دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال100

هوایی شبیه عصر های تاریک زمستون. ترکیبی از مه و شب و وحشت. سکوتی که عربده مرگ توش حل شده بود. فضایی آشنا و سنگین.
خارستان!
تکبال محو و مسخِ وحشتی گنگ و بی مهار که هر لحظه از وجودش شعله می کشید و می رفت تا مهار عقلش رو ازش بگیره و به فریاد کشیدن وادارش کنه به اطراف نگاه میکرد تا راه خروج از اون جهنم رو پیدا کنه. فقط می خواست بره. از اون جهنم خاکی بره و دیگه هرگز به اونجا برنگرده. ولی نمی شد. خارستان انگار در خودش گرفته و حلش کرده بود. تکبال از هر طرف می رفت خارستان انگار تمومی نداشت. صحنه خارستان انگار با تمام سنگینی و سیاهیش تکبال رو قورتش داده بود. خواست از ته دل جیغ بکشه ولی جرأتش رو نداشت. نمی فهمید از کجا، ولی می دونست درست در چند وجبی زیر پا هاش، توی زمین، روی زمین، لای خار ها، زیر سنگ ها و خلاصه همه جا و همه جا، دشمن همه جا هست و منتظر و مشتاق در تعقیبشه. ترسی از جنس مرگ روحش رو فشار می داد و نجات رو تنها و تنها در خروج می دید و بس. ولی راه خروج هیچ کجا پیدا نبود. تکبال اول آهسته و مسلط به اطراف چرخید. با احتیاط به هر طرف رفت ولی هیچ فایده ای نداشت. هوا به سرعت تاریک تر می شد و همزمان با تاریکی هوا، صدا هایی از جنس هیچ بلند و بلند تر به گوش می رسیدن. تکبال به وضوح احساس می کرد که رفته رفته، همراه تاریک تر شدن آسمون بالای سرش و بلند تر شدن صدا های اطرافش، تسلطش رو ذره ذره از دست میده و هرچی به خیال خودش به طرف جنگل جلو تر میره به جای اینکه به حاشیه خارستان برسه، در عمق منطقه جهنمی خارستان بیشتر و بیشتر پیش میره. شب شده بود. شبی که از جنس شب های معمولی نبود. تاریک بود و از جنس ترس. صدا ها انگار به فریاد تبدیل می شدن. غرش های آتیش، نعره های باد. بادی که نبود. آتیشی که دیده نمی شد. حرارتی آزار دهنده توی تمام منطقه می پیچید. منبع حرارت انگار همه جا بود و هیچ کجا نبود. شعله ای نبود. نوری نبود. بادی نبود. ولی صدا، حرارت، نعره، توی دل سیاهی.
صدایی آشنا و تلخ وسط اونهمه وحشت. صدای درد بود. چیزی شاید شبیه ناله. شاید شبیه آوای احتضاری سخت و زجر آور.
چه صدای آشنایی! چه آشنایی دردناکی!.
تکبال نتونست تحمل کنه. کسی از فاصله بسیار نزدیک جیغ کشید. حنجره خودش بود که بی اختیار و از فرمان در رفته، صدای ترسش رو آزاد می کرد و هواری1نفس و آشفته از قفسه سینهش می زد بیرون و این درست همون چیزی بود که نباید اتفاق می افتاد. بلافاصله تمام خارستان به جهنمی از جنس توفان و جنگ و خون تبدیل شد. جنبنده زنده ای جز تکبال دیده نمی شد ولی ذره ذره شن های خارستان انگار به حرکت اومده بودن. داغ بودن و سوزان. تکبال بی اراده روی خاک آتیشی می پرید و هوار می زد ولی صداش صدا نبود. ترس داشت وجودش رو از هم می پاشید. انفجاری که معلوم نبود از کجاست. از همه جا. انگار تمام جهان اطرافش منفجر شده بود. تکبال به درون تیرگی گودال وسط خارستان سقوط کرد. جایی که تا چندی پیش تپه سیاه و بلندی سفت و سخت ایستاده بود. تکبال سقوط کرد. پایین و پایین تر. تاریک و تاریک تر. داغ و داغ تر. سایه هایی در عدم.
فاخته!
-اصلا درست نبود اینهمه اینجا منتظرم بذاری. مگه نمی بینی چه جهنمیه اینجا؟! مدت هاست که اینجا منتظرتم.
تکبال از وسط ذوب شدن ها نگاهش کرد. فاخته تقریبا هیچ نبود. انگار چیزی بود که از شدت حرارت، بی اون که خاکستر بشه، به مایع تبدیل شده و جاری می شد ولی همچنان بود. فاخته وحشت نگاه تکبال رو دید و قاه قاه خندید. خنده ای ریز و تیز و ترسناک.
-دلم می خواد اولین کسی باشم که شروع تموم شدن نفس کشیدنت رو تماشا می کنم.
زجری فرا تر از حد تحمل بلافاصله شروع شد. درد نبود. فقط زجر بود. آوار با صدای انفجار های منعکس و باز منعکس روی سرش اومد پایین. تکبال وسط شعله هایی که حالا با نور کور کننده دیده می شدن و از هر طرف سر به آسمون می کشیدن گیر کرده ولی هنوز زنده بود. خاک بود و خاک که بعد از انفجار های منعکس می ریخت و تموم نمی شد. تکبال زنده وسط خاک و آتیش دفن شد. فاخته همچنان روی پرده نگاهش جاری بود و با همون صدای جیغ مانند و ترسناک می خندید. خاک و آتیش به همه وجود تکبال فشار می آوردن. هوا نبود. رهایی نبود. اون صدای درد که قوی تر و قوی تر ، انگار از داخل وجود تکبال تکرار می شد. 1نفر در حال مردن بود. 1نفر داشت زجرکش می شد. صدایی درست از دل خاک هایی که تکبال رو بلعیده بودن. تکبال از دل عربده زد. صدایی برای فریاد کشیدن نبود. تکبال ضجه کشید:
-خورشید! نه!خورشیییید!
صدایی نبود. حنجره ای نبود که صدایی باشه. هیچی نبود. هوا نبود. نفس نبود. تکبال دیگه نبود.
صدایی، دستی، حرکتی شدید از جهان بیداری.
-تکبال!تکبال بیدار شو! بلند شو! پاشو الان سکته می کنی پاشو!
تکبال چنان به شدت از جا پرید که اگر مشکی محکم نمی گرفتش از روی شاخه های درخت هلو سقوط می کرد. از ته حلق نفس نفس می زد. گلوش مثل چوب خشک بود و نفسش بالا نمی اومد. مشکی هنوز جرأت نکرده بود ولش کنه. حق هم داشت.
-آروم باش چیزی نیست. خواب دیدی.
تکبال هنوز انگار کامل وارد جهان بیداری نشده بود. بیدار بود ولی همچنان کابوس می دید. دست های خسته ولی محکم مشکی همچنان دورش حلقه شده بودن.
-بخور. آبه، بخور. تمامش رو برو بالا.
تکبال می خواست بگه که آب نمی خواد. فقط نفس می خواد ولی نمی شد. زورش به مشکی نمی رسید. واسه اینکه به هوای تنفس برسه با بیشترین سرعت آب داخل برگ گود رو تا ته بلعید. مشکی که رهاش کرد تکبال با تمام وجود نفس نفس می زد.
-باز کابوس می دیدی؟
تکبال سعی کرد از وسط اون جهنم بیاد بیرون و وارد جهان بیداری بشه. دنیای ساکت و سیاه شبِ منطقه سکویا.
-تو دقیقا چی می بینی تکبال؟ نمی خوایی در موردش حرف بزنی؟
تکبال به زحمت نجوا کرد:
-نه.
مشکی مثل اینکه با خودش، نجوا کرد:
-باز هم خارستان.
و تکبال با دردی از جنس بغضی به سختی سنگ و به سنگینی کوه توی دلش زمزمه کرد:
-باز هم خورشید!
منطقه سکویا دیگه شب و روز نداشت. تمامش یکی بود. سکویایی ها شب و روز بین سیاهی مخفیگاه ها پنهان و در حال تمرین بودن. دیگه استراحت در منطقه سکویا مفهومش رو از دست داده بود و کسی هم اعتراضی به این موضوع نداشت. با اینهمه، زندگی و قواعدش هنوز از دل های سکویایی ها حذف نشده بود و ظاهرا خیال هم نداشت به این زودی ها حذف بشه. تکبال از این بابت حسابی احساس رضایت می کرد و روی همین حساب، در اون نیمه شب تاریک پیش از گشت شبانهش توی جنگل و تمام نیمه شب های نظیرش، بی صدا از لای شاخه ها گذشت و تیزرو و خوشدست رو ندید گرفت که به خیال خودشون در استطار کامل مشغول همدیگه بودن. تکبال هر بار تمام تلاشش رو می کرد که نشنوه ولی می شنید که هر2تاشون با شادی بی وصفی به هم قول می دادن که بعد از تموم شدن این جنگ نفرین شده و بعد از بازگشت کرکس در صورتی که هنوز زنده باشه، بلافاصله با هم جفت بشن و چه برنامه هایی که واسه اون روز ها با هم نداشتن!
آهسته گذشت و راه خروج از منطقه سکویا رو در پیش گرفت. صدایی از بالای سرش از جا پروندش.
-آهای!صبر کن با هم بریم.
تکبال سر بالا کرد و به خوشدست با اون نگاه سرد و بی روحش خیره موند.
-تو بمون خوشدست. من از پسش بر میام.
خوشدست آهسته فرود اومد و در کنارش متوقف شد.
-من باید همراهت باشم. اینطوری گفتن.
تکبال خواست بگه کی گفته ولی در آخرین لحظه منصرف شد.
-بهش بگو من خودم اجازه ندادم همراهم بشی. برگرد برو همونجایی که الان بودی. من واقعا امشب همراه نمی خوام.
خوشدست نخندید ولی عصبانی هم نشد.
-اینطوری خوشحال تره. تا برگردیم منتظرم می مونه. به من اطمینان داره. گفته همراهت که باشم خاطرش جمع تره.
تکبال لبخند خوشدست که برای اون نبود رو تماشا می کرد.
-حق داره بهت اطمینان کنه. تو خیلی قابلی خوشدست. یکی از قابل ترین هایی که من اینجا می شناسم.
خوشدست بی اختیار از سر رضایت خندید.
-جدی میگی؟
تکبال به گرمی و از ته دل جوابش رو داد.
-بله که جدی میگم. همه می دونن. اونی که فرستادتت هم می دونه. از تو مطمئن تر پیدا نکرده بفرسته همراه من. راستی شما2تا معطل چی هستید؟ شاید این جنگ طول بکشه. بجنبید دیگه!
خوشدست بی اون که یکه بخوره نگاهش کرد.
-تیزرو میگه تا کرکس نباشه، …
فضا سنگین و سکوت تلخ بود. تکبال با صرف توانی بیشتر از تحملش دیوار سخت سکوت رو خورد کرد.
-خوشدست!تو کرکس رو می شناسی. همه چیزش رو یادته. مطمئنم که هیچیش رو فراموش نکردی و باید بدونی که کرکس از اینکه عشق بین همراه هاش بیشتر بشه حسابی سر حال می اومد. حالا هم وقتی برگرده ببینه1جفت به جفت های دستهش اضافه شده نمیگه چرا واسه اومدنش صبر نکردید. خیلی هم حالش جا میاد. من این ها رو به تیزرو میگم. تو هم بگو. زندگی1شانس بی تکراره. حتی1لحظهش رو هم نباید از دست بدید خوشدست. این اشک ها، …!
خوشدست با نگاهی کاملا خیس به تکبال خیره شده بود. اشک هاش اشک شوق نبودن. نگاهش گرفته، سرد و خیس بود. تکبال جنس این نگاه رو خوند.
-این تقصیر من نبود خوشدست. رفتن کرکس تقصیر من نبود.
تکبال خواست این رو بگه. خواست فریاد بزنه. خواست جیغ بکشه ولی در سکوتی تلخ و سنگین فقط به اشک های خوشدست خیره شد.
-دیر شده. باید بریم!.
خوشدست بی هیچ حرفی با اشاره دست تکبال رو تأیید کرد. لحظه ای بعد، تکبال روی شونه های خوشدست از لا به لای شاخه ها پرواز می کرد و از منطقه سکویا به طرف اعماق جنگل دور و دور تر می شد.
شب جنگل سرو تاریک بود. اون شب مهتاب نداشت. انگار جهنم سیاهیش رو فرستاده بود روی زمین مهمونی. چشم چشم رو نمی دید.
-شب تابستون و اینهمه تاریک! عجیبه!
تکبال با لحنی محکم که هیچ اعتقادی بهش نداشت، در جواب خوشدست ناراضی سکوت رو شکست.
-شب شبِ. به هر حال تاریکه. گاهی کمی بیشتر و گاهی هم کمی کمتر. امشب کمی بیشتره.
خوشدست نفس بلندی کشید.
-من خوشم نمیاد. توی این مدل شب ها اتفاق های مزخرف زیاد می افته. تکماری ها که توی روشنایی جرأت حضور ندارن. شب های این مدلی واسشون عالیه.
تکبال با همون اطمینان ظاهری آرومش کرد.
-هیچ اتفاقی نمی افته. صبح نشده برگشتیم. مطمئن باش.
خوشدست سکوت کرد و به اشاره تکبال چرخی زد و به طرف چپ پرواز کرد. شب تاریک و انگار بی پایان بود.
خوشدست درست می گفت. هوای اون شب سنگین بود. اونقدر سنگین که انگار روی سینه تکبال سنگینی می کرد. سعی کرد به روی خودش نیاره ولی موفق نشد. حس آزاردهنده1پیشآگاهی منفی، از همون جنس احساسات پیش از گرفتار شدن کرکس، پیش از مردن عمو کلاغ ها، پیش از رفتن خورشید و پیش از صید شدن فاخته، به شدت اذیتش می کرد. خیلی سفت و قاطع، مدل فرمان دادن های کرکس، به خودش نهیب زد:
-زده به سرت؟ بس کن دیگه!
ولی دست خودش نبود. واقعا نمی تونست کنترلش کنه.
-چیزی نیست. از سر خستگیه.
اما نمی تونست فراموش کنه که پیش از اون هر بار1چیزی بود و اون1چیز چنان بزرگ بود که نمی شد فراموش بشه. غروبی که تک پر کشته شد رو به خاطر آورد و لرزید. شبی که لالا و بچهش از دست رفتن رو مجسم کرد. شب های پیش از حادثه خارستان رو به یاد آورد. شبی که فرداش روی پر های خونی فاخته ضجه می کشید از خاطرش گذشت. تمام جونش می لرزید.
-تکبال!خسته شدی؟ می خوایی فرود بیاییم؟
تکبال با سرعت و شدتی بی رحمانه به جهان واقعیت پرتاب شد. اعتراض شدید خوشدست حواسش رو جمع تر کرد.
-آهای چیکار می کنی دیوونه؟ چرا وحشی شدی اگر پرت بشی پایین من جواب تیزرو و بقیه رو چی بدم؟ صبر کن الان فرود میاییم.
تکبال با نگاه هشیار و حواس جمع به اطراف و به پایین نگاه کرد. چیزی دیده نمی شد.
-ما کجا هستیم؟
خوشدست با بیزاری که مشخص نبود از منطقه بود یا از پرسنده سوال، آهسته جواب داد:
-بالای خارستان.
تکبال بی اختیار به شونه های خوشدست چنگ زد.
-فرود اینجا؟ نه! اینجا فرود اومدن خطرناکه. بریم.
خوشدست از درد شونه هاش چهرهش رو توی هم کشید و شونه هاش رو جمع کرد ولی جز چندتا نفس عمیق از سر نفرت چیزی بروز نداد. تکبال فهمید. آهسته محلی که چنگ زده و فشار داده بود رو نوازش کرد و آهسته تر گفت:
-معذرت می خوام.
خوشدست شونه هاش رو بیشتر جمع کرد و نفس حرصیش رو داد بیرون. تکبال فهمید که فایده نداره. بدون کرکس نمی شد از حصار سرد نفرت سکویایی ها رد بشه. اصرار نکرد. دستش رو آهسته عقب کشید و آهش رو خورد.
هوای خارستان تبدار بود. حتی در شب.
-عجب شب نکبتیه! یعنی میشه این شب های نکبت تموم بشن و روز داشته باشن؟
جوابی که خوشدست براش پرت کرد بهش فهموند که با صدای بلند فکر کرده.
-مزخرف نگو. هر شبی1روزی هم داره. شب بی روز تا حالا دیدی مگه؟
تکبال آه کشید.
-نه. شب بلند دیدم. صبحی که بدون تکمار و دار و دستهش برسه تولد دوباره جنگله.
آه حسرت و تأیید خوشدست تکبال رو کمی شاید متعجب کرد.
-کاش زودتر بیاد و ما ببینیمش!.
تکبال آهسته جوابش رو داد.
-میاد. حتما میاد. به همین زودی می رسه.
. تکبال مشتاق بود که اون روز هرچه زودتر برسه. برای اون2تا، خوشدست و تیزرو و برای همه جنگل سرو. روزی که دیگه تکمار و سایه سیاهش بالای سر تازه پرواز های جنگل سرو سنگینی نکنه. روزی که کرکس… راستی کرکس اگر بر می گشت تکبال چی می شد؟ اصلا زنده می موند که جنگل بی تکمار رو ببینه؟
-واسه چی زنده نمونم؟ اصلا به من چه؟ مگه من بهش گفتم بره دیدن شهپر که سرش کلاه بره؟ من توی خواب بودم. چه قدر بهش گفتم نرو! چه قدر التماسش کردم! مونده بود به پاش بی افتم. اینقدر به خودش مطمئن بود که گوش نداد و رفت. حالا چرا باید مجازاتم کنه؟ شهپر کسی بود که کرکس باید بیشتر در مقابلش مواظب می شد و نشد. تقصیر من کجای این ماجراست؟
تکبال مهلت پیدا نکرد ادامه بده. صدای محکوم کننده و ناخوشآیندی از اعماق ذهنش واضح و طلبکار ادامه نجوای درونش رو برید.
-تقصیر تو؟ یعنی خودت نمی دونی؟ تو می دونی کرکس الان کجاست و هیچی نمیگی. تو می تونی نجاتش بدی و نمیدی. تو می دونی کرکس از اینکه با کسی جز خودش بپری چه قدر متنفره و می پری! این آخری رو دیگه واقعا هیچ طوری نمی تونی توجیهش کنی. زمانی که برگرده چی جوابش رو میدی؟
تکبال به اون ندای راستگو ولی ناخوشآیند حمله کرد.
-من کاری نکردم. فقط سکوت کردم. کرکس هم بی تقصیر نبود. واسه چی اونهمه اذیتم می کرد؟ هر کسی جای من بود زودتر از این ها می برید. شهپر از همون اول بهش گفته بود که دست از سرش بر نمی داره و آخرش هم… شهپر…
تصویر واضحی از بال های قوی، شونه های پهن و نگاه آروم شهپر روی پرده ضمیرش نقش بست.
-شهپر قوی بود ولی به زندگی زور نمی گفت. در کنارش حرکت می کرد و همراهش بود برخلاف کرکس که با زندگی می جنگید. با خودش می جنگید. با آسمون و زمین می جنگید. با من می جنگید. کرکس فقط می جنگید. شهپر حلش می کرد و کرکس شکستش می داد. شهپر همه چیز رو آروم و ساده حلش می کرد. حتما از مدل های آروم ترِ خیلی چیز های دیگه هم بیشتر سرش می شد.
تکبال حس کرد تمام وجودش از این فکرِ بی اختیار و غیر قابل مهار داغ شد. از جا پرید و فحشی به خودش داد و چند بار سرش رو محکم به اطراف حرکت داد بلکه منحرف بشه.
-مطمئنم همینطوری بود. شهپر بلد بود چجوری رفتار کنه که هم خودش و هم طرف مقابلش از لحظه هاشون…
با صدای بلند خودش از جا پرید.
-لعنت به تو دیگه بس کن!
صدای نهیبش توی سکوت منطقه پیچید. خوشدست از سر حرص و حیرت فقط واخی کرد و حرفی نزد. توی وجود تکبال آتیش بود. ندای راستگوی ناخوشآیند ول کن نبود.
-می خوایی بگی خیلی پاکی؟ چرا دیوونه بازی در میاری؟ مثلا مدعی درستی هستی؟
تکبال با خشم بهش نهیب زد.
-مدعی نیستم. واقعا هستم. من هم پاکم هم درست. چیکار باید می کردم که نکردم. من هرگز با شهپر نپریدم.
حریف با تلخی و تمسخر خندید.
-ولی تو با اون کبوتر نوبالغ پریدی. خوشپرواز هم پرواز خوبیه مگه نه؟!
تکبال حس کرد از حرص می خواد سینه خودش رو جر بده ولی…
-بی خودی تقلا نکن. خودت هم می دونی این درسته و هیچ توجیهی هم بهش وارد نیست. تو با خوشپرواز پریدی و باز هم می پری. از نظر کرکس هیچ دلیلی برای این امر موجه نیست. حتی اگر جونت بهش بسته باشه. تو هم می دونی. ولی انجامش میدی. با اینکه باور داری اشتباهه. پس بی خودی از پاکی و درستی نگو که خیلی مسخره هست.
تکبال نا امید و خسته آه کشید.
-ولی من فقط تجربه کردم. خوشپرواز فقط بهم یاد داد که دارم اشتباه می کنم و پریدن این چیزی که من خیال می کردم نیست. من فقط… من فقط…
حریف خندید. خنده ای از جنس خشم و ترحم.
-بیچاره!جفت خیانتکار بیچاره! یعنی می خوایی بگی در این تجربه کردن ها و یاد گرفتن ها هیچ لذتی نبردی؟ هیچی؟ اصلا؟
تکبال سکوت کرد. به بنبست رسیده بود. خودش رو نمی تونست فریب بده. لحظه های خوبی بودن اون لحظه ها! تا پیش از اون تکبال خیال نمی کرد همچین احساس های قشنگی هم وجود داشته باشن ولی خوشپرواز انگار پرده ها رو زد کنار و1جهان دیگه نشونش داد که تکبال هرگز با کرکس نشناخته بود. از اون لحظه ها لذت برده بود. خیلی هم زیاد. اونقدر زیاد که هیچ طوری نمی تونست انکارش کنه.
-به نظرت به چی میگن خیانت؟ شاید اون زمان که کرکس رفت تو درست بودی ولی الان هیچ چیز جز همون جفت خیانتکار که بقیه میگن نیستی. واقعا نیستی. مطمئن باش که نیستی. اگر کرکس برگرده و بفهمه بهتره که تو قبلش مرده باشی. کرکس چه زندهت بذاره و چه نذاره خودش هم از این بار سنگین که روی موجودیتش گذاشتی میمیره. این پایانیه که تو مدعی عشق مسخرهت واسه جفتتون نوشتی.
تکبال دیگه نتونست تحمل کنه.
-نه، نه، خدای من نه، نه خدایا نه!
-تکبال!نه! مواظب باش!
سقوط.
لحظه ای بین زمین و آسمون و لحظه ای بعد دست های ورزیده خوشدست بود که توی هوا گرفتش و صدای تیزش که توی گوش تکبال جیغ می کشید.
-عجب احمقی هستی! تو که2قدمیت رو نمی بینی از کجا فهمیدی اون چیز عوضی اون پایین ارزش شوکه شدن رو داره؟ واقعا که نفهمی!
تکبال خیلی سریع آگاه شد. با چنان سرعتی که خوشدست چیزی نفهمید.
-چیز اون پایین؟ کو کجاست؟
خوشدست متحیر نگاهش کرد ولی فرصت نبود بیشتر بفهمه.
-اون پایین. درست بین درختچه های کاکتوسی که نزدیک هم در اومدن. می بینی؟
تکبال چشم هاش رو ریز کرد تا بهتر ببینه. شب بود و تکبال هرچند با شب بین ها چرخیده بود ولی هنوز شاید اندازه اون ها در شب دیدن مهارت نداشت.
-نمی دونم. اون ها فقط چندتا درختچه هستن که، که، که به هم از بالا با1چیزی متصل شدن.
خوشدست تقریبا با زمزمه ادامه داد:
-یا اینکه1چیزی رو وسطشون بین زمین و هوا آویزون کردن!. 2تا از بلند تر هاش با اون1چیز به هم وصل شدن.
هر2در توافقی ناگفته به طرف پایین متمایل شدن. خوشدست در حالی که به شدت و با مهارت مواظب تکبال بود که از روی شونه هاش سقوط نکنه آهسته و بی صدا رفت پایین تر. اونقدر پایین که بشه خارستان و درختچه هاش رو بهتر و واضح تر دید.
-چی می بینی تکبال؟
تکبال حس می کرد چیزی توی قفسه سینهش در حال فرو ریختنه. واقعیت واقعیت بود و نمی شد ندیدش گرفت.
-می بینم که1چیزی رو بین درختچه ها آویزون کردن. چیزی که پیش از این1موجود زنده بوده. یکی رو اونجا دارش زدن!.
خوشدست در حالی که برای اوج گرفتن آماده می شد نجوا کرد:
-باید از اینجا بریم.
تکبال با صدای بلند مخالفت کرد.
-باید ببینیم چی شده.
خوشدست زیر لب غرید:
-صدای عوضیت رو ببر. اون پایین خارستانه با درختچه های کوتاهش. اون پایین نمیشه مستطر باشیم. اون پایین امن نیست.
تکبال زمزمه وار پرخاش کرد:
-با اینهمه ما باید بفهمیم چی شده.
خوشدست از حرص توی خودش فشرده شد و آهسته از ارتفاعش کم کرد. پایین رفتن. پایین تر. باز هم پایین تر. کمی بالا تر از درختچه ها بودن. بالای سر اون2تا درختچه خاردار نزدیک به هم می چرخیدن. پایین تر رفتن. همسطح درختچه ها و جسم معلقِ وسطشون متوقف شدن. نزدیک تر رفتن. باز هم. باز هم. تکبال نگاهش کرد. به اون چشم های از حدقه بیرون زده با اون نگاه آشنای غمگین. خارپشت جوونی که از ورود تیره خودش به جنگ تکمار و سکویایی ها اونهمه دلگیر بود، برای خونوادهش بارونی شده بود و پایان جنگ رو در رویا هاش می دید رو شناخت. خودش بود. با همون چشم ها، همون چهره و همون غم معصومانه توی نگاهی که مرگ بی حالتش کرده بود. خارپشت رو با دست و پا های بسته به طنابی از تار های عنکبوت به هم تابیده و صمغ چسبناک درخت به دار زده بودن!. خوشدست مات به این صحنه خیره شده بود. مرگ رو زیاد دیده بود ولی این، توی دل تاریک اون شب، وسط خارستان، اون فضا، هوا، نگاه، …
باد وزید یا تصور بود که در نگاه هر2تاشون طناب رو و جسم خارپشت رو حرکت ملایمی داد. تکبال بی اون که منتظر خوشدست بمونه خودش رو توی هوا به طرف جسم آویزون پرتاب کرد. خوشدست به موقع گرفتش و بیخیال امنیت هوار کشید:
-چیکار می کنی دیوونه؟ خیال کردی کجا هستی؟
تکبال در حالی که به شدت با خوشدست می جنگید تا خلاص بشه و به طرف جسم آویزون خارپشت هجوم ببره داد زد:
-مگه ندیدی؟ داره حرکت می کنه. داره جون می کنه. هنوز زنده هست. باید نجاتش بدیم.
خوشدست در حالی که تکبال متشنج رو محکم توی هوا نگه داشته بود جیغ زد:
-تو احمق ترین زنده همه جهان هستی. اینجا امن نیست لعنتی! ما باید بریم! باید از اینجا بریم!
و در همون حال سعی کرد همزمان با درگیریش با تکبال، به صورت عمودی و با نهایت سرعت اوج بگیره ولی با وجود تلاش تکبال برای برگشتن به طرف درختچه ها این شدنی نبود.
-برگرد پایین عوضی! بهت میگم برگرد پایین! اون هنوز زنده هست باید نجاتش بدیم!
-خفه شو لعنتی! اولا تا همینجاش هم زیادی اومدیم. دوما واسه ما اون1دشمنه. ماجرا بین خودشونه بذار هر غلطی می خوان با هم بکنن. سوما اون زنده نیست نفهم! باد بهش زده. دیگه تمومش کن! آروم بگیر تا پرت نشدی پایین!
تکبال با خشمی بی مهار به هر جای خوشدست که دستش می رسید ضربه می زد و برای متوقف کردنش می جنگید.
-شاید زنده باشه. شاید هنوز زنده باشه. من حرکتش رو دیدم. اون دشمن نیست. اون باهاشون موافق نیست. واسه همین الان اون بالاست. باید بریم پایین!.
خوشدست به شدت تکونش داد.
-ببین چی بهت میگم. اون پایین بیشتر از من واسه تو خطرناکه. من حاضر نیستم همچین خطری کنم. نه به خاطر وجود نکبت تو. واسه خاطر همه جز توی آشغال. اگر تو گرفتار بشی تمام منطقه سکویا با تمام افرادش به خطر می افتن. من این رو نمی خوام بنا بر این به هیچ قیمتی فرود نمیام.
تکبال با تمام وجودش می جنگید.
-به جهنم که نمیایی. پس ولم کن بذار بی افتم. من باید برگردم اون پایین.
خوشدست بی حرف تمام نیروش رو برای مهار تکبال و اوج گرفتن جمع کرد. تکبال موفق نمی شد اگر از آخرین راهی که به نظرش رسید استفاده نمی کرد. در1لحظه خوشدست جیغی کشید و بی اراده تکبال رو وسط زمین و هوا رها کرد. دست هاش و تمام جسمش توی هوا مثل برق گرفته ها بی اراده تکون می خورد و تا اومد به خودش بجنبه تکبال در مسیر سقوطش نزدیک درختچه ها بود. خوشدست هوار زد:
-نه!
و با تمام سرعتش به طرف زمین شیرجه زد. سرعتش زیاد بود ولی به سرعت سقوط تکبال نمی رسید. تکبال می رفت و می رفت و خوشدست درست پشت سرش بود. درست در لحظه ای که بهش رسید، هر2با هم خاک زمین رو با دست و سر و پا و تمام جسم خستهشون به ضرب لمس کردن. تکبال شاید نیم ثانیه دیر تر از خوشدست به زمین رسید. دست خوشدست رو دور شونه هاش حس کرد که سرعت مرگبارش رو گرفت ولی همزمان با اون، زمین سردی که به شدت تمام بهش برخورد کرد و تا اومد به خودش بجنبه و بفهمه چی شده، صدای قهقهه های نعره مانند و پیروزمندانه، ضربه ای که نه از پایین بلکه از بالای سرش فرود اومد و به ضرب تمام خورد توی سرش و دیگه چیزی نفهمید.
دژ تکمار.
سقف و دیوار و تمام جهان زیر زمین از قهقهه های وحشتناک اژدها می لرزید و خاک بود که از سقف تاریک روی سرشون می ریخت. تکمار از ته دل قهقهه می زد و صدای هیس هیس های کشیده و مرگبار توی تمام فضای بزرگ اما بسته و تاریک می پیچید و منعکس می شد. تکمار با تمام وجودش نعره های مستانه می زد و قاه قاه می خندید.
-که اینطور. پس خورشید تقلبی تویی! کوچولوی شیرینم! باهات اندازه1عمر دراز کار دارم.
قهقهه های مرگ و لرزشی که هر آن امکان داشت سقف و دیوار ها رو بیارن پایین.
-با شمام. حسابی مواظبشون باشید. جفتشون رو به همون درختچه های خاردار توی خارستان آویزون کنید ولی طوریشون نشه. اگر خورشید جنگل سرو هنوز وجود خارجی داشته باشه، سپیده نزده میاد تا نجاتشون بده. اگر اومد که هیچ. اگر نیومد، صبح فردا خفاشه رو همونجا دارش می زنید و این فسقلیِ کرکس رو میارید پیش من. هیچ وقت اینهمه منتظر رسیدن فردای هیچ شبی نبودم.
تکبال به وضوح بی حس شدن تمام وجود خودش و لرزش سست و سرد شونه ها و تمام جسم خوشدست رو احساس کرد. دست های خوشدست که با وجود بسته بودن همچنان برای انجام مأموریتی که تیزرو بهش داده بود یعنی محافظت از تکبال به زحمت چرخیده و به کنار بال های تکبال چنگ زده و نگهش داشته بود، در1لحظه مثل تمام بدنش از عرق سرد خیس شدن. انگار نشونه های مرگ زودتر از خودش رسیده بودن. تکبال این سرما رو، لرزش رو و ترس غیر قابل انکار رو در تمام ابعاد وجود خوشدست احساس کرد. تکمار دوباره قهقهه ای از ته دل سر داد و چند لحظه بعد فرمان آخر رو با عربده ای از جنس خشمی دیر پا به خاطر تمام ناکامی هاش نعره کشید.
-ببریدشون!.
فرمان آخر تکمار بلند ترین و ترسناک ترین عربده ای بود که تکبال در تمام زندگیش شنیده بود. دستور بلافاصله اجرا می شد. قهقهه های نعره آسای تکمار توی فضای زیر زمین، توی وجود تکبال و انگار که توی تمام جهان می پیچید و تکبال مطمئن بود که اگر زنده بمونه، هرگز و هرگز وحشت این خنده ها و این نعره ها و این لحظه ها رو تا آخرین نفس عمرش فراموش نمی کنه. هم تکبال و هم خوشدست از1چیز مطمئن بودن. خورشیدی وجود نداشت. خورشید نبود. تموم شده بود. اون شب توی خارستان زیر1خروار خاک وسط شعله های سرکش زنده دفن شده بود. خورشیدی وجود نداشت که برای نجاتشون بیاد. واقعیت سیاه و سنگین، مثل1کوه یخ با فرمان آخر تکمار روی درک هر2تاشون فرود اومد.
فردا پیش از سپیده صبح، خوشدست اعدام می شد!.
دیدگاه های پیشین: (7)
حسین آگاهی
چهارشنبه 27 خرداد 1394 ساعت 00:24
سلام. فکر کنم بعد مدت ها اول شدم.
وای از دست شما.
چراااااا؟
الآن باید معجزه بشه که یه جوری اینا نجات پیدا کنند.
خیلی مفت گیر افتادند خیلی.
زود بقیه اش رو بنویسید زود منتظرما زود زود زود.
اگه می دونستم این طوری این قسمت تموم میشه نمی خوندمش، فکرشو بکنید وسط استراحت بین خوندنم با کلی امید و آرزو اومدم که یه خبر خوشی چیزی در این داستان بشنوم که فعلاً نشده.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
معذرت می خوام. به خدا نمی خواستم این مدلی بشه. بله مفت گرفتار شدن این2تا. ولی قبول دارید که همیشه ضربه ها از جا هایی میان که اصلا انتظارش نمیره؟ از دست این تکبال که باید حسابی مجازات بشه. آخه این چه کاری بود؟
به روی چشم. اگر این درگیری ها و شلوغی های اطرافم بذاره در حال نوشتن باقیش هستم ولی تا میام بنویسم از بیرون جنگل احضار میشم به جهان حقیقی و اوضاع می ریزه به هم و رشته از دستم در میره و دفعه بعد هم همین طور و همین طور. خودم هم دلم می خاد سریع تر بنویسم. خوشم نمیاد این2تا اونجا بلاتکلیف باقی بمونن.
ممنونم که هستید دوست من.
ایام به کام.
مینا
چهارشنبه 27 خرداد 1394 ساعت 12:48
سلام اوه اوه اوه یه کاری کنید وسه این دو تا تکبال که از پس خودش بر میاد این خوشدست گناه داره بابا چه عادتیه این زوجای بدبختو همرومیکشین آخه؟ بدویین قسمت بعدو بنویسین بدویین بدویین منتظرما ببخشید اینشکلی مینویسم آخه خیل یحساس شده دستان

پاسخ:
سلام مینا جان.
تمامش تقصیر این تکبال کم فهمه. حقشه تکمار قورتش بده. هر شکلی دلت می خواد بنویس مینا جان. اینجا همه خودمون هستیم. به هر شکل و هر زبونی دلمون می خواد. سعی می کنم سریع تر بنویسمش.
موفق باشی.
پرنده ی غمگین بی بال
پنج‌شنبه 28 خرداد 1394 ساعت 12:31
سلام

این تکبال 100، اولین قسمت از این داستان بود که خوندم
عالی بود.
زیبا می نویسی.
نویسنده ای.
لذت بردم.
پر احساس بود و هیجان انگیز.

کی هستی شما؟ با من دوست میشی؟

میشه از نزدیک ملاقاتت کنم؟

پاسخ:
سلام دوست جدید.
پرنده ها همه بال دارن دوست جدید. فقط گاهی بال ها بال پرواز نیستن. شما هم حتما بی بال نیستی. بهتر به خودت نگاه کن حتما2تا بال هست که تا الان ندیدی. ممنونم از بینش محبت آمیز شما.
من نویسنده نیستم. فقط همین طوری واسه خودم چیز می نویسم. همین طوری.
من پریسا هستم. پریسای آن سوی شب. فقط پریسا.
ما با هم دوستیم. اینکه شما اینجا هستی و کامنت دادی و جواب دادم و داریم صحبت می کنیم یعنی ما دوستیم. شما هر زمان خواستی بیا همینجا تا همگی هم رو ملاقات کنیم. خوشحال میشیم. من و همه اون هایی که اینجان.
اگر خواستی باز هم بیا. نمیگم حتما بیا چون شاید دلت نخواد ولی اگر دلت خواست حتما بیا تا هم رو ببینیم.
ایام به کام شما.
آریا
پنج‌شنبه 28 خرداد 1394 ساعت 14:35
سلام پریسا جان
ممنونم عزیز
همچین روزی رو پیشبینی میکردم
خورشیدی نیست که نجاتشون بدن اما هنوز کرکس و یاراش هستن
فکر کنم دیگه وقتش رسیده که کرکس بیاد
ممنونم عزیز از داستان زیبایت مرسی فراوون
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
کرکس اگر دست خودش بود که الان100باره رسیده بود. کرکس گرفتاره آریا جان. کسی هم نمی دونه کجاست که بره آزادش کنه. این تکبال دیوونه هم که به جای کار درست درمون دردسر درست می کنه. ممنونم که هستی آریا. کاش بشه سریع تر بنویسم این بخش های درهم و سخت رو!
شادکام باشی.
ک.عباسی
شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 05:32
با سلام بر شما نویسنده ارجمند و در همان حال فروتن.
اول بگم که شوکه شدم از اینکه تک بال اینقدر راحت فریب خورد امیدوارم از این بابت سخت تنبیه شود بعد هم که من نمیدونم چرا با اینکه هر روز به وبلاگتان سر میزنم ولی قسمت 100 را تازه همین حالا دیدم و با شناخت این قلم شیوا مشتاقانه مشغول خواندنش شدم.
باز هم از اینکه ما دوستداران مطالعه این گونه داستانها را از تراوشات زیبای ذهنتان بهره مند میکنید از شما ممنونم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
جدی اینقدر خجالت کشیدم الان نمی دونم جای فعل و فاعل های نوشتهم کجاست.
ولی چرا اینهمه در سکوت میایید و میرید آقای عباسی؟ باور کنید همیشه از دیدن نشانه حضورتون کلی شاد میشم. من و همه. توی محله هم دیگه نمی بینمتون. امیدوارم این سکوت از سر شلوغی های خیر و مثبت باشه!
ممنونم از محبت شما.
راستی، تکبال هم باید دونه دونه پر هاش رو کند و بعد حسابی با ترکه انار کتکش زد که دیگه از این خطا ها نکنه.
ایام به کام شما.
آریا
شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 22:04
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی دوسته عزیز
فکر کنم دیگه کامنتام کلیشه ای شده
ببخشید اما من هستم
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
هر مدلی که باشی قبوله. جدی1طوری شدم وقتی قسمت جدیدش رو می ذارم اینجا تا کامنتت رو نبینم انگار دستم واسه نوشتن قسمت بعدیش نمیره. ولی همه این ها دلیل نمیشه آب زرشک هام رو باهات تقسیم کنم! گفتم بدونی1دفعه هوایی انبارم نشی.
ممنونم که هستی آریا.
ممنونم!.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 31 خرداد 1394 ساعت 15:49
نه نشد دیگه ببین چه مظلوم شدم ازشون کش نمیرم
دیگه خودت بیمرفت نباش آب زرشکاتو باهام قسمت کن خخخ
شاد باش تا همیشه

خانه


پاسخ:
مظلوم که هستی ولی آب زرشک حسابش1چیزیه که از تمام حساب ها جداست. فعلا1خورده اون طرف رو تماشا کن تا من1کوچولو آب زرشک…چیزه یعنی شاد باشی ایام به کام ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال99

عصر ساکتی بود. با همون حال و هوای تمام عصر های ساکت. گرفته و تار. بوته های قاصدک از بار زیادشون سنگین شده بودن. باد ملایمی می وزید و جنگل رو، خاک رو و بوته های قاصدک رو نوازش می کرد. هوا روشن ولی عصر تاریکی بود. دست باد عصرگاهی، سبک بار و بازیگوش، قاصدک ها رو مشت مشت از بوته ها بر می داشت و به هوا می پاشید. قاصدک ها مثل1دسته بزرگ پروانه بهشت می رفتن هوا، می چرخیدن، پخش می شدن و دور می شدن.
تکبال کنار طل کوچیک خاکی که پر های خونی فاخته رو توی سینه سردش دفن کرده بود نشسته و به هیچ خیره مونده بود. با نگاهی سرد تر از مرگ به خاک پر های فاخته و به خاک زیر بوته ها چشم دوخت. خلأ دردناکی از یادآوری تمام افرادی که زیر این خاک بودن روحش رو فشار می داد. طوطیا، گنجشک کوچولو، زاغک، قناری و بچه هاش، تک پر و جفتش لالا و بچه ای که هرگز دنیا رو ندید، عمو کلاغ های مهربون، فاخته شیرین و دوست داشتنی، …
-کاش تو هم اینجا بودی خورشید! کاش می شد اینجا پیدات کنم! کاش می شد اینجا دیدنت بیام!باورم نمی شد زمانی همچین آرزویی داشته باشم!. می فهمی خورشید؟
باد ملایم آروم پر هاش رو نوازش کرد. تکبال از ته دل آه کشید. خورشید اونجا نبود. دلش می خواست می شد گریه کنه. درست می گفت. هرگز باورش نمی شد1زمانی آرزو کنه که چیزی از خورشید زیر1تکه از خاک زیر بوته های قاصدک دفن شده باشه. دلش گرفته بود. دلش تنگ شده بود. کاش خاکی بود که می شد نشونه خورشید رو ازش گرفت! کاش هوایی بود که می تونست با خیال حضور خورشید کمی تسکینش بده. مثل خاکی که پر های خونی فاخته توش دفن شده بود!. تکبال در اون لحظه جز اشک چیزی نمی خواست. بغض سنگین درد و دلتنگی تمام وجودش رو فشار می داد. اشکی اما نبود. داشت خفه می شد از درد ولی اشکی نبود. چقدر دلش اشک می خواست! اشکی که از مدت ها پیش دیگه نبود!.
به مدفن پر های خونی فاخته خیره شد. دلش می خواست باهاش حرف بزنه. دلش می خواست بگه چقدر دلتنگش شده. دلش می خواست بهش بگه وحشتناک می خواد که دست هاش رو بگیره، پر هاش رو لمس کنه و از شیطنت های زیر جلدی و ظریفش بخنده. ولی نگفت. سکوت کرد و به تلخی به خاطر آورد که فاخته در آخرین دیدار چقدر ازش متنفر بود. ولی دیگه نفرتی در کار نبود. اتهامی نبود. تعبیر اشتباهی از ابراز دلتنگیش نبود. فاخته ای نبود که سکوت و دلتنگی و محبت و هر چیزش رو طور دیگه ای ببینه، خسته و بی حوصله بشه و نخواد که بشنوه. تکبال حالا مجاز بود هر چقدر می خواد با خاک پر های خونی فاخته حرف بزنه، درد دل کنه، بگه که دلش چقدر می خوادش، بگه که چقدر دلش واسه فاخته تنگ شده، روی خاکش گریه کنه، خاکش رو بغل کنه، نوازش کنه، بخوادش، دوستش داشته باشه، عاشقش باشه، بخوادش، بخوادش، بخوادش!
تکبال حالا به تمام این ها مجاز بود. آزاد و بدون ترس از هیچ تعبیری به تمام این ها مجاز بود! فاخته دیگه نبود. از تکبال متنفر نبود. عاشق باز نبود. منتظر رسیدن بهار نبود. مشتاق تجربه کامل آسمون و پرواز نبود. هیچ کجا نبود. زنده نبود.
فاخته دیگه نبود!.
-دلم خیلی تنگ شده واست. نبودنت خیلی سرده. بهار بدون تو اومد و رفت. چقدر منتظر اومدنش بودی! یادته؟ بهار اومد و تو نبودی! باورم نمی شد بدون تو بیاد. باورم نمی شد بهار جنگل رو بی تو ببینم! باورم نمی شد بهار بیاد و تو و افرا دیگه نباشید! باورم نمی شد! حالا ببین! تو نیستی و من هنوز اینجام. کاش می شد نباشم! کاش می شد! جات وسط قلب سبز بهار جنگل خیلی خالی بود خیلی! کاش می شد که باشی! کاش می شد! نبودنت خیلی سرده، خیلی!
پنجه های خسته تکبال خاک سرد رو آهسته فشار می دادن. چشم هاش در حسرت اشک می سوختن و ناگفته های ناگفتنی بود که بی توقف و به زبون دردناک و تلخِ سکوت از وجودش جاری می شد.
-عزیز!عزیزِ من! عزیزِ شیرینِ من! جوجه پروازیِ قشنگ و شیرینِ من!
عزیزِ من!
دلم تنگ شده واست! دلم اندازه تمام آسمونِ خداتنگ شده واست. نبودنت خیلی سرده، خیلی!
در جوابش سکوت بود و سکوت! سکوت سرد و سنگین عصرگاهی که روی قلب تکبال سنگینی می کرد. آخ که چقدر این سنگینی درد داشت!.
منطقه سکویا.
توی دل شب، وسط تاریکی زیر شاخه های چتری تاک ها، افراد منطقه سکویا بی خستگی و1نفس مشغول تعلیم و تمرین بودن. شبتاب ها و مورچه ها آشفته و پریشون برای تکبال خبر آورده بودن که تکمار داره برای حمله آخر آماده میشه. اون ها گفته بودن که تکماری ها می خوان هرچی بیشتر از اوضاع سکویایی ها بدونن که راحت تر بتونن به طور کامل تار و مارشون کنن. اون ها گفته بودن که تکمار به هر وسیله ای که تونسته خودش رو مسلح کرده و هدفش این بار فقط نابود کردن منطقه سکویا با تمام افرادشه. به گفته پیک های کوچیک و کارآمد افراد منطقه سکویا، تکمار دیگه مطمئن شده که کرکس زنده نیست و سکویایی ها به خاطر جنگ با تکمار صداش رو در نمیارن. و حالا مشکل بزرگش فقط خورشیده که می ترسه1دفعه با دشتی ها برگرده و روی سرش نازل بشه. تکمار بی نهایت از قدرت خورشید می ترسه چون این قدرت با نفرت ترکیب شده. تکمار برای کسی از افرادش نگفت که بین اون و خورشید در اون جهنم تاریک زیر زمینی و پشت اون دیوار های سیاه چی ها گذشت ولی حالا دیگه همه و همه می دونستن که خورشید نفرتی بی انتها از تکمار داشته. نفرتی به اندازه از دست دادن همه چیز هایی که توی زندگی1زنده می تونه ارزش داشته باشه. و حالا تکمار از این خورشید آزاد دور از دسترس که معلوم هم نبود کجا غیبش زده به شدت وحشت داشت. به آب و آتیش می زد که بگیردش و نابودش کنه یا اینکه بدونه اصلا کجاست و بدونه اصلا زنده هست یا نه. اگر هست پس چرا هیچ کجا هیچ چشم جستجوگری از نگاه های افرادش اون رو ندیده و اگر نیست پس اینهمه ضربه و ضربت که ازش متحمل می شد و کار کسی جز خورشید نمی شد باشه چی بود؟
پیک های منطقه سکویا به تکبال و سکویایی ها خبر داده بودن که در حال حاضر تنها دلیل توقف تکمار ناآگاهیش از وضعیت خورشیده و به محض فهمیدن چگونگی بود و نبود خورشید، تکمار به منطقه سکویا و به جنگل سرو حمله می کنه. اگر مطمئن بشه که خورشیدی در کار نیست دیگه1لحظه رو هم از دست نمیده و اگر بفهمه که هست دنبال مشخص کردن اوضاعش می گرده و با احتیاط بیشتری وارد عمل میشه.
-با این وجود، باید تا زمانی که کاملا آماده نیستیم نبود خورشید رو پوشیده نگه داریم. واقعیت داستان خورشید رو به هیچکس نگید. حتی به خودی هایی که نمی دونن. هرچی افراد کمتری از این پایان تاریک آگاه باشن بهتره. بعدا به اندازه کافی زمان برای گفتن و گفتن داریم. فعلا فقط سکوت کنیم!.
تکبال درست می گفت و همه در این تأیید دردناک باهاش هم صدا و موافق بودن.
-خورشید نیست تکبال. و تکمار دیر یا زود این رو می فهمه. باید برای عقب انداختن این فهمیدنش1کاری کنیم.
-تیزپرواز درست میگه تکبال. ولی چیکار باید کنیم؟
تکبال به نگاه پرسشگر مشکی و به باقی نگاه های منتظر نظر انداخت و سعی کرد موج انتظار توی اون نگاه ها رو نبینه ولی موفق نشد.
-باید حضور خورشید رو زنده نگه داریم. باید نشونه های حضور خورشید رو واسه تکماری ها بازسازی کنیم. اینطوری شاید بشه1خورده بیشتر واسه خودمون زمان بخریم.
انتظار توی نگاه ها به پرسش تبدیل شد. تکبال منتظر زمزمه ها نموند.
-تکمار باید زنده بودن خورشید رو باور کنه. همینطور خودی هایی که ماجرای شب خارستان رو نمی دونن. تکمار واسه تضعیف و خودی ها برای تقویت روحیه. اگر این2طرف بدونن که خورشید تموم شده به دردسر می افتیم. و حالا واسه مقابله با این دردسر اصلا زمان مناسبی نیست. ترجیحا تا آخر داستان ما و تکمار، کسی نباید بفهمه خورشید دیگه بین ما نیست. این خیلی مهمه و خیلی جدی.
سکوت جمع سنگین بود. تکبال به تلخی درک می کرد این سنگینی با حقیقت پایان خورشید که هر بار مجبور می شدن برخلاف میلشون در موردش حرف بزنن و تأییدش کنن بی ارتباط نیست. بقیه چه راحت درد رو از توی نگاه هاشون، آه هاشون و اشک هاشون بروز می دادن و سبک تر می شدن! تکبال حسابی دلش می خواست می شد مثل یکی از اون ها باشه ولی… تکبال نمی تونست. اجازهش رو نداشت. خورشید ادامه این راه رو گذاشته بود روی دوشش و رفته بود. اگر تکبال حالا می شکست، در غیبت خورشید و کرکس دیگه کسی نبود که این پرچم زمین خورده رو بالا ببره. تکبال نمی تونست اجازه بده اینطور بشه. خورشید ازش متنفر می شد اگر تا آخرش نمی رفت. آخرین فرمان خورشید بعد از گذشت اینهمه زمان هنوز به همون وضوح توی سرش می چرخید و انعکاسش به مرز جنون می رسوندش.
مثل همیشه، دردی که توی وجودش می پیچید رو ندید گرفت و زمانی که سکوت رو شکست، صداش سخت و سرد ولی محکم بود.
-این حال و هوا رو تمومش کنیم. بمونه واسه1زمان بهتر. حالا وقتش نیست. ما در جنگ هستیم. این رو به خاطر بیارید و به خاطر داشته باشید چون توی این وضعیت افتضاح واقعا نمیشه1نفر رو مأمور کنیم مرتب این رو به خاطرمون بیاره.
صدای آروم ولی خشن لالاپر ادامه حرف تکبال رو گرفت و اجازه حکمفرمایی سکوت رو نداد.
-می دونی تکبال؟ تو1کپی تلخ و لعنتی از خورشید هستی. و خوشبختانه این به جز در زبون تیز و متلک انداز لعنتیت، در باقی رفتار نکبتت هم مشهوده. به نظرم بازسازی نشونه های حضور خورشید با وجود تو نکبت نحس نباید خیلی مشکل باشه.
تکبال با نگاهی سرد و سنگین به لالاپر نظر انداخت. بقیه هم همینطور. در نگاه تکبال هیچی نبود و در نگاه بقیه تأیید و رضایت موج می زد. توی لحن لالاپر خشم و نفرت بود ولی تکبال از محتوای کلامش در وجود خودش احساس رضایتی لذتبخش کرد. احساسی که مثل1جریان گرمای جادویی توی تمام وجودش پخش می شد و بهش آرامش و لذت می داد. اون ها معتقد بودن مدل تکبال شبیه خورشیده. تکبال از این شباهت با تمام وجودش حس رضایت داشت. اما چه رضایت عجیبی! چرا این حس رضایت با درد همراه بود!؟
-خورشید دیگه نیست. کاش بود و خودش شبیه خودش باقی می موند! کاش خورشید بود! کاش خورشید بود!.
ولی واقعیت واقعیت بود و کاریش هم نمی شد کرد. اون هم الان که به هیچ عنوان زمان حسرت خوردن رو نداشتن. لالاپر درست می گفت و بقیه هم تأییدش می کردن. تکبال می تونست نشونه های حضور خورشید رو با کمک سکویایی ها توی جنگل باقی بذاره. همون طور که تا الان این کار رو تنهایی کرده بود. وقتی به حرف اومد، مثل همیشه، توی صداش چیزی از درونش پیدا نبود.
-یادآوری با ارزشی بود. ممنونم لالاپر. بسیار خوب. پس همین کار رو می کنیم. شما ها هم این مدلی مسخره تماشام نکنید. زمان استراحت تموم شده بلند شید ادامه میدیم.
جنگ های نمایشی، تمرین های مدل به مدل با آتیش و با تار های کرم ابریشم و با هدفگیری های دور و نزدیک و با هر چیزی که واسه ناکار کردن دشمن به کار می اومد لحظه به لحظه بی توقف و منظم در منطقه سکویا ادامه داشت. در کنار گشت ها و تمرین های سخت و بی وقفهشون، زمان هایی رو هم برای بازسازی های کوچیک و بزرگ نشانه هایی از حضور خورشید در جنگل سرو به راهنمایی تکبال و بقیه آگاه ها اختصاص می دادن و تکماری ها رو حسابی توی ترس و گمراهی می ذاشتن. یکی از آخرین این نشونه ها، از بین بردن3تا خارپشت بزرگ بود به صورتی که به شکل لیزابه های سیاه و متعفن روی خاک اطراف بوته های قاصدک جاری شدن و تیغ های بلندشون همون شب به وسیله خفاش های منطقه سکویا از اون هوالی دزدیده و به منطقه سکویا برده شد تا به پیشنهاد تکبال، به سلاح های بسیار کارآمدی برای سکویایی ها تبدیل بشه.
خارپشت ها تکبال رو در کنار بوته های قاصدک گرفته بودن و از بدشانسیشون، تکماری های قدیمی تر فرصت نکرده بودن درست براشون توضیح بدن که اون کبوتر بی پروازی که تکمار حاضره هرچیزی که مورد تقاضا باشه رو به یابنده و آورندهش جایزه بده، فقط1کبوتر بی پرواز زمینی معمولی عاجز از پریدن نیست. خارپشت ها در کمال آرامش گیرش انداختن و برای گرفتنش بهش حمله کردن و تکبال هم تمام خشمش از سنگینی بار درد هاش و از اشک هایی که به کمکش نمی اومدن و از تکمار که اینهمه زخم رو زیر بوته های قاصدک و توی دل تکبال کاشته بود و از همه چیز هایی که تا مرز مردن آزارش می داد رو بهشون شلیک کرد و نتیجه خاک لزج، سیاه و کثیفی شد که اطراف بوته های قاصدک رو گرفت و سکویایی ها رو مجبور کرد که با خنده ای تحسین آمیز به تکبال نگاه کنن و به نشان تشویق روی شونه هاش بزنن.
-عالی شد!اینطوری خاک اطراف قاصدک ها حسابی حاصلخیز میشه و تا چند وقت دیگه اینجا4برابر جا های دیگه چمن داره. رفته های ما توی گوشه ای از بهشت خوابیدن تکبال!.
تکبال با نگاهی از جنس حسرت، به خاک عزیز و آشنای زیر بوته های قاصدک و به چشم های خیس لالاپر و تیزپرواز نظر انداخت و آهش رو خورد.
-بله موافقم. اگر از خود تکمار هم چیزی باقی موند میاریم همینجا و می کنیمش کود خاک جنگل و منطقهمون. زمانش دور نیست. به همین زودی این کار انجام میشه.
تکبال محکم و مطمئن این ها رو گفت. چنان محکم و چنان مطمئن که گریه از یاد ها رفت و هیجانی گنگ جاش رو گرفت.
افراد منطقه سکویا تیغ های بلند خارپشت ها رو برداشتن و به منطقه خودشون بردن تا برای جنگ با تکماری ها ازشون استفاده کنن.
-ببینید بهتون چی میگم! تیغ. از این تیغ ها هرچی بیشتر جمع کنیم! به تیغ های خارپشت ها حسابی احتیاج داریم. اون ها می تونن کمک های عالی برای ما باشن.
مشکی متحیر به تکبال خیره شد.
-چی توی سرته تکبال؟ هر زمان نقشه عجیبی به سرت می زنه نگاهت خطرناک میشه. الان چی به نظرت رسید؟
تکبال به مشکی نظر انداخت و لبخند محوی به هیچ زد.
-بله دقیقا1فکری به سرم زده که مطمئنم جواب میده. تیغ خارپشت لازم داریم. هرچی بیشتر بهتر. این تیغ ها می تونن نیزه های عالی باشن. همینطور محافظ های عالی و همینطور چنگال های عالی. فعلا تا همینجا حرف زدن بسه. بجنبیم که حسابی عقبیم.
شب های جنگل سرو برای تکماری ها پر از رمز و راز و وحشت بود. همگی به دستور تکمار، دنبال پیدا کردن و دیدن خورشید بین تاریکی خطرناک جنگل می پلکیدن و در حالی که به شدت از جونشون می ترسیدن، مجبور به فرمانبری بودن و این وسط گاهی پیش می اومد که تکبال و باقی سکویایی ها حسابی از پاییدن یواشکیشون تفریح می کردن و تکبال با گرمی که سعی می کرد به جمع بده، حرارت این تفریحات و خنده های بعدش رو بیشتر می کرد و بدون اینکه سکویایی ها متوجه باشن اثرات این خنده ها و این حرارت در تقویت و پیشبردشون حسابی خوب بود. تکبال خوشحال از این حقیقت، تمام حواس و تمام توانش رو برای پیشبرد سکویایی ها به طرف انتهایی سفید و موفق گذاشته بود وسط و فقط دعا می کرد این داستان تلخ پیش از تموم شدن توانش به آخر برسه.
خارپشت ها که حسابی به خودشون مطمئن بودن، پیروزی خودشون و تکماری ها رو زیاد جدی گرفته و حسابی خودشون رو به دردسر انداختن. چندتا شبیخون شبانهشون به منطقه سکویا به همت پیک های سکویایی ها لو رفت، به کمک گشتی های سکویایی ها لحظه به لحظه زیر نظر گرفته شد و به تدبیر تکبال و افراد سکویا تمام این شبیخون ها به طرز افتضاحی شکست خورد. نتیجه این درگیری ها تلفات سنگین خارپشت ها و1کوه تیغ های بلند برای افراد منطقه سکویا و ترسی بود که از خورشید، این فرمانده نامرئی منطقه سکویا به وجود خارپشت ها نشست و اوضاعشون رو به هم ریخت. تکبال بی نهایت خسته و بی نهایت راضی بود. خستگیش رو واسه خودش نگه می داشت و رضایتش رو با قدرت هرچه تمام تر به سکویایی ها انتقال می داد. چنان که انگار می خواست این حس مثبت و تمام حس های مثبت رو به وجودشون تزریق کنه و موفق هم بود. تکبال امیدوار بود که این موفقیت ها بیشتر بشه و این ماجرا به نفع سکویایی ها و به نفع جنگل سرو، هرچه سریع تر به پایان برسه چون هرچند کسی نمی دید و نمی دونست، ولی تکبال واقعا نمی دونست تا کی می تونه تحمل کنه و نیفته. با تمام ذرات ارادهش به خودش فرمان ایستادگی می داد و با تمام وجودش سعی می کرد خودش و سکویایی ها رو ایستاده نگه داره. سعی می کرد به این فکر نکنه که اگر کرکس و خورشید و شهپر در اون زمان حساس همراهشون بودن چه قدر خوب بود. سعی می کرد این رو به خاطر نیاره که کرکس چه قدر می تونست در دادن آرامشی که این شب ها نداشت بهش کمک کنه و سعی می کرد این رو از خاطر آشفتهش ببره که خورشید شعله ور، در اون شب جهنمی خارستان، زیر1آوار خاک دفن شد و برای همیشه، بی اون که هیچ نشونه ای ازش باقی بمونه از دست رفت!.
تلخی و سنگینی این تلاش ها گاهی چنان خستهش می کرد که به نظرش می رسید حتی1لحظه دیگه هم قادر نیست تحمل کنه ولی…
-خورشید!آخ خورشید! کاش دستم بهت می رسید تا به حسابت می رسیدم! خورشید این چه معامله ای بود که باهام کردی؟ هیچ وقت نمی بخشمت!
اما تکبال همچنان بود. با ظاهری سرد ولی سفت مثل1کوه تاریک، با درونی خسته و پاشیده که کسی نمی دیدش، و با موج سوزان دلتنگی هاش که لحظه به لحظه، با هر اتفاق و هر خاطره و هر ماجرای کوچیک و بزرگی زنده می شد، شدت می گرفت و بی صدا و پنهان از نظر های بقیه زجرش می داد. تکبال بود و با تمام توان جسم و روحش خیال داشت بمونه و تا انتها بره و بقیه رو هم با خودش تا انتها ببره. انتهایی که مطابق میل خودش و افراد منطقه سکویا و مطابق انتظار خورشید، به رنگ پیروزی جنگل سرو بود.
دژ تکمار.
تاریکی، غبار، خشم و هیس های مرگبار بیداد می کرد. دیوار ها از ضربه های جنون زده تکمار و نعره های خشمش می لرزیدن. جهنمی بود از سیاهی تاریک تر از شب، هوای سنگین حاصل از غبار و خشم.
تکماری ها هر کدوم سعی می کردن در پناه غبار و تاریکی زیر زمین و سایه همدیگه از نظر تکمار جنون زده از خشم پنهان بمونن. صحنه وحشتناکی بود. کابوسی کاملا واقعی در جهان بیداری.
-اینهمه جونور به درد نخور از پس صید حتی1خفاش یا1کلاغ بر نمیایید! اینهمه موجود آشغال، بی مصرف و بی خاصیت. باید همه شما رو به هم دار بزنم. باید همه شما رو هیزم آتیش همدیگه کنم. باید تا دونه آخر شما ها رو خوراک کرم های خاکی لای خاک های زیر پا هام کنم. شما ها افتضاحید! تا پایان فردا من1چیزی می خوام. هر چیزی که باشه. حتی1قدم کوچیک به پیش. من خورشید رو می خوام! نشونه ازش نمی خوام. نشونه هاش رو به اندازه کافی دیدم. خودش رو می خوام! زنده یا مرده. فرقی نمی کنه. من اون لعنتی رو می خوامش! من خورشید لعنتی رو می خوامش. زندهش رو می خوام که نفسش رو خودم بگیرم و خیالم جمع بشه. می خوام اگر زنده هست خودم، خود خودم تا ذره آخر جونش رو از جسمش بکشم بیرون و جنازهش رو جلوی پا هام ببینم تا مطمئن بشم. فقط خودم چون شما ها خاصیتش رو ندارید که تمومش کنید. اگر هم مرده جنازهش رو می خوام تا تماشاش کنم، امتحانش کنم و مطمئن بشم که دیگه نفسی توی جسمش نیست تا دوباره بلند شه و خطر برام درست کنه. من خورشید رو زنده یا مرده می خوام. من اون کبوتر بی پرواز لعنتی رو می خوامش! زنده! سالم! من1عوضی مزاحم از بین اون عوضی های مزاحم رو می خوام. اینهمه از شما ها رو تار و مار کردن، له کردن، پاشیدن و به ذرات لجنی و1مشت کثافت تبدیل کردن و روی خاک منطقهشون پاشیدن و شما حتی نتونستید1نفرشون رو بگیرید! تا پایان فردا اگر هیچ کاری نکرده باشید، هر شب که بگذره یکی از شما ها خوراک بزم من میشید. به جای اون ها هر شب یکی از شما ها رو نابود می کنم تا زندگی از کثافت وجود بی خاصیتتون پاک بشه. حالا برید! برید و برای بقای بی ارزش خودتون هم شده1کاری کنید که فردا شب راضی تر از امشب باشم. برید!
نعره آخر تکمار مثل عربده مرگ توی فضای بزرگ ولی بسته زیرزمین تاریک پیچید و موجی از وحشت مرگبار رو توی وجود ها پاشید. تکماری ها توی هم می لولیدن و از سر وحشتی بی مهار، در هیس کشیدن و نعره زدن با تکمار هم صدا می شدن و لحظاتی بعد، برای پیدا کردن1قربانی به طرف راه خروجی یورش بردن. اون بیرون، شب با تمام هیبتش در برابر جهنم تاریک زیر زمین به خودش می لرزید.
روز ها و شب ها در صف منظم تکرار بی توقفشون می اومدن و می گذشتن. نه اون ها به داستان جنگل سرو و حوادث سیاهی که توی دل لحظه هاشون آماده تولد بود توجه داشتن نه موجودات منتظری که با وجود و با جسم و با جونشون می رفتن تا سازنده اون حوادث سیاه باشن. جنگل سرو، آشکارا در التهابی ناشناس غرق بود و همه و همه از کوچیک تا بزرگ درش سهم داشتن بدون اینکه بدونن این التهاب از چه جنسیه. موجودات جنگل سرو همین قدر می دونستن که جنگل دیگه امن نیست. مخصوصا واسه جوجه پرنده هایی که هنوز پروازی نشده بودن. بزرگ تر ها با شدت هرچه بیشتر جوجه هاشون رو از خطری که درست نمی دونستن چیه حفظ می کردن و جوجه های بی اطلاع و ماجراجو خسته از اینهمه احتیاط و اینهمه وحشت والدینشون، سعی می کردن اون ها رو دور بزنن و به ماجرا های کوچیک خودشون بپردازن. تکبال و سکویایی ها تا جایی که از دستشون بر می اومد جنگل رو از خطر حفظ می کردن ولی همیشه هم موفق نبودن. جوجه هایی ناپدید می شدن و گاهی1مشت پر های خونی و خورده استخون ازشون پیدا می شد که زیر بوته های قاصدک به خاک می رفت و لونه ای با پر های سیاه تزئین می شد و این داستان هر چند1بار باز تکرار و تکرار داشت. تکبال هر بار حس می کرد چیزی به برندگی1000تیغ بلند سینهش رو خراش میده و تا انتهای درد می بردش. با دیدن مادر ها و پدر های شکسته از درد جوجه ها، با تصور اینکه لحظه های آخر به اون کوچولو های معصوم چی گذشته و با آگاهی از وخامت داستانی که والدین عزادار چیزی ازش نمی دونستن، هر بار احساس می کرد تمام استخون هاش از درد آتیش گرفتن و میرن که خاکستر بشن.
-تکبال! می خوایی از اینجا بریم؟
تکبال با نگاهی به شدت گرفته ولی بدون اشک به مشکی خیره شد.
-نه. حالم خوبه.
مشکی با سماجت به نگاه داقونش چشم دوخت.
-اینطور نیست تکبال. تو خوب نیستی. واقعا لازم نیست اینجا بمونیم و این تدفین دردناک رو تماشا کنیم. بیا از اینجا بریم.
تکبال خواست حرفی بزنه ولی بغضی که نمی شکست راه نفسش رو بسته بود. به پرنده مادری که روی خاک خورده های جوجهش ضجه می زد خیره شد و نفسش به شماره افتاد. مشکی دست دور شونه هاش حلقه کرد.
-تکبال!به همین زودی دفتر سیاه تکمار و جنایت هاش بسته میشه. واسه این ها که رفتن دیگه نمیشه کاری کرد. باید واسه بقای بقیه حسابی تلاش کنیم. کاری که تو داری می کنی. ولی لازمهش سلامتیته. سعی کن این رو یادت نره.
تکبال بدون صدا نجوا کرد.
-مادرش. بیچاره مادرش! مادرش.
مشکی جنس درد تکبال رو فهمید. آه عمیقی کشید و شونه هاش رو بیشتر توی حلقه دست هاش فشار داد.
-مادرش درد داره. تکبال! تو نمی خوایی بری مادرت رو ببینی؟ در مورد برادرت1چیز هایی شنیدم. اینکه با1ماده کبوتر از جنگل مجاور جفت شده و الان1جوجه شیطون داره. میگن جوجهش مدل کوچیک شده خودته.
تکبال حرفی نزد. نمی تونست. مشکی می فهمید.
-تکبال!مادرت به اندازه این مادر که می بینی اذیت نشده. من مطمئنم. اون حتما می دونه که تو زنده ای. مادر تو تنها موجودیه که کرکس در برابرش احتیاط می کرد. مگه میشه همچین کسی واقعا از بچهش بی اطلاع باشه؟ من اطمینان دارم که از زنده بودنت مطمئن شده و می دونه که از پس خودت بر میایی و به همین خاطر به خودش فرصت داده از دستت عصبانی باشه و کشیده عقب. ولی داره از دور تماشات می کنه و اگر لازم ببینه حتما تو این آگاهیش رو می فهمی. البته مطمئنا از تکمار و اوضاع تو اینهمه نمی دونه ولی خاطرش آسوده هست که تو سلامتی. دیگه بسه. اینجا موندن ما بی فایده هست. بیا از اینجا بریم.
مشکی درست می گفت. باید می رفتن. تکبال با دلی گرفته و نفس هایی سنگین از تحمل بغض کهنه ای که خیال شکستن نداشت، به راه افتاد و همراه مشکی از اون جهنم درد دور شد.
تابستون گرم و روشن بود. آسمون انگار خیالش به اونهمه عزاداری جنگل سرو نبود. خیالش نبود که پروازی های تازه پروازش به چه سادگی صید تکمار و دار و دستهش میشن. پروازی هایی که تمام وجودشون پر بود از رویای آسمون. تکبال حس می کرد وجودش از پرپر شدن این رویا ها پاره پاره میشه.
-باید تموم بشه. باید این داستان تاریک هرچه سریع تر تموم بشه. باید…
-آهای! تو کبوتر دیوونه اینجا چیکار می کنی؟ همچین قدم می زنی انگار توی خود بهشتی. نمی دونی توی چه خطری هستی؟ الان نصف خاکی های جنگل دست به یکی کردن گیرت بیارن و کتبسته ببرن تحویلت بدن به اون ماره. جات بودم1کوچولو می ترسیدم.
تکبال بی اراده از جا پرید، حالت دفاع گرفت و در مقابل علف های بلندی که صدا ازش در می اومد ایستاد.
-شونه هات رو بنداز! من اگر می خواستم کاری کنم تو الان با تیغ هام تیغتیغی و خونی بودی. خیلی بی احتیاطی.
تکبال با چشم های گشاد از حیرت خارپشت جوونی رو دید که از لای علف ها خزید بیرون و در چند قدمیش ایستاد.
-تو نباید اینجا باشی. همیشه اینهمه بیخیالی؟
تکبال بهش نگاه کرد و کاملا صادقانه جواب داد.
-نه. نه همیشه. فقط گاهی. خیلی کم.
خارپشت خندید.
-و این دفعه یکی از اون گاهی ها بود.
تکبال به نشان تصدیق سر تکون داد. خارپشت بهش خیره شده بود.
-اینجا نمون. باید بری. خیلی هم سریع باید بری.
خارپشت نگاه منتظرش رو به تکبال دوخت. تکبال صاف بهش خیره شده بود و از جاش تکون نمی خورد. تمام وجودش شده بود چشم و نگاهش می کرد. بدون اینکه حتی پلک بزنه جنبیدن مژه های خارپشت رو هم زیر نظر داشت. خارپشت لحظه ای تماشاش کرد و بعد به نشانه درک سر تکون داد.
-باشه. اگر نمی تونی بهم پشت کنی بمون تا من برم بعدش تو برو.
تکبال مات و متحیر بهش خیره مونده بود.
-تو، تو خارپشتی. خارپشت ها تکماری هستن. و تو…
خارپشت سرش رو به چپ و راست تکون داد.
-بله درسته. ولی همه خارپشت ها که1ذهن و1قلب واحد ندارن. میشه یکی وسط1تیره باشه که موافق جمع فکر نکنه. نمیشه؟
تکبال بی حرف سر تکون داد. خارپشت لبخند تلخی بهش زد.
-کاش می شد ما از این درگیری کنار گذاشته می شدیم! متأسفانه تیره من اندازه خودم نسبت به این جنگ لعنتی بدبین نیستن. خوب. خداحافظ.
خارپشت بهش پشت کرد و به راه افتاد. تکبال در آخرین لحظه سد سکوت رو شکست.
-آهای!تو!
خارپشت برگشت و نگاهش کرد. نگاه هاشون به هم گره خورد.
-چرا بهم پشت کردی؟ نترسیدی چیزیت بشه؟ من بهت پشت نکردم و تو…
خارپشت خندید.
-تو نباید بهم پشت می کردی چون تیره من و باقی تکماری ها در تعقیبتن. می شد که من بخوام بهت کلک بزنم و تو به دردسر می افتادی. ولی من راحت بهت پشت می کنم. چون تو تا زمانی که من بهت حمله نکنم به من آسیب نمی زنی. نه تکماری هست که بهت فرمان بده بهش تحویلم بدی و نه انتقامی هست که با از بین بردنم بتونی از تیرهم بگیری. پس تو دلیل داشتی که به من پشت نکردی ولی من این دلیل رو نداشتم.
تکبال1قدم بهش نزدیک شد.
-تو هم دلیل داشتی. فقط نمی دونستی. تیغ هات. نمی دونی چه قدر لازمشون دارم. میشه چندتا بهم بدی؟
خارپشت با همون آرامش خودش رو عقب کشید.
-نه نمی تونم. خونواده من همه تکماری هستن. تو جفت کرکس سکویا هستی و اینطور که شنیدم تیغ های خارپشت های زنده و مرده غیب میشن و حتی1تیغ از جسد های له و لورده هم تیره های من هیچ کجا پیدا نشده. من نمی دونم بقیه چه فکری می کنن، ولی خودم مطمئنم که تیغ ها پیش شما هاست تا در جنگ علیه تکمار و متحد هاش ازشون استفاده کنید. بر عکس بقیه، من فکر می کنم شما ها پیروز میشید و خونواده من همراه باقی تکماری ها…
خارپشت آهی لرزان کشید.
-دلم نمی خواد شمشیری که سینه یکی از افراد خونوادهم رو می شکافه از تیغ های خود من باشه. این تیغ ها ممکنه توی سینه پدرم فرو برن. یا برادر هام یا خواهرم. من تیغ بهت نمیدم کبوتر. اگر می خوایی باید به زور ازم بگیری.
تکبال به چشم های غمگین خارپشت جوون نظر انداخت. نگاهش پر از درد شد.
-من به زور چیزی ازت نمی خوام. کاش می تونستم بهت بگم چه قدر از آینده ای که نمی تونم تغییرش بدم متأسفم. امیدوارم خونواده تو هرچه سریع تر از این قائله کنار بکشن. به خاطر تو. باید بریم. داره تاریک میشه. نباید بفهمن که تو با من رو در رو شدی و فقط باهام حرف زدی. وگرنه زندهت نمی ذارن. مواظب خودت و خونوادت باش. خداحافظ.
تکبال نگاه از چشم های غمگین خارپشت برداشت، بهش پشت کرد و به طرف منطقه سکویا به راه افتاد. از این جنگ، از تکمار، از خودش و از همه چیز این ماجرا بیش از حد توصیف و تصور دلگیر بود.
روز های بلند و شب های روشن تابستون در صف منظمشون به طرف پاییز می رفتن. منطقه سکویا دیگه حتی در ظاهر هم به بقیه مناطق جنگل سرو شباهتی نداشت و درست و حسابی به1منطقه جنگی تبدیل شده بود. این رو با1نگاه می شد فهمید. سکویایی ها بی پروا و در هر لحظه به شدت مشغول تمرکز و تمرین بودن. البته به صورت کاملا مستطر. روز ها که کسی تقریبا نمی دیدشون و فقط اگر تصور می شد که خطری یا دردسری پیش اومده، از تمام شاخ و برگ و زمین و آسمون منطقه سکویا بلا بود که به سر عامل مشکوک و مزاحم می بارید و خیلی سریع قائله ختم می شد. شب ها منطقه سکویا پر بود از سایه هایی که محو و نامشخص ولی سریع در حرکت و جنبش بودن و تکمار می مرد تا ازشون، از همه چیزشون، از جزئیات حرکاتشون گرفته تا مدل تجهیزشون و خلاصه از همه چیزشون کمی بیشتر بدونه و موفق نمی شد. سکویایی ها در استطار کامل با تمام توان تمرین می کردن. هر مدل تمرینی که می تونست در قوی تر کردنشون به کار بیاد و در این بین، نظم هم به هیچ عنوان از یاد ها نمی رفت. یکی از برنامه های بسیار مهمی که به هیچ وجه فراموش یا ترک نمی شد، بازسازی نقش خورشید بود. به فواصل منظم و حساب شده، هر بار1دسته کوچیک به همراه تکبال توی جنگل می رفتن، پخش می شدن و با توضیحات تکبال نشانه های حضور خورشید عصبانی رو همه جا باقی می ذاشتن. به خصوص جا هایی که بیشتر در دید دشمن بود. این طوری حسابی تکمار و دستهش رو می چرخوندن و تا همینجا هم کلی زمان برای جنگل و برای منطقه سکویا و سکویایی ها خریده بودن و از این موفقیتشون حسابی احساس رضایت داشتن.
تکبال خسته ولی راضی در حال ادامه ماجرا بود. در نقش خودش، در جلد خورشید، در هیأت1عضو معمولی، در مدل1کبوتر بی پرواز، و خلاصه هر جا و در هر شکلی که می تونست ظاهر می شد و پیش می رفت و با تمام وجودش سعی می کرد که پیش ببره. روز هایی که توی منطقه سکویا و بیرون از منطقه سکویا درگیر دردسر های تکمار و دار و دستهش نبود، همراه خوشپرواز و بقیه مشغول ترمیم جراحات موجودیت پاشیده خودش می شد و وای که این زمان ها چه کم بودن! تکبال در راه تکامل روح زخمیش و در راه آماده شدن و آماده کردن همراه های سکویایی برای پیروزی در جنگی که هر لحظه ممکن بود اتفاق بی افته، تمام توانایی های وجودش رو به یاری گرفته بود و این تلاش بی توقف رو گاهی اتفاق هایی از جنسی متفاوت، متفاوتش می کردن.
-تکبال!این خودتی؟ آهای! تکبال!
چه صدای آشنایی!
تکبال برگشت و نگاه کرد. به پرستوی جوون و زیبایی خیره مونده بود که به پهنای چهره می خندید و با پروازی آروم و موزون که گاهی لرزش هایی هم داشت، به طرفش می اومد. پرستویی جوون، با پر های صاف، مواج و1دست و دمی بلند. خیلی بلند تر از حدی که باید باشه.
-پرپری!تو! پرپری کوچولوی افرا! این تویی؟
پرپری کوچولو که دیگه اصلا کوچولو نبود، با خنده ای از ته دل جیک جیک شادش رو سر داد و ناشیانه فرود اومد. تکبال مات بهش خیره شده بود. پرپری جیک جیک های معترضش رو جیغ کشید.
-چه بی احساس! زود باش بغلم کن دیگه!
تکبال نفهمید پرپری کی توی بغلش فرو رفت. پرپری لای پر و بال تکبال با شادی و با بلند ترین صدایی که از حنجرهش در می اومد جیک جیک می کرد و می چرخید و تمام پر های تکبال رو درست و حسابی به هم ریخته بود. تکبال انگار سحر شده بود. تمام جسمش می لرزید و چقدر جای اشک های شوق توی چشم هاش خالی بود!
-تو، تو زنده ای پرپری؟ اون شب که افرا شکست و افتاد شما ها…
پرپری تقریبا جیغ کشید:
-اون شب خیلی بد بود. ما در رفتیم. همه فرار کردیم. هر کدوم افتادیم1طرف. توفان همه رو پرت می کرد همه جا ولی همه با پرواز های نصفه نیمه ای که یاد گرفته بودیم تونستیم در لحظه آخری که افرا داشت می افتاد خودمون رو پرت کنیم توی باد و جونمون رو نجات بدیم. زخمی داشتیم. پخش هم شدیم ولی کسی نمرد. بعدش همه از هم بی خبر بودیم. هر کدوم1گوشه ای پناه گرفتیم و یواش یواش اوضاعمون رو به راه تر شد. بعدش هم بعضی هامون هم رو پیدا کردیم. چلچله بهم گفت که تو رو می بینه و من ازش نشونی گرفتم اومدم پیدات کنم. تو بی معرفت که از این کار ها بلد نیستی. اون هم سیاهپر.
تکبال حس می کرد رویای رنگی می بینه. رویایی سرشار از پر و پرواز. سیاهپر همون بود. با همون پر ها و همون مدل و همون نگاه که از دور می اومد. فقط تکیده تر شده بود. پرپری درد تکبال رو از نگاهش خوند.
-زخمی شد. سیاهپر شانس آورد که زنده هست. توفان1چیز تیز بهش زد. صاف خورد توی سینهش. خیال کردم میمیره ولی تاب آورد و الان سر پاست فقط هنوز نمی تونه درست حرکت کنه. شاید جاش واسه همیشه روی سینهش بمونه ولی دیگه می تونه بپره.
سیاهپر رسید و با خنده ای که نشونه های درد توش مشخص بود به تکبال چشم دوخت.
-وای!اینجا رو! سر دسته افرایی های نیمه پروازی! بی معرفت ترین عضو دسته! چیکارت کنیم تکبال؟ حقت تنبیهه چون1دفعه غیب شدی و همه ما رو جا گذاشتی واسه خاطر نمی دونیم چی.
تکبال زخم سینه سیاهپر رو نوازش کرد. آهش، نفسش، صداش می لرزید وقتی سکوتش رو شکست.
-موافقم عزیز. حق من تنبیهه. هر طور می دونید تنبیهم کنید.
پرپری دم بلندش رو مثل شلاق تاب داد و بلند خندید.
-مطمئن باش این کار رو می کنیم. ولی بذار بقیه هم باشن. الان کیف نمیده.
تکبال تقریبا از جا پرید.
-بقیه؟ مگه جز شما2تا، بقیه کجان؟ شما ها می دونید؟
سیاهپر نفس صداداری کشید و خندید.
-کم و بیش. ما2تا که اینجاییم، چلچله رو هم که خودش پیدات کرد و می بینیش، نوک بلند رو هم که می دونیم سالمه و داره واسه خودش می گرده، پر فرفری هم هنوز از دست موج آخر پر هاش داره حرص می خوره و هرچی شیره به دستش می رسه می ماله بهشون تا صاف بمونن و نمی مونن، کجبال هم هنوز ول معطله و هر روز1طرفی می پره ولی هنوز مثل گذشته گیج ولی با معرفت و با مزه هست، بالش حالا حسابی کجکی شده ولی هنوز می پره و هنوز گاهی از ترس بی پرواز شدنش گریه می کنه، پا لکلکی و پرحنایی هم با پر طلا وارد1دسته مسابقه شدن و با پرنده های اون طرف نارنجستان مسابقه میدن و اتفاقا دفعه پیش بردن و ایندفعه مسابقه بین جنگل سرو و جنگل مجاوره. من هم جزو دسته بودم ولی این زخم لعنتی اجازه نداد این دفعه همراهشون باشم. کاش ما سروی ها ببریم!.
تکبال انگار که در رویا، به جیک جیک های شاد و شلوغ اون2تا گوش می داد و خدا خدا می کرد بیدار نشه.
-کاش می شد همه شما رو1دفعه دیگه1جا ببینم!
پرپری خندید و داد کشید:
-وای یوهو! ولی ما دیگه همگی زیر پر و بالت جا نمیشیم. من یکی کلی جا می گیرم. بلاخره بزرگ شدم. دیدی؟ جدی باورت نمی شد من هم بزرگ بشم مگه نه؟ ببین حسابی رو اومدم. چیزی شدم واسه خودم. ما گاهی هم رو می بینیم. همراه تمام این ول معطلی های انفرادیمون داریم تمرین می کنیم واسه پرواز های بالا و طولانی تا پاییز به مشکل نخوریم.
سیاهپر به نگاه پرسشگر تکبال لبخند زد.
-تکبال!هنوز مدل تعجب کردنت همون طوریه. چرا اینطوری نگاه می کنی؟ مگه یادت نیست؟ ما پرستوییم. پاییز که بشه باید همراه بقیه پرنده های مهاجر کوچ کنیم و بریم به1جای گرم. پاییز و زمستون گذشته هم کوچیک بودیم و هم بی پرواز بودیم و در نتیجه اینجا گیر کردیم. حالا دیگه باید بجنبیم که از مهاجر های پاییز امسال جا نمونیم. نمیشه که امسال زمستون رو هم اینجا بلرزیم.
پرپری آهش رو با خندش تزئین کرد.
-ما میریم دنبال بهار. دوباره همراهش بر می گردیم. اگر توی سفر اتفاقی برامون پیش نیاد و سالم برسیم، بهار آینده دوباره می بینیمت.
سیاهپر با سرخوشی که حال و هوای پژمردگی ناشی از زخم های توفان ها رو داشت خندید.
-خلاصه اینکه حسابی درگیریم. کاش این بال های داقونمون درست جواب بده! بال های ما از بال های پرستو های دیگه ضعیف تره و کاریش هم نمیشه کرد.
پرپری پر های تکبال رو بیشتر به هم ریخت و جیک جیک بلندش رو دوباره سر داد.
-بال های من که بیخود کردن جواب ندن. کلی هم مایه افتخارشون باشه حملم کنن. تماشا کن ببین این بال ها تک نیستن؟ اصلا من خودم تکم. باور کن. ای بابا همهش وا رفتی نگاه می کنی!خوب تأییدم کن دیگه!
سیاهپر خسته ولی شاد می خندید. تکبال پرپری شاد و شلوغ رو بغل کرد، ناز کرد، تماشا کرد، باز هم نوازش کرد، بغض نشکستنیش رو خورد و با تلخی که پرپری ندید و نفهمیدش به نگاه روشن و مشتاقش لبخند زد.
-تو عزیزی پرپری. تک شاید نباشی ولی خیلی عزیزی و هرچی هم بزرگ باشی باز پرپری کوچولوی من هستی.
پرپری توی بغل تکبال از خوشی جوونی و دورنمای پرواز های بلند و طولانی جیغ می کشید، در حالی که جنس درد توی خنده های تکبال رو نمی فهمید و تکبال چه قدر دلش می خواست پرپری هرگز در هیچ کجای عمرش، جنس این درد رو تجربه نکنه، نشناسه و نفهمه!.
روز ها با سرعتی عجیب از وسط ماجرا های تکبال و جنگل سرو رد می شدن. بی صدا و نامحسوس، اونقدر بی صدا و نامحسوس که کسی گذشتنشون رو نمی فهمید. تکبال همراه خوشپرواز و بقیه، زمان های کمی که در میان جنگ و درگیری براش باقی می موند رو سپری می کرد و بخش اعظم وجود و زندگیش رو در ادامه راه ناتمام خورشید مصرف می کرد و منتظر زمانی بود که این داستان تموم بشه تا چه زنده بمونه و چه نمونه، خستگی این بار سنگین رو از شونه هاش در کنه. این وسط، مخفی کردن اون روی زندگی پر ماجرا و غیر قابل باورش از نگاه جستجوگر خوشپرواز که لحظه به لحظه مشغول کنجکاوی و اکتشاف بود واقعا دردسر بزرگی بود. دردسری شاید به بزرگی گرفتاری منطقه سکویا. تکبال واقعا دلش نمی خواست خوشپرواز از اون بخش داستانش هیچی بدونه. در هیچ کجای عمرش تحمل1فاخته دیگه رو نداشت. خوشپرواز رو دوستش داشت. خیلی هم دوستش داشت. خوشپرواز براش رفیق عزیزی بود که تکبال واقعا دلش نمی خواست پایان محبت بینشون شبیه آخر داستان خودش و فاخته باشه. بهش که فکر می کرد قلبش تیر می کشید.
-تکبال!حالت خوبه؟ چیزی شده؟
تکبال با نگاهی مه گرفته از دلواپسی و از درد به نگاه مهربون خوشپرواز چشم دوخت. دست خوشپرواز که روی شونه هاش سنگینی می کرد رو با محبت گرفت و بعد از شکست در تلاش برای لبخند زدن، آهسته آهش رو خورد و نگاهش رو آروم دزدید.
-چیزی نیست. به نظرم خسته باشم.
خوشپرواز شونه هاش رو کمی محکم تر فشار داد.
-باز جفنگ بافتی؟ ببین تکبال! چندین بار بهت گفتم بدم میاد این مدلی بهم جواب بدی. درست بگو ببینم چی شده.
تکبال این دفعه موفق نشد آهش رو قورت بده.
-درست همین شده. خوشپرواز! من می ترسم. دلواپسم. خیلی هم زیاد.
خوشپرواز با حیرت نگاهش کرد.
-می ترسی؟ دلواپسی؟ از چی؟ برای چی؟
تکبال با صدایی گرفته زمزمه کرد.
-برای خودم. برای خودم. خوشپرواز! من دیگه نمی تونم تحمل کنم. محض خاطر هرچی که تصور می کنی پیشت خاطر داره دیگه برای پیدا کردن جواب هایی که من بهت نمیدم سعی نکن. من تا زنده هستم نمی تونم آخر قصه خودم و فاخته رو فراموش کنم. اینهمه خودخواه نباش. واسه ارضای کنجکاوی بی مورد خودت1بار دیگه مجبورم نکن شاهد تکرارش باشم.
تکبال حس کرد جنگل و جهان دور سرش می چرخن. توانش داشت ته می کشید. خوشپرواز این رو فهمید. تکبال چشم هاش رو وسط زمین و هوا بست. بیدار بود ولی بی نهایت خسته. دست های خوشپرواز رو احساس می کرد. صداش رو می شنید. درکش هنوز بیدار بود. می فهمید که آهسته آهسته از زمین جدا میشه. می فهمید که داره میره بالا، بالا، بالاتر. می فهمید که آهسته می چرخه و خیلی آروم و ملایم در حال اوج گرفتنه. و لحظاتی بعد، شب بود و نسیم بود و آسمون بود و تکبال!.
در گوشه ای از زمان، جایی بین مرز عصر و شب، تکبال موقع گشت های مخفی و بی پروازش، خسته و تشنه بین شاخه های پر برگ1درخت زیزفون بلند نشست تا کمی استراحت کنه. به کمک دوستانش به خصوص خوشپرواز، از مدت ها پیش ترس از ارتفاعش از بین رفته بود و حالا تکبال می تونست مثل گذشته های دوری که به نظرش محو می رسید، روی شاخه های درخت های بلند باقی بمونه، با ایجاد هماهنگی بین بال ها و پا هاش و باقی جسمش خودش رو نگه داره، از شاخه ای به شاخه دیگه بپره و به هر طرف که می خواد بره. فقط باید مواظب می شد که اولا سقوط نکنه چون بال هاش کمکی برای بالا اومدن بهش نمی کردن، دوما به پایین خیلی نگاه نکنه چون ترسش هر چند دیگه نبود ولی خاطرات همچنان باقی بودن و اون شب توفانی و خطر سقوطش در اون تاریکی از اون ارتفاع به قعر مرداب تاریک، مثل1زخم سیاه توی خاطرش حک شده و تکبال یقین داشت که هرگز پاک نمیشد.
زیزفون بلند و پر شاخ و برگ بود. تکبال بین شاخه های وسطی مخفی شد، شونه های دردناکش رو به1شاخه کلفت و مطمئن تکیه داد و نفسی از سر آرامش کشید. از اون بالا اطراف رو زیر نظر گرفته بود تا چیزی از نگاهش پنهان نباشه. و نفهمید1دفعه از کجا…
-لعنت!باز!
تکبال نفسش رو در سینه حبس کرد. باز چرخی آروم زد و درست در مقابلش فرود اومد. فقط3تا درخت از هم فاصله داشتن. به خاطر وضعیت نشستنشون، و به این خاطر که تکبال مستطر و مخفی بود، باز تکبال رو نمی دید ولی تکبال حتی بالا و پایین رفتن قفسه سینه باز رو می تونست ببینه. فکر پلید و خطرناکی از سرش گذشت.
-اون عوضی الان درست در تیر رسمه. اون1بار متهمم کرد که با1تیغ بلند زدمش. من هیچ تیغی به هیچ موجودی نزده بودم. و الان، … اگر من الان، … من الان می تونم…
تصویر سیاه ولی واضحی از تمام گذشته از نظرش گذشت. نفرت بود که بهش فرمان می داد. آهسته بدون اینکه صدایی ایجاد کنه یا حتی1برگ رو حرکت بده تکونی به خودش داد و به طرف باز نیمخیز شد. باز با آرامش کامل مشغول مرتب کردن پر های صاف و تمیزش بود. بال هاش رو آهسته تاب می داد و پر هاش رو مرتب می کرد. رضایتی آرام توی نگاهش بود. تکبال1لحظه دیگه توقف کرد. می خواست اون رضایت آرام رو درست و حسابی توی نگاه بیخیال باز تماشا کنه. می خواست نفرت برای فرمانرواییش کاملا مجاز و مختار باشه.
باز وجود تکبال رو حتی احساس هم نکرد. جسم تکبال به طرف بازِ بی اطلاع متمایل شد، خشمی که مثل1گلوله آتیشی شکل گرفت و آماده پرتاب از وجودش بالا اومد، بزرگ و بزرگ تر شد، داغ شد، غیر قابل تحمل شد، باز هنوز مشغول پر هاش بود. تکبال با چشم هایی که از زور تمرکز و خشم داشت از حدقه بیرون می زد بهش خیره مونده بود. تا ثانیه ای دیگه باز1دفعه آتیش می گرفت و زنده زنده توی هوا می سوخت و خاکستر می شد. چه زجری می کشید!. تکبال با این تصور از شادی به خودش لرزید. باز رو هدف گرفت. دستش به سنگینی ولی روون و1نواخت رفت بالا و…
صدایی از جنس خاطره. دستی از جنس سراب. نهیبی از جهانی ورای دنیای تکبال.
-نه!
تکبال با خشم توی ذهنش غرید:
-خورشید!
صدایی از جنس خاطره. دستی از جنس سراب. نهیبی از جهانی ورای دنیای تکبال.
-از پشت زدن کثیفه.
تکبال بی صدا در خود عربده زد:
-نه کثیف تر از کاری که با من کرد.
صدایی از جنس خاطره. دستی از جنس سراب. نهیبی از جهانی ورای دنیای تکبال.
-پس تفاوت شما2تا کجاست؟
تکبال متوقف شد. نگاه کرد. عقب کشید. نشست. باز نفهمید. نفرت همچنان در وجود تکبال عربده می زد.
صدایی از جنس خاطره. دستی از جنس سراب. نهیبی از جهانی ورای دنیای تکبال. درسی از تعالیم گذشته که تکبال فراموشش کرده بود.
-هرگز زیر فرمان نفرت عمل نکن. حتی اگر کاملا محق باشی. تنها1لحظه برای به بار آوردن1ویرانی بزرگ کافیه.
باز همچنان مشغول پر هاش بود.
و در کسری از لحظه پیش اومد!.
حرکتی مرموز از ناکجا. نگاه تکبال که به سرعت هشیار شد و به طرف اون حرکت نامحسوس چرخید. در فاصله ای نزدیک، اونقدر نزدیک که نمی شد دیده ها رو خیال تصور کرد، خطی بلند و ممتد که آهسته خمیده شد، 2سرش به هم نزدیک شدن، نزدیک تر، باز هم نزدیک تر، با سرعتی بیشتر از شکل گرفتن نقش1ادراک، در ذهن پریشان تکبال واژه شکل گرفت.
کمان!.
و درست در لحظه ای که تکبال خواست بی اختیار فریاد بکشه:
-باز!
صدای آهسته و سریع1فِش، تیری بلند و تیز، خیلی بلند تر و تیز تر از تیغ درخت نارنج که باز برای متهم کردن تکبال زیر بال هاش جا داده بود، چیزی شبیه1نیزه تیز که از وسط اون خط عجیب رها شد و سفیر کشان پرواز کرد، با سرعتی بیشتر از باد پیش رفت، از کنار شونه باز گذشت و درست در لحظه ای که باز سر بلند کرد تا ببینه چی پر های روی شونهش رو نوازش می کنه، تیر تیز به ضرب تمام بالای گردنش نشست. باز یکه شدیدی خورد، بال هاش چند بار بی هدف باز و بسته شدن، از شاخه رها شد، توی هوا بی هدف پرپر زد، چرخید و چرخید و مثل1برگ زرد پاییزی سقوط کرد و روی خاک افتاد. تکبال با نفس های به شماره افتاده و نگاهی سحر شده از وحشت و حیرت به محلی که باز تا چند ثانیه پیش اونجا نشسته بود خیره موند. آهسته نگاهش رو آورد پایین و به باز نظر انداخت. به شدت نفس نفس می زد. قلبش داشت از سینهش می زد بیرون. باورش نمی شد ولی این واقعی بود. تیر هنوز کنار سر باز فرو رفته بود و خاک زیر سرش آهسته آهسته داشت از خون سرخ می شد. تکبال مات و ترسیده صحنه رو تماشا می کرد. از ترس اینکه اون کمان ناشناس باز هم شلیک کنه جرأت حرکت نداشت. باز هنوز روی خاک افتاده بود. تکبال سعی کرد بفهمه که اون هنوز زنده هست یا نه. بال های باز انگار به طرز دردناکی حرکت کند و نامحسوسی داشتن. تکبال همونجا لای شاخه ها نشست و تماشا کرد. کاری از دستش بر نمی اومد.
-من نزدمش. نزدمش! خدایا اون کمان چه جوری شلیک کرد؟!
به باز نگاه کرد. از اون فاصله نمی شد درست تشخیص داد که بال هاش واقعا حرکت می کنن یا نه. ولی سرخی خون که هر لحظه روی خاک اطراف سرش بیشتر می شد رو به وضوح می شد دید. تکبال سعی کرد پرده وحشت و حیرت رو از مقابل نگاهش و منطقش کنار بزنه. به خودش فرمان آرامش داد. به نفس های سریعش امر کرد که آروم تر بشن. قفسه سینهش از شدت نفس هاش درد گرفته بود. روی تسلط بر خودش تمرکز گرفت و چند لحظه طول کشید تا موفق شد. آروم سر بلند کرد و به اون نقطه دور و تاریک روی خاک خیره شد. باز حرکت نداشت. بال هاش بی حرکت در کنارش افتاده بودن. همون طور باز مونده بودن و دیگه حرکت نمی کردن.
تکبال نفهمید چه مدت این صحنه رو تماشا کرد. حس عجیبی که نه خشم بود نه شادی توی وجودش جون می گرفت. احساس سبکی نداشت. حس پیروزی نمی کرد. احساس غم هم نداشت. هیچ حسی نداشت. احساسش هیچ بود. به نظرش از این اتفاق نه شاد بود نه غمگین. براش عجیب بود. زمانی خیال می کرد اگر باز طوریش بشه از شادی واقعا پرواز می کنه. ولی اون لحظه هیچ حسی نداشت. هیچ حسی جز1جور بی تفاوتی عجیب و آرامش بخش.
-باز کاری برخلاف طبیعتش نکرده تکبال. فاخته عزیز و بی تجربه تو باید بیشتر مواظب می شد. توی این ماجرا باز اون اندازه که خیال می کنی تقصیر نداشت.
تکبال این گفته خوشپرواز رو به خاطر آورد و در کمال حیرت فهمید که در اعماق وجودش باهاش موافقه.
به خودش که اومد، شب شده بود. تکبال هنوز ترسیم تاریک باز رو روی خاک می دید که بی حرکت افتاده و خاک اطرافش از خون سرش سرخ بود. آهسته نگاه از اون پایان تاریک برداشت، از جا بلند شد، همون طور که اومده بود بی صدا برگشت که بره. باید هرچه زود تر به منطقه سکویا بر می گشت. توی دلش هیچ حسی از اتفاقی که شاهدش بود وجود نداشت. هیچ حسی جز حس اون بی تفاوتی آرامش بخش و عجیب.
به منظره سقوط باز که انگار برای همیشه روی اون قسمت از خاک جنگل حک شده بود پشت کرد و با همون احتیاطی که اومده بود، راه برگشت به منطقه سکویا رو در پیش گرفت. شب داشت آخرین ذرات باقی مونده از روشنایی محو روز رو از صفحه آسمون پاک می کرد. تکبال بی صدا و معتدل، نه کند و نه تند، بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه، بین شاخه ها پیش رفت و مثل1سایه محو و ناموجود در دل شب گم شد.
دیدگاه های پیشین: (10)
آریا
شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 13:29
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی

مثل همیشه عالی بود پریسا عالی
همه ی قسمتاش همه ی بخشاش درکل همش عالی بود با قلمه دل نشینت زینت داده شده بود عزیز ممنونتم
خسته نباشی
هرچی بگم ممنونتم کم گفتمشاااد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
همیشه بهم لطف داری آریا جان. باور کن راست میگم. ممنونم از لطف همیشگیت. بد عادتم می کنی آریا با این محبتت و با این نگاه سرشار از لطفی که داری به من و به نوشته هام. ممنونم خیلی زیاد.
پیروز باشی.
مینا
شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 15:40
سلام خوشبختانه اینترنتم درست شده و حالا میتونم راحت نظر بذارم این قسمتش هم قشنگ بود.
حس می کنم تکبال یه جورایی شبیه شخصیت خودتونه با این تفاوت که شما مهربونتر از تکبال به نظر میاین و این که تکبال شکسته تر از شما به نظر میاد.
شکلک میخوام یه اعترافی بکنم.
من از همون اول که وبلاگتونو ساختین شخصیت شما خیلی برام جالب بود و از اول داستان فرشته تا کنون سعی داشتم که شخصیتتونو کشف کنم.
شکلک تا حدودی هم کردم.
شکلک ترس و نگاه کردن به پریسای آن سوی شب که مبادا دمپایی چیزی به سمتم پرت کنه.
شکلک فرار
شکلک موفق شدن در کشفهای زیادم

پاسخ:
سلام مینا جان. تبریک میگم به خاطر اینترنتت. امیدوارم دیگه خراب نشه و همیشه بتونی بیایی اینجا. چه بدجنسم!
ای شیطون! آخه شخصیت من کشف کردن داره؟ من که ظاهر و باطنم اینجاست دیگه. اصلا زیر و رو ندارم. صاف و ساده.
شکلک سیخونک وجدانم که داره بهم میگه آره ارواح خیکت!
شکلک تفکر برای اقدام به دزدیدن و رسیدگی به حساب مینا که داره خطرساز میشه.
شاد باشی مینای عزیز.
یکی
شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 22:34
بنظرم تکبال این روزا بدجوری دلش تنگ باشه. نمیدونم درست کشف کردم یا نه ولی شواهدی ک رو نمیکنم و انحصار کشفش فقط مال خودم میمونه بهم میگه حدود دو ماه دیگه باید سالگرد رفتن خورشید باشه ولی نمیدونم چندمین سالگردش و تکبال این روزا خیلی دلتنگ خورشیدشه. درست فهمیدم پریسا؟ هی من خیلی متاسفم. جای خورشید از اون جاخالیاییه ک هیچوقت پر نمیشه. توی جنگ و بیرون جنگم نداره. هرجای ماجرا ک باشه جاش خالیه. متاسفم پریسا. بخدا جدی میگم. کاش میشد ی کاری کنم این دلتنگی کمتر اذیت کنه. پریسا من ناشناسم. نه اسم اینجا دارم نه معلومه مال کجام نه تو منو دیدی نه من دیدمت. من همینجوری یکی آنسویشبم. همینجوری هم میمونم. دلت میخواد حرف بزنی؟ من وقتایی ک کاردی میشم یا حالم از ی چیزی گرفته میشه حرف میزنم سرصدا میکنم گاهی با چندتا نخودلوبیا دعوا میکنم حل میشه. حق داری با آشنا بعضی حرفارو نمیزنی. کارت درسته من میگم بزور مرگموشم بعضی چیزارو نگو اینجوری درسته. ولی من آشنا نیستم. حرف بزنی حالگیریش کمتره. اگه هستی بگو تو پیغاما نشونه بدم پیدام کنی. من گوش کنم تو بگی. هی من هیچوقت ازت نمیخوام کاری جز حرفیدن کنی. فقط گوش میدم فقط. قول میدم. قول یکی قوله. ما همو نمیبینیم. بیا من گوش میدم تو ازش حرف بزن. بگو و بخند و گریه هم اگه اومد بکن و راحت شو. اگه ازین بیشتر ازم ساخته بود شک نکن ک میکردم. رفته هارو نمیشه دوباره آورد اگه میشد میاوردم برا خاطر دل تکبال. هی بهش بگو این جنگه آخرش هرچی شده باشه این ی قهرمانه. ی قهرمانه درست و حسابی ک خورشید خیلی بهش مینازه. من اگه بودم بهمچین کسی مینازیدم خفن. خورشیدم مینازه من میدونم. پریسا من میدونم. هی تو قشنگ مینویسی میدونستی؟ من اینجارو خیلی دوست دارم. تکبال ک تموم شد بازم چیز بنویس اینجا بذار من بخونم باشه؟ هی خودتو بپا. چشوچار حواست بخودت باشه چیزی نشی. من هستم. یادت باشه من هستم. فعلا بای

پاسخ:
سلام یکی.
میشه به1سوالم جواب بدی؟ تو از کجا اینهمه می فهمی؟ تو نه من رو دیدی نه آشنام هستی. پس چجوریه که اینهمه من از کامنت هات متوجه میشم که اینهمه تو فهمیدی چیز هایی رو که من…
دسته کم بگو اون شواهد رو کجا گیر آوردی من هم پیدا کنم. خیلی می خوام که بدونم.
یکی! هیچی ولش کن. ممنونم ازت. خیلی خیلی زیاد ممنونم ازت.
ایام به کامت.
مینا
یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 09:34
به شدت با یکی موافقم یه زمانی فکر میکردم که یکی از مشخصات دوستی دیدنه یا لا اقل شناخته شدن اون فرد حالا میفهمم میشه کسیرو ندید و نشناخت ولی دوست داشت. صمیمیتها که زیاد میشه آدم مجبوره بعضی از ابعاد خودشو محدود کنه از ترس این که مبادا باهات موافق نباشن مبادا شخصیتتو نفهمن ولی اینطور یدوستی این نگرانیهارو نداره هرجا هستین براتون بهترینهارو آرزومی کنم

پاسخ:
نکنه موافقت نباشن! نکنه نفهمنت! نکنه باورت نکنن! نکنه ازت انتظار هایی داشته باشن که نخوایی یا نتونی برآورده کنی و در هر حال چه براوردهشون کنی چه نکنی باز هم به نگاه شک بهت نگاه کنن و از نظرشون متفاوت و متهم و غیر معمول و…باشی!
بله موافقم دوستی های مجازی نادیده ترجیح دارن. از خیلی جهات. این طوری بهتره. اینطوری امن تره.
شاد باشی.
آریا
یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 10:37
سلام پریسای عزیز
کامنت یکی و مینا خانوم رو لایک میزنم و رنگی رنگیشون میکنم
امیدوارم همیشه شاد و در پناه ایزد منان باشی
شکلک پخخخ
بیخیاله بقیه شکلکامون رو عشقه
شکلک نیومدی سردابت رو خالی کردم خخخ
واییی خول شدماا برم تا همین یه ظره آبروم به باد نرفته خخخ
شاااد باشی
پخخخخ

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
پخ! خیال کردی به هیچ عنوان باور نکن که هیچ پخی رو بی جواب بذارم.
شکلک هامون رو عشقه موافقم. آریا دارم به این نتیجه می رسم که همینجا رو سفت تر بچسبم و دیگه زیاد بسته و وابسته و دلبسته نباشم به…دارم از خیلی چیز هایی که اونجا می بینم خسته میشم. شاید من زیاد سختگیرم ولی…
همون شکلک هامون رو عشقه!. بیخیال آبرو با این چیز ها نمیره شکلک بذاریم تا رستگااااار شویم.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 18:54
سلام.
عالی بود.
خب، این که از باز.
راستش رو بگم دلم خیلی خنک شد.
شاید نباید از مرگ کسی خوشحال شد ولی من نمی تونم این حس خوشحالی رو مخفی کنم.
اما در کل با این که باز کاری برخلاف غریزه و طبیعتش نکرد موافقم فقط در این داستان باز خیلی پر رنگ طبیعتش رو به اجرا می گذاشت.
رفته ها که جاهای خالیشون اصلاً پر نمیشه.
من خیلی متأسفم که این رو میگم ولی به هر حال حقیقته هیچ کس نیست که رفته یا رفتگانی عزیز نداشته باشه پس این نشون میده که من از دلِ خوشم الکی حرف نمی زنم.
من دوست دارم جهانی داشته باشم تشکیل شده از تمام رفته ها و عزیز های نرفته ام. همین.
اگه این باشه اون جهان میشه بهشت من.
یه چیزی راجع به رفته ها خیلی عجیبه این که اگه نشونه ای از رفتنشون باقی مونده باشه آدم یه جور زجر می کشه و اگه هم مثل خورشید بی نشون رفته باشند یه طور دیگه.
در هر صورت رفتن رفته ها خیلی سنگینه خیلی.
من هر دو نوع رفته ها رو داشتم. جالبه که کسانی که بانشون رفتن خیلی برام دردناکتره خاطراتشون تا اون هایی که بی نشون پر کشیدن.
دیگه دارم میرم تو خط احساسات و معلوم نیست ادامه اش چی بنویسم.
بهتره برم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
با تمام کامنت شما موافقم. با اون جهان هم موافقم که بهشت میشه. کاش من هم یکی داشتم! رفته ها. کاش نمی رفتن! این شب ها عجیب این روی مغزم سنگینی می کنه که چیکار می شد کرد در لحظه ای که زمان واسه تدبیر نبود؟ تصور اینکه شاید می شد راهی باشه که من اون بخش داستان تکبال رو بهتر می نوشتم، اگر راهی بود که تکبال بتونه خورشید رو نجاتش بده، اگر می شد1کاری کنه که این طوری تموم نشه، رفتن ها حسابی دردناکن و این غبار تاریک که پشت سر توفان ماجرا بر جا می مونه آخ که چه تاریکه! کاش می شد فرو کش کنه! واقعیتش تصور نمی کنم بشه.
بیخیال من هم دارم می زنم به جاده حرف های نباید. تا همینجا هم کلی زدم به خاکی. تمومش کنم تا…
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 01:26
راستی پریسا جان تو سایت رمان متنی گذاشتم دوست داشتی دانلودش کن
شاد باشی

خانه


پاسخ:
آخجون رمان متنی! شیرجه به طرف محله! ممنون آریا.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 10:23
هعیی پریسا چه میشه گفت
راستشو بخوای منم مثل قبل وابستگی بهش ندارم
من همیشه سعی میکردم تو پستایی که به هاشیه کشیده میشن نباشم اما اینبار نتونستم
رفتمو خارج از شخسیتم هرچی تونستم نوشتم آخه خیلی بهم بر خورده بود
ممنونتم پریسا جان آن سو ی شبو عشقه
راستی کامنت اولیم رو ندییدیی بد قرن ها اول شدم ههاااا
شاد باشی

خانه


پاسخ:
خوب کردی. من هم خوب کردم. خیلی بهم بر خورده بود. طرف همه ما رو بوق فرض کرد و درد اینجاست که ملت چنان باور کردن که بدهکار میشیم که آقا چرا بهش توهین می کنید؟ بیخیال به توهینی که به شعور و فهم همه ما میشه. وای آریا خیلی اولش واسهم دردناک بود این تصور که باید یواش یواش ازش جداتر بشم. گریهم می گرفت. هنوز هم راضی نیستم از همچین چیزی ولی مثل اینکه چاره ای نیست. آن سوی شب اگر هم عشق نباشه دسته کم کسی نمی تونه داخلش به فهمم توهین کنه و حق این که بگم من فهمیدم رو کسی ازم نمی گیره.
بیخیال! باید بزرگ تر و عاقل تر باشم و درست تر فکر کنم و اینهمه غیرت نداشته باشم به…
وای رمانه دانلود شد آخجون برم گوش کنم! ممنونم آریا!
ایام به کام.
پرنده ی غمگین بی بال
شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 11:28
سلام

تکبال 99 رو خوندم الان.
تصاویری که می سازی با واژه ها حرف ندارن.
بیانت گیرا و اثر گذاره.
چنان می نویسی که آدم مجبوره داستانت رو تعقیب کنه و نمی تونه از خوندن دست برداره. چه چرخش های تندی در داستانت وجود داره. به سرعت از دل یک ماجرا وارد ماجرای جدیدی میشی و این باعث میشه احساس خستگی اینورا پیداش نشه. و آدم همینکه بند اول رو شروع بی احساس گذر زمان ببینه که به نقطه ی آخر رسیده و مثل کارتون های دوران کودکی افسوس بخوره که چه زود تموم شد و حالا باید یه هفته ی تموم ناشدنی چشم براه بمونه تا هفته دیگه از راه برسه.

من دارم از آخر به اول میخونم. از 100 به یک. نمی دونم چه جوری میشه. شاید اینجوری چیزایی توی داستانت کشف کنم که خودت هم بی خبری یا شاید اصلا یه داستان دیگه ای بشه. معکوس حرکت کردن همیشه برام پر از هیجان بوده و هست. البته شایدم تو موافق نباشی.

خوشحالم که کشفت کردم.

منم روزگاری پرنده ای بودم که پروازهای بی پروام همه ی زندگیم رو پر از شکوه و زیبایی می کرد. ولی پنجه ی غدار زمانه توی آتیش جهنم جهان بالهای ظریفم رو سوزوند و بالهام از بین رفتن. واسه همین نه اینکه از اول بال نداشته باشم. همونطور که خودت گفتی هیچ پرنده ای بی بال نیست اما ممکنه در تصادم با افلاک بی فکر ناگزیر از دستشون بده. شایدم یه روزی برسم به یه سرزمین اسرار آمیز که دوباره بالهام جوونه بزنن و بتونم آسمون رو که دلم براش لک زده در آغوش بکشم و البته این بار قدرش رو صد چندان بیشتر از گذشته خواهم دونست.

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن (مولانا)

پاسخ:
سلام دوست جدید.
ممنونم که اینهمه نوشته هام رو مثبت می بینی دوست عزیز. وای چه حسرت شیرینی بود انتظار برای قسمت های بعدی کارتون های کودکی! کاش همه حسرت های زندگی اون مدلی بودن! پر هیجان، شیرین، داغ، و عاقبت تموم شدنی و کوتاه.
یادش به خیر!.
چه جالب جدی از آخر داری می خونی!؟ من هیچ وقت نمی تونم همچین کاری کنم. بلد نیستم. این مدلی انگار بهم فشار میاد. به نظرم این1مدل شجاعت با مزه هست که من ظرفیتش رو در خودم نمی بینم.
سرزمین اسرار آمیز! چه قدر دلم می خواست می شد1داستان در موردش بنویسم. از پرنده ای که بی پرواز شد و عاقبت به1سرزمین اسرار آمیز رسید که داخلش… اصلا بیا خودت بنویس. داستانش رو بنویس. وبلاگ بساز و بذارش اونجا. قول میدم مشتری اولش خود خودم باشم.
شاد باشی.
پرنده ی غمگین بی بال
شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 18:42
البته من دیگه سقف آسمونم ریخته و ستاره هام همه سقوط کردن. دیگه اون آسمون قبلی هرگز ممکن نیست. حالا هر چی که بود نابود شد و رفت پی کارش و تموم شد.

حالا دیگه امیدی هم به ملاقات آسمون جدیدی ندارم. نمی دونم چرا بیخودی توی کامنت قبلی اون همه امیدوارانه حرف زدم. اگه امیدوار بودم که اسمم پرنده ی غمگین بی بال نبود. البته بگم از این اسم خوشم نمیاد ، آهنگ جالبی نداره، ملایم و حقیر و بی غروره. خوشم نمیاد باید عوضش کنم زود. توش احساس هست ولی استحکام نیست. چه اسمیه آخه. بی مسمّی است. اصلا با شخصیتم جور نیست.
فکر کنم حالا حالا باید بخونمت تا بالاخره دقیقا بفهمم تکبال اسمش چرا تکباله. یا اسم بقیه پرسوناژها. البته یه جایی توی همین قسمت اشاره هایی کرده بودی که تکبال حالا دیگه میتونه از این شاخه به اون شاخه بپره و نگرانه سقوط نباشه البته هنوز باید تا حدی جانب احتیاط رو نگه داره. به نظر می رسه اونم مثل من مشکلی با بالهای خودش داره یا شاید هم واقعا فقط یک بال داره و نمی تونه مثل بقیه درست و حسابی پرواز کنه. من بی بالم و اون تکبال. اینا هر دو اونقدر دردناکه که وقتی دو تا بال درست و درمون واسه پرواز نداری دیگه فرقی نمی کنه یه بال داشته باشی یا مثل من اصلا نداشته باشی.

پاسخ:
شاید آسمون بعد از این همون آسمون قبلی نباشه، ولی آسمون آسمونه و هر مدلی باشه به خاک ترجیحش میدم. امید هم باید باشه. به کار میاد. خیلی هم میاد. اسم هم، خوب این که کاری نداره. عوضش کن.
تکبال هم، می خوایی بگم چرا اسمش تکباله یا بی مزه میشه و می خوایی خودت جوابش رو پیدا کنی؟ بذار1کوچولو بگم. تکبال بال داره. 2تا هم داره. اتفاقا بال های قشنگی هم داره. فقط اینکه، بال های تکبال پروازی نیستن. تکبال نمی تونه بپره. بال هاش قشنگن ولی نمی برنش آسمون. باقیش رو اگر حوصله داشتی خودت بخون.
بال های شما جایی نرفتن دوست عزیز. فقط زیادی توی تاریکی فرو رفتن و شما نمی بینیشون. بهتر نگاه کن. اون ها هستن.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال98

-دیوونه! تو معلومه چیکار داری می کنی؟ این مدتی که غیبت زده بود کجا بودی؟ رفتی چند روز نبودی حالا1دفعه نصفه نیمه پیدات شده هرچی میگیم چی به سر خودت و پر و بالت اومده می خندی! تکبال! بگو داستان چیه؟
تکبال به نگاه نگران خوشپرواز لبخند زد.
-بهت که گفتم. رفته بودم گردش. تفریح. هرچی اسمش رو بذاری. پر هام، نمی دونم، ریختن دیگه. به نظرم1مرضی چیزی گرفتم. حالا درست میشم. ول کن دیگه تو هم!
خوشپرواز دلواپس و کلافه بود.
-واقعا که! روی نوک من نوشته بوقم؟ تو چی به سرت اومده تکبال؟!
نگاه تکبال خشک و جدی شد.
-ببین خوشپرواز! اینهمه پرسیدی و هر بار جوابت رو همون مدل گرفتی. اگر تا ابد هم بپرسی جوابی جز این ها که گرفتی نمی گیری.
خوشپرواز حسابی از جا در رفت.
-این مزخرفاتی که در جواب من سر هم می کنی تمامش جفنگه. و تو اصرار داری که با این مزخرفات فریبم بدی.
تکبال سرد و خشن نگاهش کرد.
-اگر قرار بود چیزی جز جواب هایی که شنیدی بگیری تا حالا گرفته بودی. پس دیگه تمومش کن.
تکبال به هیچ عنوان حاضر نبود هیچ طوری بُعد دوم زندگیش رو نه واسه خوشپرواز و نه واسه هیچ زنده دیگه ای آشکار کنه. تجربه فاخته به واقع برای تمام عمرش کافی بود. دیگه هرگز حاضر نمی شد تکرارش کنه. حتی به قیمت از دست دادن محبت خوشپرواز.
فردای اون شب، تکبال به اتفاق مشکی برای مذاکره با مورچه ها و شب همون روز برای پیدا کردن شبتاب ها رفت و در هر2مورد کاملا موفق بود.
مورچه ها کرکس سکویا رو می شناختن و از دیدن جفت کبوترش کلی حیرت کردن. رفتار مورچه ها از سکویایی ها خیلی مهربون تر بود.
-کرکس سکویا رو ما می شناسیم. موجود ترسناک ولی خوبی بود. دلش نمی خواست محبت و معرفتش واسه بقیه مشخص باشه ولی زمان هایی که دستش می رسید، هوامون رو داشت و حتی مشکلات بزرگمون که واسه اون کوچیک بود رو برطرف می کرد. میگن مرده. درست میگن؟
مشکی از خشم توی خودش فشرده شد و با نگاه روی سر تکبال آتیش بارید و تکبال درد توی قفسه سینهش رو خورد.
-نه، درست نیست. کرکس زنده هست. فقط اینجا نیست. بر می گرده میاد ولی ما نمی تونیم منتظر بشیم. تکمار بهمون مهلت انتظار نمیده. باید بدون کرکس این قائله رو ختمش کنیم. ما از تکمار و اتفاق هایی که توی محل اسکانش می افته بی اطلاعیم و باید حتما مطلع بشیم. و شما اگر بخوایید می تونید کمک بزرگی بهمون کنید.
مورچه ها تردید نکردن.
-ما کمک می کنیم. تو هرچند جفت کرکسی ولی بی تردید اون از محبتی که دست محبتش توی دل های ما به یادگاری گذاشته هیچی بهت نگفته. همین قدر بدون که هیچ کاری نیست که ما از دستمون بر بیاد و برای کرکس سکویا و وابسته هاش انجام ندیم. ما میریم و از اوضاع دشمن های شما سر در میاریم. خطرش واسه ما کمتر از شماست. ما می تونیم راحت تر از شما به اون منطقه نزدیک بشیم. حتی می تونیم وارد اونجا بشیم و چیز هایی که می خوایی بدونی رو کم و بیش بفهمیم.
تکبال مات و متحیر از توضیحات کوتاه مورچه ها، ولی با خاطر جمع همراه مشکی منتظر رسیدن شب موند تا به جستجوی شبتاب ها برن.
شبتاب ها رو اون شب سریع تر از تصورشون پیدا کردن. اون ها هم با گفته هایی نظیر توضیحات مورچه ها باعث شدن که تکبال از حیرت تا مرز جنون پیش بره. شبتاب ها بعد از ستایش کرکس قول همکاری دادن و به جفت کرکس اطمینان دادن که تا پای جون همراهش هستن و گفتن که برای اطمینان به اقوام بالدارشون یعنی پروانه های شبتاب هم اطلاع میدن و ازشون کمک می گیرن و باز به تکبال اطمینان کامل دادن که این اقوام بالدار حاضرن بدون هیچ سوالی برای کرکس سکویا بمیرن.
موقع برگشت تکبال حس می کرد چیزی روانش رو می جوه. کرکس رو چقدر شناخته بود؟ حالا می فهمید که هیچی. کرکس رو، جفتش رو اصلا نمی شناخت. به خصوص اینکه شبتاب ها بهش گفته بودن اگر بخواد خیلی از تیره های دیگه هم حاضرن در جنگ با دشمن های کرکس بهش کمک کنن و فقط کافیه که تکبال بره دیدنشون، خودش رو معرفی کنه و اسم کرکس رو ببره تا1دسته بسیار بزرگ از هر تیره ای که فکرش رو کنه تا نفس آخر همراهش بشن. این ها خوب بودن ولی سردی وحشتناک نگاه مشکی رو نه تنها کم نکردن، بلکه تکبال احساس می کرد زیر فشار سنگینی اون نگاه سرد و خسته داره له میشه. مشکی سکوت کرده بود. تکبال هم اصراری در شکستن سکوت بینشون نکرد. مشکی اون شب، با صدایی گرفته و در کوتاه ترین جمله ای که می تونست سر هم کنه بهش گفته بود که دم صبح برای بردنش به منطقه سکویا میاد و بعد بی مکث پریده و رفته بود. تکبال تا دم صبح بیدار مونده و بی هدف به آسمون شب اواخر بهار خیره نگاه می کرد. فکرش مشغول بود و با این حال، چیزی که آزارش می داد سنگینی روحش بود نه سوال های بی جواب توی ذهنش. تا نزدیک صبح همون طور نشست و سرد و خسته منتظر مشکی موند.
پیش از دمیدن صبح، مشکی اومد و با1ضربه کوتاه اعلام حضور داد. تکبال زد بیرون و بی هیچ کلامی به راه افتادن. تکبال به چشم های مشکی نگاه نکرد. توی نگاه مشکی دنبال محبت نبود. توی نگاه هیچ کدوم از سکویایی ها دنبال محبت نبود. می دونست که نباید باشه. رابطه اون ها فقط به خاطر1هدف مشترک بود. نابودی1دشمن مشترک قوی. جز این، بینشون جز سیاهی خشم چیزی نبود. این رو هر2طرف می دونستن. تمرین های شدید در منطقه سکویا، فردای روز مذاکره بی هیچ مقدمه ای شروع شد. تکبال در تمام لحظه هایی که باهاشون گذرونده بود و می گذروند، تمام توانش رو صرف این می کرد که کسی دردش رو از نگاهش، از صداش، از نفس های به شماره افتادهش نخونه. موفق هم بود. تکبال در نظر بیننده ها تلخ بود و سرد و خشن.
-این جونور عوضی به حق تعلیم دیده خورشیده!
اینچیزی بود که همه می گفتن. با این تفاوت که خورشید با تمام مدل منفیش عزیز بود. چنان عزیز که هنوز کسی طرف لونه دربستهش نمی رفت از درد غیبتش. و تکبال مورد خشم بود و مجرم. مجرمی که نمی شد بخشیدش. جفتی که خیانت کرده بود اون هم به کرکس!. کرکسی که برای سکویایی ها حکم حیات رو داشت. تکبال دیگه نمی خواست به این چیز ها فکر کنه. سرش رو به شدت تکون داد تا سنگینی این افکار آزار دهنده از روی مغزش برداشته بشن.
-حالا نه!بمونید برای شب. باشید واسه زمان های تنهایی. الان زمان شما نیست.
تکبال این نهیب رو به افکار پریشونش زد و از روی1مانع چوبی پرید. مشکی بی حرف نگاهش کرد. تکبال داشت می خورد زمین. مشکی باز هم بی حرف اما سریع، شونه هاش رو گرفت که نیفته. فشار دست های مشکی مثل چنگال1شکاری گرسنه خشن و بی شفقت بود. تکبال جای فشار دست های مشکی روی شونه هاش رو مالید و با ظاهری کاملا سرد و بی اعتنا و با حرکتی آهسته و بی صدا به راهش ادامه داد. دلش وحشتناک گرفته بود.
-کرکس!اگر اینجا بودی این ها جرأت نمی کردن باهام این مدلی تا کنن. زمانی که ببینمت کلی شکایت دارم از دست تمامشون. کاش اینجا بودی کرکس! کاش بودی!.
این کار همیشهش بود. اینکه در سکوت توی ذهنش با کرکس که در کنارش نبود حرف بزنه و حرف بزنه تا شاید کمی سبک بشه و هیچ وقت هم سبک نمی شد. همیشه سنگین تر و گرفته تر از پیش بلند می شد و می رفت پی انجام وظیفه ای که روی شونه هاش سنگینی می کرد.
-خورشید!این چه بلایی بود سرم آوردی؟ آخه واسه چی فکر کردی من اینهمه تحمل دارم که اینهمه فشار رو تحمل کنم؟ چرا ادامه این نکبت رو به کس دیگه ای نسپردی تا من1گوشه به درد خودم بمیرم؟ کاش بودی تا واسه خاطر این کاری که دستم دادی به حسابت می رسیدم لعنتی!
یادآوری خاطره خورشید، حضورش، صداش، لبخندش، دردش، حتی خشمش، و پایانش، چنان به موجودیت تکبال فشار می آورد که نمی تونست پنهانش کنه.
-تو چیزیت شده تکبال؟ می خوایی واسه امروز دیگه تمومش کنیم و باقیش بمونه برای فردا شب؟
تکبال آهسته ولی مطمئن به نشان نفی سر تکون داد.
-ممنونم خوشبین ولی من چیزیم نیست.
آهای تکبال! دیشب گفتی که بهمون یاد میدی چه مدلی بدون حضورت آتیش درست کنیم. ولی نگفتی چجوری. آخه ما خفاشیم و پر نداریم و اگر هم داشتیم مدل تو عجیب نیستیم که بتونیم آتیششون بزنیم.
زمزمه های مشتاق و پرسش گر در تأیید تیزرو اطراف رو گرفت.
-بله شما پر واسه آتیش زدن ندارید. لازم هم نیست داشته باشید. نه پر، نه توانایی های1موجود به قول خودتون عجیب.
تکبال از زیر بالش چیزی رو بیرون آورد، دستش رو بلند کرد و بلند تر از زمزمه هایی که داشت بالا می گرفت تقریبا داد زد:
-فقط کافیه2تا از این ها رو1طوری که اذیتتون نکنه زیر بال هاتون جا بدید و زمانی که آتیش لازم شدید ازشون استفاده کنید. خوشبختانه دست های شما واسه گرفتن و نگه داشتن حرف ندارن.
همه زمزمه ها خوابید و همه نگاه ها به تکبال در وسط دایره روی زمین خیره شد.
-این چیه تکبال؟
صدای تیزپرک تیز و بلند، سکوت شب رو عمیقا خراش داد.
تکبال توی دلش از تیزپرک تشکر کرد. سکوت منطقه سکویا رو نمی تونست تحمل کنه.
-این سنگه. ولی نه سنگ معمولی. این ها سنگ های آتیشزنه هستن. با داشتن2تا از این ها می تونید حسابی آتیش بازی کنید. فقط1خورده مهارت می خواد که مثل آبخوردن با تمرین به دست میاد.
قویدست به سنگ کوچیک لای پنجه تکبال چشم دوخت.
-این درسته که از این ها باید حتما1جفت باشه تا بشه آتیش درست کرد؟ ما توی پیدا کردن یکیش هم موندیم. از کجا باید گیر بیاریم؟
تکبال در جواب زمزمه های تأیید بقیه بلند گفت:
-اولا بله حتما باید جفت باشن. دوما پیدا کردنشون مشکل نیست. توی همین جنگل خودمون هست. زیاد هم هست. اطراف منطقه فنچ ها تا دلتون بخواد از این ها ریخته.
خوشدست که نگاهش هنوز به شدت زهری ولی در زمان تمرین ها فرمانبرداریش حرف نداشت سکوت نصفه نیمه رو شکست.
-من میگم زمان از دست ندیم. همین امشب1دسته از خفاش ها بریم و1سری جمع کنیم بیاریم. راستی کلاغ ها که فرم پنجه هاشون شبیه خفاش ها نیست باید چطور آتیش درست کنن؟ اگر با تمرین حل نشه باید به1چیز دیگه مسلح بشن؟
تکبال با حرکت سر تمام گفته های خوشدست رو تأیید کرد.
-رفتن به منطقه فنچ ها چندتا مزیت داره. یکی اینکه سریع تر دستمون به سنگ ها می رسه، دوم اینکه تکماری ها می فهمن که فنچ ها رها نشدن و تحت حمایت منطقه سکویا هستن و اگر نقشه ای واسشون داشته باشن با این مانور خفاش ها خواه ناخواه می کشن عقب. در مورد کلاغ ها هم، سکویایی ها قواعد بزرگ طبیعی رو در مورد خودشون شکستن. دلیلی نداره نتونن این یکی رو هم بشکنن. اگر هم نشد خیالی نیست. اسلحه واسه افراد منطقه سکویا کم نیست. با آتیش اگر نشد با1چیز دیگه میریم جنگ. حالا تا دیر نشده، 1دسته از خفاش ها برن1چرخی اطراف فنچ ها بزنن و سنگ های آتیشزنه رو واسمون بیارن.
اثر گفته های تکبال فوری بود. جنب و جوشی سریع و بی وقفه به راه افتاد و چند لحظه بعد،1دسته بزرگ خفاش از روی منطقه سکویا پرواز کردن و توی دل شب در مسیر منطقه فنچ ها از نظر ناپدید شدن. برای تکبال فرمان دادن به بقیه، اون هم افرادی که ازش هیچ دل خوشی نداشتن حسابی عجیب بود و عجیب تر از اون، فرمانبری بقیه بود که بدون هیچ اعتراضی و خیلی سریع انجام می گرفت. تکبال در زمان هایی که حتی حرف زدن با1آشنای صمیمی مثل خوشپرواز اذیتش می کرد و به لکنتش مینداخت، هرگز تصورش رو هم نداشت که زمانی به جمع هوادار های کرکس که حسابی از دست جفت بی معرفتش عصبانی بودن به این سرعت و صراحت فرمان بده و اون ها هم بی هیچ حرفی انجامش بدن. افراد منطقه سکویا پر حرارت و منسجم مشغول کسب آمادگی و ایجاد هماهنگی هرچه بیشتر بودن. به هم کمک می کردن، به تکبال گوش می دادن، با هم تلاش می کردن، برای پیشبرد بیشتر و بهتر به تکبال و به هم نظرات جدید ارائه می دادن، موفق می شدن، پیش می بردن، می خندیدن، ولی تمام این ها فقط در محدوده پیروزی به تکمار بود و بس. خارج از این مرز تاریک، نه اون ها و نه تکبال، هیچ نقطه روشنی واسه طرف مقابل نداشتن. نه در نگاه، نه در کلام، نه در حضور. سکویایی ها در توافقی تقریبا ناگفته خشمشون از تکبال کبوتر رو از محدوده اتحاد بر علیه دشمن مشترک بیرون فرستاده بودن و تکبال هم که در این مورد باهاشون کاملا موافق بود، با نگاهی تاریک ولی آروم، توفان دردناک درونش رو مخفی نگه می داشت و در پیشبرد هدف خطرناکشون همراهشون بود.
-ببین چی شد! بارون گرفت. این آسمون با ما کری داره. رعد و برق زد گفتیم بیخیال، حالا زیر این بارون چجوری آتیش زدن رو تمرین کنیم؟
-کاری نداره که! بریم خوابش رو ببینیم تا بارون تموم بشه.
همه زدن زیر خنده. تکبال نگاهی به آسمون کرد و بلافاصله با1آبشار حسابی که از آسمون ریخت روی سرش حسابی خیس شد. بقیه هم اوضاعشون بهتر از اون نبود ولی ظاهرا همه بیشتر نگران توقف آتیش بازیشون بودن تا خیس شدنشون.
-حالا چی تکبال؟
تکبال به خوشبین نظر انداخت. کاملا خیس ولی کاملا بیخیال و آماده بود.
-حالا هیچی. استراحت اجباری.
-این درست نیست! چرا باید همین حالا بباره! درست همین الان که من داشتم یاد می گرفتم!
همه با صدای تیز و ریز خشم تیزپرک از جا پریدن. تکبال بهش نگاه کرد که زیر درخت ایستاده و با حرص اعتراضش رو جیغ کشید و سنگ های توی دستش رو با تمام قدرت کوبید به هم. زیر درخت هنوز خیس نبود و در نتیجه ضربه تیزپرک باعث شد جرقه از سنگ ها بپره و تیزپرک مثل برق با جیغ کشداری خودش رو پرت کرد زیر بارون تا آتیش گوشه بالش رو خاموش کنه. خوشبختانه اتفاقی نیفتاد. تیزپرک بیخیال سوختگی ناچیزش از خوشی جیغ می کشید، دور خودش توی بارون می چرخید و بالا و پایین می پرید.
-بلاخره موفق شدم. بلاخره آتیش درست کردم! آخجون یاد گرفتم! …
-درسته، تو موفق شدی تیزپرک. این یکی از ماندگار ترین تجربه آتیش زدنه. خوب شد بارون میاد وگرنه خاکستر می شدی.
تیزپرک به تیزبین اخم کرد و خنده های بقیه با رعد و رگبار هم صدا شد. چند لحظه بعد، تیزپرک دست از چشم غره رفتن به تیزبین و بقیه برداشت و همراه اون ها زد زیر خنده.
تکبال اون شب با وجود اصرار تکرو و مشکی و بقیه توی منطقه سکویا نموند. زیر سیلی که از آسمون می بارید به پناهگاه خودش برگشت و مشکی هم تا دم در همراهیش کرد. مشکی سعی کرد قانعش کنه که امشب رو به منطقه سکویا برگرده چون این خطر وجود داشت که سوراخ تکبال زیر آب بره ولی تکبال کوتاه و صریح گفت که ترجیح میده تا صبح شنا کنه ولی حاضر نیست همراه مشکی برگرده. مشکی گرفته و خسته برگشت و رفت و تکبال گرفته تر و خسته تر از مشکی، رفتنش رو تماشا کرد و باز هم از ته دل آرزو کرد که ای کاش اشکی داشت که بباره بلکه دلش سبک تر بشه.
-خوش به حالت آسمون! چه راحت می باری! کاش من هم می تونستم!
نمی تونست. اشکی نبود که بباره. تکبال با دلی گرفته تر از شب های زمستون و شونه هایی سنگین تر از کوه، به مسیر رفتن مشکی چشم دوخت و اون قدر همون طور باقی موند که تصویر مشکی از زمینه خیالش هم محو شد و سیاهی ساکن و1دست جاش رو گرفت. بعد به بوته های در هم پیچیده تکیه زد و خودش رو به بارش بی امان بارون سپرد. شب بود و تکبال بود و بارونی که بی توقف و بی انتها می بارید و می بارید!.
بارون2روز تمام بارید. تکبال و سکویایی ها در این مدت نتونستن آتیش درست کردن رو تمرین کنن ولی حتی1لحظه هم بیکار ننشستن و هر روز و هر شب، زیر درخت ها، در پناه شاخه ها و هر جا که می شد پنهان بمونن، مشغول قوی تر شدن و منسجم تر شدن بودن.
-آهای تکبال! مورچه ها خبر آوردن که تکمار داره عنکبوت ها رو به کار می گیره تا دوباره براش تار ببافن. احتمالا می خواد واسه ما تور درست کنه و گیرمون بندازه.
-این شدنی نیست تیزبین. مگه ممکنه توری به بزرگی تمام این منطقه درست کنن؟ واسه اذیت کردنمون باید همه ما رو گیر بندازن و این با هیچ توری ممکن نیست.
تکبال1لحظه تردید کرد که حقیقت رو در جواب خوشبین بگه یا نه. مشکی تردیدش رو خوند.
-بگو تکبال. دونستن بهتر از غافلگیر شدنه.
مشکی درست می گفت.
-اون نمی خواد برای ما تور درست کنه خوشبین. تکمار می خواد برای ما طناب دار ببافه. شبتاب ها دیشب بهم گفتن تکمار می خواد چندتامون رو گیر بیاره و محض عبرت بقیه به سبک اون شکاری ها که کشته بود دار بزنه.
سکوت سنگین زیاد طول نکشید.
-خوب پس حسابی حالش خرابه، مگه نه بچه ها؟
تکبال اولین کسی بود که با این جمله بلند و مطمئن لالاپر زد زیر خنده و پشت سرش قهقهه بود که رفت هوا. ترس و حیرت در1لحظه از بینشون رفت و محو شد و حالا فضا پر بود از خنده ها و پارازیت هایی که سکویایی ها واسه کوچیک نشون دادن تکمار می پروندن. همه بدون استثنا می دونستن که این تهدید جدی و خطرناکه و همه به همون نسبت آگاه بودن که باید هیبت این خطر رو از مرحله وحشت واسه خودشون و واسه بقیه بیارن پایین و تکبال چه خوشحال بود که همه در این کار بسیار موفق عمل می کردن. خیلی آهسته از بین جماعت شلوغ و پر سر و صدا گذشت، روی شونه لالاپر زد و زمانی که لالاپر به طرفش برگشت و نگاه بی نهایت تاریکش رو بهش دوخت، تکبال بدون مکث آهسته بهش گفت:
-ممنونم.
لالاپر که مفهوم تشکر تکبال رو خوب فهمیده بود، نه به نشانه صمیمیت، بلکه به نشانه تفاهم لبخندی زد و آهسته سر تکون داد.
-به نظرم رسید که باید انجامش بدم قبل از اینکه دیر بشه.
تکبال به لبخندش جواب داد. لبخند تکبال به سردی نگاهش بود. تلخ، خشن، تاریک!.
-درست به نظرت رسید. و درست هم انجامش دادی. مثل همیشه.
لبخند لالاپر این بار از دفعه پیش صمیمی تر نبود ولی پر رنگ تر شده بود. تکبال آهی که لالاپر خورد رو خوند.
-اگر کرکس بود حتما همین طور تشویقم می کرد.
تکبال برخلاف لالاپر آهش رو قورت نداد. چقدر دلش می خواست دست لالاپر دلگیر رو بگیره، به نگاهش که حالا علاوه بر تاریکی خیس هم بود چشم بدوزه، اشک هاش رو پاک کنه و اونقدر براش بگه و بگه تا لالاپر باور کنه که تکبال جفت خیانتکار نیست، تا همه باور کنن، همه بفهمن، همه بپذیرن. ولی تکبال حرفی نزد. کاری هم نکرد. نگاه حسرتبار لالاپر که لحظه ای خیلی کوتاه به سکویا دوخته و بعد بارونی شد رو ندید گرفت و بین جمع شلوغ سکویایی ها گم شد.
-خوب، اون ها عنکبوت ها رو دارن با اون تار های لعنتیشون. در مقابلش ما چی داریم؟
تیزپرواز درست می گفت. باید1چیزی برای مقابله با تور های تار عنکبوتی پیدا می کردن که از تکمار جا نمونن. ولی چی؟ اون ها چی داشتن که در مقابل این گزینه تکمار بذارن؟ همه بلافاصله توی ذهن هاشون به دنبال جواب این سوال گشتن.
-ما کرم های ابریشم رو داریم با نخ های محکم و برّنده ابریشمی که با آب دهن بافنده هاش و با صمغ7درخت ترکیب شدن.
صدای محکم تکبال که جواب سوال رو داده بود، به وضوح جون تازه ای به زمزمه های مردد تزریق کرد.
-ولی تکبال! به نظرم به این سادگی که تصور می کنیم نباشه. از بین ما فقط خورشید با کرم های ابریشم طرف بود و زمانی که خورشید رفته بود سفر، شهپر به جاش…
خوشبین سعی کرده بود این ها رو با بیشترین سرعت و معمولی ترین حالت بگه ولی…
-شما ها1دفعه چی شدید؟ عاقل باشید! الان زمان افسرده شدن نیست. باید فکر کنیم ببینیم چطور میشه از کرم های ابریشم کمک گرفت.
تکبال نگاهی از سر سپاس عمیق به خوشدست انداخت و حلش کرد.
-بذاریدش به عهده من. بارها همراه خورشید به دیدنشون رفتم و بلد شدم باهاشون چجوری حرف بزنم. اون ها هم خوب می شناسنم و مشکلی پیش نمیاد.
تکرو با رضایتی که سعی می کرد به نگاه های آشفته و غمگین انتقالش بده لبخند زد.
-پس حل شد. امشب که گذشت، فردا شب باید بریم باهاشون هماهنگ بشیم تا خیالمون جمع بشه. این تکمار باید بفهمه با کی طرفه. هنوز مونده به غلط کردن بیفته.
تکبال بلافاصله از جا جنبید و بالای یکی از شاخه های کلفت نزدیک پرید.
-فردا شب دیره. یکی همراهی کنه تا همین الان بریم.
مشکی فورا خودش رو بهش رسوند.
-من هستم. بریم.
و در منطقه سکویا همه چیز به همین سرعت، با تکیه بر اتحادی که تحت هیچ شرایطی نمی شکست حل می شد.
بهار آهسته می رفت و جاش رو به تابستون می داد. جنگل سرو آشکارا در انتظار1اتفاق بود. اتفاقی که جز سکویایی ها و تکماری ها کسی نمی دونست از چه جنسیه ولی همه جنگل سرو بی حرف و بی صدا از تصور فردای تیره ای که خواه ناخواه می رسید می ترسیدن.
سکویایی ها به شدت در حال کسب آمادگی بیشتر بودن، تکماری ها به شدت در تکاپوی پیروز شدن به سکویایی ها و فتح کامل جنگل سرو بودن، تکبال با تمام وجود در تلاش برای همراهی و هماهنگی هرچه بیشتر سکویایی ها با هم برای رسیدن حساب تکمار و درضمن، مخفی نگه داشتن حقیقت متفاوت خودش از همه، به خصوص از نگاه کاشف و جستجوگر خوشپرواز بود.
-تو داری چیکار می کنی تکبال؟ غیب میشی، بیمار میشی، پر هات رو معلوم نیست سر چی از دست میدی، زخمی میشی، تو داری چیکار می کنی تکبال؟ داری چیکار می کنی؟
تکبال در جواب خوشپرواز لبخند خسته ای زد و چیزی نگفت. خوشپرواز از شدت حرص و نگرانی اختیار اعصابش رو داشت از دست می داد.
-لعنتی!آخه بگو چی شده؟ تو با کسی درگیری؟ به دردسر افتادی؟ مشکل خاصی داری؟ آخه حرف بزن!
تکبال آه خستهش رو خورد.
-خوشپرواز!من هیچ مشکلی ندارم. من به هیچ دردسری نیفتادم. من با کسی درگیر نشدم. محض خاطر خدا دیگه این جستجو رو تمومش کن. اجازه بده بتونم محبتت رو از دست ندم. اگر ادامه بدی چاره ای برام باقی نمی مونه جز اینکه خودم رو ازت کنار بکشم. و این رو من نمی خوام.
خوشپرواز بی اختیار و کلافه داد زد:
-برای چی لعنتی؟ آخه برای چی؟ تو چه داستانی داری که واسه مخفی نگه داشتنش حاضری از همه ببری؟ تو چجور جونوری هستی که اینهمه عجیبی؟
تکبال درمونده و خسته و سیر از خودش، در درون می سوخت و در ظاهر به خشم خوشپرواز لبخند می زد و سعی می کرد به هر شکلی که از دستش بر میاد سر موضوع رو عوض کنه.
-کاش اینهمه متفاوت نبودم! کاش مثل همه بودم! یکی شبیه خوشپرواز، شبیه چلچله، شبیه همه پرنده های بی نام و نشون این جهان بی در و پیکر. کاش می شد!.
این ای کاش ها به جایی نمی رسیدن. تکبال هم زمان چندانی برای این حسرت ها نداشت. جنگ نزدیک بود و تکبال بعد از نابود کردن تکمار اگر زنده می موند، تمام عمرش رو زمان داشت که به حسرت خوردن برای نداشته هاش صرف کنه. ولی حالا زمانش نبود. به هیچ وجه زمانش نبود. منطقه سکویا باید آماده جنگ می شد. جنگی قریب الوقوع که سرنوشت منطقه سکویا و سرنوشت جنگل سرو رو برای همیشه مشخص می کرد.
-آهای!بجنبید! باید بریم تکبال رو نجاتش بدیم!.
همه در1زمان به طرف کلاغ های پریشونی که با نهایت سرعت به طرف تاک پرواز می کردن برگشتن. کلاغ ها پیش از اینکه بهشون برسن هوار رو سر داده بودن.
-بجنبید1کاری کنید. ما همین الان دیدیم که1دسته خارپشت از پشت انجیرستان به طرف مخفی گاه تکبال به راه افتادن و همه مسلح بودن به خار های تیز و سیخ شده و تور های کلفت لعنتی بافته شده از تار های عنکبوت و شیره درخت های… اینکه تکباله. تو اینجایی تکبال؟!
تکبال وسط سکوت سنگین جمع نگاه آرومی به کلاغ های بی نهایت آشفته انداخت و لبخند زد.
-بله من اینجام. زمانی که اومدم شما ها نبودید واسه همین نمی دونستید. ولی خوب دست خارپشت ها رو خوندید. حالا ما می دونیم که اون ها تکماری هستن و باید سر فرصت به حسابشون برسیم. و این دونستن رو از شما ها داریم. حسابی ازتون ممنونم!.
کلاغ ها به وضوح آسوده خاطر و بسیار راضی بودن.
-ما فقط سعی کردیم به همون ترتیب که برامون گفته بودی گشت بزنیم. مثل اینکه به درد خوردیم.
تکبال نگاه پر از رضایتش رو بهشون دوخت و خندید.
-شما ها عالی بودید. مثل همیشه.
کلاغ ها با شادی آشکار زیر نگاه های گرم سکویایی ها پستشون رو به نفرات بعدی تحویل دادن و وسط جمع ولو شدن.
-با این حساب امشب نمیشه بری تکبال. باید اینجا بمونی. نگو نه که خودت هم می دونی چیزی رو عوض نمی کنه.
تیزپرواز درست می گفت. تکبال می دونست پس حرفی نزد. شب بود و چندتا خفاش به جای اون کلاغ ها عهده دار گشت زدن می شدن. طولی نکشید که با آرایشی منظم و کاملا مستطر پریدن و دور شدن. ابر سیاهی روی ماه رو پوشوند. بی تردید باز هم یکی از اون بارون های شلاقی اواخر بهار در پیش بود.
نیمه شب ساکتی بود ولی نه کاملا ساکت. تکبال مطمئن بود که از دل سکوت شب منطقه سکویا صدایی شنیده. گوش داد بلکه بفهمه ولی نفهمید. صدای فرو خورده و غمناکی بود. هقهق تلخی که کاملا مشخص بود به اصرار صاحبش یواشکی نگه داشته شده. تکبال سر پا ایستاد و متمرکز گوش داد. فایده نداشت. به اطراف چشم دوخت. منظره منطقه سکویا در سکوت نیمه شب انگار تاریک تر از باقی منطقه های جنگل دیده می شد. بدون کرکس، بدون خورشید، بدون…شهپر.
-بس کن!.
حتی این نهیب تحکم آمیز به خودش هم دیگه نمی تونست این اسم رو از ذهنش پاک کنه. تمام اون شب های تنهایی توی خستگی هاش، هم زمان با خاطرات دردناکش، با خودش هم می جنگید. دیگه خسته شده بود از این جنگ بی انتها و بی ثمر. شهپر رفیقی بود که تکبال نمی تونست بهش فکر نکنه. با وجود آگاهی از نیت شهپر. با وجود عدم رضایت کرکس. و با وجود آگاهی از اینکه این در نظر سکویایی ها و شاید در نظر هر موجود دیگه ای چه مفهومی می شد داشته باشه. سرش رو به شدت تکون داد بلکه از سرش بپره ولی…
-اگر شهپر الان اینجا بود همه چیز چقدر متفاوت می شد!.
پشت این فکر غیر قابل مهار، صف بلندی از افکار و تصورات بی حساب و ممنوع به ناخواه تکبال، مثل قطاری از فرستاده های اغواگر جهنم توی ذهنش به چرخش و رقص در اومدن. هیچ وقت به اندازه اون لحظه دلش نخواسته بود که1گوشه روی1دسته علف و زیر1سقف امن ولو بشه و بدون جنگ و تقلای بی برد و بی ثمرش، خودش رو در آغوش رویا های رنگی رها کنه و همراهشون بره و بره تا…خواب!.
-لعنت!بسه دیگه! متوقفش کن!.
حس می کرد اجرای این فرمان براش از همیشه مشکل تره.
-امشب حسابی سردمه. امشب حسابی خسته ام. امشب حسابی…دلم…پرواز می خواد.
خاطره کاملا واضحی از چرخ زدن های آروم و آرامشبخشش با خوشپرواز توی خاطرش نقش بست و نفهمید کی تمام چهرهش تبدیل به نقش واضحی از لبخند رضایت شد. اون حس و حال عجیب و غیر قابل تصور رو کاملا به خاطر داشت.
-اینه پرواز!.
صدای ذهنش بود که زمزمه اون روز خوشپرواز رو توی وجودش نجوا می کرد. بله. این بود پرواز. پروازی که تکبال حالا برای اولین بار در تمام عمرش، برخلاف میلش، با وجود تلاش بی پایان و شدید به انکارش، چاره ای نداشت جز اینکه اعتراف کنه دلش حسابی هواش رو کرده. هوای پروازی که پرواز بود و تکبال بعد از اون بار و بعد از بارها و بارها که به همراه خوشپرواز تجربهش کرده بود، حالا دیگه حال و هواش رو می شناخت. با کرکس هرگز همچین تجربه قشنگی نداشت. فقط بالا، بالا، بالاتر. و ترس! و تنگی نفس! و تسلیم!و هیچ بودن محض! …
-احتمالا شهپر… تجربه هاش…
تکبال به شدت از جا پرید و مثل کسی که برای دفع1حمله بسیار نزدیک عکس العمل نشون بده، خشم تدافعیش رو به طرف مقابل آزاد کرد. خوشبختانه فضا باز بود و جز شکستن چندتا شاخه نازک زیر پاش و ریختن1دسته برگ روی زمین اتفاق دیگه ای نیفتاد.
-دروغ که نگفتم. شهپر مطمئنا تجربه های آرام تر و قشنگ تری از پرواز به همراهش میده. بهش میاد حسابی وارد باشه.
تکبال بی اختیار از جا پرید و به پر های خودش چنگ زد.
-به این فکر نکن! بهش فکر نکن! نکن!
انعکاس صدای بلندش که کمی از فریاد کوتاه تر بود باعث شد یکه سختی بخوره. مثل اینکه شکستن اون سکوت مرموز با صدای خودش، صدای بیگانه خودش، براش غیر منتظره بود. باید از این افکار خلاص می شد. باید از این جونده های مزاحم و ویرانگر اعصابش خلاص می شد. ولی شب تاریک، سرد و عجیب بود. از اون شب هایی که دل هوای آرامش و گرما و امنیت و پرواز می کرد.
-خدایا!من چرا اینطوری شدم!؟
باید1طوری خودش رو از این وضعیت خلاص می کرد.
کرکس.
این اسم به1باره مثل سفیر خطر از سرش گذشت و انگار به وجودش برق وصل کرد. حالا هشیار تر بود.
-اگر کرکس بود، اگر اینجا بود، اگر می فهمید، …
ولی کرکس نبود. اونجا نبود. هیچ کجا نبود. بالای سرش نبود. کرکسی که با اون اطمینان خللناپذیر بهش می گفت من اینجام، حالا نبود. دردی آزار دهنده و ممتد داخل قفسه سینهش پیچید. دردی از جنس ناکامی و خشم. خشمی ساکت، تاریک، تلخ.
-این ها فایده ندارن.
با تکرار این انعکاس دردناک توی ذهنش آروم شد ولی نه از سر آرامش. از سر درد، عجز و خستگی.
باد ابر ها رو کمی جا به جا کرد. نگاه تکبال روی سکویای بلند ثابت موند. از روی تاک آهسته بلند شد و با پرش های کوتاهی که سعی می کرد هرچی بی صدا تر باشه به طرف سکویا رفت. بهش رسید. آهسته سر بالا کرد و به نوکش چشم دوخت. به لونه ای که زمانی پناهگاهش بود. به لونه کرکس. چقدر اون بالا سرد و تاریک بود. لونه کرکس. لونه خودش و کرکس. لونه جفتش.
تکبال1قدم دیگه پیش رفت. تنه صاف و کلفت سکویا رو لمس کرد. حرارت آشنای دردناکی توی قلبش پیچید. به سکویا تکیه زد. بهش چسبید. تمام قد بهش چسبید. بغلش زد. سرش رو بهش تکیه داد. بوییدش. چشم هاش رو بست و پلک هاش رو به هم فشار داد. آهش توی بغضی که نمی شکست تکه تکه شد.
-کرکس!کجا هستی کرکس؟ کجا هستی؟
نفسش از فشار درد بالا نمی اومد. اشکی در کار نبود. دستی خیلی آروم شونهش رو لمس کرد. تکبال از جا نپرید. خسته بود. حتی از این هشیار شدن های به1باره و ناگهانی.
-تکبال!دیر وقته. هر لحظه هم ممکنه بارون بگیره. تو نباید اینجا باشی.
تکبال همون طور ساکت و بی حرکت باقی موند. تکرو آروم شونهش رو فشرد.
-دلت تنگ شده؟ می خوایی بری اون بالا؟ اونجا هنوز هم آشیونته.
تکبال به زحمت نجوا کرد:
-من نمی تونم. پرواز.
ادامه نداد. نمی تونست. تکرو اصرار نداشت باقیش رو بشنوه. می دونست.
-می خوایی من ببرمت؟ ظرف2دقیقه می رسیم اون بالا.
تکبال بی اون که سرش رو از روی تنه سکویا برداره، به نشانه نفی سر تکون داد. چقدر حرف داشت برای گفتن! چقدر اشک داشت برای ریختن! چقدر فریاد داشت برای سر دادن! ولی تکبال سکوت کرده بود. فقط سکوت کرده و همون طور تلخ باقی مونده بود. با سکوتی سرد و سنگین، با چشم های بسته و با سری که به تنه سکویا، به پایه آشیونه کرکس تکیهش داده بود!.
تکرو اون شب دیگه حرفی نزد. همونجا بی صدا باقی موند و عقب تر ایستاد تا بدون به هم زدن آرامش دردناک جفت کرکس، بتونه مواظبش باشه. تکبال بیگانه با حضور ساکت تکرو و بیگانه با تمام جهان اطرافش، چسبیده به سکویا باقی مونده بود. سکویایی که شاید هنوز برای تکبال نشونه ای بود از حضور کرکس. شب آهسته می گذشت. باد ملایمی می وزید و سکوت رو انگار جا به جا می کرد و اون صدا، اون هقهق یواشکیِ فرو خورده، زینتبخش تاریک و تنهای شب بود!.
تابستون بی صدا رسید. هوا گرم شد. شکوفه ها میوه شدن. جنگل سرو رنگ تابستون به خودش گرفت. درخت نارنج منطقه سکویا همچنان عقیم باقی مونده بود. تکبال هر بار که به منطقه سکویا می رفت، می دید که سکویایی ها به طرز دردناکی از نگاه کردن به لونه متروک و بی روح بالای درخت نارنج پرهیز می کردن و خود تکبال هم حالی بهتر از اون ها نداشت. به سکویایی ها از ته دل حسادت می کرد. اون ها هر بار که نگاهشون به طرف درخت نارنج نیمه خشکیده می رفت، آزاد و آسوده دردشون رو بروز می دادن و تکبال حتی به این هم مجاز نبود. نگاهش هر بار سرد و بیروح بود و تلخ. فرقی نمی کرد به چی نگاه کنه. توی نگاه تکبال در هر حال هیچی جز این تلخی تاریک نبود. و چقدر دلش می خواست می شد که در وجودش هم همون سرمای نگاهش حکمفرما باشه ولی نبود. در این لحظه ها همه توان تکبال صرف این می شد که کسی پشت نقاب سرد و تلخ چهرهش رو نبینه. به طور عجیبی در این امر موفق بود و در این قیامت سیاه، این موفقیت تنها چیزی بود که بهش احساس رضایت می داد.
شب های خطرناک برای تکبال باز هم تکرار شدن و تکبال به اجبار مجبور شد شب های بیشتری رو در منطقه سکویا به صبح برسونه. شب هایی که نیمه شب های ساکت و هقهق های مرموز و فرو خورده زینتبخششون بود و تکبال حسابی می خواست که این معما رو حلش کنه. بار ها سعی کرده بود صاحب اون صدا رو پیدا کنه ولی هر بار چیزی سر راهش مانع شده و تلاشش رو نیمه و ناموفق باقی گذاشته بود. این شب ها زمان های خوبی بودن برای تمرین و تعلیم های بیشتر و سکویایی ها از تک تک لحظه ها عالی استفاده می کردن. به خاطر اینکه نمی خواستن تکماری ها چیزی از اوضاعشون بفهمن نمی تونستن بی گدار و آشکار تمرین کنن. گشت های مراقبت منظم تر و محتاط تر شده بودن و نظم و حرارت زمان کرکس، کم و بیش داشت در منطقه سکویا دوباره شکل می گرفت. تکبال در نیمه شب های حضورش توی منطقه سکویا بیکار نمی موند و به پیشنهاد و اصرار خودش، در همه چیز از گشت های زمینی گرفته تا مذاکره ها و تمرین ها و خلاصه در هر کاری که می شد در انجامش سهمی داشته باشه همکاری می کرد. همه جا بود. روی زمین، بالای شاخه های تاک، وسط تردید ها و زمزمه ها، دنبال پیدا کردن راهی برای حل سوال های بی جواب، و خلاصه هر جایی که می شد باشه، تکبال اونجا بود. مورچه ها حسابی برای تکمار دردسر شده بودن. تکماری ها توی منطقه خودشون با مشکلات عجیبی رو به رو می شدن که هیچ توضیحی براش نداشتن. گاهی یکی از راهرو های زیرزمینی که اتفاقا خیلی هم لازم و حساس بود1دفعه بی توضیح و بی مقدمه پایین می اومد و بسته می شد و درست در بدترین و حساس ترین لحظه ای که انتظارش نمی رفت، ارتباط2قسمت مهم دژ تاریک تکمار رو قطع می کرد. گاهی هم1دفعه و کاملا ناگهانی، در لحظه ای که نباید، سوراخی درست در جایی که نباید باز می شد و حسابی اوضاعشون رو به هم می ریخت. 1بار معلوم نشد چجوری راه خروج از1فضای بزرگ که پر بود از موش های آماده و ورزیده، با ریزش سقف ورودیش بسته شد و در عوض سوراخ بزرگی درست از گوشه ای که همیشه خاکش نمناک به نظر می رسید باز شد و آب به شدت از اون سوراخ عجیب به داخل فوران کرد و تا بقیه بیان بفهمن چی شده و کاری کنن، کل اون فضای بسته رو آب گرفت و تمام موش های حبس شده تا دونه آخر غرق شدن. تکماری ها که حسابی متحیر و آشفته شده بودن، به دستور تکمار عصبانی با سرعت هرچه تمام تر موفق شدن پشت دیواری که آب داشت بهش فشار می آورد و می رفت که راه باز کنه، جاری بشه و تمام دژ زیرزمینی و تاریک تکمار رو بگیره رو ببندن و برای همیشه از اون فضا و از راهروی پشتش صرف نظر کنن که این براشون حسابی گرون تموم شد. آخه اون راهرو1در مخفی به انجیرستان داشت و تکماری ها این امتیاز بزرگ رو از دست دادن. تکمار در حالی که از خشم و حیرت به خودش می پیچید، بدون اینکه بتونه توضیح منطقی پیدا کنه و ارائه بده، خورشید و اون کبوتر بی پرواز رو مقصر تمام این اتفاق ها می دونست و پشت سر هم تهدید می کرد که به هر قیمتی شده اون2تا رو می خواد. خورشید رو حتی مرده و تکبال رو زنده.
این اخبار به همراه بقیه خبر هایی که تکماری ها به هیچ عنوان نمی خواستن به بیرون درز کنه، به تکبال و افراد منطقه سکویا می رسید و هنوز تکماری ها به طور کامل به1نقشه مسلط نشده بودن که افراد منطقه سکویا برای مقابله باهاش تدبیری تراشیده و در حال عملی کردنش بودن.
پروانه های شبتاب خبر آورده بودن که تکمار خارپشت ها رو با خودش متحد کرده و در حال تعلیم دادن هدف گیری های بلند و دقیق بهشونه و خیلی هم تلاش کرده که زنبور ها رو هم با خودش همراه کنه و با دیدن مقاومت شدیدشون حتی از تهدید هم استفاده کرده ولی موفق نشده و زنبور ها به هیچ قیمتی حاضر به همراهیش نشدن. تکبال بلافاصله مشکل خارپشت ها رو حل کرد.
-اون ها تیغ دارن و در حال آموزش هدف گیری هستن. شما ها بال دارید و باید جاخالی دادن رو تمرین کنید. درضمن، یکی بره ببینه این اطراف کجا پنبه در میاد. مطمئنم که هست خیلی هم هست. باید از گل های پنبه برای ساختن زره های سبک و کارآمد استفاده کنیم. چیز هایی که مانع پرواز و حرکت نباشن و درضمن از تیغ های خارپشت ها تا حد امکان حفظمون کنن.
خوشدست گفت:
-من جای پنبه زار رو بلدم. اتفاقا محصولش واسه این کار جون میده. باقی ماده ها هم درست کردن زره رو یاد می گیرن. بذارش به عهده من. امشب باید بریم پنبه زار پیکنیک خفاشی. کی با من میاد؟
تعداد نفرات داوطلب مثل همیشه بیشتر از حد لزوم بود. تمرین برای چرخ زدن های سریع و جاخالی دادن از مقابل تیغ های تیز و بلند خارپشت ها از همون لحظه شروع شد. تکبال در هر فرصتی که به دستش می رسید، با هر وسیله ای که می تونست، جسم و روح سکویایی ها رو در برابر تکمار و همه چیزش مقاوم تر می کرد و بعد از مدتی در کمال حیرت متوجه شد که نه تنها در این کار موفق بوده، بلکه بقیه هم شاید بدون اینکه بدونن دارن همین کار رو در حق دیگران می کنن. سکویایی ها داشتن یاد می گرفتن که زیر بال هاشون سنگ های کوچیک آتیشزنه، دور دست هاشون تار های برّنده و محکم ابریشم و دور قفسه سینه و جا های حساس و ضربه پذیرشون لایه های نازک ولی فشرده و سبک پنبه خام داشته باشن و در همون حال با نهایت سرعت بپرن، تا جایی که امکانش هست و حتی فراتر از حد انتظار بالا برن، با چابکی تمام از مقابل خطر از هر نوعش جاخالی بدن، با کمترین اشتباه و بیشترین نیرو حمله کنن، چنگ بکشن، ناکار کنن، پاره کنن و برنده بشن، با حد اکثر شدت ضربه بزنن، در کمترین زمان آتیش درست کنن و با بیشترین قدرت تار های دور دست هاشون رو پرتاب کنن و درست دور گردن دشمن بندازن و اونقدر بکشن تا پوست و گوشت و رگ و پی جدا بشه و کار تموم شه. کلاغ ها هم داشتن یاد می گرفتن که تمام این کار ها رو با توجه به شرایط جسمی و طبیعیشون، کمی متفاوت با خفاش ها ولی بی نقص و سریع انجام بدن و موفق هم باشن. تکبال حس می کرد حالا دیگه با فکر کردن به آخر ماجرا سرمای کمتری رو توی وجودش احساس می کنه.
روز قشنگی بود. تکبال در کنار پناه گاه زمینیش، زیر آفتاب گرم و دلچسب رها شده بود و به دیشب و شب های پیش در منطقه سکویا فکر می کرد. آرامشش روی مژه هاش سنگینی می کرد و چشم هاش نیمه بسته شده بودن. از لای پلک های نیمه بازش اطراف رو زیر نظر داشت و مواظب بود که اتفاقی نیفته. یاد گرفته بود که مواظب خودش باشه. بدون کرکس. بدون هیچ کسی که کمکش کنه. لکه تاریکی مثل سایه سیاه1خیال نحس، 1لحظه جلوی تابش آفتاب رو گرفت، درست از نزدیک تکبال نیمه هشیار گذشت و1دفعه از جا پروندش. با چشم های کاملا باز بهش خیره شد.
-باز!
آتشفشان بی مهاری از نفرت خالص توی سینهش جوشید، بالا اومد و به چشم ها و دست ها و همه وجودش رسید. از شدت خشم داغ شده و با نفس های به شماره افتاده و سنگین، با طلسم سیاهی از جنس خشمی بی توصیف سحر شده بود. باز با حالتی به وضوح غرور آمیز و پیروزمندانه، تا نزدیک زمین فرود اومد، شیرجه ای نمایشی زد و دوباره اوج گرفت. نگاهی سراسر تحقیر از بالا به تکبال پاشید و بلند خندید.
-خوشمزه ترین چیزی بود که در تمام عمرم خوردم!.
تکبال حس کرد تمام موجودیتش توی خشمی بی مهار و خطرناک ذوب میشه و تمام اعصابش نبضی شده بود که با سرعت و شدتی خطرناک می زد. چی می شد اگر اون موجود جهنمی رو به1000ذره متعفن تبدیل می کرد؟ چه اتفاقی می افتاد اگر جهان از نکبت نفرت انگیز این موجود وحشتناک سبک می شد؟ چی می شد اگر می تونست… اگر می تونست… آخ چی می شد اگر می تونست…
-آهای!اونجا چیکار می کنی؟
-سلام خوشپرواز. من داشتم گردش می کردم ولی این دوست کبوترت مثل اینکه از گردش کردنم خوشش نمیاد. میگم این بالا عالیه. تو نمیایی باهام بپری؟ من از فاظ پریدن های شما کبوتر ها بالاتر می پرم. می خوایی امتحان کنی؟
توی نگاه خوشپرواز هیچی نبود. نه رضایت و نه قهر.
-نه ممنونم. تو محبت داری ولی من ترجیح میدم اندازه بال های خودم بپرم.
باز خندید.
-نترس بیا. تو برای من خوردنی نیستی. من واسه صید کردن تو زیادی کوچیکم. باور کن و خاطر جمع باش. صید های من پرنده های کوچیک و ملوس هستن نه کبوتر های نر زمختی مثل تو.
تکبال از شدت خشم آشکارا به خودش می پیچید. خوشپرواز در سکوت به تکبال و دوباره به باز که آهسته روی شاخه های بالایی سپیدار تاب می خورد نظر انداخت. -این دوستت چشه؟ من کاری برخلاف طبیعتم نکردم. رفیقت ظاهرا جز پرواز کردن باقی قواعد طبیعت رو هم یاد نگرفته. اگر به خاطر ضعف جسم و ضعف های دیگهش نمی تونه یاد بگیره خیالی نیست ولی براش توضیح بده. واسه خاطر خودش. اگر آشنا باشه کمتر اذیت میشه.
خوشپرواز با نارضایتی سری تکون داد.
-دیگه بس کن باز!. به نظرم باید بری.
باز با رضایت ظالمانه ای سرش رو بالا گرفت و گفت:
-پس بعدا می بینمت.
پیش از رفتن، نگاهی از جنس حقارت به تکبال انداخت و بلند زمزمه کرد:
-موجود بیچاره!
باز رفت. خوشپرواز پیش از ناپدید شدنش چشم ازش برداشت.
-این موجود مسخره هرگز به مرحله صید هم تیره های من نمی رسه. تا آخر عمرش طول می کشه تا به1شکاری کامل تبدیل بشه. کفایتش واسه رسیدن به این تکامل کافی و کامل نیست.
خوشپرواز لبخندی از جنس تأسف زد و به تکبال نظر انداخت.
-تکبال!منو ببخش ولی باز درست میگه. اون کاری برخلاف طبیعتش نکرده. فاخته عزیز و بی تجربه تو باید قواعد طبیعت رو دقیق تر می فهمید و بیشتر مواظب بود. باز توی این ماجرا به اندازه ای که تو تصور می کنی مقصر نیست. تو باید این رو بپذیری.
تکبال با نگاهی کاملا خالی از درک به خوشپرواز خیره مونده بود و از شدت خشم مثل زمان هایی که با تمام توان می دوید، به شدت نفس نفس می زد. خوشپرواز بهش نگاه کرد. باید کاری می کرد. باید این حال و هوای خطرناک رو تغییر می داد. تکبال باید از این هوای تاریک آزاد می شد. تکبال نگاهش می کرد ولی نمی دیدش. نه خوشپرواز رو و نه هیچ چیز از جهان اطرافش رو. تکبال همراه فاخته در حال پرواز بود. آهسته و سبک و شاد. خیلی شاد!.
-تکی!دارم از تو میرم بالاتر. ببین! تکی! تشویقم نمی کنی؟ تکی! من حسابی دوستت دارم. تکی خسته شدم می ذاری بیام روی کولت؟ بدجنس نباش دیگه! من بال هام کوچیکه. جون نداره که! بذار بیام. تکی!… تکی!… تکی!… … … …
دست خوشپرواز خیلی آهسته از اون جهان درد کشیدش بیرون. تکبال1پارچه آتیش بود. خوشپرواز با نگاهی که سعی می کرد طوری باشه مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده دست تکبال رو گرفت و با همون گرمی همیشگی نگاهش کرد.
-بیا بریم1چرخی اون بالا بزنیم. دیگه که نمی ترسی. من هم کنار تو تقریبا یاد گرفتم چجوری اون بالا تابت بدم. خوب، هستی؟
لحظاتی بعد، تکبال جایی بین زمین و آسمون، در حال زندگی کردن هوای بهشت بود.
تابستون با روز های بلند و شب های روشنش حسابی توی جنگل سرو جولان می داد. تکبال بعد از اون روز بارها باز رو دیده بود که با شیرجه های نمایشی از نزدیکش رد می شد، لبخند تکبر آمیز و پیروزمندانهش رو تحویلش می داد و با رضایتی دردناک دستی به منقارش می کشید و خاطره صید منحصر به فردش رو مزه مزه می کرد. تکبال تمام سعیش رو برای مهار نفرت آزار دهندهش به کار می برد. نفرتی که هرگز تصور نمی کرد بتونه اینهمه سوزاننده باشه. نفرتی که تکبال رو آتیش می زد، زجرش می داد و تا سر حد سکته پیشش می برد. تکبال تا پیش از اون خیال می کرد نفرت رو می شناسه ولی حالا دیگه می دونست چیزی که پیش از اون می شناخت هیچی جز خشم های کوچیک و بی خطر نبودن. نفرت این بود. کوهی از آتیش خالص که صاحبش رو، خود تکبال رو، آهسته آهسته خاکستر می کرد و به طرف هیچ پیش می برد. باز کاملا بیخیال اینهمه، برای خودش می چرخید و هر بار با دیدن تکبال همون لبخند و همون حال و هوای پیروزمندش رو تحویلش می داد. تکبال حالا دیگه براش خطری نداشت. فاخته ای نبود که سرش با هم بجنگن. باز دیگه دلیلی برای پرهیز در مقابل تکبال نداشت. پس با آرامشی ملایم که از نظر تکبال نفرت انگیز تر از هر حسی در تمام جهان بود نگاهش می کرد و می گذشت.
-هنوز درگیری؟ درگیر اون؟ تکبال! به خاطر اتفاقی که واسه اون فاخته افتاد واقعا متأسفم. ولی تو الان وظایف مهم تری داری که باید بهشون فکر کنی. نفرت داشتن از اون باز، الان واقعا نباید در هیچ کجای ذهنت جا داشته باشه.
تکبال بدون اینکه از حضور مشکی در کنارش حیرت کنه، با نگاهی که به جای اشک ازش آتیش می بارید به مشکی نظر انداخت.
-ازش متنفرم مشکی. ازش متنفرم مشکی! ازش متنفرم!.
قدرت توضیح بیشتر نداشت. سعی کرد با همون کلام محدود، نفرتش رو توضیح بده. مشکی شونه هاش رو آهسته فشار داد و گفت:
-می فهمم.
راست می گفت. می فهمید. تکبال فهم مشکی رو درک کرد و نفسی از سر رضایت و درد کشید.
-بیا تکبال! باید بریم. زمان رو از دست میدیم.
مشکی درست می گفت. زمان رو نباید از دست می دادن. تکبال بی حرف و تاریک همراه مشکی شد، از پناه گاهش دور شد و به طرف منطقه سکویا رفت. تکبال همراه مشکی رفت در حالی که سنگ سفت وسط سینهش همچنان داغ از خشم و داغ از نفرت و داغ از درد و نگاهش همچنان سرد، تاریک و تلخ بود.
-آهای! داری گل بازی می کنی؟ این طوری نمی تونی جای پای موش و موریانه رو اینجا پیدا کنی. من از تو بهتر بلدم. بیا تا یادت بدم.
اون صدای ریز و نازک، اونهمه آرامش معصوم، اونهمه آشنا و اونهمه ناشناس، همه چیزش با منطقه سکویا و همه اجزاءش ناهماهنگ بود. تکبال از حیرت درک این ناهماهنگی، به شدت از جا پرید.
-این رو باش! از تکمار نمی ترسه ولی از من می ترسه! تو چطور جنگجویی هستی!
تکبال متعجب سر بالا کرد و به فنچ کوچیکی که درست رو به روی نگاه متحیرش ایستاده بود خیره شد.
-تو کی هستی؟ اینجا چیکار می کنی؟
فنچ برای تکبال پشت چشم نازک کرد.
-مگه چشم هات نمی بینه؟ من فنچم. فنچ کرکس.
تکبال حس کرد به بیماری توهم مبتلا شده.
-فنچ کرکس؟!
جوجه فنچ آهسته خندید.
-آره، فنچ کرکس. به نظرم در موردم بهت گفته بود. ولی پیش نیومد که درست و حسابی هم رو ببینیم.
تکبال دستی به چشم هاش کشید و جوجه فنچ خندید.
-تو توهم زده نشدی. من واقعی هستم.
تکبال به خاطر آورد که کرکس بارها براش از فنچ کوچیکی گفته بود که از طبیعت تیره خودش خیلی کم می دونه و باید بیشتر بدونه.
-پس… پس چه جوری من هیچ وقت ندیدمت؟ تو در تمام این مدت کجا بودی؟
فنچ آروم و شفاف بهش چشم دوخت.
-کرکس بهم گفته بود که نباید مزاحم تو باشم. می گفت که جفتش، یعنی تو، از اینکه1جوجه در اطرافت بچرخه رضایت نداری و من باید دور بمونم. نه اینکه مخفی باشم. فقط دور از تو بمونم تا مزاحم تو و زندگی کرکس و جفتش نباشم. ولی منطقه سکویا خیلی بزرگه. میشه زیر پر و بال کرکس بود ولی دور از جفتش که حوصله مزاحمت1جوجه بیگانه رو نداره باقی موند و دردسر نشد. اما من زیاد هم دور نبودم. توی درگیری ها مواظب اوضاع می شدم و جا هایی که پیغام ها و خبر ها باید به سرعت و بی دردسر و بی جلب نظر می رفت و می اومد، این کار به عهده من بود. زمان هایی که همه گرفتار بودن رسوندن گزارش اوضاع از1طرف به طرف دیگه با من بود. چندین بار پیش اومد که خودت رو نجات دادم. البته نه خودم تنهایی. من اطلاع می دادم و بقیه می جنبیدن. بعد از غیب شدن کرکس زمانی که تو گم شده بودی این من بودم که مامور شدم بفهمم کجایی و پیدات کردم تا مطمئن بشم خطری تهدیدت نمی کنه. بعدش هم اومدم و به اون هایی که می خواستن بدون سر و صدا حواسشون بهت باشه گفتم تا مواظبت باشن. خلاصه من بودم ولی به توصیه کرکس دور از نظر تو.
تکبال مات و متحیر به جوجه فنچ کوچیک با اون نگاه شفاف و چهره آرومش خیره مونده بود. حس می کرد جواب1عالمه سوال نپرسیده که همیشه توی ذهنش می چرخید و تا امروز بی جواب مونده بود رو حالا می تونه بفهمه.
-عجب! ولی تو… تو چجوری از زیر پر و بال های کرکس سر درآوردی؟
جوجه فنچ نفس عمیقی کشید و بال های کوچیک و ظریفش رو آروم تکون داد.
-وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم توفان شد. توفانش خیلی بد بود. من هیچی ازش یادم نیست ولی هنوز شب ها کابوسش رو می بینم. درختی که من و پدر و مادرم زیرش پناه گرفته بودیم شکست و درست افتاد روی سرمون. پدر و مادرم سپر من شدن و هر2تا همون شب مردن. من با فداکاری اون2تا زنده موندم. لا به لای ویرانی های زیر درخت شکسته، زیر1گل ارکیده پژمرده پیدام کردن که زنده بودم. کرکس نمی دونم چجوری پیدام کرد و کمک کرد تا زنده بمونم. اگر نبود الان من هم نبودم. خلاصه کرکس هوام رو حسابی داشت و یادم داد که چجوری ادامه بدم. من یواش یواش بزرگ شدم. هنوز نمی تونم درست و حسابی1فنچ کامل باشم ولی کرکس خیلی کمکم کرد که قواعد تیره خودم رو تا جایی که ممکن بود و هست زیر دستش یاد بگیرم. باید1کمی بزرگ تر بشم تا بتونم برم وسط هم تیره هام و مثل اون ها زندگی کنم. کرکس بهم گفته بود که تا اون زمان هوام رو داره. می گفت همه چیز درست میشه. می گفت هیچ وقت ولم نمی کنه تا زمانی که ازم مطمئن بشه و بدونه که می تونم درست پرواز کنم و حتی با یکی از تیره خودم جفت بشم، تخم بذارم، مادر بشم. ولی کرکس… رفت… تو…
صدای جوجه فنچ آهسته و آهسته تر شد، لرزید و برید. تکبال نگاهش کرد. داشت می بارید. چشم هاش معصوم و خسته بودن. تکبال خواست بغلش کنه ولی نگران بود. تحملش رو نداشت که از طرف این یکی هم پس زده بشه. پس همون طور ایستاد و تماشاش کرد. توی نگاهش انتظار بود.
فنچ سر بالا کرد و از پشت پرده اشک بهش چشم دوخت. نفس بلندی کشید و داستانش رو ادامه داد.
-بعد از رفتن کرکس، من زیر پر و بال خوشبین و لالاپر و بقیه بودم. خورشید که برگشت، حسابی جای همه نداشته هام رو واسم پر کرد. بعد خورشید…
بغض جوجه فنچ ترکید و هقهق آشکار و بی مانعی رو سر داد. تکبال گوش داد. همون صدا بود! همون صدا! صدای هقهق های نیمه شب ها.
-خورشید رفته سفر. وقتی برگرده…
جوجه فنچ بلافاصله از هقهق زدن دست برداشت و با همون صدای آهسته و ریزش به تلخی خندید.
-مزخرف نگو. خورشید دیگه بر نمی گرده. سفری در کار نیست. من جوجه هستم ولی از خیلی بزرگ های اینجا بزرگ تر فکر می کنم. با این قصه سفر خورشید فریبم نده. من قصه دوست ندارم.
تکبال نگاهش کرد. اشک روی چهره کوچیکش هنوز جاری بود.
-الان هم من قاطی بقیه می چرخم. اینجا موندم، زندگی خفاش ها و کلاغ ها و فنچ ها رو یاد می گیرم. با قواعد جنگ آشنا میشم. با قواعد زندگی آشنا میشم و منتظرم. منتظرم تا کرکس برگرده و رفتن خورشید رو توی بغلش گریه کنم. کاش این رو هم مثل بقیه چیز ها تحمل کنه و سفت بگه من هنوز اینجام. اگر هم نتونست بیخیال. من هستم و کمکش می کنم که راحت تر تاب بیاره. اون وقت نوبت منه که بهش بگم تحمل کن. رفتنش دردناکه ولی من هنوز اینجام. من باهاتم. پیشتم. باید قوی باشی.
جوجه فنچ این ها رو گفت و تحملش تموم شد. سرش رو کرد زیر بال هاش و بلند و دردناک گریه تلخی رو سر داد که تکبال رو بعد از مدت ها با هوای بغض آشنا کرد. بغضی که اشک نداشت.
-بذار کنارم بزنه. به جهنم.
تکبال با این فکر به خودش حرکتی داد و با2قدم بلند جلو رفت. بال هاش رو باز کرد و جوجه فنچ رو زیر پر هاش گرفت. فنچ کنارش نزد. بغلش هم نکرد. رفتارش نه مهربون بود و نه بی محبت.
-گوش بده!کرکس زنده هست. بر می گرده. من کرکس رو ازت نگرفتم. من جایی نبردمش. من هم مثل تو دلم براش تنگ شده. به خدا بهت راست میگم. کاش باور کنی!.
فنچ سر بالا نکرد. همونجا زیر پر های تکبال مچاله شد. تکبال دلش می خواست فنچ حرف بزنه. حتی اگر فحشش می داد و مثل بقیه متهمش می کرد.
-من بلایی سر کرکس نیاوردم. کسی باورش نمیشه. من فقط سکوت کردم. فقط سکوت کردم.
فنچ آهسته از زیر پر و بال تکبال بیرون اومد، سر بالا کرد و بهش خیره شد.
-تو می دونی چی سرش اومده. کاش می شد به بقیه بگی تا نجاتش بدن!. کاش می تونستی!.
تکبال به نگاه عمیق و شفاف اون جوجه فنچ عجیب خیره شد.
-من، من، من نمی دونم.
جوجه فنچ این زجر رو از روی دوش تکبال برداشت. تکبالِ بالغ رو با درکِ کوچیک و دلِ گرفتهش از تحمل بار عذاب جواب دادن به خودش خلاص کرد.
-به نظرم حالا نمی تونی. من باور می کنم که دلت تنگ شده. ولی می دونم که نمی تونی پسش بگیری.
تکبال با حیرت بهش خیره شد.
-می دونی؟ چی می دونی؟ تو چی می دونی؟!
جوجه فنچ آه عمیقی کشید.
-کرکس خیلی خوب بود. برای من و برای تو. ولی گاهی برای تو کرکس بد می شد. شاید اگر تو هم کرکس بودی اون بد نمی شد ولی تو کبوتر بودی و کرکس گاهی واسه تو بد می شد. اذیتت می کرد و تو دیگه تحمل نداشتی. بعدش هم که کرکس غیبش زد تو واسه پس گرفتنش کاری نکردی. الان هم دلت تنگ شده براش ولی می ترسی. می ترسی اگر برگرده باز هم گاهی بد بشه و باز هم اذیتت کنه و تو این رو دلت نمی خواد.
حالا تکبال بود که پنجه هاش توی پنجه های کوچیک جوجه فنچ جا گرفته بودن. بدون اینکه حواسش باشه، بدونه اینکه بفهمه، خودش رو جمع کرده بود و جوجه فنچ پنجه های بی حس و سردش رو توی پنجه های کوچیکش فشار می داد.
-می دونی؟ تو و کرکس هیچ کدوم مقصر نیستید. تیره هاتون فرق می کنه. باید با هم هماهنگ تر می شدید ولی نشدید. کرکس هم نباید اذیتت می کرد. باید یادش می موند که تو کبوتری.
تکبال از شدت حیرت صداش در نمی اومد. جوجه فنچ پنجه هاش رو بیشتر فشار داد و با نگاهی خیس خندید و بلافاصله بغضش به شدت ترکید و زد به هقهق.
-دلم خیلی براش تنگ شده.
تکبال چند لحظه تماشاش کرد و بعد، … به خودش که اومد، جوجه فنچ توی بغلش بود و داشت خودش رو سبک می کرد. تکبال فقط آه کشید.
-پس اون صدای نیمه شب ها، …
جوجه فنچ هقهقش رو خورد.
-اون صدای من بود که شب ها می شنیدی. دلم شب ها خیلی براش می گیره، کسی هم نمی بیندم و با خیال راحت گریهم رو می کنم. شب ها جون میده واسه گریه کردن های من.
تکبال نمی دونست در جواب این پدیده عجیب که هیچ طوری نمی تونست حیرتش رو از دیدنش تخفیف بده چی باید بگه. جوجه فنچ گریه هاش رو کرد و بعد، سبک و عادی برای تکبال دستی تکون داد و پرید.
-بعدا دوباره می بینمت.
فنچ پرواز کرد و رفت و در پهنه غروب ناپدید شد و تکبال در حصار درد و حیرتی بی نهایت باقی موند. توی وجودش، غم و شادی، درد و آرامش، حیرت و کنجکاوی با هم قاطی شده بودن. این جوجه با وجود اینکه از همه بیشتر در مورد آگاهی تکبال از سرنوشت کرکس چیز می دونست، از همه کمتر مجازاتش کرد. با اینکه ازش دلگیر بود متهمش نکرد. با اینکه دلتنگ کرکس بود از تکبال انتقام نخواست. اون جوجه فنچ تکبال رو، کرکس رو و ایراد کار رو فهمید و درک کرد. اون جوجه فنچ تونست بفهمه که سکوت تکبال، دلتنگیش و دردش از چه جنسی هستن. اون جوجه فنچ، از تکبال شجاع تر بود. اونقدر شجاع که آماده پذیرش درد کرکس بود. آماده دلداری دادن و کمک کردن به کسی که تکبال هرگز تصورش رو هم نمی کرد جرأت کنه به شکستن و کمک خواستنش حتی فکر کنه. اون جوجه فنچ از تکبال عاقل تر بود. اونقدر عاقل بود که از کرکس، با وجود اینکه از مردن نجاتش داده بود، توی ذهن و نگاه خودش بت بی شکست نساخته بود و هرگز از خاطر نبرد که کرکس هم مثل همه زنده ها می تونه از سنگینی بعضی درد ها بشکنه و گاهی لازمه که دستی برای یاری دادن بهش دراز بشه و زیر شونه هاش رو بگیره. خیالش نبود که چقدر در مقابل کرکس کوچیکه. اون جوجه فنچ هرچی که داشت رو گذاشته بود تا ناجی خودش رو در صورت لزوم نجاتش بده. تکبال حس عجیبی داشت. حس حماقت، ضعف و ندونستن. کم آورده بود. در برابر وسعت نگاه اون جوجه فنچ کم آورده بود و این رو واضح و شدید احساس می کرد. اون جوجه فنچ یکی از عجیب ترین چیز هایی بود که تکبال تا اینجای زندگیش شناخت. موجودی که حس می کرد اگر بخواد درست بفهمدش باقی عمرش رو باید برای تحلیلش صرف کنه.
دیدگاه های پیشین: (16)
aarash
پنج‌شنبه 14 خرداد 1394 ساعت 14:54
Salaaam parisaaa man taaze ba webloget aashnaa shodam kheili daaastaane bahali bud . Montazere edamash hastam . Ah ah ah takbal chie aakhe ???? Ha ha ha ha ha ha

پاسخ:
سلام آرش.
ممنونم که اومدی. باز هم بیا خوشحال میشیم از دیدنت.
تکبال؟ چی بگم. اون لحظه اسمی بهتر از این به نظرم نرسید. این کبوتره خودش هیچی نمیگه شما اسمش رو بیخیال شو بذار بی دردسر بگذره.
ممنون از حضورت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 14 خرداد 1394 ساعت 18:29
سلام. خسته نباشید.
باز هم عالی نوشته بودید.
امیدوارم از مشکلات فارغ که نه ولی باهاشون کنار اومده باشید و کم کم حلشون کنید.
یه جوری حلشون کنید که دیگه برن و برنگردن.
راستی توجه کردید بهار داره تموم میشه و واقعاً داره تابستون میاد؟؟؟
این یعنی این که ما بهار جنگل رو با بهار خودمون یکجا داشتیم.
این شاید یکی از طولانی ترین داستان هایی باشه که تا حالا خوندم که سرعت اتفاق افتادن وقایعش با وقایع زندگی خارج از ماجرای اون یکسانه.
این قسمت هم که می نویسم یکی از اوج های کار های شما تا حالا بوده.
چنان قواعد طبیعت رو ماهرانه تغییر دادید که حد و اندازه نداره. خیلی خیلی عالی شده. این جا رو میگم:
………..
تمرین برای چرخ زدن های سریع و جاخالی دادن از مقابل تیغ های تیز و بلند خارپشت ها از همون لحظه شروع شد. تکبال در هر فرصتی که به دستش می رسید، با هر وسیله ای که می تونست، جسم و روح سکویایی ها رو در برابر تکمار و همه چیزش مقاوم تر می کرد و بعد از مدتی در کمال حیرت متوجه شد که نه تنها در این کار موفق بوده، بلکه بقیه هم شاید بدون اینکه بدونن دارن همین کار رو در حق دیگران می کنن. سکویایی ها داشتن یاد می گرفتن که زیر بال هاشون سنگ های کوچیک آتیشزنه، دور دست هاشون تار های برّنده و محکم ابریشم و دور قفسه سینه و جا های حساس و ضربه پذیرشون لایه های نازک ولی فشرده و سبک پنبه خام داشته باشن و در همون حال با نهایت سرعت بپرن، تا جایی که امکانش هست و حتی فراتر از حد انتظار بالا برن، با چابکی تمام از مقابل خطر از هر نوعش جاخالی بدن، با کمترین اشتباه و بیشترین نیرو حمله کنن، چنگ بکشن، ناکار کنن، پاره کنن و برنده بشن، با حد اکثر شدت ضربه بزنن، در کمترین زمان آتیش درست کنن و با بیشترین قدرت تار های دور دست هاشون رو پرتاب کنن و درست دور گردن دشمن بندازن و اونقدر بکشن تا پوست و گوشت و رگ و پی جدا بشه و کار تموم شه. کلاغ ها هم داشتن یاد می گرفتن که تمام این کار ها رو با توجه به شرایط جسمی و طبیعیشون، کمی متفاوت با خفاش ها ولی بی نقص و سریع انجام بدن و موفق هم باشن. تکبال حس می کرد حالا دیگه با فکر کردن به آخر ماجرا سرمای کمتری رو توی وجودش احساس می کنه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
در جواب لطفی که همیشه بهم دارید من کلمه کم میارم واسه تشکر. ممنونم. خیلی خیلی زیاد ممنونم. زمستون جنگل سرو شاید طولانی تر بود و شاید تکبال توی زمستون بیشتر زندگی کرد و به همین خاطر اینهمه طول کشید. کاش بهار ها همیشه طولانی تر از زمستون ها باشن.
قواعد طبیعت هم گاهی باید به نفع موجوداتش کوتاه بیاد. حتی اگر این گاهی ها توی داستان های افراد نابلدی مثل من باشه.
ممنونم از حضور با ارزش شما.
پیروز باشید.
آریا
جمعه 15 خرداد 1394 ساعت 03:25
سلام پریسا جان
این قسمتم عالی بود ممنونم
میگما خودمونیم قلمت عالیه هرف نداره ایول
دلم خیلی بر تکبال و همه ی تکبال ها گرفته
کاش زندگی یه دکمه ریست داشت که همه چی از اول شرو میشد
ممنونم عزیز خسته نباشی
امیدوارم گرفتاریات حل شده باشه
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
دلت واسه چی گرفته؟ تکبال ها باید یاد بگیرن اگر نمی تونن پرواز کنن، باید درست بپرن تا نیفتن. این رسم زندگیه. اگر بد بری به بد جایی می رسوندت. تکبال هم تجربه کرد. تجربه هاش سنگین بودن ولی خوب تقصیر خودش بود. باید توی لونه اولش پیش خونوادهش می موند و زندگی رو با رویا های توی سرش اشتباه نمی گرفت. با این دکمه ریست موافقم. اگر داشت تکبال ما حتما واسه1بار هم شده این دکمه رو می زد و درست تر زندگی می کرد. خوب کاریش نمیشه کرد. کاش باقی پروازی ها کمتر اشتباه کنن! تو هم دلت نگیره. زندگی همینه دیگه.
گرفتاری های من بلاخره حل میشن. آخرش که باید کوتاه بیاییم. یا من یا گرفتاری هام. من که هنوز خیال ندارم کوتاه بیام. تا خدا چی بخواد.
ممنونم از حضورت و لطفت و محبت همیشگیت.
شاد باشی.
یکی
جمعه 15 خرداد 1394 ساعت 17:30
پوخوخوخوخوخو؛ بعدش چی شد. هی چه خبر از فرشته. هنوز میجنگه؟ بهش بگو یکی گفت اگه ببازی من میدونم و تو. بهش بگو منتظرم ضربش کنی خفن. بهش بگو من میدونم ok میشه و بد منتظرم بشنوم شده. بهش بگیا؛ هی باقیشو بنویس ببینم این کفتره بلاخره چی شد. زود باشیا؛ من گیرمیر نمیفهمم باقیشو میخوام. زود باش منتظرم. فعلا بای

پاسخ:
سلام یکی.
الان واسه چی خندیدی؟ خوبه بگم تا نگی بقیهش رو نمی نویسم؟ نه بابا به جان خودم می نویسم بشین بیخیال. ولی تو به چی می خندی؟
فرشته هم داره می جنگه. از اینکه فراموشش نکردی و منتظر پیروزیشی ممنونته و تشویقت کلی سر حالش کرد. یکی! ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 16:44
تو کوتاه نمیای پریسا مطمئن باش گرفتاریهات کوتاه میان
شاد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
نمی دونی چقدر دلم می خواد اینکه گفتی بشه آریا. دور تر که بودم اصلا تصور نمی کردم اینهمه دلم کوتاه اومدنشون رو بخواد. حالا که توی موقعیتش هستم می بینم اصلا دلم نمی خواد کوتاه بیام. ترجیح میدم الان نباشه. نمی دونم چطور توضیح بدم. دلم… دلم… دلم می خواد نبازم.
ممنونم آریا. ممنونم.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 21:41
نمیبازی پریسا جان مطمئن باش نمیبازی.
قهرمانی بزن روی این گرفتاری هارو کم کن
منتظر خبر قهرمانیت هستماااا
یه درصد هم به دلت راه نده که نمیتونم عزیز . میتونی خیلی هم خوب کاری میکنی که گرفتاریات دمشون رو بزارن رو کولشون و برن
غصه نخور همه چی درست میشه
شادو قهرمان باشی

خانه


پاسخ:
ممنونم آریا. به نظرم حکمت اینکه وبلاگ زدن به سرم افتاد این بود که همراهی همراه های عزیزی مثل شما ها رو در این لحظه ها داشته باشم. چه خوشحالم از این حکمت عزیز!
ایام به کامت.
یکی
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 23:13
راست میگه پریسا. هی اگه مگه نداره تو بردی. تا اینجا اومدی باقیشم میری بزن قدش. پریسا؛ ازش نمیبازی. توضیحم نمیخواد بدی وللش. هی پدرشو دربیار ما میگیم میتونی پس میتونی. جز بپایان خوش بهیچ شکل دیگش فکر نکن پریسا بخدا اثر داره. فکرای تو الان رو پایانش اثر داره. خیلی اینو شنیدم و خوندم. راسته پریسا باور کن. من شک ندارم اوضاع راستوریست میشه. تو هم شک نکن. هرجاش اذیت شدی یادت بیار من اینجا میچرخم تا بیای بگی حله. هی من کم کسی نیستما, من یکیم. یکی آن سوی شب. ههههه. باکت نباشه تو بباز نیستی من میدونم. اینارو ول کن بقیه داستانو بنویس. اومدی شلوغش میکنی ک یادم بره, بهمین خیال باش. زود باش بنویس ببینم بعدش چی شد. هی زود بنویسیا, نری سال دیگه بیای منتظرما, زود باشیا, شلوغ میکنما, فعلا بایبای

پاسخ:
یکی! می دونی؟ تو تکی. جدی میگم. تو از اون دسته افرادی هستی که من دلم می خواد تمام عمرم بدون اینکه ببینمشون همینطوری باهام باشن. حضورت رو خیلی دوست دارم یکی. نمی دونم کی هستی و چه مدلی هستی. حتی نمی دونم زنی یا مرد. فقط1اسم نداشته ازت بلدم. فقط یکی. یکیه آن سوی شب. ازت ممنونم یکی. ممنونم که هستی. دقیقا نمی دونم چی شد که در1لحظه اعصاب خورد کن توی گرفت و گیر آزار دهندهم1دفعه یاد تو افتادم. نمی دونم خندیدم یا نه ولی به نظرم اون هایی که داشتن می دیدنم توی قیافهم چیز مثبتی پیدا کردن که شنیدم سر به سرم می ذاشتن.
یکی! همین طوری بمون. یکی ناشناس آن سوی شب. ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
مینا
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 23:18
سلام بالاخره من اینترنت درست و حسابی گیر آوردم
این قسمتم خیلی قشنگ بود از این فنچ کرکس خیلی خوشم اومد دلم میخواست توی زندگیم یکی دو تا از این فنچا داشتم.
به نظر من به جای ریست خیلی خوب بود اگه زندگی دکمه ای به نام اند یا فینیش یا شات داون یایه همچین چیزی داشت که آدم انقدر مجبور نمیشد با بدبختیها دست و پنجه نرم کنه.74435
بگذریم به امید این که زود به زود آبدیت کنین با آرزوی بهترینها

پاسخ:
سلام مینا جان.
فنچ کرکس رو خدا به خیر کنه. این جوجه زیر پر کرکس و باقی این جک و جونور ها پر و پا گرفت و داره بزرگ میشه. به نظرم اگر تا تکامل کامل زنده بمونه هیولایی ازش در میاد که وااای!
مینا جان منو ببخش ولی با اِند و فینیش موافق نیستم. می دونی مینا؟ شاید تاریخ رو اشتباهی بگم ولی شما ها ببخشید. تا حدود پارسال خیال نمی کردم اینهمه زنده موندن رو بخوام. پیش تر دلم می خواست تموم بشم و خلاص. بعدش بی تفاوت شدم. بدم نمی اومد از پایان و از خلاص شدن ولی دیگه خیالم نبود. اینقدر بهم فشار اومده بود که دیگه حتی منتظر مردن هم نبودم. فقط بودم. به نظر خودم حتی زنده هم نبودم. فقط بودم. فقط بودم.
دردسرتون ندم خیلی طولانی میشه.
الان اگر بخوام واقعیت رو بگم، به هیچ عنوان دلم نمی خواد حالا بمیرم. هنوز درگیرم. هنوز فشار های گذشته رو روی وجودم احساس می کنم. هنوز دلتنگم واسه از دست رفته هایی که دیگه هرگز بر نمی گردن. هنوز درد از دست دادن ها و ناکامی های دیروزم به شدت امروزم رو تاریک کردن. هنوز دردم میاد. هنوز زخمی هستم. ولی الان نمی خوام بمیرم. نمی خوام تموم بشم. توضیح ندارم. بلد نیستم. ولی می خوام زنده بمونم. می خوام بمونم و2دستی سفت به زنده موندن چسبیدم و واقعا اگر دست خودم باشه دلم نمی خواد الان ولش کنم. ترجیح میدم حالا نباشه. من می خوام باشم. می خوام ادامه بدم. می خوام منتظر بمونم. منتظر فردایی که نمی دونم چه مدلیه ولی من می خوام زنده بمونم و باز هم سیاه و سفید این جهان رو تماشا کنم. مینای عزیز! نمیگم شما و بقیه که این ها رو می خونید این رو بخوایید یا نخوایید. نصیحت نمی کنم. نصیحت رو همه بلدن. ولی تجربه ها و ته دل خودمون رو شاید همه نتونیم یا نخواییم که بگیم. من اینجا میگم. همینجا میگم نه در خفا چون خیالم نیست همه بخونن. من1دکمه ریست واسه زندگیم می خوام یا1دلیت که اشتباهاتم رو حذف کنه و حالا که نمیشه، پس زندگیم رو و زنده بودنم رو همین مدلی که هست، ویران، تاریک، پر از ایراد، می خوامش. من می خوام که باشم. من نمی خوام الان تموم بشم. کاش خدا هم باهام موافق باشه. اگر بود که شکر. اگر هم نبود باز هم شکر. وای چه حرف می زنم من!
برم1روز دیگه رو شروع کنم که حسابی دیر کردم و2ساعتی از روز جا موندم.
موفق باشی.
آریا
یکشنبه 17 خرداد 1394 ساعت 11:13
مرسی پریسا یه دنیا ممنون
مطمئنم پیروز میشی
خواستن توانستنه خواستی و میتونی ایول دمت گرم خخخ
مرسی پریسا
راستی تامی الان دوتا دستشو گذاشته رو لبتاپم داره با تعجب به سفه لبتاپ نگاه میکنه خخخ
فکر کنم داره داستان تکبالو میخونه

شاد و موفق باشی

خانه


پاسخ:
تامی؟ نازی! احتمالا داره آرزو می کنه وارد این جنگله بشه که توش1عالمه موشه. کاش می شد تامی برای رسیدگی به حساب موش های جنگل ما بهمون کمک کنه!
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
حسین آگاهی
دوشنبه 18 خرداد 1394 ساعت 00:54
سلام. من همیشه این دور و ور زیاد می چرخم.
فقط گفتم که بدونید هستم و سعی می کنم زیاد هم باشم؛ احساس می کنم حضور مجازی هم تأثیر خودش رو داره شاید نه به اندازه دیدار رو در رو ولی به قدر خودش تأثیرگذار هست.
پس من و بقیه دوستان با شما هستیم و امیدواریم سربالایی ها به سراشیبی موفقیت تبدیل بشن.
در مورد کمک کردن تامی برای موش های جنگل کاری نداره کهاز این تکبال مرموز که هر کاری بر میاد چه طوره از گربه های اهلی نشده جنگلی هم کمک بگیره نخندید چون واقعاً گربه های وحشی وجود دارند.
به نظرتون میشه ازشون کمک گرفت؟
اگه به تکبال باشه میشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله درسته حضور مجازی اثرات خودش رو داره و من چه قدر از داشتن محبت شما ها همراه های مجازی خودم از خدا ممنونم!.
ممنونم که هستید. از شما و از همه اون هایی که هستن.
ممنونم!.
گربه های وحشی. جنگل سرو همه چیز داره. این تکبال هم اقرار می کنم که خدا انگار توان نداشته بال هاش رو داده به زبونش. کلمه بازیش بدک نیست. با مورچه و شبتاب و کرم ابریشم که خوب کنار اومده. حالا همه دارن کمکش می کنن. ازش بعید نیست اگر بره با درنده های زمینی جنگل هم کنار بیاد. به جان خودم اگر ببینیدش به ظاهرش نمیاد. نه واقعا ممکنه این مدلی هم بشه ولی من الان اینجا1مشکل جدی دارم. هر کاریش می کنم آخر ماجرا توی2قسمت جا بشه تا از100بالاتر نزنم موفق نمیشم. الان چیکار کنم؟
یکی به داد من برسه!.
شاد باشید و شادکام از حال تا همیشه.
آریا
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 01:59
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
حسین جان هرف خوبی زد هاا این جنگله ما گرگی, ببری, شیری, یوزی جونی نه ببخشید یوز پلنگی ندااارهه؟
ممنونم پریسا جان
منم نیاز بگفتن نیست چون خودت میدونی هستم و هستم و هستم.
پخخخ
پخ
پخخخخ
پخ
پخخخخخخخخخخخخخ
پخ
پخخخپخخپخپخخخخخخ
پخ
پخ
پخ
پخخ
پخخخخ شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
تامی چطوره؟ دیگه به سیستمت گیر نمیده؟
آریا! اینقدر ممنونم از این بودن شما ها که سکوت رو ترجیح میدم. باور کن.
جنگل سرو پرنده و درنده رو با هم داره ولی گیر اینجاست که مار هم داره و پرنده ها خوشمزه هستن و تکبال1صید بی پروازه و البته ظاهرا بی دفاع و آماده صید شدن و خورده شدنه و… خدا به دادشون برسه! من اگر بودم به این جونور نزدیک نمی شدم. ولی گربه تو1چیز دیگه هست. اگر می شد بره اونجا احتمالا بهش بد نمی گذشت. اما نه. بیخیال الان اونجا جنگه تامی گناه داره.
ممنونم که هستی آریا.
راستی آریا!
پخخخخخخخخخخ!
این انصاف نیست اینهمه خ نوشتم صفحه خوان خلاصهش کرد! من معترضم. در حق ما اجحاف شده!
میرم خودم رو به نشانه اعتراض به دستگیره در اتاق دار بزنم.
شاد باشی.
آریا
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 12:27
خخخخ تامی اگر بره جنگل به جای این که شکار کنه به من میگه براش شکار کنم بپزم بخوره خخخ خودش اگر دنبال شکار بره خسته میشممنونم عزیز از همه چی ممنونتم
شاد. سلامت و موفق باشی خواهش میکنم پریسا جان این چه حرفیه من ممنونتم که هستی که همچین بلاگ زیبایی رو مدیریت میکنی ه ومو های شونه کشیدش به هم میریزه یعنی در این حد این لوس و تنبله خخخ الانم جلو کولر رو تشکش خوابه خخخ

خانه


پاسخ:
این چه قشنگه! کلمه ها از ثفشون جیم شدن بیرون. بذار باشه یادگاری واسه مواقع لزوم هم به درد می خوره. شاید بشه آب زرشک هام رو باهاش نجات بدم.
آریا
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 12:31
وای چرا همه چی به هم ریخت
ببخش پریسا نمیدونم چرا کامنتم به هم ریخت

خانه


پاسخ:
اتفاقا اینطوری خیلی خوشگله. پاکش نمی کنم باشه همینجا هر زمان اومدی به آب زرشک هام ناخونک بزنی این رو یادت میارم حالم جا بیاد. آخ جون.
آریا
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 12:42
خخخخ تامی اگر بره جنگل به جای این که شکار کنه به من میگه براش شکار کنم بپزم بخوره خخخ خودش اگر دنبال شکار بره خسته میششاد. ومو های شونه کشیدش به هم میریزه یعنی
در این حد این لوس و تنبله خخخ الانم جلو کولر رو تشکش خوابه خخخ
خواهش میکنم عزیز این چه حرفیه من ممنونتم. ممنونم که هستی ممنونم که این بلاگ زیبا رو مدیریت میکنی ممنونتم بابت هم چی ممنونتم
ببخش که کامنت بالاییم به هم ریخت
شاد. سلامت و موفق باشییی

خانه


پاسخ:
این تامی هم گربه ایه واسه خودش! ایول! کامنتت هر مدلی که باشه واسه من با ارزشه آریا.
تامی رو از طرف من نازش کن الان احتمالا دلش هوایی شده واسه اون رفیقش که چند روز با هم بودن الان گناهیه.
شاد باشی آریا.
یکی
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 22:55
من ی فکری دارم مشکلت حل شه. کی گفته فقط تو 2 قسمت دیگه باید تمومش کنی؟ از 100 بزنه بالا چی میشه؟ بذار بزنه. هر چند شد شد. بذار بشه. بنویس بذار ببینم چی شد از بس منتظرم دارم علف میجوم بنویس زود باش نمیخواد قسمتاشو رندش کنی بنویس بنویس بنویس زود باش بنویس منتظرما بنویس بقیشو. فعلا بای
http://http
پاسخ:
وای یکی! علف می جوی یکی؟! از دست تو! به جان خودم الان، …
چی بگم هیچی ندارم بگم الان من معذرت می خوام.
آریا
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 ساعت 01:49
سلام پریسا ی عزیز
امیدوارم سلامت و رو به پیروزی باشی
میگم قسمت بعدی رو بزار بیخیال بزار از قسمت 100 رد کنه
میدونم برات سخته اما چه کنم که دلم برای قلمت زود به زود تنگ میشه
وااای دلم سوخت خخخ میدونم کارت خیلی سخته
منتظرم پریسا
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
به نظرم باید همین کار رو کنم. بابا من مرد100تایی تموم کردنش نیستم خوب نمیشه چیکار کنم؟ یعنی میشه ولی بعضی اتفاق ها هست که در نظر من بهتره ختم1قسمت باشن. حس می کنم این مدلی اثرشون بیشتره. این طوری که مثلا آخر1قسمت فلان اتفاق بی افته و دیگه بعدش توی این قسمت اتفاقی نباشه تا دفعه بعد. نمی دونم بلد نیستم توضیحش بدم. مثل اینکه باید به شما2تا، تو و یکی گوش بدم و بیخیال100تایی تموم شدنش بشم.
خوب چیه؟ آدم وقتی مرد1کاری نیست باید بگه نیستم دیگه! چپ نگاه می کنید که چی بشه؟ صداقت همیشه اصل مهمیه. برم قربون خودم برم که اینهمه صداقت دارم.
ایام به کام آریا و همگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال97

شب قشنگی بود ولی توی منطقه سکویا انگار مهتاب هم متوقف می شد و1قدم می کشید عقب. تکبال به محض ورود به منطقه سکویا سردی و سنگینی غمناک فضا رو احساس کرد. از نگاهش هیچی خونده نمی شد. سرد و تاریک و سنگین به مقابل خیره مونده بود. تکرو مستقیم رفت و روی تاک زیر سکویا فرودش آورد. تکبال نگاه دردناکی به سکویا انداخت. قلبش سنگین شد.
-کرکس!کجایی کرکس! کجایی؟
با هشدار بی صدا و ناخواه تیزرو به خودش اومد. به چشم های تکرو نظر انداخت. بر عکس نگاه دلواپس تیزرو، آروم، مطمئن و البته خسته و غمگین بود. سر بالا کرد و خوشبین رو دید که روی شاخه مجاور فرود اومد. مستقیم به تکبال خیره شد. از نگاهش آتیش می بارید. تکبال با سردترین و سنگین ترین نگاهش به چشم های خوشبین خیره شد. خوشبین لحظه ای به اون نگاه بی روح خیره موند و بعد، شاید بی اون که بفهمه عقب رفت و نگاهش رو برداشت. تکبال احساس پیروزی نکرد. درد داشت، درد!.
-اوضاع چه جوریاست خوشبین؟
خوشبین در جواب تکرو به تلخی چیزی شبیه لبخند به چهرهش نشوند.
-طوری نیست تکرو. معمولیه.
قویدست مثل روحی بی صدا ولی تا حد امکان سریع پشت سر خوشبین رسید و فرود اومد.
-ببین کی اینجاست! سلام جفت کرکس!.
تکبال سردی خطرناک لحن قویدست رو خورد و لرزشش رو در درونش مهار کرد.
-سلام قویدست.
سکوت خیلی طولانی نشد.
-مشکی کجاست خوشبین؟
صدای تکرو بود که سکوت سنگین رو می شکست.
-مشکی جاش امنه ولی حالش خوب نیست. مثل همیشه.
تکرو به تکبال اشاره کرد که دوباره سوار شونه هاش بشه.
-امیدوارم امشب دیگه شروع کنه به درست شدن. تو هم بهتره امیدوار باشی خوشبین.
خوشبین سکوت کرد. تکبال همراه تکرو پرید و به طرف درخت های هلو رفت. وجب به وجب این منطقه، زمینش و آسمونش برای تکبال دنیا ها خاطره بود. چطور شدنی بود که1جایی اینهمه آشنا و اینهمه غریب باشه با1دل؟ تکبال مات این تضاد دردناک، برای فرو دادن بغضی که نمی شکست، بی صدا می جنگید.
-اینجاست. رسیدیم تکبال.
با صدای تکرو به خودش اومد. روی شاخه کلفت درخت هلو محکم ایستاد و وارد لونه آشنا شد. مشکی رو دید و توی دلش نالید
-چی به سرت اومده مشکی؟
مشکی دیگه خودش نبود. داقون شده بود. چیزی ازش باقی نبود جز درد. تکبال لحظه ای ایستاد و تماشا کرد. مشکی با نگاهی که نگاه نبود به عدم خیره مونده بود. لازم نبود تکبال برگرده و به پشت سرش نگاه کنه تا ببینه تیزرو و خوشبین همراه بقیه اون هایی که اون شب توی خارستان، پایان خورشید رو دیده بودن پشت سرش به تماشا ایستادن. تکبال قدم از شاخه جدا کرد و رفت جلو. توفان درونش نه توی نگاهش دیده می شد و نه توی قدم هاش. سرد و سنگین به مقابل خیره بود و سفت و محکم پیش می رفت و کی می دونست در درونش چه قیامتی بر پاست. بقیه مثل مجسمه ایستاده بودن. شاید برای کمک. شاید هم برای تماشا. و شاید واسه اطمینان دادن به خودشون.
-مشکی!آهای مشکی! صدام رو می شنوی؟
مشکی یا نشنید یا شنید و نفهمید. تکبال جلو تر رفت و درست در مقابلش ایستاد. یکی از بال هاش رو در برابر نگاه محو مشکی حرکت داد و محکم تر از پیش صداش زد.
-مشکی! مگه نشنیدی؟ دارم صدات می کنم. به من نگاه کن.
فایده نداشت. مشکی انگار با چشم های باز خواب بود. خوابی به سنگینی تمام شب هایی که از شب تاریک خارستان می گذشت!. تکبال دست روی شونه های مشکی گذاشت، آهسته ولی سفت شونه هاش رو تکون داد و با صدایی بلند و قاطع این بار فرمان داد.
-مشکی!مگه نشنیدی؟ نگاهم کن! الآن!.
چشم های مشکی حالتی نامحسوس از تغییر به خودش گرفت. آهسته چرخید و روی تکبال متوقف شد.
-سلام مشکی! ببینم! این چه وضعیه که واسه خودت ساختی؟ تو واقعا خودتی؟
صدای تکبال در سکوت شب تاریک پیچید. مشکی آهسته و آشکار حرکت کندی به خودش داد و با چیزی شبیه تمرکزی نه از جنس تمرکز های عادی به تکبال خیره شد. کاملا مشخص بود که مشکی چیزی رو می دید که بقیه نمی دیدن. زمانی که سکوتش رو شکست و با صدایی که دیگه صدای خودش نبود به حرف اومد، تردید ها به یقین تبدیل شدن.
-خورشید!اومدی؟ اینهمه دیر؟ می دونی چقدر گذشته؟ من که نمی دونم. تو چی؟ می دونی؟ از شبی که اون بازی رو سر همه درآوردی دیگه صبح نداشتم خورشید. من تماشات کردم. من و این تیزروی دیوونه تماشات کردیم. من خواستم نجاتت بدم ولی نتونستم. دیر رسیدم. فنچ ها در خطر بودن. من دیر رسیدم و تو…
مشکی به شدت می لرزید و اشک ها بدون هقهق، بدون گریه و بدون ضجه زدن مثل سیل از نگاه خستهش می باریدن. تکبال بهش خیره شد. باید حلش می کرد. قدرتی فرا تر از حد تحمل خودش رو به یاری طلبید. نمی دونست از کجا. شاید از روح خورشید. ولی خورشید دیگه نبود. تکبال باید اول خودش این رو می پذیرفت تا بتونه به مشکی تفهیمش کنه. سخت بود. سخت و دردناک. خیلی دردناک. تکبال حس کرد1000شمشیر آتیشی توی روحش رو می خراشن. ولی اون لحظه زمان شکستن نبود. خورشید دیگه رفته بود ولی مشکی هنوز زنده بود و تکبال شاید تنها کسی بود که در اون لحظه های سنگین می تونست سعی کنه نجاتش بده. وقتی به حرف اومد، صداش نمی لرزید. سفت بود و بی خش.
-مشکی! به من نگاه کن! منو ببین! من تکبالم. خورشید رفت مشکی. زیر1خروار خاک دفن شد. محو شد. تموم شد. خورشید اون شب توی خارستان برای همیشه تموم شد مشکی. تو باید این رو بفهمی و باور کنی. دنبال خورشید توی صدا و نگاه و دست های من نباید بگردی مشکی. نه من نه هیچ کس دیگه ای. خورشید دیگه نیست مشکی. می فهممت. من هم دلم تنگ شده واسش. ولی دلتنگی های ما از زیر اون خاک پسش نمی گیرن. تو درست دیدی مشکی. خورشید زنده اون پایین دفن شد. ما نتونستیم نجاتش بدیم. زمانش نبود. فنچ ها در خطر بودن. خیلی بودن. خورشید1نفر بود. جنگ بود. قیامت بود. باید می جنگیدیم. باید فنچ ها رو از مهلکه در می بردیم. خورشید زیر آوار جا موند. مهلت نداشتیم نجاتش بدیم. خورشید همونجا توی خارستان تموم شد مشکی. ازش هیچی به دست ما نرسید. حتی1پر که واسه خاطر دل های خودمون زیر بوته های قاصدک خاکش کنیم. مشکی! درست به من گوش بده! امشب رو تو مال خودتی. هرچی بهت گفتم رو قشنگ بفهم و تا نفس داری گریه کن، ناله کن، نعره بزن، داقون شو، آتیش بگیر، بمیر و زنده بشو. ولی فقط1امشب رو. از فردا دیگه باید برگردی به جهان واقعی. جهانی که خورشید دیگه هواش رو تنفس نمی کنه ولی تکماری هست که حق حیات رو ازش گرفت. زیر آوار سنگین و سیاه ویرانه های دژ نفرین شدهش، حیات خورشید رو از اون و از ما گرفت. مشکی! تو باید برگردی تا انتقامش رو بگیریم. حالا بجنب! شروع کن! گریه کن! ناله کن! داد بزن! خورشید رفت مشکی! بفهم! خورشید رفت!.
تکبال این جمله های آخر رو با فریادی که هر لحظه بلند تر می شد گفت. مشکی ناله کرد. سرش رو بین دست هاش فشار داد و ناله دردناکی رو سر داد که لحظه به لحظه بلند تر می شد. تکبال آهسته و مهربون ولی قاطع و سفت مچ دست هاش رو چسبید و نگاهش کرد.
-بلند تر مشکی! اونقدر بلند که کاملا سبک بشی. من فردا به تمام توانت برای انتقام خورشید و بقیه از دست رفته هامون احتیاج دارم.
ناله های مشکی بلند تر شدن، ضجه شدن، داد شدن، هوار شدن، فریاد شدن، عربده شدن، نعره شدن، چنان بلند و چنان از ته دل که جز نگاه تکبال هیچ نگاهی از بین تماشا گر های این صحنه خشک نموند.
-تکبال!با شیره هوشبر موافقی؟ تا امشب هر زمان اینطوری می شد شیره هوشبر به دادش می رسید و البته به داد ما.
تکبال به تکرو که1دستش رو دور تیزروی نیمه بی حال حلقه کرده و دست دیگهش روی شونه تکبال بود نگاه کرد. با همون نگاه سنگین و بی حالت.
-نه. امشب هیچی به خوردش نمیدید. بذارید اینقدر پرپر بزنه که از تک و تا بی افته.
تکرو با تردید نگاهش کرد.
-ولی آخه، داره میمیره. به نظرت…
تکبال حرفش رو برید.
-میمیره؟ خوب بمیره. تا کی می خوایید به زور بی هوشی زنده نگهش دارید؟ باید این گذار رو بگذرونه و شیره هوشبر هر بار مانع این گذشتن میشه. امشب هیچی بهش ندید. اگر لازم شد فقط آب اون هم زمانی که من بگم. درست گرفتید چی گفتم؟
فرمان های آخر تکبال بلند و قاطع صادر شدن. رو به همه تماشا گر های ساکت و بارونی صحنه و بلند تر از ضجه های مشکی. خوشبین خواست حرفی بزنه ولی وقتی نگاهش به چشم های تکبال افتاد بی اختیار کشید عقب. بقیه هم همین کار رو کردن. . جز این نمی تونستن رفتار کنن. نگاه تلخ و سرد خورشید، از چشم های تکبال بهشون خیره شده بود. همه کشیدن عقب و از پشت پرده های بی صدای اشک، فرمانبرانه به مشکی چشم دوختن که انگار توی شعله های آتیش نامرئی زنده زنده می سوخت و می رفت که تموم بشه ولی نمی شد. کسی حرفی نمی زد. تکبال بی اشک، بی حالت و بی ترحم به صحنه مقابل خیره شده بود و بقیه انگار از وحشت صحر شده بودن. هنوز شب بود. شب بود و چشم هایی که از درد های نگفته و نباریده بی صدا می باریدن و نعره های مشکی که توی دل شب منطقه سکویا و شب جنگل می پیچید و باز می پیچید و باز می پیچید.
شب رفت و روز اومد و اون هم رفت و دوباره شب شد. تکبال بالای سر مشکی بیمار نشسته و با نگاهی به انجماد یخ به چهره تبدارش خیره مونده بود. مشکی بی هوش و بی حرکت روی علف های داخل لونه ولو شده بود و هرچند1بار ناله ای شاید می کرد و نمی کرد.
-تکبال!حالت خوبه؟ تو واقعا باید خسته باشی. نمی خوایی خستگی در کنی؟ ما مواظب مشکی و مواظب اوضاع هستیم.
تکبال از پشت حاله تیره خستگی که مال جسم نبود، نگاهی به تکرو انداخت و به علامت نفی سر تکون داد.
-من چیزیم نیست تکرو. برو استراحت کن. اگر بیدار بشه خودم بلدم باهاش طرف بشم.
تکرو با اطمینان زمزمه کرد:
-می دونم. مطمئنم. همه دارن مطمئن میشن. ولی تو هم استراحت لازم داری.
تکبال دستی تکون داد که یعنی بیخیال.
-دیر نمیشه. نوبت من هم می رسه.
تکرو مجبور شد بره. از بیرون صداش کردن. تکبال نفهمید چه مدت به چشم های بسته مشکی خیره موند.
-چیزی نمی خوایی؟
تکبال به شدت از جا پرید ولی خیلی سریع به خودش مسلط شد، به طوری که قویدست پریشونی اولش رو اصلا نفهمید.
-نه. نمی خوام. ممنونم.
قویدست بی اعتنا به جواب تکبال، 2تا برگ بزرگ رو گذاشت روی1الوار کوچیک که درست کنار دست تکبال بود. داخل یکیشون دونه های شیرین ریزی بود که تکبال اون زمان ها که هنوز فسقلی کرکس و فسقلی سکویا بود خیلی دوست داشت و داخل یکی دیگهشون هم شیره گل سرخ.
-خوشبین گفت تمام محتویات هر2تا ظرف رو باید بخوری.
تکبال سری به علامت تشکر فرود آورد.
-ممنونم. از تو و از خوشبین.
قویدست نخندید.
-ممنون نباش. بجنب!
تکبال متحیر به قویدست که منتظر ایستاده بود خیره شد.
-بجنبم؟ چیکار کنم؟
قویدست بی تغییر بهش چشم دوخت.
-بخور!
تکبال نتونست تعجبش رو جمع کنه.
-باشه، گفتم که، ممنون.
قویدست که ظاهرا داشت خسته می شد، با حالتی که دقت لازم نداشت تا مشخص باشه تهدید آمیزه1قدم جلو رفت.
-ببین!خوشبین گفت اینجا بمونم تا زمانی که تو تمام محتویات این2تا رو خورده باشی. گفت انجامش بدم.
تکبال از حیرت وا رفت.
-انجامش بدی؟
قویدست به برگ ها اشاره کرد.
-فرقی نمی کنه که چجوری انجامش بدم. ولی تو باید تا1مدت کوتاه دیگه این ها رو خورده باشی. من باید انجامش بدم.
تکبال گیج به قویدست که دست هاش رو توی هم تاب می داد خیره شد.
-عجب! ولی این خیلی مسخره هست.
قویدست حوصلهش سر رفت. ظاهرا به این نتیجه رسید که بحث کردن با تکبال فایده نداره.
-مثل اینکه تو نمی خوایی اجازه بدی من بی دردسر باشم. خوب باشه.
تکبال به سرعت کشید عقب.
-خوب، فهمیدم، شما ها اصلا عوض نشدید. هنوز روان همهتون پاکه.
قویدست بدون اینکه1قدم عقب بره بی مکث جوابش رو داد.
-درست مثل فرماندهمون کرکس که روانش پاک بود. برات کاملش کردم. حالا بجنب! فقط بخور!
تکبال خواست جواب تندی بده ولی درست به موقع متوجه شد که نمی تونه. صداش در نمی اومد. دردی به سختی سنگ توی گلوی ملتهبش فشار می آورد. به قویدست خیره شد. محبتی توی نگاهش نبود. تکبال دلش گریه می خواست. آه می خواست. هوار می خواست. حتی اگر لازم می شد التماس می خواست که قویدست رو به وسیلهش متقاعد کنه در رفتن کرکس تقصیر نداشته و نمی دونه حالا کجاست. ولی سنگ توی سینهش نرم نشد. فقط داغ بود و به شدت می زد. صدای قویدست که کمی آروم تر شده بود رشته افکار دردناکش رو برید.
-گرسنگی و تشنگیت کمکی به خودت و به کسی دیگه نمی کنه. نمی خوایی که تو هم بی افتی کنار دستش؟
قویدست به مشکی اشاره می کرد. تکبال از پشت پرده مهی که اشک نبود بهش خیره شد و با حرکت سر جواب منفی داد. قویدست با نگاهی شاید نرم تر بهش خیره شد.
-پس این ها رو بخور تا هم خودت سلامت باشی هم من کاری نکنم که تو مجبور باشی اذیتم کنی.
لحظه ای بعد در جواب نگاه پرسش گر تکبال سری تکون داد و آه کشید.
-تو اینجا کاملا خودتی تکبال. به نظرم بدونی که اینجا لازم نیست خودت رو1عادی بی پرواز معمولی جلوه بدی. اینجا همه در مورد تو و اینکه چقدر عجیبی همه چیز رو می دونیم. این رو هم می دونیم که اگر من الان بخوام چیزی رو به ناخواهت به خوردت بدم چه بلایی سرم میاد. پس نه خودت رو اذیت کن نه منو.
تکبال آهسته و بی حالت، تقریبا نجوا کرد:
-اگر می دونی پس چرا اینجا ایستادی و تهدیدم می کنی؟
قویدست بلند و مطمئن جوابش رو داد:
-چون این لازمه. چون فردا خیلی سریع تر از اون که ما بخواییم داره می رسه و چون تکمار حتی1لحظه رو هم از دست نمیده.
تکبال طوری به قویدست خیره شد که قویدست حتی با چشم های بسته هم می تونست بفهمه حرفی برای گفتن داره.
-بگو.
تکبال نجوا کرد.
-واسه چی خواستید من اینجا باشم با اینکه همهتون ازم…متنفرید؟
قویدست آه عمیقی کشید و به دیوار کنار تکبال تکیه زد.
-اول اینکه خشم با نفرت خیلی متفاوته. به ظاهر جنسشون یکیه. سخت و خشن و تاریک. ولی این2تا با هم تفاوت دارن. خیلی هم دارن. کرکس همیشه این رو می گفت. ما ازت متنفر نیستیم. حالا دیگه نیستیم. از دستت عصبانی هستیم. خیلی هم زیاد. و حالا جواب سوالت. چون تکمار وحشتناک خواهانته. یادت باشه که تکمار هم به اندازه ما از تفاوت های عجیب تو با1موجود معمولی آگاهه و این هیچ عاقلانه نیست که ما اجازه بدیم اون دستش بهت برسه و از خودت و توانایی هات بر علیه ما استفاده کنه. بدون کرکس و خورشید همین طوریش هم با نابودی فاصله ای نداریم. اگر تو هم بهش اضافه بشی دیگه باید بریم زیر بوته های قاصدک توی گور های کنده شده با دست های خودمون بخوابیم تا مرگ برسه. با حمایت از تو ما داریم از خودمون حمایت می کنیم. درضمن، تو زیر پر و بال کرکس بودی و همچنین زیر دست های خورشید. خودت هم که به قدر کافی واسه تکمار جالب هستی که لازم بشه بهت فکر کنیم. جنگ نزدیکه تکبال و ما اصلا آماده نیستیم. باید از1جایی شروع کنیم و تو بیشتر از اون که من بلد باشم توضیح بدم لازمی. ببین دیگه واقعا خسته شدم بلد هم نیستم حرف بزنم. باقیش رو بذار1بلد تر بیاد بعدا حرف بزنید. الان فقط بخور!.
تکبال به نشانه تفاهم و درک سر تکون داد.
-پس در واقع من1زندانی هستم. شما گرفتینم و باید انتظار داشته باشم که حبسم کنید تا به دست تکمار نیفتم یا باهاش همدست نشم. و اگر باهاتون همراهی کنم شاید مروت کنید و بخشی از مجازاتم رو بهم تخفیف بدید.
قویدست نگاهش کرد. سختی نگاهش بلافاصله از بین رفت. دست روی شونه هاش گذاشت و آهسته فشار داد.
-کسی مجازاتت نمی کنه. الان نه وقتش هست و نه امکانش. مجازاتت می مونه واسه زمانی که خود کرکس بیاد و تکلیفت رو مشخص کنه. تو که نمی خوایی با تکمار همدستی کنی. یعنی میگی که نمی خوایی. من هم خیال نمی کنم که بخوایی. به نظرم خورشید برات خیلی عزیز بود. مگر اینکه در این مورد هم ما رو فریب داده باشی. تو نمی خوایی ولی تکمار خیلی کار ها ازش بر میاد. زیر نظر خودمون که باشی هم خاطر ما جمع تره هم خیال خودت. نگران نباش. تکرو بهت دروغ نگفت. اگر نخوایی اینجا بمونی به زور نگهت نمی داریم. ولی هر جا که هستی نباید هیچ لحظه ای یادت بره که ما مواظبتیم. واسه اطمینان بد نیست این رو همیشه توی خاطرت نگه داری. حرکت اضافه ممنوع!.
آخرین جمله قویدست خشن و سخت بود. تکبال سرش رو بالا نمی کرد. گوش می داد و در درون می لرزید ولی ظاهرش چیزی رو نشون نمی داد. قویدست به انتظار جوابی سکوت کرد ولی تکبال حرفی نزد. قویدست با صدایی آروم تر و شاید کمی مهربون تر، شاید از سر مروت به1ماده کبوتر ضعیف که وحشتش رو می خورد، سکوت رو شکست.
-خوب دیگه زیادی طولش دادی. خوشبین از دستم عصبانی میشه. تو واقعا باید1چیزی بخوری. زود باش!
برگ ها که خالی شدن، قویدست بی حرف برشون داشت و رفت بیرون. تکبال با دلی سنگین از شدت گرفتگی به مسیر رفتنش خیره شد. ناله ضعیف مشکی حواسش رو از در منحرف کرد. اومدن تیزپرک رو ندید. مشکی ملتهب بود و تکبال تقریبا به زور موفق شد با کمک تیزپرک کمی آب به خوردش بده. مشکی خسته از جنگی ناآگاه، دوباره به خواب رفت. تکبال به تیزپرک نگاه نکرد.
-بسه دیگه دستش رو ول کن خوابش برد.
تیزپرک آهسته مشکی رو رها کرد و کنار تکبال نشست. سکوت بینشون طول نکشید.
-چه عوض شدی تکبال. انگار1طور هایی فرق کردی.
تکبال سعی کرد لبخندی شبیه گذشته به چهرهش بیاره ولی موفق نشد و لبخندش در نهایت چیزی جز تصویری تلخ و سرد نبود. ولی تیزپرک ظاهرا خیالش نبود. انگار انتظارش رو داشت. انگار همه انتظارش رو داشتن.
-به نظرت مشکی درست میشه؟
تکبال با اطمینانی که در درونش احساسش نمی کرد ولی در نظر بیننده یقین کامل بود، به علامت تأیید سر تکون داد.
-بله درست میشه. خیلی هم سریع درست میشه. باید بشه. باید.
لبخند تیزپرک برعکس مال تکبال، واقعی بود. کمی محتاط، کمی خجول و دور، ولی واقعی تر از خنده سرد تکبال.
-من اینجا به جای تو می مونم و مواظبم. تو باید بری بیرون. گفتن بفرستمت بری. باید صحبت کنید.
تکبال سر بالا کرد و به تیزپرک چشم دوخت. تیزپرک لبخند زد. ایندفعه لبخندش گرم تر بود.
-کی ها می خوان صحبت کنیم؟ چه صحبتی؟
تیزپرک آشکارا احساس راحتی بیشتری می کرد.
-همه. در مورد آینده و تکمار و جنگ و جزئیاتش.
تکبال به مشکی نظر انداخت. خواب بود.
-پس تو و مشکی چی؟ نمی خوان صبر کنن مشکی بیدار بشه؟
تیزپرک آه کشید.
-مشکی مشخص نیست کی به خودش بیاد. بقیه اندازه تو به رو به راه شدنش خوشبین نیستن. من هم که نتیجه رو بهم میگن. اگر هم پیشبینی تو درست باشه و مشکی بعد از بیدار شدن حواسش برگشته باشه که چه بهتر. حالا برو. وگرنه اون ها دسته جمعی میان اینجا.
تیزپرک این بار واقعا خندید و تکبال هم واقعا همراهیش کرد.
-کجا هستن این جماعت ویران؟
-روی تاک زیر سکویای تو و کرکس.
فضا1دفعه سنگین شد. به سنگینی1کوه یخ. تکبال به تیزپرک نگاه کرد ولی تیزپرک نگاهش رو دزدید و به وضوح اشک هاش رو با پشت دست پاک کرد، ولی تکبال دید که قطره های اشک درشت و پشت سر هم از چشم های غمگین تیزپرک چکیدن روی دستش. تکبال زبون اشک های تیزپرک و آتیش نگاه بقیه رو می فهمید. اون ها کرکس رو می خواستن. کرکس به واقع برای اون ها، برای همه شون فرمانده بی نقصی بود. برای تکبال چطور؟ واقعا کرکس برای تکبال چی بود؟ جفت؟ تکیه گاه؟ حامی؟ مأمور عذاب؟ …
همه چیز.
کرکس برای تکبال همه چیز بود. خوب و بد. تکبال با این جواب تلخ که نتونست هیچ جوابی رو جایگزینش کنه آه عمیقی کشید و به اشک های تیزپرک که دیگه پاک نشدن و همینطور می چکیدن خیره موند. می خواست حرف بزنه. می خواست سکوت دردناک و سنگین رو بشکنه. می خواست بره جلو، تیزپرک رو بغل کنه، نوازشش کنه، اشک هاش رو پاک کنه و براش توضیح بده که واقعا بی تقصیره، که چقدر دلش واسه کرکس تنگ شده، که چقدر لازمش داره و چقدر براش عزیزه. می خواست به زبون دل واسه تیزپرک بگه. اینقدر بگه و بگه که تیزپرک باورش کنه. به باور تیزپرک احتیاج داشت. به باور تمام اون هایی که باورش نمی کردن شدید احتیاج داشت. تکبال هیچ کدوم از این کار ها رو نکرد. همون طور تلخ و سنگین به اشک های درشت تیزپرک چشم دوخت. تیزپرک هقهقش رو می خورد ولی خیالش به اشک هاش نبود.
سکوت1دفعه انگار منفجر شد.
-تیزپرک!بجنب! باید بریم! موش ها به انجیرستان حمله کردن و مرغ های انجیر خوار به شدت باهاشون درگیرن ولی اوضاع خرابه.
تیزپرک بدون اینکه چهره خیسش رو پاک کنه از جا پرید و به خوشدست و لالاپر، 2تا از جوون ترین و چابک ترین ماده خفاش های دسته نظر انداخت.
-اوضاع چرا خرابه؟ مرغ های انجیر خوار هم فرض و چالاکن، هم منقار هاشون واسه نفله کردن عالیه و هم پروازی هستن. مشکل کجاست؟
خوشدست نگاهی زهری به تکبال کرد و لالاپر تقریبا داد زد:
-مشکل اینجاست که مرغ های انجیر خوار معلوم نیست به چی دارن می بازن. موش ها بیخ درخت ها رو می جون و معلوم نیست چرا هر پرنده ای که بهشون نزدیک میشه چند لحظه بعد میمیره. وحشتناک میمیره. توی هوا در حال پرواز ریز ریز ازش کم میشه و استخون هاش میریزه زمین و ازش جز استخون هیچی نمی مونه. این موش ها عادی نیستن. روح شیطان توی وجودشونه. تکمار این دفعه خود ابلیس رو به یاری گرفته!.
تکبال متحیر نگاه می کرد. تیزپرک با آمیزه ای از حیرت و ترس بلند تر از زمزمه و تقریبا خطاب به خودش گفت:
-این حرف ها چیه؟ روح شیطان!؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟
لالاپر از سر وحشت و درموندگی جیغ کشید:
-دارم بهت میگم مرغ های انجیر خوار تا میرن طرفشون میمیرن. گوشت و پوستشون محو میشه و میمیرن. توی آسمون میمیرن. تیزپرک! بیا! باید بریم!
تیزپرک ماتش برده بود. خوشدست نگاه زهریش رو از تکبال متحیر برداشت و به تیزبین و قویدست که به سرعت وارد شده بودن نظر انداخت. اون ها هم گفته های لالاپر رو تکرار کردن. پریشونی و حیرت مانع تفکر درست و انجام به موقع عکس العمل مفید شده بود. تکبال همراه بقیه خودش رو از لونه پرت کرد بیرون. اون بیرون همه پریشون و متحیر توی هم می لولیدن و هیچ چیز درست پیش نمی رفت.
-چی می تونه این کار رو بکنه؟ به سر مرغ های انجیر خوار چی میاد که توی هوا تبدیل به استخون های خالص میشن؟
تکبال به خوشبین که انگار با خودش حرف می زد خیره موند.
-تا نبینیم نمی فهمیم چی شده. بجنبیم تا سریع تر بفهمیم.
صدای تکبال هرچند بلند نبود، ولی به حدی که بقیه بشنون رسایی داشت. برای1لحظه سکوت همه جا رو گرفت و انگار حرکت هم همراه سکوت از صحنه رفت.
-تو چی گفتی تکبال؟
تکرو بود که سکوت رو شکست. تکبال پیش از اینکه فریاد ها دوباره بره بالا، بلند تر و مطمئن تر تکرار کرد.
-گفتم باید به جای اینکه اینجا وسط همدیگه غلت بزنیم سریع تر آرایش بگیریم و بریم اونجا ببینیم چی شده.
خنده تمسخر خشمآلود خوشبین سکوت رو ترکوند.
-بریم؟ ما میریم و تو اینجا منتظر می مونی تا برگردیم. هوای مشکی رو داشته باش طوریش نشه. خورشید دیگه نیست. کرکس رو هم خودت فرستادی مشخص نیست کدوم جهنمی. با این حساب کسی نیست حملت کنه چون ما همه گرفتار جنگیم و واسه حمل بی پرواز ها نفر اضافی نداریم. حالا بپر داخل لونه و تا برگشت ما خودت رو حفظ کن که نیفتی پایین.
تکبال حس کرد چیزی داغ و ویرانگر داره توی وجودش از هم باز میشه و میره که مثل شعله های سرکش از موجودیتش بزنه بیرون، فقط برای نابود کردن. خوشبین تمام حرصش رو آزاد کرده بود و تکبال در1لحظه فهمید اگر جواب این ضربهش رو نده، خشم مهار شدهش1جای نباید1کار جدی دستش میده. پس با تمام توانی که در وجودش پیدا می شد، وحشت و ضعف و تحقیر آزار دهنده ای که حس می کرد رو ندیده گرفت، به سرعت خودش رو بالا کشید، با مهارت و چابکی که ازش انتظار نمی رفت به شونه های خوشبین چنگ زد و در حال پریدن با اطمینان گفت:
-ولی تو هنوز هستی. به اندازه کافی هم به فرمان جفتم کرکس حملم کردی که بلد باشی چجوری ببریم تا راحت باشم. این افتخار رو امشب بهت میدم ببینم دفعه های بعد مایلم باز هم سعادتمندت کنم یا نه.
بعد در حالی که مقابل چشم های گشاد از حیرت بقیه روی شونه های خوشبین متحیر جاگیر می شد، به حالت فرمانی تمام عیار گفت:
-زود باش حرکت کن!.
انگار همه تماشاچی های این صحنه تبدیل به مجسمه های سنگی شده بودن. جنگ انجیرستان فراموش شده بود. خشم خوشبین سکوت رو شکست.
-تو چی خیال کردی بی مصرف عوضی؟ بکش عقب دیرمون شد.
تکبال با اطمینان و در نهایت تلخی جوابش رو داد:
-من خیال نمی کنم. اصولا از خیالپردازی خوشم نمیاد. من مطمئنم. به اینکه تو امشب منو می بری هر جا که من بخوام. حالا هم بجنب حوصلهم داره سر میره.
خوشبین قاطع هوار زد:
-من هیچ جهنمی نمی برمت لعنتی!
تکبال بی هوار و مطمئن جوابش رو پرت کرد.
-می بری. چون من بهت میگم.
خوشبین از خشم حرکتی شدید به خودش داد تا تکبال رو به شدت به پایین پرتابش کنه، ولی تکبال حتی ذره ای جا به جا نشد.
-به نظرت کی هستی موجود مزاحم؟
تکبال سرش رو بالا گرفت و به تمام چشم های متحیر و منتظر خیره شد.
-من جفت کرکسم. و تو خفاش پر روی پر حرف پر اشتباه رو انتخاب کردم تا امشب حملم کنی، چون برخلاف ذهن و زبونت، حملت حرف نداره. این رو هم مدیون جفتم کرکس هستی چون از بس بهت فرمان داد منو این طرف و اون طرف ببری خوب یادش گرفتی.
تکبال هر بار کلمات و جمله هایی که به عنوان جفت کرکس معرفیش می کردن رو به نسبت باقی حرف هاش بلند تر و با تأکید زیاد ادا می کرد. این از نظر ها پنهان نبود و این پنهان نبودن درست همون چیزی بود که تکبال می خواست. خوشبین با صدایی که دیگه فریاد نبود ولی از شدت خشم2رگه و خطرناک شنیده می شد غرید:
-کرکس اینجا نیست کثافت! تو نابودش کردی.
تکبال نه از خشم، بلکه برای بهتر و واضح تر شنیده شدن صدای محکمش داد زد:
-نکنه نابودگرش تو بودی که اینهمه به نابود شدنش مطمئنی؟ آهای با همتونم! کرکس بر می گرده. زنده و سلامت. این یقین منه و اگر از بین شما کسی به جز این یقین داره، پس حتما چیز هایی می دونه که من نمی دونم. خوشبین! کرکس بر می گرده و از بدشانسی تو من امشب رو هرگز فراموش نمی کنم.
سکوت جمع رنگ ترس گرفت. خوشبین با نفس های گرفته سکوت کرد. شونه هاش افتادن و دست از تلاش برای پایین انداختن تکبال برداشت. انگار وا رفت. نگاه های سنگین روی شونه هاش فشار می آورد.
-شما ها معطل چی هستید؟ انجیرستان داره ویران میشه. باید بریم.
تکرو با این کلام انگار هیاهوی صحنه رو مثل آبی که بهش سد بسته و1دفعه رهاش کرده باشن توی صحنه ول کرد. تکبال پیش از اینکه قیامت بالا بگیره و دیگه صدا به صدا نرسه داد زد:
-یکی بهم بگه واسه چی موش ها باید به انجیرستان حمله کنن؟
تیزرو مثل برق در کنارش بود.
-چون انجیرستان برای سنگر گیری و حمله ما به تکماری ها عالیه. جای جدید تکمار که درش ساکن شده از انجیرستان حسابی ضربه پذیره و تکمار می خواد پیشدستی کنه. بهت که گفتیم، تکمار این دفعه می خواد کار ما درست و حسابی تموم بشه. اینه که موش ها رو فرستاده تا انجیرستان رو صافش کنن. یعنی1درخت هم اونجا سر پا نباشه. مرغ های انجیر خوار هم دارن از لونه ها و جوجه های بی پروازشون حمایت می کنن. کلاغ های ما خبر ها رو اینطوری دادن. و به احتمال خیلی قوی این ها تمامش درسته.
تکبال سری به نشانه تأیید تکون داد.
-مطمئنا تمامش درسته. خوب، واسه چی هنوز اینجاییم؟ آرایش بگیرید تا بریم. کلاغ ها اینجا بمونن و مواظب منطقه سکویا باشن و البته مواظب مشکی. فقط کلاغ های آتیش انداز همراه خفاش ها بیان که حتما لازم میشن. بقیه آرایش دفاعی منطقه رو حفظ کنن تا ما برگردیم. خفاش های سکویا! به آرایش جنگی، به طرف انجیرستان!
خوشبین هنوز وا رفته بود. تکبال از همون بالا که نشسته بود، خطاب به خوشبین محکم دستور داد:
-من هنوز هم جفت کرکسم. بهت فرمان میدم بپری. همین الآن!.
لحظه ای بعد، خفاش های منطقه سکویا همراه دسته بزرگی از کلاغ های آتیش انداز که از عقب و جلوی دسته همراهیشون می کردن، از روی درخت های منطقه سکویا پرواز کردن، اوج گرفتن و با نهایت سرعت به طرف انجیرستان سرازیر شدن.
فاجعه در انجیرستان فراتر از حد انتظار بود. تمام زمین پوشیده بود از درخت های افتاده، پر ها و استخون های صاف و تمیز، انگار کسی پاکشون کرده باشه، و خون!.
سکویایی ها چند لحظه توقف کردن و متحیر به جنگی که درست رو به روشون در مرکز ویرانی ادامه داشت خیره موندن. موش ها تمام زمین تاریک و خون گرفته رو پوشونده بودن و بی مهابا به بیخ درخت ها حمله می بردن. مرغ های انجیر خوار فوج فوج روی سرشون شیرجه می رفتن ولی با جیغ های درد عقب نشینی می کردن، پرواز می کردن و بین زمین و هوا از دردی کشنده به خودشون می پیچیدن و از ته دل جیغ می کشیدن. بعد از مدتی پرپر زدن و زجر کشیدن در حالی که خون و پر ازشون توی هوا معلق می شد و روی زمین می ریخت از توانشون کاسته می شد و اگر تا اون موقع سقوط نکرده و تاب می آوردن، آخر کار استخون های لختشون شروع می کرد به پیدا شدن و ریختن. اینقدر ادامه داشت تا تموم بشن. به واقع تموم بشن و بریزن پایین. که البته به اونجا نمی کشید چون معمولا پیش از این می مردن و سقوط می کردن. دقیق تر که نگاه کردن، آفتاب پرست ها رو دیدن که روی درخت های انجیر منطقه رو پوشونده بودن، جوجه های بی پرواز رو از لونه ها بیرون می کشیدن و به پایین، به اعماق ترسناک تاریکی و بین موش های گرسنه پرتاب می کردن. وحشت استخون های سکویایی ها رو لرزوند. بی اختیار برای حمایت گرفتن از کرکس، شهپر یا خورشید به پشت سر و به اطرافشون نظر انداختن. کسی نبود. مرغ های انجیر خوار بی توجه به حضور مات و منگ سکویایی ها می جنگیدن. توی هوا به خودشون می پیچیدن، متلاشی می شدن و می مردن.
-چی داره این کار رو می کنه!؟
زمزمه قویدست هیچ جوابی نداشت. چند لحظه دیگه هم گذشت. کاملا مشخص بود که هر زنده ای به موش ها نزدیک می شد به همون عاقبت ترسناک دچار میشد، ولی چرا؟ چه عاملی می تونست اسکلت1جسم زنده رو توی هوا زنده زنده از گوشت و پوست پاک کنه و ازش استخون های صاف باقی بذاره؟ اون هم با نزدیک شدن به موش های زمینی؟!
-موریانه ها!.
صدای تکبال از زمزمه ای نجوا مانند بالا تر نرفت، ولی همه سکویایی ها با وجود جیغ های مرغ های انجیر خوار و موش ها به وضوح شنیدنش. تمام سر ها به طرف تکبال برگشت که همچنان روی شونه های خوشبین مثل تخت پادشاهی نشسته و به صحنه مقابل نگاه می کرد.
-بیشتر توضیح بده!.
صدای خوشبین باعث شد تکبال با حرکتی کند، نگاه از صحنه بگیره و به سکویایی های منتظر خیره بشه.
-موریانه ها. اون ها با موش ها همدست شدن، سوار موش ها هستن و به هر پرنده ای که با هر موشی درگیر میشه هجوم می برن و وقتی پرنده پرواز می کنه اون ها در حال جویدن جسمش هستن و چند لحظه بعد چیزی جز اسکلت ازش باقی نمی مونه. ماهرانه هست. تکمار لعنتی!
خوشبین و بقیه با دقت بیشتری به مقابل چشم دوختن. تکبال درست می گفت.
-و ما باید چیکار کنیم؟
تکبال به طرف تیزپرک برگشت و نگاه به نگاهش دوخت. بعد کلافه چشم ازش برداشت و به بقیه نظر انداخت. توی نگاه همه1چیز بود که تکبال نمی تونست ندید بگیره و از طرفی هم نمی تونست تحملش کنه.
-هر کاری جز تماشا. ما نمی تونیم بریم طرفشون ولی آتیش می تونه. کلاغ های آتیش انداز آماده باشن. هر کدوم هر چندتا چوب بلند که قادر به حملش هستن بردارن بیارن اینجا. 1دستهشون هم برن توی برگ های گل فیلتوس هر چقدر می تونن آب بیارن و آماده باشن که اگر درختی یا دسته علفی آتیش گرفت سریع خاموشش کنن. بعدش هم به محض اینکه برگ فیلتوسی خالی شد برن از آب پرش کنن و آماده باشن. چندتا از خفاش هایی که نور کمتر اذیتشون می کنه در این کار همراه کلاغ ها بشن که آتیش انداز های کمتری رو در انتظار آب رسانی از دست بدیم. بقیه خفاش ها آماده حمله باشن. به محض اینکه زمین شلوغ شد به آفتاب پرست های بالای درخت ها حمله کنن. کلاغ ها! آتیش ها باید اول چشم موش ها رو هدف بگیرن بعد هم باقی اندامشون رو. اینطوری اول خودشون ناکار میشن بعد هم موریانه های سوار بهشون. همه مواظب باشن به هیچ عنوان پا هاشون به زمین برخورد نکنه. تا حد امکان برخورد با هر چیز زنده و غیر زنده ای رو کم کنید چون موریانه ها همه جا هستن. حالا طوری پخش بشید که تمام منطقه رو پوشش بدیم. از آرایش آخرین حمله به منطقه انجیرستان استفاده می کنیم.
-ولی تکبال! اون دفعه2طرف منطقه رو می تونستیم حفظ کنیم. 1طرف میدون با خورشید و مشکی و اون طرفش هم کرکس و شهپر حفظ می شد. این دفعه هیچ کدومشون نیستن.
-تیزرو درست می گفت. تکبال بلافاصله زهر تلخ این حقیقت رو بی اثر کرد.
-بله نیستن. ولی تو، نمی خوایی بگی که ما با این تعدادمون، به اندازه کافی از پس پر کردن جای خالی4نفر غایب بر نمیاییم. اگر نظرت این باشه همون بهتر که موریانه ها قورتمون بدن. من و خوشبین به همراه لالاپر میریم1طرف. تکرو و قویدست و تیزپرواز میرن طرف مقابل. آتیش انداز ها از وسط شروع کنن. دیگه زمان از دست ندیم. حملههههه!
تکبال کلمه آخر رو با سفیری کشدار و طنین انداز عربده کشید. در1لحظه وسط اون جهنم شلوغ و خونین چنان قیامتی به پا شد که موش ها و مرغ های انجیر خوار همه سر در گم شدن. تکبال با نهایت سرعت چوب های بلندی رو که کلاغ ها با پنجه ها و منقار هاشون مثل نیزه نگه داشته بودن آتیش می زد و خیلی سریع نور های کور کننده ای در وسط میدون پدیدار شدن که می چرخیدن و شیرجه می زدن و به ضرب تمام در سوراخ چشم های موش های روی زمین فرو می رفتن. در1لحظه زمین پر شد از شعله های کوچیک و متحرک که مثل ستاره های زمینی می درخشیدن و به هر طرف می رفتن. موش ها زنده زنده می سوختن، خودشون رو به زمین و زمان می کوبیدن و جیغ می کشیدن، روی زمین می غلتیدن، دست و پا می زدن و جزغاله می شدن. خوشبین چرخی سریع زد. تکبال محکم شونه هاش رو چسبید و مطمئن و خشن توی گوشش غرید:
-تو فعلا کار هایی مهم تر از گرفتن حال من داری. بهشون برس و اینقدر بی خودی تقلا نکن. درضمن، محض اطلاعت، پایین انداختن من شاید بتونه زخمیم کنه ولی مطمئن باش برای تو فایده نداره. چون اولا امکان اینکه بمیرم ضعیفه، دوما کرکس که برگرده باید بهش جواب بدی، سوما تو بخوایی یا نخوایی، همگیتون واسه نفله کردن اون تکمار آشغال لازمم دارید. پس آروم بگیر و بی دردسر به حمل و به جنگت برس.
خوشبین در کمال نارضایتی توی دلش تکبال رو تأیید کرد. چرخی زد و اوج گرفت.
-کجا بریم؟
تکبال با رضایتی از مدل رضایت های خورشید تک خنده ای زد.
-این طوری بهتر شد. بدون سوال هر کاری بهت میگم می کنی. بچرخیم. می خوام ببینم چند چندیم.
خوشبین از شدت خشم در خودش فشرده می شد ولی شروع کرد به چرخ زدن. دیدن لازم نبود. موش ها زیاد بودن و مسلط. سکویایی ها عالی می جنگیدن ولی هنوز برد با مهاجمین بود. مرغ های انجیر خوار هنوز بی نظم و بی پروا خودشون رو برای نجات منطقه و آشیونه ها و جوجه هاشون به کشتن می دادن. تمام هوا از بوی خون و بوی گوشت سوخته سنگین بود. انجیر خوار های کوچیک توی هوا دست و پا می زدن، جیغ می کشیدن و استخون هاشون به وسیله موریانه ها از گوشت پاک می شد. وحشت این فاجعه حتی برای سکویایی های خونخوار هم غیر قابل تحمل بود. به طوری که خودشون رو باخته بودن و ظاهرا اوضاع نمی خواست به نفع مرغ های انجیر خوار تغییر کنه. تکبال با نارضایتی چشم های خون گرفتهش رو به اون صحنه دردناک بست. داشت کنترلش رو از دست می داد. هر لحظه ممکن بود اختیار اعصابش رو از دست بده و با تمام قدرتش شروع کنه به جیغ کشیدن و لای ضجه هاش اگر نفسی برای گفتن داشت کرکس رو صدا بزنه که بیاد و از این کابوس جهنمی نجاتش بده. ولی این نباید اتفاق می افتاد. تکبال باید کاری می کرد که اوضاع عوض بشه. هر کاری.
هر کاری!.
-خوشبین!به من گوش بده!
خوشبین با صدای بلندی که توی اون هیاهوی مرگ به گوش تکبال برسه هوار زد:
-گوش میدم. بگو!.
تکبال نفس عمیقی کشید و پریشونی وحشتناکش که داشت غیر قابل مهار می شد رو به زحمت قورت داد.
-بریم بالا، بعد هر زمان بهت گفتم صقوط می کنیم. می خوام سریع تر از سقوط شیرجه بزنی پایین.
خوشبین به قیامت اون پایین نظر انداخت و به وضوح لرزید.
-مگه زده به سرت؟
تکبال با سرخوشی گفت:
-آره.
اون پایین جنگ بود و آتیش بود و خون بود و ویرانی. کسی خوشبین رو ندید که با هدایت تکبال به وسط میدون پرواز کرد، شلوغ ترین منطقه جنگ که همه توی هم گره خورده بودن رو نشونه گرفت و با سرعتی ترسناک به طرف پایین سرازیر شد. تکبال از همون بالا در حال سقوط بلند هوار زد:
-واااایی!چقدر موش! 1زیافت رویایی واسه من!
جیغ های وحشتزده بعد از فریاد تکبال فضا رو پر کرد. موش ها در نهایت ترس، از ته دل جیغ می کشیدن:
-خورشید!این خورشیده! فرار کنید!
تکبال به موقع ضربه محکمی به شونه های خوشبین زد که بی اختیار با وحشت برگشته بود و پشت سرش دنبال خورشید می گشت.
-دیوانه!این من بودم. بجنب برو بالا!
خوشبین هنوز متعجب بود. چنان متعجب که موقع اوج گرفتن چیزی نمونده بود به ضرب تمام به1شاخه کلفت برخورد کنه. تکبال با حرص سرش هوار کشید:
-اُهُه!مگه کوری؟ بکش به راست!.
و بعد به شونه هاش چنگ زد و به طرف راست متمایلش کرد. خوشبین خیلی زود تعادل جسمش رو دوباره به دست آورد ولی هنوز اعصابش می لرزیدن. تکبال از اون بالا تماشا می کرد که نصف بیشتر موش ها به سرعتی جنون آمیز فرار کردن و زیر زمین از نظر ها پنهان شدن. تکبال با بلند ترین صدایی که می تونست از حنجرهش خارج بشه، با همون تقلید ماهرانه از صدای خورشید سفیر زد:
-بگیریدشون!
کلاغ های آتیش انداز مثل تیر های بلا شیرجه رفتن. خاک ها رو پاشیدن و موش هایی که هنوز خیلی توی زمین فرو نرفته بودن رو بیرون کشیدن و همونجا روی خاک ها با بال و منقار و پنجه نگهشون داشتن و با سفیر دوم تکبال که جواز آزادیشون بود موش های گرفتار رو آتیش زدن و وسط میدون رها کردن. تکبال از دیدن این صحنه بلند خندید. نمی فهمید چه حالی داره. داشت می خندید. از دود نیمه زنده های در حال سوختن به نفس نفس افتاده بود و داشت می خندید. چه مرگش شده بود؟! نمی فهمید. ولی زمان برای فکر کردن و فهمیدن نبود. موش ها توی سوراخ ها مخفی می شدن و1دفعه بیرون می پریدن و دردسر درست می کردن. تکبال با همون صدایی که خوشبین رو از جا پرونده بود عربده زد:
-دسته سوم به پییییش!
در برابر نگاه های ناباور سکویایی ها، فوجی ازمرغ های انجیر خوار معلوم نشد از کجا ریختن بیرون و با سرعتی عجیب شروع کردن به پاشیدن چیزی که مدتی بعد خوشبین و بقیه فهمیدن چسب صمغه. از همون هایی که خورشید درست کردنش رو عالی بلد بود. مرغ های انجیر خوار زیاد بودن. هر کدوم برگ هایی گود و پر از اون ماده عجیب و چسبناک با خودشون داشتن که به زحمت حملشون می کردن. یکی توی منقار و2تا لای پنجه ها. سکویایی ها با سفیر تکبال به سرعت دوباره آرایش گرفتن و هر دسته بخشی از مرغ های انجیر خوار مهاجم رو هدایت می کردن که کجا موادشون رو بپاشن. صحنه عجیبی بود. موش ها بی هوا مورد هدف قرار می گرفتن و موریانه های سوارشون بهشون می چسبیدن و برای خلاصی خودشون به سرعت بدن زنده موش ها رو می جویدن، ولی بیشترشون به خلاصی نمی رسیدن، چون آتیش سر چوب های بلند آتیش انداز ها بهشون می رسید و موش و موریانه ها با هم جزغاله می شدن. خفاش ها آفتاب پرست های روی درخت ها رو پاره پاره می کردن و به پایین، وسط خون و آتیش و چسب می فرستادن. تکبال روی شونه های خوشبین می چرخید، به همه جای میدون می رفت و برای جمع کردن و هماهنگ کردن و قوی تر کردن سکویایی ها سفیر می زد. همون کاری که کرکس می کرد. لحظه به لحظه سیلی از کلاغ ها با چوب های بلندشون پیشش می اومدن و تکبال بی وقفه پر هاش رو جدا می کرد و کلاغ ها با چوب های مشتعل مشعل مانند از اونجا می رفتن و باز1دسته دیگه و باز هم و باز هم.
-ماهیت موریانه ها رو فریاد بزنید! پشت سر هم بگید و بگید! همین طور که می جنگید وجود موریانه ها و دلیل مردن مرغ های انجیر خوار رو بلند اعلام کنید. هر چند باری که می تونید داد بزنید و این ها رو بلند بگید!.
فرمان تکبال رو نزدیک تر ها شنیدن و بلافاصله شروع کردن به انجامش و لحظه ای نگذشت که این فرمان در تمام میدون پخش و اجرا شد.
-موریانه ها! موریانه ها از روی بدن موش ها حمله می کنن. روح شیطان در کار نیست. این ها فقط موریانه هستن. این ها که زنده ها رو می جون فقط1مشت موریانه هستن. این ها فقط موریانه هستن!.
تکبال این ها رو هوار می زد. با صدایی بلند و لحنی پر از اطمینان و تحقیر. اطمینان تکبال و تحقیری که در بردن اسم موریانه ها به کار می برد، مثل شعله های بی مهار به سرعت در تمام میدون و در گوش ها و دل ها سرایت کرد و هیبت ترسناک نیروی ناشناسی که مرغ های انجیر خوار رو به استخون تبدیل می کرد رو مثل1تیکه یخ ناقابل که رو به آفتاب گرفته باشنش خورد کرد.
نعره ها و سفیر ها دیگه اجازه نمی داد جیغ های موش ها شنیده بشن. مرغ های انجیر خوار بلاخره اوضاع دستشون اومده و به راهنمایی سکویایی ها هماهنگ شده و موش ها و موریانه ها رو زمینگیر می کردن و بقیهشون در گروه های بزرگ به طوری که با موش ها تماس پیدا نکنن، با منقار های پیش اومده مثل نیزه های تیز، به طرف پایین شیرجه می رفتن، چشم های موش های سر در گم رو سوراخ می کردن و حالا که با عربده های تکبال و بقیه همراه هاش از داستان موریانه ها آگاه بودن، تا یکیشون به جیغ کشیدن می افتاد همگی می ریختن سرش و با منقار های تیز موریانه ها رو از لا به لای پر هاش بیرون می کشیدن و مثل آب خوردن لهشون می کردن و مرغ گرفتار به همین سادگی از مرگی ترسناک خلاص می شد و می رفت تا باز حمله کنه.
زودتر از اون که2طرف تصور کنن، ورق برگشت. موش ها در حال تار و مار شدن بودن و سکویایی ها به همراه مرغ های انجیر خوار پشت سر هم حمله می کردن.
-دست از سرشون بر ندارید! بیچارهشون کنید! تکمار باید بفهمه ما هنوز هستیم!.
سکویایی ها که بوی خون مستشون کرده بود، به طور کامل از این سفیر تکبال فرمان بردن، با تمام توان، وحشی و بی مهار از ته دل نعره کشیدن و دوباره حمله کردن. تعداد موش ها هنوز زیاد بود. تکبال در یکی از دفعاتی که خوشبین به فرمانش پایین تر پرواز می کرد چشمش به نقطه ای در گوشه انجیرستان، زیر شاخه های2تا درخت افتاده حرکتی رو دید.
-بریم جلو تر خوشبین! اون زیر انگار1خبر هایی هست.
بله بود. خبر های بدی بود. دسته بزرگی از موش ها و1دسته جوجه بی پرواز و ترسیده که از وحشت به هم چسبیده بودن و از ترس ناله می کردن. تکبال جوشش خشم و خون توی تمام رگ هاش رو حس کرد که داشت ضربان می گرفت و این ضربان داشت هر لحظه شدید تر می شد. چنان شدید که اگر تخلیش نمی کرد وجودش رو از هم می درید. این حالت رو می شناخت. خورشید براش گفته بود. خودش هم بهش دچار شده بود. تکبال می دونست چی داره میشه.
-خوشبین!حالا وقتشه که از دستم خلاص بشی. ارتفاعت رو تا حد امکان کم کن، قبل از رسیدن به زمین ولم کن بی افتم و خودت برو وسط بقیه.
خوشبین برگشت و نگاهش کرد.
-این خودکشیه. میمیری. درسته که حالا داقون تر شدن ولی اگر بری پایین چیزی ازت باقی نمی ذارن.
تکبال داد زد:
-منو ببر پایین!
خوشبین بی مکث و محکم هوار کشید:
-نه! نمی برم.
تکبال در حالی که واسه منحرف کردن خوشبین به طرف پایین با تمام توانش پرپر می زد ولی موفق نمی شد، با خشم به شونه های خوشبین چنگ زد.
-بهت گفتم ببرم پایین عوضی!
خوشبین به سرعت اوج گرفت.
-من هم بهت گفتم نمی برمت. اینقدر دست و پا نزن این بالا بمیری هم اجازه نمیدم سقوط کنی زبون نفهم روانی!
تکبال از حرص و ناکامی جیغ کشید و در همون حال با ضربه های قوی توی سر خوشبین مشت می زد. در1لحظه به خودش اومد. خوشبین از درد به خودش فشار می آورد ولی خیال فرود اومدن نداشت. حتی فحش هم نمی داد. در سکوت تحمل می کرد و اون بالا می چرخید. تکبال از خودش متنفر شد. جای ضربه هاش روی سر خوشبین رو آهسته نوازش کرد. سرعت خوشبین کم شد. کاملا مشخص بود که از تخفیف درد رضایت داره.
-خوشبین!من طوریم نمیشه. من1بی پرواز عادی نیستم. اون جونور ها از پس من بر نمیان. ببرم پایین. خواهش می کنم. اونجا هنوز جوجه هایی هستن که نمردن. درکشون داره کار می کنه و پدر و مادر هاشون رو صدا می زنن. خواهش می کنم خوشبین!
خوشبین برگشت و با درموندگی آشکار بهش خیره شد.
-تو میمیری تکبال. من نمی تونم. تو میمیری. اون ها می کشنت و تو نمی تونی پرواز کنی.
تکبال به نگاه خوشبین که رنگ گذشته ها رو گرفته بود لبخند زد:
-تا شما ها هستید من نمیمیرم. من تا آخرش هستم. تا آخر تکمار. طوریم نمیشه. تو از این بالا مواظبمی. حالا بجنب. زمان داره از دست میره. اون جوجه ها می ترسن خوشبین. من هم به جای اون ها می ترسم. اینطور مردن حقشون نیست. ببرم پایین خوشبین. ببرم پایین!.
دیگه جای بحث نبود. خوشبین با سرعت فرود اومد. در چند قدمی زمین، خودش رو کج کرد و تکبال رو رها کرد و اوج گرفت. تکبال پر و بالی زد و ولو شد روی زمین. از روی کوه پر و خون و استخون های پاک شده و لاشه های سوخته لیز خورد و بلند شد و بعد از تلو تلو خوردن تونست سر پا بمونه. نمی شد درست راه بره. پا هاش روی زمین لیز از خون سر می خوردن. تکبال می دید که موش ها به شاخه هایی که پناه جوجه ها شده بودن حمله کردن، در حال جویدنشون هستن تا دستشون به جوجه ها برسه. جوجه هایی که از وحشت جیغ می کشیدن و به هم چسبیده بودن. تکبال سعی کرد سریع تر بره ولی نتونست. بی اراده بال هاش رو باز کرد. از زمین جدا نشد ولی حرکتش به طرز قابل توجهی تند تر و مسلط تر شده بود. شاخه بلاخره تاب نیاورد و پخش زمین شد و جوجه ها در1لحظه بین انبوه موش ها گم شدن. تکبال از همون فاصله هوار زد:
-اُهُه!
در کمتر از1چشم به هم زدن چنان جنگی اون پایین شروع شد که حتی از اون خاک خیس گرد و غبار رفت هوا. جوجه ها در این فاصله خودشون رو و همدیگه رو جمع و جور می کردن و با پا های کوچولو و ضعیفشون به طرف شاخه های به هم پیچیده درخت های افتاده می رفتن تا پناه بگیرن. تکبال تمام خشمش رو آزاد می کرد و زمین و درخت های افتاده و پر های تکبال لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر از خون و گوشت له شده و سیاه پوشیده می شد. جیغ نازک و ضعیفی از لای شاخه ها!
-پشت سرته!
تکبال به سرعت چرخید ولی دیر شده بود. 1موش بزرگ، با1فوج موریانه بهش حمله کردن.
-تو که خورشید نیستی! تو فقط1کبوتر بی خاصیتی. الان خفهت می کنم!.
موش مطمئن بود که تهدیدش رو عملی می کنه ولی تکبال خیال نداشت به این سادگی ببازه. نفسش زیر فشار چنگال های موش تنگ شده بود ولی هنوز می فهمید.
-من پرورده خورشیدم. من نباید به این سادگی تموم بشم. این خیلی مسخره هست!. امکان نداره همچین اجازه ای بدم.
با تمام قدرتی که درش باقی مونده بود حرکتی به خودش داد و از زیر دست و پای موش غول پیکر بیرون پرید. چشم هاش سیاهی می رفت ولی هنوز سر پا بود. موش خواست دوباره حمله کنه ولی تکبال زودتر جنبید. چیزی شبیه جرقه ای سرخ توی هوا جهید و1لحظه تمام اطراف روشن شد و بعد شعله های سرکش بود که زبونه می کشید. تکبال با وحشت و حیرت به مقابل خیره مونده بود. درخت های افتاده توی آتیش می سوختن و جوجه های پناه گرفته لای شاخه هاشون گرفتار شده بودن. تکبال لرزید.
-نه! من نمی خواستم! نه!
آبشاری که قطع و وصل می شد با قدرت روی سرشون جاری شد. تکبال به سرعت خودش رو به جلو پرت کرد و به آب و آتیش زد تا جوجه های گرفتار رو نجات بده. هر لحظه ممکن بود بسوزن یا غرق بشن. آتیش داشت به چمن های اطراف می رسید. جریان آب شدید تر و در نتیجه آتیش بلاخره مهار شد. جوجه ها از دوده سیاه شده ولی زیر بال های تقریبا بدون پر تکبال سالم مونده بودن.
جنگ با فرار باقی مونده موش ها تموم شد. هورای سکویایی ها و مرغ های انجیر خوار منطقه رو گرفت. ویرانی انجیرستان خیلی زیاد بود ولی دشمن شکست خورده و این خیلی با ارزش بود. برای سکویایی ها و برای انجیر خوار های کوچولو. تکبال به ابراز احساسات پدر ها و مادر های اون جوجه های دودزده ولی زنده و سلامت نگاه کرد. مهی که جلوی چشم هاش پرده می کشید داشت غلیظ تر می شد. اینقدر غلیظ که تکبال رو به همراه تمام حواسش در خودش می گرفت.
-تکبال!این چه قیافه ایه؟! چی به سر پر هات اومده! اون ها کجا رفتن؟
-حواست کجاست؟ خورشید هم همین کار رو می کرد. این ها پر هاشون رو آتیش می زنن.
-ولی آخه…
-آخه نداره که! این ها مثل من و تو که نیستن! همه چیز مدلشون فرق می کنه.
صدای تیزرو و تکرو آخرین چیز هایی بودن که تکبال شنید. خستگی، درد، ضعف و گیجی بهش غلبه کردن و دیگه چیزی نفهمید.
چشم که باز کرد، چندین جفت نگاه دلواپس در اطرافش دید که با وجود دلواپسی، شادی درشون موج می زد.
-بیدار شد!
-سلام تکبال!
-عجب پدری در آوردیم ازشون!
-آره راست میگه بیچاره شدن!
-ولی این دیوونه ها کم مونده بود دنبالشون تا وسط حلق تکمار هم برن. تو هم که نبودی بگی بس کنن و برگردن. مگه ول می کردن؟ جوگیری که میگن اینه دیگه!
-تکبال! آخه خودت گفته بودی بیچارهشون کنیم ما هم رفتیم بیچارهشون کنیم دیگه!
-ولی خودمونیم، به مفهوم واقعی بیچارهشون کردیم!
-آره راست میگن. نسل اندر نسل موش ها باید این خفت رو با دم هاشون حمل کنن.
قهقهه خنده بود که رفت هوا. تکبال حس می کرد ضربان زمین و هوای منطقه سکویا رو می شنوه که دلش برای این قهقهه ها تنگ شده بود، مثل دل خودش.
-بسه دیگه مگه نمی بینید حالش هنوز جا نیومده؟ ولش کنید!
-ای بابا حالگیری نکن خوشبین! بذار بهش گزارش بدیم دیگه!
-لازم نکرده. خودش تا آخر درگیری رو دید. باقیش دیگه زایده.
-ای بابا چیچی رو زایده؟ پدر ما در اومد. ببین چی به روز قیافه من اومده؟ هم زخمی شدم هم دودی. یعنی این ها مهم نیست؟
-نه که نیست. می خواستی تا داخل اون سوراخ بزرگه نری و دک و پوز بیریختت رو اونجا به باد ندی که حالا نقِش رو بزنی.
-عجب تو…
نگاه تکبال1دفعه هشیار شد، با چشم های گشاد به1نقطه خیره موند و خواست که از جا بپره ولی نای پریدن نداشت. همه دست از مسخره بازی برداشتن. صدای ضعیف تکبال سکوت رو خش انداخت.
-مشکی!
مشکی مثل ارواح گم شده، گیج و منگ اما هشیار، با کمک تکرو جلو کشیده شد. پنجه های سرد و بی حس تکبال رو گرفت توی دست هاش و به همون آرومی زمزمه کرد:
-خودمم فسقلی.
تکبال حس کرد گوشه چشم هاش به خارش افتادن ولی اشکی در کار نبود. پیش از اینکه شروع کنه به باریدن، پلک هاش روی هم افتادن و به خواب عمیقی فرو رفت.
بیدار که شد روشنایی آفتاب نیمه اول روز چشم هاش رو آزار داد. کلافه پلک هاش رو روی هم فشار داد و از شدت حرص نفس هاش تند شدن. دستی دست هاش رو گرفته بود. چشم باز نکرد ببینه صاحب دست کیه. می شناختش. بعد از کرکس و خورشید، این آشنا ترین دست در ناخودآگاهش بود. مشکی داقون بود. به مفهوم واقعی داقون. ولی بیدار. با حواس جمع و درک درست. تکبال نفس عمیقی کشید، لبخند محوی زد و دوباره به خواب رفت.
دفعه سومی که چشم باز کرد شب بود. نمی دونست چند شب و چند روزه که خوابه ولی درد هایی که دفعه های پیش تمام بدنش رو گرفته بودن این دفعه خیلی کمتر شده بودن و تکبال می تونست به زحمت حرکتی به خودش بده.
-بیدار شدی؟ دیگه بسه. نباید بخوابی. شاید لازم باشه دیگه بلند شی.
تکبال در تأیید خوشبین با بی حالی سر تکون داد. مشکی بی حرف در کنارش بود. تکبال به زحمت تکونی به خودش داد، سر بلند کرد و با دیدن پر و بال هاش وحشت کرد. باورش نمی شد این خودش باشه. بیشتر از نصف پر هاش غیبشون زده و جاشون به شدت درد می کرد و تمام تنش پر از جای سوختگی و زخم های در حال خوب شدن بود.
-وای! وای نه!
دست های مشکی آروم شونه هاش رو به علف ها فشار دادن.
-چیزی نیست. درست میشه. اون پر ها دوباره در میان. خیلی هم زود در میان. توی همین مدت کوتاه کلی درمون شدی.
تکبال به نگاه درهم شکسته ولی هشیار مشکی نظر انداخت.
-مطمئنم که درست میشه. همه چیز درست میشه. پر های من و تمام ویرانی ها.
-ولی نه تمامشون.
صدای مشکی رو درد بیگانه کرده بود. تکبال درک کرد. دستش رو گرفت و با بغضی که نه فرو می رفت و نه می ترکید زمزمه کرد:
-درست میگی. نه تمامشون. ولی چه میشه کرد جز اینکه پیش بریم و انتقام بگیریم؟
دست های مشکی به وضوح روی شونه های تکبال می لرزیدن. تکبال بهش لبخند زد.
-ما برنده میشیم. همون طوری که این دفعه ازشون بردیم. ما بردیم!
مشکی به لبخند تکبال جواب داد.
-بقیه برام گفتن که تو حرف نداشتی. حسابی تکمار رو غافلگیر کردی.
تکبال به خوشبین نگاه کرد.
-من نه. همه. همه ما با هم بودیم. من فقط پر هام رو آتیش می زدم. کار های اصلی رو بقیه می کردن.
مشکی پر های باقی مونده روی شونه های تکبال رو نوازش کرد.
-دفعه بعد من هم باید باشم.
تکبال سرش رو به علامت تأیید تکون داد.
-معلومه که باید باشی. با حضور تو اوضاع عالی میشه مشکی. من مطمئنم که تکمار روی غیبت تو حسابی حساب کرده و کلی حالش جا میاد زمانی که ببینه تو دوباره وارد میدون شدی.
مشکی آه کشید. آهی سرد، طولانی و عمیق. تکبال دستش رو گرفت و هرچند بی حال ولی با اطمینان تکون داد.
-منو باور کن مشکی. بهت راست میگم. به من تردید نکن.
خوشبین سکوتش رو شکست. توی صداش هرچند صمیمیت گذشته دیده نمی شد، ولی اثری از خشونت شب جنگ انجیرستان هم نبود.
-بلند شو تکبال! تو باید1چیزی بخوری و بعد هم باید همراه مشکی بیایی روی تاک. تکمار از تار و مار شدن موش ها و موریانه ها به شدت عصبانیه و می دونه که تو با ما بودی. اگر گیرت بیاره بیچارهت می کنه. باید حرف بزنیم. در مورد این و در خیلی موارد دیگه.
تکبال به خوشبین لبخند زد.
-از تکمار خاطرم جمعه. گیرم نمیاره. شما ها مواظبم هستید.
خوشبین فقط نگاهش کرد. تکبال خندید. نزدیک نیمه شب، تکبال و مشکی در جمع بقیه روی تاک بزرگ زیر سکویا بودن.
تیزپرواز بعد از اینکه بقیه رو به سکوت دعوت کرد، به اطراف نظری جستجو گر انداخت تا مطمئن بشه اوضاع برای حرف زدن امنه. امن بود. مأمور های مراقبت از اطراف بهش علامت دادن و این امنیت رو تأیید کردن. به اشاره مجدد تیزپرواز همه ساکت شدن. تیزپرواز سکوت رو شکست.
-ما امشب اینجاییم که در مورد مشکلاتمون حرف بزنیم. مشکلاتی که در این زمان می تونن حسابی دردسرساز بشن و باید هرچه سریع تر حلشون کنیم. مشکلات ما زیادن. دارن زیاد تر هم میشن. یکی از بزرگ ترین هاش اینه که دیگه به دست آوردن خبر از تکماری ها به سادگی گذشته نیست. تکمار جاش رو طوری انتخاب کرده که کلاغ ها به راحتی نمی تونن اون اطراف بچرخن. خیلی خطرناکه. اگر بی گدار به آب بزنیم تلفاتمون زیاد میشه و این درست نیست. از طرفی هم باید به هر قیمتی شده از اون جهنم تکمار خبر داشته باشیم. مطمئنا برای کسب خبر بدون خطر راهی هست و من نمی دونم اون راه چیه. شما چطور؟ اگر چیزی به نظرتون میاد بگید.
تکبال با صدایی عمیق و بی لرزش که چیزی از درونش رو آشکار نمی کرد سکوت رو شکست.
-ما دیگه نباید بریم اونجا. درسته که به هر قیمتی باید آگاهی کسب کنیم ولی از دست رفتن جون ها قیمت ناعادلانه ایه. بله راه های بهتری هم هست. از جمله این که شاید بشه ما کمک بگیریم. به نظر من میشه کمک گرفت و نتیجه از حد انتظار بالاتره.
خوشدست پرسش گر نگاهش کرد.
-کمک بگیریم؟ از کی؟ کلاغ ها و ما که عنصر های تعلیم دیده جنگیم در خطریم. کدوم پرنده ناآگاهی رو میشه بفرستیم توی دل خطر؟
تکبال صاف و سنگین بهش چشم دوخت.
-من اسمی از پرنده نبردم. بردم؟
تیزبین به حرف اومد.
-میشه بیشتر توضیح بدی تکبال؟ ما سر در نمیاریم تو چی می خوایی بگی.
تکبال به نشانه تفاهم سر تکون داد.
-من می خوام بگم تکمار استطار و ملاحظه رو گذاشته کنار. ما هم باید همین کار رو کنیم. به نظر من زمانش رسیده که از موجودات دیگه کمک بخواییم. من فکر می کنم لازمه مورچه ها و شبتاب ها طرف مذاکرهمون باشن.
زمزمه ای از جنس تردید و نارضایتی جمع رو گرفت. تکبال بلند تر از زمزمه ای که می رفت بالا بگیره و بلند بشه گفت:
-این غرور مسخره رو باید بذاریم کنار. تا آخر این ماجرا همه چیز رو باید بذاریم کنار. تمام منفی ها رو. بذارید این داستان تموم بشه و بعد اگر باز هم دلتون خواست می تونید مورچه ها و شبتاب ها رو پایین تر ببینید و قابلشون ندونید که ازشون کمک بخوایید. ولی الان زمان این حرف ها نیست. اون ها واقعا لازمن و واقعا کمک می کنن اگر بلد باشیم چجوری ازشون بخواییم.
تیزپرک متفکر به نگاه تکبال خیره شد.
-اون ها چرا باید به ما کمک کنن؟ اگر ما بودیم خودمون رو به همچین خطری نمینداختیم. پس اون ها روی چه حسابی باید همچین کاری کنن؟ فکر نمی کنی جوابشون منفی باشه؟
تکبال با اطمینان جوابش رو داد.
-نه. فکر نمی کنم. من مطمئنم که جوابشون مثبته. ما هم اگر بودیم همچین کاری می کردیم. اگر می فهمیدیم که تکمار جز سکویایی ها، با ما و با تمام جنگل سر دشمنی داره، اگر می فهمیدیم که با از بین رفتن سکویایی ها سد محکم مقابل تکمار می شکنه و برای ویران کردن جنگل و ویران کردن ما دیگه هیچی سر راهش و جلودارش نیست، مطمئن باش که نه تنها همچین کاری می کردیم، بلکه حاضر می شدیم1چیز هایی رو هم از دست بدیم فقط به این قیمت که سکویایی ها توی این داستان با وجود تمام خطراتش شریکمون کنن.
لالاپر با همون نگاه زهری به تکبال خیره شده بود.
-خوب حالا فرض کنیم درسته. کی بلده باهاشون حرف بزنه؟ کدوم بخت برگشته ای رو می خوایی بفرستی زیر خاک تا گیرشون بیاره؟
تکبال باز هم بی مکث و مطمئن جواب داد:
-خود من. من بلدم باهاشون حرف بزنم. من می تونم گیرشون بیارم. من میرم لای خاک و بوته ها، پیداشون می کنم، کنارشون میشینم و باهاشون حرف می زنم و به هیچ عنوان هم احساس بخت برگشتگی نمی کنم. اون ها پر پرواز ندارن ولی دست هایی دارن که برای کمک بالا میان و دل هایی که بزرگ و روشنه.
لالاپر با کنایه ای از جنس خشم چشم هاش رو تنگ کرد.
-چه صمیمی! از کجا اندازه نور دل هاشون رو می دونی؟
تکبال بلند و بی تردید گفت:
-از اونجایی که در زمان تنهایی و ترس و بیماری، زمانی که در غیبت مدعی های رفاقتم منتظر مردن زیر بوته ها افتاده بودم و از ترس مرگ می لرزیدم، این بیگانه های ناآشنا تنها موجوداتی بودن که زنده نگهم می داشتن. از سیر کردن و سیراب کردنم گرفته تا تأمین روشنایی اطرافم در شب های تاریک، تا زمانی که از کابوس های جهنمی بیدار میشم و می بینم توی تاریکی تنهام از ترس دق نکنم. بار بی معرفتی آشنا های من رو این ها به دوش کشیدن تا من راحت تر اون زمان تلخ رو طی کنم. برای همیشه ازشون ممنون و بهشون مطمئنم.
سکوتی که جمع رو گرفت سنگین بود. لالاپر با هر جمله تکبال بیشتر در خودش فرو می رفت و عقبنشینی می کرد و بقیه هم دسته کمی ازش نداشتن.
-باید با مورچه ها و شبتاب ها وارد مذاکره بشیم.
صدای مشکی رو همه شنیدن. کسی به مخالفت حرفی نزد. تکبال بود که دوباره سکوت رو شکست.
-من میرم دیدنشون. این از این. و اما اینجا. تکمار به هیچ عنوان نباید از…از…نبودن خورشید آگاه بشه. حتی بقیه خودی هایی که تا حالا نفهمیدن هم نباید بدونن. هرچی کمتر این داستان رو بدونن بهتره. خورشید فقط اسمش هم برای تکمار کافیه. به همه و همه بگید که خورشید مجبور شد بعد از جنگ خارستان سریع بره به دشت و گاهی میاد به جنگل سرکی می کشه و میره ولی هست. اه بسه اشک هاتون رو پاک کنید. اگر این داستان تصمیم جنگ تکمار درست باشه ما واقعا زمان واسه گریه کردن نداریم.
تیزپرک با صدایی گرفته از بغض و نگاه خیس، تکبال رو مخاطب قرار داد.
-خبر درسته تکبال. اون ها دارن خیلی جدی آماده میشن.
تکبال به بقیه که ناخودآگاه به حالت دفاع در اومده بودن نظری گذرا انداخت.
-که اینطور! خوب بذار بشن. پس ما هم باید آماده بشیم. هرچی بیشتر بهتر. باید تمرین کنیم. باید مهارت هامون رو بالا ببریم. از همین فردا.
تیزرو به حرف اومد.
-تکبال!چیز هایی که تو بلدی رو ما نمی دونیم. من فکر می کنم باید اون هایی که میشه یاد داد و یاد گرفت رو به ما یاد بدی. میگن تکمار خودش توی این جنگ حاضره.
خوشبین تیزرو رو تأیید کرد.
-اون درست میگه. تمام آموخته های تو مربوط به توانایی های عجیبت نیست که ما نتونیم یادشون بگیریم. خورشید بعضی درس ها رو تا نیمه بهمون داد ولی مهلت نشد کاملش کنه. تو باید کاملشون کنی.
تکبال به چشم های خیس نظر انداخت. چی می شد اگر می تونست مثل این جماعت، اشکی به یاد خورشید توی چشم هاش داشته باشه؟ قلبش فشرده شد. اشکی در کار نبود. اجازهش رو نداشت. خورشید در آخرین فرمانش اجازه عجز رو ازش سلب کرده بود. تکبال به تلخی از دست خورشید حرص خورد ولی کسی نفهمید.
-از فردا، از همین فردا باید شروع کنیم. ما باید به تکمار ببریم. به خاطر خودمون. به خاطر از دست رفته هامون و به خاطر زنده های جنگل سرو. و می بریم. من تردید ندارم. ما برنده میشیم.
-امکانش قطعی تر بود اگر کرکس غیب نمی شد.
تکبال سر بالا نکرد ببینه این صدا از کدوم طرف اومد. بقیه با این ندای زمزمه وار موافق بودن. خود تکبال هم همینطور.
-بیایید امشب تکلیف این ماجرا رو مشخص کنیم.
تکبال این دفعه سر بالا کرد و به تکرو که از وسط جمع خودش رو بالا کشیده بود و با نگاهی که چیزی ازش خونده نمی شد همه رو زیر نگاه گرفته بود و حرف می زد چشم دوخت. تکرو منتظر موافقت یا مخالفت بقیه نشد و ادامه داد.
-ببینید!من هم موافقم. اگر کرکس اینجا بود اوضاع ما خیلی بهتر می شد. ولی کرکس الان اینجا نیست. کرکس نیست و ما با یادآوری مدام غیبتش چیزی رو درست نمی کنیم. برعکس، پدر روان خودمون و روان بقیه رو هم در میاریم و الان واقعا زمان این کار نیست. ما الان به ذره ذره توانایی اعصاب هامون احتیاج داریم. اینکه سر کرکس یا هر عامل دیگه ای با هم بجنگیم واقعا کمکی بهمون نمی کنه. تکمار داره آماده میشه برای اینکه بزرگ ترین حملهش رو بهمون کنه و داره میاد که برای همیشه و به طور کامل از سر راهش برمون داره. این وسط ما واقعا نباید سر درگیری های داخلی زمان و توان از دست بدیم. حالا سر هرچی که می خواد باشه. بذارید اول زنده بمونیم و این خطر رو از سرمون رفع و دفعش کنیم. بعدا برای جنگیدن با هم به قدر کافی زمان داریم. ولی نه حالا.
لالاپر سکوت سنگین و متفکر جمع و حرف تکرو رو برید.
-به همین سادگی کرکس رو توی هر دردی که بهش گرفتاره رها می کنی تکرو؟
تکرو پیش از اینکه پچ پچ هایی که شروع شده بودن زمزمه بشن، جواب لالاپر رو با صدایی رسا خطاب به همه موافق هاش داد.
-من کرکس رو رها نکردم. هیچ وقت و به هیچ قیمتی هم رهاش نمی کنم. ولی از بین شما یکی بیاد بگه الان برای کرکس چیکار میشه کنیم؟ واسه کرکس الان کاری از دست ما بر نمیاد ولی می تونیم خودمون و جنگل رو نجات بدیم تا سر فرصت به کرکس هم برسیم. اگر ما زنده نباشیم دیگه کسی هم نیست که به فکر کرکس و گرفتاری ناشناسش باشه. درک این حقیقت اینهمه سخته؟ من که فکر نمی کنم.
ولی لالاپر خیال نداشت از میدون در بره. خشمش حقیقی بود.
-راه حل نجات کرکس و برگشتنش الان همینجا دم دسته. درست رو به روی تو تکرو. این کبوتره می دونه کرکس الان کجاست. به خودتون زحمت بدید1شب رو صرف کنید و اینهمه مهربون نباشید تا بهتون بگه و بعد کرکس اینجاست.
دیگه پچ پچی در کار نبود. سکوت بود و نگاه هایی که تکبال بهشون چشم نمی دوخت. حس می کرد دیگه چیزی براش مهم نیست. حتی اینکه اینجا بکشنش. به هر حال اون قرار نبود شهپر رو لو بده و بگه جریان غیبت ناگهانی کرکس چی بوده. صدای تکرو سکوت خطرناک جمع رو شکست.
-خوب لالاپر! پیشنهاد بدی نیست اگر نتیجه بده. میگی چیکارش کنیم؟ بزنیمش؟ شکنجهش کنیم؟ زجرکشش کنیم؟ خوب، من حاضرم خودم تمام این ها رو کنم اگر تو همینجا بهم اطمینان بدی که این کبوتر بعدش زبون باز می کنه و بهمون میگه کرکس چی شده و بهم اطمینان بدی که بعدش کرکس بر می گرده و امشب که تموم شد، فردا کرکس اینجاست. تو حاضری این تضمین رو بدی؟ اگر جفت کرکس زیر دستم تلف شد و حرفی نزد چی؟ اگر اوضاع کرکس طوری بود که حتی با گفتن این ما نتونستیم برش گردونیم چی؟ اگر علاوه بر کرکس این رو هم از دست بدیم چی؟ تکمار حسابی خوش به حالش میشه لالاپر. تو این رو می خوایی؟ تکبال از داستان کرکس چیزی به ما نگفت، حتی زمانی که می خواستیم نابودش کنیم. من نمی دونم اگر زیر فشار بره حرفی می زنه یا نه. ولی تجربه و شناختم بهم میگه احتمال گفتنش زیاد نیست. اما لالاپر! خوشمون بیاد یا نیاد، ما به توانایی های منحصر به فرد این کبوتر، به تجربه هایی که از خورشید و از کرکس گرفته، به درس هایی که بلده برای پیروز شدن در مقابل اون تکمار جهنمی احتیاج داریم. می بینی؟ از هر طرف که نگاه کنی، باید فعلا حرف دل هامون رو بذاریم کنار و با هم یکی باشیم. همون طور که جفت کرکس داره این کار رو می کنه. با تمام حرصی که از ما داشته و داره، با وجود اینکه اصلا موافق ملحق شدن دوبارهش به ما نبود و نیست، باز هم اینجاست، توی جنگ انجیرستان باهامون بود، توی جلسه امشبمون باهامونه و می خواد که تا آخر ماجرای تکمار باهامون بمونه و بجنگه، بدون توجه به اینکه از نظر خودش ما در شرایط افتضاحش رهاش کردیم و معرفت و رفاقت نداریم. بحث این که این وسط کی درست میگه بذار بمونه واسه بعد. الان زمانش نیست. بفهمید! همهتون! الان واقعا زمانش نیست. تکمار به همین زودی با نفرات تازه نفس و آماده و لعنتی به ما و به جنگل نازل میشه. الان زمان درگیری های بین ما نیست، حتی سر کرکس.
صدای تکرو بالاتر می رفت و جمله های آخرش رو بلند تر و بلند تر و آخریش رو تقریبا با فریاد گفت. سکوت سنگین بود.
-تکرو درست میگه. اینطوری به جایی نمی رسیم. الان زمان اتحاده. بذار اول این دشمن مشترک از سر راه برداشته بشه، بعد به باقی چیز ها برسیم. خود کرکس هم اگر اینجا بود امکان نداشت دلش بخواد که ما اینطور مسخره و احمقانه به تکمار ببازیم.
تکرو نگاهی از جنس سپاس به مشکی انداخت. تکبال هم بهش خیره شد. توی نگاهش مثل این اواخر هیچی نبود. چهره مشکی به بیمار می زد ولی حواسش جمع بود. تکبال با درک این موضوع، در خودش احساس سبکباری و رضایت دلپذیر و خوشآیندی داشت.
-به نظرم جز تأیید تکرو چاره ای نداریم. باید باهاش موافق باشم.
تکرو سری به نشان تفاهم برای خوشبین تکون داد. پچ پچ ها لحظه ای بودن و بعد بلافاصله محو شدن. نگاه ها گرفته، ولی محکم و موافق بودن. تکبال در تمام این مدت، با نگاهی سرد و بی نهایت بی روح و تلخ، به هیچ خیره مونده بود.
-فردا میرم دیدن شبتاب ها.
این جمله ای بود که با لحنی کاملا هماهنگ با نگاهش ازش شنیده شد.
-بذار همراهت بیام. با هم بریم شاید بهتر نتیجه بده. بعدش هم بریم دیدن مورچه ها.
تکبال به مشکی بیمار ولی بیدار نظر انداخت و با حرکت سر تأییدش کرد.
-مطمئنا بهتر نتیجه میده. تو که باشی نتیجه2برابر مثبته. من جاشون رو بلدم. این روز ها که گذشتن حسابی از زیر و بمشون سر در آوردم. البته این رو واقعا نمی خواستم ولی زیاد باهام بودن و حالا دسته کم می دونم کجا باید پیداشون کنم. شبتاب ها رو روز ها مشکل میشه گیر آورد ولی مورچه ها دم دست تر هستن. فردا صبح با هم میریم دیدنشون. احتمالا برای ملاقات با شبتاب ها باید تا فردا شب صبر کنیم.
تیزرو سکوتش رو شکست.
-ولی شما2تا چجوری می خوایید باهاشون مذاکره کنید؟ فکرش رو کردید؟ حرف زدن با اون ها رو بین ما کسی بلد نیست.
تکبال لبخند نزد ولی نگاه همچنان سردش تفاهم داشت.
-من می تونم. سخت نیست.
تیزرو لبخند محوی زد.
-یادم رفته بود که تو مدلت خورشیدیه. از این چیز ها ازت بر میاد. زبون مار ها و باقی خاکی ها رو راحت می فهمی.
تکبال با شنیدن اسم خورشید آهش رو خورد.
-نه خیلی راحت. ولی می فهمم. اون دلواپسی یواشکی رو هم از توی چشم هات بریز دور تیزرو. ما از تکمار نمی بازیم.
تکبال جمله آخرش رو با اطمینان و صدای بلند گفت. بعضی ها توی دل و دسته ای با صدای بلندی که هنوز خیلی مونده بود به اون فریاد های بلند و جوندار زمان کرکس برسه تأییدش کردن.
تکبال اون شب رو در منطقه سکویا نموند. بهش گفتن بمونه. گفتن جا براش زیاده. بهش گفتن اگر نمی خواد روی درخت ها باشه، زمین منطقه هم بوته و پناه گاه زیاد داره. ولی تکبال گفت که ترجیح میده برگرده خونش. خونه رو با تأکید گفت.
-خونه من اونجاست. همونجایی که تکرو و تیزرو پیدام کردن. من اینجا جایی برای آرامشم نمی بینم. من بر می گردم خونم. صبح فردا منتظرتم مشکی.
تکرو همون طور که قول داده بود، روی شونه هاش سوارش کرد و رسوندش خونه. تکبال اون شب تا خود صبح بیدار بود و با چشم های کاملا باز به افق تاریک خیره موند. تکرو دم رفتن روی شونهش زده و آهسته اما مهربون گفته بود:
-تو حرف نداشتی تکبال. توی جنگ انجیرستان کولاک کردی. اگر نبودی این دفعه می باختیم. نگران زمان هایی که اینجا تنهایی نباش. ما مواظبتیم. تکماری ها نمی تونن به اینجا نزدیک بشن پیش از اینکه تو آگاه و خودشون داقون شن.
تکبال زهرخند زده بود.
-واسه حمایت یا واسه خاطر جمعی از اینکه همراهشون نباشم؟
تکرو بی اون که جا بخوره یا اخم کنه جواب داد:
-به هر دلیلی باشه به امنیتت کمک می کنه.
تکبال با حرکت سر تأیید کرده بود. بله تکرو درست می گفت. تکبال هم می دونست. تکرو بعد از این تفاهم بی صدا پرید و رفت.
تکرو که رفت، تکبال مسیر رفتنش رو با نگاه گرفت و اونقدر چشم از این مسیر تاریک بر نداشت تا اینکه نور کم رنگ و ملایم صبح، از افق شروع کرد به پدیدار شدن. تکبال توی ذهنش پرواز کرد و با اون نور رویایی یکی شد. با سکویایی ها برای رسیدن به1هدف مشترک همدست بود، مشکی سلامت نسبی و درک و آگاهیش رو دوباره به دست آورده بود، تکمار1بار دیگه از سکویایی ها ضربه خورده و فهمیده بود هنوز هم مقابله باهاشون غیر ممکنه، تکبال توی این ضربه سهم بزرگی داشت، اون ها می جنگیدن تا پیروز بشن، همون طور که این بار پیروز شده بودن. این ها همه عالی بودن. عالی تر از اون که تکبال بتونه باورشون کنه. با دمیدن سپیده، تکبال چشم های خستهش رو از نوری که داشت تند تر می شد گرفت، نفس عمیقی کشید و هوای صبح رو با رضایت بلعید، خستگی شدیدش رو به خاطر آورد، روی علف های اطرافش ولو شد و پلک هاش روی هم افتادن. پیش از اینکه بتونه بال های دردناکش رو در وضعیت بهتری قرار بده، خواب بود.
دیدگاه های پیشین: (12)
آریا
جمعه 1 خرداد 1394 ساعت 16:25
سلام پریسا جان
ممنونم از داستان این قسمتش هم زیبا و با محارت غیر قابل وسب نوشتی ممنونم عزیز
تکبالو درک میکنم خیلی سخته گناهی نداشته باشی اما محاکمه بشی و مجرم بدونتت. خیلی سخته نیشو کنایه بشنوی اما تاقت بیاری و خودتو بی خیال بگیری خیلی سخته که از درون بشکنی اما تلاش کنی ظاهرت رو عالی نشون بدی تا اطرافینت شاهد شکستنت نباشن خیلی سخته. خیلی…..
شاد باشی همیشه شاد و رها

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم از لطفی که همیشه بهم داری.
بله سخته. خیلی زیاد. تلخه که نتونی خودت رو به اون هایی که دلت می خواد بفهمنت بفهمونی. تکبال نمی تونه بهشون توضیح بده که تقصیر اون نبود. خدا بگم چیکارش کنه این شهپر رو! یادم باشه1جای داستان تلافی این کارش رو سرش در بیارم.
پیروز باشی تا همیشه.
حسین آگاهی
جمعه 1 خرداد 1394 ساعت 16:47
سلام. عالی بود نفسگیر و محشر.
کلی ترسیدم کلی نفسم در سینه حبس شد و کلی خوشحال شدم بعد از پیروزیشون.
باز هم گروه تازه.
این بار مورچه ها و شبتاب ها.
میگما چه طوره از بقیه حیوانات هم کمک بگیرید؟
اون طوری دیگه شک نکنید که باید قسمت هزارم یا بیشتر تکبال رو بنویسید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
وای نه! قسمت1000نه! به خدا بیچاره میشم توصیف این صحنه ها واقعا سخته واسه من که باید جفت و جورشون کنم. حالا که اینطوره، مذاکره بین تکبال و مورچه ها و شبتاب ها رو ناموفق اعلام می کنم. شوخی کردم این کبوتره هرچی نداشته باشه زبونش خوب پیش می بره. امیدوارم هرچه سریع تر بتونم سر و تهش رو هم بیارم چون حسابی نفسم رو گرفته.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
شفق
سه‌شنبه 5 خرداد 1394 ساعت 07:15
سیرکو پیدا کردم. سرم نشد اینهمه نزدیکم بود و من احمق تا الان نفهمیدم. حالا که دقت میکنم میبینم اینجا همینجا حسابی گفتی و من سرم نشد. باید موافق باشی تا بشه کاریش کنم. موافقت بده تمومش کن. بسه دیگه. تو؛ ایمیلتو روم باز کن تا مجبور نشم اینارو اینجا بگم دیوونه.

پاسخ:
نه، نه، نه.
یکی
سه‌شنبه 5 خرداد 1394 ساعت 20:27
نه. نگو

پاسخ:
آروم باش یکی. همه چیز درسته.
ک.عباسی
چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 19:14
با سلام محضر خانم جهانشاهی گرامی.
این قسمت و قسمتهای پیشین داستان زیبا و جذاب تک بال که با ظرافت و کلمات تراش خورده به رشته تحریر در آمده ذهن هر خواننده ای را مسحور و مسخر می کند.
این قلم زیبا ناخود آگاه ذهن مرا که روزی چند بار به این وبلاگ میکشاند .
در پایان از شما دوست گرامی به خاطر نگارش این داستان تشکر میکنم امید که موفقیت گام به گام با شما همراهی کند.

پاسخ:
سلام آقای عباسی!.
چه خوشحال شدم! بعد از اینهمه سکوت! به خدا خیلی شاد شدم از دیدن کامنت شما و خیلی ممنونم از لطف و محبت شما که بهم دارید. کاش کمتر سکوت کنید! از دیدن اسم شما اینجا حسابی خوشحال میشیم. من و بقیه همراه ها.
پیروز باشید تا همیشه.
آریا
چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 19:31
سلام پریسا ی عزیز
چرا نیستی
بیا قسمت جدید تکبال رو بزار
امیدوارم قیبتت خیر باشه امیدوارم……

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
غیبتم شر نیست دوست عزیز من. فقط بقیه تکبال رو هنوز نتونستم بنویسم. باید1کمی بجنبم ولی1کمی درگیرم. درگیر خودم و درگیر خودم و درگیر خودم.
ممنونم که هستی آریا جان.
شاد باشی.
آریا
چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 22:24
نمیدونم چی شده
فقط امیدوارم گرفتاریات خیر باشه نمیدونم پریسا …… امیدوارم …..

خانه


پاسخ:
چیزی که نباید بشه نشده همراه مهربون. دارم سعی می کنم چیز های نبایدی که خیلی پیش تر ها شده بود رو حل و رفعشون کنم و1کمی دردسر داره. تصور حضورت و حضور بقیه در لحظه های این سعی کردن ها کمک بزرگیه برای من. باور کن آریا. نمی تونم توضیح بدم. اون هایی که از نزدیک باهام هستن و کم و بیش می دونن که آگاهن. ولی اینکه شما ها از این فاصله باهام هستید بدون اینکه بدونید کجا ها همراهیم می کنید برام خیلی با ارزشه. همراهی تو، همراهی یکی و همراهی بقیه.
بلد نیستم درست توضیح بدم. کاش بلد بودم! کاش خودت بخش های ناقص توضیحاتم رو پیدا و در ذهنت کاملشون کنی.
ممنونم که هستی.
شادکام باشی خیلی هم زیاد.
آریا
شنبه 9 خرداد 1394 ساعت 23:02
سلااام پریسا جان
خوبی؟؟؟
قسمت جدید آماده نیستش آیا
من هستم
هستم وو میمونم
پخخخخخخ
امیدوارم گرفتاریت حل شده باشه پریسا امیدوارم ……
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای بسیار عزیز.
ممنونم که هستی آریا.
ممنونم!.
قسمت جدید1کمی بیشتر از انتظارم کار برده. هنوز آماده نیست. هم گیر داره و هم خودم این مدت کمتر زمان پیدا کردم سرش تمرکز کنم. کاش این چندتا بخش هم به خیر و خوشی و البته به سرعت تموم بشه به جان خودم خسته شدم از این بار ناتموم که روی دوشمه.
راستی آریا چه خبر از گربه ها؟ جدی ندیده دلم تنگ شده واسشون.
باز هم راستی آریا!
پخ!
وای دلم نمیاد اذیتت کنم از بس مهربونی. پس گرفتم پخ کردنم رو.
شاد باشی آریا. خیلی خیلی خیلی شاد از حالا تا همیشه.
آریا
دوشنبه 11 خرداد 1394 ساعت 00:20
سلااام عزیز
ایرادی نداره دیر بزار قسمت جدید رو فقط گرفتاریت حل بشه دیر بزار اصلا نزار فقط همه چی راستو ریست بشه
وای نگو پریسا گربه ها جفتشون مشهدن خخخ سره آبجیم خراب شدن هرچی وقتی تو بیمارستان بود بهش رسیدیم گربه ها دارن پسش میگیرن خخخ
فکرشو کن تازه بهبودیشو به دست آورده داره هم زمان از دوتا گربه نگهداری میکنه خخخ
تامی رو خواستیم بیاریم فرودگاه مشهد گیر داد نزاشت بیاریمش چون شهر مسهبی هست نمیزارن آخر همین هفته آبجیم با ماشین میره برش میداره میارتش که همه خوانوادمون بهونشو میگیرن خخخ فکرشو چاهار شنبه صبح میره پنشنبه میاد خخخ
پخ کن عزیز راهت باش من اذیت که هیچ خوشحالم میشم
شاد باش پریسا شاده شاد

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
همه چیز درسته دوست مهربون. فقط باید درست تر بشه. درست تر از اینی که هست. این قدر درست بشه که دیگه از خراب شدنش دلواپس نباشم. هرچی خدا بخواد. اگر بخواد میشه.
وای گربه ها! بنده خدا خواهرت! راستی یعنی دم تامی درست میشه یا اینکه دیگه در نمیاد؟ من ندیدمش ولی مطمئنم بی دم هم دوست داشتنیه. اما عجیب دلم خواست این رو بپرسم. چیکار کنم فضولم دیگه!
قسمت جدید هم بلاخره میاد. بذار این جک و جونور ها1کمی تمرین کنن بلکه سر این تکمار رو بکوبن به تاق و از دستش خلاص بشیم.
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی از حال تا همیشه.
آریا
سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ساعت 17:57
سلام پریسای عزیز
امیدوارم شادو سلامت باشی
تامی پیشی ی ما هستش. نیشا ماله آبجیمه نیشا دمش سوخته نه ازیز اون قدر نیست که دیده بشه فقط یه مهره کوچولو از دمش کم شده دمشون پشمالو هستش دیده نمیشه.
نه اون مهره دیگه جای گزینی نداره
راهت باش عزیز هرچی دوست داری بپرس
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. وای چه دیر کردم! گیر کردم وسط شلوغی های جهان حقیقی با اینترنت ضعیف. بیخیال اون1مهره. نیشایی که ازش تعریف می کنی همین مدلی هم شیرینه. دلم می خواد دستم برسه قلقلکش بدم.
ایام به کامت.
مینا
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 11:26
سلام اینترنتم یه چیزی فارتر از افتضاحه عجیب اینروزا دلم میخواست براتون کامنت بذارم نمیشد. حالا یادم نیست که درباره داستان تکبال چی میخواستم بگم جز این که خوشحالم که داره قویتر میشه.
کاش مشکلتون زودتر حل بشه برای حل شدنش تلاش کنید هر چه قدر که که ازش بترسین بیشتر کش پیدا میکنه.
عجیب اینروزا دلم میخواست بهتون ایمیل بدم.
بازم نمیدونم چرا هم ایمیلتونو نداشتم هم این که به نظرم شاید روحیتون خیل یمناسب حرفهایی که میخواستم بزنم نبود.
بگذریم به شدت امیدوارم که انقدر اعتماد به خودتون زیادب شه که بدونید شایستگی همه چیزای قشنگ دنیارو دارین.
امروز نیمه شعبانه تورو به خدا برای من و همه کسانی که محتاجن دعا کنین منم برای شما و همه کسانی که به این وبلاگ میان دعا میکنم
با آرزوی بهترین ها

پاسخ:
سلام مینا جان.
هر روزی که دل به دعا باشه همون روز و همون لحظه میشه دعا کرد. خدا همیشه هست و همیشه می شنوه. پس دیروز و امروز و همیشه برای همه شما دعا می کنم عزیز.
ایمیل من
pri.end.13@gmail.com
هست. هر زمان دلت خواست از هرچی دلت خواست برام بنویس. هر مدلی که دلت خواست بنویس. به نظرم گشتن توی اینجا بهت ثابت کرده باشه که من هر مدل نوشته ای که خطاب به من باشه رو می خونم و اگر بشه بهش جواب هم میدم.
مشکل من، چیزی نیست که خدا نتونه درستش کنه مینا جان. اگر حکمتش باشه و بخواد حلش آسونه. اگر هم ارادهش طور دیگه ای باشه کاریش نمیشه کرد. دارم سعی می کنم. تا خدا در این جنگ کدوم طرف باشه.
همه مخلوقات پروردگار ارزش مثبت های جهان رو دارن مینا جان. مثل خودت. باید بخواییمش. باید بطلبیمش و باید همت کنیم. اگر اون طوری که خودمون دلمون می خواد هم نشد بیخیال. در هر حال میشه از بین سیاهی ها نقطه های روشن پیدا کرد. گاهی آسون، گاهی سخت. اما شدنیه.
شاد باشی و شادکام.
آریا
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:45
نیستی پریسا
بازم که نیومدی
ایرادی نداره
هرجا هستی شاد و سلامت باشی ودیگر هییچ

خانه


پاسخ:
هستم ولی این روز ها1کمی کم رنگم. هنوز محو نشدم. دلم هم نمی خواد که بشم. تا خدا چی بخواد. من هستم آریا و این بودن رو خیلی می خوام. یادم نرفته که تکبال و بقیه هنوز ناتموم موندن. فقط کمی تا قسمتی گرفتارم.
ممنونم از حضورت آریا.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال96

تاریکی زیر نیزار شب و روز نمی شناخت. تکبال با صدای وزوز های تموم نشدنی زنبور سمج چشم هاش رو بست و پلک هاش رو با خشم روی هم فشار داد. زنبور این دفعه صداش نزد. از سر صبح اون بالا می چرخید و وزوز بال هاش داشت تکبال رو دیوونه می کرد. طول کشیده بود ولی ظاهرا تمومی نداشت. تکبال سعی کرد عربدهش رو قورت بده.
-تحمل کن!تحمل کن! تحمل!
این رو هر لحظه بلند تر و با تأکید بیشتر به خودش فرمان می داد و اجراش هر لحظه سخت تر و سخت تر می شد. زنبور با حرص روی علف های همیشه گلآلود بالای لبه سوراخ چرخید و1دفعه گفت آخ!
تکبال بلافاصله بدون اینکه بخواد و بفهمه چیکار داره می کنه از جا پرید و آماده حمله ایستاد. زنبور ساکت شده بود و جز صدای تاب خوردن آزار دهنده علف ها چیزی شنیده نمی شد. تکبال حس می کرد آخرین ذرات تحملش داشت تموم می شد. دلش می خواست اون صدای خشخش لعنتی تموم بشه و زنبور دست از سرش برداره ولی نمی شد. خشخش علف ها متفاوت شده بود و به نظر تکبال این طور می رسید که کسی وسطشون به دردسر افتاده.
-یعنی ممکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟
این توی ذهن تکبال چرخید و مجبورش کرد تیز تر و آماده تر باشه و منتظر بمونه بلکه اوضاع رو به راه بشه، این خشخش آزار دهنده تموم بشه و زنبور پر بزنه و بره. ولی هیچ کدوم از این ها اتفاق نیفتاد و تکبال هرچی صبر کرد چیزی عوض نشد. تکبال دیگه نتونست تحمل کنه.
-تو! چیزی شدی؟ حالت خوبه؟
صدای دلگیر و تندی از بیرون جوابش رو داد.
-به تو چه مربوطه؟ مگه تو وکیل همه زنده هایی؟ به حال من چیکار داری؟
تکبال چنان تعجب کرد که نزدیک بود بخوره زمین. دستش رو گرفت به دیوار لجنی و خودش رو کشید بالا.
-این رو به من گفتی؟
زنبور با لحنی عصبانی جوابش رو پرت کرد.
-بله به خود خودت گفتم. حال من رو ول کن. بفرما به سکوت مسخرهت بچسب و ولش نکن.
تکبال متحیر وا رفت.
-تو واسه چی به من جفنگ ردیف می کنی؟ مگه چیکارت کردم؟
زنبور بی حرکت موند. تکبال این رو از قطع شدن صدای خشخش فهمید. سکوت چندان طول نکشید و با هوار عصبانی زنبور، به شدت شکست.
-جفنگ خودتی. تو، تو که جرأت نداری وسط این تاریکی مزخرف هم از سوراخت در بیایی. اینهمه اصرارت کردم بیا بیرون2کلمه باهام حرف بزن. حتی اینقدر خیالت نبود که جوابم رو بدی و بگی نه. سکوت کردی سکوت. چی از دستت می رفت اگر1بار از توی این پیله لجنی علفیت در می اومدی؟ می ترسیدی چی بشه؟ کم می شدی؟ من فقط می خواستم ببینمت. و تو خیالت نبود که این خواسته چه قدر کوچیکه. براورده کردنش سخت نبود و تو براوردهش نکردی. حالا برای من ادای دلواپس های مهربون رو در نیار. من هیچیم نشده تو هم بیخیال شو.
تکبال با حرصی که به قیمت خرج کردن تمام ارادهش سعی می کرد کنترلش کنه مبادا بعدا پشیمون بشه، توی ذهنش سفت و خشن گفت:
-خواسته بی منطق و ناحساب تو خیالم بود زنبور سمج. اونقدر خیالم بود که می خواستم از دستت جام رو عوض کنم و برم جایی که تو نباشی. می خواستم یکی از این شب ها از اینجا در برم تا از دست خودت و این اصرار خسته کنندهت خلاص بشم. از دست تو، تو مزاحم سمج که اعصابم رو خورد کردی.
چندتا نفس عمیق کشید و لحظه ای بعد از مخفیگاهش اومد بیرون. به خودش قاطعانه فرمان سکوت داد و به بالا نظر انداخت. زنبور به دردسر افتاده بود. خطر جدی نبود و تکبال عجیب دلش می خواست بیخیال بشه تا زنبور تا خود عصر برای خلاصیش زور بزنه و بعدش از خستگی و خشم بره و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکنه و تکبال در تمام این مدت با آرامش وحشتناکش چشم هاش رو ببنده و بیخیال لای علف های کثیف اطرافش ولو بشه. ولی این نمی تونست اتفاق بی افته. تکبال از خورشید این رو یاد نگرفته بود. ولی از دست زنبور حسابی حرصی بود و واقعا دلش نمی خواست دیگه بیشتر از این اذیت هاش رو تحمل کنه. خسته بود و اینکه1نفر مدام به سکوتش تلنگر بزنه و بخواد به زور از لاک آرامش تاریک و دردناکش بیرونش بکشه به شدت آزارش می داد. و این زنبور متوقع باید تنبیه می شد. اما تمام این ها نمی تونست این واقعیت رو عوض کنه که1زنده درست بالای سر تکبال به دردسر افتاده بود و تکبال قادر بود نجاتش بده. از تصور نگاه خورشید در لحظه های این طوری بعد از اینکه فکر شرور تکبال رو می خوند خندهش گرفت. لبخند دردناکی زد که از شیون تلخ تر بود، نفس عمیقی از سر درموندگی و ناچاری کشید، بدون اینکه خیلی از روزنه تاریکش فاصله بگیره دست بالا کرد و علف های در هم پیچیده رو به شدت تکون داد. زنبور که گیر کرده بود آزاد شد، با حرص پرید و رفت بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه. تکبال پشت سرش لبخند زد.
-آهای!مواظب خودت باش! این طرف ها برای تو اصلا امن نیست. امیدوارم دیگه هرگز دلت نخواد هم صحبت من باشی.
و آروم نجوا کرد:
-چون من اصلا دلم نمی خواد. تو بد نیستی ولی من واقعا دلم نمی خواد هم صحبتت باشم. معذرت می خوام. این رو دلم نمی خواد.
لحظه ای بعد، زنبور دیگه نبود و تکبال توی دلش از اینکه در اون لحظه خشم دیوانه وارش ذهنیاتش رو بلند نگفت، احساس رضایت کرد. شونه هاش رو صاف کرد تا بچرخه و داخل سوراخش بخزه ولی… 2تا دست محکم که1دفعه به شونه هاش چنگ زدن و تکبال حس کرد به زمین دوخته شد. سردی وحشت و حیرت رو در تمام بند های وجودش چشید و سعی کرد از جا بپره ولی موفق نشد. 2تا دست سفت کشیدنش عقب و از سوراخ دورش کردن. تکبال خواست بچرخه ببینه چی پشت سرشه ولی نتونست. ذهن کور بلافاصله فرمان دفاع داد ولی در آخرین لحظه متوقف شد. این دست ها مال دشمن نبودن وگرنه اینهمه مدت بی حرکت نگهش نمی داشتن و بیکار نمی موندن. تکبال با این آگاهی به موقع از ضربه زدن منصرف شد و ترجیح داد فقط آماده باقی بمونه. زمانی که از حرکت افتاد، دست ها هم از فشارشون کم کردن. تکبال آهسته چرخید و به مقابل خیره شد. خوشپرواز عصبانی و در عین حال مهربون نگاهش می کرد. سکوت رو که شکست، صداش دلگیر، خسته، عصبانی ولی دلواپس بود. دلواپسیی از جنس نگرانی1رفیق آشنا و نگران.
-واقعا که موجود بی معرفت و حال به هم زنی هستی تکبال! تو خجالت نمی کشی؟ می دونی چند وقته من واسه پیدا کردنت بالا و وسط این نکبتزار در به درم؟ شب و روزم شده این جهنم که شیر سلطان جنگل هم نمیاد طرفش. و تو خدا می دونه چند دفعه منو دیدی و به جای اینکه به این در به دری خاتمه بدی از دستم در رفتی و اجازه دادی همینطور گرفتار اینجا و نکبتش باقی بمونم. من تمام این لحظه های لعنتی با تمام روحم می خواستم بدونم کجایی، فقط بدونم کجایی تا پر بزنم بیام پیشت. خیالم نبود جایی که هستی چه قدر خطرناک و مزخرفه. فقط می خواستم پیدات کنم. و تو در تمام این مدت با آگاهی به حال داقون من اینجا تپیده بودی و خیالت به خیال من نبود. آخ که حالم رو به هم می زنی تکبال! به شدت حالم رو از خودت به هم می زنی تکبال! چه قدر دلم می خواد لعنت هم خرجت نکنم و بذارم اینجا بپوسی و خودم رو از این گندزار تاریک خلاص کنم و دیگه هم پشت سرم رو نگاه نکنم. ولی نمیشه. نمی تونم. آخه تو لعنتی رفیقمی. رفیق حال به هم زن و بی معرفت من که با اینهمه اذیتی که بهم کرده و می کنه نمیشه جاش بذارم بپرم برم. تو که نمی فهمی. خودم می فهمم بسه.
تکبال مات و منگ به دیوار لجنی تکیه زده و به خوشپرواز خیره مونده بود. سکوت سنگین رو صدای بلند و نزدیک به فریاد خوشپرواز شکست.
-چرا وا رفتی؟ تکون بخور! باید تا شب نشده از این جهنم بریم بیرون! من حاضر نیستم روی لجن های اینجا شب رو سپری کنم. جونم رو بیشتر از این ها می خوام. بجنب! باید بریم!.
تکبال از جاش تکون نخورد. خوشپرواز بی اعتنا به سکون تکبال، بی اعتنا به اونهمه نکبت که از پر هاش می بارید و بی اعتنا به نگاه ناموافقش، دستش رو کشید تا از دیوار جداش کنه.
-نه! من نمی خوام!.
خوشپرواز نجوای تکبال رو نشنیده گرفت. تکبال در مقابل فشار دست های خوشپرواز خودش رو عقب کشید. خوشپرواز با حرص نگاهش کرد.
-می خوایی اینجا بمونی؟ می خوایی همینجا ادامه بدی؟ واقعا این چیزیه که تو می خوایی؟
تکبال با حرکت سر تأیید کرد. خوشپرواز با بیخیالی شونه ای تکون داد.
-خوب باشه. بخواه.
بعد2دستی به شونه های گلآلودش چنگ زد و با1حرکت سریع از دیوار جداش کرد. تکبال متحیر و معترض نگاهش کرد. خوشپرواز از جنس خشم خندید.
-تو بخواه ولی من نمی خوام. دلیل نمیشه هرچی تو می خوایی شدنی باشه. ببین دیوونه! من الان از اینجا میرم بیرون و تو هم باهام میایی. می تونی تا آخر عمرت دلت بخواد اینجا وسط این لجن های نکبت بمونی ولی فقط می تونی بخوایی. بدون اینکه اجراش کنی. تو همین الان همراهم میایی. از اینجا صاف میریم کنار رودخونه تا تو از اینهمه نکبت که به خودت آویزون کردی پاک بشی. بعدش هم مدلی زندگی می کنی که درست و شایسته باشه. چیزی میشی که هستی. نه1نکبت مردابی. حالا بجنب تا دیر نشده به رودخونه برسیم.
تکبال واقعا نمی خواست. به دیوار تکیه زد و سفت همونجا ایستاد. خوشپرواز نگاهش کرد.
-تکبال! احتمالا به من نمیاد ولی باور کن بد بودن ازم بر میاد. ترجیح میدم اینطوری نباشم ولی اگر لازم باشه زیاد هم ضعیف نیستم. من و خودت رو خسته نکن. دلم نمی خواد شب پرتت کنم توی رودخونه. پس عاقل باش و بی دردسر همراهم بیا.
تکبال سر بالا کرد و به نگاه مطمئن خوشپرواز خیره شد. خوشپرواز پلک نزد و به چشم های بی روح تکبال خیره موند. تکبال فهمید که از پس صاحب این نگاه بر نمیاد. توی چشم هاش اشک نبود ولی نگاهش به طرز بی نهایت غمناکی تیره شد. حالت چشم های خوشپرواز تغییر کرد. نگاه دلگیر و قاطعش مهربون شد. زمانی که سکوت رو شکست لحنش هم مثل نگاهش بود. آروم، مهربون و صمیمی.
-بیا تکبال! بیا رفیق! بیا از اینجا بریم. من خیلی دلواپست بودم. چلچله و رنگین پر هم همینطور. اگر بدونن پیدا شدی خوشحال میشن. مثل من. البته من بیشتر خوشحال شدم چون خیلی دوستت دارم. تو رفیقمی. اگر جامون عوض می شد تو اینجا جام نمی ذاشتی. انتظارکه نداری من بتونم بیخیالت بشم. اینجا موندی که چی بشه؟ اینجا جز شب و کثافت هیچی نیست. اینجا جای تو نیست. همراهم بیا تا از اینجا بریم. اون بیرون خیلی چیز ها هست. روز هست، بهار هست، من هستم، از اینجا خیلی بهتره.
تکبال آهسته تر از نجوا زمزمه کرد:
-من نمی تونم. من دیگه مال اینجام. باید بمونم. جای دیگه نمی تونم باشم. جای من اینجاست. نور اذیتم می کنه. هوای آزاد رو تحمل نمی کنم. من دیگه درست نمیشم. اون بیرون هیچی منتظرم نیست. اونجا که تو میگی هیچی واسه من نیست که به خاطرش دووم بیارم. همه چیز تموم شد. من تموم شدم. دیگه زنده نمیشم. تو نمی فهمی. نمی فهمی!.
خوشپرواز بی توجه به اونهمه لجن، شونه های کثیفش رو نوازش کرد و مهربون خندید.
-اینطوری نیست تکبال! اون بیرون ما هستیم. من هستم. اون بیرون زندگی هست. برای تو. تو زنده هستی تکبال! زنده ای که بی نهایت خسته هست و زنده بودن خودش رو یادش رفته ولی هست. مطمئن باش تو درست میشی. من اصلا شک ندارم که توی وجود تو زندگی موج می زنه فقط روی این موج های سرکش رو لجن مرداب گرفته. بیا همراه من از اینجا بریم بیرون. شاید هیچ وقت مثل اولت نشی ولی از اینی که الان هستی خیلی خیلی بهتر میشی. من مطمئنم. تو هم مطمئن باش!. همه چیز درست میشه. تو با نور و هوای پاک آشتی می کنی. تو با آسمون رفیق میشی. حتی اگر تا آخر عمر نتونی بپری. من مطمئنم که تو درست میشی. شاید کاملا ندونم چی ها از سرت گذشته ولی می دونم و مطمئنم که اشتباه تشخیص ندادم. تو کبوتری تکبال. کبوتری که1زمانی رفیق عزیز من بود و هنوز هم هست. فقط خیلی کثیف شده.
خوشپرواز این آخری رو با لبخند گفت و ضربه دوستانه ای به پر های کثیف تکبال زد و چشم هاش رو با نارضایتی بی خشمی تنگ کرد.
-لجن شدی تکبال. بیا سریع تر بریم رودخونه رو به گند بکش بلکه تمیز بشی. بیا زود باش! توی تمام عمرم تا به حال چیزی به کثیفی تو ندیدم. گندت بزنن که اینهمه گندی!
تکبال به خودش که اومد متوجه شد که داره به پهنای چهره خستهش همراه خوشپرواز لبخند می زنه. لحظه ای بعد، هر2در راه خروج از منطقه مرداب تاریک بودن. خوشپرواز بدون توجه به کثیفی بی حد پر های تکبال، بال هاش رو دور شونه های جمع شدهش حلقه کرده بود و پا به پاش روی زمین چسبنده و نرم راه می رفت و سعی می کرد در عین احتیاط، سریع باشه تا هرچه سریع تر از اون جهنم خطرناک خارج بشن.
رنگین پر به پر های شفاف تکبال به خواب رفته نظری رضایت بخش انداخت و به خوشپرواز لبخند زد.
-چه تمیز شده. احتمالا دونه دونه پر هاش الان دارن نفس می کشن.
خوشپرواز نفس عمیقی کشید و لبخند کم رنگی زد.
-من هم همین طور. نفس کشیدن خیلی خوبه.
رنگین پر نفهمید.
-هنوز باورم نمیشه زنده پیداش کرده باشی. راستی چه جوری حاضر شد همراهت بیاد؟
خوشپرواز در حالی که پر های هنوز نمناک تکبال به خواب رفته رو نوازش می کرد آهسته ولی مطمئن زمزمه کرد:
-چاره دیگه ای نداشت. امکان نداشت اونجا ولش کنم. اگر لازم می شد به ضرب چسب صمغ هم شده بود با خودم می آوردمش. فهمید و جنگیدن رو بیخیال شد.
چلچله با نگاهی تیره به چشم های بسته تکبال نظر انداخت.
-تماشا کن با خودش چیکار کرده! اصلا خودش نیست. داقون شده. من از زمان افرا می شناسمش. چیزی ازش باقی نموند. فاخته با صید شدنش تمومش کرد.
رنگین پر دستی به نشانه سکوت بالا برد.
-بسه دیگه. در حضور تکبال به هیچ عنوان اسمی از فاخته نمی بریم. زمان و سکوت کمک می کنه سریع تر برگرده به حال خودش. تو هم دیگه حرفش رو نزن چلچله.
چلچله رد دست های خوشپرواز که روی پر های تکبال کشیده می شد و مرتبشون می کرد رو با نگاه گرفت.
-خوشپرواز!به نظرت چه قدر طول می کشه دوباره خودش بشه؟
خوشپرواز نفس عمیقی کشید و متفکر نگاهش کرد.
-کاش خیلی طول نکشه. ولی به این زودی هم نمی تونه باشه. تصور می کنم راه درازی در پیش داره ولی مطمئنم موفق میشه.
چلچله نامطمئن نگاهش کرد و خوشپرواز توی ذهنش نجوا کرد:
-امیدوارم موفق بشه.
روز های روشن و آفتابی واقعا مایه آزار تکبال بودن. خوشپرواز و چلچله و رنگین پر حسابی هواش رو داشتن، چیز هایی که فراموش کرده بود رو دوباره و دوباره یادش می دادن و تشویقش می کردن که به طبیعتش برگرده. تکبال سعی می کرد و نمی کرد. روز ها برای خاطر دل و رضایت خوشپرواز تلاشکی نشون می داد و شب ها زمانی که اون ها نبودن و خیال می کردن تکبال هم خوابه، هیولای مرداب دوباره بیدار می شد و توی جنگل سرو می چرخید. روی زمینش می گشت، با چشم های تیز و وحشی زمین و درخت ها رو از نظر می گذروند و وای به زمانی که1مار به چشمش می خورد. ماری که برای گرفتن جوجه ای یا زدن به آشیونه ای در کمین بود. شایعات در مورد هیولای مرداب و هیولای جنگل همچنان پر و بال می گرفت و تکبال سعی می کرد در حضور خوشپرواز و بقیه، مثل بقیه به تمام این شنیده های متفاوت بی تفاوت بخنده و بگذره.
تکبال شب ها رو بیشتر می پسندید. شب ها تاریک و ساکت و بی دردسر بودن. تکبال توی شب تنها بود. خوشپرواز دیگه اجازه نداد به منطقه مرداب تاریک برگرده. همونجا توی جنگل موند، بین بوته های بنفشه وحشی زیر1درخت سپیدار1سوراخ پیدا کرد، اونجا جاگیر شد و لحظه های سکوت و تنهاییش رو اونجا سپری می کرد. شب هایی که بقیه به آشیونه هاشون می رفتن و روز هایی که ترجیح می داد مخفی از هر نگاه و نظری باشه رو همونجا می گذروند. تکبال شب ها رو از هر نظر به روز ترجیح می داد. شب امنیت بیشتری بهش می داد. توی شب بیشتر می تونست از جلدی که بقیه می پسندیدن در بیاد و خودش باشه. مجبور نبود همراه خوشپرواز و بقیه بره وسط پرنده های دیگه، گنجشک ها، یاکریم ها و کبک ها و باهاشون هم صحبت بشه. مجبور نبود به سوال های شاد و صمیمیشون جواب بده. مجبور نبود سعی کنه بقیه نبینن که وقتی طرف خطاب قرار می گیره پنجه هاش مشت میشن و لرزشش قابل مهار شدن نیست. شب ها هیچ کدوم از این دردسر های روز رو نداشت. شب برای تکبال امن بود. با وجود تمام خطراتش، با وجود تمام تیرگی و ابهامی که داشت، شب برای تکبال پناه گاه امنی بود که هرگز جوابش نمی کرد.
روز ها و شب ها می گذشتن و جنگل سرو بیخیال این گذشتن ها بهار رو زندگی می کرد. تکبال به ظاهر داشت زنده تر و عادی تر می شد ولی هنوز مشکلات بزرگی داشت که خودش به یقین مطمئن بود دیگه هرگز حل نمیشن.
-بپر بالا تکبال. کاری نداره. چندتا بوته رو بیا بالا می رسی. بیا حیفه از دست بدی. اینجا منظرهش عالیه! تکبال! بیا دیگه!
تکبال بی شوق و بی حالت به چلچله خیره مونده بود. دستی به شونهش خورد و به شدت از جا پروندش. هنوز در تماس دست ها با شونه هاش به همین شدت از جا می پرید مگر اینکه قبلش چشم هاش در حال تماشای صاحب دست بوده باشه.
-چیزی شده تکبال؟ بیا با هم بپریم بالای اون بوته ها. چیزی نمیشه.
تکبال به خوشپرواز نگاه کرد و آهسته به نشانه نفی سر تکون داد.
-آخه چرا؟ باور کن ترسناک نیست. زیاد از زمین بالاتر نمیریم. ببین چلچله و رنگین پر خیلی از ما بالاتر نیستن. این بوته ها شبیه پله کار رو راه انداختن. پرواز لازم نداری فقط پا هات رو یکی یکی بذار روشون و برو بالا.
تکبال سریع تر و با تأکید بیشتری سرش رو به علامت نه تکون می داد. خوشپرواز با محبت نگاهش کرد.
-مشکل چیه تکبال؟
تکبال نجوای خستهش رو خورد.
-زمین، ترجیحش میدم.
-آهای!بیایید دیگه!
خوشپرواز شونه های تکبال رو فشار آرومی داد و رو به رنگین پر خندان و چلچله منتظر بلند گفت:
–تکبال اینجا رو ترجیح میده. صبر کنید من الان میام.
خوشپرواز نگفت که به خاطر تکبال اون پایین می مونه و تکبال چه قدر به خاطر این نگفتن ممنونش بود. نمی تونست همراهی این طوری رو تحمل کنه. خوشپرواز فهمید و ترجیح داد اذیتش نکنه. ولی در لحظه آخری که نگاه هاشون از هم باز می شد تکبال چیزی در اعماق نگاه خوشپرواز دید که فرصت نکرد بشناسدش.
-تو باز پروازخواه میشی! مطمئنم1جایی توی وجودت هست. کشفش می کنم.
بهار بیخیال و آهسته به طرف تابستون پیش می رفت. تکبال داشت به خودش و به زندگی مسلط تر می شد ولی در تمام مدت، نگاهش انگار روح نداشت. 1جور سردی به همه چیزش حاکم بود که خوشپرواز نمی پسندید. حالت هاش بیشتر به زمینی ها می خورد تا پرنده ها. وقتی خوشپرواز و بقیه از پرواز می گفتن، تکبال اوایل به شدت وحشت می کرد. به طوری که در حضورش از این چیز ها کمتر می گفتن. رنگین پر معتقد بود چیزی که اذیتش میکنه رو اصلا نباید بگن و خوشپرواز موافق نبود.
-برای چی نباید بگیم؟ این باید براش عادی بشه نه اینکه همه ما بی صدا بشیم به مراعات وضعیتی که عادی نیست. تکبال دوست منه و خیلی هم برام مهمه که آزار نبینه. ولی این مدلش درست نیست و باید درست بشه. خیال کن وسط1دسته پرنده کنار رودخونه باشیم و تکبال از وصف پرواز سرگیجه بگیره. به نظرت درسته که به همهشون بگیم ببخشید ولی تا با ما هستید از خاک بگید نه از پرواز چون تکبال حالش خراب میشه؟
این فرضیه به حدی عجیب بود و چنان جالب بیان شد که خود تکبال هم زد زیر خنده.
حالا بعد از گذشت روز ها، به لطف خوشپرواز و بقیه، تکبال آروم تر شده بود. دیگه با توصیفات پرواز ها به اون بدی نمی شد ولی هیچ حسی بهش نداشت. چلچله حیرت می کرد، رنگین پر می خندید و خوشپرواز متفکر تماشا می کرد. و تکبال بیخیال و مطمئن در جواب تمامشون می گفت که هیچ حسی به پریدن احساس نمی کنه.
-پر های من واسه قشنگی هستن. من واقعا سردم. مثل خاک. هیچ احساسی توی هیچ کجای وجودم به پریدن و ارتفاع گرفتن نیست. لازم هم ندارم که باشه. به چه دردم می خوره؟ بذار همینطوری بمونه.
تکبال بعد از گفتن این ها به حیرت چلچله و ناباوری رنگین پر می خندید و خوشپرواز در سکوت توی ذهنش این اطمینان دردناک رو رد می کرد.
-خوشپرواز!به نظرم زیاد از بقیه دور شدیم. اینطور احساس نمی کنی؟
خوشپرواز به نگاه دلواپس تکبال چشم دوخت و خندید.
-نگران نباش. اونجا حسابی شلوغه. تازه، همه رفتن1چرخی بزنن. چلچله داره مغز رنگین پر و چندتای دیگه رو قورت میده. بذار بده. بیا ببین اینجا چه قشنگه! شرط1پرواز چرخشی می بندم که هیچ کدومشون تا به حال اینجا رو ندیدن.
تکبال به مقابل نظر انداخت. خوشپرواز درست می گفت. از روزنه بین1دسته پیچک که تا زمین رسیده بودن، تکبال تونست1بهشت خیلی کوچیک رو ببینه. اون طرف پیچک ها، چمن سبز و صافی بود که از بالای1بلندی آبشار کوچیکی روی علف های1دستش سرازیر بود و درخت چه های تزئینی قشنگ دور تا دورش رو گرفته بودن.
-می بینی؟ واقعا جای قشنگیه!
تکبال بدون حرف قدمی به جلو برداشت ولی وارد نشد. از شکستن1دستی اون فضا حیفش می اومد. خوشپرواز دستش رو کشید و به طرف روزنه بردش.
-بیا!
تکبال بی مقاومت همراه خوشپرواز از روزنه کوچیک رد شد و با هم وارد اونجا شدن.
-واقعا قشنگه!
تکبال صدای خودش رو که شنید کمی تعجب کرد. خوشپرواز بهش لبخند می زد.
-بله که قشنگه! چیه؟ باورت نمیشه چیزی هم باشه که تو جذبش بشی؟
تکبال صادقانه گفت نه. خوشپرواز بلند خندید.
-دیوونه!کبوتر دیوونه! بیا!.
با هم رفتن و درست رو به روی آبشار کوچیک1جای دنج و راحت پیدا کردن. تکبال هنوز جذب محیط ساکت و زیبای اطرافش بود.
-چطور کسی اینجا نیومده؟ مگه میشه تا حالا کشفش نکرده باشن؟
خوشپرواز به نشانه تأیید سر تکون داد.
-خوب توی جنگل خیلی جا ها هست که هنوز کسی اونجا ها نرفته. این هم یکی از اون جاهاست ولی باهات موافقم. کمی عجیبه که کسی پیداش نکرده. آخه به نظر خیلی دور از دسترس نمیاد. شاید به خاطر پیچک هاست که دیده نشده. شاید هم به این خاطره که الان توی این فصل تمام جنگل قشنگه و بقیه احتیاجی ندارن واسه پیدا کردن آرامش و غذا و قشنگی بیشتر بیان اینجا.
تکبال محو آبشار بود که در1دایره سنگی مارپیچ می چرخید و پایین می اومد.
-آسمونش هم جون میده واسه پرواز.
تکبال بدون اینکه حواسش جمع گفته خوشپرواز باشه با حرکت سر تأییدش کرد. دستی که روی شونهش لغزید رو احساس کرد و با اطمینان به اینکه جز خودش و خوشپرواز کسی اونجا نیست لبخند زد.
-می خوایی بپریم؟
تکبال به سرعت از حال و هوای خودش در اومد و خودش رو کشید عقب.
-نه! نه!من نمی خوام.
خوشپرواز مهربون دستش رو گرفت.
-اینجا از بالا خیلی قشنگ تره. بیا ببینیم!
تکبال با وحشتی بی توصیف از خوشپرواز عقب کشید.
-من نمی خوام. از همینجا دارم می بینم. خودت برو ببین. من همینجا منتظرت میشم.
خوشپرواز آروم پر های روی شونهش رو لمس کرد.
-اصلا ترسناک نیست تکبال. همراه من بیا. 1پرواز آزمایشی در ارتفاع پایین. خیلی بالا نمی برمت. فقط چند وجب از زمین بالاتر. چیزی نمیشه من باهاتم.
تکبال مثل اینکه چیز خیلی وحشتناکی دیده باشه از دسترس خوشپرواز کشید عقب و بهش خیره شد.
-خوشپرواز!من نه این رو می خوام نه این رو می تونم.
خوشپرواز دوباره آروم دست گذاشت روی شونه هاش.
-چرا نمی خوایی و چرا نمی تونی؟
تکبال به پیچک های پشت سرش تکیه زد و به نگاه آروم خوشپرواز خیره شد. چرا نمی تونست و چرا نمی خواست؟ جدا شدن از زمین براش ترسناک بود. در خاطره های پریشونش می دید که با سرعت و کاملا عمودی همراه کرکس از زمین جدا می شد و مثل برق می رفت بالا، بالا، بالاتر. یادش می اومد که اون بالا چنان سریع و چنان وحشی می چرخیدن که نفسش می گرفت و گیج می شد. با تمام وجودش به کرکس می چسبید و سعی می کرد هرچه بیشتر بین پر های بلندش فرو بره ولی حتی اینقدر از خودش اراده نداشت که به اون پر های بلند چنگ بزنه. همه چیزش در مهار کرکس بود. دست های ضعیفش در حصار توانایی بی حساب کرکس گرفتار بودن و تکبال از شدت وحشت سقوط و وحشت پروازخواهی ترسناک کرکس، هرچه بیشتر در پر های بلند کرکس، در موجودیتش، در وجودش پناه می گرفت. کرکس قهقهه می زد و تکبال پرواز رو با وجود خشونت و ترسناکیش به کام می کشید و در کرکس حل می شد. کرکس می خندید و با اطمینانی که برای تکبال اندازه وجود خدا بی نقص و محکم بود می گفت نترس فسقلی خودم من اینجام. کرکس بود! پس دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت. کرکس بود. برای همیشه. در برابر تمام خطر ها، نفس تنگی ها، وحشت ها، کرکس بود. همه چیز امن بود. ولی چه امنیت سنگینی! تکبال حتی با وجود کرکس اون بالا نفسش می گرفت، سرش گیج می رفت و می ترسید.
دست خوشپرواز روی شونه هاش لغزید. تکبال به شدت از جا پرید و خودش رو کشید عقب. خوشپرواز نه حیرت کرد نه جا خورد. دوباره آروم و مهربون دست گذاشت روی شونهش. تکبال به شدت کشید عقب و خورد به پیچک های پشت سرش. خوشپرواز دستش رو گرفت و کشیدش کنار.
-ازم نترس تکبال. همه چیز درسته.
تکبال خسته بود. از تمام گذشته و حالش خسته بود. بال های خوشپرواز رو احساس کرد که دور شونه های جمع شدهش حلقه شدن. نمی تونست به پریدن فکر کنه. می ترسید. از پرواز، از خودش، از کرکس.
-من همپرواز کرکسم. من نمی تونم با کسی جز کرکس بپرم. این خیانته. خیانت!
خاطراتش بیدار شدن. شهپر، پرواز، کرکس، سکویایی ها، جفت کرکس، جفت خیانتکار.
تکبال درآخرین لحظه ای که می رفت تا همراه خوشپرواز از زمین جدا بشه از جا پرید و جیغ کشید:
-نه! نه!نه، نه، نه، نه، نه!
خوشپرواز سعی می کرد آرومش کنه و تکبال دیوانه وار به پر های خودش چنگ می زد، دست های خوشپرواز رو پرت می کرد عقب و ملتهب و ترسیده جیغ می زد.
-نه!تکبال! آروم باش چیزی نیست! تکبال! بس کن! ببین! اینهمه وحشت واقعا لازم نیست می فهمی؟ بس کن! این کار رو نکن! بس کن!
خوشپرواز سعی می کرد بغلش کنه، نوازشش کنه و آرومش کنه و تکبال بی اراده و متشنج خوشپرواز رو به شدت از خودش دفع می کرد و جیغ می کشید.
-اگر چلچله و رنگین پر این رو ببینن من در نظرشون به1متجاوز تبدیل میشم.
همین کافی بود. فریاد هشدار خوشپرواز ضربه کاری رو زده بود. دست های تکبال آهسته پایین افتادن و خودش سست و متحیر به هیچ خیره شد. خوشپرواز به نگاه وحشتزدهش لبخند زد و پر های به هم ریختهش رو نوازش کرد.
-اصلا نگران نباش تکبال! هیچی اینقدر که ما تصور می کنیم سخت نیست. زندگی قشنگه. مثل این منظره رو به روی ما. خیلی قشنگ تر از چیزی که تو تا الان دیدی. مطمئن باش.
تکبال چشم های خستهش رو روی شونه های خوشپرواز بست و خودش رو رها کرد. چیزی ناشناس داشت در وجودش رشد می کرد، از هم باز می شد، داغ می شد و سبکش می کرد. داشت از زمین جدا می شد. داشت می رفت بالا. 1لحظه با وحشت پنجه های داغش رو جمع کرد. آزاد بودن. از تعجب نزدیک بود داد بزنه ولی فهمید که نه توانش رو داره نه میلش رو. صدای خوشپرواز رو شنید که می خندید و آهسته توی گوشش زمزمه کرد:
-تو گرفتار نیستی. دست هات آزاد هستن. مثل روحت. دستم رو بگیر و هر زمان خواستی چیزی بگی فشارش بده.
تکبال با حیرتی که حتی در اون حالت نیمه بیدار رهاش نمی کرد دست های خوشپرواز رو لمس کرد. داشت می رفت بالا، بالا، بالاتر. ولی نه اونقدر بالا که همراه کرکس می رفتن. و نه اونقدر سریع و اونقدر عمودی. حس کرد آهسته آهسته می چرخه و بالاتر میره. چشم هاش رو باز نمی کرد که نبینه. به نظرش اگر می دید می افتاد. از وحشت به خوشپرواز چسبیده بود و می لرزید. پنجه هاش از شدت فشاری که به دست خوشپرواز می آورد درد گرفته بودن و داشتن بی حس می شدن. ولی نه! این بی حسی از فشار نبود. تمام جسمش داشت بی حس و سبک می شد. صدای آبشار رو از پایین پاهاش می شنید و در1لحظه نیمه آگاهی متوجه شد که از زمین و از آبشار و از درختچه های تزئینی خیلی بالاتر رفتن. خوشپرواز آهسته توی گوشش نجوا کرد:
-خوبی؟
تکبال خواست جواب بده ولی چقدر این جواب دادن در نظرش سخت بود. حس می کرد برای اینکه صدا از حنجرهش در بیاد توانی بیشتر از حد لازم باید صرف کنه و تکبال این رو نمی خواست. پس فقط آروم، خیلی آروم دست خوشپرواز رو فشار داد. خوشپرواز آهسته خندید. داشتن می رفتن بالاتر. تکبال این رو احساس کرد و لرزید. ولی همراه این وحشت، حس عجیب و ناشناسی داشت توی وجودش می چرخید. درست مثل چرخش اون آبشار که پایین پا هاشون توی اون دایره سنگی مارپیچ با زیبایی چرخ می زد. حسی گرم، روان، مثبت. لذت عجیبی که تکبال اطمینان داشت در هیچ کدوم از پرواز های بلندش تجربه نکرده بود. ترس آهسته آهسته عقبنشینی می کرد و جاش رو به سبکباری و لذت ناشناسی می داد که برای تکبال هیچ اسمی نداشت. داشتن آهسته می چرخیدن و مارپیچ می رفتن بالا، بالا، بالاتر!تکبال احساس می کرد داره از حرارت چیزی شبیه خورشید اول صبح گرم میشه. صدای خودش رو شنید که شبیه خوابزده ها که توی خواب می خندن، بی حس و بی حال خندید. از دور ها شنید که خوشپرواز توی گوشش زمزمه می کرد:
-حالت خوبه تکبال؟ می بینی؟ اینه پرواز! با ادامهش موافقی؟
تکبال خواست جواب بده ولی نتونست. دیگه هیچ چیزش به اختیار خودش نبود. انگار تمام حواسش توی اون چرخش های آهسته شناور شده بودن و نمی خواستن فرمان ببرن. خوشپرواز منتظر جواب بود و تکبال باید جواب می داد. سعی کرد بگه آره ولی چیزی که خوشپرواز شنید شبیه ناله ضعیفی بود که با دیدن1خواب رضایتبخش از حنجره خواب بیننده بیرون میاد.
-آآآآهااا!
خوشپرواز چشم هاش رو بست و باز کرد و رو به آسمون، رو به خورشید و رو به پهنای بی نهایت لبخند زد. بعد تکبال بی خود از خود رو سفت تر و مطمئن تر بغل کرد که نیفته، بال هاش رو آروم حرکت داد و رفت بالا. تمام دنیا انگار همراه لحظه ها با تکبال می چرخیدن.
-چی حس می کنی تکبال؟
تکبال این صدا رو شنید و دنبال جواب کوتاهی گشت که کامل هم باشه.
-بهشت.
این کلمه توی ذهن نیمه هشیارش چرخید و به زحمت از حنجرهش جاری شد. خوشپرواز بلند خندید. خنده هاش شبیه قهقهه های کرکس نبودن. پرواز هاش هم همینطور. تکبال نسیم آسمون رو زیر پر هاش احساس کرد و با احساس رضایتی غیر قابل مهار از سرخوشی ناله کوتاهی زد. خوشپرواز دستی به سرش کشید.
-چشم هات رو باز نکن! باید بر گردیم. می خواییم بریم پایین.
تکبال این رو به هیچ عنوان نمی خواست. حاضر بود تا آخر دنیا بچرخه. نمی خواست فرود بیاد. خواست اعتراض کنه ولی صداش در نمی اومد. دست خوشپرواز رو گرفت و بی حال فشارش داد و سعی کرد با حرکت ناتوان دستش، دست خوشپرواز رو به طرف بالا ببره. خوشپرواز بلافاصله فهمید. حیرتش رو حتی تکبال ناهشیار احساس کرد.
-نمی خوایی فرود بیاییم؟ هنوز می خوایی ادامه بدیم؟ تو هنوز جا داری؟ این غیر ممکنه!
تکبال با اصرار بیشتری دست خوشپرواز رو به طرف بالا فشار داد ولی توانش تموم شد و نفس هاش به شماره افتادن. خوشپرواز بلند خندید.
-خوب، خوب فهمیدم. باشه. 1کمی دیگه. ولی نه خیلی.
تکبال خنده خوشپرواز رو شنید و فقط نفس های عمیق زد. نفهمید چقدر گذشت. نمی دونست چه مدت از زمین جدا بودن. شاید1عمر.
-تکبال!می شنوی؟ باید فرود بیاییم. دفعه های بعدی هم هست. ولی الان باید بریم پایین. من دارم خسته میشم ولی تو خیلی قوی هستی. از فرود نترس. خیلی آهسته میریم پایین. آماده ای؟
تکبال فقط دست خوشپرواز رو خیلی بی حس گرفت و فشار داد. فرود. آهسته و نامحسوس با همون چرخش های منظم که داشت آهسته تر می شد. و سر انجام، زمین سفت و امن. تکبال1لحظه چشم باز کرد و به قیافه خسته ولی شاد خوشپرواز خیره شد. بعد لبخندی آروم زد و دیگه چیزی نفهمید.
بیدار که شد، چلچله و رنگین پر بالای سرش بودن. خوشپرواز هنوز خسته بود ولی به پهنای چهرهش می خندید.
-چطوری تکبال؟
تکبال با لبخندی از ته دل به لبخندش جواب داد. نفسی عمیق از سر رضایتی عمیق کشید و دوباره به خواب رفت. چلچله با اعتراض نگاهش کرد.
-خوشپرواز!شما2تا1دفعه کجا غیب شدید؟ چی به سر این اومده که اینقدر بی حاله؟ خود تو چی؟ باد بهت بزنه می افتی. جریان چیه؟
رنگین پر زد زیر خنده و حتی چشم غره چلچله هم نتونست متوقفش کنه. خوشپرواز بهش خیره شد و با خوش اخلاقی گفت:
-کوفت!
سرخ سر با سر و صدا پیداشون کرد و بهشون ملحق شد. چلچله عصبانی بود و کنجکاو. رنگین پر بلند می خندید و خوشپرواز همراهیش می کرد.
-یعنی چی؟ ببینم شما2تا به چی می خندید؟ این تکبال چرا مثل مرده ها خوابیده؟ داستان اینجا چیه؟
چلچله خوشحال از پیدا کردن گوشی برای شنیدن اعتراضش به حرف اومد.
-من که چیزی نفهمیدم. این2تا غیب شدن و ما کلی گشتیم. بعدش توی1جای خیلی قشنگی پیداشون کردیم. این خوشپرواز روی پا هاش بند نبود و تکبال هم انگار اصلا زنده نبود. هر2از خستگی داشت جونشون بالا می اومد و… سرخ سر! دارم باهات حرف می زنم چرا می خندی؟
چلچله از حرص هوار می زد و تکبال همچنان خواب بود.
زمان آهسته در گذار بی صدای خودش، جنگل رو به جلو پیش می برد. تکبال چندین بار دیگه همراه خوشپرواز ارتفاع گرفته و حالا دیگه خودش و خوشپرواز مطمئن بودن که تکبال هرچند بال پریدن نداره ولی اصلا اون مدل که خودش تصور می کرد خاکی نیست. اتفاقا بسته آسمون بود و از نظر خوشپرواز همراهیش حرف نداشت. ولی این وسط1چیزی درست نبود.
-متنفرم. از خودم. کرکس این رو ازم نمی خواد. انتظار نداشت ازم. خودم هم همینطور.
خوشپرواز با همدلی بهش چشم دوخت.
-تکبال!تو کار بدی نکردی. تو تجربه ای رو داشتی که کرکس بهت نداد. تجربه های تو اشتباهی بودن و کرکس نتونست یا نخواست که اصلاحشون کنه. نتیجه این شد که تو دیگه حتی جرأت نمی کردی به آسمون نگاه کنی. می ترسیدی. پرواز رو مترادف سقوط تعبیر می کردی و باورت نمی شد این می تونه چه حس خوبی باشه. و حالا تو کم و بیش ماهیت درست پرواز رو شناختی و درضمن فهمیدی که به سردی خاک نیستی. تکبال! تو به کرکس بدهکار نیستی. چون کرکس هم در مورد تو حق امانت و تعهد رو رعایت نکرد. کاری که باهات کرد شرط معرفتی نبود که ازت انتظار داشت. و حالا تو بدهی بهش نداری.
تکبال نفرتش رو خورد. نفرتی که از خودش احساس می کرد و باعث می شد از حرص در خودش به خودش بپیچه.
-ولی کرکس هرچی که بود، بعد از جفت شدن ما2تا با هیچ پرنده ای جز من هم پرواز نشد. کاری که من لعنتی کردم.
خوشپرواز با تأثر سری تکون داد و آه کشید.
-معلومه که با کسی جز تو هم پرواز نشد. بعد از این هم نمی شد. کی حاضر بود وحشی گری هاش رو تحمل کنه و چیزی نگه؟ کدوم پرنده صبوری جز تو؟ تکبال! این کَرکَسِت رو من ندیدم. ولی مطمئنم خودش آگاه بود چه جونور خطرناکیه و آگاه بود که هیچ زنده ای همچین توحشی رو نمی پذیره جز تو. تو براش بس بودی تکبال. از هر نظر بهش احساس رضایت می دادی. لزومی نمی دید با پرنده دیگه ای جز تو بپره. تو تسلیم بودی و صبور. تو می جنگیدی و می باختی. تو هر زمان لازم داشت در مهارش بودی و هر مدل دلش می خواست رفتار می کردی. بدون اینکه خودت بخوایی وادار می شدی چون کرکس بلد بود چه جوری وادارت کنه در لحظه به خصوصی رفتار به خصوصی داشته باشی. حتی می تونست وادارت کنه بجنگی و ببازی. تکبال! اون لازم نداشت با پرنده دیگه ای هم پرواز بشه. تو همه چیز هایی که لازمه رضایتش بود رو بهش می دادی. کرکس به خاطر تو نبود که با کسی جز تو نمی پرید. به خاطر خودش بود. چون رضایت داشت. از تو و از همه چیز حضورت. حرف هام رو می فهمی؟
تکبال نمی دونست. می فهمید و نمی فهمید. ساعت ها و ساعت ها می نشست و در تنهایی با خودش فکر می کرد. در توان خودش می دید که دیگه هرگز این رو تکرار نکنه، پشیمون بشه و به عنوان1اشتباه بزرگ ازش یاد کنه و اجازه نده دیگه اتفاق بی افته. ولی1مشکلی وجود داشت. اینکه تکبال هرچی می کرد این حس پشیمونی رو نداشت. کرکس اونجا نبود. کرکسی که همیشه بهش می گفت من اینجام. حالا کرکس نبود. زمانی هم که بود اینقدر خودخواه بود که اجازه نداد و لزومی ندید که به تکبال یاد بده درست تجربه کردن یعنی چی. پس چرا؟ چرا تکبال حالا باید پشیمون می شد و به خاطر دیده ها و دونسته هاش احساس درموندگی و پریشونی می کرد؟ سعی کرد. باز هم سعی کرد ولی موفق نشد. پرواز رو دوست داشت و از این آگاهی های جدیدش لذت برده بود و نمی تونست خودش رو فریب بده. از دست کرکس عصبانی بود. نه اونقدر که بخواد واسه همیشه ولش کنه. فقط به اندازه ای که حاضر باشه بدون حضورش تجربه هاش رو زیاد کنه. روز ها و ساعت ها جنگ با خودش حسابی خستهش کرده بود.
-من اشتباه می کنم؟ خوب بذار اشتباه کنم. کرکس هم اشتباه کرد. نه در حق خودش. در حق من. من که جفتش بودم. به گفته خودش جفت عزیزش. ببین چه معامله ای کرد باهام؟ حالا بذار من1خورده اشتباه کنم. به جایی بر نمی خوره. بذار اشتباه کنم هرچند درست نیست. درست نیست! نه! نیست! اصلا درست نیست! به جهنم که نیست!.
چیزی از جا پروندش. سایه ای بزرگ و متحرک که درست از بالای سرش می گذشت. حرکتی سریع از بالای سرش. به خاطر ارتفاع بالایی که داشت، فاصلهش دور بود ولی نمی شد نادیدهش گرفت. تکبال سر بلند کرد تا ببینه اون سایه های سریع چی هستن که می گذرن. کبوتر نر سفید و بزرگی رو دید که درست از بالای سرش با سرعت و بی توقف پیش می رفت و جفت سفیدش هم درست پشت سرش بود و روی شونه کبوتر مادر، جوجه کوچیکی که از شدت سفیدیِ پر هاش، بال های مادرش و زمینه اطرافش تیره دیده می شد. تکبال به پرواز صاف و سریع کبوتر نر خیره موند. جوجه شیطون از روی شونه های مادرش پرید و پرپر زنان درست روی شونه پدرش فرود اومد و با سرخوشی بلند و بی توقف جیر جیر کرد. تکبال نجوای خودش رو احساس نکرد.
-بالاپر!
کبوتر ها به همون سرعتی که ظاهر شده بودن پرواز کردن، از بالای سر تکبال گذشتن و رفتن و ناپدید شدن. مثل1خواب کوتاه و شیرین. تمام دل تکبال دنبال سفیدی درخشان پر های اون جوجه شیطون و جیرجیرو پر زد و رفت. حسی مرکب از دلتنگی و شادی وجودش رو گرفت. چقدر برای بالاپر شاد بود و چقدر جای خودش رو بین اون ها خالی می دید!. دلش گرفت. دلش تنگ بود. دلش هوای امنیت لونه قدیمشون رو داشت. هوای اطمینان بی خطچه زیر پر های مادرش و خنده ها و مواظبت های برادرانه بالاپر رو. دلش گریه می خواست. اشکی در کار نبود. حتی آهی هم به کمکش نیومد. سرش رو تکون داد تا از افکار در همش بیاد بیرون ولی موفق نشد.
اون روز تا خود شب، تکبال حواسش درست و حسابی جمع هیچی نبود. هیچی رو درست نمی دید. تصویر جوجه کبوتری با پر هایی که از شدت سفیدی می درخشید، بین نگاهش و هر چیز دیگه که در مقابلش بود حایل شده و کنار نمی رفت. شب که شد، تکبال با خوشحالی آشکاری به گوشه تنهایی خودش خزید به امید اینکه بتونه بی صدا و بی تظاهر و بی دلواپسی تا خود صبح فکر کنه و باز هم فکر کنه.
تکبال شب ها رو ترجیح می داد. ولی نمی تونست منکر بشه که تمام اتفاق هایی که واقعا بد بودن شب ها می افتادن. اتفاق هایی خیلی بدتر از اجبار هم صحبتی های عادی در جمع های شاد.
-تو مطمئنی همینجاست؟
-آره بابا مطمئنم. خودم دیدم.
-یعنی میگی باید بریم این تو؟
-نه پس باید در بزنیم و اینجا بست بشینیم تا صبح بشه. معلومه که باید بریم تو.
-دیوونه شدی؟ اولا اون تو خیلی تنگه و جا نمیشیم. دوما هیچ فکر کردی چی به سرمون میاد؟ خیال کردی هنوز چند ماه قبله؟
-خوب خودت بگو حالا که تا اینجا اومدیم باقیش رو چطور پیش ببریم؟ تا اینجا من گفتم از اینجاش رو تو بگو.
-من، خوب، نمی دونم.
-پس ور ور نکن بیا.
-ولی آخه،
-میایی یا خودم برم؟
-نه تنها نرو خورد و خمیر میشی صبر کن با هم بریم.
تکبال این صدا ها رو می شنید و نمی شنید. حس می کرد وزوز های مزاحم زنبور مردابه که دوباره داره توی گوشش زنگ می زنه. سعی کرد با غرشی از جنس خشم این صدا رو ببره ولی صداش در نیومد. اون قدر خسته بود که نفسش بالا نمی اومد. خوشپرواز و رنگین پر اون روز مجبورش کرده بودن تمام جنگل رو با قدم های کبوتری راه بره و خوشپرواز به این هم قانع نشده بود و مجبورش کرده بود همونجا روی زمین بال هاش رو حسابی بالا پایین کنه تا از بی حسی وحشتناکی که بهش دچار شده بودن در بیان. و حالا تکبال چنان خسته بود که دلش می خواست دستی از غیب بیاد و به هر طریقی که بلده این وزوز مزاحم رو خاموش کنه. ولی وزوز خاموش نشد. در عوض آهسته تر شد و به صورت زمزمه هایی در اومد که نزدیک و نزدیک تر می شدن و درست زمانی که2جفت دست بعد از زمزمه1، 2، 3، به بالای بال هاش و پنجه هاش چسبیدن تکبال به شدت از خواب پرید. درگیری چنان سریع شروع شد که انگار بین خواب و بیداری تکبال هیچ فاصله ای نبود. تکبال در اون لحظه تنها به فرمان غریزه کور عمل می کرد و به هیچ عنوان نمی فهمید که صاحب های اون2جفت دست در تمام لحظه ها فقط دفاع و مهار می کردن.
-نه!فسقلی! آروم باش! گوش بده! چیزی نیست! گوش کن!
تکبال در1لحظه گذرا انگار فهمید.
سکویایی ها!
کجا بودن این رفیق های دیروز در زمان هایی که تکبال از درد غیبت خورشید به خودش می پیچید؟ کجا بودن لحظه ای که روی پر های خونی فاخته ضجه می زد؟ کجا بودن لحظه های وحشتناکی که داشت توی مرداب تاریک فرو می رفت تا غرق بشه؟ کجا بودن در زمان سیاه و دردناکی که از درد بی انتهای فقدان اکسیر تکمار که کرکس گرفتارش کرده بود استخون هاش داشتن می ترکیدن و زیر دست ترس و ضعف و درد و تنهایی و دلتنگی غیبت کرکس و همه چیز های آزار دهنده عمرش دست و پا می زد و فقط منتظر بود که مرگ بیاد بلکه خلاصش کنه؟ سکویایی ها نبودن. نبودن! اون ها کرکس رو می شناختن و با اینهمه هیچ زمانی به هواداری تکبال هیچی نگفتن و بعد از غیبت کرکس بهش تهمت خیانت زدن و به هر چیز نباید متهمش کردن، خواستن مجازاتش کنن، خواستن نابودش کنن. و حالا تکبال تمام این خشم دیوانه رو با تمام قدرت روی سرشون می ریخت. دست ها حالا دیگه با تمام توان صاحب هاشون فقط سفت به زمین و دیوار علفپوش پشت سرش چسبونده بودنش و تکبال با چیزی فراتر از احساس1زنده معمولی با نگاه و با غرش های بیگانه و با نفس های داغ و آتیشی روی سرشون جهنم رو می بارید.
-فسقلی!گوش بده! ما فقط می خواییم باهات حرف بزنیم! 1لحظه آروم بگیر!
تکبال تمام خشمش رو به مقابل آزاد کرد.
-فسقلی دیگه کیه هان؟ این اسم عوضی رو دیگه نمیگید فهمیدید؟ فسقلی دیگه تموم شد. رفت جهنم. شما ها هم بجنبید که بهش برسید. برید گم شید تا خودم راهیتون نکردم.
تکبال بی مهابا ضربه می زد و تا چند لحظه نفهمید پر و بال و پنجه هاش از ضربت انفجار خشمی که به رو به رو فرستاد خونی شده. مهاجمین چند لحظه پیش حالا دیگه فقط سعی می کردن از خودشون محافظت کنن و خون روی پر و بال تکبال می گفت که چندان هم موفق نیستن.
-فسقلی!آروم باش! جان کرکس! خاک خورشید! بس کن دیگه!
تکبال سست شد. خورشید خاکی نداشت. ازش چیزی باقی نمونده بود که زیر بوته های قاصدک خاکش کنن. حتی1پر ازش به دست نیومد. تمام خورشید بی رحمانه زیر1آوار خاک سیاه دفن شد. تکبال حس کرد نفسش رو از قلبش با درد کشیدن بیرون. یکی از جفت دست ها شل شدن و صدای هقهق خفه ای که بالا می گرفت فضا رو از دردی بی انتها و بی توصیف پر کرد. تازه اون لحظه بود که نگاه بی روح تکبال سرخی خون رو دید. زمان و مکان به بُعد منطقیش بر گشت و تکبال تونست خون روی چهره وحشتزده مقابلش رو تشخیص بده.
-تیزرو!چیزی شدی؟
تیزرو با صورتی غرق خون بی حال خندید.
-پس بلاخره وقت کردی و شناختیم. نه بابا چیزی نشدم فقط1خورده رنگیم کردی.
ولی تکبال با نگاهی خیره به رو به رو چشم دوخته بود. به چهره ای که خونیش کرده بود. به چهره آشنایی که زمانی رفیقش بود. همراهش تا افرا رفته بود. باهاش خندیده بود. کنارش جنگیده بود. برای عزیز های از دست رفته باهاش گریه کرده بود و توی پیروزی ها باهاش جشن گرفته بود. بغضی از جنس آتیش گلوش رو فشار داد ولی اشکی در کار نبود. چه قدر اشک لازم داشت که بباره ولی نگاهش خشک بود.
-تیزرو!کاش تموم بشم! چی آوردم سرت؟
تیزرو با نگاهی پر اشک و با چهره ای غرق خون لبخند زد.
-هیچی بابا ولش کن. طوری نشد که!
تکبال با تماس دستی روی شونه هاش از جا پرید.
-نترس فسقلی!
تکبال با خشم از جا پرید.
-این اسم رو دیگه نبر!
تکرو صبورانه اصلاحش کرد.
-باشه. باشه هرچی تو بگی. بگو چی صدات کنیم؟ آخه ما از زمانی که شناختیمت این طوری گفتیم. حالا تو می خوایی چی بهت بگیم؟
تکبال با دردی فرا تر از حد تحمل به خاطر آورد که کرکس از همون اول فسقلی صداش زده بود و این یادگار کرکس روی سرش باقی مونده بود.
-من تکبالم. سخت نیست. تمرین کنید یاد می گیرید.
تکرو با همون صبوری اولش بهش نگاه کرد.
-خوب باشه. نترس تکبال. می خوام ببینم این خون مال خودته یا مال ماست اگر زخمی شدی کمکت کنم.
تکبال آهسته سر بالا کرد و به نگاه خسته و خیس تکرو خیره شد.
-شما2تا چرا اینهمه داقون شدید؟ چی شده؟
تکرو تلخ خندید.
-ما تازه خوبشیم. اگر بدونی! داریم ویران میشیم تکبال. تمام منطقه سکویا داره ویران میشه. کرکس نیست. خورشید نیست. مشکی از اون شبی که خورشید رو از دست دادیم روانش پاک شده و حالش اصلا خوب نیست. مار ها دارن آماده جنگ میشن. تکمار می خواد این دفعه کار رو1سره کنه و به نظر ما انتخاب زمانش هم درسته. ما ضعیفیم تکبال، ضعیف. هنوز کسی نمی دونه چی به سرمون اومده. حتی نذاشتیم خودی های دور تر هم بفهمن که خورشید دیگه نیست. ولی تقریبا همه داریم فکر می کنیم1طوری ببازیم که بعد از مردن خیلی خفیف نباشیم.
هقهق دردناک دوباره بلند شد. تکبال به تیزرو نظر انداخت که سرش رو گرفته بود بین دست هاش و بیخیال می بارید. بهش حسودیش شد.
-کاش من هم می تونستم!
تکرو آروم خون های روی بال هاش رو پاک کرد.
-مال تو نیست. چه خوب!.
تکبال به خودش اومد.
-جنگ آخری؟ یعنی بزرگ تر از درگیری اون شب خارستان؟
تکرو به نشانه جواب مثبت سر تکون داد.
-تکمار این دفعه ملاحظه و استطار رو می ذاره کنار. جنگ این دفعه واقعا جنگه تکبال. تکمار نمی خواد فرصت رو از دست بده. البته نمی دونه ما خبر داریم ولی داره برای نابودی ما و جنگل آماده میشه. می خواد پیش از بازگشت کرکس و قوی شدن دوباره ما تمومش کنه.
تکبال نگاهی به تیزرو که در حال هقهق کردن بود انداخت و1دفعه از جا پرید.
-تکمار غلط کرده! ما الانش هم قوی هستیم. تکرو! خبر مردن خورشید رو به هیچ عنوان نذارید درز کنه. هر چیزی بگید جز راستش. حتی بین خودی ها. هرچی کمتر بدونن بهتره. و تیزرو، واسه چی تو گریه می کنی؟
تیزرو بیشتر توی خودش جمع شد و بلند تر هقهق کرد. تکبال با تأثری دردناک ولی نگاهی کاملا خشک بهش خیره شد.
-تیزرو تقریبا هر شب گریه می کنه تکبال. از اون شب جهنمی به بعد حالش خوش نیست. آخه اون همه چیز رو دید. از همه به تپه نزدیک تر بود. لحظه آخر وقتی اون پایین منفجر شد و تپه آوار می شد این داشت تماشا می کرد. خورشید رو دید. میگه هنوز زنده بود. وسط آتیش بود ولی زنده بود. تا لحظه آخر هم قهرمان بود و بعدش که آوار ریخت…
تکبال حس کرد دیگه نمی تونه نفس بکشه. چیزی سنگین تر از غبار تاریک اون شب به قفسه سینهش فشار می آورد. تیزرو تکیه زده به دیوار ولو شده بود روی زمین و حالا دیگه زار می زد.
-از اون شب به بعد حال تیزرو اینطوریه و بقیه هم اینقدر داقون و در هم و گرفتار بودن که نشد من به کسی بگم1چاره ای واسهش کنن.
تکبال دیگه مکث نکرد. آهسته جلو رفت و کنار تیزرو که داشت از شدت هقهق های بریده می لرزید نشست. دستش رو گرفت و آروم خون روی چهرهش رو پاک کرد.
-تیزرو!گوش کن! می دونی اگر خورشید الان زنده بود بهت چی می گفت؟
تکبال در برابر نگاه مات تکرو و چشم های خیس تیزرو به چهرهش حالت جدی از اون مدل ها که وقتی خورشید حرصی می شد پیدا می کرد داد و با تقلیدی ماهرانه از صدا و لحن تلخ و تمسخر آمیز خورشید، رو به تیزرو گفت:
-اُهُه!چندتا پخ دیگه مونده که توی خودت بشاشی پرنده ریقوی نکبت هان؟ واسه چی توی کله پوکت نمی مونه؟ ما در جنگیم بچه. جنگ. جنگ هم از این کثافتکاری ها زیاد داره. حالا پاشو برو دک و پوز کج و کولهت رو جمع کن وگرنه همچین بزنم توی سرت که نکبت داخل روده هات از فرق سرت بزنه بیرون!
تکبال شونه هاش رو پایین انداخت و لبخند زد ولی در کمال تعجب دید که تیزرو و تکرو مات و متحیر بهش خیره موندن. اصلا همچین انتظاری نداشت. کاملا مطمئن بود که هر2تاشون حسابی می خندن ولی هیچ کدوم نمی خندیدن. تیزرو دیگه هقهق نمی کرد ولی چنان مات به تکبال خیره مونده بود که انگار تا به حال چیزی به عجیبی اون ندیده. تکرو هم دسته کمی ازش نداشت. تکبال لحظه ای به خودش و بعد به چشم های حیرتزده اون2تا خیره شد.
-ببینم!شما2تا چتون شده؟ من فقط خواستم از این حال و هوا در بیایید و، خوب، به نظرم رسید می شد که، یعنی خوب، فکر کردم بخندید ولی، مثل اینکه،
تیزرو و تکرو همچنان متحیر و منگ بهش خیره مونده بودن. تکبال صبرش رو از دست داد و تقریبا داد زد:
-میشه بگید چی اینقدر افتضاحه؟ من که نمی فهمم.
تکرو سکوت رو با صدایی مثل خوابزده ها شکست.
-تکبال!چطوری می تونی؟
نگاه دلواپس و پرسش گر تکبال بهش خیره موند.
-تکبال!درست شبیه خودشه. باور کن راست میگم. همه چیز این تقلیدت عین خودشه. حالت نگاهت، مدل کلامت، حالت صدات، حتی شونه تکون دادن و حرکت دست هات. حتی سر تکون دادن هات. تکبال! تو چطور می تونی اینهمه دقیق ازش تقلید کنی؟
تکبال که خیالش راحت شده بود معصومانه به نگاه وحشتزده و متحیر جفتشون نظری گذرا انداخت و خندید.
-خوب راستش، نمی دونم. زمان هایی که باهاش بودم، خوب یعنی، اون خوب، اینطوری بود و من، تماشاش می کردم و، خوب، نمی دونم. 1طور هایی یادم موند.
تکبال آهش رو به زحمت خورد. تیزرو نفهمید و تکبال نگاه از نگاه تکرو دزدید و نمی دونست که تکرو فهمیده یا نه. چیزی رو که تکبال حتی در خلوت خودش هم نمی تونست بهش اعتراف کنه خیلی واضح بود. اینکه تکبال بی نهایت دلش می خواست شبیه خورشید باشه. همون زمان که زیر دست های سختگیرش تعلیم می دید این رو به شدت تمام دلش می خواست. دوست داشت در همه چیز شبیهش باشه. تصور می کرد تمام این ترکیبات خشن و منفی و توانا و مثبت با هم جمع شدن و خورشید رو ساختن و تکبال تشنه جذب تمامشون بود تا1کپی از خورشید باشه. براش فرقی نمی کرد که بعضی از این موارد رو خیلی ها نمی پسندن. براش مهم نبود که از نظر خیلی ها1ماده پرنده نباید اینهمه خشن و اینهمه تلخ باشه. از نظرش اهمیتی نداشت که خورشید همیشه در1حصار سرد که بین خودش و بقیه ایجاد کرده بود، از دیگران1قدم بلند فاصله داشت و کسی نمی تونست نزدیکش بشه. خورشید با تمام این صفات و زیر و بم هاش خورشید بود و این خورشید همون طور که بود قهرمان تکبال بود. قهرمانی که تکبال حاضر بود تا مرز مردن پیش بره و شبیهش باشه. قهرمانی که تکبال هرگز نگفت اما می پرستیدش. همه چیزش رو می پرستید. توانش رو، استحکامش رو، اقتدار و اعتمادش رو، حتی سردی و سنگینی نگاه و تلخی آزار دهنده کلامش رو که باعث می شد بقیه همیشه در برابرش احتیاط کنن. خورشید هرگز ضعیف دیده نشده بود. هرگز کسی ندید که مثل بقیه زنده ها، چه نر و چه ماده، نیازمند شونه ای برای تکیه کردن و دستی برای گرفتن باشه. اگر هم بود کسی نمی دید. خورشید قاطع و خشن در برابر بنبست ها می ایستاد، صاف بهشون خیره می شد و انگار می گفت خوب که چی؟ بکشید عقب می خوام رد بشم!. و تکبال تمام این ها رو، چه منفی هاش و چه مثبت هاش رو می خواست. با تمام وجودش می خواست. با تمام روحش می خواست. توی وجود خودش می خواست. آتیشی و حریصانه می خواست. تکبال می خواست خورشید باشه. بدون تصور اینکه این چه اندازه سخته. تکبال می خواست خورشید باشه. در همه چیز شبیه خورشید باشه و خیالش نبود که این شباهت نمی تونه ازش1خورشید بسازه. تکبال نمی فهمید، از شدت خواهندگی فرصت فهمیدن این نکته رو نداشت که خورشید شدن در شباهت رفتار نیست. برای خورشید بودن باید خیلی عمیق تر شبیهش می شد نه اینکه نگاهش و کلامش و حرکاتش اون شکلی باشن. و این ها رو تکبال نمی فهمید. این ها رو به اضافه خیلی چیز های دیگه که تکبال این روز ها، این روز ها که کرکس دیگه نبود و خودش به تنهایی مجبور به تفکر و تحلیل می شد، به وجودشون پی می برد و می فهمید که چه قدر عقبه.
-تکبال!باید همراه ما بیایی. مشکی حالش افتضاحه. داریم از هم می پاشیم. تو تعلیم دیده خورشید و زیر دست کرکسی. شاید بشه کمک کنی. حتما میشه. تکمار بد طوری می خوادت تکبال. باور نمی کنی چه جوری افتاده دنبال گرفتنت. اگر تو اینهمه برای تکمار می ارزی پس حتما می تونی خیلی کمک ما باشی. با ما بیا.
خنده ای تلخ چهره تکبال رو پر کرد.
-که این طور! پس شما نماینده های اون طرف هستید! بی معرفت ها نکردن1سفت تر رو بفرستن که این طوری داقونش نکنم.
تکبال موقع گفتن این جمله ها به قیافه خونی تیزرو و چهره زخمی تکرو اشاره کرد و پوزخند زد.
-این حضرات صاف و مستقیم به چه جرأتی واسه من نفر می فرستن؟ مگه از صفحه ذهن های شفافشون پاک شده من کی هستم؟ این من هستم. جفتِ خیانتکارِ کرکس جانِ شما. خیال هم ندارم بهتون بگم چه بلایی سرش آوردم. من همونم که کرکس رو از سر راهم برداشتم تا برای خودم با شهپر…
تکرو آهسته دستش رو بالا برد و با سرعت ولی بی خشونت شونه های تکبال رو گرفت و با دست دیگه مانع ادامه جملهش شد. تکبال برای خلاصی از دستش تلاشی نکرد.
-تکبال!دیگه ادامه نده. ما هنوز نمی دونیم تو با کرکس چیکار کردی یا نکردی ولی حالا دیگه مطمئنیم که با شهپر قاطی نشدی و خیال هم نداشتی که بشی. کرکس و شهپر جفتشون ناپدید شدن. ما در تمام این مدت مواظبت بودیم و ندیدیم که شهپر بیاد به دیدنت. راستش خیال می کردیم اوضاع که آروم بشه میاد می بردت و کمین گرفته بودیم به حساب جفتتون برسیم ولی اینطوری نشد. در حالی که تو دیگه با ما نبودی و اگر ماجرایی بین تو و شهپر بود، می شد که بخوایید اقدامی کنید. غیب شدن کرکس هرچی که بود دست اون شهپر ناکسه. توی منطقه سکویا دیگه همه این رو می دونن. فقط گیر اینجاست که همه این رو هم می دونیم که تو داستان کرکس رو می دونی و چیزی نمیگی. جز این سکوتت دیگه هیچ اتهامی متوجه تو نیست.
تکبال با1حرکت سریع خودش رو از دست های تکرو خلاص کرد و بلند و خشن زد زیر خنده. قهقهه وحشیانهش شب رو می شکافت و بلند و بلند تر می شد.
-عجب! که اینطور! پس جز سکوتم هیچ اتهامی متوجهم نیست! هیچ اتهامی! وای چه خوب! الان از شادی این خبر که بهم دادی پروازی میشم و پرواز می کنم!
تکبال با صدایی شبیه عربده خندید و خندید و1دفعه متوقف شد. با چشم هایی که ازشون آتیش می بارید، سرد و خشن به اون2تا خفاش که بی حرکت در مقابلش بهش چشم دوخته بودن خیره شد.
-اون ها نباید شما2تا رو می فرستادن اینجا. حالا سریع از اینجا برید! برید بهشون بگید این جفت خائن دیگه نمی خواد ببیندتون. درضمن بهشون بگید لازم نکرده ادای نگران ها واسه من رو در بیارن. من بلدم چطور از پس خودم بر بیام. بلد هم اگر نباشم، دیگه نمی خوام زیر پر افراد منطقه سکویا باشم. شما2تا هم واقعا نباید از دستم این طوری می خوردید ولی…
تکرو حرفش رو برید.
-ما2تا رو بیخیال. ولی ببین تکبال! تو واقعا باید همراه ما بیایی. منطقه سکویا لازمت داره. الان زمان درگیری ما نیست. تکمار می دونه تو با ما نیستی. می دونه کرکس با ما نیست. غیبت شهپر رو می دونه. به مردن خورشید مشکوکه و دیر یا زود می فهمه. تکبال!می تونی برای همیشه ازمون متنفر باشی ولی این همراهی رو به خاطر جنگل سرو تا آخرش بیا. به خاطر پرنده های بیگناهی که به اعتبار امنیت سکویایی ها، خورشید، کرکس، شب ها رو صبح می کنن. به خاطر جوجه هایی که هنوز نمی تونن پرواز کنن و توی لونه هاشون و زیر پر و بال مادر هاشون هم دیگه امنیت ندارن. اگر تکمار این جنگ رو از ما ببره دیگه هیچی جلودارش نیست. جنگل نابود میشه. پرنده و پرواز دیگه هیچ وقت توی آسمون جنگل سرو پا نمی گیره. تکبال! ما نباید از تکمار ببازیم. خورشید نرفت که ما این طور مفت و مسخره وا بدیم.
تکرو درست می گفت. این کلام آخرش تکبال رو از دیواری که بهش تکیه زده بود جدا کرد.
-فقط تا آخر این ماجرا. باشه؟ من دیگه نمی خوام هیچ بستگی با شما ها داشته باشم. بعد از تموم شدن این داستان دیگه هرگز نمی خوام هیچ کدوم از شما ها رو ببینم. قبوله؟
تیزرو زمزمه کرد:
-نه!
تکرو با نگاهی هشدار دهنده که از دید تکبال مخفی نموند بهش اعلام سکوت داد.
-خوب باشه. قبوله. من از طرف تو این شرطت رو به بقیه هم میگم. ولی الان نمیشه صبر کنیم. داریم زمان رو از دست میدیم. نمیشه ما بریم پیغامت رو بدیم و برگردیم. تو باید همین الان همراه ما بیایی. مشکی اوضاعش بحرانیه و شاید امشب تو بتونی درستش کنی.
نگاه سرد تکبال در زیر سایه نگرانی تیره شد. تکبال نگاهش رو از تکرو دزدید.
-درضمن، اونجا هم نمی خوام بمونم. خونه من اینجاست و هر بار که به منطقه شما میام بعدش باید برگردم اینجا.
دوباره تیزرو از جا پرید و خواست حرفی بزنه ولی با نگاه هشدار دهنده تکرو عقب کشید.
-باشه. بریم اگر دلت خواست برگردی خودم می رسونمت اینجا.
تکبال لحظه ای به انتظار شفاف نگاه تیزرو خیره موند. از ذهنش گذشت:
-این ها چه بزرگ شدن و تکرو چه محکم و عاقل شده!
لبخند محوی چهرهش رو کمی باز تر کرد. لبخندی تلخ ولی رضایتبخش. از1چیز مطمئن بود. اینکه اون2تا با وجود ظاهر غلط اندازشون، حاضر نبودن با نه ی قاطعِ تکبال بذارن و برن. اون ها اومده بودن که ببرنش و تکبال مطمئن بود تمام تلاششون رو برای این بردن می کنن. نمی دونست موفق می شدن یا نه ولی در هر صورت هر2طرف وحشتناک خسته می شدن. تکبال این رو نمی خواست. هم خسته بود، هم نمی خواست به اون2تا خفاش صدمه بزنه، و هم گفتار تکرو درست بود. الان زمان درگیری بین تکبال و سکویایی ها نبود. از تمام این ها گذشته، مشکی حالش بد بود. یعنی چی شده بود؟ مشکی، رفیق گذشته هاش. هم صحبت لحظه های خشم کرکس با تکبال. همراه مهربونش. هم دل گریه هاش. مشکی اوضاعش چه جوری بود که به گفته تکرو کسی نمی تونست درستش کنه؟
تکبال با صدای خودش از جا پرید.
-کی باید بریم؟
تکرو مثل برق بال هاش رو حرکت داد و آماده پرواز شد.
-همین الان. 1لحظه رو هم نباید از دست بدیم. تکمار تعلیم افرادش رو شروع کرده. هم برای جنگیدن، هم برای گرفتن تو.
تیزرو اشک ها و خون روی چهرهش رو با خوشحالی پاک کرد. تکبال بهش خیره شد. نگاهش مثل همون وقت ها بود. خوشحالیش ساده و شفاف توی چشم می زد. بغضی آزار دهنده نفس کشیدن رو برای تکبال مشکل می کرد ولی اشکی برای باریدن نبود.
-تیزرو! من نمی خواستم. من، …
تیزرو با چهره خیس از اشک و خون مثل گذشته ها ساده و صمیمی خندید.
-بیخیال بابا. کرکس که بیاد باهاش حساب می کنم.
نگاه تکبال در1لحظه تیره شد. سنگینی و سردی فضا1دفعه انگار مثل آوار خاکی که خورشید رو دفن کرده بود روی اون3تا فرود اومد. تکبال آماده بود که بجنگه ولی تیزرو و تکرو حرفی از اتهام و خیانت بهش نزدن.
-ماتت نبره تکبال. بپر روی شونه هام تا بریم.
تیزرو و تکرو1لحظه سر اینکه کی روی شونه هاش ببردش دعوا کردن. درست مثل اون وقت ها. تکرو پیروز شد و چند لحظه بعد، هر3تا در پهنه آسمون شب به طرف منطقه سکویا می رفتن.
تکبال احساس عجیبی داشت که جنسش رو نمی شناخت. غم بود یا شادی. ترس بود یا اشتیاق. داشت می رفت به منطقه سکویا! جایی که سکویایی ها بودن، خاطرات کرکس و خورشید بود، سکویا بود، مشکی بود،
تکبال در راه خونه بود!.
دیدگاه های پیشین: (7)
مینا
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ساعت 18:18
کاش کی میشد تکبال با بالاپر صحبت میکرد.
کاش کی کرکس زود تر برگرده.
کاش کی توی جنگ تکبال و سکوریاییها با تکمار اون سکوریاییها باشن که برنده باشن.
و امیدوارم که هیچکدوم از این قهرمانهارو دیگه به قتل نرسونید.
خیلی برام دعا کنید.
راستی دلم برای تیزرو سوخت
و این که کاش کی بشه که همه ما یه دوست مثل خوشپرواز داشته باشیم من یکی که خیلی دلم میخواد داشته باشم. البته دارم ولی خوب اینو که خوندم دلم بیشتر از یکی خواست.
دلم برا یاون زنبور هم سوخت.
ولی دقیقا تکبالرو درک میکنم زمانهایی که اعصاب هیچکسرو نداری یه نفر بیاد و هی توی گوشت وز وز کنه وای یعنی حرص میده آدمو به قدری که نمیدونین باید چی کار کنید.
شرط میبندم که اون زوبوره با خوشپرواز دست به یکی کرده بوده
یه خبری هم از کبوتر خانوم بدین

پاسخ:
سلام مینا جان.
بالاپر اصلا از اون بالا تکبال رو ندید و نمی دونم اگر می دیدش چی می شد. تکبال هنوز نمی تونه برگرده. وظیفه تکبال سنگینه. باید انجامش بده و حصار امن خونواده جای خطر کردن نیست.
دوست خوب کیمیاست مینا جان. اگر یکی داری سفت نگهش دار یعنی قدرش رو خیلی بدون. این مدل نعمت ها کمتر دومی دارن.
کبوتر خانم هم حتما سلامته. جوجه بالاپر حالش رو جا میاره. احتمالا.
باور کن مینا جان من از رفتن قهرمان ها و توصیف این رفتن ها بیچاره میشم. شبی که پایان خورشید رو می نوشتم حالم دیدنی بود. به خدا من این رو نمی خوام. به هر کسی میگم میگه مگه خودت ننوشتی؟ خوب عوضش کن. مینا نمیشه عوضش کنم. به خدا اگر می شد… آخ که اگر می شد.
کرکس، کاش برگرده! آخ مینا هرچی جلو تر میرم بیشتر حس می کنم که کرکس باید باشه. کرکس با وجود کرکس بودنش باید باشه. به خیلی دلیل ها. کاش برگرده! کاش هرچه سریع تر برگرده تا این انتظار تموم بشه!
دعا. همیشه. همیشه مینا. باور کن همیشه.
موفق باشی و شاد. خیلی شاد تر از امروزت.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1394 ساعت 00:30
سلام. بالاخره از یک نواختی زندگی تکبال کم شد.
فکر کنم بوی هیجان و نفسگیر بودن ماجرا میاد.
امیدوارم بوی خون هم اگه میاد بوی خون تکماری ها باشه و نه سکویایی ها.
یه چیز خیلی عجیبو براتون بگم قبول دارم که خیلی منتظر پایان جنگ تکبال و تکماری ها هستم ولی احساس می کنم در این تقریباً یک سالی که همراهشون بودم دلم نمیخواد ترکشون کنم و داستانشون واقعاً حس می کنم با تمام خوبی ها و بدی هاش خیلی بهش عادت کردم.
جدی وقتی میام و این ماجرا رو می خونم احساس می کنم در یک جنگل زندگی می کنم و تموم این پرنده ها و بقیه موجوداتی که ازشون می نویسید وجود واقعی دارند و من با خوندن حتی هیجانی ترین قسمت های ماجرا هم احساس آرامش می کنم.
خیلی خوب می نویسید شاید یک نفر که تخصصش شناخت پرنده هاست بتونه از قسمت های زیادی از ماجرا اشکال بگیره که مثلاً فلان پرنده نمی تونه این طوری بپره و محاله که مثلاً اون پرنده از این پرنده بزرگ تر یا کوچیک تر باشه ولی با وجود تمام این ها حس می کنم پرنده ها اگه می تونستند حقیقتشون رو به ما نشون بدن چیزی شبیه اینی می شدند که شما می نویسید.
مثل این می مونه که شما مدت زیادی با پرنده های مختلف زندگی کرده باشید که این طوری می تونید تصورشون کنید و ماجراشون رو بنویسید.
خیلی دوست دارم زندگیم آروم و بی دغدغه تر از اینی بشه که الآن هست ولی درگیری های فکری ارشد و این که آیا می تونم این پله رو هم رد کنم و برم جلوتر یا نه خیلی اذیتم می کنند.
قبول دارم که ارشد تموم زندگی نیست و حتی اگر قبول هم نشدم می تونم شانسم رو سال بعد امتحان کنم ولی حس می کنم تا از این مرحله رد نشم نمی تونم به بعدی ها فکر کنم.
کلی کتاب و منبع درسی برای ارشدم لازمه که بهشون فکر که می کنم مغزم منفجر میشه ولی باز می بینم که باید یه جوری به هر حال باهاشون کنار بیام اما خیلی گیج میشم خلاصه که واقعاً محتاج آرامشم.
فکر کنم دارم زیاد می نویسم و بهتره به فکر کلاس ساعت هشت فردام باشم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
این درست نیست من جواب کامنت شما رو داده بودم ولی حالا که اومدم می بینم ثبت نشده. یعنی کجا فرستادمش؟ من مطمئنم همینجا بود! خیلی دیر کردم معذرت می خوام.
تکبال و دردسرهاش. به نظرم بوی دردسر میاد. جنگ. میگم این تکبال و اون ماره اگر آشتی می کردن حسابی دیدنی می شد! فقط مشکل اینجاست که بعدش جفتشون من بیچاره رو ریز ریز می کنن البته اگر شما ها چیزی ازم باقی بذارید. پیش از اون2تا اینجایی ها به حسابم می رسن مگه نه؟
اون ها هرگز با هم آشتی نمی کنن. تکمار باید طاوان خراب کاری هاش رو بپردازه. تکبال هنوز طوطیا و زاغک و گنجشک کوچولو و تک پر و خونواده کوچیکش و اون2تا کلاغ و خورشید رو فراموش نکرده، خیال هم نداره فراموش کنه.
چه به من شبیهید در مورد پایان داستان تکبال! چند وقت پیش داشتم با یکی حرفش رو می زدم بهش گفتم این داستان تموم بشه من تا چند روز احساس خلأ می کنم و افسرده میشم از دلتنگی. حس می کنم وقتی تموم بشه من باید از جنگل آشنای سرو بیام بیرون و دیگه واردش نشم. این رو دلم نمی خواد. بخندید ولی چیکار کنم احساسم اینه دیگه!
بله درسته ارشد مهم ترین نیست ولی1چیز هایی گاهی برای ما عجیب مهم میشن. به طوری که تا پشت سر نذاریمشون نمی تونیم به بعدش فکر کنیم. احساس شما رو در این مورد می فهمم. منابع درسی و دردسر هاش برای ما یکی از عواملی بود که از ادامه تحصیل منصرفم کرد و هنوز هم دلم نمی خواد حتی بهش فکر کنم. البته یکی از ضعیف ترین عواملش چون من در انجام کاری که عشقی بهش ندارم عجیب تنبل و بی همتم.
شما چندین برابر این هم بنویسید اینجا زیاد نیست. اینجا منطقه آزاده برای گفتن و گفتن. از هر نوعی که دلتون بخواد. پس بنویسید و راحت باشید.
من برم1گوشه ای از تکبال97رو بنویسم تا بقیهش هم برسه.
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ساعت 05:34
این خوشپروازم بلاستا, بتیریپش نمیخورد. تکبالم حدس میزدم اگه آتیش باشه آتیشباز قابلیه فقط گفتم حالا ی ذره بدبین باشم که نشد. عجب باحال, پرواز. هی ول کن اینارو بگو بعدش چی شد. راستی وقت کردی از پروازای تکبال و این پسره خوشپرواز ریزتر توضیح بده کاملتر باشه بهتره
ببین زود باش بنویس بقیشو زود باش منتظرم خفن.
ببین منتظرما منو نکاریا بخدا کاردی میشم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی!
یعنی من باید ماجرای اینطوری می نوشتم تا تو صدات اینجا در بیاد؟ این درسته؟ چرا هیچی نمیگی دلم تنگ شده بود! باور کن یکی راست میگم. زمان هایی که هستی سکوت نکن دلم تنگ میشه واسه مدل حضورت.
عجب! خداییش خودت بیا بگو من الان در جواب این کامنتت چی بگم؟ به نظرم هیچی نگم سنگین تر باشم. این قدر عجله نکن دارم می نویسم بابا! بذار ببینم کجای کارم آخه!
یکی! ممنونم که هستی! ممنونم.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ساعت 13:29
سلاااااعااااعااااااااااااااااام پریسا جان
امیدوااارم شااد و سلاااامت باشییی
هععععی باز که دیر اومدم
خوب چرااا میزنی
باور کن قیبتم موجه هستش بزار بگم برااات هعععععععععععی چشمت روزه بد نبینه
فکر کنم شنبه بود که بد شانسی بهم رو آورده بود که یهو دیدم نه ببخشید شنیدم نههه یعنی حس کردم نههه یعنیی همهی حس هام دست به دست هم دادن که آخر فهمیدم ویندوزم پرییدهه ووااایی نه یعنی ووووووویوووووووووااااعاااااعاااااااااییی خخخ
خولاسه کنم در حدی پرید که بر نگشت که آخر مجبور شدم کل سیستمم رو فرمت کنم وای گناه میدم تمام کتاب هایی که متنی کرده بودم پرید وای شکلک گریه خخخ
خوب گریه بسه
خوب من اومدم با سیستمی تازه نفس و تنی خسته از رمانها و فایل هایی که پرید
وااایی یعنیی از اول باید بشینم متنی کنم اونم با سایت خراب بلاگفااا خخخ
اینارو گفتم دلت بسوزه که از قیبتم دل گیر نباشی
من هستم و میمونم حطا اگر منو از بلاگت بندازی بیرون هستم و بلاگت رو به هم میریزم و آبزرشکاتو میخورم یک لواشک از اون نازکایی که دوست داری روش خخخخ
راااستییی داستانت عالیه مرسییی مممنونم فرااووون
دوستایی مثل خوش پرواز کم گیر میان امیدوارم هرکی دوست خوبی داره قدرش رو بدونه
ممنونم پریسا جان
ببخش که دیر اومدم
شااد باشی همیشه

خانه


پاسخ:
به سلاااام آریای عزیز! ویندوز جدید مبارک!
گفتی ویندوز می ترسم همین روز ها من هم مجبور به تعویضش بشم و با وجود اومدن ویندوز های گویای مدل به مدل باز من جرأت این خطر کردن رو ندارم. آخه من به سیستمم عجیب وابسته هستم. اگر بالا نیاد به دردسر می افتم. حضور گوشیم کمی اوضاع رو بهتر می کنم ولی فقط کمی.
بلاگفا. وای از دست این بلاگفا. کاش می اومدی توی بلاگ اسکای. اوضاعش از نظر من بهتره. راستی چطوری رمان ها رو متنی می کنی؟ صفحه صفحه عکس ها رو میدی به گوگل درایو و تبدیل میشن؟ من تا خواستم شروع کنم اینترنتم تموم شد و وبویسومم پرید و نتونستم ترافیک بخرم و…ولی جدی، متأسفم به خاطر از بین رفتن زحمت هات. کاش می شد برش گردوند. می دونم دوباره کاری چه عذابیه. ازش بدم میاد شدیییید.
هرچه می خواهد دل تنگت اینجا رو به هم بریز. اصلا بیا با هم به هم بریزیمش. اینجا کاملا به هرگونه خرابکاری مجازی جز دستبرد زدن به آب زرشک های من.
ممنونم و خوشحال که هستی.
پیروز باشی.
آریا
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ساعت 22:57
وااااییی باز که دیر کردیی پریساااا
ایرادی نداره منم سردابت رو خالی کردم هووو هوووو قیژژژژژ بااای خخخخخخ

خانه


پاسخ:
اُهُه! شکلک آریا گیر کرد توی سردابی که من درش رو بستم. حالا من2روز اینترنت نداشتم دلیل نمیشه که این پایین پیدات کنم که! وای به نظرم به صرفه نیست این توو زندانی نگهش دارم آب زرشک هام همه اونجان. بیا بیرون بابا نخواستیم.
شاد باشی آریا! همیشه شاد باشی!
آریا آریا
پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1394 ساعت 10:50
سلام پریسای عزیز
نه من هنوز با گوگل درایو کاری ندارم
یه وبلاگ هایی هستن مثل دنیای رمان و چنتای دیگه که رمان هارو به صورت قسمت قسمت میزارن من این قسمت هارو تو ورد زخیره میکنم بعد تو محله میزارم هنوز به pdf بر نخوردم
این بلاگ های رمان همه زیر نظر بلاگفا هستن که متعسفانه بلاگفا چند هفته ای هست رفته هوا خوری خخخ
راستی برات چنتا رمان پلیی در نظر دارم اونا تو هارد استرنالم بوده نپریده بعد اسامیشو میفرستم اونایی که نخوندیشون رو بگو برات بفرستم
راستی پریسا دراپ باکس داری اگر داریایمیلت رو بده تو دراپ باکسم شیر کنمت
شاااد باشی همیشه

خانه


پاسخ:
رمان پلیسی آخجون! خیلی دوست دارم بخونم خیلی زیاد. بلاگفای بدجنس!
دنیای رمان رو کمی می شناسم. به نظرم یکی2بار رفتم. نمی دونم چی شد که دیگه نرفتم اونجا. امیدوارم بلاگفا هرچه زودتر از هواخوری برگرده و نتیجه زحمت هات که قورت داده رو بهت پس بده!
شاد باشی.
آریا آریا
پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1394 ساعت 10:57
مدیونی اگر فکر کنی منضورم از پلیی همون پلیسی هستش خخخخ
اشتبا شد ببخش
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
اصلا من دیوونه این مدل مدیون شدن هام. نمی دونی که! من هم باید1حرکتی بزنم این گوگل درایو1سری کتاب بهم بده این طوری نمیشه.
با اشتباه یا بی اشتباه، کلا خوشحالم که هستی آریا.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال95

هوای صبح از این بهتر نمی شد باشه. چندتا جوجه یاکریم تازه پرواز کنار رودخونه روی زمین سبز جنگل سرو مشغول بازی و پرپر زدن و پیچ و تاب بودن. چنان بهشون خوش می گذشت که انگار روی خاک زمین نبودن.
-آهای اینجا رو! 1عالمه تخم علف! آخجون!
-زیاد نخور سنگینت می کنه.
-خوب سنگین کنه. از پرواز کردن که نمی افتم.
-شاید هم بی افتی. آخه تو همینطوریش هم به زور اندازه2تا بوته علفی از زمین جدا میشی از بس شل و ولی.
-الان بهت میگم کی شل و وله.
-آخ چیکار می کنید؟ شما2تا جنگ دارید من باید خاک بهم پاشیده بشه؟ دیوونه ها الان هالیتون می کنم!
-مواظب باشید! آآآییی!
-به به!حالا خوب شد. هر3تاشون افتادن روی سر این ریزه جیرجیرو و حالا بیا از روی زمین جمعش کن. این هم که جمع بشو نیستش که!
-به من میگی؟ خیال کردی خودت خیلی سفتی؟
-من؟ آره خوب. شبیه تو وا رفته که نیستم.
-هستی. لق لقوی بی ریخت! وایسا تا ببینی.
بازی شروع شد. همه به هم علف و آب و خاک می پاشیدن و جیغ و داد بود که از خوشی می رفت آسمون. پلیکان عصبانی سر رسید و همشون رو دعوا کرد ولی یاکریم های کوچولو زیر جلدی خندیدن و بعد از رفتن پلیکان همه با هم زدن زیر خنده و دوباره هوار های شاد بود که رفت هوا. پلیکان هم لبخندش رو خورد و دور شد و ترجیح داد به جای حرص خوردن اون روز جای دیگه از رودخونه دنبال صید باشه. یاکریم ها مشغول بودن. طول کشید. چندتا گنجشک کوچولو هم قاطیشون شدن. داشت خوش می گذشت.
-آآآخخخ!
این آخ آخ رضایت نبود. احساس خطر بلافاصله همه رو در جا میخکوب کرد. صدا ها خوابید و بال ها آماده پریدن شد. جوجه یاکریم کوچیکی که روی علف های لیز پر و بال می زد که سر پا بایسته ولی معلوم نبود چرا سر می خورد و می افتاد. یکی از هم تیره هاش که بزرگ تر و شجاع تر بود به طرفش رفت و با بال های باز و آماده فرار بهش نزدیک شد ولی چند قدم مونده بهش لیز خورد و روی علف ها ولو شد. بقیه با حیرت تماشا می کردن.
-صبر کنید ببینم!
جوجه ها بین پریدن و نپریدن بلاتکلیف موندن. یاکریم بزرگ تر که زمین خورده بود با احتیاط روی زمین غلتید، از جایی که لیز خورده بود به طرف بقیه اومد و بعد خیلی آروم از جاش پا شد و روی پا هاش ایستاد. نگاهی به پر های کثیفش انداخت و آروم سر بلند کرد و به چشم های وحشتزده هم بازی هاش خیره شد. نگاه ها تأییدش می کردن. اون طرف پر و بالش که به علف های لزج برخورد کرده بود از شدت کثیفی تیره رنگ دیده می شد. جوجه با نفرت خودش رو جمع کرد. جوجه یاکریم کوچولو که اول خورده بود زمین هنوز همون وسط دست و پا می زد که بلند شه ولی به شدت لیز می خورد و به خاطر غلت و واغلت زدن روی اون علف های لیز و لزج تمام پر و بالش به کثافت کشیده شده بود. وقتی حیرت بقیه و بال کثیف رفیقش رو دید از پر و بال زدن دست برداشت، به خودش نظر انداخت و از وحشت و حیرت زد زیر گریه. بقیه رفتن که کمکش کنن بلند شه ولی نزدیک علف هایی که حالا متوجه شده بودن از باقی علف ها تیره تر و کثیف تره توقف کردن.
-چه کثافتی! این چیه!؟
-آهای شما ها! چی شده؟
همه با وحشت از جا پریدن و با دیدن کبوتر نر سفیدی که روی1پا کج ایستاده و به این صحنه خیره شده بود آروم گرفتن.
-اینجا1اتفاق مسخره ای افتاده و ما نمی دونیم که…
خوشپرواز با احتیاط جلو رفت و در حالی که مواظب بود پا هاش رو چه جوری بذاره که لیز نخوره زیر بال های کثیف یاکریم کوچولو رو گرفت و روی پا هاش بلندش کرد، بعد خیلی مراقب از اون منطقه لزج کشیدش کنار. جوجه هنوز گریه می کرد.
-چیزی نیست. فقط کثیف شدی. رودخونه2قدمیه. الان درست میشه. ولی چی شد که شما2تا اینطوری شدید؟ اینجا علف هاش چرا اینطوریه؟
جوجه ها گیج نگاهش کردن.
-ما نمی دونیم. داشتیم بازی می کردیم و1دفعه…
-آهای اینجا رو ببینید! من1چیزی پیدا کردم.
خوشپرواز و بقیه به سرعت به طرف گنجشک کوچیکی که روی1تیکه چوب ایستاده بود رفتن. گنجشک آهسته با حرکت بال کوچیکش به چیزی روی زمین اشاره کرد. خوشپرواز نزدیک رفت و نگاه کرد. بقیه هم همینطور. لازم نبود کسی براشون توضیح بده که چی دیدن. نیش مار رو دیگه همه می شناختن. نیشی بلند و زهری که فقط می تونست مال1مار تشنه بیابون باشه. جوجه ها به اون بخش بزرگ و تیره علف ها و به2تا یاکریم کثیف نظر انداختن. قصه هیولای مرداب که داشت به هیولای جنگل تبدیل می شد رو همه از مادر هاشون شنیده بودن و داستان مار هایی رو که هیولا در جنگ هاش گوشت و استخون هاشون رو از هم می پاشید.
-بیایید هرچه زودتر از اینجا بریم.
پیشنهاد خوشپرواز بلافاصله و بی حرف اجرا شد. همه با وحشتی ساکت ولی سنگین به سرعت پرواز کردن، از زمین لیز اون منطقه بلند شدن و با نهایت سرعت از اونجا رفتن. اون ها رفتن تا به خونه هاشون برن و در پناه آغوش مادر های نگرانشون، باز هم بیشتر و بیشتر به داستان ترسناک هیولا پر و بال بدن و خوشپرواز تمام وجودش شده بود فکر که چه جوری میشه1کبوتر بتونه سر1مار همچین بلایی بیاره؟ این چه قدرت عجیبیه که این مدل کار ها ازش بر میاد؟ حالا گیریم که1کبوتر بتونه اتفاقی1مار رو بکشه. یا گیریم که کبوتره زیاد قوی باشه و بتونه هر بار ماری که بهش حمله می کنه رو بکشه. ولی این که از1مار عصبانی فقط نیشش سالم بمونه و باقیش مثل1میوه گندیده که بهش ضربه زده باشن منفجر بشه و بپاشه به اطراف از نظر خوشپرواز نه منطقی بود و نه اصلا شدنی.
-تکبال!تو دقیقا کی هستی؟ داری چیکار می کنی؟ می فهمم. بلاخره می فهمم.
روز قشنگی بود. تا غروب هنوز خیلی زمان باقی بود و بهار خیالش به تفکر خوشپرواز نبود. جنگل سرو با وجود تمام این داستان ها و تمام این سوال های بی جواب و تمام نقطه های لزج روی علف هاش همچنان پذیرای بهار بود. بهاری سبز، زیبا، روشن.
منطقه سکویا.
-آهای!آهای پدرت رو درمیارم عوضی! خیال کردی دیگه اینجا بی در و پیکره هر غلطی میشه کنی؟ بهت میگم حالا!.
در1لحظه با سوت اخطار بلند و کشدار تیزپرک سیل خروشانی از خفاش هایی که توی روز انگار خیالشون به نور نبود، روی سر1مار بزرگ و عصبانی که استطارش به وسیله تیزپرک خنثی شده بود آوار شدن. وحشتناک بود. سکوت منطقه سکویا از مدت ها پیش اینطوری نشکسته بود. قیامتی شده بود که بیا و ببین. ماره ظاهرا حسابی تعلیم دیده و آماده بود. همون اول کار یکی2تا از مهاجم هاش رو با ضربه های سر و دم به درخت های اطراف کوبید و ناکار کرد. ولی خفاش های تعلیم دیده منطقه سکویا به این سادگی از میدون در نمی رفتن. اون ها تشنه بودن. تشنه خون، تشنه جنگ، تشنه تلافی شب خارستان.
درگیری کمی طول کشید و دست آخر، به نفع خفاش های سکویا و با باخت اون مزاحم ناخونده تموم شد. مهلت نشد ازش در بیارن اونجا چیکار می کرده، به چه جرأتی پیش از رسیدن شب از زیر زمین منطقه سکویا سر در آورده و چی شد که خاک های مخفی کنندهش رفت کنار و دیده شد.
لحظه ها در جنگ گذشتن و بلاخره از ماره چیزی باقی نموند.
-دیوونه ها! شاید لازم بود1چیز هایی بهمون بگه.
همه با هوار خوشبین کنار کشیدن. خوشبین از رفتن کرکس به این طرف اخم هاش باز نشده بودن. نگاهش تاریک و خسته ولی محکم بود. صدایی سکوت جمع رو شکست.
-از اون چیزی در نمی اومد خوشبین. کسی که بتونه ازش حرف بگیره بین ما نیست. ما که اهلش نیستیم، تو که نمی تونستی و مثل خودمون عشق داشتی نصفش کنی، مشکی هم که، مشکی چطوره خوشبین؟
خوشبین با نارضایتی آشکار چشم هاش رو تنگ کرد و نفسی از سر خشم کشید.
-احمق وا رفته!
دیگه کسی چیزی از مشکی نگفت.
-خوشبین!این ماره اینجا چه غلطی می کرد؟
نگاه خوشبین دوباره تاریک و عصبانی شد.
-این دقیقا همون چیزی بود که باید قبل از نفله کردنش می فهمیدیم. حالا من باید از کجام جوابت رو دربیارم؟
قویدست خواست حرفی به تناسب لحن و نگاه تاریک خوشبین به عنوان جواب تحویلش بده ولی فرصتش رو پیدا نکرد. تیزپرواز وارد ماجرا شد و بحث رو درستش کرد.
-درسته که این رو نفهمیدیم ولی همچین بوق هم نیستیم. فقط دیدن این موجود بهمون کلی اطلاعات میده.
خوشبین بهش چشم غره رفت.
-میشه بفرمایی الان از تماشای این لاشه چی سرمون شده؟
تیزپرواز بی توجه به چشم غره خوشبین با آرامش جواب داد:
-این سرمون شده که تکمار دوباره فعالیت های سودمندش رو شروع کرده. و این دفعه از مار های بیابون یار گرفته. و این هم یعنی اون شب تمام نفراتش با اون انفجار و ویرانی دژ سفت و سختش رفتن به جهنم. اگر بخواییم بهتر و دقیق تر ببینیم باز هم چیز هست که بشه بفهمیم. بسه یا باز بگم؟
خوشبین دستی از سر کلافگی تکون داد. یاد اون شب آخر هنوز اعصابش رو می کشید. از پشت پرده نازک و شفاف، پرده اشک های بقیه رو دید. تیزپرواز آروم بود، هرچند کاملا می شد تشخیص داد که آرامشش ظاهریه. خوشبین توی ذهنش زمزمه کرد:
-بعد از رفتن اون2تا کلاغ این تیزپرواز زیر پر شهپر بوده. طبیعیه که بتونه از پس خودش بر بیاد. آخ شهپر! کدوم گوری هستی اگر دستم بهت برسه!
باز هم صدای تیزپرواز بود که بدون خش و لرزش سکوت رو شکست.
-اون شب خارستان حسابی تکمار رو زمین گیر کرد. خوب، چرا اینطوری نگاه می کنید؟ اگر2تا دیگه از این شب ها داشته باشیم تکمار بی تکمار. این عالیه. نمی خوایید بگید که از اسمش باید بترسیم، می خوایید؟
همه این تعکید پنهان تیزپرواز رو گرفتن. اون وحشت نگاه های خیس رو دیده بود و می خواست حواس بقیه رو جمع کنه تا نگاه هاشون رو از همدیگه و از خودشون جمع کنن تا این وحشت عمومی و ظاهر و زیاد و در نهایت کاری نشه. خوشبین با خودش فکر کرد:
-بله اگر یکی2تا از این شب ها داشته باشیم تکمار بی تکمار. ولی دیگه چی رو باید از دست بدیم؟ چیزی به با ارزشی خورشید نداریم که در شب های بعدی برای به دست آوردن های بعدی بپردازیم.
تیزپرواز خط نگاه خیس خوشبین رو خوند. آهسته پیش رفت و شونه های خوشبین رو لمس کرد.
-خوشبین!دارن تماشات می کنن.
همین کافی بود. خوشبین بلافاصله به خودش اومد و به اشک های در آستانه چکیدنش مسلط شد. نگاهی به بقیه و نظری به مار انداخت.
-این نکبت رو از اینجا ببریدش. محض خاطر خدا یکی واسه رو به راه کردن این مشکی لعنتی1کاری کنه. تا کی می خواد اون طوری بمونه؟
تیزپرک آزرده نگاهش کرد.
-تو خودت چرا کاری نمی کنی؟
خوشبین با صداقتی که واسه خودش هم آزار دهنده بود تقریبا داد زد:
-من نمی تونم. لعنت به این مشکی دیوونه! من نمی تونم. هرچی کردم نشد.
تیزبین نه به آزردگی تیزپرک جوابش رو داد.
-ما هم همین طور.
تیزرو بحث رو جمع کرد.
-بیایید این لاشه رو جمعش کنیم. خوشبین! به نظرم باید جمع بشیم و حرف بزنیم. من یکی که هیچ دلم نمی خواد بعد از اینهمه دردسر به تکمار و1مشت بیابونی جنگل ندیده ببازم. شما ها هم مطمئنا همین طور.
همه موافق بودن. همه ترسشون رو مخفی می کردن. همه به هم آرامشی رو می دادن که خودشون نداشتن. همه سوال بزرگ ذهنشون رو از بقیه مخفی می کردن.
-بدون کرکس، بدون شهپر، بدون خورشید، آیا واقعا بردی در کار بود؟
خوشبین تکلیف رو مشخص کرد.
-امشب بالای تاک همیشگی. لازم نیست همه باشن. همین تعدادی که الان هستیم. بهتره ماجرای خورشید همچنان پوشیده باقی بمونه تا ببینیم چی میشه.
آسمون داشت تیره می شد. شب داشت می رسید. سکویای بلند با وزش نسیم روی سر خفاش ها برگ های خوشبو ریخت. خوشبین آه عمیقش رو خورد. بقیه نگاه از سکویا برداشتن. داشت شب می شد!.
جنگل در تاریکی دلپذیر شب مهتابی بهار خواب بود. سایه های بی صدا و متحرک اطراف منطقه مرداب رو کسی نمی دید. 2تا سایه که می چرخیدن و باز می چرخیدن، در1نقطه به هم می رسیدن، مکث می کردن، جدا می شدن و از راه های جدا می رفتن، وارد منطقه مرداب می شدن، اونجا چرخ می زدن، بین نی های نیزار مرداب محو و باز پیدا می شدن، آرامش تاریک و بی مهتاب زیر نیزار ترسناک رو به هم می ریختن و باز به هم می رسیدن و از سر ناکامی دستی تکون می دادن و باز مکث و باز این دور باطل که تکرار و تکرار و باز هم تکرار می شد.
زمان می گذشت. جنگل سرو در سرخوشی بهار و ترس ناشی از همه چیز غرق بود. ترس از مار ها. ترس از هیولای مرداب که می گفتن دیدنی نیست و توی جنگل هم میاد. ترس از چیز هایی که در مورد هیولا می گفتن و قابل آزمایش و اثبات و شناخت نبود. جوجه های ماجراجو1طور هایی ترس و اشتیاق رو با هم داشتن. از اونجایی که هنوز هیچ خبری مبنی بر اینکه هیولا به کسی جز مارها آسیب زده باشه به هیچ گوشی نرسیده بود، هیولای ناشناس برای همه منشأ ترس و کنجکاوی و نوعی احترام بود. با هیولا یا بدون اون، جنگل سرو پر بود از خطر هایی که دیگه مخفی نبودن. همه می دونستن و همه سعی می کردن هرچی بیشتر مواظب خودشون و خونوادهشون باشن.
جوجه های تازه پرواز دیگه یاد گرفته بودن که جز در حصار لونه های خودشون، هیچ کجا حتی روی درخت ها زیاد متوقف نمونن. خطر جدی بود و این رو دیگه همه می دونستن. جایی برای انکار نبود. دیگه کسی هم سعی در انکارش نداشت. ترسی گنگ توی سینه تمام پروازی های جنگل سرو قوی تر و قوی تر می شد و با سرخوشی بهار قاطی می شد و چیزی رو تشکیل می داد که هنوز می شد اسمش رو گذاشت احتیاط.
پلیکان با حرص به خوشپرواز سمج خیره شد.
-تو اصلا حرف حسابت چیه؟ چی میگی؟
خوشپرواز با مهربونی نگاهش کرد.
-من فقط می خوام تو بهم بگی علف های اون بخش از کنار رودخونه چرا اون طوری کثیف و لجنی شده بودن؟ البته می دونم1چیزی روشون ترکیده بود. 1مار بود مگه نه؟ نگو نه چون ما نیشش رو پیدا کردیم. من و اون کوچولو های شلوغ.
پلیکان عصبانی داد زد:
-تو که اینهمه رو می دونی پس چرا روی اعصاب من پرپر راه انداختی؟
خوشپرواز لبخند آرامشبخشی زد. پلیکان کمی آروم تر شد.
-عصبانی نشو. من فقط می خوام بدونم اون ماره سر چی اینطوری شد. و اگر بدونی چه قدر دلم می خواد بدونم چی این بلا رو سرش آورد و چه جوری سرش آورد و…
پلیکان دادش در اومد.
-بسه دیگه، اگر ول کنم و همین طور بهت گوش بدم می خوایی از اول تاریخچه پیدایش جنگل رو هم بدونی.
خوشپرواز مهربون خندید. پلیکان آروم تر شد.
-خوب اون ماره به1دسته فنچ حمله کرده بود. داشتن آب می خوردن که1دفعه ماره رسید و هوار شد سرشون. من از دور می دیدم. فنچ ها رو دیده بودم ولی اصلا نفهمیدم ماره کی و چه جوری رسید. 1لحظه نبود و1دفعه بود. خیلی سریع و خیلی تمیز. بعدش هم1دفعه…
پلیکان سکوت کرد. خوشپرواز بهش لبخند تشویق کننده ای تحویل داد. پلیکان سعی کرد حرف بزنه ولی نتونست. خوشپرواز پیش رفت و پر های روی شونه و گردن پلیکان رو لمس کرد. چشم هاش رو پایین انداخته بود که پلیکان تردید رو توی نگاهش نبینه.
-بگو. بعدش چی شد. بگو.
پلیکان زیر دست های خوشپرواز سست شد و پلک هاش رو بست.
-بعدش1دفعه گرد و خاک بلند شد. 1چیزی اومد وسط صحنه که من نفهمیدم چی بود. مثل هیولای جهنم بود. زشت بود و درشت بود و وحشی بود. اندازه مار درشت نبود ولی1جور هایی بزرگ بود. بزرگ بود اما باز هم کار هایی که می کرد اندازه قد و قوارهش نمی شد. فنچ ها در رفتن. یکیشون تقریبا از توی دهن ماره بیرون کشیده شد. اون جونور عجیب کشیدش بیرون. خیال کردم فنچ مرده. انگار داشت جون می داد. خیلی بد زخمی شد. افتضاح بود. استخون هاش شکسته بودن. وسط گرد و خاک میدون زیاد چیزی دستگیرم نشد. جز اینکه اون جونور1چیز منقاردار بوده. شاید پر هم داشت ولی اولا پرواز نمی کرد دوما اینقدر کثیف و لجن گرفته بود که اصلا نمی شد تشخیص بدمش. ولی منقار داشت مطمئنم. چون1دفعه کردش توی چشم ماره و از پیچ و تاب دادن سر و گردنش فهمیدم که هی منقارش رو اون داخل باز می کرد و می بست و سرش رو تاب می داد و می چرخوند و منقارش رو توی سوراخ کله ماره چرخ می داد و…
خوشپرواز به سختی جلوی ظاهر شدن اشمئزازش رو گرفت. پلیکان اما حالش بد شده بود. خوشپرواز با همون لبخند تشویق کننده نگاهش کرد.
-چیزی نیست. خوب. اون موجود با توصیفات تو به نظرت1پردار بوده که نمی پریده. ماره رو کورش کرد و بعد چی شد؟
پلیکان نفس عمیقی کشید.
-بعدش ماره بهش پیچید تا لهش کنه، آخه اون چیزه هرچی که بود سرش رو عقب نمی کشید و منقارش رو از توی سوراخ چشم ماره در نمی آورد. ماره می خواست در بره ولی اون ازش جدا نمی شد. مثل خفاش ها بود ولی خفاش نبود. انگار خون و مغز ماره رو از توی سوراخ چشمش می مکید. ماره بهش پیچید و داشت فشارش می داد که1دفعه… واقعا سر در نیاوردم چی شد. انگار جفتشون ترکیدن ولی گرد و خاک و کثافت که خوابید، ماره دیگه نبود و اون جونور کثیف تر شده بود ولی سالم ایستاده بود و بعدش هم بدون اینکه بره لب رودخونه خودش رو تمیز کنه منقارش رو باز کرد هرچی از آشغال های توی سر مار توش بود رو تف کرد بیرون و راه افتاد رفت. رفت طرف مرداب تاریک. من هم دیگه نتونستم بمونم. فنچ زخمیه داشت تموم می کرد. باید1کاری می کردم.
خوشپرواز آشکارا حالش خراب بود.
-کاریکردی؟
پلیکان سری به علامت مثبت تکون داد.
-بله. اطراف سرو بلند1جغدی هست که کارش رو عالی بلده. فنچه خیلی درد کشید ولی زنده هست. جغده میگه می تونه پرواز هم کنه ولی نه الان.
خوشپرواز نگاه متفکری به پلیکان انداخت.
-احتمالا ممکنه بتونی تصور کنی اون موجودی که به مار حمله کرد و باهاش درگیر شد چی بوده؟
پلیکان که از این توصیفات مشمئز کننده خسته شده بود کلافه جواب داد:
-گفتم که، رفتارش1کمی شبیه خفاش ها بود ولی خفاش ها خون می مکن و این جونور مغز ماره رو از سوراخ چشمش می مکید. درضمن خفاش ها هرچی هم وحشی باشن به توحش این که من دیدم نمی رسن. باز هم درضمن خفاش ها روزبین نیستن و این جونور انگار شب و روز نمی شناخت و باز هم درضمن خفاش ها پرواز می کنن ولی این چیزه هرچی که بود برای اینکه درست و حسابی روی ماره مسلط باشه و ازش جدا نشه پرپر می زد و دور و برش رو با کثیفی بال هاش کثیف می کرد ولی از زمین جدا نمی شد. به نظر من اون1چیز وحشی عجیبی بود. اندازهش به شکاری ها نمی خورد. به خفاش ها هم نمی خورد. 1کمی شاید اندازهش به تو می خورد ولی نه کاملا. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. نه توی جنگل، نه اطراف مرداب، نه هیچ کجای دیگه. واقعا نمی دونم اون چی بود و از کجا1دفعه سر رسید و بعدش کجا رفت. ولی چرا. به نظرم داشت می رفت طرف مرداب و درضمن از نور روز هم هیچ خوشش نمی اومد چون1بالش رو گرفته بود بالا و سرش رو گرفته بود پایین و سعی می کرد نور کمتر به چشمش بزنه. دیگه چیزی نمی دونم.
خوشپرواز که رفت، پلیکان لحظه ای به مسیر پروازش خیره شد، نگاهی به طرف مرداب تاریک انداخت و بعد پرید و رفت تا به صید ناتمومش برسه.
خارستان.
متروک و ویران و ترسناک. حتی در روز روشن و آفتابی این منطقه ترسناک بود. شبیه مرداب تاریک نیزار نداشت ولی سکوتش بوی مرگ می داد. به جای اون تپه پر از بوته های خار، حالا گودال تاریکی بود و خاک هایی که انگار کسی کوبیده بودشون. باد می وزید و خاک و خار رو پراکنده می کرد. هیچ نشونی از هیچ جنبنده ای دیده نمی شد. انگار نسیم هم وقتی به اونجا می رسید، متوقف می شد و دیگه جلو تر نمی رفت. اون جا نه نسیم داشت و نه بهار. باد تندی داشت که زوزه می کشید و کویر رو تداعی می کرد. خارستان هنوز تار بود. مثل همون شب، تاریک، سرد و سیاه!.
منطقه سکویا.
تیزرووو!واقعا که! مثلا داری گشت میدی دیگه نه؟
تیزرو به وضوح از خواب پرید.
-سلام خوشبین. نه بابا یعنی آره دارم تماشات می کنم. خوب خودی هستی لازم نیست بزنمت دیگه.
خوشبین با حرص نگاهش کرد.
-تیزرو!تو و اون تکرو باز دوباره چه غلطی دارید می کنید؟ تو چرا سر گشتت خوابی؟ اگر اتفاقی پیش می اومد چی؟ شما2تا معلومه چتونه؟ تمام دیشب رو کجا بودید؟ چرا جفتی غیب میشید و جفتی اینهمه خسته اید؟ تو چرا دم صبح که برگشتید اونهمه کثیف بودی که مجبور شدی یواشکی بری رودخونه؟ تیزرو! چی شده؟ اگر چیزی هست به ما هم بگید. تیزرو!می شنوی؟
تیزرو نمی شنید. خواب بود. خوشبین به شدت تکونش داد و هوار زد:
-بیدار شو عوضی! پاشو توضیح بده ببینیم باز با چه بلایی طرفیم؟ حرف بزن لعنتی!.
تیزرو از خواب پرید و کلافه خودش رو کشید عقب.
-خفه شو دیگه تو هم! اصلا تو چی میگی؟ مگه کوری؟ نمی بینی الان روزه؟ من خفاشم دیوونه روانی، خفاش. خفاش ها هم اگر خاطرت باشه روز ها خوابشون میاد. من و خودت رو نبین که شب و روز نداریم از دست این تکمار کثافت. من دیشب شکار بودم چون گرسنهم بود. برگشتم چون سیر شدم. خوابم می بره چون خسته ام می فهمی؟ الان3روزه که گیر دادی به من و ول کن نیستی. اصلا به تو چه؟ خیال کن1جایی دلم ضعف رفته جفت دلم می خواد میرم عشق بازی. ولم کن دیگه! اه!.
-آهای!اونجا چی شده؟ بیاییم؟
خوشبین و تیزرو هر2با این صدا از حال و هوای تاریکشون در اومدن. خوشبین بدون اینکه به طرف قویدست نگاه کنه، بلند و مطمئن گفت:
-نه. لازم نیست. امنه.
قویدست از همونجا که بود و دیده نمی شد هوار زد:
-ولی بهنظرم زیاد هم امن نیست خوشبین. من بوی لاشه های لهیده مار ها رو در اطراف جنگل حس می کنم.
قویدست این ها رو که گفت، با لذتی آشکار نفس عمیقی کشید. مثل اینکه بوی خون رو از همون فاصله و از لای شاخه هایی که مخفیگاهش شده بودن احساس می کرد و لذتی بی توصیف ازش می برد.
-حالا بحث سر چیه؟
خوشبین با این هوار قویدست به خودش اومد.
-تیزرو معترضه به اینکه چرا خفاش ها باید توی روز گشت بدن.
قویدست خندید.
-خوب راست میگه. ما مال شبیم. پس کلاغ ها چیکاره باشن؟
خوشبین چشم هاش رو از سر کلافگی تنگ کرد.
-کلاغ ها توی جنگل پخشن. اگر اون ها الان سر گشت سکویا بودن جناب عالی از خبر لاشه های ولو در اینجا و اونجای جنگل الان کیفور نبودی.
قویدست با رضایتی آشکار آهی کشید و تأیید کرد.
-آره این هم حرفیه. درست میگی کلاغ ها رو اذیت نکن بذار بچرخن. گشت اینجا با خودمون. تیزرو تو هم خفه شو بذار موجودات خدا کارشون رو بکنن.
قویدست خندید و ساکت شد. خوشبین برگشت تا از تیزرو توضیح این خبر لاشه های متعدد اطراف جنگل رو بخواد ولی تیزرو نبود. خوشبین با حرص اطراف رو زیر نگاه گرفت.
-تیزرو!الان اینجا بود! تیزرو! کدوم جهنمی غیب شدی؟ تیزرووووو!
صدات رو ننداز توی سرت خوشبین. رفت. همراه تکرو جیم شدن. تو داشتی با قویدست چونه می زدی تکرو پیداش شد. البته نه به صورتی که همه ببینیمش. من این بالا بودم دیدم که از پشت شاخه های تاک اومد و به تیزرو علامت داد و جفتی با هم در رفتن.
خوشبین به پناه گاه تیزپرک نظر انداخت. تیزپرک رو ندید ولی لبخند زد. گشت های منطقه سکویا خوب پیش می رفتن. اما تیزرو باز کجا در رفته بود؟! خوشبین با خشم رو به جایگاه تیزپرک هوار زد:
-همون لحظه چرا نگفتی؟ این2تا کجا رفتن؟
تیزپرک دیگه حرفی نزد. ظاهرا حسابی این قانون که موقع پست دادن جز در موارد لازم حرفی زده نشه رو جدی گرفته بود. خوشبین چیزی نگفت. چی داشت که بگه؟ این قاعده رو خودش گذاشته بود و حالا حرفی برای شکستنش نمی تونست داشته باشه. حسرتزده و خسته به سکویای بلند و لونه بالاش نظر انداخت. جای کرکس این روز ها از هر زمان دیگه ای برای سکویایی ها خالی تر بود. بی نهایت لازمش داشتن. حضورش رو، اقتدارش رو و تواناییش رو. و کرکس نبود. به وسیله جفت کبوترش معلوم نبود گرفتار چه بلایی شده و غیبش زده بود. خوشبین از سر درموندگی مشت هاش رو گره کرد و لرزید. وجودش پر از حسرت و پر از نفرت شد. چه قدر دلش می خواست همون لحظه دستش به تکبال می رسید تا ریز ریزش می کرد!. جفت خیانتکاری که کرکس رو به ناکجا فرستاده و خودش گم شده بود!. آخ که چه خشمی داشت خوشبین از این جفت خیانتکار!.
-خوشبین!1دسته فنچ اومدن می خوان1رئیس اینجا ببینن. باهاش حرف دارن. بیا باهاشون حرف بزن!
خوشبین در جواب تیزپرواز فقط آه کشید. فرمانده منطقه سکویا کرکس بود که کسی نمی دونست کجاست. خورشید رفته بود و شهپر ناپدید شده بود. خوشبین خسته و در هم پرواز کرد، در برابر درختی که کم مونده بود به خاطر نور آزار دهنده روز روشن بهاری بهش برخورد کنه توقف کرد، راهش رو با احتیاط بیشتری کج کرد و با سرعت کمتری به طرف محل نگهبانی تیزپرواز رفت.
کنار رودخونه مثل تمام روز های بهار شلوغ و پر سر و صدا بود. 1دسته کبک با سرخوشی داشتن از رودخونه آب می خوردن. اون ها سرخوش و شاد و مراقب بودن. به سرعت آب خوردن و خیلی زود از اونجا رفتن. کبک ها رفتن تا روی زمین متوقف نمونن. هرچند ته دلشون قرص بود. اون ها تقریبا مطمئن بودن که مار ها هم مثل پرنده های جنگل سرو، داستان هیولای جنگل رو می دونن و برای جون خودشون هم شده بی گدار به آب نمی زنن.
تکمار بی نهایت می خواست از ماهیت این دشمن ناشناس سر در بیاره ولی تا به حال هیچ کدوم از افرادش که با این موجود رو در رو شده بودن زنده بر نگشته بودن که براش بگن چی دیدن و داستان این دردسر عجیب چیه. تکمار همچنان در تکاپوی دونستن بود و جنگل سرو همچنان منتظر اتفاق بود. اتفاق هایی که دیر یا زود می افتادن و کسی نمی تونست متوقفشون کنه.
شب مهتابی قشنگی بود. خوشبین روی شاخه های تاک زیر سکویا نشسته بود و انگار می خواست سایه ای که نبود رو بالای سرش احساس کنه. فنچ ها اون روز براش از حمله ماری گفته بودن که با حضور ناگهانی1موجود عجیب و سیاه به رنگ لجن های مرداب دفع شده بود. فنچ ها از هیولای مرداب گفته بودن که برخلاف شایعات بی رحمی و بدنامیش رو باور نداشتن. فنچ ها از جوجه مرغابی گفته بودن که هیولای مرداب نجاتش داده بود. از جوجه های بی پروازی که دستی ناشناس از کام مار نجاتشون داده و تا مدت ها براشون آب صاف و غذای قابل خوردن فراهم می کرد و زمانی که هدهد اون ها رو از زیر درخت های کنار منطقه مرداب پیدا کرد و بالای بید مجنون برد، هنوز هم کسی هست که براشون آب صاف و غذای قابل خوردن می بره و زیر درخت می ذاره تا هدهد یا پرنده دیگه ای بره و بهشون آب و غذا بده. فنچ ها گفتن کاملا مشخصه که اون ناشناس هر کسی که هست نمی تونه خودش رو به بالای بید برسونه وگرنه آب و غذای بی پرواز ها رو براشون تا اون بالا می برد. چون تا زیر درخت می بره و از اون جلو تر نمیره. فنچ ها گفتن که هیولای مرداب توی جنگل سرو می چرخه و مواظبه تا مارها جوجه های از لونه افتاده رو به کام نکشن. مثل2روز پیش که جوجه کوچولوی1لکلک از بلندی پرت شده بود پایین و هیولای ناشناس درست سر بزنگاه رسید، با ماری که اون پایین کمین گرفته و برای بلعیدن جوجه خیز برداشته بود درگیر شد و در مقابل چشم های وحشتزده مادر جوجه لکلک، مار رو از هم پاشید و بعد، جوجه ترسیده رو برداشت و برد و گذاشت روی1برگ بزرگ و غیبش زد. مادر جوجه لکلک با چشم های خودش دید که وقتی واسه برداشتن جوجه فرود اومد و جوجه وحشتزدهش رو از روی برگ برداشت و اوج گرفت، چیزی مثل برق زیر شاخه ها و بوته های در هم جنبید و به طرف مرداب تاریک رفت. مادر جوجه لکلک نتونست تعقیبش کنه. هم می ترسید و هم جوجه ترسیدهش درمون و مراقبت لازم داشت. فنچ ها با اطمینان می گفتن اون موجود خورشیده ولی نمی فهمیدن چرا خورشید دیگه با ظاهر آراسته و درست درمون همیشگیش توی جنگل سرو نمی چرخه و چرا از نظر ها مخفی شده. فنچ ها می خواستن بدونن چرا کرکس دیگه دیده نمیشه. فنچ ها می خواستن بدونن شهپر کجاست که دیگه حمایت آرامش بخشش روی جنگل سرو و پرنده های ضعیف تر نیست. فنچ ها می خواستن خوشبین جوابشون رو بده. و خوشبین در جواب تمام این ها فقط آه کشید و سکوت کرد. سکوتی به سردی یخ و به سنگینی کوه. به فنچ هایی که از حضور مار ها دلواپس شده بودن و از خوشبین و خورشید و سکویایی ها کمک می خواستن تا جایی که می تونست اطمینان داد که کافیه کمی مراقب باشن و اون ها و تمام جنگل در امان هستن و با حضور سکویایی ها و حضور ناپیدای خورشید و کرکس هیچ اتفاقی نمی افته. فنچ ها خاطر جمع تر از پیش، ولی بدون اینکه قانع شده باشن برگشتن و رفتن.
و حالا خوشبین روی تاک نشسته بود و به جواب هایی که فنچ ها ازش می خواستن و خودش هم هیچ کدومشون رو نداشت فکر می کرد. چه قدر دلش می خواست یکی پیدا بشه جواب هاش رو بده. هیولای مرداب چی بود؟ چرا توی جنگل سرو با مارها می جنگید؟ خوشبین و1دسته کوچیک از خفاش ها تنها افرادی بودن که ماجرای خورشید و شب خارستان رو می دونستن. اون ها اون شب اونجا بودن. اون ها همه چیز رو دیده بودن. پس خوشبین به هیچ صورتی نمی خواست خودش رو با احتمال شیرین و وسوسه انگیز زنده بودن خورشید فریب بده. کرکس و شهپر هم که اونجا نبودن. پس این موجود از چه تیره ای بود که اینطور وحشی و بی رحم می کشت و له می کرد؟! راستی تکبال کجا بود؟ آیا همون طور که شاهد ها اون روز دیده بودن، به طرف مرداب تاریک رفته، خودش رو به کام مرداب سپرده و غرق شده بود؟ آیا کرکس زمانی بر می گشت؟ آیا سراغ جفتش رو می گرفت؟ اگر این طور می شد خوشبین و بقیه چه جوابی داشتن که بهش بدن؟ چطور می تونستن بهش بگن تکبال توی مرداب تاریک تموم شد؟ مارهای تکمار رو سکویایی ها چطور باید از جنگل عقب می فرستادن؟ با پرنده هایی که مستقیم و غیر مستقیم به امید کرکس و افرادش شب ها می خوابیدن و روز ها جوجه های بی پروازشون رو توی لونه ها تنها می ذاشتن و برای پیدا کردن غذا می رفتن چیکار باید می کردن؟ کرکس که اونجا نبود! کرکس هیچ کجا نبود! این پرنده ها نمی دونستن که خودشون رو به هیچ سپردن!. تا کی می شد بهشون آرامش و امنیت دروغی داد؟ اگر پای عمل می رسید، که ظاهرا داشت می رسید، سکویایی ها چه حرفی برای گفتن و چه امکانی برای عمل داشتن؟ در مقابل تکمار و افرادش از دستشون چی بر می اومد؟ این ماجرا تا کجا ادامه داشت و به کجا می رسید؟ کرکس کجا بود؟ کی بر می گشت؟ چطور می شد پیداش کرد؟ …
این سوال ها و هزاران سوال دیگه خوشبین رو کلافه و دیوونه می کرد.
-کرکس!کجا هستی کرکس!؟ کجا هستی؟!
شب مهتاب، اندیشمند و خاموش به اندیشه خوشبین نظر تماشا دوخته بود و آهسته آهسته به طرف صبح پیش می رفت.
دیدگاه های پیشین: (7)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 12:56
سلام. وای که چه در هم شده این ماجرا.
بین خوندن همه اش منتظر برگشتن کرکس یا شهپر بودم ولی مثل این که باید در قسمت بعدی منتظرشون باشم.
باید یک اتفاقی بیفته دیگه ادامه دادن این جوری خیلی سخته.
برای برگشت کرکس و رو به رو شدنش با تکبال و فهمیدن رفتن خورشید از جانب کرکس نمی تونم تصورش کنم که کرکس چه حالی میشه وقتی بفهمه.
به نظرم باید به زمان بسپاریمش و به قلم توانمند شما.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله باید1اتفاقی بی افته وگرنه من هم نمی تونم این طوری ادامه بدم. تا کی مگه میشه این شاخه اون شاخه پرید آخه؟ این پردار های دیوونه باید1کمی بجنبن و1کاری کنن. کرکس. هنوز نمی دونه چی شده. خودم هم نمی تونم تصور کنم چه حالی میشه. می دونم حالش خیلی زیاد بد میشه و امیدوارم این بد شدن طوری نباشه که براش خطر داشته باشه. آخه کرکس1بار کمان خورده. فشار های این مدلی خطر دارن واسهش. آخرش هم احتمالا روی دوش تکباله گفتن این اتفاق به کرکس. به نظر خودش که وظیفه سختیه. اون قدر سخت که هیچ کسی جرأت انجامش رو نکرد.
امیدوارم همه چیز هرچه زود تر درست بشه! امیدوارم کرکس هرچه زودتر درست بشه و برگرده. تکبال این روز ها خیلی لازمش داره. خیلی.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 22:26
سلااام پریسا جان
امیدوارم هوای دل عزیزت آفتابی باشه سافه ساف مثل آینه .
ممنونم از داستانت این قسمتم مثل همیشه عالی بود ممنونم فراوون
شاد و سلامت باشی
http://www.gooshkoon.ir
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
دیشب کجا بودی توی قهوه خونه ندیدیمت؟ وای آریا این داستانه تموم بشه من باید1چیزی واسه نوشتن پیدا کنم وگرنه اوضاعم زرشکی میشه.
شاد باشی.
آریا
جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت 11:10
نه نه نه پریسا نشد باز دیر کردی
من فعلا این بطری خوشگله رو بر میدارم میدونم ک ه خیلیم دوستش داری اما دیر کردی برداشتمش
خخخ من رفتم بخورمش
بیام نباشی اون بشکه ای که قایم کردی که هفت ساله شه رو بر میدااارم خخخخخ
شاد باش از حال تااااا همیشه

خانه


پاسخ:
آهاااییی! کجا بردی بتری عزیزم رو؟ بردار بیار تا خودت رو توی اون بتری جاسازی نکردم!
آریا
جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت 12:39
راستی پخخخخ

خانه


پاسخ:
عجب دوره و زمونه ای شده! می بینی تو رو به خدا؟ بتری آدم رو بر می دارن، آدم رو پخ هم می کنن میرن! آخه من این درد رو به کجا ببرم؟
آریا
جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت 12:43
نه مثل اینکه دارم به بشکه نزدیک میشم نیستی پریسا
بیاا
بیا تا بلاگتو بهم نریختم

خانه


پاسخ:
توجه توجه! 1فروند آریا افتاده توی بشکه آب زرشک های من الان هرچی می گردم نیستش. این بشکهه مگه به کجا راه داشت؟ آریا! آریا! آریاااااا! وای دیدی چی شد؟ از یابنده تقاضا می شود از طرف من به حسابش برسه چون من گیرش بیارم حسابی به حسابش می رسم.
آریا
شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت 11:32
سلاااااام
بالاخره آمدیی
وای قهوه خونه خبر نداشتم این روزا زیاد وقت نمیکنم برم گوشکن دلم براش تنگ شده خخخخ
دارم یه سری رمان متنی برای سایت آماده میکنم
وقتمو گرفتن
سایت بلاگ فا هم که خراب شده کارم رو لنگ کرده
راستی اگر رمانی مد نظرت هست که دنبال متنیش میگردی بگو بگردم پیدایش کنم ببینم تو ورد کپی میشه یا نه
شاااااااااااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
آخجون رمان متنی! من هم باید با اومدن این سرویس جدید گوگل دست به کار بشم1چیز هایی واسه گوش کن درست کنم اگر این تنبلی و این تکبال پدرسوخته اجازه بدن. جدی باید1کاری کنم وگرنه از شدت پوچی منفجر میشم.
من عاشق رمان های فانتزی و پلیسی هستم. ولی به نظرم عشقی هاش بیشتر طرفدار داشته باشن که من خیلی اهلش نیستم. ولی تایپی ها همین تایپی بودنشون می ارزه به1عالمه صوتی. نمی دونم چه دردم شده که کتاب های صوتی رو خیلی تحمل نمی کنم. ترجیح میدم صفحه خوان ها برام بخونن.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
مینا
شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت 12:36
سلام شدییییییییییییییییییییدا تکبالرو درکش میکنم.
و شدیدا شمارو. خوب میدونم که از این حال و هواها داشتین.
قبلا که میخوندمتون باورم نمیشد این حجم از غم توی دل کسی بشه وجود داشته باشه.
6 ماهه که حال و هوای من خیل یداره به حال و هوای تکبال نزدیک میشه و این ده سه روز ……………. شاید تفاوت من با تکبال اینه که تکبال یه امید برا ی زندگی کردن داره شایدم چند تا مثل نابودی تکمار و هواداراش دیدن کرکس و چیزایی مثل این ول یخوب من این روزا پوچ پوچم یادم میاد یه جایی از داستان نوشته بودین که تکبال حال و هوای عادی داشت از نظر دیگران صورتش کاملا عادی بود ولی از چشماش اشک میومد دقیقا اینطوری شدم. باورتون نمیشه که از شدت اشک یکی از چشمام امروز به شدت درد گرفته. هر کاریش که میکنم درست نمیشه خوش به حال تکبال نمیدونم چرا اینارو اینجا مینویسم جز این که کا شهمه چی زودتر تموم بشه برای تکبال بر ای من و برای هر کسی که شرایطش مثل ماست زندگی اینطوری اصلا ارزش زندگی کردنرو نداره

پاسخ:
سلام مینا جان. اینجا هرچی دلت می خواد بنویس. هرچی که از نظرت قابل نوشتن و گفتنه رو می تونی اینجا بگی.
تکبال هم، مینا! به نظرت کرکس بر می گرده؟ نمی دونی تکبال این روز ها چقدر دلش تنگه براش. از کسی هم نمی تونه بپرسه.
این روز ها میرن مینا جان. تموم میشن. توفان ها ابدی نیستن. تحمل کن! اشک هم نعمت بزرگیه. باید قدرش رو بدونیم. ببین تکبال که دیگه نمی تونه گریه کنه چه سنگین شده دلش و روحش؟ اشک بهمون کمک می کنه تا سیاهی ها رو پاک کنیم. ولی مواظب باش این پاک کردن اونقدر نشه که اذیتت کنه.
من امیدوارم این دعا که کردی هرچه زودتر اجابت بشه. برای خودت، برای تکبال، برای تمام اون هایی که در این حال و هوای سنگین سیر می کنن و منتظر پایان سیاهی نشستن.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال94

جنگل سرو غرق شکوفه و غرق بهار بود. پرنده ها انگار آسمون رو فتح کرده بودن. همه جا عطر بود و نور بود و آواز. زمستون حسابی نفس همه رو گرفته بود و حالا از رفتنش تمام جنگل داشت با تمام وجود نفس می کشید. رنگین پر و چلچله در حالی که مغز هم رو می خوردن دنبال خوشپرواز می گشتن و پیداش نمی کردن. چلچله حرص می خورد و رنگین پر می خندید. سرخ سر، کبوتر سر به هوا و همیشه در پرواز هم چند لحظه بعد بهشون ملحق شد و با شنیدن خبر غیب شدن خوشپرواز اول تعجب کرد بعد نگاهی یواشکی به چلچله انداخت که رنگین پر دید و با قیافه خیلی عادی خودش رو کج کرد و بدون اینکه چلچله ببینه پر های دم سرخ سر رو محکم کشید. به طوری که سرخ سر توی هوا چند قدمی عقب پرت شد و به سرعت برگشت ببینه چی بهش حمله کرده. رنگین پر زد زیر خنده، سرخ سر حرص خورد و چلچله گیج و خسته از پرواز و از گشتن و پیدا نکردن خوشپرواز، موند به این2تا چی بگه.
در منطقه سکویا بهار خواهان نداشت. کسی درخت های سفید پوش و خوش عطر رو انگار نمی دید. لونه بسته بالای سکویا بین شکوفه های خوشبو رویایی دیده می شد ولی اگر اون طور متروک و بسته نبود، …
درخت نارنج شکوفه نداشت. لونه بسته خورشید بدون پر های سیاهی که کسی بهش نزده بود، به اندازه کافی غمناک و تاریک بود. کسی از شکوفه ندادن درخت نارنجی که مأوای خورشید بود حیرت نکرد. روز آفتابی قشنگی بود ولی منطقه سکویا و لونه بالای سکویا و درخت نارنج بی شکوفه به همراه اون لونه سرد بین شاخه هاش، مثل شبی بی صبح، راه رو به ورود بهار بسته بودن. توی منطقه سکویا، توی وجود سکویایی ها، هنوز زمستون بود.
زمستون!.
منطقه مرداب تاریک انگار از تمام جهان جدا و تکه ای از جهنم بود. تاریک و سرد و مرطوب و ترسناک. خوشپرواز بالای نی های در هم پیچیده پرواز می کرد و سعی می کرد در کمترین ارتفاع بچرخه و تمام وجودش شده بود چشم تا هر حرکت مخفی رو در زیر نی ها ببینه. چندین روز بود که این کارش شده و تمومی هم نداشت. چند بار هم حرکت هایی رو دیده بود ولی اونی که می خواست نبودن. سعی کرده بود سر حرف رو با مرغ های مرداب باز کنه و در مورد هیولای مرداب چیز هایی ازشون بفهمه ولی اون ها ناآگاه و وحشتزده بودن. شایعاتی که توی مرداب و توی جنگل سرو در مورد این هیولای نادیدنی پیچیده بود و می پیچید، بر حسب طبیعت شایعات، روز به روز بزرگ تر و ترسناک تر می شد. اینکه هیولای مرداب روح شیطان رو در جسمش داره، اینکه هیولای مرداب اصلا جسم نداره و1شبحه، اینکه هیولای مرداب شبح1موجود ناکامه که بر اثر1ماجرای عجیب توی مرداب غرق شده و خیلی هم زجر کشیده تا مرده و حالا روحش در اطراف مرداب تاریک می چرخه و سرگردون و انتقامجو به دنبال مجازات زنده هاست، اینکه هیولای مرداب خود ابلیسه که از مأوای ترسناکش یعنی از اعماق مرداب بیرون میاد و شب ها برای گمراه کردن و کشیدن زنده ها به مرداب چرخ می زنه و روز ها ناپدید میشه و …
خوشپرواز به تمام این ها و تمام قصه های مشابه فقط گوش می داد و در جواب اصرار گوینده ها که ازش تأیید می خواستن یا سکوت می کرد و یا فقط1جمله می گفت.
-من نظری ندارم.
خوشپرواز دیگه سعی نمی کرد چلچله رو قانع کنه که هیولای مردابی در کار نیست. تلاشی هم برای بند آوردن خنده های رنگین پر نداشت. خوشپرواز در سکوتی عمیق بالای منطقه مردابی چرخ می زد و باز هم چرخ می زد تا تکبال رو باز هم کشف کنه. خوشپرواز با سماجت می چرخید و مطمئن بود که بلاخره موفق میشه.
-آهای!تویی که اونجا گیر کردی! بیا بیرون ببینمت!
صبح بود و تکبال تازه داشت به خواب نا آروم همیشگیش می رفت. تکبال همیشه شب ها بیدار بود و روز ها در کابوس های خارستان شنا می کرد. مگر اینکه اتفاقی یا عامل مزاحمی باعث می شد که بیدار بشه و امروز صبح، 1زنبور شلوغ و سمج این عامل مزاحم بود.
-آهای!بهت میگم بیا بیرون. می خوام ببینمت. زود باش بیا دیگه!
تکبال اعتنا نکرد ولی زنبور دست بردار نبود.
-آهااااااییی!کر که نیستی؟ بیا بیرون از اونجاااا!
تکبال بدون اینکه سرش رو از غار بیرون بیاره با صدایی سرد و بی حالت زمزمه کرد:
-چی می خوایی؟
زنبور با سماجت علف هایبالای سرش رو تاب داد.
-هیچی نمی خوام. من زنبورم. تو کی هستی؟
تکبال بی حوصله جواب رو جوید.
-من کسی نیستم. دست از سرم بردار.
زنبور از رو نرفت.
-ببین من می دونم تو نه هیولایی نه هیچ کس. این چیز هایی که ازت میگن هم جفنگه. بیا بیرون تا ببینی با1نظر می فهمم از چه تیره ای هستی و باید بهم آفرین بگی.
تکبال داشت عصبانی می شد.
-واسه چی تمومش نمی کنی؟ برو با1با حوصله تر بپر. من دیدنی نیستم.
زنبور خیال نداشت از میدون در بره.
-من دیدم اون جوجه رو نجاتش دادی. بیا بیرون با هم حرف بزنیم. خسته شدم از بس اینجا ها بی خودی گشتم.
تکبال سرد ولی مواظب زمزمه کرد:
-اینجا جای مناسبی واسه حوصله کردن نیست. باید بری جای بهتر.
سعی می کرد ماجرای سنجاقک تکرار نشه ولی زنبور ول کن نبود.
-چرا؟ تو که هستی. خوب بیا بیرون دیگه. اون وقت نه من تنهام نه تو.
تکبال کمی تند تر و کمی بلند تر از پیش جواب رو پرت کرد.
-من تنهایی هام رو دوست دارم. به درد نشستن و حرف زدن هم نمی خورم. چون دلم نمی خواد.
زنبور مکث نکرد.
-طرف مقابلت باید تشخیص بده که به درد می خوری یا نمی خوری. حالا تو بیا بیرون ببینم موافقتم یا نه.
تکبال داشت به مرحله انفجار می رسید ولی خودش رو نگه داشت.
-ببین! من دلم نمی خواد. من حرفی ندارم با کسی بزنم. من موافق شکستن تنهاییم نیستم. من همین طوری که هستم رضایت دارم و نمی خوام مدل دیگه ای باشم. تو هم مدلت اینه که خوشت میاد بشینی با کسی حرف بزنی. خوب برو بزن. ولی نه با من. من هیچ حرفی که به کار تو بیاد بلد نیستم. تو هم همین طور. دیگه بسه.
زنبور فکری کرد و دوباره علف های بالای سرش رو با حرکت بال هاش تاب داد و تکبال رو کلافه کرد.
-چقدر تو تلخی! حالا چی میشه1کمی بیایی بیرون از اونجا؟ ازت که کم نمیاد. اینهمه چونه زدی به جاش1کوچولو از سوراخت در می اومدی. تا حالا کلی صمیمی شده بودیم.
تکبال حس می کرد صدای زنگ کشدار و تیزی داره شروع می کنه توی سرش سوت کشیدن. سعی کرد نشنیده بگیره.
-ببین موجود عزیز!
زنبور حرفش رو برید.
-من زنبورم.
تکبال نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-ببین زنبور عزیز! من بلد نیستم با کسی صمیمی بشم. موافقش هم نیستم. از صمیمیت خوشم نمیاد. از هم صحبتی خوشم نمیاد. از هرچی تو خوشت میاد خوشم نمیاد. تو باید این رو باور کنی و دست از سر من برداری.
زنبور خوشش نیومد ولی عقبنشینی نکرد.
-حالا تو1امتحانی بکن شاید اینهمه بدت هم نیاد.
تکبال تقریبا داد زد:
-من بدم میاد. حتی از امتحان کردنش.
زنبور خواست باز حرفی بزنه ولی صدای رعدی که از بالای نی های در هم پیچیده به گوش رسید مانع شد. بلافاصله بعد از اون صدا که به خاطر وجود نیزار در بالای سرشون خفه شنیده می شد، قطره های درشت بارون شروع کردن به باریدن. زنبور بال هاش رو حرکتی داد و با عجله گفت:
-داره بارون میاد. من نمی تونم الان اینجا بمونم. باید برم ولی باز بر می گردم. دفعه بعد حتما بیا از اونجا بیرون و باهام حرف بزن باشه؟ فعلا خداحافظ.
زنبور پرید و رفت. تکبال نفس راحتی کشید و با حس سپاس عمیق نسبت به ابر های بالای سرش که به موقع شروع کرده بودن به باریدن، توی خودش مچاله شد و چشم های همیشه تب گرفتهش رو بست تا دوباره به عالم تاریک و تنهای خودش فرو بره. بارون خیلی سریع شدت گرفت و لحظاتی بعد، منطقه مرداب رو حسابی به هم ریخت. وسط اون هیاهوی باد و بارون و رعد و برق تکبال دوباره شنید.
جیر، جیر، جیرررررر، جیررررر، …
صدا خفیف، آزاردهنده و حقیقی بود!.
بهار می گذشت و به فصل گرم تابستون نزدیک و نزدیک تر می شد و تکبال این گذشتن رو نمی فهمید. زندگی سرد زیر نیزار تاریک و گلآلود رو پذیرفته و خیال تغییرش رو هم نداشت. صدا های جیر جیر جیررر بار ها و بار ها تکرار شده بودن و تکبال گاهی از سر کلافگی برای ساکت کردنش کمی گشته بود بلکه این منبع مزاحم اعصاب خورد کن رو پیدا کنه و به حسابش برسه ولی هر بار زود بیخیال شده و دست از گشتن برداشته بود و حالا دیگه این صدا براش مثل سکوت تاریک منطقه مرداب، به صورتی در اومده بود که راحت ندیدش می گرفت. زنبور چندین بار دیگه اومد، روی لبه بالایی غار سیاه تکبال نشست و سعی کرد راضیش کنه که1نظر بره بیرون و مستقیم باهاش حرف بزنه ولی تکبال در سکوت مطلق صدای زنبور رو هم ندید گرفته و حتی دیگه سعی نمی کرد قانعش کنه. زنبور گفته بود و باز هم گفته بود ولی از تکبال هیچ صدایی در نمی اومد.
-یعنی می خوایی بگی نیستی؟ چقدر مسخره ای! آهای تو خیلی تلخی. واقعا تلخی. این اصلا خوب نیست. اینهمه من اومدم دارم بهت اصرار می کنم قیافه کج و کولهت رو1لحظه نشون بدی خوب چی میشه اگر بیایی بیرون؟ ازت که کم نمیاد. من فقط می خوام باهات حرف بزنم. من می دونم تو اونجایی. بیا بیرون. بیا دیگه!.
تکبال نشنیده گرفت. خودش بود و سکوتش و کابوس های شب خارستان که تمام خواب هاش و حتی بیداریش رو پر می کرد. زنبور بهش گفته بود تلخ. چه کلام آشنایی! کمی به ذهن تاریکش فشار آورد تا منشأ این آشنایی رو پیدا کرد. خورشید همیشه تلخ بود. همه و همه این رو می گفتن.
تکبال لحظه ای به سقف سیاه و لجن گرفته غار تاریک نظر انداخت و بعد آه کشید. به خودش که اومد در کمال شرمندگی فهمید که داره از این تشبیه با رضایت لبخند می زنه. خیلی می خواست در چیزی یا چیز هایی شبیه خورشید باشه. حتی در تلخ بودن. ذهنش مثل نگاهی یا دستی که خط ممتدی رو دنبال کنه پیش رفت تا به پایان خورشید رسید. به اون شب تاریک خارستان. سوالی که همیشه تکبال رو به جهان کابوس ها می برد، برای بار بی نهایت توی سرش پیچید.
-یعنی کدوم یکی زود تر تمومش کرد؟ خاک یا آتیش؟ خورشید اون شب به وسیله کدوم یکی از این ها از زجر دومی خلاص شد؟ توی شعله ها سوخت یا زیر خاک تموم شد؟ یعنی زمانی که اون تپه روی سرش آوار شد خورشید هنوز زنده بود؟ یعنی زنده دفن شد؟ یعنی اون زیر بین شعله ها زنده بود؟ آیا پیش از سوختن خفه شده بود یا پیش از خفگی سوخته بود؟
دردی توی سرش پیچید و مثل1آتشفشان لجن جاری، اومد پایین و رسید به قفسه سینهش و توی تمام دل و اندرونش پیچید و تمام وجودش رو گرفت. چنان حالش بد شده بود که حتی نمی تونست سر تکون بده بلکه این کابوس بیداری دست از سرش برداره. فایده ای هم نداشت. خلاصی ممکن نبود. تکبال هر لحظه ای که به خواب می رفت در اون شب جهنمی فرود می اومد و هر لحظه ای که بیدار می شد بی اختیار دنبال اون قیامت وحشتناک در اطرافش بود. نفسش تنگ می شد. آرزویی دردناک مثل آتیشی که تا مغز استخونش رو می سوزوند، توی دلش شعله کشید.
-کاش زجر نکشیده باشه! کاش زود تموم شده باشه! کاش پایانش سریع رسیده باشه!
چقدر دلش می خواست می شد گریه کنه بلکه سبک تر بشه ولی نمی شد. از مدت ها پیش، دیگه اشکی نریخته بود. اشک با نگاهش انگار بیگانه شده بود. حالا شاید خورشید رو می فهمید که با اونهمه درد برای هیچ کدوم از بخش های از دست رفته وجودش گریه نمی کرد. یا می کرد و کسی نمی دید. تکبال حس می کرد چیزی که پیش از این ها، خیلی پیش از این ها توی سینهش داغ می شد و کمک می کرد تا اشک ها به کمکش بیان و سبک بارش کنن، حالا به سفتی سنگ و به سردی یخ توی سینهش می تپید و خیالش به اینهمه سنگینی وجود صاحبش نبود. تکبال حس می کرد این تیکه سنگ سرد می تونه بشکنه و خورد بشه اگر درد از حد تحملش بگذره ولی دیگه نرم نمیشه. اشکی در کار نبود. چشم هاش داغ می شدن ولی اشکی نبود. تب نگاهش پلک های خستهش رو می سوزوند ولی اشکی نبود. تب در تمام وجودش می پیچید ولی اشکی نبود. صدای هذیون های خودش رو می شنید بدون این که توان متوقف کردنش رو داشته باشه ولی اشکی در کار نبود. هیچ اشکی. حتی1قطره برای کمتر کردن شعله های سرکشی که از وجود ملتهبش انگار می رفت تا به اون طرف آسمون برسه.
شب سردی بود. تکبال اما تب داشت. تبش چنان زیاد بود که از عالم بیداری جداش می کرد و در مرز بین هشیاری و ناهشیاری می چرخوندش. تکبال نالهش رو خورد. درد توی تمام استخون هاش پیچید. کاش اینهمه تنها وسط این رطوبت لعنتی و اینهمه نکبت گرفتار نبود. تب داشت. تشنهش بود. دلش گرفته بود. چقدر دلش دستی رو می خواست که روی پر هاش بچرخه و صدایی که بهش بگه خیالت راحت باشه من اینجام. هیچ دستی نبود. هیچ صدایی نبود. تکبال تنها بود. تنهای تنها!.
نیمه های شب، تب تکبال بالا و بالا تر رفت. تکبال مثل کوره می سوخت.
-آخ! آخ!دارم میمیرم!.
کرکس دستی به سرش کشید و آروم توی گوشش خندید.
-نترس فسقلی خودم. تو نمیمیری. مثل باد رو به راه میشی. خاطرت جمع. من اینجام.
خورشید با نارضایتی دوست داشتنی و آشناش زمزمه کرد:
-اینهمه شبیه جوجه های تازه از تخم در اومده باهاش رفتار نکن کرکس. از قد و قواره نحسش من خجالت می کشم وقتی این بازی رو در میارید.
کرکس مهربون خندید.
-بیخیال شو خورشید. مگه نمی بینی حالش خوب نیست؟
خورشید ناراضی خندید.
-می بینم. ولی فردا درست میشه. و تو همچنان آشغالی کرکس.
تکبال داغ بود. خورشید دستش رو گرفت و بهش لبخند زد. لبخندش تلخ بود. چه تلخی عزیزی!
-آهای تکی! واسه خودت حسابی بازارگرمی می کنی. جمع کن خودت رو فردا صبح مثل اولت میشی.
تکبال خواست بگه نمیشم ولی نفسش بالا نیومد. خورشید فهمید و این دفعه با اطمینانی شیرین نوازشش کرد و خندید.
-جوجه گنده دیوونه. معلومه که میشی. بخواب و به چیزی فکر نکن. ما همینجاییم. همینجا بالای سرت.
کرکس خندید.
-بله. و تا خود صبح با هم دعوا می کنیم تا تو خاطر جمع و مطمئن باشی.
خورشید با خوش اخلاقی گفت خفه شو کرکس. کرکس با محبت خندید. تکبال بی رمق لبخند زد و به خوابی به سنگینی مرگ فرو رفت. بی هوشیش چندین روز طول کشید.
زمان حتی در منطقه مرداب تاریک هم از رفتن متوقف نمی شد. با همون آهستگی و بیخیالی می گذشت و نه تند و نه کند به این گذشتن ادامه می داد. تکبال بیخیال این گذشتن و بیخیال همه چیز، فقط زنده بود. فقط زنده بود بدون اینکه زندگی کنه.
جیر، جیر، جیررررر …
-لعنت به همتون چرا خفه نمیشید؟
تکبال سعی کرد تا حد امکان زیر علف های لجنی فرو بره بلکه کمتر بشنوه و کمتر آزار ببینه ولی این بار صدا خیلی قوی تر و حقیقی تر بود. چشم باز کرد و اطراف رو زیر نگاه گرفت. شب بود. تا صبح هم خیلی زمان باقی بود و این صدا ها معمولا توی روز شنیده می شدن. تکبال متحیر گوش داد.
-جیر، جیر، جیر، جیر، جیررررر، جیررررررر، …
تکبال نمی فهمید چرا احساس می کرد1جایی در اطرافش باید دردسری پیش اومده باشه.
-به من چه؟ به جهنم!.
اعصابش کشیده شده بودن. اون روز زنبور بالای غار تاریکش اومده و پشت سر هم حرف زده و بهش اصرار کرده بود که از مخفیگاهش بیرون بره و باهاش حرف بزنه و در نتیجه خواب تبدار تکبال رو خراب کرده و اعصابش رو به هم ریخته بود. تکبال سکوت کرده بود ولی زنبور1بند حرف می زد و تکبال مجبور شد اونقدر بیدار و هشیار باقی بمونه تا زنبور خسته بشه و دلخور و عصبانی از اونجا بره. بعدش هم دیگه عصر شده بود و تکبال باید واسه شکار یواشکی شبانه آماده می شد تا از گرسنگی نمیره. بعد از اینکه خودش رو سیر کرد اومد که استراحت کنه تا اعصاب خوردی زنبور سمج فراموشش بشه ولی این صدا… این جیر جیر های آزار دهنده مزاحم…
جیر، جیر، جیر، جیرررر، جیرررر، جیرررر، …
-لعنت!
تکبال با خشم از جا پرید. امشب باید تکلیف این صدای نکبت رو مشخص می کرد. از پناه گاهش زد بیرون و اطراف رو گشت. چیزی برای دیدن نبود. صدا بلند تر می شد. تکبال تصمیم گرفت هر طور شده حلش کنه پس با دقتی که تا اون لحظه صرف این صدا نکرده بود گوش داد. صدا ها شبیه صدای معترض جوجه پرنده هایی بود که ترسیده یا به نوعی اذیت شده بودن. ولی در عین شباهت، با صدای جوجه های عادی متفاوت بود. تکبال نمی فهمید.
-اگر صدای جوجه هستن چرا اینهمه گرفته و خشدارن؟ اگر صدای جوجه پرنده نیستن پس چی هستن که اینهمه به جیر جیر های سرما و گرسنگی شبیهن و… به صدای ترس! این صدا امشب صدای ترسه. این صدا امشب صدای اعتراض ترسه. 1چیزی داره خطر درست می کنه!.
صدا داشت بلند تر می شد. تکبال با سرعت و دقت بیشتری گشت. از کناره لجنی مرداب دوید و به طرف صدا راه باز کرد. لحظه ای ایستاد تا بفهمه جهت رو درست میره یا نه. چیزی متفاوت همراه صدای جیر جیر های وحشتزده به گوشش خورد. چیزی بی نهایت آشنا و بی اندازه ناخوشآیند که تکبال برخلاف میلش خیلی خوب می شناختش. تمام پر های لجن گرفتهش سیخ شدن. صدایی که می شنید صدایی بود که خشمش رو مثل1جونور وحشی خفته بیدار می کرد. هیس هیس های طمعکارانه1مار که برای بلعیدن بلند و بلند تر می شد!.
-این یکی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم.
تکبال با تمام وجود به طرف صدا شیرجه زد. هنوز چیزی نمی دید. با تمرکزی2برابر به جهت صدا دقیق شد. صدا های جیر جیر و هیس های عصبانی داشت بلند تر و کشیده تر می شد. تکبال نی ها و علف ها رو با ضربه های داس مانند از سر راهش کنار می زد و پیش می رفت. عجیب بود که چیزی نمی دید.
-کی اونجاست؟
صدا ها قطع نشدن. تکبال هوار زد:
-گفتم کی اونجاست؟
صدا ها بالاتر رفتن. تکبال از روی1دسته بوته لجن آلود پرید و اون طرفش خورد زمین ولی بدون مکث از جا پرید و روی پا هاش ایستاد. اما لازم نبود برای جستجو وقت تلف کنه. در لحظه ای که اون طرف بوته ها روی زمین ولو شد، پیش از بلند شدن، فهمید که پیدا کرده. از همونجا که افتاده بود صحنه رو دید. روی1نیلوفر مردابی، جوجه هایی که توی تاریکی تنها شبحی ازشون پیدا بود، و1مار2متری که پیروزمندانه و آزمند به طرفشون می رفت و چیزی نمونده بود که بهشون برسه. تکبال از دل تاریک اون فاصله هم می تونست مار بیابون رو تشخیص بده. پس تکمار واقعا از مار های بیابون نفر گرفته بود!. تکبال از درک این موضوع که تکماری های جنگل سرو همه در اون شب خارستان تار و مار شده بودن خوشحال شد و به خودش که اومد دید داره لبخند می زنه.
-الان زمان خندیدنه؟
تکبال مدل خورشیدی به خودش این نهیب رو زد و به مقابل نظر انداخت. حالا که نزدیک تر پریده بود و همچنان با نهایت سرعت داشت نزدیک تر می رفت بهتر و بیشتر می دید. مار به نیلوفر پیچید و خودش رو بالا می کشید. تکبال دید که شبح جوجه ها خودشون رو عقب و عقب تر کشیدن . تکبال دید که مار خیز برداشت و جوجه ها عقب رفتن و یکیشون از اون طرف نیلوفر وسط لجن های مرداب افتاد. تکبال دیگه تماشا نکرد.
-اُهُه!
صحنه بلافاصله ثابت شد. انگار دستی به ناگاه حرکت رو از صحنه گرفته بود. تمام صحنه جز تکبال که می دونست حتی کسری از ثانیه رو هم نباید از دست بده. جوجه پرت شده از نیلوفر داشت به سرعت فرو می رفت. تکبال به سرعت باد وسط لجن های مرداب شیرجه زد، جوجه گرفتار رو بیرون کشید و با خشونت و سرعت لای علف های امن پرتش کرد. جوجه های روی نیلوفر در همون حالتی که بودن باقی موندن. مار وحشتزده وسط زمین و هوا موند و ثانیه ای بعد با حیرتی وحشتآلود برگشت.
-خورشید؟!؟
تکبال از لای نی هایی که حایل بین خودش و نگاه جستجو گر مار شده بودن، مطمئن و بلند هوار زد.
-بله، خورشید. امری باشه؟
مار برای دیدن خورشید با نگاهی سراسر ترس به اطراف نظر انداخت. تکبال خیال استطار خودش رو نداشت. با سرعتی جنون آمیز از لای نی های بلند بیرون جهید و به طرف نیلوفر و گرفتار های بالاش خیز برداشت. جوجه ها از ترس جیغ می کشیدن. مار حواسش جمع شد، چشمش به تکبال افتاد و با خباستی مخصوص تیره خودش، از سر رضایت هیس بلندی کشید.
-تو خورشید نیستی عوضی. تو هیچی نیستی جز1موجود کوچیک و بی مصرف.
تکبال بلافاصله برگشت و درست به موقع حمله مار رو دفع کرد. چرخی زد و رو در روی مار راضی و مطمئن ایستاد.
-درست دیدی خزنده زیرزمینی به درد نخور. من خورشید نیستم. ولی بهت اطمینان میدم این آخرین چیزی بود که توی عمر بی ارزشت دیدی.
جنگ بلافاصله شروع شد. مار هیس می کشید و خیز بر می داشت. تکبال می پرید و جاخالی می داد و در عین حال هرچی عقب تر می رفت تا مار از نیلوفر و جوجه های وحشتزده هرچی دور تر بشه و ظاهرا داشت موفق می شد. جنگ عقب تر و عقب تر می رفت و از نیلوفر و از جوجه های گرفتار دور و دور تر می شد. مار خیال داشت به هر قیمتی شده به حساب تکبال برسه و تکبال خیال باختن نداشت. مار هیسی کشید و دوباره حمله کرد.
-من لهت می کنم و بر می گردم کوچولوی لجنی. و2تا خبر خوش واسه تکمار می برم. یکی اینکه تو دیگه نیستی و دیگه اینکه اون خورشید لعنتی در اون شب کارش تموم شد و تمام این مدت تو متقلب کوچولو خودت رو به جای خورشید جا زدی و اینهمه معطلش کردی. مطمئن باش بهم پاداش میده.
تکبال حمله مار رو با1ضربه کاری که مار انتظارش رو نداشت دفع کرد و بلند خندید.
-اول1راهی واسه نجات جون بی مقدارت پیدا کن بعد اگر تکمار رو زنده دیدی هرچی دلت می خواد بهش بگو.
مار که با ضربه چنگال تکبال غافلگیر و به کنار لجنی مرداب پرتاب شده بود، عصبانی و با دهن کاملا باز حمله کرد. برای بلعیدن، برای کشتن، برای نابود کردن. تکبال آماده بود. هر2با هم عربده های مرگبار کشیدن. چنگال به ظاهر کوچیک تکبال همراه1بالش هم زمان رفت بالا. در1لحظه مار نعره ای از درد کشید و عقب رفت. تکبال مثل اینکه بهش چسبیده بود، همراهش به جلو پرت شد. مار نمی فهمید چی توی چشمش فرو رفته و اینهمه درد1دفعه از کجا اومده و گرمای این خون که از حدقه خالی چشم چپش فوران می کرد داستانش چی بود. سرش رو با نعره ای دیوانه عقب کشید. سر و بدن تکبال با چابکی وحشتناکی همراهش جلو رفت. مار منقار تکبال رو توی جای خالی چشمش احساس کرد که به سرعت و تا حد امکان باز و بسته می شد و می چرخید و چنگال های به ظاهر کوچیک ولی بی نهایت تیز و قوی رو که بهش چسبیده بود و جدا نمی شد. منقار توی حدقه خالی به شدت و سرعت چرخید و با فشاری وحشی به طرف عمق سوراخ توی سر مار راه باز کرد. مار از درد نعره می زد. تکبال برای حفظ تعادل و برای اینکه بتونه بهش چسبیده باقی بمونه به شدت پر و بال می زد. مار تقلا می کرد، با دم کلفتش به این طرف و اون طرف ضربه می زد و سعی می کرد تکبال رو از خودش جدا کنه ولی تکبال انگار با چیزی که دیده نمی شد، چیزی قوی تر از1منقار کوچیک و2تا چنگال ریز، به مار چسبیده بود و جدا نمی شد. مار با خشمی وحشی دور جسم تکبال که در رویارویی با مار کوچیک تر به نظر می رسید پیچید و بی اراده از دردی که تحمل می کرد خواست با1فشار خوردش کنه ولی…
-این دقیقا همون کاری بود که نباید می کردی موجود بی مغز. جهنم خوش بگذره!.
درست در همون زمان منقار خون چکان تکبال از حدقه ای که سوراخش حالا خیلی بزرگ تر از جای1چشم ترکیده بود بیرون اومد و بلافاصله چیزی شبیه انفجار، خونی که به هوا پاشید، علف هایی که از لزجی های نفرت انگیز لهیده پوشیده شده بود و تکبال که با نفس های عمیق و جسمی کثیف تر از پیش در محلی که تا چند لحظه پیش میدون جنگش با مار بود ایستاده و با نگاهی بی حالت مثل همیشه به هیچ خیره مونده بود.
مار های بیابون به منطقه مرداب اومده بودن. پس توی جنگل سرو هم بودن. این یعنی تکمار دوباره آماده می شد که کار ناتمومش رو با جنگل سرو و با سکویایی ها تموم کنه. تکبال در1لحظه تمام این ها رو فهمید.
با صدای جیر جیر های ترسیده به خودش اومد. آهسته برگشت و بی اون که برای پاک کردن پر های لزجش تلاشی کنه، با قدم های سنگین و بی شتاب به طرف نیلوفر و علف های اطرافش رفت. اون جوجه که لای علف ها پرت کرده بود رو از صدای ناله هاش پیدا کرد. تاریک بود و درست نمی دید. نزدیک تر رفت. باد مرطوبی وزید و نی های بالای سرشون برای1لحظه کوتاه کنار رفتن و تکبال زیر نور کم جون مهتاب، صحنه مقابلش رو دید.
-وای! وای خدای من!
جوجه لای علف ها در فاصله چندین قدمی افتاده بود و تمرکز لازم نبود تا از همون فاصله ببینه که اون برای تمام عمر بی پرواز باقی می مونه. تکبال لحظه ای به جوجه خیس و خسته خیره موند و لرزید. بال های شکستهش تا جایی که تکبال عقلش می رسید، درست شدنی نبودن. تکبال مات به دیروز های خودش خیره مونده بود. جوجه سعی می کرد روی پا هاش بلند شه ولی بدون کمک گرفتن از بال های بی مصرفش موفق نمی شد. دوباره زمین می خورد و بلند تر و معترض تر جیغ می کشید. تکبال جلو رفت، زیر بال های کج شدهش رو گرفت و روی پا های ضعیفش بلندش کرد.
-یعنی من این بلا رو سرش آوردم؟ خدایا این طوری نباشه!
چیزی نمونده بود از شدت وحشت دیوونه بشه. چطور ممکن بود تونسته باشه همچین معامله ای با چندتا جوجه کنه؟ تکبال اون جوجه رو زیر نیلوفر کشید و باقی جوجه ها رو هم از بالای نیلوفر پایین آورد و همه رو1جا جمعشون کرد. خیلی طول کشید تا تونست از شوک اول در بیاد و تیر نازک کمان رو لای بال های شکسته جوجه بعدی ببینه. نفسی از سر آرامش کشید.
-پس کار من نبود!. کمان خوردن!.
ولی این وسط1جای کار ایراد داشت. ایرادی که از نظر تکبال ترسناک بود.
-این اوضاع زیادی عجیبه. این ها همشون1چیزیشون هست. ولی این ممکن نیست!.
تکبال با دقت بیشتری نگاه کرد. بال های یکی از جوجه ها با تیر نازک به هم چسبیده بودن.
-می دونی جوجه! اینطوری هیچ فایده ای نداره. تمام عمرت زجرکش میشی. یا الان یا هیچ وقت.
تکبال جوجه ضعیف رو بدون هیچ ملایمت و هیچ شفقتی بغل کرد، بال های دردناکش رو نوازش کرد، ته تیر رو به چنگ گرفت، چشم هاش رو بست و با1ضربه سفت و قاطع تیر رو بیرون کشید. جوجه جیغی از ته دل کشید و بی حرکت توی بغل تکبال ولو شد. تکبال بدون تأسف بهش خیره شد. به جوجه داقون هیچ حس محبتی نداشت. به هیچ کدومشون هیچ احساسی نداشت. نه محبت، نه نفرت، فقط چیزی شاید شبیه ترحم.
از جای تیر روی بال های جوجه خون می اومد. جوجه از حال رفته بود. تکبال با1دسته علف زخم ها رو پاک کرد، بعد علف های به خصوصی رو جمع کرد و فشار داد و آبش رو توی1برگ گود نی ریخت و باهاش زخم بال های جوجه رو تمیز کرد و علف های له شده رو گذاشت روشون و با برگ نی زخم ها رو بست. جوجه آروم ناله می کرد ولی چشم هاش بسته بود. بال های زخمیش حالا دیگه از هم جدا بودن ولی جای انکار نبود که این جوجه هرگز در تمام عمرش پروازی نمی شد. تکبال این رو درک کرد و آه بسیار عمیقی از ته دل کشید. باز هم محبتی احساس نکرد. فقط درد بود و دیگه هیچ!.
با احساس آزار دهنده کشیده شدن پر های زیر سینهش به خودش اومد. یکی از جوجه ها که کمی بزرگ تر بود داشت با اعتراض به پر های کثیفش نوک می زد. تکبال کلافه و شاید با حسی شبیه نفرت خودش رو عقب کشید. جوجه ول کن نبود. تکبال بهش نگاه کرد. بال هاش کوتاه بودن. خیلی کوتاه تر از بال های خودش در زمانی که جوجه بود.
-چی این بلا رو سر شما ها آورده؟
تکبال با تأثری نه از جنس مهربونی بهشون خیره شد. یکیشون بال های خیلی کوتاهی داشت. یکیشون رو کمان داقون کرده بود. یکیشون معلوم نبود کی و از کجا سقوط کرده و اگر همون زمان کسی به فکر درمون بال های شکستهش می افتاد شاید چیزی می شد شبیه افرایی های قدیم که اگرچه ممکن بود هرگز نتونن کامل بپرن، ولی شبیه این ها داقون هم نبودن. از یاد افرا و افرایی ها و صدای خنده هایی که توی ذهنش پیچید دردی توی قلبش حس کرد ولی اشکی در کار نبود. برای1لحظه احساس کرد هوای سنگین اطرافش لطیف شد، صدای ظریفی توی سرش پیچید و گرمای آشنایی از جنس بهشت توی وجودش رو گرم کرد.
-تکی!سردمه. میشه بیام زیر پر هات؟ بله که میشه بیام. زود بازشون کن که اومدم.
تکبال با احساس نفس تنگی شدید به خودش اومد. هوا همچنان سنگین و گرفته بود. قلبش سنگین می زد. درد توی وجودش پیچید. پنجه هاش رو مشت کرد و در خودش فشرده شد. اشکی اما در کار نبود.
جوجه سمج دوباره پر هاش رو می کشید. تکبال کلافه و عصبانی کشید عقب و این دفعه تقریبا به شدت جوجه رو پرت کرد کنار. جوجه خورد زمین و جیغش در اومد. تکبال بعد از مکثی کوتاه و دردناک رفت و بلندش کرد. اون2تا دیگه رو هم برداشت و لجن های پر و بال هاشون رو پاک کرد.
-باید از اینجا بریم.
هر3تا جوجه لای پر هاش جا شدن. تکبال آهسته، طوری که زخم بال های خستهشون اذیتشون نکنه به راه افتاد در حالی که مونده بود این مزاحم های بی پناه رو کجا باید ببره.
محال بود توی پناه گاه امن و تاریک خودش شریکشون کنه. باید1جایی جاشون می داد. جایی که از خطر حمله دوباره مار ها در امان باشن. ولی چرا؟
-واسه چی باید زور بزنم تا زنده بمونن؟ مگه چی منتظرشونه؟ بذار1دفعه برای همیشه خلاص بشن. اگر ماره می خوردشون دیگه زجر نمی کشیدن. اگر اون شبی که کرکس نجاتم داد ماره می خوردم من هم دیگه زجر نمی کشیدم. تموم می شدم. خلاص می شدم. این ها از من بیچاره ترن. افتضاحن. واقعا اینهمه زجر لازم نیست.
تکبال ایستاد. برگشت و به مرداب سیاه که انگار خواب بود نظر انداخت. چند قدم بلند برداشت و لب مرداب ایستاد. جوجه های زخمی روی شونه های لجن گرفتهش خواب بودن. تکبال به مرداب خیره شد. چه قدر طول می کشید تا جوجه بی جونی که حتی زور تقلا کردن هم نداشت توی لجن های مرداب فرو بره و چه قدر اون پایین از نبود هوا دست و پا می زد تا از این درد طولانی و همیشگی خلاص بشه؟ زیاد که طول نمی کشید. شاید چند لحظه. این ها زود راحت می شدن. دستی به پر های صاف جوجه کمان خورده کشید. جوجه با رضایت خودش رو جمع کرد و آروم توی خواب جیر جیر خفه و گرفتهش رو سر داد و زود ساکت شد و دوباره به خواب رفت. تکبال جوجه رو از روی شونهش برداشت و با هر2تا دست نگهش داشت، چشم هاش رو بست و آماده پرتاب شد. جوجه1بار دیگه جیر جیر آرومی کرد، سرش رو لای بال های دردناکش فرو برد، از درد ناله ضعیفی کرد و بین دست های تکبال به خواب رفت. چیزی آرامش ترسناک و مرگبار شب مرداب رو درست در بالای سر تکبال به هم ریخت. خیلی سریع، خیلی نزدیک و خیلی واقعی. تکبال به ناخواه چشم باز کرد و به جوجه و به مرداب خیره شد. ابر ها برای1لحظه کنار رفتن. در1لحظه، فقط برای1لحظه کوتاه چیزی به شدت از جا پروندش. نوری در تاریکی. چیزی شبیه برق1سراب. تصویر1دسته ستاره سرخ و درخشان روی آب های تاریک. شاید1دسته پر سرخ! شاید1پرواز آشنا! شاید! …
-خورشید!
این فریادی بود که هرگز متولد نشد. توی دل و توی وجودش پیچید و منعکس شد و سوزوند و تموم شد. تکبال به سرعت چشم هاش رو بست و دوباره باز کرد. هیچی نبود. مرداب به طرز آزار دهنده ای آروم و بی حرکت بود. ابر ها و نی ها دوباره راه رو به ورود مهتاب بسته بودن. تکبال ناکام و خسته به جوجه زخمی که توی خواب از درد ناله می کرد خیره شد. ناله هاش از جنس خواهندگی بودن.
آب!.
تکبال آهی از سر دردی بی توصیف کشید، عقب رفت و از مرداب فاصله گرفت. کنار گودال کوچیکی پر از آب گلآلود نشست، با1برگ نیلوفر بزرگ که با نوک زدن های ریز و دقیق سوراخ های بسیار ریزی وسطش درست کرد گل های داخل آب رو عقب نگه داشت و به جوجه های تبدار و تشنه آب داد. جوجه ها سیراب شدن و دوباره به خواب رفتن. تکبال جوجه ها رو روی شونهش گذاشت، آهسته بلند شد، به مرداب تاریک پشت کرد و به طرف جایی که نمی دونست کجاست به راه افتاد.
پیش از رسیدن صبح تاریک مرداب به ورودی ترسناک منطقه جهنمی رسید. زیر1درخت بلند که توی تاریکی نمی دونست چیه ایستاد و به بالا نظر انداخت. خیلی بلند بود.
-آخه من چه جوری ببرمتون اون بالا؟ من نه پروازی هستم نه پرواز خواه. لعنت به همتون! واسه چی دردسر من شدید؟
تکبال با حرص این ها رو توی دلش غرید ولی چه فایده ای داشت؟ جوجه ها خسته، زخمی، تشنه و گرسنه بودن. تکبال توفان های مرداب رو می شناخت و می دونست هر کدوم از این موجودات داقون ممکنه در1حادثه توفانی یا1سقوط ناگهانی یا هر چیز دیگه اینطوری شده باشن. ولی هرچی فکر می کرد سر در نمی آورد که چطور ممکنه این ها بر حسب تصادف روی اون نیلوفر شل و ول با هم جمع شده باشن. یادش اومد که افرایی ها هم روی افرا بر حسب تصادف جمع شده بودن. ولی این ها فرق داشتن. افرایی ها فقط1کمی توفان زده بودن و این ها واقعا داقون بودن و هیچ وقت هم رو به راه نمی شدن.
این افکار تکبال رو خسته تر می کرد. با نارضایتی سری تکون داد.
-اصلا به من چه!
هیچ دلش نمی خواست موقع طلوع روز اونجا باشه. نور اذیتش می کرد حتی نور تیره صبح منطقه مرداب. به سرعت دست به کار شد. با علف های نرم و خاک و گل مرطوب جای امنی درست کرد، جوجه ها رو یکی یکی لای بستر امن گذاشت، دسته های بزرگ علف رو تا حد امکان ریز کرد به طوری که برای منقار های ضعیف جوجه های زخمی قابل برچیدن و خوردن باشن، با چنگال و منقار چند جای خاک رو نه به اندازه ای که خطرساز بشه، بلکه به اندازه ای که بشه آب داخلش بمونه گود کرد و با دیدن بارونی که همون لحظه قطره قطره باریدن گرفت با رضایت خندید، بال های خاکیش رو از خستگی تکونی داد و بی مکث به راه افتاد، رفت و از جوجه ها دور و دور تر شد بدون اینکه برگرده و نگاهشون کنه. جوجه ها در آرامش بستر امنشون خواب بودن. تکبال بدون نگاهی به پشت سرش، به داخل منطقه تاریک فرو رفت و محو شد.
روز ها می گذشت. بهار هنوز روح موجودات جنگل سرو رو تازه می کرد، منطقه سکویا هنوز سرد و ساکت بود، اون درخت نارنج بی شکوفه با اون لونه متروک بین شاخه هاش هنوز پا بر جا بود، خوشپرواز همچنان بالای مرداب تاریک می چرخید، هیولای مرداب بدون اینکه بخواد و بدونه همچنان در نظر بقیه به خاطر عدم شناخت و آگاهیشون بزرگ تر و ترسناک تر و البته مرموز تر می شد، و تکبال بدون اعتنا به اینهمه، هر چند1بار نیمه شب به ورودی منطقه می رفت تا اطراف جوجه های بی پرواز رو با آب و علف تازه پر کنه و از سلامت و استطارشون مطمئن بشه. و شبی که جوجه ها رو در محل همیشگیشون پیدا نکرد تمام وجودش لرزید. با حیرت فهمید که هرچند هیچ مهری بهشون احساس نمی کنه ولی بی نهایت نگرانشونه. شاید اون سایه سرخ اون شب روی مرداب تاریک وظیفه ای روی دوشش گذاشته بود که تکبال نمی تونست رهاش کنه. به سرعت برای پیدا کردن جوجه های گم شده گشت و وقتی صداشون رو از بالای سرش شنید متعجب شد.
-لعنت! چه جوری رفتید اون بالا؟ من که نمی تونم بیام اونجا!
تکبال در حال فرستادن این لعنت سر بالا کرد و در جا خشکش زد. تازه فهمیده بود اون درخت چیه.
-بید مجنون! کدوم ناقص عقلی این بی پرواز های داقون رو برده گذاشته اون بالا!؟ اون شاخه ها اصلا قابل اعتماد نیستن!
جوجه ها از بالای شاخه ها بی توجه به حرص و وحشت تکبال با شادی جیر جیر می کردن و ناشیانه بین شاخه هایی که توی باد شبانه می رقصیدن تاب می خوردن بدون اینکه بتونن بفهمن چه خطر وحشتناکی تهدیدشون می کنه و اگر سقوط کنن به چه شکلی در میان.
-دیوونه های مسخره! همونجا بی حرکت بمونید! این شاخه ها اصلا مطمئن نیستن! الانه که با این دیوونه بازی هاتون پرت بشید پایین!
ولی جوجه ها گوششون بدهکار نبود. فارغ از جهان منطقی اطرافشون از زندگی لذت می بردن.
تکبال چند لحظه ای متفکر و عمیق به نقطه ای که صدا های شاد ازش شنیده می شد خیره موند. و بعد با تمام وجود از اینکه اون شب این موجودات ناقص و بیخیال رو به مرداب تاریک نسپرده بود احساس سبکباری کرد.
-اون ها نمی دونن چه دردی دارن. اون ها زندگیشون رو همین مدلی که هست دوست دارن. اون ها نمی خوان تموم بشن. اون ها شادن و لذت می برن. من درد رو می فهمیدم ولی این ها چیزی ازش نمی فهمن. نه به این شکل که ما می فهمیمش. این ها شادی رو حس می کنن و زندگی رو. بهار رو و آسمون رو و باد رو و تاب خوردن روی شاخه ها رو. پس چرا نباید حس کنن؟ چرا نباید زندگی کنن؟ چرا نباید لذت ببرن؟ کاش هیچ مانعی براشون پیش نیاد!کاش بتونن تا آخر دنیا همین طوری لذت ببرن!.
آهی از سر حسرتی دردناک خط این حال و هوا رو برید.
-کاش من هم می تونستم شبیه این ها لذت ببرم! کاش شبیه این ها بودم!
صدایی از بالای سرش، دور ولی واضح از جا پروندش. پروازی جستجو گر و آشنا. تکبال مثل برق داخل نیزار مخفی شد. خوشپرواز چرخی زد و برای استراحت دادن بال ها و چشم هاش روی1نی کلفت نشست. تکبال چشم هاش رو تنگ کرد. هرچند شب بود ولی تکبال که بخش بزرگ عمرش با خفاش ها سپری شده بود با این تاریکی از میدون در نمی رفت. دیده هاش به شب بینی عادت داشتن. بر عکس خوشپرواز که هنوز پرنده روز بود و هنوز روزبین. برای همین بود که حتی از اون فاصله نزدیک، حرکت خطرناکی که درست در پشت سرش شکل گرفت رو ندید و نفهمید. ولی تکبال از همون فاصله دور دید و فهمید. در لحظه اول فقط خواست مطمئن بشه که مار نیست و خیلی سریع مطمئن شد. مار نبود ولی به همون اندازه تکبال رو به وحشت انداخت. تکبال لحظه ای با چشم های گشاد از وحشت به عامل حرکت خیره موند. 1رتیل بزرگ و سیاه که امکان نداشت هیچ زنده ای از زهر نیشش بچشه و صبح فردا رو ببینه. خوشپرواز نمی دید. بیخیال با نگاه جستجوگر داخل نی هایی که حرکت مرموزی رو بینشون دیده بود می گشت. رتیل داشت بهش می رسید. تکبال با1تحلیل کوتاه به این واقعیت ترسناک پی برد که به هیچ وسیله ای نمی تونه به موقع به خوشپرواز برسه. حتی با پرواز کردن. رتیل رسیده بود. خوشپرواز تماسش رو با انتهای دم خودش احساس نکرد. تکبال ولی به وضوح این تماس رو و نیش بلندی که برای ضربه زدن بیرون اومده بود رو دید. خوشپرواز داشت با نگاه دقیق لای نی ها رو می گشت. تکبال با صدایی که از بس سکوت کرده بود داشت از دستش می داد هوار کشید:
-خوشپرواز!
آوای هشدار دهنده برای آگاهی خوشپرواز کافی بود. خوشپرواز بلافاصله با نهایت سرعت پرید. رتیل در حال خیز برداشتن، با نیشی که برای گزیدن تا انتها بیرون اومده بود از انتهای دم خوشپرواز لیز خورد، توی هوا چرخید و به پشت وسط لجن های زیر نیزار افتاد و در1لحظه ناپدید شد. تکبال که دلش خنک شده بود نفس راحتی کشید و با بدجنسی رو به نقطه ای که حباب های ریز ازش بیرون می اومد زیر لب زمزمه کرد:
-حالا اون زیر حسابی سیر شو عوضی. دیگه نفس کشیدن لازم نداری. من به جای تو نفس می کشم. خوش به حالم!
تکبال با خشمی خبیس به طرف لجن ها شکلک درآورد و هرچند می دونست رتیل سیاه نمی بیندش از این کارش لذت برد و از تصور اینکه اون موجود ناکس از پشت زن در اون لحظه در حال خفه شدنه کیف کرد. لبخندش فورا محو شد. خوشپرواز لحظه ای وسط آسمون مردد موند و بعد چرخید و باز هم چرخید و حالا داشت1راست به طرف محل اختفای تکبال پرواز می کرد. تکبال بی معطلی عقب کشید و به میان تیرگی نیزار های لجن گرفته و مرموز فرار کرد و ناپدید شد. خوشپرواز مطمئن بود اون پایین چیزی رو دیده که دنبالش بود. حرکتی سریع، مخفی و آشنا.
تکبال نفهمید چند روز گذشت. نمی فهمید روز ها چطور و کی می گذشتن. براش هم مهم نبود که بفهمه. از زمانی که اون مار رو دیده بود به شدت مراقب بود و دقیق. به همه چیز. به اطرافش و به همه چیز. منتظر بود و آماده تا به محض بروز اتفاقی که مقابله لازم داشت بجنبه و دفعش کنه. دفع می کرد. تا جایی که از دستش بر می اومد اتفاقات رو دفع می کرد و شایعه حضور هیولای مرداب رو ناخواسته و نادانسته بزرگ و بزرگ تر می کرد و جنگل رو در التهابی کنجکاوانه فرو می برد و خودش بی اطلاع از اینهمه، در ماجرای خودش پیش می رفت. بی اشک، بی وحشت و بی همراه.
تاریکی.
تکمار با جسمی پر از زخم های نیمه بهبود یافته، عصبانی و به شدت ملتهب، در زیر زمین تاریک و غبار آلود هیس می کشید و مار های بی شمار اطرافش هم به پیروی ازش به خودشون می پیچیدن و هیس می کشیدن.
-خورشید زنده رو کسی ندیده ولی اون لعنتی نه تنها ما رو دیده، بلکه تونسته تلفات هم بهمون بزنه. این رو من تحمل نمی کنم. این جونور در منطقه سکویا نیست، در جنگل نیست، در اطراف رودخونه نیست، در آسمون جنگل نیست، این لعنتی مزاحم در هیچ کجا نیست ولی من و افرادم رو محدود می کنه و بهمون تلفات می زنه. همه جا و همه وقت. حتی توی مرداب تاریک. یکی از ما رو اونجا مثل1دسته علف پوسیده لهش کرد و پاشید روی لجن ها. یکی دیگه رو در اطراف رودخونه موقع صید کبک گیر آورد و چیزی ازش باقی نذاشت جز1دسته گوشت لهیده و خورده استخون. دفعه پیش هم2تا از ما برای پیدا کردن اون کبوتر بی پرواز لعنتی رفتن و چیزی جز خون سیاه ازشون باقی نموند. این ها خجالت آوره. و از ما هیچ کس خورشید رو ندیده. حتی1پر ازش دیده نشده و اون لعنتی همه جا مواظب ما و مواظب جنگل و مواظب مرداب و منطقه سکویا و همه جاست. این خجالت آوره. این غیر قابل تحمله. این نباید ادامه پیدا کنه. اگر لازم بشه برای دفع این ننگ همتون رو زنده زنده به نیش می کشم. خورشید رو پیدا کنید! بگیریدش! نابودش کنید! خوردش کنید! لهش کنید!. هرچه زودتر!
صدای هیس های خشمگین و وحشی با نعره های تکمار همراه می شدن و دیوار های زیر زمین غبار گرفته به خودش می لرزید.
-تکمار!این ها شاید کار خورشید نباشه. جنگلی ها از هیولای مرداب تاریک میگن. مثل اینکه1چیزی توی مرداب هست که تازگی ها نشونه های حضورش توی جنگل هم پیدا شده. همه ازش می ترسن و کسی ندیدتش و با اینهمه هیچ خبری که بگه اون جز نفرات ما به کسی توی مرداب یا توی جنگل صدمه زده به هیچ کجا نرسیده.
تکمار از سر خشم و ناکامی، بلند و وحشی قهقهه سر داد. تمام دیوار های محل تاریک از ضربه های دم کلفتش غبار پس دادن و از زمین گرد و خاک غلیظی بلند شد. انگار زمین و دیوار ها داشتن از تنوره خشم تکمار دود می کردن، چون همه جا زیر غبار تاریک تر و غیر قابل نفوذ تر شده بود. انگار هوا هم دیگه به سادگی توی اون دخمه وحشتناک نمی چرخید.
-هیولای مرداب؟ به نظرت از ما ترسناک تر هم چیزی توی این منطقه هست؟ این جونور هیچی نیست. ضعیف های بیچاره و بی اطلاع اینهمه بزرگش کردن. چند وقت دیگه هم میشه قهرمانشون. به جای اون کرکس مزاحم که رفته به عدم.
تکمار این دفعه از سر لذتی خبیس قهقهه زد.
-هیولایی جز من توی جنگل سرو وجود نداره احمق ها! این جونور خورشیده. برید وجب به وجب اون مرداب لعنتی رو بگردید، این سرخ پر خائن رو بگیرید و توی همون مرداب خفهش کنید!.
صدای هیس های دیوانه وار و لرزه و غبار حاصل از ضربه های خشمگین تمام فضا رو گرفت و بار ها و بار ها در محدوده تاریک خالی از هوای تنفس پیچید و طنین انداخت و منعکس شد و فضای جهنم رو تداعی کرد.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:12
سلام. وای که چه قدر این قسمت وحشتناک بود.
شک ندارم از اون قسمت ها بود که باید براش زیاد زحمت کشیده باشید خسته نباشید.
حق زندگی رو ما نمی تونیم و حق نداریم از کسی بگیریم به هر شکلی هم که باشه هر کس حق زندگی کردن داره.
تکبال کار درستی انجام داد.
حالا مار های بیابون هم اومدن داخل ماجرا.
بیا و درستش کن.
کرکس کجاست؟ هنوز قرار نیست برگرده؟
باید بیاد و اون هم در غم های تکبال شریک بشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تقریبا بیچارهم کرد تا شکل گرفت.
بله تکبال خوب کاری کرد اون جوجه ها رو ننداخت توی مرداب. البته باید بگیم اشتباهاتش رو بیشتر نکرد. خدا خیر بده خاطره خورشید رو! کرکس، کاش بود! کاش بود و اینهمه سنگینی روی شونه های تکبال فشار نمی آورد. راستی، به نظر شما چه حالی میشه کرکس زمانی که بفهمه خورشید رفته؟ آخه هنوز نمی دونه. کاش تکبال این توان رو پیدا کنه که بهش بگه! سخته! خیلی خیلی سخته! شاید اندازه تحمل و باور رفتن خورشید این گفتن سخته.
ممنونم که هستید دوست من.
پیروز باشید!.
آریا
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 01:01
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم از داستان و قلم زیبایت عالی بود
کمی تا قسمتی زیاد غمگین شده اما چه میشه کرد
کاش میشد سر نوشت رو از سر نوشت ……
ببخش دیر کامنت دادم
مشکلات اینترنت ایران تمومی نداره
ممنونتم عزیز
امیدوارم همیشه شاد. سلامت. و استوار باشی
خدا نگهدارت
پخ پخ

خانه


پاسخ:
سلاااآاااآااام آریای عزیز.
دلمون تنگ شده بود آریا کجا بودی؟ دیگه داشتم فکر می کردم یکی از این پروازی ها رو بفرستم دنبالت پیدات کنه.
اگر می شد سرنوشت رو از سر نوشت من خیلی چیز ها داشتم واسه نوشتن آریا. خیلی هاش رو پاک می کردم، خیلی چیز ها بهش اضافه می کردم و خیلی خیلی خیلی زیاد جاهایی بودن که ویرایش لازم داشتن. آخ که ای کاش می شد!
خوب نمیشه دیگه. بیخیال! کاش راهی بود تا1کپی ازش بدیم دست عقب تر ها که دیگه ویرایش لازم نشن. از دست ما آدم ها که تا تجربه نکنیم ول کن نیستیم.
ول کن بیخیال. امیدوارم مشکلات کمتر شده باشن.
ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال93

مرداب تاریک، در زمانی که تکبال چیزی از گذشتنش نمی فهمید، به تماشا ایستاده بود. تکبال با قدم هایی1نواخت، نه تند و نه کند، نه کوتاه و نه بلند، بی تأمل و بی توقف به طرف مرداب تاریک پیش می رفت. عصر ترسناکی بود. تاریک و سنگین. زمین و آسمون انگار زیر شمشیر شفق به رنگ خون در اومده بودن. نیزار های اطراف مرداب بدون اینکه حرکتی درشون دیده بشه خشخش نامشخص و اسرارآمیزی داشتن. انگار در حال پچپچ بودن. تکبال نمی شنید، نمی دید، نمی فهمید. فقط پیش می رفت. مرداب سیاه لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تکبال پیش می رفت. سرمای گل نرم زیر پا هاش رو حس نمی کرد. فقط پیش می رفت. روی گل های لجنی قدم بر می داشت و پیش می رفت. سکوت شبانگاهی مرداب از همون عصر شروع شده بود. هر جنبنده ای از اون مکان می ترسید و تکبال همچنان پیش می رفت. حالا پنجه هاش با هر قدم توی گل های نرم و چسبنده فرو می رفتن و تکبال خیال توقف نداشت. هوا سنگین بود. تکبال یادش نبود زمانی رو که همیشه از اینجا وحشتی بی توصیف توی دلش داشت. تکبال هیچی یادش نبود از پشت سرش. تنها می رفت و می رفت. گل ها نرم تر و چسبناک تر می شدن. تکبال به زحمت قدم بر می داشت ولی توقف نکرد. با هر قدم تا مچ پا می رفت پایین و همچنان چشم های بی نگاهش به هیچ خیره بود و پیش می رفت. چیزی، شاید صدایی، شاید تصور صدایی، شاید در خیال، محو و به کم رنگی سراب، سکوت مرگبار مرداب رو می شکست. صدایی که شاید اصلا نبود. دور بود و محو در سکوت.
-تکبااااال!تکباااااااال!
تکبال نشنید. نمی شنید. نمی خواست. دیگه چیزی برای توقف در این جهان نداشت. هیچ صدایی نبود که بخواد بشنوه. هیچی نبود که بخواد ببینه. دیگه نمی خواست برگرده. پشت سرش جز ویرانی چیزی نبود. می خواست هرچه سریع تر پیش بره، برسه و تموم بشه. می خواست از این کابوس بیداری که لحظه به لحظه عمرش تاریک تر می شد خلاص بشه.
-تکبااااال!تکبااااااااال!
صدا داشت از حالت احتمال و خیال خارج و به واقعیت نزدیک تر می شد. خیلی کند و خیلی محو ولی مثل اینکه واقعا بود. تکبال نمی خواست که بشنوه. فقط می رفت. قدم هاش بسیار کند و سخت شده بودن، آخه تا زیر زانو هاش توی گل های مرداب بود ولی خیال توقف نداشت. توی ذهنش هیچی نبود. هیچی جز1حقیقت تلخ.
-همه رفتن. همه چیز از دست رفت. همه چیز تموم شد!.
در وجودش معنای گنگی، شوم و تاریک اما کاملا واضح، مثل ناقوس مرگ بارها و بارها تکرار می شد و منعکس می شد و باز تکرار می شد و در تمام ابعاد وجودش می پیچید و باز تکرار می شد.
-پایان، پایان، پایان.
سعی کرد سریع تر بره. از صدایی که از فاصله خیلی دور به مرداب می رسید و دیگه کاملا واقعی بود و نمی شد خیال باشه می ترسید. از اسم تکبال که می شنید می ترسید. از توقف می ترسید. مرداب تاریک پر های سینش رو لمس می کرد و تکبال تقریبا به حالت شنا توی لجن ها پیش می رفت.
-تکبااااال!تکباااااال! کجا هستی تکباااااااال!
تکبال حس کرد دیگه نمی تونه جلو تر بره. پا هاش جوابش کرده بودن ولی باید می رفت. خودش رو بالا کشید و بی اختیار سر بالا کرد و نگاهش به آسمون تاریک غروب مرداب افتاد. آسمون مثل چاهی تیره و ترسناک بالای سرش دهن باز کرده بود. تکبال در ضمیر پاشیدهش عقب رفت و به1شب توفانی رسید. شبی جهنمی که کرکس بالای مرداب تاریک به سقوط تهدیدش می کرد. وحشت تمام روحش رو گرفت. از نی های اطرافش و از آسمون و از اون صدای پشت سرش که داشت نزدیک تر می شد و از بودن و از تمام عناصر زندگی می ترسید. ترسی بی مهار که مجبورش کرد هوار بزنه، خودش رو به جلو پرت کنه و تا گردن توی مرداب بره پایین. دیگه قدم برداشتن غیر ممکن بود. باقیش رو مرداب تاریک خودش انجام می داد. تکبال با دریافت این حقیقت تردید ناپذیر که داره پایین تر میره از تقلا برای پیش رفتن دست برداشت. مرداب داشت جسم خستهش رو به کام می کشید. تکبال برای آخرین بار سر بالا کرد و به جهان بالای مرداب دستی به نشان استحزا تکون داد و فرو رفت. آسمون تاریک آخرین چیزی بود که از لا به لای نی ها و بعد از پشت پرده تاریک لجن های مرداب به چشمش خورد و بعد تاریکی زیر مرداب بود و خفقانی که در فقدان نفس می رفت که به مرگ ختم بشه. تکبال قبل از اینکه در نبود هوا برای تنفس به پایان برسه درکش رو از همه چیز از دست داد، لحظه ای تمام وجودش رو ذره ذره در مرداب تاریک احساس کرد و بعد سنگین و سنگین تر شد و با تمام وجود باورش شد که داره هرچی پایین تر میره. برای1ثانیه فکر کرد یعنی اون قدر زنده می مونه که بفهمه به ته مرداب رسیده؟ پیش خودش دعا کرد اینطوری نشه و دیگه چیزی نفهمید.
-چرا به هوش نمیاد؟ نکنه مرده؟ یعنی واقعا زنده هست؟
-هیس بابا شلوغ نکن! بلاخره به هوش میاد.
-ولی خیلی وقته جم نخورده. اگر زنده بود تا حالا باید نفس کشیدنش رو می دیدیم.
-اگر هم مرده بود تا حالا تجزیه جسدش شروع می شد. به جای اینکه هی حرف بزنی فکرت رو به کار بنداز. از زیر اینهمه لای و لجن که بهش چسبیده تو می خوایی بالا پایین رفتن پهلو هاش رو چه جوری ببینی آخه؟
-من نمی دونم ولی خیلی می ترسم.
-الان وقت ترسه؟ اون لحظه باید می ترسیدی نه حالا که خطر گذشته.
-خوب اون لحظه یادم نبود بترسم فقط می خواستم درش بیاریم الان دارم می ترسم چیکار کنم؟
-کاری نکن فقط سکوت کن. برات سخته درک می کنم ولی تلاش کن! تو می تونی!
-اه خفه شو دیگه الان چه وقت مسخره بازیه؟ نخند دیوونه! ای بابا!
-یواش تر پرنده جیغ جیغوی کله خالی الان همه منطقه رو می ریزی روی سرمون.
-به جهنم بذار بیان بلکه1غلطی از دستشون بر بیاد.
-بر نمیاد. اینجا هم جایی نیست که موجوداتش خیلی اهل کمک باشن. با جنگل خودمون فرق داره. پس منتظر غلط مثبت اون ها نباش. صبر کن درست میشه.
-وای خوشپرواز! خوب شد تو بودی وگرنه من هیچ طوری نمی تونستم از اونجا درش بیارم.
-اگر لاکپشت های مرداب نبودن پدر جد من و تو هم کارش نبود از اونجا درش بیاره. جفتمون غرق می شدیم به اضافه این.
این صدا ها به گوش تکبال قابل شنیدن بود و نبود. لحظه به لحظه حقیقی تر و قابل درک تر می شد. اول محو و گنگ، بعدش قوی تر، بعدش قابل فهم تر، بعدش واضح، بعدش کلماتی که مفهومی نداشتن و آهسته آهسته شروع کردن به مفهوم پیدا کردن، بعدش درکی که خیلی آروم بر می گشت و صدایی که تشخیص داده می شد، آشنا، آشنا تر، افرا، افرایی ها،
-چلچله!
-وای تکبال بیدار شدی؟ چه خوب زنده ای! من خیال کردم دیگه واقعا مردی. عجب احمقی تو!آخه مگه نمی دونستی اینجا مرداب تاریکه؟ چرا زدی به مرداب؟ عقل نداری؟
تکبال با ناباوری به چلچله خیره مونده بود و هیچی نمی گفت. خوشپرواز واسه چلچله که پشت سر هم حرف می زد شکلک درآورد و کفریش کرد. تکبال مات تماشا می کرد.
-تکبال!حالت خوبه؟
چلچله با دلواپسی نگاهش می کرد.
-تو چه جوری اینجایی چلچله؟ افرا…
چلچله نفسی شاید شبیه آه کشید.
-افرا شکست و افتاد تکبال. لونه روی افرا داقون شد. توفان آخری واقعا وحشتناک بود. ما همه زنده موندیم ولی از هم جدا افتادیم. لونه که خراب شد همه در رفتیم. نمی دونم بقیه چی شدن ولی فقط مطمئنم کسی نمرده. من هم در رفتم1جایی پناه گرفتم تا توفان تموم شد. وقتی افرای افتاده رو دیدم دیگه اونجا نموندم. بقیه هم که نبودن. بعدش هم شنیدم که…
چلچله دیگه ادامه نداد. چهره تکبال می گفت که همه چیز رو در مورد فاخته می دونه. لحظه های دردناکی بود.
-شما2تا اینجا چیکار می کنید؟ واسه چی نجاتم دادین؟ آخه من نمی فهمم اگر یکی بخواد بمیره هم باید فضول دور و برش باشه که مزاحم مردنش بشن؟ آخه کی از شما2تا خواسته بود توی این هوای تاریک بزنید به این منطقه افتضاح؟
چلچله مات به تکبال خیره شده بود و خوشپرواز چه به موقع مانع حرف زدنش شد. تکبال همینطور مثل رگبار گفت و گفت و گفت تا نفسش به شماره افتاد. چلچله گیج بود و خوشپرواز متفکر.
-تکبال!تو داشتی توی مرداب غرق می شدی. انتظار داشتی ما چیکار کنیم؟
تکبال تقریبا داد زد:
-انتظار داشتم بکشید عقب بذارید خلاص بشم. از همه چیز. از دست شما و از دست این شب های عوضی و از دست این بال های بی پروازم و از دست خودم و از دست دیروز و امروزم و از دست فردا هام و از دست همه چیز.
چلچله خواست جیغ بکشه و حرفی به تلافی بزنه ولی خوشپرواز مانعش شد.
-نه چلچله! این کار رو نکن.
تکبال مهلت نداد.
-باشه ممنونم که نجاتم دادید. من زندگیم رو مدیون شمام. حالا دیگه برید. از اینجا برید. فقط برید و تنهام بذارید.
خوشپرواز تلخ خندید.
-به روی چشم. حتما میریم. البته همراه تو.
تکبال حال مجادله نداشت. فکرش به سرعت کار می کرد.
-باشه اگر دلتون می خواد همینجا بمونید. من خسته ام. خیلی زیاد.
بعد روی لجن ها ولو شد و چشم هاش افتادن روی هم. چلچله با نارضایتی عمیق نگاهش کرد. خوشپرواز دست روی شونهش گذاشت.
-چیزی نگو چلچله. مگه نمی بینی؟ این اگر حال درستی داشت که از مرداب سر در نمی آورد.
تکبال بی هیچ تلاشی برای بیدار موندن از حال رفت.
فردای اون شب، خوشپرواز و چلچله تمام اطراف مرداب رو وجب به وجب برای پیدا کردن تکبال گشتن ولی فایده نداشت. تکبال رفته بود. اون2تا رو در خواب جا گذاشته و فرار کرده بود.
چلچله مطمئن بود که تکبال نصف شب زده به مرداب ولی مردابی ها گفتن که چیزی ندیدن. خوشپرواز چلچله رو مطمئن کرد که تکبال دیگه به مرداب نمی زنه. این مدل جرأت های جنون آمیز هر لحظه با هیچ زنده ای همراه نمیشن. گاهی میان و برای تکبال این سپری شده.
-اون رفته چلچله. به مرداب نزده ولی رفته.
صدایی هر2تا رو به شدت از جا پروند.
-آهای شما2تا! کم مونده بود برای گرفتن پر های سیاه برم منت کشی کلاغ های اطراف سکویای وسط جنگل. اینجا چیکار می کنید؟ واسه مردن جای بهتر نبود؟
خوشپرواز آشکارا نفس راحتی کشید.
-رنگین پر! دفعه دیگه قبل از هوار زدن1خبری بده. هنوز قلبم دوباره به کار نیفتاده.
چلچله از ترس بی حال به یکی از نی های کلفت و مطمئن تکیه زده بود. رنگین پر مثل گذشته نخندید ولی کاملا هم جدی نبود. با تحقیر به قیافه وحشتزده چلچله نظر انداخت و لبخند کجی زد. چلچله از حرص چشم هاش رو بست و رنگین پر این دفعه نه به بلندی گذشته ولی به وضوح خندید.
-تمام دیشب رو گشتم ببینم کجا غیب شدی خوشپرواز. شما2تا توی این جهنم اومدید چیکار؟ مگه نمی دونید اینجا کجاست؟ هیچ زنده عاقلی این طرف ها نمیاد.
خوشپرواز شونه بالا انداخت.
-بس کن رنگین پر. اینجا هم زنده ها دارن زندگی می کنن. موجودات جنگل سرو زیادی بزرگش کردن.
رنگین پر نگاه عاقل اندر صفیهی بهش انداخت.
-زنده های اینجا مال اینجان. معلومه که دارن زندگی می کنن. اتفاقا یکی از خطر های بزرگ این منطقه زنده هاش هستن. حالا شما2تا چه هوایی به سرتون زد که سر از اینجا در آوردید؟
خوشپرواز داستان تکبال رو برای رنگین پر تعریف کرد. گفت که چندتا فنچ دیده بودنش که به طرف مرداب تاریک می رفت و ما اومدیم که پیداش کنیم. خیلی دیر نرسیدیم. یعنی چطور بگم؟ فقط تونستیم با کمک لاکپشت های مردابی زنده درش بیاریم ولی امروز صبح غیبش زد و ما نتونستیم پیداش کنیم. ولی تو از کجا فهمیدی ما اینجاییم؟
رنگین پر با نگاهی متفکر و در هم به مرداب و بعد به خوشپرواز نظر انداخت.
-به من هم فنچ ها گفتن که شاید اینجا بشه پیداتون کنم. دیشب و امروز صبح که دنبالتون می گشتم ندیدمشون ولی آخر کار خودشون پیدام کردن و وقتی فهمیدن رفیق تو هستم بهم گفتن ممکنه اینجا باشی. من هم اومدم و دیدم اینجایید. حالا تکبال کجاست؟
خوشپرواز آهی طولانی کشید.
-نمی دونم رنگین پر. تکبال رفته. چون خودش خواسته بره مشکله ما بتونیم به این سادگی پیداش کنیم. اون نمی خواد ما ببینیمش و نمی خواد هم که کسی رو ببینه.
رنگین پر با احتیاط زمزمه کرد:
-شاید مرداب…
خوشپرواز با آرامش حرفش رو برید.
-نه. مطمئنم. توی مرداب نیست. رفته جای دیگه.
چلچله کلافه و ترسیده سکوتش رو شکست.
-آخه کجا؟ کجا رفته؟ ما که همه جا رو گشتیم. جایی نبود. اگر ته مرداب نیست پس کجاست؟
خوشپرواز به آسمون همیشه تاریک بالای مرداب نظر انداخت و آه کشید.
-رفته جایی که من و تو و هیچ کدوم از آشنا ها نباشیم.
رنگین پر نگاه خوشپرواز رو دنبال کرد و با لحنی منطقی سکوت رو برید.
-شاید لازم باشه الان دنبالش نگردیم، اگر خودش خواسته مخفی بمونه پیدا کردنش خیلی سخته. داره شب میشه و توی تاریکی این منطقه امکان نداره بشه کسی که نمی خواد پیدا بشه رو پیدا کرد. بیایید از اینجا بریم.
خوشپرواز تردید کرد. چلچله تکیهش رو از نی برداشت و ایستاد.
-خوشپرواز!مگه نشنیدی لاکپشت ها چی می گفتن؟ اینجا موندن واسه ما خطرناکه. دیشب رو هم شانس آوردیم که زنده موندیم.
خوشپرواز نگاهی غمگین به اطراف انداخت و با اشاره به دور و برشون گفت:
-نه، زیاد هم شانس نیاوردیم. اطرافمون رو ببین؟ ما استطار شدیم. دیشب خطری تهدیدمون نمی کرد.
چلچله به نی ها و خار بوته هایی که دور و برشون رو گرفته بود نظر انداخت و تازه به خاطر آورد که صبح اون روز از اینکه زیر اونهمه خورده چوب و بوته خار دفن شده چقدر عصبانی شد. رنگین پر خوشپرواز رو تأیید کرد و خوشپرواز بی صدا ادامه توضیحات خودش رو توی ذهنش نجوا کرد:
-و اون تکبال عجیب و دیوونه تا پیش از بیدار شدن ما همین اطراف مواظب همه چیز بوده. من دارم احساسش می کنم.
و بعد1پر بلند رو از کمی دور تر برداشت و بلند گفت:
-این هم نشونهش.
چلچله با تعجب نگاهش کرد.
-نشونه چی؟ تو دیوونه شدی خوشپرواز؟
خوشپرواز به سرعت پر رو زیر بال هاش مخفی کرد. نه حوصله داشت واسه چلچله توضیح بده نه دلش می خواست پر رو بهش بده. پر رو می خواست که نگه داره. شاید این آخرین نشونه از دوستی بود که رفت تا خوشپرواز دیگه کشفش نکنه.
کشف.
خوشپرواز بی اختیار از این فکر لبخند زد. انگار خیالش کمی راحت تر شد.
-باز هم کشفش می کنم و قیافش اون لحظه دیدنیه.
اعتراض چلچله حواسش رو جمع کرد.
-معلومه چته؟ با خودت می خندی؟ چی پیدا کردی؟
خوشپرواز به مرداب و به مسیر تیره ای که به جنگل سرو ختم می شد نگاه کرد.
-رنگین پر درست میگه. بیا از اینجا بریم چلچله. امشب اگر اینجا گیر کنیم دیگه امنیت دیشب رو نداریم.
چلچله ترسش رو پنهان کرد. خوشپرواز دید و ندید گرفت ولی رنگین پر خندید. خیال چلچله به خنده رنگین پر نبود. داشت شب می رسید و ترس سایه انداخته بود و چلچله دیگه خیالش نبود رنگین پر بخنده یا نخنده.
-چرا؟ مگه دیشب با امشب چه فرقی داره؟ تو چی می دونی؟
خوشپرواز با آرامش نگاهش کرد و ترسش رو به روش نیاورد.
-من فقط می دونم که اینجا شب هاش خیلی خطرناکه. خطرناک تر از روز هاش.
رنگین پر به راه تاریک که داشت هرچه بیشتر توی غروب فرو می رفت و تاریک تر می شد اشاره کرد.
-بیایید. روز های مرداب تاریک کوتاهن. تا دیر نشده باید از این جهنم بریم بیرون و به راه جنگل سرو برسیم.
روز تاریکی بود. چلچله دیگه حرفی نزد. برای چلچله فقط این مهم بود که هرچه زود تر از اون مکان وحشتناک خارج بشن. بعدا برای گریه واسه تکبال وقت داشت. می تونست در امنیت حسابی براش عزاداری کنه چون با وجود اطمینان خوشپرواز، چلچله مطمئن بود که تکبال به مرداب زده و غرق شده. ولی در اون لحظه جز خارج شدن از منطقه مردابی هیچی نمی خواست. خوشپرواز سعی نکرد از اون حال و هوا درش بیاره. هوای خودش سنگین بود. در سکوت، زیر فشار هوایی ناشناس و سنگین، به راه افتادن.
روز ها و هفته های بعد، شایعه عجیبی توی مرداب و اطرافش پیچید و به جنگل سرو هم رسید و به سرعت پخش شد. مرغ های مردابی با وحشت و احتیاط، از وجود شبحی سرگردان می گفتن که شب ها در مرداب تاریک می چرخید. دلیلش هم صدای عجیب و ترسناکی بود که هر غروب در تمام مرداب تاریک و منطقه اطرافش طنین انداز می شد. صدایی شبیه ضجه های بی توقف و بلند، که با شیون و ناله های وحشتناک همراه می شد، اوج می گرفت و توی هوای منطقه بیش از پیش وحشت می پاشید. ضجه هایی که در سکوت سنگین مرداب تاریک می پیچید و باز می پیچید و مو به تن زنده های مردابی راست می کرد و تمام شب ادامه داشت و درست پیش از رسیدن صبح متوقف می شد و تمام مرداب رو در سکوتی از جنس مرگ باقی می ذاشت تا غروب بعدی و غروب های بعد و شب های بعد.
زمان می گذشت. توی جنگل سرو بهار غوغا کرده بود. منطقه سکویا سرد و ساکت، به سردی و سکوت زمستون، در تیرگی سیاهش باقی مونده و حتی بهار هم نتونسته بود حال و هوای گرفتهش رو بهتر کنه. سکوتی به سنگینی1کوه یخ، غمی به سنگینی مه دل زمستون، هوایی سرد و تیره که هیچ کس بوی شکوفه هاش رو حتی احساس نمی کرد. لونه بالای سکویا بسته بود. لونه خورشید بسته بود. تمام منطقه انگار بهش خاک مرگ پاشیده بودن. راه دل های سکویایی ها انگار بسته بود. نه آوازی، نه خنده ای، نه صبحی! منطقه سکویا زیر بار سکوتی به رنگ عزا خواب بود. فارغ از بهار، بیگانه با روز های شاد و روشن، جدا از جهان!.
روز ها می اومدن و می رفتن. هوای مرداب تاریک حتی بویی از بهار هم نبرده بود. از عطر شکوفه ها توی هوای گرفته و سنگین مرداب اثری نبود. کسی هم خیالش نبود. در منطقه مرداب تاریک، کسی به فکر بهار نبود. روز ها همه مخفی می شدن تا شب برسه و شب ها جنبشی دیده نمی شد و اگر هم بود، کاملا پنهان بود و برای حمله ای ناگهانی از کمینگاه به منظور صید کردن.
تکبال در مدتی که نمی دونست چند روز شده، خیالش هم نبود که بدونه، به صورت موجود ماده پردار اما زمینی درشت و وحشی در اومده بود که اگر کسی می دیدش با اون هیبت جنون زده منتظر نمی شد بفهمه چی دیده. همین اندازه که جونش رو بر می داشت و سالم در می رفت براش کافی بود. البته اگر کسی می دیدش. تکبال معمولا دیده نمی شد. در انتهای1غار لجن گرفته از نظر ها مخفی بود که همه از نزدیک شدن به حفره سیاهش خودداری می کردن. حتی زنده های مرداب. گاهی، فقط گاهی، اون هم زمان هایی که همه از دیدن حرکت های مشکوک و نامشخص در اطراف حفره غار فراری می شدن، برای پیدا کردن چیزی که بشه خورد می زد بیرون، لا به لای نی ها و علف ها در حالت کاملا مستطر چرخی می زد و بعد از سیر کردن خودش با هرچی که به دستش می رسید، دوباره و با نهایت سرعت به مخفیگاه سیاهش بر می گشت و با آروم شدن جنبش و خشخش نی ها و علف های لجن گرفته اطراف، همه می فهمیدن روح مرموز ابلیسی که داخل غار ساکنه به مخفیگاهش برگشته و زندگی تاریک و مردابی زنده های مرداب دوباره آهسته و در خفا از سر گرفته می شد. شب ها و روز های تکبال این طور می گذشتن.
-نه، تو این کار رو نمی کنی. من واقعا به زحمت صید کردن نمی ارزم.
تکبال به سنجاقکی که چند لحظه پیش از بالای سرش پریده و از نظرش ناپدید شده بود خیره موند. سنجاقک بال های بزرگ و ظریفش رو باز کرد و تکبال از پشت بال های سنجاقک نور خورشید رو دید که به زور از لای نی های مرداب راه باز می کرد و به زمین لجن گرفته و سرد و سیاه می تابید. سنجاقک برای اطمینان خاطر پرید و بالا تر از دسترس تکبال روی یکی از نی های نازک نشست ولی باز هم خیالش راحت نبود. تکبال سکوت رو شکست. صداش دیگه صدای تکبال کبوتر نبود. زمخت بود و خشن، و تلخ. خیلی تلخ.
-جون اضافی نکن ریزه به درد نخور. من بی پروازم. اونجا که نشستی دستم نمی رسه بهت. می رسید هم واسه گرفتنت خودم رو خسته نمی کردم. تو همهت پر و باله به چه دردم می خوری؟
سنجاقک با شادی لبخند زد.
-تو چه تلخی! حیف نیست توی فصل به این قشنگی این زیر وسط لجن ها موندی اینهمه هم بد اخلاقی؟ بیا از لای این نی های چسبیده به هم بیرون ببین امسال بهارش چه بهشتی ساخته از جنگل.
تکبال تلخ تر از پیش حرفش رو برید.
-بهار بخوره توی سرت. این مزخرفاتت واسه من جالب نیستن. بهار نکبتتون هم باشه مال خودتون. بهار من رفت و تموم شد. تو هم مزاحم مزخرفی هستی. حالا هم گمشو حوصله ندارم خودت و بال های مضحکت این اطراف ور ور کنید.
سنجاقک نگاهی آزرده بهش انداخت.
-اون قدر ها هم که گفتی صدای من و صدای بال هام بد نیستن. مگه چیکارت کردم که این طوری میگی؟
تکبال عصبانی ولی بی فریاد پرخاش کرد:
-تو هیچ غلطی نکردی فقط من ازت خوشم نمیاد. می خوام الان از اینجا بری.
سنجاقک آزرده تر از پیش بهش خیره شد.
-آخه چرا؟ من که آزارم به کسی نرسیده. تو که اصلا در اندازه ای نیستی که از دست من اذیت بشی.
تکبال تلخ نگاهش کرد.
-ولی من اذیت میشم. از حضور1زنده وراج ور وروی سمج اذیت میشم. من نمی خوام اطرافم ببینمت. نه تو رو، نه هیچ مزاحم دیگه ای شبیه تو رو. فهمیدی؟ اگر هم نفهمیدی به جهنم. برو گمشو1جایی وسط تفریحات بهاریت فکر کن تا بفهمی. فقط برو من نبینمت.
سنجاقک دیگه منتظر نموند. بغضش ترکید و پرواز کرد و رفت. تکبال نگاهش نکرد. سنجاقک رفت و دور شد. تکبال احساس کرد چیزی در درونش به شدت آزارش داد. آیا واقعا لازم بود دل کوچیک سنجاقک رو اون طوری بشکنه؟ اون موجود کوچولو برای تکبال نه سود داشت نه ضرر. می شد بهش بگه ترجیح میده تنها باشه. پس چرا؟ چرا با اینهمه خشونت چشم های شادش رو بارونی کرد و غمگین فرستادش؟ چیزی توی دل تکبال شکست ولی اشکی از چشم هاش جاری نشد. دیگه مدت ها بود که اشکی نریخته بود. انگار سنگ شده بود. سنگی سفت و بی روح و بی نهایت تلخ. به خودش که اومد، مدتی گذشته و همون طور به مسیر رفتن سنجاقک خیره مونده بود. اولش نفهمید چی حواسش رو جمع کرد ولی چند لحظه بعد مثل کسی که کاملا بیدار شده باشه متوجه اطرافش شد. صدایی خیلی آروم و خیلی ظریف، سکوت اطراف رو خط مینداخت. مثل ناخن های ریز و نازکی که به1سطح صاف کشیده بشن. تکبال گوش داد ولی نفهمید این چه صدایی می تونه باشه. صدا قطع و وصل می شد ولی معلوم نبود از کجاست. چیزی بود شبیه جیر جیر، جیر، جیر، جییییرررر.
تکبال با حیرت گوش داد.
-چی می تونه باشه؟ چند روز پیش هم انگار شنیدمش. این دیگه چه مدل نکبتیه؟
صدا تکرار و تکرار می شد. تکبال به اطراف نظری گذرا انداخت و بی حوصله و بی دقت دور و بر رو گشت بلکه بفهمه داستان چیه ولی چیزی دستگیرش نشد.
-اصلا به من چه!.
تکبال1بار دیگه به مسیر رفتن سنجاقک نگاه کرد و بعد بی توجه به صدای عجیبی که هنوز قطع و وصل می شد، با دلی گرفته و روحی سنگین به طرف مخفیگاه تاریکش به راه افتاد.
بهار به سرعت می گذشت و تکبال چیزی ازش نمی فهمید. خوشپرواز چندین بار برای پیدا کردنش بدون چلچله و رنگین پر به مرداب تاریک اومده و ناکام برگشته بود. چند بار تکبال از لای نی های نیزار دیده بودش که اون بالا چرخ می زد و حتی روی نی ها فرود اومد و تکبال رو بار ها و بار ها به اسم صدا زده بود. تکبال در تمام این دفعات، سکوت کرده و اونقدر ساکت و بی حرکت مونده بود که خوشپرواز پرید و رفت. و تکبال هر بار با روحی سنگین تر از پیش به غار تاریکش بر گشته بود. خودش رو نمی فهمید. با هر کسی که می دیدش یا دنبالش می گشت تا حد امکان بد تا می کرد و بعد از رفتنشون حس می کرد چیزی ته دلش با سر و صدا می شکست. ولی اگر باز هم اون ها بر می گشتن رفتار تکبال از گذشته بدتر بود. تکبال نمی فهمید چی می خواد. دیگه دنبال فهمیدنش هم نبود. صدای جیر جیر جییییررر بار ها تکرار شد و تکبال دیگه دنبال پیدا کردن منبعش نبود. حوصله نداشت خودش رو به دردسر بندازه.
-تمام جهان به جهنم. به من چه؟
ظاهرا دیگه خیالش به هیچی نبود. سرد و بیخیال، به سردی مرگ به زندگی لجنآلود خودش ادامه می داد و دیگه منتظر هیچی نبود. حتی منتظر پایان خودش.
ولی همیشه چیزی وجود داره که1نواختی های اطراف ما رو به هم بریزه حتی اگر خودمون واقعا این رو نخواییم. تکبال هم نمی خواست ولی…
-کمک!آآآییی کمک! یکی به دادم برسه! کمکم کنید!
تکبال به شدت از کابوس شب وحشتناک خارستان پرید و بیدار شد. به خودش که اومد دید وسط راه بین غار و انتهای مردابه که صدا ازش می اومد. نفهمید کی و با چه سرعتی به اونجا رسیده و اصلا چرا داره میره؟ فقط می رفت و می رفت.
-کمک!دارم میرم پایین! من دارم میرم پایین! یکی کمک کنه! تو رو خدا کمک کنید!
تکبال بدون اینکه بدونه چی شده مثل تیر به طرف محل صدا خیز برداشت. توی تاریکی هیچی دیده نمی شد. روز بود ولی نی های انتهای مرداب فشرده بودن و تکبال به زحمت از بینشون رد می شد. حرکتش رو علف های مرداب کند می کردن و از مدل تغییر صدا معلوم بود که داره دیر میشه. صاحب صدا دیگه چندان زمانی نداشت و اگر تکبال نمی جنبید اون موجود هرچی که بود زنده زنده زیر لجن های مرداب دفن می شد.
-کی اونجاست؟ کجا هستی؟
صدا خفه و بی جون جوابش رو داد.
-من اینجام. دارم فرو میرم. تو رو خدا کمک کنید!
تکبال1دسته کلفت علف خیس و کثیف رو به شدت کنار زد. علف ها بهش پیچیدن و خورد زمین. تکبال با خشمی دیوانه وار از جا پرید.
-لعنتی ها برید گم شید کنار دیگه!
خشمش رو با تمام وجود آزاد کرد و به موقع از زیر1دسته بزرگ نی که بیخشون خورد شده و مثل بارونی از خورده چوب ریختن زمین و بعد تنه دراز و کلفتشون به طرز خطرناکی فرود اومد فرار کرد. چشم هاش رو تنگ کرد تا بهتر ببینه. با شکستن و افتادن نی ها نور خورشید روزنه ای پیدا کرد تا بزنه داخل و تکبال در نور نازکی که می تابید به مقابل خیره شد. موجودی کوچیک و سر تا پا گلی وسط لجن ها دست و پا می زد و جز نوک بازش باقی جسمش دیگه تقریبا کامل فرو رفته بود.
-جوجه مرغابی؟ اینجا؟!
فقط چند ثانیه کافی بود که تکبال منتظر بمونه و شاهد باشه که اون زنده کوچولو در برابر نگاهش لای گل های سیاه و چسبناک خفه می شد. زمان حیرت نبود.
تکبال به سرعت از جا پرید. با شیرجه ای سریع و فرض یکی از نی های بلند که روی زمین افتاده بود رو قاپید، بهش تکیه زد و مثل خفاش ها پرید و به نی های بلند کناره مرداب چسبید. با چابکی گربه از نی پایین اومد و در حالی که مواظب بود وسط مرداب نیفته پس گردن جوجه گرفتار رو گرفت و کشید بالا. سر و نوک پرنده بیرون اومد ولی چیزی نمونده بود دوباره از دستش در بره. تکبال با خشم پرخاش کرد:
-اینقدر دست و پا نزن احمق الان ول میشی میری جهنم. آروم بگیر و توجه کن ببین چی بهت میگم. خیلی یواش بال هات رو تاب بده مثل پارو. بیا طرف این نی که من بالاش چسبیدم.
جوجه مرغابی هقهق کنان ناله کرد:
-نمی تونم. دارم میرم پایین.
تکبال با همون خشونت بهش اطمینان داد.
-تو جایی نمیری تا من نخوام فهمیدی؟ از این پایین تر نمیری اگر به من گوش بدی. همینطوری ادامه بده. خودت رو کمی رها بگیر، حالا یواش بکش این طرف که دستم درست و حسابی بهت برسه. آهان همین طوری. آفرین بیا. همین طوری بیا. درسته حرف نداره بیا. باز هم، 1خورده دیگه، حالا با شماره3بپر بیخ نی رو بگیر. با پنجه هات. هرچی بالا تر رو بگیری بهتره ولی اگر هم نشد خیالی نیست فقط با هر2پنجه بگیرش. آماده ای؟ 1، 2، 3. بپر!
پرنده پرید و تکبال بالا کشیدش. موفق شد. ولی نی داشت آهسته آهسته خم می شد. جوجه مرغابی داشت ذهره ترک می شد. تکبال به پایین نظر انداخت و خطر رو دید. آهسته نگاه از نی در حال کج شدن برداشت. باید هرچه سریع تر اقدام می کرد. می تونست با1خیز بلند خودش رو نجات بده ولی نی با فشار تکبال به سرعت وسط مرداب می خوابید و جوجه گرفتار زیر فشار نی به ته مرداب فرو می رفت. ولی اگر برای نجات خودش کاری نمی کرد چند لحظه دیگه همراه اون مرغابی کوچیک و اون نی کج و کوله در ته مرداب سیاه بود. پرنده متوجه خطر شد و از ته دل جیغ کشید. تکبال باید پیش از اینکه نی به اندازه غیر قابل برگشت خم بشه کاری می کرد. پرنده چنان می لرزید و جیغ می کشید که کم مونده بود پنجه های بی حسش از نی جدا بشن و بی افته. تکبال نگاه از اعماق تاریک و ترسناک لجن ها برداشت.
-اُهُ!تو! خفه خون بگیر! طوری نیست الان درست میشه.
بعد با خونسردی ظاهری چرخید و در جهت مخالف پرنده به نی چسبید. نی به طور خطرناکی به چپ و راست لرزید ولی از سرعت خم شدنش کم شد. تکبال بدون اینکه صداش بلرزه همراه ترسیدهش رو مخاطب قرار داد.
-چشم هات رو ببند و خودت رو سفت و سنگین نگیر. فقط به نی بچسب و تا نگفتم چشم هات رو باز نکن. تا چند لحظه بعد از اینجا خلاص میشیم.
پرنده سرش رو گذاشت روی نی و چشم هاش رو بست. تکبال فقط1راه واسه نجات خودش و پرنده گرفتار داشت. نی دیر یا زود به خاطر سنگینی اون2تا به داخل مرداب خم می شد و تکبال باید هر طور بود جهت خم شدنش رو عوض می کرد. تمام توانش رو داد به پنجه هاش و خودش رو کشید بالا، نی رو گرفت و به طرف خودش کشید و باز هم رفت بالا. نمی تونست از مرغابی کوچولو هم همین انتظار رو داشته باشه. اون موجود کوچولو چنان ترسیده بود که اگر تکون می خورد ممکن بود از نی جدا بشه و با سر بره توی مرداب و دیگه هیچ کاری از تکبال ساخته نبود. چیزی بهش نگفت. رفت بالا و بالا تر. نی داشت به سرعت خم می شد ولی جهتش کمی مایل تر شده بود. این کافی نبود. تکبال به پایین نظر انداخت و با حالتی شبیه به خشم و تمسخر خندید.
-شوخی شوخی داریم غرق میشیم. ولی این خیلی مسخره هست. من اینهمه تعلیم های نکبت ندیدم که حالا سر و ته توی این1مشت لجن زیر1نی ایکبیری خفه شم. الان درستش می کنم.
چند لحظه گذشت. جز صدای هقهق خفه جوجه مرغابی صدایی نبود. کمی بعد، پرنده وحشتزده جیغ کشید.
-نی داره آتیش می گیره. پنجه هام داغ شدن.
تکبال با خونسردی و اطمینان و خیلی معمولی فرمان داد:
-خفه شو!
فرمان کوتاه تکبال چنان قاطع بود که پرنده با وجود ترس بی اندازهش فورا ساکت شد. هیچ کدوم نفهمیدن چقدر طول کشید ولی بلاخره اتفاق عجیبی افتاد. نی با صدای آزار دهنده ای انگار از جا کنده شد، به طرف کناره مرداب پرتاب شد و همراه تکبال و جوجه مرغابی که از ترس جیغ های کشدار می زد با سر و صدا به نی های کناره برخورد کرد، با صدایی شبیه انفجاری نه چندان شدید شکست و ده ها تکه شد و ریخت زمین و تکبال و همراهش با سر وسط گل های نرم کنار مرداب پرت شدن. جوجه مرغابی بیچاره که نفهمیده بود چی شده لای گل ها گیر کرده و وحشیانه دست و پا می زد. تکبال از جا پرید، پنجه های متشنجش رو گرفت و کشیدش بیرون.
-احمق کله پوک این طوری نکن! بلند شو وایستا!.
پرنده با کمک تکبال سرپا شد و وقتی مطمئن شد از خطر جسته زد زیر گریه.
-تو نجاتم دادی. ازت ممنونم. تو، تو، تو،
پرنده با چشم های گشاد از وحشت لحظه ای به تکبال خیره موند. به اون موجود بزرگ و لجنپوش که با اون پر های لای و لجنی و آلوده به گل و خورده چوب، به هیولا های افسانه ای مرداب شباهت داشت. جوجه از ترس انگار صداش رو گم کرده بود. نوکش چند بار مثل زنده ای که هوا برای نفس کشیدن کم آورده باشه باز و بسته شد، نفسش برای1لحظه بند اومد و بعد جیغ بلند و کشداری کشید و پرید که فرار کنه. به خاطر گلی بودن پر و بال و سنگینی جسمش بر اثر گل و لای و همچنین به خاطر تیرگی فضای زیر نی ها نتونست درست پرواز کنه و در نتیجه به ضرب به نی های بالای سرش خورد و کم مونده بود دوباره وسط مرداب پرت بشه. تکبال بی تفاوت نگاهش می کرد. پرنده به در و دیوار می زد و در حالی که بال های لجنیش بهش اجازه پرواز نمی دادن، می خواست به هر زحمتی شده، راهی برای خروج از زیر نی ها پیدا کنه. جوجه کوچیک تر از اون بود که پروازی باشه ولی به شدتی دیوانه وار برای فرار پر و بال می زد و از ته دل جیغ می کشید. تکبال سرد و بی تفاوت تماشا می کرد و فقط زمانی دخالت کرد که چیزی نمونده بود جوجه دیوانه از وحشت دوباره به کام مرداب پرتاب بشه.
-بسه دیگه عوضی! می خوایی دوباره بری اونجا؟ تمومش کن ببینم تو حرف حسابت چیه.
جوجه توجه نکرد ولی ضربه محکم تکبال که روی زمین مرطوب پرتابش کرد توانش رو گرفت. جوجه همونجا روی گل های سرد ولو شد و زار زد.
-تو رو خدا، غلط کردم، من می خوام برم پیش مادرم. تو رو خدا.
تکبال نگاهش کرد. خیلی کوچیک بود. داشت می لرزید.
-مامان!کمک! مامااان!
تکبال آهسته چند قدم بهش نزدیک شد ولی نه اونقدر که دستش به جوجه برسه. جوجه با وحشتی فلج کننده تماشا می کرد. تکبال با حفظ فاصله روی زمین نشست. جوجه آروم تر شد ولی هنوز گریه می کرد.
-تو اینجا چیکار می کنی؟ به خیالت دیگه پروازی شدی می تونی هر جا بری هان؟
جوجه در حالی که هقهق می کرد به هیولای مرداب خیره شد.
-من، من فقط، من فقط می خواستم، من فقط اومده بودم اینجا تا،
تکبال همچنان سرد ولی بی خطر نگاهش می کرد.
-احتمالا اومدی اینجا که بگی خیلی شجاعی. بچه نفهم برای اثبات جرأت هر غلطی رو نباید کنی. این رو بفهم و دیگه این طرف ها پیدات نشه. اینجا مرداب تاریکه. تو که پرواز رو هنوز بلد نیستی حتی تصور اینجا اومدنت هم باطله. بلند شو. بلند شو تا شب نشده از اینجا برو پیش مادرت. اینجا شب هاش خیلی خطرناکه.
جوجه به تکبال خیره شد. به موجود ترسناکی که با نگاهی سرد و لحنی تلخ ولی امنیت دهنده باهاش طرف شده بود.
-تو، تو چی هستی؟ تو نجاتم دادی. تو چه جور موجودی هستی؟ تا حالا شبیهت رو ندیدم. تو هیولایی؟ هیولای مرداب که داستانش رو میگن تویی؟
تکبال آروم به نشان تأیید سر تکون داد.
-آره بچه. منم. حالا پاشو برو خونت تا دیر نشده. دیگه هم از خونه امنت خارج نشو که دنیا بیرون از خونه و خونواده اصلا امن نیست.
مرغابی کوچولو هنوز به تکبال خیره مونده بود.
-من نمی تونم. من راه خروج از اینجا رو بلد نیستم. بال هام هم سنگین شدن و به نظرم آسیب هم دیدن. جفت بال هام رو تکونش که میدم درد می گیره، تکونش هم که نمی دم باز هم درد می گیره.
پیش از اینکه دوباره بزنه زیر گریه تکبال آهسته بلند شد. 1دسته علف بلند رو لای برگ نی بزرگی پیچید و دسته علف ها رو1دفعه به ضرب از لای برگ نی کشید بیرون. جوجه به تکبال و به علف ها نگاه می کرد که از گل و لجن پاک شده بودن. تکبال با احتیاط به جوجه نزدیک شد. جوجه خودش رو جمع کرد ولی همونجا موند. تکبال بالای سر جوجه نشست، گل و لجن های پر و بالش رو با دسته علف ها و برگ های نی پاک کرد، بال های کوفته شدهش رو مرتب کرد و جسم خیسش رو لای برگ های خشکی که از بالای نی ها چیده بود پیچید، بعد جوجه پرنده نیمه بیدار که از خستگی گیج شده بود رو بغل کرد و به طرف خروجی منطقه تاریک به راه افتاد. پیش از رسیدن غروب به راه جنگل سرو رسید. آهسته جوجه خوابیده رو گذاشت زمین و گوش داد. هیچ صدایی نبود. تکبال پشت1دسته بوته نشست و منتظر موند. جوجه لای برگ های خشک به خواب عمیقی رفته بود. تکبال به آسمون که داشت رنگ غروب به خودش می گرفت نظر انداخت. صدا هایی از دور توجهش رو جلب کرد. چیزی بود شبیه آوای ناله یا شیون یا چیزی شبیه این. از همون فاصله دور هم می تونست فریاد مرغابی های دیوانه از دلواپسی رو بشنوه که به طرف منطقه تاریک می اومدن. تکبال منتظر شد تا سایه هارو از دور ببینه. درست می دید. داشتن نزدیک می شدن. خودش رو عقب کشید و زمانی که مطمئن شد جوینده ها از دور جوجه به خواب رفته رو دیدن، آهسته بلند شد، برگشت و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه به داخل تیرگی مرگبار منطقه تاریک و به طرف غار سیاه خودش به راه افتاد.
صبح فردا شایعه نجات جوجه مرغابی به وسیله هیولای مرداب مثل بمب توی تمام جنگل پیچید. خیلی ها می گفتن این جوجه زده به سرش و دروغ میگه. بعضی ها هم معتقد بودن حتما1دست وارد و توانا تونسته اینطور ماهرانه نجاتش بده، پاکش کنه و لای برگ ها بپیچدش. ولی هیولای مرداب کی و چی بود؟ این رو هیچ کس نفهمید. هیچ کس جز خوشپرواز کبوتر که روز ها و روز ها در بالای مرداب سیاه به دنبال هیولای مرداب گشته بود.
-دیگه شورش رو درآورده. باید هر طور شده پیداش کنم. فردا میرم اون بالا و تا گیرش نیارم بر نمی گردم. این دیوونه باید دیگه پیداش بشه.
دیدگاه های پیشین: (4)
حسین آگاهی
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 ساعت 16:51
سلام هم سفر.
امیدوارم قدرت صداتون برگشته باشه؛ من که هنوز ته صدایی از گرفتگی دارم.
بالاخره قسمت بعدی تکبال رو نوشتید.
بله عزیزانی که برای آدم حکم زندگی رو داشته باشند با رفتنشون همه چیز تموم میشه و بقیه زندگی میشه یک نمایش. خورشید هم که رفت تکبال دیگه نه بهار رو می فهمه و نه شکوفه ها رو و نه طعم شیرین زندگی رو چنان که هست.
هیولای مرداب خیلی ایده جالبیه.
حواستون که به شماره های قسمت های تکبال هست الآن نود و سومی بود یعنی ممکنه صد و دویست و چه می دونم هزار هم داشته باشه؟
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ببین چه اوضاعیه! فقط2روز من اینترنت نداشتم چه جا موندم! ببخشید دیر رسیدم اینترنت در دسترسم نبود.
صدای من همچنان گرفته آخه راستش اصلا مراعات نمی کنم. حرف می زنم شلوغ می کنم نق می زنم هوار می زنم و… کاش زودتر صدام باز بشه باقی رو بیخیال.
صد و دویست و هزااار! وااای خدای من نه! خواهش می کنم تصورش هم ترسناکه. واقعا نمی خوام اینهمه بشه. آخه من چه گناهی کردم که دیوونگی های این کبوترک تموم بشو نیست؟ کاش عاقل بشه تا من خلاص بشم! میگم این خوشپرواز و چلچله1کمی دیر تر رسیده بودن حل می شد ها!
راستی، من باز دلم سفر می خواد. با صدا یا بدون صدا من باز شیطونی می کنم و بقیه هم مجبور میشن همراهم شیطونی کنن و همه از ته دل بخندیم. این عالیه. حتی اگر خنده ها موقتی باشن که من امیدوارم این طور نباشه!.
به امید دیدار های دوباره.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 ساعت 23:49
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
رسیدن به خیر امیدوارم سفر خوش گذشته باشه
ممنونم از داستان
وقتی این اتفاقات برای تکی افتاد این روز هارو براش پیش بینی میکردم هععییی
ممنونم پریسا جان شاد باشی
بدرود

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
دلم چه تنگ شده بود برات همراه مجازی!
ممنونم عزیز. خوش گذشت. عالی بود فقط1ایراد داشت که اون هم غیبت شما بود. کاش بودی آریا! من و شما و آقای آگاهی جز گوش کنی بودن1آشنایی کوچولوی دیگه هم داشتیم و داریم که من خیلی دوستش دارم. امیدوارم دفعه های دیگه باشی و باشیم و3تایی هم رو ببینیم!.
تکی. خورشید تکبال رو تکی صدا می زد. تکبال تا زمانی که نفس می کشه از هر چیزی که به خورشیدش ربطش بده خوشحال میشه. اگر بدونه اینطوری اسمش رو بردی احتمالا شاد میشه. از اون شادی های خیس.
واقعا پیشبینی این روز هاش رو می کردی؟ کاش می شد خودش هم پیشبینی می کرد بلکه کمتر اشتباه می رفت! امیدوارم از اینجا به بعدش رو درست تر ببینه و درست تر بره!.
شاد باشی و به امید دیدار.
مینا
جمعه 18 اردیبهشت 1394 ساعت 09:46
سلام این چندمین باره که میخوام کااااااااااااااااااااامنت بذارم ولی ایناینترنتم نمیذاااااااااااااااااااااااره حسابی افتضاح شده اینترنت من.
تکبال عجیب داره به خورشید شبیه میشه آینده تکبال رو خورشیدی میبینم که تکبالهای زیادیرو راهنمایی می کنه ولی در نهایت اونا هم شاید نمیتونن و شاید نمیخوان از تجربیات تکبال خورشید شده استفاده کنن جفت کرکس های کامجو میشن دلبسته فاخته هایی میشن که موندنی نیستن و در نهایت همه اینتکبالها باز خورشید میشن و باز این سلسله ادامه داره نمیدونم تا کجا ولی کاش میشد تکبالها لازم نباشه این همه دردرو تحمل کنن کاش ………..

پاسخ:
سلام مینا جان.
کاش اینترنتت کمتر اذیت کنه تا بیشتر اینجا ببینمت دوست عزیز.
بله متأسفانه این سیر دردناک پیوسته تکرار میشه و این وسط کم هستن دیده ها و دل هایی که عبرت بگیرن. کم هستن تکبال هایی که واسه خورشید شدن لازم نبینن که این راه سخت رو دوباره برن و اینهمه درد رو دوباره تحمل کنن. ای کاش می شد دیگه هیچ تکبالی جفت هیچ کرکس کامجویی نشه! ای کاش تکبال ها بعد از این هرگز دلبسته فاخته هایی که موندنی نیستن نمی شدن. اگر از تجربه ها عبرت می گرفتیم دنیای همه تکبال ها بهشت می شد. کاش می شد. ولی خوب خیلی هم نا امید نباشیم. بین صد ها تکبال شاید2تا باشن که ترجیح بدن برای خورشید شدن کمتر بسوزن و به تجربه های خورشید های پیش از خودشون توجه کنن. اگر اینطور باشه، واسه همون2تا هم شده ارزش داره که خورشیدی باشه تا راهنمایی کنه. چه بسا که اون2تا موفق بشن از صد تای بعدی تعداد بیشتری رو از تحمل درد ها نجات بدن. من امیدوارم و دعا می کنم. شما هم امیدوار باش و دعا کن.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
آریا
جمعه 18 اردیبهشت 1394 ساعت 22:40
سلااام پریسا جان
ممنون مرسی لطف داری
خوشحالم که بهتون خوش گذشته
میگم من بیام دیگه نمیتونی بستنی پنهونی بخوری من زود تر عمل نا جوان مردانت رو دفع میکنم خودم تنهایی میخورم خخخخ
انشا الله اردو های بعدی
مشتاق دیدارتون هستم
شااد باشیییی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
آخجون بیا بیا تنهایی برو بستنی یواشکی بخور همه مشغول تلافی خیانت تک نفره تو بشن من و بقیه باز بریم این دفعه بریونی بخوریم یواشکی و همه سرشون به مجازات تو گرمه کسی به ما گیر نمیده.
یعنی1همچین نکبت فرصت طلبی هستم من!.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال92

صبح سرد ولی صافی بود. تکبال نمی دونست. یادش نبود از چند روز پیش سر از پناه گاه تاریکش در نیاورد. از اون نیمه شبی که با اون سوسک ها مواجه شده بود مدتی می گذشت و تکبال دیگه بیرون نرفته بود. صدایی سکوت ساعت های بی شمارش رو شکست، خورد کرد، محو کرد و از جا پروندش.
-آهای تکبال! اونجایی؟
تکبال جواب نداد. براش فرقی نمی کرد خوشپرواز چی خیال کنه. دلش نمی خواست جواب بده. دلش نمی خواست سکوتش رو بشکنه. دلش صبح رو نمی خواست. نور اذیتش می کرد. هوای تازه اذیتش می کرد. جریان سیال زندگی اذیتش می کرد.
-تکبال!آهای! من می دونم تو اونجایی. زود باش بیا بیرون ببین چه صبح صافیه.
حتی یادآوری فرمان ممنوعیت خورشید هم نتونست جلوی چکیدن اشک های فراوون و بی اختیار تکبال روی پرهاش رو بگیره.
-خورشید طلوع ها رو دوست داشت!.
تکبال با تکرار ناقوس وار این فکر دردناک که توی ذهنش می پیچید و به در و دیوارِ روانِ پریشانش می خورد و منعکس می شد، به زحمت خیلی زیاد تونست هقهقش رو کنترل کنه. خوشپرواز دست بردار نبود.
-تکبال!تکبااااال! بیا بیرون! بیا دیگه! عجب بی سلیقه هستی! دلت میاد توی صبح به این قشنگی بمونی اون داخل صدات هم در نیاد؟ بجنب بیا بیرون!
تکبال حس کرد خشمی مثل آتیش که باد بهش بزنه توی سینهش شعله کشید. از دست خوشپرواز عصبانی بود. این صبح چیش می تونست قشنگ باشه وقتی خورشیدِ تکبال نبود تا طلوعش رو ببینه و بگه هان! مثل اینکه جدی بهار رسید! و بعدش از سر رضایتی آشکار چشم هاش رو در مقابل نسیم ببنده و لبخند بزنه!؟ خوشپرواز چی می فهمید از تیرگی و غمناکی این صبح؟ تکبال حس کرد از خشم و از فشار درد الانه که حنجرهش بترکه. بلافاصله گوشه ای از منطقش که هنوز بیدار بود به کمکش اومد و یادش آورد که آخرین بار بعد از بروز خشمش چی شد. تکبال هیچ دلش نمی خواست سقف خاکی و خاری روی سرش بیاد پایین و علاوه بر اینکه حسابی گرفتار خار و خاک می شد، باید می رفت و دنبال1سرپناه جدید می گشت. با این فکر نفس عمیقی کشید و به همون اشک های بی صدا بسنده کرد. خوشپرواز هنوز اونجا بود و داشت تشویقش می کرد که از تیرگی مخفی گاهش بره بیرون. تکبال1لحظه اراده کرد که بلند شه، بره با حرص بوته های خار که حایل بین خودش و جهان بیرون بودن رو کنار بزنه و سر خوشپرواز هوار بکشه که مگه نمی فهمید؟ وقتی کسی جواب نمیده یعنی نیست، یعنی نمی خواد باشه، یعنی مرد. باید ولش کنید برید. تو چرا نمیری؟ ولی تکبال هیچ کدوم از این کارهارو نکرد. هیچ حرفی هم نزد. خوشپرواز چه تقصیری داشت؟ اون که نمی دونست. خوشپرواز از کجا می دونست قصه اون شب خارستان رو؟ خوشپرواز چی می دونست از زنده شعله وری که زیر1خروار آوار دفن شده؟ خوشپرواز چطور باید می دونست که اون زنده چقدر عزیز بوده برای تکبال و از کجا باید می فهمید چه دردی داره تماشاگر باشی که عزیزت اون طوری بره؟ خوشپرواز از اینهمه هیچی نمی دونست و نباید هم می فهمید. تکبال از حالا2نفر بود. یکی کبوتر بی پروازی که خوشپرواز و بقیه می شناختن، یکی تکبال، موجودی که نه کبوتر بود نه عقاب و نه خفاش. چیزی بود بین اینهمه و جدا از تمامشون. همنشین خفاش ها، جفت1کرکس غولآسای به شدت کامجو، همراه و تعلیم دیده خورشید، مورد تعقیب و دشمن درجه اول تکمار خونخواه وحشی، و موجود بی پروازی که زمانی بسیار دور، اونقدر دور که دیگه غبارش هم به چشم ضمیر تکبال آشنا نبود، شاید کبوتر بود. کبوتری که زیر پر های مادر و تحت حمایت برادرش، زندگی آروم و بی نهایت بی خطری رو تجربه می کرد و با خیال آسوده از واقعیت های تلخ و ترسناک جهان اون بیرون برای خودش خواب ماجرا و پرواز و پیروزی های متفاوت رو می دید.
-تکبال!ببین من مطمئنم اونجایی. اگر نیایی بیرون من خودم میام اونجا ولی بهت بگم من درست بلد نیستم مثل تو این بوته ها رو با نظم و ترتیب بزنم کنار. اگر بخوام بیام داخل تمامشون به هم می ریزن و تو گرفتار درست کردنشون میشی. دیگه با خودت. حالا میایی یا بیام؟
تکبال باقی بغضش رو قورت داد، اشک هاش رو با گوشه بال های خاکیش پاک کرد، بلند شد و رفت طرف در. درست لحظه ای که خوشپرواز برای کنار زدن حایل بین خودش و تکبال دست روی خارها گذاشت تکبال بوته ها رو کنار زد و دستش رو چسبید.
-سلام مزاحم عزیز! این ها که می خوایی باهاشون طرف بشی خار هستن. پنجه هات رو داقون نکن!داخل هم نشو. اینجا هم تاریکه هم خاکی و خارخاری. تو هم دیوونه ای!
خوشپرواز با رضایت خندید و در حالی که اخمی دوستانه روی چهرهش نشسته بود به تکبال چشم دوخت.
-سلام بی معرفت عزیز! حتما باید در مخفیگاهت رو تهدید کنم تا بهم جواب بدی؟ برو کنار بذار بیام ببینم تو کجا داری خوش می گذرونی که بیرون نمیایی؟
تکبال با خوشرویی جلوی ورودی رو گرفت.
-نه. اینجا فقط مال خودمه. خیال هم ندارم با کسی نصفش کنم. حتی تو کاشف آشنا.
خوشپرواز با مهربونی سعی کرد کنارش بزنه.
-نصفش نکن بابا همش مال خودت. تو چیزی از مهمون دعوت کردن توی عمرت نشنیدی؟
تکبال در جواب لبخند خوشپرواز خندید ولی از سر راه ورودی کنار نرفت.
-چرا شنیدم ولی خوشم نیومد. گفتم که، اینجا مال خودمه. فقط خودم.
خوشپرواز ساقه نی بلندی که روی شونهش بود رو به طور تهدیدآمیزی تکون داد و با خشمی ساختگی و مهرآمیز داد زد:
-زبون بفهم کبوتر مسخره بهت میگم مال خودت. اصلا به چه درد من می خوره سوراخ خاکی تو؟ من خودم دارم امکانات جمع می کنم تا1لونه درست و حسابی واسه خودم جور کنم. خیال کردی به این زیر خار که تو واسه خودت ساختی رضایت میدم؟
تکبال تازه نی بلند رو دید و کمی تعجب کرد.
-این چیه؟ به چه دردت می خوره؟
خوشپرواز دیگه نخندید. اخم نداشت ولی با حالتی جدی و بی خنده به نی خیره شد.
-این قراره1بخشی از لونه من بشه. می دونی تکبال؟ از حالا باید شروع کنم. راستش خیلی پیش باید شروع می کردم ولی زمستون عجیب طول کشید و خیلی سنگین بود. الان نی جمع کردن خیلی سخت شده واسه همه پرنده هایی که می خوان آشیونه داشته باشن. جنگل سرو امسال زمستون بد به هم ریخت و اوضاعش حسابی قاطیه. امکان لونه داشتن مشکل فراهم میشه به خصوص واسه ما که تازه پرواز به حساب میاییم. تازه کند و کج هم می پریم. سریع تر ها سریع تر اقدام می کنن و نی ها و ساقه های علف رو می برن و ما اگر نجنبیم سرمون بی سقف می مونه و من این رو اصلا نمی خوام. دارم نی جمع می کنم. من1لونه می خوام. 1لونه درست و حسابی.
تکبال با تحسین و تأیید نگاهش کرد.
-آفرین!این خیلی عالیه خوشپرواز! من مطمئنم که زودتر از حد تصورت امکانش رو پیدا می کنی. حالا چقدر پیش رفتی؟
خوشپرواز خندید.
-خوب بابا اینهمه امیدواری نمی خوام. به اغراق می زنه. به این سادگی هم نیست. تا حالا تقریبا هیچی. فقط چندتا ساقه نازک و کوتاه و بی جون. این یکی که داری می بینی بهترینشه.
تکبال با قهر نگاهش کرد.
-من اغراق نمی کنم. واقعا امیدوارم و واقعا مطمئنم که برای تو این شدنیه. حالا اگر تو دلت می خواد منفی بشنوی باشه. اصلا کی گفته تو موفق میشی؟ من می دونم زمستون آینده هم میاد و تو بی لونه می مونی و از گرسنگی مجبور میشی این نی ها رو بخوری البته اگر تا اون موقع از دستشون نداده باشی. بعدش هم به خاطر خوردن نی ها رو دل می کنی و میمیری. حالا خوب شد؟ می خوایی باز از این راست های قشنگ بگم؟
خوشپرواز که بلند می خندید با مهربونی دست روی شونه های تکبال گذاشت ولی تکبال1دفعه از جا پرید و به شدت خودش رو کشید عقب. خوشپرواز با تعجب بهش خیره شد.
-چی شده تکبال؟ شونه هات درد می کنه؟
تکبال بی تأمل به نشانه نفی سر تکون داد.
-درد نمی کنه. ترجیح میدم این کار رو نکنی.
خوشپرواز لبخند زد.
-باشه نمی کنم. ول کن. بیا بیرون.
تکبال آشکارا ناراضی بود. خوشپرواز دید ولی خیال عقبنشینی نداشت.
-بیا بیرون دیگه! داری با خاک و خار روی پر هات مشورت می کنی؟ تماشاش کن! ببین خودش رو به چه ریختی درآورده؟ تکبال خجالت نمی کشی اینهمه کثیفی؟
تکبال با نگاه خیس لبخند زد. یادش اومد که کرکس چقدر از اینکه پر های تکبال کدر و غبار گرفته باشن بدش می اومد. تا غبار برگ ها می نشست روی پر هاش، کرکس ناراضی نگاهش می کرد و با اعتراض می گفت:
-چقدر کثیفی!
دستی اشک های بی اختیارش رو پاک کرد.
-تکبال!تو چرا از همه چیز های بزرگ و کوچیک خاطره های بارونی داری؟ ول کن تمامش رو! بیا ببین زندگی می تونه چه قشنگ باشه. بیا بیرون از این جهنم تاریکی که درست کردی واسه خودت.
ورود رنگین پر دیگه جای حرف باقی نذاشت.
-سلام. شما2تا جایی بهتر از اینجا واسه چونه زدن پیدا نکردید؟ چرا از این سربالایی نمیایید بالا؟
خوشپرواز هنوز نگاهش به تکبال بود.
-سلام رنگین پر. این تکبال لفتش میده و از اینجا در نمیاد.
رنگین پر خندید.
-در نمیاد؟ چرا؟ نه بابا اشتباه می کنی در میاد. ببین؟ اینطوری.
بعد هم بدون اخطار قبلی زیر بال های تکبال رو گرفت و در حالی که هنوز می خندید بیخیال نگاه متحیر خوشپرواز کشیدش بیرون.
-حالا دیدی در میاد؟ خوب دیگه پاشید بریم طرف های رودخونه1گشتی بزنیم تو هم این خاک ها رو از خودت پاک کنی تکبال. دیگه پر و بالت رنگ خاک شده نمیشه تشخیصت داد.
رنگین پر بی توجه به حیرت خوشپرواز و گیجی تکبال دست جفتشون رو گرفت و با همون خنده همیشگی به طرف رودخونه به راه افتاد و اون2تا و به خصوص تکبال رو هم خواه ناخواه با خودش برد. تکبال به2همراهش که در2طرفش با پا هایی ناکارآزموده و با حالتی پرشوار قدم بر می داشتن و صحبت می کردن و می خندیدن و لحظه به لحظه رشته افکارش رو با سوالی یا حرف تازه ای یا خنده ای پاره می کردن نظر انداخت و مطمئن شد که از حالا با وجود این2تا واقعا دیگه نمی تونه به روش چند روز گذشته ادامه بده.
رودخونه پر آب و خروشان به پیش می رفت. تکبال به عکس خودش توی آب صاف و شفاف نظر انداخت و با دیدن سفیدی پر هاش که مدت ها به چشم هیچ جنبنده ای نخورده بود بی اختیار لبخند زد. اینقدر از خاکی بودنش گذشته بود که خودش هم یادش رفته بود پر های بی خاک و تمیزش چه شکلی هستن. سر بالا کرد. نسیم مهربون و خوشبویی صورت و پر های مرطوب و شفافش رو نوازش کرد. از ذهن تکبال گذشت:
-بهار!-
خورشید از کنار شونهش با رضایتی آسمونی گفت:
-هان! مثل اینکه جدی بهار رسید!
-تکبال!چی شده!؟ چرا گریه می کنی؟! اون هم با چنان شدت وحشتناکی! اینهمه اشک از کجا میان!؟
تکبال از پشت آبشار اشک های بی اختیارش به خوشپرواز متحیر خیره شد ولی نتونست حرف بزنه. حس کرد الانه که بغض سنگینش که اجازه شکستن نداشت منفجرش کنه. خوشپرواز بیخیال اخطار قبلی تکبال دست گذاشت روی شونهش. رنگین پر چهره کاملا خیسش رو پاک کرد.
-به ما بگو. برای چی گریه می کنی؟
تکبال با صدایی که اصلا نمی لرزید ولی عجیب سرد بود جوابش رو داد.
-من گریه نمی کنم. این کار چشم هامه.
دروغ نمی گفت. واقعا گریه نمی کرد. اشک های بی امان و بی توقف بدون اینکه بغضش بشکنه، بدون اینکه هیچ حالتی از گریه توی هیچ کجای احوالاتش باشه، بدون هقهق، بدون ناله، بدون هیچ صدایی مثل سیل می باریدن. تکبال در اون لحظه فقط1آرزو داشت. کاش می شد گریه کنه! کاش اجازه داشت بباره! کاش مجاز بود جیغ بزنه، خودش رو به خاک و خار بزنه و هوار بکشه، تا نفس آخرش عزاداری کنه بلکه سبک بشه. ولی تکبال اجازه نداشت. خورشید گفته بود در اون صورت ازش دلگیر میشه. تکبال گریه نمی کرد. از پس بغضش بر می اومد ولی کنترل چشم هاش شدنی نبود. چشم هایی که اضافه ظرفیت دردشون رو از تماشای اون کابوس بیداری می باریدن و هیچ کاری از تکبال برای متوقف کردن این باریدن ها ساخته نبود.
افرا.
افرایی ها چنان از تغییر هوا شاد بودن که به جنون می زدن. فاخته در جهان خودش، بیخیال هوا و جنگل و افرا و افرایی ها به دریچه خیره مونده بود و انتظار می کشید. انتظار می کشید تا باز دوباره برگرده. از اون صبح آخری که باز با قهر ازش جدا شده و رفته بود فاخته دیگه ندیده بودش. قهر باز زیاد طول کشیده و فاخته داشت کم کم نگران می شد. پیش از این هر بار قهر کرده بودن اینهمه نمی کشید. این دفعه چی شده بود؟ نکنه اتفاقی… فاخته با این فکر وحشتناک از جا پرید. اعصابش فشرده می شد. باز رو دوست داشت و دیگه نمی شد پنهانش کنه. یادش اومد که دعوای آخرشون که به قهر باز منجر شد هم1طور هایی به تکبال ربط داشت. از نظر فاخته این طور بود. فاخته با حرص به پر های ظریف خودش چنگ زد و چندتا از بدترین فحش ها و سیاه ترین آرزو هایی که به ذهنش می رسید رو توی دلش به تکبال هواله کرد. تکبال اونجا نبود. رفته بود تا1جای دیگه واسه خودش1مدل دیگه عشق کنه. رفته بود تا یکی دیگه رو مثل فاخته داقون کنه و بیخیالش بشه و بعدش بهش بگه کردم که کردم. اصلا خوب کردم، تو می خواستی ازم پیروی نکنی.
فاخته با این تصور ها حس کرد از حرص خون توی رگ هاش مثل مواد آتشفشان داره می جوشه. فحش دادن و نفرین فرستادن به تکبال دلش رو خنک نمی کرد. تکبال نبود. فاخته از خشم چشم هاش رو بست. برای1لحظه حس کرد حرکتی رو اون طرف دریچه شنید. به سرعت چشم باز کرد و به دریچه نظر انداخت ولی هیچ حرکتی نبود. فاخته خسته از حرص و از انتظار به دیوار لونه تکیه زد و با نگاهی مات به هیچ خیره شد.
منطقه سکویا.
بهار انگار ورودش رو به اونجا اعلام نکرده بود. در تمام منطقه سکویا کاملا زمستون بود. سکوتی به سنگینی مرگ همه جا رو گرفته و انگار تمام زنده های منطقه مرده بودن. در لونه خورشید بسته بود. انگار سال ها از بسته شدنش می گذشت. با سمغ نچسبونده بودنش ولی مشخص بود که از آخرین باری که دست خورشید بستش دیگه کسی بازش نکرد. عصر سردی بود. در منطقه سکویا بهار نبود، کرکس نبود، شهپر نبود، خورشید نبود! نه نسیمی، نه عطری، نه صدایی. در منطقه سکویا زمستون بود،
زمستون!.
لحظه ها و ساعت ها و روز ها بیخیال و آسوده از تکاپوی زنده های زمین و آسمون می اومدن و می رفتن. تکبال بیشتر و بیشتر یاد می گرفت که در حضور بقیه، هر کسی، هر نگاهی، به خودش مسلط تر باشه. خوشپرواز و رنگین پر تقریبا تنهاش نمی ذاشتن و همیشه بودن. ولی مدتی بود که تکبال لایه نازکی از غبار رو در نگاه خوشپرواز حس می کرد که جنسش رو نمی فهمید. ازش نپرسید. سعی کرد بفهمه ولی فایده نداشت. رنگین پر احتمالا چیزی ندید چون خیالش نبود. تکبال در خودش جستجو می کرد بلکه بفهمه چی ازش سر زده ولی چیزی به نظرش نمی رسید. خوشپرواز هم حرفی نمی زد. مثل گذشته مهربون و همراه بود فقط این لایه غبار رو نمی شد پنهانش کنه. بیشتر شبیه تفکر بود تا کدورت. چیزی، شاید سوالی، حرفی، معمایی، خوشپرواز رو به خودش می کشید. چیزی که تکبال نمی دونست چیه.
-تکبال!بگیر اومد!.
تکبال به سرعت از جا پرید و چرخید تا ریشه کوچیکی که به طرفش پرتاب شده بود رو توی هوا بگیره ولی موفق نشد. ریشه تابی خورد و از کنار بال های بالا رفتهش افتاد زمین. خوشپرواز نخندید. آشکارا متفکر نگاهش کرد.
-چی شد چرا نگرفتیش؟
تکبال خندید.
-دیوونه شدی؟ تو که باید بدونی. من بلد نیستم. اصلا واسه این کار ساخته نشدم. واسه گرفتن همچین چیزی توی هوا باید دست های مخصوص این مدل گرفتن ها رو داشته باشیم خوشپرواز. دست هایی شبیه دست های خفاش. پنجه های من مال این کار نیستن.
خوشپرواز همچنان متفکر بود.
-ولی من پرتابش کردم. دلیل نداره تو نتونی.
تکبال بی اون که عمق تاریک نگاهش رو ببینه خندید.
-اتفاقا دلیل داره که من نتونم. اولا تو از بالا تر پرتش کردی. در واقع فقط از بلندی انداختیش روی سرم. دوما تو بی پرواز نیستی و اگر هم بخوایی چیزی رو پرت کنی با تمرین می تونی توی هوا پشتک بزنی، یعنی بچرخی و1پرتابکی انجام بدی. تازه تو وارد تری. من این پایینم و اصلا هم این مدل هنرنمایی ها رو بلد نیستم.
خوشپرواز مکث کرد ولی خیلی کوتاه.
-ببین تکبال! واسه گرفتن ضربه های این طوری باید پنجه هات رو بالا بگیری نه بال هات رو. حالا ببر بالا ببینم چقدر بالا میاد؟
تکبال با حیرتی واقعی نگاهش کرد.
-ببرم بالا؟ چی رو؟
خوشپرواز سعی کرد بخنده.
-پنجه هات رو. ببر بالا ببینم می تونی به ضرب ببریشون بالا؟ اصلا یواش ببر بالا ببینم چقدر بالا میرن؟
تکبال به1بوته مطمئن تکیه زد و کاری که خوشپرواز گفته بود رو انجام داد ولی خیلی موفق نبود و زد زیر خنده.
-خوشپرواز دیوونه! این کار شدنی نیست مگر اینکه من بتونم توی هوا پشتک بزنم و اینطوری میشه انجامش بدم، ولی من که پروازی نیستم این کار ها برام غیر ممکنه.
خوشپرواز دست بردار نبود.
-تکبال!هدف گیریت چطوره؟ الان همون ریشه رو تو پرتش کن به من ببینم می تونی؟
تکبال باز خندید.
نه نمی تونم. تو اون بالایی و من این پایین. از پایین نمیشه. یعنی واسه من نمیشه. دلیل هاش رو هم که برات توضیح دادم.
خوشپرواز بال هاش رو باز کرد و از روی شاخه کوتاهی که نشسته بود اومد پایین و مقابل تکبال ایستاد. کمی عقب تر رفت و بهش خیره شد.
-حالا2تایی هم سطح هستیم. بندازش ببینم!
تکبال تازه تیرگی متفکرانه نگاه خوشپرواز رو می دید.
-خوشپرواز!این ها رو واسه چی میگی؟ من هدف گیری بلد نیستم. تازه دسته کردن ریشه ها رو هم این اواخر از خودت یاد گرفتم اون هم نصفه نیمه. تو چی می خوایی؟
خوشپرواز بلافاصله پرده غبار گرفته تفکر رو از نگاهش زد کنار و خندید.
-هیچی بابا فقط می خوام امتحان کنم ببینم1کبوتر بدون پرواز نفله به درد نخور شبیه تو از پس انداختن1ریشه ساده بر میاد یا نه. البته تو به درد نمی خوری ولی خوب به امتحانش می ارزه. واسه معرفت در حق تو. می فهمی که!
تکبال در حالی که می خندید با حرص ریشه رو از زمین چنگ زد ولی نتونست با پنجه پرتابش کنه. در عوض گذاشتش روی بالش و سعی کرد بندازدش طرف خوشپرواز. خوشپرواز اولش می خندید ولی بعدش که مطمئن شد تکبال مشغوله بدون خندیدن، با نگاهی عمیق و جستجوگر تماشاش می کرد. تکبال سعی کرد ولی موفق نشد. ریشه از روی بالش قل خورد افتاد زمین. تکبال دوباره برش داشت و این دفعه با حرص به خوشپرواز حمله کرد و ریشه رو کوبید توی سرش.
-من این طوری بلدم بزنم مسخره. خوبه تو خودت هم کبوتری. هرچی هم گفتی خودتی. بیا بگیر ببینم خودت می تونی پرتش کنی؟ از اون بالا انداختیش سرم خیال می کنی خیلی هنر داری؟ جامون عوض بشه من هم بلدم از بلندی چیز روی سر تو بریزم. کوفت! واسه چی می خندی؟ نخند مسخره!
رنگین پر سر رسید و با دیدن این صحنه از خنده ولو شد روی علف ها.
-آی آی آی تماشا کن خوشپرواز رو که داره از تکبال کتک می خوره و چه خوب هم می خوره! وای چه تماشاییه! تکبال آفرین بزن بیشتر بزنش تا حالا ندیدم زدن هات رو آفرین آفرین! …
خوشپرواز در حالی که می خندید ضرب های تکبال رو می گرفت ولی زیاد موفق نبود. تکبال1دسته علف بلند خیس رو به سرعت برق از زمین کند و با تمام قدرت پنجه هاش به هر جای خوشپرواز که دستش می رسید کوبید. لای علف ها به خاطر بارون شب پیش پر از آب بود و خوشپرواز خیس خیس شد.
-آهای چیکار می کنی دیوونه خیس شدم ببین چی به روز پر هام آوردی نکن بابا!
تکبال که حالش جا اومده بود باز هم ادامه داد. رنگین پر می خندید و تکبال و خوشپرواز داد می زدن. لحظه ای بعد جفتشون روی علف های خیس خوردن زمین. تکبال قهقهه خنده رو سر داد و خوشپرواز با چیزی شبیه ناله چشم های علفی و خیسش رو پاک کرد.
-آخ تکبال بگم خدا چیکارت کنه!
تکبال به قیافه به هم ریخته و خیس خوشپرواز نگاه کرد و دیگه نخندید. خوشپرواز هنوز داشت لبخند میزد. تکبال بیخیال نگاه رنگین پر، با تمام پهنای بال هاش خیسی و علف های پر های خوشپرواز رو پاک کرد. لبخند خوشپرواز وسیع تر شد.
-ممنون!چه خوش می گذره یکی دیگه صاف و صوفت کنه!
تکبال توجه نکرد. نگاهش مهربون و عذرخواهانه بود.
-اذیت شدی؟ ببخشید!
خوشپرواز خندید.
-چیزی نیست. به پاکسازی بعدش می ارزید.
چندتا قطره بارون ریز روی هر3تاشون افتاد. رنگین پر هنوز با لبخند تماشا می کرد. خوشپرواز دست تکبال رو کشید و قطره های بارون رو از روی پر هاش پاک کرد.
-بیا بریم. داره بارون می گیره.
اون شب، تکبال داخل پناهگاهش که با ستاره های کوچیک و زنده زمینی روشن می شد، تیرگی متفکر و جستجوگر نگاه خوشپرواز رو کاملا از یاد برد و با چیزی شبیه1جور حس خستگی شدید و آروم به خوابی نه چندان سنگین فرو رفت.
روز ها روشن و روشن تر می شدن. بهار بی توجه به غیبت خورشید قدم به قدم پیش می ذاشت و زمستون آهسته آهسته می رفت که عقبنشینی کنه. تکبال حالا به خودش فشار می آورد که بتونه صبح ها دم سحر، پیش از بالا اومدن کامل روز و عصر ها، بعد از اینکه روشنایی روز کمتر شد، بدون خوشپرواز و رنگین پر بزنه بیرون و از محیط اطرافش مطمئن بشه. اون بیرون، زندگی جریان آرومش رو سپری می کرد و زنده ها بیخیال و سرخوش همراهش بودن.
-آهای!سلام!
تکبال1لحظه با تعجب در جا میخکوب شد. این صدای ظریف از کجا بود؟ آیا مخاطب این سلام خودش بود یا کسی جز خودش و صاحب صدا هم اون طرف ها حضور داشت؟ اگر این طور بود تکبال باید خودش رو جریمه می کرد چون با وجود اونهمه دقت چیزی از این حضور ها نفهمیده بود.
-آهای! من اینجام. این بالا. ببین!
تکبال سر بالا کرد و پروانه رنگارنگ قشنگی رو دید که درست بالای سقف پناهگاهش نشسته بود و بال هاش رو آهسته تاب می داد. پروانه به نگاه متعجبش خندید.
-سلام.
تکبال به نور بی جون سحرگاهی که از پشت بال های پروانه رنگارنگ دیده می شد نظر انداخت و لبخندی محو به چهرهش نشست.
-من پروانه ام. تو چی هستی؟
تکبال تردید کرد.
-من کبو…
واقعا چی بود؟ کبوتر بود؟ خفاش بود، کلاغ بود، کرکس بود، تکبال مونده بود چی بگه. حس کرد واقعا توی جواب این سوال پروانه موند. آهی کشید و سر تکون داد.
-من یکی از زنده های اینجام.
پروانه با سرخوشی خندید.
-زنده بودنت رو که دارم می بینم. ولی تو پر داری. پس چرا روی زمین توی گودال زیر بوته خارها جاته؟ به نظرم تو کبوتر باشی. آخه بال هات…
تکبال خسته از تکرار این داستانِ بال هاش و حیرت شنونده و عکس العمل های مشابه بی حوصله گفت:
-بال های من به درد نمی خورن. من بی پروازم.
پروانه نگاهش کرد.
-بال های من هم فقط1کمی از مال تو بهترن. تا1نسیم کوچولو میاد این بال ها برام دردسر میشن. فرار که نمیشه کنم هیچی، باد می پیچه توی بال هام و برعکسم می کنه و می چرخوندم و خلاصه حسابی بیچاره میشم.
تکبال به چهره پروانه چشم دوخت. پروانه از قصه بی پرواز بودن تکبال مثل بقیه حیرتزده و بعد متأثر و بعدش کنجکاو نشده بود. تکبال با رضایت کامل از این موضوع، با نگاهی که سپاس درش موج می زد به بال های پروانه نگاه کرد.
-ولی اون ها خیلی قشنگن پروانه. بال هات تک هستن. تا حالا هیچ پروانه ای رو ندیدم که بال هاش به قشنگی مال تو باشه.
پروانه با سرخوشی آشکار بال هاش رو تکون داد.
-ممنونم کبوتر. راستی، تو همیشه اینجایی؟ یعنی اینجا زندگی می کنی؟ این زیر؟
تکبال چشم هاش رو در برابر نور روز که داشت بیشتر می شد تنگ کرد.
-بله تقریبا. یعنی خوب آره من جام اینجاست.
پروانه برعکس تکبال از نور لذت می برد. بال های رنگارنگش رو در اطرافش پهن کرد و آهی از سر لذت کشید.
-میشه باز هم رو ببینیم کبوتر؟ می دونی چیه؟ من ازت خیلی خوشم میاد. تو خیلی جالبی. میشه باز هم اینجا ببینمت؟
تکبال با حیرت نگاهش می کرد. پروانه خندید و توضیح داد.
-باز هم ببینمت! همین طوری. مثل امروز. با هم دوست باشیم. من می خوام دوستت باشم. تو هم دوست من باش. خیلی خوبه. خوش می گذره.
تکبال به زحمت لبخند زد.
-تو1پروانه ای و من…این اصلا جور در نمیاد پروانه.
پروانه بال های پهن شدهش رو آهسته تاب داد.
-چرا جور در میاد. من پروانه ام خوب چیه مگه؟ ببین من1کوچولو شاید با پروانه های دیگه فرق می کنم. گفتنی دارم، مکث دارم. مثل بقیه از صبح تا شب روی این گل و اون گل نمی پرم. گاهی میشینم با خودم به این فکر می کنم که چقدر خوش می گذره با یکی دوست باشی گاهی بشینیم با هم حرف های قشنگ بزنیم. تو هم کبوتری ولی شبیه باقی کبوتر ها نیستی. اون ها روی درخت ها لونه دارن و تو زیر بوته های خار. ببین بیا با هم دوست بشیم. وای نمی دونی چه خوبه. باشه؟
نگاه تکبال تاریک شد. صدایی آشنا از دور دست ها انگار کنار گوشش زمزمه می کرد.
-من فرق می کنم. من مثل بقیه نیستم. بذار اینجا بشینم. کنار دستت. دوستی خیلی قشنگ تره از این ژست خنده دار تو. بیا دوست تر باشیم. بیا حرف بزنیم. تکی! من خیلی دوستت دارم می دونی؟ بیا با هم بپریم روی اون شاخه بالاییه. خیلی خوش می گذره. …
اشک خشم پروانه و تمام جهان رو در نگاه تکبال موجدار کرده بود.
-پروانه!گوش بده! تو خیلی خوبی ولی من نمی تونم دوستت باشم. من قواعد دوستی با پروانه ها رو بلد نیستم. من نمی تونم دوست هیچ کسی باشم. همراه من به جایی نمی رسی. آخرش سیاهه. خداحافظ.
تکبال بی اون که به پروانه نگاه کنه داخل پناه گاهش خزید و روزنه ورود و خروجش رو با بوته های خار پوشوند. همونجا ته گودال تاریکش افتاد و اونقدر از جاش بلند نشد که خوابش برد. روحش خسته و سنگین بود.
نصفه شب بود که با وحشت از خواب پرید. طول کشید تا فهمید توی خارستان نیست و صدای انفجار های پشت سر همی که می شنوه انفجار اون تپه سیاه نیست و مال رعد و برق های پشت سر هم آسمونه. تکبال مات و خوابزده کمی بوته ها رو کنار زد تا ببینه چه خبر شده.
-وای! تمام آسمون آب شده داره میاد پایین!
تکبال حس کرد الانه که تمام زمین بره زیر آب. بارون چنان وحشی و وحشتناک می بارید که تکبال هرگز شبیهش رو به خاطر نداشت. حتی وسط دل سرمای زمستون. به سرعت روزنه ها رو بست و به ته مخفیگاهش پناه برد. بارون با شدتی دیوانه وار به دیوار ها و سقف پناهگاهش می کوبید. از ذهنش واضح و بی تردید این پیشبینی خطرناک گذشت.
-توفان توی راهه. خیلی هم نزدیکه.
تکبال می ترسید ولی… این ترس از جنس ترس از بارون و توفان نبود. چیزی بود فراتر از این. حسی شوم، عجیب و سنگین. چیزی شبیه1پیشآگاهی سیاه. چیزی جز ترس از توفان داشت روحش رو فشار می داد. چیزی شبیه دلشوره. چیزی شبیه پیشآگاهی از ماجرایی که هنوز نمی دونست چی بود. در1لحظه سعی کرد تمام آشنا های توی جنگل که اسم و رسمشون یادش بود رو از نظر بگذرونه. از بابت همه مطمئن بود. یعنی تقریبا مطمئن بود که به احتمال قوی طوریشون نمیشه. می دونست که همه عاقلن و زمستون به همه کم و بیش یاد داده با توفان ها چه جوری کنار بیان. پس این حس مزاحم وحشتناک چی بود که نفسش رو می گرفت و حالش رو تا حد جنون خراب می کرد.
-داره1چیزی میشه. من می دونم. داره1چیزی میشه ولی چی؟ نمی دونم. فقط مطمئنم که داره1چیزی میشه.
تکبال از این فکر به شدت لرزید. تمام دلش می لرزید. تمام روحش و اعصابش می لرزید. تمام موجودیتش می لرزید. داشت دیوانه می شد. کم مونده بود از گودال امنش بزنه بیرون و وسط قیامت ترسناک جنگل راه بی افته و هوار بزنه. سعیش رو هم کرد ولی به محض کنار زدن بوته ها، بارونی چنان شدید که تکبال به عمرش شبیهش رو در خاطر نداشت، به شدت هرچه تمام تر زد توی گودال. تکبال مدت ها تلاش کرد تا موفق شد خودش و شبتاب های توی گودالش رو از هجوم دیوانه آب های خروشان حفظ کنه. تمام وجودش کاملا خیس آب بود و روی شونه ها و تمام پر های خیسش پر بود از نقطه های متحرک نورانی که شبیه1ستاره پردار درستش کرده بودن. گودال تکبال رو آب گرفته و تا زیر سینهش توی آب بود ولی جریان بارون مهار شده و شبتاب ها هم روی شونه هاش سالم بودن. همین براش کافی بود. خودش رو در گوشه ای که کمی بالاتر و امن تر از جاهای دیگه بود جمع کرد و به صدای پریشون بارش های اون بیرون گوش سپرد و منتظر شد که این بارون بند بیاد و توفان از راه برسه. شب آهسته به طرف صبحی تاریک می رفت. صبحی که تکبال مطمئن بود از شدت تیرگی با شب هیچ تفاوتی نداره.
کمی مونده به صبح، بارون ایستاد ولی آسمون باز نشد. گرفته و تاریک، به تیرگی شب های بی مهتاب باقی موند و بغض کرده و خشن به زمین خیره موند. فاخته به دریچه بسته خیره مونده بود. درست در لحظه ای که چشم هاش از خستگی انتظار و خستگی همه چیز بسته می شدن، صدای تردید ناپذیر ضربه آهسته ای به دریچه از جا پروندش.
ضربه مثل همیشه نبود. آهسته بود و کم جون. فاخته نفهمید. به ثانیه نکشیده بود که دریچه کاملا باز و فاخته وسطش بود. با دیدنِ باز، زمان رو فراموش کرد و جیغی از سر حیرت کشید.
-باز! چی شده؟! تو چه بلایی سرت اومده؟ تا حالا کجا بودی؟ چرا اینهمه داقونی؟ چرا1طوری هستی که انگار الانه که روی1پهلو بی افتی؟ حرف بزن ببینم چی شده؟!
باز ظاهرا به زحمت نفس بریده ای کشید.
-بذار1لحظه بشینم. شاید لحظه آخرم باشه که می بینمت.
بغض فاخته ترکید.
-باز! بگو چی شده؟ تو مشکلی داری؟ تو…
باز آهسته و ظاهرا با درد زیاد بال چپش رو کمی بالا کشید و فاخته دید. 1تیغ بلند درخت نارنج که ته کلفتش از زیر پر های باز بیرون زده بود. تمام وجودش یخ زد.
-باز!این! چه جوری این بلا سرت اومد؟
باز ظاهرا به زحمت لبخند تلخی زد.
-چیزی نیست عشق من. نشان محبت دوستانه. دوستانِ دیروزِ تو. ظاهرا من براشون زیاد دردسر شدم. آخه تو نباید از ماهیتشون آگاه می شدی. تو به وسیله من آگاه شدی و من جزاش رو پرداختم. من اعتراضی ندارم. حالا اگر اینجا بمیرم می دونم که تو با چشم های باز و منطق بیدار باقی زندگیت رو میری و اگر حالش رو داشتی به یاد من هم گاهی هستی. به یاد کسی که آخرین آرزوش به دست آوردن یقین تو بود و خوب براورده نشد که نشد. عیبی نداره. بعد از اون افتضاحی که به وسیله اون رفیقنمای ناکس از سر گذروندی عجیب نیست اینهمه بی اعتمادی. فدای1لبخندت. فقط گاهی اگر حالش رو داشتی1یاد کوچیک از من بکن.
فاخته بی اختیار ناله کرد، بدون تلاش برای متوقف کردن سیل اشک هاش به پر های همیشه مرتبش چنگ زد و به همشون ریخت.
-باز! بگو چی شده. اینهمه جفنگ نگو فقط بگو چی شده. کسی زدِت؟
باز به زور خندید.
-گفتم که، محبت داشتن. هدف گرفتنش هم حرف نداشت. صاف زد و اصلا خطا نرفت.
فاخته از وحشت لرزید.
-کی بود؟ کی این کار رو باهات کرد؟ بگو ببینم کار کی بود؟
باز نفس صدادارش رو کشید داخل.
-کبوتر عزیزت. تکبال یا هرچی که اسمش بود. من اصلا خیال نمی کردم هدف گرفتن بلد باشه. می دونی؟ پنجه هاش قوی تر از حد انتظارم بود. عالی پرتاب کرد. موندم چطور تونست تیغ به این کلفتی رو از درختش جدا کنه. فاخته! عشق من! تو حالت خوبه؟
فاخته از شدت خشم پر هاش رو پوش داده بود. از چشم های خیسش آتیش می بارید و به شدت می لرزید.
-تکبال!من می کشمت. مطمئن باش که می کشمت. کثافت آشغال پلید لعنتی! نفرین شده عاجز پست! من می کشمت. اصلا تردید نکن که من تو پست فترت خاکمال عوضی رو می کشمت!
باز ظاهرا به زحمت دستش رو بالا برد تا فاخته رو به آرامش دعوت کنه ولی آهسته پژمرده شد و دستش رو کشید عقب.
-ببخشید یادم رفته بود که تو از تماس من با خودت خوشت نمیاد.
فاخته به خودش اومد و در حالی که از شدت خشم مثل مار زخمی به خودش می پیچید جلو رفت و دست دراز کرد.
-باز! اون تیغ باید از تنت بیاد بیرون. نباید اونجا بمونه.
باز به زحمت خندید.
-خیلی سعی کردم ولی نشد. جایی نیست که پنجه هام بهش برسه. این چند روز خیلی بد گذشت فاخته. تمامش درد و عذاب و روی همه این ها دلتنگی برای تو بود. فکر می کردم اگر من بدون دیدنت بمیرم هیچ وقت کسی نیست برات توضیح بده که من کجا رفتم و تو همیشه در موردم خیال بد می کردی و با خودم گفتم هر طور شده باید خودم رو بهت برسونم و برات توضیح بدم. خوشحالم که الان اینجام و حالا تو می دونی چی شده.
فاخته گریه می کرد.
-باز! حرف نزن. هیچی نگو. به خودت فشار نیار. اون تیغ در میاد. تو زنده می مونی. من می تونم کمک کنم درش بیاریم.
باز لبخند بی حالی زد.
-چه عشقیه دست های تو! ولی فکر نکنم این شدنی باشه عشق من. اگر اینجا درش بیاری و خونریزی شروع بشه، دیگه نمی تونم از اینجا بلند شم و همینجا میمیرم. ترجیح میدم توی لونه خودم چشم هام رو به هم بذارم. می فهمی که.
فاخته با هقهق سر تکون داد.
-راست میگی اینجا جاش نیست. ببینم تو می تونی تا لونه خودت بپری؟ میریم اونجا و همونجا از شر این تیغ لعنتی خلاصت می کنم و بعد هم من اون آشغال ننگ زندگانی رو از شر زندگی نکبتش خلاصش می کنم.
باز با همدردی نگاهش کرد.
-اذیتش نکن عشق من. اون دست خودش نیست. نتونست تحمل کنه من بازیچش رو ازش گرفته باشم. تلافی ناکامیش رو سر من درآورد. ولی من… آخخخ!
فاخته از شدت خشم خودش رو جمع کرد.
-دیگه بسه. گفتم می تونی بپری یا نه؟
باز ظاهرا با ناباوری که توی نگاه به ظاهر بیمارش موج می زد بهش خیره شد.
-آره می تونم. البته خیلی سخته ولی… تو می خوایی باهام بیایی؟ مطمئنی؟ ولی اون کبوتره…
فاخته غرید:
-بره به درک. به نفعشه که خودش بره به درک وگرنه خودم می فرستمش به درک. دیگه حرف بسه. اون تیغ باید در بیاد باز. من دیگه تحمل ندارم.
فاخته این رو گفته نگفته بغضش دوباره ترکید. باز بهش لبخند زد.
-گریه نکن عشق من. اگر تو بخوایی من حتما زنده می مونم. باورم نمیشه تو می خوایی همراهم بشی. این به تیغبارون شدن از دست اون کبوترنمای بیچاره ناکام می ارزید. حاضرم1دسته دیگه تیغ بهم پرت کنه و تمامش بخوره به هدف و در عوضش تو…
فاخته دستش رو به نشان سکوت بالا برد.
-حرف نزن. فقط صبر کن تا بیام.
در لونه روی افرا به1چشم به هم زدن باز شد. فاخته بی مکث و بی نگاه به پشت سر از لونه زد بیرون. به کمک دست های نیرومند باز که هیچ اثری از ضعف حاصل از بیماری درشون نبود روی شونه باز پرید. فاخته از پشت پرده اشک های فراوون و از پشت پرده خشم و نفرتی که به تکبال حس می کرد، لبخند باز رو ندید. همین طور تیغ درخت نارنج رو که آهسته از لای پر های باز سر خورد، روی شاخه افرا غلتید و آهسته به پایین سقوط کرد. فاخته با عشقی آشکار پر های شونه باز رو نوازش کرد و لحظه ای بعد، همراه باز در آسمونِ تاریک و گرفته پیش از صبح تیره از روی افرا بلند شد، اوج گرفت، به طرف لونه باز از لونه امن دور و دور تر شد و در دل تیرگی فرو رفت. افق تاریک به رنگ خون در اومده بود. توفان، درست پشت سر این پروازِ خاموش و تاریک از راه رسید.
تکبال کنج پناهگاهش مچاله شده بود و می لرزید. تمام سقف و دیوار های سرپناهش و تمام جنگل و انگار تمام دنیا داشتن می لرزیدن. اون بیرون قیامت بود!. چنان توفانی به پا شده بود که تکبال مطمئن بود تمام جنگل الان بیدارن و کنج لونه ها پناه گرفتن که باد اگر سقف رو روی سرشون پایین آورد دسته کم نبره و به دار و درخت های اطراف نکوبدشون.
-این چه افتضاحیه!
تکبال درست می گفت. واقعا افتضاح بود. درست در لحظه ای که تکبال از بین بوته ها داشت بیرون رو تماشا می کرد، برق کور کننده ای رو دید که تمام اطراف رو روشن کرد و1لحظه بعد یکی دیگه و پشت سرش یکی دیگه و بعد1ساعقه وحشتناک که با غرش رعد هم صدا شد و تکبال با چشم های گشاد از وحشت و حیرت دید که2تا درخت بزرگ بر اثر ساعقه تقریبا همزمان شکستن و مستقیم به طرف اون و پناه گاهش سرازیر شدن. تکبال با فریادی فرو خورده پرید عقب. واسه هر اقدامی دیر بود. درخت ها با سنگینی اومدن و درست در2طرف مخفی گاه تکبال به شدت خوردن زمین. تکبال به سرعت با بوته های خار سوراخ رو پوشوند و به ته گودالش خزید. به اندازه کافی تماشا کرده بود. توفان اون بیرون بیداد می کرد و تکبال نمی فهمید چرا اون شب دلش داره توی سینه منفجر میشه. از بیرون مخفیگاه نا امنش صدای شکستن های بیشتر به گوش می رسید. تکبال نمی تونست تحمل کنه که نابودی جنگل رو بشنوه و فقط بشنوه. به طرف ورودی خزید و کمی بازش کرد تا ببینه اون بیرون به چه صورتی در اومده. ولی فشار باد وحشی1دفعه بوته های حایل رو به شدت کنار زد و انگار دست هایی خشن و ویران گر، تکبال رو مثل پر کاه برد بالا و پرتش کرد ته گودال. تکبال گیج و حیرتزده از جا پرید. باد داشت با همون شدت از سوراخی که تکبال بین بوته ها باز کرده بود می زد داخل و الان بود که تکبال و تمام دیوار ها و سقفِ بوته ای رو با خودش ببره و خدا می دونست کجا بکوبه. تکبال باید کاری می کرد. حالا دیگه باید از جون خودش می ترسید. سعی کرد بوته ها رو برگردونه سر جاشون ولی باد اجازه نمی داد. لحظه ای طول نکشید که خودش رو پیچیده در خار و خاک اسیر باد دیوانه دید. این وضع وحشتناک فکر هر اتفاق ناشناس و هر ترسی رو از ذهنش بیرون کرد. از جا پرید و به ته پناه گاهش تکیه زد. کسی اونجا نبود و تکبال مجاز بود که واسه حفظ جونش از هر توانی که داشت استفاده کنه.
طول کشید تا موفق شد درِ سرپناهش رو به روی باد سرکش ببنده ولی به هر حال خطر رو بیرون کرد، با جسمی زخمی از کوبیده شدن خار ها به همه جاش و پر های به هم ریخته زیر خاک و خار پنهان شد و باور کرد که هیچ چاره ای نداره جز اینکه همونجا بمونه و انتظار بکشه که این توفان کی تموم میشه. آسمون با تمام قدرتی که در وجودش داشت انگار عربده می زد. عربده ای از سر دردی ناشناس که از زور سنگینی می تونست هر شونه ای رو خورد کنه. حتی شونه های بلند آسمون!.
-آهای تکبال! تو سالمی؟ اگر می تونی بیا بیرون ببینمت تا مطمئن بشم طوری نشدی.
تکبال نمی دونست چقدر گذشته. زمان در این ویرانی مفهومش رو از دست داده بود. با شنیدن صدای خوشپرواز آهسته از زیر آوار خاک و خاشاک بیرون خزید، خودش رو بالا کشید و از لای بوته ها بیرون اومد. خوشپرواز با دیدنش به وضوح خاطر جمع شد.
-تو که چیزی نشدی. حالت خوبه؟
تکبال صادقانه گفت:
-نمی دونم. تو چی؟
خوشپرواز خندید.
-من چیزیم نشد. جنگل حسابی ویران شد ولی اون هایی که می شناسم همه یا سالمن یا فقط1کمی زخمی شدن. بعضی ها هم لونه هاشون رو از دست دادن. تو هم که حسابی موندی زیر آوار. راستی توفان کمی پیش تموم شد. چرا هنوز اونجا موندی؟ بیا بالا دیگه!
تکبال نگاهی به شیب گودال که بر اثر جریان سیلاب و وزش باد تند تر و خطرناک تر شده بود انداخت. سعی کرد ازش بالا بره ولی موفق نشد.
-مثل اینکه گیر کردم خوشپرواز. نمی تونم بیام بالا.
خوشپرواز خودش رو جلو کشید، دست تکبال رو گرفت و کشیدش بالا. کمی بعد، تکبال در حالی که تمام وجودش پر خاک و خار شده بود با نفس های بریده لب گودال تاریک ایستاده بود.
-ممنونم خوشپرواز. ظاهرا باید1فکر جدی واسه اینجا کنم چون همیشه تو نیستی از اون پایین بیاریم بالا.
خوشپرواز با همون نگاه متمرکز و متفکر این اواخر بهش خیره شد.
-می تونستی یکی از اون بوته های بلند و نازک رو پرت کنی بالا قلاب بگیری در بیایی.
تکبال با وجود اوضاع افتضاح خودش و جنگل و همه چیز، کدورت و تردید کلام خوشپرواز رو گرفت.
-خوشپرواز!من بهت گفتم و تو بارها آزمایشم کردی و حالا دیگه باید بدونی که من نمی تونم چیزی رو اون مدلی که تو منظورته پرتاب کنم. حالا یا موضوع این آزمایش ها و مچ گیری هات رو بهم میگی و برام تعریف می کنی که داستان چیه یا دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت.
خوشپرواز نگاهش کرد و1لحظه مردد شد. تکبال با نگاهی تلخ و سخت منتظر جواب بود. خوشپرواز بلاخره سکوت رو شکست.
-باهات موافقم. بلاخره باید بهت بگم. تکبال! 1دفعه دیگه ازت می پرسم. تو واقعا هدف گیری بلدی؟ از پسش بر میایی؟ لطفا خوب فکر کن و جواب بده. شاید یادت نبوده و در1لحظه خشم همچین کاری کردی. من نمی خوام سرزنشت کنم ولی واقعا می خوام بدونم.
تکبال بی توجه به ویرانی اطرافشون با حیرتی وصف ناشدنی به خوشپرواز خیره شد.
-من واقعا هدف گیری بلد نیستم خوشپرواز. از پسش بر نمیام. ساختار جسمم بهم اجازه نمیده. و کار! خوشپرواز! من در زمان خشم چه کاری ممکنه کرده باشم؟! خوشپرواز! درست بگو ببینم چی شده؟
خوشپرواز با نگاهی تیره از شدت تمرکز بهش چشم دوخت.
-تکبال!آروم باش و گوش بده! باز رو خاطرت هست؟
کوهی از نفرت داغ توی سینه تکبال جوشید و از نگاهش شعله کشید. خوشپرواز دید و دستش رو گرفت.
-الان زمان عصبانی شدن نیست. باز رو ما دیدیم. چند روز پیش بود. شاید یکی2روز. از دور دیدیمش. مدعی بود نمی تونه پرواز کنه و داره از درد میمیره. مدعی بود1نفر با1تیغ بلند درخت نارنج هدف گرفته و بد جوری زخمیش کرده. مدعی بود و مطمئن بود که اون1نفر تو بودی تکبال!.
تکبال مثل فنر از جا پرید و جیغ کشید:
-من! من هدف گرفتمش!؟ من زدمش!؟ اون پروازی لش کثافت دروغگوی لجن رو من زدمش!؟ منی که اصلا پرواز بلد نیستم تا به سطح ارتفاع نکبتش برسم!؟ منی که هر مدلی حساب کنی از پس تیغ درخت نارنج و هدف گرفتن1پروازی آشغال و پرتاب کردن تیغ و به هدف زدنش بر نمیام!؟ اون میگه من زدمش!؟ اون به شما ها میگه من زدمش و شما ها هم باور می کنید!؟ واسه همین اینهمه مدت می خواستی بدون اینکه بفهمم ازم بکشی بیرون که هدف گرفتن ازم بر میاد یا نه!؟ به خیال خودت می خواستی مچم رو بگیری!؟ حالا چی؟ به من نگاه کن! به نظرت من می تونم همچین کاری کنم؟ آخ که ای کاش می تونستم! کاش می شد بزنمش!با1چیزی کاری تر از تیغ نارنج بزنمش تا جون کثیفش بالا بیاد. کاش می تونستم ولی نمی تونم. من نمی تونم. من بلد نیستم. لعنت به همهتون!.
خوشپرواز آروم دست گذاشت روی شونه های تکبال و سعی کرد آرومش کنه.
-آرامشت رو حفظ کن تکبال. من که نگفتم باور کردم. ولی قبول کن که باید مطمئن می شدم. نباید می شدم؟
تکبال با نگاهی منگ بهش خیره شد. 1دفعه انگار چیزی به خاطرش اومده و منجمدش کرده بود.
-خوشپرواز!شما کجا دیدینش؟ گفتی نمی تونست پرواز کنه؟ پس چه جوری شما دیدینش؟
خوشپرواز نگاهش کرد. تکبال داشت می لرزید.
-خوب خودش می گفت چند روزی نتونسته بود اصلا پرواز کنه و وقتی ما دیدیمش یعنی من دیدمش، ظاهرا خیلی سخت داشت سعی می کرد که بتونه بپره. می گفت باید بره به1کسی سر بزنه و قبل از مردن ببیندش و از این جفنگ ها. بعدش هم که هوا خراب شد و تا الان هم طول کشید و توی اون قیامت هم که کسی نمی شد جایی بره. تازه الان… تکبال! تو حالت خوبه؟ تکبال! داری کجا میری؟! تکبال!
تکبال در حالی که حس می کرد قفسه سینهش از ترس و اضطراب در حال انفجاره، با تمام توانی که توی پا هاش سراغ داشت به طرف افرا می دوید. خوشپرواز سعی کرد متوقفش کنه اما موفق نشد. تکبال با صدایی از جنس وحشت خالص هوار زد:
-من باید ببینمش. باید فاخته رو ببینمش. باید براش توضیح بدم پیش از اینکه اون لعنتی فریبش بده. خدایا من باید برسم! خدایا خدایا باید برسم!. خوشپرواز که چندان چیزی نفهمیده بود لحظه ای بهش خیره شد ولی تا اومد به خودش بیاد تکبال غیبش زده بود. تکبال وسط ویرانه های جنگل می دوید و می پرید و هرگز در تمام عمرش به این شدت آرزوی پرواز نداشت. راه انگار خیال نداشت تموم بشه و تکبال حس می کرد چقدر کند میره. از شدت وحشتی که داشت قلبش رو از کار مینداخت، از شدت خشمی که به وضوح داشت تمام موجودیتش رو آتیش می زد و از شدت حرص و نفرت و ناکامی و همه چیز، به خاک خیس چنگ زد و با تمام توان جیغ کشید:
-باز!
جنگل سرو بعد از اون توفان وحشی انگار اصلا زنده نبود. تکبال بی توجه به اطرافش فقط می رفت و باز می رفت. به منطقه افرا رسید ولی هرچی نگاه کرد افرا رو نتونست ببینه. وحشتی بی مهار وجودش رو می گرفت و از تمام منفذ های جسمش بیرون می زد. افرا نبود. هیچ کجا نبود. تکبال بی اراده هوار زد:
-پس کو؟ همینجا بود. همینجا. پس کو؟ افرای ما کو؟
دستی به شونهش خورد. تکبال به شدت از جا پرید.
-آروم باش کبوتر. اینطوری به جایی نمی رسی. افرای تو دیگه اینجا نیست. توفان شکست و انداختش. اونجاست.
تکبال با نگاهی بی فروغ به بوتیمار و به افرای افتاده نظر انداخت. خودش رو بالای سر افرا رسوند و مثل جنازه ای عزیز شاخه های خورد شدهش رو ناز کرد و نالید. اشک به پهنای چهرهش می بارید. آهسته، انگار که افرا دردش بیاد، شاخه ها رو کنار زد و بقایای لونه در هم شکسته و ویران رو از زیر خاک خیس و چوب های شکسته پیدا کرد. لونه ای که زمانی بهشتش بود. دیگه نتونست تحمل کنه. جرات نمی کرد بیشتر از این بگرده مبادا جنازه افرایی هاش رو هم اونجا ببینه. سر روی دیوار داقون لونه افتاده گذاشت و زار زد. بوتیمار کنارش اومد.
-گریه ویرانی ها رو آباد نمی کنه کبوتر. فقط تو بیشتر ویران میشی.
تکبال خواست حرف بزنه. خواست بگه روی اون افرا زنده هایی بودن که تکبال حاضر بود واسه زنده موندن تک تکشون بمیره ولی نتونست. بوتیمار خط اشک هاش رو خوند.
-نگران نباش کبوتر. افرایی ها زنده موندن. بعضی هاشون رو توفان زخمی کرد ولی همه زنده فرار کردن. پخش شدن و هر کدوم رفتن1طرفی ولی مطمئن باش که همه زنده هستن. اون ها دیگه پروازی شدن. یادت که نرفته؟
تکبال سر بلند کرد و نگاه دردناکش رو به بوتیمار دوخت.
-راست میگی؟ اون ها زنده هستن؟ الان کجان؟
بوتیمار نه شاد بود و نه راضی.
-گفتم که، پخش شدن. رفتن. رفتن دنبال سرنوشتشون. براشون آرزو های خوب کن کبوتر. اون ها دیگه به پر های تو احتیاج ندارن. دیر رسیدی کبوتر. خیلی دیر.
تکبال1دفعه از جا پرید.
-بوتیمار!فاخته کجاست؟ کجا رفت؟ من باید بدونم. باید ببینمش. باید همین الان ببینمش.
بوتیمار به تکبال نظر انداخت. تکبال با وجود حال خراب تر از خراب خودش، دید که نگاه بوتیمار خش برداشت و غمگین شد. با اینهمه سکوت رو طولانی نکرد.
-تو دیگه نمی بینیش کبوتر. بهش نمی رسی. خیلی وقته که رفته. روی شونه های باز از اینجا پر زد و رفت. خودت رو خسته نکن. دیگه خیلی دیر شده.
تکبال حس کرد چیزی به سردی یخ و به سنگینی کوه از توی قلبش رها شد، افتاد و تا ابدیت پایین رفت و به درون تیرگی های جهنمیِ وحشتی منجمد پایینش کشید. با اینهمه خیال نداشت متوقف بشه. از جا پرید و به شونه های بوتیمار چنگ زد.
-کجاست؟ لونه باز کجاست؟ بهم بگو! بگو بهم بگو لونه اون شکاری کثافت کجاست؟
بوتیمار آه کشید.
-باشه اگر دلت می خواد بری و خودت ببینی بهت میگم. لونه باز بالای1درخت راج بلنده. البته راحت پیداش می کنی. آخه اون درخت با وجود بلندیش توی1گوداله که از باقی درخت ها کوتاه تر نشونش میده. درخت های شکسته رو از همین راه بگیر و برو تا به گودال راجِ باز برسی. راهش خیلی دوره. رفتنت بی فایده هست ولی اگر می خوایی بری…
تکبال رفته بود!. بوتیمار تعقیبش نکرد، صداش نزد، اصرار نکرد که باقی حرفش رو بهش بزنه.
تکبال زمین می خورد و بلند می شد و می رفت. فقط می رفت. نفهمید چقدر طول کشید تا رسید. درخت راج بلندی وسط1فرو رفتگی نسبتا عمیق. تکبال خودش رو از بالای گودال به پایین پرتاب کرد و درست زیر درخت راج روی زمین ولو شد. از جا پرید. خاک و خون رو از جلوی چشم هاش کنار زد. با حیرت به سرخی خون خیره شد. جاییش زخمی نشده بود. جاییش خراش هم برنداشته بود. پس این خون از کجا پر هاش رو سرخ کرد؟! تکبال با نگاهی بی خود از خود و بی خود از جهان به پایین نظر انداخت. 1مشت پر های ظریف، به شدت آشنا و غرق در خون پای درخت راج پخش شده بودن. جای تردید نبود. جای ناباوری نبود. جای هیچ گریزی نبود از واقعیت تاریکی که درست در مقابل نگاه مسخ شده تکبال، پای درخت راج ریخته بود.
تکبال حس کرد دیگه پا هاش رو نمی فهمه. نفهمید کی دوباره روی زمین ولو شد. روی خاک خیس، روی پر های به شدت آشنا و غرق خون!. تمام دنیا انگار در انجماد مرگ، تا ابدیت به این صحنه سرخ خیره مونده بودن. تکبال شنید که کسی از حنجره گرفتهش ناله زد:
-وای! وای خدای من! وای خدای من وای!
صدای ناله با هر کلام در هر لحظه بلند و بلند و بلند تر می شد. ضجه شد، هوار شد، عربده شد، جیغ شد، نعره شد!.
-وااااااای خدا واااااااااای! وااااااااای! واااااااای خدا واااااااای خدا واااااااای!
نعره ها بلند و بلند تر شدن، طنین انداز شدن، منعکس شدن، بارها و بارها منعکس شدن، در اطراف جنگل ویران پیچیدن و شکستن و منعکس شدن و برگشتن و باز منعکس شدن. تکبال فارغ از اینهمه، به پر های ظریف به شدت آشنای غرق خون چنگ می زد. صدای خودش رو نمی فهمید. هیچ چیز خودش رو نمی فهمید. صداش شبیه ناله نبود. صداش ناله کبوتر نبود. صدای درد بود! طنین مرگ بود! ضجه بود. ضجه هایی که از اعماق وجود و از ته دل بالا می اومد. از اعماق دلی که عزیزش، صید پنجه های باز شده!.
دیدگاه های پیشین: (3)
آریا
سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394 ساعت 00:00
سلام پریسا جان
امیدوارم شادو سلام باشی
ممنونم از داستان دل نشینت
این همه درد سخته
خیلی سخته با این همه درد روبه رو بشی
هعی چه میشه کرد
…….
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
چی بگم. هست دیگه. نباید اینطوری می شد ولی شد دیگه. نباید به اینجا می رسید ولی رسید دیگه. دیگه دعایی نمونده واسه این کبوتره کنم چون حس می کنم دیگه هیچی واسه از دست دادن نمونده که ببازه. پس هیچی نمیگم جز اینکه ایام به کامت.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394 ساعت 00:42
سلام. این همه درد چرا؟
لازمه واقعاً؟
چرا فاخته؟
من نمیگم باید مشکلش با تکبال حل می شد ولی مردنش هم لازم نبود ها.
بازم خودتون می دونید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به خدا این رو من نمی خواستم. تقصیر من نیست. واقعا تقصیر من نیست. فاخته صید محبت باز شد و تکبال نتونست منصرفش کنه. دلم اینهمه درد رو نمی خواست. واقعا نمی خواست. کاش می شد اینطوری نشه!
پاینده باشی.
آریا
سه‌شنبه 30 تیر 1394 ساعت 01:03
وایییی اینجا چقد ساکته
اوه چقدر اینجا ترس ناکه واااوواااااییی چقدر میییترررسممم
پخخخخخخ پریساااا
الفراااار
شکلک فرااار کردن با یه شیشه آب زرشک خخخ

خانه


پاسخ:
آی! کیستی سیاهی که در حال کش رفتن آب زرشک های منی؟ الان به حسابت… نه بیخیال ببر عوضش کتاب بهم دادی داره بهم خوش می گذره با این کتابه. بیخیال ببر ولی اینجا زیادی خلوته بیا جلو تر ها که دیده بشی خطر قورتت نده.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال91

جایی بین شب و روز! خطی بین زمین و آسمون! مهی که از شدت سنگینی به سیاه می زد! تکبال بی مقصد پیش می رفت. خسته و سنگین. به سنگینی مهی که در اطرافش بود. می خواست متوقف بشه. می خواست بی افته، بخوابه، بمیره، نباشه. نمی شد. باید می رفت. نمی دونست کجا و برای چی ولی باید می رفت. باید هرچه سریع تر می رفت. می رفت و می رفت و نمی رسید. خستگی تا حد مرگ تحمل ناپذیر بود ولی تکبال باید می رفت. مه چنان سنگین بود که نفس کشیدن داشت غیر ممکن می شد. تکبال برای نفس کشیدن تلاش کرد. باید می ایستاد. رفتن و تنفس با هم امکان نداشت. ایستادن ممکن نبود. باید می رفت. وحشت، مه، خستگی، درد، سرما، حس نزدیکی به چیزی تاریک تر از مرگ!.
خورشید دستش رو روی شونهش گذاشت. تکبال آهسته برگشت. می دونست این دست دست خورشیده. با وجود مه سنگین، تکبال خورشید رو دید. دست خورشید هنوز روی شونه هاش بود.
-خورشید!تو واقعی نیستی. تو رفتی. برای همیشه!.
خورشید لبخند زد.
-من واقعی هستم تکبال. تو چی خیال کردی جوجه نفهم! که من به این سادگی رفتنی میشم؟ من اینجام. درست در مقابل تو. مگه نمی بینی؟
اشک های سرگردون جلوی چشم های تکبال پرده خیس کشیدن.
-می بینمت خورشید. ولی دارم خواب می بینم. تو دیگه نیستی. من دیدم. تماشا کردم. رفتی اون پایین و1کوه خاک آوار شد روی سرت. من تماشا کردم، تماشا کردم، تماشا کردم فقط تماشا کردم. تو دفن شدی و من فرار کردم. من اونجا زیر آوار جات گذاشتم و فرار کردم. فرار کردم!
خورشید آهسته با دست های سبک، از جنس مهی که داشت سنگین تر می شد اشک های بی توقف تکبال رو پاک کرد.
-حالا که اینجام.
تکبال هقهقش رو رها کرد.
-برای چی اومدی خورشید؟ واسه چی اومدی توی خواب لعنتی من؟ که بگی همه چیز درسته؟
گریه مجال نداد. خستگی و سرما پیروز شدن. تکبال دیگه نتونست سر پا بمونه. خورشید بغلش کرد و تکبال لای پر های درخشانش ضجه زد. کسی، صدایی، ضجه های بلندی از جایی آزارش می داد. صدایی شبیه انفجار.
رعد!
تکبال به شدت از خواب پرید. خورشید نبود. آسمون دوباره پریشون شده و رعد کر کنندهش می رفت که دوباره تکرار بشه. تکبال به محض اینکه فهمید صدای ضجه ها از حنجره خودش داره در میاد باقی نالهش رو قورت داد. با حس سرمای آزار دهنده کاملا بیدار شد. خاک زیر سرش می رفت که از اشک های داغش گل بشه. تکبال با وحشت از دیدن تاریکی مرگبار اطرافش چشم هاش رو کمی باز کرد ولی از دیدن نور های ستاره مانند در اطرافش حیرتزده شد. آهسته چشم های تب گرفتهش رو باز کرد. اطرافش تاریک نبود. 1دسته بزرگ از شبتاب ها در اطرافش حرکت می کردن و به محض اینکه چشم های تکبال باز شدن، آهسته و بی عجله به طرف دریچه پناه گاه رفتن. تکبال با حس سپاس گزاری بسیار عمیق تماشاشون کرد که از دریچه خارج شدن و از مخفیگاه تاریکش بیرون رفتن. اون بیرون شب به صبحی هرچند سرد و بارونی، ولی روشن تر از شب ختم می شد. تکبال با خودش فکر کرد:
-صبح اومده.
به نظرش مسخره و بی محتوا رسید. صبح چه فرقی با شب داشت؟ صبح بی خورشید چرا باید برسه؟ همون بهتر که شب برای همیشه بمونه تا تمام جهان در عزای خورشید تا ابد در تاریکی دفن بشه. تکبال با امیدی حسرت آلوده چشم هاش رو بست تا شاید دوباره به خوابی از جنس هذیون بره و باز خورشید رو اونجا ببینه تا بهش اطمینان بده که هرچی اون شب در خارستان دید کابوس بوده و خورشید زنده هست و همه چیز درسته و… خوابی پریشون دوباره به یاری اومد و تکبال ملتهب رو با خودش به جهان تاریک و آشفته رویا های مه گرفته برد.
بارون های بی وقفه دوباره شروع شده بودن. تکبال به تغییر هوا توجهی نداشت. اگر هم تغییری در کار بود نمی فهمید. تکبال سرمای وحشتناکی رو حس می کرد که با موجودیت جهان اطرافش ترکیب شده بود. یادش نبود چند روز در هذیون های بیداری تاب خورد. نمی دونست چند شب با ضجه های خودش از خواب پرید. نمی فهمید کم مونده مأوای تاریکش رو سیل برداره از بس آسمون می بارید. از تکمار فعلا خاطرش جمع بود برای این که با چشم های خودش دید که به شدت زخمی شد و فرار کرد. حتی اگر هم زنده می موند فعلا قدرت دردسر ساختن نداشت چون تقریبا تمام نفراتش رو توی اون شب و اون دژ تاریک از دست داد. تا قدرت گرفتن دوباره تکمار، جنگل سرو در امنیت نسبی به سر می برد و تکبال با وجود پریشونی شدیدش این رو می دونست، می فهمید و درک می کرد و خاطرش جمع بود. نور کدر روز به شدت آزارش می داد بنا بر این شب ها گاهی از پناهگاهش بیرون می زد تا ببینه اوضاع جنگل چطوره. جنگل سرو در آرامشی شاید ظاهری ولی به ظاهر پابرجا شب هاش رو سپری می کرد. تکبال بی توجه به بارونی که داشت سقف آسمون رو بر سر جنگل و تمام جهان پایین می آورد، بی توجه به تمام وجودش که خیس آب شده بود و بدون توجه به حال افتضاح تر از افتضاح خودش، گاهی بیرون می زد و در اطراف می چرخید. بی هدف، بی مقصد، ویران. شاید واسه اینکه دیگه نمی تونست اونجا ساکت و ساکن بشینه و با خاطرات تاریک خارستان بجنگه. تکبال فاتح تاریک شب های بارونی جنگل سرو بود. شب بود و تاریکی! شب بود و بارون! شب بود و تکبال!.
تکبال نفهمید چه مدت گذشت. براش فرقی نداشت که چند روز بود یا چند ماه. بارون بلاخره ایستاد ولی اخم های آسمون باز نشد. تکبال ندید چون به آسمون نظر نمی کرد. شب بود. تاریک و سرد و سنگین.
تکبال بی هدف در اطراف چرخ می زد. باد سرد ولی آرومی وزید و بوته های کج شده رو تکون داد. تکبال لحظه ای به سایه های متحرک و شبحوار خیره موند و بعد به سرعت پرید عقب و آماده دفاع شد. لحظه ای گذشت و اتفاقی نیفتاد. تکبال بیخیال خطر، با1جهش سریع و بلند پرید وسط بوته ها تا ببینه اون سایه ها مال چی بودن و فهمید که خطری نیست. هیچ خطری، هیچ زنده ای، هیچ حرکتی. ولی پرش هاش عالی بودن. خورشید درست از کنارش، واضح و مشخص گفت:
-تو خوب می پری تکبال!.
تکبال آهسته سر بلند کرد. خورشید اونجا نبود. به جای خورشید، خلأ دردناکی از جنس تاریکی نیمه شب های بی مهتاب نگاه خیسش رو پر کرد. تکبال با خشمی دیوانه اشک هاش رو پاک کرد.
-لعنت به تو خورشید! این چه فرمانی بود که بهم دادی؟ آخه من با اینهمه درد که هر لحظه آتیشم می زنه و از خاکستر هام دوباره متولد میشه چه غلطی کنم؟
خورشید نبود. سکوت بود و سکوت. تکبال حس کرد چه بی عدالتی از این بدتر می شد که در حقش روا بشه؟ حتی اجازه نداشت از درد بیمار بشه! خشمش رنگ جنون می گرفت. رعایت سکوت و استطار رو بیخیال شد. تمام خشمی رو که داشت منفجرش می کرد با فریادی از جنس جنون و ضربه ای که براش مهم نبود به کجا هواله می کرد بیرون ریخت. در1چشم به هم زدن حس کرد1کوه خاکستر چوب داره سرش آوار میشه و با آخرین سرعتی که در توانش بود پرید عقب. تنه خشک چناری که به خاطر ماجرای موریانه ها و عنکبوت ها از مدت ها پیش خشک و کج شده بود، با صدای خشک و مهیبی خورد شد و آهسته و ترسناک افتاد و در حین افتادن مثل اینکه منفجرش کرده باشن ترکید و خورده چوب های خشک رو به همه جای اطراف پاشید. تکبال با نگاهی وحشتزده و متحیر به این صحنه خیره مونده بود. درخت که دیگه درخت نبود با صدایی شبیه نعره ابلیس به هزاران تیکه تبدیل شد و افتاد و پاشید و پخش شد و لحظه ای بعد، گرد و خاک بود و سکوتی که بعد از اون انفجار وحشتناک به گوش فشار می آورد. تکبال منتظر شد تا گرد و خاک نشست و صدا ها خوابید. نگاهی به مقابلش کرد و به صحنه رو به رو خیره موند. خورشید گفت:
-تو حرف نداری تکبال!.
تکبال دیگه به طرف صدا بر نگشت. می دونست خورشید رو اونجا نمی بینه. می دونست خورشید رو دیگه در هیچ کجا نمی بینه. ترجیح داد سر بالا نکنه و دیگه با اون خلأ دردناک مواجه نشه. همونجا موند و منتظر شد. منتظر شد بلکه خورشید از اعماق خیالش باز هم باهاش حرف بزنه شاید دلتنگی وحشتناکش کمی، فقط کمی، برای ثانیه ای، شاید آروم تر بشه. خورشید حرفی نزد. هیچ صدایی نبود. تکبال التماس ضمیرش رو همراه هقهق فرو خوردهش قورت داد. خورشید نبود، نبود! خورشید برای همیشه رفته بود! خورشید رفته بود!.
تکبال حس کرد این واقعیت باز هم و باز هم مثل ضربان مرگ در تمام وجودش پیچید. با اینکه دفعه اولش نبود و از اون شب و اون لحظه های سیاه خیلی می گذشت ولی برای تکبال هنوز تازه بود. درست مثل ثانیه های اول. دردی فراتر از حد تحمل!. شب، مثل همه شب های خدا، ساکت و سنگین بود. تکبال خیالش به این سنگینی جلب نمی شد. جهانی سنگین تر از این روی دوشش بود و اجازه نداشت حتی آه بکشه. همونجا موند، به بوته های به هم پیچیده تکیه داد و در حالی که حتی توان بروز خشم مجدد رو در خودش نمی دید، آهسته با گوشه بال خسته و دردناکش اشک های بی صداش رو پاک کرد.
زمان برای جنگل سرو و برای تکبال اینطور می گذشت. روز ها و شب هایی که تکبال نمی فهمید چطور عبور می کنن. شبتاب ها تاریکی های کابوس وارش رو روشن می کردن و درد همراه شبانه روزیش بود. روز ها در تاریکی پناه گاهش مخفی می شد و شب ها از وحشت تاریکی مطلق به خودش می لرزید و اگر شبتاب ها، این همراه های بی ادعا و بی صدا نبودن، نمی دونست باید چه جوری شب های تاریک رو به صبح های آزار دهنده پیوند می داد. با اینهمه، فراموش نکرده بود که خورشید پیش از رفتن آخرین فرمان ها رو بهش داده و وظیفه سنگینی به دوشش هواله کرده بود که حسابی سخت بود و تکبال نمی فهمید خورشید روی چه حسابی همچین تصور باطلی ازش داشت. اینکه می تونه راهش رو ادامه بده و تا آخر داستانِ تکمار بره و تازه پیروز هم بشه. اون شب، تکبال به این ها فکر می کرد و بی اون که بخواد، لبخند تلخ و دردناکی به چهرهش نشست. سکوت محض جنگل رو گرفته بود. همه زنده های جنگل سرو در آغوش امن تاریکی شبانه در خواب بودن. شاید به همین خاطر بود که تکبال در گشت بی هدف شبانهش کمترین صدا ها رو می شنید. و شاید به همین خاطر بود که در اون شب به خصوص، در کمال حیرت و وحشت فهمید که وارد چه داستانی شده.
چیزی توجهش رو جلب کرد. حرکتی گنگ و صدا هایی ریز ولی قابل شنیدن!
وخشت تمام وجودش رو گرفت. این خیال نبود! صدا ها کاملا واقعی و درست در چند قدمیش بودن!تکبال از ترس گیج شد. بدون اینکه فکر کنه، از روی غریزه، کشید عقب و در کمال سکوت و احتیاط خودش رو بالا کشید و روی1دسته بزرگ از بوته های در هم خار ساکن شد. در حالی که سعی می کرد حتی نفس بلند هم نکشه از اون بالا، کمی بالاتر از سطح زمین خیس و برگپوش جنگل، به صدا ها گوش داد.
-اینجا هیچی نیست! ما بی خود اینهمه راه اومدیم.
-کاش اینطوری باشه! من که خیلی می ترسم.
-اصلا ما چرا باید اینجا باشیم؟ بیایید بریم بهشون بگیم هیچی ندیدیم.
-راست میگه. آخه چی باید می دیدیم؟ خورشید مرده و سکویایی ها توی منطقه خودشون هستن. الان چند شب گذشته و ما همین طور آواره این ریشه های خیسیم و هیچ نشونه ای پیدا نکردیم که بگه این خبر اشتباهه.
-من که ندیدم ولی میگن خورشید تا زنده بود شبی نمی شد که این طرف ها گشت نمی زد. بعد از اون جنگ خارستان دیگه دیده نشد. پس حتما درست میگن و راستی راستی مرده.
-آره درسته. مارها خوشحال میشن از این اطمینان.
-انتظار که نداری بهمون جایزه بدن!
-مسخره نکن! فقط بذارن زنده از این طرف ها بریم کلی می ارزه.
-بسه دیگه ساکت باشید! من1چیزی دیدم. اوناهاش اونجا روی آب.
-راست میگه من هم دارم می بینم. سایه هست! سایه! سایه خورشید! خودشه خورشیده!
-راست میگه روحشه. نه بابا خودشه! فرار کنید!
تکبال با حیرت دید که چندتا سوسک آبی با تمام سرعتشون به اطراف پراکنده شدن و فرار کردن. لحظه ای حیرت کرد و بعد، تکبال در کسری از ثانیه به خودش اومد و فهمید. اون ها روی آب سایه تکبال رو دیده بودن در حالی که روی ارتفاعی که برای سوسک های کوچیک بلند به حساب می اومد ایستاده بود و آروم بال هاش رو بالا آورده بود تا بتونه اشک هاش رو پاک کنه و زیرشون مخفی بشه و بیخیال اجازه خورشید بغضش رو بترکونه. سایه ای که روی آب گودالی در اون نزدیکی افتاده و بزرگ تر از اندازه حقیقیش دیده می شد. سوسک ها خیلی کوچیک و اون سایه خیلی بزرگ و با هیبت بود، اون ها آمادگی دیدن هر چیز ترسناکی رو داشتن، بنا بر این، درست در لحظه ای که تکبال می خواست با قهقهه ای از جنس جنونی بی مهار شب رو منفجر کنه، …
خورشید، تکمار، تکمار اطمینان می خواست، می خواست مطمئن بشه که خورشید دیگه نیست، دشت، جنگل، همه، در غیبت کرکس و شهپر، تکمار از زنده بودن خورشید وحشت داشت. تکمار اطمینان می خواست. اون موجودات بیچاره رو به خدمت گرفته بود که براش اطمینان ببرن، از مردن خورشید، از رفع این مانع که سر راه نقشه های پلیدش بود.
1سوسک آبی به سرعت از گودال آب بزرگی که بارون پرش کرده بود پرید و ناپدید شد. تکبال به شدت عقب کشید و با نگاه تیز به رد موجود ناشناس متحرک چشم دوخت. پیش از اینکه سوسک بین شاخه های خیس روی زمین گم بشه تکبال خیز برداشته بود. کمتر از ثانیه ای بعد، سوسک لای چنگال تکبال دست و پا می زد. تکبال سوسک رو طوری گرفته بود که نتونه ببیندش و جز همون سایه روی آب لرزون گودال چیزی ازش نمی دید. بال هاش رو همون طور بالا گرفت و سعی کرد سایهش هرچی بزرگ تر و با هیبت تر روی آب دیده بشه. سوسک به شدت تقلا می کرد و اصلا خیالش نبود که برگرده ببینه چی گرفتتش. تکبال سرد و سنگین بدون توجه به ترس و تقلای سوسک نگاهش کرد. نگاه عمیق و سردش روی آب شفاف منعکس شد. تقلید نگاه سنگین، لحن تلخ و صدای سرد خورشید براش چندان مشکل نبود. توی اون شب نفرین شده خارستان، امتحان کرده و با وجود تمام التهاب تاریک اون شب، خوب فهمیده بود که از پسش عالی بر میاد. فقط اگر نفسش از فشارِ دردِ دلش نمی برید… تکبال به وضوح می دونست که الان زمان وا دادن نبود. نه در اون لحظه. وقتی سکوت رو شکست لحنش چنان سرد بود که برای1لحظه خودش هم یخ زد.
-تو مال خاک این منطقه از جنگل نیستی. بگو ببینم! اینجا چه غلطی می کنی؟
سوسک بیچاره نفسش بند اومد. تکبال خیال بیخیال شدن نداشت.
-یا تو حرف می زنی یا من باهات روی برگ های روی زمین نقاشی می کنم. له که بشی نقشت قشنگه. خوب دیگه با خودت. 1، 2، …
صدای نازک و زیر سوسک به زور در اومد.
-نه. خورشید!رحم کن! بذار توضیح بدم.
تکبال دستش رو آهسته پایین آورد.
-بسیار خوب! توضیح بده! سریع تر!
سوسک نفس عمیقی کشید.
-تو خورشیدی؟
تکبال به شدت یکه خورد.
-من؟
نفهمید که کم مونده سوسک رو له کنه. صدای جیغ کم جون سوسک تکبال رو به خودش آورد.
-تو چیکار داری من کی هستم عوضی؟ بهت گفتم بگو اینجا چه غلطی می کنی ریزه نکبت؟
دیگه تأمل جایز نبود و سوسک این رو چه به موقع فهمید.
-درسته من مال رودخونه هستم. یعنی اون طرف رودخونه. راستش قورباغه ها گولم زدن و فرستادنم اینجا واسه فهمیدن1چیز هایی. شایعات بدی پیچیده و اون ها می خوان که بدونن چقدرش درسته. میگن چند شب پیش توی خارستان آخر جنگل درگیری شد و تو مردی خورشید. اون ها می خوان بدونن تو زنده ای یا مردی.
تکبال1لحظه وا رفت. حس کرد نفسش از سینه بالاتر نمیاد. سوسک دوباره سکوت رو شکست.
-خورشید!غلط کردم. ولم کن برم. تقصیر من نبود. قورباغه ها رو مار ها تیر کردن و اون ها هم ما رو تهدید کردن وگرنه من الان اینجا نبودم. خورشید! بذار من برم. هرچی تو بگی. من فقط1سوسکم.
تکبال تمام توانش رو صرف این کرد که سوسک التهابش رو نفهمه.
-که بذارم بری هان؟ به همین سادگی؟ بله تو فقط1سوسکی ولی واسه جون بی قابلیتت باید1چیزی بهم بپردازی تا اجازه بدم بری. این برات عبرتی میشه که دیگه فضولی نکنی. خوب حالا بگو ببینم! از مار ها و اون رئیس زیر خاکیشون چی می دونی؟
سوسک داشت پس می افتاد.
-می دونم که حالش خوب نیست. زخمی شده. شکست وحشتناکی بود و فقط امیدش به مردن تو بسته. خوشش نمیاد اگر بدونه تو زنده هستی. خیال می کرد اون زیر دفن شدی. تکمار می خواد به محض اینکه حالش رو به راه شد بیاد به حساب افراد سکویا برسه و برای این کار می خواد از مار های بیابون کمک بگیره. البته اگر بدونه تو نمردی کارش سخت میشه و به این زودی ها جرأت نمی کنه برگرده اینجا. خورشید باور کن من دیگه چیزی نمی دونم. خواهش می کنم. من فقط همین ها رو شنیدم. گرفتن جون من به هیچ کار تو نمیاد. ولم کن. خواهش می کنم خورشید.
تکبال با نگاهی به سردی یخ به سوسک نظر انداخت. فکرش با سرعتی جنون آمیز کار می کرد.
-بسیار خوب! تو درست میگی، مردنت به هیچ کار من نمیاد. اجازه میدم بری. ولی باید واسه من1کاری کنی. میری به اون عوضی هایی که واسه مردن من نقشه کشیدن میگی من زنده هستم. شاید کمتر دیده بشم چون هم مواظب دشتم هم توی جنگل می چرخم ولی هستم. بهشون بگو من اون شب چیزیم نشد و حسابی منتظرم که اون تکمار نصفه نیمه بیاد تا این دفعه درست و حسابی از وسط نصفش کنم. این ها رو بدون جا انداختن1کلمه به قورباغه ها و مار ها و هر آشغال دیگه ای می رسونی! فهمیدی؟
سوسک که از ترس نفسش بالا نمی اومد جیغ کشید:
-فهمیدم خورشید. تو نمی تونی مرده باشی من خودم دیدمت. میگم. هرچی بخوایی به هرکی بخوایی میگم. فقط ولم کن برم. التماست می کنم. هر کاری بگی می کنم فقط بذار زنده بمونم. خورشید! بهت التماس می کنم.
تکبال با نفرت سوسک رو داخل گودال آب پرت کرد.
-برو گمشو با اون جون ناچیزت. حالم رو به هم زدی با اینهمه التماس کردنت. گمشو من دیگه نبینمت. یادت باشه هیچ کجای عمرت من نبینمت. از موجودات نکبتی شبیه تو عجیب بدم میاد. دفعه دیگه که ببینمت اینهمه خوشبخت نیستی. حالا گمشو!.
سوسک بی هیچ حرفی با آخرین سرعت ناپدید شد. تکبال نفس عمیقی کشید و بی رمق و بی حس به خار بوته های پشت سرش تکیه زد. گیج و مات به گودال آب خیره مونده بود. از نظر سوسک تکبال اینقدر بزرگ بود که می تونست خورشید باشه ولی چطور تونسته بود به این سادگی اشتباه بگیردش!؟ تکبال رو، کبوتر بی پرواز و همیشه ترسیده رو، با خورشید! خورشید شجاع، خورشید با هیبت، خورشید توانا، خورشید عزیز! دقایقی طول کشید تا تکبال به خودش اومد، اشک های داغ و بی ارادهش رو با حرکتی خشن پاک کرد و مات و مبهوت به عکس خودش توی گودال آب بارون خیره موند. و به نظرش1قرن بعد بود که حواس پریشونش بیدار و آگاه شدن و تکبال فهمید که چه نقشی واسه سوسک و واسه تکمار بازی کرده و به ناخواه وارد چه ماجرای دشواری شده. از حسی ناشناس لرزید و با احساسی آمیخته به خشمی سوزنده از جنس حسرت و با ترکیبی از وحشت و نفرت و ناباوری و درد زد زیر خنده. خنده های تکبال، بلند، خشن و خیس بود.
دیدگاه های پیشین: (9)
حسین آگاهی
دوشنبه 31 فروردین 1394 ساعت 01:12
سلام. من که از همون اوایل این داستان هم گفته بودم که بالاخره یه وقتی می رسه که ما شاهد قسمت دویستم تکبال باشیم شاید هم بیشتر شد معلوم نیست.
عجب سر درازی داره این ماجرا.
حالا که فکرش رو می کنم می بینم لازمه که این داستان رو تموم کنید به خاطر خورشید هم که شده باید تموم بشه باید پاداش اون فداکاری بزرگ داده بشه.
نمی دونم افراد تا چه اندازه می تونن به هم علاقه مند بشن ولی یه بیت چند وقتیه از زبونم و از فکرم حذف نمیشه و تا حالا بهتر از اون رو که حال دو عاشق رو وصف کنه نشنیدم.
به نظر من حال تکبال نسبت به خورشید و در کل عاشق های واقعی و همه کسانی که بی نهایت با فرد دیگه ای یکی میشن میشه مثل این بیت که براتون می نویسم. بیت از مولوی:
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است/
این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
200! خدا نکنه! من واقعا اینهمه تحمل ندارم کاش به200نرسه! بله باید تموم بشه ولی پیش از پایانش باید جواب این سوال های بی جواب پیدا بشن. تکمار، باز، تکبال، …
خورشید اگر بود، آخ که اگر بود! چه پایانی می شد پایان داستان تکبال! مطمئنم که خیلی سفید می شد خیلی!
شادکام باشید.
آریا
دوشنبه 31 فروردین 1394 ساعت 23:33
سلام پریسا جان
ممنونم عزیز
تکبال هر کاری کنه تکبال قبلی نمیشه و نمیتونه خورشید رو فراموش کنه
بهتره شهپر و کرکس بیان میتونن برای تکبال کمکی باشن
مرسی پریسا جان از نوشتن این داستان زیبا
شاد و سلامت باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز. همراه اینترنتی مهربون من و تکبال.
بله درسته تکبال اگر1عمر دراز هم از اون شب تاریک خارستان سپری کنه و زنده بمونه، دیگه هرگز مثل اولش نمیشه. البته تواناییش اونقدر میشه که اجازه نده کسی بفهمه ولی افرادی مثل تو می فهمن و کاریش هم نمیشه کرد. خورشید نباید می رفت آریا. تکبال هرگز نمی تونه خودش رو ببخشه که ایستاد و تماشا کرد تا اون آوار تاریک مثل نفرین روی سر خورشیدش فرود بیاد. هرچند این فرمان خود خورشید بود که بقیه رو نجات بدن ولی…
آریا! اگر زمان بر می گشت عقب، اگر می شد، تکبال امکان نداشت اجازه بده خورشید…
معذرت می خوام آریا.
ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 00:08
سلام عزیز
خورشید نباید میرفت اما چه میشه کرد هیچی رو نمیشه دو دستی نگه داشت بالاخره میره ….
میره یادو خاطرش ویران گره پریسا
هعی پریسا جان چه میشه گفت عزیز
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا.
موافقم نباید می رفت. نباید اون طوری می رفت. می دونی آریا؟ رفتن ها هم خوب و بد دارن. اینکه کسی وسط شعله ها زیر آوار دفن بشه… وای! وای خدا جان! من چرا نصفه شبی اینطوری شدم؟
ویران گره. افتضاحه آریا. خاطره های این مدل رفتن ها امانتدارشون رو با خاک یکی می کنن آریا. درد اینجاست که نمیشه هوار زد، جیغ زد، سکوت رو پاره پاره کرد و به تمام جهان گفت چی شده و چی دیدی.
آریا! به نظرت این کبوتره تکبال تا کی می تونه تاب بیاره؟ آخرش یکی از این نصفه شب های نفرین شده دق نمی کنه؟
زده به سرم. آخه ساعت4و20دقیقه صبحه. خل شدم ببخش.
کامیاب باشی.
آریا
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 13:30
باهات موافقم عزیز رفتن ها هم خوب و بد داره یکی میره دلت خوشه که خدارو شکر خوب رفت یکی هم مثل خورشید…
تکبال نمیدونم اما میدونم باتنش فرو ریخت و دیگه جم بشو نیستش
زندگی تکبال براش مرگ تدریجی شده ذره ذره آب میشه و خودش آب شدن خودش رو تماشا میکنه اما کاری از دستش بر نمیاد
پریسا جان امثال تکبال زیادن اما نه کسی میتونه براشون کاری کنه نه خودش کاری از دستش بر میاد فقط انتظار…. انتظاری تلخ
خورشیدم راهت شد اما با پایانی تلخ
بازم خوب بود راهت شد رفت
پایان تلخ بهتر از تلخیه بی پایانه
شاد باش پریسا فقط شاد

خانه


پاسخ:
کاش! کاش! کاش! آریا! ممنونم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 14:23
سلام. خیلی خیلی خوشحال شدم که اسم شما رو هم در شرکت کنندگان اردو دیدم. خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمتون.
ان شا الله به زودی کلی گوش کنی کنار هم جمع میشیم و حسابی خوش می گذرونیم شک ندارم برای چندین روز حال و هوامون تغییر می کنه. یک حال و هوای خوش مطمئنم.
کاش مینا خانم و آقای آریا و یکی هم بودند. خیلی خوش می گذشت. ان شا الله دفعه های بعدی.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
باور کنید من اون قدر ها که تصور میشه دیدن ندارم. چه جوری بگم؟ چیزی که بقیه تصور می کنن نیستم. ولی در مورد حال و هوای مثبت این دیدار من هم مثل شما مطمئنم. خوش می گذره شک ندارم. منتظرم ببینمتون. شما و تمام محله رو.
ایام به کام.
به امید دیدار.
آریا
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 22:50
سلام حسین جان خیلی دوست داشتم میتونستم بیام اما نشد که بشه
انشا الله اردو های بعدی میبینمتون
شما و پریسا جان تو این اردو هستید خوش بگذرونید و لذت ببرید از دوره همی دوستانتون شما بهتون خوش بگذره انگار به من خوش گذشته
برید و اندکی جدا بشید از زندگی روزمره کوتاه هست اما عالیه
پس شااد باشید از حال تا همیشه

خانه


پاسخ:
آریای عزیز! مطمئنم که دفعه بعد شما هستی و چه خوبه که هستی. ولی این دفعه رو من خیالم نیست به غیبتت. آخه می دونم شما در کنار خونواده ای هستی که بهشون احتیاج داری و بهت احتیاج دارن و برای زدن مهر پایان به درگیری اخیری که براتون پیش اومد باید در کنار هم باشید. می دونم متوجه توضیحات بی سر و ته من شدی پس از این خرابترش نکنم. وای آب زرشک هام در امانن آخجون! امیدوارم اون2تا پیشی تمام مو های سرت رو از بیخ بچینن.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 23:16
سلام.
آریا خیلی ممنون از لطفت. می دونم از صمیم قلب این ها رو که نوشتی گفتی.
پریسا خانم شما هم لطفاً نسبت به خودتون کمی مهربان تر باشید یعنی چی که دیدن ندارید و اون طور که بقیه تصور می کنند نیستید اگر این طوری که شما میگید باشه پس هیچ کس نباید چشم دیدن دیگری رو داشته باشه.
واقعاً حرفتون برام سنگین بود. هیچ چیز که نباشه شما یک انسان که هستید هر چند که من شک ندارم بسیار بسیار با ارزش تر از اونی هستید که خودتون فکر می کنید.
از شدت عصبانیت نمی دونم چی باید بگم!
شکلک یک آدم خیلی خیلی عصبانی از دست همنوعش که دچار خودکمبینی و احتمالاً خودنبینی است.
نه خیر؛ شما خیلی هم دیدن دارید.
من هم می دونم قرار نیست وقتی پریسا خانم رو می بینم یک فرشته مهربان با دو بال افراشته ببینم ولی قراره یک انسان بزرگ با اندیشه پاک و روحی والا رو ببینم. شک ندارم تعارف الکی هم نمی کنم.

منتظرم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام.
شکلک1موجودی که الان در بین حیرت و ترسیدن گیر کرده می خواد در بره اشتباهی می زنه به ناکجا.
شما به من لطف دارید دوست عزیز من. ولی به جان خودم، گناه دارم اینهمه عصبانی نباشید دیگه! ای بابا سر صبحی آدم رو می ترسونن عجبا!
از همین حالا منتظر اردوی بعدی گوش کن هستم که ایشالا آریا هم داخلش باشه و همه با هم باشیم.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 ساعت 00:23
سلام پریسا جان چرا نیستی
بیا باش کجا رفتی
بیا از نوشته هات بزار
نیستی منم آبزرشکایی که برای اردو کنار گزاشتی میخورم و میبرم
باااای
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام سلام کنار کنار کناااار بپا خاکی نشی!
ببخشید دیر رسیدم داشتم1جایی پناه گاهی چیزی از بتون و سیمان و دیگه نمی دونم چی درست می کردم آب زرشک هام رو توش قایم کنم در غیبتم این آریا نیاد همه رو بخوره.
چه خبر آریا جان از خواهر و گربه ها و از خودت؟ ایشالا همه چیز درست تر از درست باشه!
شاد باشی عزیز.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ساعت 02:32
سلام پریسا جان
هر کاری کنی من به آبزرشکات دست رسی دارم
خدارو شکر همه چی آرومه
الان مشهدن خونه گرفتن دامادمون رفته بوشهر که اسباب اثاسیه رو بفرسته مشهد
ممنونم عزیز فراووون
شاااد باش از حال تا همیشه

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
همه چی آرومه. این که گفتی عالیه. خیلی هم عالیه. خدا رو شکر. من مطمئنم همه چی بهتر هم میشه. تو هم مطمئن باش.
آب زرشک هام. واسشون1سرداب اختصاصی ساختم توپ. فقط برای حفظشون از خطر دسترسی تو. راستی گربه ها بعد از استقرار خونواده خواهرت باید از هم جدا بشن؟ به نظرم خوششون نیاد. به هم عادت کردن.
شاد باشی از حال تا همیشه.