دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال40

بعد از نیمه روز، منطقه سکویا.
-خورشید! دیگه بسه نفسم بالا نمیاد.
-بی خود بالا نمیاد. بجنب بچه تا کرکس نرسیده باید تو اندازه1ماه پیش بری.
-آخه چرا اون نباید بدونه؟ مگه ما چیکار می کنیم؟ ورزیده شدن مگه چشه؟
-هیچیش نیست ولی تو اینطوری تواناتر میشی. توی همه چیز. و خوشت بیاد یا خوشت نیاد کرکس این رو نمی خواد. ببین تکی اینطوری واسه من گارد نگیر بذار حرف بزنم بعدش هرچی خواستی کن. تکی کرکس خیلی مثبته. همه جا و در همه مورد. همون طور که همه ما دیدیم و همیشه داریم می بینیم. کرکس واقعا مثبت ترین موجود از تیره خودشه که من و خیلی های دیگه تا به حال شناختیم. نشون به این نشونی که همین الان رفته کمک1سری موجود ناشناس که توی دل شب اومدن و ازش کمک خواستن. کرکس رفت بدون اینکه1لحظه فکر کنه شاید این ها فریبش داده باشن و این طله باشه. درسته که من اصرار کردم بره ولی خودت می دونی کرکس اگر نخواد کاری رو انجام بده تمام عوامل هستی هم نمی تونن مجبورش کنن. پس خودش خواست به داد اون ها برسه و رفت. بیخیال اینکه اون ها اصلا توی قلمرو خودش نبودن و خیلی هم دور بودن و اصلا اگر تکمار اونجا رو واسه تاخت و تاز خودش باز تر می دید چه بسا که دست از سر منطقه کرکس بر می داشت و می رفت و کرکس بی دردسر پیروز می شد. کرکس تمام این ها رو می دونست و با این حال رفت کمک دشتی ها. این ها همه نشون میدن که کرکس واقعا مثبته. من می دونم و همه می دونن. ولی تکی! کرکس با وجود تمام این ها که گفتم و با وجود تمام مثبت هاش که من نشمردم، برای جفتش که تو باشی متفاوته. کرکس توانا نمی خوادت. کرکس هرچی ضعیف تر ترجیحت میده. ضعیف و بی دست و پا و عاجز. کرکس همیشه واسه همه اطرافش حامی بوده و به هر دلیلی که خودش داره ترجیح میده تو کاملا زیر پرچمش باشی بدون اینکه بتونی حتی خودت رو جمع کنی. روی همین اصل هم به شدت با قوی تر شدنت می جنگه و در نتیجه با من که اصرار می کنم این اتفاق بی افته می جنگه و اگر لازم باشه با تمام جهان هم می جنگه. تکی کرکس می خوادت خیلی هم زیاد می خوادت ولی به مدل خودش. اگر من بخوام زیاد رو در روی تمایلش مقاومت کنم دیگه نمی بینمت. می فهمی؟ تکی این ها رو بفهم و اینهمه ناآگاه نباش.
تکبال که اول کار آماده جنگ شده بود حالا با این جمله آخر خورشید خلع سلاح شد و عقب کشید.
-ولی آخه چرا؟ چرا باید کسی رو که دوستش داریم یا میگیم دوستش داریم ضعیف بخواییم؟ من نمی فهمم خورشید. اینکه همراه ما هرچی تواناتر کنارمون باشه عالیه. من که حس می کنم اون طوری خیلی بهتره. اصلا نمی تونم تصور کنم جای کرکس باشم و واسه همیشه همراهم یا جفتم رو جمع و جورش کنم و کولش کنم و بغلش کنم و خلاصه جاش زندگی کنم. این غیر قابل تحمله. بلاخره زنده باید1اثری از زنده بودنش بهم بده که از همراهیش حس مثبتی داشته باشم.
خورشید حالت مضحکی به خودش گرفت که کمی شبیه خنده بود. خنده ای به شدت آمیخته با چاشنی تلخی، تمسخر و خشم.
-خوب این زنده که تو گفتی زمانی که باید زنده باشه زنده هست. جرات نمی کنه که نباشه. اگر هم دلش نخواد کرکس بلده چه معامله ای کنه که طرف حسابی زنده بشه. اونقدر زنده باشه که تمام اعضای ریز و درشتش از شدت زنده بودن بجنبن و1دقیقه متوقف نشن. واسه دفاع از این زنده بودن که گفتی این جنبش لازمه. می فهمی مگه نه؟ تو نفهم دیوونه می فهمی مگه نه؟ تویی که این دردسر رو2دستی و با رضایت کامل بغل کردی الان دیگه حرف هام رو می فهمی مگه نه؟
خورشید انگار اختیار صداش رو که بلند و بلند تر شد و آخرش به هوار رسید از دست داد و زمانی که نگاهش به تکبال افتاد1دفعه متوقف شد. تکبال با نگاهی آگاه و ترسخورده به گوشه ای خیره مونده بود و می لرزید. ترسش از هوار خورشید نبود. کاملا می شد فهمید که الان اونجا نیست. نگاهش و تمام ذهنش جای دیگه ای بود، چیز دیگه ای می دید و در زمان دیگه ای سیر می کرد. خورشید حس کرد چیزی به سنگینی سنگ توی قلبش فشرده شد و نفسش رو گرفت.
-بسیار خوب!. خیال نمی کنم با تمام این ها تو پشیمون باشی از غلطی که کردی. اینقدر احمقی که هنوز باید کلی اصرارت کنم تا اجازه بدی واقعیت رو بهت بگم. ولی دیگه تموم شده. الان هم زمانش نیست این چیز ها رو بگیم. فقط تو لطف کن چفت زبونت رو نگه دار و بهش چیزی نگو. بهش نگو چی ها بهت گفتم. بهش نگو ما2تا چیکار می کنیم. تکی! من ازش نمی ترسم. ولی اگر این دفعه ببردت1جای نامشخص دیگه واقعا مطمئن نیستم نظرش عوض بشه. می فهمی؟
تکبال می فهمید. به هیچ عنوان دلش نمی خواست داستان3روز اول جفت شدنش با کرکس تکرار بشه. یادش اومد زمانی که کرکس بهش می گفت اگر صلاح ببینه برای همیشه جدا از بقیه و فقط برای خودش نگهش می داره قلبش داشت می ترکید. دلش تنگ می شد. واسه خورشید، واسه فاخته، واسه همه. و یادش اومد زمانی که این ها رو به کرکس گفته بود کرکس در تصمیمش جدی تر شد و گفت که…تکبال دلش نمی خواست باقیش رو به یاد بیاره. اشک توی چشم های خستهش جمع شد.
-تکی! الان که طوری نشده. من گفتم تا تو آگاه باشی. ببین! همه چیز درسته. تو اینجایی، کرکس هم موافقه. فقط تو1خورده عاقل تر باش و1خورده زبونت رو نگه دار. همه چیز رو که نباید بگی. و دیگه هیچ دردسری نیست. دسته کم از این طرف نیست. باقیش رو هم1راهی واسهش یا هست یا نیست. دیگه گریه نکن. بهت گفته بودم بدم میاد از آخ و واخ و آه و ناله. جمع کن خودت رو!
تکبال با این فرمان قاطع آخری که اصلا با لحن آروم تسلا های خورشید جور نبود خواه ناخواه گریهش متوقف شد.
-اینطوری بهتر شد. حالا اگر آماده ای بریم.
-خورشید! میشه1کمی دیگه اینجا بشینیم؟
-خورشید به تکبال نگاه کرد و فهمید که ماجرا خستگی نیست. تکبال حرف داشت.
-بسیار خوب! ولی نه خیلی.
-باشه. فقط1کمی. میگم خورشید! حالا که نشستیم من بعضی چیز ها رو هیچ مدلی نمی تونم بفهمم. گفتم شاید تو بتونی کمک کنی. یعنی واسهم1کوچولو توضیح بدی.
-خوب بله شاید بتونم. بگو ببینم چی هستن این چیز ها؟
-خورشید ورزیده شدن جسم خوبه. احساس بهتری به صاحبش میده و به نظرم خیلی جا ها هم1طور هایی انگار کمک می کنه که از پس بعضی چیز ها راحت تر بر بیاییم. ولی…میگم که…تو اون شب1چیز هایی بهم گفته بودی. در مورد اینکه من1کارهایی ازم بر میاد. گفته بودی یادم میدی ازشون استفاده کنم. اون ها راست بودن؟
خورشید نه مهربون و نه عصبانی با همون خونسردی تلخ همیشگی جواب داد:
-بله که راست بودن. هنوز هم سر حرفم هستم. پس خیال کردی برای چی اینهمه بهت میگم کرکس رو داخل داستان های خودم و خودت نکن.
-پس چرا شروع نمی کنیم؟ کی یادم میدی؟
-عجب! تکی! جونور بدجنس شیطون! می خوایی زودتر ازش سر در بیاری تا به کارش بگیری درسته؟
-نه نه اصلا. من خوب. من اصلا…
-خوب خوب دارم می بینم. از اون لبخندت که می خوایی قورتش بدی و از گلوت پایین نمیره معلومه. وروجک پدرسوخته! خودت رو خفه نکن بخند. ایرادی نداره بخند.
تکبال با چیزی شبیه خجالتی شیطنت آمیز خندید. خورشید هم شاید چهرهش به ته لبخندی به کم رنگی خیال روشن شد یا نشد.
-تکی! تعلیم تو شروع شده. واسه تسلط بر درونت اول باید به جسمت مسلط باشی. تو باید بتونی در مواقع متفاوت خودت رو یعنی جسمت رو نه کاملا بلکه کم و بیش اداره کنی تا بتونی به توانایی های خاص و منحصر به فردت مسلط بشی. هرچی ورزیده تر، توانا تر و آماده تر باشی در اون مرحله هم موفق تری.
-خورشید عصبانی نشو ولی من خیلی نمی فهمم.
-خوب ایرادی نداره یواش یواش می فهمی. ولی بذار1درس شفاهی دیگه هم جز اون2تا که شب اول ازم گرفتی بهت بدم. هرگز از این داشته عجیبت به عنوان1سلاح شخصی برای جنگ با مشکلات معمولی زندگیت استفاده نکن. شاید به ظاهر چیز خیلی خوبی باشه ولی در دراز مدت می بینی که اثرش اصلا اون چیزی که باید باشه نیست. تکی! زندگی تو و زندگی من زندگی1پرنده معمولیه بین باقیپرنده هایی که همه مثل هم هستن و شبیه ما نیستن. توی زندگی معمولی باید معمولی باشی. مشکلاتت رو از راه های معمولی حل کنی و اگر حل نشد باید مثل همه درد های مشابه بقیه رو همون طوری که اون ها تحملشون می کنن از راه های معمولی تحمل کنی و حتی درد بکشی مثل همه. اگر جز این باشه گرفتار همون داستان تفاوتی میشی که اون شب برات گفتم و این یکی از کوچیک ترین دردسر هات خواهد بود.
-ولی خورشید چرا نباید مشکلاتمون رو حل کنیم؟ بقیه این کار رو نمی کنن چون توانش رو ندارن. ما که می تونیم چرا باید تحمل کنیم؟
-چون گاهی باید چیزی روی دوشت سنگینی کنه تا بدونی زنده هستی. زنده ای مثل باقی زنده ها. اگر شبیه های تو و من بیشتر بودن و مثلا1جایی برای ما بود و همه شبیه هامون می رفتیم اونجا و اطرافیانمون مثل خودمون بودن این که تو میگی کاملا درست بود. ولی تکی! ما بین این موجودات تک هستیم. درد ها و مشکلاتمون هم باید تا حد امکان شبیه این ها باشه وگرنه دیگه از اون ها نیستیم.
تکبال با لحنی کمی ستیزه جو بلند گفت:
-به جهنم که نیستیم. یعنی میگی ما زجر بکشیم که مبادا این ها تردمون نکنن؟ من که هیچ موافق نیستم. ترجیح میدم راحت تر باشم حالا این ها هرچی می خوان بگن.
خورشید بی توجه به این حرص تکبال که لجاجت آشکاری درش بود تماشاش کرد.
-تکی! اگر شیرینی ها و حتی تلخی های دنیای اطرافت رو نپذیری زندگی توی این دنیا به مراطب واسهت سخت تر از زمانی میشه که درد هاش روی دوشت سنگینی می کنن. تو در جهانی هستی که از این موجودات تشکیل شده. اون ها در اکثریت هستن و تو در اقلیت هستی. پس دنیا و نظام زندگی بر مبنای نیاز های این اکثریته که پایه ریزی میشه، شکل می گیره و می چرخه. و تو بخوایی یا نخوایی باید به این مبنا و این شکلگیری توجه کنی و بهش پایبند باشی. دنیای اطراف تو قاعده شکن ها رو نمی پذیره. منظورم اطرافیانت نیست. تمام عناصر جهان تشکیل دهنده اطرافت رو میگم. واقعا نمی تونی اون طوری دووم بیاری. هرچه این قاعده شکنیت بزرگ تر باشه دردسرت هم بیشتره. شاید الان متوجه چیز هایی که میگم نشی و بهت حق میدم. همون طور که خودم زمانی که جوون بودم، خیلی جوون تر از تو، وقتی فهمیدم چه جوری هستم نمی فهمیدم چرا باید از خودم شخصیتی معمولی به دیگران و به جهان معرفی کنم. ولی حالا می فهمم و حسابی هم به این قاعده عمل می کنم. حتی در زمانی که کسی در اطرافم نیست سعی می کنم تا جایی که امکان داره از توانم کمک نخوام و گرفتاری هام رو بدون کمک این داشته عجیب حل کنم.
-ولی خورشید! تو همیشه زیر نگاه اکثریت نیستی. پیش میاد که تنها باشی. مثل همه. حتی برای تو این بیشتر پیش میاد. وقتی کسی در اطرافت نیست که دیگه نباید مشکلی باشه. اون موقع دیگه چرا؟
-چون این اطرافیان نیستن که باید به قاعدهشون عمل کنم. این کل جهان اطرافمه. حتی این درختی که روش نشستیم. این هم عنصریه از جهانی معمولی و عادی و من با بروز توان غیر معمولم نظم و نظام حاکم بر این جهان معمولی رو به هم می زنم و این درست نیست. نه برای جهان و موجوداتش، نه برای خودم.
از حالت چهره تکبال مشخص بود که عمیقا مشغول تفکر و تحلیل بود ولی هنوز به هیچ نتیجه درستی نرسیده بود.
-خورشید من واقعا…درکش برام خیلی مشکله.
-می فهمم. مجبور نیستی همهش رو همین الان درک کنی. فعلا فقط به خاطر بسپار و عمل کن و اجازه بده ذهنت و روحت به تدریج تحلیل و حذمشون کنه. روزگار هم بهت کمک می کنه. با تجربه هایی که بهت میده. این تجربه ها مثل داروی دلدرد عمل می کنن و به روحت توان میدن که بلعیده هاش رو حذم کنه.
خورشید لحظه ای کوتاه سکوت کرد، آهی که باید می کشید رو به صورت1نفس بلند و کنترل شده بیرون فرستاد و با لحنی که با وجود تلاشش باز هم غمگین بود ادامه داد:
-و من واقعا امیدوارم این دارو ها که خواه ناخواه ازشون بی بهره نمی مونی خیلی تلخ و تیز نباشن.
تکبال با نگاهی کمی هشیار تر به چهره خورشید نگاه کرد و سایه ای تاریک رو تشخیص داد.
-خورشید! مال تو چجوری بود؟ خیلی تلخ بود مگه نه؟
-بسه دیگه زیادی متوقف موندیم. بلند شو بریم.
-خواهش می کنم خورشید.
توی نگاه و لحن تکبال چیزی بود که خورشید رو متوقف کرد. لحظه ای بهش خیره موند ولی حرفی نزد. -خورشید! واقعا هیچ کاری نمی شد کرد؟ الان چی؟ هیچ کاریش نمیشه کرد؟ هیچی؟
خورشید مکث کرد. توی چشم های تکبال چیز عجیبی رو می خوند که هرچی کرد نتونست هیچ توصیفی براش پیدا کنه. نگاهش طور عجیبی بود. آروم و غمگین، غمی کاملا واقعی، کاملا از جنس غم نگاه1کبوتر، و منتظر جواب.
خورشید با لحنی که سعی کرد خیلی از اون خونسردی سرد و تلخ همیشهش دور نباشه جواب داد:
-نه. هیچی.
تکبال نفهمید چرا در فشار1حس تلخ کامی بسیار دردناک فرو رفت. به نظرش رسید چیزی شبیه بغض ولی انگار1000بار دردناک تر به تمام وجودش چنگ انداخت و تمام موجودیتش رو به شدت فشار می داد. دلش گریه نمی خواست. به نظرش اشک واسه تسلای این حال و هوا بسیار ناچیز بود. تمام تنش داغ شده بود از التهاب دردی غم انگیز که می رفت قلبش رو راستی راستی بترکونه.
-تکی! چیزی نیست بچه. آروم باش.
و تکبال1دفعه ترکید. چنان گریه ای بود که حس کرد باید نه از چشم هاش بلکه از تمام جونش اشک بزنه بیرون بلکه این آتیش رو خاموش کنه. خورشید بی حرف بغلش کرد و محکم به خودش فشارش داد. تکبال توی سینه خورشید زار می زد. خورشید هیچی نمی گفت. فقط آروم تابش می داد. تکبال بلند و بلند تر وسط پر های خورشید هوار می کشید ولی دلش آروم نمی گرفت. صدایی بلند تر لازم داشت و مجرایی وسیع تر از2تا چشم ریز کبوترانه برای خروج اشک. محدودیت جسمش داشت منفجرش می کرد. خورشید مدتی به همون حال نگهش داشت و تکبال مدتی همون طور گریه کرد. نه خورشید گذشت زمان رو فهمید و نه تکبال. ولی خیلی گذشت و خورشید این رو می دونست.
-تکی! تکی! دیگه بسه. تو جدی روانت پاکه بچه. آخه1دفعه چی شد؟ واقعا که جفت همون کرکسی. جفتتون رو باید ببرن سیرک بلکه درمون بشید.
ولی تکبال نمی تونست آروم باشه. سیل وحشتناک دردی که نمی فهمید از کجا میاد راه افتاده بود و تکبال قدرت متوقف کردنش رو نداشت. خورشید آروم توی گوشش زمزمه کرد:
-تکی! به من گوش بده. بچه دیوونه!الان همه چیز آرومه و قوی تر کردن پایه های این آرامش روی دوش ماست. همه ما. و به خصوص تو و من. خوشبختانه کسی نمی دونه ولی خودمون2تا که می دونیم چه وظیفه سختی داریم. به خودت مسلط باش و ارزش زمان رو بفهم. باید بجنبیم. زمان نیست و تو عقبی. سعی کن. تو باید قوی تر از این ها باشی. بقیه مجاز هستن از درد گریه زاری کنن و سبک بشن. ولی تو نیستی. همون طور که من نبودم و نیستم. و این یکی از اون دردسر هاییه که اون شب بهت گفتم این تفاوتت واست داره. تو باید قوی باشی. به جای خودت و به جای بقیه. اون ها رو بذار تا گاهی گریه کنن و راحت بشن ولی تو نمی تونی. خودت رو حفظ کن. مارها منتظرن که پرواز رو از صفحه جنگل پاک کنن. اگر دستشون برسه پرواز رو از صفحه تاریخ تمام جهان پاک می کنن. بقیه هرچی بتونن انجام میدن و تو که بیشتر می تونی باید خیلی بیشتر انجام بدی. و این وظیفه زمان واسه گریه کردن نمی ذاره. پس تمومش کن. دیره. می فهمی؟ درسته من گفتم تا جایی که امکانش هست ازش استفاده نکن ولی این قانون شامل الان نمیشه. زمانی که هیچ نیرویی قادر به شکست کامل تکمار و دستهش نیست. حالا زمان جنگه. باید با هر توانی که داریم بجنگیم. گریه رو بس کن. به خودت مسلط باش و آماده شو که هرچی قوی تر و هرچی مسلط تر باشی.
تکبال بلاخره نه از سر آرامش بلکه در فشار جبری دردناک که به خودش تحمیلش می کرد آروم گرفت.
-آفرین تکی! این هم یکی از تمرین هاته. باید بتونی احساساتت رو در فرمان بگیری. اه اون اشک ها رو جمع کن نذار بیاد دیگه!. داریم به شب می رسیم. خفاش ها هم بیدار میشن. پا شو تا شب نشده1دفعه دیگه فرود با فاصله رو بریم. ببین از اینجا هرچی دور تر بری بهتره. عمودی نرو پایین. سعی کن وقتی پریدی خودت رو بکشی جلو و هرچی نزدیک تر به سکویا برسی به زمین. فعلا درگیر چجوری نشستن روی زمین نباش. وقتی رسیدی نزدیک زمین من می گیرمت. تو فقط هرچی حواس و نیرو داری بده به جلو تر رفتنت. خاطرت هم از سقوطت جمع باشه. نمی افتی. آماده ای؟
-بله آماده ام.
-پس1، 2، 3، بپر!
تکبال بدون مکث پرید. دیگه زمان هایی که از وحشت سقوط، مکث های طولانی داشت تموم شده بود. تکبال پرید و وسط زمین و هوا با بال هایی که هیچ کمکی نمی کردن معلق موند و با سرعتی وحشتناک به طرف زمین سرازیر شد. کم و بیش دستش اومده بود باید چیکار کنه. با توانی که از بال هاش نمی گرفت، سرش رو بالا و پا هاش رو به طرف زمین چرخوند، بعد هرچه روون تر و سبک تر خودش رو توی هوا سر داد و با تمام نیروش به طرف جلو تمرکز کرد. وقت نداشت ببینه چطور پیش میره ولی داشت پیش می رفت. سر خوردنش رو توی هوا حس می کرد و باد رو که انگار در اطرافش ساکن مونده بود و خودش از وسط لایه هاش لیز می خورد و ازش جلو می زد و ازش رد می شد و میرفت جلو و باز هم جلو تر. زمین و آسمون و هیچ چیز رو نمی دید جز سکویایی که باید بهش می رسید. چندین بار دیگه تلاش کرده و نرسیده بود و این دفعه حس می کرد به شدت می خواد که برسه. به همون شدتی که اون شب بیدار شدن کرکس رو خواسته بود. به وضوح احساس می کرد که این مدل خواستنش با خواستن های معمولیش تفاوت داره و هر زمان اینطوری چیزی رو بخواد حس عجیبی به کمکش میاد که موفقش می کنه. دیگه داشت می فهمید. داشت می فهمید! فهمید!
اختیار جسمش رو به کامل ترین صورتی که از اول عمرش تا امروز می شناخت به دست گرفته بود و با توانی که هیچ اسمی واسهش نمی شناخت توی هوا به طرف جلو می رفت و می رفت. این دفعه موفق بود. مطمئن بود. دیگه فهمیده بود. دیگه می دونست. دیگه می تونست. با احساسی حاکی از اطمینان و لذتی غریب باقی نیروی اضافیش رو که آزاد شده ولی کاربرد نداشت با فریادی بلند تر از توانایی حنجرهش ریخت بیرون. و در1لحظه، سکویا درست در مقابلش بود.
رسید!
در2سانتی زمین خورشید منتظرش بود. درست در مقابل سکویا، فرودی نه چندان آروم، ولی درست و هرچند ضربتی و خطرناک، اما موفق.
عصر همون روز، روی شاخه های تاک.
خورشید و تکبال هر2بی نهایت خسته ولی راضی روی شاخه های تاک ولو شده و خستگی در می کردن.
-خورشید! الان ما خیلی بی دفاعیم مگه نه؟ کرکس نیستش و کلاغ ها هم نیستن و خفاش ها هم که خوابن اگر هم بیدار باشن توی روز نمی بینن. این ها یعنی ما کلا الان در مجاورت فناییم مگه نه؟
صدایی درست از زیر شاخه پشت سرشون هر2تارو به شدت از جا پروند.
-نه. به هیچ وجه.
تکبال بی اختیار صاف ایستاد و خودش نفهمید آماده انجام چه عملی شد که خورشید درست لحظه آخر کشیدش عقب.
-نه تکی!
تکبال فورا به خودش اومد. خورشید تقریبا خطاب به شاخه رو به رو هوار زد:
-بیا بیرون ببینم کدوم دیوانه ای هستی؟
تیزرو و تکرو با هم از زیر شاخه اومدن بیرون.
-سلام روز به خیر.
-زهرمار! نباید1اعلام حضوری می کردید؟
-چرا باید می کردیم ولی شما که اینجا نبودید. تازه الان اومدید و تا اومدیم اعلام حضور کنیم فسقلی پرسشش گرفت و خوب ما هم بهش جواب دادیم دیگه.
خورشید نگاهشون کرد. اون ها2تا خفاش جوون و سرحال بودن که شیطنت از همه ابعاد وجودشون می بارید. خورشید نخندید ولی دیگه هوار هم نکشید.
-مزخرف ها!
اون2تا مثل اینکه هیچ فحشی نشنیدن دوباره از شاخه آویزون شدن و با سرخوشی شروع کردن تاب خوردن.
-راستی فسقلی کی گفته ما خوابیم؟ درسته که خوب نمی بینیم ولی مثل اینکه یادت رفته این روز ها روز های تاریک زمستونه و ما در شرایط بد می تونیم کم و بیش از پس روز بر بیاییم. خیالتون راحت باشه بچه ها بیدارن و بیدار هم نباشن آماده بیدار شدن و فقط توی چرت سبک شنا می کنن. فسقلی!ما فنایی نیستیم. این عاقبت تکماره.
صدایی از اون طرف شاخه های بالایی دور ترین درخت هلو:
-آهای! چندتا سیاهی دارن میان این طرف. آشنا نیستن. 3تا هستن و خیلی هم بزرگن.
بلافاصله خنده ها رفتن و اتفاقی برق آسا در کسری از ثانیه افتاد. در برابر نگاه متحیر تکبال، تیزرو و تکرو در1چشم به هم زدن از حالت آرامش در اومدن، مثل باد پریدن و در بالا ترین نقطه تاک بین شاخه ها از نظر گم شدن. از روی چندین درخت چندین و چندین خفاش بلند شدن روی هوا و درست کار تیزرو و تکرو رو انجام دادن. تکبال وسط اون هیاهوی سریع و ساکت خوشبین رو شناخت که به خورشید اشاره ای کرد و خورشید بلافاصله تکبال رو برداشت و پرید، مثل برق به درخت گردو رسید و بین شاخه هاش پناه گرفت، تکبال رو اونجا مخفی کرد و خیلی تند بهش گفت:
-همینجا بمون. تا مجبور نشدی حرکت نکن. ببین. فقط حسابی ببین و اگر زودتر از بقیه ما فهمیدی اون ها چی هستن خیلی آروم بگو. من می شنوم و به بقیه میگم.
خورشید این ها رو گفت و با همون سرعت رفت و بین شاخه های1درخت نارنج خیلی بزرگ غیبش زد. تکبال کمی جا به جا شد و به مقابل نگاه کرد و تازه فهمید از اینجا چه دید خوبی به اطراف داره و یادش اومد که خفاش ها توی روز نمی بینن. اگرچه الان عصر بود و آفتاب و روشنایی هم نبود و اون روز1روز تیره زمستون بود و…
خفاش ها خیلی سریع آرایش گرفته و به حالت آماده باش در اومده بودن. تکبال تمام وجودش شد چشم و به مقابل خیره موند. 3تا سیاهی که دور بودن ولی هر لحظه نزدیک تر و بزرگ تر می شدن. حالت پروازشون می گفت که جزو پرنده های وحشی هستن و…تکبال فهمید.
-عقاب نر. هر3تاشون.
این رو تقریبا نجوا کرد و مونده بود چجوری صدای آرومش به بقیه می رسه ولی هنوز ن آخر حرفش رو کامل نگفته بود که حرکتی نامحسوس درست از شاخه های درخت مقابلش احساس کرد. این حرکت نامحسوس مثل زنجیری شروع کرد بین شاخه های درخت های دیگه چرخیدن و انگار که با حرکت باد، گاهی شاخه کوچیکی رو کمی تکون می داد و در بیشتر موارد هم هیچ تکونی توی هیچ شاخه ای نبود. خفاش ها داشتن مطلب رو به هم اطلاع می دادن. تکبال از تصور اینکه مؤثر بوده حسی عالی بهش دست داد و ناخودآگاه لبخند زد ولی زمانی که یادش اومد در چه وضعیتی هستن فورا خنده رو فراموش کرد و دوباره به مقابل خیره شد. عقاب ها اومدن و اومدن تا به نزدیکی محل اختفای اون ها رسیدن. حالا دیگه می شد حرف هاشون رو راحت شنید.
-اینجا زیاد ساکته.
-و این نشون امنیت نیست.
-یعنی کجا هستن؟
-الان می فهمیم.
بزرگ ترین اون ها سرش رو بالا گرفت و صدا زد:
-آهااااااای! …
ولی پیش از تموم شدن انعکاس فریادش خورشید مثل برق ظاهر شد. چنان سریع که هر3تا به شدت یکه خوردن. خورشید با اون ظاهر عجیبش1دفعه معلوم نشد از کجا روی سرشون نازل شد و درست رو در روشون وسط زمین و هوا شناور موند.
-سلام. دنبال کسی می گردید؟
عقاب ها1لحظه به شدت کشیدن عقب و بعدش به خودشون مسلط شدن.
-سلام. تو باید خورشید باشی. خورشیدِ تکمار.
-من خورشیدم. باقیش هم مزخرفه.
-باید حدسش رو می زدیم. تو نمی شد که خورشید تکمار باشی.
-نمی شد؟ برای چی؟
-برای1001دلیلی که اگر کسی2دقیقه به یکیشون فکر کنه می فهمه که تو اینکه تکمار پخش کرده نیستی.
-بسیار خوب! بذار هر کسی دلش می خواد فکر کنه و باقی هم همونی رو بگن که اولش شما گفتید. بگید اینجا چی می خوایید؟
-به نظرت بشه کرکس رو ببینیم؟
-به نظرم بشه ولی نه الان. کرکس رفته صید و هیچ خوشش نمیاد با سفیر اضطراری از صید بازش کنیم و بکشیمش اینجا.
-به نظرت میشه1جایی منتظرش بمونیم؟
-به نظرم بد نیست شما ها به من بگید دقیقا چی می خوایید شاید حضور کرکس لازم نباشه.
عقاب ها لحظه ای به وضوح تردید کردن. سر هاشون توی هم رفت و خورشید به احترام حریمشون کمی کشید عقب. قشنگ مشخص بود که عقاب ها در حال تبادل نظر هستن. زیاد طول نکشید. مشورت تموم شد ولی کاملا مشخص بود که اون ها مایل نیستن با خورشید طرف صحبت باشن و مطلبشون رو بهش بگن.
-خورشید! ما رو ببخش ولی ترجیح میدیم با کسی جز تو حرف بزنیم.
-تصور می کنی چی بشه اگر به من بگی؟
-تصور خاصی نمی کنم چون خیال ندارم بهت بگم.
-اُهُ! ولی من تصور می کنم که تو میگی. به من و به هر کسی که اینجا حاضره و داره می شنوه.
عقاب بزرگ با خنده ای مخصوص سری به اطراف چرخوند.
-هر کسی؟ تو که نمی خوایی بگی جز خودت کسی اینجاست؟ می بخشی خورشید ولی از تو بیشتر از این انتظار داشتیم. این حقه ها دیگه کهنه شدن. کرکس رفته صید و خفاش ها هم خوابن و کلاغ ها هم نمی دونم کجا هستن ولی اونچه مسلمه اینه که اینجا کسی جز خودت نیست.
هنوز لبخند عقاب نر باقی بود که1دفعه تمام شاخه های اطراف شروع کردن به جنبیدن. عقاب ها وحشتزده به اطراف خیره شدن ولی حتی1پر از1پرنده زنده دیده نمی شد. فقط شاخه های تمام درخت های اطرافشون به وضوح و با شدت در حال جنبش بودن. صدای جنبیدن شاخه ها تمام اطرافشون رو پر کرده بود و عقاب ها بعد از کمی جستجو با نگاه، متحیر و تسلیم به این صحنه خیره موندن. این صدا در حالی که هیچ زنده ای در اطراف به چشم نمی اومد، در اون عصر تاریک زمستون ترسناک بود. پر طنین و ترسناک و تاثیر گذار. خورشید لحظه ای بعد به حرف اومد و بین صدای جنبش شاخه ها که بلند هم بود با همون خونسردی گفت:
-ببینم! از این چه نتیجه ای می گیرید؟
عقاب ها هیچی نگفتن. خورشید خودش جواب داد.
-من نتیجه گرفتم که شما ها محاصره شدید. البته با چیز هایی که نمی دونید چی هستن. شاید خفاش باشن یا کلاغ. و شاید هم هیچ کدوم نباشن و هم تیره های کرکس باشن که متحدش شدن. کی می دونه؟ بسیار خوب! این از نفر. مطمئن باشید گفته های شما رو خیلی ها جز من می شنون همین طور که خیلی ها دارن شما رو می بینن. عجله ای نیست. می تونید باز هم مشورت کنید.
2تا از عقاب ها که جوون تر بودن سکوت کردن و لحظه ای بعد، بزرگ ترینشون انگار تصمیمش رو گرفته باشه سر بلند کرد و سکوت رو شکست.
-خوب باشه هر طور مایلید.
شاخه ها بلافاصله از جنبیدن افتادن و سکوتی سنگین منطقه رو گرفت. عقاب نر دوباره به حرف اومد.
-راستش اصلا مایل نبودم اولین کسی که می بینم تو باشی خورشید. درست نبود این ها رو به تو بگیم این بود که گفتیم بهتره کسی دیگه باشه. ولی حالا که اصرار داری ظاهرا هیچ راهی نیست.
-نگران نباشید. من خورشیدم. به نظرم همین واسه پایان هر تردیدی کافی باشه.
2تا عقاب جوون تر با رضایتی حسرت آلود دزدانه بهش خیره شده بودن و با این کلامش به نشان رضایت سر تکون دادن. عقاب نر بزرگ هم با متانت سری تکون داد.
-حتما همینطوره. خورشید! ما از جنگل های اون طرف کوه اومدیم. ما اومدیم به کرکس در مورد تکمار و به خصوص در مورد تو هشدار بدیم. تکمار واسه گرفتنت هر کاری می کنه. اون توی جنگل ما متحد هایی پیدا کرده که می تونن پرواز کنن. پیش از این هم چندتاشون واسه بررسی اوضاع این طرف ها اومدن. هنوز به شدت ناآگاهن و به شدت می ترسن ولی به هر حال متحد های تکمارن و تعدادشون هم قابل توجهه. اون ها خیلی چیز ها می خوان از جمله نابودی کرکس و طرفدار هاش ولی اول از همه تو رو می خوان چون تکمار به توان خاصت واسه ارضای جاهطلبی هاش نیاز داره. پروازی های تکمار نمی دونیم روی چه حسابی تصور کردن کرکس بعد از جفت شدنش با1بچه کبوتر به سرش زده و دیگه زیاد این طرف ها نیست. شاید تکمار این رو توی سرشون کرده باشه و شاید شایعاتِ جفت شدنِ کرکس با اون کبوتر پر و بال گرفته و این شکلی بروز کرده. ولی هرچی که هست،
عقاب نر لحظه ای سکوت کرد. برای ادامه حرفش مردد بود. خورشید با نگاهی آروم و عمیق تشویقش کرد که ادامه بده.
-تا اینجاش که دور از انتظار نبود. خوب بقیهش،
عقاب نر که انگار با خودش در جدال بود لحظه ای به چشم های گیرای خورشید خیره شد و تصمیمش رو گرفت.
-خورشید! اون ها در حال آماده شدن و آرایش گرفتن هستن. البته ترجیح میدن وارد جنگ نشن. اون ها می خوان شبیخون بزنن. هدف تو هستی. می خوان بدزدنت یا با شبیخون و1جنگ مختصر و اگر نشد1جنگ نه چندان حسابی دستگیرت کنن و تحویلت بدن.
خورشید بدون اینکه هیچ تغییری توی حالتش به وجود بیاد با همون خونسردی که3تا عقاب رو به حیرت انداخت پرسید:
-نه چندان حسابی؟ برای چی؟
-برای اینکه اون ها اولا اینهمه زیاد نیستن دوما می ترسن و ترجیح میدن این کار هرچی بی صدا تر و بی دردسر تر انجام بشه. 1شبیخون تر و تمیز و حساب شده و تمام. کرکس هم چون1دفعه و ناگهانی بهش حمله شده نمی دونه باید به حساب کی برسه و تا بیاد به خودش بجنبه تو توی حلقه تکماری و ماجرا حله. تکمار به هدفش رسیده و اون پروازی ها هم لو نرفتن و از انتقام کرکس محفوظن. پاداششون هم سر جاشه.
خورشید لحظه ای به فکر فرو رفت. چهرهش به هیچ عنوان نگرانی و ترس و تردید رو نشون نمی داد. توی قیافهش فقط اثر تفکری عمیق دیده می شد. لحظه ای گذشت. خورشید بلاخره سکوت رو شکست و همچنان متفکر پرسید:
-و شما! برای چی این ها رو میگید؟ چرا اینهمه راه اومدید که به کرکس و دستهش و به من هشدار بدید؟ از عاقبتش نمی ترسید؟
عقاب بزرگ دوباره به حرف اومد.
-ما توی این ماجرا طرف کسی نیستیم. ما پرنده های شکاری هستیم. صید می کنیم و پرواز می کنیم و زندگی می کنیم. بعد از هشدار به شما هم دیگه به اون جنگل بر نمی گردیم که از چیزی بترسیم. راستش داستان شما ها و این جنگ رو که شنیدیم به نظرمون اومد بد نیست دنبالش کنیم. برامون جالب بود. به اینجاش که رسید دیدیم نمیشه هیچی هیچی نگیم. حیف میشه اگر شما به این مفتی ببازید. این بود که تصمیم گرفتیم1دخالتی کنیم. پس3تایی راه افتادیم اومدیم اینجا تا به شما هشدار بدیم و بعدش هم بزنیم به کوه. شنیدیم توی کوه با وجود برف و سرما شکار های عالی پیدا میشه.
خورشید نگاهی قدر شناس بهش انداخت و ظاهرا همین برای عقاب بزرگ بس بود چون تمام چهرهش رو لبخندی از سر رضایتی عمیق پوشوند. صدایی از لای شاخه های پشت سرشون همه رو به شدت از جا پروند. صدایی که مشخص بود صاحبش سعی کرده بود تغییرش بده ولی نتونسته بود ماهیتش رو پنهان کنه. صدای ظریف1ماده پرنده شاید کوچیک.
-جنس اون پروازی ها؟
هم خورشید و هم عقاب ها مثل اینکه تازه چیزی رو به خاطر آورده باشن به هم نگاه کردن. خورشید که صدای تکبال رو شناخته بود لبخندش رو پشت همون نقاب همیشگی پنهان کرد. عقاب بزرگ که هنوز اون لبخند روی چهرهش بود حالا دیگه به وضوح می خندید.
-افراد این جمع از کوچیک تا بزرگشون1پا جنگآورن.
و بعد رو به طرف شاخه هایی که صدا از بینشون بلند شده بود کرد و با صدای بلند گفت:
-داشت یادمون می رفت. خوب شد پرسیدی. اون ها شاهین هستن. یکی از تیره های شاهین. خیلی هم خطرناکن. نمی دونم چندتا هستن ولی کم نیستن.
عقاب بزرگ رو کرد به خورشید و با کمی کنجکاوی پرسید:
-اون کی بود؟ مطمئنم ماده بود.
-بله درسته.
عقاب سمت راست عقاب بزرگ سکوتش رو شکست.
-راستی، داستان جفت شدن کرکس با کبوتر هم درسته؟
-بله این هم درسته.
عقاب با تردید نگاهش کرد.
-یعنی در واقع اون با1قرقی جفت شده درسته؟ آخه قرقی ها از تیره کبوتر ها هستن و حتما…
-کرکس با1کبوتر جفت شده. 1کبوتر کاملا معمولی. در اندازه های1کبوتر و با شکل و شمایل و تیره1کبوتر خالص.
عقاب جوون آشکارا متعجب بود. عقاب بزرگ فقط برای لحظه ای از پس مخفی کردن حیرتش بر نیومد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد. خورشید هنوز نگاه ازشون برنداشته بود.
-ما از شما ممنونیم که گفتنی ها رو بهمون گفتید. داره شب میشه. برای چی فرود نمیایید و امشب رو اینجا خستگی در نمی کنید؟
عقاب بزرگ بدون توجه به نگاه امیدوارِ همراهِ همچنان متعجب سمت راستش جواب داد:
-ممنون خورشید. ما باید بریم. هیچ مشخص نیست اون مهاجم ها امشب بیان یا فردا شب یا ماه بعد. ترجیح میدیم این طرف ها نباشیم.
-بسیار خوب! پس مواظب خودتون باشید و زودتر برید که به تاریکی نخورید. شب های زمستون مهتاب ندارن. درضمن، به نظرم بد نیست1خورده بیشتر مواظب اون رفیق سمت چپیت باشی. داره از حال میره.
خورشید این رو گفت و بدون اخطار قبلی با یکی از بال هاش ضربه ای سریع و شلاق مانند توی هوا درست در مقابل چشم های از حدقه در اومده عقاب جوون سمت چپی عقاب بزرگ که با تمام وجودش محو تماشای خورشید شده بود زد. ضربه چنان قوی بود که ویژی صدا کرد و باد حاصل از حرکت بال خورشید پرنده بی حواس رو پرت کرد عقب و انداختش روی بال عقاب بزرگ و باعث شد پرنده نگاهی تند و سرزنش آمیز به اون موجود متحیر بندازه. خورشید مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده با همون خونسردی اول کار گفت:
-امیدواریم موفق باشید و صید های خوبی کنید!.
-ممنونیم. ما هم امیدواریم از پس تکمار و شاهین ها به خوبی بر بیایید.
-مطمئن باشید.
عقاب جوون سمت راست به حرف اومد.
-مطمئنیم. کاملا مطمئنیم.
خورشید نگاهی شاید ملایم بهش انداخت.
-ممنون.
عقاب ها به اشاره عقاب بزرگ آماده پرواز شدن. با حرکتی سریع بال هاشون رو باز کردن و پریدن، کمی دورتر با بالا بردن همزمان بال ها و پایین آوردن همزمان سر هاشون برای خورشید و بعدش هم به طرف شاخه هایی که بی جنبش سر جاشون مونده بودن ادای احترام کردن و بعد چرخیدن و از اونجا دور شدن. خورشید همون طور باقی موند و رفتنشون رو تماشا کرد. اون قدر تماشا کرد تا اون ها کوچیک و کوچیک تر شدن. به صورت3تا لکه سیاه در اومدن و کم رنگ تر و کم رنگ تر شدن. چنان کوچیک و چنان کم رنگ شدن که به سراب می زدن و بعد، در پهنه غروبی که داشت به شب متصل می شد از نظر گم شدن. لحظه ای بعد، نه لکه ای بود و نه سرابی. آسمون بود و دیگه هیچ.
دیدگاه های پیشین: (7)
نخودی
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 14:59
سلام بر پریسای عزیز و گرامی
می‌گم من هرچی این داستان رو می‌خونم بیشتر فکر می‌کنم یه چیزهایی این وسط نباید درست بوده باشه …. البته باید منتظر آخر پاییز بمونم تا جوجه ها رو اون وقت بشمارم …
برات آرزوی موفقیت دارم
و راستی با افتخار و با اجازه تو وبلاگ ناقابل الکیی خودم لینکت کردم ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
احوالات؟ ایام به کامه؟
بذار از آخر بیام اول. وبلاگت هیچ هم الکی نیست خیلی هم خوبه. البته من توش شلوغ نمی کنم چون نمیشه. راستی خوب شد گفتی الان با شروع مجدد وبویسام تازه نفس باید برم ببینم چجوریاست. حالا اولش. توی این داستان خیلی چیز ها هست که درست نیست. اگر درست بود که این کبوتره جفت اون کرکسه نمی شد که. 1چیز های مسخره دیگه هم نمی شد که حالا باشه تا بشه. یعنی ای کاش نشه ولی میشه. حالا شما کدوم یکی از این هزاران نادرست رو میگی؟ به جان خودم خیلی زیادن نمی تونم اصلی رو پیدا کنم شما خودت بگو.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 15 آبان 1393 ساعت 09:46
این قسمت خوب بود یعنی نه کم بود و نه زیاد طولانی هرچند که اگه طولانی می بود من برام فرقی نداشت ولی خوب که کم نبود.
اما خودِ داستان به نظرم داره به جاهای جالبی می رسه امیدوارم تعداد قسمت ها به صد نرسن و مثلاً در پنجاه یا شصت قسمت تموم بشه.
منتظر بقیه اش هستیم زودتر بنویسید. موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
باور کنید خودم هم بی نهایت دلم می خواد به اونجا ها نرسه.راستش من هیچ وقت ایجاز رو یاد نگرفتم. اگر بلد بودم اینجا به دردم می خورد. راستی هر بار با خودم میگم ولی یادم میره. خاطرم باشه امشب برم اون سحره رو درستش کنم که بشه سهره. عین طلسم مونده روی دستم.
ایام به کام.
نخودی
پنج‌شنبه 15 آبان 1393 ساعت 20:10
بازم سلااام
این‌که تکی جفت کری “خخخ بهش میاد ها” شد خب درست نیست ولی می‌شه که بشه و خب شد که شد ولی خب منظور من یه چیزای دیگست که نوچ نمی گم …. فکر کردی همش ما باید بریم دنبال نخود سیاه …. یه کم هم تو کمک بده دیگه ….
در هر حال من قدرتمند منتظر آخر پاییز می‌مونم …
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
نادرست ها اینجا خیلی هستن. من گشتم پیدا کنم ببینم چی پیدا کردی ولی پیدا نکردم کدومش رو پیدا کردی. خودت بگو تا پیدا کنم اونی رو که پیدا کردی.
باز شیطون رفت توی جلدم!
ایام به کام.
مینا
شنبه 17 آبان 1393 ساعت 21:25
سلام من اومدم که این بار به جای جناب یکی اعتراض کنم پس این تکبال سرنوشتش چی شد؟ ازتون خواهش میکنم که ادامه داستانشرو توی وبلاگ بذارید

پاسخ:
سلام مینا جان.
از دست این جناب یکی که هم خودش هست و هم رای موافق هاش! چی بگم دیگه؟ چشم. سعی می کنم بیشتر بجنبم. این تکبال مگه واسه من حواس می ذاره؟ ترتیب دیوونه بازی هاش یادم رفت باید فکر کنم یادم بیاد تا از نظمش خارج نشه. کبوتر بد! حقش بود کرکس قورتش بده.
ایام به کامت از حالا تا همیشه.
یکی
یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت 07:24
جانا سخن از زبان ما میگویی.
پریسا تکبالو کجا گذاشتی زود باش بیارش. هی بنویس زود باش بنویس من لای علفایی که زیر پام سبز شد محو شدم بنویس. هی زود باشیا, بنویسیا, دوباره میام اینجا داد و بیداد میکنما, میرم جنگل خود تکبالو گیر میارم ادامشو از خودش میپرسما, ببین زودتر بنویس منتظرم بد. دارم گیج میرم از انتظار زود باش. زود زود زود زود زود باش. فعلا بای

پاسخ:
سلام جناب یکی. آخجون برید ازش بپرسید بیایید به من هم بگید آخرش چی میشه چون من واقعا نمی دونم و واقعا دلم می خواد که بدونم. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر باشم. اگر گرفتاری ها اجازه بدن و حافظه در هم من یاری کنه.
پاینده باشید.
یک دوست
دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت 00:52
سلام بر پری .بسیار زیبا بود تصویرسازیت فوق العاده هست ولی هنوزم نمیفهمم چرا سعی میکنی همه احساسات رو در داستان از طریق نگاه منتقل کنی. الان که یک هفته شده از آخرین پستت پس چرا خبری ازت نیست ممنون که هستی و مینویسی راستی ممنون که هیچ نظری رو بیش از یک روز بیپاسخ نمیذاری آفرین بر این فهمیدگی و احترامی که به خواننده هات و مخاطبینت میذاری…. همیشه آبی باشی،همیشه زنده باشی سپاس ایامتم به کام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
هر بار حضور شما اینجا واسه من1غافلگیری قشنگه.
نگاه. واقعیتش اینه که من سعی نمی کنم نقش نگاه توی نوشته هام زیاد باشن بلکه نقش نگاه واقعا زیاده. توی دنیای اطراف ما نگاه خیلی زیاد نقش داره. تصور کنید مثلا کسی که از1عامل ناگهانی مثل1صدای بلند یکه می خوره ناخودآگاه اولین عکس العملش اینه که سر بلند می کنه و نگاه می کنه ببینه چی بود. یا کسی که از چیزی می ترسه یا حتی زمانی که افراد از عاملی یا شخصی عصبانی میشن یا حتی زمان هایی که به شدت احساس خطر می کنن پیش از هر کاری نگاه می کنن و احساسشون در نگاهشون منعکس میشه و بعد از این نگاه عکس العمل های بعدی میاد. زبون نگاه زبون خیلی رایج و خیلی گویاییه توی جهانی که در اطراف ما جریان داره. اعتراف می کنم این واسه من هیچ خوب نیست و خیلی ها با من موافقن ولی چه میشه کرد؟ ما نمی تونیم عوضش کنیم. کاربرد نگاه در بیان احساسات صاحب هاش خیلی زیاده و دست ما هم نیست.
مثل اینکه زیادی دیر کردم چون معترض هام3تا شدن! اول مینا بعد جناب یکی حالا هم دوست عزیز من! میگم جناب یکی می خواد بره از خود کبوتره بپرسه بگید برداره بیاردش اینجا واسه همهمون تعریف کنه دیگه!
باز هم به روی چشم. سعی می کنم امروز و فردا غیبتم رو جبران کنم. سعی می کنم. به نظرم باید سعی کنم وگرنه جناب یکی میاد اینجا رو روی سرم خراب می کنه.
جواب های کامنت ها. من1مرض عجیبی دارم که سختم میشه کامنتی توی وبم بی جواب بمونه. حتی گاهی حس می کنم به کامنت های تبلیغاتی هم باید جواب بدم و اگر دیده باشید چندتاشون که کامپیوتری نبودن و جواب دادم. این هم1گیریه واسه خودش.
ممنونم که هستید دوست عزیز من. حضور آشنا ها رو دوست دارم.
شادکام باشید.
نخودی
چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت 07:19
می‌گم والا از بس دیر بدیر پست می‌ذاری من دیشب خواب دیدم تا قسمت چهل و هفتم گذاشتی بعدش من صفحه رو سیو کردم بعدی بیام بخونم ….. صبح که بیدار شدم شک کردم خواب بود؟ بیداری بود؟ …. بعدش چک کردم دیدم خواب بوده …. یعنی بگم خدا چی کارت نکنه … کاشکی همون تو خواب اون هفتا قسمتو خونده بودم … جدی پشیمانم پشیمان … البته همون تو خواب هم تعجب کرده بودم که چرا یه هویی این چند قسمتو باهم گذاشتی ولی خب اینو گذاشتم پای این که خیلی به فکر ما بودی و می‌خواستی غیبتت رو جبران کنی …..
ببین آدمو به چه کارهایی وا میداری ها خانمی ……
خب بذار هفتا قسمت بعدی رو دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
من جدی معذرت می خوام از اون بلند هاش. رفتم که بذارم البته فقط1قسمت. اینقدر عجله کردم که فرصت ویرایش گیرم نیومد. شاید بعدا اصلاحش کنم ولی فعلا همین رو بذارم تا بعدا اگر اصلاح لازم بود اصلاحش کنم. کاش لازم نباشه! از دوباره کاری بدم میاد. وای برم بذارم41رو تا جناب یکی دوباره نیومده.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال39

افرا.
-بچه ها ببینید کی اینجاست!
-وای تکبال بلاخره اومدی؟
-اینهمه مدت کجا بودی؟
-راست میگه گفتیم دیگه رفتی که رفتی!
-وای چه خوشبو! این عطر چیه؟
-چه قشنگ شدی تکبال! چی زدی پر هات این مدلی شدن؟
-راست میگه به من یاد بده!

-اگر مشکلی نیست بذارید این هم حرف بزنه.
-فاخته باز تو حرف زدی؟
-من نه شما بفرمایید ولی گفتم شاید اینهمه پرسشتون جواب هم بخواد خواستم یادآوری کنم واسه جواب شنیدن باید1دقیقه به خودت زحمت بدی سکوت کنی.
به چلچله حسابی بر خورد. بقیه شاید اصلا نفهمیدن و همینطور به جیک جیک هاشون ادامه دادن.
-عه فاخته بذار بپرسیم دیگه!
-آره آخه عطرش خیلی خوبه.
-من از این رنگ ها که پر های تو شده می خوام تکبال.
-تکبال بگو دیگه!
-بابا بذارید بگه دیگه! چلچله ول کرد شما ها ول کن نیستید؟
تکبال وسط اون قیامت شاد و شیرین بلاخره به حرف اومد.
-بچه ها سلام. ببخشید دیر اومدم ولی باور کنید حسابی گرفتار بودم. بی خود خیال کردید رفتم که رفتم. در مورد عطر و رنگ هم معذرت چون نمی دونم چی هستن.
صدا ها که قطع نشده بودن دوباره اوج گرفتن.
-گرفتار چی بودی؟
-ظاهرا که خبر بدی نبوده.
-زود باش بگو بگو زود باش بگو.
-مگه میشه در مورد عطر و رنگ ندونی؟ تو ازشون استفاده کردی چطور نمی دونی؟
-راست میگه تکبال می خوایی تک باشی؟ واسه همین نمیگی؟
-باور کنید نمی دونم.
فاخته با لحنی عاقل اندر صفیح بلند و شمرده گفت:
-این عطر میخکه. رنگ پر هاش هم مال1مدل اکلیل کوهیه که با چند مدل برگ ترکیب شده. حالا اگر اسم برگ ها و طرز ساختش رو هم می خوایید بگید بلکه بشه پیداش کرد.
-فاخته معلومه تو چته؟
-من هیچیم نیست چلچله ولی شما ها گاهی واقعا توی شلوغکاری شورش رو درمیارید.
تکبال رفت گوشه لونه و به بحث لفظی سنگینی که بین فاخته و چلچله شروع شده بود نگاه کرد. به خودش که اومد دید اصلا واسهش تفاوتی نداره. انگار کرکس همراه پر هایی که ازش چیده بود، حس و حالش نسبت به اطراف و اطرافیانش رو هم از وجودش گرفته و پاک کرده بود. فاخته با آرامش و لحن و نگاه بیخیالش از پس چلچله عصبانی و شلوغ بر اومد و حسابی حالش رو گرفت. اوقات چلچله تا آخر اون شب تلخ بود و تکبال هیچ تلاشی واسه درست کردن اوضاع نکرد. باقی جوجه ها از سر و کولش بالا می رفتن و در حالی که سعی می کردن بلای چلچله سرشون نیاد با احتیاط شلوغ می کردن و تکبال بیخیال و بی تفاوت گاهی بین شلوغی هاشون سکوت می کرد و گاهی بهشون جواب می داد و گاهی می خندید و گاهی کمی سر به سرشون می ذاشت که واسه جلب رضایتشون بس بود. تکبال نه به چلچله که هر از چندی کنایه ای به فاخته و بقیه می پروند نظر کرد و نه توجهش به فاخته رفت که با نگاهی متمرکز و دقیق انگار لا به لای تار و پود ذهنش رو داشت می گشت. تا آخر شب تکبال حتی1بار هم سعی نکرد چلچله ناراضی رو که از حاشیه اعلام نارضایتی می کرد دوباره وارد جمع کنه و تلاش هم نکرد که بقیه رو از خودش دور کنه. تکبال هیچ کاری نکرد. همراه جای خالی شاهپر بلندی که دیگه نبود، جای خالی حس های منفی و مثبت به اطرافش رو هم احساس می کرد ولی این هم براش مهم نبود. نیمه شب، وقتی جوجه ها خسته از شادی و شیطنت به خواب رفتن، تکبال2تا دست ظریف رو به شونه هاش حس کرد و حتی از جا نپرید.
-هی تکی!ببینمت! تموم شد؟ باید همهش رو واسهم بگی. اصلا تو چرا الان اینجایی؟ من خیال می کردم تا هفته دیگه نمیایی. زود باش حرف بزن. چطور گذشت؟
-چی چطور گذشت؟
-عه تکی!بد نشو دیگه. ببینم تو چرا اینهمه خسته ای؟ انگار الانه که زهوارت در بره و بریزی زمین. ای بابا! تکی! داری گریه می کنی؟ چی شده؟
فاخته لحظه ای نگاهش کرد و بعد با شیطنت زیر گوشش گفت:
-نکنه دلتنگیت شده هان؟ حالا1امشب رو تحمل کن. عه تکی چته؟ قیافهش رو ببین! تو برای چی گریه می کنی؟ ببینم همه چیز رو به راهه؟ کرکس حالش خوبه؟
تکبال با حرکت سر جواب مثبت داد ولی از شدت گریه به هقهق افتاد.
-هیس!الان بقیه بیدار میشن باز شروع می کنن. تو رو خدا ساکت باش بذار بخوابن. آخه چی شده؟ دردسر داشتید؟
-نه.
-یعنی همه چیز درست پیش رفت؟
-کاملا درست.
-و تو الان جفت کرکسی؟ 1جفت درست و حسابی؟
-بله. کاملا.
-خوب الان این کجاش گریه داره؟ تکی حرف بزن جونم رو بالا آوردی بگو چی شده؟ تو چته؟
-من، من، هیچی. من فقط، فقط، من دارم ذهره ترک میشم.
-بابا بیخیال! اون زمان که جفتش نبودی باید می ترسیدی الان که دیگه نباید خیالت باشه. اون که جفت خودش رو نفله نمی کنه. فقط مواظب باش از این به بعد همیشه سیر باشه چون اگر گرسنه بذاریش تو حسابی دم دستشی. ای وای تکی! بس کن دیگه. نکنه پشیمون شدی!
-نه نه به هیچ وجه. هیچ وقت هم نمیشم. تا آخر عمرم.
-خوب پس چی؟ مشکل چیه؟
-مشکل، مشکل کرکسه. نه، مشکل خودمم.
-مشکل کرکسه؟ مگه چجوریه؟
-هیچ جوری نیست فقط، اون1کرکسه. 1کرکس با قواعد1کرکس خیلی بزرگ تر از اندازه عادی.
فاخته لحظه ای کشید عقب و به سقف خیره شد، بعد نفس عمیقی کشید و متفکر سری تکون داد.
-عجب!حالا فهمیدم. نه بابا! من خیال کردم اون1جوجه گنجشک ظریف و ملوسه. دیوونه تو جدی1چیزیت میشه. تازه میگی کرکسه؟ مگه نمی دونستی با چی طرفی؟
-نه. نمی دونستم. به جان خودش نمی دونستم.
-آخه چطور نمی دونستی؟ تو واقعا فکر نکردی1کرکس اون هم این موجودِ به توصیفِ خودت هیولا چجور مخلوقیه؟
-نه. نکردم.
-خوب اشتباه کردی. باید فکر می کردی.
-غلط کردم. وای خدا غلط کردم.
-ای بابا مسخره! غلط یا درست دیگه کردی و تموم شده. تکی ببین اینطوری گریه نکن دیگه.
تکبال بدون اختیار و بدون تلاش برای جلوگیری داشت هقهق می زد. فاخته دستش رو گرفت، بغلش کرد و شروع کرد به زمزمه. تکبال حس کرد چقدر دلتنگ این دست ها و این بال ها و این صدا و این نفس ها و این پرنده نیمه بالغ ظریف بود. کرکس این حس رو نتونسته بود ازش بگیره. حس دلتنگی واسه1عزیز رو که چند شبی ندیده بودش. گریهش بیشتر شد.
-هیس بابا بسه گریه نکن. دیوونه! مسخره! عیبی که نداره. این اول داستان کم و بیش همه اینطوری میشن. یواش یواش همه چیز دستت میاد. درست میشی. دیگه نمی ترسی. بهتر میشی. کرکس هم اینهمه می خوادت. دلش که نمی خواد اذیتت کنه. می فهمدت. مواظبت میشه. باهات راه میاد. یادت میده. تو هم باهاش راه میایی. جفتتون با هم فیکس میشید. اوضاع رو به راه میشه. زود هم رو به راه میشه. این که ترس نداره. کرکس جفتته. خیلی هم می خوادت. اگر اینطوری نبود مرض که نداشت خودش رو کنه معطل تو. می رفت یکی از جنس و مدل و اندازه خودش رو پیدا می کرد و دردسر هم نداشت. پس تو خیلی عزیزی که همچین کاری کرده. گریه نکن. بخواب تا فردا که میاد سر حال باشی. ای بابا چرا پریدی؟ هنوز که فردا نشده! بگیر راحت بخواب الان هیچ کرکسی اینجا نیست. فردا هم هیچی نمیشه. باهاش حرف بزن. باهاش کنار بیا. اون هم باهات راه میاد. اگر هم نیومد تو یواش یواش درست میشی. گریه نکن. بخواب تا خستگیت در بره. …
فاخته اونقدر گفت و گفت تا تکبال کم کم آروم گرفت و به خواب رفت. فاخته بی صدا خزید و لای پر های تکبال جا گرفت و از اونجا هم رفت جای همیشگیش روی سینه تکبال، خودش رو جمع کرد و لای پر هاش که معلوم نبود با چی حالا لطیف تر شده بودن لولید. لحظه آخر پیش از خواب سرش رو بیرون آورد و به بقیه و به تکبال خیره شد. جوجه ها همه خواب بودن. برای جنگ با سرما به هم چسبیده بودن و توی پر های خودشون مچاله شده خوابشون برده بود. تکبال هم خواب بود. فاخته آروم صداش زد.
-تکی!بیداری؟
ولی تکبال واقعا خواب بود و نفس های آروم می زد. فاخته به بقیه نظر انداخت و بیشتر توی پر های تکبال فرو رفت و لبخند زد. تکبال همچنان خواب بود. فاخته نگاهش کرد، شونه بالا انداخت و آروم زمزمه کرد:
-خودتی!
بعد لبخندی از سر رضایت زد، لای پر های تکبال جمع شد و به خواب رفت.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 08:05
کبوتر بیفکر. بعدش چی شد؟ هی بنویس زودتر بنویس خیلی بد منتظرم ببینم بعدش چی شد. بنویسیا. زود بنویسیا. ببین من اینطرفا هستم و خیلی منتظرم بنویس بقیهشو بنویس. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
معلومه شما کجا هستید؟ بیشتر اینجا اعلام حضور کنید جناب یکی دلتنگ میشیم.
از دست شما که راستش رو بخوایید خودتون1داستان هستید. به روی چشم. سعی می کنم زودتر بنویسم. شما هم دعا کن بشه سریع تر بنویسم تموم بشه خاطر جمع بشم.
ایام به کام.
مینا
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 21:16
سلام پریسا جون واسه پست قبلی میخواستم کامنت بدم اما در آخرین لحظه فهمیدم وب ویسام از روی مرورگرم پاک شده و تا اومدم نصبش کنم کل کامنتم پرید اتفاق تلخی بود ولی خوب عیب نداره سعی میکنم یادم بیاد چی نوشته بودم به علاوه نظر جدیدم.
داستاننویسیتون خیلی خیلی خیلی پیشرفت کرده شخصیتهاتونو به خوبی توصیف میکنید و بهترین نمونش هم شخصیت کرکسه نکات مثبت و منفی این شخصیترو به خوب ینشون میدین طوری که نه میشه گفت کاملا سیاهه و نه میشه گفت کاملا سفید واقعا بهتون تبریک میگم خیلی دوس دارم بدونم آخرش چی میشه تکبال میتونه کرکسرو به عنوان یه جفت تحمل کنه یا نه میتونه کبوتر بودن وتکبال بودنشو حفظ کنه یا نه ضمنا منم با جناب یکی موافقم زودتر بنویسید باور کنید روزی حد اقل 2 بار به وبلاگتون سر میزنم مگر پست جدیدی ببینم ازتون من ادامه داستانو میخواااااااااااااااام با آرزوی بهترینها

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
خوشحالم که وبویسام دوباره برقرار شده. سفید و سیاه همیشه با هم بودن و همیشه هم همینطور خواهد بود. هیچ کسی نه کامل سفیده و نه کامل سیاه. کرکس این داستان هم1جا هایی سفیده، 1جا هایی سیاه.
خدا بگم این تکبال رو چیکارش کنه! بدم نمیاد آخرش بدمش به خورد همین کرکسه تا عبرت بقیه بشه ولی… راستش رو بخوایی من خودم هم آخرش رو می خوام خیلی هم می خوام. تعجب نکن من واقعا نمی دونم آخرش دقیقا چجوریه. این جناب یکی. اثرات حضورش همه جا هست. حتی بیرون از این وبلاگ هم اثرات حضورش هست. آهای جناب یکی هستی؟
سعی می کنم سریع تر بنویسم. به خاطر خودم هم شده سعی می کنم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 23:18
سلام. خیلی این قسمت کم بود. انتظار وقایع بیشتری داشتم. پس بی معطلی میرم برای خوندن قسمت بعد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
گاهی زیاد گاهی کم، پیش میره. کاش زودتر بره! دلم می خواد این تکبال زودتر به سر انجام برسه. حس می کنم روی شونه هام سنگینی می کنه. تا تمومش نکنم خاطرم جمع نیست.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال38

فردای اون روز آسمون کمی باز تر شده ولی هوا همچنان در حال سرد تر شدن بود. منطقه سکویا در جنب و جوشی غیر معمول شب رو به پایان رسونده و هنوز آروم نگرفته بود. خورشید غیبش زده و مشخص نبود کجاست. خفاش ها نمی خواستن جستجوشون رو متوقف کنن و برخلاف اصرار کلاغ ها ترجیح می دادن روز رو نادیده بگیرن و توی گشت بمونن. وحشت گرفتار شدن خورشید به دست تکمار داشت همه رو دیوونه می کرد. خورشید نبود. نه اطراف سکویا، نه لای درخت ها، نه هیچ کجای دیگه. خفاش ها با اومدن روز دیگه کارایی چندانی نداشتن و کلاغ ها تمام سعیشون رو می کردن تا قانعشون کنن باقی گشت رو بسپارن به اون ها ولی خفاش ها می گفتن به خاطر نبودن آفتاب هنوز کمی میشه بمونن و با روز های زمستون می تونن در مواقع اضتراری کنار بیان و این1موقعیت اضتراری بود. چند نفر در اطراف سکویا چرخ می زدن تا به محض اومدن کرکس ماجرا رو بهش اطلاع بدن ولی کرکس هنوز نیومده بود و کسی هم نمی دونست مکان جدیدش از3روز پیش به این طرف کجاست. وحشت همه رو گرفته بود. توی تمام ذهن ها فقط1سوال بود و بس. خورشید کجاست؟
اون طرف رودخونه، جایی که از بس دور بود توی نگاه آسمون و زمین به هم جفت می شدن، جسمی درخشان ولی بی حرکت سایه می زد.
خورشید.
شاید خودش هم نمی دونست از کی اونجاست. از دیشب یا از دیروز یا از ساعتی پیش. براش هم فرقی نمی کرد. فقط بود. در رکودی که از تمام جهان حس می کرد فقط بود. اینقدر همونجا موند تا این رکود ساکت با صدایی درست از کنارش شکسته شد.
-سلام. تو اینجا چیکار می کنی؟ راهت رو گم کردی؟
خورشید سر بلند کرد. آروم و خسته.
-تو کی هستی؟
-من بوتیمار. و تو، ببینم تو خورشید تکمار نیستی؟
-نه. نیستم. هیچ وقت نبودم. دیگه نشونه توی جهان نبود واسه شناختنم روی سرم باشه؟
خورشید با آزردگی این ها رو گفت ولی حوصله عصبانی شدن نداشت. بوتیمار فهمید.
-همه جنگل به این نام و نشون می شناسنت. تقصیر تکماره. اینطوری پخش کرده. واسهت جایزه گذاشته می دونستی؟
خورشید بی تفاوت شونه بالا انداخت.
-نه. نمی دونستم. به جهنم.
-یعنی خیالت نیست گرفتارش بشی؟
-نمیشم.
خورشید تمایلی به حرف زدن نداشت. بوتیمار باز هم فهمید ولی ادامه داد.
-چرا اینجایی خورشید؟ الان1لشکر دارن دنبالت می گردن. تو نباید اینجا باشی.
خورشید بدون اینکه نگاهش کنه بی حوصله گفت:
-دلت می خواد میرم1جای دیگه.
بوتیمار بی توجه به لحن خورشید که به وضوح مشخص بود می خواد از دستش خلاص بشه بهش نظر انداخت و به حرف اومد.
-سکوت چاره تو نیست خورشید. بلند شو. بلند شو برو پیش دستهت. اونی که واسهش اینهمه درد داری لازمت داره. بلند شو.
خورشید خسته نگاهش کرد.
-بوتیمار!تو چجوری درد هات رو تحمل می کنی؟
بوتیمار با مهربونی بهش خیره شد.
-بلند شو خورشید. بلند شو برو. اینجا واسهت خطرناکه. تو هرچی هم که توانا باشی بدون دوست هات در برابر تکمار ضعیفی. همون طور که1بار حکم به اعدامت داد و اجراش هم کرد و الان تو نبودی اگر کرکس فریبش نمی داد.
خورشید نامحسوس لرزید.
-تو از کجا می دونی؟
-از همونجا که امروز خبر پاداش دادنش رو برای گرفتنت می دونم. تکمار گفته زنده یا مردهت رو براش ببرن ولی جایزه زندهت2برابره. چون اولا هنوز نمی خواد از دستت بده دوما تو خاصی و توانت رو واسه پیروزی به کرکس لازم داره و می خواد که هر طور شده فرمانبرت کنه. در هر صورت تو در خطری. بلند شو جانم. پاشو برو پیش بقیه. اون ها تمام دیشب رو گشتن و هنوز دارن می گردن. بلند شو. بلند شو برو. بلند شو.
بوتیمار با محبت نگاهش می کرد و اینقدر گفت و گفت تا خورشید از جاش پا شد، حرکتی به پر هاش داد و ساکت ایستاد.
-آفرین. کار درستی می کنی. معطلش نکن. بپر. مواظب خودت هم باش. تو باید حالاها باشی. برای بقیه، برای جنگ، برای جوجه های بی پرواز و برای اونی که دلت رو سنگین کرده. بپر برو.
خورشید به بوتیمار نگاهی مهربون و قدرشناس انداخت. آهی عمیق و طولانی کشید، بال هاش رو باز کرد و پرید. خورشید پرواز کرد و رفت در حالی که بوتیمار با نگاهی سراسر درد تماشاش می کرد. مثل اینکه در زوایای پروازش چیز هایی می دید که کسی قادر به دیدنش نبود. حتی خود خورشید. و چقدر بوتیمار خوشحال بود از این نکته آخر.
-همه جا رو گشتیم نبود.
-آب که نشده بره توی زمین. خوب بیشتر بگردید.
-دیگه کجا رو بگردیم؟ نبود. هیچ کجا نبود. نیست.
-این کرکس هم معلوم نیست کوشش. آخه الان زمان ماه عسل رفتنه؟
-بسه دیگه خوشبین می فهمی چی داری میگی؟
-نه بابا جدی نمی فهمم. دارم عقلم رو از دست میدم.
-به نظر من که از دستش دادی وگرنه پراکنده نمی گفتی.
-درست میگی معلوم نیست کجا ها سیر می کنم.
-آهااای خورشید اومد. دارم می بینمش. داره میاد این طرف.
با این ندا انگار1دفعه تمام درخت های اطراف تکون خوردن. 1عالمه پرنده1دفعه از لا به لای شاخه های بی برگ به هوا پریدن و مثل سیل به طرف خورشید پرواز کردن. خورشید1لحظه با حیرت به مقابل خیره شد و بعد همچنان به پروازش ادامه داد.
-خورشید!واقعا که! معلومه از دیروز تا حالا کجا بودی؟ تمام جنگل رو گشتیم. از دلواپسی بیچاره شدیم. دیگه آماده بودیم بریم از تکمار جسدت رو تحویل بگیریم. این چه کاری بود کردی؟ الان وقت قایمباشکه؟ تمام منطقه رو به هم ریختی.
خورشید نگاهی تلخ، بی حوصله و عصبانی به تیزبین معترض انداخت.
-خوب که چی؟
-که چی؟ خورشید! تو واقعا جز این هیچی نمی خوایی بگی؟ که چی؟ این حرفته؟
-بله این حرفمه و همین هم زیاده.
-خورشید ما خیال کردیم گرفتار شدی.
خورشید1دفعه از جا در رفت و با حرصی که مدت ها بود نای بیرون ریختنش رو نداشت، خشن و پرخاشجو داد زد:
-خوب که چی؟ که چی؟ که چی؟
تیزبین با حرص تماشاش کرد.
-من به کرکس میگم. مطمئن باش بهش میگم.
-خوب بگو. برو اگر پیدا کردی کجاست بهش بگو فقط بعدش جاش رو به من هم بگو.
خورشید این رو گفت و پرواز کرد و رفت طرف درخت نارنج خیلی بزرگی که لونهش اون بالا بود.
-تیزبین ولش کن مگه نمی بینی چه جوریه؟ خورشید همینطوریه. کاریش هم نمیشه کرد.
تیزبین با حرصی از جنس نارضایتی سکوتش رو شکست.
-ولی کاریش میشه کرد. اوناهاش اون که باید بیاد داره میاد.
کرکس.
همه به اون طرف نگاه کردن و بلافاصله برق شادی جای خستگی و تردید و خشم رو گرفت.
-نگاه کنید به نظرم فسقلی هم همراهشه.
-عه آره. مطمئنم که هست.
-تو از کجاش مطمئنی؟ من که جز خود کرکس کسی رو نمی بینم.
-فسقلی رو اینطوری نمیشه ببینی خنگ! به پر ها و دست هاش نگاه کن می فهمی که تنها نیست. فسقلی اون وسطه.
-آره آره دیدم. آخ کرکس کجا بودی ببینی از دیشب چه پدری در اومد ازمون.
-تیزبین حالا ول کن همون اول کاری!
-اتفاقا همون اول کاری باید بگم که خستگیم در بره.
کرکس وسط سر و صدا های غیر قابل کنترل اطرافیان رسید و درست وسطشون روی تاک فرود اومد. بعد از کلی شلوغکاری و اصرار و شیطنت خفاش ها، تکبال رو از زیر دست هاش بیرون آورد. تکبال در کنار کرکس انگار کوچیک تر دیده می شد. اونقدر کوچیک که وقتی کنار شونه کرکس و زیر بال هاش پناه می گرفت اصلا به چشم نمی اومد.
-کرکس!حسابی رفتی که رفتی! من معترضم. تو که از این در میری بیرون دردسر از اون یکی در میاد داخل.
-باز چی شده؟ اصلا مگه شما خفاش نیستید؟ واسه چی تا الان بیدارید؟ الان که نزدیک نیمه روزه!
-ما تمام دیروز و دیشب رو هم بیدار بودیم کرکس. این خورشید از دیروز غیب شد و ما هرچی گشتیم نبود که نبود.
کسی جز مشکی و خوشبین سایه نگرانی عمیق نگاه کرکس رو ندیدن.
-خوب، بعدش چی شد؟
کرکس با لحنی کاملا آروم مثل همیشه حرف می زد ولی تکبال کم مونده بود از حال بره. خوشبین با لحنی صلحجویانه جوابش رو داد:
-چیزی نشد. امروز صبح قبل از اومدن تو خودش اومد.
-عجب! خوب کجا بود؟
تیزبین با دلخوری جواب داد:
-بهمون نگفت. در جواب دلواپسی ما فقط گفت خوب که چی؟
کرکس1لحظه خیلی کوتاه اختیار برق خطرناک خشم نگاهش رو از دست داد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد.
-گفت که چی؟
-بله دقیقا همین رو گفت و همه این ها هم شاهدن.
خوشبین دوباره میانه رو گرفت تا آتیشی که احتمال برپا شدنش می رفت رو بخوابونه.
-راستی کرکس این درسته که تکمار واسهش جایزه میده؟
-بله درسته.
تیزبین ول کن نبود. لحنش همچنان آزرده و معترض بود.
-ما هم چون این رو شنیدیم2برابر ترسیدیم. گفتیم دیگه دستمون بهش نمی رسه. ولی رسید و حسابی هم بدهکار شدیم.
کرکس به قیافه آزرده تیزبین و چهره خسته بقیه نظر انداخت و با لحنی دلجویانه همه رو و به خصوص تیزبین رو مخاطب قرار داد.
-شما بدهکار نیستید. کار درستی کردید که دنبالش گشتید. اون هم مطمئنا حرف دلش رو نزده.
-ولی آخه کرکس!
کرکس با مهربونی کلام معترض و آزرده تیزبین رو برید.
-تیزبین!خورشید تمام دیشب رو نبود. شاید بهش سخت گذشته و حواسش به ارزش دلواپسی و جستجو های شما نیست. شما درست رفتید و این خیلی مهمه.
تیزبین با همون آزردگی سرش رو به نشان تأسف تکون داد.
-برای خورشید که ظاهرا خیلی مهم نبود.
کرکس مهربون تر از دفعه پیش نگاهش کرد.
-ولی برای من مهمه. من ازت خیلی ممنونم که در غیبتم واسه پیدا کردن خورشید تلاش کردی. همینطور هم از بقیه شما.
تیزبین با شنیدن این حرف ها و با دیدن نگاه رضایتمند کرکس به خودش آروم گرفت و بقیه هم همینطور. کرکس با همون لحن پیشین ادامه داد.
-خوب، الان که همه چیز درسته و شما ها هم باید حسابی خسته باشید.
-بیخیال کرکس. خورشید سالمه باقیش رو بیخیال.
کرکس دستی به شونه تیزبین زد که کم مونده بود از شادی هوار بزنه. بقیه1دفعه مثل انبار باروط منفجر شدن و در1لحظه سر و صدا از هر طرف رفت آسمون.
-کرکس تیزبین تنها نبود.
-راست میگه ما هم بودیم.
-آره بیچاره شدیم.
-کرکس من امروز2بار بد خوردم به درخت.
-راست میگه من زخمی هم شدم.
-تیزبین بهش زیاد خوش می گذره این عادلانه نیست کرکس.
-راست میگه ما هم گشتیم.
-راست میگه راست میگه.

کرکس صبورانه گوش کرد ولی شلوغی خیال تموم شدن نداشت. پس صداش رو برد بالا که همه بشنون و با خوش اخلاقی خطاب به همه تقریبا داد زد:
-شما ها چی می خوایید؟ یعنی الان باید بزنم روی شونه هاتون؟
-بعله.
-روی شونه های همهتون؟
-بعله.
-ولی شما ها واقعا زیادید!
-مگه تیزبین چیش از ما بیشتره؟
-فقط اون رو تشویقش می کنی؟
-خدا شانس بده کرکس.
-آهای تیزبین امشب نصفه شب بیا سر درخت انجیر پشت منطقه باهات کار دارم.

کرکس زد زیر خنده.
-واقعا که هیچی از عاقل بودن ندارید. اینطوری که نمیشه. خوب، بیایید1طوری با هم حلش کنیم. موافقید؟
-بعله.
-خوب پس به توافق می رسیم. ولی اول بگید ببینم خورشید الان کجاست؟
-اوناهاش اون بالا.
تکرو به بالای درخت نارنج اشاره کرد. خورشید از دور شاهد ماجرا بود. کرکس با اشاره دست بهش فرمان فرود داد. خورشید پرواز کرد و بی صدا بین بقیه فرود اومد. کرکس برخلاف انتظار بقیه و حتی خورشید، حرفی از غیبتش و از رفتارش با جوینده های دلواپسش بهش نزد. حتی باهاش بد هم تا نکرد.
-سلام خورشید. دیدم بین بقیه نیستی گفتم نکنه1موجود خوشبخت جایزه تکمار رو برده باشه. رو به راهی؟
خورشید با نگاهی خسته و بیمارگونه بهش نگاه کرد و آروم سرش رو انداخت پایین. کرکس خندید.
-این اتفاق نمی افته. مگه کسی جرات داره همچین غلطی کنه؟ اینجا فقط من از این جرات ها دارم. من هم خیال تحویلت رو نمی کنم. البته بد هم نیست اگر زمانی تحویلت بدم و عوضش به تکمار بگم از این منطقه گم شه. تو موافقی؟
کرکس جدی نمی گفت. کاملا از لحنش مشخص بود که حرف هاش فقط شوخی هستن. بقیه می خندیدن و خورشید در حالی که نگاهش رو دوخته بود به شاخه تاک زیر پاش با لحنی مثل همیشه تلخ و بیخیال و با صدایی آروم جواب داد:
-بله.
کرکس آروم روی شونهش زد و خندهش رو رها کرد.
-خورشید!تو سندت خورده به نام دسته من. به هیچ قیمتی به اون کرم خاکی نمیدمت. بذار از حرص بترکه.
همه زدن زیر خنده و خورشید فقط نفس عمیقی کشید که ته لبخندی همراهش بود. کرکس همچنان با محبت می خندید.
-از این گذشته اگر من هم1زمانی بخوام از دستت خلاص بشم و بدمت دست اون خزنده بی ریخت، این فسقلی رو چیکارش کنم؟ مطمئنم اگر فقط فکرش به سرم بزنه زمانی که خوابم این1وجبی زندهم نمی ذاره.
خفاش ها بیشتر از این مهلت ندادن.
-کرکس! تا کی در گردش باقی می مونی؟
-کرکس1تایم مشخص واسه اومدن هات بده تا بتونیم باهات فیکس بشیم.
-کرکس مارها از تعجب این مدل جفتگیریت خل شدن.
-میگم کرکس این فسقلی رو خوب از زندگی بازش کردی. این به افرا نمیره؟
-راست میگه تا کی مرخصه اون هم واسه چیزی که کسی از اطرافیان خودش نمی دونه چیه؟
کرکس دستی به سر و پر تکبال کشید و خندید.
-چرا میره. من موافق نیستم ولی ظاهرا باید فعلا بره. شاید امشب شاید فردا. ولی سریع برمیگرده. دیگه مثل گذشته اونجا زیاد نمی مونه.
تکبال هیچی نگفت. انگار اصلا نبود.
-کرکس!بگو این مدت چیکارش کردی؟ بدجوری کم حرف شده. مطمئنی این خودشه و بدلش رو واسهمون نیاوردی؟ میگم1کمی فکر کن شاید اصلیه رو خوردی و خودت یادت نیست.
صدای خنده های دسته جمعی مثل توپ توی منطقه ترکید.
-من مطمئنم ولی شما ها خیلی اطمینان نکنید.
-یعنی امکانش هست؟
-بله که هست. فسقلیِ من چنان شیرینه که هیچ بعید نیست خورده باشمش.
-بابا تعریف ها رو! جدی من اصلا یادم نمیاد تو از کسی اینطوری گفته باشی. بچه ها هیچی نگید می خوام این طنین رو به خاطرم بسپارم و ثبتش کنم.
باز هم خنده هایی که حسابی بلند بودن. کرکس در حالی که همراهشون می خندید بال هاش رو دور شونه های جمع شده تکبال حلقه کرد و در حالی که سفت به خودش می فشردش گفت:
-فسقلی عزیز دِلَمِ. هیچ بدلی هم فسقلیِ خودم نمیشه.
خفاش ها با صدای بلند هورا کشیدن و کف زدن. تکبال زیر شونه های کرکس تا حد ممکن خودش رو جمع کرده و تقریبا ناپدید شده بود.
-خوب خوب دیگه بسه. ما باید بریم و شما باید خستگی در کنید. امشب گرفتاریم.
-گرفتار؟ گرفتار چی کرکس؟ باز تکمار غلط زیادی کرده؟
-هنوز نکرده ولی شاید بخواد کنه.
-خوب بگو چی.
-امشب. حالا زمان استراحته. باشه واسه شب. الان باید بریم.
-بیخیال شو کرکس. بسه دیگه زودتر برگردید به سکویا.
-واسه چی؟ به من داره حسابی خوش می گذره. شاید واسه همیشه همونجا که الان هستم بمونم. البته به اتفاق این.
کرکس دوباره تکبال ناپدید رو محکم به خودش فشار داد.
-یعنی دیگه نمیایی روی سکویا؟ آدرس هم نمی خوایی به ما بدی؟
-نه که نمی خوام. هر زمان لازم ببینم خودم میام دیدنتون.
-پس فسقلی چی؟
-باز هم هر زمان لازم ببینم همراهم میاد تا هم رو ببینید.
خفاش ها داد و فریاد راه انداختن و خورشید سکوت کرد. کرکس نگاهش می کرد که به خودش می پیچید. انگار زیر پر هاش آتیش گرفته بودن.
-چی شده خورشید! تو معترضی؟
کرکس داد نزد. صداش اصلا بلند نبود ولی چیزی توی لحنش بود که1دفعه همه ساکت شدن و به اون و به خورشید نگاه کردن. خورشید سر بلند نکرد. کرکس پرسشش رو تکرار کرد.
-گفتم تو معترضی خورشید؟
خورشید مثل کسی که در حال خفگی باشه ولی بخواد تا جای ممکن خونسردیش رو حفظ کنه به خودش فشار می آورد ولی هیچی نمی گفت. کرکس آروم رفت طرفش. 1دستش رو با سنگینی گذاشت روی شونهش و با دست دیگه سرش رو بالا گرفت.
-مگه نشنیدی؟ جوابش فقط1کلمه هست. تکرار می کنم. تو معترضی خورشید؟
خورشید چند لحظه زیر دست ها و زیر نگاه سنگین کرکس آشکارا و به شدت به خودش پیچید. کرکس در سکوت همون طور نگهش داشته و به انتظار جواب بود. خورشید عاقبت شبیه کسی که با1فشار غیر معمول نفسش رو گرفته باشن به زور و با نفس بریده گفت:
-نه.
کرکس آهسته رهاش کرد و به همون آهستگی1قدم رفت عقب.
-حالا شد. این درسته.
بعد رو به خفاش های سراپا چشم و گوش کرد، دستی تکون داد و گفت:
-خوب دیگه بسه. بسه برید بخوابید امشب لازمتون دارم. برید سریع سریع سریع.
جمع خفاش ها1دفعه ترکید.
-پس توافق ما چی؟ گفتی حلش می کنیم.

-من امشب برمیگردم بعد از صحبت های مهم تر حلش می کنیم.
-نه نه نه. همین الان حلش کنیم.
-تو الان زدی روی شونه تیزبین.
-آره آره تا اون موقع اثرش میره و هیچی به ما نمی رسه.
-آره راست میگه.

کرکس می خندید و جمعیت خفاش ها1صدا دم گرفته بودن و بلند می خوندن:
-همین الان حلش کنیم، همین الان حلش کنیم. همین الان حلش کنیم، همین الان حلش کنیم.
کرکس لحظه ای تماشاشون کرد و خندید ولی خفاش ها از رو نرفتن.
-خوب خوب باشه. همین الان حلش می کنیم. بگید ببینم من چیکار کنم؟
-به اون1تشویق حسابی دادی به ما هم باید بدی تا عدالت رعایت بشه.
-خوب شما ها رو هم تشویق کردم.
-ولی روی شونه ما نزدی این فقط مال تیزبین بود.
-راست میگه، راست میگه. راست میگه، راست میگه.

-ای بدجنس های مسخره! الان بگید دقیقا چی می خوایید؟
کرکس هنوز می خندید و خفاش ها حسابی دلشون بزرگ شده بود و تا جایی که می تونستن شلوغ می کردن.
-ما می خواییم تو عادل باشی مثل همیشه. تو همیشه عدالت رو بین ما حفظ کردی و الان هم باید حفظ کنی.
-این ها همه حاشیه هستن. بگید چی می خوایید. زود باشید تا نظرم عوض نشده.
-نه صبر کن. منصرف نشی ها! ببین کرکس ما می خواییم1چیزی بهمون بدی تا با تیزبین برابر بشیم.
-خوب اولا یکیتون حرف بزنه که بفهمم دوما خودتون بگید چی می خوایید.
لحظه ای همهمه شد و بعد مشکی به حرف اومد.
-کرکس ما می خواییم تو برگردی با فسقلی بری بالای سکویا و دیگه نذاری بری.
تمام خفاش ها با صدای خیلی بلند مشکی رو تعیید کردن.
-شما ها واقعا خود ابلیس هستید که در جلد خفاش های بی مصرف اینجا روی زمین ظاهر شدید. یعنی جز این هیچی دیگه نمیشه باشه؟
خفاش ها همه با هم داد می زدن:
-نه، نه، نمیشه. نه، نه، نمیشه.
کرکس همچنان با ترکیبی از خشمی محبتآمیز و خنده ای مهربون داد زد:
-خوب بابا خوب. این یکی هم به نفع شما. حالا دیگه خفه شید.
هورای خفاش ها منطقه رو پر کرد. خورشید فقط به شاخه تکیه زده بود و هیچی نمی گفت. دیگه سرش پایین نبود. داشت تماشا می کرد. کرکس بهش لبخند زد. لبخندی مهربون و مقتدر. خورشید فقط تماشا کرد. تکبال دیگه کاملا هم ناپدید نبود. سرش رو از لا به لای پر های کرکس بیرون آورده بود و با خوشحالی همه رو و خورشید رو و کرکس رو و سکویا رو تماشا می کرد. شادی نگاه تکبال رو، همینطور برق شاد نگاه خورشید رو همه دیدن. از موندن کرکس و از رضایت و همصدایی بی صدای تکبال با خودشون و از همه چیز و از سر کیف همینطوری بی خودی دوباره چنان هورای بلندی کشیدن که تاک و درخت های اطرافش رو لرزوند. کرکس جفتش رو بغل کرد و از وسط دسته خفاش های ناآروم پرواز کرد و رفت بالا، به نوک سکویا رسید و وارد لونهش شد. خفاش ها هم با خیال راحت رفتن که بخوابن. روز و شب سختی رو پشت سر گذاشته بودن و کسی چه می دونست امشب و فرداشون چجوریه.
سر شب، کرکس تکبال رو به افرا برد و بهش گفت فردا صبح زود میاد که ببردش و با سرعت هرچه تمام تر به منطقه سکویا برگشت. خفاش ها هنوز از خستگی و التهاب2روزه خواب بودن. از دور خورشید رو دید که بیدار و مراقب، کاملا بدون صدا و تقریبا بدون دیده شدن از خیلی بالا توی آسمون جنگل چرخ می زد و اطراف رو زیر نظر گرفته بود. کرکس با اشاره کوتاهی از همون فاصله دور احضارش کرد. خورشید مثل سایه ای ساکت پشت سر کرکس رفت تا به بالای سکویا رسیدن. کرکس در رو باز کرد و خورشید رو با اشاره دست فرستاد داخل و بعد خودش وارد شد و در رو پشت سرش بست. نگاه خورشید به بستر بزرگ پر گوشه لونه کشیده شد و هرچند تکبال اونجا بی حس مثل جنازه ای بی روح ولو نشده بود ولی خورشید بی اختیار لرزید.
-خوب خورشید. ماجرای جایزه دادن تکمار رو حتما شنیدی.
-بله شنیدم. البته به نظر خودم1خورده دیر شنیدم. امروز صبح1بوتیمار بهم گفت.
-بله به نظر من هم لازم بود زود تر بشنوی تا بیشتر احتیاط می کردی و تنها به جا های دور و ناآشنا نمی رفتی. خوب حالا که به خیر گذشته. بگو ببینم دیگه چی شنیدی؟
-دیگه هیچی. یعنی نمی دونستم چیزی دیگه هم هست که بخوام پیدا کنم و بشنوم.
-ولی هست. و تو باید بشنوی و بدونی. اینکه بین دسته تکمار پروازی هایی هم هستن که باید مواظبشون باشیم.
خورشید کمی متعجب به کرکس خیره شد.
-پروازی؟ این رو نمی دونستم. توی این2تا جنگ آخری که چیزی ندیدیم. اگر هستن پس برای چی حاضر نشدن؟
-شاید به خاطر اینکه در اون زمان پروازی های تکمار نبودن. آخه اون زمان تکمار واسه گرفتن تو جایزه تعیین نکرده بود. اصلا حرفی از زنده بودنت و در رفتنت و اصلا حرفی از تو و بودنت نبود. کسی نمی دونست تویی هم وجود داری. متوجه که هستی.
-بله کاملا.
-خوب پس بریم سر پروازی های تکمار. ما هنوز هیچی ازشون نمی دونیم. نه از نوعشون و نه از اندازه و تعدادشون. ولی باید بفهمیم و خیلی هم زود باید بفهمیم. اینطور که تکرو فهمید و گفت اون ها توی این جنگل نیستن. جرات نکردن. ترجیح میدن اول بیشتر بدونن و تا به حال هم خیلی تلاش کردن که بدونن ولی چندان موفق نبودن. هم تکمار و دستهش و هم اون پروازی ها. اون ها می خواستن پیش از اینکه ما از وجودشون آگاه بشیم ازمون هرچی بیشتر بدونن ولی حالا ما از وجودشون مطلع هستیم و این کارشون رو مشکل کرده.
-بله، و همینطور کار ما رو. اگر می دونن که ما می دونیم پس تحقیق در موردشون باید سخت تر شده باشه چون حسابی مواظبن.
-درسته. ولی من ترجیح میدم احتمال بدم که بین اون ها پرنده شبرو نیست. اینطوری برد بیشتری با ماست.
-من خیلی باهات موافق نیستم کرکس. خودم و خودت رو ببین که پرنده شب نیستیم ولی این زمستون خواب و بیداریمون از قاعده خارج شده و شبی نیست که ساعتیش رو بیدار نباشیم.
-اما قبول داری که به هر حال در روز راحت تریم. نداری؟
-درسته. ولی بهتره زیادی روی این مطلب حساب باز نکنیم که نبازیم.
-مطمئن باش. من توجیهم و بقیه رو هم توجیه می کنم.
-ولی کرکس!این چیز ها رو توی جلسه امشب بین خفاش ها هم می شد بهم بگی. من توی گشت بودم که صدام زدی. درضمن، الان باید دوباره گویی کنی. برای چی منتظر نشدی به من هم همون موقع بگی؟
-برای اینکه جز این چیز ها حرف های متفرقه هم باهات داشتم که خیال نمی کنم دلت بخواد در جمع بزنم. ناگفته نمونه که خودم هم دلم نمی خواد.
-چه حرف های متفرقه ای؟
-یکیش این که احتمال دادم ماجرای پاداش دادن تکمار رو ندونی یا کامل ندونی ترجیح دادم اول خارج از جمع بشنوی تا آمادگیش رو داشته باشی. خوب، به نظرم بدونی این وعده تکمار یعنی چی.
-بله می دونم. من شناخته تر میشم، معروف تر میشم، دشمن هام هم زیاد میشن.
-دقیقا همینطوره. و البته حالا که پای پروازی ها هم اومده وسط اوضاعت خطرناک تر میشه. به نظرم رسید بهتره مطمئن بشم که این ها رو می دونی و اگر نمی دونی واسهت توضیح بدم. و به نظرم لازم نباشه بهت یادآوری کنم که احتیاج نیست در حضور من اون نمایش مضحک بی تفاوتی و بیخیالیت رو اجرا کنی. تو هم مثل همه زنده ها حق داری دلواپس بشی و حتی بترسی. دسته کم پیش من راحت باش.
خورشید فقط بهش نگاه می کرد و هیچی نمی گفت.
-اصلا نگران نباش خورشید. اون ها موفق نمیشن. اگر ما اشتباه نکنیم اون ها هرگز به جایی نمی رسن. تکمار واسه گرفتن تو باید از من رد بشه و بهت اطمینان میدم که تا من هستم موفق نمیشه. من فعلا هستم پس تکمار حالاها ول معطله.
خورشید آهسته زمزمه کرد:
-ممنونم کرکس.
خورشید دیگه هیچی نگفت. کرکس سکوت رو شکست.
-خفاش ها الان بیدار میشن و میان واسه جلسه امشب. باید بریم. ولی قبلش من هنوز حرف دارم باهات.
-بسیار خوب! پس بگو تا بیدار نشدن.
کرکس با حرکت سر خورشید رو تعیید کرد. با قدم های بلند و محکم ولی آهسته به طرفش رفت.
-من می خوام، بهت بگم،
و درست لحظه ای که بهش رسید2دستی شونه هاش رو خیلی سریع و خیلی محکم چسبید و سفت به دیوار پشت سرش چسبوندش. همه چیز چنان سریع اتفاق افتاد که خورشید اصلا مهلت پیدا نکرد بفهمه چی داره میشه. تنها وقتی به خودش اومد که وسط دست های قوی و عصبانی کرکس و درد حاصل از فشار شدید گرفتار شده بود بدون اینکه قدرت هیچ حرکتی داشته باشه. فشار دست های کرکس چنان محکم بود که خورشید احساس کرد بلافاصله شونه هاش از شدت درد بی حس و جفت بال هاش فلج شدن. بی اختیار زمزمه کرد:
-آآآخ!
کرکس با نگاهی بسیار خشمگین توی چشم هاش خیره شد و در حالی که هنوز با قدرت به دیوار فشارش می داد غرید:
-اگر1دفعه دیگه بی اطلاع غیبت بزنه من می دونم و تو. فقط1دفعه دیگه این غلط رو کن. بلایی سرت میارم که توی بغل تکمار در تصورت بهشت بشه. درست فهمیدی؟
خورشید حس کرد شونه هاش دارن خرد میشن.
-آآآخ!
-خفه خون بگیر فقط جواب منو بده. گفتم فهمیدی یا نه؟
-آآآخ!
-گفتم خفه شو. من جواب می خوام. اگر نفهمیدی بگو تا بهت بفهمونم. تو دیگه هرگز بدون اطلاع غیب نمیشی. فهمیدی؟ فهمیدی؟ بهت گفتم فهمیدی؟
-آخ بله. بله.
کرکس در حالی که هنوز به شونه های خورشید چنگ زده و بدون توجه به چهرهش که از شدت درد توی هم رفته بود محکم و بی شفقت2دستی به دیوار فشارش می داد دوباره هوار زد:
-من اینجا نبودم لعنتی. ولی اگر بودم از دلواپسی دیوانه می شدم و بعد از اینکه دیدمت به هیچ عنوان بهت اجازه نمی دادم جواب سر بالا بهم بدی. دیگه هرگز تکرارش نمی کنی خورشید وگرنه خودم به حسابت می رسم. تمامش رو فهمیدی؟
-بله. بله فهمیدم.
کرکس نفس عمیقی از سر حرص کشید و آروم شونه های خورشید رو رها کرد. خورشید حس کرد الانه که بی افته. کرکس از پشت پرده کلفت خشمی جنونآمیز به خورشید خیره شد. خورشید نه فحش داد نه اعتراض کرد. فقط بدون صدا شونه های دردناکش رو مالید. کرکس احساس کرد خورشید بی نهایت خسته هست. از همه چیز. ماجرای پاداش تکمار هم ضربه آخر رو زده بود هرچند هیچ کسی تصور نمی کرد خورشید به این چیز ها اهمیت بده. هیچ کسی جز کرکس.
خورشید کمی دیگه شونه هاش رو مالید ولی صداش در نیومد. دلش می خواست می شد1جایی بی افته، چشم هاش رو ببنده و بره و بره. شونه هاش هنوز درد داشتن ولی خورشید برخلاف انتظار کرکس هیچی نگفت. حتی با حرص همیشگیش هم نگاهش نکرد. به خودش که اومد دست های کرکس ایندفعه مهربون و با محبت1مقتدر قوی تر که قادر و آماده محافظته2طرفش بودن. خورشید سر بلند نکرد. کرکس بی اون که حرفی بزنه به شونه های خودش تکیهش داد و به سر و پر و شونه هاش دست نوازش کشید. خورشید در کمال خستگی رها شد و سرش رو روی شونه کرکس تکیه داد. زمانی که کرکس سکوت رو شکست، صداش بی نهایت آروم و مهربون بود و هیچ با خشم چند لحظه پیشش هماهنگی نداشت.
-خوش شانس بودم که دیر فهمیدم. زمانی که دیگه غیبتت تموم شده بود. تو واقعا نباید بی اطلاع و تنها جایی بری که نشه پیدات کرد خورشید. الان جنگل واسهت خیلی خطرناکه. تو که نمی دونستی توی دسته اون تکمار عوضی پروازی هم پیدا میشه. اگر گرفتار می شدی پس گرفتنت ممکن بود محال باشه. به خصوص اینکه ما نمی دونستیم کجا هستی. تا می رفتیم بفهمیم هرچی نباید بشه می شد. خورشید! اگر پیدات نمی شد من خیلی دلواپس می شدم.
هیچ کدوم نفهمیدن چقدر گذشت. صدایی از پایین، خیلی پایین تر از لونه کرکس هر2تاشون رو از جا پروند.
-آهای!کسی اینجا نیست؟ آهای! آهاااای!
خورشید مثل فنر از جا پرید و به طرف صدا خیز برداشت ولی کرکس شونهش رو گرفت و کشیدش عقب.
-نه. صداش آشنا نیست. اول من میرم.
خورشید کشید عقب. کرکس در رو باز کرد و رفت بیرون و خورشید هم بی صدا پشت سرش خارج شد. اون پایین، کمی بالاتر از درخت های کنار سکویا، چندتا سیاهی انگار وسط شب شناور بودن. خورشید با فرمان بی صدای کرکس همونجا موند و کرکس پرواز کرد و رفت کمی پایین تر ولی طوری توی هوا متوقف شد که از مهمون های ناخونده بالاتر باشه.
-سلام ناشناس ها. چرا کسی هست. تا شما ها دنبال کی بگردید. خوب چی می خوایید؟
-کرکس؟ تو کرکسی؟ همون کرکس معروف؟
-معروف نمی دونم هستم یا نه. برام هم فرقی نمی کنه. من کرکسم. خوب، این از من. بقیهش. شما چی هستید؟ اینجا چی می خوایید؟ کوتاه، مختصر، مفید. منتظرم.
-کرکس! درست همون هستی که شنیدیم. البته به صورت منفی. یعنی منفی گفتن ازت ولی ما فعلا هیچ نظری نداریم تا ببینیم و بفهمیم.
-پس بجنبید و بفهمید که من گرفتارم. فهمیدن شما گیر من نیست. از خودتون بگید که من بفهمم.
-ما سبز قبا هستیم. تعجب نکن. می دونیم الان زمستونه ولی این تکمار و دار و دستهش نظم و قاعده طبیعت رو به هم ریختن. اومدیم ازت کمک بخواییم. چون گفتی خلاصه بگیم داریم تند میگیم. راستش دسته تکمار از دست تو و دار و دستهت توی این جنگل به کسادی خوردن و واسه جبران این کسادی به منطقه ما ناخنک زدن. ما کرکس نداریم به دادمون برسه. می ترسیم اونجا رو واسه خودشون امن ببینن و بمونن. کسی از بینمون جرات نکرده بیاد اینجا باهات حرف بزنه. ما اومدیم.
-عجب! خوب اگر کسی جرات نکرده بیاد شما ها واسه چی اومدید؟ و تو واسه چی پیش باقی همراه هات که عقب تر هستن و آماده شدن که اگر لازم شد در برن نیستی؟
-چون من خودم پدر5تا جوجه ام. گفتم میرم هرچی بادا باد. یا تو گوش میدی یا نفلهمون می کنی. از این بالاتر که نیستش. تو راحتم کنی باز بهتره تا تماشا کنم جوجه هام به کام مارها میشن و بعدش خودم معلوم نیست چی سرم بیاد. خلاصه همراه بقیه اومدم دیگه. حالا دیگه با تو.
کرکس لحظه ای به اون پرنده و باقی همراه هاش که با تردید و آماده فرار وسط زمین و هوا مونده بودن خیره شد.
-شما که توی منطقه من نیستید. واسه چی تصور کردی من خودم رو به دردسر میندازم؟
-من تصور نکردم. من فقط اومدم که خاطرم جمع باشه هر کاری از دستم می اومده کردم. اگر نمی اومدم بعدا عذاب این تردید که شاید احتمالش بود تو کمک کنی ولم نمی کرد.
پیش از اینکه کرکس حرفی بزنه گوشه پر هاش آروم کشیده شد. برگشت و خورشید رو دید که درست کنار دستش با نگاهی که1000حرف واسه گفتن داشت بهش خیره شده بود.
-خورشید!آخه میگی من چیکار کنم؟
-اون پدره کرکس. جوجه هاش بهش امید بستن. واسه همه کوچولو ها پدر و مادر هاشون قهرمانن. وحشتناکه اگر مثل جوجه های منطقه کاج این ها هم به کام مارها بشن اون هم در برابر نگاه پدر ها و مادر هاشون. از دردناک تلخ تره. هم واسه جوجه ها و هم واسه پدر و مادر ها.
کرکس بلند و واضح خطاب به خورشید و اون پرنده های منتظر گفت:
-ولی من نه پدرم نه مادر.
پرنده ها کمی کشیدن عقب. خورشید ولی پر هاش رو محکم تر کشید.
-کرکس!
کرکس لحظه ای به چشم هاش خیره موند، بعد نفس بلندی از سر درموندگی کشید و به طرف پرنده ها برگشت.
-شماها!از کجایید؟ الان می خوایید دقیقا من چیکار کنم؟
-ما از دشتیم. می خواییم1کاری کنی تکمار خیال کنه یعنی باور کنه ما زیر نظر تو هستیم تا دست از سرمون برداره. یعنی بهش ضرب شصت نشون بدی تا بترسه و پیشروی نکنه.
-دشت؟ شما ها از دشت هستید؟ اونجا که خیلی از اینجا دوره! و شما می خوایید که من…
پر هاش از شدت کشش و تکون های خورشید درد گرفتن. با خشم برگشت که سرش داد بزنه ولی خورشید چنان نگاه معصوم و شفافی بهش می کرد که دلش نیومد. خورشید توی سکوت با نگاهش انگار داشت درد تمام مادر ها و پدر های دشت رو فریاد می کشید. کرکس انگار صدای ضربان دلِ تنگِ خورشید واسه از دست رفته هاش رو از نبض نگاهش می شنید. آروم و با محبت دست های خورشید رو گرفت و پر های خودش رو از لای پنجه هاش بیرون آورد.
-واسه چی اونجا معلق موندید؟ بیایید جلو تر ببینمتون!
-نه. ببخش کرکس ولی اینطوری امن تره.
-شما ها که بهم اعتماد ندارید چجوری ازم کمک می خوایید؟ نمی ترسید از طرف خود من خطر خودتون و خونواده هاتون رو تهدید کنه؟
-راستش رو بخوایی چرا، می ترسیم. ولی گفتیم تو هرچی خطرناک باشی یکی هستی و مگه1نفر هرچی هم بزرگ باشه چقدر می تونه صید کنه؟ دار و دستهت هم که شنیدیم جوجه پرنده ها رو نمی خورن. خطر تو1نفر از تکمار و دستهش کمتره. این بود که…
-خوب فهمیدم. دسته کم برید دور تر روی یکی از این درخت ها بشینید خستگی در کنید. اینطوری وسط راه برگشت از بین میرید. امشب رو بمونید تا فردا صبح بریم ببینم اون دشتتون کجاست.
پرنده ها چنان خوشحال شدن که توی سیاهی شب تکون های شادشون راحت دیده می شد.
-من می سپارم سیر و سیرابتون کنن و بهتون جا بدن. فردا پیش از بالا اومدن روز حرکت می کنیم. الان هم برید بین شاخه های نزدیک ترین تاک به پیچک ها فرود بیایید و منتظر بمونید. نگران نباشید خودم اونجا نمیام. یکی رو می فرستم که حضورش از مال خودم بی خطر تر باشه.
پرنده ها در حالی که به طرف تاک مورد نظر کرکس پرواز می کردن این دفعه دسته جمعی و با صدایی که هرچند خسته بود ولی خوشحالی و امید درش موج می زد بلند گفتن:
-ممنونیم کرکس. تو اصلا شبیه چیزی که دشمن هات گفتن نیستی. ممنونیم.
-برید. برید استراحت کنید تا آب و غذا واسهتون برسه بعدش هم بخوابید تا صبح فردا.
سیاهی ها رفتن و محو شدن. کرکس به طرف خورشید که نگاهش از شادی و سپاسی بی انتها برق می زد برگشت.
-خفاش ها رو احضار کن خورشید. امشب حرف زیاده که باید گفته بشه. باید بجنبیم. 1کسی رو هم بفرست کلاغ ها رو آگاه کنه و بگه فردا تمامشون رو لازم دارم و باید فردا صبح خیلی زود آماده حرکت باشن. درضمن، هرچند لازمه این ها رو به خفاش ها هم بگم ولی شاید فراموش کنم پس بهتره حالا بهت یادآوری کنم که اگر شد و یادت بود به خاطرم بیاری توی جلسه امشب بگم و اگر نشد خودت یادت باشه. در غیبت من تو و خفاش ها اولا اجازه نمیدید مارها بفهمن که من و کلاغ ها نیستیم، دوما مواظب جنگل میشید، سوما مواظب خودتون هستید که طوری نشه. مطمئنا من و کلاغ ها فردا شب رو اینجا نیستیم ولی به احتمال خیلی قوی تا عصر پس فردا برمیگردیم. باقیش رو بذار خفاش ها هم بیان تا دوباره گویی نکنم. پیش از شروع جلسه تک پر و جفتش لالا رو هم بفرست به این پرنده های خسته برسن. من فردا حوصله ندارم توی راه کولشون کنم. اگر بی افتن جاشون می ذارم.
خورشید به نشان محبتی عمیق برای لحظه ای بسیار کوتاه بال های براقش رو دور شونه های کرکس حلقه کرد، محکم فشارش داد و پیش از اینکه کرکس فرصت کنه حرفی بزنه سبکبال و بی صدا مثل باد پرواز کرد و برای اجرای فرمان کرکس رفت. کرکس که از این عمل ناگهانی خورشید کمی یکه خورده و از شدت فشار بال های بلند و لطیفش نفسش برای لحظه ای خیلی کوتاه گرفته بود فقط آروم خندید و زمانی که خورشید از نظرش وسط سیاهی ناپدید شد، روی درخت گردوی بلندی که درست زیر پا هاش بود فرود اومد و از اون بالا به انتظار جمع شدن خفاش ها روی تاک پهن و کوتاهی که کنار درخت گردو بود به تماشای تاک نشست.
شب سیاه زمستون به طرز بی رحمانه ای سرد بود. نگاه تاریک و ابری آسمون گویای این بود که دوباره بارش برف در پیشه.
دیدگاه های پیشین: (2)
یک دوست
جمعه 9 آبان 1393 ساعت 22:59
سلام بر پری همون پری ای که من رو با دستانهاش به کهکشان میبرتم به آبیهای پاک و صاف آسمون میبرتم. توصیفت از نگاه ها در موقعیتهای مختلف به عنوان نماد خشم نگرانی دلتنگی دلواپسی تمنا شوق تشکر و… … فوق العاده هست فوق العاده، فقط میتونم بگم این مهارت یک سیاه مشق نویس نابلد نیست. بسیار زیبا هستند. شبت آرام ایامتم به کام* عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
باور کنید با این کلام شما حسابی خجالت می کشم باور کنید. چه کیفی داشت اگر این ها که میگید بودم ولی…
کاریش نمیشه کرد. من فقط پریسام و باقیش رو بیخیال. ولی ممنونم از لطف همیشگی شما.
نگاه های توی داستان من. من فقط تصور می کنم. و جز تصور، از شنیده هام هم کمک می گیرم. مثلا توی داستان هایی که خوندم همه جا مثلا واسه توصیف حالت خشم1نقش عصبانی گفته شده توی نگاهش برق خشم بود یا مثلا چشم هاش از شادی درخشید یا همچین چیز هایی. آقا الان من رمز کارم رو لو دادم؟ یعنی باطل شد؟ باید برم1شیوه دیگه پیدا کنم این یکی لو رفت!
ممنونم از حضور عزیز شما دوست عزیز من.
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:37
سلام. و بالاخره من به تکبال و ماجراش رسیدم.
به خودم تبریک میگم.
البته این کار شما رو سخت می کنه که باید بنویسید و زود تر هم بنویسید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. از دست این تکبال! به جان خودم اگر دستم بهش برسه. ببین1الف کبوتر چه همهمون رو گذاشت سر کار؟
به خاطر خودم هم شده باید سعی کنم زودتر بنویسم بلکه زودتر تموم بشه و خلاص بشم از دست دیوونگی های این.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال37

صبح فردا تمام جنگل چنان در سکوت فرو رفته بود که انگار هیچ وقت زنده نبوده. همه جا1دست سفیدپوش و کاملا بی حرکت و کاملا ساکت. بعد از اون شب شلوغ این سکوت انگار به موجودیت جنگل سرو و جهان فشار می آورد ولی کسی نمی خواست و شاید هم نمی تونست این سکوت رو بشکنه. پرنده های جنگل سرو تا خود صبح خواه ناخواه از دور با صدا ها و نور های ناشناس اعماق جنگل همراهی می کردن و درست با زدن سپیده که همه چیز1دفعه متوقف شد همه رفتن که خستگی دیشب رو با خوابی سنگین تلافی کنن. در منطقه سکویا هم هیچ حرکتی نبود. به محض زدن اولین اشعه صبح، کرکس همراه جفت کبوترش پرواز کرد و به بالاترین شاخه سکویا رفت و وارد لونهش شد و درست در همون لحظه انگار صدا و تصویر تمام دیشب رویایی بود که1دفعه به پایان رسید. روز کاملا بالا اومده بود ولی جنگل، پرنده ها، درخت ها و زمین و حتی زمان خواب بودن. نه صدایی، نه حرکتی، نه هیچ نشونی از حضور هیچ زنده ای، ولی بود. نشونی ناپیدا بود. سایه ای که بی صدا اطراف سکویا می چرخید و آهسته تا بالاترین نقطه مجاز می رفت و تا اندازه ای که جراتش اجازه می داد به اون دیوار های سفت و بسته بالای سکویا نزدیک می شد و اطرافش می چرخید و باز می چرخید. مثل اینکه دنبال راهی بود تا نگاهش رو از دیوار های بی روزنه عبور بده و اون طرف رو ببینه. هوهوی باد که توی بال های بلندش می پیچید توی اون سکوت سنگین انگار زیادی بلند بود. چنان بلند که به نظر می رسید الان همه جنگل رو بیدار می کنه. خورشید دلواپس، پریشون و خشمگین بی آرام و بی صدا در اطراف منطقه، اطراف سکویا و اطراف لونه محصور و بسته کرکس می چرخید و می چرخید. برای همه موجودات منطقه سکویا1چیز مسلم بود. اینکه تا کرکس از لونه خارج نشه هیچ کسی جرات شکستن سکوت رو نداره. فرقی نمی کرد چقدر طول بکشه. حتی مارها هم در حال و هوای غیر معمول جنگل گم شده بودن و هرچند حسابی لازم می دیدن دلیل این اوضاع رو پیدا کنن ولی ترجیح داده بودن این جویندگی رو به زمان بهتری موکول کنن. و این انجماد سنگین همچنان ادامه داشت.
خیلی گذشت. شاید1نیمه کامل از روز رفته بود که چندتا سایه دیگه جرات کردن با حضور بی صداشون سکون جنگل رو بشکنن. چنان بی صدا و نامشخص می اومدن و می رفتن که به راحتی می شد در وجودشون تردید کرد. و این بود تا بلاخره بعد از نیمه روز، در بسته لونه بالای سکویا باز شد و کرکس با همون هیبت همیشگی خارج شد، بدون توقف پرواز کرد و رفت و در پهنه آسمون گم شد. بلافاصله انگار زندگی به منطقه اطراف سکویا برگشت و چه با ضرب هم برگشت! کلاغ ها مثل تیر پرواز کردن و زندگی رو از سر گرفتن و حتی خفاش ها هم که ترجیحا توی روز اثری ازشون نبود مشغول رفت و آمد شدن. خورشید بی توجه به تردیدی که همه رو گرفته بود و بدون اینکه خیالش باشه در حال انجام کاریه که همه دلشون می خواست انجامش بدن ولی جراتش رو نداشتن، بلافاصله بعد از رفتن کرکس پرواز کرد و در برابر نگاه های کنجکاو، بی تاب و منتظر بقیه خودش رو به بالای سکویا رسوند. با ضربه ای محکم در بسته لونه رو به ضرب هرچه تمام تر باز کرد و وارد شد.
-تکی! تکی!کجا هستی؟
خیلی زود به جوابش رسید. تکبال روی بستری از پر بی حرکت ولو شده بود. خورشید با وحشت به طرفش خیز برداشت. نگاهش کرد، صداش زد، وارسیش کرد و همه جاش دنبال اثر و نشونه چیزی گشت که اینطور جنازه وار روی پر ها انداخته بودش، ولی تنها مزیت این جستجو این بود که دید تکبال نفس می کشه.
-تکی!بلند شو! تکی!
ولی تکبال خواب بود. چنان که انگار با طلسم خوابش کرده بودن. خورشید لحظه ای تماشاش کرد. بغلش کرد، تکونش داد، سعی کرد بیدارش کنه. ولی تکبال خواب بود. چطور کسی می تونست اینهمه خسته باشه؟ خورشید با دلواپسی و حرصی که کم مونده بود دیوانهش کنه محکم و خشن تکونش داد.
-تکی! مگه زنده نیستی؟ پاشو!
ولی نتیجهش فقط ناله ای ضعیف بود و جسمی که در خودش فشرده شد و مشخص کرد صاحبش هم بی نهایت خسته هست و هم توی تمام استخون هاش احساس درد داره و در مجموع ترجیح میده حرکتش ندن. تکبال با وجود تمام این ها بیدار نشد. خورشید لحظه هایی طولانی بهش خیره موند. کنارش نشست و تماشاش کرد. تکبال خواب بود. تمام پر هاش به طرز افتضاحی به هم ریخته و نامرتب بودن. خورشید با احتیاط و پرهیز از تشدید دردش آروم همه پر هاش رو صاف و مرتب کرد. خیلی طول کشید ولی بلاخره انجام شد. تکبال در تمام این مدت بیدار نشد. فقط گاهی از فشار آروم دست خورشید توی خواب در خودش مچاله می شد و ناله ای که اصلا شبیه صدا نبود رو نجوا می کرد. خورشید حس می کرد به شدت لازم داره که جیغ بزنه، بپره، بدره و کرکس رو1000تیکه کنه.
-تکی! آخ تکی! با خودت چه غلطی کردی؟ این چه داستانی بود که خودت رو سُر دادی داخلش؟ این چه غلطی بود کردی؟
صدایی، ورودی، حضوری، کرکس.
-سلام خورشید. اگر درست خاطرم مونده باشه در رو بسته بودم. و باز هم اگر درست خاطرم مونده باشه تو می دونی که در بسته یعنی بدون اجازه وارد نشید. شاید هم من زیادی روی حافظه تو حساب کردم.
خورشید سر بلند کرد و به کرکس که بالای سرش ایستاده بودخیره شد. لحظه ای هیچی نگفت. هیچ حرفی نزد. هیچ حرکتی هم نکرد. به شدت احساس خستگی و درد و سنگینی داشت. حس می کرد تمام احساس های بد روی روحش سنگینی می کنن. و1دفعه ترکید.
-تو! توی لعنتی! تو موجود کثیف لجنخوار کمان خورده بی خاصیت روانی! با این چیکار کردی؟ چه بلایی سرش آوردی؟ نکبت لجنی! لاشخور مزخرف به درد نخورِ…
کرکس اولش سکوت کرده و بهش خیره شده بود. بعد با آرامشی که اصلا با خشم بی مهار اون لحظه خورشیدِ دیوانه از حرص هماهنگ نبود، سیل فحش ها و هوارش رو برید و آروم شونه هاش رو نوازش کرد.
-چی شده خورشید؟ اینهمه دلواپس نباش. اتفاقی نمی افته. فسقلی یا همون تکیِ تو فقط خسته شده. بیدار میشه مطمئن باش. اون فقط1کبوتره. یادت که نرفته. الان هم تا دلت بخواد خسته هست. خود تو هم همینطور. واسه چی خستگی در نمی کنی؟ تو هم خسته ای و هم تشنه. اول رفع اتش کن و بعد رفع خستگی.
کرکس خیلی سریع بود. خورشید مهلت پیدا نکرد به این فکر کنه که چی داره میشه. به خودش که اومد اون برگ نیمه شفاف توی دست کرکس کاملا خالی بود و تمام لونه و تمام جهان دور سرش می چرخیدن. حس می کرد کرکس جایی در اون طرف مه غلیظی که هر لحظه کلفت تر می شد با چابکی بلندش کرد و با ملاحظه و آهسته روی1دسته علف نرم خوابوندش و حس می کرد که آروم دستی به پر هاش کشید و مثل اینکه باهاش حرف می زد:
-بخواب خورشید. راحت بخواب. جهان با همون روال همیشگیش داره می چرخه و لازم نیست تو مواظب چرخیدنش باشی. تو مواظب خودت باش. مواظب خودت هم نباش. من مواظبتم. فقط بخواب. بخواب خورشید بخواب. …
خورشید تسلیم خوابی بی اراده از جهان بیداری دور و دور تر شد و رفت. نه خورشید و نه کرکس هیچ کدوم مشکی رو ندیدن که درست پشت سر خورشید دزدانه وارد شده و خودش رو مخفی کرده بود و از اول ورود خورشید تا حالا تمامش شده بود چشم و گوش و می شنید و تماشا می کرد. مشکی تماشا می کرد تا لوح خاطرش شاهدی باشه واسه ثبت خورشیدی که تکبال نشناخت.
خورشید بعد از مقاومتی هرچند خیلی ضعیف اما با تمام توان در برابر دست های کرکس که روی علف ها نگهش داشته بودن، به ناهشیاری باخت و به خواب رفت. بیدار که شد شب بود. چند لحظه ای طول کشید تا بفهمه کجاست. سکویا، لونه کرکس. ولی کرکس و تکبال هیچ کجا نبودن. جستجو بی فایده بود. اون ها واقعا نبودن. نه توی لونه و نه بیرون و نه هیچ کجا. زندگی شبانه جنگل جریان به ظاهر عادیش رو طی می کرد. خفاش ها توی جنگل پخش بودن و سرشون به شکار و به گشت شبانه و به هر چیز دیگه ای گرم بود. خورشید کلافه و وحشی از وحشت همه جا رو گشت.
-آهای خوشبین! لعنت به همهتون! اون کرکس لعنتی کجاست می دونی؟
-سلام خورشید. بیدار شدی؟ کرکس گفت هر زمان پا شدی بهت بگیم1گشتی اون طرف منطقه صنوبر بزنی. ظاهرا فقط کار خودته.
-کرکس خودش کجاست؟
-راستش خورشید اون به ما نگفت کجاست. فقط گفت لازمه1کمی بره و هر جا هم رفته جفتش رو هم برده. البته از صبح تا الان5-6باری اومده و رفته ولی تنها. عه اوناهاش خودش رسید.
خورشید معطل باقی حرف های خوشبین نشد. مثل تیر به طرف کرکس پرواز کرد و اگر کرکس نگرفته بودش به شدت توی آسمون بهش برخورد می کرد.
-کجا بردیش؟ بهم بگو کجا بردیش؟
-سلام خورشید! صحت خواب! رو به راهی؟
-مزخرف تحویلم نده گفتم چیکارش کردی؟ کجا بردیش؟
-خورشید!اگر درست واسهم توضیح ندی و همینطور دیوونه باقی بمونی به این نتیجه می رسم که هنوز خسته ای و خواب لازم داری. حالا آروم باش. بیا فرود بیاییم و روی درخت مثل2تا موجود عاقل حرف بزنیم ببینم تو چی میگی.
خورشید تقریبا با زورِ بال های کرکس همراهش روی1درخت گردوی خیلی بزرگ فرود اومد ولی آروم نبود.
-کرکس!تو! …
-نه نه نه. گفتم آروم. آروم خورشید آروم. آروم باش. حالا شد.
خورشید سعی کرد بال های کرکس که تنگ و سفت دورش حلقه شده و کاملا مهارش کرده بودن رو بزنه کنار ولی موفق نشد. خیلی زود فهمید که با جنگ به جایی نمی رسه پس ترجیح داد فعلا به کرکس گوش بده و به فرمانش راه بیاد تا بعد.
-آفرین خورشید. پس توان تسلط بر خودت رو داری. این شد. حالا واسهم بگو چی می خوایی بگی. نه اینطوری. آروم و شمرده. می خوام حرف بزنی نه عربده. گوش میدم.
خورشید دید واقعا راهی جز این نیست. پس به هر زحمتی بود خشم دیوانهش رو مهار کرد، نفس عمیقی برای جمع کردن توان و تمرکزش کشید و سکوت رو با صدایی آهسته ولی نه آروم شکست.
-کرکس! با تکی چیکار کردی؟ کجا بردیش؟
کرکس با آرامش کامل نگاهش کرد.
-تکی؟ منظورت جفت منه دیگه بله؟
-بله. بگو الان کجاست؟ تو کجا بردیش؟
-الان جای بدی نیست. بردمش1جای امن. جایی که خاطرم جمع باشه. جایی که لازم نباشه تعجب کنم از دیدن افرادی که نمی خوان بفهمن مفهوم در بسته یعنی چی. جفت من الان جاییه که تا خودم نخوام دستت بهش نمی رسه. دست هیچ کسی بهش نمی رسه. خورشید! حس و حالت واسهم محترمه. ولی تو باید یاد بگیری که من تکمار و خفاش ها و کلاغ ها و بقیه ای که باهاشون سر و کار داشتی نیستم. تو باید به خاطر بسپاری که من قادرم بهت اجازه ندم هر زمان غیبت داشتم در بسته لونهم رو باز کنی بری بالای سر جفت من و زمانی که برگشتم فحشم بدی و در مورد رفتارم باهاش ازم توضیح بخوایی. هر رفتاری که تا الان با هر کسی داشتی و داری برای من اهمیتی نداره. با خودشون حلش کن ولی اجازه نمیدم فراموش کنی که من متفاوتم و رفتارت با من باید متفاوت باشه. و تا زمانی که خاطر جمع نشم چیز هایی که باید رو به خاطر سپردی این وضع عوض نمیشه. خورشید! خاطرت باشه که با هوار زدن و ماجرا درست کردن در برابر من به جایی نمی رسی. و خاطرت باشه که من10000تا جای امن و راحت بلدم که برای ابد بتونم جفتم رو اونجا از نظر تو و از نظر های دیگه مخفی نگه دارم. پس به جای این قیافه که به خودت گرفتی و کلماتی که آماده کردی فکر کن و عاقل باش.
خورشید در حالی که از خشم انگار هر لحظه1000بار بی صدا منفجر می شد با صدایی که تمام سعیش رو کرده بود تا بلند نشه به حرف اومد. خورشید عصبانی بود و کرکس آروم.
-تو نمی تونی اینطوری ادامه بدی. تکی باید بره به افرا. غیبتش مشخص میشه.
کرکس بی تفاوت و همچنان با آرامش شونه بالا انداخت.
-غیبتش مشخص میشه؟ خوب بشه. من نمی خوام بره به افرا. من اصلا نمی خوام بره جایی مگر با خودم. دیگه اجازه نمیدم به اون لونه کذایی روی افرا بره.
خورشید با صدایی که از سر جنون خشم به غرش بیشتر شبیه بود خندید.
-حتما این کار رو بکن تا سروی ها همه پشت سر اون ماده کفتره واسه فهمیدن دلیل ناپدید شدنش راه بی افتن گیرت بیارن و زنده آردت کنن. جونور نفهم مادر تکی الان خاطرش از بچهش جمعه چون حضورش روی افرا محسوسه. اگر ببینه تکی کلا ناپدید شده خاک این جنگل رو به توبره می کشه و اولین کسی که خاکستر میشه تویی. راستی اون یکی بچهش رو هم دیدم. چیز خطرناکی شده واسه خودش. البته هنوز زیر پر مادرشه و تا ابد هم همونجا می مونه ولی در همون پناهش و به فرمان پناهگاهش حسابی به درد آتیش زدنت می خوره. نشون به اون نشونی که وقتی من دیدمش وسط1دسته خیلی خیلی بزرگ زنبور تقریبا ناپدید شده بود. زنبور ها خیلی خاطرش رو می خوان. احتمالا از سر محبت به ایشون حرف مادرش رو هم می خونن. به نظرم بد نیست فراموشت نشه چی ازم شنیدی. مطمئن باش هرچی هم که باشی از دست اون ماده کبوتر در نمیری. اگر تکی غیبش بزنه اون ها تمام جنگل رو روی سرت خراب می کنن. می دونی که درست میگم. دیگه با خودت.
کرکس زد زیر خنده و با خوش اخلاقی گفت:-
واه بله. اون ماده کفتره. مادریه واسه خودش. دلم می خواست یکی از این مادر ها داشتم.
و بعد در حالی که می خندید ادامه داد:
-اون کبوتر آخرین موجودیه که دلم می خواد باهاش طرف بشم. خوب بله شاید درست بگی. باشه پس می برمش به افرا و تو می تونی بری اونجا ببینیش. البته اگر بتونی به1لونه پر از جوجه پرستو نزدیک بشی و خیالت به عواقبش نباشه.
کرکس بعد از گفتن این جمله ها لحظه ای به خندیدن ادامه داد و بعد جدی شد. با همون جدیت اول و با همون آرامش دوباره به حرف اومد.
می بینی خورشید؟ فسقلی به افرا بره یا نره واسه تو هیچ تفاوتی نداره. مگر اینکه رضایت بدی از دور ببینیش البته زمان هایی که از اون لونه مزخرف می زنن بیرون. خیال نمی کنم جالب باشه.
خورشید حالا دیگه از فشار حرصی که به زور مهارش کرده بود آشکارا می لرزید.
-کرکس!تکی رضایت نمیده. اون جفتته نه بردهت. اصلا موافق نیست اینطوری باهاش تا کنی.
کرکس با اطمینان و همون اقتداری که هرگز کسی ندیده بود حتی ترک برداره نگاهش کرد.
-جفت من با هر چیزی که من موافق باشم موافقه. ایندفعه که واسه ملاقات بقیه آوردمش چند لحظه مهلت داری ازش بپرسی که معترض هست یا نه. البته باید بجنبی چون زیاد نمی مونه و زود باید ببرمش.
خورشید دیگه نتونست تحمل کنه. حس می کرد صدای سوتی کشدار و تیز توی سرش می پیچید. بدون اختیار و بدون تصمیم قبلی از جا پرید که کرکس رو بزنه ولی کرکس که از همون اول حواسش جمع بود به موقع جنبید. اون تونست ضربه های خورشید رو بگیره ولی کلمات موضوع دیگه ای بودن.
-تو واقعا1روانی کثیفی کرکس. تو، تو، تو موجود عوضی، تو جات فقط توی سیرکه و بس. بلاخره هم باید بری همونجا تا عقل نداشتهت رو درمونش کنن لعنتی! تو، تو، تو آشغال روانی! تو، جونور بی ریخت وحشی عوضی! …
کرکس با آرامش کامل خورشید عصبانی رو عقب نگه داشت و تماشاش کرد. اونقدر با نگاه آروم تماشاش کرد تا خورشید خسته شد و از نفس افتاد.
-با سیرک تهدیدم نکن خورشید. من اونجا نمیرم. ولی تو اگر به این رفتارت ادامه بدی احتمال میدم1جایی بری. شاید تا مدتی به جهان خواب بی رویا و بعدش هم تا زمانی که حالت جا بیاد و به خودت مسلط بشی لای پیچک ها. خوب دیگه بسه. من دیرم شده. فسقلی تنهاست و خوشش نمیاد. راستی خوشبین بهت گفت؟ هر زمان تونستی باید بری اطراف منطقه صنوبر1گشتی بزنی. اونجا خیلی نا امنه و این بی تجربه ها رو نمیشه بفرستم. این گشت رو تو باید بری. من دیگه واقعا نمی تونم بمونم خورشید. می بینمت.
درست در لحظه آخر خورشید دست کرکس رو چسبید.
-کرکس!کجاست؟ بگو، کجاست؟
-جاش بد نیست. ولم کن گفتم که دیر کردم.
صدای خورشید خسته و لحن کرکس همچنان آمیخته با آرامش1فاتح بی شفقت بود.
-کرکس!بگو کجا؟ نگفته نرو.
-چیزی نیست خورشید. اگر شد فردا2تایی میاییم می بینیمتون.
-کرکس!نه.
-بله. هر غفلتی1طاوان داره. تو باید جریمه هات رو بدی. و تا زمانی که مطمئن نشم به دَرسِت وارد نشدی من بهم خوش می گذره. راستی، در مورد افرا تو درست گفتی. با اینکه هیچ خوشم نمیاد ولی تحلیلت رو می پسندم. اجازه میدم فعلا به اون افرای داقون بره تا ببینم چی پیش میاد. البته خودم می برمش و خودم پسش می گیرم. خوب دیگه. تا بعد.
کرکس بی خشونت ولی به زور دستش رو از دست خورشید بیرون کشید و در حالی که هر2دست خورشید رو توی دست هاش می فشرد حرف های آخر رو بهش زد و پرید. خورشید لحظه ای تماشاش کرد و خواست پشت سرش پرواز کنه و به تعقیبش بره ولی خیلی زود منصرف شد. به طور حتم کرکس این رو حدس می زد و اجازه نمی داد خورشید یا هیچ کسی دیگه بفهمن کجا میره. خورشید داقون از حرص و دلواپسی و همه چیز رفتن کرکس رو تماشا کرد. کرکس رفت و در پهنه آسمون سیاه شب ناپدید شد. خورشید لحظه ای از خشمی جنون آمیز لرزید و بعد بلند شد و به طرف منطقه صنوبر پرواز کرد. مشکی مثل شبحی ناپدید از پشت شاخه پهن درخت گردو اومد بیرون، با احتیاط به اطراف نظر انداخت و زمانی که از غیبت خورشید و کرکس مطمئن شد پرید و رفت.
فردای اون روز کرکس چندین بار اومد و رفت ولی تکبال در هیچ کدوم از این دفعات همراهش نبود. خورشید هیچی نمی گفت و کرکس هم انگار هیچ اتفاقی پیش نیومده بود. بقیه حال تکبال رو ازش می پرسیدن و کرکس کوتاه و سرحال جواب می داد. خورشید حرفی نمی زد. کرکس مثل همیشه باهاش مهربون بود. انگار حرص و خستگی خورشید رو اصلا نمی دید. اون روز و فرداش گذشت. روز سوم خبر جفتگیری عجیب کرکس به گوش مارها رسید. این خبر موجی عجیب بینشون ایجاد کرد. اولین سوالی که بینشون هیس هیس شد این بود.
-این کبوتر چی داشت که جفت کرکس شد؟-
دونستن جواب این پرسش ظاهرا برای مارها خیلی مهم تر از حد انتظار دسته کرکس بود. چون به خاطرش تن به خطر بزرگی دادن و اقدام به فرستادن جاسوس به منطقه سکویا کردن که همون شب به وسیله خورشید، خوشبین، تیزبین و مشکی دستگیر شد. عقربی بسیار بزرگ که هیچ خفاشی تا به حال عقرب از اون بزرگ تر ندیده بود. موجود وحشتناک بیچاره به چه زحمتی از منطقه دید خفاش ها گذشته و به سکویا رسیده بود بی اون که بدونه کرکس و جفتش اون بالا نیستن و زمانی فهمید که دیگه دیر شده بود. کسی نفهمید اون موجود عجیب حرف و آگاهی به درد بخوری برای فاش کردن داشت یا نه چون عقرب به محض اطمینان از اینکه با خورشید طرفه در1حرکت سریع برگشت و نیشش رو در پشت خودش فرو کرد و بلافاصله مرد. تیزبین نگاهی به جنازه وحشتناک عقرب که با راست شدن دم کجش2ونیم برابر اندازه اولش شده بود رو به خورشید کرد و با خنده گفت:
-مثل اینکه تو واقعا ترسناکی خورشید. این بی خاصیت زهر خودش رو به ضربت احتمالی تو ترجیح داد. خورشید! شنیدی؟
خورشید مات به مقابل خیره شده بود. خورشید خسته بود. در این3روز جایی نمونده بود که نگشته باشه ولی تکبال هیچ کجا نبود. خوشبین آروم دستی به شونهش زد که در نتیجهش خورشید به شدت از جا پرید.
-خورشید!اون حیوون دیگه مرد. من فکر می کنم لحظه ای که زنده هم بود تو بدون درک تماشاش می کردی. چرا نمیری بخوابی؟ الان3روزه که داری پرواز می کنی! تو واقعا خسته ای. نمی خوایی که بی افتی! بیا همراهم بریم. تو باید حتما خستگی در کنی.
تیزبین که هنوز نگاهش به عقرب مرده بود خوشبین رو تعیید کرد.
-آره برو. من اینجا مواظبم. چیزی نمیشه. به هر حال تو سالمت بیشتر به کار میاد. این تازه اولشه. مارها به این سادگی دست بردار نیستن. ولی راستی، جدی این فسقلی چی داشت که جفت کرکس شد؟
خوشبین در حالی که می خندید جوابش رو داد:
-باید از نگاه کرکس دید تا شاید فهمید. شاید هم نه. حواست به این اطراف باشه. من بر می گردم.
-مطمئن باش خوشبین. حواسم هست. هی! خورشید رو ببرش حتما حتما خوابش کن. داره از خستگی می پاشه.
اون ها رفتن. یعنی خوشبین خورشید رو با خودش برد. خورشید رو که انگار توی خواب بین بیدار ها می چرخید. تیزبین به مشکی خیره شد.
-مشکی! تو هم مثل اینکه همچین بیدار نیستی. این چه رفتاریه؟ تمام جونت شده بود چشم و چفت شده بود به خورشید. مطمئن باش اگر حالش معمولی بود1چیزی بارت می کرد. اگر کسی این حال و هوات رو ببینه خیال می کنه خاطر خاهش شدی.
مشکی با خستگی گفت:
-می دونی چیه تیزبین؟ در کنار تمام گرفتاری های این اواخرِ ما مزخرف گفتن های تو هم واقعا معذلیه واسه خودش.
مشکی چنان عادی و بی تفاوت این ها رو گفت که تیزبین چند لحظه بهش خیره موند و توی ذهنش دنبال مطلب مهمی گشت که خیال می کرد باید از کلام مشکی بفهمه. زمانی که متوجه موضوع شد مشکی همچنان بدون تغییر حالت به مقابل خیره شده بود. تیزبین اصراری در پنهان کردن خندهش نداشت پس رهاش کرد تا بیاد و بلند بشه و مشکی رو هم نه به اون شدت ولی کمی بخندونه.
شب بعد کرکس اومد و خبر ها رو گرفت. با شنیدن ماجرای سردرگمی مارها حسابی خندید.
-عجب عجب!پس حسابی سرگرم شدن! خوب بذار بشن.
-بله کرکس اون ها حسابی درگیر فضولی هستن ولی1کمی بیشتر مواظب باش. به نظرم خورشید این اواخر1چیزیش هست.
-چشه؟
-نمی فهمم. به ما که نمیگه. ولی خوشبین می گفت بهت بگم ببینی چه دردشه. مثل اینکه داره داقون میشه.
-باشه درستش می کنم. فعلا تو بپر مشکی رو پیدا کن بگو سریع برسه به سکویا باید ببینمش.
-چیزی شده؟
-نه نشده. دلم واسهش تنگ شده می خوام ببینمش.
-می فرستمش بیاد.
تیزبین پرید و رفت در حالی که دلش می خواست مشکی رو بکشه. کرکس بیخیال مشغول چرخ زدن در اطراف شد.
صبح روز بعد سر و صدا منطقه رو برداشت. کرکس همراه جفت کبوترش به منطقه سکویا اومده بود. خفاش ها از خواب روزانه پریدن و اومدن ببینن چه خبره. تکبال لای پر های کرکس مخفی بود. زمانی که به اصرار بقیه آهسته بیرون اومد1لحظه سکوت کامل همه رو گرفت. فسقلی دیروز رو اصلا نمی شد شناخت. دیگه به هیچ عنوان شبیه خودش نبود. هیچ چیزش کبوتر نبود. چنان عوض شده بود که تمام خفاش های آشناش هم از تعجب ماتشون برد. انگار در غیبت 3روزهش کاملا یکی دیگه شده بود. به طرز آزار دهنده ای آراسته، بی حرف و خسته. مشکی اولین کسی بود که سکوت رو شکست.
-وای فسقلی خودتی؟ چه قشنگ شدی آفرین! بهت نمیاد از این هنر ها بلد باشی.
-راست میگه فسقلی جریان چیه؟ تو اینهمه وارد بودی؟
-ببین اصلا نشناختمت. الان سر بالا نمی کنی و هیچی نمیگی که چی؟
-راست میگه می خوایی بگی خودت رو گرفتی واسمون؟
-فسقلی!به من یاد میدی با بال هام چیکار کنم شبیه مال تو بشه؟ فقط1کمی هم بشه قبوله.
-راست میگه آخه تو زیادی قشنگ شدی.
تکبال وسط شوخی و خنده ها آروم لبخند می زد.
-کرکس!نمیشه این فسقلی واسهمون کلاس نذاره؟ بابا چرا حرف نمی زنه؟ ماده کفتر هم نشدیم کرکس اشتباهی بزنه بلکه بپسنده و ما بشیم جفتش و اینطوری خودمون رو بگیریم.
شلیک خنده بود که رفت هوا. کرکس هم می خندید و تکبال فقط لبخند می زد. کرکس بعد از خنده دست روی شونه تکبال گذاشت و آروم تکونش داد.
-نمی خوایی چیزی بگی فسقلی؟ باهاشون حرف بزن.
تکبال نگاهی سریع به کرکس انداخت که از نظر ها پنهان نموند. همینطور سری که کرکس به نشان رضایت تکون داد. و تازه اون موقع بود که تکبال سکوتش رو شکست ولی صداش بلند نبود.
-بچه ها ممنونم. ولی من هنر ندارم. بلد هم نیستم چجوری پر و بال هاتون این مدلی میشه. آخه کار خودم نیست. کرکس اینطوری درستم کرد. نمی دونم چی بهم زد اول پر هام سنگین شد بعدش این مدلی شدم. اسمش رو بهم نگفت. شما بپرسید شاید به شما بگه.
سر و صدا بود که قطع نمی شد.
-بَه کرکس تو هم بله؟
-باور کن نمی دونستیم ظریف کاری هم ازت بر میاد.
-کرکس!میشه1بار پیش چشم ما سر و پرش رو درست کنی؟ می خواییم در اون حالت ببینیمت.
-راست میگه احتمالا اون لحظه حسابی لطیف و مهربونی کرکس.

بازار خنده حسابی داغ بود و کرکس در حالی که بال هاش رو دور شونه های تکبال حلقه کرده بود همراه بقیه می خندید. تکبال بیشتر از همیشه بهش چسبیده و توی خودش و توی پر های کرکس و زیر بال های سنگینش بیشتر از همیشه جمع شده بود و انگار می رفت که در حمایت کرکس از نظر ها محو بشه.
اون روز تکبال همراه کرکس ساعتی رو با خفاش ها موند. همچنان آروم و خسته و بی صدا. و زمانی که کرکس اعلام کرد باید برن تکبال بی اختیار لرزید و بدون اینکه بفهمه تقریبا از روی حکم غریظه خودش رو به تکرو که از همه نزدیک تر بود چسبوند، دستش رو گرفت و زیر شونهش مچاله شد. تکرو که ساعتی پیش تازه از1ماموریت تحقیق طولانی2روزه برگشته و کمی گیج خستگی بود، لحظه ای متحیر و مردد به تکبال نگاه کرد و بعد خیلی آروم و خیلی مهربون شونه های ضعیفش رو با بال هاش پوشوند و با لحنی اطمینانبخش و محبتآمیز بهش گفت:
-فسقلی!کرکس خیلی خاطرت رو می خواد. تو واقعا براش عزیزی. مطمئن باش.
و در همون حال تکبال که به شدت می لرزید رو تحویل جفتش داد. نه تکرو خیالش بود کسی این ها رو دید یا ندید نه کرکس و نه تکبال. ولی خورشید همه رو دید و شنید. خفاش ها بیخیال در حال داد و فریاد و اعتراض به کرکس بودن و ازش می خواستن بیشتر بمونه و اصلا برای چی باید بره و… کرکس با خوش اخلاقی فاتحانه و مقتدرانه ای که به نخوت می زد و البته برای کسی غیر عادی و تازه نبود در جواب اعتراض خفاش ها قانعشون کرد که باید بخوابن تا برای شب سرحال باشن. خورشید1لحظه به چشم های تکبال خیره شد. توی نگاه کبوتر1چیز به وضوح خونده می شد.
-رویا تموم شده بود!.-
بله رویا تموم شده و این تعبیر تاریکی بود از رویایی شیرین ولی کوتاه که حالا داشت تمام تیرگیش رو بی پروا آشکار می کرد. تکبال به شدت خسته بود. خسته و بی صدا و تسلیم.
لحظه آخر تقریبا بی حرف از همه اون هایی که سر به سرش می ذاشتن و می خندیدن و باهاش حرف می زدن جدا شد، لای دست های کرکس گم شد و رفت. خورشید بعد از رفتن کرکس و تکبال غیبش زد و تا صبح فردا هیچ کجا دیده نشد.
دیدگاه های پیشین: (5)
Sepanta
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 12:43
سلاااااااااااااااااااام همسفر ؛ خوبی ؟ چقد دلم برات تنگ شده بود

پاسخ:
وای سلام آشنا.
احوال شما؟ گفتم دیگه اینجا رو و من رو فراموش کردید. امیدوارم این مدت که نبودید خیلی خیلی خیلی بهتون خوش گذشته باشه از نوع ماندگارش.
خوشحالم که باز هم هستید. دلم تنگ شده بود.
ایام به کام.
پرواز
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 16:49
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام /…حال0-تون چطوره ؟؟؟؟منو میشناسید آیاااااععععععععع ؟؟؟میگم من سوال دارم ازتون راجع ب گوشی اندروید …میتونم ایمیلتونو داشته باشم؟اگه دوس نداشتین ایمیلتونوو ب هم بدین اشکال نداره بیام سوالامو اینجا ب1پرسمممممم؟

پاسخ:
بَه بَه اینجا رو! سلام جناب پرواز!
احوالات شما؟ خیلی خوش اومدید. راستش من هنوز اون اندازه که باید به اندروید وارد نشدم و می ترسم ازم چیز بپرسید جواب رو بلد نباشم ضایع بشم. ولی با اینهمه ایمیلم رو میدم خدمتتون ولی پروازیش اگر دیدید زیاد نابلدم توی محله یعنی همون گوش کن خودمون ضایعم نکنید گناه دارم.
pri.end.13@gmail.com
این بود ایمیل من.
این طرف ها هم اگر خواستید و تونستید تشریف بیارید و هر جا راحت بودید بپرسید. کاش بلد باشم!
حالا جدی:
امیدوارم بتونم پرسشی اگر هست، بهش جواب کارگشایی بدم. خوشحال شدم که اینجا دیدمتون جناب پرواز. باز هم از این کارها کنید.
ایام به کام.
پرواز
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 21:31
ممنون از لطف و زحمتی ک میکشیننننن/حتما مزاحمتون میشم ….

پاسخ:
شما مراحمید جناب پرواز. فقط لطف کنید اون ساطور محترمتون رو ندید بگیرید. آخه اگر اینجا ساطور بکشید بچه های محله نیستن به داد برسن و اینجا هم مثل گوش کن کوچه خیابون نداره که بخوام در برم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:06
پس بالاخره به هم رسیدن. چه رسیدنی! امیدوارم آخرش معمولی تموم بشه. دیگه نمیگم خوب چون شک دارم ولی دوست دارم قهرماناش کشته یا نابود یا گم نشن.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
بله بلاخره به هم رسیدن. خدا بگم چیکارشون کنه با این رسیدنشون. من هم امیدوارم آخر ماجرا خیلی تاریک نباشه. دسته کم اگر آفتابی نیست مهتابی باشه نه به سیاهی قیر. تا خدا چی بخواد.
ایام به کام.
Sepanta
یکشنبه 11 آبان 1393 ساعت 14:49
فراموش که محاله ؛ یه مدته وارد کار جدیدی شدم . یه کم واسه این وقت کم میارم .
ولی حتما میام وبلاگ قشنگت رو می خونم پریسا جان .

پاسخ:
کاش این کار جدید هرچی که هست عجیب خیر باشه! وبلاگ من رو بیخیال. ایام به کام باشه باقیش خیالی نیست. چه کامنت شما اینجا باشه و چه نباشه شما1آشنای عزیز هستید آشنا.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال36

جنگل از سرما یخ زده بود. خاک، آب رودخونه، تنه درخت ها، همه چیز زیر لایه نازکی از یخ انگار رویایی دیده می شد. کرکس رفته رفته توان از دست رفتهش رو دوباره به دست می آورد و می رفت که دوباره به پهنه آسمون جنگل سرو برگرده. هنوز نمی تونست خیلی بالا بپره ولی دیگه بقیه به این سادگی نمی تونستن توی بستر نگهش دارن. تکبال همچنان روی افرا، در منطقه سکویا، بین خفاش ها و کلاغ ها و زیر بال های خورشید می چرخید. با بهتر شدن کرکس اوضاع کمی پیچیده تر شد. کرکس اصلا با ادامه تمرین های تکبال موافق نبود و دیگه نمی شد این از تکبال مخفی بمونه. کرکس به صراحت فرمان توقف داد و خورشید هم طبیعتا توجه نکرد. و این گاهی بین خورشید و کرکس درگیری هایی درست می کرد که به خاطر وجود تکبال شاید به ظاهر چندان جدی نمی شد. ولی باعث شد که خورشید تکبال رو قانع کنه که تا حد ممکن بدون اطلاع کرکس ادامه بدن. تکبال هرچند چیزی نفهمید ولی رضایت داد. تکبال هرچی می کرد سر در نمی آورد که قوی تر شدنش چه ربطی به مارها داره و هر زمان هم از خورشید می پرسید یا جوابی نمی گرفت یا توضیحاتی که می شنید انگار از سر عمد از مرحله پرتش می کردن به طوری که تکبال اصلا یادش می رفت از کجا شروع کرده بود. پس بیخیال می شد و می رفت سر کسب موفقیت های بیشتر و جلب رضایت خورشید. با گذشت زمان کرکس قوی تر و قوی تر می شد. و بلاخره زمانی رسید که خفاش ها و کلاغ ها و خود کرکس و بدون اطلاع بقیه، تکبال خیلی منتظرش بودن. کرکس اعلام کرد که بیشتر از این خیال نداره در انتظار بمونه و می خواد هرچه سریع تر با تکبال کبوتر جفت بشه. بقیه که ظاهرا از هر چیزی که مورد رضایت کرکس واقع می شد رضایت داشتن از این مورد هم کاملا راضی بودن و اصلا خیالشون نبود که این2تارو در کنار هم به عنوان1جفت تصور کنن. 1کرکس غول پیکر و1کبوتر معمولی که حتی مثل باقی کبوتر ها پروازی هم نبود و باید لای پر های جفت ناهمگونش گم می شد تا بتونه بره آسمون. کسی به فکر این چیز ها نبود. کرکس با این جفت شدن موافق بود و باقیش هیچ اهمیتی نداشت. حتی موافقت خود تکبال. که البته مشکلی هم وجود نداشت. تکبال ظاهرا کاملا موافق بود چون کسی ندیده بود به هیچ چیز از طرف کرکس هیچ اعتراضی داشته باشه. ولی این وسط بودن افرادی که دور از نظر بقیه و دور از نگاه کاوشگر و خطرناک کرکس به مواردی که بقیه نمی دیدن فکر می کردن، تصورش می کردن و از دلواپسی فردا هایی که هر طور می دیدن سفید نبود به خودشون می لرزیدن.
-تمام امروز افتضاح بودی تکی. 4-5دفعه رو اگر نگرفته بودمت الان هیچیت باقی نبود. معلومه چه غلطی می کنی؟
-معذرت خورشید.
-معذرت و مرض! چیزی نمونده بود ولو شی روی1کوه تیغ. مگه ندیدی؟
-نه. ندیدم. ببخشید. واقعا ندیدم.
-برای چی ندیدی؟ کجا بودی؟
-راستش، اون بالا. تا حالا همچین چیزی دیده بودی؟
خورشید سر بلند کرد و به خط پرواز1دسته پرنده خیره شد. خطی عجیب که در فواصل مشخص می شکست و از فاصله دور هم می شد راحت فهمید که تشکیل دهنده هاش هم جنس نیستن.
-اون ها فرمان بر های کرکس هستن. 1دسته خفاش و1دسته کلاغ. این بیچاره ها واقعا مشکل دارن. تنگ غروب رو انتخاب کردن که هر2طرف کمتر اذیت بشن و بتونن با هم بپرن.
-خوب اون ها چرا باید با هم بپرن؟
-برای اینکه مقصد رو کلاغ ها بلدن ولی برای انجام کار دست های خفاش ها باید باشه. کلاغ ها شب مشکل دارن و خفاش ها روز. از طرفی هم باید حتما هر2مدل پرنده باشن. واسه همین تو الان1همچین ماجرای مسخره ای رو تماشا می کنی.
-ولی اون ها دارن کجا میرن؟
-اون ها میرن کوه.
-کوه؟ برای چی؟
-برای اکلیل کوهی. کرکس اکلیل می خواد. هرچی هم من و خوشبین بهش میگیم یا تا بهار تحمل کنه یا بیخیال اکلیل کوهی بشه به سرش نمیره. کرکس اکلیل می خواد و کلاغ ها می دونن کجا پیدا میشه. ولی اولا رفتنش توی این فصل خیلی خطرناکه دوما جمع کردن و آوردنش دست لازم داره نه منقار و در نتیجه کار کلاغ ها نیست. به نظرم دیگه توضیح لازم نباشه.
-اکلیل کوهی توی این فصل؟ الان که نفس از سرما یخ می زنه اکلیل کوهی چجوری گیر میاد؟
-تکی! تو کرکس رو نشناختی. اگر بگه اکلیل کوهی می خواد پس یعنی باید اکلیل کوهی در بیاد، گیر بیاد، و اینجا باشه. هیچ ولی و اگری هم نداره. و الان کرکس اکلیل می خواد. می فهمی؟
-بله به نظرم بفهمم ولی این اکلیل کوهی، خورشید! کرکس اکلیل به چه دردش می خوره؟ برای چی می خواد؟
-برای پر های تو می خواد بچه. مثل اینکه کسی خیالش نیست تو بدونی یا ندونی. ولی به نظر من بد نیست اگر فرصت شد یکی یادش بی افته که بهت بگه تا بدونی. چیزی نمونده تو جفت کرکس بشی. اکلیل هم امروز فردا می رسه. تعجب نمی کنم از دیدن این قیافه مضحکت که بهم میگه چیزی نمی دونستی.
-یعنی الان؟ یعنی به همین زودی.
-بله بچه نفهم همین الان. به همین زودی.
تکبال سعی نکرد تعجبش رو پنهان کنه. نمی تونست. توجهی هم به نگاه عصبانی خورشید نداشت. باز هم نمی تونست. مثل اینکه جز خودش همه می دونستن چی داره میشه. کرکس خیالش نبود که بهش چیزی بگه. تکبال به خودش اومد و دید نه تنها از این رفتار کرکس حرصی نیست بلکه داره از ته دل به اکلیل کوهی فکر می کنه و لبخند می زنه. چه فرقی می کرد کرکس چه رفتاری می کنه؟ چه فرقی می کرد چیزی بهش گفته یا نگفته؟ چه اهمیتی داشت که همه خفاش ها و همه کلاغ ها تاریخ جفت شدنش رو با کرکس می دونستن ولی خودش بی اطلاع بود؟ چه اهمیتی داشت که فهم و عقل تکبال اونقدر هیچ دیده شده بود که حتی زمان جفت شدنش با کرکس رو نمی دونست و کرکس به جای خودش و به جای تکبال از هرچی که باید آگاه بود؟ برای تکبال در اون لحظه هیچ کدوم از این ها هیچ اهمیتی نداشت. تکبال جفت کرکس می شد. جفت کرکس. برای همیشه. این یعنی امنیت، یعنی عشق، یعنی پرواز! پرواز! بالا، بالا، بالاتر. راستی پر های تکبال با اکلیل کوهی چه شکلی می شدن؟ تکبال اکلیلپوش چه مدلی بود؟ احتمالا کبوتر قشنگی می شد. حقیقت این بود که خیلی ها از قشنگیش تعریف زیاد کرده بودن و بدون هیچ مبالغه یا شکسته نفسی تردیدی نبود که تکبال1جفت اکلیلپوش قشنگ می شد.
-ببینم بچه! تو داری به چی می خندی؟
تکبال به شدت از جا پرید و خیلی سریع خودش رو جمع و جور کرد.
-من؟ خوب هیچی. ببخشید من فقط…
-مثل اینکه بدت نیومد. موجود بی مغز دارم بهت میگم چند شب دیگه جفت کرکس میشی و خودت اگر من نمی گفتم تا شب آخر نمی دونستی. تو به جای اینکه توی فکر بری و به چیز های جدی تر فکر کنی توی اون کله کوچیک و پوکت خیال می بافی و با خودت می خندی؟ تکی! واقعا هیچی جز این درخشش مسخره در نظرت نمیاد؟ خیالت نیست چی داره میشه؟
تکبال به چهره خورشید که معلوم بود بیشتر از این تحمل نداره نقاب خشم درونش باشه خیره شد. خورشید چش بود؟ اصلا چه چیز این ماجرا اینهمه بد بود که خورشید رو اینطوری عصبانی کنه؟ تکبال ترجیح داد بیخیال از کنار ماجرا رد بشه ولی خورشید ول کن نبود. پس تکبال لحظه ای با نگاه آروم به خورشید خیره شد، جراتش رو جمع کرد، نفس عمیقی کشید و با لحنی آروم شبیه نگاهش زمزمه کرد:
-خورشید! این چیزی که اینهمه عصبانیت کرده واسه من اصلا خیالی نیست. بهم نگفت که نگفت. بلاخره که می فهمیدم. لابد اینطور درست بوده. من که از این چیز ها سر در نمیارم.
خورشید تقریبا ترکید.
-تکی! این زندگی خودته. یعنی خیالت نیست که در موردش حق آگاهی هم بهت نداده؟
تکبال با همون آرامش که خورشید رو از شدت حرص دیوانه می کرد جوابش رو داد.
-نه. خیالم نیست. تو هم اینقدر حرص نخور.
خورشید لحظه به لحظه عصبانی تر می شد و تکبال همچنان به طرز وحشتناکی آروم بود. انگار تصویر اکلیل کوهی بین اون و خشم خورشید و بین اون و ایراد های این ماجرا و بین اون و تمام جهان واقعی اطرافش حائل شده بود و خود تکبال هم هیچ اعتراضی به این حائل شدن نداشت.
-تکی! تو واقعا زده به سرت؟ آخه چرا با خودت این کار رو می کنی؟ تکی! تو داری اشتباه می کنی. این راه که میری درست نیست.
-خوب درست نباشه. هر کسی توی عمرش بلاخره باید1راهی بره دیگه. همیشه هم تمام رفته ها میگن آخ که چه اشتباه کردیم!اگر می شد برگردیم! ولی کسی برنمی گرده و همه اشتباه میرن. بذار یکیش هم من باشم.
اون ته مونده تحمل خورشید هم بلاخره تموم شد و خطاب به تکبال هوار کشید:
-تکی! جفت شدن تو و کرکس به اندازه کافی اشتباه هست. دیگه افتضاحش نکن. تو تا همین جاش هم داری مرتکب1فاجعه میشی.
-فاجعه؟ خورشید! فاجعه زندگی منه که به دست باده. تماشام کن! سرنوشتم رو ببین! من از اینکه هستم موفق تر نمیشه باشم. بذار همینطوری پیش بره. من ناراضی نیستم. خیلی هم داره بهم خوش می گذره.
-تکی باور کن اینطوری نیست. تو هیچیت نیست. زندگیت هم هیچیش نیست. تو فقط نمی تونی پرواز کنی و جز این هیچیت کسر نیست بلکه بیشتر از بقیه همجنس هات هم هست. این کار رو نکن تکی. این کار رو نکن.
نگاه تکبال رو غباری از جنس گرفتگیِ تلخِ تلخکامی پوشوند.
-وای چه دید بزرگی داری خورشید! من هیچیم نیست فقط پروازی نیستم. و تو خیلی بلند می بینی که این در نظرت هیچ میاد. موجودیت1پرنده به پریدنشه. و من هیچی نیستم. من پروازی نیستم و پیرو این بی پرواز بودنم اصلا پرنده نیستم و پیرو این پرنده نبودنم از اونجایی که زمینی هم نیستم پس هیچی نیستم و پیرو این هیچ بودنم اصلا جزو زنده ها نیستم. کرکس تمام این ها رو بهم داد. اینجا من همه چی هستم. کبوتر بی پروازی که کسی نمی تونه به خاطر بال های بی پروازش نبیندش. تا چند شب دیگه هم به گفته تو میشم جفت کرکس. میشم کسی که بال هاش اصلا به چشم نمیاد که کسی خاطرش باشه پروازی هستن یا نیستن. کرکس خودش می بردم بالا. اگر بال هم داشتم دیگه لازمم نمی شدن. حالا من به چی باید معترض باشم؟
خورشید از شدت خشم به وضوح می لرزید و حرصش رو هوار می زد.
-این مزخرفات رو کرکس کرده توی سرت؟ تو باید خودت باشی نه تراوش موجودیت کرکس. تو1وجود مستقل هستی و اون داره کاری می کنه که تو بدون خودش نه ماهیت داشته باشی نه هویت و نه موجودیت. اون نیستت می کنه. تو تبدیل به چیزی میشی که بدون حضورش دیگه اصلا نیستی. تکی! این ها رو بفهم.
-من نمی فهمم خورشید. واقعا نمی فهمم. راستش رو بخوایی نمی خوام هم بفهمم. ترجیح میدم دیگه از این چیز ها بهم نگی.
-ولی من باید بهت بگم بچه نفهم. خیلی چیز های دیگه هم باید بهت بگم. از جمله اینکه کرکس بدون این نکبتی که سر شخصیت تو میاره هم جفت تو نیست. تکی! کرکس1مردارخواره. تو سر تا پات حرکته. تو اگر1روز آروم1جا بی افتی بیمار میشی و کرکس حق این حرکت رو برای تو قائل نیست. کرکس تو رو بی روح می خواد. بی روح و بی حرکت و بی توان. مرده ای که فقط برای خودش زنده هست و در باقی موارد هیچی نیست. تو براش چیزی نیستی که خودت خیال می کنی. عشق کرکس از جنس عشق تو نیست. کرکس عاشق1عروسکه. کرکس1مرده زنده نما می خواد که به امر خودش نفس بکشه و به فرمانش بمیره تا دفعه بعد که باز لازمش داشته باشه و با فرمان وحشی خودش زندهش کنه. کرکس1جفت زنده مثل تو نمی خواد. کرکس خواهان چیزیه شبیه به طعمه های مردهش که توی لونه نگهش داره و هر زمان لازمه جنگ طلبی ها و خشم و حس و درنده خویی هاش رو باهاش ارضا کنه و خاطر جمع باشه که اون طعمه نفس داره و می مونه واسه دفعه بعد و دفعه های بعد تا هر زمان که دلش بخواد. تکی!کرکس1درنده خونخواره که از تمام همجنس هاش خطرناک تره. اون نابودت نکرد نه به خاطر عشق بهت. اون زندهت گذاشت به خاطر خودش. به خاطر حس و هوس و تمایلات وحشی خودش. اون درنده وحشی زندهت گذاشت به خاطر هوس های وحشی خودش و حالا داره باهات جفت میشه برای خاطر کامجویی های بیمار و وحشی خودش. تو باید بفهمی. باید بفهمی.
تکبال که دیگه آروم نبود مثل فشنگ از جا در رفت و صاف و سفت در برابر خورشید ایستاد.
-همینجا تمومش کن. اجازه نمیدم بهش توهین کنی.
-ببین بچه! من بهش توهین نکردم. من فقط ذاتش رو واسه تو توضیح دادم. باز هم میدم. این ها که شنیدی و نشنیده گرفتی توهین نبودن. این ها فقط بخشی بودن از طبیعت خونخوار همراه با ذات بیمار و عوضی کرکس عزیزت. و تو نمی فهمی.
تکبال پر هاش رو تا حد ممکن باد کرد، سرش رو بالا گرفت و هوار زد:
-ذات عوضی؟ تو به خاطر مدل موجودیت کرکس متهمش می کنی؟ نکنه ذات خودت رو فراموش کردی؟ تا به حال خودت رو دیدی؟ می دونی چجوری سیر شدی تا به اینجا رسیدی که اینقدری بشی و واسه کبوتر های بی تجربه ادای فرشته های نجات رو دربیاری؟ تو شکار نکردی؟ تو خون ندیدی؟ تو جز علف هیچی نخوردی؟ حالا خیال کردی چون جناب تکمار جانت نظرت رو نگرفته دیگه شدی ضربت خورده روزگار و منجی بی پرواز هایی شبیه من که به خودت تلقین کنی وجودت از خون زنده های دیروز پاکه و از امثال کرکس پاک تری؟ کرکس رو همه دارن می بینن. تو خودت رو ببین که به گفته خودت نصف بیشتر عمرت معلوم نیست زیر زمین توی بغل اون ماره چه داستان ها که نداشتی. خودت رو بررسی کن و این بالا به بقیه برچسب نزن. آخ!
سیلی خورشید چنان محکم و قوی بود که تکبال مثل1پر ناقابل پرت شد1طرف. سرش خورد به شاخه و حس کرد دنیا دور سرش چرخید. خورشید سریع خودش رو رسوند بالای سرش.
-تکی! چیزی شدی؟
-برو به جهنم خورشید.
-بذار ببینم سرت چی شده.
-نمی خوام. واسه چی منو زدی؟ واسه اینکه راستش رو گفتم؟ واسه اینکه اسم تکمارت رو بردم؟ واسه اینکه بهت فهموندم ذاتت رو می شناسم؟ همون ذاتی که به امرش تمام خونوادهت رو به رضایت تکمار عزیزت فروختی تا بمیرن؟ واسه اینکه بهت لو دادم که می دونم چه حسی به اون خزنده آشغال داری و احتمالا چقدر دلتنگش شدی؟
سیلی دوم مثل ترقه توی گوش تکبال صدا کرد و اگر خورشید شونه هاش رو چنگ نزده و وسط زمین و هوا نگرفته بودش از بالای شاخه پرت می شد پایین.
-دیگه هیچ وقت از این مزخرف ها نمیگی فهمیدی؟
تکبال به خشمی دیوانه که از نگاه خورشید فوران می کرد خیره شد. باید می ترسید ولی چنان عصبانی بود که یادش رفت بترسه.
-تو هم دیگه اسم کرکس رو اینطوری نمی بری فهمیدی؟
-نه بچه نفهمیدم. من اسمش رو هر طور لازم باشه می برم بلکه تو احمق بی مخ1زمانی بفهمی چه غلطی داری می کنی. کرکس رو تو باید بشناسیش چه بخوایی چه نخوایی. باید بشنوی. باید بدونی و بفهمی. اون غول نکبت1هیولای خونخوار بیمار روانیه.
تکبال به سرعت برق شونه هاش رو از چنگ خورشید خلاص کرد و بدون1لحظه فکر به نتیجه این رویارویی نابرابر، دیوانه از حرص به خورشید حمله کرد.
-روانی خودتی مار صفت لعنتی! الان خودم آتیشت می زنم.
تکبال نفهمید این رو چرا گفت. اصلا نفهمید چی گفت. نفهمید که اون صدا صدای خودش نبود و انگار بیگانه ای برای غریدن از حنجرهش استفاده کرده بود. کسی که تکبال نبود. خورشید به سرعت از جا پرید و عقب نگهش داشت.
-نه تکی! بسه دیگه. بس کن عوضی تمومش کن وگرنه…آآآخ لعنتی!
تکبال1دفعه جیغی کشید و پرید عقب. حس کرد بهش برق وصل کردن. مات و وحشتزده به خورشید خیره شد و از هوار و حالت خورشید فهمید اون هم درست همین بلا سرش اومده. خورشید با عصبانیتی آمیخته با حیرتی عمیق نگاهش کرد.
-تکی تو واقعا1دیوونه مزخرفی! این چه کاری بود کردی؟ چیزی نمونده بود جفتمون رو خشک کنی. مثل پرنده های تزئینی که آدم ها با جریان برق خشک می کنن.
تکبال به خورشید نگاه کرد. حیرت نگاهش کاملا واقعی بود. تکبال دیگه عصبانی نبود. توی نگاهش فقط ترس بود. چهره خورشید به معنای واقعی ترکیبی بود از خشم و حیرت و چیزی شبیه وحشتی ناشناس و واسه تکبال در اون لحظه هیچ فرقی نمی کرد توی نگاه خورشید چی باشه.
-تکی! تو واقعا چی هستی؟
-من، من نیستم! تو هستی! تو، تو، تو موجود عجیب ترسناک غیر عادی، …
-تکی! عقب تر نرو پرت میشی توی تیغ های اون پایین.
تکبال از ترس دیوونه شده بود.
-طرفم نیا وگرنه می پرم پایین.
-تکی! تکی این کار رو نکن.
خورشید دیگه مکث نکرد. پرید توی هوا گرفتش. تکبال دیوانه وار می جنگید و بی اختیار جیغ می کشید.
-کرکس! کرکس! کمک! یکی نجاتم بده!کرکس! تو رو خدا! کمک!
خیلی سریع تر از اون که تکبال و خورشید بتونن تصور کنن اطرافشون پر شد از خفاش های آشنا که معلوم نبود چطوری و با چه سرعتی رسیده بودن و اصلا مشخص نشد چطور پیداشون کرده بودن. هرچی که بود، اون ها حالا اونجا بودن. صحنه وحشتناکی بود. خورشید و تکبال در حصار دسته بزرگ خفاش ها بودن در حالی که تکبال دیوانه وار و در نهایت وحشت جیغ می کشید و می جنگید و خورشید محکم گرفته بودش و ظاهرا سعی می کرد مهارش کنه.
-بس کنید.
هر2با این فریاد تیزبین به خودشون اومدن. تکبال دست از جنگیدن برداشت ولی چنان وحشتی توی نگاهش بود که هیچ جای دفاعی واسه خورشید باقی نمی ذاشت.
-خوب خورشید! حالا دیگه ولش کن. آهای شما ها! یکی بره کرکس رو پیداش کنه.
-من میرم. پیدا کردنش سخت نیست. چند دقیقه باشید اومدم.
-باشه بجنب.
-من رفتم شما هم مواظب خودتون باشید.
-برو خیالت راحت باشه ما همه اینجاییم و همه آگاه. اتفاقی نمی افته.
همه فهمیدن منظور اون خفاش جوون چی بود ولی کسی تفسیرش نکرد. تکبال به محض اینکه خورشید رهاش کرد سست و بی حس روی شاخه ولو شد. تیزبین فورا پرید بلندش کرد.
-فسقلی! نترس چیزی نیست. بگو چی شد؟ اون کاریت کرد؟ چیزی ازش دیدی؟
تکبال فقط با نگاهی سرشار از وحشتی عمیق به خورشید خیره شد و زد زیر گریه.
-نترس فسقلی ما همه اینجاییم. کاریت نمی کنه. بگو چی شد؟
ولی تکبال هرچی سعی می کرد نمی تونست حرف بزنه. تیزبین نگاه سنگینش رو به خورشید دوخت.
-کمی زود دست خودت رو لو دادی خورشید. تکمار اگر اینهمه به دلتنگی هات می ارزید باید به خاطرش1کمی دیگه هم صبر می کردی. فقط1کمی نه بیشتر.
از نگاه خورشید آتیش می بارید.
-اینهمه جفنگ نپرون تیزبین. من طرف تکمار نیستم.
-نیستی؟ دیگه تمومش کن. ما هرچی باید می شنیدیم رو شنیدیم. صدای مذاکرهت با فسقلی کمی بیشتر از اندازه دلخواه تو بلند بود و در نتیجه ما هم فیض بردیم. البته با عرض معذرت. جای تو بودم بیشتر احتیاط می کردم.
خورشید هوار نکشید ولی آروم هم نبود.
-تیزبین! این اشتباهه.
-دیگه بسه. صبر می کنیم کرکس برسه.
خورشید آروم در حصار خفاش های آماده حمله ایستاده و به شاخه پشت سرش تکیه زده بود و تماشا می کرد. کرکس خیلی زود تر از انتظار بقیه رسید. چنان سریع فرود اومد که خفاش ها روی هم پرت شدن و هم رو گرفتن که سقوط نکنن. کرکس بی توجه به این عاشوب بی صدا فرود اومد و بلافاصله تکبال وحشتزده که مثل بید می لرزید رو بغل کرد.
-فسقلی! تموم شد. من اینجام. گریه نکن چیزی نیست.
تکبال لای پر های کرکس غیبش زد و چند لحظه بعد جز صدای هقهق خفه و ترسیده هیچ نشونی از حضورش وجود نداشت. کرکس بین سکوت سنگین جمع به خورشید خیره شد. خورشید در سکوت به مقابل نگاه می کرد. کرکس سکوت رو شکست.
-خوب. به نظرم باید توضیح بدی.
خورشید همچنان سکوت کرده بود. کرکس لحظه ای منتظر نگاهش کرد و بعد عامرانه و کمی بلند تر به حرف اومد.
-منتظرم. و ترجیح میدم الان و همینجا بدون دردسر حرف بزنی خورشید.
خورشید لحظه ای طولانی که برای بقیه مثل سال بود به کرکس نگاه کرد.
-کرکس! من واقعا…
لحن بی هوار ولی خطرناک کرکس کلام خورشید رو برید.
-تو واقعا اشتباه بدی کردی خورشید. من جزئیات این اشتباهت رو می خوام. برام میگی مگه نه؟ خوب البته بلاخره برام میگی ولی من واقعا ترجیح میدم راحت تر برام بگی که1زمانی چیزی روی دوشم نمونه. می فهمی که.
-تهدید لازم نیست کرکس می فهمم.
-خوب پس منتظرم که بشنوم.
-من، من کاریش نکردم. فقط بحث کردیم. سر تو. تکی عصبانی شد و خواست ازت دفاع کنه و1دفعه…
خورشید مثل کسی که دستی نامرئی نفس و توانش رو گرفته باشه نفس بلندی کشید و سکوت کرد. فرمان خشن ولی بی فریاد کرکس سکوت مرگبار رو شکست.
-خوب، بقیهش!
همه دیدن که خورشید تردید کرد. لحظه ای سرش رو بالا گرفت که حرف بزنه ولی بعد به شاخه تکیه داد و سکوت کرد. و همه دیدن که پر های روی سینه کرکس لرزید و هق هق تکبال بیشتر شد. کرکس دستی لای پر هاش کشید و با خشم خورشید رو زیر نگاه گرفت.
-بعدش چی شد خورشید! باور کن که اگر بخوام تا کمتر از1ساعت دیگه تو1نفس واسهم قصه پردازی می کنی ولی واقعا نمی خوام اینطوری بشه. پس تا از جا در نرفتم خودت بگو ببینم چه غلطی کردی.
خورشید نگاه از نگاه پرسش گر و آتیشی کرکس گرفت.
-هیچی. من هیچ غلطی نکردم. فقط1دفعه… فقط1دفعه…
کسی نفهمید کرکس عصبانی چی توی نگاه خورشید دید که آروم رفت طرفش، دست گذاشت روی شونه هاش و با همون خشم ولی با لحنی آروم تر تشویقش کرد ادامه بده.
-خوب، 1دفعه چی شد؟
خورشید لحظه ای به کرکس خیره شد، چند بار نفس های عمیق و بلند کشید و انگار با خودش درگیر باشه زیر نگاه و دست های کرکس که روی شونه هاش بود به خودش پیچید و عاقبت آهی کشید و به حرف اومد.
-اتفاقی بود کرکس. از دستم در رفت. نفهمیدم چجوری شد که تعادلم رو از دست دادم و1دفعه بهش…باید مواظب تر می شدم.
کرکس لحظه ای همون طور نگهش داشت و تماشاش کرد و بعد آروم شونه هاش رو رها کرد.
-بله باید مواظب تر می شدی و نشدی. خوب این ها توضیحات تو بودن. البته میشه که درست باشن ولی انتظار که نداری به این سادگی باور کنم.
خورشید کاملا تسلیم به شاخه پشت سرش تکیه زد.
-نه. ندارم.
نگاه کرکس ملایم ولی کاملا خالی از شفقت بود.
-خوشحالم که می فهمی. صبح نشده همه چیز مشخص میشه.
کرکس دستش رو به نشان فرمان بالا برد. تکبال چیزی ندید. چنان ترسیده بود که خیالش هم نبود چیزی ببینه. فقط حس کرد که کرکس در حال نوازشش پرواز کرد و رفت بالا. اون شب تکبال واسه کرکس توضیح داد که چیزی شبیه گزگز بسیار شدید از تمام جونش گذشت و واسه1لحظه توقف خون توی رگ های خودش رو احساس کرد. حس بدی بود. حسی همراه با شوک و دردی عجیب که تا به حال تجربهش نکرده بود. کرکس آرومش کرد و براش گفت که خورشید زیاد عادی نیست و گاهی شاید پیش بیاد که از دستش در بره و کار های غیر عادی کنه و این یکی از توانایی های عجیبش بوده که از تعادل خارج شده و تکبال نباید بترسه. چه خورشید گناهکار باشه و چه نباشه تکبال جاش امنه و… اون شب خفاش ها حسابی دور و بر تکبال می چرخیدن، بهش می رسیدن، هواش رو داشتن و هر کاری می کردن تا بهش خوش بگذره و سر1لبخندش با هم دعوا می کردن و باعث می شدن بیشتر بخنده. و این وسط پچ پچ هاشون به راحتی شنیده می شد. اینکه از همون اولش به خورشید اعتماد نداشتن. اینکه نباید تکبال رو با خورشید رها می کردن و اینکه ممکن بود تکبال الان توی چنگ تکمار باشه و… همه بودن. حتی چندتا از کلاغ ها هم بودن. خورشید نبود. تیزرو یواشکی واسه خاطر جمعی تکبال براش تعریف کرد که خورشید حسابی در معرض اتهامه و اتهامش هم احتمال وفاداریش به تکماره و خیلی ها از خیلی پیش بهش اعتماد نداشتن و اگر این ثابت بشه مجازاتش سنگینه و امشب نصفه شب با حضور خودش جلسه هست و الان هم به فرمان کرکس وسط پیچک های اون طرف تاک ها حبس شده تا مشخص بشه حقیقت ماجرا چی بوده. تکبال هیچی نگفت ولی دلش بی صدا فرو ریخت. اون ها فقط با هم بحث کرده و آخرش هم هر2عصبانی شده بودن. خورشید واقعا کاری نکرد البته جز اون بخش آخرش که تکبال نمی تونست بپذیره به خاطر وفاداریش به تکمار بوده باشه.
-کرکس! بذار بیدار بمونم. تو رو خدا.
-بسه دیگه فسقلی. گفتم نه.
-کرکس! امشب باهاش چیکار می کنی؟
-خوب بستگی داره نتیجه چی باشه.
-کرکس! اون از دسته تکمار نیست. اون چیز ها رو من از سر حرص گفتم. خفاش ها بد شنیدن و بد فهمیدن. بذارید امشب من هم باشم تا توضیح بدم.
-فسقلی! می دونم خیلی خاطرش رو می خوایی. ولی این مدل اشتباه ها اگر واقعا پیش اومده باشن واقعا جای بخشش ندارن. به نظرت اگر همچین چیزی ثابت بشه من باید با خورشید چیکار کنم؟ بفرستمش بره تا هرچی ازمون می دونه بذاره روی نیش تکمار؟ یا ببخشمش و ولش کنم اینجا تا بیشتر بدونه و ضربه قوی تری بزنه؟
-کرکس! باور کن. تو رو خدا. خورشید اون طرفی نیست. کاریش نکن. به خاطر خدا. به خاطر خدا.
-فسقلی! داری میمیری بس کن دیگه. گفتم باشه. مگه نمیگی اون طرف خودمونه؟ پس دیگه خطری تهدیدش نمی کنه. این ثابت میشه و خورشید هم تبرئه میشه. ولی تو الان باید خواب باشی.
-ولی آخه من…
-ولی آخه بی ولی آخه. دیگه بسه.
تکبال چند لحظه شاید بیشتر از دفعه های پیش لای پر های کرکس با همه چیز جنگید. با دست های کرکس، با اون گیجی عجیب همیشگی، با نفس تنگی آزار دهنده ای که خواه ناخواه تسلیمش می کرد و آخر از همه با خوابی که اومد و وجودش رو گرفت و درکش رو با خودش برد. تکبال اون شب تا خود صبح کابوس دید.
صبح فردا اولین کلامش بعد از بیداری اشک بود و سوال.
-مشکی! کرکس کجاست؟ چرا تو اینجایی؟
-سلام فسقلی بیدار شدی؟ نگران نباش کرکس دور نرفته زود میاد. گفت من اینجا باشم که وقتی بیدار شدی اذیت نشی.
-مشکی! دیشب چی شد؟ خورشید کجاست؟
-عجب جالبی تو! می پرسی و هنوز جواب نگرفته گریه می کنی؟ بذار من حرف بزنم بعدش اگر گریه داشت تو گریه کن. خورشید دیشب محاکمه شد. ولی مشخص شد که با تکمار و دار و دستهش نیست و از این یکی تبرئه شد. اما اعتراف کرد که در ماجرای دیروز عصر مقصر بوده و از سر حرص بدون اینکه بخواد داشت بهت صدمه می زد. کرکس ممنوع کرد که دیگه طرفت بیاد. می فهمی که.
تکبال نفس عمیقی کشید.
-یعنی الان خورشید بین ماست؟
-بله هست ولی باید از تو جدا بمونه. خورشید اعتراض کرد ولی کرکس گفت که اعتراضش وارد نیست. هی فسقلی خودمونیم تو هم کلی واسه خودت قهرمانی ها! جدی به چه جراتی بهش حمله کردی؟ من بودم می ترسیدم. تو خیلی شجاعی. همه میگن. خورشید دیشب همه چیز رو گفت. بچه ها قرار گذاشتن سر فرصت دور از چشم کرکس1حال مثبت اساسی بهت بدن و تو جزئیات داستان رو واسهمون بگی. همه می خوان بدونن چی شد. تو چی حس کردی و چیکار کردی و از این چیز ها. خلاصه اینکه همه منتظر فرصتن ولی الان نمیشه. کرکس نمی خواد تو زیاد با کسی تنها بمونی. آخه دیگه داری میشی مال خودش. می دونی که.
مشکی این ها رو گفت و خندید و با دیدن لبخند تکبال با محبت روی شونه هاش زد و خندهش وسیع تر شد.
-کرکس هم رسید. بیا این هم کرکس.
تکبال اون روز باید به افرا می رفت. خفاش ها با وجود بالا اومدن روز خیال خواب نداشتن. بی توجه به نور روز این طرف و اون طرف می رفتن و حسابی سر و صدا راه انداخته بودن. همه به وضوح مشغول بودن. می رفتن و می اومدن و به این طرف و اون طرف می خوردن و حسابی واسه هم و واسه کرکس دردسر درست می کردن که البته کرکس بدون عصبانی شدن با خوش اخلاقی کمی دعواشون می کرد و بعد با محبت از کنار خودشون و دردسر هاشون رد می شد و باز همه چیز از اول.
-آهای شما ها چیکار می کنید؟ اینطوری تمام جنگل رو به هم می ریزید. اوضاع من که حسابی از دستتون به هم ریخت. تماشا کن ببین با پر هام چیکار کردی؟
-وای ببخشید کرکس من اصلا ندیدمت.
-بله می بینم که ندیدی. تمام پر هام رو برق برقی کردی. شبیه خورشید شدم. توی این سرما باید بپرم توی رودخونه بلکه این چسبی هایی که به همه جام پاشیدی ازم پاک بشه. حقته بندازمت توی آب.
-کرکس باور کن جمع کردن اونهمه شیره سخت بود و حالا باید دوباره جمع کنم. همین جریمه واسهم بسه دیگه.
-به نظرم درست بگی. برو جریمه شو.
-باشه رفتم. آخ!
-ببین بذار شب برو. اگر بمیری من به خاطر تو هیچی رو عقب نمیندازم.
-چیزیم نمیشه کرکس من کلی می بینم روز و شب هم نداره. آخ!
-بله می بینم. مواظب باش سومیش هم رو به روته.
خفاش بیچاره وسط خنده های کرکس و بقیه رفت و همینطور که به همه جا می خورد دور شد. شلوغی شادی بود که تکبال دلش نمی خواست ولش کنه و بره. ظاهرا به قول کرکس فقط اکلیلش کم بود تا همه چیز درست باشه و اون هم چیزی نمونده بود که برسه. شب آخر هفته کرکس سکویا با تکبال کبوتر جفت می شدن و هیچ کدوم از مطلعان این اتفاق قریب الوقوع به هیچ عنوان خیال نداشتن از غافله عقب بمونن. تکبال چندین بار خورشید رو در حال چرخ زدن در منطقه گشتش دید و هر بار بی اختیار خودش رو جمع کرد. از ماجرایی که دیده بود به شدت می ترسید. خوشحال بود که بی گناهی خورشید در مورد همراهیش با تکمار ثابت شده ولی شاید خودش هم ترجیح می داد دست خورشید بهش نرسه. اون روز تکبال به افرا رفت ولی شب به محض خوابیدن جوجه های روی افرا به منطقه سکویا برگشت. هنوز به نیمه شب نرسیده بودن که همهمه ای شاد خفاش ها رو گرفت. جویندگان اکلیل کوهی با دست پر برگشته بودن و اون شب حسابی شلوغ و شاد پیش می رفت. خفاش ها اینقدر به سر و صدا ادامه دادن که کرکس حدود نیمه شب با فرمانی نه خشمگین بلکه فقط محکم و حتی مهربون دستور آرامش داد و خفاش ها با سرخوشی هر کدوم رفتن سر گشت و کار خودشون. نیمه های شب بود که مشکی اومد و کرکس رو بی صدا با خودش برد. کسی نفهمید اون ها کجا رفتن و اصلا کسی نفهمید که اون ها رفتن. تکبال توی لونه بالای سکویا خواب بود. فقط زمانی از خواب پرید که2تا بال قوی دورش حلقه شدن و دستی که به سرعت برای بریدن صداش پایین اومد و صدایی که خطاب بهش فرمان داد:
-خفه نشی خودم همینجا خفهت می کنم.
تکبال اگر هم می خواست صداش در نمی اومد. خورشید با حرص توی گوشش زمزمه کرد
-بی خود خودت رو خسته نکن. کرکس اینجا نیست. بقیه هم غیبتش رو نفهمیدن. اگر الان خاکسترت کنم هیچ کسی نمی فهمه. پس فقط خفه! خفه شو!.
بعد بی توجه به تلاش های دیوانه وار تکبال، مثل1ساقه کاه بلندش کرد زدش زیر بال هاش و پرید. خورشید مثل باد می رفت و می رفت. تکبال نفهمید چه مدت توی آسمون با خورشید جنگید تا بلاخره زمان فرود رسید.
خورشید خیلی سریع و ضربتی روی1شاخه بلند که وسط چندین شاخه بلند تر به هم پیچیده پنهان شده بود فرود اومد و تکبال که از شدت ترس و گریه داشت سکته می کرد رو گذاشت زمین.
-تکی! گریه رو تمومش کن می خوام باهات حرف بزنم. تکی! من خورشیدم. می شنوی؟ گوش بده. به من گوش بده. گوش بده تکی!
تکبال به زحمت حرف می زد.
-به خاطر خدا. دیگه نمی خوام تجربهش کنم. خیلی وحشتناک بود.
-چی رو نمی خوایی تجربهش کنی؟
-تو رو خدا خورشید! تو رو خدا. دیگه اون کار رو نکن. قلبم داشت از زدن می ایستاد. تو رو خدا.
خورشید عصبانی دستش رو دراز کرد تا بذاره روی شونه هاش ولی تکبال چنان عقب کشید که کم مونده بود پرت بشه پایین. خورشید با حرص گرفت کشیدش بالا و هوار زد:
-احمق دیوونه معلومه چه غلطی می کنی؟ آخه تو چی میگی؟ چته؟
ولی تکبال واقعا نمی تونست حرف بزنه و فقط بریده می گفت تو رو خدا نکن تو رو خدا. خورشید کلافه تماشاش کرد. تکبال داشت از وحشت می مرد. خورشید آهی از سر درموندگی کشید، آروم شونه هاش رو تکون داد و کمی آروم تر و ملایم تر و شاید فقط کمی مهربون تر از چند لحظه پیش سکوتش رو شکست.
-تکی! منم. خورشید. ببین! منو ببین!از چی می ترسی؟ تکی! باهام حرف بزن.
تکبال به زحمت نگاهش کرد.
-فقط دیگه اون کار رو نکن.
-چه کاری؟ نکنه ماجرای دیروزی رو میگی!.
تکبال از ترس نفسش بند اومد و به نشان تأیید سر تکون داد.
-تکی اون لحظه من واقعا هیچ کاریت نکردم. ببین اگر بهم گوش بدی در مورد اون اتفاق هم آگاه تر میشی. تکی! 1چیز هایی هست که تو باید بدونی. واقعا نمی دونم توضیحش بهت اون هم الان درسته یا نه. ولی تو دیر یا زود باید بدونی. تکی! تو برای درک چیزی که بهت میگم باید تمرکز داشته باشی. می فهمی؟ ازت می خوام سعی کنی به خودت مسلط باشی تا بتونیم حرف بزنیم. آهان درسته همینطوری. نفس های عمیق بکش تا هقهق دست برداره از سرت. آفرین ادامه بده. می خوام کمکت کنم که به آرامش برسی. باهام نجنگ.
تکبال حس می کرد امکان نداره بتونه اون لحظه از پس خودش بر بیاد ولی با کمک خورشید بلاخره موفق شد. خیلی طول کشید ولی عاقبت تونست بدون هقهق و با تمرکزی شاید نه کامل ولی اونقدر که خورشید رضایت داشته باشه بهش نگاه کنه و گوش بده.
-تکی! الان اینجایی؟ کاملا اینجایی؟
تکبال از پشت پرده اشک با نگاهی پر از تقاضا بهش خیره شد.
-خورشید! من می خوام برگردم پیش کرکس. خورشید! تو رو خدا.
-تکی1لحظه گریه نکن. من واقعا باید باهات صحبت کنم. مطمئن باش بعدش فوری می برمت بالای سکویا پیش کرکس. آروم باش بچه من بهت قول میدم. دیگه بسه. به من گوش بده. پشیمون نمیشی. به تضمین من. تضمین خورشید. باشه؟
تکبال فقط سر تکون داد و خسته و تسلیم خودش رو به دست های خورشید سپرد که آروم پر هاش رو صاف کرد و به شونه های خودش تکیهش داد.
-آفرین! حالا شد. تکی پیش از اون که گفتنی هام رو بشنوی باید ازت مطمئن بشم. باید مطمئن باشم که اولا دیوونه بازی درنمیاری دوما به کسی نمیگی.
تکبال که با نوازش های خورشید و لحن آرومش کمی آروم تر شده بود تونست حرف بزنه.
-چرا نباید بگم؟
-دلیلش رو بعد از توضیحاتم بهت میگمچون اون زمان بهتر می فهمی. ببین اگر من تونستم قانعت کنم تو باید به من گوش بدی و در برابر دیگران سکوت کنی و اگر موافق نبودی باید تو قانعم کنی و تا زمانی که این بحث بین ما2نفر به جایی نرسیده تو باید به من گوش بدی و سکوتت رو نگه داری. باشه؟
تکبال فکری کرد و لبخند زد. خورشید برخلاف کرکس، برخلاف همه اون هایی که تا امروز شناخته بود، آماده بود که باهاش وارد بحثی جدی و شاید طولانی بشه. این یعنی خورشید درک تکبال رو به رسمیت شناخته بود و تکبال از این نکته حس رضایت داشت. و زمانی که یادش اومد طرف صحبتش کیه دیگه نتونست حس مثبتش رو پنهان کنه. خورشید به چهره هنوز خیس اشکش نگاه کرد و از حالت نگاه و لبخند خسته اما قشنگش ماجرا رو فهمید. با رضایتی عمیق از آرامش تکبال که نشونه شروع آرامش بود، مهربون دستی به سرش کشید.
-کبوتر احمق! اینهمه بهت میگم باهات حرف دارم نمی فهمی که. دیوونه1چیز هایی هست که کسی نباید بدونه. هیچ کس جز خودم و خودت. حالا تو نفهم مسخره اون دسته آشغال رو تیر کن روی سر من. هرچی بهش میگم خفه شو بیا بریم حرف دارم باهات فقط خریت تحویلم میده.
خورشید با ملایمتی محبتآمیز این ها رو گفت و تکبال آروم تر شد و بی حال خندید. خورشید شونه هاش رو فشار ملایمی داد.
-آماده ای؟
-نمی دونم. شاید بله.
-پس گوش بده. تکی! اون شبی رو که کرکس به خاطر غیبتت عصبانی شد و تنبیهت کرد یادته؟ یادته چی شد؟ به خاطرت هست چی دیدی؟
-بله. تو نجاتم دادی وگرنه نمی دونم چی می شد.
-بله درسته ولی یادته من چجوری نجاتت دادم؟ یادته چی ها دیدی و شنیدی؟
-بله یادمه. نور بود. چشم هات می درخشید. بعد تو باهاش حرف زدی.
-و تو هرچی گفتم رو فهمیدی.
-بله فهمیدم.
-ولی فقط تو فهمیدی. خفاش هایی که اونجا بودن نفهمیدن و اومدن به بهانه عیادت ازت پرسیدن و وقتی حرف هات رو شنیدن حسابی تعجب کردن. بعدش هم ازت خواستن بفهمی چرا تو دیدی و شنیدی ولی اون ها ندیدن و نشنیدن. این رو هم یادته؟
تکبال حس کرد از خجالت داغ شد.
-من فقط… من… معذرت می خوام.
خورشید شونه هاش رو بالا انداخت.
-چی شد؟ خیال کردید به این سادگی منو چرخوندید رفت؟ همهتون با هم عقل1موش رو ندارید. خوب حالا بیخیال. پس یادته.
تکبال با همون خجالت بدون اینکه سر بالا کنه گفت:
-بله. ولی من هیچی بهشون نگفتم. آخه نفهمیدم چرا اینطوری شد.
خورشید با آرامش گفت:
-معلومه که نمی فهمیدی بی شعور. چطور به مغز پوکت راه دادی که من همچین اجازه ای میدم؟ خوب ولش کن. اون شب جنگ روی کاج ها رو چطور؟ خاطرت هست؟ لحظه ای رو که مشکی گرفتار اون مار شده بود رو چقدر یادت میاد؟
-به نظرم همهش رو یادم میاد. مشکی گیر کرد. من روی شونهش بودم. اون ماره1دفعه ترکید. یعنی قبلش من همینطوری سرش داد کشیدم و گفتم مشکی رو ول کنه. نمی دونم چرا ولی چنان عصبانی بودم که فکر نکردم از پسش برنمیام. خودم رو انداختم طرفش. یعنی یادم نیست دستم بهش خورد یا نه. بعدش تو1بلایی سرش آوردی و ماره ترکید. نور زد توی چشمم و بعدش دل و رودهش پاشید همه جا. نفهمیدم تو چیکار کردی. این دفعه دیگه واقعا نفهمیدم.
خورشید نفس عمیقی کشید.
-حق داشتی نفهمی. چون این دفعه من هیچ کاری نکردم. اون مار رو من از بین نبردم.
-چی؟ پس اون نور، اون اتفاق، اون مار واقعا ترکید! اگر تو نبودی پس کی بود؟ بین ما فقط تویی که…خوب…میگن که تو…یعنی…اون تو نبودی؟ تو کاریش نکردی؟
-نه تکی. من فرصتش رو پیدا نکردم. من با اون مار هیچ کاری نکردم. تو کردی.
تکبال چنان شدید یکه خورد که کم مونده بود خودش و خورشید رو با هم پرت کنه توی رودخونه زیر درخت.
-چیکار می کنی دیوونه! می دونی توی این فصل سال آب چقدر سرده؟
-خورشید! تو چی داری میگی؟
-میگم آب سرده احمق نمی خوام بی افتم توی آب.
-محض رضای خدا خورشید بس کن. من! اون ماره! ولی من! خورشید! من نمی فهمم.
-می دونم. حق داری. ببین تکی! تو اون شب چیز هایی رو دیدی و شنیدی که کسی ندید و نشنید. توی جنگ هم می فهمیدی مار ها چی میگن و از مشکی می خواستی بهم بگه. مشکی اون شب چنان درگیر جنگ بود که فرصت نکرد به این فکر کنه که تو از کجا می فهمی مار ها چی میگن. بعدش هم که کرکس زخمی شد و دیگه جای خالی توی فکر ها نموند. و حالا تو باید بهش فکر کنی. چیزی که بقیه نمی بینن و نمی شنون رو تو چطور می بینی و می شنوی و می فهمی؟
-من نمی دونم خورشید. تو می دونی؟
-بله من می دونم. چون مثل خودتم. یعنی تو مثل من هستی. تو هنوز خودت رو نشناختی ولی من شناختمت. از همون شب اولی که دستت بهم خورد شناختمت. فهمیدم که تو متفاوتی مثل خودم. و فهمیدم که تو هیچی از خودت نمی دونی. تو هم مار زبونی. و احتمالا مار چشم و باز هم احتمالا خیلی چیز های دیگه که هنوز من هم درست نمی دونم. تکی! تو خیلی توانا تر از اونی هستی که بخوایی فقط به خاطر بال های بی پروازت آرزو کنی که چیز دیگه ای باشی. تو همینطوری که هستی اگر بخوایی و بفهمی می تونی اندازه1000تا پروازی به کار بیایی. من خواستم زودتر از این ها بهت بگم ولی نشد. همون روزی که روی تاک با هم حرف می زدیم. این اواخر چندین بار آزمایشت کردم تا بیشتر بدونم. تردید داشتم بهت بگم یا نه. راستش اگر می شد این تفاوت رو از وجودت پاک کنم هیچی بهت نمی گفتم و هر کاری می کردم تا تو این مدلی نباشی. آخه این برخلاف تصور همه هیچ خوب نیست. تو الان نمی فهمی چی میگم ولی باور کن1زمانی به حرفم می رسی. زمانی که آرزو می کنی کاش هیچی نبودی جز1پرنده بی پرواز معمولی که تنها تفاوتش با بقیه بال های بدون پروازشه. ولی من نمی تونم از دست این تفاوت خلاصت کنم. اگر راهی بود حتما می کردم ولی راهی نیست و اگر هم باشه من بلد نیستم. پس باید بهت می گفتم. چه فایده داشت که سکوت کنم؟ تا کی باید تو برای خودت ناشناس می موندی؟ به نظرم دیگه زمانش رسیده که بفهمی چون لازمه خودت رو پرورش بدی تا بتونی بهتر و بیشتر کمک کنی. به خودت و به پرنده های درگیر با مار ها و… تکی!حالت خوبه؟
تکبال با حیرتی غریب که از چشم های به شدت گشاد شدهش می زد بیرون به خورشید خیره مونده بود.
-خورشید! تو از کجا می دونی؟
-فهمیدنش واسه من سخت نیست تکی. تو هم اگر اندازه من در مورد خودت بدونی و به داشته هات مسلط بشی می تونی افراد متفاوت رو راحت تشخیث بدی. این افراد معمولا از بین عادی ها نیستن. تو متفاوتی تکی ولی نه به خاطر بال های بی پروازت. می دونم ساده نیست ولی سعی کن بفهمی چون واقعا حوصله نمی کنم خودم رو به این باور قانع کنم که تو از چیزی که تصور می کنم خنگ تری.
تکبال مات به خورشید خیره مونده بود.
-تکی! حرف بزن وگرنه خیال می کنم از حال رفتی و واسه به هوش آوردنت میندازمت توی آب.
-خورشید! تو داری اشتباه می کنی. من مطمئنم که تو داری اشتباه می کنی. من فقط تکبالم. فقط1کبوتر بدون پرواز با بال های بی خاصیت نه بیشتر.
-پس که اینطور. تو واقعا اینطور فکر می کنی؟
لحن تکبال حالا متأثر بود. متأثر از اطمینان به واقعیت تلخی که سعی می کرد برای خورشید توصیفش کنه در حالی که با تمام وجودش می خواست که درست نباشه.
-خورشید! من فکر نمی کنم. من مطمئنم. من واقعا بیشتر از اون که توضیح دادم نیستم. کاش بودم ولی نیستم.
خورشید نگاهش کرد و بعد از سکوتی کوتاه سری تکون داد.
-بسیار خوب! پس می خوایی بگی دیروز ما2تا همینطوری داشتیم خشک می شدیم؟ تکی! اگر دیروز حرصت1خورده دیگه شدید تر بود جفتمون الان پرنده های تزئینی روی دیوار لونه کرکس بودیم. و اون ماره روی کاج ها. تکی! من واقعا کاریش نکردم. اصلا فرصتش پیش نیومد. من دستم بهش نرسید. تو خودت رو انداختی طرفش. تو حواست نبود ولی من دیدم که2دستی چسبیدیش. و اون شب خشم کرکس. امکان نداشت خفاش ها بفهمن من چی گفتم چون به زبون اون ها نبود. تو هم نمی فهمیدی اگر شبیه من نبودی. همینطور شب جنگ منطقه کاج. تو می فهمیدی مار ها چی میگن و چه نقشه هایی کشیدن. جز من فقط تو می فهمیدی و به مشکی می گفتی. ببینم تکی! همین اندازه دلیل بسه یا باز هم می خوایی؟
تکبال به طرز عجیبی احساس نا امنی می کرد. حس می کرد خطر از درون وجود خودش فوران می کنه و حس می کرد هیچ قدرتی قادر نیست بهش کمک کنه.
-تو سردته تکی؟ همه جونت شده1تیکه یخ. داری مثل بید می لرزی. تکی! چیزی نیست که ازش بترسی. تو1سری توانایی داری که بقیه ندارن. این اصلا ترسناک نیست اگر تسلط بر توانایی هات رو یاد بگیری. اتفاق دیروز به خاطر ناآگاهی و نابلدیت پیش اومد. اصلا لازم نیست اینهمه بترسی. حرف هام رو می فهمی؟
خورشید با محبتی که تکبال تا اون لحظه ازش ندیده بود سر و پر هاش رو نوازش می کرد.
-تکی! ازت می خوام آروم باشی. دیروز حرف هامون ناتموم موند. نشد گفتنی هام رو بهت بگم. حالا میگم. من هرگز دلتنگ اون تکمار نمیشم. نه دلتنگ خودش و نه دلتنگ اون جهنم سیاه. من اون پایین هیچ داستانی نداشتم جز جنگ و زجر و حرص. تکمار بره به جهنم. تو هم می تونی آتیشم بزنی. مطمئنم که می تونی ولی نه حالا. به نظرم حالا دیگه فهمیده باشی که تو بیشتر از تصور خودت هستی. من فقط خواستم تو بفهمی ولی خودم بیشتر از اون که می دونستم فهمیدم. تکی تو واقعا خطرناکی. خیلی بیشتر از من. تو چجوری اینطور شدی؟
تکبال با آمیزه ای از شرم و تاثر نگاهش کرد.
-خورشید! من، من معذرت می خوام. به خاطر تمام مزخرفاتی که بهت گفتم ازت معذرت می خوام. نتونستم توهین هات رو به کرکس تحمل کنم. همون زمان که این چیز ها رو می گفتم می دونستم که درست نیستن ولی فقط می خواستم به تلافی ضربه ای که حس کردم می خوایی به کرکس بزنی عصبانیت کنم. من خواستم از کرکس دفاع کنم.
خورشید مهربون دست گذاشت روی شونه هاش و اجازه داد اون نقاب سرد و سخت همیشگیش1لحظه بره کنار و تکبال نگاه و حالت محبت آمیزی رو ببینه که قیافهش رو پوشوند.
-بسیار خوب! تمامش رو می دونم. تو جدی نفهمی تکی. آخه چجوری توی سرت راه دادی که من بخوام بهش ضربه بزنم؟ تکی! کرکس عشق من نیست ولی باور کن خیلی برام عزیزه. من جونم رو مدیونشم. اگر کرکس نبود من الان اینجا نبودم. حتی1لحظه هم خیال خیانت بهش رو نمی کنم. و تو! برای چی گریه می کنی؟ تکی! گریه نکن.
گریه های تکبال چنان شدید بود که خورشید بال هاش رو باز کرد و تکبال لای پر و بالش مخفی شد.
-چی شده؟ دقیقا برای چی گریه می کنی؟
-خورشید! خورشید دیگه هیچ وقت، دیگه هیچ وقت، تصورش برام واقعا، خورشید دیگه هیچ وقت،
لحن خورشید بسیار مهربون تر از چیزی بود که تکبال ازش می شناخت. مهربون ولی مثل همیشه بسیار محکم.
-تکی! من خورشیدم. دشمن تکمار. مدیون کرکس. دلواپس تو. من در هیچ کجای عمرم طرف تکمار نبودم. حالا هم نیستم. هیچ کسی نمی تونه خلاف این رو ثابت کنه. دیشب تیزرو برام تعریف کرد چقدر دلواپسم بودی. مطمئن باش اگر تمام جهان هم بخواد نمی تونه به همچین جرمی متهمم کنه. تو هم دیگه بس کن. تو هنوز آگاه نیستی که چه اندازه گرفتاریت سنگینه. و چه اندازه عقبی. باید بجنبی. حالا تمومش کن. من توجهت رو لازم دارم.
تکبال چند لحظه بعد با ظاهری آروم و تمرکزی واقعی در اختیار خورشید بود. رضایت در نگاه خورشید درخشید.
-خوب حالا که کم و بیش1چیز هایی در مورد خودت فهمیدی می تونم 2تا درس کوچیک رو همین اول و همین جا بهت بدم. اولا یادت باشه هرگز از نیرو های منحصر به فردت برای خودت استفاده نکنی. یعنی هیچ وقت سعی نکن مثلا اوضاع بال هات رو باهاشون درست کنی چون نه تنها فایده نداره بلکه واسه جونت خطرناکه. دوما همون طور که پیش از این بهت گفتم هرگز و هرگز و هرگز در مورد خودت و تفاوت هات با کسی حرف نزن. حتی اگر اون صمیمی ترین و نزدیک ترین فرد بهت در تمام جهان باشه.
نگاه پرسش گر تکبال خورشید رو متوقف کرد.
-ولی چرا؟ چرا اینطوریه؟ من دلیل هیچ کدوم از توصیه هات رو نمی فهمم. ولی اول دومیش رو بگو. چرا نباید به کسی بگم؟ اول این رو برام توضیح بده.
خورشید آهی کشید که تکبال نفهمید از خستگی اون شب طولانیه یا از خستگی باری که تکبال هنوز برای درک سنگینیش خیلی بی تجربه بود. خورشید منتظر نتیجه گیری تکبال نشد. در حالی که سایه گنگی نگاهش رو کدر کرده بود سکوت رو شکست.
-البته تصور نمی کنم زیاد توضیح لازم داشته باشه. من برات1مثال واضحم. توی این دسته هیچ کسی اندازه من از تکمار ضربه نخورده ولی هنوز اعتماد بقیه بهم کامل نیست. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه من شبیه همه نیستم. تکی! متفاوت ها چه بخوان و چه نخوان متفاوتن. برخلاف بقیه هستن. شبیه همه نیستن. و این همه، با اون هایی که شبیهشون نباشن مثل خودشون رفتار نمی کنن. با افراد متفاوت خواه ناخواه متفاوت رفتار میشه. فرقی نمی کنه که خوششون بیاد یا نیاد. اون ها متفاوتن و هر کاری کنن باز هم متفاوتن. هر کاری هم کنن جدا از اکثریت هستن و نمی تونن کامل قاطی بقیه باشن. متفاوت که باشی متفاوت می بیننت. ازت انتظارات متفاوت دارن. می خوان تفاوت هات رو ببینن. می خوان براشون هنر نمایی کنی. اگر انجام بدی میشی1سرگرمی جالب. اگر انجام ندی میشی دروغگو و حقه بازی که واسه فریب بقیه دروغ بسته تا تفریح کنه. و تازه بعد از تمام این ها در بهترین صورت باز ازشون جدا هستی. ناشناس و اسرارآمیز و جدا. یادشون میره تو در اکثر موارد مثل خودشونی. تو هم شاید چیز هایی رو بخوایی که اون ها می خوان. دلی داشته باشی از جنس دل همه. احساساتت حس هایی باشه مثل مال خودشون. یادشون میره که با وجود تفاوت هات باز هم در خیلی موارد باهاشون برابری. بدون اینکه متوجه باشن چیزی غیر از خودشون می بیننت و حق برابری با خودشون رو از دست میدی. و زمانی به خودت میایی که مجبور میشی متفاوت زندگی کنی بلکه کمتر اذیت بشی. انتظار ندارم الان بفهمی چی میگم چون هم خسته ای و هم امشب از بس چیز های عجیب شنیدی ذهنت دیگه جا نداره و هم بی تجربه ای و هنوز زوده بفهمی. هر زمان دلت خواست بیشتر بدونی به من نگاه کن و ببین برملا شدن راز متفاوت بودنم ازم چی ساخته.
تکبال با نگاه خسته ولی کاملا متمرکز به خورشید خیره شده بود و گوش می داد.
-خورشید! تو خورشیدی. ماده عقابی مقتدر، توانا و سفت. کسی که حتی در بدترین شرایط نمی بازه، نمی افته و به کسی احتیاج نداره. تو از همه ما بالاتری و این رو همه می دونن. کسی جرات نمی کنه خودش رو برابر باهات ببینه. تو به اندازه کافی قوی هستی که هیچ کس حتی در نظر و بینش دیگران نتونه هم پات باشه. نمی دونم چطور توضیح بدم ولی مطمئنم که تو فهمیدی چی می خوام بگم. خوب، این تو هستی. مگه جز اینه؟
خورشید بهش نگاه کرد، آهی عمیق و طولانی کشید و در حالی که شونه هاش رو نوازش می کرد گفت:
-شاید جز این باشه.
تکبال با نگاهی گنگ از جنس ندونستنی صادقانه نگاهش کرد.
-خورشید! من درد متفاوت بودن رو می فهمم. من متفاوتم. تمام عمرم متفاوت بودم. من بی پروازم. برعکس همه اطرافیانم. همیشه از این تفاوت و طبعاتش متنفر بودم و هرچی بزرگ تر شدم و بیشتر فهمیدم بیشتر متنفر شدم. ولی تفاوت من1تفاوت منفی و دردناکه. چیزی که طبعاتش خوب نیست و اذیتم می کنه. اما این چیزی که تو هستی خیلی عالیه. مثبته. باعث میشه از بقیه بالا تر و قوی تر باشی. من همین الان از نگاه خودم و تقریبا نگاه همه اون هایی که می شناسمشون تو رو توصیفت کردم. و این توصیف ها از نظر من و هر کس دیگه ای کافیه تا صاحبشون خیلی هم بهش خوش بگذره. ولی تو میگی شاید جز این باشه! چرا؟ چرا این شاید رو گفتی؟ من اگر شبیه تو بودم احساس می کردم اندازه1خدای این جهانی بین بقیه توانا و مقتدرم و تو تازه میگی شاید؟ تو الان باید بی نهایت احساس اقتدار و قدرت و خلاصه کلی احساسات مثبت از این جنس داشته باشی. مگه اینطوری نیست؟ من نمی فهمم.
خورشید نگاهش کرد. اون سایه گنگ رفته و همون نگاه قاطع و بی حالت ولی عمیق همیشگی برگشته بود. با اینهمه هنوز مهربون بود.
-ولش کن. بیخیال من. خودت رو بچسب. الان زوده بفهمی. فقط فعلا به کسی از خودت هیچی نگو. باقیش یواش یواش میاد دستت.
تکبال عمیقا در فکر بود که بفهمه خورشید چی گفت ولی… خورشید راست می گفت. تکبال واقعا خسته بود. خورشید لبخندی زد.
-گفتم که، الان خسته ای. اگر موافق باشی الان بریم به سکویا و فردا بیشتر حرف بزنیم. باشه؟
تردیدی آزار دهنده در نگاه تکبال نشست. بی اختیار دست خورشید رو چسبید و با نگاهی از جنس تردید و تقاضا بهش چشم دوخت.
-خورشید! بریم به سکویا ولی…خورشید من نمی خوام که…یعنی دیگه تو نباید پیشم باشی؟ اون ها… یعنی کرکس تجدید نظر نمی کنه؟
خورشید شونه ای بالا انداخت و با اطمینان گفت:
-اون ها و کرکس غلط می کنن. خیال کردن از پس من بر میان. پاشو بچه. پاشو. هنوز خورشید رو نشناختی. من و تو تازه اول گیرمونه. حسابی با هم کار داریم. تو1جهان چیز باید یاد بگیری. باید بلد بشی چیکار کنی که وقتی عصبانی میشی مثل دیروز اتصالی نکنی جریان خون خودت و طرف مقابل رو به هم بریزی.
خیال تکبال به وضوح آسوده تر شد و نفسی از سر راحتی کشید که از نگاه و درک خورشید مخفی نموند.
-ولی من هیچی بلد نیستم.
-نگران نباش. من بلدم. خودم تعلیمت میدم. کرکس و بقیه هم کاری از دستشون بر نمیاد. ولی تو فعلا باید چفت زبونت رو ببندی. این مدل چیز ها بهتره هیچ وقت گفته نشن. کرکس دیر یا زود می فهمه ولی بهتره الان نباشه.
-خورشید! تو چه دینی به کرکس داری؟ چرا گفتی جونت رو مدیونشی؟ داستانش چیه؟
خورشید فکری کرد و سری تکون داد.
دیگه حسابی دیر شده. پاشو بریم. اگر کرکس برگشته باشه الان تمام جنگل رو زیر و رو می کنه.
-پس جواب من چی؟
-باشه واسه1دفعه دیگه. فعلا بیا از اینجا بریم به سکویا.
خورشید1دفعه عوض شد. حالتش تغییر کرد و شد همون خورشید سرحالی که شب اول با تکبال تمرین پرواز و فرود می کردن.
-میریم که بریم. بریم؟
تکبال سر تکون داد.
-اینطوری نه. می خواییم عشقی بپریم و تفریحی بریم. قبلش هم تو باید یکی از اون بریم های قشنگت واسهم بگی. پس میریم که بریم. بریم؟
تکبال که گریه و خندهش قاطی شده بودن به زحمت گفت:
-بریم.
خورشید دستش رو گرفت و گفت:
-اُهُ! من بهت سواری نمیدم بچه. همراهم توی هوا شنا می کنی و با هم میریم. خسته میشی ولی مشکل خودته. اینطوری هم نترس. دستت از دستم رها نمیشه ولی اگر خودت رو نگه نداری تا آخر راه آویزون می مونی. سعی کن از تمام توان و تمرکزت کمک بگیری. یاد می گیری. خیلی زود یاد می گیری. حالا آماده ای؟
-نمی دونم. مثل اینکه هستم.
-پس رفتیم.
خورشید مثل شب اول پنجه های تکبال رو چسبید و پرید. حس ترسناک ولی قشنگی بود. تکبال تمام سعیش رو می کرد که هم پای خورشید بمونه و آویزون پنجه هاش نباشه ولی1جا هایی واقعا موفق نمی شد. خورشید هم حسابی هواش رو داشت و هرچند روی شونه هاش سوارش نکرده بود ولی زمان هایی که تکبال خسته می شد اجازه نمی داد خیلی آویزون بمونه. کمی پایین تر می رفت و کمکش می کرد تا دوباره خودش رو بکشه بالا و دوباره به حالت بدنش مسلط بشه. خوشبختانه زود تر از کرکس رسیدن.
-خوب دیگه بچه. کرکس الانه که برگرده. من نباید اینجا باشم. می دونی که.
-خورشید! یعنی من دیگه نباید از نزدیک ببینمت؟
-خوب نه نباید ولی…آخه این هم قیافه هست تو داری؟ داشتم حرف می زدم. ولی این حکم کرکسه و بی تغییر نیست. مطمئن باش که همین فردا درستش می کنم. تو هم اون ریختت رو درست کن بشه نگاهت کنم. آخ که چقدر بدم میاد از اون قیافه هایی که تا باد ناموافق بهشون می خوره خیس اشک میشن.
نگاه خورشید1دفعه خشک و هشدار دهنده شد.
-تکی! از این مدل بدم میاد. خودت رو اصلاح کن. سفت باش بچه! چرا همیشه گیر گریه ای؟ خوشم نمیاد. متوقفش کن! الان!
اشک های تکبال خواه ناخواه فورا متوقف شد. این فرمان جدی تر از اونی بود که تکبال کبوتر بتونه ندیدش بگیره. خورشید بلافاصله بعد از شنیدن صدایی از دور که به گوش هر2تاشون رسید از جا پرید، به طرف صدا برگشت، تا جایی که می تونست قد کشید و به دور دست ها نظر انداخت.
-اُهُ! غول سکویا داره میاد. من دارم میرم پیشوازش تا1خورده بهش شوک بدم.
-می خوایی چیکار کنی خورشید؟
-می خوام بهش بگم پیش تو بودم و می خوام بهش بگم به این حکم مسخرهش عمل نمی کنم.
-چرا نمی مونی خودش بیاد؟
-چون من و ایشون حرف هایی داریم که بهتره فقط خودمون2تا باشیم و تو از دیدن و شنیدنش معافی.
خورشید این رو گفت و پرواز کرد. تکبال با آمیزه ای از احساسات مختلف تنها موند. نشست و به تمام این داستان فکر کرد. به حرف های خورشید، به حقیقت هایی که حالا در مورد خودش می دونست، به توانایی هایی که در وجودش بود و باید یاد می گرفت چطوری کنترلشون کنه تا به درد بخورن و مثل دیروز دردسر نشن، و به اینکه چرا خورشید معتقده این تفاوت ها خوب نیستن. از تصور اینکه از بین بردن اون مار کار خودش بود چنان احساس خوشی بهش دست داد که دلشخواست بلند آواز بخونه.
تکبال اون شب به خیلی چیز ها فکر کرد و در آخر به این پرسش رسید که آیا حاضره تمام این ها رو با2تا بال پروازی عوض کنه یا نه؟ و بعد از چند لحظه این جواب رو به خودش داد که هنوز چیزی از داشته هاش نمی دونه که بتونه ارزشش رو بسنجه. پس باید صبر می کرد و سعی می کرد تا خودش رو بیشتر و بهتر بشناسه. کرکس رسید. چیزی از ملاقاتش با خورشید نگفت. تکبال هم چیزی نپرسید. کرکس عصبانی بود ولی حرفی نمی زد. تکبال هم ترجیح داد هیچی نگه.
آخر هفته کرکس با تکبال کبوتر جفت می شدن.
اون شب خیلی سریع رسید. هوا توفانی نبود ولی به شدت برف می بارید. انگار تمام آسمون ریز ریز شده و به صورت دونه های سفید رقصان توی باد روی سر زمین و زمینی ها پاشیده می شد. بارشی بدون توفان و رعد و برق و سر و صدا های ترسناک. بارشی آروم و قشنگ اما شدید. اون شب تمام جنگل سرو پر بود از صدا های ناشناسی که از اعماق جنگل به گوش می رسید و نور هایی که از عمق ناشناخته جنگل به هوا می رفت و اون شب برفی رو ستاره بارون می کرد. شب قشنگی بود. خیلی قشنگ. زمین و جنگل و درخت های سفیدپوش، 1جهان دونه های سفید رقصان وسط زمین و آسمون، باد سوزناک ولی ملایم و آرام که پری های سفید رو هر طرف می برد، و ستاره هایی که از پایین به طرف آسمون می رفتن و سوار باد توی هوا همراه فرشته های کوچیک سفید آسمونی می رقصیدن و با نور های تماشاییشون رقص اون ها رو نمایان تر و رویایی تر می کردن و روی زمین و درخت های سفیدپوش جنگل رقص نور راه انداخته بودن. شب قشنگی بود! خیلی قشنگ!.
هیچ کدوم از پرنده های جنگل سرو نمی دونستن چه اتفاقی داره می افته. اون ها فقط احتمال جشنی بزرگ در اعماق جنگل رو می دادن. جشنی که آتیش بازیش به جنگ سرمای نفسگیر زمستون رفته و در تمام اون شب تا خود صبح، پیروز و فاتح بود.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
جمعه 2 آبان 1393 ساعت 16:05
هی صبر کن. یدقه صبر کن. نذار اینا جفت شن

پاسخ:
سلام جناب یکی.
حکم من فقط تماشاست جناب یکی. دست من نیست باور کنید که نیست. شما هم تماشا کنید. یعنی بخونید. اینقدر هم سخت نگیرید. الان جدی نمی دونم به شما باید چی بگم واسه همین این ها رو سر هم کردم همینطور دارم می نویسم. آهان پیدا کردم. بیخیال. این بهتره. مختصر و مفید.
ایام به کام.
یک دوست
سه‌شنبه 6 آبان 1393 ساعت 21:56
سلام بر پری دریاهای ژرف و عمیق که آدم رو یاد شعر فروق میندازه،پری ای که وقتی باهاش بری میبرتت به آبیهای پاک و صاف آسمون میبرتت به سادگی کهکشون میبرتت… بسیار زیبا بود مثل همیشه قبلانم گفتم داستانهات بی نظیرند پوزش ولی داستانهات از بقیه سیاه مشقات خیلی بهترند. ولی نمیدونم چرا وقتی به این خورشید مینگرم یاد تو می افتم خودم نمیدونم چرا هر وقت تونستی بهم بگو چرا……. {آبی باشی} شبت زیبا ایامتم به کام*عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
الان کاملا شبیه خجالت هستم. جدی شرمنده میشم از اینهمه محبت شما.
در مقابل اینهمه لطف هیچی به نظرم نمیاد بگم جز ممنونم.
داستان های من ایراد زیاد دارن ولی شما از سر مهربونیتون ایراد هام رو نمی بینید. سیاهمشق؟ آهان منظورتون متن هامه؟ پوزش برای چی دوست عزیز؟ این نظر شماست و پوزش خواهی هم لازم نداره.
خورشید. راستش خیلی دلم می خواست شبیهش باشم ولی خیلی زیاد باهاش فاصله دارم. اونقدر که فکر شباهت باهاش رو از سرم انداختم بیرون. ولی مشکل درست از همینجا شروع شد. از زمانی که دیگه سعی نکردم شبیهش بشم جز شما دیگرانی هم بودن که همین رو بهم گفتن. خورشید از نظر من1جهان هست واسه خودش و خورشید ها رو باید شناخت هرچند سخته و گاهی محال.
ممنونم دوست من که هستید. از دیدن کامنت شما اینجا هم شاد شدم و هم غافلگیر.
ایام به کام شما از حالا تا همیشه.
حسین آگاهی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:07
ترکیب کرکس و کبوتر خدا به خیر کنه!
عجب تکبالیه که یه لحظه هم به فکر خونواده اش نمی افته؟
خیلی این قسمت که خفاش ها در روز به این ور و اون ور می خورن برام خنده داره.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
بله خدا به خیر کنه! یعنی همچین ترکیبی رو خدا به خیر می کنه؟ راستش من خیلی خوشبین نیستم. تکبال اشتباه زیاد داره دوست من و این هم یکیشه. سرو بلند و لونه و خونوادهش رو نباید فراموش می کرد. مثل خیلی کار های دیگه که نباید می کرد. بیخیال. روزگار خودش بهش یاد میده.
به دار و درخت خوردن خفاش ها. راستش واسه خودم هم خنده داره. گناه دارن ولی بذار1کمی ما رو درک کنن. بدجنس شدم!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال35

2روز گذشت. روز هایی که تکبال هیچی از گذشتنشون نفهمید. تکبال2روز تمام مثل سنگ افتاده و انگار به خواب مرگ رفته بود. گاهی بقیه دور از چشم خورشید یواشکی تلاش های نصفه نیمه ای واسه بیدار کردنش انجام می دادن که به هیچ نتیجه ای نمی رسید. تکبال خواب بود. خوابی که حتی رویا هم نداشت. چیزی شبیه نیستی کامل. خودش که بودنش رو نمی فهمید و براش چه فرقی می کرد که بقیه بفهمن یا نفهمن. صبح روز سوم با همهمه های آهسته ولی درهم و کلافه حس کرد زنده هست و کمی بعد هم فهمید که داره بیدار میشه.
-بیخیال شو خورشید بیشتر از این نمیشه طولش بدیم.
-بی خود نمیشه. اگر لازم باشه طولش بدید باید بدید.
-خورشید!چرا گیری؟ میگم کرکس می خوادش.
-شما ها هم چرا خنگید؟ میگم خوابه. این بچه خوابه. نمی فهمید؟
-خوب نمیشه بیدار بشه؟
-نه نمیشه.
آخه چرا؟
چراش به تو نیومده. فقط بدون که نمیشه.
-پس ما چیکار کنیم؟
-برید خودتون با اون غول بی سر و ته کنار بیایید.
-تو رو خدا خورشید! خواهش می کنم.
-بی خود می کنی.
-هر2تاتون بس کنید! ما الان سر چی بحث می کنیم؟ کرکس تهدید کرده اگر نبریمش خودش میاد و خودش هم نباید حرکت کنه. بیشتر از این نمیشه با شیره هوشبر خواب نگهش داریم خطرناکه.
-خوب پس بزنید توی سرش بی هوشش کنید تا خطرناک نباشه.
-میگم خورشید2قدمی کوتاه بیایی هیچی نمیشه ها!
-ای بابا تمومش کنید. میگم1فکری. بیایید همینطور خوابیده ببریمش کرکس ببیندش تا مطمئن بشه.
-من موافق نیستم.
-اذیت نکن خورشید می دونی که اگر دردسر بالا بگیره نه از تو بر میاد نه از ما که درستش کنیم. پس کوتاه بیا.
خورشید فحشی داد و این نشان پایان بحث بود. تکبال می شنید و حالا دیگه می فهمید ولی چنان خسته بود که قدرت باز کردن چشم هاش رو در خودش نمی دید. از ذهنش گذشت:
-کرکس بیدار شده. کرکس زنده هست!.
احساسی عالی تمام وجودش رو گرفت و دوباره به خوابی نه به سنگینی دفعه پیش ولی عمیق رفت.
توی خواب حس کرد که حرکتش میدن. حس کرد از جا بلندش می کنن، پرواز می کنن، می برنش، بالا، بالا، نه بالاتر. به بالا می رسن، وارد1لونه بزرگ و آشناش می کنن، هوایی، دستی، کسی، کرکس.
تکبال به زحمت ولی مشتاق چشم هاش رو باز کرد.
-سلام فسقلی.
خودش بود. خود کرکس. همون دست ها، همون هوا، همون صدا، گیریم که ضعیف، خسته، بریده بریده و بی توان.
-کرکس!
-باور کن که…خودمم.
-کرکس!
-دلم…واسهت…تنگ شده بود…فسقلی.
-کرکس!
-جانِ کرکس!
-به خاطر خدا…
تکبال نتونست ادامه بده. سنگینی عذاب درد های تمام این مدت چنان فشار می آورد که داشت نفسش رو می گرفت. ولی خستگی عجیبی که انگار تمومی نداشت اجازه نمی داد بلند شه و راحت گریه کنه. نتیجهش شد اشک و گریه ای بی صدا و بی هقهق که کرکس رو مجبور کرد با زحمت زیاد حرکتی به جسم ناتوانش بده، نیمخیز بشه و بغلش کنه.
-گریه نکن فسقلی!…تموم شد…من اینجام.
تکبال توی سینه کرکس هقهقش رو رها کرد.
-به خاطر خدا. به خاطر خدا. من تحمل ندارم. به خاطر خدا.
-آروم فسقلی. آروم باش. من…زنده ام…درست…میشم. همه چیز…درسته…فسقلی. گریه نکن.می برمت…آسمون. بالاتر.
-کرکس!هیچ کجا نبرم. فقط باش. فقط باش.
-فسقلی!من…هستم. حتی…اگر تو نخوایی. دیگه گریه نکن. من…اینجام.
انگار توانش با گفتن این کلمات تموم شد. چشم هاش بسته شدن و در حالی که دست هاش هنوز روی سر و پر تکبال بود به خواب رفت.
زمان با همون حال و هوای بیخیال می گذشت. تکبال حسابی گرفتار بود. گرفتار خودش، تمریناتش، ذهنیتش، دلتنگیش، سکویا، افرا، مارها، …تعجیل برای فردایی که از نظر تکبال کمی دیر کرده بود، و…فاخته.
-یعنی الان کرکسِ تو بیداره؟
-نه همیشه. بهتره که خواب باشه. با شیره هوشبر خوابه ولی گاهی هم بیدار میشه.
-تکی! من واقعا نمی فهمم. این کرکسه چجوری از ضرب اون تیر زنده در رفته؟
-شاید از نظر تو نباید اینطور می شد.
-ای بابا تکی! به نظر من فقط1کمی عجیبه. آخه تو می گفتی اون تیر خورد به قلبش و الان زنده هست. من فقط تعجب کردم.
-ولی من تعجب نکردم. زمانش رو نداشتم. تا خواب بود از رفتنش ترسیدم و حالا که بیداره از بودنش شادم و به تعجب کردن نرسیدم. حالا که تو تعجب کردی جای من هم تعجب کن.
-عه تکی!قهر نکن دیگه! ببین! با من مگه می تونی قهر کنی؟ دلت نمیاد. دلت تنگ میشه واسهم. من که چیزی نگفتم. آشتی دیگه. باشه؟
تکبال لحظه ای به فاخته خیره شد. راست می گفت. باهاش نمی تونست قهر کنه. تحملش رو نداشت. دلش بیچارهش می کرد. فاخته داشت حرف می زد، سر به سرش می ذاشت و می خندید. تکبال وقتی به خودش اومد که دید خودش هم داره می خنده.
-آهان حالا شدی1تکی درست و حسابی. حالا بگو ببینم تو واقعا می خوایی چیکار کنی؟
-چی رو چیکار کنم؟
-منظورم اینه که این کرکسِ تو داره بهتر میشه. چند وقت دیگه از بستر بیماری پامیشه. بعدش چی؟ می خوام بگم تو واقعا می خوایی جفتش بشی؟
-می پرسی که چی بشه؟
-تکی! تو کبوتری. شاید مثل باقی کبوتر ها نباشی ولی به هر حال کبوتری. اون موجود1کرکسه. تازه من از گفته هات اینطور دستگیرم شده که اون1کرکس معمولی نیست. با عرض معذرت اینطور که من فهمیدم اون1غول واقعیه. ولی از اندازهش که بگذریم در هر حال اون1کرکسه. و تو واقعا به ترکیب خودت با اون موجود فکر کردی؟ هیچ می دونی جفت شدن شما2تا چه شکلیه؟
-من نمی دونم فاخته. من واقعا هیچی نمی دونم. به این ها که گفتی هم فکر نکردم. دلم هم نمی خواد فکر کنم. من فقط می خوام…من فقط می خوام…
-خوب بابا فهمیدم چی می خوایی. قیافهش رو ببین! جدی مضحک شدی تکی! جمع کن بابا! تماشاش کن!.
هوار چلچله انگار تمام سکوت اطراف رو مثل1تیکه یخ خشک خورد کرد و از بین برد.
-شما2تا!روی اون شاخه نشستید تاب می خورید که چی؟ یا بیایید پایین یا تحویل بگیرید ما هم بیاییم بالا.
فاخته هیچی نگفت. تکبال گفت جا باز کنیم بیان بالا. فاخته بی حرف کشید طرف تکبال و تا حد ممکن بهش چسبید و گفت این هم جا. حالا هر چندتاشون جا میشن بیان بالا. تکبال نگاهش کرد و خندید. فاخته قیافه ای معصوم و بی اطلاع به خودش گرفت و با شیطنتی در نگاه که تکبال واسه بیشتر تماشا کردنش حاضر بود نصف عمرش رو بده، در سکوت، آروم و شیرین سر تکون داد. تکبال حس کرد از تماس شونه هاش با پر های فاخته آهسته آهسته سبک و سبک تر میشه. تا جایی که واسه پرهیز از بالا رفتن شاخه رو چسبید و رو به فاخته لبخند زد. جوجه ها زیر شاخه جمع می شدن. تکبال با همون لبخند آماده کمک و پذیرفتنشون شد.
زمستون انگار خیال نداشت دست از تلاش برای انجماد تمام جهان برداره. تکبال همچنان بین افرا و سکویا در حرکت بود. دیگه روز ها هم تا افرا رو آروم می دید به طرف منطقه سکویا می پرید و همیشه هم1راه نه چندان ساده ولی سریع واسه رفتن و رسیدن پیدا می کرد. نمی شد جز این باشه. منطقه سکویا حالا همه چیزش بود. دوستانش اونجا بودن. خفاش ها و کلاغ ها و خورشید. جنگ با مار ها از اونجا شکل می گرفت. تکبال اونجا توی اون جمع به عنوان1نفر و رسما1نفر مثل بقیه نفر ها پذیرفته شده بود. امروزش اونجا بود. فرداش هم همینطور. کرکس اونجا بالای سکویا بود. و برای تکبال همین دلیل آخری کافی بود که بخواد هر لحظهش رو اونجا باشه.
-کرکس!بیداری؟
-فسقلی! کی رسیدی؟
-همین الان.
-تا حالا توی اون لونه کاهی می چرخیدی؟ همراه اون فاخته نصفه بپرت؟ هنوز دست هیچ ماری بهش نرسیده؟
-کرکس!اینطوری نگو. خواهش می کنم.
-باشه فعلا به جهنم. اون فاختهت هم1روزی صید1چیزی میشه و من حالم جا میاد.
-کرکس!
-باشه باشه. ولش کن بره گم شه! بگو ببینم! این چه قیافه ایه؟
-سردمه کرکس.
-باز از چی ترسیدی؟
-نترسیدم فقط…خسته ام خیلی زیاد.
-تو زمان هایی که اینجایی و من خوابم با اون خورشید دیوونه کجا میری فسقلی؟
-کرکس!سردمه. دارم یخ می زنم.
برای کرکس همین اندازه بس بود که در بلند شدن و بغل کردن کبوتر سرمازده تردید نکنه. اعتراض خوشبین هر2تارو از جا پروند.
-آهای کرکس! این چه کاریه؟ می خوایی خودت رو به کشتن بدی؟ تو واقعا نباید بلند شی.
-خوشبین!من که بلند نشدم. یعنی کامل بلند نشدم.
-همین اندازه هم که شدی حسابی فراتر از مجازه. دراز بکش و دیگه بلند نشو.
-خوشبین! خفه شو!.
-ببین کرکس! هیچ دلم نمی خواد دوباره اوضاعت رو مثل2هفته پیش ببینم. پس واسه اینکه همچین چیزی نبینم هر کاری می کنم و تنها هم نیستم. بقیه باهام هستن. می بخشی ولی اینجای ماجرا این تویی که باید فرمان ببری.
تکبال که هنوز توی بغل کرکس بین2تا دست و1عالمه پر مخفی بود نگاه عصبانی کرکس رو به خوشبین ندید ولی کاملا احساسش کرد. با شنیدن صدای خورشید خیالش راحت شد که اتفاقی نمی افته و اگر هم بی افته نتیجهش خطرناک نیست.
-خوشبین درست میگه کرکس. بیشتر مواظب باش. البته بلد نیستی و اطرافیانت باید مواظب باشن. پس دردسر درست نکن تا بقیه به جای خودت مواظبت باشن. الان هم در حال ناپرهیزی هستی و این اصلا درست نیست.
کرکس بی حال واسه خورشید شونه بالا انداخت. خورشید آروم و خونسرد ولی قاطع نگاهش کرد.
-راستی فرصت نشد بهت بگم من ترکیب شیره ها رو واسه ساختن شیره هوشبر عالی بلدم. از مال خودت خیلی قوی تره. نمی دونی چقدر اثرش جالبه. بلایی سرت میاره که بعد از بیدار شدن هم تا مدت ها نفست بالا نمیاد هیچ کجات رو تکون بدی. واسه تمدد اعصاب خیلی خوبه. اتفاقا دلم می خواد1خورده درست کنم مبادا طرز تهیهش یادم بره.
خورشید با چنان خونسردی عادی و عجیبی این ها رو گفت که خفاش های حاضر تا یکی2ثانیه نفهمیدن ماجرا چیه. و تنها زمانی متوجه موضوع شدن که برق خشم نگاه کرکس رو دیدن که مثل شمشیر روی خورشید فرود اومد.
-تو داری تهدیدم می کنی موجود برق برقی آشغالِ…
چیزی شبیه تنگی نفس مانع ادامه حرفش شد. تکبال توی جایگاهش جمع شده بود و می لرزید. کرکس تا جایی که جسم بیمارش اجازه می داد به طرف خورشید بُراق شده بود و با نهایت خشمی که حالش اجازه می داد تماشاش می کرد و منتظر بود نفسش جا بیاد تا بقیه حرفش رو بزنه ولی خورشید مهلت نداد. رفت و بی توجه به خشمش آروم به دیوار پشت سرش تکیهش داد.
-کرکس!حرص برات خطرناکه. تو خودت رو نمی دیدی ولی ما دیدیمت. به هیچ قیمتی حاضر نیستیم دوباره اون مدلی ببینیمت. سعی کن بفهمی. البته چیز سخت ازت می خوام چون تو ذاتا نفهمی ولی خوب1خورده به خاطر دل من هم شده تلاش کن که بگم بیچاره زورش رو زد.
کرکس از جا پرید که حرفی بزنه ولی با دیدن لبخند خورشید لحظه ای مکث کرد و بعد خودش هم لبخند کم رنگی زد.
-تو واقعا1بسته پر بی ریخت و چشم آزار و اعصاب آزار و آشغالی خورشید.
خورشید بدون حرص خندید و انگار کرکس ازش بهترین تعریف ها رو کرده باشه با سرخوشی گفت:
-ممنونم کرکس! واقعا لطف داری. حالا دیگه فرمانده مثبتی باش و توی جات دراز بکش.
خورشید مهربون، خوش اخلاق ولی محکم تماشاش می کرد. کرکس و بقیه توی نگاهش می دیدن که جای بحث نیست. کرکس نگاهی عصبانی بهش انداخت. خورشید بدون توجه پیش رفت، آروم و مهربون دستی به شونهش زد و پر هاش رو هرچند خیلی کوتاه و گذرا، نوازش کرد.
-بجنب کرکس! بجنب!
کرکس خواه ناخواه دراز کشید ولی تکبال هنوز توی بغلش بود.
-اون عروسکت رو هم ولش کن نباید روی سینهت باشه.
-خورشید!دست بردار. باور کن اگر ادامه بدی پیش از سلامت کاملم می کشمت.
-هر زمان تونستی پاشی1نفس بدون مکث بکشی حرفش رو می زنیم. ولی پیش از اون تو سرگرمیت رو ول می کنی بره و میری توی فاز استراحت. البته بعد از خوردن داروت.
-خورشید!واقعا برای اینکه از این بالا پرتت کنم پایین نفس بی مکث لازم ندارم. تو واقعا داری میری روی روانم. من واقعا اون مایع مسخره رو نمی خوام. همینطور گوش کردن به اراجیفت رو که اصلا موافقشون نیستم.
خورشید مثل کرکس عصبانی نشد ولی نگاهش رو جدیتی بی احساس، سفت، بی خلل و خطرناک گرفت.
-بسیار خوب! تا همین جاش هم زیادی حرف زدیم.
خورشید به خوشبین نگاه کرد ولی پیش از اون که دستش به نشان اشاره بره بالا کرکس دستش رو چسبید.
-باشه. ماده هیولای وحشی! باشه انجام میدم. کثافت!
این ها رو گفت و دست آماده به اشاره خورشید رو با نفرت هرچه تمام تر رها کرد. حالت کرکس چنان گویای حرص و نفرت بود که خورشید1لحظه با وجود خونسردی و جدیت بی خللش فقط نگاهش کرد. شاید داشت پیش خودش فکر می کرد این حرص واقعا از ناپرهیزی های کرکس واسهش خطرناک تره. با اینهمه با ظاهری بیخیال شونه های تکبال رو گرفت و آروم کشیدش عقب. تکبال تا آخرین لحظه که دستش می رسید دست کرکس رو رها نکرد و خورشید مجبور شد کمی، فقط کمی زور بزنه تا مقاومتشون رو بشکنه و از هم جداشون کنه. کرکس با نگاهی سرشار از نفرتی عمیق بهش خیره شده بود. خورشید بی توجه به این نگاه تاریک، محتویات1برگ بزرگ رو تا قطره آخر به خوردش داد که از ظاهر کرکس و سرفه های پشت سر همش مشخص بود مزهش هیچ براش خوشآیند نیست. تکبال زیر بال های مشکی کز کرده و با نگاهی که انگار چیزی فراتر از تقاضا داخلش بود تماشا می کرد. خورشید ندید. نگاهش به خشم و نفرتی بود که از چشم های کرکس روی سرش می بارید. در حالی که ندید می گرفت شونه های کرکس رو نوازش کرد.
-حالا بهتر شد. بهتر هم میشه. خیلی سریع هم میشه. باید بشه. تو باید خیلی سریع برگردی به آسمون. دیگه نباید زیاد اینجا ولو باقی بمونی. سعی کن آروم باشی. واسه زودتر بلند شدن باید هرچی آروم تر باشی. خیلی زود می پری. بجنب و سریع تر رو به راه شو. من خسته شدم از دست این دار و دسته زبون نفهمت. اداره این ها فقط کار خودته. خودشون هم موافقن. من هم همینطور.
ولی کرکس به شدت خودش رو از دسترس خورشید کشید عقب. خورشید مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده دست روی سرش گذاشت و مهربون تر از پیش به حرف زدن ادامه داد.
-اینطوری هم از حرص توی خودت منفجر نشو. من نمی خوام تو اذیت بشی. ولی نمی خوام بقیه هم اذیت بشن. این بقیه یعنی همه. خفاش ها، کلاغ ها، این فسقلی و البته خودم. اگر حالت دوباره وخیم بشه همه ما بد اذیت میشیم و اگر اتفاق بدتری بی افته همه ما داقون میشیم. باور کن که میشیم. اگر خیالت به خودت نیست سعی کن ما رو درک کنی. اطرافیانی که نمی خوان از دستت بدن. حالا دیگه بس کن. به حرصت فرمان عقبگرد بده و بخواب.
تکبال در آخرین لحظه بیداری کرکس از بین بقیه خزید و خودش رو رسوند بالای سرش. کرکس آروم و با زحمت زیاد و در آخر کمی هم با کمک خورشید، دست هاش رو برد بالا و شونه هاش رو فشار نامحسوسی داد و به زحمت زمزمه کرد:
-فسقلی!…من…همچنان…اینجام.
خورشید با همون ملایمت چند لحظه پیش تعیید کرد.
-بله که اینجایی. باید هم باشی. تمام این داستان ها هم واسه تثبیت اینجا بودنته. تکی می دونه. تو هم زور بزن که بدونی. بخواب. بیدار که شدی می بینیش.
کرکس به خواب رفت. بقیه با اشاره خورشید پراکنده شدن. خوشبین موند که مواظبش باشه و خورشید دست روی شونه های تکبال گذاشت و گفت:
-بریم.
خوشبین کنجکاو نگاهشون کرد.
-خورشید!شما2تا کجا میرید؟ چیکار دارید می کنید؟ واقعا هیچ طوری نمیشه به من بگی؟
خورشید خونسرد جواب داد.
-نه. راستی خوشبین! من دیروز این هوالی چندتا پرنده ناشناس دیدم. چندان بهشون مطمئن نیستم. نکنه از تسلیمی های تکمار باشن. تو چیزی ندیدی؟
-نه ندیدم. چی بودن؟
-درست نفهمیدم چون هم دور بودن و هم کوتاه دیدمشون. ولی3تاشون عقاب بودن. هر3تاشون هم نر بودن. کمی اومده بودن نزدیک تر ولی نه اونقدر نزدیک که بشه حرف هاشون رو شنید. بعدش هم چرخ زدن و رفتن.
-امشب باید به بقیه بگیم.
-البته باید بگیم ولی به نظرم این کار کلاغ هاست چون اون ها روز پیداشون شد.
-تکمار فعلا چندان خطری واسه اطرافش نداره خورشید. فعلا اون تو رو می خواد که اینجایی. الان تو واسهش از تمام جنگل های دنیا مهم تری. تا دستش بهت نرسه نه تمرکز داره نه حال دردسر درست کردن. هر کاری هم که می کنه واسه گیر انداختن تو هست.
-از کجا می دونی؟
-ببین خورشید لازم نیست ما حتما مار زبون باشیم تا بفهمیم زیر زمین بین مار های تکمار چه خبر هایی هست. امشب باید در مورد اون ناشناس ها که گفتی حرف بزنیم. تا می تونی فکر کن و هرچی جزئیات ازشون می تونی به خاطر بیار.
-بسیار خوب! پس فعلا ما رفتیم.
خورشید این رو گفته نگفته تکبال رو با خودش برد و خوشبین رو با1جهان کنجکاوی ارضا نشده بالای سر کرکس جا گذاشت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال34

شب سردی بود. شاید نه بیشتر از شب های پیش ولی هر شبی که می گذشت خفاش ها و تکبال بیشتر احساس سرما می کردن. همه به شدت گرفتار، به شدت نگران و به شدت غمگین بودن. خورشید این روز ها در کنار رفت و آمد های دایمش انگار1طوری شده بود. بیشتر توی خودش بود. مثل اینکه با خودش می جنگید. کسی نمی دونست سر چی اینطور شدید با خودش درگیره ولی هرچی که بود عجیب مشغولش می کرد. کسی ازش نمی پرسید موضوع چیه. همه چنان گرفتار خودشون و اطرافشون بودن که به این چیز ها نمی رسیدن و زمان هایی هم که می رسیدن جرات نمی کردن بپرسن. ولی خورشید واقعا درگیر بود. چنان شدید که گاهی درک و تمرکز درست رو از دست می داد. چی می تونست باشه؟ کسی چه می دونست؟ تکبال بالای سر کرکس نشسته بود و تماشا می کرد. دیگه نه گریه می کرد، نه صداش می زد، نه آه می کشید، فقط تماشا می کرد. کارش انگار از تمام این ها گذشته بود. ظاهرا خطری که تهدیدش می کرد رو بقیه هم فهمیده بودن چون با وجود فشار هایی که از هر طرف تحمل می کردن سعی داشتن هرچی بیشتر مواظبش باشن. تکبال بیخیال دلواپسی بقیه و بیخیال مار ها و بیخیال خودش و بیخیال تمام جهان در مرز جنون ایستاده بود. زندگیش توی راه بین افرا و سکویا سپری می شد، بی اراده روی افرا همراه بود، می گفت و می خندید و وانمود می کرد که می شنید ولی نمی فهمید. شب ها بالای سکویا مثل مجسمه مرگ بی حال و بی حرکت بالای سر کرکس می نشست و پر هاش رو نوازش می کرد و مرتب می کرد و پاک می کرد و با نگاهی بدون فروغ که کم کم می رفت که از درک هم خالی بشه تماشاش می کرد و گاهی بدون اینکه حالت گریه به چهرهش بیاد فقط از چشم هاش مثل سیل اشک می بارید. فاخته1نفس باهاش حرف می زد و حرف می زد. تکبال زیاد نمی فهمید چی میگه. حتی زمان هایی می شد که نمی فهمید خودش هم به فاخته چی میگه. فقط می دونست که فاخته بهش دلداری میده، اطمینان میده، سعی می کنه که آرامش بده. تکبال دست های ظریف فاخته رو روی شونه هاش حس می کرد و از تمام اون گفتن ها و گفتن ها فقط همین دست ها رو یادش بود. سعی هم نمی کرد به یاد بیاره. ذهنش چنان خسته و درگیر بنبست بود که توان تحلیل رو نداشت. و روز ها اینطوری برای تکبال و برای بقیه می گذشت. گذشتنی تاریک که تکبال احساسش نمی کرد.
-فسقلی! می شنوی؟ پاشو بریم خورشید می خواد ببیندت. گفت ببرمت پیشش.
-تیزرو تویی؟
-حواست کجاست فسقلی! من تکرو هستم. پاشو. بلند شو بریم ببین خورشید چی میگه.
-تکرو بیخیالم شو من نمی خوام.
-ای بابا! پاشو فسقلی! داری از دست میری. اینجا نشستی که چی؟ اون که نمی فهمه تو پیششی.
-من خودم که می فهمم. تکرو! من می فهمم. من حس می کنم. من هنوز می خوامش. تکرو! می خوام بمونم. می خوام پیشش بمونم. می خوام اینقدر پیشش بمونم تا مرگ از رو بره و ولش کنه بذاره برگرده پیش من. تکرو!من جز اینجا هیچ کجای دیگه نمیشه باشم. تکرو! اگر طوریش شد خیالتون نباشه که نفس می کشم یا نه. همراهش دفنم کنید. تکرو! می فهمی؟ می فهمی؟
-فسقلی! تو رو خدا بس کن. الان میمیری. اینطوری گریه نکن. ببین کرکس هنوز زنده هست. تو رو خدا. جان کرکس.
تکرو نفهمید کی کبوتر بی خود از خود رو محکم بغل کرد و همراهش بلند بلند زار زد. صدای هر2تاشون بی اختیار رفت بالا. گریه امان جفتشون رو بریده بود. تکرو دیگه نخواست نقش1تکیه گاه سفت روی دوشش باشه. نمی تونست. نمی خواست. تکبال رو بغل گرفت و2تایی روی شونه های هم اشک ها و صداشون رو رها کردن و درد رو زار می زدن. خورشید وارد شد. اون ها نفهمیدن. لحظه ای با تاثری بسیار شدید به این صحنه خیره موند. شاید دلش می خواست می شد اون هم خودش رو بسپاره به اشک، به هقهق، به ضجه هایی که بلند و بلند تر می شدن. نمی شد. نباید. خورشید باید می ایستاد تا بقیه نیفتن.
-تکرو! گفتم برو صداش کن بیارش. تو که حالت بد تره!
اون2تا انگار نشنیدن. خورشید پیش رفت. آروم دست روی شونه هاشون گذاشت و هر2تارو بغل کرد. اون2تا به جای اینکه آروم تر بشن گریه هاشون بلند تر شد. خورشید سکوت کرد. فقط هر2تارو توی بغلش نگهداشت و اجازه داد روی شونه هاش تمام دلشون رو ببارن. در تمام این مدت سکوت کرده بود و آروم آروم هر2تارو مثل جوجه های کوچیکی که لالایی لازم داشتن تا بخوابن تاب می داد. صحنه دردناکی بود. هیچ کدوم از اون2تا خورشید رو نمی دیدن. ندیدن که با نگاهی از جنس دردی عمیق به جسم سرد کرکس نظر انداخت. به قفسه سینش که به وضوح کند تر و کمتر از شب پیش بالا و پایین می رفت. به چهره ای که آشکارا بیشتر از دیشب از حیات خالی شده بود. ندیدن که چشم هاش رو بست و مژه هاش رو به هم فشار می داد. ندیدن که سرش رو بالا گرفت رو به آسمون. ندیدن که چه دردی توی نگاهش بود.
-بچه ها بچه ها! آروم باشید. بالای سر بیمار که اینطوری نمی کنن. تکرو! تو ناسلامتی مردی. خودت رو جمع کن پسر! مطمئن باشید کرکس الان داره می شنوه. من می دونم1جایی توی وجودش صدای این بیرون بهش می رسه. شاید خیلی دور ولی می رسه. همه چیز درست میشه. گریه نکنید. کرکس بلاخره بیدار میشه. باید بشه. مگه جرات می کنه نشه؟ خودم به حسابش می رسم.
در پشت سرشون باز شد و خوشبین آروم اومد داخل.
-خورشید! ببخشید بی موقع اومدم ولی باید می دیدمت.
-چی شده خوشبین؟
-مشکی گفت بهت بگم تکمار…
-تکمار رو ولش کن خوشبین. کاری ازش بر نمیاد.
-ولی آخه…
-خوشبین! دلواپس نباش. امشب صحبت می کنیم. تکرو حالش درست نیست. بیا از اینجا ببرش. خودت هم خستگی در کن تا از حال نرفتی. در مورد تکمار هم امشب حرف می زنیم. نگران نباشید. چیزی نمیشه. بهت اطمینان میدم. چیزی نیست که نتونیم از پسش بر بیاییم.
-تو از کجا می دونی خورشید؟ هنوز که برات نگفتم چی شده. چطوری اینهمه مطمئنی؟
-چون خودمون رو می شناسم. خودم رو و شما ها رو. تکمار از پس ما بر نمیاد. حتی1درصد هم تردید ندارم. من مطمئنم و تو هم مطمئن باش و به بقیه هم بگو مطمئن باشن تا امشب که خودم با جزئیات کامل تر بهتون بگم. حالا بجنب. بیا به تکرو برس تا سکته نکرده.
خوشبین به چشم های خورشید خیره شد. مثل اینکه آرامش و قاطعیتِ لحن و کلام و نگاهش بهش اطمینان داد. به جسم بی حرکت کرکس نظر انداخت و نگاهش خیس شد. خورشید اجازه نداد درد بهش غلبه کنه.
-خوشبین! بجنب مرد! بجنب.
خوشبین همراه تکرو رفت. تکبال چنان بد حال بود که اصلا نفهمید. خورشید لحظه ای به کرکس و بعد به تکبال که توی بغلش داشت پرپر می شد نظر انداخت. نفس عمیقی کشید و سری تکون داد. انگار بعد از اونهمه جنگ درونی بلاخره تصمیمش رو گرفت.
-تکی! می خوام باهات حرف بزنم. حواست هست؟ گریه رو تمومش کن به من گوش بده. بلند شو از اینجا بریم. ترجیح میدم فقط خودمون2تا باشیم.
تکبال سر بلند نکرد. نمی تونست. خورشید هم انتظار نداشت که بتونه.
-من می خوام اینجا بمونم. همینجا. هرچی می خوایی همینجا بگو.
-ولی آخه اینجا خودمون2تا نیستیم. کرکس هم اینجاست و موافق چیز هایی که بهت میگم نیست.
-کرکس که نمی فهمه.
تکبال این رو گفت و دوباره ترکید.
-تکی! بهت که گفتم. کرکس می شنوه. همین روز ها هم بیدار میشه. من مطمئنم. تو هم مطمئن باش.
کلمات تکبال که به صورت هذیون های پراکنده در اومده بودن رو به سادگی نمی شد از بین هقهق بی توقفش تشخیص داد. خورشید اما می فهمید.
-ولی من نمی خوام همراهت بیام. من نمی خوام تنهاش بذارم. اگر1زمانی اتفاقی بیفته و کسی بالای سرش نباشه، آخ خورشید! خورشید من باید اینجا باشم. من باید باشم خورشید. من باید اگر اون لحظه لعنتی رسید بالای سرش باشم.
خورشید به سیل اشک های تکبال نظر انداخت و حس کرد چیزی شبیه1گلوله داغ از توی قلبش گذشت ولی این در نگاهش منعکس نشد.
-تکی! اولا که اون لحظه لعنتی نمیاد. دوما اگر به فرض محال هم بیاد خیال نمی کنم کرکس اینهمه از مردن بترسه که لازم باشه تو بالای سرش باشی. کرکس شجاعه تکی. از پسش بر میاد.
تکبال کم مونده بود از شدت هقهق روح از جسمش بره.
-من باید باشم خورشید! من باید اینجا باشم خورشید! از زمانی که شناختمش تا امروز هر جا من گیر کردم کرکس بود و می گفت من اینجام. حالا هم من باید اینجا باشم. من اینجام. آخ خدا خورشید! خورشید بعدش من میمیرم. تو رو به خدا خورشید! …
بحث بی فایده بود. خورشید پیش از اینکه توانش رو بیشتر تلف کنه این رو فهمید. کبوتر به شدت بی تاب رو محکم بغل کرد و سعی کرد خورشید همیشه باشه. تکبال و بقیه در این لحظه های تاریک1شونه سفت لازم داشتن که در جواب شکستن هاشون نشکنه. و خورشید باید این وظیفه رو انجام می داد.
-بسه دیگه تکی. نه اون میمیره نه تو میمیری. قوی باش! به خاطر کرکس هم شده باید قوی تر از این ها باشی. اون زمانی که کرکس بهت می گفت من اینجام حسابی سفت بود. و تو این طوری می خوایی بهش بگی اینجایی؟ تو با این حال و هوای داقونت الان از خود مردن براش بد تری. 1خورده تسلط داشته باش! پاشو. بلند شو بریم بهت گفتم می خوام باهات حرف بزنم.
تکبال تقریبا حال عادی نداشت. فهمیدنش سخت نبود حتی برای کسی که بسیار بیگانه تر از خورشید بود.
-من می خوام اینجا بمونم. من باید اینجا بمونم. همینجا حرف بزنیم.
-بسیار خوب احمق لعنتی! باشه فعلا همینجا حرف می زنیم تا بعد به حسابت برسم. چند لحظه گریه زاری رو بس کن و درست بهم گوش بده چون از دوباره گفتن خیلی بدم میاد.
کمی طول کشید تا خورشید موفق شد درصدی از حواس و تمرکز پاشیده تکبال رو جمع تر کنه.
-تکی! پیش از زخمی شدن کرکس رو یادته؟ خاطرت هست1زمانی بهم می گفتی دلت می خواست موجود دیگه ای آفریده می شدی تا بتونی در پیشبرد این ماجرا که با مار ها داریم کمک کنی؟
تکبال فکری کرد. چقدر اون زمان ها در نظرش دور بودن! انگار خورشید از دوران1زندگی دیگه حرف می زد. واقعا اون زمان چه حالی می شد اگر می فهمید در آینده چه اتفاق هایی قراره بی افته؟
-بله یادمه.
-هنوز دلت می خواد کمک کنی؟
-بله می خواد ولی…
-ولی رو ولش. تکی! من الان نمی تونم خیلی واسهت توضیح بدم. ولی اون روز هم بهت گفتم که تو همینطوری هم کمک بزرگی میشی اگر بخوایی. الان هم میگم. تو می تونی حسابی کمک باشی البته نه این مدلی که حالا هستی. اول باید خودت رو پیدا کنی و پرورش بدی. هستی؟
تکبال که چیزی از حرف های خورشید نفهمیده بود سر بلند کرد و بهش خیره شد.
-من هیچی نفهمیدم.
-لازم نیست الان خیلی بفهمی. فقط بگو هستی یا نیستی. باقیش رو بعدا درستش می کنیم.
تکبال به فکر فرو رفت و چند لحظه بعد با کمال تعجب متوجه شد که برای اولین بار در اون روز ها و شب های سخت حواسش به چیزی جز کرکس منحرف شد. سر بالا کرد و انتظار رضایتمند رو در چهره خورشید تماشا کرد.
-بله هستم.
-بسیار خوب پس بجنب. ببین تکی الان زمانیه که هر لحظهش ارزش داره. و تو باید بجنبی چون تا همینجاش هم عقبی.
تکبال حیرتزده نگاهش می کرد.
-من، من باید چیکار کنم؟
-هیچی. تو فقط به من گوش بده. معترض نشو، شبیه امشب خریت نکن، از همه مهم تر، وا هم نده. باقیش درست میشه.
از فردای اون شب تکبال چنان سریع درگیر ماجرا شد که مهلت پیدا نکرد چگونگی جریان رو بفهمه. جز زمان هایی که روی افرا بین جوجه پرستو ها بود دیگه خورشید عملا زمان آزاد واسهش نمی ذاشت. خفاش ها می دیدن که خورشید روز ها بیداره و توی برنامه های ضد مارها باهاشون صد درصد همراهی می کنه و شب ها هم که تکبال میاد باز هم بیداره و مثل دیوانه ها بی وقفه و1نفس تمرینش میده. تکبال تا جایی که می تونست معترض نمی شد چون می دید که تمرین های جسمش توان روح و اعصابش رو مصرف می کنه و دیگه کمتر فرصت فکر کردن و درد کشیدن داره. تمرین هاش ظاهرا هیچ ربطی به جنگ با هیچ ماری نداشتن ولی تکبال بعد از مدت کوتاهی فهمید که هیچ ناراضی نیست. در فرمان خورشید که تفاوت بین شب و روز رو انگار نمی شناخت، تکبال می پرید، فرود می اومد، خودش رو بالا می کشید، فرود های عجیب رو تمرین می کرد و خلاصه روز ها حسابی گرفتار و شب ها حسابی خسته بود. کرکس هنوز بی حرکت روی بسترش افتاده بود و تکبال از هر فرصتی برای دیدنش و پاک و صاف کردن پر هاش و حرف زدن با جسم بی حسش و گریه کردن روی شونهش استفاده می کرد ولی در مواقع دیگه که بالای سر کرکس پرپر نمی زد حسابی درگیر بود و البته حسابی خسته. بعد از حدود1هفته تکبال در انواع فرود ها استاد شده بود و خیلی ساده تر و راحت تر از پیش می تونست از پس فرود های مستقیم و حتی فرود های چرخشی و فرود های جهتدار هم بر بیاد. البته هنوز حسابی تمرین لازم داشت ولی پیشرفتش چشمگیر بود حتی برای اون ها که حواسشون نبود تا ببینن.
-خورشید! من نمی فهمم. دقیقا بگو تو داری چیکار می کنی؟ فسقلی از شدت خستگی به افرا نرسیده خوابش برد و من مجبور شدم نزدیک اون درخت و اون لونه کلی زمان برای بیدار کردنش صرف کنم تا بلند شه و بره. تو باهاش چیکار می کنی خورشید!
-کار به خصوصی نمی کنم خوشبین. فقط خستهش می کنم. این تنها چیزیه که ازم بر میاد.
-میشه بیشتر توضیح بدی؟
-بله میشه. خوشبین! تو هم مثل من باید دیگه فهمیده باشی که فردای کرکس مشخص نیست چی باشه. تکبال داشت بالای سرش از دست می رفت. کرکس رو نمیشه نجاتش بدم ولی این بچه رو می تونم کمی از تماشای چگونگی سرد شدن کرکس منحرف کنم. اگر کرکس زنده موند که چه بهتر و اگر اتفاقی افتاد که دلمون نمی خواد، دسته کم بذار تکی شاهد روندش نباشه. من خیال ندارم اگر اون روز برسه2تا جنازه دفن کنم. کاش دیگه فهمیده باشی چون من زمان ندارم بیش از این توضیح بدم حوصله هم ندارم.
-بله تقریبا فهمیدم ولی پیش از اینکه بری فقط1سوال دیگه.
-بگو.
-اعتراف که می کنی این ها که سر هم کردی چندان هم راست نبود، مگه نه؟
خورشید مستقیم به چشم های خوشبین خیره شد و با اطمینانی آرام و آرامشی عمیق جواب داد:
-بله.
و بعد پرواز کرد و رفت و خوشبین رو خیره به مسیر حرکتش جا گذاشت.
چند روز دیگه هم گذشت. تکبال حس عجیبی داشت. حسابی خسته و کمی هم زخمی بود ولی گاهی احساس می کرد حالا بیشتر و بهتر می تونه خودش و حالت هاش رو جمع و جور کنه. اگر قرار بود واسه کسی توضیحش بده مسلما نمی تونست ولی در کنار خستگی هاش حسی شبیه به اطمینانی گنگ همراهش بود. چیزی شبیه به اعتمادی هرچند کمرنگ ولی شیرین به اینکه قوی تر از اونه که تصور می کنه. اونقدر قوی که شاید بتونه1چیز هایی رو عوض کنه.
-کرکس! می شنوی؟ منم تکبال. فسقلی. تکی. اسمم مهم نیست. مهم اینه که من اینجام و امشب عجیب تشنه ام که بیدار ببینمت. کرکس!بسه دیگه. باید بیدار بشی. واقعا این بیدار شدنت رو می خوام. خیلی می خوام کرکس!دیگه بسه بیدار شو.
کرکس همچنان بی حس و بی حرکت افتاده بود. تکبال اون شب گریه نمی کرد. نمی فهمید چش شده فقط با تمام وجودش احساس می کرد بیشتر از اون خواهان به هوش اومدن کرکسه که بتونه گریه کنه. خواستنی چنان شدید که راه گریه رو می بست. توضیحش محال بود حتی برای خودش. بیخیال تحلیل احساسش شد، بالای سر کرکس نشست و مستقیم بهش خیره شد. احساس کرد میلش به اینکه کرکس چشم هاش رو باز کنه مثل آتیش توی سینهش رو، توی سرش رو و توی تمام جونش رو می سوزونه.
-کرکس! بیدار شو. بیدار شو کرکس!
لحظه ای سکوت. تکبال بی اون که نگاه از چشم های بسته کرکس برداره آروم دست گذاشت روی شونه هاش و خیلی آهسته بدون اینکه بفهمه چرا این کار رو می کنه شروع کرد به نوازش شونه ها و سر و سینهش که مثل سنگ بی حرکت بود.
-بیدار شو کرکس! بیدار شو!
چقدر خسته بود! حس کرد اول گرم و بعد به شدت خسته و به شدت خوابآلود شد. انگار هر لحظه خسته تر می شد و چقدر دلش می خواست دست هاش و نگاهش رو از کرکس برداره و بخوابه. چش شده بود؟ واقعا خسته بود. خسته و خسته و خسته. ولی حرارت وحشی خواستن بیداری کرکس که امشب واقعا غیر قابل تحمل بود!، اینهمه خواستن، اینهمه تشنگی، این حال و حرارت عجیب!، کرکس باید امشب بیدار می شد. باید.
-بیدار شو کرکس! بیدار شو!
سرش گیج رفت. با خودش فکر کرد:
-از بس مستقیم نگاه کردم چشم هام داره سیاهی میره. بذار بره. کرکس امشب باید بیدار بشه. باید. باید.
بیداری انگار سخت تر و دور تر می شد و در اعماق هشیاری حس گزگز عجیب و ناشناسی رو تجربه می کرد که از دست هاش شروع شد و آروم، به آهستگی خواب، رفت بالا. گزگز عجیب مشخص تر و محسوس تر شد و باز هم و باز هم. گزگز ناشناس که دیگه به رنگ خیال نبود و کاملا واقعی شده بود رفت بالا و رفت بالا و رسید به شونه هاش و به سرش و به تمام جسمش. تکبال حس کرد دیگه دست هاش توان ندارن روی شونه های کرکس باقی بمونن. دستی رو حس کرد که خورد روی شونه هاش و صدایی انگار از دور ها که گفت:
-ادامه بده. قطعش نکن.
و تکبال حس کرد که ادامه داد.
-بیدار شو کرکس! بیدار شو!.
و در تاریکی شب، در تاریک ترین نقطه بین هشیاری و ناهشیاری، تکبال دید که از بین اونهمه سکون که خیال تغییرشون به نظر باطل می رسید، پلک های کرکس خیلی خفیف تکون خوردن. گزگز عجیب داشت به اوج خودش می رسید ولی تکبال برای بهتر دیدن چیزی که خیال می کرد دیده به اون صدای دور گوش داد و باز هم گوش داد.
-ادامه بده. قطعش نکن. من پشت سرتم. داری موفق میشی.
کی پشت سرش بود؟ چه فرقی می کرد؟ چی رو باید ادامه می داد؟ چه فرقی می کرد؟ داشت موفق می شد!!. در چه کاری؟ چه فرقی می کرد؟ این ها مهم نبودن. مهم اون پلک های بسته بودن که داشتن تکون می خوردن. پس اون حرکت خیال نبود. تکبال از اون طرف مرز خودآگاهی به چشم های بسته کرکس خیره شده بود. چشم هایی که دیگه بی حرکت نبودن. پلک هاش واقعا داشتن حرکت می کردن. تکبال صدای خودش رو شنید که اصلا شبیه صدای خودش نبود.
-بیدار شو کرکس! بیدار شو!.
نفهمید چقدر گذشت. 1لحظه، 1ساعت، 1سال، 1عمر.
-آآآآآخ!
این ناله هرچند خیلی ضعیف و خیلی ناتوان، ولی پایان تمام این داستان کابوس وار شب های اخیر بود. سرابی که تکبال نفهمید با چه نیرویی از جهان وهم به دنیای واقعیت کشیده شد و همونجا موند.
-آآآآآآآخخخخخخخ! واااااااه! آخخخ!.
تکبال لحظه ای به نگاه خسته ولی هشیار کرکس نظر انداخت. لبخندی از سر رضایتی عمیق زد و درست در لحظه ای که خودش رو به خستگی وحشتناکش سپرد تا ضربهش کنه، دست هایی رو احساس کرد که مانع زمین خوردنش شدن و صدایی آشنا که باهاش حرف می زد.
-کرکس بیداره. ولی تو باید بخوابی. مطمئن باش تا بیدار شدنت کرکس بیدار می مونه و بعدش هم می مونه و حالا حالا ها بیدار می مونه. تو حرف نداری. آفرین!. حالا دیگه بخواب. بخواب بچه بیچاره بخواب. نمی دونی به چه دردسری گرفتاری و چقدر خوشحالم که حالا نمی دونی! چقدر دعا کردم اشتباه فهمیده باشم! کاش اشتباه فهمیده بودم ولی مثل اینکه نشد که بشه. بیخیال. الان فقط بخواب. فقط بخواب. تا مهلت برای آرامشت هست بخواب. بخواب کبوتر بخواب.
تکبال بدون اینکه بخواد و بتونه کلماتی که می شنید و نمی شنید رو تحلیل کنه، بدون اینکه تاثر موجود در اون صدا رو درک کنه، بدون اینکه بدونه چی و از کی می شنوه، چشم هاش رو بست و تسلیم خوابی شد که از بس سنگین بود به عدم می زد. تکبال بیخیال سنگینی ترسناک سکوت مطلقی که به سرعت واردش می شد، از جهان بیداری برید و به دنیای خواب ساکت و سنگین و بدون رویا فرو رفت.
نوشته شده توسط پریسا جهانشاهی
نظرات (1)
حسین آگاهی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 12:09
امان از دست این فاخته. کاش دستم بهش می رسید از صحنه روزگار حذفش می کردم. نمی دونم چرا روش حساس شدم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
فاسخ:
عجب بابا! این فاخته مگه چقدر جا گرفته که اینهمه دشمن داره؟ جناب یکی اولیش، شما دومیش، کرکس سومیش، باقیش رو خدا به خیر کنه!
فاخته که تقصیری نداره دوست من. تکبال خودش مقصره. به هیچ عنوان نباید اجازه می داد دلش اشتباهی ببردش. حتی در وضعیت عادی هم این درست نبود چه برسه به تکبال که در اون زمان هیچ خوب نبود وارد همچین داستانی بشه. زمانی که اونهمه گرفتاری بزرگ و جدی برای فکر کردن و رسیدگی وجود داشت. بگذریم. این نباید می شد ولی شد. فاخته هم بی تقصیره. فاخته ها ممکنه همیشه باشن. ما هستیم که باید مواظب راه رفتنمون باشیم تا با دیدن ظرافت پر و بال اون ها مسیرمون رو اشتباه نکنیم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال33

-کرکس! می شنوی؟ محض رضای خدا بیدار شو. فقط بیدار شو. فقط1دقیقه چشم هات رو باز کن بگو زنده می مونی. من هیچ تضمینی رو جز مال خودت معتبر نمی دونم. اگر بگی می مونی پس می مونی. حتی مرگ هم از پس تو بر نمیاد اگر خودت نخوایی. این رو خودت بهم گفتی یادته؟ کرکس! پاشو. دارم دق می کنم. یا بمون یا منو با خودت ببر. من اینجا بدون تو نمی مونم. کرکس! می شنوی؟ تو رو به خدا. تو رو خدا. …
باز هم شب بود. تکبال از پشت پرده ذخیم اشک هایی که پشت سر هم می چکیدن و شونه های کرکس رو خیس می کردن چیزی نمی دید. کرکس هیچ حرکتی نداشت. نه چشم باز کرده بود و نه حتی1نفس عمیق تر زده بود. کرکس روی بسترش افتاده بود و از زنده بودن فقط1نفس نصفه نیمه و1نبض کند داشت. تکبال بالای سرش آهسته می بارید. دستی به شونهش خورد.
-فسقلی!بسه دیگه. اینطوری از دست میری. ببین! اگر احتمال ضعیفی هم باشه که بگه اون داره صدات رو می شنوه و اطرافش رو درک می کنه، تو ابدا نباید اینطوری خودت رو اذیت کنی. اون تیر کم مونده بود قلبش رو از کار بندازه و حالا باید ضربانش در آروم ترین و کند ترین حالت ممکن باشه. و حتما می دونی که فقط در حال آرامش مطلق ضربان قلب آرومه. سعی کن به خودت مسلط باشی تا احتمال پریشونیش به0برسه.
تکبال بدون اینکه سرش رو از روی شونه کاملا خیس کرکس برداره آروم ناله کرد:
-خوشبین!خوشبین من نمی تونم تصور کنم. اتفاق بد رو نمی تونم تصور کنم. اگر اتفاقی بی افته من نمی تونم به زنده بودن حتی فکر کنم. خوشبین! من تحمل ندارم.
خوشبین یکی از با اخلاق ترین افراد دسته کرکس بود. موجودی آروم، محترم و مهربون. فقط1ایراد کوچیک داشت. روی2تا چیز خیلی متعصب بود. یکی اخلاق، یکی کرکس. سر این2تا که می رسید دیگه نه عقل داشت و نه منطق. با اینهمه کمتر کسی بود که بتونه منفی ببیندش. چون در مجموع بین بقیه به عنوان موجودی خیرخواه و مثبت شناخته شده بود.
-اتفاق فسقلی؟ اتفاق افتاده. اتفاق خیلی بدی هم بود. ولی گریه های تو نتیجه این اتفاق رو عوض نمی کنه. هرچی بخواد بشه میشه.
-خوشبین!من نمی خوام اون نباشه.
-من هم نمی خوام فسقلی. ولی آخه اینطور گریه کردن تو کمکی بهش نمی کنه. باید امیدوار باشیم. همهمون. همین که دیگه اون تیر توی سینهش نیست و کرکس هنوز زنده هست خودش1امیدواری بزرگه. راستش من که اصلا فکر نمی کردم جریان خروج اون تیر کذایی رو زنده پشت سر بذاره. ولی خوشبختانه کرکس هنوز زنده هست. پس به جای اینکه خودت رو از بین ببری سعی کن امیدوار و قوی باشی.
-خوشبین!چرا اینطور شد؟ اصلا اون تیر از کجا اومد؟ میگن تیر مال1کمان بود. کمان چیه؟ چرا باید کرکس رو زخمی کنه؟ من هیچ سر در نمیارم. تو چی؟
خوشبین کنار تکبال بالای سر کرکس نشست. دست روی شونهش گذاشت و آروم و شمرده گفت:
-درست گفتن فسقلی. اون تیر مال1کمانِ بزرگ بوده. بلندی تیرش می گفت که کمانش خیلی بزرگه. کمان ها اصلحه های بدی هستن. می بینی که چیکار می تونن کنن. و اما در مورد اینکه چرا کرکس زخمی شد. فسقلی! کرکس رو من خیلی می خوامش. هم دوستش دارم و هم مدیونشم. ولی باید اعتراف کنم که کرکس هم مثل همه موجودات خدا می تونه اشتباه کنه. اشتباه کرکس این بود که واژه شجاعت در منطقش بد معنی شد. ببین فسقلی در توانایی و شجاعت کرکس هیچ تردیدی نیست. ولی باید بپذیریم که گاهی از بعضی چیز ها باید واقعا پرهیز کرد و کشید عقب نه اینکه صاف شیرجه زد به طرفشون. شجاعت همیشه این نیست که بی پروا بری توی دل خطر. افراد شجاع لازمه که اهل تدبیر هم باشن و گاهی لازمه که شجاعت عقبنشینی رو هم داشته باشن. کرکس باید می کشید عقب ولی در عوض صاف رفت طرفش و نتیجه این شد. حرف هام رو می فهمی فسقلی؟
تکبال داشت سعی می کرد که بفهمه. ذهن خسته و پریشونش توی محبت کور به کرکس و حقیقت گفتار خوشبین مونده بود و نمی دونست کدوم طرف بره. خوشبین از نگاهش تردیدش رو خوند.
-می فهمم. تو اینقدر دوستش داری که حس می کنی من نباید حتی در همین حد ازش انتقاد کنم. ولی مطمئنم1روز می فهمی که من درست گفتم. بهت که گفتم من کرکس رو خیلی می خوامش. هم واسهم عزیزه و هم خیلی مدیونشم. اگر کرکس نبود من نمی تونم تصور کنم که الان کجا بودم.
تکبال با نگاه خسته ولی پرسش گر بهش خیره شد.
-چرا؟ مگه چی به سرت اومده بود که اینهمه احساس دین بهش می کنی؟
-فسقلی! داستان من زیادی تاریکه. بچه که بودم تمام خونوادهم رو توی1حادثه مسخره از دست دادم. کمان رو از همونجا شناختم. پدر و مادرم صید کمان شدن. خواهر هام و برادر هام هم ظرف مدت کوتاهی هر کدوم از1دردی تموم شدن و من موندم و1دنیای بزرگ و تجربه هایی که لازم بود داشته باشم ولی نداشتم. باور نمی کنی که حتی هنوز پروازی هم نشده بودم. از بالای درختی که لونهمون بود سقوط کردم و مدتی در اسارت کفتار ها زندگی کردم. اون روز های تلخ رو هیچ وقت یادم نمیره. کرکس نجاتم داد، یادم داد که چطور باید باشم. یادم داد چجوری پرواز کنم. بهم راه و رسم زندگی خفاش ها رو یاد داد. کاری که پدر و مادرم فرصت نکردن انجام بدن. حالا من1خفاشم و از خودم، طبیعتم و زندگیم آگاهم. می دونم که پرنده شبم. می دونم که خفاش ها چه جوری باید باشن و چه جوری نباید باشن. کرکس اون زمان1پرنده تازه بالغ خیلی جوون بود ولی از من خیلی بیشتر می دونست. هنوز جوجه به حساب می اومد که زیر بالم رو گرفت. من همیشه لحظه های درست زندگی کردنم رو مدیونشم. حالا متوجه شدی که وقتی میگم کرکس اشتباه کرده از سر غرض نیست. فسقلی!کرکس برای من اندازه تمام اصولی که همه می دونید چقدر بهشون معتقدم ارزش داره. ولی با اینهمه نمی تونم این واقعیت رو ندید بگیرم که ایندفعه اشتباه کرد. اشتباهی که مجاز نبود مرتکب بشه. به خاطر خودش و به خاطر من و به خاطر تمام اون هایی که واسهش دلواپسن و به خاطر تو. کاش اون لحظه این ها رو یادش می اومد و از تیررس اون کمان می کشید عقب!. عه! باز که داری گریه می کنی! فسقلی! من این ها رو نگفتم که تو اینطوری بباری. تماشاش کن ببین تمام وجودش میشه اشک هر وقت گریه می کنه! فسقلی! از تمام این ها گذشته بگو این چه مدل گریه کردنه که اینهمه خیسه؟ بسه دیگه. اینطوری گریه نکن. باور کن من تمام دلم آتیشه. اگر از تو بدتر نباشم بهتر هم نیستم. ببین داری مثل بید می لرزی. این رو بخور تا بخوابی.
-خوشبین!به خاطر خدا، من شیره هوشبر نمی خوام. من کرکس رو می خوام. خوشبین اگر اون نباشه من دیگه نمی تونم باشم. می خوام پیشش بمونم.
-باشه. پیشش بمون ولی بخواب. من بهت قول میدم وقتی خوابت برد از اینجا نبرمت. به هیچ کسی هم اجازه نمیدم جایی ببردت. بهت قول میدم. قولم رو قبول نداری؟
تکبال قبول داشت. کسی نمی تونست روی قول خوشبین تردید کنه. با اصرار و تشویق و کمک خوشبین شیره هوشبر رو نوشید و چند لحظه بعد در حالی که سرش روی شونه کرکس بود به خوابی هرچند ناآروم ولی عمیق رفت.
شب های جهنمی انگار تمومی نداشتن. هرچند برای تکبال روز و شب یکی بود. خفاش ها علاوه بر دلواپسی واسه کرکس نگرانی های دیگه هم داشتن که باید بهشون می رسیدن و این شاید براشون بد هم نبود چون اجازه نمی داد شبیه تکبال تا مرز جنون پیش برن. خورشید، مشکی و تیزبین دسته رو می چرخوندن، هوای جنگل رو داشتن و اجازه نمی دادن مار ها از وضعیت کرکس چیزی بفهمن. مار ها که به همت خفاش ها و کلاغ ها فهمیده بودن شایعه مرگ کرکس راست نبوده حسابی کلافه بودن و حسابی کنجکاو که بفهمن کرکس الان در چه وضعیه تا بدونن کجای کارن ولی هرچی بیشتر سعی می کردن کمتر می فهمیدن. به کمک نظرات خورشید که مار ها رو بیشتر از بقیه می شناخت، دسته کرکس تونسته بودن کاری کنن که سایه کرکس هرچی قوی تر و ترسناک تر روی اعمال مار ها سنگینی کنه و حسابی عذابشون بده در حالی که خود کرکس هیچ کجا نبود. تکبال اما از اینهمه بی اطلاع و فارغ بود. تکبال تنها اشک رو می شناخت و شونه هایی رو که همیشه از گریه های بی پایانش خیس بودن ولی هیچ حرکتی نداشتن. هر بار و هر بار که به دیدن کرکس می رفت بالای سرش می نشست، پر های نامرتبش رو دونه به دونه مرتب می کرد، صاف می کرد، پاک می کرد، پر های کرکس از اشک هاش خیس و دوباره نامرتب می شدن و تکبال دوباره همه رو تک تک صاف و پاک می کرد. کرکس ولی بی حرکت و ناآگاه، فقط خواب بود. و کسی چه می دونست که خواب کابوس های بیداری تکبال رو می دید یا نه.
تکبال بین افرا و سکویا در رفت و آمد بود. روی شونه های بقیه که نه می دونست و نه براش مهم بود که بدونه کی هستن می رفت و می اومد و تمام لحظه ها انگار از پشت پرده سنگین مه در گذر بودن. شاید هم زمان در انجمادی ثابت گیر کرده و این تکبال بود که از بین لحظه هایی ساخته شده از مه یخزده و منجمد می گذشت. تکبال این ها رو نمی فهمید. برای تکبال اون روز ها فقط سرما بود و تاریکی. و دیگه هیچ!.
-آهای تکبال! حواست هست؟ چرا جواب نمیدی؟
-هان! چی شده چلچله!
-دارم باهات حرف می زنم معلومه چته؟
تکبال خسته از هر صدایی با خودش فکر کرد:
-خدایا چرا این بچه نمیره با بقیه هم سری هاش پرحرفی کنه؟ من واقعا الان هیچ صدایی دم گوشم نمی خوام.
-اه تکبال گوش بده دیگه.
-باشه بگو.
-آخه تو اصلا گوش نمیدی.
-گوش هم میدم. بگو چی شده.
-جدی با فاخته اگر بتونی همچین کنی. فوری قهر می کنه میره و شب هم خواب بد می بینه و تو میری بغلش می کنی و آشتی. همینه دیگه مگه نه؟
-این ها رو می خواستی گوش بدم؟
-دقیقا. تکبال! جدی نفهمیدی؟ فاخته بهت راست نمیگه. تو هم اینقدر ساده هستی که نمی فهمی. اون بهت کلک می زنه.
-کلک می زنه؟ سر چی؟
-سر همه چی. یکیش همین بازی که هر دفعه سرت درمیاره. تا حالا هیچ از خودت نپرسیدی چرا هر بار حرفتون میشه و تو نمیری نازش رو بکشی اون شب فاخته دچار خوابزدگی میشه؟ هر بار همین بساطه و تو هیچ وقت شک نکردی؟
-خوب که چی؟
-تکبال!میگی که چی؟ دارم بهت میگم اون راست نمیگه. خواب دیدن هاش الکیه. واسه اینکه تو بری طرفش و اوضاع رو درست کنی. من مطمئنم. خودم دیدم. اون شب هایی که خواب می بینه یعنی میگه که خواب می بینه قبلش اصلا نمی خوابه که خواب بد ببینه. همهش نقشه. باور کن راست میگم. اون بیداره و بهت کلک می زنه و اگر تو1کمی دقیق تر بودی تا حالا می فهمیدی که هیچ کابوسی در کار نیست و فاخته بهت حقه می زنه.
-خوب دیگه چلچله بسه. هرچی می خواستی بگی گفتی. من هم گوش دادم. دیگه تمومش کن.
-ولی تو باید باور کنی تکبال. من و فاخته اینجا داریم با هم بزرگ میشیم. من درست بغلدستش می خوابم و پا میشم. سرم شب ها کنار سرشه. چه حرف ها که با هم نزدیم. چه ماجرا ها که نداشتیم. پیش از اومدن تو و همین الان. من فاخته رو بیشتر از تو می شناسم چون زمان بیشتری باهاش بودم. الان هم چیزی رو میگم که دارم می بینم. تکبال! حرف هام رو باور کن.
-چلچله!کوچولوی معترض و عزیز! ای کاش به حرمت اونهمه ماجرا و اینهمه خاطره که حرفش رو زدی سکوت می کردی و اجازه می دادی این ها که گفتی ناگفته بمونن!. دیگه بسه. برو داخل تا یخ نزدی.
-ولی من با گفتن این حرف ها بهش بی حرمتی نکردم. تو گول خوردی و من فقط دارم آگاهت می کنم.
-باشه. آگاهم کردی. دیگه با خودم. برو داخل.
-ولی…
-چلچله!شنیدم. دیگه بسه. ببین پرپری هم اومد بیرون و مثل اینکه داره دنبال تو می گرده.
پرپری1جوجه خیلی ریز و خیلی قشنگ بود با دمی بلند که از بلندی همیشه واسهش دردسر می شد. دمی چنان بلند و چنان پخش و قشنگ که تکبال و همه جوجه ها به شدت از لمس و تماشاش خوششون می اومد ولی این دم واسه صاحب کوچولوش دردسر می شد و خیلی پیش می اومد که موقع راه رفتن و جست و خیز به زمین بزندش. پرپری اومد بیرون و با چشم های کنجکاو معصومش به اطراف نگاه کرد.
-آهای چلچله اونجایی؟ مگه نگفتی میایی یادم میدی با پر های دمم چیکار کنم که مرتب تر بشن؟ بیا دیگه!
-چلچله!برو ببین پرپری چی ازت می خواد. دیگه هم از این چیز ها نمی خوام بهم بگی.
بحث بی فایده بود. پرپری اومد و خواه ناخواه چلچله رو با خودش برد. چلچله با قهر همراهش رفت. تکبال با لبخندی تلخ رفتنش رو تماشا کرد.
-کوچولوی بی تجربه! تو هم اگر1کمی دقیق تر بودی می دیدی که من خودم از همون دفعه اول فهمیدم که اون کابوس ها واقعی نیستن. و اگر1کمی دقیق تر بودی خودت رو با گفتن این حرف ها خراب نمی کردی.
صدای فاخته از جا پروندش.
-با سرما خلوت کردی تکی؟ البته تا چند لحظه پیش که با چلچله خلوت کرده بودی. چی بهت می گفت؟
تکبال حس کرد که دیگه واقعا ظرفیتش تموم شده.
-به نظرم شما نیم وجبی ها امشب تصمیم دارید دیوونهم کنید. ببینم من باید چیکار کنم که2دقیقه با خودم تنها باشم؟ اول اون حالا هم تو.
-ای بابا من که تازه اومدم. خوب اومدم پیش تو. چرا سرم داد می زنی؟
تکبال به قیافه درهم فاخته خیره شد.
-من کی سرت داد زدم؟
فاخته هیچی نگفت. سرش رو انداخت پایین و شونه هاش رو جمع کرد. تکبال دیگه فهمیده بود که بهتره خودش رو در جنگ با خودش پیش خودش بیشتر از این بی اعتبار نکنه. بدون مکث رفت طرفش و بغلش کرد.
-من که داد نزدم. تو هم چه دل نازکی!
-توی لغتنامه تو احتمالا به صدای به این بلندی که اتفاقا لحنش هم تند باشه میگن لالایی.
-خوب بابا معذرت می خوام. حالا برای چی اومدی بیرون؟ نمی بینی چه سرده؟
فاخته توی بغل تکبال جمع شد و با صدای مظلوم و غمگین زمزمه کرد:
-اومده بودم پیش تو. نمی دونستم حوصلهم رو نداری.
تکبال سفت به سینه فشارش داد. اینقدر سفت که بالا پایین رفتن سینه کوچیکش بر اثر نفس کشیدن رو قشنگ حس کرد.
-کی گفته من حوصلهت رو ندارم؟
-صدای دادت گفته.
-من که گفتم معذرت می خوام. ببخشید. اینجا سرده. بیا با هم بریم داخل.
-نمی خوام. تا من میام پیشت فوری میگی بریم داخل و می پری میری وسط بقیه مسخره بازی درمیاری که بخندن. بیچاره من!
تکبال با محبت گفت:
-خوب باشه همینجا می مونیم تا تو یخ بزنی. اینطوری موافقی؟
فاخته خیلی خونسرد و مطمئن به نشان موافقت روی سینه تکبال سر تکون داد. تکبال که خندهش گرفته بود دستی به سرش کشید. فاخته بیشتر جمع شد و لای پر های تکبال فرو رفت.
-آخ از دست این زبونت!.
-زبون مال چلچله هست. اینقدر حرف زدنش شیرینه که1بار هم نمی فرستیش دنبال نخودسیاه. مثل همین الان. خدا رو شکر پرپری اومد بردش وگرنه تو که بهش فرمان داخل رفتن نمی دادی. این مدل دستور ها فقط می مونه برای من که از سرت بازم کنی.
-فاخته! الان چی بگم که بیخیال بشی؟
-هیچی نگو. بذار همینجا باشم.
-خوب باش بابا باش!. الان حله؟
-اوهوم.
تکبال خندهش رو خورد ولی چندان موفق نبود. فاخته از همونجا که بود با صدایی که خفه به گوش می رسید پرسید:
-حالا چی می گفت؟
-کی چی می گفت؟
-چلچله دیگه. چی می گفت که از بس شیرین بود دلت نمی اومد بفرستیش نخودسیاه بیاره؟
-تو که گفتی حله. پس چرا بیخیال نمیشی؟
فاخته با حالتی که در نظر تکبال فقط مخصوص خودش بود سر تکون داد. تکبال خندید.
-حالا چی می گفت؟
-می گفت تو و اون با هم اینجا بزرگ شدید و1عالمه خاطره با هم دارید و1عالمه ماجرا.
-دیگه چی می گفت؟
-دیگه می گفت که من تو رو بهش ترجیح میدم. همون چیزی که تو الان میگی.
-دیگه چی می گفت؟
-دیگه هیچی بدجنس1وجبی. دیگه هیچی نمی گفت.
-دروغ میگی.
-نه نمیگم.
-حالش بهتر نشد؟
-حال چلچله؟
-نه بابا چلچله کیه؟ حال اون دوستت که اوضاعش خطرناک بود. بهتر نشده؟
-نه هنوز. همون طوریه.
-چی به سرش اومد؟
-اه ول کن فاخته من از کجا بدونم؟
-باز می خوایی دعوام کنی؟
-نه بابا نمی خوام به خدا نمی خوام.
-خوب چی میشه اگه بهم بگی؟ من که نمی خوام به کسی بگم. خوب بگو دیگه.
-آخه چیزی نیست که بگم. یکی1کمی مریضه باید صبر کنم خوب بشه. اینکه گفتن نداره.
-بگو دیگه بگو دیگه بگو دیگه بگو دیگه بگو دیگه.
-ای بابا فاخته چیکار می کنی؟
-بگو دیگه بگو. قلقلکت میدم ها! قهر می کنم ها! میرم داخل تنهایی یخ می زنم ها!
تکبال با مهربونی دست گذاشت جلوی دهنش.
-بس کن. تو هیچ کجا نمیری. همینجا هستی توی بغل من.
-پس بگو.
-چی بگم؟
-اون پرنده مریضه چش شده؟
-کمان زخمیش کرد.
-کمان چیه؟
-به نظرم1اصلحه بی صدا و خطرناکه. تیر پرت می کنه. یکی از این تیر ها خورده به اون.
-به کجاش خورده؟
-به قلبش.
-پس چجوری هنوز زنده هست؟
-تیر رو درآوردن ولی حالش خیلی افتضاحه.
-خیلی درد داره؟
-نه نداره. آخه اون الان هیچی حس نمی کنه. الان اصلا چیزی نمی فهمه. نمی دونه که حالش چقدر خطرناکه. نمی دونه که اوضاعش هیچ خوب نیست. اون الان نه درد داره، نه درک داره، نه حس داره. هیچ حسی نداره.
و با تلخیِ فراگیری که تمام وجودش رو پر می کرد توی دلش گفت:
-و بعید نیست که دیگه هیچ وقت نداشته باشه.
شب داشت سنگین تر می شد. تکبال سر بلند کرد و به آسمون خیره شد. آسمونی که جای پرواز کرکس بود و حالا چه خالی و گرفته به چشم می اومد!. کرکس نبود. و مشخص هم نبود بعد از این باشه یا نباشه. دردی عمیق سینهش رو فشار داد. بی خبر از زمان و مکان و اطرافش و حتی بی خبر از خودش و از چشم هاش که بی پروا از هر نگاهی باریدن گرفته بود.
-تکی! تو داری گریه می کنی؟
-نه.
-ولی اشک هات داره می ریزه روی پر های من. اون که الان چیزی حس نمی کنه چرا براش گریه می کنی؟
-دلواپس اون نیستم می دونم چیزی حس نمی کنه. دلم واسه جفتش سوخت.
-مگه جفت هم داره؟
-چیزی نمونده بود داشته باشه.
-آخی! نازی!داشت جفت می گرفت؟ طفلک! حالا گریه نکن هنوز که طوری نشده. شاید حالش خوب بشه جفت هم بگیره. راستی، با کدومشون نزدیکی؟ خودش یا جفتش؟
-به نظرم با هر2تاشون.
-یعنی هر2تاشون دوستتن؟
تکبال جواب نداد. هقهق سنگینی که به سینهش هجوم آورد زحمت جواب دادن رو از دوشش برداشت. در اون لحظه به تمام نفسش احتیاج داشت تا از شدت گریه خفه نشه. فاخته تمام قد شده بود نگاه و با تمرکز کامل تکبال بی تمرکز و بی خود از خود رو تماشا می کرد.
-اون دقیقا کیه تکی؟ اون جفت دلواپس دقیقا کیه؟ خود تو نیستی؟
-من؟ چه مزخرفاتی!
ولی شکلک خندهش به صورت ادای مضحکی از درد توی هقهق سنگینش گم شد. فاخته بهش خیره شد.
-تو داشتی بی اون که به ما بگی جفت می گرفتی؟
-به هیچ کسی نگفتم فقط شما ها نبودید.
-چرا؟ چرا به کسی نگفتی؟
-چون جز خودم هیچ کسی موافق نیست.
-آخه چرا؟ مگه اون جناب کبوتر چشه؟
-چون اون کبوتر نیست.
فاخته1لحظه خیلی کوتاه از پس حیرتش بر نیومد که تکبال ندید و نفهمید. کوتاه بود و خیلی زود حل شد.
-کبوتر نیست؟ پس چیه؟
-نه. کبوتر نیست. کرکسه.
فاخته چنان از جا پرید که شاخه تکون خورد. تکبال بیخیال وحشت فاخته، بیخیال تردیدش و نگاه عجیبش، و حتی بیخیال اشک های خودش که به شدت تمام می باریدن و هقهقی که داشت سینهش رو خورد می کرد، با حالتی که انگار این هوای پریشون مال خودش نبود، به رو به رو خیره مونده بود. فاخته کشید عقب و با نگاهی سرشار از ترس و تردید بهش خیره شد.
-کرکسه؟ اون1کرکسه؟ تو جفت1کرکسی؟
تکبال با بیخیالی از سر خستگی مطلق جواب داد:
-آره.
فاخته با چشم هایی گرد از حیرت بهش خیره شده بود.
-چطور همچین چیزی میشه؟ اگر این درست باشه تو چه جوری الان اینجایی؟ اون چطوری تا حالا زندهت گذاشته؟ تو کبوتری! چطور ممکنه کبوتر جفت کرکس بشه؟
تکبال شونه بالا انداخت.
-نمی دونم. فقط می دونم که شده. باقیش رو هم خیالم نیست که بدونم. به نظرت همچین چیزی رو به چند نفر می شد که بگم؟
فاخته که هنوز به شدت متحیر بود فکری کرد و آه کشید.
-نه. به نظرم به هیچ کسی نمی شد بگی. فکر هم نکنم هیچ وقت بتونی بگی. اگر خیلی بهت لطف کنن خیال می کنن زده به سرت.
-بله می دونم. بذار خیال کنن. به جهنم.
فاخته چند لحظه مات به تکبال که داشت از شدت گریه خفه می شد خیره موند. تکبال انگار توی این جهان نبود. فقط خودش بود و اشک هاش و دردش. چند قطره بارون ریخت روی سرشون. فاخته خودش رو جمع کرد و نگاهش هشیار تر شد. تکبال ولی هنوز بی خود از خود در حال و هوای خودش بود.
-تکی!گریه نکن.
تکبال داشت می لرزید. از درد یا از سرما یا از هر2تاش. فاخته دست گذاشت روی شونه هاش و آروم تکونش داد.
تکی! تکی سرت رو بالا کن منو ببین. بسه دیگه گریه نکن. هنوز که طوری نشده. هیچی نمیشه بس کن دیگه. هیچ طوریش نمیشه. کرکس ها قوی هستن. حالش جا میاد. بلاخره خوب میشه. تو هم جفتش میشی. بعدش هم اون می خوردت و من بهت می خندم. بس کن دیگه اینهمه گریه به کجا می رسه؟ ول کن دیگه تموم شدی از بس گریه کردی.
فاخته مدتی که تکبال نفهمید چقدر بود باهاش حرف زد. دلداریش داد. بهش اطمینان داد. و در تمام این لحظه ها دست هاش روی شونه های تکبال بود و آروم تکونش می داد. تکبال رفته رفته زیر بارونی که داشت شدت می گرفت خیس می شد. خیلی گذشت تا سر بلند کرد و به فاخته خیره شد. انگار از1خواب طولانی و سنگین پا شده بود. نا و نفس نداشت که گریه کنه. با نفس گرفته و نگاهی بی حال از شدت باریدن به فاخته نگاه می کرد. فاخته لبخند زد.
-چیه؟ روح دیدی؟ منم دیگه.
-فاخته!بارون گرفته؟
-بارون رو ولش کن. تو الان خوبی؟
-بد نیستم ممنون.
-مسخره بازی در نیار تکی. حالت خوبه؟
-چرا نباید باشه؟
فاخته مکث کوتاهی کرد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد.
-تکی یادته چی ها بهم گفتی؟
-من؟ مگه چیزی گفتم؟
فاخته در سکوت نگاهی گذرا به لونه انداخت.
-پاشو. دیگه واقعا باید بریم داخل. هم تاریک شده و هم سرما دیگه قابل تحمل نیست.
-تو برو من چند لحظه دیگه میام.
-تکی! من، بی تو، نمیرم. پاشو بریم. هرچی اینجا بشینی و یواشکی گریه کنی کَرکَسِت بیدار نمیشه. یعنی بیدار میشه ولی نه با مردن تو.
فاخته این ها رو گفت و بی توجه به یکه شدیدی که تکبال خورده بود دستش رو گرفت و مهربون تر از همیشه گفت:
-بارون داره تند میشه. بلند شو بریم.
تکبال با نگاهی مردد تماشاش می کرد.
-فاخته!تو… من… کرکس…
-بیخیال تکی. من به کسی نمیگم. خوب راستش داستان تو1کمی زیادی عجیبه ولی من به کسی نمیگم. خاطرت جمع باشه.
-ولی من…
-بلند شو تکی! پاشو دیگه. پاشو بریم توی لونه. سردمه ها! اگر نیایی من هم می مونم بعدش سرما می خورم ها! ببین من ضعیفم بد مریض میشم بعدش هم…
-هیس. همینجا تمومش کن. به خاطر خدا.
-پس بیا بریم.
-فاخته! من واقعا ترجیح میدم که یکی2دقیقه…
-بیا دیگه تکی! بیا بریم. همراهم بیا تکی! بیا دیگه بیا.
تکبال دست های ظریف فاخته که روی شونه هاش بود رو نوازش کرد و خواه ناخواه از جا بلند شد و همراهش به طرف لونه به راه افتاد. اون ها وارد لونه شدن و نگاه سنگین چلچله رو ندید گرفتن.
-چه عجب رضایت دادین! خلوت تموم شد؟
تکبال با خونسردی جواب داد:
-بله تموم شد. بیایید بریم ته لونه اونجا گرم تره.
جوجه ها با همون جیک جیک های پر سر و صدای همیشگی دنبال تکبال ریسه شدن و در حالی که از سر و کولش بالا می رفتن به ته لونه هجوم بردن. بارون شدت گرفته بود و صدای برخوردش با صقف و شاخه ها از داخل لونه و در امنیت دیوار ها خوشآیند بود. آخر شب وقتی همه خوابشون برد، تکبال کنج لونه ولو شد و به سقف خیره موند. بارون به شدت می بارید. اون شب تکبال نباید منتظر کسی از دسته کرکس می موند. خفاش ها اون شب در منطقه اطراف سکویا ماجرای کوچیکی با موش های جاسوس که قرار بود واسه تحقیق در مورد حال کرکس بیان داشتن و ترجیحا بهتر بود تکبال اونجا نباشه.
کرکس.
این اسم مثل طلسمی تاریک ناخودآگاه اشک رو مهمون چشم هاش می کرد. تکبال با تصور سکوت غمناک لونه بالای سکویا و این احتمال که ممکنه این سکوت ابدی بشه لرزید. بدون اینکه بخواد بستری خالی رو مجسم کرد و تدفینی رو که خفاش ها و کلاغ ها و خورشید و همه توش شرکت داشتن و از دست هیچ کسی هم هیچی جز دفن جنازه ای بی روح و عزیز بر نمی اومد. سرش رو تکون داد بلکه از شر این افکار وحشتناک خلاص بشه و هم زمان سفت جلوی دهنش رو چسبید که جیغ نکشه. جیغ مهار شد ولی افکار پریشون قوی تر به ذهن و روحش حمله کردن. تکبال خسته و تسلیم خودش رو به دست صحنه هایی سپرد که جزء به جزء انگار از روی عمد، واضح و مجسم توی ذهنش ردیف می شدن. سیل اشک از سر درموندگی و خستگی بدون صدا از چشم هاش جاری شد. دستی آروم شونه هاش رو لمس کرد. فایده نداشت خودش رو به خواب بزنه. دیر شده بود. گریهش شدید تر شد. فاخته در حالی که خیلی مواظب بود بقیه بیدار نشن خودش رو بهش چسبوند، بغلش کرد و آروم توی گوشش حرف زد و حرف زد.
-چیزیش نمیشه. اگر تا حالا زنده مونده پس بعد از این هم می مونه. به چیز های بد فکر نکن. اون طوری هم به من نگاه نکن. قدرت های عجیب لازم نیست برای خوندن فکر تو در این لحظه. اگر کسی2دقیقه از سر حواس پرتی بهت نگاه کنه از مدل گریه کردن و به خود پیچیدن هات می فهمه داری توی ذهنت چی رو مجسم می کنی. این اتفاق نمی افته. اون کرکس بی ریختت هیچیش نمیشه. گریه نکن تمام پر های خودت و پر های من بیچاره رو خیس کردی. من سردمه نمی فهمی؟ ببین جدی خیس شدم. اون تیر تا زمانی که توی سینهش بود نتونست از بین ببردش. حالا که دیگه اونجا نیست قدرت عوضیش هم دیگه توی وجود کرکس نیست. پس کاری ازش بر نمیاد. خاطر جمع باش. کرکسِ تو بلاخره به هوش میاد. بهتر میشه، بلند میشه، جفت تو میشه، همه چیز درست میشه، …
فاخته گفت و گفت تا تکبال آروم شد. یا از سر بی حالی یا از روی آرامش گریه های شدید ولی بدون صداش بند اومد. فاخته لبخند زد و همون طور به نجوا زمزمه کرد:
-خیسم کردی. من سردمه و حالا تو باید خشکم کنی. این هم جریمهت.
تکبال بدون معطلی و با رضایت کامل فاخته رو محکم بغل کرد و با محبتی عمیق سفت به خودش فشرد.
-آی! گفتم خشکم کن نه اینکه لهم کنی. عه شوخی کردم چقدر تو حرف گوش کنی! همون طوری مثل اول خوب بود داشتم گرم می شدم. آخیش! همینطوری خوبه. تا تو باشی خیسم نکنی.
تکبال همون طور بغلش کرده بود و حس می کرد چقدر دلش می خواد می شد جهان کوچیک بشه. اونقدر کوچیک که هر3تا عزیزش همینطور بهش چسبیده باشن. فاخته، خورشید و کرکس. با یادآوری کرکس کم مونده بود دوباره بزنه زیر گریه.
-آهای!دوباره شروع نکن. تازه دارم خشک میشم. درضمن من اینجا جام راحته اگر باز شروع کنی به لرزیدن اوضاعم به هم می خوره.
فاخته این ها رو گفت، دست های سرد تکبال رو فشار داد و خندید.
-هرچی صبور تر باشی بهتر می گذره. الان که از دستت کاری بر نمیاد. اونجا هم که نیستی ببینی چجوریه. پس زورت رو نگه دار واسه دفعه بعد که رفتی بالای سرش. وقتی بیدار بشه1جفت مرده نمی خواد.
تکبال حس کرد سینهش از جایی که فاخته بهش چسبیده بود گرم تر شد. گرمایی که از سینهش و شونه هاش شروع و آهسته آهسته توی تمام جونش پخش می شد. چه حال قشنگی! در آخرین لحظه های بیداریش با صدایی پایین تر از زمزمه خطاب به فاخته نجوا کرد:
-ممنونم.
-ممنون نباش. همین طور آروم بمون تا اوضاعم رو به هم نزنی.
فاخته دوباره خندید و تکبال نفسی از سر حسی مرکب از خستگی و آرامشی نسبی کشید و به خواب رفت. زمانی که فاخته چشم هاش رو می بست تا از مرز بین خواب و بیداری رد بشه با خودش فکر کرد:
-یا این خله یا من خلم یا هر2تامون خلیم. خوب باشه. توی این فصل و این لونه و این اوضاع از هیچی بهتره. واسه خودش ماجراییه خل بازی این. بذار باشه. ولی عجب! کرکس! واقعا که!
تکبال خواب بود و نفس های آروم می کشید. فاخته شونه ای بالا انداخت، لبخندی زد و خیلی زود به خواب رفت.
دیدگاه های پیشین: (5)
یکی
پنج‌شنبه 24 مهر 1393 ساعت 11:33
این بنظر من از جفت شدن با کرکس اشتباهتر بود. کاش نمیکرد. لعنتی.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
اینهمه خشم نباید باشه دوست عزیز. شما باید کمک من باشی نه انبار باروط. اشتباه ها تجربه هستن دوست عصبانی من. میشه ازشون عبرت گرفت و محکم تر شد و دیگه اشتباه نکرد. صبور باشید و کمک کنید تا تکبال درس هایی که باید رو راحت تر و با درد کمتری از اشتباهاتش بگیره. ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
فرشته
پنج‌شنبه 24 مهر 1393 ساعت 15:26
نمیخوای خسته بشی ؟ نمیخوای بس کنی ؟ نمیخوای تموم کنی ؟ از نفس نیافتادی ؟ تا ابد میخوای انتقام بگیری ؟ چندتا قصه دیگه بنویسی آروم میشی میتونی بگی ؟ وبلاگتو باز بذار شاید بقیه قهرمانهای داستانتم حرف داشته باشن برای گفتن . بستیش و هرچی خودت میخوای میگی و بتشویقهای مشوقهات سبکبال میشی ؟ دیگه بس کن. بخاطر خودت . بسه دیگه بسه دیگه بس کن . ببین باید حرف بزنیم . ما و تو . شاید راستیراستی با حرف حل بشه . شاید درست بشه . باز کن اون درهایی که بستی آدم لجباز . ایمیل و خط و کامنتهاتو باز کن بذار حرف بزنیم . بخدا ما هم حرف داریم . فقط تو نیستی که حرف داری ما هم حرف داریم . من که دارم . بذار باهات حرف بزنم . برای یک دفعه هم شده دست از جنگ با همه عوامل زمین و آسمون بردار و بیا حرف بزنیم . تا کی میخوای قصه بنویسی ؟ اول فرشته بعدش آدمبرفی حالا هم این کبوتره تکبال . اینطوری درست نمیشه . درست نمیشی . بسه ننویس . این تکبال لعنتیرو ننویس . ولش کن همینجا ادامه نده . بیا حرف بزنیم . خدا عقل داده که بفهمیم . بفهم . باید حرف بزنیم . با داستان نوشتن حل نمیشه باید حرف بزنیم . باید دست برداری تا حرف بزنیم . این داستانو ادامه نده . اینجا دیگه ننویس . بذار باهات حرف بزنم . خودمون نه توی این وبلاگ عمومی . ننویس حرفنشنوی لجوج دیوونه . قصه تکبالو اینجا ننویس . ننویسش داستان تکبال و اطرافیانشو اینجا ننویس . ننویس .

پاسخ:
باز هم تو؟
وب من باز بازه. اگر نبود که این کامنت الان اینجا منتشر نمی شد.
حرف؟ شما زدید و من ندارم. شما حرفت رو زدی. تاریخ بدم؟ از13تا27خرداد سال1392. اینجا وب خودمه. هرچی دلم بخواد داخلش میگم. هر کسی دلش می خواد بره1وب بزنه هرچی دلش می خواد بگه. البته اگر حالش رو نداره چندتا آدرس میدم بره داخل وب های دیگه حرف بزنه تا دلش سبک بشه. هر جا جز اینجا. جز وبلاگ من. اینجا مال منه. شما که به خیال و ادعای خودت اینهمه روی خط دین و مذهبی واسه چی بی اجازه و بی رضایت من اومدی اینجا؟ من رضایت ندارم. دیگه نمی خوام اینجا توی وب خودم توی فضای خودم توی حریم خودم ببینمت. من وظیفهم رو انجام دادم و تموم شد. باز هم اگر وظیفه ای هست برای انجامش حاضرم نه از محبت تو. از سر وظیفه ای که روی دوشم هست و باید انجامش بدم تا کوتاهی نکرده باشم. نمی کنم. هستم. ولی شما، دیگه هیچ کجای تقدیرم نمی خوام شما رو ببینم. دیگه نمی خوام این طرف ها باشی. من عوض نشدم. همون چیز هایی هستم که92گفتی. حالا چی شده که شما می خوایی با1همچین چیزی حرف بزنی فقط خدا می دونه. بله خدا. همون خدایی که بخوایی یا نخوایی بین من و شما مشترکه. من به درگاه همون خدایی دعا می کنم که شما می کنی. جای شما باشم عوض کامنت بازی میرم1دعا به دعا هام اضافه می کنم. به خودت نگاه کن و ببین چی میگم. من نه با شما دشمنی دارم، نه عصبانی هستم و نه در اشتباه. فقط دیگه نمی خوام باهات وارد هیچ مذاکره ای، هیچ بحثی، هیچ جدلی و حتی هیچ تفاهمی بشم. سال گذشته شما بهم گفتی از اینکه طرف صحبتم بشی حتی پشت خط…ولی من این رو نمیگم. من از اینکه طرف صحبت شما بشم اون حس که شما پارسال بهم گفتی رو ندارم. می دونی چرا؟ چون من و شما1زمان رفیق بودیم. رفیق. با هم خندیدیم و گریه کردیم. با هم سختی های عجیب و غریب داشتیم. با هم شاهد بالا پایین های تقدیر بودیم. با هم بردیم. با هم باختیم. با هم ساختیم. به حرمت اونهمه خاطره، اونهمه لحظه، اونهمه محبت و به حرمت اسم رفیق که1زمانی روی سر ما2تا بود، من در حس سال گذشته شما باهات مشترک نیستم. ولی دیگه نمی خوام حرف بزنم. نمی خوام هیچ حرفی هم از شما بشنوم که بهم بزنی. من هرچی لازم بود شنیدم و شما هم هرچی دلت خواست بگی گفتی. شنیده های من برای آگاه شدنم بس بود و نمی فهمم چرا جواب های من برای دست برداشتن شما بس نیست. نگران نوشته های من هم نباش. شما چیزیت نمیشه. اینجا نه. همون طور که خودت دیدی اینجا بازه. هیچ دلم نمی خواد مجبور بشم ببندمش. از این کار متنفرم. پس لطفا مجبورم نکن.
در پناه حق.
یکی
جمعه 25 مهر 1393 ساعت 13:21
پریسا اجازه میدی از اینجا بندازمش بیرون؟

پاسخ:
آروم جناب یکی. آروم باشید. چیزی نیست. همه چی درسته.
آزاد
جمعه 25 مهر 1393 ساعت 16:27
سلام و عصر جمعه بخیر
امیدوارم خوب باشید و ایام بکام
همینطور چشم براه آینده ی این داستان
براتون آرزوی سلامت و آرامش دارم
و البته امیدوارم زیاد به خودتون فشار نیارید بابت نوشتن . نوشتنی خوبه که موجب آرامش باشه . هر چقدر لازم باشه چشم براه خواهیم موند . اگر لازم میدونید کمی به ذهنتون استراحت بدید …
باز هم از خلاقیت شما و اشتراکش با خوانندگان سپاسگزارم.

پاسخ:
سلام جناب آزاد عزیز.
اگر بگم شاید باور نکنید ولی به خدا همین امروز ظهر کمی قبل یا بعد اذان ظهر عجیب توی فکر شما بودم. با خودم می گفتم حتما باید محض دیدار شما هم شده وسط داستان تکبال1چیزی توی مایه های نوشته های پیش از تکبال بنویسم اینجا بذارم تا ببینمتون. حال و هواتون چطوره دوست من؟ مشتاق شنیدن توصیفات عالی از خودتون و هوای دلتون هستم. امیدوارم هرچه بیشتر به آرامش برسید. آرامشی به رنگ خدا.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 9 آبان 1393 ساعت 00:34
کرکس نباید بمیره.
این فاخته هم اضافیه.
البته به نظر من این طوریه. به نظر من این جوری بنویسید که کرکس حالش خوب میشه و بعد یک شب که تکبال رو فریب میده که به بهانه ای نره درخت افرا خودِ کرکس میره و فاخته رو یک لقمه چرب و نرم می کنه و تموم میشه فاخته.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
نگران نباشید دوست من کرکس نمیمیره. مگه دست خودشه؟ کرکس حق مردن نداره تا من زنده ام. ولی این فاخته. این جوجه بیچاره مگه چقدر جا گرفته که شما و جناب یکی اینهمه باهاش بد شدید؟ من1چیزی بهتون میگم به کسی نگید. کرکس می خواست دقیقا همین کار رو کنه و می کرد اگر خورشید نمی فهمید و مانعش نمی شد. تمام برنامه هاش هم درست بود. تصمیم داشت1شبی بره بدزده ببردش و به حسابش برسه بعدش هم با تکبال همدردی کنه و بگرده واسه پیدا کردنش ولی خودش که می دونست پیدا شدنی نبود. بعدش هم تکبال رو سرگرم زندگی می کرد و تموم. ولی این خورشید دم آخر فهمید و اجازه نداد. حالا برید خورشید رو همراه جناب یکی پیدا کنید و به حسابش برسید. ای وای دیدی چی شد یکی از صحنه های داستانم رو لو دادم! دیگه باطل شد این رو نمی تونم بنویسم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال32

داشت شب می شد. غروبی سرد و سرد و سرد و غمگین. خیلی غمگین. تکبال بی حرکت، خسته، منجمد، روی افرا نشسته بود و آرزو می کرد که ای کاش می شد یکی از این کابوس جهنمی بیدارش کنه. کسی نبود. هیچ کس. آخه همه اون هایی که می شناخت عضوی از این کابوس جهنمی بودن و کسی نبود که از بیرون صداشون کنه. روز های وحشتناکی بود که هیچ کسی به خاطر نداشت تا اینجاش چطور گذشتن. تکبال حس می کرد این روز ها تمام دنیا از حرکت و صدا درست شده. داستان ها پشت سر هم و با هیاهو اتفاق می افتادن و بینشون زنگ استراحت نبود. همه چیز انگار از اون شب ابری شروع شد. همون شبی که به ردیف های کاج های جنگل حمله سختی از طرف مار ها شد و اگر خفاش ها و کلاغ ها به فرماندهی خورشید نمی رسیدن تمام کاج ها، شاخه به شاخه از وجود هرچی جوجه بود پاک می شد. پرنده های بی دفاع و گرفتار شب بی مهتاب زمستون شاهد بودن که جوجه های وحشتزده و ضعیفشون در مقابل چشم هاشون به وسیله مار ها صید می شدن و چند لحظه بعد ازشون جز1مشت استخون و پر های خونی هیچی باقی نبود. قیامتی بود که اگر خورشید و بقیه نرسیده بودن انتها نداشت.
کرکس اون شب نبود. تکمار با حیله فرستاده بودش دنبال کشف جزئیات حمله انحرافی که وجود نداشت. از اونجایی که اطلاعات رسیده حکایت از حمله به منطقه خطرناکی می کرد کرکس ترجیح داد خودش بره و ببینه جریان چیه. اونجا1منطقه باطلاقی خطرناک بود که زمینش رو لجن سیاه و چسبنده بسیار نرم و بسیار عمیق تشکیل می داد. گیاه های اون منطقه همه درخت های شناور مردابی بودن و جز اون درخت ها همه منطقه رو نیزار بلند و فشرده ای گرفته بود. اگر موجودی به هر دلیلی سقوط می کرد نجاتش از اون جهنم لجن غیر ممکن بود. کرکس رفت و به هشدار های خورشید توجه نکرد.
-عاقل باش کرکس. این خبر رو هر مدلی نگاهش کنی1جاش ایراد داره. اگر اونجا اینطوریه پس مار ها چجوری تونستن خودشون رو به درخت هاش برسونن؟ اون ها که مار های آبی نیستن. بالای اون درخت ها هم فقط1سری مرغ های مرداب لونه دارن که خیال نمی کنم این فصل سال زمان تخم گذاری و جوجه داشتنشون باشه. به نظر من این بیشتر به1حقه شبیهه تا1حمله.
کرکس برخلاف اصرار خورشید، در مرز پیوستن غروب به شب پرواز کرد و به طرف منطقه مردابی رفت. اون شب، شب عجیبی بود. انگار سکوتش هم داشت ترس رو فریاد می زد. ترس، تاریکی، هشدار سیاه وقوع1اتفاق. خورشید از رفتن کرکس چیزی به کسی نگفت و از تکبال هم که اون شب اونجا بود خواست که چیزی به کسی نگه. خفاش ها که جریان رو نمی دونستن فقط از خورشید شنیدن که امشب ممکنه مار ها1کلکی زیر نیش هاشون داشته باشن و گشتی های اون شب باید بیشتر مواظب باشن. خفاش ها خیلی راحت باور و عمل کردن. خورشید ترجیح می داد تکبال اون شب به افرا می رفت ولی تکبال نرفت. موند و روی شونه های مشکی که چیزی از ماجرا نمی دونست در گشتش همراه شد. کمتر از1ساعت بعد خورشید که با دلواپسی اون اطراف چرخ می زد و مواظب اوضاع بود صدا های عجیبی شنید. صدا هایی دور که به سرعت نزدیک می شدن. صدا هایی از دل شب که هرچی بود خوشآیند نبود. صدا هایی بلند، بی وقفه، پریشون، ترسناک. خورشید در حالی که از شدت نگرانی نفسش رو حبس کرده بود توی هوا معلق موند و گوش داد. صدا ها نزدیک و نزدیک تر می شدن. و در1لحظه خورشید فهمید. اون صدا ها متعلق به کلاغ بودن ولی نه یکی. صدای فریاد های چندین کلاغ بود. ولی نه. فریاد نبود. ضجه بود. ضجه هایی که از شدت درموندگی ترسناک شده بودن. خورشید که از شدت وحشت حادثه ای که نمی دونست چیه تمام پر هاش سیخ شده بودن به سرعت به طرف کلاغ هایی که حالا به صورت لکه های سیاه وسط تاریکی دیده می شدن پرواز کرد. هنوز خیلی مونده بود به هم برسن که خورشید هوار کشید:
-آهای! چی شده؟
کلاغ ها دیوانه از وحشت توی هوا بالا و پایین می رفتن. خورشید از جیغ ها و ضجه های درهمشون هیچی سرش نشد.
-منطقه کاج ها، حمله، تمام زیر درخت ها پر خون، پر استخون، پر پَر، پرنده ها، جوجه ها، پدر ها و مادر ها، تماشا می کنن، جلوی چشم والدین، جوجه ها، خون، شکار، زجرکش، …
خورشید حس کرد دیگه چشم هاش جایی رو نمی بینه.
-بس کنید. آروم باشید و بگید چی شده؟
ولی کلاغ ها نمی تونستن آروم باشن. بی اراده مثل مرغ سر بریده به شدت پرپر می زدن و بال هاشون رو توی سر و روی خودشون می کوبیدن، دور خودشون می چرخیدن، تا حد سقوط از آسمون پیش می رفتن و دوباره اوج می گرفتن و جیغ می کشیدن.
-خورشید!قتل عام، جوجه ها، کاج ها، …
خورشید هوار نکشید. فایده نداشت.
-بسیار خوب! فهمیدم. بگید کار کی بود؟
ظاهرا این مدل پرسش و پاسخ برای کلاغ ها در اون لحظه خیلی راحت تر بود چون خورشید بلافاصله به جوابش رسید.
-مارها. مارهای خیلی بزرگ. دسته دسته مار. تمام جوجه ها، منطقه کاج ها، جوجه ها، …
-آروم باشید. میریم که به حسابشون برسیم.
کلاغ ها انگار از آرامش و اطمینان لحن خورشید کمی، فقط کمی آرامش گرفتن. خورشید وسط زمین و هوا تقریبا به حالت عمودی در اومد، سرش رو تا جایی که امکانش بود بالا گرفت و سفیری بلند و کشدار کشید و بدون اینکه منتظر جواب یا عکس العملی بشه حالت پرواز بهخودش گرفت ولی پیش از اینکه بپره و حتی پیش از اینکه انعکاس سفیرش تموم بشه کلاغ ها دیدن که1دسته بزرگ خفاش مثل گرد و غبار از اطراف بلند شدن و به صورت1موج بزرگ پشت سر خورشید پرواز کردن. خورشید بی اون که متوقف بشه خطاب به کلاغ ها گفت:
-ما میریم طرف کاج ها و شما هم هرچی می تونید سریع بپرید برید به کلاغ ها اطلاع بدید و بگید هر کسی تونست به هر کسی دستش رسید اطلاع بده. دنبال کرکس نگردید. توضیح هم لازم نیست. فقط2کلمه بگید. مار ها و کاج ها. فهمیدید؟
کلاغ ها که می دیدن1قدم بزرگ برداشته شده در حالی که دور می شدن جیغ کشیدن:
-فهمیدیم. همه رو می فرستیم. خودمون هم میاییم.
خورشید به سرعت چرخی زد و پرواز کرد. با تمام توانی که توی بال هاش بود پرواز می کرد. بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه سریع تر از باد می رفت و از صدا های پشت سرش می فهمید که خفاش ها سایه به سایهش دارن میان. باد توی گوشش زوزه می کشید و انگار صدای ناله و ضجه صد ها جوجه زنده بلعیده شده رو توی روحش می غرید. خورشید پرواز می کرد. فقط پرواز می کرد. خیلی طول نکشید که صدای جیغ ها و ضجه های پرنده های روی کاج ها رو وسط زوزه های ترسناک باد شنید. گریه های جوجه هایی که در مقابل نگاه پدر و مادر هاشون بلعیده و زنده زنده خورد می شدن و گوشت هاشون از استخون جدا می شد. ضجه های پرنده هایی که بدون داشتن دید وسط تاریکی به مار های بزرگی که در حال خوردن جوجه هاشون بودن حمله می کردن و می دیدن که چی داره سر جوجه هاشون میاد و کاری از دستشون ساخته نبود. ناله های وحشتزده جوجه هایی که نیمه زنده و نیمه جون پدر و مادر هاشون رو صدا می زدن و کمک می خواستن. هیس هیس های پیوسته و وحشی مار هایی که انگار1000برابر بلند تر از همیشه شده بود و قطع هم نمیشد. خورشید حس کرد کسی توی روحش سفیر کشید. ظرف چند لحظه به منطقه رسید. بوی خون تمام منطقه رو گرفته بود. باد می وزید و مشت مشت پر به همه جا می پاشید. پر های خیس از خون. خورشید1لحظه سرش گیج رفت. اون1ماده عقاب بود. پرنده ای گوشتخوار که طبیعتش حکم به وحشی بودن می داد نه نجات جوجه های نیم خورده مار ها. 1دسته پر خونی ریخت روی سرش. خورشید1لحظه حس کرد چشم هاش تار شدن. به شدت سر تکون داد و پر های خونی رو از روی سر و چشم هاش به اطراف پاشید. دیگه معطل نکرد. سفیری چنان بلند که تمام منطقه شنیدن. زمزمه فرو خورده مار ها در میان هیس هیس های1نفس.
-خورشید. خورشیده. خورشید اومده. باید فرار کنیم.
ولی اون ها فرار نکردن. فرصتش رو پیدا نکردن. خورشید مثل برق به طرف خفاش هایی که حالا شونه به شونهش پرواز می کردن برگشت.
-بجنبید. پخش بشید و حمله کنید. به چشم هاشون حمله کنید. چنگ بزنید، گاز بگیرید. هر طوری که می تونید کورشون کنید. یادتون باشه عمودی فرود بیایید. عمودی و خیلی سریع. سرعت عمل رو فراموش نکنید. هرچی می تونید بیشتر و بالا تر وسط زمین و هوا شناور بمونید و به زمین و شاخه ها نزدیک نشید و اگر میشید ثابت نمونید و سریع برید بالا. بقیه هم توی راهن. حمله!
مثل برق اتفاق افتاد. حمله ای ضربتی و سریع از طرف خفاش ها شروع شد ولی خورشید با دیدن مشکی با1سایه روی شونهش وسط زمین و هوا خشکش زده بود.
-مشکی!این اینجا چیکار می کنه؟ چرا آوردیش؟
-انتظار داشتی چیکارش کنم؟ زمان نبود ببرم جایی بذارمش فقط اومدم.
-این رو از اینجا ببرش مشکی.
در همین لحظه صدای ضجه هایی درست از زیر پا هاشون شنیده شد. روی1کاج بلند1لونه پر جمعیت مورد حمله قرار گرفته بود. خورشید و مشکی در حالی که تکبال روی شونهش از ترس خشک شده بود مثل تیر شیرجه زدن. در1لحظه تمام اطراف تکبال پر بود از جیغ و فشفش و ضربه و صحنه های وحشتناک زد و خورد و خون. زمان برای بحث بر سر تکبال نبود. خفاش ها و خورشید بی وقفه می جنگیدن. وحشتناک بود. تیزبین با سرعت از کنار خورشید گذشت.
-خورشید!کرکس کجاست؟ نمی بینیمش. مشکی از اون طرف گفت بیام پیدات کنم ازت بپرسم.
خورشید بدون فکر با اطمینان گفت:
-کرکس هم هستش. الان دیده نمیشه. چیکارش دارید؟ به کار خودتون برسید. به مشکی بگو اون طرف میدون رو بچرخونه و نگران این طرف نباشه.
-خورشید!اونجا رو! اون سیاهی چیه داره میاد؟
-اون ها کلاغ ها هستن که دارن میان کمک ما. تیزبین! سریع خودت رو برسون و ورود نیرو های کمکی رو هرچی پر آب و تاب تر توی میدون پخش کن. می خوام دوست و دشمن همه این رو تا1دقیقه دیگه بدونن.
-ولی آب و تاب اضافی لازم نیست. ببین! اون ها واقعا زیادن.
تیزبین راست می گفت. کلاغ های زیر فرمان کرکس بیشتر از اونی بودن که خورشید تصور می کرد.
-بسیار خوب! برو ببینم چیکار می کنی.
تیزبین با غرور بال هاش رو باز کرد و پرید.
-به روی چشم قربان.
تیزبین رفت و خورشید دید که سر راهش2بار شیرجه زد و هر بار یکی از چشم های1مار خیلی بزرگ رو هدف گرفت و دید که بعد از شیرجه دوم تیزبین، اون مار بی هوا به خودش می پیچید و کاملا مشخص بود که بدون دیدن اطرافش از درخت سرازیر شد و سقوط کرد. خورشید آفرینی به تیزبین فرستاد و مشغول جنگ و فرماندهی شد.
-آهای تکرو از اون شاخه بلند شو!
درست در ثانیه آخر خفاش جوونی که طرف خطاب خورشید بود از شاخه پرید و ماری که برای گرفتنش خیز برداشته بود به ضرب خورد به درخت و به خاطر شدت ضربه چندتا شاخک تیز توی تنش فرو رفت. خورشید با رضایت تماشا می کرد که3تا از شاخک های تیز و بلند از اون طرف ستون فقرات مار بیرون زد و مار زخمی و گرفتار لحظه های آخر زندگیش رو تقلا می کرد. تکرو در حالی که می خندید از کنار خورشید رد شد.
-نزدیک بود ها!
-بله نزدیک بود. احمق! اگر می مردی خودم به حسابت می رسیدم.
-نه خورشید خواهش می کنم معذرت.
-بسه دیگه زبون نریز برو. روی اون درخت کوتاه1خبر هایی هست برو به دادشون برس.
-باشه رفتم ولی این کرکس پس کوش؟
-کرکس جای دیگه هست من همین الان دیدمش.
-پس چرا هیچ کدوم از ما ندیدیمش؟ کجاست؟
-به کرکس چیکار داری بهت میگم برو! درضمن چند نفر رو بفرست پشت اون درخت بلنده. چندتا گرفتار اونجا داریم.
-کلاغ ها هم هستن. اون ها توی تاریکی نمی بینن. چیکار کنن؟
-بفرستشون این طرف. روشنایی واسه کلاغ ها رو من تعمین می کنم. بجنبید.
در1لحظه ورق برگشت. طول کشید ولی حالا این مار ها بودن که هیس هیس هاشون نشون درد و ناله داشت. خورشید حالا روی1حقیقت متمرکز بود. کلاغ ها پرنده های شب نبودن. اون ها نور لازم داشتن و باید این نور هرچه سریع تر تعمین می شد. خورشید بدون توقف پرواز کرد، به سرعت برق روی کاج خشکی فرود اومد، با1ضربت نوکش شاخه بلندی ازش جدا کرد و در کسری از ثانیه همه دیدن که اون حوالی با خط درازی از آتیش روشن شد. خورشید با شاخه شعله ور به طرف اولین ماری که به چشمش اومد شیرجه زد و خزنده در1چشم به هم زدن وسط زمین و هوا در حال سوختن بود. خورشید دم مار شعله ور رو گرفت و رفت هوا. مار که در چند سانتی1لونه گرفتار شده بود جوجه ای رو که به دهن داشت رها کرد. جوجه صاف سقوط کرد و درست در آخرین لحظه تماسش با شاخه شعله ور که روی زمین می سوخت، دست های مشکی گرفتش. خورشید در حالی که با اون مار شعله وری که به نوک گرفته بود2تا مار دیگه رو آتیش می زد تونست توی نور تکبال رو روی شونه های مشکی ببینه. مشکی به سرعت خودش رو از مسیر نور آزار دهنده کنار کشید و بعد از اینکه جوجه بی حال از ترس رو توی بغل مادرش انداخت مثل تیر به طرف خورشید رفت و در حالی که از کنارش رد می شد بلند گفت:
-خورشید!این فسقلی میگه بهت بگم به فشفش های این ها توجه کن دارن1چیزی در مورد تکمار میگن.
خورشید فهمید و نفهمید.
-باشه مواظب باش. اون لونه که جوجهش رو نجات دادی رو ول نکن دوباره مشتری داره.
خورشید درست می گفت. ماری2برابر قد خورشید داشت به لونه نزدیک می شد. مشکی همراه تکبال روی شونه هاش به طرف لونه شیرجه زد و خورشید به طرف دسته ای از مار ها که معلوم نبود دور چی روی تنه1درخت جمع شده بودن پرواز کرد. جنگ با شدت تمام در جریان بود. کلاغ ها دنبال خورشید توی میدون می چرخیدن و اصلا وقت نبود به این فکر کنن که خورشید اون شاخه های خشک رو با چی پشت سر هم آتیش می زنه و باز آتیش می زنه. قیامت ترسناکی از صدا و نور و خون.
جنگ بود! 1جنگ واقعی!.
خورشید چنان همه رو چه دوست و چه دشمن مشغول کرد که هیچ کس فرصت نمی کرد غیبت کرکس رو ببینه. چیزی نمونده بود دسته خورشید پیروز بشن و مار ها رو عقب بفرستن که در1لحظه موج عجیبی بین مار ها ایجاد شد. کسی معنای هیس هیس های پیوسته شون که اول زمزمه بود و بعد بلند و بلند تر شد رو نفهمید. البته جز خورشید. بقیه فقط هیس هیس و فشفش می شنیدن ولی خورشید می شنید و می فهمید.
-تکمار1دستور جدید داده!
خورشید ترجیح داد به کسی نگه چی شنیده و با اطمینان به اینکه کسی هم نفهمید و نمی فهمه در جواب تیزبین که خودش رو رسوند و ازش پرسید این ها چرا اینطوری می کنن گفت:
-چیزی نیست دیوونه شدن. احتمالا می خوان1نقشه جدید اجرا کنن. ولی تو! تیزبین اینهمه خون مال خودته؟ تو زخمی شدی؟
تیزبین نگاهی مهربون و مطمئن ولی خسته به چهره بی نهایت نگران خورشید انداخت.
-چیزی نیست خورشید. هنوز فرودی نشدم. وقتی برگردیم تو درستم می کنی.
تیزبین خندید ولی خورشید می دید که هر لحظه امکان سقوطش می رفت و اگر می افتاد امکان زنده موندنش زیر0بود. فرصت ادامه بحث نبود. در1لحظه برق وحشتناکی زد و تمام منطقه مثل روز روشن شد و بعدش رعدی بود که انگار آسمون رو منفجر کرد. چندتا صاعقه دیگه و2تا درخت که در1چشم به هم زدن وسط شعله ها می سوختن. تیزبین مثل برق از اون منطقه دور شد. خورشید سفیر زد و بلافاصله چندتا از کلاغ ها حاضر شدن. خورشید بی هیچ حرفی به درخت های شعله ور اشاره کرد. کلاغ ها دیدن که روی اون درخت ها چندتایی لونه هست که خالی هم نبودن. تکرار فرمان لازم نبود. کلاغ ها برای نجات گرفتار های آتیش اونجا بودن. خورشید به سرعت دسته ای از کلاغ ها رو مامور نجات پرنده های گرفتار کرد و چه خوب کرد چون صاعقه تکرار شد و حسابی دردسر درست کرد. زمان ایستادن و تماشا کردن نبود. خورشید با صدای مشکی به خودش اومد.
-خورشید فسقلی میگه مار ها1فرمان جدید دریافت کردن. قراره تمرکزشون روی گرفتن تو باشه.
خورشید شونه ای بالا انداخت.
-بسیار خوب! باشه.
-ولی آخه…
-مشکی! ما پروازی هستیم. تکمار هرچی هم که باشه هیچی نیست جز1خزنده زیرزمینی. اینهمه نگران نباش. -ولی آخه فسقلی چیز های دیگه هم میگه.
-ببین مشکی این چیز ها رو به کسی دیگه نگو.
-وقتش رو ندارم. فقط به خودت دارم میگم اون هم به اصرار این فسقلی.
تکبال به شکل تاریک ترس در اومده بود. صدای1کلاغ بزرگ بحث رو تموم کرد.
-خورشید! دیگه آتیش درست نکن صاعقه ها به اندازه کافی نور درست می کنن.
خورشید با رضایتی آشکار به نشانه دریافت سری تکون داد. ولی جنگ هنوز به قوت خودش باقی بود. خورشید مشکی رو روونه کرد و به جریان پیوست.
-خورشید!تو حالت خوبه؟
خورشید چرخی زد و به کلاغ سالخورده ای که تمام پر های سیاهش از خونی که مال خودش نبود به سرخی می زد نگاه کرد.
-من خوبم.
-فکر نکنم. پر هات. چی به سرشون اومده؟ کدر شدن، کم شدن، کز خوردن، خودت هم که انگار نیروت رو با پر هات دادی رفت.
-من چیزیم نیست درست میشم. شما ها هوای بقیه رو داشته باشید.
-مطمئن باش خورشید. ولی مواظب خودت باش به نظرم داره اتفاق بدی می افته.
-می دونم.
-کاش بدونی!
-می دونم. برید دیگه.
خورشید این رو گفت و ظرف چند لحظه تیزبین رو که تقریبا توان جنگیدنش داشت به آخر می رسید از دست1مار نه چندان بزرگ نجات داد.
-می تونی بپری تیزبین؟
-آره می تونم.
-پس همراه چندتا از کلاغ ها برو و راهنماشون باش تا پرنده های زخمی رو به1جای امن برسونن. فقط بجنب.
تیزبین خواست حرفی بزنه ولی از درد و ضعف نفسش بالا نمی اومد. به اشاره خورشید، تکرو هم بی چون و چرا به اون ها پیوست و آماده انجام ماموریتش شد. کلاغ ها تیزبین رو برداشتن و به سرعت از میدون خارج شدن. خورشید به هیس هیس های دیوانه کننده گوش داد.
-فرمان جدید: همه چیز رو ول کنید فقط روی خورشید متمرکز بشید. تکمار خورشید رو می خواد.
خورشید حس می کرد این هیس هیس ها توی تمام روانش می پیچه و الانه که تمام اعصابش از هم بپاشه.
-آهای خورشید فسقلی میگه همه مار ها دستور دارن که فقط دستگیرت کنن و…
حرف های مشکی با حمله1مار خیلی بزرگ ناتموم موند. خیلی سریع اتفاق افتاد. پیش از اینکه مشکی بفهمه باید بال هاش رو باز کنه، پیش از اینکه خورشید بتونه درک کنه چی داره میشه، و پیش از اینکه کسی فرصت دیدن پیدا کنه، مشکی وسط چنبره مار بود. در1لحظه مار حلقه رو تنگ کرد و فشار آورد. در کسری از ثانیه تمام استخون های مشکی خورد می شدن اگر… نه مشکی فرصت ناله پیدا کرد و نه خورشید فرصت اقدام به نجات دادنش. صدایی عجیب، عمیق، ناپخته و خشدار از خامی.
-جونور عوضی ولش کن.
و درست بلافاصله بعد از اون، نور ترسناکی درخت رو روشن کرد و صدای چندش آوری شبیه ترکیدن چیزی لزج و حس تردید ناپذیر پاشیدن اون چیز لزج به همه جا از جمله سر تا پای خورشید متحیر.
مشکی چند ثانیه بعد فهمید از فشار حلقه مار آزاد شده ولی تمام جونش به طرز وحشتناکی پوشیده از ماده ای نفرت انگیز، متعفن و لزجه. تکبال که از شدت وحشت می لرزید و مثل مشکی آلوده شده بود جیغ کشید:
-از این درخت باید بلند شیم. خورشید! مشکی! باید از اینجا بریم.
مشکی که مطمئن بود نجاتش رو مدیون خورشیده برگشت ازش تشکر سریعی کرد و پرید. خورشید ولی مات سر جاش مونده بود. با فریاد تیزرو، دوست صمیمی تکرو که در مواقع عادی مثل2قلو های به هم چسبیده بودن از جا پرید.
-خورشید پشت سرت!
هشدار خفاش و عکس العمل خورشید به موقع بود. جنگ با تغییر جهتش به سمت خورشید در جریان بود ولی دیگه چندان دووم نیاورد. لحظاتی بعد، صاعقه ها بیشتر شدن و بارون وحشتناکی شروع شد. مار ها وحشتزده از صاعقه و از بارون و از دسته خشمگین خورشید که مثل بلای جهنم به سرشون نازل می شدن به سرعت پا به فرار گذاشتن. به فرمان خورشید دسته بزرگی از خفاش ها و کلاغ ها تا مسافتی دور تعقیبشون کردن تا مطمئن بشن که مارها بر نمی گردن و بقیه موندن تا به وضعیت پرنده های منطقه کاج سر و سامون بدن. نزدیک صبح بود که اوضاع کمی بهتر شد و خورشید و دستهش به طرف منطقه خودشون پرواز کردن. پرنده های منطقه کاج اونجا موندن تا خونه هاشون رو دوباره بسازن و اونچه از جوجه های از دست رفتهشون باقی مونده بود رو خاک کنن. وسط توفان، دسته پیروز ولی بسیار خسته خورشید به منطقه خودشون رسیدن. کلاغ ها به فرمان خورشید برای گذروندن باقی شب و احیای خودشون رفتن و خفاش ها هم زیر شاخ و برگ ها پناه گرفتن تا بارون و توفان بند بیاد. چندتا از سر حال تر هاشون هم زدن به بارون و در حالی که جیغ می کشیدن و وسط زمین و آسمون پشتک و وارو می زدن، خون ها و لزجی های جنگ رو زیر بارون از تنشون شستن.
-خورشید!نمی خوایی بگی کرکس امشب کجا بود؟
خورشید به مشکی که هنوز تکبال رو روی شونهش داشت نگاه کرد.
-چقدر کثیف شدی مشکی! برو مثل این ها خودت رو پاک کن.
-باشه میرم ولی تو بگو کرکس کوش؟ تو راست نمی گفتی اون امشب هیچ کجا با ما نبود. کرکس کجاست خورشید؟
خورشید نفس عمیقی کشید.
-معلومه که راست نگفتم. خیال می کنی اگر راست می گفتم الان وضعیت این بود؟ ولی کرکس. خوب شد گفتی. اجازه نده کسی غیبتش رو بفهمه. میرم ببینم چه گرفتاری واسه خودش درست کرده.
-ولی تو رو به راه نیستی خورشید. می خوایی من جات برم؟
-نه. خطرناکه. خودم میرم. اگر لازم شد بهتون اطلاع می دم که بیایید.
-می خوایی باهات بیام؟
-نه مشکی. مواظب اینجا باش. طولش نمیدم. به صبح نمی کشه. من رفتم.
خورشید پرید و رفت. در حالی که توی دلش به کرکس فحش می داد و واسهش خط و نشون می کشید، به طرف مرداب پرواز کرد.
مرداب ساکت و سیاه و ترسناک بود. وقتی کرکس در اون غروب جهنمی به اونجا رسید همه چیز عادی بود. در واقع زیادی عادی بود. کرکس چندین بار روی مرداب وسیع چرخ زد و اوج گرفت و فرود اومد و تمام تمرکزش رو به یاری گرفت تا هیچ چیز از نظرش دور نمونه ولی هیچی ندید. مرداب با نیزار های بلند و در هم و درخت های فشرده و بی حرکتش انگار به خواب مرگ رفته بود. کرکس به آسمون نظر انداخت. شب شده بود. شبی تاریک مثل قیر.
-امشب توفان میشه اون هم سنگین.
کرکس درست می گفت. ابر ها چنان متراکم و پر بودن که جای تعجب داشت که از اون بالا نمی افتن و آسمون رو همراهشون نمی کشن پایین. کرکس همچنان می چرخید و دنبال نشونه ای می گشت که بهش بفهمونه اینجا چیکار می کنه ولی هیچی نبود. شب لحظه به لحظه سنگین تر می شد. کرکس حس می کرد رطوبت اینجا داره نفسش رو سنگین می کنه. لحظه ای برای بهتر دیدن بالا رفت و توی هوا معلق موند و با دیدن1جسم عجیب و ناشناس حسابی متعجب شد.
-این دیگه چیه!؟
نزدیک تر رفت. باز هم نزدیک تر. باز هم. باز هم. حتی1لحظه کوتاه به فکرش نرسید شاید لازم باشه بیشتر احتیاط کنه و به هر چیز ناشناسی که صرفا بی حرکت مونده نزدیک نشه. کرکس بی پروا به طرف اون جسم ناشناس شیرجه زد. تکه چوبی بلند، خیلی بلند که به2سرش چیزی بسته بود و دستی شاید، دستی که دیده نمی شد، وسط اون چیز رو می کشید. کرکس شیرجهش رو سریع تر کرد. 2سر چوب بلند خم شدن و به هم نزدیک تر شدن. بیشتر و باز هم بیشتر.
-اینهمه گستاخی اون هم در برابر من؟! !؟ از این خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد.
کرکس با عصبانیت به حالت حمله در اومد و مستقیم به طرف کمان در حال شلیک رفت بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه. و تنها زمانی فهمید باید عقب بکشه که دیگه دیر شده بود. کمتر از کسری از ثانیه طول کشید. پیش از اینکه کرکس بتونه تصمیم بگیره که حرکت کنه یا نکنه کمانِ کشیده رها شد. تیری بلند که سفیر کشان شب رو شکافت. کرکس بلافاصله از جا پرید و خودش رو عقب کشید. تیر که به هدف کرکس اومده بود هنوز داشت می اومد. کرکس بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه فقط با نهایت سرعتی که از جسم بزرگ و سنگینش بر می اومد چرخید و پرواز کرد و در1لحظه…سفیری فششششش مانند، نزدیک و نزدیک تر،…کرکس حس کرد چیزی بهش خورد و کمی از مسیر منحرفش کرد. لحظه ای گذشت تا بفهمه نمی تونه درست نفس بکشه و قسمت چپ سینهش گرم و خیس شده. خواه ناخواه از سرعتش کم کرد و به خودش نظر انداخت. تیری بلند، درست زیر بال چپش، درست کنار قلبش، به صورت مایل فرو رفته بود. تیری بلند، باریک، و مرگبار. کرکس خواست از دستش خلاص بشه. منقارش رو2طرف ته تیر گذاشت ولی درست در لحظه ای که خواست اون رو بیرون بکشه به خاطر آورد که با این کار مرگش حتمیه. پس تیر رو رها کرد و سعی کرد به طرف سکویا پرواز کنه ولی موفق نشد. بیشتر از چند متر نتونست بپره. می دید که پر هاش از خونش سرخ میشن. می دید که داره تحلیل میره و می دید که دیگه نمی تونه درست نفس بکشه چه برسه به اینکه بپره. در اون لحظه نمی تونست به این فکر کنه که این تیر و اون کمان از کجا اومده بودن. در اون لحظه فقط باید برای زنده موندن تلاش می کرد. جلوی چشم هاش سیاه بود. نه از شب، از درد. کرکس با آخرین توانش جای امنی بین شاخه های به هم پیچیده رو نشون کرد و فرود اومد. فرودی که به سقوط بیشتر شبیه بود. باید به خورشید گوش می داد. اینجا هیچ حمله ای در کار نبود. خیالش راحت شد ولی بلافاصله چشم های نیم بستهش باز شدن. اگر اینجا حمله ای نبود پس حمله باید جای دیگه باشه. کرکس خواست از جا بپره و با تمام سرعت به طرف سکویا و خورشید و خفاش ها و تکبال پرواز کنه ولی نتونست. بدون توان، بدون حتی ذره ای توان برای بلند شدن و پریدن اونجا توی اون منطقه سیاه مردابی گیر کرده بود. هر لحظه ممکن بود توانش تموم بشه و از اون بالا به وسط مرداب سقوط کنه و فورا در لجن سیاه فرو بره و چه مرگ ترسناکی بود اینطور مردن حتی برای کرکس!. به هر زحمتی بود خودش رو به محل اتصال چندتا شاخه مطمئن تر رسوند و همونجا از پا افتاد. آخرین چیزی که دید، خون خودش بود که تمام پر های سمت چپش رو خیس کرد و از لای پر هاش و از کنار تیر بلند پایین چکید.
نفهمید چقدر گذشت. خیلی کم، خیلی زیاد، مرگ داشت آروم آروم از راه می رسید. ولی چرا نمی رسید؟ چرا خلاصش نمی کرد؟ انگار بلاخره اومد. داشت صداش می زد. چرا پیداش نمی کرد؟ پیداش کرد. داشت بلند تر صداش می زد. داشت تکونش می داد. ولی این مرگ نبود. چه صدای آشنایی!
-کرکس!وای خدای من! کرکس! خدایا کرکس!
خورشید. این صدای خورشید بود که از دور ها می شنید. خورشید اونجا بود. با حضور خورشید مرگ هم آروم تر خواهد بود و البته راحت تر. کرکس با این فکر نفس نصفه نیمه ولی راحتی کشید. صدای خورشید رو از دور دست می شنید. آرامشی که برخلاف حال و هوای اون لحظه های سخت توی صدای خورشید بود باعث شد کرکس با رضایت به این فکر کنه که تصورش درست بوده.
-آروم باش کرکس. حرکت نکن. هیچ حرکتی. همه چیز درست میشه. تو زخمی شدی. بد هم زخمی شدی. تحمل داشته باش. حالت که جا اومد به خاطر این حماقتی که امشب کردی خودم بی درد می کشمت. حالا خودت رو رها کن. باقیش رو بذار به عهده من. نترس نمی افتی. همه چیز درست میشه. البته نه به این سادگی ولی تو مطمئن باش که درست میشه. مطمئن باش. کرکس چشم باز کرد، لبخندی به خورشید زد و از حال رفت و دیگه چیزی نفهمید. کرکس نفهمید که خورشید روی شونه هاش بلندش کرد ولی چون نه توانش بود و نه مصلحتش که تا سکویا حرکتش بده فقط به جای امنی روی درخت ها منتقلش کرد. بدون اینکه به تیر دست بزنه محل خونریزی رو در اطراف تیر پاک کرد و به کمک پوست نی های نیزار خونریزی رو بند آورد، بعد روی کرکس بی هوش رو با برگ های پهن پوشوند و وقتی مطمئن شد درخت و کرکس از سقوط و از سرما و از توفان محفوظن به سرعت هرچه تمام تر به طرف منطقه اطراف سکویا پرواز کرد.
کرکس نفهمید مشکی و چندتا از خفاش های مورد اطمینان نزدیک صبح بالای سرش رسیدن. نفهمید که خبر زخمی شدنش2روز بعد دیگه نمی شد پنهان بمونه حتی با تدبیر های خورشید. کرکس نفهمید که این خبر چطور مثل بمب توی جنگل بین خفاش ها و کلاغ ها منفجر شد و خیلی زود به مار ها هم رسید. شایعاتی که پشت سر هم عوض می شدن هم حسابی اوضاع رو به هم می ریخت. خفاش ها نمی دونستن خورشید کرکس رو کجا پیدا کرده و از مشکی و بقیه هم که رفته بودن خبری نرسیده بود.
روز ها گذشتن و گذشتن. با طولانی شدن انتظار و بی خبری شایعه مردن کرکس مثل کابوسی سیاه و زهرآگین توی جنگل می پیچید. اول به صورت زمزمه و پچ پچ، بعد کمی بلند تر و کمی واضح تر، باز هم بلند تر و باز هم واضح تر، … چیزی نگذشت که همه آشکارا و با وحشت در موردش حرف می زدن. کسی منطقه مردابی رو بلد نبود. از این گذشته، همه به شدت گرفتار مار ها بودن. بدون کرکس و بدون خورشید و بدون مشکی و بقیه دست بالا ها، خفاش ها و کلاغ ها حسابی گرفتار بودن. گرفتار ترس از مردن کرکس، گرفتار ترس از ضعف و ناتوانی خودشون، گرفتار وحشت از شادی مار ها که با قوت گرفتن شایعه مرگ کرکس بیشتر و بیشتر می شد و گرفتار بی اعتمادی به خودشون که از ترس اشتباه جرات عمل رو ازشون می گرفت. با اینهمه اون ها هرچند خیلی سخت، ولی تا اینجا خوب ایستاده و نباخته بودن. انتظار به درازا کشید. دیگه همه داشتن مطمئن می شدن که کرکس مرده ولی مونده بودن چرا بقیه بر نمی گردن. برای این سوال هم جواب های مختلفی بود.
-مشکی عاشق کرکسه. احتمالا حالش زیاد خوب نیست. بقیه هم همینطور.
-ولی خورشید توی هیچ شرایطی دیوونه نمیشه. هر اتفاقی هم افتاده باشه خورشید عقلش رو حفظ می کنه و بر می گرده.
-آره. مگر اینکه خورشید هم به دردسر افتاده باشه.
-مثلا چه دردسری؟
-مگه نشنیدید که کرکس رو1کمان بزرگ زخمی کرد؟ شاید همون کمان هم1تیر ناقابل به خورشید زده باشه.
-این مزخرفات رو تمومش کنید. باید بریم بگردیم هر طور شده پیداشون کنیم.
-آخه چطوری؟ مگه اوضاع اینجا رو نمی بینید؟ به تک تک نفراتمون احتیاج داریم. به خصوص اینکه سازماندهیمون ضعیفه و نمی تونیم از نیرو هامون درست تر استفاده کنیم.
-درسته. کرکس که دیگه احتمالا…
-بس کن. امکان نداره.
-یعنی تو هنوز تردید داری؟ معلومه که نداری. پس هیچی نگو.
-داشتی می گفتی، کرکس که دیگه… بقیهش.
-بقیهش ما هستیم. باید پیش ببریم. خورشید و بقیه یا میان یا نمیان. ولی محاله که همه مرده باشن. اون لعنتی1کمان که بیشتر نبوده. همین روز ها یکیشون پیدا میشه و اون وقت می دونیم باید چیکار کنیم.
-ولی الان چطور؟
-اول باید1فکری واسه دل خودمون کنیم. کرکس….
-درسته. دفترش نمیشه همینطوری بسته شه. باید1شبی جمع بشیم1جایی و براش…
-نه!.
صدا خیلی آروم بود ولی همه شنیدن.
-فسقلی!تو کی بیدار شدی؟ باز هم از اون ها که خوردی می خوایی؟ آرومت می کنه. خطرناک هم نیست.
-نه نمی خوام. شما ها می خوایید خاتمه کرکس رو اعلام کنید؟
تیزبین با همون مهربونی همیشگی که اینبار ترحمی دردناک هم قاطیش بود دستی به شونه های تکبال زد.
-فسقلی!ما چاره ای نداریم. کرکس دیگه نیست.
تکبال با خشونت خودش رو عقب کشید.
-هست. کرکس زنده هست. هرچی می خوایید بگید ولی من مردنش رو باور نمی کنم. شما نباید. شما حق ندارید.
تکرو و تیزرو به اشاره تیزبین از جا بلند شدن.
-بیا فسقلی. بیا بریم استراحت کن.
-دارم بهتون میگم شما ها حق ندارید. می فهمید؟
لحن تیزرو و تکرو در جواب فریاد خشن و جنون آمیز تکبال به طرز عذاب آوری آروم و مهربون بود. درست مثل اینکه با1عزادار مسلمِ اختیار از کف داده طرف بودن.
-بله می فهمیم. الان که طوری نشده. امشب که قرار نیست این ماجرا اعلام بشه. آروم باش. تو باید قوی باشی. حالا بیا. بیا بریم. بدون آگاهی تو هیچی نمیشه. مطمئن باش. تو باز تب داری فسقلی. بیا بریم داخل لونه.
تکبال خواه ناخواه روی دست های اون2تا رفت. تیزبین نگاهی بسیار متاثر به اون ها انداخت و خیلی زود دوباره متوجه جمع شد. جمعی که همه حسی شبیه خودش داشتن. تکبال حالا بینشون جایگاه عجیبی داشت که نمی شد توصیفش کرد. چیزی شبیه ملکه ای بین1عالمه سرباز. اون می رفت که جفت کرکس بشه و همه این کار رو تموم شده می دیدن و الان هم کسی جز این تصور نمی کرد. تکبال بین اون ها ملکه ای بود که جفتش رو از دست داده ولی خیال پذیرفتن نداره. و به همین خاطر شبی که خاتمه کرکس بین افرادش اعلام شد، تکبال به ناخواه و به اجبار بینشون ظاهر شد و تنها موجودی بود که به هیچ قیمتی حاضر نشد مثل بقیه به نشان عزا پر سیاه به سر و پر هاش بزنه. تکبال مثل خوابزده ها وسط2تا از خفاش ها که یادش نبود کی بودن وارد جمع پریشان حاضرین شد و در سکوتی گنگ، بی اشک و بی حالت که به چشم دیگران مقتدرانه به نظر می رسید ولی در حقیقت چیزی جز درموندگی محض نبود درست در میان همه جا گرفت. لحظه ای سکوت، سنگین و سیاه، بعد1صدا. هقهقی خفه و پریشون که بلند و بلند تر شد. بعد1صدای دیگه از همون جنس. سایه ای که به طرف تکبال رفت، سر روی شونه هاش گذاشت و گریه ای بلند و بی امان رو سر داد. یکی دیگه، یکی دیگه و باز هم یکی دیگه. تکبال بی حرکت و بی حالت بر جا مونده و وسط دست ها و اشک ها و ضجه ها گم می شد.
-این ها چشونه؟ برای چی اینطوری می کنن؟ کرکس کجاست؟ آهان این ها میگن کرکس مرده! یعنی دیگه رفته! یعنی دیگه… ولی این ها اشتباه می کنن. کرکس زنده هست. کرکس1جایی زنده هست. کرکس زنده هست من می دونم. من می دونم که کرکس زنده هست.
نه تکبال این ها رو بلند گفت و نه کسی شنیدشون. تکبال فقط بین اشک هایی که مال خودش نبودن شناور بود و برخلاف دیگران بدون حتی1پر سیاه، مثل سنگی بین رودخانه، بین سیلِ اشک و دردِ هوادار های کرکس ثابت مونده بود. بعضی ها از این حالت که به اقتداری قوی تعبیرش می کردن کمی آرامش می گرفتن و بعضی ها حس می کردن دیواری محکم پیدا کردن که تمام دردشون رو بهش ببارن و می باریدن. روی شونه های تکبال می شکستن و می باریدن. اون شب، بدترین شب عمر تکبال تا اینجای زندگیش بود.
تکبال یادش نبود که چند روز گذشت تا انتظار تموم شد. کسی اومد و خبر آورد که کرکس هنوز زنده هست ولی به شدت بد حاله. این خبر مثل سروش بهشت توی خفاش ها و کلاغ ها پیچید و تکبال رو به حرف آورد.
-نگفتم؟ نگفتم کرکس زنده هست؟ نگفتم؟
و باز یادش نبود چقدر گذشت که کرکس رو روی شونه های خورشید و بقیه خیلی خیلی آروم به طرف سکویا آوردن و به لونهش بردن. گفتن اصرار خود کرکس بوده که برگرده. تکبال نفهمید لحظه ای که بالای سرش رفت خواب بود یا بیداری.
-کرکس!کرکس منم. تکبال. فسقلی. فسقلیِ تو.
هقهق سنگینی که تمام این روز های سکوت به روحش فشار می آورد امان نداد. خورشید به موقع رسید و قلبش رو از ترکیدن نجات داد.
-آروم باش تکی. طوری نمیشه. گریه نکن. باید تا می تونی آرامشت رو حفظ کنی تا اون هم آروم بمونه. مگه زندهش رو نمی خوایی؟ کرکس باید در آرام ترین وضع ممکن باشه تا درمون بشه. این آرامش رو همه ما به خصوص تو باید حفظ کنیم. پس سعی کن به خودت مسلط باشی.
زمان انگار مثل سنگ راکد شده و ایستاده بود. تکبال چیزی جز سیاهی و وحشت از اون روز های تلخ و سیاه یادش نبود.
-کرکس!صدام رو می شنوی؟ هیچ حرکتی نکن. گفتن خطرناکه. فقط گوش بده. فقط زنده بمون. فقط باش. برای من. فقط باش کرکس. تو باید بمونی. باید بمونی.
تکبال روی افرا نشسته بود و با وحشتی تلخ به امشب فکر می کرد. به لحظه های سنگینی که قرار بود اون تیر لعنتی از سینه کرکس در بیاد. تکبال نمی شد که اونجا بمونه. باید به افرا بر می گشت. غیبتش زیاد طولانی شده بود. تمام اون روز رو با جوجه ها گفته و خندیده بود تا کسی حالش رو نفهمه. در پایان روز جوجه ها چنان از ورجه ورجه هاشون خسته بودن که شب نشده به خوابی شیرین و سنگین فرو رفتن و تکبال با رضایت کامل این رو پذیرفت. هوا تاریک شده بود. تکبال سرما رو حس نمی کرد. نمی فهمید هوا چنان سرده که اشک های بی صداش کم مونده یخ بزنن. سرش رو به طرف آسمون بلند کرد.
-خدایا نجاتش بده نجاتش بده. فقط زندهش بذار. فقط و فقط زندهش بذار. تو رو خدا.
-یعنی حالش اینقدر بده؟
-خیلی بد. حالش واقعا بده.
-اینقدر که ممکنه زنده نمونه؟
-بله ممکنه.
-پس چجوری تا حالا زنده مونده؟
-تا حالا به اون تیر دست نخورده بود. امشب باید در بیاد.
-نگران نباش. در میاد. با منجمد شدن تو هم اون تیر راحت تر درنمیاد.
-می دونم.
-پس اینجا نشین. پاشو تا یخ نزدی.
تکبال که تازه به خودش اومده بود1دفعه و به شدت از جا پرید.
-تو! کی اومدی جوجه؟ عجب جوجه ای هستی تو جوجه!
فاخته بی حوصله گفت:
-مسخره بازی رو بذار کنار بابا تو هم. دست بردار دیگه. اینقدر حالت بد بود که1ساعته داری باهام حرف می زنی و نفهمیدی حالا می خوایی با دلقک بازی ذهنم رو پرت کنی؟
تکبال به قیافه آزرده فاخته نگاه کرد و فهمید جای انکار نیست. فاخته با دلخوری گفت:
-خوب اگر محرم اسرار نیستم بگو برو گم شو نبینمت. دیگه این مسخره بازی رو چرا در میاری؟ الان زورت رو هم لازم داری بی خودی واسه الکی خندیدن و خر کردن من صرفش نکن. مسخرهش رو درآورده. جوجه جوجه. خیال می کنه من احمقم.
فاخته راه افتاد که بره. تکبال نگاهش کرد. تحمل این یکی رو دیگه نداشت ولی توان درست کردن هیچ ویرانی رو هم در خودش نمی دید.
-بذار بره. فردا اگر عمرم با در اومدن اون تیر تموم نشد درستش می کنم.
ولی ماجرا به فردا نکشید چون تکبال ساعتی بعد مجبور شد به سرعت بره داخل لونه تا ببینه کی خواب به اون پریشونی دیده که به ناله افتاده.
-فاخته!فاخته پاشو! پاشو بچه داری خواب می بینی. چته؟
فاخته آشفته از خواب پرید.
-نترس اینجا افراست. چی شده؟
-تکی!
-جانم!
-سردمه. دارم از سرما میمیرم.
–چیزی نیست. الان درست میشی. نمی خوایی بگی چه خوابی می دیدی؟
-نه. نمی خوام. سردمه.
تکبال با مهری که انتها نداشت فاخته رو به سینه فشرد. فاخته چند لحظه بعد ب خواب رفت و تکبال با شب و با1000سوال بی جواب و با1جهان دلواپسی که داشت دیوانهش می کرد تنها موند. جوجه ها همه خواب بودن. فاخته هم همینطور. شب انگار صبح نداشت. تاریک بود و طولانی. تکبال بود و شب و کابوس های بیداری.
دیدگاه های پیشین: (2)
مینا
جمعه 18 مهر 1393 ساعت 16:14
سلام بله اوضاع به کامه ببخشید که اینجا میگم ولی از دست من ناراحتید؟ آخه من واقعا به شما ارادت دارم ولی توی اسکایپ ریموو شدم میخواستم بدونم چرا یا حد اقل اگه باعث ناراحتیتون شدم عذرخواهی میکنم.
داستان تکبال واقعا داره هیجان انگیز و زیبا میشه امیدوارم که باز هم زود زودبنویسید واقعا داستان قشنگی هست براتون آرزوی بهترینهارو دارم

پاسخ:
سلام مینا جان.
خدا رو شکر که اوضاع رو به راهه. امیدوارم فردا ها برات قشنگ تر از امروز باشه و این سیر صعودی رو تا همیشه طی کنی!.
خدا نکنه ناراحت از چی دوست عزیز؟ اسکایپ من همون طور که توی گوش کن
گفتم واسهم1کمی دردسر شد و من کامل خودم رو از دستش خلاص کرده بودم و واسه اینکه اون هایی که توی اسکایپم بودن بی خودی دفترشون شلوغ نباشه اسم هاشون رو پاک کردم که بدونن من اسکایپ ندارم و دفتر اسکایپشون رو خلوت تر کنن. تکبال فعلا که داره پیش میره و خرابکاری می کنه. خدا بگم چیکارش کنه که پدر درآورد داستانش از مخ من یکی.
به روی چشم سعی می کنم بشه سریع تر بنویسم. کاش بشه! آخه راستش نوشتن تکبال واسهم زیاد سخته. اصلا من جنبه داستان نوشتن ندارم و هرچی می نویسم حالم رو می گیره.
ممنونم از حضور عزیزت.
کامیاب باشی!.
حسین آگاهی
جمعه 9 آبان 1393 ساعت 00:16
وای وای وای. داشتم از ترس و اضطراب می مردم.
این داستان واقعاً دیگه بهترین نوشته شما تا الآنه.
فکر کنم خیلی انرژیتون رو می گیره. احساس می کنم در تک تک کلماتش حضور دارید و برای تک تکش خیلی خیلی تلاش می کنید.
من دارم می رسم به جایی که نوشتید زودتر ادامه بدین.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
خدا نکنه دوست من استرس چرا؟ ماجرا گذشته و تموم شده خودتون رو اذیت نکنید. درست میگید این نوشتن چنان توانی ازم می گیره که1مدتی بیمار شدم و هنوز بعضی جا هاش رو که می نویسم انگار روحم از1سربالایی خیلی تند میره بالا و به خدا که از نفس می افتم. اگر دقت کرده باشید تاریخ هام از مهر به این طرف دور تر از هم شدن و این یعنی خیلی کمتر می نویسم. کاش قوی تر بودم! کاش توانا تر بودم! کاش می تونستم همت کنم و1دفعه بنویسمش و خلاص! نمی تونم. زورم نمی رسه. داقون میشم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال31

هوا از شدت سرما داشت غیر قابل تحمل می شد. جنگل داشت یخ می زد. ولی روی افرا داخل اونپناهگاه چوبی علفی اوضاع بد نبود. وقتی همه تقریبا برای جنگ با سرما به هم چسبیده زندگی می کردن، می خوابیدن و پا می شدن و می خوردن و شیطنت می کردن، سرما چندان بهشون کارگر نمی شد. جز اونجا، اوضاع روی نوک سکویا هم بد به نظر نمی رسید. کسی نمی دونست اونجا واقعا سرما ضربه میشه یا کرکس خیالش نیست. تکبال هم که گذرش زیاد به اون بالا می افتاد این رو نفهمیده بود. آخه بالای سکویا، تکبال جاش زیر پر و بال کرکس بود و اونجا هیچ وقت هیچ چیز آزار دهنده ای نبود. حتی سرما. اگر هم بود تکبال اون زمان نمی فهمید. خفاش ها این روز ها رفت و آمد های عجیب و شلوغی راه انداخته بودن که گاهی واقعا شب های جنگل رو به پریشونی می کشید و اوضاع رو خراب می کرد. گاهی منجر به پیچیدن شایعات عجیبی بین روز رو های جنگل می شد و گاهی ماجرا هایی درست می کرد که وسیله خنده کرکس و بقیه می شد. البته جز خورشید.
-اصلا با مزه نیستید. به نظرتون خیلی قشنگه این بیچاره ها رو بترسونید و بخندید؟ کرکس!انتظار نمیره که هوای ضعیف تر های جنگل رو داشته باشی چون اینهمه مهربون نیستی. ولی به نظرم ازت بر بیاد1کمی خودت رو اذیت کنی و به افرادت بگی کمتر آرامشی که این ها ندارن رو خطخطی کنن. الان جو جنگل پرِ ترسه و پرنده ها شب و روز ندارن. عادلانه نیست از این طرف هم اذیت بشن. لطفا این ها رو بفهم و اگر کمکشون نیستی که نیستی، بار ترس اضافی روی شونه هاشون نذار.
مار ها بی نهایت از دست کرکس و دار و دستهش که چند بار پشت سر هم نقشه هاشون رو خراب کرده بودن حرص داشتن و در پی فرصتی برای تلافی بودن که به دست نمی اومد و هر بار دسته پروازی های کرکس1داستان تازه سرشون می آوردن و مار ها ناکام می شدن. خورشید به کابوس تکمار تبدیل شده بود و تکمار با فرستادن پیغام تهدید و رجز و عاقبت وعده و رشوه می خواست هر طور شده از کرکس پسش بگیره. یا نابودش کنه و یا تسلیمش کنه. تکبال خیلی دلش می خواست بفهمه اینهمه اصرار واسه چیه ولی نمی فهمید. کرکس هم بدون اینکه دلواپس حس و حال خورشید باشه بیخیال در مورد پیغام های مدل به مدلی که از تکمار می رسید در حضور خورشید حرف می زد و بحث می کرد و چگونگی خنثی کردن تهدید هاش رو بررسی می کرد و خلاصه هیچ خیالش نبود که شاید لازم باشه این صحبت ها در غیبت خورشید بشه. تکبال اوایل به شدت متعجب می شد ولی خیلی زود فهمید که خورشید شاید فقط در ظاهر، ولی به هر حال بیخیال نشون می داد و گاهی پیش می اومد که خودش هم توی این بحث ها نظریه های جالبی می داد که اکثرا کارآمد بودن. خورشید طوری از پیشنهاد ها و تهدید های تکمار در مورد خودش می شنید و می گفت و نظر می داد که انگار بحث بر سر کسی جز خودشه. ولی از اونجایی که واسه هرچیزی بلاخره1انتهایی هم هست، وقتی خبر رسید که تکمار می خواد در مورد خورشید مستقیم با کرکس مذاکره کنه و اطمینان داره که نظر کرکس رو جلب می کنه دیگه تحمل خورشید تموم شد.
-لعنتی!خزنده دراز کثافت! تو نمی خواد هیچی بهش بگی من خودم می رم باهاش چنان مذاکره ای می کنم که دیگه جلب نظر یادش بره.
-خورشید!چی شدی؟ آروم باش طوری نیست.
-بله می دونم طوری نیست. سر تو که معامله نمی کنن.
-معامله؟ من که هنوز با تکمار معامله ای نکردم.
-بسیار خوب! اینجا منتظر میشم تا معاملهت رو هم کنی.
-خورشید می دونی با این حرفت و این نظرت بهم توهین بزرگی کردی؟ حقته تنبیهت کنم. در جریان که هستی. نیستی؟
خورشید به چشم های کرکس خیره شد. خسته و کلافه به شاخه سکویا تکیه زد. کرکس داشت تماشاش می کرد. خورشید قاطعیت، اطمینان، آرامش و شاید چیزی شبیه محبت رو در عمق نگاهش خوند و کمی آروم تر شد.
-خورشید!اون با هیچ وعده ای نمی تونه تشویقم کنه که تحویلت بدم. مگر وعده مردن خودش. من هرگز کاری نمی کنم که مجبور به بطلانش بشم. این رو که فراموش نکردی. اگر تصور می کردم زمانی می رسه که خیالم نیست تو زنده باشی اونهمه به خودم دردسر نمی دادم. این رو نگفتم که توی پر هات فرو بری و یواشکی بلرزی مثل الان. خواستم بدونی که من هرگز حرفم رو پس نمی گیرم. می خوام حرف هام رو کامل بفهمی خورشید! درست فهمیدی؟
خورشید سرش رو به شاخه تکیه داد و آروم زمزمه کرد:
-نمی دونم. به نظرم.
کرکس شونه هاش رو نوازش کرد و مهربون تر گفت:
-خوب، حالا اجازه بده فکر کنم ببینم این کرم خاکی مسخره ارزش داره سر این پیشنهاد مذاکرهش سر به سرش بذارم و1خورده تفریح کنم یا نه. فعلا که حالش رو ندارم شاید تا فردا هوای سرگرمی به سرم بزنه.
نه خورشید و نه کرکس، هیچ کدوم توجهشون به تکبال نبود که بلاخره تونسته بود سرش رو از زیر دست های کرکس و از لا به لای انبوه پر بیرون بیاره و داشت با حواس کاملا جمع کلمه به کلمه حرف هاشون رو می بلعید و به خاطر می سپرد تا سر فرصت تحلیل و کشف و رمز گشایی شون کنه. معمولا در بحث های جدی همینطور می شد. کسی در لحظه هایی شبیه این تکبال رو نمی دید. تکبال در نظر کرکس شاید موجود کوچیک و جالبی بود که از هر نظر می تونست مایه تفریحش باشه. چه در زمان آرامش گرفتن لای پر و بالش و چه در زمان هایی که از توانایی های کرکس و ناتوانی های خودش حیرتزده می شد و چه در زمان هایی که به هر دلیلی با کرکس می جنگید و به طور حتم بازنده می شد. کرکس شاید تکبال رو1موجود سرگرم کننده می دید و به همین خاطر عاشقش بود. چون هیچ کسی تا پیش از اون براش شبیه تکبال نبود. هیچ موجودی اینهمه عجیب و کامل عقلش رو رها نمی کرد و خودش رو بدون هیچ منطق درستی جدا از تفکر و با حیرت های عمیق و عشق ناکامش به پرواز و امنیت طلبی عجیبش به دست کرکس نمی سپرد. برای کرکس تکبال هرچی که بود به نظر می رسید که فاقد عنصری به نام عقل و درک دیده می شد. شاید کرکس در مواقع جدی مثل این اصلا تصور نمی کرد تکبال بتونه بفهمه. و شاید هم این چیزی بود که کرکس دلش می خواست تکبال باشه. جوجه کبوتری کاملا بی پرواز، بسیار پروازخواه، متحیر و مقهور، بسیار ضعیف و بی نهایت فراری از دنیای بیرون از پر های کرکس و البته فاقد درک1پرنده بالغ. به پیروی از کرکس بقیه هم خواه ناخواه تکبال رو همون طور پذیرفته بودن که کرکس می دیدش. تکبال حالا1پرنده بالغ به حساب می اومد ولی دسته کرکس درست شبیه1جوجه عزیز کرده باهاش رفتار می کردن. جوجه ای چنان عزیز کرده که کسی جرات نداشت گناه گریوندنش رو به گردن بگیره و همه با کمال میل حاضر بودن بهش سواری هم بدن فقط به شرط اینکه حامی تکبال هرچی بیشتر حامی اون ها هم باشه. تکبال هم ظاهرا ناراضی نبود. اصلا به این چیز ها فکر نمی کرد که ناراضی باشه. تکبال بین خفاش ها و زیر پر و بال کرکس زحمت تفکر و تحلیل رو نداشت. کرکس به جاش هم فکر می کرد و هم تحلیل. و تکبال می تونست در کمال آسایش برای دنیای بزرگ تر ها و پیچ و خم ها و مسوولیت هاش که از مدتی پیش بهش وارد شده بود شکلک در بیاره و راحت و آسوده در جهان بی مسوولیت و بی دردسر کودکی باقی بمونه. این بود تکبال. تکبالی که زمانی می خواست اندازه تمام آسمون بزرگ باشه.
با اینهمه، تکبال در زمان هایی که دلش می خواست و لازم می دید هم درک داشت و هم تحلیل. دیگه داشت بهش ثابت می شد که کرکس ترجیح میده اینطور نباشه ولی بود و تکبال خیالش نبود کرکس این رو می خواد یا نمی خواد. تکبال می دید، می شنید، و چیز هایی رو که می خواست بفهمه می فهمید. یا با تحلیل، یا با پرسش، یا با تقلب.
-ببینم فسقلی تو داری چه غلطی می کنی؟ هیچی نگفتم ببینم بلاخره کی از رو میری دیدم فایده نداره. هرچی دقیق شدم چیزی هم از غلطی که می کنی سرم نشد. حالا خودت بهم میگی.
-سلام کرکس!
-خوب سلام. بعد از سلام. تو داشتی چیکار می کردی؟
-من، من داشتم، معذرت می خوام.
-خوب، بعد از معذرت. تو داشتی چیکار می کردی؟
-من فقط، آخه خورشید می تونه گفتم شاید بشه که من… من می خواستم توی خواب بهم1چیز هایی رو بگی.
کرکس زد زیر خنده و چنان قهقهه ای سر داد که تکبال فکر کرد اگر نگیردش از شدت خنده های کرکس از بالای شاخه پرت میشه پایین.
-فسقلی! تو واقعا1پدرسوخته حقیقی هستی! از کی بیداری؟
-نمی دونم از کی. خیلی وقته.
-ای احمق1وجبی اینطوری نمیشه از کسی حرف کشید اون هم از من. خورشید داستانش متفاوته کوچولوی بی مغز خودم. اون بعد از سال ها توی تاریکی موندن توانایی های عجیب و غریب زیاد پیدا کرده. این کار تو نیست موجود حقه باز وروجک!.
تکبال سعی کرد برای رسیدن به جواب هاش از همون اسلحه که در برابر مشکی و پلیکان و بقیه ازش استفاده می کرد کمک بگیره. با معصومانه ترین نگاهی که ازش ساخته بود به چشم های کرکس خیره شد و با لحن و صدایی که درست هماهنگ اون نگاهش بود وسط خنده های کرکس نق زد:
-کرکس! من واقعا دلم می خواد بدونم. بهم بگو. تو پیش از این چیکار کردی که لازم نمی بینی باطلش کنی؟ خورشید رو تکمار با اینهمه اصرار برای چی می خواد؟ مثل دفعه پیش نگو چون خورشید قشنگه و تکمار می خوادش. کرکس! بهم بگو.
-فسقلی فسقلی! دفعه پیش بهت دروغ نگفتم. ظاهر خورشید یکی از دلایل اصرار تکماره.
-بله ولی مطمئنم که تنها دلیلش نیست. بهم نگو که تکمار از ته دل عاشق دلخسته خورشیده که خیلی مسخره هست.
کرکس در حالی که همچنان می خندید گفت:
-باشه. باشه این رو نمیگم. فعلا پاشو که دیرت شده. مگه نمی خوایی بری به اون لونه علفی؟
آرامش کبوترانه نگاه و صدای تکبال رفت و جاش رو به گرفتگی حاصل از نارضایتی داد.
-کرکس! در مورد افرا اینطوری نگو. من اونجا رو دوست دارم.
نگاه و لحن کرکس به وضوح تحقیر آمیز شد.
-آخه اونجا جز1مشت جوجه زهوار در رفته چی هست که دوستش داری؟
-کرکس تو واقعا نباید اینطوری بگی. اون ها فقط جوجه هستن. بلاخره بهار میاد و اون ها پرواز یاد می گیرن. بعضی هاشون همین حالاش هم می تونن پرواز کنن البته کم. ولی درست میشن. باید بشن.
لحن کرکس خالی از خشم ولی جدی شد. به جدیت لحن کسی که می خواد تذکری پوشیده به مخاطبش بده.
-واسه چی باید بشن فسقلی؟ چی این باید رو تضمین می کنه که اون ها حتما پروازی میشن؟
تکبال حس کرد سایه محوی از ابر اندوه و تردیدی غم انگیز آسمون دلش رو تیره کرد.
-واسه اینکه بدون بال هاشون نمی تونن زندگی کنن. اون ها باید بپرن. باید بشه. باید…
تکبال باقیش رو نگفت. به تلخی این حقیقت تلخ رو به خاطر آورد که بعضی چیز ها دست هیچ کسی نیست. کرکس پیامش رو به مخاطب غمگینش رسونده بود. تکبال گرفته و غمگین سکوت کرد.
کرکس با نفرتی خشمآلود که به سختی سعی می کرد پنهانش کنه سکوت غمگین تکبال رو شکست.
-نگران اون فاخته نصفه بپر نباش. اون بدون بال هاش هم زندگی می کنه و بهش هم بد نمی گذره. تا امثال تو هستید به مشابه های این جونور خیلی هم خوش می گذره.
تکبال گیج از حرص و حیرت از جا پرید.
-کرکس!دیگه بس کن باشه؟ دیگه نمی خوام از این چیز ها بگی. دیگه نمی خوام بگی نمی خوام بگی نمی خوام نمی خوام بگی نمی خوام…
کرکس در حالی که می خندید تکبال عصبانی رو که می خواست هر طور شده بزندش رو عقب نگه داشته بود و تکبال با هرچی زور داشت سعی می کرد بتونه دسته کم1ضربه نوک بهش بزنه ولی موفق نمی شد. کرکس از شدت خنده به شدت می لرزید و هرچی تکبال بیشتر تلاش می کرد کرکس بلند تر می خندید.
-تو هرگز نمی تونی این کار رو کنی فسقلی. خوب دیگه بسه. بسه دیوونه بس کن. باشه دیگه نمیگم. اون فاخته نصفه بپرت هم بذار بپره تا جونش در بیاد.
تکبال از حرص و ناکامی برای زدن کرکس جیغ بلندی کشید و بیشتر تلاش کرد و کرکس بلند تر و بلند تر خندید.
-آهای شما2تا! سر صبح دارید چیکار می کنید؟ کرکس واقعا که! خیال کردم بلایی سرش آوردی. این چه بازیه؟ غول بی قواره جدی که مریضی.
کرکس در حالی که تکبال عصبانی رو عقب نگه داشته بود به شدت به خشم تکبال و نارضایتی خورشید می خندید.
-خورشید باور کن من فقط حمله هاش رو دفع می کنم این زده به سرش می خواد بزندم.
-برو بابا مسخره! این نمی خواد بزندت اگر تو دیوونهش نکنی. تو واقعا آزار داری کرکس. عمدا تحریکش می کنی تا حرصی بشه و بخواد بزندت و نتونه. اگر به من باشه تو درمون می خوایی.
-وای! وای خورشید! درمون واسه خودت من نمی خوام. من هیچیم نیست خیلی هم درستم.
-بله دارم می بینم. کرکس تو واقعا خجالت نمی کشی؟
کرکس از شدت خنده داشت نفسش بند می اومد.
-باور کن همهش تقصیر اون جوجه فاخته کج و کوله نصفه بپر این فسقلیه.
تکبال که واقعا از حرص دیوونه شده بود بلاخره از لرزش شدید کرکس بر اثر خنده هایی که قهقهه می شدن بهره گرفت و خودش رو از دستش خلاص کرد. پرید و چندتا نوک محکم با تمام زورش بهش زد ولی کرکس عوض اینکه دردش بیاد قاه قاه خندید و ضربه هاش رو گرفت. تکبال که تمام زورش رو توی اون ضربه های بی اثر ریخته و نتیجه نگرفته بود از خشم و ناکامی زد زیر گریه.
-واه فسقلی! گریه نکن1وجبی دیوونه. من چیکار کنم که دردم نمیاد از ضربه های سنجاقکی تو؟ بسه دیگه بسه. گریه نکن. خوب باشه. اون موجود نکبتت هم فعلا که داره می پره پس بیخیال. گریه نکن. بیا اینجا. می برمت آسمون گردش. بالا. خیلی بالا. گریه نکن.
تکبال فورا گریه یادش رفت. زیر پر های کرکس همه چیز یادش می رفت. خسته از تلاشی بی ثمر و تحت تاثیر گرما و امنیت آرامش بخش اون زیر و گوش به صدای آروم کرکس منگ شد و خیلی سریع به حالتی بین خواب و بیداری فرو رفت و چیزی نگذشت که از مرز بینابین گذشت و خوابش برد. تکبال خوابید و ادامه بحث بین کرکس و خورشید رو نشنید.
-واقعا که کرکس تو اعصاب خورد کنی. برای چی اذیتش می کنی؟ تکبال اون جوجه فاخته رو دوست داره. تو واقعا حق نداری اینطوری آزارش بدی.
-واسه چی؟ آخه اون نصفه بپر بی ریخت رو فسقلی واسه چی باید بخواد؟
-ببین کرکس تکبال موجود عجیبیه. مدل خاطر خواهیش هم عجیبه. امثال تکبال عجیب عاشق میشن. کم کسانی میرن توی دل هاشون ولی اگر برن دیگه هیچ وقت اثر حضورشون پاک نمیشه. در مورد تکبال، جدا از خونوادهش، اولی تویی. دومیش اون جوجه فاخته. کرکس! تو دلت بخواد یا دلت نخواد اون فاخته عزیزه و تو با این مدل منفی گفتن هات نمی تونی مهرش رو از دل تکبال پاک کنی.
کرکس به خورشید نگاه کرد. انگار می خواست درونش رو ببینه.
-اولیش من، دومیش فاخته، و تو بقیهش رو نمی دونی؟ واقعا نمی دونی؟
خورشید با حالتی شبیه تحقیر بهش نظر انداخت.
-بقیه نداره. لازم نیست بگردی موجودات دیگه ای جز اون فاخته رو پیدا کنی که بهشون گیر بدی. تموم شد دیگه همین2تا هستید.
کرکس آروم ولی مطمئن گفت:
-خورشید!هست. سومی هم داره. سومیش تویی.
خورشید چنان یکه خورد که بی هوا کشید عقب.
-اصلا با مزه نیستی کرکس.
کرکس با چیزی شبیه حرص تماشاش می کرد.
-خورشید!تو واقعا…
-کرکس اینهمه مزخرف نگو منو نمی تونی به این بهانه اذیت کنی. این خیلی مسخره هست! این…
-واسه چی اجازه نمیدی من حرف بزنم؟ بذار من بگم و تو فقط گوش بده بعد اگر حرف داشتی تو بگو من گوش میدم.
-بسیار خوب! بگو.
-داشتم می گفتم. خورشید تو واقعا ملتفت اطرافت نیستی. هر کسی جای تو بود خیال می کردم مرض داره ولی تو واقعا ملتفت نیستی. به احتمال خیلی خیلی زیاد تو اون روز که در مورد مار ها و خودت باهاش حرف زدی نفهمیدی گریه و پریشونی فسقلی واسه چی بود.
خورشید چون قول داده بود وسط حرف های کرکس هیچی نگه فقط سر تکون داد.
-حالا من بهت میگم که بفهمی. خورشید! احتمالا وسط صحبت هاتون تو چیزی از خودت بهش گفتی؟ مثلا اینکه بعید نیست توی این درگیری با مار ها1بلایی سرت بیاد؟ ببین خورشید از زمانی که تو اومدی فسقلی هر زمان اینجا بوده1لحظه رو واسه گیر دادن بهت از دست نداده. اینقدر رفت و اومد تا به حرف اومدی و خاطرش جمع شد. حالا هم زمان هایی که تو سرت به کار خودته اونقدر مرض داره که ببینیش. حتی اگر از دستش حرصی بشی و بخوایی بزنیش. فقط ببینیش براش بسه. خورشید! تکبال بی اندازه خاطرت رو می خواد. تو باید تا حالا این رو فهمیده باشی. از تصور از دست رفتنت اون بالا قلبش داشت می ترکید. می خوام بگم از حالا هرچی بهش میگی لطف کن و از نفله شدنت هیچی بهش نگو. این طوری مات هم نگاهم نکن من خودم هم نمی فهمم این چه مدلشه. تو درست میگی فسقلی موجود عجیبیه. هیچیش به بقیه نرفته. دوست داشتن هاش هم عجیبه. انگار اون هایی که واسهش عزیز میشن1دفعه شیرجه میرن توی دلش و عمیقا فرو میرن و تا اعماق دلش میرن و جا می گیرن. و متاسفانه تو یکی از اون ها هستی. البته جات از مال من سطحی تره ولی خوب باید اون گوشه کنار های دلش تحملت کنم.
خورشید مات، کاملا مات، با حیرتی واقعی ظاهرا به کرکس ولی در حقیقت به هیچ خیره مونده بود.
روز ها اینطوری می رفت و تکبال هیچ از رفتنشون نمی فهمید. هوا در حال سرد تر شدن بود. انگار زمستون اون سال برای سرماش حد و مرزی نداشت.
صبح تازه طلوع کرده بود و تکبال چقدر این طلوع رو دوست داشت. از بالای سکویا و از کنار شونه های کرکس تماشای این صحنه براش اندازه1تولد دوباره زیبا بود. کرکس هنوز خواب بود. شب گذشته همگی تا دیر وقت بیدار بودن و حرف می زدن. تکبال هم با اون ها بیدار مونده بود و زیر بال های کرکس می لولید و واسه خودش خوش بود. و حالا کرکس چنان خسته بود که گذشت شب و رسیدن صبح هم نتونست بیدارش کنه. تکبال بهش خیره شد. به نظرش کرکس حتی توی خواب هم کرکس بود. همون کرکس بیداری. برخلاف باقی زنده های خدا که در خواب به معصوم ترین شکل ضمیرشون دیده میشن، کرکس انگار خواب و بیداریش چندان فرقی نداشت. کرکس به هر حال کرکس بود. با همون هیبت و همون حال و هوا و همون جذبه و همون جاذبه عجیب که تکبال رو مثل طلسم شده ها جذب می کرد. تکبال همون طور که نگاهش به افق بود تا حد امکان به کرکس چسبید. زیر شونه هاش خزید و جمع شد. کرکس بدون اینکه چشم باز کنه تکونی جزیی به خودش داد و تکبال رو زیر پر و بال گرفت. تکبال با رضایت کامل، بیخیال طلوع صبح زیر بال های کرکس فرو رفت. پلک هاش روی هم افتادن و دوباره خوابش برد. خواب. این پایان هر ماجرایی بود. پرواز، جنگ، خشم، تردید، لذت، درد، اشک، لبخند، پریشونی، آرامش، … برای تکبال زیر بال های کرکس همه چیز به اینجا ختم می شد. خواب. خوابی عمیق، سنگین، بی رویا.
دیدگاه های پیشین: (6)
نخودی
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 15:23
سلام بر پریسا خانمی عزیز گرامی
خب بذار ببینم مچتو گرفتم خخخ
حرفای کرکس به خورشید راجع به این که تکبال خورشید رو دوست داره تکراری بود … دقیق تکرار یه قسمت تو این قسمت ….
می‌گم این خورشید رو من انگار بیشتر از بقیه شخصیت های داستان دوستش دارم …. یه طور خوبیه …. بعدشم چقدر واقعاً این تکبال واقعاً که هست ها …. اصلاً یاد مادرش هم نمی‌افته ….. والا بچه ها هم بچه های قدیم …. راستی در مورد فاخته با جناب یکی هم عقیده ام ….
تند تند بقیه قسمت هاش رو بذار خانمی که شدید منتظرم
شاد باشی و همیشه همیشه شاد و ایام به کامت ….

پاسخ:
سلام دوست عزیز و نادیده من.
دلم تنگ شده بود واسهت حسابی. خورشید. بله موافقم. خورشید رو دوست دارم. این تکبال. این فراموشی یکی از هزاران اشتباهشه. ای کاش می شد یادش بیاد!. من نمی فهمم مگه1فاخته نیمه بالغ چه هیزم تری به شما ها فروخته؟ گناه داره بابا. به حساب جناب یکی هم باید برسم فقط مشکل اینجاست که نمی دونم چجوری.
سعی می کنم سریع تر بنویسم عزیز. کاش بشه زودتر بنویسمش و از دست این تکبال دیوونه خلاص بشم. ترکیدم از بس حرص خوردم از دستش.
ممنونم از حضورت خیلی زیاد.
ایام به کام.
helen
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 16:57
از ته دل،
*عیدت مبارک*
موفق باشی و سربلند
6516
http://persianblog-ir.uk.to
پاسخ:
با تمام وجود،
*ایام به کام*
پیروز باشی و سفید.
یکی
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 18:39
دمت جیز نخودی از بیخ تا بن دلم حال اومد با این نظر موافقت. هی پریسا نیستی ببینی من دارم بر علیه این فاخته یار جمع میکنم اگه پارتیبازی کنی و در ببریش خودتو میدم کرکس بخوره. هی بنویس. بقیشو زود زود زود بنویس. منتظرم فجیع. فعلا بای.

پاسخ:
چشمم روشن جناب یکی! حالا دیگه واسه شخصیت های داستان من دشمن می تراشید؟ کی گفته من نیستم؟ من هستم. فاخته هم… به نظرم دستت بهش نرسه. کرکس هم اگر به کسی نگید و پیش خودتون بمونه در حال حاضر گرفتار1پرهیز اجباریه واسه تعادل مزاج و راستش من تا اطلاع ثانوی در امنیت نیمه ناقص به سر می برم. ممنونم که هستید جناب یکی. دست از سر این فاخته هم بردارید گناه داره.
ایام به کام.
آزاد
پنج‌شنبه 17 مهر 1393 ساعت 06:21
سلام
سپاس فراوان
همچنان خواننده و منتظر هستم …
توفیق روز افزون شما
آرزوی من است .

پاسخ:
سلام دوست آزاد من. دلتنگتون بودم دوست عزیز و البته نگران غیبت شما. از خداوند می خوام غرق شادی و قرین رحمت و شادکامی باشید. ممنونم از لطفی که به من دارید. برام دعا کنید. حسابی دعا لازمم. مثل همیشه. مثل همه بنده های خدا.
ممنونم که اومدید دوست من.
ایام به کام.
مینا
جمعه 18 مهر 1393 ساعت 02:07
سلام پریسا جون خوبین؟ خییییییییییییلی دلم واستون تنگ شده بود بالاخره تونستم اینجا نظر بدم داستان تکبالرو خیلیییییی دوست دارم به نظرم از بقیه داستاناتون پخته تر زیباتر و دلنشینتر هستش. من هرروز به شما سر میزنم چرا این چند روزه داستان تکبالرو ادامه نمیدین

پاسخ:
سلام مینا جان.
امیدوارم عالی باشی! راستی خیلی وقته این رو ازت نپرسیدم. رسما ایام به کامه؟
ممنونم از حضور همیشگیت. خدا نکنه دلتنگ باشی. راستش ادامه تکبال کمی واسهم سخته. زورم نمی رسه. چطور واسهت بگم عزیز بیشتر از توانم نیرو می خواد. شاید لازم باشه بیشتر سعی کنم. ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:55
راستش منم همین طوری هستم یعنی سخت دلبسته کسی میشم ولی اگه شدم دیگه اون شخص از دلم بیرون رفتنش چیزی نزدیک به محال میشه و اگر هم دلبسته اش بشم عجیب دلبسته اش میشم جوری که هم بقیه از شدت دلبستگی من به اون شخص تعجب می کنند و هم گاهی خودش.
خیلی دوست دارم کاش این طوری نبود و این جور سخت دلبسته نمی شدم ولی هر چی تلاش می کنم نمی تونم بعضی ها رو دوست نداشته باشم خیلی دوست دارم این طوری نباشه ولی نمیشه خیلی زجر می کشم از این علاقه های مفرط و شدید ولی کاریش نمی تونم بکنم اصلاً انگار من مرض دارم که بعضی ها رو تا سرحد مرگ دوست دارم و هر کاری هم برای رضایتشون می کنم البته هیچ کس تا حالا سوء استفاده از این محبت ها نکرده ولی به هر حال از اون جا که هیچ کس دائمی در کنارم نمی مونه و یه روزی به هر حال از هم جدا میشیم این جدایی ها من رو نابود می کنند. این جدایی ها من رو تا سرحد مرگ پیش می برند و به قلبم زخم هایی می زنند که التیام نیافتنی میشن جدی دارم میگم نمایش نمی خوام در بیارم و خدای نکرده قصد مسخره بازی یا شوخی هم ندارم.
جدی شما راهی برای ترک عادت دوست داشتن افراد اون هم به شکلی که گفتم ندارید؟
جدایی هاشون من رو نابود می کنه.
یک روز بچه های ارشد که دفاع می کنند و میرن یک روز دکترا و روز بعد هم کسایی که پرواز می کنند و برای همیشه از پیشم میرن.
کاش با رفتن هر کدومشون من هم دیگه موندنی نمی شدم و باهاشون می رفتم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
من راهش رو بلد نیستم دوست من. اگر بلد بودم و راهی واسه درمون این مرض می شناختم که خودم از این تبر اینهمه ضربه نمی خوردم. نوش جونم! تا من باشم مرض نداشته باشم! ولی دارم. اگر هی بگم وای چه شبیه من هستید و من هم همینطور شاید خیال کنید دارم بازی درمیارم ولی جدی چه شبیهیم! الان که دارم می شمارم توی تمام زندگیم بیرون از فضای خونوادهم اگر درست شمرده باشم دقیقا4بار این بلا سرم اومد و هیچ کدوم از اون4تا هم الان کنارم نیستن. با رفتن هر یکیشون دعا کردم کاش من مرده بودم و مطمئن بودم که نمی مونم از درد رفتنشون ولی من هنوز زنده ام. من هنوز زنده ام و اون ها نیستن. پخش شدن. توی آسمون، توی جریان تند سرنوشت، توی دردسر. گاهی خیال می کنم تنها انگیزه ادامه دادنم برگشتن آخریشونه که به دلخواه نرفته و توی دردسر افتاده و گرفتاریش که تموم بشه برمیگرده. اگر1دفعه دیگه ببینمش! این چیز ها چیه میگم؟! ببخشید صبح جمعه ای زده به سرم.
ایام به کام.