلا می کنه. تکمار از درد به خودش می پیچید و تقریبا بی اراده و با تمام ذرات قدرتش سعی می کرد اون گلوله آتیش رو از حلقش به بیرون پرتاب کنه ولی گلوله آتیشی با اصرار انگشت های مسلح به تیغش رو توی حلقوم جونور فرو کرده و هرچه بیشتر به داخل حلقش چنگ می کشید و همچنان سفت و سخت اونجا جا خوش کرده و در مقابله با استفراغ وحشتناک تکمار پایین و پایین تر می رفت. تکبال اونجا بود. در وجود تکمار و هر لحظه بیشتر از پیش شعله ور. تاریکی و سوزش های غیر قابل تصور و فریادی که هرگز به هیچ گوشی نرسید. نفسی نبود که فریادی باشه. هوایی نبود که نفسی باشه. تکبال در میان شعله هایی که خودش با پر هاش در کام تکمار افروخته بود بدون هوایی برای فریاد های آخر، با تکمار می جنگید. دیگه چندان چیزی حس نمی کرد جز اینکه نباید از اون دخمه کابوس وار به بیرون پرت بشه و پرت نشد تا زمانی که حرکت ها از بیرون کند و کند تر شدن و تکبال آهسته آهسته از اون زجر بی توصیف انگار فاصله می گرفت. تاریکی، خفقان، آتیش، درد، سنگینی، زجر!همه انگار داشتن می رفتن!. آهسته آهسته داشتن می رفتن و دور می شدن. یا شاید این تکبال بود که می رفت و دور می شد.
تکبال داشت سبک می شد. سبک تر و باز هم سبک تر!.
سرش رو بالا گرفت. آسمون چه قشنگ بود و چه نزدیک! اونقدر نزدیک که تکبال می تونست دست هاش رو دراز کنه، گوشه های آسمون رو بگیره و بکشدش پایین، روی جنگل سرو بتکوندش و تمام جنگل رو با ستاره های بی شمار چسبیده به صفحه صاف آسمون ستاره بارون کنه. جنگل!جنگل کجا بود؟ تکبال به اطرافش نظر انداخت. جنگل همه جا بود و نبود. جنگل سبز با آسمون یکی شده بود. در آستانه پاییز، تکبال بهار رو توی جنگل آسمونیش می دید که قشنگ تر و سبز تر از هر بهاری روی زمین، بی هنگام به مهمونی ستاره های درخشان جنگل سرو اومده بود. تکبال با احساس لطافتی سبک و لذتبخش، بی اختیار به خودش نظر انداخت. انتظار داشت از پر و پوستش چیزی باقی نمونده باشه. پس چرا دردی در کار نبود؟! پر های صاف و بلندش رو دید که شفاف تر از همیشه جسم سالمش رو در بر گرفته بودن. با احساس رضایتی به شیرینی رویا های بچگیش لبخند زد. آهسته بال های بلندش رو باز کرد و رفت بالا. محشر بود. داشت پرواز می کرد!. داشت می رفت بالا. به سادگی دستش به ستاره ها می رسید. به آسمون! به قلب آسمون. تکبال با آسمون یکی می شد!. ستاره ها داشتن می چرخیدن. نور بازی از جنس بهشت در اطرافش جاری بود. خورشید با پر های سرخ و ستاره بارون، از رو به رو براش دست تکون داد و شادمانه بال هاش رو برای به آغوش کشیدنش باز کرد. تکبال خواست به طرفش پرواز کنه ولی چه سبک بهش رسید. خورشید بدون اون تلخی سرد همیشه، دست روی شونه هاش گذاشت، دستش رو گرفت و شاد ترین و مهربون ترین لبخند های جهان رو به نگاه منتظرش هدیه داد. لحظه ای بعد، خورشید پر هاش رو باز کرد و تمام آسمون اطراف تکبال پر شد از سرخی درخشان و لطافت بی توصیف پر های خورشیدی که شاد ترین و زیبا ترین آواز های جهان رو می خوند!.
همه بودن. قویدست و خوشنفس و تیزپرواز و تیزبین و اون یاکریم کوچولو. بازیگوش با همون لحن شاد و همون صدا و همون هیجان همیشگیش، بلند تر و شاد تر از همیشه داد زد:
-سلام تکبال!
صدای فریاد بازیگوش طنین گرفت و1000بار منعکس شد و هر انعکاس1آبشار بارون ستاره شد، در تمام اجزای وجود تکبال و هرچی در اطرافش بود نفوذ کرد، باهاشون یکی شد و همچنان می درخشید. چه یگانگی خوشآیندی!.
همه بودن!طوطیا، زاغک که هنوز همون طور1زاغ نوبالغ شاد و شیطون باقی مونده بود، گنجشک کوچولوی خاله گنجشک، قناری و خونوادهش، تک پر و لالا به همراه بچه کوچیک و شیرینی با خنده های شاد از جنس پر فرشته و جسمی1دست سفید، به سفیدی ابر های بهشت!.
همه بودن!توی قلب مهربون و نور بارون آسمون و جنگل سرو پر بود از رنگ شاد برگ های بابا آدم سرسبز در دل بهار. تکبال خواست فریاد بزنه باباجون! ولی صدا از جنس نور بود. فریادش1بارون ستاره شد و درخشید. خنده های سبز بابا آدم تمام نگاه تکبال رو رنگ بهار می زد!.
همه بودن!همه می خندیدن!. خنده هایی از جنس پر فرشته های بهشت!.
و تکبال در نور و صدای آواز هزاران هزار فاخته حل می شد!. ستاره ها آواز می خوندن و تمام رفته های حاضر، در اطراف تکبال می درخشیدن. بارون گرفته بود ولی این بارون چه نوری داشت. اطراف تکبال آسمون بود و آب بود و نور بود و عطر بود و آواز! که همه با هم مخلوت و همه با هم یکی و همه از جنس هم بودن. همه چیز با هم یکی شده و این ترکیب چیزی بود که همیشه تکبال بعد از شنیدن داستان های شیرین، با تکرار و تکرار اسم رویاییش توی ذهن مشتاقش به خواب می رفت.
بهشت!
فاخته کوچولوی تکبال شاد و سرخوش با بال های بلند و بی نقص از بالای سرش گذشت، پروازی تا قلب نور های چرخان رو به نمایش گذاشت، آواز بلند و منعکسی رو سر داد که در تمام اجزای تکبال و موجودیت ناشناس اطرافش منعکس شد، پخش شد، نفوذ کرد و صدا شد و شنیده شد و باز درخشید و باز هم درخشید.
تمام تکبال، پر بود از آسمون و پرواز و نور و عطر و آواز، آواز، آواز!.
چیزی از دوردست. چیزی شاید کمی، شبیه به صدا و ضربت حاصل از1انفجار!. انفجاری بسیار قوی، بلند و مهیب. اما تکبال اونجا نبود. دور بود و یکی شده بود با عطر و نور و پرواز و آواز!. آواز و باز هم آواز!
و بعد، هیچ!.
-تکبال!تکبال! می شنوی عمو جان؟ صدام رو می شنوی؟
سنگینی و درد وحشتناکی که به طرز وحشتناکی آزار دهنده بود. تکبال سعی کرد نفس بکشه و به زحمت موفق شد. هوای اطرافش انگار که جامد باشه، به زحمت و با صدای خسخس و دردی شدید توی سینهش پیچید. خواست ناله کنه ولی صداش در نیومد. باید از این سیاهی کشنده خلاص می شد. باید فریاد می کشید که داره خفه میشه بلکه یکی بیاد و از کام تکمار نجاتش بده. چیزی خنک و خیس آهسته روی پلک های داغش رو نوازش کرد و تکبال با احساس لذتی بی اندازه چشم های دردناکش رو باز کرد. تصویر شب منطقه سکویا نگاه تارش رو پر کرد.
-بلاخره بیدار شد. بهتون که گفتم از پسش بر میاد. مطمئن بودم بیدار میشه.
تکبال در بینابین بیداری و خواب شهپر رو شناخت. خودش بود. با همون نگاه آروم، نگران و شاد از بیداری تکبال، با همون لحن صمیمی و عمیق، با همون چهره و همون دست های آشنا. و در کنار شهپر،
-سلام عمو جان. تو با خودت چیکار کردی.
چه صدای آشنایی! چه آشنایی دوری! آشناییِ غریبی از جنس بچگی ها. از جنس درخت سرو بلند. از جنس لونه آشنای قدیمی روی سرو بلند و بوی جنگل و تصویر آسمون در زمان های دور و بسیار دوری که تکبال کوچولو، کبوتر کوچولوی سرو بلند، زیر پر و بال مادر و برادرش جا می گرفت و مشغول رویا های دورش می شد.
-عمو…جغد! … عمو جغدِ… مهربونم!
نه سراب بود و نه آرزو. خودش بود. عمو جغد اطراف سرو بلند. تکبال به اون چشم های عمیق و مهربون نگاه کرد و شیرینی بسیار اندوه باری رو در وجودش چشید.
-آروم باش عمو. حالت خوب نیست. مونده بودم اگر دیگه بیدار نشی جواب اونهمه سر و صدای بیرون رو چی بدم.
عمو جغد لبخند زد ولی تکبال1دفعه به خاطر آورد و از جا پرید و با این کار، انگار تمام وجودش رو ذره به ذره توی آتیش داغ کردن. از شدت درد خواست فریاد بزنه ولی حنجرهش انگار آتیش گرفت. به ناله کشداری بسنده کرد. به زور نفس می کشید. عمو جغد آهسته شونه های به شدت زخمیش رو نوازش کرد و دوباره روی برگ های نرم خوابوندش.
-حرکت نکن عموجان. چند روز که تحمل کنی بهتر میشی.
تکبال به زحمت نالید:
-نه!خواهش می کنم. دیر میشه. من باید همین الان برم. جنگ، منطقه سکویا، تکمار، عمو جغد! کمکم کن بلند شم.
عمو جغد آروم و مهربون، درست مثل زمان کبوتر بودن های تکبال بهش لبخند می زد.
-آروم باش عمو! جنگ تموم شد.
تکبال کم مونده بود از شدت تعجب دوباره از جا بپره ولی در آخرین لحظه با یادآوری درد وحشتناکی که نصیبش می شد کوتاه اومد. شهپر بی حرف با لبخند رضایت شنیده های تکبال رو تأیید می کرد.
-تموم شد!؟ عمو جغد! آخرش چی شد؟ پرنده های جنگل ما چی شدن؟ تکمار، اون کجا در رفت؟ الان وضعیت پروازی های ما…
شهپر گفت:
-من میرم به دلواپس های اون بیرون بگم که همه چیز رو به راهه.
شهپر رفت و تکبال که هنوز چیزی نفهمیده بود، با نگاهی بی حال ولی دلواپس و منتظر به جغد خیره شد. جغد همچنان با محبت نگاهش می کرد و می خندید.
-تکمار نابود شد عموجان. از درون سوخت و کارش تموم شد. افرادش رو هم باقی پرنده های ما به حسابشون رسیدن. دیگه تکماری نیست که نگرانش باشی. حالا دیگه فقط باید استراحت کنی.
تکبال در حالی که از شادی و ناباوری چشم هاش گشاد شده بودن به نگاه جغد خیره مونده بود.
-عمو جغد!به من نگاه کن و بگو همه این ها که گفتی درسته. بگو من خواب نمی بینم. بگو تکمار نابود شد. یعنی ما پیروز شدیم؟ یعنی جنگل سرو به تکمار پیروز شد؟ برای همیشه؟
جغد خندید و خندید.
-آره عمو. تمام این ها که گفتم و گفتی شد. تکمار دیگه تموم شد. جنگل حالا امن امنه. آسمونش و حتی زمینش.
تکبال در حالی که از شدت هیجان نفس کم آورده بود زمزمه کرد:
-این سر و صدا مال چیه اگر دیگه جنگی در کار نیست؟
جغد اخم مهرآمیزی به چهره نشوند.
-این ها هوادار های تو هستن که می خوانت.
تکبال گوش داد.
-ولی اون ها خورشید رو می خوان. و من،
تکبال مکث کوتاهی کرد و به زحمت نفس عمیقی کشید. پیش از این هیچ دلش نمی خواست این رو اعتراف کنه و حاضر بود حتی به نام فریب تکمار، در نظر دشمن و در نظر بقیه خورشید باشه. و در این لحظه،
-من خورشید نیستم عمو. من تکبالم. اون ها هوادار های من نیستن. اون ها طرفدار های خورشیدن.
عمو جغد دستی به سر برگ پیچ شده کبوتر زخمی کشید.
-تو برای اون ها الان خود خورشیدی. مردن خورشید در اون شب تاریک خارستان رازی بود که برملا شد ولی حالا اون ها معتقدن که روح خورشید در تو ظهور کرده و حالا می خوان ببیننت تا مطمئن تر بشن که از دستت نمیدن.
تکبال لبخند زد. لبخندی تلخ، آرام و غمگین.
-عمو! این اشتباهه. من خورشید نیستم. اون ها اشتباه می کنن. خورشید در اون شب تاریک توی خارستان از بین رفت. هیچ روحی از هیچ خورشیدی توی جسم من ظهور نکرده عمو جغد. من تکبالم. کبوتر بی پروازِ سرو بلند. توی جسم من فقط1روح هست. روح تکبال. روح معمولی و داقون کبوتر بی پرواز. هیچ درست نیست که اون ها در این تصور اشتباهشون باقی بمونن. این فریب ذهن خودشون و بی حرمتی به روح خورشیده. عمو جغد! به من، به اون ها و به خاطره ی خورشید لطف کنید و این ها که گفتم رو به اون ها بگید. این کار رو می کنید؟ این کار رو برام می کنید عموجون؟
تکبال به چشم های جغد نظر انداخت. توی نگاه مهربون جغد، نشونه هایی از غمی عمیق و رضایتی عمیق تر رو می دید. رضایتی که در سایهش، محبت چشم های جغد رو انگار بیشتر و بیشتر می کرد. جغد دستی به شونه دردناک تکبال زد، آروم خم شد و پیشونی کبوتر رو بوسید.
-این درسته عموجان. خیلی خوشحالم که تو نظرت اینه. توی این فکر بودم که برای آگاه کردنت نصیحتت کنم و چیز هایی رو بهت خاطر نشان کنم که تو همین الان برام گفتی بهشون باور داری. درسته عموجان. هرچند خیلی تلخه ولی خورشید رفته. روحش نه در جسم تو و نه در هیچ جسم دیگه ای ظهور نکرده و نمی کنه. خوشحالم که عاقل تر از تصور من هستی عموجان.
تکبال به تلخی خندید.
-بزرگ شدم عمو جغد. بزرگ شدم!
توی صداش دردی بود که انتها نداشت. صداش می لرزید. جغد می فهمید. می فهمید که این بزرگ شدن، این پذیرفتن ها و این یاد گرفتن ها برای تکبال چه دردی دارن. آروم و با مراعات زخم هاش بغلش کرد. تکبال سر روی شونه های جغد گذاشت و بعد از مدت ها خودش رو رها کرد. نفس های عمیق کشید و حس کرد می تونه کمی از بار سنگین روی وجودش رو سبک کنه. ولی نه. هنوز زود بود. هنوز کار تموم نشده بود. صدا های اون بیرون بهش می گفتن که هنوز کمی برای این سبک شدن ها زوده.
-باور های غلط عین ریشه های علف هرز هستن. هر لحظه که دیر تر برای خشکوندنشون اقدام بشه بیشتر و عمیق تر فرو میرن و ریشه کن کردنشون مشکل تر میشه.
کی این رو به تکبال گفته بود؟ خورشید، شهپر یا کرکس؟ چه فرقی می کرد؟ مهم درستی این گفته بود و فرقی نداشت که از کجا اومده.
-عمو جغد!دیر میشه. خواهش می کنم برید و اونچه که می خواستید به من یاد بدید رو به بقیه هم بگید. اون ها نباید در این باور اشتباه پیش برن.
نگاه جغد رو سایه ای از اندوه گرفت.
-سعی کردم عمو. ولی اون ها نمی خوان بپذیرن. اون ها فقط تو رو می خوان. یعنی خورشیدشون رو. حاضر نیستن بفهمن و واقعیتش من هم زیاد تلاش نکردم. اولا از تو مطمئن نبودم، دوما زخمی ها زیاد بودن و اوضاع تو هم بد بود. من کار های مهم زیاد داشتم و زمان و امکان زیادی برای متقاعد کردنشون در دسترسم نبود. این کار خودته. تو باید انجامش بدی. من می تونم کمکت کنم ولی اصل کار دست خودته.
تکبال نفس عمیقی کشید و به سر و صدا های بیرون گوش سپرد. اسم خورشید رو انگار تمام منطقه سکویا نعره می زد.
-بسیار خوب! من حاضرم عمو جغد. کمکم می کنید تا بلند شم؟
جغد با محبتی بی وصف بهش چشم دوخت.
-نمی خوایی صبر کنی تا بهتر بشی؟
تکبال با محبت به نگاه جغد جواب داد و محکم به علامت نفی سر تکون داد.
-نه عموجان، نمی تونم. این اشتباه هرچه زود تر باید اصلاح بشه.
جغد در سکوتی دردناک به نگاه خسته تکبال چشم دوخت، آهسته دست زیر بال های سوختهش گذاشت و از جا بلندش کرد. نگفت که چه قدر دلش می خواست می شد کمکی برای دل داقون تکبال باشه. نگفت می دونه تکبال از اینکه میره تا مرگ خورشید رو داد بزنه چه درد وحشتناکی رو داره تحمل می کنه. هیچی نگفت. فقط با محبتی شفاف تکبال رو به خودش تکیه داد و آهسته به طرف صدا ها پیش برد.
به محض خروجشون از لای شاخه ها تکبال فهمید که روی درخت نارنج خورشید ایستاده. به منطقه سکویا از اون بالا نگاه کرد. هیچ شباهتی به منطقه سکویای خودشون نداشت. ویرانه ای تمام عیار بود. با درخت های افتاده، زمین سرخ و پوشیده از آثار جنگ و1آسمون پرنده از هر تیره و نژاد که هوار می زدن و با دیدن تکبال اسم خورشید رو جیغ می کشیدن. تکبال نفس عمیقی کشید و به آسمون نظر انداخت.
-ببین آسمون! باز هم من هستم. ظاهرا نمیشه به این زودی ها از دست نگاه تاریک و طلبکارم خلاص بشی.
پرنده های جنگل سرو هوار می زدن. تکبال به جغد که دلواپس باقی زخمی ها بود نظر انداخت.
-ممنونم عمو جغد. دیگه خودم می تونم. شما برید. جسم هایی هستن که دارن درد می کشن و شما باید بالای سرشون باشید تا تسکینشون بدید.
جغد با مهربونی نوازشش کرد.
-با درد تو چه کنم عمو؟
تکبال آه کشید.
-درد من از تسکین گذشته عمو جغد. شما درمونش رو ندارید که تسکینم بدید. درمون درد من رفت. در1شب تاریک برای نجات بقیه رفت و دردش رو به من یادگاری داد. برید عمو جغد. برید درد های قابل تسکین رو آروم کنید. دلم نمی خواد هیچ جسمی درد داشته باشه.
جغد برای1لحظه خیلی کوتاه تکبال رو به سینه فشرد، بعد به سرعت ازش جدا شد و غیبش زد. اطراف درخت نارنج قیامتی از فریاد و پر و پرواز بود. تکبال سرش رو بالا گرفت، درد رو ندید گرفت و فریاد کشید:
-آسمونی های جنگل سرو! به من گوش کنید! شما جنگ رو بردید. تکمار از بین رفت. بهتون تبریک میگم.
فریاد تشویق دوباره رفت آسمون.
-تو. تو بردی. تو برنده شدی خورشید! اگر نبودی این کار نمی شد.
تکبال حس کرد ایستادن داره براش غیر ممکن میشه. به شاخه کنار لونه دربسته خورشید تکیه زد و تمام ارادهش رو به یاری طلبید.
-خواهش می کنم! به من گوش بدید.
فریاد ها زمزمه شدن و زمزمه ها نجوا و نجوا ها سکوت.
-به من نگاه کنید. منو ببینید. چی می بینید؟ 1کبوتر. کبوتری که بی پروازه. کبوتری که دیگه شاید شبیه هیچ کبوتری نیست. کبوتر بی پروازی که کبوتر بودنش رو در سفیدی دیروز هاش جا گذاشته. من خورشید نیستم. خورشید از بین ما رفت. توی1شب تاریک، وسط خارستان، برای نجات جون1دسته خیلی بزرگ از رفیق های آسمون، جونش رو داد. خورشید از بین ما رفت و تموم شد. برای همیشه رفت و برای همیشه تموم شد!.
تکبال توانش رو از دست داد و بی حال به شاخه تکیه زد.
صدای شکستن غمناک بغض معصوم و شفافی نگاهش رو از حسرت پر کرد.
-خوش به حالش! کاش من هم می تونستم.
به جمع متأثر و متحیر نگاه کرد و فهمید هنوز برای شکستنش زوده. جوجه فنچ کرکس، با هقهقی بی نهایت دردناک غیبت خورشید رو ضجه می زد. تکبال با خودش فکر کرد که این جوجه فنچ بعد از خودش یکی از توانا ترین زنده های جنگل در لمس درد از دست دادن هاست. جوجه فنچ همچنان گریه می کرد و کاملا مشخص بود که لحظات زیادی رو برای رسیدن این لحظه صبر کرده. لحظه ای که بتونه درد هاش رو، ترس هاش رو، خستگی هاش رو گریه کنه. برای تمام سختی هایی که توی این ماجرا کشید بباره. غیبت خورشید رو زار بزنه و اینطوری به کمک تکبال بیاد و با گریه هاش به بقیه بگه که تکبال درست میگه. که باید باور کنن. که خورشید دیگه نیست!.
-ولی این نمی تونه درست باشه. ما خودمون خورشید رو دیدیم. دیدیم که با تکمار چه کرد.
تکبال نگاه مهربون و عذرخواهانهش رو به چشم های منتظر و نگران و نگاه های خیس دوخت.
-اونی که شما ها دیدید من بودم. متأسفم ولی ای کاش بدونید که چه قدر دلم می خواست شما و من، خورشید رو می دیدیم که هنوز زنده و واقعی بینمون می چرخه و همراه ماست. ولی این ممکن نیست. شما ها منو دیدید. من خورشید نیستم. من تکبالم. کبوتر بی پروازی که زمانی می خواست اندازه آسمون بزرگ باشه. دلم می خواست بالا و بالاتر بپرم. بالاتر از همه پروازی ها. برای این بالاتر پریدن چه راه هایی که نرفتم. با1کرکس جفت شدم. با خفاش ها و کلاغ های شببین همراهی کردم. با ماجرا های جنگل و جنگ و حادثه هم قدم شدم. روی شونه های1عقاب استثنایی مثل خورشید نشستم. دلم می خواست خورشید باشم. خود خورشید. دلم می خواست اینقدر بزرگ می شدم که روح بزرگ خورشید، همون طور که شما ها میگید، توی جسمم ظهور می کرد. دلم می خواست می شد که من خورشید باشم. ولی نشدم. من خودم هستم. فقط تکبال. فقط همون کبوتر بی پرواز که از آسمون رویا می ساخت. فقط امشب از زمان های کبوتر بودنم خیلی خسته تر و شکسته ترم. بله من خیلی دلم می خواست خورشید باشم ولی در هیچ کدوم از لحظه هایی که واسه تحقق این آرزو به نام فریب دشمن خودم رو فریب می دادم، هیچ کاری واسه خودم و برای جنگل نتونستم انجام بدم. زمانی به درد خوردم که خودم بودم. خورشید می گفت برای مؤثر بودن، باید خودمون باشیم. و این یکی از درس های بزرگی بود که من دیر یادش گرفتم. من خورشید نیستم هرچند تا آخرین نفس عمرم خودش رو و خاطره هاش رو ستایش می کنم. خورشید بزرگ بود. خیلی بزرگ. اونقدر بزرگ بود که به خاطر پرواز پروازی هایی جز خودش، از حق حیاتش گذشت. خورشید می جنگید در حالی که دیگه هیچی واسه جنگیدن نداشت که به خاطرش بجنگه. تکمار تمام زندگیش رو ازش گرفت. ولی خورشید همچنان می جنگید. تا پایان خودش جنگید. تا نفس آخر جنگید!. ولی نه به خاطر خودش. خورشید جنگید تا مار ها دیگه نباشن. خورشید جنگید تا دیگه هیچ جوجه بی پروازی قبل از پریدن به کام تاریک مار ها نره. خورشید جنگید تا هیچ تازه پروازی بدون کام گرفتن از آسمون در کام مار ها ناکام نباشه. خورشید جنگید تا دیگه هیچ مادری از درد پایان ناغافل و زود هنگام پاره های دلش به وسیله مار ها نیمه شب از درد و دلتنگی دق نکنه. خورشید جنگید تا آغوش محبت هیچ مادری به وسیله مار ها از جوجه های عزیز تر از جونش خالی نمونه. خورشید جنگید تا دیگه پر و بال هیچ پرنده ماده ای در حسرت زیر پر گرفتن جوجه های از دست رفتهش باقی نباشه. این ها عین حرف های خودش بود. حرف هایی که1بار به من گفت و تمام عمرش بهشون عمل کرد. تا لحظه آخر. تا نفس آخر. جنگ خورشید با مار ها فقط2تا پایان داشت. یا اون ها از بین میرفتن یا خورشید تموم می شد. خورشید تموم شد با این یقین که این راه ناتموم باقی نمی مونه و نموند. و حالا، خورشید دیگه نیست. ولی جنگل سرو هنوز هست. آسمون هنوز هست. بهار های آینده همچنان هستن. جوجه هایی که رویای پرواز رو توی خواب های امن شبانهشون، زییر پر و بال های مادر هاشون می بینن هنوز هستن. مطمئنا این آخرین خطری نبود که برای جنگل سرو پیش میاد. باز هم مار توی این دنیا هست. همین طور پرنده های شکاری و خطر ها و از دست رفتن ها و درد هایی که فردا ها باهاشون رو در رو میشیم. ولی شما همچنان هستید. ما هستیم و می جنگیم. اگر1بار تونستیم پس باز هم می تونیم. می جنگیم و برنده میشیم، حتی بدون خورشید عزیزی که هرچند دیگه بین ما نیست، اما من یقین دارم همیشه با ماست و خواهان موفقیت هامونه. حالا دیگه بریم. بریم و جنگلمون رو آباد کنیم. دوباره چنان بسازیمش که چیزی از خاطرات سیاه تکمار در هیچ کجاش باقی نمونه. گریه نکنید! مثل اینکه فراموش کردید. ما جنگ با تکمار رو بردیم. تکمار برای همیشه نابود شد و از بین رفت. همچین شبی شایسته اینه که در تاریخ جنگل سرو ستاره باشه. ستاره ای درخشان از اتحاد تمام آسمونی های جنگل سرو بر علیه1دشمن بزرگ و مشترک. خوب، بریم امشب رو به خاطر بسپاریم. فردا ها در انتظار هستن تا فتحشون کنیم. مثل امشب که فاتحش شدیم. من مطمئنم که بهار آینده اثری از ویرانی های امشب در هیچ گوشه ای از جنگلمون نیست. صبح نزدیکه. این رو از تاریکی ساعت های آخر شب به راحتی میشه فهمید.
تکبال بعد از گفتن این ها، بدون توجه به همهمه ای که1دفعه بالا گرفت و دوباره فریاد شد، چشم هاش رو بست و سرش رو به شاخه تکیه داد. توانش واقعا تموم شده بود. فریاد ها حالا دیگه اسم تکبال رو صدا می زدن. تکبال سرش رو به دیوار لونه سرد و متروک خورشید تکیه داد و سینه دردناکش رو از بوی آشنا پر کرد. دستی به شونهش خورد. چشم باز نکرد. چی می شد اگر این دست خورشید باشه؟ اما نبود. تکبال این رو می دونست و همون طور ساکت و بی حرکت باقی موند. از اون بوی سبز آشنا نمی خواست جدا بشه.
-عالی بود تکبال! چشم هات رو باز کن و ببین. جنگل جشن گرفته.
تکبال پلک های داغش رو از هم باز کرد ولی سرش رو از دیوار لونه دربسته بر نداشت. تکرو در کنارش بود.
-این طوری قیافه داقون به خودت نگیر. خورشیدِ تو نیست عزیز های ما هم همین طور. بیا بریم بین بقیه.
تکرو دست تکبال رو گرفت و از لونه خورشید جداش کرد. پرنده های جنگل سرو با دیدنش فریاد کشیدن. تکبال از پشت پرده مهی از جنس درد و خستگی نگاهشون کرد. شادی دردناکی توی چهره تک تکشون نشسته بود. همه اشک و لبخند رو باهم روی چهره هاشون داشتن. لبخند های شاد، لبخند های خیس، به یاد عزیز هایی که جا های خالیشون دیگه هیچ طوری پر نمی شدن!. تکبال سر بالا کرد و به لونه هایی که هنوز سر پا بودن نظر انداخت. کلاغ ها به سرعت مشغول زدن پر های سیاه به لونه هایی بودن که کسی یا کسانی ازشون توی جنگ با تکمار از دست رفته بود. لونه خورشید هنوز هیچ پر سیاهی نداشت. تکبال دلش می خواست این آخرین قدم رو بر نداره. براش به طرز آزار دهنده ای سخت بود.
-خدایا!خدایا نمی تونم!
درد داشت خفهش می کرد. باورش نمی شد. واقعا باورش نمی شد.
-مکث نکن تکبال. هرچی طولش بدی بیشتر اذیتت می کنه. این آتیش رو توی دلت نگهش ندار. زود باش.
تکبال به جوجه فنچ نگاه کرد. چشم هاش خیس ولی مثل همیشه شوخ و شیطون بودن. راست می گفت. نباید بیشتر از این طول می کشید. تکبال سری به نشان توافق برای جوجه فنچ تکون داد و با اشاره به نزدیک ترین کلاغ صداش کرد. کلاغ بلافاصله پرواز کرد و نزدیکش متوقف شد و با اینکه فاصله بینشون اون قدر ها زیاد نبود داد زد:
-بگو تکبال! چیزی می خوایی؟ جایی می خوایی ببرمت؟ فقط بگو.
تکبال به نگاه منتظر کلاغ لبخند زد.
-بله می خوام. پر سیاه ازت می خوام. بهترین و بزرگ ترین پر هایی که می تونی بهم بدی. لونه خورشید رو بدون پر رها نکنیم.
چهره کلاغ پر از درد شد. مکث کوتاهی کرد، دستش رو بالا برد و بلند ترین پر دمش رو کند و به طرف تکبال گرفت.
-ممنونم. ولی این همون پری نبود که تو همیشه پیش بقیه بهش می نازیدی؟
تکبال لبخند زد ولی چهره کلاغ رو اشک پوشوند. تکبال سعی کرد باز هم بخنده تا کلاغ راحت تر سبک بشه.
-چیه؟ واسه پره ناراحتی؟ مردی گفتن. اون پر دوباره در میاد. گریه نکن.
اشک های کلاغ بیشتر و گریهش بلند تر شد. تکبال نگاه حسرتبارش رو دنبال کرد و رسید به لونه خورشید. آهش رو قورت داد و لبخندش رفت. به نگاه خیس کلاغ که هنوز پر رو به طرفش نگه داشته بود چشم دوخت و آهسته پر رو ازش گرفت.
-ممنونم عمو. گریه برش نمی گردونه. مثل همه اون هایی که رفتن. گریه نکن. اگر بود هیچ دلش نمی خواست این رو ببینه.
کلاغ با صدایی پیچیده در گریه ای که می رفت های های بشه گفت:
-گریه من رو دیده بود. وقتی برادرم صید تکماری ها شد. همیشه باهام مهربون بود. مهربونی از مدل خودش ولی خیلی مهربون بود خیلی. بهم گفته بود هر زمان بخوام می تونم برم در مورد برادرم باهاش حرف بزنم. اون قدر حرف بزنم که سبک بشم. حتی اگر نصفه شب باشه. اجازه داده بود بیدارش کنم. چند بار حالم خیلی بد بود و رفتم. عصبانی نشد. توی لونهش تا صبح باهام حرف زد. باورم نمی شد ولی این طوری بود. می گفت جنگ بلاخره تموم میشه. می گفت ما می بریم. کاش بود این لحظه رو می دید!
کلاغ سرش رو گرفت میان پر هاش و زار زد. تکبال هم دلش می خواست زار بزنه ولی…
-اون می بینه. همه چیز رو می بینه. اون چیز هایی رو می بینه که ما نمی بینیم. مطمئن باش که اون حالا می دونه که ما بردیم. خیلی هم از این بردن شاده. ولی دلش نمی خواد تو این طوری گریه کنی. بسه دیگه. راستی، جای این پر وسط دمت خالیه. خیلی هم به چشم میاد. تا زمانی که دوباره در بیاد1دسته علف دراز بذار جاش.
کلاغ با چهره سراسر خیس اعتراض کرد و هوار اعتراضش تکبال و چندتا چهره بارونی دیگه و خودش رو به خنده انداخت.
-من که نمی تونم برم اون بالا! یکی بره پر رو بچسبونه!
تکبال این رو گفت و سعی کرد نقش لبخندش رو همچنان نگه داره ولی چندان موفق نشد.
-من میرم. پر رو بده.
شهپر دست روی شونهش گذاشت. پر رو ازش گرفت و پرواز کرد. تکبال تماشا می کرد که بالای لونه خورشید رو با پر های سیاه و بلند تزئین می کردن. بعد از اون پر، چندتا کلاغ دیگه هم پر هاشون رو به شهپر دادن تا اون بالا بچسبونه. لونه خورشید با1تاج پر تزئین شده بود که در برابر باد ملایم نیمه شب مثل پرچم پیروزی می رقصید. تکبال به لونه نگاه کرد. این آخرین تصویری بود که در دفتر خاطراتش از خورشید هک می شد. توی دلش به تلخی خندید.
-برگ آخر.
پرنده های جنگل سرو از شادی نابودی دشمن داشتن می چرخیدن، به هم تبریک می گفتن و در دل نیمه شب منتهی به پاییز، آواز های دم صبح بهار رو می خوندن. تکبال به لونه خورشید خیره مونده بود.
-خورشید! می بینی؟ می شنوی؟ جنگ تموم شد. ما برنده شدیم. تکمار از بین رفت. من تا آخرش بودم خورشید. من تکمار رو فرستادم جهنم. من تمومش کردم خورشید. همون طور که تو خواسته بودی انجام شد خورشید. حالا ببین، من اون پردار به درد نخوری که تو همیشه می گفتی نیستم. کاش دیگه رضایت داده باشی!. این رو هیچ وقت نمی فهمم.
تکبال این ها رو گفت و احساس کرد حسی دور و عجیب داره توی سینهش، توی گلوش و توی نگاهش قوت می گیره. حسی از جنس بارون. باید باقیش رو هم می گفت. باید می گفت! مگه چی می شد؟
-کاش پیشم بودی! خورشید! دلم برات تنگ شده!.
تکبال احساس کرد تصویر لونه سیاهپوش آهسته در نگاهش لرزید و چیزی از گوشه چشمش چکید. چیزی گرم، ملتهب و خیس. اولین قطره بارون نگاهش بعد از مدت های خیلی دور.
اشک!.
اشک بود که آهسته آهسته، قطره قطره، و بعد مشت مشت از چشم هاش جاری شد. تکبال خودش رو رها کرد در حالی که سرش روی هیچ شونه ای نبود. سرش رو بالا گرفت و هقهق بی مانعی رو سر داد که مدت ها بود انتظارش رو می کشید. لونه خورشید با پر های سیاهش همچنان در نگاه بارونیش می لرزید. آخرین پر ها هم زده شد. تکبال احساس کرد سایه ای از ناکجا توی آسمون دید. آیا نتیجه شکست تصویر ها در اشک هاش بود؟ تصویری گذرا و خیلی واقعی. تصویر1دسته ستاره سرخ و درخشان که بال هاش رو باز کرد و شادمانه توی آسمون شب به پرواز در اومد و بعد از چرخشی سرخوش، عمودی رفت بالا و بالا و باز هم بالاتر. اونقدر بالا رفت که برای همیشه از نگاه تکبال ناپدید شد.
-تکبال! اینجایی؟ می دونستم اینجا پیدات می کنم. آخه مثل اینکه تمام آسمون جنگل امشب بیداره.
تکبال برگشت و با پرپری رو در رو شد.
-سلام تکبال بی معرفت. تو1دفعه کجا غیب شدی؟ اما من حسابی معرفت دارم بر عکس تو کبوتر بد. واسه همین گفتم تا نبینمت امکان نداره برم و اگر جا بمونم تو باید تا بهار سال دیگه نگهم داری. خوب حالا که دیدمت و خطر از سرت گذشت.
تکبال با تعجب نگاهش کرد.
-تو داری چی میگی پرپری؟ بری؟ جا بمونی؟ کجا بری؟ از کی و چی جا بمونی؟
پرپری زد زیر خنده.
-بی حواس هم که هستی. من موندم ما به چیه تو دل خوش کردیم.
تکبال هم خندید.
-خوب بابا حالا بگو جریان چیه.
پرپری تعجبی شاد قاتی لبخندش کرد.
-واقعا نمی دونی؟ تابستون رفت. پرستو ها فردا از جنگل به طرف مناطق گرمسیر راه می افتن. فردا شروع کوچ پرستو هاست. ما هم باید بریم دیگه. من و باقی بچه های افرا.
تکبال به پرپری نگاه کرد. پرپری کوچولویی که بزرگ شده بود تا به اولین سفر عمرش بره و چه هیجانی هم داشت.
-نگران نباش تکبال. می دونم خطر زیاده. شاید نفله هم بشیم ولی…
تکبال بی اختیار دستش رو بالا برد و شونه های پرپری رو فشار داد.
-نه. دیگه بسه. ادامه نده.
پرپری زد زیر خنده.
-نترس بابا من یکی حتما بهار آینده بر می گردم و تو حسابی تماشام می کنی ولی منو نمی شناسی. راستی کاش دیگه از این بزرگ تر نشم چون نمی تونم بپرم و خوب نیست.
تکبال به نگاه شوخ و شاد پرپری خندید.
-بقیه کجان؟ همه با هم میرید؟
پرپری با حرکت سر به1طرف اشاره کرد.
-بقیه اونجان. آره همه با هم میریم. راستی تکبال! من خیال می کردم اینجا فقط اول بهار جشن می گیرن. امشب حسابی غافلگیر شدم. اینجا هر سال اول پاییز هم شب تا صبح شلوغه؟
تکبال دستش رو دور شونه های پرپری حلقه کرد و خندید.
-بیا بریم پیش بقیه.
آواز های صبح رنگ در نیمه شب همچنان ادامه داشت. تکبال در بین افرایی ها چهره های آشنایی رو دید که هنوز آب و رنگی از گذشته هاشون رو حفظ کرده بودن و چهره های نا آشنایی رو دید که خودشون بودن و نبودن. فردا که می شد، اون ها همه از جنگل سرو کوچ می کردن و تکبال از ته دل دعا می کرد که بهار آینده همهشون رو سر حال و دسته کم زنده ببینه. این مدل سفر ها رو می شناخت. پر بود از خطر های کوچیک و بزرگ. ولی مگه می شد پرنده از پرواز متوقف بمونه! این زندگی بود و افرایی ها فردا بال می کشیدن و قدم به جاده زندگی می ذاشتن. زندگی که حتی توی آسمون هم خالی از خطر نبود. تکبال حالا می دونست که نمی تونه برای همیشه تمام تکه های دلش رو برای خودش نگه داره. باید به رفتنشون رضایت می داد و مهرشون رو به یادگار توی دلش حفظ می کرد و دعا می کرد. دعا می کرد که هر جا هستن شاد و موفق باشن و انتظار می کشید. انتظار می کشید تا بهار دوباره بیاد و اون ها همراه بهار برگردن. چه تلخ بود و چه شیرین.
لالاپر و خوشبین که دست دور شونه همدیگه با شادی آشکار بین سکویایی های آشنا می چرخیدن از برابر تکبال گذشتن. نگاه تکبال1لحظه به چشم های هر2تاشون گره خورد. خوشبین بهش لبخند زد و لالاپر براش دست تکون داد.
-دیدیم از امشب بهتر شبی پیدا نمی کنیم. این بود که…
تکبال با2دست بوسه ای برای هر2تاشون فرستاد.
-تبریک میگم! عالیه! درست فکر کردید. از امشب بهتر پیدا نمی کردید. وای آخجون عشق!عاشقشم!
راست می گفت. برای اون2تا، برای تمام2تایی هایی که با هم می چرخیدن، برای تمام جنگل سرو شاد بود.
دستی شونهش رو گرفت و عقب کشیدش و تکبال از شدت درد زخم هاش که فشرده شده بودن هوار زد:
-آخ!دیوونه!
برگشت و با خوشپرواز متحیر رو به رو شد.
-این غیر ممکنه! این!!! تکبال! این تویی؟! این چه قیافه ایه؟! امشب اینجا چه خبره؟! جنگل داقون شده و همه جشن گرفتن! تو هم که با برگ و شیره چسبوندنت وگرنه می افتی خورد میشی از بس زخم و زیلی هستی!. بگو ببینم چی شده؟!
تکبال به چهره به شدت متحیر خوشپرواز خندید.
-شلوغی امشب مال جشن اول پاییزه. من هم شیطونی کردم زخمی شدم. جنگل هم دوباره آباد میشه. تو هم برو وسط بقیه خوش باش.
ولی خوشپرواز با حیرتی2برابر بهش خیره شد.
-جشن اول پاییز دیگه چیه؟ مگه شروع پاییز رو هم توی جنگل جشن می گیرن؟ چرا چرت و پرت میگی تکبال؟ تو غیب شده بودی و حالا نصفه پیدات شده و پرت می بافی! مطمئنی حالت خوبه؟
تکبال بلند زد زیر خنده.
-جشن های این مدلی کم پیش میاد. شاید دیگه هرگز همچین شبی نداشته باشیم. به جای اینکه وایستی اینجا و سر تا پا شبیه تعجب بشی برو از لحظه ها استفاده کن.
خوشپرواز به تکبال که همچنان می خندید خیره موند و با خشمی تلافی جویانه گفت:
-باشه میرم. ولی اگر تو همین الان جلوی چشم من فقط1دونه از پر هات رو آتیش بزنی تمام مزخرفات نگفتهت در مورد خودت و مدل عجیبت رو باور می کنم.
تکبال دست از خندیدن برداشت و با حرص زیر لب غرید:
-خفه شو!
و این بار خوشپرواز بود که قهقهه می زد.
-چی خیال کردی کبوتر مکشوف؟ من از مدت ها پیش می دونم که تو عادی نیستی. شرط می بندم که حسابی از اینکه نتونستم این یکی رو کشف کنم ذوق زده بودی. چه زحمتی هم کشیدی که کسی نفهمه حتی من. ولی تمام زوری که واسه فهمیدنش زدم به این قیافه مسخره ای که الان دارم ازت می بینم می ارزه.
تکبال با چنان حیرتی به خوشپرواز خیره مونده بود که خنده خوشپرواز بند اومد. لحظه ای نگاهش کرد و بعد،
-بیخیال تکبال. تو عجیبی. من همیشه این رو گفتم. خوب چه میشه کرد؟ در هر حال تو به موجودات عادی نمی خوردی. حتی اگر توانایی های عجیب و غریب هم نداشتی. ولی جدی خیلی دلم می خواد1چشمه از اون مدل هات رو ببینم. نمیشه فقط1بار فقط به من…
نگاه تکبال پر از وحشتی حقیقی شد.
-نه!خوشپرواز! خواهش می کنم! نه!
خوشپرواز بلافاصله2دستی شونه های تکبال رو محکم چسبید و تکبال این بار از درد جیغ کشید.
-آخ آخ تمام زحمت های عمو جغد رو واسه چسبوندنم هدر دادی نصف شدم!
خوشپرواز نگاهش کرد و در1زمان هر2زدن زیر خنده.
-آهای شما2تا! اینجا هم همدیگه رو گیر آوردید؟
سرخ سر بود که چرخ زنان به طرفشون می اومد. 1ماده کبوتر با دم کوتاه همراهش بود.
-دوست جدیدم. من که امشب باهاش خوشبختم. خودش رو نمی دونم حتما این هم خوشبخته دیگه!
ماده کبوتر خندید. تکبال هم همراه خوشپرواز و سرخ سر زد زیر خنده. فضا شلوغ بود. شب انگار اصلا به چشم نمی اومد. تکبال اون ها رو بین شادی هاشون جا گذاشت و آهسته ازشون دور شد.
-به نظرم کار من دیگه اینجا تموم شده باشه.
با قدم های آهسته به راه افتاد.
-کجا میری تکبال؟
ایستاد ولی بر نگشت. دست های شهپر خیلی آروم شونه هاش رو لمس کردن و برش گردوندن. از خنده های لحظه های پیش توی چهره تکبال اثری نبود. حالا که با خودش تنها بود می تونست نقاب رو کنار بزنه و خودش باشه. در برابر شهپر هم لازم نبود نقاب بزنه چون فایده ای نداشت. در هر حال شهپر می دونست.
-داشتی می رفتی؟ کجا؟
تکبال سر بالا کرد و به نگاه شهپر خیره شد.
-شب تموم میشه شهپر. تا ابد که نمیشه جشن گرفت. شادی و غم هر کدومشون جای خودشون رو توی زندگی دارن. از صبح فردا زندگی واقعی شروع میشه و باید هر کسی در جایی باشه که لازمه باشه.
شهپر همچنان شونه های تکبال رو آروم نگه داشته بود.
-و تو باید کجا باشی؟
تکبال آه کشید.
-من، نمی دونم. دارم میرم تا جام رو پیدا کنم. کاش بتونم!
شهپر آهسته، به طوری که دردش نگیره شونه هاش رو فشار داد.
-تکبال! ما خودمون جامون رو توی زندگی تعیین می کنیم. تو بیشتر از توانت درد کشیدی. دیگه واقعا باید تموم بشه.
تکبال به تلخی خندید.
-چون بیشتر از حد مجازم اشتباه رفتم. باید درستش کنم. کاش تموم بشه!
نگاه شهپر درخشید. درخششی از جنسی متفاوت.
-تکبال!من می تونم کمکت کنم تا درستش کنی. همراه من بیا!. بهم اجازه بده کنارت باشم. بذار تیرگی های گذشته پر دردسرت رو از خاطرت پاک کنم. من می تونم آرامشی رو بهت بدم که تو برای به دست آوردنش اینهمه ماجرا پشت سر گذاشتی. ما2تا جفت موفقی میشیم. همه می دونن و همه میگن. باور کن. دستت رو بده به من و باور کن که تا آباد کردن آخرین ویرانی روحت شونه به شونه کنارتم.
تکبال همچنان به نگاه شهپر خیره مونده بود. توی نگاهش نه حیرت بود، نه خشم بود و نه تنفر. تکبال نگاهش می کرد و توی نگاهش فقط چیزی بود از جنسی که شهپر نمی خواست یا فرصت نداشت که بفهمدش.
-شهپر!تمام گفته هات رو باور می کنم. از ته دل. تو رفیق خوبی هستی شهپر. من خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. ولی اینکه گفتی رو انجامش نمیدم. من جفت کرکسم. کرکس شاید در زندگی من1اشتباه بوده ولی هست و بعضی اشتباه ها رو به این سادگی نمیشه کنار گذاشت. این طوری پاک نمیشن. کرکس1اشتباه عزیزه و من باید منتظرش بمونم که برگرده.
نگاه شهپر شاید خشم داشت ولی نه خشمی از جنس خشم کرکس. تکبال با خودش فکر کرد:
-خشمش هم قشنگه. حتی این خشم رو دوستش دارم. مثل همه چیزش. نگاهش، لحنش، محبتش، و حضورش.
منتظر شد که از این فکر پریشون و وحشتزده بشه ولی نشد.
-این رو نمیشه عوض کنم. این موجود رو دوستش دارم و فریب دادن درست نیست. حتی اگر کسی که فریبش میدم خودم باشم. شاید خیلی بد باشم ولی من این هستم. با تمام ایراد هام. این هم شاید یکی از ایراد های بزرگم باشه ولی واقعیه. واقعیت اینه. من دوست هام رو دوست دارم و این شهپر رو خیلی زیاد دوستش دارم.
با این فکر، مثل اینکه اعترافی به اشتباهی کرده باشه، از تلخی این اعتراف و رضایت حاصل از راستی و سبکباری حاصل از این رضایت، دردی گزنده اما شیرین توی وجودش احساس کرد.
کلام شهپر سکوت بینشون رو شکست.
-کرکس هرگز یاد نمی گیره درست رفتار کنه و بنا بر این هرگز از اون سیرک آزاد نمیشه. تکبال! کرکس اگر هم برگرده اصلاح شدنی نیست. کرکس کرکسه. با تمام خصوصیات1شکاری وحشی. اون نمی تونه عوض بشه. شاید تقصیر از خودش نیست. ولی تو، تو حالا دیگه قاعده تفاوت تیره ها رو می دونی. چرا می خوایی به این اشتباه ویرانگرت ادامه بدی؟
تکبال لبخند زد. لبخندی تلخ و بی احساس.
-چون من جفت کرکس هستم. بله کرکس کرکسه. واقعا تقصیر اون نیست که اینهمه با من و با زندگی و حتی با خودش خشن بود و هست. اون کرکسه. اشتباه از من بود که با پروازخواهی بی انتها و با نا آگاهی شرم آورم این بلا رو سر اون و سر خودم آوردم. حالا هم مجاز نیستم توی این برزخ وحشتناک رهاش کنم و همراه تو برای پیدا کردن آرامش راه بی افتم. شهپر! من هرگز جفت و همراه تو نمیشم ولی تو برای همیشه رفیق عزیز من باقی می مونی البته اگر خودت بخوایی.
شهپر همچنان به نگاه خورشیدی تکبال خیره مونده بود.
-البته که می خوام. تو بهترین، عاقل ترین و توانا ترین رفیقی هستی که من در تمام عمرم داشتم و دارم. من مطمئنم که از تو خیلی بیشتر از اینکه نشون دادی بر میاد. من توانایی و تدبیرت رو ستایش می کنم تکبال. البته به جز در مورد کرکس.
چهره شهپر وقتی جمله آخر رو می گفت به صورت شکلکی از نفرت در اومد. تکبال لحظه ای ب اون چهره خیره موند و بعد زد زیر خنده.
-تو هم با مزه ترین دیوانه ای هستی که من در تمام عمرم می تونم پیدا کنم. امیدوارم باز هم در جایی از سرنوشت هم رو ببینیم شهپر.
شهپر جدی و نگران نگاهش کرد. به نگاه تکبال که دوباره خالی از خنده و پر از درد شده بود چشم دوخت.
-ولی تو کجا میری تکبال؟ دیدم که داشتی یواشکی می رفتی. فکرش رو کردی از اینجا که بری می خوایی چیکار کنی؟
تکبال نفس عمیقی کشید که به خاطر زخم های سینهش به خسخس بیشتر می خورد.
-از مدت ها پیش بهش فکر می کردم. از زمانی که به سکویایی ها گفتم بعد از تموم شدن داستان تکمار اگر زنده بمونم باهاشون نمی مونم. و حالا وقت عمله. راستش مطمئن نیستم اون طوری که می خوام بشه ولی باید سعی کنم. میرم پیش مادرم. شاید هنوز بتونه ببخشدم و بعد از کلی جواب سر بالا و چوب و نوک و اعمال دیگه1مادر عصبانی، توی لونه بچگی هام، زیر پر و بال های پناه دهندهش راهم بده. اگر راهم داد که هیچ. اگر هم راهم نداد، اون قدر اصرار می کنم که منو به خاطر این غیبت طولانی ببخشه. شنیدم بالاپر، برادرم رو میگم. شنیدم1جوجه داره درست شبیه من. ولی خوشبختانه اون فسقلی مثل من بی پرواز نیست که برای من جای1جهان خوشحالیه. باید برم ببینمشون. باید جای از دست رفتهم رو توی دل هاشون پیدا کنم. کاش موفق بشم. نمی دونم بعدش چی میشه. نمی دونم با کرکس چه می کنم. نمی دونم زمانی که برگرده چی پیش میاد. ولی امیدوارم، از صمیم دل امیدوارم که اون زمان، هر 2تای ما، من و کرکس، بتونیم بهتر، باز تر و عاقلانه تر از گذشته هامون زندگی رو ببینیم، بشناسیم و ادامهش بدیم. شاید با هم، شاید هم بدون هم.
شهپر با نگاهی سراسر محبت نگاهش کرد.
-جای تو توی دل خونوادهت از دست نرفته تکبال. اون ها شاید از دستت خیلی خیلی دلگیر باشن ولی هرگز از دلشون بیرونت نکردن. مادرت هم حتما بی نهایت از دستت کفریه ولی هنوز مادره. می فهمی که!
تکبال به نگاه دلگرم کننده شهپر نظر انداخت و لبخند زد.
-بله می فهمم. ازت ممنونم. بابت همه چیز. مواظب کرکس باش. اون نمی تونه تنهایی توی سیرک تاب بیاره. هواش رو داشته باش. معذرت می خوام به خاطر این تقاضای نابجا و بزرگم ولی…
دست شهپر آهسته به نشانه سکوت بالا اومد و چهره خسته تکبال رو نوازش کرد.
-مطمئن باش که مواظبشم. با هم کنار نمیاییم ولی بدون هم دیگه نمیشه باشیم. به اذیت کردن هم عادت کردیم. جفتمون.
شهپر این رو گفت و خندید. تکبال هم به خندهش با نگاهی مهربون و حقشناس جواب داد. شهپر پر های سر تکبال رو ناز کرد.
-ولی تکبال! توی لونه مادرت هم به آرامشی که می خوایی نمی رسی. من مطمئنم. اینکه صبح تا شب بیکار بشینی و به این لحظه هات فکر کنی بهت آرامش نمیده. تو نمی تونی این طوری بگذرونی. توی خونت نیست.
تکبال خندید.
-من بیکار نمی مونم. درسته توی خونم نیست. کنار مرداب تاریک، روی بید مجنون، چندتا جوجه بی پرواز هستن که اوضاعشون از من خیلی خیلی بدتره. حتی نمی تونن روی زمین راه برن. باید یکی باشه که براشون از زندگی و از پرواز و از آسمون و از حرکت بگه. باید یکی شادشون کنه. باید یکی مواظبشون باشه. من میرم تا اون یکی باشم.
شهپر چینی به پیشونی بلندش انداخت.
-این تو رو ارضا نمی کنه تکبال. ساکن های بید مجنون رو من می شناسم. اون ها با افرایی هایی که تو زمانی ذهن هاشون رو برای پریدن با توصیف بهار و بال های زخمیشون رو با برگ های دارویی برای پرواز آماده می کردی خیلی تفاوت دارن. افرایی ها برای پریدن و ورود به راه ناهموار زندگی کمی ضعیف یا کمی زخمی بودن. شاید هرگز نتونن درست پرواز کنن ولی می بینی که همهشون توی آسمون هستن. ولی جوجه های روی بید مجنون، تکبال! اون ها واقعا متفاوتن. اون ها هیچ وقت هیچ پیشرفتی در جواب تلاش های تو نمی کنن حتی اگر تو تمام عمرت رو صرفشون کنی. سرخورده و خسته میشی. تحملش برات آسون نیست.
تکبال سری به نشان توافق تکون داد.
-می دونم. ولی بلاخره1کسی باید باشه که اون ها رو بفهمه.
در چشم های شهپر خشم و نارضایتی درخشید.
-و برای چی اون1نفر باید تو باشی؟
تکبال با آرامشی غمناک جواب داد:
-برای اینکه من بی پروازم. دردم از جنس درد اون هاست. ناکامی نپریدن رو می شناسم. حس آزار دهنده توقف در حالی که همه بدون حتی تماشا، با سرخوشی حاصل از رفتن ها می گذرن رو می فهمم. من از جنس اون ها هستم. باید اونجا باشم. باید کمک کنم تا کمتر از درد ترد شدن از آسمون و از زندگی و از همه چیز اذیت بشن. کاش موفق بشم!
شهپر کمی شاید مردد نگاهش می کرد.
-ولی این برای تو خیلی سخته تکبال.
تکبال آه کشید.
-بله خیلی. ولی…
تکبال باقی حرفش رو خورد.
-مرگ فاخته تقصیر من بود. این شاید جریمه باقی عمرم باشه. باید درست می رفتم تا اون جوجه اشتباه نمی رفت. کاش می شد ما عمرمون رو2بار زندگی کنیم!
تکبال جز جمله آخر، باقیش رو توی ذهنش گفته بود ولی شهپر انگار جنس حسرت نگاهش رو خوند.
-اون فاخته1موجود زنده بود مثل همه زنده ها تکبال. برای هر جوجه نوبالغی میشه این پیش بیاد. خودت رو بیش از اندازه ای که مستحقش هستی برای پایان تاریک فاخته سرزنش نکن. جریمه اشتباهت رو بپرداز ولی یادت باشه، که همه چیز در جهان وقتی درسته که در حد تعادل باقی بمونه. حتی مجازاتی که به خودمون میدیم. خوب دیگه، من نمی تونم بیشتر از این بمونم. کرکس بدون من اونجا خیلی اذیت میشه. باید خودم رو واسه بیشتر اذیت کردنش برسونم.
تکبال دست شهپر رو گرفت و به نشان محبت فشرد.
-ممنونم شهپر. موفق باشی.
شهپر خندید.
-تو هم همین طور عزیز ترینِ من. به امید دیدار.
تکبال شهپر رو تماشا کرد که پرید، اوج گرفت و در دل تاریک شب شلوغ دور شد.
-به امید دیدار.
این رو خیلی آروم زمزمه کرد ولی نمی فهمید چرا حس می کرد که شهپر این زمزمهش رو فهمیده. از این فکر احساس رضایت کرد. لبخندی زد و به راه افتاد.
-آهای!شهپر رو پیچوندی ولی از پس پیچوندن من بر نمیایی.
تکبال که به شدت از جا پریده بود با دیدن جوجه فنچ کرکس خندید.
-زهرمار!تو درست بشو نیستی بچه؟
جوجه فنچ با قلدری مهرآمیزی سینهش رو در برابر تکبال سپر کرد و توی چشم هاش خیره شد.
-نه که نیستم. من پرورده کرکسم. یادت که نرفته؟ بهت بگم اگر کرکس برگرده من جات رو بهش لو میدم. بعدش هم2تاییمون میاییم سراغت و حسابی می زنیمت.
تکبال زمانی به خودش اومد که دست های کوچیک ولی گرم و مهربون جوجه فنچ اشک های بی اختیارش رو از چهرهش پاک می کردن.
-تکبال!گریه نکن. اتفاقی بدتر از این ها که پشت سر گذاشتیم نمی افته. شاید هم بی افته ولی تو دیگه آماده ای. مثل من. ولی راست گفتم. کرکس که بیاد، ما2تایی میاییم پیدات می کنیم. بعدش هم من خودم از مادرت واسه کرکس می خوامت. چه قدر هم که کرکس منتظر این تشکیلات می مونه!
فنچ بلند زد زیر خنده و1دفعه پرید و تکبال رو محکم بغل کرد. سرش رو لای پر های تکبال پنهان کرد و با صدای خیلی بلند و خیلی غمگین زد زیر گریه. تکبال بی توجه به درد زخم هاش جوجه فنچ رو به خودش فشرد. اشک هاش رو رها کرد و جوجه رو با مهری از جنسی که تا این لحظه تجربه نکرده بود توی بغلش نگه داشت.
-خیلی دوستت دارم کوچولوی عزیزم. عزیز ترین کوچولوی تمام جهان من!. خیلی خیلی دوستت دارم.
فنچ هقهق کنان چهرهش رو لای پر های تکبال فشار می داد و گریه هاش بلند تر می شد. چند لحظه این طوری گذشت. هر2در1زمان از هم جدا شدن. به چهره های خیس از اشک هم نگاه کردن و به نگاه های مهربون هم خندیدن.
-فنچ! تو با من نمیایی؟ بیا بریم. توی این دنیای به این بزرگی هر جا واسه من جایی باشه واسه تو هم حتما هست.
فنچ به نشانه نفی سر تکون داد.
-نه. من نمی تونم. تو باید خودت بری. تو باید تنهایی بری و تمام کتک ها رو تنهایی از مادرت بخوری. کور خوندی که من بیام کمکت.
تکبال با خشمی از جنس محبت بهش چشم غره رفت.
-واقعا که1جوجه فنچ مزخرفی.
فنچ خندید.
-اوه متشکرم. و تو هم واقعا1کبوتر بی ریختی. قیافهش رو ببین! شبیه دسته علف های پوسیده می مونه.
تکبال دست بلند کرد که فنچ رو بزنه و فنچ دستش رو توی هوا گرفت.
-برو بابا! برو کتکت رو بخور.
هر2زدن زیر خنده.
-جدی میگم فنچ. همراهم بیا. قول میدم موقع کتک خوردن هام ازت کمک نخوام.
تکبال با لبخند این ها رو گفت ولی فنچ لبخند نمی زد.
-من واقعا نمی تونم بیام تکبال. تو باید تنها بری. تو باید1فرصت به خودت و به خونوادهت بدی تا هم رو دوباره پیدا کنید. و برای این پیدا کردن ها، تو و اون ها باید تنها باشید. بدون وجود هیچ غریبه ای که جزوتون نباشه. حتی1جوجه فنچ ناز و شیرین مثل من.
فنچ جمله آخرش رو با لبخندی شوخ و شیطون از جنس لبخند های بدجنسانه همیشگیش گفت و بلافاصله دوباره جدی شد.
-تکبال!حتی اگر لازم شد خیلی خیلی هم به مادرت اصرار کنی، باز هم کوتاه نیا. اون قدر دم پرش بپر که ببخشدت. نمی دونی زیر پر و بال های مادر ها، در حالی که سرت روی سینهشونه چه عشقیه. شاید هم بدونی. ولی باور کن ارزشش رو داره که تمام عمرت رو واسه معذرتخواهی از مادرت منت کشی کنی و کتک هم بخوری و عوضش2دقیقه آخر عمرت رو اونجایی باشی که بهت گفتم.
نزدیک بود دوباره هر2گریهشون بگیره.
-ولی فنچ!تو کجا میری؟ می خوایی چیکار کنی؟ کرکس که مشخص نیست کی بیاد. خورشید هم که دیگه نیست. توی این دنیای بی سر و ته تو می خوایی چیکار کنی؟
فنچ لبخندی این بار مهربون بهش زد.
-بعد از خورشید من همه جا بودم و هیچ کجا نبودم. همه سکویایی ها هوام رو داشتن. من چون بین این ها بزرگ شدم، دیگه فنچ فنچ هم نیستم. شاید1چیزی باشم شبیه تو که خیلی از قواعد تیره خودم پیروی نمی کنم. یعنی بلد نیستمشون. خوشبین و لالاپر گفتن باید برم توی لونه اون ها و باهاشون بمونم. شاید این کار رو کنم. هم تیره های من هم توی این داستان ها حسابی باهام آشنا شدن و من هم بینشون1عالمه دوست پیدا کردم. باورت نمیشه چندتاشون مادرم رو می شناختن. شاید به پیشنهادشون فکر کنم و برم بین اون ها. حالا دیگه از فنچ بودن هرچی رو نشناسم خیالی نیست آخه پرواز رو بلد شدم. نگران من نباش. من بلدم چه جوری با زندگی تا کنم که کمتر اذیتم کنه. کرکس و خورشید یادم دادن. ولی همیشه یادت باشه که من هر جا که باشی جات رو بلدم تکبال. تو هم از سرت بیرون کن که از دستم خلاص باشی. تو تمام سکویایی ها رو هم که بیخیال بشی، من از کلهت بیرون برو نیستم.
تکبال دست دور شونه های ظریف جوجه فنچ حلقه کرد و پیشونی خوشترکیبش رو بوسید.
-و همین طور از دلم. این رو هیچ وقت یادت نره.
جوجه فنچ با بوسه ای کوتاه و بسیار مهرآمیز به بوسه تکبال جواب داد. بعد براش دستی تکون داد و پرید. رفت و بین جمعیت شلوغ و چرخنده پرنده های جنگل سرو گم شد. تکبال قطره اشکش رو آهسته از چهرهش پاک کرد، نگاه از اون هیاهو برداشت و برگشت. به منطقه سکویا، به شب و به تمام اونچه که پشت سرش جا گذاشته بود پشت کرد و با دلی گرفته و قدم هایی تنها، خسته، سنگین ولی محکم و مطمئن، به سوی فردا های ناشناس به راه افتاد. تکبال رفت و حتی1لحظه بر نگشت که به پشت سرش نگاه کنه. اگر بر می گشت و تنها1نیم نگاه به پشت سرش می انداخت، می دید که درست پشت سرش، در افق تاریک جنگل، صبح در حال دمیدن بود. تکبال به پشت سرش نگاه نکرد و در نتیجه شروع دمیدن صبح رو ندید و نفهمید. تکبال نفهمید ولی صبح در حال دمیدن بود!. صبحی هرچند پاییزی، ولی روشن، شفاف و زیبا.
پایان. 7/4/1394.
دیدگاه های پیشین: (28)
حسین آگاهی
یکشنبه 7 تیر 1394 ساعت 23:46
سلام. پایان خیلی خوبی بود.
هر چی تعریف بنویسم کمه.
زیاد و الکی نمی نویسم فقط بدونید عالی عالی بود.
می تونم اسم بی نقص رو هم روش بذارم البته اگه کرکس بر می گشت.
البته این رو هم قبول دارم که اگه بر می گشت معلوم نبود چی می شد؟
یا باید تکبال عوض می شد و یا کرکس.
واسه همین خوب شد که بر نگشت.
کلی نکته آموزنده در داستان بود.
خیلی خیلی خسته نباشید.
این قسمت خیلی طولانی و سخت بوده براتون مطمئنم زیاد خیلی زیاد براش زحمت کشیدید.
حالا ما بدون تکبال و بقیه پرنده ها چی کار کنیم؟
فردا آخرین امتحانمه.
خیلی حرف احساس می کنم مونده که دوست دارم بگم ولی زیاد تمرکز ندارم بعداً میام و حساابی میرم منبر.
راستی فکر کنم در آخرین قسمت اول شدم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به نظرم الان دیگه امتحان ها تموم شده باشن و آآآخ که1نفس راحت چه می چسبه! تبریک میگم.
شما دقیقا همون سوالی رو کردید که من یواشکی از خودم کردم. حالا بدون جنگل سرو و پرنده هاش من چیکار کنم؟ راستش شما ها که غریبه نیستید ولی حس می کردم تا در حال نوشتنش هستم جواز ورودم به جهانشون رو دارم و زمانی که نوشتن داستانشون تموم شد… بچه ها دلم خیلی گرفته. دلم… تنگ شده. خوب چرا می خندید چجوری توضیح بدم الان؟
حتما بیایید و حتما هرچی دلتون می خواد بنویسید دوست من. حسابی منتظرم.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
مینا
دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 00:20
سلام قشنگ بود. میدونم این کلمه شاید بعد از نوشتن آ[رین قسمت مسخرست میدونم چه دردی داش تموم شدن این قصه.
دوست داشتم الآن که این نظراترو مینویسم بیخایل نوشتن بشم و نظراتمو برا یخودم نگه دارم آ[ه زیادن و ذهنم یه کمی بههم ریختست ولی مینویسم.
تکبال داستان زیبایی بود بینهایت زیبا.
تکبال خیلی شبیه من بود.
براتون تعریفش کردم
کاش بشه پایان ن هم شبیه تکبال باشه.
میدونم که نمیشه کاملا شبیهش باشه چون توی زندگی من خیلی چیزا کاملا از بین رفته و مثل تکبال نمیتونم دوباره بسازمشون.
کاش کی میشد برگشتن تکبال پی شخانوادشرو مینوشتین
دلم برای کبوتر خانوم تنگ شده کبوتری که تا آ[رین لحظات زندگیش یک مادر میمونه.
ازاین که تکبال با شهپر جفت نشد خوشحالم بعض وقتها داشتن آرامش به ازدست دادن بعضی چیزا نمی ارزه.
احساس خاصی دارم.
راستی این که بازم بنویسین باز هم داستانهای متفاوت بنویسینخالی بشین.
میدونم امکانش نیست که یه دفه خالی بشین با نوشتن کم کم دردهاتونرو بیرون بریزین.
آدمهای زیادی هستن که مثل شما درد دارن اگه باور ندارین به من نگاه کنید شاید شبیه شما نباشم, ولی خوب داستانهای شما کمک میکنه که افرادی مثل من و شما دردهامونرو بباریم و بیرون بریزیم.
شاید کمک کنن که باز هم همون آدمهایی بشیم که هیچ روزیرو بدون بافتن یه عالم رویای قشنگ شروع نمیکردیم.
میخوام بگم که تا آ[رش دوست ندادیدنی شما میمونم.
برای خودم شما تکبال جوجه فنچ کرکس بهترینهارو آرزومیکنم و برای تموم دوستهاینادیدنیمون

پاسخ:
سلام میناجان.
گفتنی رو باید گفت عزیز. اینجا هیچ حرفی رو واسه خودت نگه ندار. همه رو بیا بگو. حتی اگر1دفتر هم شد باز بیا بگو. نظرات شما ها رو تا نقطه آخرش می خونم. باز هم بیا. باز هم بگو. باز هم بنویس.
میناجان توی زندگی تکبال هم خیلی چیز ها از بین رفت که شاید هیچ زمانی دیگه نتونه مثل اول بسازدشون. تکبال حالا دیگه می دونه که هرگز مثل اولش نمیشه. کبوتر ساده و بی اطلاعی که دنیاش فقط رویا های پریدن و آسمون بودن. ولی اون رفت که دسته کم تلاشش رو برای کمتر کردن حجم ویرانی ها کنه. کاش موفق بشه!
چه امید قشنگی مینا! خیلی دلم می خواد باز ما بشیم آدم هایی که می تونیم رویا بسازیم. دلم تنگ شده واسه رویا هایی که هرچند شاید واقعی نمی شدن، ولی می شد که به تحقق نصفشون امیدوار بمونم. کاش اون روز ها که گفتی برسن. برای تو، برای من، برای تکبال، برای جوجه فنچ کرکس.
ایام به کامت میناجان.
آریا
دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 01:36
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی هم جسمی و هم روحی //
داستان عالی بود پریسا عالی بود
برای تشکر ازت حرف کم آوردم . فقط میتونم بگم ممنونم پریسا و چقدر این کلمه برای بیان احساسم عاجز هست .
ممنونم پریسا یه دنیا ممنونم
بسیار عالی بود
منتظر داستان ها و نوشته های جذابت هستم
شاد باشی عزیز شاد
بدرود

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خیلی دیر کردم معذرت می خوام از تو و از همه.
ممنونم آریا. به خاطر حضورت و همراهیت که خیلی برام ارزش داشت و هنوز هم داره. به خاطر محبتت، به خاطر امیدواری ها و تشویق هات. به خاطر اینکه هستی. ممنونم.
واییی یعنی باید باز داستان بنویسم؟ آآآییی خداجونم! به جان خودم الان جوهر ذهنم کااامل خشکه.
تا خدا چی بخواد.
ممنونم آریا.
ایام به کامت.
یکی
دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 08:54
چرا اینجوری تمومش کردی؟ از دیشب تا الان ok نیستم از دستت. چرا گذاشتی بره بدون این که کسی صداش بزنه؟ ببین اینجوری نیست درستش کن. تنها نفرستش وسط شب. بگو یکی صداش زد. کاری به اون جنگلیا ک از بس سرشون گرم بود نفهمیدن تکبال رفته ندارم ولی یکی صداش زد. حتما زده. یکی فهمیده. یکی سکوتشو دیده و فهمیده جاش وسط شلوغیا خالیه. خیلی سعی کردی تلخیشو کسی نبینه و بروت نیارن ک ظاهرا موفقم شدی البته جز درباره من. من دیدم پریسا. من تلخی رو ک پوشوندی دیدم. این کبوتره اشتباه میکنه. پشت سرش یکی هست ک صداش کنه و واسه همراهیش هرجور از دستش برمیاد بخواد ک باشه. میفهمی پریسا؟

پاسخ:
سلام یکی.
ببین یکی بیخیال اگر اون طوری که تو گفتی می نوشتمش که این کبوتره رو باید102قسمت دیگه تحملش می کردیم. بذار بره ول کن دیگه. حالا می خواستی برگرده من مجبور بشم باز بنویسم. عجب بد خواهی ها!
یکی! خودت رو آزار نده. تکبال می دونه که اون که صداش زده چقدر مهربونه. ولی این رو هم می دونه که بعضی وقت ها کاری از هیچ دستی بر نمیاد. حتی اگر صاحب اون دست یکی باشه که خیلی عزیز و خیلی مهربونه. تو هم می فهمی یکی؟ می دونم که می فهمی.
ممنونم که هستی.
ایام به کام.
مینا
دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 10:06
با یکی موافقم. الآن که یه روز از خوندنش میگذره یه طوریم حس میکنم یه چیزی جا مونده.
کاش میشد یه کم شیرینتر تمومش میکردین.
تکبال با دستانهای دیگتون فرق داشت.
داستانهای دیگرومیشد به پایان رسوندولی تکبال ……..
منظورم از پایان اینه که توی ذهن آدم تموم نمیشه یا لا اقل برا یمن اینطوره.
به هرح حال از همه چیز ممنون
راستی اگه سکوریاییها یا یکی از پرنده های جنگل سرو تکبالرو بخواد چی کار میکنین؟
به نظرتون بازم خوشپرواز میتونه تکبالرو کشف کنه؟
تکبال نمیتونه دوستاشو فراموش کنه راهش این نیست.
میدونم که خستست اما اینطوری خستگی آدم در نمیره.
تکبال دوباره باید برگرده پی شدوستاش منظورم این نیست که کلا پیشاونا باشه ولی میگم که باید دوستیشو با همه حفظ کنه.
ای بابا چند بار هی میخوام خداحافظی کنم باز دوباره حرفای جدید یادم میاد برم برم تا یه طومار ننوشتم براتون خخخ فعلا
راستی من دوباره میاما حرفام زیاده

پاسخ:
مینای عزیز! کجا می خوایی بری آخه؟ هستیم با هم حرف می زنیم.
شاید به این خاطر داستان تکبال توی ذهن به پایان نمی رسه که تکبال تموم نشد. یعنی زنده موند و رفت که از اول شروع کنه به1سری خرابکاری های جدید.
به نظر من شاید خوشپرواز دیگه نتونه تکبال رو کشفش کنه. آخه خوشپرواز خودش هم زندگی داره باید بره دنبال زندگی خودش. کشف دائم1کبوتر تلخ و نچسب شبیه تکبال حوصله می خواد. ثواب هم اگر باشه خوشپرواز زیاد کرده و تکبال تا همین جاش هم حسابی ممنونشه. دیگه واسهش بسه.
اگر سکویایی ها بخوانش، من چیکار باید کنم؟ کاری نمی کنم. تماشا می کنم ببینم2طرف چه بلایی میارن سر همدیگه.
جدی این طوری تصور می کنی مینا؟ که تکبال باید برگرده؟ من واقعا نمی دونم میناجان. اتفاق های بدی افتاد. تکبال زمان های بدی رو تنها سپری کرد. کمی براش مشکله که فراموش کنه. هنوز خیلی درد داره. خیلی زیاد. با اینهمه، شاید درست بگی. چند نفر دیگه هم همین توصیه رو کردن. شاید…
ممنونم از حضورت.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 12:46
سلام پریسا جان
یکی درست میگه
منم تلخیشو اجیب احساس کردم
خواستم بنویسمش بیخیال شدم
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خودم هم همین طور. هنوز هم دارم احساسش می کنم. معذرت می خوام از همه.
شادکام باشی.
شفق
دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 18:43
خوب پس بلاخره نوشتی. بلاخره تموم شد. الان راحت شدی نه؟ خاطرجمع شدی نه؟ حس قهرمانیرو عشقه نه؟ واسه چی ادامشو ننوشتی؟ واسه چی نگفتی تا همه بدونن پشت سر این نقش اولت چه خبر بود؟ هنوز عوض نشدی خیالم نداری بشی نه؟ جایی که تصور میکنی توی بحث درست میگی دیگه حتی بخودت زحمت نمیدی ببقیش توجه کنی. نه ادامش میدی نه حتی گوش میدی. انگار طرف نیست. انگار طرفی که داره واسه توضیح خودش و قانع کردنت خودشو خاکمال میکنه اصلا وجود نداره. نه خودش نه توضیحاتش. اینقدر واست ارزش نداره که حتی به رسم ادبم تا آخر سکوت کنی و ادای گوش دادن دربیاری. کلا بحثی که از نظرت نادرسته دیگه اصلا بحساب نمیاد. بحث و طرف مقابل هردو باهم. جز صدای منطق خودت هیچ صدایی نیست. کبوتره رفت پشت سرشم نگاه نکرد. دقیقا. تا یادمه همینطوری بود. هنوزم هست. لعنت به این خودبینی لعنتیت. لعنت. میناخانوم سکویاییا این قهرمان شمارو هنوز میخوانش ولی ایشون اینقدر بدرستی خودش و نادرستی بقیه ایمان داره که گوشای شنواشو رو تمام صداهای پشت سرش بست و بدون توجه به پشت سرش رفت و کثافت زد بحال و روان و اعصاب همه جز خودش و هنوزم داره میزنه عین خیالشم نیست. پریسا تمام دیشب ازدستت خیابونگردی کردم بلکه حرصم کمتر شه ولی نشد. از دیشب تا الان بمرز انفجارم هیچطوریم حالم بهتر نمیشه. دیگه واقعا تحملم ته کشید. کاش الان دمدستم بودی.

پاسخ:
من هیچ حرفی در جواب این کامنت ندارم.
یکی
دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 21:50
هی خیابونگرد الان دمدستت بود چیش میکردی. چه صبری داره از اولش تا اینجا هرچی عشقتون شد گفتین صداش درنمیاد. اون ور زد اون فحش داد تو هم ک تهدید پرت میکنی. جاش بودم همینارو میکردم سند حسابی حساب میکردم باهاتون. ازرو هم ک نمیرید هرچی هیچی نمیگه. جمع کنید خودتونو دیگه واقعا ک.

پاسخ:
یکی! آروم باش! چیزی نیست!
آریا
دوشنبه 8 تیر 1394 ساعت 23:43
شفق
این بلاگ و مدیرش حرمت داره
اگر نمیتونی حرمتش رو نگه داری بهتره نیای
پریسا هرطور دوست داشته باشه مینویسه و رفتار میکنه چون داره برای خودش زندگی میکنه از رفتار و ترز فکرش خوشت نمیاد کسی مجبورت نکرده
پریسا عزیزه همه یما آنسوی شبی هاست
درسته مجازی هستیم اما به وقتش از هقیقی هم حقیقی ترییم
پس الکی تهدید نکن حح

خانه


پاسخ:
ممنونم آریا. ممنونم یکی. بچه ها ممنونم. از هر2تاتون.
شفق
سه‌شنبه 9 تیر 1394 ساعت 06:28
آی گلجنابی که بنام یکی میای هوای غیرتبازی میگیردت. تو اول اسمتو بیخیال جنسیتتو معرفی کن ببینم با زن طرفم یا با مرد بفهمم جوابم توی چه فازی باید باشه تا باقیشو بریم. ببینم جناب با چهارتا کامنت حسابی حساب میکرد باهامون آره؟ مثل اینکه مال اینجا نیستی. اینجا ایرانه آدم فهمیدی؟ تو هم زورتو نگهدار بیرون اینترنت جایی که بیشتر از یک لقب مسخره هستی بدردت میخوره. آریا یعنی اینهمه مدت نگرفتی درد من از نوشته های این بقول تو مدیر اینجا بیشتره؟ از چی داری دفاع میکنی خودت میدونی؟ آخه شما که نمیدونید داستان چیه و من و این مدیر که گفتی کجاشیم. خودشم که معلوم نیست کو. تا الان باهاش حرف زدی؟ میدونی من کیم؟ میدونی اصلا ماجرای این کامنتای من چیه؟ نمیدونی شک ندارم. تقصیر خودشه که من الان اینجام. هیچ راه دیگه ایرو باز نذاشته که بشه باهاش حرف زد جز کامنتای اینجا. باورت میشه؟ نه ایمیل نه خط نه هیچ دری. شما یه در جز این نشونم بده من اینجا نمیام اینجا و حرمتش بمونه برای مشوقینش که شما هم یکیشی.

پاسخ:
آریا ایشون خیال می کنه جز خودش هیچ کسی هیچ چیزی نمی دونه شک هم نداره. درسته من همه راه ها رو بستم ولی زمانی بود که من واسه1دقیقه مهلت توضیح چه نفسی تلف کردم و مهلتش نبود. بیخیال. من بیخیال شدم کاش بقیه هم بیخیال بشن! من گفتم نه. نه. نه. همون زمان هم گفتم نه. دیگه بسه.
یکی
سه‌شنبه 9 تیر 1394 ساعت 06:44
بله خیابونگرد اینجا ایرانه و تو هم مث اینکه تو بیکاری زیر دوش جسمتو زیاد تماشا کردی هوا گرفتت ک مردی واسه همینم میای ی زنو تو کامنتای وبلاگش تهدید میکنی ک ای کاش دمدستت بود. بخدا اگه جای دیگه جرات ی همچین غلطی داشتی. من مردم ولی نه مث تو. خوب این از جنسیتم حالا جوابتو بپرون ببینم چی میخوای بگی. ببین خیابونگرد من بیشتر از ی لقبم اگه لازم بشه. میخوای ببینیم تا بفهمی با چه جنسی طرفی؟ لازم بشه خودم حسابی با خودت و اون دلخوشکنک بیخاصیتی ک ی عمره دلخوشت کرده ب مردیت حساب میکنم. پس اینجا واسه من غدغد الکی نکن. خوب فعلا بسه برات تا ببینم کجای کاری.

پاسخ:
آی خدای من یکی! یکی لطفا دیگه بسه! بس کن طوری نیست.
آریا
سه‌شنبه 9 تیر 1394 ساعت 11:41
ببین شفق خوب میدونم همه چی رو خوب میدونم
اگر آگاهی نداشتم داق نمیکردم
پریسا این طور سلاه دونستن پس شما هم اصرار نکنید
پریسا اگر نیست بدون سختشه بیاد الان سختشه

خانه


پاسخ:
درسته آریا دقیقا. نمی تونستم بیام. سختم بود خیلی هم زیاد. الان ولی اینجام. خودت رو اذیت نکن. بیخیال.
یکی
سه‌شنبه 9 تیر 1394 ساعت 12:29
هی پهلوونپنبه آریا راست میگه ما هرچی لازمه میدونیم. بیشتر از تو میدونیم میخوای مدرک بدم؟ ما میدونیم ک این بعد نوشتن و تموم کردن داستانش پدرش درومد الانم نمیتونه پاشه بیاد اینجا ج بده بهمون. میدونی چرا؟ نمیدونی بذا من واست بگم. چون تا داشت مینوشت هنوز این هوا بود. خاطرات قشنگ و بخشای شادی و خنده و رفاقتای اون رفیقا و اون چی بود اسمش مشکی و اون کرکس. هنوز بودن حتی تو قصه ولی بودن. هوای خورشیدش بود. رفاقتا بودن. خنده ها بودن. حتی باهم بودنای بعد اون کرکسم بودن. ولی داستانش ک تموم شد دیگه تموم شد. دفترش بسته شد رفت. همه رفت تو ی داستان و تموم شد. خورشید و دوستا و معرفتا و محبتا و همه. الانم اگه بیاد اینجا این تموم شدنا اذیتش میکنه واسه همین نیست فهمیدی؟ ما مشکلی نداریم منتظریم هروقت حالش جا اومد و تونست اینجا بشینه جوابامونو بنویسه میاد میده. تو مجبور نیستی اینجا بگردی برو همون خیابونگردیتو کن دیگه هم نبینم اینجا شاخشونه بکشی. اصلا ببینم تو حرفحسابت چیه؟ بتو چه این چی نوشته چی میگه؟ تا دستت بهش میرسید مردیت کجات بود الان اومدی اینجا میله بالا گرفتی؟ تو فرصت داشتی ولی خیالت نبود. الانم بیخیال شو. اگه جایی جوابتو نمیده بگرد ببین چقد معرفت کردی ک دیگه حتی حاضر نیست بهت نه بگه. حالا دیدی ما میدونیم بچه؟ بسه یا باز بگیم چیا میدونیم. حتی ی نفر با مخ تو هم اگه بود الان دیگه حسابی میدونست ما ک جای خود داریم. هی اینطرفا نبینیمت. ببین ایندفه اینجا هارتوپورت کنی نکردیا, نبینمت باز هستیا, میام جیزت میدما, گفتم بدونی شاکی نشی. فعلا بای.

پاسخ:
یکی! من خوبم. ولی تو! یکی! تو از کجا حالم رو فهمیدی؟ تو چجوری می فهمی یکی؟ تو! …
یکی! آریا! از جفتتون اندازه تمام دردی که روی شونه هام سنگینی می کنه ممنونم. ببخشید که نگفتم اندازه1دنیا ممنونم. آخه حس می کنم الان…
از هر2تون ممنونم. دیگه نمی دونم چی بگم. بیخیال دعوا نکنید بابا حالا بگید من بعد از تکبال دیگه چی بنویسم بذارم اینجا؟ دلم پست گذاشتن می خواد هیچی ندارم که!
آهای یکی! خداییش این زبونت… چی بگم دیگه؟
ایام به کام.
مینا
چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 00:01
تموم پاسخهاتونو دنبال کردم از همون لحظه ای که شروع به نوشتنش کردین تا حالا. نمیدونم چی بگم از اول شنخواستم نظر بذارم. زندگی شما یه مقداری پیچیدست. کاش میشد ساده تر بود. بیخیال داستان جدید: بیشتر از همه دلم میخواد ادامه تکبالرو بخونم میدونم که شما هم همینو دلتون میخواد. میدونم که فعلا ادامش نمیدین ول یمطمینم که یه روزی بهش دوباره برمیگردین. کاش کی یه روز دوباره ادامشو بنویسینتموم پاسخهاتونو دنبال کردم از همون لحظه ای که شروع به نوشتنش کردین تا حالا. نمیدونم چی بگم از اول شنخواستم نظر بذارم. زندگی شما یه مقداری پیچیدست. کاش میشد ساده تر بود. بیخیال داستان جدید: بیشتر از همه دلم میخواد ادامه تکبالرو بخونم میدونم که شما هم همینو دلتون میخواد. میدونم که فعلا ادامش نمیدین ول یمطمینم که یه روزی بهش دوباره برمیگردین. کاش کی یه روز دوباره ادامشو بنویسین

پاسخ:
کاش تمام پیچیدگی های جهان ساده بودن مینای عزیز. خیلی ساده تر از اینکه هستن! آخ که چه بهشتی می شد دنیایی که پیچیدگی ها داخلش نبود!
خوب نشد دیگه!
تکبال و ادامهش. نمی دونم مینا. فعلا که این کبوتره از داستانش و پایانش وحشتناک خسته هست و به هیچ قیمتی حاضر نیست برای ادامهش همکاری کنه. حتی به قیمت ارزن های مادام العمر. چیکارش کنم دیگه نمیشه هنرپیشه رو عوض کرد که باید منتظر بشم از خر شیطون بیاد پایین.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
آریا
چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 00:49
سلام عزیز
امیدوارم سلامت و سر شار از آرامش باشی
بابت جواب کامنت اولم که گفتی ببخش بابت طخیرم
ایرادی نداره پریسا جان درکت میکنم
من هستم ها منتظر دست نوشته های عزیزت
خودت رو درگیر کامنت های بالا نکن
یه خورده ذهنت رو استراحت بده بعد بازم بیا بنویس
میگماا پهلوون دارم احساس میکنم بد داری دمار از روزگاره گرفتاری هات در میاری عیول
منتظر بردت هستم و دعا گویت
.
میگم نظرت در مورد تک بال دو چیه خخخ
نازی گناه میدی ببخش
شاد باشی پریسا شاد و رحا … رحا از هرچی گرفتاری و غمه
در نهایت پخ
خدا نگهدارت

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز. بعضی واقعیت ها رو کاریشون نمیشه کرد. هستن دیگه. بذار باشن. یاد گرفتم و بیشتر از این هم باید یاد بگیرم کنار بیام. بیخیال. ولی می دونی؟ هیچ وقت حضور تو و یکی رو در این نقطه از زمان یادم نمیره. شاید این یاد نرفتنم به هیچ دردی نخوره ولی من یادم نمیره. زیاد ممنونم از هر جفتتون خیلی زیاد.
تکبال2؟ شکلک دنبال1چیزی می گردم پرت کنم به آریا. ول کن جان تکمار من پدرم در اومد دیگه نگی بقیه یاد می گیرن میان میگن من گناه دارم ای بابا!
با گرفتاری هام هم حسابی درگیریم. یقه هم رو جمع کردیم هی می زنیم هی می زنیم. ولی درست میگی مثل اینکه امتیاز من در ضربه کردنش فعلا بیشتره. تا خدا چی بخواد. کاش همین طوری پیش بره!
ممنونم آریا.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 00:54
راستی یه خبر خوشم بهت بدم
که میخوام لبخندت رو با این خبرم ببینم پریسا
دارم برات رمان پلیسی ویرایش میکنم
که بزارم تو گوشکن که دانلودش کنی
داشتم یه رمانه دیگه رو ویرایش میکردم
اونو کنار گذاشتم برای بعد همین الان این رمانو دست گرفتم تا آماده بشه میزارمش
فکر کنم شنبه یا یک شنبه بزارمش
شاااد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
آخجون آخ جون رمان پلیسی اون هم از نوع متنی! وای آریا هرچی آب زرشک ازم کش رفتی نوش جونت الان دستم روی کیبورده وگرنه از خوشی بشکن می زدم. دم در محله رو قرق می کنم آآآی نفسکش! کتابم رو بدین!
من برم از خوشی شلوغ کنم.
ممنون آریا. به خاطر همه چیز.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 11 تیر 1394 ساعت 04:00
سلااام پریساا
امیدوارم شاااد باشی
واستا بینم ساعت چنده
شکلک نگاه کردن به ساعت
ساعت 03 : 55
میباشد و من در این ساعت قلی که بهت دادم عمل کردم … //…. بیخیاال ساده بگم
رمانی که گفتم ویرایشش رو تمام کردم فقط آپلودش مونده
میگم رمان در چشم من طلوع کن رو که نخوندی
وای پریسا اگر خونده باشیییی
خخخ
ایرادی نداره عزیز میگردم رمانی که نخونده باشی رو برات تبدیل و ویرایش میکنم
شاد بااشی فقط شااد

خانه


پاسخ:
سلام آریاجان.
وای آخجون کو؟ کتابه کو؟ بده وای بده آخجون بده بدههه! این رمان رو نخوندم آخجون ضرب در2.
دم در محله نشستم تا بیادش. ممنونم آریا. شکلک از خوشی در خود فشرده شدم. نمی دونم تا به حال این طور شدی یا نه. حس قشنگیه آریا کاش تجربه کنی!
ممنونم از حضورتعزیزت.
شاد باشی.
شفق
پنج‌شنبه 11 تیر 1394 ساعت 09:37
الان خشمت ارضا شد؟ طرفدارات اینجا بزبون شیواشون حسابی بهم محبت کردن تو هم دلت خنک شد آره؟ همینو دلت میخواست؟ الان خاطرجمع شدی؟ باشه فهمیدیم بیما هم بدون هوادار نیستی. دارم میبینم طرفدارات اینجا هواخاهتن. اگه اینطوری حرصت کم میشه بگو یکی دوتا سرویس دیگه کامنت اینجا بدم تا بیان بزننم میخوای؟ چندتا دیگه ازینا بارم کنن تو بس میکنی؟ بسه دیگه پریسا تمومش کن. اینکارو نکن پریسا. بسه نکن. بخدا دیگه تحمل ندارم دست خودم نیست دیگه نمیتونم تحمل کنم از خودم چیزی نمیبینم که بیشتر ازین صبوریمو تضمین کنه. بیا دست بردار دیگه بسه. آخه ببین چه داستانی درست کردی؟ اینجا که جای حرف زدن نیست. آخه این درسته؟ بیا این لجبازی بیهمتاتو بذار کنار پریسا. بخدا خودتم میدونی اینجوری غلطه فقط الان عصبانی هستی سر لج نمیخوای حرف پیشتو پس بگیری. خودتم نمیدونی وقتی دست ازین حرصت برداری چه قدر حالت بهتر میشه. ببین اینجا جاش نیست الان این مهربونا میان دوباره بهم مرحمت میکنن منم که چی بهشون بگم هوادارای تو جواب نمیخورن که من حرف بهشون بزنم. همو اذیت نکنیم خوب؟ قشنگ ببین؟ منم شفق. دیگه بسه خودتو داقون کردی منم حسابی داری اذیت میکنی. یخورده آرومتر بشو بذار همه باهم ببینیم کجای داستانیم خوب؟ هم تو هم همه ما. بمن جواب بده ولی خودت بده نه هواخاهات خوب؟ تو که ته دلت هنوز نبریدی. دروغ نگو من میدونم نبریدی. من میشناسمت. همه حالتاتو میشناسم. سکوتتو قهرتو حرصتو چپوراست دلتو از برم. منو که نمیتونی سیا کنی. بیشتر ازین نمیتونم یادت بیارم چه قدر بخودتو هوات نزدیک و آشنام. اینجا جاش نیست. اینجا حتی نمیتونم درست اسمتو صدا بزنم. ببین؟ گوشیتو چک کن من منتظرم خوب؟ خوب؟ پریسا. ببین؟ من منتظرم. خوب؟

پاسخ:
برای چی دست از سر من برنمی دارید آخه؟ آدرس رو که گفتی پیدا کردی دیگه چی می خوایی ازم؟ تو واسه پیشبرد هدفت لازم نداری من باشم. پس برای چی اینهمه…
من خستهم شفق. خستهم. خیلی خسته! اندازه تمام لحظه های غیبت تو، غیبت همه.
ک.عباسی
پنج‌شنبه 11 تیر 1394 ساعت 12:43
سلام بر شما دوست گرامی.
این بهترین پایانی بود که میشد تصور کرد بهترین داستانهای ما هم در پایانشان چند علامت سؤال باقی میگذارند این علامت سؤالها زیبایی را دو چندان میکند در همان حال هر خواننده ای میتواند پایان مد نظر خودش را به داستان اضافه کند.
بعد از اتمام پروژه تک بال چند روزی هست که من احساس میکنم چیزی کم است دیگر آن انتظار شیرین از بین رفته درک میکنم نمیشد تا ابد این داستان بلند را ادامه داد.
من عصر دوشنبه و عصرهای دیگر تا امروز قسمت آخر را میخواندم ولی هر چه ذهنم را کاوش میکردم چیزی شایسته زیبایی نهفته در این قسمت پیدا نمیکردم حالا هم سخن از بیان این طبع لطیف عاجز است فقط میتوانم بگویم خیلی ممنون که به من مجوز مطالعه این داستان را دادید.
در پایان درخواست که نه ولی آرزو میکنم شما باز هم اگر فرصت و زمان کافی داشتید بنویسید سپاسگزارم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی. دوست گرامی من.
خودم هم به طرز آزار دهنده ای حس می کنم بعد از پایان داستان تکبال1چیزی کسر دارم آقای عباسی. کاش هنوز بود تا می تونستم توی جنگل سرو بمونم! خنده داره ولی من…
شرمنده اینهمه محبت شما هستم آقای عباسی. از شما خیلی ممنونم که ایراد هام رو برام می گفتید و باعث می شدید دقیق تر باشم. کاش باز هم این امتیاز رو بهم بدید که از توصیه های با ارزشتون برخوردار باقی بمونم!
ممنونم که هستید. خیلی خیلی زیاد ممنونم. این بودن ها برای من بی نهایت با ارزش هستن و من از حضور همه شما بی نهایت خوشحالم و بی نهایت ممنون.
ایام به کام شما.
شفق
پنج‌شنبه 11 تیر 1394 ساعت 22:02
من کمکتو نمیخوام. فقط گوشیتو چک کن. میدونم تو خسته شدی. میدونم الانم خسته ای. میدونم پریسا. تنها کسی که بنظرت میفهمید. پریسا اینجا نمیشه حرف بزنم تو هم قبول داری. گوشیتو چک کن پریسا خوب؟ منتظرم خوب؟

پاسخ:
ممنون. تنها کسی که می فهمید… تنها کسی که می فهمید… تنها کسی که می فهمید!
ممنون.
آریا
پنج‌شنبه 11 تیر 1394 ساعت 23:38
بد قل خخخ خخخ خخخ خخخ خخ خخ

خانه


پاسخ:
آریا حالش رو ببر که دستم بهت نمی رسه. آخه هرچی فکر می کنم یادم نمیاد کجا بهت بد قولی کردم. آخ خدا میشه گیر بیارم این رو؟
وای آریا واسه چی من نمی تونم توی محله کامنت بدم تو می دونی؟ هرچی کردم نشد توی پست عدسی تسلیت بگم و توی پست خودم هم نشد جوابت رو ثبت کنم همش میگه وردپرس خطا خیلی تند تند دیدگاهتان را می نویسید و از این چیز ها. آریا! عدسی گناه داره! ما هرچند مجازی باید الان کنارش باشیم. چیکار کنم؟
آریا
جمعه 12 تیر 1394 ساعت 23:43
هعییی پریسا جان سلاااام
نمیدونم چرا امروز محله نرفتم بد قل
وای عدسی .. … .. . …
بد ترین دردو داره میکشه
باهات موافقم پریسا
یه جا بد قلی کردی که مهم نیست فراموش کردم چیزه بزرگی نبود
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریاجان.
چیچی رو یادم نیست وایستا ببینم! امکان نداره زود باش ذهنت رو بچلون یادت بیاد جریان چی بود؟
عدسی. بمیرم واسه دلش. به خدا حال و هواش که توی نظرم میاد از درد دیوونه میشم. کاش از دستم براش کاری بر می اومد. مادر ها خیلی عزیزن آریا. ایشالا هر کسی مادرش هنوز هست قدرش رو بدونه و هر کسی مادرش از دنیا رفته رو خود خدا صبرش بده! اولین قدر ناشناس دنیا خودمم. مادرم رو خیلی زیاد اذیتش کردم آریا. داقون شد از دستم. پیر شد از دستم! شکر خدا هنوز باهام هست ولی مطمئنم به هیچ قیمتی زورم نمی رسه اذیت هام رو جبران کنم. مادرم همه جوره کنارم ایستاد. حتی زمانی که از دستم حسابی تاریک بود. هنوز هم کنارمه. ولی کاش زمانی بتونم تیرگی رو که با اذیت هام توی روحش کاشتم پاک کنم. آریا! هر کاری می کنی بکن ولی مادرت رو اذیتش نکن. مادر ها بزرگ ترین نعمت های خدا روی زمین هستن. مادرم اینجا نمیاد که بخونه و من اینجا راحت هرچی بخوام میگم. کاش بتونه واسه همه معامله های بدی که با دلش کردم ببخشدم!
نباید این ها رو بگم ولی…
شاد باشی.
آریا
شنبه 13 تیر 1394 ساعت 13:35
سلاااام پریسا جاان
پخخخخ
یعنی پخخخپخخخپخخخخپخخخخپخخخخپخخخخپخخخپخخخخپخخخخپخخخخخ
بد قلی دیگه چه میشه کرد هعییی
در مورد مادر باهات موافقم عاشق مامانم هستم
.
بد قل
بد قل خخخخ
راستی پریسا . بد قلی هااا خخخخ
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
نخیر بد قول نیستم تو هیچ مدرکی برای اثبات این ادعا نداری و من الان با1بطری خالی آب زرشک به منگی هاد متتلات می کنم.
مادر ها عزیزن آریا. خیلی زیاد.
شاد باشی عزیز.
پخخخخخ
شنبه 13 تیر 1394 ساعت 22:24
بد قلی پریسا خیلی بد قلی
این ی انتقاد سازنده از پخخخخ
شاد باشی بد قل خخخ

خانه


پاسخ:
سلام پخخخ جان. چطوری؟ بد قول خودتی. به جان خودم نمی دونستم ضربه1بطری خالی می تونه اینهمه ویرانی به بار میاره وگرنه نمی زدم. بنده خدا اسمش رو هم فراموش کرد ولی یادشه من بیچاره رو اذیت کنه! باید1فکری واسه اذیت کردنش کنم که حسابی کیف بده بهم.
راستی پخخخ جان! پِخ! این شد1چیزی. آخیش!
ایام به کامت.
آریا
شنبه 13 تیر 1394 ساعت 22:28
ال فراار منو از بلاگت پرت نکنی بیرون پریسا .
میگم اگه الان دمه دستت بودم چیکار میکردی

شاااد باشی

خانه


پاسخ:
اختیار داری چرا پرتت کنم بیرون؟ دستم بهت که برسه حسابی باهات حساب می کنم. اتفاقا باید باشی که من به حسابت برسم. حالا باش تا بهت بگم.
آریا! ممنونم که هستی.
پیروز باشی.
آریا
یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 01:26
داری میری پریسا دیگه دلم نمیاد اذیتت کنم بد قل هم شهروزه خخخ
به سلامت برو و زود بیا فراموش نکنی که ما اینجا منتظرتیم
به سلامت برو و برگرد
خدا یارو نگهدارت
میدونی که دوستت داریم

خانه


پاسخ:
یعنی من باید سفری بشم تا اعتراف کنید تقصیر شهروزه؟ آخجون شهروز این طرف ها نمیاد از این به بعد میام اینجا هرچی دلم می خواد غیابی اذیتش می کنم همه چی رو هم می ذارم تقصیرش!
ممنونم آریا. 1چیزی بگم به کسی نمیگی؟ باورم نمیشه الان اینجام. خیلی… بیخیال خوشحالم که برگشتم پیش شما ها.
ممنونم از حضورت خیلی زیاد.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 19:29
سلام. مثل این که من تو درگیری های پایان ترم و برگشتن به روستا و خرید اینترنت بودم حسابی این جا گرد و خاک شده که البته ان شا الله دوباره پیش نیاد.
اما مطلبی برای شفق.
میگم ها ما خیلی چیز ها رو می دونیم پس هی کلاس دونستن یا ندونستن ما رو نذار هر چی تو دلت هست منطقی و آروم می تونی بگی و منتظر جوابش هم باشی.
البته که ما هر قدر هم که بدونیم باز اندازه پریسا نمیشه و این که من میگم می تونی بیایی و بگی چون حال و هوای پریسا رو اون طوری که هست دقیق درک نمی کنم چون من هر قدر هم که ایشون رو بشناسم باز خودم هستم و پریسا نیستم؛ برای همین هم شاید پریسا دیگه حتی وقت و حوصله شنیدن هم نداشته باشه.
ببین شفق؛ یک سری نیاز ها در آدم ها هستند که دقیقاً موقع و زمان خودشون باید برطرف بشن و اگه لحظه ای به اندازه چشم بر هم زدنی ازشون رد بشه و برآورده نشن دیگه گذشتن و تموم شدن و فقط به حسرت و کمبودی جبران نشدنی تبدیل میشن.
حضور شما و شاید خیلی های دیگه یه زمان خاصی از زندگی پریسا خانم لازم بوده و حالا شاید دیگه لازم نباشه می بخشید که این قدر صریح
گفتم.
راستی من نه جوگیر شدم و نه الکی حرف می زنم شفق.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
امتحان تموم شد و آخیییش! جدی بعد از امتحان روان و اعصاب آدم به کش و غوص می افتن و چه عالیه!
امیدوارم همیشه موفق و گرفتار درگیری های شاد و شادیبخش باشید.
این قدر ممنونم از حضور شما که توصیف نداره. جدی میگم. توضیح هم ندارم. فقط ممنونم. خیلی خیلی زیاد ممنونم.
شاد باشید. خیلی شاد. تا همیشه.
آریا
دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 00:37
سلام
خخخ عزیزی پریسا
دلم برات تنگ شده بود
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریاجان. ممنونم لطف داری. دل من هم تنگ شده بود. خدا می دونه که چه قدر!
ممنونم که هستی.
شادکام باشی!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم خواست حرف بزنم، این بود که…

سلام به همگی.
از بس پست نزدم مدلش یادم رفته. بیخیال هر آشی شد فرستادم بیاد دیگه.
خوب چه جوریایید بچه ها؟ کاش20باشید!
راستش، نمی دونم از کجا شروع کنم. شاید خیلی قابل نباشه اینجا بگم ولی…دلم خواست با یکی در موردش حرف بزنم و جایی بهتر از اینجا و نفر بهتر از شما ها نشناختم. اینجا یکی از جا هاییه که من خیلی لحظه ها توش داشتم و خیلی عزیز توش دارم و خیلی حرف ها رو می تونم توش بزنم و… بگذریم باز من گیر دادم به جاده خاکی.
راستش امروز اومدم قصه بگم. قصه که نه، ماجرایی از ماجرا های خودم رو بگم. می دونم که اگر چند بار بعد از نوشتن می خوندمش و دستکاری و اصلاحش می کردم چیز بهتری از کار در می اومد ولی واقعا دلم نمی خواد دوباره بخونمش و واسه اصلاحش بهش دقیق بشم و درستش کنم. اجازه بدید همین طوری که هست، پر از ایراد و اشتباه و پر از گیر هایی که وقتی سرحال تر بشم به خودم میگم کاش پیش از فرستادن برای انتشار رفعشون کرده بودم بذارمش اینجا تا هرچه زود تر گفته باشم و تموم بشه.
بیشتر از این طولش ندم. پس بزن بریم!
صبح که پا شدم دلم گیر داده بود بهم. آخه از شما چه پنهون، من اگر2روز پشت سر هم توی خونه گیر کنم حالم گرفته میشه. باید تا سر کوچه هم شده بزنم بیرون و مثلا1بسته دستمال جیبی هم شده بخرم بیام خونه تا حالم جا بیاد. عادت خوبی نیست ولی خوب این هم باشه در کنار باقی عادت های منفیم که به این سادگی ترک شدنی نیستن.
خلاصه، بلند شدم و روزم شروع شد. 2روزی بود که از خونه بیرون نزده بودم و حسابی پروازی بودم که بزنم بیرون. هوا گرم بود افتضاح و من هم از گرما فراریم وحشتناک ولی هرچی می کردم این حال و هوای کلافگی ول کن نبود. تا تونستم مغزم رو چلوندم و فکر کردم ببینم چه کاری بیرون دارم که برم انجامش بدم ولی هیچی که ارزش بیرون زدن وسط گرمای آزار دهنده رو داشته باشه به نظرم نرسید. پا شدم گشتم ببینم توی خونه چی کسر دارم که برم بخرم. بلاخره یکی2تا چیز لازم و غیر لازم پیدا کردم و آماده شدم و زدم بیرون. نزدیک خونه، خیلی نزدیک، 1فروشگاه بزرگ هست که من با وجود دردسر هایی که واسه1نابینای فضول مثل من توی فروشگاه ها پیش میاد و خیلی برام پیش اومده، با پر رویی تمام باز هم میرم اونجا و بنده های خدا مسؤولین اونجا هم هیچی بهم نمیگن. خلاصه زدم به در فروشگاه و رفتم داخل. تقریبا شلوغ بود. طبق معمول مشغول دستکاری یعنی ببخشید دستمالی محتویات قفسه ها شدم و چندتا خرابکاری ریز و درشت هم کردم که چون دفعه اولم نبود بیخیالی طی کردم و ادامه دادم. نفهمیدم چی شد که دیدم پا و پهلوم انگار بمب خورده باشه حسابی درد گرفت و آخم رو در آورد. از قرار معلوم1تصادف کوچولو کردم با1خانم محترم و سبد خریدش. نه خودش چیزیش شد نه سبدش ولی من حسابی دردم گرفت اما چون از این ضربه ها کم نخورده بودم به روی مبارک نیاوردم ولی طرف انگار توپش زیادی پر بود.
-آهای مگه کوری؟
خندم گرفت. مثل هر بار که اینطور وقت ها می خندم. برگشتم و عصای سفیدم رو گرفتم دستم که بهتر ببینه و با لبخند لعنتیم گفتم ببخشید ولی با اجازه شما بله.
زنه1دفعه مثل رادیویی که پلاکش رو از برق کشیده باشن ساکت شد. 1لحظه خیال کردم نفس هم نمی کشه. صدای1آقایی هم که نفهمیدم کیش می شد اومد که با سرزنشی آهسته بهش گفت:
-درست نمیشی تو؟ مگه ندیدی از اینا دستشه؟
به نظرم عصای سفیدم رو می گفت. نشونه ندیدنم!. نشونه ندیدن هامون!.
دقیقا نفهمیدم بعدش چی شد. به خودم که اومدم، دستم توی دست زنه بود و طرف حالش افتضاح. کشیدم کنار و بعد از کلی عذرخواهی که شرحش رو نه من حوصله دارم بنویسم نه شما حوصله دارید که بخونید، زدیم به جاده سوال و جواب. طرف چنان مات بود که انگار عجایب دیده.
-اصلا نمی بینی عزیزم؟
-نه اصلا.
-الهی بمیرم! جانم! جان دلم! فدات بشم من! چرا تنها اومدی پس؟
-خوب آخه لازم بود که بیام.
-خاک به سرم تو رو خدا ازم که ناراحت نیستی؟
-نه واسه چی؟
-خاک به سرم حلال کن الهی قربونت برم من! توی دلت نمونه نفرینم کنی؟ فدات بشم.
-خانم بیخیال چیزی نبود که! اتفاق بود پیش میاد. نفرین واسه چی؟
-آخ الهی فدای مهربونیت بشم. تو چیکار می کنی؟ این طوری سخت نیست؟
-خوب من،… نه زیاد. دیگه عادت کردم. تا زمانی که بتونم بخندم همه چیز درسته.
در تمام این لحظه ها که حرف می زدیم همچنان لبخندم رو حفظ کرده بودم و اون لحظه بی اختیار لبخندم شاید کمی پهن تر شد. مثل هر بار که این بحث های تکراری بین من و بینا ها پیش می اومد. ولی نتیجه این بار1خورده ترسناک بود.
-وای خداجونم! خانم شما خوبید؟
هیچ وقت اینهمه از لبخند زدن هام پشیمون نشده بودم. چشم که باز کردم خانمه رو بغل زده بودم و طرف داشت بیخیال فروشگاه و جمعیت و تمام تشکیلات زنده اطرافمون زار می زد. مونده بودم چی بگم. خیال کردم باز باید بخندم ولی…
-خانم!خانم تو رو خدا! آخه چی شد1دفعه؟
دیگه نمی شد خندید. طرف جدی1چیزیش بود. تمام احساساتش رو ول کرده بود روی شونه من و هقهق گریه می کرد. اون آقای همراهش هم شبیه خودش بود البته بدون هقهق.
-شما خیلی اذیت میشید مگه نه؟
-نه آقا نه خیلی. من واقعا عادت کردم.
-یعنی اصلا سخت نیست؟ اینطور زندگی رو میگم. همهش توی تاریکی؟
-خوب واقعیتش سخت که اگر بگم نیست راست نگفتم. ولی سعی کردم باهاش کنار بیام. تا حد خیلی زیادی موفق هم بودم.
-یعنی الان اصلا اذیتتون نمی کنه؟
-گاهی اذیت می کنه. زمان هایی که توی انجام کار های خیلی کوچیک که نگاه لازم داره گیر می کنم. ولی نه اون قدر که از زندگی بی افتم و اجازه بدم دیگران ببینن که گریه می کنم.
زنه گریه هاش بیشتر شد و من حسابی ترسیدم چون طرف جدی می لرزید. اون هم توی بغل من.
هرچی کردیم آروم نشد. با کمک1مسؤول فروشگاه و اون آقاهه رفتیم1گوشه نشستیم. زنه رو بغل زده بودم مثل بچه ها تکونش می دادم یواش یواش پشتش رو نوازش می کردم ولی هر کاری می کردم طرف عوض اینکه گریهش کم بشه هر چند دقیقه1بار مثل انار می ترکید و باز از اول. باید1کاری می کردم.
-خانم!خانمی! به من گوش بدید! زندگی برای همه سختی های خودش رو داره. شما که چشم هات سالم هستن هم واسه خودت1سری گرفتاری داری که اگر من بدونم شاید خیلی دردم بیاد از شنیدنش. من اینهمه اذیت نمیشم که شما الان داری تصور می کنی. اینطوری گریه نکن باور کن من وضعم خیلی بهتر از ترسیم شماست. درسته که نمی بینم و این واقعیت شاد و قشنگی نیست، ولی اگر بشه باهاش کنار بیاییم اینهمه هم غیر قابل تحمل نیست که شما واسهش اینطوری داری گریه می کنی. من باهاش کنار اومدم. اگر راهی باشه که ببینم بدم نمیاد ولی حالا که نمیشه پس زمان واسه گریه زاری از دست نمیدم. ببینید؟ من الان اینجام. وسط همه بینا ها. اومدم بیرون. اومدم خرید. مثل همه شما. الان هم میرم به باقی کار های خونه می رسم درست مثل شما. این زندگیه. زندگی با تمام سیاه و سفیدش. شما هم گریه نکن. اوضاع می شد بدتر باشه و من خوشحالم که نیست. من همه جام سالمه جز چشم هام. جز چشم هام باقی سلامتیم رو عشقه! بسه دیگه گریه نکن حسابی دلگیر میشم اگر شما همین طوری گریه کنی.
خانمه کم کم آروم تر شد و شروع کرد به سوال کردن. از همون سوال ها که همه ما باهاشون آشنا هستیم. وسط سوال و جواب هامون گاهی باز بغض می کرد و من همون طور محکم و شاد و مطمئن دلداریش می دادم و مطمئنش می کردم که با خودم، با چشم های بستهم و با تاریکی زندگیم درست و حسابی کنار اومدم. نفهمیدم چه قدر طول کشید.
-ما رو باش که تا فشار بهمون میاد دادمون میره به عرش. تو چطور تحمل می کنی؟
زنه با صدای گرفته این رو گفت و من با صدای باز و شاد جوابش رو دادم.
-با تکیه زدن به همون عرش که گفتید.
زنه نزدیک بود دوباره گریه کنه ولی به اصرار من و اون آقاهه خودش رو نگه داشت.
دیر شده بود. باید می رفتیم. دم رفتن خانمه محکم بغلم کرد و وسط بوسه هاش بهم گفت:
-اینکه امروز ببینمت خواست خدا بود. آخه این روز ها من خیلی ناشکری می کنم. ضعیف شدم. حواسم به لطف های خدا نیست. خدا خواست امروز من بیام اینجا ببینمت تا قوی باشم. تو خیلی قوی هستی و خیلی پاک! زندگی من در مقایسه با روز و شب های تو خیلی راحته و من ناشکرم. تو بهترین سرمشقی بودی که تا الان توی عمرم داشتم. از امروز حسابی قوی میشم. مثل تو.
خندیدم. دستش رو گرفتم و بلند و مطمئن بهش گفتم:
-زندگی شیرینه خانمی! با دیدن تیرگی هاش واسه خودت تلخش نکن. سعی کن روشنی هاش رو ببینی. مثل من که سعی می کنم، پیدا می کنم و می بینم.
آقاهه که انگار بد جوری حرف دلش رو زده بودم آهی از ته دل کشید و بدون اینکه بتونه لحنش رو جمع و جور کنه گفت:
-آخ بگو تو رو به خدا.
خندم گرفت. ازشون جدا شدم تا2تایی با هم حلش کنن.
از فروشگاه زدم بیرون. برگشتم طرف خونه. توی راه، مثل تموم وقت هایی که اشک های درد یکی رو که به خاطر رو به رو شدن با من و ندیدنم از چشم هاش پایین میاد پاک می کنم، درست مثل همه اون دفعه ها، ولی خیلی بیشتر از تمام اون دفعات قبلی، احساس خستگی، فریبکاری و تهی بودن می کردم.
ایام به کام همگی شما.
دیدگاه های پیشین: (7)
مهندس جنین
سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 18:30
زندگی شیرینه خانمی! با دیدن تیرگی هاش واسه خودت تلخش نکن. سعی کن روشنی هاش رو ببینی. مثل من که سعی می کنم، پیدا می کنم و می بینم. چقدر خوب بود. حرف دل منم بود. سوالای زیادی تو ذهنم هست که فکر کنم با خوندن صفحه درباره من برطرف بشن. ارادتمند
http://jenin.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
امیدوارم در صفحات من به جواب هاتون رسیده باشید! اگر هم نرسیدید من اینجام. همینجا در خدمتم.
ممنونم از حضور شما.
کامیاب باشید.
حسین آگاهی
چهارشنبه 3 تیر 1394 ساعت 00:47
سلام. از این اتفاق ها زیاد برای من افتاده و فکر کنم در آینده هم بیفته.
چیزی دقیقاً شبیه حالتی که برای شما پیش اومده.
مسأله ای که هست من این ها رو فریبکاری نمی دونم شاید خودم دقیقاً چهره ای که برای شخص متصور میشم از خودم نباشم ولی ما وظیفه نداریم مردم رو با بدبختی ها و مصیبت هامون ناراحت کنیم من عقیده دارم این روز ها این قدر مشکلات هست که دیگه ما نباید به درد های مردم اضافه کنیم و چه بهتر به مردم امید و نشاط و انرژی بدیم حتی با نقش بازی کردن.
یه وقت شاید هم چیزی که برای اطرافیان تصور میشه واقعاً برای خودمون هم محقق شد خدا رو چه دیدین.
خیلی خوب شد که از خودتون نوشتید.
البته من و بقیه به شدت منتظر بقیه تکبال هم هستیم ها!
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله ما مجاز نیستیم بقیه رو با سیاهی های واقعیت های سیاه آزار بدیم ولی ای کاش اون ها هم ما رو با تکیه دادن ضعف های خودشون به توانایی ها و مدل های عجیبی که ازمون متصور میشن آزار نمی دادن. طرف صاف میگه تو رو که دیدم فهمیدم باید از این به بعد چنین و چنان باشم. راستش این از نظر من1خورده… بیخیال. همه رو که نمیشه عوض کرد.
تکبال هم میاد. رفته واسه جنگیدن آماده بشه و تکمار رو بخوره. حتما میاد اینجا رو به هم می ریزه.
شاد باشید دوست من.
آریا
چهارشنبه 3 تیر 1394 ساعت 21:33
سلام پریسا جان
تو گوشکنم گفتم
عالی بیانش کردی
خط به خط . کلمه به کلمه . حرف به حرف پستت رو درک کردم و فهمیدم
ی چیزایی در ظاهر آسونه اما در موقعیتش قرار بگیری میفهمی چه قدر سخته وای…. .. .
بیخیال
شاد باشی
http://gooshkon.ir/1394/04/01/دانلود-رمان-متنی-جایی-که-قلب-آن-جاست/#comments
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
از دست این آدم های مدل به مدل خدا! چی بگم؟ کاش دسته کم طرف ماجرا رو یادش بمونه که بی خودی شونه و روز و روانم مفت تلف نشده باشن!
ممنونم که هستی آریا.
ایام به کامت.
مینا
پنج‌شنبه 4 تیر 1394 ساعت 12:52
عجیب میفهممتون فقط میتونم همینو بگم

پاسخ:
سلام میناجان. چی میشه گفت؟ واقعا حرفی نیست برای گفتن. همون طور که من فقط نوشتم و نتونستم چیزی جز خلاصه احساس خودم در سطر آخر بهش اضافه کنم. امیدوارم ایامت و احساست و لبخندت همیشه روشن، شاد و شیرین باشه.
ایام به کامت.
آزاد
پنج‌شنبه 4 تیر 1394 ساعت 17:29
سلام
طاعات و عبادات قبول

شرح شیرینی بود از واقعیتی تلخ …
ممنونم از اینکه قابل دونستید و نوشتید .

ایام به نیکی بانوی روشنایی

پاسخ:
سلام دوست بسیار عزیز!
خدای من! اگر می دونستم این نوشتنم اینهمه خیر داره خیلی زود تر می نوشتم و1ثانیه رو هم از دست نمی دادم. عبادات شما هم قبول دوست بسیار عزیز من. امیدوارم حالتون عالی باشه و آرامش روحتون به بالاترین حد ممکن رسیده باشه. خیلی خوشحالم دوباره اینجا می بینمتون. معذرت می خوام اینهمه دیر اومدم و جواب حضور عریز شما رو اینهمه دیر دارم میدم. باید مثل گذشته ها زود تر بیام. باید مثل گذشته ها سبک تر باشم. باید مثل گذشته ها…
باید صاف شد، شفاف شد، سبکبار شد مثل گذشته ها. کاش خدا دستم رو بگیره تا بشه!
ممنونم از حضور بسیار عزیز شما.
شاد باشید و شاد کام از حال تا ابد.
مینا
شنبه 6 تیر 1394 ساعت 15:21
سلام خوبین؟ میگم که ادامه تکبالرو نمیذارین؟ شکلک مینای منتظر یکییییییییییییییییییییی کجایییییییییییییییییییییییییی؟ بیا یه کمشلوغ کنیم بلکه این پریسا ادامه داستانرو زود تر بنویسه

پاسخ:
سلام میناجان.
شکلک خط و نشون کشیدن یواشکی واسه مینا. حالا دیگه واسه من داروقه میاری؟ میدم تکمار قورتت بده.
دارم روی باقیش کار می کنم. صحنه سازی هاش برام بیش از حد سخته. به نظرم آخرش هم درست و حسابی از کار در نیاد. کاش در بیاد!
وای میشه تموم بشه آخجون! شکلک آرزو.
ایام به کامت.
یکی
شنبه 6 تیر 1394 ساعت 15:49
من اینجام. راست میگه پریسا کوشی میری فروشگاهو بهم میریزی بیا اینجا بینم بشین بجای این کارا بنویس بقیشو. منو کاشتی اینجا میری فروشگاه واسه ملت سخنرانی میکنی؛ هیچجا نرو بشین سر کامپیوترت بقیه داستانو بنویس کفرمو درمیاری. زود باش پریسا بنویس من منتظرم علفای دوروبرم قد درخت شدن از بس اینجا منتظر شدم. ببین زود باش. باز نبینم رفتی بیرون دستمالجیبی بخریا, زود باش زود باش پریسا زود. بشین بنویسیا, نیام ببینم قبل از تکبال بعدی پست متفرق اینجا پروندیا, میام بسکویای وسط این جنگله آویزونت میکنما, فعلا بای

پاسخ:
سلام یکی.
عجب روزگاری شده تا میری1کوچولو دیر کنی میان دعوا می کنن آدم رو! بابا چرا می زنی یکی به خدا دارم می نویسم دیگه! تموم نمیشه چیکارش کنم؟
جدی ببین یکی توی قسمت های قبلی مثلا یکی2تا صحنه و اتفاق می ذاشتم و می شد به1جایی که رسید کاتش کنم تا دفعه بعد. بعضی قسمت ها طولانی تر می شدن چون صحنه ها طولانی تر بودن و نمی شد بریده بشن و بعضی قسمت ها کوتاه تر می شدن چون صحنه هاش تموم می شد. این قسمت رو که در حال نوشتنش هستم طوریه که نمی تونم کاتش کنم و مثلا نصف باقیش رو بذارم واسه دفعه بعد. یعنی میشه ولی به نظرم جالب نمیشه. اینه که باید بنویسم تا صحنه هایی که داخلش هستم تموم بشن و ببندمشون و1قسمت ازش درست بشه. لعنتی تا اینجا به نظرم20صفحه ای شده باشه. این رو هم در نظر بگیر که توضیح بعضی صحنه ها به مفهوم واقعی کلمه داره بیچارهم می کنه. اینه که طولانی شده انتظار تو. دستمال جیبی هم باور کن لازمه چون بعضی جا هاش از شما چه پنهون من دستمال لازم میشم شدییید. 1کوچولو دیگه مهلت بده. سکویا؟ خوب شد گفتی می خوایی بهش آویزونم کنی. الان میرم1صحنه ترتیب میدم که توش تکماری ها بیان، نه تکماری ها نیان. نمی دونم مثلا رعد و برق بزنه این درخته چیزیش بشه بی افته دیگه نتونی بهش آویزونم کنی.
شوخی کردم بابا بشین. وای دیر شد من برم ببینم کجای کارم.
ایام به کامت یکییی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال101

شب تاریک و هوا سنگین بود. خارستان در سکوت وحشتناکش غرق شده و انگار به خواب مرگ رفته بود. حصار غیر قابل نفوذ دسته تکمار دور صحنه اعدام خوشدست و اسارت تکبال تنگ و بدون روزنه بود. پرنده های شکاری با چشم های تیز و هشیار، با بال های آماده پریدن و چنگال های آماده دریدن از بالا، موش ها با دندون های تیز آماده جویدن و بریدن و انداختن درختچه ها در پایین و بیخ درختچه ها، خارپشت ها با تیغ های سیخ شده و آماده پرتاب در اطراف، عنکبوت ها روی شاخه ها و موریانه ها روی شاخه نازک درختچه خاردار درست پایین پای خوشدست و در انتظار لحظه ای که فرمان قطع شاخه صادر بشه و اونها در1لحظه اجراش کنن.
تکبال با چشم ها و دست های بسته بین زمین و هوا بود و طناب تار عنکبوتی به قفسه سینه و شونه ها و بال هاش و تمام جسمش فشار می آورد. سعی کرده بود خودش رو خلاص کنه و پرت بشه پایین ولی فایده نداشت. با وجود نوار های کلفت ساخته شده از تار عنکبوت، برگ های لهیده و صمغ و شیره های چسب مانند خشک شده امکان هیچ حرکتی در هیچ کجای جسمش نداشت. حتی نمی تونست توانش رو به طرف این نگه دارنده های محکم و ناگسستنی بفرسته. نه می دید و نه می تونست حرکت کنه. تکماری ها این بار فکر همه جاش رو کرده بودن و به خاطر جون خودشون هم که بود، امکان نداشت اجازه بدن اشتباهی صورت بگیره. تکبال به یاد خورشید در اون لحظه های وحشتناک افتاد که به1تخته بسته شده بود و تکمار می خواست آتیشش بزنه. تکبال همیشه با خودش فکر می کرد چرا خورشید برای نجات خودش اقدامی نکرده بود و حالا می فهمید. در چنین موقعیت افتضاحی حتی امکان تمرکز هم وجود نداشت. به خاطر بسته بودن چشم هاش نمی دونست چه زمانی از شبِ. هیچی نمی دید. آسمون رو، شب رو و خوشدست رو.
خوشدست رو هرچند نمی دید، اما در کنار خودش احساسش می کرد. بهش چسبیده نبود ولی ازش خیلی دور هم نبود. با وجود اینکه از هم فاصله داشتن، تکبال به وضوح لرزش و التهاب شدید خوشدست رو احساس می کرد. طنابی که بهش بسته شده بودن از شدت لرزش های بی صدای خوشدست حرکتی بسیار نامحسوس داشت. تکبال امیدوار بود که خوشدست از فرمان های تکمار چیزی نفهمیده باشه. آخه خوشدست مارزبون نبود ولی خودش هم می دونست این امید فقط1رویای محاله. اشاره های تکمار و بقیه و محکم تر از اون وضعیت الانشون جای تردید برای خوشدست باقی نذاشته بودن. با وضعیتی که اون پایین در حضور تکمار حاکم بود و با وضعیتی که الان داشتن، خوشدست حتی بدون داشتن2تا چشمِ باز هم می تونست بفهمه که فرمان مرگش صادر شده. تکبال صدای نفس های به شماره افتاده خوشدست رو در سکوت نیمه شب می شنید. قلبش فشرده شد.
-خدایا!خدایا نجاتش بده!.
خوشدست بیگانه با هر چیزی که به آرامش پیوندش بده، فقط از شدت وحشتِ دست های سرد مرگ که هر لحظه قوی تر و واضح تر لمسش می کردن، آروم و بغضآلود نفس نفس می زد. تکبال حس کرد باید کاری کنه. هر کاری. کاری از دستش بر نمی اومد جز انتظار. انتظار رسیدن صبح و پایان ماجرا. ولی ماجرای تکبال با رسیدن صبح قرار نبود تموم بشه. بعد از خوشدست، تکبال به دژ اژدها منتقل می شد و… تکبال مطمئن بود که هرگز حاضر به همکاری با تکمار نمیشه. شاید خیلی بیشتر از خوشدست بهش سخت می گذشت و شاید خیلی بیشتر از مردنش، از اتفاقات فردا ها می ترسید ولی به هیچ قیمتی حاضر نمی شد بر علیه سکویایی ها کاری کنه. فعلا زمان این فکر ها نبود. خوشدست زمان چندانی نداشت.
-خوشدست!صدام رو می شنوی؟ حالت خوبه؟
صدای خوشدست از شدت وحشت؛ دیگه صدای خودش نبود.
-تکبال!من تشنمه. آب. آب می خوام.
تکبال سعی کرد درد توی صدای خودش رو قورت بده.
-تحمل داشته باش. از اینجا که خلاص شدیم همه چیز درست میشه.
خوشدست نفس لرزان بلندی کشید. توان زهرخند زدن نداشت وگرنه حتما می زد.
-خلاص؟ تو یا نمی فهمی یا زدی به جاده نفهمی. تو شاید خلاص بشی ولی من نمیشم.
تکبال خواست حرفی بزنه ولی صداش در نمی اومد. خوشدست نمی تونست هقهقش رو قورت بده.
-من می ترسم تکبال.
تکبال به زحمت زمزمه کرد:
-نترس. هیچی اینهمه ترسناک نیست. حتی مردن. باور کن همه چیز هایی که ازشون می ترسیم خیلی ساده تر از اونی هستن که تصور می کنیم.
خنده خشم خوشدست در صدای ترکیدن بغض وحشتش گم شد.
-بله مطمئنا واسه تو اینطوریه. تو که قرار نیست بمیری.
تکبال سکوت کرد. حرفی برای گفتن نبود. خوشدست درست می گفت. چقدر دلش می خواست می شد فقط1لحظه فرصت پیدا کنه تا خوشدست رو از این پایان تاریک نجات بده. ولی فرصتی نبود. امکانی نبود. هیچ راهی نبود. تکبال می دونست. خوشدست داشت ذهره ترک می شد. تکبال باید کمکش می کرد. حتی اگر نجاتش ممکن نمی شد، نمی تونست اجازه بده که خوشدست در چند قدمیش تنها و ترسیده با پایانش مواجه بشه.
-خوشدست! افراد سکویا مطمئنا می فهمن ما گرفتار شدیم و برای نجاتمون میان.
خوشدست نای کج رفتاری نداشت.
-آخر های شبِ تکبال. اون ها پیش از صبح نمی رسن اینجا. گیریم هم برسن. ما بد جایی هستیم. تو نمی بینی. سکویایی ها از هر طرف که بیان دیده میشن و این تار های عوضی از طرف من حسابی کلفت و خیلی سفت بسته هستن. به محض دیده شدنِ سکویایی ها، نگهبان های اینجا بلافاصله با1تلنگر شاخه پایین رو قطع می کنن و… من هیچ طوری در نمیرم تکبال!
وحشت صدای خوشدست بوی مرگ می داد.
-تکبال!نجاتم بده! 1طوری از اینجا بازم کن! تو ازت خیلی کار ها بر میاد. تو رو خدا نجاتم بده!
هقهق خفه خوشدست مثل1شمشیر آتیشی داغ توی وجود تکبال می چرخید. تکبال با وجود اینکه اطمینان داشت هیچ فایده ای نداره، توانش رو جمع کرد و به طرف خوشدست متمرکز شد. هیچ اتفاقی نیفتاد. خوشدست که چشم هاش بسته نبودن به تکبال نگاه کرد و هقهقش وحشتزده تر و بلند تر شد. ناموفق بودنِ تلاش های تکبال رو می دید، می فهمید، درک می کرد.
-تکبال!تو رو خدا! شب داره تموم میشه. نجاتم بده!
باد گرمی می وزید و اون ها رو همراه طناب کلفت اسارتشون آهسته حرکت می داد. خوشدست به شدت از این مدل مردنش می ترسید. تکبال به تلخی و در نهایت عجز درک می کرد که هیچی از دستش بر نمیاد. خوشدست هم می دونست ولی کمک خواستن از تکبال تنها کاری بود که در اون لحظه قادر به انجامش بود و نمی تونست ازش صرف نظر کنه. شب سنگینی بود. خیلی سنگین!.
چشم های بسته تکبال، نگاه وحشتزده و به شدت بارونی خوشدست، و چشم های جستجو گر نگهبان های تکمار که تعدادشون کم هم نبود، هیچ کدوم نور های کم رنگ و متحرکی رو ندیدن که از پشت درختچه های خارستان آهسته گذشتن، به هوا بلند شدن و مثل1دسته ستاره اوج گرفتن و به طرف اعماق جنگل سرو پرواز کردن. پروانه های شبتاب برای آگاه کردن سکویایی ها به طرف منطقه سکویا می رفتن.
شب جنگل سرو، آهسته و ساکت پیش می رفت تا به صبح برسه. سکوتی سیاه روی جنگل نشسته بود. هوای گرم و خفه شبِ سیاه و گرفته تابستون انگار سنگ شده بود. جامد، سخت و سنگین. کسی افراد منطقه سکویا رو نمی دید که در کمال سکوت و با سرعتی دیوانه وار آرایش می گرفتن، به مشعل و برگ های بزرگ استطار کننده مجهز می شدن، از لا به لای شاخه های درهم پیچیده بلند می شدن، توی آسمون تاریک و بی مهتاب منطقه سکویا می چرخیدن، و در1لحظه برق آسا هماهنگ و سریع اوج گرفتن، و برای نجات همراه های گرفتارشون به طرف خارستان پرواز کردن.
خارستان.
شب بود و سایه های سیاهی که تزئینش می کردن. تکماری ها همه جا بودن. هر راهی برای اشتباه کردنشون بسته شده بود. اگر تکبال این دفعه از دستشون در می رفت هیچ کدومشون زنده نمی موندن. تکبال صدای خزیدن ها و پریدن های بی صدا و پنهانشون رو می شنید و از هیبت پایان خوشدست و ادامه سیاه خودش در دژ تاریک تکمار، از درون به خودش می لرزید.
صدای نجوایی بسیار ریز و بسیار آهسته توی گوش تکبال پیچید و از جا پروندش. ولی چنان سفت بسته بود که حتی پریدنش هم مشخص نشد.
-هیس! فقط خفه شو! حرف نزن. من فنچم. فنچ کرکس. سکویایی ها از گرفتار شدنتون مطلع شدن. افراد منطقه سکویا توی راهن. چیزی به صبح نمونده و اون ها هوالی سپیده می رسن اینجا.
تکبال تقریبا بدون حرکت لب هاش نجوا کرد:
-دیر میشه. مهلت خوشدست کمه. باید بجنبن.
فنچ کرکس بی صدا آه کشید.
-بله دیر میشه. حقیقتش اگر هم پیش از سپیده به اینجا برسن بیشتر به حال تو مفیده تا خوشدست. چون تو قراره زنده بمونی و اون در هر حال حکم مردنش اومده. حالا دست از تلاش مسخرهت بردار. باید توانت رو برای کمک به سکویایی ها در زمان نجاتت نگه داری.
تکبال به مفهوم واقعی داقون، بدون صدا نجوا کرد:
-خوشدست. نجاتش بدید.
فنچ کرکس دوباره به تلخی آه کشید.
-به نظر نمیاد شدنی باشه.
تکبال دوباره نجوا کرد:
-این وحشت. حقش نیست. آخه1کاری کنید.
جوجه فنچ باز هم آه کشید.
-این رو شاید بتونم1کاری کنم. میرم که ببیندم و بهش میگم بقیه دارن میان. بهش امیدواری میدم که حتما نجاتش میدن. اینطوری تا لحظه آخر امیدوار و شاید آروم تر از حالاست. دسته کم این ترس شاید کمتر بشه و بتونه لحظه هاش رو کمی سبک تر سپری کنه.
تکبال خواست حرفی بزنه ولی نتونست. چی می تونست بگه. چیزی، حرفی، چاره ای جز این به نظرش نمی رسید. جوجه فنچ آهسته از پشت سر تکبال گذشت، از لای تیغ های جنازه خارپشت رد شد و به خوشدست رسید. تکبال حس می کرد توی تمام عمرش هرگز اینطور درمونده و داقون نبوده. با تمام وجودش حاضر بود جاش رو با خوشدست عوض کنه. اگر اصرار اون نبود خوشدست الان لا به لای شاخه های منطقه سکویا توی بغل تیزرو داشت به انجام موفقِ مأموریتش مباهات می کرد. ولی حالا تکبال فقط می تونست شاهد این باشه که خوشدست وسط زمین و هوا در انتظار پایانش باشه و برای آرامش ساعت های آخرش فریبش بدن تا کمتر زجر بکشه. تکبال نمی تونست و نمی خواست باور کنه که واقعا هیچ راهی نیست. از شدت درد نفسش بالا نمی اومد. واقعا احساس خفگی داشت.
-تشنمه. آب! خیلی تشنمه.
تکبال احساس می کرد قلبش داره از شدت اندوه و التهاب از حرکت می مونه. چطور می تونست به خوشدست آب برسونه؟ جوجه فنچ در دسترس نبود. اگر هم بود این کار ممکن نبود. صدای هقهق خوشدست رو همراه با نجوا های فرو خورده می شنید و می دونست که جوجه فنچ کرکس داره کمک می کنه که خوشدست سبک تر باشه. تکبال بعد ها که تونست به ماجرا فکر کنه، همیشه از اینکه1جوجه فنچ کوچولوی تازه پرواز چطور می تونست اینهمه قوی باشه متعجب می شد. جوجه فنچ در تمام اون لحظه ها، با وجود غمی که توی صداش بود، حتی1بار هم صداش نلرزید. حتی1لحظه تردید نکرد که این کارش درست نباشه. حتی1درصد از احتمالات خطرناکی که مطمئنا به خاطر داشت رو توی کلام و لحن و صداش بروز نداد. چنان شجاع بود که با آرامشی غریب تونسته بود از وسط نگهبان های تکمار رد بشه و بیاد اونجا. درست پشت سر تکبال بشینه، توی گوشش باهاش حرف بزنه و بعد از لای تیغ های1جنازه حلقآویز شده رد بشه و بره پیش خوشدست و با همون آرامش غریب، در زمانی که خوشدست داشت به ناخواه و با وجودی کاملا مسخ به پایانش نزدیک می شد، باهاش همکلام بشه و سعی کنه سپری کردن اون لحظه های سنگین رو براش آسون تر کنه. تکبال حتی1درصد از توان این موجود کوچیک رو در خودش نمی دید. چی باعث می شد که اون جوجه فنچ کوچولو بتونه و تکبال نتونه؟
صدا های شبانه داشتن کمتر و کمتر می شدن و برای اولین بار، تکبال از رسیدن صبح بی نهایت وحشتزده بود.
-خواهش می کنم آسمون! همون طور تاریک باقی بمون! خواهش می کنم!.
دلش هوار می خواست. دلش گریه می خواست. ضجه می خواست. دلش می خواست به هر زبونی که ممکنه التماس کنه تا خوشدست رو آزادش کنن.
-هرگز اجازه نده هیچ چیز بشکندت. حتی رسیدن لحظه مردنت. اگر در مقابل دشمن بشکنی، اطمینان داشته باش که پیش از اون در خودت شکستی. اگر در خودت بشکنی دیگه تحمل برات خیلی خیلی سخت تر از پیش میشه. در هر حالی که هستی، محکم باش و تحمل کن. اجازه نده سد تحملت بشکنه. اینطوری راحت تر از همه چیز رد میشی. حتی از لحظه مرگ.
تکبال این ها رو به خاطر آورد و به تلخی فهمید که اون زمان که از خورشید می شنیدشون چه سبک و راحت از تحلیل و فهم و درکشون گذشته بود و حالا چه دیر می فهمید که اجرای این درس چه قدر سخته!
در لحظه ای که می رفت از شدت ناکامی و وحشت رسیدن لحظه های بعد بی اختیار هوار بزنه، حرکتی آزار دهنده رو درست از پس سرش، از لا به لای پر های روی سرش، جایی که برگ های روی چشم هاش به هم می رسیدن احساس کرد. به محض درک این حس ناخوشآیند خواست سر تکون بده و آخی از سر درد و اعتراض بگه ولی…
-به خاطر خدا ساکت و بی حرکت باقی بمون جفت کرکس! داریم سعی می کنیم چشم هات رو باز کنیم. نه بلدیم و نه زمان داریم که ملاحظه پر های سرت رو کنیم. پس تحمل کن و آروم بمون. تو هیچ طوری نباید به زیر زمین منتقل بشی.
تکبال نجوای ریز مورچه ها رو مثل نفس زندگی بلعید.
-درست گوش کن و بدون هیچ حرکتی جواب رو بهمون برسون. ببینم! اگر چشم هات باز بشن می تونی1کمی بیشتر متمرکز باشی؟ به نظرت بتونی کمی قوی تر عمل کنی؟ نه کاملا. فقط1کمی؟
تکبال خیلی آهسته جواب مثبت رو نجوا کرد.
-آها!
نجوای ریز با رضایت گفت:
-خوبه. عالیه. پس منتظر بمون. ما درستش می کنیم. فقط کمی راه دیدن رو برات باز می کنیم تا زمانی که موقعش برسه.
تکبال در حالی که سعی می کرد کلام رو فقط با نفس هاش بیرون بده نامحسوس و درمونده نفس زد:
-شما رو به خدا، برید خوشدست رو آزادش کنید. الانه که دارش بزنن.
نجوای ریز مورچه دوباره تکرار شد و به تکبال اطمینان داد که خیال نمی کنه.
-این برای ما شدنی نیست. ما تونستیم وسط پر های تو مخفی بشیم و از لای پر های سرت بیاییم زیر برگ های چشم بندت. طناب دار خوشدست طوری نیست که ما بتونیم بریم زیرش. درضمن، ما مورچه هستیم نه موریانه. جویدن اون طناب به این آسونی نیست که کار ما باشه. این برگ ها رو راحت تر می تونیم پاره کنیم. پاره کردن طناب اعدام اون خفاش برای ما زیادیه.
تکبال با اینکه می دونست چیز محال ازشون می خواد نالید:
-خواهش می کنم. تو رو خدا.
مورچه آه ریز و پنهانی کشید.
-جفت کرکس! برای اون خفاش از دست ما کاری بر نمیاد. گرفتار موندن تو به مراطب برای بقیه خطرناک تره. اون خفاش فقط1خفاشه که اعدام میشه ولی تو1خورشید دوم هستی که می تونی زیر زور تکمار فاجعه ای درست کنی به بزرگی تمام جنگل سرو با همه زنده هاش. حالا دیگه سکوت کن تا ما به کارمون برسیم پیش از اینکه خیلی دیر بشه.
این تلخ ترین حقیقتی بود که تکبال در لحظه درکش می کرد. مورچه ها درست می گفتن. اون ها انتخابشون رو کرده بودن و اصرار تکبال برای عوض کردن این انتخاب نه فایده ای داشت و نه منطقی به نظر می رسید. تکبال سکوت کرد و از شدت دردی که وجودش رو فشار می داد، بی صدا به خودش پیچید.
-کرکس!کجا هستی کرکس! کجا هستی! بیا! کرکس بیا به دادم برس! بیا تو رو به خدا بیا به خاطر خدا بیا!
درد و التهاب به مرز انفجار می رسوندش. نفس زدن های ترسیده خوشدست بهش می گفت که اوضاع خوب نیست. که سپیده داره می زنه و آخر کار نزدیکه. چشمبند سفت و سخت1دفعه شل شد. تکبال حرکتی بسیار نامحسوس به سرش داد که در نتیجهش چشمبند کمی تکون خورد و تکبال تونست هرچند به زحمت، ولی از زیر برگ ها پایین رو ببینه.
-حالا سرت رو تکون نده. پایین پا هات هستن. می بیننت و گیر می افتی. عاقل باش. تو واسه خوشدست کاری نمی تونی انجام بدی. خودت رو گرفتار تر از این نکن. به خاطر بقیه. به خاطر تمام جنگل.
تکبال نفسش رو توی سینه حبس کرد. چشمبند سفت و سختش واقعا داشت وا می داد. مورچه دوباره نجوا کرد:
-بذار برات توضیح بدم. در اطرافت3تا نگهبان بزرگ و قوی دارن می چرخن. هر3تاشون پرنده های شکاری خیلی بزرگ هستن. چشم ازت بر نمی دارن. پایین پا هات هم2تا مار کاملا آماده دارن تماشات می کنن که اگر اتفاقی افتاد و تو در رفتی گیرت بندازن. لازم بود این ها رو بدونی. به محض افتادن چشمبندت شکاری های اطرافت بهت حمله می کنن. فقط لازمه1تکون سریع و شدید به سرت بدی تا این حفاظ از سرت بی افته. خوب! ما دیگه باید بریم. موفق باشی جفت کرکس!
تکبال نتونست حرفی بزنه. صدا های هشدار دهنده اطرافش داشتن نفسش رو می گرفتن.
در اطراف خارستان، دور از چشم های هشیار و تیز نگهبان های تکمار، سکویایی ها با نظم و آرایش جنگی و در استطار کامل پراکنده بودن و دنبال راهی می گشتن که بتونن به دیواره نفوذ ناپذیر دشمن نفوذ کنن. تمام راه ها بسته بود. بالا، پایین، اطراف، همه جا. نگهبان های تکمار فکر همه جا رو کرده بودن. تکبال در حصار تکمار بود و هیچ طوری از دستش نمی دادن.
-نمیشه مشکی! امکان نداره بدون دیده شدن بتونیم از این نزدیک تر بریم. اگر1قدم دیگه پیش بریم اون ها می بیننمون.
-تیزبین!به نظرت چی میشه اگر ببیننمون؟ خوب بریم بذار ببینن.
-دیوونه شدی تکرو؟ اگر دیده بشیم باید بجنگیم.
-خوب بجنگیم. ما که نیومدیم مهمونی. می جنگیم.
-تکرو راست میگه. بریم1دفعه حمله کنیم و بزنیم بهشون.
-من حرفی ندارم ولی به محض درگیر شدن ما شاخه زیر پای خوشدست قطع میشه و ما باید از خیر زنده خوشدست بگذریم. اگر موافقید من حاضرم. بریم.
-ببینم خوشبین! به نظرت الان دستمون به زندهش می رسه؟ خودمون رو فریب ندیم. این تقریبا محاله و همه این رو می دونیم.
ناله فرو خورده تیزرو مشکی رو از ادامه کلامش منصرف کرد و بقیه رو در سکوت باقی گذاشت.
-نه! محض خاطر خدا! خوشدست تمام وجودش عشق به زندگیه. خیلی… نمی دونید! شما ها نمی دونید!.
دست تکرو بلافاصله دور شونه های تیزرو که حالا به شدت می لرزید حلقه شد و چهره سراسر دردش رو از نظر ها پنهان کرد. کسی هم اصرار به دیدن اشک هایی که تمام چهرهش رو خیس می کردن نداشت. همه حالش رو می دونستن. مشکی سکوت رو با زمزمه محتاط و فرو خوردهش شکست.
-تیزرو!ما می فهمیمت. مطمئن باش هر کاری بتونیم واسه نجاتش می کنیم. خوشدست از ماست. اصلا تصور نکن که خیال فدا کردنش رو داریم.
خوشبین بی هیچ حرفی دست تیزروی درمونده رو به نشان هم دلی و همراهی، توی دست هاش گرفت و فشار داد. نمی تونست حرف بزنه. واقعا نمی تونست. صدای گرفته لالاپر سکوت دردناک و ملتهب رو شکست.
-بجنبیم!داره صبح میشه. اگر حمله کردن آخرین راهه پس باید امتحانش کنیم. یا باید تنها راه موجود رو بریم یا باید از همینجا که هستیم منظره رو تماشا کنیم تا کار تموم بشه.
ندای لالاپر انگار همه رو از خواب پروند. به سرعت برق از جا پریدن و در1زمان نگاه ها به افق دوخته شد. لالاپر درست می گفت. صبح نزدیک بود.
-اینطوری نمیشه این خارپشت های کوفتی رو باید1طوری به هم ریخت وگرنه نمی تونیم وارد منطقه بشیم.
خوشبین این رو گفت و مثل برق از اونجا رفت، پشت1تپه کوچیک خار مخفی شد و بی مکث از خودش صدای عجیبی در آورد. سکویایی ها بلافاصله پناه گرفتن و مخفی شدن. صف خارپشت های نگهبان با حیرت و1زمان به طرف صدا برگشتن. انگار سر هاشون به هم وصل شده بود. خوشبین دوباره صدا رو تکرار کرد. خارپشت ها بیشتر تعجب کردن و با تردید به اون طرف و به هم خیره شدن.
-این چه صداییه؟
-نمی دونم. شبیه صدای غرش بود.
-نه. ناله بود.
-خفه شید. میرم ببینم پشت اون تپه کیه.
خارپشت بزرگی که ظاهرا حسابی هم ادعای شجاعتش می شد، سینه رو سپر کرد و با تیغ های سیخ شده به طرف پشت تپه خار به راه افتاد.
سکویایی ها از مخفی گاه هاشون خوشبین رو می دیدن که تار های محکم ابریشم رو دور دست هاش می پیچید و درست زمانی که خارپشت بزرگ تپه رو دور زد، خوشبین خیز برداشت و از پشت سرش تار رو انداخت گردنش و محکم کشید. خارپشت از جا پرید و خواست فریاد بزنه ولی زیر فشار طناب ابریشمی خوشبین صداش در نیومد. خوشبین از لای دندون های کلید شده توی گوشش غرش کرد:
-صدات در بیاد گردنت رو می برم. هر غلطی گفتم باید کنی. زود باش! تیغ هات رو رد کن بیاد. تمامش رو. بجنب وگرنه مثل آبخوردن نفست رو می کشم.
مشکی با اشاره مختصر خوشبین مثل تیر خزید و از لای خار ها به کمک اومد و بعدش هم تیزبین و لالاپر و تیزپرک و چندتا دیگه. بدن بزرگ خارپشت مثل برق از تیغ های بلندش خالی شد. اتفاق خیلی سریع افتاد. شاید کمی سریع تر از1چشم به هم زدن.
-آهای!اونجا چی شده؟ کجا موندی؟
این صدا خوشبین و بقیه رو به خودشون آورد. خوشبین خیلی سریع مهار عمل رو به دست گرفت.
-جوابشون رو بده! هرچی میگم تکرار کن. داد بزن و بگو چه خوشمزه هست! بعدش هم بگو آخ! 1آخ بلند! زود باش! زود!
خارپشت که زیر فشار دست های خشن خوشبین داشت خفه می شد و از طرفی حتی1تیغ هم برای دفاع توی تمام بدنش باقی نمونده بود، فورا فرمان برد.
-چه خوشمزه هست! آآآخخخ!
خارپشت کارش رو انجام داده بود و وجودش دیگه لازم نمی شد. تکرو بلافاصله به اشاره خوشبین با1دسته کلفت تیغ های خارپشت، با تمام توان ضربه ای توی فرق سرش کوبید. تیغ ها با صدای چندش آور چِلِپی تا کمر توی سر خارپشت فرو رفتن و همونجا باقی موندن. تکرو بیخیال تیغ ها رو بیرون کشید و زد زیر بغلش. خوشبین خارپشت رو با نفرت کنار پرت کرد تا لحظه های آخرش رو دست و پا بزنه و جون بده بدون اینکه براشون دردسر بشه.
-چیکار می کنی؟ چی شده؟
-این چش شد؟
-گفت خوشمزه!
-حواستون باشه که بعدش هم گفت آخ و اون صدا. چه صدای بدی بود! چی می تونست باشه؟
-میرم ببینم.
-نرو! به نظر عاقلانه نمیاد.
-برو بابا. دارم از گرسنگی میمیرم. تو هم بیا.
-من نه. اندازه تو احمق نیستم.
-خفه شو بابا!. نیا خودم میرم.
-ولی من باهات میام.
-باشه بریم.
-این کار رو نکنید!
-برو بابا! الان بر می گردیم.
سکویایی ها با نگاه خارپشت ها رو می بلعیدن که به طرفشون می اومدن. درسته که برای2تا مزاحم برنامه ریزی نکرده بودن ولی نفراتشون و آمادگیشون اینقدر بود که دستپاچه نشن. بلافاصله بعد از اینکه خارپشت ها تپه رو دور زدن، دست هایی جلوی پوزه هاشون رو گرفت و همون تار ها و همون تهدید ها و همون دستور ها که در نهایت سرعت و سکوت تکرار شدن.
-خیلی سریع رفیقتون رو تأیید می کنید و به بقیه هالی می کنید که اینجا با1موقعیت عالی رو به رو شدید. زود باشید! زود! زود!
فرمان بلافاصله اجرا شد.
-آهای!اینجا عالیه!
صدا از صف خارپشت ها مشتاق و کنجکاو به گوش رسید.
-اونجا چه خبره؟ چی می بینید؟
خوشبین توی گوش خارپشت های اسیر زمزمه کرد:
-باید خودتون ببینید. تکرار کنید! زود!
خارپشت ها تکرار کردن.
-باید خودتون ببینید.
و بعد در1چشم به هم زدن، همون ضربه های تیغ که با شدت تمام به فرق سر هاشون فرود اومد و با سرعتی باور نکردنی جسد هاشون از تیغ پاک شد. تیزرو با اشاره ای سریع به بقیه فهموند که چندتا خارپشت دیگه دارن با تردید و احتیاط به طرف تپه میان. مشکی بلافاصله به باقی سکویایی ها که از تپه دور و مواظب خارستان بودن علامت داد که روی نقطه به هم خوردن صف متمرکز خارپشت ها تمرکز کنن.
در ظرف چند لحظه کوتاه، حدود10تا خارپشت بزرگ با سر های له شده پشت تپه روی هم ریخته و1کوه تیغ نصیب سکویایی ها شده بود. این ماجرا می تونست ادامه پیدا کنه اگر هشدار شبتاب ها سکویایی ها رو از جا نمی پروند.
-موریانه ها فرمان شروع گرفتن. دارن شاخه زیر پای خفاشه رو می جون!.
دیگه جای تأمل نبود. سکویایی ها مثل برق به تیغ ها مسلح شدن و از لای خار ها و در زیر برگ های بزرگ استطار کنندهشون، به طرف منطقه محاصره شده حمله کردن. اول از زمین، بی صدا و با احتیاط که نتیجهش سوراخ سوراخ شدن چندتا خارپشت دیگه و به دست اومدن چند دسته بزرگ دیگه تیغ بود و بعد که جیغ هشدار موش ها بلند شد و سکویایی ها لو رفتن، از راه هوا، بی پروا و1دفعه، بدون توقف و به سرعت برق.
منطقه خارستان به وضوح در آستانه1شروع سیاه بود. تکبال هرچند چیزی نمی دید، اما با تمام جونش وقوع واقعه رو داشت احساس می کرد. خوشدست با دیدن شروع سپیده دم و شروع جنب و جوش مرگبار تکماری ها که لحظه به لحظه در اطرافش بیشتر می شد، از شدت ترس نفسش بند اومد. جوجه فنچ کرکس همچنان لای خارهای پشت سرش پنهان شده بود و توی گوشش حرف می زد. صدای قیژ قیژی که از پایین پا های خوشدست بلند شد آوای مرگ بود. همزمان با فریاد وحشت و درد خوشدست و قیژ قیژ شاخه که موریانه ها با بلند شدن هیس هیس های مرگبار از طرف نماینده های تکمار مشغول جویدن و بریدنش شده بودن، همهمه ای از1طرف حصار زنده خارستان بلند شد و1دفعه انگار زمین و زمان با صدای جیغ های هشدار منفجر شد. دیگه مکث جایز نبود. سکویایی ها حمله کرده بودن. تکبال به سرعت برق و با تمام قدرت سرش رو حرکتی داد که در نتیجه چشمبند سنگینش به ضرب از سرش پرتاب شد و بلافاصله3تا شکاری غولپیکر برای دستگیریش بهش حمله ور شدن. تکبال در اون هنگامه صدای شکستن شاخه نازک پایین پا های خوشدست رو شنید. از سر خشم و ناکامی نعره بلند و کشداری زد و با تمام توانش به شکاری های اطرافش ضربه پرتاب کرد. زمان نداشت تا روی طناب هایی که جسمش رو از گردن تا نوک پا هاش بسته بودن متمرکز بشه و بخواد که بازشون کنه. شکاری ها که مأمور بودن فقط نگهش دارن بدون اینکه طوریش بشه، مثل پر کاه روی هوا گرفتنش. اون ها قوی بودن و تکبال وحشی. طناب تار عنکبوتی همچنان بر اثر تقلا های خوشدست به شدت تاب می خورد. تکبال با عربده ای از ته دل برای نجات از دست شکاری ها و نجات خوشدست می جنگید. 3جفت چنگال بازدارنده مزاحم بهش اجازه هیچ حرکتی نمی دادن و خوشدست در آستانه پایان بود. تکبال بی خود از خود نگاه از خوشدست برداشت و با چشم های آتیشی و خشمی دیوانه به شکاری ها نظر انداخت.
بقیه فقط نعره های وحشت و درد شکاری ها رو از بالای درختچه شنیدن و دودی که به هوا بلند شد و3تا شعله بزرگ و متحرک که1دفعه به هوا پریدن، توی هوا می چرخیدن در حالی که ازشون دود بلند می شد و از ته دل جیغ می کشیدن. تکبال با رضایتی وحشی رو به شعله ها عربده زد:
-برید به جهنم.
اون3تا شکاری در1لحظه به هیچ تبدیل شدن و تکبال به سرعت به طرف پایین سقوط کرد در حالی که نگاهش به خوشدست بود که وسط زمین و هوا تاب می خورد و بدون اتکا به هیچ شاخه ای، آخرین ثانیه های عمرش رو جون می کند. تکبال خواست خودش رو به طرف خوشدست پرتاب کنه ولی چیزی از پشت سر مهارش کرد. بدون اینکه فرصت داشته باشه تا بال ها و باقی جسمش رو از بند های مزاحمش آزاد کنه با عربده ای از سر خشمی بی مهار برگشت. مار های مهاجم حسابی ورزیده بودن. تکبال بدون اینکه بتونه درست و حسابی به خودش حرکتی بده باهاشون درگیر شد. چنان به هم پیچیدن که3تایی از بالای شاخه های درختچه خاردار غلتیدن و همون طور که روی خارها به سیخ کشیده می شدن به طرف پایین سقوط کردن. چیزی تکبال رو بین زمین و هوا نگه داشت. بی اختیار برگشت و نگاه کرد. طناب نگه دارندهش از1گوشه نازک ترِش به شاخه های خاردار گیر کرده و برای پیش گیری از سقوط تکبال از اون بالا داشت به وسیله مورچه ها به1دسته خار بالای درختچه پیچیده می شد و باز پیچیده می شد و این کار با چنان سرعتی انجام می گرفت که تکبال تقریبا حرکت مورچه ها رو تشخیص نمی داد. طناب بر اثر تقلای تکبال و مار ها که بهش آویزون شده بودن کشیده و بلاخره پاره شد، تکبال با سرعتی دیوانه وار غلت زد و از بالای شاخه های خاردار سقوط کرد و مهار جسمش باز شد. اون پایین قیامت بود. اون قدر غبار از خاک بلند شده بود که نمی شد نفس کشید. خارپشت ها و موش ها به همراه مار ها معلوم نبود چه جوری به هم ریخته بودن و توی هم می پیچیدن و می لولیدن و سکویایی ها بدون اینکه اوج بگیرن، بالاتر از اون ها پرواز می کردن و مشغول تار و مار کردنشون بودن. مار های نگهبان تکبال مثل برق بهش پیچیدن و هر حرکتی رو براش غیر ممکن کردن. تکبال با چشم های گشاد شده از شدت خشم و جنون بهشون نظر انداخت. مار ها که حسابی تعلیم دیده و با داستان تکبال کاملا آشنا بودن، بلافاصله بدون اینکه رهاش کنن خودشون رو طوری عقب کشیدن که در معرض نگاهش نباشن و طوری نگهش داشتن که نه ببیندشون نه بتونه برگرده و باهاشون درگیر بشه. بعد بدون حتی1ثانیه توقف از جا کنده شدن و همراه زندانیشون برای خروج از منطقه درگیری با سرعت تمام حرکت کردن. تکبال هرگز تصور نمی کرد مار ها بتونن با چنان سرعتی پیش برن. باید کاری می کرد. مار ها داشتن از دسترس سکویایی ها دور می کردنش. داشت به طرف تاریکی می رفت تا به تکمار تحویل داده بشه. دیگه هرگز صبح و آسمون رو نمی دید. سکویایی ها درگیر بودن و نمی تونستن سر موقع از سد تکماری ها بگذرن و بیان کمکش. این آخرین فرصت رو باید خودش به تنهایی استفاده می کرد. زمان برای وحشت و تأمل نبود. حالا به طرز دردناکی اهمیت توصیه های خورشید رو می فهمید.
-موجود سر به هوای زبون نفهم! سعی کن تمرکزت با ذهنت باشه نه با نگاهت. اگر برای متمرکز شدن روی چیزی یا موقعیتی به دیدنش متکی باشی، در زمان هایی که دیدت نسبت بهش محدوده به هیچ دردی نمی خوری، ولی اگر به جای نگاه، ذهنت رو متمرکز کنی عامل منفی در هیچ حالتی از خطرت در امان نیست حتی اگر پشت سرت باشه. کاش پیش از اینکه دیر بشه این ها توی سرت بره و اینهمه در تمرین های تمرکز ذهن پوکت سر به هوا و سست نباشی!.
چرا تا امروز این ها رو نفهمیده بود!؟ چطور گذاشته بود اینطوری بشه!؟
داشت دیر می شد. واقعا دیر!. باید کاری می کرد. زیر فشار مار ها نمی تونست به طرفشون برگرده. باید کاری می کرد. تمرکز به پشت سرش اون هم بدون برگشتن و نگاه کردن اون هم توی این هنگامه از محال اون طرف تر بود. باید کاری می کرد. داشتن می بردنش و سکویایی ها نمی دیدن. باید کاری می کرد.
باید کاری می کرد!.
خوشدست درست پشت سرش بود و تکبال نمی دیدش. خوشدست رو بار ها و بار ها دیده بود. می شناختش. حتی توی خواب هم می تونست به همه چیزش، از قیافهش گرفته تا قد و قوارهش متمرکز بشه و مجسمش کنه. و این صحنه آخرش، حلقآویز به درختچه خاردار در منطقه خارستان با طناب های تار عنکبوتی!. این چیزی نبود که تکبال از یاد ببردش. این آخرین تصویری بود که از خوشدست دید و برای باقی عمرش روی پرده خاطرش می موند و برای تمرکز و تجسمش دوباره دیدن لازم نبود.
تکبال بلافاصله دست از تقلای بی فایدهش برداشت، ذهنش رو به روی تمام اطرافش بست و با تمام وجودش به خوشدست حلقآویز شده متمرکز شد. خوشدست همونجا روی خاطرش نقش بست. به سرعت ولی با احتیاط میدون دید ذهنش رو باز تر کرد. باز هم، باز هم، خوشدست وسط زمین و آسمون، طناب های ممتد2طرف سرش، شاخه های درختچه خاردار، شاخه های پایینیش، ساقهش، خار های پایینی، زمین خارستان، گرف و خاک، مار ها، زمین، مار ها، زمین، مار ها، مار های سریع و قدرتمندی که درست پشت سرش بودن و محکم نگهش داشته بودن، حرکت، مار ها، حرکت، داشتن می بردنش، مار ها، مار ها، …
در1لحظه خودش هم نفهمید چی شد. فقط هیس هیس های عجیبی که درست از پشت سرش شنید و فشاری که مار های نگه دارندهش بی اختیار و دیوانه وار بهش می آوردن و کم مونده بود استخون هاش رو خورد کنن و1دفعه چیزی شبیه1جریان تند آتیشی که از تمام جسمش گذشت و به شدت اذیتش کرد ولی بی فایده هم نبود و باعث شد بی اراده از جا بپره و با توانی2برابر با1تقلای سفت و سریع خودش رو آزاد کنه. نیرویی که برای دفع مار ها به کار گرفته بود، به دلیل اینکه مار ها هنوز با جسمش تماس داشتن علاوه بر اون ها خودش رو هم به شدت آزار داده بود و تکبال چه قدر ممنون بود از این اتفاق که به موقع افتاد. در فاصله زمانی کوتاه تر از اون که به حساب بیاد اتفاق افتاد. مار ها دوباره گرفته بودنش ولی این بار فرصت نکردن پشت سرش پنهان بشن. تکبال بدون از دست دادن زمان محدودش بال هاش رو باز کرد و با هواری از ته دل به مار ها حمله ور شد. به لحظه نکشید که چیزی از مار ها باقی نموند. پشت شاخه های خاردار، سکویایی ها با تکماری ها درگیر شده بودن و مثل فرستاده های جهنم با چنگال ها و دندون ها و تیغ های تیزِ خارپشت هایی که کشته بودن به دشمن حمله می کردن. تکماری ها شوکه و متحیر فقط دفاع می کردن تا مانع رسیدن اون ها به تکبال بشن و نمی دونستن که تکبال درست پشت سرشون در چه وضعیتیه. درست در لحظه ای که شکاری های تکمار می رفتن تا به خودشون مسلط بشن و حمله کنن، 1دسته بزرگ از کلاغ های سکویا با چوب های بلند مشتعل از بالای سر شکاری ها بهشون نازل شدن و چنان سریع پر ها و زیر بال ها و داخل چشم های متعجبشون رو آتیش زدن که در1لحظه قیامتی از خون و دود و گوشت ها و پر های جزغاله به پا شد.
تکبال بعد از اینکه چندتا موش خیلی بزرگ که متوجه خطر شده و برای گرفتنش هجوم برده بودن رو به1مشت گوشت و استخون های لهیده و سیاه تبدیل کرد به طرف درختچه ای که خوشدست بهش حلقآویز بود خیز برداشت.
-خوشدست!
صدای آرومی توی گوشش نجوا کرد.
-آروم باش تکبال! دیگه تموم شده. واسه اون دیگه نمی تونی کاری کنی. خودت رو نجات بده. بقیه جنازه رو پس می گیرن.
تکبال بی هدف و بی اختیار تمام فشار وجودش رو با عربده ای از ته دل بیرون فرستاد و خودش رو به درخت چه خاردار کوبید.
-نه!خوشدست! نه! نه!
درختچه خاردار1دفعه از بیخ مشتعل شد و شعله های سرکش بود که از تمام پیکرش می رفت آسمون.
-اونجا!خوشدست اونجاست! باید با خودمون ببریمش!
-تکبال!تکبال کجاست؟
اوناهاش!داره می جنگه. برید کمکش.
وسط دود و هیاهوی جهنمی و نعره و آتیش و خون، کسی درست نمی فهمید چی داره میشه. سکویایی ها با تمام وجود می زدن و فقط می زدن. خوشدست دیگه تموم شده بود. همه می دونستن و با این حال، به هیچ قیمتی حاضر نبودن جنازهش رو وسط دشمن و وسط شعله ها رها کنن. تکبال با تمام توان، از سر ناکامی در نجات خوشدستی که دیگه نبود عربده می کشید و حمله می کرد. به هر کسی که می خواست برای متوقف کردنش بهش نزدیک بشه با آخرین توان ضربه می زد.
دست هایی قوی از پشت سر کشیدنش عقب. خواست به شدت برگرده و نابودشون کنه ولی…
-آروم باش تکبال. از اینجا میریم. باید بریم. باید از اینجا بریم.
مشکی.
این اسم توی ذهن دیوانه تکبال نقش شد و به موقع ضربِ ضربتش رو گرفت. مشکی تکبال رو مثل1برگ از زمین برداشت و در حالی که به شدت با مهاجم های اطرافش می جنگید به طرف حاشیه منطقه خارستان پیش رفت. تکبال توی بغل مشکی جاگیر شده و بی حس و بی حالت به مقابل خیره مونده بود. به مشکی که تکبال رو زده بود زیر بغلش و چابک و بی مکث با دست های قوی و چنگال های خونآلود می جنگید و می جنگید تا برای بردن تکبال راه باز کنه. افراد رو در روی مشکی هر لحظه بیشتر می شدن. کار مشکی هر لحظه سخت تر و در نتیجه میزان موفقیتش داشت کمتر و کمتر می شد. تکبال به خودش اومد. مشکی ازش نخواسته بود کمک کنه ولی…
نعره ها و جیغ های درد و وحشت موش ها و خارپشت ها سکویایی ها رو متوجه اوضاع کرد و همچنین پرنده های شکاری رو که1دفعه به طرف مشکی حمله کردن.
-خفاش بزرگه رو بکشیدش! داره کبوتره رو می بره!. اون کبوتر نباید فرار کنه. اگر از دستش بدیم همه از دم مردیم. بگیریدشون!
مشکی فرصت نکرد خیلی ارتفاع بگیره. چنان جهنمی نزدیک زمین به پا شد که توصیف حریف توضیحش نمی شد. تکبال پیش از این هم توی جنگ های مدل به مدل بود ولی این یکی درست در اطراف خودش و بر سر خودش بود و چه قدر خشن و خونین! مهلت ترس و انزجار نداشت. پنجه هاش رو از زیر دست های مشکی آزاد کرد و از همونجایی که بود وارد ماجرا شد. توی بغل مشکی نسبتا امن بود البته تا زمانی که مشکی جون دفاع کردن داشت. تکبال از امتیاز این امنیت استفاده کرد و بدون اینکه دستی بهش برسه، هر تکماری رو که در تیر رسش بود آش و لاش می کرد. مشکی در فشار بود. درگیری هر لحظه بیشتر بالا می گرفت و همه حسابی مشغول بودن. هوار تیز و ریزی از بین اونهمه هیاهو سکویایی ها رو از جا پروند.
-تازه نفس های دشمن اومدن. دارن محاصرهمون می کنن. اگر معطل بشیم یکیمون زنده نمی مونیم. باید بریم!.
صدای جوجه فنچ کرکس که معلوم نبود از کجا در می اومد رو همه شنیدن. تکبال مثل باقی سکویایی ها نگاه کرد. فنچ درست می گفت. آسمون تاریک داشت از شکاری های بزرگ و تازه نفس پر می شد. دیگه زمان رفتن بود. سکویایی ها همه این رو درک کردن و با غنیمت هاشون به طرف حاشیه خارستان هجوم بردن. هر دسته از1طرف. هیس هیس های وحشی و بلند رو همه شنیدن ولی کسی جز تکبال مفهوم تک تک کلمات مار ها رو نفهمید.
-کبوتر بی پرواز بین سکویایی هاست. به هر قیمتی شده پسش بگیرید!. بی پروا بکشید و اون کبوتر رو بگیرید!. فقط بگیریدش!. تا نفر آخرشون رو بین چنگال هاتون له کنید. تکمار می خواد از اون بالا بارون خون بچکه پایین و کل زمین خارستان سرخ بشه فقط اون کبوتر بی پرواز رو زنده بگیریدش!. همه رو بکشید! تکبال رو بگیریدش!.
تازه رسیده های تکمار خیلی زود شنیدن و فهمیدن و حمله کردن. تکبال نفهمید اون ها چه جوری فرمان مار ها رو گرفتن ولی می دید که اون ها خیال نداشتن به هیچ قیمتی اجازه بدن سکویایی ها پیش از پیدا شدن کبوتر بی پرواز از اونجا دور بشن. سکویایی ها1لحظه تماشا کردن و بلافاصله به محتوای اون هیس هیس های بلند و کشدار پی بردن. هوا بوی خون می داد.
مشکی بلافاصله تکبال رو زیر دست هاش پنهان کرد.
-آروم و بی حرکت بمون!
تکبال تقریبا جیغ کشید:
-ولی تو،
مشکی با تحکم فرمان داد:
-خفه!
مشکی به شدت خسته و زخمی بود ولی حمله ها بهش تمومی نداشت. تکبال که زیر فشار مشکی دیگه نمی تونست بجنگه از لای سایه های تیره و چشم های نیمه بازش2تا پرنده خیلی بزرگ رو دید که با جیغ های مرگبار به طرف مشکی شیرجه زدن. تکبال اون لحظه مفهوم وحشت رو درک کرد. چشم هاش بی اختیار بسته شدن و از شدت ترس جیغ کشید. چشم هاش برای باز شدن ازش فرمان نمی گرفتن. از شدت تکون هایی که احساس می کرد راحت می تونست حدس بزنه چه اوضاع خطرناکی درست بغل گوشش حاکمه. پرنده ها فرمان گرفته بودن که مشکی رو نابود کنن و تکبال رو به چنگ بیارن و مشکی با تمام توان می جنگید. لحظه ای که برای تکبال1سال بود سپری شد و تکبال1دفعه احساس کرد به شدت به1طرف پرتاب شد. بلافاصله بعدش حس کرد تکون های حمله و دفاع در اطرافش به شدت کم شدن ولی خودش با سرعت وحشتناکی به طرف بالا میره. یکی جز مشکی داشت می بردش بالا. اتفاق چنان سریع افتاده بود که تکبال چیز زیادی از انتقال خودش از دست های مشکی به دست دیگه رو نفهمید. به زحمت شجاعتش رو جمع کرد و از لای پلک هاش به اطراف نظر انداخت. تیزرو با تمام توانش از معرکه دور می شد و بالا و بالاتر می رفت. تکبال نالید:
-تیزرو!مشکی اونجا گیر کرده.
تیزرو فقط گفت:
-می دونم.
و بلافاصله متوجه3تا سایه غولپیکر شد که با سرعتی جهنمی در تعقیبش بودن.
-فهمیدن همراه منی. سفت بگیر تکبال رفتیم تا اگر اوضاع خطری شد بسپرمت به یکی دیگه.
تکبال حس می کرد از شدت بالا پایین شدن و سرعت و چرخش و التهاب دیگه نفسش بالا نمیاد. این انتقال های شدید و خطرناک که در جریانشون هر لحظه ممکن بود تکبال بین چنگال های خفاش ها و کلاغ ها و شکاری های تکمار تیکه پاره بشه چندین و چندین بار دیگه تکرار شد. تکبال دیگه نه حرکتی می کرد نه چشم باز می کرد که ببینه چی داره میشه. ترس همه چیزش رو گرفته بود. توی تمام این مدت هرگز خشونت و وحشت رو این مدلی تجربه نکرده بود. حتی در جنگ های به شدت خشن سکویایی ها با تکماری ها در زمان کرکس. تکبال فقط در خودش مچاله شده بود و می لرزید. هیاهو در اطرافش کر کننده بود و هوا از شدت غبار و دود و بوی گوشت و پر و استخون های سوخته و بوی خون، دیگه قابل تنفس نبود. تکبال مقاومت رو رها کرد و تسلیم ترس شد. نفس عمیقی کشید و دیگه چیزی نفهمید.
-عجب تاریکه!
-بذار باشه. نور روز اذیت می کنه. از هر نظر.
-آره موافقم. تیزرو چطوره؟
-همون طور که دیدی. بقیه هم همین طور.
-کسی برگ بابا آدم آورده؟
-نه هنوز. تمام روز همه در تکاپوی مسائل دیگه بودن.
-باید بجنبیم. این درست نیست. یکی که حالش کمی رو به راه تره رو بفرستیم دنبال برگ بابا آدم.
این ها چی می گفتن؟ برگ بابا آدم رو برای دفن جنازه کی لازم داشتن؟ تیزرو چش شده بود؟ بقیه در تکاپوی چه مسائلی بودن؟ تکبال به زحمت چشم باز کرد. شب بود. تمام بدنش به شدت دردناک و خسته بود و اعصابش بدتر.
-سلام تکبال. بلاخره بیدار شدی؟ حالت خوبه؟ کاش خوب باشی چون اگر جز این باشه مشکل پیدا می کنیم.
-مشکی! صبر کن بذار حالش جا بیاد بعد بهش گزارش نکبت بده.
-واسه چی صبر کنم؟ 1روز تمام گذشته و کلی هم دیر شده. مگه تکمار صبر می کنه؟ الان که وقت صبر کردن نیست.
تکمار.
این اسم مثل جرقه مرگ توی وجود تکبال منفجر شد و تمام اتفاق های پیش از بی هوشیش رو به خاطرش آورد. خوشدست، تیزرو، تکمار، اون پایین، فرمان اعدام، سپیده صبح، جنگ، مشکی، سکویایی ها، فرمان مار ها، جنگ! مشکی، زخم، خون، مرگ، جنگ، جنگ!
-بلند شو تکبال! پاشو! دیگه زمان واسه تلف کردن نداریم. بلند شو!.
نگاه تکبال گنگ و بی محتوا چرخید و روی مشکی ثابت شد.
-تو زنده ای مشکی؟
مشکی بدون افتخار جوابش رو داد.
-زنده و آماده. من زنده ام تکبال ولی باید واسه بقیه ماجرا سریع1فکری کنیم. اول از همه1برگ بابا آدم لازمه واسه خوشدست. به این سادگی نمیشه رفت اونجا. تکمار از فرارت خیلی عصبانیه. افرادش رو توی خارستان مجازات کرد. اونجا الان1قتلگاه درست و حسابیه. اگر نجنبیم توی گرمای تابستون2روز دیگه تعفن اعدامی های تکمار جنگل رو مسموم می کنه ولی نمیشه بریم اونجا برای پاکسازی. ما باید بجنبیم تکبال. خوشدست باید خاک بشه. بعدش هم با هر سرعتی که در توانمون هست آماده جنگ بشیم. حالا دیگه تکمار می دونه خورشید بین ما نیست. این آخرین مانعی بود که سر راهش می دید. دیگه معطل نمی کنه. خبر رسیده همین حالاش هم در حال تجهیزه و داره آماده میشه که حمله کنه. دیگه زمان نیست تکبال.
حرف های مشکی تکبال رو کاملا بیدار کرد. حتی نمی تونست متأثر باشه. مشکی درست می گفت. دیگه زمان نبود. تکبال بلافاصله از جا پرید.
-برگ بابا آدم رو بذاریدش به عهده من.
مشکی متحیر نگاهش کرد.
-چطور جرأت می کنی دوباره به حماقت کردن فکر کنی؟ الان تمام جنگل جز اینجا برای تو حکم دژ تکمار رو داره از بس خطرناکه و تو، …
تکبال با آرامشی که از سر آرامش نبود بلکه از شدت فشار و از سر درد درگیرش شده بود حرفش رو برید.
-من نمیرم اونجا. برید باقی چیز ها رو آماده کنید برگ رو من حلش می کنم.
مشکی با اشاره تیزبین بی حرف از اونجا رفت. تکبال به تیزبین و لالاپر خیره شد.
-شما2تا هم اینجا نمونید. من خوبم. برو تیزرو لازمت داره تیزبین. تو هم برو از کلاغ ها چندتا پر سیاه بگیر واسه لونه خوشدست لالاپر.
لالاپر بغضش ترکید و هقهق دردناکی رو سر داد ولی به سرعت رفت تا انجامش بده. تیزبین نگاهی غمگین به تکبال انداخت ولی سکوتش رو نشکست.
-تیزبین!هیچ توصیفی ندارم که توی کلام جا بشه. معذرت می خوام. از همه.
تیزبین سرش رو تکون داد.
-دیگه بسه تکبال. الان واقعا زمان هیچ حاشیه ای نیست. تکمار می دونه که خورشید به هیچ سفری نرفته. کرکس رو هم که خیلی وقته ازش خاطر جمع شده. جنگل سرو برای پا بر جا موندن لازمت داره. تو و همه ما رو. من میرم ببینم تیزرو کجاست. تکرو همراهش بود ولی برای گشت زدن باید می رفت. تو هم ماتت نبره. لطفا.
تکبال با اطمینان سرش رو به نشانه تأیید تکون داد و بعد از رفتن تیزبین از جا پرید و از لونه روی درخت هلو بیرون زد.
برگ بابا آدم خیلی سریع به وسیله1دسته بزرگ پروانه رسید. همه با حیرت به پروانه ها خیره مونده بودن و تنها چیزی که توی اون اوضاع در ذهن پریشان همه می چرخید این بود که این برگ رو پروانه ها چطور تونسته بودن از جا حرکتش بدن. انتقالش به این فاصله دور پیشکش. صحنه چنان برای سکویایی ها عجیب بود که برای1لحظه شاید هر فکر دیگه ای از سرشون بیرون رفت. صحنه زمانی عجیب تر شد که جوجه فنچ کرکس رو پیشاپیش پروانه ها دیدن که با تمام زورش1گوشه برگ رو گرفته بود و کج می پرید و در حال پرواز بسیار سختش، با نگاه و حرکت بال هاش پروانه ها رو راهنمایی می کرد و بهشون راه رو نشون می داد.
شب پرده سیاهش رو روی جهان پهن کرده بود. سکویاییی ها کنار گور تاریک جمع شده بودن. برگ بابا آدم روی زمین، کنار قبر تازه کنده شده پهن بود.
تکبال بی حرف قدم پیش گذاشت. خوشدست رو بغل کرد و گذاشت روی برگ بابا آدم. هقهق لالاپر سکوت رو شکست. تکبال نگاه از تیزپرک که اشک هاش رو رها کرده بود برداشت و به تیزرو نظر انداخت. چهرهش نقش درد بود. آسمون پر ستاره شب تابستون چه غمگین بود! تکبال احساس می کرد تمام ستاره ها به تماشای این تدفین بی هنگام اومدن. چشم های خوشدست هنوز کاملا باز و خیره به آسمونی بودن که دیگه هرگز پروازش رو توی پهنه خودش نداشت. چشم های باز خوشدست برای تکبال سنگین تر از اون بودن که بتونه مدت طولانی بهشون خیره بشه. چشم هایی باز، بی نگاه و خالی. درست مثل پنجره های1خونه متروک. خونه ای که تا دیشب1قصر پر از آرزو بود و امشب1دفعه اینهمه خالی دیده می شد. خالی و سرد و متروک!.
-باید تمومش کنیم. کسی نمی خواد بجنبه؟
این نجوای خوشبین بود که مونده بود کلامش رو چطوری توضیح بده. تکرو و مشکی آهسته جلو رفتن، برگ رو برداشتن و توی گور تاریک گذاشتنش. تیزرو دیگه نتونست تحمل کنه. پشت سر تیزرو، تحمل بقیه هم ته کشید و بغض ها بودن که یکی یکی می شکستن و چه قدر سخت بود توجه به هشدار مشکی و پایین نگه داشتن صدا ها!.
تیزرو همیشه مایه خنده می شد. حتی در زمان هایی که به شدت عصبانی بود. ولی این دفعه دیگه هیچ طوری نمی شد خندید. درد موج سوزانش رو روی وجود سکویایی ها می ریخت و تیزرو و بقیه زیر بار سوزش این شعله های نامرئی تحملشون رو از دست می دادن. تکبال با نگاهی بی اشک تماشا می کرد. چشم های خوشدست همچنان باز بودن و انگار که به هیچ نگاه می کردن. تکبال سحر دردی بی انتها، فقط سعی می کرد خنده ها و حرف های شاد و امیدوار خوشدست و تیزرو در اون شب های یواشکی از خاطرش پاک بشن پیش از اینکه از شدت غم آتیش بگیره. دستی آهسته دست سردش رو لمس کرد.
-حواست کجاست؟ تو که نمی خوایی اجازه بدی تا صبح طولش بدن؟ 1حرکتی کن!.
تکبال متحیر به جوجه فنچ کرکس نظر انداخت. چنان با تعجب نگاهش کرد که انگار از1جهان دیگه اومده بود. جوجه فنچ آروم به نگاهش جواب داد.
-خیلی سخته ولی باید انجام بشه. زود باش!.
تکبال خواست حرفی بزنه ولی صداش در نیومد. جوجه فنچ پنجه های کوچیکش رو گذاشت پشت تکبال و خیلی آهسته به جلو هولش داد. تکبال با احساس فشار ناچیز جوجه فنچ انگار اعصابش بیدار شدن. قدمی به جلو گذاشت و از بین جمع راه باز کرد. با مهربونی شونه های تیزرو رو لمس کرد و خیلی آروم کشیدش کنار. تیزرو از شدت غم داشت پس می افتاد.
-اون چشم ها باید بسته باشن. نمیشه اینطوری خاک بشن.
جوجه فنچ کرکس آروم جلو رفت. پنجه های کوچیکش رو روی پلک های کاملا باز خوشدست گذاشت و یکی یکی بستشون.
-خوب، اینطوری بهتر شد. حالا دیگه می تونه بخوابه.
تیزرو بیخیال پرهیز از هر خطری ضجهش رو بی پروا رها کرد که انگار دل شب رو شکافت و توی آسمون پر گرفت، پیچید و منعکس شد. بغضی به سنگینی کوه نفس کشیدن رو برای تکبال غیر ممکن می کرد ولی نمی شکست. بقیه بی صدا و با صدا ضجه می زدن ولی تکبال بی اشک فقط تماشا می کرد. کسی برای خاک ریختن داوطلب نمی شد. مرگ خوشدست خیلی ناگهانی بود. پیش از این هم جنازه داشتن ولی هیچ تدفینی شبیه این یکی نبود. باقی مردن ها و دفن کردن ها1طور هایی تفاوت داشتن. بقیه رفته ها متفاوت رفته بودن. اون ها توی جنگ می مردن، درگیر می شدن، می جنگیدن، حادثه می دیدن و می مردن. خوشدست اعدام شده بود. تمام اون لحظه ها، تمام صحنه توی نظر تکبال و تمام اون هایی که دیده بودن هک شده و تا حد مرگ آزارشون می داد. تکبال به خوشدست خیره مونده بود که بی حرکت توی گور، روی برگ بابا آدم با چشم های بسته برای همیشه به خواب رفته بود. پنجه های جوجه فنچ رو روی پنجه هاش حس کرد.
-زود باش. خاک بریز. بیا2تایی بریزیم. زود تموم میشه.
جوجه فنچ شروع کرد و با پنجه های خاکآلودش دست تکبال رو گرفت و آهسته کشید.
-بیا!.
تکبال به کمکش رفت، با دست هایی که حس نداشتن و با نگاهی که نگاه نبود. نفهمید چه مدت گذشت که حس کرد دست هایی جز دست های خودش و جوجه فنچ به کمک اومدن. بقیه هم مشغول کمک دادن و خاک ریختن شده بودن. جوجه فنچ راست می گفت. زود تموم شد. خیلی زود تر از اون که تکبال تصور می کرد. خوشدست خیلی سریع از نظر ها پنهان شد و گوری تازه به گور های زیر بوته های قاصدک اضافه کرد. تیزروی نیمه بی حال رو از اونجا برده بودن. بقیه خیلی سریع رفتن تا به باقی امور برسن. تکبال به افق تاریک چشم دوخت. عجیب بود که حالا خیلی راحت می تونست بدون اینکه نگاه کنه، روی هر چیزی که می خواست متمرکز بشه. از جمله خاک تازه ای که روی خوشدست رو پوشونده بود. تکبال بدون اینکه به بوته های قاصدک نگاه کنه ذهنش رو به طرف قاصدک ها فرستاد و لحظه ای بعد، خاک خوشدست از گل های قاصدک پوشیده شده بود. تکبال بلاخره تونسته بود اتکای تمرکزش رو از نگاهش برداره و به ذهنش بده. درست همون طور که خورشید می خواست.
افق تاریک می رفت که آهسته آهسته روشن بشه. تکبال در سکوت تاریک پیش از سحرگاه، کنار قبر خوشدست مونده بود و حس می کرد با تمام وجودش با باطن این سکوت، با سردی این خاک و با تیرگی این درد یکی شده. انگار اینجا نقطه ای بود که می شد به ماهیت هر چیزی نفوذ کرد، شناختش و باهاش یکی شد. فکری مثل فریاد گوشخراشی در میان سکوت سنگین، به سرعت از سرش گذشت ولی با این وجود نه از جا پروندش نه موجب پریشونیش شد. فقط حرکتش داد. تکبال آهسته از جاش جنبید، بلند شد و بعد از نگاه گذرایی به افق پیش از سپیده صبح، به طرف منطقه سکویا برگشت. واقعیت آزار دهنده همچنان توی سرش می چرخید ولی تأثیرش در اون لحظه آرامش تلخ و ترسناک دردآلود تکبال رو ازش نمی گرفت. واقعیتی که تکبال می رفت خودش و باقی سکویایی ها رو برای مواجه شدن باهاش آماده کنه.
-جنگ نزدیک بود!.
دیدگاه های پیشین: (7)
وفایی فر
یکشنبه 31 خرداد 1394 ساعت 13:25
مایه افتخار بنده است به وبلاگم سر بزنید و نظر خود را درج بفرمایید و البته امدوارم در وبلاگم مطالب ارزنده ای برای شما وجود داشته باشد. با تشکر:لبخند:
http://www.vafaeefar.blogsky.com
پاسخ:
حتما میام.
ممنونم.
شاد باشید.
آریا
یکشنبه 31 خرداد 1394 ساعت 14:39
سلام پریسا ی عزیز
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم از داستان این قسمت هم با محارت قابل تهسینی نوشته شده بود ممنون
خوش دست ….. چه میشه گفت میدونم دسته شما نیست برای همین سکوت میکنم
خیلی دلم پره از این رفتن ها
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
به خدا آریا داقونم از این مدلش هیچی نگو باور کن تقصیر من نیست. رفتن خوشدست از اون رفتن های آزار دهنده بود و همیشه هست. اگر توی جنگ و درگیری می رفت اینهمه اذیت نمی شدم. خدایا یادم باشه این که تموم شد دیگه حالا ها داستان ننویسم. آخه من بی جنبه رو چه به این حرف ها!
آخیش1خورده پیش پیش خودم شلوغش کنم کسی واسه خاطر خوشدست دعوام نکنه.
شاد باشی آریا و شاد باشید همه.
آریا
یکشنبه 31 خرداد 1394 ساعت 21:09
خخخ ایرادی نداره عزیز
احساس هم دردی منو بپضیر
شاد باشی

خانه


پاسخ:
ممنونم فراااووون. آخجون اگر می دونستم این طوری حل میشه توی همه قسمت هایی که خراب کاری می کردم همینطوری از زیرش در می رفتم! شکلک لبخند یواشکی.
کامیاب باشی.
حسین آگاهی
دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 00:07
سلام. اول که خیلی قسمت آخرش رو خوب و بلکه عالی نوشته بودید.
مثل این که شما در توصیف صحنه های خاکسپاری و از دست دادن مهارت ویژه ای دارید.
اما سحر با سین درسته به معنای جادو شدن و جادو کردن.
احتمالاً تند نوشتید این طوری شده.
خوشدست باید یه جور دیگه می رفت نه این قدر ساده.
البته چون این مدل رفتن ها هم وجود داره باز تحمل می کنیم.
سکویایی ها و تکبال خیلی چیز ها و خیلی از دست دادن ها رو تحمل کردن دیگه بسه.
باید خوشدست آخریش باشه.
من بازم منتظر ادامه اش می مونم و در کل میام باز هم.
از همه چیز که بگذریم چرا این امتحان ها تموم نمیشن؟
تا هشتم با من هستند.
بسه دیگه. دیگه امتحان نمیخوام.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
من املام افتضاحه. به خاطر سر به هواییم افتضاح تر هم میشه. باید برم درستش کنم.
خوشدست این مدلی رفت و این یکی از بدترین رفتن هایی بود که خداییش من خیلی به خاطرش اذیت شدم. خیلی مسخره هست ولی عجیب بعد از نوشتنش دلم گرفت و هنوز احساس افسردگی و1جور بی حسی غمگین عجیب دارم که روی همه چیزم اثر گذاشته. خوب چیکار کنم این طوری شدم دیگه عجب راستش رو که میگی ملت می خندن بهت چه زمونه ای شده!
بله از دست دادن های این دسته زیاد شده. باید تموم بشه. تکمار دیگه یواش یواش باید…
امتحانات، وای از این امتحانات که من هر بار به آخرشون می رسیدم بدون استثنا هر بار و هر بار احساس تولدی دوباره داشتم و این حس از اول ابتدایی تا آخرین امتحان دانشگاهم باهام بود و هرگز تکراری و کم رنگ نشد. گاهی دلم برای اون حس بی نهایت شاد و قشنگ حسابی تنگ میشه. یادش به خیر!.
تا هشتم چیزی نمونده. میاد و میره. امیدوارم هشتم که رسید اون حس رو شبیه گذشته های من تجربه کنید. خیلی خوش می گذره خیلی.
ممنونم که هستید دوست من. ممنونم. خیلی ممنونم.
ایام به کام شما.
ک.عباسی
دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 02:43
با سلام بر دوست گرامی و نویسنده ارجمند.
هیجانی که به این قسمت از داستان تزریق شده مخاطب را شگفت زده به دنبال خودش میکشاند این نقطه عطف هنر نویسندگی شماست که من جذبش شده ام امروز که مطابق همیشه سری به وبلاگ شما زدم باورم نمیشد قسمت 101 را به این زودی منتشر کرده باشید بعدش بدون تلف کردن حتی یک لحظه مشغول مطالعهش شدم.
از اینکه تک بال اسیر تک مار نماند خوشحالم اعدام خوشدست تاوان اشتباه محض تک بال بود صحنه جنگ در این قسمت به زیبایی به تصویر کشیده شده بود بی صبرانه منتظر ادامهش هستم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
خیلی خوشحالم که شما اینجایید دوست عزیز. اینهمه لطف شما رو واقعا نمی دونم چه جوری باید جواب بدم که برابری کنه. ممنونم. خیلی زیاد.
این تکبال باید حسابی مجازات بشه ولی ظاهرا حمله قریب الوقوع تکمار مهلت نداد کسی به مجازاتش فکر کنه. باید توی قسمت بعدی خودم1بلایی سرش بیارم که تلافی این غفلتش در بیاد.
ممنونم از حضور عزیز شما.
شادکام باشید.
مینا
سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 02:20
سلام خیلییییییییییییی عالی بود. به شدت عالی بود. شما شاید یکی از تنها نویسنده هایی هستین که از از دست دادنهای خودتون ناراحت میشین و از شادیهای داستان شاد میشین انگاری که واقعا یه همچین چیزی داره رخ میده شما تماشاگر و راوی هستین. جالبه نه؟ دلم برای خوشدست خیلی سوخت. با آقای آ”اهی درباره امتحانا عجیب موافقم منم تا شیشم امتحان دارم. خسته شدمممممممممم با آرزوی بهترینها

پاسخ:
سلام مینا جان. تا ششم دیگه چیزی نمونده. زود تموم میشه. خیلی زود.
خوشدست. دردم اومد از رفتنش مینا. به خدا راست میگم. عاقل ها نمی فهمن حس و حالم رو. شما هم شاید بخندی. ولی دردم اومد از رفتن خوشدست. کاش این طوری نمی شد!
امیدوارم بقیه حسابی به حساب اون ماره برسن!.
شاد باشی.
آریا
سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 11:25
سلام پریسا جان
میگم رمان متنی گذاشتم رمانش خوبه دوست داشتی دانلودش کن
از لینک پاین کامنتم برو تو پست
شااد باشی
http://gooshkon.ir/1394/04/01/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A2%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA/#comments
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
چطوری؟ امیدوارم عااالی باشی! رمان. پیش از اینجا رفتم محله کاش از اول می اومدم اینجا از در لینکت می رفتم. توی محله کلی واسه پیدا کردن ورودی چرخیدم آخرش هم نفهمیده بودم که نام کاربریم رو باید دوباره بزنم و کلی دنبال اون یکی ورودی گشتم که آخر کار دیدم دم دست بود و من هی ازش رد می شدم. خلاصه اینکه اگر از اینجا می رفتم کلی میانبر بود. شکلک حرص خوردن و از شدت خشم فشرده شدن. کاش می تونستم از این متنی ها جور کنم یعنی پیدی اف ها رو جور کنم واسه صفحه خوان هامون. داستان های متنی رو هرچی می گذره بیشتر از پیش به صوتی ها ترجیحش میدم. اعصابم با این متنی ها راحت تره. نمی دونم چجوری توضیح بدم. حالت مزخرفیه ولی خوب من فعلا این مدلی شدم و کاریش هم نمیشه کنم.
ممنونم آریا الان از اینجا میرم به کامنت های پستت سر می زنم.
پیروز باشی و شادکام تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال100

هوایی شبیه عصر های تاریک زمستون. ترکیبی از مه و شب و وحشت. سکوتی که عربده مرگ توش حل شده بود. فضایی آشنا و سنگین.
خارستان!
تکبال محو و مسخِ وحشتی گنگ و بی مهار که هر لحظه از وجودش شعله می کشید و می رفت تا مهار عقلش رو ازش بگیره و به فریاد کشیدن وادارش کنه به اطراف نگاه میکرد تا راه خروج از اون جهنم رو پیدا کنه. فقط می خواست بره. از اون جهنم خاکی بره و دیگه هرگز به اونجا برنگرده. ولی نمی شد. خارستان انگار در خودش گرفته و حلش کرده بود. تکبال از هر طرف می رفت خارستان انگار تمومی نداشت. صحنه خارستان انگار با تمام سنگینی و سیاهیش تکبال رو قورتش داده بود. خواست از ته دل جیغ بکشه ولی جرأتش رو نداشت. نمی فهمید از کجا، ولی می دونست درست در چند وجبی زیر پا هاش، توی زمین، روی زمین، لای خار ها، زیر سنگ ها و خلاصه همه جا و همه جا، دشمن همه جا هست و منتظر و مشتاق در تعقیبشه. ترسی از جنس مرگ روحش رو فشار می داد و نجات رو تنها و تنها در خروج می دید و بس. ولی راه خروج هیچ کجا پیدا نبود. تکبال اول آهسته و مسلط به اطراف چرخید. با احتیاط به هر طرف رفت ولی هیچ فایده ای نداشت. هوا به سرعت تاریک تر می شد و همزمان با تاریکی هوا، صدا هایی از جنس هیچ بلند و بلند تر به گوش می رسیدن. تکبال به وضوح احساس می کرد که رفته رفته، همراه تاریک تر شدن آسمون بالای سرش و بلند تر شدن صدا های اطرافش، تسلطش رو ذره ذره از دست میده و هرچی به خیال خودش به طرف جنگل جلو تر میره به جای اینکه به حاشیه خارستان برسه، در عمق منطقه جهنمی خارستان بیشتر و بیشتر پیش میره. شب شده بود. شبی که از جنس شب های معمولی نبود. تاریک بود و از جنس ترس. صدا ها انگار به فریاد تبدیل می شدن. غرش های آتیش، نعره های باد. بادی که نبود. آتیشی که دیده نمی شد. حرارتی آزار دهنده توی تمام منطقه می پیچید. منبع حرارت انگار همه جا بود و هیچ کجا نبود. شعله ای نبود. نوری نبود. بادی نبود. ولی صدا، حرارت، نعره، توی دل سیاهی.
صدایی آشنا و تلخ وسط اونهمه وحشت. صدای درد بود. چیزی شاید شبیه ناله. شاید شبیه آوای احتضاری سخت و زجر آور.
چه صدای آشنایی! چه آشنایی دردناکی!.
تکبال نتونست تحمل کنه. کسی از فاصله بسیار نزدیک جیغ کشید. حنجره خودش بود که بی اختیار و از فرمان در رفته، صدای ترسش رو آزاد می کرد و هواری1نفس و آشفته از قفسه سینهش می زد بیرون و این درست همون چیزی بود که نباید اتفاق می افتاد. بلافاصله تمام خارستان به جهنمی از جنس توفان و جنگ و خون تبدیل شد. جنبنده زنده ای جز تکبال دیده نمی شد ولی ذره ذره شن های خارستان انگار به حرکت اومده بودن. داغ بودن و سوزان. تکبال بی اراده روی خاک آتیشی می پرید و هوار می زد ولی صداش صدا نبود. ترس داشت وجودش رو از هم می پاشید. انفجاری که معلوم نبود از کجاست. از همه جا. انگار تمام جهان اطرافش منفجر شده بود. تکبال به درون تیرگی گودال وسط خارستان سقوط کرد. جایی که تا چندی پیش تپه سیاه و بلندی سفت و سخت ایستاده بود. تکبال سقوط کرد. پایین و پایین تر. تاریک و تاریک تر. داغ و داغ تر. سایه هایی در عدم.
فاخته!
-اصلا درست نبود اینهمه اینجا منتظرم بذاری. مگه نمی بینی چه جهنمیه اینجا؟! مدت هاست که اینجا منتظرتم.
تکبال از وسط ذوب شدن ها نگاهش کرد. فاخته تقریبا هیچ نبود. انگار چیزی بود که از شدت حرارت، بی اون که خاکستر بشه، به مایع تبدیل شده و جاری می شد ولی همچنان بود. فاخته وحشت نگاه تکبال رو دید و قاه قاه خندید. خنده ای ریز و تیز و ترسناک.
-دلم می خواد اولین کسی باشم که شروع تموم شدن نفس کشیدنت رو تماشا می کنم.
زجری فرا تر از حد تحمل بلافاصله شروع شد. درد نبود. فقط زجر بود. آوار با صدای انفجار های منعکس و باز منعکس روی سرش اومد پایین. تکبال وسط شعله هایی که حالا با نور کور کننده دیده می شدن و از هر طرف سر به آسمون می کشیدن گیر کرده ولی هنوز زنده بود. خاک بود و خاک که بعد از انفجار های منعکس می ریخت و تموم نمی شد. تکبال زنده وسط خاک و آتیش دفن شد. فاخته همچنان روی پرده نگاهش جاری بود و با همون صدای جیغ مانند و ترسناک می خندید. خاک و آتیش به همه وجود تکبال فشار می آوردن. هوا نبود. رهایی نبود. اون صدای درد که قوی تر و قوی تر ، انگار از داخل وجود تکبال تکرار می شد. 1نفر در حال مردن بود. 1نفر داشت زجرکش می شد. صدایی درست از دل خاک هایی که تکبال رو بلعیده بودن. تکبال از دل عربده زد. صدایی برای فریاد کشیدن نبود. تکبال ضجه کشید:
-خورشید! نه!خورشیییید!
صدایی نبود. حنجره ای نبود که صدایی باشه. هیچی نبود. هوا نبود. نفس نبود. تکبال دیگه نبود.
صدایی، دستی، حرکتی شدید از جهان بیداری.
-تکبال!تکبال بیدار شو! بلند شو! پاشو الان سکته می کنی پاشو!
تکبال چنان به شدت از جا پرید که اگر مشکی محکم نمی گرفتش از روی شاخه های درخت هلو سقوط می کرد. از ته حلق نفس نفس می زد. گلوش مثل چوب خشک بود و نفسش بالا نمی اومد. مشکی هنوز جرأت نکرده بود ولش کنه. حق هم داشت.
-آروم باش چیزی نیست. خواب دیدی.
تکبال هنوز انگار کامل وارد جهان بیداری نشده بود. بیدار بود ولی همچنان کابوس می دید. دست های خسته ولی محکم مشکی همچنان دورش حلقه شده بودن.
-بخور. آبه، بخور. تمامش رو برو بالا.
تکبال می خواست بگه که آب نمی خواد. فقط نفس می خواد ولی نمی شد. زورش به مشکی نمی رسید. واسه اینکه به هوای تنفس برسه با بیشترین سرعت آب داخل برگ گود رو تا ته بلعید. مشکی که رهاش کرد تکبال با تمام وجود نفس نفس می زد.
-باز کابوس می دیدی؟
تکبال سعی کرد از وسط اون جهنم بیاد بیرون و وارد جهان بیداری بشه. دنیای ساکت و سیاه شبِ منطقه سکویا.
-تو دقیقا چی می بینی تکبال؟ نمی خوایی در موردش حرف بزنی؟
تکبال به زحمت نجوا کرد:
-نه.
مشکی مثل اینکه با خودش، نجوا کرد:
-باز هم خارستان.
و تکبال با دردی از جنس بغضی به سختی سنگ و به سنگینی کوه توی دلش زمزمه کرد:
-باز هم خورشید!
منطقه سکویا دیگه شب و روز نداشت. تمامش یکی بود. سکویایی ها شب و روز بین سیاهی مخفیگاه ها پنهان و در حال تمرین بودن. دیگه استراحت در منطقه سکویا مفهومش رو از دست داده بود و کسی هم اعتراضی به این موضوع نداشت. با اینهمه، زندگی و قواعدش هنوز از دل های سکویایی ها حذف نشده بود و ظاهرا خیال هم نداشت به این زودی ها حذف بشه. تکبال از این بابت حسابی احساس رضایت می کرد و روی همین حساب، در اون نیمه شب تاریک پیش از گشت شبانهش توی جنگل و تمام نیمه شب های نظیرش، بی صدا از لای شاخه ها گذشت و تیزرو و خوشدست رو ندید گرفت که به خیال خودشون در استطار کامل مشغول همدیگه بودن. تکبال هر بار تمام تلاشش رو می کرد که نشنوه ولی می شنید که هر2تاشون با شادی بی وصفی به هم قول می دادن که بعد از تموم شدن این جنگ نفرین شده و بعد از بازگشت کرکس در صورتی که هنوز زنده باشه، بلافاصله با هم جفت بشن و چه برنامه هایی که واسه اون روز ها با هم نداشتن!
آهسته گذشت و راه خروج از منطقه سکویا رو در پیش گرفت. صدایی از بالای سرش از جا پروندش.
-آهای!صبر کن با هم بریم.
تکبال سر بالا کرد و به خوشدست با اون نگاه سرد و بی روحش خیره موند.
-تو بمون خوشدست. من از پسش بر میام.
خوشدست آهسته فرود اومد و در کنارش متوقف شد.
-من باید همراهت باشم. اینطوری گفتن.
تکبال خواست بگه کی گفته ولی در آخرین لحظه منصرف شد.
-بهش بگو من خودم اجازه ندادم همراهم بشی. برگرد برو همونجایی که الان بودی. من واقعا امشب همراه نمی خوام.
خوشدست نخندید ولی عصبانی هم نشد.
-اینطوری خوشحال تره. تا برگردیم منتظرم می مونه. به من اطمینان داره. گفته همراهت که باشم خاطرش جمع تره.
تکبال لبخند خوشدست که برای اون نبود رو تماشا می کرد.
-حق داره بهت اطمینان کنه. تو خیلی قابلی خوشدست. یکی از قابل ترین هایی که من اینجا می شناسم.
خوشدست بی اختیار از سر رضایت خندید.
-جدی میگی؟
تکبال به گرمی و از ته دل جوابش رو داد.
-بله که جدی میگم. همه می دونن. اونی که فرستادتت هم می دونه. از تو مطمئن تر پیدا نکرده بفرسته همراه من. راستی شما2تا معطل چی هستید؟ شاید این جنگ طول بکشه. بجنبید دیگه!
خوشدست بی اون که یکه بخوره نگاهش کرد.
-تیزرو میگه تا کرکس نباشه، …
فضا سنگین و سکوت تلخ بود. تکبال با صرف توانی بیشتر از تحملش دیوار سخت سکوت رو خورد کرد.
-خوشدست!تو کرکس رو می شناسی. همه چیزش رو یادته. مطمئنم که هیچیش رو فراموش نکردی و باید بدونی که کرکس از اینکه عشق بین همراه هاش بیشتر بشه حسابی سر حال می اومد. حالا هم وقتی برگرده ببینه1جفت به جفت های دستهش اضافه شده نمیگه چرا واسه اومدنش صبر نکردید. خیلی هم حالش جا میاد. من این ها رو به تیزرو میگم. تو هم بگو. زندگی1شانس بی تکراره. حتی1لحظهش رو هم نباید از دست بدید خوشدست. این اشک ها، …!
خوشدست با نگاهی کاملا خیس به تکبال خیره شده بود. اشک هاش اشک شوق نبودن. نگاهش گرفته، سرد و خیس بود. تکبال جنس این نگاه رو خوند.
-این تقصیر من نبود خوشدست. رفتن کرکس تقصیر من نبود.
تکبال خواست این رو بگه. خواست فریاد بزنه. خواست جیغ بکشه ولی در سکوتی تلخ و سنگین فقط به اشک های خوشدست خیره شد.
-دیر شده. باید بریم!.
خوشدست بی هیچ حرفی با اشاره دست تکبال رو تأیید کرد. لحظه ای بعد، تکبال روی شونه های خوشدست از لا به لای شاخه ها پرواز می کرد و از منطقه سکویا به طرف اعماق جنگل دور و دور تر می شد.
شب جنگل سرو تاریک بود. اون شب مهتاب نداشت. انگار جهنم سیاهیش رو فرستاده بود روی زمین مهمونی. چشم چشم رو نمی دید.
-شب تابستون و اینهمه تاریک! عجیبه!
تکبال با لحنی محکم که هیچ اعتقادی بهش نداشت، در جواب خوشدست ناراضی سکوت رو شکست.
-شب شبِ. به هر حال تاریکه. گاهی کمی بیشتر و گاهی هم کمی کمتر. امشب کمی بیشتره.
خوشدست نفس بلندی کشید.
-من خوشم نمیاد. توی این مدل شب ها اتفاق های مزخرف زیاد می افته. تکماری ها که توی روشنایی جرأت حضور ندارن. شب های این مدلی واسشون عالیه.
تکبال با همون اطمینان ظاهری آرومش کرد.
-هیچ اتفاقی نمی افته. صبح نشده برگشتیم. مطمئن باش.
خوشدست سکوت کرد و به اشاره تکبال چرخی زد و به طرف چپ پرواز کرد. شب تاریک و انگار بی پایان بود.
خوشدست درست می گفت. هوای اون شب سنگین بود. اونقدر سنگین که انگار روی سینه تکبال سنگینی می کرد. سعی کرد به روی خودش نیاره ولی موفق نشد. حس آزاردهنده1پیشآگاهی منفی، از همون جنس احساسات پیش از گرفتار شدن کرکس، پیش از مردن عمو کلاغ ها، پیش از رفتن خورشید و پیش از صید شدن فاخته، به شدت اذیتش می کرد. خیلی سفت و قاطع، مدل فرمان دادن های کرکس، به خودش نهیب زد:
-زده به سرت؟ بس کن دیگه!
ولی دست خودش نبود. واقعا نمی تونست کنترلش کنه.
-چیزی نیست. از سر خستگیه.
اما نمی تونست فراموش کنه که پیش از اون هر بار1چیزی بود و اون1چیز چنان بزرگ بود که نمی شد فراموش بشه. غروبی که تک پر کشته شد رو به خاطر آورد و لرزید. شبی که لالا و بچهش از دست رفتن رو مجسم کرد. شب های پیش از حادثه خارستان رو به یاد آورد. شبی که فرداش روی پر های خونی فاخته ضجه می کشید از خاطرش گذشت. تمام جونش می لرزید.
-تکبال!خسته شدی؟ می خوایی فرود بیاییم؟
تکبال با سرعت و شدتی بی رحمانه به جهان واقعیت پرتاب شد. اعتراض شدید خوشدست حواسش رو جمع تر کرد.
-آهای چیکار می کنی دیوونه؟ چرا وحشی شدی اگر پرت بشی پایین من جواب تیزرو و بقیه رو چی بدم؟ صبر کن الان فرود میاییم.
تکبال با نگاه هشیار و حواس جمع به اطراف و به پایین نگاه کرد. چیزی دیده نمی شد.
-ما کجا هستیم؟
خوشدست با بیزاری که مشخص نبود از منطقه بود یا از پرسنده سوال، آهسته جواب داد:
-بالای خارستان.
تکبال بی اختیار به شونه های خوشدست چنگ زد.
-فرود اینجا؟ نه! اینجا فرود اومدن خطرناکه. بریم.
خوشدست از درد شونه هاش چهرهش رو توی هم کشید و شونه هاش رو جمع کرد ولی جز چندتا نفس عمیق از سر نفرت چیزی بروز نداد. تکبال فهمید. آهسته محلی که چنگ زده و فشار داده بود رو نوازش کرد و آهسته تر گفت:
-معذرت می خوام.
خوشدست شونه هاش رو بیشتر جمع کرد و نفس حرصیش رو داد بیرون. تکبال فهمید که فایده نداره. بدون کرکس نمی شد از حصار سرد نفرت سکویایی ها رد بشه. اصرار نکرد. دستش رو آهسته عقب کشید و آهش رو خورد.
هوای خارستان تبدار بود. حتی در شب.
-عجب شب نکبتیه! یعنی میشه این شب های نکبت تموم بشن و روز داشته باشن؟
جوابی که خوشدست براش پرت کرد بهش فهموند که با صدای بلند فکر کرده.
-مزخرف نگو. هر شبی1روزی هم داره. شب بی روز تا حالا دیدی مگه؟
تکبال آه کشید.
-نه. شب بلند دیدم. صبحی که بدون تکمار و دار و دستهش برسه تولد دوباره جنگله.
آه حسرت و تأیید خوشدست تکبال رو کمی شاید متعجب کرد.
-کاش زودتر بیاد و ما ببینیمش!.
تکبال آهسته جوابش رو داد.
-میاد. حتما میاد. به همین زودی می رسه.
. تکبال مشتاق بود که اون روز هرچه زودتر برسه. برای اون2تا، خوشدست و تیزرو و برای همه جنگل سرو. روزی که دیگه تکمار و سایه سیاهش بالای سر تازه پرواز های جنگل سرو سنگینی نکنه. روزی که کرکس… راستی کرکس اگر بر می گشت تکبال چی می شد؟ اصلا زنده می موند که جنگل بی تکمار رو ببینه؟
-واسه چی زنده نمونم؟ اصلا به من چه؟ مگه من بهش گفتم بره دیدن شهپر که سرش کلاه بره؟ من توی خواب بودم. چه قدر بهش گفتم نرو! چه قدر التماسش کردم! مونده بود به پاش بی افتم. اینقدر به خودش مطمئن بود که گوش نداد و رفت. حالا چرا باید مجازاتم کنه؟ شهپر کسی بود که کرکس باید بیشتر در مقابلش مواظب می شد و نشد. تقصیر من کجای این ماجراست؟
تکبال مهلت پیدا نکرد ادامه بده. صدای محکوم کننده و ناخوشآیندی از اعماق ذهنش واضح و طلبکار ادامه نجوای درونش رو برید.
-تقصیر تو؟ یعنی خودت نمی دونی؟ تو می دونی کرکس الان کجاست و هیچی نمیگی. تو می تونی نجاتش بدی و نمیدی. تو می دونی کرکس از اینکه با کسی جز خودش بپری چه قدر متنفره و می پری! این آخری رو دیگه واقعا هیچ طوری نمی تونی توجیهش کنی. زمانی که برگرده چی جوابش رو میدی؟
تکبال به اون ندای راستگو ولی ناخوشآیند حمله کرد.
-من کاری نکردم. فقط سکوت کردم. کرکس هم بی تقصیر نبود. واسه چی اونهمه اذیتم می کرد؟ هر کسی جای من بود زودتر از این ها می برید. شهپر از همون اول بهش گفته بود که دست از سرش بر نمی داره و آخرش هم… شهپر…
تصویر واضحی از بال های قوی، شونه های پهن و نگاه آروم شهپر روی پرده ضمیرش نقش بست.
-شهپر قوی بود ولی به زندگی زور نمی گفت. در کنارش حرکت می کرد و همراهش بود برخلاف کرکس که با زندگی می جنگید. با خودش می جنگید. با آسمون و زمین می جنگید. با من می جنگید. کرکس فقط می جنگید. شهپر حلش می کرد و کرکس شکستش می داد. شهپر همه چیز رو آروم و ساده حلش می کرد. حتما از مدل های آروم ترِ خیلی چیز های دیگه هم بیشتر سرش می شد.
تکبال حس کرد تمام وجودش از این فکرِ بی اختیار و غیر قابل مهار داغ شد. از جا پرید و فحشی به خودش داد و چند بار سرش رو محکم به اطراف حرکت داد بلکه منحرف بشه.
-مطمئنم همینطوری بود. شهپر بلد بود چجوری رفتار کنه که هم خودش و هم طرف مقابلش از لحظه هاشون…
با صدای بلند خودش از جا پرید.
-لعنت به تو دیگه بس کن!
صدای نهیبش توی سکوت منطقه پیچید. خوشدست از سر حرص و حیرت فقط واخی کرد و حرفی نزد. توی وجود تکبال آتیش بود. ندای راستگوی ناخوشآیند ول کن نبود.
-می خوایی بگی خیلی پاکی؟ چرا دیوونه بازی در میاری؟ مثلا مدعی درستی هستی؟
تکبال با خشم بهش نهیب زد.
-مدعی نیستم. واقعا هستم. من هم پاکم هم درست. چیکار باید می کردم که نکردم. من هرگز با شهپر نپریدم.
حریف با تلخی و تمسخر خندید.
-ولی تو با اون کبوتر نوبالغ پریدی. خوشپرواز هم پرواز خوبیه مگه نه؟!
تکبال حس کرد از حرص می خواد سینه خودش رو جر بده ولی…
-بی خودی تقلا نکن. خودت هم می دونی این درسته و هیچ توجیهی هم بهش وارد نیست. تو با خوشپرواز پریدی و باز هم می پری. از نظر کرکس هیچ دلیلی برای این امر موجه نیست. حتی اگر جونت بهش بسته باشه. تو هم می دونی. ولی انجامش میدی. با اینکه باور داری اشتباهه. پس بی خودی از پاکی و درستی نگو که خیلی مسخره هست.
تکبال نا امید و خسته آه کشید.
-ولی من فقط تجربه کردم. خوشپرواز فقط بهم یاد داد که دارم اشتباه می کنم و پریدن این چیزی که من خیال می کردم نیست. من فقط… من فقط…
حریف خندید. خنده ای از جنس خشم و ترحم.
-بیچاره!جفت خیانتکار بیچاره! یعنی می خوایی بگی در این تجربه کردن ها و یاد گرفتن ها هیچ لذتی نبردی؟ هیچی؟ اصلا؟
تکبال سکوت کرد. به بنبست رسیده بود. خودش رو نمی تونست فریب بده. لحظه های خوبی بودن اون لحظه ها! تا پیش از اون تکبال خیال نمی کرد همچین احساس های قشنگی هم وجود داشته باشن ولی خوشپرواز انگار پرده ها رو زد کنار و1جهان دیگه نشونش داد که تکبال هرگز با کرکس نشناخته بود. از اون لحظه ها لذت برده بود. خیلی هم زیاد. اونقدر زیاد که هیچ طوری نمی تونست انکارش کنه.
-به نظرت به چی میگن خیانت؟ شاید اون زمان که کرکس رفت تو درست بودی ولی الان هیچ چیز جز همون جفت خیانتکار که بقیه میگن نیستی. واقعا نیستی. مطمئن باش که نیستی. اگر کرکس برگرده و بفهمه بهتره که تو قبلش مرده باشی. کرکس چه زندهت بذاره و چه نذاره خودش هم از این بار سنگین که روی موجودیتش گذاشتی میمیره. این پایانیه که تو مدعی عشق مسخرهت واسه جفتتون نوشتی.
تکبال دیگه نتونست تحمل کنه.
-نه، نه، خدای من نه، نه خدایا نه!
-تکبال!نه! مواظب باش!
سقوط.
لحظه ای بین زمین و آسمون و لحظه ای بعد دست های ورزیده خوشدست بود که توی هوا گرفتش و صدای تیزش که توی گوش تکبال جیغ می کشید.
-عجب احمقی هستی! تو که2قدمیت رو نمی بینی از کجا فهمیدی اون چیز عوضی اون پایین ارزش شوکه شدن رو داره؟ واقعا که نفهمی!
تکبال خیلی سریع آگاه شد. با چنان سرعتی که خوشدست چیزی نفهمید.
-چیز اون پایین؟ کو کجاست؟
خوشدست متحیر نگاهش کرد ولی فرصت نبود بیشتر بفهمه.
-اون پایین. درست بین درختچه های کاکتوسی که نزدیک هم در اومدن. می بینی؟
تکبال چشم هاش رو ریز کرد تا بهتر ببینه. شب بود و تکبال هرچند با شب بین ها چرخیده بود ولی هنوز شاید اندازه اون ها در شب دیدن مهارت نداشت.
-نمی دونم. اون ها فقط چندتا درختچه هستن که، که، که به هم از بالا با1چیزی متصل شدن.
خوشدست تقریبا با زمزمه ادامه داد:
-یا اینکه1چیزی رو وسطشون بین زمین و هوا آویزون کردن!. 2تا از بلند تر هاش با اون1چیز به هم وصل شدن.
هر2در توافقی ناگفته به طرف پایین متمایل شدن. خوشدست در حالی که به شدت و با مهارت مواظب تکبال بود که از روی شونه هاش سقوط نکنه آهسته و بی صدا رفت پایین تر. اونقدر پایین که بشه خارستان و درختچه هاش رو بهتر و واضح تر دید.
-چی می بینی تکبال؟
تکبال حس می کرد چیزی توی قفسه سینهش در حال فرو ریختنه. واقعیت واقعیت بود و نمی شد ندیدش گرفت.
-می بینم که1چیزی رو بین درختچه ها آویزون کردن. چیزی که پیش از این1موجود زنده بوده. یکی رو اونجا دارش زدن!.
خوشدست در حالی که برای اوج گرفتن آماده می شد نجوا کرد:
-باید از اینجا بریم.
تکبال با صدای بلند مخالفت کرد.
-باید ببینیم چی شده.
خوشدست زیر لب غرید:
-صدای عوضیت رو ببر. اون پایین خارستانه با درختچه های کوتاهش. اون پایین نمیشه مستطر باشیم. اون پایین امن نیست.
تکبال زمزمه وار پرخاش کرد:
-با اینهمه ما باید بفهمیم چی شده.
خوشدست از حرص توی خودش فشرده شد و آهسته از ارتفاعش کم کرد. پایین رفتن. پایین تر. باز هم پایین تر. کمی بالا تر از درختچه ها بودن. بالای سر اون2تا درختچه خاردار نزدیک به هم می چرخیدن. پایین تر رفتن. همسطح درختچه ها و جسم معلقِ وسطشون متوقف شدن. نزدیک تر رفتن. باز هم. باز هم. تکبال نگاهش کرد. به اون چشم های از حدقه بیرون زده با اون نگاه آشنای غمگین. خارپشت جوونی که از ورود تیره خودش به جنگ تکمار و سکویایی ها اونهمه دلگیر بود، برای خونوادهش بارونی شده بود و پایان جنگ رو در رویا هاش می دید رو شناخت. خودش بود. با همون چشم ها، همون چهره و همون غم معصومانه توی نگاهی که مرگ بی حالتش کرده بود. خارپشت رو با دست و پا های بسته به طنابی از تار های عنکبوت به هم تابیده و صمغ چسبناک درخت به دار زده بودن!. خوشدست مات به این صحنه خیره شده بود. مرگ رو زیاد دیده بود ولی این، توی دل تاریک اون شب، وسط خارستان، اون فضا، هوا، نگاه، …
باد وزید یا تصور بود که در نگاه هر2تاشون طناب رو و جسم خارپشت رو حرکت ملایمی داد. تکبال بی اون که منتظر خوشدست بمونه خودش رو توی هوا به طرف جسم آویزون پرتاب کرد. خوشدست به موقع گرفتش و بیخیال امنیت هوار کشید:
-چیکار می کنی دیوونه؟ خیال کردی کجا هستی؟
تکبال در حالی که به شدت با خوشدست می جنگید تا خلاص بشه و به طرف جسم آویزون خارپشت هجوم ببره داد زد:
-مگه ندیدی؟ داره حرکت می کنه. داره جون می کنه. هنوز زنده هست. باید نجاتش بدیم.
خوشدست در حالی که تکبال متشنج رو محکم توی هوا نگه داشته بود جیغ زد:
-تو احمق ترین زنده همه جهان هستی. اینجا امن نیست لعنتی! ما باید بریم! باید از اینجا بریم!
و در همون حال سعی کرد همزمان با درگیریش با تکبال، به صورت عمودی و با نهایت سرعت اوج بگیره ولی با وجود تلاش تکبال برای برگشتن به طرف درختچه ها این شدنی نبود.
-برگرد پایین عوضی! بهت میگم برگرد پایین! اون هنوز زنده هست باید نجاتش بدیم!
-خفه شو لعنتی! اولا تا همینجاش هم زیادی اومدیم. دوما واسه ما اون1دشمنه. ماجرا بین خودشونه بذار هر غلطی می خوان با هم بکنن. سوما اون زنده نیست نفهم! باد بهش زده. دیگه تمومش کن! آروم بگیر تا پرت نشدی پایین!
تکبال با خشمی بی مهار به هر جای خوشدست که دستش می رسید ضربه می زد و برای متوقف کردنش می جنگید.
-شاید زنده باشه. شاید هنوز زنده باشه. من حرکتش رو دیدم. اون دشمن نیست. اون باهاشون موافق نیست. واسه همین الان اون بالاست. باید بریم پایین!.
خوشدست به شدت تکونش داد.
-ببین چی بهت میگم. اون پایین بیشتر از من واسه تو خطرناکه. من حاضر نیستم همچین خطری کنم. نه به خاطر وجود نکبت تو. واسه خاطر همه جز توی آشغال. اگر تو گرفتار بشی تمام منطقه سکویا با تمام افرادش به خطر می افتن. من این رو نمی خوام بنا بر این به هیچ قیمتی فرود نمیام.
تکبال با تمام وجودش می جنگید.
-به جهنم که نمیایی. پس ولم کن بذار بی افتم. من باید برگردم اون پایین.
خوشدست بی حرف تمام نیروش رو برای مهار تکبال و اوج گرفتن جمع کرد. تکبال موفق نمی شد اگر از آخرین راهی که به نظرش رسید استفاده نمی کرد. در1لحظه خوشدست جیغی کشید و بی اراده تکبال رو وسط زمین و هوا رها کرد. دست هاش و تمام جسمش توی هوا مثل برق گرفته ها بی اراده تکون می خورد و تا اومد به خودش بجنبه تکبال در مسیر سقوطش نزدیک درختچه ها بود. خوشدست هوار زد:
-نه!
و با تمام سرعتش به طرف زمین شیرجه زد. سرعتش زیاد بود ولی به سرعت سقوط تکبال نمی رسید. تکبال می رفت و می رفت و خوشدست درست پشت سرش بود. درست در لحظه ای که بهش رسید، هر2با هم خاک زمین رو با دست و سر و پا و تمام جسم خستهشون به ضرب لمس کردن. تکبال شاید نیم ثانیه دیر تر از خوشدست به زمین رسید. دست خوشدست رو دور شونه هاش حس کرد که سرعت مرگبارش رو گرفت ولی همزمان با اون، زمین سردی که به شدت تمام بهش برخورد کرد و تا اومد به خودش بجنبه و بفهمه چی شده، صدای قهقهه های نعره مانند و پیروزمندانه، ضربه ای که نه از پایین بلکه از بالای سرش فرود اومد و به ضرب تمام خورد توی سرش و دیگه چیزی نفهمید.
دژ تکمار.
سقف و دیوار و تمام جهان زیر زمین از قهقهه های وحشتناک اژدها می لرزید و خاک بود که از سقف تاریک روی سرشون می ریخت. تکمار از ته دل قهقهه می زد و صدای هیس هیس های کشیده و مرگبار توی تمام فضای بزرگ اما بسته و تاریک می پیچید و منعکس می شد. تکمار با تمام وجودش نعره های مستانه می زد و قاه قاه می خندید.
-که اینطور. پس خورشید تقلبی تویی! کوچولوی شیرینم! باهات اندازه1عمر دراز کار دارم.
قهقهه های مرگ و لرزشی که هر آن امکان داشت سقف و دیوار ها رو بیارن پایین.
-با شمام. حسابی مواظبشون باشید. جفتشون رو به همون درختچه های خاردار توی خارستان آویزون کنید ولی طوریشون نشه. اگر خورشید جنگل سرو هنوز وجود خارجی داشته باشه، سپیده نزده میاد تا نجاتشون بده. اگر اومد که هیچ. اگر نیومد، صبح فردا خفاشه رو همونجا دارش می زنید و این فسقلیِ کرکس رو میارید پیش من. هیچ وقت اینهمه منتظر رسیدن فردای هیچ شبی نبودم.
تکبال به وضوح بی حس شدن تمام وجود خودش و لرزش سست و سرد شونه ها و تمام جسم خوشدست رو احساس کرد. دست های خوشدست که با وجود بسته بودن همچنان برای انجام مأموریتی که تیزرو بهش داده بود یعنی محافظت از تکبال به زحمت چرخیده و به کنار بال های تکبال چنگ زده و نگهش داشته بود، در1لحظه مثل تمام بدنش از عرق سرد خیس شدن. انگار نشونه های مرگ زودتر از خودش رسیده بودن. تکبال این سرما رو، لرزش رو و ترس غیر قابل انکار رو در تمام ابعاد وجود خوشدست احساس کرد. تکمار دوباره قهقهه ای از ته دل سر داد و چند لحظه بعد فرمان آخر رو با عربده ای از جنس خشمی دیر پا به خاطر تمام ناکامی هاش نعره کشید.
-ببریدشون!.
فرمان آخر تکمار بلند ترین و ترسناک ترین عربده ای بود که تکبال در تمام زندگیش شنیده بود. دستور بلافاصله اجرا می شد. قهقهه های نعره آسای تکمار توی فضای زیر زمین، توی وجود تکبال و انگار که توی تمام جهان می پیچید و تکبال مطمئن بود که اگر زنده بمونه، هرگز و هرگز وحشت این خنده ها و این نعره ها و این لحظه ها رو تا آخرین نفس عمرش فراموش نمی کنه. هم تکبال و هم خوشدست از1چیز مطمئن بودن. خورشیدی وجود نداشت. خورشید نبود. تموم شده بود. اون شب توی خارستان زیر1خروار خاک وسط شعله های سرکش زنده دفن شده بود. خورشیدی وجود نداشت که برای نجاتشون بیاد. واقعیت سیاه و سنگین، مثل1کوه یخ با فرمان آخر تکمار روی درک هر2تاشون فرود اومد.
فردا پیش از سپیده صبح، خوشدست اعدام می شد!.
دیدگاه های پیشین: (7)
حسین آگاهی
چهارشنبه 27 خرداد 1394 ساعت 00:24
سلام. فکر کنم بعد مدت ها اول شدم.
وای از دست شما.
چراااااا؟
الآن باید معجزه بشه که یه جوری اینا نجات پیدا کنند.
خیلی مفت گیر افتادند خیلی.
زود بقیه اش رو بنویسید زود منتظرما زود زود زود.
اگه می دونستم این طوری این قسمت تموم میشه نمی خوندمش، فکرشو بکنید وسط استراحت بین خوندنم با کلی امید و آرزو اومدم که یه خبر خوشی چیزی در این داستان بشنوم که فعلاً نشده.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
معذرت می خوام. به خدا نمی خواستم این مدلی بشه. بله مفت گرفتار شدن این2تا. ولی قبول دارید که همیشه ضربه ها از جا هایی میان که اصلا انتظارش نمیره؟ از دست این تکبال که باید حسابی مجازات بشه. آخه این چه کاری بود؟
به روی چشم. اگر این درگیری ها و شلوغی های اطرافم بذاره در حال نوشتن باقیش هستم ولی تا میام بنویسم از بیرون جنگل احضار میشم به جهان حقیقی و اوضاع می ریزه به هم و رشته از دستم در میره و دفعه بعد هم همین طور و همین طور. خودم هم دلم می خاد سریع تر بنویسم. خوشم نمیاد این2تا اونجا بلاتکلیف باقی بمونن.
ممنونم که هستید دوست من.
ایام به کام.
مینا
چهارشنبه 27 خرداد 1394 ساعت 12:48
سلام اوه اوه اوه یه کاری کنید وسه این دو تا تکبال که از پس خودش بر میاد این خوشدست گناه داره بابا چه عادتیه این زوجای بدبختو همرومیکشین آخه؟ بدویین قسمت بعدو بنویسین بدویین بدویین منتظرما ببخشید اینشکلی مینویسم آخه خیل یحساس شده دستان

پاسخ:
سلام مینا جان.
تمامش تقصیر این تکبال کم فهمه. حقشه تکمار قورتش بده. هر شکلی دلت می خواد بنویس مینا جان. اینجا همه خودمون هستیم. به هر شکل و هر زبونی دلمون می خواد. سعی می کنم سریع تر بنویسمش.
موفق باشی.
پرنده ی غمگین بی بال
پنج‌شنبه 28 خرداد 1394 ساعت 12:31
سلام

این تکبال 100، اولین قسمت از این داستان بود که خوندم
عالی بود.
زیبا می نویسی.
نویسنده ای.
لذت بردم.
پر احساس بود و هیجان انگیز.

کی هستی شما؟ با من دوست میشی؟

میشه از نزدیک ملاقاتت کنم؟

پاسخ:
سلام دوست جدید.
پرنده ها همه بال دارن دوست جدید. فقط گاهی بال ها بال پرواز نیستن. شما هم حتما بی بال نیستی. بهتر به خودت نگاه کن حتما2تا بال هست که تا الان ندیدی. ممنونم از بینش محبت آمیز شما.
من نویسنده نیستم. فقط همین طوری واسه خودم چیز می نویسم. همین طوری.
من پریسا هستم. پریسای آن سوی شب. فقط پریسا.
ما با هم دوستیم. اینکه شما اینجا هستی و کامنت دادی و جواب دادم و داریم صحبت می کنیم یعنی ما دوستیم. شما هر زمان خواستی بیا همینجا تا همگی هم رو ملاقات کنیم. خوشحال میشیم. من و همه اون هایی که اینجان.
اگر خواستی باز هم بیا. نمیگم حتما بیا چون شاید دلت نخواد ولی اگر دلت خواست حتما بیا تا هم رو ببینیم.
ایام به کام شما.
آریا
پنج‌شنبه 28 خرداد 1394 ساعت 14:35
سلام پریسا جان
ممنونم عزیز
همچین روزی رو پیشبینی میکردم
خورشیدی نیست که نجاتشون بدن اما هنوز کرکس و یاراش هستن
فکر کنم دیگه وقتش رسیده که کرکس بیاد
ممنونم عزیز از داستان زیبایت مرسی فراوون
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
کرکس اگر دست خودش بود که الان100باره رسیده بود. کرکس گرفتاره آریا جان. کسی هم نمی دونه کجاست که بره آزادش کنه. این تکبال دیوونه هم که به جای کار درست درمون دردسر درست می کنه. ممنونم که هستی آریا. کاش بشه سریع تر بنویسم این بخش های درهم و سخت رو!
شادکام باشی.
ک.عباسی
شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 05:32
با سلام بر شما نویسنده ارجمند و در همان حال فروتن.
اول بگم که شوکه شدم از اینکه تک بال اینقدر راحت فریب خورد امیدوارم از این بابت سخت تنبیه شود بعد هم که من نمیدونم چرا با اینکه هر روز به وبلاگتان سر میزنم ولی قسمت 100 را تازه همین حالا دیدم و با شناخت این قلم شیوا مشتاقانه مشغول خواندنش شدم.
باز هم از اینکه ما دوستداران مطالعه این گونه داستانها را از تراوشات زیبای ذهنتان بهره مند میکنید از شما ممنونم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
جدی اینقدر خجالت کشیدم الان نمی دونم جای فعل و فاعل های نوشتهم کجاست.
ولی چرا اینهمه در سکوت میایید و میرید آقای عباسی؟ باور کنید همیشه از دیدن نشانه حضورتون کلی شاد میشم. من و همه. توی محله هم دیگه نمی بینمتون. امیدوارم این سکوت از سر شلوغی های خیر و مثبت باشه!
ممنونم از محبت شما.
راستی، تکبال هم باید دونه دونه پر هاش رو کند و بعد حسابی با ترکه انار کتکش زد که دیگه از این خطا ها نکنه.
ایام به کام شما.
آریا
شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 22:04
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی دوسته عزیز
فکر کنم دیگه کامنتام کلیشه ای شده
ببخشید اما من هستم
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
هر مدلی که باشی قبوله. جدی1طوری شدم وقتی قسمت جدیدش رو می ذارم اینجا تا کامنتت رو نبینم انگار دستم واسه نوشتن قسمت بعدیش نمیره. ولی همه این ها دلیل نمیشه آب زرشک هام رو باهات تقسیم کنم! گفتم بدونی1دفعه هوایی انبارم نشی.
ممنونم که هستی آریا.
ممنونم!.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 31 خرداد 1394 ساعت 15:49
نه نشد دیگه ببین چه مظلوم شدم ازشون کش نمیرم
دیگه خودت بیمرفت نباش آب زرشکاتو باهام قسمت کن خخخ
شاد باش تا همیشه

خانه


پاسخ:
مظلوم که هستی ولی آب زرشک حسابش1چیزیه که از تمام حساب ها جداست. فعلا1خورده اون طرف رو تماشا کن تا من1کوچولو آب زرشک…چیزه یعنی شاد باشی ایام به کام ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال99

عصر ساکتی بود. با همون حال و هوای تمام عصر های ساکت. گرفته و تار. بوته های قاصدک از بار زیادشون سنگین شده بودن. باد ملایمی می وزید و جنگل رو، خاک رو و بوته های قاصدک رو نوازش می کرد. هوا روشن ولی عصر تاریکی بود. دست باد عصرگاهی، سبک بار و بازیگوش، قاصدک ها رو مشت مشت از بوته ها بر می داشت و به هوا می پاشید. قاصدک ها مثل1دسته بزرگ پروانه بهشت می رفتن هوا، می چرخیدن، پخش می شدن و دور می شدن.
تکبال کنار طل کوچیک خاکی که پر های خونی فاخته رو توی سینه سردش دفن کرده بود نشسته و به هیچ خیره مونده بود. با نگاهی سرد تر از مرگ به خاک پر های فاخته و به خاک زیر بوته ها چشم دوخت. خلأ دردناکی از یادآوری تمام افرادی که زیر این خاک بودن روحش رو فشار می داد. طوطیا، گنجشک کوچولو، زاغک، قناری و بچه هاش، تک پر و جفتش لالا و بچه ای که هرگز دنیا رو ندید، عمو کلاغ های مهربون، فاخته شیرین و دوست داشتنی، …
-کاش تو هم اینجا بودی خورشید! کاش می شد اینجا پیدات کنم! کاش می شد اینجا دیدنت بیام!باورم نمی شد زمانی همچین آرزویی داشته باشم!. می فهمی خورشید؟
باد ملایم آروم پر هاش رو نوازش کرد. تکبال از ته دل آه کشید. خورشید اونجا نبود. دلش می خواست می شد گریه کنه. درست می گفت. هرگز باورش نمی شد1زمانی آرزو کنه که چیزی از خورشید زیر1تکه از خاک زیر بوته های قاصدک دفن شده باشه. دلش گرفته بود. دلش تنگ شده بود. کاش خاکی بود که می شد نشونه خورشید رو ازش گرفت! کاش هوایی بود که می تونست با خیال حضور خورشید کمی تسکینش بده. مثل خاکی که پر های خونی فاخته توش دفن شده بود!. تکبال در اون لحظه جز اشک چیزی نمی خواست. بغض سنگین درد و دلتنگی تمام وجودش رو فشار می داد. اشکی اما نبود. داشت خفه می شد از درد ولی اشکی نبود. چقدر دلش اشک می خواست! اشکی که از مدت ها پیش دیگه نبود!.
به مدفن پر های خونی فاخته خیره شد. دلش می خواست باهاش حرف بزنه. دلش می خواست بگه چقدر دلتنگش شده. دلش می خواست بهش بگه وحشتناک می خواد که دست هاش رو بگیره، پر هاش رو لمس کنه و از شیطنت های زیر جلدی و ظریفش بخنده. ولی نگفت. سکوت کرد و به تلخی به خاطر آورد که فاخته در آخرین دیدار چقدر ازش متنفر بود. ولی دیگه نفرتی در کار نبود. اتهامی نبود. تعبیر اشتباهی از ابراز دلتنگیش نبود. فاخته ای نبود که سکوت و دلتنگی و محبت و هر چیزش رو طور دیگه ای ببینه، خسته و بی حوصله بشه و نخواد که بشنوه. تکبال حالا مجاز بود هر چقدر می خواد با خاک پر های خونی فاخته حرف بزنه، درد دل کنه، بگه که دلش چقدر می خوادش، بگه که چقدر دلش واسه فاخته تنگ شده، روی خاکش گریه کنه، خاکش رو بغل کنه، نوازش کنه، بخوادش، دوستش داشته باشه، عاشقش باشه، بخوادش، بخوادش، بخوادش!
تکبال حالا به تمام این ها مجاز بود. آزاد و بدون ترس از هیچ تعبیری به تمام این ها مجاز بود! فاخته دیگه نبود. از تکبال متنفر نبود. عاشق باز نبود. منتظر رسیدن بهار نبود. مشتاق تجربه کامل آسمون و پرواز نبود. هیچ کجا نبود. زنده نبود.
فاخته دیگه نبود!.
-دلم خیلی تنگ شده واست. نبودنت خیلی سرده. بهار بدون تو اومد و رفت. چقدر منتظر اومدنش بودی! یادته؟ بهار اومد و تو نبودی! باورم نمی شد بدون تو بیاد. باورم نمی شد بهار جنگل رو بی تو ببینم! باورم نمی شد بهار بیاد و تو و افرا دیگه نباشید! باورم نمی شد! حالا ببین! تو نیستی و من هنوز اینجام. کاش می شد نباشم! کاش می شد! جات وسط قلب سبز بهار جنگل خیلی خالی بود خیلی! کاش می شد که باشی! کاش می شد! نبودنت خیلی سرده، خیلی!
پنجه های خسته تکبال خاک سرد رو آهسته فشار می دادن. چشم هاش در حسرت اشک می سوختن و ناگفته های ناگفتنی بود که بی توقف و به زبون دردناک و تلخِ سکوت از وجودش جاری می شد.
-عزیز!عزیزِ من! عزیزِ شیرینِ من! جوجه پروازیِ قشنگ و شیرینِ من!
عزیزِ من!
دلم تنگ شده واست! دلم اندازه تمام آسمونِ خداتنگ شده واست. نبودنت خیلی سرده، خیلی!
در جوابش سکوت بود و سکوت! سکوت سرد و سنگین عصرگاهی که روی قلب تکبال سنگینی می کرد. آخ که چقدر این سنگینی درد داشت!.
منطقه سکویا.
توی دل شب، وسط تاریکی زیر شاخه های چتری تاک ها، افراد منطقه سکویا بی خستگی و1نفس مشغول تعلیم و تمرین بودن. شبتاب ها و مورچه ها آشفته و پریشون برای تکبال خبر آورده بودن که تکمار داره برای حمله آخر آماده میشه. اون ها گفته بودن که تکماری ها می خوان هرچی بیشتر از اوضاع سکویایی ها بدونن که راحت تر بتونن به طور کامل تار و مارشون کنن. اون ها گفته بودن که تکمار به هر وسیله ای که تونسته خودش رو مسلح کرده و هدفش این بار فقط نابود کردن منطقه سکویا با تمام افرادشه. به گفته پیک های کوچیک و کارآمد افراد منطقه سکویا، تکمار دیگه مطمئن شده که کرکس زنده نیست و سکویایی ها به خاطر جنگ با تکمار صداش رو در نمیارن. و حالا مشکل بزرگش فقط خورشیده که می ترسه1دفعه با دشتی ها برگرده و روی سرش نازل بشه. تکمار بی نهایت از قدرت خورشید می ترسه چون این قدرت با نفرت ترکیب شده. تکمار برای کسی از افرادش نگفت که بین اون و خورشید در اون جهنم تاریک زیر زمینی و پشت اون دیوار های سیاه چی ها گذشت ولی حالا دیگه همه و همه می دونستن که خورشید نفرتی بی انتها از تکمار داشته. نفرتی به اندازه از دست دادن همه چیز هایی که توی زندگی1زنده می تونه ارزش داشته باشه. و حالا تکمار از این خورشید آزاد دور از دسترس که معلوم هم نبود کجا غیبش زده به شدت وحشت داشت. به آب و آتیش می زد که بگیردش و نابودش کنه یا اینکه بدونه اصلا کجاست و بدونه اصلا زنده هست یا نه. اگر هست پس چرا هیچ کجا هیچ چشم جستجوگری از نگاه های افرادش اون رو ندیده و اگر نیست پس اینهمه ضربه و ضربت که ازش متحمل می شد و کار کسی جز خورشید نمی شد باشه چی بود؟
پیک های منطقه سکویا به تکبال و سکویایی ها خبر داده بودن که در حال حاضر تنها دلیل توقف تکمار ناآگاهیش از وضعیت خورشیده و به محض فهمیدن چگونگی بود و نبود خورشید، تکمار به منطقه سکویا و به جنگل سرو حمله می کنه. اگر مطمئن بشه که خورشیدی در کار نیست دیگه1لحظه رو هم از دست نمیده و اگر بفهمه که هست دنبال مشخص کردن اوضاعش می گرده و با احتیاط بیشتری وارد عمل میشه.
-با این وجود، باید تا زمانی که کاملا آماده نیستیم نبود خورشید رو پوشیده نگه داریم. واقعیت داستان خورشید رو به هیچکس نگید. حتی به خودی هایی که نمی دونن. هرچی افراد کمتری از این پایان تاریک آگاه باشن بهتره. بعدا به اندازه کافی زمان برای گفتن و گفتن داریم. فعلا فقط سکوت کنیم!.
تکبال درست می گفت و همه در این تأیید دردناک باهاش هم صدا و موافق بودن.
-خورشید نیست تکبال. و تکمار دیر یا زود این رو می فهمه. باید برای عقب انداختن این فهمیدنش1کاری کنیم.
-تیزپرواز درست میگه تکبال. ولی چیکار باید کنیم؟
تکبال به نگاه پرسشگر مشکی و به باقی نگاه های منتظر نظر انداخت و سعی کرد موج انتظار توی اون نگاه ها رو نبینه ولی موفق نشد.
-باید حضور خورشید رو زنده نگه داریم. باید نشونه های حضور خورشید رو واسه تکماری ها بازسازی کنیم. اینطوری شاید بشه1خورده بیشتر واسه خودمون زمان بخریم.
انتظار توی نگاه ها به پرسش تبدیل شد. تکبال منتظر زمزمه ها نموند.
-تکمار باید زنده بودن خورشید رو باور کنه. همینطور خودی هایی که ماجرای شب خارستان رو نمی دونن. تکمار واسه تضعیف و خودی ها برای تقویت روحیه. اگر این2طرف بدونن که خورشید تموم شده به دردسر می افتیم. و حالا واسه مقابله با این دردسر اصلا زمان مناسبی نیست. ترجیحا تا آخر داستان ما و تکمار، کسی نباید بفهمه خورشید دیگه بین ما نیست. این خیلی مهمه و خیلی جدی.
سکوت جمع سنگین بود. تکبال به تلخی درک می کرد این سنگینی با حقیقت پایان خورشید که هر بار مجبور می شدن برخلاف میلشون در موردش حرف بزنن و تأییدش کنن بی ارتباط نیست. بقیه چه راحت درد رو از توی نگاه هاشون، آه هاشون و اشک هاشون بروز می دادن و سبک تر می شدن! تکبال حسابی دلش می خواست می شد مثل یکی از اون ها باشه ولی… تکبال نمی تونست. اجازهش رو نداشت. خورشید ادامه این راه رو گذاشته بود روی دوشش و رفته بود. اگر تکبال حالا می شکست، در غیبت خورشید و کرکس دیگه کسی نبود که این پرچم زمین خورده رو بالا ببره. تکبال نمی تونست اجازه بده اینطور بشه. خورشید ازش متنفر می شد اگر تا آخرش نمی رفت. آخرین فرمان خورشید بعد از گذشت اینهمه زمان هنوز به همون وضوح توی سرش می چرخید و انعکاسش به مرز جنون می رسوندش.
مثل همیشه، دردی که توی وجودش می پیچید رو ندید گرفت و زمانی که سکوت رو شکست، صداش سخت و سرد ولی محکم بود.
-این حال و هوا رو تمومش کنیم. بمونه واسه1زمان بهتر. حالا وقتش نیست. ما در جنگ هستیم. این رو به خاطر بیارید و به خاطر داشته باشید چون توی این وضعیت افتضاح واقعا نمیشه1نفر رو مأمور کنیم مرتب این رو به خاطرمون بیاره.
صدای آروم ولی خشن لالاپر ادامه حرف تکبال رو گرفت و اجازه حکمفرمایی سکوت رو نداد.
-می دونی تکبال؟ تو1کپی تلخ و لعنتی از خورشید هستی. و خوشبختانه این به جز در زبون تیز و متلک انداز لعنتیت، در باقی رفتار نکبتت هم مشهوده. به نظرم بازسازی نشونه های حضور خورشید با وجود تو نکبت نحس نباید خیلی مشکل باشه.
تکبال با نگاهی سرد و سنگین به لالاپر نظر انداخت. بقیه هم همینطور. در نگاه تکبال هیچی نبود و در نگاه بقیه تأیید و رضایت موج می زد. توی لحن لالاپر خشم و نفرت بود ولی تکبال از محتوای کلامش در وجود خودش احساس رضایتی لذتبخش کرد. احساسی که مثل1جریان گرمای جادویی توی تمام وجودش پخش می شد و بهش آرامش و لذت می داد. اون ها معتقد بودن مدل تکبال شبیه خورشیده. تکبال از این شباهت با تمام وجودش حس رضایت داشت. اما چه رضایت عجیبی! چرا این حس رضایت با درد همراه بود!؟
-خورشید دیگه نیست. کاش بود و خودش شبیه خودش باقی می موند! کاش خورشید بود! کاش خورشید بود!.
ولی واقعیت واقعیت بود و کاریش هم نمی شد کرد. اون هم الان که به هیچ عنوان زمان حسرت خوردن رو نداشتن. لالاپر درست می گفت و بقیه هم تأییدش می کردن. تکبال می تونست نشونه های حضور خورشید رو با کمک سکویایی ها توی جنگل باقی بذاره. همون طور که تا الان این کار رو تنهایی کرده بود. وقتی به حرف اومد، مثل همیشه، توی صداش چیزی از درونش پیدا نبود.
-یادآوری با ارزشی بود. ممنونم لالاپر. بسیار خوب. پس همین کار رو می کنیم. شما ها هم این مدلی مسخره تماشام نکنید. زمان استراحت تموم شده بلند شید ادامه میدیم.
جنگ های نمایشی، تمرین های مدل به مدل با آتیش و با تار های کرم ابریشم و با هدفگیری های دور و نزدیک و با هر چیزی که واسه ناکار کردن دشمن به کار می اومد لحظه به لحظه بی توقف و منظم در منطقه سکویا ادامه داشت. در کنار گشت ها و تمرین های سخت و بی وقفهشون، زمان هایی رو هم برای بازسازی های کوچیک و بزرگ نشانه هایی از حضور خورشید در جنگل سرو به راهنمایی تکبال و بقیه آگاه ها اختصاص می دادن و تکماری ها رو حسابی توی ترس و گمراهی می ذاشتن. یکی از آخرین این نشونه ها، از بین بردن3تا خارپشت بزرگ بود به صورتی که به شکل لیزابه های سیاه و متعفن روی خاک اطراف بوته های قاصدک جاری شدن و تیغ های بلندشون همون شب به وسیله خفاش های منطقه سکویا از اون هوالی دزدیده و به منطقه سکویا برده شد تا به پیشنهاد تکبال، به سلاح های بسیار کارآمدی برای سکویایی ها تبدیل بشه.
خارپشت ها تکبال رو در کنار بوته های قاصدک گرفته بودن و از بدشانسیشون، تکماری های قدیمی تر فرصت نکرده بودن درست براشون توضیح بدن که اون کبوتر بی پروازی که تکمار حاضره هرچیزی که مورد تقاضا باشه رو به یابنده و آورندهش جایزه بده، فقط1کبوتر بی پرواز زمینی معمولی عاجز از پریدن نیست. خارپشت ها در کمال آرامش گیرش انداختن و برای گرفتنش بهش حمله کردن و تکبال هم تمام خشمش از سنگینی بار درد هاش و از اشک هایی که به کمکش نمی اومدن و از تکمار که اینهمه زخم رو زیر بوته های قاصدک و توی دل تکبال کاشته بود و از همه چیز هایی که تا مرز مردن آزارش می داد رو بهشون شلیک کرد و نتیجه خاک لزج، سیاه و کثیفی شد که اطراف بوته های قاصدک رو گرفت و سکویایی ها رو مجبور کرد که با خنده ای تحسین آمیز به تکبال نگاه کنن و به نشان تشویق روی شونه هاش بزنن.
-عالی شد!اینطوری خاک اطراف قاصدک ها حسابی حاصلخیز میشه و تا چند وقت دیگه اینجا4برابر جا های دیگه چمن داره. رفته های ما توی گوشه ای از بهشت خوابیدن تکبال!.
تکبال با نگاهی از جنس حسرت، به خاک عزیز و آشنای زیر بوته های قاصدک و به چشم های خیس لالاپر و تیزپرواز نظر انداخت و آهش رو خورد.
-بله موافقم. اگر از خود تکمار هم چیزی باقی موند میاریم همینجا و می کنیمش کود خاک جنگل و منطقهمون. زمانش دور نیست. به همین زودی این کار انجام میشه.
تکبال محکم و مطمئن این ها رو گفت. چنان محکم و چنان مطمئن که گریه از یاد ها رفت و هیجانی گنگ جاش رو گرفت.
افراد منطقه سکویا تیغ های بلند خارپشت ها رو برداشتن و به منطقه خودشون بردن تا برای جنگ با تکماری ها ازشون استفاده کنن.
-ببینید بهتون چی میگم! تیغ. از این تیغ ها هرچی بیشتر جمع کنیم! به تیغ های خارپشت ها حسابی احتیاج داریم. اون ها می تونن کمک های عالی برای ما باشن.
مشکی متحیر به تکبال خیره شد.
-چی توی سرته تکبال؟ هر زمان نقشه عجیبی به سرت می زنه نگاهت خطرناک میشه. الان چی به نظرت رسید؟
تکبال به مشکی نظر انداخت و لبخند محوی به هیچ زد.
-بله دقیقا1فکری به سرم زده که مطمئنم جواب میده. تیغ خارپشت لازم داریم. هرچی بیشتر بهتر. این تیغ ها می تونن نیزه های عالی باشن. همینطور محافظ های عالی و همینطور چنگال های عالی. فعلا تا همینجا حرف زدن بسه. بجنبیم که حسابی عقبیم.
شب های جنگل سرو برای تکماری ها پر از رمز و راز و وحشت بود. همگی به دستور تکمار، دنبال پیدا کردن و دیدن خورشید بین تاریکی خطرناک جنگل می پلکیدن و در حالی که به شدت از جونشون می ترسیدن، مجبور به فرمانبری بودن و این وسط گاهی پیش می اومد که تکبال و باقی سکویایی ها حسابی از پاییدن یواشکیشون تفریح می کردن و تکبال با گرمی که سعی می کرد به جمع بده، حرارت این تفریحات و خنده های بعدش رو بیشتر می کرد و بدون اینکه سکویایی ها متوجه باشن اثرات این خنده ها و این حرارت در تقویت و پیشبردشون حسابی خوب بود. تکبال خوشحال از این حقیقت، تمام حواس و تمام توانش رو برای پیشبرد سکویایی ها به طرف انتهایی سفید و موفق گذاشته بود وسط و فقط دعا می کرد این داستان تلخ پیش از تموم شدن توانش به آخر برسه.
خارپشت ها که حسابی به خودشون مطمئن بودن، پیروزی خودشون و تکماری ها رو زیاد جدی گرفته و حسابی خودشون رو به دردسر انداختن. چندتا شبیخون شبانهشون به منطقه سکویا به همت پیک های سکویایی ها لو رفت، به کمک گشتی های سکویایی ها لحظه به لحظه زیر نظر گرفته شد و به تدبیر تکبال و افراد سکویا تمام این شبیخون ها به طرز افتضاحی شکست خورد. نتیجه این درگیری ها تلفات سنگین خارپشت ها و1کوه تیغ های بلند برای افراد منطقه سکویا و ترسی بود که از خورشید، این فرمانده نامرئی منطقه سکویا به وجود خارپشت ها نشست و اوضاعشون رو به هم ریخت. تکبال بی نهایت خسته و بی نهایت راضی بود. خستگیش رو واسه خودش نگه می داشت و رضایتش رو با قدرت هرچه تمام تر به سکویایی ها انتقال می داد. چنان که انگار می خواست این حس مثبت و تمام حس های مثبت رو به وجودشون تزریق کنه و موفق هم بود. تکبال امیدوار بود که این موفقیت ها بیشتر بشه و این ماجرا به نفع سکویایی ها و به نفع جنگل سرو، هرچه سریع تر به پایان برسه چون هرچند کسی نمی دید و نمی دونست، ولی تکبال واقعا نمی دونست تا کی می تونه تحمل کنه و نیفته. با تمام ذرات ارادهش به خودش فرمان ایستادگی می داد و با تمام وجودش سعی می کرد خودش و سکویایی ها رو ایستاده نگه داره. سعی می کرد به این فکر نکنه که اگر کرکس و خورشید و شهپر در اون زمان حساس همراهشون بودن چه قدر خوب بود. سعی می کرد این رو به خاطر نیاره که کرکس چه قدر می تونست در دادن آرامشی که این شب ها نداشت بهش کمک کنه و سعی می کرد این رو از خاطر آشفتهش ببره که خورشید شعله ور، در اون شب جهنمی خارستان، زیر1آوار خاک دفن شد و برای همیشه، بی اون که هیچ نشونه ای ازش باقی بمونه از دست رفت!.
تلخی و سنگینی این تلاش ها گاهی چنان خستهش می کرد که به نظرش می رسید حتی1لحظه دیگه هم قادر نیست تحمل کنه ولی…
-خورشید!آخ خورشید! کاش دستم بهت می رسید تا به حسابت می رسیدم! خورشید این چه معامله ای بود که باهام کردی؟ هیچ وقت نمی بخشمت!
اما تکبال همچنان بود. با ظاهری سرد ولی سفت مثل1کوه تاریک، با درونی خسته و پاشیده که کسی نمی دیدش، و با موج سوزان دلتنگی هاش که لحظه به لحظه، با هر اتفاق و هر خاطره و هر ماجرای کوچیک و بزرگی زنده می شد، شدت می گرفت و بی صدا و پنهان از نظر های بقیه زجرش می داد. تکبال بود و با تمام توان جسم و روحش خیال داشت بمونه و تا انتها بره و بقیه رو هم با خودش تا انتها ببره. انتهایی که مطابق میل خودش و افراد منطقه سکویا و مطابق انتظار خورشید، به رنگ پیروزی جنگل سرو بود.
دژ تکمار.
تاریکی، غبار، خشم و هیس های مرگبار بیداد می کرد. دیوار ها از ضربه های جنون زده تکمار و نعره های خشمش می لرزیدن. جهنمی بود از سیاهی تاریک تر از شب، هوای سنگین حاصل از غبار و خشم.
تکماری ها هر کدوم سعی می کردن در پناه غبار و تاریکی زیر زمین و سایه همدیگه از نظر تکمار جنون زده از خشم پنهان بمونن. صحنه وحشتناکی بود. کابوسی کاملا واقعی در جهان بیداری.
-اینهمه جونور به درد نخور از پس صید حتی1خفاش یا1کلاغ بر نمیایید! اینهمه موجود آشغال، بی مصرف و بی خاصیت. باید همه شما رو به هم دار بزنم. باید همه شما رو هیزم آتیش همدیگه کنم. باید تا دونه آخر شما ها رو خوراک کرم های خاکی لای خاک های زیر پا هام کنم. شما ها افتضاحید! تا پایان فردا من1چیزی می خوام. هر چیزی که باشه. حتی1قدم کوچیک به پیش. من خورشید رو می خوام! نشونه ازش نمی خوام. نشونه هاش رو به اندازه کافی دیدم. خودش رو می خوام! زنده یا مرده. فرقی نمی کنه. من اون لعنتی رو می خوامش! من خورشید لعنتی رو می خوامش. زندهش رو می خوام که نفسش رو خودم بگیرم و خیالم جمع بشه. می خوام اگر زنده هست خودم، خود خودم تا ذره آخر جونش رو از جسمش بکشم بیرون و جنازهش رو جلوی پا هام ببینم تا مطمئن بشم. فقط خودم چون شما ها خاصیتش رو ندارید که تمومش کنید. اگر هم مرده جنازهش رو می خوام تا تماشاش کنم، امتحانش کنم و مطمئن بشم که دیگه نفسی توی جسمش نیست تا دوباره بلند شه و خطر برام درست کنه. من خورشید رو زنده یا مرده می خوام. من اون کبوتر بی پرواز لعنتی رو می خوامش! زنده! سالم! من1عوضی مزاحم از بین اون عوضی های مزاحم رو می خوام. اینهمه از شما ها رو تار و مار کردن، له کردن، پاشیدن و به ذرات لجنی و1مشت کثافت تبدیل کردن و روی خاک منطقهشون پاشیدن و شما حتی نتونستید1نفرشون رو بگیرید! تا پایان فردا اگر هیچ کاری نکرده باشید، هر شب که بگذره یکی از شما ها خوراک بزم من میشید. به جای اون ها هر شب یکی از شما ها رو نابود می کنم تا زندگی از کثافت وجود بی خاصیتتون پاک بشه. حالا برید! برید و برای بقای بی ارزش خودتون هم شده1کاری کنید که فردا شب راضی تر از امشب باشم. برید!
نعره آخر تکمار مثل عربده مرگ توی فضای بزرگ ولی بسته زیرزمین تاریک پیچید و موجی از وحشت مرگبار رو توی وجود ها پاشید. تکماری ها توی هم می لولیدن و از سر وحشتی بی مهار، در هیس کشیدن و نعره زدن با تکمار هم صدا می شدن و لحظاتی بعد، برای پیدا کردن1قربانی به طرف راه خروجی یورش بردن. اون بیرون، شب با تمام هیبتش در برابر جهنم تاریک زیر زمین به خودش می لرزید.
روز ها و شب ها در صف منظم تکرار بی توقفشون می اومدن و می گذشتن. نه اون ها به داستان جنگل سرو و حوادث سیاهی که توی دل لحظه هاشون آماده تولد بود توجه داشتن نه موجودات منتظری که با وجود و با جسم و با جونشون می رفتن تا سازنده اون حوادث سیاه باشن. جنگل سرو، آشکارا در التهابی ناشناس غرق بود و همه و همه از کوچیک تا بزرگ درش سهم داشتن بدون اینکه بدونن این التهاب از چه جنسیه. موجودات جنگل سرو همین قدر می دونستن که جنگل دیگه امن نیست. مخصوصا واسه جوجه پرنده هایی که هنوز پروازی نشده بودن. بزرگ تر ها با شدت هرچه بیشتر جوجه هاشون رو از خطری که درست نمی دونستن چیه حفظ می کردن و جوجه های بی اطلاع و ماجراجو خسته از اینهمه احتیاط و اینهمه وحشت والدینشون، سعی می کردن اون ها رو دور بزنن و به ماجرا های کوچیک خودشون بپردازن. تکبال و سکویایی ها تا جایی که از دستشون بر می اومد جنگل رو از خطر حفظ می کردن ولی همیشه هم موفق نبودن. جوجه هایی ناپدید می شدن و گاهی1مشت پر های خونی و خورده استخون ازشون پیدا می شد که زیر بوته های قاصدک به خاک می رفت و لونه ای با پر های سیاه تزئین می شد و این داستان هر چند1بار باز تکرار و تکرار داشت. تکبال هر بار حس می کرد چیزی به برندگی1000تیغ بلند سینهش رو خراش میده و تا انتهای درد می بردش. با دیدن مادر ها و پدر های شکسته از درد جوجه ها، با تصور اینکه لحظه های آخر به اون کوچولو های معصوم چی گذشته و با آگاهی از وخامت داستانی که والدین عزادار چیزی ازش نمی دونستن، هر بار احساس می کرد تمام استخون هاش از درد آتیش گرفتن و میرن که خاکستر بشن.
-تکبال! می خوایی از اینجا بریم؟
تکبال با نگاهی به شدت گرفته ولی بدون اشک به مشکی خیره شد.
-نه. حالم خوبه.
مشکی با سماجت به نگاه داقونش چشم دوخت.
-اینطور نیست تکبال. تو خوب نیستی. واقعا لازم نیست اینجا بمونیم و این تدفین دردناک رو تماشا کنیم. بیا از اینجا بریم.
تکبال خواست حرفی بزنه ولی بغضی که نمی شکست راه نفسش رو بسته بود. به پرنده مادری که روی خاک خورده های جوجهش ضجه می زد خیره شد و نفسش به شماره افتاد. مشکی دست دور شونه هاش حلقه کرد.
-تکبال!به همین زودی دفتر سیاه تکمار و جنایت هاش بسته میشه. واسه این ها که رفتن دیگه نمیشه کاری کرد. باید واسه بقای بقیه حسابی تلاش کنیم. کاری که تو داری می کنی. ولی لازمهش سلامتیته. سعی کن این رو یادت نره.
تکبال بدون صدا نجوا کرد.
-مادرش. بیچاره مادرش! مادرش.
مشکی جنس درد تکبال رو فهمید. آه عمیقی کشید و شونه هاش رو بیشتر توی حلقه دست هاش فشار داد.
-مادرش درد داره. تکبال! تو نمی خوایی بری مادرت رو ببینی؟ در مورد برادرت1چیز هایی شنیدم. اینکه با1ماده کبوتر از جنگل مجاور جفت شده و الان1جوجه شیطون داره. میگن جوجهش مدل کوچیک شده خودته.
تکبال حرفی نزد. نمی تونست. مشکی می فهمید.
-تکبال!مادرت به اندازه این مادر که می بینی اذیت نشده. من مطمئنم. اون حتما می دونه که تو زنده ای. مادر تو تنها موجودیه که کرکس در برابرش احتیاط می کرد. مگه میشه همچین کسی واقعا از بچهش بی اطلاع باشه؟ من اطمینان دارم که از زنده بودنت مطمئن شده و می دونه که از پس خودت بر میایی و به همین خاطر به خودش فرصت داده از دستت عصبانی باشه و کشیده عقب. ولی داره از دور تماشات می کنه و اگر لازم ببینه حتما تو این آگاهیش رو می فهمی. البته مطمئنا از تکمار و اوضاع تو اینهمه نمی دونه ولی خاطرش آسوده هست که تو سلامتی. دیگه بسه. اینجا موندن ما بی فایده هست. بیا از اینجا بریم.
مشکی درست می گفت. باید می رفتن. تکبال با دلی گرفته و نفس هایی سنگین از تحمل بغض کهنه ای که خیال شکستن نداشت، به راه افتاد و همراه مشکی از اون جهنم درد دور شد.
تابستون گرم و روشن بود. آسمون انگار خیالش به اونهمه عزاداری جنگل سرو نبود. خیالش نبود که پروازی های تازه پروازش به چه سادگی صید تکمار و دار و دستهش میشن. پروازی هایی که تمام وجودشون پر بود از رویای آسمون. تکبال حس می کرد وجودش از پرپر شدن این رویا ها پاره پاره میشه.
-باید تموم بشه. باید این داستان تاریک هرچه سریع تر تموم بشه. باید…
-آهای! تو کبوتر دیوونه اینجا چیکار می کنی؟ همچین قدم می زنی انگار توی خود بهشتی. نمی دونی توی چه خطری هستی؟ الان نصف خاکی های جنگل دست به یکی کردن گیرت بیارن و کتبسته ببرن تحویلت بدن به اون ماره. جات بودم1کوچولو می ترسیدم.
تکبال بی اراده از جا پرید، حالت دفاع گرفت و در مقابل علف های بلندی که صدا ازش در می اومد ایستاد.
-شونه هات رو بنداز! من اگر می خواستم کاری کنم تو الان با تیغ هام تیغتیغی و خونی بودی. خیلی بی احتیاطی.
تکبال با چشم های گشاد از حیرت خارپشت جوونی رو دید که از لای علف ها خزید بیرون و در چند قدمیش ایستاد.
-تو نباید اینجا باشی. همیشه اینهمه بیخیالی؟
تکبال بهش نگاه کرد و کاملا صادقانه جواب داد.
-نه. نه همیشه. فقط گاهی. خیلی کم.
خارپشت خندید.
-و این دفعه یکی از اون گاهی ها بود.
تکبال به نشان تصدیق سر تکون داد. خارپشت بهش خیره شده بود.
-اینجا نمون. باید بری. خیلی هم سریع باید بری.
خارپشت نگاه منتظرش رو به تکبال دوخت. تکبال صاف بهش خیره شده بود و از جاش تکون نمی خورد. تمام وجودش شده بود چشم و نگاهش می کرد. بدون اینکه حتی پلک بزنه جنبیدن مژه های خارپشت رو هم زیر نظر داشت. خارپشت لحظه ای تماشاش کرد و بعد به نشانه درک سر تکون داد.
-باشه. اگر نمی تونی بهم پشت کنی بمون تا من برم بعدش تو برو.
تکبال مات و متحیر بهش خیره مونده بود.
-تو، تو خارپشتی. خارپشت ها تکماری هستن. و تو…
خارپشت سرش رو به چپ و راست تکون داد.
-بله درسته. ولی همه خارپشت ها که1ذهن و1قلب واحد ندارن. میشه یکی وسط1تیره باشه که موافق جمع فکر نکنه. نمیشه؟
تکبال بی حرف سر تکون داد. خارپشت لبخند تلخی بهش زد.
-کاش می شد ما از این درگیری کنار گذاشته می شدیم! متأسفانه تیره من اندازه خودم نسبت به این جنگ لعنتی بدبین نیستن. خوب. خداحافظ.
خارپشت بهش پشت کرد و به راه افتاد. تکبال در آخرین لحظه سد سکوت رو شکست.
-آهای!تو!
خارپشت برگشت و نگاهش کرد. نگاه هاشون به هم گره خورد.
-چرا بهم پشت کردی؟ نترسیدی چیزیت بشه؟ من بهت پشت نکردم و تو…
خارپشت خندید.
-تو نباید بهم پشت می کردی چون تیره من و باقی تکماری ها در تعقیبتن. می شد که من بخوام بهت کلک بزنم و تو به دردسر می افتادی. ولی من راحت بهت پشت می کنم. چون تو تا زمانی که من بهت حمله نکنم به من آسیب نمی زنی. نه تکماری هست که بهت فرمان بده بهش تحویلم بدی و نه انتقامی هست که با از بین بردنم بتونی از تیرهم بگیری. پس تو دلیل داشتی که به من پشت نکردی ولی من این دلیل رو نداشتم.
تکبال1قدم بهش نزدیک شد.
-تو هم دلیل داشتی. فقط نمی دونستی. تیغ هات. نمی دونی چه قدر لازمشون دارم. میشه چندتا بهم بدی؟
خارپشت با همون آرامش خودش رو عقب کشید.
-نه نمی تونم. خونواده من همه تکماری هستن. تو جفت کرکس سکویا هستی و اینطور که شنیدم تیغ های خارپشت های زنده و مرده غیب میشن و حتی1تیغ از جسد های له و لورده هم تیره های من هیچ کجا پیدا نشده. من نمی دونم بقیه چه فکری می کنن، ولی خودم مطمئنم که تیغ ها پیش شما هاست تا در جنگ علیه تکمار و متحد هاش ازشون استفاده کنید. بر عکس بقیه، من فکر می کنم شما ها پیروز میشید و خونواده من همراه باقی تکماری ها…
خارپشت آهی لرزان کشید.
-دلم نمی خواد شمشیری که سینه یکی از افراد خونوادهم رو می شکافه از تیغ های خود من باشه. این تیغ ها ممکنه توی سینه پدرم فرو برن. یا برادر هام یا خواهرم. من تیغ بهت نمیدم کبوتر. اگر می خوایی باید به زور ازم بگیری.
تکبال به چشم های غمگین خارپشت جوون نظر انداخت. نگاهش پر از درد شد.
-من به زور چیزی ازت نمی خوام. کاش می تونستم بهت بگم چه قدر از آینده ای که نمی تونم تغییرش بدم متأسفم. امیدوارم خونواده تو هرچه سریع تر از این قائله کنار بکشن. به خاطر تو. باید بریم. داره تاریک میشه. نباید بفهمن که تو با من رو در رو شدی و فقط باهام حرف زدی. وگرنه زندهت نمی ذارن. مواظب خودت و خونوادت باش. خداحافظ.
تکبال نگاه از چشم های غمگین خارپشت برداشت، بهش پشت کرد و به طرف منطقه سکویا به راه افتاد. از این جنگ، از تکمار، از خودش و از همه چیز این ماجرا بیش از حد توصیف و تصور دلگیر بود.
روز های بلند و شب های روشن تابستون در صف منظمشون به طرف پاییز می رفتن. منطقه سکویا دیگه حتی در ظاهر هم به بقیه مناطق جنگل سرو شباهتی نداشت و درست و حسابی به1منطقه جنگی تبدیل شده بود. این رو با1نگاه می شد فهمید. سکویایی ها بی پروا و در هر لحظه به شدت مشغول تمرکز و تمرین بودن. البته به صورت کاملا مستطر. روز ها که کسی تقریبا نمی دیدشون و فقط اگر تصور می شد که خطری یا دردسری پیش اومده، از تمام شاخ و برگ و زمین و آسمون منطقه سکویا بلا بود که به سر عامل مشکوک و مزاحم می بارید و خیلی سریع قائله ختم می شد. شب ها منطقه سکویا پر بود از سایه هایی که محو و نامشخص ولی سریع در حرکت و جنبش بودن و تکمار می مرد تا ازشون، از همه چیزشون، از جزئیات حرکاتشون گرفته تا مدل تجهیزشون و خلاصه از همه چیزشون کمی بیشتر بدونه و موفق نمی شد. سکویایی ها در استطار کامل با تمام توان تمرین می کردن. هر مدل تمرینی که می تونست در قوی تر کردنشون به کار بیاد و در این بین، نظم هم به هیچ عنوان از یاد ها نمی رفت. یکی از برنامه های بسیار مهمی که به هیچ وجه فراموش یا ترک نمی شد، بازسازی نقش خورشید بود. به فواصل منظم و حساب شده، هر بار1دسته کوچیک به همراه تکبال توی جنگل می رفتن، پخش می شدن و با توضیحات تکبال نشانه های حضور خورشید عصبانی رو همه جا باقی می ذاشتن. به خصوص جا هایی که بیشتر در دید دشمن بود. این طوری حسابی تکمار و دستهش رو می چرخوندن و تا همینجا هم کلی زمان برای جنگل و برای منطقه سکویا و سکویایی ها خریده بودن و از این موفقیتشون حسابی احساس رضایت داشتن.
تکبال خسته ولی راضی در حال ادامه ماجرا بود. در نقش خودش، در جلد خورشید، در هیأت1عضو معمولی، در مدل1کبوتر بی پرواز، و خلاصه هر جا و در هر شکلی که می تونست ظاهر می شد و پیش می رفت و با تمام وجودش سعی می کرد که پیش ببره. روز هایی که توی منطقه سکویا و بیرون از منطقه سکویا درگیر دردسر های تکمار و دار و دستهش نبود، همراه خوشپرواز و بقیه مشغول ترمیم جراحات موجودیت پاشیده خودش می شد و وای که این زمان ها چه کم بودن! تکبال در راه تکامل روح زخمیش و در راه آماده شدن و آماده کردن همراه های سکویایی برای پیروزی در جنگی که هر لحظه ممکن بود اتفاق بی افته، تمام توانایی های وجودش رو به یاری گرفته بود و این تلاش بی توقف رو گاهی اتفاق هایی از جنسی متفاوت، متفاوتش می کردن.
-تکبال!این خودتی؟ آهای! تکبال!
چه صدای آشنایی!
تکبال برگشت و نگاه کرد. به پرستوی جوون و زیبایی خیره مونده بود که به پهنای چهره می خندید و با پروازی آروم و موزون که گاهی لرزش هایی هم داشت، به طرفش می اومد. پرستویی جوون، با پر های صاف، مواج و1دست و دمی بلند. خیلی بلند تر از حدی که باید باشه.
-پرپری!تو! پرپری کوچولوی افرا! این تویی؟
پرپری کوچولو که دیگه اصلا کوچولو نبود، با خنده ای از ته دل جیک جیک شادش رو سر داد و ناشیانه فرود اومد. تکبال مات بهش خیره شده بود. پرپری جیک جیک های معترضش رو جیغ کشید.
-چه بی احساس! زود باش بغلم کن دیگه!
تکبال نفهمید پرپری کی توی بغلش فرو رفت. پرپری لای پر و بال تکبال با شادی و با بلند ترین صدایی که از حنجرهش در می اومد جیک جیک می کرد و می چرخید و تمام پر های تکبال رو درست و حسابی به هم ریخته بود. تکبال انگار سحر شده بود. تمام جسمش می لرزید و چقدر جای اشک های شوق توی چشم هاش خالی بود!
-تو، تو زنده ای پرپری؟ اون شب که افرا شکست و افتاد شما ها…
پرپری تقریبا جیغ کشید:
-اون شب خیلی بد بود. ما در رفتیم. همه فرار کردیم. هر کدوم افتادیم1طرف. توفان همه رو پرت می کرد همه جا ولی همه با پرواز های نصفه نیمه ای که یاد گرفته بودیم تونستیم در لحظه آخری که افرا داشت می افتاد خودمون رو پرت کنیم توی باد و جونمون رو نجات بدیم. زخمی داشتیم. پخش هم شدیم ولی کسی نمرد. بعدش همه از هم بی خبر بودیم. هر کدوم1گوشه ای پناه گرفتیم و یواش یواش اوضاعمون رو به راه تر شد. بعدش هم بعضی هامون هم رو پیدا کردیم. چلچله بهم گفت که تو رو می بینه و من ازش نشونی گرفتم اومدم پیدات کنم. تو بی معرفت که از این کار ها بلد نیستی. اون هم سیاهپر.
تکبال حس می کرد رویای رنگی می بینه. رویایی سرشار از پر و پرواز. سیاهپر همون بود. با همون پر ها و همون مدل و همون نگاه که از دور می اومد. فقط تکیده تر شده بود. پرپری درد تکبال رو از نگاهش خوند.
-زخمی شد. سیاهپر شانس آورد که زنده هست. توفان1چیز تیز بهش زد. صاف خورد توی سینهش. خیال کردم میمیره ولی تاب آورد و الان سر پاست فقط هنوز نمی تونه درست حرکت کنه. شاید جاش واسه همیشه روی سینهش بمونه ولی دیگه می تونه بپره.
سیاهپر رسید و با خنده ای که نشونه های درد توش مشخص بود به تکبال چشم دوخت.
-وای!اینجا رو! سر دسته افرایی های نیمه پروازی! بی معرفت ترین عضو دسته! چیکارت کنیم تکبال؟ حقت تنبیهه چون1دفعه غیب شدی و همه ما رو جا گذاشتی واسه خاطر نمی دونیم چی.
تکبال زخم سینه سیاهپر رو نوازش کرد. آهش، نفسش، صداش می لرزید وقتی سکوتش رو شکست.
-موافقم عزیز. حق من تنبیهه. هر طور می دونید تنبیهم کنید.
پرپری دم بلندش رو مثل شلاق تاب داد و بلند خندید.
-مطمئن باش این کار رو می کنیم. ولی بذار بقیه هم باشن. الان کیف نمیده.
تکبال تقریبا از جا پرید.
-بقیه؟ مگه جز شما2تا، بقیه کجان؟ شما ها می دونید؟
سیاهپر نفس صداداری کشید و خندید.
-کم و بیش. ما2تا که اینجاییم، چلچله رو هم که خودش پیدات کرد و می بینیش، نوک بلند رو هم که می دونیم سالمه و داره واسه خودش می گرده، پر فرفری هم هنوز از دست موج آخر پر هاش داره حرص می خوره و هرچی شیره به دستش می رسه می ماله بهشون تا صاف بمونن و نمی مونن، کجبال هم هنوز ول معطله و هر روز1طرفی می پره ولی هنوز مثل گذشته گیج ولی با معرفت و با مزه هست، بالش حالا حسابی کجکی شده ولی هنوز می پره و هنوز گاهی از ترس بی پرواز شدنش گریه می کنه، پا لکلکی و پرحنایی هم با پر طلا وارد1دسته مسابقه شدن و با پرنده های اون طرف نارنجستان مسابقه میدن و اتفاقا دفعه پیش بردن و ایندفعه مسابقه بین جنگل سرو و جنگل مجاوره. من هم جزو دسته بودم ولی این زخم لعنتی اجازه نداد این دفعه همراهشون باشم. کاش ما سروی ها ببریم!.
تکبال انگار که در رویا، به جیک جیک های شاد و شلوغ اون2تا گوش می داد و خدا خدا می کرد بیدار نشه.
-کاش می شد همه شما رو1دفعه دیگه1جا ببینم!
پرپری خندید و داد کشید:
-وای یوهو! ولی ما دیگه همگی زیر پر و بالت جا نمیشیم. من یکی کلی جا می گیرم. بلاخره بزرگ شدم. دیدی؟ جدی باورت نمی شد من هم بزرگ بشم مگه نه؟ ببین حسابی رو اومدم. چیزی شدم واسه خودم. ما گاهی هم رو می بینیم. همراه تمام این ول معطلی های انفرادیمون داریم تمرین می کنیم واسه پرواز های بالا و طولانی تا پاییز به مشکل نخوریم.
سیاهپر به نگاه پرسشگر تکبال لبخند زد.
-تکبال!هنوز مدل تعجب کردنت همون طوریه. چرا اینطوری نگاه می کنی؟ مگه یادت نیست؟ ما پرستوییم. پاییز که بشه باید همراه بقیه پرنده های مهاجر کوچ کنیم و بریم به1جای گرم. پاییز و زمستون گذشته هم کوچیک بودیم و هم بی پرواز بودیم و در نتیجه اینجا گیر کردیم. حالا دیگه باید بجنبیم که از مهاجر های پاییز امسال جا نمونیم. نمیشه که امسال زمستون رو هم اینجا بلرزیم.
پرپری آهش رو با خندش تزئین کرد.
-ما میریم دنبال بهار. دوباره همراهش بر می گردیم. اگر توی سفر اتفاقی برامون پیش نیاد و سالم برسیم، بهار آینده دوباره می بینیمت.
سیاهپر با سرخوشی که حال و هوای پژمردگی ناشی از زخم های توفان ها رو داشت خندید.
-خلاصه اینکه حسابی درگیریم. کاش این بال های داقونمون درست جواب بده! بال های ما از بال های پرستو های دیگه ضعیف تره و کاریش هم نمیشه کرد.
پرپری پر های تکبال رو بیشتر به هم ریخت و جیک جیک بلندش رو دوباره سر داد.
-بال های من که بیخود کردن جواب ندن. کلی هم مایه افتخارشون باشه حملم کنن. تماشا کن ببین این بال ها تک نیستن؟ اصلا من خودم تکم. باور کن. ای بابا همهش وا رفتی نگاه می کنی!خوب تأییدم کن دیگه!
سیاهپر خسته ولی شاد می خندید. تکبال پرپری شاد و شلوغ رو بغل کرد، ناز کرد، تماشا کرد، باز هم نوازش کرد، بغض نشکستنیش رو خورد و با تلخی که پرپری ندید و نفهمیدش به نگاه روشن و مشتاقش لبخند زد.
-تو عزیزی پرپری. تک شاید نباشی ولی خیلی عزیزی و هرچی هم بزرگ باشی باز پرپری کوچولوی من هستی.
پرپری توی بغل تکبال از خوشی جوونی و دورنمای پرواز های بلند و طولانی جیغ می کشید، در حالی که جنس درد توی خنده های تکبال رو نمی فهمید و تکبال چه قدر دلش می خواست پرپری هرگز در هیچ کجای عمرش، جنس این درد رو تجربه نکنه، نشناسه و نفهمه!.
روز ها با سرعتی عجیب از وسط ماجرا های تکبال و جنگل سرو رد می شدن. بی صدا و نامحسوس، اونقدر بی صدا و نامحسوس که کسی گذشتنشون رو نمی فهمید. تکبال همراه خوشپرواز و بقیه، زمان های کمی که در میان جنگ و درگیری براش باقی می موند رو سپری می کرد و بخش اعظم وجود و زندگیش رو در ادامه راه ناتمام خورشید مصرف می کرد و منتظر زمانی بود که این داستان تموم بشه تا چه زنده بمونه و چه نمونه، خستگی این بار سنگین رو از شونه هاش در کنه. این وسط، مخفی کردن اون روی زندگی پر ماجرا و غیر قابل باورش از نگاه جستجوگر خوشپرواز که لحظه به لحظه مشغول کنجکاوی و اکتشاف بود واقعا دردسر بزرگی بود. دردسری شاید به بزرگی گرفتاری منطقه سکویا. تکبال واقعا دلش نمی خواست خوشپرواز از اون بخش داستانش هیچی بدونه. در هیچ کجای عمرش تحمل1فاخته دیگه رو نداشت. خوشپرواز رو دوستش داشت. خیلی هم دوستش داشت. خوشپرواز براش رفیق عزیزی بود که تکبال واقعا دلش نمی خواست پایان محبت بینشون شبیه آخر داستان خودش و فاخته باشه. بهش که فکر می کرد قلبش تیر می کشید.
-تکبال!حالت خوبه؟ چیزی شده؟
تکبال با نگاهی مه گرفته از دلواپسی و از درد به نگاه مهربون خوشپرواز چشم دوخت. دست خوشپرواز که روی شونه هاش سنگینی می کرد رو با محبت گرفت و بعد از شکست در تلاش برای لبخند زدن، آهسته آهش رو خورد و نگاهش رو آروم دزدید.
-چیزی نیست. به نظرم خسته باشم.
خوشپرواز شونه هاش رو کمی محکم تر فشار داد.
-باز جفنگ بافتی؟ ببین تکبال! چندین بار بهت گفتم بدم میاد این مدلی بهم جواب بدی. درست بگو ببینم چی شده.
تکبال این دفعه موفق نشد آهش رو قورت بده.
-درست همین شده. خوشپرواز! من می ترسم. دلواپسم. خیلی هم زیاد.
خوشپرواز با حیرت نگاهش کرد.
-می ترسی؟ دلواپسی؟ از چی؟ برای چی؟
تکبال با صدایی گرفته زمزمه کرد.
-برای خودم. برای خودم. خوشپرواز! من دیگه نمی تونم تحمل کنم. محض خاطر هرچی که تصور می کنی پیشت خاطر داره دیگه برای پیدا کردن جواب هایی که من بهت نمیدم سعی نکن. من تا زنده هستم نمی تونم آخر قصه خودم و فاخته رو فراموش کنم. اینهمه خودخواه نباش. واسه ارضای کنجکاوی بی مورد خودت1بار دیگه مجبورم نکن شاهد تکرارش باشم.
تکبال حس کرد جنگل و جهان دور سرش می چرخن. توانش داشت ته می کشید. خوشپرواز این رو فهمید. تکبال چشم هاش رو وسط زمین و هوا بست. بیدار بود ولی بی نهایت خسته. دست های خوشپرواز رو احساس می کرد. صداش رو می شنید. درکش هنوز بیدار بود. می فهمید که آهسته آهسته از زمین جدا میشه. می فهمید که داره میره بالا، بالا، بالاتر. می فهمید که آهسته می چرخه و خیلی آروم و ملایم در حال اوج گرفتنه. و لحظاتی بعد، شب بود و نسیم بود و آسمون بود و تکبال!.
در گوشه ای از زمان، جایی بین مرز عصر و شب، تکبال موقع گشت های مخفی و بی پروازش، خسته و تشنه بین شاخه های پر برگ1درخت زیزفون بلند نشست تا کمی استراحت کنه. به کمک دوستانش به خصوص خوشپرواز، از مدت ها پیش ترس از ارتفاعش از بین رفته بود و حالا تکبال می تونست مثل گذشته های دوری که به نظرش محو می رسید، روی شاخه های درخت های بلند باقی بمونه، با ایجاد هماهنگی بین بال ها و پا هاش و باقی جسمش خودش رو نگه داره، از شاخه ای به شاخه دیگه بپره و به هر طرف که می خواد بره. فقط باید مواظب می شد که اولا سقوط نکنه چون بال هاش کمکی برای بالا اومدن بهش نمی کردن، دوما به پایین خیلی نگاه نکنه چون ترسش هر چند دیگه نبود ولی خاطرات همچنان باقی بودن و اون شب توفانی و خطر سقوطش در اون تاریکی از اون ارتفاع به قعر مرداب تاریک، مثل1زخم سیاه توی خاطرش حک شده و تکبال یقین داشت که هرگز پاک نمیشد.
زیزفون بلند و پر شاخ و برگ بود. تکبال بین شاخه های وسطی مخفی شد، شونه های دردناکش رو به1شاخه کلفت و مطمئن تکیه داد و نفسی از سر آرامش کشید. از اون بالا اطراف رو زیر نظر گرفته بود تا چیزی از نگاهش پنهان نباشه. و نفهمید1دفعه از کجا…
-لعنت!باز!
تکبال نفسش رو در سینه حبس کرد. باز چرخی آروم زد و درست در مقابلش فرود اومد. فقط3تا درخت از هم فاصله داشتن. به خاطر وضعیت نشستنشون، و به این خاطر که تکبال مستطر و مخفی بود، باز تکبال رو نمی دید ولی تکبال حتی بالا و پایین رفتن قفسه سینه باز رو می تونست ببینه. فکر پلید و خطرناکی از سرش گذشت.
-اون عوضی الان درست در تیر رسمه. اون1بار متهمم کرد که با1تیغ بلند زدمش. من هیچ تیغی به هیچ موجودی نزده بودم. و الان، … اگر من الان، … من الان می تونم…
تصویر سیاه ولی واضحی از تمام گذشته از نظرش گذشت. نفرت بود که بهش فرمان می داد. آهسته بدون اینکه صدایی ایجاد کنه یا حتی1برگ رو حرکت بده تکونی به خودش داد و به طرف باز نیمخیز شد. باز با آرامش کامل مشغول مرتب کردن پر های صاف و تمیزش بود. بال هاش رو آهسته تاب می داد و پر هاش رو مرتب می کرد. رضایتی آرام توی نگاهش بود. تکبال1لحظه دیگه توقف کرد. می خواست اون رضایت آرام رو درست و حسابی توی نگاه بیخیال باز تماشا کنه. می خواست نفرت برای فرمانرواییش کاملا مجاز و مختار باشه.
باز وجود تکبال رو حتی احساس هم نکرد. جسم تکبال به طرف بازِ بی اطلاع متمایل شد، خشمی که مثل1گلوله آتیشی شکل گرفت و آماده پرتاب از وجودش بالا اومد، بزرگ و بزرگ تر شد، داغ شد، غیر قابل تحمل شد، باز هنوز مشغول پر هاش بود. تکبال با چشم هایی که از زور تمرکز و خشم داشت از حدقه بیرون می زد بهش خیره مونده بود. تا ثانیه ای دیگه باز1دفعه آتیش می گرفت و زنده زنده توی هوا می سوخت و خاکستر می شد. چه زجری می کشید!. تکبال با این تصور از شادی به خودش لرزید. باز رو هدف گرفت. دستش به سنگینی ولی روون و1نواخت رفت بالا و…
صدایی از جنس خاطره. دستی از جنس سراب. نهیبی از جهانی ورای دنیای تکبال.
-نه!
تکبال با خشم توی ذهنش غرید:
-خورشید!
صدایی از جنس خاطره. دستی از جنس سراب. نهیبی از جهانی ورای دنیای تکبال.
-از پشت زدن کثیفه.
تکبال بی صدا در خود عربده زد:
-نه کثیف تر از کاری که با من کرد.
صدایی از جنس خاطره. دستی از جنس سراب. نهیبی از جهانی ورای دنیای تکبال.
-پس تفاوت شما2تا کجاست؟
تکبال متوقف شد. نگاه کرد. عقب کشید. نشست. باز نفهمید. نفرت همچنان در وجود تکبال عربده می زد.
صدایی از جنس خاطره. دستی از جنس سراب. نهیبی از جهانی ورای دنیای تکبال. درسی از تعالیم گذشته که تکبال فراموشش کرده بود.
-هرگز زیر فرمان نفرت عمل نکن. حتی اگر کاملا محق باشی. تنها1لحظه برای به بار آوردن1ویرانی بزرگ کافیه.
باز همچنان مشغول پر هاش بود.
و در کسری از لحظه پیش اومد!.
حرکتی مرموز از ناکجا. نگاه تکبال که به سرعت هشیار شد و به طرف اون حرکت نامحسوس چرخید. در فاصله ای نزدیک، اونقدر نزدیک که نمی شد دیده ها رو خیال تصور کرد، خطی بلند و ممتد که آهسته خمیده شد، 2سرش به هم نزدیک شدن، نزدیک تر، باز هم نزدیک تر، با سرعتی بیشتر از شکل گرفتن نقش1ادراک، در ذهن پریشان تکبال واژه شکل گرفت.
کمان!.
و درست در لحظه ای که تکبال خواست بی اختیار فریاد بکشه:
-باز!
صدای آهسته و سریع1فِش، تیری بلند و تیز، خیلی بلند تر و تیز تر از تیغ درخت نارنج که باز برای متهم کردن تکبال زیر بال هاش جا داده بود، چیزی شبیه1نیزه تیز که از وسط اون خط عجیب رها شد و سفیر کشان پرواز کرد، با سرعتی بیشتر از باد پیش رفت، از کنار شونه باز گذشت و درست در لحظه ای که باز سر بلند کرد تا ببینه چی پر های روی شونهش رو نوازش می کنه، تیر تیز به ضرب تمام بالای گردنش نشست. باز یکه شدیدی خورد، بال هاش چند بار بی هدف باز و بسته شدن، از شاخه رها شد، توی هوا بی هدف پرپر زد، چرخید و چرخید و مثل1برگ زرد پاییزی سقوط کرد و روی خاک افتاد. تکبال با نفس های به شماره افتاده و نگاهی سحر شده از وحشت و حیرت به محلی که باز تا چند ثانیه پیش اونجا نشسته بود خیره موند. آهسته نگاهش رو آورد پایین و به باز نظر انداخت. به شدت نفس نفس می زد. قلبش داشت از سینهش می زد بیرون. باورش نمی شد ولی این واقعی بود. تیر هنوز کنار سر باز فرو رفته بود و خاک زیر سرش آهسته آهسته داشت از خون سرخ می شد. تکبال مات و ترسیده صحنه رو تماشا می کرد. از ترس اینکه اون کمان ناشناس باز هم شلیک کنه جرأت حرکت نداشت. باز هنوز روی خاک افتاده بود. تکبال سعی کرد بفهمه که اون هنوز زنده هست یا نه. بال های باز انگار به طرز دردناکی حرکت کند و نامحسوسی داشتن. تکبال همونجا لای شاخه ها نشست و تماشا کرد. کاری از دستش بر نمی اومد.
-من نزدمش. نزدمش! خدایا اون کمان چه جوری شلیک کرد؟!
به باز نگاه کرد. از اون فاصله نمی شد درست تشخیص داد که بال هاش واقعا حرکت می کنن یا نه. ولی سرخی خون که هر لحظه روی خاک اطراف سرش بیشتر می شد رو به وضوح می شد دید. تکبال سعی کرد پرده وحشت و حیرت رو از مقابل نگاهش و منطقش کنار بزنه. به خودش فرمان آرامش داد. به نفس های سریعش امر کرد که آروم تر بشن. قفسه سینهش از شدت نفس هاش درد گرفته بود. روی تسلط بر خودش تمرکز گرفت و چند لحظه طول کشید تا موفق شد. آروم سر بلند کرد و به اون نقطه دور و تاریک روی خاک خیره شد. باز حرکت نداشت. بال هاش بی حرکت در کنارش افتاده بودن. همون طور باز مونده بودن و دیگه حرکت نمی کردن.
تکبال نفهمید چه مدت این صحنه رو تماشا کرد. حس عجیبی که نه خشم بود نه شادی توی وجودش جون می گرفت. احساس سبکی نداشت. حس پیروزی نمی کرد. احساس غم هم نداشت. هیچ حسی نداشت. احساسش هیچ بود. به نظرش از این اتفاق نه شاد بود نه غمگین. براش عجیب بود. زمانی خیال می کرد اگر باز طوریش بشه از شادی واقعا پرواز می کنه. ولی اون لحظه هیچ حسی نداشت. هیچ حسی جز1جور بی تفاوتی عجیب و آرامش بخش.
-باز کاری برخلاف طبیعتش نکرده تکبال. فاخته عزیز و بی تجربه تو باید بیشتر مواظب می شد. توی این ماجرا باز اون اندازه که خیال می کنی تقصیر نداشت.
تکبال این گفته خوشپرواز رو به خاطر آورد و در کمال حیرت فهمید که در اعماق وجودش باهاش موافقه.
به خودش که اومد، شب شده بود. تکبال هنوز ترسیم تاریک باز رو روی خاک می دید که بی حرکت افتاده و خاک اطرافش از خون سرش سرخ بود. آهسته نگاه از اون پایان تاریک برداشت، از جا بلند شد، همون طور که اومده بود بی صدا برگشت که بره. باید هرچه زود تر به منطقه سکویا بر می گشت. توی دلش هیچ حسی از اتفاقی که شاهدش بود وجود نداشت. هیچ حسی جز حس اون بی تفاوتی آرامش بخش و عجیب.
به منظره سقوط باز که انگار برای همیشه روی اون قسمت از خاک جنگل حک شده بود پشت کرد و با همون احتیاطی که اومده بود، راه برگشت به منطقه سکویا رو در پیش گرفت. شب داشت آخرین ذرات باقی مونده از روشنایی محو روز رو از صفحه آسمون پاک می کرد. تکبال بی صدا و معتدل، نه کند و نه تند، بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه، بین شاخه ها پیش رفت و مثل1سایه محو و ناموجود در دل شب گم شد.
دیدگاه های پیشین: (10)
آریا
شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 13:29
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی

مثل همیشه عالی بود پریسا عالی
همه ی قسمتاش همه ی بخشاش درکل همش عالی بود با قلمه دل نشینت زینت داده شده بود عزیز ممنونتم
خسته نباشی
هرچی بگم ممنونتم کم گفتمشاااد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
همیشه بهم لطف داری آریا جان. باور کن راست میگم. ممنونم از لطف همیشگیت. بد عادتم می کنی آریا با این محبتت و با این نگاه سرشار از لطفی که داری به من و به نوشته هام. ممنونم خیلی زیاد.
پیروز باشی.
مینا
شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 15:40
سلام خوشبختانه اینترنتم درست شده و حالا میتونم راحت نظر بذارم این قسمتش هم قشنگ بود.
حس می کنم تکبال یه جورایی شبیه شخصیت خودتونه با این تفاوت که شما مهربونتر از تکبال به نظر میاین و این که تکبال شکسته تر از شما به نظر میاد.
شکلک میخوام یه اعترافی بکنم.
من از همون اول که وبلاگتونو ساختین شخصیت شما خیلی برام جالب بود و از اول داستان فرشته تا کنون سعی داشتم که شخصیتتونو کشف کنم.
شکلک تا حدودی هم کردم.
شکلک ترس و نگاه کردن به پریسای آن سوی شب که مبادا دمپایی چیزی به سمتم پرت کنه.
شکلک فرار
شکلک موفق شدن در کشفهای زیادم

پاسخ:
سلام مینا جان. تبریک میگم به خاطر اینترنتت. امیدوارم دیگه خراب نشه و همیشه بتونی بیایی اینجا. چه بدجنسم!
ای شیطون! آخه شخصیت من کشف کردن داره؟ من که ظاهر و باطنم اینجاست دیگه. اصلا زیر و رو ندارم. صاف و ساده.
شکلک سیخونک وجدانم که داره بهم میگه آره ارواح خیکت!
شکلک تفکر برای اقدام به دزدیدن و رسیدگی به حساب مینا که داره خطرساز میشه.
شاد باشی مینای عزیز.
یکی
شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 22:34
بنظرم تکبال این روزا بدجوری دلش تنگ باشه. نمیدونم درست کشف کردم یا نه ولی شواهدی ک رو نمیکنم و انحصار کشفش فقط مال خودم میمونه بهم میگه حدود دو ماه دیگه باید سالگرد رفتن خورشید باشه ولی نمیدونم چندمین سالگردش و تکبال این روزا خیلی دلتنگ خورشیدشه. درست فهمیدم پریسا؟ هی من خیلی متاسفم. جای خورشید از اون جاخالیاییه ک هیچوقت پر نمیشه. توی جنگ و بیرون جنگم نداره. هرجای ماجرا ک باشه جاش خالیه. متاسفم پریسا. بخدا جدی میگم. کاش میشد ی کاری کنم این دلتنگی کمتر اذیت کنه. پریسا من ناشناسم. نه اسم اینجا دارم نه معلومه مال کجام نه تو منو دیدی نه من دیدمت. من همینجوری یکی آنسویشبم. همینجوری هم میمونم. دلت میخواد حرف بزنی؟ من وقتایی ک کاردی میشم یا حالم از ی چیزی گرفته میشه حرف میزنم سرصدا میکنم گاهی با چندتا نخودلوبیا دعوا میکنم حل میشه. حق داری با آشنا بعضی حرفارو نمیزنی. کارت درسته من میگم بزور مرگموشم بعضی چیزارو نگو اینجوری درسته. ولی من آشنا نیستم. حرف بزنی حالگیریش کمتره. اگه هستی بگو تو پیغاما نشونه بدم پیدام کنی. من گوش کنم تو بگی. هی من هیچوقت ازت نمیخوام کاری جز حرفیدن کنی. فقط گوش میدم فقط. قول میدم. قول یکی قوله. ما همو نمیبینیم. بیا من گوش میدم تو ازش حرف بزن. بگو و بخند و گریه هم اگه اومد بکن و راحت شو. اگه ازین بیشتر ازم ساخته بود شک نکن ک میکردم. رفته هارو نمیشه دوباره آورد اگه میشد میاوردم برا خاطر دل تکبال. هی بهش بگو این جنگه آخرش هرچی شده باشه این ی قهرمانه. ی قهرمانه درست و حسابی ک خورشید خیلی بهش مینازه. من اگه بودم بهمچین کسی مینازیدم خفن. خورشیدم مینازه من میدونم. پریسا من میدونم. هی تو قشنگ مینویسی میدونستی؟ من اینجارو خیلی دوست دارم. تکبال ک تموم شد بازم چیز بنویس اینجا بذار من بخونم باشه؟ هی خودتو بپا. چشوچار حواست بخودت باشه چیزی نشی. من هستم. یادت باشه من هستم. فعلا بای

پاسخ:
سلام یکی.
میشه به1سوالم جواب بدی؟ تو از کجا اینهمه می فهمی؟ تو نه من رو دیدی نه آشنام هستی. پس چجوریه که اینهمه من از کامنت هات متوجه میشم که اینهمه تو فهمیدی چیز هایی رو که من…
دسته کم بگو اون شواهد رو کجا گیر آوردی من هم پیدا کنم. خیلی می خوام که بدونم.
یکی! هیچی ولش کن. ممنونم ازت. خیلی خیلی زیاد ممنونم ازت.
ایام به کامت.
مینا
یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 09:34
به شدت با یکی موافقم یه زمانی فکر میکردم که یکی از مشخصات دوستی دیدنه یا لا اقل شناخته شدن اون فرد حالا میفهمم میشه کسیرو ندید و نشناخت ولی دوست داشت. صمیمیتها که زیاد میشه آدم مجبوره بعضی از ابعاد خودشو محدود کنه از ترس این که مبادا باهات موافق نباشن مبادا شخصیتتو نفهمن ولی اینطور یدوستی این نگرانیهارو نداره هرجا هستین براتون بهترینهارو آرزومی کنم

پاسخ:
نکنه موافقت نباشن! نکنه نفهمنت! نکنه باورت نکنن! نکنه ازت انتظار هایی داشته باشن که نخوایی یا نتونی برآورده کنی و در هر حال چه براوردهشون کنی چه نکنی باز هم به نگاه شک بهت نگاه کنن و از نظرشون متفاوت و متهم و غیر معمول و…باشی!
بله موافقم دوستی های مجازی نادیده ترجیح دارن. از خیلی جهات. این طوری بهتره. اینطوری امن تره.
شاد باشی.
آریا
یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 10:37
سلام پریسای عزیز
کامنت یکی و مینا خانوم رو لایک میزنم و رنگی رنگیشون میکنم
امیدوارم همیشه شاد و در پناه ایزد منان باشی
شکلک پخخخ
بیخیاله بقیه شکلکامون رو عشقه
شکلک نیومدی سردابت رو خالی کردم خخخ
واییی خول شدماا برم تا همین یه ظره آبروم به باد نرفته خخخ
شاااد باشی
پخخخخ

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
پخ! خیال کردی به هیچ عنوان باور نکن که هیچ پخی رو بی جواب بذارم.
شکلک هامون رو عشقه موافقم. آریا دارم به این نتیجه می رسم که همینجا رو سفت تر بچسبم و دیگه زیاد بسته و وابسته و دلبسته نباشم به…دارم از خیلی چیز هایی که اونجا می بینم خسته میشم. شاید من زیاد سختگیرم ولی…
همون شکلک هامون رو عشقه!. بیخیال آبرو با این چیز ها نمیره شکلک بذاریم تا رستگااااار شویم.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 18:54
سلام.
عالی بود.
خب، این که از باز.
راستش رو بگم دلم خیلی خنک شد.
شاید نباید از مرگ کسی خوشحال شد ولی من نمی تونم این حس خوشحالی رو مخفی کنم.
اما در کل با این که باز کاری برخلاف غریزه و طبیعتش نکرد موافقم فقط در این داستان باز خیلی پر رنگ طبیعتش رو به اجرا می گذاشت.
رفته ها که جاهای خالیشون اصلاً پر نمیشه.
من خیلی متأسفم که این رو میگم ولی به هر حال حقیقته هیچ کس نیست که رفته یا رفتگانی عزیز نداشته باشه پس این نشون میده که من از دلِ خوشم الکی حرف نمی زنم.
من دوست دارم جهانی داشته باشم تشکیل شده از تمام رفته ها و عزیز های نرفته ام. همین.
اگه این باشه اون جهان میشه بهشت من.
یه چیزی راجع به رفته ها خیلی عجیبه این که اگه نشونه ای از رفتنشون باقی مونده باشه آدم یه جور زجر می کشه و اگه هم مثل خورشید بی نشون رفته باشند یه طور دیگه.
در هر صورت رفتن رفته ها خیلی سنگینه خیلی.
من هر دو نوع رفته ها رو داشتم. جالبه که کسانی که بانشون رفتن خیلی برام دردناکتره خاطراتشون تا اون هایی که بی نشون پر کشیدن.
دیگه دارم میرم تو خط احساسات و معلوم نیست ادامه اش چی بنویسم.
بهتره برم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
با تمام کامنت شما موافقم. با اون جهان هم موافقم که بهشت میشه. کاش من هم یکی داشتم! رفته ها. کاش نمی رفتن! این شب ها عجیب این روی مغزم سنگینی می کنه که چیکار می شد کرد در لحظه ای که زمان واسه تدبیر نبود؟ تصور اینکه شاید می شد راهی باشه که من اون بخش داستان تکبال رو بهتر می نوشتم، اگر راهی بود که تکبال بتونه خورشید رو نجاتش بده، اگر می شد1کاری کنه که این طوری تموم نشه، رفتن ها حسابی دردناکن و این غبار تاریک که پشت سر توفان ماجرا بر جا می مونه آخ که چه تاریکه! کاش می شد فرو کش کنه! واقعیتش تصور نمی کنم بشه.
بیخیال من هم دارم می زنم به جاده حرف های نباید. تا همینجا هم کلی زدم به خاکی. تمومش کنم تا…
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 01:26
راستی پریسا جان تو سایت رمان متنی گذاشتم دوست داشتی دانلودش کن
شاد باشی

خانه


پاسخ:
آخجون رمان متنی! شیرجه به طرف محله! ممنون آریا.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 10:23
هعیی پریسا چه میشه گفت
راستشو بخوای منم مثل قبل وابستگی بهش ندارم
من همیشه سعی میکردم تو پستایی که به هاشیه کشیده میشن نباشم اما اینبار نتونستم
رفتمو خارج از شخسیتم هرچی تونستم نوشتم آخه خیلی بهم بر خورده بود
ممنونتم پریسا جان آن سو ی شبو عشقه
راستی کامنت اولیم رو ندییدیی بد قرن ها اول شدم ههاااا
شاد باشی

خانه


پاسخ:
خوب کردی. من هم خوب کردم. خیلی بهم بر خورده بود. طرف همه ما رو بوق فرض کرد و درد اینجاست که ملت چنان باور کردن که بدهکار میشیم که آقا چرا بهش توهین می کنید؟ بیخیال به توهینی که به شعور و فهم همه ما میشه. وای آریا خیلی اولش واسهم دردناک بود این تصور که باید یواش یواش ازش جداتر بشم. گریهم می گرفت. هنوز هم راضی نیستم از همچین چیزی ولی مثل اینکه چاره ای نیست. آن سوی شب اگر هم عشق نباشه دسته کم کسی نمی تونه داخلش به فهمم توهین کنه و حق این که بگم من فهمیدم رو کسی ازم نمی گیره.
بیخیال! باید بزرگ تر و عاقل تر باشم و درست تر فکر کنم و اینهمه غیرت نداشته باشم به…
وای رمانه دانلود شد آخجون برم گوش کنم! ممنونم آریا!
ایام به کام.
پرنده ی غمگین بی بال
شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 11:28
سلام

تکبال 99 رو خوندم الان.
تصاویری که می سازی با واژه ها حرف ندارن.
بیانت گیرا و اثر گذاره.
چنان می نویسی که آدم مجبوره داستانت رو تعقیب کنه و نمی تونه از خوندن دست برداره. چه چرخش های تندی در داستانت وجود داره. به سرعت از دل یک ماجرا وارد ماجرای جدیدی میشی و این باعث میشه احساس خستگی اینورا پیداش نشه. و آدم همینکه بند اول رو شروع بی احساس گذر زمان ببینه که به نقطه ی آخر رسیده و مثل کارتون های دوران کودکی افسوس بخوره که چه زود تموم شد و حالا باید یه هفته ی تموم ناشدنی چشم براه بمونه تا هفته دیگه از راه برسه.

من دارم از آخر به اول میخونم. از 100 به یک. نمی دونم چه جوری میشه. شاید اینجوری چیزایی توی داستانت کشف کنم که خودت هم بی خبری یا شاید اصلا یه داستان دیگه ای بشه. معکوس حرکت کردن همیشه برام پر از هیجان بوده و هست. البته شایدم تو موافق نباشی.

خوشحالم که کشفت کردم.

منم روزگاری پرنده ای بودم که پروازهای بی پروام همه ی زندگیم رو پر از شکوه و زیبایی می کرد. ولی پنجه ی غدار زمانه توی آتیش جهنم جهان بالهای ظریفم رو سوزوند و بالهام از بین رفتن. واسه همین نه اینکه از اول بال نداشته باشم. همونطور که خودت گفتی هیچ پرنده ای بی بال نیست اما ممکنه در تصادم با افلاک بی فکر ناگزیر از دستشون بده. شایدم یه روزی برسم به یه سرزمین اسرار آمیز که دوباره بالهام جوونه بزنن و بتونم آسمون رو که دلم براش لک زده در آغوش بکشم و البته این بار قدرش رو صد چندان بیشتر از گذشته خواهم دونست.

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن (مولانا)

پاسخ:
سلام دوست جدید.
ممنونم که اینهمه نوشته هام رو مثبت می بینی دوست عزیز. وای چه حسرت شیرینی بود انتظار برای قسمت های بعدی کارتون های کودکی! کاش همه حسرت های زندگی اون مدلی بودن! پر هیجان، شیرین، داغ، و عاقبت تموم شدنی و کوتاه.
یادش به خیر!.
چه جالب جدی از آخر داری می خونی!؟ من هیچ وقت نمی تونم همچین کاری کنم. بلد نیستم. این مدلی انگار بهم فشار میاد. به نظرم این1مدل شجاعت با مزه هست که من ظرفیتش رو در خودم نمی بینم.
سرزمین اسرار آمیز! چه قدر دلم می خواست می شد1داستان در موردش بنویسم. از پرنده ای که بی پرواز شد و عاقبت به1سرزمین اسرار آمیز رسید که داخلش… اصلا بیا خودت بنویس. داستانش رو بنویس. وبلاگ بساز و بذارش اونجا. قول میدم مشتری اولش خود خودم باشم.
شاد باشی.
پرنده ی غمگین بی بال
شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 18:42
البته من دیگه سقف آسمونم ریخته و ستاره هام همه سقوط کردن. دیگه اون آسمون قبلی هرگز ممکن نیست. حالا هر چی که بود نابود شد و رفت پی کارش و تموم شد.

حالا دیگه امیدی هم به ملاقات آسمون جدیدی ندارم. نمی دونم چرا بیخودی توی کامنت قبلی اون همه امیدوارانه حرف زدم. اگه امیدوار بودم که اسمم پرنده ی غمگین بی بال نبود. البته بگم از این اسم خوشم نمیاد ، آهنگ جالبی نداره، ملایم و حقیر و بی غروره. خوشم نمیاد باید عوضش کنم زود. توش احساس هست ولی استحکام نیست. چه اسمیه آخه. بی مسمّی است. اصلا با شخصیتم جور نیست.
فکر کنم حالا حالا باید بخونمت تا بالاخره دقیقا بفهمم تکبال اسمش چرا تکباله. یا اسم بقیه پرسوناژها. البته یه جایی توی همین قسمت اشاره هایی کرده بودی که تکبال حالا دیگه میتونه از این شاخه به اون شاخه بپره و نگرانه سقوط نباشه البته هنوز باید تا حدی جانب احتیاط رو نگه داره. به نظر می رسه اونم مثل من مشکلی با بالهای خودش داره یا شاید هم واقعا فقط یک بال داره و نمی تونه مثل بقیه درست و حسابی پرواز کنه. من بی بالم و اون تکبال. اینا هر دو اونقدر دردناکه که وقتی دو تا بال درست و درمون واسه پرواز نداری دیگه فرقی نمی کنه یه بال داشته باشی یا مثل من اصلا نداشته باشی.

پاسخ:
شاید آسمون بعد از این همون آسمون قبلی نباشه، ولی آسمون آسمونه و هر مدلی باشه به خاک ترجیحش میدم. امید هم باید باشه. به کار میاد. خیلی هم میاد. اسم هم، خوب این که کاری نداره. عوضش کن.
تکبال هم، می خوایی بگم چرا اسمش تکباله یا بی مزه میشه و می خوایی خودت جوابش رو پیدا کنی؟ بذار1کوچولو بگم. تکبال بال داره. 2تا هم داره. اتفاقا بال های قشنگی هم داره. فقط اینکه، بال های تکبال پروازی نیستن. تکبال نمی تونه بپره. بال هاش قشنگن ولی نمی برنش آسمون. باقیش رو اگر حوصله داشتی خودت بخون.
بال های شما جایی نرفتن دوست عزیز. فقط زیادی توی تاریکی فرو رفتن و شما نمی بینیشون. بهتر نگاه کن. اون ها هستن.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال98

-دیوونه! تو معلومه چیکار داری می کنی؟ این مدتی که غیبت زده بود کجا بودی؟ رفتی چند روز نبودی حالا1دفعه نصفه نیمه پیدات شده هرچی میگیم چی به سر خودت و پر و بالت اومده می خندی! تکبال! بگو داستان چیه؟
تکبال به نگاه نگران خوشپرواز لبخند زد.
-بهت که گفتم. رفته بودم گردش. تفریح. هرچی اسمش رو بذاری. پر هام، نمی دونم، ریختن دیگه. به نظرم1مرضی چیزی گرفتم. حالا درست میشم. ول کن دیگه تو هم!
خوشپرواز دلواپس و کلافه بود.
-واقعا که! روی نوک من نوشته بوقم؟ تو چی به سرت اومده تکبال؟!
نگاه تکبال خشک و جدی شد.
-ببین خوشپرواز! اینهمه پرسیدی و هر بار جوابت رو همون مدل گرفتی. اگر تا ابد هم بپرسی جوابی جز این ها که گرفتی نمی گیری.
خوشپرواز حسابی از جا در رفت.
-این مزخرفاتی که در جواب من سر هم می کنی تمامش جفنگه. و تو اصرار داری که با این مزخرفات فریبم بدی.
تکبال سرد و خشن نگاهش کرد.
-اگر قرار بود چیزی جز جواب هایی که شنیدی بگیری تا حالا گرفته بودی. پس دیگه تمومش کن.
تکبال به هیچ عنوان حاضر نبود هیچ طوری بُعد دوم زندگیش رو نه واسه خوشپرواز و نه واسه هیچ زنده دیگه ای آشکار کنه. تجربه فاخته به واقع برای تمام عمرش کافی بود. دیگه هرگز حاضر نمی شد تکرارش کنه. حتی به قیمت از دست دادن محبت خوشپرواز.
فردای اون شب، تکبال به اتفاق مشکی برای مذاکره با مورچه ها و شب همون روز برای پیدا کردن شبتاب ها رفت و در هر2مورد کاملا موفق بود.
مورچه ها کرکس سکویا رو می شناختن و از دیدن جفت کبوترش کلی حیرت کردن. رفتار مورچه ها از سکویایی ها خیلی مهربون تر بود.
-کرکس سکویا رو ما می شناسیم. موجود ترسناک ولی خوبی بود. دلش نمی خواست محبت و معرفتش واسه بقیه مشخص باشه ولی زمان هایی که دستش می رسید، هوامون رو داشت و حتی مشکلات بزرگمون که واسه اون کوچیک بود رو برطرف می کرد. میگن مرده. درست میگن؟
مشکی از خشم توی خودش فشرده شد و با نگاه روی سر تکبال آتیش بارید و تکبال درد توی قفسه سینهش رو خورد.
-نه، درست نیست. کرکس زنده هست. فقط اینجا نیست. بر می گرده میاد ولی ما نمی تونیم منتظر بشیم. تکمار بهمون مهلت انتظار نمیده. باید بدون کرکس این قائله رو ختمش کنیم. ما از تکمار و اتفاق هایی که توی محل اسکانش می افته بی اطلاعیم و باید حتما مطلع بشیم. و شما اگر بخوایید می تونید کمک بزرگی بهمون کنید.
مورچه ها تردید نکردن.
-ما کمک می کنیم. تو هرچند جفت کرکسی ولی بی تردید اون از محبتی که دست محبتش توی دل های ما به یادگاری گذاشته هیچی بهت نگفته. همین قدر بدون که هیچ کاری نیست که ما از دستمون بر بیاد و برای کرکس سکویا و وابسته هاش انجام ندیم. ما میریم و از اوضاع دشمن های شما سر در میاریم. خطرش واسه ما کمتر از شماست. ما می تونیم راحت تر از شما به اون منطقه نزدیک بشیم. حتی می تونیم وارد اونجا بشیم و چیز هایی که می خوایی بدونی رو کم و بیش بفهمیم.
تکبال مات و متحیر از توضیحات کوتاه مورچه ها، ولی با خاطر جمع همراه مشکی منتظر رسیدن شب موند تا به جستجوی شبتاب ها برن.
شبتاب ها رو اون شب سریع تر از تصورشون پیدا کردن. اون ها هم با گفته هایی نظیر توضیحات مورچه ها باعث شدن که تکبال از حیرت تا مرز جنون پیش بره. شبتاب ها بعد از ستایش کرکس قول همکاری دادن و به جفت کرکس اطمینان دادن که تا پای جون همراهش هستن و گفتن که برای اطمینان به اقوام بالدارشون یعنی پروانه های شبتاب هم اطلاع میدن و ازشون کمک می گیرن و باز به تکبال اطمینان کامل دادن که این اقوام بالدار حاضرن بدون هیچ سوالی برای کرکس سکویا بمیرن.
موقع برگشت تکبال حس می کرد چیزی روانش رو می جوه. کرکس رو چقدر شناخته بود؟ حالا می فهمید که هیچی. کرکس رو، جفتش رو اصلا نمی شناخت. به خصوص اینکه شبتاب ها بهش گفته بودن اگر بخواد خیلی از تیره های دیگه هم حاضرن در جنگ با دشمن های کرکس بهش کمک کنن و فقط کافیه که تکبال بره دیدنشون، خودش رو معرفی کنه و اسم کرکس رو ببره تا1دسته بسیار بزرگ از هر تیره ای که فکرش رو کنه تا نفس آخر همراهش بشن. این ها خوب بودن ولی سردی وحشتناک نگاه مشکی رو نه تنها کم نکردن، بلکه تکبال احساس می کرد زیر فشار سنگینی اون نگاه سرد و خسته داره له میشه. مشکی سکوت کرده بود. تکبال هم اصراری در شکستن سکوت بینشون نکرد. مشکی اون شب، با صدایی گرفته و در کوتاه ترین جمله ای که می تونست سر هم کنه بهش گفته بود که دم صبح برای بردنش به منطقه سکویا میاد و بعد بی مکث پریده و رفته بود. تکبال تا دم صبح بیدار مونده و بی هدف به آسمون شب اواخر بهار خیره نگاه می کرد. فکرش مشغول بود و با این حال، چیزی که آزارش می داد سنگینی روحش بود نه سوال های بی جواب توی ذهنش. تا نزدیک صبح همون طور نشست و سرد و خسته منتظر مشکی موند.
پیش از دمیدن صبح، مشکی اومد و با1ضربه کوتاه اعلام حضور داد. تکبال زد بیرون و بی هیچ کلامی به راه افتادن. تکبال به چشم های مشکی نگاه نکرد. توی نگاه مشکی دنبال محبت نبود. توی نگاه هیچ کدوم از سکویایی ها دنبال محبت نبود. می دونست که نباید باشه. رابطه اون ها فقط به خاطر1هدف مشترک بود. نابودی1دشمن مشترک قوی. جز این، بینشون جز سیاهی خشم چیزی نبود. این رو هر2طرف می دونستن. تمرین های شدید در منطقه سکویا، فردای روز مذاکره بی هیچ مقدمه ای شروع شد. تکبال در تمام لحظه هایی که باهاشون گذرونده بود و می گذروند، تمام توانش رو صرف این می کرد که کسی دردش رو از نگاهش، از صداش، از نفس های به شماره افتادهش نخونه. موفق هم بود. تکبال در نظر بیننده ها تلخ بود و سرد و خشن.
-این جونور عوضی به حق تعلیم دیده خورشیده!
اینچیزی بود که همه می گفتن. با این تفاوت که خورشید با تمام مدل منفیش عزیز بود. چنان عزیز که هنوز کسی طرف لونه دربستهش نمی رفت از درد غیبتش. و تکبال مورد خشم بود و مجرم. مجرمی که نمی شد بخشیدش. جفتی که خیانت کرده بود اون هم به کرکس!. کرکسی که برای سکویایی ها حکم حیات رو داشت. تکبال دیگه نمی خواست به این چیز ها فکر کنه. سرش رو به شدت تکون داد تا سنگینی این افکار آزار دهنده از روی مغزش برداشته بشن.
-حالا نه!بمونید برای شب. باشید واسه زمان های تنهایی. الان زمان شما نیست.
تکبال این نهیب رو به افکار پریشونش زد و از روی1مانع چوبی پرید. مشکی بی حرف نگاهش کرد. تکبال داشت می خورد زمین. مشکی باز هم بی حرف اما سریع، شونه هاش رو گرفت که نیفته. فشار دست های مشکی مثل چنگال1شکاری گرسنه خشن و بی شفقت بود. تکبال جای فشار دست های مشکی روی شونه هاش رو مالید و با ظاهری کاملا سرد و بی اعتنا و با حرکتی آهسته و بی صدا به راهش ادامه داد. دلش وحشتناک گرفته بود.
-کرکس!اگر اینجا بودی این ها جرأت نمی کردن باهام این مدلی تا کنن. زمانی که ببینمت کلی شکایت دارم از دست تمامشون. کاش اینجا بودی کرکس! کاش بودی!.
این کار همیشهش بود. اینکه در سکوت توی ذهنش با کرکس که در کنارش نبود حرف بزنه و حرف بزنه تا شاید کمی سبک بشه و هیچ وقت هم سبک نمی شد. همیشه سنگین تر و گرفته تر از پیش بلند می شد و می رفت پی انجام وظیفه ای که روی شونه هاش سنگینی می کرد.
-خورشید!این چه بلایی بود سرم آوردی؟ آخه واسه چی فکر کردی من اینهمه تحمل دارم که اینهمه فشار رو تحمل کنم؟ چرا ادامه این نکبت رو به کس دیگه ای نسپردی تا من1گوشه به درد خودم بمیرم؟ کاش بودی تا واسه خاطر این کاری که دستم دادی به حسابت می رسیدم لعنتی!
یادآوری خاطره خورشید، حضورش، صداش، لبخندش، دردش، حتی خشمش، و پایانش، چنان به موجودیت تکبال فشار می آورد که نمی تونست پنهانش کنه.
-تو چیزیت شده تکبال؟ می خوایی واسه امروز دیگه تمومش کنیم و باقیش بمونه برای فردا شب؟
تکبال آهسته ولی مطمئن به نشان نفی سر تکون داد.
-ممنونم خوشبین ولی من چیزیم نیست.
آهای تکبال! دیشب گفتی که بهمون یاد میدی چه مدلی بدون حضورت آتیش درست کنیم. ولی نگفتی چجوری. آخه ما خفاشیم و پر نداریم و اگر هم داشتیم مدل تو عجیب نیستیم که بتونیم آتیششون بزنیم.
زمزمه های مشتاق و پرسش گر در تأیید تیزرو اطراف رو گرفت.
-بله شما پر واسه آتیش زدن ندارید. لازم هم نیست داشته باشید. نه پر، نه توانایی های1موجود به قول خودتون عجیب.
تکبال از زیر بالش چیزی رو بیرون آورد، دستش رو بلند کرد و بلند تر از زمزمه هایی که داشت بالا می گرفت تقریبا داد زد:
-فقط کافیه2تا از این ها رو1طوری که اذیتتون نکنه زیر بال هاتون جا بدید و زمانی که آتیش لازم شدید ازشون استفاده کنید. خوشبختانه دست های شما واسه گرفتن و نگه داشتن حرف ندارن.
همه زمزمه ها خوابید و همه نگاه ها به تکبال در وسط دایره روی زمین خیره شد.
-این چیه تکبال؟
صدای تیزپرک تیز و بلند، سکوت شب رو عمیقا خراش داد.
تکبال توی دلش از تیزپرک تشکر کرد. سکوت منطقه سکویا رو نمی تونست تحمل کنه.
-این سنگه. ولی نه سنگ معمولی. این ها سنگ های آتیشزنه هستن. با داشتن2تا از این ها می تونید حسابی آتیش بازی کنید. فقط1خورده مهارت می خواد که مثل آبخوردن با تمرین به دست میاد.
قویدست به سنگ کوچیک لای پنجه تکبال چشم دوخت.
-این درسته که از این ها باید حتما1جفت باشه تا بشه آتیش درست کرد؟ ما توی پیدا کردن یکیش هم موندیم. از کجا باید گیر بیاریم؟
تکبال در جواب زمزمه های تأیید بقیه بلند گفت:
-اولا بله حتما باید جفت باشن. دوما پیدا کردنشون مشکل نیست. توی همین جنگل خودمون هست. زیاد هم هست. اطراف منطقه فنچ ها تا دلتون بخواد از این ها ریخته.
خوشدست که نگاهش هنوز به شدت زهری ولی در زمان تمرین ها فرمانبرداریش حرف نداشت سکوت نصفه نیمه رو شکست.
-من میگم زمان از دست ندیم. همین امشب1دسته از خفاش ها بریم و1سری جمع کنیم بیاریم. راستی کلاغ ها که فرم پنجه هاشون شبیه خفاش ها نیست باید چطور آتیش درست کنن؟ اگر با تمرین حل نشه باید به1چیز دیگه مسلح بشن؟
تکبال با حرکت سر تمام گفته های خوشدست رو تأیید کرد.
-رفتن به منطقه فنچ ها چندتا مزیت داره. یکی اینکه سریع تر دستمون به سنگ ها می رسه، دوم اینکه تکماری ها می فهمن که فنچ ها رها نشدن و تحت حمایت منطقه سکویا هستن و اگر نقشه ای واسشون داشته باشن با این مانور خفاش ها خواه ناخواه می کشن عقب. در مورد کلاغ ها هم، سکویایی ها قواعد بزرگ طبیعی رو در مورد خودشون شکستن. دلیلی نداره نتونن این یکی رو هم بشکنن. اگر هم نشد خیالی نیست. اسلحه واسه افراد منطقه سکویا کم نیست. با آتیش اگر نشد با1چیز دیگه میریم جنگ. حالا تا دیر نشده، 1دسته از خفاش ها برن1چرخی اطراف فنچ ها بزنن و سنگ های آتیشزنه رو واسمون بیارن.
اثر گفته های تکبال فوری بود. جنب و جوشی سریع و بی وقفه به راه افتاد و چند لحظه بعد،1دسته بزرگ خفاش از روی منطقه سکویا پرواز کردن و توی دل شب در مسیر منطقه فنچ ها از نظر ناپدید شدن. برای تکبال فرمان دادن به بقیه، اون هم افرادی که ازش هیچ دل خوشی نداشتن حسابی عجیب بود و عجیب تر از اون، فرمانبری بقیه بود که بدون هیچ اعتراضی و خیلی سریع انجام می گرفت. تکبال در زمان هایی که حتی حرف زدن با1آشنای صمیمی مثل خوشپرواز اذیتش می کرد و به لکنتش مینداخت، هرگز تصورش رو هم نداشت که زمانی به جمع هوادار های کرکس که حسابی از دست جفت بی معرفتش عصبانی بودن به این سرعت و صراحت فرمان بده و اون ها هم بی هیچ حرفی انجامش بدن. افراد منطقه سکویا پر حرارت و منسجم مشغول کسب آمادگی و ایجاد هماهنگی هرچه بیشتر بودن. به هم کمک می کردن، به تکبال گوش می دادن، با هم تلاش می کردن، برای پیشبرد بیشتر و بهتر به تکبال و به هم نظرات جدید ارائه می دادن، موفق می شدن، پیش می بردن، می خندیدن، ولی تمام این ها فقط در محدوده پیروزی به تکمار بود و بس. خارج از این مرز تاریک، نه اون ها و نه تکبال، هیچ نقطه روشنی واسه طرف مقابل نداشتن. نه در نگاه، نه در کلام، نه در حضور. سکویایی ها در توافقی تقریبا ناگفته خشمشون از تکبال کبوتر رو از محدوده اتحاد بر علیه دشمن مشترک بیرون فرستاده بودن و تکبال هم که در این مورد باهاشون کاملا موافق بود، با نگاهی تاریک ولی آروم، توفان دردناک درونش رو مخفی نگه می داشت و در پیشبرد هدف خطرناکشون همراهشون بود.
-ببین چی شد! بارون گرفت. این آسمون با ما کری داره. رعد و برق زد گفتیم بیخیال، حالا زیر این بارون چجوری آتیش زدن رو تمرین کنیم؟
-کاری نداره که! بریم خوابش رو ببینیم تا بارون تموم بشه.
همه زدن زیر خنده. تکبال نگاهی به آسمون کرد و بلافاصله با1آبشار حسابی که از آسمون ریخت روی سرش حسابی خیس شد. بقیه هم اوضاعشون بهتر از اون نبود ولی ظاهرا همه بیشتر نگران توقف آتیش بازیشون بودن تا خیس شدنشون.
-حالا چی تکبال؟
تکبال به خوشبین نظر انداخت. کاملا خیس ولی کاملا بیخیال و آماده بود.
-حالا هیچی. استراحت اجباری.
-این درست نیست! چرا باید همین حالا بباره! درست همین الان که من داشتم یاد می گرفتم!
همه با صدای تیز و ریز خشم تیزپرک از جا پریدن. تکبال بهش نگاه کرد که زیر درخت ایستاده و با حرص اعتراضش رو جیغ کشید و سنگ های توی دستش رو با تمام قدرت کوبید به هم. زیر درخت هنوز خیس نبود و در نتیجه ضربه تیزپرک باعث شد جرقه از سنگ ها بپره و تیزپرک مثل برق با جیغ کشداری خودش رو پرت کرد زیر بارون تا آتیش گوشه بالش رو خاموش کنه. خوشبختانه اتفاقی نیفتاد. تیزپرک بیخیال سوختگی ناچیزش از خوشی جیغ می کشید، دور خودش توی بارون می چرخید و بالا و پایین می پرید.
-بلاخره موفق شدم. بلاخره آتیش درست کردم! آخجون یاد گرفتم! …
-درسته، تو موفق شدی تیزپرک. این یکی از ماندگار ترین تجربه آتیش زدنه. خوب شد بارون میاد وگرنه خاکستر می شدی.
تیزپرک به تیزبین اخم کرد و خنده های بقیه با رعد و رگبار هم صدا شد. چند لحظه بعد، تیزپرک دست از چشم غره رفتن به تیزبین و بقیه برداشت و همراه اون ها زد زیر خنده.
تکبال اون شب با وجود اصرار تکرو و مشکی و بقیه توی منطقه سکویا نموند. زیر سیلی که از آسمون می بارید به پناهگاه خودش برگشت و مشکی هم تا دم در همراهیش کرد. مشکی سعی کرد قانعش کنه که امشب رو به منطقه سکویا برگرده چون این خطر وجود داشت که سوراخ تکبال زیر آب بره ولی تکبال کوتاه و صریح گفت که ترجیح میده تا صبح شنا کنه ولی حاضر نیست همراه مشکی برگرده. مشکی گرفته و خسته برگشت و رفت و تکبال گرفته تر و خسته تر از مشکی، رفتنش رو تماشا کرد و باز هم از ته دل آرزو کرد که ای کاش اشکی داشت که بباره بلکه دلش سبک تر بشه.
-خوش به حالت آسمون! چه راحت می باری! کاش من هم می تونستم!
نمی تونست. اشکی نبود که بباره. تکبال با دلی گرفته تر از شب های زمستون و شونه هایی سنگین تر از کوه، به مسیر رفتن مشکی چشم دوخت و اون قدر همون طور باقی موند که تصویر مشکی از زمینه خیالش هم محو شد و سیاهی ساکن و1دست جاش رو گرفت. بعد به بوته های در هم پیچیده تکیه زد و خودش رو به بارش بی امان بارون سپرد. شب بود و تکبال بود و بارونی که بی توقف و بی انتها می بارید و می بارید!.
بارون2روز تمام بارید. تکبال و سکویایی ها در این مدت نتونستن آتیش درست کردن رو تمرین کنن ولی حتی1لحظه هم بیکار ننشستن و هر روز و هر شب، زیر درخت ها، در پناه شاخه ها و هر جا که می شد پنهان بمونن، مشغول قوی تر شدن و منسجم تر شدن بودن.
-آهای تکبال! مورچه ها خبر آوردن که تکمار داره عنکبوت ها رو به کار می گیره تا دوباره براش تار ببافن. احتمالا می خواد واسه ما تور درست کنه و گیرمون بندازه.
-این شدنی نیست تیزبین. مگه ممکنه توری به بزرگی تمام این منطقه درست کنن؟ واسه اذیت کردنمون باید همه ما رو گیر بندازن و این با هیچ توری ممکن نیست.
تکبال1لحظه تردید کرد که حقیقت رو در جواب خوشبین بگه یا نه. مشکی تردیدش رو خوند.
-بگو تکبال. دونستن بهتر از غافلگیر شدنه.
مشکی درست می گفت.
-اون نمی خواد برای ما تور درست کنه خوشبین. تکمار می خواد برای ما طناب دار ببافه. شبتاب ها دیشب بهم گفتن تکمار می خواد چندتامون رو گیر بیاره و محض عبرت بقیه به سبک اون شکاری ها که کشته بود دار بزنه.
سکوت سنگین زیاد طول نکشید.
-خوب پس حسابی حالش خرابه، مگه نه بچه ها؟
تکبال اولین کسی بود که با این جمله بلند و مطمئن لالاپر زد زیر خنده و پشت سرش قهقهه بود که رفت هوا. ترس و حیرت در1لحظه از بینشون رفت و محو شد و حالا فضا پر بود از خنده ها و پارازیت هایی که سکویایی ها واسه کوچیک نشون دادن تکمار می پروندن. همه بدون استثنا می دونستن که این تهدید جدی و خطرناکه و همه به همون نسبت آگاه بودن که باید هیبت این خطر رو از مرحله وحشت واسه خودشون و واسه بقیه بیارن پایین و تکبال چه خوشحال بود که همه در این کار بسیار موفق عمل می کردن. خیلی آهسته از بین جماعت شلوغ و پر سر و صدا گذشت، روی شونه لالاپر زد و زمانی که لالاپر به طرفش برگشت و نگاه بی نهایت تاریکش رو بهش دوخت، تکبال بدون مکث آهسته بهش گفت:
-ممنونم.
لالاپر که مفهوم تشکر تکبال رو خوب فهمیده بود، نه به نشانه صمیمیت، بلکه به نشانه تفاهم لبخندی زد و آهسته سر تکون داد.
-به نظرم رسید که باید انجامش بدم قبل از اینکه دیر بشه.
تکبال به لبخندش جواب داد. لبخند تکبال به سردی نگاهش بود. تلخ، خشن، تاریک!.
-درست به نظرت رسید. و درست هم انجامش دادی. مثل همیشه.
لبخند لالاپر این بار از دفعه پیش صمیمی تر نبود ولی پر رنگ تر شده بود. تکبال آهی که لالاپر خورد رو خوند.
-اگر کرکس بود حتما همین طور تشویقم می کرد.
تکبال برخلاف لالاپر آهش رو قورت نداد. چقدر دلش می خواست دست لالاپر دلگیر رو بگیره، به نگاهش که حالا علاوه بر تاریکی خیس هم بود چشم بدوزه، اشک هاش رو پاک کنه و اونقدر براش بگه و بگه تا لالاپر باور کنه که تکبال جفت خیانتکار نیست، تا همه باور کنن، همه بفهمن، همه بپذیرن. ولی تکبال حرفی نزد. کاری هم نکرد. نگاه حسرتبار لالاپر که لحظه ای خیلی کوتاه به سکویا دوخته و بعد بارونی شد رو ندید گرفت و بین جمع شلوغ سکویایی ها گم شد.
-خوب، اون ها عنکبوت ها رو دارن با اون تار های لعنتیشون. در مقابلش ما چی داریم؟
تیزپرواز درست می گفت. باید1چیزی برای مقابله با تور های تار عنکبوتی پیدا می کردن که از تکمار جا نمونن. ولی چی؟ اون ها چی داشتن که در مقابل این گزینه تکمار بذارن؟ همه بلافاصله توی ذهن هاشون به دنبال جواب این سوال گشتن.
-ما کرم های ابریشم رو داریم با نخ های محکم و برّنده ابریشمی که با آب دهن بافنده هاش و با صمغ7درخت ترکیب شدن.
صدای محکم تکبال که جواب سوال رو داده بود، به وضوح جون تازه ای به زمزمه های مردد تزریق کرد.
-ولی تکبال! به نظرم به این سادگی که تصور می کنیم نباشه. از بین ما فقط خورشید با کرم های ابریشم طرف بود و زمانی که خورشید رفته بود سفر، شهپر به جاش…
خوشبین سعی کرده بود این ها رو با بیشترین سرعت و معمولی ترین حالت بگه ولی…
-شما ها1دفعه چی شدید؟ عاقل باشید! الان زمان افسرده شدن نیست. باید فکر کنیم ببینیم چطور میشه از کرم های ابریشم کمک گرفت.
تکبال نگاهی از سر سپاس عمیق به خوشدست انداخت و حلش کرد.
-بذاریدش به عهده من. بارها همراه خورشید به دیدنشون رفتم و بلد شدم باهاشون چجوری حرف بزنم. اون ها هم خوب می شناسنم و مشکلی پیش نمیاد.
تکرو با رضایتی که سعی می کرد به نگاه های آشفته و غمگین انتقالش بده لبخند زد.
-پس حل شد. امشب که گذشت، فردا شب باید بریم باهاشون هماهنگ بشیم تا خیالمون جمع بشه. این تکمار باید بفهمه با کی طرفه. هنوز مونده به غلط کردن بیفته.
تکبال بلافاصله از جا جنبید و بالای یکی از شاخه های کلفت نزدیک پرید.
-فردا شب دیره. یکی همراهی کنه تا همین الان بریم.
مشکی فورا خودش رو بهش رسوند.
-من هستم. بریم.
و در منطقه سکویا همه چیز به همین سرعت، با تکیه بر اتحادی که تحت هیچ شرایطی نمی شکست حل می شد.
بهار آهسته می رفت و جاش رو به تابستون می داد. جنگل سرو آشکارا در انتظار1اتفاق بود. اتفاقی که جز سکویایی ها و تکماری ها کسی نمی دونست از چه جنسیه ولی همه جنگل سرو بی حرف و بی صدا از تصور فردای تیره ای که خواه ناخواه می رسید می ترسیدن.
سکویایی ها به شدت در حال کسب آمادگی بیشتر بودن، تکماری ها به شدت در تکاپوی پیروز شدن به سکویایی ها و فتح کامل جنگل سرو بودن، تکبال با تمام وجود در تلاش برای همراهی و هماهنگی هرچه بیشتر سکویایی ها با هم برای رسیدن حساب تکمار و درضمن، مخفی نگه داشتن حقیقت متفاوت خودش از همه، به خصوص از نگاه کاشف و جستجوگر خوشپرواز بود.
-تو داری چیکار می کنی تکبال؟ غیب میشی، بیمار میشی، پر هات رو معلوم نیست سر چی از دست میدی، زخمی میشی، تو داری چیکار می کنی تکبال؟ داری چیکار می کنی؟
تکبال در جواب خوشپرواز لبخند خسته ای زد و چیزی نگفت. خوشپرواز از شدت حرص و نگرانی اختیار اعصابش رو داشت از دست می داد.
-لعنتی!آخه بگو چی شده؟ تو با کسی درگیری؟ به دردسر افتادی؟ مشکل خاصی داری؟ آخه حرف بزن!
تکبال آه خستهش رو خورد.
-خوشپرواز!من هیچ مشکلی ندارم. من به هیچ دردسری نیفتادم. من با کسی درگیر نشدم. محض خاطر خدا دیگه این جستجو رو تمومش کن. اجازه بده بتونم محبتت رو از دست ندم. اگر ادامه بدی چاره ای برام باقی نمی مونه جز اینکه خودم رو ازت کنار بکشم. و این رو من نمی خوام.
خوشپرواز بی اختیار و کلافه داد زد:
-برای چی لعنتی؟ آخه برای چی؟ تو چه داستانی داری که واسه مخفی نگه داشتنش حاضری از همه ببری؟ تو چجور جونوری هستی که اینهمه عجیبی؟
تکبال درمونده و خسته و سیر از خودش، در درون می سوخت و در ظاهر به خشم خوشپرواز لبخند می زد و سعی می کرد به هر شکلی که از دستش بر میاد سر موضوع رو عوض کنه.
-کاش اینهمه متفاوت نبودم! کاش مثل همه بودم! یکی شبیه خوشپرواز، شبیه چلچله، شبیه همه پرنده های بی نام و نشون این جهان بی در و پیکر. کاش می شد!.
این ای کاش ها به جایی نمی رسیدن. تکبال هم زمان چندانی برای این حسرت ها نداشت. جنگ نزدیک بود و تکبال بعد از نابود کردن تکمار اگر زنده می موند، تمام عمرش رو زمان داشت که به حسرت خوردن برای نداشته هاش صرف کنه. ولی حالا زمانش نبود. به هیچ وجه زمانش نبود. منطقه سکویا باید آماده جنگ می شد. جنگی قریب الوقوع که سرنوشت منطقه سکویا و سرنوشت جنگل سرو رو برای همیشه مشخص می کرد.
-آهای!بجنبید! باید بریم تکبال رو نجاتش بدیم!.
همه در1زمان به طرف کلاغ های پریشونی که با نهایت سرعت به طرف تاک پرواز می کردن برگشتن. کلاغ ها پیش از اینکه بهشون برسن هوار رو سر داده بودن.
-بجنبید1کاری کنید. ما همین الان دیدیم که1دسته خارپشت از پشت انجیرستان به طرف مخفی گاه تکبال به راه افتادن و همه مسلح بودن به خار های تیز و سیخ شده و تور های کلفت لعنتی بافته شده از تار های عنکبوت و شیره درخت های… اینکه تکباله. تو اینجایی تکبال؟!
تکبال وسط سکوت سنگین جمع نگاه آرومی به کلاغ های بی نهایت آشفته انداخت و لبخند زد.
-بله من اینجام. زمانی که اومدم شما ها نبودید واسه همین نمی دونستید. ولی خوب دست خارپشت ها رو خوندید. حالا ما می دونیم که اون ها تکماری هستن و باید سر فرصت به حسابشون برسیم. و این دونستن رو از شما ها داریم. حسابی ازتون ممنونم!.
کلاغ ها به وضوح آسوده خاطر و بسیار راضی بودن.
-ما فقط سعی کردیم به همون ترتیب که برامون گفته بودی گشت بزنیم. مثل اینکه به درد خوردیم.
تکبال نگاه پر از رضایتش رو بهشون دوخت و خندید.
-شما ها عالی بودید. مثل همیشه.
کلاغ ها با شادی آشکار زیر نگاه های گرم سکویایی ها پستشون رو به نفرات بعدی تحویل دادن و وسط جمع ولو شدن.
-با این حساب امشب نمیشه بری تکبال. باید اینجا بمونی. نگو نه که خودت هم می دونی چیزی رو عوض نمی کنه.
تیزپرواز درست می گفت. تکبال می دونست پس حرفی نزد. شب بود و چندتا خفاش به جای اون کلاغ ها عهده دار گشت زدن می شدن. طولی نکشید که با آرایشی منظم و کاملا مستطر پریدن و دور شدن. ابر سیاهی روی ماه رو پوشوند. بی تردید باز هم یکی از اون بارون های شلاقی اواخر بهار در پیش بود.
نیمه شب ساکتی بود ولی نه کاملا ساکت. تکبال مطمئن بود که از دل سکوت شب منطقه سکویا صدایی شنیده. گوش داد بلکه بفهمه ولی نفهمید. صدای فرو خورده و غمناکی بود. هقهق تلخی که کاملا مشخص بود به اصرار صاحبش یواشکی نگه داشته شده. تکبال سر پا ایستاد و متمرکز گوش داد. فایده نداشت. به اطراف چشم دوخت. منظره منطقه سکویا در سکوت نیمه شب انگار تاریک تر از باقی منطقه های جنگل دیده می شد. بدون کرکس، بدون خورشید، بدون…شهپر.
-بس کن!.
حتی این نهیب تحکم آمیز به خودش هم دیگه نمی تونست این اسم رو از ذهنش پاک کنه. تمام اون شب های تنهایی توی خستگی هاش، هم زمان با خاطرات دردناکش، با خودش هم می جنگید. دیگه خسته شده بود از این جنگ بی انتها و بی ثمر. شهپر رفیقی بود که تکبال نمی تونست بهش فکر نکنه. با وجود آگاهی از نیت شهپر. با وجود عدم رضایت کرکس. و با وجود آگاهی از اینکه این در نظر سکویایی ها و شاید در نظر هر موجود دیگه ای چه مفهومی می شد داشته باشه. سرش رو به شدت تکون داد بلکه از سرش بپره ولی…
-اگر شهپر الان اینجا بود همه چیز چقدر متفاوت می شد!.
پشت این فکر غیر قابل مهار، صف بلندی از افکار و تصورات بی حساب و ممنوع به ناخواه تکبال، مثل قطاری از فرستاده های اغواگر جهنم توی ذهنش به چرخش و رقص در اومدن. هیچ وقت به اندازه اون لحظه دلش نخواسته بود که1گوشه روی1دسته علف و زیر1سقف امن ولو بشه و بدون جنگ و تقلای بی برد و بی ثمرش، خودش رو در آغوش رویا های رنگی رها کنه و همراهشون بره و بره تا…خواب!.
-لعنت!بسه دیگه! متوقفش کن!.
حس می کرد اجرای این فرمان براش از همیشه مشکل تره.
-امشب حسابی سردمه. امشب حسابی خسته ام. امشب حسابی…دلم…پرواز می خواد.
خاطره کاملا واضحی از چرخ زدن های آروم و آرامشبخشش با خوشپرواز توی خاطرش نقش بست و نفهمید کی تمام چهرهش تبدیل به نقش واضحی از لبخند رضایت شد. اون حس و حال عجیب و غیر قابل تصور رو کاملا به خاطر داشت.
-اینه پرواز!.
صدای ذهنش بود که زمزمه اون روز خوشپرواز رو توی وجودش نجوا می کرد. بله. این بود پرواز. پروازی که تکبال حالا برای اولین بار در تمام عمرش، برخلاف میلش، با وجود تلاش بی پایان و شدید به انکارش، چاره ای نداشت جز اینکه اعتراف کنه دلش حسابی هواش رو کرده. هوای پروازی که پرواز بود و تکبال بعد از اون بار و بعد از بارها و بارها که به همراه خوشپرواز تجربهش کرده بود، حالا دیگه حال و هواش رو می شناخت. با کرکس هرگز همچین تجربه قشنگی نداشت. فقط بالا، بالا، بالاتر. و ترس! و تنگی نفس! و تسلیم!و هیچ بودن محض! …
-احتمالا شهپر… تجربه هاش…
تکبال به شدت از جا پرید و مثل کسی که برای دفع1حمله بسیار نزدیک عکس العمل نشون بده، خشم تدافعیش رو به طرف مقابل آزاد کرد. خوشبختانه فضا باز بود و جز شکستن چندتا شاخه نازک زیر پاش و ریختن1دسته برگ روی زمین اتفاق دیگه ای نیفتاد.
-دروغ که نگفتم. شهپر مطمئنا تجربه های آرام تر و قشنگ تری از پرواز به همراهش میده. بهش میاد حسابی وارد باشه.
تکبال بی اختیار از جا پرید و به پر های خودش چنگ زد.
-به این فکر نکن! بهش فکر نکن! نکن!
انعکاس صدای بلندش که کمی از فریاد کوتاه تر بود باعث شد یکه سختی بخوره. مثل اینکه شکستن اون سکوت مرموز با صدای خودش، صدای بیگانه خودش، براش غیر منتظره بود. باید از این افکار خلاص می شد. باید از این جونده های مزاحم و ویرانگر اعصابش خلاص می شد. ولی شب تاریک، سرد و عجیب بود. از اون شب هایی که دل هوای آرامش و گرما و امنیت و پرواز می کرد.
-خدایا!من چرا اینطوری شدم!؟
باید1طوری خودش رو از این وضعیت خلاص می کرد.
کرکس.
این اسم به1باره مثل سفیر خطر از سرش گذشت و انگار به وجودش برق وصل کرد. حالا هشیار تر بود.
-اگر کرکس بود، اگر اینجا بود، اگر می فهمید، …
ولی کرکس نبود. اونجا نبود. هیچ کجا نبود. بالای سرش نبود. کرکسی که با اون اطمینان خللناپذیر بهش می گفت من اینجام، حالا نبود. دردی آزار دهنده و ممتد داخل قفسه سینهش پیچید. دردی از جنس ناکامی و خشم. خشمی ساکت، تاریک، تلخ.
-این ها فایده ندارن.
با تکرار این انعکاس دردناک توی ذهنش آروم شد ولی نه از سر آرامش. از سر درد، عجز و خستگی.
باد ابر ها رو کمی جا به جا کرد. نگاه تکبال روی سکویای بلند ثابت موند. از روی تاک آهسته بلند شد و با پرش های کوتاهی که سعی می کرد هرچی بی صدا تر باشه به طرف سکویا رفت. بهش رسید. آهسته سر بالا کرد و به نوکش چشم دوخت. به لونه ای که زمانی پناهگاهش بود. به لونه کرکس. چقدر اون بالا سرد و تاریک بود. لونه کرکس. لونه خودش و کرکس. لونه جفتش.
تکبال1قدم دیگه پیش رفت. تنه صاف و کلفت سکویا رو لمس کرد. حرارت آشنای دردناکی توی قلبش پیچید. به سکویا تکیه زد. بهش چسبید. تمام قد بهش چسبید. بغلش زد. سرش رو بهش تکیه داد. بوییدش. چشم هاش رو بست و پلک هاش رو به هم فشار داد. آهش توی بغضی که نمی شکست تکه تکه شد.
-کرکس!کجا هستی کرکس؟ کجا هستی؟
نفسش از فشار درد بالا نمی اومد. اشکی در کار نبود. دستی خیلی آروم شونهش رو لمس کرد. تکبال از جا نپرید. خسته بود. حتی از این هشیار شدن های به1باره و ناگهانی.
-تکبال!دیر وقته. هر لحظه هم ممکنه بارون بگیره. تو نباید اینجا باشی.
تکبال همون طور ساکت و بی حرکت باقی موند. تکرو آروم شونهش رو فشرد.
-دلت تنگ شده؟ می خوایی بری اون بالا؟ اونجا هنوز هم آشیونته.
تکبال به زحمت نجوا کرد:
-من نمی تونم. پرواز.
ادامه نداد. نمی تونست. تکرو اصرار نداشت باقیش رو بشنوه. می دونست.
-می خوایی من ببرمت؟ ظرف2دقیقه می رسیم اون بالا.
تکبال بی اون که سرش رو از روی تنه سکویا برداره، به نشانه نفی سر تکون داد. چقدر حرف داشت برای گفتن! چقدر اشک داشت برای ریختن! چقدر فریاد داشت برای سر دادن! ولی تکبال سکوت کرده بود. فقط سکوت کرده و همون طور تلخ باقی مونده بود. با سکوتی سرد و سنگین، با چشم های بسته و با سری که به تنه سکویا، به پایه آشیونه کرکس تکیهش داده بود!.
تکرو اون شب دیگه حرفی نزد. همونجا بی صدا باقی موند و عقب تر ایستاد تا بدون به هم زدن آرامش دردناک جفت کرکس، بتونه مواظبش باشه. تکبال بیگانه با حضور ساکت تکرو و بیگانه با تمام جهان اطرافش، چسبیده به سکویا باقی مونده بود. سکویایی که شاید هنوز برای تکبال نشونه ای بود از حضور کرکس. شب آهسته می گذشت. باد ملایمی می وزید و سکوت رو انگار جا به جا می کرد و اون صدا، اون هقهق یواشکیِ فرو خورده، زینتبخش تاریک و تنهای شب بود!.
تابستون بی صدا رسید. هوا گرم شد. شکوفه ها میوه شدن. جنگل سرو رنگ تابستون به خودش گرفت. درخت نارنج منطقه سکویا همچنان عقیم باقی مونده بود. تکبال هر بار که به منطقه سکویا می رفت، می دید که سکویایی ها به طرز دردناکی از نگاه کردن به لونه متروک و بی روح بالای درخت نارنج پرهیز می کردن و خود تکبال هم حالی بهتر از اون ها نداشت. به سکویایی ها از ته دل حسادت می کرد. اون ها هر بار که نگاهشون به طرف درخت نارنج نیمه خشکیده می رفت، آزاد و آسوده دردشون رو بروز می دادن و تکبال حتی به این هم مجاز نبود. نگاهش هر بار سرد و بیروح بود و تلخ. فرقی نمی کرد به چی نگاه کنه. توی نگاه تکبال در هر حال هیچی جز این تلخی تاریک نبود. و چقدر دلش می خواست می شد که در وجودش هم همون سرمای نگاهش حکمفرما باشه ولی نبود. در این لحظه ها همه توان تکبال صرف این می شد که کسی پشت نقاب سرد و تلخ چهرهش رو نبینه. به طور عجیبی در این امر موفق بود و در این قیامت سیاه، این موفقیت تنها چیزی بود که بهش احساس رضایت می داد.
شب های خطرناک برای تکبال باز هم تکرار شدن و تکبال به اجبار مجبور شد شب های بیشتری رو در منطقه سکویا به صبح برسونه. شب هایی که نیمه شب های ساکت و هقهق های مرموز و فرو خورده زینتبخششون بود و تکبال حسابی می خواست که این معما رو حلش کنه. بار ها سعی کرده بود صاحب اون صدا رو پیدا کنه ولی هر بار چیزی سر راهش مانع شده و تلاشش رو نیمه و ناموفق باقی گذاشته بود. این شب ها زمان های خوبی بودن برای تمرین و تعلیم های بیشتر و سکویایی ها از تک تک لحظه ها عالی استفاده می کردن. به خاطر اینکه نمی خواستن تکماری ها چیزی از اوضاعشون بفهمن نمی تونستن بی گدار و آشکار تمرین کنن. گشت های مراقبت منظم تر و محتاط تر شده بودن و نظم و حرارت زمان کرکس، کم و بیش داشت در منطقه سکویا دوباره شکل می گرفت. تکبال در نیمه شب های حضورش توی منطقه سکویا بیکار نمی موند و به پیشنهاد و اصرار خودش، در همه چیز از گشت های زمینی گرفته تا مذاکره ها و تمرین ها و خلاصه در هر کاری که می شد در انجامش سهمی داشته باشه همکاری می کرد. همه جا بود. روی زمین، بالای شاخه های تاک، وسط تردید ها و زمزمه ها، دنبال پیدا کردن راهی برای حل سوال های بی جواب، و خلاصه هر جایی که می شد باشه، تکبال اونجا بود. مورچه ها حسابی برای تکمار دردسر شده بودن. تکماری ها توی منطقه خودشون با مشکلات عجیبی رو به رو می شدن که هیچ توضیحی براش نداشتن. گاهی یکی از راهرو های زیرزمینی که اتفاقا خیلی هم لازم و حساس بود1دفعه بی توضیح و بی مقدمه پایین می اومد و بسته می شد و درست در بدترین و حساس ترین لحظه ای که انتظارش نمی رفت، ارتباط2قسمت مهم دژ تاریک تکمار رو قطع می کرد. گاهی هم1دفعه و کاملا ناگهانی، در لحظه ای که نباید، سوراخی درست در جایی که نباید باز می شد و حسابی اوضاعشون رو به هم می ریخت. 1بار معلوم نشد چجوری راه خروج از1فضای بزرگ که پر بود از موش های آماده و ورزیده، با ریزش سقف ورودیش بسته شد و در عوض سوراخ بزرگی درست از گوشه ای که همیشه خاکش نمناک به نظر می رسید باز شد و آب به شدت از اون سوراخ عجیب به داخل فوران کرد و تا بقیه بیان بفهمن چی شده و کاری کنن، کل اون فضای بسته رو آب گرفت و تمام موش های حبس شده تا دونه آخر غرق شدن. تکماری ها که حسابی متحیر و آشفته شده بودن، به دستور تکمار عصبانی با سرعت هرچه تمام تر موفق شدن پشت دیواری که آب داشت بهش فشار می آورد و می رفت که راه باز کنه، جاری بشه و تمام دژ زیرزمینی و تاریک تکمار رو بگیره رو ببندن و برای همیشه از اون فضا و از راهروی پشتش صرف نظر کنن که این براشون حسابی گرون تموم شد. آخه اون راهرو1در مخفی به انجیرستان داشت و تکماری ها این امتیاز بزرگ رو از دست دادن. تکمار در حالی که از خشم و حیرت به خودش می پیچید، بدون اینکه بتونه توضیح منطقی پیدا کنه و ارائه بده، خورشید و اون کبوتر بی پرواز رو مقصر تمام این اتفاق ها می دونست و پشت سر هم تهدید می کرد که به هر قیمتی شده اون2تا رو می خواد. خورشید رو حتی مرده و تکبال رو زنده.
این اخبار به همراه بقیه خبر هایی که تکماری ها به هیچ عنوان نمی خواستن به بیرون درز کنه، به تکبال و افراد منطقه سکویا می رسید و هنوز تکماری ها به طور کامل به1نقشه مسلط نشده بودن که افراد منطقه سکویا برای مقابله باهاش تدبیری تراشیده و در حال عملی کردنش بودن.
پروانه های شبتاب خبر آورده بودن که تکمار خارپشت ها رو با خودش متحد کرده و در حال تعلیم دادن هدف گیری های بلند و دقیق بهشونه و خیلی هم تلاش کرده که زنبور ها رو هم با خودش همراه کنه و با دیدن مقاومت شدیدشون حتی از تهدید هم استفاده کرده ولی موفق نشده و زنبور ها به هیچ قیمتی حاضر به همراهیش نشدن. تکبال بلافاصله مشکل خارپشت ها رو حل کرد.
-اون ها تیغ دارن و در حال آموزش هدف گیری هستن. شما ها بال دارید و باید جاخالی دادن رو تمرین کنید. درضمن، یکی بره ببینه این اطراف کجا پنبه در میاد. مطمئنم که هست خیلی هم هست. باید از گل های پنبه برای ساختن زره های سبک و کارآمد استفاده کنیم. چیز هایی که مانع پرواز و حرکت نباشن و درضمن از تیغ های خارپشت ها تا حد امکان حفظمون کنن.
خوشدست گفت:
-من جای پنبه زار رو بلدم. اتفاقا محصولش واسه این کار جون میده. باقی ماده ها هم درست کردن زره رو یاد می گیرن. بذارش به عهده من. امشب باید بریم پنبه زار پیکنیک خفاشی. کی با من میاد؟
تعداد نفرات داوطلب مثل همیشه بیشتر از حد لزوم بود. تمرین برای چرخ زدن های سریع و جاخالی دادن از مقابل تیغ های تیز و بلند خارپشت ها از همون لحظه شروع شد. تکبال در هر فرصتی که به دستش می رسید، با هر وسیله ای که می تونست، جسم و روح سکویایی ها رو در برابر تکمار و همه چیزش مقاوم تر می کرد و بعد از مدتی در کمال حیرت متوجه شد که نه تنها در این کار موفق بوده، بلکه بقیه هم شاید بدون اینکه بدونن دارن همین کار رو در حق دیگران می کنن. سکویایی ها داشتن یاد می گرفتن که زیر بال هاشون سنگ های کوچیک آتیشزنه، دور دست هاشون تار های برّنده و محکم ابریشم و دور قفسه سینه و جا های حساس و ضربه پذیرشون لایه های نازک ولی فشرده و سبک پنبه خام داشته باشن و در همون حال با نهایت سرعت بپرن، تا جایی که امکانش هست و حتی فراتر از حد انتظار بالا برن، با چابکی تمام از مقابل خطر از هر نوعش جاخالی بدن، با کمترین اشتباه و بیشترین نیرو حمله کنن، چنگ بکشن، ناکار کنن، پاره کنن و برنده بشن، با حد اکثر شدت ضربه بزنن، در کمترین زمان آتیش درست کنن و با بیشترین قدرت تار های دور دست هاشون رو پرتاب کنن و درست دور گردن دشمن بندازن و اونقدر بکشن تا پوست و گوشت و رگ و پی جدا بشه و کار تموم شه. کلاغ ها هم داشتن یاد می گرفتن که تمام این کار ها رو با توجه به شرایط جسمی و طبیعیشون، کمی متفاوت با خفاش ها ولی بی نقص و سریع انجام بدن و موفق هم باشن. تکبال حس می کرد حالا دیگه با فکر کردن به آخر ماجرا سرمای کمتری رو توی وجودش احساس می کنه.
روز قشنگی بود. تکبال در کنار پناه گاه زمینیش، زیر آفتاب گرم و دلچسب رها شده بود و به دیشب و شب های پیش در منطقه سکویا فکر می کرد. آرامشش روی مژه هاش سنگینی می کرد و چشم هاش نیمه بسته شده بودن. از لای پلک های نیمه بازش اطراف رو زیر نظر داشت و مواظب بود که اتفاقی نیفته. یاد گرفته بود که مواظب خودش باشه. بدون کرکس. بدون هیچ کسی که کمکش کنه. لکه تاریکی مثل سایه سیاه1خیال نحس، 1لحظه جلوی تابش آفتاب رو گرفت، درست از نزدیک تکبال نیمه هشیار گذشت و1دفعه از جا پروندش. با چشم های کاملا باز بهش خیره شد.
-باز!
آتشفشان بی مهاری از نفرت خالص توی سینهش جوشید، بالا اومد و به چشم ها و دست ها و همه وجودش رسید. از شدت خشم داغ شده و با نفس های به شماره افتاده و سنگین، با طلسم سیاهی از جنس خشمی بی توصیف سحر شده بود. باز با حالتی به وضوح غرور آمیز و پیروزمندانه، تا نزدیک زمین فرود اومد، شیرجه ای نمایشی زد و دوباره اوج گرفت. نگاهی سراسر تحقیر از بالا به تکبال پاشید و بلند خندید.
-خوشمزه ترین چیزی بود که در تمام عمرم خوردم!.
تکبال حس کرد تمام موجودیتش توی خشمی بی مهار و خطرناک ذوب میشه و تمام اعصابش نبضی شده بود که با سرعت و شدتی خطرناک می زد. چی می شد اگر اون موجود جهنمی رو به1000ذره متعفن تبدیل می کرد؟ چه اتفاقی می افتاد اگر جهان از نکبت نفرت انگیز این موجود وحشتناک سبک می شد؟ چی می شد اگر می تونست… اگر می تونست… آخ چی می شد اگر می تونست…
-آهای!اونجا چیکار می کنی؟
-سلام خوشپرواز. من داشتم گردش می کردم ولی این دوست کبوترت مثل اینکه از گردش کردنم خوشش نمیاد. میگم این بالا عالیه. تو نمیایی باهام بپری؟ من از فاظ پریدن های شما کبوتر ها بالاتر می پرم. می خوایی امتحان کنی؟
توی نگاه خوشپرواز هیچی نبود. نه رضایت و نه قهر.
-نه ممنونم. تو محبت داری ولی من ترجیح میدم اندازه بال های خودم بپرم.
باز خندید.
-نترس بیا. تو برای من خوردنی نیستی. من واسه صید کردن تو زیادی کوچیکم. باور کن و خاطر جمع باش. صید های من پرنده های کوچیک و ملوس هستن نه کبوتر های نر زمختی مثل تو.
تکبال از شدت خشم آشکارا به خودش می پیچید. خوشپرواز در سکوت به تکبال و دوباره به باز که آهسته روی شاخه های بالایی سپیدار تاب می خورد نظر انداخت. -این دوستت چشه؟ من کاری برخلاف طبیعتم نکردم. رفیقت ظاهرا جز پرواز کردن باقی قواعد طبیعت رو هم یاد نگرفته. اگر به خاطر ضعف جسم و ضعف های دیگهش نمی تونه یاد بگیره خیالی نیست ولی براش توضیح بده. واسه خاطر خودش. اگر آشنا باشه کمتر اذیت میشه.
خوشپرواز با نارضایتی سری تکون داد.
-دیگه بس کن باز!. به نظرم باید بری.
باز با رضایت ظالمانه ای سرش رو بالا گرفت و گفت:
-پس بعدا می بینمت.
پیش از رفتن، نگاهی از جنس حقارت به تکبال انداخت و بلند زمزمه کرد:
-موجود بیچاره!
باز رفت. خوشپرواز پیش از ناپدید شدنش چشم ازش برداشت.
-این موجود مسخره هرگز به مرحله صید هم تیره های من نمی رسه. تا آخر عمرش طول می کشه تا به1شکاری کامل تبدیل بشه. کفایتش واسه رسیدن به این تکامل کافی و کامل نیست.
خوشپرواز لبخندی از جنس تأسف زد و به تکبال نظر انداخت.
-تکبال!منو ببخش ولی باز درست میگه. اون کاری برخلاف طبیعتش نکرده. فاخته عزیز و بی تجربه تو باید قواعد طبیعت رو دقیق تر می فهمید و بیشتر مواظب بود. باز توی این ماجرا به اندازه ای که تو تصور می کنی مقصر نیست. تو باید این رو بپذیری.
تکبال با نگاهی کاملا خالی از درک به خوشپرواز خیره مونده بود و از شدت خشم مثل زمان هایی که با تمام توان می دوید، به شدت نفس نفس می زد. خوشپرواز بهش نگاه کرد. باید کاری می کرد. باید این حال و هوای خطرناک رو تغییر می داد. تکبال باید از این هوای تاریک آزاد می شد. تکبال نگاهش می کرد ولی نمی دیدش. نه خوشپرواز رو و نه هیچ چیز از جهان اطرافش رو. تکبال همراه فاخته در حال پرواز بود. آهسته و سبک و شاد. خیلی شاد!.
-تکی!دارم از تو میرم بالاتر. ببین! تکی! تشویقم نمی کنی؟ تکی! من حسابی دوستت دارم. تکی خسته شدم می ذاری بیام روی کولت؟ بدجنس نباش دیگه! من بال هام کوچیکه. جون نداره که! بذار بیام. تکی!… تکی!… تکی!… … … …
دست خوشپرواز خیلی آهسته از اون جهان درد کشیدش بیرون. تکبال1پارچه آتیش بود. خوشپرواز با نگاهی که سعی می کرد طوری باشه مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده دست تکبال رو گرفت و با همون گرمی همیشگی نگاهش کرد.
-بیا بریم1چرخی اون بالا بزنیم. دیگه که نمی ترسی. من هم کنار تو تقریبا یاد گرفتم چجوری اون بالا تابت بدم. خوب، هستی؟
لحظاتی بعد، تکبال جایی بین زمین و آسمون، در حال زندگی کردن هوای بهشت بود.
تابستون با روز های بلند و شب های روشنش حسابی توی جنگل سرو جولان می داد. تکبال بعد از اون روز بارها باز رو دیده بود که با شیرجه های نمایشی از نزدیکش رد می شد، لبخند تکبر آمیز و پیروزمندانهش رو تحویلش می داد و با رضایتی دردناک دستی به منقارش می کشید و خاطره صید منحصر به فردش رو مزه مزه می کرد. تکبال تمام سعیش رو برای مهار نفرت آزار دهندهش به کار می برد. نفرتی که هرگز تصور نمی کرد بتونه اینهمه سوزاننده باشه. نفرتی که تکبال رو آتیش می زد، زجرش می داد و تا سر حد سکته پیشش می برد. تکبال تا پیش از اون خیال می کرد نفرت رو می شناسه ولی حالا دیگه می دونست چیزی که پیش از اون می شناخت هیچی جز خشم های کوچیک و بی خطر نبودن. نفرت این بود. کوهی از آتیش خالص که صاحبش رو، خود تکبال رو، آهسته آهسته خاکستر می کرد و به طرف هیچ پیش می برد. باز کاملا بیخیال اینهمه، برای خودش می چرخید و هر بار با دیدن تکبال همون لبخند و همون حال و هوای پیروزمندش رو تحویلش می داد. تکبال حالا دیگه براش خطری نداشت. فاخته ای نبود که سرش با هم بجنگن. باز دیگه دلیلی برای پرهیز در مقابل تکبال نداشت. پس با آرامشی ملایم که از نظر تکبال نفرت انگیز تر از هر حسی در تمام جهان بود نگاهش می کرد و می گذشت.
-هنوز درگیری؟ درگیر اون؟ تکبال! به خاطر اتفاقی که واسه اون فاخته افتاد واقعا متأسفم. ولی تو الان وظایف مهم تری داری که باید بهشون فکر کنی. نفرت داشتن از اون باز، الان واقعا نباید در هیچ کجای ذهنت جا داشته باشه.
تکبال بدون اینکه از حضور مشکی در کنارش حیرت کنه، با نگاهی که به جای اشک ازش آتیش می بارید به مشکی نظر انداخت.
-ازش متنفرم مشکی. ازش متنفرم مشکی! ازش متنفرم!.
قدرت توضیح بیشتر نداشت. سعی کرد با همون کلام محدود، نفرتش رو توضیح بده. مشکی شونه هاش رو آهسته فشار داد و گفت:
-می فهمم.
راست می گفت. می فهمید. تکبال فهم مشکی رو درک کرد و نفسی از سر رضایت و درد کشید.
-بیا تکبال! باید بریم. زمان رو از دست میدیم.
مشکی درست می گفت. زمان رو نباید از دست می دادن. تکبال بی حرف و تاریک همراه مشکی شد، از پناه گاهش دور شد و به طرف منطقه سکویا رفت. تکبال همراه مشکی رفت در حالی که سنگ سفت وسط سینهش همچنان داغ از خشم و داغ از نفرت و داغ از درد و نگاهش همچنان سرد، تاریک و تلخ بود.
-آهای! داری گل بازی می کنی؟ این طوری نمی تونی جای پای موش و موریانه رو اینجا پیدا کنی. من از تو بهتر بلدم. بیا تا یادت بدم.
اون صدای ریز و نازک، اونهمه آرامش معصوم، اونهمه آشنا و اونهمه ناشناس، همه چیزش با منطقه سکویا و همه اجزاءش ناهماهنگ بود. تکبال از حیرت درک این ناهماهنگی، به شدت از جا پرید.
-این رو باش! از تکمار نمی ترسه ولی از من می ترسه! تو چطور جنگجویی هستی!
تکبال متعجب سر بالا کرد و به فنچ کوچیکی که درست رو به روی نگاه متحیرش ایستاده بود خیره شد.
-تو کی هستی؟ اینجا چیکار می کنی؟
فنچ برای تکبال پشت چشم نازک کرد.
-مگه چشم هات نمی بینه؟ من فنچم. فنچ کرکس.
تکبال حس کرد به بیماری توهم مبتلا شده.
-فنچ کرکس؟!
جوجه فنچ آهسته خندید.
-آره، فنچ کرکس. به نظرم در موردم بهت گفته بود. ولی پیش نیومد که درست و حسابی هم رو ببینیم.
تکبال دستی به چشم هاش کشید و جوجه فنچ خندید.
-تو توهم زده نشدی. من واقعی هستم.
تکبال به خاطر آورد که کرکس بارها براش از فنچ کوچیکی گفته بود که از طبیعت تیره خودش خیلی کم می دونه و باید بیشتر بدونه.
-پس… پس چه جوری من هیچ وقت ندیدمت؟ تو در تمام این مدت کجا بودی؟
فنچ آروم و شفاف بهش چشم دوخت.
-کرکس بهم گفته بود که نباید مزاحم تو باشم. می گفت که جفتش، یعنی تو، از اینکه1جوجه در اطرافت بچرخه رضایت نداری و من باید دور بمونم. نه اینکه مخفی باشم. فقط دور از تو بمونم تا مزاحم تو و زندگی کرکس و جفتش نباشم. ولی منطقه سکویا خیلی بزرگه. میشه زیر پر و بال کرکس بود ولی دور از جفتش که حوصله مزاحمت1جوجه بیگانه رو نداره باقی موند و دردسر نشد. اما من زیاد هم دور نبودم. توی درگیری ها مواظب اوضاع می شدم و جا هایی که پیغام ها و خبر ها باید به سرعت و بی دردسر و بی جلب نظر می رفت و می اومد، این کار به عهده من بود. زمان هایی که همه گرفتار بودن رسوندن گزارش اوضاع از1طرف به طرف دیگه با من بود. چندین بار پیش اومد که خودت رو نجات دادم. البته نه خودم تنهایی. من اطلاع می دادم و بقیه می جنبیدن. بعد از غیب شدن کرکس زمانی که تو گم شده بودی این من بودم که مامور شدم بفهمم کجایی و پیدات کردم تا مطمئن بشم خطری تهدیدت نمی کنه. بعدش هم اومدم و به اون هایی که می خواستن بدون سر و صدا حواسشون بهت باشه گفتم تا مواظبت باشن. خلاصه من بودم ولی به توصیه کرکس دور از نظر تو.
تکبال مات و متحیر به جوجه فنچ کوچیک با اون نگاه شفاف و چهره آرومش خیره مونده بود. حس می کرد جواب1عالمه سوال نپرسیده که همیشه توی ذهنش می چرخید و تا امروز بی جواب مونده بود رو حالا می تونه بفهمه.
-عجب! ولی تو… تو چجوری از زیر پر و بال های کرکس سر درآوردی؟
جوجه فنچ نفس عمیقی کشید و بال های کوچیک و ظریفش رو آروم تکون داد.
-وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم توفان شد. توفانش خیلی بد بود. من هیچی ازش یادم نیست ولی هنوز شب ها کابوسش رو می بینم. درختی که من و پدر و مادرم زیرش پناه گرفته بودیم شکست و درست افتاد روی سرمون. پدر و مادرم سپر من شدن و هر2تا همون شب مردن. من با فداکاری اون2تا زنده موندم. لا به لای ویرانی های زیر درخت شکسته، زیر1گل ارکیده پژمرده پیدام کردن که زنده بودم. کرکس نمی دونم چجوری پیدام کرد و کمک کرد تا زنده بمونم. اگر نبود الان من هم نبودم. خلاصه کرکس هوام رو حسابی داشت و یادم داد که چجوری ادامه بدم. من یواش یواش بزرگ شدم. هنوز نمی تونم درست و حسابی1فنچ کامل باشم ولی کرکس خیلی کمکم کرد که قواعد تیره خودم رو تا جایی که ممکن بود و هست زیر دستش یاد بگیرم. باید1کمی بزرگ تر بشم تا بتونم برم وسط هم تیره هام و مثل اون ها زندگی کنم. کرکس بهم گفته بود که تا اون زمان هوام رو داره. می گفت همه چیز درست میشه. می گفت هیچ وقت ولم نمی کنه تا زمانی که ازم مطمئن بشه و بدونه که می تونم درست پرواز کنم و حتی با یکی از تیره خودم جفت بشم، تخم بذارم، مادر بشم. ولی کرکس… رفت… تو…
صدای جوجه فنچ آهسته و آهسته تر شد، لرزید و برید. تکبال نگاهش کرد. داشت می بارید. چشم هاش معصوم و خسته بودن. تکبال خواست بغلش کنه ولی نگران بود. تحملش رو نداشت که از طرف این یکی هم پس زده بشه. پس همون طور ایستاد و تماشاش کرد. توی نگاهش انتظار بود.
فنچ سر بالا کرد و از پشت پرده اشک بهش چشم دوخت. نفس بلندی کشید و داستانش رو ادامه داد.
-بعد از رفتن کرکس، من زیر پر و بال خوشبین و لالاپر و بقیه بودم. خورشید که برگشت، حسابی جای همه نداشته هام رو واسم پر کرد. بعد خورشید…
بغض جوجه فنچ ترکید و هقهق آشکار و بی مانعی رو سر داد. تکبال گوش داد. همون صدا بود! همون صدا! صدای هقهق های نیمه شب ها.
-خورشید رفته سفر. وقتی برگرده…
جوجه فنچ بلافاصله از هقهق زدن دست برداشت و با همون صدای آهسته و ریزش به تلخی خندید.
-مزخرف نگو. خورشید دیگه بر نمی گرده. سفری در کار نیست. من جوجه هستم ولی از خیلی بزرگ های اینجا بزرگ تر فکر می کنم. با این قصه سفر خورشید فریبم نده. من قصه دوست ندارم.
تکبال نگاهش کرد. اشک روی چهره کوچیکش هنوز جاری بود.
-الان هم من قاطی بقیه می چرخم. اینجا موندم، زندگی خفاش ها و کلاغ ها و فنچ ها رو یاد می گیرم. با قواعد جنگ آشنا میشم. با قواعد زندگی آشنا میشم و منتظرم. منتظرم تا کرکس برگرده و رفتن خورشید رو توی بغلش گریه کنم. کاش این رو هم مثل بقیه چیز ها تحمل کنه و سفت بگه من هنوز اینجام. اگر هم نتونست بیخیال. من هستم و کمکش می کنم که راحت تر تاب بیاره. اون وقت نوبت منه که بهش بگم تحمل کن. رفتنش دردناکه ولی من هنوز اینجام. من باهاتم. پیشتم. باید قوی باشی.
جوجه فنچ این ها رو گفت و تحملش تموم شد. سرش رو کرد زیر بال هاش و بلند و دردناک گریه تلخی رو سر داد که تکبال رو بعد از مدت ها با هوای بغض آشنا کرد. بغضی که اشک نداشت.
-بذار کنارم بزنه. به جهنم.
تکبال با این فکر به خودش حرکتی داد و با2قدم بلند جلو رفت. بال هاش رو باز کرد و جوجه فنچ رو زیر پر هاش گرفت. فنچ کنارش نزد. بغلش هم نکرد. رفتارش نه مهربون بود و نه بی محبت.
-گوش بده!کرکس زنده هست. بر می گرده. من کرکس رو ازت نگرفتم. من جایی نبردمش. من هم مثل تو دلم براش تنگ شده. به خدا بهت راست میگم. کاش باور کنی!.
فنچ سر بالا نکرد. همونجا زیر پر های تکبال مچاله شد. تکبال دلش می خواست فنچ حرف بزنه. حتی اگر فحشش می داد و مثل بقیه متهمش می کرد.
-من بلایی سر کرکس نیاوردم. کسی باورش نمیشه. من فقط سکوت کردم. فقط سکوت کردم.
فنچ آهسته از زیر پر و بال تکبال بیرون اومد، سر بالا کرد و بهش خیره شد.
-تو می دونی چی سرش اومده. کاش می شد به بقیه بگی تا نجاتش بدن!. کاش می تونستی!.
تکبال به نگاه عمیق و شفاف اون جوجه فنچ عجیب خیره شد.
-من، من، من نمی دونم.
جوجه فنچ این زجر رو از روی دوش تکبال برداشت. تکبالِ بالغ رو با درکِ کوچیک و دلِ گرفتهش از تحمل بار عذاب جواب دادن به خودش خلاص کرد.
-به نظرم حالا نمی تونی. من باور می کنم که دلت تنگ شده. ولی می دونم که نمی تونی پسش بگیری.
تکبال با حیرت بهش خیره شد.
-می دونی؟ چی می دونی؟ تو چی می دونی؟!
جوجه فنچ آه عمیقی کشید.
-کرکس خیلی خوب بود. برای من و برای تو. ولی گاهی برای تو کرکس بد می شد. شاید اگر تو هم کرکس بودی اون بد نمی شد ولی تو کبوتر بودی و کرکس گاهی واسه تو بد می شد. اذیتت می کرد و تو دیگه تحمل نداشتی. بعدش هم که کرکس غیبش زد تو واسه پس گرفتنش کاری نکردی. الان هم دلت تنگ شده براش ولی می ترسی. می ترسی اگر برگرده باز هم گاهی بد بشه و باز هم اذیتت کنه و تو این رو دلت نمی خواد.
حالا تکبال بود که پنجه هاش توی پنجه های کوچیک جوجه فنچ جا گرفته بودن. بدون اینکه حواسش باشه، بدونه اینکه بفهمه، خودش رو جمع کرده بود و جوجه فنچ پنجه های بی حس و سردش رو توی پنجه های کوچیکش فشار می داد.
-می دونی؟ تو و کرکس هیچ کدوم مقصر نیستید. تیره هاتون فرق می کنه. باید با هم هماهنگ تر می شدید ولی نشدید. کرکس هم نباید اذیتت می کرد. باید یادش می موند که تو کبوتری.
تکبال از شدت حیرت صداش در نمی اومد. جوجه فنچ پنجه هاش رو بیشتر فشار داد و با نگاهی خیس خندید و بلافاصله بغضش به شدت ترکید و زد به هقهق.
-دلم خیلی براش تنگ شده.
تکبال چند لحظه تماشاش کرد و بعد، … به خودش که اومد، جوجه فنچ توی بغلش بود و داشت خودش رو سبک می کرد. تکبال فقط آه کشید.
-پس اون صدای نیمه شب ها، …
جوجه فنچ هقهقش رو خورد.
-اون صدای من بود که شب ها می شنیدی. دلم شب ها خیلی براش می گیره، کسی هم نمی بیندم و با خیال راحت گریهم رو می کنم. شب ها جون میده واسه گریه کردن های من.
تکبال نمی دونست در جواب این پدیده عجیب که هیچ طوری نمی تونست حیرتش رو از دیدنش تخفیف بده چی باید بگه. جوجه فنچ گریه هاش رو کرد و بعد، سبک و عادی برای تکبال دستی تکون داد و پرید.
-بعدا دوباره می بینمت.
فنچ پرواز کرد و رفت و در پهنه غروب ناپدید شد و تکبال در حصار درد و حیرتی بی نهایت باقی موند. توی وجودش، غم و شادی، درد و آرامش، حیرت و کنجکاوی با هم قاطی شده بودن. این جوجه با وجود اینکه از همه بیشتر در مورد آگاهی تکبال از سرنوشت کرکس چیز می دونست، از همه کمتر مجازاتش کرد. با اینکه ازش دلگیر بود متهمش نکرد. با اینکه دلتنگ کرکس بود از تکبال انتقام نخواست. اون جوجه فنچ تکبال رو، کرکس رو و ایراد کار رو فهمید و درک کرد. اون جوجه فنچ تونست بفهمه که سکوت تکبال، دلتنگیش و دردش از چه جنسی هستن. اون جوجه فنچ، از تکبال شجاع تر بود. اونقدر شجاع که آماده پذیرش درد کرکس بود. آماده دلداری دادن و کمک کردن به کسی که تکبال هرگز تصورش رو هم نمی کرد جرأت کنه به شکستن و کمک خواستنش حتی فکر کنه. اون جوجه فنچ از تکبال عاقل تر بود. اونقدر عاقل بود که از کرکس، با وجود اینکه از مردن نجاتش داده بود، توی ذهن و نگاه خودش بت بی شکست نساخته بود و هرگز از خاطر نبرد که کرکس هم مثل همه زنده ها می تونه از سنگینی بعضی درد ها بشکنه و گاهی لازمه که دستی برای یاری دادن بهش دراز بشه و زیر شونه هاش رو بگیره. خیالش نبود که چقدر در مقابل کرکس کوچیکه. اون جوجه فنچ هرچی که داشت رو گذاشته بود تا ناجی خودش رو در صورت لزوم نجاتش بده. تکبال حس عجیبی داشت. حس حماقت، ضعف و ندونستن. کم آورده بود. در برابر وسعت نگاه اون جوجه فنچ کم آورده بود و این رو واضح و شدید احساس می کرد. اون جوجه فنچ یکی از عجیب ترین چیز هایی بود که تکبال تا اینجای زندگیش شناخت. موجودی که حس می کرد اگر بخواد درست بفهمدش باقی عمرش رو باید برای تحلیلش صرف کنه.
دیدگاه های پیشین: (16)
aarash
پنج‌شنبه 14 خرداد 1394 ساعت 14:54
Salaaam parisaaa man taaze ba webloget aashnaa shodam kheili daaastaane bahali bud . Montazere edamash hastam . Ah ah ah takbal chie aakhe ???? Ha ha ha ha ha ha

پاسخ:
سلام آرش.
ممنونم که اومدی. باز هم بیا خوشحال میشیم از دیدنت.
تکبال؟ چی بگم. اون لحظه اسمی بهتر از این به نظرم نرسید. این کبوتره خودش هیچی نمیگه شما اسمش رو بیخیال شو بذار بی دردسر بگذره.
ممنون از حضورت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 14 خرداد 1394 ساعت 18:29
سلام. خسته نباشید.
باز هم عالی نوشته بودید.
امیدوارم از مشکلات فارغ که نه ولی باهاشون کنار اومده باشید و کم کم حلشون کنید.
یه جوری حلشون کنید که دیگه برن و برنگردن.
راستی توجه کردید بهار داره تموم میشه و واقعاً داره تابستون میاد؟؟؟
این یعنی این که ما بهار جنگل رو با بهار خودمون یکجا داشتیم.
این شاید یکی از طولانی ترین داستان هایی باشه که تا حالا خوندم که سرعت اتفاق افتادن وقایعش با وقایع زندگی خارج از ماجرای اون یکسانه.
این قسمت هم که می نویسم یکی از اوج های کار های شما تا حالا بوده.
چنان قواعد طبیعت رو ماهرانه تغییر دادید که حد و اندازه نداره. خیلی خیلی عالی شده. این جا رو میگم:
………..
تمرین برای چرخ زدن های سریع و جاخالی دادن از مقابل تیغ های تیز و بلند خارپشت ها از همون لحظه شروع شد. تکبال در هر فرصتی که به دستش می رسید، با هر وسیله ای که می تونست، جسم و روح سکویایی ها رو در برابر تکمار و همه چیزش مقاوم تر می کرد و بعد از مدتی در کمال حیرت متوجه شد که نه تنها در این کار موفق بوده، بلکه بقیه هم شاید بدون اینکه بدونن دارن همین کار رو در حق دیگران می کنن. سکویایی ها داشتن یاد می گرفتن که زیر بال هاشون سنگ های کوچیک آتیشزنه، دور دست هاشون تار های برّنده و محکم ابریشم و دور قفسه سینه و جا های حساس و ضربه پذیرشون لایه های نازک ولی فشرده و سبک پنبه خام داشته باشن و در همون حال با نهایت سرعت بپرن، تا جایی که امکانش هست و حتی فراتر از حد انتظار بالا برن، با چابکی تمام از مقابل خطر از هر نوعش جاخالی بدن، با کمترین اشتباه و بیشترین نیرو حمله کنن، چنگ بکشن، ناکار کنن، پاره کنن و برنده بشن، با حد اکثر شدت ضربه بزنن، در کمترین زمان آتیش درست کنن و با بیشترین قدرت تار های دور دست هاشون رو پرتاب کنن و درست دور گردن دشمن بندازن و اونقدر بکشن تا پوست و گوشت و رگ و پی جدا بشه و کار تموم شه. کلاغ ها هم داشتن یاد می گرفتن که تمام این کار ها رو با توجه به شرایط جسمی و طبیعیشون، کمی متفاوت با خفاش ها ولی بی نقص و سریع انجام بدن و موفق هم باشن. تکبال حس می کرد حالا دیگه با فکر کردن به آخر ماجرا سرمای کمتری رو توی وجودش احساس می کنه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
در جواب لطفی که همیشه بهم دارید من کلمه کم میارم واسه تشکر. ممنونم. خیلی خیلی زیاد ممنونم. زمستون جنگل سرو شاید طولانی تر بود و شاید تکبال توی زمستون بیشتر زندگی کرد و به همین خاطر اینهمه طول کشید. کاش بهار ها همیشه طولانی تر از زمستون ها باشن.
قواعد طبیعت هم گاهی باید به نفع موجوداتش کوتاه بیاد. حتی اگر این گاهی ها توی داستان های افراد نابلدی مثل من باشه.
ممنونم از حضور با ارزش شما.
پیروز باشید.
آریا
جمعه 15 خرداد 1394 ساعت 03:25
سلام پریسا جان
این قسمتم عالی بود ممنونم
میگما خودمونیم قلمت عالیه هرف نداره ایول
دلم خیلی بر تکبال و همه ی تکبال ها گرفته
کاش زندگی یه دکمه ریست داشت که همه چی از اول شرو میشد
ممنونم عزیز خسته نباشی
امیدوارم گرفتاریات حل شده باشه
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
دلت واسه چی گرفته؟ تکبال ها باید یاد بگیرن اگر نمی تونن پرواز کنن، باید درست بپرن تا نیفتن. این رسم زندگیه. اگر بد بری به بد جایی می رسوندت. تکبال هم تجربه کرد. تجربه هاش سنگین بودن ولی خوب تقصیر خودش بود. باید توی لونه اولش پیش خونوادهش می موند و زندگی رو با رویا های توی سرش اشتباه نمی گرفت. با این دکمه ریست موافقم. اگر داشت تکبال ما حتما واسه1بار هم شده این دکمه رو می زد و درست تر زندگی می کرد. خوب کاریش نمیشه کرد. کاش باقی پروازی ها کمتر اشتباه کنن! تو هم دلت نگیره. زندگی همینه دیگه.
گرفتاری های من بلاخره حل میشن. آخرش که باید کوتاه بیاییم. یا من یا گرفتاری هام. من که هنوز خیال ندارم کوتاه بیام. تا خدا چی بخواد.
ممنونم از حضورت و لطفت و محبت همیشگیت.
شاد باشی.
یکی
جمعه 15 خرداد 1394 ساعت 17:30
پوخوخوخوخوخو؛ بعدش چی شد. هی چه خبر از فرشته. هنوز میجنگه؟ بهش بگو یکی گفت اگه ببازی من میدونم و تو. بهش بگو منتظرم ضربش کنی خفن. بهش بگو من میدونم ok میشه و بد منتظرم بشنوم شده. بهش بگیا؛ هی باقیشو بنویس ببینم این کفتره بلاخره چی شد. زود باشیا؛ من گیرمیر نمیفهمم باقیشو میخوام. زود باش منتظرم. فعلا بای

پاسخ:
سلام یکی.
الان واسه چی خندیدی؟ خوبه بگم تا نگی بقیهش رو نمی نویسم؟ نه بابا به جان خودم می نویسم بشین بیخیال. ولی تو به چی می خندی؟
فرشته هم داره می جنگه. از اینکه فراموشش نکردی و منتظر پیروزیشی ممنونته و تشویقت کلی سر حالش کرد. یکی! ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 16:44
تو کوتاه نمیای پریسا مطمئن باش گرفتاریهات کوتاه میان
شاد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
نمی دونی چقدر دلم می خواد اینکه گفتی بشه آریا. دور تر که بودم اصلا تصور نمی کردم اینهمه دلم کوتاه اومدنشون رو بخواد. حالا که توی موقعیتش هستم می بینم اصلا دلم نمی خواد کوتاه بیام. ترجیح میدم الان نباشه. نمی دونم چطور توضیح بدم. دلم… دلم… دلم می خواد نبازم.
ممنونم آریا. ممنونم.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 21:41
نمیبازی پریسا جان مطمئن باش نمیبازی.
قهرمانی بزن روی این گرفتاری هارو کم کن
منتظر خبر قهرمانیت هستماااا
یه درصد هم به دلت راه نده که نمیتونم عزیز . میتونی خیلی هم خوب کاری میکنی که گرفتاریات دمشون رو بزارن رو کولشون و برن
غصه نخور همه چی درست میشه
شادو قهرمان باشی

خانه


پاسخ:
ممنونم آریا. به نظرم حکمت اینکه وبلاگ زدن به سرم افتاد این بود که همراهی همراه های عزیزی مثل شما ها رو در این لحظه ها داشته باشم. چه خوشحالم از این حکمت عزیز!
ایام به کامت.
یکی
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 23:13
راست میگه پریسا. هی اگه مگه نداره تو بردی. تا اینجا اومدی باقیشم میری بزن قدش. پریسا؛ ازش نمیبازی. توضیحم نمیخواد بدی وللش. هی پدرشو دربیار ما میگیم میتونی پس میتونی. جز بپایان خوش بهیچ شکل دیگش فکر نکن پریسا بخدا اثر داره. فکرای تو الان رو پایانش اثر داره. خیلی اینو شنیدم و خوندم. راسته پریسا باور کن. من شک ندارم اوضاع راستوریست میشه. تو هم شک نکن. هرجاش اذیت شدی یادت بیار من اینجا میچرخم تا بیای بگی حله. هی من کم کسی نیستما, من یکیم. یکی آن سوی شب. ههههه. باکت نباشه تو بباز نیستی من میدونم. اینارو ول کن بقیه داستانو بنویس. اومدی شلوغش میکنی ک یادم بره, بهمین خیال باش. زود باش بنویس ببینم بعدش چی شد. هی زود بنویسیا, نری سال دیگه بیای منتظرما, زود باشیا, شلوغ میکنما, فعلا بایبای

پاسخ:
یکی! می دونی؟ تو تکی. جدی میگم. تو از اون دسته افرادی هستی که من دلم می خواد تمام عمرم بدون اینکه ببینمشون همینطوری باهام باشن. حضورت رو خیلی دوست دارم یکی. نمی دونم کی هستی و چه مدلی هستی. حتی نمی دونم زنی یا مرد. فقط1اسم نداشته ازت بلدم. فقط یکی. یکیه آن سوی شب. ازت ممنونم یکی. ممنونم که هستی. دقیقا نمی دونم چی شد که در1لحظه اعصاب خورد کن توی گرفت و گیر آزار دهندهم1دفعه یاد تو افتادم. نمی دونم خندیدم یا نه ولی به نظرم اون هایی که داشتن می دیدنم توی قیافهم چیز مثبتی پیدا کردن که شنیدم سر به سرم می ذاشتن.
یکی! همین طوری بمون. یکی ناشناس آن سوی شب. ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
مینا
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 23:18
سلام بالاخره من اینترنت درست و حسابی گیر آوردم
این قسمتم خیلی قشنگ بود از این فنچ کرکس خیلی خوشم اومد دلم میخواست توی زندگیم یکی دو تا از این فنچا داشتم.
به نظر من به جای ریست خیلی خوب بود اگه زندگی دکمه ای به نام اند یا فینیش یا شات داون یایه همچین چیزی داشت که آدم انقدر مجبور نمیشد با بدبختیها دست و پنجه نرم کنه.74435
بگذریم به امید این که زود به زود آبدیت کنین با آرزوی بهترینها

پاسخ:
سلام مینا جان.
فنچ کرکس رو خدا به خیر کنه. این جوجه زیر پر کرکس و باقی این جک و جونور ها پر و پا گرفت و داره بزرگ میشه. به نظرم اگر تا تکامل کامل زنده بمونه هیولایی ازش در میاد که وااای!
مینا جان منو ببخش ولی با اِند و فینیش موافق نیستم. می دونی مینا؟ شاید تاریخ رو اشتباهی بگم ولی شما ها ببخشید. تا حدود پارسال خیال نمی کردم اینهمه زنده موندن رو بخوام. پیش تر دلم می خواست تموم بشم و خلاص. بعدش بی تفاوت شدم. بدم نمی اومد از پایان و از خلاص شدن ولی دیگه خیالم نبود. اینقدر بهم فشار اومده بود که دیگه حتی منتظر مردن هم نبودم. فقط بودم. به نظر خودم حتی زنده هم نبودم. فقط بودم. فقط بودم.
دردسرتون ندم خیلی طولانی میشه.
الان اگر بخوام واقعیت رو بگم، به هیچ عنوان دلم نمی خواد حالا بمیرم. هنوز درگیرم. هنوز فشار های گذشته رو روی وجودم احساس می کنم. هنوز دلتنگم واسه از دست رفته هایی که دیگه هرگز بر نمی گردن. هنوز درد از دست دادن ها و ناکامی های دیروزم به شدت امروزم رو تاریک کردن. هنوز دردم میاد. هنوز زخمی هستم. ولی الان نمی خوام بمیرم. نمی خوام تموم بشم. توضیح ندارم. بلد نیستم. ولی می خوام زنده بمونم. می خوام بمونم و2دستی سفت به زنده موندن چسبیدم و واقعا اگر دست خودم باشه دلم نمی خواد الان ولش کنم. ترجیح میدم حالا نباشه. من می خوام باشم. می خوام ادامه بدم. می خوام منتظر بمونم. منتظر فردایی که نمی دونم چه مدلیه ولی من می خوام زنده بمونم و باز هم سیاه و سفید این جهان رو تماشا کنم. مینای عزیز! نمیگم شما و بقیه که این ها رو می خونید این رو بخوایید یا نخوایید. نصیحت نمی کنم. نصیحت رو همه بلدن. ولی تجربه ها و ته دل خودمون رو شاید همه نتونیم یا نخواییم که بگیم. من اینجا میگم. همینجا میگم نه در خفا چون خیالم نیست همه بخونن. من1دکمه ریست واسه زندگیم می خوام یا1دلیت که اشتباهاتم رو حذف کنه و حالا که نمیشه، پس زندگیم رو و زنده بودنم رو همین مدلی که هست، ویران، تاریک، پر از ایراد، می خوامش. من می خوام که باشم. من نمی خوام الان تموم بشم. کاش خدا هم باهام موافق باشه. اگر بود که شکر. اگر هم نبود باز هم شکر. وای چه حرف می زنم من!
برم1روز دیگه رو شروع کنم که حسابی دیر کردم و2ساعتی از روز جا موندم.
موفق باشی.
آریا
یکشنبه 17 خرداد 1394 ساعت 11:13
مرسی پریسا یه دنیا ممنون
مطمئنم پیروز میشی
خواستن توانستنه خواستی و میتونی ایول دمت گرم خخخ
مرسی پریسا
راستی تامی الان دوتا دستشو گذاشته رو لبتاپم داره با تعجب به سفه لبتاپ نگاه میکنه خخخ
فکر کنم داره داستان تکبالو میخونه

شاد و موفق باشی

خانه


پاسخ:
تامی؟ نازی! احتمالا داره آرزو می کنه وارد این جنگله بشه که توش1عالمه موشه. کاش می شد تامی برای رسیدگی به حساب موش های جنگل ما بهمون کمک کنه!
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
حسین آگاهی
دوشنبه 18 خرداد 1394 ساعت 00:54
سلام. من همیشه این دور و ور زیاد می چرخم.
فقط گفتم که بدونید هستم و سعی می کنم زیاد هم باشم؛ احساس می کنم حضور مجازی هم تأثیر خودش رو داره شاید نه به اندازه دیدار رو در رو ولی به قدر خودش تأثیرگذار هست.
پس من و بقیه دوستان با شما هستیم و امیدواریم سربالایی ها به سراشیبی موفقیت تبدیل بشن.
در مورد کمک کردن تامی برای موش های جنگل کاری نداره کهاز این تکبال مرموز که هر کاری بر میاد چه طوره از گربه های اهلی نشده جنگلی هم کمک بگیره نخندید چون واقعاً گربه های وحشی وجود دارند.
به نظرتون میشه ازشون کمک گرفت؟
اگه به تکبال باشه میشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله درسته حضور مجازی اثرات خودش رو داره و من چه قدر از داشتن محبت شما ها همراه های مجازی خودم از خدا ممنونم!.
ممنونم که هستید. از شما و از همه اون هایی که هستن.
ممنونم!.
گربه های وحشی. جنگل سرو همه چیز داره. این تکبال هم اقرار می کنم که خدا انگار توان نداشته بال هاش رو داده به زبونش. کلمه بازیش بدک نیست. با مورچه و شبتاب و کرم ابریشم که خوب کنار اومده. حالا همه دارن کمکش می کنن. ازش بعید نیست اگر بره با درنده های زمینی جنگل هم کنار بیاد. به جان خودم اگر ببینیدش به ظاهرش نمیاد. نه واقعا ممکنه این مدلی هم بشه ولی من الان اینجا1مشکل جدی دارم. هر کاریش می کنم آخر ماجرا توی2قسمت جا بشه تا از100بالاتر نزنم موفق نمیشم. الان چیکار کنم؟
یکی به داد من برسه!.
شاد باشید و شادکام از حال تا همیشه.
آریا
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 01:59
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
حسین جان هرف خوبی زد هاا این جنگله ما گرگی, ببری, شیری, یوزی جونی نه ببخشید یوز پلنگی ندااارهه؟
ممنونم پریسا جان
منم نیاز بگفتن نیست چون خودت میدونی هستم و هستم و هستم.
پخخخ
پخ
پخخخخ
پخ
پخخخخخخخخخخخخخ
پخ
پخخخپخخپخپخخخخخخ
پخ
پخ
پخ
پخخ
پخخخخ شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
تامی چطوره؟ دیگه به سیستمت گیر نمیده؟
آریا! اینقدر ممنونم از این بودن شما ها که سکوت رو ترجیح میدم. باور کن.
جنگل سرو پرنده و درنده رو با هم داره ولی گیر اینجاست که مار هم داره و پرنده ها خوشمزه هستن و تکبال1صید بی پروازه و البته ظاهرا بی دفاع و آماده صید شدن و خورده شدنه و… خدا به دادشون برسه! من اگر بودم به این جونور نزدیک نمی شدم. ولی گربه تو1چیز دیگه هست. اگر می شد بره اونجا احتمالا بهش بد نمی گذشت. اما نه. بیخیال الان اونجا جنگه تامی گناه داره.
ممنونم که هستی آریا.
راستی آریا!
پخخخخخخخخخخ!
این انصاف نیست اینهمه خ نوشتم صفحه خوان خلاصهش کرد! من معترضم. در حق ما اجحاف شده!
میرم خودم رو به نشانه اعتراض به دستگیره در اتاق دار بزنم.
شاد باشی.
آریا
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 12:27
خخخخ تامی اگر بره جنگل به جای این که شکار کنه به من میگه براش شکار کنم بپزم بخوره خخخ خودش اگر دنبال شکار بره خسته میشممنونم عزیز از همه چی ممنونتم
شاد. سلامت و موفق باشی خواهش میکنم پریسا جان این چه حرفیه من ممنونتم که هستی که همچین بلاگ زیبایی رو مدیریت میکنی ه ومو های شونه کشیدش به هم میریزه یعنی در این حد این لوس و تنبله خخخ الانم جلو کولر رو تشکش خوابه خخخ

خانه


پاسخ:
این چه قشنگه! کلمه ها از ثفشون جیم شدن بیرون. بذار باشه یادگاری واسه مواقع لزوم هم به درد می خوره. شاید بشه آب زرشک هام رو باهاش نجات بدم.
آریا
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 12:31
وای چرا همه چی به هم ریخت
ببخش پریسا نمیدونم چرا کامنتم به هم ریخت

خانه


پاسخ:
اتفاقا اینطوری خیلی خوشگله. پاکش نمی کنم باشه همینجا هر زمان اومدی به آب زرشک هام ناخونک بزنی این رو یادت میارم حالم جا بیاد. آخ جون.
آریا
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 12:42
خخخخ تامی اگر بره جنگل به جای این که شکار کنه به من میگه براش شکار کنم بپزم بخوره خخخ خودش اگر دنبال شکار بره خسته میششاد. ومو های شونه کشیدش به هم میریزه یعنی
در این حد این لوس و تنبله خخخ الانم جلو کولر رو تشکش خوابه خخخ
خواهش میکنم عزیز این چه حرفیه من ممنونتم. ممنونم که هستی ممنونم که این بلاگ زیبا رو مدیریت میکنی ممنونتم بابت هم چی ممنونتم
ببخش که کامنت بالاییم به هم ریخت
شاد. سلامت و موفق باشییی

خانه


پاسخ:
این تامی هم گربه ایه واسه خودش! ایول! کامنتت هر مدلی که باشه واسه من با ارزشه آریا.
تامی رو از طرف من نازش کن الان احتمالا دلش هوایی شده واسه اون رفیقش که چند روز با هم بودن الان گناهیه.
شاد باشی آریا.
یکی
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 22:55
من ی فکری دارم مشکلت حل شه. کی گفته فقط تو 2 قسمت دیگه باید تمومش کنی؟ از 100 بزنه بالا چی میشه؟ بذار بزنه. هر چند شد شد. بذار بشه. بنویس بذار ببینم چی شد از بس منتظرم دارم علف میجوم بنویس زود باش نمیخواد قسمتاشو رندش کنی بنویس بنویس بنویس زود باش بنویس منتظرما بنویس بقیشو. فعلا بای
http://http
پاسخ:
وای یکی! علف می جوی یکی؟! از دست تو! به جان خودم الان، …
چی بگم هیچی ندارم بگم الان من معذرت می خوام.
آریا
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 ساعت 01:49
سلام پریسا ی عزیز
امیدوارم سلامت و رو به پیروزی باشی
میگم قسمت بعدی رو بزار بیخیال بزار از قسمت 100 رد کنه
میدونم برات سخته اما چه کنم که دلم برای قلمت زود به زود تنگ میشه
وااای دلم سوخت خخخ میدونم کارت خیلی سخته
منتظرم پریسا
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
به نظرم باید همین کار رو کنم. بابا من مرد100تایی تموم کردنش نیستم خوب نمیشه چیکار کنم؟ یعنی میشه ولی بعضی اتفاق ها هست که در نظر من بهتره ختم1قسمت باشن. حس می کنم این مدلی اثرشون بیشتره. این طوری که مثلا آخر1قسمت فلان اتفاق بی افته و دیگه بعدش توی این قسمت اتفاقی نباشه تا دفعه بعد. نمی دونم بلد نیستم توضیحش بدم. مثل اینکه باید به شما2تا، تو و یکی گوش بدم و بیخیال100تایی تموم شدنش بشم.
خوب چیه؟ آدم وقتی مرد1کاری نیست باید بگه نیستم دیگه! چپ نگاه می کنید که چی بشه؟ صداقت همیشه اصل مهمیه. برم قربون خودم برم که اینهمه صداقت دارم.
ایام به کام آریا و همگی.