دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال33

-کرکس! می شنوی؟ محض رضای خدا بیدار شو. فقط بیدار شو. فقط1دقیقه چشم هات رو باز کن بگو زنده می مونی. من هیچ تضمینی رو جز مال خودت معتبر نمی دونم. اگر بگی می مونی پس می مونی. حتی مرگ هم از پس تو بر نمیاد اگر خودت نخوایی. این رو خودت بهم گفتی یادته؟ کرکس! پاشو. دارم دق می کنم. یا بمون یا منو با خودت ببر. من اینجا بدون تو نمی مونم. کرکس! می شنوی؟ تو رو به خدا. تو رو خدا. …
باز هم شب بود. تکبال از پشت پرده ذخیم اشک هایی که پشت سر هم می چکیدن و شونه های کرکس رو خیس می کردن چیزی نمی دید. کرکس هیچ حرکتی نداشت. نه چشم باز کرده بود و نه حتی1نفس عمیق تر زده بود. کرکس روی بسترش افتاده بود و از زنده بودن فقط1نفس نصفه نیمه و1نبض کند داشت. تکبال بالای سرش آهسته می بارید. دستی به شونهش خورد.
-فسقلی!بسه دیگه. اینطوری از دست میری. ببین! اگر احتمال ضعیفی هم باشه که بگه اون داره صدات رو می شنوه و اطرافش رو درک می کنه، تو ابدا نباید اینطوری خودت رو اذیت کنی. اون تیر کم مونده بود قلبش رو از کار بندازه و حالا باید ضربانش در آروم ترین و کند ترین حالت ممکن باشه. و حتما می دونی که فقط در حال آرامش مطلق ضربان قلب آرومه. سعی کن به خودت مسلط باشی تا احتمال پریشونیش به0برسه.
تکبال بدون اینکه سرش رو از روی شونه کاملا خیس کرکس برداره آروم ناله کرد:
-خوشبین!خوشبین من نمی تونم تصور کنم. اتفاق بد رو نمی تونم تصور کنم. اگر اتفاقی بی افته من نمی تونم به زنده بودن حتی فکر کنم. خوشبین! من تحمل ندارم.
خوشبین یکی از با اخلاق ترین افراد دسته کرکس بود. موجودی آروم، محترم و مهربون. فقط1ایراد کوچیک داشت. روی2تا چیز خیلی متعصب بود. یکی اخلاق، یکی کرکس. سر این2تا که می رسید دیگه نه عقل داشت و نه منطق. با اینهمه کمتر کسی بود که بتونه منفی ببیندش. چون در مجموع بین بقیه به عنوان موجودی خیرخواه و مثبت شناخته شده بود.
-اتفاق فسقلی؟ اتفاق افتاده. اتفاق خیلی بدی هم بود. ولی گریه های تو نتیجه این اتفاق رو عوض نمی کنه. هرچی بخواد بشه میشه.
-خوشبین!من نمی خوام اون نباشه.
-من هم نمی خوام فسقلی. ولی آخه اینطور گریه کردن تو کمکی بهش نمی کنه. باید امیدوار باشیم. همهمون. همین که دیگه اون تیر توی سینهش نیست و کرکس هنوز زنده هست خودش1امیدواری بزرگه. راستش من که اصلا فکر نمی کردم جریان خروج اون تیر کذایی رو زنده پشت سر بذاره. ولی خوشبختانه کرکس هنوز زنده هست. پس به جای اینکه خودت رو از بین ببری سعی کن امیدوار و قوی باشی.
-خوشبین!چرا اینطور شد؟ اصلا اون تیر از کجا اومد؟ میگن تیر مال1کمان بود. کمان چیه؟ چرا باید کرکس رو زخمی کنه؟ من هیچ سر در نمیارم. تو چی؟
خوشبین کنار تکبال بالای سر کرکس نشست. دست روی شونهش گذاشت و آروم و شمرده گفت:
-درست گفتن فسقلی. اون تیر مال1کمانِ بزرگ بوده. بلندی تیرش می گفت که کمانش خیلی بزرگه. کمان ها اصلحه های بدی هستن. می بینی که چیکار می تونن کنن. و اما در مورد اینکه چرا کرکس زخمی شد. فسقلی! کرکس رو من خیلی می خوامش. هم دوستش دارم و هم مدیونشم. ولی باید اعتراف کنم که کرکس هم مثل همه موجودات خدا می تونه اشتباه کنه. اشتباه کرکس این بود که واژه شجاعت در منطقش بد معنی شد. ببین فسقلی در توانایی و شجاعت کرکس هیچ تردیدی نیست. ولی باید بپذیریم که گاهی از بعضی چیز ها باید واقعا پرهیز کرد و کشید عقب نه اینکه صاف شیرجه زد به طرفشون. شجاعت همیشه این نیست که بی پروا بری توی دل خطر. افراد شجاع لازمه که اهل تدبیر هم باشن و گاهی لازمه که شجاعت عقبنشینی رو هم داشته باشن. کرکس باید می کشید عقب ولی در عوض صاف رفت طرفش و نتیجه این شد. حرف هام رو می فهمی فسقلی؟
تکبال داشت سعی می کرد که بفهمه. ذهن خسته و پریشونش توی محبت کور به کرکس و حقیقت گفتار خوشبین مونده بود و نمی دونست کدوم طرف بره. خوشبین از نگاهش تردیدش رو خوند.
-می فهمم. تو اینقدر دوستش داری که حس می کنی من نباید حتی در همین حد ازش انتقاد کنم. ولی مطمئنم1روز می فهمی که من درست گفتم. بهت که گفتم من کرکس رو خیلی می خوامش. هم واسهم عزیزه و هم خیلی مدیونشم. اگر کرکس نبود من نمی تونم تصور کنم که الان کجا بودم.
تکبال با نگاه خسته ولی پرسش گر بهش خیره شد.
-چرا؟ مگه چی به سرت اومده بود که اینهمه احساس دین بهش می کنی؟
-فسقلی! داستان من زیادی تاریکه. بچه که بودم تمام خونوادهم رو توی1حادثه مسخره از دست دادم. کمان رو از همونجا شناختم. پدر و مادرم صید کمان شدن. خواهر هام و برادر هام هم ظرف مدت کوتاهی هر کدوم از1دردی تموم شدن و من موندم و1دنیای بزرگ و تجربه هایی که لازم بود داشته باشم ولی نداشتم. باور نمی کنی که حتی هنوز پروازی هم نشده بودم. از بالای درختی که لونهمون بود سقوط کردم و مدتی در اسارت کفتار ها زندگی کردم. اون روز های تلخ رو هیچ وقت یادم نمیره. کرکس نجاتم داد، یادم داد که چطور باید باشم. یادم داد چجوری پرواز کنم. بهم راه و رسم زندگی خفاش ها رو یاد داد. کاری که پدر و مادرم فرصت نکردن انجام بدن. حالا من1خفاشم و از خودم، طبیعتم و زندگیم آگاهم. می دونم که پرنده شبم. می دونم که خفاش ها چه جوری باید باشن و چه جوری نباید باشن. کرکس اون زمان1پرنده تازه بالغ خیلی جوون بود ولی از من خیلی بیشتر می دونست. هنوز جوجه به حساب می اومد که زیر بالم رو گرفت. من همیشه لحظه های درست زندگی کردنم رو مدیونشم. حالا متوجه شدی که وقتی میگم کرکس اشتباه کرده از سر غرض نیست. فسقلی!کرکس برای من اندازه تمام اصولی که همه می دونید چقدر بهشون معتقدم ارزش داره. ولی با اینهمه نمی تونم این واقعیت رو ندید بگیرم که ایندفعه اشتباه کرد. اشتباهی که مجاز نبود مرتکب بشه. به خاطر خودش و به خاطر من و به خاطر تمام اون هایی که واسهش دلواپسن و به خاطر تو. کاش اون لحظه این ها رو یادش می اومد و از تیررس اون کمان می کشید عقب!. عه! باز که داری گریه می کنی! فسقلی! من این ها رو نگفتم که تو اینطوری بباری. تماشاش کن ببین تمام وجودش میشه اشک هر وقت گریه می کنه! فسقلی! از تمام این ها گذشته بگو این چه مدل گریه کردنه که اینهمه خیسه؟ بسه دیگه. اینطوری گریه نکن. باور کن من تمام دلم آتیشه. اگر از تو بدتر نباشم بهتر هم نیستم. ببین داری مثل بید می لرزی. این رو بخور تا بخوابی.
-خوشبین!به خاطر خدا، من شیره هوشبر نمی خوام. من کرکس رو می خوام. خوشبین اگر اون نباشه من دیگه نمی تونم باشم. می خوام پیشش بمونم.
-باشه. پیشش بمون ولی بخواب. من بهت قول میدم وقتی خوابت برد از اینجا نبرمت. به هیچ کسی هم اجازه نمیدم جایی ببردت. بهت قول میدم. قولم رو قبول نداری؟
تکبال قبول داشت. کسی نمی تونست روی قول خوشبین تردید کنه. با اصرار و تشویق و کمک خوشبین شیره هوشبر رو نوشید و چند لحظه بعد در حالی که سرش روی شونه کرکس بود به خوابی هرچند ناآروم ولی عمیق رفت.
شب های جهنمی انگار تمومی نداشتن. هرچند برای تکبال روز و شب یکی بود. خفاش ها علاوه بر دلواپسی واسه کرکس نگرانی های دیگه هم داشتن که باید بهشون می رسیدن و این شاید براشون بد هم نبود چون اجازه نمی داد شبیه تکبال تا مرز جنون پیش برن. خورشید، مشکی و تیزبین دسته رو می چرخوندن، هوای جنگل رو داشتن و اجازه نمی دادن مار ها از وضعیت کرکس چیزی بفهمن. مار ها که به همت خفاش ها و کلاغ ها فهمیده بودن شایعه مرگ کرکس راست نبوده حسابی کلافه بودن و حسابی کنجکاو که بفهمن کرکس الان در چه وضعیه تا بدونن کجای کارن ولی هرچی بیشتر سعی می کردن کمتر می فهمیدن. به کمک نظرات خورشید که مار ها رو بیشتر از بقیه می شناخت، دسته کرکس تونسته بودن کاری کنن که سایه کرکس هرچی قوی تر و ترسناک تر روی اعمال مار ها سنگینی کنه و حسابی عذابشون بده در حالی که خود کرکس هیچ کجا نبود. تکبال اما از اینهمه بی اطلاع و فارغ بود. تکبال تنها اشک رو می شناخت و شونه هایی رو که همیشه از گریه های بی پایانش خیس بودن ولی هیچ حرکتی نداشتن. هر بار و هر بار که به دیدن کرکس می رفت بالای سرش می نشست، پر های نامرتبش رو دونه به دونه مرتب می کرد، صاف می کرد، پاک می کرد، پر های کرکس از اشک هاش خیس و دوباره نامرتب می شدن و تکبال دوباره همه رو تک تک صاف و پاک می کرد. کرکس ولی بی حرکت و ناآگاه، فقط خواب بود. و کسی چه می دونست که خواب کابوس های بیداری تکبال رو می دید یا نه.
تکبال بین افرا و سکویا در رفت و آمد بود. روی شونه های بقیه که نه می دونست و نه براش مهم بود که بدونه کی هستن می رفت و می اومد و تمام لحظه ها انگار از پشت پرده سنگین مه در گذر بودن. شاید هم زمان در انجمادی ثابت گیر کرده و این تکبال بود که از بین لحظه هایی ساخته شده از مه یخزده و منجمد می گذشت. تکبال این ها رو نمی فهمید. برای تکبال اون روز ها فقط سرما بود و تاریکی. و دیگه هیچ!.
-آهای تکبال! حواست هست؟ چرا جواب نمیدی؟
-هان! چی شده چلچله!
-دارم باهات حرف می زنم معلومه چته؟
تکبال خسته از هر صدایی با خودش فکر کرد:
-خدایا چرا این بچه نمیره با بقیه هم سری هاش پرحرفی کنه؟ من واقعا الان هیچ صدایی دم گوشم نمی خوام.
-اه تکبال گوش بده دیگه.
-باشه بگو.
-آخه تو اصلا گوش نمیدی.
-گوش هم میدم. بگو چی شده.
-جدی با فاخته اگر بتونی همچین کنی. فوری قهر می کنه میره و شب هم خواب بد می بینه و تو میری بغلش می کنی و آشتی. همینه دیگه مگه نه؟
-این ها رو می خواستی گوش بدم؟
-دقیقا. تکبال! جدی نفهمیدی؟ فاخته بهت راست نمیگه. تو هم اینقدر ساده هستی که نمی فهمی. اون بهت کلک می زنه.
-کلک می زنه؟ سر چی؟
-سر همه چی. یکیش همین بازی که هر دفعه سرت درمیاره. تا حالا هیچ از خودت نپرسیدی چرا هر بار حرفتون میشه و تو نمیری نازش رو بکشی اون شب فاخته دچار خوابزدگی میشه؟ هر بار همین بساطه و تو هیچ وقت شک نکردی؟
-خوب که چی؟
-تکبال!میگی که چی؟ دارم بهت میگم اون راست نمیگه. خواب دیدن هاش الکیه. واسه اینکه تو بری طرفش و اوضاع رو درست کنی. من مطمئنم. خودم دیدم. اون شب هایی که خواب می بینه یعنی میگه که خواب می بینه قبلش اصلا نمی خوابه که خواب بد ببینه. همهش نقشه. باور کن راست میگم. اون بیداره و بهت کلک می زنه و اگر تو1کمی دقیق تر بودی تا حالا می فهمیدی که هیچ کابوسی در کار نیست و فاخته بهت حقه می زنه.
-خوب دیگه چلچله بسه. هرچی می خواستی بگی گفتی. من هم گوش دادم. دیگه تمومش کن.
-ولی تو باید باور کنی تکبال. من و فاخته اینجا داریم با هم بزرگ میشیم. من درست بغلدستش می خوابم و پا میشم. سرم شب ها کنار سرشه. چه حرف ها که با هم نزدیم. چه ماجرا ها که نداشتیم. پیش از اومدن تو و همین الان. من فاخته رو بیشتر از تو می شناسم چون زمان بیشتری باهاش بودم. الان هم چیزی رو میگم که دارم می بینم. تکبال! حرف هام رو باور کن.
-چلچله!کوچولوی معترض و عزیز! ای کاش به حرمت اونهمه ماجرا و اینهمه خاطره که حرفش رو زدی سکوت می کردی و اجازه می دادی این ها که گفتی ناگفته بمونن!. دیگه بسه. برو داخل تا یخ نزدی.
-ولی من با گفتن این حرف ها بهش بی حرمتی نکردم. تو گول خوردی و من فقط دارم آگاهت می کنم.
-باشه. آگاهم کردی. دیگه با خودم. برو داخل.
-ولی…
-چلچله!شنیدم. دیگه بسه. ببین پرپری هم اومد بیرون و مثل اینکه داره دنبال تو می گرده.
پرپری1جوجه خیلی ریز و خیلی قشنگ بود با دمی بلند که از بلندی همیشه واسهش دردسر می شد. دمی چنان بلند و چنان پخش و قشنگ که تکبال و همه جوجه ها به شدت از لمس و تماشاش خوششون می اومد ولی این دم واسه صاحب کوچولوش دردسر می شد و خیلی پیش می اومد که موقع راه رفتن و جست و خیز به زمین بزندش. پرپری اومد بیرون و با چشم های کنجکاو معصومش به اطراف نگاه کرد.
-آهای چلچله اونجایی؟ مگه نگفتی میایی یادم میدی با پر های دمم چیکار کنم که مرتب تر بشن؟ بیا دیگه!
-چلچله!برو ببین پرپری چی ازت می خواد. دیگه هم از این چیز ها نمی خوام بهم بگی.
بحث بی فایده بود. پرپری اومد و خواه ناخواه چلچله رو با خودش برد. چلچله با قهر همراهش رفت. تکبال با لبخندی تلخ رفتنش رو تماشا کرد.
-کوچولوی بی تجربه! تو هم اگر1کمی دقیق تر بودی می دیدی که من خودم از همون دفعه اول فهمیدم که اون کابوس ها واقعی نیستن. و اگر1کمی دقیق تر بودی خودت رو با گفتن این حرف ها خراب نمی کردی.
صدای فاخته از جا پروندش.
-با سرما خلوت کردی تکی؟ البته تا چند لحظه پیش که با چلچله خلوت کرده بودی. چی بهت می گفت؟
تکبال حس کرد که دیگه واقعا ظرفیتش تموم شده.
-به نظرم شما نیم وجبی ها امشب تصمیم دارید دیوونهم کنید. ببینم من باید چیکار کنم که2دقیقه با خودم تنها باشم؟ اول اون حالا هم تو.
-ای بابا من که تازه اومدم. خوب اومدم پیش تو. چرا سرم داد می زنی؟
تکبال به قیافه درهم فاخته خیره شد.
-من کی سرت داد زدم؟
فاخته هیچی نگفت. سرش رو انداخت پایین و شونه هاش رو جمع کرد. تکبال دیگه فهمیده بود که بهتره خودش رو در جنگ با خودش پیش خودش بیشتر از این بی اعتبار نکنه. بدون مکث رفت طرفش و بغلش کرد.
-من که داد نزدم. تو هم چه دل نازکی!
-توی لغتنامه تو احتمالا به صدای به این بلندی که اتفاقا لحنش هم تند باشه میگن لالایی.
-خوب بابا معذرت می خوام. حالا برای چی اومدی بیرون؟ نمی بینی چه سرده؟
فاخته توی بغل تکبال جمع شد و با صدای مظلوم و غمگین زمزمه کرد:
-اومده بودم پیش تو. نمی دونستم حوصلهم رو نداری.
تکبال سفت به سینه فشارش داد. اینقدر سفت که بالا پایین رفتن سینه کوچیکش بر اثر نفس کشیدن رو قشنگ حس کرد.
-کی گفته من حوصلهت رو ندارم؟
-صدای دادت گفته.
-من که گفتم معذرت می خوام. ببخشید. اینجا سرده. بیا با هم بریم داخل.
-نمی خوام. تا من میام پیشت فوری میگی بریم داخل و می پری میری وسط بقیه مسخره بازی درمیاری که بخندن. بیچاره من!
تکبال با محبت گفت:
-خوب باشه همینجا می مونیم تا تو یخ بزنی. اینطوری موافقی؟
فاخته خیلی خونسرد و مطمئن به نشان موافقت روی سینه تکبال سر تکون داد. تکبال که خندهش گرفته بود دستی به سرش کشید. فاخته بیشتر جمع شد و لای پر های تکبال فرو رفت.
-آخ از دست این زبونت!.
-زبون مال چلچله هست. اینقدر حرف زدنش شیرینه که1بار هم نمی فرستیش دنبال نخودسیاه. مثل همین الان. خدا رو شکر پرپری اومد بردش وگرنه تو که بهش فرمان داخل رفتن نمی دادی. این مدل دستور ها فقط می مونه برای من که از سرت بازم کنی.
-فاخته! الان چی بگم که بیخیال بشی؟
-هیچی نگو. بذار همینجا باشم.
-خوب باش بابا باش!. الان حله؟
-اوهوم.
تکبال خندهش رو خورد ولی چندان موفق نبود. فاخته از همونجا که بود با صدایی که خفه به گوش می رسید پرسید:
-حالا چی می گفت؟
-کی چی می گفت؟
-چلچله دیگه. چی می گفت که از بس شیرین بود دلت نمی اومد بفرستیش نخودسیاه بیاره؟
-تو که گفتی حله. پس چرا بیخیال نمیشی؟
فاخته با حالتی که در نظر تکبال فقط مخصوص خودش بود سر تکون داد. تکبال خندید.
-حالا چی می گفت؟
-می گفت تو و اون با هم اینجا بزرگ شدید و1عالمه خاطره با هم دارید و1عالمه ماجرا.
-دیگه چی می گفت؟
-دیگه می گفت که من تو رو بهش ترجیح میدم. همون چیزی که تو الان میگی.
-دیگه چی می گفت؟
-دیگه هیچی بدجنس1وجبی. دیگه هیچی نمی گفت.
-دروغ میگی.
-نه نمیگم.
-حالش بهتر نشد؟
-حال چلچله؟
-نه بابا چلچله کیه؟ حال اون دوستت که اوضاعش خطرناک بود. بهتر نشده؟
-نه هنوز. همون طوریه.
-چی به سرش اومد؟
-اه ول کن فاخته من از کجا بدونم؟
-باز می خوایی دعوام کنی؟
-نه بابا نمی خوام به خدا نمی خوام.
-خوب چی میشه اگه بهم بگی؟ من که نمی خوام به کسی بگم. خوب بگو دیگه.
-آخه چیزی نیست که بگم. یکی1کمی مریضه باید صبر کنم خوب بشه. اینکه گفتن نداره.
-بگو دیگه بگو دیگه بگو دیگه بگو دیگه بگو دیگه.
-ای بابا فاخته چیکار می کنی؟
-بگو دیگه بگو. قلقلکت میدم ها! قهر می کنم ها! میرم داخل تنهایی یخ می زنم ها!
تکبال با مهربونی دست گذاشت جلوی دهنش.
-بس کن. تو هیچ کجا نمیری. همینجا هستی توی بغل من.
-پس بگو.
-چی بگم؟
-اون پرنده مریضه چش شده؟
-کمان زخمیش کرد.
-کمان چیه؟
-به نظرم1اصلحه بی صدا و خطرناکه. تیر پرت می کنه. یکی از این تیر ها خورده به اون.
-به کجاش خورده؟
-به قلبش.
-پس چجوری هنوز زنده هست؟
-تیر رو درآوردن ولی حالش خیلی افتضاحه.
-خیلی درد داره؟
-نه نداره. آخه اون الان هیچی حس نمی کنه. الان اصلا چیزی نمی فهمه. نمی دونه که حالش چقدر خطرناکه. نمی دونه که اوضاعش هیچ خوب نیست. اون الان نه درد داره، نه درک داره، نه حس داره. هیچ حسی نداره.
و با تلخیِ فراگیری که تمام وجودش رو پر می کرد توی دلش گفت:
-و بعید نیست که دیگه هیچ وقت نداشته باشه.
شب داشت سنگین تر می شد. تکبال سر بلند کرد و به آسمون خیره شد. آسمونی که جای پرواز کرکس بود و حالا چه خالی و گرفته به چشم می اومد!. کرکس نبود. و مشخص هم نبود بعد از این باشه یا نباشه. دردی عمیق سینهش رو فشار داد. بی خبر از زمان و مکان و اطرافش و حتی بی خبر از خودش و از چشم هاش که بی پروا از هر نگاهی باریدن گرفته بود.
-تکی! تو داری گریه می کنی؟
-نه.
-ولی اشک هات داره می ریزه روی پر های من. اون که الان چیزی حس نمی کنه چرا براش گریه می کنی؟
-دلواپس اون نیستم می دونم چیزی حس نمی کنه. دلم واسه جفتش سوخت.
-مگه جفت هم داره؟
-چیزی نمونده بود داشته باشه.
-آخی! نازی!داشت جفت می گرفت؟ طفلک! حالا گریه نکن هنوز که طوری نشده. شاید حالش خوب بشه جفت هم بگیره. راستی، با کدومشون نزدیکی؟ خودش یا جفتش؟
-به نظرم با هر2تاشون.
-یعنی هر2تاشون دوستتن؟
تکبال جواب نداد. هقهق سنگینی که به سینهش هجوم آورد زحمت جواب دادن رو از دوشش برداشت. در اون لحظه به تمام نفسش احتیاج داشت تا از شدت گریه خفه نشه. فاخته تمام قد شده بود نگاه و با تمرکز کامل تکبال بی تمرکز و بی خود از خود رو تماشا می کرد.
-اون دقیقا کیه تکی؟ اون جفت دلواپس دقیقا کیه؟ خود تو نیستی؟
-من؟ چه مزخرفاتی!
ولی شکلک خندهش به صورت ادای مضحکی از درد توی هقهق سنگینش گم شد. فاخته بهش خیره شد.
-تو داشتی بی اون که به ما بگی جفت می گرفتی؟
-به هیچ کسی نگفتم فقط شما ها نبودید.
-چرا؟ چرا به کسی نگفتی؟
-چون جز خودم هیچ کسی موافق نیست.
-آخه چرا؟ مگه اون جناب کبوتر چشه؟
-چون اون کبوتر نیست.
فاخته1لحظه خیلی کوتاه از پس حیرتش بر نیومد که تکبال ندید و نفهمید. کوتاه بود و خیلی زود حل شد.
-کبوتر نیست؟ پس چیه؟
-نه. کبوتر نیست. کرکسه.
فاخته چنان از جا پرید که شاخه تکون خورد. تکبال بیخیال وحشت فاخته، بیخیال تردیدش و نگاه عجیبش، و حتی بیخیال اشک های خودش که به شدت تمام می باریدن و هقهقی که داشت سینهش رو خورد می کرد، با حالتی که انگار این هوای پریشون مال خودش نبود، به رو به رو خیره مونده بود. فاخته کشید عقب و با نگاهی سرشار از ترس و تردید بهش خیره شد.
-کرکسه؟ اون1کرکسه؟ تو جفت1کرکسی؟
تکبال با بیخیالی از سر خستگی مطلق جواب داد:
-آره.
فاخته با چشم هایی گرد از حیرت بهش خیره شده بود.
-چطور همچین چیزی میشه؟ اگر این درست باشه تو چه جوری الان اینجایی؟ اون چطوری تا حالا زندهت گذاشته؟ تو کبوتری! چطور ممکنه کبوتر جفت کرکس بشه؟
تکبال شونه بالا انداخت.
-نمی دونم. فقط می دونم که شده. باقیش رو هم خیالم نیست که بدونم. به نظرت همچین چیزی رو به چند نفر می شد که بگم؟
فاخته که هنوز به شدت متحیر بود فکری کرد و آه کشید.
-نه. به نظرم به هیچ کسی نمی شد بگی. فکر هم نکنم هیچ وقت بتونی بگی. اگر خیلی بهت لطف کنن خیال می کنن زده به سرت.
-بله می دونم. بذار خیال کنن. به جهنم.
فاخته چند لحظه مات به تکبال که داشت از شدت گریه خفه می شد خیره موند. تکبال انگار توی این جهان نبود. فقط خودش بود و اشک هاش و دردش. چند قطره بارون ریخت روی سرشون. فاخته خودش رو جمع کرد و نگاهش هشیار تر شد. تکبال ولی هنوز بی خود از خود در حال و هوای خودش بود.
-تکی!گریه نکن.
تکبال داشت می لرزید. از درد یا از سرما یا از هر2تاش. فاخته دست گذاشت روی شونه هاش و آروم تکونش داد.
تکی! تکی سرت رو بالا کن منو ببین. بسه دیگه گریه نکن. هنوز که طوری نشده. هیچی نمیشه بس کن دیگه. هیچ طوریش نمیشه. کرکس ها قوی هستن. حالش جا میاد. بلاخره خوب میشه. تو هم جفتش میشی. بعدش هم اون می خوردت و من بهت می خندم. بس کن دیگه اینهمه گریه به کجا می رسه؟ ول کن دیگه تموم شدی از بس گریه کردی.
فاخته مدتی که تکبال نفهمید چقدر بود باهاش حرف زد. دلداریش داد. بهش اطمینان داد. و در تمام این لحظه ها دست هاش روی شونه های تکبال بود و آروم تکونش می داد. تکبال رفته رفته زیر بارونی که داشت شدت می گرفت خیس می شد. خیلی گذشت تا سر بلند کرد و به فاخته خیره شد. انگار از1خواب طولانی و سنگین پا شده بود. نا و نفس نداشت که گریه کنه. با نفس گرفته و نگاهی بی حال از شدت باریدن به فاخته نگاه می کرد. فاخته لبخند زد.
-چیه؟ روح دیدی؟ منم دیگه.
-فاخته!بارون گرفته؟
-بارون رو ولش کن. تو الان خوبی؟
-بد نیستم ممنون.
-مسخره بازی در نیار تکی. حالت خوبه؟
-چرا نباید باشه؟
فاخته مکث کوتاهی کرد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد.
-تکی یادته چی ها بهم گفتی؟
-من؟ مگه چیزی گفتم؟
فاخته در سکوت نگاهی گذرا به لونه انداخت.
-پاشو. دیگه واقعا باید بریم داخل. هم تاریک شده و هم سرما دیگه قابل تحمل نیست.
-تو برو من چند لحظه دیگه میام.
-تکی! من، بی تو، نمیرم. پاشو بریم. هرچی اینجا بشینی و یواشکی گریه کنی کَرکَسِت بیدار نمیشه. یعنی بیدار میشه ولی نه با مردن تو.
فاخته این ها رو گفت و بی توجه به یکه شدیدی که تکبال خورده بود دستش رو گرفت و مهربون تر از همیشه گفت:
-بارون داره تند میشه. بلند شو بریم.
تکبال با نگاهی مردد تماشاش می کرد.
-فاخته!تو… من… کرکس…
-بیخیال تکی. من به کسی نمیگم. خوب راستش داستان تو1کمی زیادی عجیبه ولی من به کسی نمیگم. خاطرت جمع باشه.
-ولی من…
-بلند شو تکی! پاشو دیگه. پاشو بریم توی لونه. سردمه ها! اگر نیایی من هم می مونم بعدش سرما می خورم ها! ببین من ضعیفم بد مریض میشم بعدش هم…
-هیس. همینجا تمومش کن. به خاطر خدا.
-پس بیا بریم.
-فاخته! من واقعا ترجیح میدم که یکی2دقیقه…
-بیا دیگه تکی! بیا بریم. همراهم بیا تکی! بیا دیگه بیا.
تکبال دست های ظریف فاخته که روی شونه هاش بود رو نوازش کرد و خواه ناخواه از جا بلند شد و همراهش به طرف لونه به راه افتاد. اون ها وارد لونه شدن و نگاه سنگین چلچله رو ندید گرفتن.
-چه عجب رضایت دادین! خلوت تموم شد؟
تکبال با خونسردی جواب داد:
-بله تموم شد. بیایید بریم ته لونه اونجا گرم تره.
جوجه ها با همون جیک جیک های پر سر و صدای همیشگی دنبال تکبال ریسه شدن و در حالی که از سر و کولش بالا می رفتن به ته لونه هجوم بردن. بارون شدت گرفته بود و صدای برخوردش با صقف و شاخه ها از داخل لونه و در امنیت دیوار ها خوشآیند بود. آخر شب وقتی همه خوابشون برد، تکبال کنج لونه ولو شد و به سقف خیره موند. بارون به شدت می بارید. اون شب تکبال نباید منتظر کسی از دسته کرکس می موند. خفاش ها اون شب در منطقه اطراف سکویا ماجرای کوچیکی با موش های جاسوس که قرار بود واسه تحقیق در مورد حال کرکس بیان داشتن و ترجیحا بهتر بود تکبال اونجا نباشه.
کرکس.
این اسم مثل طلسمی تاریک ناخودآگاه اشک رو مهمون چشم هاش می کرد. تکبال با تصور سکوت غمناک لونه بالای سکویا و این احتمال که ممکنه این سکوت ابدی بشه لرزید. بدون اینکه بخواد بستری خالی رو مجسم کرد و تدفینی رو که خفاش ها و کلاغ ها و خورشید و همه توش شرکت داشتن و از دست هیچ کسی هم هیچی جز دفن جنازه ای بی روح و عزیز بر نمی اومد. سرش رو تکون داد بلکه از شر این افکار وحشتناک خلاص بشه و هم زمان سفت جلوی دهنش رو چسبید که جیغ نکشه. جیغ مهار شد ولی افکار پریشون قوی تر به ذهن و روحش حمله کردن. تکبال خسته و تسلیم خودش رو به دست صحنه هایی سپرد که جزء به جزء انگار از روی عمد، واضح و مجسم توی ذهنش ردیف می شدن. سیل اشک از سر درموندگی و خستگی بدون صدا از چشم هاش جاری شد. دستی آروم شونه هاش رو لمس کرد. فایده نداشت خودش رو به خواب بزنه. دیر شده بود. گریهش شدید تر شد. فاخته در حالی که خیلی مواظب بود بقیه بیدار نشن خودش رو بهش چسبوند، بغلش کرد و آروم توی گوشش حرف زد و حرف زد.
-چیزیش نمیشه. اگر تا حالا زنده مونده پس بعد از این هم می مونه. به چیز های بد فکر نکن. اون طوری هم به من نگاه نکن. قدرت های عجیب لازم نیست برای خوندن فکر تو در این لحظه. اگر کسی2دقیقه از سر حواس پرتی بهت نگاه کنه از مدل گریه کردن و به خود پیچیدن هات می فهمه داری توی ذهنت چی رو مجسم می کنی. این اتفاق نمی افته. اون کرکس بی ریختت هیچیش نمیشه. گریه نکن تمام پر های خودت و پر های من بیچاره رو خیس کردی. من سردمه نمی فهمی؟ ببین جدی خیس شدم. اون تیر تا زمانی که توی سینهش بود نتونست از بین ببردش. حالا که دیگه اونجا نیست قدرت عوضیش هم دیگه توی وجود کرکس نیست. پس کاری ازش بر نمیاد. خاطر جمع باش. کرکسِ تو بلاخره به هوش میاد. بهتر میشه، بلند میشه، جفت تو میشه، همه چیز درست میشه، …
فاخته گفت و گفت تا تکبال آروم شد. یا از سر بی حالی یا از روی آرامش گریه های شدید ولی بدون صداش بند اومد. فاخته لبخند زد و همون طور به نجوا زمزمه کرد:
-خیسم کردی. من سردمه و حالا تو باید خشکم کنی. این هم جریمهت.
تکبال بدون معطلی و با رضایت کامل فاخته رو محکم بغل کرد و با محبتی عمیق سفت به خودش فشرد.
-آی! گفتم خشکم کن نه اینکه لهم کنی. عه شوخی کردم چقدر تو حرف گوش کنی! همون طوری مثل اول خوب بود داشتم گرم می شدم. آخیش! همینطوری خوبه. تا تو باشی خیسم نکنی.
تکبال همون طور بغلش کرده بود و حس می کرد چقدر دلش می خواد می شد جهان کوچیک بشه. اونقدر کوچیک که هر3تا عزیزش همینطور بهش چسبیده باشن. فاخته، خورشید و کرکس. با یادآوری کرکس کم مونده بود دوباره بزنه زیر گریه.
-آهای!دوباره شروع نکن. تازه دارم خشک میشم. درضمن من اینجا جام راحته اگر باز شروع کنی به لرزیدن اوضاعم به هم می خوره.
فاخته این ها رو گفت، دست های سرد تکبال رو فشار داد و خندید.
-هرچی صبور تر باشی بهتر می گذره. الان که از دستت کاری بر نمیاد. اونجا هم که نیستی ببینی چجوریه. پس زورت رو نگه دار واسه دفعه بعد که رفتی بالای سرش. وقتی بیدار بشه1جفت مرده نمی خواد.
تکبال حس کرد سینهش از جایی که فاخته بهش چسبیده بود گرم تر شد. گرمایی که از سینهش و شونه هاش شروع و آهسته آهسته توی تمام جونش پخش می شد. چه حال قشنگی! در آخرین لحظه های بیداریش با صدایی پایین تر از زمزمه خطاب به فاخته نجوا کرد:
-ممنونم.
-ممنون نباش. همین طور آروم بمون تا اوضاعم رو به هم نزنی.
فاخته دوباره خندید و تکبال نفسی از سر حسی مرکب از خستگی و آرامشی نسبی کشید و به خواب رفت. زمانی که فاخته چشم هاش رو می بست تا از مرز بین خواب و بیداری رد بشه با خودش فکر کرد:
-یا این خله یا من خلم یا هر2تامون خلیم. خوب باشه. توی این فصل و این لونه و این اوضاع از هیچی بهتره. واسه خودش ماجراییه خل بازی این. بذار باشه. ولی عجب! کرکس! واقعا که!
تکبال خواب بود و نفس های آروم می کشید. فاخته شونه ای بالا انداخت، لبخندی زد و خیلی زود به خواب رفت.
دیدگاه های پیشین: (5)
یکی
پنج‌شنبه 24 مهر 1393 ساعت 11:33
این بنظر من از جفت شدن با کرکس اشتباهتر بود. کاش نمیکرد. لعنتی.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
اینهمه خشم نباید باشه دوست عزیز. شما باید کمک من باشی نه انبار باروط. اشتباه ها تجربه هستن دوست عصبانی من. میشه ازشون عبرت گرفت و محکم تر شد و دیگه اشتباه نکرد. صبور باشید و کمک کنید تا تکبال درس هایی که باید رو راحت تر و با درد کمتری از اشتباهاتش بگیره. ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
فرشته
پنج‌شنبه 24 مهر 1393 ساعت 15:26
نمیخوای خسته بشی ؟ نمیخوای بس کنی ؟ نمیخوای تموم کنی ؟ از نفس نیافتادی ؟ تا ابد میخوای انتقام بگیری ؟ چندتا قصه دیگه بنویسی آروم میشی میتونی بگی ؟ وبلاگتو باز بذار شاید بقیه قهرمانهای داستانتم حرف داشته باشن برای گفتن . بستیش و هرچی خودت میخوای میگی و بتشویقهای مشوقهات سبکبال میشی ؟ دیگه بس کن. بخاطر خودت . بسه دیگه بسه دیگه بس کن . ببین باید حرف بزنیم . ما و تو . شاید راستیراستی با حرف حل بشه . شاید درست بشه . باز کن اون درهایی که بستی آدم لجباز . ایمیل و خط و کامنتهاتو باز کن بذار حرف بزنیم . بخدا ما هم حرف داریم . فقط تو نیستی که حرف داری ما هم حرف داریم . من که دارم . بذار باهات حرف بزنم . برای یک دفعه هم شده دست از جنگ با همه عوامل زمین و آسمون بردار و بیا حرف بزنیم . تا کی میخوای قصه بنویسی ؟ اول فرشته بعدش آدمبرفی حالا هم این کبوتره تکبال . اینطوری درست نمیشه . درست نمیشی . بسه ننویس . این تکبال لعنتیرو ننویس . ولش کن همینجا ادامه نده . بیا حرف بزنیم . خدا عقل داده که بفهمیم . بفهم . باید حرف بزنیم . با داستان نوشتن حل نمیشه باید حرف بزنیم . باید دست برداری تا حرف بزنیم . این داستانو ادامه نده . اینجا دیگه ننویس . بذار باهات حرف بزنم . خودمون نه توی این وبلاگ عمومی . ننویس حرفنشنوی لجوج دیوونه . قصه تکبالو اینجا ننویس . ننویسش داستان تکبال و اطرافیانشو اینجا ننویس . ننویس .

پاسخ:
باز هم تو؟
وب من باز بازه. اگر نبود که این کامنت الان اینجا منتشر نمی شد.
حرف؟ شما زدید و من ندارم. شما حرفت رو زدی. تاریخ بدم؟ از13تا27خرداد سال1392. اینجا وب خودمه. هرچی دلم بخواد داخلش میگم. هر کسی دلش می خواد بره1وب بزنه هرچی دلش می خواد بگه. البته اگر حالش رو نداره چندتا آدرس میدم بره داخل وب های دیگه حرف بزنه تا دلش سبک بشه. هر جا جز اینجا. جز وبلاگ من. اینجا مال منه. شما که به خیال و ادعای خودت اینهمه روی خط دین و مذهبی واسه چی بی اجازه و بی رضایت من اومدی اینجا؟ من رضایت ندارم. دیگه نمی خوام اینجا توی وب خودم توی فضای خودم توی حریم خودم ببینمت. من وظیفهم رو انجام دادم و تموم شد. باز هم اگر وظیفه ای هست برای انجامش حاضرم نه از محبت تو. از سر وظیفه ای که روی دوشم هست و باید انجامش بدم تا کوتاهی نکرده باشم. نمی کنم. هستم. ولی شما، دیگه هیچ کجای تقدیرم نمی خوام شما رو ببینم. دیگه نمی خوام این طرف ها باشی. من عوض نشدم. همون چیز هایی هستم که92گفتی. حالا چی شده که شما می خوایی با1همچین چیزی حرف بزنی فقط خدا می دونه. بله خدا. همون خدایی که بخوایی یا نخوایی بین من و شما مشترکه. من به درگاه همون خدایی دعا می کنم که شما می کنی. جای شما باشم عوض کامنت بازی میرم1دعا به دعا هام اضافه می کنم. به خودت نگاه کن و ببین چی میگم. من نه با شما دشمنی دارم، نه عصبانی هستم و نه در اشتباه. فقط دیگه نمی خوام باهات وارد هیچ مذاکره ای، هیچ بحثی، هیچ جدلی و حتی هیچ تفاهمی بشم. سال گذشته شما بهم گفتی از اینکه طرف صحبتم بشی حتی پشت خط…ولی من این رو نمیگم. من از اینکه طرف صحبت شما بشم اون حس که شما پارسال بهم گفتی رو ندارم. می دونی چرا؟ چون من و شما1زمان رفیق بودیم. رفیق. با هم خندیدیم و گریه کردیم. با هم سختی های عجیب و غریب داشتیم. با هم شاهد بالا پایین های تقدیر بودیم. با هم بردیم. با هم باختیم. با هم ساختیم. به حرمت اونهمه خاطره، اونهمه لحظه، اونهمه محبت و به حرمت اسم رفیق که1زمانی روی سر ما2تا بود، من در حس سال گذشته شما باهات مشترک نیستم. ولی دیگه نمی خوام حرف بزنم. نمی خوام هیچ حرفی هم از شما بشنوم که بهم بزنی. من هرچی لازم بود شنیدم و شما هم هرچی دلت خواست بگی گفتی. شنیده های من برای آگاه شدنم بس بود و نمی فهمم چرا جواب های من برای دست برداشتن شما بس نیست. نگران نوشته های من هم نباش. شما چیزیت نمیشه. اینجا نه. همون طور که خودت دیدی اینجا بازه. هیچ دلم نمی خواد مجبور بشم ببندمش. از این کار متنفرم. پس لطفا مجبورم نکن.
در پناه حق.
یکی
جمعه 25 مهر 1393 ساعت 13:21
پریسا اجازه میدی از اینجا بندازمش بیرون؟

پاسخ:
آروم جناب یکی. آروم باشید. چیزی نیست. همه چی درسته.
آزاد
جمعه 25 مهر 1393 ساعت 16:27
سلام و عصر جمعه بخیر
امیدوارم خوب باشید و ایام بکام
همینطور چشم براه آینده ی این داستان
براتون آرزوی سلامت و آرامش دارم
و البته امیدوارم زیاد به خودتون فشار نیارید بابت نوشتن . نوشتنی خوبه که موجب آرامش باشه . هر چقدر لازم باشه چشم براه خواهیم موند . اگر لازم میدونید کمی به ذهنتون استراحت بدید …
باز هم از خلاقیت شما و اشتراکش با خوانندگان سپاسگزارم.

پاسخ:
سلام جناب آزاد عزیز.
اگر بگم شاید باور نکنید ولی به خدا همین امروز ظهر کمی قبل یا بعد اذان ظهر عجیب توی فکر شما بودم. با خودم می گفتم حتما باید محض دیدار شما هم شده وسط داستان تکبال1چیزی توی مایه های نوشته های پیش از تکبال بنویسم اینجا بذارم تا ببینمتون. حال و هواتون چطوره دوست من؟ مشتاق شنیدن توصیفات عالی از خودتون و هوای دلتون هستم. امیدوارم هرچه بیشتر به آرامش برسید. آرامشی به رنگ خدا.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 9 آبان 1393 ساعت 00:34
کرکس نباید بمیره.
این فاخته هم اضافیه.
البته به نظر من این طوریه. به نظر من این جوری بنویسید که کرکس حالش خوب میشه و بعد یک شب که تکبال رو فریب میده که به بهانه ای نره درخت افرا خودِ کرکس میره و فاخته رو یک لقمه چرب و نرم می کنه و تموم میشه فاخته.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
نگران نباشید دوست من کرکس نمیمیره. مگه دست خودشه؟ کرکس حق مردن نداره تا من زنده ام. ولی این فاخته. این جوجه بیچاره مگه چقدر جا گرفته که شما و جناب یکی اینهمه باهاش بد شدید؟ من1چیزی بهتون میگم به کسی نگید. کرکس می خواست دقیقا همین کار رو کنه و می کرد اگر خورشید نمی فهمید و مانعش نمی شد. تمام برنامه هاش هم درست بود. تصمیم داشت1شبی بره بدزده ببردش و به حسابش برسه بعدش هم با تکبال همدردی کنه و بگرده واسه پیدا کردنش ولی خودش که می دونست پیدا شدنی نبود. بعدش هم تکبال رو سرگرم زندگی می کرد و تموم. ولی این خورشید دم آخر فهمید و اجازه نداد. حالا برید خورشید رو همراه جناب یکی پیدا کنید و به حسابش برسید. ای وای دیدی چی شد یکی از صحنه های داستانم رو لو دادم! دیگه باطل شد این رو نمی تونم بنویسم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال32

داشت شب می شد. غروبی سرد و سرد و سرد و غمگین. خیلی غمگین. تکبال بی حرکت، خسته، منجمد، روی افرا نشسته بود و آرزو می کرد که ای کاش می شد یکی از این کابوس جهنمی بیدارش کنه. کسی نبود. هیچ کس. آخه همه اون هایی که می شناخت عضوی از این کابوس جهنمی بودن و کسی نبود که از بیرون صداشون کنه. روز های وحشتناکی بود که هیچ کسی به خاطر نداشت تا اینجاش چطور گذشتن. تکبال حس می کرد این روز ها تمام دنیا از حرکت و صدا درست شده. داستان ها پشت سر هم و با هیاهو اتفاق می افتادن و بینشون زنگ استراحت نبود. همه چیز انگار از اون شب ابری شروع شد. همون شبی که به ردیف های کاج های جنگل حمله سختی از طرف مار ها شد و اگر خفاش ها و کلاغ ها به فرماندهی خورشید نمی رسیدن تمام کاج ها، شاخه به شاخه از وجود هرچی جوجه بود پاک می شد. پرنده های بی دفاع و گرفتار شب بی مهتاب زمستون شاهد بودن که جوجه های وحشتزده و ضعیفشون در مقابل چشم هاشون به وسیله مار ها صید می شدن و چند لحظه بعد ازشون جز1مشت استخون و پر های خونی هیچی باقی نبود. قیامتی بود که اگر خورشید و بقیه نرسیده بودن انتها نداشت.
کرکس اون شب نبود. تکمار با حیله فرستاده بودش دنبال کشف جزئیات حمله انحرافی که وجود نداشت. از اونجایی که اطلاعات رسیده حکایت از حمله به منطقه خطرناکی می کرد کرکس ترجیح داد خودش بره و ببینه جریان چیه. اونجا1منطقه باطلاقی خطرناک بود که زمینش رو لجن سیاه و چسبنده بسیار نرم و بسیار عمیق تشکیل می داد. گیاه های اون منطقه همه درخت های شناور مردابی بودن و جز اون درخت ها همه منطقه رو نیزار بلند و فشرده ای گرفته بود. اگر موجودی به هر دلیلی سقوط می کرد نجاتش از اون جهنم لجن غیر ممکن بود. کرکس رفت و به هشدار های خورشید توجه نکرد.
-عاقل باش کرکس. این خبر رو هر مدلی نگاهش کنی1جاش ایراد داره. اگر اونجا اینطوریه پس مار ها چجوری تونستن خودشون رو به درخت هاش برسونن؟ اون ها که مار های آبی نیستن. بالای اون درخت ها هم فقط1سری مرغ های مرداب لونه دارن که خیال نمی کنم این فصل سال زمان تخم گذاری و جوجه داشتنشون باشه. به نظر من این بیشتر به1حقه شبیهه تا1حمله.
کرکس برخلاف اصرار خورشید، در مرز پیوستن غروب به شب پرواز کرد و به طرف منطقه مردابی رفت. اون شب، شب عجیبی بود. انگار سکوتش هم داشت ترس رو فریاد می زد. ترس، تاریکی، هشدار سیاه وقوع1اتفاق. خورشید از رفتن کرکس چیزی به کسی نگفت و از تکبال هم که اون شب اونجا بود خواست که چیزی به کسی نگه. خفاش ها که جریان رو نمی دونستن فقط از خورشید شنیدن که امشب ممکنه مار ها1کلکی زیر نیش هاشون داشته باشن و گشتی های اون شب باید بیشتر مواظب باشن. خفاش ها خیلی راحت باور و عمل کردن. خورشید ترجیح می داد تکبال اون شب به افرا می رفت ولی تکبال نرفت. موند و روی شونه های مشکی که چیزی از ماجرا نمی دونست در گشتش همراه شد. کمتر از1ساعت بعد خورشید که با دلواپسی اون اطراف چرخ می زد و مواظب اوضاع بود صدا های عجیبی شنید. صدا هایی دور که به سرعت نزدیک می شدن. صدا هایی از دل شب که هرچی بود خوشآیند نبود. صدا هایی بلند، بی وقفه، پریشون، ترسناک. خورشید در حالی که از شدت نگرانی نفسش رو حبس کرده بود توی هوا معلق موند و گوش داد. صدا ها نزدیک و نزدیک تر می شدن. و در1لحظه خورشید فهمید. اون صدا ها متعلق به کلاغ بودن ولی نه یکی. صدای فریاد های چندین کلاغ بود. ولی نه. فریاد نبود. ضجه بود. ضجه هایی که از شدت درموندگی ترسناک شده بودن. خورشید که از شدت وحشت حادثه ای که نمی دونست چیه تمام پر هاش سیخ شده بودن به سرعت به طرف کلاغ هایی که حالا به صورت لکه های سیاه وسط تاریکی دیده می شدن پرواز کرد. هنوز خیلی مونده بود به هم برسن که خورشید هوار کشید:
-آهای! چی شده؟
کلاغ ها دیوانه از وحشت توی هوا بالا و پایین می رفتن. خورشید از جیغ ها و ضجه های درهمشون هیچی سرش نشد.
-منطقه کاج ها، حمله، تمام زیر درخت ها پر خون، پر استخون، پر پَر، پرنده ها، جوجه ها، پدر ها و مادر ها، تماشا می کنن، جلوی چشم والدین، جوجه ها، خون، شکار، زجرکش، …
خورشید حس کرد دیگه چشم هاش جایی رو نمی بینه.
-بس کنید. آروم باشید و بگید چی شده؟
ولی کلاغ ها نمی تونستن آروم باشن. بی اراده مثل مرغ سر بریده به شدت پرپر می زدن و بال هاشون رو توی سر و روی خودشون می کوبیدن، دور خودشون می چرخیدن، تا حد سقوط از آسمون پیش می رفتن و دوباره اوج می گرفتن و جیغ می کشیدن.
-خورشید!قتل عام، جوجه ها، کاج ها، …
خورشید هوار نکشید. فایده نداشت.
-بسیار خوب! فهمیدم. بگید کار کی بود؟
ظاهرا این مدل پرسش و پاسخ برای کلاغ ها در اون لحظه خیلی راحت تر بود چون خورشید بلافاصله به جوابش رسید.
-مارها. مارهای خیلی بزرگ. دسته دسته مار. تمام جوجه ها، منطقه کاج ها، جوجه ها، …
-آروم باشید. میریم که به حسابشون برسیم.
کلاغ ها انگار از آرامش و اطمینان لحن خورشید کمی، فقط کمی آرامش گرفتن. خورشید وسط زمین و هوا تقریبا به حالت عمودی در اومد، سرش رو تا جایی که امکانش بود بالا گرفت و سفیری بلند و کشدار کشید و بدون اینکه منتظر جواب یا عکس العملی بشه حالت پرواز بهخودش گرفت ولی پیش از اینکه بپره و حتی پیش از اینکه انعکاس سفیرش تموم بشه کلاغ ها دیدن که1دسته بزرگ خفاش مثل گرد و غبار از اطراف بلند شدن و به صورت1موج بزرگ پشت سر خورشید پرواز کردن. خورشید بی اون که متوقف بشه خطاب به کلاغ ها گفت:
-ما میریم طرف کاج ها و شما هم هرچی می تونید سریع بپرید برید به کلاغ ها اطلاع بدید و بگید هر کسی تونست به هر کسی دستش رسید اطلاع بده. دنبال کرکس نگردید. توضیح هم لازم نیست. فقط2کلمه بگید. مار ها و کاج ها. فهمیدید؟
کلاغ ها که می دیدن1قدم بزرگ برداشته شده در حالی که دور می شدن جیغ کشیدن:
-فهمیدیم. همه رو می فرستیم. خودمون هم میاییم.
خورشید به سرعت چرخی زد و پرواز کرد. با تمام توانی که توی بال هاش بود پرواز می کرد. بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه سریع تر از باد می رفت و از صدا های پشت سرش می فهمید که خفاش ها سایه به سایهش دارن میان. باد توی گوشش زوزه می کشید و انگار صدای ناله و ضجه صد ها جوجه زنده بلعیده شده رو توی روحش می غرید. خورشید پرواز می کرد. فقط پرواز می کرد. خیلی طول نکشید که صدای جیغ ها و ضجه های پرنده های روی کاج ها رو وسط زوزه های ترسناک باد شنید. گریه های جوجه هایی که در مقابل نگاه پدر و مادر هاشون بلعیده و زنده زنده خورد می شدن و گوشت هاشون از استخون جدا می شد. ضجه های پرنده هایی که بدون داشتن دید وسط تاریکی به مار های بزرگی که در حال خوردن جوجه هاشون بودن حمله می کردن و می دیدن که چی داره سر جوجه هاشون میاد و کاری از دستشون ساخته نبود. ناله های وحشتزده جوجه هایی که نیمه زنده و نیمه جون پدر و مادر هاشون رو صدا می زدن و کمک می خواستن. هیس هیس های پیوسته و وحشی مار هایی که انگار1000برابر بلند تر از همیشه شده بود و قطع هم نمیشد. خورشید حس کرد کسی توی روحش سفیر کشید. ظرف چند لحظه به منطقه رسید. بوی خون تمام منطقه رو گرفته بود. باد می وزید و مشت مشت پر به همه جا می پاشید. پر های خیس از خون. خورشید1لحظه سرش گیج رفت. اون1ماده عقاب بود. پرنده ای گوشتخوار که طبیعتش حکم به وحشی بودن می داد نه نجات جوجه های نیم خورده مار ها. 1دسته پر خونی ریخت روی سرش. خورشید1لحظه حس کرد چشم هاش تار شدن. به شدت سر تکون داد و پر های خونی رو از روی سر و چشم هاش به اطراف پاشید. دیگه معطل نکرد. سفیری چنان بلند که تمام منطقه شنیدن. زمزمه فرو خورده مار ها در میان هیس هیس های1نفس.
-خورشید. خورشیده. خورشید اومده. باید فرار کنیم.
ولی اون ها فرار نکردن. فرصتش رو پیدا نکردن. خورشید مثل برق به طرف خفاش هایی که حالا شونه به شونهش پرواز می کردن برگشت.
-بجنبید. پخش بشید و حمله کنید. به چشم هاشون حمله کنید. چنگ بزنید، گاز بگیرید. هر طوری که می تونید کورشون کنید. یادتون باشه عمودی فرود بیایید. عمودی و خیلی سریع. سرعت عمل رو فراموش نکنید. هرچی می تونید بیشتر و بالا تر وسط زمین و هوا شناور بمونید و به زمین و شاخه ها نزدیک نشید و اگر میشید ثابت نمونید و سریع برید بالا. بقیه هم توی راهن. حمله!
مثل برق اتفاق افتاد. حمله ای ضربتی و سریع از طرف خفاش ها شروع شد ولی خورشید با دیدن مشکی با1سایه روی شونهش وسط زمین و هوا خشکش زده بود.
-مشکی!این اینجا چیکار می کنه؟ چرا آوردیش؟
-انتظار داشتی چیکارش کنم؟ زمان نبود ببرم جایی بذارمش فقط اومدم.
-این رو از اینجا ببرش مشکی.
در همین لحظه صدای ضجه هایی درست از زیر پا هاشون شنیده شد. روی1کاج بلند1لونه پر جمعیت مورد حمله قرار گرفته بود. خورشید و مشکی در حالی که تکبال روی شونهش از ترس خشک شده بود مثل تیر شیرجه زدن. در1لحظه تمام اطراف تکبال پر بود از جیغ و فشفش و ضربه و صحنه های وحشتناک زد و خورد و خون. زمان برای بحث بر سر تکبال نبود. خفاش ها و خورشید بی وقفه می جنگیدن. وحشتناک بود. تیزبین با سرعت از کنار خورشید گذشت.
-خورشید!کرکس کجاست؟ نمی بینیمش. مشکی از اون طرف گفت بیام پیدات کنم ازت بپرسم.
خورشید بدون فکر با اطمینان گفت:
-کرکس هم هستش. الان دیده نمیشه. چیکارش دارید؟ به کار خودتون برسید. به مشکی بگو اون طرف میدون رو بچرخونه و نگران این طرف نباشه.
-خورشید!اونجا رو! اون سیاهی چیه داره میاد؟
-اون ها کلاغ ها هستن که دارن میان کمک ما. تیزبین! سریع خودت رو برسون و ورود نیرو های کمکی رو هرچی پر آب و تاب تر توی میدون پخش کن. می خوام دوست و دشمن همه این رو تا1دقیقه دیگه بدونن.
-ولی آب و تاب اضافی لازم نیست. ببین! اون ها واقعا زیادن.
تیزبین راست می گفت. کلاغ های زیر فرمان کرکس بیشتر از اونی بودن که خورشید تصور می کرد.
-بسیار خوب! برو ببینم چیکار می کنی.
تیزبین با غرور بال هاش رو باز کرد و پرید.
-به روی چشم قربان.
تیزبین رفت و خورشید دید که سر راهش2بار شیرجه زد و هر بار یکی از چشم های1مار خیلی بزرگ رو هدف گرفت و دید که بعد از شیرجه دوم تیزبین، اون مار بی هوا به خودش می پیچید و کاملا مشخص بود که بدون دیدن اطرافش از درخت سرازیر شد و سقوط کرد. خورشید آفرینی به تیزبین فرستاد و مشغول جنگ و فرماندهی شد.
-آهای تکرو از اون شاخه بلند شو!
درست در ثانیه آخر خفاش جوونی که طرف خطاب خورشید بود از شاخه پرید و ماری که برای گرفتنش خیز برداشته بود به ضرب خورد به درخت و به خاطر شدت ضربه چندتا شاخک تیز توی تنش فرو رفت. خورشید با رضایت تماشا می کرد که3تا از شاخک های تیز و بلند از اون طرف ستون فقرات مار بیرون زد و مار زخمی و گرفتار لحظه های آخر زندگیش رو تقلا می کرد. تکرو در حالی که می خندید از کنار خورشید رد شد.
-نزدیک بود ها!
-بله نزدیک بود. احمق! اگر می مردی خودم به حسابت می رسیدم.
-نه خورشید خواهش می کنم معذرت.
-بسه دیگه زبون نریز برو. روی اون درخت کوتاه1خبر هایی هست برو به دادشون برس.
-باشه رفتم ولی این کرکس پس کوش؟
-کرکس جای دیگه هست من همین الان دیدمش.
-پس چرا هیچ کدوم از ما ندیدیمش؟ کجاست؟
-به کرکس چیکار داری بهت میگم برو! درضمن چند نفر رو بفرست پشت اون درخت بلنده. چندتا گرفتار اونجا داریم.
-کلاغ ها هم هستن. اون ها توی تاریکی نمی بینن. چیکار کنن؟
-بفرستشون این طرف. روشنایی واسه کلاغ ها رو من تعمین می کنم. بجنبید.
در1لحظه ورق برگشت. طول کشید ولی حالا این مار ها بودن که هیس هیس هاشون نشون درد و ناله داشت. خورشید حالا روی1حقیقت متمرکز بود. کلاغ ها پرنده های شب نبودن. اون ها نور لازم داشتن و باید این نور هرچه سریع تر تعمین می شد. خورشید بدون توقف پرواز کرد، به سرعت برق روی کاج خشکی فرود اومد، با1ضربت نوکش شاخه بلندی ازش جدا کرد و در کسری از ثانیه همه دیدن که اون حوالی با خط درازی از آتیش روشن شد. خورشید با شاخه شعله ور به طرف اولین ماری که به چشمش اومد شیرجه زد و خزنده در1چشم به هم زدن وسط زمین و هوا در حال سوختن بود. خورشید دم مار شعله ور رو گرفت و رفت هوا. مار که در چند سانتی1لونه گرفتار شده بود جوجه ای رو که به دهن داشت رها کرد. جوجه صاف سقوط کرد و درست در آخرین لحظه تماسش با شاخه شعله ور که روی زمین می سوخت، دست های مشکی گرفتش. خورشید در حالی که با اون مار شعله وری که به نوک گرفته بود2تا مار دیگه رو آتیش می زد تونست توی نور تکبال رو روی شونه های مشکی ببینه. مشکی به سرعت خودش رو از مسیر نور آزار دهنده کنار کشید و بعد از اینکه جوجه بی حال از ترس رو توی بغل مادرش انداخت مثل تیر به طرف خورشید رفت و در حالی که از کنارش رد می شد بلند گفت:
-خورشید!این فسقلی میگه بهت بگم به فشفش های این ها توجه کن دارن1چیزی در مورد تکمار میگن.
خورشید فهمید و نفهمید.
-باشه مواظب باش. اون لونه که جوجهش رو نجات دادی رو ول نکن دوباره مشتری داره.
خورشید درست می گفت. ماری2برابر قد خورشید داشت به لونه نزدیک می شد. مشکی همراه تکبال روی شونه هاش به طرف لونه شیرجه زد و خورشید به طرف دسته ای از مار ها که معلوم نبود دور چی روی تنه1درخت جمع شده بودن پرواز کرد. جنگ با شدت تمام در جریان بود. کلاغ ها دنبال خورشید توی میدون می چرخیدن و اصلا وقت نبود به این فکر کنن که خورشید اون شاخه های خشک رو با چی پشت سر هم آتیش می زنه و باز آتیش می زنه. قیامت ترسناکی از صدا و نور و خون.
جنگ بود! 1جنگ واقعی!.
خورشید چنان همه رو چه دوست و چه دشمن مشغول کرد که هیچ کس فرصت نمی کرد غیبت کرکس رو ببینه. چیزی نمونده بود دسته خورشید پیروز بشن و مار ها رو عقب بفرستن که در1لحظه موج عجیبی بین مار ها ایجاد شد. کسی معنای هیس هیس های پیوسته شون که اول زمزمه بود و بعد بلند و بلند تر شد رو نفهمید. البته جز خورشید. بقیه فقط هیس هیس و فشفش می شنیدن ولی خورشید می شنید و می فهمید.
-تکمار1دستور جدید داده!
خورشید ترجیح داد به کسی نگه چی شنیده و با اطمینان به اینکه کسی هم نفهمید و نمی فهمه در جواب تیزبین که خودش رو رسوند و ازش پرسید این ها چرا اینطوری می کنن گفت:
-چیزی نیست دیوونه شدن. احتمالا می خوان1نقشه جدید اجرا کنن. ولی تو! تیزبین اینهمه خون مال خودته؟ تو زخمی شدی؟
تیزبین نگاهی مهربون و مطمئن ولی خسته به چهره بی نهایت نگران خورشید انداخت.
-چیزی نیست خورشید. هنوز فرودی نشدم. وقتی برگردیم تو درستم می کنی.
تیزبین خندید ولی خورشید می دید که هر لحظه امکان سقوطش می رفت و اگر می افتاد امکان زنده موندنش زیر0بود. فرصت ادامه بحث نبود. در1لحظه برق وحشتناکی زد و تمام منطقه مثل روز روشن شد و بعدش رعدی بود که انگار آسمون رو منفجر کرد. چندتا صاعقه دیگه و2تا درخت که در1چشم به هم زدن وسط شعله ها می سوختن. تیزبین مثل برق از اون منطقه دور شد. خورشید سفیر زد و بلافاصله چندتا از کلاغ ها حاضر شدن. خورشید بی هیچ حرفی به درخت های شعله ور اشاره کرد. کلاغ ها دیدن که روی اون درخت ها چندتایی لونه هست که خالی هم نبودن. تکرار فرمان لازم نبود. کلاغ ها برای نجات گرفتار های آتیش اونجا بودن. خورشید به سرعت دسته ای از کلاغ ها رو مامور نجات پرنده های گرفتار کرد و چه خوب کرد چون صاعقه تکرار شد و حسابی دردسر درست کرد. زمان ایستادن و تماشا کردن نبود. خورشید با صدای مشکی به خودش اومد.
-خورشید فسقلی میگه مار ها1فرمان جدید دریافت کردن. قراره تمرکزشون روی گرفتن تو باشه.
خورشید شونه ای بالا انداخت.
-بسیار خوب! باشه.
-ولی آخه…
-مشکی! ما پروازی هستیم. تکمار هرچی هم که باشه هیچی نیست جز1خزنده زیرزمینی. اینهمه نگران نباش. -ولی آخه فسقلی چیز های دیگه هم میگه.
-ببین مشکی این چیز ها رو به کسی دیگه نگو.
-وقتش رو ندارم. فقط به خودت دارم میگم اون هم به اصرار این فسقلی.
تکبال به شکل تاریک ترس در اومده بود. صدای1کلاغ بزرگ بحث رو تموم کرد.
-خورشید! دیگه آتیش درست نکن صاعقه ها به اندازه کافی نور درست می کنن.
خورشید با رضایتی آشکار به نشانه دریافت سری تکون داد. ولی جنگ هنوز به قوت خودش باقی بود. خورشید مشکی رو روونه کرد و به جریان پیوست.
-خورشید!تو حالت خوبه؟
خورشید چرخی زد و به کلاغ سالخورده ای که تمام پر های سیاهش از خونی که مال خودش نبود به سرخی می زد نگاه کرد.
-من خوبم.
-فکر نکنم. پر هات. چی به سرشون اومده؟ کدر شدن، کم شدن، کز خوردن، خودت هم که انگار نیروت رو با پر هات دادی رفت.
-من چیزیم نیست درست میشم. شما ها هوای بقیه رو داشته باشید.
-مطمئن باش خورشید. ولی مواظب خودت باش به نظرم داره اتفاق بدی می افته.
-می دونم.
-کاش بدونی!
-می دونم. برید دیگه.
خورشید این رو گفت و ظرف چند لحظه تیزبین رو که تقریبا توان جنگیدنش داشت به آخر می رسید از دست1مار نه چندان بزرگ نجات داد.
-می تونی بپری تیزبین؟
-آره می تونم.
-پس همراه چندتا از کلاغ ها برو و راهنماشون باش تا پرنده های زخمی رو به1جای امن برسونن. فقط بجنب.
تیزبین خواست حرفی بزنه ولی از درد و ضعف نفسش بالا نمی اومد. به اشاره خورشید، تکرو هم بی چون و چرا به اون ها پیوست و آماده انجام ماموریتش شد. کلاغ ها تیزبین رو برداشتن و به سرعت از میدون خارج شدن. خورشید به هیس هیس های دیوانه کننده گوش داد.
-فرمان جدید: همه چیز رو ول کنید فقط روی خورشید متمرکز بشید. تکمار خورشید رو می خواد.
خورشید حس می کرد این هیس هیس ها توی تمام روانش می پیچه و الانه که تمام اعصابش از هم بپاشه.
-آهای خورشید فسقلی میگه همه مار ها دستور دارن که فقط دستگیرت کنن و…
حرف های مشکی با حمله1مار خیلی بزرگ ناتموم موند. خیلی سریع اتفاق افتاد. پیش از اینکه مشکی بفهمه باید بال هاش رو باز کنه، پیش از اینکه خورشید بتونه درک کنه چی داره میشه، و پیش از اینکه کسی فرصت دیدن پیدا کنه، مشکی وسط چنبره مار بود. در1لحظه مار حلقه رو تنگ کرد و فشار آورد. در کسری از ثانیه تمام استخون های مشکی خورد می شدن اگر… نه مشکی فرصت ناله پیدا کرد و نه خورشید فرصت اقدام به نجات دادنش. صدایی عجیب، عمیق، ناپخته و خشدار از خامی.
-جونور عوضی ولش کن.
و درست بلافاصله بعد از اون، نور ترسناکی درخت رو روشن کرد و صدای چندش آوری شبیه ترکیدن چیزی لزج و حس تردید ناپذیر پاشیدن اون چیز لزج به همه جا از جمله سر تا پای خورشید متحیر.
مشکی چند ثانیه بعد فهمید از فشار حلقه مار آزاد شده ولی تمام جونش به طرز وحشتناکی پوشیده از ماده ای نفرت انگیز، متعفن و لزجه. تکبال که از شدت وحشت می لرزید و مثل مشکی آلوده شده بود جیغ کشید:
-از این درخت باید بلند شیم. خورشید! مشکی! باید از اینجا بریم.
مشکی که مطمئن بود نجاتش رو مدیون خورشیده برگشت ازش تشکر سریعی کرد و پرید. خورشید ولی مات سر جاش مونده بود. با فریاد تیزرو، دوست صمیمی تکرو که در مواقع عادی مثل2قلو های به هم چسبیده بودن از جا پرید.
-خورشید پشت سرت!
هشدار خفاش و عکس العمل خورشید به موقع بود. جنگ با تغییر جهتش به سمت خورشید در جریان بود ولی دیگه چندان دووم نیاورد. لحظاتی بعد، صاعقه ها بیشتر شدن و بارون وحشتناکی شروع شد. مار ها وحشتزده از صاعقه و از بارون و از دسته خشمگین خورشید که مثل بلای جهنم به سرشون نازل می شدن به سرعت پا به فرار گذاشتن. به فرمان خورشید دسته بزرگی از خفاش ها و کلاغ ها تا مسافتی دور تعقیبشون کردن تا مطمئن بشن که مارها بر نمی گردن و بقیه موندن تا به وضعیت پرنده های منطقه کاج سر و سامون بدن. نزدیک صبح بود که اوضاع کمی بهتر شد و خورشید و دستهش به طرف منطقه خودشون پرواز کردن. پرنده های منطقه کاج اونجا موندن تا خونه هاشون رو دوباره بسازن و اونچه از جوجه های از دست رفتهشون باقی مونده بود رو خاک کنن. وسط توفان، دسته پیروز ولی بسیار خسته خورشید به منطقه خودشون رسیدن. کلاغ ها به فرمان خورشید برای گذروندن باقی شب و احیای خودشون رفتن و خفاش ها هم زیر شاخ و برگ ها پناه گرفتن تا بارون و توفان بند بیاد. چندتا از سر حال تر هاشون هم زدن به بارون و در حالی که جیغ می کشیدن و وسط زمین و آسمون پشتک و وارو می زدن، خون ها و لزجی های جنگ رو زیر بارون از تنشون شستن.
-خورشید!نمی خوایی بگی کرکس امشب کجا بود؟
خورشید به مشکی که هنوز تکبال رو روی شونهش داشت نگاه کرد.
-چقدر کثیف شدی مشکی! برو مثل این ها خودت رو پاک کن.
-باشه میرم ولی تو بگو کرکس کوش؟ تو راست نمی گفتی اون امشب هیچ کجا با ما نبود. کرکس کجاست خورشید؟
خورشید نفس عمیقی کشید.
-معلومه که راست نگفتم. خیال می کنی اگر راست می گفتم الان وضعیت این بود؟ ولی کرکس. خوب شد گفتی. اجازه نده کسی غیبتش رو بفهمه. میرم ببینم چه گرفتاری واسه خودش درست کرده.
-ولی تو رو به راه نیستی خورشید. می خوایی من جات برم؟
-نه. خطرناکه. خودم میرم. اگر لازم شد بهتون اطلاع می دم که بیایید.
-می خوایی باهات بیام؟
-نه مشکی. مواظب اینجا باش. طولش نمیدم. به صبح نمی کشه. من رفتم.
خورشید پرید و رفت. در حالی که توی دلش به کرکس فحش می داد و واسهش خط و نشون می کشید، به طرف مرداب پرواز کرد.
مرداب ساکت و سیاه و ترسناک بود. وقتی کرکس در اون غروب جهنمی به اونجا رسید همه چیز عادی بود. در واقع زیادی عادی بود. کرکس چندین بار روی مرداب وسیع چرخ زد و اوج گرفت و فرود اومد و تمام تمرکزش رو به یاری گرفت تا هیچ چیز از نظرش دور نمونه ولی هیچی ندید. مرداب با نیزار های بلند و در هم و درخت های فشرده و بی حرکتش انگار به خواب مرگ رفته بود. کرکس به آسمون نظر انداخت. شب شده بود. شبی تاریک مثل قیر.
-امشب توفان میشه اون هم سنگین.
کرکس درست می گفت. ابر ها چنان متراکم و پر بودن که جای تعجب داشت که از اون بالا نمی افتن و آسمون رو همراهشون نمی کشن پایین. کرکس همچنان می چرخید و دنبال نشونه ای می گشت که بهش بفهمونه اینجا چیکار می کنه ولی هیچی نبود. شب لحظه به لحظه سنگین تر می شد. کرکس حس می کرد رطوبت اینجا داره نفسش رو سنگین می کنه. لحظه ای برای بهتر دیدن بالا رفت و توی هوا معلق موند و با دیدن1جسم عجیب و ناشناس حسابی متعجب شد.
-این دیگه چیه!؟
نزدیک تر رفت. باز هم نزدیک تر. باز هم. باز هم. حتی1لحظه کوتاه به فکرش نرسید شاید لازم باشه بیشتر احتیاط کنه و به هر چیز ناشناسی که صرفا بی حرکت مونده نزدیک نشه. کرکس بی پروا به طرف اون جسم ناشناس شیرجه زد. تکه چوبی بلند، خیلی بلند که به2سرش چیزی بسته بود و دستی شاید، دستی که دیده نمی شد، وسط اون چیز رو می کشید. کرکس شیرجهش رو سریع تر کرد. 2سر چوب بلند خم شدن و به هم نزدیک تر شدن. بیشتر و باز هم بیشتر.
-اینهمه گستاخی اون هم در برابر من؟! !؟ از این خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد.
کرکس با عصبانیت به حالت حمله در اومد و مستقیم به طرف کمان در حال شلیک رفت بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه. و تنها زمانی فهمید باید عقب بکشه که دیگه دیر شده بود. کمتر از کسری از ثانیه طول کشید. پیش از اینکه کرکس بتونه تصمیم بگیره که حرکت کنه یا نکنه کمانِ کشیده رها شد. تیری بلند که سفیر کشان شب رو شکافت. کرکس بلافاصله از جا پرید و خودش رو عقب کشید. تیر که به هدف کرکس اومده بود هنوز داشت می اومد. کرکس بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه فقط با نهایت سرعتی که از جسم بزرگ و سنگینش بر می اومد چرخید و پرواز کرد و در1لحظه…سفیری فششششش مانند، نزدیک و نزدیک تر،…کرکس حس کرد چیزی بهش خورد و کمی از مسیر منحرفش کرد. لحظه ای گذشت تا بفهمه نمی تونه درست نفس بکشه و قسمت چپ سینهش گرم و خیس شده. خواه ناخواه از سرعتش کم کرد و به خودش نظر انداخت. تیری بلند، درست زیر بال چپش، درست کنار قلبش، به صورت مایل فرو رفته بود. تیری بلند، باریک، و مرگبار. کرکس خواست از دستش خلاص بشه. منقارش رو2طرف ته تیر گذاشت ولی درست در لحظه ای که خواست اون رو بیرون بکشه به خاطر آورد که با این کار مرگش حتمیه. پس تیر رو رها کرد و سعی کرد به طرف سکویا پرواز کنه ولی موفق نشد. بیشتر از چند متر نتونست بپره. می دید که پر هاش از خونش سرخ میشن. می دید که داره تحلیل میره و می دید که دیگه نمی تونه درست نفس بکشه چه برسه به اینکه بپره. در اون لحظه نمی تونست به این فکر کنه که این تیر و اون کمان از کجا اومده بودن. در اون لحظه فقط باید برای زنده موندن تلاش می کرد. جلوی چشم هاش سیاه بود. نه از شب، از درد. کرکس با آخرین توانش جای امنی بین شاخه های به هم پیچیده رو نشون کرد و فرود اومد. فرودی که به سقوط بیشتر شبیه بود. باید به خورشید گوش می داد. اینجا هیچ حمله ای در کار نبود. خیالش راحت شد ولی بلافاصله چشم های نیم بستهش باز شدن. اگر اینجا حمله ای نبود پس حمله باید جای دیگه باشه. کرکس خواست از جا بپره و با تمام سرعت به طرف سکویا و خورشید و خفاش ها و تکبال پرواز کنه ولی نتونست. بدون توان، بدون حتی ذره ای توان برای بلند شدن و پریدن اونجا توی اون منطقه سیاه مردابی گیر کرده بود. هر لحظه ممکن بود توانش تموم بشه و از اون بالا به وسط مرداب سقوط کنه و فورا در لجن سیاه فرو بره و چه مرگ ترسناکی بود اینطور مردن حتی برای کرکس!. به هر زحمتی بود خودش رو به محل اتصال چندتا شاخه مطمئن تر رسوند و همونجا از پا افتاد. آخرین چیزی که دید، خون خودش بود که تمام پر های سمت چپش رو خیس کرد و از لای پر هاش و از کنار تیر بلند پایین چکید.
نفهمید چقدر گذشت. خیلی کم، خیلی زیاد، مرگ داشت آروم آروم از راه می رسید. ولی چرا نمی رسید؟ چرا خلاصش نمی کرد؟ انگار بلاخره اومد. داشت صداش می زد. چرا پیداش نمی کرد؟ پیداش کرد. داشت بلند تر صداش می زد. داشت تکونش می داد. ولی این مرگ نبود. چه صدای آشنایی!
-کرکس!وای خدای من! کرکس! خدایا کرکس!
خورشید. این صدای خورشید بود که از دور ها می شنید. خورشید اونجا بود. با حضور خورشید مرگ هم آروم تر خواهد بود و البته راحت تر. کرکس با این فکر نفس نصفه نیمه ولی راحتی کشید. صدای خورشید رو از دور دست می شنید. آرامشی که برخلاف حال و هوای اون لحظه های سخت توی صدای خورشید بود باعث شد کرکس با رضایت به این فکر کنه که تصورش درست بوده.
-آروم باش کرکس. حرکت نکن. هیچ حرکتی. همه چیز درست میشه. تو زخمی شدی. بد هم زخمی شدی. تحمل داشته باش. حالت که جا اومد به خاطر این حماقتی که امشب کردی خودم بی درد می کشمت. حالا خودت رو رها کن. باقیش رو بذار به عهده من. نترس نمی افتی. همه چیز درست میشه. البته نه به این سادگی ولی تو مطمئن باش که درست میشه. مطمئن باش. کرکس چشم باز کرد، لبخندی به خورشید زد و از حال رفت و دیگه چیزی نفهمید. کرکس نفهمید که خورشید روی شونه هاش بلندش کرد ولی چون نه توانش بود و نه مصلحتش که تا سکویا حرکتش بده فقط به جای امنی روی درخت ها منتقلش کرد. بدون اینکه به تیر دست بزنه محل خونریزی رو در اطراف تیر پاک کرد و به کمک پوست نی های نیزار خونریزی رو بند آورد، بعد روی کرکس بی هوش رو با برگ های پهن پوشوند و وقتی مطمئن شد درخت و کرکس از سقوط و از سرما و از توفان محفوظن به سرعت هرچه تمام تر به طرف منطقه اطراف سکویا پرواز کرد.
کرکس نفهمید مشکی و چندتا از خفاش های مورد اطمینان نزدیک صبح بالای سرش رسیدن. نفهمید که خبر زخمی شدنش2روز بعد دیگه نمی شد پنهان بمونه حتی با تدبیر های خورشید. کرکس نفهمید که این خبر چطور مثل بمب توی جنگل بین خفاش ها و کلاغ ها منفجر شد و خیلی زود به مار ها هم رسید. شایعاتی که پشت سر هم عوض می شدن هم حسابی اوضاع رو به هم می ریخت. خفاش ها نمی دونستن خورشید کرکس رو کجا پیدا کرده و از مشکی و بقیه هم که رفته بودن خبری نرسیده بود.
روز ها گذشتن و گذشتن. با طولانی شدن انتظار و بی خبری شایعه مردن کرکس مثل کابوسی سیاه و زهرآگین توی جنگل می پیچید. اول به صورت زمزمه و پچ پچ، بعد کمی بلند تر و کمی واضح تر، باز هم بلند تر و باز هم واضح تر، … چیزی نگذشت که همه آشکارا و با وحشت در موردش حرف می زدن. کسی منطقه مردابی رو بلد نبود. از این گذشته، همه به شدت گرفتار مار ها بودن. بدون کرکس و بدون خورشید و بدون مشکی و بقیه دست بالا ها، خفاش ها و کلاغ ها حسابی گرفتار بودن. گرفتار ترس از مردن کرکس، گرفتار ترس از ضعف و ناتوانی خودشون، گرفتار وحشت از شادی مار ها که با قوت گرفتن شایعه مرگ کرکس بیشتر و بیشتر می شد و گرفتار بی اعتمادی به خودشون که از ترس اشتباه جرات عمل رو ازشون می گرفت. با اینهمه اون ها هرچند خیلی سخت، ولی تا اینجا خوب ایستاده و نباخته بودن. انتظار به درازا کشید. دیگه همه داشتن مطمئن می شدن که کرکس مرده ولی مونده بودن چرا بقیه بر نمی گردن. برای این سوال هم جواب های مختلفی بود.
-مشکی عاشق کرکسه. احتمالا حالش زیاد خوب نیست. بقیه هم همینطور.
-ولی خورشید توی هیچ شرایطی دیوونه نمیشه. هر اتفاقی هم افتاده باشه خورشید عقلش رو حفظ می کنه و بر می گرده.
-آره. مگر اینکه خورشید هم به دردسر افتاده باشه.
-مثلا چه دردسری؟
-مگه نشنیدید که کرکس رو1کمان بزرگ زخمی کرد؟ شاید همون کمان هم1تیر ناقابل به خورشید زده باشه.
-این مزخرفات رو تمومش کنید. باید بریم بگردیم هر طور شده پیداشون کنیم.
-آخه چطوری؟ مگه اوضاع اینجا رو نمی بینید؟ به تک تک نفراتمون احتیاج داریم. به خصوص اینکه سازماندهیمون ضعیفه و نمی تونیم از نیرو هامون درست تر استفاده کنیم.
-درسته. کرکس که دیگه احتمالا…
-بس کن. امکان نداره.
-یعنی تو هنوز تردید داری؟ معلومه که نداری. پس هیچی نگو.
-داشتی می گفتی، کرکس که دیگه… بقیهش.
-بقیهش ما هستیم. باید پیش ببریم. خورشید و بقیه یا میان یا نمیان. ولی محاله که همه مرده باشن. اون لعنتی1کمان که بیشتر نبوده. همین روز ها یکیشون پیدا میشه و اون وقت می دونیم باید چیکار کنیم.
-ولی الان چطور؟
-اول باید1فکری واسه دل خودمون کنیم. کرکس….
-درسته. دفترش نمیشه همینطوری بسته شه. باید1شبی جمع بشیم1جایی و براش…
-نه!.
صدا خیلی آروم بود ولی همه شنیدن.
-فسقلی!تو کی بیدار شدی؟ باز هم از اون ها که خوردی می خوایی؟ آرومت می کنه. خطرناک هم نیست.
-نه نمی خوام. شما ها می خوایید خاتمه کرکس رو اعلام کنید؟
تیزبین با همون مهربونی همیشگی که اینبار ترحمی دردناک هم قاطیش بود دستی به شونه های تکبال زد.
-فسقلی!ما چاره ای نداریم. کرکس دیگه نیست.
تکبال با خشونت خودش رو عقب کشید.
-هست. کرکس زنده هست. هرچی می خوایید بگید ولی من مردنش رو باور نمی کنم. شما نباید. شما حق ندارید.
تکرو و تیزرو به اشاره تیزبین از جا بلند شدن.
-بیا فسقلی. بیا بریم استراحت کن.
-دارم بهتون میگم شما ها حق ندارید. می فهمید؟
لحن تیزرو و تکرو در جواب فریاد خشن و جنون آمیز تکبال به طرز عذاب آوری آروم و مهربون بود. درست مثل اینکه با1عزادار مسلمِ اختیار از کف داده طرف بودن.
-بله می فهمیم. الان که طوری نشده. امشب که قرار نیست این ماجرا اعلام بشه. آروم باش. تو باید قوی باشی. حالا بیا. بیا بریم. بدون آگاهی تو هیچی نمیشه. مطمئن باش. تو باز تب داری فسقلی. بیا بریم داخل لونه.
تکبال خواه ناخواه روی دست های اون2تا رفت. تیزبین نگاهی بسیار متاثر به اون ها انداخت و خیلی زود دوباره متوجه جمع شد. جمعی که همه حسی شبیه خودش داشتن. تکبال حالا بینشون جایگاه عجیبی داشت که نمی شد توصیفش کرد. چیزی شبیه ملکه ای بین1عالمه سرباز. اون می رفت که جفت کرکس بشه و همه این کار رو تموم شده می دیدن و الان هم کسی جز این تصور نمی کرد. تکبال بین اون ها ملکه ای بود که جفتش رو از دست داده ولی خیال پذیرفتن نداره. و به همین خاطر شبی که خاتمه کرکس بین افرادش اعلام شد، تکبال به ناخواه و به اجبار بینشون ظاهر شد و تنها موجودی بود که به هیچ قیمتی حاضر نشد مثل بقیه به نشان عزا پر سیاه به سر و پر هاش بزنه. تکبال مثل خوابزده ها وسط2تا از خفاش ها که یادش نبود کی بودن وارد جمع پریشان حاضرین شد و در سکوتی گنگ، بی اشک و بی حالت که به چشم دیگران مقتدرانه به نظر می رسید ولی در حقیقت چیزی جز درموندگی محض نبود درست در میان همه جا گرفت. لحظه ای سکوت، سنگین و سیاه، بعد1صدا. هقهقی خفه و پریشون که بلند و بلند تر شد. بعد1صدای دیگه از همون جنس. سایه ای که به طرف تکبال رفت، سر روی شونه هاش گذاشت و گریه ای بلند و بی امان رو سر داد. یکی دیگه، یکی دیگه و باز هم یکی دیگه. تکبال بی حرکت و بی حالت بر جا مونده و وسط دست ها و اشک ها و ضجه ها گم می شد.
-این ها چشونه؟ برای چی اینطوری می کنن؟ کرکس کجاست؟ آهان این ها میگن کرکس مرده! یعنی دیگه رفته! یعنی دیگه… ولی این ها اشتباه می کنن. کرکس زنده هست. کرکس1جایی زنده هست. کرکس زنده هست من می دونم. من می دونم که کرکس زنده هست.
نه تکبال این ها رو بلند گفت و نه کسی شنیدشون. تکبال فقط بین اشک هایی که مال خودش نبودن شناور بود و برخلاف دیگران بدون حتی1پر سیاه، مثل سنگی بین رودخانه، بین سیلِ اشک و دردِ هوادار های کرکس ثابت مونده بود. بعضی ها از این حالت که به اقتداری قوی تعبیرش می کردن کمی آرامش می گرفتن و بعضی ها حس می کردن دیواری محکم پیدا کردن که تمام دردشون رو بهش ببارن و می باریدن. روی شونه های تکبال می شکستن و می باریدن. اون شب، بدترین شب عمر تکبال تا اینجای زندگیش بود.
تکبال یادش نبود که چند روز گذشت تا انتظار تموم شد. کسی اومد و خبر آورد که کرکس هنوز زنده هست ولی به شدت بد حاله. این خبر مثل سروش بهشت توی خفاش ها و کلاغ ها پیچید و تکبال رو به حرف آورد.
-نگفتم؟ نگفتم کرکس زنده هست؟ نگفتم؟
و باز یادش نبود چقدر گذشت که کرکس رو روی شونه های خورشید و بقیه خیلی خیلی آروم به طرف سکویا آوردن و به لونهش بردن. گفتن اصرار خود کرکس بوده که برگرده. تکبال نفهمید لحظه ای که بالای سرش رفت خواب بود یا بیداری.
-کرکس!کرکس منم. تکبال. فسقلی. فسقلیِ تو.
هقهق سنگینی که تمام این روز های سکوت به روحش فشار می آورد امان نداد. خورشید به موقع رسید و قلبش رو از ترکیدن نجات داد.
-آروم باش تکی. طوری نمیشه. گریه نکن. باید تا می تونی آرامشت رو حفظ کنی تا اون هم آروم بمونه. مگه زندهش رو نمی خوایی؟ کرکس باید در آرام ترین وضع ممکن باشه تا درمون بشه. این آرامش رو همه ما به خصوص تو باید حفظ کنیم. پس سعی کن به خودت مسلط باشی.
زمان انگار مثل سنگ راکد شده و ایستاده بود. تکبال چیزی جز سیاهی و وحشت از اون روز های تلخ و سیاه یادش نبود.
-کرکس!صدام رو می شنوی؟ هیچ حرکتی نکن. گفتن خطرناکه. فقط گوش بده. فقط زنده بمون. فقط باش. برای من. فقط باش کرکس. تو باید بمونی. باید بمونی.
تکبال روی افرا نشسته بود و با وحشتی تلخ به امشب فکر می کرد. به لحظه های سنگینی که قرار بود اون تیر لعنتی از سینه کرکس در بیاد. تکبال نمی شد که اونجا بمونه. باید به افرا بر می گشت. غیبتش زیاد طولانی شده بود. تمام اون روز رو با جوجه ها گفته و خندیده بود تا کسی حالش رو نفهمه. در پایان روز جوجه ها چنان از ورجه ورجه هاشون خسته بودن که شب نشده به خوابی شیرین و سنگین فرو رفتن و تکبال با رضایت کامل این رو پذیرفت. هوا تاریک شده بود. تکبال سرما رو حس نمی کرد. نمی فهمید هوا چنان سرده که اشک های بی صداش کم مونده یخ بزنن. سرش رو به طرف آسمون بلند کرد.
-خدایا نجاتش بده نجاتش بده. فقط زندهش بذار. فقط و فقط زندهش بذار. تو رو خدا.
-یعنی حالش اینقدر بده؟
-خیلی بد. حالش واقعا بده.
-اینقدر که ممکنه زنده نمونه؟
-بله ممکنه.
-پس چجوری تا حالا زنده مونده؟
-تا حالا به اون تیر دست نخورده بود. امشب باید در بیاد.
-نگران نباش. در میاد. با منجمد شدن تو هم اون تیر راحت تر درنمیاد.
-می دونم.
-پس اینجا نشین. پاشو تا یخ نزدی.
تکبال که تازه به خودش اومده بود1دفعه و به شدت از جا پرید.
-تو! کی اومدی جوجه؟ عجب جوجه ای هستی تو جوجه!
فاخته بی حوصله گفت:
-مسخره بازی رو بذار کنار بابا تو هم. دست بردار دیگه. اینقدر حالت بد بود که1ساعته داری باهام حرف می زنی و نفهمیدی حالا می خوایی با دلقک بازی ذهنم رو پرت کنی؟
تکبال به قیافه آزرده فاخته نگاه کرد و فهمید جای انکار نیست. فاخته با دلخوری گفت:
-خوب اگر محرم اسرار نیستم بگو برو گم شو نبینمت. دیگه این مسخره بازی رو چرا در میاری؟ الان زورت رو هم لازم داری بی خودی واسه الکی خندیدن و خر کردن من صرفش نکن. مسخرهش رو درآورده. جوجه جوجه. خیال می کنه من احمقم.
فاخته راه افتاد که بره. تکبال نگاهش کرد. تحمل این یکی رو دیگه نداشت ولی توان درست کردن هیچ ویرانی رو هم در خودش نمی دید.
-بذار بره. فردا اگر عمرم با در اومدن اون تیر تموم نشد درستش می کنم.
ولی ماجرا به فردا نکشید چون تکبال ساعتی بعد مجبور شد به سرعت بره داخل لونه تا ببینه کی خواب به اون پریشونی دیده که به ناله افتاده.
-فاخته!فاخته پاشو! پاشو بچه داری خواب می بینی. چته؟
فاخته آشفته از خواب پرید.
-نترس اینجا افراست. چی شده؟
-تکی!
-جانم!
-سردمه. دارم از سرما میمیرم.
–چیزی نیست. الان درست میشی. نمی خوایی بگی چه خوابی می دیدی؟
-نه. نمی خوام. سردمه.
تکبال با مهری که انتها نداشت فاخته رو به سینه فشرد. فاخته چند لحظه بعد ب خواب رفت و تکبال با شب و با1000سوال بی جواب و با1جهان دلواپسی که داشت دیوانهش می کرد تنها موند. جوجه ها همه خواب بودن. فاخته هم همینطور. شب انگار صبح نداشت. تاریک بود و طولانی. تکبال بود و شب و کابوس های بیداری.
دیدگاه های پیشین: (2)
مینا
جمعه 18 مهر 1393 ساعت 16:14
سلام بله اوضاع به کامه ببخشید که اینجا میگم ولی از دست من ناراحتید؟ آخه من واقعا به شما ارادت دارم ولی توی اسکایپ ریموو شدم میخواستم بدونم چرا یا حد اقل اگه باعث ناراحتیتون شدم عذرخواهی میکنم.
داستان تکبال واقعا داره هیجان انگیز و زیبا میشه امیدوارم که باز هم زود زودبنویسید واقعا داستان قشنگی هست براتون آرزوی بهترینهارو دارم

پاسخ:
سلام مینا جان.
خدا رو شکر که اوضاع رو به راهه. امیدوارم فردا ها برات قشنگ تر از امروز باشه و این سیر صعودی رو تا همیشه طی کنی!.
خدا نکنه ناراحت از چی دوست عزیز؟ اسکایپ من همون طور که توی گوش کن
گفتم واسهم1کمی دردسر شد و من کامل خودم رو از دستش خلاص کرده بودم و واسه اینکه اون هایی که توی اسکایپم بودن بی خودی دفترشون شلوغ نباشه اسم هاشون رو پاک کردم که بدونن من اسکایپ ندارم و دفتر اسکایپشون رو خلوت تر کنن. تکبال فعلا که داره پیش میره و خرابکاری می کنه. خدا بگم چیکارش کنه که پدر درآورد داستانش از مخ من یکی.
به روی چشم سعی می کنم بشه سریع تر بنویسم. کاش بشه! آخه راستش نوشتن تکبال واسهم زیاد سخته. اصلا من جنبه داستان نوشتن ندارم و هرچی می نویسم حالم رو می گیره.
ممنونم از حضور عزیزت.
کامیاب باشی!.
حسین آگاهی
جمعه 9 آبان 1393 ساعت 00:16
وای وای وای. داشتم از ترس و اضطراب می مردم.
این داستان واقعاً دیگه بهترین نوشته شما تا الآنه.
فکر کنم خیلی انرژیتون رو می گیره. احساس می کنم در تک تک کلماتش حضور دارید و برای تک تکش خیلی خیلی تلاش می کنید.
من دارم می رسم به جایی که نوشتید زودتر ادامه بدین.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
خدا نکنه دوست من استرس چرا؟ ماجرا گذشته و تموم شده خودتون رو اذیت نکنید. درست میگید این نوشتن چنان توانی ازم می گیره که1مدتی بیمار شدم و هنوز بعضی جا هاش رو که می نویسم انگار روحم از1سربالایی خیلی تند میره بالا و به خدا که از نفس می افتم. اگر دقت کرده باشید تاریخ هام از مهر به این طرف دور تر از هم شدن و این یعنی خیلی کمتر می نویسم. کاش قوی تر بودم! کاش توانا تر بودم! کاش می تونستم همت کنم و1دفعه بنویسمش و خلاص! نمی تونم. زورم نمی رسه. داقون میشم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال31

هوا از شدت سرما داشت غیر قابل تحمل می شد. جنگل داشت یخ می زد. ولی روی افرا داخل اونپناهگاه چوبی علفی اوضاع بد نبود. وقتی همه تقریبا برای جنگ با سرما به هم چسبیده زندگی می کردن، می خوابیدن و پا می شدن و می خوردن و شیطنت می کردن، سرما چندان بهشون کارگر نمی شد. جز اونجا، اوضاع روی نوک سکویا هم بد به نظر نمی رسید. کسی نمی دونست اونجا واقعا سرما ضربه میشه یا کرکس خیالش نیست. تکبال هم که گذرش زیاد به اون بالا می افتاد این رو نفهمیده بود. آخه بالای سکویا، تکبال جاش زیر پر و بال کرکس بود و اونجا هیچ وقت هیچ چیز آزار دهنده ای نبود. حتی سرما. اگر هم بود تکبال اون زمان نمی فهمید. خفاش ها این روز ها رفت و آمد های عجیب و شلوغی راه انداخته بودن که گاهی واقعا شب های جنگل رو به پریشونی می کشید و اوضاع رو خراب می کرد. گاهی منجر به پیچیدن شایعات عجیبی بین روز رو های جنگل می شد و گاهی ماجرا هایی درست می کرد که وسیله خنده کرکس و بقیه می شد. البته جز خورشید.
-اصلا با مزه نیستید. به نظرتون خیلی قشنگه این بیچاره ها رو بترسونید و بخندید؟ کرکس!انتظار نمیره که هوای ضعیف تر های جنگل رو داشته باشی چون اینهمه مهربون نیستی. ولی به نظرم ازت بر بیاد1کمی خودت رو اذیت کنی و به افرادت بگی کمتر آرامشی که این ها ندارن رو خطخطی کنن. الان جو جنگل پرِ ترسه و پرنده ها شب و روز ندارن. عادلانه نیست از این طرف هم اذیت بشن. لطفا این ها رو بفهم و اگر کمکشون نیستی که نیستی، بار ترس اضافی روی شونه هاشون نذار.
مار ها بی نهایت از دست کرکس و دار و دستهش که چند بار پشت سر هم نقشه هاشون رو خراب کرده بودن حرص داشتن و در پی فرصتی برای تلافی بودن که به دست نمی اومد و هر بار دسته پروازی های کرکس1داستان تازه سرشون می آوردن و مار ها ناکام می شدن. خورشید به کابوس تکمار تبدیل شده بود و تکمار با فرستادن پیغام تهدید و رجز و عاقبت وعده و رشوه می خواست هر طور شده از کرکس پسش بگیره. یا نابودش کنه و یا تسلیمش کنه. تکبال خیلی دلش می خواست بفهمه اینهمه اصرار واسه چیه ولی نمی فهمید. کرکس هم بدون اینکه دلواپس حس و حال خورشید باشه بیخیال در مورد پیغام های مدل به مدلی که از تکمار می رسید در حضور خورشید حرف می زد و بحث می کرد و چگونگی خنثی کردن تهدید هاش رو بررسی می کرد و خلاصه هیچ خیالش نبود که شاید لازم باشه این صحبت ها در غیبت خورشید بشه. تکبال اوایل به شدت متعجب می شد ولی خیلی زود فهمید که خورشید شاید فقط در ظاهر، ولی به هر حال بیخیال نشون می داد و گاهی پیش می اومد که خودش هم توی این بحث ها نظریه های جالبی می داد که اکثرا کارآمد بودن. خورشید طوری از پیشنهاد ها و تهدید های تکمار در مورد خودش می شنید و می گفت و نظر می داد که انگار بحث بر سر کسی جز خودشه. ولی از اونجایی که واسه هرچیزی بلاخره1انتهایی هم هست، وقتی خبر رسید که تکمار می خواد در مورد خورشید مستقیم با کرکس مذاکره کنه و اطمینان داره که نظر کرکس رو جلب می کنه دیگه تحمل خورشید تموم شد.
-لعنتی!خزنده دراز کثافت! تو نمی خواد هیچی بهش بگی من خودم می رم باهاش چنان مذاکره ای می کنم که دیگه جلب نظر یادش بره.
-خورشید!چی شدی؟ آروم باش طوری نیست.
-بله می دونم طوری نیست. سر تو که معامله نمی کنن.
-معامله؟ من که هنوز با تکمار معامله ای نکردم.
-بسیار خوب! اینجا منتظر میشم تا معاملهت رو هم کنی.
-خورشید می دونی با این حرفت و این نظرت بهم توهین بزرگی کردی؟ حقته تنبیهت کنم. در جریان که هستی. نیستی؟
خورشید به چشم های کرکس خیره شد. خسته و کلافه به شاخه سکویا تکیه زد. کرکس داشت تماشاش می کرد. خورشید قاطعیت، اطمینان، آرامش و شاید چیزی شبیه محبت رو در عمق نگاهش خوند و کمی آروم تر شد.
-خورشید!اون با هیچ وعده ای نمی تونه تشویقم کنه که تحویلت بدم. مگر وعده مردن خودش. من هرگز کاری نمی کنم که مجبور به بطلانش بشم. این رو که فراموش نکردی. اگر تصور می کردم زمانی می رسه که خیالم نیست تو زنده باشی اونهمه به خودم دردسر نمی دادم. این رو نگفتم که توی پر هات فرو بری و یواشکی بلرزی مثل الان. خواستم بدونی که من هرگز حرفم رو پس نمی گیرم. می خوام حرف هام رو کامل بفهمی خورشید! درست فهمیدی؟
خورشید سرش رو به شاخه تکیه داد و آروم زمزمه کرد:
-نمی دونم. به نظرم.
کرکس شونه هاش رو نوازش کرد و مهربون تر گفت:
-خوب، حالا اجازه بده فکر کنم ببینم این کرم خاکی مسخره ارزش داره سر این پیشنهاد مذاکرهش سر به سرش بذارم و1خورده تفریح کنم یا نه. فعلا که حالش رو ندارم شاید تا فردا هوای سرگرمی به سرم بزنه.
نه خورشید و نه کرکس، هیچ کدوم توجهشون به تکبال نبود که بلاخره تونسته بود سرش رو از زیر دست های کرکس و از لا به لای انبوه پر بیرون بیاره و داشت با حواس کاملا جمع کلمه به کلمه حرف هاشون رو می بلعید و به خاطر می سپرد تا سر فرصت تحلیل و کشف و رمز گشایی شون کنه. معمولا در بحث های جدی همینطور می شد. کسی در لحظه هایی شبیه این تکبال رو نمی دید. تکبال در نظر کرکس شاید موجود کوچیک و جالبی بود که از هر نظر می تونست مایه تفریحش باشه. چه در زمان آرامش گرفتن لای پر و بالش و چه در زمان هایی که از توانایی های کرکس و ناتوانی های خودش حیرتزده می شد و چه در زمان هایی که به هر دلیلی با کرکس می جنگید و به طور حتم بازنده می شد. کرکس شاید تکبال رو1موجود سرگرم کننده می دید و به همین خاطر عاشقش بود. چون هیچ کسی تا پیش از اون براش شبیه تکبال نبود. هیچ موجودی اینهمه عجیب و کامل عقلش رو رها نمی کرد و خودش رو بدون هیچ منطق درستی جدا از تفکر و با حیرت های عمیق و عشق ناکامش به پرواز و امنیت طلبی عجیبش به دست کرکس نمی سپرد. برای کرکس تکبال هرچی که بود به نظر می رسید که فاقد عنصری به نام عقل و درک دیده می شد. شاید کرکس در مواقع جدی مثل این اصلا تصور نمی کرد تکبال بتونه بفهمه. و شاید هم این چیزی بود که کرکس دلش می خواست تکبال باشه. جوجه کبوتری کاملا بی پرواز، بسیار پروازخواه، متحیر و مقهور، بسیار ضعیف و بی نهایت فراری از دنیای بیرون از پر های کرکس و البته فاقد درک1پرنده بالغ. به پیروی از کرکس بقیه هم خواه ناخواه تکبال رو همون طور پذیرفته بودن که کرکس می دیدش. تکبال حالا1پرنده بالغ به حساب می اومد ولی دسته کرکس درست شبیه1جوجه عزیز کرده باهاش رفتار می کردن. جوجه ای چنان عزیز کرده که کسی جرات نداشت گناه گریوندنش رو به گردن بگیره و همه با کمال میل حاضر بودن بهش سواری هم بدن فقط به شرط اینکه حامی تکبال هرچی بیشتر حامی اون ها هم باشه. تکبال هم ظاهرا ناراضی نبود. اصلا به این چیز ها فکر نمی کرد که ناراضی باشه. تکبال بین خفاش ها و زیر پر و بال کرکس زحمت تفکر و تحلیل رو نداشت. کرکس به جاش هم فکر می کرد و هم تحلیل. و تکبال می تونست در کمال آسایش برای دنیای بزرگ تر ها و پیچ و خم ها و مسوولیت هاش که از مدتی پیش بهش وارد شده بود شکلک در بیاره و راحت و آسوده در جهان بی مسوولیت و بی دردسر کودکی باقی بمونه. این بود تکبال. تکبالی که زمانی می خواست اندازه تمام آسمون بزرگ باشه.
با اینهمه، تکبال در زمان هایی که دلش می خواست و لازم می دید هم درک داشت و هم تحلیل. دیگه داشت بهش ثابت می شد که کرکس ترجیح میده اینطور نباشه ولی بود و تکبال خیالش نبود کرکس این رو می خواد یا نمی خواد. تکبال می دید، می شنید، و چیز هایی رو که می خواست بفهمه می فهمید. یا با تحلیل، یا با پرسش، یا با تقلب.
-ببینم فسقلی تو داری چه غلطی می کنی؟ هیچی نگفتم ببینم بلاخره کی از رو میری دیدم فایده نداره. هرچی دقیق شدم چیزی هم از غلطی که می کنی سرم نشد. حالا خودت بهم میگی.
-سلام کرکس!
-خوب سلام. بعد از سلام. تو داشتی چیکار می کردی؟
-من، من داشتم، معذرت می خوام.
-خوب، بعد از معذرت. تو داشتی چیکار می کردی؟
-من فقط، آخه خورشید می تونه گفتم شاید بشه که من… من می خواستم توی خواب بهم1چیز هایی رو بگی.
کرکس زد زیر خنده و چنان قهقهه ای سر داد که تکبال فکر کرد اگر نگیردش از شدت خنده های کرکس از بالای شاخه پرت میشه پایین.
-فسقلی! تو واقعا1پدرسوخته حقیقی هستی! از کی بیداری؟
-نمی دونم از کی. خیلی وقته.
-ای احمق1وجبی اینطوری نمیشه از کسی حرف کشید اون هم از من. خورشید داستانش متفاوته کوچولوی بی مغز خودم. اون بعد از سال ها توی تاریکی موندن توانایی های عجیب و غریب زیاد پیدا کرده. این کار تو نیست موجود حقه باز وروجک!.
تکبال سعی کرد برای رسیدن به جواب هاش از همون اسلحه که در برابر مشکی و پلیکان و بقیه ازش استفاده می کرد کمک بگیره. با معصومانه ترین نگاهی که ازش ساخته بود به چشم های کرکس خیره شد و با لحن و صدایی که درست هماهنگ اون نگاهش بود وسط خنده های کرکس نق زد:
-کرکس! من واقعا دلم می خواد بدونم. بهم بگو. تو پیش از این چیکار کردی که لازم نمی بینی باطلش کنی؟ خورشید رو تکمار با اینهمه اصرار برای چی می خواد؟ مثل دفعه پیش نگو چون خورشید قشنگه و تکمار می خوادش. کرکس! بهم بگو.
-فسقلی فسقلی! دفعه پیش بهت دروغ نگفتم. ظاهر خورشید یکی از دلایل اصرار تکماره.
-بله ولی مطمئنم که تنها دلیلش نیست. بهم نگو که تکمار از ته دل عاشق دلخسته خورشیده که خیلی مسخره هست.
کرکس در حالی که همچنان می خندید گفت:
-باشه. باشه این رو نمیگم. فعلا پاشو که دیرت شده. مگه نمی خوایی بری به اون لونه علفی؟
آرامش کبوترانه نگاه و صدای تکبال رفت و جاش رو به گرفتگی حاصل از نارضایتی داد.
-کرکس! در مورد افرا اینطوری نگو. من اونجا رو دوست دارم.
نگاه و لحن کرکس به وضوح تحقیر آمیز شد.
-آخه اونجا جز1مشت جوجه زهوار در رفته چی هست که دوستش داری؟
-کرکس تو واقعا نباید اینطوری بگی. اون ها فقط جوجه هستن. بلاخره بهار میاد و اون ها پرواز یاد می گیرن. بعضی هاشون همین حالاش هم می تونن پرواز کنن البته کم. ولی درست میشن. باید بشن.
لحن کرکس خالی از خشم ولی جدی شد. به جدیت لحن کسی که می خواد تذکری پوشیده به مخاطبش بده.
-واسه چی باید بشن فسقلی؟ چی این باید رو تضمین می کنه که اون ها حتما پروازی میشن؟
تکبال حس کرد سایه محوی از ابر اندوه و تردیدی غم انگیز آسمون دلش رو تیره کرد.
-واسه اینکه بدون بال هاشون نمی تونن زندگی کنن. اون ها باید بپرن. باید بشه. باید…
تکبال باقیش رو نگفت. به تلخی این حقیقت تلخ رو به خاطر آورد که بعضی چیز ها دست هیچ کسی نیست. کرکس پیامش رو به مخاطب غمگینش رسونده بود. تکبال گرفته و غمگین سکوت کرد.
کرکس با نفرتی خشمآلود که به سختی سعی می کرد پنهانش کنه سکوت غمگین تکبال رو شکست.
-نگران اون فاخته نصفه بپر نباش. اون بدون بال هاش هم زندگی می کنه و بهش هم بد نمی گذره. تا امثال تو هستید به مشابه های این جونور خیلی هم خوش می گذره.
تکبال گیج از حرص و حیرت از جا پرید.
-کرکس!دیگه بس کن باشه؟ دیگه نمی خوام از این چیز ها بگی. دیگه نمی خوام بگی نمی خوام بگی نمی خوام نمی خوام بگی نمی خوام…
کرکس در حالی که می خندید تکبال عصبانی رو که می خواست هر طور شده بزندش رو عقب نگه داشته بود و تکبال با هرچی زور داشت سعی می کرد بتونه دسته کم1ضربه نوک بهش بزنه ولی موفق نمی شد. کرکس از شدت خنده به شدت می لرزید و هرچی تکبال بیشتر تلاش می کرد کرکس بلند تر می خندید.
-تو هرگز نمی تونی این کار رو کنی فسقلی. خوب دیگه بسه. بسه دیوونه بس کن. باشه دیگه نمیگم. اون فاخته نصفه بپرت هم بذار بپره تا جونش در بیاد.
تکبال از حرص و ناکامی برای زدن کرکس جیغ بلندی کشید و بیشتر تلاش کرد و کرکس بلند تر و بلند تر خندید.
-آهای شما2تا! سر صبح دارید چیکار می کنید؟ کرکس واقعا که! خیال کردم بلایی سرش آوردی. این چه بازیه؟ غول بی قواره جدی که مریضی.
کرکس در حالی که تکبال عصبانی رو عقب نگه داشته بود به شدت به خشم تکبال و نارضایتی خورشید می خندید.
-خورشید باور کن من فقط حمله هاش رو دفع می کنم این زده به سرش می خواد بزندم.
-برو بابا مسخره! این نمی خواد بزندت اگر تو دیوونهش نکنی. تو واقعا آزار داری کرکس. عمدا تحریکش می کنی تا حرصی بشه و بخواد بزندت و نتونه. اگر به من باشه تو درمون می خوایی.
-وای! وای خورشید! درمون واسه خودت من نمی خوام. من هیچیم نیست خیلی هم درستم.
-بله دارم می بینم. کرکس تو واقعا خجالت نمی کشی؟
کرکس از شدت خنده داشت نفسش بند می اومد.
-باور کن همهش تقصیر اون جوجه فاخته کج و کوله نصفه بپر این فسقلیه.
تکبال که واقعا از حرص دیوونه شده بود بلاخره از لرزش شدید کرکس بر اثر خنده هایی که قهقهه می شدن بهره گرفت و خودش رو از دستش خلاص کرد. پرید و چندتا نوک محکم با تمام زورش بهش زد ولی کرکس عوض اینکه دردش بیاد قاه قاه خندید و ضربه هاش رو گرفت. تکبال که تمام زورش رو توی اون ضربه های بی اثر ریخته و نتیجه نگرفته بود از خشم و ناکامی زد زیر گریه.
-واه فسقلی! گریه نکن1وجبی دیوونه. من چیکار کنم که دردم نمیاد از ضربه های سنجاقکی تو؟ بسه دیگه بسه. گریه نکن. خوب باشه. اون موجود نکبتت هم فعلا که داره می پره پس بیخیال. گریه نکن. بیا اینجا. می برمت آسمون گردش. بالا. خیلی بالا. گریه نکن.
تکبال فورا گریه یادش رفت. زیر پر های کرکس همه چیز یادش می رفت. خسته از تلاشی بی ثمر و تحت تاثیر گرما و امنیت آرامش بخش اون زیر و گوش به صدای آروم کرکس منگ شد و خیلی سریع به حالتی بین خواب و بیداری فرو رفت و چیزی نگذشت که از مرز بینابین گذشت و خوابش برد. تکبال خوابید و ادامه بحث بین کرکس و خورشید رو نشنید.
-واقعا که کرکس تو اعصاب خورد کنی. برای چی اذیتش می کنی؟ تکبال اون جوجه فاخته رو دوست داره. تو واقعا حق نداری اینطوری آزارش بدی.
-واسه چی؟ آخه اون نصفه بپر بی ریخت رو فسقلی واسه چی باید بخواد؟
-ببین کرکس تکبال موجود عجیبیه. مدل خاطر خواهیش هم عجیبه. امثال تکبال عجیب عاشق میشن. کم کسانی میرن توی دل هاشون ولی اگر برن دیگه هیچ وقت اثر حضورشون پاک نمیشه. در مورد تکبال، جدا از خونوادهش، اولی تویی. دومیش اون جوجه فاخته. کرکس! تو دلت بخواد یا دلت نخواد اون فاخته عزیزه و تو با این مدل منفی گفتن هات نمی تونی مهرش رو از دل تکبال پاک کنی.
کرکس به خورشید نگاه کرد. انگار می خواست درونش رو ببینه.
-اولیش من، دومیش فاخته، و تو بقیهش رو نمی دونی؟ واقعا نمی دونی؟
خورشید با حالتی شبیه تحقیر بهش نظر انداخت.
-بقیه نداره. لازم نیست بگردی موجودات دیگه ای جز اون فاخته رو پیدا کنی که بهشون گیر بدی. تموم شد دیگه همین2تا هستید.
کرکس آروم ولی مطمئن گفت:
-خورشید!هست. سومی هم داره. سومیش تویی.
خورشید چنان یکه خورد که بی هوا کشید عقب.
-اصلا با مزه نیستی کرکس.
کرکس با چیزی شبیه حرص تماشاش می کرد.
-خورشید!تو واقعا…
-کرکس اینهمه مزخرف نگو منو نمی تونی به این بهانه اذیت کنی. این خیلی مسخره هست! این…
-واسه چی اجازه نمیدی من حرف بزنم؟ بذار من بگم و تو فقط گوش بده بعد اگر حرف داشتی تو بگو من گوش میدم.
-بسیار خوب! بگو.
-داشتم می گفتم. خورشید تو واقعا ملتفت اطرافت نیستی. هر کسی جای تو بود خیال می کردم مرض داره ولی تو واقعا ملتفت نیستی. به احتمال خیلی خیلی زیاد تو اون روز که در مورد مار ها و خودت باهاش حرف زدی نفهمیدی گریه و پریشونی فسقلی واسه چی بود.
خورشید چون قول داده بود وسط حرف های کرکس هیچی نگه فقط سر تکون داد.
-حالا من بهت میگم که بفهمی. خورشید! احتمالا وسط صحبت هاتون تو چیزی از خودت بهش گفتی؟ مثلا اینکه بعید نیست توی این درگیری با مار ها1بلایی سرت بیاد؟ ببین خورشید از زمانی که تو اومدی فسقلی هر زمان اینجا بوده1لحظه رو واسه گیر دادن بهت از دست نداده. اینقدر رفت و اومد تا به حرف اومدی و خاطرش جمع شد. حالا هم زمان هایی که تو سرت به کار خودته اونقدر مرض داره که ببینیش. حتی اگر از دستش حرصی بشی و بخوایی بزنیش. فقط ببینیش براش بسه. خورشید! تکبال بی اندازه خاطرت رو می خواد. تو باید تا حالا این رو فهمیده باشی. از تصور از دست رفتنت اون بالا قلبش داشت می ترکید. می خوام بگم از حالا هرچی بهش میگی لطف کن و از نفله شدنت هیچی بهش نگو. این طوری مات هم نگاهم نکن من خودم هم نمی فهمم این چه مدلشه. تو درست میگی فسقلی موجود عجیبیه. هیچیش به بقیه نرفته. دوست داشتن هاش هم عجیبه. انگار اون هایی که واسهش عزیز میشن1دفعه شیرجه میرن توی دلش و عمیقا فرو میرن و تا اعماق دلش میرن و جا می گیرن. و متاسفانه تو یکی از اون ها هستی. البته جات از مال من سطحی تره ولی خوب باید اون گوشه کنار های دلش تحملت کنم.
خورشید مات، کاملا مات، با حیرتی واقعی ظاهرا به کرکس ولی در حقیقت به هیچ خیره مونده بود.
روز ها اینطوری می رفت و تکبال هیچ از رفتنشون نمی فهمید. هوا در حال سرد تر شدن بود. انگار زمستون اون سال برای سرماش حد و مرزی نداشت.
صبح تازه طلوع کرده بود و تکبال چقدر این طلوع رو دوست داشت. از بالای سکویا و از کنار شونه های کرکس تماشای این صحنه براش اندازه1تولد دوباره زیبا بود. کرکس هنوز خواب بود. شب گذشته همگی تا دیر وقت بیدار بودن و حرف می زدن. تکبال هم با اون ها بیدار مونده بود و زیر بال های کرکس می لولید و واسه خودش خوش بود. و حالا کرکس چنان خسته بود که گذشت شب و رسیدن صبح هم نتونست بیدارش کنه. تکبال بهش خیره شد. به نظرش کرکس حتی توی خواب هم کرکس بود. همون کرکس بیداری. برخلاف باقی زنده های خدا که در خواب به معصوم ترین شکل ضمیرشون دیده میشن، کرکس انگار خواب و بیداریش چندان فرقی نداشت. کرکس به هر حال کرکس بود. با همون هیبت و همون حال و هوا و همون جذبه و همون جاذبه عجیب که تکبال رو مثل طلسم شده ها جذب می کرد. تکبال همون طور که نگاهش به افق بود تا حد امکان به کرکس چسبید. زیر شونه هاش خزید و جمع شد. کرکس بدون اینکه چشم باز کنه تکونی جزیی به خودش داد و تکبال رو زیر پر و بال گرفت. تکبال با رضایت کامل، بیخیال طلوع صبح زیر بال های کرکس فرو رفت. پلک هاش روی هم افتادن و دوباره خوابش برد. خواب. این پایان هر ماجرایی بود. پرواز، جنگ، خشم، تردید، لذت، درد، اشک، لبخند، پریشونی، آرامش، … برای تکبال زیر بال های کرکس همه چیز به اینجا ختم می شد. خواب. خوابی عمیق، سنگین، بی رویا.
دیدگاه های پیشین: (6)
نخودی
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 15:23
سلام بر پریسا خانمی عزیز گرامی
خب بذار ببینم مچتو گرفتم خخخ
حرفای کرکس به خورشید راجع به این که تکبال خورشید رو دوست داره تکراری بود … دقیق تکرار یه قسمت تو این قسمت ….
می‌گم این خورشید رو من انگار بیشتر از بقیه شخصیت های داستان دوستش دارم …. یه طور خوبیه …. بعدشم چقدر واقعاً این تکبال واقعاً که هست ها …. اصلاً یاد مادرش هم نمی‌افته ….. والا بچه ها هم بچه های قدیم …. راستی در مورد فاخته با جناب یکی هم عقیده ام ….
تند تند بقیه قسمت هاش رو بذار خانمی که شدید منتظرم
شاد باشی و همیشه همیشه شاد و ایام به کامت ….

پاسخ:
سلام دوست عزیز و نادیده من.
دلم تنگ شده بود واسهت حسابی. خورشید. بله موافقم. خورشید رو دوست دارم. این تکبال. این فراموشی یکی از هزاران اشتباهشه. ای کاش می شد یادش بیاد!. من نمی فهمم مگه1فاخته نیمه بالغ چه هیزم تری به شما ها فروخته؟ گناه داره بابا. به حساب جناب یکی هم باید برسم فقط مشکل اینجاست که نمی دونم چجوری.
سعی می کنم سریع تر بنویسم عزیز. کاش بشه زودتر بنویسمش و از دست این تکبال دیوونه خلاص بشم. ترکیدم از بس حرص خوردم از دستش.
ممنونم از حضورت خیلی زیاد.
ایام به کام.
helen
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 16:57
از ته دل،
*عیدت مبارک*
موفق باشی و سربلند
6516
http://persianblog-ir.uk.to
پاسخ:
با تمام وجود،
*ایام به کام*
پیروز باشی و سفید.
یکی
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 18:39
دمت جیز نخودی از بیخ تا بن دلم حال اومد با این نظر موافقت. هی پریسا نیستی ببینی من دارم بر علیه این فاخته یار جمع میکنم اگه پارتیبازی کنی و در ببریش خودتو میدم کرکس بخوره. هی بنویس. بقیشو زود زود زود بنویس. منتظرم فجیع. فعلا بای.

پاسخ:
چشمم روشن جناب یکی! حالا دیگه واسه شخصیت های داستان من دشمن می تراشید؟ کی گفته من نیستم؟ من هستم. فاخته هم… به نظرم دستت بهش نرسه. کرکس هم اگر به کسی نگید و پیش خودتون بمونه در حال حاضر گرفتار1پرهیز اجباریه واسه تعادل مزاج و راستش من تا اطلاع ثانوی در امنیت نیمه ناقص به سر می برم. ممنونم که هستید جناب یکی. دست از سر این فاخته هم بردارید گناه داره.
ایام به کام.
آزاد
پنج‌شنبه 17 مهر 1393 ساعت 06:21
سلام
سپاس فراوان
همچنان خواننده و منتظر هستم …
توفیق روز افزون شما
آرزوی من است .

پاسخ:
سلام دوست آزاد من. دلتنگتون بودم دوست عزیز و البته نگران غیبت شما. از خداوند می خوام غرق شادی و قرین رحمت و شادکامی باشید. ممنونم از لطفی که به من دارید. برام دعا کنید. حسابی دعا لازمم. مثل همیشه. مثل همه بنده های خدا.
ممنونم که اومدید دوست من.
ایام به کام.
مینا
جمعه 18 مهر 1393 ساعت 02:07
سلام پریسا جون خوبین؟ خییییییییییییلی دلم واستون تنگ شده بود بالاخره تونستم اینجا نظر بدم داستان تکبالرو خیلیییییی دوست دارم به نظرم از بقیه داستاناتون پخته تر زیباتر و دلنشینتر هستش. من هرروز به شما سر میزنم چرا این چند روزه داستان تکبالرو ادامه نمیدین

پاسخ:
سلام مینا جان.
امیدوارم عالی باشی! راستی خیلی وقته این رو ازت نپرسیدم. رسما ایام به کامه؟
ممنونم از حضور همیشگیت. خدا نکنه دلتنگ باشی. راستش ادامه تکبال کمی واسهم سخته. زورم نمی رسه. چطور واسهت بگم عزیز بیشتر از توانم نیرو می خواد. شاید لازم باشه بیشتر سعی کنم. ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:55
راستش منم همین طوری هستم یعنی سخت دلبسته کسی میشم ولی اگه شدم دیگه اون شخص از دلم بیرون رفتنش چیزی نزدیک به محال میشه و اگر هم دلبسته اش بشم عجیب دلبسته اش میشم جوری که هم بقیه از شدت دلبستگی من به اون شخص تعجب می کنند و هم گاهی خودش.
خیلی دوست دارم کاش این طوری نبود و این جور سخت دلبسته نمی شدم ولی هر چی تلاش می کنم نمی تونم بعضی ها رو دوست نداشته باشم خیلی دوست دارم این طوری نباشه ولی نمیشه خیلی زجر می کشم از این علاقه های مفرط و شدید ولی کاریش نمی تونم بکنم اصلاً انگار من مرض دارم که بعضی ها رو تا سرحد مرگ دوست دارم و هر کاری هم برای رضایتشون می کنم البته هیچ کس تا حالا سوء استفاده از این محبت ها نکرده ولی به هر حال از اون جا که هیچ کس دائمی در کنارم نمی مونه و یه روزی به هر حال از هم جدا میشیم این جدایی ها من رو نابود می کنند. این جدایی ها من رو تا سرحد مرگ پیش می برند و به قلبم زخم هایی می زنند که التیام نیافتنی میشن جدی دارم میگم نمایش نمی خوام در بیارم و خدای نکرده قصد مسخره بازی یا شوخی هم ندارم.
جدی شما راهی برای ترک عادت دوست داشتن افراد اون هم به شکلی که گفتم ندارید؟
جدایی هاشون من رو نابود می کنه.
یک روز بچه های ارشد که دفاع می کنند و میرن یک روز دکترا و روز بعد هم کسایی که پرواز می کنند و برای همیشه از پیشم میرن.
کاش با رفتن هر کدومشون من هم دیگه موندنی نمی شدم و باهاشون می رفتم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
من راهش رو بلد نیستم دوست من. اگر بلد بودم و راهی واسه درمون این مرض می شناختم که خودم از این تبر اینهمه ضربه نمی خوردم. نوش جونم! تا من باشم مرض نداشته باشم! ولی دارم. اگر هی بگم وای چه شبیه من هستید و من هم همینطور شاید خیال کنید دارم بازی درمیارم ولی جدی چه شبیهیم! الان که دارم می شمارم توی تمام زندگیم بیرون از فضای خونوادهم اگر درست شمرده باشم دقیقا4بار این بلا سرم اومد و هیچ کدوم از اون4تا هم الان کنارم نیستن. با رفتن هر یکیشون دعا کردم کاش من مرده بودم و مطمئن بودم که نمی مونم از درد رفتنشون ولی من هنوز زنده ام. من هنوز زنده ام و اون ها نیستن. پخش شدن. توی آسمون، توی جریان تند سرنوشت، توی دردسر. گاهی خیال می کنم تنها انگیزه ادامه دادنم برگشتن آخریشونه که به دلخواه نرفته و توی دردسر افتاده و گرفتاریش که تموم بشه برمیگرده. اگر1دفعه دیگه ببینمش! این چیز ها چیه میگم؟! ببخشید صبح جمعه ای زده به سرم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال30

-تکبال! کجایی تکبال! ای بابا تکباااال!
تکبال با احساس تکون های شدید از جا پرید.
-چی شده؟
فاخته با تمسخری نه چندان آشکار نگاهش کرد.
-هیچی نشده. یعنی شاید شده باشه و تو نمیگی. معلومه کجایی؟ چشم از آسمون بر نمی داری. انگار منتظر1شهاب سنگی که بیاد پایین. حرف هم که باهات می زنم اصلا اینجا نیستی، شنیدن و فهمیدن پیش کش. اول بگو توی آسمون منتظر چی هستی؟
تکبال احساس درموندگی می کرد. این فاخته زیادی می خواست بدونه و درضمن زیادی تیز بود. اونقدر زیاد که نشه به این سادگی از سر بازش کرد. خواهندگی فاخته، دقت زیادش، و از همه بدتر دل تکبال حسابی دردسر بودن.
-فاخته من چیکار کنم که تو دست از این تجسس دایمیت برداری؟
فاخته آروم خندید.
-اینکه اسمش تجسس نیست. این کنجکاویه.
-خوب حالا هرچی. از وقتی من شناختمت تو همین طور میری رو مخم. بگو من چیکار کنم که بیخیال بشی؟
-هیچی. فقط بگو توی آسمون منتظر چی هستی.
-منتظر هیچی. واقعا منتظر چی باید باشم؟
-خودتی!چشم هم نداشته باشم معلومه که تو اون بالا1چیزی رو می خوایی ببینی یا شاید هم نمی خوایی ببینی. خوب بگو دیگه!
-فاخته باور کن اینطوری نیست.
-باور نمی کنم. تازه، من1چیز های دیگه هم می دونم که اگر تو نگی خودم میگم.
تکبال از عجز خودش کلافه بود.
-من هیچی نمیگم.
-پس خودم میگم. تو شب ها که ما خوابیم کجا میری؟ مگه تو پرنده شبی که شب ها می زنی به جنگل؟
تکبال آشکارا یکه شدیدی خورد که از نگاه کاوش گر و تیز فاخته پنهان نموند.
-می بینم که مچت رو درست و حسابی کلید کردم! خوب می گفتی.
فاخته بی نهایت تیز بود و تکبال این رو می دونست. باید1طوری این بحث رو منحرف می کرد. ذهن آشفته تکبال به سرعت دنبال1راه در رو گشت و خیلی زود پیدا کرد.
-بس کن جوجه من شب ها جایی نمیرم.
فاخته بی نهایت معترض از جا پرید و تقریبا هوار زد:
-جوجه خودتی! من دیگه1پرنده کاملم. دیگه هیچ چیزم شبیه جوجه ها نیست و تو هم نمی تونی من رو جوجه ببینی.
-ولی به نظر من تو1جوجه تمام عیاری. همین و بس.
تکبال این رو گفته نگفته از حمله فاخته حرصی جاخالی داد و در رفت. فاخته به طرفش خیز برداشت.
-الان بهت میگم فرق بین1جوجه و1پرنده بالغ عصبانی چیه. اگر جرات داری وایسا تا نشونت بدم.
تکبال همون طور که شاخه به شاخه در می رفت براش دست تکون می داد و بلند داد می زد:
-جوجه!جوجه! تو حالا حالا ها حسابی جوجه ای جوجه! یوهو! جوجه! جوجه! جوجه جوجه جوجه!
-دیوونه!مسخره! وایسا! میگم وایسا تا نشونت بدم. الانه که بهت برسم.
و فاخته درست می گفت. تکبال نمی تونست منکر این بشه که فاخته ازش خیلی ظریف تر، کوچیک تر و سبک تر بود و درضمن، بال های فاخته اندازه مال خودش بی مصرف نبودن. فاخته پرید بالا و در چند نوبت پریدن پر و بالی زد و درست لب شاخه به تکبال رسید.
-به نظرم بدونی که دیگه گرفتمت. خوب حالا تو چی می گفتی؟
-آی چیکار می کنی؟ الان هر2مون پرت میشیم پایین.
-گفتم چی می گفتی؟
-می گفتم تو برای همیشه1جوجه هستی جوووجه!
-دیگه هیچ وقت نباید این رو بگی خوب؟
-ولی میگم. تو جوجه ای جوجه.
-بگو هیچ وقت نمیگم.
-همیشه میگم.
-گفتم بگو دیگه هیچ وقت این رو نمیگم.
-میگم میگم میگم. آی قلقلک نده جوجه! وای نه! قلقلک نده!
-بگو هیچ وقت. بگو هیچ وقت.
-وای قلقلک نده! نکن اینقدر قلقلک نده!.
-قلقلک میدم. بگو هیچ وقت. بگو. بگو هیچ وقت.
صدای خنده های اون2تا بقیه رو هم از لونه کشید بیرون.
-آهای شما2تا! چیکار دارید می کنید؟ فاخته! چه بلایی سرش میاری که جیغ می کشه؟
-قلقلکش میدم. اگر تو هم می خوایی بگو. هی تکبال! زود باش بگو. بگو هیچ وقت. بگو دیگه.
-وای! وای قلقلک نده! نمیگم. تو جوجه ای. تو واسه همیشه جوجه ای. به نظر من تو تا ابد جوجه ای جوجه.
فاخته از حرص جیغ بلندی کشید و دوباره حمله کرد. بقیه هم که تازه فهمیده بودن ماجرا چیه زدن زیر خنده.
-خوب راست میگه دیگه. ولش کن بیچاره خفه شد از بس قلقلکش دادی. فاخته! تو واقعا هنوز مونده بزرگ بشی. چرا بهت بر می خوره؟ جوجه ای دیگه!
فاخته تکبال رو رها کرد و پرید طرف چلچله شیطون که آماده فرار بود. چلچله مثل تیر در رفت و در همون حال با خنده داد زد:
-تکبال!من کشیدمش این طرف. تا دوباره نیومده فرار کن.
فاخته با اطمینان گفت:
-خیالت راحت باشه. اول تو بعدش هم دوباره اون.
و این ماجرا وسط خنده ها و سر و صدای شاد بقیه جوجه پرستو ها تا شب ادامه داشت. همیشه کم و بیش همین طور بود.
تکبال2روز بعد از اون شب عجیب به سرعتی که از جراحاتش بعید بود درمون شد و با کلی خواهش و التماس تونست به بالای افرا برگرده. کرکس اصلا موافق نبود ولی تکبال گفت که خونوادهش خیال می کنن اون تمام مدت روی افرا بوده و در نتیجه باید به اونجا برگرده تا داستان جدیدی درست نشه. کرکس خیالش به درست شدن هیچ داستانی نبود. براش چه فرقی می کرد که بالاپر و کبوتر مادر چی فکر کنن و چیکار کنن؟ ولی برای تکبال ماجرا متفاوت بود. پس دست به دامن خورشید و مشکی شد و تونست با دادن چندین مدل تعهد و قول رعایت چندین جین قاعده به افرا برگرده. و از اون زمان روال کار به صورت1برنامه منظم پیش می رفت. شب ها که جوجه ها به خواب سنگین و شیرینشون می رفتن تکبال روی شونه یکی از افراد دسته کرکس بی صدا و با نهایت سرعت به طرف سکویا پرواز می کرد. گاهی اون1نفر خورشید بود، گاهی تیزبین و گاهی1کلاغ و گاهی هم خود کرکس که هر بار می اومد فرداش جوجه پرستو ها از کابوس توفان و زلزله یا چیز های این مدلی حرف می زدن. ولی کرکس که به هیچ عنوان خیالش نبود. تکبال هم تمام زورش رو می زد که جوجه پرستو ها توی خواب های شبانه و بازی های روزانه شون باقی بمونن و چیزی از این رفتن ها ندونن. لونه نیمه ویران بالای افرا با همدستی تکبال و جوجه ها در حال تعمیر بود. زمستون روز به روز سرد تر می شد ولی تکبال و اون هایی که می شناخت دیگه چندان فرصت نداشتن بهش فکر کنن. هر کدوم به1چیزی مشغول بودن. جوجه ها به تعمیر و تمرین پریدن، کرکس و خفاش ها به مار ها، خورشید به1000تا چیز که کسی واقعا نمی دونست چی هستن، کرکس به خودش و به جنگ و به تمایلات عجیب و غیر قابل درکش، و تکبال…مشغولیت های تکبال یکی2تا نبودن. تکبال وسط تار های در هم طنیده ماجرا های مدل به مدلش بدون اینکه بفهمه گیر کرده بود. نه می دونست کیه و نه می فهمید کجا داره میره. فقط بدون توقف و بدون تفکر می رفت و می رفت و چه سریع! دیگه تقریبا گذشتهش رو، سرو بلند رو و حتی خودش رو یادش نبود. دیگه فراموش کرده بود که زمانی1کبوتر بود. کبوتری هرچند بی پرواز، اما آروم، معصوم، روز رو، مهربون، شفاف، خواهر عزیز بالاپر، تکبال دوست داشتنی کبوتر مادر، و کبوتری که دلش و دیدش و وجودش آمیخته با مهری کبوترانه بود. و حالا از اون موجود تقریبا هیچی باقی نمونده بود. تکبال حالا پرنده شب بود. هرچند بی پرواز بودنش بین همراه های شبانه یواشکیش دیگه چندان به چشم نمی اومد ولی همراه این بی پرواز بودنش خیلی چیز های دیگهش هم از یاد ها و حتی از یاد خودش رفته و دیگه دیده نمی شدن. تکبال حالا دیگه کاملا شبرو بود مثل خفاش ها. نور روز چشم هاش رو اذیت می کرد و اون هر لحظه از روز به انتظار رسیدن شب عذاب می کشید. همه چیزش به سرعت در حال تغییر بود. حالت های1کبوتر رو داشت از دست می داد. از کبوتری که زمانی زیر پر و بال کبوتر خانم روی سرو بلند بالیده و بزرگ شده بود دیگه فقط ظاهرش رو داشت و بس. تکبال داشت تبدیل به1چیز دیگه می شد. خفاشی با ظاهر کبوتر که اون هم فقط روز ها دیده می شد. شب ها بدون استثنا تکبال می شد1خفاش مثل تیزبین. خیلی کم پیش می اومد هوس خوردن ارزن به سرش بزنه و خیلی کم اتفاق می افتاد همنشینی با1کبوتر یا پرنده های روز رو بتونه تحمل کنه. تکبال فقط می رفت. بین داستان های زندگیش که در هم گره خورده و مثل تار عنکبوت بین خودشون محاصرهش کرده بودن گم شده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر پیش می رفت و حتی به اعماق ضمیرش خطور نمی کرد که ای کاش لحظه ای واسه تنوع هم شده متوقف بشه و نیم نگاهی به پشت سرش بندازه بلکه ببینه چی رو پشت سرش جا گذاشته و شاید بدونه چه چیز های دیگه ای رو باید پشت سرش جا بذاره تا بتونه پیش بره.
برای تکبال این چیز ها مهم نبود. اصلا این چیز ها جایی در ذهن درگیر و شلوغش نداشتن. ذهنی که پر بود از مار ها و از خورشید و از خفاش ها و از سوال هایی با جواب های عجیب و نامشخص و از کرکس.
-ببینم فسقلی! این افرا داستانش چه جوریاست؟ واسه چی اینهمه بهش چسبیدی؟
-من بهش نچسبیدم. فقط اونجام.
-خوب باشه. حالا1خورده ازش واسهم بگو ببینم.
-چی بگم؟
-بگو اون بالا چجور جهنمیه، چه مدلی ها اونجان، تو اونجا چیکار می کنی، فعلا همین3تا رو بگو تا بقیهش.
-اون بالا جهنم نیست. بالای افرا1لونه بزرگه. 1جور پناه گاه. داخلش هم1سری کامل جوجه هست که باید می رفتن به جا های گرمسیر ولی نشده و نرفتن. همهشون هم کم و بیش یا زخمی هستن یا به پرواز نرسیدن و هوا سرد شد و حالا باید منتظر بهار بمونن. من اونجا کار زیادی نمی کنم. فقط سعی می کنم همراهشون باشم. اون ها باید پریدن رو یاد بگیرن تا اگر پرواز نکردن بتونن بی پرواز شاخه به شاخه بپرن.
-ولی تو نمی تونی یادشون بدی. اولا مال این حرف ها نیستی دوما تو خودت بی پروازی.
-بی پرواز بودن خودم رو فراموش نکردم. ممنون میشم اگر دیگه واسه یادآوریش زور نزنی. از زمانی که افرایی شدم تو هیچ مهلتی رو برای انجام این یادآوری از دست نمیدی. من اونجا نیستم که پرواز یادشون بدم. من فقط همراهم.
-همراهیِ همینطوریِ تو به چه دردشون می خوره؟ تویی که خودت حسابی همراه لازم داری؟
-کرکس! تو مشکلت چیه؟
-مشکلم اون افراست و اون لونه بالاش. نمی خوام تو اونجا باشی.
-شاید ترجیح میدی روی سرو گیر کنم و هر چند روز1بار1داستانی درست کنی بلکه همه برن و ما هم رو ببینیم.
-ببینم فسقلی تو که نمی خوایی بگی ملاقات ما2تا از صدقه سر اون افرا و موجودات بالاش آسون تر شده!
-من هرگز همچین چیزی نمیگم. هرگز هم همچین کاری نمی کنم. تا الان حتی1ثانیه هم به سرم نزد از وجود اون ها واسه راحت تر دیدن تو استفاده کنم. این سو استفاده قشنگی نیست.
-خوب حالا تو هم! داشتی می گفتی. جوجه های گرمسیر؟ دقیقا چی اون بالاست؟
-اون ها پرستو هستن.
-فقط پرستو؟
-البته همراه1جوجه فاخته.
-چی؟ فاخته؟! اینجا؟! توی این فصل؟! تو مطمئنی؟
-بله که مطمئنم. اون بالا روی افرا دارم باهاش زندگی می کنم. هر شب لای پر هامه. چطور میشه مطمئن نباشم؟ ولی اینقدر ها هم تعجب نداره. تو چرا اینهمه حیرت کردی؟ پرستو ها هم مال این فصل نیستن.
-فسقلی!پرستو ها توی بهار اینجا زیاد پیداشون میشه ولی فاخته اصلا پرنده این منطقه نیست. این فاخته چه جوری از اینجا سر در آورده اون هم توی این فصل؟
-نمی دونم. مثل اینکه1مشکلی واسه بال هاش پیش اومد و بعدش هم خورد به توفان یا تاریکی یا هر2و بعدش هم پرت شد اینجا و اصلا من از کجا بدونم! هست دیگه. تو معترضی؟
کرکس با اطمینانی از جنس نارضایتی آشکار و بدون مکث جواب داد:
-بله من معترضم. خیلی هم زیاد.
تکبال از حیرت چشم هاش گرد شد.
-به چی؟
-به حضور این فاخته توی این فصل و توی این منطقه و توی اون لونه و توی ذهن تو.
-تو داری چی میگی کرکس!
-میگم از این جوجه فاخته خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد.
تکبال چنان حیرت زده بود که نتونست حرف بزنه.
-آهای کرکس! مار ها تصمیم دارن امشب به درخت های بید آخر جنگل حمله کنن و هرچی جوجه توی لونه ها هست رو مار خور کنن. الان در حال آرایش گرفتن هستن و تا یکی2ساعت دیگه حرکت می کنن.
کرکس به سرعت از جا پرید.
-شما ها1مشت کود بی خاصیت هستید. واسه چی الان داری میگی؟
-معذرت کرکس ولی ما درست همین الان فهمیدیم. خوب اون ها زیر زمین هستن آخه چطور باید بفهمیم چه نقشه ای دارن؟
کرکس خیلی سریع تر از حد انتظار آماده پرواز شد و در حال بلند شدن فرمان آخر رو داد.
-خوب دیگه بسه. به بقیه اطلاع بدید و سریع اطراف سکویا جمع بشید تا بیام.
-ولی تو کجا داری میری؟
-میرم بیشتر بفهمم. چیز هایی رو که شما به درد نخور ها نفهمیدید.
کرکس خیلی سریع به خورشید سپرد تکبال رو به افرا برسونه و خودش پرواز کرد و رفت. تکبال وحشتزده به مسیر پروازش خیره مونده بود.
-نگران نباش اینقدر ها جدی نیست. کار به جنگ جدی نمی کشه. حمله ای هم پیش نمیاد. کرکس به موقع دفعش می کنه.
-خورشید!نمیشه امشب همراه شما ها باشم؟
-امشب هیچی نمیشه. خاطرت جمع باشه. تو باید بری. راستی قبلش داشتید چی با هم می گفتید؟ قیافه هاتون هر لحظه1مدل جالبی می شد.
تکبال مجبور شد چند لحظه دقیق فکر کنه تا یادش بیاد.
-آهان!کرکس داشت در مورد افرا و جوجه های بالاش ازم می پرسید. راستی خورشید! کرکس فاخته ها رو دوست نداره. می دونی چرا؟
خورشید با تعجب نگاهش کرد.
-فاخته ها؟ کرکس هیچ حسی بهشون نداره. نه بدش میاد نه خوشش میاد. چطور مگه؟
-آخه من بهش گفتم1جوجه فاخته روی اون افراست و اون گفت ازش هیچ خوشش نمیاد. نفهمیدم چرا.
خورشید لحظه ای به تکبال خیره شد و تکبال تونست برق1ادراک رو در نگاهش ببینه.
-تکی! اون جوجه فاخته آخرین توضیحت در مورد افرا و ساکنینش نبود؟
-چرا بود. ولی این چه ربطی به سوال من داره؟
خورشید لحظه ای سکوت کرد و بعد نفس عمیقی کشید .
-تکی!کرکس اون جوجه رو هیچ وقت دوست نداره.
-آخه چرا؟
-چون تو خیلی دوستش داری.
-من؟ من اصلا… من که…
-بس کن تکی. تو قیافه خودت رو لحظه ای که اون موجود رو توصیف می کردی ندیدی ولی کرکس دید. و البته من هم دیدم و خیلی دلم می خواست بدونم تو در اون لحظه داری چی میگی که نگاهت و لبخندت و تمام اجزای چهرهت پر از محبتی لطیف و شادی بخش شد. کرکس این رو دید و باید بهت بگم که کرکس هم خیلی با هوشه و هم خیلی… تکی! سعی کن یا در حضور کرکس از این جوجه فاخته هیچی نگی یا اگر میگی مهر توی نگاهت رو کنترل کن. از حالا هم فراموش نکن که وقتی با کرکس هستی در مورد هر موجودی که مورد محبتته همین طور باشی.
تکبال خواست باز هم بپرسه ولی زمان نبود. دیگه به افرا رسیده بودن و خورشید باید با حد اکثر سرعت می رفت مبادا جوجه های روی افرا ببیننش. خورشید رفت و تکبال رو با1جهان حیرت از گفته هاش و1جهان دلواپسی امشب تنها گذاشت.
-تکبال!اومدی؟ دیر کردی گفتیم امشب نمیایی.
تکبال چنان در خود و در افکار و تصورات تاریک نیمه شب بود که اطرافش رو نمی فهمید و به همین خاطر با صدای فاخته به شدت از جا پرید.
-اشتباه گفتید. سلامت کو؟
فاخته مثل همیشه آروم خندید.
-حالا سلام. کجا بودی؟ راستی با کی اومدی؟
-خودم تنها اومدم.
-تکبال!چرا اینهمه اصرار داری به من دروغ بگی؟ من خودم شنیدم داشتی با یکی حرف می زدی؟
-فاخته!چرا اینهمه اصرار داری زاغ سیاه منو چوب بزنی؟ اگر چیزی رو نمیگم یعنی دلم نمی خواد بگم. لطفا سعی کن1بار و برای همیشه این رو توی مغزت فرو کنی و دیگه واسه دونستن ناگفته های من اعصابم رو خورد نکنی.
لبخند ظریف فاخته با لحن نامهربون تکبال1لحظه لرزشی خفیف پیدا کرد ولی محو نشد.
-چه بد اخلاق! مگه چی گفتم؟
تکبال حس کرد چیزی نمونده به انتهای تحملش برسه.
-توی این روز هایی که من اینجام تو هر ثانیه بهم گیر میدی که سر در بیاری از چیز هایی که یا اصلا نیست یا هست و من دلم نمی خواد در موردش با شما حرف بزنم.
لبخند فاخته با جواب و لحن خشن تکبال که به فریاد می زد مثل بوته گل سرخی که1دفعه تگرگ بهش خورده باشه پژمرده شد.
-خوب چی میشه اگر با من حرف بزنی؟
این انتهای تحمل بلاخره رسید. فشار حاصل از دلواپسی و ادراک های خطرناک فاخته و دل خودش و همه چیز بلاخره پیروز شدن و تکبال بی اون که بخواد ترکید.
-ببین! تو و بقیه واسه من یکی هستید. همهتون خیلی عزیز هستید ولی داری با این رفتارت حوصلهم رو سر می بری. من دلم نمی خواد با هیچ کسی حرف بزنم. گفتم با هیچ کسی. و تو هم جزو اون هیچ کسی ها هستی. اگر گفتنی باشه که لازم باشه تو ازم بدونی خودم بهت میگم. دیگه نمی خوام ازت این بازی ها رو ببینم.
صدای فاخته به وضوح از بغضی خشم آلود می لرزید.
-خیلی بی معرفتی تکبال. من اینهمه توی این سرما منتظرت نموندم که سرم داد بزنی.
تکبال زیر فشار خشمی که جنسش رو نمی فهمید با صدایی که انگار مال خودش نبود داد زد:
-کی بهت گفت بیایی وسط سرما منتظرم بشی؟ چرا مثل بقیه داخل لونه نموندی؟ اصلا تو روی چه حسابی جدا از اون ها اینجا نشستی که یخ بزنی؟
صدای فاخته تا شکستن فاصله ای نداشت.
-من دلم می خواست منتظر بشم تا تو بیایی.

تکبال بلند تر و خشن تر داد زد در حالی که نگاه گرفتهش رو از چشم های غمگین فاخته می گرفت.
-خوب اون ها هم منتظر شدن که بیام. دفعه بعد کنار بقیه منتظر بشو.
صدای فاخته بالا نرفت ولی بی نهایت آزرده و ناراضی بود. نه از جنس خشم تکبال. شاید در نظر تکبال، از جنس دلشکستگی.
-بقیه بقیه. نوبرش رو آوردی تو هم تکبال! من وسط اون ها کاری ندارم. اون ها پرستو هستن و من فاخته ام. چشم که داری تفاوتمون رو ببین.
-و من هم1کبوترم. تو هم چشم که داری تفاوتمون رو ببین. پدرم رو در آوردی که بهم بگی شبیه بقیه نیستی. نیستی که نیستی. دست از این بازی ها بردار. دست از روی اعصاب من هم بردار. دیگه نمی خوام به این بازی این چند روزهت ادامه بدی. نه امشب نه هیچ وقت. درضمن دیگه هم نمی خوام توی سرما منتظرم بشی. برگرد داخل لونه وسط باقی هم سری هات و1جوجه مثل باقی جوجه پرنده ها باش و دست از سر من بردار.
فاخته نگاه بارونیش رو از تکبال گرفت. لحظه ای همونجا مکث کرد. تکبال سر بالا نکرد. فاخته رو از تکبال برگردوند. با همون نگاه خیس برگشت و رفت داخل. تکبال فحشی به خودش داد و همونجا نشست. از خودش متنفر بود.
-تقصیر اون چیه که من نمی تونم خودم رو کنترل کنم؟ چه جوری بهش بگم که اگر کوتاه بیام همه دنیا می فهمن چقدر واسهم عزیزه؟ ولی نباید اینطور باشه. این جوجه ناشناس بی حساب واسهم عزیز شده و این باید متوقف بشه. ولی…به نظرم دلش رو خیلی بد شکستم. ببخش عزیز من! این تنها راهی بود که به نظرم رسید.
-عه تکبال! اومدی؟ چرا اینجا نشستی؟ یخ می زنی ها! بیا بریم داخل تا بقیه نریختن بیرون.
تکبال از شدت درموندگی سرش رو کرد زیر بال هاش و ناله کلافگیش رو به زحمت خورد.
-بقیه تا نفهمن من اینجام نمیریزن بیرون.
-ولی می فهمن. آخه من فهمیدم. حالا میایی بریم یا داد بزنم به همه بگم که اومدی و نشستی بیرون؟
فایده نداشت. هیچ دلیلی نمی دید که دوباره به مرز خشم برسه و سر این یکی هم هوار بزنه و حال خودش رو از اینکه بود بدتر کنه.
-از دست تو چلچله! بریم داخل.
لحظه ای بعد توی لونه در اطراف تکبال پر از سر و صدا و جیر جیر و جیک جیک بود. فاخته وسط جوجه پرستو ها نبود. تکبال حس کرد دلش غایبه. چند بار خواست ازشون بپرسه فاخته کوش ولی نپرسید. تا ساعتی از شب گذشته باهاشون نشست و گفت و شنید. شب همه جا رو گرفته بود که صدایی از دور دست همه رو از جا پروند.
-وای تکبال این چی بود؟
-راست میگه خیلی بلند بود مثل صدای رعد و برق.
-نه بابا صدای انفجار بود.
-انفجار نبود صدای نعره بود.
جوجه ها داشتن حسابی می ترسیدن. تکبال که دوباره یاد برنامه اون شب مار ها و برنامه ضد حمله کرکس و دار و دستهش افتاده بود دلش فرو ریخت ولی به روی خودش نیاورد.
-هیچ کدوم از این ها نیست. این صدای باده که1جایی خرابکاری کرده. مثل اینکه یادتون رفته ما توی دل زمستونیم.
-تکبال!به نظرت امشب هم توفان میشه؟
تکبال با مهربونی دستی به سر جوجه ترسیده کشید.
-نه نمیشه. امشب فقط از همین صدا ها میاد. حالا بخوابید و به چیز های بد هم فکر نکنید.
-تکبال!میشه فردا صبح بمونی تا ما بیدار بشیم؟ آخه با این صدا هایی که میاد دلم نمی خواد فردا بلند شم و ببینم نیستی.
-اولا تا فردا صدا ها میرن. دوما فردا دیگه روزه و هیچی اندازه حالا ترسناک نیست حتی این صدا ها. سوما باشه. فردا که بلند میشی من بالای سرتم.
-عه تکبال! فقط بالای سر اونی؟ ما هم می ترسیم.
-جوجه های بدذات! بالای سر همه تونم. ولی اگر دیر بیدار بشید میام قلقلکتون میدم تا بلند شید. وقتی من هستم کسی حق نداره سحرخیز نباشه. قبول؟
صدای فریاد قبول قبول رفت هوا و در نتیجه سفیر های دور دست که بلند تر و کشدار تر شده بود رو کسی جز تکبال نشنید.
جوجه ها ساعتی بعد خوابشون برد. فاخته هنوز غایب بود. تکبال حس می کرد دلش داره از غصه می ترکه. آهسته بلند شد و رفت و فاخته رو ته لونه پیدا کرد. فاخته نشسته و سرش رو کرده بود زیر بال هاش. تکبال لحظه ای نگاهش کرد و بعد،
-هرچی می خواد بشه به جهنم!
لحظه ای بعد فاخته توی بغلش بود در حالی که سرش هنوز زیر پر هاش بود.
-بسه دیگه قهر نکن.
سکوت.
-نمی خوایی سرت رو بالا کنی؟
سکوت.
-بذار ببینمت.
سکوت.
-باشه معذرت می خوام. حالا دیگه بس کن.
سکوت.
اگر ادامه بدی میرم.
سکوت.
-باشه. اتفاقا خسته ام. من رفتم بخوابم. شب به خیر.
سکوت.
تکبال رفت و دور تر ولو شد ولی نه اونقدر دور که فاخته رو نبینه. لرزشی ظریف. نشونه تردید ناپذیر گریه. این واقعا بیشتر از تحملش بود. بعد از اون شب هرگز یادش نیومد به چه سرعتی و چجوری به فاخته رسید و چطور وقتی به خودش اومد فاخته تمام قد توی بغلش فشرده می شد.
-عزیز من!به خاطر خدا این کار رو نکن. من معذرت می خوام. باور کن جز این که کردم چاره ای به نظرم نرسید. معذرت می خوام معذرت می خوام معذرت می خوام. چند دفعه دیگه بگم بسه؟ بگو تا بگم. تو واقعا نباید این کار رو کنی. من نمی خوام وقتی بقیه داخل لونه جمعن تو بیرون از سرما منجمد بشی. هیچ دلیلی نمی بینم که زمان آرامش بقیه تو بخوایی از ماجرا های من سر در بیاری. چیزی که تو می خوایی مایه آرامشت نیست. باور کن که نیست.
فاخته بدون اینکه سرش رو از زیر بال هاش در بیاره با صدای گریه آلود به حرف اومد.
-تو منو نمی فهمی! نمی فهمی! من اگر دلم بخواد اون بیرون توی سرما بمونم باید به کی بگم؟ بقیه به هر جفنگی خوشن و من خوشم نمیاد. من می خوام چیز هایی بشنوم که ارزش شنیدن داشته باشن. اون ها خیالشون نیست و من خوشم نمیاد. اون ها اگر تا صبح واسهشون جیک جیک هم کنی راضی میشن و کیف هم می کنن و من اینطوری نیستم. همهش میگی تو مثل همه مثل همه. من مثل این همه نیستم. این ها پرستو هستن و من نیستم. چجوری این رو بهت بگم که باور کنی؟ خسته شدم. دلم ترکید از اینجا و زمستون و تاریکی و این افرا و این اطرافیانم که نمیشه باهاشون چند کلمه حرف حسابی زد و2تا چیز درست درمون ازشون شنید. دق کردم از بس در و دیوار رو تنهایی تماشا کردم. این ها که1مشت جوجه بیشتر نیستن. تو هم که اینطوری بهم…
تکبال حس کرد الانه که اختیارش رو از دست بده و1نفس تا خود صبح هوار بزنه. حاضر بود بدتر از این رو هم کنه ولی اون گریه های بی صدا تموم بشن.
-خواهش می کنم گریه نکن. من که معذرت خواستم. باز هم می خوام. تو رو به خدا دیگه بسه. آخه تو می خوایی من بهت چی بگم؟ از گفتنی های من تو به آرامش نمی رسی. باور کن که نمی رسی.
فاخته از همون زیر پر هاش با بغضی آمیخته به حرص جمله هاش رو گریه کرد.
-این رو خودم باید بفهمم. آرامش من رو مگه تو تشخیص میدی که چجوری به دست میاد؟ اصلا تو چرا الان بیداری؟ بلند شو برو پیش پرستو جون هات که نترسن و بهشون خوش بگذره. به من چیکار داری؟ برو واسشون بغ بغو کن که ذوق کنن.
فاخته همون طور که سرش زیر پر هاش بود و شونه هاش می لرزید این ها رو گفت و خودش رو از بغل تکبال کشید عقب. تکبال لحظه ای فکر کرد و با اطمینان به این نتیجه رسید که اگر همین حالا بهش نامه کتبی برسه که نتیجه افتضاح میشه باز امکان نداره بتونه فاخته رو توی اون حال رها کنه و بره.
-بلند شو. اینجا سرده. بلند شو بیا بریم پیش بقیه.
-نمی خوام. من سردمه. هر جای لونه هم که باشم باز هم سردمه. بذار همینجا سردم باشه.
تکبال دیگه مکث نکرد. جوجه فاخته رو با نهایت محبتی که تموم اون روز ها و شب ها سعی در مهار و اختفاش داشت بغل کرد.
-بلند شو عزیز من! بلند شو بیا پیش خودم. من اجازه نمیدم سردت بشه. بلند شو. بلند شو بریم.
آزردگی صدای فاخته جاش رو به خواهندگی معصومی داد که همچنان زیر اون پر های ظریف خفه و دلگیر شنیده می شد.
-می ذاری زیر پر هات بخوابم؟
-آره. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. فقط گریه نکن. جز این هر کاری دلت می خواد کن فقط گریه نکن. هیچ وقت، هیچ جا، هیچ مدل گریه نکن.
-من فقط می خوام سردم نباشه و بیام پیشت زیر پر هات بخوابم.
-بیا بخواب. بیا هر جا می خوایی بخواب. بخواب.
فاخته خزید زیر پر های تکبال و از اونجا به سرعت خزید و رفت به جای همیشگیش و درست روی قلب تکبال خودش رو جمع کرد و لای پر و بالش گم شد. لحظه ای از سر رضایت جیز جیز کرد و بعد آهسته آهسته نفس هاش آروم تر و شمرده تر شدن. لحظه ای بعد به خواب رفت. فاخته خوابید ولی تکبال همچنان در ادامه حال و هوای چند لحظه پیشش بیدار بود.
-بیا هر جا دلت می خواد بخواب. زیر پر هام، روی قلبم، توی دلم. فقط گریه نکن. به جز این یکی هر کاری دلت می خواد کن. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی.
زمان آروم و نامحسوس می گذشت. تکبال به نفس های آروم و ظریفی که روی قلبش تکرار و تکرار می شدن گوش سپرد. آه عمیقی کشید و اون توده ظریف پر روی قلبش رو با احتیاط نوازش کرد.
-هرچی تو بخوایی!.
شب سرد و سیاهی بود. برای تکبال دیگه نه صدایی بود و نه خاطری که کدر جنگی اون طرف جنگل باشه. برای تکبال فقط شب بود و سکوت و فاخته.
دیدگاه های پیشین: (2)
یکی
جمعه 11 مهر 1393 ساعت 11:52
چه آشناست این سکانسش. هی پریسای داستان فرشته همینجوری فرشترو خرش نکرد؟ هی نکن. اینطوری نکن با خودت. نکن. زود باش بقیشو بنویس از اینجاهاش رد شو. بنویس منتظرم بد. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
اینهمه خشم واقعا موردی نداره جناب یکی. آروم باشید این ها فقط نوشته هستن. بیشتر از این هم قرار نیست که باشن. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر بنویسم. کاش بتونم!.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:38
آقای یکی راست میگن این جا نباید این طوری باشه نباااااااید.
وقت دل باختن و دل بردن و بعد هم دل شکستن و نابود شدن نیست وقت جنگه و وقت آموزش. وقت عشق ورزیدن و به نتیجه های خوب رسیدن.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
جناب یکی و شما و همه اون هایی که زمانی این ها رو گفتن درست گفتن. حتی کرکس. ولی این تکبال، این کبوتر دیوونه زبون نفهم مگه فهمید؟ مگه می فهمه؟ نمی فهمه که. جدی کاش1لحظه از توی نوشته می اومد بیرون تا به حسابش می رسیدم که توی همچین موقعیت خطرناکی دل و مخش رو درگیر این مسخره بازی ها نمی کرد!
چه میشه کرد؟ شد دیگه. نباید می شد ولی شد دیگه. لعنت به این شدن ها که عوض نمیشن!
باز من عصبانی شدم ببخشید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال29

چشم که باز کرد نور روز زد توی چشم هاش. یادش نبود کجاست و چی شده فقط ترسی رو می شناخت که توی وجودش بود و دردی رو که تمام جسمش رو گرفته بود و اجازه نمی داد حرکت کنه.
-سلام فسقلی.
تکبال با چنان وحشتی از جا پرید که حس کرد استخون های دردناکش آتیش گرفتن. کرکس تقریبا وسط هوا گرفتش.
-آروم فسقلی. آروم باش. همه چیز درسته.
تکبال بی اختیار از شدت درد ناله کرد.
-چیزی نیست درست میشی. اینهمه نترس من اینجام.
تکبال خواست حرف بزنه ولی بال های کرکس مانع شدن.
-بسه. بعدا. الان حرف نزن. اذیت میشی.
تکبال حس کرد اونهمه دردسر به این لحظه می ارزید. پلک های داغ و تبدارش روی هم افتاد و توی بغل کرکس به خواب رفت.
وقتی دوباره چشم باز کرد شب بود. خاطرش جمع شد که دیگه نوری در کار نیست تا اذیتش کنه. چند لحظه گذشت تا تونست خورشید و کرکس رو بالای سرش تشخیص بده که با کوتاه ترین صدای ممکن با هم بحث می کردن.
-بیدار شد.
-بله که شد. انتظار داشتی تا ابد بخوابه؟
-با این بلایی که تو سرش آوردی بعید نبود اینطوری بشه.
-بسه دیگه چقدر حرف می زنی! اصلا من نمی فهمم تو اینجا چه غلطی می کنی؟ واسه چی نمیری؟
-هیولای بی سر و ته! به همین خیال باش. من نمیرم.
-خورشید باور کن دیگه تحملم داره تموم میشه.
-باور می کنم. ولی تو هم باور کن که باید الان صدات رو ببری چون هیچ ازت دل خوشی ندارم.
با ناله ضعیف تکبال هر2در1زمان به طرفش رفتن. کرکس برنده شد و تکبال در کمتر از1لحظه بعد بین دست هاش بود.
-فسقلی!درد داری؟
-کرکس!بذار توضیح بدم. تو رو به خدا بذار واسهت توضیح بدم. من دیگه نمی تونستم اونجا بمونم. طرف سکویا هم نمی شد بیام آخه شب بود. دور بود. بعدش من رفتم. بعدش توفان شد. بعدش من پرت شدم روی اون افرا بلنده و فرداش خوابم برد تا2روز گذشت. کرکس! تو رو خدا. من باید در می رفتم. آخه مادرم…
-بسه دیگه. بسه. همه چیز رو می دونم. کلاغ بلاخره فهمید و اومد واسهم گفت. فسقلی! فسقلی احمق خودم! دیگه هرگز غیب نشو. فهمیدی؟
-بله کرکس.
تکبال در جای دوست داشتنی همیشگیش فرو رفت و حس تولدی دوباره توی تمام جونش پیچید. گرما، امنیت، اطمینان، عشق.
-کرکس!معذرت می خوام بی اطلاع غیب شدم.
-دیگه هرگز تکرارش نکن کوچولوی نکبت! احمق عزیز من! دیگه هرگز این غلط رو نکن. به خاطرت می مونه؟
-بله کرکس.
-آفرین فسقلی. حالا به خاطر استخون هات هم شده اینقدر اون زیر به خودت پیچ و تاب نده. یکی از بال هات بد ضرب دیده. 2تا از دنده هات هم1چیز هایی شدن. آروم بگیر نصفه جوجه!
ولی تکبال دست بردار نبود. کرکس در حالی که به لولیدن های تکبال و فحش دادن های زیر جلدی خورشید می خندید کبوتر ناآروم رو با احتیاط ولی محکم بغل کرد.
-بهت میگم آروم بگیر تو واسه چی جون می کنی؟ بس کن. نمی کنی؟ تو که حرف حساب سرت نمیشه الان درستت می کنم.
تکبال هیچ خیالش نبود که زیر فشار دست های کرکس استخون های دردناکش اذیتش می کنن. خیالش نبود که اون گیجی عجیب و اون نفس تنگی همیشگی این بار به خاطر ضعف زیادش خیلی آزار دهنده تر از همیشه بود. خیالش نبود که چه زوری واسه جنگی بی فایده با دست های قویِ کرکس صرف می کرد در حالی که هیچ بردی در کار نبود. زور زد که سرش رو بیاره بیرون و باز هم بین پر های کرکس بلوله ولی موفق نشد. مثل همیشه که موفق نمی شد. مثل همیشه، آروم و بی توان جنگید و جنگید و مثل همیشه باخت و چند لحظه بعد سست و بی حال توی بغل کرکس ولو شد و چنان به خواب رفت که انگار هرگز بیدار نبود و هرگز هم بیداری نداشت. تکبال به خواب رفت و خورشید رو ندید که بهش خیره شده بود و به جای اون زیر سنگینی خواب غفلت شیرینش درد می کشید.
فردای اون شب تکبال بهتر شده بود. برای همه و حتی برای خودش عجیب بود که چطور اونهمه درد ظرف1شب رفته و تموم شده بودن. همه می خواستن بدونن چطور این ممکنه ولی کسی نفهمید حتی خود تکبال. همه شاهد ها فقط در1آگاهی مشترک بودن. خورشید تمام مدت بالای سرش بود و اجازه نمی داد کسی بهش نزدیک بشه. البته جز کرکس.
اون شب مشکی و چندتا دیگه از خفاش ها تقریبا یواشکی اومدن دیدنش.
-چطوری فسقلی؟ ما می خواستیم زودتر بیاییم ولی این خورشید جلاد مگه خر میشه؟ تازه کرکس رو هم بیچاره کرد تا اجازه داد ببیندت. یعنی اجازه که نداد ولی وقتی کرکس تهدید کرد همینطور که هستی می بردت به لونهش بالای سکویا و خورشید رو ورود ممنوع می کنه دیگه کوتاه اومد. این2تا همیشه می دونن تا کجا می تونن با هم مچ بندازن.
-راستی فسقلی حرف کرکس و خورشید شد. بگو ببینم اون لحظه چی شد؟
-آره راست میگه بگو.
تکبال که خودش هم بدش نمی اومد بیشتر سر در بیاره از شروع این بحث استقبال کرد. خفاش ها که دیدن تکبال موافقه با شور و اشتیاق جلو رفتن و دورش رو گرفتن تا دور از چشم خورشید2تاشون بتونن کمک کنن و تکبال رو صاف بنشونن تا راحت تر حرف بزنه. تکبال بعد از تلاش برای نشستن تازه فهمید چه بلایی سرش اومده. به محض اینکه خفاش ها رهاش می کردن چنان دردی توی بال راستش و پهلوش می پیچید که نمی تونست نفس بکشه. خفاش ها با کمال میل جلو پریدن و به حالت نشسته نگهش داشتن و با همهمه ای یواشکی و خاموش تشویقش کردن که هر طور راحته بهشون بگه و خلاصه هرچی ازشون می اومد کردن که تکبال بتونه حرف بزنه.
-برید کنار ببینم بلد نیستید با مریض چطور رفتار کنید. فسقلی بیا تکیه بده به خودم این ها هیچی سرشون نمیشه.
-ولش کن مگه نمی بینی از درد داره جونش بالا میاد؟ فسقلی این اسب رو ببخشش کلی گاوه.
-مگه اسب و گاو بیچاره چه ایرادی دارن؟
-راست میگی مگه چه گناهی کردن که مورد اهانت تشبیهت بهشون قرار بگیرن؟
-بس کنید دیگه الان خورشید میاد. فسقلی جون! بیا خودم مواظبتم دردت نیاد.
-بسه دیگه شما ها هم کشتیدش! برید عقب ببینم بی ارزه ها!
-هی مشکی!نکنه خودت رو با کرکس عوضی گرفتی؟
-خفه شو دلقک می دونی کرکس اگر فقط تصور کنه این رو گفتی چی سرت میاد؟
سکوتی سنگین از جنس ترس در1لحظه حاکم شد و همه رو گرفت.
-آهای شما ها! صداتون رو بیارید پایین الان خورشید رو می کشونیدش اینجا.
این صدا سکوت رو و به همراهش طلسم سنگین ترس رو شکست و همه چیز عادی شد. تکبال نفهمید اینکه مشکی خودش رو با کرکس عوضی بگیره چه چیز خطرناکی داشت که همه به معنای حقیقی ترسیدن. حتی خود مشکی. ظاهرا نکته نهفته در این جمله رو نگرفته بود. نه وقتش بود و نه حالش که بیشتر فکر کنه.
-خوب فسقلی! راحتی؟
-آره ممنون.
-آفرین!من می دونستم اینطوری راحت تره. حالا بگو. برامون بگو اون لحظه چی شد.
تکبال نگاهی به جمع مشتاق و منتظر انداخت و با صدای آروم و محتاط سکوتِ سراسر انتظار رو شکست.
-اون لحظه خورشید و کرکس درگیر شدن. من چشم هام بسته بود. چشم که باز کردم کرکس می خواست بزندم و خورشید گرفته بود می کشیدش عقب. کرکس می خواست پرتش کنه عقب نمی شد. بعدش کرکس خیلی عصبانی شد و خواست خورشید رو خیلی محکم بزنه. بعدش…
-آره بعدش. تمام این ها که تو دیدی رو ما هم همینطوری که گفتی دیدیم. ولی بعدش مثل اینکه1چیز هایی شد که ما نفهمیدیم. از اینجاش رو دقیق تر بگو. بعدش چی شد؟
-بعدش خورشید شونه های کرکس رو چنگ زد و چسبوندش به شاخه. کرکس خواست دستش رو ببره بالا بزندش که1دفعه1چیزی شبیه1نور سرخ از چشم های خورشید زد بیرون و خورد به کرکس. کرکس انگار ضربه بهش خورده بود کشید عقب. به نظرم چشمش درد گرفت. بعدش خورشید محکم به اون شاخه چسبیده نگهش داشت. کرکس می خواست خورشید ولش کنه ولی خورشید با پنجه ها و بال هاش سفت گرفته بودش. بعدش اون نور انگار1کمی قوی تر شد و کرکس انگار داشت خسته می شد. بعدش خورشید باهاش حرف زد و گفت… شما ها چرا اینطوری نگاهم می کنید؟ مگه حرف بدی زدم؟
سکوتِ سنگین تا زمانی که تیزبین به حرف اومد همچنان ادامه داشت.
-فسقلی!این ها که تو گفتی رو ما اصلا ندیدیم. یعنی، ببین ما درگیریشون رو دیدیم. اینکه کرکس به شاخه چسبیده بود رو هم دیدیم. ولی اون نور سرخ رو که میگی اصلا ندیدیم. ما مونده بودیم کرکس چجوری زورش به خورشید نرسید. ببینم تو گفتی خورشید با کرکس حرف زد؟ یعنی تو حرف هاش رو شنیدی؟ یادته چی بهش گفت؟
تکبال با تعجب نگاهشون کرد.
-بله که شنیدم. اول مجبورش کرد توی چشم هاش نگاه کنه بعدش هم بهش گفت اگر بخواد ازش قوی تره و کرکس باید بی خودی تقلا نکنه. بعدش هم کرکس آروم یعنی بی حرکت شد. بعدش خورشید بهش گفت باید اینقدر خسته باشه که از خستگی نفسش در نیاد. بعدش هم مجبورش کرد بگه که فهمیده. بعدش هم ولش کرد و شما ها رو صدا زد. اه بسه اینطوری نگاهم نکنید بگید چی شده؟
سکوتی سنگین آمیخته با ترس و حیرتی اسرار آمیز جمع رو گرفته بود. مشکی سکوت رو شکست.
-فسقلی!ما نه اون نور سرخ رو دیدیم نه حرف های خورشید رو شنیدیم. نور رو که اصلا ندیدیم و در مورد حرف های خورشید فقط فشفش شنیدیم. ما اونقدر نزدیک بودیم که اگر حرفی زده می شد بشنویم. ولی همهمون بدون استثنا1صدا شنیدیم. فقط فشفش. فشفش های عصبانی. ولی باقیش همون طوری بود که تو گفتی.
تکبال با اندوهی آمیخته به ترس نگاهشون کرد.
-من راست میگم. شما ها باید حرف هام رو باور کنید. من هرچی دیدم و شنیدم براتون گفتم. شما ها خودتون گفتید که من بگم. من…
مشکی فورا بغلش کرد و پرده اشک رو از چهره غمگینش زد کنار.
-نه نه فسقلی نه! گریه نکن ما باور می کنیم. گوش کن تا برات بگیم. ببین فسقلی یادته بهت گفتم خورشید غیر عادیه؟
تکبال در حالی که از گریه ای بی صدا می لرزید و اشک هاش روی سینه مشکی می چکید با سر جواب مثبت داد. مشکی با مهربونی سر و شونه هاش رو نوازش کرد و گفت:
-خوب نکته همینجاست. اتفاق هایی که افتاده رو همه دیدیم جز1چیز هایی که بوده و ما ندیدیم و نشنیدیم. ولی1چیزی اینجا خیلی عجیبه. به همون عجیبی خورشید. اینکه تو چطور تونستی اون نور رو ببینی و اون حرف ها رو بشنوی. چرا تو تونستی و ما نتونستیم. فسقلی! ما حرف هات رو باور می کنیم. فقط می خواییم این رو حلش کنیم. تو هم که بدت نمیاد بدونی مگه نه؟
بقیه هم که از گریه تکبال حسابی ترسیده بودن با شور و محبتی که حاضر بودن بی انتها خرج کنن تا گریه فسقلیِ کرکس بند بیاد و این خطر از سرشون بگذره مشکی رو تعیید کردن. تکبال توی بغل مشکی سر تکون داد.
-خوب پس دیگه گریه نکن. ببین اگر خورشید و کرکس بفهمن گریه می کنی ما تنبیه میشیم. اصلا نگران نباش. تو با مایی. هرچی هم گفتی درسته. ولی اگر تو دیدی ما هم باید می دیدیم. این وسط1چیزی هست که ما سر در نمیاریم. می خواییم بدونیم. تو باید بهمون کمک کنی. باشه؟
تکبال گریهش رو خورد و خیال همه رو کمی راحت تر کرد و به نشان موافقت سر تکون داد. تیزبین جلو اومد و در حالی که1مشت بزرگ ارزن بهش می داد گفت:
-آفرین فسقلی! می دونستم تو با خودمونی! فقط این1رازه. کرکس که توی این خط ها نیست ولی خوب بهتره بهش نگیم. می مونه خورشید. فسقلی! خورشید نباید بفهمه وگرنه حسابی بد میشه و ما هم به جواب هامون نمی رسیم. پس میریم که با هم در حفظ1راز با نمک مشترک بشیم. ما و تو. باشه؟
تکبال یاد اون2تا کلاغی افتاد که بار اول به دیدن کرکس برده بودنش. خفاش ها به وضوح هواش رو داشتن و سعی می کردن هر طور شده رضایتش رو جلب کنن تا در پناه رضایتش از خشم کرکس در امان باشن. تکبال خیالش به این چیز ها نبود. اون حالا1دسته بزرگ دوست داشت که فرقی نمی کرد چی هستن. مهم این بود که به هر دلیلی بین خودشون پذیرفته بودنش. بدون توجه به بال های بی پروازش و بدون اینکه لازم بشه نگران لو رفتن احساساتش به مادرش و بالاپر باشه. چه اهمیتی داشت که این پذیرش به پشتیبانی کرکس باشه؟ اصلا چه بهتر!در پناه این پشتیبانی حسابی عزیز می شد و خودش هم که از خداش بود توی دل کرکس جاش باشه. همه چیز خوب بود پس باقیش به جهنم. تیزبین اینقدر تشویقش کرد و نازش رو کشید تا تکبال تمام ارزن ها رو خورد و تیزبین گفت اگر باز هم بخواد میره با2شماره براش میاره.
-پس فسقلی یادت که نمیره؟
-چی رو؟
-راز! راز رو. به خورشید هیچی نمیگیم باشه؟
-فسقلی زبونش سفته. هیچی نمیگه مگه نه فسقلی؟
تکبال با لبخندی از ته دل با سر تعیید کرد. مشکی با احتیاط گفت:
-حالا1چیز دیگه. ببین فسقلی! تو به خورشید از ما نزدیک تری. می دونستی دوستت داره؟
تکبال آه کشید.
-مسخرهم می کنی؟
مشکی با احتیاط کمتر و خاطر جمعی بیشتر گفت:
-نه فسقلی این چه حرفیه؟ اگر بدونی وقتی حالت بد بود خورشید چه پرپری می زد، چرا این طوری نگاه می کنی؟ بچه ها شما بگید. مگه این طوری نبود؟
خفاش ها با زمزمه های درهم و شلوغ مشکی رو تأیید کردن.
-راست میگه فسقلی. خورشید چنان دلواپست بود که کرکس تهدیدش کرد اگر بخواد خودش رو اینطور بی حساب اذیت کنه اجازه نمیده بالای سرت بمونه و فرمان میده لای پیچک های اون طرف تاک زندانیش کنیم که تا تو درست نشدی نبیندت و اگر باز هم ادامه بده شیره هوشبر به خوردش میده که تا درمون شدن تو خواب باشه و هیچی نفهمه. خورشید هم که این رو دلش نمی خواست و می دونست دادن همچین فرمان هایی از کرکس بر میاد به خودش مسلط تر شد تا کرکس این کار رو نکنه.
تکبال بهشون نگاه کرد. دروغ توی چشم هاشون نبود. تکبال حس کرد توی دلش1000تا پروانه بهشتی پرواز می کنن. با صدای مشکی به خودش اومد.
-ای بلا!مثل اینکه داستان2طرفه هست! بی خودی اون قیافه رو به خودت نگیر. جز خود خورشید همه می دونن تو چقدر خاطرش رو می خوایی.
-من؟ نه من اصلا…
-خوب مگه چیه؟ خورشید خیلی خوبه. ما همه دوستش داریم فقط باید مواظب باشیم چون خوش رفتار نیست. می دونی که.
-هیچم این طور نیست. فقط گاهی عصبانی میشه دیگه.
تکبال با شلیک خنده های اطرافش فهمید که خودش رو حسابی لو داده. لحظه ای از شرمی ناشناس داغ شد و بعد خودش هم خندید و تشویق ها رو بیشتر کرد. مشکی دوباره به حرف اومد.
-داشتم می گفتم. تو از ما به خورشید نزدیک تری. شاید1چیز هایی از دست خورشید در بره و تو ببینیشون. شاید هم مثلا بتونی1طوری اعتمادش رو جلب کنی که بهت بگه. اگر چیزی دیدی و فهمیدی یا اگر مثلا زد و شد که اون بهت گفت و ماجرا برات رو شد به ما هم میگی دیگه مگه نه؟
-آره که میگه. فسقلی بی معرفت نیست. ناسلامتی ما همه خودی هستیم دیگه. فسقلی! تأییدم کن که ضایع نشم باشه؟
تکبال آروم و با لبخند گفت:
-باشه.
خفاش ها یادشون رفت باید سکوت رو حفظ کنن و هورا و تشویق های بلندشون فضا رو گرفت.
-زهرمار!شما ها اونجا چه غلطی می کنید؟ چیکارش دارید؟
-وای بچه ها خورشید اومد!
-بله که اومدم. الان هم خدمت تو خرمگس مزاحم می رسم اگر نگی اینجا چه غلطی می کردی.
-ای بابا خورشید حالگیری نکن دیگه! بابا اومدیم عیادت. این مثلا دوستمونه اومدیم ببینیمش. بیچاره دلش هم گرفته بود1کمی نشستیم همه با هم خندیدیم این فسقلی هم خندید دلش وا شد دیگه.
-راست میگه من هم واسهش خوراکی آورده بودم بهش بدم.
خورشید با نارضایتی و دقت کسی که مجرم گرفته باشه نگاهشون کرد.
-شما ها جونور ها هیچیتون بی حکمت نیست. زود بگید چه دردتونه.
-خورشید!چه بدجنسی تو! اصلا خودت ببین! این بیچاره دلش ترکید. اول خونه و خونوادهش، بعد هم اون افرای عجیب و غریب، بعدش هم کرکس که داشت می کشتش، حالا هم تو. گناه داره دیگه. بیا از خودش بپرس ببین ما اذیتش کردیم؟
خورشید با بدبینی آشکار به تیزبین چشم غره رفت و آهسته دست روی شونه های جمع شده تکبال گذاشت.
-فسقلی خوبی؟ این اوباش سر به سرت که نذاشتن!
تکبال با لبخندی معصومانه که از مدت ها پیش، زمانی که خیلی دور به نظرش می رسید یاد گرفته بود سر بلند کرد و به خورشید خیره شد.
-سلام خورشید. نه اذیتم نکردن. اومدن پیشم واسه ملاقات.
و بعد با معصومانه ترین حالتی که بلد بود به چهرهش بده و با لحنی کاملا مطابق با همون چهره رو به خورشید گفت:
-ارزن می خوری؟ تیزبین برام آورد. هنوز1کمی دارم.
حالت تکبال چنان معصوم بود که خورشید لبخند بسیار مهربونی به اون و به همه خفاش های متحیر زد.
-نه نمی خوام. خودت بخور. بعدش هم استراحت کن. فردا دیگه می تونی پاشی یواش یواش راه بی افتی. شما هم دیگه برید بذارید غذاش رو که خورد بخوابه. درضمن کرکس مشکی رو خواسته.
مشکی به سرعت از جا پرید، دستی به سر تکبال کشید و بعد از اینکه بهش اطمینان داد همه چیز درست میشه پرواز کرد و رفت. بقیه هم بدون عجله رفتن. تکبال ارزن هاش رو خورد و توی بسترش ولو شد. وقتی داشت خوابش می برد یادش اومد که چیز های عجیب اون دسته فقط به خورشید محدود نمی شدن. یکی از عجایب بی شمار اون جمع رابطه مشکی و خورشید بود. تکبال می دید که مشکی توی چشم های خورشید نگاه نمی کرد و حتی ترجیحا باهاش طرف صحبت نمی شد. یعنی جفتشون همینطور بودن. تکبال می دید که خورشید ناخودآگاه از مشکی عقب می کشید و می دید که مشکی اگر مجبور می شد با خورشید طرف بشه چنان زجری توی چهرهش بود که انگار با1شمشیر نامرئی شکنجهش می دادن. با اینهمه هیچ کدوم از اون2تا با هم بد نبودن و اگر جاش می رسید بر علیه تکمار یا سر1موضوع مشترک به هم کمک می کردن ولی هر2و به خصوص خورشید انگار ناخودآگاه ترجیح می دادن این همراهیشون غیر مستقیم باشه. یادش اومد که حتی امشب هم خورشید برای رسوندن فرمان کرکس به مشکی از فعل سوم شخص استفاده کرد. در حالی که اون ها نه خصومتی داشتن و نه قهر بودن چرا باید اینطوری باشه؟ تکبال دلش می خواست بدونه داستان اون2تا چیه. این رو نمی دونست از کی می تونه بپرسه. مسلما روی خفاش ها نمی تونست حساب کنه. بی تردید کرکس از ماجرا آگاه بود. کرکس از تمام زیر و بم زیر دست هاش آگاه بود و در نتیجه این رو هم می دونست. ولی آیا تکبال می تونست در این مورد ازش بپرسه؟ آیا کرکس حاضر می شد بهش جواب بده؟ به احتمال خیلی قوی نه. ولی تکبال باید می فهمید. تشنه فهمیدن و بیشتر فهمیدن بود و باید راهی برای این فهمیدن پیدا می کرد. خواب داشت برنده می شد.
-بعدا بهش فکر می کنم. من بلاخره می فهمم. ولی نه حالا. الان خسته ام. خیلی خسته. کاش فردا بتونم بلند شم. باید برگردم به افرا. جوجه پرستو ها اونجان. و اون جوجه فاخته.
تکبال حس کرد دلتنگی شیرینی گرمش کرد و این گرما از قلبش بالا اومد و تا پلک هاش رسید و،
-فردا می بینمش.
و بعد خوابی گرم و شیرین تکبال رو در خودش فرو برد.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:25
وای چه قدر نکته مبهم که باید روشن بشن. پس میریم برای قسمت بعد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
باور می کنید گاهی خودم یادم میره چندتا چیز توی این ماجرا توضیح می خواد؟ می ترسم آخرش داستان تموم و دفترش بسته بشه1دفعه یادم بیاد که ای وای فلان نکته توضیحش موند که! حالا چیکارش کنم مونده روی دستم؟! اینطوری نمیشه باید برم نکته های مبهم رو بنویسم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال28

شبی منجمد از سرما. تاریک، سرد، سیاه.
تکبال روی شونه های مشکی نه از سرما بلکه از ترسی بی مهار می لرزید. مشکی مثل تیر پرواز می کرد و در همون حال تکبال رو هم سرزنش می کرد و هم دلداریش می داد.
-آخه چطور همچین خریتی کردی؟ باور کن کرکس همهمون رو بیچاره کرد. تمام جنگل رو وجب به وجب داد بالای10بار گشتیم. وقتی گیرت نیاوردیم پدرمون رو درآورد که خاصیت نداریم. بعدش هم خودش گشت و پیدات نکرد. توی این2-3روز چی سر ما آورد رو بیخیال. جدی ترسناک بود. جرات نداشتیم بریم طرفش. تو واقعا نباید غیبت می زد. آخه1اطلاعی می دادی که بدونه. حالا هم هرچی کرد و هرچی گفت تو هیچی نگی! ببین خیلی عصبانیه خیلی. بیشتر حرصیش نکنی بیچارهت می کنه. نترس کرکس همین طوریه. جریمه که حتما میشی و در رو نداره ولی بعدش اگر زنده موندی حرصش میره. دیگه هیچ وقت غیب نشو. هیچ خوشش نمیاد. اولش خیال کرد مار ها گرفتنت. ولی وقتی دید دلواپسیِ خونوادهت همون روز اول تموم شد فهمید اون ها می دونن کجا هستی و اوضاعت هم خطری نیست. بعدش خیال کرد گذاشتیش سر کار و از حرص زد به سرش. آخه می دونی؟ تا حالا هیچ کسی جرات نکرده کرکس رو بچرخونه. بیخیال. درست میشه. بچه ها خورشید رو فرستادن اون بالا که اگر بتونه زهر خشمش رو بگیره. آخه خورشید خیلی کار ها ازش بر میاد. اون مار چشم و مار زبونه. بیشتر از1عقاب معمولی توانایی داره. همه میگن. خیلی ها هم دیدن. اون1کار هایی می کنه که هیچ پرنده دیگه ای بلد نیست. میگن از بس اون پایین مونده قدرت های عجیبی از مار ها گرفته. من با این آخریش موافق نیستم. مار ها چیزی بهش ندادن ولی تاریکی و فشار هایی که دیده شاید. بلاخره که خورشید به گفته خیلی ها1پرنده غیر عادیه. و این غیر عادی بودنش امشب واسه تو هیچ بد نیست.
تکبال با وجود ترسش از کرکس باز هم نمی تونست از پرسیدن خودداری کنه.
-خونوادم در چه حالی هستن؟ چی فهمیدن و چه جوری؟
مشکی نفس عمیقی کشید که تکبال مفهومش رو نفهمید.
-مادرت رو که اصلا نمی گم روز اول چه اوضاعی درست کرد واسه خودش و برادرت و واسه همه منطقه تون. بعدش هم1جغدی اومد باهاش حرف زد و گفت جات رو می دونه. مادرت حسابی آتیشی بود ولی جغده اینقدر باهاش حرف زد و حرف زد تا مثل اینکه مادرت رضایت داد. حالا فقط خیلی زیاد دلواپسته ولی مثل اینکه جغده تونست راضیش کنه که1کمی فعلا آتیش بس بده. من نمی دونم چی ها گفتن. جات رو هم کلاغ هرچی کرد از جغده بکشه بیرون نگفت که نگفت. واسه همین ما فقط تونستیم بفهمیم تو زنده ای و باقیش رو جغده لو نداد.
تکبال زیر لب زمزمه کرد:
-عمو جغد!عمو جغد مهربون!
-چیزی گفتی؟
-نه. یعنی آره. گفتم مار چشم و مار زبون چیه. تو گفتی خورشید مار چشم و مار زبونه. این یعنی چی؟
-ببین فسقلی مار ها نگاه خطرناکی دارن و همچنین صدا و زبونشون هم خطرناکه. می تونن باهاش کار های وحشتناکی کنن. مثلا با نگاهشون خوابت می کنن و خلاص. همینطور با صداشون. خورشید1عقابه و هیچ عقابی یعنی هیچ پرنده ای همچین کاری نمی تونه کنه ولی میگن خورشید چشم ها و اگر دلش بخواد صداش رو می تونه به کار بگیره و کار های عجیب کنه مثل مار ها. خورشید خیلی عجیبه فسقلی. اگر امشب رو زنده موندی با خورشید که هستی مواظب باش.
تکبال مونده بود حیرت کنه یا بترسه. مشکی مثل آبخوردن در مورد احتمال پایان زندگی تکبال صحبت می کرد. احتمال داشت کرکس از حرص نابودش کنه. و ظاهرا این واسه مشکی و باقی دار و دسته کرکس1امر عادی بود.
-خورشید دیگه چه کار هایی ازش بر میاد؟
-من که ندیدم فسقلی ولی خیلی چیز ها میگن.
-خوب چی میگن؟
-نمی دونم شاید راست نباشه.
-طوری نیست همون دروغ ها رو هم بگو.
-راستش بعضی ها میگن اون می تونه با پر و بالش1چیزی رو آتیش بزنه. حتی توی شب که نور آفتاب نیست.
-این دیگه خیلی زوره. این حرف ها چیه؟
-من که گفتم. من فقط شنیدم.
-یعنی تو میگی خورشید می تونه بدون کمک نور آفتاب توی دل شب آتیش درست کنه؟
-من نمیگم. بقیه میگن.
-ولی مشکی! این ها که تو گفتی خیلی عجیبه. چطور ممکنه1پرنده همچین توانایی هایی داشته باشه؟
-گفتم که خورشید غیر عادیه. ولی یادت باشه مستقیم از خودش نپرسی که حسابی کفری میشه. هیچ خوشش نمیاد در مورد این چیز ها بهش بگی. آخه می دونی؟ اون تمام این چیز ها رو انکار می کنه.
-من که هنوز درست و حسابی توی مغزم جا نشده. آخه این واقعا شدنی نیست. اون هایی که این چیز ها رو میگن از کجا میگن؟
-بعضی ها که شجاع ترن و از خورشید کمتر می ترسن یواشکی مدعی شدن که1چیز هایی ازش دیدن. ولی همهشون بدون استثنا قبل از گفتن قول گرفتن به خورشید نگیم. می دونی فسقلی در مورد خورشید خیلی چیز ها میگن. اگر نصفشون هم راست باشه بیخود نبود که تکمار نمی خواست هیچ طوری زنده از دستش بده. تکمار خیلی زور زد که خورشید به فرمانش بشه ولی نشد. حسابی واسهش مایه گذاشت ولی خورشید طرفش نشد که نشد. تکمار می خواست هر طور شده خورشید رو با خودش نگه داره ولی وقتی مطمئن شد خورشید باهاش راه نمیاد ترجیح داد زنده از دستش نده. حق هم داشت. همچین موجودی اگر طرف دشمنت باشه باید بری قبرت رو خودت بکنی. تکمار نتونست کاری کنه. خورشید الان طرف کرکسه. یعنی مقابل تکمار. تکمار هم هر کاری می کنه تا خورشید رو زنده یا مرده گیرش بیاره و خیالش راحت بشه.
-مشکی! تو خودت چقدر از این داستان ها رو باور می کنی؟ چندتاشون رو دیدی؟ چندتاشون رو خودت میگی؟
-من نمی دونم فسقلی. گفتم که، من نمیگم. بقیه میگن.
-باز هم چیز های این مدلی راجع بهش هست که این بقیه بگن؟
-آره هست خیلی هم هست. خوب دیگه رسیدیم. ببین فسقلی باید فرود بیاییم به جای اینکه اینطور وحشتناک بلرزی سفت بچسب پرت نشی. اگر امشب زیر دست کرکس از دست نرفتی بقیه سوال هات رو بعدا جواب میدم و اگر هم زنده نموندی سعی می کنم1داستان درست و حسابی تحویل مادرت بدم که زیاد ناراحت نشه. بیشتر از این ازم برنمیاد.
تکبال مثل بید می لرزید. پایانش واسه مشکی و بقیه چه ساده جلوه می کرد و ظاهرا هیچ قدرتی قادر به نجاتش نبود و هیچ کسی هم خیالش نبود که نجاتش بده.
-مشکی! تو رو خدا.
-تو رو خدا چی؟
-من نمی خوام. بهش تحویلم نده.
-نه فسقلی. این دیگه دست من نیست. اگر تحویلت ندم تمام جنگل رو آتیش می زنه و اولیش هم خودمم.
تکبال تسلیم ترسی از جنس وحشت آخر زندگی شونه های مشکی رو چسبیده بود و زنده موندنش رو ازش تقاضا می کرد.
-مشکی! تو رو به خدا. فرارم بده. اون می کشدم.
-آره به نظرم احتمالش هست که نفلهت کنه. ولی من نمی تونم فرارت بدم فسقلی. من اومدم که ببرمت. فقط باید تحویلت بدم. چه بخوایی و چه نخوایی.
-مشکی!نجاتم بده.
-من نمی تونم فسقلی. واقعا نمی تونم. من هیچ وقت روی حرف کرکس حرف نذاشتم. یعنی زورم نرسید. نه به کرکس، نه به خودم. بیشتر از این دیر نشه بهتره. منو بگیر باید بریم.
-مشکی! تو رو به خدا.
-از دست من کاری بر نمیاد فسقلی. آروم بگیر نمی خوایی که ببینه من به زور می برمت؟ اینطوری دیگه معجزه هم نمی تونه نجاتت بده. عاقل باش بلکه مجازاتت رو سبک تر بگیره.
-مشکی! به خاطر خدا. تو رو به خدا.
-این ازم بر نمیاد فسقلی. اگر امشب رو سلامت گذروندی یادت باشه دفعه دیگه اینهمه شدید عصبانیش نکنی. -مشکی! نه! به خاطر خدا!.
-آروم باش فسقلی. باید بریم پایین. من واقعا نمی خوام زور بهت بگم. الان هم فقط باید فرود بیاییم. فسقلی بگیر رفتیم.
فرود.
-رسیدیم فسقلی. این افتضاح ترین فرودی بود که توی تمام عمرم داشتم. اگر نگرفته بودمت پرت می شدی پایین. نزدیک بود جفتمون رو بفرستی جهنم با اون… سلام کرکس.
-سلام و زهر مار! تا حالا کدوم جهنمی بودی خفاش لجن هان؟
خشم کرکس از صداش فوران می کرد و انگار تمام سکویا رو می لرزوند. شاید هم این ترس تکبال بود که باعث می شد شاخه بزرگی که مشکی روش فرود اومده بود از لرزش جسم تکبال و مشکی به لرزه دربیاد.
-معذرت می خوام کرکس. افرا خیلی دور بود. من از این سریع تر نتونستم پرواز کنم. آخه…
-بسه دیگه! خفه شو!
مشکی بلافاصله خفه شد. انگار هوای شب هم از ترس راکد شده بود. تکبال روی شاخه ولو شده بود و بی صدا می لرزید. جرات نداشت چشم هاش رو باز کنه و ببینه صحنه اعدامش چجوریه. صدای خشن و کاملا خالی از شفقت کرکس از جا پروندش و تکبال تا جایی که ممکن بود بی اراده توی خودش جمع شد. حتی توی تاریکی وحشتناک اون شب و از فاصله دور هم می شد به وضوح لرزش شدیدش رو دید.
-و تو. کفترک پدر سوخته نکبت! خیال کردی می تونی با من قایمباشک بازی کنی هان؟
تکبال داشت از ترس سکته می کرد. نه تونست جوابی بده نه تونست حرکتی کنه. فقط لرزشش شدید تر شد. سکوت سنگین حاکم رو نعره کرکس شکست.
-بلند شو ببینم نیم وجبی خوش خیال!
ولی تکبال واقعا نمی تونست بلند شه. ناتوانیش چنان واضح بود که کرکس هم با وجود خشم دیوانه وارش این رو فهمید. تکبال دراز به دراز روی شاخه ولو شده بود و قدرت بلند شدن نداشت. کرکس خودش زیر بالش رو گرفت و سر پا بلندش کرد.
-ببینمت!می خوام بفهمم چه خیال مزخرفی کردی که این حماقت رو راه انداختی. غیبت زد و خیال کردی دستم بهت نمی رسه هان؟ به خیالت چرخوندیم و رفتی هان؟ تو نیم وجبی نصفه زنده عوضی، خیال کردی از پس چرخوندن من بر میایی هان؟ هان؟ هان؟
صدای کرکس هر لحظه بالا تر می رفت و آخرش به عربده تبدیل شده بود که تکبال به زحمت جون کندن تونست بگه:
-کرکس! به خدا من،
نعره خشم کرکس نفس تکبال و باقی تماشاگر های صحنه رو برید.
-به خدا تو چی؟ به خدا تو غلط کردی. به خدا تو بی جا کردی. به خدا که من امشب ریز ریزت می کنم. به خدا که من الان1هفته هست که دونه دونه خاک جنگل رو واسه پیدا کردن تو انتر ایکبیری بی خاصیت به درد نخور لعنتی شخم زدم و به خدا که از تو گذشت ولی امشب کاریت می کنم که عبرت بشی واسه هر کسی که دید و شنید و تا نسل های بعدی شون هم از داستانت عبرت بگیرن.
تکبال در تمام عمرش چنین درد وحشتناکی رو تجربه نکرده بود. فشاری که وسط اون پنجه های آهنی به تمام جسمش وارد می شد دردی فراتر از دردناک ترین تصور هاش رو توی تمام رگ هاش پخش می کرد و هر لحظه بیشتر می شد. حس کرد چیزی نمونده صدای خورد شدن استخون هاش رو دونه به دونه بشنوه. درد فرا تر از حد تحملش بود. از شدت فشار و درد نفس کشیدن داشت واسش غیر ممکن می شد. چطور ممکن بود همچین دردی هم وجود داشته باشه؟!
-آخ کرکس غلط کردم! به خدا غلط کردم!
عربده کرکس که از شدت حرص به رنگ جنون در اومده بود دل شب تاریک رو شکافت.
-غلط که کردی. فقط خودت نفهمیدی. می خوام مطمئن بشم که پیش از مردنت قشنگ فهمیده باشی که غلط کردی. فهمیدی؟
تکبال احساس می کرد مغزش از شدت درد و وحشت از کار می افته.
-فهمیدم. به خدا فهمیدم. آخ غلط کردم! کرکس غلط کردم! غلط کردم به خدا، به خدا به خدا غلط کردم! …
-به نظرم فهمیده باشی. خوب بسه. حالا میری به جهنم تا بعد از تو دیگه کسی اینطوری غلط نکنه.
تکبال1لحظه از لای پلک های بستهش برق پنجه ای رو دید که بی تردید برای دریدنش به سرعت رفت هوا و1لحظه بعد،
-کرکس!نه! این کار رو نکن.
-برو کنار خورشید.
-کرکس!نه! بهت میگم نکن.
-بهت گفتم بکش عقب عوضی!
-کرکس!کرکس مجبورم نکن.
-گم شو کنار ماده آشغال وگرنه… ها؟! آه لعنت!
تکبال بی اختیار چشم باز کرده و جنگ وحشتناکی که در چند قدمیش در گرفته بود رو با ترسی کابوس وار تماشا می کرد. خورشید ظریف و سبک بود ولی هیکلش به زور نصف جثه کرکس می شد. با این حال حتی تکبال هم با وجود حال وحشتناکش می تونست ببینه و بفهمه که خورشید به این سادگی از کرکس نمی بازه و اگر هم بازنده باشه برای کرکس حریف سختیه. اما کرکس هم بزرگ بود و هم بی نهایت عصبانی. در1لحظه مطمئن شد که کرکس خورشید رو با1حرکت از وسط2نصف می کنه و واقعا همچین اتفاقی می افتاد اگر…فقط1لحظه بود و شاید هم کمتر. به کوتاهی و سرعتی که می شد فرض کرد خیال بوده یا خطای دید. برق سرخ رنگ عجیبی که از چشم های خورشید بیرون جهید، صاف رفت و مثل1تیر نامرئی انگار خورد وسط چشم های کرکس. کرکس یکه سختی خورد و به وضوح زورش گرفته شد. انگار درد داشت. خواست خودش رو از پنجه های خورشید که شونه هاش رو چنگ زده بودن خلاص کنه ولی موفق نشد. خورشید با توانی که چند لحظه قبل اصلا ازش انتظار نمی رفت محکم شونه های کرکس رو چسبید، سفت به شاخه کلفت پشت سرش تکیه زده نگهش داشت و توی چشم هاش نگاه کرد. کرکس خواست بزندش ولی خورشید چنان سفت شونه هاش رو گرفته بود که کرکس انگار خشک شد. لحظه ای همینطور گذشت. کرکس خواست نگاه از چشم های خورشید بگیره ولی خورشید با صدایی که صدای خودش نبود زمزمه کرد:
-نه. تو همچین کاری نمی کنی. به من نگاه کن! نگاه کن!
کرکس لحظه ای بعد وا رفت و به شاخه تکیه زد. خورشید شونه هاش رو رها نکرد ولی دیگه فشارش نمی داد. کرکس فقط تماشا می کرد. درخشش چشم های خورشید عجیب بود. کرکس پلک نمی زد. خورشید دوباره زمزمه کرد:
-تو از من بزرگ تری ولی باور کن که من از تو قوی ترم اگر بخوام. و الان می خوام. پس خشم و هوارت رو در برابر من غلاف کن و بیخود هم اینهمه تقلا نکن. می خوام اینقدر از التهاب این چند روزه خسته باشی که از شدت خستگی نفست در نیاد. فهمیدی؟
کرکس بدون پلک زدن به چشم های خورشید خیره بود و تکبال تعجب می کرد که چطور این درخشش عجیب چشمش رو نمی زنه. صدای خورشید کمی بالاتر رفت و کمی محکم تر شد.
-گفتم فهمیدی؟
کرکس با صدایی بی حالت جواب داد:
-مثل اینکه بله.
خورشید با همون صدای محکم ولی آروم تر سکوت سنگین رو شکست.
-بسیار خوب.
و بعد آروم شونه های کرکس رو رها کرد و به طرف خفاش هایی که دور تر ایستاده بودن برگشت.
-شما ها واقعا که مضحکید! بیایید بگیریدش مگه نمی بینید از فشار و از حرص داره می افته؟
مشکی اول و بقیه هم پشت سرش هجوم آوردن. کرکس چنان خسته به نظر می رسید که انگار واسه نفس کشیدن هم کمک لازم داشت. خفاش ها مثل برق برای کمک اقدام کردن. تکبال مات به این صحنه خیره مونده بود. دستی به شونهش خورد و بالی بزرگ و مطمئن دورش حلقه شد و صدایی آشنا که تکبال تازه می فهمید چقدر دلتنگش بوده.
-چیزی شدی تکی؟
-خورشید!
-چندتا زخم بی خطره. درد داری می دونم. ناکس کثافت داشت لهت می کرد! دردت درست میشه. طوری نیست.
-خورشید!
-اون تن لش رو بقیه درستش می کنن. بذار به یکیشون اطلاع بدم بعد از اینجا ببرمت. اگر بی اطلاع غیب بشیم این دفعه دیگه نوبت جفتمونه که زنده قورتمون بده.
-خورشید!
-اه چی میگی؟
-خورشید!
-باز میگه خورشید. خوب چی میگی؟ اصلا می خوایی چیزی بگی یا نه؟
تکبال مطلب رو گرفت. جوابی که خورشید برای این پرسشش می خواست بشنوه قطعا منفی بود. در این مدت اون و خورشید عجیب هم رو شناخته بودن. تکبال حتی در اون لحظه یادش بود. پس زمزمه کرد:
-نه.
خورشید با رضایت گفت:
-خوب پس ساکت باش بذار بریم1جای آروم ببینم چه بلایی سرت آورده.
کسی خورشید رو صدا زد. تکبال از پشت پرده مه دید که کرکس با وجود تلاش خفاش ها کم مونده از اون بالا پرت بشه پایین. خورشید با نارضایتی چشمی تنگ کرد.
-اه!نگاهش کن! با1کوه شنِ بیابون هیچ فرقی نداره. واقعا که! همینجا بمون تکی من الان برمی گردم.
بلافاصله بعد از رفتن خورشید صدایی تکبال رو به خودش آورد.
-فسقلی! حالت خوبه؟ می تونی نفس بکشی؟ آخه شبیه کسی شدی که نفسش بالا نمیاد.
تکبال واقعا نمی تونست از شدت دردی که توی استخون هاش پیچیده بود نفس بکشه. سرش گیج می رفت و حالش به شدت بد بود. تصویر تیزبین در برابرش پیدا و ناپیدا می شد.
-فسقلی!تو چی دیدی؟ خورشید چجوری اون کار رو کرد؟ چی بهش گفت که آروم شد؟
تکبال چنان حیرت کرد که1لحظه درد از یادش رفت.
-مگه شما ها ندیدین و نشنیدین؟
-ما فقط دیدیم که اون ها درگیر شدن و خورشید شونه هاش رو چسبید. بعدش به هم خیره شدن.
تکبال در حالی که از شدت تعجب داشت دیوونه می شد گفت:
-صدا چطور؟ چجوری نشنیدین چی گفت؟ همه چیز خیلی واضح و شما ها خیلی نزدیک بودید.
-آره بودیم ولی چیزی که ما شنیدیم شبیه فشفش بود. ما هیچی نفهمیدیم و گفتیم شاید به خاطر فاصله باشه ولی راست میگی ما خیلی نزدیک بودیم. پس یعنی خورشید واسه کرکس فقط فشفش کرده؟
تکبال حس کرد درد و نفس تنگی و حیرت با هم اومدن که خلاصش کنن. سرش به شدت گیج می رفت و در آخرین لحظه های هشیاری دید که خورشید بالای سر کرکس چرخی زد و با دیدن تکبال که در حال سقوط بود به طرفش شیرجه زد.
تکبال پیش از اون که از حال بره با خودش فکر کرد هیچ تردیدی نداره که خودش کلمه به کلمه حرف های خورشید رو شنید و حتی تردیدی هم نداره که اون برق سرخ عجیب رو دید. و آخرین پرسش در آخرین ذرات آگاهیش این بود که چرا خودش دید، شنید و فهمید ولی بقیه ندیدن، نشنیدن و نفهمیدن.
نتیجه گیری گنگ در شروع مرز ناهشیاری.
-تفاوت. 1چیزی متفاوته. 1چیزی این وسط هست. 1چیزی این وسط متفاوته. 1چیزی هست. 1چیزی…
خواب.
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 17:02
سلام
از لطف این داستان ممنونم و پیگیری می کنم …
ولی دلم برای سروده های زیباتون تنگ شده

برای شما سلامت و سعادت آرزومندم

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
دلتنگ حضور شما بودم. امیدوارم همچنان آزاد باشید و در هوای خدا بپرید و بس. خودم هم دلم تنگ شده برای نوشتن، برای بودن، برای حال، برای حالی فارغ از تکبال و سرنوشتش.
ای کاش می شد برگشت و نوشت. از اول نوشت. از اول اول!
ممنونم از حضور عزیز شما.
پاینده باشید!.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:15
چرا خواب؟ باید ببینم بعدش چی میشه؟
خوبه که تا چند قسمت بعدیش هنوز هست وگرنه از کنجکاوی سکته می کردم.
تفاوت چی می تونه باشه؟ باید سریع بخونم.
اینترنت و مهم تر از اون وبویسام کمک کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
خواب نبود بی هوشی بود. بیچاره رو کرکس از بس فشارش داد پدرش در اومد و از حال رفت. تفاوتش توی قسمت29مشخص نمیشه برید جلو تر هست. همه دردسر ها هم زیر سر این تفاوت هاست. باور کنید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال27

-این وضع رو دیگه نمی تونم تحمل کنم. باید تموم بشه.
-این طوری که به جایی نمی رسی. دیدی که من باهاش حرف زدم و فایده نداشت. تو هم حرف زدی و فایده نداشت.
-نه نداشت. با این بچه نفهم حرف زدن فایده نداره. باید با اون جونور حرف بزنم. همین فردا میرم اون مردار خوار کثافت رو هر جا که باشه گیرش میارم و تکلیف خودم و بچه هام رو باهاش مشخص می کنم. باید با اون عوضی حرف بزنم نه با این جوجه کله خراب.
-چی میگی مادر! تو می خوایی بری با کرکس طرف بشی؟ می دونی چی میشه؟ تو فقط1کبوتری. اون هیچی ازت باقی نمی ذاره.
-من این حرف ها رو نمی فهمم. ببینم چه غلطی می خواد کنه. من توی حلقش گیر می کنم و میره به درک.
-مادر من اینکه راهش نیست.
-من فقط این راه رو بلدم پسر جان. اون جونور پلید باید دست از سر بچه من برداره. یا بر می داره یا من جفت چشم هاش رو کور می کنم که دیگه بچه من رو نبینه.
-چرا نمی خوایی عاقلانه فکر کنی مادر؟ تو که از پسش بر نمیایی.
-خوب میگی چی؟ تماشا کنم؟ منتظر بشم کی میلش به تیکه پاره کردن جوجه نفهمم می کشه؟ من فردا میرم ببینم چی می تونه بهم بگه.
-ولی لونه کرکس جایی نیست که ما به این سادگی بتونیم بهش برسیم. مادر تو رو به خدا این خطرناکه.
-لونهش رو هم پیدا می کنم. خطرناک باشه. تو چرا نمی فهمی؟ جوجه من توی خطره. من کوتاه بیا نیستم. همین که گفتم. الان تاریکه وگرنه همین حالا می رفتم. تا فردا این طرف ها نمیاد. من فردا میرم کار رو1سره کنم. از همون اول باید با خود مرده خورش طرف می شدم. انگل کثافت!.
تکبال این ها رو شنید و اجازه داد مادر و برادرش خیال کنن که نشنیده. نیمه های شب، وقتی اون2تا در خواب بودن، تکبال بیدار بود و فکر می کرد. تصور رویارویی مادرش با کرکس هم توی ذهنش جا نمی شد. این جنگ هم دیگه حسابی خستهش کرده بود. باید1کاری می کرد. این ماجرا باید تموم می شد.
آهسته بلند شد و از لونه زد بیرون. آسمون چنان گرفته بود که انگار تیکه های شب ازش می ریخت پایین. تکبال از سرما تا مغز استخون لرزید. اونجا ایستاد و فکر کرد. باید کاری می کرد. مادرش نباید همچین خطری کنه. کرکس هیچ تضمینی برای امنیت پرنده های در حال پرواز بیرون از لونه نداده حتی اگر خونواده تکبال باشن به خصوص اینکه1مادر عصبانی واسه دعوا و به گفته خودش به نیت کور کردن جفت چشم هاش به طرفش پرواز کنه.
-چه اوضاع مزخرفی!
تکبال از درگیری و جنگ و بحث و نصیحت و همه چیز خسته بود. تقریبا دیگه نمی شد که تنها از لونه بیاد بیرون. نه روز و نه شب. دیگه تحملش رو نداشت. و بعد از اینهمه درگیری و رفتن ها و اومدن های یواشکی و لو رفتن و حرص و جنجال و دلواپسی و همه چی، نوبت این ماجرای آخری بود. اینکه مادرش بزنه به سیم آخر و بخواد خودش رو به1دردسر واقعی بندازه. تکبال به معنای واقعی از تمام این ها خسته بود.
-من دیگه نمی تونم اینجا بمونم.
دوباره نگاهی به آسمون کرد، شونه ای بالا انداخت و راه افتاد. آروم و بی صدا و گرفته، بی اون که بدونه کجا میره پیش می رفت.
زمستون داشت حسابی جولان می داد. هوا واقعا بد بود. دیر وقت، در حدود نیمه شب، توفان وحشتناکی شروع شد و شدید شد و شدید تر شد و انگار داشت تمام دنیا رو مثل1تیکه برگ خشک مچاله می کرد. باد، رعد و برق، رگبار، و لحزه ای بعد تگرگ وحشتناکی که انگار فقط به تیر نابودی جنگل و جهان نازل شده بود. تکبال به هر زحمتی بود سعی کرد پیش بره. تا پیش از شروع رگبار پیش رفت ولی دیگه نتونست. زیاد طول نکشید که بفهمه عاقلانه عمل نکرده. خواست برگرده به لونه ولی در کمال وحشت دید که درخت پشت سرش بر اثر توفان شکست و افتاد و تکبال که پر پرواز نداشت باید می رفت پایین و از درخت بعدی می رفت بالا و راه برگشت رو در پیش می گرفت ولی اون پایین چنان گلآلود بود که بی تردید تکبال و هر موجودی به جثه تکبال زنده در باطلاق دفن می شد. راه برگشت بسته بود. تکبال باید پیش می رفت و فقط پیش می رفت. تگرگ که شروع شد دیگه امکان حرکت وجود نداشت. جز تلاش برای حفظ جون هیچ کاری نمی شد کرد. تکبال به1شاخه خشک و سست چنگ زده و تمام زورش رو به کار گرفته بود تا بتونه همونجا بمونه. توفان دست بردار نبود. شاخه کلفت مثل1پر سبک و کوچیک توی دست های باد تاب می خورد، بالا و پایین می رفت و انگار از روی عمد می خواست تا هرچی بهش چسبیده بود رو پایین بندازه. نیمه های شب تکبال حس کرد دیگه صبح رو نمی بینه. سرما، توفان، تگرگ. و عاقبت…شاخه با صدای وحشتناکی شکست و تکبال همراه شاخه سوار باد با سرعت به طرف درخت بلند رو به رو رفت. تکبال احساس کرد دیگه آخر عمرشه. شاخه چند بار به ضرب به درخت خورد و راه زمین رو در پیش گرفت. آسمون برقی زد و رعد پشت سرش اومد. تگرگ بی رحم و بی امان می بارید و می بارید. تکبال زمین رو در چند قدمیش دید. نه مادرش بود، نه بالاپر و نه کرکس. تردیدی نبود که با اون سرعت با سر داخل گل های زمین فرو می رفت و مرگی فجیع منتظرش بود. باید می پرید. بدون پر پرواز این ممکن نبود. باد به شدت وزید و شاخه رو در نزدیکی زمین دوباره به درخت کوبید. پنجه های بی حس تکبال از شاخه رها شد. باد با تمام قدرت می وزید. تکبال که بدون شاخه سبک تر شده بود به دست باد به اطراف پرتاب شد، بالا و پایین رفت و بی هدف سوار باد درون شب و تگرگ گم شد.
چشم که باز کرد از نشانه های کمی که می شد تشخیص بده فهمید که هنوز گرفتاره. گرفتار شب و گرفتار توفان. جنگل هنوز زیر بارش سنگین تگرگ می لرزید. توفان هنوز ادامه داشت و تکبال بعد از مدتی فهمید که هنوز زنده هست. به اطرافش نگاه کرد. روی1درخت افرای بلند کنار1لونه بزرگ و نیمه ویران سقوط کرده بود. بلند شد و قبل از اینکه دوباره باد ببردش به شاخه چنگ زد و خودش رو داخل لونه نیمه ویران کشید. از شدت تعجب فریاد زد. اونجا تنها نبود. موجوداتی خسته، زخمی و ترس خورده زیر سایبون ویرانه ها کز کرده بودن. تکبال دید که همهشون کوچیک بودن. خیلی کوچیک.
-شما ها چی هستید؟
پیش از اینکه جوابی بشنوه برقی چنان قوی که1لحظه تمام جنگل مثل روز روشن شد و تقریبا بلافاصله رعدی چنان وحشتناک که انگار آسمون رو منفجر کردن هر سوال و جوابی رو از یاد ها برد. ولی تکبال در نور برق جواب پرسشش رو گرفت. اون جوجه ها پرستو بودن. پرستو های کوچیکی که هنوز تا پروازی شدن زمان داشتن. تکبال در حالی که داشت به سلامت عقلش تردید می کرد و مطمئن می شد ترس و فشار زیاد دیوونهش کرده به زحمت به گوشه ای که جوجه ها جمع بودن نزدیک شد. توی نور کور کننده برق های پشت سر هم تونست ببینه. چندتا جوجه پرستو از نژاد های مختلف و1…
-این دیگه چیه؟!
موجود کوچیکی که مثل بقیه ریز و ظریف بود ولی هرچی که بود پرستو نبود. تکبال به راحتی در نور برق ها تونست این تفاوت رو تشخیص بده. ولی چه اهمیتی داشت؟
-شما ها اینجا چیکار می کنید؟
-ما نمی دونیم. شانسی رسیدیم اینجا.
-ولی شما ها پرستویید! پرستو ها پرنده های بهارن. شما ها الان باید توی منطقه گرمسیر باشید!چجوری سر از اینجا در آوردید؟
-ما نمی دونیم. از وقتی یادمونه گرمایی نبوده. پاییز بود و زمستون. حالا هم که اینجا گیر کردیم.
-ولی پس پرواز! کوچ! شما ها باید می رفتید!
غرش رعد به این بحث خاتمه داد. توفان داشت فشار می آورد. برای1لحظه گذرا توی نور برق دید که شاخه زیر پا هاشون در حال شکستنه. باد زوزه وحشتناکی سر داد و انگار اون ها رو هدف گرفت. 1دفعه به شدت تمام شروع کرد به وزیدن و شاخه مثل1تیکه چوب ریز و سست شروع کرد به تاب خوردن. لحظه ای بعد افرا تمام قد مثل بازیچه ناقابلی توی دست باد خم و راست می شد. جوجه ها هر کدوم پرت شدن1طرف. صدای جیر جیر های متحیر و وحشت زده توی غرش های پشت سر هم رعد و رگبار گم شده بود. تکبال با وحشت در جا میخکوب شده و تماشا می کرد که درخت افرا کاملا خم می شد و دوباره راست می شد و دفعه بعد دوباره چنان خم می شد که تا نزدیک زمین می رفت. جوجه ها با پنجه های کوچیکشون به شاخک های افرا چسبیده بودن. هر آن احتمال می رفت افرا از کمر بشکنه و تکبال و لونه و جوجه ها همراه درخت سقوط کنن و وسط گل و لای روی زمین دفن بشن. تکبال به کنج ویرانه خزید. بال های بی پروازش هرچند بی پرواز بودن ولی می شد که پناه گاه باشن. تکبال پر های خیس و پریشونش رو تکون داد، بازشون کرد، بال هاش رو بالا برد و تمام توفان زده های ناشناس و کوچولو رو زیر پر و بالش گرفت. توفان بیداد می کرد. زیر پر و بال های تکبال امن بود. خود تکبال هم حس می کرد با جمع شدن چند نفر با هم زور توفان کمتر بهشون می رسید.
در درخشش1برق شدید که رعد های پشت سر هم و وحشتناک رو به دنبال داشت تکبال تونست ببینه که افرا چقدر خم میشه و چقدر به باطلاق روی زمین نزدیک میشن. پر هاش رو جمع کرد تا جوجه ها چیزی نبینن ولی از ترس داشت قلبش می ایستاد. حرکتی محسوس زیر پر هاش حس کرد. گوشه بالش رو بالا برد تا بفهمه چه خبره و در نور1برق دیگه تونست اون جوجه ناشناس متفاوت رو برای1لحظه کوتاه درست ببینه.
فاخته!.
فرصت تعجب نبود. نمی شد به این فکر کنه که جوجه پرنده های بهار این فصل و اینجا چیکار می کنن. جوجه ها واسه اینکه هر کدوم بیشتر لای پر و بال تکبال فرو برن و امن تر باشن به هم فشار می آوردن. حرکتی که تکبال زیر بال و پر هاش حس می کرد مال همین بود. این وسط فاخته خودش رو جمع کرد، از بین دعوای بقیه گذشت و تا حد امکان لای پر های تکبال فرو رفت و از اونجا پیش رفت تا به سینهش رسید. همونجا سر و پرش رو به قلب پر تپش تکبال چسبوند و چشم هاش رو بست. جوجه ای که جفت بال هاش رو کج نگه داشته بود و انگار درد داشت، با اعتراض جیک جیک کرد و دم بلند جوجه فاخته رو کشید تا از پناه گاهش بکشدش بیرون و خودش بره اونجا. جوجه فاخته بیشتر به سینه تکبال چسبید و با اعتراض و آروم جیز جیز کرد. تکبال نفهمید چرا1دفعه احساس کرد سینهش، شونه هاش، پر و بالش، قلبش شروع کرد به گرم شدن. جوجه پرستوی ناراضی هنوز داشت دم جوجه فاخته رو می کشید و جوجه فاخته با توانی که از هیکل کوچیک و نوک و پنجه های ریز و ظریفش بعید بود به جایگاهش چسبیده بود و با صدای بسیار ظریف ولی معترض جیز جیز می کرد. تکبال خودش رو جا به جا کرد تا نوک جوجه پرستو از دم جوجه فاخته جدا بشه. جوجه پرستو با اعتراض بیشتری جیک جیک سر داد. جوجه فاخته توی جایگاهش که حالا محکم تر شده بود خوب جاگیر شد و اینبار با سرخوشی جیز جیز کرد. تکبال باقی رو هم زیر پر و بالش جا به جا کرد. توفان شاخه رو، لونه رو و تمام اون ها رو تکون می داد. تکبال جوجه فاخته رو روی قلبش حس کرد که با رضایت از پیروزیش خودش رو جمع کرد، آروم گرفت و به خواب رفت. بقیه هم خواه ناخواه آروم تر شدن. توفان ولی هنوز می زد و می غرید. تکبال دیگه خیالش به توفان نبود. به نفس هایی که زیر پر هاش آروم و منظم می شد گوش داد، بالا و پایین رفتن اون جسم کوچیک روی سینهش رو حس کرد و وقتی از امنیت نسبی همگی مطمئن شد، با احساس گرمایی مرکب از آرامش و لذتی عجیب و ناشناس، خودش رو با تمام خستگی ها و ترس ها و درد های جسم توفان زده و زخمیش به دست تیرگی سپرد و از حال رفت.
صبح بلاخره رسید. صبحی خیلی سرد و خیلی تاریک. توفان دیگه نبود. رفته بود تا شبی دیگه قوی تر و ویرانگر تر برگرده. تکبال حالا دیگه می تونست جوجه های زیر بال هاش رو ببینه. چندتا جوجه پرستو و1جوجه فاخته. ولی چطور همچین چیزی میشه؟! این ها این فصل سال نباید اینجا باشن!
این از ذهن خسته تکبال گذشت.
-ببینم ریزه ها! شما ها اینجا چیکار می کنید؟
جوجه ها فقط بهش چسبیدن و سر و صدای ظریفشون رو راه انداختن. تکبال بهشون خیره شد. همه کم و بیش زخمی بودن. اینطوری نمی شد. از لونه زد بیرون. فاخته زیر بال هاش چسبید و همراهش اومد ولی بلافاصله از شدت سرما با نارضایتی جیز جیز کرد.
-اینجا نمون. اینجا سرده. برگرد برو داخل. الان میام. ولی فاخته نرفت و بلند تر جیز جیز کرد.
-یخ می زنی ها! میگم برو داخل.
ولی جوجه نرفت و با اعتراض شروع کرد به نوک زدن و کشیدن پر های زیر بال تکبال.
-نکن دردم میاد. تو برو ببینم میشه بفهمم این چه ماجراییه یا نه.
-ولی جوجه ول کن نبود. به شدت سردش بود و نمی خواست بیرون بمونه و حاضر هم نبود تنهایی بره داخل. تکبال به ناچار دوباره رفت داخل لونه و جوجه فاخته بی تاب از سرما رو بغل کرد. با بالا اومدن روز اوضاع بهتر شد. جوجه ها از شدت خستگی دیشب به خواب رفتن. تکبال آروم از لونه زد بیرون.
-آهای!کسی اینجا نیست؟ یکی بیاد به من بگه اینجا کجاست من گیر کردم؟
لحظه ای گذشت. صدای2تا بال آروم و متین.
-سلام کبوتر.
-سلام. شما کی هستید؟
-من هدهدم. تو چجوری اومدی اینجا؟
-نمی دونم. توفان بهم زد و پرتم کرد اینجا. میشه بهم بگید داستان اینجا چیه؟
-اینجا داستانش سخت نیست کبوتر. این ها که توی این لونه می بینی پرنده های بی پروازن. یعنی زخمی شدن. توفان هر کدومشون رو1طوری زخمی کرده. این ها از پرواز و مهاجرت جا موندن و مثل تو به دست توفان اینجا رسیدن. باید پرواز می کردن و همراه رسیدن پاییز می رفتن ولی نتونستن. زخمی شدن، خسته شدن، جا موندن. و حالا باید منتظر رسیدن بهار بمونن ولی لازمه توی زمستون یاد بگیرن که بپرن. اگر موفق نشن زمستون بعد رو معلوم نیست که بتونن تاب بیارن.
تکبال مات و متحیر به هدهد خیره شده بود و گوش می داد.
-حالا من باید چیکار کنم؟
-تو؟ هیچی. زندگی کن. همین.
تکبال به فکر فرو رفت. نفهمید هدهد کی پرواز کرد و رفت. صدای جیز جیز معترض فاخته از جا پروندش. تکبال به سرعت وارد لونه شد. جوجه فاخته بیدار بود و داشت سر و صدا می کرد. اگر ادامه می داد بقیه هم بیدار می شدن. تکبال رفت و جوجه رو دوباره زیر بال هاش گرفت.
-هیس!آروم باش. لطفا آروم باش الان همه رو بیدار می کنی. ساکت. ساکت باش. بخواب و بذار بقیه هم بخوابن. بخواب.
جوجه آروم شد و تکبال که هنوز خسته از دیشب و متحیر از حالا گیج می خورد نشست و به دوردست ها خیره شد. جوجه فاخته دوباره لای پر های تکبال خودش رو جمع کرد و روی سینهش خوابید. تکبال حس عجیبی داشت. احساس کرد گرمایی کاملا مشخص از محل چسبیدن جوجه فاخته به سینهش توی تمام جونش پخش میشه. جوجه نفسهای آروم می زد و خواب بود. تکبال در آخرین لحظات هشیاری به این فکر می کرد که تا اینجای عمرش شاید هرگز گرمایی به این عجیبی توی سینهش، توی تمام جسمش، توی تمام جونش نپیچیده بود. طولی نکشید که خستگی و ضعف دیشب بهش غلبه کردن و تکبال تحت تاثیر خستگی و در حصار آرامشی غریب به خوابی عمیق فرو رفت.
سکوت بود و سکوت. ولی نه! سکوت انگار آروم، خیلی آروم داشت ترک می خورد. از خیلی دور ها صدا هایی خیلی محو شنیده می شد. اول چنان دور و چنان محو که انگار خیال بود و آهسته آهسته انگار نزدیک تر و واضح تر می شد و بیشتر و بیشتر رنگ واقعیت می گرفت. پچ پچ های ظریف. جیک جیک های در هم و فرو خورده. سنگینی، سرما.
بیداری.
-بلاخره پا شدی؟
تکبال لحظه ای بی توان و بی هدف نگاه خالی از درکش رو به طرف صدا دوخت.
-سلام. تو… تو چی هستی؟
-مگه نمی بینی؟ من فاخته ام. به نظرم هنوز جوجه باشم. اون شب که توفان شد تو اومدی اینجا. بعدش هم فردا شد. بعدش هم تو خوابیدی. الان هم بیدار شدی.
تکبال وحشت زده به جوجه نگاه کرد.
-مگه چقدر گذشته؟
جوجه فاخته برعکس تکبال و حیرتش با خونسردی کامل جوابش رو داد.
-به نظرم2روز باشه. حالا یواش وگرنه اون ها می فهمن بیدار شدی و همه می ریزن اینجا.
-اون ها کی هستن؟
-پرستو فسقلی ها دیگه. خیال می کنن تو هنوز خوابی. چی شد که اون شب اومدی اینجا؟
-من گرفتار توفان شدم. شما ها چی؟
جوجه فاخته نیمه آهی کشید که در نگاه خونسردش منعکس نشد.
-بقیه رو نمی دونم ولی من مثل اینکه1جایی بد شانسی آوردم. همه چیز خوب بود. من داشتم تمرین پرواز می کردم. هوا بد نبود. آفتاب هم می تابید. من1کمی دور شدم و دیگه نشد که برگردم خونه. هوا1دفعه بد شد. بارون گرفت. توفان شد. از اون بالا پرت شدم پایین. به نظرم1ضربی چیزی دیدم. دیگه نتونستم بپرم. اینقدر سبک بودم که باد بلندم کرد آورد پرتم کرد اینجا. وقتی من رسیدم این ها اینجا بودن. مثل اینکه باید قبل از پاییز می رفتن ولی بعضی هاشون رو توفان زخمی کرد و بعضی هاشون گم شدن و خلاصه جا موندن. ما همه جا موندیم و بعدش هم که زمستون رسید و حالا هم می بینی که اینجاییم. تو چی؟ راستی تو کی هستی؟
-من کبوترم.
-کبوتر اسمت چیه؟
تکبال فکری کرد و بعد از مکثی نه چندان طولانی سکوت رو شکست.
-اسمم؟ فسقلی. تکی. تکبال.
جوجه فاخته نخندید ولی توی صداش چیزی شبیه خنده بود.
-تو چقدر اسم داری! چی صدات کنیم؟
تکبال در عوض خندید.
-هرچی دلتون خواست.
-عه بیدار شد! بچه ها بیایید پا شد!. آهای فاخته مارمولک چرا صدامون نزدی؟
تکبال به اطراف خیره شد و فاخته فقط خندید. در1لحظه اطراف تکبال پر شد از پر های رنگی رنگی که پشت سر هم می لولیدن و روی هم و توی هم قاطی می شدن و جدا می شدن و انگار رنگ بازی راه انداخته بودن. همراه این صحنه بسیار زیبا موسیقی شلوغ و ظریفی از جیک جیک و جیر جیر تمام هشیاری تکبال رو پر کرد.
-وای سلام بیدار شدی؟
-مونده بودیم اگر پا نشی چیکار کنیم.
-راست میگه باید می رفتیم دکتر می آوردیم ولی چجوری می رفتیم؟ آخه ما که نمی تونیم بپریم اون هم توی این هوا.
-حالا که بیداره دیگه.
-بابا مردیم از ترس تو اگه حرف زدن بلدی1چیزی بگو بدونیم سالمی.
-مگه شما ها می ذارید1چیزی بگه؟
-فاخته!چته؟ معلوم نیست از کی این بیداره و تو هم احتمالا هرچی دلت خواست حرف زدی حالا که به ما رسید2دقیقه حرف زدن واسه همهمون با هم زیادیه؟
-من کی گفتم زیادیه؟ این تازه بیدار شد من فرصت نکردم درست ببینمش چه برسه به اینکه…
-آره جون خودت تو رو من می شناسم و بس. ناسلامتی از وقتی اومدی هر2مون روی1شاخک چسبیدیم.
-تکبال!تو رو خدا1چیزی بهشون بگو.
-آهان نگفتم؟ اسمش رو هم بلده.
-آی تکبال! آی تکی! اون یکی اسمت چی بود؟ آی پدرم رو در آوردن1چیزی بگو بهشون!
-عجب رویی داری ما که کاریت نکردیم تو اصلا…
-صبر کن ببینم! تو چی صداش کردی؟ چه زود باهاش خودی هم شد! بچه ها دیر رسیدیم حسابی.
-وای! آی!تکی1کاری کن دیگه!
تکبال تماشا می کرد و گوش می کرد و می خندید. صدای جیک جیک و جیز جیز تمام لونه رو پر کرد.
-بسه دیگه اجازه بدید ببینم کجا هستیم.
-چه عجب حرف زد!
-بابا1دقیقه ساکت بشید ببینیم چی میگه و چی میگیم.
-بچه ها یکی این فاخته رو فرو کنه توی علف های این زیر حرف نزنه من الان بهش حساس شدم.
-برو بابا من رفتم. کار دارم باید برم پر هام رو از این گرد و خاک اعصاب خورد کن پاک کنم که توی هوای بارونی هم از سر من دست بردار نیست!
فاخته با حرص و جیز جیز کنان رفت و بقیه رو در حالی که به شدت پشت سرش می خندیدن جا گذاشت.
-خوب می گفتی.
-چرا دروغ میگی چیزی نمی گفت که. همهش تو داشتی می گفتی.
-بیچاره من کجا حرف زدم؟ تو هم مثل اینکه دلت می خواد فرو کنمت توی علف های این زیر.
-نه که فاخته رو فرو کردی،
-خوب اون خودش عاقل بود و رفت.
-بابا دست بردارید دیگه. پرپری بیخیال شو می دونی که حریف زبون این نیستی. تو هم1لحظه به خودت فشار بیار سکوت کن چلچله.
-ای بابا چرا هرچی میشه فقط صدای من بیچاره رو می شنوید؟
-چلچله!جیغ نکش الان شر درست می کنی. مگه اون عقابه رو ندیدی که بالای سر اینجا می چرخید و هنوز هم هی میره و میاد؟
-وای آره دیدمش. ولی چه عجیب بود. برق می زد. نمیشه ما رو نخوره بریم به پر هاش پنجه بکشیم؟
-ای وای چلچله!
-خوب باشه من دیگه هیچی نمیگم. ولی فقط1دقیقه. زود باشید استفاده کنید.
وسط این سر و صدا که خنده قاطیش بود تکبال فقط فهمید که1عقاب درخشان اون طرف ها می چرخه. تازه یادش اومد که چی شده. کرکس و خورشید و بقیه ازش بی اطلاع بودن.
-وای!حالا چی؟
-چی شد؟ تو مریضی؟ راستی اسمت چی بود یادم رفت؟
تکبال که دیگه کاملا هشیار شده بود می دونست الان نمی تونه هیچ کاری کنه. پس زد به بیخیالی تا سر فرصت ببینه کجای داستانه و چیکار میشه کنه.
-نه من چیزیم نیست. اسمم هم تکباله. تو هم چلچله ای.
-از کجا فهمیدی؟
-از اونجایی که بالای10بار این ها دارن صدات می کنن که هیچی نگی و باز میگی.
-آره تکبال این چلچله همین طوریه. ولش کنی تا آخر دنیا می تونه برات حرف بزنه و بزنه و همین طور بزنه. آخ چرا می زنی خوب راست میگم دیگه تو خیلی حرف می زنی.
-حقت بود. چرا خرابم می کنی پیشش؟ نه که خودت خیلی بی زبونی؟ تکبال این ها دروغ میگن باور کن من خیلی با حالم.
تکبال تونست چلچله رو بشناسه. همون جوجه پرستویی که اون شب وحشتناک سر جا با جوجه فاخته درگیر بود و دمش رو می کشید و آخرش هم موفق نشد.
-بچه ها فاخته اومد با پر و بال مرتب. اینقدر دلم می خواد دوباره پر هاش رو به هم بریزم،
فاخته کشید عقب و در رفت.
-این کار رو نکن تمام پر هات رو می کنم. شما ها هنوز دارید حرف می زنید؟ خسته نشدید؟
-فاخته چرا اینقدر زود اومدی؟ برو باز پر های بی ریختت رو درست تر کن که خیلی مرتب بشی.
-بس کن دیگه چلچله مغزش رو خوردی مغز من رو هم خوردی.
-تو مگه مغز هم داری؟
-تکی این چلچله رو ولش کن هیچ طوری نمیشه ساکتش کرد. بگو چی شد از اینجا سر درآوردی.
بقیه که دلشون می خواست جواب این سوال رو بدونن با پرسش فاخته ساکت شدن. یعنی ساکت تر شدن. تکبال نگاهی به فاخته انداخت و گفت:
-من که بهت…
ولی با دیدن حالت نگاه فاخته فورا حرفش رو عوض کرد.
-مثل اینکه خواب دیدم بهتون گفتم. توفان اون شب بی سر و ته نمی دونم چجوری پرتم کرد روی این درخته و بعدش هم شما رو پیدا کردم و بعدش هم دیگه نمی دونم چی شد. شما ها چی؟ شما نباید الان اینجا باشید ولی هستید. این چطور ممکنه؟
-ما گرفتار پاییز شدیم. باید پرواز می کردیم ولی پاییز زد به تقدیرمون و بی ریختش کرد. الان هم که اینجاییم. فعلا که خوردیم به زمستون ولی باید1راهی واسه رفتن باشه. نمیشه که بمونیم اینجا. باید یاد بگیریم و بریم. ولی…
تکبال نفس عمیقی کشید و به اون ها نگاه کرد. جوجه پرستو های بیخیالی که شاید دیروز خودش بودن و امیدوار بود که فردای اون ها امروز خودش نباشه.
-بله باید1راهی واسه رفتن باشه. هست. حتی بدون پرواز کردن. میشه پرید. میشه اگر تا آسمون هم نرسیدیم شاخه به شاخه بپریم. موندن فایده نداره باید رفت.
-چی داری میگی؟
-تکبال!به نظرت ما هیچ وقت نمی پریم؟
تکبال لحظه ای به نگاه ترسیده فاخته خیره شد. صدای شاد چلچله همه رو از جا پروند.
-ببینید اون عقابه دوباره اومد! بیایید بریم از زیر سایبون لونه تماشاش کنیم خیلی خوشگله!.
همه با سر و صدا یی حاصل از هیجان و ترسی شاید شیرین پرپر زنان رفتن. تکبال نرفت، دلیلی نداشت واسه دیدن خورشید اونهمه با عجله بره. فقط تکونی به خودش داد تا خورشید ببیندش و خیالش جمع بشه. فاخته هم نرفت. ایستاد و با نگاهی که به چشم تکبال عجیب بود بهش خیره شد.
-من نمی تونم زندگی رو بدون بال هام تصور کنم. میشه دیگه این رو نگی؟
تکبال لرزید.
-من هیچ وقت همچین چیزی نمیگم عزیز. تو می تونی بپری. من مطمئنم که می تونی. بال هات فقط1کمی شاید خواب رفتن از سرمای این فصل سرد. اون ها بیدار میشن و تو می پری. اون اشک هات رو پاک کن.
بقیه سرشون گرم شیطنت بود و چیزی از فردا ها نمی خواستن بدونن. شادی های کوچیک همون لحظه انگار برای دل کوچیکشون بس بود. اون ها گرم شیطنت بودن و ندیدن که تکبال با دیدن بارون نگاه فاخته انگار1چیزی توی دلش با صدا شکست و ریخت پایین. کسی حواسش نبود و ندید که تکبال وقتی به خودش اومد که جوجه ظریف غمگین رو بغل کرده بود و بهش اطمینان می داد که این وضع اصلاح میشه.
-هنوز که گریه می کنی! تمومش کن. تو1پرنده ای. چرا نباید بشه بپری؟ من همچین چیزی نگفتم. هیچ کسی هم حق نداره همچین چیزی بگه. تو می پری. حتما می پری.
و لحظه ای بعد تکبال زمزمه می کرد بدون اینکه بخواد یا نخواد که فاخته بشنوه.
-برای من1کاری کن. هیچ وقت گریه نکن. هیچ وقت. تو مال آسمونی. تو باید بپری. اگر بال های سرمازدهت بیدار نشدن من آسمون رو از اون بالا برای تو میارم پایین. تو فقط گریه نکن. دیگه هرگز گریه نکن. تمام پرواز های جهان برای تو! فقط گریه نکن. فقط دیگه هیچ وقت گریه نکن. …
روز بسیار سردی بود. تکبال هنوز به شدت احساس خستگی می کرد. جوجه فاخته هنوز توی بغلش بود.
-چقدر سرده! خیلی سردمه!
تکبال آغوشش رو تنگ تر کرد. فاخته رفت و دوباره زیر پر هاش جا گرفت. از اونجا خودش رو به سینهش رسوند، توی پر هاش فرو رفت، خودش رو جمع کرد و با آرامش جیز جیز کرد و لحظه ای بعد خوابش برد. تکبال به نفس های ظریفش گوش داد. جوجه روی سینهش زیر پر هاش خواب بود. تکبال حس کرد1آفتاب کوچولو توی سینهش روشن شد، تابید، گرمش کرد، از سینهش تا شونه هاش و تا بال های دردناکش و تا تمام جسمش و تا تمام روحش رو گرم کرد.
-این دیگه چه جورشه؟
سعی کرد به خلاف میل دلش آروم جوجه رو روی1دسته علف زمین بذاره. جوجه نیمه بیدار شد و با ناراحتی جیز جیز کرد. تکبال آروم گذاشتش زمین. جوجه دوباره از جا پرید و رفت توی پر های تکبال و دوباره خزید سر جای قبلیش و به پر های زیر بال تکبال با اعتراض نوک زد.
-آخ دردم میاد نکن. تو که نمی تونی اون زیر بمونی. آخ بس کن دیگه. باشه همونجا بمون.
جوجه جیز جیز رضایتمندی سر داد و لحظه ای بعد دوباره به خواب رفت. تکبال لحظه ای با خودش فکر کرد و فهمید از اصرار جوجه فاخته برای موندن توی پر هاش حس رضایتی کاملا واضح داره. رضایتی مشخص، عمیق، گرم مثل تابش آفتاب اواخر تابستون.
-چی شده؟ چرا من اینطوری شدم؟
فرصت گشتن و رسیدن به جواب نبود. گرمایی که توی وجودش پخش می شد با بغل کردن جوجه فاخته به جادوی شیرینی تبدیل شد که تکبال رو در خودش فرو برد و لحظه ای بعد، خوابی عمیق و آرام وجودش رو در بر گرفت.
دیدگاه های پیشین: (2)
یکی
یکشنبه 6 مهر 1393 ساعت 17:25
هی این جوجه فاخترو بده کرکس بخوره

پاسخ:
جناب یکی! عجب! …
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:06
وای بازم پرستوها؛ ببینیم این بار پرستو ها چی میشن تو این داستان.
راستی دقت کردین تو این قسمت تکبال بیش از سه چهار بار خوابش برد و نفهمید چی شد؟
حالا یک شعر زیبا هم براتون می نویسم که مطمئنم خوشتون میاد.
کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشگند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا ناکجا را ترکند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
از دست این پرستو ها که همه جا هستن! جوجه های شیرین شیطون! کاش خدا بخواد و این دفعه پرواز کنن. پرواز! رویای سفید من!
تکبال نمی دونه وقتی خوابش برد چی شد. کاش همون زمان می فهمید! کاش! شاید دیر تر بفهمه. البته خیلی دیر ولی این بهتر از هرگز نفهمیدنه. کاش می شد که هیچ کسی گرفتار هیچ خواب غفلتی نمی شد! نمیشه ولی دعا که میشه کنم. برای خودم، برای شما، برای هر کسی که می شناسم و نمی شناسم، خدایا! خواب های این مدلی رو از هر چشمی که آفریدی بگیر!
آمین!.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال26

اولین برف زمستون خیلی زودتر از زمانش شروع شد. همه حیرتشون رو برداشتن و از مسیر بارشش در رفتن. تازه ماه اول زمستون بود و برف اون هم1همچین برفی جای تعجب داشت. جنگل سرو یخ زده بود. پیدا کردن غذا واقعا شده بود1دردسر جدی. اولا که غذا مشکل پیدا می شد و دوما خطر هایی که در مواقع عادی خطر های معمولی بودن حالا چندین برابر بزرگ تر و جدی تر به انتظار پرنده های بی اطلاع یا بیخیال یا فراموش کار نشسته بودن تا محوشون کنن. این وسط سرما و گرسنگی مار ها رو هم فراموش نکرد. مار ها زیر فشار گرسنگی وحشی تر می شدن و پرنده ها دیگه توی لونه هاشون هم امنیت نداشتن. تا اون روز توی جنگل سرو هیچ موجودی اینقدر وقیح نبود که حرمت لونه ها رو بشکنه ولی مار ها ظاهرا به هیچ اصلی پایبند نبودن و این هیچ خوب نبود. مار ها از غیبت والدین استفاده می کردن، به لونه ها می زدن و جوجه های بی پرواز رو از داخل لونه هاشون شکار می کردن. خونواده قناری همین طور تار و مار شدن و3تا جوجه کوچیک خاله قناری در غیبت مادرشون از دست رفتن. تکبال اون روز رو هرگز فراموش نکرد. مادر بیچاره!چند روز بیشتر زنده نموند. به فاصله چند روز لونه خونواده قناری2بار با پر های سیاه تزئین شد. بار اول برای3تا جوجه قناری از دست رفته و بار دوم برای خاله قناری که از درد بچه هاش دق کرد و1شب سرد و غمناک زمستون چشم های منتظر و خیسش واسه همیشه بسته شدن. پرنده ها جسم سرد و تکیده قناری مادر رو در کنار پر ها و خورده استخون های باقی مونده از3تا جوجهش به خاک سپردن و در اون لونه غمناک و متروک رو برای همیشه بستن.
دیگه اشکی برای ریختن نبود. درد فراتر از گریه بود و اشک برای کم کردن بار این فشار کشنده هیچ کمکی نمی کرد. قلب تکبال از سنگینی اندوه تیر می کشید. قناری ها خونواده شاد و مهربون و دوست داشتنی جنگل سرو بودن. تصور بهار آینده بدون اون ها دل تکبال رو آتیش می زد.
بعد از قناری ها نوبت مرغ عشق ها بود. توی اون لونه2تا جوجه کوچیک بودن که امروز و فردا پروازی می شدن ولی هیچ وقت به اون روز نرسیدن.
کلاغ بیچاره می گفت تمام تنش به خاطر پر هایی که گاه و بی گاه باید از اینجا و اونجاش جدا بشن درد می کنه و اگر همین طور پیش بره دیگه هیچ پری براش نمی مونه. راست می گفت. اوضاع واقعا بد بود. لونه های تزئین شده روز به روز داشتن بیشتر می شدن. سرما، نگرانی، وحشت، جنگل سرو غم گرفته و تاریک، توی دامن زمستون خواب بود.
-کجا هستی تکی؟ برای چی ماتت برده؟ اصلا فهمیدی چی گفتم؟
-معذرت خورشید. نه نفهمیدم. ببخشید.
-ببخشید و زهر مار! حواست کجاست؟ ببینمت! چی شده؟
-خورشید!مار ها چجور موجوداتی بودن؟ بهم گفتن نباید در مورد این چیز ها باهات حرف بزنم ولی…
-بهت درست گفتن. ولی حرف زدن بهتره از سکوت و حرف زدن با خود من بهتره از اینکه بری از این طرف و اون طرف1سری جفنگ بشنوی.
خورشید این رو گفت و رفت کنار تکبال نشست. دست روی شونهش گذاشت و به چشم های غمگینش نظر انداخت.
-خوب، بگو ببینم چی می خوایی بدونی؟
-خیلی چیز ها. معذرت می خوام که رفتم از این طرف و اون طرف پرسیدم. باید فکرش رو می کردم که ممکنه بهت بگن. باور کن این فضولی خالص نبود که مجبورم کرد همچین کاری کنم.
لحن خورشید متهم کننده بود ولی فقط کمی.
-پس چی بود؟
تکبال چنان غمگین بود که یادش رفت از خشم خورشید بترسه. درد هر احتیاطی رو باطل کرده بود.
-خورشید!مار ها دارن نابودمون می کنن. من می فهمم یعنی سعی می کنم بفهممت وقتی نمی خوایی در مورد دونسته هات و در مورد مار ها حرف بزنی. بقیه هم می فهمن. کرکس که دیشب با زور هم شده می خواست تو حرف بزنی هم می فهمه. ولی خورشید! احساسات تو هرچند خیلی خیلی محترمه برای خودت و برای همه ما، اما من نمی تونم بپذیرم که شاهد پایان جوجه های بی دفاع و بی اطلاع باشم در حالی که آگاهی های تو شاید بتونه کمک کنه حتی اگر این کمک1درصد خیلی کوچیک باشه. خورشید اگر به من هم نمی خوایی بگی لطفا با کرکس حرف بزن و همینطور با بقیه.
از نگاه خورشید چیزی نمی شد فهمید. به همین خاطر تکبال نمی تونست بفهمه خورشید الان در چه حالیه. خورشید نفس عمیقی کشید و شمرده گفت:
-بسیار خوب. ولی خاطرت باشه همیشه دونستن خوب نیست. گاهی دونستن چنان دردی بهت میده که نمی تونی تحملش کنی. همون دردی که به خود من داده و هنوز هم داره میده. تکی من تا زنده ام دیده هام و شنیده هام روی خاطرهم سنگینی می کنه. دونستن گاهی واقعا خوب نیست. خیلی هم بده.
-می دونم. تجربهش کردم. من مشکی رو مجبور کردم از مار ها برام بگه. از اون شب تا الان بالای100 بار آرزو کردم ای کاش اون شب1جاییم شکسته بود و نمی اومدم بیرون و مشکی رو نمی دیدم که ازش بپرسم. دونسته های من کمکی بهم نکردن ولی شاید به بقیه کمک کنن. اگر من بتونم با کمک آگاهی هام سهمی در توقف این فاجعه داشته باشم چه اهمیتی داره که به خودم کمک بشه یا نشه؟
خورشید لبخندی محو بهش زد.
-می بینم که داری بزرگ میشی!. باشه. مار ها موجودات طبیعتن مثل ما. اون ها هم باید زندگی کنن مثل ما. البته بهتره در دسترسشون نباشیم ولی این قاعده طبیعته. اما اینجا ما1دسته مار داریم که متفاوتن. یعنی زیادی خطرناکن. خطرناک تر از قاعده های طبیعی. به نظرم مار های معمولی رو هر کسی کم و بیش می شناسه ولی این مار ها به خاطر خونخواری بیش از حدشون شناخته شده نیستن. کسی فکر نمی کنه اوضاع اینهمه بد باشه. اینکه چیکار می کنن و چه مدلی با شکار هاشون تا می کنن رو هم که خودت کم و بیش می دونی.
تکبال در حالی که سعی می کرد حال افتضاحش از تجسم چگونگی مردن جوجه های قناری و مرغ عشق رو ندید بگیره به نشان تعیید سر تکون داد.
-ولی میشه باهاشون جنگید مگه نه
؟ کرکس داره باهاشون می جنگه.
-تکی جنگیدن کرکس با مار ها واسه پرنده های دیگه فایده چندانی نداره. کرکس به خاطر خودشه که می جنگه. اون می خواد شر مار ها رو از قلمرو خودش کم کنه. جنگ کرکس نشان محبتش به بقیه نیست.
-ولی اون مقابل مار ها ایستاده و از جونش هم مایه گذاشته و هنوز هم داره می ذاره. درست نیست راجع بهش اینطوری بگی.
خورشید نظری به چهره ناراضی و چشم های خشمگین تکبال انداخت.
-ببین من واقعا نمی خوام به کرکس توهین کنم. توی این مدت که اینجا بین ما بودی دیدی و داری می بینی که خودم هم اگر2ساعت نبینمش نگران میشم. ولی واقعیت ها رو نمیشه به خاطر ناخوشآیند بودنشون ندید گرفت. تو دلت بخواد یا دلت نخواد کرکس جزو موجودات خونخواره. این هم قاعده طبیعته و نمیشه نبینیش.
نارضایتی تکبال همراه صداش کم کم داشت بالا می گرفت.
-ولی کرکس مثل مار ها نیست. این اصلا عادلانه نیست. اصلا درست نیست.
خورشید اما همچنان آرام بود.
-درست میگی کرکس شبیه مار ها نیست. کرکس هرچی باشه معرفتش از مار ها بیشتره. دسته کم اینقدر معرفت داره که حرمت لونه ها رو نگه داره ولی مار ها اینطور نیستن.
صدای تکبال حالا دیگه فاصله چندانی با فریاد نداشت.
-فقط همین؟ تو فقط همین رو وجه تفاوت کرکس با مار ها می بینی؟
-تکی! گوش بده.
-نه نمیدم. این درست نیست.
-تکی! به من گوش بده! تو واقعا باید بدونی.
-بسه. بس کن. دیگه نمی خوام از این چیز ها بشنوم. من گفتم از مار ها بگو نه از کرکس. دیگه نمی خوام از این چیز ها بگی.
-تکی! گوش بده! به من گوش بده!
-نه. نمیدم. گوش نمیدم گوش نمیدم گوش نمیدم نمیدم نمیدم.
-بسیار خوب! باشه. اگر نمی خوایی بفهمی نمیگم.
-نه نمی خوام بفهمم نمی خوام بفهمم.
-بسیار خوب هر طور میلته. فقط ای کاش زمانی از اینکه چشم و گوشت رو به روی واقعیت ها بستی پشیمون نشی.
-نمیشم.
-امیدوارم اینطور باشه!.
تکبال برای کنار زدن خشم وحشی که تمام وجودش رو گرفته بود نفس عمیقی کشید. امکان رسیدن به جواب هاش از طرف خورشید رو سخت به دست آورده بود و خیال نداشت به همین سادگی از دستش بده.
-خوب حالا بریم سر اولیش. داشتی از مار ها می گفتی.
خورشید آهش رو خورد. تکبال ندید.
-چی می خوایی ازشون بدونی؟
-می خوام بدونم اصلحه هاشون چیه.
-خوب اون ها توانایی هایی دارن که ازش استفاده می کنن. قدرت، نیش های زهری، توان استتار، اون ها می تونن از درخت ها بالا برن و از1سری موانع که بقیه موجودات بدون پر رو متوقف می کنه رد بشن، مار ها حیله گری های مخصوص به خودشون رو دارن و همچنین چشم و زبون مار.
-این2تای آخری که گفتی چی بودن؟
-مار ها می تونن با نگاه و زبونشون1کار هایی کنن که برای بقیه خطرناکه. یادت باشه هیچ وقت مستقیم و به مدت طولانی توی چشم های1مار خیره نشی. همچنین یادت باشه زیاد گوش به صدای مار ها نسپاری. هر2تای این ها می تونن به قیمت جونت تموم بشن. همون طور که واسه خیلی ها شدن.
-خورشید!من شنیدم اون ها پرنده های بزرگ تر رو هم شکار می کنن. حتی شنیدم تکمار واسه کرکس هم طله گذاشته بود. حتی…
-حتی شنیدی که من گرفتارش شدم. درسته؟
تکبال نگاه از چشم های خورشید دزدید.
-معذرت می خوام.
-معذرت نخواه. شنیده هات درست هستن. تکمار این کار رو می کنه.
-ولی چرا؟ مگه نه اینکه اون جوجه پرنده ها رو می خوره؟ پس تو و کرکس به چه دردش می خوردین؟
-مار ها پرنده های بزرگ تر رو واسه خوردن نمی خوان. مثلا همین کرکس اگر گرفتار تکمار می شد می دونی چقدر می تونست بهشون فایده بده؟ کرکس مثل آب خوردن می تونست در شکار دست راست تکمار بشه. به خصوص اینکه توی کارش خیلی هم وارده. از هر نظر که بگی کرکس کارآمده. اول اینکه کرکس توی آسمون می چرخه و جا هایی میره که هیچ ماری به اونجا ها نمی رسه. دوم اینکه کرکس می تونه نقشه های بی نقصی طرح کنه که هم خیلی دردسر ساز هستن و هم حسابی کار راه انداز. مثل همین ماجرا هایی که واسه دیدن تو برای تمام جنگل درست می کنه. درضمن، کرکس عجیب واسه ضعیف تر ها و حتی هم ردیف هاش جذابه. تو اولین کسی نیستی که جذبش میشی. ولی اون هایی که پیش از تو بودن هیچ کدومشون الان نیستن. کرکس در مورد همهشون به حکم قاعده طبیعت عمل کرد و شیرینی عشق ورزی هیچ کدوم هم هیچ کمکی بهشون نکرد. الان همهشون…
-خورشید!دیگه بسه! کرکس رو ول کن. نمی خوام ازش بگی. مار ها. از مار ها بگو.
-یعنی تو اصلا نمی خوایی بدونی سر بقیه ای که شبیه تو می دیدنش چی اومد؟
تکبال با قاطعیتی کور بلند و محکم جواب داد:
-نه.
-تکی! به من گوش بده! تو باید واقعیت ها رو همون طور که هستن ببینی نه همون طور که دلت می خواد باشن. کرکس1پرنده خونخواره. همه چیزش با شما ها متفاوته. زندگی کردنش، جنگیدنش، بینش هاش، حتی عشق و محبتش. کرکس مثل تو نمی بینه، مثل تو زندگی نمی کنه، مثل تو عاشق نمیشه و محبت نداره، کرکس زندگی رو طور دیگه ای می بینه. مدل دیگه ای زندگی می کنه. 1طور دیگه عشق و نفرت رو می شناسه. نگاه کرکس با بینش تو از زمین تا آسمون با هم فرق دارن. تو باید این رو بفهمی و باور کنی. کرکس از تیره تو نیست. کرکس با خون سیر میشه و تو نمی فهمم عقلت رو کجای بغلش جا گذاشتی که صاف به من خیره میشی و میگی نمی خوایی بفهمی.
تکبال با حالت تدافعی و نگاهی بسیار عصبانی به خورشید خیره شد، پر هاش رو باد کرد و مثل پرنده های نر کار کشته گردن کشید.
-تو خودت هم گیاه خوار نیستی. ندیدم با علف و دونه خودت رو سیر کنی. پس لطفا دست از سر بقیه بردار.
-بله من گیاه خوار نیستم. ولی هیچ وقت به سرم هم نمی زنه1ارزن خوار معصوم رو معلوم نیست با چه طلسمی تشویقش کنم که جفتم بشه.
تکبال با نگاهی وحشی از خشم به خورشید خیره شد.
-خورشید واسه من فرقی نمی کنه چقدر از چیز هایی که راجع بهت شنیدم درست باشه. شاید تو دردت نیاد ولی من آماده ام که با تمام زورم بزنمت.
-به نظرت بتونی بزنیم؟
تکبال صادقانه جواب داد:
-نه.
-نه نمی تونی. چون من از تو قوی ترم.
تکبال توی دلش نجوا کرد:
-و چون تو واسهم عزیزی. نه اندازه کرکس ولی خیلی عزیز تر از اونی که بخوام بزنمت. حتی اگر ازم قوی تر نبودی. و تو نمی فهمی. لعنت به این نفهمیدنت!.
خورشید نگاهش کرد و با دیدن پرده نازک اشکی که چشم های عصبانیش رو گرفته بود سری به نشان تاسفی عمیق تکون داد، آهی کشید و گفت:
-بسیار خوب! مجبور کردنت فایده نداره. ولی من عمیقا معتقدم که تو عمیقا در اشتباهی.
-بذار باشم. بذار در اشتباه باشم.
خورشید بهش نگاه کرد و به جای عصبانی شدن خندید. از دیدن خشم بی باکی که چهرهش رو پر کرده بود خندهش گرفت. تکبال کبوتر قشنگی بود. حتی در زمان خشم کور و بی منطقش. خورشید چند لحظه بهش خیره موند. این جوجه بی عقل و اشتباهی رو ته دلش دوست داشت و حسابی نگرانش بود. ولی حالا. حالا زمان این حرف ها نبود. شاید در زمان بهتری بتونه کاری از پیش ببره ولی الان…
-خوب دیگه تو هم! نه به اون رجز خوندنش نه به این گریه کردنش. حالا انگار کرکس جانش رو خوردم!
ولی حال تکبال عوض نشد. اشک های تکبال واسه کرکس نبود. از کرکس دفاعش رو کرده بود. خورشید دست روی شونهش گذاشت و اشک هاش رو پاک کرد.
-تو داشتی ازم چیز می پرسیدی. بجنب ممکنه دفعه دیگه دلم نخواد جواب بدم!.
تکبال فوری خودش رو جمع و جور کرد.
-داشتی می گفتی. بقیهش رو بگو. مار ها. کرکس به دردشون می خورد. بقیه چی؟
خورشید بیخیال چند لحظه پیش نگاه از تکبال که اون هم سعی می کرد بزنه به بیخیالی برداشت و ادامه داد:
-بقیه هم کم و بیش به کار می اومدن. بعضی رضایت دادن و بعضی هم دلشون نخواست و نابود شدن.
-آره می دونم. مشکی1چیز هایی واسهم گفته. ولی… می خوام بگم… اون هایی که شکارچیشون نمی شدن و نابود هم نمی شدن چی؟ یعنی می خوام بگم…
-می خوایی بگی من اینهمه مدت اون پایین چیکار می کردم.
-من فقط می خوام بگم که…
-خودت رو اذیت نکن می فهمم چی می خوایی بگی. ببین تکمار هم علایق شخصی خودش رو داره. به من نگاه کن! قشنگ تماشا کن و ببین! به پر و بال من نگاه کن!
تکبال مطیعانه خورشید رو دقیق نگاه کرد. خورشید از سر تا دمش شکوه و زیبایی بود. این رو همه می گفتن. حتی خفاش ها. تکبال باز هم تماشا کرد. به پر و بال خورشید چشم دوخت. اون ها می درخشیدن، می درخشیدن!
-چه جوری اینطوریه؟ واقعا قشنگن! تو واقعا قشنگی خورشید!
خورشید بدون اینکه به این تعریف تکبال عکس العملی نشون بده مثل کسی که اصلا چیزی نشنیده گفت:
-تکمار اون هایی رو که صید می کنه یا باید به کارش بیان یا باید دیگه نباشن. ولی همیشه سومی هم هست. اینکه بخواد1چیز هایی رو واسه خودش نگه داره. البته اگر اون1چیز هایی به کارش بیان که چه بهتر ولی اگر جز این باشه، باید اونقدر توی قفس بمونن که فرمان ببرن.
تکبال زمزمه کرد:
-و تو فرمان نبردی.
-به نظرت باید می بردم؟
-اگر شنیده های من درست باشن به نظرم بله. باید می بردی.
-برای چی؟
تکبال تقریبا نجوا کرد:
-برای نجات اون هایی که از دست رفتن.
خورشید شنید. هر2می دونستن منظور تکبال چیه. همه می دونستن خورشید تا نفر آخر اعضای خونوادهش رو که کم هم نبودن به وسیله تکمار از دست داد. بعضی هاشون با تکمار راه اومدن و بعضی ها هم نفهمیدن به چه راهی میرن و امروز دیگه هیچ کدومشون زنده نبودن. از اون خونواده پر جمعیت فقط خورشید مونده بود. خورشید که تمام موجودیتش رو واسه آگاه کردن و نجات تک تک افراد خونوادهش به کار گرفته ولی موفق نشده بود. خورشید تنها عضوی از خونوادهش بود که نه با تکمار راه اومد و نه فریبش رو خورد. بلکه از همون قدم اول در برابرش ایستاد و باهاش جنگید و هنوز هم می جنگید. کسی در این مورد حرفی نمی زد مگر به صورت پچ پچ های بسیار گنگ و یواشکی. و تکبال حس کرد با گفتن این جمله آخر بدجوری از محدوده مجاز گذشته. ولی برخلاف انتظارش هیچ اتفاقی نیفتاد. صدای آروم و خالی از احساس خورشید از جا پروندش.
-تکی من نمی تونستم نجاتشون بدم. اون ها1سریشون به انتخاب خودشون رفتن و باقیشون فریب خوردن و به هر حال رفتن. از دست من کاری بر نمی اومد. من برای نجاتشون تا داخل زندان تکمار رفتم ولی چیزی عوض نشد.
تکبال لحظه ای به خورشید نگاه کرد. شاید می خواست انعکاس چیزی شبیه حسرت یا درد از دست دادن های متعدد رو در نگاهش ببینه ولی ندید. هیچی ندید. خورشید همون طور محکم و نفوذ ناپذیر داشت تماشاش می کرد. تکبال پرسشی رو که تا نوک زبونش اومده بود خورد.
-دنبال چی می گردی فسقلیِ کرکس؟ به نظرت باید گریه کنم؟ اگر با گریه کردن درست می شد که هیچ عزاداری توی دنیا باقی نبود. طرف اینقدر گریه می کرد تا از دست رفته هاش رو پس بگیره. من زمان واسه گریه ندارم بچه. حالا زمان گریه نیست. باید جنگید.
تکبال دوباره با تمام ارادهش در برابر خروج اون سوال ایستاد ولی این دفعه دیگه موفق نشد.
-برای چی؟
خورشید نجوای آروم تکبال رو شاید درست نشنید و شاید هم درست نفهمید.
-چی برای چی؟
تکبال انگار به زور کلمات رو همراه نفسی که گیر کرده بود بیرون می داد زمزمه کرد:
-تو، من، معذرت می خوام خورشید.
-گفتم معذرت نخواه. حرفت رو بزن.
-خورشید!گفتی کرکس برای خاطر خودش داره با تکمار و دار و دستهش می جنگه. مشکی هم می گفت هر کسی که باهاشون درگیره1ماجرای شخصی داره. بعضی ها واسه خاطر کرکس، بعضی ها واسه خاطر خودشون، بعضی ها به خاطر خونواده هاشون. و تو، تو برای چی می جنگی؟ تو چی از دست میدی؟ تو که دیگه چیزی واسه از دست دادن…
تکبال حس کرد از شدت دردی شرم آلود سوخت ولی خورشید همچنان آروم تماشاش می کرد. برای اولین بار چیزی شبیه احساس توی نگاه خورشید سایه زد. حسی گنگ که هوایی گرفته داشت. خیلی کم رنگ بود ولی تکبال احساس کرد دلش فرو ریخت. خورشید بعد از لحظه ای با لحنی که همون سایه توی نگاهش رو در خودش داشت سکوت رو شکست.
-بله درسته. من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. از دست رفتنی های من همه رفتن. اون ها دیگه نیستن و من هنوز می جنگم و تا نفس آخر هم می جنگم. ولی نه به خاطر خودم. از من دیگه گذشت. من می جنگم تا مار ها دیگه نباشن. من می جنگم تا دیگه هیچ جوجه بی پروازی قبل از پریدن به کام تاریک مار ها نره. من می جنگم تا هیچ تازه پروازی بدون کام گرفتن از آسمون در کام مار ها ناکام نباشه. من می جنگم تا دیگه هیچ مادری از درد پایان ناغافل و زود هنگام پاره های دلش به وسیله مار ها نیمه شب از درد و دلتنگی دق نکنه. من می جنگم تا آغوش محبت هیچ مادری به وسیله مار ها از جوجه های عزیز تر از جونش خالی نمونه. من می جنگم تا دیگه پر و بال هیچ پرنده ماده ای در حسرت زیر پر گرفتن جوجه های از دست رفتهش باقی نباشه. جنگ من با مار ها فقط2تا پایان داره. یا اون ها از بین میرن یا من تموم میشم. اگر اون ها از بین رفتن که چه بهتر. ولی اگر من به آخر این راه نرسیدم باکی نیست. اولا همون طور که خودت هم گفتی من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. دوما بعد از من خیلی ها هستن که ادامه بدن و پیروز هم بشن. ولی من فعلا هستم و تا هستم می جنگم. هی بچه! ببینمت! چی شده؟! تو برای چی گریه می کنی؟ هی! تکی!
تکبال هقهقش رو رها کرد و از پشت پرده زخیم اشک هایی که دیگه بی پروا جاری بودن دید که اون سایه گنگ در نگاه خورشید پر رنگ تر شد. حالا دیگه تردیدی نداشت که اون سایه پر رنگ نقش واضح احساسیه که خیلی چیز ها با خودش داره. درد، خستگی، اراده، اندوه، حسرت، محبت، …
-فسقلی!تکی! تکبال! چی شده؟
و تمام این ها توی صداش هم منعکس بود. چنان واضح که نمی شد نشنید و ندید. تکبال دید که خورشید لحظه ای نگاه ازش گرفت و سرش رو بالا نگه داشت و بعد روش رو کرد اون طرف. انگار نمی خواست تکبال چهرهش رو ببینه. شاید هم خودش نمی خواست ببینه که اونهمه اشک اون طور بی محابا از چشم های تکبال جاری هستن و تمام پر های روی سینهش رو خیس می کنن. به هر حال، خورشید بی اون که بهش نگاه کنه آروم بال هاش رو باز کرد و تکبال رو که از شدت هقهق می لرزید زیر پر گرفت. تکبال دیگه چهره خورشید رو ندید ولی شاید به اشتباه، حس کرد برای لحظه ای بسیار کوتاه بال هاش و شونه هاش خیلی خفیف لرزید.
-گریه نکن فسقلی. گریه نکن تکی. به من بگو برای چی این طوری شدی؟
تکبال نمی تونست حرف بزنه. توی دلش فریاد می زد ولی نمی تونست بگه:
-خورشید!تو نباید تموم بشی! خورشید! تو نباید تموم بشی! خورشید! من واقعا نمی تونم این رو تحمل کنم. خورشید! به خاطر خدا! تو نباید تموم بشی!.
تکبال نگفت و خورشید نفهمید.
-ببین تکی من1چیزی رو نمی فهمم. تو چجوری می تونی این مدلی گریه کنی؟ اینهمه اشک رو از کجات در میاری؟ باور کن این اصلا عادی نیست فرصت شد باید1دکتر ببیندت.
ولی تکبال همچنان گریه می کرد.
-آخه بچه هر مدلی که بلدی بهم بفهمون چته؟ ببین! گوش بده؟ کرکس اگر بیاد ببینه خیال می کنه…اصلا هیچ خیالی نمی کنه فقط به حساب من می رسه چون مطمئن میشه من1بلایی سرت آوردم. الانه که برگرده. تا حالا حتما شکارش رو کرده و سیر شده و الان میاد. بسه دیگه گریه نکن. حرف بزن. چیزی نشده که تو این طوری گریه می کنی.
تکبال به زور و بریده گفت:
-نه. نمی خوام بشه. نمی خوام چیزی بشه. نباید بشه.
خورشید1لحظه ماتش برد. بعد زد زیر خنده و در حالی که قاه قاه می خندید تکبال رو از خودش جدا کرد، سر و پر خیسش رو با ملایمت پاک کرد و همون طور که نوازشش می کرد گفت:
-تو جدی1چیزیت میشه! مسخره! کاغذ که از تقدیر نیومده همین امشب1چیزی بشه. هنوز که چیزی نشده. اُهُ بس کن دیگه باز که شروع کردی؟ عجب تو دل نازکی حالا من1حرفی زدم تو چرا صفرا زرداب قاطی کردی؟ اُه! کرکس اومد. جان پر های بی ریختش بس کن الان می رسه.
-سلام. کی الان می رسه؟ واه! چی شده؟ خورشید! این رو چیکارش کردی؟
کرکس خیلی جدی به این صحنه نگاه کرد و بعد تکبال رو توی بغلش گرفت و مشغول مرتب کردن پر هاش شد.
-خورشید!جریان چیه؟
-جریان؟ هیچی. یعنی نمی دونم. تا اومدم بفهمم تو رسیدی و…
-خوب باشه. بعدا صحبت می کنیم. چند لحظه همینجا بمون تا بیام.
کرکس تکبال رو برداشت و پرید. خورشید همونجا ایستاد، به شاخه کجی که درست پشت سرش بود تکیه زد و بالا رفتن اون ها رو تماشا کرد. تکبال دیگه دیده نمی شد ولی از کرکس سایه کم رنگی هنوز پیدا بود. خورشید نفس عمیقی کشید و خودش رو به سکوت بالای سکویا سپرد. کرکس خیلی زودتر از انتظارش برگشت. تکبال توی بغلش خواب بود. خورشید به هر2تاشون نگاهی کرد و آه کشید.
-کرکس من اصلا…
-می دونم. تو کاریش نکردی.
کرکس خیلی آروم کبوتر به خواب رفته رو توی بستر گذاشت و در حالی که همچنان نوازشش می کرد با صدایی فرو خورده و آروم طوری که تکبال بیدار نشه خورشید رو مخاطب قرار داد.
-موجود عجیبیه مگه نه؟ نفهمیدم چش بود ولی هرچی که بود خیلی اذیتش کرد. داشت قلبش می ترکید. بهم می گفت اجازه ندم چیزی بشه. نفهمیدم چی. مطمئنش کردم تا زمانی که هستم اجازه ندم هیچی بشه. ولی چی؟ من اجازه چی رو باید ندم؟
خورشید لحظه ای مات به چهره تکبال که هنوز خیس اشک بود خیره شد.
-من، نمی دونم. بهم نگفت.
کرکس سری تکون داد که شاید نشون تعیید بود و شاید هم نبود.
-خوب بیخیال. بچه ها1چیز هایی از کفتار ها می گفتن. باید1صحبتی البته به زبون خودم و خودشون باهاشون کنم که فکر های جفنگ به سرشون نزنه و هوس دردسر درست کردن نداشته باشن. حالا بپر خفاش ها رو پیدا کن و بهشون اطلاع بده که امشب حتما باید ببینمشون. همهشون رو. بالای درخت تاک.
-کلاغ ها چی؟ اون ها رو نمی خوایی ببینی؟
-لازم نیست. بذار امشب استراحت کنن. اگر لازم شد فردا صداشون می کنم. فعلا مرخصن. این مدت خیلی خسته شدن. احتمالا این داستانک با خفاش ها حل میشه و بهتره کلاغ ها نفس بگیرن واسه دفعه های بعد که لازم ترن. تو که هنوز اینجایی! بجنب دیر کردی. ببین به مشکی نسپری بهشون بگه. می خوام خودت بری به تک تکشون بگی. گرفتی؟
خورشید سر و پرش رو تکونی داد و گفت:
-بله گرفتم. اطلاع و احضار و نخودسیاه دیگه. درسته؟ چیزی رو که جا ننداختم!
کرکس با رضایت گفت:
-کاملا درسته. هیچی رو هم جا ننداختی. بجنب که دیر کردی.
خورشید نگاهی از سر حرص به کرکس انداخت. کرکس خندید و خورشید با مهربونی با اشاره سر و بال واسهش خط و نشون های بی خطر کشید و پرید. کرکس بهش نگاه کرد که چرخی زد و پرواز کرد و رفت. کرکس اونقدر بهش خیره موند تا برق عجیب بال هاش در پهنه تیره آسمون ابری گم شد. خورشید قشنگ بود. حتی در نگاه کرکس.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 22:49
کاش همه مون بتونیم از دست رفته هامون رو فراموش کنیم و از خورشید یاد بگیریم تا مثل اون به فکر بقیه هم باشیم و فقط به فکر خودمون نباشیم و برای دیگران هم که شده بجنگیم و آموزش بدیم و تجربه هامون رو بگیم تا دیگران تکرارشون نکنند.
این قسمت خیلی چیز ها به من یاد داد. ممنون خیلی ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
از دست رفته ها فراموش نمیشن دوست من. فقط خاطره میشن. باید یاد بگیریم خاطره ها حرمت دارن و زندگی و زنده ها حقیقت. باید خاطره ها رو در جای مخصوصشون توی دل و روح نگه داریم و اگر از دستمون بر بیاد، واسه زنده ها کاری کنیم. خورشید هم از دست رفته هاش رو فراموش نکرد. اگر می کرد شاید عمر خودش بهتر می گذشت. نه توی جنگ. خورشید جنگید تا عزیز های بقیه زنده ها کمتر به خاطره های نابهنگام با1دفتر ناتمام تبدیل بشن. با شما موافقم دوست من. کاش ما بتونیم اینطوری باشیم! خیلی سخته ولی محال نیست. اگر خورشید تونست پس محال نیست.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال25

زمستون انگار واقعا قصد کرده بود تا انجماد کامل تمام جهان بتازه. پرنده های جنگل سرو اگر نمی جنبیدن از سرما و از گرسنگی تلف می شدن.
مار ها بعد از جنگ و باخت از کرکس کمی بیشتر مواظب بودن و حساب شده تر عمل می کردن. با این حال چندتا لونه دیگه با پر های سیاه تزئین شد. آخرین و تازه ترینشون لونه خاله گنجشک بود. کوچیک ترین جوجهش رو مار ها در1غروب سرد و غم انگیز شکار کرده بودن. خاله گنجشک داقون شده بود. به مفهوم واقعی داقون!.
تکبال حس می کرد قلبش دیگه تحمل اینهمه فشار رو نداره. حالا دیگه می دونست مار ها با شکار های کوچیکشون چیکار می کنن. تا زمانی که نمی دونست هرچند عمیقا ناراحت می شد ولی انگار جنس اندوهش فرق داشت. حالا چنان دردی احساس می کرد که نمی تونست نه توصیفش کنه و نه تحمل. سینهش داشت از شدت هقهق فرو خوردهش می ترکید.
-تکبال!چی شده مادر؟
تکبال سر بلند کرد. کبوتر مادر گرفته از درد خاله گنجشک، گرفته از درد دل تمام پرنده های زخم خورده جنگل سرو، گرفته از دیدن پر های سیاه روی لونه ها که هر روز بیشتر می شدن، گرفته اما نگران، نگران اما مهربون و محکم و آماده برای جنگ با هر چیزی که بچه هاش رو تهدید کنه، به چهره رنگ پریده و خیس از اشک تکبال نگاه می کرد.
-پرنده شیرینی بود جوجه خاله گنجشک! دوستش داشتی می دونم.
تکبال می شنید ولی نمی تونست حرف بزنه. داشت خفه می شد از بغضی که کم مونده بود قلبش رو بترکونه. کبوتر مادر هنوز ایستاده بود. خسته، شکسته، غمگین، ولی عاشق.
-تو چته مادر؟
همین کافی بود. تکبال حس کرد اشک هاش اگر نبارن تمام وجودش از هم می پاشه. چندتا قطره چکیدن روی پر هاش. چندتا دیگه و…اشک بود که مشت مشت به پهنای صورتش می بارید. توی بغل کبوتر مادر زار می زد. درد خودش، درد خاله گنجشک مهربون، درد پایان تلخ اون جوجه شاد و شیرین رو زار می زد و می بارید و می بارید. درد تمومی نداشت. درد خاله گنجشک مهربون، درد دل تکبال، درد کبوتر مادر، درد پنهانی بالاپر، درد همه پرنده هایی که با خاله گنجشک همدرد بودن و نبودن، زاغی خانم، طوطی خانم، درد جنگل سرو!.
درد تمومی نداشت، مرز نداشت، انتها نداشت.
روز های زمستون هرچی پیش تر می رفتن سرد تر، کوتاه تر و تاریک تر می شدن. کوتاه مثل عمر جوجه هایی که دیگه نبودن، سرد و تاریک مثل دل پرنده های جنگل سرو. زیر خاک بوته های قاصدک داشت شلوغ تر می شد. تکبال دلش نمی خواست حساب خورده استخون ها و پر های خونی دفن شده رو نگه داره. دلش گرفته بود. دلش تنگ بود. خسته بود از اینهمه سرما و اینهمه تاریکی. کاش نمی دونست!. کاش مثل بقیه چیزی نمی دونست. اون ها تصور وحشتناکی از مار ها داشتن ولی اندازه تکبال نمی دونستن. همین اندازه که مار ها جوجه ای رو شکار کردن و ازش تنها پر و استخون مونده. باقیش دیگه چه فرقی داشت؟ دردشون چنان زیاد بود که مهلت نمی داد به این فکر کنن که طبق قاعده طبیعت وقتی مار1جوجه رو می خوره درسته قورتش میده و حالا این چه قاعده ترسناکیه که بر طبقش پر های خونی و استخون های له شده از شکار ها باقی می مونه. تکبال هم ترجیح می داد بهش فکر نکنه ولی نمی تونست. دیگه از اختیارش خارج بود. اگر اون شب کزایی اونهمه به مشکی اصرار نمی کرد حالا اون هم مثل بقیه مشغول عزاداری و همدردی با خاله گنجشک بود و مثل همه با گریه و آواز های بلند و ناله و ضجه سبک می شد ولی حسی که تکبال داشت چنان بد و آزار دهنده بود که با این چیز ها دست از سرش بر نمی داشت. به کسی هم نمی تونست بگه. این حقیقت ها چنان سنگین و چنان ترسناک بودن که کسی باورش نمی شد. و تکبال اونقدر عاقل بود که با گفتن چنین چیز هایی خودش رو1پرنده بی پرواز که از سر بی پرواز موندن روانی شده معرفی نکنه.
ولی خاله گنجشک. هیچ کدوم از این ها دیگه کمکش نمی کرد. نه گریه و آواز و ناله، نه واقعیت هایی که تکبال رو تا مرز جنون واقعی آزار می دادن، نه راست، نه دروغ، نه تصور های درست و نادرست، همهش برای خاله گنجشک باطل بود. برای خاله گنجشک همه چیز به1تیکه خاک یخزده ختم می شد. خاکی خون گرفته زیر بوته های قاصدک.
تا چند روز پرنده ها جایی نرفتن. یعنی به نوبت می رفتن و بر می گشتن. اتفاق های بد و عجیبی که همه رو دسته جمعی از خونه هاشون دور می کردن ظاهرا متوقف شده و انگار به حرمت دل های غمگین پرنده ها فعلا دست از سرشون برداشته بود. تکبال پریشون ولی ساکت در بیداری کامل کابوس می دید. جوجه ها همهشون بدون استثنا افتضاح بودن. روحیه ها داقون بود. هر شب صدای جیغ و داد جوجه های کوچیک و بزرگی که کابوس می دیدن با صدای ضجه های نیمه شب خاله گنجشک که جوجه از دست رفتهش رو ناله می کرد یکی می شد و آمیزه ای از درد و وحشتی عمیق رو به منطقه تاریک حکمفرما می کرد. بالاپر سعی می کرد حال و هوای افتضاحش رو کسی نفهمه ولی مادر می فهمید. تکبال هم می فهمید ولی چنان درگیر خودش بود که دیگه نمی تونست به هوای دیگری فکر کنه.
-این نمی تونه ادامه داشته باشه. مار ها نباید باقی بمونن. اون ها با صید جوجه های ما قوی تر میشن. و ما از درد از دست رفته هامون ضعیف تر میشیم. اگر همینطور پیش بره ما نابود میشیم. این نمی تونه اتفاق بی افته. نباید. نمی افته. این اتفاق نمی افته.
-تو چه دردته بچه؟
تکبال که انگار در این جهان نبود با صدای عمیق و نافذ خورشید به شدت از جا پرید.
-اُهُ! می افتی له میشی بی مغز شل و ول. بهت گفتم چه دردته؟
تکبال بی توجه به پرخاش خورشید سر بلند کرد و بهش خیره شد. مدتی بود که خورشید سکوتش رو شکسته و با بقیه قاطی شده بود و دیگه کم کم همه داشتن می شناختنش. تکبال هم در این مدت حسابی دم پرش پریده بود و باز هم می پرید. رابطه شون عجیب بود. نمی شد توصیفش کرد. نه مثل2تا ماده پرنده بودن، نه مثل صید و صیاد و نه شبیه جوجه بی تجربه و ماده بزرگ تر. رابطه شون شبیه هیچی نبود. فقط با هم بودن. خورشید بعد از اخطار کرکس دیگه در حضور کرکس به تکبال تمرین فرود نمی داد ولی دست بردار نبود. تا زمان گیر می آورد به1بهانه ای تکبال رو از دیدرس کرکس دور می کرد و سعی می کرد هرچی بیشتر و بیشتر یادش بده. تکبال در این مدت کوتاه حسابی به حضور خورشید در زندگیش عادت کرده بود. احساس عجیب و بدون توصیفی بهش داشت که نمی دونست چطور باید توضیحش بده. خورشید مهربون نبود. خشن بود و تقریبا همیشه تلخ. ولی هم تکبال و هم بقیه به چندتا چیز در موردش یقین داشتن. یکیش اینکه پشت این چهره تلخ، دلی هم بود که در نظر اول اصلا به نظر نمی رسید که وجود داشته باشه. دلی بزرگ که محبت تمام اون دسته از نفر اول تا آخر داخلش جا می شد. حتی لحظه هایی که به شدت عصبانی بود و طرف خشمش واقعا باید از دستش در می رفت باز هم این یقین و اون محبت وجود داشت. خورشید در نظر همه خاص بود. خورشید در بینش همه اون هایی که می شناختنش، کسی بود که روحش هرگز به درد های زندگی نباخته و خیال هم نداره ببازه. تکبال این روح رو می پرستید. هرچند خودش چنان ضعیف عمل می کرد که خیلی وقت ها خورشید از شدت عصبانیت دور از دید کرکس به چند ضربه نوک محکم مهمونش می کرد ولی این نمی تونست چیزی رو عوض کنه. نه در نگاه تکبال و نه در دلش. خورشید قوی بود و تکبال در اعماق ضمیرش دلش می خواست می شد خودش هم چنین روح محکمی داشت. ولی این رو به هیچ عنوان در خودش نمی دید. در مورد حوادث زندگی پر حادثه خورشید خیلی چیز ها شنیده بود که نمی دونست چقدرش درسته. جرات هم نداشت از خود خورشید بپرسه. ولی حتی اگر یکی از این هزاران هم درست بود، از نظر تکبال و شاید از نظر خیلی های دیگه خورشید روحش و دلش از آهن بود که تا حالا خورد نشد و عقلش غیر عادی بود که با اینهمه فشار از سرش نپرید. تکبال نمی فهمید چطور کسی می تونه اینهمه توانا باشه. ولی این خورشید رو با تمام بالا پایین هاش و بد رفتاری هاش و تلخی هاش و حتی عصبانیت های وحشتناکش دوست داشت. تکبال و خیلی های دیگه و تقریبا همه توی دسته کرکس خورشید رو همون طور که بود دوست داشتن. شاید حسشون شبیه احساس تکبال نبود ولی خورشید برای همه اون ها با تمام زیر و بم های سفید و سیاهش1ماجرای مثبت و عزیز بود.
-دهه نکبت چرا وا رفتی بنال ببینم چه دردته؟
خورشید همینطور بود. لحنش مهربون نبود. همه می دونستن. عصبانی که می شد باید از مسیر نگاه و پروازش در می رفتن و خلاصه اینکه هیچ کسی اینقدر جرات نداشت که عمدا خطر کنه و خورشید رو به مرحله خشم برسونه. خصوصا اینکه جو بی اعتمادی پنهانی به خورشید به خاطر هم جواری طولانی با مار ها در زیر زمین بین خفاش ها و کلاغ ها هنوز حسابی رونق داشت. خورشید می دونست و می زد به ندونستن. بینشون می چرخید و همه جا بود و بیخیال بینش و ترس و خیال های اون ها هر زمان لازم می دید هوار می زد و هر وقت مصلحت می دونست پرخاش می کرد و هر لحظه دلش می خواست هر کاری دلش می خواست می کرد و با اینهمه آروم آروم توی دل ها جا می گرفت و عزیز می شد. حتی برای اون هایی که بهش اعتماد نداشتن یا به خاطر شایعات عجیبی که در موردش می شنیدن ازش می ترسیدن. خورشید گذشته از رفتار سرد و مدل خشنش هر جا کمکی لازم می شد بود و الحق که کمک بزرگی هم بود. خورشید کسی بود که بیشتر از هر موجودی بین دسته کرکس می تونست در مورد مار ها بهشون اطلاعات بده و راه های مقابله با این دسته سیاه رو یادشون بده و مشکلاتی رو آسون کنه که به عقل هیچ جنبنده ای نمی رسید. با اینهمه ، خورشید از بقیه جدا بود. به همه نزدیک بود و اجازه نمی داد کسی بهش نزدیک باشه. بین خفاش ها و کلاغ ها خورشید جذبه عجیبی داشت که بعد از کرکس حرف اول رو می زد. کسی جرات نمی کرد بیش از حد مجاز نزدیکش بشه و اصلا این تصور انگار گناه بود. گناهی ترسناک که هیچ کسی شجاعت فکر کردن بهش رو نداشت. البته جز کرکس و…تکبال. تکبال با ظاهر ناآگاه و معصومی که به خودش می گرفت دور و بر خورشید می چرخید و می چرخید و اونقدر می چرخید که یا با1کار درست یا با1خرابکاری جزئی و یا حتی با1فاجعه افتضاح توجهش رو از جهان یواشکی درونش منحرف و به طرف خودش جلب می کرد. گاهی خورشید تا حد جنون از دست این جوجه کبوتر خنگ و خرابکار عصبانی می شد و با تمام توانش هوار می کشید و تکبال زیر پر و بال کرکس پناه می گرفت تا این رعد و برقی که درست کرده بود بیاد و بره ولی مدتی بعد که اوضاع به هر شکل ممکن آروم می شد، باز تکبال آروم از پناه گاه امنش بیرون می اومد و اول محتاط و بعد بی پروا دوباره به گشت و گزارش در اطراف خورشید و درست کردن1ماجرای جدید برای جلب نظرش ادامه می داد. این ماجرا ها گاهی حسابی مثبت بودن و گاهی حسابی منفی. ظاهرا واسه تکبال فرقی نداشت که بعدش چجوری میشه. تکبال فقط می خواست خورشید سر بالا کنه و اون رو ببینه، بفهمه، بدونه که تکبال هست. ازش محبت نمی خواست. انتظار هم نداشت مثل بقیه مواظبش باشه یا پای گریه ها و خنده هاش بشینه. حتی انتظار نداشت کمی مهربون تر باشه. تکبال فقط می خواست خورشید باشه و خودش هم باشه و خورشید این رو خاطرش باشه و… خورشید رو شاید دوست داشت. شاید. دوست داشتنی همراه با1تحسین عمیق. مطمئن نبود این چه حسیه که بهش داره. دوست داشتنه، تحسینه، قهرمان پروریه، یا چیزی جدا از این هاست. هرچی که بود، تکبال به استناد این حس غریب که از دلش می جوشید و توی تمام وجودش پخش می شد می خواست به خورشید نزدیک تر باشه. انگار چیزی داشت که جذبش می کرد. شاید فقط1تصور باطل بود ولی وجود داشت و تکبال خیال نداشت باهاش بجنگه. اونقدر چیز برای جنگیدن بود که دیگه به این یکی نمی رسید.
-هی جوجه ابلیس بهت میگم چه دردته. مگه نشنیدی؟
تکبال با نگاه بارونی به خورشید خیره مونده بود. خورشید کمی، فقط کمی ملایم تر از1لحظه پیش بهش نگاه کرد.
-کرکس1چیز هایی واسهم گفته. اون جوجه گنجشکه که صید مار ها شد رو من نمی شناختمش. مادرش رو هم همین طور. ولی خیلی دردم اومد از داستانش. شاید نه اندازه تو ولی برام غمگین بود. خوب، اتفاق بدی بود ولی با گریه کردن که چیزی عوض نمیشه. این اتفاق اولیش نبود و آخریش هم نیست. به جای گریه باید عبرت گرفت. تو باید قوی تر از این ها باشی.
-خورشید!دلم می خواست چیز دیگه ای آفریده می شدم. هر چیزی جز این که هستم. شاید اون زمان می تونستم کاری واسه نابودی این جونور ها کنم. اینهمه بی خاصیت بودنم در همچین زمانی بیشتر از مرگ جوجه گنجشک داره زجرم میده.
-دلت می خواست چی باشی؟
-هرچی. مثلا1عقاب شبیه تو. اگر بودم! آخ که اگر می شد!.
-و تو می دونی که من بیشتر از نصف عمرم رو در اعماق زمین زندانی مار ها بودم. هیچ کاری هم از دستم بر نیومد حتی برای نجات خودم. می بینی که بقیه دشمن های مار ها نجاتم دادن وگرنه الان اسمی ازم در جهان نبود. تکبال! برای مؤثر بودن لازم نیست چیزی جز خودت باشی. خودت باش. فقط خودت باش و سعی کن هر کاری که ازت بر میاد کنی. اگر این2تا اصل رو درست و کامل رعایت کنی می بینی که نه تنها بی خاصیت نیستی بلکه خاصیتت از خیلی ها که تصورش رو هم نمی کنی بیشتره.
-خورشید من نمی فهمم.
-می دونم. تو نمی فهمی. یعنی الان نمی فهمی. ولی من مطمئنم که تو1روزی می فهمی چی میگم. روزی که شاید خیلی دیر نیست. و من مطمئنم که تو اگر بخوایی می تونی نقش خیلی بزرگی در نابودی این دسته وحشتناک داشته باشی. من مطمئنم زمانی می رسه که تو می تونی همراه دیگرانی که اون ها هم زخم خوردن یا از درد زخم خورده ها دردشون میاد تمام جنگل رو از وجود این خطر تاریک پاک کنی اگر واقعا بخوایی و واقعا بخوایی و بخوایی. تو می تونی1عامل خیلی مؤثر باشی ولی در جلد خودت. با اینجا نشستن و پروردن این آرزو که دیگری باشی به جایی نمی رسی. خودت که باشی قدم اول رو رفتی.
-آخه من به چه درد می خورم؟ کاش دسته کم1پرنده کامل بودم. کاش بی پرواز نبودم. اون وقت حرف هات درست بودن. ولی حالا…
-چرا نمی فهمی؟ خودت باش. فقط خودت. اینطوری بیشتر فایده میدی. پروازی نیستی که نیستی. هرچی که هستی رو بپذیر و سعی کن تمام توانت رو به کار بگیری و در محدوده خودت هرچی جلو تر و بالا تر باشی.
-آخه چه جوری؟ چه ربطی بین من و فایده هست؟
-وای که چقدر تو خنگی! ببین بچه! وقتی خودت رو همون مدلی که هستی ببینی و بپذیری به جای اینکه بخوایی جای یکی دیگه باشی جای خودتی. اون وقت به جای اینکه زمان و زورت رو با این خیالات مزخرف تلف کنی تمرکزت رو میدی به خودت. به خودت توجه می کنی، توانایی هات رو پیدا می کنی، تقویتشون می کنی و قوی تر و قوی تر میشی. اون زمانه که مار ها باید ازت بترسن.
-ولی آخه من چه توانایی دارم که به کار بیاد؟ اصلا من توانایی دارم؟ توانایی که اینجا به درد بخوره؟
-تو توانایی تکبال. خیلی هم توانایی. مار ها نمی دونن. خود تو هم نمی دونی. تو…
-آهای شما2تا! باز هم رو گیر آوردید رفتید1گوشه توی همدیگه؟
شلیک خنده بقیه با این فریاد کرکس رفت هوا. تکبال هیچی نگفت ولی خورشید از همون فاصله صاف به کرکس خیره شد و بلند گفت:
-زهر مار!باز تو زمان گیر آوردی گیر دادی به دور و برت؟
قشنگ معلوم بود کوتاهی صدای خنده ها بعد از این جواب خورشید ناشی از کسر جراته. ولی با اینهمه خنده ها هرچند زیر جلدی ولی شدید و طولانی بود. کرکس با خشمی بی خطر واسه خورشید خط و نشون کشید.
-جونور زبون دراز وحشی نافُرم! هیچیش به پرنده های ماده نرفته. اصلا هیچیش به موجودات درست درمون نرفته. آخ که دلم می خواد به امر ذاتم عمل کنم و به حسابت برسم. اولش هم از زبون درازت شروع کنم تا آخرش.
خورشید بیخیال خندید. شونه ای بالا انداخت و گفت:
-اُهُ! غول جنگلی! حواست رو از هر جا رفته جمع و جورش کن تا یادت بیاد ذات من هم همچین مرغ عشقی نیست. تا هر جا بشه پا به پای جوهر بی ریختت میاد.
دیگه نمی شد نخندید. بقیه تقریبا بی پروا از کرکس و عواقب ماجرا می خندیدن. خورشید تنها کسی بود که اینطور ساده و راحت به کرکس جواب می داد و حتی زمان هایی که بحث ها جدی می شد در مقابلش می ایستاد. کرکس و خورشید2تا قطب قدرتمند در اون دسته عجیب بودن و با وجود اینکه در خیلی موارد به شدت با هم اختلاف نظر داشتن ولی مشخص بود، از همه چیزشون مشخص بود که با هم بد نیستن و هم بستگی هاشون با این بحث ها از بین رفتنی نیست.
-خورشید!بهت اخطار می کنم. اون زبونت رو کوتاه کن وگرنه…
جواب خورشید بی مکث پرتاب شد و کلامش رو برید.
-وگرنه از این هم دراز تر میشه و میاد حلقه میشه دور گردنت و خفهت می کنه.
کرکس نگاهی متعجب ولی مهربون بهش انداخت و هرچند مهرآمیز ولی با تهدید سر و شونهش رو تکون داد.
-حالا باش تا بعد درستت کنم. فعلا دست از سر اون تاک بیچاره بردارید پاشید بیایید پایین باید حرف بزنیم.
خورشید تکونی به پر و بال هاش داد.
-باز چی شده؟
-هیچی فقط شما زیادی با ارزش شدی.
خورشید با نارضایتی شونه هاش رو داد عقب.
-باز هم تکمار؟
-با اجازه خورشید خانم بله.
-برو خودت رو مسخره کن.
-خورشیدی بیا پایین!.
-کرکس!لعنتی به من نگو خورشیدی متنفرم.
-باشه خورشیدی. دیگه بهت نمیگم خورشیدی. حالا بیا پایین خورشیدی حرف دارم باهات خورشیدی.
بقیه از خنده روی سر و کول هم غلت می زدن. خورشید با نفرت به کرکس نگاه کرد.
-پدرت رو در میارم ایکبیری.
کرکس قاه قاه خندید.
-می بینی؟ اذیت کردن تو واسه من مثل آب خوردنه. حتی لازم نیست از ذاتم کمک بخوام. اگر اراده کنم تو دق می کنی.
-به همین خیال باش. حالا نوبت منه.
بعد خیلی سریع برگشت و به تکبال نگاه کرد.
-هی تکی!آماده ای1امتحان کوچیک به خودت بدی ببینی تمرین های یواشکی این اواخرمون چقدر عوضت کرده؟
تکبال کمی ترسید ولی نگاه خورشید چنان گرم و مشوق بود که تکبال احساس کرد هیچی جز تداوم اون نگاه نمی خواد.
-ببینم شما2تا اون بالا چی به هم میگید؟ بیایید دیگه. خورشیدی اگر بلد نیستی فرود بیایی بیام بیارمت پایین.
خورشید بی توجه به کرکس شونه های تکبال رو به سرعت نوازش کرد.
-هستی؟
-هستم.
-پس برو که بریم.
کرکس در آخرین لحظه فهمید چی داره میشه.
-نه!.
دیر شده بود. خورشید و تکبال توی هوا چرخ می زدن و به سرعت به طرف پایین می اومدن. بال های تکبال با وجود تلاش وحشتناکش تقریبا هیچ کمکی نمی کردن و تکبال مثل فشنگ از بالا به طرف پایین سرازیر بود. همه مات از وحشت تماشا می کردن. می دیدن که درست در مسیر فرود یا سقوط تکبال به طرف زمین1شاخه کلفت و بلند با شاخک های ریز و تیز بود و تکبال مستقیم به طرف شاخه سرازیر بود و اگر بهش می خورد امکان نداشت سالم بمونه. درست در لحظه تماس با شاخه بال های تکبال در نتیجه تلاشی فرا تر از حد انتظار حرکت ضعیفی کردن و تکبال تونست چند سانتیمتر منحرف بشه و از برخورد با شاخه نجات پیدا کنه و دوباره با همون سرعت وحشتناک به طرف زمین سرازیر شد. چنان تلاشی برای حرکت دادن بال هاش می کرد که آثارش از همون فاصله در چهرهش پیدا بود ولی نتیجه زیاد تفاوتی با0نداشت. این اتفاق چنان سریع افتاد که کرکس فرصت نکرد کاری کنه. تا اومد به خودش بجنبه اون2تا رسیده بودن. فرودی سریع که هیچ تفاوتی با سقوط نداشت. خورشید درست در کنار تکبال می اومد و قشنگ معلوم بود بیشتر از خودش مواظبه اونه که اگر لازم شد بگیردش ولی لازم نشد. تکبال با سرعتی سرسام آور با سر اومد پایین و درست در آخرین لحظه تونست با کمک نصفه نیمه بال هاش به بدنش چرخی بده، سرش رو بگیره بالا و روی پا هاش فرود بیاد. از شدت وحشت تمام جونش به وضوح می لرزید. با صدای کف زدن ها و تشویق های اطرافیان به خودش اومد و فهمید که نمرده و موفق شده. نه تکبال که از ترس گیج شده بود و نه بقیه که غرق تشویقش بودن هیچ کدوم برق خطرناک خشمی که کرکس با نگاه وحشیش به خورشید زد رو ندیدن و متوجه مشاجره آروم ولی خشن بین خورشید و کرکس نشدن.
-لعنتی!این چه غلطی بود کردی؟ اگر طوریش می شد همینجا…
-این غلطی بود که خودت خیلی پیش باید می کردی و نکردی. البته اگر مزخرفاتی که در مورد دوست داشتنش میگی راست باشن که من چندان مطمئن نیستم. به هر حال غلطی که تو نکردی رو من به جات کردم. طوریش هم نمی شد که لازم باشه تو تهدید های منحصر به فردت رو عملی کنی. بهت توصیه می کنم خودت رو جمع کنی و باطنت رو همچنان پوشیده نگه داری چون همه دارن تشویقش می کنن و فکر نمی کنم دلت بخواد کسی بفهمه چه بینش پلیدی داری.
-خورشید!تو، تو موجود آشغال مار چشم مار زبون عوضی، تو، تو، …
-کرکس کرکس دیدی؟ منو دیدی؟ من فرود اومدم! هیچیم هم نشد! من فرود اومدم فرود اومدم!.
تکبال اینقدر از خود بی خود بود که نفهمید فشاری که توی بغل کرکس به تمام جونش می اومد از سر شادی و محبت کرکس نبود. همه هنوز از ته دل داشتن تشویقش می کردن، کف می زدن، جیغ و هورا می کشیدن و روی شونه هاش می زدن. کرکس اون لحظه دلش می خواست می تونست خورشید رو1000تیکه کنه و خورشید با صبوری وحشتناکی این رو در نگاه خون گرفتهش می دید و برخلاف دیگران نگاه از چشم های کرکس بر نمی داشت و عقب نمی کشید. تکبال1بند توی دست های کرکس می لولید و از شادی داشت دیوونه می شد.
-اُهُ!مواظب باش داری لهش می کنی الان میمیره. مثل اینکه می خوایی بفهمه از موفقیتش شاد نیستی. من می تونم بهش بگم. می خوایی؟
کرکس با صدای1خونخوار درنده صرف غرید:
-همین الان خفه میشی وگرنه خودم خفهت می کنم.
نگاه و لحن یواشکی کرکس که جز خورشید کسی متوجهش نشد خطرناک تر از اون بود که خورشید خطر کنه.
-من فقط بهت هشدار دادم که مواظب باشی.
-ممنون از هشدارت. مطمئن باش که به حسابت می رسم.
-کرکس کرکس این بلند ترین شاخه تاک بود که من ازش فرود اومدم. بلاخره یاد می گیرم از سر شاخه سکویا هم فرود بیام حالا می بینی. به نظرت سال دیگه این موقع به اونجا رسیدم؟ بگو دیگه بگو دیگه بگو دیگه!
-بله فسقلی. تو هر زمان که بخوایی به هر جا که بخوایی می رسی. فسقلی عزیز خودم! عشق احمق کوچولوی من! اگر طوریت می شد…
-کرکس! تو فرودم رو دوست نداشتی؟
تکبال چنان معصوم و شفاف به کرکس نگاه کرد که خورشید حس کرد الانه که تمام بینش کرکس توی صافی نگاه تکبال منعکس بشه و لو بره. ولی کرکس به سرعت تکبال رو به خودش فشرد و خندید.
-فسقلی من! فرودت حرف نداشت. عاشق خودت و فرودتم. من فقط دلواپست شدم. ممکن بود بی افتی.
صدا و همه چیز تکبال دوباره شاد شد.
-ولی من فرود اومدم. هیچیم هم نشد. اگر بیشتر تمرین کنم بهتر میشم مگه نه؟
کرکس با دست هاش و با لحن آرامشبخشش بهش اطمینان و آرامش می داد.
-بله عشق من. میشی. مطمئنم که میشی. داری می لرزی. سردته؟
-نه زیاد. یعنی1کمی.
-ترسیدی. این خیلی خطرناک بود فسقلی عزیز من! خیلی! فرودت خیلی20بود ولی دیگه نمی خوام خطر کنی. تو واقعا داری می لرزی. الان درستش می کنم. بیا اینجا.
تکبال وسط پر های کرکس غیبش زد ولی سر و صدا ها نخوابید.
-فسقلی بی مغز خودم! دیگه تموم شد. تو اینجایی. همه چیز درسته. هر زمان عشق فراز و فرود داشتی فقط به خودم بگو. اینجا که هستی امنه.
-ولی کرکس! آسمون، پرواز، …
-بسه دیگه فهمیدم. خودم می برمت آسمون. اینقدر پروازت میدم که دیگه پرواز دلت نخواد.
-ولی من دلم می خواد.
-باشه. هر چقدر دلت بخواد می برمت بالا.
-بالا!بالا! بالاتر!
-بله بالاتر. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. حالا2دقیقه آروم باش تا این لرزش عوضی بره.
خورشید با صدایی بلند تر از تمام سر و صدا ها و تشویق ها گفت:
-آهای تکی! تو واقعا تکی. خاطرم باشه از حالا بیشتر روت حساب کنم. مثل اینکه به حساب کردن های من می ارزی.
تکبال از جا پرید و خواست سرش رو از لای پر های کرکس بیاره بیرون ولی کرکس مانع شد. کسی حواسش نبود. تکبال از همونجا که بود خیلی ضعیف نالید ولی فایده نداشت. خورشید با لحنی آمیخته به رضایت بلند گفت:
-باقیش باشه دفعه بعد. تو از پسش بر میایی.
تکبال سعی کرد از اون لا در بیاد ولی نتونست. بی حال دست و پایی زد ولی زیاد طول نکشید. همون فشار عجیب، همون نفس تنگی، همون گیجی آشنا و مقاومتش تموم شد. آروم زیر دست های کرکس لای اونهمه پر ولو شد و لرزش بال هاش و تمام جسمش خیلی زود جاش رو به آرامشی غریب داد. خورشید که تمام صحنه رو دیده بود بلند خندید.
-تکی!یادم باشه حالت که جا اومد1چیز با مزه ای برات تعریف کنم که حسابی ماتت ببره.
کرکس نگاهی بسیار خطرناک ولی پنهانی به خورشید انداخت. خورشید دید و آشکارا شونه بالا انداخت.
اون روز کرکس تکبال رو بغل کرد و رفت بالا. اونقدر بالا رفتن که دیگه کلاغ ها و حتی بعد از رسیدن شب خفاش ها نتونستن ببیننشون. وقتی برگشتن تکبال انگار به آروم ترین خواب تمام عمرش رفته بود و لبخندی که هیچ نبود جز1لبخند، تمام چهره غرق خوابش رو پر کرده بود. خورشید یواشکی سعی کرد بیدارش کنه ولی تکبال تا آخر شب از جاش جم نخورد. خواب بود. خواب خواب. و زمانی که کرکس همون طور خوابیده برش داشت و به طرف سرو بلند پرواز کرد نگاه پر از تردید و خشم خورشید تا لحظه آخر ناپدید شدنش پشت سرش بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 22:35
خدا آخر و عاقبت اینا رو به خیر بگذرونه. خوبه که خورشید هست وگرنه چی کار می کردند.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
خدا آخر عاقبت خود این خورشید رو هم به خیر کنه! این خورشید اگر نبود خیلی بد می شد. باور کنید جدی میگم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال24

شب افتضاحی بود. شلوغ و پریشون و در هم. کبوتر مادر از شدت خشم به خودش می پیچید. غیبت تکبال در یکی از رفتن هاش زیاد طول کشیده و کم مونده بود مادر از شدت دلواپسی سر به بیابون بذاره. تکبال به کرکس گفته بود که باید بجنبه ولی کرکس می گفت طوری نمیشه و زمانی که اصرار تکبال رو دید…تکبال هرچی فکر می کرد یادش نمی اومد بعد از اون گیجی عجیب همیشگی و بعد از اون نفس های کوتاه دیگه چی شد. به خودش که اومد دم لونه بودن و کرکس گفت که باز هم می بیندش. تکبال مطمئن بود که این اتفاق از روی عمد به دست کرکس پیش اومده ولی چی می تونست به مادرش بگه؟ اینکه غیبت طولانی و ناپدید شدنش تا نزدیک نیمه شب تقصیر1کرکسه؟ تکبال سکوت کرد. زمانی که کبوتر مادر از شدت عصبانیت کم مونده بود از پر و بالش آتیش بلند بشه تکبال هیچی نگفت. زمانی هم که بالاپر بردش بیرون و باهاش حرف زد و حرف زد و باز هم حرف زد هیچی نگفت. زمانی که مادرش گفت به هیچ عنوان به همراهی تکبال با کرکس رضایت نمیده باز هم تکبال هیچی نگفت. چند روزی از این ماجرا گذشته بود. تکبال با هیچ کسی هیچ بحثی نکرد. جواب همه سوال ها، بحث ها و تلاش ها از طرف تکبال فقط سکوت بود و سکوت. روزی که شایعه عجیب احتمال حمله سمور ها به جنگل و بروز قحطی همه جا پیچید و همه رو دنبال غذا و دنبال سمور ها و دنبال همه چیز فرستاد تکبال توی لونه بود و در سکوتی عمیق به انتظار هیچ نشست. وقتی کرکس رسید و بی هیچ حرفی برش داشت و مثل تیر رفت هوا تکبال همچنان در سکوتی غمگین فرو رفته بود. اون شب خفاش ها عجیب مشغول بودن و تکبال حوصله نداشت بدونه چیکار دارن می کنن و جریان چیه. کرکس رو مشکی با عجله صدا زده بود و کرکس گفته بود که سریع بر می گرده و رفته بود. تکبال نپرسید کجا میره. از همه چیز خسته بود. حس می کرد تمام زندگیش تبدیل شده به1دیوار بزرگ. بنبست. به آسمون نظر کرد. چی می شد اگر می تونست مثل باقی پرنده ها پرواز کنه؟ آخه چرا اون؟
-آخه چرا من؟ خدایا آخه چرا من؟ اینهمه پرنده توی دنیای تو دارن می لولن، پرواز می کنن، توی آسمونت پیچ و تاب می خورن و هرجا که باید و نباید میرن و تو هیچی بهشون نمیگی. خدایا چرا؟ آخه چرا این بلا رو سر من آوردی؟ مگه من چیکارت کرده بودم که اینطوریم کردی؟
تکبال هیچ اصراری در مهار کردن اشک هاش نداشت و گذاشت مثل سیل ببارن. براش فرقی نمی کرد که پر هاش خیس می شدن از اشک هایی که عجیب زیاد بودن. از بالای سکویا به پایین نگاه کرد. زمین دیده نمی شد. با اینکه اون شب آسمون ابری نبود ولی تکبال زمین رو نمی دید. سکویا بلند بود. خیلی بلند!. تکبال لحظه ای به فضای تاریک پایین دقیق شد.
-چی میشه اگر من از این بالا پرت بشم پایین؟ چند لحظه طول می کشه و آخرش می رسم به زمین و…تموم میشه. تمام درد ها و ناکامی ها تموم میشه. از همه چیز خلاص میشم. از دنیا هم چیزی کم نمیاد اگر1پرنده نصفه نیمه توش نلوله.
دوباره به پایین نگاه کرد.
-این راه خوبیه. فقط1کمی جرات می خواد.
از جاش بلند شد و رفت لب شاخه. می ترسید. به شدت می ترسید. با هقهقی غیر قابل کنترل از ترس و از درد بلند به خودش گفت:
-جرات داشته باش. تازه لحظه های آخر خیال کن که داری پرواز می کنی. پرواز!.
گریهش بیشتر شد.
-لعنت به تو آسمون! بی معرفت! ازت متنفرم. منو نمی خوایی؟ به جهنم!. به جهنم! جهنم!. من رفتم.
و بعد قبل از اینکه اون1خورده جراتی که از سر حرص پیدا کرده بود رو از دست بده، بدون اینکه مکث کنه خودش رو از لب شاخه به پایین پرت کرد. درست در لحظه آخر چیزی شونهش رو گرفت و به شدت کشیدش عقب. کرکس نبود. تکبال اطمینان داشت. این فشار مال پنجه های کرکس نبود. غریبه بود. تکبال که هنوز به خودش مسلط نشده بود و از ترس سقوطی که کمتر از1ثانیه پیش شروع و تموم شده بود داشت مثل بید می لرزید بی خود از خود روی شاخه ولو شد و بالای سرش رو نگاه کرد. در کسری از لحظه حواسش سر جا اومد و کاملا هشیار از جا پرید.
-خورشید!
خورشید با نگاه نافذش به چشم های تکبال خیره شد و با خونسردی عجیبی که اصلا مناسب اون لحظه و اون حال و هوا نبود سکوت رو شکست. صداش مثل نگاهش عمیق، سرد و نافذ و به طرز وحشتناکی خونسرد بود.
-می خواستی خودت رو بندازی پایین؟ واسه اینکه بمیری؟
تکبال آماده بحث و جدلی سخت و طولانی از سر لجاجت به نشان تأیید سری تکون داد. خورشید انگار در مورد قوانین غذا خوردن حرف بزنه گفت:
-اینطوری فایده نداره. اگر اینطوری که داشتی می رفتی بی افتی نمیمیری. یعنی شاید بمیری ولی زجر کش میشی. به محض افتادن تمام استخون هات خورد میشن و تو عملا له میشی ولی چون سرت سالمه هنوز زنده ای. معلوم نیست چند روز به این حال زنده می مونی ولی مطمئنم از1روز کمتر نیست. در این مدت هیچ کاری نمی تونی کنی جز درد کشیدن. وای که اگر بدونی چه درد وحشتناکی داره! بعدش یا میمیری یا چند روز دیگه می مونی بعد میمیری. البته ممکنه مثلا شانس بیاری و1تیکه از خورده استخون هات بره شش هات رو پاره کنه و دیگه نتونی نفس بکشی و خفه بشی. خوب البته زجر داره. خفه شدن اصلا خوب نیست به خصوص اینکه با استخون های لهیده به پرپر زدن بی افتی. گفتم پیش از سقوطت بهت بگم شاید ندونی. از قیافهت هم مشخصه که نمی دونستی. حالا اگر می خوایی بمیری من یادت میدم چجوری از این بالا خودت رو پرت کنی که فوری خلاص بشی. باید1طوری بری که با مغز بخوری زمین. بلافاصله سرت داغون میشه و مخت می پاشه روی زمین. چند دقیقه بسته به مقاومت جسمت دست و پا می زنی و تموم. اینطوری بهتره. حالا بیا یادت بدم و اگر بخوایی می تونم خودم پرتت کنم که تضمینی باشه.
تکبال با چنان حیرت و وحشتی به خورشید نگاه می کرد که انگار تا امروز هیچ پدیده ای به اعجاب اون ندیده بود. موجودی بی نهایت زیبا با پر های درخشان و جسمی بی نقص و با شکوه که در برابرش ایستاده بود و بسیار خونسرد در مورد زجر هایی حرف می زد که تکبال رو بیشتر از خود مردن می ترسوند و تازه می خواست راحت تر مردن رو هم به تکبال یاد بده اون هم با همون خونسردی. تکبال چنان ماتش برده و ترسیده بود که گریه کردن رو کاملا از یاد برد. با صدا و دست خورشید که آروم روی شونهش فرود اومد و به طرف لب شاخه حرکتش داد از جا پرید.
-بجنب دیگه. تا کرکس نیومده باید تمومش کنی. زود باش بیا اینجا. اصلا لازم نیست تو بلد بشی. بیا خودم واست حلش می کنم. اگر دلت می خواد نبینی چشم هات رو ببند تا بری. خوب، ببینم شمردن که بلدی. تا100بشمری رسیدی پایین. حالا، 1، 2،…
تکبال چنان ترسیده بود که قلبش داشت از سینهش می زد بیرون. بی اختیار جیغ کشید و با چنان وحشتی پرید عقب که اگر خورشید نگرفته بودش با سر روی شاخه می خورد زمین.
-نه نه. تو رو به خدا. من نمی خوام. نمی خوام.
خورشید همون طور که تقریبا به زور لب شاخه می کشیدش بلند تر از گریه های تکبال گفت:
-نمی خوایی؟ برای چی؟ مگه دلت نمی خواد بری؟ مگه خودت نیومدی این بیخ که بپری؟ باور کن این طوری خیلی راحت تره. هم ساده تره و هم تمیز تر. از بالا پایین دنیا هم خلاص میشی. دیگه گرفتاری نق و ناله هم نداری. پس برو که رفتی.
خورشید رفت که پرتش کنه پایین. تکبال با تمام توانش به دست های خورشید چسبید.
-نه. تو رو به خدا. تو رو خدا. تو رو خدا.
خورشید2قدم از لب پرتگاه رفت عقب و تکبال متشنج رو گذاشتش زمین. تکبال حس می کرد الانه که نفسش بند بیاد. ترس داشت تمام وجودش رو می جوید. از پشت پرده زخیم اشک خورشید رو می دید که نگاهش از اون خونسردی وحشتناک اولیه خالی می شد و جدیتی خشن جای اون حالت عجیب رو می گرفت. خورشید با صدایی همچنان عمیق ولی مثل نگاهش جدی و خشن به حرف اومد.
-بسیار خوب! سقوط کردن و مردن رو شناختی. انتخاب با خودته. یا از این بالا می پری و همه جهان رو از نکبت نق زدن هات پاک می کنی، یا خفه میشی و بدون ضجه و ناله های بی خودی و بی فایده می چسبی به زندگیت و سعی می کنی با وجود دردسر هایی که عمرت رو تیره کردن بگردی و راه های بهتر زندگی کردن رو پیدا کنی. اگر اولی رو می خوایی بگو تا خودم از همین بالا واست ترتیبش رو بدم.
تکبال از شدت گریه های ترس خورده دیگه قادر به ایستادن نبود. خورشید شونه هاش رو محکم چسبید و داد زد:
-می خواستی بمیری. باز هم می خوایی؟
-نه. نه. نمی خوام. تو رو خدا. نمی خوام.
خورشید لحظه ای بهش خیره شد. فشار پنجه هاش ملایم تر شدن و با صدای مهربون تر گفت:
-با اینهمه شاید زمانی در غیبت من دلت بخواد بمیری. فراموش نکن که درست خودت رو پرت کنی تا فوری خلاص بشی. من که همیشه همراهت نیستم. پس بیا یادت بدم. تکبال خواست جیغ بکشه ولی خورشید بال هاش رو باز کرد و تکبال وحشتزده رو توی بغلش گرفت و چند لحظه بعد آروم گفت:
-اینجا زیادی بلنده. موافقی بریم؟ تو با این بال هات شاید نشه بری بالا ولی مطمئنم فرود رو می تونی یاد بگیری. عجیبه که هیچ کسی تا به حال این رو یادت نداده. بیا تمرین کنیم. اصلا بیا تفریح کنیم. در جریان این تمرین و تفریح یادت میدم چجوری سقوط کنی که زود تر بمیری. تکبال که داشت از شدت حیرت دیوانه می شد لحظه ای گیج به خورشید نگاه کرد و1دفعه،
-من!فرود! با کمک بال هام! همین بال ها! مثل باقی پرنده ها!
خورشید مثل اینکه چند لحظه پیش هیچ اتفاقی نیفتاده با لحنی کلافه و ناراضی جواب داد:
-چقدر خنگی! مگه تو جز این2تا بال باز هم بال داری؟ خوب بله با همین بال ها.
و بعد در حالی که با سرخوشی نسبی می خندید گفت:
-زود باش دیگه بیا.
تکبال فرصت نکرد بیشتر تعجب کنه یا بترسه. خورشید شونه هاش رو گرفت و پرید. اولش وحشت بود. وحشتی فرا تر از حد تصور. ولی این فقط در کسری از لحظه بود. خورشید توی هوا شونه های تکبال رو رها کرد و با ملایمت ولی محکم پنجه هاش رو چسبید و با اطمینان گفت:
-حالا بال بزن. نترس از دست من ول نمیشی. بال بزن. بزن. آهان آفرین! حالا میریم که بچرخیم توی این هوای سردی که بدش نمیاد منجمدمون کنه. یوهو!.
تکبال فقط سعی می کرد مطمئن بشه که خواب نیست. حسی بی نظیر، چنان بی نظیر که اصلا باورش نمی شد تجربه بیداری باشه. همراه خورشید توی آسمون می چرخید و می چرخید. هرچند پروازش بی کمک نبود ولی روی شونه های هیچ کسی سوار نبود. توی بغل هیچ کسی هم نبود. پنجه هاش به پنجه های خورشید گره خورده بود و ناشیانه ولی با تمام وجود هرچی توان داشت داده بود به بال های بی توانش و پرپر می زد و حس می کرد که سوار هوای بهشت داره با خورشید می چرخه. بهشت! بهشتی عزیز و واقعی!. خورشید و تکبال چرخیدن و چرخیدن. خورشید گاهی می رفت بالا و تکبال رو با خودش می برد و بعد موقع فرود پنجه هاش رو کمی شل تر می گرفت و تشویقش می کرد که هرچی قوی تر و بهتر پر و بال بزنه و قواعد درست بال زدن رو یادش می داد. تکبال بال پرواز نداشت و نمی تونست درست اجرا کنه ولی ظاهرا اینقدر مثبت بود که خورشید بلند تشویقش کنه و بخنده.
-یوهو!زنده باد بال های مزخرف تو! زنده باد جفتمون! بزن! بزن درسته بزن!. آفرین حالا از بالاتر. موافقی؟
تکبال موافق بود. می تونست تا ابد این بهشت رو ادامه بده. خورشید هم که انگار با خستگی میانه نداشت. اینهمه بالا و پایین رفتن حتی نفس هاش رو تند هم نکرده بود. تکبال و خورشید انگار در1جهان دیگه، جهان صعود و فرود و باد و آسمون بیخیال دنیای اطرافشون سیر می کردن و هیچ کدومشون خفاش درشت هیکلی رو ندیدن که آروم وسط شاخه های1درخت گردوی بزرگ جا گرفت، 1تیغ بلند درخت نارنج رو در کمانی ساخته شده از سمغ درخت انجیر و شاخه تاک گذاشت، کمان رو کشید و در حالی که خورشید رو نشونه گرفته بود بهشون خیره شد.
-تیزبین!تو داری چیکار می کنی!؟ می خوایی خورشید رو بزنی؟!
-فعلا نه. ولی اگر لازم بشه حتما. تو هم مواظب باش اگر زدمش بپری بری فسقلی رو بگیری که سقوط نکنه.
-تیزبین!تو نباید بزنیش. کرکس می کشدت.
-تا زمانی که نباید بزنمش نمی زنمش. من به خورشید اعتماد ندارم. اون نصف بیشتر عمرش رو زیر زمین در جوار تکمار و باقی مار ها بوده. از وقتی نجات پیدا کرده و اینجاست1کلمه حرف نزده بود و حالا انگار حصارش شکست. ما هنوز هیچی ازش نمی دونیم. هیچی جز اینکه اون نزدیک ترین همجوار تکمار بوده. از کجا معلوم تمام این ها نقشه تکمار نباشه واسه ما و واسه کرکس؟ الان همه مار ها می دونن فسقلی رو کرکس چقدر می خوادش. تو اطمینان داری که خورشید الان هیچ خیال بدی واسهش نداره؟ تماشا کن و ببین که اگر بخواد الان واسهش هیچ سخت نیست. می تونه پرتش کنه پایین. می تونه توی هوا پاره پارهش کنه. خورشید1ماده عقابه یادت که نرفته. یا می تونه پرواز کنه ببردش واسه تکمار تا این طوری قشنگ پدر کرکس رو در بیاره. خوب، حالا چی؟ هنوز من نباید آماده زدنش باشم؟
-به نظرم درست میگی. ولی فعلا که همه چیز درست به نظر میاد.
-من امیدوارم که تا آخرش هم درست به نظر بیاد. ولی نمیشه احتیاط نکنم. تو هم آماده باش.
-باشه. کاش لازم نشه!.
-هنوز که نشده. شاید هم نشه.
تکبال و خورشید بیخیال این دلواپسی سیاه می چرخیدن و می چرخیدن. اون شب، شاد ترین و رویایی ترین شب تمام زندگی تکبال تا این لحظه بود. شبی که برای اولین بار در عمرش شناور بودن وسط آسمون رو تجربه می کرد. نه روی شونه ها و نه توی بغل دیگری. فقط پنجه هاش وسط پنجه های ظریف خورشید محکم و مطمئن گره خورده بودن و تکبال همراه خورشید می چرخید و می چرخید. اوج می گرفت، چرخ می زد، فرود می اومد و فقط خدا می دونست چه لذتی داشت اون لحظه ها و اون وحشت و اون حال و هوای آسمونی!. از تصور اینکه مدتی پیش خیال داشت به زندگیش خاتمه بده خندهش گرفت و دقایقی بعد این اشتباه مسخره رو کاملا از یاد برد. کرکس سر رسید و هرچند گفت که از شکسته شدن سکوت خورشید خوشحاله و در برابر صحنه ای که می دید سکوت کرد ولی مشکی تردید نداشت که کرکس اصلا موافق دیده هاش نیست. کرکس تکبال رو همون طور که بود می خواست. آرام، ناتوان، بی پرواز. این رو مشکی می دونست. شاید خورشید هم می دونست ولی تکبال اصلا بهش فکر نمی کرد. تکبال به هیچی فکر نمی کرد جز آسمون و پرواز، کرکس و…عشق.
کرکس بلاخره تحملش تموم شد و به اون2تا فرمان توقف داد.
-شما2تا!بسه دیگه بیایید پایین.
تکبال نمی فهمید کرکس و خفاش ها اینهمه شدید درگیر چی هستن. چنان مشغول خودش بود که اصلا درگیری و جنب و جوش حاکم به شب های جنگل رو نمی دید. جنب و جوشی که خودش درست در مرکزش ایستاده بود. توی بغل کرکس1بند می لولید و آرامش نداشت.
-کرکس! من نصفه نیمه پریدم. فرود هام1کوچولو بهتره ولی پرواز بی پرواز. همراه خورشید توی آسمون بودیم. من اون بالا ولو بودم خیلی خوش گذشت. روی شونهش نبودم توی هوا بودم آخجون! …
کرکس با خوش اخلاقی پر های به هم ریختهش رو نوازش کرد و خندید.
-خوب فسقلی خوب. ببین خودت رو چه مدلی کردی! تمامش رو خودم دیدم1دقیقه آروم بگیر.
-آخه تو همهش رو ندیدی تو از اولش نبودی من تمام این مدت توی آسمون ولو بودم فقط پنجه هام رو خورشید گرفته بود بقیهم همهش توی هوا شناور بود وای کرکس مثل بهشت بود وای خورشید گفت من می تونم1کمی بال هام رو تمرین بدم و شاید1کمی بشه واسه فرود اومدن هام روش حساب کنم و…آی! بذار بیام بیرون بذار بیام بیرون!
-خوب فسقلی! فسقلی وروجک دردسر ساز خودم! آروم. آروم بگیر بذار نفست جا بیاد. کوچولوی من! تو بدون فرود هات هم فسقلی خودمی. حالا نوبت منه. ای احمق عزیز کوچولو!کوچولوی بی مغز و شلوغ من! …
اون شب وقتی تکبال لای پر های کرکس به طرف لونهشون پرواز می کرد یقین داشت که هیچ قدرتی قادر نیست از راهی که پیش گرفته منصرفش کنه. تکبال می خواست جزو جمع خفاش ها، عضو دسته عجیب شبروهای جنگل سرو و جفت ناهمگون کرکس باشه. هرچه زودتر بهتر. و فرقی هم نمی کرد که به چه قیمتی. تکبال رفت و بحث بین کرکس و خورشید رو ندید.
کرکس دیر وقت به منطقه اطراف سکویا برگشت. درخت های دور و بر سکویا در برابر بلندی اون کوچیک به نظر می رسیدن در حالی که هر کدومشون به دور از سکویا هیبتی برای خودشون داشتن. یکی همون درخت گردو که از بس بزرگ و پهن و مرتفع بود توی بهار تقریبا زمین زیرش رو از نور خورشید محروم می کرد. یکی تاک بسیار بزرگی بود خیلی بزرگ تر از تاک عمو جغد. یکی درخت نارنجی توی درخت های اون منطقه از همه جمع و جور تر و با این حال چنان بزرگ و پر شاخه که بیشتر از50تا لونه خفاش رو بین شاخه هاش جا داده بود. و همینطور الی آخر.
و سکویا از همه بلند تر بود. چنان بلند که حتی پرنده ها هم کمتر موفق می شدن به بالاش برسن. کرکس هم زمان هایی که لازم می شد تمام خفاش ها و کلاغ ها رو دسته جمعی ببینه ترجیحا وسطشون فرود می اومد و معمولا اتفاق نمی افتاد که بخواد همه اون ها برن اون بالا چون واسهشون شدنی نبود. سکویا فقط جای کرکس بود و البته جای اون هایی که یا خیلی بهش نزدیک بودن و یا پر پروازشون چنان قوی بود که می تونستن تا اون بالا بپرن. خورشید می تونست پس کرکس ترجیح داد اون بالا ببیندش. بدون مزاحم و بدون چشم و گوش های متفرقه.
-خوب خورشید. امشب حسابی کولاک کردی.
-به نظرم کردم.
-مطمئن باش. من دارم بهت میگم.
-پس حتما کردم.
-بله کردی. و چه خطرناک بود این کولاک کردنت. خورشید تو فسقلی رو چقدر می شناسی؟ می دونستی بال هاش به هیچ کاری نمیان؟ اطلاع داشتی که اون اصلا نمی تونه پرواز کنه؟ اون1جوجه کفتر بی پروازه خورشید. بی تمرین نیست بی پروازه. اگر امشب سقوط می کرد هیچی ازش نمی موند. تمرین هم براش هیچ فایده ای نداره چون بال های فسقلی پروازی نیستن. پس سعی نکن بال های خوابیدش رو بیدار کنی چون فایده نداره. و این وسط احتمال داره خطر هم باشه. مطمئنا هست. اگر خیال کنی آمادگی فرود رو پیدا کرده و بخوایی انجامش بده، هر چقدر که تمرین کرده باشه فرق چندانی نمی کنه. مثل1شاخه شکسته خشک می افته زمین و خورد میشه. خورشید! پروازش رو فراموش کن. این وسط به جای بال هاش دلش رو بیدار می کنی و اون زمان حسابی گرفتاریه. می دونم که می فهمی. باید بفهمی. و تو می فهمی مگه نه؟
خورشید با حوصله ای غیر معمول گوش کرد و بعد به حرف اومد.
-من می شناسمش. از زمانی که اومدم اینجا این بیچارهم کرد از بس دور و برم پلکید و انگولکم کرد که صدام در بیاد. دیگه چیزی نیست که شما ها ازش بدونید و من ندونم. از بال های بی پروازش بی اطلاع نیستم. ولی به نظرم بیشتر از تو بدونم. بال های این جوجه بی پروازن ولی نه اینقدر که تو خیال می کنی. البته من مطمئنم که تو خودت هم بیشتر از اون که نشون میدی می دونی. چیزی که هست اینه که تو اینطوری بیشتر می پسندیش. نمی دونم برای چی ولی اینطوریه. تو می دونی ولی بذار واسه خاطر خاطر جمعی خودم بهت توضیح بدم این جوجه به قول تو بی پرواز خیلی توانا تر از این هاست. بال هاش نمی تونن ببرنش بالا ولی می تونن کمکش کنن که در شرایط خیلی خطرناک احتمال زنده موندنش بیشتر باشه. شاید هم خیلی بیشتر از این بتونن کمکش کنن. باید صبر کرد و دید. خیالت راحت باشه. من به کشتنش نمیدم. ولی تو، کرکس! اینهمه خودخواهی اصلا درست نیست. تو نمی تونی همینطوری ادامه بدی. بلاخره1جایی به دردسر می افتی. هیچ عقل کاملی تعیید نمی کنه که تو1موجود زنده رو هرچی عاجز تر ترجیحش بدی. اون جوجه خودش هم همچین چیزی رو نمی خواد.
کرکس حرفش رو برید.
-فسقلی چیزی رو می خواد که من می خوام.
خورشید هنوز خونسردیش رو حفظ کرده بود البته تقریبا.
-اینجا رو اشتباه میری کرکس. اون الان نمی فهمه ولی زمانی که بفهمه به هیچ قیمتی باهات همراهی نمی کنه.
خورشید یا برق خشم نگاه کرکس رو ندید یا دید و اعتنا نکرد.
-لازم نیست هیچ غلطی کنه. خودم جاش هرچی لازم باشه انجام میدم.
-ولی کرکس این درست نیست.
-خورشید!می خوام دیگه بس کنی. تمومش کن و دیگه در این مورد نمی خوام چیزی بشنوم یا ببینم. نه از تو و نه از بقیه. درضمن، دست از سر بال های فسقلی بر می داری. بحث امشب رو من ترجیح میدم دیگه تکرارش نکنم.
خورشید با همون خونسردی وحشتناکی که تکبال اول شب ازش دیده بود شونه ای بالا انداخت و جواب داد:
-تو واسه خودت ترجیح میدی. خوب بده.
کرکس خشم جنونآمیز نگاهش رو پنهان کرد.
-مگه نفهمیدی؟ من گفتم نه.
خورشید با بیخیالی وحشتناکش جواب داد:
-مگه نفهمیدی؟ گفتم تو واسه خودت گفتی.
کرکس جدی تر و با نارضایتی خطرناک تر نسبت به چند لحظه پیش نگاهش کرد.
-خورشید! اجازه نده تصور کنم بهتر بود که تو برای همیشه مات و بی حرف باقی می موندی.
خورشید هم با خونسردی خطرناکی بهش خیره شد.
-کاش همچین تصوری نکنی چون من مات و بی حرف باقی نموندم و تصور های محال معمولا خیلی آزار دهنده هستن. راستی1چیز دیگه. این جوجه اسم داره. همچین فسقلی هم نیست و دیگه تقریبا حسابی بزرگ شده و من موندم تو روی چه حسابی فسقلی صداش می کنی. بقیه به هوای تو این کار مسخره رو می کنن ولی تو روی چه حسابی این کار مسخره رو می کنی؟ من همیشه انتخاب هات رو تحسین کردم کرکس ولی اینجا سلیقه زشت و مزخرفی داشتی. فسقلی هیچ اسم قشنگی واسه این جوجه کبوتره نیست. به خصوص اینکه اینطوری نمیشه هیچ موجودی رو حقیر و ناتوان نگه داشت.
برق سرخی از نگاه کرکس بیرون جهید که حتی خورشید هم ترجیح داد ازش پرهیز کنه.
-دلواپس نباش کرکس. همه چیز مطابق میل لعنتی تو پیش میره. کاش پیش نره ولی فعلا که داره میره. این وسط بذار به اون جوجه هم1کمی خوش بگذره. تو که چیزی از دست نمیدی.
کرکس همچنان خشمگین بود.
-ولی بهت بگم اگر طوریش بشه…
خورشید دیگه خونسرد نبود. عصبانی بود. خشمی آمیخته با تاثر.
-هیچ طوریش نمیشه. تا زمانی که خودت داقونش نکنی که ظاهرا اون زمان دیر هم نیست، این هیچ طوریش نمیشه. مطمئن باش.
-خوب دیگه بسه. اینقدر زبون نپاش. به نظرم فسقلی خیلی خاطر خواهت شده. بیشتر مواظبش باش و آماده نگهش دار.
-آماده؟ واسه تو؟
-بله واسه من. حرف دیگه ای نیست؟
کرکس این آخری رو با صدای بلند، محکم و خشن گفت. این پرسش به منزله1فرمان قاطع بود و خورشید کاملا فهمید.
-حرف؟ چرا هست. اینکه تو1هیولای کثیف هستی.
کرکس با آرامش1فرمانده پیروز در برابر1بازنده مسلم در حالی که مستقیم به چشم های خشمگین خورشید خیره شده بود گفت:
-ممنونم. تعریف کاملی بود. شب به خیر.
-کرکس!
-گفتم شب به خیر. نمی خوایی که بی هوشت کنم.
خورشید از شدت خشم می لرزید ولی با دریافت این تهدید بسیار جدی خلع سلاح شد.
-نه نمی خوام.
-پس شب به خیر.
خورشید با چنان خشمی به چشم های کرکس خیره بود که اگر کسی جز اون2نفر شاهد ماجرا می شد تعجب می کرد از اینکه چطور کرکس نمی کشه عقب و همینطور از اینکه چرا از چشم های خورشید آتیش نمی زنه بیرون. با اینهمه ماجرا بدون خطر جدی تموم شد.
-شب به خیر کرکس.
خورشید از اون بالا به پایین نظر انداخت. سرش گیج رفت. هنوز با ارتفاع های خیلی زیاد انگار مشکل داشت. این از نگاه کرکس پنهان نموند. مهربون تر از چند لحظه پیش گفت:
-می برمت پایین.
خورشید با نفرت کشید عقب.
-لازم نکرده خودم می تونم.
کرکس کمی عصبانی و کاملا قاطع نگاهش کرد.
-تمومش کن خورشید.
خورشید سکوت کرد. کرکس با ملایمت یکی از بال هاش رو زیر بال خورشید برد و مهربون گفت:
-حتی1درصد هم تردید ندارم که کمتر از1هفته بعد تو دیگه اصلا مشکلی با ارتفاع نداری. حالا بیا.
لحظه ای بعد هر2مثل2تا روح سرگردان وسط سیاهی شب آروم روی درخت گردوی کنار تاک فرود اومدن. چندتا خفاش که مشغول بگو و بخند و شیطنت بودن با دیدن کرکس خودشون رو جمع و جور کردن.
-بیخیال. من نمی مونم. مواظب خورشید باشید قورتتون نده. درضمن من خسته ام. مواظب صداتون هم باشید که به اون بالا نرسه.
خورشید با نفرت شونه بالا انداخت.
-آخجون خورشید اومدی؟ ولی قیافهت رو اینطوری نکن ما واقعا خوشمزه ایم.
-مطمئن باش کرکس. مخصوصا از مطلب دومی.
کرکس با رضایت بال هاش رو تکونی داد و پرید. رفت بالا و توی سیاهی شب از نظر خفاش ها و از نگاه خورشید گم شد.
اون شب تکبال زود تر از خونوادهش به خونه رسید و اون ها هم خسته تر از اون بودن که بحثی شروع بشه. مادرش نگفت که از رفتن و برگشتن تکبال آگاه شده و تکبال هم نگفت که چقدر متنفره از اینکه هر دفعه واسش مواظب می ذارن تا رفت و برگشتش رو اعلام کنه. تازه وقتی همه به خواب رفتن تکبال در آخرین لحظات بیداری به یاد آورد که خورشید بلاخره از سکوت در اومده و اولین حرف هاش رو با اون زده و تکبال باهاش پریده و چقدر بهش نزدیک بوده و چقدر از این موضوع خوشحاله و…و چه حس محبت عجیبی به خورشید داره!. حسی که از همون دفعه اول داشت. همون لحظه ای که توی چشم هاش نگاه کرد و پر هاش رو لمس کرد و هر لحظه ای که دور و برش می گشت و سعی می کرد سکوتش رو بشکنه و… خوب چه ایرادی داشت؟ خورشید سرحال بود. باهاش حرف زده و باهاش پریده و باهاش خودی تر از گذشته بود. چه اهمیتی داشت که این حس محبت تکبال به خورشید چقدر عجیبه. همه چیز رو به راه بود و این عالی بود و اون شب شب خیلی خوبی بود و…
خواب.
دیدگاه های پییشین: (2)
پیمان
دوشنبه 31 شهریور 1393 ساعت 21:53
مطالبت عاااااااااالی بود
به منم سر بزن قالب دارم http://www.ghalebsky.ir
http://ghalebsky.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حتما سر می زنم. مگه میشه اسم1جای جدید اینترنتی بیاد و من دلم نخواد برم ببینم چجوریاست؟
ممنون از حضورت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 22:54
سلام. این جا رو هم خیلی دوست داشتم فقط تکرار می کنم کرکس بیچاره رو به ابتذال نکشید کرکس می تونه خوب باشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
کرکس بد نیست دوست من. فقط کرکسه. مشکل فقط همینجاست و بس. کاش این2تا به پست هم نمی خوردن! اشتباه کردن. جفتشون اشتباه کردن اشتباه.
ایام به کام.