دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال3

پاییز.
خورشید حاضر اما کم توان و انگار خسته. درخت ها بی برگ. گل ها بی نشاط. جنگل توی خواب. سکوت. باد پاییزی توی جنگل گشت می زد و مواظب رویا های جنگل بود که از هم نپاشه. پرنده های مهاجر رفته بودن تا همراه بهار برگردن. هوا سوز ملایمی داشت. جنگل خواب بود.
پاییز بود.
تکبال آهسته آهسته می بالید. می دید، می شنید، می شناخت، ولی هنوز نمی فهمید. هنوز واسه فهمیدن خیلی کوچیک بود. کبوتر مادر ته دلش از این موضوع خوشحال بود. اون ترجیح می داد تکبال هرچی دیر تر بفهمه تا کمتر درد بکشه. همین قدر که خودش می فهمید کافی بود. تکبال نمی فهمید. نه درد مادرش رو، نه ناآگاهی تلخ بالاپر رو که بی صبرانه منتظر پروازی شدن خودش و تکبال بود، و نه گرفتاری وحشتناک خودش رو که مثل1کوه روی سینه مادرش سنگینی می کرد. تکبال فارغ از فهم، فارغ از درد، فارغ از همه چیز، آهسته آهسته بزرگ می شد. تکبال معنی خطر و دردسر رو نمی فهمید. اما کبوتر مادر و بالاپر به جاش می فهمیدن و سعی می کردن که حفظش کنن ولی تکبال جوجه آرومی نبود. هرچند خیلی ضعیف بود ولی خیال آروم گرفتن نداشت. بر عکس بالاپر که همیشه زیر پر و بال مادرش رو به هر جایی ترجیح می داد، تکبال از هر فرصتی برای بیرون اومدن از مخفیگاه پر محبت مادرش و درست کردن1دردسر تازه واسه خودش استفاده می کرد. به محض اینکه کبوتر مادر ازش غافل می شد از زیر پر و بالش بیرون می اومد و چون از شدت ضعف قادر به ایستادن و راه رفتن نبود، بعد از چند قدم به دردسر می افتاد. 1بار روی شاخه نازکی1وری می شد و چون بال هاش کمکش نمی کردن نمی تونست خودش رو جمع و جور کنه، بار دیگه بین چندتا شاخه بی برگ و به هم پیچیده گیر می افتاد و از اونجایی که بدون بال و فقط با حرکت پا هاش نمی تونست خلاص بشه بدتر گیر می کرد و کبوتر مادر باید به دادش می رسید، گاهی بی هوا می رفت و از نوک شاخه آویزون می شد و اگر سر موقع نمی رسیدن می رفت که بی افته پایین و… تکبال اینطوری با زندگی و بالا و پایین و زیر و بم هاش آشنا می شد.
پاییز آروم و سنگین پیش می رفت و جنگل خوابیده رو به طرف زمستون می برد. تکبال و خانوادهش همراه پاییز توی راه ناهموار زندگی پیش می رفتن.
بیشتر از نصف پاییز نگذشته بود. زمستون از همین حالا داشت ضرب شصتش رو نشون می داد. سرما شروع شده بود. زمستون سردی در پیش بود و کبوتر مادر بر حسب تجربه سال ها این رو می دونست. بالاپر فقط می دونست هوا سرد شده و از مادرش می شنید که زمستون بدی در پیشه ولی درک این زمستون بد توی ذهن کوچیکش جا نمی شد. تنها به اتکای توصیف و توصیه مادر ترجیح می داد مواظب باشه و سعی می کرد از خط راهنمایی ها و امنیت پناه مادرش دورتر نشه. تکبال ولی ماجرای متفاوتی بود.
تکبال نه زمستون رو می شناخت نه سرما و نه خطر رو. تکبال تازه می رفت که تجربه کنه و با تمام وجود ضعیفش این تجربه ها رو می خواست. پناهگاه مادرش براش تنگ بود و تکبال هیچ وقت مدت زیادی اونجا دووم نمی آورد. دلواپسی های کبوتر مادر و مواظبت های بالاپر نتونسته بودن آرامشی رو که تکبال نداشت بهش بدن. وقتی کبوتر مادر برای بالاپر درس زندگی رو می خوند، تکبال هم مثل بالاپر پای توصیه هاش می نشست و به نصیحت ها و تجربه هاش از زمستون و دنیای بیرون از لونه و دشمن های خوش سیما و سقوط از بلندی روی خاک و خطر های زمینی و همه چیز و همه چیز گوش می داد ولی بر عکس بالاپر هیچ کدوم رو به خاطر نمی سپرد. تکبال می رفت که تجربه کنه، ببینه، بفهمه نه اینکه فقط بشنوه. این مدل زندگی در ذهن و روحش جایی نداشت. زندگی امن و آروم در پناه پر و بال کبوتر مادر و کنج لونه و تجسم خطر هایی که می تونست پیش بیاد ولی نیومد و به خیر گذشت. تکبال این رو به هیچ عنوان نمی تونست بپذیره. نمی دونست چی می خواد و نمی فهمید چرا فقط می دونست که اینطوری نمی شد پیش بره. پس پناه و پناه گاه رو بیخیال می شد، می رفت، زمین می خورد، زخمی می شد، به دردسر می افتاد، بقیه رو هم به دردسر مینداخت، تجربه می کرد و تجربه می کرد و تجربه می کرد.
هوا داشت سرد تر می شد. کبوتر مادر حالا دیگه واسه پیدا کردن غذا زمان بیشتری لازم داشت و در نتیجه کمتر توی لونه می موند. وظیفه بالاپر مشکل بود. مواظبت از لونه، مواظبت از خودش، مواظبت از تکبال. تکبال ولی هیچ کمکی برای بالاپر نبود. تکبال دنبال چیزی بود که نمی دونست چیه. فقط می دونست1چیزی این وسط درست نیست و تکبال این درست نبودن رو دوست نداشت. خستهش می کرد، کلافهش می کرد، دیوونهش می کرد، درست هم نمی شد. تکبال دلیل اینهمه رو نمی تونست بفهمه. مدتی گذشت تا بفهمه برای ایستادن و راه رفتن و حفظ تعادل به چیزی بیشتر از پا هاش نیاز داره. چیزی که باید باشه ولی نیست. یعنی هست ولی اون طور که باید باشه نیست. این وسط1اشکال وجود داشت. جایی، چیزی، کم بود. تکبال این رو می دونست ولی نمی تونست تشخیص بده مشکل چیه. چندان هم دنبال تشخیصش نبود. هنوز نمی تونست درک کنه بال های کوتاه و بی حرکت برای1پرنده یعنی چی. تکبال همچنان می دید، می شنید، می شناخت، ولی هنوز نمی فهمید. هنوز برای فهمیدن کوچیک بود. خیلی کوچیک.
دیدگاه های پیشین: (2)
فرشته
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:13
نه؟

پاسخ:
نه.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:38
این ماجرا من رو ناخودآگاه به یاد بچه های معلول و مادرهاشون می اندازه. برای بچه ها هم همین سؤالات در ابتدای تولدشون و حتی تا چند سال بعدی پیش میاد ولی متأسفانه یه روزی با حقیقت روبرو میشن که دیگه خیلی دیر شده و بهتر بود زودتر می فهمیدن تا این قدر درد نکشن.
من خودم پنج سالگیم نابینایی رو درست و حسابی حس کردم و فهمیدم با بقیه فرق دارم؛ از اون موقع دنیای من جهنم شد؛ یک زندون که باید تا زمانی نامعلوم درش بمونم.
مهم نیست؛ حالا از اون زمان سال ها می گذره.
منتظر ادامه ی داستان هستم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
بله. با واقعیت ها هرچی زودتر رو در رو بشیم کمتر درد دارن. دسته کم درد این پذیرش اولیه زودتر شروع و سریع تر تموم میشه. با شما موافقم هرچی زودتر بفهمیم کمتر درد می کشیم. من درست یادم نیست چند سالم بود که فهمیدم. از بچگی دستم اومده بود که1فرق هایی دارم ولی راستش اگر درست یادم باشه تا نوجوونیم نمی دونستم این فرق ها چقدر می تونن بزرگ و چقدر می تونن آزار دهنده باشن. بچه که بودم فقط دونستم و اون زمان دیگه فهمیدم.
تجربه خوبی نبود این اولین فهمیدن های من.
بگذریم.
انتظار رو دوست ندارم پس سعی می کنم زودتر بنویسم تا کمتر منتظر بمونید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال2

روز قشنگی بود. جون می داد واسه تولد. هرچند دم پاییز بود و هرچند نشونه های پاییز رو نمی شد ندید گرفت ولی روز قشنگی بود. جوجه قصه ما در همچین روزی متولد شد. جوجه ای ریز و ظریف، با بدنی پوشیده از کُرک های ریز و نرم، نوک کوچولو، چشم هایی به شکل نقطه های ریز که هنوز درست باز نشده بودن، دُمی کوچیک ولی قشنگ، و2تا بال خیلی خیلی کوچیک. اینقدر کوچیک که به زحمت جسم ضعیفش رو می پوشوندن. بال هایی چنان کوچیک و چنان ضعیف که با1نگاه می شد فهمید زیادی کوچیک هستن. کوچیک، کوتاه،
غیر معمول!.
این تفاوت از نگاه کبوتر مادر مخفی نموند. هر2تا بال جوجه تازه متولد شدهش به زحمت به اندازه1بال جوجه های دیگه می رسید.
کبوتر مادر با نگاهی نگران، با نگاهی بسیار نگران به جوجه نظر کرد، دقیق و کامل بال هاش رو بررسی کرد و دوباره و دوباره نگاه کرد و نگاه کرد. درست بود. این بال ها زیادی کوچیک بودن. کبوتر مادر سعی کرد جوجه رو وادار کنه که به کمک خودش، یکی از بال هاش رو کمی حرکت بده ولی فایده نداشت. کبوتر مادر بال جوجه رو آروم با منقار گرفت و بالا برد. اینقدر کوچیک بود که به زحمت لای منقارش جا گرفت. جوجه بی حرکت و1وری وسط تیکه های پوست تخم کوچیکش که پیش از این تمام دنیاش بود افتاده بود و جیر جیر می کرد. مادر نگاهی متاثر و دلواپس به جوجهش انداخت. بغضش رو فرو خورد و جوجهش رو زیر پر گرفت. جوجه سرش رو از زیر پر های مادر بیرون آورد و با خوشحالی جیر جیر کرد.
جوجه بزرگ تر با اشتیاق پر و بالی زد و جلو اومد. نوکش رو روی سر جوجه تازه متولد شده گذاشت و چشم های نیمه بازش رو بوسید. جوجه کوچیک تکونی بی حال به خودش داد، از زیر پر مادر بیرون اومد و به جوجه بزرگ تر چسبید. جوجه بزرگ تر که بالاپر صداش می زدن با خوشحالی جیر جیر بلند و شادی سر داد.
-من رو دوست داره!. نگاه کن مادر من رو دوست داره!.
بعد سر و بال های ظریف جوجه رو بوسه بارون کرد.
-چه بال های کوچیکی. این بال ها خیلی کوچیکن. باید کمی صبر کنه تا بتونه حرکتشون بده مگه نه مادر؟
مادر با تاثری که نمی تونست به طور کامل پنهانش کنه جواب داد:
-تو درست میگی کوچولوی قشنگم! این بال ها خیلی کوچیکن. و حتما می دونی که برای پرنده بال همه چیزه. قوت پرنده به توان بال هاشه. بال های خواهرت پروازی نیستن. پس اون خیلی خیلی بیشتر از تو آسیب پذیره. تو باید خیلی مواظبش باشی. کار تو و من از امروز خیلی سخته. تو باید جای اون هم بپری، مواظبش باشی و حفظش کنی. همون کاری که من واسه جفتتون می کنم و تو از امروز باید کمکم کنی.
بالاپر بی تجربه تر از اون بود که تاثر پنهان در لحن مادر رو بفهمه و شاید اونقدر از شهود1تولد شاد بود که نفهمید.
-مطمئن باش مادر. این فسقلی بهش سخت نمی گذره. تا زمانی که بتونه بپره خودم جاش می پرم. اینقدر کوچیکه که من می تونم بذارمش روی شونه هام و ببرمش گردش. تا زمانی که بال های خودش پروازی بشن من بال هام رو باهاش نصف می کنم.
بالاپر همینطور که حرف می زد پر و بال کوچیکش رو روی سر جوجه کوچولو سایه بون کرده بود، دور و برش می چرخید و می بوسیدش. مادر فقط نگاه می کرد. نگران و غمگین نگاه می کرد. در جواب بالاپر که بدون توجه به این تفاوت غم انگیز از مادرش پرسید:
-چی باید صداش کنیم؟
با تاثر گفت:
-تکبال.
-ولی اینکه2تا بال داره! چه بال های ظریفی! مادر به نظرت چقدر طول می کشه تکبال بتونه با این بال هاش بپره؟
کبوتر مادر سرش رو به طرف آسمون گرفت تا جوجه مشتاق اشک هاش رو نبینه. حقیقت همیشه حقیقته. مثل1دیوار سخت. نمیشه تغییرش داد ولی همیشه هم نباید بلند گفتش. گاهی حقیقت ها بهتره ناگفته باقی بمونن. شاید زمان اثر مهلکشون رو کمتر کنه. شاید.
و کبوتر مادر در نتیجه این بینش در جواب بالاپر فقط گفت:
-نمی دونم. شاید کمی دیر.
ولی توی دلش حقیقت فریاد می زد. خودش رو به در و دیوار می کوبید تا از زبونش بیاد بیرون. با تمام وجود قد الم می کرد مبادا نادیده گرفته بشه. حقیقتی تلخ، سیاه و سنگین. و مادر می دونست هرچند نگفت.
هرگز! تکبال با این بال ها هرگز نمی پرید!.
بالاپر نمی دونست. ذهن کوچیکش چنان شفاف بود که اصلا جایی واسه این تیرگی بزرگ نداشت. و کبوتر مادر ترجیح داد این باور تلخ هرچه بیشتر عقب بی افته. شاید چون خودش هم از باور کردنش می ترسید و دلش می خواست در تردیدی هرچند سخت و سیاه اما روشن تر و امید بخش تر از این آگاهی دردناک با بالاپر شریک باشه تا کمتر درد بکشه.
-شاید زمان درستش کنه. شاید این بال ها بعدا رشد کنن. شاید… شاید…
بالاپر با شادی جیر جیر کرد، جوجه کوچولو رو بغل گرفت و گفت:
-به دنیا خوش اومدی تکبال! دنیا خیلی بزرگه خیلی هم دیدنیه. مطمئنم خوشت میاد. اینجا همه چیز قشنگ نیست ولی قشنگی هاش خیلی زیاده. مخصوصا پرواز. عالیه. حالا خودت می بینی.
تکبال بی اطلاع از اینهمه، بی اطلاع از شادی بالاپر و ناآگاه از درد و نگرانی کبوتر مادر، بیخیال فردایی که در پشت مه تردید و ابهام، بی رنگ و نامشخص ولی قطعی، منتظرش بود و بدون توجه به تمام سوال های بی جوابی که همراهش متولد شده بودن و در آینده ای که خواه ناخواه می رسید خودش باید جواب براشون پیدا می کرد و بدون اینکه بدونه این کار بدون بال، بدون پریدن و بدون پرواز چقدر می تونه سخت باشه، در پناه بال های مادرش و بوسه های بالاپر هوای جنگل رو به کام می کشید و جیر جیر ظریفش رو ادامه می داد. تکبال جیر جیر می کرد و به گرمای دل گرفته مادر و ضربان قلب مشتاق بالاپر تکیه داشت بی اون که بدونه برای رسیدن به فردا از چه تیرگی هایی باید بگذره.
و این شروع ماجرا بود!.
دیدگاه های پیشین: (2)
فرشته
پنج‌شنبه 6 شهریور 1393 ساعت 18:50
سلام من شعر میگم میشه عضو بشم بذارم توی وبت؟

پاسخ:
سلام.
نه اینجا مال خودمه شما1وب واسه خودت بساز اونجا هرچی دلت می خواد بذار من هم میام می خونم.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:31
سلام. در مورد تک بال شما درست میگید مخصوصاً با خوندن این قسمت بیشتر حرفتون رو متوجه میشم؛ این قصه رو باید خودش جلو ببره و تک بال خودش سرنوشت خود رو تعیین کنه؛ اون طوری هم واقعی تر خواهد بود و هم موندنی تر در ذهن خواننده.
این حالت نوشتنتون رو دوست دارم. احساس می کنم سبک نوشتنتون رو تغییر دادید؛ اگه این طوریه به نظر من این شکلی بنویسید نسبت به داستان فرشته و آدمبرفی و پروانه بهتر باشه. موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ای کاش تکبال بتونه درست بره. بدون اشتباه که تقریبا امکانش نیست ولی ای کاش بشه تکبال و همه مسافر های جاده زندگی کمتر اشتباه برن!.
بهم نخندید ولی من در مورد سبک هیچی نمی دونم. اگر عوض شده خودش شده و من کاریش نکردم. اینطوری اومد و من فقط نوشتم. دفعه های پیش هم همینطور بود. من فقط می نوشتم و فقط می نویسم. کاش خوب در بیاد!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تقدیم به همه پرندگان بی پرواز. تکبال1

روز های آخر تابستون.
هوا هنوز گرم بود ولی همه شواهد نشون می دادن که برد پاییز نزدیک و قطعیه. باد خنکی برگ درخت های خواب آلود رو قلقلک می داد و واسه تمام جنگل لالایی می خوند. جنگل هنوز هوای بهاری بهار و بیداری تابستون توی سرش و در همون حال خمارِ شروعِ خوابی طولانی، خودش رو داده بود دست نسیم تا هر طور دلش می خواد نوازشش کنه. پرنده ها و درخت ها و گل ها و حتی خاک سبز جنگل در گیجی شیرینی به سر می بردن که به خواب ختم می شد. مثل خستگی دلچسب و شیرین و تمنای جسم برای خواب، بعد از1مهمونی شاد و شلوغ و1خوش گذرونی حسابی. نسیم نیمه تابستونی و نیمه پاییزی با نوازش آروم و جادوییش برگ ها رو سست و شاخه ها رو بی حال و بی خود می کرد تا به وقتش راحت هم رو رها کنن. پرنده ها تمام کار های بهار و تابستونشون رو کرده بودن و داشتن خستگی در می کردن تا برای شروع فصل بعدی از دفتر زندگی آماده باشن. کوچی ها آماده کوچ و موندنی ها آماده استقبال از پاییز. خورشید می تابید و همراه نسیم جنگل رو ناز می کرد. فضا آرام، پاییز نشان و خمار بود.
تمام جنگل آماده خواب بود و این وسط، آروم، خیلی آروم، 1زندگی داشت شروع می شد. تولدی داشت شکل می گرفت. در آستانه خواب جهان، 1بیداری در حال آغاز شدن بود.
روی1درخت سرو خیلی بلند، توی لونه1کبوتر جنگلی،. تخم کوچیکی در حال شکستن بود. ماده کبوتر همراه1جوجه نابالغش شاهد این ماجرای شگفت انگیز بودن. تخم آروم صدا کرد، تکون کوچیکی خورد، ترک برداشت و از هم باز شد. جوجه ریز و ضعیفی از داخل پوسته ها نمایان شد و به خورشید و باد و برگ و به هستی با جیر جیر ظریفش سلام داد. داستان زندگی تک بال اینطوری شروع شد.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 4 شهریور 1393 ساعت 12:25
سلام. باز هم داستان و باز هم من مشتری پر و پاقرص این جا میشم.
فقط تو رو خدا نابودش نکنید این جوجه کوچولو رو.
میشه این بار داستانتون فقط خوب و شاد از اون ها که فقط تو رؤیاها وجود دارن تموم بشه؟
من یه کد رو تو وبلاگم کپی کردم که چندتا آهنگ داخلشه و به تصادف هر بار که یک نفر سر می زنه یکی از اون ها براش پخش میشه.
احتمالاً یک آهنگ رو برا همیشه بذارم.
خوب بود که یه ذره از آهنگ رو نوشتید وگرنه هفتا بود و من درست نمی دونستم کدوم رو می فرمایید. این آهنگ تیتراژ یک فیلم سینمایی به نام اولین انتخاب که در شبکه آموزش پخش شده داستان یک زن رو نشون میده که در معرض تهمت دزدی قرار می گیره و از طرفی بچه اش برا چشماش به عمل احتیاج داره و اون زن پول لازم داره که پولایی رو که به زور تو چند سال جمع کرده بود ازش می دزدن اون وقت زنه که راهی براش نمی مونه میره امامزاده ای و مناجات و دعا.
آخرشم خادم همون مسجد یه جوری کمکش می کنه و بهش از کمک های مردمی پول می رسونه. پلیسا هم بی گناهی زن رو می فهمن و مشکلاتش حل میشه.
اما بعد این همه روده درازی من لینک آهنگ که امیدوارم هنوز فعال باشه اگه نبود بگید تا براتون آهنگ رو ایمیل کنم.

http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چقدر با خودم جنگیدم که این داستان رو شروع نکنم. اگر بدونید! رویا ها رویا هستن دوست من. این جوجه باید خودش تقدیر خودش رو بسازه. بستگی داره به خودش. دعا می کنم موفق بشه قشنگ درستش کنه. آهنگ. لینکش کار کرد ممنون. ولی چرا هم اینجا هم جا های دیگه که جستجو کردم و گرفتمش نصفه بود؟ مگه ممکنه اجرای1آهنگی کامل نباشه؟ باز هم می گردم. ممنون.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:25
آهنگ برای تیتراژ فیلم بوده و در فیلم هم همین قدر پخش میشه؛ و معلومه که کامل نیست؛ شایدم این خودش یه سبک جدید باشه که از خودشون در آوردن؛ نمی دونم. اگه بیشتر از این رو گیر آوردید بی زحمت به من هم بگید. ممنون میشم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
چقدر حیفه اگر این نصفه اجرا شده باشه! امیدوارم این سبک جدید نباشه چون حسابی بد میشه. دلم نمی خواد آهنگی رو که دارم با تمام دلم گوشش میدم1دفعه تموم بشه و بمونم توی خماری باقیش که اصلا اجرا نشده. این ها باید این سبک رو مردود اعلام کنن.
اگر کاملش رو گیر آوردم شما اولین کسی هستید که لینکش رو ازم می گیرید. مطمئن باشید.
بابت آهنگ و بابت حضور و بابت لطف و بابت همه چیز ممنونم.
پاینده باشید.
میثم
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 12:01
وبلاگ بسیار زیبایی دارین .

از این تک بال هم خیلی خوشم اومده ، تصمیم دارم روزی چند بخش از این رو بخونم .
https://plus.google.com/101403848948505346975/posts
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز.
کاش رضایتتون رو جلب کنه! امیدوارم، واقعا امیدوارم. من نویسنده نیستم. فقط همین طوری می نویسم. به خاطر دل خودم. این رو گفتم که پیشاپیش خودم رو تبرئه کرده باشم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیا بخند به تمام گریه های من!

***

بیا بخند به تمام گریه های من،
بیا بخند بر شب بی انتهای من.

گریه باید در این قحطی تاریک!،
اشک باید که یاری کند!.

تنها اشک و باز هم اشک!.

گریه اگر نباشد در این خشکسالی دهشتنشان،
اشک اگر یاریم نکند در نشاندن این شرار سرکش اتش،

همچون برگ خشکی که یادگار مانده از حاکمیت پاییز،
چه آسان خاکستر خواهم شد!.

ببین!،
بهار آمده!.

پروانه ها بی قرارند،
خفتگان بیدارند،

بوستان ها غرق بهارند.

جهان، میخندد،
تمامی هستی از جنس بهار، از نگاه سبز تک تک شکوفه ها می نگرد، می بالد، می خندد.

ببین!،
بهار آمده!.

بهار من!،
بهار غایب من!،

از فراز مهتاب، از ورای این سقف تاریک،
از آن سوی سرزمین سحر، مرا ببین!.

در یک خواب خزانزده،
مرا تماشا کن.

من هم بی قرارم!،
من هم بیدارم!،

اینجا این پایین،
روی دامن سبز خاک،

همه سبزند،
بهار، چه زیباست!

تمام زنده ها، سرشار شورند،
همه جا غوغاست!.

بهشت انگار، از فراسوی آسمان،
به میهمانی خاک آمده.

همه هستند،
اینجا برون از سکوت ساکن من، جای هیچ شکوفه ای خالی نیست.

همه هستند،
حتی آسمانی ها.

و بهار، چه سان می خندد،

فارغ از سوز غیبت تو!؟

و تو!، ای جراحت مقدس روح خزان آلودم!،
در نهانگاه کدامین تفعل بهشتین، در انتظار شهود نشسته ای!؟

کدامین نگاه جوینده و بی پروا،
از پس مژگان اتشناک و از زیر پیشانی بلند آفتابگون، به این شهود عزیز، خواهد رسید؟

کاش آن نگاه بی پروا،
مرغک آشیان دیدگان من می شد!،

کاش آن بهاریترین بهار،
انتهای خزان من می شد!.

مرا ببخش!،
مرا ببخش، برای این رویای پنهان و این اهانت آشکار

از حضور خویش، این رویا را،
و تنها این رویا را بر من ببخش.

هرچند، بیش از اینهاست، ارزش رویای حضور تو،
می دانم.

آیا آن نگاه بی پروا،
پس از آن شهود، پس از آن فتح،

اجازه ی حضور این رویای بی تعبیر را،
در بقایای ویرانه های دل فرو ریخته ام خواهد داد؟

ای کاش چنین باشد!.

در بر می فشارم این شرار شیرین را،
می ستایم این سوختن را،

می خواهمش از دل،
می شویمش با اشک،

پس بیا بخند به تمام گریه های من.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
شنبه 1 شهریور 1393 ساعت 19:53
دیشب خواب می دیدم …
تمام قاصدک ها …
بدنبال بهاری می گردند
که تو گم کرده بودی !

سلام و بی نهایت سپاس
از این سرایش زیبا و ماندگار

پاسخ:
قاصدک های بهار را بگو،
اینجا دلی تنگ است،
آنجا نمی دانم.
***
سلام دوست آزاد من.
چقدر دلم می خواد رویای شما تعبیر بشه. آخ که اگر می شد، اگر می شد!
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 13:05
سلام. همیشه با نوشته های شما به خودم فکر می کنم من بعضی وقتا که دور و برم رو نگاه می کنم می بینم که انگار همه در عالم خودشون هستن و من در جهانی دیگه.
انگار من با همه بیگانه هستم.
همه شاد و خوشبخت هستن و من یه جور دیگه.
و این احساس متأسفانه جای این که کمتر و کمتر بشه روز به روز بیشترم میشه.
راستی یک مطلب نوشتم وقت کردید بیایید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
هر کسی عالم خودش رو داره و طبیعتا سفیدی ها و سیاهی های دنیاش با مال بقیه متفاوته. اون هایی که من و شما حس می کنیم ازمون شاد تر و خوشبخت تر هستن هم همینطور. من هم مثل شما می بینمشون ولی می دونم که اون ها هم در عالم خودشون سیاهی هایی دارن که دلشون می خواد سفید بشه. شاید از ما خیلی خوشبخت تر باشن ولی خودشون واقعا این رو نمی دونن.
کنجکاو شدم ببینم توی وب شما چه خبر شده الان میام.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

با من بگو!

***

حتی نمی توانم بنویسم،
نمی توانم.

در این کابوس طوفانزده کس نیست،
هوا نیست، نفس نیست.

چقدر دلم گریه می خواهد!،
کاش اشکی بود!.

و در این طوفان ساکت، که می بَرَد روح مرا تا آن سوتر از عدم،
تنها یک نقش، یک نفس، یک نوا،

کاش حقیقت باشد!،
چه کسی می داند!،

شاید تو بدانی،
تو که مثل من، صداقت شفاف باران را می شناسی.

آه ای همراه دلتنگم که برای دیدن رویای آن هوای آشنا در خاطره هایت مهتاب را می جویی!،
برایم از فردای سپید، قصه بخوان.

از انتهای سپید شبانگاه،
از بازگشت ققنوس صبحرنگ جهان رویاهای من و تو.

با نام عشق.

با من بگو ای تجسم سکوت یلدای جاویدان من!،
با من بگو.

تمام وسعت سکوتی را که هرچه فریاد کشیدم نشکست،

تمام عمر تاریکم را،
در جستجوی این کلید مانده در عدم،

جاده های خسته و به خواب رفته ی سرزمین فراموش ناکجا را تا انتهای فراموشی،

تا بنبست هیچ،
تا ترجمان شب،

قدم به قدم، وجب به وجب،
ذره به ذره گشتم.

با من بگو کجاست این راه نرفته،
که تو رفتی و به صبح پیوستی؟

من در کدامین توقف گاه تاریک،
در کدامین کابوس شب نشان،

در کدامین خیال محال از تو جا ماندم!؟

با من بگو،

بگو در دفتر سیاه من، چه بود،

که تو ستاره ی آسمان شدی و من غبار خاک!؟

آه! ای خاطره ی شفاف!،چقدر اینجا بی تو یلداییست!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 09:33
صبح را به تلاوت بنشین …
سطر به سطر آسمان را مرور کن
میدانم …
گمشده ات واژه ای درخشان است
که در افق امید پدیدار خواهد شد .

سلام
مثل همیشه بدیع و زیبا
امید که غم راه خانه ی قلب شما را از یاد ببرد .

پاسخ:
سلام دوست سفید من.
به راستی کاش چنین باشد! جدی اگر این پیشگویی شما درست باشه، تمام خدا رو ستاره بارون باید کنم. یعنی این شب تموم میشه؟
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 30 مرداد 1393 ساعت 17:18
سلام.
مثل شما صداقت شفاف باران را نمی شناسم اما شک ندارم که احساس می کنم دنیایم روز به روز دارد کوچک تر می شود.
********
اگه تونستید یه سری بزنید خوشحال میشم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به خدا من میام ولی نمی فهمم چرا اینطوری میشه. امشب دوباره امتحان می کنم بلکه وب شما باهام آشتی کنه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فریاد

***

تنگ غروبی غریب،
چه دلتنگم برای آن خسته ترین خورشید،

که همیشه در شبانگاه نگاهم به رنگ رویا بود.

و امروز،
تنها خدا می داند، که چه سان می خواهم آن رویای بی تعبیر را،

که از جوانی کوچکم، میهمان خاطر ترک خورده ی ما بود!.

در آغوش ابدی شب،
چه نمناک است، غیبت سیاه خورشیدم،

کاش بود!.

خدایا!،
آن خورشیدترین خورشید، امشب، میهمان کدام آسمان ستاره باران است!؟

و قصه ی عدل بی انتهای تو،
چه خواهد گفت برای دل به خاکستر نشسته ام،

که دست حکمتت از آسمان من گرفت،
آن خورشیدترین خورشید را؟

خدایا!
خدایا!

خدایا! آخر به کدامین گناه!،
به کدامین گناه!؟

خدایا! بگو در کدام صفحه ی دفتر عدل تو نوشته بود،
که من خاک ترین خاک باشم!؟

خدایا!
خدایا! خورشید مرا به دست عدل و کَرَمَت به کدامین آسمان صبح نشان سپرده ای!؟

فریاد می زنم!،
از اینجا تا آن سوی انتهای عدل تاریکت فریاد می زنم!،

می شنوی؟

در شبستان شبانگاهی غمناک،
چه نمناکم به یاد آن خورشیدترین خورشید!.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 09:53
این منصفانه نیست …
هر صبح و هر غروب
خورشید را به مسلخ تقدیر می برند .
مارا چه غم ؟!
که خون حادثه جاریست تا سحر
ما را چه باک …
که فصل فاصله باقیست تا زمان
میدانم ای شفیق …
شک از دلت جداست
محزون بمان به بغض …
راضی بمان درد …
چون خونبهای اشک تو بر عهده ی خداست .

پاسخ:
خواستم در جواب این بیت ها شعری بنویسم ولی اینقدر در نظرم زیبا بود که واقعا برای تعیید و تکمیلش هیچ کلامی هم سنگش پیدا نکردم. پس ترجیح دادم فقط بگم که خیلی زیبا بود! خیلی.
شاد باشید و آزاد.
Mohammad
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 19:53
سلام
منم مثل خیلیها از گذشته ام فرار کردم , ببخشید وبلاگم رو حذف کردم اما قول میدم حتی اگه شده باشه تو کامنتها هم براتون داستان جدید بزارم
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
معذرت می خوام ولی فرار شاید راهش نباشه. تا فراموش نکنید دست بر نمی داره. از اونجایی که نمیشه فراموشش کرد پس فرار فایده نداره. اگر درست شدنیه درستش کنید. اگر نمیشه درستش کرد…
خیال کردم مشکل از اینترنت من باشه. حیف شد که حذفش کردید!
هر کجا که هستید:
ایام به کامتون.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همینطوری…شاید!

سلام به همگی.
راستش این اواخر1طوری شدم که اگر اینجا رو زود به زود آپ نکنم انگار1چیزیم هست.
امشب هیچی ننوشتم. ذهنم فلج و بی حسه امشب. ولی دلم عجیب می خواست1چیزی اینجا بذارم.
اینکه می ذارم نوشته خودم نیست ولی من خیلی دوستش دارم. انگار حرف های آخرینیه که زمانی، ماه ها پیش، باید می زدم و نزدم. مهلتش نبود، جاش نبود، یا من اینقدر حالم بد و روانم پریشون بود که نگفتم. حالا اینجا میگم بلکه خاطرم رو فریب بدم تا جمع بشه که خوب این هم از این. گفتم و خلاص.
این نوشته ها رو دوست دارم. اینجا می ذارم فقط چون دلم می خواد گفته باشمشون. شاید به هیچ کس حتی به شما. شاید به خودم. برای خودم می نویسم و به خودم نصیحتشون می کنم تا فراموشم نشه. برام تفاوتی نداره این کارم درسته یا غلط. فقط انجامش میدم. فقط می نویسم به خاطر خودم. برای خاطر خودم. برای خاطر دل خودم. برای خاطر جمعی خاطر خودم. می دونم به نظر شما ها پراکنده گفتن میاد گفته های من. انتظار ندارم کسی بگیره چی میگم امشب. همین اندازه که خودم سر در میارم از پراکنده های خودم امشب برام بسه.
معذرت می خوام از همه که اینجا اینجوریه ولی من مدل دیگه ای بلد نیستم.
بذار این خط ها رو که از جای دیگه برداشتم بذارم اینجا و خلاص.
***
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده …
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود” هست.
یک کم کنجکاوی پشت “همین طوری پرسیدم” هست.
قدری احساسات پشت “به من چه اصلا”هست.
مقداری خرد پشت “چه میدونم” هست.
و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست.
***
من به خصوص با بعضی هاش بد موافقم!
ایام همگی به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
آزاد
سه‌شنبه 28 مرداد 1393 ساعت 08:29
سلام
دل نوشته های شما و این متنی که ازش یاد کردید
بسیار زیبا و پر مفهوم و کاربردی بودند . امید که همیشه مد نظر باشند .
تشکر فراوان

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
بله کلمات هر طوری که چیده بشن برای ما حرف هایی بیش از اون که نشون میدن دارن اگر دقیق تر به اعماقشون نگاه کنیم.
پاینده باشید.
sepanta
دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 08:43
سلام پریساجان
آره، این متن خیلی قشنگیه . به نظرمنم به شدت درسته

پاسخ:
سلام آشنا.
کاش بعضی جا هاش درست نبود ولی…
بیخیال.
ایام به کام.
میثم
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 12:03
mediafire
بهترین گزینه اس تا 500 گیگ فضا رایگان و غیره . لینکش هم مستقیمه
https://plus.google.com/101403848948505346975/posts
پاسخ:
ای کاش این جاز بی معرفت باهاش راه می اومد! متاسفانه نمیشه. احتمالا هیچ راهی جز خریدن فضا واسهم نمی مونه. 1کمی دیگه بگردم بلکه جایی واسه کتاب های من باشه ولی به نظرم نیست.
شادکام باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به انتظار سحر

***

به بال خاکی رویا، رها در جاده ی یلدایی و خاموش،
میان این هزاران قصه ی تاریک،

مرور خاطرات ماه را در سینه بی تابم!.

شب است و آسمان خاموش و خواب اندود،
و من، بیمار و تا ختم زمان، بیدار،

اندر حسرت پایان این خوابم!.

جهان، سرد و سیهپوش است، در خاکستر خورشید،
و من، این اخگر سوزان، شب سرد زمستان را چنین سوزنده مهتابم!.

شبانگه را به سان سوز هجران، انتهایی نیست،
تمام هستی اندر خواب و من از دهشتِ کابوس، بی خوابم!.

خدایا! پس خدایا! کو سحرگاهان موعودت!؟

*******
دیدگاه های پیشین: (3)
آزاد
یکشنبه 26 مرداد 1393 ساعت 15:34
حرف آخر بود
آنچه متفاوت و زیبا سرودید
ناگفته ای نماند
پس سکوت می کنم

سپاس فراوان

پاسخ:
و من از حال تا همیشه همچنان به انتظار سحرم. چقدر خواهان این باور سپیدم که:
سحر خواهد رسید!.
آیا خواهد رسید؟
نمی دانم.
به راستی نمی دانم.
تو آیا می دانی؟
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 26 مرداد 1393 ساعت 23:24
سلام.
چه غمآلود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به امید شادی ها.
پاینده باشید.
مستانه
دوشنبه 27 مرداد 1393 ساعت 19:08
تمام هستی اندر خواب و من از دهشت کابوس، بی خوابم…
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
بخواب ای قاصدک سپید بهار! ای پیک خوشخبر و بی آواز! بخواب! کابوس ها را جایی در رویای نازک تو نیست! بخواب!
سیاهی کابوس می ترسد از سپیدی خواب کوچک تو!
بخواب!
من بیدارم.
بخواب.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خورشیدِ من

***

خورشید من،

شبی پنهان از نظرگاه نگران صبح،
فاتح و سربلند، به جنگ شب شتافت،

فاتح جنگید، فاتح زخم برداشت،
و فاتح تمام شد.

خورشید من،

آنگاه که می رفت از تیرگیِ خزانآلودِ دیدگانِ بارانی ام،
تا بشکافد سینه تاریک شب بی دل را،

دستِ دیرآشنا بر شانه ام نهاد و گفت چون همیشه،
ستبر و استوار:،

-به یاد داشته باش که من با شب و بارانِ خزان بیگانه ام.-

خورشید من،

فاتح در قلب سیاه تیرگی بی فردا درخشید،
فاتح بر حقارت تاریک شبانگاه تابید،

سربلند افتاد،
و درخشان در آغوش خاک جاودان شد.

خوشا بر آنانی که بیگانه با دست های دیرآشنای خورشید من،
تنها با یاد تابش جاویدش،

رها از بار سنگین و دردناک این امتحان واپسین،
وداع خورشید مرا گریستند و گریستند!

***
دیدگاه های پیشین: (1)
آزاد
یکشنبه 26 مرداد 1393 ساعت 15:31
دیشب
چشمان سرخ خورشید
به سکوتِ خواب پیوست …
ولی اشکهایش
هنوز می درخشند .

سلام
بسیار زیبا سرودید
سپاسگزارم .

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
دلتنگم! دلتنگ خورشیدی که بار واپسین امتحان را بر شانه های خسته ام بر جای نهاد و رفت.
کاش امروز خورشید من بود و می دید که چه ستبر ایستاده ام، زیر بار کوه هجران همیشه اش. ستبر، ساکت، بی اشک! همان گونه که مرا همیشه می خواست.
ایام به کامتون دوست عزیز من.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به یاد خورشید!

***

تنگ غروب است،
خورشید، می رود که بخوابد و خواب فردا را ببیند.

شب آمد، با ستاره هایش.

و مهتاب است،
پخش و نقش بر خاک.

شب است و آسمان است و خاک،
خاک است و ستاره است و مهتاب،

مهتاب است و خیال است و من!،
من هستم و شب و یاد خیس خورشید!.

چه دلتنگم برای خورشید شب اندودم!.

آیا باز، در این دیار شب نشان، طلوع خواهد کرد!؟
کاش چنین نباشد!.

در دیاری که خورشید را به شمشیر شب، به خون می نشانند،
همان به که خورشید نباشد.

چه تلخ است، نظر بر آسمان بی خورشید!.

آی همراهان هزارچهره ی شب!،
من خورشیدم را می خواهم،

برایم بگویید،
خانه ی خورشید، کجاست!؟

*******
دیدگاه های پیشین: (1)
آزاد
جمعه 24 مرداد 1393 ساعت 16:03
خورشید …
هر غروب …
تا آنسوی شب …
آواره ی طلوعی است از جنس حضور …

در پی دشتی رنگ گرفته از آفتاب گردانهایی بی رنگ …
که بی محابا قاب سیاه از چهره برگرفته اند …
تا بی نقاب
به چهره ی هستی بنگرند .

—————–

آی همراهان هزارچهره ی شب!،
من خورشیدم را می خواهم،

برایم بگویید،
خانه ی خورشید، کجاست!؟

بی نظیر و زیبا …
بسیار سپاسگزارم .

پاسخ:
خورشید من، شبی پنهان از نظرگاه نگران صبح، فاتح و سربلند، به جنگ شب شتافت، فاتح جنگید، فاتح زخم برداشت، و فاتح تمام شد.
***
چقدر دلم می خواست این رو ادامه بدم ولی اول اینکه نمیشه بی اشک بنویسمش و دوم اینکه دلم می خواد اگر قدرتش رو داشته باشم کاملش کنم و توی1پست بذارمش تا برام به یادگاری باقی بمونه.
ممنونم دوست عزیز. این الهام رو مدیون شما هستم.
ممنونم.
ایام به کام.