دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال53

زندگی همچنان پیش می رفت و همراه هاش رو با خودش می برد. تکبال بعد از حدود1هفته چیزی شد که می شد بهش گفت بهتر. طول کشید تا بتونه بلند شه و بدون تکیه به کسی راه بره. تمام این مدت به شدت اصرار داشت که بقیه باور کنن اوضاعش به اون خرابی که تصور می کنن نیست و می تونه بلند شه و به افرا بره و کرکس به هیچ منطقی همچین اجازه ای نداده بود که البته این بار حق داشت. تکبال حالش واقعا بد بود. ولی به محض اینکه تونست از جاش بلند شه و چند قدم برداره دیگه واقعا حاضر نشد منتظر بشه.
-کرکس من واقعا نمی تونم دیگه بمونم.
-فسقلی من واقعا بهت اجازه نمیدم بری.
-کرکس! من باید اونجا باشم. تو باید بفهمی.
-کبوتر نفهم! تو باید تا درمون کاملت همینجا باشی. تو باید بفهمی.
-کرکس!
-فسقلی دیگه تمومش کن.
-نه.
-ببینم تو چی گفتی؟
-گفتم نه. تمومش نمی کنم. ببین کرکس من دیگه به کتک خوردن از دستت عادت کردم ولی تو در این وضعیتی که هستم نمی تونی منو بزنی. میمیرم و تو دیگه کیسه بکس نداری.
کرکس با خشمی کم سابقه نگاهش کرد.
-ببینم فسقلی این مزخرفات رو تو به من داری میگی؟
تکبال از ترس چسبید به دیوار ولی کوتاه نیومد.
-بله. بیشتر هم میگم.
کرکس دیگه به زحمت خودش رو کنترل می کرد.
-فقط واسه خاطر اون افرا و آشغال هاش؟
-نه. واسه خاطر خودم. درضمن دیگه نمی خوام بهشون توهین کنی. اون ها آشغال نیستن.
کرکس سعی کرد با نفس های عمیق حرصش رو مهار و با بریدن بحث اوضاع رو عوض کنه.
-کفترک!تو جایی نمیری تا من نخوام. فهمیدی؟
تکبال ظاهرا خیال عقبنشینی نداشت.
-بله البته تو زورت می رسه. می تونی باز هم زندانیم کنی چون دلت می خواد. ولی به محض اینکه بتونم میرم و تو قادر نیستی جز حبس جسمم کار دیگه ای کنی. اگر بخوایی این رفتن ها رو ازم بگیری واسه همیشه ازت بدم میاد. کرکس دیگه خسته شدم از جنگ مضحکت با اون جوجه فاخته روی افرا. ببین تو بخوایی یا نخوایی من دلم تنگ شده واسهش. می بینی؟ پیش از اینکه تو بگی خودم گفتم. دلت می خواست لفظ بگیری که گرفتی. پیشاپیش هم بگم اگر بهش جفنگ بگی اینقدر توی چیزی که اسمش رو می ذاری حاضر جوابی باهات همراهی می کنم که بزنه به سرت و مجبور بشی کتکم بزنی و مطمئن باش اگر الان بزنیم دیگه هیچی ازم نمی مونه و تو حالت گرفته میشه.
کرکس با حیرتی ترسناک بهش خیره شد.
-تو به من جواب میدی واسه خاطر اون…
-کرکس!نمی خوام هیچ نامربوطی پشت اسمش بگی شنیدی؟
دست کرکس که برای ضربه زدن بالا رفته بود با فریاد قاطع تکبال توی هوا موند. لحظه ای به چهره بی نهایت ترسیده تکبال که به دیوار چسبیده بود و می لرزید خیره شد. اشک هایی که تمام قیافه ترسیدهش رو خیس می کردن رو تماشا کرد. تکبال بی نهایت وحشتزده ولی آماده جنگ بود. خودش رو جمع کرده و به دیوار چسبیده و آماده تحمل درد ضربه و مجازات بود ولی خیال نداشت سکوت کنه. کرکس آروم ولی بسیار عصبانی زمزمه کرد:
-می خوام الان خفه شی فسقلی.
تکبال با صدایی که از ترس می لرزید زمزمه کرد:
-نه. نمیشم. اگر بگی من هم میگم.
کرکس نتونست زبونش رو هم مثل دست هاش مهار کنه. حس باخت به جوجه فاخته ای که اصلا به حسابش نمی آورد اجازه نمی داد ساکت بمونه. و واقعا در اون لحظه منطقی توی وجودش نبود که بهش بگه بعدش چی میشه.
-تو به من جواب میدی، واسه اون نصفه بپر آشغال، مارمولک کثیف بی خاصیت، نصف پرنده بی مصرف؟
-تمامش خودتی. تمام این ها که گفتی به اضافه خیلی چیز های دیگه. همهش تویی.
تکبال انگار از شنیدن صدای خودش یکه خورد ولی خیلی زود دوباره به خودش مسلط شد. در حالی که مثل بید می لرزید و به دیوار چسبیده بود شونه هاش رو جمع کرد و صاف ایستاد. کرکس لحظه ای بهش خیره موند. مثل اینکه واسه اولین بار بود که می دیدش.
-خیلی چیز های دیگه؟ چیز های دیگه مثل چی؟
تکبال چشم هاش رو بست و صدای خودش رو شنید که از وحشت تغییر کرده ولی کلماتش واضح و قابل فهم بودن.
-مثل خودخواه غول جنگی دیوونه زورگوی جلاد روانی.
تمام این ها با زمزمه رد و بدل شدن و… اگر مشکی نرسیده بود از تکبال جز خورده استخون هیچی باقی نمی موند. کرکس کمی دیر به خودش اومد. مشکی به موقع جنبید و خورشید هم به موقع فریاد هشدار مشکی رو گرفت و رسید. کرکس زمانی حواسش جمع شد که مشکی سفت دستش رو چسبیده بود و باهاش حرف می زد و تکبال و خورشید اونجا نبودن.
-ببین بس کن بس کن اون بیماره. تو نباید می زدیش. آخه اون فقط1کبوتره. واسه خاطر خودت هم شده1کمی ضرب ضربه هات رو بگیر. حالا دیگه بسه. اون رفته. چی شد بابا چرا برق گرفتت جایی نرفته یعنی می خوام بگم از لونه رفته بیرون. خورشید بردش. الان پیش خورشیده. کرکس تو خوبی؟
کرکس بی فریاد غرید:
-کجاست این احمق وراج؟ می خوام درسش بدم. کو؟
مشکی کاملا واضح نگران و وحشتزده بود.
-کرکس!درسش دادی بسه دیگه. الان حالش درست نیست از بس درس تو سخت بود. بذار حالش جا بیاد بعدا درس بپرس ببین یاد گرفته یا نه. آخه1دفعه چی شد؟ تو هم با عرض معذرت حساب کتاب نداری ها! مگه نمی دونی فسقلی الان با فوت بخار میشه میره آسمون. چرا اون طوری زدیش؟
کرکس انگار توی این جهان نبود. مثل ببر تیر خورده به خودش می پیچید. می دونست مشکی کنارشه ولی راحت می شد فهمید جز این دیگه هیچی نمی فهمه.
-مشکی! به حسابش می رسم. بیچارهش می کنم. از زمین برش می دارم. پاکش می کنم. از زندگی حذفش می کنم.
-نه نه. تو این کار رو نمی کنی. فسقلی جفتته. عزیزته. عشقته. الان عصبانی هستی. درست میشه. تو هم درست میشی.
-پدرش رو در میارم. بلایی سرش میارم که اسمش رو هم کسی جرات نکنه ببره. بذار دستم بهش برسه. کاریش می کنم که دیگه نباشه. هیچ کجا نباشه. نه اینجا، نه توی دل اون.
مشکی مات نگاهش کرد.
-در مورد کی داری میگی کرکس؟
کرکس1دفعه انگار بیدار شد.
-هان؟ در مورد هیچ کی. در مورد… این فسقلی.
مشکی بهش خیره شد. هر2می دونستن. کرکس که دستش رو واسه مشکی رو کرده بود و مشکی که آشکارا با نگاه آگاهش فهمونده بود که فهمیده.
-کرکس! به خاطر خدا کار عجیبی نکن. ببین! تو واقعا نباید دردسر درست کنی.
کرکس آشکارا مصلحتی خندید.
-مشکی!احمق نباش. من دردسر درست نمی کنم. الان خورشید راهم نمیده. برو ببین کی آمادگی داره جفنگ بارم کنه بعدش بهم بگه فسقلی رو چیکار کرده.
-باشه میرم ولی اولا فسقلی رو خورشید کاری نکرد تو کردی. دوما کرکس تو رو جان فسقلی من رفتم جایی نرو. همینجا باش جم نخور تا بیام باشه؟ کرکس! هیچ کجا نرو. هیچ کاری نکن. بمون. همینجا بمون باشه؟
کرکس این بار کمی خوددار تر روی شونه مشکی زد و باز خندید.
-باشه. باشه پرنده دیوونه. من جایی نمیرم. برو سریع بیا تا نظرم عوض نشده.
مشکی پرید و رفت و کرکس از دریچه به بیرون خیره موند.
تکبال تا شب به هوش نیومد. وقتی چشم باز کرد دعوا های خورشید و کرکس حسابی بالا گرفته بود. هر2با تمام خشمشون با گفتار به هم ضربه می زدن. ناله تکبال هر2تا رو متوقف کرد.
-شما…رو…به خدا… دعوا نکنید.
کرکس و خورشید هر2در1زمان به طرفش خیز برداشتن. تکبال با دیدن کرکس بی اختیار از سر وحشت جیغ کوتاه و بی حالی زد و خودش رو پرت کرد عقب. خورشید توی هوا گرفتش و با نفرت به کرکس اشاره کرد عقب بمونه. برق سرخ نگاه کرکس رو خورشید اجازه نداد که تکبال ببینه.
-تکی!دلواپس نباش. چیزی نمیشه. ما2تا هم دعوا نمی کنیم. ما رو که باید تا به حال شناخته باشی. سلاممون به همدیگه اینطوریه. الان هم که این موجود جفنگ اعصابم رو خراب کرده. نترس. همه چیز درسته. این عوضی سیرکی هم اینجاست و خیال نداره دیگه بزندت.
تکبال بی اراده، از درد و از ترس و از همه چیز توی بغل خورشید هقهق گریه می کرد. خورشید نگاهی زهری به کرکس انداخت که تکبال این رو هم ندید و البته کرکس هم با نگاه جوابش رو داد. لحظه ای مکث کرد و بعد واسه خورشید عصبانی که با اشاره بهش فرمان عقبگرد می داد شونه بالا انداخت، اومد بالای سر تکبال و دست گذاشت روی شونه هاش که در نتیجه تکبال به شدت از جا پرید و از شدت وحشت توی بغل خورشید مچاله شد.
-سلام فسقلی. بسه دیگه. مسخره! الان این خورشید خیال می کنه چی شدی. بذار ببینمت.
خورشید با عصبانیت غرید:
-ولش کن عوضی.
کرکس با همون خونسردی همیشگی که قشنگ مشخص بود ظاهریه خندید.
-خورشید2دقیقه خفه شو آفرین.
تکبال توی بغل خورشید زیر نوازش های دست های کرکس می لرزید. این داستان اصلا تازه نبود ولی تکبال بعد از حرف هایی که زده بود حس می کرد این بار متفاوته و این دفعه واقعا می ترسید برگرده.
-فسقلی!ببینمت! خوب باشه. باشه تو منو نبین. بذار من ببینمت. آخه تو واسه چی بهم مزخرف میگی وقتی می دونی به قول خودت من روانیم؟ بسه دیگه جوجه عشق. فسقلی! کفترک خودم!اینجا رو ببین؟ فقط1نظر ببین! دفعه بعد اگر بگی حالا ببینم نشونت نمیدم ها! آفرین فسقلی خودم. بیا پیش من بذار این خورشیدی ضایع بشه من بخندم.
خورشید از خشمی که سعی می کرد پنهانش کنه می لرزید. کرکس اینقدر با تکبال حرف زد تا آروم شد و بعدش هم بی مقاومت اجازه داد کرکس از بغل خورشید بگیردش. کرکس بغلش کرد، نازش کرد، باهاش حرف زد، و خلاصه اینقدر تشویقش کرد تا سر بالا کنه و چیز درخشانی رو که توی دست کرکس برق می زد رو ببینه و…
-وای! باز این! چه قشنگه! بده. عه چرا بردیش؟ بده دیگه!
کرکس خندید و سر و پر هاش رو ناز کرد.
-به همین سادگی؟ نه. نمیدم. این مال خودمه. واسه گرفتنش باید بها بدی.
تکبال به شدت از جا پرید و در حالی که آشکارا می لرزید، بریده و با وحشتی بیرون از توصیف بلند ضجه زد:
-نه، نه نمی خوامش به خاطر خدا نه.
خورشید آماده شد که منفجر بشه. کرکس فورا موضوع رو فهمید و به سرعت حلش کرد.
-ای فسقلی ترسو! بهاش اینه که الان بغلم کنی.
تکبال نفس راحتی کشید. خورشید که برای انفجار خودش رو بالا کشیده بود عقب رفت و خودش رو با حرص ولی از سر آسودگی رها کرد و به دیوار پشت سرش تکیه زد. تکبال بی حال و در حالی که کاملا مشخص بود درد داره بال هاش رو بلند کرد و لای دست آزاد و پر های کرکس گم شد. کرکس بلند خندید. گوی درخشان توی دستش رو داد به تکبال. دستی به سرش کشید و برای خورشید شونه بالا داد.
-کرکس! تو باید اجازه بدی.
-کوچولوی وراج من! اجازه چی رو بدم؟
-من می خوام برم به افرا.
عضلات دست کرکس لحظه ای منقبض و نگاهش به طرز هشدار دهنده ای خطرناک شدن. خورشید دید. ولی بلافاصله همه چیز عوض شد. چنان سریع که از خشمش هشدار دهنده تر بود. کرکس آروم انگار وا رفت. نگاهش لحظه ای از حالت خشم به حالت تمرکزی بسیار خطرناک و مرموز تغییر حالت داد و بعد نرم و مهربون شد.
-افرا؟ می خوایی بری پیش فاخته؟
تکبال از لای پر های کرکس نق زد:
-بهش فحش نده.
تکبال می لرزید ولی کاملا مشخص بود که آماده میشه باز جواب بده و باز کتک بخوره. اما کرکس از جا در نرفت.
-باشه. باشه. اصلا هرچی تو بخوایی. می فرستمت بری افرا ببینیش. ولی امشب نه. بذار درست بشی.
-نه. کرکس نه. بذار برم.
-باشه عزیز دلم. میری.
-کی؟ کی میرم؟
-زمانی جز امشب.
-فردا. من فردا درست میشم. امشب هم درست بودم اگر تو نمی زدیم.
-بله. درست میگی. من معذرت می خوام زدمت. عصبانی شدم. تو هم بی تقصیر نبودی. واسه چی سر اون1وجبی بهم اون طوری گفتی؟
-تو بهش گفتی که…
-باشه. واسه این هم من معذرت می خوام. من دلواپستم فسقلی. تو گیر دادی واسه خاطر اون باید حتما بری من عصبانی شدم. دیگه بهش از اون چیز ها نمیگم. تو هم امشب رو بیخیال شو فردا می فرستمت بری و پس فردا برگردی. خوبه؟
تکبال با صدایی که از اون لا به لا خفه شنیده می شد نفس بلندی کشید و کوتاه همراه ناله خندید و به نشانه رضایت لای پر های کرکس لولید. کرکس بدون خنده های همیشگی، انگار از سر حواس پرتی، جفتش رو لا به لای پر هاش نوازش می کرد.
-آفرین کفترک لجباز خودم. عشق عزیز من! فردا می فرستمت به افرا. کوچولوی عزیز من! دیگه واسه اون رفیقت سر به سرت نمی ذارم. تو هم خاطر جمع باش. آفرین! آفرین! آفرین جوجه عشق. بخواب. همونجا که هستی بخواب. بخواب. من اینجام. بخواب.
تکبال خوابش برد و دیگه هیچی نفهمید. خورشید تمام وجودش شده بود نگاه و تماشا می کرد. کرکس خیالش به خورشید نبود ولی خورشید می دید. برق بسیار خطرناک نگاه کرکس رو می دید که به روشنی روز، هشدار اتفاق های وحشتناکی رو می داد. اون شب، مشکی دزدیده و بی صدا به لونه خورشید نزدیک شد.
خورشید در رو که باز کرد، مشکی با چهره ای که انگار از قبر در اومده منتظرش بود.
-خورشید!من، باید، یعنی می خوام، باهات حرف بزنم. کرکس، خوب کرکس، مطمئن نیستم ولی، …
خورشید آروم نگاهش می کرد. مشکی واقعا داشت عذاب می کشید. خورشید از ادامه این زجر خلاصش کرد. آروم دستش رو به نشان سکوت بالا برد، با آروم ترین نگاهی که از چشم هاش ساخته بود نگاهش کرد و کمی بلند تر و خیلی مطمئن تر از زمزمه های مشکی به حرف اومد.
-می دونم. تمامش رو می دونم. حواسم هست. خیالت راحت باشه. اتفاقی نمی افته. من مواظبم. نگران نباش.
مشکی سکوت کرد. لحظه ای مکث. خورشید با همون آرامش سکوت رو شکست.
-بسیار خوب! اگر بخوایی می تونی بری.
مشکی سر بلند کرد و نگاهی سرشار از آرامش و قدرشناسی و سپاس بهش انداخت، بعد با بیشترین سرعتی که ازش بر می اومد پرید، خودش رو هرچی قوی تر دور پرت کرد، از خورشید و نگاهش دور شد و غیبش زد. خورشید رفتنش رو تماشا کرد و وقتی مطمئن شد دیگه نمی بیندش، آهی بلند کشید و داخل لونهش رفت.
بین حصار های لونه بالای سکویا اون شب داستان دیگه ای بود. روی بستر پر، در مخفی ترین بخش تاریکی نیمه شب، در خصوصی ترین زوایای تقاطع روح کرکس و تکبال، بدون حضور هیچ جنبنده ای، بدون آگاهی هیچ ضمیری، حتی ضمیر خود تکبال، کرکس با تسلطی کاملا بی روزنه بر روح کبوتری که زیر دست هاش، توی بغلش، در حصار کامل جسمش درکش رو باخته بود، تکبال بی اختیار، بی آگاهی، بی آرام، انگار در خوابی که خواب نبود، خسته، مسخ، تسلیم محض، فقط نفس هایی که به شماره افتاده بودن، وحشت، تسلیم، تسلیم، تسلیم، صدایی آشنا. کرکس.
-فسقلی!جفت وحشی من! صدام رو می شنوی؟ نترس. ازم نترس. طوری نمیشی. به من گوش بده.
صدای نفس های به شماره افتاده که با نوازش های دستی که روی پر های تکبال می چرخید عمیق تر و سنگین تر می شدن. عمیق و سنگین ولی هنوز پر از باخت و پر از خستگی جنگی بی نتیجه و پر از تسلیم و پر از وحشت.
-فسقلی!به من گوش بده. تو امشب هرچی که بهت میگم رو به ضمیرت می سپاری. به ضمیرت نه در خاطرت. فهمیدی؟
آوایی بی حالت، بی درک و ناتوان.
-بله. کرکس.
-تو دیگه هرگز با من نمی جنگی.
-بله. کرکس.
-تو دیگه هرگز چیزی رو ازم مخفی نمی کنی. چه در مورد خودت و چه در موارد متفرقه.
-بله. کرکس.
-تو دیگه هرگز برای خاطر هیچ موجودی با من درگیر نمیشی.
-بله. کرکس.
-تو عزیز من هستی. تو متعلق به من هستی کبوتر فسقلی بیخیال پروازخواه نفهم. تو در فرمان عشق من و میل من هستی. تا لحظه آخر عمر من و عمر خودت.
-بله. کرکس.
دانسته های امشبت واسه همیشه در ضمیرت هک میشن. به خاطرت نمیان ولی در ضمیرت هک میشن. و تو برای همیشه بهشون وفادار، معتقد ولی ناآگاه باقی می مونی.
-بله. کرکس.
کرکس کمی جسم سنگینش رو حرکت داد و به طرف دیوار مقابل بر روی بستر متمایل تر شد، نفس عمیقی کشید، به خودش کش و غوصی داد و جفت کبوترش که بین جسم خودش و دیوار داشت از وحشتی بی انتها نفسش می برید رو محکم بغل کرد. نفس های سنگین تند تر شدن و ناله ای از سر نارضایتی و وحشت و شاید هم درد.
-آآآخخخ!نههه!
دست هایی که نوازش گر و در عین حال تهدید کننده و مهار کننده روی پر و بالی که دیده نمی شد می چرخیدن و حرکت رو به طور کامل ازش می گرفتن. صدایی درست همگون با زبان اون دست ها.
-می خوام خفه شی فسقلی. بی صدا، بی حرف، بی حرکت. تا زمانی که خودم ازت بخوام. می فهمی؟
جوابی بریده از وحشت، از درد، از تسلیم.
-بَ، له. کرکس.
نفس های به شماره افتاده که سریع تر و بلند تر می شدن. خنده ای وحشی از سر رضایتی وحشی تر.
بیرون از لونه، شب سیاه و سرد و سنگین بود. جنگل در آغوش شب خواب بود و کسی از اونچه زیر پوست شب، آروم و پنهان از چشم های بیدار در جریان بود خبر نداشت. شب پیش می رفت تا دور از چشم های خوابزده با صبح بجنگه و هرچی بیشتر به عقب بفرستدش.
فردای اون شب، صبح خیلی زود، کرکس بی بحث و بدون جنگ رضایت داد که تکبال به افرا بره. همه جز مشکی و خورشید از این اجازه متعجب شدن. تکبال متعجب نشد. اصلا دقیق نشد که تعجبی در کارش باشه. تکبال چنان خسته بود که اگر ولش می کردن در هر حالتی که بود خوابش می برد. کرکس با دیدنش فقط می خندید، خورشید حرص می خورد، مشکی ندید می گرفت و بقیه تعجب می کردن. تکبال این وسط فقط می خواست بخوابه. البته بیدار بود و می خواست به افرا بره و از دیدن موافقت کرکس کلی هم ذوق می کرد ولی خواب. تمام راه روی شونه های مشکی خواب بود. مشکی به فاصله مشخص رسوندش و بدون اینکه حرفی بزنه فقط بهش سفارش کرد که مواظب باشه خوابش نبره و سریع تر بره. تکبال بهش اطمینان داد و رفت. مشکی لای1سری برگ خشک روی شاخه سیب مخفی شد و اونقدر موند تا سر و صدا های توی لونه رو از دور شنید که بهش اطمینان میداد تکبال وارد لونه شده و بعد بی صدا و به سرعت پرواز کرد تا پیش از بالا اومدن روز خودش رو به1جای تاریک تر برسونه.
زندگی در منطقه سکویا در غیبت تکبال هم ادامه داشت و بخش های پنهان و آشکارش رو حفظ می کرد. درگیری هایی که در زمان بیماری تکبال اجازه حضور در صحنه ذهن رو نداشتن حالا فرصت پیدا کرده بودن تا خودی نشون بدن و متاسفانه امید به فراموشیشون هم به جایی نرسید. کرکس برخلاف میل شدید خورشید، اون شب جهنمی احتضار تکبال بیمار رو فراموش نکرد، بلکه لحظه به لحظهش رو به خاطر سپرد و اتفاقا منتظر فرصتی بود که بهش رسیدگی کنه و غیبت تکبال یکی از اون فرصت های بی نظیر و بی نقص بود. کرکس به هیچ عنوان خیال نداشت این دفعه اجازه بده خورشید بچرخوندش.
-کرکس تو1چیزیت میشه. گفتی می خوایی1چیز خیلی فوری و خیلی حیاطی رو بهم بگی که هیچ گوشی نباید بشنوه ولی هیچی نمیگی و درگیر در و دریچه ای. بگو چی می خوایی بگی که اینهمه سریه؟
-تحمل داشته باش خورشیدی. الان میگم بهت.
خورشید چنان متمرکز حرکات و آرامش سرد کرکس بود که یادش رفت حتی برای حفظ ظاهر هم شده بهش اعتراض کنه که چرا این مدلی صداش زده. دیر فهمیده بود که توی لونه کرکس گیر کرده. سعی می کرد ظاهرش هرچی بیخیال تر باشه. سخت بود. کرکس بسیار خونسرد و آرام بود. ولی نه خونسردی و آرامش عادی. از اون بی تفاوتی های سرد و وحشتناکی که می تونست در ضمنش فرمان یا عمل بسیار خطرناکی ازش دیده و شنیده بشه و اصلا خیالش به شفقت هم نباشه. خورشید بهش خیره شده بود که تمام راه های لونه به بیرون رو سفت می بست. تحملش تموم شد.
-کرکس دیگه بس کن آخه بگو چی…
-برای1لحظه خفه شو خورشید!
فرمان کرکس چنان قاطع و خشن بود که خورشید حس کرد هیچ حرفی نباید روی این حرفش بزنه و درضمن مطمئن شد که در وضعیت خیلی بدی گرفتار شده. سکوت سنگینی لونه رو گرفت. کرکس چند لحظه دیگه هم با در ها و دریچه ها ور رفت تا کاملا از بسته بودنشون مطمئن شد. خورشید در سکوت تماشا می کرد و فقط سعی داشت خودش رو نبازه. یعنی چی شده بود؟!بلاخره کرکس دریچه ها رو رها کرد، با قدم های شمرده و سنگین اومد و رو در روی خورشید ایستاد، با نگاهی به سردی یخ و به تیزی شمشیر بهش خیره شد. خورشید بی اختیار نگاهش رو دزدید.
-خوب خورشید. به نظرم ما2تا باید با هم حرف بزنیم. می دونی؟ خیال داشتم ببرمت1جایی جز اینجا. مثلا آخر مرداب تاریک. ولی اونجا امنیتی رو که دلم می خواست نداشت. این شد که اینجا رو ترجیح دادم. حتی اگر آخر صحبت هامون به نتیجه ای که دلم می خواد نرسیم من ترجیح میدم همینجا که هستیم و هر مدل که اینجا شدنیه به حسابت برسم. واسه عبرت ساختن از تو جایی جز اینجا رو نمی پسندم خورشید.
خورشید به وضوح از نگاه کردن به اون چشم های سرد و بی شفقت خودداری می کرد.
-من آخه، مگه چیکار کردم؟!
کرکس از پشت پرده خشمی سرد تماشاش کرد. اگر این پرده نبود می تونست ببینه که خورشید شبیه1پرستوی گرفتار می لرزید و این برای کسی که نمی دونه چه اشتباهی کرده شرط مروت نبود.
-که چیکار کردی! واقعا نمی دونی؟ خوب باشه. واسهت توضیح میدم تا بفهمی. ولی بهت اخطار می کنم. خورشید! من واسهت توضیح میدم و بعد از توضیحاتم ازت سوال می کنم. تو درست بهم جواب میدی. و اگر جز این باشه به جان فسقلی همینجا بین همین دیوار ها خاکسترت می کنم.
نگاه کرکس مرگبار شده بود. خورشید خواست حرفی بزنه ولی صداش در نیومد. خورشید کرکس رو خیلی بیشتر از خیلی ها می شناخت. می دونست اگر واقعا بخواد بد باشه چی ها ازش بر میاد. تلاشش واسه حرف زدن به جایی نرسید. کرکس فهمید. دستی به شونهش زد و کمی مهربون تر بهش خیره شد.
-از چی ترسیدی؟ آخر ماجرا با خودته. فعلا فقط می خواییم حرف بزنیم. تویی که تصمیم می گیری چجوری تموم بشه. خوب بذار شروع کنیم باشه؟
خورشید فقط با حرکت سر اعلام رضایت کرد. کرکس دست از روی شونهش برداشت و جدی و بی شفقت، با همون آرامش خطرناک و بی خلل نگاهش کرد.
-من از دستت عصبانیم خورشید. هرگز کاملا به خودت و گفته هات در مورد فسقلی اعتماد نکردم ولی با اینهمه وقتی برام مسلم شد که بهم راست نگفتی، با اینکه ازت انتظارش رو داشتم ولی ازت عصبانی شدم. اول تصمیم داشتم بی هیچ حرفی حسابی مجازاتت کنم. ولی یادم اومد که تو جفتم رو نجاتش دادی و درضمن، شاید توضیحی داشته باشی، و باز هم درضمن، تو خورشیدی. پس گفتم اول بشنوم. حالا بی تفره رفتن، بی مسخره بازی و بی حاشیه های بی خودی، بهم بگو، تو واسه چی به من کلک زدی؟ تو به من اطمینان دادی که چیزی از نکبت منحصر به فردت به فسقلی نمیدی. واقعا تصور کردی می تونی این کار مزخرفت رو تا ابد ازم مخفی کنی؟ فکر نکردی بعد از اینکه بفهمم چی بهم جواب میدی؟ تو بهم گفتی تمرینش میدی واسه فرود هاش. تو بهم گفتی نمیشه اون توانایی های کذاییت رو به کسی بدی و اگر هم می شد به فسقلی نمی دادیش. گفتی این لعنتی واسهت دردسر درست کرده و دلت نمی خواد فسقلی هم مثل تو دردسر داشته باشه. 1سری جفنگ دیگه هم گفتی که من خر بشم و دست بردارم از سرت. و اون شب که فسقلی حالش بد بود با زبون مبارک خودت گفتی که تعلیمش دادی و اون تواناست مثل تو و باید از اون توانش کمک بگیره و چیز هایی شبیه به این که عینش رو یادم نیست ولی کاملا فاش کرد که تو موجود نفهم عوضی به من راست نگفتی. می خوام بهت مهلت بدم از خودت دفاع کنی. خوب، منتظرم. حرف بزن. یا الان میگی یا هرگز نمیگی.
خورشید حس کرد دیگه نفسش بالا نمیاد. کرکس با گفتن هر جمله و هر کلمه صداش بلند تر، خشم نگاهش تیز تر، سنگین تر و خطرناک تر می شد. در برابر سکوت خورشید نگاه کرکس برق سرخی زد که انتظار می رفت بعدش عربده بزنه ولی کرکس با لحنی که1000بار از هوار ترسناک تر شنیده می شد سکوت رو شکست.
-خورشید!از انتظار متنفرم. باور کن خیلی خاطر داشتی که تا حالا تحمل کردم. بجنب!
خورشید به زحمت نفسی کشید و به زور خراب کردن1دیوار کلفت به حرف اومد. صداش صدای خودش نبود.
-کرکس!بذار توضیح بدم.
کرکس با شنیدن اون صدا برای1لحظه مثل کسی که به شدت از خوابی سنگین پریده باشه به جهان هشیاری پرتاب شد. لحظه ای پرده خشم از مقابل منطقش رفت کنار و همون1لحظه کافی بود تا خورشید رو ببینه و بفهمه.
-خورشید!من واسه شنیدن توضیحاتت تا ابد زمان دارم. خوب باشه. داریم حرف می زنیم. برام توضیح بده. دلواپس چیزی هم نباش. هرچی لازم باشه طولش میدیم. فقط بگو.
لحن کرکس ملایم تر شده بود. خورشید حس کرد سنگینی وحشتناک جو اطرافش کمی سبک تر شده. کرکس نگاهش می کرد ولی اون برق سرخ دیگه به درخشندگی گذشته نبود. چیزی شبیه محبتی از جنسی آشنا که خورشید درکش می کرد. مهر1آشنای قوی تر به1ماده پرنده که از خیلی پیش بیگانه نبود.
-کرکس! به خدا تو اشتباه می کنی. من هیچی از خودم به تکی ندادم. درست میگی من تمرینش دادم ولی چیزی از خودم بهش ندادم. من بهت راست گفتم. این چیز ها رو به این سادگی نمیشه به کسی منتقل کرد. اگر هم می شد من نمی کردم. تکی از پس سنگینی این بار اگر هم بر بیاد خیلی اذیت میشه. برای چی باید همچین دردی توی زندگیش واسهش بخوام؟ نمی خوام کرکس. باور کن نمی خوام. تکی چیزی از من نگرفت. تکی از همون اولش اینطوری بود. شبیه من. از زمان تولدش. اون نمی تونست پرواز کنه ولی توانایی هایی داشت که اطرافیانش نداشتن. کسی نفهمید. حتی تو. ولی من فهمیدم. چون مثل خودش بودم. سعی کردم بفهمم میشه1طوری از بین بردشون یا نه. دیدم نمیشه. تکی رو نتونستم از شر داشته های دردسرسازش خلاص کنم. با خودم فکر کردم دیدم اگر بدونه چی توی وجودشه و بتونه در مواقع لزوم کنترل و استفادهش کنه بهتره از اینکه در موارد غیر منتظره و نامناسب ناآگاهانه چیز های عجیب و کنترل نشده ازش سر بزنه و واسهش دردسر بشه. به خاطر همین سعی کردم کمی با خودش بیشتر آشناش کنم تا بدونه و بتونه از پسش بر بیاد. مثل اون شب که تونست ازش استفاده کنه و حالا زنده هست. کرکس! به خدا من بهت راست گفتم. دروغ نگفتم فقط سکوت کردم. من بهت گفتم چیزی از خودم بهش نمیدم ولی نگفتم که خودش دارای هر چیزی که نباید باشه هست. فکر کردم اگر بگم تو بهم اجازه نمیدی تمرینش بدم و اینکه اگر بفهمی شاید بخوایی که… بخوایی که… من فقط… آخه دلم… کرکس! من فقط…
کرکس نگاهش کرد. خورشید دیگه واقعا نمی تونست ادامه بده ولی کرکس خیالش نبود. اصلا نمی دید که خیالش باشه. فکری آزار دهنده همراه باقی افکار ناخوشآیند توی سرش پیچید. لحظه ای با حالتی آمیخته به گیجی و خشم به خورشید خیره شد و در حالی که واقعا امیدوار بود جوابش منفی باشه سکوت رو شکست.
-چه بخش هایی از این حالت عوضیش شبیهته؟ هر غلطی تو می تونی کنی اون هم می تونه؟ تمامش رو؟
خورشید به نشانه تعیید سر تکون داد. کرکس انگار که توی خواب دوباره پرسید:
-چقدر می دونه؟ الان از چیزی که هست مطلعه؟
خورشید بدون اینکه سر بالا کنه به نشان تعیید دوباره سر تکون داد. کرکس این بار دیگه زمزمه کرد:
-و تمام این آگاه کردن و آموزش دادن کار تو بود؟ الان کامل شده؟
خورشید این دفعه از جا پرید و تقریبا داد زد:
-نه. نه اصلا. من فقط بهش گفتم. بعدش هم1خورده تعلیمش دادم. واقعیتش کرکس اون دیر یا زود خودش می فهمید چون دیگه بالغ شده بود و بدون اینکه خودش بخواد اتفاق هایی براش می افتاد که یواش یواش همه چیز رو واسهش فاش می کرد. تعلیم های من هم، خوب واقعیتش، کرکس این واقعا،
خورشید لای پر های خودش فرو رفت و بعد از مکثی که جرات نمی کرد زیاد ادامهش بده، خیلی آروم سکوت رو شکست.
-خیلی از این مهارت ها اصلا تعلیمی نیستن. فقط لازمه طرف بدونه و بهشون مسلط بشه. دیگه حله.
کرکس با خشمی آمیخته به وحشت و نزدیک به جنون بدون فریاد لای زمزمه غرید:
-یعنی الان بدون آموزش های تو هم مارزبونه؟
خورشید در حالی که سعی می کرد نفس های بریدهش بی صدا باشه به علامت مثبت سر تکون داد. کرکس نفس عمیق و سنگینی کشید، خودش رو رها کرد تا عقب بی افته و به ضرب به دیوار پشت سرش تکیه زد، دستش رو گذاشت روی سرش و چشم هاش رو بست. لحظه ها به سنگینی کوه می گذشتن. خورشید داشت کاملا می برید. کرکس ولی سرش به خشم خودش گرم بود. هیچ از شنیده هاش خوشش نیومد. مات و منگ به خورشید خیره مونده بود و وسط حیرت ناخوشآیندش گیج می زد. نمی تونست این واقعیت عجیب، مضحک، دور از باور و ناخوشآیند رو بپذیره. اصلا موافق این اوضاع نبود. یعنی اون کبوتر بی پرواز و بی توان و بی دست و پا، همون موجود ضعیف و عشق پرواز که هیچی سرش نمی شد جز پروازخواهی خام و بی مهار و جز اینکه هر زمان چه روز و چه شب به فرمان کرکس صداش و حرکتش و اگر کرکس فرمان می داد نفسش می برید، همون جسم پردار1وجبی نق نقو با اون امنیت طلبی همیشگی و نفس های کوتاه و حال و هوای جوجه های نابالغش که روز ها از ترس خشم کرکس گریه می کرد و شب ها زیر دستش می لرزید1چیزی شبیه خورشیده؟!
خورشید.
کرکس به خودش اومد و نگاهش کرد.
بیچاره خورشید!
این چیزی بود که بلافاصله با دیدنش از ذهن کرکس گذشت. کرکس همچنان درگیر شنیده ها و ذهنیات و نارضایتی های شدیدش بود ولی بعد از1لحظه تماشای خورشید فورا فهمید که در اون لحظه مهلتی نبود برای بروز این نارضایتیش.
-خورشید! تو می لرزی؟ واسه چی؟
خورشید بی هیچ مقاومتی زیر بال های پناه دهنده کرکس که روی سرش باز شده و دورش حلقه شدن گم شد.
-سردمه.
درست می گفت. واقعا تمام جسمش سرد سرد بود. انگار همین الان از داخل سرمای بیرون وارد لونه شده. کرکس عمیقا نسبت به اون جسم سرد توی بغلش احساس محبت و شاید نسبت به خودش کمی حس آزردگی کرد. خورشید بین این ماجرا گیر کرد و چقدر عذاب کشید! و خدا می دونست تا چه زمانی باید وحشت آگاهی کرکس و اقدامش رو توی دلش حفظ می کرد اگر تکبال بیمار نمی شد و این راز لو نمی رفت! اوضاع اصلا خوشآیند و جالب نبود ولی این وسط خورشید که تقصیر نداشت. بدون هیچ تقصیری اونهمه اذیت شده بود. کرکس سفت بغلش کرد.
-برق برقی پدرسوخته! طوری نیست. حالا که دیگه گذشته و تموم شده. سرما هم غلط زیادی کرده الان پدرش رو درمیارم. بریم سر گیر خودمون. تو خیال کردی من اگر بفهمم می برمش جایی که تو نبینیش؟ خوب راستش درست فکر کردی. احتمالش بود همچین کاری کنم. بدم هم نمی اومد. ولی این تمرین های مزخرفت جونش رو نجات دادن. خیال نمی کنم الان دیگه بشه کاری کرد. فسقلی به طرز ناخوشآیندی تواناست و اینطور که تو میگی از بین بردن این توانایی هم ممکن نیست. کاری که انجامش ممکن نیست رو بیخیال ولی یادت باشه سر فرصت به حساب تو حسابی می رسم.
خورشید خواست بگه کرکس به خدا من بی تقصیرم ولی کرکس بهش اجازه حرف زدن نداد.
-بسه. بی حرف. دیگه نمی خوام هیچی در موردش بگیم. نه خودم و نه خودت. تو هم آروم تر باش و چی بگم بهت؟ بیخیال دیگه. جز این مگه جای حرف دیگه ای هست که بزنم؟
کرکس نارضایتیش رو خورد و برای آرامش دادن به خورشید که هنوز قلبش به سرعت می زد خندید و خورشید زیر پر هاش نفس عمیقی از سر خلاصی کشید.
خطر این ماجرا از سر خورشید گذشت ولی تموم نشد. اون شب، در غیبت خورشید، پشت در ها و دریچه های بسته لونه بالای سکویا نوبت مشکی بود.
-ببینم مشکی! تو مشکلی داری؟
-من؟ نه کرکس.
-ولی من جز این تصور می کنم. تو1چیزیت هست. مثلا اینکه داری کور یا خل میشی. شاید لازم باشه درمونت کنم.
مشکی مردد تماشا می کرد.
-آخه، چی، من، نمی فهمم.
هوار کرکس به شدت از جا پروندش.
-نمی فهمی؟ ببینم عوضی! خاطرت هست که فرستادمت تعقیب این2تا ماده پدرسوخته؟ بهت نگفتم هرچی ازشون دیدی رو می خوام بدونم؟ بهت نگفتم چشم ازشون بر ندار و هرچی دیدی باید بهم بگی؟ و تو آشغال بی خاصیت چه غلطی کردی؟ می دونی لعنتی به درد نخور نفهم بی مصرف بی ارزه این بی کفایتیت چه نتیجه ای داده؟ اون زمان که باید دیدنی ها رو می دیدی کدوم جهنمی بودی هان؟
مشکی تا حد امکان توی خودش جمع شده بود و می لرزید.
-کرکس!من، ندیدم. هیچی ندیدم.
کرکس چند قدم پیش رفت، لحظه ای تماشاش کرد، مثل1ساقه علف از زمین برش داشت و آوردش بالا.
-تو ندیدی؟ تو موجود نکبت، تو اگر بخوایی چیزی رو ببینی امکان نداره از نگاه عوضیت در بره. تو می خوایی بگی مدل تمرین های اون2تا رو ندیدی؟ تو هیچی نفهمیدی؟ اصلا دستت نیومد چی داره میشه؟
طفلک مشکی! واقعا بیچاره به نظر می رسید. وسط زمین و هوا فقط می لرزید.
-کرکس به خدا من، من، معذرت می خوام.
کرکس تحملش تموم شد. با عربده ای وحشی از سر حرص دستش رو برد بالا و مشکی بی حس و حرکت رو به ضرب هرچه تمام تر کوبیدش زمین. مشکی پخش زمین شد و از درد نفسش گرفت. مطمئن بود که کرکس درست همون بلایی رو سرش میاره که سر اون موش توی اون شب آورد. شاید کرکس هم دقیقا همین قصد رو داشت چون مشکی1لحظه فقط برق چنگالی رو دید که مثل شمشیر بالای سرش رفت بالا و اومد پایین ولی نرسیده بهش توقف کرد. مشکی با نفسی که از شدت درد ضربه حاصل از زمین خوردنش بالا نمی اومد، توی خودش مچاله شده و آماده دریده شدن بود. کرکس در آخرین لحظه متوقف شد، نگاهش کرد، دستش رو آروم پایین آورد ولی از اونجا که خشمش فرو کش نکرده بود، نعره ترسناکی کشید و با تمام قدرت ضربه ای به دسته علف گوشه لونه زد. دسته علف بزرگ بود ولی با ضربه پنجه تیز کرکس مثل غبار خورد و همه جای لونه پخش شد. مشکی تا سکته فاصله ای نداشت. کرکس چند لحظه دیگه با نفس های به شماره افتاده از شدت حرص بالای سرش ایستاد و با نگاهی خون گرفته تماشاش کرد. مشکی هنوز از شدت ضربه برخوردش با زمین به زور نفس می کشید. کرکس نگاهش کرد و کم کم یادش اومد که طرفش کیه. آهسته خم شد، دستش رو گرفت و کمکش کرد بلند شه. مشکی واقعا برای نفس کشیدن مشکل داشت. کرکس بردش گوشه لونه و بی حرف شونه ها و پشتش رو اونقدر آروم و منظم فشار داد تا مشکی نفسش بالا اومد و تونست هرچند بریده ولی بهتر از چند لحظه پیش نفس بکشه. کرکس بهش نظر انداخت. مشکی بهش معترض نبود. توی هیچ کجای نگاه پر از دردش هیچ نشانی از اعتراض دیده نمی شد. کرکس حس کرد خشمش دوباره فوران می کنه ولی نه از رو دستی که خورده بود. نمی فهمید چش شده ولی این حالت مشکی عصبانیش می کرد. مشکی به شدت از دستش ضربه خورده بود ولی آروم و صبور، ساکت و تسلیم دردش رو می خورد. کرکس آروم دست روی شونهش گذاشت.
-کجات درد می کنه؟
مشکی در حالی که بریده بریده نفس می زد پهلوش رو نشون داد و خودش رو جمع کرد و همچنان آروم و بدون اعتراض زیر دست های کرکس که پهلوش رو مالش می دادن کز کرد. کرکس حس کرد چیزی توی دلش فشرده شد. شاید چیزی شبیه ترحم یا آزردگی یا دل گرفتگی.
-واسه چی هیچی به من نگفتی؟ من باید این خورشید دیوونه رو متوقف می کردم. فسقلی نباید. آخ مشکی آخه من بهت چی بگم؟
مشکی آروم و با صدایی که درد ازش خونده می شد جواب داد:
-معذرت می خوام کرکس. آخه نمی شد بگم.
-آخه واسه چی؟ من بهت گفتم هرچی دیدی بهم بگو. تو واسه چی سکوت کردی؟
-آخه دیر شده بود کرکس. تو می خواستی زود بفهمی و اجازه ندی خورشید فسقلی رو آگاه و آماده کنه ولی زمانی که من فهمیدم فسقلی مدت ها بود که آگاه شده بود. اون دیگه می دونست چی توی ذاتشه و اگر بهت می گفتم فقط عصبانی می شدی و شاید فسقلی رو بر می داشتی از اینجا می رفتی جای دیگه. اون وقت هم فسقلی اذیت می شد، هم خورشید اذیت می شد، هم ما اذیت می شدیم، هم واسه دسترسی بهت مشکل پیدا می کردیم و توی این موقعیتی که الان وسطشیم ریسکش بالا بود، و تازه با اینهمه چیزی هم درست نمی شد و فسقلی دیگه آگاه بود و نصف تعلیماتش رو هم گرفته بود و رفتن شما ها هیچ فایده ای نداشت. از همه بدتر، اگر فسقلی تعلیم ندیده بود اون شب خورشید هیچ کاری نمی شد کنه و فسقلی از دست می رفت.
مشکی این ها رو بریده بریده و با مکث های دردناک برای نفس کشیدن گفت. کرکس بهش خیره شد که هر1نفس رو3دفعه می برید و با اینهمه در حالی که صبورانه دردش رو می خورد، هنوز آماده بود که اگر لازم بشه حرفی بزنه یا کاری کنه که کرکس بخواد. دیگه نتونست تحمل کنه. کنارش نشست و بال هاش رو دور شونه های افتاده و جمع شده مشکی حلقه کرد.
-خیلی درد می کنه؟
مشکی که از شدت درد می لرزید و نفسش هنوز بریده و دردناک بود فقط خودش رو زیر پر و بال کرکس جمع کرد و هیچی نگفت. کرکس با محبتی کاملا واضح بغلش کرد و روی بستر پر خوابوندش.
-حرکت نکن. الان درستت می کنم. واسه چی اینطوری نگاه می کنی؟ خیال کردی فقط خورشید درمون جات بلده؟
مشکی خواست بخنده ولی درد اجازه نداد.
-نه. می دونم تو هم بلدی. هر کسی ندونه من می دونم. درمون هات رو زیاد دیدم.
کرکس حرفی نزد. رفت و با1دسته برگ پهن روی هم برگشت و خیلی آروم و با حوصله شروع کرد به مالش دادن محل درد مشکی، بعد هم گذاشتن اون برگ ها روی پهلوش به صورت منظم و بستنش با ساقه های نازک پیچک. طول کشید ولی کرکس نه خسته شد نه دستش لرزید. آخر کار هم1برگ بزرگ پر از شیره شفاف و حباب دار آورد و با دست خودش جرعه جرعه و با حوصله به خوردش داد. مشکی کمی بعد نفس هاش شروع کرد به طبیعی تر شدن. بریدگی تنفسش کمتر و کمتر شد، نفس هایی که از شدت درد کوتاه و تند و سبک بودن آروم آروم عمیق تر و سنگین تر شدن، و مدتی بعد، ظاهرا همه چیز عادی بود. کرکس بالای سر مشکی نشسته بود و تماشا می کرد که مشکی به محض خلاصی از درد و عادی شدن تنفسش به خواب رفت. کرکس بهش خیره مونده بود. لای اون برگ های پهنی که به پهلو هاش بسته شده بود انگار کوچیک تر و قابل رحم تر به چشم می اومد. انگار در اون حالت بیشتر به خاطر کرکس می اومد که به چه شدتی زده بودش. کرکس با ظرافت و حوصله برگ ها رو روی جسم به خواب رفته مشکی جا به جا می کرد و مشکی آروم و در آرامش خواب بود. کرکس اون شب تا خود صبح بالای سر مشکی بیدار نشست، اون برگ ها رو به طور منظم جا به جا کرد، هوای درد و تنفسش رو داشت که کم و زیاد نشه و خلاصه حسابی مواظبش بود بدون اینکه پلک بزنه. صبح فردا مشکی بیدار، سر حال و آماده بود مثل همیشه. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. کرکس ولی دلگیر بود. شاید از خودش. مشکی این رو با خود گرفت. در1فرصت مناسب دست کرکس رو چسبید و با لحنی آشتی جویانه که سعی می کرد خیلی سرخورده نباشه خندید و گفت:
-کرکس!این2تا که حالش رو بردن. به خدا من هم دیر فهمیدم. بیا آشتی. باشه؟
کرکس نگاهش کرد. توی نگاه مشکی درد بود ولی نه درد پهلو هاش. کرکس حس کرد خودش هم دردش اومد. برای اولین بار توی عمرش از توان جسمش متنفر شد. نگاه دلواپس مشکی به طرز دردناکی منتظر بود. کرکس نمی تونست دیشب رو برگردونه و پاکش کنه ولی می تونست این درد رو از نگاه مشکی بگیره. بهش لبخند زد، دستی به شونهش گذاشت و با محبت پرسید:
-اوضاعت رو به راهه؟ درد که نداری، داری؟ هی مشکی! بهت دستور میدم بیمار نباشی. من تنهایی بدجنسیم نمیاد.
مشکی که جوابش رو گرفته بود1دفعه چنان تغییر حالت داد که قابل باور نبود.
-من هیچیم نیست کرکس. تا هر جا هم که بخوایی بدجنسم. بذار حال این تکمار رو بگیریم تا هر جا تو بخوایی باهات میام بدجنسی.
کرکس خندید.
-واسه چی تا اون زمان تحمل کنیم؟ الان که همه چیز امنه. تو هم که دیشب رو خوابیدی. بپر روی شونهم بریم.
مشکی تردید کرد.
-ولی آخه من…
کرکس با محبتی آشکار دستش رو فشرد.
-تو که نمی تونی توی روز بپری. زود باش بپر بالا!
مشکی به وضوح شاد شد. شاد شاد. کرکس به چشم های خندانش خیره شد و دلش کمی آروم گرفت. هر2تاشون می دونستن که برخلاف خشونت کرکس و برخلاف طبیعت مشکی، هم رو دوست دارن. احتمالا بقیه هم می دونستن ولی برای کرکس و مشکی چه اهمیتی داشت که کسی بدونه یا ندونه.
خورشید تماشاشون می کرد که به طرف مرداب می رفتن و دور و دور تر می شدن. کم و بیش از داستان دیشب داخل لونه سکویا مطلع بود و حتی اگر هم نبود دیدن حال و هوای مشکی و کرکس و شنیدن گفته هاشون پیش از رفتن همه چیز رو براش توضیح می داد. خورشید توی دلش از اینکه خشم کرکس دردسر غیر قابل جبرانی درست نکرده بود احساس آرامش کرد و پرید. لحظه ای توی آسمون گرفته اول صبح زمستون چرخید، بعد پرواز کرد و رفت تا همراه بقیه، به کارهای ضد تکمار که توی منطقه و توی جنگل سرو در جریان بود برسه.
روز تاریکی بود مثل باقی روز های زمستون. سرما بیداد می کرد. برای مشکی ولی مسلما روز قشنگی بود. و کسی چه می دونست برای بقیه افراد جنگل سرو اون روز چه جوریه.
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
پنج‌شنبه 27 آذر 1393 ساعت 16:48
سلام گرامی دوست
از سفر برگشتم و نایب الزیاره ی شما و دعا گو بودم .
انشاء الله که نصیب تمام آرزومندان از جمله شما بشود …
خوشحالم از اینکه باز هم خواننده آثار خوب شما خواهم بود .

سلامت و آرامش شما نهایت آرزوی من است .

پاسخ:
سلام دوست عزیز من! وای چقدر دلم تنگ شده بود واسهتون! خیلی خوشحالم برگشتید. زیارت قبول. ممنونم از دعای زیبای شما. 1آمین بلند و خدایی واسه خودم و تمام اون هایی که می خونن و همه اون هایی که نمی خونن و دل هاشون این رو می خواد. تا خدا چی بخواد. امیدوارم از حالا تا همیشه هر روزتون بیشتر از دیروز سفید، روشن، و خدایی باشه.
سربلند باشید تا همیشه.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 27 آذر 1393 ساعت 23:36
سلام. خیلی خوب نوشته بودید این قسمت رو مخصوصاً درگیری تکبال و کرکس رو.
اما یک سؤال نکنه قراره خودِ کرکس تکبال رو نابود کنه و بعد هم تکمار کرکس و خورشید رو؟؟؟؟؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از لطف همیشگی شما. باید بهتر درستش می کردم ولی راستش دیگه دلم نخواست از اول بخونم و چپ و راستش کنم. هان؟ این هم بد نیست ها! همه هم رو نابود کنن و آخرش هم تکمار بیاد این2تا رو بخوره بعدش هم مثلا1کوهی چیزی ریزش کنه رو تکمار بعدش هم هیچی دیگه بعدش تموم میشه آخیش!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال52

هیچ خاطر و هیچ خاطره ای توی جنگل سرو توفانی شدید تر از توفان اون شب جهنمی به خودش ندیده بود. سکویا زیر ساعقه و تگرگ و کولاک می لرزید. تکبال از شدت دردِ فشاری که می رفت زنده زنده از هم بپاشدش با تمام توان باقی موندهش فریاد می زد. خورشید نبود. واسه پیدا کردن چند مدل برگ رفته بود. برگ هایی که همه می دونستن این فصل سال هیچ کجا پیدا نمیشه. خورشید رفته بود تا آخر داستان رو نبینه. کرکس می دونست. مشکی هم همین طور. همه می دونستن. تکبال رفتنش رو نفهمید. تکبال هیچ چیز نمی فهمید جز درد. دردی که انتها نداشت. چیزی از درون بهش فشار می آورد. چنان فشاری که هر لحظه احساس می کرد الانه که استخون هاش رو خورد کنه، وجودش رو از هم بدره و تمام. تکبال فقط این درد رو می فهمید و حضور کرکس رو که بالای سرش بود و هر لحظه که کمی دور می شد تکبال صداش می زد و کرکس دوباره بود. رفتن خورشید رو همه دیدن. کسی مانعش نشد. کسی نگفت توی این فصل و این هوا هیچ برگی پیدا نمی کنه. کسی نگفت رفتنش توی این هوا خودکشیه. هیچ کسی هیچی بهش نگفت. حتی کرکس. فقط بهش نگاه کرد. رفتنش رو تماشا کرد و هیچی نگفت. خورشید1لحظه توی چشم هاش خیره شد و حس کرد دیگه نمی تونه نگاه کنه.
-ببخش کرکس. من نمی تونم.
خورشید نگفت. چشم هاش گفتن. تب نگاهش. کرکس فقط نگاهش کرد. خورشید حس کرد این نگاه تمام جونش رو له می کنه. برگشت، پرواز کرد و بین توفان گم شد. کرکس مانعش نشد. فقط تماشا کرد.
-کرکس!کرکس! نجاتم بده. دارم میمیرم.
آسمون بی مهار می غرید. خورشید رفت تا کسی انفجارش رو نبینه. اینقدر پرواز کرد تا خیس و خسته و ناتوان روی زمینی که نمی دونست کجاست ولو شد. توجه نکرد که ممکنه روی باطلاق بیاد پایین. نیومد. زمین و آسمون1سره ساعقه بود و بارون و باد و تگرگ های درشت و دیوانه. خورشید چنان آتیشی بود که هیچ کدوم رو حس نمی کرد. در حالی که از خشم و درد و ناکامی و خستگی و اتش و آتیش و همه چیز به شدت نفس نفس می زد ولو شد روی زمین. سیاهی شب و شدت توفان داشتن توی خودشون خوردش می کردن. خورشید حس کرد از لا به لای اون شلوغی کابوس وار صدای فریادی رو می شنوه که با آخرین توان حنجره ای کوچیک تر از حد انتظار، دردی فراتر از تحمل رو هوار می کشه. انگار باد این صدای درد رو در تمام وجودش پخش می کرد و توی ذهنش بار ها و بار ها منعکسش می کرد و تکرارش می کرد و باز منعکسش می کرد و باز فریاد های تازه که تکرار و تکرار می شدن. خورشید تسلیم خشمی دیوانه از سر ناکامی مطلق، رو به هیچ نعره کشید. تمام خشمش رو بدون اینکه هدفی داشته باشه مثل1موج ویرانگر همراه عربده کشدارش به مقابل پرتاب کرد. صدایی وحشتناک که درست از رو به رو و در چند قدمیش بلند شد، سایه سیاه، پهن و بلندی که انگار از رو به رو یا از آسمون به سرعت به طرفش اومد، دست هایی که به شونه هاش چنگ زدن و به سرعت برق عقب کشیدنش، تنه بزرگ و گره دار چنار خشکیده ای که اومد و اومد و درست روی نقطه ای که خورشید ثانیه ای پیش ایستاده بود به ضرب خورد زمین، توی گل و لای فرو رفت و چوب ها و خورده تگرگ ها و هرچی زیرش مونده بود رو لای گل ها دفن کرد. خورشید فرصت نکرد ببینه چی شد. صدایی درست از کنارش.
-چیزی نمونده بود خورشید. دفعه بعد موقع آزاد کردنش بیشتر مواظب اطرافت باش. ممکن بود الان اون زیر زنده توی گل ها دفن شده باشی.
خورشید سر بلند کرد و بی درک و گیج به بوتیمار که هنوز شونه هاش رو رها نکرده بود خیره شد. لحظه ای نگاهش کرد. بعد به شدت شونه هاش رو از دست های بوتیمار رها کرد و کشید عقب. هم صدا با غرش رعد هوار زد:
-تو! تو!تو اینجا هستی که چی؟ کی بهت گفت بشی فرشته نجات؟ که چی؟ که چی؟ آخه که چی؟
بوتیمار صبورانه زیر درخشش برق های پشت سر هم به چشم های جنون زده خورشید خیره شد و عربده هاش رو در سکوتی آرام شنید. خورشید انگار توانش تموم شد. مثل این بود که به زحمت سر پا ایستاده و هر لحظه احتمالش هست که یا بی افته زمین یا از شدت خشم منفجر بشه و چیزی ازش باقی نمونه. بوتیمار همچنان آروم به اون چشم های شعله ور نگاه می کرد.
-من اینجام چون باید اینجا می بودم. اگر نبودم تو هم الان نبودی. ولی تو. تو الان نباید اینجا باشی خورشید. چرا اومدی؟
خورشید دیگه نای عربده زدن نداشت ولی خشمش داشت خفهش می کرد.
-پس تو اینجایی که من باشم؟ آخه واسه چی؟ من باشم که چه غلطی کنم آخه؟ دیگه چی باید ببینم؟ چی باید از دست بدم؟ دیگه چی هست که تحملش کنم؟ چی رو باید ببازم؟ بگو واسه چی؟ من از قلب زجر و وحشت و درد میام. از جایی که هیچی جز خودم واقعی نبود. همه چیز بار ها و بار ها از دست رفت و من تماشا کردم تماشا کردم تماشا. و حالا تو میگی من باید جای دیگه باشم. کجا باشم؟ از دست دادن ها و از دست رفتن ها رو کم دیدم مگه؟ بذار تموم شدن این یکی رو من نبینم. این خاتمه بذار بمونه واسه یکی جز من. من دیگه نمی خوام می فهمی؟ دیگه نمی خوام. دیگه نمی تونم می فهمی؟ می فهمی؟
آسمون می غرید. باد و بارون شدید تر شده بود. توفان انگار هم صدا با عربده های خورشید هوار می کشید. خورشید با تمام زورش داد می زد. بوتیمار گوش داد و گوش داد. اونقدر که خورشید برید. بوتیمار آروم نگاهش کرد.
-خورشید!تو الان نباید اینجا باشی. حضورت جای دیگه لازمه. اگر نمی خوایی از دستش بدی برو نگهش دار. پسش بگیر. حفظش کن. از پسش بر میایی.
خورشید از سر خشمی از جنس ناکامی هوار کشید:
-آخه چجوری؟ با چی؟ این شدنی نیست بوتیمار. شدنی نیست.
بوتیمار انگار آرامشش حصاری بود که خیال موج برداشتن نداشت.
-چرا شدنی نیست؟
-چون من قادر به انجامش نیستم. هیچی ندارم که به وسیلهش این بلا رو دفعش کنم. می فهمی؟ هیچی. هیچ راهی نیست. هیچ کلیدی نیست. هیچی نیست.
بوتیمار چنان نگاه آرومی داشت که انگار توی هوای اول پاییز به بحثی بسیار آروم و معمولی نشسته بودن.
-خورشید!تو اشتباه می کنی. تو1سلاح قوی واسه جنگ با این بلا داری که ندیدهش گرفتی. فراموشش کردی. عشق. عشقی که فقط مخصوص دل تو نیست. قدرت عشق رو دسته کم نگیر. کار هایی می کنه که هیچ دستی قادر به انجامش نیست. ازش کمک بگیر. از این محبت بی قاعده و بی توصیف و عجیب، ولی حقیقی کمک بگیر و از دست رفتنی ها رو حفظ کن. اینجا موندنت فردا جز حسرتی برای همیشه، هیچی بهت نمیده. بلند شو. بلند شو برو نذار درد برنده بشه. بلند شو برو و تا دیر نشده حقی رو که فکر می کنی به تقدیر داری ازش بگیر. بلند شو. فقط بجنب. داره دیر میشه. بجنب خورشید بجنب.
بوتیمار آروم حرف می زد. خیلی آروم، ولی خورشید وسط اون غوغای وحشی کلمه به کلمهش رو می شنید. لحظه ای برای تحلیل و درک اونچه شنیده بود فکر کرد، بعد آروم بلند شد، پر های خیس و سنگین از بارون و گل و لایش رو تکون داد، صاف ایستاد، لحظه ای به چشم های آروم و مشوق بوتیمار نظر انداخت، بال هاش رو باز کرد و پرید. بوتیمار آروم زمزمه کرد.
-موفق باشی!.
خورشید دور شده بود و نشنید. شب با توفان دست به یکی کرده بود و با تمام قدرت سیاهی و ترس و ویرانی روی سر دنیا می ریخت.
مشکی و بقیه با دیدن خورشید تکون خوردن. با اینکه مطمئن بودن از دست خورشید کاری ساخته نیست ولی انگار کور سویی از جنس امید توی دل هاشون درخشید. مشکی به سرعت خودش رو به در نیمه باز لونه بالای سکویا رسوند.
-کرکس!خورشید اومد.
کرکس حرکتی نکرد. تکبال بی فریاد و بی حرکت توی بغلش ولو شده بود. مشکی با وحشتی بیرون از توصیف جلو رفت و تماشا کرد.
-زنده هست مگه نه؟ کرکس! خورشید اومد. الان می رسه. فسقلی زنده هست مگه نه؟ مگه نه؟
کرکس هیچی نمی گفت. مشکی دست روی شونه کبوتر گذاشت و تکبال نفسی به زور و از سر درد کشید. مشکی که خیالش از زنده بودن تکبال راحت شده بود بی توجه به دردش آروم تکونش داد و در نتیجه فریاد مانندی توی عالم احتضار از گلوی تکبال خارج شد. همون لحظه خورشید به شدت ضربه ای به در زد و وارد لونه شد. بی توجه به مشکی و کرکس اومد و بالای سر تکبال ایستاد. دست روی شونه هاش گذاشت و صداش زد.
-تکی! تکی صدام رو می شنوی؟ منم خورشید. تکی! پاشو. تکی من می خوام اون تخم عوضی رو توی جسمت داقونش کنم. تو باید کمک کنی. تکی! بیدار شو. به من گوش بده تکی. تو نباید بری. تو اجازه نداری بمیری می فهمی؟ تکی! به خدا اگر امشب ببازی هیچ وقت نمی بخشمت. تکی ازت متنفر میشم. تا زنده ام هر زمان اسمت جایی بیاد توی دلم تکرار میشه که چقدر ازت متنفرم. تکی اگر بمیری دیگه اسم عوضیت رو نمی برم. هیچ وقت هیچ وقت حاضر نمیشم هیچ خاطره ای ازت به خاطرم بیاد. تکی! تکی می شنوی؟ اگر ببازی بیشتر از تمام دنیا ازت بدم میاد. حتی بیشتر از تکمار. اون تکمار عوضی که همه چیزم رو ازم گرفت. تمام عمرم رو، تمام عزیز هام رو، تمام اعضای خانوادهم رو تا نفر آخر. برادر و خواهر هام، بچه هام، موجودیتم، تکی اگر ببازی بیشتر از تکمار ازت متنفر میشم می فهمی؟ حتی بعد از مردنم هم دلم نمی خواد توی خاکی باشم که تو هستی از بس ازت متنفر میشم می فهمی؟ می فهمی؟ تکی می فهمی؟
غرش کشدار و طنین انداز رعد و به همراهش، صدای ناله ای کشدار و دردناک.
-خور…شییید…
خورشید بدون اینکه دست از روی شونه های تبدار تکبال برداره از هیجان و فشار می لرزید. خیالش نبود کرکس با چشم های از حدقه در اومده داره تماشا می کنه و می شنوه. خیالش به اونچه که بعد پیش می اومد نبود. تمام دنیا به جهنم.
-تکی! ما می بریم. ما ازش می بریم. من می خوام پدرش رو در بیارم ولی تنهایی نمی تونم. تو باید کمک کنی. باید باهام هماهنگ بشی. نیروی درونت رو به کمک بخواه. تمرکز کن روی ضربان نبض خودت و من. تو تعلیم دیده من هستی. باید بتونی. اینهمه زمان واسه تعلیمت تلف نکردم که اینطور مسخره و جفنگ از دست بری. ببین خیلی دردت میاد ولی باید تحمل کنی می فهمی؟ باید باید باید. تکی تو الان دیگه بلدی چجوری از تواناییت همراه من کمک بگیری. باید انجامش بدی. تکی! بفهم! می زنمت. اگر بمیری فحش هم نمیدم به نامت. باید تحمل کنی. باید همراهم بجنگی. باید ببریم تکی.
تکبال با نگاهی که به صورت شکلک درد در اومده بود تماشا می کرد. کسی نمی دونست اصلا می فهمه یا نه. کسی نمی دونست اون2تا چیکار می کنن. خورشید تکبال نیمه جون و نیمه هشیار که با وجود درد بی مهارش ته مونده هشیاریش رو به زورِ تهدیدِ خورشید جمع می کرد رو از بغل کرکس گرفت که در نتیجهش فریاد بی اراده تکبال از درد لونه رو تکون داد. خورشید بی توجه روی بستر به حالت نیم نشسته نگهش داشت و با لحنی تشویق آمیز دلداریش داد.
-درد داره. ولی تموم میشه. ما برنده میشیم. آماده ای؟
ولی اون ها مجبور به توقف شدن. صدا های عجیبی که از بیرون لونه، در جایی پایین تر از نوک سکویا می اومد لحظه ای تمرکز خورشید و توجه کرکس رو برید.
-این چه صداییه؟!
جواب بلافاصله رسید.
-کرکس!معذرت می خوام ولی من نتونستم کاریشون کنم. دارن خودشون رو می کوبن به درخت ها. میگن ادامه میدن تا بمیرن.
خوشبین نفس نفس می زد. کرکس برای اولین بار در اون شب چشم از تکبال برداشت و به خوشبین متحیر و پریشون نگاه کرد.
-خوشبین!چی شده؟ کی ها می خوان بمیرن؟
-کرکس!کرکس بیا. سار. 1عالمه سار. اندازه1جنگل میشن. من نمی دونستم این جنگل اینهمه سار داره. کرکس تو رو به خدا بیا.
کرکس گیج نگاه می کرد. با ورود تیزبین که خودش رو توی لونه پرت کرد و پشت سرش صدا های در همی که با وجود توفان بیرون به وضوح شنیده می شد و هر لحظه نزدیک تر و واضح تر به گوش می رسید همه چیز به هم ریخت.
-کرکس دارن میان بالا. دارن میان. می خوان بیان اینجا. این تو. نمی تونن تا این بالا پرواز کنن ولی با پنجه پا و نوک و بال و هرچی بتونن به تنه سکویا چسبیدن دارن میان بالا. می افتن، میمیرن، رسیدن…
کرکس هنوز گیج بود ولی خورشید حواسش کمی جمع تر شد.
-چی شده؟ درست بگید ببینم چی میگید.
ولی لازم نبود کسی چیزی بگه. در لونه به شدت باز شد و توی درخشش های پشت سر هم برق کرکس و خورشید دیدن که1سیل متحرک، پر خروش و پر سر و صدا اون بیرون داره فشار میاره و وارد لونه میشه.
-وای خدای من! اینهمه سار! اینهمه؟!
کرکس آگاه تر از هر زمان دیگه ای در اون شب به سیل سار های پر سر و صدا خیره موند.
-شما ها!چی می خوایید؟
صدای جیک جیک سار ها توفان رو هم از رو برده بود.
-اینطوری که من هیچی نمی فهمم. هر طوری بلدید بهم بفهمونید اینجا چی می خوایید؟
از جیغ های در هم سار ها کرکس هیچی نفهمید ولی مشکی ظاهرا ماجرا دستش اومده بود.
-اون ها سار های توتستانن کرکس. مار ها بهشون حمله کردن و میگن خود تکمار هم باهاشونه. خبر گرفتار بودن امشب تو و این توفان وحشی باعث شد که تکمار امشب حسابی بتازه. این ها اومدن ببرنت کمک و میگن اگر نخوایی بری همینجا دسته جمعی خودشون رو نفله می کنن.
کرکس بی تفاوت و منگ بهش خیره شد.
-مشکی!بذار خودشون رو نفله کنن.
-ولی کرکس!
-مشکی! من امشب هیچ کجا نمیرم. تکمار و این ها و همه جنگل و همه هستی توی هم بلولن. فقط از اینجا ببرشون بیرون.
کرکس هوار نکشید. سرد بود و به طور وحشتناکی بی تفاوت. سار ها روی سر و کول هم می لولیدن و توی لونه و روی درخت و روی سر هم و روی دیوار ها و همه جا و همه جا بودن. خورشید به سار ها و به کرکس نگاه کرد. تکبال درد می کشید. خورشید آروم روی بستر رهاش کرد. رفت و رو به روی کرکس ایستاد. دست روی شونهش گذاشت و خیلی آروم تکونش داد.
-کرکس!حواست به منه؟
کرکس که پیش از این مثل خوابزده ها به رو به رو و به ورود و تک و تای سار ها و به خورشید خیره مونده بود، شبیه کسی که آهسته از جهان خواب به دنیای بیداری وارد شده باشه، کرخت و با حرکتی آهسته سر تکون داد. خورشید دستش رو گرفت توی دست هاش.
-کرکس!اینجا بودن تو کمک نمی کنه. ولی رفتنت کمک می کنه. نگران نباش. من اینجا هستم. تو برو.
کرکس از پشت پرده ابهامی سرد نگاهش می کرد.
-خورشید!من بهش گفتم اینجام. من باید اینجا باشم. من باید باشم. من باید بمونم تا زمانی که به آخرش می رسه نترسه.
بغض تیزبین و تکرو که معلوم نبود کی توی اون هیاهو اومده بود داخل1دفعه ترکید و صدای های های گریه قاطی شلوغی سار ها شد. خورشید خودش رو نباخت.
-کرکس! به آخرش نمی رسه. تکی پیش ما می مونه. من مطمئنم. تو هم مطمئن باش.
-من مطمئن نیستم خورشید. من باید بمونم. اگر بدون حضورم بره اذیت میشه. من باید باشم. من گفتم هستم. بهم اطمینان کرده. من باید بالای سرش باشم. بهم گفت از لحظه آخر می ترسه می خواد من بالای سرش باشم گفتم مطمئن باشه که هستم. حالا باید باشم.
های های گریه دیگه به ضجه های فریاد مانند تبدیل شده بود. کرکس مثل اینکه از جهان دیگه به این بلوا نگاه می کرد، مات و بی حالت به تمام اون جهنم متحرک و شلوغ خیره مونده بود. خورشید آروم دستش رو توی دست هاش فشار داد.
-کرکس! تکی نمیمیره. ولی تو باید بجنبی. برو. برو به داد سار ها برس. وقتی برگردی خطر گذشته. به من اعتماد کن. تا دیر نشده برو این ها رو نجات بده و درضمن هرچه سریع تر از اینجا ببرشون تا من هم بتونم این رو نجاتش بدم.
کرکس انگار واسه1لحظه کمی آگاه تر شد.
-من واسه بردن این ها از اینجا روش های سریع تری بلدم خورشید. اینکه ظرف1ثانیه خروار خروار از این بالا بریزمشون پایین.
خورشید برخلاف انتظار شاهد ها و شاید خود کرکس، از جا در نرفت و هوار نکشید. حتی1کلمه تند هم نگفت. شاید کرکس در ناخودآگاهش می خواست خورشید عصبانی بشه و بهانه ای برای شروع پایین ریختن این سیل جیک جیکوی مزاحم بهش بده. ولی خورشید همون طور آروم و هم دل توی چشم های یخزده از دردش خیره موند. هر2تا دستش رو توی دست هاش فشار می داد و توی چشم هاش نگاه می کرد.
-تو که نمی خوایی1دسته ضعیف که بهت پناه آوردن رو تار و مار کنی. می خوایی؟
کرکس1دفعه خودش رو به شدت عقب کشید. فریاد نزد ولی همه دیدن که به شدت عصبانی بود.
-خورشید! واسه چی کسی نمی خواد بفهمه؟ این که داره نفس های آخر رو می زنه جفتمه. لازمه توضیح بدم؟
صدای همچنان آروم خورشید انگار خشم کرکس رو مثل کاغذی که توی بارون خیس بشه مچاله کرد.
-نه. لازم نیست توضیح بدی. من می فهمم. تو درد داری. ولی سار ها باعثش نیستن. اون ها اومدن ازت کمک بخوان. واسه جوجه هاشون. واسه جفت هاشون. شاید اون ها هم توی لونه هاشون جفت های بیماری دارن که بهشون اطمینان کردن. شاید تخم هایی دارن که قراره جوجه بشن. شاید کسی رو توی لونه دارن که بهش گفتن من باهاتم. طوری نمیشی تا من هستم. میرم کمک بیارم و دست پر میام. شاید بهش اطمینان دادن. شاید بهش قول دادن و گفتن مطمئن باش.
شونه های کرکس که برای شروع جنگ لفظی یا انجام عملی از سر خشم بالا جسته بودن آروم پایین افتادن و کرکس خسته و بی حال به دیوار تکیه زد.
-کرکس! اگر امشب این سار ها رو بی جواب بفرستی و از این بالا بریزیشون پایین تا آخر عمرت خودت رو نمی بخشی. چه تکی بمونه و چه بره تو خودت رو نمی بخشی. برای خودت و برای من نقش بیخیالی نگیر که هم خودت خودت رو می شناسی و هم من. تو که نمی خوایی اینجا در حضور سار ها و بقیه به خودت معرفیت کنم. به نظرم لازم نباشه چندتا مورد و مثال بزنم تا یادت بیاد تو چه جور دلی داری.
کرکس درمونده تر از همیشه به نگاه مطمئن خورشید خیره شد. خورشید درست می گفت. اگر با این موجودات کوچیک و وحشتزده بد تا می کرد صبح فردا چه تکبال زنده می موند و چه از دست می رفت، کرکس بعد از ماجرا چطور می تونست این رو واسه خودش حل کنه؟ خورشید دست هاش رو آروم فشار می داد و توی چشم های خستهش خیره مونده بود. سار ها حالا روی پر و بالش جست و خیز می کردن. کرکس لحظه ای تماشاشون کرد. آروم پر و بالش رو از سیل سار ها تکوند. حرکتش خیلی آهسته و با مدارا بود ولی در نتیجهش پرنده های کوچولو مثل برگ های خشک ریختن روی هم. کرکس تکبال رو محکم بغل کرد>
-من زود بر می گردم فسقلی.
-کرکس!…نرو.
-من بر می گردم فسقلی. مطمئن باش.
-کرکس!…من دیگه…نمی…بینمت. تو رو خدا…نرو…من….می ترسم.
-عزیز دلم! تو جوجه عشق شجاع خودمی. من بر می گردم و می بینمت. تو هم منو می بینی. به من شک نکن. بهت قول میدم که باز ببرمت آسمون. بالاتر از هر زمان دیگه ای که تا حالا رفتیم.
-کرکس!بعد از مردنم… سر خاکم ستاره میاری؟ بیار. خیلی …دوست دارم.
کرکس حس کرد سست شد. جز تکبال همه دیدن که به وضوح لرزید. خورشید به دادش رسید.
-بجنب کرکس. مگه نمی خوایی زنده بمونه؟ بسپارش به من و برو. شما ها هم جمع کنید دیگه. واقعا که!
خفاش ها با امر قاطه خورشید گریه هاشون رو خوردن. لحظه ای بعد همراه کرکس و سار ها از لونه زدن بیرون. چیزی نگذشت که صدا ها دور و دور تر شدن و جز توفان و فریاد های درد هیچ صدایی نبود. خورشید خیالش نبود که کرکس اون بیرون چیکار می کنه. قیامتی که اون بیرون وسط توفان به وسیله سار ها و آرایش جنگی دسته کرکس به پا شده بود واسه خورشید به حساب نمی اومد. شب بود و خورشید بود و تکبال.
اون هایی که به فرمان کرکس برای حفاظت از منطقه سکویا مونده بودن از پشت در بسته لونه که خورشید چفتش کرده بود می شنیدن که تکبال با هرچی نفس داشت هوار می کشید و مطمئن بودن که فقط باید دعا کنن کبوتر بیچاره تموم کنه و خلاص بشه. شب تاریک، سنگین و طولانی بود. صدای فریاد ها همراه نعره های طوفان بین درخت های اطراف سکویا می پیچید. انگار خود مرگ بود که مهیب تر از همیشه وسط شب و وسط توفان می چرخید و نفس های سردش رو توی منطقه پخش می کرد.
خیلی گذشت. اونقدر که توفان کم کم از نفس افتاد. شب شروع کرد به عقبنشینی کردن و بارون و کولاک رفت که کم کم آروم تر بشه. دیگه از لونه بالای سکویا صدای فریاد نمی اومد. بقیه با اطمینان به مرگ تکبال روی تاک زیر سکویا جمع شده بودن. سکوتی به سنگینی پایان جهان منطقه رو گرفته بود. همهمه ای از دور. کسی از وسط جمع روی تاک با زمزمه سکوت رو شکست.
-کرکس اومد.
زمزمه ای فرو خورده از گوشه دیگه.
-حالا چی جوابش رو بدیم؟
-لازم نیست ما هیچی بگیم. خورشید خودش میگه.
کرکس رسید. تاک و ساکنانش رو دید ولی چیزی نپرسید. مشکی آهسته گفت:
-من همراهت میام کرکس. تو خیلی خسته ای. ولی عجب به حسابشون رسیدیم.
مشکی می دونست اینطوری ذهن کرکس منحرف نمیشه با اینهمه تلاشش رو کرد و ناموفق بود. اما بقیه فهمیدن که کرکس و دستهش این بار هم فاتح شدن. کرکس بی توجه به همه چیز حتی به مشکی، بی حس و آروم پرواز کرد و به طرف نوک سکویا رفت. پشت در لونه به خاطر اینکه در لونه خودش به روی خودش بسته بود معترض نشد. همونجا به شاخه کنار در تکیه زد. در آروم باز شد. خورشید با چهره ای به واقع داقون از خستگی و از تلاشی که کسی نمی دونست چی بوده در آستانه در ظاهر شد. خورشید چنان خسته بود که انگار هر لحظه ممکن بود از خستگی بیفته بمیره. حتی کرکس هم با اولین نگاه فهمید که خورشید اگر هم بخواد نای حرف زدن نداره. خورشید با اشاره کرکس رو به داخل فرا خوند و از جلوی در رفت کنار. کرکس وارد شد. روی بستر پر پر از خون بود. همراه چیزی که هیچ شکلی نداشت. چیزی لهیده و خورد شده که از بس داقون شده و با خون قاطی بود رنگش مشخص نبود. کرکس با نگاهی که از سر وحشت به جنون می زد به مقابل خیره مونده بود. سکوت مرگ لونه رو گرفته بود. خورشید در حالی که تمام زورش رو برای اینکه نیفته به کار گرفته بود، آروم شونهش رو گرفت و به سمت راست چرخوندش. کرکس چرخید ولی انگار توی خواب. خورشید دستش رو گرفت و بردش طرف دسته علف هایی که گوشه دیگه لونه بود. کرکس همراه خورشید رفت تا رسید. روی دسته علف ها، تکبال با چشم های بسته و پر های خونی بی حرکت ولو شده بود. خورشید آروم روی شونه های کرکس فشار داد و دستش رو به نشان سکوت برد بالا. کرکس به جای نشستن عقب افتاد، خورد به دیوار و همونجا به حالت نشسته ولو شد. تکبال خیلی آروم و بی رمق و کند چشم باز کرد.
-کرکس!اومدی؟
-سلام فسقلی. بله که اومدم. بهت که گفتم بر می گردم. مگه به من شک داشتی؟
تکبال به زور و در حالی که گفتن هر1کلمه رو از کندی اندازه4کلمه طول می داد به زحمت برداشتن1کوه زمزمه کرد.
-نه. به خودم شک داشتم.
-کرکس آروم پر و بالش رو نوازش کرد که در نتیجهش ناله بی حالش بلند شد. خورشید بی حال دستش رو گرفت کشید عقب و به نشان نفی سر تکون داد. کرکس فهمید.
-فهمیدم. نباید دستش بزنم. درد داره.
خورشید با حرکت جزئی سر تعیید کرد. کرکس بهش نظر انداخت و1دفعه هشیار شد. تکبال زنده بود. زنده ای بسیار بیمار و بسیار خسته. و خورشید توانش دیگه داشت به آخر می رسید. کرکس بلند شد. بی حرف خورشید رو بغل زد و مثل1بسته کاه خوابوندش کنار تکبال. خورشید هیچ مقاومتی نکرد. همون لحظه که بال های کرکس دورش محکم شد خورشید دیگه چیزی نفهمید. کرکس به بستر پر و محتویات پخش شده روی پر ها نظری گذرا انداخت و لرزید. مشکی، تیزبین، تیزپرک و لالا مثل اشباح ساکت، کاملا بی صدا اومده بودن داخل، بدون هیچ صدایی رفتن طرف بستر پر و شروع کردن به جمع کردن، پاک کردن و محو کردن. چنان آروم که کرکس تا مدت ها اصلا نفهمید. لونه با وجود رفت و آمد های اون چندتا خفاش کاملا ساکت بود. کرکس به اون2تا موجود که بی حرکت روی دسته علف خوابیده بودن نگاه کرد.
-چه شب وحشتناکی بود. دیگه هرگز همچین اشتباه وحشتناکی نمی کنم. هرچی جز این یکی.
تیره نازکی از نور از دریچه لونه وارد شد. کرکس نگاهش رو به خط نور دوخت. صبح شده بود.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
شنبه 22 آذر 1393 ساعت 19:48
سلام. حالا شد آفرین.
باید خیلی زودتر از اینا این کارو انجام می دادید؛
هر چند که می دونم تکبال یا کرکس یا خورشید رو هم مثل بقیه قهرمانا یه جوری نابود می کنید؛ ولی پیش پیش ازتون میخوام این کارو انجام ندید؛ جدی میگم ما قهرمانایی هم داریم که بدون این که نابود بشن به زندگیشون ادامه میدن و خوش هم هستند.
ما منتظر بقیه اش هستیم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خدا رو شکر که این یکی به خیر گذشت. فقط خدا می دونه چقدر دلم1پایان خوش واسه این ماجرا می خواد. اگر می شد داستان ها رو همون طور که دلمون می خواد بنویسیم، من زیبا ترین پایان ها رو می نوشتم. امیدوارم آخر این یکی چیزی باشه که بشه بهش گفت پایان خوش! واقعا امیدوارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 23 آذر 1393 ساعت 21:07
سلام. رسماً دعوتتون می کنم بعد مدت ها بیاین وبلاگ من و پست جدیدم رو بخونید.
اتفاق خیییییلی خوبی برام افتاده.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چقدر برای شما و دلتون خوشحالم! خیلی خیلی زیاد. تبریک ها رو توی وبلاگتون نوشتم ولی نمی دونم ثبت شد یا نه. آخه همون طور که اونجا گفتم نمی فهمم چرا واسه نظر دادن اونجا گیر می کنم. از اونجایی که مطمئن نیستم اونجا ثبت بشه اینجا هم تبریک میگم و امیدوارم از این غافلگیری های خوشایند بیشتر واسهتون پیش بیاد.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال51

زمستون انگار خیال موندگاری ابدی داشت. جنگل سرو، سرد، یخزده، ولی نه ساکت. لونه تیزبین و تیزپرک با نهایت سرعت سر پا شد و اون2تا زندگیشون رو بی توقف ادامه دادن. بقیه هم لونه های نیمه ویران رو آباد کردن و این وسط کسی ککش نگزید از اینهمه ویرانی. تکبال هم که این رو می دید آروم می شد و دیگه واسه ویرانی لونه ها گریه نکرد. براش جالب بود که توی اون جمع عجیب هیچ کسی به این چیز ها اهمیت نمیده. برای اون ها همین اندازه که کسی نمرده بود کافی بود. حتی زخمی شدن زخمی ها هم انگار واسه بقیه و حتی واسه خود زخمی ها مایه تفریح و خنده بود. زخمی های جنگ اون شب از درد ناله می کردن، به خودشون می پیچیدن و زیر درمون های دردناک زجر می کشیدن ولی وسط ناله هاشون همراه بقیه می خندیدن و شاید همین باعث می شد که درد به سرعتی باور نکردنی عقبنشینی کنه و اوضاع رو به راه بشه. برای افراد منطقه سکویا دردی که راه حل داشت مشکل به حساب نمی اومد و تا زمانی که مشکلی مشکل حساب نمی شد، می شد بهش خندید و تا جایی که می شد به مانعی خندید موردی برای نگرانی وجود نداشت. تکبال اول از این دریافتش حیرت کرد، بعدش پذیرفت، بعدش پسندیدش. به نظرش این خوب بود. تکبال این حال و هوا رو دوست داشت و توی دلش دعا می کرد که افراد منطقه سکویا همیشه بتونن به موانع بخندن چون در این صورت براش مشخص بود که موردی واسه دلواپسی نیست. پس دلواپس عواقب جنگی که پشت سر گذاشته بودن نشد و با خیالی آسوده به افرا رفت. ولی با اینهمه چیز هایی بود که به شدت دلواپسشون باشه و واسه خلاصی از دستشون هم هیچ راهی به نظرش نمی رسید. چیز هایی که هرچی می کرد نمی شد بهشون بخنده.
-آهای تکبال! تو جاییت درد می کنه؟ داری به خودت می پیچی. چی شده؟
-چیزی نشده چلچله. زیاد1وری موندم استخون هام گرفت.
-خوب تقصیر خودته. کج شدی از بس کج موندی. اینقدر به اون فاخته دقیق نگاه نکن. پلک هم بزن اون چشم هات گناه دارن. نترس نمی افته.
-نباید هم بیفته. نه اون نه هیچ کدوم از شما ها.
چلچله کمی جدی تر و شاید متفکر تر نگاهش کرد.
-جدی واسه اون بیشتر از همه ما دلواپسی وقتی می پریم مگه نه؟
تکبال1لحظه هم مکث نکرد.
-نه. همهتون واسه من عزیز هستید.
چلچله رضایت نداد.
-شاید عزیز باشیم ولی یکی نیستیم مگه نه؟
-چلچله!تو چرا به جای اینکه توجهت رو به این بازی ها بدی تماشا نمی کنی اون چجوری میره تا مشکل خشکی بال هات رو از روی حرکات فاخته و بقیه حل کنی؟
به چلچله به شدت بر خورد ولی سعی کرد این رو ظاهر نکنه. اینکه چه اندازه در مخفی کردن احساسش موفق شد رو خودش هرگز نفهمید.
-چون تماشا کردنم فایده نداره. فاخته از من ظریف تره و تیرهش هم با من فرق داره و در نتیجه حالت پر و بال زدنش به من کمک نمی کنه. بال های من نمی دونم چرا انگار کمی خشک تر از چیزی هستن که باید باشن.
تکبال دستی به سرش کشید و لبخند زد.
-بال های تو خشک نیستن. فقط چون تمرینشون هنوز به اندازه کافی نیست و چون توی سرما تمرین می کنی کمی ناآزموده هستن. درست میشن. صبر داشته باش.
چلچله روی بال تکبال ولو شد.
-تکبال!فاخته خوب می پره مگه نه؟ خوش به حالش! اون که کارش درسته. تو بیا1کمی با ما هم مثل فاخته انفرادی کار کن تا شاید بهش برسیم.
-از دست تو چلچله.
-تکبال! باور کن اون کارش درسته. وقتی نیستی و نمی بینی از این هم بهتر میره. باور کن تکبال من حرصم می گیره وقتی می بینم تو اجازه میدی اون مغزت رو خام کنه. فاخته خوشش میاد حواست بیشتر بهشه. فاخته اینهمه که تو خیال می کنی نه ضعیفه نه مراقبت لازم داره. هنوز هم اگر باهاش بد تا کنی خودش رو می زنه به کابوس دیدن و هنوز هم تو باور نمی کنی راست نمیگه. خیلی چیز های دیگه رو هم من می بینم که راست نیست و همهش بهت میگم و تو باور نمی کنی.
تکبال آروم دستش رو به نشان سکوت بالا برد و خندید.
-چلچله بهتر نیست تو بعضی چیز ها رو به من نگی؟ ببین پروازی عزیز من! گاهی باید سکوت کرد و بعضی گفتنی ها رو نگفت هرچند به نظر خودمون گفتنشون خیلی لازم باشه.
-ولی تکبال من باید بگم و تو باید بدونی. آخه چرا باید سکوت کنم؟ من دارم می بینم.
نگاه و لحن تکبال هنوز مهربون بود ولی دیگه نمی خندید.
-اگر بخوام ببینم خودم هم می تونم ببینم. یادت باشه من هرچند پروازی نیستم ولی از شما ها بزرگ تر و شاید با تجربه تر هستم.
-یعنی تو واقعا نمی خوایی ببینی؟ دلت نمی خواد توجه کنی و بدونی که اون داره مسخرهت می کنه؟
-شما2تا!بسه دیگه. خیلی بدی تکی. قرار بود تماشام کنی ایراد هام رو بگیری حالا اومدم می بینم داری با این بلندگوی وراج اختلاط می کنی و اصلا پریدنم رو ندیدی.
تکبال به چهره آزرده فاخته نظر انداخت.
-اینطوری نیست. من داشتم تماشات می کردم. مطمئن باش. تو ایرادی نداشتی جز اینکه زیادی بالا می پری. زیادی بالا، زیادی دور، زیادی خطرناک. این ها ایراد هایی هستن که می تونن واسهت دردسر بشن. باید تحمل کنی تا زمان بالا تر پریدنت برسه.
تکبال بعد از اون به چلچله که انگار باز هم می خواست منتظر بمونه تا فاخته بره و حرف هاش رو ادامه بده نگاه کرد.
-بجنب چلچله. نکنه می خوایی تا شب همینطوری بچرخی؟ زود باش برو. این هوا اعتبار نداره باید تا نباریده ازش استفاده کنیم.
چلچله این پا اون پا کرد.
-حالا فاخته1دفعه دیگه بره بعدش من…
-نه. تا همین جاش هم زیادی معطل موندی. بجنب بچه زود باش.
-ولی آخه من الان…
-چلچله!بجنب!
تکبال به هیچ عنوان حاضر نبود به باقی حرف های چلچله گوش بده. چلچله فهمید و با خشمی آشکار پرید و رفت. فاخته بلافاصله و درست در برابر نگاه عصبانی چلچله جاش رو گرفت و روی شونه تکبال ولو شد. تکبال نگاهش کرد. نگاه عمیق و آروم فاخته هنوز کمی کدر بود. برخلاف چلچله عصبانیت های فاخته سر و صدا نداشتن. آروم بودن مثل لبخند هاش. مثل نگاه هاش. مثل نوازش های دست های ظریفش که هر زمان تکبال عمیقا پریشون بود و از شدت به هم ریختگی از خود بی خود می شد، پر هاش رو، اعصاب دردناکش رو، روان پریشونش رو مثل1مشت کاه زیر و رو و نامرتب و باز مرتب می کردن و تکبال وقتی به خودش می اومد که می فهمید تمام درد و وحشت و تردید هاش رو حرف زده و حرف زده و حرف زده. گاهی هم اصلا نمی فهمید و فقط مدت ها بعد، از روی دلداری های فاخته آگاه می شد که حرف زده و زمانی که با حیرتی عمیق از فاخته می پرسید تو از کجا می دونی، در جواب حیرت و پرسشش لبخند مهربونی می گرفت که براش کافی بود. خشم های فاخته خشم نبودن. فقط کدورت های بی صدایی بودن که به شکل سایه های تاریک ظاهر می شدن. و چقدر تکبال از این سایه های بی صدای تاریک نفرت داشت!
-چی شده پرپر؟ چرا گرفته ای؟
فاخته به نشان بی حوصلگی سرش رو به چپ و راست تکون داد. تکبال بال دردناکش رو برد بالا و انداخت روی شونه های ظریف و جمع شده فاخته که هر وقت دلگیر می شد انگار بیشتر جمعشون می کرد و کوچیک تر به چشم می اومد.
-چی شده پرپر هان؟ می دونستی اینطوری جوجه تر می بینمت؟
فاخته به نشان اعتراض آروم به بالش نوک زد. من دیگه بالغ شدم جوجه نیستم. جوجه اون چلچله هست که1دقیقه صداش نمی بره. ولش کنی توی خواب هم مشغوله.
تکبال خندید.
-خوب باشه. ایرادش کجاست؟
فاخته با دلخوری سرش رو تکون داد.
-ایرادش اینجاست که من اینهمه پر پر زدم و تو حواست نبود و ندیدی.
تکبال فشار بالش رو دور شونه های فاخته بیشتر کرد و به خودش چسبوندش.
-باور کن من دیدمت. داشتم تماشات می کردم. تو حرف نداری.
-تکی!چقدر داغ و چقدر سفتی! حس میکنم داری به سفتی سنگ میشی. چرا پهلو هات اینهمه سفت شدن؟
تکبال دردش رو خورد.
-نمی دونم فاخته. شاید زیادی درشت شدم. باید کمتر خوش بگذرونم.
فاخته با نگاه عمیق و شفاف همیشگیش، همون نگاهی که همیشه تکبال رو مجبور می کرد آخرش به هر سوالی که فاخته می پرسید خواه ناخواه جواب بده نگاهش کرد.
-تکی! نمی خوایی بهم بگی چته؟ تو واقعا مریضی و خودت هم می دونی. خوب بگو مشکل کجاست؟
-فاخته من واقعا…
-چی؟ بگو. به من بگو. من به کسی نمیگم. بگو چی شده؟ تکی تو داری از ترسش سکته می کنی. داری می لرزی. داره از چشم هات بارون میاد. بعدش میگی نمی دونی؟ بهم بگو. بگو چته؟ هان؟ تو چیزیت شده؟
-من، من1چیزیم شده که نباید بشه.
فاخته چند لحظه مات تماشاش کرد.-تکی! چیزی نیست. هیچی نمیشه. 1کمی اذیت میشی ولی درست میشه. باور کن. تو قوی هستی با این مسخره بازی ها نمیمیری که. دیوونه! قیافهش رو! نترس از این هم در میری. اون کرکس کوفتیت مگه اجازه میده چیزیت بشه؟ گندش بزنن آخه این چه بساطی بود راه انداخت؟ بذار این داستانت که تموم شد و خلاص شدی به حسابش برس. تکی! آروم باش به خدا چیزی نیست. درست میشه. همه چی درست میشه. اینطوری هم نگاهم نکن. من به کسی نمیگم. ولی تو درد داری. تب داری. تمام جونت داره ورم می کنه. ببین1فکری باید کنی وگرنه اینقدر باد می کنی تا بترکی. ای بابا تکی! بسه دیگه اصلا بهت نمیاد. جدی اینهمه می ترسی؟
تکبال وسط گریه هاش که به هقهق های بریده تبدیل شده بود خندید.
-خوب من فقط1خورده…این چلچله چیکار داره می کنه! نیفته!
-نترس بابا طوریش نمیشه. مگه نمی بینی چقدر نزدیک شاخه ها می پره. اگر هم بی افته فقط چند سانت سقوط می کنه. طوری نیست. اینهمه دلواپس نباش.
-آره درست میگی چلچله پروازش بد نیست. اگر حواسش رو جمع کنه بعد از تو از همه زودتر پروازی میشه.
فاخته نگاه تحقیرآمیزی به اطراف انداخت.
-بله به شرطی که حواسش رو فقط بده به پروازش.
تکبال نگاهش به چلچله بود.
-نمی فهمم. مگه حواسش کجاست؟
-همه جا.
-مثلا؟
-مثلا حال و هوای تو. می خواد مطمئن بشه که تو واقعا چیزیت هست یا نه. به نظرش تو می خوایی واسه من خودت رو بیمار جلوه بدی.
تکبال خندید.
-واقعا؟ تو از کجا می دونی؟
-خودش بهم گفت. یعنی ازم پرسید اینطوری هست یا نه.
-عجب!خوب، تو چی گفتی؟
-گفتم نمی دونم. شرط می بندم الان که گوش هات رو گیر آورده بود و باعث شد تو پروازم رو نبینی داشت1چیزی هم از من واسه تو سر هم می کرد. بگو درست میگم. زود باش بگو تا یادم بره تماشام نمی کردی.
-فاخته به خدا من داشتم تماشات می کردم.
زود باش بگو زود باش بگو.
-آخ نکن. قلقلک نده دردم میاد.
-تو اینقدر سفت شدی که نمیشه بهت دست زد. بیخیال قلقلک می ترسم بترکی ولی بگو دارم راست میگم. چلچله در موردم چیز میز می گفت مگه نه؟
تکبال زد زیر خنده. فاخته هم با لبخندی ظریف باهاش همراه شد.
-تعجب نکن که از کجا می دونم. این چلچله همین طوریه. نمی تونه آبادی و سکوت و آرامش رو تحمل کنه. باید اوضاع رو به هم بریزه تا خیالش جمع باشه. من دیگه مدلش دستمه. خوب حالا چی می گفت؟
تکبال بیخیال بغلش کرد. بیخیال اونهمه نگاه و بیخیال چلچله و بیخیال همه دنیا.
-می گفت تو بهم کلک می زنی تا من بهت بیشتر توجه کنم و تو خوشت بیاد.
فاخته توی بغل تکبال جمع تر شد، سرش رو روی سینه کبوتر فشار داد و در خفا چشم هاش رو از سر نفرتی آشکار تنگ کرد که البته تکبال ندید. بلافاصله از لای پر های تکبال با صدایی ظریف که از لای پر ها خفه شنیده می شد خندید و آروم و لطیف کمی بلند تر از زمزمه گفت:
-من لازم ندارم همچین کاری کنم. ولی اون لازم داره.
و بعد بی پروا از دیده شدن ها، خودش رو هرچه بیشتر لای پر های تکبال فرو کرد و با لرزشی از سر رضایت خندید. تکبال که دقیقا جمله فاخته رو درک کرده و کاملا هم باهاش موافق بود هرچی محکم تر و مهربون تر بغلش کرد و با احساس رضایتی عمیق از گرمایی لذتبخش که توی سینهش و توی قلبش و توی تمام جونش پخش می شد، بیخیال، بلند و رها خنده سر داد.
اون روز با لحظه های شیرینش گذشت ولی اون مایه وحشت همچنان توی جسم تکبال باقی بود. سفت و ثابت و در حال تکامل مرگبار خودش. تکبال احساس می کرد و ندید می گرفت و با دلداری های گاه و بی گاه فاخته سعی می کرد باور کنه که خطر اونقدر ها هم جدی نیست در حالی که زهرخند های فاخته رو نمی دید.
-دیوونه مسخره! طفلک احمق! جدی خیال می کنه من چی هستم؟ ولی موندم چجوری می تونه واقعا گریه کنه؟ اشک هاش واقعا اشک هستن. شاید هم نیستن. و این ورم و سفتی و تب. یعنی چطور1موجود می تونه خودش رو این مدلی درست کنه؟ باید سخت باشه. و این بی مغز اینهمه سختی رو تحمل می کنه فقط واسه سر کار گذاشتن من! عجب با مزه هست این! به نظرم واسه خاطر حیثیتش هم شده باید حتما آخر این داستان بمیره بلکه جفنگیاتش رو بشه باور کرد. کبوتر بی پرواز، محافظ بقای نسل1کرکس غول پیکر، عاشق، وحشی، متفاوت!وای چه رمانتیک! اه!
تکبال این ها رو نه می دید نه می شنید. تکبال توی هوای خودش بود. ترس هاش، تردید هاش، عشق و وحشت و درد و همه چیز. به موازات تکبال، کرکس، خورشید و مشکی هم پیش می رفتن. هر کدوم جدا و در عین حال با هم. حرفی نمی زدن ولی با هم پیش می رفتن، با هم به ترسشون اضافه می شد. با هم در انتظاری اضطرابآلود، تلخ و ترسناک شنا می کردن، با خودشون و ترسشون می جنگیدن، در حضور بقیه و در برابر هم خودشون رو به بیخیالی و فراموشی می زدن، یواشکی بی خوابی های وحشتآلود شب هاشون رو سپری می کردن و در سکوت با نگاه های ترسیده و مردد به هم امید می دادن. تکبال جدا از این هم بستگی خاموش و سراسر تردید و ترس و دلواپسی، بدون اینکه از آگاهی یا ناآگاهی اطرافیانش چیزی بدونه، در جهان سیاه پر از وحشت و انتظار خودش می چرخید و به بنبست های تاریک می خورد و باز هم می چرخید و دنبال دریچه ای به سوی رهایی از اون فردای سیاه می گشت. دریچه ای که نبود. بقیه آگاه ها هم می گشتن. تنها و در عین حال با هم و دورادور، همراه تکبال.
با هم و تنها.
زمان بی توجه به اینهمه، برای خودش آرام و بیخیال می گذشت. و درست در زمانی که هیچ کس منتظر شروع فاجعه نبود شروع شد. فاجعه ای که دیر یا زود می رسید2هفته بعد در1شب بسیار سرد و بسیار پریشون اتفاق افتاد.
-کرکس!کرکس! کرکس دارم میمیرم. دارم میمیرم. میمیرم. دارم میمیرم. کرکس! دارم میمیرم. نجاتم بده.
کرکس که در تمام این شب ها همراه تب های تکبال که هر شب و هر شب بیشتر می شدن، بی خواب و بی خواب تر می شد، با شنیدن این زمزمه نفس بریده و بی توان به سرعت از جا پرید. تکبال با پر های سیخ شده و بال های کاملا باز از شدت درد نفس نفس می زد و می لرزید. کرکس خواست بغلش کنه ولی تکبال جیغ کشید. صدایی که کرکس از جفتش شنید صدای تکبال نبود. فریادی بود بیگانه و ناآشنا. مثل اینکه خود درد، دردی شرور و بی شفقت، از درون وجود به شدت ورم کرده و سفت این کبوتر در حال مردن پیروزمندانه نعره می کشید. کرکس بی اختیار کشید عقب.
-کرکس! من دارم میمیرم. میمیرم. من دارم…میمیرم.
کرکس لحظه ای تماشا کرد و بعد بی توجه به درد کشنده ای که با هر حرکتِ خیلی جزئیِ جسمِ مثل سنگِ تکبال بهش غلبه می کرد و تا آخرین توان حنجرهش به فریاد زدن وا می داشتش، از روی بستر جداش کرد و محکم بغلش گرفت. تکبال با صدایی کاملا بیگانه با حنجره کبوترانهش فریاد می کشید.
-فسقلی! عزیز من عشق من! طوری نیست. طوریت نمیشه. مطمئن باش که نمیشه. من اینجام.
کرکس و تکبال هیچ کدوم ورود خورشید رو نفهمیدن که از مدت ها پیش در انتظار شب حادثه بود.
-با تاب دادنش به جایی نمی رسی کرکس. اینطوری نمیشه. این لعنتی باید دفع بشه.
-واسه چی نمیشه؟
-واسه اینکه اولا خیلی بزرگ تر از اندازه ایه که این کبوتر بتونه دفعش کنه دوما هنوز زمانش نرسیده. اینطوری مضحک تماشام نکن. این بلای جهنمی هنوز به نصف اندازه اصلیش هم نرسیده. باید خیلی بزرگ تر از این بشه که زمان خروجش برسه. به نظرم باید بفهمی و اگر هم نفهمیدی به جهنم. فقط دیگه این بیچاره رو فشارش نده. اگر اون تخم عوضی اون داخل خورد بشه نمی دونم چی پیش میاد.
کرکس عصبانی نگاهش کرد. انگار خورشید با توضیحاتش باعث این ماجرا بود. خورشید دید و هیچی نگفت. زمان برای بحث و جنگ و آزار دادن های لفظی مناسب نبود.
-چیه؟ باهام موافق نیستی؟
-خورشید اگر اون خورد نشه مگه می دونی چی پیش میاد؟ واسه چی باید سالم نگهش داریم؟ به نظرت اگر داقون بشه احتمال موفقیت بیشتر نیست؟
خورشید در حالی که سعی می کرد خونسرد تر از کرکس باشه رو از کبوتری که دیگه شبیه کبوتر نبود برگردوند تا نبینه.
-شاید، ولی داقون کردنش باید طوری باشه که احتمال خطر تا حد امکان پایین بیاد.
کرکس از جا در رفت.
-پس تو چه غلطی می کنی؟ بجنب دیگه لعنتی. تو زنجیر های بال های لعنتی خودت رو پاره کردی و پریدی. 1سقف رو منفجر کردی و در رفتی. مدل به مدل غلط های مسخره نکبت کردی و می کنی. از پس1تخم نارس بر نمیایی؟ واسه چی تماشا می کنی؟ 1غلطی کن دیگه.
خورشید نه از حرص بلکه از سر درموندگی هوار زد:
-من نمی تونم جونور نفهم نمی تونم می فهمی؟ اون چیز هایی که از بین بردم مستقیما در دسترس بودن. بین من و اون چیز ها هیچی نبود. مانع نبود و اگر هم بود خیالی نبود که چی سرش میاد. این لعنتی در دسترس مستقیم من نیست. توی جسم تکی جا خوش کرده و دل و روده و استخون های این جسم زنده بین نیروی من و اون حائل شده. اگر من الان کاریش کنم تمام استخون های تکی خورد میشه. تمام درونش همراه اون تخم کوفتی له میشه می فهمی؟ بفهم! بفهم لعنتی!
کرکس فرصت نکرد حرفی بزنه.
-کرکس!دارم…میمیرم. تو…رو…خدا. 1کاری کن تموم بشه. کرکس! بزن خلاصم کن. دیگه…نمی تونم. دی…گه… نمی…تونم.
و درست همون لحظه تمام جنگل از طنین غرش بسیار بلند و کشدار رعدی مهیب لرزید. مثل اینکه آسمون هم از شدت دردی فراتر از تحملش نعره می کشید. نعره هایی که پشت سر هم و بدون فاصله تکرار و تکرار شدن و همزمان با شروعشون، بارون بود که مثل سیل افسار گسیخته جهنم باریدن گرفت. رعد، بارون، تندباد، تگرگ،
توفان.
توفانی مهیب و سیاه که بی مقدمه شروع شد و تمام جنگل رو غافلگیر کرد. توفانی چنان شدید که انگار خود شیطان فرماندهش بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
شنبه 22 آذر 1393 ساعت 00:51
سلام. هنوزم که خلاص نکردید این کبوتر رو.
تمومش کنید دیگه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آخه من که دام پزشک نیستم میگید چیکارش کنم؟ اون خورشید با اون مدل عجیبش توش موند از دست من چی برمیاد؟ ببین1وجب کبوتر چجوری همه رو گذاشته سر کار؟
چی بگم.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال50

صبح سردی بود. افرایی ها هنوز خواب بودن و شاید خواب بهاری رو می دیدن که تا اومدنش هنوز زمان زیادی باقی بود. فاخته خسته از تفاوت بین جهان رویا هاش و دنیای زمستونی بیداری بی صدا بلند شد و به طرف دریچه رفت. تکبال نبود. واسه رسیدنش هنوز زود بود. فاخته بی حوصله به آسمون گرفته بیرون خیره شد.
-کاش این مسخره سریع تر برسه و چندتا جفنگ هم واسهم بیاره. حوصلهم خیلی سر رفته تفریح لازم دارم.
-آهای با خودت حرف می زنی؟
فاخته بدون اینکه از جا بپره به طرف صدا نظر انداخت.
-سلام. تو باید جوجه فاخته باشی درسته؟
-سلام. من فاخته هستم ولی جوجه نیستم. به نظرم می بینی که بزرگ و بالغ شدم. ولی تو باید1جوجه باز باشی درسته؟
-چطور؟ تو با این هیکل ریزه میزهت بالغ باشی و من که چندین برابر ازت بزرگ تر هستم جوجه باشم؟ رو چه حسابی؟
-رو حساب اینکه تو1باز هستی و باز ها باید خیلی بزرگ تر باشن تا بالغ به حساب بیان و البته خیلی با تجربه تر. و تو هیچ کدومشون نیستی. اگر بودی اطلاعاتت بیشتر از این بود. یعنی می دونستی که فاخته های اندازه من دیگه جوجه به حساب نمیان.
باز مهربون خندید.
-عصبانی نشو. تو اینقدر ظریفی که هرچی هم از بالغ شدنت بگذره جوجه به چشم میایی. تقصیر من نیست که تو اینهمه جمع و جوری. و البته خیلی قشنگ! تو واقعا قشنگی. اخم نکن من دارم ازت تعریف می کنم.
فاخته اخم هاش رو باز کرد ولی نخندید.
-تو برای چی این طرف ها می پری؟ توی این سرما اون بیرون مگه چه خبره؟
-خوب راستش هیچی. خیلی هم سرده. ولی من می پرم واسه اینکه اطلاعاتم رو زیاد تر کنم و بیشتر بدونم تا دفعه دیگه تو باورت بشه که من بزرگ شدم و جوجه نیستم. مثلا امروز اومدم از موجودات عجیب اطرافم که چیزی در موردشون جایی نشنیدم بیشتر بفهمم.
-کدوم موجودات عجیب؟
-همون جونوری که اون دفعه می خواست به حسابم برسه. من واقعا هیچی در موردش پیدا نکردم. هیچیش به موجوداتی که تا به حال شناختم نمی خورد. اون چی بود؟
فاخته با حیرتی آرام به باز نظر انداخت و لبخند زد.
-واقعا نمی دونی؟ خوب اون کبوتر بود دیگه.
باز چنان تعجب کرد که کم مونده بود تعادلش رو از دست بده و بی افته.
-کبوتر؟ اون؟ ولی اون کبوتر نبود. هیچیش شبیه هیچ کبوتری نبود. من کبوتر دیدم و مطمئنم این شکلی نیست. اون شبیه… شبیه… نمی دونم شبیه چی بود. انگار ترکیبی بود از چندتا چیز که شاید یکیش هم کبوتر باشه. ولی شباهتش به کبوتر از تمام موجوداتی که فکرش رو می کنم کمتر بود. چرا می خندی؟
فاخته همون طور در حال خندیدن حیرت باز رو تماشا می کرد.
-تو اشتباه می کنی. یعنی اشتباه هم نمی کنی ولی اشتباه فهمیدی و تقصیری هم نداری. اون واقعا1کبوتره ولی راست میگی دیگه شبیه کبوتر ها نیست. اون1کمی عجیبه و1کمی متفاوت.
تعجب باز بیشتر شد. همون طور به فاخته که نقش خنده ای ظریف و بی صدا تمام خط های چهرهش رو گرفته بود خیره موند.
-بیشتر توضیح بده من که هیچی نفهمیدم.
فاخته دست از خندیدن برداشت ولی نقش واضح لبخند همچنان روی تمام چهرهش باقی بود.
-اون1کبوتر بی پروازه. یعنی نمی تونه پرواز کنه. ما هم تقریبا بی پروازیم ولی جوجه ایم و زخمی شدیم و خلاصه1چیزیمون شده که اینطوری هستیم. مثلا خود من بال هام رو سرما زد و پروازم رو به هم ریخت و حالا من منتظرم که بهار بیاد و بال هام دوباره درست بشن و بتونم بپرم. ولی این کبوتره از همون اولش بال هاش به درد پریدن نخوردن و حالا نمی تونه پرواز کنه.
باز با خنده ای آشکارا تمسخرآمیز گفت:
-یعنی مثل1مرغ خونگی فقط راه میره و با تخفیف گاهی می پره؟
فاخته خنده و تمسخر رو دید ولی معترض نشد.
-آره1همچین چیزی.
باز لحظه ای به فکر فرو رفت و دوباره نگاه متحیر و پرسش گرش رو به فاخته دوخت.
-ولی عجیب بودنش به همینجا ختم نشد. اون واقعا کبوتر نبود.
فاخته جدی ولی نه بی حوصله به دریچه تکیه داد و کمی به باز نزدیک تر شد.
-شاید به خاطر وضعیت متفاوتش متفاوت شده. ولی مطمئن باش اون کبوتره. حد اقل1زمانی کبوتر بوده. الان اگر ماهیتش تغییر کرده باشه دیگه با خودش.
هر2با کمترین صدای ممکن زدن زیر خنده. باز زودتر به خودش مسلط شد.
-اون کبوتر یا هر چیز دیگه، اینجا چیکار می کنه؟
فاخته حرکت ظریفی به بال های باریکش داد و از لای پلک های نیمه بازی که انگار حتی در بیداری فقط به روی رویا های ظریف بهاری باز شده بودن به باز نگاه کرد.
-اون محافظ افراست. یعنی1طور هایی همراهه. تا بهار بشه و ما بتونیم بپریم و بریم. اون کمک می کنه بتونیم تمرین کنیم تا بهتر بپریم و اگر لازم بشه بهمون قواعد درست پریدن رو توضیح میده.
باز سری به علامت نارضایتی تکون داد.
-چطور موجودی که خودش پروازی نیست و هیچ وقت هم پروازی نبوده می تونه به پروازی ها یاد بده درست بپرن؟ من که اگر بودم بهش اعتماد نمی کردم. درضمن اون بیشتر شبیه محافظ جهنم بود تا محافظ افرا. خودش هم اینطوری خودش رو معرفی کرد.
فاخته خندید.
-اون اینطوری گفت که واسه تو کُری بخونه تا بری. ازت خوشش نیومد.
-آخه چرا؟ مگه من چیکارش کردم؟ مرغ بی قواره!
فاخته شونه هاش رو بالا انداخت.
-خوب از نظر اون تو خطرناکی. ترسید واسه جوجه های اینجا دردسر باشی.
باز چشم هاش رو با حالتی شبیه تحقیری فرو خورده تنگ کرد.
-جوجه های اینجا؟ من تمامشون رو دیدم. این مرغه می تونه مطمئن باشه که خیال دردسر شدن برای موجوداتش به سرم نمی زنه.
فاخته اخم کرد.
-من موجود هیچ کسی نیستم.
-ولی مثل اینکه اون خیال می کنه هستی.
فاخته شونه بالا انداخت.
-بذار هر خیالی می خواد کنه. بهار که بشه من پروازی میشم. اون وقت این موجود و باقی موجودات اینجا رو دیگه هیچ وقت نمی بینم.
نگاه باز لطیف، نوازشگر و مهربون شد.
-ولی تو الانش هم تقریبا پروازی هستی. چرا نمیایی بیرون1امتحانی کنی؟
فاخته که کمی احساس خطر کرده بود فکری کرد و به نشان نفی سر تکون داد.
-الان وقتش نیست. اولا من هنوز خوب نمی تونم بپرم، دوما سردمه و سوما بقیه خوابن و تکبال هم هنوز نیستش و اگر بیاد ببینه نیستم دلواپس میشه.
-تکبال؟ همون مرغکه ببخشید کبوتره؟
اخم کوچیکی از سر بی حوصلگی به چهره فاخته سایه انداخت.
-آره بابا. تو هم بس کن دیگه.
باز خندید.
-دوستش داری؟
-نه. ولی هر چیزی اندازه ای داره. این جوک تو هم دیگه مزهش پرید. بذار کهنه بشه بعد دوباره بگو.
-خوب بابا ول کن بیا بیرون هوا اون قدر ها هم سرد نیست.
-نه. باشه واسه بعد. الان تکبال می رسه و دوباره اخم هاش میره توی هم و من هیچ حوصله ندارم دوباره خرش کنم تا باهام کنار بیاد.
-تو چه موجود عجیبی هستی. چرا باید باهات کنار بیاد؟
چهره فاخته با سایه کدورتی از جنس نارضایتی گرفته و تاریک شد.
-چون اینجا نفرت انگیزه. این تکبال خیلی با مزه هست و اگر نباشه من دق می کنم.
-تو که گفتی دوستش نداری.
-چرا حالا که فکرش رو می کنم دوستش دارم. آخه کی می تونست و می تونه به خوبی این سرگرمم کنه؟ اگر بدونی چه هنر هایی داره تو هم عاشقش میشی.
-خوب چه هنر هایی؟
-قصه میگه.
-چی؟ قصه؟
فاخته در حالی که لبخند آرومی چهرهش رو باز تر کرده بود با ظرافت سر تکون داد.
-آره قصه. اون هم چه قصه هایی. شبیهش رو هیچ کجای جهان نمی شنوی. من که حسابی لذت می برم. توی این فصل و روی این درخت بی ریخت و بین اینهمه جوجه ریز و زبون نفهم و جیک جیکو قصه های این جدی تفریحن.
-من که نمی فهمم. میشه چندتا از قصه هاش رو برام بگی تفریح کنم؟
فاخته فرصت نکرد جواب بده. صدایی از داخل لونه، خسته، خوابآلود و ناراضی.
-فاخته!تکبال اومده؟ مواظب باشید1وقتی بیدارمون نکنید ببینیمش. مزاحم عیش2نفره تون میشیم.
فاخته با تحقیری آشکار سر و شونهش رو تاب داد. باز با حرکت سر به نشان تعیید باهاش همدردی کرد.
-تکی هنوز نیومده چلچله. مطمئن باش بعد از عیش2نفره مون بیدارت می کنیم. فعلا بخواب.
صدا با همون نارضایتی دوباره بلند شد.
-از رو هم که نمیری! تکبال که نیومده. پس تو با کی حرف می زنی؟
-با خودم.
-دیوونه ای؟
-آره.
باز با اشاره فاخته آروم عقب کشید و آماده پرواز شد.
-یادت باشه چندتا از مایه های تفریحت رو واسهم نگه داری دفعه بعد بهم بگی. فعلا بای بای.
فاخته با لبخند واسه باز که می رفت و دور می شد دستی تکون داد، دریچه رو بست و رفت ببینه چلچله چی میگه.
-جدی با کی حرف می زدی؟
-با هیچ کی. تو هم خل شدی!
ولی من خودم شنیدم حرف می زدی.
-تو حالت خرابه.
-نمی دونم شاید من حالم1کمی گیج بزنه ولی این تکبال چرا نیومد؟
-میاد. صبر کن میاد.
-فاخته تکبال به نظرت1طوریش نشده؟ انگار حالش خوش نیست.
-نمی دونم.
چلچله مکثی کرد و انگار با خودش باشه، با صدای بلند ولی به حالت زمزمه گفت:
-شاید هم خوشش میاد ما، یا تو اینطوری خیال کنیم.
فاخته نشنیده گرفت. چلچله لحظه ای منتظر جواب شد و وقتی سکوت فاخته طول کشید به حرف اومد.
-تو اینطور خیال نمی کنی؟ به نظرت اینطوری نمیاد؟
فاخته شونه بالا انداخت.
-نمی دونم.
چلچله خواست باز هم حرف بزنه ولی فاخته لای علف ها خزید و خودش رو به خواب زد. می خواست در آرامش فکر کنه. به خودش، به بهار، به باز.
دیدگاه های پیشین: (2)
یک دوست
جمعه 21 آذر 1393 ساعت 16:55
سلام بر پری آنسوی شب سلام بر همسفر تکبال و یا شایدم خود تکبال*بسیار زیبا بود خصوصا قسمت قبل که تا اومدم نظر بنویسم دیدم قسمت 50 اومده دیدم داغ داغه گفتم یسره بیام اینجا نظر بذارم هرچند قسمت قبل مثل جنگ جهانی دوم شده بود ولی هنورم مثئله تخم نارس حل نشد ولی توصیفاتت از صحنه های جنگ بسیار تازه و واقعی هستند البته برای ما عجیبه ولیی چون خودت اونجا بودی خیلی از توصیفات صحنه های جنگ و خاک و خون تعجب نمیکنم. ایامتم بکام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
آخه به من میاد بال داشته باشم. حالا تک باشه یا2تا فرقی نمی کنه. اگر می شد من پر داشتم مثل بارن درخت نشین داستان ایتالو کالوینو می رفتم بالای درخت و دیگه روی زمین پیدام نمی شد. چه پروازی می شدم چه نمی شدم همون بالا می موندم. به جان خودم من از جنگ و دعوا خوشم نمیاد. اصلا می ترسم. به کسی نگید بهم می خندن. من و جنگ؟ اسمش که میاد سوراخ موش رو به قیمت ویلا های ناکجا آباد می خرم.
حالا جدی.
ممنونم دوست عزیز من از لطفی که همیشه بهم دارید. خوشحالم اینجا می بینمتون. نه به عنوان1بازدید کننده که کامنت میده. بلکه به عنوان1دوست محترم که میاد و بهم میگه کجای کار هستم. باز هم بیایید، باز هم نظر بدید، باز هم ممنونم.
و مثل همیشه:
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 22 آذر 1393 ساعت 00:42
سلام. خیلی خوب بود؛ اما کاش این باز رو دیگه وارد قصه نمی کردید؛ این جوری باید حواسمون به این افرایی ها هم باشه.
تازه از اول که گفتم اون فاخته رو یه جوری سر به نیست کنید بره.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
فاخته رو اگر من سر به نیست کنم جواب دل زبون نفهم این کبوتر دیوونه رو کی میده؟ من که نمی تونم بدم. این باز هم میاد و میره مثل همه عوامل صحنه زندگی. به جان خودم من نیاوردمش خودش اومد اگر دست من بود اصلا این جنگل باز نداشت. همون مار و شاهین و کرکس بس بودن دیگه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال49

آسمون حسابی از پرواز های شاد، سرمست و البته ناآگاه، شلوغ بود. هیچ کس وسط اون شلوغی به فکرش هم نمی رسید که درست پایین پا هاشون در جایی که تا چند لحظه پیش نشسته بودن الان چه خبره. کرکس به شدت مواظب بود که کسی فرود نیاد و خورشید و مشکی رو هم مامور کرده بود که هر طور شده بقیه رو توی آسمون نگه دارن. تکبال که طبق معمول توی بحث های جدی کرکس با بقیه فراموش شده بود و طبق معمول همه چیز رو هم شنیده بود بی صدا و به شدت می لرزید. برای تکبال1چیز مسلم بود. آخر این شادی ها به جنگ ختم می شد. جنگی وحشتناک در پیش بود که درست در منطقه سکویا، در محل لونه ها و آرامش و زندگانی تمام اطرافیان امروزش در پیش بود. تکبال حس کرد نفس هاش به شماره افتادن. کرکس فهمید. دستی به سرش کشید و تکبال در کمال رضایت تونست همون اطمینان و خونسردی همیشگی رو در نوازش ها و صدا و کلامش پیدا کنه.-
چیزی نشده جوجه عشق. اصلا نترس. امشب کسی از این طرف طوریش نمیشه. خاطرت جمع باشه. من اینجام.
-من اینجام.-
این همون کلید آرامش بود. تکبال کلید رو گرفت و توی بغل کرکس و لای پر های آشنا و بین پر و صدا و تب فرو رفت.
کرکس و خورشید و مشکی هر از چندی به پایین نظری دزدیده مینداختن. عقرب های تکمار تمام شاخه ها رو سیاه و سنگین کرده بودن.
-حالا چی کرکس؟ باید چیکار کنیم؟
-تحمل کنید. نمی خوایید که بدون پذیرایی بفرستیمشون برن. می خوایید؟
-چی می خوایی بگی؟
-خورشید!تو با هوش تر از این ها بودی. عقرب ها بدون پشتیبان نمیان. تکمار حتما این احتمال رو میده که ما بفهمیم و در بریم و این بیچاره ها باید دست از پا دراز تر برگردن و این شدنی نیست. پس تردید نکن که نیروی پشتیبانیشون رو می فرسته تا راه فرارمون رو ببندن. البته از آسمون. و اون زمان، …
خورشید لحظه ای بهش خیره موند و لبخند زد. مشکی هنوز مات بود و کاملا واضح می شد از نگاهش خوند که هنوز چیزی نفهمیده. خورشید1دفعه بلند خندید.
-آخ کرکس!تو واقعا موجود خطرناکی هستی! تکمار توی هیچ کدوم از کابوس هاش هم عقلش به این پدرسوختگی تو نمی رسه. ای جونور ناکس بد ذات!
کرکس با لبخند رضایت نگاهش کرد.
-خیلی ممنون. ازت می پذیرم. می دونم که راست میگی و از این بابت کلی خوشحالم.
-توی سرت بخوره خوشحال بودنت. پر رو! ولی بقیه باید بدونن تا غافلگیر نشن.
-موافقم. چند لحظه دیگه آهسته آهسته1طوری که عکس العمل مشهودی نشون ندن آگاهشون کن. اول هم از این مشکی شروع کن تا پس نیفتاده.
-بسیار خوب. هرچی کار مزخرفه میدی به من.
-برو خورشیدی انجامش بده.
-کرکس! از این بالا پرتت می کنم پایین روی سرشون. اینطوری صدام نکن.
-باشه خورشیدی. یادم نبود خوشت نمیاد بهت بگم خورشیدی خورشیدی. دیگه بهت نمیگم خورشیدی خورشیدی.
-تو1آشغال نفرت انگیزی کرکس. موجود کثیف ایکبیری. من رفتم بقیه رو آماده کنم.
کرکس در حالی که قهقهه می زد خورشید رو تأیید و روونه کرد.
-عاشق این تعریف هات از خودم هستم خورشید. تو و مشکی جفتتون توجه کنید! اول با تدبیر تر ها رو آگاه کنید. اولیش خوشبین. بعدش تک پر که به لالا هم میگه. بعدش تیزبین و جفتش. بعدش تیزرو و تکرو. هر کدوم از این ها بعد از آگاه شدن می دونن به ترتیب کی ها رو پوشش بدن. فقط فراموش نکنید، بدون عکس العمل. آگاهی کاملا نامحسوس.
خورشید و مشکی سری به نشان تأیید تکون دادن و غیب شدن. کرکس دوباره رفت بالا، چرخی زد و بقیه رو تشویق کرد تا دوباره سر حال بیان.
-حس و حال ازتون نمی بینم. بجنبید. هر کی بره بالاتر، هان آفرین! همگی، بی مکث، بالا، بالا، بالاتر!
جمع1دفعه از جا پرید، از شاخه ها دور و دور تر شد و هرچه بیشتر اوج گرفت در حالی که همه سرمست از شادی و هیجان با هم دم گرفته بودن:
-بالا بالا بالاتر، بالا بالا بالاتر.
تکبال از لا به لای تبی داغ و ضرباندار زمزمه کرد:
-بالا، بالا، بالاتر. بالاتر. بالاتر. بالاتر.
چقدر پرواز رو می خواست! چقدر عشق پرواز می تونست توی این وجود کوچیک جا بگیره! تکبال حس کرد از خودش در حیرته. برای اولین بار در تمام عمرش احساس کرد خودش رو هنوز درست نشناخته و امشب برای اولین بار داره از مقابل به این بخش از خودش نگاه می کنه. اینهمه پروازخواهی و اینهمه بلندپروازی توی وجود1کبوتر؟ آیا به این خاطر نبود که پذیرفت جفت1کرکس باشه؟ چون کرکس ها خیلی بالا تر از کبوتر ها می پرن؟ از این تصور وحشت کرد. هیچ از ادامه این تماشا خوشش نیومد. پس رو از خودش برگردوند و ترجیح داد دیگه نبینه. ولی عقرب ها. اون پایین حسابی جاگیر شده بودن و آماده برای جنگیدن و برنده شدن. تکبال لحظه ای سرش رو از لای اونهمه پر بیرون آورد و نگاه کرد. توی پرواز های اطرافش نشونی از آگاهی نبود ولی تکبال که این جماعت رو می شناخت خیلی راحت تونست برق شور و انتظاری تبآلود رو توی پرواز و فریاد و نگاهشون بخونه. خفاش ها و حتی کلاغ ها آگاه و آماده و به شدت منتظر بودن. منتظر جنگ، کشتار، خون.
چند لحظه سنگین و خطرناک دیگه هم گذشت. از فریاد های سرمست و وحشی اطرافیان مشخص بود که دیگه آگاه شدن و شدت انتظار داره روانشون رو می ترکونه. زیاد طول نکشید. از وسط سیاهی شب1دفعه انگار آسمون در طرف چپ تکبال و بقیه ترکید. صدای وحشتناکی بلند شد و1لشکر شاهین شکاری بزرگ مثل اینکه توی هوا ظاهر شده باشن در چند متری کرکس و دستهش از داخل سیاهی بیرون پریدن و به سرعت برای محاصره ای سریع و بی روزنه به طرفشون حمله کردن. کرکس بلافاصله سفیر زد. خورشید با صدایی چنان بلند که تکبال تا به حال ازش نشنیده بود داد کشید:
-همگی، اول چشم بعدش بال.
تکبال اول نفهمید چی شد ولی ظاهرا بقیه فهمیدن چون به نشان تعیید جیغ های وحشتناک کشیدن و پیش از اینکه دشمن بتونه برای محاصرهشون اقدام کنه و اصلا پیش از اینکه بتونه بفهمه چی شد از جا پریدن و مثل برق حمله کردن. پرنده های شکاری که هیچ انتظار همچین چیزی رو نداشتن برای1لحظه حسابی غافلگیر شدن و همین برای دسته کرکس کافی بود. تکبال با وحشتی بی انتها تماشا می کرد که توی1چشم به هم زدن خفاش ها با چنگال های تیز به چشم ها و بال های پرنده های شکاری حمله کردن و چندین پرنده بی چشم و بی پرواز رو مثل1بسته خورده چوب از آسمون پرت کردن پایین درست روی شاخه های عقربپوش. تکبال تیزپرک رو دید که با شادی بی وصفی جیغ کشید:
-آخجون! هدیه تکمار رو عشقه!
و همراه تیزبین به وسط میدون و روی1پرنده بزرگ پرید و تکبال باز هم دید که چنگال های اکلیلی تیزپرک تا جایی که امکان داشت توی2تا چشم های پرنده فرو رفت و تیزبین مثل اینکه هیزم می جوه محل اتصال بال چپ پرنده به بدنش رو جوید و لحظه ای بعد پرنده بزرگ با جیغ های دردآلود از ته دل و بی اون که شدت درد بهش اجازه بده بفهمه چی داره میشه از آسمون به روی شاخه ها پرتاب شد و به سفره شام عقرب ها پیوست. تکبال با چشم هایی که از شدت ترس گشاد شده بود از توی بغل کرکس می دید که اطرافیانش، همون ها که باهاش گفته و خندیده بودن، روی شونه هاشون پروازش داده بودن، باهاش چرخیده بودن، بالای سر کرکس بیمار گریه کرده بودن، و پرنده های منطقه کاج رو از کام مار ها نجات داده بودن، حالا با عشقی وحشی به خون و خونریزی حمله می کردن، چنگال ها رو تا هر جا که می رفت توی چشمخونه های دشمن فرو می بردن و محل اتصال بال ها به شونه های زندهشون رو می جویدن و می مکیدن تا جایی که دشمن های بی چشم و نیمه جون از بالا به پایین پرتاب بشن و با نیش عقرب های منتظر و بی تاب به شکلی در بیان که دیگه شبیه هیچ چی نیست. تکبال می دید که کرکس هم از این قاعده مستثنا نبود.
جنگی بسیار فجیع و خونین توی آسمون در گرفته بود. پرنده های شکاری اصلا تصور نمی کردن دسته کرکس اینهمه آگاه و آماده باشن. اون ها روی غافلگیری خفاش ها حسابی حساب کرده بودن و واسه ثانیه به ثانیش برنامه داشتن ولی اوضاع حسابی بر عکس تصورشون شد و نتیجه جنگ هم داشت کاملا برخلاف انتظارشون پیش می رفت.
تکبال حس می کرد از شدت وحشت و تکون های شدید مرگبار و بوی خون و همه چیز اطرافش به حال خفگی افتاده. حالش چنان بد بود که حس کرد وسط این قیامت سیاه میمیره و کسی هم متوجه نمیشه. ولی این هیچ خوب نبود.
-من خیال ندارم اینطوری مضحک تلف بشم. مثل ماهی ریزه ای که با حرکت1موج کوچیک اشتباهی افتاده بیرون آب و مفت عمرش تلف میشه. من زنده ام و باید هم زنده بمونم.
تمام توانایی شناخته و ناشناختهش رو به یاری طلبید تا بوی خون و صحنه های افتضاح اطرافش رو ندید بگیره و فقط نفس های بلند بکشه. سعی می کرد چیزی نبینه ولی درخشش کور کننده خونی که از جای خالی چشم های له شده و محل اتصال بال های نیم قطع شده فوران می کرد چنان زیاد بود که از لای پلک های بستهش عبور می کرد و آزارش می داد.
دقایقی گذشت. دقایقی سرخ و تبآلود و مرگبار. فریاد های دشمن دیگه هیچی نبود جز ناله های دردناک لحظه های آخر. تکبال زمان رو دیگه نمی فهمید. فقط خون می دید و خون. پر های خودش، دست های کرکس، تمام وجود تیزپرک، تمام هوای اطرافش، همه سرخ بودن از خون گرم و تازه ای که هر لحظه از چشمخونه ای که دیگه چشمی داخلش نبود و شونه ای که تا چند ثانیه پیش1بال بهش متصل بود فوران می زد و باز می زد.
کوتاه بود این زمان ولی برای تکبال اندازه1قیامت طول کشید. ساعتی نگذشته بود که دشمن یا چیزی که از دسته آسمونی دشمن باقی مونده بود به سرعت عقبنشینی کردن و برای نجات جونشون از منطقه در رفتن. کرکس به خفاش ها که برای تعقیبشون پرواز کرده بودن فرمان عقبگرد داد.
-ولشون کنید! بذارید زنده بمونن! تکمار باید بدونه اینجا چی شده. برگردید! حالا نوبت اون پایینی هاست. به طرف عقرب ها!
دسته کرکس مثل لشکر جهنم، سرخ از خون و هوار کشان1دفعه به طرف پایین شیرجه زدن. در حالی که گوش هاشون با وجود سر و صدا های کر کننده از هشدار های خورشید پر بود به عقرب ها حمله کردن. چند لحظه بعد تکبال حس کرد چیزی جدا از درخشش سرخ خون از لای پلک های بستهش وارد چشم هاش میشه. روشنایی. یعنی صبح شده بود؟ تکبال برخلاف میلش چشم باز کرد. وحشتناک بود. توی دست تمام خفاش ها و لای منقار تمام کلاغ ها1شاخه نازک زیزفون بود که مثل مشعل می سوخت. پرنده های خونآلود در حالی که شاخه ها رو پایین به طرف عقرب ها گرفته بودن به سرعت فرود می اومدن، حمله می کردن و شاخه های شعله ور رو توی چشم های عقرب ها فرو می بردن. تکبال خورشید رو می دید که پشت سر هم شاخه ها رو دسته دسته می گرفت و آتیش می زد. هوا پر بود از عطر زیزفون و بوی سوختگی و دود و جیغ و خون. پرنده ها بیخیال لونه هاشون شده بودن که آتیش گرفته بود و همراه عقرب ها می سوخت. لونه جدید تیزبین و تیزپرک هم یکی از اون لونه ها بود. تکبال لونه تزئین شده و شعله ور رو تماشا کرد و بغضش ترکید. گریه امانش نداد و سیل اشک خون های خشکیده روی پر هاش رو دوباره تازه و جاری کرد. کمی بعد، زمانی که تکبال نمی دونست کم بود یا زیاد، عقرب هایی که زنده مونده بودن چشم ها و نیش ها و جونشون رو برداشتن و از اون جهنم چنگال و منقار و آتیش فرار کردن. خودشون رو از بالای شاخه های نیمسوخته و لونه های نیمه ویران به پایین پرت می کردن بدون اینکه بدونن موش ها اون پایین در انتظارشون هستن. عقرب ها نمی دونستن ولی کرکس می دونست و اجازه داد عقرب ها تا دونه آخر خوراک موش های گرسنه بشن. پرنده ها انگار از خون سیری نداشتن. کرکس خیالش به وحشتناکی ماجرا و به سنگینی هوا از هوای جنگ و بوی خون و به درندگی بی انتهای دار و دستهش نبود ولی تکبال داشت ذهره ترک می شد.
-کاش صبح برسه! کاش صبح برسه! خدایا1کاری کن زودتر صبح برسه!.
این تنها چیزی بود که به عنوان تنها راه نجات از این کابوس بار ها و بار ها توی ذهن تکبال می چرخید و می چرخید ولی صبحی در کار نبود. شب همچنان فاتح، تاریک و سنگین بود. لحظه ها هم انگار از خون سنگین شده و نمی گذشتن. تا صبح هنوز ساعت ها راه بود.
کرکس بعد از اینکه در روشنایی چوب های شعله ور از پاکسازی شاخه ها مطمئن شد، برای سومین بار فرمان حمله داد و خودش جلو تر از همه سیل موش های روی زمین رو نشونه گرفت و مثل تیر بلا شیرجه زد. بقیه هم با جیغ های دیوانه از شادی، از ته دل، از عشق و شور مکیدن خون بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر، بی خستگی و بی توقف همراهش روونه شدن. . باز هم چشم ها و باز هم آتیش. کار به جایی رسید که کرکس فرمان احتیاط داد.
-مواظب باشید. اگر آتیش به تنه درخت ها برسه به دردسر می افتیم. در استفاده از آتیش کمی پرهیز کنید. اجازه بدید کار ها رو چنگال هاتون انجام بدن.
پرنده ها نعره های شاد کشیدن و موش های بی چشم و خونآلود هر لحظه توی هم می لولیدن، شعله ور می شدن، تیکه پاره می شدن، دل و روده هاشون از اطراف جسم هنوز زندهشون به اطراف می پاشید و موش های بیچاره در حالی که با روده های آویزون و شعله ور به هر طرف می دویدن زنده زنده کباب می شدن و تا لحظه آخر عمرشون درد رو در اعماق جسم تیکه پارهشون حس می کردن و با جیغ ها و ضجه های بریده از زندگی جدا می شدن. هوا از بوی خون و بوی گوشت سوخته اشباع شده بود.
جنگ با فرار موش های باقی مونده تموم شد. خفاش های کرکس تا1جایی تعقیبشون کردن و آتیششون زدن و پارهشون کردن و زنده زنده هرچی درون بدنشون بود رو بیرون کشیدن و خوردن و مکیدن و سوزوندن و…با فرمان عقبگرد کرکس همه برگشتن. وای که چه صحنه ای بود! دسته فاتح کرکس مست و دیوانه از بوی خونی که تمام وجودشون رو گرفته بود جیغ کشان روی انبوه لاشه ها چرخ می زدن و می رقصیدن. تکبال نگاهش به بالا دوخته شد. لونه هایی که هنوز در حال سوختن بودن. پرنده ها همراه کرکس بالا جهیدن و مشغول شادی شدن. تکبال هنوز با درد به لونه تیزبین و تیزپرک خیره مونده بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت. به سرعت برق2تا دست بغلش کردن. دست هایی ظریف، ورزیده و سرخ از خون. و صدای شادی که توی گوشش جیغ کشید:
-چی شده فسقل جونم؟ چرا گریه می کنی؟ فسقلی گریه نکن عیشم رو خط میندازی. آخه گریه واسه چی؟
تکبال ته صدای تیزپرک رو از وسط اون جیغ وحشی و خون گرفته شناخت. نگاهش روی لونه ویران ثابت موند و گریهش بیشتر شد. تیزپرک نگاه تکبال رو دنبال کرد و کاشانه تزئین شده ولی ویرانش رو دید. تکبال انتظار داشت اون هم گریه کنه ولی در کمال تعجب دید که تیزپرک لحظه ای مکث هم نکرد. محکم تر بغلش کرد و جیغ کشید.
-وای فسقل جون مهربونم! تو واسه لونه ما داری اینطوری گریه می کنی؟ نازی! عزیز دلم! گریه نکن عوضش به من اندازه تمام عمرم خوش گذشت. جیگرم حال اومده الان هم هیچ خیالم نیست لونه چی شده. گریه نکن کفتری جون دوباره درستش می کنیم.
تیزپرک این ها رو گفت و از خوشی جیغ کشید و زد زیر خنده. تیزبین هم بهش ملحق شد.
-فسقلی! به ما واقعا خوش گذشت. تو هم خوش باش!.
کرکس روی شونه هر2تاشون زد و خندید. خورشید چرخی توی هوا زد و در حالی که به شاخه ها و لونه های شعله ور اشاره می کرد طوری که همه بشنون خطاب به بقیه هوار کشید:
-باید واسه این شعله ها1فکری کنیم وگرنه تمام منطقه رو به آتیش می کشه.
کرکس با رضایت از اون طرف جمع داد زد:
-خیالت نباشه خورشید. لازم نیست هیچ کاری کنیم. ببین؟
و آسمون رو نشون داد. درست در همون موقع برق و تقریبا بلافاصله رعدی پشتش و چند لحظه بعد1قطره بارون. بعد1قطره دیگه. یکی دیگه و…لحظاتی بعد، رگبار بود که مثل سیل از آسمون می بارید و جشن خفاش ها و کلاغ ها رو کامل می کرد. آتیش روی شاخه ها در1چشم به هم زدن خاموش شد. پرنده ها خوشحال از اینکه برای تمیز کردن خودشون لازم نیست کاری کنن رفتن زیر بارون و مشغول چرخ و واچرخ شدن. به پیشنهاد خورشید و فرمان کرکس همه به پایین سرازیر شدن و کوه لاشه های روی زمین رو زیر خاک های خیس خورده و تازه دفن کردن. همه غرق خون و غرق گل و غرق مستی پیروزی بودن. تکبال می دید که تیزپرک و تیزبین از همه شاد تر توی بغل هم کار می کردن. تیزپرک از خنده روده بر شده بود و جیغ کشان می خندید و می خندید. زیافتش کامل شده بود. تکبال فارغ از ترس و غم چند لحظه پیشش به اطرافش نظر انداخت. بارون شدید و آسمون سیاه و منطقه نیم ویران سکویا غرق شادی بود. شادی دیوانه وار، سرخ و وحشی.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 20 آذر 1393 ساعت 05:23
سلام. خیلی خیلی عااااااالی بود.
نمی دونستم این قدر در توصیف صحنه جنگ مهارت دارید وگرنه زودتر از اینا ازتون می خواستم یه جنگ حسابی درست کنید و در این داستان بگنجونیدش.
خیلی خوب بود.
ولی توصیف دل و روده و خون و بقیه اعضای پرنده ها اصلاً به شما نمی اومد؛ نمی دونم در مورد خودم اشتباه می کنم یا نه؟
فکر می کردم شما احساساتی تر از اینا باشید ولی فهمیدم که این رو هم مثل من هستید؛ یا صفر یا صد؛ هر چند که احساس می کنم همین قسمت هم براتون نوشتنش خیلی سخت بوده.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دقیقا درست شناختیدم. من هرگز نتونستم در هیچ موردی بینابین باشم. یا0هستم یا100و این خیلی جا ها توی زندگیم از نظر بقیه واسهم دردسر شده و همیشه بهم میگن با این بینشم1چیز های بزرگی رو از دست دادم چون100نبودن و باید کوتاه می اومدم که البته راستش من موافق نیستم. اون ها100نبودن و من نتونستم بخوامشون و راستش هنوز پشیمون نیستم و به نظرم هرگز هم نمی تونم پشیمون باشم. کاش کسی اینطوری نباشه ولی…مثل اینکه شما هستید.
جنگ. چندتا دیگه توی داستان تکبال هست و باز هم احتمالا خواهد بود. ولی موافقم این توصیف ها خیلی…کاش این ها کمتر بجنگن تا من کمتر روی توصیفات این مدلی تمرکز کنم. حالا که حرفش شد، جدی حالم بد شد مخصوصا از اون بخش دل و روده.
ممنونم از لطفی که همیشه بهم دارید دوست من. ولی1چیزی میگم به کسی نگید.
با این جناب یکی زیاد نپرید خوب نیست. آدم رو خشن می کنه. بهش نگید ها!
راستی یادم میره بگم. عاشق این ترانه استاد بنان هستم. دفعه آخری که اومده بودم وبلاگ شما مهمونی3بار کامل گوشش کردم و حسابی اونجا موندم و دیگه دیدم زشته صاحب خونه گناه داره اومدم بیرون.
ایام به کام.
یکی
پنج‌شنبه 20 آذر 1393 ساعت 10:02
چشمم روشن حالا دیگه زیرابمو پیش حسین میزنی. بذار میرم جنگل هرچی جکوجونوره جمع میکنم میارم میریزم سرت تا دیگه واسه یکی بزرگ نقشه درگوشی نکشی. ببین من که این حرفا سرم نمیشه از جاده اصلی هم منحرف نمیشم. بقیشو بنویس که من حواسم هست. زود باش بنویس. این حرفارو ول کن بنویس. درگوشی نگو بنویس. اصلا هیچکاری نکن فقط بنویس. بنویس بقیشو بنویس ببینم چی شد بعدش بنویس بنویس چقد این آخریش کوتاه بود خوشم نیومد از کوتاهیش بلندتر بنویس بیشتر بنویس تندتر بنویس بنویس فقط بنویس. زود باشیا, میام اینجارو میذارم رو سرما, بجنبیا, فعلا بای.

پاسخ:
وااای سلام جناب یکییی.
به جان خودم اصلا اینطوری نیست. شما خیلی لطف دارید اصلا. خدا رحم کنههه!
به روی چشم سعی می کنم سریع تر بنویسم ولی خداییش گناه دارم جناب یکی. بذارید نفسم از این جنگ شعله قلمکار بالا بیاد باقیش رو هم می نویسم. چی بگم به شما! جناب یکی هستید دیگه.
ایام به کام.
مینا
پنج‌شنبه 20 آذر 1393 ساعت 11:07
سلام مثل همیشه عالی و هیجان انگیز بود منم با جناب یکی موافقم خیی دوست دارم بدونم بقیش چی میشه مخصوصا خیلی دوست دارم بدونم که بالاخره تکبال با اون تخم کرکسی که توی شکمش هست چی کار میخواد بکنه

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
این جناب یکی رو باید1فکری واسهش کنم. داره طرفدار هاش اینجا از خودم بیشتر میشه و تدبیر لازمه.
تکبال هم بلاخره باید1طوری این رو از سرش بگذرونه. وقتی جفت1کرکس می شد باید فکرش رو می کرد. یا از پسش بر میاد یا این دردسر ضربهش می کنه. همیشه مواظب عواقب قدم هایی که برمیداریم باشیم. گاهی بهای کج رفتن هامون زیادی زیاده. مثل این کبوتر که ممکنه جونش رو سر این ماجرا بذاره.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال48

زمستون بنا به نظر خیلی ها دیگه شورش رو درآورده بود. هوا عجیب سرد و آسمون به طرز آزار دهنده ای گرفته بود ولی این ها هیچ کدوم حرکت رو در جنگل سرو متوقف نمی کرد. منطقه سکویا به سرعت برای جفت شدن قریب الوقوع تیزبین و تیزپرک آماده می شد و البته برای جنگی که هر لحظه ممکن بود پیش بیاد.
بنا به اطلاعات رسیده، تکمار نقشه ای واسه کرکس و دستهش داشت که معلوم نبود چیه ولی هرچی که بود عقرب ها درش نقش بزرگی داشتن. عقرب های بیابون که با پیام احضار تکمار و وعده های وسوسه انگیز به جنگل سرو سرازیر شده و حسابی هم سعی شده بود که حضورشون مخفی بمونه ولی به لطف کلاغ های فضول جنگل سرو و بعدش به سعی دسته کرکس این اختفا ناموفق بود و اتفاقا کرکس اولین کسی بود که ماجرا رو فهمید و تکمار رو حسابی عصبانی کرد. حالا خفاش ها، کلاغ ها و کرکس بدون اینکه بدونن چه زمانی و با چی طرف میشن کاملا آماده و محتاط به باقی کار ها و زندگیشون می رسیدن.
برخلاف انتظار افراد منطقه سکویا، روز ها می گذشت و هیچ اتفاقی نمی افتاد. نه حمله ای، نه تهدیدی، نه حضور هیچ عقربی. ولی این آرامش چیزی از احتیاط منتظر ها کم نکرد و حالت آماده باش همچنان بر منطقه سکویا حکمفرما بود. با اینهمه جنب و جوشی شاد و شلوغ هم به منطقه حاکم بود که تیزپرک و تیزبین شاه و ملکهش بودن.
تیزپرک انگار نه انگار که1طرف این ماجراست و باید آرام تر باشه، مثل همیشه می رفت و می اومد و پر جنب و جوش و ناآروم و پکر از تاخیر جنگ برای پیدا کردن اکلیل کوهی و برای پیدا کردن عقرب ها و برای بی سر و سامون تر کردن و شلوغ تر کردن هرچه بیشتر اوضاع و برای گشتی مخفی حتی در وسط روز به امید پیدا کردن عقرب ها و درگیر شدن، بین بقیه می چرخید و به هیچ توصیه ای هم توجه نمی کرد و در جواب تمام هوار های اعتراض فقط می خندید. کرکس با رضایتی وحشی، خونخواهی ناآروم تیزپرک رو تماشا می کرد و به تیزبین یادآور می شد که تیزپرک بهترین جفتیه که می شد گیرش بیاد. تیزپرک مسحور از این تعریف کرکس تابی به جسم قوی و آمادهش می داد و می خندید.
-در خدمتم کرکس.
-ای وروجک شلوغ زبون باز عوضی!
-یعنی کرکس میگی من در خدمت نیستم؟ می خوایی آزمایش کنی؟ می خوایی همین الان بفرستیم بگردم واسهت از توی لونه مارها خبر بیارم؟ ببین من می تونم برم من می دونم کجاست. اونجا رو مخفی کردن ولی من بلدم من می تونم برم اونجا و…
-بسه دیگه بسه. نه نمی خواد تو هیچ کجا بری. برو سر و شکلت رو درست کن اینهمه شبیه پرنده های قاتل نباشی این تیزبین گناه داره.
-واییی کرکسسس!
-تیزپرک!دیر نمیشه. بذار واسه بعد از جفتگیریت. مطمئن باش جز خودت کسی رو واسه کار های خطری این مدلی نمی فرستم.
-آخ جااااااااان!
تیزپرک پرید و رفت. تیزبین با عشق تماشا می کرد و می خندید. کرکس نگاهش کرد. تیزبین مسحور پرواز وحشی تیزپرک بهش خیره مونده بود.
-معطل چی هستی؟ برو دنبالش.
تیزبین مثل فنر از جا پرید و با رضایت و حقشناسی عمیق چشمی گفت و غیبش زد. کرکس به خورشید که همراه تکبال تمرین می کردن خیره شد. تکبال روی1پا بی حرکت ایستاده و تقریبا عمودی به طرف آسمون خودش رو بالا کشیده بود. بیماری و درد دیگه به وضوح از نگاه تبدارش خونده می شد و اون ورم لعنتی که بزرگ تر شدنش رو دیگه نمی شد ندید. کرکس بی حرکت تماشاش می کرد. تکبال خسته شد و اگر خورشید نمی گرفتش پرت می شد پایین. کارش از نظر کرکس بد نبود ولی خورشید هوار کشید.
-افتضاحی تکی. اول اینکه گفتم روی نوک پنجه نه روی کف پا. دوم اینکه مثل خاک الک شده وا رفتی. سوم اینکه اون بال های خوشگلت رو واسه قشنگی2طرفت نذاشتن. وقتی دیدی داری می افتی باید ازشون کمک می گرفتی و بعد از حفظ تعادلت دوباره می ذاشتی بی افتن کنارت. فعلا همین ها رو اصلاح می کنی تا بقیهش.
تکبال خودش رو جمع کرد و با صدایی بی حالت از چیزی شبیه خستگی که خورشید می دونست درده زمزمه کرد:
-خورشید!نمی تونم. نمی خوام سر پا بمونم. بذار بشینم.
-ببین تکی اگر ولو بشی می زنمت. بجنب از اول.
کرکس خواست متوقفش کنه ولی فرصت نشد.
-آهای کرکس! از دشت خبر دادن که1توفان بزرگ داره میاد. میگن گردباده خیلی هم تند و بزرگه و داره مستقیم میاد طرف ما.
کرکس لحظه ای به2تا کلاغ شلوغ نگاه کرد تا از حال و هوای تکبال در بیاد و بفهمه چی میگن.
-خوب، بذار بیاد. الان من چی باید بگم؟
-بذار بیاد؟ کرکس اون1گردباده داره صاف میاد این طرف!
-خوب الان میگید چی؟ با توفان که نمیشه بجنگم.
-کرکس!حواست کجاست؟ درخت ها از ریشه در میان و اینجا فاجعه درست میشه. با توفان نمیشه بجنگی ولی فرمان آماده باش بده. همه باید برای مقابله و ایمنی آماده باشیم.
کرکس لحظه ای همون طور بی حالت بهشون خیره شد.
-اون ها درست میگن کرکس. اینکه ترجمه لازم نداره. داره؟ زود باش دیگه بجنب.
صدای آروم ولی مطمئن خورشید کرکس رو به خودش آورد. به سرعت پرواز کرد و کلاغ ها هم دنبالش رفتن و ناپدید شدن. خورشید به تکبال نظر انداخت که از این فرصت استفاده کرده، روی1شاخه خمیده و پهن ولو شده و به خواب رفته بود. خورشید نگاهش کرد. سینه کبوترانهش تند تر از حد معمول بالا پایین می رفت. نفس های تبدارش تند بود و با گذشت روز ها داشت تند تر و مشکل تر می شد. اون ورم کذایی دیگه چنان بزرگ شده بود که گوشه بال کبوتر رو کمی به طرف بالا می کشید. خورشید با نگاهی سرشار از درد و دلواپسی عمیق تماشاش می کرد. نفهمید کرکس کی برگشت.
-داری چیکار می کنی خورشید؟
-منتظرم2دقیقه دیگه بخوابه بیدارش کنم.
-خورشید این ورم عوضی داره بزرگ تر میشه یا من اشتباه می کنم؟
-اشتباه نمی کنی. داره بزرگ تر میشه.
-خورشید!این حرکت به سوی تکامل توقف نداره؟ یعنی نمیشه کاریش کرد که ادامه پیدا نکنه؟ مثلا نمیشه1طوری جلوی رشدش رو گرفت یا بهتر از اون1طوری از بین بردش؟
-چرا میشه. میشه همونجا که هست داقونش کرد ولی1مشکل داریم. جاش بده. از این بیرون اگر بخواییم از بین ببریمش ممکنه به تکی آسیب برسه.
-ولی تو خیلی کار های عجیب تر از این رو می کنی. نمی خوایی که بگی از پس له کردن1تخم نارس بر نمیایی. مثل همون کاری که اون شب حمله شاهین ها با اون شاخه کردی این رو هم بترکون. نمی تونی؟
-چرا می تونم ولی لازمهش اینه که من از بیرون نیرو وارد کنم. این عوضی توی بدن تکی محفوظه و اگر من بخوام از بیرون بهش نیروی فیزیکی یا نیرو های به قول تو عجیب وارد کنم این نیرو ها به بدن تکی هم وارد میشه و همراه اون تخم نارس تکی رو هم داقونش می کنه. اون شاخه و نظایرش راحت از بین میرن چون بین نیرو و جسم مانعی نیست. اگر باشه مانع هم خورد میشه. اصلا شدنی نیست که مانع سالم بمونه و جسم محصور در مانع از بین بره. به خصوص اگر این مانع1جسم جوندار باشه.
-یعنی هیچ راهی نیست؟
-چرا هست. اینکه تکی هم مثل من باشه. دارای نیرویی شبیه مال من که بتونه از داخل بدنش همراه من به نابودی عامل درد کمک کنه بدون اینکه جسمش آسیب ببینه. اگر این نیرو از2طرف یعنی از داخل و بیرون وارد بشه تعادلی که به وجود میاد می تونه احتمال سلامتی نسبی جسمش رو بالا ببره.
کرکس نگاهی تند، مشکوک و کمی خطرناک بهش کرد.
-یادم میاد که گفتی نمیشه این نکبت خودت رو بهش بدی. تو که راست گفتی، نگفتی؟
خورشید عصبانی بهش خیره شد.
-بله راست گفتم. تکی رو من نمی تونم به هیچ نیرویی مسلح کنم لعنتی. این چیز ها رو تقریبا نمیشه به کسی داد مگر اینکه اون موجود از زمان تولدش با این توان زاده شده باشه. نترس تو اوضاعت رو به راهه. تکی توانایی های منو ازم نمی گیره و در برابر تو وحشی روانی سیرک لازم همچنان بی دفاع و ناتوان باقی می مونه تا هر غلطی دلت می خاد باهاش کنی. البته اگر زنده بمونه. حالا بکش عقب زیادی خوابیده باید بیدارش کنم.
کرکس بی اعتنا به خشم خورشید نفسی آشکارا از سر رضایت کشید و خورشید رو عصبانی تر کرد.
-واسه چی اینهمه بهش سخت می گیری؟ تو پیش از اینکه اوضاع اینطوری بشه اینهمه بی رحم نبودی. یعنی بودی ولی نه اینهمه. حالا به جای اینکه بیشتر مدارا کنی بیشتر فشار میاری. واسه چی؟
-واسه اینکه دلم می خواد خیال کنم حرکت های زیاد و شدید شاید بتونن کمک کنن این مزاحم لعنتی زودتر و پیش از اینکه به اندازه خطرناک تر برسه از بین بره و دفع بشه.
-به نظرت این شدنیه؟
-نمی دونم. دلم می خواد بهش امیدوار باشم.
-خورشید!می دونی؟ تو زمان هایی که مزخرف میگی همه باورشون میشه جز من. یعنی تو واسه این سختگیری هات و واسه این عجله وحشتناکت هیچ دلیل دیگه ای نداری؟ تو طوری با فسقلی رفتار می کنی که انگار به همین زودی باید تعلیماتش رو امتحان بده و این امتحان هم به جونش بسته هست. ماجرا چیه خورشید؟
-ببین کرکس من حوصله ندارم درد مالیخولیای تو رو درمون کنم. اگر دلت می خواد بشین به تمام کائنات هستی تردید کن که دست به یکی می کنن تا1بلایی سرت بیارن. ولی پریشونی های روان بیمارت رو نگه دار واسه خودت و به من تحویلش نده. تو دلیل سفت گرفتنم رو پرسیدی و من بهت گفتم. تموم شد و رفت.
کرکس خواست جوابی مطابق با خشم خطرناکش بده ولی مهلتش نبود. باد تندی شروع کرد به وزیدن که در نتیجهش شاخه های کلفت زیر پا هاشون به شدت تاب خوردن. کرکس و خورشید به هم نگاه کردن.
-پیش درآمد توفانه. یعنی اینقدر زود رسیده؟
-نه هنوز. این علامت شروعشه ولی تا شب به اینجا نمی رسه. با بقیه چیکار کردی؟
-در حال آماده شدن هستن. خودم هم الان میرم ببینم جایی ایرادی نباشه.
-کار درستی می کنی پس برو. من کجا باید برم؟
-احتمالا خیلی از خفاش ها هنوز خوابن. برو پیداشون کن و بیدارشون کن و براشون بگو چی داره میشه و مواظب باش کسی جا نمونه. بعدش هم بیا همینجا می بینمت.
-بسیار خوب. پس پیش از رسیدن عصر، همینجا. من رفتم.
خورشید پرواز کرد و رفت. کرکس تکبال رو بغل کرد برد به لونه. تکبال چه داغ و چه سنگین شده بود! به نظرش رسید ضربان نبض تبدارش که انگار داشت همه جای جسمش می زد رو خیلی راحت حس می کنه. کرکس می دونست که این علامت واضح تب و درده. تبی که خیلی زود بیشتر می شد و خیلی زود به نقطه اوج می رسید و خدا می دونست تا کی طول می کشید و آخرش چی می شد. کرکس مطمئن بود خورشید در مورد دلایل فشاری که به تکبال می آورد بهش راست نگفته و درست فهمیده بود. خورشید برای دفع این خطر که جون تکبال رو تهدید می کرد فقط1راه به نظرش می رسید. اینکه مهارت تکبال رو در کنترل و هماهنگی خودش با توانایی های ناشناختهش بالا ببره شاید در زمان لزوم برای دفع خطر به کار بیاد. البته فقط شاید.
توفان درست همراه شب رسید. چه قیامتی! تکبال اون شب با اصرار زیاد خودش رو به افرا رسونده بود تا افرایی ها تنها نباشن. توفان انگار افرا رو مثل1دسته علف می پیچوند و تاب می داد تا از جا بکندش. تکبال تا جایی که می تونست بال هاش رو پهن گرفته بود تا همه زیرش جا بشن.
-من می ترسم تکبال. حالا چی میشه؟
-پرپری کوچولو! هیچی نمیشه. مگه دفعه اوله که توفان میاد؟
-دفعه اول نیست ولی دفعه های پیش گردباد در کار نبود. این انگار می خواد تمام جنگل رو بچرخونه و له کنه و ببره.
-چلچله راست میگه تکبال این خیلی ترسناکه.
-راست میگن تکبال. من قشنگ حس می کنم که به چپ و راست می چرخیم.
-وای تکبال من می ترسم.
-تکبال من هم می ترسم.
-وای من نمی خوام له بشم.
-راست میگه اگر درخت و لونه نابود بشن ما چی میشیم؟
-چه جوری میمیریم؟
-وای آره حتما خیلی ترسناکه.

-بچه ها!پروازی های بهار! اینهمه نترسید. ببینید! اون شبی هم که من واسه اولین بار اومدم اینجا هوا توفانی بود. خوب البته گردباد نبود ولی توفان توفانه دیگه. عوضش اون شب تگرگ داشت به چه بزرگی. اندازه قد پرپری.
-عه تکبال! چرا اندازه من؟
-چون تو خیلی کوچولویی.
-من قبول ندارم مگه مثال بهتری نبود که با تگرگ مثالم می زنی؟ تازه من اینقدر هم کوچولو نیستم.
-چرا دیگه هستی. مثل تگرگ هم شیطون و خراب کاری.
-عه تکبال ببین بهم چی میگن؟ تقصیر تو بود که اول گفتی.
-خوب راست گفت دیگه.
-هیچم اینطوری نیست من خیلی هم خوبم. از همهتون هم بهترم.
-باشه ولی مثل تگرگی.
-تو هم مثل1گردباد شلوغ و اعصاب خورد کنی که همیشه1بند صدا میده و می گرده و نمی ذاره هیچی آروم باشه.
همه از این حاضر جوابی پرپری زدن زیر خنده. توفان اون بیرون غرش ترسناکی کرد ولی پیش از اینکه دوباره ترس رو به جمع فشرده جوجه های افرا حکمفرما کنه تکبال دوباره آتیش1بحث شبیه قبلی رو انداخت وسط و با دامن زدن بهش باعث شد حسابی شلوغ کنن. تکبال موفق شد شلوغی رو به اندازه ای بالا ببره که صدای غرش های توفان کمتر جلب توجه کنه. فاخته جاش امن بود. مثل همیشه، روی سینه تکبال، لای پر های نرمش.
-تکی! چرا قلبت تند تر از پیش می زنه؟ از توفان می ترسی؟
-نه اندازه شما ها.
-پس چته؟ تو داغی. تب داری انگار. بفهمی نفهمی1کمی هم ورمی و سفت شدی. انگار بادت کردن. جریان چیه؟
-نمی دونم فاخته. خودم هم احساسش کردم. انگار1چیزی از داخل داره فشارم میده و می خواد که جا باز کنه و انگار جسمم باید کش بیاد. دیگه خستهم کرده. دردم میاد. داره بیشتر هم میشه.
-عجب! به نظر خودت چی می تونه باشه؟
-نمی دونم شاید زیادی بهم خوش گذشته دارم درشت تر میشم.
-آره شاید.
فاخته خیلی نامحسوس زهر خندی زد و خیلی نامشخص شونه بالا انداخت.
-آره حتما همینطوره. در جوار کرکس عاشقت حتما بهت خوش گذشته. آخه خیلی خاطر خواهته. واقعا که! اگر سیمرغ افسانه نبود مدعی می شد عاشق دلخستهش1سیمرغه احتمالا بزرگ تر و قوی تر و همه چی تموم تر از1سیمرغ عادی. حالا هم که معلوم نیست دوباره چه کشکی سابیده واسه مخ بیچاره من. راستی که. دیگه شورش رو در آورده. نمی فهمم پس این بهار کی میاد.
صدای وحشتناک رعدی بسیار بلند همه رو از جا پروند. فاخته دوباره به پناهگاهش خزید و بقیه از وحشت جیر جیر و جیک جیک های ترسیده راه انداختن و برای قایم شدن زیر بال های تکبال از سر و کول هم بالا رفتن. خود تکبال هم که ترسیده بود چند لحظه بعد به خودش مسلط شد و بقیه رو تا جایی که بال هاش اجازه می دادن زیر پر گرفت و به خودش فشرد. با هر فشاری که به زیر بال ها و پهلو هاش می اومد دردی انکار ناپذیر توی تمام وجودش می پیچید. دردی که تحملش دیگه داشت مشکل می شد. اون شب تکبال تمام توانش رو به کار گرفت تا درد رو نادیده بگیره و نمی دونست با بیشتر شدن اون درد و اون فشار ناشناس و عجیب تا کی و تا کجا می شد که نادیدهش بگیره. تکبال می دونست این آخرین مرز بینابینه و با بدتر شدن اوضاع دیگه قادر به نادیده گرفتن نخواهد بود و از اینجا به بعد، این درده که1قدم جلو تره بدون اینکه تکبال دیگه از اینجا به بعد رو بتونه با نادیده گرفتن و تحمل سپری کنه. دعا کرد همینجا متوقف بشه در حالی که مطمئن بود نمیشه. غرش های رعد تکرار و تکرار شدن و تکبال در آخرین مراحل پیروزیش، فشار و درد رو نادیده گرفت و به مبارزه با ترس افرایی ها مشغول شد.
فردای اون شب آسمون انگار شسته شده بود. هوا هرچند گرم نبود و هرچند خورشید نداشت ولی از اون کدورت همیشگی آسمون که دیدنش داشت عادت همه می شد هم خبری نبود. توفان دیشب روی زمین حسابی خرابی به بار آورده ولی آسمون رو انگار حسابی تکونده و پاک کرده بود. سرما وحشتناک بود ولی افرایی ها در پناه شور پریدن سرما رو انگار نمی فهمیدن.
-تکبال!امروز می پریم مگه نه؟
-راست میگه عالیه بریم بپریم.
-آره بریم بریم.
-آره آره تکبال بریم.
-بریم تکبال تو رو خدا.
-راست میگه بال هام زنگ زدن بریم دیگه.

-خوب بابا خوب اینهمه شلوغ نکنید. بذارید روز بالا بیاد باشه میریم.
تمام لونه از هورای بلند جوجه ها پر شد. همه به خودشون و سر و پرشون و تمرین و گرم کردن بال هاشون و خدا می دونست به چه چیز دیگهشون مشغول شدن. تکبال تماشاشون می کرد و دیروز خودش رو در شور و هیجان امروز اون ها می دید. زمانی که خودش جوجه نوبالغی بود و می رفت تا یاد بگیره زندگی چقدر از اونچه خودش خیال می کنه تاریک تر و سخت تره. ولی اون زمان تکبال این رو نمی دونست. آسمون واسهش هنوز آسمون بود و هوای شروعی دوباره همیشه قشنگ و امکان پذیر و بهشتی و شاد بود. چه خوب بود اگر الان هم تکبال یکی بود هم سری این جوجه ها که می رفت تا همراهشون بپره و بی افته و بلند شه بدونه اینکه بدونه فردا هاش چه رنگی هستن!.
-کاش می شد! کاش می شد!.-
رشته طلایی این فکر ها با ضربان شدید1درد ناگهانی بریده شد. تکبال همین اندازه تونست درک کنه که کسی حالش رو نفهمید. خوشحال از این ناآگاهی عمومی افرایی ها، به سرعت از لونه زد بیرون. خودش رو به فرو رفتگی بین چندتا شاخه رسوند و همونجا تقریبا افتاد. درد داشت بیچارهش می کرد. به شاخه ها چنگ زد و حس کرد فشاری که از داخل بهش میاد داره وجودش رو از هم می پاشه. بی اختیار واسه دفعش زور می زد ولی فشار داشت بیشتر می شد.
-آآآخ!آآآخ خدای من!
تکبال نمی تونست نالهش رو قورت بده. همراه درد، ترسی عجیب و ناشناس پنجه های تیز و سردش رو توی روحش فرو می برد و شجاعتش رو متزلزل می کرد. به وضوح احساس می کرد دیگه نمی تونه بال هاش رو به طور کامل کنارش بذاره. انگار بال هاش درست بسته نمی شدن. به خودش نگاه کرد. تصورش درست بود. تمام جسمش به طرز عجیبی داشت متورم می شد و این تورم چنان زیاد شده بود که واقعا بال هاش کامل بسته نمی شدن. درد کمی عقب کشید ولی فشاری که از چندین روز پیش شروع شده و داشت رفته رفته بیشتر می شد همچنان باقی بود. فشاری سخت و دردناک و آزار دهنده. تکبال احساس می کرد تمام جسمش از درون به خاطر فشاری که از همیشه بیشتر شده بود به ضربان و زق زق افتاده. مات، متعجب و وحشتزده به خودش خیره موند و بدون اینکه بخواد خودش رو به تحلیل ذهنش سپرد.
-من1چیزی توی وجودم هست که نباید باشه. من جفت کرکسم. من1کبوترم. کبوتری که جفت کرکس شده. ما هر2پرنده های تخم گذار هستیم. تیره هامون متفاوته ولی هر2تخم گذار هستیم. ما هر2جفت شدیم. بعد از جفتگیری نتیجهش میاد. نتیجه جفت شدن تخمگذاریه. ما شبیه نیستیم ولی جفت هستیم. و من، کرکس، جفت، … توی وجود من1چیزی هست که نباید باشه. با جسم من نمی خونه. با موجودیت من هماهنگ نیست. … توی وجود من1تخم نارس و در حال تکامل کرکسه!.
و بعدش هیچی نبود جز ترس. چنان ترسی که هرگز حتی در بدترین لحظه های عمرش احساس نکرده بود. به راحتی می تونست خودش رو در لحظه مردن مجسم کنه. چه مرگ وحشتناکی! از شدت وحشت داشت دیوانه می شد. خواست جیغ بکشه ولی نفسش بالا نمی اومد. ترس داشت جونش رو به مفهوم واقعی می گرفت. صدایی از دنیای بیرون. صدای2تا بال ناآشنا. تکبال به سرعت برق از جهان وحشت بی انتهای خودش بیرون اومد و به طرف صدا برگشت. پرنده ای سریع و بزرگ، کمی بزرگ تر از خودش به طرف دریچه لونه روی افرا می رفت. تکبال دقیق تر شد تا از اون فاصله تیرهش رو تشخیص بده و1دفعه از جا پرید.
-باز!
تکبال بدون اینکه چیزی از درد و فشار و اون تخم نارس در حال تکامل توی خاطرش مونده باشه با تمام توانش پرید و خودش رو به طرف لونه روی افرا پرت کرد. سنگینی اعصاب خورد کنش سرعت عملش رو حسابی کند کرده بود ولی نه اونقدر که از باز عقب بمونه.
-هی تو!اینجا چیکار می کنی؟
باز که به وضوح انتظار حضور کسی رو نداشت برگشت و با حیرت نگاهش کرد.
-اُه! تو دیگه چی هستی؟
-من مامور جهنمم و خوراکم هم مغز سر باز هاست. اینجا هم محدوده پروازمه. حالا زود باش بزن به جیم.
-خوب بابا چته؟ من فقط داشتم رد می شدم. عجب تو…عجب تو…تو چه عجیبی! واقعا چی هستی؟
-اینجا نمون باز. زود باش بپر. مگه رد نمی شدی؟ زود باش رد شو.
-خوب من…
-خداحافظ باز.
تکبال اونقدر به باز نگاه کرد تا از اونجا دور شد. فاخته از دریچه لونه تماشا می کرد.
-چیکارش کردی؟ بیچاره داشت رد می شد.
-بله رد می شد و درضمن توجهش چنان به تو رفته بود که داشت مثل خفاشی که توی روز بپره می خورد به درخت.
-خوب حالا تو هم. چی شد مگه.
-فاخته!باز ها پرنده های شکاری هستن. هیچ وقت بهشون نزدیک نشو. درست فهمیدی؟
-آره بابا فهمیدم. حالا که رفته. ول کن بیا داخل تا از سرما منجمد نشدی.
فاخته بی تفاوت و بی حوصله رفت کنار و در رو باز کرد و تکبال که هنوز به مسیر حرکت باز چشم غره رفته بود رو تقریبا کشید توی لونه. روز حسابی بالا اومده و افرایی ها بی تاب پریدن بودن. لحظه ای بعد، توی شلوغی شاد افرایی ها، باز و درد و همه چیز ظاهرا فراموش شدن. جوجه ها اون روز سنگ تموم گذاشتن. پریدن هاشون عالی بود. فاخته بی صدا تر از همیشه اون روز از هر زمان دیگه بهتر پرید. تا فاصله ای دور پرواز کرد و از شاخه ها دور شد. تکبال با دلواپسی که به خشم می زد صداش کرد.
-فاخته!برگرد بیا! هیچ وقت تا پرواز رو کامل یاد نگرفتی اینهمه ارتفاع نگیر. همیشه روی شاخه ها بپر که اگر سقوط کردی روی شاخه ها بی افتی نه مثل الان که اگر بی افتی صاف پرت میشی روی زمین اون هم از این ارتفاع. فاخته! اونجا که میری هیچ شاخه ای نیست من نمی تونم از این پایین همراهیت کنم برگرد. ارتفاعت زیادی بالاست و زمین زیر پا هات باطلاقیه. فاخته! بهت میگم برگرد بیا!
فاخته برگشت و بقیه حسابی هیجانی پروازش بودن.
-چرا هوار می زنی؟ من هیچیم نمیشه. مگه پریدن هام رو ندیدی؟
-چرا دیدم. ولی من جز پریدن ها سقوط ها رو هم دیدم. تو ندیدی پس تا زمانی که کامل پروازی نشدی و اینجایی به من گوش بده.
فاخته اخمی کرد و حرفی نزد.
-چه عشق فرماندهی گرفتدش! خیال می کنه خیلی حضور لازمه. اه دیگه خسته شدم از دستش. نمی فهمم این بهار پس کجا مونده.
افرایی ها پریدن و پریدن. فاخته هم پرید ولی تکبال دیگه هیچی بهش نگفت. حتی لحظه هایی که با دور شدنش حس می کرد دلش از وحشت در معرض انفجاره باز هم سکوت کرد. اون شب دوباره توفان شد. نه به شدت دیشب ولی پرواز امکان پذیر نبود. در نتیجه تکبال همونجا داخل لونه روی افرا موند. فاخته همچنان دلگیر و تکبال همچنان ساکت بود. بقیه افرایی ها سرمست از عشق اون روز دوباره با ترسی این بار شیرین زیر بال های تکبال جمع شدن و شیرین کاری و شیرین زبونی کردن تا از نفس افتادن. آخر شب، وقتی همهشون از شدت خستگی نفهمیدن کی خوابشون برد، تکبال به چهره های غرق خواب، خسته، شاد و معصومشون نظر انداخت و لبخند زد.
-وای که چی میشه روز پرواز شما ها! عشق می کنم به خدا.
-حتما می کنی.
تکبال از جا پرید.
-فاخته!ترسیدم. چرا بیداری؟
-از چی ترسیدی؟ نکنه اینجا هم خطرناکه! یا بیداری من، دردسر داره؟ خطر داره؟ میمیرم اگر1خورده بیشتر بیدار بمونم؟
فاخته این ها رو با چنان آرامشی می گفت که انگار حرف های معمولی هستن. تکبال بیخیال شونه بالا انداخت.
-هر کاری دلت می خواد کن. بیدار بمون، پرواز های غیر مجاز کن، با اون باز مزاحم هم تا خود بهار حرف بزن. اصلا به من چه.
تکبال رفت گوشه لونه. خواست خودش رو جمع کنه ولی موفق نشد. جسم متورمش زیاد اجازه نداد. دستی به شونهش خورد. تکبال حوصله نداشت. درد و فشار اذیتش می کرد و جدا از این، حسی غریب و گنگ، حسی که نمی شناخت. حس از دست دادن قریب الوقوع1عزیز. عزیزی که خیلی عزیز بود خیلی.
-هی تکی!خواب که نیستی پس بازی در نیار. تکی! هِییی! تکییی! بسه دیگه مسخره! ببین! تو واقعا بی خودی عصبانی شدی. من می تونم پرواز کنم. بال هام رو سرما زده بود و الان خیلی بهتر شده. باید تمرینشون بدم یا نه؟ دیدی که چیزیم هم نشد. حالا دیگه قهر نکن. ببین میرم بیرون لونه می شینم توفان پرتم می کنه پایین ها! اون وقت تو باید بیایی وسط گل و شل زمین زیر افرا هی گریه کنی هی بگردی پیدام کنی یا نکنی. آخ چرا می زنی؟ دردم گرفت. عه تکی! به خدا تو اصلا عقل توی سرت نیستش! داری گریه می کنی؟ عجب خریه!
-فاخته!تو واقعا نفهمی. دیگه هیچ وقت از این مزخرف ها نمیگی فهمیدی؟
-وای تکی!من شوخی کردم دیوونه. خیال کردی. من اینقدر جوندوستم که نمی دونی. واسه خاطر تو ورمی میرم بیرون اون هم توی این هوا؟ به همین خیال باش. تکی! زود باش درست شو دیگه! نگاهش کن! واقعا که! خوب دیگه بسه. دیگه سر به سرت نمی ذارم. ببین به جای گریه کردن بغلم کن خیلی سردمه. این رو دیگه جدی میگم سردمه. ببین کتکم هم زدی باید الان درستم کنی. آخیش حالا بهتر شد.
فاخته در آخرین لحظه های بیداریش لای پر های سینه تکبال زهر خندی زد که امکان نداشت کسی ببینه و مفهومش رو نفهمه. حتی تکبال. تکبال که ندید، احساس نکرد و نفهمید. فاخته توی جاش مچاله شد و با رضایت لولید.
-دیگه سر به سرت نمی ذارم نصفه پرنده روانی. هیچ دلم نمی خواد تا زمانی که اینجام گرفتار سرما و این نیم وجبی ها با دنیای کوچیک و فهم نداشتهشون بمونم و درضمن هیچ خوشم نمیاد دیگه مجبور بشم نازت رو بکشم که واسهم جفنگ بگی حوصلهم سر نره. بله بی پرواز توهمزده دیگه سر به سرت نمی ذارم. خیالت راحت باشه. حالا، شب به خیر!.
تکبال خواب بود. فاخته حس کرد این جسم ورم کرده و سفت این شب ها گرم تر از پیشه. با خوشحالی توی گرمای بیش از پیش جسم تکبال لولید و با تصور هوای سرد بیرون لبخند رضایتمندی زد و به خواب رفت. صبح فردا، تکبال دید که چهره فاخته از نقش روشن لبخند رضایت توی خوابی آروم و شیرین می درخشید. تکبال از شدت حس شادی و آرامشی دوست داشتنی مور مورش شد. به فاخته نگاه کرد و آروم، خیلی خیلی آروم، چشم های بستهش رو بوسید.
شب سوم توفانی در کار نبود ولی هوا به شدت گرفته و به شدت مهیای توفانی شدن بود. هر لحظه احتمال می رفت که آسمون و زمین مثل2شب پیش به هم بریزه و قیامت به پا بشه. کرکس حرصی از غیبت طولانی تکبال مشکی رو فرستاد تا اگر این دفعه جای توفان از آسمون بلای جهنم هم بارید بره و بیاردش. بیچاره مشکی! فقط خدا می دونست چجوری توی اون سیاهی وحشتناک که هر لحظه احتمال توفانی3باره رو یادآوری می کرد پرواز کرد، به افرا رسید و تکبال رو پیدا کرد.
-مشکی!توی این هوا چجوری اومدی؟
-فسقلی!هیچی نگو فقط بپر باید بریم. امشب هم اگر به لونه نرسی کرکس از حرص تو و من و افرا رو آتیش می زنه.
-باشه بریم.
مشکی به تکبال نگفت که چقدر سنگین شده. نگفت که چقدر داغه. نگفت که تمام جسمش به وضوح ضربان داره. بهش نگفت جسمش به شدت متورم و سفت شده. مشکی هیچی نگفت. با آهی فرو خورده بغلش کرد و پرید. باد شدید بود. هنوز تبدیل به توفان نشده بود ولی شدید بود.
وقتی به نوک سکویا رسیدن کرکس1پارچه آتیش بود از حرص ولی تکبال مجازات نشد. تکبال حس کرد از این موضوع هیچ خوشحال نیست.
-می دونه که دیگه نمیشه دست بهم بزنه چون وضعیتم خطرناکه. داره خطرناک تر هم میشه. واسه همین تنبیهم نکرد. هرچند تقصیر من نبود. بیخیال.
تکبال تمام اون شب رو توی تبی که قطع نشد در حالت نیمه هشیار گذروند. نه خودش حرفی از آگاهیش زد، نه کرکس و نه خورشید که نیمه شب اومد داخل لونه و کرکس بهش معترض نشد. هیچ کدوم از اون ها توجهی به مشکی نداشتن که مثل شبحی سرگردان بیرون لونه می چرخید.
صبح فردا توفان از نفس افتاده و شکست خورده عقب کشید و ویرانی هایی که جا گذاشته بود رو بیشتر آشکار کرد. جنگل سرو حسابی شخم زده شده بود ولی توی منطقه سکویا کسی خیالش به این ویرانی نبود. توفان رفته بود و هرچند احتمال داشت به همین زودی برگرده ولی اون روز توفانی در کار نبود. سکوت منطقه سکویا رو هوار معترض تیزپرک شکست.
-این چه وضعشه؟ من تا کی باید شب و روز های زمستون رو بشمارم؟ شاید زمستون امسال بخواد تا ابد طول بکشه به من چه؟ اصلا من دیگه نمی خوام صبر کنم. تا توفان بعدی نیومده باید تکلیفم مشخص بشه. سرده که سرده. من که سردم نیست. به کی باید بگم؟ من جفتم رو می خوام.
تیزبین سعی کرد آرومش کنه ولی موفق نشد. خفاش های نیمه بیدار بین خمیازه و خنده مونده بودن و این وسط چندتایی هم یواشکی هشدار می دادن که یواش بابا کرکس رو بیدار می کنی عصبانی میشه. ولی پیش از اینکه هشدار ها به جایی برسن کرکس از لونه خارج شد و بقیه خنده و خمیازه و هر حس دیگه ای رو از ترس قورت دادن. همه جز تیزپرک که هرچند کمی جا رفته بود ولی ساکت نشد و عقب ننشست.
-چه سکوتی چه احتیاطی؟ مگه من حرف بدی زدم؟ هی میگید هیس هیس. نمی خوام ساکت بشم. اصلا من این چیز ها رو نمی فهمم. توی همین هفته با توفان یا بی توفان باید اوضاع من رو به راه بشه.
-چی شده تیزپرک؟ واسه چی جنگل رو روی سرت گرفتی می چرخونی؟
-سلام کرکس.
-گیرم که علیک سلام. چته؟
تیزپرک بدون اینکه1قدم عقب تر بره آهنگ صداش رو کمی مظلومانه تر کرد و دوباره تقریبا داد زد:
-تو رو خدا کرکس! این ها نمی فهمن من چی میگم. به کی بگم؟
کرکس با خونسردی اومد پایین و روی شاخه تاک درست کنار تیزپرک و وسط بقیه نشست که در نتیجه این فرودش خفاش ها روی هم پرت شدن. کرکس بدون توجه به حضور بقیه فرود اومده بود و اگر نمی جنبیدن له می شدن. این کار همیشهش بود و خفاش ها و کلاغ ها و همه می دونستن که زمان فرود های کرکس باید خودشون مواظب خودشون باشن و به موقع بکشن کنار وگرنه کرکس هیچ توجهی نمی کنه روی چی فرود بیاد اون هم با اون سنگینی و سرعت وحشتناکش. کرکس نگاهی به تیزپرک که ترسش رو مخفی می کرد ولی خیال هم نداشت قافیه رو ببازه انداخت. توی نگاهش هنوز هیچی مشخص نبود. تیزبین از ترس اتفاقی که ممکن بود بی افته توی دلش به تیزپرک فحش می داد و چشم هاش رو تقریبا بسته بود. کرکس سکوت رو شکست.
-خوب، پرسیدی به کی بگی. به خودم بگو. چی شده؟ حتما خیلی مهم بوده که سر صبح اینهمه واسهش شلوغ کردی و منو پروندی. بگو ببینم چی می خوایی بگی؟
تیزپرک که دیگه چندان هم اعتماد به نفس لحظه های پیشش رو نداشت با تردیدی فرو خورده به حرف اومد.
-مهم که شاید واسه تو نباشه ولی من…
-خوب تو بگو تا بفهمم چی واسه تو اینهمه مهم بوده که خطر پروندن منو به جونت خریدی و جیغ جیغ راه انداختی اون هم صبح که طبیعتا باید خواب باشی. تیزپرک! طولش نده. فقط بگو چی شده؟
-کرکس!چیزی نشده ولی باید بشه. من، من دیگه دلم نمی خواد منتظر بمونم تا توفان بره و سرما بره و زمستون بره و تکمار بره جهنم و دیگه نمی دونم چی ها بشه تا زمانش برسه و من به جفتم برسم. تو گفتی طولش ندم پس نمیدم. من جفتم رو می خوام. زمستون و توفان و همه چی بیخیال. من جفتم رو می خوام.
تیزبین تقریبا نالید. کرکس سکوت رو شکست.
-خوب، الان گیر کجاست؟
تیزپرک ول کن نبود.
-من نمی دونم گیر کجاست کرکس. به این تیزبین هرچی میگم میگه باید صبر کنیم. آخه چرا؟ من دیگه نمی خوام صبر کنم کرکس.
سکوت سنگین بود. تیزبین حس کرد دیگه نمی تونه نفس بکشه. باز هم کرکس بود که سکوت رو شکست.
-تیزبین اشتباه می کنه. واقعا لازم نیست صبر کنید. زمستون و سرما نمی تونن مانع جفت شدن شما2تا باشن. البته این توفان آخری می تونست مانع بشه که دیگه گذشت. حالا تا توفان بعدی زمان داریم و اگر تو و تیزبین می خوایید می تونیم بین2تا توفان حلش کنیم.
تیزپرک ناباور و با چشم هایی که از حیرت و شادی برق می زد بهش خیره شد.
-یعنی، یعنی تو، تو موافقی؟ نمی خوایی ما صبر کنیم تا…
-تا چی؟ تیزپرک تو زده به سرت؟ گرفتاری، سرما، توفان، جنگ، تمام این ها معلوم نیست تا کی طول بکشن. ما که نمی تونیم زندگی رو متوقف کنیم. معلومه که موافقم. فقط تحمل کن تا از وضعیت هوای شب های این هفته خاطر جمع بشیم. اگر توفان بشه واقعا خطرناکه.
کسی از وسط جمع با صدایی خفه که معلوم بود کمی جرات پیدا کرده ولی هنوز نه خیلی، آروم گفت:
-من می دونم کرکس. دیگه تا آخر این هفته توفان نداریم. این رو از پلیکان کنار رودخونه شنیدم اون هم نمی دونم از کی شنیده ولی پیشبینی هاش هیچ وقت اشتباه نمیشه. ولی هفته بعد احتمالا اوضاع خیته.
کرکس نگاهی به جمعیت بی صدا انداخت.
-که اینطور. خوب پس معطل چی هستید؟ بجنبید. توی همین هفته باید این2تا جفت بشن.
تیزپرک حالا دیگه آشکارا شادی از همه قیافه و حرکاتش می بارید.
-ولیآخه کرکس این تیزبین…
-تیزبین غلط زیادی کرده. این حقته که جفتت رو هرچه زودتر در کنارت بخوایی. نه عجیبه و نه خنده داره. بقیه هم باید به جای زیر جلدی خندیدن کمک کنن تا این کار هرچه زودتر انجام بشه.
کرکس موقع گفتن این حرف نگاه سرزنش آمیزی به خفاش هایی که زیر جلدی خنده هاشون رو می خوردن انداخت.
-به چی می خندید؟ تیزپرک حق طبیعیش رو هوار کشید و گفت جفتش رو می خواد. این هیچ خنده دار نیست. هیچ کدوم از شما ها اینهمه شجاع نیستید که همچین خواست طبیعی و واضحی رو اینهمه واضح بیان کنید. برید به جای خندیدن هم دستی کنید و کار رو به انجام برسونید. اصلا حالا که اینطوریه من حوصله ندارم تا آخر هفته طول بکشه و تمام این هفته هر صبح با نق نق و زِق زِق این تیزپرک از خواب بپرم. همین امشب باید این ماجرا تموم بشه.
-ولی کرکس امشب آخه…
-آخه بی آخه. بجنبید حلش کنید. تیزپرک فردا صبح باید توی لونه تیزبین از خستگی جنازه شده باشه و تا من بیدار نشدم بیدار نشه. تیزبین! بهت اخطار می کنم. امشب باید تمام حالش رو بگیری. اگر چیزی باقی بذاری صبح فردا من می دونم و تو.
دیگه نمی شد ساکت موند. سکوت حاکم به تاک بزرگ با شلیک خنده خفاش ها مثل بمب ترکید. تیزبین سرش رو انداخت پایین و هرچند می خندید ولی سر بلند نکرد. تیزپرک در حالی که کاملا مشخص بود حواسش به کار هاش نیست1دفعه بی اختیار پرید کرکس رو سفت بغل کرد و محکم بوسید.
-وای کرکس! ممنونم. تو خیلی خوبی! خیلی دوستت دارم خیلی خیلی خیلی.
کرکس در حالی که می خندید بلند گفت:
-واه تیزبین! بیا بگیر از اینجا ببرش این جفت دیوونهت رو. من هیچیم شبیه تو نیست و این اشتباهی رفته. خدا بهت رحم کنه به نظرم اخطار و توصیه و هرچی در مورد امشب رو باید به این می دادم نه به تو.
این دفعه شلیک خنده چنان بلند بود که تاک لرزید. تیزپرک که دیگه کنترل اعمالش رو به دست گرفته و حواسش جمع شده بود، دور کرکس می چرخید و می خندید و تیزبین هنوز سرش پایین بود و بقیه همچنان از ته دل و با خاطری آسوده بلند بلند می خندیدن.
اون شب، شب جفت شدن تیزبین و تیزپرک بود. سرمای هوا اصلا به حساب نمی اومد و تیزپرک اصلا انگار نه انگار که لازمه کمی آروم بگیره. مثل تمام حاضر ها می چرخید و پرواز های نمایشی و چرخشی می کرد و سر به سر همه می ذاشت و حسابی خوش بود بدون اینکه لازم ببینه این خوش بودن و این رضایت و شادیش رو کمی محض مصلحت هم شده پنهان نگه داره. کرکس بهش می خندید و تیزپرک همچنان شاه شیطنت جمع بود.
آخر شب، زمانی که تیزبین و تیزپرک به لونه می رفتن و همه همراهشون بودن، تکبال1لحظه خورشید رو دید که مثل برق فرود اومد، چیزی توی گوش کرکس گفت و در حالی که سعی می کرد کسی به پرواز پریشونش و وحشت نگاهش پی نبره پرید و رفت. هنوز خورشید ارتفاع نگرفته بود که کرکس بدون تاخیر و با صدای بلند داد زد:
-خوب خوب خوب، حالا ببینیم کی بیشتر از همه مرد پروازه. همه با هم بپرید بالا. هر که زود تر. هیچ کسی روی شاخه ها نباشه. پرواز پرواز پرواز، سریع سریع بپرید.
همه با سرعتی عجیب از روی شاخه ها پریدن و در1لحظه هیچ کس روی هیچ شاخه ای نموند. تکبال از توی بغل کرکس به پایین نگاه کرد. باد نمی زد ولی شاخه ها داشتن می جنبیدن. جنبشی خیلی آروم و نامحسوس که داشت هر لحظه شدید تر و واضح تر می شد. اولش کسی نفهمید ولی با شدید تر شدن جنبش شاخه ها و صدای خش خش عجیبی که ازشون در می اومد اون هم بدون اینکه باد بیاد و کسی روشون باشه، توجه ها کم کم می رفت که جلب بشه. تکبال مشکی رو دید که خودش رو به کرکس رسوند.
-چی شده کرکس؟ اون پایین روی شاخه ها اوضاع زیاد عادی به نظر نمیاد. موضوع چیه؟
-مشکی! به هیچ عنوان اجازه نده هیچ کسی فرود بیاد. هر کسی بشینه کارش تمومه.
-آخه واسه چی؟
-هیس!آروم تر. اون پایین رو ببین؟
مشکی نگاه کرد ولی هیچی ندید جز جنبشی که داشت هر لحظه بیشتر می شد.
-اون پایین شب هست و صدای خش خش که داره زیاد میشه و شاخه ها که انگار روح به جلدشون رفته. کرکس بگو چی داره میشه؟
-مشکی!اون پایین، روی تمام شاخه ها پر از عقربه. خورشید به موقع فهمید و ما درست سر وقت در آخرین لحظه بلند شدیم. زمانی که سیل عقرب ها بهمون رسیده بودن و فقط چند ثانیه تاخیر لازم داشتن که الان روی اون شاخه ها کشتارگاه خفاش ها و کلاغ ها بشه. مشکی!حالت خوبه؟ چرا می لرزی؟
-سردمه کرکس.
-احمق نشو. باورم نمیشه ترسیده باشی.
-از جون خودم نترسیدم کرکس. از تصور چیزی که میگی…کرکس!… من حالم داره بد میشه.
-مشکی!آروم باش. حالا که به خیر گذشته. چیزی نیست.
-ولی بقیه نمی دونن. اگر بخوان فرود بیان…
-فعلا کسی فرود نمیاد تا بهتون بگم. آهسته آهسته بقیه رو آماده کن. بذار ببینیم این حمله چقدر طول می کشه، تا کجا می تونن هجوم بیارن و تعدادشون چقدره. وقتی کامل به شاخه ها مسلط شدن و تمامشون به بالای شاخه ها رسیدن بهت میگم باید چیکار کنیم.
درست در آخرین لحظه مشکی فریادی از سر وحشت کشید.
-تیزبین!
کرکس از جا پرید و نگاه ترسیده مشکی رو دنبال کرد. تیزبین در حالی که تیزپرک شاد رو توی بغلش داشت در حال فرود روی لونه جدیدش بود و دیگه چیزی تا رسیدنش نمونده بود. کرکس هوار کشید.
-هی تیزبین! تو که نمی خوایی اولین بازنده امشب باشی. بیا بالا.
تیزبین با سقلمه محکم تیزپرک مثل فنر پرید بالا. کرکس با رضایت تشویقشون کرد.
-آفرین!همه بپرید. بالا، بالا، بالاتر. هر کسی امشب بیشتر وسط آسمون تاب بخوره و دیر تر خسته بشه بهش جایزه میدم. بجنبید.
صدای هورای شاد و شلوغ جمع پرنده ها انگار شب جنگل رو ترکوند. کرکس در حالی که تکبال وحشتزده رو توی بغلش فشار می داد مثل تیر1دور کامل دور تمام جمعیت چرخید و در حالی که وانمود می کرد تفریح می کنه همه رو از نظر گذروند تا مطمئن بشه کسی فرودی نیست و نبود. همه از شور چرخیدن و وعده جایزه کرکس و از عشق پرواز و عشق شادی و عشق جفت شدن تیزبین و تیزپرک و عشق اینکه دلشون می خواست هرچی بیشتر شاد باشن وسط آسمون تیره شب زمستون می چرخیدن و می چرخیدن. کسی حواسش به اون پایین نبود. هیچ کس جز کرکس، خورشید، مشکی و تکبال. تکبال از وسط هلهله های همراه های آسمونیش به پایین خیره شد. عقرب های تشنه بیابون تمام شاخه ها رو زیر پا گرفته و هر لحظه بیشتر و بیشتر می شدن. تکبال حس کرد سرش به دوار افتاده. شاخه ها می جنبیدن، خفاش ها و کلاغ ها می رقصیدن، و آسمون تاریک و تاریک و تاریک بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
دوشنبه 17 آذر 1393 ساعت 00:01
سلام. اول بگم که مشکل رو حل نکردید من یادمه.
قرار شد حلش کنید مشکل تخم تکبال رو میگم یادتون که هست؟
بعدشم سریع ادامه اش رو بنویسید من خیلی خیلی منتظرم.
امیدوارم این عقرب ها به افرا حمله نکرده باشن وگرنه چیزی از اون نصفه پرنده ها نمی مونه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آخه من با این تخم مزاحم چیکار کنم؟ هرچی کردم از بین نرفت. حالا بذارید باشه بلکه یکی این وسط زورش بهش برسه. عقرب ها خوشبختانه توجهشون به افرا نیست دوست من خیالتون راحت باشه. افرا از اون منطقه دوره و اون جوجه ها جاشون امنه. البته اگر باز ها توجهشون جلب دریچه های لونه و برق چشم های پشت دریچه ها نشه. بگذریم. به روی چشم دوست من. به محض اینکه بتونم باقیش رو می نویسم. باید اول سر در بیارم با1سیل عقرب چیکار میشه کرد تا بنویسمش.
از همینجا1راست برم1سر به خونه اینترنتی شما بزنم ببینم اونجا چه خبره.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال47

آسمون مثل تمام این روزها تیره و گرفته بود. خورشید خسته تر و سنگین تر از هر زمانی که به خاطر می آورد، تکبال رو رسوند به لونه بالای سکویا و خیلی آهسته روی همون بستر پر خوابوندش. تکبال1لحظه با وحشت بیدار شد و نالید.
-آآآه کرکس!
خورشید بی حرف نوازشش کرد تا دوباره خوابش برد. سعی نکرد چیزی بهش بگه چون نمی تونست. حس می کرد اگر صداش در بیاد جیغ می کشه. داشت از شدت ترس و حرص سکته می کرد. به محض خوابیدن مجدد تکبال خورشید پرواز کرد و رفت تا کرکس رو پیدا کنه. طول کشید ولی پیداش کرد. داشت1چیزی رو واسه چندتا از بزرگ های کلاغ ها توضیح می داد و خورشید اصلا نمی خواست و نمی تونست بفهمه اون چیز چیه. در اون لحظه به هیچ عنوان هیچ چیز براش مهم نبود. حتی خطر های تکمار.
-به جهنم تکمار. به جهنم دردسر هاش. به جهنم نقشه های خطرناکش. به جهنم جنگل. به جهنم تمام جهان.
خورشید مثل بلای آسمون به طرف کرکس پرواز کرد. پیش از اینکه بهش برسه کار کرکس با کلاغ ها تموم شد. اون ها پریدن و رفتن و کرکس پرواز کرد و به جهت مخالف رفت. ولی هنوز خیلی دور نرفته بود که خورشید رسید پشت سرش.
-اُهُ!تو!
کرکس فقط فرصت کرد برگرده ببینه کی پشت سرشه. بلافاصله برای دفاع از خودش وارد جنگی وحشی شد. خورشید بی رحم و بی توقف ضربه می زد. انگار برای کشتن، و کرکس فقط ضربه هاش رو می گرفت. خورشید وحشی از خشمی دیوانه که قیافهش رو عوض کرده بود فقط می زد. کرکس بدون اینکه بفهمه چی شده فقط دفاع می کرد و برخلاف خورشید هنوز عقلش سر جاش بود پس سعی می کرد خورشید طوریش نشه. خورشید اما تمام حرصش رو توی ضربه هاش فرود میآورد و با دیدن ناکامی خودش حرصی تر می شد. مدتی به زد و خوردی خطرناک گذشت. کرکس بلاخره خسته شد. به سرعت برق رفت بالا و لحظه ای که خورشید خواست به طرف بالا بچرخه و باز بزندش غافلگیرش کرد و گرفتش. تعادلشون رو از دست دادن و هر2روی1دسته شاخه کلفت و پیچیده سیب خوردن زمین. خورشید با تمام زورش تلاش می کرد از زیر دست کرکس در بره و باز بزندش ولی موفق نمی شد. کرکس سفت و بی حرکت روی شاخه نگهش داشت و تماشاش کرد. خورشید جیغ کشید.
-ولم کن آشغال لعنتی! کثافت! من امروز اینجا می کشمت عوضی!
کرکس بدون اینکه تلاشش واسه نگه داشتن خورشید توی صداش منعکس باشه با همون خونسردی فاتحانه و ترسناک همیشگیش گفت:
-عجب!واقعا؟
خورشید به معنای حقیقی دیوانه شده بود.
-بهت میگم ولم کن موجود آشغالی! متنفرم از همه چیزت ولم کن روانی!
-اگر ولت کنم بس می کنی؟ گفتم بس می کنی؟ تمومش می کنی یا نه؟
-نه نمی کنم. کاری نمی کنم فقط می خوام بکشمت فقط می خوام مثل1انگل مزاحم بکشمت فقط می خوام تو دیگه نباشی.
-خوب پس همینجا که هستی بمون.
-بهت میگم ولم کن تا بفرستمت جهنم لعنتی!
کرکس دیگه هیچی نگفت ولی خورشید دست بردار نبود. لحظه ای زیر دست کرکس پر و بال زد ولی فایده نداشت. کرکس1دفعه حس کرد دستش کمی درد گرفت. بعدش این درد به سرعت بیشتر شد. کرکس مهلت پیدا نکرد تعجب کنه. درد دست هاش که هنوز خورشید رو نگه داشته بود به زق زق آزار دهنده ای تبدیل شد و1دفعه،
-آآآخ آخ!
کرکس مثل برق گرفته ها خورشید رو رها کرد و چنان به شدت پرت شد عقب که از روی شاخه افتاد و چند سانتی رفت پایین و تازه بعدش تونست به خودش مسلط بشه، بپره و بیاد بالا. خورشید فرصت نکرد بزندش. کرکس دیگه خونسرد نبود.
-ماده برق برقی ایکبیری! آتیش گرفتم دیوانه. الان بهت میگم.
جنگی حقیقی شروع شد که زیاد طول نکشید. کرکس حالا دیگه ملاحظه نمی کرد. لحظه های تاریک و خطرناکی بودن. کرکس چندتا ضربه خیلی قوی زد که در نتیجه یکی از شاخه های زیر پاشون شکست و خورشید بین2تا شاخه کلفت گیر کرد. کرکس با نگاهی خون گرفته از خشم بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه با1دست به شونه خورشید گرفتار چنگ زد و دست دیگهش که هنوز سوزش داشت رو با خشم حرکتی سریع داد، پنجه براقش رو مثل شمشیر برد بالا و اگر اون چنگال تیز با اون ضربت فرود می اومد از خورشید هیچی باقی نمی موند ولی درست در لحظه آخر،
-کرکس!نه!
خورشید و کرکس مثل اینکه کسی2شاخه شون رو از برق کشیده باشه با این فریاد هشدار دهنده به خودشون اومدن و بی حرکت موندن. خورشید که واسه مردن آماده شده بود شونه های بالا رفته و جمع شدهش رو آزاد کرد. کرکس هنوز دستش روی هوا بود. مشکی مثل برق خودش رو به وسط اون2تا رسوند، دست کرکس رو آروم گرفت و پایین آورد.
-کرکس!داری چیکار می کنی؟ آروم باش.
کرکس مشکی رو کنار نزد ولی از شدت خشم نفس های بلند می کشید. مشکی آروم و تسلیبخش باهاش حرف می زد و درضمن دست های دردناکش رو مالش می داد و سعی می کرد از خورشید هرچی دور تر نگهش داره و تا حد امکان واسه احتیاط بینشون باشه. اون یکی دست کرکس هنوز به شونه های خورشید چنگ زده و بین شاخه ها نگهش داشته بود.
-کرکس! این کار خطرناکه. هیچ وقت نباید انجامش بدی. آروم باش. چیزی نیست. ولش کن. دیگه بسه. تمومش کن. طوری نیست ولش کن.
کرکس خورشید رو رها کرد. مشکی خیالش کمی راحت تر شد.
-خورشید اینجا نمون. برو.
خورشید دوباره منفجر شد.
-اینجا نمونم؟ نمی مونم. میرم جهنم البته بعد از کشتن این.
کرکس این دفعه حواسش بود. خورشید تا اومد به خودش بیاد مثل1صید کوچیک توی دست های کرکس گرفتار شد. دیوانه وار تلاش می کرد تا خودش رو خلاص کنه ولی فایده نداشت.
-بس کن دیگه. تا فردا هم اگر خودت رو به در و دیوار بزنی از دستم خلاص نمیشی. تمومش کن دیوانه بگو چه دردته؟
-هیچی فقط می خوام تو انگل کصافت دیگه روی زمین نباشی. می خوام بکشمت. می خوام بکشمت موجود نکبت می خوام بکشمت می خوام بکشمت می خوام بکشمت.
خورشید با تمام زورش سعی می کرد خلاص بشه و دوباره حمله کنه و کرکس با خشم فشارش می داد. عاقبت درد پیروز شد. خورشید حس کرد استخون هاش دارن خورد میشن.
-خورشید از پس من بر نمیایی. اگر آروم نگیری اینقدر ادامه میدم که به التماس بی افتی فهمیدی؟ دست از این مسخره بازی بر می داری درست میگی ببینم چی شده فهمیدی؟ حرکت اضافی کنی نفست رو می برم فهمیدی؟
خورشید از خشم و از درد نالید:
-آآخ!
-خفه! بی صدا، بی حرف، بی حرکت. توی سرت رفت یا توی سرت کنم؟
مشکی دخالت کرد.
-کرکس!اون خورشیده. داری لهش می کنی. آروم تر.
-مشکی باور کن من نمی دونم چی شده. این بهم پرید و الان هم فقط اینطوری آروم میشه.
-باشه ولی1خورده ملایم تر انجامش بده. خورشید! تو هم عاقل تر باش و به جای اینهمه زد و خورد بگو چی شده.
کرکس کمی فشار دستش رو کم کرد و خورشید تونست نفس بکشه. ولی چیزی از حرصش کم نشد. همونجا وسط حصار دست های سفت کرکس هوار زد:
-چی شده؟ هیچی نشده. یکی روی زمین اضافی بود ایشون لطف کردن دارن برش می دارن تا جهان سبک تر بشه.
مشکی پرسش گر به کرکس نگاه کرد. کرکس شونه هاش رو بالا انداخت. خورشید با1تلاش شدید خودش رو از دست کرکس متعجب که دیگه اصراری به نگه داشتنش نداشت خلاص کرد، رو در روش ایستاد و جیغ کشید:
-یعنی می خوایی بگی نمی دونی؟ واقعا هیچ راه بی زجر تری واسه از بین بردن تکی نداشتی؟ این مدلیش رو آزمایش نکرده بودی نه؟ می خواستی ببینی چجوری میشه نه؟ به نظرت این مدلی خیلی جالبه نه؟ عشق کردی امتحان کنی ببینی اول میمیره بعد می پاشه یا تا زنده هست اول از هم می پاشه بعد میمیره نه؟ آشغال؟ پرنده نکبت؟ مردار خوار کثافت؟
کرکس با خشمی آمیخته به حیرت تماشاش می کرد.
-خورشید!به خدا من امروز فسقلی رو اصلا ندیدم. دیشب هم، خوب، اون تب داشت و من اصلا، خورشید من واقعا2شبانه روزه که اصلا…تو داری چی میگی؟
خورشید از شدت خشم انگار حنجرهش واسه فریاد هاش کم بود. خودش رو بالا کشیده بود و با تمام توانش هوار می زد. انگار از شدت حرص نفس و صدا و حرکت و هوار و همه چیز این جسم براش کم بود. مثل این بود که هر لحظه ممکنه واقعا منفجر بشه.
-واقعا نمی دونی؟ هیولای روانی تو نمی دونی؟ ببینم تو تولدت یادته؟ پوسته های تخمی که ازش در اومدی رو دیدی؟ تا به حال1ماده کرکس دیدی؟ می دونی اندازه لعنتیش چقدره؟ مادر خودت رو یادته؟ جثهش رو یادته؟ تو تا به حال تخم کرکس دیدی؟ اندازهش رو می دونی؟ می دونی چقدر بزرگه؟ تصورش رو کردی اگر توی جسمی جاش بدی که تمامش از اندازه1دست لعنتی تو کوچیک تره چی پیش میاد؟ امتحانش واسهت خیلی با مزه بود نه؟ بعدش جسدش رو می خوری نه؟ امیدوارم توی گلوت بمونه و خفهت کنه. لعنتی! آشغال بی مصرف! لاشخوار عوضی!قاتل روانی وحشی!
کرکس مات و وحشتزده، با حیرت و وحشتی کاملا حقیقی به خورشید خیره مونده بود. خورشید جیغ می کشید و کرکس وا رفته بود.
-خورشید!من واقعا…
-خفه شو روانی! موجود بی ریخت به درد نخور کثیف! بهت نگفتم مواظب باش؟ بهت نگفتم هیچ وقت کبوتر بودنش رو فراموش نکن؟ بهت نگفتم؟ نگفتم؟ بهت نگفتم؟ بپر برو همین الان پارهش کن بمیره خلاص بشه از زجری که منتظرشه. آخه تو چی هستی لعنتی؟ واقعا حس نکردی که این دردی که به1موجود زنده میدی به امتحان کردنش نمی ارزه؟ تو نفرت انگیز نکبت!تو! تو! قاتل بی مغز روانی! به کشتن هم نمی ارزی عوضی!
کرکس هیچی نمی گفت و خورشید از شدت حرص مثل دونده های بازنده به شدت نفس نفس می زد. مشکی مات تماشا می کرد. هر2تاشون حضور مشکی رو از یاد برده بودن. کرکس به شاخه پشت سرش تکیه زد. دستش رو گذاشت روی سرش و چشم هاش رو بست.
-وااای خدای من!
خورشید دیگه نای انفجار نداشت.
-کرکس!آخه این چه کاری بود کردی؟ چرا با این؟ مگه موجود واسه ارضای حس وحشی گری تو توی دنیا کم بود؟ واقعا نمی شد از خیر این یکی می گذشتی؟ فقط همین یکی؟ به خاطر من؟
کرکس سر بلند کرد و به خورشید خیره شد. خورشید هقهق نمی کرد ولی دردش کاملا واقعی و بی نهایت سنگین بود. از اون مدل درد هایی که تماشاگرشون صد بار آرزو می کنه ای کاش اشک بشن تا شاید تحمل دیدنشون اینهمه دردناک نباشه. به کرکس خیره شده بود. شاید هم کرکس رو نمی دید. شاید به هیچ خیره شده بود. جنس نگاهش به طرز وحشتناکی تلخ بود. تلخ و ناکام. نگاهی از جنس هیچ و از سر خشم و درموندگی و نفرت. کرکس همون طور گیج و درمونده به شاخه تکیه زده بود. انگار با طلسم تاریک بسته بودنش. خورشید با لحنی از جنس همون نگاه بدون فریاد و حتی بدون خشم، خالی از هر مدل حسی گفت:
-ازت متنفرم.
و بعد برگشت که بره. لحن تاریک خورشید چنان تلخ بود که کرکس خشم اوّلیهش رو ده ها بار ترجیح می داد. ولی این هر چقدر بد بود1فایده داشت. کرکس رو از گیجی و سکون وحشتناکش پروند. پیش از اینکه خورشید بال هاش رو باز کنه و بپره کرکس از جا پرید.
-خورشید!
خورشید بی اعتنا، مثل اینکه تمام دنیا به آخر رسیده و دیگه هیچ صدایی نبود که صداش زده باشه آماده پرواز شد. کرکس پرید و شونه هاش رو چسبید. خورشید خودش رو کشید عقب.
-ولم کن.
توی صداش جز نفرتی سرد هیچی هیچی نبود. کرکس سفت شونه هاش رو چسبید. خورشید پر و بالی زد تا خلاص بشه ولی نشد. کرکس کشیدش طرف خودش. سرش رو بالا نگه داشت و به چشم های بی نهایت غمگین، سرد و نفرت زدهش خیره شد.
-خورشید!داری اشتباه می کنی. به خدا اینطوری که تصور می کنی نیست. من نمی دونستم. اصلا این رو دلم نمی خواست. من مطمئن بودم اینطوری نمیشه. من از طبیعت و قواعدش هیچی نمیدونم. خیال می کردم چون فسقلی و من تیره هامون یکی نیست این پیشآمد غیر ممکنه. مطمئن بودم که طوری نمیشه. من حتی1درصد هم احتمالش رو نمی دادم. این چیزی نیست که من بخوام. حتی1لحظه هم دلم نخواست. ببین! منو ببین! تو مطمئنی؟ شاید اشتباه کرده باشی. شاید فقط1تصور باشه. شاید… هان؟
خورشید انگار حس و حال از تموم جسمش پرواز کرد. دست از تقلا برداشت و با نگاهی سراسر درموندگی به کرکس نظر انداخت.
-اشتباهی در کار نیست. خیلی واقعیه. خیلی هم دیر فهمیدیم.
کرکس به خورشید نگاه کرد. حس کرد اگر ولش کنه می افته.
-کرکس!نجاتش بده! نذار از دست بره!.
خورشید تحملش تموم شد. کرکس بی حرف بغلش کرد. سرش رو به شونه خودش تکیه داد و محکم توی بغلش نگهش داشت. با محبتی خیلی خیلی زیاد و بسیار ناهمگون با خشم لحظه های پیشش، به سر و شونه هاش که حالا به شدت می لرزید دست کشید و پر های به هم ریخته از جنگش رو با دقت و ظرافتی بی نهایت دقیق و مهربون نوازش و مرتب کرد. مشکی محو و مات به این صحنه خیره مونده بود در حالی که نه خودش باکی از دیده شدن به وسیله اون2نفر داشت و نه اون ها خیالشون به حضور مشکی بود. درد و وحشت اون2تا رو به هم پیوند داده و با خودش می برد و مشکی هم در این آگاهی تلخ همراهشون بود.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 20:20
وای وای این جوریشو دیگه بی خیال شید. خیلی دردناکه؛ خیلی.
غیر قابل درکه؛ می دونید دارید بازم تکبال رو نابود می کنید؟
چرا شما همه اش قهرمانای داستاناتون رو یه جوری از بین می برید؟
در قسمت بد بااااید این مشکل مسالمتآمیز حل بشه. باید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
به خدا تقصیر من نیست خود این کبوتره این داستان رو درست کرده واسه خودش. جفت کرکس شد که چی بشه؟ از بس پروازخواه بود به عشق بالاتر پریدن خودش رو ترکوند. آخه اینهمه توقع باید توی ظرفیت وجودی موجودات بگنجه یا نه؟ این تکبال زیادی متوقع بود و گرفتار شد. شما باید خودش رو دعوا کنید من چه تقصیری دارم؟ تا اون باشه دیگه از این بساط ها سر زندگی خودش و داستان من در نیاره.
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 21:01
با حسین موافقم خفن. ببین اون کرکس اون خورشید اون کارای عجیب خورشید نمیدونم هرچی داری رو کن نجاتش بده اگه نفلش کنی حسابی کاردی میشم هی جدی میگم دارم تهدید میکنم زور میگم هرچی خیال میکنی ولی اینو درستش کن. هی زود باش میخوام بقیشو بخونم زود باش زود باش بجنب زود باش منتظرم میام داد و بیداد میکنم زود باش درستش کن اومدیا. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی. من نمی فهمم شما چرا اینهمه خشن تشریف میارید! دارید جمع میشید بزنیدم چرا؟ این کبوتره مگه چی داره اینهمه طرفدارشید؟ الان من احساس حسادت و از این چیز ها کردم. اصلا به من چه تقصیر خودش بود. آخه کبوتر رو چه به لونه کرکس؟ باشد تا عبرتی شود برای دیگر کفتران.
من در برم تا جناب یکی خفهم نکرده.
ایام به کااام فرار.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال46

روزهای سختی بود. هم برای خفاش ها، هم برای خسته های زمستون، هم برای تکبال.
کرکس به صراحت گفته بود که دیگه نمی خواد جفتش به اون افرا و به هیچ افرایی بره. دلیلش هم طبق معمول فقط دلش بود.
-برای اینکه دلم نمی خواد. دیگه تمومش کن.
و تکبال تحملش تموم شد و نتونست تمومش کنه. به شدت معترض و به شدت مجازات شد. خورشید و مشکی درستش کردن وگرنه این حکم هم مثل باقی حکم های کرکس اجرا می شد و افرا بی افرا. مشکی کرکس رو قانع کرده بود که این کار رو باید یواش یواش کنه که مشکلی پیش نیاد و فعلا بهتره کمی ندید بگیره و تکبال گناه داره و به خاطر تنبیهی که شده باید دلش به دست بیاد و در نتیجه باید بتونه به افرا بره و اون رفیقش رو ببینه و…مشکی به کرکس نگفت این تلاش رو به اصرار خورشید کرده و کرکس هم چنان گرفتار بود که ترجیح داد دنبال سر نخ نباشه. مارها این روزها معلوم نبود برای چی و به منظور اجرای چه نقشه ای جنب و جوش عجیبی درست زیر پوست جنگل راه انداخته بودن و عقرب ها و موش ها و شاهین ها رو همه جا می شد دید. کرکس به شدت درگیر فهمیدن بود و نمی فهمید و به شدت از این ناکامی عصبانی بود و به شدت می خواست که بفهمه و به هیچ طریقی نمی فهمید. در نتیجه همه این ها، گرفتاری های مارها که کرکس ترجیح می داد تکبال ازشون هرچی بیشتر دور بمونه و اصرار و دلیل آوردن های محتاط و شجاعانه مشکی، تکبال بعد از2روز حبس تونست به افرا بره در حالی که نمی دونست درگیری بعدی سر این ماجرا کی خواهد بود.
-آهای تکبال اومد.
-چه عجب!دیگه داشتم خیال می کردم نمیاد.
-تو هم که هر دفعه این دیر می کنه میگی داشتی خیال می کردی دیگه نمیاد.
-راست میگه کشتی خودت رو با این خیالاتت.
-چرا دیر کرده بود؟
-بسه دیگه می تونید2دقیقه صبر کنید وقتی رسید از خودش بپرسید.
-آخه فاخته هر دفعه می پرسیم جواب درست درمون نمیده.
-راست میگه میشه تو بپرسی؟ آخه بهت جواب های خوب میده.
-پرپری کوچولو! به من هم چیزی نمیگه.
-من کوچولو نیستم تو هم دروغ میگی.
فاخته فقط بزرگوارانه خندید و هیچی نگفت. بقیه همون طور مشغول سر و صدا بودن.
-البته که به من جواب میده و البته که من بهت نمیگم بچه. امتیاز شنیدن هذیون های ایشون تا زمانی که من اینجا گیرم فقط مال خودمه. من خیلی زودتر از همه شما از این جهنم پرواز می کنم و اون وقت بهت قول میدم که تمام ایشون و قصه های مضحک ایشون تماما در اختیار شماست. هر طور دلتون خواست بین خودتون قسمتش کنید. مطمئن باش بچه پرنده که راست میگم. چرا نمی جنبه زودتر برسه؟ اه ببین! به جای حرکت کردن جون می کنه!
زمزمه های ذهن فاخته رو کسی نشنید. تکبال نزدیک افرا بود و از همون فاصله به شلوغی های جوجه ها جواب می داد.
-برید داخل الان بهتون می رسم.
-تکبال مواظب باش اون شاخه ای که می خوایی بپری بالاش زیادی خشکه.
-راست میگه شاخه بعدیش هم کجه. نیفتی؟
-نترسید جوجه ها چیزیم نمیشه ولی شما ها از این جلو تر نیایید. فاخته! چیکار می کنی گفتم همونجا بمون!
فاخته بی اعتنا به تکبال و به بقیه هرچند سخت و نزدیک شاخه ها، ولی پرواز کرد و بهش رسید. دستش رو گرفت و خندید.
-گفتی که گفتی. سلام. معلومه کجایی؟ دلم تنگ شده بود برات.
-دل تو؟ واسه من؟!
-آره خوب. دلم تنگ شده بود. خیلی هم زیاد.
فاخته به قیافه ناخوانای تکبال لبخند زد.
-بله که دلم تنگ شده بود واسهت. به جان کرکس جانت. خوب شد بلاخره اومدی! دیگه حوصلهم داشت خیلی زیاد سر می رفت.
این ها به زبون فاخته نیومد و نه تکبال و نه هیچ کس دیگه ای نشنیدنشون. برای تکبال فقط اون لبخند بود که حقیقت داشت و دستی که دستش رو گرفته بود و صدایی که می گفت:
-باز هم دیر باوریِ مزخرفِ تو تکی. من دلم واسه تو، دیر باور بدبین بی معرفت عوضی تنگ شده بود تو هم باید باور کنی. اصلا جرات می کنی جز این خیال کنی؟ دیوونه داشتم می ترکیدم از غیبتت.
تکبال1دفعه احساس کرد سبک شد. مثل باد بهاری که تا حالا تجربهش نکرده بود. اونقدر سبک که به نظرش اومد اگر دست فاخته رو ول کنه بی اختیار میره خال آسمون.
-چیکار می کنی دستم له شد بابا نمی افتم.
تکبال1دفعه به خودش اومد و فشار دستش رو کم کرد. فاخته نگاهش کرد و لبخندی زد که تکبال معنیش رو نفهمید. چه فرقی براش می کرد؟ فاخته دلش برای تکبال تنگ شده بود. این نهایت چیزی بود که فهمید و چنان شادش کرد که به نظرش می تونست1طنه با گرمای وجودش با تمام زمستون طرف بشه و ازش ببره.
-ببینم تکی حالت خوبه؟
-از این بهتر نمیشم.
-ولی به نظرم این وسط1گیری داری. البته خودت که ظاهرا بد نیستی ولی به نظرم1مشکلی توی جسمت هست. چی شده؟
-چیزی نیست.
-چطور نیست؟ من دارم می بینم. تو1مشکلی داری. مدل پریدنت، مدل راه رفتنت، مدل ثابت ایستادنت. چی شده تکی؟
-چیزی نیست.
ولی بود. چیزی بود و تکبال نمی دونست چیه. تا امروز خیال می کرد خیاله ولی هرچی پیش تر می رفت، بیشتر می فهمید که واقعا چیزی هست. امیدوار بود که همچنان خیال بودنش پا بر جا بمونه ولی اگر فاخته هم می دید پس خیال نبود. 1چیزی بود که تکبال نمی دونست چیه فقط می دونست که هست. چیزی که سنگینش کرده بود و انگار داشت دل و اندرونش رو فشار می داد و انگار هر روز بزرگ تر و بزرگ تر و فشارش بیشتر و بیشتر می شد. حس می کرد چیزی به سفتی1سنگ توی وجودش در حال رشد کردنه. گاهی می ترسید، گاهی حیرت می کرد، گاهی به خودش نهیب می زد که زده به سرش، گاهی هم مطمئن می شد که باید عاقل باشه و به1کسی بگه هرچند اگر تمام این ها1تصور باطل باشه و آخرش به تمسخر و خنده ختم بشه ولی به اطمینان بعدش می ارزه. ولی… الان زمان این چیز ها نبود. الان لحظه ها بهشت بودن. تکبال روی افرا بود. بین جوجه های افرایی. پیش فاخته. فاخته عزیزش. دستش توی دست فاخته بود. دل فاخته براش تنگ شده بود. تکبال اون لحظه حس می کرد که هیچ چیز دیگه ای نیست که بخواد.
-نگفتی این2روز کجا مونده بودی.
-توی لونه بالای سکویا.
-چی شده بود که نیومدی؟
-هیچی فقط، نمی شد که بیام.
-اه بیچارهم کردی خوب چرا نمی شد؟
-اجازه نداشتم.
-چی؟ آخه برای چی؟
-برای اینکه، نمی دونم. دلش نمی خواست. عصبانی بود از دستم.
-مگه چیکار کردی؟ باز سر به سرش گذاشتی؟ بهت نگفتم به جفت نر اینهمه گیر نده؟
-من گیر نمیدم فاخته. اون خودش گیره.
-آخه گیر چیچیه؟ حرف حسابش چیه؟
-اون حساب سرش نمیشه.
-دقیقا چی می خواد؟
-می خواد من دیگه این طرف ها پیدام نشه. نمی خواد دیگه افرایی باشم. میگه نمی خوام بری. چون دلم نمی خواد.
-یعنی دلیلش فقط دلشه؟
-آره اینطور میگه. من که بهت میگم اون خودش گیره.
-آخه برای چی؟ گیر چی؟
-گیر من و اینجا و…
-دیگه چی؟
-دیگه، نمی دونم.
-ببین تکی خسته شدم از بس هر دفعه کلی دور افکارت چرخوندیم تا1کلمه درست و حسابی بهم گفتی. یا حرف بزن یا بگو برم گم شم.
تکبال دست دور شونه های فاخته حلقه کرد و خندید. فاخته خواست بزندش عقب که1دفعه،
-آهای شما2تا! مواظب باشید!
دیر شده بود. شاخه با وزش بادی که زیاد هم تند نبود تاب برداشت و تکبال و فاخته در1لحظه وسط زمین و آسمون در حال سقوط بودن. تکبال به سرعت برق پرید و نزدیک ترین شاخه ای که داشتن از کنارش پرت می شدن رو چسبید و فاخته هم همراهش بود. تکبال با1بال تقریبا به شاخه آویزون شد و فاخته رو کشید طرف شاخه و در بین جیغ های وحشت جوجه ها که داشت آسمون رو می شکافت هر2از خطر جستن. در آخرین لحظه تکبال تعادلش رو از دست داد و محکم خورد به تنه کلفت شاخه ای که چند قدم اون طرف تر بود. ضربه قوی بود ولی نه اندازه دردی که توی تمام وجودش پیچید. حس کرد پهلو هاش آتیش گرفت و تمام جونش از شدت درد سوخت. انگار1سنگ سفت توی وجودش بود که انعطاف رو از جسمش گرفته و تحمل این ضربه رو واسهش چندین برابر مشکل تر کرده بود.
-تکی! چی شد؟ اینهمه محکم نخوردی به شاخه. چته؟ تکی؟ تکی حرف بزن چی شدی؟
تکبال حس کرد گیج شده. به زحمت نفس بریده ای کشید بلکه درد آروم بشه ولی نشد.
-تکی!کجاته؟ آخه چی شد؟
تکبال بی اختیار از شدت درد و حیرت به شاخه تکیه داد و اون قدر زور زد تا نفسش بالا اومد.
-تکی! تکی مسخره بازی رو تموم کن دیگه حرف بزن. تکی!
-بله. بله فاخته من طوریم نیست. فقط1خورده دردم اومد. الان خوبم.
-یعنی به شاخه خوردنت اینقدر درد داشت؟
-نمی فهمم. نباید داشته باشه ولی داشت.
-این چیه؟ وای تکی زخمی شدی. واسه این شاخهه نیست به خاطر سقوط قبلش باید باشه.
-اون که اصلا به حساب نمیاد ولش کن.
-به خدا تو هیچی مغز توی سرت نیست. آخه چرا وسط زمین و هوا قهرمان بازیت گرفته بود؟
-یعنی میگی تماشا می کردم که تو بی افتی؟
-تکی!دیوونه مگه یادت رفته من می تونم1کمی پرواز کنم؟ ممکن بود بی افتی بمیری.
تکبال انگار نمی شنید.
-فاخته!ببینم چیزی نشدی؟ حالت خوبه؟ هیچ کجات طوریش نشد؟
-اه بس کن من هیچیم نیست ولی این خون، تکی! از زیر بالت داره خون میاد.
-ولش کن چیزی نیست.
-ولی چیزی هست تکی! این قطره خون نیست. این1خط باریک قرمزه که همینطور امتداد داره. تکی تو زخمی شدی و زخمت هم1خراش نیست.
-هیس! محض رضای خدا فاخته هیچی نگو این وروجک ها رسیدن. من واقعا چیزیم نیست این فقط1زخم کمی بیشتر از1خراش معمولیه. الان درستش می کنم.
-تو جدی عقل نداری تکی. ممکنه خطرناک باشه.
-تکبال!امروز هم میشه بپریم؟
پرپری با جیر جیر شادش به بحث خاتمه داد.
-پرپری کوچولو! چجوری اومدی این طرف؟ آره اگر بارون نیاد می پریم.
-آخجووون!
صدای هوار همه جوجه ها از خوشی رفت آسمون. اتفاق چند لحظه پیش دیگه فراموش شد. تکبال به سرعت رفت داخل لونه و خونریزی رو با1برگ افرا متوقف کرد و چند لحظه بعد انگار هیچ اتفاقی و هیچ سقوطی و هیچ زخمی نبود. ولی بود. دردی عجیب و ناشناس همراه با سنگینی آزار دهنده ای که هر روز داشت بیشتر می شد همچنان بود و با گذشت زمان که1نواخت و بیخیال می گذشت، دیگه هیچ طوری نمی شد خیال فرضش کرد.
-ببینم بچه تو مشکلی داری؟
-خورشید!میشه1خورده خستگی در کنیم؟
-تو که هنوز…چی شده تکی؟
-هیچی فقط خسته شدم.
-تو بیشتر از خسته ای. این روزها سنگین می پری. امروز هم که به سنگینی1قطعه سنگی. فرود نداشتی همهش سقوط بود. تو چیزیته؟
-من، نه فقط حس می کنم مثل همون1قطعه سنگی که گفتی سفت و سنگین شدم. دارم سنگین تر و سفت تر هم میشم. انگار هر روز داره بیشتر میشه. به نظرم میاد1سنگ سفتی می خواد جسمم رو مثل1برگ نازک بپاشه بیاد بیرون از بس که…خورشید! چی شده چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ من چیز ترسناکی گفتم؟
خورشید اصلا سعی نکرد برق خشم و تیرگی وحشتی حقیقی که به وضوح از نگاهش ساطع بود رو بپوشونه چون اصلا قادر به این کار نبود. از پشت پرده خشم و وحشتی بی مهار به تکبال خیره مونده و انگار توان حرکت رو1دفعه ازش گرفته بودن.
-خورشید!خورشید مگه من چی گفتم؟ خورشید! معذرت می خوام ببخشید. خورشید!
خورشید بی تسلط حرکتی کرد.
-معذرت می خوایی؟ برای چی؟ معذرت نخواه تکی.
-خورشید1دفعه چی شد؟
-هیچی. هیچی نشد. من فقط1خورده نگرانت شدم. درست گفتی تو خسته ای. این روزها فشار زیاد دیدی. بهت سخت گرفتم. بیا از اینجا بریم. به نظرم باید خستگی در کنی ولی نه اینجا. میریم بالای سکویا. توی لونه استراحت کن.
تکبال خوشحال شد چون واقعا احساس بیماری و سنگینی می کرد. حوصله نداشت دقیق بشه تا بفهمه خورشید چش شد. این اواخر حالش اصلا خوب نبود و دیگه حوصله پرداختن به هیچ کسی و هیچ چیزی رو نداشت. سختگیری های کرکس و حال عجیب خودش و حقیقت جنایت های مارها و کلا زندگی، انگار تمام حوصلهش رو تا قطره آخر کشیده بودن. تکبال چشم هاش رو بست و توی بغل خورشید آروم گرفت و اجازه داد خورشید بلندش کنه و ببردش. در حال پرواز به طرف سکویا، تکبال خوابش برد. خورشید یکی2بار صداش زد ولی تکبال بیدار نشد. خورشید متحیر نگاهش کرد.
-همین چند لحظه پیش روی شاخه داشت باهام حرف می زد. بهش نمی اومد خوابش بیاد. اینهمه کرختی از چی می تونه باشه؟!
خورشید لحظه ای مکث کرد و وسط زمین و آسمون بی حرکت موند. تکبال چشم باز نکرد. خورشید به وزنی که توی بغلش بود دقیق شد. درست بود. سنگین تر شده بود. به تکبال خیره شد. خواب بود. خورشید خیلی آروم روی شاخه صنوبر نشست و خودش و تکبال رو از دید ها پنهان کرد. بعد آروم به پر و بال تکبال دست کشید. تکبال خواب بود. خورشید خیلی آهسته پهلو هاش رو لمس کرد. از بالا به پایین. از پایین به بالا. تکبال هنوز خواب بود. خورشید آهسته، خیلی آهسته دستش رو به پایین جسم کبوتر برد و آروم و تقریبا نامحسوس فشار داد. دستش به شدت می لرزید و ضربان قلب خودش رو حس می کرد.
-کاش اشتباه باشه! کاش اشتباه باشه! خدا اشتباه باشه اشتباه باشه! …
جسم تکبال مخصوصا در بخش پایینی بیشتر از حد طبیعیش سفت و داغ بود. خورشید فشار دستش رو کمی بیشتر کرد. تکبال1دفعه با ناله ای از سر درد از جا پرید.
-آآآخ کرکس! نه تو رو خدا نه.
خورشید به سرعت شروع کرد به نوازش پر هاش.
-تکی!چیزی نیست. کرکس اینجا نیست. اذیتت نمی کنه. بخواب من خورشیدم. طوری نیست بخواب. …
تکبال1لحظه آگاه شد ولی فقط همون اندازه که بفهمه اون دست ها مال کرکس نیستن. نفس آروم و عمیقی کشید و دوباره به خواب رفت. خورشید1بار دیگه دقیق معاینهش کرد و در آخر با احتیاط و دقت بیشتری به اون بخش داغ و سفت فشار آورد. اشتباهی در کار نبود. خورشید مثل کسی که1دفعه به منظره عجیب و ترسناکی رسیده و غافلگیر شده باشه با آمیزه ای از درد، حرص و ترس به تکبال خیره موند. چنان می لرزید که احتمال می رفت سقوط کنه.
-کرکس!وااای کرکس! آآآخخخ!
خورشید با یقینی تلخ، تکبال غرق در خواب رو توی بغلش فشار داد و لرزید. بله هیچ اشتباهی در کار نبود. جسمی سفت و غیر قابل انکار زیر دست خورشید احساس می شد. جسمی سخت، گرم، بی انعطاف.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 20:12
سلام. خیلی عجیبه! نمی تونم حدس بزنم چی زیر بال تکباله؟
پیش به سوی قسمت بعدی.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به احتمال قریب به یقین الان دیگه می دونید اون زیر چی بود. پس هیچی نمیگم جز اینکه:
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال45

روز های کوتاه، تاریک و سرد زمستون انگار می خواستن تا آخر دنیا پشت سر هم توی سف تاریکشون ادامه پیدا کنن. با اینهمه گرفتاری ها چنان فشرده بود که کسی تقریبا یادش نمی موند منتظر بهار باشه و اگر هم یادش می موند، توی دلش گاهی انتظارکی پر می کشید و دیگه هیچ. همه گرفتار بودن. گرفتار خودشون و گرفتار اطرافشون. فاخته و بقیه حسابی درگیر پریدن هاشون بودن. خفاش ها و کلاغ ها درگیر1000چیز بزرگ و کوچیک از جمله جفت شدن قریب الوقوع تیزبین و تیزپرک و شیطنت های شبانه و سرکشی یواشکی به اوضاع اطراف و تلاش برای سر در آوردن از محتوای گفتار اون موش در اون شب ترسناک و دفع حیله های خطرناک مارها و… خورشید درگیر تکبال و خودش و خیلی چیز های دیگه که کسی نمی دونست چی بودن. کرکس درگیر کامجویی هاش به هر طریقی که دلش می خواست و واسهش شدنی بود از همه چیز اطرافش و درضمن رسیدگی به حساب تکمار و دار و دستهش که الحق خوب انجامش می داد. تکبال هم گرفتار یاد گرفتن بود. تجربه های این زمانش رو هیچ نمی پسندید. چقدر زندگی امروزش با تصور های دیروزش فرق داشت! واقعیت ها گاهی چقدر می تونستن تاریک باشن! تاریک تر از بینش های رنگارنگ بیننده هاشون! تکبال حالا داشت کم کم این ها رو می فهمید و هرچند موافق نبود ولی باید باور می کرد که واقعیت ها واقعیت هستن و کاریشون نمیشه کرد جز اینکه بپذیریم.
-مشکی!میشه1لحظه توقف کنیم؟
-چی شده فسقلی؟ مگه نمی خوایی زودتر به افرا برسی؟ دیرت نمیشه؟
-نه نمیشه هنوز زمان هست. بیا1کوچولو بشینیم.
مشکی جستجوگر و کمی نگران نگاهش کرد.
-حالت خوبه فسقلی؟
-بله خوبم.
ولی ظاهر امر خیلی این حرفش رو تعیید نمی کرد. تکبال به وضوح1مشکلی داشت. مشکلش هم به حدی بود که سوار موندن روی شونه مشکی رو واسهش سخت کنه. مشکی نگاهش کرد. تکبال سعی کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که همین طوری تفریحی هوای فرود کرده ولی اصلا لازم نبود مشکی دقیق بشه که بفهمه لبخند تکبال راست نیست. تکبال درد داشت. آشکارا از شدت درد بر افروخته بود و نفس های کمی تند می زد و هرچند سعی می کرد ضربان نفس هاش رو کنترل کنه ولی چند لحظه بعد که مشکی دست روی شونهش گذاشت دیگه نتونست به حفظ این آرامش نمایشی ادامه بده.
-تو1چیزیت هست فسقلی. فقط امروز نیست. از1مدتی پیش1چیزیت شده. چته؟
-هیچی. هیچیم نیست.
-فسقلی!تو بفهمی نفهمی توی همی. پکر شدی البته نامحسوس. شاید هم بزرگ تر و پخته تر شدی. ولی این به کنار. این چند روز اخیر1طوری هستی. الان هم که اصلا جای بحث نداره. انگار مریضی. جاییت درد می کنه؟
-نه.
بغض صداش و نفس های هنوز تندش می گفت که راست نمیگه. برای مشکی فهمیدنش اصلا سخت نبود.
-به مشکی نمیگی؟ تو اصلا خوب نیستی فسقلی. یکی از بال هات رو انگار1چیزی اندازه1تخم کبوتر زیرش گرفتی از بس ورم کرده. به من بگو چه بلایی سرت اومده؟
-چیزی نیست درست میشه.
-با کرکس هم همین اندازه خودی هستی؟ کرکس در مورد ورم بالت نپرسید؟
-نه. خودش می دونه.
-می دونه؟ فسقلی جریان چیه؟ کرکس کاریت کرده؟
تکبال سعی کرد باز هم بخنده ولی اشک دیگه منتظر اجازهش نشد.
-فسقلی!چی شده؟ کرکس چیکارت کرده؟ حرف بزن!.
مشکی خیلی آروم به طوری که به بال دردناکش فشار نیاد دست روی شونهش گذاشت ولی ظاهرا همین هم برای شونه های تکبال زیاد بود چون آخ ضعیفی گفت و خودش رو بی اختیار کشید عقب. مشکی دلواپس نگاهش کرد.
-فسقلی یا خودت حرف می زنی یا همین الان میریم من از خود کرکس می پرسم.
-نه. تو رو خدا.
-پس خودت بگو.
-من، آخه، گفته به کسی نگم.
-کرکس گفته؟
تکبال نگاه خیسش رو انداخت پایین. مشکی با احتیاط دستی به سرش کشید.
-من که کسی نیستم. من مشکی هستم. تمام چیز هایی که کرکس به هیچ کسی نمیگه رو من می دونم. یعنی خودش بهم میگه. این رو هم به من میگه. پس بگو.
-آخه، گفت نگم. وگرنه،
-فسقلی!تهدید کرکس در مورد من نبوده. بگو چی شده.
تکبال هیچ تعجب نکرد از اینکه مشکی در مورد تهدید کرکس می دونست و خیلی هم به نظرش عادی بوده.
-کرکس کتکم زد.
-کتکت زد؟ آخه واسه چی؟
مشکی هیچ تعجب نکرده بود و تکبال دیگه حیرت نمی کرد از حال و هوای مشکی و بقیه دسته کرکس که بلا هایی که کرکس سر مملوکاتش میآورد براشون کاملا عادی بود.
-فسقلی!این اشک هات رو1کاریش کن دیگه. بگو ببینم سر چی زدت؟ بالت با ضربه های کرکس اینطوری شد؟
تکبال سکوت کرد. گریهش صدا نداشت. فقط اشک بود. ظاهرا دلش خیلی هم پر بود. مشکی نمی دونست این اشک ها از کی منتظر بودن که ببارن. شاید از همون شب اول جفت شدن تکبال و کرکس.
-فسقلی بهم بگو ببینم چی شد؟
-کرکس مجازاتم کرد.
-مجازات سر چی؟
-سر افرا و…
-دیگه سر چی؟ بذار خودم بگم. اون جوجه افراییه فاخته درسته؟
تکبال با تاثری کدر فقط نگاهش کرد.
-می خوایی برام بگی دقیقا چی شد؟
تکبال با خستگی بال دردناکش رو به زحمت کمی جا به جا کرد و همراه آه فرو خورده ای از سر درد آروم زمزمه کرد:
-نه.
مشکی صبور و مهربون گفت:
-پس بذار خودم بگم اگر درست بود تو تأیید کن.
تکبال به نشان رضایت سکوت کرد. مشکی با همون لحن آروم سکوت رو شکست.
-اون به فاخته عزیز تو1چیزی گفت که تو موافقش نبودی. تو هم معترض شدی و کرکس اصرار کرد و تو هم اصرار کردی و این وسط تو اعتراضت فراتر از انتظار کرکس شد و عقبنشینی هم نکردی و خلاصه توی روی اون در اومدی و کرکس هم حرصی شد و نتیجهش شد ورم بال تو. درست گفتم؟
تکبال با لبخندی غمگین تأیید کرد. مشکی خندید.
-از دست تو فسقلی!
تکبال با اینکه واقعا هیچ حال و توانی درش دیده نمی شد با خستگی از جا پرید.
-چرا از دست من؟ مشکی! این درست نیست. اون واقعا مجاز نیست هرچی دلش می خواد به هرکی دلش می خواد بپرونه و انتظار داشته باشه من تأییدش کنم یا هیچی نگم. آخرش هم مثل سگ در جهنم چوبم بزنه و زخمی بشم و اون وقت تو به جای اینکه تقبیحش کنی مثل آب خوردن میگی از دست تو فسقلی!
مشکی با محبت نگاهش کرد ولی تکبال نه عصبانی که حال خشم گرفتن نداشت، ولی دلگیر از مشکی و از خفاش ها و از خودش و از کرکس و از همه چیز این دفعه درست و حسابی زد زیر گریه. مشکی چند لحظه صبر کرد تا تکبال آروم تر بشه ولی نشد. سرش رو کرد توی پر هاش و هقهقی که دیشب کرکس اجازه نداده بود در بیاد رو آزاد کرد. اینجا دیگه کرکس نبود که بگه صدات رو ببر. هرچند نه دیشب و نه الان صداش بلند نبود ولی…
-فسقلی!بسه دیگه. گریه نکن. خواهش می کنم. فسقلی! ببینمت! تو رو خدا بس کن. اصلا دلم نمی خواد اینطوری گریه کنی.
مشکی بغلش کرد و در حالی که مواظب بود بال دردناکش رو فشار نده پر های خیس از اشکش رو پاک کرد ولی بی فایده بود. تکبال انگار واسه همچین زمانی1عالمه اشک ذخیره کرده بود تا دور از فرمان توقف کرکس بباره. دلش خیلی گرفته بود و مشکی این رو می دید.
-فسقلی!گوش بده! باور کن کرکس خیلی خاطر خواهته. من خیلی زمانه که همراهشم. اینقدر زیاد که خیلی ها زمانش رو یادشون نیست. از وقتی یادمه کرکس بالای سرم بود و اگر نبود وای! من نمی دونم کرکس چقدر و چی ها از خودش واسهت گفته ولی تمام گفته هاش و نگفته هاش رو من شاهدش بودم. پنهان کردنش فایده نداره چون دیدم و شنیدم که به خودت هم گفته. کرکس پیش از این با خیلی ها پریده. خیلی زیاد بودن. خیلی ها خودشون خواهانش می شدن و کرکس چند وقتی باهاشون می پرید. خیلی هاشون عجیب شیرین بودن فسقلی. ولی باور کن من هیچ وقت ندیدم کرکس یکی رو اینطوری بخواد. تو واقعا براش می ارزی. ولی خوب کرکسه دیگه. بعضی چیز هاش خیلی کبوتری نیست. ببین تو الان دیگه جفتشی. باید1چیز هایی رو بدونی و مواظب باشی. کرکس این جوجه فاختهت رو دوست نداره. می دونی واسه چی؟ چون رفته توی دل تو جا شده و درنمیاد. اون اینقدر می خوادت که تحمل نمی کنه تو کسی رو جز خودش بخوایی. فقط کافیه سخت نگیری بذاری مطمئن بشه که تو این جوجه رو خیالت نیست. اصلا چه دلیلی داشت دیشب در مقابلش وایستی؟ خوب چندتا بالا و پایین می پروند و تموم می شد دیگه. اگر اینطور زمان ها تو از طرف دفاع نکنی کرکس هم سر به سرت نمی ذاره.
تکبال با همون کدورت توی بغل مشکی بریده بریده وسط هقهق معترض شد.
-اصلا اینطوری نیست. من که شاخه سکویا نیستم. این چه مدل خاطر خواهیه؟ محبت من به بقیه چه محدودیتی واسهش درست می کنه که همچین بینش مسخره ای داره؟ جای اون که توی دل من تنگ نشده. این خیلی مسخره هست و تو هم طرفداریش رو می کنی.
مشکی دستی به سر تکبال عصبانی کشید و خندید.
-ببین فسقلی! عشق این چیز ها رو نمی فهمه. کرکس ذاتا خودخواهه. حالا توی عشق این خودخواهی بیشتره. اون موجود رو هم حالا اگر دلت می خواد بخواه ولی…کرکس جفتته فسقلی. نمیشه که سر1جوجه فاخته به هم بپرید. تو هم بیخیال شو. ببین چی شد؟ ارزشش رو نداره. باید حواست به زندگیت باشه نه به این عشق های بی سر و ته.
-مشکی!آخه تو هیچی نمی دونی. گیر فقط فاخته نیستش که. گیر همه چیزه. این زده به سرش. من اجازه ندارم با هیچ کدوم از شما ها حتی طرف صحبت باشم تا زمانی که خودش نخواد. زمان هایی که نیستش توی لونه زندانیم می کنه و تهدیدم می کنه که جواب هیچ صدایی رو ندم. اگر هم خیلی لازم ببینه فرمان میده جز تو مجاز نیستم با کسی حرف بزنم. مشکی!حتی حرف زدن! مشکی! این افتضاحه.
مشکی با خونسردی و ملاحظه بال دردناک تکبال رو نوازش کرد.
-فقط همین؟ خوب اینکه چیزی نیست. اگر دلش نمی خواد در غیبتش با کسی حرف بزنی نزن.
تکبال چنان حیرت کرد که بی اختیار خودش رو کشید عقب تا سر بالا کنه و مشکی رو ببینه. مثل اینکه می خواست واسه اولین بار ببینه که با کی طرفه.
-مشکی!
-ببین فسقلی کرکس جفتته. جفت تو. تو باید این رو به خاطر بسپاری و یادت بمونه که دیگه1پرنده کوچولوی تک نیستی. حالا دیگه وظایفی داری که باید بهشون عمل کنی. جلب رضایت جفتت هم یکی از اون بزرگ هاشه. حالا چون جفت تو باهات همگون نیست این کار ممکنه1خورده واسهت سخت باشه ولی غیر ممکن نیست. پس به جای چپ و راست زدن سعی کن انجامش بدی و نه خودت رو اذیت کنی نه جفتت رو.
-ولی مشکی این واقعا…
-دهه!دیگه ولی نداره. بیخیال دیگه. دلواپس نباش. کرکس امشب درست میشه. تو هم1خورده عاقل تر بشو و دست از سرکشی بردار تا دیگه از این بلا ها سرت نیاد.
تکبال دیگه هیچی نگفت. مونده بود چی بگه. سرکشی. تمام راه با خودش فکر می کرد بلکه بفهمه کی و کجا سرکشی کرده که باید ازش دست برداره ولی به جایی نرسید. چنان فکرش مشغول خودش و دردش و پیدا کردن سرکشی های نکردهش بود که نفهمید مشکی مستقیم به افرا نرفت. راهش رو کج کرد و از میانبری که تکبال تا اون زمان نمی شناخت رفت تا رسید به منطقه وسیعی پر از درخت های هلو.
-اینجا کجاست مشکی؟ چرا اومدیم اینجا؟
مشکی هیچی نگفت و در عوض صاف روی1شاخه بلند ایستاد و سوتی که تکبال می دونست مخصوص احضاره کشید. خورشید بلافاصله مشخص نشد از کجا بیرون اومد.
-شما2تا اینجا چیکار می کنید؟ تکی مگه تو امشب افرایی نیستی؟
-خورشید!تو چرا اینجایی؟
-من الان باید اینجا باشم. کرکس نفهمیدم از کجا فهمید اینجا امشب محل تجمع1دسته بزرگ عقربه برای طرح1نقشه جفنگ و فرستادم اینجا تا مواظب باشم. ولی شما2تا. تکی تو باید امشب افرایی می شدی مشکی هم الان نوبت گشتش توی منطقه کاجه البته بعد از بردن تو. چی شده که اینجایید؟
مشکی سکوتش رو شکست و تکبال حتی توی اون حالت داقونش هم می دید که این کار واسه مشکی چقدر سخت بود. تکبال با خودش فکر کرد اگر1روز از عمرش باقی مونده باشه هم باید از این حال و هوای عجیب بین خورشید و مشکی سر در بیاره.
-فسقلی1گیری داره گفتم بیارمش اینجا تا تو ببینیش. به نظرم لازمه.
-گیر؟ چه گیری؟ چی شده مشکی؟
مشکی بی اختیار1قدم رفت عقب. انگار می ترسید تیزی نگاه خورشید مثل1شمشیر تیز نابودش کنه.
-مشکی!گفتم چی شده؟
-خوب، هیچی. یعنی فسقلی1خورده درد،
مشکی انگار نفسش تموم شد و1دفعه برید. خورشید1لحظه نگاهی بسیار خشن بهش کرد ولی با دیدن حال و هواش1دفعه سختی نگاه و چهرهش کنار رفت و جاش رو به حالتی شبیه ملایمتی محتاط داد. خورشید هم از این همکلامی شاید حال درستی نداشت ولی هوای مشکی واقعا پریشون بود.
-بسیار خوب. تو به جای من1چرخی بزن تا ببینم چی شده. مواظب هم باش که دیده نشی.
مشکی بی حرف مثل فنر پرید و رفت و کاملا مشخص بود که هیچی جز این رفتن نمی خواست. خورشید نظری به تکبال انداخت و فورا همه چیز رو فهمید.
-درد داری؟ بالته؟
تکبال سکوت کرد. خورشید آروم بال زخمیش رو بلند کرد که در نتیجه ناله تکبال رفت هوا. خورشید کشید عقب و نگاهش کرد. تکبال از درد می لرزید و بدون اینکه گریه کنه از چشم هاش اشک می اومد.
-تکی!برای چی اینطور شد؟
تکبال هیچی نگفت. خورشید زیاد منتظر نشد.
-کرکس؟
تکبال سکوت کرد. خورشید از شدت خشم لرزید ولی حرفی نزد.
-چیزی نیست بالت ضرب دیده. درست میشی ولی اینطوری نمیشه. بیا.
چند لحظه بعد، لا به لای شاخه های پیچیده چندتا درخت نزدیک به هم، تکبال در حالی که به شدت می لرزید با بالی که دیگه کج نگرفته بودش توی بغل خورشید نالهش رو قورت می داد ولی موفق نبود.
-تموم شد. فقط باید1خورده مدارا کنی تا درست بشه. تا جایی که می تونی بالت رو حرکت نده. خودت هم کمتر بپر.
خورشید خیلی آروم و عادی صحبت می کرد ولی خیلی راحت می شد فهمید که به شدت عصبانیه. چنان که صداش و دست هاش لرزشی نامحسوس داشتن.
-ممنونم خورشید.
-توی سرت بخوره ممنون شدنت. هر غلطی می خوایی کن فقط دیگه این مدلی نشو.
-ولی خورشید واقعا تقصیر من…
-بسه. سعی که می تونی کنی. نمی تونی؟
تکبال به چهره خورشید نظر انداخت. برای حالت نگاهش هیچ توصیفی پیدا نکرد. نمی دونست از چه جنسیه. خشم، درد، تاثر، ترحم، وحشت، غم، باخت، درموندگی، خستگی، … تکبال نتونست خط ناخوانای اون نگاه خورشید رو بخونه. همین قدر فهمید که خورشید در پی سوالش با اون نگاه ناخوانا تماشاش می کرد.
-بله سعی می تونم کنم. البته که می تونم. هرچند بدجوری سخته ولی…
خورشید بی اراده هوار زد:
-تکی!
تکبال از پشت پرده زخیم اشک با هقهقی بی صدا نگاهش کرد. خورشید با لحنی که به نگاهش می خورد، آروم تقریبا زمزمه کرد:
-سعی کن
-باشه!. باشه. سعی می کنم.
تکبال که می رفت خورشید نبود. بی هیچ حرفی سپردش دست مشکی و پرواز کرد و بی اون که پشت سرش رو نگاه کنه توی سیاهی شب غیبش زد. مشکی اون قدر تماشاش کرد تا از نظر ناپدید شد.
-آخ!بیچاره!
-چی گفتی؟
مشکی انگار1دفعه حضور تکبال رو به خاطر آورد و از جا پرید.
-هان؟ هیچی. چیزی نگفتم. با خودم بودم. ببینم تو بهتری فسقلی؟
-آره خیلی. ممنون مشکی.
-من که کاری نکردم. مهارت دست خورشیده. البته تمامش مهارت نیست. خورشید1کمی هم اعجاب های خودش رو قاطیش کرده. می دونی که.
-آره می دونم. وقتی داشت بالم رو درست می کرد یعنی درمون می کرد قشنگ احساس می کردم.
-واقعا؟ چه جوری بود؟ یعنی چی حس می کردی؟
تکبال سعی کرد به یاد بیاره و اون احساس عجیب رو دوباره در خودش حس کرد.
-انگار بالم جدا از درد وحشتناکش گرم می شد و گزگز داشت و نمی دونم چه جوری بود. توش1حسی بود که نفهمیدم چی بود ولی عجیب بود و اول درد داشت بعدش کیف داشت و الان بهترم.
مشکی با خودش می جنگید. آیا این زمان برای ارضای حس مزاحم کنجکاویش زمان مناسبی بود؟ اگر به نتیجه ای می رسید که دلش نمی خواست چی؟ ای کاش بشه از خیرش بگذره! ولی…
-میگم فسقلی تا حالا به این فکر کردی که این قدرت های خورشید چقدر به کار میان؟ هیچ وقت دلت نخواسته شبیهش باشی؟
تکبال یکه ای خورد که خیلی زود کنترل شد. از اونجا که خورشید در مورد هشدار کرکس باهاش حرف زده و باز هم از اونجا که خورشید خیلی پیش تر در مورد پوشیده نگه داشتن داستان غیر معمول بودنش بهش هشدار داده بود تکبال حواسش تقریبا جمع و ذهنش تقریبا آماده بود.
-من؟ خوب راستش نمی دونم مشکی. گاهی بهش فکر می کردم البته اون اوایل که تازه شناخته بودمش. ولی حالا دیگه نه خیلی. بد نبود اگر همه ما از این چیز های مدل خورشیدی بلد بودیم و باهاش حسابی کار های خودمون رو راه مینداختیم ولی خوب این چیز ها هرچی هم به درد خور باشن احتمالا به حسرتش نمی ارزن.
-واقعا اینطور فکر می کنی فسقلی؟ که نمی ارزن؟
-نه اینکه بی ارزش باشن. منظورم اینه که فکر کردن بهش هیچ فایده ای نداره. مثلا من اگر تمام عمرم هم دلم بخواد مثل خورشید عجیب باشم باز هم فرقی نمی کنه چون شبیهش نیستم و از این توانایی های عجیبش ندارم. پس این خیالپردازیه و به درد نمی خوره. باید چیزی رو بخوام که دسته کم1احتمال ضعیفی باشه که بهش برسم. مثلا توان هر مدل فرود از هر جا. یا چیزی که همگانیه مثلا2تا بال پروازی که همه دارن و فقط من ندارم. نیرو های خورشید خوب یا بد هیچ طوری برای من آرزو نیستن چون هیچ طوری مال من نمیشن. پس بهتره از این فکر ها نکنم.
مشکی گوش کرد و فکر کرد و نفس عمیقی کشید. تکبال چنان با اطمینان در مورد معمولی بودن خودش آب پاکی روی دست مشکی ریخته بود که مشکی ترجیح داد تمامش رو باور کنه و التهاب چندین روزهش آروم بگیره. ولی این آرامش خیلی طول نکشید.
-مشکی! به نظرم خورشید از دست کرکس خیلی عصبانی شد. کاش هیچی بهش نمی گفتیم! من از درگیری بین اون2تا می ترسم.
-نترس فسقلی. اون2تا گاهی وحشتناک با هم در می افتن ولی دشمن هم نمیشن. تو درگیری هاشون رو ندیدی ولی ما دیدیم. چنان می شدن که می گفتیم این دفعه دیگه هم رو می کشن ولی به محض اینکه1موضوع متفرقه پیش می اومد می دیدیم که با هم متحدن. خودشون هم می دونن که درگیری هاشون هرچی جدی بشه از هم جداشون نمی کنه. تو هم مطمئن باش و اصلا نترس. درگیری های این2تا تاریخیه. از همون لحظه اول که هم رو شناختن. دیگه واسه ما عادی شده البته جز گاهی که خطرناک میشن. ولی معمولا به اونجا ها نمی رسه. خلاصه اینکه نگران نباش.
-مشکی!کرکس و خورشید از کی و کجا هم رو شناختن؟
مشکی که تازه فهمیده بود وارد چه بحث خطرناکی شده لحظه ای مردد و با درموندگی آشکار به تکبال خیره موند. قشنگ مشخص بود که قافیه رو بد باخته و دیگه نمی تونه جمعش کنه. تکبال خندید.
-مشکی! من جفت کرکسم. چه ایرادی داره اگر1خورده بیشتر ازش بدونم؟ چیزی که نمیشه. به من بگو.
-ببین فسقلی رفتنت داره دیر میشه بیا حالا بریم بعدا بهت…
-مشکی!ببین! کرکس خیلی چیز ها از خودش بهم گفته. داستان تمام اون هایی که داشتی می گفتی باهاش پریدن رو برام تعریف کرده. همه رو گفته. با جزئیاتش. اینطوری نگاه نکن دارم راست میگم. می خوایی چندتاش رو با جزئیات واسهت بگم تا باورت بشه؟
-کرکس چرا این کار رو کرد؟
-خوب چه ایرادی داره؟ گفت مطمئنه که بلاخره از1جا هایی می شنوم و می فهمم پس بذار خودش واسهم توصیف کنه و توصیف کرد. می خوام بهت بگم من خیلی هم در موردش ناآگاه نیستم. حالا تو بگو. این2تا از کجا هم رو شناختن؟
مشکی آهی کشید و تن به قضا داد.
-باشه. برات میگم. خورشید و کرکس خیلی وقته هم رو شناختن. توی یکی از مجلس های بزم تکمار.
تکبال با شنیدن این آخری چنان تعجب کرد که نزدیک بود از روی شاخه هلو پرت بشه پایین.
-چیکار می کنی فسقلی؟ اگر می افتادی می دونی چی می شد؟ بسه دیگه بیا بریم دیرت شده.
-نه. مشکی! خواهش می کنم. تو رو خدا. دیگه مواظبم. بقیهش رو بگو. تو رو خدا.
تکبال چنان معصومانه دست مشکی رو تکون می داد و نگاه و التماسش می کرد که انگار1قصه شیرین رو از1جوجه کبوتر معصوم و کاملا بی اطلاع گرفته باشن. مشکی حتی تصورش رو هم نمی کرد که تکبال در ساختن این چهره از خودش چه مهارتی پیدا کرده بود. به همین خاطر خیلی زود خلع سلاح شد.
-باشه. باشه ولی اینطوری خطرناکه. بیا اینجا امن تره.
مشکی تکبال رو بغل کرد و لای شاخه ها نشست و مثل بزرگ تری که واسه1جوجه کوچولو قصه تعریف کنه شروع کرد به گفتن.
-داشتم می گفتم. اون2تا توی یکی از بزم های تکمار هم رو شناختن. یکی از اون شب های قشنگ فصل گرم و بی ابر سال. شب هایی بودن شب های بزم های تکمار! خورشید و کرکس اونجا هم رو دیدن.
-کرکس توی اون جمع چیکار می کرد؟ اصلا بزم تکمار به پرنده ها چه؟
-تکمار اصلا واسه همین بزم می گرفت. اینطوری پرنده ها رو به خصوص اون هایی که قدرتی داشتن رو جذب خودش می کرد. توی این بزم ها هر چیزی ممکن بود ببینی. فکرش رو بکن، جشنی رویایی در زیر زمین. همراه انواع رقص مار ها و نوشیدنی ها و خوردنی ها و نگاه ها و لحظه های افسون کننده. این واسه هر پرنده شکاری می تونه جذاب باشه. کرکس اون زمان خیلی جوون بود. 1جوجه نوبالغ که کمی از بالغ شدنش می گذشت. شاید کمی بیشتر از کمی. خورشید هم که قفسی تکمار بود و مترجمش و واسطه کلام بین تکمار و پرنده های شکاری که زیر فرمان تکمار بودن یا نبودن و درضمن یکی از امتیازات تکمار هم به حساب می اومد. اصلا خیلی ها برای دیدن اون می رفتن و بعدش خیلی چیز های دیگه می دیدن و میشدن سرباز تکمار. تکمار رو اینطوری نبین فسقلی. از چیزی که تو خیال می کنی خیلی قوی تر و خیلی خطرناک تره. کرکس واقعا تشویق داره به خاطر اینهمه توانش. تا به امروز هیچ موجودی نتونست اینطوری تکمار رو بچرخونه اون هم اینهمه مدت. کاش کرکس تا آخرش از پسش بر بیاد!
-بر میاد مشکی. من می دونم که بر میاد. بقیهش رو بگو.
-اگر تو میگی میاد پس میاد. داشتم می گفتم. اون شب، توی اون فضای بزرگ و باز زیر زمینی، بین شلوغی1بزم درست و حسابی، وسط اونهمه افسون مار، 1شبپره خیلی بزرگ و خیلی خوشرنگ1برگ خشخاش پر از1ماده سرخ آتیشی داد دست کرکس.
مشکی لحظه ای سکوت کرد و نگاهش رفت تا ناکجا. فسقلی سر بلند کرد و نگاه مشکی رو تا جایی که می شد دنبال کرد. نگاهش می رفت و می رفت تا وسط های آسمون و همونجا گم می شد. تکبال می دونست. انگار خط نگاه مشکی رو می خوند و می دید که از اونجا، از روی اون شاخه درخت هلو رفت و رفت تا رسید به اون شب و به وسط بزم تکمار. تکبال درست فهمیده بود. مشکی دیگه اونجا نبود. در جای دیگه بود. در جای دیگه، موقعیت دیگه، شب دیگه.
اون شب، توی اون فضای بزرگ و باز زیر زمینی، بین شلوغی1بزم درست و حسابی، وسط اونهمه افسون مار.
فضا از شدت هیاهو و شلوغی با وجود وسعت، باز هم گرفته به نظر می رسید. همه از پرنده گرفته تا خزنده توی هم وول می خوردن و1لحظه آروم نداشتن. شبپره ها با مار ها همراهی می کردن تا رقص مار هرچی قشنگ تر باشه و بود. روی1صحن چوبی بلند و وسیع پر بود از برگ های خشخاش پر از نوشیدنی های رنگارنگی که فقط تماشاشون کافی بود تا بدونی خوردنش چه اثری می ذاره. انواع پرنده های شکاری وسط جمعیت می لولیدن. چندتا عقاب و شاهین جوون و تعدادی کرکس نر و ماده با نگاهی نیمه هشیار و توی بغل هم مسحور رقص مار و مسحور همه چیز از خودشون بی خود شده بودن. کرکس با حواس جمع اطراف رو با چشم هاش می گشت. داشت تماشا می کرد. داشت خوش می گذروند. 1شبپره خیلی بزرگ و خیلی خوشرنگ با عشوه مخصوص شبپره های تربیت شده واسه همچین زمان هایی اومد جلو و در1قدمیش ایستاد. کرکس ندیدش. شبپره بلند خندید. کرکس نگاهش کرد.
-قشنگم نه؟
-ریز می بینمت بچه! بیشتر به نظرم هلهوله میایی البته با تخفیف و اغماض.
-خیلی کم لطفی!
-می دونم. خوب حالا که چی؟
-وای چه بد اخلاق! هیچی بفرما. بگیر برو بالا به سلامتی خودت که اینهمه جذابی.
-این رو هم می دونم.
شبپره خندید و1برگ خشخاش پر از1ماده سرخ آتیشی داد دست کرکس. کرکس سر بالا کرد و رفت که محتوای ظرف رو1نفس بره بالا که نگاهش گیر کرد به1نگاه هشدار دهنده، سری که به علامت نه رفت بالا و دستی که ادای لرزیدن و افتادن ظرف رو درآورد. کرکس1لحظه وا رفت.
-این دیگه چجور موجودیه؟ واسه چی این رنگیه؟ برق می زنه ولی چجوری ممکنه؟ درخشش فقط زمانی به وجود میاد که نور به جسمی بخوره. ولی این موجود توی تاریکیه. چجوری پر و بالش برق می زنه؟
کرکس محو اون درخشش عجیب بود و نفهمید کی برگ از دستش رها شد و افتاد. شبپره بزرگ چند لحظه بعد دوباره در مقابلش حاضر بود.
-اولی رو که تلف کردی. بیا این هم یکی دیگه. بجنب تا این هم نپرید.
کرکس بدون نگاه کردن به شبپره که آروم و قرار نداشت و می خواست هر طور شده به چشم کرکس بیاد ولی نیومد، برگ رو ازش گرفت و دوباره همون موجود و همون نگاه هشدار دهنده و همون نه. کرکس برگ پر رو آورد پایین و گذاشت روی تخته سنگ کوچیک و تزئینی کنار دستش. شبپره دست بردار نبود.
-وای نخوردی که! دستم سنگین نیست.
-خوب باشه. بسه دیگه.
-نه نمیشه. اصلا نمیشه. باید بخوری. به جان چشم هات امشب دست برنمیدارم از سرت.
-باید برداری. به خاطر خودت میگم.
-اونی که گذاشتی زمین رو بخور تا بردارم.
-الان نمی خوام. بعدا.
-امکان نداره. سرت رو می برم تا نخوردی.
-عجب عجب!پس خیال نداری بیخیال بشی نه؟
شبپره تابی به بدنش داد و سرش رو چپ و راست کرد.
-نههه.اصلا. به هیچ وجه.
کرکس نگاهی خونسرد بهش انداخت و آروم و صبور با کرختی تکونی به خودش داد.
-خوب مثل اینکه هیچ طوری از دست تو خلاص بشو نیستم. باشه. الان درستش می کنم.
اینقدر سریع اتفاق افتاد که خیلی ها اصلا ندیدن. در1چشم به هم زدن کرکس شبپره رو1دستی از زمین برداشت و خیلی خونسرد و خیلی بی تفاوت بدون اینکه دست و پا زدن های شبپره هیچ مزاحمتی واسهش درست کنه وسط زمین و هوا نگهش داشت و بعد برگ پر رو از کنار دستش برداشت و بیخیال مقاومت شبپره تمام محتویاتش رو تا قطره آخر توی حلقش خالی کرد. شبپره بیچاره که دیگه از نفس افتاده و چیزی نمونده بود خفه بشه بی حال روی دست کرکس ولو شد. کرکس با همون خونسردی وحشتناکش موجود نیمه جون رو آهسته گذاشت روی همون تخته سنگ تزئینی و گفت:
-خوب اینطوری بهتر شد. شب به خیر!
و با لبخند از اونجا دور شد. لحظه ای نگاهش به نگاه اون موجود درخشان گره خورد و برق رضایت رو در اون چشم های عجیب دید. دقایقی بعد کرکس همراه باقی هم سری هاش توی اون فضای عجیب و شلوغ مشغول گشت و تماشا بود.
-امشب اینجا1طور هایی متفاوته.
-آره خوب. باید هم باشه. آخه امشب خورشیدِ تکمار اینجاست.
-خورشیدِ تکمار؟
-آره دیگه مگه نمی بینیش؟ اون عقابه که توی چمبره تکماره. تماشا کن ببین تا حالا همچین چیزی دیده بودی؟
-نه. تا حالا ندیده بودم. خوب بیخیال. بریم ببینیم اون گوشه چه خبره.
ولی داستان به همینجا ختم نشد. اون شب خیلی ها اومدن و با اصرار برگ های پر رو دست کرکس دادن و کرکس با رد کردن تمامشون خورشید رو خوشحال کرد. کرکس نمی دونست چرا باید همچین کاری کنه ولی توی اون نگاه هشداری رو خونده بود که حس می کرد باید بهش توجه کنه.
اواسط شب، در اوج شلوغی و بی خبری، کرکس از پشت مه و از فاصله ای که باید مرز بین واقعیت و خیال می شد ولی نبود، دید که خورشید از چمبره تکمار بلند شد. آروم و ملکه وار از تکمار گذشت. تکمار، موجودی بسیار بزرگ و بسیار وحشتناک، با درخشش شوم چشم های خیره و ترسناکش به خورشید نظر انداخت و هیبت مهیبش رو از سر رضایتی هوسناک تاب داد. خورشید بی توجه ازش گذشت و به طرف کرکس رفت که جزو اقلیت هشیار جمع بود. درست در مقابلش ایستاد و نگاه عمیق و نافذش رو بهش دوخت.
-می بینم که تکمار این دفعه هم اشتباه نکرده. تو هم با هوشی و هم قوی. خوب تونستی خودت رو نگه داری.
کرکس سعی کرد نگاه خیره خودش رو از اون چشم های نافذ و اون هیبت درخشان برداره ولی موفق نشد.
-من که نمی فهمم تو چی میگی. این داستان واسه چی بود؟
-ببین!اگر می خوایی همچنان خودت باقی بمونی امشب هرچی کسی دستت میده رو نخور. از دست کسی چیزی نخور، توی چشم هیچ ماری که می خواد هم صحبتت بشه خیره نشو، با هیچ کدوم از این ها که اینجان تنهایی به خلوت آخر شب نرو. درست فهمیدی جوجه کرکس؟
-شنیدم ماده عقاب ولی نفهمیدم. اینهمه واسه چی؟
-واسه اینکه اگر هر کدوم از این کار ها رو کنی فردا صبح یادت نیست امشب چیکار کردی.
-خوب یادم نباشه مگه چی… تو چی می خوایی بگی؟
-اگر می خوایی بدونی بیدار و هشیار بمون و ببین امشب بقیه اطرافیانت چی میشن و چه می کنن. بعد اگر دلت خواست تو هم همراهشون باشی شب های دیگه و بزم های دیگه هم هست. تازه تو واسه همراهی با اون ها لازم نیست ناهشیار بشی. اگر دلت بخواد با حواس جمع عشقش بیشتره.
-و تو واسه چی این ها رو به من میگی؟
-واسه اینکه مطمئنم خیلی چیز ها هست که تو باید بدونی و نمی دونی و لازم دیدم بهت هشدار بدم. یکیش اینکه اون برگ ها که نوشیدنی ها داخلشون هستن برگ های خشخاشن. از چند روز پیش داخلشون نوشیدنی ریختن واسه امشب. برگ های خشخاش با این مدل نوشیدنی ترکیب خطرناکی درست می کنن. این برگ ها خاصیت های خودشون رو به محتویات داخلشون میدن و نوشیدنی ها هم این خاصیت ها رو می کشن و عالی جذبشون می کنن. یکی از این خاصیت ها هم ایجاد وابستگی فوری و شدیده. اگر امشب بخوری فردا شب دیگه نمیشه نخواییش. پس فردا شب دیگه نبودنش رو تاب نمیاری و روز های بعد اگر نباشه درد و بیماری بیچارهت می کنه. محض اطلاعت هم بگم که این مدل نوشیدنی و این مدل برگ و این مدل جذب وخاصیت و تاثیر ماده فقط اینجا توی جمع مارهای زیر فرمان تکمار پیدا میشه و بس. یعنی تو میشی فرمان بر دربست تکمار. این یکی از چیز هایی بود که تو باید می دونستی. باقیش رو خودت شروع کن به فهمیدن و بفهم.
-ببینم!تو واسه چی بین اینهمه که اینجان فقط به من هشدار دادی؟ ندیدم به هیچ کس دیگه ای از این توصیه ها و از اون نگاه ها کنی.
-نه نکردم. فقط تویی.
-واسه چی؟
-واسه اینکه فقط تو امشب طرف توجه تکماری. تکمار نشونت کرده بچه. و خیلی هم اصرار داره که نشونش به هدف بگیره. همین امشب. اون هایی که می اومدن و اصرار داشتن چیز خوردت کنن همه فرستاده های مستقیم تکمار بودن. بهشون وعده جایزه داده بود تا1چیزی به خوردت بدن. هیچ کدوم از اون برگ هایی که دستت می دادن نوشیدنی های عادی روی صحن چوبی که برات تعریف کردم نبودن. تکمار با کف با کفایت خودش بهش1ماده قوی اضافه کرده بود که بعد از خوردنش باید خدا به دادت می رسید. اگر می خوایی بفهمی چی می شدی بگرد اون شبپره اولی رو پیدا کن ببین چه مدلی شده. اینطوری نگاه نکن. نمی مردی. اون شبپره هم نمرده ولی با اون بلایی که سرش آوردی عقلش رو کامل فرستادی بای بای. دیگه خودش نیست. حالا1عروسک بی درک و فرمان بره. حالا فهمیدی؟
-خوب، واقعیتش، نه خیلی. فقط فهمیدم که1دردسری داره بالای سرم چرخ می زنه و آماده هست که فرود بیاد و…
-درست فهمیدی. فعلا همین اندازه که فهمیدی رو نگه دار و بقیهش رو بذار بعد بفهم.
-خوب خودت همین الان بهم بگو.
-ببین بچه من مترجم نشانه های منفی اطراف تو نیستم. به جای خوش گذرونی خودت زور بزن و اگر مغزی توی سرت هست به کارش بنداز و خودت بفهم.
کرکس عصبانی نگاهش کرد. خواست حرفی بزنه ولی منصرف شد. خورشید لبخند زد.
-عصبانی نشو کرکس. اون شبپره در مورد امتیاز هات راست می گفت. تو نباید گرفتار بی اراده تکمار باشی. و من امیدوارم خودت هم این رو نخوایی.
کرکس لحظه ای با حواس جمع و نگاهی عمیقا متفکر بهش خیره شد.
-واسه چی؟ واسه چی امیدواری؟ واسه چی به نظرت من نباید اینطوری بشم؟
-واسه اینکه تو از هر نظر توانایی. تو از اون افرادی هستی که هر طرف باشی به نفع اون طرفه. تو کسی هستی که در هر مدل کاری که می کنی می تونی خیلی موفق و خیلی برجسته باشی. چه در خراب کردن و چه در آبادی. اگر طرف تکمار باشی ویرانی هایی که ازت بر میاد به بار بیاری خیلی وحشتناک و بزرگ هستن. و اگر مقابل تکمار باشی می تونی بهتر از تمام اون هایی که تا الان دیدم باهاش بجنگی و کی می دونه شاید پیروز هم بشی.
-ولی من خیال ندارم باهاش بجنگم. توی بزم هاش بهم خوش می گذره. من اومدم اینجا تفریح کنم نه اینکه این طرف یا اون طرف باشم. الان هم دیگه دلم نمی خواد به این ها که گفتی فکر کنم و گوش کنم و توجه کنم. می خوام عشق کنم.
-باشه عشق کن ولی با حواس جمع عشق کن. تو مجبور نیستی باهاش بجنگی ولی محض رضای خدا فرمان برش نشو. تو قوی هستی، جذابی، اعتماد به نفست بالاست، قدرت عمل و قدرت فرماندهیت زیاده، می تونی خیلی کار ها کنی، جسمت زیاد تر از حد انتظار نیرومند و تواناست، فکرت خوب کار می کنه، و خیلی چیز های دیگه که اگر ازشون استفاده منفی بشه فاجعه های خیلی بزرگی به بار میاد. تکمار نباید به همچین نیرویی فرماندهی کنه. نتیجهش خیلی وحشتناک میشه. خیلی. به من گوش بده کرکس. باهاش جنگ نکن ولی زیر فرمانش هم نرو. اجازه نده باهات این معامله رو کنه. تو باید حرف هام رو بفهمی کرکس. باید بفهمی.
کرکس به چشم های عجیب، عمیق و در اون لحظه گویای خورشید خیره شد. تمام گفته ها و ناگفته هاش رو توی اون نگاه تماشایی خوند.
-می فهمم خورشید. مطمئن باش که این ها رو فهمیدم. من نمی دونم این ویرانی ها که گفتی چه جوری هستن ولی واسه خاطر جمعیت بگم که هیچ خوشم نمیاد زیر فرمان باشم. من زیر هیچ فرمانی نمیرم. حتی اگر فرمانده تکمار باشه. کسی که توی بزم هاش خیلی بهم خوش می گذره و خیلی چیز ها هم به فرمان بر هاش میده. من تا الان هرچی دلم خواسته خودم به دست آوردم. از راه درست و نادرست. به حساب یا به زور. ولی فرمان بر نبودم و از حالا هم نیستم. مطمئن باش.
خورشید نفس عمیقی از سر آسودگی کشید. برق رضایتی آرام و عمیق توی چشم های عجیبش پیدا شد و تمام چهرهش رو روشن کرد. کرکس بدون خشم، متفکر و محو نگاهش می کرد. خورشید عجیب بود، با شکوه بود، درخشان بود، به طرز غیر قابل توصیفی زیبا بود.
نیمه های شب، کرکس دید که بقیه با حالتی عجیب گوش به هیس هیس مار ها و چشم به نگاه تکمار دورش جمع شدن. خورشید دیگه نبود. کرکس با نگاه گشت ولی پیداش نکرد. لحظه ای وسط شلوغی از گوشه ای تاریک انگار کسی صداش زد.
-آهای بچه! بیا اینجا! زود باش بیا مگه می خوایی ببرن اونجا دسته جمعی چیز خوردت کنن؟ بجنب دیگه؟
کرکس فرصت نکرد بفهمه خورشید چی زمزمه می کنه. دستی شونهش رو گرفت و به سرعت کشیدش توی تاریکی و پرتش کرد زمین. سر بلند کرد که بفهمه چی شده ولی خورشید با حرکت دست بهش فرمان سکوت داد. کرکس همونجا پشت تخته سنگ های تزئینی موند و تماشا کرد. حالت چشم های تکمار عوض شده بود. خورشید با اشاره و تعکید بهش توصیه کرد به اون چشم ها نگاه نکنه. لحظاتی با التهاب گذشت. پرنده ها مدتی به نگاه و صدای تکمار و حرکات موزون باقی مار ها دقیق شدن و بعد انگار توی خواب، راه افتادن. مثل1سیل ابلیس جهنمی از زیر زمین خارج شدن، بال هاشون رو باز کردن و با نعره های ناهشیار و وحشی به آسمون رفتن و به طرف جنوب پرواز کردن. خورشید لرزید و در حالی که بی نهایت ملتهب بود زمزمه کرد:
-دلت می خواد بری ببینی کجا میرن؟ بجنب تا جا نمونی. فقط مواظب باش نبیننت.
-تو چی؟ نمیایی؟
-نه. من نمی تونم بپرم.
و کرکس تازه فهمیده بود اون زنجیر های نازک و زیبا که روی شونه ها و بال های خورشید جیرینگ جیرینگ صدا می کردن برای زیبایی نبودن.
-بجنب کرکس. برو. باید امشب رو ببینی و به خاطر بسپاری. بعدش اگر دلت خواست می تونی جزوشون باشی. خلاص از هشدار های من.
کرکس پرواز کرد و مثل روحی سرگردان و بی صدا دنبال اون سیل سیاه وحشی رفت.
شب، فریاد، تیرگی، نعره های وحشی و سرمست، ضجه های وحشت و درد و مرگ، ویرانی، مرگ، خون. لشکر مست و مسحور تکمار اون شب تمام درخت های1درختستان رو به طور کامل به خون کشیدن. پدر و مادر ها رو پاره پاره کردن و جوجه ها رو تا دونه آخر نیمه زنده و نیمه جون برداشتن و به اون زیر زمین نحس و جهنمی بردن. همون فضایی که تا ساعتی پیش محل خوش گذرونی و پر از خنده بود. بوی خون تمام درختستان ویران شده و مدتی بعد تمام زیر زمین رو گرفته بود. صدای ضجه پرنده ها و ناله های جوجه ها چه در زمان تیکه پاره شدن والدینشون درست در برابر چشم هاشون و چه در راهرو های پیچ در پیچ و تاریک تکمار در حالی که لحظه های آخر عمرشون پدر و مادر های مردهشون رو صدا می زدن و در کمال نا امیدی ازشون کمک می خواستن هرگز از صفحه خاطر کرکس پاک نشد.
کرکس نفهمید چقدر گذشت. براش انگار1ابدیت بود. نفهمید چرا و چطور همراه اون سیل سیاه وحشی به اون جهنم برگشت. با صدای خورشید وسط اون قیامت سرخ و ترسناک به خودش اومد.
-تو اینجا چه غلطی می کنی؟ چرا اومدی؟ پیش از رسیدن صبح در ها بسته میشن و تو اینجا گیر می کنی. تو که خونی نشدی. این یعنی کاری نکردی درسته؟
کرکس فقط نگاهش می کرد.
-پس دیدی. به نظرم حالا دیگه بتونی شروع کنی به فهمیدن. ببین بچه حرف بزن وگرنه خیال می کنم ترسیدی.
-خورشید تو، واسه اون ریزه ها هیچ کاری نمی کنی؟
-از دست من کاری برنمیاد. اگر بخوام با تمامشون در بی افتم حبسم می کنن. و در حال حاضر من این رو نمی خوام. اگر امشب زندانی می شدم دستم بهت نمی رسید و الان تو وسط اون ها مشغول بودی. تصور نمی کنم این رو بخوایی. می خوایی؟
-نه. نمی خوام.
-پس از اینجا برو و از حالا بیشتر مواظب باش. جا های دیگه ای که واسه تفریح میری خورشید نداره که بهت هشدار بده. زود باش برو. دیگه هم بر نگرد. باز که ایستادی تماشام می کنی. بهت میگم برو.
-تو چی؟ تو هم این رو نمی خوایی. اینجا رو چجوری تحمل می کنی؟
-من چاره ای ندارم جز تحمل. تا آخر عمرم. ولی تو باید بری.
-صدای هیس کشیده و طنین انداز تکمار. خورشید لرزید.
-بجنب کرکس اینجا نمون. من هم باید الان اونجا باشم.
-تو می خوایی بری توی بغل اون؟
-نه من نمی خوام ولی دارن میان که ببرنم.
خورشید می لرزید. کرکس نگاهش کرد. انگار حالا بیشتر شبیه1پرنده ماده بود. ماده ای به طرز با شکوه زیبا، و گرفتار.
-من برمی گردم خورشید. تحمل کن. مطمئن باش برمی گردم.
خورشید بی نتیجه تلاش کرد تسلط و خونسردی سر شبش رو حفظ کنه.
-بجنب بچه. برو. تکمار واسه از دست دادنت حسابی عصبانی میشه. برو و دماغش رو بسوزون. نمی دونی چه تماشاییه حرص خوردنش! بجنب جیم شو که می خوام تماشا کنم و سیر بخندم.
کرکس داشت تماشاش می کرد. خورشید در حفظ ظاهر خودش هیچ موفق نبود. دسته کم به نگاه تیز کرکس. چندتا مار داشتن نزدیک می شدن و صدای هیس کشیده تکمار هر لحظه خشمگین تر و بلند تر می شد. خورشید به وضوح می لرزید. کرکس دستی به شونهش گذاشت.
-تو بخوایی یا نخوایی باز منو اینجا می بینی خورشید. از اینجا می برمت بیرون. مطمئن باش.
کرکس در آخرین لحظه پیش از رسیدن مارها پرواز کرد. خورشید فریاد بلندی کشید و باهاشون درگیر شد و اونقدر جنگید تا مطمئن شد کرکس از راهرو های پیچ در پیچ گذشته و از اونجا خارج شده و رفته. کرکس رفت در حالی که مطمئن بود به هیچ قیمتی نمی خواد جزو اون پرنده های فرمان بر باشه و به هیچ قیمتی حاضر نیست خورشید رو اونجا باقی بذاره.
مشکی که به اینجا رسید نفس عمیقی شبیه آه درد کشید و به تکبال خیره شد.
-اون شب و شب های دیگه اومدن و رفتن. کرکس توی بزم های تکمار شرکت کرد و بدون اینکه فرمانش رو ببره حسابی بین افرادش نفوذ کرد و حتی یکی از معتمد ها شد و هر چند نفری که تونست رو آگاه و خلاص کرد و همون طور که می بینی خورشید رو هم نجاتش داد. حالت خوبه فسقلی؟
-هان؟ آره به نظرم خوبم. مشکی! این تکمار واقعا ترسناکه. خیلی بدتر از اون که تصور می کردم.
-همینطوره فسقلی. و شاید الان بیشتر حس کنی که ما چیکار داریم می کنیم و وظیفهمون چقدر سخته.
تکبال فقط سر تکون داد.
-مشکی!باقیش رو هم بگو. خواهش می کنم.
-باشه میگم ولی نه حالا. ببین الان هم تو دیرت شده هم من داره دیرم میشه. من باید سریع خودم رو به منطقه گشتم برسونم و تا همینجاش هم دیر کردم. باقیش باشه واسه بعد.
-باشه ولی فقط بگو تو اونجا چیکار می کردی که اینهمه رو به این خوبی دیدی و یادته؟
تکبال تردید نداشت که مشکی به شدت لرزید.
-دیگه باید بریم. واقعا دیره فسقلی.
-ولی آخه…
-فسقلی!کرکس از دستم عصبانی میشه. دیر کردم. باید بریم.
تکبال دیگه اصرار نکرد چون اولا جای تردید نبود که مشکی دیگه نمی خواد و نمی تونه ادامه بده دوما خود تکبال حس می کرد دیگه نای اصرار و توان بیشتر شنیدن رو نداره. اون شب تا همین اندازه برای آزارش کافی بود. بیشتر از این رو واقعا لازم نداشت. پس ترجیح داد سکوت کنه و باقی توانش رو بذاره واسه اینکه بتونه نفس بکشه و فریادش رو نگه داره که حنجرهش رو پاره نکنه و بیرون نیاد. روحش سنگین شده بود.
شب آروم و موقر به این فریاد خاموش سایه انداخته و پرواز بی صدای مشکی رو همراه تکبال نظاره می کرد.
دیدگاه های پیشین: (2)
علی همتی
جمعه 7 آذر 1393 ساعت 12:17
سلام.یه دنیا ممنون از پستی که گذاشتی خیلی بدردم خورد.از خواننده های این پست خواهش دارم حتما از این پست نهایت استفاده را ببرن.
در ضمن گروه ما یه سایت با محتوای دانلود فایل ، پروژه ، پایان نامه ، طرح توجیهی و …. زده و به شدت منتظر حضور شما هستیم.منتظر نظرات سازنده مدیریت عزیز این وبلاگ هم هستیم. کارت درسته
http://file4u.ir
پاسخ:
سلام.
مطمئنا کار شما هم درسته.
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 8 آذر 1393 ساعت 12:35
سلام. این قسمت حساااااابی طولانی و عالی بود خیلی خیلی عالی بود.
محشر بود.
به نظرم زمستون باید دیگه تموم بشه زیادی موندگار شده.
راستی چرا طرفای ما نمیاین؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از لطف بی نهایت شما.
زمستون. کاش هرچه سریع تر بره! هرچند نگران بهاری هستم که میاد. کاش بهارش واقعا بهار باشه واسه جنگل سرو!
طرف های شما هم همیشه هستم ولی بی سر و صدا. باید دوباره شروع کنم به سر و صدا کردن. به نظرم باید1کمی بجنبم. بعد از1استراحت نسبی1کمی جنبش می چسبه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال44

زمستون فاتح و توانمند پیش می رفت. به فرمان کرکس و ابتکار خفاش ها استخون های باقی مونده از موش رو با نظم و ترتیبی ترسناک در اطراف منطقه سکویا به درخت ها آویزون کرده بودن. طوری که با وزش باد و حرکت شاخه ها تاب می خوردن، به هم می خوردن و اگر حرکت شدید بود صدا می کردن. صدا زیاد بلند نبود ولی اگر کسی نزدیک می شد می دید و می شنید. دسته کرکس مباهات می کرد و دسته مارها وحشت. برخلاف میل خورشید نه کرکس و نه خفاش ها اون شب رو و اعترافات اون موش رو فراموش نکردن. خفاش ها صداش رو درنیاوردن ولی به شدت به انتظار فرصتی نشستن که بتونن بیشتر و بهتر بفهمن و کرکس اما دلیلی برای این سکوت نمی دید. خورشید تا جایی که می تونست در برابر کرکس آفتابی نمی شد بلکه این ماجرا کهنه و فراموش بشه ولی نشد. یکی2روزی کرکس درگیر ماجرا های کوچیک و بزرگی بود که باید حل می شدن. ولی ماجرا ها و درگیری ها بلاخره موقتا عقب کشیدن و دسته کرکس و خود کرکس مهلت پیدا کردن نفس بکشن. کرکس تونست به گرفتاری های شخصیش رسیدگی کنه و متاسفانه خورشید یکی از اون گرفتاری ها بود. زمانی که تکبال توی لونه روی افرا از آرامش بین2توفان زمستونی استفاده کرده و به جوجه های مشتاق و کمی دلواپس دل و جرات خروج و پریدن می داد، خفاش ها در خواب و کلاغ ها در غیبت بودن. و خورشید به فرمان کرکس بالای سکویا در میان حصار بسته لونه کرکس در برابرش به دیوار تکیه زده بود.
-خوب خورشید. به نظرم ما2تا با هم1خورده حرف داریم. پیش از اینکه حرفی بزنی بهت بگم که اصلا نمی خوام زمانم رو با تفره رفتن و مزخرف گفتن تلف کنی. پس بدون جفنگ و بدون چپ و راست زدن فقط جوابم رو میدی و بس. فهمیدی؟
-واقعیتش نمی دونم کرکس. می خوایی بهت چی بگم؟
کرکس با خشمی مهار شده تماشاش می کرد.
-سوال بی سوال. تو فقط جواب میدی. گرفتی چی شد؟
خورشید درک کرد که این لحظه زمان تمرد نیست.
-بله گرفتم.
-خوب. حالا که گرفتی بهم بگو. تو و جفت من داستانتون چیه؟ اون موش چی می گفت؟ تو داری با کبوتر من چیکار می کنی؟
کرکس به طرز خطرناکی عصبانی بود. داد نمی زد ولی خورشید تیز تر و عاقل تر از اون بود که خطر رو ندید بگیره.
-کرکس! من واقعا…
-خفه شو خورشید. گفتم جواب می خوام نه مزخرف. دوباره تکرار نمی کنم. از انتظار هم خوشم نمیاد. زود باش حرف بزن عوضی.
خورشید در مقابل این انفجار کرکس بی اختیار کشید عقب و چسبید به دیوار پشت سرش. کرکس بعد از این عربده کشی لحظه ای برق خشم نگاهش رو مثل تیر بلا روی سر خورشید بارید و در سکوت بهش خیره موند ولی خیلی این سکوت رو طولش نداد.
-خورشید!جفت من1کبوتر بی پروازه. اگر داره عوض میشه فقط1توضیح واسهش هست. این نکبت رو من فقط از چشم تو می بینم و بس. تو عجیبی و داری خصوصیات عجیبت رو بهش منتقل می کنی درسته؟ درسته؟ درسته عوضی؟
کرکس حالا دیگه چنان خشن و بلند داد می زد که خورشید حس می کرد الانه که سقف روی سرشون از شدت لرزش بیاد پایین. با اینهمه اگر جواب نمی داد کرکس ممکن بود به معنای واقعی کار خطرناکی کنه.
-کرکس!گوش بده. به من گوش بده.
کرکس چندتا نفس عمیق کشید که از شدت خشم به تنوره بیشتر می خورد تا نفس.
-گوش میدم. بگو. فقط بجنب.
خورشید بدون اینکه به نگاه سرخ از خشم کرکس نظر کنه با صدایی که صدای خودش نبود هرچند به زحمت ولی به حرف اومد.
-کرکس تو اشتباه می کنی. من نمی تونم چیزی از خصوصیات خودم بهش بدم. این چیز ها اکتسابی نیستن. من از زمان تولد اینطوری بودم. تکی هیچی ازم نگرفته و هیچی هم ازم نمی گیره. اگر این شدنی هم بود من خودم همچین کاری نمی کردم. هر کسی ندونه تو یکی که دیگه باید بدونی من به خاطر این خاص بودنم چه دردسر هایی که تحمل نکردم. جایزه تکمار یکی از کوچیک هاشه. تو که می دونی من چی ها دیدم. تو که دیدی از چه داستان هایی سر درآوردم. تو که داری می بینی به کجا رسیدم. تو که آگاهی از اینکه من اگر راهی بود به هر طریق ممکن خودم رو از دست این داشته های عجیب و دردسر ساز خلاص می کردم و می شدم1پرنده عادی که به قول شما و به قول همه خاص و توانا نیست. حاضرم هرچی بگی کنم تا این بار اضافی از شونه هام برداشته بشه و هرگز برای هیچ کسی همچین چیزی رو نمی خوام. قدرت های من واسهم جز درد و دردسر هیچی نداشتن و ندارن. واسه هر کس دیگه هم همینطور. هر کسی. یعنی به نظرت من حاضر میشم تکی همچین بلایی سرش بیاد؟ مثل من زندگی کنه؟ شبیه من پیش بره و به همونجایی برسه که من الان رسیدم؟ تازه من درست درمونش بودم. اونقدر تحمل داشتم که بشم این. تکی نمی تونه. داقون میشه. به نظرت من این رو واسهش می خوام؟ کرکس من هیچی بهش ندادم. به خدا داری اشتباه می کنی. این تصورت درست نیست. الان هم جز این ها که گفتم و تو ازم شنیدی من هیچی ندارم بگم. حتی اگر به تکمار تحویلم بدی.
خورشید حسابی سعی کرده بود در لحظه گفتن این جمله آخر1قهرمان واقعی باشه ولی موفق نشد. کرکس شاید زودتر از خودش این رو فهمید. پس با وجود خشم و خشونت خطرناک نگاه و کلامش1دفعه به طرفش رفت، دست روی شونه هاش گذاشت و جدی اما ملایم به چشم هاش خیره شد.
-خورشید!اگر من امروز اینجا با تو به جایی که می خوام نرسم هر کاری ممکنه کنم. بستگی داره چی دلم بخواد. شاید زندانیت کنم. شاید شکنجهت کنم. شاید زجرکشت کنم. شاید بلا هایی سرت بیارم که توضیح ندارن. هر کاری ممکنه باهات کنم جز اینکه گفتی. خورشید! اگر زمانی برسه که من و تو بدترین دشمن های هم بشیم و اگر اون زمان تو گرفتار من باشی و من آزاد باشم هر معامله ای باهات کنم، و اگر این تنها راه خلاصی من از دست خطر دشمنی تو باشه، باز هم به تکمار تحویلت نمیدم. می گردم1راه دیگه پیدا می کنم تا خودم نابودت کنم بدون تکمار. خورشید! من تحویلت نمیدم. تا زمانی هم که من هستم کسی جرات نداره حتی به همچین چیزی فکر کنه. فرقی نمی کنه تو و من چقدر درگیر باشیم، چقدر اختلاف نظر داشته باشیم، چقدر جایزه تکمار بزرگ باشه و چقدر تو و قدرت های مزخرف و مزاحمت اعصابم رو تاب بدید. پس خیالت از این یکی جمع باشه. ولی فقط از این یکی نه از چیز دیگه. من هرگز به تکمار و دار و دستهش تحویلت نمیدم. دیگه نمی خوام هیچ وقت فراموش کنی. می فهمی؟
خورشید لحظه ای بهش خیره موند. با نگاهی عمیقا قدرشناس به چشم های منتظرش نظر انداخت و آروم زمزمه کرد:
-می فهمم. ممنونم.
-ممنون نباش. فقط مطمئن باش. الان و فردا و همیشه و همیشه. از طرف من در این1مورد کاملا مطمئن باش. فراموش هم نکن. باشه؟
خورشید آهش رو خورد.
-باشه.
کرکس1دفعه با صدایی بلند و خشن سکوت رو شکست.
-خوب. می گفتی.
خورشید چشم غره ای بهش رفت ولی کرکس باکش نبود.
-من که چیزی نمی گفتم.
-خوب حالا میگی. دقیق و کامل واسهم میگی تو با جفت من چه غلطی می کنید.
خورشید قیافه بی اطلاع و معصومانه ای به خودش گرفت.
-هیچ غلطی. فقط می پریم.
-دیگه،
-فرود میاییم.
-دیگه،
-پرواز می کنیم. می چرخیم.
-دیگه،
خورشید ماسک معصومیتش که اصلا هم بهش نمی اومد رو انداخت کنار و عصبانی نگاهش کرد.
-قبر می کنیم واسه تو. مسخره آخه ما2تا فیل و فنجون ناهمگون که جفتمون از1جنسیم با هم چه غلطی میشه کنیم؟
-من هم با فسقلی ناهمگون هستم. اینکه دلیل نمیشه.
خورشید که دوباره شجاع شده بود کلافه داد زد:
-تو مغزت ایراد داره و شدی جفتش. درضمن جنس نکبتت باهاش متفاوته. اون1پرنده ماده هست مثل من و تو1نر بی مغز هستی. کرکس تو جدی1مدت خودت رو به1سیرک معرفی کن حال روانت جا بیاد.
کرکس که صداش دوباره داشت می رفت بالا با خشم نگاهش کرد.
-بسه دیگه. من هنوز جوابم رو نگرفتم.
خورشید با ترکیبی از تمسخر و خشمی تحقیرآمیز همراه با کلافگی بهش خیره شد.
-آخه می خوایی من چی بهت بگم؟ ما فقط تفریح می کنیم و1خورده هم تمرین. البته فقط گاهی.
-تمرین چی می کنید؟
-تمرین فرود. این بیچاره از وقتی خودش رو شناخت همهش مواظبش شدن و شدین. اینقدر که تبدیل شده به هیچی. درسته که نمی تونه پرواز کنه ولی خودش رو که وسط زمین و آسمون باید بلد باشه جمع کنه. اومدیم و1چیزی شد از1جایی سقوط کرد. نباید از پس خودش بر بیاد؟ این کار ازش ساخته هست من هم که تعلیم دادنم بد نیست چه ایرادی داره1کمی کمکش کنم؟
-اولا فسقلی گیر نمی کنه. خودم باهاشم. دوما واسه چی این به قول خودت کمک رو باید در خلوت بهش کنی؟
خورشید دیگه درست و حسابی از جا در رفت.
-لعنتی بی مغز آخه چه تضمینی هست که تو همیشه همراهش باشی؟ اومدیم و تو مردی. نکنه اون زمان چون تو دیگه حق حیاطت تموم شده باید این هم همراهت خاک بشه بله؟
کرکس خونسرد به خورشید عصبانی خیره شد.
-احتمالا بله.
کرکس کاملا جدی بود و خورشید بسیار متعجب.
-کرکس!
-کرکس و مرض!دوما رو هنوز توضیح ندادی. واسه چی باید شما2تا غیب بشید و کسی پیداتون نکنه؟ مگه کمک کردن و تمرین دادن در برابر دید بقیه چشه؟
-هیچیش نیست. ولی فرود1ناوارد در جایی که رفت و آمد زیاده خطرناکه.
-بی خود خطرناکه. اصلا به جهنم که خطرناکه. هر غلطی می کنی همینجا کن. می خوام تماشا کنم.
-باشه اگر تو اینطوری می خوایی دفعه بعد که جفتمون زمان داشتیم همینجا تمرین می کنیم ولی همه شما ها باید مواظب رفت و آمد هاتون باشید و هر زمان نوبت فرود تکی شد برید گم شید. هر کاری هم که داشتید به جهنم.
کرکس بی مکث و مطمئن جواب داد:
-موافقم. می خوام هر کمکی بهش میدی همینجا بدی. درست مقابل چشم خودم.
خورشید که دیگه کاملا خودش رو پیدا کرده و تسلط از دست رفتهش رو به دست آورده بود بیخیال گفت:
-بسیار خوب. ولی گفته باشم. تو فقط تماشاچی هستی. اگر فضولی کنی حسابت رو می رسم.
کرکس خونسرد گفت:
-غلط می کنی ولی باشه. اما بهت گفته باشم خورشید. اگر راستش رو نگفته باشی من به همین زودی می فهمم و بیچارهت می کنم. بهت قول میدم که اگر خلاف گفته هات بهم ثابت بشه کاری کنم که پشیمون بشی. و تو می دونی که من قول بی خودی نمیدم.
خورشید اجازه نداد کرکس لرزشش رو ببینه.
-بسیار خوب برو بفهم. هرچند تو از بس نفهمی مطمئنم که اصلا نفهمیدی چی بهت گفتم. اگر می فهمیدی الان دیگه تهدیدم نمی کردی.
-خوب از من گفتن بود. خدا به دادت برسه اگر جز این باشه که گفتی و میگی. درضمن، نفهم هم خودتی موجود برق برقی بی ریخت. حالا دیگه برو برقت چشم هام رو اذیت می کنه. برو و مشکی رو از هر جهنمی که هست پیدا کن بگو سریع بیاد اینجا.
-ولی مشکی الان خوابه.
-بیدارش کن بگو می خوام ببینمش.
-ولی آخه…
-خورشید!بجنب! مشکی باید تا10دقیقه دیگه اینجا باشه و اگر نباشه من سر و ته از سکویا آویزونت می کنم و تمام پر هات رو دونه دونه جدا می کنم.
فرمان کاملا جدی بود. خورشید با حرص شونه ای بالا انداخت و پرید و رفت در حالی که به شدت ملتهب بود که هرچه سریع تر تکبال رو ببینه و ضمن تعریف ماجرای گفتگوی خودش با کرکس، بهش تاکید کنه که به هیچ قیمتی داستان توانا بودن خودش رو به کرکس نگه. چند لحظه بعد، مشکی گیج و خوابزده ولی کاملا آماده و گوش به فرمان در برابر کرکس حاضر بود.
-مشکی!الان کاملا بیداری؟
-بله کرکس.
-می خوام این گیجی دست از سرت برداره. من تمام فهمت رو لازم دارم تا درست بفهمی چی ازت می خوام.
-هرچی تو بگی کرکس.
مشکی بی حرف به طرف دریچه بزرگ پشت سر کرکس رفت، بازش کرد و مستقیم به نور گرفته بیرون خیره شد. لحظه ای بی خود از خود به خودش پیچید و درست در لحظه ای که خواست عقب بکشه دست های کرکس محکم در مقابل نور نگهش داشتن. مشکی پر و بالی زد و سعی کرد نگاه نکنه ولی از پس کرکس بر نیومد. کرکس چند لحظه کوتاه همون طور نگهش داشت و بعد ولش کرد. مشکی تقریبا پرت شد عقب. کرکس با خونسردی دریچه رو بست. مشکی به سرعت خودش رو پیدا کرد. دیگه نه گیج بود و نه خوابزده. کرکس نگاهش کرد.
-حالت خوبه مشکی؟
-حرف ندارم.
-کاملا آگاهی؟
-بله کرکس. آگاه تر از این نمیشم.
-پس گوش بده. اول اینکه نمی خوام جز خودم و خودت هیچ زنده ای بفهمه من چی بهت گفتم.
-مطمئن باش کرکس. حتی مرده ها هم نمی فهمن تا تو نخوایی. بعدش رو بگو.
-آفرین!مشکی! می خوام خورشید و فسقلی رو تعقیب کنی. می خوام1لحظه چشم ازشون نگیری. می خوام زمان هایی که با هم هستن حتی1لحظهش رو دور از نگاه تو سپری نکنن. حتی اگر جفتشون خواب باشن. می خوام مطلع نباشن ولی تو از همه چیزشون مطلع باشی. حتی1مژه زدنشون رو هم نمی خوام نبینی. هرچی هم دیدی به خودم میگی. درست فهمیدی؟
-بله کرکس. درست فهمیدم.
-آفرین. حالا برو و منتظر باش تا امشب که فسقلی برگرده.
کرکس مشکی رو مرخص کرد بدون اینکه یکه خوردن، تردید و وحشتش رو ببینه. برای مشکی این دور از انتظار نبود. از همون شب کذایی و از زمان شنیدن حرف های اون موش، مشکی منتظر این فرمان بود. و حالا واقعا مونده بود باید چیکار کنه. مشکی رفت و کرکس با آرامش فاتحانه همیشگیش بلند شد و برای صید به طرف مرداب های اطراف جنگل پرواز کرد و از نظر ها ناپدید شد.
روی افرا داستان دیگه ای بود. سرمای منجمد کننده هوا و تیرگی آسمون گرفته انگار به چشم تکبال و جوجه ها نمی اومد. همه بیرون از لونه از این شاخه به اون شاخه می پریدن و چنان سر و صدایی به پا کرده بودن که بیا و ببین. تکبال با دلواپسی تماشا می کرد و با رضایت توی این فکر بود که همهشون کم و بیش دارن روز به روز بهتر و بالاتر می پرن. بال های زخمی، ضعیف و سرمازدهشون داشت بلند تر و قوی تر می شد و خودشون هم داشتن بزرگ تر و توانا تر می شدن.
-تکبال!ببین من از اینجا بدون فرود می پرم میام پیش تو.
-برو بابا اینکه چیزی نیست. از اینجا تا پیش تکبال همهش2تا شاخه کوچیکه دیگه. خیلی هنر می کنی روی هیچ کدومشون فرود نمیایی؟
-خوب من هم کوچیکم. تو اگر خیلی بلدی اندازه خودت بپر. مثلا از اون شاخه بلنده تا پیش تکبال.
همه از این جواب سریع و بی مکث پرپری زدن زیر خنده.
-پرپری درست میگه. هر کسی اندازه خودش می پره. پرپری و بال هاش رو اندازه بگیری تمامش1دونه بال سیاهپر هم نمیشه. این2تا شاخه واسه پرپری خیلی هم عالیه.
پرپری از این تمجید تکبال چنان ذوق کرد که اگر فاخته نگرفته بودش از اون بالا پرت می شد پایین.
-خوب حالا. تا خودت رو ننداختی روی زمین بپر برو.
پرپری بدون1لحظه مکث حرف فاخته رو گوش کرد. پرید و هرچند خیلی ناشیانه ولی موفق، درست رو به روی تکبال فرود اومد و در واقع افتاد روی شاخه و بلافاصله زیر پر های بلند تکبال از نظر ها پنهان شد.
-آفرین پرپری! تو خیلی خوب اومدی. یعنی در مقایسه با دیروزت. ولی هنوز خیلی جا داری بهتر بشی.
-تکبال!به نظرت بهتر میشم؟
-آره که میشی. چرا نباید بشی؟
-آخه بال هام اصلا…
-ببین پرپری! از این چیز ها اگر بگی نمی شنوم. بال های تو هنوز کوچیکن. مثل خودت. تا بهار و تا تابستون هنوز1عمر راهه و تو تا اون موقع حسابی راه می افتی. کی می دونه؟ شاید از تمام این ها بهتر پریدی.
-تکبال!یعنی اون از ما بهتر می پره؟
-از کجا معلوم که نپره؟ شاید هم پرید. اگر هم نپرید خیالی نیست. همون طور که همیشه بهتون گفتم،
پرپری و بقیه1دفعه دسته جمعی بلند گفتن:
-هر کسی اندازه خودش می پره.
تکبال دستی به سر پرپری کوچولو کشید و با خنده ای از سر رضایت تعییدشون کرد.
-تکبال ببین من کجام؟
-چلچله!از اون بالا1ضرب نمیشه بیایی پایین. خیلی مواظب باش.
-من می تونم. چیزیم نمیشه. آماده باش می خوام بیام پیش تو.
-باشه ولی مواظب باش. خیلی هم زیاد مواظب باش.
چلچله از شاخه بلند و نازک پرید ولی در آخرین لحظه شاخه نازک تابی خورد و منحرفش کرد. لحظه خطرناکی بود. خیلی سریع اتفاق افتاد. تکبال بدون اینکه بفهمه چیکار می کنه به طرف مقابل شیرجه زد و در کسری از ثانیه دید که1شاخه بین خودش و چلچله در حال سقوط هست که اجازه نمیده دستش به چلچله برسه. کسی نفهمید چی شد. حتی خود تکبال. تنها صدای خشک و بلند1چرق، شاخه ای که1دفعه خورد و محو شد و چلچله و تکبال که هم رو گرفتن و چرخیدن و روی شاخه ها به طرف پایین غلتیدن و چندتا شاخه پایین تر متوقف شدن.
-نترس چیزی نیست. آروم بلند شو. باید یواش بریم بالا. دستت رو بده به من از روی اون شاخه بیا بالا. خیلی یواش بیا که سر نخوری. اون شاخه مطمئن نیست. خیلی یواش. خودت رو ول کن روی دست من. آهان آفرین همینطوری. درسته. خوب حله. دیگه امنه. بیا بریم بالا پیش بقیه.
تکبال و چلچله وسط جیغ و داد های وحشتزده جوجه ها از خطر سقوط حتمی نجات پیدا کردن.
-وای تکبال عجب شانسی آوردید. اگر اون شاخه کنار نمی رفت الان چی میشد؟
-راست میگه. راستی عجب زوری داری! چجوری اون شاخه رو ریز کردی؟
-آره بابا تو واقعا زورت زیاده!
-وای اصلا بهت نمیاد تکبال.
تکبال تازه نگاهش به جای خالی شاخه ای افتاد که دیگه نبود.
-من زورم زیاد نیست. اون شاخه زیادی خشک بود. چلچله خورد بهش اون هم خشک بود و شکست.
چلچله که هنوز گیج خطری بود که از سرش گذشته بود، کمی هشیار تر به حرف اومد.
-ولی من بهش نخوردم. خواستم بگیرمش که از دستم در رفت و بعدش هم1دفعه خورد شد و دیگه یادم نیست چی شد.
تکبال آروم دستی به زخم روی بال چلچله کشید.
-هیچی نشد. تو1حادثه کوچیک داشتی که تموم شد. واسه هر پرنده ای این چیز ها پیش میاد. با تمرین حل میشه. دفعه بعد هم مواظب باش از فاصله های کمتر شروع کنی.
-آخ چقدر درد می کنه! من حالم خیلی خرابه تکبال.
-تو هیچیت نیست فقط1کوچولو زخمی شدی. اینهمه شلوغش نکن.
تکبال همراه با آه و ناله چلچله از درد زخم ها و خراش های رو و زیر بال هاش بهش رسیدگی کرد و چند لحظه بعد چلچله نسبتا رو به راه بود. ولی کسی حواسش به قطره های خونی که از زخم های خود تکبال روی پر هاش چکیده بود جمع نشد. خود تکبال هم نفهمید تا زمانی که دستی به شونهش خورد.
-اون جوجه دیوونه نزدیک بود خودش رو بندازه پایین. تو هم همینطور.
-فاخته!امکان نداشت اجازه بدم بی افته.
-بله دیدم. اون رو راه انداختی. حالا نوبت خودته.
-من که چیزیم نیست.
-تو زخمی شدی. زخم هات هم از مال چلچله بد تره. دسته کم از یکیشون داره خون میاد.
تکبال تازه سوزش هایی رو در جا هایی از جسمش احساس کرد.
-آره مثل اینکه1کمی دردم اومد. خوب بابا بیخیال. این ها فقط خراشن. سخت نگیر.
-ولی تکی گوشه پر هات خونی شد.
-کو کجاست؟ آهان دیدمش. اینکه اصلا به توجهت نمی ارزه. ولش کن. بچه ها ادامه میدیم.
-تکی! این قهرمان بازیت منو کشته ولی1دفعه دیدی شوخی شوخی جدی شد. نمی خوایی ببینی چی شدی؟ راستی عجب زوری داری! اون شاخه رو چجوری داقون کردی؟
تکبال حس کرد1چیزی از جنس ترس نفسش رو گرفت. باید1کاری می کرد. هر کاری که از رفتن به اون ناآگاهی مرموز و برملا کردن این راز خطرناکش نجاتش بده.
-اصلا تو چرا نمی پری؟ بجنب فاخته ببینم کجای کاری.
-من پریدنم از این ها بهتره خاطر جمع باش. حالا نشونت میدم.
فاخته این رو گفت و با اعتماد به نفسی که در هیچ کدوم از جوجه ها نبود خودش رو از1شاخه بلند ولی کلفت کشید بالا. برعکس چلچله اول خوب بالا و پایین رو بررسی کرد و بعد بال هاش رو باز کرد و پرید. برخلاف بقیه جوجه ها، فاخته نمی پرید. داشت پرواز می کرد. البته پروازش کامل نبود ولی کار قشنگی بود از1پرنده نوبالغ تازه پرواز که بال های سرمازدهش خیلی خوب پیش می بردش. تکبال با لذتی عمیق تماشاش می کرد. فاخته بین هیاهو و تشویق بقیه از افرا جدا شد و کمی رفت بالا. 1دور کامل دور افرا چرخید و در برابر تکبال و بقیه توی هوا کمی بالاتر از شاخه ها شروع کرد به چرخ زدن. دایره هاش رو هر بار بزرگ تر و ارتفاعش رو هر بار کمی بیشتر می کرد. بال هاش به اندازه بال های سالم کارآمد نبودن ولی فاخته عالی بود. تکبال امیدوار، دلواپس و رضایتمند تماشا می کرد. فاخته گاهی کج می شد و بد می رفت ولی چند لحظه بعد دوباره ارتفاع می گرفت و خودش رو نه چندان صاف، ولی می کشید بالا. تکبال فقط تماشا می کردو از شدت دردی که توی سینهش رو می سوزوند بی صدا به خودش می پیچید. بال های سرمازده فاخته رشد چندانی نداشتن. فاخته حالا1پرنده نیمه بالغ بود با بال هایی که سرما تقریبا نابودشون کرده بود ولی با همون بال های بی حس از ضربت بی رحم سرما، فاخته چه خوب می پرید! یعنی این بال ها تا کی و تا کجا می تونستن جسمش رو، فرداش رو و زندگیش رو پیش ببرن؟ فاخته بزرگ تر و بزرگ تر می شد و دیر یا زود به جایی می رسید که بال های سرما دیدهش دیگه جوابگوی پریدن هاش نبودن. تکبال حاضر بود هر کاری و واقعا هر کاری کنه تا این اتفاق نیفته. فاخته نمی دونست و تکبال بار ها آرزو کرده بود که ای کاش خودش هم نمی دونست. ولی این شدنی نبود. سیر رشد و ضعف بال های فاخته درست شبیه مال خودش بود. تکبال زمانی رو به خاطر میآورد که چه معصومانه تصور می کرد بال هاش در حال بهتر شدن هستن ولی اینطور نبود و چه تلخ بود زمانی که فهمید اشتباه می کرد! فاخته بی اطلاع از تمام این ها همچنان هنرنمایی می کرد. تکبال با هقهقی فرو خورده شاهد ماجرا بود. فاخته چرخید و چرخید و چرخید و بال هاش از حرکت صحیح خارج شدن و بی حس و خسته حرکتشون کند شد و فاخته کج شد و تعادل جسمش رو از دست داد و…پشت پرده شفاف اشک های تکبال، دور تر از بقیه روی شاخه ای امن افتاد و ولو شد.
زمان می گذشت. تکبال کم کم داشت زندگی و رسمش رو می شناخت. داشت یاد می گرفت. داشت می فهمید. دیر بود ولی… کرکس داشت یادش می داد. کرکس حسابی مهربون، محکم، مطمئن، توانا و کامل بود. البته برای هر کسی که خودش می خواست. در مورد تکبال تمام این ها رو داشت به شرط اینکه تکبال چیزی باشه که اسمش رو می ذاشت مثبت و خوش رفتار. تا زمانی که تکبال قواعد کرکس رو حفظ می کرد همه چیز درست بود. ولی مشکل دقیقا از همینجا شروع می شد. اینکه مثبت بودن و خوش رفتار بودن از نظر کرکس کمی با تصور و بینش تکبال و حتی با بینش بقیه اطرافیان تکبال متفاوت بود. از نظر تکبال خوش رفتاری به فرمانبری محض تعبیر نمی شد ولی ظاهرا کرکس هیچ توصیف دیگه ای برای این کلمه نداشت. تکبال باید فرمان می برد و گیر اینجا بود که فرمان های کرکس گاهی واقعا در نظرش عجیب بودن.
-آخه برای چی؟
این سوالی بود که نمی تونست در زمان ابلاغ بعضی از فرمان های کرکس نپرسه و جوابی که همیشه می گرفت هیچ وقت قانعش نمی کرد.
-واسه اینکه من دلم می خواد. دیگه تمومش کن.
-دیگه تمومش کن.-
این خاتمه بحث بود و تکبال با چند بار آزمایش و خطا که نتیجهش وحشتناک بود یاد گرفت که وقتی به اینجا رسید باید تمومش کنه تا مجبور نشه بگه غلط کردم. تمومش می کرد و نمی کرد ولی هیچ وقت متقاعد نمی شد. هیچ وقت. و در فرصتی دیگه دوباره این تموم شده رو شروع می کرد بلکه به جوابی بهتر از اون که پیش از این گرفته بود برسه. هرچند این شروع ها داشت کمتر و کمتر می شد ولی برخلاف میل کرکس همچنان بود و انگار تمومی نداشت.
-من نمی فهمم کرکس. خفاش ها و کلاغ ها دوست هستن. من برای چی باید واسه قاطی شدن باهاشون از تو اجازه داشته باشم؟
-واسه اینکه من میگم.
-آخه تو برای چی میگی؟
-واسه اینکه دلم می خواد. دیگه تمومش کن.
-خوب آخه برای چی تو دلت…
-نشنیدی؟ گفتم تمومش کن.
-کرکس! تو داری میری بیرون. به من نمیگی کجا میری. فقط میگی دیر می کنی. اون ها همه امروز عصر اون پایین جمع میشن. هم خفاش ها هم کلاغ ها. همه اون پایین هستن جز تو که نیستی و جز من که تو میگی باید این بالا تنها بمونم و بدون تو بینشون نرم. آخه برای چی؟
-واسه اینکه من اینطور دلم می خواد جوجه عشق. دیگه هم نمی خوام حرفش رو بزنم. تو همراه خودم میری بینشون. تا نرسیدم این بالا می مونی. دیگه هم حرفش رو نمی زنیم.
-ولی آخه…
-ببین فسقلی دارم خسته میشم. دیگه تمومش کن.
تکبال سکوت کرد و توی خودش مچاله شد. هیچی نگفت ولی اصراری در مهار اشک هاش نکرد که از چشم هاش می چکیدن روی پر های صافش. سرش رو انداخت پایین و رفت1گوشه نشست و پر هاش بدون صدا خیس شدن. نمی دونست دقیقا از چی گریه می کنه. از حسرت تفریح مجاز و بدون ایرادی که ازش دریغ شده بود، از دادی که کرکس سرش زده بود یا از هر2تاش. دستی آروم خورد روی شونهش. سر بلند نکرد. اشک هاش هنوز داشتن پر هاش رو خیس می کردن.
-فسقلی!ببینمت! عشق من! واسه چی این جواهر هات رو تلف می کنی؟ بیا اینجا.
کرکس بغلش کرد، نازش کرد، اشک هاش رو پاک کرد و به سینه فشارش داد.
-فسقلی ببین من اینجا چی دارم؟
کرکس1دفعه دستش رو به سرعت برد بالا. تکبال1لحظه خیال کرد کرکس می خواد بزندش. نفسش بند اومد و برای فرار از ضربه خودش رو به سرعت توی بغل کرکس فرو کرد. اما هیچ ضربه ای در کار نبود. تکبال با ترس و تردید سر بالا کرد تا ببینه. چیزی به درخشندگی1ستاره خیلی قشنگ توی دست کرکس برق می زد. تکبال1دفعه همه چیز یادش رفت و بلند داد زد:
-وای تو1ستاره توی دستت داری کرکس!
کرکس بلند خندید.
-قشنگه فسقلی؟
-آره خیلی قشنگه خیلی. از کجا آوردیش؟
-از آسمون چیدمش.
-اذیت نکن بگو دیگه!
-گفتم که، از آسمون گرفتم.
-آسمون که ستاره هاش رو به کسی نمیده.
-به من میده. باید بده. جرات نمی کنه نده. گفتم بده و داد. اگر هم نمی داد به زور ازش می گرفتم.
تکبال می دونست کرکس جدی نمیگه ولی براش مهم نبود. اون چیز درخشان چنان جذبش کرده بود که دیگه هیچ چیز براش مهم نبود.
-وای چه قشنگه!
کرکس دستش رو یواش یواش آورد پایین تا مقابل تکبال.
-بیا. بگیرش. مال تو.
تکبال ناباور تماشا می کرد. همونجا توی بغل کرکس ولو شده بود و از زیر اون یکی دستش درخشش ستاره رو توی دست دیگه کرکس نگاه می کرد. انگار جادو شده بود.
-مال من؟ مال خودم؟ مطمئنی؟
-بله که مطمئنم. بگیرش. واسه خود خودت. واسه تو ستاره من.
کرکس اون جسم درخشان رو گذاشت توی دستش و تکبال مثل خوابزده ها خودش رو لای پر های کرکس جمع کرد. کرکس بلند خندید و2دستی جفتش رو نوازش کرد.
-تو عشق من هستی. کفترک خودم. فقط مال خودم. فقط خودم. خیلی می خوامت جوجه عشق. کفترک تک خودم.
تکبال نفسی عمیق از سر رضایت کشید. حال عجیبی داشت که بلد نبود توصیفش کنه حتی برای خودش. انگار جسمش داشت گرم می شد. کرکس همچنان نوازشش می کرد و باهاش حرف می زد. تکبال دست مشت شدهش رو محکم فشار داد و با آه بلند رضایتمندی لای پر های کرکس لولید. کرکس قهقهه ای از ته دل سر داد که تکبال رو بیشتر توی بغلش جمع کرد ولی چیزی رو تغییر نداد.
-ای بدجنس کوچولو! تو این عادتت رو کی ترک می کنی؟ آخه واسه چی پر هام رو به هم می ریزی؟ حقته من هم این کار رو کنم ولی دلم نمیاد که. واه ببین داری چیکار می کنی! تمام پر هام رو افتضاح کردی وروجک مسخره! نکبت دوست داشتنی خودم!
کرکس همچنان می خندید و تکبال با رضایت و تمایلی عجیب که جنسش رو نمی شناخت، آروم آروم وسط پر های کرکس دست و پا می زد و هرچی بیشتر بی نظمی و خرابی به بار میآورد و نمی فهمید چرا از این کارش عجیب لذت می برد. کرکس با خوش اخلاقی بی حرکت نگهش داشت و مانع ادامه کارش می شد ولی تکبال همچنان با آرامش، نه به شدت می لولید و چند لحظه بعد اوضاع پر های کرکس رو چنان خراب کرد که اگر کسی می دید خیال می کرد کرکس پر هاش رو توی هم گره زده. کرکس همچنان می خندید. می خندید و باز هم می خندید.
-احمق کوچولوی من! وقتی برگشتم می برمت عشق. عشق واقعی. از اون مدل عشق ها که هرگز توی عمرت نرفتی. بهت تضمین میدم. تضمین کرکس آخه و اگر داخلش نیست. مطمئن باش. حالا بخواب. بخواب تا خودم بیام بیدارت کنم. به هیچ صدایی پا نمیشی جز صدای خودم. فهمیدی؟
-بله کرکس.
-به هیچ کسی هم جواب نمیدی جز به خودم. فهمیدی؟
-بله کرکس.
-انگار در غیبت من اینجا نیستی. درست فهمیدی؟
-بله کرکس.
-من خیلی سریع برمیگردم پیش تو. مطمئن باش. حرف هام رو می فهمی؟
-بله کرکس.
-آفرین فسقلی. جوجه عشق نفهم من! آفرین!.
تکبال به خواب رفت. به فرمان کرکس مشکی اجازه نداد در غیبتش کسی به سکویا نزدیک بشه. تکبال خوابید و تا اومدن کرکس بیدار نشد. تمام شب رو ستاره در مشت خواب بود و بی توجه به دنیایی که بیرون از لونه بالای سکویا در جریان و در حرکت بود، آروم و ساکت و ساکن روی بستر پر به خواب رفته بود. می تونست تا آخرین ذره جهان بخوابه. می تونست تا ابد همونجا بی حرکت و با ستاره ای در مشت بستهش از جهان و از زمان و از حرکتی که جاش می ذاشت و می رفت جا بمونه. چون کرکس اینطور می خواست. کرکسی که قوی، بلندپرواز و پناه دهنده بود و عزیز. خیلی عزیز.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 4 آذر 1393 ساعت 06:01
سلام. مشخصه که دیگه برای خودتون هم شخصیت ها ویژگی هاشون معلوم شده که این قسمت رو خیلی با تسلط نوشتید حتی بیشتر از قسمت های قبلی.
حالا در این قسمت همه خودشون بودن دقیقاً خودشون بدون هیچ اشتباهی؛ همه از روی همین ویژگی ها شناخته میشن.
تکبال، کرکس، خورشید، فاخته و مشکی.
خیلی منتظر بقیه اش هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خدا بگم چیکار کنه همه این هایی که اسم بردید رو اگر بدونید این داستان با این شخصیت هاش چه به سر من درمونده آوردن؟
آخ درد می کنه همه جام به خدا کتبا بیمار شدم این چه وضعشه؟!
شادکام باشید.
پرواز
پنج‌شنبه 6 آذر 1393 ساعت 19:56
سلام بهت ایمیل زدم میشه چک کنییییی ؟؟؟ممنون

پاسخ:
سلام پرواز عزیز. هم محلی گوش کنی من. حتما چک می کنم. همین الان میرم ببینم چه خبره.
فعلا پاینده باشی تا ایمیلت رو بخونم.
یکی
جمعه 7 آذر 1393 ساعت 10:10
کفرمو داری بالا میاری معلومه کجایی؟ هی بجنب خسته شدم

پاسخ:
سلام جناب یکی خشن. چرا هوار می زنی جناب حسابی خوب هستم دیگه. به خدا گرفتارم. چشم سعی می کنم بجنبم و شما هم اینطوری حرصی نباش.
ایام به کام.