دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال58

-تکبال تکبال ببین آسمون چه رنگی شده؟ قشنگه نه؟
-راست میگه انگار1میوه خیلی بزرگه.
-وای میوه! دلم می خواد!
-تکبال کاش آسمون همیشه این مدلی بود نه؟

افرایی ها1بند سر و صدا می کردن و تکبال گاهی می موند اینهمه توان رو برای جیک جیک های1نفس و بلند از کجا میارن! ولی سکوت چاره کار نبود. این ها جواب می خواستن و ول کن هم نبودن.
-آسمون آسمونه دیگه. چی از جونش می خوایید؟
-ولی تکبال! این دفعه آسمون جدی1طور عجیبی قشنگه. خودت ببین!
تکبال به آسمون نظر کرد و با تلاش خیلی زیاد تونست یکه شدیدش رو پنهان کنه. همینطور ترسی رو که کم مونده بود از چهرهش بپاشه بیرون و همه رو آگاه کنه.
توفان!متفاوت. شدید. ترسناک.
-قشنگ نیست تکبال؟
-چی قشنگ نیست1وجبی؟
-آسمون دیگه.
-چرا کوچولو قشنگه. ولی میگم بیایید دیگه بریم داخل. هوا زیادی سرده و شب هم نزدیکه.
-اه تکبال! هنوز کو تا شب! هوا هم بد نیست1خورده دیگه باشیم دیگه!
تکبال وحشتش رو قورت داد.
-من دیگه سردم شده جوجه ها. جوون تر ها هوام رو باید1کمی داشته باشید یا نه؟ بیایید بریم داخل تا سرما نخوردم. بیایید دیگه!
تکبال خندید و با بیشترین سرعتی که به چشم نیاد به طرف لونه حرکت کرد در حالی که دعا می کرد افرایی ها برای موندن اصرار نکنن چون اولا نمی دونست چجوری قانعشون کنه، دوما زمان نقش بازی کردن نبود. توفانی بسیار شدید در حال نزدیک شدن بود و تکبال این رو خوب می دونست. فاخته وسط بقیه ولی این بار جدا از تکبال می چرخید. تکبال هم سعی می کرد توجه چندانی نکنه. جوجه ها نصف راضی و نصف ناراضی به هر حال پشت سر تکبال راه افتادن و رفتن داخل.
-وای ببینید چه سریع شب شد!
-اون که شب نیست خنگ! ابره. آسمون1دفعه سیاه شد.
-وای چرا اینطوری شد؟

تکبال سریع ولی با ظاهری خونسرد اقدام کرد.
-چیزی نیست. در ها و دریچه ها رو ببندید و بیایید اینجا. هرکی زود تر به ته لونه برسه!
بلافاصله ابر و سیاهی1باره آسمون فراموش شد و برای زود تر بستن در ها چنان محشری به پا شد که تکبال سرش گیج رفت. فاخته به دریچه ای که همیشه از داخلش با باز حرف می زد خیره شده بود. تکبال نتونست خودش رو نگه داره و واقعیتش اصراری هم برای خودداری نداشت.
-اون یکی رو باز بذاریدش شاید لازم بشه.
فاخته بی اختیار پر هاش رو باد کرد و رو برگردوند. بقیه که اطلاعی از موضوع نداشتن با تعجب به تکبال نگاه کردن.
-یعنی نبندیمش؟ آخه چرا لازم میشه؟ نکنه مهمون داریم!
تکبال بلند و بیخیال گفت:
-بعید نیست همین زودی ها مهمون هم بیاد. اون دریچه به کار شما ها نمیاد بیخیالش بشید.
فاخته حرص خورد ولی چیزی به زبونش نیومد. الفاظ توی ذهنش می چرخیدن ولی فقط توی ذهنش.
-نفرت انگیز. نفرت انگیز. نفرت انگیز نفرت انگیز نفرت انگیز.
-تکبال! از فضولی مردیم زود بگو داستان این دریچه و اون مهمون چیه؟
تکبال حس می کرد هرچی میگه آتیشش عوض فرو کش کردن تند تر میشه و نمی فهمید برای چی اینطوریه.
-اون مهمون هم مثل این دریچه به کار من و شما نمیاد. به نام هر کسی اومد خودش حلش می کنه.
فاخته فقط تماشا می کرد البته ظاهرا.
-نفرت انگیز نفرت انگیز نفرت انگیز.
در ها و دریچه ها به سرعت باد بسته شدن. فاخته به طرف دریچه رفت و بستش. تکبال دید.
-مجبور نیستی. بذار باشه. شاید کسی دلش پناه بخواد. در جوار همراهان پناه کلی خوش می گذره.
فاخته با لحنی بیخیال که حرصش رو نشون نمی داد گفت:
-از اینجا کسی داخل نمیاد. بسته باشه امن تره.
تکبال خندید.
-بله خوب. احتمالا تا اون زمان اینقدر خودی میشه که از در میاد.
فاخته حس کرد پر هاش از شدت نفرت سیخ میشن. این احساس چنان قوی بود که بی اختیار به خودش نگاه کرد ولی پر هاش عادی بودن. اما توی چشم هاش از شدت حرص و نفرت اشک نشسته بود.
-نفرت انگیز نفرت انگیز نفرت انگیز. متلک پرداز کنایه انداز نفرت انگیز! جفنگ لعنتی!موجود بی محتوای روان پریش چرند گوی از خود متشکر مزاحم لعنتی!
تکبال نشنید. حتی ندید. فقط گفتنی هاش رو گفت و نگاهش رو داد به بقیه که اون ته لونه داشتن سر جای بهتر دعوا می کردن. فاخته کلافگیش رو نشونش نداد. یا شاید هم داد و تکبال ندید.
-بیا بریم ته لونه تکی. اینجا شاید امن نباشه.
تکبال شونه بالا انداخت.
-مطمئنی که نمی خوایی منتظر بشی؟
فاخته با صدایی آروم و لحنی بی تفاوت جواب داد:
-بله مطمئنم. بیا بریم. بیا دیگه. بیا فقط بیا.
تکبال کشید عقب و در حالی که با نفرت به اون دریچه نظری گذرا انداخت تنها به طرف ته لونه رفت. فاخته حس کرد هیچ وقت اینهمه دلش نخواسته بود سر یکی جیغ بکشه و اینقدر نوکش بزنه تا جونش در بیاد. در عوض فقط رفت و در سکوت همراه تکبال به بقیه ملحق شد.
-باش تا نوبت من برسه! پدری ازت در بیارم که تا زنده ای متلک بازی یادت بره. حالا باش تا بهت بگم.
توفان دقایقی بعد بدون اخطار قبلی از راه رسید. چنان سخت و چنان شدید که هیچ کسی نظیرش رو به خاطر نداشت. البته جز تکبال که توفان کم ندیده بود. افرا مثل1تیکه چوب توی دست باد می رقصید. خدایی بود که ریشه های محکمی داشت وگرنه همون لحظه های اول از جا کنده می شد.
-وای تکبال چی شد؟
-راست میگه من می ترسم.
-آره من هم.
-وای من هم.

-چیزی نیست نترسید این فقط باده حالا1کمی شدید تره. زمستونه دیگه. از این بازی ها زیاد داره.
-تکبال!توی بهار هم اینطوری میشه؟
-تکبال خندید و دستی به سر سیاه پر کشید که پرپری رو بغل کرده و از ترس می لرزید.
-نه عزیز من. بهار از این ماجرا ها نداره.
-تکبال!بهار کی میاد؟
-میاد پرپری کوچولو. میاد.
-تکبال! بهار چه جوریه؟ برامون میگی؟
تکبال آه کشید.
-چیش چه جوریه؟
-همه چیش. آسمونش، زمینش، جنگل، ما، همه چی دیگه. برامون بگو. بگو.
-آره آره راست میگه بگو بگو.

تکبال با خودش فکر کرد زمانی که هم قد این ها بود اینهمه جیر جیر نداشت پس این ها چرا اینقدر جیک جیکشون بلنده؟ خندهش گرفت.
-بهار قشنگه. سبزه. رنگیه. زمین1عالمه گیاه داره. رنگ به رنگ. مدل به مدل. همه جا خوشبو میشه. این افرای ما هم برگ میاره شکوفه می کنه و همه دنیا میشه پر عطر شکوفه. بهار بارون هم داره ولی نه اینطوری. بارون هاش قشنگه. زمین توی بهار قشنگه. آسمون هم قشنگه. روز هاش خورشید گرم داره. کیف میده زیرش ولو بشی پر هات رو پهن کنی دور و برت بری توی بهشت خیال. شب ها هم آسمون روشنه. ستاره ها توی آسمون می رقصن. ماه هم میاد. وای که چه شب هایی داره بهار!
جوجه ها با توصیف های تکبال حس می کردن از افرا و از توفان و از ترس دور و دور تر میشن. قلب های کوچیکشون آروم تر و آروم تر زد و کمی بعد یکی یکی خوابشون برد. توفان اون بیرون بیداد می کرد و جوجه ها گوش به وصف بهار به خواب می رفتن تا خواب بهار ببینن. توی ذهن فاخته چرخید:
-چه جوری این ها رو می دونه؟ اون که متولد آخر تابستونه. بهار رو که ندیده چطور توصیفش می کنه؟ پس داره دروغ میگه.
فاخته باور نکرد ولی از همه بیشتر خودش بود که جذب این توصیف شد. بقیه خوابیده بودن و فاخته چشم هاش رو بسته، خودش رو به خواب زده و تمام این ها رو مجسم می کرد. توی آسمون صاف پر می زد و از افرا دور و دور تر می شد. آسمون صاف و نور بارون بود و فاخته می رفت و می رفت. فاخته وسط شکوفه و عطر و آسمون می رفت و باز هم در کنارش بود.
توفان انگار نعره می کشید و هوار جهنمی1000مار رو برای یادآوری تکبال به همراه می آورد. افرا دیوانه وار زیر ضربه های شلاقی توفان و تگرگ و بارون می لرزید. جوجه ها زیر پر های تکبال خواب بودن.
-تکبال!تکبال چی شده؟ چرا تاب می خوریم؟
-راست میگه من می ترسم چی داره میشه؟
تکبال تمام تلاشش رو به کار برد تا صداش آروم باشه.
-چیزی نیست داریم تاب بازی می کنیم. بخوابید جوجه های افرا! راحت بخوابید.
جوجه ها با حس آرامش داخل لونه بیخیال قیامت بیرون خوابشون برد. تکبال به فاخته نظر انداخت. دلش هیچی نمی خواست جز نوازش پر های رنگارنگش. نگاهش رو دزدید و اشکش رو یواشکی پاک کرد. چقدر از اون پرنده بیگانه عصبانی بود! اگر فاخته نمی فهمید و اگر اون موجود واقعا بلایی سرش… تکبال حس کرد قلبش داره از زدن می مونه. صدای رعد بلند و وحشتناکی به شدت از جا پروندش. خیال های ترسناکش فرار کردن و تکبال خودش رو توی لونه روی افرا وسط جوجه های به خواب رفته دید. فاخته آروم، به معصومیت1فرشته پردار کوچولو، در کنارش به خواب رفته بود.
اون شب با باد و توفانش گذشت و تموم شد. تکبال دیگه عادت کرده بود هر جا که هست از امنیتش بترسه. حاضر بود هر کاری کنه بلکه این وحشت دائمی دست از سرش برداره ولی دیگه نمی شد کاریش کرد. تکبال خودش رو افشا کرده بود و دیگه هیچ طوری نمی شد دونسته های مارها رو از ذهنشون پاک کرد. تکبال روی شاخه نازک و خشک سیب نشسته و به شکل ابر های عبوسی که آسمون روز رو گرفته بودن خیره شده بود. باد حرکتشون می داد و شکلشون رو عوض می کرد. تکبال با خودش زمزمه کرد:
-خوش به حالشون! یعنی من اندازه این ها هم واسه آسمون نمی ارزیدم؟ خدایا چرا من بی پرواز شدم؟
اشکی که بی صدا از گوشه چشم هاش چکید بهش فهموند که هنوز بی پرواز بودنش رو نپذیرفته. آسمون از پشت پرده اشک موج دار دیده می شد. تکبال آهی کشید که به هقهق بیشتر شبیه بود.
-اگر می شد من پرواز کنم! اگر می شد من مثل باقی کبوتر ها بپرم! اگر می شد اندازه باقی کبوتر ها از آسمون سهم داشتم! آخ که اگر می شد!
جرات نکرد به بقیهش فکر کنه. سعی کرد پسش بزنه ولی با سماجت وارد ذهنش می شد، اونجا می چرخید، منعکس می شد، دیوونهش می کرد. تکبال به شدت سر تکون داد بلکه از دستش خلاص بشه ولی نشد.
-اگر می شد، … من الان درگیر سکویا و اون بستر پر وحشتناک و قواعد شکاری ها نبودم.
تکبال حس می کرد فقط پرداختن به این فکر گناه بزرگیه که مرتکبش شده.
-موجود اشتباهی! کرکس همه چیز بهت داده. تو مجاز نیستی اینطوری فکر کنی! این از تمام خطا هایی که تصور می کنی بزرگ تره.
تکبال پریشون و عصبانی دستی تکون داد تا از افکاری که در نظرش پلید بودن فاصله بگیره ولی…
-پس چرا من اینهمه خسته و گرفته ام؟ همه چیز که اینهمه خوبه. کرکس کاری کرده که من از هر پرنده ای که می شناسمش بالاتر بپرم. تمام آسمون زیر پا هامه وقتی توی بغلش میرم بالا. بالا، بالا، بالاتر. این که عالیه. پس من چمه؟!
به نظرش رسید که چیزی از جنس1ناکامی دردناک قلبش رو فشار داد. زمانش کوتاه بود ولی احساسش هیچ خوشآیند نبود.
-کرکس آخر همه مثبت هاست برای من جز اینکه…من دیگه خودم نیستم. بین کبوتر بودن و کرکس بودن گیر کردم و هیچ کدومشون نیستم.
حس کرد چیزی شبیه انزجار به وجودش سیخونک زد.
لعنت! خوب چه ایرادی داره؟ به من بد نمی گذره. حالا مگه چی از دست دادم و میدم؟ مثلا خودم اگر بودم چه معجزه ای می کردم که حالا نکردم؟
صدایی درست از مقابلش باعث شد از جا بپره.
-سلام کبوتر. اسمت چی بود؟ تکبال بودی به نظرم. ولی اینجا صدات می کنن فسقلی! دیدم تو فقط به این ندا جواب میدی.
تکبال به شهپر نگاه کرد ولی زود نگاهش رو دزدید. شهپر روی شاخه نزدیک تکبال فرود اومد.
-این خیلی مضحکه می دونستی؟ تو1پرنده کاملا بزرگ و بالغی ولی اجازه میدی فسقلی صدات کنن. واقعا که خیلی مسخره هست. تو به همچین چیز زشتی معترض نیستی؟
تکبال هیچی نگفت. انگار نمی شنید. شهپر دست بردار نبود.
-اینجا خیلی چیز ها مسخره هست. به خصوص شرایط تو. چجوری تحمل می کنی؟ تو رو فسقلی صدا می کنن در حالی که اصلا فسقلی نیستی. اجازه حرف زدن یا نزدن با اطرافیانت رو برات صادر می کنن و اگر از مجوز های داده شده اون طرف تر بری به دردسر می افتی و تو سکوت می کنی. عملا خودت نیستی و یکی دیگه هستی چون هیچ اختیاری برای خودت از خودت نداری و تو خیالت نیست. تو واقعا چطور زندگی رو می بینی که صدات در نمیاد؟
تکبال خودش رو جمع کرده و چشم به پا هاش دوخته بود. شهپر1قدم جلو تر رفت.
-پا هات خیلی جالب شدن؟ این ها پا های خودت هستن. چی توشون دیدی که اینهمه توجهت رو جلب کرده؟ بس کن دیگه! سرت رو بالا کن باهام حرف بزن. ببین من حالا دیگه خودی هستم پس تو باید مجاز باشی باهام حرف بزنی.
تکبال هیچی نگفت. شهپر منتظر جوابش بود. سکوت.
-ببینم یعنی تا کرکس بهت اجازه نده تو واقعا باهام حرف نمی زنی؟
تکبال سکوت کرد. شهپر ول کن نبود.
-ببین این اشتباهه. این اصلا منطقی نیست. اصلا حرکت1موجود سالم نیست. هیچ عقل سالمی این رو نمی پذیره. تو هم نباید بپذیری و انجامش بدی. جدی تو خسته نشدی؟ هیچ وقت خسته نمیشی؟ اقلا سرت رو بالا کن.
تکبال بلافاصله مجبور شد سر بالا کنه چون سایه شهپر رو دید که نزدیک تر می شد.
-آفرین!ببین! منو دیدی و هیچی نشد. آسمون و زمین جاشون رو عوض نکردن. حرف هم بزنی چیزی نمیشه. چرا نمی شکنی این جو جنون رو؟ حرف بزن فسقلی! فقط1کلمه.
تکبال سکوت کرد. ترجیح می داد به شهپر نگاه نکنه ولی جرات نمی کرد نگاه ازش بگیره. شهپر خندید. خنده هاش مثل مال کرکس نبود. مطمئن بود ولی جنس اطمینانش با مال کرکس فرق داشت.
-می دونستی تیره من1رگش کبوتره؟ یعنی تو و من1طور هایی از اقوام هم به حساب میاییم. تو واقعا نمی خوایی هیچی بگی؟
تکبال نه به خندهش جواب داد نه به حرف هاش. شهپر عصبانی شد ولی فریاد نزد. تکبال بهش خیره مونده بود. جنس عصبانی شدنش هم شبیه مال کرکس نبود. فرق داشت. عجیب متفاوت و در عین تفاوت شبیه هم بودن.
-این غیر قابل تحمله. تو ناسلامتی زنده ای! کاری نکن که تصور کنم از اینکه حتی در زنده بودن با یکی مثل تو مشترکم احساس ننگ داشته باشم. واقعا که خجالت آوره. تو باید حرف بزنی. تو باید خودت باشی. تو باید ببینی و بدونی که من برات خطرناک نیستم اگر1کلمه بهم جواب بدی. تو باید مثل بقیه عادی باشی. یعنی با هر کسی اندازه کفایت حرف بزنی نه اینکه مثل موجودات فاقد عقل چیزی رو بپذیری بدون اینکه خودت اصلا به درستی و نادرستیش فکر کرده باشی. با تو هستم کبوتر بی فکر می فهمی؟
شهپر پیش رفت و تکبال عقب کشید. شهپر باز هم جلو تر رفت و تکبال باز هم کشید عقب و در1لحظه شهپر دید که پشت سر تکبال شاخه داره تموم میشه. بی اختیار پرید که بگیردش ولی در همون لحظه تکبال که ترسیده بود بی هوا پرید عقب و درست لحظه آخر تونست با پنجه های بی حس از ترسش شاخه رو بگیره و در جایی کمی بالاتر از نوک نازک و شکننده شاخه آویزون شد.
-کمک!دارم می افتم! کرکس!
شهپر خواست نجاتش بده ولی1لحظه مکث کرد و دستش رو کشید عقب.
-کرکس اینجا نیست فسقلی. بگو من نجاتت بدم. باهام حرف بزن کبوتر بی منطق. حرف بزن!
تکبال سعی کرد خودش رو بکشه بالا ولی شاخه به طرز تهدید آمیزی صدا کرد و ترک برداشت.
-کمک!کرکس! بیا نجاتم بده!
شهپر درست بالای شاخه ایستاد و در حالی که آماده بود اگر شاخه شکست یا تکبال رها شد و واقعا خطر سقوطش وجود داشت بگیردش، وانمود کرد که بی تفاوته.
-خوب اگر می خوایی منتظر کرکس بمونی پس همونجا باش تا بیاد. به نظرم تا غروب این طرف ها پیداش نشه. تحمل کن بلاخره میاد.
ولی پنجه های تکبال دیگه حس نداشتن. شاخه داشت جرق جرق صدا می کرد و بادی هم که شروع شده بود شاخه رو آهسته آهسته تکون می داد. مثل اینکه عمدی در کار بود که تکبال آویزون رو بندازتش پایین. تکبال به پایین نگاه کرد، سرش گیج رفت. کرکس گذاشته بودش این بالا و گفته بود تا خودم بر نگشتم از اینجا تکون نخور. تکبال گوش کرده بود و همونجا نشسته بود ولی این شهپر مزاحم رسیده و اوضاع اینطوری شده بود. حالا هم تکبال وسط زمین و هوا سر و ته مونده و همراه وزش باد سوزناک زمستون با شاخه خشکی که هر لحظه ممکن بود بشکنه بالا و پایین می رفت. وحشت همه وجودش رو گرفت. در حالی که هقهق می کرد صدا زد:
-کرکس!کرکس کمک! دارم می افتم. کرکس! بیا!
شهپر نگاهش کرد. دلش گرفت. خواست دستش رو بگیره و نجاتش بده. تکبال شبیه جوجه ای بود که از مادرش یا پناهش جدا مونده و در1خطر جدی گیر کرده. بدون تجربه، بدون آگاهی، بدون شجاعت، بدون پرواز.
-کرکس! تو رو خدا. بیا نجاتم بده!
شهپر این دفعه دیگه فریاد زد:
-مگه تو نمی فهمی؟ کرکس این طرف ها نیست. عقلت کجاست آخه؟ اون خود ابلیس هم که باشه الان نیستش که بشنوه. برای چی خیال می کنی اون باید مثل قهرمان های افسانه ای اینجا ظاهر بشه؟ من اینجام و تو باید بهم بگی. به من بگو که نجاتت بدم.
شاخه با وزش1باد نسبتا تند تکون شدیدی خورد و شکست ولی جدا نشد و در1لحظه تکبال همراه شاخه به درخت آویزون موندن. شهپر خیز برداشته بود که بگیردش و تکبال که سقوط رو حتمی دید بی اختیار جیغ کشید:
-کرکس!شهپر! می افتم! کمک! کمکم کن! تو رو خدا!
شهپر در1چشم به هم زدن شیرجه زد و همون لحظه شاخه شکسته از درخت جدا شد. شهپر پیش از اینکه تکبال به طرف پایین حرکت کنه توی هوا گرفتش. شاخه رها شد و افتاد. شهپر آروم بال هاش رو حرکت داد و خودش رو به نوک درخت سیب رسوند. تکبال چنان ترسیده بود که سرش رو گذاشته بود روی شونه شهپر و می لرزید. شهپر روی شاخه نشست ولی تکبال رو زمین نذاشت. همون طور توی بغلش نگهش داشت و آروم به شاخه کلفت سیب تکیه زد. تکبال بی حرکت بود. توی بغل شهپر جمع شده و سرش روی شونه های قوش به1طرف افتاده بود. شهپر حس کرد که عمیقا نسبت به این کبوتر گرفتار در خود احساس مروت و شفقت می کنه. نفهمید کی فشار دست هاش رو بیشتر کرد و چی شد که شروع کرد به نوازشش.
-نترس!نترس طوری نمیشی. من که اجازه نمی دادم تو واقعا بی افتی. دیدی؟ باهام حرف هم زدی و هیچی نشد. خوب دیگه تموم شد. ولی تو خیلی قوی هستی! اگر شاخه نمی شکست حسابی تحمل داشتی. من اینهمه قوی نیستم. یعنی زود خسته می شدم و ولش می کردم.
شهپر به تلخی به خاطر آورد که خودش لازم نبود نگران سقوطش باشه و راحت می تونست شاخه رو ول کنه و بپره در حالی که تکبال1کبوتر بی پرواز بود. از تصور سنگینی گافی که داده بود خودش رو کمی جمع و جور کرد و خندید.
-سقوط که ترس نداره. اصلا قشنگ نیست ولی میشه ازش عبرت بگیریم. دفعه دیگه میشه مواظب تر شد. من که نمی خواستم اذیتت کنم. پریدم دستت رو بچسبم نیفتی. برای چی ازم ترسیدی؟ دیگه نگران نباش. خطر گذشت. حالا1چیزی بگو که من بفهمم از ترس حرف زدن یادت نرفته. زود باش بگو! اگر خیال کنم نمی تونی حرف بزنی خیلی دلواپس میشم.
شهپر این ها رو گفت و به تکبال نگاه کرد. تکبال با شنیدن لحن آروم قوش آهسته سر بلند کرده و تماشاش می کرد. نگاه شهپر تشویق کننده و منتظر بود. انتظارش چنان صمیمی و مشوق بود که تکبال نتونست ندیده بگیردش.
-ممنونم که نجاتم دادی.
شهپر خیلی صمیمی تر از پیش خندید.
-خوب حالا خاطرم جمع شد که زبونت کار می کنه. چی شده؟ داری می لرزی! سردته؟
تکبال هیچی نگفت. شهپر فهمید.
-نترس. کرکس اذیتت نمی کنه. من درستش می کنم. اون مجاز نیست در برابر من امر به سکوتت بده. مطمئن باش که طوری نمیشه. مطمئن باش.
نگاه و لحن شهپر مطمئن بود و تکبال نمی فهمید چه سریه که بدون اینکه بفهمه چرا، بهش اعتماد داشت.
-آهای شما2تا!
تکبال به شدت از جا پرید ولی شهپر آروم بود و به تکبال هم آرامش داد.
-چی شده مگه؟ اتفاقی که نیفتاده! برای چی اینطوری می کنی؟
تکبال به خورشید نگاه کرد که به طرفشون پرواز می کرد.
-اینجا چیکار می کنید؟
شهپر بهش نظر انداخت. نگاه خورشید پرسش گر، نامفهوم و دلواپس بود.
-سلام خورشید. فسقلی روی شاخه نشسته بود و وقتی من فرود اومدم شاخه تحمل نکرد و شکست. این داشت می افتاد من گرفتمش. نباید می گرفتمش؟
شهپر موقع بیان پرسش آخرش چنان حالت صادقانه و حق به جانب و عادی و آرومی داشت که انگار1پرسش کاملا معمولی می پرسه. خورشید لحظه ای بهش نگاه کرد و انگار که برای فهم این حالتش دچار تردید شده باشه مات و مردد موند. شهپر لبخند زد. خورشید از تردید در اومد و خندید.
-چرا. باید می گرفتیش. ولی ببین! کرکس…
شهپر با همون آرامش گفت:
-کرکس رو من درستش می کنم. زمانش رسیده که من و اون کمی با هم حرف بزنیم.
تکبال با دلواپسی نگاهش کرد. شهپر دید.
-نگران نباش فسقلی. بهت اطمینان میدم که درگیری در کار نیست. از طرف من که در کار نیست و از طرف اون هم اگر در کار باشه دفع میشه. من فقط باهاش حرف می زنم. هیچ اتفاقی هم نمی افته. خاطر جمع باش. تو هم همینطور خورشید.
خورشید سری به علامت تردید تکون داد که تکبال ندید. اما شهپر دید و مفهومش رو کامل فهمید.
-کرکس که اومد می خوام ببینمش. خیلی فوری، خیلی فوتی، خیلی حیاتی.
خورشید با نگاهی که سایه تردیدش کمتر شده بود بهش نظر انداخت.
-باشه بهش میگم. ولی الان تو باید بپری. لازمه به بهانه صید بری1جایی و کمی بچرخی تا شاهین های ولو در اون اطراف حساب کارشون رو کنن.
شهپر لبخند زد.
-به قول خودت، بسیار خوب.
خورشید شونه بالا انداخت.
-بی مزه!
شهپر خندید.
-دلگیر نشو خورشید. این1درصد اذیت رو که باید بکنم مگه نه؟
خورشید نتونست نخنده.
-خوب بابا اینقدر زبون نریز. اذیتت رو کردی حالا بپر برو مشکی برات بگه کجا باید بری و چجوری باید باهاشون تا کنی.
-باشه باشه رفتم.
نگاه تکبال بین اون2تا پرنده بزرگ می چرخید. شهپر شونه هاش رو فشار مهربونی داد و پرید. تکبال اونقدر تماشاش کرد تا از نظرش گم شد. با اطمینان از حضور خورشید که در کنارش ایستاده و با هشیاری کامل و با چشم های باز اطراف رو زیر نظر داشت، چشم هاش رو بست و با خودش فکر کرد:
-خدا خودش به خیر کنه!
تکبال و خورشید در توافقی ناگفته تصمیم به سکوت داشتن و جریان ملاقات و صحبت شهپر و تکبال برای همیشه از کرکس پوشیده می موند اگر شهپر خیال ملاقات و صحبت با کرکس فراموشش می شد ولی نشد. شهپر رفت ولی پیش از بازگشت کرکس برگشت و اولین پرسشش این بود:
-سلام بچه ها! من اومدم! میگم این کرکس خان کجاست؟ کسی نمی دونه کی میاد؟ باهاش کار دارم.
-خوشبین نگاه مشکوکی بهش انداخت.
-با کرکس چیکار داری؟
شهپر شونه ای تکون داد.
-دلم براش تنگ شده می خوام ببینمش.
حالت شهپر در عین جدیت طوری بود که همه رو به خنده انداخت. خود شهپر هم باهاشون خندید و منتظر بازگشت کرکس شد. تکبال از ترس روح توی تنش نمونده بود. خورشید هم همینطور ولی به تکبال بروز نداد.
-شهپر!کرکس اهل بحث و مذاکره نیست. تو هم بیخیال شو.
-خورشید!من واقعا می خوام باهاش حرف بزنم. اون باید اهل مذاکره باشه. من حاضر نیستم از قواعد عجیبش پیروی کنم.
-ببین شهپر کرکس در موارد عادی کارش نقص نداره. فقط اگر2تا چیز رو مراعات کنی باهاش به دردسر نمی خوری. یکی اینکه سر چیزی که موافقش نیست باهاش بحث نکن. میگه باید اینطوری باشه چون من دلم می خواد، تو بگو باشه و بگذر. دومیش هم این کبوتره که به هیچ عنوان نمی تونی سرش با کرکس به توافق برسی. کرکس برای همه ما رفیق و آشنا و حامی و تکیه گاه مثبتیه. برای بقیه هم همینطور. دارکوب های جنگل برای همیشه زیر دینش می مونن و کرکس هم همیشه حمایتشون می کنه. مطمئن باش. برای این کبوتره هم همینطور می شد اگر جفتش نبود. کرکس در مورد تکی به هیچ قاعده ای جز اونی که خودش بهش معتقده توجه نمی کنه و تو هم نمی تونی هیچ مدلی نظرش رو عوض کنی. امروز رو بیخیال شو وگرنه حسابی دردسر درست می کنی. درسته که شاید زورش به تو نرسه. ولی تکی رو داقونش می کنه. من دیدم که میگم. تجربهش رو همه ما که اینجاییم داریم و باید بهت بگم که اصلا تجربه مثبتی نبود. شهپر! این تعجب شدیدت که از چشم هات داره می زنه بیرون جریانش چیه؟
شهپر چند لحظه در سکوت و با حیرتی آمیخته به نفرت به خورشید خیره موند.
-خورشید!شما ها چطور می تونید اینهمه…معذرت می خوام ولی این عین پستیه! تجربهش رو داریم یعنی چی؟ اینکه شما ها تماشا کردید تا اون روانی1کبوتر رو به عنوان جفت ببره توی لونهش و هر غلطی دلش خواست با جسم و با روانش کنه؟! آخه برای چی؟ درضمن، من بیخیال نمیشم. من امشب باهاش حرف دارم. اون هم بعدش دست روی کبوتره بالا نمی بره.
خورشید کلافه بود.
-کی می خواد مانعش بشه؟ تو؟
شهپر با اطمینان نگاهش کرد.
-بله من. مطمئن باش که می تونم. تو هم به جای اینکه رو به روی من وایستی و تجربه های تاریکت رو بشمری چند لحظه1گوشه تنها پیدا کن و به سنگینی این افتضاح فکر کن. فقط مواظب باش بیشتر از چند لحظه نباشه چون می ترسم از وحشت و شرم خودت رو توی رودخونه غرق کنی. کرکس که اومد بهش بگو می خوام ببینمش. هرچه سریع تر.
خورشید چنان نگران و در عین حال از اطمینان و قاطعیت شهپر متعجب بود که یادش رفت عصبانی بشه. کرکس نزدیک شب اومد. اتفاقا شهپر منتظر اون طرف ها می چرخید. ظاهرا به هیچ عنوان خیال نداشت منصرف بشه و می خواست هر طور شده هرچه زودتر ببیندش.
-سلام کرکس. باید ببینمت.
کرکس نگاهی از سر خستگی و دلزدگی بهش کرد.
-خوب بخواه و ببین. الان دیدی؟
کرکس این رو گفت و دستی به پر های تکبال کشید که توی بغلش داشت از شدت ترس سکته می کرد.
-خوب فسقلی خودم! تو چه ها کردی؟
شهپر از رو نرفت.
-اون امروز1صحبت کوچولو داشت با من. یعنی شروعش با من بود ولی لازم شد ایشون هم جواب بده. کم مونده بود از شاخه پرت بشه پایین. من نجاتش دادم و چند کلمه ای هم حرف زدیم.
خورشید به وضوح حبس نفس ها توی سینه ها رو حس کرد، همینطور سفت شدن عضلات دست کرکس و رسیدن ضربان قلب تکبال رو به حد خطرناک ترکیدن. حال خودش هم که گفتن نداشت ولی خودش اون لحظه چنان محو تکبال و آماده عمل بود که از خودش هیچی نمی فهمید. خورشید در حالتی نیم خیز آماده بود که بپره و تکبال رو نجات بده. شهپر پیش از اینکه کرکس مهلت پیدا کنه حرفی بزنه سکوت رو شکست.
-کرکس!باید صحبت کنیم. اون عروسکت رو بذار کنار بیا بریم1جایی که کسی نباشه.
کرکس با نفرت نگاهش کرد.
-تو غلط های زیادی زیاد می کنی و من الان گرفتارم. این فسقلی نفهم باید1چیز هایی رو واسهم توضیح بده.
شهپر ضربه ای به شونهش زد که به هشدار بیشتر شبیه بود تا هر چیز دیگه.
-باشه توضیح هم میده. ولی اول من باید1چیز هایی رو برات توضیح بدم.
کرکس با تحقیر بهش نظر انداخت.
-بذار واسه بعدا.
شهپر صاف توی چشم هاش خیره شد.
-تو همین الان به توضیحات من توجه می کنی. یا همراهم میایی تا مثل2تا شکاری درست و حسابی حرف بزنیم یا همینجا بین جمع حاضر با هم حرف می زنیم. انتخابش با خودته. فقط بهت بگم! به نظرم ترجیح بدی من و خودت تنها باشیم. گفتم که بعد ها نگی نگفتی.
کرکس به تحقیر و تمسخر خندید.
-می خوایی بجنگی؟ نکنه می خوایی بزنیم و باید بترسم که پیش این ها ضایع بشم!
شهپر سری به نشان نفی و تاسف تکون داد که از هیچ نظری مخفی نموند.
-نه. جنگ فقط برای مواقع لزوم خوبه. تا میشه با گفتگو حلش کرد جنگ لازم نیست. من وحشی نیستم. تو هم بد نیست گاهی به راه های آروم تر و بهتری جز جنگ و زد و خورد فکر کنی. باور کن خیلی از مشکلات هستن که برای رفعشون زور لازم نیست. فقط زبون می خواد و1سری گفتنی که من الان جفتش رو دارم. خوب، چیکار می کنی؟ میریم یا همینجا میگیم؟
کرکس خواست بگه هر غلطی می خوایی کنی همینجا کن و هر حرف مفتی که داری همینجا بزن و از این حرف ها ولی وقتی به چشم های قوش خیره شد، با دیدن برق خطرناک پیروزی بدخواهانه ای که با اطمینان قاطی شده بود حرفش رو خورد. شهپر این رو دید و فهمید ولی نخندید. خیلی عادی دست روی شونهش گذاشت و با دست دیگه ردیف درخت های صنوبر رو نشون داد.
-بزن بریم کرکس. مطمئن باش خیلی طولش نمیدم که زیاد خسته بشی. بریم!
کرکس تکبال رو به مشکی سپرد و به دنبال قوش پرواز کرد و لحظه ای بعد، هر2در تاریکی گم شدن. کسی نفهمید اون شب کرکس و شهپر چی ها به هم گفتن. فقط همه مطمئن بودن که جنگی در کار نبود. البته کرکس بدش نمی اومد که قوش رو1دل سیر بزنه. اینقدر بزندش که خون از حلقش فوران کنه. این رو خیلی راحت می شد از نگاهش خوند. فقط همه دیدن که کرکس بعد از صحبت با شهپر، دیگه حرف زدن تکبال با شهپر رو بهش سخت نگرفت و با اینکه عمیقا از نزدیک شدن اون قوش به جفتش ناراضی بود، ولی هیچ وقت تکبال رو به جرم صحبت کردن با شهپر مجازاتش نکرد. همه دلشون می خواست بدونن اون شب بین صنوبر ها چی گذشت. کسی از این میلش چیزی به بقیه نمی گفت ولی از برق نگاه ها معلوم بود که همهشون بدون استثنا چی دلشون می خواست. کسی هرگز نفهمید. هیچ کس جز خورشید که هنوز اولین نبرد بین کرکس و شهپر رو در آسمون بالای افرا از یاد نبرده بود.
بین صنوبر ها انگار شب تاریک تر بود. کرکس بعد از اینکه مسافت نسبتا زیادی پرواز کردن برگشت و رو در روی قوش متوقف شد.
-خوب، می گفتی.
شهپر با آرامش درختی رو نشون داد و به طرفش رفت.
-بیا! اینجا واسه نشستن بد نیست.
کرکس خواه ناخواه رفت و کنارش نشست. شهپر نگاهش کرد و سکوت رو شکست. صداش مثل همیشه، محکم، مطمئن و آروم بود.
-کرکس!اول از همه بهت بگم که اگر با جا گذاشتن من و عمدا جلو تر از من پریدن به آرامش می رسی می تونی موقع برگشت امشب هم همین کار رو انجام بدی. من خیالم نیست که تو جلو تر بپری و حس کنی با عقب گذاشتن و ندیده گرفتن و بی احترامی عمدی به من خوشحال تری. خوب این به کنار. کبوتر تو، جفت تو، فسقلی تو یا هر چیزی که بهش میگی، امروز به اصرار من باهام حرف زد. بعد از این هم خواهد زد و تو به هیچ عنوان مجاز نیستی به این خاطر اذیتش کنی.
کرکس که دیگه صبوریش داشت به آخر می رسید از شدت خشم قهقهه زد.
-و این باید و نباید رو چه کسی واسه من مشخص می کنه؟ احتمالا تو. تو پرنده ناخوانده مزاحم عوضی به درد نخور لعنتی. و اگر من نخوام بیشتر از این به مزخرفات تو توجه کنم، اگر دیگه حوصلهم از خودت و همه چیزت سر رفته باشه، اگر بخوام همینجا دفنت کنم، اگر بخوام تو همین الان خفه بشی و اگر بخوام برگردم و به خاطر حماقت اون کبوتر احمقم به حسابش برسم، …
شهپر دستی به شونه کرکس که بسیار عصبانی از جا پریده و آماده جنگ بود گذاشت و به طرف پایین فشارش داد.
-بشین!بشین اینهمه هم حرصی نباش. گفتم که من خیال جنگیدن ندارم. دسته کم نه به مدل تو. من مدل دیگه ای می جنگم اگر بخوایی بجنگیم. حالا هم تو خواه و ناخواهت رو ول کن چون من هنوز حرف هام تموم نشده.
کرکس زیر فشار دست های قوش دوباره نشست ولی از شدت خشم نفس های بلند می زد. انگار عجله داشت تا هرچه زودتر خون این پرنده وقیح و از خود راضی رو تا قطره آخر از رگ های پاره شدهش مک بزنه و تشنگی وحشتناکش رو برطرف کنه. شهپر از نگاه سرخش افکارش رو خوند.
-کرکس!باید عاقل تر از این ها باشی. تو هیچ کدوم از این ها که گفتی رو، به خصوص در مورد اون کبوتر، انجامش نمیدی. نه امشب و نه هیچ شب دیگه ای.
کرکس دیگه از جا نپرید. چنان حرصی توی وجودش انبار شده بود که برای بروزش دیگه فریاد زدن و تهدید کردن جواب گو نبود.
-و اگر بخوام انجامش بدم،
شهپر با همون آرامش بهش خیره شد.
-اگر بخوایی انجامش بدی اون وقت من هوس تجدید خاطره می کنم. از اطرافیانت شنیدم که فسقلی روی1افرای بلند1دوست کوچولو داره. فاخته نوبالغی که فسقلی خیلی خیلی دوستش داره و تو خیلی خیلی ازش بدت میاد. شاید اگر تو باز هم بخوایی به این قدرتنمایی بی محتوا و البته بی مایهت ادامه بدی، من دلم بخواد که در حضور فسقلی کمی برگردم عقب و به خاطر بیارم که اولین بار تو رو کجا و در چه حالی دیدم. مطمئنم که اون کبوتر نمی دونه تو برای چی و کجا رفته بودی. خوب البته هرگز توی تمام عمرش نباید این رو بفهمه. اون فاخته خیلی براش عزیزه و هیچ خوشآیند نیست که بدونه کرکسش رفته بود تا از صفحه روزگار محوش کنه. ببینم کرکس! تو باهام موافق نیستی؟
کرکس حالا دیگه کوه خشمی بود که با زنجیر های نامرئی بسته بودنش و نمی شد که منفجر بشه. ضربه از خشمی ناکام و ارضا نشده به شاخه پشت سرش تکیه زده بود و مثل کسی که درد شدید تر از تحملش مسخش کرده باشه، مات از خشمی فرا تر از توانش به شهپر خیره مونده بود. شهپر همچنان آروم تماشاش می کرد. بدون سایه پیروزی. بدون لبخند پیروزمندانه. بدون حتی سایه خشمی که با ضربه کردن حریف ارضا شده باشه. فقط آرامشی عادی، معمولی و متعادل. از اون هایی که فقط در سایه منطق می تونه پیدا بشه.
-چقدر اینجا سرده کرکس! اگر بیشتر از این بمونیم جفتمون منجمد میشیم. بلند شو بریم. پاشو تا یخ نزدیم.
قوش از جا بلند شد و خواست که دست کرکس رو هم بگیره. کرکس با نفرت عقب کشید و از جا پرید. هر2پرواز کردن. از بین صنوبر ها گذشتن و به طرف بقیه برگشتن. کرکس از بابت داستان اون روز به تکبال سخت نگرفت. اصلا هیچی بهش نگفت. فقط زمانی که تکبال توی لونه داشت از ترس ذهره ترک می شد و عاقبت هم ترکید و زد به گریه و تشنج عصبی که هر لحظه بیشتر می شد، کرکس بغلش کرد و نازش کرد و آرومش کرد و بهش اطمینان داد که هیچ چیز منفی پیش نیومده. شهپر دیگه جزو شناس هاست و تکبال به شرط مراعات محدودیت، مجازه که در جواب هاش سکوت نکنه.
-فقط یادت باشه فسقلی، که من از این عوضی خوشم نمیاد. تا زمانی که این رو فراموش نکردی هیچ مشکلی نیست. حالا هم دیگه تمومش کن. فسقلی عزیز من باش و به خاطر بیار که من از آخ و واخ بدم میاد.
تکبال سریع اونچه که باید به خاطر می سپرد رو گرفت و اونچه که باید به خاطر می آورد رو به خاطر آورد و گریهش رو خورد. کرکس ظاهرا رضایت داشت و همین کافی بود. در آخرین لحظه های بیداری، پیش از اینکه لای پر های کرکس و بین دست های نوازش گرش وارد جهان ناهشیاری بشه، آروم، شاید به ذهن و شاید به زبون نجوا کرد:
-چه روز عجیبی بود!
فردای اون روز بارون تندی بارید. اون قدر بارید و بارید که انگار تمام جهان از آب درست شده بود. خورشید یواشکی تکبال رو زیر نظر داشت که نگفته پیدا بود دلواپس افرا و افرایی هاست و دلتنگ فاخته. تکبال توی خط این نبود که کسی حواس پرتیش رو نبینه. همین اندازه که اشک هاش دیده نشن بسش بود. دلش تنگ شده بود. قهر نبودن ولی صمیمی هم نبودن. این وسط تکبال هیچ مهلتی رو برای پروندن1گفته عوضی که فقط فاخته مفهومش رو می فهمید از دست نمی داد. فاخته در سکوت می شنید و تمام ذهنش پر بود از اینکه چقدر نسبت به این کار تکبال احساس نفرت می کنه و چقدر از دستش عصبانیه و چقدر از این مدل حرص و آزار که در نظر تکبال دلواپسی از سر مهر بود بدش میاد و چقدر و چقدر و چقدر…
بارون بلاخره ایستاد و آسمون آروم گرفت. خورشید به خاطر آورد که باید بره1سر به اطراف رودخونه بزنه ببینه اوضاع چطوره. توی هفته ای که گذشته بود، رودخونه2بار یخ زده و2بار هم تغیان کرده بود که حسابی دردسر درست کرد. کرکس در تغیان سوم تونست با عمل سریع و سازماندهی بی نقص دسته کلاغ ها و دارکوب های جنگل، مسیر سیل رو عوض کنه و جنگل رو از1دردسر حسابی نجات بده. قرار شد تا آخر زمستون بیشتر مواظب رودخونه باشن بلکه دردسر ها کمتر بشن. خورشید آهسته بلند شد و پرید. روز تیره ای بود. اون قدر تیره که خفاش ها هم کم و بیش می تونستن رفت و آمد کنن. حالا هم که داشت غروب می شد دیگه چندان مشکلی برای پرواز خفاش ها نبود. به هر حال خورشید ترجیح داد احتیاط رو حفظ کنه تا خفاش ها بیدار نشن. بی صدا بال هاش رو باز کرد و ارتفاع گرفت.
-کجا میری خورشید؟
خورشید به پایین تر نظر انداخت.
-تک پر!تو اینجا چیکار می کنی؟
لحن و نگاه خورشید مثل همیشه تلخ و سرد، ولی عمیق و نافذ بود. تک پر تقریبا به زور خودش رو بالا کشید و به نزدیکی خورشید رسوند. خورشید برای کم کردن فشار تک پر پایین تر اومد.
-تو برای چی اینجایی تک پر؟ تو الان باید پیش لالا باشی. دیگه درست نمی تونه حرکت کنه تو باید در دست رسش باشی.
تک پر مثل همیشه آروم و متین خندید.
-آره درست میگی دیگه حرکتش مشکل شده. چیزی نمونده سبک بشه.
تک پر با ذوقی معصومانه این ها رو گفت و شفاف و شاد خندید.
-این خیلی خوبه تک پر. باقیش رو هم درست گفتم. تو الان باید پیشش باشی بلکه لازمت داشته باشه.
قیافه تک پر1دفعه جدی شد. نه به تلخی و سردی خورشید ولی دیگه خنده در کار نبود.
-بله ممکنه. ولی الان من نباید اونجا باشم. تو داری میری رودخونه و کرکس گفته به هیچ عنوان تنها اون طرف ها نری. گفته یا نمیری یا می مونی با خودش میری برای بازدید رودخونه چون اونجا ها خطر دیده شده. خلاصه اینکه تو یا نمیری و صبر می کنی کرکس بیاد یا من همراهت میام.
خورشید اخم کرد.
-تو بی جا می کنی. برگرد پیش جفتت بچه خفاش. کرکس واسه خودش گفته. می خوایی بگی من از پس چندتا جوجه شاهین بر نمیام؟
تک پر برخلاف بقیه که از خشم خورشید عقب می کشیدن سفت ایستاد.
-ببین خورشید! تو نباید بری. کرکس1چیزی می دونسته که گفته. من زورم نمی رسه بهت وگرنه نمی ذاشتم بری. ولی تو هم زورت نمی رسه به من که اینجا جام بذاری. یا خودت هم فرود میایی یا2تایی میریم.
خورشید مثل همیشه عصبانی و تلخ نگاهش کرد، پر و بالش رو تکون تهدیدآمیزی داد و تند و پرخاشگر داد زد:
-آخه تو به چه دردم می خوری بی مصرف؟ کرکس هم بی خود گفته. تو بر می گردی به لونهت من هم1ساعت دیگه اینجام.
تک پر1قدم هم عقب نرفت.
-خورشید!دیگه جای بحث نیست. بیشتر از این نمی تونیم توی آسمون بی حرکت بمونیم و بالا پایین بریم. بیا برگردیم پایین. صبر کنیم تا کرکس بیاد و اگر می خوایی اون زمان همراهش برو.
خورشید با حرص نگاهش کرد.
-کرکس الان اینجا نیست. با مشکی رفته سرکشی کاجستان و تا شب نمیاد. بکش عقب جوجه دیر شد اگر شب بشه رودخونه رو نمیشه کاریش کرد.
تک پر به هوار خورشید اعتنا نکرد و با همون لحن آروم، گرم و متین جوابش رو داد.
-من سیل رو به گرفتار شدن تو ترجیح میدم. همین که گفتم. یا کرکس رو با خودت می بری یا منو.
تک پر درست می گفت. جای بحث نبود. خورشید با نگاه به چهره قاطع تک پر این رو درک کرد. نگاهی بسیار عصبانی بهش انداخت و بی اعتنا به تک پر پرواز کرد. تک پر با سماجتی ساکت در تعقیبش پرواز کرد. خورشید اوایل تا بیشتر از نصف راه بی اعتنا به تک پر می رفت و توجه نمی کرد که تک پر برای کم کردن فاصلهشون چقدر داره اذیت میشه. ولی بعد از طی مسافتی خشمش کمتر شد و سرعتش رو کم کرد. چه فایده ای داشت که اذیتش کنه؟ به هر حال تک پر همراهش می اومد پس بهتر بود دیگه سر به سرش نذاره. خورشید متوقف شد تا تک پر برسه. تک پر بهش رسید و خندید. خندهش با معصومیتی قاطی بود که خورشید حس می کرد خیلی کمیاب و قشنگه.
-عجب می پری ها خورشید!
-تو هم که بد نیستی خفاشک.
-من هرچی باشه خفاشم. اندازه خودم می پرم. ولی تو بیشتر از اندازه1عقاب می پری. جدی میگم خورشید تو حرف نداری!
خورشید نخندید ولی دیگه نگاهش عصبانی نبود.
-خیلی ممنون!
تک پر آهسته و آروم و البته کاملا هشیار و مراقب، شونه به شونه خورشید که حالا دیگه سرعتش رو خیلی کم کرده بود پرواز می کرد. غروب داشت هرچه بیشتر به طرف شب پیش می رفت.
-نگاه کن خورشید!چه غروب عجیبیه این غروب! نمی دونم چرا اینهمه این غروب به چشمم عجیب میاد. عجیب و رمزآلود و متفاوت.
خورشید به افقی که به رنگ خون در اومده بود نظر انداخت.
-به نظر من که مثل همه غروب های مزخرف زمستونه. بجنب تک پر! باید زود تر برگردیم. لالا منتظرته و احتمالا حسابی عصبانی. امیدوارم به حسابت برسه که تنهاش گذاشتی.
تک پر خندید.
-این کار رو نمی کنه. هوام رو الان خیلی داره. قراره بعد از اینکه بارش سبک شد و بیشتر شدیم، 1سفر حسابی ببرمش. می خواییم چند روزی بریم اون طرف دشت. لالا خیلی هوای اونجا رو دوست داره. گفتم می برمش.
-حالا واقعا می بری یا سیاش کردی؟
-خورشید!من تا امروز هیچ وقت زیر حرفم نزدم. لالا می دونه. حتما حتما می برمش. هم لالا رو، هم کوچولومون رو.
-بسیار خوب جناب پدر بعد از این! بجنبیم که دیر شد.
خورشید به تک پر نظر انداخت. خنده ای شاد، از اون خنده ها که انگار داد می زد صاحبش از ته دل خوشحاله و غرق در رویا های بهشتی، تمام چهره تک پر رو روشن کرده بود. غروبی آروم و سرد و سنگین بود. خورشید فرصت نکرد تفاوتی که تک پر توی اون غروب زمستونی حس کرده بود رو درک کنه. و هرگز نتونست بفهمه خود تک پر این رو درک کرد یا نه.
در1لحظه همه چیز عوض شد. دسته ای نسبتا بزرگ از شاهین ها انگار با طلسم ظاهر شده باشن، درست از زیر پا هاشون به صورت حلقه ای تنگ و متحرک اومدن بالا و خورشید و تک پر در کسری از ثانیه در محاصره بودن. جنگی وحشی بلافاصله شروع شد. خورشید تک پر رو دید که بی1لحظه تأخیر به طرف یکی از بزرگ ترین شاهین های دسته شیرجه زد و تقریبا هم زمان با این حمله هر2چنگالش تا بیخ توی چشم های شاهین فرو رفته بود. شاهین جیغ می کشید و به خودش می پیچید و خونی همراه با لیزابه ای بد رنگ از حدقه های خالی چشم هاش به بیرون فوران می کرد. خورشید نمی تونست بی حرکت بمونه و سقوط شاهین رو تماشا کنه. باید بر می گشت و دفاع می کرد. شاهین ها حلقه رو تنگ تر کردن. زد و خوردی وحشتناک در گرفته بود. خورشید با1حرکت سریع از بالای سر حلقه به پشت سرشون شیرجه زد، یکی از شاهین ها رو از دم گرفت و توی هوا چرخوند و مثل1شاخه سبک و بی جون پیچ و تاب داد و باهاش به2تا شاهین دیگه ضربه زد. شاهین جیغ می زد و پر و بال و چنگال می کشید و خورشید همچنان بلندش می کرد و عین شلاق جوندار می بردش بالا و به سر و روی شاهین ها فرودش می آورد. تک پر به سرعت باد می چرخید و چشم ها رو نشونه می گرفت. 3تا از شاهین ها رو از چشم ناکار کرد و با سر به طرف زمین، به طرف مرگ فرستاد. خورشید همچنان با تمام سرعت می چرخید و شاهین نیمه جون رو می چرخوند و بالا می برد و روی سر و بدن بقیه شاهین ها پایینش می آورد. در1لحظه فریاد تک پر رو شنید و تقریبا هم زمان صدای1برخورد شدید رو که مجبورش کرد خواه ناخواه برگرده تا ببینه چی شده.
-خورشید مواظب باش!
انگار زمان از حرکت ایستاده بود. خورشید برگشت و دید که یکی از شاهین ها در حالی که1مار بزرگ روی شونهش چنبره زده و آماده پرش و حمله بود به طرفش خیز برداشت. خورشید دید که تک پر همزمان با فریاد هشداری که بهش داد، خودش رو بین اون و شاهینِ مار بر دوش انداخت و بی مهابا بهش حمله کرد. خورشید دید که مار همزمان با حمله تک پر خیز برداشت. خورشید دید که تک پر متوقف نشد. خورشید دید که مار با شدت هرچه تمام تر به تک پر ضربه زد. ضربه چنان شدید بود که مار به عقب پرتاب شد، به شاهین خورد و سرش رو خورد کرد. خورشید دید که چنگال های گشوده تک پر مار رو به شدت زخمی کردن. خورشید دید که تک پر بعد از ضربه مار بی حرکت و بی حس سقوط کرد، به شدت به شاخه ای که درست پایین پا هاشون در ارتفاع خیلی پایین تر بود برخورد کرد و بر اثر شدت ضربه چندین پر پرواز اون طرف تر، روی محل اتصال2تا شاخه کلفت پرت شد و همونجا موند. خورشید دید که تک پر بلند نشد، آخ نگفت، حرکتی نکرد. فرصت توقف نداشت. یکی از شاهین ها با مار زخمی روی شونهش پرید و مار که زخم هاش قدرتش رو نگرفته بودن خیز برداشت، روی شونه های خورشید فرود اومد و بلافاصله شروع به حلقه زدن به دور بال هاش کرد. خورشید چشم از تک پر برداشت، با خشمی بی نهایت حمله کرد، در کسری از لحظه مار بزرگ به صورت جسمی لهیده و غیر قابل تشخیص در اومد. شاهین ها اول عقب کشیدن ولی بعد1دفعه دسته جمعی حمله کردن. خورشید دیوانه از حرص و از دلواپسی و از نفرت هنوز حمله اون ها کامل نشده حمله کرد. زهر اون مار به همه جاش پاشیده بود. حواسش نبود که دسته کم از روی چهرهش پاکش کنه. می جنگید و می جنگید. شاهین ها رو مثل پر کاه به همدیگه می کوبید. لحظه ای نگذشت که شلاق جوندارش به چیزی مرکب از پر و گوشت له شده و استخون های خورد شده تبدیل شد. خون مثل بارون از بالا به پایین می ریخت. انگار توی اون غروب تاریک درخت های جنگل سرو رو، زمین رو و جسم بی حرکت تک پر رو، با خون آبیاری می کردن. خون تمام پر های خورشید رو گرفته بود. شاخه ها خونی بودن. چشم های خورشید از پشت پرده سرخی جهان رو، جنگ رو و شاهین ها رو می دید که نمی دونست خون بود یا خشم. چشم های باز تک پر خونی بود. خورشید جسم خورد شده شاهین مرده رو با تمام قدرت به طرف یکی دیگه از شاهین ها پرتاب کرد که هدف گیری بی خطاش این بار هم درست عمل کرد. ضربه درست به سر شاهین برخورد کرد و استخون بالای سرش رو شکست. کاسه سر شکست، از هم باز شد و هرچی توش بود پاشید بیرون. شاهین های دیگه سعی نکردن دوباره حمله کنن. خورشید ندید چندتاشون زنده موندن. همین اندازه فهمید که اون دسته در زمان حمله تعدادشون خیلی بیشتر از زمان فرار بود. خورشید با خشمی مهار نشدنی تعقیبشون کرد و2تای دیگهشون رو هم مثل2تا شاخه خیس به هم پیچید و گره زد که در نتیجه صدای قرچ قرچ آزار دهنده خورد شدن تمام استخون هاشون توی فضای ساکت غروب جنگل پیچید و با صدای جیغ های مرگشون قاطی شد، طنین انداخت و منعکس شد. بقیه شاهین ها که تعدادشون بیشتر از3تا نبود، جونشون رو برداشتن و در رفتن. خورشید خواست دنبالشون بره و لهشون کنه. می خواست بکشه. می خواست نابود کنه. می خواست خورد کنه، بدره، بپاشه. ولی به خاطر آورد که تک پر پشت سرش جا مونده. برگشت و گذاشت اون3تا در برن و به تکمار اطلاع بدن که چه کردن و چی شدن. گیجی حاصل از زهری که تنفسش کرده و چه بسا که از راه چنگال و حتی منقار به درونش نفوذ کرده بود داشت فشار می آورد. خورشید خون روی چشم هاش رو پاک کرد و راه رفته رو برگشت. برای پیدا کردن تک پر زیاد لازم نبود بگرده. جسمی بی حرکت در میان شاخه ها. پیداش کرد. فرود اومد. رفت بالای سرش. نگاهش کرد. چشم های تک پر باز و بی نگاه، با حالتی شبیه حیرت به ناکجا خیره مونده بود. نگاهی در کار نبود. مثل پنجره های خالی و متروک. خورشید سرش رو تکون داد تا سنگینی حاصل از گیجی دست از سرش برداره.
-تک پر!تک پر بلند شو! بلند شو از اینجا بریم!.
تک پر حرکتی نکرد. خورشید دست روی شونهش گذاشت. سرد بود! مثل سنگ، مثل یخ، مثل زمستون!.
در لحظه ای کوتاه که به اندازه1ابدیت تاریک طول کشید خورشید باور کرد. تک پر مرده بود!.
خورشید دیگه نتونست تحمل کنه. گیجی و حیرت و فشار حاصل از حقیقتی سنگین و تلخ اما واقعی. بهش پیروز شد. جهان اطرافش تاریک و تاریک تر شد. جسم سرد و بی روح تک پر با اون نگاه خالی و متحیر، تنها حقیقتی از این جهان در حال محو شدن بود که واضح تر از هر کابوس دیگه ای در برابر نگاهش بود و برای ابد در خاطرش به یادگاری نشست. خورشید دیگه نتونست هشیار بمونه. همه چیز تاریک و تاریک و محو شد و خورشید در فضایی تیره و خالی به تیرگی عدم فرو رفت و دیگه هیچی نفهمید. 1دسته فنچ که لای شاخه ها پنهان شده بودن، با آروم شدن جهان اطراف پرواز کردن و با تمام سرعتی که بال های کوچیکشون اجازه می داد به طرف منطقه سکویا پرواز کردن.
غروب آهسته آهسته می رفت که به شب پیوند بخوره. آسمون سیاه و سیاه تر می شد. سکوت انگار دنیا رو گرفته بود. بارون دوباره شروع کرده بود به باریدن. آروم، ریز، بی صدا.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 20:16
سلام و درود فراوان بر پریسای عزیز
بیچاره تک پر
دلم بر سوخت هااا
مرسی پریسا جان خیلی آلی نوشتی
تجسم آلی بود
ممنونم
هرچی بگم ممنونم مرسی کم گفتم
موفق و دلشاد باشی
ایزد خیلییی نگهدارت

پاسخ:
سلام بر آریای خیلی عزیز.
ممنونم خیلی زیاد. تک پر. آخه موجود عاقل راه می افته دنبال این خورشید بد اخلاق؟ حالا حقش نیست لالا بزنه نفلهش کنه که چرا جفتم رو بردی این ریختیش کردی؟
وای آریا این بلاگ اسکای در خروجی نداره چجوری ازش منتقل بشم؟ از فایل هاش نمیشه پسوند وردپرس پذیر گرفت باید1فکری واسهش کنم که نمی دونم اون فکر چیه. شکلک انگشتم رو گذاشتم روی سرم مدل ایکیو سانی می چرخونم ولی هیچی نمیشه.
ایام به کامت.
مینا
چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 20:49
این قسمت خیلی خیلی زیبا بود صحن ههارو به خوبی توصیف کردین اولش باید یه آفرین بگم به شبپر واقعا که خیلی لذت میبرم از این که میبینم دست بالای دست زیاده وبالاخره کسی پیدا شد که بتونه با طرف کرکس بشه و امما درباره تکپر واقعا گناه داشت بیچاره بچشون و بیچاره خورشید خورشید در زیر نقاب بی احساسی که داره سرشار از انسانیت و احساس هست
یه طوری دارم حرف میزنم انگار همه چیز واقعی هست!

این هم از هنر شماست واقعا ممنونم به خاطر داستان به این زیبایی

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
هرچی میگی رو لایک می زنم با ماژیک ماندگار.
ممنونم بابت تشویق ها و لطف همیشگی شما. خورشید رو هم چی بهش بگم اگر نمی رفت اینطوری نمی شد. حالا یکی پیدا بشه به حسابش برسه تا از این به بعد حرف گوش بده. ببین در نتیجه نشنیدنش چی شد؟!
تلافیش رو سر شاهین های تکمار درمیارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 22:12
سلام. خیلی ناراحت کننده بود. خیلی.
این بار بهتون معترض نمیشم که چرا تک پر مرد؟ چون می دونم همیشه در زندگی واقعی هم کسایی که خیلی به اوج خوشبختی می رسند و کلی رؤیا هم دارن طی یک اتفاق از بین میرن.
این حقیقت زندگیه و این اصل دنیاست.
خیلی خیلی ناراحت شدم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
باور کنید خودم هم خیلی ناراحت شدم. من نمی تونم عوضش کنم فقط روایت گر هستم. وگرنه امکان نداشت اجازه بدم تک پر بره. کاش همه چیز دست ما بود! اینه زندگی. سیاه و سفید. بد و خوب. رفتن تک پر یکی از بد هاش بود. دلگیرم از رفتنش. باید زودتر بقیهش رو بنویسم و ازش رد بشم.
ایام به کام.
ننخودی
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 00:01
سلام توصیفات تکی از بهار یاد بابا برفی انداختم …. یادش به خیر الآن شاید دوباره بابا برفی شده باشه با یه هویج گنده بجای دماغش و یه تیکه اسفنج که جای قلبش رو پر کرده …..
راستی این بار حس کردم شهپر هم شبیه عطارد بود گویا یکی از همراه های فرشته که خب یه طورایی شخصیت قویتر و مدیریت بیشتری نسبت به باقی اونها داشت “البته شاید اسمشو اشتباهی بگم”
جدی اولش منم رفتم تو خماری صحبت های شهپر و کرکس و بعد واقعاً این قسمتش رو زیبا کنار هم گذاشتی عالی بود حس کنجکاوی شدید و حس آرامش ناشی از ارضاع اون ضرف کمتر از چند دقیقه …..
و تکپر بنظر من قشنگ رفت … من شخصاً مرگ این مدلی رو می‌پسندم … البته خورشید واقعاً می‌شکنه و این قسمتش غم انگیز هست ….
خب فکر کنم این بار هم خیلی نوشتم پس تا قسمت بعدی که منتظرشم ایام به کامت

پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
دلم تنگ شده واسه بابا برفی. باید1سر به اون هوالی بزنم باباجان. شاید زمستون که اومد، بابا برفی1شبی یواشکی واسه خاطر جمعی از حال پروانهش بیاد به زمین سر بزنه. می خوام اونجا باشم مچش رو بگیرم بهش بگم باباجان پروانه تو رفت همراه بهار. دیگه دلواپسش نباش. مثل بهار خیال شد و سراب شد و تموم شد و دیگه بیخیال.
بدجنس شدم چرا؟
اون رفیق فرشته تیرداد بود. عطارد اونیه که همیشه با ستاره کلکل داشت. قسمت بعدی رو هم باید بجنبم. باید بجنبم هرچه زودتر تکبال رو به سر انجام برسونم.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 09:18
غصه نخور یه راحی براش پیدا میشه
منم اطرافم رو یه سرچ میزنم ببینم میتونم کمکی داشته باشم
امیدوارم شرمنده ات نشم

پاسخ:
غصه که نه ولی عجیب دلم می خواد که بشه. با تغییر آدرس کار من راه نمی افته من باید از بلاگ اسکای برم با این کد هاش. شرمنده واسه چی عزیز؟ خدا نکنه! ممنونم آریا که هستی. جدی میگم خیلی ازت ممنونم. چه این کار بشه و چه نشه من ازت ممنونم.
شادکام باشی.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 10:12
پریسا ی عزیز به آدرس زیر برو ببین کمکی میتونه بکنه
http://forum.wp-parsi.com/topic/6260-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA/

پاسخ:
یعنی میشه؟ می دونی آریا من حاضرم یکی بیاد یادم بده تمام پست ها رو و کامنت ها رو تک تک کپی پیست بزنم ببرم به شرط اینکه تاریخ و زمانش دست نخوره. اگر1ماه هم وقت بگیره من حاضرم. برم به این آدرس ببینم کجاست؟ فقط ببین از این چاله های اون دفعه ای نداشته باشه! ول کن با عصای سفید میرم خطرش کمتره.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 10:18
راستی یادم رفت بگم یه سرچ تو اینترنت زدم سایت بالا رو پیدا کردم توش یه راه نمایی هایی کرده بود بین بلاگ های که آموزش داده بلاگ اسکای هم هستش یه مروری بکنش لطفا

پاسخ:
میگم کسی عصای سفیدم رو ندیده؟ آریا نکنه برداشتی اذیت کنی؟ ای بابا بده لازمش دارم. می خوام برم این سایته ببینم میشه از دری پنجره ای سقفی پرید از بلاگ اسکای یا نه.
پیدا کردم عصام اینجا بود. برم تا دوباره گم نشده.
پیروز باشی.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 13:08
منم خیلی خوشحال و ممنونم که اجازه دادی تو بلاگت بیام و بمونم
امیدوارم بشه
شرمنده منم مبتدی هستم
ای کاش میتونستم کمکی باشم
موفق باشی

پاسخ:
هر زمان دلت خواست بیا دوست عزیز. این هم بلاخره یا میشه یا نمیشه.
میگم1چیزی. به جایی رسیدم که عمیقا حس می کنم باید مطلقا خودم رو بسپرم دست خدا. نمی دونم چطور توضیحش بدم. کاش خدا مثل همیشه هوام رو داشته باشه. خیلی به این هواداریش نیازمندم. این لحظه و اینجا و هر لحظه و هر جا.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 16:57
یوسف مى دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا و به امید او حتی به سوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد …
“اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند ، به طرف درهای بسته بدو چون خدای تو و یوسف یکیست”

پاسخ:
می دوم اگر یکی بهم بگه در از کدوم طرفه. تمامش دیواره. دیوار. خدایا نجاتم بده!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من باز اومدم! راستی اگر جام عوض بشه دیدنم میایید؟

سلام به همگی.
نمی فهمم چه دردمه که ویرم گرفته هی اینجا پست بزنم. تکبال58آماده نبود دیدم دلم حرف زدن می خواد اومدم دیگه.
راستی امروز به ارسلان خیلی خوش گذشت. هیچی ندادم بهش، هیچ کاری نکردم واسهش، هیچی و هیچی و هیچی. فقط با صدای مهربون گذشته هام که دیگه از بس خشن صحبت کردم واسه خودم هم بیگانه بود باهاش حرف زدم، کنارش ایستادم و خندیدم، پشتش رو که دیروز زده بودم ناز کردم، اینقدر ناز کردم و مالش دادم تا خندید، گونه هاش رو با اجازه خودش ناز کردم، بیخیال وسواس مضحکم شدم و بغلش کردم، …
ارسلان همین اندازه راضی بود. راضی و شاد. از شادی پا هاش رو تند تند می کوبید زمین و بلند بلند ذوق می کرد. آخرش هم موقع رفتن تمام سالن رو گذاشت روی سرش از بس اوضاع رو به هم ریخت. لج کرد و جیغ کشید و نمی خواست بره. حرف نمی تونه بزنه. فقط بلده بگه نه. از چیزی هم اگر رضایت داشته باشه فقط میگه آآآ. امروز حسابی دم رفتن لج کرد. اشاره می زد بهم. رفتم پیشش بغلش کردم گفتم نمیری؟ گفت نه. گفتم می خوایی پیش من بمونی؟ گفت آآآ. گفتم مامان بره؟ گفت آآآ. گفتم من دارم میرم. می خوام برم خونه. گفت نههه. خندم گرفت به مادرش گفتم مادرش برو این می خواد بشه فرزند خونده من. بچه من میشه شما برید. گفتیم بلکه اینطوری از خر شیطون بیاد پایین ولی نیومد. این رو که شنید خندید و گفت آآآ. مادرش زد زیر خنده. خلاصه پدرش رو آوردیم و اینقدر گفتیم و گفتیم تا به عشق بابا و ماشین بابا و غیرتی کردنش که الان من و بقیه سوار میشیم و ارسلان جا می مونه و چنین و چنان میشه حاضر شد و رفت.
ارسلان رفت و ماجرا تموم شد. ولی من، از دیروز تا الان دارم به خودم فکر می کنم. و امروز که این بچه می خندید بعد از رفتنش من حسابی در فکر هستم که چطور من خودم رو اینهمه کم شناختم؟! من خیال می کردم سفت تر، عاقل تر و منطقی تر از این ها شده باشم. منی که خیلی ها دارن بهم میگن تو خیلی منطقی تر شدی، منی که خودم هم باورم شده بود که حتما دیگه عاقل و کامل، نه کامل کامل بلکه کامل تر شدم، من که مطمئن بودم از پس خودم و خشمم بر میام، من که… پس چی شد؟ چی شد که1لحظه نفهمیدم و ندیدم و ندونستم؟ چی شد که باختم؟ چی شد که تونستم اجازه بدم خشم بی منطق و ناآگاهم دستم رو بگیره ببره بالا و حرصی رو که از جا هایی بیرون از اون4دیواری داشتم بپاشم به روح ارسلان؟ من که در حالت عادی می دونم این حق رو ندارم، من که می دونم حرص و خشمم از چیز هایی بود که هیچ ربطی به ارسلان نداشت، من که اینهمه مدعی اصلاح خودمم، پس چی شد اونهمه ادعا که در نهان خودم اینهمه بهشون می نازیدم؟ ارسلان شاید یادش رفته باشه ولی من یادمه. خدا هم یادشه. من یادمه و می دونم که هرگز نباید این رو یادم بره. درضمن می دونم که من هنوز خیلی راه دارم. خیلی بیشتر از اون که خودمتصورش رو می کردم. تا رسیدنم هنوز خیلی خیلی مونده. از این واقعیت دلم گرفت ولی باز هم شکر که زود تر فهمیدم و امیدوارم که هنوز خیلی دیر نشده باشه برای من. خدا هم تماشا می کنه و امیدوارم هوام رو برای طی این راه داشته باشه. اگر دیروزم رو پاک کنه ممنونش میشم. اگر هم پاک نکنه باز هم ممنونشم و البته مشغول دعا که پاکش کنه. هرچی خودش بخواد.
راستی اگر من جام عوض بشه توی خونه جدید به آدرس جدید دیدنم میایید؟
باز هم راستی اگر نخوام اینجا آدرس بذارم چجوری باید بهتون اطلاع بدم؟ اون هایی که ازشون ایمیل دارم رو بهشون ایمیل می زنم. اون هایی که وب یا سایت دارن توی فرم های نظرخواهیشون آدرسم رو می نویسم و بقیهتون رو چجوری ببرم؟ جناب یکی هستی؟ بیا از خودت1نشونی بهم بده من دلم خیلی برات تنگ میشه اگر جایی که میرم تو نباشی.
نخودی شما چی؟ اینجایی؟ الان می فهمم اون زمان که ترجیح می دادی آدرس نذاری چی می گفتی. اعتراف می کنم که اون زمان درکت نمی کردم و با خودم گفته بودم یعنی چی؟! وبلاگ رو چرا باید در انزوا نگه داریم؟ من که نمی فهمم! و واقعا نمی فهمیدم ولی حالا می فهمم.
اسم شما رو اینجا بردم و اعترافم رو اینجا کردم نه توی بخش کامنت ها چون ترجیح دادم بقیه هم اعترافاتم رو ببینن و بخونن.
فعلا که هستم ولی رفتنی که شدم باید1فکری واسه آدرس دادن به خودی هام کنم. به شمایی که اینجا باهام بودید و شاید دلتون بخواد جای دیگه هم باهام باشید. بهم بخندید ولی حرف رفتن که جدی شد داره گریهم می گیره. اینجا توی بلاگ اسکای بهم خوش گذشت. اینجا رو خودم شروعش کردم، خودم زیر و بمش رو یاد گرفتم، خودم همه چیزش رو بلد شدم، خودم به اینجا رسیدم و به اینجا رسوندمش. الان دیگه می تونم1کمی به بقیه توضیح بدم چجوری توی بلاگ اسکای وبلاگ بسازن و همهش هم میگم برید بلاگ اسکای خیلی راحته. با هر چیز جدیدی که از بالا و پایینش یاد می گرفتم کلی بهم خوش می گذشت و کلی کیف می کردم و می اومدم اینجا توی وبلاگ خودم امتحانش می کردم و نمی دونید چه عشقی می کردم وقتی درست در می اومد! گاهی هم هیچ چیز تازه ای نداشتم امتحان کنم و فقط می اومدم1گشتی می زدم دستی به سر و روی اینجا می کشیدم و همین طوری داخلش گردشکی می کردم و خوشم می اومد و میرفتم.
خونه اینترنتیم رو خیلی دوست داشتم. هنوز هم دوستش دارم ولی…
دیگه نمی خوام اینجا بمونم!. کد های امنیتی…
***
وای که من چقدر حرف می زنم! ای بابا خوب اینجا باید حرف بزنم دیگه پس کجا ببرم اینهمه عشق وراجیم رو؟
ممنونم از همراهی همه شما. باید برم ابعاد اسباب کشی رو بررسی کنم.
ایام به کام همگیتون از حالا تا همیییییییشه.
دیدگاه های پیشین: (14)
آریا
دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 21:52
سلام بر پریسا ی عزیز
خوشهالم که ارسلان رو خوشحال کردی
ممنونم دوست عزیز
هر چقدر دوست داری حرف بزن
ما اینجا میایم که با غمت با شادیت شریک باشیم
میایم که پای حرفات بشینیم
هرجا رفتی اگر لیاقت بلاگت رو داشتم خوش حال میشم
بهت سر بزنم همراهیت کنم
موفق و دل شااد باشی
بدرود و ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. اول اینکه به بخش پیغام های اینجا سر زدم و باید فرستنده اون پیغام رو توی ایمیل خصوصی حسابی دعوا کنم به خاطر این تصور اشتباهش ولی الان چون دیرم شده و باید برم پیش ارسلان فرصتش نیست. اگر خدا خواست و عمری بود بمونه برای بعد از ظهر. دوم اینکه اگر خاطرم جمع باشه که شما ها رو در جریان این نقد و انتقال گم نمی کنم کلی خیالم جمع میشه. ممنونم دوست عزیز که باهام هستی. خیلی هم از خدامه. جدی میگم. باقیش باشه واسه بعد از ارسلان.
ممنونم از حضور با ارزشت آریا. ممنونم خیلی زیاد.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 22:41
سلام. بابت ارسلان خیلی خوشحال شدم.
بله به هر حال ما انسان ها هیچ کدوممون کامل و معصوم نیستیم و کم و بیش راه در پیش داریم؛ یک مطلب جالب که با خوندن نوشته شما بهش فکر کردم اینه که اگه ما قرار بود تمام اشتباهاتمون رو در این زندگی کامل می کردیم و دیگه اشتباهی نداشتیم پس فلسفه زندگی چی می شد؟
آیا اون موقع هم جایی برای مبارزه می موند؟
این رو همین طوری بدون فکر زیاد روش نوشتم شما هم در باره اش فکر کنید نمی دونم درست هست یا نه حرفم رو میگم این که فلسفه زندگی کمتر شدن اشتباهات مردم باشه.
در مورد تغییر آدرس هم که هر جا برید اگه بخواید من همراهتون خواهم بود. هم وبلاگ دارم و هم فکر کنم آدرس ایمیلم در نظری که می نویسم برای شما ثبت میشه در هر حال ایمیلم هم در وبلاگم هست.
من هم وبلاگ نویسی رو اول با بلاگفا شروع کردم و همه اش رو هم کم کم یاد گرفتم و تمام چیزایی رو که در مورد بلاگ اسکای و خودتون گفتید دقیق تجربه کردم.
وقتی با پرشین آشنا شدم رفتم اون جا ولی برای این که وبلاگم در بلاگفا اولی بود و می خواستم یادگاری نگهش دارم حذفش نکردم اما نفهمیدم چه طوری یه روز که بهش سر زدم هیچی ازش ندیدم.
وای که چه قدر حرف زدم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اول بریم سر آخریش. معلومه که میخوام. مگه میشه همراهی شما ها رو نخوام؟ نصف گرفتگیم از این رفتن احتمال از دست دادن همراه هامه. راستش1بار1کسی بهم گفت نباید انتظار داشته باشی بازدید کننده از در و دیوار وبلاگت بره بالا چون چندان چیزی واسه ارائه اینجا بهشون نمیدی. بهش گفتم من واقعا به عشق بازدید زیاد و تعداد نظرات بالا نیست که ادامه میدم. واسه خاطر دل خودم اینجام. هنوز هم سر حرفم هستم. من شما ها رو به چشم بازدید کننده های1وبلاگ نمی بینم. برای من شما ها دوستانی هستید که اگر با تغییر آدرس گمشون کنم دلتنگ میشم. نمی دونم تونستم درست توضیح بدم یا نه. کاش تونسته باشم چون بهترش رو خدایی بلد نیستم دیگه شما ببخشید.
فلسفه جالبیه این توصیف شما. نمی دونم. گاهی بعضی اشتباه ها واقعا آزار میدن. مثل اشتباه پرزروز من. کاش بشه آدم ها کمتر اشتباه کنن چون قطعا هر اشتباهی نتیجه ای داره که ما می بینیمش حتی اگر نفهمیم این نتیجه منفی حاصل کدوم خطای ماست. ممنونم از حضور شما دوست من.
ایام به کام.
نخودی
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 00:00
سلام پریسا جونم
ای ول پس چوب معلم هم آخرش برای ارسلان عزیز گل در اومد یعنی خب خداییش ارزشش رو داره یه روز کامل معلمت باهات مهربونتر از همیشه همیشه باشه تازه بغلت هم بکنه و کلی نازت رو هم بکشه و اوووو دو تا پست اختصاصی تخصصی هم برات بزنه و اینا خب میارزه خوش به حال ارسلان شده دیگه حالا فقط من می‌گم هی مهربونیتون رو ادامه بدید تا بیشتر و بیشتر جبران بشه البته مهربونی به باقی دوستان ارسلان هم فراموش نشه چراکه از داستان همین رو آموختیم خخخ
راستی گفتید یکی خب کوشند این جناب یکی خیلی وقت هست اینجا ندیدمشون ….
در مورد وبلاگ جدید هم هرجا بری منم دقیق چسبیده بهت پشت سرتم بخوای نخوای دنبالتم و خب می‌دونی از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه من عاشق اینم که تو یه پست اسم خودمو ببینم اصلاً ذوق مرگیده می‌شم شدییید و نمی‌دونم جداً راجع به اعترافت چی بگم ولی هیچ وقت دوست نداشتم که تو این قضیه رو بفهمی و درک کنی اما خب هستند کسانی که خواسته یا ناخواسته باعث خوب دیدنت می‌شند و شایدم ندیده شدنت، یعنی خب احتمالاً فهمیدی چی گفتم ….
همیشه شاد شاد شاد و شاد و سربلند باشی و به قول خودت ایام به کام.

پاسخ:
سلام دوست نادیده و عزیز من.
ارسلان و بقیه مجاز هستن که رسما پدرم رو در بیارن دیگه داستان پریروز رو هرگز به هیچ قیمتی تکرارش نمی کنم. ولی مادر هاشون رو باید بزنم چون مثل مته میان روی مخم که شما چرا سیاست نمی کنی؟ باید روی این ها سیاست کنی. ما ناراحت نمیشیم شما زیاد مهربونی. یکی نیست توی سر این ها کنه که داد و هوار و کتک زدن سیاست نیست. به نظرم جدی باید به مشاور از دست این حضرات مادر شکایت کنم کلافه شدم از این توصیهشون.
بله دقیقا الان می فهمم اون زمان چی گفتی و الان چی میگی عزیز. خیال نمی کردم هرگز واسه خودم پیش بیاد ولی خوب اومد دیگه. شاید هم اونجا که میرم بهتر باشه ولی از خدا چه پنهون از دیشب دلم گرفته از این رفتنم و هی ایمیل زدن برای شروع رو عقب میندازم و به خودم دلداری میدم. راستش مدت هاست که خواستم توی پیوند هام بذارمت ولی به خاطر اینکه گفتم شاید هنوز آرامش رو اونجا ترجیح بدی اصلا همچین چیزی ازت نخوام و به همین خاطر هیچی نگفتم و حالا هم که خودم رفتنی شدم.
پس هستی. بیا کلی هم الان ذوق کردم یکی اینهمه سفت گفته باهام میاد. منظورم از یکی این جناب یکی بی معرفت نیست. منظور شمایی. جناب یکی هم هستش. اگر مثل من هر جا که میری توی کامنت دونیش رو هم بچرخی پیداش می کنی. ولی خودمونیم این عادت زشتیه که من دارم یعنی چی توی کامنت دونی همه رو می گردم؟ چیکار کنم دوست دارم فضولی کنم. به همه هم این توصیه رو می کنم اینقدر خوبه! باز صبح شد من زد به سرم. ببخش عزیز دست خودم نیست. عاقل نیستم که!
بلند شم برم تا دیر نشده و ارسلان زودتر از خودم نرسیده.
ممنونم که هستی دوست عزیز من.
ایام به کامت.
آزاد
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 11:41
دوست گرامی سلام
با افتخار خواننده ی آثار شما هستم … در هر خانه ای که بنویسید …
بعد از سفر کم و بیش بیمار بودم و هنوز هم هستم . در فضای مجازی حضور داشتم و خاطراتم را ثبت می کردم ولی مدتی هم کارم به بستری شدن رسید …حالا شکر خدا خیلی بهترم . به هر حال کم سعادتی نبودنها را بر من ببخشید … ولی همیشه خواننده و همراه خواهم بود
و ممنونم که می نویسید و خوب می نویسید . منتظر اشعار ناب . داستانها و دل نگاره های زیبایتان خواهم ماند .
ایامتان زیبا …

پاسخ:
سلام دوست بسیار عزیز من.
از پروردگار می خوام که نعمت سلامتی رو هرچه رودتر کامل بهتون برگردونه! خوشحالم که هستید دوست من. امیدوارم جایی که بعد از این میریم آباد تر و بهتر از اینجا باشه!
ممنونم از حضور بسیار عزیز شما.
در پناه خدا.
آریا
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 12:05
ممنون خیالم راهت شد
هرجا بری میام بلاگت رو به هم میریزم خخ
ال فرااار

پاسخ:
کاملا راحت باشه. خیالت رو میگم. بیا به هم بریز تا ساطور پرواز رو بیارم سردر وبلاگم آویزون کنم. حالا اگر تونستی از زیرش رد شو!
بدون شما نمیشه. جدی میگم. تازه اگر خدا خواست و درست شد دیگه ناز وبویسوم رو هم نمی کشیم و آخجون بزنیم بریم کامنت بازییی!
ایام به کام.
آریا
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 13:50
ساتور پرواااز وااای
شکلک پریسا نیست روح خبیسشه خخخ
ممنون اگه این کار بشه آلی میشه
دلشاد و سبز باشی دوست من

پاسخ:
از کجا فهمیدی من روح خبیسشم؟ خیلی شبیه خودش بودم که! حالا که فهمیدی باید به حسابت برسم تا نتونی افشام کنی. باش اومدم با ساطور پرواااز.
واقعا خوبه؟ به خدا راست میگم همین1رضایت کلی بهم جو مثبت داد. از دیشب تا الان فرستادن ایمیل شروع رو عقب انداختم و تا بهش فکر می کنم چنان دلم می گیره که باورت نمیشه. بیخیال رفتنی باید بره دیگه. پس بریم که بریم.
فرارت از ساطور پرواز برقرار باشه.
آریا
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 14:45
مرسی پس بیزحمت زود کاراشو بکن که زود اسباب کشی کنیم
خیلی از بچهامون دلشون میخواد کامنت بزارن اما کد امنیتی اذیتشون میکنه
بلاگ جدید رو راه بنداز که پرواز ملیسا شون رو بگیم بیان
بازم ببخش از پر حرفیم
ایامت شکلاتی آبنباتی

پاسخ:
مثل اینکه جدی باید بجنبم. باشه الان میرم می جنبم. فقط قربون دستت به پرواز بگو اون ساطورش رو هم تیز کنه واسه فردا ها لازمش داریم اونجااا. دزدگیر هم باید بزنم که امن باشه.
شاد باشی خیلی زیاد.
آریا
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 15:27
همووون اول ساااتوور پریسااا ؟؟ ؟ ؟؟ واااییی

خدا بخیر کنه
این همه خشونت
وااااییی برم تا سرمو از تنم جدا نکرده خخخ

از همیین اول حرف ساتور دزد گیر

پاسخ:
خداییش لازمه. لازمه دیگه. جدی خودمونیم، به نظرت لازم نیستش آریا؟
آریا
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 15:46
صد در صد لازمه
شوخی کردم
منم گرزم رو میارم خخ

هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست
کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد

پاسخ:
آخ که دستت درد نکنه به نظرم گرز و ساطور و این چیز ها رو کنار هم آویزون کنیم باد که میاد بخورن به هم دنگ دنگ صدا بدن آهنگ بشه موزون بشه…ای وای چی شد؟ خراب شد؟ ببخشید من نبودم این بود.
حالا من الفراااار!
ایام به کام.
آریا
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 16:15
خخخخ
نهنهنه اون ور فرار نکن شهر داری کنده وااای دیر گفتم
خخخ

پاسخ:
آیآیآی خدا یکی بیاد درم بیاره از اینجااا! آقا من به کی گیر بدم الان کی پاسخ گو میشه؟
مینا
چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 14:27
سلااااام آخ جون بالاخره تونستم اینجا کامنت بدم وب ویسام خیلیییییی اذیت میکنه این روزا کل یحرف داشتم که بزنم واسه پستای قبلی همرو یادم رفت از بس ای ن وب ویسام باهام نساخت
بگذریم خواستم بگم هرجا که رفتین منو یادتون نره ها
من هرروز میام اینجا سر میزنم یعن یعادتم شده زندگی تکبال عجیب داره به زندگی خودم شبیه میشه با تفاوت بر این که زندگی من خیلی بدتر از زندگی اونه بگذریم خواستم یادآوری کنم که من همیشه هستم ممنون

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
مگه میشه فراموشت کنم؟ فقط لازمه بخوایی باهام بیایی تا جزو اولی ها باشی. این تکبال این تکبال خدا بگم چیکارش کنه که همه رو سر کار گذاشته! باید1کتک سیر به دست کرکس واسهش درست کنم تا دلم خنک بشه.
ممنونم از حضور هر روزهت که برای من خیلی می ارزه. امیدوارم بشه از بلاگ اسکای به وردپرس منتقل شد تا همگی از دست این کد های مزاحم امنیتی خلاص بشیم. آآآمین.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 15:24
سلام و درود بر پریسای عزیز
من دوباره آمدم
اونقد میام که منو پرت کنی بیرون
از در بندازیم بیرون از پنجره میام داخل خخخ
تکبال 58کوش بیارش دیگه دلمون براش تنگ شده ههخ
تکبال نیست یکی از نوشته هاتون بزارید تا ما لذت ببریم
موفق و دلشاد و پیروز و سربلند و. و. و. هرچی خوبی هست باشی دوست عزیز
ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خوش اومدی دوست عزیز. شما هر زمان که دلت خواست بیا. فقط بیا. از در از پنجره از سقف، از هر جا دلت خواست بیا، فقط بیا.
تکبال58هم توی راهه داره میاد. آخه نیست که بال هاش پروازی نیستن، تا برسه اینجا1کمی طول می کشه. اگر خدا بخواد به همین زودی می رسه.
ممنونم آریا از حضورت. کمک بزرگی بودی این هفته برای من. عه! لو دادم که! آقا من نبودم اصلا من اینجا نیستم به قول آریا الفرااار البته با احتیاط از چاله های شهرداری.
ایام به کام.
مینا
چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 16:04
سلام منم با آقا آریا موافقم تکبال 58 کوش پس؟ باید برم جناب یکیرو خبر کنم کم کم اینطوری نمیشه

پاسخ:
سلام.
آخ وای نه نه به جان خودم دارم58رو می نویسم اگر اتفاق عجیب و غریبی پیش نیاد امشب راست و ریستش می کنم می ذارمش بابا چقدر خطرناکید شما ها آخه! همهش تقصیر این کبوتره شد. بذار چنان ماجرا هایی بنویسم واسهش که حالش جا بیاد. چه معنی داره این توی وبلاگ من از خودم بیشتر طرفدار داشته باشه؟ نه اینطوری نمیشه من باید برم1جایی قشنگ داد و هوار راه بندازم. به نظرم توی جنگل خوبه.
پاینده باشی مینای عزیز.
آریا
چهارشنبه 10 دی 1393 ساعت 17:56
خخخ
میگن آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گذیده نمیشه
جریان ال فرارته که هواست به چاله چوله های بلاگ اسکای هستش خخخ
من هیچ کاری نکردم مزاحم بودم کمک نه

پاسخ:
عمراً دیگه بی افتم توی این چاله هاش.
شما نیستی آریا. واقعا نیستی. این رو من هرگز یادم نمیره و شما هم هرگز بهش تردید نکن.
وای تکبال58روی دستم مونده برم بذارمش.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال57

دژ تکمار.
عفعی بزرگ، وحشتناک و عصبانی با هیبتی جهنمی، لای1دسته خیلی بزرگ پر لم داده و از حرص به خودش می پیچید. مارها در اطرافش می لولیدن. یکیشون درست در برابرش، روی زمین چنبره زده بود. از اون بالا مار چنبره زده هرچند خیلی بزرگ بود، انگار جمع و جور تر دیده می شد. عفعی هیسی بسیار خشمگین و کشیده سر داد و تمام مارهای اطراف ازش پیروی کردن.
-خوب چه خبر؟
-قربان اون پرنده بی پرواز هیچ کجا تنها نیست. فقط زمان هایی که به طرف اون درخت افرا می برنش همراه هاش زیاد نیستن. فقط یکیه.
-خوب کی؟ همراه لعنتیش کیه؟
-خود کرکسه قربان.
تکمار چنان عصبانی شد که از صدای هیس کشیدهش زمین لرزید. مار بزرگی که مقابل کوه پر چنبره زده بود، با1اشاره دم غولآسای تکمار در1لحظه بلند شد روی هوا، چرخی زد و به ضرب به دیوار مقابل خورد. داقون و خورد شده همونجا روی زمین افتاد و بلند نشد. تکمار دوباره در جایگاهش نشست ولی خشمش هنوز به قوت خودش باقی بود.
-اون خورشید هنوز تعلیمش میده؟
یکی از مارها با احتیاط جلو تر خزید.
-بله قربان. خیلی هم شدید تر شده. کبوتره هم خوب پیش میره. شنیدم خورشید معتقده شاید روی دست خودش بلند شه. البته نه حالا.
تکمار هیس آزار دهنده و بلندی کشید.
-اون رو می برن بالای افرا چیکار کنه؟
-قربان اون بالا چندتا پرنده هست که کبوتره میره پیششون. مثل اینکه به کمکش می پرن.
-می پرن؟ با کمک پرنده ای که خودش پروازی نیست چطور می پرن؟
صدای خنده و هیس هیس مارها تمام فضا رو پر کرد. تکمار خیلی زود دوباره جدی شد.
-من اون کبوتر رو می خوام. زنده. اگه قراره اون روی دست خورشید بلند شه میخوام اولین کسی باشم که بهش جایزه میده. من نمی دونم چطور می خوایید این کار رو انجامش بدید. ولی انجامش بدید و خیلی هم زود که اصلا حوصله انتظار ندارم. این کرکس آشغالخور هم باید در حضور من تعزیم کنه، شاید از گناهش گذشتم و بی زجر کشتمش. فقط با1نیش.
-قربان تکلیف خورشید چی میشه؟
-خورشید رو خلاصش کنید. ولی نه. خلاصش نکنید. بیاریدش اینجا. می خوام قبل از مردنش1کمی باهاش تفریح کنم. خوش می گذره.
صدای هیس هیس های کشدار و بلند انگار توی تمام ابعاد موجودیت اون فضا می پیچید و چنان آزار دهنده بود که در تصور نمی گنجید.
افرا.
صبح تازه بالا اومده بود. فاخته کنار دریچه باز، نگاه به آسمون داده و فقط خدا می دونست توی چه رویایی به سر می بره.
-سلام! چه رمانتیکی تو!
فاخته از جا پرید ولی خودش رو نباخت. نه یکه خوردنش رو آشکار کرد و نه شادیش رو.
-باز!تویی؟ دوباره به بیراهه زدی؟
باز خندید.
-جواب سلامم چی شد؟
فاخته شونه بالا انداخت.
-خوب حالا علیک سلام. چی شد دوباره این طرف ها!
باز دوباره خندید.
-من که تقریبا همیشه این طرف هام. از خیلی پیش اینطوریه. چرا تو امروز باید تعجب کنی؟
-من تعجب نکردم. ولی تو2روز پیش اینجا بودی.
-خوب ایرادش چیه؟ دلتنگی که گناه نیست.
فاخته نشنیده گرفت. به دریچه تکیه داد و آه کشید. باز کمی نزدیک تر شد.
-چرا آه کشیدی؟
-چون تشنهمه.
-تشنهته؟ خوب بیا بیرون برو آب بخور. اینکه سخت نیست.
-نه سخت نیست ولی رودخونه کمی دوره و من کمی کم پروازم.
-خوب باشی. بلاخره که باید یاد بگیری. ببین بیا خودم مواظبتم. تا دم رودخونه می برمت. فقط از اونجا بیا بیرون باقیش رو من باهاتم.
فاخته به نشان نفی سر تکون داد. باز اصرار کرد.
-چندتا بال که بزنیم رسیدیم. خیلی هم خوش می گذره. اگر بدونی هوا چه خوبه! البته سرده ولی آسمون صافه. جون میده واسه پریدن. معطلش نکن. بیا دیگه!
باز دستش رو دراز کرد ولی فاخته کشید عقب.
-چرا اینطوری می کنی؟ من می خوام کمکت کنم. مگه نگفتی تشنه ای؟
فاخته تابی به پر و بال مرتبش داد و عقب تر از دسترس باز به دریچه تکیه زد.
-گفتم تشنه هستم نگفتم که از جونم سیر شدم.
باز قیافه غمگینی به خودش گرفت.
-یعنی بعد از اینهمه ملاقات هنوز بهم اطمینان نداری؟
فاخته بی تفاوت نگاه می کرد.
-نه. ندارم.
-به اون محافظ جهنم چی؟ بهش اعتماد داری؟
فاخته خندید.
-به اون؟ آره دارم. اون حرف نداره.
-چیش حرف نداره؟ آخه اون مگه چی داره جز2تا بال بی خاصیت؟
-همون2تا بال بی خاصیتش حرف نداره.
باز با حیرتی حقیقی به فاخته خیره شد.
-میشه توضیح بدی؟
فاخته خندید.
-آخه اگر بال هاش خاصیت داشتن که اینقدر با مزه نمی شد. ولش کن تو که نمی دونی.
-چی رو نمی دونم؟ خوب تو بگو تا من بدونم. راستی اینهمه هم رو دیدیم تو بلاخره یکی از قصه هاش رو برام نگفتی.
فاخته خندهش رو خورد و شونه هاش رو تکون داد.
-دیگه بسه تشنهمه حوصله ندارم حرف بزنم برو تا این نیومده.
باز در حالی که از شاخه بلند می شد بهش گفت:
-همینجا بمون!نکنه بری؟
فاخته سکوت کرد ولی همونجا موند و از دریچه کوچیک و نیمه باز نگاهش رو پر داد تا عمق آسمون. باز پرواز کرد و از نظرش گم شد. چند لحظه بعد باز برگشت. با1برگ از گل فراموشم مکن که داخلش پر آب سرد و شفاف بود.
-آهای فاخته! خیالات رو ول کن. بیا آب بخور.
فاخته لبخند قشنگی از اون ها که فقط مال خودش بود و تکبال می مرد واسه دیدنش زد.
-ممنون!واقعا تشنهم بود.
-بخور اگر دوباره خواستی میرم واسهت میارم.
-ولی توی این فصل لعنتی تو گل فراموشم مکن از کجا آوردی؟
باز با رضایت خندید.
-خوب منم دیگه. درضمن این فصل مگه چشه؟
نگاه فاخته کدر شد.
-این فصل هیچیش نیست. اتفاقا قشنگه اگر در جا و جایگاه خودت باشی. من پرنده بومی اینجا نیستم. تازه بال هام رو هم سرمای این فصل کذایی زد و اینجا گرفتارم کرد.
باز با حالتی دلجویانه نگاهش کرد.
-زمستون که تا ابد نمی مونه. تو هم بلاخره بال هات درست میشن و می پری.
فاخته نگاهی مردد بهش انداخت.
-نمی دونم. کاش بشه!
-معلومه که میشه. تو همین حالاش هم اگر بخوایی حسابی پروازی هستی. چرا نمیایی امتحان کنی؟
-حالا نه. باشه واسه بعد.
-فاخته!بی خودی زمان از دست میدی. بیا پشیمون نمیشی.
-گفتم باشه واسه بعد. من الان…زود باش بپر! از اینجا برو! زود باش زود!
باز سریع به پشت سرش نظر انداخت و با دیدن تصویر محوی از1سایه دور بی معطلی پرید و رفت. ولی هم باز و هم فاخته می دونستن دیر شده. فاخته شونه بالا انداخت و بیخیال نگاهش رو پرواز داد به آسمون. تکبال که رسید پریشون بود.
-هی تکی!سلام. درضمن یواش تر همه رو بیدار می کنی.
تکبال از شدت التهاب داغ شده بود.
-ببینم بهت خوش گذشت؟ این دفعه هم احتمالا بله. مثل همه دفعه های دیگه که من می بینم و خیال می کنی که نمی بینم. فاخته چرا این کار رو می کنی؟
فاخته با شونه هایی آماده بالا انداختن نگاهش کرد.
-چی شده تکی؟ معلومه چی میگی؟ باز از چی ترسیدی زده به سرت؟
تکبال تقریبا داد زد:
-از چی؟ از فردای تو. بله که زده به سرم. فاخته! اون جونور عوضی1پرنده شکاریه که فقط به چشم صید می بیندت. اگر میگه تو قشنگی یعنی خوش گوشتی. اگر میگه خوبی یعنی خوش مزه ای. اگر میگه خیلی خاطر خواهتم یعنی میمیرم که قورتت بدم. تو این ها رو نمی فهمی؟ نه که نمی فهمی. اگر می فهمیدی که می فهمیدی. فاخته! محض رضای خدا به من گوش بده و بیشتر مواظب باش. دیگه چجوری بهت بگم که تو داری اشتباهی میری؟
فاخته بی حوصله ولی خوددار تکبال رو متوقف کرد.
-بسه دیگه تکی! آخه تو چی میگی؟ چه خاطر خواهی چه کشکی؟ ما فقط حرف میزنیم. فقط حرف می زنیم. اون می خواد روی شونه هاش ببردم آسمون و من نمیرم و ما در مورد پرواز و آسمون و1000نکبت دیگه با هم حرف می زنیم. تو هم می فهمی؟ تو معلومه کجا ها سیر می کنی؟ هنوز اولش رو ندیده تا آخرش میری و هرچی سیاه تر می بینیش و می خوایی که من هم همون مدلی ببینمش. آخه برای چی؟
تکبال هوارش رو خورد.
-برای اینکه نمی خوام دردت رو ببینم لعنتی! برای اینکه آخرش رو می دونم. انگار همینجا جلوی چشممه. فاخته! تو واقعا نباید اینطوری بی هوا بری.
فاخته که دیگه داشت از جا در می رفت تکیه از دریچه برداشت و ایستاد.
-بی هوا کجا برم تکی؟ من که جایی نمیرم. من همینجام. توی این لونه مزخرف تاریک زمستون زده درب داقون. تو هم نمی فهمم چی میگی. چرا همیشه اصرار داری من باور کنم1چیزی بغل گوشم هست که خیلی خطرناکه و آخرش هم می زنه لهم می کنه. پس عشق زنده بودن و زندگی کجاست اگر بخوایی همهش بترسی؟
-من می ترسم فاخته. واسهت حسابی می ترسم. می ترسم چون از تو با تجربه ترم. نمی خوام اشتباه کنی. به هیچ عنوان خیال ندارم مثل احمق های منگ تماشا کنم که خودت رو از سر ندونستن داقون کنی. فاخته با حرصی که دیگه نمی شد پنهانش کنه به تکبال خیره شد. توی تمام نگاه تکبال وحشتی بود که فاخته از سر خشم خودش متوجهش نشد. شاید هم شد و اعتقادی بهش نداشت. هیچ کدوم نفهمیدن بقیه کی بیدار شدن، به سر و پرشون رسیدن و اومدن ریختن وسط. تکبال حس می کرد اعصابش از حرصی ترسآلود و آمیخته با نگرانی بدون مهار مور مور میشه. با صدای چلچله انگار از دنیای وحشت پرید بیرون.
-تکبال بریم1سرکی بزنیم بیرون؟
تمام وجود تکبال پر شد از صدای جیک جیک.
-آره بریم! بریم بریم دیگه بریم! هیچی نمیشه. سرد نیست. بریم دیگه بریم. …
تکبال خواه ناخواه همراهشون راهی بیرون لونه شد. جوجه ها با حرکت دست تکبال مشغول تمرین و شیطنت شدن و تکبال و فاخته مثل اینکه هیچ وقفه ای توی صحبتشون پیش نیومده بود، ادامه دادن.
فاخته!محض رضای خدا بهم گوش کن. این بالا پریدنت کار دستت میده. پرواز خواهی هم باید سر زمانش و به اندازه متعادلش باشه. تو اینطوری1روزی می افتی.
فاخته چشم هاش رو تنگ کرد. مثل اینکه تکبال رو سانت به سانت جستجو می کرد.
-بذار ببینمت. این تویی که از پرواز خواهی متعادل حرف می زنی؟ من اگر پریدم با پر و بال خودم پریدم. نهایت پرواز من بیشترین اندازه پرواز1فاخته هست و بس. تویی که به گفته خودت واسه بالا تر پریدن شونه نشین1کرکس شدی دیگه به من از پرواز خواهی متعادل هیچ توصیه ای نکن.
تکبال با خشمی فرو خورده از جنس دلواپسی و درموندگی نگاهش کرد.
-واسه چی1لحظه تصور نمی کنی من اشتباه کرده باشم و الان با درک اینکه غلط زیادی کردم دارم بهت میگم بیشتر مواظب باش؟ چرا احتمال نمیدی من نمی خوام تو1مدل دیگه اشتباه کنی؟ واقعا فهمش اینهمه سخته؟
فاخته دیگه آشکارا عصبانی بود.
-سخت، خسته کننده و نچسب. اگر جالب بود تو خودت زود تر از به قول خودت اون غلط زیادی و داستان های بعدیش که توصیفشون می کنی می فهمیدی. یادمه توی ماجرا هات ازت شنیدم که بازدارنده زیاد داشتی و خیالت به توصیه هاشون نبود.
تکبال داد نمی زد ولی صداش بلند و رثا بود.
-توصیه های اون ها رو من نشنیدم و شدم این. تو مگه حکم داری خودت رو نابود کنی؟
فاخته به تلخی زهرخند زد.
-شدی این؟ شدی چی؟ ظاهرا که ناراضی نیستی. از اسم کرکس جانت پایین نمیایی. این وسط1چیزی لنگ می زنه. یا واسه ادا تیریپ ناراضی گرفتی که بگی من خاطر خواهش نیستم اون با اونهمه کیابیاش میمیره واسهم و از این بازی ها، یا زمان هایی که واسه من قصه میگی تیریپ راضی می گیری که خر ادا های کبوتر خوشبختت بشم و اینطوری ناکامی هات رو تلافی کنی، یا اصلا هیچ کدوم این2تا نیست و تو عشق ماجرایی و وقتی به اینجاش می رسه1بسته شعار از جنس مال پرنده های مادر توی آستینت داری که بپاشی به اعصاب من. هر کدومش که باشه چیز مزخرفیه.
تکبال از شدت خشم می لرزید.
-عشق ماجرا؟ ماجرا واسه تو؟ تو خیال کردی خیلی بهم عشق میده وقتی حواسم جمع میشه و می بینم تو چیز هایی ازم می دونی که یادم نمیاد کی بهت گفتم؟ به نظرت تفریح می کنم وقتی دلواپس خودت و دونسته هاتم؟ زمانی که با خودم فکر می کنم این شنیده هات چه بلایی سرت میاره؟ تو واقعا، تو واقعا، تو، …
-تکبال اینجارو! ببین من چرخک یاد گرفتم.
پرپری چنان بی هوا خودش رو انداخت توی بغل تکبال که کم مونده بود جفتشون عقب بی افتن. تکبال پرپری رو با دست هایی بی حس بغل کرد و با خنده پرتش کرد هوا.
-چرخک بزن ببینم!
پرپری جیغی از سر شادی کشید و مشغول پرواز نصفه و نیمهش شد. تکبال به فاخته نگاه کرد. انگار از پشت پرده ای تاریک می دیدش.
-باشه. هر طور مایلی. به جهنم. شما می تونی بری به اون دریچه بچسبی. من تعهد می کنم که عشق دریچه بودنت رو نبینم.
فاخته از شدت حرص اشک توی چشم هاش جمع شد. اهل هوار زدن نبود ولی چنان عصبانی بود که به وضوح و با چشم های خیس می لرزید.
-خیلی ممنونم تکی از کنایه زدنت! می دونی؟ ترجیح میدم زندگی واقعی نفلهم کنه تا اینکه بشینم ور دلت و تماشا کنم که هر زمان با مدل فرمان بری که دلت می خواد جور نبودم و اون شکلی رفتار نکردم واسه نشنیدن پند هات مطل و متلک هوالهم کنی.
تکبال با ظاهری که دیگه عصبانی نبود و در عوض به شکل نفرت انگیزی سرد و خشک شده بود، نگاهی بهش انداخت و با لحنی هماهنگ با اون چهره گفت:
-باشه. گفتم که، به جهنم. در جوار باز نکبت کثافت آشغالت بهت خوش بگذره. این طرف دریچه، اون طرف دریچه، هر جا دلت می خواد.
تکبال این رو گفت و بدون اینکه به فاخته نگاه کنه بلند شد رفت لای شاخه ها. ترجیح می داد جایی باشه که فقط بشه جوجه ها رو ببینه بدون اینکه اون ها ببیننش و دور و برش شلوغ کنن و ازش جواب های پشت سر هم بخوان. چیزی توی دلش سنگینی می کرد. درد داشت. روحش سنگین شده بود.
فاخته با خشمی بی انتها تماشاش کرد، اشک چشم هاش رو با گوشه پرش گرفت و با خودش غرید:
-لعنت به این بال های کوفتی من! لعنت به این فصل لعنتی! لعنت به این بهار عوضی که نمیاد!لعنت به این به این به این به این به این روانی توهم زده از خود در رفته نفهم!
باد سردی از ناکجا می وزید. آسمون دوباره و به سرعت داشت ابری می شد.
-تکی تو امشب چه دردته؟ تا الان3دفعه با چشم های کاملا باز رفتی توی شاخه ها. حالت خوبه؟ تکی شنیدی چی بهت گفتم؟ تکی! تکییی!
تکبال با تکون های شدید خورشید به شدت از جا پرید.
-خورشید دردم گرفت چیکار می کنی؟
خورشید با خشم همیشگیش که در اینطور مواقع کمی آتیشی تر می شد نگاهش می کرد.
-زهرمار!دیگه شورش رو درآوردی! از زمانی که برگشتی این مدلی هستی. معلوم نیست کجا ها سیر می کنی. تو چته تکی؟
تکبال فقط نگاهش کرد. انگار دیگه حالی واسهش نمونده بود تا مثل همیشه از خشم خورشید بترسه و عقب بکشه. همونجا نشست و فقط نگاهش کرد. خورشید لحظه ای بهش خیره موند.
-تکی!میشه بهم بگی این چه درد مضحکیه که باعث شده قیافه تو شبیه برگ های بارون ندیده بشه؟
تکبال1لحظه مات به خورشید نگاه کرد و1دفعه زد زیر خنده. خندید و خندید. خنده هاش بلند و بلند تر شدن. قهقهه شدن، هوار شدن، عربده شدن. خورشید تماشا کرد و تماشا کرد و1دفعه با احساس خطری جدی و ناگهانی از جا پرید و رفت بغلش کرد. تکبال توی بغل خورشید با تمام زورش جیغ می کشید و خنده های وحشتناکی رو عربده می زد که تا به حال هیچ کس ازش نشنیده بود. خورشید فقط بغلش کرده بود و محکم روی سینه فشارش می داد و تکبال خنده هاش رو جیغ می کشید. مشکی و شهپر و چندتا دیگه اومدن ببینن چی شده ولی تکبال همچنان قاه قاه می خندید. بقیه فقط تماشا می کردن. تکبال خندید و خندید. چشم هاش خیس شدن، اشک هاش چکیدن، بیشتر و بیشتر. پر هاش از اشک خیس می شدن، خنده هاش همراه هقهق می شدن، بیشتر و بیشتر. گریه بود. گریه ای بلند و تلخ. تکبال با صدای بلند، بیخیال حضور دیگران، بیخیال حیرت خشمگین کرکس، بین دست های خورشید به شدت می لرزید و هوار می کشید، سر روی شونهش گذاشته بود و از ته ته ته دلش زار می زد. خورشید در جواب نگاه مشکوک، ناراضی و پرسش گر کرکس شونه بالا انداخت و به بقیه اشاره کرد که اونجا رو ترک کنن. کرکس خواست بره جلو ولی خورشید کشید عقب و با حرکت دست مانع شد. کرکس و خورشید با حرکت های بی صدا با هم دعوا کردن. تکبال خیالش به هیچ کدوم از این ها نبود و با تمام وجود و با صدایی که کاملا رهاش کرده بود، مثل اشک هاش، مثل وحشتش، بلند و آزاد از هر خیالی گریه می کرد. فقط گریه می کرد و فقط و فقط گریه می کرد.
-عجب! ببین تکی! مطمئنم تو خوشت نمیاد ولی من با این مدلت موافق نیستم. به نظر من تو اشتباه کردی و اشتباه می کنی.
شب آرومی بود. سرد ولی آروم. تکبال دیشب بعد از اون حمله شدید عصبی و شیره بنفشی که خورشید به خوردش داد تا خود صبح خوابید و صبح فردا که بیدار شد مثل بیمارهای گرسنگی کشیده، رنگ پریده و خسته بود. تا خود شب با مواظبت های خورشید کسی نتونست کنجکاوی هاش رو ارضا کنه و بفهمه تکبال چش شده بود. خود خورشید هم سخت تر از همیشه ازش کار کشید و هیچ توجهی نمی کرد که تکبال اصلا توی باغ نیست و پشت سر هم اشتباه میره. شب که شد، هر2بالای بلند ترین شاخه درخت گردو نشستن تا خستگی در کنن. خورشید بلاخره با چرخوندن و پیچوندن حرف، موضوع حال افتضاح تکبال رو جویا شده و تکبال هم که تحملش تموم شده بود، گریه کرد و زبونش باز شد. روی شونه های خورشید اشک ریخت و از ترس ها و دلواپسی ها و تردید هاش حرف زد و برای خورشید توضیح داد که چیزی نمونده از وحشت نابودی فاخته به دست های بی تجربه خودش روانی بشه. خورشید گوش کرد، اشک هاش رو گرفت، دستش رو فشرد و سعی کرد بهش آرامش بده و منطق به خواب رفتهش رو بیدار کنه. و مطابق انتظارش، تکبال موافق نبود.
-معلومه که موافق نیستی. خورشید! تو که خیالت نیست سرش چی میاد.
-ببین تکی! من محبتت رو به اون افرایی درک می کنم. ولی باز هم میگم و اصرار هم دارم که تو اشتباه می کنی. تکی! هر زمان هر مدل رفتاری که خواستی با کسی کنی، چه مثبت و چه منفی، چه از سر محبت و چه از سر وظیفه، خودت رو بذار جاش. اگر تو جای فاخته باشی دلت می خواست کسی این مدلی هوات رو داشته باشه؟ تکی! گاهی زندگی بد تا می کنه ولی نمیشه کاریش کرد. تو اگر واقعا می خوایی حفظش کنی این راهش نیست.
-پس راهش چیه؟ اینکه بذارم خودش رو بفرسته توی شکم1شکاری عوضی؟
-یعنی میگی الان خیلی بهتر شد؟ اون فاخته حرفت رو شنید؟ پذیرفت؟ از حالا دیگه انجامش میده و تو خاطر جمعی؟
-نه. این دیوونه اینقدر، اینقدر، اینقدر نفهمه که…
-تکی! اون نفهم نیست. فقط می خواد زندگی کنه. مثل خودت. یعنی تو می خوایی بگی دلواپسی تو برای اون فاخته از دلواپسی خونوادت برای تو بیشتره؟ یعنی عشق تو بهش بیشتر از عشق خونوادت به توِ؟ جواب نده. توجیه نکن. چون جوابش منفیه. اون فاخته رو تو اینطوری نمی تونی حفظش کنی تکی. فرقی نمی کنه چقدر برات عزیزه. ولی اینطوری موفق نمیشی. اگر ادامه بدی فاصلهت ازش بیشتر و بیشتر میشه و1زمانی می بینی که دیگه هیچ طوری دستت بهش نمی رسه که اگر لازم باشه دستش رو بگیری. شاید اون زمان حاضر بشه همه چیز رو حتی زندگیش رو ببازه ولی از تو کمک نخواد.
تکبال با خشم بهش خیره شد.
-تو نمی فهمی خورشید. اون رفیق نکبتش1بازه. باز. می فهمی؟ می خوایی من هیچی نگم تا خودش تجربه کنه ببینه چی میشه؟ من می دونم چی میشه. تو هم می دونی. تماشاگر چی باید باشم؟ من نمی تونم خورشید. نمی تونم.
تکبال دوباره زد زیر گریه. خورشید دست گذاشت روی شونهش.
-تکی!گاهی لازمه کنار بمونیم و تماشا کنیم. حتی اگر عزیز هامون خودشون رو به دردسر بندازن. برای حفظ عزیز هامون از درد ها و دردسر های بزرگ و خیلی بزرگ، گاهی لازمه تماشا کنیم و اجازه بدیم خودشون درد های کوچیک تر رو تجربه کنن تا این توان رو داشته باشیم که در شرایط بدتر حفظشون کنیم. خونواده تو خیلی خاطرت رو می خواستن و تمام سعیشون رو کردن که حفظت کنن ولی نتیجهش چی شد؟ الان هر اتفاقی هم واسهت بی افته حاضر نیستی برگردی عقب. تو اون فاخته رو اینقدر دوست داری که حاضری هر کاری کنی تا گرفتار نشه. حتی به قیمت نفرتش. ولی تکی! گاهی زنده ها باید درد های کوچیک ترشون رو زندگی کنن تا گرفتار گرفتاری های بزرگ تر نشن. تو هم باید این رو بپذیری و اجراش کنی. در مورد فاخته و در مورد خودت. باور کن اینطوری هم فاخته بیشتر در امانه هم تو موفق تری و هم محبت تو اینهمه مزاحم و خسته کننده تعبیر نمیشه و زمانی نمی رسه که دیگه خیلی دیر شده. تکی! تو اصلا گوش میدی چی بهت میگم؟
تکبال با همون نگاه نگران و بی حالت، مثل سنگ به مقابل، به خورشید و شاید هم به هیچ خیره مونده بود و در جواب خورشید فقط زمزمه کرد:
-داره اشتباه می کنه. داره اشتباه میره. نباید. نباید. نباید بره.
خورشید سری تکون داد و آه کشید.
-آخ تکی تکی! اشتباه رفتن مال زنده هاست. ولی به نظر من از بین فاخته و تو، این تویی که بیشتر داری اشتباه میری. نتیجه این اشتباهت هم چندین برابر فاخته خودت رو اذیت می کنه. اینطوری ادامه نده تکی! بعدا خیلی اذیت میشی. نکن!
تکبال به عمق شب خیره مونده بود. اشک بی صدا پر هاش رو خیس می کرد. خورشید تماشاش کرد.
-تکی!اصلا تو حرف حسابت چیه؟
تکبال با صدایی که به زحمت شنیده می شد از لای اشک هاش زمزمه کرد:
-من؟ حرف حسابم؟
گریهش بیشتر شد و به هقهق افتاد. خورشید شونه هاش رو فشار می داد و شاید اصلا متوجه نبود چیکار داره می کنه.
-تکی! به من توجه کن! این فاخته رو تو نکنه بد بخواییش؟ یعنی دوست داشتن رو در موردش بد تعبیر کرده باشی. فاخته ها پرنده های اینجا نیستن. فراموش که نکردی؟ دیر یا زود اون پرنده باید بره. تکی! تکی اینطوری گریه نکن! ببین کبوتر احمق این هیچ خوب نیست. تو نمی تونی برای همیشه توی بغلت نگهش داری. نه شدنیه نه مثبت. مطمئن باش که اون هم این رو نمی خواد. به هیچ قیمتی نمی خواد. این که تو پیش خودت اسمش رو عشق و محبت می ذاری نکنه خودخواهی باشه؟ تکی! اون1زنده جدا از توِ. به هیچ عنوان نباید تصور کنی برای همیشه اینجا، روی افرا، توی این جنگل، یا هر جا که تو بخوایی می مونه که هر زمان تو دلت بخواد دستت بهش برسه.
تکبال حالا دیگه سرش رو کرده بود زیر بال هاش و شونه هاش از هقهقی شدید می لرزیدن. خورشید به جای مهربون تر شدن عصبانی شد.
-بسه دیگه خفه شو! واقعا که! تو جدی زده به سرت! ببین دیوونه بوق! تو مادرش نیستی. تو هیچ کسش نیستی. تو باید این رو بفهمی و دست از سرش برداری. عشقت، مهرت، محبتت، هرچی که هست و تو اسمش رو می ذاری، تمامش رو داشته باش ولی هم واسه خاطر خودت و هم واسه خاطر اون عاقلانه تر به زندگی و امروز و فردای جفتتون نگاه کن. این مسخره بازی ها رو هم تمومش کن. فهمیدی؟
تکبال نگفت که نفهمیده ولی خورشید می دونست. به آسمون تیره شب خیره شد و آه طولانیش رو قورت داد.
-تکی!دردسر تو تازه شروع شده. خدا به دادت برسه!
خورشید این رو نگفت و تکبال هم که فقط سرش به درد خودش گرم بود چیزی نفهمید. شب تمام سنگینی و سکوتش رو روی جهان پهن کرده و اندیشمند و خاموش، نظاره گر پیدا و پنهان این داستان بود.
دیدگاه های پیشین: (4)
حسین آگاهی
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 23:01
سلام. این قسمت رو با وجود کم بودنش نسبت به قسمت های دیگه دوست داشتم چند صحنه رو در مدت کوتاهی به خوبی توصیف کردید که این قوت کار شما رو می رسونه.
و طبق معمول تضاد های زندگی رو به بهترین شکل نشون دادید که این فقط هنر خود شماست.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
لطف همیشگی شما بد عادتم کرده. هر زمان بنویسم و شما نباشید انگار نوشتهم ناقصه. ممنونم که هستید.
ایام به کام شما.
آریا
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 23:05
سلام پریسا عزیز
نمیدونم کاش کلمه ای بالاتر از ممنونم پیدا میشد که تقدیمت کنم برای زهماتت
ممنون یه دنیا ممنون
نوشته هات خیلی برام با ارزش و عزیزه
ممنونم که با خستگیت بازم مینویسی خیلی ممنون
برات شادیه روز افزون آرزو مندم دوست عزیزم
شاااد باش وبخند به روی مشکلات تا مشکلات روشون کمشه خخخ
ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. نمی دونم چی بگم که با محبت شما برابری کنه. کاش چیزی بلد بودم که بگم ولی بلد نیستم. ببخش. باید بنویسم آریا. حالا دیگه حس می کنم این نوشتن تنها کاریه که من می تونم و باید کنم. این لحظه ها که می گذرن بیشتر از هر زمان دیگه ای تشنه نوشتنم. نمی تونم توضیح بدم. اگر هم می تونستم، چه بسا که اینجا نمی گفتم چون جای گفتنش نیست. کاش بتونم همیشه بنویسم. دلم می خواد بهتر و بهتر بنویسم. داره به سرم می زنه در مورد چاپ و نشر تحقیق کنم. به هنر نداشته ام باور ندارم ولی دلم می خواد بنویسم و بیشتر بنویسم و هرچه بهتر بنویسم و…
برام دعا کن آریا. خیلی دعا لازمم.
ایام به کام شما.
نخودی
دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 01:03
سلام پریسا جونم
می‌گم من امروز حالم حسابی خوب هست روزگار هم به چرخ مراد ما می‌گرده ببین فایر هم درگاهشو برام باز کرده …..

خب خیلی حرف دارم که نمی‌دونم از کجاش بگم:
بذار ببینم این قسمت و قسمت قبلی عالی بود یعنی کلاً عااالی عالی می‌نویسی ….. اصلاً من کشته مرده توصیفم که خب اینجا به قدر کافی و وافی هستش ….
می‌گم می‌شه تو قسمت بعدی یکی از شهپر ماجراش رو بپرسه یا خودش با زبون خودش بیاد برا یکی تعریف کنه؟
دیگه این که فکر کنم آخرش می‌خوای به دست فاخته تکبال رو بفرستی تو لونه تکمار؟!. نمی دونم واقعاً می‌رسم به آخرش یا نه ولی منتظر می‌مونم ؟
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
بَه بَه ببین کی اینجاست! نخودی عزیز من! چه ذوقی کردم بعد از اینهمه التهابات مدل به مدل از اومدنت! عالیه که حالت خوبه. فقط خدا می دونه چقدر تداوم این خوب بودنت رو می خوام. خیلی می خوامش خیلی!
شهپر که تعریف کرد. روی اون درخت هلو وقتی زخمی بود. شما بگو چی می خوایی بدونی خودم میرم جنگل می پرسم ازش بیاد بهت بگه. آخه شما سوالات سفارشیه عزیز. جواب لازم و تضمینی.
تکبال با دست فاخته بره توی لونه تکمار!؟ بد نیست ها! تا الان بهش فکر نکرده بودم! آخرش رو اینطوری بنویسم چطوره! فاخته تکبال رو ببره واسه تکمار بعدش تکمار جفتشون رو بخوره و کرکس بیاد تکمار رو بخوره بعدش خورشید و این قوشه شهپر بیان تکمار رو نصفش کنن و بعدش با هم دعواشون بشه همدیگه رو نفله کنن و پایان.
چی شد!
هرچی دلت می خواد اینجا حرف بزن عزیز. حتی1واوش از دستم، یعنی از گوشم در نمیره. ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 15:02
من باز مزاحم شدم
میگم برای نشر فکر کن فکر آلیه متمعن باش که موفق میشی چون هنرش رو داری هیچ وقت شکسته نفسی نکن پریسا.
محتاجیم به دعا دوست عزیز
چشم متمعن باش اونقد برام عزیزی که تو لحظات معنویم فراموشت نمیکنم پریسا جان
موفق و دل شاد باشی
ایزد نگهدارت

پاسخ:
شما مزاحم نیستی آریای عزیز.
هنر که واقعا ندارم هرچی هست لطف شماست که اینطوری می بیندم. ولی…شاید روی این فکرم بمونم. شاید اقدام کنم. اگر حوصلهش باشه که برم بگردم جواب هام رو پیدا کنم و بیشتر از مراحلش بدونم شاید انجامش بدم. شاید. تا خدا چی بخواد. فعلا بذار ببینم تا آخرش رو می نویسم یا به دعای دوستان از صفحه روزگار محو میشم. شوخی کردم. همه چیز دست خداست. تا نخواد، هیچی نمیشه. تا خدا چی بخواد.
ایام به کام شما.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم گرفته اومدم اعتراف!

سلام به همگی.
میگم می دونید چند وقته من اینجا حرف نزدم؟ مدت ها و مدت هاست که فقط چیز نوشتم و گذاشتم و رفتم. دلم تنگ شده بود واسه گفتن و گفتن. بدم نمی اومد1چیزی پیش بیاد به بهانهش بیام اینجا حرف بزنم. نه متنی، نه داستانی، نه کتابی. فقط حرف. مثل زمانی که دعا می خواستم. مثل اون عصری که سر خدا هوار می زدم که آخه چرا نشد که اجابتم کنی. تا امروز که بلاخره1چیزی شد.
دلم نمی خواست چیزی که باعث میشه بیام اینجا حرف بزنم این مدلی باشه ولی…
خلاصه اینکه دلم گرفته. خیلی هم زیاد.
راستش من هرچی که نشه جایی ببرم و از طرفی دلم بخواد مفصل در موردش حرف بزنم رو میارم می ذارم اینجا. نمی دونم چه حسیه. اینجا نوشتن سبکم می کنه حتی اگر مطمئن باشم کسی جز خودم نمی خونه. گاهی چیز هایی رو می نویسم که نمیشه به کسی بگمش. مثل الان.
احتمالا بعد از خوندنش ازم متنفر میشید ولی من باید بگم. باید بگم. خودم رو مجازات می کنم با این گفتن و نوشتن و فاش کردن.
از خودم خسته ام، عصبانیم، دلگیرم.
دلم گرفته!.
امروز من، دستم روی1ضعیف بلند شد. 2بار هم بلند شد!. باورم نمیشه این خودم باشم.
نمی دونم چی شد. خسته و عصبانی بودم از همه چیز. از خودم، از اطرافم، از…از همه چیز. فشار روی اعصابم کمی بالاتر از ظرفیتم بود. 1لحظه خشمم از هرچی که این اواخر اذیتم کرده بود و داشت اذیتم می کرد، بهم پیروز شد و ضربهم کرد. از خودم بی خود شدم، از جا در رفتم، منفجر شدم. به خودم که اومدم دیدم دستم2بار رفته بالا و اومده پایین.
حواسم که جمع شد هنوز ضربه خشمی بودم که از تمام نکبت این چند روز اخیرم جمع شده و به روحم فشار می آورد. نفس هام سنگین می زدن. گذشت و گذشت و حرص و هوار و همه چیز رفتن. بعدش فهمیدم چی شده. دیر فهمیدم! دیر!. اون بچه که احتمالا هیچی نفهمید. فقط من هستم و1دنیا آخ که از اون ضربه هایی که زدم مونده روی خاطرم. کاش اون بچه می فهمید و می شد که فردا از دلش دربیارم! کاش یادش بود و می تونستم کاری کنم که یادش بره!
کاش!…!کاش!
من با بچه های معلول سر و کار دارم. این بچه چند معلولیتیه. حرف نمی زنه، نمی بینه، یاد نمی گیره، تحلیل نمی کنه، خلاصه اینکه فقط برای هیچی میارنش زیر دست من.
امروز حال درستی نداشتم. بد خسته بودم. خیلی حرصی بودم. تمام دیروز و امروز رو سعی کرده بودم خاطرم نباشه که چقدر خسته و چقدر با خودم درگیرم. ظاهر ماجرا بد پیش نمی رفت. این طفلک بدون اینکه سر از حال من و هوای خودش در بیاره هر کاری که بهش یاد می دادم نکنه رو می کرد. همیشه می کرد ولی امروز من…نفهمیدم چه غلطی کردم. 1لحظه بود. بعدش فقط حرص بود. حرص از خودم شاید. حرص از همه چیز و همه کس و باز هم از خودم که اینهمه ضعیف بودم. در این سال ها، حدود13سال، پیش می اومد که عصبانی بشم و صدام بره بالا. تهدید به زدن هم می کردم ولی هیچ وقت دستم بالا نمی رفت. اگر هم می رفت می زدم روی میز که مثلا اشتباهی دستم خطا رفت و می خواستم بزنم که نشد. بچه ها باور می کردن و جا می رفتن و حل می شد. ولی امروز زدم. دستم2بار رفت بالا و اومد پایین و خطا هم نرفت. به مادرش گفتم. خندید و صمیمی تر از همیشه گفت هیچ عیبی نداره اصلا خودت رو ناراحت نکن. اتفاقا خوب کردی بذار سیاست روی سرشون باشه تا یاد بگیرن. اینجا بود که هیچی دلم نخواست جز1گریه سیر. مادرش موافق بود با خشم من. این بچه که من زدمش هیچ همراهی نداشت. جز خدایی که از بس صبوره من موندم مات این صبوریش. رفتم پیش بچه. صداش زدم. خندید. دلم شکست از خندهش. چنان شکست که صداش رو انگار خدا هم شنید. بقیه بچه ها هم شنیدن. یعنی ارسلان معصوم من هم شنیده؟ باهام قهر نکرد. گریه نکرد. معترض نشد. به صدای بی خشم من خندید.
خدا ببخشدم! خدا ببخشدم!
با خودم گفتم فردا میرم از دلش پاک می کنم. ولی چی رو؟ اون که چیزی یادش نیست. خدایا من چه خاکی به سرم کنم؟ از بار این درد عوضی چجوری خلاص بشم؟ دارم دق می کنم. یکی بیاد اینجا توی این وبلاگ جایی که همه می خونن با لفظ و با هرچی بلده مجازاتم کنه بلکه این حس وحشتناک دست برداره از سرم و تموم بشه! خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
بچه های من هیچ وقت وبلاگی نمیشن. هیچ وقت اینجا رو نمی خونن. بچه های من هیچ وقت هیچ وبلاگی رو نمی خونن. ولی من می نویسم.
معذرت می خوام ارسلان. فرشته بی گناه این جهان سیاه! ببخشم عزیز. نفهمیدم. خستگی هایی که از دوردست های زندگیم بهم زخم می زدن چشم هام رو بستن. خشم دستم رو برد بالا و آورد پایین. تو هیچیت نشد و فقط ساکت نشستی و من الان نمی دونم تا کی توی دلم باید فشار آزار دهنده این فریاد خشم رو تحمل کنم. عزیز فراموش کار خدا! تو رو به پاکیت، پیش خدا هم امروز رو فراموش کن و بهش شاکی نشو از دستم. من ضعیفم ارسلان. ضعیف تر از اون که خیال معصوم تو بهش برسه. من با1فوت خشم خدا هیچ میشم. تو که خیالت نیست یا ما خیال می کنیم که خیالت نیست ولی حالا باش تا ببینی خدای تو و خدای من، کی و کجا طاوان امروز رو ازم بگیره. ارسلان تو رو خدا، تو و خدا زبون هم رو می فهمید. بهش بگو بهم سخت نگیره. بهش بگو زیاد سفت تنبیهم نکنه. بهش بگو من در هر لحظه عمرم در حال پس دادن مجازاتم. بهش بگو نفهمیدم. بهش بگو اشتباه کردم. بهش بگو غلط کردم. حتی نمی تونم گریه کنم. نمیاد. از شدت درد گریهم نمیاد. ارسلان تو می دونی بگو من چه جوری از ذهن خدا امروز رو پاکش کنم؟ بهم بگو چه جوری میشه از سیاهی این خاطره زجرآور خلاص بشم؟ به خدا ارسلان من سیاهی های زجر آور زیاد توی خاطرم هست. مثل زخم های بی درمون اذیتم می کنن. تا هم میان1خورده آروم بشن1چیزی بهشون سیخ می زنه و دوباره باز میشن و خون پس میدن. ارسلان ببخش و به خدا هم بگو ببخشدم. هرچی تو بخوایی. فقط تنبیهم رو ازش سبک تر بخواه. دیگه کاری ازم بر نمیاد جز اینکه منتظر بشم. منتظر دست خدا که بیاد انتقام فرشتهش رو ازم بگیره. از دستی که به روی امانت بی دفاع زمینیش بلند شد.
همگی ببخشیدم اینجا اینهمه عراجیف می نویسم. ببخشیدم که انگار نه انگار کسی می خونه هرچی دلم خواست می نویسم. ببخشیدم که اینهمه تلخم امروز. اگر این پیش من و ارسلان و خدا حل بشه دیگه هرگز تکرارش نمی کنم.
خدا ببخشدم!
خدایا ببخشم!. ببخشم!. خدایا منو ببخش! خدایا منو ببخش! منو ببخش!.
دیدگاه های پیشین: (6)
رضا
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 15:49
خیر و شر در آخرالزمان

– جایگزینی و تبدیل خیر و شر به یکدیگر در عصر ما یعنی آخرالزمان به اوج کمال خود رسیده است و لذا ھمه ارزش ھای کھن بشری وارونه شده اند . و لذا عصر جدید را باید عصر خودکشی و شرپرستی و فناجوئی و خودبراندازی نامید که شر تاریخی بر خیر فائق آمده و فنا بر بقا پیروز شده است . و آخرالزّمان یعنی ھمین . زیرا تاریخ یعنی تاریخ خیر و شر . و اینک در عرصه مرگ خیر و شر قرار داریم یعنی در قلمرو پایان دوگانگی ھای بشر .

———

٠ – کل امر دین و معرفت و عرفان عملی یعنی حرکت از آنچه که آدمی خیرش می نامد و حرکت بسوی آنچه که شرش می فھمد . و این یعنی سیر وادی فنا و توحید . و آنکه به این امر تن نمی دھد در آخرالزمان دچار خودبراندازی جبری می شود . آدمی یا بھ سمت خلاف اراده و حس و عقل و احساس خود می رود یا به ضد خودش مبتلا می شود . آدمی بھرحال بایستی از نیک و بد فرا رود تا خلیفھ خدا شود بھ جبر یا اختیار ! ” چون برخلاف اراده خود عمل کردم به خدا رسیدم ” – ” از ھر چه می ھراسی بسویش برو ” علی (ع) . این راه فائق آمدن بر دیالکتیک است .

از کتاب ” پدیده شناسی عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی ص 126

لینک دانلود

http://afarinesheerfani.com/Uploads/afarinesheerfani.com/CMFiles/522014_553AM_padideshenasieerfani.zip
http://noorehasti.blog.ir
پاسخ:
از شما چه پنهون، من هیچی نفهمیدم. شاید بعدا بفهمم!.
آریا
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 19:13
سلام بر پریسای عزیز دوست محربونم
سخت نگیر پریسا جان درسته کارت درست نبوده اما از سر قصد نبوده غصه نخور عزیز چون خودتو اذیت میکنی همین که پشیمونی خدای محربون بخشیدتت دوست گلم
این رو هیچ وقت فراموش نکن پریسا جان خدا بخشنده و محربانه همین که از قصد نبوده و پشیمونی و دیگه تکرارش نمیکنی متمعن باش مورد بخشش خداوند قرار گرفتی دوست محربونم .
پریسا جون تو دلت پاکه متمعن باش خدا خیلی دوستت داره نه زار غصه ها اذیتت کنن بیا هرچی تو دلت هست که اذیتت میکنه بنویس از دلت بنداز بیرون تو دلت نریزشون بیا بنویسشون من قل میدم همشونو بخونم دوست عزیزم هرچی تو بلاگت بنویسی میخونمشون اگر دوست داشتی برام ایمیل بزن هرجور راحتی دوست عزیز
برات آرزوی بهترین هارو دارم پریسای مهربون .
دلشاااد و سر بلند باشی دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
به خدا نفهمیدم1دفعه چی شد. من اعصابم درگیر بود و اون بچه…نفهمیدم چه غلطی کردم و1دفعه…وای خدای من! من فشار های روان داقون خودم رو توی2تا ضربه ریختم سر اون! هرگز مجاز به همچین چیزی نیستم. باورم نمیشه چنان ضعیف شده باشم که همچین عملی ازم سر زده باشه!
دل من. ای کاش واقعا به اون پاکی بود که شما ها تصورم می کنید! کاش می شد سیاهی ها رو با1چیزی پاک کرد و دل دوباره می شد به شفافیت شیشه! اگر می شد! آخ که اگر می شد!
ممنونم از حضور عزیزت.
پاینده باشی دوست من.
آریا
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 20:49
پریسا جان میدونم و درکت میکنم
امیدوارم افکار سمی دیگه آزارت ندن
تلخیه زندگی هیچ وقت از تو دل انسان پاک نمیشه فقط باید هنرش رو داشته باشی که روش سرپوش بزاری که متاسفانه کاریست بسیار سخت
غصه نخور دوست خوبم انشا الله همه چی درست میشه
ازت خواهش میکنم به افکاری که اذیتت میکنن فکر نکنی
اجازه نده کاهنات افکار منفی رو ترفت
جذب کنن
ببخش این قدر پر حرفی کردم بلاگت رو با کامنتام به هم ریختم
به امید روزی که پریسای ما هیچ غمی نداشته باشه

پاسخ:
کامنت هات عزیز هستن آریای عزیز. به خدا راست میگم. کلی هم اینجا رو قشنگش کردن. افکار منفی. آریا! شده تماشاگر1ویرانی باشی و بخوایی هر مدلی که از دستت بر بیاد درستش کنی ولی هر بار که دستت رو به یکی از آجر هاش بگیری1کوه ازش بریزه و ویران تر و ویران تر بشه؟ من هر کاری از دستم بر می اومد کردم که درستش کنم آریا. تمام کرده هام درست نبودن می دونم ولی به خدا آریا هرچی کردم تمام چیز هایی بود که از دستم بر می اومد. هرچی که بلد بودم. هرچی که به نظرم می رسید. ولی هیچی درست نشد. تا صقف آخر، ستون آخر، آجر آخر، ویران شد و ریخت زمین. من نتونستم کاریش کنم و حالا این… من مدت هاست که باور کردم از دست من بر نمیاد آبادش کنم و از دست هیچ کسی هم بر نمیاد. دعا های نصفه شب هام رو جز خدا کسی ندید. آخ گفتن هام رو جز خدا کسی نشنید. به کسی هم نگفتم. چه شب هایی که تا خود صبح، به خدا تا خود خود صبح دعا کردم و دعا کردم و دعا کردم. تا خسته می شدم و از نفس می افتادم و سر می ذاشتم زمین از شدت هق هق مجبور می شدم دوباره بلند شم بشینم تا خفه نشم. چه شب های پشت سر همی که این تکرار و تکرار می شد. فقط دعا می کردم فقط دعا می کردم. باز هم می کنم. اجابتی انگار در کار نیست ولی من دعا می کنم. حالا با خودم میگم شاید پروردگار دیگه مصلحت به موفقیتم ندید که جواب نداد. شاید هم من دارم طاوان پس میدم. باید پس بدم تا پاک بشم. سبک بشم. شفاف بشم. کاش بشم! نباید این ها رو اینجا به شما بگم آریا. معذرت می خوام. نمی فهمم چرا اینهمه پر حرف شدم. شدم دیگه دست خودم نیست. دیگه این دوره ها چه فایده ای داره؟ هیچی. باید بسپرم به خدا. فقط خدا فقط خدا فقط خدا فقط خدا فقط خدا. فردا باید برم پیش ارسلان. کاش بتونم بخوابم. از خستگی دارم می پاشم. از دیروز صبح که پا شدم با وجود خستگی نفس گیرم1لحظه چشم روی هم نذاشتم. شاید واسه همین بود که امروز اختیارم از دستم در رفت و…خدا ببخشدم! شما هم ببخشم که اینهمه وراجم.
موفق باشی.
آریا
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 22:04
شما لطف داری دوست عزیز
به خودت سخت نگیر شاید مصلحت خدا این جور بوده
از قدیم میگن بعد هر غم و غصه یه شادیه دل چسب هستش
من به این حرف ایمان دارم
پریسا جان برات از سمیم قلب آرامش
دل چسب آرزو مندم
هیچ وقت امیدت رو از دست نده
برای اون اتفاق بازم دلت گرمه که تلاش خودت رو کردی
اگه هیچ تلاشی نمیکردی الان خیلی بد تر بودی پریسا جان
دوست گلم هر چقدر دوست داری حرف بزن با کمال میل پای حرفت
میشینم
حرف بزن بنویس تا یه کم سبک بشی دوست من
اگر احساس کردی کاری از دست من بر میاد ناراحت میشم اگر بهم نگی دوست عزیزم
سعی کن استراحت کنی بیشتر از این به خودت سخت نگیر
آرزو مند آرزو هایت
دلشااااد باشی

پاسخ:
ممنونم آریای عزیز. عجیب منتظر اون شادی دلچسبم. شاید هرگز نرسه ولی دیگه واسه من همین اندازه که دردسر نداشته باشم بسه چون بعضی جاده ها رو هر کاریش کنی آخرش سفید نیست. بله موافقم شاید مصلحت پروردگاره. من ازش خواستم شونه هام رو از سنگینی اشتباه رفتن های دیروزم سبک تر کنه و شاید این اجابت این دعام باشه. شاید داره پاکم می کنه. شاید می خواد صاف بشم. کاش دسته کم اینطور باشه. استراحت. به نظرم جسمم خیلی لازم داشته باشه اگر روانم اجازه بده. این ارسلان با معرفت امشب با بقیه داستان های من دست به یکی کردن و کاش بشه همهشون رضایت بدن که من خستگی در کنم! امتحان کنم ببینم باهاشون به کجا می رسم امشب.
جز ممنونم هیچی نیست بگم الان. بلد نیستم. معذرت می خوام. و باز هم ممنونم. برم1خورده توی اینترنت گردش کنم بلکه زنده تر بشم. تمام دیروز بعد از ظهر و امروز بعد از ظهر رو نشستم به نوشتن. دلم می خواد سریع تر بنویسم. داستان بعدی توی آستینم داره فشار میاره. باید این رو تمومش کنم تا اون یکی از آستینم در بیاد.
ممنونم از حضورت. سربلند باشی.
حسین آگاهی
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 22:47
سلام.
من به شخصه چی می تونم به شما بگم!
منی که خودم غرق چنین اشتباهاتی هستم چی دارم که بگم!
احتمالاً می دونید؛ من دارم حقوق می خونم در مسائل مجازات سنگسار یکی از شرط های کسانی که میان و به شخص خاطی سنگ می زنند اینه که خودشون حدی به گردنشون نباشه یعنی باید حتی الامکان پاک باشند تا بتونن کس دیگه ای رو مجازات کنند.
الآن هم من چی می تونم به شما بگم که خودم فراوان چنین اشتباهاتی در کارنامه زندگیم دارم.
فقط این رو میگم که درسته که کار شما اشتباه بوده و خیلی هم اشتباه بوده اما چون این مسأله مربوط به حق یکی از بنده های خداست اون خودش باید راضی بشه که شما میگید اصلاً چیزی یادش نیست و یادش هم نمی مونه که بخواد نبخشه.
می مونه خدا که با توبه به درگاهش انسان پاک پاک میشه.
بازگشت به سوی خدا و تصمیم به تکرار نکردن این کار یعنی پاک شدن دل انسان درست مثل اولش؛ جایی خوندم که کسی که توبه می کنه درست مثل کسی میشه که گناه رو انجام نداده.
اما به هر حال یک جوری از ارسلان دلجویی کنید حتی اگه یادش نباشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
از موارد حقوقی هیچی نمی دونم. همین اندازه می دونم که این ارسلان حقش نیست من بزنمش. امروز ارسلان نمی خواست از پیشم بره و شاید دلش ازم پاک شد. ولی من هرگز نمی تونم به این سادگی خودم رو ببخشم. آخه من آدمم. اشرف مخلوقات خدا. صاحب عقل، درک، نامزد و مدعی دریافت مقام بالاتر از فرشته. چرا با اینهمه توضیح و توصیف، من باید به خشمم ببازم و دستم روی1بنده بی زبون خدا که اصلا هیچی متوجه نمیشه جز محبت و خشم بالا بره؟ این ماجرا تموم شده ولی من فهمیدم که باید خودم رو خیلی خیلی بهتر و بیشتر بشناسم و حسابی اصلاح لازم دارم. ممنونم دوست من که هستید و اینجا هم کنارمید. ممنونم از اینکه مثل اون مادر عزیز، بهم نگفتید ایرادی نداره. اتفاقا اینطور زمان ها من لازم دارم کسی بهم بگه اشتباه کردی. خیلی هم اشتباه کردی. باید درستش کنی. و شما این رو گفتید و من ازتون ممنونم. ارسلان یادش نیست ولی من و خدا یادمونه و ای کاش خدا ببخشدم بابت اون2تا ضربه ای که به امانت عزیزش زدم. این اشک های بی معرفت هر زمان که باید باشن نیستن. دیشب چنان بنده بدی بودم که حتی اشک هم یاریم نمی کرد. معمولا اشک سبک می کنه درد ها رو ولی من دیشب نتونستم گریه کنم. فهمیدم که عجیب نفرت انگیزم به خاطر خطایی که کردم. امیدوارم خدا این اشتباه رو که کم هم نبود، از پروندهم برداره!
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
نخودی
دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 01:07
سلام خانمی
شاید بهتر باشه برات بنویسم خیلی خیلی خیلی بخودت سخت نگیر تو پشیمون شدی ناراحتی معذرت خواستی سعی هم کردی که جبران کنی و خدا اون قدر مهربون هست که در مقابل اون عمل این ها رو هم ببینه و شاید همین حس و حال الآنت تنبیهت باشه و نه بیشتر و ….
ولی پریسا کمی مهربونتر باش هم با اون بچه ها هم با خودت و هم با هرچی و هرکی که نیاز به مهربونی تو داره ….
نذار سیاهی غرقت کنه مواظب خودت باش خیلی خیلی ….. و مهمتر از همه چی به خدا خیلی امیدوار باش و به این که مهربون هست مطمئن …..
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز. بی نهایت خوشحالم اینجایی.
گاهی زیاد سخته عزیز. شاید هم من ظرفیتم دیگه جواب نمیده. گاهی خسته میشم، گاهی می برم، گاهی می افتم.
خدا مهربونه. اگر مهربون نبود مطمئنم که الان دست من یا توی گچ بود و یا اصلا نبود. اگر خدا مهربون نبود خیلی اتفاق ها می افتاد که من نمی تونم اینجا بگم. هنوز اونقدر شجاع نیستم که اینجا بگمشون. خدا خیلی مهربونه و ازش می خوام هیچ وقت این دست مهرش رو از بالای سرم نگیره که اگر بگیره من دیگه نیستم.
مهربون تر. به خدا دارم سعی می کنم. دارم سعی می کنم که مهربون تر باشم. دیشب که با خودم فکر می کردم می دیدم مدت هاست مهربونی کردن یادم رفته. گاهی که روی خودم تمرکز می کنم می بینم هنوز جنس مهربون بودن های گذشته هام رو یادمه ولی زنگ زده و محو شده. وقتی از درد کسی جز خودم بارونی میشم، وقتی بار شونه هایی رو که درد افتاده و خستهشون کرده رو احساس می کنم و از سنگینیش می بارم، وقتی با تمام روحم میگم که دردش رو نمی خوام حتی اگر از ته دلش زجر کش شدنم رو بخواد، اون زمان حس می کنم هنوز مهربونی در ذاتم زنده هست. ولی…راه مهربون بودن رو گم کردم نخودی. به خدا راست میگم. دیگه تشخیص نمیدم کی مهربونیم رو لازم داره. باور کن دارم بهت راست میگم. باور کن. گاهی به خودم میام و می بینم فلانی هیچی ازم نمی خواست جز اینکه باهاش مهربون تر تا کنم و چقدر هم اوضاع براش عوض می شد اگر من به نشان محبت فقط دستش رو می گرفتم. و نگرفتم و گذشتم و چقدر دیر شده! کاش یکی اون لحظه ها باشه بهم بگه آی پریسا وایستا! این دست رو بگیر! اینطوری نرو! کاش من هنوز زبون خدا رو می فهمیدم! دلم می خواد بتونم. میشه واسهم دعا کنی؟ میشه دعام کنی؟ دلم واسه پریسا تنگ شده. پریسایی که اینهمه نامهربون نبود. دعا کن دوباره برگرده. دعا کن بیاد و باهام بمونه. دعا کن. برای من دعا کن.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال56

پرواز سریع و بی توقف بود. خیلی زود تر از حد انتظار به منطقه سکویا رسیدن. صحنه وحشتناکی بود. نور روز و آفتاب بی حال و سرد زمستون با تابش تیز و مستقیمش خفاش ها رو فلج کرده بود. مارها به سرعت پیش می رفتن و تقریبا به بالای درخت ها رسیده بودن. خفاش ها تلاش هایی در دفع حمله می کردن ولی موفقیت در کار نبود. فقط باید خودشون رو نجات می دادن که این هم سخت و دیگه یواش یواش داشت محال به نظر می رسید. خورشید تک پر رو دید که جفت باردارش رو از مسیر1مار که برای بلعیدن خیز برداشته بود کشید عقب و پرتش کرد1طرف تا در امان باشه ولی نتونست تشخیص بده که زیر پای لالا هیچی نیست، در نتیجه لالا با سر از بالای درخت سیب بلندی که روش سنگر گرفته بودن سقوط کرد و به سرعت به طرف زمین و درست به طرف دهن کاملا باز1مار2متری سرازیر شد. خورشید مثل فشنگ از جا در رفت و در1لحظه نفس گیر، لالا روی شونهش بود. تک پر اصلا نفهمید چی شد. داشت با ماری که لالا رو از دست داده و سعی در بلعیدنش داشت می جنگید و اگر شهپر به دادش نرسیده بود جنگ رو و جونش رو می باخت. کرکس بلافاصله فرمان حمله داد. تامل لازم نبود. همه بدون مکث حمله کردن. بسیار به موقع بود. خفاش ها نه شانس دفاع داشتن و نه موقعیت فرار و پرنده ها سر بزنگاه رسیدن. در1چشم به هم زدن جنگ وحشتناکی شروع شد. مارها که از غیبت روزبین های دسته کرکس مطلع شده و برای پیروزی قطعی حمله کرده بودن، انتظار حضور کلاغ های رابط رو نداشتن و در هیچ کجای نقشهشون این چندتا کلاغ نبودن که با تمام قدرت جسمشون پرواز کردن و رفتن به کرکس و بقیه خبر دادن که خودشون رو برسونن. خفاش ها پیش از رسیدن کرکس و افرادش تمام سعیشون رو در دفع پیشروی مارها به طرف شاخه های بالایی کرده بودن و موفق می شدن اگر این تابش سرد و مزاحم نبود، ولی خفاش ها کاری از پیش نبردن. مارها به سرعت هرچه تمام تر پیش می رفتن و چنان مشغول بودن که توجهشون به پرواز اون چندتا کلاغ جلب نشد. کلاغ ها خوب عمل کردن. اگر فقط چند لحظه دیر می شد فقط خدا می دونست بقیه بعد از بازگشتشون با چه صحنه ای رو به رو می شدن.
به توصیه خورشید و بعدش فرمان کرکس1دسته از کلاغ ها مامور حفظ خفاش ها شدن تا اون ها بتونن اوضاعشون رو رو به راه کنن. بقیه هم به اشاره خورشید با تمام قدرت به طرف چشم های مارها هجوم بردن.
جنگ بود و جیغ و خون.
خورشید2تا از کلاغ ها که در چنبره1مار1چشم خونآلود عصبانی گرفتار شده بودن رو با حمله به چشم سالم مار و پرت کردنش به پایین نجات داد و به کمک بقیه رفت. همه چیز چنان سریع و چنان خشن بود که کسی تقریبا فرصت نداشت بیشتر از نیم ثانیه متوقف بمونه ببینه اوضاع اطرافش در چه حالیه. کرکس و دار و دستهش تقریبا همزمان با گرفتار شدن خفاش ها رسیده بودن و حالا باید با نهایت توان و سرعت عقب موندگیشون رو جبران می کردن تا از دادن تلفات پیشگیری کنن. وضعیت در منطقه سکویا بی نهایت خطرناک بود. مارها برای کشتن و پیروزی اومده بودن و خیال نداشتن کوتاه بیان. الحق که ضعیف هم نبودن و کرکس و بقیه واقعا به دردسر افتادن. کسی به کسی نبود. شهپر مثل تیر شیرجه زد و مشکی زخمی و گرفتار رو از دست2تا مار که داشتن سرش دعوا می کردن نجاتش داد. مثل تیر بردش هوا و تقریبا سرش داد زد:
-چشم های لعنتیت رو باز کن خفاش نفهم این دفعه هم جستی.
مشکی با شنیدن صدای شهپر ناباور از جا پرید که نزدیک بود بی افته.
-تو! تو اینجا چیکار می کنی؟
شهپر عصبانی ولی بدون هوار جوابش رو داد.
-سنگی که تو انداختی رو تعقیب می کنم ببینم چقدر پایین میره.
مشکی خواست حرفی بزنه ولی فرصتش نشد. شهپر با دیدن1مار خیلی بزرگ و عصبانی که با خورشید درگیر شده بود با تمام سرعت به طرف پایین شیرجه زد. خیلی سریع مشکی رو بالای سکویا زمین گذاشت و بدون اینکه به فکر خطرش باشه به طرف خورشید و مار پرواز کرد. مشکی هوار زد:
-نه!خطرناکه! اون زهریه از پسش بر نمیایی نرو!
ولی شهپر یا نشنید یا شنید و نشنیده
گرفت. مار واقعا بزرگ بود و شهپر و خورشید با اینکه2نفر بودن باهاش به مشکل خوردن. خورشید از پشت پرده سرخی که نمی دونست خون خودش هست یا نیست، کرکس رو دید که بعد از مأوا دادن تکبال در جای امن به کمک تیزبین و تیزپرک رفت که در چند قدمی2تا مار که از شاخه ها بالا و بالاتر می خزیدن گیر کرده بودن. با صدای شهپر از جا پرید:
-خورشید! اومد!
خورشید خیلی سریع جنبید ولی دیر شده بود. مار به سرعت از طرف چپش خیز برداشته و درست روی خورشید فرود اومد، بلافاصله بدن نرمش رو از زیر سینهش گذروند و دورش حلقه زد و سفت نگهش داشت. بال های خورشید محکم بسته شدن. شهپر دیوانه وار برای نجاتش تلاش می کرد ولی فایده ای نداشت. هر2به همراه ماری که محکم بال های خورشید رو به بدنش چسبونده بود چرخیدن و در نزدیک زمین، مار با صدای بلند و چندش آوری انگار منفجر شد و شهپر بی اختیار عقب کشید. به خودش و خورشید که نگاه کرد از شدت نفرت1لحظه چشم هاش رو بست. خورشید مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده با نارضایتی صداش زد:
-اُهُ!بیدار شو الان بخوابی خواب بد می بینی. چشم هات رو باز کن و بپر!
شهپر چشم هاش رو باز کرد، سرش رو به شدت تکون داد تا اون لیزابه های نفرت انگیز از سر و چشمش بریزه و خورشید رو دید که بال هاش رو تکون داد و کثافت روشون رو همه جا پاشید و بعد به سرعت پرواز کرد و رفت. شهپر فرصت نداشت متحیر و نفرتزده باقی بمونه. زمان مکث نبود. اون هم مثل خورشید به سرعت بلند شد روی هوا تا به بقیه ملحق بشه. تکبال از جایی که بود همه چیز رو به خوبی می دید ولی کسی نمی دیدش. کرکس حتی در اون لحظه های سریع و خطرناک حواسش رو نباخته بود. چنان امنیت تکبال رو تضمین کرده بود که اگر حرکتی از طرف خود تکبال خرابش نمی کرد امکان نداشت مشکلی واسهش پیش بیاد. حتی اگر تمام منطقه سکویا ویران می شد. کرکس گذاشته بودش توی1سوراخ بالای تنه1درخت لیموی خیلی بزرگ و سوراخ رو با شاخه پوشونده بود. تکبال آروم شاخه ها رو کمی جا به جا کرد تا ببینه اون بیرون چی داره میشه و کم کم خودش رو بالا و بالاتر کشید و در نتیجه حالا با نیمتنه ای بیرون از سوراخ داشت همه چیز رو تماشا می کرد. از اون بالا تمام صحنه های درگیری ها رو می دید. تکبال با چشم هایی که از شدت ترس داشت از حدقه بیرون می زد، می دید که1مار سیاه بزرگ تقریبا تکرو رو بلعید و چندتا دارکوب ریختن سرش و در حالی که مار با تنه و دم قدرتمندش همه رو تار و مار می کرد و دارکوب ها به این طرف و اون طرف پرتاب می شدن، تیزرو همراه1دسته10-12تایی لکلک به مار حمله کردن و اینقدر جنگیدن و زدن و خوردن که تمام شاخه رو خون گرفت و مار تیکه تیکه شد. لکلک ها و تیزرو زخمی شدن ولی تکروی نیمه جون و زخمی رو زنده نجاتش دادن. یکی از دارکوب ها همراه رفیقش اومدن و با کمک تیزرو که گریه می کرد تکرو رو بلند کردن و به طرف درخت هلوی بلندی که زخمی ها رو بالاش جا می دادن رفتن. تکبال که به خودش اومد دید چشم هاش پر اشکه. نفهمیده بود گریه هاش کی شروع شده بودن. فقط می دونست که واسه تکرو گریه می کنه و چقدر هم شدید و از ته دل. تکرو زنده بود ولی1زنده به شدت زخمی. تکبال زاغک رو به خاطر آورد. شب مردنش، ورم هایی که تمام تنش رو گرفته بودن، رنگ زخم هاش که از نیش1مار زهری ایجاد شده بود و عاقبت هم از بین بردش. چشم هاش رو تنگ کرد تا تکرو رو ببینه. از این فاصله شباهتی بین اون و زاغک نمی دید. شاید هم طول می کشید تا اون مدلی بشه. با دیدن خورشید که جنگ رو رها کرده و به سرعت برق به طرف درخت هلو می رفت هم ترس و گریه هاش بیشتر شد و هم خیالش راحت شد. ترس از اینکه مطمئن شد حال تکرو واقعا بده و خیالش راحت شد چون خورشید بالای سرش بود. هیاهویی در فاصله نزدیک تکبال رو از ادامه نگاه کردن به درخت هلو منصرف کرد. تکبال با چشم های پر از وحشتی سرخ اطراف رو گشت و خیلی زود پیدا کرد. بین چندتا شاخه در هم پیچیده1درخت در همون نزدیکی ماری به1کلاغ زخمی نزدیک می شد و کلاغ نمی تونست پرواز کنه. اولا زخمی بود و دوما به خاطر سقوط نافرمش، بال سالمش وسط شاخه ها گیر کرده بود. کلاغ بین مار مهاجم و2تا شاخه مونده و کسی نمی تونست نزدیک بشه چون1طرف مار بود و طرف دیگه اون2تا شاخه که راه رو بسته بودن. چندتا پرنده سعی می کردن نزدیک بشن و یکی هم تا1حدودی موفق شد ولی با ضربه دم مار به شدت پرت شد1طرف و سقوط کرد. تکبال ندید اون پرنده دوباره تونست پرواز کنه یا به زمین رسید. کلاغ بیچاره انگار در1باطلاق فرو می رفت. در برابر نگاه تماشاچی ها به طرف مرگ می رفت و کسی نمی تونست کاری کنه. کسی وسط اون هنگامه مرگ و زندگی تکبال رو ندید که با دیدن این صحنه اول جیغی از ته دل کشید و بعد شاخه به شاخه خودش رو جلو پرت کرد و وقتی دید اینطوری موفق نمیشه پرپر زنان چرخید و با فرود و سقوط و کمک گرفتن از خودش و از چوب های خشک شاخه ها و از هر چیزی که دم دستش بود خودش رو نزدیک اون شاخه و کلاغ گرفتار و تماشاچی های وحشتزده و اون مار بزرگ رسوند و همونجا در چند قدمیشون متوقف موند. همه در آخرین لحظه دیدن که ماره انگار با1دست قوی پرت شد عقب، بلند شد روی هوا، چرخی زد و مثل اینکه کسی به ضرب کوبیده باشدش زمین، به شدت تمام خورد زمین و پخش خاک شد. ضربه چنان شدید بود که خاک بلند شد و همه دیدن که مار از شدت برخوردش دوباره چند سانتی رفت هوا و ولو شد روی زمین. مار بی حس که از شدت درد از خودش بی خود شده بود، جونش رو برداشت و کشون کشون از منطقه فرار کرد و پیش از اون که کسی بخواد به خودش بجنبه غیبش زد. کلاغ زخمی و نیمه هشیار از شدت وحشت رو پرنده ها به سرعت از لای شاخه ها نجاتش دادن و بردنش ولی تکبال دیگه نتونست بره بالا. تعادلش رو از دست داد و از روی شاخه سقوط کرد. دستی توی هوا گرفتش.
-مگه دیوونه شدی کبوتر الان وقت هنرنماییه؟ چرا پرواز نمی کنی وقتی داری می افتی؟
تکبال به نگاه عمیق و پرسشگر شهپر خیره شد ولی حرفی نزد. شهپر با عصبانیت تکونش داد و ایندفعه هوار کشید:
-لعنت به این ننگ مضحکت! حرف بزن! طوریت شده؟ چرا نمی پری؟
تکبال سکوت کرده بود. شهپر مات نگاهش کرد. تیزرو حلش کرد.
-اون بی پروازه. بال هاش پروازی نیستن. درضمن، تا فردا هم اگر باهاش کلنجار بری حرف نمی زنه. کرکس می کشدش اگر جز این باشه.
شهپر برگشت و به تیزرو خیره شد.
-این چه قاعده مزخرفیه که اجراش می کنید؟
تیزرو شونه بالا انداخت.
-حالا وقت اصلاحگریه؟ بجنب تا نمردی.
تیزرو درست می گفت. شهپر تکبال بی حال از خستگی رو برد بالا و روی پایین ترین شاخه سکویا متوقف شد.
-تو چه جوری اون مار رو پرتش کردی پایین؟ دستت بهش نخورد من دیدم. تو نمی تونی بپری؟ تو نمی خوایی هیچی بگی؟
تکبال جوابش رو نداد. ولی شهپر دید که چشم های تکبال از وحشت گشاد شد و در حالی که به نقطه ای درست پشت سر شهپر خیره مونده بود جیغ کشید:
-کرکس! کرکَََََََس!نه! کرکس!
شهپر به سرعت باد چرخید. کرکس برای نجات1دسته خفاش گرفتار بی پروا اومد پایین و درست بین چندتا مار که لای شاخه ها حلقه پنهانی درست کرده بودن فرود اومد. جنگ ترسناکی بینشون شروع شد. کرکس موقع فرود ندیده بود با چی طرفه. مارها غافلگیرش کرده بودن و کرکس حالا فقط دفاع می کرد. ضربه های کرکس قوی و ویرانگر بود ولی از همون فاصله دور هم می شد دید که وضعیت خطرناکه. در1چشم به هم زدن2تا از مارها خیز برداشتن، از بالای سرش گذشتن و کرکس در1چنبره محکم و قوی متشکل از چندتا مار بزرگ و عصبانی گرفتار شد. خورشید و شهپر و بقیه با جیغ تکبال متوجه صحنه شدن. خورشید2تا زخمی بد حال روی شونهش داشت و1لحظه تردید کرد. اگر می خواست به کمک کرکس بره باید زخمی ها رو وسط زمین و هوا رها می کرد تا بی افتن. پیش از اینکه کسی بخواد بفهمه چی شده شهپر برای کمک از جا پرید. کرکس خیلی تحمل داشت ولی دیگه واسهش نفس کشیدن داشت سخت می شد. شهپر برای طی تکه آخر مسافت باقی مونده، خودش رو بین زمین و هوا پرت کرد و کم مونده بود بی افته. کرکس داشت نفسش می برید. شهپر که درگیر شد مارها به قصد تموم کردن هرچه سریع تر کار فشار رو بیشتر کردن. شهپر با منقار و بال و چنگ به چنبره دسته ایشون حمله کرد و با قدرت هرچه تمام تر بهشون پنجه کشید و ضربه زد. بدن چاک چاک یکی از مارها از بین دسته رها شد و باقی نیمه بدن و نیمه جون و بعضی هم کمی سالم تر، به هم ریختن. کرکس فرصت کرد نفسی تازه کنه و اونچه که از باقیشون مونده بود رو پرت کنه1طرف. پیش از اینکه به خودش بجنبه و برای پرواز آماده بشه شاخه کلفتی که میدون جنگشون شده بود با صدای وحشتناکی شکست و همه سقوط کردن. مارها زخمی و قطعه قطعه و نیمه جون نیمه آویزون و نیمه افتاده رها شدن و شهپر به سرعت2طرف شونه های کرکس رو گرفت و کشیدش بالا. وقتی مطمئن شد که کرکس تعادلش رو وسط آسمون به دست آورده و دیگه نمی افته ولش کرد و برای کمک به1دسته خفاش که تقریبا بدون دید درست رو به روی نور آزار دهنده آفتاب با1مار درگیر شده بودن پرواز کرد. کرکس اصلا فرصت نکرد ببینه نجاتش رو مدیون کیه. هیچ کسی فرصت نداشت بفهمه اطرافش چه خبره. تکبال بالای شاخه سکویا بود و تماشا می کرد. چندتا مار رو که داشتن با پیچیدن به همدیگه طناب می شدن و از سکویا بالا می کشیدن رو زیر نظر گرفته بود و منتظر بود که به تیر رسش برسن. مارها داشتن نزدیک و نزدیک تر می شدن. تکبال خودش رو جمع کرده و انگار آماده پرش شده باشه، نیروش رو برای ضربه زدن آماده نگه داشت. مارها نمی دونستن اون بالا چی منتظرشونه. اون ها فقط1کبوتر می دیدن. کبوتر بی پروازی که جفت کرکس بود و با نابودیش کرکس ضربه می دید. تکبال مثل سنگ ایستاده و منتظر بود. مارها به فاصله مشخصی از شاخه رسیدن و متوقف شدن. تکبال فرصت نکرد بفهمه اون ها برای چی توقف کردن. تکبال از مارها چیز زیادی نمی دونست و به همین خاطر تصورش رو هم نمی کرد که اون ها در چند قدمی صید متوقف بشن و از فاصله مشخصی بکشن عقب و1دفعه روی شکارشون بپرن. تصور تکبال حرکت مداوم تا رسیدن به شاخه بود نه پرشی که ناگهان اتفاق افتاد و غافلگیرش کرد. تکبال خواست خودش رو عقب پرت کنه ولی در جا خشکید. همون قوش بزرگ و سیاه با چنان سرعتی که انگار از هوا ظاهر شده بود، وسط زمین و هوا به مارها زد و حالا باهاشون درگیر بود. مارها از هم باز شده و مثل برق از سر و کولش بالا رفته و همه جاش حلقه زدن و مثل طناب های جوندار گرفتارش کردن و داشتن هرچه بیشتر گرفتار و بی حرکتش می کردن. اگر بال هاش از حرکت می افتادن و سقوط می کرد، اگر به زمین می رسید، اگر دیگه نمی تونست بلند شه، کارش تموم بود. قوش توی هوا باهاشون می جنگید ولی دیگه چیزی نمونده بود بال هاش از پرواز کردن بمونن. تکبال سعی کرد بپره و بهشون برسه ولی درگیری اون ها وسط آسمون و دور از شاخه ها بود و هیچ راهی برای رسیدن تکبال بی پرواز به اونجا وجود نداشت. اوضاع خیلی وحشتناک بود.
با رسیدن ناگهانی کرکس، تکبال بی اختیار جیغ کشید:
-نجاتش بده! تو رو خدا! نجاتش بده!
لازم نبود تکرارش کنه. کرکس سفیری از سر خشم و هشدار کشید و مثل بلای جهنم به مار های شهپر نازل شد. در1لحظه نفسگیر همهشون به شکل بارونی از خورده گوشت و خون و ماده لزجی در اومده بودن که از روی پر های قوش به زمین می ریختن. کرکس چنگال های آلودهش رو برد بالا ولی شهپر مثل برق توی هوا گرفتشون و این دفعه دیگه واقعا هوار زد:
-نه! مگه زده به سرت؟ اون ها تمامشون مارهای زهری بودن. می خوایی بمیری؟
کرکس فقط1لحظه نگاهش کرد و تازه فهمید شهپر چی میگه. صدای فریاد های دسته جمعی هر2تاشون رو متوجه پایین کرد. حدود10مار بزرگ دور تنه درختی که زخمی ها روی شاخه هاش بودن حلقه زده و تقریبا به زخمی ها رسیده بودن. کرکس و خورشید و شهپر و دسته بزرگی از کلاغ ها به سرعت به اون طرف پرواز کردن. تکبال چنان وحشتزده و متحیر صحنه شده بود که پشت سرش رو کاملا از یاد برد. در آخرین لحظه با صدای هیس وحشتناکی که درست از بیخ گوشش بلند شد از جا پرید. وقتی برگشت چشم های مار تقریبا فاصله ای با چهره خودش نداشتن. تکبال فوری یادش اومد که خورشید در مورد مارها بهش چندتا توصیه کرده بود. یکیش این که نگاه به نگاه مارها نده. بلافاصله نگاهش رو دزدید. لحظه ای حیرت کرد از اینکه فهمید مار توی هیس هیس هاش داره حرف می زنه، ولی بلافاصله به خاطر آورد که اون هم مثل خورشید1مارزبونه.
-از چی می ترسی کبوتر؟ نگاه من ترسناک نیست. تو باید از نیشم بترسی نه از چشم هام.
تکبال با صدایی که به هیچ عنوان وحشت بی نهایتش رو منعکس نمی کرد و برعکس، اطمینان ازش می بارید گفت:
-از هیچیت نمی ترسم دراز ایکبیری.
مار خنده ترسناکی سر داد.
-بله. نباید بترسی. اینقدر سریع لهت می کنم که هیچی نمی فهمی.
بعد حمله کرد. تکبال آماده بود. بقیه در1لحظه دیدن که تمام وجود تکبال پر شد از خون و لزجی و لیزابه زرد رنگی که از روی شاخه سکویا پایین می چکید. شهپر مثل تیر پرواز کرد، تکبال رو از شاخه کند و به سرعتی جنون آمیز روی زمین فرود اومد و کبوتر مات از وحشت رو چندین بار توی خاک قل داد. هیچ کسی مار دوم رو ندید که از بالای شاخه سکویا به پایین پرت شد و در آخرین لحظه تنه درخت رو گرفت، بهش حلقه زد، با نهایت سرعت و احتیاط خودش رو به زمین رسوند و با تمام سرعتی که ازش بر می اومد از منطقه فرار کرد. تکبال از سر تا پا غرق گل و لای بود. با حیرت به شهپر خیره شد. خواست بپرسه چرا همچین کاری کرد ولی زبونش رو نگه داشت. شهپر که میل شدید تکبال به پرسیدن رو در نگاهش خونده بود عصبانی از سکوتش غرید:
-برای اینکه تمام جون نکبتت زهری شده بود. اینطوری فعلا در امانی تا اوضاع بهتر بشه و پر هات زهر زدایی بشن. لعنت به فرمانبری بی قاعده، بی منطق و نفرت انگیزت! زنده و مردهت چه تفاوتی می کنه وقتی هیچ حق و هیچ نظر و هیچ بینشی از خودت و برای خودت نداری؟
تکبال در جواب خشم بی فریاد شهپر فقط نگاهش کرد.
جنگ بلاخره تموم شد. مارها تار و مار شدن و در رفتن. پرنده ها خسته و نفس بریده ولی پیروز روی درخت ها نشستن تا خستگی در کنن. کمی گذشت تا همه به خودشون اومدن و به خودشون مسلط شدن. سر و صدا و همهمه های بی حال از خستگی ولی خاطر جمع از موفقیت زیاد و زیاد تر شدن. کمی بعد، باقی پرنده ها نیمی آگاه و نیمی ناآگاه رفتن و همه متعجب و خسته ولی راضی بودن. خورشید همراه کرکس باقی رو جمع و جور می کرد. اون ها موفق شده بودن ولی زخمی زیاد داشتن. از بین زخمی های منطقه سکویا تکرو از همه بدحال تر بود. شهپر همراه بقیه با پر و بالی خونی وسط بقیه می چرخید و خوب هم از پس ماجرا بر می اومد. اول از پس مارها، بعدش از پس درست کردن اوضاع، بعدش هم از پس برطرف کردن پریشونی های اوضاع در هم منطقه سکویا. کسی به کسی نبود تا زمانی که همه چیز نسبتا به حال عادیش برگشت. دم عصر، همه چیز رو به راه بود و تازه هر کسی می تونست بفهمه کجاست و بقیه در چه حالن. خورشید از خستگی با چشم های نیمه بسته می چرخید و درمون می کرد و روحیه می داد و آرامش می بخشید و نظم می داد و فرمان می برد و فرمان می داد و خلاصه همه جا بود. هر جا که لازم بود باشه و هر جا که بدون حضورش هم کار هرچند سخت ولی پیش می رفت. خورشید هلاک از خستگی همچنان آماده و محکم بود ولی با وجود اونهمه فشار هنوز دستش نمی لرزید. وقتی بی هوا به1جسم پردار بزرگ برخورد کرد چشم هاش باز شدن.
-شهپر! تو اینجا چیکار می کنی؟
-من، خوب نمی دونم. اون کلاغ ها اومدن دم رودخونه گفتن مارها به1جایی حمله کردن بقیه پرواز کردن این طرف من هم اومدم. بعدش هم دیدم اینجا جنگه1عالمه مار روی دار و درخت ها چسبیده بودن بقیه ریختن وسط من هم، من نمی دونم.
خورشید مات بهش خیره شده بود.
-ببینم!اینهمه خون مال خودته؟ افتضاح شدی!
شهپر به خودش نظر انداخت و تازه فهمید به چه روزی افتاده.
-نه مال خودم نیست ولی خیلی زیاده.
خورشید با دلواپسی تماشاش می کرد.
-ببینم تو مطمئنی سالمی؟ جاییت درد نمی کنه؟ خونریزی نداری؟
پیش از اینکه شهپر بتونه حرفی بزنه کرکس با آمیزه ای از حرص و حیرت تقریبا هوار زد:
-واه! این اینجا چه غلطی می کنه؟ واقعا که تو از تمام احمق هایی که من تا به حال دیدم احمق تری! تو که اصلا هیچ کجای ماجرا نبودی واسه چی خودت رو انداختی وسط اون هم با همچین کیفیت وحشتناکی؟ زمانی که اون3تا مار به هم پیچیده بودن و داشتن طناب می شدن که برسن بالای سکویا تو واسه چی پریدی بهشون؟ می تونستن تمام استخون هات رو خورد کنن می دونستی؟ واقعا که تو نفهمی!
شهپر فقط تماشا می کرد و هیچی نمی گفت. کرکس قطره خونی که داشت از کنار بال چپ شهپر می چکید رو با بی حوصلگی پاک کرد که در نتیجهش شهپر بی اختیار از جا پرید ولی صداش در نیومد. کرکس دید. خیلی آروم، انگار که1جسم عزیز باشه، بال چپ شهپر رو گرفت و کمی بالا کشید و زخم نسبتا عمیق کنار بالش رو دید که همچنان کم کم ولی بی توقف خونریزی داشت. کرکس با همون نرمی و ملایمت تکه شاخه شکسته ای که اون زخم رو به وجود آورده و تقریبا نوکش همونجا فرو رفته بود رو خارج کرد، لحظه ای به اون پر های خونآلود خیره شد و محل زخم که حالا با بیرون اومدن تیکه چوب خونریزیش شدید تر شده بود رو با یکی از پر های بلندی که از زیر بال خودش کند پوشوند. لحظه ای برای خاطر جمعی از کمتر شدن شدت خونریزی بال شهپر رو همون طور بالا نگه داشت و به محل زخم خیره موند و بعد با همون آهستگی بال زخمی رو روی جای خودش رها کرد. تمام این ها کمتر از1لحظه طول کشید.
-خورشید!این متفرقه نفهم رو ببر درستش کن به نظرم بد زخمی شده.
شهپر خودش رو جمع و جور کرد و پر هاش رو تکوند.
-من واقعا طوریم نیست. چیزی نیست. من درمون نمی خوام.
کرکس با حرصی که کسی نمی دونست از چه جنسیه سفت دستش رو چسبید و خطاب به خورشید و چندتا از خفاش ها که با رفتن نور کدر روز تونسته بودن بلند بشن هوار زد:
-شما ها!بیایید این زبون نفهم بی مغز رو ببرید با سمغ و شیره تاک و انجیر به شاخه های درخت هلو زنجیرش کنید تا درست نشده هم نفسش در نمیاد فهمیدید؟
شهپر با حیرت نگاهش کرد. خورشید و خفاش ها مثل طلسم شده ها واقعا برای اجرای فرمان کرکس اقدام می کردن.
-خوب. خوب باشه. باشه فهمیدم. لطفا از این فرمان ها نده!
کرکس خسته از یخ شکنی، از جنگ، از قوش و عصبانی از همه این خستگی ها تهدید آمیز نگاهش کرد.
-فهمیدی؟ پس هرچی میگم انجام میدی صدات هم درنمیاد. همراه خورشید میری، روی شاخه های هلو می مونی، از جات نمی جنبی، حرف اضافی نمی زنی، با من بحث نمی کنی، هر غلطی باید کنی می کنی، تا درمون بشی و بتونی بری جهنم. ببین من اینجا با کسی بحث نمی کنم. هرچی گفتم فورا انجام میدی. یا خودت به زبون خوش انجام میدی یا خودم به زور انجامش میدم. فهمیدی؟
شهپر حس می کرد1جور گیجی عجیب بهش غلبه می کنه. تازه درد زخم هایی که تا اون لحظه متوجهشون نشده بود رو حس می کرد.
-بله به نظرم فهمیدم.
-خوب پس حالا که فهمیدی خفه خون می گیری حرکت اضافی هم نمی کنی تا زمانی که خودم بهت اجازه بدم.
کرکس در حالی که با ملایمت و احتیاطی کاملا ناهماهنگ با لحن قاطع و عصبانیش شهپر رو به شونه خودش تکیه می داد، با اشاره ای بی حوصله خورشید که عقب تر ایستاده بود رو احضار کرد و گفت:
-سریع ببر به دادش برس تا تمام خونش نرفته. حالش اصلا درست نیست.
-ولی کرکس! این داره می افته.
خورشید درست می گفت. شهپر حسابی خونآلود و حسابی خسته و حسابی گیج بود. کرکس بدون معطلی ولی با احتیاط بغلش کرد و آهسته پرید.
-بجنب خورشید! بیا!
خورشید پرید و همراه کرکس و شهپر که توی بغل کرکس بی حرکت و خسته نشون می داد، به طرف درخت های هلو پرواز کرد.
اون شب، همه اون هایی که سالم مونده بودن همراه کرکس1جا جمع شدن. حال تکرو همه رو گرفته کرده بود. همه خفاش ها می خواستن برن بالای سرش ولی خورشید به هیچ عنوان اجازه ملاقات نمی داد. خفاش ها از کرکس کمک خواستن ولی موفقیتی در کار نبود. خورشید حرفش یکی بود. نه. تنها بعد از صحبت های کرکس با خورشید بود که چندتاشون تونستن از سد خورشید رد بشن و تکروی ناهشیار رو ببینن. تکرو انگار زنده نبود. مثل کوره توی تب می سوخت و چشم هاش حتی برای1لحظه هم باز نشدن که اطرافیانش رو ببینه. حال روحی تیزرو از همه بدتر بود. اون2تا، تکرو و تیزرو، افراد شاد و شیطون دسته خفاش های جنگل سرو بودن که1لحظه از هم جدایی نداشتن. همیشه و هر جا دیده می شدن چنان حال و هوایی داشتن که بیننده در هر حالتی به خنده می افتاد. حتی در وسط میدون جنگ. برخلاف اونهمه هیاهو و سر و صدا و بیخیالی که در ظاهرشون بود، هر2تاشون سرشار از احساس، سرشار از محبت به هم و سرشار از دلواپسی بودن. دلواپسی از امروز و فردا، دلواپسی از اوضاع بقیه. دلواپسی از طولانی شدن غیبت همدیگه در زمان هایی که به ماموریت های جدا جدا می رفتن و بازگشت یکیشون بیشتر از حد معمول طول می کشید. و حالا تکرو بی حرکت و بیخیال اشک های تیزرو و بقیه، روی شاخه خشک درخت هلو افتاده بود. برگ های زیر سرش انگار از دردش چروکیده تر شده بودن. شاید هم اینطور دیده می شد. خفاش هایی که از صافی رضایت خورشید گذشته بودن، همه بی صدا بالای سر تکرو نشسته و آروم اشک می ریختن. انگار توی دلشون دعا می کردن حال تکرو زودتر خوب بشه تا بهش اجازه بدن هر چقدر دلش می خواد همهشون رو اذیت کنه. تیزرو سرش رو توی دست هاش گرفته بود و شونه هاش از هقهقی شدید می لرزید. بقیه هم دسته کمی ازش نداشتن ولی با دیدن حال و هوای تیزرو درد خودشون فراموششون می شد. سعی می کردن دلداریش بدن ولی دلداری چطور ممکن بود زمانی که خودشون1کوه درد روی دل هاشون سنگینی می کرد؟ تکرو خیالش به خیال پریشون اطرافیانش نبود. تیزرو هم همینطور. شب به نیمه می رسید و خفاش ها منگ و دلواپس به تکروی بدحال و گاهی هم به تیزروی از پریشونی گذشته خیره مونده بودن. تیزرو همچنان هقهق می کرد. دستی به شونهش خورد.
-تیزرو! دیر وقته. بلند شو برو خستگی امروزت رو در کن. اینطوری بیمار میشی.
تیزرو سر بلند کرد و از پشت پرده کلفت اشک خورشید رو دید. حالش بدتر از اون بود که بتونه فکر کنه وگرنه حتما با شنیدن اون لحن آروم و مهربون خورشید از تعجب دیوونه می شد. این1لحظه به فکرش رسید و به سرش زد که حتما باید این تحول بزرگ و عجیب رو به تکرو بگه تا با هم بخندن. ولی بلافاصله به خاطر آورد که تکرو در مرز بین مرگ و زندگیه و ممکنه دیگه به این طرف مرز برنگرده. خنده ای بسیار تلخ و دردناک که بلند و بلند تر شد ولی به قهقهه نرسید و با گریه ای تلخ تر از اون خنده یکی و چند ثانیه بعد در هقهق درموندهش محو شد. خورشید کنارش نشست. دست دور شونهش انداخت و اشک هاش رو با محبت پاک کرد.
-تیزرو!اون الان چیزی نمی فهمه. با گریه کردن های تو که اون بیدار نمیشه. تکرو قوی و محکمه. تو باید سفت باشی تا بهش کمک کنی. اگر اون الان صدات رو بشنوه باید حرف های بهتری از زبون اشک هات واسهش داشته باشی. دیگه بسه. تو که نمی خوایی بی افتی بغلدستش، می خوایی؟
تیزرو فقط هقهق می کرد و نمی تونست هیچی بگه. بقیه مات از خستگی، مات از درد و مات از دیدن مهر خورشید به اون ها خیره مونده بودن. خورشید نگاهشون رو حس کرد و بهشون نظر انداخت.
-شما هم بلند شید! اینجا ماتم گرفتید که چی بشه؟ تکرو درست میشه. اگر هم خدای نکرده درست نشه، حضور شما چیزی رو عوض نمی کنه. پاشید از اینجا برید!
خورشید هوار نکشید، عصبانی نبود، تهدید نکرد، ولی همه آروم و غمگین از جاشون پا شدن. تک پر دست تیزبین و خوشبین رو گرفت و در حال رفتن به خورشید نگاه کرد. توی نگاهش غمی عمیق و نگرانی تاریک موج می زد.
-خورشید!اگر چیزی عوض شد، حالا هر مدلی که شد، بهمون بگو. باشه؟
خورشید آروم شونهش رو نوازش کرد.
-مطمئن باش تک پر. برای خاطر تیزرو هم شده بهتون اطلاع میدم. تیزرو هم که اینجاست و جاش امنه.
-خورشید! خوبه که به تیزرو اجازه دادی بمونه. راستش هر جا جز اینجا نگرانش بودیم. تازه خواستم ازت بخوام اینجا نگهش داری.
خورشید لبخند زد.
-نگران چیزی نباش. هیچی جز لالا. برای تکرو تو نمی تونی کاری کنی ولی جفتت صبوری و آرامشت رو لازم داره. برو و کاری کن که احساس آرامش و امنیت کنه. امنیت زخمی های اینجا با من. شما ها هوای خودتون و بستگانتون رو داشته باشید.
تک پر نگاهی سرشار از حقشناسی عمیق به خورشید انداخت، دست تیزبین و خوشبین رو گرفت و چند قدم جلو تر برد. بعد هر3تا پریدن و در سیاهی شب از نظر گم شدن. تیزرو بالای سر تکرو مثل مجسمه سنگی نشسته بود. خورشید بعد از رسیدگی به حال بقیه برگشت و کنار تیزرو نشست. تیزرو یواشکی با تکرو حرف می زد. خورشید خواست صداش کنه ولی پشیمون شد. دستش رو که واسه گذاشتن روی شونهش بالا برده بود کشید عقب و فقط تماشاش کرد. اونقدر تماشاش کرد تا اولین اشعه های صبح از افق دور نمایان شد. خورشید با نگاهی که هیچ کسی زبونش رو نمی فهمید، به اون دور ها، به روشنی بی حال افق در صبح سرد زمستون خیره شده بود و کسی نمی دونست در روشنایی تار و کدر این صبح چه ها می بینه.
خورشید هر رفتاری که داشت، با وجود تمام سختی و خشونتش، با وجود تمام خشم های ترسناک و سکوت های سنگینش، از نظر همه اون ها که می شناختنش حرف نداشت. همه زخمی های اون جنگ پیشبینی نشده به سرعتی باور نکردنی بهتر و بهتر شدن. تکرو2شب بعد چشم باز کرد و با دیدن تیزرو که بالای سرش گیج می خورد و به پهنای صورت اشک می ریخت، خنده بی حال ولی آشنایی چهره تکیدهش رو پر کرد.
-عه!تیزرو! تویی؟ بگو ببینم تو مردی یا من زنده شدم؟
همین کافی بود تا صدای گریه تیزرو بره بالا ولی این دفعه از خوشحالی.
-تکرو!تکرو تو زنده ای؟ تو بیداری رفیق؟ تکرو! باورم نمیشه! به خدا باورم نمیشه خودت بگو تا باورم بشه.
تکرو به زحمت خندید.
-احمق وراج! هنوز خری. بلاخره چند چند شدیم؟ مارها چی شدن؟ بقیه اوضاعشون چه جوریاست؟ همه زنده ایم؟ کسی نمرده؟
-نه رفیق نه! فقط تو داشتی می مردی که الان زنده ای. بقیه همه از تو بهترن.
تکرو به زور نفس بلندی کشید و خندید.
-اصل منم. بقیهتون به درک. به خصوص تو دماغوی مضحک. قیافهش رو! شبیه تربچه های از بهار سال پیش مونده می مونه.
تیزرو با صدای بلند قهقهه و هقهقش رو قاطی کرد و مثل روانی ها هوار کشید. تکرو چشم هاش رو بسته بود. خورشید و بقیه1لحظه خیال کردن تکرو تموم کرده. تیزرو که دیگه اختیار از دستش در رفته بود مثل بارون از چشم هاش اشک می بارید و با تمام قدرت درگیری وحشتناک اعصابش رو با ترکیبی از قهقهه و هقهق از گلو می داد بیرون. خورشید با محبتی که کسی ازش ندیده بود بغلش کرد. نگاهش به جسم بی حرکت تکرو و دست هاش در حال نوازش تیزرو بود.
-آروم باش تیزرو! آروم. تکرو این رو نمی خواد. آروم باش تیزرو. مارها رو داقون می کنیم. به حسابشون می رسیم. تا آخریشون رو له می کنیم. آروم باش تیزرو. تو باید قوی باشی. آروم باش! آروم!
مشکی با نگاهی خیس اشک به تکروی بی حرکت خیره مونده بود. شهپر آهسته زخمی های متحیر و ناباور رو کنار زد و اومد جلو. بالای سر تکرو خم شد و نگاه کرد. تیزرو اصلا توی این حال و هوا نبود. شهپر انگار سال ها بود همون طوری مونده. مشکی جراتی به خودش داد و رفت نزدیک تر.
-شهپر!
شهپر آروم سر بلند کرد. لبخندی از سر رضایت عمیق تمام چهرهش رو گرفته بود. مشکی دید و فریاد کشید:
-زنده هست خورشید! زنده هست تیزرو! تکرو زنده هست! زنده هست! تکرو زنده هست! زنده هست! صدای تیزرو دیگه نه گریه بود و نه خنده. داشت توی بغل خورشید از شدت کشیدگی اعصابش عربده می زد. خورشید به اشاره شهپر بردش روی شاخه های دور تر. شهپر از مشکی خواست بقیه رو آروم نگه داره. مشکی فورا به نشان تعیید سر تکون داد. شهپر به سرعت ولی با احتیاط پرید و رفت و لحظه ای بعد با1برگ سفید بزرگ پر از شیره آبی شفاف برگشت و1راست بالای سر تیزروی ملتهب رفت. تیزرو داشت توی بغل خورشید پرپر می زد. خورشید به شهپر نظر انداخت.
-می تونی1لحظه مواظبش باشی؟ همینجا نگهش دار تا…
شهپر دستی به شونهش زد.
-تو نمی خواد جایی بری. من آوردم.
خورشید متعجب نگاهش کرد.
-تو از کجا خواص شیره ها رو بلدی؟
شهپر لبخند زد.
-مادرم زمانی که خیلی خیلی کوچیک بودم1چیز هایی بلد بود. تصور نمی کرد من یاد بگیرم ولی من کار هایی که می کرد رو دوست داشتم و تماشا می کردم. حالا گاهی که دلتنگش میشم کمی خاطراتم شفاف تر میشن. بیا! تا سکته نکرده بهش بده بخوره.
کمی طول کشید تا شهپر و خورشید محتویات اون برگ سفید رو به خورد تیزرو دادن. تیزرو مایع رو خورد، به نفس زدن افتاد، روی شونه های پهن شهپر زد زیر گریه، مدتی به شدت تمام هقهق کرد، صداش با دلداری های شهپر کم و کمتر شد، و عاقبت نفس هاش آروم شدن و به حالتی شبیه خواب بیداری فرو رفت. شهپر ولی1نفس باهاش حرف می زد و حرف می زد.
-تیزرو!اسمت همینه دیگه نه؟ مرد حسابی! رفیقت زنده هست دیگه چی می خوایی؟ ولی خوش به حالت! می دونی دفعه آخری که من از شدت خوشحالی راه بین گریه و خنده رو گم کردم کی بود؟ اگر می دونی بهم بگو چون خودم هم نمی دونم. بس کن دیگه! بس کن مرد! بقیه رو ترسوندی. خیال کردن اتفاق بدی افتاده. ببین! اون دور ایستادن و از زخمی های دیگه می پرسن تکرو چی شده. دیگه بسه. خیال نداری که اجازه بدی رفیقت بعد از بلند شدن بالای سر تو دلواپس بشینه مگه نه؟ به خودت مسلط باش. بیدار که بشه حتما می خواد ببیندت. این طوری که براش اصلا قابل شناسایی نیستی! …
خورشید به اشاره شهپر رفت تا پریشونی جمع منتظر درخت های هلو رو آروم کنه. شهپر با تیزرو موند و زمانی که بی صدا پرید و تیزروی خسته و از حال رفته رو کنار دست مشکی روی شاخه زمین گذاشت، خطاب به خورشید زمزمه کرد:
-به نظرم باید مواظبش باشی. خیلی خسته شده. جسمش و اعصابش هر2تا.
خورشید اخم کرد.
-خودم بلدم.
شهپر لبخندی عذرخواهانه زد.
-معذرت می خوام. واسه خاطر جمعی خودم گفتم.
خورشید نگاهش کرد. شهپر حرفی نزد. نپرسید تعجب خورشید برای چیه. خورشید هم نگفت که چقدر بین2تا پرنده شکاری میشه تفاوت باشه. مطمئنا کرکس در جواب این رفتارش بهش لبخند عذرخواهانه نمی زد. خورشید نگاه از چهره آروم شهپر برداشت و رفت تا به حال و هوای بقیه برسه. تکرو زنده بود. خطر ازش گذشته و دیگه می شد با خیال آسوده نشست و منتظر سلامتش شد. و هیچ چیز برای خورشید، برای تیزرو، برای مشکی و برای بقیه در اون زمان آرامش بخش تر از این نبود.
یکی2روز دیگه هم گذشت و اوضاع رفته رفته عادی تر و آروم تر می شد. تکرو بهتر شده بود و تیزرو هم روحیهش رو دوباره به دست آورده و کمی سر حال اومده بود. بقیه هم از التهاب و تشویش آزار دهندهشون فاصله گرفته و رو به راه تر بودن. شهپر هنوز از طرف کرکس اجازه پرواز نداشت و خورشید در این مورد کرکس رو تأییدش می کرد. شهپر بدجوری زخمی شده بود. نه اندازه تکرو ولی واقعا درمون لازم داشت. در جواب اصرار شهپر، کرکس با شیره هوشبر و بند های صمغی تهدیدش کرد و در نتیجه شهپر ترجیح داد دیگه ادامه نده. خورشید هم موافق بود.
-ببین!اگر میگه با من بحث نکن، پس باهاش بحث نکن. اگر واقعا بخواد از این فرمان های مسخره بده اینجا جز تو کسی روی حرفش حرف نمی زنه. پس واسه خودت دردسر درست نکن.
شهپر با تعجبی صادقانه تماشاش کرد.
-آخه برای چی کسی روی حرفش حرف نمی زنه؟ مگه شما ها عقل ندارید؟ اون میگه1کسی رو با نمی دونم چی به شاخه زنجیرش کنید شما اجرا می کنید؟
خورشید خیلی عادی گفت:
-بله.
شهپر از شدت حیرت1دفعه نیمخیز شد که در نتیجه بال دردناکش به شدت اذیتش کرد.
-آخخ!
خورشید به شدت عصبانی شد.
-می بینی؟ می بینی چیکار می کنی؟ حالا فهمیدی چرا ما روی حرفش حرف نمی زنیم؟ تو واقعا باید به شاخه بسته باشی.
شهپر در حالی که از درد بالش بی صدا به خودش می پیچید به زور گفت:
-آخه این چه حال و هوای پلشتیه که شما اینجا دارید؟ خیلی مضحکه.
خورشید در حال وارسی بال شهپر شونه بالا انداخت.
-بذار مضحک باشه. تو که مال اینجا نیستی! تو در زمانی که نباید، جایی بودی که نباید. حالا هم تحمل کن تا درست بشی و بری.
شهپر خواست حرفی بزنه ولی حضور نابهنگام کرکس مانع شد.
-خورشید!اوضاع اینجا چه جوریاست؟
-همه چیز درسته کرکس. اونجا چی؟ دیگه که دردسر نداشتیم.
-نه نداشتیم. مشکی رو تو مرخص کردی یا دروغ میگه؟
-راست میگه. دیگه مشکلی نداره بذار وسط شما ها وول بزنه.
-خورشید تو در بهترین حالتت هم زبون نحسی داری، می دونستی؟
-بله خوب. می دونستم. ولی طوری نیست. با نکبت قیافه تو جور در میاد.
-خورشید تو واقعا…
-بسه دیگه تو هم! نکنه می خوایی خودت رو هم اینجا بخوابونم؟ می تونم می دونستی؟
کرکس واقعا1قدم عقب رفت.
-واه بله که می دونستم. نه ممنون. من گرفتارم.
-پس برو به گرفتاریت برس و روی اعصاب من پر و بال نتکون.
کرکس فحشی داد که خورشید نشنید.
-چی گفتی؟
-واه هیچی هیچی نگفتم.
کرکس پرید و به سرعت رفت و شهپر اینطور تصور کرد که کرکس در میره. از این فکر خندهش گرفت. وقتی نگاه خورشید رو روی خودش حس کرد، آروم سرش رو بالا آورد و با دیدن لبخند کم رنگ خورشید، خندهش وسیع تر شد.
سرما همه رو کلافه کرده بود. کرکس و دستهش هر چند1بار می رفتن و با یخ های رودخونه درگیر می شدن پیش از اینکه کلفت و دردسر ساز بشه. ولی دیگه حواسشون بود و اولا همه با هم نمی رفتن، دوما اون ها که می موندن در حالت آماده باش بودن. زخمی ها یکی یکی و2تا2تا مرخص می شدن. کرکس خودش بالای سر تک تک زخمی ها رفت، باهاشون حرف زد و از اوضاعشون خاطر جمع شد. شهپر با چیز هایی که خورشید به خوردش داده بود چشم هاش باز تر و نگاهش هشیار تر می شد. کرکس برای زخمی های دلواپسی که توضیحات خورشید رو باور نکرده بودن توضیح داد که زخمی زیاد داشتن ولی کسی نمرده.
-ببینید!همه گوش بدید چون از اول نمیگم. اون پایین کسی زخمی نیست. جنازه هم نداشتیم. شما که زخمی شدید اینجایید و اون ها که چیزیشون نشده همه جا. پس هنوز کسی نمرده. اگر از بین شما ها تلفات ندیم یعنی همه زنده هستیم. با این حساب، هر کسی اینجا بمیره خودم به حسابش می رسم.
کرکس چنان جدی این ها رو گفت که تقریبا همه اولش به حساب فرمان های جدی و بی تبصره همیشگیش گذاشتن و جا رفتن و حتی داشتن فکر می کردن چجوری سریع تر اجراش کنن. با نفس بلند شهپر و خنده مشکی و بعدش قهقهه کرکس جو شکست و همه زدن زیر خنده.
-آخ آخ آخ ببین من با کی ها طرفم! ولی شما2تا! مشکی و این جدیدیه! زیادی شبیهید. واسه چی؟ خوشم نمیاد این مدلی.
بقیه بلند می خندیدن. خورشید عصبانی نبود ولی نمی خندید. مثل همیشه. دیگه همه به این رفتار خورشید عادت داشتن. همه جز شهپر. و البته دارکوب های مهمون که به خاطر زخم هاشون اونجا گیر کرده بودن و1دنیا سوال داشتن. بعد از این جمله های آخری کرکس، مشکی نگاهی زیر چشمی به شهپر انداخت. خورشید کرکس رو تأیید کرد.
-اگر کنار هم باشن رنگشون عین همدیگه هست. امکان نداره بشه از روی رنگ تشخیصشون داد مگر اینکه فاصله بگیرن و از روی قیافه و نژاد قابل تشخیص باشن.
کرکس دقیق تر و جدی تر نگاه کرد.
-درسته!راستی واسه چی اینطوریه بچه ها؟
مشکی سکوت کرد ولی شهپر با آرامش جواب داد:
-خوب نمی دونم. ولی شاید این بی تاثیر نباشه. ما هر2همسایه ایم. هر2پرورده1درخت و1طبیعت و1لونه ایم.
بلافاصله حیرت جای خنده رو گرفت و سکوت به جمع حاکم شد. کرکس خودش رو نباخت و اجازه نداد که تعجب ناخوشآیندش رو کسی ببینه.
-پرورده1لونه؟!چجوری این شدنیه؟ شما2تا متفاوتید! چجوری1جا پرورش گرفتید؟
-داستانش درازه. ما همسایه بودیم. من بزرگ تره بودم و این مشکی کوچیکه بود. بد نمی گذشت. تا اینکه اتفاق بدی افتاد که باعث شد بد بگذره. آتیشسوزی وحشتناکی پیش اومد و هرچی سر راهش بود رو خورد. تمام زندگی ما2تا هم جزوش بود. تمام گذشتهمون رو قورت داد و تموم شد. ما2تا زنده موندیم. من و این. بعد، هر2تامون زیر1بال جا شدیم و بزرگ شدیم و متفاوت شدیم و…
شهپر مکث کرد. آه بلندی کشید. مثل این بود که در ذهنش به تاریکی هایی رسیده که اندازه زمستون اون سال سرد بودن. سکوت هنوز حاکم بود. سکوتی که به شدت رنگ و بوی انتظار داشت. شهپر با لحنی کاملا متفاوت با چند لحظه پیشش، آروم و عمیق و متاثر ادامه داد:
-و از هم جدا شدیم و هر کدوم رفتیم1طرف. من مشکی رو گم کردم و اینقدر گشتم تا پیداش کردم. چند بار دیگه هم ردش رو زده بودم ولی نشد که پیداش کنم. الان هم که اینجاییم. ولی یادم نیست این سیاهی رنگمون از کی مثل هم شد. بعد از اون آتیشسوزی من تمام پر هام سوخت و این هیچیش نشد. شاید من از اون زمان این شکلی شدم. چه فرقی می کنه؟ الان جفتمون هم رنگیم.
سکوت جمع با جمله آخر شهپر که لحنش دوباره شاد، آروم و بیخیال شده بود کمی سبک تر شد. صدایی کنجکاو از وسط جمع.
-اون بالی که زیرش بزرگ شدید مال کی بود؟ خفاش بود یا قوش؟
شهپر خندید.
-نه خفاش بود نه قوش. اون لکلک بود. همراه جوجه هاش ما2تا رو هم بزرگ کرد.
-و تو جوجه هاش رو نخوردی؟
-نه نخوردم. خیالش رو هم نکردم. مطمئن باشید!.
همه زدن زیر خنده. حتی مشکی و خود شهپر. کرکس بهش نظر انداخت.
-حالا چه جوریایی؟ زخم هات رو میگم. اصلا واسه چی از تو می پرسم؟ خورشید این چه جوریاست؟
خورشید مثل کسی که از خوابی سبک پریده باشه به خودش اومد.
-داره رو به راه میشه. روی هم رفته رضایت بخشه مثل همهشون. درضمن کرکس این مهمون های ما رو من فقط می تونم زخم هاشون رو درستشون کنم ولی این ها هر کدوم1جهان پرسشن که من نمی دونم جواب داره یا نداره هرچی هم بهشون میگم بیخیالی طی کنید تا رو به راه بشید برید پی کار خودتون باشه رو میگن ولی گوش نمیدن و باز می بینم نصفه شب یواشکی دارن از زیر برگ هاشون هم درد های خودشون که مال اینجان یعنی همون اینجایی ها رو بیدار می کنن تا مخشون رو بزنن و جواب بخوان ازشون.
یکی از دارکوب ها که پر های صاف و قشنگی داشت سر بلند کرد و پیش از اینکه کرکس یا هر کسی دیگه بتونه حرف بزنه با معصومیتی دلچسب و خنده دار حتی برای کرکس، آهی کشید و تقریبا ناله کرد:
-آآآآخ کرکس شما فرمانده این هایی؟ ببخشید ولی فرمانده این خورشید خانم هم هستید؟ باز هم ببخشید میشه1طوری که دردمون نیاد با زهری چیزی ما رو بفرستید به عدم؟ البته قبلش بهمون نگید. آخه می ترسم تا من درست بشم این خورشید شما نابودم کنه. ببخشید ولی آخه من می ترسم ازش.
بقیه یواشکی زدن زیر خنده و سر هاشون رو لا به لای برگ های زیر سرشون پنهان کردن. کرکس با خوش اخلاقی نگاهی به شونه های در حال لرزیدن از خنده های خاموش انداخت و به اون پرنده خیره شد.
-از چیش می ترسی؟ از اینکه خورشید1عقابه؟ می ترسی بلایی از طرفش سرت بیاد؟
-نه. می دونم که از این چیز ها نمیشه. از جنسش نمی ترسم. از خودش می ترسم. تا حالا هیچ موجودی به خوش اخلاقی ایشون بالای سر خودم ندیدم آخه. به خدا من همون اول درگیری مرده بودم بگید زنده به حسابم نیاره و بیخیالم بشه.
دیگه نمی شد لای برگ ها خندید. کرکس به جمع و به جنب و جوش یواشکیشون نظر انداخت.
-بسه دیگه خفه شدین خوب بخندید!
شاخه های هلو پر شد از صدای خنده. خورشید اخمی به دارکوب کرد و انگار با نگاه بهش گفت بذار بهت میگم. دارکوب هم با1حرکت با مزه که ادای عقبنشینی رو در می آورد و در همون حال به خورشید اشاره می کرد، موضوع رو به کرکس فهموند و خنده بقیه رو بیشتر کرد. کرکس هم نتونست نخنده ولی به1لبخند اکتفا کرد.
-خوب خورشید! چی شده؟
-کرکس این پدرم رو درآورده. تا ازش غافل میشم می خواد شاخه ای که روش خوابیده رو با نوکش سوراخ کنه. بهش میگم تکون نخور می خوره، بهش میگم دست از سر اون شاخه بردار اینقدر تر تر نده میده. بهش میگم بخواب بیداره. هر زمان هم که نمی بینمش باید مطمئن باشم از زیر شاخ و برگ ها خودش رو رسونده به یکی حالا هر کی می خواد باشه و داره ازش چیز می پرسه. تو جای من، چیکار می کنی با این؟
صدای صاف دارکوب بلند شد و مثل فولوت تک پر رفت بالا و وسط همهمه شاد بقیه پیچید.
-به خدا کرکس فقط من نیستم که، این ها همه یواشکی می پرسن. این خورشید هم فقط من بیچاره رو می بینه. تازه اصلا مگه چیه؟ می خواییم بدونیم خوب.
بقیه در حالی که زیر جلدی ولی به شدت می خندیدن واسه دارکوب خط و نشون می کشیدن که حالا دیگه ما رو لو میدی؟ خورشید نگاهی تهدیدآمیز به همه انداخت که انگار داد می زد به حساب همهتون می رسم. زمانی که1دفعه مچش توی دست کرکس گیر کرد شلیک خنده رفت هوا.
-خوب خوب خوب، گرفتمت! خوب داشتی به زبان نگاه به این ها چی می گفتی؟ دسته کم منتظر می شدی من می رفتم بعدش روش های معمولت رو پیاده می کردی. می بینی که فقط هم من نمیگم. اینهمه شاهد،
بقیه از خنده تاب می خوردن. خورشید هم حرصش گرفته بود و هم چیزی شاید شبیه لبخند در اعماق تیرگی نگاهش دیده می شد.
-کرکس! اینطوری نیست.
کرکس خندید.
-خودم دیدم که نیست. تو هم1خورده خوش رفتار تر باش! این ها مهمونن. فراموش که نکردی!
خورشید سر بلند کرد که جواب تیزی بده ولی نگاهش به نگاه کرکس گره خورد و به نشانه تأیید سر تکون داد.
-بسیار خوب. ولی من جواب…
کرکس مهربون دستی به شونهش زد.
-جواب ها رو خودم درستش می کنم. تو فقط سلامتشون کن.
خورشید نفس راحتی کشید و رفت عقب.
-بسیار خوب! پس با خودت.
کرکس به بقیه نگاه کرد. همه کم و بیش سکوت کردن.
-خوب، شما چی می خوایید بدونید؟ ولی اولش بگم. حرف بزنید نه هوار. یکی بگه حرف حساب شما ها چیه.
یکی از وسط جمع زمزمه کرد:
-ارضای فضولی بی اندازه.
کرکس صدای همون دارکوب رو شناخت ولی گذاشت خیال کنن نشناخته. خنده ها که دوباره رفته بود هوا کم کم فرو کش کرد.
-خوب می گفتید. دقیقا چی می خوایید؟
-می خواییم بدونیم اینجا چی شده؟
-خوب خودتون که دیدید! دعوا شده.
-ولی چیزی که ما دیدیم بالاتر از دعوا بود. جنگ بود. تازه نزدیک بود کشته هم بده. اون خفاشه که دوستتونه.
-خوب وقتی دعوا ابعادش گسترده میشه این مدلی درمیاد.
-دعوای چی؟ با کی؟
-دعوای من و اطرافیانم با مارها.
-سر چی؟
-ببینید!مارها یعنی سردسته این مارها و من با هم کری داشتیم. بعدش این کری زیادی آتیشی شد و الان اوضاع اینطوریه.
-شما ها سر چی کری داشتید؟ چرا باید1کرکس و1مار با هم کری داشته باشن؟
-شروعش از1اتفاق بود. اون1بار1صید داشت که من ازش گرفتم. ماره بدش اومد و از اون زمان ما2تا درگیریم.
-کرکس من1چیزی بگم؟ چند درصد این ها که گفتی درست بود؟
همه زدن زیر خنده. کرکس صبورانه به اون پرنده جوون و کنجکاو نظر انداخت.
-می خوایی من چی بگم؟ به من گوش بدید و تا همینجا بس کنید. هرچی کمتر بدونید راحت تر هستید.
-ولی کرکس اون ها1دسته مار زهری بودن. توی جنگل سرو هم الان مدت هاست می شنویم که جوجه هامون صید مارها میشن. یعنی این2تا هیچ ربطی به هم ندارن؟
تو که خودت هنوز جوجه ای. جوجه که داشتی ببین کی جرات می کنه دست بهش ببره.
همه زدن زیر خنده و ماجرا تموم شد. برای همه جز برای شهپر که نمی خندید. با نگاهی دقیق، گوشی باز و حواسی کاملا جمع تمام جزئیات رو می گرفت تا سر فرصت تحلیلشون کنه.
حال زخمی ها به سرعتی دور از انتظار خودشون بهتر شد. دارکوب ها که حسابی بهشون خوش گذشته بود با رضایت و سلامت خداحافظی کردن و رفتن. کرکس می دونست که از حالا به بعد، افرادش در بین پرنده های جنگل سرو هوادارانی خواهند داشت که این هواداری رو همه جا پخش می کنن و در عوض مارها در همه جای جنگل سرو دشمنانی خواهند داشت که این دشمنی رو همه جا پخش می کنن.
دارکوب ها رفتن ولی شهپر موند. موند و باز چرخید و باز پرسید و باز توی ماجرا ها قاطی شد و برخلاف میل کرکس به حضورش ادامه داد و خیلی زود با تدبیر و درایتش بین اون جمع عجیب جایگاهش رو باز کرد و حسابی هم جاش محکم شد. کرکس از این حقیقت هیچ خوشش نیومد ولی تجربه بهش یاد داده بود با چیزی که نمیشه عوضش کنه درگیر نشه چون خطرناکه.
به فرمان کرکس بقیه به متفرقه ها هرچی کمتر از داستان خودشون و مارها می گفتن. کرکس معتقد بود دلیلی نداره افراد بیشتری به خطر بی افتن و داخل ماجرا بشن. کرکس معتقد بود در صورتی که موقعیت اضتراری شد و دیگه واقعا هیچ راهی وجود نداشت باید که به عنوان آخرین راه، برای تکمیل حفاظت بقیه، جنگل رو از خطر آگاه کنن. بقیه هم با کرکس موافق بودن. هم به خاطر پرنده های جنگل و هم به خاطر خودشون. بهتر بود دیگران کمتر بدونن تا با ترس ها و دردسر هاشون گرفتاری بیشتری واسه افراد منطقه سکویا درست نکنن. درضمن، در اتفاق های خطرناکی مثل جنگ ها، مارها فضای کمتری رو به عاشوب بکشن و کرکس و دستهش برای حفظ موقعیت و تضمین امنیت دستشون باز تر و نیرو هاشون متمرکز تر باشه. آخه مارها هم ترجیح می دادن موجودات کمتری از داستان حضورشون و مدل شکار کردن و مدل زندگیشون آگاه باشن. اینطوری راحت تر می تونستن اعمال وحشتناکشون رو توی جنگل سرو مرتکب بشن. خلاصه اینکه موضوع کماکان پوشیده باقی می موند
شهپر اما به هیچ قیمتی حاضر نبود از این قاعده پیروی کنه. می خواست بیشتر بدونه و برای این دونستن هم راه های خودش رو داشت.
-کجا می خوایی بری خورشید؟
-به تو هیچ مربوط نیست من کجا میرم موجود فضول!
-بسه دیگه خورشید. باید به من بگی. امشب تو بهم میگی. اینکه امشب کجا میری، اینکه این درگیری شما با مارها دقیقا داستانش چیه، اینکه کرکس چرا نمی خواد کسی بدونه اصل ماجرا از کجا شروع شده، و اینکه الان این طرف و اون طرف هر کدوم در چه وضعیتی هستن و فعلا همین ها رو میگی تا باقیش یادم بیاد.
خورشید شونه بالا انداخت.
-عجب! امر دیگه ای باشه! بکش عقب بابا دیرم شده.
شهپر که خیال نداشت این دفعه قافیه رو ببازه محکم سر راه خورشید ایستاد.
-با هم میریم. تو امشب به1گشت خطرناک میری و منو هم با خودت می بری. ولی قبلش این ها که می خوام رو بهم میگی.
خورشید با تمسخری آشکار خندید.
-برو از یکی دیگه بخواه بهت بگه.
شهپر1قدم جلو رفت.
-مسخرهم می کنی خورشید؟
-نه به جان خودت.
-کسی نمیگه. تو باید بگی.
-من نمیگم.
-تو میگی. همین امشب هم میگی. خورشید! من بیشتر از این واسه دونستن تقاضا نمی کنم.
خورشید اخم کرد.
-به جهنم که نمی کنی! بکش عقب سر راهم رو گرفتی!
شهپر بدون خشم ولی با اطمینان حرکتی به پر هاش داد.
-سر راهت رو، بله خوب الان باز میشه.
خورشید فرصت نکرد حرفی بزنه. شهپر با 1ضربه سریع ولی نرم بال تقریبا پرتش کرد داخل لونه و خودش هم به همون سرعت وارد شد. خورشید حتی فرصت نکرد از دیواری که بهش خورده بود جدا بشه. به خودش که اومد توی بغل شهپر بود. شهپر سفت بغلش کرد و محکم فشارش داد. خورشید حس کرد جهان اطرافش اول به طرز ناخوشآیندی سنگین شد، بعدش به سرعت عجیبی سبک شد و به طرز ترسناکی به حالت شناور در اومد و در همون حال شروع کرد به چرخیدن. سعی کرد خودش رو خلاص کنه ولی نتونست. به زحمت فحشی به شهپر داد که شنیده نشد.
-ولم کن، عوضی!
شهپر در همون حال با آرامشی که نشون می داد واسه نگه داشتن خورشید زور چندانی لازم نداره، پر های خورشید رو با کناره دست آزادش نوازش کرد.
-تو چه قشنگی! خیلی قشنگی خورشید! می دونی؟ فرقی نمی کنه نژاد ها چقدر متفاوت باشن. تو خیلی قشنگی.
شهپر این رو گفت، خورشید بی تاب رو مثل پر کاه از جا کند و برد طرف انتهای لونه. خورشید گیج و بی حال پر و بالی زد که خلاص بشه ولی نشد.
-نه!کرکس!
شهپر خندید.
-کرکس اینجا نیست خورشید. خودم هستم و خودت. بیخودی خودت رو خسته نکن. تو هرچی که باشی من از تو قوی ترم. من1قوش نر هستم یادت که نرفته!
خورشید به شدت تلاش می کرد که خودش رو نجات بده ولی موفق نمی شد. غافلگیری نصف بیشتر توان جسمش رو گرفته بود و خورشید در اون لحظه در آمیزه ای از گیجی و غافلگیری و چندتا حس عجیب دیگه که فرصت شناختنشون رو نداشت گیر کرده بود. نمی فهمید چی داره میشه، فقط با تمام توان باقی موندهش پرپر می زد که از بین اون دست های قوی خلاص بشه. عاقبت هم موفق نشد، در عوض تعادلش رو از دست داد و به ضرب روی1دسته علف خورد زمین. شهپر هم همراهش بود.
-خوب خورشید! پری وحشی! تو امشب کجا میری؟ واسه چی میری؟ همراهت کیه؟ همراهت خودمم. منو با خودت می بری مگه نه؟ می بری. منو می بری. منو ببر! ببر! منو همراهت ببر! اینقدر هم تقلا نکن. یا منو می بری و هرچی بخوام بهم میگی یا الان، درست همین الان من،…
خورشید1دفعه مثل کسی که بعد از لحظه های طولانی از توی آب به زور سرش رو درآورده باشه نفس بلندی کشید و انگار می رفت که دوباره برخلاف میلش با دستی نامرئی توی همون آب فرو بره. شهپر ولی بیخیال در آرامش کامل سفت نگهش داشته بود.
-منو ببر!امشب تو باید منو ببری. می بری؟ می بری مگه نه؟
خورشید نفس بریده از تک و تا افتاد و روی شونه شهپر ولو شد. شهپر نگاهش کرد، فشار بغلش رو کمتر کرد و آروم خندید.
-بهت که گفتم دیگه تقاضا نمی کنم. چیزی نیست. اگر سریع تر رضایت می دادی الان توی راه بودیم. پاشو! پاشو بریم. می گفتی دیر شده یادته؟ توی راه هم تو واسهم1چیز هایی رو توضیح میدی. بلند شو. نکنه می خوایی کمکت کنم تا سر حال بیایی؟
خورشید به سرعت از جا پرید.
-نه نه.
شهپر خندید. خندهش تمسخر یا پیروزی نداشت. مهربون بود. دست خورشید رو که گرفت خورشید عقب نکشید.
-بیا بریم که بیشتر دیر نکرده باشی. باشه؟
خورشید هیچی نگفت ولی همراه شهپر از لونه زد بیرون. شب سردی بود. آسمون تاریک، ابری و بی ستاره، بالای سرشون تا بی نهایت ادامه داشت.
ماجرای حمله اون روز مارها تردید و احتیاط رو توی وجود همه باقی گذاشته بود. با گذشت زمان تردید ها کمتر و کمتر شدن، بعد از مدتی هم تردید ها از ذهن ها رفتن و فراموش شدن. از تمام ذهن ها جز ذهن خورشید.
بعد از اون گردش خطرناک شبانه در اطراف تپه ای که قصر تاریک تکمار زیرش بود خیلی چیز ها عوض شد. شهپر حالا در جریان کامل داستان مارها و جوجه های جنگل سرو بود، تکمار رو می شناخت، از قصه بین کرکس و تکبال و همین طور از خیلی جزئیات دیگه که باقی افراد منطقه سکویا آگاه بودن خبر داشت و نتیجه اینکه می خواست بمونه و همراه اون ها ادامه بده. خورشید هرچی کرد نتونست منصرفش کنه و عاقبت بدون اینکه بتونه شهپر رو درکش کنه مشغول کشفیات خودش در اطراف اون تپه سیاه شد. در حال برگشت، دیگه حرفی از شهپر و انگیزه ورودش به این دردسر بزرگ نبود. خورشید کلافه، در هم و بی نهایت دلواپس بود.
-محض رضای خدا کرکس ما واقعا لازمه از مارها بیشتر بدونیم. الان خیلی وقته که بی صدا موندن و این اصلا مثبت نیست.
-آخه واسه چی مثبت نیست؟
-واسه اینکه من اینطوری مطمئن میشم دارن1غلطی می کنن. غلطی که از خرابکاری هاشون مهم تره. کرکس! اون ها بیشتر از چیزی که ما می خواییم می دونن و ازمون می خوان. الان هم دارن راه پیدا می کنن که بهش برسن.
-واه خورشید! به چی برسن؟
-به تکی.
کرکس چنان از جا پرید که اگر شهپر و مشکی نگرفته بودنش از بالای درخت گردو سر و ته سقوط می کرد.
-خورشید!تو واقعا عقلت ضایع شده! آخه این کفترک به چه دردشون می خوره؟
تکبال از توی بغل کرکس سرک کشید و در حالی که پر هاش رو با نوک تمیز می کرد انگار کرکس در مورد اون صحبت نمی کنه، یا خودش چنان ناآگاه و بی عقله که نمی فهمه کفترک کیه، همون طور به مرتب کردن پر هاش با نوک و به هم ریختن پر های کرکس با بال و با پا ادامه داد. کرکس نوازشش کرد و شهپر عصبانی شد. خورشید هیچ کدوم.
-کرکس!محض رضای خدا اون عروسکت رو ول کن2دقیقه به من گوش بده. تکی رو اون ها الان می خوانش. خیلی هم می خوانش.
-اینهمه دیوانه نباش خورشید. اون خاکی های بیچاره واسه اذیت کردن من راه های بهتری پیدا می کنن. اون ها می دونن که هیچ طوری دستشون به این نمی رسه. ارزشش رو نداره که واسه گرفتن حالم همچین ریسک خطرناکی کنن.
خورشید تقریبا داشت از جا در می رفت.
-کی خواست تو رو اذیت کنه؟ مگه خل شدن که واسه گرفتن حال تو اقدام به کاری کنن که احتمال موفقیتشون زیر0باشه؟ اون ها تکی رو می خوان نه به خاطر اذیت کردن تو.
-پس بگو ببینم آخه این موجود به درد نخور به چه دردشون می خوره؟
تکبال انگار که نشنیده بود، با سرخوشی جوجه های نابالغ به کارش ادامه می داد و هیچ معترض نبود. شهپر با حرص از جا پرید که حرفی بزنه ولی کرکس با حرکت دست و نگاه هشداردهنده و خطرناکش مجبورش کرد که آروم بمونه. شهپر به تکبال در حال بازی نظر انداخت و سکوت کرد. خورشید چنان آشفته بود که این چیز ها رو اصلا نمی دید.
-کرکس! تو متوجه نیستی. ولی اوضاع بدتر از اونه که خوشبینی تو بتونه درستش کنه. این تکی دیوونه اون روز که درگیر بودیم حسابی گل کاشت. این وسط درگیری2جا به حساب چندتا مار رسید. یکیشون منفجر شد،2تاشون در رفتن، الان هم با اجازهت همه مارها می دونن تکی فقط1کبوتر بی پرواز نیست. کرکس! این سر به هوای احمق توی اون درگیری لعنتی خودش رو افشا کرد و حالا تکمار با تمام وجود و تمام امکاناتش دنبال به دست آوردن اینه.
سکوتی که بعدش حاکم شد از شب زمستون سیاه تر بود. تکبال دست از بازی با پر های کرکس برداشت و مثل موجودات ابله و گنگ به خورشید و شهپر و آخرش به کرکس مات خیره شد. کرکس به شاخه تکیه زده و وا رفته بود.
-این در برابر تو به هیچ دردی نمی خوره. تو که بهتری. وارد تری، با تجربه تری، بیشتر به کار میایی. اگر می تونستن کسی رو بخوان تو ترجیح داری.
خورشید با اطمینان به نشونه نفی سر تکون داد.
-نه. اتفاقا با حضور تکی من دیگه کمتر دیده میشم. تکی برای تکمار گزینه بهتریه. تکی بی تجربه هست. پس اگر گرفتار بشه نمی تونه در برابرش مقاومت کنه. من می کردم. تکی ناوارده. هر مدل تکمار بخواد تعلیم می بینه و در همون جهت رشد می کنه. من دیگه تغییر ازم گذشته. تکی اندازه من تحمل نداره. پس نمی تونه اندازه من باهاش سر جنگ داشته باشه و تسلیم کردنش خیلی آسون تره. من دردسرسازم. بسه یا باز هم می خوایی که توضیح بدم؟ درضمن فراموش نکن که تکی هنوز خامه. در حالت نافرمش همچین ویرانی های وحشتناکی به بار میاره وای به زمانی که آگاه و کار بلد بشه! تکمار واسه همچین موردی حاضره هر کاری کنه. می فهمی؟ هر کاری. من دیگه براش دومی هستم. شاید ترجیح بده دیگه از سر راه برم داره چون زیادی دردسر درست کردم. حالا که گزینه بهتر و قابل دسترس تر و دستیافتنی تری هست دیگه لازم نیست دردسر هام رو تحمل کنه. کرکس!درست فهمیدی یا لازمه توضیح بدم؟
به اشاره شهپر خورشید سکوت کرد. تکبال توی پر های کرکس بی صدا می لرزید. نگاهش هنوز مات بود و انگار باقی شعورش رو هم کامل باخته بود. گیج و متحیر به خورشید و به کرکس خیره شده بود و به شدت می لرزید. حالتش شبیه کسی شده بود که قراره چند لحظه دیگه اعدامش کنن و اون با نگاهی وحشتزده، عاجز و عقل باخته از اطرافیان مورد اعتماد و قوی تر از خودش کمک می خواد. کرکس و خورشید هیچ کدوم متوجه این پریشونی نبودن. شهپر دید.
-یکی به داد این برسه الان سکته می کنه.
مشکی بلافاصله از خلصه در اومد و از جا پرید. تکبال توی بغل مشکی مچاله شد و با اولین نوازش دست مشکی بغضش ترکید و چنان گریه وحشتزده ای سر داد که همه از حیرت آزار دهندهشون بیرون اومدن. تکبال به شدت ولی تا حد امکان بی صدا گریه می کرد و می لرزید. کرکس به خودش اومده ولی انگار طلسم شده بود. مشکی نگاه از همهشون گرفت تا تمام حواسش مال تکبال باشه.
-فسقلی!برای چی گریه می کنی؟ چیزی نیست! فسقلی چیزی نیست! طوری نیست. هیچی نمیشه. نترس فسقلی. تو خیلی شجاعی. توی جنگ هایی که دیدمت عالی بودی. هنوز هم عالی هستی. عجب حالی گرفتی از اون ماره که پرتش کردی هوا! من دیدمت. بیچاره داقون شد. فسقلی گریه نکن! طوری نمیشه. ما که نمردیم. اصلا مگه این کرکس اجازه میده کسی اسمت رو ببره؟ نترس فسقلی. هیچ اتفاقی نمی افته. …
کرکس لحظه ای بعد حواسش جمع شد. تکبال رو بغل کرد و تکبال گریهش شدید تر شد. کرکس آروم اشک هاش رو پاک کرد.
-کفترک من! از چی می ترسی؟ من اینجام! خودم سفت مواظبتم! خاطرت جمع باشه. تو پیش خودمی!چیزیت نمیشه. اینجا که هستی دست خدا هم نمی رسه بهت. تکمار که جای خود داره. گریه نکن. کفترک خودم. جوجه نفهم خودم! اجازه نمیدم اسمت هم اونجا بره. آروم باش کفترکم. آروم باش فسقلی خودم. عزیز خودم. عشق خودم. …
چند لحظه بعد، تکبال خواب بود. شهپر خیره به این ماجرا، سری به نشان تاسف تکون داد که جز خورشید کسی مفهومش رو نفهمید. کرکس کمی بعد بلند شد و آهسته همراه جفت به خواب رفتهش، به طرف نوک سکویا پرواز کرد. سکوت با رفتن کرکس و تکبال انگار سنگین تر و ترسناک تر بود. شهپر دوباره سر تکون داد.
-خورشید!تو که ظرفیت0این کبوتر رو می دونستی کاش در حضورش این ها رو نمی گفتی!
خورشید با نگاهی محو و خالی از درک به شهپر خیره شد.
-ظرفیت0؟ تکی ظرفیتش0نیست. اون فقط…
-این که من دیدم نه از ظرفیتش استفاده کرد نه از عقل و فهمش. اگر تو میگی جفتش رو داره پس برای چی من نمی بینم؟
مشکی به خودش مسلط شد.
-شما2تا!میشه بس کنید؟
شهپر و خورشید ساکت شدن. شب سرد و ساکتی بود. درست مثل تمام شب های سرد و ساکت و البته سنگین اون زمستون پر ماجرا، که انگار تا آخر دنیا خیال تموم شدن نداشت.
دیدگاه های پیشین: (5)
آریا
شنبه 6 دی 1393 ساعت 23:45
سلام بر پریسای عزیز
امیدوارم خوب. سلامت و دل شاد باشی ممنون از داستان بسیااااار زیبات
خسته نباشی دوسته گلم
بیسبرانه منتظر قسمت بعدی هستم
موفق. پیروز و دلشاااد باشی
بدرود و ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست خوبم. ممنونم از لطفی که بهم داری. راستی بچه ها من نویسنده نیستم و نوشتنم خالی از ایراد نیست برای چی انتقاد هاتون رو نمیگید؟ بلکه بهتر بشم. به روی چشم. سعی می کنم1خورده بجنبم. واقعا سعی می کنم.
ممنونم آریا از حضور عزیزت.
شاد و شادکام باشی تا همیشه.
یکی
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 00:00
هی این کارو نکنیا باور کن اگه دیردیر بنویسی میام اینجارو رو سرم میذارم. من هستم و زیادم هستم حالا بقول تو صدام درنمیاد. ببین زود بنویس. خیلی زود بنویس و حسابی هم بجنب و زیادم بنویس. هی بخش کامنتاتم ی جارویی بکش خیلی کثیف شده. فعلا بای.

پاسخ:
بچه ها نگفتم؟ تا گفتم دیر می نویسم این جناب یکی فوری حاضری زدن.
جناب یکی! در هر فرصتی که بتونم می نویسم. سعی می کنم زیاد هم بنویسم. ببخشید اگر دیر میشه. من گاهی گرفتارم. خوشحالم که هستید جناب یکی. راستی کامنت دونی اینجا رو هم بیخیال بشید. طوری نیست دوست من. بذارید همین مدلی که هست بمونه.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 10:27
سلام پریسای عزیز
داستانت یا ایراد نداره یا قلمت اونقدر شیرین و جذاب هست که نقصش به چشم نمیاد
بنویس همیشه بنویس دوست گلم
سر زندهو دلشااااااد باشی
ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
احتمال سومی هم هست. یا اینکه شما اینقدر لطف دارید که ایراد هاش رو نمی بینید. فعلا که دارم می نویسم تا خدا چی بخواد. اگر این وسط خودم رو به فنا ندم و خاکی خاکستری نشم تا هر جا که بشه میرم. ببینم تا کجا رفتنی هستم.
ممنونم که هستی دوست عزیز من.
کامیاب باشی.
حسین آگاهی
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 10:46
سلام. چه خوب که طولانی بود این قسمت.
تا حالا ناخواسته به تشابه اسمی تکبال و تکمار دقت نکرده بودم.
کاش می شد این دوتا هم رو ملاقات کنند البته معلوم نبود اون موقع کدومشون باقی می موندن؟
راستی این قوش چرا زنده مونده؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ای بابا شما هم عین خودم کلی خشنید ها! این قوش رو چرا دوستش ندارید؟ بذار باشه لازم میشه.
تشابه اسمی بین این2تا هم راست میگید دردسریه! از کجا معلوم شاید هم رو ملاقات هم کردن. ولی برارید این تکباله اول مدلی بشه که از1کیلومتری تکمار خاکستر نشه بعدش واسه ملاقاتشون هم1فکری می کنیم.
ممنونم از حضور شما دوست عزیز.
سربلند باشید.
آریا
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 14:53
نه ما به هیچ وجه رازی نیستیم خودتون رو اذیت کنید
پس خودت رو اذیت نکن یه وقت بیمار نشید ما پریسا ی شاااد و سر زنده رو میخوایم پریسا همیشه باید در سلامت کامل جسمی و روحی باشه
الاهی خدا پنجره ی باز اتاقت باشد

پاسخ:
من بیمار نمیشم فقط ممکنه1چیز دیگه بشم. شوخی کردم. بیخیال. هنوز که امنه. تا بعدش خدا چی بخواد. خدا هم که بد نمی خواد. اگر چیزی پیش بیاد که نباید بیاد حتما خدا دلش خواسته بار شونه هام رو سبک تر کنه تا راحت تر پیش ببرم.
شاد باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال55

شب سرد و گرفته ای بود. بارون ریز می بارید. منطقه سکویا مثل همیشه در آماده باش شبانه به سر می برد. تکبال توی بغل کرکس چنان خواب بود که انگار زندگی توی جسمش وجود نداشت. کرکس بی اختیار و از سر حواس پرتی نوازشش می کرد و فکرش در جای دیگه می چرخید. تمام وقایع اون روز عصر مثل تصویر های متحرک به ترتیب از نظرش می گذشتن. از اول تا به آخر و دوباره و دوباره. چیزی نمونده بود موفق بشه و اون جوجه فاخته مزاحم رو از سر راهش برداره. اگر خورشید هوار نمی کشید، از این فکر تا حد جنون از دست خورشید عصبانی می شد. ولی اون پرنده، اون قوش بزرگ و ناشناس که معلوم نبود از کجا1دفعه ظاهر شد. خورشید اگر صداش نمی زد قوشه پدرش رو در می آورد. ولی اون کی بود؟ از کجا اومده بود؟ کرکس بعد از ناکام موندن در از بین بردن فاخته و باخت از قوش چنان از دست خورشید و از دست قوش و از دست خودش حرصی بود که خورشید رو گرفتار بین شاخه های شکسته رها کرد و اصلا به فکرش نرسید که اون ناشناس ممکنه فرستاده ای باشه از طرف تکمار. یادش اومد که2روز پیش بهش گفته بودن تکمار جایزه تحویل دهنده خورشید رو زیاد کرده. کرکس تازه می فهمید چه حماقت خطرناکی مرتکب شده. خورشید هر کاری هم کرده باشه کرکس نباید اونجا ولش می کرد، اون هم دست بسته و گرفتار. واقعا اگر اتفاقی برای خورشید می افتاد، اگر شب می شد و خورشید نمی اومد، اگر خشم کرکس که تا سر شب هم اجازه فکر کردن بهش نداده بود مهلت نمی داد بره ببینه خورشید کجای تاریکی گیر کرده و چی به سرش اومده در حالی که مثل آب خوردن به دست دشمن سپرده بودش، اگر امشب خورشید توی دست های تکمار بود، …
کرکس از سنگینی این افکار به سرگیجه افتاد. حس کرد حالش10بار از زمانی که روی افرا بود بد تره. دستش به سرعت و بدون اراده پر و بال تکبال رو نوازش می کرد بدون اینکه اصلا بدونه چیکار داره می کنه. تکبال اما به همین قانع و غرق خواب بود. کرکس با فکری بسیار آشفته و نگاهی کاملا هشیار اطراف رو زیر نظر داشت. با اینهمه از دیدن مشکی که1دفعه ظاهر شد حسابی یکه خورد.
-مشکی! شب رنگ بی خاصیت این چه طرز حضوره؟
-ببخشید اصلا خیال نمی کردم انتظارش رو نداشته باشی. آخه آموزش های خودته من از کجا می دونستم منتظر اجراش نیستی؟
-اجراش کن مسخره ولی نه واسه خودم.
-باشه حالا ببخشید. عوضش بخش مثبتش اینه که اینهمه مهارت دارم. اینقدر زیاد که خودت هم جا خوردی.
-این رو که درست میگی. خوب همه چیز درسته؟
-ظاهرا که درسته ولی… میگم کرکس با خورشید قهر نکن. ما که نفهمیدیم شما2تا امروز عصری کجا غیب شدید ولی تو باهاش قهری. باهاش حرف بزن. ببین خورشید هیچی نمیگه ولی اصلا سر حوصله نیست. اذیتش نکن.
کرکس با یادآوری ماجرا های چند ساعت پیش دوباره عصبانی شد.
-بره به جهنم. من اذیتش نمی کنم فقط می خوام نبینمش.
-کرکس!خورشید از قهرت خوشش نمیاد. ولی انتظار نداشته باش بیاد التماست کنه که باهاش حرف بزنی. می دونی که چه جوریه. درضمن خورشید1ماده پرنده هست و تو نیستی. باید1کوچولو حواست باشه دیگه.
-مشکی!این ماده پرنده بیچارهم کرده. پدرم رو درآورده از بس سر مسخره بازی هاش اذیت شدم. میگی دیگه چیکارش کنم؟
-کرکس!ازش خسته شدی؟ واقعا اینقدر از دستش دلخوری که خیالت نیست چی بشه؟
کرکس مشکوک نگاهش کرد.
-مگه چی شده؟
-من نمی دونم ولی از وقتی برگشته احساس می کنم1خورده انگار کج می پره. تیزبین ازم پرسید خورشید چی سر بالش آورده گفتم نمی دونم. از خودش هم پرسید خورشید بهش جواب سربالا داد. اصرار که کردن گفت هیچی ولی من که یواشکی دیدش زدم مطمئن شدم زخمیه. البته نه خیلی ولی بالش سالم سالم نیست. چیه؟ چرا این مدلی شدی؟ ببین زخمی که بشه اسمش رو گذاشت زخمی که نمی دونم هست یا نه. احساس کردم شاید انگار درد داشت یا…کرکس!چیکار می کنی؟
تکبال با حرکت سریع کرکس1دفعه بیدار شد و سفت بهش چسبید.
-کرکس!
-نه. نترس فسقلی. ببخش1لحظه یادم رفت تو توی بغلم خوابی. نه جوجه عشق خودم نترس چیزی نیست. پیش مشکی بمون من بر می گردم.
-کرکس!باز می خوایی بری؟ تو رو خدا…
-فسقلی!من جایی نمیرم. همینجام. میرم پیش خورشید. چندتا درخت اون طرف تر. سریع هم میام.
تکبال بی حال و خمار نگاهش کرد.
-مطمئنی؟
کرکس خندید.
-بله که مطمئنم. از اینجا می تونی با مشکی ببینیم. کوچولوی بی مغز من! بهت راست میگم. حالا دستم رو ول کن کفترک خل خودم باشه؟
تکبال آروم دست کرکس رو رها کرد و مشکی بلافاصله دست دور شونهش انداخت.
-میگم کرکس تو چه بلایی سر این فسقلی میاری که همیشه توی بغلت خوابه؟ با ما که هست اینهمه خوش خواب نیست ولی تو1کاریش می کنی. به نظرم نکن واسه سلامتیش خوب نیست.
کرکس خندید. مشکی هم تکبال رو بغل کرد و لبخند زد. . کرکس اصلا معترض نبود. هم تکبال هم مشکی و هم تمام افراد اون دسته عجیب خوب می دونستن که تنها و تنها مشکی مجاز به این کاره و دیگه هیچ کسی همچین اجازه ای نداره. از زمانی که تکبال جفت کرکس شده بود همه به فرمان کرکس فاصله هاشون رو باهاش حفظ می کردن و در ضمن اینکه بی نهایت هواش رو داشتن، از1اندازه ای بیشتر بهش نزدیک نمی شدن. هیچ کسی جز مشکی که در اون لحظه تکبال نیمه هشیار رو بغل کرده و نوازش می کرد و باهاش حرف می زد. کرکس پرید و رفت. برای پیدا کردن خورشید زیاد تلاش نکرد. خیلی زود دیدش. بالای1درخت گردوی پهن نشسته و یکی از بال هاش رو کمی جمع تر گرفته بود. کاملا مشخص بود که تازه فرود اومده. مشکی درست می گفت. خورشید کمی کج می پرید، و البته خیلی خسته و در خود نشون می داد. کرکس چنان محو بال دردناک و حال و هوای خسته و گرفته خورشید شده بود که فراموش کرد در حالت احتیاط هستن و هیچ به خاطرش نبود که خورشید شاید ندیده باشدش. بنا بر این اعلام حضور رو فراموش کرد. وقتی خورشید با تماس2تا دست که به شونه هاش خورد به شدت از جا پرید تازه کرکس فهمید چه اشتباهی کرده. اگر خورشید علامت خطر می داد تمام منطقه به هم می ریخت. کرکس در کمتر از کسری از ثانیه برای پیشگیری اقدام کرد.
-خورشید!خورشید آروم باش چیزی نیست من کرکسم. ببین واقعا معذرت می خوام فراموش کردم تو منو نمی بینی. آروم باش آروم.
کمی طول کشید تا خورشید بفهمه کرکس کیه و چی میگه و از تک و تا بی افته. کرکس نگاهش می کرد و بدون هیچ تلاشی می شد که جنس وحشتش رو بخونه. ترسی از جنس وحشت از تکمار. الان تازه می فهمید چه اتفاق وحشتناکی در اثر غفلت خودش می شد که پیش بیاد. و خورشید که از عصر تا الان گرفته و خسته و با بالی احتمالا زخمی به وظایفش عمل می کرد و وحشتی رو که کرکس نمی دونست چقدر زیاده با خودش می کشید. شاید خورشید در لحظه تماس دست های کرکس با شونه هاش احتمال شبیخون افراد تکمار رو می داد چون اون روز با1موجود ناشناس مشخص نبود که بعد از رفتن کرکس چه مدل برخوردی داشته و کرکس در اون لحظه به ناخواه تا حد مرگ ترسونده بودش. خورشید حاضر بود زنده نباشه تا اینکه به زندان تکمار برگرده. کرکس تمام این ها رو به خاطر حرصی که ازش داشت فراموش کرده بود و حالا با دیدن گرفتگی و خستگی چهرهش دوباره همه رو به یاد می آورد.
خورشید گیج از وحشتی که شاید هنوز از بین نرفته بود توی بغل کرکس ولو شد.
-خدای من خورشید من معذرت می خوام. اصلا نمی خواستم این مدلی بترسی. طوری که نشدی، چیزی نشد؟
خورشید خیلی زود به خودش مسلط شد. آروم از بین دست های کرکس کشید عقب و گرفته جوابش رو داد.
-نه. نشد.
بعد پر و بالش رو جمع و جور کرد که بره. کرکس دستش رو گرفت.
-ببینمت!بالت چی شده؟ درد می کنه؟
-چیزیش نیست.
-بذار ببینمش.
خورشید نه به شدت ولی با سردی کشید عقب.
-نه. نمی خوام.
کرکس سفت تر و قاطع تر شونه هاش رو چسبید و همونجا نگهش داشت.
-خورشید! تمومش کن! فقط می خوام ببینم چی شدی!
خورشید بی حوصله سعی کرد شونه هاش رو از دست های کرکس رها کنه ولی موفق نشد.
-من هیچیم نیست.
کرکس هوار نزد ولی فرمان داد.
-تو که می دونی من خیلی حوصله بحث و اصرار به زبون شما ها رو ندارم. مدل عاقل ها انجامش میدی یا مدل خودم انجامش بدم؟ می دونی که زورم می رسه. تو که اندازه اون عوضی امروزی قوی نیستی. از پس تو برمیام.
خورشید توی خودش جمع تر شد. کرکس مهربون تر از لحظه پیش دستی به سرش کشید.
-واسه چی اذیتم می کنی خورشید؟
خورشید سر بلند نکرد.
-واسه چی اذیت میشی؟ من که چیزی نگفتم.
کرکس پر هاش رو نوازش کرد.
-من دلواپستم خورشید. تو1چیزیت هست و زمانی که می خوام بفهمم چت شده سرم بازی در میاری.
خورشید آزرده شونه بالا انداخت.
-ممنونم از دلواپسیت. از بس دلواپس بودی اونجا وسط شاخه ها جا گذاشتیم و رفتی؟ با اون هیولا که اصلا نمی شناختیش کیه و اصلا مشخص نبود1دفعه از کجا ظاهر شد؟ هر کسی می شد که باشه. مثل آب خوردن می تونست از هر جایی اومده باشه. از هر جایی.
خورشید با گفتن هر کلمه عصبانی تر و صداش بلند تر و خشن تر می شد. کرکس به راحتی می فهمید که خورشید از عصر تا حالا واسه نگه داشتن این حس و این خشم و این حرف ها چه تلاشی کرده. خورشید بعد از تموم شدن گفته هاش نفس عمیقی کشید. مثل اینکه عجله واسه سبک کردن خودش نفسش رو گرفته بود. کرکس بال هاش رو دور شونه های خورشید حلقه کرد.
-بسه دیگه. تو امروز واقعا حرصیم کردی. از دستت دیوونه شدم و دیگه نفهمیدم چی شد.
خورشید بدون اینکه کنارش بزنه خودش رو بالا کشید، سرش رو بالا گرفت و با پرخاشی آزرده گفت:
-انتظار داشتی اجازه بدم خریت کنی؟ فکر کردی اگر موفق می شدی به تکی چی باید می گفتی؟ همین الانش هم حسابی گیری. اگر افرایی ها فهمیده باشن چی شده و بهش بگن چی جوابش رو میدی؟ تازه من ناکامت نکردم. تقصیر اون پرندهه بود که سر رسید. وگرنه تو با ندای من مگه منصرف می شدی؟
کرکس خندید.
-من با ندای بی موقع تو منحرف شدم مزاحم مسخره!
خورشید با لحنی بسیار گرفته تقریبا زمزمه کرد:
-خیلی ممنون از بسیاری تحملت برای تحمل1مزاحم.
کرکس حلقه بال هاش رو تنگ تر کرد. خورشید بی اون که بخواد سفت بهش فشرده شد. سرش روی شونه کرکس بود و به خاطر فشار بال های کرکس نمی شد که بلندش کنه.
-بس کن دیگه. خورشید عاقلی باش و اجازه بده ببینم پر و بال هات چی شدن باشه؟
خورشید هیچی نگفت. کرکس خراش های زیر بال هاش رو دید و همچنین ضرب دیدگی دردناک کناره بال راستش رو که نمی ذاشت درست پرواز کنه.
-اون قوش این بلا رو سرت آورد؟
-نه. اون نجاتم داد. شاخه ها اینطوریم کردن. چیزی نیست خودم بلدم درستش کنم.
-پس واسه چی نمی کنی؟
-چون امشب برای پرواز لازمش دارم و برای درست کردنش باید بی حرکت بمونه تا فردا. باشه خودش درست میشه یا بعدا درستش می کنم.
-همین الان درستش می کنی. امشب هم دیگه نمی پری تا خود صبح یا تا هر زمان دیگه ای که بالت درست بشه.
-ولی آخه…
-کرکس مهربون ولی سفت مانع ادامهش شد.
-بی حرف خورشید. هیچی نمیگی. تو امشب نمی پری و تا زمانی هم که بالت رو به راه نشده نمی پری. من خودم به جات می پرم و هر جا لازمه باشی خودم به جات میرم. هر چقدر طول بکشه تو تا درمون کامل بالت نمی پری. خوب؟
خورشید سر تکون داد و کرکس با رضایت خاطر از فرمان بری خورشید نفس راحتی کشید.
-حالا بگو ببینم اون پرنده کی بود؟ اذیتت که نکرد.
خورشید که آروم تر شده بود نفس عمیقی کشید و بال ورم کردهش رو جمع کرد.
-نه. از اونجا آزادم کرد. ظاهرا که خیلی مثبت بود ولی…
-ولی چی؟
سایه دلواپسی و تردید جای خستگی و کدورت رو توی نگاه خورشید گرفت.
-کرکس! من نمی دونم. اون ظاهرا نمی شد که از دسته تکمار باشه ولی این تکمار عوضی چنان جونور ابلیسیه که هرچی بگی ازش بر میاد. بعید نیست که یکی رو با ظاهر محترم فرستاده باشه تا…
-ببین خورشید من هیچ از اون نکبت خوشم نمیاد و تو الان این رو بهتر از هر کسی می دونی. ولی اگر ازم بپرسی میگم اون نمی تونه از دسته تکمار باشه. تو امروز لای شاخه ها گیر کرده بودی و اون اگر می خواست می تونست راحت تحویلت بده. به خصوص اینکه تکمار جایزهت رو زیاد کرده.
خورشید به فکر فرو رفت.
-شاید براش ممکن نبود. آخه اگر از اونجا در می اومدم که زورش بهم نمی رسید.
-لازم نبود از اونجا درت بیاره. خودش که دستت رو نمی گرفت ببره پیش تکمار. می رفت بهشون اطلاع می داد اون ها خودشون می دونستن چیکار کنن. باقیش هم که حل بود. ما هم که نمی دونستیم چی شده. به همین سادگی.
کرکس با توصیف این فرضیه از شدت وحشت گیج شد. هرچی بیشتر می گذشت بیشتر می فهمید که با گرفتار رها کردن خورشید در جایی که هیچ کدوم از خودی ها نبودن چه اشتباه وحشتناکی مرتکب شده. خورشید هر چقدر هم که عصبانیش کرده باشه اون مجاز نبود گرفتار وسط شاخه ها با1موجود ناشناس اون هم با اون قدرتی که ازش دیده بود تنهاش بذاره. خورشید سر بالا کرد و به چشم هاش خیره شد. خورشید هیچی نگفت ولی کرکس توی نگاهش به وضوح خوند.
-فقط کافی بود اون قوش جایزه رو بخواد تا الان توی دست های تکمار باشم.
کرکس لحظه ای سکوت کرد و خورشید رو به خودش فشرد.
-من معذرت می خوام خورشید. از حرصت نفهمیدم چیکار کردم. خوشحالم که به خیر گذشت. اگر اتفاقی واسهت می افتاد نمی دونستم چجوری باید خودم رو مجازات کنم. من بهت تضمین دادم که تحویل تکمار نمیدمت و تو چه من باشم و چه نباشم گرفتارش نمیشی. و امروز خیلی احمقانه می شد که خودم مثل اآب خوردن تحویلت بدم بهش. افتضاح بودم. ببخش.
نفس های خورشید که بفهمی نفهمی کمی تند شده بودن، با نوازش های کرکس آروم تر شد.
-اون می گفت تکمار رو نمی شناسه. اسمش رو که شنید تعجب کرد. نمی دونم راست می گفت یا نه ولی اینطور نشون می داد.
کرکس به گفته های خورشید تمرکز کرد و متفکر به سیاهی خیره موند.
-من احتمال میدم درست گفته باشه. دلم می خواست باورم می شد دروغ گفته تا بهانه داشته باشم که تمام منطقه سکویا رو بریزم روی سرش ولی خورشید اون واقعا نمی تونه از طرف دشمن باشه. خورشید! میشه بگی واسه چی اینطوری متحیر نگاهم می کنی؟ مگه من شاخ درآوردم؟
خورشید مات بهش خیره مونده بود.
-تو نه. ولی من دارم شاخ در میارم. کرکس! تو چجور موجودی هستی؟ وقتی از اون پرنده حرف می زنی من حرص و نفرت رو توی نگاهت می خونم. قشنگ معلومه دلت می خواد این لحظه چیکارش کنی. با اینهمه حاضر نیستی از سر حرصت از احتمال بی گناه بودنش چشمپوشی کنی. درست میگی تو می تونی به بهانه دشمن بودنش خفاش ها و کلاغ ها رو تیر کنی تا نابودش کنن ولی… من نمی فهممت.
کرکس خندید.
-فهمیدن نمی خواد. واقعیت واقعیته. واقعیت اینه که اون از دسته تکمار نیست. چون من ازش بدم میاد مجاز نیستم همچین بلایی سرش بیارم. حتی اگر از اون عوضی خیلی بدتر از امروزش رو هم ببینم، باز هم تا طرف تکمار نباشه من همچین اتهامی بهش نمی زنم.
خورشید همچنان متحیر تماشاش می کرد.
-برای چی؟ اون و تو دشمن هستید. تو ازش حرص داری پس برای چی از سلاحی که می تونی بر علیهش استفاده کنی صرف نظر می کنی؟ اگر خود من بودم نمی دونم شاید کاری رو می کردم که الان تو می کنی ولی واقعیتش از تو تصور دیگه ای داشتم. خیال می کردم چه اون قوش تکماری باشه و چه نباشه تو همین امشب به عنوان دست راست تکمار معرفیش می کنی و شروع می کنی به ایجاد آمادگی برای پاک کردن حساب اون.
کرکس زد زیر خنده.
-خورشید!چیز هایی وجود دارن که ما واقعا مجاز نیستیم انجامشون بدیم. این هم یکی از اون هاست.
لحن خورشید1دفعه جدی و خشن شد.
-واقعا؟ یعنی تو کار های غیر مجاز رو انجام نمیدی؟ پس برای چی امروز کم مونده بود اون فاخته افرایی رو داقون کنی؟ یعنی خیال کردی به انجامش مجاز بودی؟
کرکس هم خنده رو قطع کرد.
-به نظرم بله مجاز بودم. خورشید! اون کبوتری که به خاطر اون جوجه پرنده آشغال توی روی من ایستاد و تا حد مرگ کتک خورد جفتمه. جفت من، کبوتر من، اون واسه خاطر این نصفه بپر بی مصرف پدرسوخته به من جواب میده با اینکه می دونه بعدش چی سرش میاد. و من کاملا مجازم که این نکبت رو از سر راهم بردارم.
-کرکس! من اینطور خیال نمی کنم. این واقعا درست نیست. تو حق داری محبت جفتت رو واسه خودت بخوایی ولی داری اشتباه میری. اینطوری نمیشه. درضمن، فرقی نمی کنه جسمت چقدری باشه. دل میشه که بزرگ باشه قد آسمون. اون جوجه فاخته افرایی جای تو رو تنگ نکرده. اگر هم کرده بود این راه بیرون کردنش نیست. اینطوری فقط خودت رو توی دل تکی تیره می کنی. کرکس! با اون افرایی درگیر نشو. دسته کم اینطوری درگیر نشو. نمی تونی از این راه برنده باشی.
کرکس عصبانی بود.
-و تو معتقدی باید اجازه بدم همینطور پیش بره؟ خورشید! فسقلی تمام دلش رو، عشقش رو، احساسش رو داده بهش. ارزشش رو نداره خورشید. من می دونم که نداره. اون لعنتی واسه فسقلی موندنی نیست. فسقلی به عشقش می بازه. بیچاره میشه. داقون میشه. آخه تو بفهم!
خورشید مهربون نگاهش کرد. جنس نگاهش بینش1با تجربه آگاه بود به1پرنده نو بالغ بی تاب عاشق. کرکس فهمید و بهش حسابی بر خورد.
-خورشید واسه چی خیال می کنی خیلی بیشتر از خودم حس و حالم رو می فهمی در حالی که واقعا از دلواپسی و حرص من هیچی سرت نمیشه؟ دارم بهت میگم اون نصفه بپر بی مصرف ارزشش رو نداره. نداره.
خورشید با لحنی شمرده سکوتش رو شکست.
-شاید اون افرایی ارزشش رو نداشته باشه شاید هم داشته باشه من نمی دونم. ولی حتی اگر تو درست هم بگی این راهش نیست. تو باید کاری کنی که منطق تکی به دلش فرمان بده و به راه بیاد نه اینکه بخوایی طرف رو سر به نیستش کنی. اینطوری بیشتر توی دل تکی موندگارش می کنی. درضمن تو خوشت بیاد یا نیاد به نظر من اقدام امروزت واسه خاطر ارزش اون جوجه فاخته نبود. از سر حرص شخصی خودت داشتی نفلهش می کردی.
کرکس خواست هوار بزنه ولی1دفعه وا رفت و کشید عقب. خورشید درست می گفت. امروز که با تمام وجودش حمله می کرد و چیزی جز کشتن و جز خون نمی خواست اصلا به این فکر نبود که فاخته به عشق جفتش می ارزه یا نه. کرکس فقط می خواست فاخته دیگه نباشه. در هیچ کجای سرنوشت و بینش و ذهن و دل تکبال نباشه. فقط نباشه. چه ارزش این بودن رو داشته باشه و چه نداشته باشه. از اونجایی که چاره ای جز تأیید خورشید نداشت و از اونجایی که خورشید این تأیید رو به وضوحی تردید ناپذیر در نگاه کرکس می خوند، دیگه جای بحث نبود.
-ازش متنفرم خورشید. این باید بره! باید بره!
خورشید1لحظه کوتاه از دیدن نگاه خون گرفته کرکس کشید عقب ولی خیلی زود به خودش مسلط شد.
-ببینم مگه نمیگی موندنی نیست؟ مگه نمیگی ارزش نداره؟ مگه خودت نمیگی اون واسه تکی نمی مونه؟ خوب. پس به جای اینکه با خراب کردن خودت اون رو توی دل تکی بزرگ تر کنی بذار خودش جایگاه خودش رو در دراز مدت تعیین کنه. اگر ارزشش رو نداشته باشه مطمئن باش برای همیشه در این جایگاهی که الان هست باقی نمی مونه.
-خورشید!تا اون زمان خیلی دیره. تا اون زمان فسقلی بهش بسته تر شده و…
خورشید خندید.
-و تو هم تا اون زمان تحمل نداری درسته؟
کرکس شونه بالا انداخت.
-اصلا بله درسته. حالا میگی چی؟
خورشید برخلاف کرکس هنوز آروم بود.
-میگم هیچی. میگم راه تو برای رسیدن به هدفت اشتباهه. هرچند درستی خود هدفت جای بحث داره. کرکس تو زیاد خودخواهی. این درست نیست. دل می تونه جای خیلی ها باشه و هر کسی جای خودش رو داره. فاخته با ارزش یا بدون ارزش برای تکی1موجود عزیزه. تو براش جفتی. بقیه براش آشنا و دوست و رفیق هستن و جنس حضور هر کدومشون با اون یکی متفاوته. تو واقعا نمی خوایی این ها رو ببینی؟
کرکس به چشم های خورشید خیره شد، لحظه ای مکث کرد و بعد کاملا صادقانه گفت:
-نه.
روز ها و شب های جنگل سرو با داستان هاش می گذشتن. برای هر کسی داستان خودش رو داشت. برای منطقه سکویا و افرادش هم ماجرا های مخصوص خودشون در جریان بود. داستان هایی از جنسی سنگین و خشن. حالت احتیاط، درگیری های غافلگیر کننده، جنگ، خشم، زخم، خون. ماجرا هایی که تکبال هم دیگه جزو و عضوش شده بود. تکبال حالا دیگه مثل باقی خفاش ها، مثل کلاغ ها، مثل کرکس، با ماجرا قاطی شده بود. جزئی از داستان که پیش می رفت و پیش می برد. همون طور که در زمان هایی که هنوز1جوجه کوچولو بود دلش می خواست. چقدر اون زمان ها دور به نظر می رسید. اون قدر دور که تکبال دیگه هیچ اثری ازشون نمیدید حتی اگر می ایستاد، به پشت سرش نگاه می کرد و متمرکز می شد بلکه1نشان ناچیز ببینه. نمی دید. حتی نشونی از سراب1روشنی کوچیک در دوردست ماجرایی که انگار از اول دنیا واسهش شروع شده بود. گذشته ها اون قدر دور شده بودن که در نگاه تکبال دیگه به هیچ می زدن. زمان هایی که روی سرو بلند می نشست و آرزو می کرد روزی برسه که اون بتونه اندازه تمام آسمون بزرگ باشه. تکبال اون زمان حاضر بود هر کاری کنه تا زندگی کردنش از حالت آرام و عادی در بیاد. تکبال اون زمان داستان می خواست، اتفاق می خواست، ماجرا می خواست. و حالا جزئی از ماجرا شده بود. ماجرایی که خیلی وقت ها حس می کرد چقدر برای شونه های کبوترانهش سنگینه. با اینهمه کم کم از اون حال و هوای کبوتری فاصله می گرفت و آهسته آهسته بیشتر و بیشتر توی ماجرا گم می شد. دیگه حتی زمان نداشت به تاریکی این ماجرای پیچ در پیچی که گرفتارش شده بود فکر کنه. فقط همراه باقی اطرافیان وسطش می چرخید و می لولید و غوطه می خورد و بیشتر و بیشتر درش پیش می رفت. این وسط افرا تنها مکانی بود که شاید کمی متفاوت با بقیه زندگی تکبال، هنوز نشونه هایی از معصومیت رویا های پرنده های بی ماجرا رو حفظ کرده بود. جدا از تاریکی ها و ترس ها و خشونت های داستان های منطقه سکویا. جدا از التهاب داستان پر ماجرای زندگی امروز تکبال کبوتر که دیگه به هیچ چشمی کبوتر نبود.
-تکبال نبودی دیروز اینجا توفان شده بود.
-راست میگه افرا داشت از جا کنده می شد.
-توفان نبود که، گردباد بود.
-جفتش یکیه دیگه تو هم.
-نه یکی نیست این گردباده1طوری بود.
-راست میگه بزرگ بود.
-باد که بزرگ و کوچیک نداره.
-ولی این بزرگ بود. سیاه بود. آسمون1دفعه تاریک شد بعدش هم…بعدش چی شد؟
همه زدن زیر خنده. تکبال با تعجب نگاهشون کرد.
-دیروز؟ دیروز هوا سرد بود ولی توفان نیومد. حتی باد هم چندان تند نمی زد. شما ها چطور ممکنه توفان دیده باشید؟!
جوجه ها مثل همیشه همه با هم شروع کردن.
-ولی ما دیدیم ما دیدیم. تکبال توفان بود خیلی وحشتناک بود اگر بدونی. وای همه جا1دفعه تاریک شد1چیزی از آسمون اومد همه برگ های خشک از جا کنده شدن ریختن پایین. چند دقیقه بیشتر نبود ولی حسابی ترسناک بود. صدا هم داشت مثل اینکه چندتا موجود گنده عصبانی شلوغش کرده بودن. …
تکبال متحیر بهشون خیره شد.
-ولی دیروز هوا اصلا توفانی نبود. ببینم! بعدش چی شد؟
-بعدش رو دیگه ندیدیم چون همه در رفتیم.
-آهان آره فقط فاخته دیر اومد و تمام جونش تار عنکبوتی شده بود.
-راست میگه تکبال. اون قدر دیدنی شده بود که نگو. باید می دیدیش.
تکبال نگاهی به فاخته که کنار شونهش لم داده و با نگاه عاقل اندر صفیحش هیاهوی بقیه رو تماشا می کرد انداخت. فاخته چشم به نگاه دلواپس تکبال دوخت و لبخند آرامش بخشی تحویلش داد. تکبال بی اختیار از زیر پر های پاشیدهش دست فاخته رو لمس کرد. فاخته بلافاصله پر هاش رو پخش کرد و طوری که بقیه نبینن دست سرد تکبال رو گرفت توی دستش. به بهانه جا به جا شدن به طرف شونه تکبال متمایل تر شد و آهسته توی گوشش زمزمه کرد:
-چیزی نیست تکی. فقط کثیف شدم.
دست تکبال به وضوح توی دست فاخته می لرزید. جوجه ها هنوز سر و صدا می کردن ولی تکبال دیگه نمی شنید. فاخته توی ذهنش نجوا کرد:
-از خط پایان نقش عاشق دلواپس هم گذشته!
فاخته لبخندی زد که دیده نشد. دست تکبال رو آروم فشار داد و توی گوشش خندید.
-توفان و تار عنکبوت و دیروز همه رفتن. الان همه چیز آرومه. من هم دیگه تار عنکبوتی نیستم و این خیلی خوبه. هیچ خوشم نمیاد همه جام آب دهن اون موجود چند پا باشه.
فاخته این ها رو با زمزمه ای بلند گفت و جو رو به هم ریخت. چند لحظه بعد، توفان و تار عنکبوت از یاد ها رفت و همه جا پر از خنده و هیاهو شد. تکبال اما فراموش نکرد. فاخته وسط شلوغی فرصت رو غنیمت شمرد و روی شونهش زد.
-چته بابا؟ تو هم که همهش توی ترسی. مشکلت چیه؟
تکبال با دلواپسی که پنهانش نمی کرد بهش خیره شد.
-داستان اون توفان و اون تار عنکبوت ها چی بود؟
فاخته خندید.
-هیچی بابا. تار عنکبوت که تار بود و تموم شد. توفان هم که بذار بگن این ها واسه خودشون خوشن. راستش توفان که نبود1چیزی بود نمی دونم چی بود. بزرگ بود و تیره. مثل بلای آسمونی بود. اینطوری نگاه نکن من واقعا نفهمیدم چی بود. من درگیر فرار بودم دیگه نموندم تماشاش کنم. داشتم در می رفتم خوردم به تار عنکبوت و گیر کردم. بعدش اون چیزه2تا شد رفتن توی هم من هم فرار کردم دیگه نفهمیدم چی شد.
تکبال مات تماشا می کرد.
-بقیه فرار کردن تو چرا جا موندی؟ بذار خودم بگم. چون باز بالا پریدی و دور رفتی. فاخته! محض رضای خدا به من گوش بده و مواظب باش. این مدل پریدنت، این بالا پریدنت، این زیادی رفتنت، فاخته! این ها1زمانی کار دستت میده. چرا مواظب نیستی؟
فاخته توی ذهنش غرید:
-اه! حالم رو به هم می زنی مهربون نمای روان پریش نق نقو!
تکبال فقط با خشمی از جنس دلواپسی تماشاش می کرد. ذهنش رو نشنید. فاخته نگاهش کرد. توی چشم هاش اشک دید. خندهش گرفت.
-این چطوری می تونه ادای گریه در بیاره؟ آخه مگه میشه کلکی از چشم ها اشک در آورد؟ جدی هنر هاش منحصر به فرد هستن و قابل تحسین. ولی کاش بهار زود تر برسه دیگه داره واقعا حوصلهم رو سر می بره.
تکبال نفهمید. فاخته دستش رو فشار داد، شونهش رو به شونه تکبال فشرد و خندید.
-خوب حالا. چیزی که نشد. ببین اخم هات رو باز کن زهرمارمون نکن دیگه. تماشا کن بعد مدت ها1آفتابکی در اومده. بیا بریم بیرون خوش باشیم. پاشو! پاشو دیگه پاشو!
زمانی که تکبال به خودش اومد، شونه به شونه فاخته روی1شاخه نازک مشغول عشق و آفتاب و تماشای پرواز در حال پیشرفت افرایی ها بود. با خاطری سنگین، آشفته، پریشون، و فکری که1سوال مثل ناقوس جنون پیوسته درش منعکس می شد.
-ماجرای دیروز رو کی درست کرد؟
داستان جنگل سرو پیوسته در جریان بی توقفش پیش می رفت و چه تکبال و بقیه می خواستن و چه نمی خواستن، پیوسته و بی توقف همراهش بودن.
کرکس برای تکرار تجربه ناخوشآیند ملاقات با اون قوش بزرگ لازم نبود خیلی صبر کنه. این دقیقا عکس چیزی بود که دلش می خواست ولی اتفاق افتاد و در این مورد هیچ کاری از دست کرکس ساخته نبود.
هوا چنان سرد بود که دیگه بیرون لونه نمی شد بیشتر از1مدت مشخص بی حرکت موند. خطر یخ زدن همه زنده های جنگل سرو رو تهدید می کرد. از دست آفتاب بی حال زمستون هم اگر گه گاهی دیده می شد هیچ کاری بر نمی اومد. به همین خاطر زمانی که کلاغ ها خبر آوردن که رودخونه یخ زده و1لایه کلفت یخ روش رو کامل پوشونده کسی تعجب نکرد. کلاغ ها به موقع رسیدن و کرکس رو نجاتش دادن. صبح بسیار سردی بود و همه توی لونه ها پناه گرفته بودن مگر اون هایی که به هر دلیلی لازم بود بزنن بیرون که در اون صورت هم مثل برق بر می گشتن و در تمام مدتی که بیرون از لونه بودن سعی می کردن به توصیه با تجربه تر ها عمل کنن و زیاد1جا بی حرکت نمونن. سرما خطرناک بود حتی برای موجودات بزرگ تر. در لونه بالای سکویا مثل تمام زمان هایی که کرکس با جفتش توی لونه بودن بسته بود. و سکوتی سنگینتر از سرمای اون بیرون که قشنگ مشخص بود از سر تفکره حاکم فضای بسته داخل لونه بود.
-فسقلی!تو بیماری؟
کرکس خیلی آروم مخاطب قرارش داد ولی از یکه شدیدی که تکبال خورد مشخص بود که اصلا اون حوالی سیر نمی کرد.
-چی شده جوجه عشق؟ جاییت درد می کنه؟
تکبال در حالی که نمی تونست تردید و آزردگیش رو مخفی نگه داره خیلی کوتاه گفت:
-نه.
کرکس دستی به سرش کشید که تکبال بی اختیار کشید عقب. فورا به خاطر آورد که مشکی بهش چندتا توصیه کرده بود. یکی اینکه حتی در بدترین لحظه های خشم2نفرهشون سکوت نکنه که کرکس از شدت حرص دیوانه میشه و هر کاری ممکنه ازش سر بزنه و این واقعا خطرناکه. دوم اینکه در هیچ شرایطی سعی نکنه آشکارا ازش پرهیز کنه که نتیجهش هیچ قشنگ نیست. تکبال با یادآوری این2تا سفارش فهمید که از سر صبح تا به حال امتحانش رو خوب پس نداده. حال و هوای کرکس هم این رو تصدیق می کرد.
-ببینم فسقلی! تو ظاهرا هر از چندی استخون هات شل میشن و باید جا انداخته بشن درسته؟ بهت گفتم چه دردته؟
تکبال سعی کرد ترسش رو قورت بده. این هم توصیه سوم مشکی.
-اگر آشکارا از خشمش بترسی باختی.
و تکبال هرگز نتونسته بود به هیچ کدوم از این3تا عمل کنه و نتیجه در آخر همیشه و همیشه تبدیل به فاجعه می شد. ولی نه اونقدر افتضاح که نشه درستش کرد. کرکس همیشه ابعاد فاجعه رو جمعش می کرد و برخلاف میل خورشید که هر بار از حرص تا جنون می رفت، کرکس موفق می شد تکبال رو آروم و راضی و همراه کنه و همه چیز طوری تموم می شد که انگار اصلا شروع نشده بود.
-به من نگاه کن کبوتر نفهم! سرت رو بالا کن و به من بگو چه عامل عوضی باز وحشیت کرده هان؟
تکبال با فشار دست کرکس سرش بالا رفت ولی به جای حرف فقط اشک توی چشم هاش جمع شد. وحشت و خستگی و تردید توانش رو گرفته بود. کرکس اشک های بی صدا رو دید و1دفعه دستش شل شد.
-فسقلی!واسه چی گریه می کنی؟ من که کاریت نکردم. آخه تو زده به سرت و انگار نمیشه عصبانیم نکنی. بهت میگم چی اذیتت می کنه تو به جای جواب دادن جفتک می پرونی. خوب بابا خوب. باشه گریه نکن.
کرکس تکبال که حالا آروم هقهق می کرد رو بغل کرد ، ناز کرد و باهاش حرف زد و حرف زد. اونقدر حرف زد و تشویقش کرد که بتونه به حرف بیاد بلکه کرکس بفهمه چشه. و مثل همیشه، موفق شد.
-کرکس!
-جانم!
-تو2روز پیش که گفتی جایی گرفتاری و باید بری یادته؟ من نمی خواستم وقتی خوابم تو بری و تو رفتی و اومدی و من که بیدار شدم تو پیشم بودی. بهم نگفتی رفتی ولی بقیه گفتن تو نبودی و تو خوشت نیومد و دلت نخواست من بفهمم که خوشت نیومد و من فهمیدم و زدم به نفهمیدن. یادته؟
کرکس خندید و با محبت جسم کبوتر رو توی بغلش فشار داد.
-ای پدرسوخته! آره یادمه. خوب حالا چی؟ می خوایی بگی از اینکه رفته بودم دلگیری؟ من که پیش از بیدار شدنت بالای سرت بودم. سر حرفم موندم و تو2روزه که خودت رو واسه هیچی این ریختی کردی؟
تکبال در حالی که از وحشت درستی تصورش به وضوح می لرزید از لای دست های نوازش گر کرکس زمزمه کرد:
-نه. نه برای این. کرکس! من می خوام بدونم تو اون روز کجا رفتی؟ گرفتاریت. گرفتاریت رو می خوام بدونم چی بود.
کرکس حس کرد دلش می خواد خورشید رو بکشه.
-باز خورشید مخت رو زده جوجه عشق؟
-نه به خدا. خورشید اتفاقا وقتی ازش پرسیدم نصیحتم کرد که اینهمه به رفتن هات گیر ندم و اینطوری درست نیست و از این چیز ها بهم گفت و آخرش هم گفت هر کسی ممکنه واسه خودش1گرفتاری هایی داشته باشه که تو هم استثنا نیستی و اون همه گرفتاری هات رو نمی دونه و من هم نباید اصرار کنم که بدونم و از این چیز ها.
-خورشید درست گفته فسقلی. واسه چی بهش گوش نمیدی؟
-کرکس!قول میدم در تمام موارد جز این دفعه بهش گوش بدم. ولی این دفعه رو می خوام بدونم. تو باید بهم بگی. باید بگی.
تکبال اختیارش رو از دست داده بود. با اعصابی متشنج دست کرکس رو چسبیده بود و محکم تکونش می داد و همهش می گفت باید بهم بگی باید بگی. کرکس حالا فقط سعی می کرد خودش رو نبازه و تا اینجا حسابی موفق بود.
-فسقلی!آروم باش کفتر من! آخه تو واسه چی اینطوری خودت رو اذیت می کنی؟ خوب باشه باشه. حرف می زنیم. تو2دقیقه آروم بگیر من بفهمم چجوری و چی رو باید برات بگم. آفرین!آفرین جوجه عشق عزیز من! فسقلی خودم. عشق بی مغز من! کبوتر خودم! …
تکبال به سرعتی غیر قابل باور آرام شد. چشم هاش داشتن خمار می شدن و تکبال این رو نمی خواست.
-نه!کرکس! تو رو به خدا. اگر این کار رو کنی من، من مطمئن میشم که…
گریه دوباره نفسش رو برید. این دفعه دیگه تشنج و هوار نداشت. تکبال بی حال توی بغل کرکس ترکید.
-کوچولوی من! عزیز دلم! اصلا هرچی تو بگی. اینطوری گریه نکن. بگو چی می خوایی واسهت توضیح بدم.
تکبال به زور خودش رو نگه داشت که از شدت هقهق جیغ نکشه. داشت دیوونه میشد.
-کرکس! تو کجا رفته بودی؟ اتفاقا گرفتاریت نزدیک افرا نبود؟ احتمالا کسی رو تا وسط1تار بزرگ عنکبوت تعقیبش نکردی؟ اتفاقا خیال وحشتناکی نداشتی؟
دست های کرکس1لحظه خیلی کوتاه از نوازش تکبال باز موندن و کرکس چقدر خوشحال بود که تکبال سرش لای اونهمه پر فرو رفته و چهرهش رو نمی دید.
-فسقلی!واسه چی این رو میگی؟ کی این مزخرفات رو بهت گفته؟
-کرکس!فقط بهم بگو. فقط جوابم رو بده. تو رو خدا بده.
-آروم باش فسقلی! گرفتاری من نزدیک افرای تو نبوده. من کسی رو داخل تار عنکبوت نکردم. من کسی رو نفله نکردم. ولی تو نگفتی. کی سرت رو با این جفنگیات پر کرده؟
-کسی پر نکرده. افرایی ها گفتن که عصر اون روز اونجا1توفان وحشتناک شد و…
کرکس بی اختیار تکبال رو چنان فشارش می داد که بلاخره تحملش تموم شد و در حالی که واقعا داشت خفه می شد ناله کرد:
-کرکس! نه!نکن!
کرکس1دفعه به خودش اومد.
-آخ معذرت می خوام عشقم. حواسم به فشار دست هام نبود اصلا نمی خواستم اذیت بشی. تو گفتی توفان؟ ولی اون روز توفانی در کار نبود. شاید اشتباه کردن.
تکبال که دیگه هقهق نمی کرد با تردیدی آشکار گفت:
-البته که اشتباه کردن. توفانی در کار نبود. و من خیال می کنم1چیزی بهشون حمله کرده. احتمالا ممکنه تو بدونی اون چی یا کی بوده؟
تکبال سرش رو از لای پر های کرکس در آورده و سعی می کرد خودش رو بالا بکشه تا مستقیم توی چشم های کرکس خیره بشه ولی هرچی می کرد موفق نمی شد. دست های کرکس که ظاهرا برای نوازش کردنش اون پایین نگهش داشته بودن به هیچ قیمتی اجازه نمی دادن بیشتر از حد مجازش حرکت کنه.
-عزیز دلواپس خودم! کفتر من عشق من! طبیعت از این اتفاق های خطرناک زیاد داره. برای هر لونه ای میشه که همچین چیزی پیش بیاد. تو که خودت پرنده جنگلی باید بدونی. دلواپس نباش. طوری نیست. اون ها هم که سالمن. هیچ طوری نمیشه. همه چیز درسته. اون افرایی های تو هم فقط لازمه مواظب تر باشن که چیزیشون نشه. این دفعه هم که به خیر گذشته. نگران نباش. اینقدر هم زور نزن تا من نخوام نمی تونی. آروم باش فسقلی خودم. کفترک احمق و عزیز خودم. بسه دیگه. خسته شدی. این کابوس رو بذار کنار. من اینجام. بقیه هم سلامتن. تو هم پر و بال عزیزت رو خسته نکن. راحت بخواب. بخواب.
تکبال دیگه درک درستی نداشت. فقط در اعماق هشیاریش می دونست که زمانی با خودش قرار گذاشته بود تا آخر این داستان نخوابه. لحظاتی با ناهشیاری ذهن و سستی جسمش جنگید و زیر دست های مهربون ولی بازدارنده کرکس به شدت پر پر زد. ولی چند لحظه بعد، حرکاتش رفته رفته آروم تر و آروم تر شد. طولی نکشید که سست و بی حال از پر و بال زدن افتاد و لای پر های کرکس ولو شد. کرکس نفس عمیقی کشید و همون طور جفت خسته از جنگی بی ثمرش رو نوازش کرد تا خوابش سنگین شد. تکبال به خواب رفت ولی کرکس مطمئن بود که فراموش نکرد. باید برای بعد فکری می کرد. تکبال بلاخره بیدار می شد و این ماجرا ادامه داشت. و درست در همون موقع اتفاق افتاد.
-آهای!امان! ای امان! بابا زنده نیستید مگه؟ یکی بیاد به داد برسه! اگر بیشتر طول بکشه دیگه زورمون نمی رسه کاریش کنیم. آی کجا هستید پاشید بیایید دیگه! …
چند لحظه بیشتر طول نکشید که همه و همه، از خفاش های گیج و خوابزده تا کلاغ های پراکنده دور هم جمع شدن. کرکس توی اون هیاهو تکبال رو بغل کرده بود که با شنیدن سر و صدا بیدار شده و خیال می کرد بهشون حمله کردن. لحظه ای بعد که همه فهمیدن بقیه کم و بیش همین خیال رو کردن و حمله ای در کار نیست، خنده و شوخی جای نگرانی رو پر کرد ولی…
-بسیار خوب! حسابی همه رو ترسوندید و همه فرصت کردن به ترس همدیگه بخندن تا مال خودشون رو در نظر ها کم رنگ تر کنن. حالا بگید اصل ماجرا چی بوده؟
-اه خورشید! حالگیری نکن دیگه. ببین صبوری رو از این کرکس یاد بگیر که داره تماشا می کنه و همچین قشنگ با اون لبخند با حالش حال بهمون میده.
خورشید با حالتی که فقط کرکس مفهومش رو می فهمید شونه بالا انداخت و با لحنی درست هماهنگ با اون حالتش گفت:
-بله خوب، کرکس آخه بزرگواره. این اتفاق ها خوبن. عالی و مثبتن. چون بقیه رو شاد می کنن. البته اگر سر موقع پیش بیان خود کرکس رو هم شاد می کنن. مگه نه کرکس؟
کرکس خندید و در حالی که نگاهی چپ به خورشید می پروند برای عوض کردن مسیر داستان بلند از کلاغ های تازه رسیده پرسید:
-حالا میگید چی شده یا نه؟ بجنبید وگرنه باید همگی بریم همه جنگل رو بگردیم بلکه بفهمیم شما ها اومده بودید چی بگید و نگفتید.
کلاغ ها که دوباره یاد ماجرا افتاده بودن1دفعه پریدن هوا به سر و صدا. خورشید که حوصلهش سر رفته بود تقریبا داد زد:
-شما ها1دقیقه خفه شید و درست بگید ببینم چی شده؟
همین کافی بود. همه می دونستن و دیگه مطمئن بودن خورشید از خودی هاست ولی هنوز همه و همه از مدل عجیبش می ترسیدن و ترجیح می دادن کمتر عصبانیش کنن.
-خورشید!وحشتناکه. رودخونه یخ زده. روی تمامش یخ بسته به چه کلفتی! باید1کاری کنیم تا کلفت تر نشده. وگرنه بی آب می مونیم تا نمی دونیم کی.
جمع کم کم ساکت و ساکت تر شد. کرکس سکوت رو شکست.
-خوب، اینکه چیز تازه ای نیست. هوا سرده. آب یخ زده. حل میشه. اگر هم نشد حلش می کنیم.
-ولی کرکس این دفعه اوضاع واقعا بده. هیچ وقت اینهمه نبود. باید1فکری کنیم.
سکوت جمع رو گرفت. بی آبی دردسر بزرگی بود حتی توی این هوا. کرکس فکری کرد و کلاغ ها رو از نظر گذروند.
-ببینم شما ها رو چه حسابی اینهمه دلواپس شدید؟ از کجا میگید این دفعه اوضاع اینهمه خطریه؟
-از پلیکان. اون رودخونه رو بیشتر از همه ما می شناسه و بهمون گفت به جنگل هشدار بدیم. گفت باید1کاری کنیم وگرنه حسابی به دردسر می افتیم.
این دفعه خورشید بود که سکوت رو حاکم نشده کنار زد.
-میگم کرکس! بهتر نیست بریم ببینیم اوضاع رودخونه واقعا چه جوریه؟ شاید لازم باشه1تدبیری بزنیم. تو بمون من و چندتا دیگه میریم رودخونه و سریع بر می گردیم.
خورشید درست می گفت. جای تامل نبود. چند لحظه بعد، خورشید و1دسته کلاغ برای بررسی اوضاع به طرف رودخونه پرواز کردن. اون ها به سرعت رفتن و خیلی زود تر از حد انتظار برگشتن.
-کرکس!پلیکان درست گفته. یخ تمام روی رودخونه رو گرفته و با این هوا داره بد تر میشه. باید هر طور شده بشکنیمش.
-ولی خورشید! اگر یخ رو بشکنیم دوباره یخ می زنه. چجوری میشه جلوی یخ بستنش رو گرفت؟
-نمیشه. ولی باید1راهی واسه جلوگیری از انجماد کامل روی رودخونه اون هم به این صورت پیدا کنیم. مثلا اینکه به فواصل کمتری به رودخونه سر بزنیم و یخ های تازه رو بشکنیم یا هرچی. فعلا مهم الانه. کرکس ما هرچی کردیم یخ نشکست. نیروی بیشتر لازمه. خیلی بیشتر. واقعا باید1کاری کنیم.
کرکس چند لحظه به فکر فرو رفت. بعد سر بلند کرد و به بقیه نظر انداخت.
-تا شب نمیشه صبر کرد. هوا توی شب سرد تر میشه. از طرفی اینطور که شما ها میگید باید سریع تر بجنبیم. کلاغ ها! هر چندتاتون که لازمه پخش بشید توی جنگل و به هر کسی که می تونه کمک کنه بگید بیاد دم رودخونه. بجنبید. تا1ساعت دیگه تمام جنگل باید ماجرا رو بدونن. بقیه هم، کلاغ ها همراهم بیایید. خفاش ها مواظب اینجا باشن. چندتا از کلاغ هایی که قدرت بدنیشون از بقیه کمتره هم بمونن که اگر اینجا اتفاقی افتاد به خفاش ها بیدار باش بدن و ما رو مطلع کنن.
مثل برق همه چیز مرتب شد. تکبال حاضر نشد توی لونه تنها بمونه. طولی نکشید که دسته بزرگ کلاغ ها به همراه خورشید و کرکس به طرف رودخونه پرواز کردن. خفاش ها هم به سرعت آرایش احتیاط گرفتن و در همون حال به خوابی نه چندان سنگین رفتن.
کلاغ هایی که مامور آگاه کردن جنگل بودن سنگ تموم گذاشتن. تمام جنگل ظرف مدتی بسیار کم آگاه شد و چیزی نگذشت که بالای رودخونه از پرنده های مدل به مدل سیاه بود. سرمای هوا و کلفتی لایه یخ طوری بود که پرنده های کوچیک تر خواه ناخواه از لیست خارج بودن و حضورشون جز تلفات نتیجه ای نداشت پس فقط قوی تر ها بودن که جمع شده و آماده عمل بودن.
کار بلافاصله شروع شد. دارکوب ها نوک های درازشون که بر اثر برخورد با یخ ها بی حس می شد رو با برگ های بلندی که بهش می پیچیدن گرم می کردن و دوباره به طرف لایه کلفت و سفت یخ شیرجه می زدن. کرکس و کلاغ ها با منقار و پنجه هرچه محکم تر ضربه می زدن. خورشید1گوشه گیر آورده بود و برخلاف تاکید اکید کرکس مبنی بر خودداری از این کار، یواشکی آتیش کوچیکی درست کرده و به یخ ها سیخونک می زد. شاهین ها نبودن. کرکس هم منتظرشون نبود. ولی وسط اون هیاهو کرکس و اون قوش سیاه بزرگ همزمان نگاهشون به هم افتاد.
کرکس نفس عمیقی از سر نفرت کشید و قوش بی اعتنا به برق خشمی که از نگاه کرکس جهیده بود، سرش رو پایین گرفت و در چند قدمی کرکس مشغول ضربه زدن به یخ ها شد. تکبال زیر پر های کرکس می لرزید. ساعتی بعد، پرنده ها راضی از پیشرفت کار ولی خسته برای استراحت کنار رودخونه جمع شدن. خورشید که آتیش بازیش لو رفته بود نگاهی تهدید آمیز از کرکس دریافت کرد به این معنی که:
-بذار دستم به خود خودت تنهایی برسه تا بهت بگم.
خورشید لبخند مهربونی به کرکس تحویل داد ولی از شدت خستگی کم مونده بود به1پهلو بی افته. دستی که وسط زمین و هوا گرفتش دست کرکس نبود. خورشید پیش از اینکه سر بلند کنه و صاحب دست رو ببینه گفت:
-ممنون!
ولی1دفعه در جا تقریبا خشکش زد. قوش پیشدستی کرد.
-سلام. حرف نداشتی. ولی تا جایی که من می دونم این مدل کارها نیروی جسم رو هم می کشه. حتی بیشتر از کارهای جسمی. فکر می کنم باید اندازه رو حفظ کنی و حواست باشه تا چه حد از نیروت رو می ذاری. شاید هم اطلاعات من در مورد این چیزها اشتباه باشه.
خورشید بهش خیره مونده بود.
-نه. اطلاعاتت درسته.
-پس چرا تو اینهمه بیخیالی؟ واسه آتیش بازی همون چند دقیقه اول کافی بود که حسابی ضعیفت کنه. باید بس می کردی و باقیش رو می ذاشتی به عهده چنگال ها و نوکت.
-اون طوری فقط محدوده چنگال ها و نوک خودم می شکست و این طوری تا محدوده چندین چنگال و نوک در اطرافم شل شده.
نگاه قوش به طرز عجیبی آروم بود.
-و خودت هم داقون شدی.
خورشید با نارضایتی نگاهش کرد.
-هنوز نه.
-تو خیلی قوی هستی خورشید. ولی کمی با خودت مهربون تر باش. چند بار آخری کم مونده بود بی افتی توی آب.
از تمام خط های قیافه خورشید خیلی واضح می شد فهمید که هیچ از این حرف خوشش نیومد.
-از دفعه پیش که دیدمت تا الان هیچ عوض نشدی. هنوز هم فضولی موجود فضول.
نگاه و لحن قوش همچنان آروم بود.
-من اسمم شهپره. تو هم می دونی من درست میگم. بهت میاد عقلت بیشتر از غرورت باشه. کاش همینطور باشه.
خورشید می دونست قوش درست میگه ولی…
-ببینم تو اصلا کی هستی؟
-ببینم تو حواس پرتی که نداری، داری؟ چند بار اسمم رو گفتم. تا جایی که من یادمه2بار. باز هم بگم؟ من شهپرم. شهپر. شهپر.
-شهپر یا هر کسی که هستی! پرسیدم تو واقعا کی هستی؟
-من شهپر هستم. جز این می خوایی چی بگم؟
خورشید خواست حرفی بزنه ولی1دفعه یخ هایی که روشون ایستاده بود با صدای خشکی ترک برداشت و بلافاصله شکست و خورد شد. اگر خورشید1ثانیه دیر تر جنبیده و اگر شهپر بلافاصله دستش رو نگرفته بود خورشید به داخل سوراخی که روی یخ ها درست شده بود فرو می رفت و برای نجاتش باید باقی یخ ها رو می شکستن که معلوم نبود چقدر طول می کشید.
شونه های خورشید هنوز توی چنگال های شهپر بود که1دفعه آسمون بالای سرشون انگار سیاه شد. خورشید و شهپر در1لحظه از جا پریدن.
-چیکارش داری؟ ولش کن!
خورشید نفس راحتی کشید و شهپر لبخند آرومی زد.
-بَه!سلام کوچولو! حالت چطوره؟ خیالت راحت باشه نمی خوام اذیتش کنم. داشت می افتاد خواستم کمکش کنم.
کرکس با حرص نگاهش کرد.
-خوب، کمکت رو کردی. حالا بکش عقب.
-باشه. ولی این. تو اون زیر چی قایم کردی؟ زیر پر هات رو میگم. دستت رو هم گذاشتی روی سرش.
کرکس شونه بالا انداخت.
-زیر پر من به تو چه مربوطه؟
کرکس عصبانی بود و قوش آروم و کنجکاو.
-من فقط می خوام بدونم. آخه اینطوری که نگاه می کنم انگار تو2جا نفس می زنی. اون گوشه پر هات هم خیلی آروم می جنبه و انگار نفس می کشه. فقط برام جالب بود همین. با اینهمه نگفتی چی زیر پر هات داری.
-ببینم نکنه زیر پر های من هم جزو حریم خصوصی تو باشه!
شهپر بی اعتنا به خشم کرکس با کنجکاوی حقیقی به محل اختفای تکبال خیره شد.
-اون چیه؟ صید امروزته؟ داشتی می اومدی با خودت ناهار آوردی؟
چندتا دارکوب که شاهد ماجرا بودن یواشکی زدن زیر خنده. کرکس نگاهی خطرناک به قوش انداخت.
-ناهار آوردن لازم نبود. هر وقت بخوام تو هستی. البته کاملا آشغالی ولی به عنوان آخرین چاره واسه رفع موقتی دل ضعفه در شرایطی مثل این بد نیستی.
شهپر خندید. خندهش مهربون نبود. به حرص کرکس می خندید و اوضاع رو خطرناک تر می کرد.
-دفعه پیش که من داشتم می خوردمت. البته این رفیقت سر موقع نجاتت داد و تو هم چه درست جوابش رو دادی. می شد که من داقونش کنم. همون کاری که تو داشتی…
کرکس به شدت از جا در رفت ولی صداش رو بالا نبرد.
-ببین بی قواره نکبت دیگه دارم از دستت خسته میشم. به خودت لطف کن و خفه شو وگرنه،
قوش با اطمینان1قدم جلو گذاشت.
-خوب، می گفتی، وگرنه چی؟
از لا به لای پر های کرکس، درست از زیر دستی که روی اون قسمت برآمده پر هاش بود1دفعه1سر کوچولو اومد بیرون و صدایی که از وحشت یا از سرما یا از هر2به شدت می لرزید بلند شد.
-کرکس! تو رو خدا، دعوا نکن.
کرکس دستش رو گذاشت روی اون سر کوچولو و با محبتی شاید از نگاه قوش نامتعارف شروع کرد به نوازش کردنش.
-نترس جوجه عشقم! باشه. هرچی تو بخوایی. دعوایی در کار نیست. آروم باش کفترکم. همه چیز درسته.
قوش با چشم هایی که حقیقتا از حیرت گشاد شده بودن به این صحنه خیره شده بود. تکبال با وجود تلاش نامحسوس کرکس، سرش رو بیرون نگه داشته و داشت با دلواپسی اون2تا رو تماشا می کرد. خیلی های دیگه هم داشتن همین کار رو می کردن ولی اون ها لای پر های کرکس نبودن. قوش نتونست تحمل کنه. اومد جلو با تعجب به تکبال دقیق نگاه کرد.
-ببینم تو چی هستی؟ به نظر میاد از تیره کبوتر باشی. اونجا چیکار می کنی؟!
صحنه انگار1دفعه ثابت شد. باقی پرنده هایی که کم و بیش ماجرای کرکس و جفت کبوترش رو می دونستن بی اختیار کشیدن عقب. قوش از همه جا بی خبر به چشم های مردد و متحیر تکبال خیره شد.
-چرا جواب نمیدی؟ تو الان داشتی حرف می زدی. اون صیدت کرده؟
تکبال خودش رو جمع کرد و با سر جواب منفی داد. قوش کلافه از حیرت1قدم جلو تر رفت.
-چرا حرف نمی زنی؟
صدایی از بین جمع.
-ولش کن. اون جوابت رو نمیده.
قوش گیج از حیرت به جمع ساکت پرنده ها خیره شد.
-ولی من جواب می خوام. چرا نمیده.
کرکس دستی به شونهش زد که به ضربه بیشتر شبیه بود.
-تو، بیا با من حرف بزن! جوابت رو من میدم. این فسقلیه. کبوتر من. جفت من. من صیدش نکردم. البته به تو مربوط نیست ولی گفتم از سر مروت این ها رو بهت بگم که دق نکنی. درضمن، دفعه آخرت باشه که جواب می خوایی اون هم از این. جواب هات رو من میدم.
شهپر با حیرتی خارج از کنترل به کرکس و به تکبال و به اطراف نظر انداخت.
-فسقلی؟!اسمت اینه؟! ولی تو که1موجود بالغی! پس چرا؟
خورشید قدمی جلو گذاشت.
-فسقلی1کبوتر بالغ و جفت کرکسه. اسمش هم واقعا این نیست. کرکس اینطوری صداش زد و بقیه هم به تبعیت از اون اینطوری صداش زدن و این اسم فسقلی روش موند. اسمش تکباله. درضمن با ناشناس ها هم صحبت نمی کنه. تو خودی نیستی و اون اجازه نداره جوابت رو بده.
شهپر دیگه متعجب نبود. اگر هم بود، خشمی که تا الان وجود نداشت یا دیده نمی شد داشت آهسته آهسته از اعماق نگاهش به سطح می اومد و روی تعجبش سایه مینداخت. با نگاهی که داشت تیره و تیره تر می شد به کرکس خیره شد.
-من از هر کسی دلم بخواد جواب می خوام. تو که کبوتر نیستی. من می خوام بفهمم این کبوتر چجوری جفت تو شده. و این جواب رو خودش باید بده چون تو بلدش نیستی.
کرکس با حرکت دست بهش هشدار داد که عقب بمونه.
-خودش هم بیشتر از من بلد نیست. اگر هم باشه به تو مربوط نیست. جواب های اون رو من میدم. مگر به افرادی که من بخوام.
-یعنی اون به فرمان تو جواب هر کسی رو که بخوایی میده و برعکس؟
-محض اطلاع تو، بله. امری بود؟
-امر؟ بله که بود. این1موجود زنده هست. تو بر طبق هیچ قاعده طبیعی مجاز به این غلطی که می کنی نیستی. من تعجب می کنم که این کبوتره خودش چطور تا به حال بهت معترض نشده.
کرکس خندید.
-قاعده طبیعت بخوره توی سرت. قاعده اینجا منم. قاعده خودم و قاعده جفتم. خودش هم می بینی که، معترض نیست. دیگه امری باشه،
شهپر با نگاهی تیره از خشم و از ناباوری به تکبال که از لای پر های کرکس تماشا می کرد خیره شد. لحظه ای به چشم های ترسیدهش نظر انداخت و مخاطب قرارش داد.
-تو! واقعا معترض نیستی؟ نیستی؟ تو کبوتری. چجوری جفت کرکس شدی؟ تو واقعا بهش اجازه میدی جات تصمیم بگیره که کجا ها جواب بدی و کجا ها سکوت کنی؟ قواعد موجودیت کبوتر رو که این نمی دونه. و اگر کسی در موردش ازت بپرسه تا اون اجازه نده تو جواب نمیدی؟ و تو اصلا معترض نیستی؟
تکبال فقط بهش خیره شد. سکوت سنگینی جمع رو گرفت. قوش بلند تر و با تاکید بیشتر تکرار کرد:
-آخه حرف بزن! تو هم1چیزی بگو! مگه میشه؟ تو زنده ای. تو صیدش نیستی. پس چرا اون داره رسما روی تو اعلام مالکیت می کنه و با اینهمه اطمینان میگه که تو معترض نیستی؟ تو واقعا نمی خوایی بگی که این داره حرف بی خود می زنه؟
تکبال در سکوت بهش خیره شد. کرکس منتظر بود تا حیرت و تلاش قوش تمام توان روانش رو بگیره. کرکس درست ترین راه رو برای بیچاره کردن طرفش انتخاب کرد. قوش مدتی دیگه برای شکستن سکوت تکبال اصرار کرد ولی موفق نشد. دیگه داشت از حرص و حیرت از نفس می افتاد. کرکس بی صدا شونه های تکبال رو فشار می داد و به قوش خیره شده بود. زمانی که حس کرد قوش تا از کف دادن اختیارش و دیوانه شدن راه چندانی نداره آهسته دستی به سر تکبال کشید و با صدای بلند گفت:
-بهش بگو جوجه عشق! توجیهش کن که معترض هستی یا نیستی.
تکبال با همون نگاه به قوش خیره شد. سکوت سنگین جمع با صدای آروم تکبال شکست.
-من معترض نیستم.
قوش از جا در رفت.
-چطور میشه تو معترض نباشی؟ تو چی هستی؟
-من جفتشم.
-پس چرا طوری باهات رفتار می کنه که انگار1صید بی روحی؟ و تو چرا طوری رفتار می کنی که انگار این تصور درسته؟
صدای تکبال وسط اون سکوت سنگین، ضعیف، گنگ و کاملا خالی از حس و حالت بود.
-چون این رفتار درسته.
-ببین کبوتر! ما شکاری ها بین خودمون1قاعده ای داریم. معامله ای که این باهات می کنه ما با شکار هامون می کنیم. هر کسی زود تر گرفت مالک صیده. کسی حق نداره به اون صید و اون منطقه و اون حریم نزدیک بشه چون تحت مالکیت دیگریه. صید هم هیچ وقت معترض نمیشه چون زنده نیست. ولی تو، تو نمی تونی این طور بیخیال بگی معترض نیستی.
تکبال بی تغییر در لحن و صداش فقط گفت:
-من معترض نیستم.
-تو جز این2کلمه هیچی بلد نیستی بگی؟
یکی از کلاغ ها جراتش رو جمع کرد و اومد جلو.
-اون بلده ولی نمیگه. کرکس فقط بهش اجازه داده توجیهت کنه و بگه که معترض نیست. از این بیشتر مجازش نکرده. به نظرم باید دیگه بس کنی.
کرکس با رضایت سری تکون داد.
-اون درست میگه. به نظرم باید دیگه بس کنی. جوابت رو گرفتی. دیگه تمومش کن.
قوش بی توجه به کرکس توی چشم های تکبال نگاه کرد.
-واقعا این جواب آخرته؟ واقعا؟
تکبال سکوت کرد. خورشید به جاش سکوت رو شکست.
-دیگه اجازه نداره هیچی بگه. مگه نشنیدی؟ کرکس گفت دیگه بسه. عاقل باش و دست بردار.
قوش با نفرت به تکبال نگاه کرد.
-می دونی تو از نظر من چی هستی؟ هیچی. هنوز امیدوارم این مزخرفاتی که الان در مورد معترض نبودنت شنیدم اشتباه باشه ولی تا زمانی که بهم ثابت نشده اشتباهه تو از نظر من هیچی نیستی. حتی صید هم نمیشه باشی. آبروی هرچی زنده هست بردی.
کرکس دستش رو به نشان فرمان سکوت برد بالا.
-دیگه تمومش کن.
قوش تمام حرص نگاه و صداش رو پاشید بهش.
-نه. نمی کنم. من که جفتت نیستم. تو نمی تونی همچین غلطی کنی. من هم تمومش نمی کنم.
نگاه کرکس جرقه سرخی زد. نشان آشکار شروع1خشم خطرناک.
-به نظرم دیگه از زنده موندن خسته شدی.
قوش با نفرت دستی تکون داد.
-بی خودی تهدیدم نکن. تو نمی تونی کاریم کنی. این کبوترت هم هر زمان که باشه بلاخره راستش رو میگه. راستش هم اینه که اگر تو الان ولش کنی سر هیچ کدوم از این مزخرفات نمی مونه و همهش رو پس می گیره.
خورشید دخالت کرد و چه به موقع.
-شما2تا!به جای این پهلوون بازی ها بجنبید! تا شب نشده باید تکلیف یخ ها مشخص بشه. اگر به فردا برسه میشه به سفتی سنگ. اون زمان دیگه کار خود بهاره که ناکارش کنه.
جمعیت پرنده ها از خدا خواسته تکونی خوردن. کرکس هم با رضایت و آرامشی که برای قوش نفرت انگیز بود تعیید کرد.
-بله خورشید موافقم. وا داده ها می تونن غیب بشن. موندنی ها استراحت بسه. پاشید!
قوش با حالتی عجیب به کرکس خیره شد. صداش خیلی آهسته بود ولی تقریبا همه شنیدن.
-من دست از سر تو بر نمی دارم! مطمئن باش!
کرکس شونه بالا انداخت و با اقتدار خندید.
-باشه. باشه هر طور مایلی. حالا اگر اومدنی هستی بیا یخها منتظرن.
نگاه قوش با نفرتی عمیق به چشم های کرکس فرو رفت.
-مطمئن باش! مطمئن باش!
کرکس سری به نشان تأیید، از اون تأیید هایی که برای آرامش خاطر1بچه یا1دیوانه بهش میدن تکون داد، خندید و همراه تکبال که دوباره زیر پر هاش مخفی شده بود، با حرکتی آهسته و با هیبت به طرف یخ های رودخونه حرکت کرد. شهپر گیج و متحیر همراه بقیه مشغول کار شد ولی مشخص بود که دیگه حواسش نیست. با صدای خورشید به خودش اومد.
-اُهُ!مواظب باش با سر نری وسط آب! ببین الان اون پایین خیلی سرده. اگر بری مردی.
قوش به خورشید نظر انداخت.
-این جونور رو چرا1شب توی خواب خفهش نمی کنید؟
خورشید زد زیر خنده.
-برای چی باید همچین کاری کنیم؟ ببین! بذار خاطرت رو جمع کنم. تکی یا همون فسقلیِ کرکس، بی نهایت خاطرش رو می خواد. زمانی که این2تا جفت می شدن من یکی از افرادی بودم که هر کاری کردم بلکه منصرف بشن. با جفتشون حرف زدم. سعی کردم آگاهشون کنم. با هر2تاشون جدا جدا درگیر شدم. ولی نشد. حالا هم اون ها جفت هم هستن. درسته که رفتار کرکس از روی عقل و منطق نیست ولی خاطرت باشه که جفت شدن1کرکس با1کبوتر هم جزو قواعد طبیعت نیست. تنها کاری که میشه واسه آرامش اون کبوتر کرد اینه که کمتر دردسرش بشیم.
-دردسر؟ چه دردسری؟
-اگر اون امروز به اصرار تو بدون اجازه کرکس جوابت رو می داد امشب حسابی مجازات می شد. دردسر یعنی این.
قوش بیچاره چنان حالی داشت که خورشید حس کرد زمان درستی رو واسه آگاه کردنش انتخاب نکرده.
-تو معلومه چته؟ بیا کنار بابا اصلا لازم نکرده تو کار کنی. ببینم تو حرف حسابت چیه؟ اصلا به تو چه؟ اون2تا خودشون با هم کنار میان تو این وسط میگی چی؟
صدای جرق جرق یخ های زیر پا هاشون به گیجی شهپر و حرص خورشید خاتمه داد. هر2در1زمان از جا پریدن و فریاد زدن:
-مواظب باشید!
درست در لحظه ای که پرنده ها از روی یخ ها پرواز کردن یخ روی رودخونه با سر و صدای مهیبی شکست و ریخت توی آب و در نتیجه آب سرد رو همه جا پاشید. پرنده ها خوش شانس بودن که به موقع و پیش از خیس شدن پر و بالشون از معرکه در رفتن. یخ ها توی آب شناور بودن و مثل قایق های بزرگ همراه جریان رودخونه پیش می رفتن ولی هوا چنان سرد بود که خیال آب شدن نداشتن. صدای هورای پرنده ها با قار قار های کشیده و پریشون تازه رسیده هایی که از منطقه سکویا می اومدن شکست.
-مارها!غیبت کرکس و خورشید رو فهمیدن و حمله کردن. بالای100تا هستن. مثل برق از شاخه ها اومدن بالا. خفاش ها درگیر شدن ولی نمی بینن که بجنگن. نه می تونن درست بزنن نه می تونن درست در برن. بجنبید!
دسته کرکس با فرمان سریعش بی معطلی از جا پریدن و با سرعت هرچه بیشتر پرواز کردن و شهپر و دارکوب ها و باقی یخ شکن ها هم بدون اینکه بدونن چی شده دنبالشون راه افتادن و دسته جمعی مثل سیل آسمونی به طرف منطقه سکویا سرازیر شدن.
دیدگاه های پیشین: (8)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 2 دی 1393 ساعت 23:51
سلام. چه خوب که این قسمت طولانی بود.
اما یک مطلب احساس نمی کنید شخصیت های این داستان دارن خیلی زیاد میشن؟
این قوش دیگه از کجا اومده؟
منظورم اینه که این رو یه جوری حذفش کنید بره.
اون فاخته رو هم کرکس باید بزنه تکه تکه کنه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
این قوش رو لازمش دارم بذارید باشه به درد می خوره. نوبت فاخته هم می رسه. ولی1چیزی! چرا هیچ کسی واسه این کبوتره تکبال تقاضای تنبیه نداره؟ همه یا درخواست مجازات کرکس رو دارن یا فاخته یا مارها و و و و و و… به نظر من تکبال هم در ماجرا های خودش چندان بی گناه نیست. اتفاقا خیلی هم مجرمه. مجازات اول در داستان بین خودش و فاخته مال تکباله، البته از نظر من.
بله موافقم افراد این ماجرا دارن زیاد میشن. باید سردرش بزنم ظرفیت تکمیل تا دیگه کسی وارد نشه.
ایام به کام.
یک دوست
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 01:31
سلام سلام صدتا سلام بر پری دریاهای آزاد*** بسیار زیبا بود ولی نمیدونم چرا بجای کم شدن شخصیتهای داستان اینها دارند اضافه میشند بنظرت بهتر نیست چندتاشون رو بدی کرکس بخوره شاید کم بشند تمرکز خواننده هم بهتر و بیشتر میشه از ما گفتن بود . راستی بعد از چندین روز اومدم به همسفرمون یه سری بزنم ببخشید که دیر دیر میام بخاطر کار کمتر وقت اینترنت دارم ولی هروقت بیام یه سری به دریاچه پری آنسوی شب که البته اینجا جا نمیشه میزنم. کارت عالیه فقط همین خلاقیتت ذهنت رو بکار ببر تا همه شخصیتهای داستانت رو به یک سرانجام نیک و خوب برسونی یا اینکه از بقیه اش رو به ذهن خلاق خواننده هات بسپری . اصلا هم نگران اضافه شدن دوستانت در این داستان نباش. خلاصه هر چه وهر جا که دل تنگت خواست بنویس و بنویس و بنویس… بریز بیرون بیرون…. شبت بخیر ایامتم بکام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام هم سفر.
دلم تنگ شده بود واسه شما و واسه حضورتون. میگم چرا بدیم کرکس بخوره؟ مارها هم بدشون نمیاد. مثلا اون سردستهشون تکمار. هان؟ بدیم بخوره؟
جویای احوالات عزیز شما از دوستان هستم و با شنیدن شروع موفقیت شما بسیار شاد شدم و شاد تر هم میشم زمانی که بالاتر و بالاتر بپرید. شخصیت های تازه وارد رو لازم دارم. باور کنید به تک تکشون احتیاج دارم. به کم شدنشون هم میرسیم. شاید هم نرسیم. کی می دونه؟ شوخی کردم. ولی خوشحالم و ممنون از حضور شما خیلی خیلی خیلی زیاد.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 17:36
درود بر دوست عزیز

تبریک میگم از بلاگ بسیار آلی که دارید
از داستان زیبات لذت بردم
ممنون از زهماتت
مرسی از قلمت
موفق باشید دوست گرامی
بدرود

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
بی نهایت ممنونم و بی نهایت خوشحالم از حضور شما در وبلاگ کوچیکم. امیدوارم توی این حضور و این گردش بهتون اینجا خوش گذشته باشه!
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 22:28
درودی مجدد
شکسته نفسی نکنی واقعن از وبلاگتون و قلمه زیباتون لذت بردم
بیسبرانه منتظر ادامه داستان زیبا و دل نشینتونم
موفق و سر بلند باشید دوست عزیز
خدا نگهدارتون

پاسخ:
باز هم سلام دوست من.
این طور زمان ها کلمه ای پیدا نمی کنم که از ممنون گویا تر باشه هرچند این کلمه ممنون زیادی محدوده. ولی همین رو فقط بلدم. پس ممنونم خیلی زیاد. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر بنویسمش. دلم می خواد هرچه زود تر تمومش کنم. ممکنه بزنه به سرم و بعد از این بعدیش رو هم…وای خدا نکنه!
ممنونم از بابت حضور با ارزش شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 4 دی 1393 ساعت 16:46
راستی احساس می کنم مطالب جالبی نوشتم تونستید یه سری بزنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
حتما. رفتم، خوندم، با کلی منت کشی از سیستم و از صفحه خوان تونستم1کامنت نصفه نیمه هم بذارم. ماجرایی دارم من با کامنت دونی اونجا!
ایام به کام.
آریا
جمعه 5 دی 1393 ساعت 14:33
سلام بر پریسا ی عزیز
امیدوارم مثل من آسمان دلت بارونی نباشه
نمیدونم چرا … ….
امروز خیلی کامنت عموو اذیتم کرد امیدوارم شما حالتون خوب باشه
من تو کامنت دونیم هستم نه شما هستید نه ملیسا نه پرواز منتظرم بیاین
ببخش اگر این جا کامنت بی ربط گذاشتم
راه ارتباتی دیگری نداشتم

پاسخ:
سلام آریای عزیز. اینجا توی وبلاگ من هیچ حرفی و هیچ کامنتی بی ربط نیست. بیا هرچی دلت می خواد بگو. اصلا پرواز کو بگیم بیاد اینجا من1پست زنگ تفریح می زنم اینقدر بگیم بخندیم که خسته بشیم. موافقی؟ من هم میام به کامنت دونی سر می کشم ولی هیچی نمیگم. بذار اون آشنا نما کسری هاش رو جبران کنه. تو و پرواز که رفتید دیگه دلم نخواست اونجا هیچی بگم. راستش…درست نیست این رو اینجا بگم ولی اگر لازم باشه همونجا هم میگم. کاش پیش نیاد ولی…چند روزیه که دارم فکر هایی می کنم که دلم نمی خواد. شاید من زیادی جدی گرفتم. شاید لازم باشه1کمی از محبتم کم کنم. شاید واقعا دارم اشتباه می کنم. اگر قراره خودینما های به شدت بیگانه اونجا بچرخن و هر کاری دلشون می خواد کنن و این پسندیده تره همون بهتر که من با ظرفیت محدودم1خورده عقب تر بمونم. واقعا دارم بهش فکر می کنم. این فکر ها رو دوست ندارم ولی بد توی سرم می گردن. بذار بگردن. زمان اجراش که برسه اجراش هم می کنم. ولی خوب کردی اومدی اینجا گفتی. امیدوارم این گفتن کمکت کرده باشه سبک تر بشی. من هم گفتم واسهت و سبک تر شدم. راستی این پرواز کو؟ مگه دستم بهش نرسه! سوزن آجینش می کنم. جوالدوز آجینش هم می کنم. راستی آقای خادمی رفت توی کامنت دونی قهوه خونه اون کامنت عمو رو برداشت پاک کرد. من ندیدم خودش گفت. من فقط می خونم. احتمالا این پرواز نپریده هم داره می خونه و صداش در نمیاد. در حال نوشتن ادامه جنگ هستم. میگم موافقی آریا بزنم همه رو به دست هم نفله کنم خیالم راحت بشه؟
شاد باشی.
آریا
جمعه 5 دی 1393 ساعت 18:16
با همه چی موافقم اما از اون فکر های بد نکن خخخ نزار کسی اذیتت کنه همینطور که من نخواستم و کامنت گذاشتم چون خودت آگاهم کردی میسی ممنون شاد باش هیچ وقت نزار کسی شادیتو ازت بگیره
پس از اون فکرا نکن خخخ با ور کن خیلی خوش حالم که دوست گلی به اسم پریسا دارم امیدوارم همیشه سلامت باشی دوست عزیز

پاسخ:
ممنونم آریا. بهم لطف داری خیلی زیاد. فکر هم، به نظرم باید کمتر از اون فکر های منفی کنم. نمی دونم چرا روی بعضی چیز ها زیادی متمرکزم از مدل منفی. باید درستش کنم. یعنی خودم رو درست کنم. کاش بشه! باز هم ممنونم و باز هم مثل همیشه ایام به کام.
آریا
شنبه 6 دی 1393 ساعت 21:12
سلام و درود بر پریسای عزیز
پس تکبال 56 کو نیستش یا من نمیبینم خخخ
منتظر قسمت 56 هستم
امیدوارم شاد باشی
یه حرف دوستانه 1
هیچوقت اجازه نده کسی شادیاتو خراب کنه پریسا جان این رو خودت بهم یاد دادی
ازت میخوام همیشه افکار منفی رو از خودت دور کنی افکار منفی افراد منفی مکان منفی هرچی که منفیه و آزارت میده از خودت دورش کن خودت باش نزار زندگی برات تسمیم بگیره زندگی ماله تو هست اختیارشو داری تو باید برای خودت و زندگیت تصمیم بگیری نزار مشکلات هالتت بده تورو از پریسای واقعی دور کنه
ببخش پریسا جان اگر پر هرفی کردم امید وارم با حرفام ناراحتت نکرده باشم
دوست عزیزمی نتونستم ساکت بشینم ببخش
موفق وشااااد باشی
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. اومدم56رو بذارم دیدم مهمون دارم و چه مهمون عزیزی! ممنونم دوست عزیز من. خاطرت جمع باشه. سر هرچی به شما ها گفته بودم و میگم هستم. شادی، نعمت با ارزشیه. باید حفظش کرد. من کمی، فقط کمی خسته ام. خسته، ولی آرام، شاد، مطمئن. این وسط شادیم بیشتره از حضور دوستانی که هرگز ندیدمشون ولی فقط حضور نادیدهشون ده ها برابر تصور خودشون خاصیت درمونگری داره. ممنونم آریا از حضورت.
سربلند باشی!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال54

هوا سرد بود. هنوز تا غروب کلی راه باقی بود ولی آسمون گرفته بود مثل دم غروب. کرکس، تنها و سریع پرواز می کرد. تکبال توی لونه خواب بود. کرکس بهش گفته بود باید بره جایی و سریع بر می گرده. تکبال نمی خواست.
-کرکس! تو رو خدا. وقتی خوابم نرو. خیلی اذیت میشم.
-فسقلی خودم! من مثل فشنگ میام پیشت.
-آخه کجا می خوایی بری که زمانش همین الانه؟ نمیشه1زمان دیگه بری؟ مثلا وقتی من روی افرا هستم؟
-نه جوجه عشق نمیشه. من گرفتارم و زمانش همین حالاست.
-گرفتاریت چیه؟
-باید1گیری رو حلش کنم.
-مربوط به تکماره؟
-نه کفترک من. مربوط به خودمه. مطمئن باش خیلی سریع اینجام. پیش تو.
-کرکس!نه. تو رو به خدا. تو رو خدا.
-ببینم! تو گریه می کنی؟! واسه چی؟ جوجه عشق دیوونه عزیز من! ببینش! تمامش خیس شد! باشه. باشه زمانی که خوابی جایی نمیرم. گریه نکن.
کرکس تکبال خسته ولی هشیار که پر هاش از اشک خیس می شدن رو بغل زد و بهش اطمینان داد. اطمینان به اینکه همه چیز درسته، اطمینان به اینکه کرکس اونجاست، اطمینان به اینکه هرگز ولش نمی کنه، اطمینان به اینکه هیچ اتفاقی پیش نمیاد که تکبال دستش به کرکسش نرسه و توش گیر کنه و اطمینان به اینکه تکبال الان باید خواب باشه و زمانی که بیدار میشه کرکس بالای سرشه. این اطمینان آخری رو تکبال نشنید. خواب بود.
-فسقلی!می شنوی؟ صدام رو می شنوی؟
-بله کرکس.
-تا زمانی که خودم بالای سرت نرسیدم و صدات نزدم بیدار نمیشی. فهمیدی؟
-بله کرکس.
-آفرین کفترک پدرسوخته من! ظاهرا بی خود دلواپس شده بودم. توانایی های تو هرچی هم که باشن دردسری واسه من نیستن. تو به هر جا برسی جوجه عشق خودمی. فقط برای خودم. حالا بخواب. بخواب و از جهان اطرافت ناآگاه بمون تا خودم برگردم. این ناآگاهی شامل غیبت من هم میشه. بخواب تا خودم بیدارت کنم.
و تکبال خواب بود. کرکس در لونه رو بست و پرواز کرد. حالا توی راه بود. باد ستمگری سوزش رو مثل شلاق بهش می کوبید ولی کرکس اصلا خیالش نبود. انگار اصلا بادی در کار نبود. با اون هیکل هیولاش همچین بادی براش نسیم هم به حساب نمی اومد. خصوصا اینکه در اون لحظه از خشم داغ و از اتش خواستن آتیشی بود. برای1لحظه حسی ناخوشآیند وادارش کرد که ناگهانی چرخی بزنه و اطرافش رو با نگاهی سریع و گذرا از نظر بگذرونه. حسی شبیه احساس تحت نظر بودن. چندان زمانش رو تلف جستجو نکرد. اولا اون اطراف کسی رو ندید و دوما اصلا چه اهمیتی داشت؟ هیچ کمانی تا این فاصله نمی تونست تیر پرت کنه و آسمونی ها هم که واسهش خطر به حساب نمی اومدن. کرکس به سرعتش اضافه کرد تا سریع تر برسه. دیگه نمی خواست طولش بده. باید پیش از غروب تمومش می کرد. احساس تحت نظر بودن شدید و شدید تر می شد ولی کرکس دیگه اهمیتی بهش نداد. بی اون که به اطرافش توجه کنه به سرعتش اضافه کرد و سریع تر از باد به طرف جلو پرواز کرد. و بلاخره رسید. به پایین نگاه کرد. جوجه های روی افرا بدون همراه در اطراف لونه جست و خیز می کردن. کرکس خیلی ارتفاع داشت و جوجه ها خیلی مشغول بودن، در نتیجه حضورش احساس نشد. کرکس ولی به راحتی می دیدشون. کمی عقب تر کشید و کمی پایین تر اومد تا بهتر ببینه. چشم هاش رو تنگ کرد و حالا دیگه می تونست مدل پریدن های ناشیانه هر کدومشون رو تشخیص بده. لحظه ای کوتاه با نگاهی سرخ از خشم و اتش بینشون گشت و پیدا کرد. فاخته ای نوبالغ و تازه پرواز که از همه بهتر و درضمن از همه بالا تر و دور تر می پرید. کرکس دیگه مکث نکرد. بال های بزرگش رو باز کرد و بدون حتی1لحظه تامل به طرف افرا و رو به پایین پرواز کرد. جوجه ها تا آخرین لحظه چیزی نفهمیدن جز اینکه:
-بچه ها احساس نمی کنید1دفعه تندباد شروع کرد و هوا1دفعه زیادی تار شد؟
-راست میگه ولی…
-اونجا رو!
-اون چیه؟
-نمی دونم. ولی به نظرم خوب نیست.
-به نظرت خوب نیست؟ اون خطره، خطر!
-پس چرا معطلید؟ فرار کنیم!
جوجه ها در1لحظه از جا کنده شدن و جیغ کشان فرار کردن، با بیشترین سرعتی که از بال های ضعیفشون بر می اومد به اطراف در رفتن و پراکنده شدن. بعضی هاشون به طرف لونه پریدن و چندتاشون که از لونه دور تر بودن از ترس باز هم دور تر رفتن و کم مونده بود از بالای افرا پرت بشن پایین. فاخته نبود. کجا رفته بود؟ کرکس با نگاه جستجو گر بین شاخه های خشک و بی برگ دنبالش گشت و پیداش کرد. هیچی نمی خواست جز دریدن، جز خون، جز کشتن. با تمام وجودش می خواست که اون جسم کوچیک رو لای پنجه هاش بگیره و پاره کنه، له کنه، نابود کنه. اتشش به سرعت و قدرتش اضافه می کرد. با تمام وجود خودش رو پرت کرد جلو و شیرجه زد. فاخته کوچیک بود و از لا به لای شاخه های گره دار جاخالی داد و از دسترسش دور تر شد ولی نمی تونست زیاد دور بره. کرکس حرکتی به بال هاش داد که به خاطر شدت زیادش زیادی جلو بردش و در نتیجه از فاخته رد شد. این برای فاخته فرصت خوبی بود که در بره. کرکس به سرعت چرخید ولی حرکت دادن جسم سنگینش خیلی بیشتر از فرار فاخته طول کشید و فاخته موفق می شد اگر بال های کوچیکش کمی دیر تر خسته می شدن. کرکس دوباره دیدش و شیرجه زد. این دفعه دیگه حواسش بود و درست روی هدف فرود می اومد ولی… درست در لحظه آخر که کرکس مطمئن بود تا1ثانیه دیگه همه چیز تموم میشه،
-کرکَََََس!
کرکس که انتظار همچین چیزی رو نداشت توی هوا سر خورد و چیزی نمونده بود به ضرب به شاخه های کلفت و در هم پیچیده افرا برخورد کنه. بدون اینکه متوقف بشه فحشی به خورشید فرستاد و فورا خودش رو بالا کشید تا دوباره حمله کنه، ولی برای حمله مجدد زمان نبود. فاخته بدون توجه به اطرافش از زیر دست های کرکس جاخالی داد و به طرف لونه خیز برداشت ولی به خاطر عجله نتونست تار عنکبوت بزرگ و چسبناکی رو ببینه که درست سر راهش بود. فاخته محکم به تار خورد و داقونش کرد، اما در نتیجه این برخورد تمام تار به تمام پر هاش چسبید و فاخته عملا حرکت بال هاش رو به طور کامل از دست داد. فاخته بدون کمک بال هاش لای شاخه های نازکی که تا ثانیه ای پیش جای تار های عنکبوت بودن گیر کرد. تلاش کرد خودش رو آزاد کنه ولی بیشتر گرفتار شد. لونه خیلی نزدیک ولی فاخته گرفتار بود. کرکس دوباره شیرجه زد. صدای جیغ دوباره تکرار شد.
-کرکَََََََس!
کرکس بدون اینکه برگرده غرید:
-خفه خون بگیر خورشید!
انتهایی سرخ. کرکس به فاخته رسید.
دیگه آخر کار بود. سفیر خشمی که انگار دنیا رو تکون داد، چنگالی براق و تیز که رفت هوا، جیر جیری که در نعره خشم پیروزمندانه و وحشی کرکس خونخواه گم شد، … ولی درست در لحظه ای که می شد برای کرکس لحظه موفقیت باشه، خورشید با تمام توان داد زد:
-کرکس!پشت سرت.
صدای ویژی که بی تردید نشونه شیرجه زدن1پرنده شکاری بزرگ و قوی پرواز بود و بلافاصله طنین صدایی ناآشنا که از فاصله خیلی نزدیک می گفت:
-آهای! این طرف!
کرکس در کسری از ثانیه حس کرد چیزی به ضرب تمام خورد روی شونهش و پنجه ای قوی و سفت از پشت سر مثل برق بالای سرش درخشید.
-جوجه های بی پرواز رو بیخیال. بیا با من حرف بزن.
مثل برق اتفاق افتاد. اگر کرکس کنار نمی کشید اون پنجه های دراز از پشت سر گلوش رو می گرفتن و کارش حسابی سخت می شد. کرکس نفهمید چی شد فقط زمانی به خودش اومد که دید درست رو به روی1قوش کاملا سیاه خیلی بزرگ در حال نبردی خونین و انگار برای حفظ جونه. قوش از کرکس بزرگ تر نبود ولی زیاد طول نکشید که کرکس بفهمه با بد کسی طرف شده. پرنده برخلاف انتظار کرکس بی نهایت فرض و خیلی قوی بود. انگار واسه شکار و جنگ تعلیم ویژه دیده بود و این اصلا به ظاهرش نمی اومد. جنگ به درازا کشید و فاخته در این مدت تونست خودش رو خلاص کنه و توی لونه بره. افرایی ها فرار کردن ولی جنگ تموم نشد. جوجه های بیچاره خیال می کردن توفانی عجیب تر از توفان های دیگه بهشون زده و اصلا نمی فهمیدن چی اون بیرون داره افرا رو تکون میده. خورشید با حیرتی ترسآلود به جنگ وحشتناکی که در گرفته بود خیره موند و چند لحظه بعد به سرعت پرید تا کاری کنه پیش از اینکه یکی این وسط آسیب جدی ببینه.
-اُهُ!همدیگه رو ول کنید نر های گنده! گفتم همدیگه رو ول کنید! شما2تا، وای! آخ!
خورشید به طرف اون2تا غول جنگنده شیرجه زد تا جلوی شدید تر شدن درگیریشون رو بگیره ولی در همون لحظه قوش ضربه ای بسیار سنگین با یکی از بال هاش به کرکس زد که بهش خورد. کرکس تعادلش رو از دست داد و به ضرب به شاخه کج افرا برخورد کرد. شاخه با صدای خشکی شکست و خورد به خورشید که در حال شیرجه بود. خورشید خواست جاخالی بده ولی به شدت با1سری شاخه نازک تر که توی هم رفته و چیزی شبیه1شبکه درست کرده بودن برخورد کرد. شبکه درست در وسط، جایی که خورشید بهش خورده بود خورد و خاکشیر شد و خورشید بین شاخه ها که افقی هم رو قطع کرده بودن گیر کرد. قوش و کرکس چنان مشغول هم بودن که نفهمیدن چی شد. خورشید سعی کرد خودش رو نجات بده ولی دید که هرچی بیشتر پر و بال می زد بیشتر فرو می رفت و بدِ ماجرا اینجا بود که اگر کمی پایین تر می رفت از گردن لای شاخه های پیچیده که شکستگی ها تیزشون کرده بود گیر می افتاد و این هیچ خوب نبود. آتیش زدن شاخه ها به خطرش نمی ارزید. خورد کردنشون هم در حالی که خودش وسطشون گیر کرده بود می تونست به شدت زخمیش کنه. خورشید چاره ای نداشت جز اینکه همونجا بی حرکت بمونه. قوش و کرکس همچنان درگیر بودن. کرکس چندتا ضربه مرگبار به حریفش زد که قوش از همهشون سالم در رفت. قوش در1فرصت مناسب از غفلت حاصل از خشم کرکس استفاده کرد، با1حرکت سریع چرخی زد و از طرف راست، جایی که کرکس به خاطر چندتا شاخه کج و معوج اصلا انتظار نداشت بهش حمله ور شد. کرکس خواست چرخی بزنه و بکوبدش به درخت ولی با2تا ضربه پشت سر هم بال های قوش تعادلش رو از دست داد، توی هوا کج شد و با شونه به شاخه کناریش برخورد کرد. قوش مثل برق از جا پرید. با هر2دست شونه هاش رو گرفت، به شاخه چسبوندش و با صدایی که قاطعیت بدون خشم درش بود به حرف اومد.
-اون جوجه ها ازت خیلی کوچیک تر بودن. هنوز کامل هم پروازی نبودن. نزدیک لونه هم بودن. اینجا توی حریم اون هاست و تو الان1متجاوز هستی. یاد بگیر که، اولا سر به سر ضعیف تر از خودت نذاری. دوما متجاوز نباشی حتی توی جنگ. سوما با اندازه خودت طرف بشو تا اگر بردی این بردت بهت بچسبه. این3تا رو فعلا داشته باش تا بعد کوچولو.
کرکس به شدت کنارش زد و قوش هم زمان ولش کرد. کرکس بدون اینکه توجه کنه ببینه خطری از طرف قوش تهدیدش می کنه یا نه پرواز کرد و بالای لونه روی افرا چرخید. قوش که از ایمنی جوجه های داخل لونه خاطرش جمع بود فقط تماشا کرد. کرکس چندین بار روی لونه چرخ زد و در ارتفاع بسیار پایین و فاصله خیلی کم از بالای لونه گذشت ولی دستش به فاخته نرسید. می شد که لونه رو ویران کنه تا به هدفش برسه ولی این دیگه خیلی زیادی بود و کرکس حاضر نبود همچین کاری کنه، به خصوص اینکه قوش به شاخه کجی که کرکس رو بهش زده بود تکیه داده و با آرامشی که از نگاه کرکس بسیار اعصاب خورد کن بود تماشاش می کرد. چرخ زدن های کرکس باز و باز تکرار شد. قوش با صدایی آروم تر از پیش دوباره به حرف اومد.
-بسه دیگه. اون ها توی لونه هستن. دفعه بعد اگر دور از لونه دیدیشون و امروز رو یادت رفت می تونی دوباره امتحان کنی. حالا باید بری.
کرکس با خشمی آتیشی نگاهش کرد. انگار می خواست تصویرش رو توی قابی تاریک از نفرت در خاطرش هک کنه. قوش برق خطرناک نگاهش رو خوند و فقط لبخند زد. لبخندی آروم و بی تفاوت.
-نگاهت رو خسته نکن. خیالت راحت باشه. فراموشم نمی کنی. مطمئن باش.
کرکس کوهی از نفرت با نگاه بسیار عصبانی سر قوش ریخت، بعد بی حرف بالا رفت، چرخید و به طرف منطقه سکویا پرواز کرد. خورشید با حرص و حیرت تماشا می کرد.
-کرکس!کرکس بیا از اینجا نجاتم بده لعنتی.
کرکس اعتنا نکرد. چنان از فاخته و از قوش و از خورشید که در لحظه آخر باعث انحرافش شده بود عصبانی بود که اصلا خیال نداشت برگرده حتی اگر خورشید همون لحظه گرفتار بلای جهنم می شد. بذار قوش به حسابش برسه اگر می تونه. کرکس با این تصور اوج گرفت. خورشید از شدت حرص داشت منفجر می شد.
-کرکس!لعنت به اون ذات کثیفت! بیا از اینجا خلاصم کن عوضی! کرکس لعنتی! مگه دستم بهت…وای! وای خدا!
قوش در حالی که سایه بزرگش رو از سر خورشید متحیر کنار می کشید تا کمتر اذیت بشه آهسته و ملایم به طرفش شیرجه زد. خورشید بی توجه به خطر شاخه های تیز پر و بال می زد که بکشه عقب. قوش واقعا بزرگ بود.
-این کار رو نکن اگر بیشتر فرو بری شاخه ها دارت می زنن. اینطوری نکن خطرناکه. برای چی نمی فهمی1لحظه بس کن می خوام کمکت کنم.
خورشید واقعا نمی خواست دست قوش بهش برسه ولی رسید.
-چیزی نیست. نترس چیزی نیست می خوام کمکت کنم. بذار از اینجا نجاتت بدم بعدش می تونی بری. اینطوری بهتر شد. حالا آروم خودت رو همراه دست من بکش بالا. خوبه. خیلی خوبه همینطوری ادامه بده. خوب حل شد.
خورشید از بین شاخه ها آزاد شد ولی قوش که می ترسید دوباره ولو بشه هنوز شونه هاش رو کامل رها نکرده بود. خورشید به شدت دستش رو پس زد و خودش رو کشید عقب. قوش اصرار نکرد. دستش رو کشید کنار و بدون اینکه سعی در شکستن فاصله ای که خورشید بینشون ایجاد کرده بود داشته باشه، عقب ایستاد و بهش خیره شد.
-مشکلی نیست می تونی بری. من همینجا بی حرکت می مونم تا تو دور بشی. خیالت راحت باشه.
خورشید همون طور ایستاده بود و تماشاش می کرد.
-بهم اعتماد نداری؟ آخه تو که طعمه نیستی. من باهات چیکار می تونم بکنم؟ خوب باشه می خوایی اول من بپرم برم بعدش تو بری؟ ببینم تو حالت خوبه؟
قوش درست می گفت. خورشید رو نمی تونست صیدش کنه ولی اگر این پرنده بزرگ و عجیب که معلوم نبود1دفعه از کجا پیداش شد از طرف تکمار باشه،
-من نمی فهمم تو برای چی تردید می کنی؟ من نجاتت دادم. واقعا نمی خوام اذیتت کنم. تو مشکلت چیه؟
خورشید عمیق و به شدت مشکوک نگاهش کرد.
-تو دیگه چه مدل جونوری هستی؟ هیکلت1خورده شبیه کبوتریه که40بار بزرگش کرده باشن. ولی رنگت عجیب رنگ مشکی خودمونه.
قوش انگار برای1لحظه چشم هاش باز تر شدن.
-مشکی؟ همون خفاشه؟ تو می شناسیش؟ هنوز توی دسته کرکسه؟ ولی من، نه کبوترم نه خفاش. من1قوشم. اسمم شهپره. همون طور که داری می بینی پرنده شکاری هستم ولی باور کن ماده عقاب صید نمی کنم. واقعا لازم نیست از طرفم دلواپس باشی. و تو احتمالا خورشیدی درسته؟
خورشید با نارضایتی و چیزی شبیه تمسخری قهرآلود سر تکون داد.
-بله احتمالا خورشید تکمار. اه!
قوش با تعجب نگاهش کرد.
-تکمار؟ تکمار دیگه کیه؟ می خوایی بگی تو مال اونی؟
خورشید بهش دقیق شد. ظاهرا تعجب نگاهش به حقیقت می زد. یا خیلی وارد بود این طور نشون بده. خورشید حس کرد برای اولین بار توی تمام زندگیش اینطور شدید در مورد1کسی تردید داره. همیشه فورا می فهمید. یا این طرف یا اون طرف. ولی این یکی…
-تو اسمم رو از کجا می دونستی؟ من بهت نگفته بودم.
نگاه قوش از حالت حیرت در اومد ولی بیشتر از سر نذاکت .
-تو رو خیلی ها می شناسن. در موردت زیاد شنیدم. ماده عقابی که با بقیه هم جنس هاش تفاوت داره. رنگ پر هاش عجیبه، قدرت های منحصر به فرد داره و پر هاش می درخشن. قدرت هات رو نمی دونم ولی تو تنها ماده عقابی هستی که می بینم همچین شمایل و همچین پر هایی داره. پر هات واقعا می درخشن. انگار هر لحظه بخوایی می تونن شعله ور بشن. ولی این… چی بود؟ تکمار. این رو نشنیده بودم. این کیه؟ پرورندته؟
خورشید هرچی بیشتر نگاه می کرد و گوش می داد به جای اینکه مطمئن تر بشه تردیدش زیاد تر می شد. یعنی این موجود چند درصد راست میگه؟ خورشید این رو بار ها توی ذهنش تکرار کرد ولی به جواب نرسید.
-این پرورندهت، این تکمار که پرنده نیست، هست؟ به اسمش نمیاد. اون1ماره؟
خورشید از جا پرید.
-اون پرورنده من نیست موجود فضول. پرنده هم نیست موجود فضول. ماهیتش هم به تو مربوط نیست موجود فضول. از فضولی بدم میاد موجود فضول. ببین اینهمه فضول نباش کار دستت میده ها! از من گفتن.
قوش از جا در نرفت. با همون نگاه تماشاش می کرد و با همون لحن جواب می داد.
-معذرت می خوام. چون اسمش رو بردی خیال می کردم ایرادی نداره بپرسم.
نگاه خورشید هنوز نامطمئن و ناخشنود بود
-اشتباه خیال کردی ایراد داره.
دیوار آرامش قوش انگار نشکستنی بود.
-من که معذرت خواستم. باز هم می خوام.
قوش نمی دونست خورشید دلواپس چیه و یا می دونست و این طور وانمود می کرد. به هر حال با این گفتار و رفتارش اعتماد خورشید رو جلب نکرد و فقط تردید آزار دهنده ای رو به جونش انداخت که هیچ وقت سابقه نداشت احساس کرده باشه.
-تو خیلی عجیبی. چرا اینجا سبز شدی؟
قوش آروم به افرا و به خورشید نگاه کرد.
-شاید من1کمی عجیب باشم. البته نه اندازه تو. خوب من اتفاقی این طرف ها می چرخیدم. راستش رو بخوایی چند وقت پیش1کبوتر دیدم که روی شونه اون خفاشتون مشکی بود. دفعه بعد هم دیدم که کبوتره توی بغل این کرکس بود. دفعه بعد هم که خیال می کردم دیگه زنده نمی بینمش باز دیدمش که دوباره توی بغل کرکس بود. مسیرش هم این طرف ها بود. خوب، کنجکاوی بی ضرر که بد نیست. تازه فایده هم داشت. اگر نبودم این کرکس دیوانه معلوم نیست چی سر اون کوچولو ها می آورد. تو هم که نمی تونستی منصرفش کنی. اگر هم گیر می کردی نجاتت نمی داد و تو اینجا می موندی.
قوش خندید ولی خورشید هیچ خوشش نیومد.
-اصلا با مزه نیستی!.
قوش خندهش رو خورد و عذرخواهانه و مهربون نگاهش کرد.
-معذرت می خوام. ولی ببین هر کسی ممکنه1جا هایی گرفتار بشه. من واقعا خیال نداشتم مسخرهت کنم. امکان داشت اونی که گیر کرده بود من باشم و تو نجاتم بدی. خوب دیگه. من باید برم بگردم دنبال جواب هایی که کنجکاوی هام رو ارضا کنه. میگم ممکنه تو اتفاقی جریان اون کبوتر رو بدونی؟
خورشید که هنوز به قوش اطمینان نداشت و احتمال می داد این1ریگی باشه از طرف تکمار با حالتی کمی دشمنانه و بیشتر قهرآمیز جواب داد:
-بله ممکنه. اون کبوتر جفت همین کرکسه که دیدی. دیگه هم دنبال اسم و رسمش نباش که هم خودت رو به دردسر میندازی هم اون کبوتر بیچاره رو. کرکس بهش نمی بخشه.
قوش با حیرتی واقعی به خورشید خیره موند.
-کبوتر جفت کرکس؟ مگه میشه؟ این چه جوری شدنیه؟
خورشید بی حوصله شونه بالا انداخت.
-شدنی نیست ولی این2تا شدنیش کردن از بس احمقن. دیگه بسه. خداحافظ. راستی ممنون که از وسط شاخه ها نجاتم دادی.
خورشید بی حرف و بدون اینکه منتظر جواب قوش بمونه پرواز کرد و رفت. قوش رفتنش رو با نگاهی بی لرزش و متفکر تماشا کرد و پرید. توی آسمون آروم و بی عجله چرخید، حرکت آرومی به بال هاش داد و به طرف افق پرواز کرد.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
جمعه 28 آذر 1393 ساعت 19:18
سلام. حیف شد که این فاخته نابود نشد؟!!!!
دوست داشتم فریاد هاشو بین چنگال کرکس بشنوم.
دفعه بعد نابودش کنید.
این قوش رو هم اگه میخواید تکبال به شماره صد و دویست نرسه از داستان حذفش کنید.
نمی دونم چه نقشه ای برای نابود کردن این ها کشیدید؛ ولی هر کس رو که خواستید نابود کنید اما اول باید فاخته از بین بره.
باشه!!
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اینهمه نفرت از1جوجه فاخته کوچولو؟! اون چه تقصیری داره که تکبال اینهمه اشتباهیه؟ این کبوتر باید بیشتر هوای دل سر به هواش رو داشته باشه. باید یاد بگیره. هر کسی رو نمیشه بهش اینطور بی قاعده عشق ورزید. اصلا دلیلی نداره اینطور باشه. اگر به این سادگی بود که عشق دیگه اسمش عشق نمی شد. به فاخته اینهمه سخت نگیرید. این موجود هم داره به کبوتر ما درس بزرگی میده. مثل باقی زندگی. درسش اینه که هر عزیزی عیارش با عشق نمی خونه. باید مواظب باشیم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال53

زندگی همچنان پیش می رفت و همراه هاش رو با خودش می برد. تکبال بعد از حدود1هفته چیزی شد که می شد بهش گفت بهتر. طول کشید تا بتونه بلند شه و بدون تکیه به کسی راه بره. تمام این مدت به شدت اصرار داشت که بقیه باور کنن اوضاعش به اون خرابی که تصور می کنن نیست و می تونه بلند شه و به افرا بره و کرکس به هیچ منطقی همچین اجازه ای نداده بود که البته این بار حق داشت. تکبال حالش واقعا بد بود. ولی به محض اینکه تونست از جاش بلند شه و چند قدم برداره دیگه واقعا حاضر نشد منتظر بشه.
-کرکس من واقعا نمی تونم دیگه بمونم.
-فسقلی من واقعا بهت اجازه نمیدم بری.
-کرکس! من باید اونجا باشم. تو باید بفهمی.
-کبوتر نفهم! تو باید تا درمون کاملت همینجا باشی. تو باید بفهمی.
-کرکس!
-فسقلی دیگه تمومش کن.
-نه.
-ببینم تو چی گفتی؟
-گفتم نه. تمومش نمی کنم. ببین کرکس من دیگه به کتک خوردن از دستت عادت کردم ولی تو در این وضعیتی که هستم نمی تونی منو بزنی. میمیرم و تو دیگه کیسه بکس نداری.
کرکس با خشمی کم سابقه نگاهش کرد.
-ببینم فسقلی این مزخرفات رو تو به من داری میگی؟
تکبال از ترس چسبید به دیوار ولی کوتاه نیومد.
-بله. بیشتر هم میگم.
کرکس دیگه به زحمت خودش رو کنترل می کرد.
-فقط واسه خاطر اون افرا و آشغال هاش؟
-نه. واسه خاطر خودم. درضمن دیگه نمی خوام بهشون توهین کنی. اون ها آشغال نیستن.
کرکس سعی کرد با نفس های عمیق حرصش رو مهار و با بریدن بحث اوضاع رو عوض کنه.
-کفترک!تو جایی نمیری تا من نخوام. فهمیدی؟
تکبال ظاهرا خیال عقبنشینی نداشت.
-بله البته تو زورت می رسه. می تونی باز هم زندانیم کنی چون دلت می خواد. ولی به محض اینکه بتونم میرم و تو قادر نیستی جز حبس جسمم کار دیگه ای کنی. اگر بخوایی این رفتن ها رو ازم بگیری واسه همیشه ازت بدم میاد. کرکس دیگه خسته شدم از جنگ مضحکت با اون جوجه فاخته روی افرا. ببین تو بخوایی یا نخوایی من دلم تنگ شده واسهش. می بینی؟ پیش از اینکه تو بگی خودم گفتم. دلت می خواست لفظ بگیری که گرفتی. پیشاپیش هم بگم اگر بهش جفنگ بگی اینقدر توی چیزی که اسمش رو می ذاری حاضر جوابی باهات همراهی می کنم که بزنه به سرت و مجبور بشی کتکم بزنی و مطمئن باش اگر الان بزنیم دیگه هیچی ازم نمی مونه و تو حالت گرفته میشه.
کرکس با حیرتی ترسناک بهش خیره شد.
-تو به من جواب میدی واسه خاطر اون…
-کرکس!نمی خوام هیچ نامربوطی پشت اسمش بگی شنیدی؟
دست کرکس که برای ضربه زدن بالا رفته بود با فریاد قاطع تکبال توی هوا موند. لحظه ای به چهره بی نهایت ترسیده تکبال که به دیوار چسبیده بود و می لرزید خیره شد. اشک هایی که تمام قیافه ترسیدهش رو خیس می کردن رو تماشا کرد. تکبال بی نهایت وحشتزده ولی آماده جنگ بود. خودش رو جمع کرده و به دیوار چسبیده و آماده تحمل درد ضربه و مجازات بود ولی خیال نداشت سکوت کنه. کرکس آروم ولی بسیار عصبانی زمزمه کرد:
-می خوام الان خفه شی فسقلی.
تکبال با صدایی که از ترس می لرزید زمزمه کرد:
-نه. نمیشم. اگر بگی من هم میگم.
کرکس نتونست زبونش رو هم مثل دست هاش مهار کنه. حس باخت به جوجه فاخته ای که اصلا به حسابش نمی آورد اجازه نمی داد ساکت بمونه. و واقعا در اون لحظه منطقی توی وجودش نبود که بهش بگه بعدش چی میشه.
-تو به من جواب میدی، واسه اون نصفه بپر آشغال، مارمولک کثیف بی خاصیت، نصف پرنده بی مصرف؟
-تمامش خودتی. تمام این ها که گفتی به اضافه خیلی چیز های دیگه. همهش تویی.
تکبال انگار از شنیدن صدای خودش یکه خورد ولی خیلی زود دوباره به خودش مسلط شد. در حالی که مثل بید می لرزید و به دیوار چسبیده بود شونه هاش رو جمع کرد و صاف ایستاد. کرکس لحظه ای بهش خیره موند. مثل اینکه واسه اولین بار بود که می دیدش.
-خیلی چیز های دیگه؟ چیز های دیگه مثل چی؟
تکبال چشم هاش رو بست و صدای خودش رو شنید که از وحشت تغییر کرده ولی کلماتش واضح و قابل فهم بودن.
-مثل خودخواه غول جنگی دیوونه زورگوی جلاد روانی.
تمام این ها با زمزمه رد و بدل شدن و… اگر مشکی نرسیده بود از تکبال جز خورده استخون هیچی باقی نمی موند. کرکس کمی دیر به خودش اومد. مشکی به موقع جنبید و خورشید هم به موقع فریاد هشدار مشکی رو گرفت و رسید. کرکس زمانی حواسش جمع شد که مشکی سفت دستش رو چسبیده بود و باهاش حرف می زد و تکبال و خورشید اونجا نبودن.
-ببین بس کن بس کن اون بیماره. تو نباید می زدیش. آخه اون فقط1کبوتره. واسه خاطر خودت هم شده1کمی ضرب ضربه هات رو بگیر. حالا دیگه بسه. اون رفته. چی شد بابا چرا برق گرفتت جایی نرفته یعنی می خوام بگم از لونه رفته بیرون. خورشید بردش. الان پیش خورشیده. کرکس تو خوبی؟
کرکس بی فریاد غرید:
-کجاست این احمق وراج؟ می خوام درسش بدم. کو؟
مشکی کاملا واضح نگران و وحشتزده بود.
-کرکس!درسش دادی بسه دیگه. الان حالش درست نیست از بس درس تو سخت بود. بذار حالش جا بیاد بعدا درس بپرس ببین یاد گرفته یا نه. آخه1دفعه چی شد؟ تو هم با عرض معذرت حساب کتاب نداری ها! مگه نمی دونی فسقلی الان با فوت بخار میشه میره آسمون. چرا اون طوری زدیش؟
کرکس انگار توی این جهان نبود. مثل ببر تیر خورده به خودش می پیچید. می دونست مشکی کنارشه ولی راحت می شد فهمید جز این دیگه هیچی نمی فهمه.
-مشکی! به حسابش می رسم. بیچارهش می کنم. از زمین برش می دارم. پاکش می کنم. از زندگی حذفش می کنم.
-نه نه. تو این کار رو نمی کنی. فسقلی جفتته. عزیزته. عشقته. الان عصبانی هستی. درست میشه. تو هم درست میشی.
-پدرش رو در میارم. بلایی سرش میارم که اسمش رو هم کسی جرات نکنه ببره. بذار دستم بهش برسه. کاریش می کنم که دیگه نباشه. هیچ کجا نباشه. نه اینجا، نه توی دل اون.
مشکی مات نگاهش کرد.
-در مورد کی داری میگی کرکس؟
کرکس1دفعه انگار بیدار شد.
-هان؟ در مورد هیچ کی. در مورد… این فسقلی.
مشکی بهش خیره شد. هر2می دونستن. کرکس که دستش رو واسه مشکی رو کرده بود و مشکی که آشکارا با نگاه آگاهش فهمونده بود که فهمیده.
-کرکس! به خاطر خدا کار عجیبی نکن. ببین! تو واقعا نباید دردسر درست کنی.
کرکس آشکارا مصلحتی خندید.
-مشکی!احمق نباش. من دردسر درست نمی کنم. الان خورشید راهم نمیده. برو ببین کی آمادگی داره جفنگ بارم کنه بعدش بهم بگه فسقلی رو چیکار کرده.
-باشه میرم ولی اولا فسقلی رو خورشید کاری نکرد تو کردی. دوما کرکس تو رو جان فسقلی من رفتم جایی نرو. همینجا باش جم نخور تا بیام باشه؟ کرکس! هیچ کجا نرو. هیچ کاری نکن. بمون. همینجا بمون باشه؟
کرکس این بار کمی خوددار تر روی شونه مشکی زد و باز خندید.
-باشه. باشه پرنده دیوونه. من جایی نمیرم. برو سریع بیا تا نظرم عوض نشده.
مشکی پرید و رفت و کرکس از دریچه به بیرون خیره موند.
تکبال تا شب به هوش نیومد. وقتی چشم باز کرد دعوا های خورشید و کرکس حسابی بالا گرفته بود. هر2با تمام خشمشون با گفتار به هم ضربه می زدن. ناله تکبال هر2تا رو متوقف کرد.
-شما…رو…به خدا… دعوا نکنید.
کرکس و خورشید هر2در1زمان به طرفش خیز برداشتن. تکبال با دیدن کرکس بی اختیار از سر وحشت جیغ کوتاه و بی حالی زد و خودش رو پرت کرد عقب. خورشید توی هوا گرفتش و با نفرت به کرکس اشاره کرد عقب بمونه. برق سرخ نگاه کرکس رو خورشید اجازه نداد که تکبال ببینه.
-تکی!دلواپس نباش. چیزی نمیشه. ما2تا هم دعوا نمی کنیم. ما رو که باید تا به حال شناخته باشی. سلاممون به همدیگه اینطوریه. الان هم که این موجود جفنگ اعصابم رو خراب کرده. نترس. همه چیز درسته. این عوضی سیرکی هم اینجاست و خیال نداره دیگه بزندت.
تکبال بی اراده، از درد و از ترس و از همه چیز توی بغل خورشید هقهق گریه می کرد. خورشید نگاهی زهری به کرکس انداخت که تکبال این رو هم ندید و البته کرکس هم با نگاه جوابش رو داد. لحظه ای مکث کرد و بعد واسه خورشید عصبانی که با اشاره بهش فرمان عقبگرد می داد شونه بالا انداخت، اومد بالای سر تکبال و دست گذاشت روی شونه هاش که در نتیجه تکبال به شدت از جا پرید و از شدت وحشت توی بغل خورشید مچاله شد.
-سلام فسقلی. بسه دیگه. مسخره! الان این خورشید خیال می کنه چی شدی. بذار ببینمت.
خورشید با عصبانیت غرید:
-ولش کن عوضی.
کرکس با همون خونسردی همیشگی که قشنگ مشخص بود ظاهریه خندید.
-خورشید2دقیقه خفه شو آفرین.
تکبال توی بغل خورشید زیر نوازش های دست های کرکس می لرزید. این داستان اصلا تازه نبود ولی تکبال بعد از حرف هایی که زده بود حس می کرد این بار متفاوته و این دفعه واقعا می ترسید برگرده.
-فسقلی!ببینمت! خوب باشه. باشه تو منو نبین. بذار من ببینمت. آخه تو واسه چی بهم مزخرف میگی وقتی می دونی به قول خودت من روانیم؟ بسه دیگه جوجه عشق. فسقلی! کفترک خودم!اینجا رو ببین؟ فقط1نظر ببین! دفعه بعد اگر بگی حالا ببینم نشونت نمیدم ها! آفرین فسقلی خودم. بیا پیش من بذار این خورشیدی ضایع بشه من بخندم.
خورشید از خشمی که سعی می کرد پنهانش کنه می لرزید. کرکس اینقدر با تکبال حرف زد تا آروم شد و بعدش هم بی مقاومت اجازه داد کرکس از بغل خورشید بگیردش. کرکس بغلش کرد، نازش کرد، باهاش حرف زد، و خلاصه اینقدر تشویقش کرد تا سر بالا کنه و چیز درخشانی رو که توی دست کرکس برق می زد رو ببینه و…
-وای! باز این! چه قشنگه! بده. عه چرا بردیش؟ بده دیگه!
کرکس خندید و سر و پر هاش رو ناز کرد.
-به همین سادگی؟ نه. نمیدم. این مال خودمه. واسه گرفتنش باید بها بدی.
تکبال به شدت از جا پرید و در حالی که آشکارا می لرزید، بریده و با وحشتی بیرون از توصیف بلند ضجه زد:
-نه، نه نمی خوامش به خاطر خدا نه.
خورشید آماده شد که منفجر بشه. کرکس فورا موضوع رو فهمید و به سرعت حلش کرد.
-ای فسقلی ترسو! بهاش اینه که الان بغلم کنی.
تکبال نفس راحتی کشید. خورشید که برای انفجار خودش رو بالا کشیده بود عقب رفت و خودش رو با حرص ولی از سر آسودگی رها کرد و به دیوار پشت سرش تکیه زد. تکبال بی حال و در حالی که کاملا مشخص بود درد داره بال هاش رو بلند کرد و لای دست آزاد و پر های کرکس گم شد. کرکس بلند خندید. گوی درخشان توی دستش رو داد به تکبال. دستی به سرش کشید و برای خورشید شونه بالا داد.
-کرکس! تو باید اجازه بدی.
-کوچولوی وراج من! اجازه چی رو بدم؟
-من می خوام برم به افرا.
عضلات دست کرکس لحظه ای منقبض و نگاهش به طرز هشدار دهنده ای خطرناک شدن. خورشید دید. ولی بلافاصله همه چیز عوض شد. چنان سریع که از خشمش هشدار دهنده تر بود. کرکس آروم انگار وا رفت. نگاهش لحظه ای از حالت خشم به حالت تمرکزی بسیار خطرناک و مرموز تغییر حالت داد و بعد نرم و مهربون شد.
-افرا؟ می خوایی بری پیش فاخته؟
تکبال از لای پر های کرکس نق زد:
-بهش فحش نده.
تکبال می لرزید ولی کاملا مشخص بود که آماده میشه باز جواب بده و باز کتک بخوره. اما کرکس از جا در نرفت.
-باشه. باشه. اصلا هرچی تو بخوایی. می فرستمت بری افرا ببینیش. ولی امشب نه. بذار درست بشی.
-نه. کرکس نه. بذار برم.
-باشه عزیز دلم. میری.
-کی؟ کی میرم؟
-زمانی جز امشب.
-فردا. من فردا درست میشم. امشب هم درست بودم اگر تو نمی زدیم.
-بله. درست میگی. من معذرت می خوام زدمت. عصبانی شدم. تو هم بی تقصیر نبودی. واسه چی سر اون1وجبی بهم اون طوری گفتی؟
-تو بهش گفتی که…
-باشه. واسه این هم من معذرت می خوام. من دلواپستم فسقلی. تو گیر دادی واسه خاطر اون باید حتما بری من عصبانی شدم. دیگه بهش از اون چیز ها نمیگم. تو هم امشب رو بیخیال شو فردا می فرستمت بری و پس فردا برگردی. خوبه؟
تکبال با صدایی که از اون لا به لا خفه شنیده می شد نفس بلندی کشید و کوتاه همراه ناله خندید و به نشانه رضایت لای پر های کرکس لولید. کرکس بدون خنده های همیشگی، انگار از سر حواس پرتی، جفتش رو لا به لای پر هاش نوازش می کرد.
-آفرین کفترک لجباز خودم. عشق عزیز من! فردا می فرستمت به افرا. کوچولوی عزیز من! دیگه واسه اون رفیقت سر به سرت نمی ذارم. تو هم خاطر جمع باش. آفرین! آفرین! آفرین جوجه عشق. بخواب. همونجا که هستی بخواب. بخواب. من اینجام. بخواب.
تکبال خوابش برد و دیگه هیچی نفهمید. خورشید تمام وجودش شده بود نگاه و تماشا می کرد. کرکس خیالش به خورشید نبود ولی خورشید می دید. برق بسیار خطرناک نگاه کرکس رو می دید که به روشنی روز، هشدار اتفاق های وحشتناکی رو می داد. اون شب، مشکی دزدیده و بی صدا به لونه خورشید نزدیک شد.
خورشید در رو که باز کرد، مشکی با چهره ای که انگار از قبر در اومده منتظرش بود.
-خورشید!من، باید، یعنی می خوام، باهات حرف بزنم. کرکس، خوب کرکس، مطمئن نیستم ولی، …
خورشید آروم نگاهش می کرد. مشکی واقعا داشت عذاب می کشید. خورشید از ادامه این زجر خلاصش کرد. آروم دستش رو به نشان سکوت بالا برد، با آروم ترین نگاهی که از چشم هاش ساخته بود نگاهش کرد و کمی بلند تر و خیلی مطمئن تر از زمزمه های مشکی به حرف اومد.
-می دونم. تمامش رو می دونم. حواسم هست. خیالت راحت باشه. اتفاقی نمی افته. من مواظبم. نگران نباش.
مشکی سکوت کرد. لحظه ای مکث. خورشید با همون آرامش سکوت رو شکست.
-بسیار خوب! اگر بخوایی می تونی بری.
مشکی سر بلند کرد و نگاهی سرشار از آرامش و قدرشناسی و سپاس بهش انداخت، بعد با بیشترین سرعتی که ازش بر می اومد پرید، خودش رو هرچی قوی تر دور پرت کرد، از خورشید و نگاهش دور شد و غیبش زد. خورشید رفتنش رو تماشا کرد و وقتی مطمئن شد دیگه نمی بیندش، آهی بلند کشید و داخل لونهش رفت.
بین حصار های لونه بالای سکویا اون شب داستان دیگه ای بود. روی بستر پر، در مخفی ترین بخش تاریکی نیمه شب، در خصوصی ترین زوایای تقاطع روح کرکس و تکبال، بدون حضور هیچ جنبنده ای، بدون آگاهی هیچ ضمیری، حتی ضمیر خود تکبال، کرکس با تسلطی کاملا بی روزنه بر روح کبوتری که زیر دست هاش، توی بغلش، در حصار کامل جسمش درکش رو باخته بود، تکبال بی اختیار، بی آگاهی، بی آرام، انگار در خوابی که خواب نبود، خسته، مسخ، تسلیم محض، فقط نفس هایی که به شماره افتاده بودن، وحشت، تسلیم، تسلیم، تسلیم، صدایی آشنا. کرکس.
-فسقلی!جفت وحشی من! صدام رو می شنوی؟ نترس. ازم نترس. طوری نمیشی. به من گوش بده.
صدای نفس های به شماره افتاده که با نوازش های دستی که روی پر های تکبال می چرخید عمیق تر و سنگین تر می شدن. عمیق و سنگین ولی هنوز پر از باخت و پر از خستگی جنگی بی نتیجه و پر از تسلیم و پر از وحشت.
-فسقلی!به من گوش بده. تو امشب هرچی که بهت میگم رو به ضمیرت می سپاری. به ضمیرت نه در خاطرت. فهمیدی؟
آوایی بی حالت، بی درک و ناتوان.
-بله. کرکس.
-تو دیگه هرگز با من نمی جنگی.
-بله. کرکس.
-تو دیگه هرگز چیزی رو ازم مخفی نمی کنی. چه در مورد خودت و چه در موارد متفرقه.
-بله. کرکس.
-تو دیگه هرگز برای خاطر هیچ موجودی با من درگیر نمیشی.
-بله. کرکس.
-تو عزیز من هستی. تو متعلق به من هستی کبوتر فسقلی بیخیال پروازخواه نفهم. تو در فرمان عشق من و میل من هستی. تا لحظه آخر عمر من و عمر خودت.
-بله. کرکس.
دانسته های امشبت واسه همیشه در ضمیرت هک میشن. به خاطرت نمیان ولی در ضمیرت هک میشن. و تو برای همیشه بهشون وفادار، معتقد ولی ناآگاه باقی می مونی.
-بله. کرکس.
کرکس کمی جسم سنگینش رو حرکت داد و به طرف دیوار مقابل بر روی بستر متمایل تر شد، نفس عمیقی کشید، به خودش کش و غوصی داد و جفت کبوترش که بین جسم خودش و دیوار داشت از وحشتی بی انتها نفسش می برید رو محکم بغل کرد. نفس های سنگین تند تر شدن و ناله ای از سر نارضایتی و وحشت و شاید هم درد.
-آآآخخخ!نههه!
دست هایی که نوازش گر و در عین حال تهدید کننده و مهار کننده روی پر و بالی که دیده نمی شد می چرخیدن و حرکت رو به طور کامل ازش می گرفتن. صدایی درست همگون با زبان اون دست ها.
-می خوام خفه شی فسقلی. بی صدا، بی حرف، بی حرکت. تا زمانی که خودم ازت بخوام. می فهمی؟
جوابی بریده از وحشت، از درد، از تسلیم.
-بَ، له. کرکس.
نفس های به شماره افتاده که سریع تر و بلند تر می شدن. خنده ای وحشی از سر رضایتی وحشی تر.
بیرون از لونه، شب سیاه و سرد و سنگین بود. جنگل در آغوش شب خواب بود و کسی از اونچه زیر پوست شب، آروم و پنهان از چشم های بیدار در جریان بود خبر نداشت. شب پیش می رفت تا دور از چشم های خوابزده با صبح بجنگه و هرچی بیشتر به عقب بفرستدش.
فردای اون شب، صبح خیلی زود، کرکس بی بحث و بدون جنگ رضایت داد که تکبال به افرا بره. همه جز مشکی و خورشید از این اجازه متعجب شدن. تکبال متعجب نشد. اصلا دقیق نشد که تعجبی در کارش باشه. تکبال چنان خسته بود که اگر ولش می کردن در هر حالتی که بود خوابش می برد. کرکس با دیدنش فقط می خندید، خورشید حرص می خورد، مشکی ندید می گرفت و بقیه تعجب می کردن. تکبال این وسط فقط می خواست بخوابه. البته بیدار بود و می خواست به افرا بره و از دیدن موافقت کرکس کلی هم ذوق می کرد ولی خواب. تمام راه روی شونه های مشکی خواب بود. مشکی به فاصله مشخص رسوندش و بدون اینکه حرفی بزنه فقط بهش سفارش کرد که مواظب باشه خوابش نبره و سریع تر بره. تکبال بهش اطمینان داد و رفت. مشکی لای1سری برگ خشک روی شاخه سیب مخفی شد و اونقدر موند تا سر و صدا های توی لونه رو از دور شنید که بهش اطمینان میداد تکبال وارد لونه شده و بعد بی صدا و به سرعت پرواز کرد تا پیش از بالا اومدن روز خودش رو به1جای تاریک تر برسونه.
زندگی در منطقه سکویا در غیبت تکبال هم ادامه داشت و بخش های پنهان و آشکارش رو حفظ می کرد. درگیری هایی که در زمان بیماری تکبال اجازه حضور در صحنه ذهن رو نداشتن حالا فرصت پیدا کرده بودن تا خودی نشون بدن و متاسفانه امید به فراموشیشون هم به جایی نرسید. کرکس برخلاف میل شدید خورشید، اون شب جهنمی احتضار تکبال بیمار رو فراموش نکرد، بلکه لحظه به لحظهش رو به خاطر سپرد و اتفاقا منتظر فرصتی بود که بهش رسیدگی کنه و غیبت تکبال یکی از اون فرصت های بی نظیر و بی نقص بود. کرکس به هیچ عنوان خیال نداشت این دفعه اجازه بده خورشید بچرخوندش.
-کرکس تو1چیزیت میشه. گفتی می خوایی1چیز خیلی فوری و خیلی حیاطی رو بهم بگی که هیچ گوشی نباید بشنوه ولی هیچی نمیگی و درگیر در و دریچه ای. بگو چی می خوایی بگی که اینهمه سریه؟
-تحمل داشته باش خورشیدی. الان میگم بهت.
خورشید چنان متمرکز حرکات و آرامش سرد کرکس بود که یادش رفت حتی برای حفظ ظاهر هم شده بهش اعتراض کنه که چرا این مدلی صداش زده. دیر فهمیده بود که توی لونه کرکس گیر کرده. سعی می کرد ظاهرش هرچی بیخیال تر باشه. سخت بود. کرکس بسیار خونسرد و آرام بود. ولی نه خونسردی و آرامش عادی. از اون بی تفاوتی های سرد و وحشتناکی که می تونست در ضمنش فرمان یا عمل بسیار خطرناکی ازش دیده و شنیده بشه و اصلا خیالش به شفقت هم نباشه. خورشید بهش خیره شده بود که تمام راه های لونه به بیرون رو سفت می بست. تحملش تموم شد.
-کرکس دیگه بس کن آخه بگو چی…
-برای1لحظه خفه شو خورشید!
فرمان کرکس چنان قاطع و خشن بود که خورشید حس کرد هیچ حرفی نباید روی این حرفش بزنه و درضمن مطمئن شد که در وضعیت خیلی بدی گرفتار شده. سکوت سنگینی لونه رو گرفت. کرکس چند لحظه دیگه هم با در ها و دریچه ها ور رفت تا کاملا از بسته بودنشون مطمئن شد. خورشید در سکوت تماشا می کرد و فقط سعی داشت خودش رو نبازه. یعنی چی شده بود؟!بلاخره کرکس دریچه ها رو رها کرد، با قدم های شمرده و سنگین اومد و رو در روی خورشید ایستاد، با نگاهی به سردی یخ و به تیزی شمشیر بهش خیره شد. خورشید بی اختیار نگاهش رو دزدید.
-خوب خورشید. به نظرم ما2تا باید با هم حرف بزنیم. می دونی؟ خیال داشتم ببرمت1جایی جز اینجا. مثلا آخر مرداب تاریک. ولی اونجا امنیتی رو که دلم می خواست نداشت. این شد که اینجا رو ترجیح دادم. حتی اگر آخر صحبت هامون به نتیجه ای که دلم می خواد نرسیم من ترجیح میدم همینجا که هستیم و هر مدل که اینجا شدنیه به حسابت برسم. واسه عبرت ساختن از تو جایی جز اینجا رو نمی پسندم خورشید.
خورشید به وضوح از نگاه کردن به اون چشم های سرد و بی شفقت خودداری می کرد.
-من آخه، مگه چیکار کردم؟!
کرکس از پشت پرده خشمی سرد تماشاش کرد. اگر این پرده نبود می تونست ببینه که خورشید شبیه1پرستوی گرفتار می لرزید و این برای کسی که نمی دونه چه اشتباهی کرده شرط مروت نبود.
-که چیکار کردی! واقعا نمی دونی؟ خوب باشه. واسهت توضیح میدم تا بفهمی. ولی بهت اخطار می کنم. خورشید! من واسهت توضیح میدم و بعد از توضیحاتم ازت سوال می کنم. تو درست بهم جواب میدی. و اگر جز این باشه به جان فسقلی همینجا بین همین دیوار ها خاکسترت می کنم.
نگاه کرکس مرگبار شده بود. خورشید خواست حرفی بزنه ولی صداش در نیومد. خورشید کرکس رو خیلی بیشتر از خیلی ها می شناخت. می دونست اگر واقعا بخواد بد باشه چی ها ازش بر میاد. تلاشش واسه حرف زدن به جایی نرسید. کرکس فهمید. دستی به شونهش زد و کمی مهربون تر بهش خیره شد.
-از چی ترسیدی؟ آخر ماجرا با خودته. فعلا فقط می خواییم حرف بزنیم. تویی که تصمیم می گیری چجوری تموم بشه. خوب بذار شروع کنیم باشه؟
خورشید فقط با حرکت سر اعلام رضایت کرد. کرکس دست از روی شونهش برداشت و جدی و بی شفقت، با همون آرامش خطرناک و بی خلل نگاهش کرد.
-من از دستت عصبانیم خورشید. هرگز کاملا به خودت و گفته هات در مورد فسقلی اعتماد نکردم ولی با اینهمه وقتی برام مسلم شد که بهم راست نگفتی، با اینکه ازت انتظارش رو داشتم ولی ازت عصبانی شدم. اول تصمیم داشتم بی هیچ حرفی حسابی مجازاتت کنم. ولی یادم اومد که تو جفتم رو نجاتش دادی و درضمن، شاید توضیحی داشته باشی، و باز هم درضمن، تو خورشیدی. پس گفتم اول بشنوم. حالا بی تفره رفتن، بی مسخره بازی و بی حاشیه های بی خودی، بهم بگو، تو واسه چی به من کلک زدی؟ تو به من اطمینان دادی که چیزی از نکبت منحصر به فردت به فسقلی نمیدی. واقعا تصور کردی می تونی این کار مزخرفت رو تا ابد ازم مخفی کنی؟ فکر نکردی بعد از اینکه بفهمم چی بهم جواب میدی؟ تو بهم گفتی تمرینش میدی واسه فرود هاش. تو بهم گفتی نمیشه اون توانایی های کذاییت رو به کسی بدی و اگر هم می شد به فسقلی نمی دادیش. گفتی این لعنتی واسهت دردسر درست کرده و دلت نمی خواد فسقلی هم مثل تو دردسر داشته باشه. 1سری جفنگ دیگه هم گفتی که من خر بشم و دست بردارم از سرت. و اون شب که فسقلی حالش بد بود با زبون مبارک خودت گفتی که تعلیمش دادی و اون تواناست مثل تو و باید از اون توانش کمک بگیره و چیز هایی شبیه به این که عینش رو یادم نیست ولی کاملا فاش کرد که تو موجود نفهم عوضی به من راست نگفتی. می خوام بهت مهلت بدم از خودت دفاع کنی. خوب، منتظرم. حرف بزن. یا الان میگی یا هرگز نمیگی.
خورشید حس کرد دیگه نفسش بالا نمیاد. کرکس با گفتن هر جمله و هر کلمه صداش بلند تر، خشم نگاهش تیز تر، سنگین تر و خطرناک تر می شد. در برابر سکوت خورشید نگاه کرکس برق سرخی زد که انتظار می رفت بعدش عربده بزنه ولی کرکس با لحنی که1000بار از هوار ترسناک تر شنیده می شد سکوت رو شکست.
-خورشید!از انتظار متنفرم. باور کن خیلی خاطر داشتی که تا حالا تحمل کردم. بجنب!
خورشید به زحمت نفسی کشید و به زور خراب کردن1دیوار کلفت به حرف اومد. صداش صدای خودش نبود.
-کرکس!بذار توضیح بدم.
کرکس با شنیدن اون صدا برای1لحظه مثل کسی که به شدت از خوابی سنگین پریده باشه به جهان هشیاری پرتاب شد. لحظه ای پرده خشم از مقابل منطقش رفت کنار و همون1لحظه کافی بود تا خورشید رو ببینه و بفهمه.
-خورشید!من واسه شنیدن توضیحاتت تا ابد زمان دارم. خوب باشه. داریم حرف می زنیم. برام توضیح بده. دلواپس چیزی هم نباش. هرچی لازم باشه طولش میدیم. فقط بگو.
لحن کرکس ملایم تر شده بود. خورشید حس کرد سنگینی وحشتناک جو اطرافش کمی سبک تر شده. کرکس نگاهش می کرد ولی اون برق سرخ دیگه به درخشندگی گذشته نبود. چیزی شبیه محبتی از جنسی آشنا که خورشید درکش می کرد. مهر1آشنای قوی تر به1ماده پرنده که از خیلی پیش بیگانه نبود.
-کرکس! به خدا تو اشتباه می کنی. من هیچی از خودم به تکی ندادم. درست میگی من تمرینش دادم ولی چیزی از خودم بهش ندادم. من بهت راست گفتم. این چیز ها رو به این سادگی نمیشه به کسی منتقل کرد. اگر هم می شد من نمی کردم. تکی از پس سنگینی این بار اگر هم بر بیاد خیلی اذیت میشه. برای چی باید همچین دردی توی زندگیش واسهش بخوام؟ نمی خوام کرکس. باور کن نمی خوام. تکی چیزی از من نگرفت. تکی از همون اولش اینطوری بود. شبیه من. از زمان تولدش. اون نمی تونست پرواز کنه ولی توانایی هایی داشت که اطرافیانش نداشتن. کسی نفهمید. حتی تو. ولی من فهمیدم. چون مثل خودش بودم. سعی کردم بفهمم میشه1طوری از بین بردشون یا نه. دیدم نمیشه. تکی رو نتونستم از شر داشته های دردسرسازش خلاص کنم. با خودم فکر کردم دیدم اگر بدونه چی توی وجودشه و بتونه در مواقع لزوم کنترل و استفادهش کنه بهتره از اینکه در موارد غیر منتظره و نامناسب ناآگاهانه چیز های عجیب و کنترل نشده ازش سر بزنه و واسهش دردسر بشه. به خاطر همین سعی کردم کمی با خودش بیشتر آشناش کنم تا بدونه و بتونه از پسش بر بیاد. مثل اون شب که تونست ازش استفاده کنه و حالا زنده هست. کرکس! به خدا من بهت راست گفتم. دروغ نگفتم فقط سکوت کردم. من بهت گفتم چیزی از خودم بهش نمیدم ولی نگفتم که خودش دارای هر چیزی که نباید باشه هست. فکر کردم اگر بگم تو بهم اجازه نمیدی تمرینش بدم و اینکه اگر بفهمی شاید بخوایی که… بخوایی که… من فقط… آخه دلم… کرکس! من فقط…
کرکس نگاهش کرد. خورشید دیگه واقعا نمی تونست ادامه بده ولی کرکس خیالش نبود. اصلا نمی دید که خیالش باشه. فکری آزار دهنده همراه باقی افکار ناخوشآیند توی سرش پیچید. لحظه ای با حالتی آمیخته به گیجی و خشم به خورشید خیره شد و در حالی که واقعا امیدوار بود جوابش منفی باشه سکوت رو شکست.
-چه بخش هایی از این حالت عوضیش شبیهته؟ هر غلطی تو می تونی کنی اون هم می تونه؟ تمامش رو؟
خورشید به نشانه تعیید سر تکون داد. کرکس انگار که توی خواب دوباره پرسید:
-چقدر می دونه؟ الان از چیزی که هست مطلعه؟
خورشید بدون اینکه سر بالا کنه به نشان تعیید دوباره سر تکون داد. کرکس این بار دیگه زمزمه کرد:
-و تمام این آگاه کردن و آموزش دادن کار تو بود؟ الان کامل شده؟
خورشید این دفعه از جا پرید و تقریبا داد زد:
-نه. نه اصلا. من فقط بهش گفتم. بعدش هم1خورده تعلیمش دادم. واقعیتش کرکس اون دیر یا زود خودش می فهمید چون دیگه بالغ شده بود و بدون اینکه خودش بخواد اتفاق هایی براش می افتاد که یواش یواش همه چیز رو واسهش فاش می کرد. تعلیم های من هم، خوب واقعیتش، کرکس این واقعا،
خورشید لای پر های خودش فرو رفت و بعد از مکثی که جرات نمی کرد زیاد ادامهش بده، خیلی آروم سکوت رو شکست.
-خیلی از این مهارت ها اصلا تعلیمی نیستن. فقط لازمه طرف بدونه و بهشون مسلط بشه. دیگه حله.
کرکس با خشمی آمیخته به وحشت و نزدیک به جنون بدون فریاد لای زمزمه غرید:
-یعنی الان بدون آموزش های تو هم مارزبونه؟
خورشید در حالی که سعی می کرد نفس های بریدهش بی صدا باشه به علامت مثبت سر تکون داد. کرکس نفس عمیق و سنگینی کشید، خودش رو رها کرد تا عقب بی افته و به ضرب به دیوار پشت سرش تکیه زد، دستش رو گذاشت روی سرش و چشم هاش رو بست. لحظه ها به سنگینی کوه می گذشتن. خورشید داشت کاملا می برید. کرکس ولی سرش به خشم خودش گرم بود. هیچ از شنیده هاش خوشش نیومد. مات و منگ به خورشید خیره مونده بود و وسط حیرت ناخوشآیندش گیج می زد. نمی تونست این واقعیت عجیب، مضحک، دور از باور و ناخوشآیند رو بپذیره. اصلا موافق این اوضاع نبود. یعنی اون کبوتر بی پرواز و بی توان و بی دست و پا، همون موجود ضعیف و عشق پرواز که هیچی سرش نمی شد جز پروازخواهی خام و بی مهار و جز اینکه هر زمان چه روز و چه شب به فرمان کرکس صداش و حرکتش و اگر کرکس فرمان می داد نفسش می برید، همون جسم پردار1وجبی نق نقو با اون امنیت طلبی همیشگی و نفس های کوتاه و حال و هوای جوجه های نابالغش که روز ها از ترس خشم کرکس گریه می کرد و شب ها زیر دستش می لرزید1چیزی شبیه خورشیده؟!
خورشید.
کرکس به خودش اومد و نگاهش کرد.
بیچاره خورشید!
این چیزی بود که بلافاصله با دیدنش از ذهن کرکس گذشت. کرکس همچنان درگیر شنیده ها و ذهنیات و نارضایتی های شدیدش بود ولی بعد از1لحظه تماشای خورشید فورا فهمید که در اون لحظه مهلتی نبود برای بروز این نارضایتیش.
-خورشید! تو می لرزی؟ واسه چی؟
خورشید بی هیچ مقاومتی زیر بال های پناه دهنده کرکس که روی سرش باز شده و دورش حلقه شدن گم شد.
-سردمه.
درست می گفت. واقعا تمام جسمش سرد سرد بود. انگار همین الان از داخل سرمای بیرون وارد لونه شده. کرکس عمیقا نسبت به اون جسم سرد توی بغلش احساس محبت و شاید نسبت به خودش کمی حس آزردگی کرد. خورشید بین این ماجرا گیر کرد و چقدر عذاب کشید! و خدا می دونست تا چه زمانی باید وحشت آگاهی کرکس و اقدامش رو توی دلش حفظ می کرد اگر تکبال بیمار نمی شد و این راز لو نمی رفت! اوضاع اصلا خوشآیند و جالب نبود ولی این وسط خورشید که تقصیر نداشت. بدون هیچ تقصیری اونهمه اذیت شده بود. کرکس سفت بغلش کرد.
-برق برقی پدرسوخته! طوری نیست. حالا که دیگه گذشته و تموم شده. سرما هم غلط زیادی کرده الان پدرش رو درمیارم. بریم سر گیر خودمون. تو خیال کردی من اگر بفهمم می برمش جایی که تو نبینیش؟ خوب راستش درست فکر کردی. احتمالش بود همچین کاری کنم. بدم هم نمی اومد. ولی این تمرین های مزخرفت جونش رو نجات دادن. خیال نمی کنم الان دیگه بشه کاری کرد. فسقلی به طرز ناخوشآیندی تواناست و اینطور که تو میگی از بین بردن این توانایی هم ممکن نیست. کاری که انجامش ممکن نیست رو بیخیال ولی یادت باشه سر فرصت به حساب تو حسابی می رسم.
خورشید خواست بگه کرکس به خدا من بی تقصیرم ولی کرکس بهش اجازه حرف زدن نداد.
-بسه. بی حرف. دیگه نمی خوام هیچی در موردش بگیم. نه خودم و نه خودت. تو هم آروم تر باش و چی بگم بهت؟ بیخیال دیگه. جز این مگه جای حرف دیگه ای هست که بزنم؟
کرکس نارضایتیش رو خورد و برای آرامش دادن به خورشید که هنوز قلبش به سرعت می زد خندید و خورشید زیر پر هاش نفس عمیقی از سر خلاصی کشید.
خطر این ماجرا از سر خورشید گذشت ولی تموم نشد. اون شب، در غیبت خورشید، پشت در ها و دریچه های بسته لونه بالای سکویا نوبت مشکی بود.
-ببینم مشکی! تو مشکلی داری؟
-من؟ نه کرکس.
-ولی من جز این تصور می کنم. تو1چیزیت هست. مثلا اینکه داری کور یا خل میشی. شاید لازم باشه درمونت کنم.
مشکی مردد تماشا می کرد.
-آخه، چی، من، نمی فهمم.
هوار کرکس به شدت از جا پروندش.
-نمی فهمی؟ ببینم عوضی! خاطرت هست که فرستادمت تعقیب این2تا ماده پدرسوخته؟ بهت نگفتم هرچی ازشون دیدی رو می خوام بدونم؟ بهت نگفتم چشم ازشون بر ندار و هرچی دیدی باید بهم بگی؟ و تو آشغال بی خاصیت چه غلطی کردی؟ می دونی لعنتی به درد نخور نفهم بی مصرف بی ارزه این بی کفایتیت چه نتیجه ای داده؟ اون زمان که باید دیدنی ها رو می دیدی کدوم جهنمی بودی هان؟
مشکی تا حد امکان توی خودش جمع شده بود و می لرزید.
-کرکس!من، ندیدم. هیچی ندیدم.
کرکس چند قدم پیش رفت، لحظه ای تماشاش کرد، مثل1ساقه علف از زمین برش داشت و آوردش بالا.
-تو ندیدی؟ تو موجود نکبت، تو اگر بخوایی چیزی رو ببینی امکان نداره از نگاه عوضیت در بره. تو می خوایی بگی مدل تمرین های اون2تا رو ندیدی؟ تو هیچی نفهمیدی؟ اصلا دستت نیومد چی داره میشه؟
طفلک مشکی! واقعا بیچاره به نظر می رسید. وسط زمین و هوا فقط می لرزید.
-کرکس به خدا من، من، معذرت می خوام.
کرکس تحملش تموم شد. با عربده ای وحشی از سر حرص دستش رو برد بالا و مشکی بی حس و حرکت رو به ضرب هرچه تمام تر کوبیدش زمین. مشکی پخش زمین شد و از درد نفسش گرفت. مطمئن بود که کرکس درست همون بلایی رو سرش میاره که سر اون موش توی اون شب آورد. شاید کرکس هم دقیقا همین قصد رو داشت چون مشکی1لحظه فقط برق چنگالی رو دید که مثل شمشیر بالای سرش رفت بالا و اومد پایین ولی نرسیده بهش توقف کرد. مشکی با نفسی که از شدت درد ضربه حاصل از زمین خوردنش بالا نمی اومد، توی خودش مچاله شده و آماده دریده شدن بود. کرکس در آخرین لحظه متوقف شد، نگاهش کرد، دستش رو آروم پایین آورد ولی از اونجا که خشمش فرو کش نکرده بود، نعره ترسناکی کشید و با تمام قدرت ضربه ای به دسته علف گوشه لونه زد. دسته علف بزرگ بود ولی با ضربه پنجه تیز کرکس مثل غبار خورد و همه جای لونه پخش شد. مشکی تا سکته فاصله ای نداشت. کرکس چند لحظه دیگه با نفس های به شماره افتاده از شدت حرص بالای سرش ایستاد و با نگاهی خون گرفته تماشاش کرد. مشکی هنوز از شدت ضربه برخوردش با زمین به زور نفس می کشید. کرکس نگاهش کرد و کم کم یادش اومد که طرفش کیه. آهسته خم شد، دستش رو گرفت و کمکش کرد بلند شه. مشکی واقعا برای نفس کشیدن مشکل داشت. کرکس بردش گوشه لونه و بی حرف شونه ها و پشتش رو اونقدر آروم و منظم فشار داد تا مشکی نفسش بالا اومد و تونست هرچند بریده ولی بهتر از چند لحظه پیش نفس بکشه. کرکس بهش نظر انداخت. مشکی بهش معترض نبود. توی هیچ کجای نگاه پر از دردش هیچ نشانی از اعتراض دیده نمی شد. کرکس حس کرد خشمش دوباره فوران می کنه ولی نه از رو دستی که خورده بود. نمی فهمید چش شده ولی این حالت مشکی عصبانیش می کرد. مشکی به شدت از دستش ضربه خورده بود ولی آروم و صبور، ساکت و تسلیم دردش رو می خورد. کرکس آروم دست روی شونهش گذاشت.
-کجات درد می کنه؟
مشکی در حالی که بریده بریده نفس می زد پهلوش رو نشون داد و خودش رو جمع کرد و همچنان آروم و بدون اعتراض زیر دست های کرکس که پهلوش رو مالش می دادن کز کرد. کرکس حس کرد چیزی توی دلش فشرده شد. شاید چیزی شبیه ترحم یا آزردگی یا دل گرفتگی.
-واسه چی هیچی به من نگفتی؟ من باید این خورشید دیوونه رو متوقف می کردم. فسقلی نباید. آخ مشکی آخه من بهت چی بگم؟
مشکی آروم و با صدایی که درد ازش خونده می شد جواب داد:
-معذرت می خوام کرکس. آخه نمی شد بگم.
-آخه واسه چی؟ من بهت گفتم هرچی دیدی بهم بگو. تو واسه چی سکوت کردی؟
-آخه دیر شده بود کرکس. تو می خواستی زود بفهمی و اجازه ندی خورشید فسقلی رو آگاه و آماده کنه ولی زمانی که من فهمیدم فسقلی مدت ها بود که آگاه شده بود. اون دیگه می دونست چی توی ذاتشه و اگر بهت می گفتم فقط عصبانی می شدی و شاید فسقلی رو بر می داشتی از اینجا می رفتی جای دیگه. اون وقت هم فسقلی اذیت می شد، هم خورشید اذیت می شد، هم ما اذیت می شدیم، هم واسه دسترسی بهت مشکل پیدا می کردیم و توی این موقعیتی که الان وسطشیم ریسکش بالا بود، و تازه با اینهمه چیزی هم درست نمی شد و فسقلی دیگه آگاه بود و نصف تعلیماتش رو هم گرفته بود و رفتن شما ها هیچ فایده ای نداشت. از همه بدتر، اگر فسقلی تعلیم ندیده بود اون شب خورشید هیچ کاری نمی شد کنه و فسقلی از دست می رفت.
مشکی این ها رو بریده بریده و با مکث های دردناک برای نفس کشیدن گفت. کرکس بهش خیره شد که هر1نفس رو3دفعه می برید و با اینهمه در حالی که صبورانه دردش رو می خورد، هنوز آماده بود که اگر لازم بشه حرفی بزنه یا کاری کنه که کرکس بخواد. دیگه نتونست تحمل کنه. کنارش نشست و بال هاش رو دور شونه های افتاده و جمع شده مشکی حلقه کرد.
-خیلی درد می کنه؟
مشکی که از شدت درد می لرزید و نفسش هنوز بریده و دردناک بود فقط خودش رو زیر پر و بال کرکس جمع کرد و هیچی نگفت. کرکس با محبتی کاملا واضح بغلش کرد و روی بستر پر خوابوندش.
-حرکت نکن. الان درستت می کنم. واسه چی اینطوری نگاه می کنی؟ خیال کردی فقط خورشید درمون جات بلده؟
مشکی خواست بخنده ولی درد اجازه نداد.
-نه. می دونم تو هم بلدی. هر کسی ندونه من می دونم. درمون هات رو زیاد دیدم.
کرکس حرفی نزد. رفت و با1دسته برگ پهن روی هم برگشت و خیلی آروم و با حوصله شروع کرد به مالش دادن محل درد مشکی، بعد هم گذاشتن اون برگ ها روی پهلوش به صورت منظم و بستنش با ساقه های نازک پیچک. طول کشید ولی کرکس نه خسته شد نه دستش لرزید. آخر کار هم1برگ بزرگ پر از شیره شفاف و حباب دار آورد و با دست خودش جرعه جرعه و با حوصله به خوردش داد. مشکی کمی بعد نفس هاش شروع کرد به طبیعی تر شدن. بریدگی تنفسش کمتر و کمتر شد، نفس هایی که از شدت درد کوتاه و تند و سبک بودن آروم آروم عمیق تر و سنگین تر شدن، و مدتی بعد، ظاهرا همه چیز عادی بود. کرکس بالای سر مشکی نشسته بود و تماشا می کرد که مشکی به محض خلاصی از درد و عادی شدن تنفسش به خواب رفت. کرکس بهش خیره مونده بود. لای اون برگ های پهنی که به پهلو هاش بسته شده بود انگار کوچیک تر و قابل رحم تر به چشم می اومد. انگار در اون حالت بیشتر به خاطر کرکس می اومد که به چه شدتی زده بودش. کرکس با ظرافت و حوصله برگ ها رو روی جسم به خواب رفته مشکی جا به جا می کرد و مشکی آروم و در آرامش خواب بود. کرکس اون شب تا خود صبح بالای سر مشکی بیدار نشست، اون برگ ها رو به طور منظم جا به جا کرد، هوای درد و تنفسش رو داشت که کم و زیاد نشه و خلاصه حسابی مواظبش بود بدون اینکه پلک بزنه. صبح فردا مشکی بیدار، سر حال و آماده بود مثل همیشه. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. کرکس ولی دلگیر بود. شاید از خودش. مشکی این رو با خود گرفت. در1فرصت مناسب دست کرکس رو چسبید و با لحنی آشتی جویانه که سعی می کرد خیلی سرخورده نباشه خندید و گفت:
-کرکس!این2تا که حالش رو بردن. به خدا من هم دیر فهمیدم. بیا آشتی. باشه؟
کرکس نگاهش کرد. توی نگاه مشکی درد بود ولی نه درد پهلو هاش. کرکس حس کرد خودش هم دردش اومد. برای اولین بار توی عمرش از توان جسمش متنفر شد. نگاه دلواپس مشکی به طرز دردناکی منتظر بود. کرکس نمی تونست دیشب رو برگردونه و پاکش کنه ولی می تونست این درد رو از نگاه مشکی بگیره. بهش لبخند زد، دستی به شونهش گذاشت و با محبت پرسید:
-اوضاعت رو به راهه؟ درد که نداری، داری؟ هی مشکی! بهت دستور میدم بیمار نباشی. من تنهایی بدجنسیم نمیاد.
مشکی که جوابش رو گرفته بود1دفعه چنان تغییر حالت داد که قابل باور نبود.
-من هیچیم نیست کرکس. تا هر جا هم که بخوایی بدجنسم. بذار حال این تکمار رو بگیریم تا هر جا تو بخوایی باهات میام بدجنسی.
کرکس خندید.
-واسه چی تا اون زمان تحمل کنیم؟ الان که همه چیز امنه. تو هم که دیشب رو خوابیدی. بپر روی شونهم بریم.
مشکی تردید کرد.
-ولی آخه من…
کرکس با محبتی آشکار دستش رو فشرد.
-تو که نمی تونی توی روز بپری. زود باش بپر بالا!
مشکی به وضوح شاد شد. شاد شاد. کرکس به چشم های خندانش خیره شد و دلش کمی آروم گرفت. هر2تاشون می دونستن که برخلاف خشونت کرکس و برخلاف طبیعت مشکی، هم رو دوست دارن. احتمالا بقیه هم می دونستن ولی برای کرکس و مشکی چه اهمیتی داشت که کسی بدونه یا ندونه.
خورشید تماشاشون می کرد که به طرف مرداب می رفتن و دور و دور تر می شدن. کم و بیش از داستان دیشب داخل لونه سکویا مطلع بود و حتی اگر هم نبود دیدن حال و هوای مشکی و کرکس و شنیدن گفته هاشون پیش از رفتن همه چیز رو براش توضیح می داد. خورشید توی دلش از اینکه خشم کرکس دردسر غیر قابل جبرانی درست نکرده بود احساس آرامش کرد و پرید. لحظه ای توی آسمون گرفته اول صبح زمستون چرخید، بعد پرواز کرد و رفت تا همراه بقیه، به کارهای ضد تکمار که توی منطقه و توی جنگل سرو در جریان بود برسه.
روز تاریکی بود مثل باقی روز های زمستون. سرما بیداد می کرد. برای مشکی ولی مسلما روز قشنگی بود. و کسی چه می دونست برای بقیه افراد جنگل سرو اون روز چه جوریه.
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
پنج‌شنبه 27 آذر 1393 ساعت 16:48
سلام گرامی دوست
از سفر برگشتم و نایب الزیاره ی شما و دعا گو بودم .
انشاء الله که نصیب تمام آرزومندان از جمله شما بشود …
خوشحالم از اینکه باز هم خواننده آثار خوب شما خواهم بود .

سلامت و آرامش شما نهایت آرزوی من است .

پاسخ:
سلام دوست عزیز من! وای چقدر دلم تنگ شده بود واسهتون! خیلی خوشحالم برگشتید. زیارت قبول. ممنونم از دعای زیبای شما. 1آمین بلند و خدایی واسه خودم و تمام اون هایی که می خونن و همه اون هایی که نمی خونن و دل هاشون این رو می خواد. تا خدا چی بخواد. امیدوارم از حالا تا همیشه هر روزتون بیشتر از دیروز سفید، روشن، و خدایی باشه.
سربلند باشید تا همیشه.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 27 آذر 1393 ساعت 23:36
سلام. خیلی خوب نوشته بودید این قسمت رو مخصوصاً درگیری تکبال و کرکس رو.
اما یک سؤال نکنه قراره خودِ کرکس تکبال رو نابود کنه و بعد هم تکمار کرکس و خورشید رو؟؟؟؟؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از لطف همیشگی شما. باید بهتر درستش می کردم ولی راستش دیگه دلم نخواست از اول بخونم و چپ و راستش کنم. هان؟ این هم بد نیست ها! همه هم رو نابود کنن و آخرش هم تکمار بیاد این2تا رو بخوره بعدش هم مثلا1کوهی چیزی ریزش کنه رو تکمار بعدش هم هیچی دیگه بعدش تموم میشه آخیش!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال52

هیچ خاطر و هیچ خاطره ای توی جنگل سرو توفانی شدید تر از توفان اون شب جهنمی به خودش ندیده بود. سکویا زیر ساعقه و تگرگ و کولاک می لرزید. تکبال از شدت دردِ فشاری که می رفت زنده زنده از هم بپاشدش با تمام توان باقی موندهش فریاد می زد. خورشید نبود. واسه پیدا کردن چند مدل برگ رفته بود. برگ هایی که همه می دونستن این فصل سال هیچ کجا پیدا نمیشه. خورشید رفته بود تا آخر داستان رو نبینه. کرکس می دونست. مشکی هم همین طور. همه می دونستن. تکبال رفتنش رو نفهمید. تکبال هیچ چیز نمی فهمید جز درد. دردی که انتها نداشت. چیزی از درون بهش فشار می آورد. چنان فشاری که هر لحظه احساس می کرد الانه که استخون هاش رو خورد کنه، وجودش رو از هم بدره و تمام. تکبال فقط این درد رو می فهمید و حضور کرکس رو که بالای سرش بود و هر لحظه که کمی دور می شد تکبال صداش می زد و کرکس دوباره بود. رفتن خورشید رو همه دیدن. کسی مانعش نشد. کسی نگفت توی این فصل و این هوا هیچ برگی پیدا نمی کنه. کسی نگفت رفتنش توی این هوا خودکشیه. هیچ کسی هیچی بهش نگفت. حتی کرکس. فقط بهش نگاه کرد. رفتنش رو تماشا کرد و هیچی نگفت. خورشید1لحظه توی چشم هاش خیره شد و حس کرد دیگه نمی تونه نگاه کنه.
-ببخش کرکس. من نمی تونم.
خورشید نگفت. چشم هاش گفتن. تب نگاهش. کرکس فقط نگاهش کرد. خورشید حس کرد این نگاه تمام جونش رو له می کنه. برگشت، پرواز کرد و بین توفان گم شد. کرکس مانعش نشد. فقط تماشا کرد.
-کرکس!کرکس! نجاتم بده. دارم میمیرم.
آسمون بی مهار می غرید. خورشید رفت تا کسی انفجارش رو نبینه. اینقدر پرواز کرد تا خیس و خسته و ناتوان روی زمینی که نمی دونست کجاست ولو شد. توجه نکرد که ممکنه روی باطلاق بیاد پایین. نیومد. زمین و آسمون1سره ساعقه بود و بارون و باد و تگرگ های درشت و دیوانه. خورشید چنان آتیشی بود که هیچ کدوم رو حس نمی کرد. در حالی که از خشم و درد و ناکامی و خستگی و اتش و آتیش و همه چیز به شدت نفس نفس می زد ولو شد روی زمین. سیاهی شب و شدت توفان داشتن توی خودشون خوردش می کردن. خورشید حس کرد از لا به لای اون شلوغی کابوس وار صدای فریادی رو می شنوه که با آخرین توان حنجره ای کوچیک تر از حد انتظار، دردی فراتر از تحمل رو هوار می کشه. انگار باد این صدای درد رو در تمام وجودش پخش می کرد و توی ذهنش بار ها و بار ها منعکسش می کرد و تکرارش می کرد و باز منعکسش می کرد و باز فریاد های تازه که تکرار و تکرار می شدن. خورشید تسلیم خشمی دیوانه از سر ناکامی مطلق، رو به هیچ نعره کشید. تمام خشمش رو بدون اینکه هدفی داشته باشه مثل1موج ویرانگر همراه عربده کشدارش به مقابل پرتاب کرد. صدایی وحشتناک که درست از رو به رو و در چند قدمیش بلند شد، سایه سیاه، پهن و بلندی که انگار از رو به رو یا از آسمون به سرعت به طرفش اومد، دست هایی که به شونه هاش چنگ زدن و به سرعت برق عقب کشیدنش، تنه بزرگ و گره دار چنار خشکیده ای که اومد و اومد و درست روی نقطه ای که خورشید ثانیه ای پیش ایستاده بود به ضرب خورد زمین، توی گل و لای فرو رفت و چوب ها و خورده تگرگ ها و هرچی زیرش مونده بود رو لای گل ها دفن کرد. خورشید فرصت نکرد ببینه چی شد. صدایی درست از کنارش.
-چیزی نمونده بود خورشید. دفعه بعد موقع آزاد کردنش بیشتر مواظب اطرافت باش. ممکن بود الان اون زیر زنده توی گل ها دفن شده باشی.
خورشید سر بلند کرد و بی درک و گیج به بوتیمار که هنوز شونه هاش رو رها نکرده بود خیره شد. لحظه ای نگاهش کرد. بعد به شدت شونه هاش رو از دست های بوتیمار رها کرد و کشید عقب. هم صدا با غرش رعد هوار زد:
-تو! تو!تو اینجا هستی که چی؟ کی بهت گفت بشی فرشته نجات؟ که چی؟ که چی؟ آخه که چی؟
بوتیمار صبورانه زیر درخشش برق های پشت سر هم به چشم های جنون زده خورشید خیره شد و عربده هاش رو در سکوتی آرام شنید. خورشید انگار توانش تموم شد. مثل این بود که به زحمت سر پا ایستاده و هر لحظه احتمالش هست که یا بی افته زمین یا از شدت خشم منفجر بشه و چیزی ازش باقی نمونه. بوتیمار همچنان آروم به اون چشم های شعله ور نگاه می کرد.
-من اینجام چون باید اینجا می بودم. اگر نبودم تو هم الان نبودی. ولی تو. تو الان نباید اینجا باشی خورشید. چرا اومدی؟
خورشید دیگه نای عربده زدن نداشت ولی خشمش داشت خفهش می کرد.
-پس تو اینجایی که من باشم؟ آخه واسه چی؟ من باشم که چه غلطی کنم آخه؟ دیگه چی باید ببینم؟ چی باید از دست بدم؟ دیگه چی هست که تحملش کنم؟ چی رو باید ببازم؟ بگو واسه چی؟ من از قلب زجر و وحشت و درد میام. از جایی که هیچی جز خودم واقعی نبود. همه چیز بار ها و بار ها از دست رفت و من تماشا کردم تماشا کردم تماشا. و حالا تو میگی من باید جای دیگه باشم. کجا باشم؟ از دست دادن ها و از دست رفتن ها رو کم دیدم مگه؟ بذار تموم شدن این یکی رو من نبینم. این خاتمه بذار بمونه واسه یکی جز من. من دیگه نمی خوام می فهمی؟ دیگه نمی خوام. دیگه نمی تونم می فهمی؟ می فهمی؟
آسمون می غرید. باد و بارون شدید تر شده بود. توفان انگار هم صدا با عربده های خورشید هوار می کشید. خورشید با تمام زورش داد می زد. بوتیمار گوش داد و گوش داد. اونقدر که خورشید برید. بوتیمار آروم نگاهش کرد.
-خورشید!تو الان نباید اینجا باشی. حضورت جای دیگه لازمه. اگر نمی خوایی از دستش بدی برو نگهش دار. پسش بگیر. حفظش کن. از پسش بر میایی.
خورشید از سر خشمی از جنس ناکامی هوار کشید:
-آخه چجوری؟ با چی؟ این شدنی نیست بوتیمار. شدنی نیست.
بوتیمار انگار آرامشش حصاری بود که خیال موج برداشتن نداشت.
-چرا شدنی نیست؟
-چون من قادر به انجامش نیستم. هیچی ندارم که به وسیلهش این بلا رو دفعش کنم. می فهمی؟ هیچی. هیچ راهی نیست. هیچ کلیدی نیست. هیچی نیست.
بوتیمار چنان نگاه آرومی داشت که انگار توی هوای اول پاییز به بحثی بسیار آروم و معمولی نشسته بودن.
-خورشید!تو اشتباه می کنی. تو1سلاح قوی واسه جنگ با این بلا داری که ندیدهش گرفتی. فراموشش کردی. عشق. عشقی که فقط مخصوص دل تو نیست. قدرت عشق رو دسته کم نگیر. کار هایی می کنه که هیچ دستی قادر به انجامش نیست. ازش کمک بگیر. از این محبت بی قاعده و بی توصیف و عجیب، ولی حقیقی کمک بگیر و از دست رفتنی ها رو حفظ کن. اینجا موندنت فردا جز حسرتی برای همیشه، هیچی بهت نمیده. بلند شو. بلند شو برو نذار درد برنده بشه. بلند شو برو و تا دیر نشده حقی رو که فکر می کنی به تقدیر داری ازش بگیر. بلند شو. فقط بجنب. داره دیر میشه. بجنب خورشید بجنب.
بوتیمار آروم حرف می زد. خیلی آروم، ولی خورشید وسط اون غوغای وحشی کلمه به کلمهش رو می شنید. لحظه ای برای تحلیل و درک اونچه شنیده بود فکر کرد، بعد آروم بلند شد، پر های خیس و سنگین از بارون و گل و لایش رو تکون داد، صاف ایستاد، لحظه ای به چشم های آروم و مشوق بوتیمار نظر انداخت، بال هاش رو باز کرد و پرید. بوتیمار آروم زمزمه کرد.
-موفق باشی!.
خورشید دور شده بود و نشنید. شب با توفان دست به یکی کرده بود و با تمام قدرت سیاهی و ترس و ویرانی روی سر دنیا می ریخت.
مشکی و بقیه با دیدن خورشید تکون خوردن. با اینکه مطمئن بودن از دست خورشید کاری ساخته نیست ولی انگار کور سویی از جنس امید توی دل هاشون درخشید. مشکی به سرعت خودش رو به در نیمه باز لونه بالای سکویا رسوند.
-کرکس!خورشید اومد.
کرکس حرکتی نکرد. تکبال بی فریاد و بی حرکت توی بغلش ولو شده بود. مشکی با وحشتی بیرون از توصیف جلو رفت و تماشا کرد.
-زنده هست مگه نه؟ کرکس! خورشید اومد. الان می رسه. فسقلی زنده هست مگه نه؟ مگه نه؟
کرکس هیچی نمی گفت. مشکی دست روی شونه کبوتر گذاشت و تکبال نفسی به زور و از سر درد کشید. مشکی که خیالش از زنده بودن تکبال راحت شده بود بی توجه به دردش آروم تکونش داد و در نتیجه فریاد مانندی توی عالم احتضار از گلوی تکبال خارج شد. همون لحظه خورشید به شدت ضربه ای به در زد و وارد لونه شد. بی توجه به مشکی و کرکس اومد و بالای سر تکبال ایستاد. دست روی شونه هاش گذاشت و صداش زد.
-تکی! تکی صدام رو می شنوی؟ منم خورشید. تکی! پاشو. تکی من می خوام اون تخم عوضی رو توی جسمت داقونش کنم. تو باید کمک کنی. تکی! بیدار شو. به من گوش بده تکی. تو نباید بری. تو اجازه نداری بمیری می فهمی؟ تکی! به خدا اگر امشب ببازی هیچ وقت نمی بخشمت. تکی ازت متنفر میشم. تا زنده ام هر زمان اسمت جایی بیاد توی دلم تکرار میشه که چقدر ازت متنفرم. تکی اگر بمیری دیگه اسم عوضیت رو نمی برم. هیچ وقت هیچ وقت حاضر نمیشم هیچ خاطره ای ازت به خاطرم بیاد. تکی! تکی می شنوی؟ اگر ببازی بیشتر از تمام دنیا ازت بدم میاد. حتی بیشتر از تکمار. اون تکمار عوضی که همه چیزم رو ازم گرفت. تمام عمرم رو، تمام عزیز هام رو، تمام اعضای خانوادهم رو تا نفر آخر. برادر و خواهر هام، بچه هام، موجودیتم، تکی اگر ببازی بیشتر از تکمار ازت متنفر میشم می فهمی؟ حتی بعد از مردنم هم دلم نمی خواد توی خاکی باشم که تو هستی از بس ازت متنفر میشم می فهمی؟ می فهمی؟ تکی می فهمی؟
غرش کشدار و طنین انداز رعد و به همراهش، صدای ناله ای کشدار و دردناک.
-خور…شییید…
خورشید بدون اینکه دست از روی شونه های تبدار تکبال برداره از هیجان و فشار می لرزید. خیالش نبود کرکس با چشم های از حدقه در اومده داره تماشا می کنه و می شنوه. خیالش به اونچه که بعد پیش می اومد نبود. تمام دنیا به جهنم.
-تکی! ما می بریم. ما ازش می بریم. من می خوام پدرش رو در بیارم ولی تنهایی نمی تونم. تو باید کمک کنی. باید باهام هماهنگ بشی. نیروی درونت رو به کمک بخواه. تمرکز کن روی ضربان نبض خودت و من. تو تعلیم دیده من هستی. باید بتونی. اینهمه زمان واسه تعلیمت تلف نکردم که اینطور مسخره و جفنگ از دست بری. ببین خیلی دردت میاد ولی باید تحمل کنی می فهمی؟ باید باید باید. تکی تو الان دیگه بلدی چجوری از تواناییت همراه من کمک بگیری. باید انجامش بدی. تکی! بفهم! می زنمت. اگر بمیری فحش هم نمیدم به نامت. باید تحمل کنی. باید همراهم بجنگی. باید ببریم تکی.
تکبال با نگاهی که به صورت شکلک درد در اومده بود تماشا می کرد. کسی نمی دونست اصلا می فهمه یا نه. کسی نمی دونست اون2تا چیکار می کنن. خورشید تکبال نیمه جون و نیمه هشیار که با وجود درد بی مهارش ته مونده هشیاریش رو به زورِ تهدیدِ خورشید جمع می کرد رو از بغل کرکس گرفت که در نتیجهش فریاد بی اراده تکبال از درد لونه رو تکون داد. خورشید بی توجه روی بستر به حالت نیم نشسته نگهش داشت و با لحنی تشویق آمیز دلداریش داد.
-درد داره. ولی تموم میشه. ما برنده میشیم. آماده ای؟
ولی اون ها مجبور به توقف شدن. صدا های عجیبی که از بیرون لونه، در جایی پایین تر از نوک سکویا می اومد لحظه ای تمرکز خورشید و توجه کرکس رو برید.
-این چه صداییه؟!
جواب بلافاصله رسید.
-کرکس!معذرت می خوام ولی من نتونستم کاریشون کنم. دارن خودشون رو می کوبن به درخت ها. میگن ادامه میدن تا بمیرن.
خوشبین نفس نفس می زد. کرکس برای اولین بار در اون شب چشم از تکبال برداشت و به خوشبین متحیر و پریشون نگاه کرد.
-خوشبین!چی شده؟ کی ها می خوان بمیرن؟
-کرکس!کرکس بیا. سار. 1عالمه سار. اندازه1جنگل میشن. من نمی دونستم این جنگل اینهمه سار داره. کرکس تو رو به خدا بیا.
کرکس گیج نگاه می کرد. با ورود تیزبین که خودش رو توی لونه پرت کرد و پشت سرش صدا های در همی که با وجود توفان بیرون به وضوح شنیده می شد و هر لحظه نزدیک تر و واضح تر به گوش می رسید همه چیز به هم ریخت.
-کرکس دارن میان بالا. دارن میان. می خوان بیان اینجا. این تو. نمی تونن تا این بالا پرواز کنن ولی با پنجه پا و نوک و بال و هرچی بتونن به تنه سکویا چسبیدن دارن میان بالا. می افتن، میمیرن، رسیدن…
کرکس هنوز گیج بود ولی خورشید حواسش کمی جمع تر شد.
-چی شده؟ درست بگید ببینم چی میگید.
ولی لازم نبود کسی چیزی بگه. در لونه به شدت باز شد و توی درخشش های پشت سر هم برق کرکس و خورشید دیدن که1سیل متحرک، پر خروش و پر سر و صدا اون بیرون داره فشار میاره و وارد لونه میشه.
-وای خدای من! اینهمه سار! اینهمه؟!
کرکس آگاه تر از هر زمان دیگه ای در اون شب به سیل سار های پر سر و صدا خیره موند.
-شما ها!چی می خوایید؟
صدای جیک جیک سار ها توفان رو هم از رو برده بود.
-اینطوری که من هیچی نمی فهمم. هر طوری بلدید بهم بفهمونید اینجا چی می خوایید؟
از جیغ های در هم سار ها کرکس هیچی نفهمید ولی مشکی ظاهرا ماجرا دستش اومده بود.
-اون ها سار های توتستانن کرکس. مار ها بهشون حمله کردن و میگن خود تکمار هم باهاشونه. خبر گرفتار بودن امشب تو و این توفان وحشی باعث شد که تکمار امشب حسابی بتازه. این ها اومدن ببرنت کمک و میگن اگر نخوایی بری همینجا دسته جمعی خودشون رو نفله می کنن.
کرکس بی تفاوت و منگ بهش خیره شد.
-مشکی!بذار خودشون رو نفله کنن.
-ولی کرکس!
-مشکی! من امشب هیچ کجا نمیرم. تکمار و این ها و همه جنگل و همه هستی توی هم بلولن. فقط از اینجا ببرشون بیرون.
کرکس هوار نکشید. سرد بود و به طور وحشتناکی بی تفاوت. سار ها روی سر و کول هم می لولیدن و توی لونه و روی درخت و روی سر هم و روی دیوار ها و همه جا و همه جا بودن. خورشید به سار ها و به کرکس نگاه کرد. تکبال درد می کشید. خورشید آروم روی بستر رهاش کرد. رفت و رو به روی کرکس ایستاد. دست روی شونهش گذاشت و خیلی آروم تکونش داد.
-کرکس!حواست به منه؟
کرکس که پیش از این مثل خوابزده ها به رو به رو و به ورود و تک و تای سار ها و به خورشید خیره مونده بود، شبیه کسی که آهسته از جهان خواب به دنیای بیداری وارد شده باشه، کرخت و با حرکتی آهسته سر تکون داد. خورشید دستش رو گرفت توی دست هاش.
-کرکس!اینجا بودن تو کمک نمی کنه. ولی رفتنت کمک می کنه. نگران نباش. من اینجا هستم. تو برو.
کرکس از پشت پرده ابهامی سرد نگاهش می کرد.
-خورشید!من بهش گفتم اینجام. من باید اینجا باشم. من باید باشم. من باید بمونم تا زمانی که به آخرش می رسه نترسه.
بغض تیزبین و تکرو که معلوم نبود کی توی اون هیاهو اومده بود داخل1دفعه ترکید و صدای های های گریه قاطی شلوغی سار ها شد. خورشید خودش رو نباخت.
-کرکس! به آخرش نمی رسه. تکی پیش ما می مونه. من مطمئنم. تو هم مطمئن باش.
-من مطمئن نیستم خورشید. من باید بمونم. اگر بدون حضورم بره اذیت میشه. من باید باشم. من گفتم هستم. بهم اطمینان کرده. من باید بالای سرش باشم. بهم گفت از لحظه آخر می ترسه می خواد من بالای سرش باشم گفتم مطمئن باشه که هستم. حالا باید باشم.
های های گریه دیگه به ضجه های فریاد مانند تبدیل شده بود. کرکس مثل اینکه از جهان دیگه به این بلوا نگاه می کرد، مات و بی حالت به تمام اون جهنم متحرک و شلوغ خیره مونده بود. خورشید آروم دستش رو توی دست هاش فشار داد.
-کرکس! تکی نمیمیره. ولی تو باید بجنبی. برو. برو به داد سار ها برس. وقتی برگردی خطر گذشته. به من اعتماد کن. تا دیر نشده برو این ها رو نجات بده و درضمن هرچه سریع تر از اینجا ببرشون تا من هم بتونم این رو نجاتش بدم.
کرکس انگار واسه1لحظه کمی آگاه تر شد.
-من واسه بردن این ها از اینجا روش های سریع تری بلدم خورشید. اینکه ظرف1ثانیه خروار خروار از این بالا بریزمشون پایین.
خورشید برخلاف انتظار شاهد ها و شاید خود کرکس، از جا در نرفت و هوار نکشید. حتی1کلمه تند هم نگفت. شاید کرکس در ناخودآگاهش می خواست خورشید عصبانی بشه و بهانه ای برای شروع پایین ریختن این سیل جیک جیکوی مزاحم بهش بده. ولی خورشید همون طور آروم و هم دل توی چشم های یخزده از دردش خیره موند. هر2تا دستش رو توی دست هاش فشار می داد و توی چشم هاش نگاه می کرد.
-تو که نمی خوایی1دسته ضعیف که بهت پناه آوردن رو تار و مار کنی. می خوایی؟
کرکس1دفعه خودش رو به شدت عقب کشید. فریاد نزد ولی همه دیدن که به شدت عصبانی بود.
-خورشید! واسه چی کسی نمی خواد بفهمه؟ این که داره نفس های آخر رو می زنه جفتمه. لازمه توضیح بدم؟
صدای همچنان آروم خورشید انگار خشم کرکس رو مثل کاغذی که توی بارون خیس بشه مچاله کرد.
-نه. لازم نیست توضیح بدی. من می فهمم. تو درد داری. ولی سار ها باعثش نیستن. اون ها اومدن ازت کمک بخوان. واسه جوجه هاشون. واسه جفت هاشون. شاید اون ها هم توی لونه هاشون جفت های بیماری دارن که بهشون اطمینان کردن. شاید تخم هایی دارن که قراره جوجه بشن. شاید کسی رو توی لونه دارن که بهش گفتن من باهاتم. طوری نمیشی تا من هستم. میرم کمک بیارم و دست پر میام. شاید بهش اطمینان دادن. شاید بهش قول دادن و گفتن مطمئن باش.
شونه های کرکس که برای شروع جنگ لفظی یا انجام عملی از سر خشم بالا جسته بودن آروم پایین افتادن و کرکس خسته و بی حال به دیوار تکیه زد.
-کرکس! اگر امشب این سار ها رو بی جواب بفرستی و از این بالا بریزیشون پایین تا آخر عمرت خودت رو نمی بخشی. چه تکی بمونه و چه بره تو خودت رو نمی بخشی. برای خودت و برای من نقش بیخیالی نگیر که هم خودت خودت رو می شناسی و هم من. تو که نمی خوایی اینجا در حضور سار ها و بقیه به خودت معرفیت کنم. به نظرم لازم نباشه چندتا مورد و مثال بزنم تا یادت بیاد تو چه جور دلی داری.
کرکس درمونده تر از همیشه به نگاه مطمئن خورشید خیره شد. خورشید درست می گفت. اگر با این موجودات کوچیک و وحشتزده بد تا می کرد صبح فردا چه تکبال زنده می موند و چه از دست می رفت، کرکس بعد از ماجرا چطور می تونست این رو واسه خودش حل کنه؟ خورشید دست هاش رو آروم فشار می داد و توی چشم های خستهش خیره مونده بود. سار ها حالا روی پر و بالش جست و خیز می کردن. کرکس لحظه ای تماشاشون کرد. آروم پر و بالش رو از سیل سار ها تکوند. حرکتش خیلی آهسته و با مدارا بود ولی در نتیجهش پرنده های کوچولو مثل برگ های خشک ریختن روی هم. کرکس تکبال رو محکم بغل کرد>
-من زود بر می گردم فسقلی.
-کرکس!…نرو.
-من بر می گردم فسقلی. مطمئن باش.
-کرکس!…من دیگه…نمی…بینمت. تو رو خدا…نرو…من….می ترسم.
-عزیز دلم! تو جوجه عشق شجاع خودمی. من بر می گردم و می بینمت. تو هم منو می بینی. به من شک نکن. بهت قول میدم که باز ببرمت آسمون. بالاتر از هر زمان دیگه ای که تا حالا رفتیم.
-کرکس!بعد از مردنم… سر خاکم ستاره میاری؟ بیار. خیلی …دوست دارم.
کرکس حس کرد سست شد. جز تکبال همه دیدن که به وضوح لرزید. خورشید به دادش رسید.
-بجنب کرکس. مگه نمی خوایی زنده بمونه؟ بسپارش به من و برو. شما ها هم جمع کنید دیگه. واقعا که!
خفاش ها با امر قاطه خورشید گریه هاشون رو خوردن. لحظه ای بعد همراه کرکس و سار ها از لونه زدن بیرون. چیزی نگذشت که صدا ها دور و دور تر شدن و جز توفان و فریاد های درد هیچ صدایی نبود. خورشید خیالش نبود که کرکس اون بیرون چیکار می کنه. قیامتی که اون بیرون وسط توفان به وسیله سار ها و آرایش جنگی دسته کرکس به پا شده بود واسه خورشید به حساب نمی اومد. شب بود و خورشید بود و تکبال.
اون هایی که به فرمان کرکس برای حفاظت از منطقه سکویا مونده بودن از پشت در بسته لونه که خورشید چفتش کرده بود می شنیدن که تکبال با هرچی نفس داشت هوار می کشید و مطمئن بودن که فقط باید دعا کنن کبوتر بیچاره تموم کنه و خلاص بشه. شب تاریک، سنگین و طولانی بود. صدای فریاد ها همراه نعره های طوفان بین درخت های اطراف سکویا می پیچید. انگار خود مرگ بود که مهیب تر از همیشه وسط شب و وسط توفان می چرخید و نفس های سردش رو توی منطقه پخش می کرد.
خیلی گذشت. اونقدر که توفان کم کم از نفس افتاد. شب شروع کرد به عقبنشینی کردن و بارون و کولاک رفت که کم کم آروم تر بشه. دیگه از لونه بالای سکویا صدای فریاد نمی اومد. بقیه با اطمینان به مرگ تکبال روی تاک زیر سکویا جمع شده بودن. سکوتی به سنگینی پایان جهان منطقه رو گرفته بود. همهمه ای از دور. کسی از وسط جمع روی تاک با زمزمه سکوت رو شکست.
-کرکس اومد.
زمزمه ای فرو خورده از گوشه دیگه.
-حالا چی جوابش رو بدیم؟
-لازم نیست ما هیچی بگیم. خورشید خودش میگه.
کرکس رسید. تاک و ساکنانش رو دید ولی چیزی نپرسید. مشکی آهسته گفت:
-من همراهت میام کرکس. تو خیلی خسته ای. ولی عجب به حسابشون رسیدیم.
مشکی می دونست اینطوری ذهن کرکس منحرف نمیشه با اینهمه تلاشش رو کرد و ناموفق بود. اما بقیه فهمیدن که کرکس و دستهش این بار هم فاتح شدن. کرکس بی توجه به همه چیز حتی به مشکی، بی حس و آروم پرواز کرد و به طرف نوک سکویا رفت. پشت در لونه به خاطر اینکه در لونه خودش به روی خودش بسته بود معترض نشد. همونجا به شاخه کنار در تکیه زد. در آروم باز شد. خورشید با چهره ای به واقع داقون از خستگی و از تلاشی که کسی نمی دونست چی بوده در آستانه در ظاهر شد. خورشید چنان خسته بود که انگار هر لحظه ممکن بود از خستگی بیفته بمیره. حتی کرکس هم با اولین نگاه فهمید که خورشید اگر هم بخواد نای حرف زدن نداره. خورشید با اشاره کرکس رو به داخل فرا خوند و از جلوی در رفت کنار. کرکس وارد شد. روی بستر پر پر از خون بود. همراه چیزی که هیچ شکلی نداشت. چیزی لهیده و خورد شده که از بس داقون شده و با خون قاطی بود رنگش مشخص نبود. کرکس با نگاهی که از سر وحشت به جنون می زد به مقابل خیره مونده بود. سکوت مرگ لونه رو گرفته بود. خورشید در حالی که تمام زورش رو برای اینکه نیفته به کار گرفته بود، آروم شونهش رو گرفت و به سمت راست چرخوندش. کرکس چرخید ولی انگار توی خواب. خورشید دستش رو گرفت و بردش طرف دسته علف هایی که گوشه دیگه لونه بود. کرکس همراه خورشید رفت تا رسید. روی دسته علف ها، تکبال با چشم های بسته و پر های خونی بی حرکت ولو شده بود. خورشید آروم روی شونه های کرکس فشار داد و دستش رو به نشان سکوت برد بالا. کرکس به جای نشستن عقب افتاد، خورد به دیوار و همونجا به حالت نشسته ولو شد. تکبال خیلی آروم و بی رمق و کند چشم باز کرد.
-کرکس!اومدی؟
-سلام فسقلی. بله که اومدم. بهت که گفتم بر می گردم. مگه به من شک داشتی؟
تکبال به زور و در حالی که گفتن هر1کلمه رو از کندی اندازه4کلمه طول می داد به زحمت برداشتن1کوه زمزمه کرد.
-نه. به خودم شک داشتم.
-کرکس آروم پر و بالش رو نوازش کرد که در نتیجهش ناله بی حالش بلند شد. خورشید بی حال دستش رو گرفت کشید عقب و به نشان نفی سر تکون داد. کرکس فهمید.
-فهمیدم. نباید دستش بزنم. درد داره.
خورشید با حرکت جزئی سر تعیید کرد. کرکس بهش نظر انداخت و1دفعه هشیار شد. تکبال زنده بود. زنده ای بسیار بیمار و بسیار خسته. و خورشید توانش دیگه داشت به آخر می رسید. کرکس بلند شد. بی حرف خورشید رو بغل زد و مثل1بسته کاه خوابوندش کنار تکبال. خورشید هیچ مقاومتی نکرد. همون لحظه که بال های کرکس دورش محکم شد خورشید دیگه چیزی نفهمید. کرکس به بستر پر و محتویات پخش شده روی پر ها نظری گذرا انداخت و لرزید. مشکی، تیزبین، تیزپرک و لالا مثل اشباح ساکت، کاملا بی صدا اومده بودن داخل، بدون هیچ صدایی رفتن طرف بستر پر و شروع کردن به جمع کردن، پاک کردن و محو کردن. چنان آروم که کرکس تا مدت ها اصلا نفهمید. لونه با وجود رفت و آمد های اون چندتا خفاش کاملا ساکت بود. کرکس به اون2تا موجود که بی حرکت روی دسته علف خوابیده بودن نگاه کرد.
-چه شب وحشتناکی بود. دیگه هرگز همچین اشتباه وحشتناکی نمی کنم. هرچی جز این یکی.
تیره نازکی از نور از دریچه لونه وارد شد. کرکس نگاهش رو به خط نور دوخت. صبح شده بود.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
شنبه 22 آذر 1393 ساعت 19:48
سلام. حالا شد آفرین.
باید خیلی زودتر از اینا این کارو انجام می دادید؛
هر چند که می دونم تکبال یا کرکس یا خورشید رو هم مثل بقیه قهرمانا یه جوری نابود می کنید؛ ولی پیش پیش ازتون میخوام این کارو انجام ندید؛ جدی میگم ما قهرمانایی هم داریم که بدون این که نابود بشن به زندگیشون ادامه میدن و خوش هم هستند.
ما منتظر بقیه اش هستیم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خدا رو شکر که این یکی به خیر گذشت. فقط خدا می دونه چقدر دلم1پایان خوش واسه این ماجرا می خواد. اگر می شد داستان ها رو همون طور که دلمون می خواد بنویسیم، من زیبا ترین پایان ها رو می نوشتم. امیدوارم آخر این یکی چیزی باشه که بشه بهش گفت پایان خوش! واقعا امیدوارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 23 آذر 1393 ساعت 21:07
سلام. رسماً دعوتتون می کنم بعد مدت ها بیاین وبلاگ من و پست جدیدم رو بخونید.
اتفاق خیییییلی خوبی برام افتاده.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چقدر برای شما و دلتون خوشحالم! خیلی خیلی زیاد. تبریک ها رو توی وبلاگتون نوشتم ولی نمی دونم ثبت شد یا نه. آخه همون طور که اونجا گفتم نمی فهمم چرا واسه نظر دادن اونجا گیر می کنم. از اونجایی که مطمئن نیستم اونجا ثبت بشه اینجا هم تبریک میگم و امیدوارم از این غافلگیری های خوشایند بیشتر واسهتون پیش بیاد.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال51

زمستون انگار خیال موندگاری ابدی داشت. جنگل سرو، سرد، یخزده، ولی نه ساکت. لونه تیزبین و تیزپرک با نهایت سرعت سر پا شد و اون2تا زندگیشون رو بی توقف ادامه دادن. بقیه هم لونه های نیمه ویران رو آباد کردن و این وسط کسی ککش نگزید از اینهمه ویرانی. تکبال هم که این رو می دید آروم می شد و دیگه واسه ویرانی لونه ها گریه نکرد. براش جالب بود که توی اون جمع عجیب هیچ کسی به این چیز ها اهمیت نمیده. برای اون ها همین اندازه که کسی نمرده بود کافی بود. حتی زخمی شدن زخمی ها هم انگار واسه بقیه و حتی واسه خود زخمی ها مایه تفریح و خنده بود. زخمی های جنگ اون شب از درد ناله می کردن، به خودشون می پیچیدن و زیر درمون های دردناک زجر می کشیدن ولی وسط ناله هاشون همراه بقیه می خندیدن و شاید همین باعث می شد که درد به سرعتی باور نکردنی عقبنشینی کنه و اوضاع رو به راه بشه. برای افراد منطقه سکویا دردی که راه حل داشت مشکل به حساب نمی اومد و تا زمانی که مشکلی مشکل حساب نمی شد، می شد بهش خندید و تا جایی که می شد به مانعی خندید موردی برای نگرانی وجود نداشت. تکبال اول از این دریافتش حیرت کرد، بعدش پذیرفت، بعدش پسندیدش. به نظرش این خوب بود. تکبال این حال و هوا رو دوست داشت و توی دلش دعا می کرد که افراد منطقه سکویا همیشه بتونن به موانع بخندن چون در این صورت براش مشخص بود که موردی واسه دلواپسی نیست. پس دلواپس عواقب جنگی که پشت سر گذاشته بودن نشد و با خیالی آسوده به افرا رفت. ولی با اینهمه چیز هایی بود که به شدت دلواپسشون باشه و واسه خلاصی از دستشون هم هیچ راهی به نظرش نمی رسید. چیز هایی که هرچی می کرد نمی شد بهشون بخنده.
-آهای تکبال! تو جاییت درد می کنه؟ داری به خودت می پیچی. چی شده؟
-چیزی نشده چلچله. زیاد1وری موندم استخون هام گرفت.
-خوب تقصیر خودته. کج شدی از بس کج موندی. اینقدر به اون فاخته دقیق نگاه نکن. پلک هم بزن اون چشم هات گناه دارن. نترس نمی افته.
-نباید هم بیفته. نه اون نه هیچ کدوم از شما ها.
چلچله کمی جدی تر و شاید متفکر تر نگاهش کرد.
-جدی واسه اون بیشتر از همه ما دلواپسی وقتی می پریم مگه نه؟
تکبال1لحظه هم مکث نکرد.
-نه. همهتون واسه من عزیز هستید.
چلچله رضایت نداد.
-شاید عزیز باشیم ولی یکی نیستیم مگه نه؟
-چلچله!تو چرا به جای اینکه توجهت رو به این بازی ها بدی تماشا نمی کنی اون چجوری میره تا مشکل خشکی بال هات رو از روی حرکات فاخته و بقیه حل کنی؟
به چلچله به شدت بر خورد ولی سعی کرد این رو ظاهر نکنه. اینکه چه اندازه در مخفی کردن احساسش موفق شد رو خودش هرگز نفهمید.
-چون تماشا کردنم فایده نداره. فاخته از من ظریف تره و تیرهش هم با من فرق داره و در نتیجه حالت پر و بال زدنش به من کمک نمی کنه. بال های من نمی دونم چرا انگار کمی خشک تر از چیزی هستن که باید باشن.
تکبال دستی به سرش کشید و لبخند زد.
-بال های تو خشک نیستن. فقط چون تمرینشون هنوز به اندازه کافی نیست و چون توی سرما تمرین می کنی کمی ناآزموده هستن. درست میشن. صبر داشته باش.
چلچله روی بال تکبال ولو شد.
-تکبال!فاخته خوب می پره مگه نه؟ خوش به حالش! اون که کارش درسته. تو بیا1کمی با ما هم مثل فاخته انفرادی کار کن تا شاید بهش برسیم.
-از دست تو چلچله.
-تکبال! باور کن اون کارش درسته. وقتی نیستی و نمی بینی از این هم بهتر میره. باور کن تکبال من حرصم می گیره وقتی می بینم تو اجازه میدی اون مغزت رو خام کنه. فاخته خوشش میاد حواست بیشتر بهشه. فاخته اینهمه که تو خیال می کنی نه ضعیفه نه مراقبت لازم داره. هنوز هم اگر باهاش بد تا کنی خودش رو می زنه به کابوس دیدن و هنوز هم تو باور نمی کنی راست نمیگه. خیلی چیز های دیگه رو هم من می بینم که راست نیست و همهش بهت میگم و تو باور نمی کنی.
تکبال آروم دستش رو به نشان سکوت بالا برد و خندید.
-چلچله بهتر نیست تو بعضی چیز ها رو به من نگی؟ ببین پروازی عزیز من! گاهی باید سکوت کرد و بعضی گفتنی ها رو نگفت هرچند به نظر خودمون گفتنشون خیلی لازم باشه.
-ولی تکبال من باید بگم و تو باید بدونی. آخه چرا باید سکوت کنم؟ من دارم می بینم.
نگاه و لحن تکبال هنوز مهربون بود ولی دیگه نمی خندید.
-اگر بخوام ببینم خودم هم می تونم ببینم. یادت باشه من هرچند پروازی نیستم ولی از شما ها بزرگ تر و شاید با تجربه تر هستم.
-یعنی تو واقعا نمی خوایی ببینی؟ دلت نمی خواد توجه کنی و بدونی که اون داره مسخرهت می کنه؟
-شما2تا!بسه دیگه. خیلی بدی تکی. قرار بود تماشام کنی ایراد هام رو بگیری حالا اومدم می بینم داری با این بلندگوی وراج اختلاط می کنی و اصلا پریدنم رو ندیدی.
تکبال به چهره آزرده فاخته نظر انداخت.
-اینطوری نیست. من داشتم تماشات می کردم. مطمئن باش. تو ایرادی نداشتی جز اینکه زیادی بالا می پری. زیادی بالا، زیادی دور، زیادی خطرناک. این ها ایراد هایی هستن که می تونن واسهت دردسر بشن. باید تحمل کنی تا زمان بالا تر پریدنت برسه.
تکبال بعد از اون به چلچله که انگار باز هم می خواست منتظر بمونه تا فاخته بره و حرف هاش رو ادامه بده نگاه کرد.
-بجنب چلچله. نکنه می خوایی تا شب همینطوری بچرخی؟ زود باش برو. این هوا اعتبار نداره باید تا نباریده ازش استفاده کنیم.
چلچله این پا اون پا کرد.
-حالا فاخته1دفعه دیگه بره بعدش من…
-نه. تا همین جاش هم زیادی معطل موندی. بجنب بچه زود باش.
-ولی آخه من الان…
-چلچله!بجنب!
تکبال به هیچ عنوان حاضر نبود به باقی حرف های چلچله گوش بده. چلچله فهمید و با خشمی آشکار پرید و رفت. فاخته بلافاصله و درست در برابر نگاه عصبانی چلچله جاش رو گرفت و روی شونه تکبال ولو شد. تکبال نگاهش کرد. نگاه عمیق و آروم فاخته هنوز کمی کدر بود. برخلاف چلچله عصبانیت های فاخته سر و صدا نداشتن. آروم بودن مثل لبخند هاش. مثل نگاه هاش. مثل نوازش های دست های ظریفش که هر زمان تکبال عمیقا پریشون بود و از شدت به هم ریختگی از خود بی خود می شد، پر هاش رو، اعصاب دردناکش رو، روان پریشونش رو مثل1مشت کاه زیر و رو و نامرتب و باز مرتب می کردن و تکبال وقتی به خودش می اومد که می فهمید تمام درد و وحشت و تردید هاش رو حرف زده و حرف زده و حرف زده. گاهی هم اصلا نمی فهمید و فقط مدت ها بعد، از روی دلداری های فاخته آگاه می شد که حرف زده و زمانی که با حیرتی عمیق از فاخته می پرسید تو از کجا می دونی، در جواب حیرت و پرسشش لبخند مهربونی می گرفت که براش کافی بود. خشم های فاخته خشم نبودن. فقط کدورت های بی صدایی بودن که به شکل سایه های تاریک ظاهر می شدن. و چقدر تکبال از این سایه های بی صدای تاریک نفرت داشت!
-چی شده پرپر؟ چرا گرفته ای؟
فاخته به نشان بی حوصلگی سرش رو به چپ و راست تکون داد. تکبال بال دردناکش رو برد بالا و انداخت روی شونه های ظریف و جمع شده فاخته که هر وقت دلگیر می شد انگار بیشتر جمعشون می کرد و کوچیک تر به چشم می اومد.
-چی شده پرپر هان؟ می دونستی اینطوری جوجه تر می بینمت؟
فاخته به نشان اعتراض آروم به بالش نوک زد. من دیگه بالغ شدم جوجه نیستم. جوجه اون چلچله هست که1دقیقه صداش نمی بره. ولش کنی توی خواب هم مشغوله.
تکبال خندید.
-خوب باشه. ایرادش کجاست؟
فاخته با دلخوری سرش رو تکون داد.
-ایرادش اینجاست که من اینهمه پر پر زدم و تو حواست نبود و ندیدی.
تکبال فشار بالش رو دور شونه های فاخته بیشتر کرد و به خودش چسبوندش.
-باور کن من دیدمت. داشتم تماشات می کردم. تو حرف نداری.
-تکی!چقدر داغ و چقدر سفتی! حس میکنم داری به سفتی سنگ میشی. چرا پهلو هات اینهمه سفت شدن؟
تکبال دردش رو خورد.
-نمی دونم فاخته. شاید زیادی درشت شدم. باید کمتر خوش بگذرونم.
فاخته با نگاه عمیق و شفاف همیشگیش، همون نگاهی که همیشه تکبال رو مجبور می کرد آخرش به هر سوالی که فاخته می پرسید خواه ناخواه جواب بده نگاهش کرد.
-تکی! نمی خوایی بهم بگی چته؟ تو واقعا مریضی و خودت هم می دونی. خوب بگو مشکل کجاست؟
-فاخته من واقعا…
-چی؟ بگو. به من بگو. من به کسی نمیگم. بگو چی شده؟ تکی تو داری از ترسش سکته می کنی. داری می لرزی. داره از چشم هات بارون میاد. بعدش میگی نمی دونی؟ بهم بگو. بگو چته؟ هان؟ تو چیزیت شده؟
-من، من1چیزیم شده که نباید بشه.
فاخته چند لحظه مات تماشاش کرد.-تکی! چیزی نیست. هیچی نمیشه. 1کمی اذیت میشی ولی درست میشه. باور کن. تو قوی هستی با این مسخره بازی ها نمیمیری که. دیوونه! قیافهش رو! نترس از این هم در میری. اون کرکس کوفتیت مگه اجازه میده چیزیت بشه؟ گندش بزنن آخه این چه بساطی بود راه انداخت؟ بذار این داستانت که تموم شد و خلاص شدی به حسابش برس. تکی! آروم باش به خدا چیزی نیست. درست میشه. همه چی درست میشه. اینطوری هم نگاهم نکن. من به کسی نمیگم. ولی تو درد داری. تب داری. تمام جونت داره ورم می کنه. ببین1فکری باید کنی وگرنه اینقدر باد می کنی تا بترکی. ای بابا تکی! بسه دیگه اصلا بهت نمیاد. جدی اینهمه می ترسی؟
تکبال وسط گریه هاش که به هقهق های بریده تبدیل شده بود خندید.
-خوب من فقط1خورده…این چلچله چیکار داره می کنه! نیفته!
-نترس بابا طوریش نمیشه. مگه نمی بینی چقدر نزدیک شاخه ها می پره. اگر هم بی افته فقط چند سانت سقوط می کنه. طوری نیست. اینهمه دلواپس نباش.
-آره درست میگی چلچله پروازش بد نیست. اگر حواسش رو جمع کنه بعد از تو از همه زودتر پروازی میشه.
فاخته نگاه تحقیرآمیزی به اطراف انداخت.
-بله به شرطی که حواسش رو فقط بده به پروازش.
تکبال نگاهش به چلچله بود.
-نمی فهمم. مگه حواسش کجاست؟
-همه جا.
-مثلا؟
-مثلا حال و هوای تو. می خواد مطمئن بشه که تو واقعا چیزیت هست یا نه. به نظرش تو می خوایی واسه من خودت رو بیمار جلوه بدی.
تکبال خندید.
-واقعا؟ تو از کجا می دونی؟
-خودش بهم گفت. یعنی ازم پرسید اینطوری هست یا نه.
-عجب!خوب، تو چی گفتی؟
-گفتم نمی دونم. شرط می بندم الان که گوش هات رو گیر آورده بود و باعث شد تو پروازم رو نبینی داشت1چیزی هم از من واسه تو سر هم می کرد. بگو درست میگم. زود باش بگو تا یادم بره تماشام نمی کردی.
-فاخته به خدا من داشتم تماشات می کردم.
زود باش بگو زود باش بگو.
-آخ نکن. قلقلک نده دردم میاد.
-تو اینقدر سفت شدی که نمیشه بهت دست زد. بیخیال قلقلک می ترسم بترکی ولی بگو دارم راست میگم. چلچله در موردم چیز میز می گفت مگه نه؟
تکبال زد زیر خنده. فاخته هم با لبخندی ظریف باهاش همراه شد.
-تعجب نکن که از کجا می دونم. این چلچله همین طوریه. نمی تونه آبادی و سکوت و آرامش رو تحمل کنه. باید اوضاع رو به هم بریزه تا خیالش جمع باشه. من دیگه مدلش دستمه. خوب حالا چی می گفت؟
تکبال بیخیال بغلش کرد. بیخیال اونهمه نگاه و بیخیال چلچله و بیخیال همه دنیا.
-می گفت تو بهم کلک می زنی تا من بهت بیشتر توجه کنم و تو خوشت بیاد.
فاخته توی بغل تکبال جمع تر شد، سرش رو روی سینه کبوتر فشار داد و در خفا چشم هاش رو از سر نفرتی آشکار تنگ کرد که البته تکبال ندید. بلافاصله از لای پر های تکبال با صدایی ظریف که از لای پر ها خفه شنیده می شد خندید و آروم و لطیف کمی بلند تر از زمزمه گفت:
-من لازم ندارم همچین کاری کنم. ولی اون لازم داره.
و بعد بی پروا از دیده شدن ها، خودش رو هرچه بیشتر لای پر های تکبال فرو کرد و با لرزشی از سر رضایت خندید. تکبال که دقیقا جمله فاخته رو درک کرده و کاملا هم باهاش موافق بود هرچی محکم تر و مهربون تر بغلش کرد و با احساس رضایتی عمیق از گرمایی لذتبخش که توی سینهش و توی قلبش و توی تمام جونش پخش می شد، بیخیال، بلند و رها خنده سر داد.
اون روز با لحظه های شیرینش گذشت ولی اون مایه وحشت همچنان توی جسم تکبال باقی بود. سفت و ثابت و در حال تکامل مرگبار خودش. تکبال احساس می کرد و ندید می گرفت و با دلداری های گاه و بی گاه فاخته سعی می کرد باور کنه که خطر اونقدر ها هم جدی نیست در حالی که زهرخند های فاخته رو نمی دید.
-دیوونه مسخره! طفلک احمق! جدی خیال می کنه من چی هستم؟ ولی موندم چجوری می تونه واقعا گریه کنه؟ اشک هاش واقعا اشک هستن. شاید هم نیستن. و این ورم و سفتی و تب. یعنی چطور1موجود می تونه خودش رو این مدلی درست کنه؟ باید سخت باشه. و این بی مغز اینهمه سختی رو تحمل می کنه فقط واسه سر کار گذاشتن من! عجب با مزه هست این! به نظرم واسه خاطر حیثیتش هم شده باید حتما آخر این داستان بمیره بلکه جفنگیاتش رو بشه باور کرد. کبوتر بی پرواز، محافظ بقای نسل1کرکس غول پیکر، عاشق، وحشی، متفاوت!وای چه رمانتیک! اه!
تکبال این ها رو نه می دید نه می شنید. تکبال توی هوای خودش بود. ترس هاش، تردید هاش، عشق و وحشت و درد و همه چیز. به موازات تکبال، کرکس، خورشید و مشکی هم پیش می رفتن. هر کدوم جدا و در عین حال با هم. حرفی نمی زدن ولی با هم پیش می رفتن، با هم به ترسشون اضافه می شد. با هم در انتظاری اضطرابآلود، تلخ و ترسناک شنا می کردن، با خودشون و ترسشون می جنگیدن، در حضور بقیه و در برابر هم خودشون رو به بیخیالی و فراموشی می زدن، یواشکی بی خوابی های وحشتآلود شب هاشون رو سپری می کردن و در سکوت با نگاه های ترسیده و مردد به هم امید می دادن. تکبال جدا از این هم بستگی خاموش و سراسر تردید و ترس و دلواپسی، بدون اینکه از آگاهی یا ناآگاهی اطرافیانش چیزی بدونه، در جهان سیاه پر از وحشت و انتظار خودش می چرخید و به بنبست های تاریک می خورد و باز هم می چرخید و دنبال دریچه ای به سوی رهایی از اون فردای سیاه می گشت. دریچه ای که نبود. بقیه آگاه ها هم می گشتن. تنها و در عین حال با هم و دورادور، همراه تکبال.
با هم و تنها.
زمان بی توجه به اینهمه، برای خودش آرام و بیخیال می گذشت. و درست در زمانی که هیچ کس منتظر شروع فاجعه نبود شروع شد. فاجعه ای که دیر یا زود می رسید2هفته بعد در1شب بسیار سرد و بسیار پریشون اتفاق افتاد.
-کرکس!کرکس! کرکس دارم میمیرم. دارم میمیرم. میمیرم. دارم میمیرم. کرکس! دارم میمیرم. نجاتم بده.
کرکس که در تمام این شب ها همراه تب های تکبال که هر شب و هر شب بیشتر می شدن، بی خواب و بی خواب تر می شد، با شنیدن این زمزمه نفس بریده و بی توان به سرعت از جا پرید. تکبال با پر های سیخ شده و بال های کاملا باز از شدت درد نفس نفس می زد و می لرزید. کرکس خواست بغلش کنه ولی تکبال جیغ کشید. صدایی که کرکس از جفتش شنید صدای تکبال نبود. فریادی بود بیگانه و ناآشنا. مثل اینکه خود درد، دردی شرور و بی شفقت، از درون وجود به شدت ورم کرده و سفت این کبوتر در حال مردن پیروزمندانه نعره می کشید. کرکس بی اختیار کشید عقب.
-کرکس! من دارم میمیرم. میمیرم. من دارم…میمیرم.
کرکس لحظه ای تماشا کرد و بعد بی توجه به درد کشنده ای که با هر حرکتِ خیلی جزئیِ جسمِ مثل سنگِ تکبال بهش غلبه می کرد و تا آخرین توان حنجرهش به فریاد زدن وا می داشتش، از روی بستر جداش کرد و محکم بغلش گرفت. تکبال با صدایی کاملا بیگانه با حنجره کبوترانهش فریاد می کشید.
-فسقلی! عزیز من عشق من! طوری نیست. طوریت نمیشه. مطمئن باش که نمیشه. من اینجام.
کرکس و تکبال هیچ کدوم ورود خورشید رو نفهمیدن که از مدت ها پیش در انتظار شب حادثه بود.
-با تاب دادنش به جایی نمی رسی کرکس. اینطوری نمیشه. این لعنتی باید دفع بشه.
-واسه چی نمیشه؟
-واسه اینکه اولا خیلی بزرگ تر از اندازه ایه که این کبوتر بتونه دفعش کنه دوما هنوز زمانش نرسیده. اینطوری مضحک تماشام نکن. این بلای جهنمی هنوز به نصف اندازه اصلیش هم نرسیده. باید خیلی بزرگ تر از این بشه که زمان خروجش برسه. به نظرم باید بفهمی و اگر هم نفهمیدی به جهنم. فقط دیگه این بیچاره رو فشارش نده. اگر اون تخم عوضی اون داخل خورد بشه نمی دونم چی پیش میاد.
کرکس عصبانی نگاهش کرد. انگار خورشید با توضیحاتش باعث این ماجرا بود. خورشید دید و هیچی نگفت. زمان برای بحث و جنگ و آزار دادن های لفظی مناسب نبود.
-چیه؟ باهام موافق نیستی؟
-خورشید اگر اون خورد نشه مگه می دونی چی پیش میاد؟ واسه چی باید سالم نگهش داریم؟ به نظرت اگر داقون بشه احتمال موفقیت بیشتر نیست؟
خورشید در حالی که سعی می کرد خونسرد تر از کرکس باشه رو از کبوتری که دیگه شبیه کبوتر نبود برگردوند تا نبینه.
-شاید، ولی داقون کردنش باید طوری باشه که احتمال خطر تا حد امکان پایین بیاد.
کرکس از جا در رفت.
-پس تو چه غلطی می کنی؟ بجنب دیگه لعنتی. تو زنجیر های بال های لعنتی خودت رو پاره کردی و پریدی. 1سقف رو منفجر کردی و در رفتی. مدل به مدل غلط های مسخره نکبت کردی و می کنی. از پس1تخم نارس بر نمیایی؟ واسه چی تماشا می کنی؟ 1غلطی کن دیگه.
خورشید نه از حرص بلکه از سر درموندگی هوار زد:
-من نمی تونم جونور نفهم نمی تونم می فهمی؟ اون چیز هایی که از بین بردم مستقیما در دسترس بودن. بین من و اون چیز ها هیچی نبود. مانع نبود و اگر هم بود خیالی نبود که چی سرش میاد. این لعنتی در دسترس مستقیم من نیست. توی جسم تکی جا خوش کرده و دل و روده و استخون های این جسم زنده بین نیروی من و اون حائل شده. اگر من الان کاریش کنم تمام استخون های تکی خورد میشه. تمام درونش همراه اون تخم کوفتی له میشه می فهمی؟ بفهم! بفهم لعنتی!
کرکس فرصت نکرد حرفی بزنه.
-کرکس!دارم…میمیرم. تو…رو…خدا. 1کاری کن تموم بشه. کرکس! بزن خلاصم کن. دیگه…نمی تونم. دی…گه… نمی…تونم.
و درست همون لحظه تمام جنگل از طنین غرش بسیار بلند و کشدار رعدی مهیب لرزید. مثل اینکه آسمون هم از شدت دردی فراتر از تحملش نعره می کشید. نعره هایی که پشت سر هم و بدون فاصله تکرار و تکرار شدن و همزمان با شروعشون، بارون بود که مثل سیل افسار گسیخته جهنم باریدن گرفت. رعد، بارون، تندباد، تگرگ،
توفان.
توفانی مهیب و سیاه که بی مقدمه شروع شد و تمام جنگل رو غافلگیر کرد. توفانی چنان شدید که انگار خود شیطان فرماندهش بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
شنبه 22 آذر 1393 ساعت 00:51
سلام. هنوزم که خلاص نکردید این کبوتر رو.
تمومش کنید دیگه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آخه من که دام پزشک نیستم میگید چیکارش کنم؟ اون خورشید با اون مدل عجیبش توش موند از دست من چی برمیاد؟ ببین1وجب کبوتر چجوری همه رو گذاشته سر کار؟
چی بگم.
پاینده باشید.