دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال13

روز های کوتاه و تیره زمستون با ماتمی که دل های پرنده ها رو گرفته بود تیره تر و سرد تر می شد. لونه زاغی خانم هم مثل آشیونه طوطی خانم با پر های مشکی که کلاغ از بین بهترین و درشت ترین پر هاش جدا کرده و در حالی که گریه می کرد بهشون داده بود تزئین شده بود. زنبور ها پر های مشکی رو بالای لونه های عزادار طوری نصب کرده بودن که باد زمستون هیچ طوری نمی تونست جداشون کنه. هر کسی هر کاری از دستش بر می اومد واسه التیام دل های شکسته اون ها می کرد بلکه کمی آرامش بهشون بده. زاغک رو در کنار بقایای طوطیا زیر1بوته قاصدک که هر بهار مثل عروس می شد ولی حالا پژمرده و خشک بود به خاک سپردن و بعد، با دل های گرفته و چشم های خیس به لونه ها برگشتن. زاغک شاد و سرزنده دیگه نبود!. لونه ها سرد بود!. روز ها سرد بود!. زمستون سرد بود!. سرد سرد سرد!.
تکبال همراه بالاپر تا آخرین لحظه با جمعیت باقی موند. خاطره زاغک و شیطنت هاش همراه بالاپر، یاد سواری هایی که ظاهرا واسه رجز خوندن برای بالاپر و در واقع برای محبت کردن به تکبال بهش داده بود، یاد خنده های بلندش، یاد پرواز های سرشار از شوقش، حتی یاد عصبانی شدن ها و دعوا هاش با بالاپر لحظه به لحظه در نظرش زنده و مجسم می شد و سیل اشک رو هرچه شدید تر به چشم هاش می آورد. زاغک همیشه با تکبال مهربون بود. حتی زمان هایی که با بالاپر دعواش می شد. شب، تکبال و خونوادهش توی لونه نشستن در حالی که همهشون حس می کردن صدای ناله های زاغی خانم و جوجه هاش که راحت از داخل لونهشون شنیده می شد، مثل خنجر توی قلبشون فرو میره و چیزی نمونده نابودشون کنه. چشم های هر3تاشون خیس بود. تکبال بدون هقهق، بدون صدا، بدون هیچ نشون دیگه ای از گریه، فقط چشم هاش می بارید. دردی خارج از حد تحملش مجبورش می کرد بی توجه به حضور مادر و برادرش گریه کنه و تکبال گریه می کرد. بالاپر هم گریه کرد ولی روی شونه های مادرش. تکبال دید. صداقت بالاپر از خودش خیلی بیشتر بود. اونقدر که اجازه داد مادر و خواهرش اشک های تاثرش رو ببینن. ولی تکبال متفاوت بود. اون شب کبوتر مادر هرچند با دلی پر از اندوه، بالاپر رو دلداری داد و اونقدر باهاش حرف زد که آروم تر شد و حس کرد کمی سبک شده. بالاپر موجود شفافی بود و همیشه می تونست با دل پاکش آرامش معصومانه ای رو که مادر بهش می داد دریافت کنه و دردش هر چقدر سنگین بود کبوتر مادر بهش آرامش می داد. تکبال اون شب آرزو می کرد که خودش هم می تونست اینطور باشه ولی… اون شب بالاپر و تکبال مثل همه جوجه ها به کبوتر مادر چسبیدن و زیر بال و پرش پناه گرفتن بلکه این درد وحشتناکی که وجودشون رو زیر بار خودش له می کرد کمتر دستش بهشون برسه. مادر اون شب با تمام وجود جوجه هاش رو زیر پر گرفته بود. اون شب همه خونواده ها همینطور تنگ به هم چسبیده بودن چون حس می کردن به گرمای حضور همدیگه احتیاج دارن. اون شب مثل همه شب های زمستون تاریک و طولانی بود. نیمه های شب، تکبال آروم از لونه زد بیرون. ترسی که وجودش رو گرفته بود در برابر دردی که نمی تونست تحملش کنه هیچ بود. تکبال روی شاخه سرو نشست. آسمون اون شب انگار از هر شب گرفته تر بود. قطره ای بارون روی چهره داغ تکبال افتاد. انگار آسمون هم داشت گریه می کرد. تکبال تنها بود. کسی نمی دیدش. خودش بود و خودش. چقدر خوب! بغضش شکست. اشک ها جاری شدن. زاغک دیگه نبود!. رفته بود!. با زهر نیش1مار زاغک واسه همیشه رفته بود!. تکبال اون شب به یاد زاغک از ته دل گریه کرد. به یاد پرنده جوونی که پیش از زندگی کردن مرده بود. به یاد صاحب دل پر محبتی که هر بار با دیدن تکبال سعی می کرد1طوری بهش محبت کنه. فقط واسه اینکه محبتی کرده باشه به جوجه پرنده بی پروازی که هرگز نمی پرید. تکبال اون شب دور از نگاه مادرش و بالاپر، دور از نگاه هر چشمی، زیر آسمون تیره و گرفته شب زمستون، به یاد تمام این ها با تمام وجود گریه کرد.
با اومدن زمستون و اتفاق های بدی که پشت سر هم می افتاد و ترسی که زیر پوست جنگل بیشتر و بیشتر می شد، انگار دیگه میل به زندگی از دل ها رفته بود. همه انگار از سر اجبار حرکت می کردن، از لونه ها بیرون می اومدن، دنبال غذا واسه جوجه هاشون می رفتن و زندگی می کردن. کسی از مارها صحبت آشکاری نمی کرد. طوری رفتار می کردن که انگار مارها همیشه بودن و این1ماجرای عادیه از نا امنی جهان. ولی همه می دونستن که اینطور نیست و این1داستان وحشتناک و متفاوته. تکبال هم می دونست ولی نمی فهمید چرا اطرافیانش روی آگاهی هاشون سرپوش می ذارن. خیلی هم کنجکاو نبود بفهمه. وقتی دید صحبت در مورد این دسته وحشتناک و خونخوار از مارها که فقط و فقط سر و کارشون با جوجه ها بود مثل1گناه ناپسنده دیگه حرفش رو نزد ولی زاغک و طوطیا رو به خاطر سپرد و اطمینان داشت که برای خلاصی از هیچ احساس گناهی حاضر نیست خاطره اون ها رو کنار بذاره و وانمود کنه اون ها بر اثر1حادثه عادی حمله1مار از دست رفتن. تکبال از بالای سرو بلند به بوته قاصدک پژمرده خیره شد.
-طوطیا و زاغک هم مثل این بوته پژمرده شدن. الان آروم زیرش خوابیدن. این بوته توی بهار دوباره زنده میشه ولی اون2تا دیگه هیچ وقت زنده نمیشن. دیگه نمی خندن. دیگه پرواز نمی کنن. آسمون2تا یار خوب رو از دست داد.
قطره های بارون درشت ولی آروم روی سرش افتادن. تکبال با بغض به آسمون گرفته نگاه کرد.
-تو هم دلتنگشون شدی مگه نه آسمون؟ حق داری. اون ها خیلی خوب بودن. حق داری دلتنگشون باشی.
صدای غرش رعد از جا پروندش.
-تقصیر من نیست آسمون. درسته. به جای اون ها من باید می رفتم. خیال کردی خودم دلم نمی خواست اون ها الان توی دلت پرواز کنن؟ من نباشم چیزی عوض نمیشه. ولی اون ها که رفتن1جنگل دلتنگ شد. حتی تو آسمون. به من چه که انتخاب با ما نیست؟ چرا سر من داد می زنی؟ دردت رو می فهمم ولی من واقعا بی تقصیرم. معذرت می خوام آسمون.
بارون تند تر شده بود. تکبال باریدن آسمون رو تماشا می کرد. زیر سایه بون علفی لونهشون پناه گرفت و به صدای بارش بارون و فریاد های درد آسمون گوش داد.
تصویری محو در دور دست سکون خوابآلود و غمگینش رو شکست. 1سایه، 1خیال، 1سیاهی!،
نه سایه بود و نه خیال. خودش بود. کرکس. ولی نه اون کرکسی که تکبال می شناخت. کرکسی که اون شب تاریک از دست مار نجاتش داده بود حالا موجودی بود کاملا بیگانه، وحشتناک و وحشی. تکبال حرکت تندش رو دید که مثل فشنگ از بالا شیرجه زد پایین. کرکس انگار در تعقیب چیزی بود. لکه ای خیلی کوچیک تر از کرکس که توی هوا می چرخید، به سرعت پیچ و تاب می خورد و از زیر دست کرکس فرار می کرد و چون کوچیک و چابک بود تا حالا تونسته بود دووم بیاره. تکبال با وحشت تماشاگر صحنه بود. کرکس پشت سر هم می چرخید و شیرجه می زد و موجود کوچیک که هنوز تکبال نشناخته بودش از زیر منقار و پنجه های سریع و تیز کرکس جاخالی می داد و با تمام توانش به طرف درخت های جنگل پرواز می کرد. صحنه نزدیک و نزدیک تر می شد. تکبال با نگاهی پر از وحشت فقط تماشا می کرد. اون ها نزدیک تر شدن و باز هم نزدیک تر. و تکبال1دفعه تونست سایه کوچیکی که به خاطر سرعت زیادش درست دیده نمی شد رو بشناسه.
سحره!
سحره جوون یکی از دوست داشتنی ترین و زیبا ترین موجوداتی بود که تکبال می شناخت. سحره رو همه دوست داشتن. تمام وجودش1دنیا لطف و شیرینی بود. چند ماهی بیشتر از تکبال شب و روز به خودش دیده بود ولی قد و اندازه ای کوچیک و خیلی ظریف و درضمن خیلی چابک داشت. روز اولی که تونست بال هاش رو به هم بزنه مادرش تمام پرنده های جنگل رو مهمون کرد. سحره تنها جوجه خونه بود و ستون دل خونوادهش. پدر و مادرش از نفس های اون بود که نفس می گرفتن. محبت اون ها به تنها جوجهشون حرف زبون همه بود. همینطور داستان زیبایی و شیرینی سحره جنگل. تکبال بارها دیده بود که از جنگل های اطراف سحره های جوون برای جفت شدن با این فرشته کوچولو می اومدن و دست خالی بر می گشتن چون راحت در1نگاه می شد دید و فهمید که باهاش جور درنمیان.
و حالا سحره داشت با تمام زورش بال می زد تا از دست کرکس فرار کنه. تکبال در1لحظه حس کرد تمام آموخته ها و دانسته هاش به شدت و همه با هم به ذهنش هجوم آوردن و با فشار توی وجودش رو پر کردن.
کرکس ها موجوداتی وحشی، خونخوار و دشمن پرنده های کوچیک تر هستن. کرکس ها رحم ندارن. فقط شکار می کنن. بهشون نباید نزدیک شد. کرکس می گفت از خوردن تکبال خوشش نمیاد چون تکبال رو شل و ول بالای درخت آویزون دیده بود و از پاره کردن شکاری که توی پنجه هاش پرپر نمی زد و خون به اطراف نمی پاشید خوشش نمی اومد. کرکس عاشق جنگه. عاشق شکار های خونین. عاشق مبارزه ای که مطمئنه خودش توش برنده میشه ولی قبلش عشق می کنه از تماشای تقلای بی فایده شکار برای حفظ زندگیش و تماشای خونی که همراه پر و بال زدن های آخر می پاشه هوا و… تمام دنیا در نظر تکبال سرخ و سیاه شد. به مقابل خیره شد. سحره داشت خسته می شد. کرکس خیلی بهش نزدیک بود. تکبال خواست جیغ بکشه ولی صداش در نیومد. انگار با طلسمی سیاه خشکش کرده بودن. سحره با هرچی زور توی وجودش باقی بود می خواست خودش رو به لونه برسونه و کرکس می خواست پیش از رسیدن به لونه بگیردش. تکبال ناگهان نکته آخر رو به خاطر آورد. قاعده ای که همه بهش احترام می ذارن. البته به جز مارها. خود کرکس بود که این رو بهش گفته بود.
هر زنده ای داخل آشیونهش در امانه.
سحره فقط باید به لونه می رسید. چیزی نمونده بود ولی سحره دیگه توان نداشت. ترس حاصل از هیبت کرکس، صدای بال هاش که درست پشت سرش سفیر می کشیدن، پنجه هایی که هر لحظه برای دریدنش از بالای سرش پایین می اومدن، و در آخر نعره پر طنین کرکس که توی تمام وجود سحره و وجود تکبال و تمام جنگل پیچید، قدرتش رو گرفته بود. تکبال دید که سحره داره کند میشه. دید که حرکت بال هاش داره کم و کمتر میشه و دید که کرکس به بالای سرش رسید و شیرجه زد. تکبال در آخرین لحظه صداش رو پیدا کرد.
-نه. سحره!لونه. برس به لونه.
سحره انگار از خواب مرگ دوباره بیدار شده باشه اینبار قدرت گرفته از ترسی بی مهار پرواز کرد. کرکس عصبانی تر از پیش پشت سرش سفیر کشید. تکبال دید که کرکس به سحره رسید و دوباره بالای سرش رفت و شیرجه زد. تکبال جیغ کشید:
-نه. سحره!نه.
سحره مثل برق خودش رو به طرف راست پرت کرد و کرکس ناکام موند. سحره پرواز کرد و درست از کنار شونه کرکس گذشت. کرکس دیوانه از خشم دوباره رفت بالا و دوباره خیز برداشت. تکبال از شدت وحشت بی حس شده بود ولی نگاهش رو ثابت نگه داشت. سحره داشت موفق می شد. لونه نزدیک بود ولی کرکس دوباره بالای سرش بود. مثل اینکه کرکس به هیچ عنوان خیال نداشت به این رنگین پر کوچولو و شاهد بی پروازش ببازه. کرکس دوباره شیرجه زد. تکبال جیغ کشید:
-سحره بالای سرته.
سحره این بار خودش رو به طرف چپ پرت کرد و کرکس که در دفعات پیش شاهد جاخالی دادن سحره به طرف راست بود و واسه رفتن به همون طرف آماده می شد بی اراده به طرف راست منحرف شد و توی هوا انگار لغزید و کج شد. این وسط یکی از پنجه های تیزش به سحره رسید ولی درست در همون لحظه تکبال با تمام وجودش جیغ کشید:
-سحره!پشت سرت!
سحره خودش رو به جلو پرتاب کرد و کرکس تعادلش رو از دست داد. سحره دور شد و کرکس با2حرکت بال بهش رسید. سحره دیگه به درخت ها رسیده بود. کرکس می دونست که وقتش کمه. شیرجه زد. سحره هم اومد پایین و جاخالی داد. کرکس دوباره توی هوا لیز خورد، تعادلش رو از دست داد و با سر به طرف زمین سقوط کرد. سحره از این فرصت استفاده کرد. اوج گرفت و به طرف لونهش پرواز کرد. کرکس لحظه ای بعد تعادلش رو به دست آورد و جسم سنگینش رو کشید بالا. مثل تیر عذاب خودش رو به سحره رسوند و شیرجه زد. یکی دیگه و یکی دیگه. روی درخت ها با تمام توان پرواز می کردن. جنگ وحشتناکی بود که سر زندگی ادامه داشت. سحره در آخرین لحظه به لونه نگاه کرد. خیلی نزدیک بود ولی پنجه های کرکس نزدیک تر بودن. تکبال داشت شاهد شکار سحره می شد. سحره پروازی بود، شیرین بود، می تونست با1سحره مثل خودش جفت بشه. می تونست مادر بشه. می تونست به جوجه هاش زندگی، آواز، پرواز یاد بده. می تونست چندتا جوجه و1سحره جوون رو شاد و خوشبخت کنه. سحره نباید اینجا و اینطوری تموم می شد. آخر کار بود.
-نه.
در لحظه آخر با تمام وجودش خودش رو انداخت بالا و همراه جیغ بلند و کشداری که از شدت ترس غیر عادی شده بود پرید. بال هاش حرکت ضعیفی کردن ولی کافی بود که پرتش کنه جلو. تکبال خودش رو کشید بالا. فقط چند سانت. سحره به سرعت اومد، در2سانتی تکبال منحرف شد و رفت طرف لونه. کرکس تکبال رو ندید. مستقیم در تعقیب سحره اومد و درست در آخرین لحظه با دیدن توپ پرداری که بین زمین و آسمون وسط خودش و شکارش حائل شده بود یکه ای خورد و برای پیشگیری از برخورد با اون جسم ناشناس عقب کشید. سحره فقط چندتا بال زدن تا لونه فاصله داشت که کرکس تکبال رو شناخت. از شدت خشم نعره کشید:
-تو! ای فسقلی مزاحم!
و بعد بی اعتنا به تکبال در حال سقوط، به طرف سحره خیز برداشت. 1شیرجه دیگه و…سحره وارد لونه شد و زیر علف های خشک پناه گرفت. کرکس لحظه ای با نگاه وحشی و عصبانی دنبالش گشت و بعد پرواز کرد و رفت بالا. تکبال داشت به زمین می رسید که کرکس دیدش. با تمام سرعت به طرف پایین شیرجه زد و درست در لحظه آخر توی هوا گرفتش. بعد بدون مکث پرواز کرد و رفت بالا و بالا و بالاتر و از اونجا دور شد. سحره چنان ترسیده بود که چیزی نفهمید. کرکس اونجا صبر نکرد. اونقدر بالا رفت و چنان دور شد که دیگه به چشم سحره نمی اومد. تکبال در آخرین لحظه هشیاری وقتی منقار های کرکس رو در2طرف بدن ضعیف و شکنندهش حس کرد و خشم دیوانه وارش رو از روی فشاری که به پهلو هاش می اومد فهمید با خودش گفت:
-این شد. اون نباید می مرد. من باید جاش برم. سحره بی پرواز نیست پس باید بمونه. بقای این رفاقت رو بهم بدهکاری آسمون.
لبخندی ضعیف برای لحظه ای کوتاه به چهرهش نقش کم رنگی زد و بعد دیگه چیزی نفهمید.
با احساس گرمای خوشآیند و باد ملایمی که به چهره داغش می خورد چشم باز کرد.
-سلام فسقلی.
تکبال لحظه ای حس کرد وسط1عالمه پر توی بهشته. وسط1دسته پر های گرم ولو شده بود و آروم، خیلی خیلی آروم تاب می خورد. برای1لحظه کابوسی که از سر گذرونده بود رو فراموش کرد. چقدر دلش می خواست چشم هاش رو ببنده و تا ابد وسط اون بهشت امن بخوابه. در اون لحظه به هیچ چیز فکر نمی کرد. فقط دلش می خواست بخوابه. نه سحره، نه لونه، نه پرواز. فقط آرامشی عجیب و خواب.
-سعی کن بیدار بمونی فسقلی. اگر حالا بخوابی حسابی بیمار میشی.
تکبال سعی کرد ولی…بیماری چه اهمیتی داشت! اون فقط دلش می خواست بخوابه.
-بیدار شو فسقلی. مادرت از دلواپسی دیوونه میشه. تو که این رو نمی خوایی. می خوایی؟
همین کافی بود. در کسری از ثانیه همه چیز عوض شد. بیداری با تمام وقایع وحشتناک ساعتی پیش مثل1سنگ بزرگ به ضرب خورد توی سرش و به شدت از جا پرید. دستی محکم گرفت و نگهش داشت که مانع سقوطش بشه.
-آروم فسقلی. اینجا خیلی بلنده اگر بی افتی تیکه بزرگت نوکته. تکبال با نگاهی وحشتزده و کاملا هشیار به کرکس خیره شد. توی نگاه کرکس هیچی نبود. تکبال به یاد آورد. تمام دیده هاش رو لحظه به لحظه به خاطر آورد.
-سحره.
-به موقع رفت توی لونه.
-الان.
-الان احتمالا همونجاست و داره از ترس می لرزه.
-عالی شد!
تکبال بی حس این رو گفت و دوباره خودش رو روی بال های گسترده کرکس رها کرد ولی نگاهش کاملا هشیار بود.
-خوب این پایان رو تو می پسندی ولی من موافقش نیستم. می دونی که.
-بله می دونم. شما می خواستی بگیریش ولی نشد.
-بله نشد. می دونی واسه چی؟ 1فسقلی فضول در آخرین لحظه مزاحم شد و نتیجه رو عوض کرد.
-و شما الان اون فسقلی فضول رو در اختیار داری. چرا به جای اون سحره با این یکی خودت رو سیر نمی کنی؟
-این هم حرفیه. ولی تصور نمی کنم زیاد خوشم بیاد.
-ببین! من از سحره بزرگ تر و بهترم. اون هرچی داشت پر بود. پر های بلندش رو دیدی؟ هیکل هم که نداشت. من دارم تبدیل به1ماده کبوتر درشت میشم. هنوز مونده ولی همین حالاش هم3برابر سحره سیر می کنم. بد نیستم. پشیمون نمیشی.
تکبال تمام این ها رو با زمزمه ای آروم و خسته ولی خیلی جدی و مطمئن گفت. کرکس نگاهش می کرد و گوش می داد. بدون تغییر حالت باهاش حرف می زد. 1معامله خیلی جدی بین2تا موجود کاملا ناهمگون.
-خوب که اینطور. این رو که راست میگی. ولی من داشت بهم خوش می گذشت. اگر می گرفتمش هم سیر می شدم و هم عشق می کردم. و تو. نفله کردن تو سیرم می کنه ولی بهم اون عشق رو نمیده.
-می تونه بده. شما تا نفس آخرش تعقیبش کردی. کم مونده بود بگیریش. حالا به جاش من رو گرفتی. خیال کن من نتیجه تعقیبتم. باور کن میشه.
-نمیشه. تو به درد عشق کردنم نمی خوری. فقط سیرم می کنی.
-اونهمه عشق کردی حالا سیر شو. باقیش رو بذار واسه دفعه بعد.
-خوب باشه. ولی اینطوری خیلی جفنگه. 1خورده به خودت تاب بده ببینم چیکارت میشه کرد.
تکبال نفهمید. گنگ و پرسش گر به کرکس نگاه کرد.
-اه زود باش فسقلی. اینقدر شل نباش. بجنب دیگه.
تکبال به لحن مشوق کرکس و نگاه درنده ای که با لحنش هماهنگ بود توجه کرد ولی نفهمید باید چیکار کنه.
-من. من باید چیکار کنم؟
-کوچولوی دیر فهم! باید بترسی. باید بپری. باید در بری. باید اینطوری مسخره تسلیم نشی. اینطوری من نه تنها سیر نمیشم، تا1هفته دل درد اذیتم می کنه.
کرکس این رو گفت و خندید.
-خوب دیگه بجنب. ناسلامتی می خوایی بمیری. بجنب1حرکتی کن.
کرکس مثل اینکه کسی رو واسه برداشتن1قدم مثبت تشویق می کرد، این ها رو با لحنی گرم گفت و آروم زد روی شونهش.
تکبال از جا بلند شد و…
-من که پروازی نیستم. آخه چجوری؟
-خوب پروازی نباشی. سعی که می تونی کنی. تو واسه نجات اون پرنده مردنی پریدی و1خورده هم رفتی بالا. پس واسه حفظ زندگی خودت هم می تونی. زود باش دیگه بپر.
تکبال سری به نشان تسلیم تکون داد. خودش رو جمع کرد، چند قدمی از دسترس کرکس دور شد و به پایین نگاه کرد. تازه فهمیده بود درختی که روش نشسته بودن به طرز وحشتناکی بلنده. اونقدر بلند که زمین دیده نمی شد. تکبال با خودش فکر کرد:
-به زمین که نمی رسم. وسط راه اون بهم می رسه و همونجا خورده میشم. وحشتی عظیم گرفتش. سر برگردوند و به کرکس نظر انداخت که با نگاهی منتظر و لحنی تشویق آمیز گفت:
-آفرین درسته. زود باش شروع کن. زود باش فسقلی!.
تکبال با خودش فکر کرد:
-من شکارش رو از دستش در آوردم. از این گذشته اون پیش از این2بار از مردن نجاتم داد و2بار بهم لذتی رو داد که هرگز نمی شد خودم تجربهش کنم. پس این جنگ رو بهش بدهکارم. کاش از پسش بر بیام!.
تکبال آماده شد که با تمام توانش با پنجه های کرکس وسط زمین و هوا بجنگه تا بهش لذتی که می خواد رو بده. لحظه ای به آسمون نگاه کرد.
-من رفتم آسمون. یادت باشه بهم معرفت نکردی. خداحافظ مادر. معذرت می خوام. و پیش از اینکه اشک های حلقه زده توی چشم هاش فرصت جاری شدن و چکیدن داشته باشن از روی شاخه پرید. درست در لحظه آخر وسط منقار های کرکس بود. آسمون غرش وحشتناکی کرد. صدای رعد چنان بلند بود که تکبال لحظه آخر حس کرد دنیا منفجر شد و بعد، تاریکی و سکوتی عمیق و مطلق.
-هی فسقلی! بلند شو. بسه دیگه خیلی خوابیدی. پاشو دیگه. داره عصر میشه. مادرت بر می گرده می بینه نیستی بیخیال مارها می زنه به جنگل و یا خودش یا برادرت رو بیچاره می کنه. پاشو ببینم.
تکبال حس کرد داره خواب می بینه.
-مگه مرده ها هم خواب می بینن!؟ تازه من که چیزی ازم نمونده تا خاکم کنن! پس چجوری الان موجودیت دارم؟!
-بلند شو فسقلی. پاشو. می خوایی مادرت رو گرفتار کنی؟
تکبال خواه ناخواه با قطره های خنک آب که روی چشم هاش پاشید بیدار شد. همون جهان، همون آسمون، همون درخت و…کرکس.
-بسه دیگه بلند شو. من که نگهبان شخصی تو نیستم.
تکبال به کرکس نگاه کرد. نوک بال هاش رو خیس کرده بود و تکون می داد و روی تکبال آب می پاشید.
-من نمردم؟!
-نه فسقلی. هنوز زنده ای. ولی میمیری. می دونی فسقلی تو مغز توی سرت نیست و در نتیجه1جایی1کاری دست خودت میدی و میمیری. اگر هم نمیری احتمالا خودت رو حسابی به دردسر میندازی.
تکبال ناباور از زنده بودنش با کمک کرکس توی جاش نیمخیز شد و به اطراف نگاه کرد. لونه کرکس بزرگ و قشنگ بود. تکبال با آمیزه ای از ترس و شادی حاصل از زنده بودن و نگرانی و حیرت پرسید:
-ولی چرا؟ من که هرچی تونستم کردم.
کرکس در حالی که بهش کمک می کرد بشینه گفت:
-بله. اینقدر دست و پا زدی که نزدیک بود از دستم ول بشی و بی افتی زمین. ببینم فسقلی تو واقعا دیوونه ای یا نقشت رو خوب بلدی؟
تکبال با نگاهی که پر بود از ناآگاهی کاملا صادقانه فقط به کرکس نگاه کرد.
-ببین فسقلی تو واقعا سر جونت باهام بحث کردی و حاضر شدی بذاریش و حاضر شدی در لحظه آخر اون مدلی بمیری که من می خوام. واقعا چی تشویقت کرد همچین کار مسخره ای کنی؟
-شما.
-موجود احمق من بهت گفتم دلم می خواد تو جون بکنی تا لحظه کشتنت بهم خوش بگذره و تو اطاعت کردی؟ آخه واسه چی؟
تکبال آروم زمزمه کرد:
-واسه اینکه… واسه اینکه… شما… من… من…
1قطره اشک درشت از چشم هاش چکید روی پر های روی سینهش. کرکس عصبانی نگاهش کرد. تکبال سرش رو انداخت پایین و بغضش بی صدا ترکید. گریهش چنان معصومانه بود که کرکس نفس عمیقی از سر درموندگی کشید، لحظه ای مکث کرد و بعد بال های بزرگش رو کشید روی سرش و گرفتش زیر پر.
-بیا اینجا ببینم! بیا اینجا!.
تکبال خودش رو زیر بال و پر کرکس جمع کرد و تمام فشار ها و ترس ها و درد های اون روزش رو ریخت بیرون.
-گریه نکن فسقلی. چیزی نیست. اینجا که هستی امنه. تو1لحظه فکر نکردی شاید من واقعا نخوام همچین کاری کنم؟
تکبال از همون زیر و با هق هق در کمال صداقت جواب داد:
-نه.
کرکس در حالی که می خندید به خودش فشارش داد و گفت:
-نکبت میگه نه. گوش بده فسقلی! من کسی رو که خودم نجاتش بدم پاره نمی کنم. هرچند تو حقته. آخه به هیچ دردی نمی خوری. حتی مغز هم نداری. اگر داشتی یادت می موند که من بارها گفتم از خوردنت خوشم نمیاد. من فقط می خواستم واسه فضولی که کردی جریمهت کنم و درضمن ببینم تو تا کجا دیوونه ای که دیدم تا آخر آخرش دیوونه ای. ولی تو واقعا نباید تا اینجا پیش بری. می فهمی؟
تکبال دوباره از همونجا و با همون صداقت جواب داد:
-نه.
کرکس حس کرد تکبال داره راست میگه. نمی فهمید. واقعا نمی فهمید. کرکس سکوت کرد و تکبال رو که از شدت هقهق زیر پرش می لرزید همونجا نگه داشت و آروم مشغول نوازشش شد و گذاشت گریه کنه. به شاخه کلفتی که پشت سرش بود تکیه داد و نگاهی متفکر و از سر حیرت به آسمون انداخت.
-توی چه دردسر مضحکی افتادم!.
صدایی از دور.
-کرکس!آهای کرکس!
کرکس به خودش اومد و به اطراف نظر انداخت. مشکی در حالی که بی نهایت بد پرواز می کرد، به چپ و راست می رفت، به شاخه ها می خورد، می چرخید، منحرف می شد، دور می رفت، نزدیک می اومد و خلاصه به معنای واقعی گیج بود داشت صداش می زد. کرکس خندهش رو خورد و بدون اینکه از جاش بجنبه صدا زد:
-مشکی! مشکی اینجا. بیا این طرف. بچرخ به چپ و مستقیم بیا.
مشکی بعد از مدتی خیلی طولانی با راهنمایی کرکس به درخت رسید.
-پس کوشی کرکس تمام جنگل رو گشتم دیگه داشتم حسابی…
ولی با برخورد محکمش به شاخه کلفتی که کرکس بهش تکیه زده بود حرفش ناتموم موند.
-اه لعنتی! این چه وضعه پرواز کردنه مگه نمی بینی؟
مشکی در حالی که صداش از درد حاصل از برخوردش با شاخه خش برداشته بود جواب داد:
-نه که نمی بینم. تو چی؟ تو می بینی؟ اگر می بینی ببین که هنوز شب نشده و من توی روز نمی تونم ببینم. تمام جنگل رو همینطوری پریدم و به نظرم به تمام شاخه ها و درخت هاش خوردم تا الان که اینجام. من بدون اینکه ببینم اینهمه چرخیدم که گیرت بیارم و تو اصلا یادت نیست که من توی روز نمی بینم.
مشکی با لحن معترض جوجه آزرده ای که مادرش به ناحق توبیخش کرده باشه این حرف ها رو می زد در حالی که کرکس از شدت خنده آشکارا می لرزید و آخرش هم صداش رفت بالا و رفت بالا و به قهقهه ای بلند و کشدار تبدیل شد که انگار نمی خواست قطع بشه. مشکی آزرده تر از پیش اعتراض کرد:
-چرا داری می خندی؟ من داقون شدم و تو می خندی! ببین همه جام زخم و زیلی شد و من اصلا نفهمیدم چون نگرانت بودم و فقط می خواستم پیدات کنم که بهت بگم تکمار عوضی فهمیده دیشب اون دردسر ها رو تو واسهش درست کردی. درضمن ماجرای جغده رو هم فهمیده که زیر سر تو بود. من که بهت گفتم هر طوری راپرتش رو به اون جغده برسونی تکمار می فهمه. حالا تو باز شونه بالا بنداز. خود جغده نفهمید جونش رو مدیون کیه ولی این تکمار نکبت فهمیده و حالا داره واسهت آش می پزه. خیلی کار های دیگه هم داره می کنه که تو اصلا خیالت نیست. وقتی دیدم هیچ کجا نیستی گفتم نکنه واقعا طوری شدی. از بس نگران بودم نزدیک بود برم همه خفاش ها رو مجبور کنم بیدار شن و مثل خودم بزنن به شاخه و تنه و همه چیز و فقط پیدات کنن و تو. کرکس! آخه چرا می خندی؟ نخند بهم گوش بده. من…
مشکی1دفعه حرفش رو خورد و با تعجب به کرکس و به گوشه پر های تکبال که از زیر پر و بال کرکس بیرون زده بود خیره شد. کرکس هنوز داشت می خندید. مشکی لحظه ای گیج به اون صحنه نگاه کرد و بعد وا رفت.
-هی! این اینجا چیکار می کنه؟!
کرکس که انگار تازه یواش یواش داشت می فهمید مشکی چی می گفت قهقههش کم کم و به آرومی مثل فرود از1اوج فروکش کرد. به مشکی نگاه کرد. مشکی راست می گفت. تمام جونش زخمی و خراشیده شده بود. چندتا از خراش ها هم کمی خونی بودن. کرکس بی توجه به حیرت مشکی و نگاه بسیار متعجبش به تکبال بدون قهقهه گفت:
-مشکی! تو واقعا زخمی شدی!
مشکی با صدایی که از شدت تعجب تا حد امکان پایین رفته بود گفت:
-خوب آره1کمی خط و خراش برداشتم ولی این… کرکس! تو چیکار کردی؟! این رو چرا آوردی اینجا؟!
کرکس سری به نشان درموندگی و تسلیم تکون داد و گفت:
-این؟ واسه اینکه جای دیگه نبود ببرمش. آوردمش اینجا.
مشکی که قیافهش از شدت حیرت کج و معوج شده بود دوباره بلند تر و متعجب تر گفت:
-ولی آخه این اینجا چیکار می کنه؟!
کرکس مثل کسی که دیگه آب از سرش گذشته جواب داد:
-می بینی که. گریه می کنه.
-وای! ای وای کرکس تو جدی گاهی… آخه این به چیت جواب می داد؟ یعنی واقعا توی این منطقه همسری تو هیچ کسی نبود که تو… وای من اصلا درکت نمی کنم. واقعا الان حست مثبته؟
کرکس بی حوصله شونه بالا انداخت و گفت:
-اینقدر مزخرف نگو اصلا اینطوری نیست.
-پس چرا این رو آوردیش اینجا؟
-گفتم که، چون جای دیگه نبود که ببرمش. این مزاحم مسخره باعث شد من شکارم رو از دست بدم و بعدش داشت سقوط می کرد روی زمین. وقتی گرفتمش از حال رفت. جایی امن تر از اینجا نشناختم ببرمش آوردمش اینجا.
-خوب می ذاشتیش دم لونهش می اومدن برش می داشتن.
-خوب دفعه دیگه همین کار رو می کنم ولی اگر زودتر از کس و کارش مارها اومدن برش داشتن من خودم پدرت رو واسه این راه حل بی خودی که ارائه دادی درمیارم. با این وضعیت افتضاح جنگل هشیار ها رو روی هوا می زنن تو انتظار داری1موجود بی خاصیت مثل این که در حال حواس جمعیش نمی تونه خودش رو جمع و جور کنه در حال بی هوشی تا اومدن خونوادهش سالم بمونه؟
مشکی توی خودش جمع شد و انگار از لحن جدی کرکس ترسیده بود سکوت کرد. کرکس نگاهی بهش انداخت و با لحنی ملایم تر از چند لحظه پیش گفت:
-خوب. حالا تو. تماشا کن ببین خودت رو چه شکلی کردی! آخه واسه چی توی روز پرواز کردی؟ تا شب چیزی نمونده بود و تو باید صبر می کردی.
مشکی که انگار همین اندازه واسه رفع دلخوریش کافی بود با صدایی که دیگه اعتراض توش نبود جواب داد:
-نه نباید. تو واقعا باید می فهمیدی. تکمار داره آفتاب پرست ها رو بر علیهت بسیج می کنه. تکمار واقعا عصبانیه کرکس. تو دیشب گند زدی به بزمش و تکمار هیچ خوشش نیومده. چقدر بهت گفتم بیخیال شو و تو گوش نکردی.
کرکس با لحنی جدی گفت:
-خوب که چی؟ واسه چی باید گوش می کردم و واسه چی تو باید اینهمه بترسی؟ اگر گوش می کردم الان تو و باقی خفاش ها توی معده اون خزنده های تفاله در حال حذم شدن بودید. آفتاب پرست ها هم به این غلط ها نمیان. اینهمه مثل ماده های جوجه مرده ناله نکن و درست حرف بزن ببینم چی شده. راستی در مورد راپرت به اون جغده چی می گفتی؟ اون که کار من نبود. کلاغه بهش رسوند.
مشکی شونه بالا انداخت و گفت:
-آره بابا کلاغه رسوند. و کلاغه از کجا فهمید؟
کرکس خیلی عادی جواب داد:
-من از کجا بدونم؟ اتفاقی فهمید.
مشکی نگاهی از سر حرص بهش کرد.
-بله اتفاقی فهمید و تو هم اصلا هیچ دخالتی در فهمیدنش نداشتی. موندم چطوری ماجرا رو درست کردی که خود کلاغه هم هنوز نفهمیده و مطمئنه که خودش تنها این خطر رو کشف کرده.
کرکس همون طور عادی گفت:
-خوب مطمئن باشه. بذار از زرنگی و شجاعت خودش حال کنه. تو بَخیلی؟
مشکی خواست حرفی بزنه ولی کرکس دوباره خندید و مشکی فقط سری به علامت تاسف و درموندگی تکون داد و خنده کرکس رو شدید تر کرد.
-خوب خوب خوب. باشه از حالا مواظبم چیزیم نشه. حالا بشین حالت جا بیاد تا ببینم چی میگی.
مشکی نشست ولی حالش جا نیومد.
-تو جدی نمی گیری کرکس ولی واقعا باید جدی بگیری. باشه بابت دیشب ممنونیم که نجاتمون دادی ولی آخه واقعا لازم بود که توی کار اون هیولای بی شاخ و دم سرک بکشی و از جریان مخفیگاه شخصیش سر در بیاری؟
-خوب بله. لازم بود. چه معنی داره اون1همچین داستانی توی مخفیگاهش داشته باشه و من1جوجه کبوتر نصفه نیمه زیر پرم غایم کنم! این عادلانه نیست. هر طور حساب کنی من از اون ایکبیری بالاترم.
کرکس این رو گفت و زد زیر خنده.
-کرکس میشه بس کنی؟ به خاطر این خط و خراش من هم شده1کمی جدی تر باش که زیاد احساس بیچارگی نکنم.
-خوب باشه. ولی این انتظار آخریت ازم زیاده. اون خزنده به درد نخور توی مخفیگاه شخصیش1قفس با ارزش داره. ارزش قفس بخوره توی سرش. محتویات داخلش خیلی با ارزش تره. اون بد ترکیب داخل اون قفس بد ترکیب1ماده عقاب فوق خوش ترکیب رو زندانی کرده که من تا حالا شبیهش رو ندیدم. تصور کن! همچون ماده عقاب نایابی اون هم توی قفس و زیر زمین در همچین عمق زیادی و به کام و نام همچون موجود نخراشیده و پلید و نکبت و نحس ترکیبی! مشکی! هیچ خوشم نمیاد! بفهم.
-کرکس!!!
کرکس به مشکی که با چشم های از حدقه بیرون زده بهش خیره شده بود نگاهی کرد و بعد1دفعه مثل کسی که چیز جدیدی یادش اومده باشه به تکبال خیره شد و سکوت کرد.
-آخ آخ آخ! حالِ مَنو ببین! مشکی همینجا بمون و خستگی در کن تا من این رو ببرم برسونمش1جایی که مادرش بگیردش و برگردم.
-نکنه بری تا فردا شب نبینیمت کرکس!
-نه خاطر جمع باش شب نشده اینجام.
کرکس این رو گفت، تکبال رو بغل کرد و بی معطلی پرید. تکبال گیجِ خستگی و ترس و فشار هایی که اون روز تحمل کرده بود توی سینه کرکس فرو رفت. باز همون حس آشنای عزیز. بالا، بالا، بالاتر. تکبال بی حال و جادو شده زمزمه کرد:
-بالا، بالا، بالاتر!.
کرکس قهقهه سر داد و رفت بالا. اونقدر بالا رفت که تکبال احساس کرد روحش داره از جسمش می پره بیرون. خواست از شدت خوشی جیغ بکشه. بلند و1نفس جیغ بکشه ولی نه صدایی داشت، نه نفسی و نه توانی. نفس های کوتاه می زد و گیج می شد. نفهمید چقدر طول کشید ولی هر لحظه از اون زمان رو با تمام اجزای تشکیل دهندهش با تمام موجودیتش به کام می کشید. از حس پرواز گرفته تا اون گرمای بدون مشابه و اون ضربان تند و پتکوار که تابش می دادن و… فرود.
-نه.
-بله.داره دیر میشه فسقلی. هم واسه من و هم واسه تو. باید بریم.
و رفتن. فرودی سریع ولی نرم به طرف پایین. نزدیک سرو بلند تکبال1لحظه چشم باز کرد و محکم پر های کرکس رو چسبید.
-نه. خواهش می کنم.
-چی شده فسقلی.
-ترجیح میدم بمیرم. اون ها سوال می کنن. سوال می کنن.
کرکس لحظه ای مات وسط زمین و آسمون معلق موند و بعد فهمید.
-آهان گرفتم. خوب بذار ببینم.
بعد از ثانیه ای کوتاه پرواز کرد و رفت جلو تر.
-به نظرم اینجا بد نیست.
کرکس روی پایین ترین شاخه درخت تاک بزرگی که لونه عمو جغد نوکش بود فرود اومد و تکبال گیج و بی حس رو گذاشت زمین.
-اینجا بمون و داد بزن تا جغده بیاد ببردت. اون پیدات می کنه و تو در جواب پرسش های مادرت میگی گیر کرده بودی و افتادی و جغده نجاتت داد.
-کجا گیر کرده بودم؟
-بگو1چیزی گرفته بودت. نمی دونم1چیزی بگو دیگه. اصلا بگو کرکس بود.
تکبال ناباور نگاهش کرد.
-اون ها می فهمن که راست نمیگم.
-می خوایی بگی من الان اینجا علفم؟
-نه. شما کرکسی. ولی از دست شما نمی افتم مگر اینکه خودت بخوایی.
کرکس خندید و گفت:
-درست میگی. مادرت با تجربه تر از اونه که بخوایی به این سادگی بچرخونیش. باشه. بهش بگو پیاده اومدی و افتادی یا بگو1باز تازه پرواز کوچیک بهت زده بود. خوب دیگه فسقلی. من نباید بیشتر از این بمونم. تو هم مواظب خودت باش. یادت باشه عاقل تر باشی.
تکبال در آخرین لحظه قبل از پریدن کرکس سر بلند کرد و پرسید:
-اون درختی که بالاش بودیم اسمش چی بود؟
-اون درخت اسمش سکویاست. خیلی بلنده. بلند تر هم میشه. کمتر پرنده ای می تونه تا بالاش پرواز کنه. سکویا ها می تونن خیلی خیلی رشد کنن. اینکه دیدی تازه کوچیکش بود. خوب دیگه فسقلی. موفق باشی!.
کرکس این رو گفت و پرواز کرد ولی خیلی دور نشد. تکبال شروع کرد به داد زدن.
-کمک! یکی بیاد کمک! عمو جغد! عمو جغد من گیر کردم بیا کمکم کن…
عمو جغد مثل فنر از جا پرید. در1چشم به هم زدن تکبال روی شونهش بود. عمو جغد سایه بزرگ و سیاهی رو دید که از دور شاهد ماجراست و بعد از اینکه از امنیت تکبال مطمئن شد پرواز کرد و رفت و دور شد. عمو جغد جوجه وحشتزده رو که با سر و پر ژولیده و حال خراب بین2تا شاخه گیر کرده بود برداشت و برد توی لونهش.
-چی شده عموجان؟ اینجا چیکار می کنی؟ می دونی چه قیامتی توی لونهتون به پاست؟ سحره1چیز هایی می گفت. که تو رو کرکس گرفته و مادرت… آخ بیچاره مادرت! رفتن از ته جنگل آوردنشو الان اونجا…
تکبال چنان ترسیده بود که بلند زد زیر گریه. عمو جغد1لحظه نگاهش کرد و بعد:
-بیا عموجان بریم به لونهت تا مادرت دق نکرده. گریه نکن. الان با2شماره دم در لونهتونیم.
عمو جغد در حالی که سعی می کرد خودش رو هرچی بیشتر خونسرد نشون بده تکبال رو گذاشت روی شونهش و مثل باد پرید و رفت.
روی سرو بلند و درخت های اطراف ولوله ای بود. سر و صدا تا دور ها می رسید و تکبال از فاصله دور می شنید. از همونجا می شد تشخیص داد کبوتر مادر و بالاپر در چه حال وحشتناکی هستن. عمو جغد هرچی توان داشت داد به بال هاش و پرید و پرید.
-عمو جغد داره میاد! تکبال روی شونهشه. به خدا راست میگم. کبوتر خانم به خدا آوردش. بیا خودت ببین.
فریاد حیرت و وحشت و شادی و ناباوری فضا رو پر کرد. تکبال گیج از روی شونه های عمو جغد افتاد پایین و بلافاصله توی بغل ها گم شد. کبوتر مادر در حالی که با بال هاش محکم جوجهش رو نوازش می داد هم زمان چندتا نوک خیلی محکم بهش زد. اونقدر محکم که چندتا از پر هاش کنده شد و2قطره خون روی بال هاش نشست.
-تو کدوم گوری رفته بودی؟ بهت نگفتم از لونه بیرون نرو؟ اگر بلایی سرت می اومد من باید چه می کردم؟
کبوتر مادر از ته دل جیغ می کشید و در همون حال هم زمان تکبال رو با بال نوازش می کرد و با نوک می کوبید.
-نکن عموجان. زخمیش می کنی بسه دیگه.
-کبوتر خانم چیکار می کنی گناه داره.
-راست میگه چرا می زنیش این طفلکی که زدن نداره.
-اذیتش نکن خانم کبوتر خدا رو خوش نمیاد. خوب دیگه به خیر گذشته خون خودت رو کثیف نکن دیگه.

کبوتر مادر نمی تونست گریهش رو متوقف کنه. تکبال رو محکم بغل کرد و بلند زد زیر گریه.
-خیال کردم مردی خیال کردم دیگه از دست رفتی. خیال کردم دیگه از دست رفتی.
-خوب دیگه عموجان. می بینی که چیزیش نیست. یعنی چیزیش که هست. هم خسته شده هم ترسیده هم شما زدیش و الان حالش رو به راه نیست. راستی برادرش کجاست؟
کبوتر مادر که اصلا توی این حال و هوا نبود. یکی از جوجه های خاله گنجشک از اون وسط جواب داد:
-رفته لونه های دیگه و این دور و بر ها زیر درخت ها رو ببینه بلکه خواهرش رو پیدا کنه.
عمو جغد در حالی که می خندید گفت:
-رفته کدوم لونه؟ توی لونه ها که کسی نیست. همهتون که اینجایید. یکی بره داداشش رو بیاره اینجا تا هم خاطرش از سلامت خواهرش جمع بشه هم هوای مادرش رو داشته باشه و هم به شب نخوره. زود باشید عموجان.
همون جوجه خاله گنجشک پرید و گفت:
-من میرم عمو جغد.
-آفرین پسر خوش پروازم! برو که اومدی.
-چشم عمو جغد.
جوجه گنجشک شاد از تعریف عمو جغد پرواز کرد و رفت و چند لحظه بعد همراه بالاپر برگشت.
-تکبال!کشتی ما رو! کجا بودی؟
عمو جغد خودش رو انداخت وسط.
-خوب دیگه عمو تو اومدی که درستش کنی بدترش نکن دیگه.
-آخه عمو جغد!
-پسر جان!تو مردی. مادرت رو نمی بینی مگه؟ باشه بعدا سر فرصت بشینید1دل سیر خواهر و برادرانه با هم اختلاط کنید. فعلا مادرت رو دریاب.
بالاپر اطاعت کرد و رفت سراغ مادرش. اون شب مادر پریشون می خواست بدونه تکبال چجوری سر از تاک عمو جغد در آورده.
-من نمی دونم.
-مگه میشه ندونی؟ سحره حالش بده بالا پایین حرف هاش معلوم نیست ولی می گفت کرکس بهت زده. پس تو چطور سر از لای شاخه های تاک درآوردی؟
-سحره رو داشت1چیزی می گرفت من جیغ کشیدم بعدش افتادم پایین بعدش… حالم بد شد یادم نیست. بیدار که شدم دیدم اونجا گیر کردم.
-چرا چرط میگی بچه؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی. بهت میگم توی این مدت کجا بودی درست جواب بده.
-چی بگم؟ خودت که عمو جغد رو دیدی. پیدام کرد آورد اینجا. بقیهش رو هم که گفتم.
تکبال زیر چشمی نگاه نگرانش رو به عمو جغد انداخت. جمله ای توی سرش صدا می کرد.
-عمو جغد می دونه. اون می دونه. عمو جغد می دونه.
با صدای مادرش از جا پرید.
-این چی میگه عمو جغد؟ تو رو به خدا بگو عمو جریان چی بود؟
-ای بابا چه جریانی؟ این بچه وسط شاخه ها گیر کرده بود. از حال رفته بود. داشتم سرک می کشیدم دیدم1چیزی اون پایینه. نگاه کردم دیدم این بچه بی هوش مونده وسط زمین و هوا. گرفتم آوردمش اینجا. اینقدر خودت رو اذیت نکن عموجان. شکر خدا همه چیز رو به راهه و این2تا جواهرت هم پیشتن. دیگه بس کن هم خودت آروم بگیری هم این بچه ها. اون یکی که از دلواپسی تو و خواهرش نصف جون شد طفلک. این هم که حال و روزش رو داری می بینی. خودت هم که دیگه گفتن نداره. به جای این حرف ها بیا من1چیزی بهت میدم بخور آروم بشی. به این بچه هم برس مگه نمی بینی1کمی زخمیه؟
عمو جغد می گفت و می گفت و تکبال حس می کرد1کوه رو از روی دوشش برداشتن. چقدر از عمو جغد بابت سکوتش ممنون بود. تکبال با نگاهی قدر شناس به عمو جغد خیره شد. نگاه عمو جغد1لحظه به چشم هاش افتاد و تکبال دید که عمو به نشان نارضایتی و نفی سر تکون داد. تکبال چنان حواسش به عمو جغد بود که نگاه سنگین بالاپر رو ندید که با برقی از آغاز1ادراک بهش خیره مونده بود.
اون شب تکبال و بالاپر زیر پر و بال کبوتر مادر به هم چسبیدن. تکبال واقعا بی حال و خسته بود ولی اطمینان داشت که جاش امنه. اونجا در پناه آرامش زیر بال های مادر به تمام اتفاق های اون روز فکر کرد. حالا بهتر می تونست به یاد بیاره و بیشتر می فهمید. از بیرون که به ماجرا نگاه می کرد تازه متوجه می شد که چه روز ترسناکی رو پشت سر گذاشته و چقدر به مرگ حتمی نزدیک بوده. دلش واسه مادرش سوخت و به خودش قول داد که دیگه هرگز اینطوری دلواپسش نکنه. نیمه های شب وقتی با وحشتی بی اندازه از کابوس های تو در تو و عجیبش بیدار شد، همه چیز واضح تر توی ذهنش جون گرفت. حالا بهتر درک می کرد که خطر گذشته و بیشتر می فهمید که چی ها دیده و چی ها شنیده. تازه اون لحظه بود که صحبت های بین مشکی و کرکس رو به خاطر آورد.
تکمار کی بود؟ کرکس چیکار کرده بود که باعث خشمش شده بود؟ چرا تکمار آفتاب پرست ها رو بر علیه کرکس بسیج می کرد؟ دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟ ماجرای مخفیگاه شخصی تکمار چی بود؟ آیا واقعا ممکنه1عقاب ماده توی1قفس گرانبها زیر زمین زندانی باشه یا کرکس داشت سر به سر مشکی می ذاشت؟ آیا شنیده های تکبال به داستان مارهای خونخوار جنگل ربطی داشت؟ آیا کرکس چیز هایی از مارها می دونست؟ آیا واقعا اون بود که غیر مستقیم کلاغ رو از خطری که عمو جغد رو تهدید می کرد آگاه کرد و به عمو جغد اطلاع داده بود؟ اصلا کرکس این وسط کدوم طرف بود؟ کرکسی که اگر تکبال نبود امروز سحره رو پاره پاره می کرد چرا باید به خودش زحمت درگیر شدن با همچین موجودات وحشتناکی رو بده؟ مارها هرچی هم خطرناک باشن به هر حال به فکر خوردن کرکس نمی افتن چون ازشون ساخته نیست. پس دشمنی کرکس با اون ها سر چیه؟ البته اگر دشمنی در کار باشه! آیا اصلا این چیز ها که شنیده بود درست بودن یا فقط1شوخی مسخره بین2تا موجود وحشی بوده برای بیشتر ترسوندن تکبال که اون لحظه بی نهایت ترسیده بود؟ چی پشت اینهمه ماجرا بود؟ چطور میشه فهمید؟ …
تکبال جواب هیچ کدوم از پرسش هاش رو نمی دونست. ولی از1چیز مطمئن بود. اینکه تا به تک تک جواب هاش نمی رسید خیالش راحت نمی شد. ولی حالا، حالا شب بود. تکبال خسته از اون روز جهنمی که اگر کسی واسهش تعریفش می کرد خودش امکان نداشت باورش کنه، در حفاظ آرامش و محبت مادر و برادرش جاش امن بود و لازم نبود فعلا به چیزی فکر کنه.
-فردا هم روز خداست. میشه بعدا فکر کرد.
تکبال این رو با خودش گفت، بین پر و بال مادر و برادرش فرو رفت و چشم های دردناک از خستگیش رو بست. آخرین چیزی که پیش از به خواب رفتن توی ذهنش شکل گرفت1حقیقت به نظر خودش عجیب بود.
-شب هایی که واسه پرنده های روز زمان خواب و آرامشه توی این جنگل به ظاهر ساکت و ساکن چه اتفاق ها که نمی افته! نمی دونم چه اتفاق هایی ولی می دونم خیلی زیادن. خیلی!.
شب تاریک و بی ستاره ای بود. بیرون از لونه، جنگل به ظاهر در سکوت محض فرو رفته و توی دل شب غرق خواب بود و تکبال مطمئن بود که این فقط ظاهر ماجراست.
دیدگاه های پیشین: (3)
نخودی
چهارشنبه 19 شهریور 1393 ساعت 18:13
سلام پریسا جونم
قصه تکبال رو کامل نخوندم
اما از این قسمتش دردم گرفت
نویسنده مهربونی نیستی ولی قشنگ می‌نویسی
بذار برم از اول بخونم اون وقت نظر کارشناسانه می‌ذارم
“فقط اگه بتونم و بشه و وبویسم بذاره و چرخ گردون به میل ما بچرخه …. “”
راستی جناب یکی رو این دور و بر ها ندیدم نیستند هستند کجاند؟
و هان ایام به کام ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
وای آخجون سلاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااام نخودی جون!. وای چه عالی! پس بلاخره درست شد؟ خیلی خوشحالم خیلی خیلی خیلی!.
تبریک میگم عزیز. وبویسوم هم کم و بیش راه میاد. باید بیاد. اگر هم راه نیاد1راه دیگه واسهش پیدا می کنیم. من بی تقصیرم باور کن. تقصیر خود این کبوتره بود که مادرش رو ترسوند. نامهربون که هرچی بگی هستم ولی این واقعیت ها هستن که اجازه نمیدن من در نوشتن هام مهربون باشم. کاش می تونستم طور دیگه ای بنویسم! واقعا دلم می خواست ولی…
وای الان زیاد خوشحالم که اینجا دیدمت دیگه هیچی یادم نیست بگم. باز هم بیا.
ایام به کااااااام.
یکی
چهارشنبه 19 شهریور 1393 ساعت 18:51
سلام. من اینجام ولی بنظرم صاحبش نیست. تا نیومده بیا ی بلایی سر این کرکسه بیاریم دلم حال بیاد این آخرش کفتررو دربدر میکنه. کاش پریسا بجنبه باقیشو زودتر بذاره. کجایی پریساااااااااااا

پاسخ:
بی حرکت! اون شخصیت داستان من که زدی زیر بغلت داری یواشکی می بری رو زود بذار زمین! ببین1شب نبودم این جناب یکی داشت اینجا خرابکاری می کرد! چه خوب که به موقع رسیدم وگرنه باید از امروز راه می افتادم توی کوه و جنگل کرکس می گرفتم واسه داستانم. عجب گیری کردیم ها!
بابا1کمی مهلت بده جناب یکی! باتری شارژی هم باشه از نفس می افته. اجازه بدید نفسم جا بیاد آخه!
ممنونم که هستید جناب یکی. نخودی درست میگه. پیش از این بیشتر می دیدمتون. هرچند خودتون گفتید که همیشه هستید ولی کاش کمتر چراغ خاموش برید و بیایید. همین اندازه که اعلام حضور کنید واسه من بسه.
ایام به کام.
نخودی
پنج‌شنبه 20 شهریور 1393 ساعت 16:25
آخییش تموم شد …. حالا بقیه اش ؟؟؟؟؟؟؟؟
وااااای که دوباره معتاد شدم دوباره رفتم تو خماری دوباره دیر دیر پست نذاری هااااا …..
یه جاهاییش هم اشکم دم مشکم رسید یه جاهاییش هم ای یه خورده بارونی شدم که بعدی روزی روزگاری گیرم بیفتی حساااابت رو می‌ذارم کف دستت “تازه جز ادعاهام هست که با خوندن رمان و داستان گریه م نمی‌گیره … والا باید برم ادعاهام رو هم عوض کنم ….”
می‌گم یه جاهاییش شدید تکبالم یه جاهاییش دوست دارم تکبال باشم یه جاهاییش حس می‌کنم تکبال این طوری نیست یه جاهاییش هم ……
راستی خیلی از تکبال ها کرکس رو نمی‌شناسند …. خیلی از تکبال ها همیشه تکبال می‌مونند همیشه بدون هیچ ….. ولش کن اصلاً فکر کن دارم چرت و پرت می‌گم …..
راستی جناب یکی مطمئنم آخرش کرکس کفتره رو دربدر می‌کنه ولی دربدر شدن بهتر از کنج خونه نشستنه نه آیا؟ “”
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
ببخش عزیز واسه اشک هات. دلم این رو نمی خواست باور کن. گاهی حس می کنم یعنی می تونم تا آخرش ادامه بدم؟ شاید اون شب که نوشتنش رو شروعکردم اگر1عامل بازدارنده اطرافم بود الان تکبالی در کار نبود. ای کاش نبود. داخلش ماجرا هایی هست که واقعا برای رسیدن و نوشتن و گذشتن ازشون شجاعت لازم دارم. باز دارم نباید میگم. عادت بدیه ببخشید همگی.
وای اصلا1ذوقی می کنم اینجا کامنتت رو می بینم. به خدا جدی میگم. اینکه بدون بینا کامنت میدی به من1حس20بهم میده که بلد نیستم توسیفش کنم.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال12

هوا به مفهوم واقعی به درجه انجماد رسیده بود. انگار زمین و آسمون یخ زده بودن. سرما، انجماد، سوز، تاریکی، …
زمستون.
زمستونی چنان سرد که با اومدنش انگار زندگی به حال احتضار افتاد. وحشتناک بود!.
پرنده های جنگل سرو سفت به زندگی چسبیده بودن و سعی می کردن خودشون و پیش از خودشون جوجه هاشون رو حفظ کنن. اگر کسی شل می جنبید از جریان زندگی جا می موند. وضعیت بسیار بدی بود. تنها1اشتباه کوچیک مساوی بود با پایان.
به این سرمای کشنده جونور های گرسنه و سرمازده هم اضافه شده بودن. سرما همه چیز جنگل رو گرفته بود و در نتیجه موجودات کوچیک و بزرگ برای سیر کردن خودشون به هر دری می زدن و موفقیت کمی حاصل می شد. بنا بر این گرسنگی هم با سرما اومد و اومد و همه گیر شد.
خیلی سریع اوضاع چنان بد و خطرناک شد که دیگه هیچ پرنده ای جرات نمی کرد جایی جز لونه خودش بیش از1لحظه گذرا ثابت بمونه. چه روی بلندی و چه روی خاک یخزده اگر متوقف می شد بدون استثنا شکار می شد و تمام. و چیزی که این وسط به شدت همه رو به تعجب انداخته بود مار هایی بودن که توی اون سرمای جهنمی هنوز بیدار و فعال توی جنگل می چرخیدن، ترس به همه جا می پاشیدن و هر از چندی خونواده ای رو عزادار می کردن.
داستان دردناک طوطیا رو هنوز هیچ کس فراموش نکرده بود. با اینهمه نمی شد از بیرون رفتن و نشستن پرهیز کرد. پرنده ها ترجیح می دادن حتی جوجه های پروازیشون رو بیرون نفرستن چون مارها فقط و فقط سر و کارشون با جوجه ها بود و البته با پرنده های بزرگی که دشمنشون بودن. عمو جغد هم یکی از اون ها بود.
روزی که کلاغ شلوغ جنگل اومد، با سر و صدا عمو جغد رو از خواب بیدار کرد و بهش گفت که مار ها از دستش حسابی کفری هستن و بدشون نمیاد گیرش بیارن و به حسابش برسن عمو جغد آروم خندید، کلاغ پریشون رو کنارش نشوند، کمی بال های خسته و لرزونش رو نوازش کرد و با لحن شمرده و آرامش بخش گفت:
-نگران نباش عموجان. از چی اینهمه ترسیدی؟ اینقدر نترس جوون. اون ها فقط مار هستن.
عمو جغد چنان آروم و مطمئن این حرف ها رو زد که کلاغ از شدت تعجب ترس و لرز رو کامل فراموش کرد و بهش خیره شد. خواست چیزی بپرسه ولی منصرف شد. عمو جغد هرچی باید می گفت رو در جمله آخرش گفته بود.
-اون ها فقط مار هستن.
و باقیش هم اگر توضیح اضافی لازم بود در آرامش نگاهش به وفور وجود داشت. کلاغ لحظه ای به عمو جغد نگاه کرد و بعد از گرفتن1لبخند گسترده از عمو جغد، از جا بلند شد و پرواز کرد و رفت در حالی که دلش پر شده بود از آرامشی غریب که نمی دونست چطور و از کجا می اومد. فقط انگار خاطرش از عمو جغد کاملا جمع بود و در اون لحظه همین براش کافی بود. عمو جغد از پس ماجرا بر می اومد ولی در همه موارد اینطور نبود.
زاغک دوست و همسری بالاپر اینهمه تجربه نداشت. زاغک شکار نشد ولی بد جوری زخم برداشت. وضعیتش چنان بد بود که توی لونه عمو جغد ازش نگه داری می شد. در واقع این عمو جغد بود که دم آخر از کام1مار2متری کلفت درش آورد و برای این کار مجبور شد با اون هیولا درگیر بشه و جفت چشم هاش رو کور کنه. و این شروع خیلی چیز ها بود. شروع دشمنی مار ها با عمو جغد و شروع دشمنی عمو جغد با مارها.
مارها به شدت از دست کسی که به خودش جرات داده و به شکارشون دست درازی کرده بود عصبانی بودن. عمو جغد کوتاه نمی اومد و این دشمنی انگار تازه حواس عمو رو جمع کرده بود که کارش چیه. روز ها و روز ها از خواب و استراحتش می زد و توی جنگل می چرخید و جوجه های جوون بی حس از سرما رو از فرود اجباری و شکار شدن به وسیله مار ها حفظ می کرد. بارها شده بود که جوجه ها با بال های بی حس و آویزون از سرما روی شونه های عمو جغد به لونه ها برده و تحویل خونواده ها داده و یا معالجه می شدن. این در حالی بود که مار های گرسنه و سرمازده و عصبانی از لا به لای شاخه های بی برگ و از کمینگاه هاشون ماجرا رو نظاره می کردن و شاهد بودن شکاری که بی تردید تا چند ثانیه بعد خوراکشون بود در چند قدمیشون روی شونه عمو جغد دور و دور تر می شد. عمو جغد در خیلی از مواقع مار ها رو با چشم های تیزبینش می دید و بی اعتنا جوجه وحشتزده و بی حس رو برمی داشت و پرواز می کرد. این خارج از تحمل مارها بود. اما خشمشون و نقشه هاشون به وسیله کلاغ به گوش عمو رسید و در نتیجه باطل شد.
زمستون سرد و سنگین در جریان بود. زاغک چنان بد حال بود که پرنده ها دیگه به زنده موندنش امیدوار نبودن. زاغی خانم شب و روز نداشت. توی لونهشون عزا بود. زاغک بزرگ ترین جوجهش بود. زاغی خانم زار زار گریه می کرد. جوجه های کوچیک تر ترسیده و غمگین کنج لونه کز می کردن و خیره به مادرشون به پهنای صورت اشک می ریختن و بلند بلند داداش داداش می کردن. ناله های خونواده زاغی خانم به گوش همه می رسید و چشم های هر شنونده ای رو خیس می کرد. عمو جغد هر روز به لونهشون می رفت و دلداریشون می داد. بقیه هم همینطور. حتی طوطی خانم هم با جوجه هاش به دیدنشون می رفت و همراه جوجه هاش سعی می کردن مادر نگران و جوجه های غمگین رو کمی آروم تر کنن. بالاپر چندین بار به دیدن زاغک رفت. زاغک توی تب حاصل از زهر نیش مار می سوخت و دیگه اصلا شبیه موجودات زنده نبود. وحشتناک شده بود و دل می خواست نگاه کردن بهش!.
بالاپر بالای سر دوست و همراه دیروزش نشست و توی اون جسم مچاله، ورم کرده، بدون پر و انگار سوخته، تمام خاطرات بچگی رو دید. سکوت کرده بود و فقط نگاه می کرد. زاغک هیچی نمی فهمید جز درد. بالاپر هم درد می کشید ولی از جنسی متفاوت. چقدر از مارها نفرت داشت! چقدر دلش واسه زاغک، همون زاغکی که1ساعت با هم سر سازگاری نداشتن تنگ بود! بالی به نرمی شونه هاش و چشم هاش رو لمس کرد و بالاپر تازه فهمید تمام صورتش از اشک خیس خیسه.
-خجالت نکش عموجان. گریه که عیب نیست. گریه صفای دله. طوری نیست عمو. راحت باش.
بالاپر خواست بگه عمو! عمو جغد! ولی نتونست. به جاش بغضی بود اندازه تمام دنیا سنگین.
-حق داری عموجان. هیچ چیز شاید به این اندازه واسه دل جوون تو دردناک نیست. این صحنه رو یادت باشه و برای همیشه به خاطر بسپار که مارها دشمن های بدی هستن. اونقدر بد که ارزش داره هر زمان به هر وسیله که شد باهاشون بجنگی.
بالاپر شنید ولی قدرت حرف زدن نداشت. فقط شنید، اشک ریخت و به خاطر سپرد. بالاپر خوب می دونست که اون صحنه هرگز تا آخرین لحظه زندگی از خاطرش پاک نمیشه. شب تلخی بود. تلخ، تاریک، سرد و انگار تا ابد طولانی. نیمه های شب، زاغک مُرد!.
دیدگاه های پیشین: (2)
یکی
دوشنبه 17 شهریور 1393 ساعت 22:06
هی این خیلی باحاله. این تکبالت ولی بنظرم بد دیوونستا! مواظبش باش این ی کاری دست خودش و همه کس و کارش میده. زود باش بنویس. میخوام بعدشو بدونم در حد بیحد. بجنبیا, زود باشیا, میام دادوبیداد میکنما, فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
شما هم نمیایی وقتی هم میایی آخرش تهدید می کنی و میری! از دست این جناب یکی به کجا پناه ببرم؟! دارم می نویسم دیگه. خداییش از این زود تر؟! امیدوارم به درد نوشتن گرفتار بشید جناب یکی و من بیام تماشا کنم دلم خنک بشه! این تکبال. آره به نظر خودم هم بد دیوانه ایه. خدا به خیر کنه معلوم نیست چه بلایی سر اسم و رسم کبوتر ها در بیاره. میگم1فکری! چطوره این کرکسه بیاد قورتش بده و همه رو خلاص کنه. بعدش هم من1متن غمگین آخر قصه می نویسم و همه چیز حل میشه. به جان خودم اینطوری بیشتر می صرفه. حالا بریم جلو تر می بینید که درست گفتم.
ایام به کام جناب یکی.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 20 شهریور 1393 ساعت 10:50
سلام. خیلی دردناک بود.
خیلی.
اما یک اشکال نگارشی جایی که نوشته بودید تحویل و معالجه می شد حذف اشتباهی صورت گرفته که باید بشه:
تحویل داده و معالجه می شد.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله واسه خودم هم خیلی دردناک بود. اگر می دیدید چقدر دنبال راه گریز گشتم تا اینطوری نشه حتما بهم می خندیدید. همراه دوست دلشکستهش من هم گریه کردم. کاش می شد اینهمه سیاهی رو پاکش کرد!. راستی ممنونم بابت اون فعل. باید اصلاحش کنم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال11

روز ها بیخیال حوادثی که توی دلشون اتفاق می افتاد می اومدن و می گذشتن. هوا هر روز سرد تر و سرد تر می شد. جوجه های تازه پرواز، در پریدن وارد تر می شدن و بی پرواز ها پریدن رو یاد می گرفتن. سرما، کوتاهی روز های پاییز، باد های تند و سرد، بارون، توفان، هیچ کدوم از این ها نمی تونست زمان و زندگی رو منجمد و متوقف کنه. زمان همچنان در گذر و زنده ها همچنان مشغول زندگی بودن. وسط همین سرمای تاریک که آشکارا هشدار زمستون غریب الوقوع رو می داد یکی از جوجه های خاله گنجشک با جفتش همراه و هم پرواز می شد. جشنی بود جشن پرنده ها روی درخت های بی برگ پاییز زده!
پرنده ها همهشون هر آوازی بلد بودن خوندن، هر کاری تونستن کردن، هرچی تونستن پریدن و پریدن. تمام پاییز اون روز پر بود از تبریک و پرواز و آواز.
خاله گنجشک رو همه می شناختن. موجود مهربون و خیرخواهی بود. نشد کسی کارش گیر کنه و خاله گنجشک واسه باز کردنش اون وسط نباشه. گاهی باز می شد و گاهی هم نمی شد ولی چه این طرف و چه اون طرف، خاله گنجشک کنار صاحب مشکل بود. برای کمک، برای تبریک، برای همدردی. با وجود دل مهربونش سختی زیاد کشیده بود. زمستون پیش2بار لونهش خراب شد و بیچاره مجبور شد وسط برف خسته و نیمه جون از اول شروع کنه. همین تابستون پیش بود که یکی از جوجه هاش از لونه افتاد و بالش شکست. بیچاره خاله گنجشک جونش به جون جوجه هاش بسته بود. آب شد تا جوجهش نفس گرفت و تونست بپره و خیال خاله گنجشک از بابت بی پرواز شدن جوجهش راحت بشه. جوجه خاله گنجشک همبازی تکبال بود. ازش خیلی کوچیک تر بود ولی با هم خوب جور بودن. تکبال تک تک لحظه های بزرگ شدنش رو توی بغل خاله گنجشک به یاد داشت. روزی که از تخم در اومد، روزی که چشم های بستهش تازه باز شدن، روزی که جیک جیک ضعیفش رو سر داد، روزی که تکیه به بال مادرش تونست بلند شه و2قدم راه بره، و روزی که واسه اولین بار پرید. و حالا این جوجه بزرگ و پروازی شده و با جفتش می رفت که مادر جوجه های جدید بشه. تکبال بهش نگاه کرد. زیر تاج پر های رنگی و لا به لای اکلیل های کوهی که معلوم نبود پرنده ها توی این هوای سرد از کجا واسه خاله گنجشک پیدا کرده و آورده بودن، همبازی دیروز تکبال مثل1پرستوی بهشتی از دنیای نور و فرشته می درخشید. تکبال لبخند زد. جوجه دیروز و عروس امروز دید و به لبخندش جواب داد. هیاهو به اوج رسیده بود. خاله گنجشک خوشحال بود. تمام وجودش می خندید و تکبال حس می کرد این چقدر قشنگه. خنده1مادر شاد از خوشبختی جوجهش!. با بوسه خاله گنجشک به خودش اومد.
-قشنگ شده خاله؟
-آره خاله گنجشک. مثل فرشته هاست. فقط نگاه کردن بهش باعث میشه همه دل ها شاد بشن. امیدوارم خوشبخت بشه!
-دلت شاد خاله جون براش چیز های خوب بخواه.
-مطمئن باش خاله گنجشک. هرچی خوبی هست برای همیشه واسهش می خوام.
-دلت واسه همیشه شاد باشه خاله جون! امیدوارم به همین زودی پر و بال خودت رو اکلیل بزنم!.
تکبال متوجه جفت جوون شد که اومدن وسط و پرواز قشنگ و چرخشی رو به نمایش گذاشتن. همه از شادی بی خود از خود بال ها رو تکون می دادن، با حرکت منظم بالا و پایین می رفتن و جیغ های هماهنگ می زدن و جوجه دیروز با جفت جوونش می چرخید و می چرخید. تکبال در حال تماشا به حرف خاله گنجشک فکر کرد:
-امیدوارم به همین زودی پر و بال خودت رو اکلیل بزنم!
-من اکلیل پوش بشم!؟ اون زمان صحنه چجوری میشه!؟ باید روی شونه1کبوتر جوون شبیه بالاپر سوار بشم و این وسط بچرخیم! یعنی اون به جای جفتمون بچرخه و من روی شونهش تاب بخورم!آخر روز هم سوار شونه اون کبوتره بریم1جای دیگه! یعنی اون جای جفتمون پرواز کنه و من باز روی شونهش تاب بخورم!؟ بیچاره! طفلک بیچاره! بعدش چی!؟ جوجه ها میان وسط. بعدش بزرگ میشن. بعدش باید پدر و مادر پرواز یادشون بدن. اون زمان من میشینم توی لونه تشویقشون می کنم و باز اون کبوتره بهشون پرواز یاد میده! تنها و بدون من! بعدش دیگه اون کبوتره جوون نیست. باید به جوجه ها یاد بده که من پروازی نیستم و اون ها باید راه با شکوه پدرشون رو دنبال کنن و بذارنم روی شونه هاشون و نوبتی ببرنم هر جا می خوام!. بعدش اون ها میرن پی زندگیشون. بعدش من… خوب اون زمان دیگه احتمالا من خیلی پیر شدم و میمیرم. حالا اومدیم و نمردم. باید جوجه های جوجه هام بذارنم روی شونه هاشون و نوبتی…! چه مضحک!. وای عجب این مضحکه!. وای که چه مضحکه!.
-تکبال!ببین گنجشک ها چه برنامه با مزه ای دارن اجرا… تو به چی می خندی؟!
تکبال به خودش اومد و با شرمندگی متوجه شد که داره از ته دل و با تلخ ترین خنده عمرش می خنده.
-من خوب، من، هیچی.
و زود خودش رو جمع و جور کرد. چنان سر همه شلوغ بود که هیچ نگاهی روی1دیدنی و هیچ خاطری روی1موضوع بیشتر از1لحظه گذرا ثابت نمی موند و تکبال از این بابت خوشحال بود. ماجرا فراموش شد ولی جمله ای با قدرت توی وجود تکبال شکل گرفت، پیچید، تکرار شد و نقش بست.
-من هرگز مرتکب همچین اشتباه مضحکی نمیشم!.
وقتی روز دیگه داشت بساطش رو جمع می کرد، جفت جوون هم آماده شدن که پرواز کنن و برن به خونه جدیدشون. جوجه دیروز خاله گنجشک دقایق آخر رو پیش تکبال گذروند. تکبال تمام مدت سر به سرش گذاشت و خندید. درست مثل همون روز هایی که جوجه خاله گنجشک و خودش بیخیالفردا ها2تا همبازی بودن برای هم. جوجه دیروز با بال های اکلیل نشانش سر و پر تکبال رو ناز کرد. زمانی که لحظه پروازش رسید تکبال رو بغل کرد و گریهش رو خورد.
-بی معرفت نشی تکبال. چندتا درخت بیشتر دور نرفتم. دیدنم بیا.
تکبال بدون توجه به سنگینی بغضی که داشت حنجرهش رو پاره می کرد با خنده گفت:
-آره. فقط تا اون طرف جنگل رفتی. من از همین الان اعلام بی معرفتی می کنم. می دونی که باید خودت بیایی. ولی انصافا سالی1بار رو دیگه بیا. دلم رو که می شناسی؟ خیلی تنگ میشه برات.
گنجشک که حرف به حرف این طنز تلخ تکبال رو درک کرده بود تحملش تموم شد. بغضش به شدت ترکید. محکم بغلش کرد و با گریه ای که از بس شدید بود راه رو به کلمه ها می بست گفت:
-قربونت برم! تو بی خود می کنی. چی خیال کردی؟ خودم میام روی شونه هام می برمت خونهم.
تکبال به سر تا پای جوجه دیروز نگاهی پر از خنده انداخت. تکبال روی شونه های ظریف گنجشک جا نمی شد. این رو هر2می دونستن. همه می دونستن. همبازی دیروزش هم می دونست. نگاه تکبال رو دید، درک کرد و سرش رو کرد لای پر های شونه تکبال. تکبال خندید ولی گنجشک با صدای بلند های های گریه رو سر داد. هر2می دونستن که دیگه به این سادگی هم رو نمی بینن. تکبال هنوز خودش رو حفظ کرده بود و تنها چیزی که بهش توان خندیدن می داد وعده شب بود.
-گریه توی جمع نمی چسبه. بمونه واسه امشب. اشک های با معرفتی باشید و اینجا ضایعم نکنید. برید شب بیایید. حالا نه. امشب. امشب.
گنجشک بلند توی بغل تکبال زار می زد.
-دیوونه چرا گریه می کنی؟ ببین با اکلیل هات چیکار کردی؟ گریه نکن ترکیبت رو به هم زدی. وای نگاهش کن ببین قیافه رو!
تکبال گفت و گفت تا اینکه حس کرد دیگه واقعا نمی تونه. اگر1کلمه دیگه می گفت چنان سیل اشکی از چشم هاش راه می افتاد که هیچ طوری نمی شد متوقفش کرد. اون وقت باید حتما داد می زد. حتما بلند گریه می کرد. حتما با تمام وجودش جیغ می کشید تا بتونه به خودش مسلط بشه. پس دیگه سکوت کرد و گذاشت همبازی دیروزش هرچی دلش می خواد گریه کنه. اون شب، همه خوشحال به بستر هاشون رفتن تا خستگی رضایت آمیز اون روز رو از پر و بال هاشون به در کنن. تکبال خودش رو به خواب زد تا خونوادهش به خواب رفتن. بعد بلند شد و روی نوک پنجه های پا از لونه زد بیرون. کنار لونه نشست، به آسمون تاریک خیره شد و آه کشید. دلش گرفته بود. دلش تنگ بود. واسه دیروزش، واسه همبازی روز های قشنگی که رفته و انگار اون روز های عزیز رو هم با خودش برده بود. تکبال حس کرد تنها وسط این شاخه های بی برگ زندانی شده. کاش می شد که بپره! کاش می شد بپره!. فقط اگر می تونست بپره!. ولی نمی تونست. تکبال1پرنده بی پرواز بود. این واقعیت سیاه، محکم و واضح سر راه تمام زندگیش قد کشیده و ایستاده بود. تکبال حس می کرد همینجای زندگی متوقف مونده و دیگه هیچ راهی به پیش نداره. دردی کشنده توی تمام وجودش پیچید. ترجمه ای نداشت. فقط درد بود. به خودش نگاه کرد. بزرگ شده بود. و هرچی پیش تر می رفت، فاصلهش با هم سری هاش بیشتر و بیشتر می شد. امروز همبازی صمیمی دیروزش رفت تا زندگیش رو بسازه. فردا نوبت بقیه هست. و همینطور نوبت بالاپر. مجسم کرد بالاپر رو که جفتی برای خودش پیدا کرده و میره که شروع کنه. همراه1ماده کبوتر جوون شاید هم سری تکبال. و چقدر تفاوت بود بین اون کبوتر، بالاپر و تکبال. خیلی کم و خیلی زیاد. فقط حرکت2تا بال. فقط همین. خاله گنجشک اون روز چندین بار توی گوش تکبال براش آرزو کرد که به همین زودی بال و پرش اکلیل پوش بشه. تکبال دوباره صحنه ای که امروز توی شلوغی به خنده انداختش رو به خاطر آورد. دیگه نخندید. فقط لحظه هایی دراز به مقابل خیره شد و دوباره محکم و مطمئن انعکاس جمله امروزش توی وجودش رو پر کرد.
-من هرگز مرتکب همچین اشتباه مضحکی نمیشم!.
دوباره به آسمون نگاه کرد. با یادآوری شادی معصومانه خاله گنجشک واسه همبازی دیروزش از ته دل آرزوی خوشبختی کرد و بعد خسته از بردن باری به سنگینی1کوه به لونه برگشت. در گوشه همیشگی که جای خودش بود سرش رو زیر پر برد و با دلی گرفته و چشم هایی خیس به خواب رفت.
زمان بی توجه به دلواپسی پرنده ها تمام جنگل رو به طرف زمستون پیش می برد. تکبال آروم بزرگ می شد. پر و بالش بلند می شدن و قیافهش شکل می گرفت. دیگه با اون جوجه ضعیف و کُرکپوش کاملا فرق داشت. خوش پر و بال، خوش رنگ و خوش قیافه می شد و هر روز تفاوتش با دیروز مشخص تر و بیشتر به چشم می اومد. گاهی که همراه بقیه روی شونه های بالاپر یا مادرش لب رودخونه می رفت توی آینه مهربون آب خودش رو تماشا می کرد و به پر و بالش شکل می داد تا مرتب تر باشن. هرچند همه می گفتن مدل بال و پرش خود به خود صاف و روی فرم هست و دست کاری نمی خواد. تکبال دیگه می تونست تاثر نگاه ها رو پشت نقاب تحسین ببینه و آه های پنهان شده در نفس های عمیق رو حس کنه.
-اگر می تونست بپره! اگر می شد که بپره! طفلک بیچاره! فقط اگر می شد بپره! …
تکبال اول نمی فهمید، بعد به روی خودش نمی آورد، و در آخر خسته و کلافه از تعریف و تحسین های آمیخته به حسرت هاشون منزجر و متنفر شد و کم کم ازشون کناره گرفت. کبوتر مادر و بالاپر مثل1دیوار محکم بین اون و خطر، بین اون و نگاه های حسرت آمیز، بین اون و هر چیز آزار دهنده ایستاده بودن ولی باز هم آزار به قوت خودش باقی بود چون تکبال می فهمید و گاهی احساس می کرد که اون ها از سر عشق و محبتی که بهش داشتن سعی می کنن بین اون و درک و فهمش هم بایستن. تکبال خسته از اینهمه، خسته از جنگ، خسته از تحمل، خسته از خودش و از محبت اون ها و از بی مهری سرنوشتش، روز های شلوغ و پر رفت و آمد کنج لونه پنهان می شد و زمان هایی که بقیه اون اطراف نبودن، و بیشتر مواقع شب ها بدون اطلاع مادرش و بالاپر می زد بیرون و تماشا می کرد و تماشا می کرد. نمی دونست چی رو تماشا می کنه. شب جنگل که ظاهرا واسه پرنده های روز تماشا نداشت! تکبال ساعت ها کنار لونه می نشست و با نگاه داخل تاریکی ساکت و ساکن شب رو می گشت و می گشت. اونقدر که خسته می شد و گاهی می رفت که همونجا خوابش ببره.
-تکبال!تکبال! پاشو. پاشو عموجان برو توی لونهت بخواب. پاشو اینجا امن نیست. جنگل روزش دیگه امنیت نداره شب هاش که به جای خود. بلند شو عمو. پاشو.
تکبال بیدار می شد، به اطراف نظر می کرد، افق رو زیر نگاه می گرفت، از رسیدن صبحی که توی راه بود آه دلگیر و نا امیدی می کشید و با دلی گرفته تر و شونه هایی خمیده تر از پیش به لونه می رفت و عمو جغد رو پشت سرش جا می ذاشت. انگار ترجیح می داد که با تمام دنیا قهر کنه و تمام دنیا هم دست از سرش بردارن و به حال خودش بذارنش.
برعکس دنیای اطرافش که حس می کرد این روز ها اندازه1حصار تنگ کوچیک شده، دل آسمون تا بی نهایت پهن و بزرگ بود. تکبال به آسمون شب خیره شد. نگاهش رفت و رفت تا بی نهایت. دلش هم همراه نگاهش رفت. چقدر تشنه پرواز بود. قطره اشکی بی صدا از نگاهش چکید روی پر هاش.
-آهاااای!آسمووووون! تو اینهمه بزرگی! اینقدر بزرگی که دلت اندازه همه پرنده های دنیا جا داره. مگه من چقدر جا توی دلت می گرفتم که اینطوری بی پرواز شدم؟ مگه چقدر روی دلت سنگینی می کردم که اینهمه باهام بی مهری کردی؟ مگه حضورم چقدر تاریکت می کرد؟ مگه پروازم کجات رو می گرفت؟ آخه واسه چی؟ واسه چی؟ آخه واسه چی؟
گریه دیگه مجال نداد. بیخیال خیال های هر کسی که می دید و می شنید، بغضش ترکید و سیل اشک های داغ و تبدارش رو رها کرد. شب سرد و سیاهی بود. عمو جغد آروم اومد و گذشت تا خلوت بارونی تکبال با اشک هاش رو به هم نزنه. تکبال وقت زیاد داشت برای سبک شدن. تا صبح هنوز خیلی مونده بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 18 شهریور 1393 ساعت 17:14
سلام. با اجازه من هم همیشه همه جا چه به خودم و چه به دیگران گاه و بی گاه میگم که:
من هم هرگز مرتکب چنین اشتباه مضحکی نمیشم.
علت این گفته و بهتر بگم اعتقاد من رو هم حتماً می فهمید که از میل صفر یا بیست خواهی من ناشی میشه که من یا یک چیز رو کامل کامل میخوام و یا اصلاً نمیخوام.
شخصیت داستان بد جور با من تشابه داره.
از این بابت خیلی منتظر ادامه اش می مونم؛ بیشتر از بقیه مطالب شما منتظرش هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله می فهمم. کاملا می فهمم. ولی حتما این رو قبول دارید که افرادی که شبیه من و شما نیستن خیلی راحت تر رسیدن ها رو تجربه می کنن و راحت تر هم زندگی می کنن. من این رو قبول دارم ولی به هیچ عنوان نمی تونم رضایت بدم که کمی بیام پایین تر. واسه همین شما رو درک می کنم. این تکبال هم معلوم نیست داره کدوم طرفی میره. خدا بهش رحم کنه! جدی من باید الان نگرانش باشم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال10

پاییز سردی بود. خیلی از پرنده ها واسه جوجه هاشون می گفتن که کمتر توی عمرشون همچین پاییز سردی رو به یاد دارن. همه نگران زمستون بودن. تکبال نگران هیچی نبود. بعد از اون شب عجیب تکبال تا3روز مثل کوره توی تب می سوخت. کبوتر مادر سر در نیاورد این بچه چی به سرش اومده. فقط1روز صبح دید که تکبال داغ از تب و ملتهب از خواب هایی که مادر نمی دونست محتواشون چیه کنج لونه افتاده بود و نفس های تند و کوتاه می زد. کبوتر مادر بدون اینکه حتی تصور کنه شب پیش تکبال شاهد چه چیز هایی بوده تبش رو به حساب سرماخوردگیش گذاشت ولی با تموم شدن روز و بدتر شدن حال جوجه تبدار، کبوتر مادر کم کم نگران می شد. تکبال اصلا توی این دنیا نبود. گاهی از جا می پرید، گاهی به شدت می ترسید، گاهی ناله می کرد، گاهی به حالتی شبیه1تشنج کوتاه و گذرا دچار می شد و انگار به جسمی نامرئی فشار می آورد و سعی می کرد خودش رو بالا بکشه که با نوازش مادر دوباره روی دسته علفی که بسترش شده بود می افتاد و در تمام این مدت هزیون های نامشخص می گفت که مادر چیزی ازشون نمی فهمید. تکبال بی خبر از دلواپسی و پرستاری مادر، بی اطلاع از عیادت های اطرافیان، فارغ از ترس و تردید بالاپر و از همه چیز دنیای اطرافش در جهانی نامنظم و درهم می چرخید. دنیایی سرشار از شب و مار و خفاش و پر های خون آلود روی برگ بابا آدم و جیغ و جنگ و پرواز تا اون سر آسمون و…کرکس.
-عمو جغد تکبالم چشه؟
-چیزی نیست کبوتر خانم. تبش درست میشه.
-پس کی درست میشه؟ داره بدتر میشه عمو جغد1کاری کن.
-نگران نباش عموجان من تبش رو درست می کنم. خیالت راحت باشه.
-نکنه جوجهم از دست بره؟
-نه. نمیره. جوجه شما با این تب از دست نمیره. خاطر جمع باش. چند روز دیگه حالش جا میاد. معجون هایی که درست می کنم بهش بده و مواظبش باش. اگر تبش بالاتر رفت زود بیا بهم بگو.
-چشم عمو جغد. جبران می کنم.
-جبران لازم نیست عمو جان. فقط مواظب باش. مواظب این بچه باش.
عمو جغد لحظه ای به تکبال بی تاب نگاه کرد و بعد سری تکون داد که مادر از شدت نگرانی اصلا ندید. بعد آروم از لونه بیرون رفت. مادر با تکبال مشغول بود. عمو جغد لب سرو ایستاد و خودش رو کشید بالا تا پرواز کنه ولی به محض اینکه واسه پریدن خیز برداشت،
-عمو جغد!لطفا1لحظه صبر کنید.
عمو جغد برگشت و با نگاه آروم و مهربونش به بالاپر خیره شد. بالاپر دیگه حسابی بزرگ شده بود و عمو جغد با نگاهی از سر رضایت این رو بهش گفت. بالاپر فهمید و اون هم با نگاه از عمو جغد تشکر کرد.
-چی شده جوون! مشکلی واسه خواهرت پیش اومده؟
-نه عمو جغد. یعنی نمی دونم. ولی فکر می کنم پیش اومده. عمو جغد! خواهرم چشه؟ شما همهش می گفتید این تب بلایی سرش نمیاره. یا می گفتید این تب رو درستش می کنید. شما همهش فقط در مورد تبش صحبت کردید. نکنه تکبال جز این تب مشکل دیگه ای هم داره؟
عمو جغد آرام و صبور به بالاپر جوون نگاه کرد.
-عمو جغد!تکبال خواهر کوچولومه. من باید بدونم. باید مواظبش باشم. آخه می دونید؟ من خیلی دوستش دارم. مادرم هم همینطور ولی گاهی این اواخر احساس می کنم که تکبال داره از من و مادر فاصله می گیره. انگار محبتمون توی دلش داره کم میشه و انگار1چیزیش هست که من نمی فهمم. عمو جغد! اگر چیزی هست بهم بگید.
عمو جغد بال بزرگش رو روی سر بالاپر کشید.
-می دونم جوون. تکبال هم دوستت داره. هر2تون رو خیلی دوست داره. ولی به شیوه خودش. مدل مهر و مهر ورزیِ تکبال مثل مال شما ها نیست. راستش شما ها، تو و مادرت در محبتتون به تکبال خالص ترید. شما ها توی دل هاتون فقط محبته و تکبال در کنار محبت شما ها توی دلش چیز های دیگه هم هست. آرزو هایی که بهشون نرسیده. چیز هایی که شاید برای من و تو و باقی پرنده ها اصلا به چشم نیاد ولی برای خواهرت رویا های دست نیافتنی هستن.
-یعنی مشکلش فقط اینه؟ واقعا عمو جغد؟ ولی آخه اینکه دست ما نیست. مادر هر کاری تونست واسه درمون بال هاش کرد. شما که می دونید عمو. هر جا حرف درمون و درمونگر جدیدی بود مادرم جوجه روی شونه توی راهش بود. به خدا خودم هم حاضر بودم بال هام رو باهاش قسمت کنم اگر می شد. واسه مشکلی که هیچ جوابی واسهش نیست باید چیکار کرد عمو؟ بهمون بگید چه باید می کردیم که نکردیم تا انجامش بدیم. خودش که دیگه حرفی نمی زنه. شما بگید.
عمو جغد مکثی کرد، نگاهی به چشم های منتظر بالاپر انداخت، نفس بلندی کشید و جواب داد:
-خواهرت گرفتاره. هنوز جوون تر از اونه که خودش بفهمه و بدونه ولی گرفتاره. بالاپر! بعضی موجودات یا به خاطر نشد های سرنوشت یا به خاطر عواملی که قراره مثبت باشن ولی نیستن گرفتار میشن. تکبال هم یکی از اون هاست. خواهرت متفاوته بالاپر. خواهر تو حد وسط در بینشش نیست. یا بالای بالا یا پایین پایین. کبوتر ها اینطور نیستن. اون ها وسط می پرن. نه خیلی بالا نه خیلی پایین. و تکبال این رو به هیچ عنوان نمی خواد. شاید اگر مثل همه پرنده ها پر پرواز داشت اینطوری نمی شد. شاید هم زودتر از این ها این اتفاق می افتاد و تب امروزش رو هفته ها پیش می کرد. تکبال ارزش ها و معیار هاش متفاوتن. قیمت ها رو هنوز نمی دونه. بعضی خواستن ها خیلی با ارزشن ولی بعضی رسیدن ها خیلی سنگین تموم میشن. واسه همین شاید لازم باشه از بعضی هاش صرف نظر کنیم حتی اگر خیلی بخواییمشون. همیشه یادت باشه دقت کن چه قیمتی واسه رسیدن هات می پردازی. بها رو پیش از پرداختن بشمار و تامل کن. شاید اون رسیدن به بهایی که می پردازی نی ارزه. این ها رو تو یادت باشه. تکبال مشکل می پذیره و اهل تجربه هست و یکی از گرفتاری هاش همینه. با اینهمه می بینم اون روزی رو که خواهرت در تغییر بزرگی سهیمه ولی مطمئن نیستم اون روز خودش هم اندازه باقی اون هایی که شاهد ماجرا هستن شاد و خوشبخت باشه. مواظب باش جوون. مواظب خودت، مادرت و خواهرت باش. نگران تب تکبال هم نباشید. درست میشه.
عمو جغد این ها رو گفت و پرواز کرد. بالاپر رفتنش رو تماشا کرد و با خودش فکر کرد شاید عمو جغد با پراکنده گفتن دست به سرش کرد چون هیچ چیز از گفته های عمو جغد نفهمیده بود.
صبح روز چهارم تکبال چشم باز کرد و با نگاهی ناهشیار به اطرافش نظر انداخت. چنان ضعیف و چنان خسته بود که نیروی تحلیل مکانش رو نداشت. با دیدن مادرش برق ضعیفی از ادراک در اعماق نگاه تیرهش دیده شد. لونهش رو، مادرش رو و بالاپر رو شناخت و دوباره به خواب عمیقی فرو رفت. فردای اون روز تکبال بیدار شد. ایندفعه هشیار تر بود. هشیار ولی بی نهایت خسته. فقط بیدار بود و دیگه هیچ.
-تکبالم!بیدار شدی؟ بهتری؟ بسه دیگه پاشو مادر می دونی چند روزه اینجا افتادی؟ همهش خواب می دیدی. تو از چی می ترسی کبوترکم! توی خوابت همهش انگار از کرکس می ترسیدی. اسمش رو همهش می بردی. این کرکس غلط می کنه تا من هستم دستش به عزیز دلم برسه! خیال کردی من اینجا چوبم؟ خیالت راحت باشه مادر. کرکس شاید خیلی گنده باشه ولی در برابر حرص من پر میندازه.
-مادر راست میگه تکبال. من عصبانیت هاش رو چند باری دیدم. تو ندیدی. پدر جد کرکس هم جراتش رو نداره. تو اصلا نباید بترسی.
تکبال فقط نگاه کرد و آه کشید. مادر سر و پرش رو بوسید و قربون صدقهش رفت و باز هم بهش اطمینان داد که هیچ کرکسی نمی تونه از سد خشمش رد بشه و به بچه هاش چپ نگاه کنه و اون اصلا نباید بترسه و هیچ موردی نداره که اینهمه بهش فشار بیاد و کابوس کرکس رو ببینه. بالاپر هم تعییدش کرد و تکبال فقط نگاه کرد و نگاه کرد. کمی بعد دوباره خوابش برد و ایندفعه به اختیار خودش و کاملا با خوشحالی. تکبال فرار کرد. از جهان بیداری که داخلش پر بود از واقعیت های اصلاح ناشدنی به جهان خواب و رویا پناه برد. اونجایی که می تونست دور از تمام حقیقت هایی که نه تغییر می کردن نه محو می شدن نفس بکشه، زندگی کنه، برسه.
-چرا باید توی خواب از کرکس بترسه؟ بین اینهمه وحشی چرا فقط کرکس؟
-نباید اون شب روی برگ بابا آدم رو می دید. تو مگه باهاش نبودی؟ چرا نبردیش توی لونه؟
-من خواستم ببرمش نیومد.
-ماجرای طوطیا خیلی اذیتش کرد. کبوترکم طوطیا رو خیلی دوست داشت. بهش خیلی فشار اومد.
-ولی طوطیا که شکار کرکس نشد. اون کار مار ها بود.
-بلاخره کار هرچی بوده پایان بدی بود. همه جوجه ها کم و بیش همینطوری شدن. تکبالم حساس تره به این روز افتاده. طفلکم! خدا به داد دل طوطی خانم برسه!
-من می خوام بدونم این کرکس چجوری سر از خواب های خواهر من درآورده.
-چیه پسر جان! غیرتی شدی می خوایی بری جنگش؟ کرکس نقل زبون همه هست. یکی از وحشی ترین دشمن هاست. این اواخر همهش حرف دشمن بوده و ترس و دلواپسی. خوب این بچه ترسیده دیگه.
بالاپر نگاهی به تکبال انداخت و با خودش گفت:
-ولی من اینطور فکر نمی کنم. این وسط1چیزی هست که ما نمی دونیم. باید بفهمم. یا1موجود بیکار مسخره تکبال رو از این کرکس ترسونده که اگر اینطور باشه خدا به دادش برسه یا1چیز دیگه شده که ما از سر خوشخیالی اصلا به فکرش هم نیستیم.
تکبال تا هفته بعد از جاش بلند نشد. بیدار بود و نبود. اطرافش رو می فهمید و نمی فهمید. تبش دیگه قطع شده بود و اوضاع تا حدی رو به راه بود ولی انگار این تب1چیز هایی از تکبال رو با خودش برده بود. تکبال بی نهایت ساکت و خسته نشون می داد. کم کم نیروی از دست رفتهش بر می گشت ولی تکبال هیچ علاقه ای به استفاده از توانش نشون نمی داد. از جاش هم که بلند شد جایی نرفت. گرفت1گوشه نشست و سرش رو کرد زیر پرش. مادر اومد کنارش نشست.
-چته عزیز دلم! حالت خوب نیست؟ بالاپر گفت آماده باشی میاد می بردت بیرون. اینا هاش اومد.
بالاپر اومد داخل و حسابی شلوغ کرد.
-وای چه سرده! پاشو تکبال. پاشو تا از این سرد تر نشده بریم بگردیم.
-من سردمه بالاپر خودت برو.
-پاشو دیگه ناز نکن. زود باش بیا بریم. بیرون بچه ها مسابقه گذاشتن. هر کسی باید یکی از کوچیک تر ها رو بذاره روی شونهش و بپره. هر کسی برنده بشه جایزه می گیره. زود باش دیر میشه.
-برو1کوچیک پیدا کن بذار روی شونهت. من دیگه بزرگ شدم.
-ای بابا تکبال خرابش نکن دیگه. تو روی شونه های من جا میشی. پاشو.
-از بین اون کوچیک ها من از همه بزرگ ترم. ول کن بالاپر حالم خوب نیست.
-حالا ببین1دفعه من به کمک این احتیاج پیدا کردم نگاه کن چه تاقچه بالا می ذاره واسهم؟ پاشو دیگه من خودم خواهر به این نازی داشته باشم و یکی دیگه روی شونه هام بشینه؟ پاشو دیگه. بیا می خواییم بریم داداش سوارییییی. زود باش بلند شو.
بالاپر همراه گفتن کلام آخر زیر بال های تکبال رو گرفت و کشیدش بالا.
-بد نشو تکبال همراهش برو. اون دوست داره باهاش باشی. درست نیست ردش کنی.
بالاپر همون طور شلوغ و پر سر و صدا گفت:
-رد چیچیه؟ امکان نداره. این نباشه من رو توی مسابقه راه نمیدن. من باید امروز ببرم و این زاغک رجز خون رو حالش رو بگیرم. تکبال بدو دیر شد.
تکبال خواه ناخواه همراه برادرش رفت. مادر لحظه ای به در لونه خیره موند. تصویر نگاه بالاپر که می خندید، شلوغ می کرد، خواهرش رو قلقلک می داد و با خودش می برد توی نظرش نقش بست و چیزی که تکبال ندید رو به خاطرش آورد. تاثری عمیق، تاثری بسیار عمیق همراه با عشقی عمیق تر که در پشت خنده های پسرش پنهان بود و فقط1لحظه وقتی بالاپر خواهرش رو بغل کرده بود و می بوسید به صورت1قطره شفاف از گوشه چشم های به ظاهر خندانش چکید پایین. دلش واسه پسرش سوخت. کبوتر جوونی که شونه های کوچیکش خیلی زودتر از زمان لازم با درد آشنا شده بود. درد بال های بی پرواز خواهری که به اندازه جونش دوستش داشت. دلش برای دخترش هم سوخت. جوجه ای که تازه داشت می فهمید سرنوشت چه به سر زندگیش آورده و شادی معصومانهش چه زود داشت پرپر و پژمرده می شد!دلش واسه خودش هم سوخت. مادری عاشق که تا به حال هر کاری برای حفظ لبخند بچه هاش کرده بود و موفق هم بود و اینجا، سر این پیچ سرنوشت، مانعی بود که هیچ دستی نمی تونست از سر راه برش داره. این مشکل رو مادر نمی تونست حل کنه. درد فشار می آورد و مادر چقدر از این فشار خسته و تکیده بود!. بچه ها نبودن. مادر تنها بود. پس رها از نگرانی دل بچه ها خودش رو رها کرد تا در اشک حاصل از اندوهش رها بشه.
اون بیرون ولوله ای بود. جوجه ها حسابی شلوغ کرده بودن. با اومدن بالاپر که خواهرش رو روی شونهش گرفته بود سر و صدا انگار چند برابر شد. جوجه ها همه حال تکبال رو و درد بالاپر رو می شناختن. همهشون، بدون استثنا همه و همهشون توی دل های کوچیکشون از درد تکبال دردشون می اومد و همه دلشون می خواست می شد کاری کنن که این وضع اصلاح بشه. ولی این شدنی نبود. اون روز با دیدن تکبال بعد از اون تب وحشتناکش همه دلشون می خواست واسهش1کاری کنن. سر حال بیارنش، شادش کنن، 1کار با مزه کنن که خوشش بیاد. از جوجه های کوچیک تر بی پرواز گرفته تا داداش ها و خواهر های بزرگ ترشون همه با اومدن بالاپر و تکبال دست زدن و شلوغ کردن و دورشون جمع شدن.
-بچه ها بالاپر اومد خواهرش رو هم آورد!
-آخجووون!حالا می تونم ازش ببرم!
-به همین خیال باش!
-این بالاپر رو ولش کن تکبال من امروز از داداشت حسابی می برم. میگم بیا روی شونه های من بشین من بالاتر می پرم.
-آی چی داری میگی؟ تو مثل وحشی ها می پری لازم نکرده. تکبال بیا ایندفعه روی شونه خودم. من همچین با حال میرم که کیف کنی. این داداشت زیادی مواظبه.
-دروغ میگه تکبال این وسط پرواز جوگیر میشه سر و ته میره تو می افتی. بیا من خودم حسابی می گردونمت.
-گوش نده بی خود میگه. بالاپر! ببین جدی بال های من از مال تو بلند تر شدن. الان زور من بیشتر می رسه. بیا تو داداش کوچولوی من رو سوار کن من خواهر تو رو. جدی تکبال خوشش میاد. مواظبشم. بذار دیگه.
-بگو نه بالاپر این دیوونه هست. تکبال! ببین من دمم هم بلنده. می تونم بگیرمش بالا اینطوری تو تکیه بدی بهش اصلا روی شونه هام بخوابی. اینطوری ببین!
جوجه دمش رو گرفت بالا و بال هاش رو با ژست مخصوص باز کرد ولی هنوز بالا نرفته سر و ته شد و بین جوجه ها افتاد روی شاخه و فضا از صدای خنده ها پر شد. جوجه بلند شد که حساب هر چند نفری که می تونه رو به خاطر خنده هاشون برسه ولی با دیدن تکبال که داشت می خندید حسابی ذوق کرد و باد به قبقب انداخت.
-خوب چیه؟ خودم پشتک زدم که بخنده. می بینید که داره می خنده. خوب پشتک می زنم مگه نه تکبال؟
تکبال در حالی که می خندید گفت:
-آره چه قشنگ زدی!
یکی دیگه که حسودیش شده بود داد زد:
-اینکه پشتک نزد تکبال این خورد زمین. پشتک رو من بلدم نگاه کن!
و بعد خواست پشتک بزنه ولی در لحظه آخر کج شد و وسط2تا شاخه نازک سر و ته گیر کرد. پا هاش مونده بود روی هوا و سرش به طرف پایین بود. جوجه ها از خنده پیچ و تاب می خوردن و در همون حال رفتن کمک. جوجه دست و پایی زد و بلند شد و بدون اینکه خودش رو ببازه به تکبال که حسابی می خندید گفت:
-دیدی؟ خودم رفتم اون وسط. هیچ کی مثل من اینطوری بلد نیست.
-آره جان خودت. اگر نکشیده بودیمت بیرون تا فردا صبح اونجا می موندی.
-برو بابا! از تو که بهتر بودم. مگه نمی بینی چه خندوندمش! همین رو تو نمی تونی. تکبالجون بیا خودم سوارت کنم.
-بالاپر این خواهرت رو میندازه پایین بذار من ببرمش.
-جفتشون خودشون رو به زور توی هوا نگه می دارن. تکبال بیا پیش خودم.

-لازم نکرده. خواهر خودمه خودم می برمش.
-اه بالاپپ چه بدجنسی! بذار دیگه!
-نه.
-بالاپر!
-گفتم نه. اصلا حرفش رو نزنید.
-تکبال این داداشت چرا اینجوریه؟
-تکبال اینجا رو ببین؟ من بلدم توی آسمون دور خودم بچرخم.
-نکن بابا سرت گیج میره می افتی نمیشه جمعت کرد.
صدای خنده بود که می رفت هوا. اون روز، روز خوبی واسه تمام جوجه ها بود. مادر ها همه خوشحال بودن. مرگ وحشتناک طوطیا جوجه ها رو حسابی پژمرده کرده بود و حالا بعد از روز ها دوباره خنده به اون منطقه برگشته بود. تکبال بین جوجه ها می خندید و حس می کرد1چیزی بین همه عزیزش کرده. فهمیدنش سخت نبود. تکبال هم فهمید ولی خوشحال بود. از اینکه دل این جوجه ها هنوز واسه یکی دیگه جا داره و احساساتشون اینقدر پاک هست که واسه شاد کردن یکی دیگه اینهمه تلاش کنن. جوجه ها نمی تونستن بهش پر پرواز بدن ولی هرچی محبت داشتن ریختن وسط تا شادش کنن. هر کاری کردن تا بخنده و هر طوری بلد بودن هواداریشون رو بهش نشون دادن که احساس امنیت و آرامش کنه. و تکبال اینهمه رو می دید و می فهمید و به خاطر می سپرد. بالاپر اون روز توی مسابقه برنده شد در حالی که تکبال روی شونهش بود. جایزه برنده1تاج از پر های رنگی بود که دادنش به تکبال. بهانهشون هم این بود که تکبال خوب با داداشش همکاری کرد و بالاپر برنده شد پس باید جایزه رو اون بگیره. بالاپر مخالفتی نداشت. تاج رو گذاشتن روی سر تکبال و دور و برش شروع کردن به سر و صدا و چرخ و پریدن. اون روز تا خود شب، تا محو شدن آخرین اشعه نور، جوجه ها سر و صدا کردن تا خاطره ای خوش و عالی برای خودشون و واسه تکبال به یادگار باقی بذارن.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
دوشنبه 17 شهریور 1393 ساعت 11:24
سلام. با خوندن این قسمت فهمیدم شباهت عجیبی بین من و تک بال وجود داره.
من هم یا یک چیز رو نمی خوام و یا کامل کامل بدون قید و مرز میخوام.
همیشه هم دنبال تجربه نشده ها در زندگی بودم.
یادم میاد راهنمایی که بودیم یک سرپرست خوابگاه داشتیم معروف بود بین همه که این آقا خیلی سختگیره و باید شیفت کاری این که میشه حسابی مراقب باشی که دست از پا خطا نکنی و همه کار هات رو مطابق قانون انجام بدی.
من همون اول که این آقا رو دیدم با خودم گفتم: من باید با ایشون دوست بشم و رابطه ای سوای سرپرست دانشآموز بین من و ایشون به وجود بیاد. جدی میگم خودمم نمی دونم چی کار کردم که بعد این همه سال هنوز هم با اون آقا در ارتباطم و یکی از کسانی شدن که من رو خیلی بیشتر از کسایی که ادعاشون میشه می فهمن.
یک رابطه قلبی و عمیق بین ما دو نفر به وجود اومد که مطمئنم شما که زمانی سرپرست خوابگاه بودید خوب متوجه میشید من چی میگم.
این در حالیه که هنوزم که هنوزه از بچه های اون زمانا بدگویی ایشون رو می شنوم و از سختگیری هاشون می نالند.
به هر حال خیلی از شما ممنون که با این داستان من رو به یاد خاطره ای قشنگ انداختید خاطره ای که از یک دوستی که به برادری بیشتر شبیهه تا دوستی. ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اگر بگم چقدر شبیه من هستید شاید به نظرتون از اون تعیید های بی معنا بیاد ولی بذار بگم دیگه بیخیال. انگار از روی مدل جوهر من کپی زدن. من هم مثل شما هستم و خیلی پیش اومده به خاطر همین چیز هایی رو که می تونستم به دست بیارم رد کردم فقط به این خاطر که از نظرم همه اون چیزی که می خواستم نبودن. همه میگن این مدلم درست نیست ولی من نه می تونم و راستش نه می خوام عوضش کنم. من حد وسط ندارم. یا0یا20وبینابینی توی خواستنم نیست. خیلی خوب نیست ولی من اینطوریم. در مورد افراد اطرافم هم. شاید باور نکنید. خودم هم حالا که از این فاصله به گذشتهم نگاه می کنم می بینم باورش کمی سخته. حال و تصمیم شما رو می فهمم. همینطور محبتی رو که بین شما و اون آقای سرپرست خوابگاه برقرار شد. سفت ترین و خشن ترین فردی رو که توی زندگیم شناختم…عاشقش شدم. نه از اون عشق های2تا جنس مخالف. بی نهایت برام عزیز شد. خیلی دیر فهمیدم که من هم همینطور بودم واسهش. کاش اونهمه دیر بهم نمی گفت. اگر می دونستم در فرصتی که تقدیر بهم داده بود بیشتر بهم خوش می گذشت. طرف رو هیچ کسی نمی تونست نزدیکش بشه. زن بود ولی مرد های قوی می ترسیدن از حرصش. دفعه اولی که دیدمش کاملا در سکوت مطلق فرو رفته بود و حرفی نمی زد ولی بقیه بهم گفتن مواظب باشم پرم به پرش نگیره و من همون لحظه که نقص دیدم رو بهانه کردم و کمی عمد و کمی سهو خوردم بهش و دستش رو گرفتم به خودم گفتم این باید با من حرف بزنه به طوری که با باقی اطرافیانم حرف نمی زنه. و زد. اینقدر به هم نزدیک شدیم که از هم1عالمه گفته و ناگفته می دونستیم. و من احمق همهش توی این حال و هوا بودم که این هم باید من رو بخواد. اینقدر گیج خواستن خودم بودم که ندیدم چقدر با ارزش شده بودم واسهش. و درست دم آخر که داشتیم از هم جدا می شدیم انگار1پرده کلفت از جلوی بینشم رفت کنار و فهمیدم در مدتی که کنار هم بودیم چقدر باختم. نمی دونم چرا این ها رو دارم واسه شما اینجا میگم. نباید بگم ولی…دلم تنگ شده واسهش. کاش می شد فقط1دفعه دیگه می دیدمش! دلم خیلی تنگ شده واسهش. معذرت می خوام این رو بذارید به حساب درد دل1دل تنگ و به هم ریخته که وقتی دلتنگی هاش ازش سر ریز می کنه دیگه توجه نداره کجا و در جواب چه کامنتی این ها رو می ریزه بیرون. دنبال ربط نیست فقط می ریزه بیرون. خیلی طولانی شد. معذرت می خوام دوست من. امیدوارم با اون آقای سرپرست دیروز و دوست امروزتون برای همیشه و همیشه رفیق های خوبی واسه هم باشید و به محبت همدیگه افتخار کنید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال9

شب سیاهی بود که انگار تمومی نداشت. آسمون ابری دیگه نمی بارید ولی ابر ها هنوز بودن و هوا سرد سرد بود. جز تکبال همه خواب بودن. با کمترین صدا از لونه زد بیرون. تاریکی ترسناک بود. هیچ جنبنده ای دیده نمی شد. تکبال همیشه دلش می خواست شب جنگل رو ببینه ولی هیچ وقت اجازهش رو نداشت. لحظه ای کنار در ایستاد و بعد، 1قدم به جلو. 1قدم دیگه. یکی دیگه و باز هم یکی دیگه. اون پایین اصلا دیده نمی شد. تکبال به اطرافش نظر انداخت. نزدیک ترین شاخه ای رو که به چشم می اومد نشون کرد و آروم پرید. دیگه در اینطور پریدن استاد شده بود. وای که چه ترسناک و چه قشنگ بود شب جنگل!تکبال در حالی که سعی می کرد راه برگشت رو توی تاریکی به خاطر بسپره آروم پیش می رفت. همیشه دلش می خواست انتهای سرو بلند رو ببینه و اون شب،
-از اینجا درخت بعدی شروع میشه! چه به هم چسبیدن! ولی این چه درختیه؟ یادمه1بار عمو جغد واسهم از برگ هاش1چیز تلخی درست کرده بود نمی دونم برای چی. وای که چه تلخ بود! تا قطره آخرش رو به اصرارشون خوردم و هیچ خوب نبود. اسمش رو یادم رفت. آخه این الان اصلا برگ نداره. تازه برگ هایی که من ازش دیدم خشک بودن. یعنی بهار این درخته چه شکلی میشه؟
تکبال بدون اینکه توجه کنه و اصلا یادش باشه شب بود و لونه دور بود و جنگل امن نبود و، از روی سرو بلند پرید روی درخت ناشناس. این اولین باری بود که از روی سرو بلند روی درخت دیگه ای می پرید. حس غربتی عجیب گرفتش. ترسی همراه با حس ماجراجویی همیشگیش.
-بعدش چی میشه؟
تکبال همیشه دلش می خواست دنبال جواب این پرسش بره و مادرش و بالاپر همیشه مانعش بودن. و الان هیچ کدوم از اون ها حاضر نبودن. تکبال پیش رفت و پیش رفت. یادش نبود چندتا درخت رو پشت سر گذاشت.
-بذار ببینم چندتا شد. سرو خودمون، اون درخت بد مزهه، یک درخت بلند دیگه که تیغ داشت، یکی دیگه که چندتا برگ تیز هنوز واسهش مونده بود، یکی دیگه که…این دیگه چجور شاخه ایه؟ مگه میشه شاخه به این صافی و راستی باشه؟ درخت ها همه شاخه هاشون1کمی کجه ولی این… این شاخهه انگار صاف رفته تا آسمون! چه عجیب!
تکبال1لحظه ایستاد و به اون شاخه عجیب نگاه کرد. صافی شاخه به نظرش غیر طبیعی اومد. در همین لحظه باد تندی وزید و تمام شاخه ها رو تکون داد به طوری که تکبال نزدیک بود بی افته. با پنجه هاش شاخه زیر پاش رو محکم گرفت. باد دست بردار نبود. تکبال چنان سفت شاخه رو چسبید که پنجه هاش درد گرفت و وقتی حس کرد ممکنه باد برنده بشه و از شاخه جداش کنه آروم و با نارضایتی جیر جیر کرد. ولی به خیر گذشت. باد دست از وزیدن برداشت و تکون شاخه ها آروم شد. تکبال نفس راحتی کشید ولی…
-تمام شاخه ها داشتن از جا کنده می شدن و این یکی اصلا تکون نخورد. چطور همچین چیزی ممکنه؟ این شاخه چرا با بقیه فرق داره؟ باید بفهمم.
تکبال بدون مکث رفت طرف شاخه. مقابلش ایستاد، جیر جیر کرد، بهش نوک زد. جنسش انگار با چوب هایی که تا حالا شناخته بود تفاوت داشت. تکبال دوباره بهش نوک زد. دوباره و دوباره نوک زد. شاخه جنس عجیبی داشت. تکبال این دفعه با تمام زورش به شاخه نوک زد. حس کرد شاخه تکون کوچیکی خورد.
-شاخه ای که باد به اون شدت نتونست تکونش بده من با نوک زدن تابش دادم؟ امکان نداره من اینهمه قوی باشم. پس چی می تونه باشه؟
تکبال بدون اینکه1لحظه فکر کنه پشت این ماجرای عجیب چی ممکنه باشه با نوک و تن و پنجه هاش شاخه عجیب رو گرفت و شروع کرد به بالا رفتن. چه نرم بود و چه عجیب. تقریبا به بالای شاخه رسیده بود که، 1تکون شدید، یکی دیگه، شاخه تا شد، اومد پایین، و درست بالای اون شاخه بی حرکت، 2تا چشم درخشان و گرسنه، 1دهن وحشتناک کاملا باز، صدای هیس هیسی ترسناک که توی تمام جونش می پیچید، دندون های بلند، نیش، اون شاخه، مار!
تکبال فقط فرصت کرد تا حد مرگ بترسه. تقریبا توی سیاهی دهن مار بود که1دفعه حس کرد تمام جهان داره تکون می خوره. سر و صدای وحشتناکی که در اطرافش بلند شد و باد شدیدی که به صورتش می خورد و صدای بال. انگار ده ها بال رو در اطرافش به حرکت در آورده بودن و همراهش صدای هیس هیس وحشتناک1مار بزرگ و عصبانی و صدا های دیگه ای که تکبال نمی شناخت. چشم باز کرد. درست در چند سانتیمتری نگاهش هنگامه ای بر پا شده بود. ده ها پرنده عجیب با شکل های ناآشنا و ناهنجار به مار حمله کرده بودن و باهاش می جنگیدن. نبرد چنان سنگین بود که درخت زیر ضربه های تنه و دم مار و پرواز و فرود و جنگ اون پرنده های عجیب می لرزید. تکبال حس کرد توفان حاصل از جنگ داره می بردش و همینطور هم شد. پنجه هاش از شاخه در حال شکستن رها می شدن. عاقبت هم شاخه خشک زیر بدن متشنج مار تاب نیاورد و با صدای وحشتناکی شکست و مار و تکبال هر2همراه شاخه به طرف زمین سقوط کردن. مار بین زمین و هوا با دهنی کاملا باز به طرف تکبال شیرجه زد ولی در همون لحظه آسمون شب که پیش از این هم کاملا سیاه بود انگار به سیاهی جهنم در اومد و بادی شدید تر از توفان جنگ بالای درخت، مار و تکبال و حتی شاخه و اون پرنده های عجیب رو پرت کرد1طرف. تکبال دیگه چیزی نمی دید. فقط حس کرد داره به زمین می رسه و پیش از اینکه از هوش بره صدایی شنید. فرمانی بلند و پر طنینبا صدایی کلفت و آشنا:
-بگیریدش نذارید بخوره زمین باقیش با خودم.
و احساس کرد در لحظه برخوردش با خاک1چیزی که شبیه بال بود و نبود بین جسمش و خاک سرد حائل شد و بعد از اون دیگه چیزی نفهمید.
با شنیدن سر و صدایی گنگ و ناآشنا و حس گرمای1دسته پر چشم هاش رو باز کرد.
-سلام فسقلی.
به بالا نگاه کرد. کرکس. با همون هیبت دفعه پیش که توی شب انگار بیشتر به چشم می اومد و تکبال که تکیه زده به شونه پر از پر های بلند کرکس انگار کوچیک تر دیده می شد. صدای آروم کرکس از جا پروندش.
-می دونی فسقلی؟ تو از اون دسته موجوداتی هستی که بودنشون نظم جهان رو به هم می ریزه. حقش بود همون دفعه اول که دیدمت به حسابت می رسیدم. حالا هم دیر نیست. به عنوان غذای نیمه شب خیلی هم بد نیستی.
تکبال خودش رو جمع کرد و با نگاهی ترسیده و معصوم به کرکس خیره شد.
-ادامه نده کرکس الان تمام زحمت هامون رو به هدر میدی.
-مشکی راست میگه کرکس2کلمه دیگه بگی میمیره و هرچی کردیم باطل میشه. حیفه مخصوصا اینکه مشکی رو تقریبا ماره خورده بود.
صدای خنده های جیغ مانند عجیبی که توی گوش تکبال زنگ می زد. به اطراف نگاه کرد. پرنده هایی که از پرنده بودن فقط بال رو داشتن و هیچ چیزشون شبیه پرنده هایی که تکبال می شناخت نبود، حتی بال هاشون هم کاملا با بال هایی که تکبال می شناخت فرق داشت. انگار زایده هایی بود که وقتی باز می شد هیبت عجیب و ترسناکی به صاحبش میداد. انتهای تمام اون بال های عجیب به پنجه های تیز و کوچیکی ختم می شد که تکبال پیش از اون روی بال هیچ پرنده ای ندیده بود. موجودات کاملا ناشناس و ترسناک! به کابوس شبیه بودن. چیزی شاید شبیه موش های بالدار پرنده. به جای منقار پوزه های کوچیک و دندون های تیز داشتن و پوست های سفت و زمختشون به جای پر پوشیده از مو های ریز بود. تکبال بی اختیار به تنها پناهی که دستش می رسید متوصل شد. جسم کوچیکش انگار کوچیک تر شد و توی پر های شونه کرکس فرو رفت.
-نترس فسقلی اون ها اذیتت نمی کنن.
-درست میگه اذیتت نمی کنیم. البته این مشکی که داشت تبدیل به شام جناب مار می شد به نظرم الان گُرُسنَشِه و1کمی خون می خواد. مگه نه مشکی؟ جدی ماره داشت می خوردت و خلاصمون می کرد.
فضا دوباره از خنده های جیغ مانند و وحشتناک پر شد. کرکس با لحنی کمی آزرده رو به پرنده ای که حرف می زد گفت:
-خفه شو!
پرنده بلافاصله صداش رو برید. بقیه بلند تر خندیدن. کرکس بهشون نگاه کرد.
-بیا اینجا مشکی.
موجود بزرگی از جنس همون پرنده های عجیب ولی از همهشون بزرگ تر از دایره خارج شد و به طرف کرکس رفت، چرخی زد و کنارش معلق موند. تمام اون موجودات سیاه رنگ بودن ولی تکبال دید که اون موجود واقعا مشکی بود. چنان مشکی بود که انگار از سیاهی برق می زد. کرکس نگاه مخصوصی بهش انداخت و تکبال با وجود ترسی که داشت نفسش رو می گرفت فهمید که کرکس این مشکی رو دوست داره. دسته کم بیشتر از بقیه. مشکی هم ظاهرا این رو می دونست چون نگاهی فخر فروشانه به باقی هم جنس هاش کرد، بال های عجیبش رو بست و با تواضع زیر شونه های پهن کرکس جا گرفت. تکبال مثل بید می لرزید.
-خوب فسقلی. دیگه بسه. خواستم فقط کمی تنبیهت کنم تا دیگه دیوونگی نکنی که به نظرم دیگه تنبیه شدی. نترس من همچنان سیرم. درضمن هنوز هم از خوردنت خوشم نمیاد. خیالت راحت باشه. به این مشکی هم اینطوری خیره نشو. خون تو به کارش نمیاد. آخه تو الان چنان ترسیدی که دیگه خون توی هیچ کجات نیست پس به دردش نمی خوری.
باز صدای خنده ها بلند شد. تکبال کمی به خودش جرات داد و خیلی آروم پرسید:
– 1دفعه چی شد؟
کرکس برخلاف انتظار تکبال از وسط اونهمه شلوغی صداش رو شنید و جواب داد:
-چیزی نشد. جناب عالی داشتی مستقیم می رفتی توی حلق اون ماره. بچه ها به موقع رسیدن و نجاتت دادن وگرنه الان ماره خورده بودت و پر و استخون هات رو تف کرده بود بیرون. فردا خونوادهت همینجا باقیت رو پیدا می کردن.
تکبال یاد طوطیا افتاد و بی اختیار زد زیر گریه. چنان می لرزید و هقهق می کرد که اگر کرکس نگرفته بودش ولو می شد روی زمین.
-تماشا کن! نگاهش کن داره جونش بالا میاد. اینهمه می ترسی و دردسر درست می کنی؟ خوب دیگه بس کن. دارم خسته میشم فسقلی بسه دیگه ببر صدات رو!
تکبال صداش رو برید ولی اشک هاش مثل سیل می باریدن و شدید تر می لرزید. پرنده ها با بالا رفتن صدای کرکس همگی صدا و نفس رو با هم بریدن. سکوت محض. کرکس لحظه ای به تکبال که مثل1برگ کوچیک وسط باد می لرزید نگاه کرد، بعد نفس عمیقی کشید، تکبال نا آروم رو با نوک پنجه های بزرگ و تیز آروم کشید طرف خودش، به شونهش تکیهش داد و با لحنی کمی ملایم تر پرسید:
-چی شده؟ حالا که طوری نشدی. مار نفله شد و تو الان پیش من هستی. اینجا که هستی زیادی امنه. اینجا تمام مار های این جنگل هم گیرت نمیارن. پس دیگه نترس.
مشکی در تأیید کرکس گفت:
-راست میگه. اینجا مارها نزدیکت نمیشن حتی اون بزرگه تک…
کرکس بلند تر از دفعه پیش امر کرد:
-مشکی!خفه شو.
مشکی مثل اینکه هیچ حرف ناتمومی رو شروع نکرده فورا گفت:
-راستی کرکس توی این هوای سرد این ماره چجوری بیدار بود؟
کرکس جواب داد:
-دفعه دیگه که دیدیش می تونی ازش بپرسی. حتما بهت میگه.
باز همون خنده های ترسناک که تا مغز استخون تکبال رو می لرزوند. تکبال هنوز به شدت ولی کاملا بی صدا گریه می کرد و به شدت می لرزید. کرکس نگاهی ناراضی بهش کرد و بعد از اینکه به نشون نارضایتی و بی حوصلگی سری واسه مشکی تکون داد تکبال وحشتزده رو به خودش چسبوند و در حالی که تقریبا کامل با پنجه هاش پوشوندش و با ملایمت سر و پرش رو نوازش می کرد شروع کرد توی گوشش حرف زدن.
-آروم باش فسقلی. آروم. چیزی نیست. نترس. من اینجام. تو اینجا هیچیت نمیشه. مطمئن باش. الان می برمت بالا تا بری به لونهت پیش مادرت. از هیچی نترس. چند دقیقه دیگه می برمت خونهت. گریه نکن. آفرین فسقلی. دیگه بس کن. بسه. درسته همینطوری. آفرین! دیگه حله. می بینی؟ همه چیز امنه. تا چند لحظه دیگه توی لونهت پیش خونوادهت هستی.
کرکس گفت و گفت و تکبال که سرش رو روی شونه های پهن کرکس گذاشته بود رفته رفته آروم تر شد. کرکس با رضایت گوشه بالش رو بالا برد و جسم ریز و لرزان تکبال رو که یا از سرما یا از وحشت یا از هر2یخ زده بود زیر پر و بال گرفت. گرمایی عجیب و لذتبخش همراه با حس رضایتی عمیق تمام وجود تکبال رو گرفت و مثل خون توی تمام رگ و اعصابش پخش شد. حس کرد ترس و سرما و همه چیز پوچ شدن. دلش می خواست همونجا تا ابد بخوابه. موجودات عجیب مثل سرباز های گوش به فرمان اطرافشون می لولیدن.
-کرکس درست میگه. زیر پرش که هستی از هیچی این دنیا لازم نیست بترسی. مگه ندیدی چجوری نجاتت داد؟ الان جای تو از ما هم بهتره. باور کن.
تکبال که فقط سرش از زیر پر و بال کرکس بیرون مونده بود با نگاهی خمار و خواب آلود به مشکی که این ها رو گفته بود و به بقیه که با سر و صدا و خنده هاشون تأییدش می کردن نگاه کرد.
-ما رفیق های کرکسیم. اون گفت از دردسر نجاتت بدیم و ما هم اومدیم کمک. ولی این ماره ماری بود واسه خودش و لحظه آخر کرکس خودش اومد و به داد همهمون رسید.
کرکس با نارضایتی بی خطری گفت:
-از اونجایی که همه شما بی خاصیت ها دسته جمعی عرزه بور کردن1مار رو نداشتید آخرش باید خودم پا می شدم می اومدم و چه به موقع هم رسیدم وگرنه همهتون رو می خورد و حیثیتتون رو استفراغ می کرد موجودات به درد نخور.
پرنده ها حالت عذرخواهانه ای به خودشون گرفتن و شروع کردن به بهانه آوردن.
-کرکس ماره واقعا بزرگ بود.
-آخه ما فکر نمی کردیم اینهمه قوی باشه.
-تازه روی درخت حسابی مسلط بود.
-راست میگه انتظار نداشتیم. غافلگیر شدیم.

کرکس صبورانه گوش داد و با آرامشی صبورانه بی خشم ولی به لحن فرمان گفت:
-خوب. خفه شید. حالا دیگه بجنبید. زمان رو داریم از دست میدیم. چشم به هم بزنیم روز میشه. شما همراه مشکی برید. من این رو می رسونم به لونهش و بهتون می رسم.
یکی از اون موجودات از وسط جمعیت با لحن آزمندانه ای گفت:
-ما همراهیت کنیم کرکس؟
کرکس با لحن زننده ای گفت:
-مشکی!این ها رو جمع کن از اینجا ببرشون.
مشکی چشمی گفت و پرواز کرد و بقیه بی حرف دنبالش پریدن. تکبال از بین پر ها و پنجه های کرکس که جز سرش تمام جسمش رو پوشونده بودن به رفتن اون موجودات نگاه کرد تا مثل1دسته غبار رفتن و دور شدن و صدای جیغ های گوش خراششون هم همراهشون دور و دور تر شد و بلاخره دیگه شنیده نشد. تکبال برگشت و به کرکس نظر انداخت. کرکس پرسشش رو از نگاهش خوند.
-اون ها هم پرنده بودن. درسته. شبیه باقی پرنده ها نیستن. اون ها خفاش هستن. پرنده های شب. روز ها می خوابن و شب ها می چرخن، شکار می کنن، زندگی می کنن. از خوردن خون هم خیلی لذت می برن. با مار ها نباید طرف بشن. امشب هم اگر زیاد نبودن پیروز نمی شدن.
تکبال زمزمه کرد:
-نشدن.
-چی؟ چی گفتی؟
تکبال کمی بلند تر گفت:
-اون ها پیروز نشدن. تو، نه ببخشید شما شدید.
قهقهه کرکس بلند شد.
-ای فسقلی بدجنس! مثل اینکه زبونت از باقی جسمت شیرین تره. یادم باشه اگر زمانی از خوردنت خوشم اومد اول به حساب زبونت برسم. نه نترس من واقعا الان سیرم و واقعا از خوردنت خوشم نمیاد.
کرکس این ها رو گفت و باز خندید.
-خوب دیگه فسقلی. نوبتی هم باشه نوبت توضیحه. بگو ببینم این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟ تو که پرنده شب نیستی. چجوری از اینجا سر درآوردی؟ اون هم اینهمه دور از لونهت؟
-من داشتم… من داشتم… من نمی دونم. من فقط اومدم بیرون و خواستم انتهای سرو بلند رو ببینم که…
کرکس دیگه نمی خندید. لحنش جدی ولی ملایم و مهربون بود.
-می دونی چندتا درخت از لونهت دور شدی؟ خیلی خیلی دوری فسقلی. تو خیلی راه اومدی. اصلا ببینم مگه روز رو ازت گرفتن که نصفه شب زدی بیرون و اینهمه از خونهت دور شدی؟
تکبال بهش خیره شد، نفس عمیقی کشید و با صدای گرفته جواب داد:
-بله گرفتن. روز رو ازم گرفتن.
و بغضش ترکید. کرکس لحظه ای نگاهش کرد و بعد،
-بسه دیگه فسقلی. آخه اگر تو فقط گریه کنی من از کجا بفهمم چی شده؟ کی روز رو ازت گرفته؟ گیریم که نمیشه تو بپری. خوب الان که تا اینجا اومدی. بدون پرواز. همین کار رو چرا روز نمیشه انجام بدی؟ حرف بزن ببینم ایراد کجاست؟
تکبال سرش رو کرده بود زیر پر های کرکس و به شدت گریه می کرد. کرکس با سر انگشت شونه های ظریفش رو نوازش کرد. سرد بود. کرکس بیشتر و محکم تر به خودش فشردش.
-مطمئن باش حتی سرما هم از من می ترسه. دیگه نمی تونه اذیتت کنه. حالا حرف بزن ببینم.
و تکبال حرف زد. گفت و گفت. از مادرش. از بالاپر. از اینکه دوستشون داشت ولی دیگه خسته شده بود از مهر بی پایانشون که روز رو، آزادی رو و زندگی رو ازش گرفته بود. از جوجه های دیگه گفت. از تنهاییش و از طوطیا. کرکس تا آخرش گوش داد. تمام مدتی که تکبال حرف می زد کرکس شونه های کوچیک و لرزونش رو بین پنجه بزرگ خودش گرفته بود و آروم، خیلی خیلی آروم به طوری که تکبال دردش نیاد فشار می داد تا گرم بشه و احساس امنیت کنه. تکبال همینطور حرف می زد و کرکس همینطور گوش می داد. و بلاخره وقتی تکبال ساکت شد، کرکس تکون کوچیکی به خودش داد و به حرف اومد.
-می دونی فسقلی؟ خونواده تو از اون خونواده های خوب و مهربونن. مادرت هم خیلی مادره. 1مادر کامل که واقعا حرف نداره. مادری کاملا مادر.
تکبال که ترس یادش رفته بود با نگاه پرسش گر بهش خیره شد.
-مادری کاملا مادر یعنی چی؟
کرکس با حوصله جا به جا شد تا در وضعیت راحت تری باشه و آروم و شمرده مثل کسی که می خواد به1بچه نو آموز درس یاد بده جواب داد:
-فسقلی!مادر ها تمام وجودشون عشق مادرانه هست به بچه هاشون. هرچی این عشق بیشتر باشه مادر ها بیشتر مادرن. مادر خودت رو ببین؟ از بس عاشق شما2تاست دیگه اصلا خودش رو نمی بینه. این یعنی1مادر که کاملا مادره. یعنی تمام موجودیتش خلاصه شده در وجود شما2تا. تو و برادرت. مادرت با زندگی و سلامت شما هاست که هست و اگر جز این باشه مادرت دیگه نیست. می فهمی فسقلی؟
تکبال نمی فهمید. کرکس به سکوتش خندید و با آرامش گفت:
-خوب ایرادی نداره بعدا می فهمی. الان زوده. الان هم زیادی واسه فهمیدنش جوونی هم مادر نیستی و هم شب وحشتناکی رو سپری کردی. عشق مادر ها خیلی بزرگه فسقلی. عجیب نیست که تو الان نمی تونی بفهمیش. همین اندازه که بهش احترام بذاری و قواعدش رو رعایت کنی کافیه.
تکبال نفهمید چه موقع صدا و لحن معترضش رو دوباره پیدا کرد.
-ولی پس خودم چی؟ زندگی من، عمر من، من چی میشم؟
پریشونی تکبال هیچ تغییری در آرامش لحن کرکس نداشت. نه منفی و نه مثبت.
-این درست همون نقطه تفاوت تو با مادرته. اون حتی1لحظه در ناخودآگاهش نمیگه پس خودم چی. ولی تو میگی. اون اصلا خودی نداره. فقط تو هستی و برادرت. و تو. ببین فسقلی عشق چیز خوبیه مخصوصا از نوع مادرانهش چون یکی از خالص ترین عشق هاست. ولی همین عشق اگر زیادی زیاد باشه خطرناک میشه.
نگاه خمار تکبال متمرکز و در اون لحظه پرسشگر بود.
-چرا؟
کرکس به نگاه تکبال نظری شاید بی تفاوت انداخت.
-چون همه چیزت رو ازت می گیره. تبدیلت می کنه به1موجود خودخواه بدون منطق که فقط عاشقه و واسه حفظ عشقش هر کاری می کنه بدون توجه به درستیش. و این اصلا درست نیست.
همه چیز تکبال از نگاهش تا حال و هواش به سرعت برق از حالت خمار به شکل اعتراض تغییر کرد.
-مادر من خودخواه و بی منطق نیست.
کرکس به چهره ناراضی تکبال نظر انداخت و خندید.
-می دونم که نیست. ولی الان تو به وضعیتت معترضی. بذار موضوع رو از نگاه مادرت ببینیم. من توضیحش میدم و تو سعی کن خودت رو بذاری جای مادرت. حقیقت اینه که مادر تو هیچ گناهی نداره فسقلی. اون عاشقه. 1عاشق مطلق. عاشق تو و برادرت. و فقط می خواد ازت محافظت کنه. براش مهم نیست زنده بودن و سلامت تو به چه کیفیت و چه قیمتی حفظ میشه. مادرت فقط می خواد تو باشی تکبال. زنده باشی. نفس بکشی. سالم باشی. کنارش، توی لونهش، زیر پرش، مادرت فقط و فقط می خواد که تو باشی. حالا چه اهمیتی داره که بدون رضایت از زندگیت ادامه بدی؟ اگر جز این باشه تو دیگه نیستی و این چیزیه که مادرت به هیچ قیمتی حاضر به پذیرفتنش نیست حتی به قیمت جونش. این رو دیگه می فهمی مگه نه؟
تکبال آروم زمزمه کرد:
-بله.
کرکس با مخلوطی از کمی شاید رضایت گفت:
-خوب این شد. حالا از جلد مادرت بیا بیرون و خودت شو. تو هم حق داری. تو زندگیت رو می خوایی. آزادیت رو. حقت رو. و حس می کنی تمامش رو به مهر مادری و مهر خونوادهت داری می بازی. این هم درسته؟
تکبال آروم تر از پیش زمزمه کرد:
-بله.
کرکس با رضایت بیشتر گفت:
-خوب پس برای اینکه در حق هیچ کدوم از شما2تا بی انصافی نشه هر2باید1کمی عقب بکشید و کوتاه بیایید.
-ولی مادر من…
کرکس زمزمه ناتموم تکبال رو کامل کرد.
-و مادرت کوتاه نمیاد.
-بله.
-خوب معلومه که نمیاد فسقلی. عشق مادری اون خیلی بیشتر از آزادی خواهی تو آتیشیه. درضمن در نظر بگیر که این ریسک بسیار خطرناکیه واسهش. اگر این وسط اتفاقی واسه تو بی افته و تو از بین بری باخت مادرت با نیست شدنش مساویه. به عنوان مثال، همین الانت رو ببین؟ طرف صحبتت1کرکسه. مطمئنم که مادرت وقتی خطر ها رو واسهت توضیح میداد اسمی هم از کرکس برد ولی در عوض تو چه کردی؟
کرکس این رو گفت و بلند خندید. تکبال بهش نگاه کرد.
-من بهش نگفتم. مادرم نمی دونه که من شما رو دیدم.
-آفرین!کار درستی کردی. مادر ها خیلی خوبن ولی بعضی چیز ها رو لازمه واسه خودت نگه داری و بهشون نگی. اون ها فقط می خوان محافظت باشن و جز این همه چیز اشتباهه. و طرف شدن تو با1کرکس هم از اون اشتباه های بزرگیه که اگر مادرت بفهمه نتیجهش اصلا قشنگ نیست.
کرکس به تکبال چشم دوخته بود که با حالتی عجیب بهش نگاه می کرد.
-ببینم فسقلی مگه دفعه اولیه که می بینیم؟ واسه چی اینطوری نگاهم می کنی؟
-مادرم، پرواز، من می خوام پرواز کنم و اون می خواد که من باشم. حتی بدون پرواز.
-خوب بله. البته مادرت اصلا نمی خواد که تو بی پرواز باشی ولی حالا که از بال هات قطع امید کرده ترجیح میده امنیتت رو تضمین کنه و پروازت رو بیخیالش.
-من نمی خوام روی زمین باقی بمونم.
-تو که روی زمین نیستی. تو روی درخت هستی. درضمن، هر زمان دلت خواست مادرت و برادرت روی شونه هاشون پروازت میدن. ببینم فسقلی این مدل نگاهت رو میشه واسهم ترجمه کنی؟ تو چته؟
تکبال با حالتی شبیه خوابزده ها زمزمه کرد:
-خاک خیلی پایینه. این درخت خیلی کوتاهه. اون ها خیلی نمی تونن بالا ببرنم. من آسمون رو می خوام!. من خود آسمون رو می خوام. بالا. بالا. بالا تر.
کرکس لحظه ای با حیرت به تکبال خیره شد و بعد جسم سنگینش رو عقب انداخت و قهقهه بلند و طولانی سر داد. چنان می خندید که تمام جسمش تکون می خورد. تکبال هنوز با همون حالت عجیب بهش خیره بود. انگار صحر شده بود و در جواب خنده های کرکس هیچ تغییری توی حالتش پیدا نشد. کرکس خندید و خندید و بعد از اینکه خندهش تموم شد نفس عمیقی کشید و گفت:
-عجب!فسقلی! تو خیلی متوقعی!. نمی فهمم اینهمه توقع چجوری توی اون کله کوچیکت جا شده.
کرکس باز خندید و بعد از چند لحظه دست از خندیدن برداشت و گفت:
-حالا می فهمم. تو پرواز کبوترانه نمی خوایی.
تکبال با لحنی تقریبا بی آهنگ انگار با خودش حرف می زد خیره به چشم های کرکس مثل جادو شده ها زمزمه کرد:
-من فقط می خوام بالا تر بپرم. هرچی بالا تر. اندازه تو.
کرکس که دیگه به خودش مسلط شده بود با لحنی آروم و صبور گفت:
-ولی فسقلی تو کبوتری من کرکسم. کبوتر ها نمی تونن اندازه کرکس بپرن. اون ها کبوتر درست شدن پس باید اندازه کبوتر پرواز خواه باشن. تو اگر بال های پروازی هم داشتی نمی شد که بتونی اونقدر بالا بری. این خاصیت کبوتره فسقلی. باید کبوترانه بپره.
تکبال با همون حالت مصحور تقریبا نجوا کرد:
-من نمی خوام. نمی خوام.
کرکس لحظه ای به فکر فرو رفت.
-واسه چی اینطور می خوایی؟ به نظرت اندازه کرکس پریدن چه مزیتی بهت میده؟ مگه کبوتری پریدن چه ایرادی داره؟
تکبال با زمزمه ای که شبیه زمزمه های بیداری نبود سکوت شب رو شکست.
-واسه اینکه اون بالا آسمونی تره. واسه اینکه پرواز اون بالا پرواز تره. واسه اینکه اون بالا از خاک دور تره. واسه اینکه… واسه اینکه…
تکبال دیگه نگفت. کرکس حس کرد صدای تکبال خش برداشت. زبونش گرفت و زمزمهش آروم و آروم تر شد و سکوت. کرکس توی چشم های تکبال نگاه کرد و از پشت پرده نازک اشک اونچه رو که شاید تکبال خودش هم در مورد خودش نفهمیده بود دونست. لحظه ای به نگاه مات تکبال که بهش خیره مونده بود چشم دوخت و به نشان پایان ادراکش نفسی بلند کشید. بعد از لحظه ای کوتاه که تکبال اصلا گذشتش رو نفهمید خندید و گفت:
-که اینطور. موجود کوچولوی متوقع! باقیش باشه واسه بعد. الان باید ببرمت خونهت. بیا.
تکبال مثل دفعه پیش توی پر های سینه کرکس فرو رفت. باز همون حس آشنا و باز اون تنگی نفس. کرکس با دیدن اولین نشونه های دست و پا زدن از طرف تکبال بلافاصله با آرامش گفت:
-آروم باش فسقلی. مثل دفعه پیش. نفس های آروم و کوتاه بزن و خاطر جمع باش که هیچ اتفاقی واسهت نمی افته چون تو در امن ترین جای جهان هستی. توی بغل من.
تکبال حس کرد تمام گفتار کرکس از گوشش میره به مغزش و اونجا پخش میشه و تمام ذهنش رو می گیره. کرکس از زمین بلند شد. حالتی عجیب به تکبال غلبه کرد که تمام ارادهش رو ازش گرفت. بی اراده با پنجه هاش به سینه کرکس چنگ زد و حس کرد چیزی نمونده از شدت سرخوشی بمیره. کرکس بدون اینکه نگاهش کنه و اصلا بدون اینکه ببیندش فهمید. مثل اینکه تجربهش توی این چیز ها خیلی زیاد بود. در حالی که بالا و بالاتر می رفت بلند قهقهه زد. صدای خنده هاش دل شب تاریک رو می شکافت و انگار شب رو بیدار می کرد و به مبارزه می طلبید. تکبال حس کرد خیلی بالا رفتن. حسش درست بود. اون بالا توی آسمون کرکس می چرخید و می چرخید. تکبال مطمئن بود که اگر همون لحظه عمرش تموم بشه دیگه هیچی نمی خواد. نه ترسی بود و نه دردی و نه نگرانی. همه چیز فراموش شده بود. خاک، سرو، شب، خطر، خونه، بالاپر، مادر، ولی نه این یکی رو نمی تونست به این سادگی فراموش کنه. سرش رو بیشتر توی سینه کرکس فرو کرد. عطر آزادی. عطر آسمون. هوای نسیم آسمون های بی انتها. ضربان قلبی که مثل ضرب آهنگ تند پرواز می کوبید و تکبال روی تمام جسم کوچیکش احساسش می کرد و پرواز. پرواز. تا اون سر آسمون. تکبال دلش می خواست این لحظه ها ابدی باشن. کرکس که حس و حالش رو می شناخت تا تونست طولش داد. بلاخره، فرود. تکبال نمی خواست. به سینه کرکس چنگ زد. حس می کرد می خواد هر طوری شده خودش رو توی آسمون نگه داره و پایین نیاد. بی اختیار خودش رو به طرف بالا فشار می داد ولی برای کرکس این فشار کمتر از فشار باد بود. کرکس قاه قاه می خندید. داشتن فرود می اومدن. تکبال نمی خواست. وسط پر های کرکس دست و پا زد. می خواست دوباره بره بالا. کرکس با مهربونی گفت:
-آروم باش فسقلی. همه پرواز ها1فرود دارن. من باید ببرمت خونهت.
تکبال نمی خواست. نمی خواست. تلاشش بی فایده بود. داشتن فرود می اومدن. کرکس با همون مهربونی گفت:
-مثل اینکه تو خیلی زیادی دیوونه ای. حرف حساب هم که سرت نمیشه. حالا درستش می کنم. تکبال حس کرد فشار پنجه های کرکس روی جسمش بیشتر شد و بیشتر فرو رفت. نفسش تنگ می شد. باز هم. باز هم. گیج شد. صدای کرکس رو انگار از دور ها می شنید و دست هایی که در عین فشار، نوازشش می کردن.
-بس کن فسقلی. آسمون خیلی خوبه ولی جای موندن نیست. باید بریم.
داشتن فرود می اومدن. تکبال گیج و منگ از اون حس عزیز و اون گرمای عزیز و اون عطر عزیز و اون ضرب آهنگ عزیز که مثل پتک می زد و تمام جسمش رو تکون می داد و چه دلپذیر بود برای تکبال این ضرب های منظم!
بلاخره فرود اومدن. سرو بلند پیش چشم های تکبال پیدا و ناپیدا می شد. صدای کرکس بیدارش کرد.
-خوب فسقلی. از همینجا که ایستادی2قدم بری عقب به در لونهت می رسی. برگرد داخل و کاری کن که مادرت به تصور امنیتت احساس امنیت کنه. درضمن، این جهان زیادی بزرگ و زیادی خطرناکه. زنده ها تا ابد خوش شانسی نمیارن. تو هم استثنا نیستی. نباید خیال کنی هر دفعه که خودت رو به دردسر میندازی یکی پیدا میشه که نجاتت بده. دفعه آینده ممکنه به اندازه امشب خوش شانس نباشی. پس بیشتر مواظب خودت باش. موفق باشی فسقلی.
کرکس این رو گفت و از روی درخت بلند شد. تکونی ملایم به خودش داد تا باد تکبال رو پرت نکنه و وقتی کمی از درخت دور شد بال هاش رو به شدت تکون داد و پرواز کرد و رفت. تکبال اینقدر نگاهش کرد که اوج گرفت و دور و دور تر شد و به شکل لکه سیاهی توی شب در اومد و با شب مخلوط شد و چند لحظه بعد، مثل سراب، ناپدید شد. تکبال مصحور از1جهان حس ناشناس، عجیب، ترسناک، دردناک، تلخ، شیرین، و…نمی دونست چی، کمی دیگه ایستاد و مسیر پرواز کرکس رو تماشا کرد و بعد آروم به لونه برگشت در حالی که دیگه کاملا به وضوح احساس می کرد دیگه تکبال گذشته ها نیست. با حالی پریشون و بدنی که سر تا پا انگار آتیش گرفته بود از شدت حرارت، حرارتی عجیب و ناآشنا، رفت توی لونه و1گوشه ولو شد. آسمون تاریک تاریک تاریک بود. هنوز تا صبح راه زیادی باقی مونده بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت 23:36
سلام. وای پرواز. عاشقشم.
کاش منم می تونستم بپرم.
یادمه اولین بار که سوار هواپیما شدم پرواز رو با تمام وجودم حس کردم. البته این حس پریدن فقط تا وقتی که هواپیما اوج گرفته بود ادامه داشت و بعدش همه چیز طبیعی شد تا وقتی که می خواست فرود بیاد که باز اون حس قشنگ اتفاق افتاد.
الآن هم که هواپیما سوار میشم اصل پرواز به نظرم همون اوج گرفتن اولی و فرود آخریه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اصل پرواز همون اوج گرفتن و فرودشه. مخصوصا اوج گرفتنش. وای که چقدر دلم می خواست می شد پر پرواز داشتم! تشنه این پریدنم. واقعا کاش می شد. کاش می شد!.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال8

فردای اون شب وحشتناک، تمام روز توفان بود و رعد و برق و بارونی که مثل سیل می بارید. تکبال هیچی نفهمید. با معجونی که عمو جغد درست کرد و به خوردش داد تا صبح فردا از خود بی خود1گوشه افتاده بود. ولی کابوس ها دست از سرش برنمی داشتن. صبح فردا توفان آروم شد و بارون بند اومد. تکبال که تمام دیروز و دیشب رو توی تب و کابوس می چرخید حالا بیدار، نیمه هشیار و گیج همراه بالاپر از لونه اومد بیرون. به تمام جنگل انگار گرد مرگ پاشیده بودن. به لونه طوطی خانم با پر های سیاه کلاغ آزین سیاه بسته بودن. هیچی مثل گذشته نبود. انگار ماتم از تمام زندگی پرنده ها می بارید. و همراه ماتم چیز دیگه ای هم بود. ترس. ترسی که مثل موج، توی وجود همهشون می پیچید و قدرت می گرفت و باز می پیچید و بر می گشت و قوی تر می چرخید و می پیچید و می رفت تا لهشون کنه. تکبال به پر های سیاه روی لونه طوطی خانم نگاه کرد. تصویر طوطیای شیطون و شاد جلوی نظرش زنده شد. بلند شد و شروع کرد به بال و پر زدن. تکبال حس کرد چشم هاش خیس شدن. طوطیا مرده بود و چه مرگ وحشتناکی! تکبال حس می کرد نمی تونه بهش فکر کنه در حالی که نفسش نگیره. بالاپر حال و روزش رو فهمید و فورا بردش توی لونه و به هر زبون و زحمتی که بود سرگرمش کرد تا این فکر ها از سرش بپره. سر به سرش گذاشت. قلقلکش داد. انداختش بالا و گرفتش. باهاش کشتی گرفت. خلاصه هر کاری تونست کرد تا تکبال بهتر باشه. بالاپر هرگز سفارش کبوتر مادر به خودش رو زمانی که برای اولین و آخرین بار در مورد تکبال بهش توصیه می کرد از یاد نبرد. به خاطر سپرد و عمل کرد و هنوز داشت عمل می کرد و به خودش قول داده بود که تا آخر عمرش هم ادامه بده. تکبال ولی به این چیز ها توجهی نداشت. تکبال هنوز گیج ماجرای طوطیا بود. گیج، خسته، بیمار و غمگین.
روز ها آروم و غمگین می گذشتن. بعد از قصه طوطیا محدودیت جوجه ها جدی تر و بیشتر شد. مادر ها دیگه به هیچ قیمتی اجازه نمی دادن جوجه های بی پروازشون تنها از لونه ها بیرون بیان حتی توی روز روشن و روی درخت. حتی جوجه های تازه پرواز رو هم از نشستن روی شاخه های ناشناس و عجیب و فرود اومدن روی خاک و موندن طولانی در1محل و حواس پرتی و…منع می کردن. و تکبال هم که وضعش مشخص بود. تکبال بعد از داستان طوطیا به دلیل نگرانی مادرش عملا توی لونه حبس شده بود. البته کبوتر مادر هرگز خیال زندانی کردنش رو نداشت ولی شرایط اینطور حکم می کرد. کبوتر مادر و بالاپر مجبور می شدن از صبح تا شب بیرون از لونه باشن و در نتیجه تکبال بی پرواز و آسیب پذیر در غیبت اون ها توی لونه در بسته بی صدا پنهان می شد و شب هم که دیگه نمی شد بیرون رفت. پس تکبال توی لونه حبس شده بود. اوایل چنان ترس و اندوهی از داستان طوطیا بهش دست داده بود که توجهی نداشت چند روزه از لونه بیرون نرفته. ولی با گذشت زمان تکبال هشیار تر و بیدار تر شد.
-اینطوری زنده موندن چه فایده ای داره؟ من تا کی باید کنج این لونه بمونم؟ مادر درست میگه. طوطیا سرمشق و عبرت دردناکی شد برای همه و به خصوص برای من. ولی زندگی1پرنده چه ارزشی داره اگر بخواد توی لونه سپری بشه؟ طوطیا اگر کنج لونه می نشست الان زنده بود. مادر این رو بار ها گفته ولی آخه این زندگی چه فایده ای داره؟ طوطیای بدون پرواز و لونه نشین زندگیش زندگی نبود. مثل زندگی من که شبیه زندگی زنده ها نیست.
تکبال احساس می کرد توی بد دردسری افتاده. مادرش به هیچ عنوان متقاعد نمی شد و خودش هم همینطور. زیاد طول نکشید که تکبال فهمید از راه بحث و جدل با مادرش به جایی نمی رسه. اون مادر بود. مادری که می خواست بچهش رو به هر طریق ممکن حفظ کنه. چه ایرادی داشت اگر مجبور باشه تمام عمر توی لونه پیش خودش نگهش داره و مواظبش باشه؟ عوضش جوجه عزیزش سلامت باقی می موند و کبوتر مادر جز این هیچی نمی خواست. و تکبال مادر نبود که درد مهر مادری رو بفهمه. مادر همیشه آخر بحث هاش این رو می گفت و تکبال حرص می خورد. ولی وقتی1تنگ غروب که مادر و بالاپر دیر کرده بودن و عمو جغد توی حرف هاش این ها رو بهش گفت، تکبال حس کرد واقعا باید بیشتر فکر کنه و مادرش رو بهتر درک کنه ولی…
-تمامش درسته ولی عمو جغد! من1پرنده ام. بی پروازم ولی جزو پرنده هام. حتی اگر جزو پرنده ها هم به حساب نیام من زنده ام. این2تا دارن اینجا توی لونه دفنم می کنن.
تکبال این رو گفت و زد زیر گریه.
-کبوتر جوون! تو حق داری این رو نخوایی. ولی توجه کن که چه چیزی رو چطوری باید بخوایی. بعضی چیز ها خواستنشون خوبه ولی راهی که واسه رسیدن بهشون تصور می کنیم ممکنه درست نباشه. پرواز خواهی تو حقته. تو پرنده ای. تو زنده ای. پرواز و آزادی چیز هایی هستن که خواستنشون هیچ بد نیست. ولی اینکه چطور بخوایی و برای به دست آوردنشون حاضر باشی چه کنی ماجرای دیگه ایه. بعضی راه ها واقعا اشتباهن حتی برای رسیدن به خواسته های صد درصد درست. بعضی راه ها رو نباید رفت حتی اگر این راه، تنها راه رسیدن به هدف باشه. خیلی مواظب باش تکبال. حواست باشه مرتکب این اشتباه نشی. پرواز و پرواز خواهی بد نیست ولی تصور هم پرواز شدن با هر پرنده ای برای بالاتر پریدن خطرناکه. تو کبوتری و باید پریدن رو اندازه پروازه1کبوتر بخوایی. پرواز با بال های کرکس آرزوی خطرناکیه تکبال. کرکس ها هم پرواز های خوبی واسه کبوتر ها نیستن. هرگز نباید این رو بخوایی حتی اگر یقین داشته باشی جز این هیچ راهی برای پریدنت نیست.
عمو جغد این ها رو گفت بدون توجه به یکه ای که تکبال از گفته هاش خورد. شاید ندید و شاید هم دید و ندید گرفت. عمو جغد گفت و گفت تا بلاخره…
-خوب دیگه. مادر و برادرت دارن میان. من باید برم. موفق باشی تکبال!.
عمو جغد رفت و تکبال رو در حیرتی عمیق و تردیدی عمیق تر تنها گذاشت.
دیدگاه های پیشین: (2)
admin
چهارشنبه 12 شهریور 1393 ساعت 22:21
سلام
http://pam-tr.blogsky.com
پاسخ:
علیک سلام. پس بقیهش کو؟!
حسین آگاهی
یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت 17:51
سلام. این قسمت مثل خودش کوتاه و بی درد سر بود.
اما نوید حوادثی در ادامه رو داره.
باید منتظر موند.
این جغد هم عجب چیزهایی می دونه!
یکی از مزیت های داستان های شما اینه که مثل دنیای واقعی هستن یعنی از هر انسانی و هر شخصیتی یک نمونه یا چند نمونه در داستان حضور داره و این ماجرا رو واقعی تر می کنه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
حوادث داستان ها رو می سازن. داستان زندگی واقعی ما هم همینطوره. شخصیت ها هم همینطور. زندگی ترکیبیه از حوادث کوچیک و بزرگ، سفید و سیاه و افراد. افرادی که هر کدوم1بخش از زندگی ما رو تشکیل میدن. بعضی ها کم، بعضی ها زیاد، بعضی ها سفید، بعضی ها سیاه. این جغد زیاد می دونه و حالا حس می کنم چه دردیه زیاد دونستن! عمو جغد بیچاره هم حتما درد می کشه. بیشتر از بقیه و بیشتر از تکبال بیخیال و بی حواس.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال7

2هفته ای از اون روز سرد پاییزی گذشت. زخم پنهان زیر بال تکبال کم کم خوب شد و کبوتر مادر چیزی نفهمید. نه از زخمش و نه از دیدارش با کرکس. این اولین راز جدی تکبال بود. تکبال از شر زخمش خلاص شد ولی…
-تکبال!تو چته؟ عجیب شدی. همهش انگار توی1دنیای دیگه ای. ماتت می بره. خیره میشی به دور ها. گاهی به آسمون و گاهی معلوم نیست به کجا. انگار همیشه منتظری. شب ها کابوس می بینی می پری. روز ها همهش منتظر1اتفاقی. هر لحظه بیرون لونه گیج میری. حواست بد پرته. چی شده تکبال؟ تکبال! دارم باهات حرف می زنم. آهای تکبال با تو ام! تکبال!
-مادر چیزی گفتی؟
تکبال اینطوری پاییز رو، زمان رو و شب و روزش رو سپری می کرد. در جهانی بین خواب و بیداری انگار می چرخید بدون اینکه خودش بفهمه دنبال چی داره می گرده. چنان بی تاب آسمون بود که حس می کرد از شدت خواستن بیمار شده. به شدت دلش می خواست که تنها بشه تا بره و دوباره خطر کنه. نمی دونست واسه چی. از بیرون موندن به شدت می ترسید و در همون حال به شدت می خواست که از لونه بزنه بیرون. انگار همیشه منتظر بود. منتظر1اتفاق. ولی چه اتفاقی؟ نمی دونست. اگر کسی در لونه رو می زد به شدت از جا می پرید. هم مشتاق بود بپره بره باز کنه و هم از ترس رنگش سفید می شد. بعد از باز شدن در هر کسی که وارد می شد، فرقی نمی کرد کی باشه، به وضوح می شد نا امیدی رو در نگاه تکبال خوند. انگار ورود هیچ کس به لونه و به جهان تنهایی اون روز هاش بهش احساس رضایت نمی داد. انگار هیچ کدوم از اون هایی که واسه شکستن این حصار عجیبش می اومدن اونی نبودن که باید باشن. ولی اون کی بود؟ تکبال نمی دونست. نمی خواست هم بدونه. تکبال فقط می خواست با خودش تنها باشه، به آسمون و به دور ها نگاه کنه، فکر کنه، توی ذهنش بگرده و چیزی رو زنده نگه داره. چیزی که جز1ذهنیت محو ازش باقی نبود. چیزی شبیه1عطر عجیب و ناشناس. عطر پرواز بلند و طولانی توی هوای آزاد، توی بی انتها، توی آسمون. تکبال در نظر اطرافیان تودار و خسته می اومد. ولی خودش برای این حال و هواش دنبال هیچ اسمی نبود. تکبال دنبال هیچی نبود جز1گوشه بی دردسر که بشینه و واسه خودش خیال ببافه. حسی در وجودش بیدار شده بود که نمی شناختش و نمی فهمید از چه جنسیه. حسی غریب، گرم، آزار دهنده و در عین دردناک بودن، شیرین.
تنگ غروب بود و پرنده هایی که بیرون رفته بودن تقریبا همگی برگشته بودن خونه. روز ها داشت کوتاه تر و کوتاه تر می شد. دیگه توی این ساعت کسی بیرون از لونه نمی موند. واسه همین وقتی صدای به هم خوردن بال اومد کبوتر مادر تعجب کرد، بالاپر نیمخیز شد و تکبال نگاهش رو به مقابل دوخت. لحظه ای بعد صدای در و همراهش صدای فریاد بلند شد.
-کبوتر خانم! کبوتر خانم تو رو به خدا بیا.
مادر در حالی که از جا می پرید تا ببینه کی داره داد می زنه و هم زمان در لونه رو از جا می کنه گفت:
-تقریبا شب شده. این کیه؟
بالاپر در آخرین لحظه با حیرتی که کمی وحشت قاتیش بود گفت:
-طوطی خانمه.
هم زمان در لونه باز شد و طوطی خانم تقریبا خودش رو انداخت داخل و همراهش انگار1دنیا پریشونی و سر و صدا وارد لونه شد.
-وای کبوتر خانم به دادم برس. تو رو به خدا1کاری کن دیگه نمی دونم کجا رو بگردم.
-چی شده طوطی خانم! واسه چی بگردی؟ این چه قیافه ایه؟
-بچهم. کبوتر خانم بچهم. دخترکم امروز صبح رفت با1سری از هم پرواز هاش گردش ولی هنوز نیومده. همه همراه هاش برگشتن جز بچه من. از همهشون پرسیدم گفتن نمی دونن کجا مونده. اصلا پیششون نرفته. میگن خیال کردن من اجازه ندادم و نرفته. وای کبوتر خانم بگو چیکار کنم؟
صدای طوطی خانم موقع گفتن این حرف ها بلند و بلند تر می شد و در آخر به جیغ تبدیل شد. طوطیا جوجه طوطی خانم بود. خواهر بزرگ تر طوطیا چند وقت پیش با1طوطی جوون همراه شده و رفته بود2تا جنگل اون طرف تر زندگی می کرد. چندتا از برادر هاش هم توی همون جنگل خودشون جفت گرفته و روی درخت های دور و بر لونه داشتن. طوطی خانم با4تا از جوجه های کوچیک ترش توی لونه ای چندتا درخت دور تر از سرو بلند زندگی می کردن که کوچیک ترینشون طوطیا بود. طوطیا رو تکبال می شناخت. جوجه نا آرومی بود. سر حال و سر زنده، بی تاب، به شدت شیطون و خیلی شلوغ. هر زمان طوطیا به سرو بلند می اومد که باقی جوجه ها رو ببینه سکوت از اونجا کاملا می رفت و درخت های اون دور و بر می شد جای بازی و شلوغی1عالمه جوجه از هر مدل. طوطیا از اون جوجه هایی بود که نمی تونست زیاد1جا بند بشه. خیلی کنجکاو بود و به همین خاطر پرواز رو خیلی زود یاد گرفت ولی به شدت بی تجربه و بی احتیاط بود و خلاصه از اون بچه هایی بود که کبوتر مادر همیشه از تکبال می خواست اون مدلی نباشه. و حالا این طوطیا1دفعه غیبش زده بود. صبح اون روز برای تفریح و شیطنت از لونه زده بود بیرون و حالا که شب داشت کامل می شد مشخص نبود که کجاست. طوطی خانم هر لحظه بی تاب تر می شد. کبوتر مادر سعی کرد آرومش کنه ولی موفق نبود. شب تقریبا پهن شده بود. زاغی خانم و خاله گنجشکه و چند نفر دیگه اومده بودن تا شاید بتونن به طوطی خانم تسلای خاطر بدن ولی هیچ فایده ای نداشت. عمو جغد با برادر های طوطیا همراه شده و رفته بود تا اطراف جنگل رو بگرده بلکه طوطیا رو پیدا کنن. شب کاملا مسلط شده بود که برگشتن. دست خالی. دیگه نمی شد جایی رو دید. جز عمو جغد، از بین اون ها هیچ کدومشون پرنده شب نبودن. عمو جغد برادر های طوطیا رو پیش بقیه گذاشت تا مواظب اونهمه پرنده که بیرون لونه ها مونده بودن باشن و خودش رفت تا1بار دیگه جنگل رو بگرده. طوطی خانم1لحظه آروم نمی شد. جفت های برادر های طوطیا هم دسته کمی از اون نداشتن. بین پرنده ها پچ پچ ترسناکی افتاده بود که طوطی خانم به خاطر پریشونی زیاد توجهی بهش نداشت و اگر هم داشت چیزی ازش نمی فهمید چون پرنده ها نمی خواستن بفهمه. ولی تکبال و جوجه های هم سری اون و جوجه های بزرگ تر می شنیدن. شایعه وحشتناکی که از مدت ها پیش یواشکی سر زبون ها بود و در گوشی می چرخید و پخش می شد. حضور یواشکی و نامشخص1دسته خیلی بزرگ و خطرناک از مار ها که توی جنگل پخش شده و همه جا بودن. حتی به لونه های بالای درخت های خیلی بلند هم سرکشی می کردن و فقط و فقط توجهشون به جوجه پرنده ها بود. این شایعه خیلی پیش از اون شب چندین بار قوت گرفته ولی جزئیاتش چنان وحشتناک بود که اجازه نمی دادن آشکار گفته بشه و فورا سرکوبش می کردن که اصلا حرفش نباشه.
گاهی حقیقت چنان وحشتناک و سنگینه که نمیشه تحملش کرد و ترجیحا به وادی فراموشی تبعیدش می کنیم تا از سنگینی و وحشتش در امان باشیم.
از اونجایی که هر زمان شایعه ای درست میشه کم کم شاخه و برگ هاش هم بیشتر و بیشتر میشن، بعد از مدتی این ماجرا چنان ترسناک شده بود که دیگه واقعا نمی شد در موردش حرف زد و اینطوری بود که داستان مار های پنهان در جنگل به صورت حرف ناگفته در اومد و کمی بعد هم فراموش شد. و حالا توی دل اون شب تاریک همراه بی تابی طوطی خانم این ماجرا مثل زمزمه مرگ آروم آروم قوی تر و قوی تر می شد. عمو جغد دیر وقت برگشت بدون اینکه چیزی دستگیرش شده باشه. جنگل بزرگ و عمو جغد تنها بود. اینطوری فایده نداشت.
-امشب دیگه نمیشه کاری کرد باید تا صبح صبر کنیم.
طوطی خانم آروم نمی گرفت.
-عمو جغد بچهم. تو رو خدا عمو جغد1کاری کن تا صبح هرچی نباید سرش میاد. آخه من امشب رو چجوری صبح کنم؟
عمو جغد برادر های طوطیا رو کشید کنار.
-من چیزی پیدا نکردم و از حالا به بعد هم نمیشه که پیدا کنم. طوطیا هر جا که باشه و هر بلایی می خواست سرش بیاد تا حالا اومده و فقط ما نمی دونیم. اگر تا الان سلامت باشه پس جاش امنه و تمام شب رو سالم می مونه و به صبح می رسونه و اگر می خواست طوریش بشه هرچی بوده دیگه تموم شده. مسلم اینه که امشب به جایی نمی رسیم. من به جیر جیرک ها سپردم که توی جنگل پخش بشن و همه جا رو وجب به وجب بگردن. ولی این تا صبح طول می کشه. امشب مواظب مادرتون باشید. من هر ساعت1بار میرم1گشتی می زنم ببینم جیر جیرک ها چیکار کردن.
طوطی خانم چیزی از حرف های عمو جغد نشنید. داشت بین مادر ها جیغ و داد می کرد. شب بدی بود. خیلی بد. انگار اصلا صبحی در کار نبود. اون شب خواب به چشم هیچ پرنده ای نیومد. مادر ها نگران، جوجه ها بی تاب، جفت ها به شدت آماده و مراقب. تکبال در فواصل زمانی مشخص صدای بال های عمو جغد رو می شنید که از کنار لونهشون رد می شد و می رفت تا ببینه اوضاع چجوریه و مدتی بعد می شنید که بر می گرده و معلوم بود که چیزی دستگیرش نشده. تمام جنگل زیر پا هاشون پر از صدای جیر جیرک هایی بود که در حال جست و جو بودن. مادر تکبال اجازه نداده بود بچه هاش حتی تا دم در لونه برن. آخر شب بالاپر تحمل نکرد و سکوت رو شکست.
-مادر! به نظرت ممکنه طوطیا الان کجا باشه؟ یعنی امکانش هست که هنوز… یعنی میگی هنوز…یعنی سالم پیدا میشه؟
کبوتر مادر به بالاپر که داشت کم کم کبوتر جوون و کاملی می شد نگاه کرد و خواست حرفی بزنه ولی سکوت کرد. بالاپر دیگه بزرگ شده بود. پس دلیلی واسه پنهان کردن دلواپسی های بزرگ ها از نگاهش وجود نداشت. بالاپر معنی سکوت مادر رو فهمید. ترس توی نگاهش موج می زد.
-مادر!داستان مار ها راسته؟ همه میگن دروغه ولی من احساس می کنم هیچ کسی دروغ بودنش رو باور نداره. تو چی؟ به نظرت اون ها واقعا توی جنگل هستن؟
کبوتر مادر به هر2بچهش نظر انداخت و به تلخی جواب داد:
-آره پسرم. راسته. اون ها توی جنگل هستن. ما ندیدیم ولی اون ها که بیشتر می دونن میگن خیلی هم زیادن. بزرگ ترین دسته ای هستن که تا به حال دیده شده. بزرگ، خطرناک، بی رحم و مخفی. جیر جیرک ها با چشم های خودشون دیدن. و این ماجرا خیلی وقته که شروع شده.
-ولی خیلی چیز ها میگن. یعنی تمام اون جزئیات همهش درسته؟ در مورد کار هایی که اون ها با جوجه ها می کنن.
-بله درسته. واسه تمامش شاهد وجود داره. این مار ها عجیب بی رحمن و ترسناک تر از بی رحمی هاشون، مخفی بودنشونه. درضمن، کسی نمی دونه چطوری توی این هوای سرد این ها هنوز حرکت می کنن و بیدارن.
بالاپر حس کرد سردش شده. دلش می خواست مثل گذشته ها هنوز جوجه کوچیکی بود که زیر پر و بال مادرش جا می شد. ولی با دیدن نگاه ترسیده و رنگ پریده خواهرش یادش اومد که خودش مرد اون لونه هست. پیش تکبال رفت، بال هاش رو باز کرد و با محبت1برادر عاشق بغلش کرد و زیر پر و بال جاش داد.
-چرا می لرزی خواهر کوچولو؟ گور پدر مار ها! ما جامون امنه. دست هیچ جنبنده ای بهمون نمی رسه. مار ها باید از جونشون سیر شده باشن که بیان این طرف. مگه مادر رو نمی بینی.
کبوتر مادر انگار واقعا مار ها رو پشت در لونه می دید جلوی بچه هاش ایستاده و آماده جنگ بود. بالاپر و تکبال هر2رفتن و زیر بال و پر مادر مخفی شدن. بالاپر هم مثل تکبال می ترسید. مادر حس کرد از گرمای وجود بچه هاش آرامش گرفت. هر2رو کاملا زیر بال و پر هاش پنهان کرد و کنج لونه نشست. بچه ها هم با گرمای حضور مادر و امنیت بال های پناه دهندهش کم کم آروم گرفتن و هر3تا توی بغل هم به خواب رفتن. خوابی که هرچند آروم نبود و کابوس همراه داشت، گذشت شب رو براشون آسون تر و سریع تر کرد.
صبح فردا تکبال با صدای هیاهوی غریبی که از بیرون لونه می اومد از خواب پرید. طوطیا هنوز پیدا نشده بود. جیر جیرک ها به جایی نرسیده بودن و حالا توی روز روشن کاری ازشون بر نمی اومد. و پرنده ها از مادر ها گرفته تا جوجه های تازه پرواز داشتن آماده می شدن که توی جنگل پخش بشن و همه جا رو بگردن. کبوتر مادر و بالاپر هم بودن. همینطور جوجه های بزرگ تر زاغی خانم، خاله گنجشکه و خلاصه هر کسی که می تونست بپره. عمو جغد هم با اینکه پرنده روز نبود و خستگی گشت های دیشب حسابی بهش فشار می آورد با دسته پرنده ها همراه شد و به پخش شدن و گشتن هاشون نظم می داد. تکبال در حالی که با نگاهی متاثر طوطی خانم بی تاب رو تماشا می کرد به نصیحت های کبوتر مادر گوش می داد که توی لونه بمونه و در رو باز نکنه و آروم باشه و به هیچ وجه بیرون نیاد و…کبوتر مادر با حوصله و حرارت1مادر نگران برای تکبال حرف می زد و طوطیا رو مثال می آورد که تکبال رو هرچه بیشتر متقاعد کنه. تکبال سکوت کرده بود و تمام مدت تمام ذهنش پر بود از1سوال.
-چرا من نمی تونم بپرم؟ اگر می تونستم الان همراهشون می شدم بلکه طوطیا رو پیدا می کردم. آخه اون دوستمه. و من هیچ کاری واسه پیدا کردنش نمی تونم کنم جز اینکه اینجا بشینم و بی صدا گوش بدم که کی صدای بال هاشون میاد و بر می گردن!
پرنده ها رفتن. روز سرد، سیاه و طولانی بود ولی بلاخره تموم شد. بی نتیجه و تلخ. طوطیا هیچ کجا نبود. شب می رسید. دوباره نوبت جیر جیرک ها بود ولی…
-اینطوری نمیشه. جیر جیرک ها نور می خوان. نه به اندازه نور خورشید که اذیتشون کنه. به اندازه نور مهتاب نور لازم دارن تا بهتر بگردن. گشتن روی زمین دیگه زیاد فایده نداره. باید جا های دیگه ای رو گشت که دست ما پرنده ها بهش نمی رسه. این کار جیر جیرک هاست و اون ها نور لازم دارن.
-عمو جغد!محض نمونه1ستاره توی آسمون نیست. نور از کجا پیدا کنیم؟
-باید از کرم های شبتاب کمک بگیریم.
-ولی عمو اون ها الان نیستن. نمیشه بیدارشون کرد.
زنبور ها که تا به حال فقط شنونده بودن گفتن:
-شبتاب ها با ما. میریم میاریمشون. به جیر جیرک ها بگید آماده باشن.
کمتر از1ساعت بعد، جنگل پر بود از نور شبتاب های خوابآلودی که می تابیدن و می تابیدن و صدای جیر جیرک هایی که می گشتن و می گشتن.
اون شب از دور دست ها صدای رعد می اومد و همه پرنده ها دعا می کردن بارون و توفان1امشب رو صبر کنه. خوشبختانه همین طور هم شد. تا خود صبح از دور صدای رعد های بم و طولانی می اومد ولی آسمون جنگل نبارید. تکبال اون شب تا دم صبح خواب به چشمش نیومد و هنوز1ساعتی به صبح مونده بود که با صدای جیغ های بلند و پشت سر هم طوطی خانم و جوجه هاش و خواهر بزرگ طوطیا و بقیه همراه بالاپر و مادرش از جا پرید. بیرون لونه وسط تاریکی قیامتی بود که تکبال تا به حال صحنه ای به وحشتناکی اون ندیده بود. سایه های سیاهی که این طرف و اون طرف می رفتن، از شدت بی تابی انگار آتیش گرفته باشن بال و پر می زدن و جیغ می کشیدن، صدای رعدی که از دور دست ها می اومد و داشت نزدیک تر می شد، و صدای بال هایی که به شدت به هم می خورد و جیر جیرک هایی که با تمام زورشون به نشان وجود خطر جیر جیر می کردن و…
-چی شده؟ بگید چی شده؟
-بیا بریم توی لونه تکبال. چیزی نیست. همراه من بیا.
-نه نمیام. بالاپر بگو چی شده؟ طوطیا رو پیدا کردن؟
-بیا بریم توی لونه خواهر کوچولو.
-بالاپر!بگو طوطیا رو پیدا کردن یا نه؟
-آره. پیداش کردن. یعنی خودش رو که نه. فقط…فقط…ازش فقط پر و استخون های خورد شده باقی مونده.
تکبال حس کرد تمام دنیا رفت بالا و اومد پایین و خورد توی سرش. صدای خودش رو شنید که با طنینی بی حالت پرسید:
-کجا؟ چطور؟
و جواب بالاپر رو هم از دور ها شنید که با همون لحن خودش بهش جواب می داد:
-زیر زمین. مار ها.
تکبال حس کرد قادر به هیچ کاری نیست. ایستادن، دیدن، شنیدن، نفس کشیدن، تمام صحنه ها و صدا ها در حالی که انگار کامل و بی نقص وارد ذهنش می شدن و تمام وجودش رو می گرفتن طنین دار و منعکس و محو و باز منعکس می شدن. آخرین چیزی که دید، انبوه کوچیک و سرخ رنگی بود از پر و چیز هایی شبیه به چوب خشک های ریز خورد شده که عمو جغد همراه با1دسته بزرگ زنبور ها داخل1برگ بابا آدم آوردن و روی شاخه های بی برگ پهن کردن. شنید که صدای جیغ ها و پرپر زدن ها بیشتر و بیشتر و روی درخت اطراف برگ بابا آدم شلوغ و شلوغ تر شد. شنید که طوطی ها با تمام زورشون خودشون رو به شاخه ها می زدن و جیغ می کشیدن و شنید که بالاپر با صدایی بی نهایت وحشتزده مادر رو صدا می زد و می گفت که تکبال حالش خوب نیست و دیگه چیزی نفهمید.
دیدگاه های پیشین: (2)
بنده خدا
پنج‌شنبه 13 شهریور 1393 ساعت 18:49
سلام بر پری پریسا یعنی مثل پری پس بازم میرسیم به همون پری.سه قسمت آخر رو هم تونستم بخونم امیدوارم بتونم وقت بذارم ادامش رو کامل بخونم. بسیار زیبا بود مثل همیشه.در تکبال 8 دیگه حرفی از مارها نیست البته من داستان نویس نیستم ولی بنظرم با این شبح مخوفی که از مارها درست کردی نباید به این راحتی ازش بگذری بهرحال اون بیچاره هم عنصری از عناصر طبیعت خداست. پوزش نمیخواستم ایرادی وارد کنم فقط ایده دارم میدم.
سپاس که مینویسی و به روش خودت برخی ارزشهای فراموش شده رو به یادمون میاری.
دلت شاد پری آسا***

پاسخ:
سلام دوست من!
آفرین به تکبال که شما رو آورد اینجا دیدن من!
مار ها. عوضش در تکبال9حسابی حرفشون هست. مطمئن باشید ازشون نمی گذرم. این مارها حسابی لازم هستن واسه ادامه داستان من. ایراد و انتقاد لازمه پیشرفته. اگر ایراد گرفتن ها نباشه پس ضعف ها از کجا مشخص و برطرف بشن؟ ایراد هم اگر دیدید بگیرید و اینجا هرچه می خواهد دل تنگتون بگید دوست من. ایده ها هم همیشه با ارزش هستن. اگر به هیچ عنوان هم عملی نباشن باز هم چیزی دارن که به آدم بدن. پس در این مورد هم باز هرچه می خواهد دل تنگتون بگید. ممنونم که هستید و می خونید. یادم باشه به تکبال تشویق نامه بدم.
همیشه از حضورتون خوشحال میشم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت 00:58
سلام. این چند روز که نبودم درگیر عروسی بودیم.
به خیر و خوشی تموم شد.
این قسمت رو خوندم. هیجان داشتم؛ کمی ترس و کمی نگرانی؛ آخرش رو می تونستم حدس بزنم ولی دوست نداشتم این طور بشه؛ به خودم امیدواری می دادم ولی …
در کل داستانتون خیلی قشنگ بود؛ این قسمت اون قدر رئال بود که من باهاش ارتباط خوبی برقرار کردم. جذب شدم.
ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
پس بلاخره این ماجرا تموم شد و چه پایان قشنگی! براش آرزوی خوشبختی می کنم.
خیلی چیز ها هست که دلم می خواست می شد عوضش کنم تا اینطوری نباشن ولی… اگر دست خودم بود، اگر تغییر ها دست خودم بود، امکان نداشت اجازه بدم اینطوری باشه ولی…
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال6

دیگه همه پذیرفته بودن که زمستون خیلی زودتر از زمانش رسیده و خورشید هم انگار تسلیم شده بود. چندین روز بود که بارون به شدت می بارید و خیال ایستادن نداشت. هوا سرد بود. جنگل خوابیده خیس و خسته توی باد و بارون خواب بهار می دید. تکبال بیخیال اینهمه کنج لونه نشسته بود. کسی نمی دونست1دفعه چی شده. فقط می دیدن که تکبال1دفعه انگار یکی دیگه شد. رفت توی خودش و خیال بیرون اومدن هم نداشت. حوصله مادرش رو نداشت. حوصله بالاپر رو نداشت. با جوجه زاغ ها دیگه نمی پرید. جواب جیک جیک جوجه گنجشک ها رو نمی داد. تکبال ترجیح می داد تنها باشه. تنها و ساکت و آروم. فقط مادرش گاهی که یواشکی می پاییدش می دید که تکبال سر بلند می کنه و نگاهی به آسمون میندازه و آه می کشه و گاهی هم قطره اشکی از چشم هاش میاد پایین.
-طفلکم چش شده؟ کی اذیتش کرده؟ یعنی چی می تونه باشه؟ اگر بفهمم کی بوده1پر توی تمام جونش نمی ذارم.
تکبال توی راه زندگی باهاشون همراه بود، جواب سوال هاشون رو می داد، حرف هاشون رو می شنید. تأیید یا تکذیب می کرد، خلاصه طوریش نبود. فقط دیگه خودش نبود. انگار ضربه خورده بود. انگار زخمی بود. 1زخم نادیدنی و عمیق.
روزها می گذشتن و تکبال دیگه از مادرش در مورد نوبت پروازش نمی پرسید. دیگه از پرواز نمی گفت. انتظارش رو با بی تابی و جیر جیر های بلند و پر سر و صدا نشون نمی داد. تکبال انگار1دفعه پیر شد. پیر و خسته و خسته و خسته.
-تکبال بارون کم شده. تا دوباره شدت نگرفته پاشو بریم بیرون1چرخی بزنیم. جوجه ها همه هستن. باور نمی کنی کی ها اومدن. پاشو جا موندیم.
-من نمیام بالاپر تو برو.
-نمیام چیه بلند شو. مادر ها هم اومدن بیرون زود باش. دلمون توی تاریکی لونه ها ترکید. همه دلشون واسه آسمون تنگ شده تو چه تحملی داری! زود باش بلند شو بریم بیرون.
-آسمون؟ آسمون بره به جهنم. من دلم تنگ نشده واسهش. شما برید تماشاش کنید. اگر بارون گذاشت پرواز هم کنید. من همینجا راحتم.
-تکبال معلومه چته؟ بهت میگم پاشو. بسه هرچی اینجا موندی. مریض میشی ها!
-چیزیم نمیشه بالاپر ولم کن.
-مادر گفت ببرمت پیشش.
-به مادر بگو اینجا امنه. برو دست بردار از سرم.
–آخه چرا نمیایی؟
-چون سردمه. تو خودت برو.
-تو سردت نیست فقط تنبلی. تنبلیت میاد از تکون خوردن. ول کن این گوشه رو پاشو دیگه.
-از چی باید تنبلیم بیاد؟ من که تکون نمی خورم. می افتم روی شونه تو. تو جای جفتمون تکون می خوری و من مثل1دسته برگ خشک روی شونه هات پخشم. اینکه اصلا سخت نیست از چیش باید تنبلیم بیاد؟
-تکبال!چی شده؟
-هیچی نشده. فقط دیگه دلم نمی خواد روی شونه هات بی افتم فهمیدی؟ حالا دیگه ولم کن بذار به حال خودم باشم.
-دیوونه تو که سنگین نیستی. من خودم دلم می خواد که تو…
-ولی من دلم نمی خواد. چرا شما ها نمی فهمید؟ من دلم نمی خواد. من نمی خوام بیام بیرون. من نمی خوام روی شونه های تو و مادر سوار باشم. من نمی خوام بیام بیرون تا همهتون3برابر مواظبم باشین. شونه هات خیلی راحتن ولی مال خودت. شونه های مادر هم همینطور. دیگه تمومش کنید.
-تکبال!تو چته؟! زاغک هم داداشش رو روی شونه هاش سوار می کنه. گنجشکی هم1خواهر کوچولو داره که همیشه می ذاردش روی شونهش و می پره. خوب مگه چیه؟
-چند هفته دیگه داداش زاغک و خواهر گنجشکی هم دیگه روی شونه های داداششون سوار نمیشن. اون ها خودشون می پرن. اون وقت تو دیگه تنها پرنده ای نیستی که شونه هات سبک هستن. برو به پروازت برس.
-ولی تکبال! من دوست دارم تو باهام باشی.
-اما من دوست ندارم. من دوست دارم کنارت باشم نه سوارت. یکی این ها رو بفهمه.
-خوب تو باید صبر کنی تا…
-بالاپر!دیگه بسه. صبر فایده نداره. من هیچ وقت پروازی نمیشم. شما ها همهتون می دونستید. می دونستید و به من نگفتید. چرا بهم نگفتید؟ تا کی می خواستید بهم نگید؟ تا کی می خواستید فریبم بدید؟ از همهتون متنفرم.
تکبال دیگه نتونست جلوی اشک هاش رو بگیره. گریه ای تلخ چنان بهش غلبه کرد که حس کرد الان نفس کشیدن یادش میره. بالاپر1لحظه تماشاش کرد و بعد پر هاش رو باز کرد و تکبال زیر بال های کوچیک برادرش گم شد.
-تکبال!خواهر کوچولوی عزیز من! گوش بده. تو بپری یا نپری خواهر کوچولوی من هستی. تا هر زمان که بال هام توان حرکت داشته باشن جات روی شونه هامه. روی شونه های من و روی شونه های مادر. تو حق داری. چی می تونم بهت بگم؟ من نمی تونم بهت پر پرواز بدم ولی خودم پر پروازت میشم. هم من و هم مادر. دیگه گریه نکن. تو تکبالی. تکبال من و تکبال مادر. پروازی هم نباشی وسط وسط وسط دل ما2تا جاته. می فهمی؟
بالاپر می گفت و می گفت. و تکبال دیگه لازم نمی دید وانمود کنه که گریه آشکار بالاپر رو نمی بینه یا نمی فهمه. بالاپر هم دیگه اشک هاش رو پنهان نمی کرد. هر2توی بغل هم گریه می کردن. بالاپر بال های خواهرش رو می بوسید و اشک بود که می بارید. تکبال نمی تونست حرف بزنه وگرنه براش توضیح می داد دردش پروازیه که حقش بود و برای همه عمر ازش گرفته شد. تکبال نمی خواست بالاپر بال پروازش باشه. تکبال بال های خودش رو می خواست. بالاپر نمی فهمید. شاید هم می فهمید ولی کاری از دستش بر نمی اومد. پس توضیحش چه فایده ای داشت. تکبال نه توان حرف زدن داشت و نه می خواست که حرفی بزنه. فقط گریه می کرد. فقط گریه می کرد! گریه می کرد!.
***
بلاخره پاییز به نیمه رسید. هوا چنان سرد بود که پرنده ها داشتن دلواپس جون جوجه های کوچیک ترشون می شدن. پاییزش که این بود وای به زمستونش! بالاپر حالا دیگه همراه مادر و چندتا دیگه از مادر ها و جوجه ها برای تمرین های جدی تر به دور تر ها می رفت. تکبال سکوت می کرد. هیچی نمی گفت ولی توی نگاهش برق آتیشی بود که مادر رو آزار می داد. گاهی از لونه می زد بیرون و تا لبه شاخه سرو می رفت ولی هر بار مادر به محض دیدنش می بردش توی لونه و نصیحتش می کرد که: اون بیرون امن نیست و تکبال به هیچ عنوان نباید تنها بره. تکبال پر پرواز نداره و به همین خاطر شکار خوبی واسه دشمن های زمینی و آسمونیه. پس بهتره همیشه همراه مادر یا بالاپر باشه تا خطری تهدیدش نکنه. اینطوری بهتره و داخل لونه امن تره و همراهی خونواده با تکبال عاقلانه تره و…
تکبال می شنید و دلش می خواست دیگه نشنوه.
-بیرون امن نیست که نیست. تا کی من باید به دم یکی دیگه بسته باشم؟ من باید از پس خودم بر بیام. توی آسمون اگر نشد مثل مرغ خونگی روی زمین راه میرم ولی دلم نمی خواد تا آخر عمرم تکیهم به یکی دیگه باشه.
تکبال این ها رو بار ها به مادر می گفت و فایده نداشت. پس ترجیح داد دیگه چیزی نگه و در جواب توصیه های مادرش گاهی سکوت می کرد و گاهی فقط می گفت بله مادر. ولی هم خودش و هم مادرش می دونستن تکبال اهل فرمان بردن نیست. برعکس بالاپر، تکبال طبیعت سرکشی داشت که بهش اجازه نمی داد تسلیم نا امنی دنیای بیرون لونه و تسلیم ضعف جسمش بشه. شاید همین ضعف اینطور نافرمانش کرده بود. هرچی که بود، تکبال دلواپسی بزرگ مادرش بود و کاریش هم نمی شد کرد. روز ها کبوتر مادر همراه بالاپر می رفتن و هر بار به تکبال سفارش می کرد که از لونه بیرون نیاد و توی لونه آروم و بی صدا بمونه و به هیچ صدایی که از بیرون میاد جواب نده و… تکبال گوش می داد و بعد از اینکه مادر و بقیه از دیدرس خارج می شدن شونه بالا مینداخت و می رفت توی لونه. ولی این خیلی طول نکشید. تکبال بعد از مدت کوتاهی حس کرد هیچ از این وضع خوشش نمیاد و بعد، آخر ماجرا کمی متفاوت بود. تکبال اونقدر به بقیه نگاه می کرد تا از دیدرس خارج می شدن و بعد شونه بالا مینداخت ولی دیگه نمی رفت توی لونه. می اومد لبه شاخه سرو بلند می ایستاد و با چندتا شاخه نزدیک به هم شروع می کرد به تمرین. می پرید، راه می رفت، زمین می خورد، پا می شد، از شاخه پایینی به طرف بالایی ها می خزید، زخمی می شد ولی از رو نمی رفت. اون روز هم یکی از همون روز ها بود. جنگل در سکوت محض فرو رفته بود. مادرش و زاغی خانم و همه و همه رفته بودن و تکبال تنها بود. روز سردی بود. تکبال از تمرین های هر روزه خسته شده و زده بود به سرش که1کار جدی تر کنه. به اطراف نگاه کرد، شاخه کلفتی رو که خیلی پایین تر از لونهشون بود در نظر گرفت، اطراف شاخه رو بررسی کرد تا ببینه می تونه بعد از افتادن با کمک پا هاش دوباره شاخه به شاخه بالا بیاد و به لونه برگرده یا نه، و وقتی مطمئن شد که راه برگشتش بسته نیست روی لبه شاخه ایستاد، شاخه پایینی رو نشون کرد و پرید. بال هاش تکون خوردن ولی نه اونقدر که به کارش بیاد. تکبال سقوط کرد و به ضرب روی شاخه پایینی فرود اومد و1دفعه حس کرد سوزشی وحشتناک توی تمام تنش پیچید. از جا پرید. درد غیر قابل تحمل بود. نگاه کرد. درست روی1شاخک کوچیک که از بالا دیده نمی شد فرود اومده و شاخک بدجوری زیر بال چپش فرو رفته بود. نمی شد اونجا توی اون وضعیت بمونه. تکونی به خودش داد و از شاخک خلاص شد. از شدت درد نفسش بند اومد. جیر جیر دردناکش بدون کنترلش بلند شد. چند لحظه همونجا نشست. زخمی شده بود. سوزش زخمش بهش می گفت اوضاع خوب نیست. تکبال وقت ترسیدن نداشت. خواست بلند شه ولی درد مجبورش کرد همونجا بی افته. اینطوری نمی شد. باید پیش از برگشتن کبوتر مادر به لونه بر می گشت. ترجیح می داد100تا زخم دیگه هم برداره ولی کبوتر مادر نفهمه که چی شده. پس نفس عمیقی کشید و1دفعه از جا پرید و روی پا هاش ایستاد. از شدت درد و ناکامی با تمام زور صداش جیر جیر کرد ولی…
-وای این چیه؟! چرا1دفعه شب شد؟!
در1لحظه همه جا تاریک شد. ولی این شب نبود.
-شب که حرکت نمی کنه. این… این داره بالای سرم حرکت می کنه! این که شب نیست! این…وااای! مادر!
تکبال با نگاهی که هیچی جز وحشت درش نبود به سیاهی متحرکی که تمام آسمون بالای سرش رو پر کرده بود خیره موند. بال هایی سیاه و خیلی بزرگ، که به آرومی باز و بسته می شدن و مسیر پروازشون درست به طرف تکبال بود. تکبال خواست بپره بالا و فرار کنه ولی لغزید و به شاخکی که زخمیش کرده بود آویزون شد. حالا تمام قدرت باقی موندهش رو جمع کرده بود توی پنجه های کوچیکش و به شاخه چسبیده بود و بی اراده جیر جیر می کرد.
-مادر!بالاپر! مادر!
دنیا تیره و تار شد. دیگه امیدی نبود. همینجا تموم می شد. این هرچی بود پایان تکبال بود. تکبال با این فکر، جیغی کشید و چشم هاش رو بست. در لحظه آخر تماس2تا منقار بلند رو در2طرف بال هاش حس کرد و مطمئن شد که مرده ولی…
-عجب!ببینم تو مردی؟! امکان نداره! آخه من که زیاد فشارت ندادم. چطور ممکنه تو مرده باشی!
تکبال حس کرد پنجه هاش دیگه شاخک رو فشار نمیدن و دیگه آویزون هم نیست. با این باور که از مردن بالاتر دیگه نیست و آخرش همه چیز تموم میشه چشم باز کرد.
-وای مادر!
-هان! چی؟ مادرت رو می خوایی؟ ببین من نمی دونم مادرت کو. زخمی هم که شدی. ولی من خیلی یواش گرفتمت! نمیشه زخمیت کرده باشم! ببینم تو واسه چی سر و ته به شاخه چسبیده بودی؟ مگه زده بود به سرت؟ می دونی اگر می افتادی چی میشد؟ خوب ولش کن. پاشو ببینم چی شدی. پاشو.
تکبال حس کرد2تا پنجه قوی شونه هاش رو گرفتن و لحظه ای بعد حس کرد به1دسته پر تکیه زد. برای اولین بار بعد از اون توفان بی مهار ترس چشم هاش رو کامل باز کرد و درست و حسابی دید. موجودی تیره و بزرگ، بسیار بزرگ تر از بالاپر و مادرش و هر پرنده ای که تا به حال دیده بود روی شاخه کلفت لم داده و تکبال رو به گوشه یکی از بال هاش که از بس بزرگ بود اون طرفش دیده نمیشد تکیه زده بود. تکبال با وحشت و حیرت نگاهش کرد.
-خوب که چی؟ مگه تا حالا پر و بال ندیدی؟
-معذرت می خوام ولی… آخه…
-معذرت می خوایی؟ واسه چی؟ تو چه با مزه ای! اصلا بگو ببینم تو چی هستی؟
-من کبوترم. یعنی جوجه کبوترم.
-خوب جوجه کبوتر! اسمت چیه؟
-تکبال.
موجود بزرگ مکثی کرد و آروم و شمرده به زمزمه گفت:
-هوم!تکبال!
-تکبال که نمی دونست آخرش چی میشه فقط تماشا می کرد.
-مگه پرنده به این بزرگی هم میشه؟! این چقدر بزرگه!
-صدای پرنده بزرگ از جا پروندش.
-خوب تکبال! تو وسط زمین و آسمون داشتی چیکار می کردی؟
-من داشتم، من داشتم می افتادم.
-این رو که خودم دیدم. واسه چی داشتی می افتادی؟ اولا توی همچین روزی جوجه ها باید توی لونه باشن. مگه نمی بینی هوا چجوریه؟ دوما تو بزرگ تر از اونی که بی افتی. چرا نپریدی؟ می دونستی با این مسخره بازی که داشتی در می آوردی اگر هم سقوط نمی کردی می شد راحت خوردت؟ مگه یاد نگرفتی اینطور وقت ها باید پرواز کنی در بری؟
-من، نه.
-نه؟ مسخرهم می کنی فسقلی پر رو؟
-نه. من، معذرت می خوام.
-اه کلافهم کردی از بس تو معذرت می خوایی. معذرت نخواه فقط بگو اونجا چه غلطی داشتی می کردی.
-من نمی تونم بپرم.
-واسه چی؟ بلد نیستی؟
-بال های من پروازی نیستن. حرکت ندارن. پرواز نمی کنن. من نمی تونم هیچ وقت بپرم. اومده بودم تا…تا…من داشتم سعی می کردم حرکتشون بدم ولی افتادم روی شاخه و بعدش…
پرنده بزرگ آروم ادامه داد:
-بعدش که من رسیدم و خواستی در بری بال هات به دردت نخوردن و آویزون شدی.
تکبال سکوت کرد. پرنده لحظه ای بهش خیره موند. هیچی نمی گفت فقط نگاه می کرد. سکوت چند لحظه طول کشید. ولی بلاخره تموم شد.
-تو زخمی شدی بذار ببینم.
تکبال حس کرد هر مقاومتی در برابر اون غول بی شاخ و دم بی فایده هست. نگاه پرنده بزرگ هم در لحظه ای که تکبال خودش رو عقب کشید همین رو بهش گفت. پس تسلیم و بی حس از ترس، توی دست های پرنده بزرگ باقی موند و اجازه داد اون ناشناس ترسناک زیر پر های سیاهش نگهش داره و بال دردناکش رو بزنه بالا و زخمش رو با گوشه پر پاک کنه و با شیره ای که بعد از نوک زدن به تنه سرو ازش بیرون زد روی زخمش مرهم بذاره. درد شدید بود ولی تکبال جرات ناله کردن نداشت. وقتی پرنده بزرگ خون زیر بالش رو دید تکبال در1لحظه دید که چشم هاش برق وحشتناکی زد. چنان وحشتناک که احساس کرد از نگاهش آتیش زد بیرون. تکبال تجربه نداشت ولی چنان واضح بود که حتی اون هم فهمید این برق اتش و اشتیاق بی حد1شکارچی به خون و کشتاره. دیدن خون انگار1لحظه اون موجود ناشناس رو وحشی کرد ولی فقط1لحظه خیلی کوتاه و گذرا طول کشید. زود تموم شد. وقتی کار زخم بندی به آخر رسید تکبال از ترس و از درد بی صدا می لرزید.
-تموم شد فسقلی. درد داشت ولی خوب چه انتظاری داشتی؟ درمون که بدون درد نمیشه. این رو هیچ وقت فراموش نکن. بسه دیگه ازم نترس. تو خیلی خوردنی هستی ولی درضمن خیلی هم قشنگی. حیفه ترکیب پر هات رو با پاره کردنت به هم بریزم. از این گذشته من الان سیرم. و باز هم از این گذشته از خوردنت خوشم نمیاد. می دونی فسقلی؟ من تا حالا اینطوری شکار نکردم. از پاره کردن موجودی که با بال های آویزون روی شاخه گیر کرده هیچ خوشم نمیاد. اگر در حال در رفتن می گرفتمت یا اگر اینقدر شل و ول نبودی شاید…ولی نترس گفتم که من الان سیرم. خوب دیگه ول کن. بگو ببینم لونهت کجاست؟
تکبال سکوت کرده بود. دلش نمی خواست لونهش رو به این جونور ترسناک که بیخیال و راحت داشت واسهش توضیح می داد از تیکه پاره کردن پرنده های کوچیک تر در حالی که توی پنجه هاش پرپر می زنن خیلی لذت می بره نشون بده. لونه تکبال جای زندگی خونوادهش بود. بالاپر، مادرش، نه. تکبال نمی گفت. نباید می گفت. غول انگار فکرش رو خوند.
-هاهاها!کوچولوی احمق! از چی می ترسی؟ مگه تو قانون آسمون رو نمی دونی؟ توی لونه حریم امنه. من به این قانون احترام می ذارم و تا به حال نشده هیچ پرنده ای رو داخل لونهش شکار کنم. زود باش بگو ببینم لونهت کجاست بچه؟ می خوام ببرمت توی لونهت.
و وقتی سکوت تکبال رو دید فکری کرد و گفت:
-خوب خوب باشه. شاید ترجیح میدی اونقدر همینجا بیرون لونه بمونی که من دیگه سیر نباشم. اون زمان دیگه چه شل و ول باشی چه نباشی زیاد تفاوتی نداره.
تکبال بی اختیار گریهش گرفت. ترسش دیگه خارج از تحملش بود. بغضش ترکید و در حالی که به شدت می لرزید زد زیر گریه. ناشناس لحظه ای تماشاش کرد و بعد خندید و با لحن آروم بهش گفت:
-خوب البته من حالا حالا ها سیرم. بسه دیگه حالا من1حرفی زدم. بَه تماشا کن چه گریه ای می کنه! اینطوری می خواستی قهرمان بشی اون هم بدون پرواز؟ بس کن دیگه تمومش کن.
ناشناس تکبال رو که از شدت لرزش کم مونده بود از روی شاخه بی افته پایین بغل کرد و تکبال1دفعه حس کرد بین1عالمه پر گم شد. این موجود عجیب چقدر پر داشت. انگار هرچی فشار می آورد به سینهش نمی رسید و تمامش پر بود. چه کیفی داشت. به نرمی پر های مادرش نبود ولی… تکبال حس کرد از این زبری به خصوص اینهمه پر خوشش میاد. حس خوشآیندی بود اما…در کسری از ثانیه فهمید که نمی تونه درست نفس بکشه. خواست سرش رو از بین پر ها بیرون بیاره ولی اولا پر ها اینقدر زیاد بودن که تمام جسم تکبال وسطشون فرو رفته بود دوما پنجه های غول محکم بین پر ها فشارش می دادن پایین. تکبال حس کرد نفسش داره بند میاد. لحظه ای خیلی کوتاه دست و پا زد ولی خیلی زود خسته شد. جنگ با قدرتی که1000برابر قوی تر از خودش بود امکان نداشت. سر گیجه ای غریب بهش غلبه کرد. تکبال از تلاش دست برداشت. چه حس خوبی! این پر ها که وسطشون فرو رفته بود عطر عجیبی داشتن. ناشناس، گنگ، شیرین. سرما کم کم رفت. گرم شد. آروم شد. غول هنوز بین پر های روی سینهش نگهش داشته بود و تکبال می تونست ضربان تند و محکم قلبش رو بشنوه. احساس کرد دچار حالتی مثل گیجی قبل از خواب شده. صدای غول رو با لحنی خیلی ملایم از بغل گوشش ولی با طنینی دور دست شنید.
-چیزی نیست فسقلی. اینجا امنه. آروم بگیر طوریت نمیشه. دست از تقلا کردن بردار و نفس های آروم و کوتاه بزن. الان حالت جا میاد. ولی قبل از اینکه بخوابی بهم بگو لونهت کجاست. من که نمی تونم همینطوری اینجا بمونم. زود باش فسقلی بهم بگو. فقط1کوچولو اشاره کنی من می فهمم. هان؟ کجا؟ بگو ببینم!
و تکبال حس می کرد دلش می خواد تا ابد بین اون انبوه پر باقی بمونه و بخابه. صدا تشویقش می کرد که جای لونه رو بگه. تکبال بی حس به بالا و به طرف لونه اشاره کرد. قهقهه ناشناس رو از دور ها شنید و به نظرش رسید که روی هوا بلند شد. چه احساس عزیزی بود حس پرواز. زیاد طول نکشید که فرود اومدن و تکبال با حس سرمای شدید از خواب بیدار شد. کنار در لونه بیرون از بغل ناشناس از سرما می لرزید.
-لونهت اینجاست فسقلی درسته؟
-بله.
-خوب. ببین! زنده ها چه پرنده باشن و چه نباشن، چه بال هاشون پروازی باشه و چه نباشه، همیشه خوش شانس نیستن. تو هم از این قاعده جدا نیستی. ممکنه دفعه بعد ماجرا اینطوری تموم نشه. پس ایندفعه که دیوونه بازی می کنی خیلی مواظب باش.
پرنده بزرگ بعد از گفتن این حرف ها بال های غول پیکرش رو باز کرد و بلند شد که بره. از حرکت بال هاش چنان بادی ایجاد شد که تکبال نزدیک بود دوباره پرت بشه پایین. پرنده بزرگ در آخرین لحظه گرفتش و در حالی که قهقهه می زد گذاشتش توی لونه و پرید. تکبال در آخرین لحظه داد زد:
-صبر کن!تو کی هستی؟
و پرنده بزرگ لحظه ای متوقف شد، کمی ، خیلی کم، اومد پایین و جواب داد:
-کرکس.
و بعد بدون اینکه اوج بگیره از کنار لونه و از رو به روی تکبال و درست هم سطح نگاهش پرواز کرد و رفت. خیلی جلو تر، آروم اوج گرفت و رفت بالا. تکبال قبل از اینکه کرکس از دیدرسش خارج بشه فریاد کشید:
-متشکرم.
نمی دونست کرکس شنید یا نه. ولی حس کرد که در خط مستقیم پروازش حرکتی خیلی جزئی و انحرافی کرد و این رو گذاشت به حساب جواب. بعد از رفتن کرکس، سکوتی سنگین همه جا رو گرفت. و تکبال تازه اون لحظه به یاد آورد که مادرش همیشه می گفت کرکس ها یکی از خونخوار ترین شکارچی های آسمون هستن. دیدن خون وحشی ترشون می کنه هرچند به اندازه کافی وحشی هستن که ازشون بترسیم. مادر خیلی چیز های دیگه در مورد کرکس ها گفته بود که تکبال یادش نیومد. همین اندازه براش کافی بود. از شدت ترسی که تازه جرات کرده بود آزادش کنه به سر گیجه افتاد و چند لحظه بعد، خودش رو به کنج لونه رسوند و بی حال اونجا ولو شد.
دیدگاه های پیشین: (2)
بنده خدا
سه‌شنبه 11 شهریور 1393 ساعت 23:18
سلام بر پری دریاهای ژرف و ناشناخته که تصور زیباییش هر کسی رو میتونه مصحور خودش بکنه. بعد از دو هفته ای که اومدم یه سری به پندارهای نیک همسفر زدم قبلا گفتم که داستانهات بی نظیره، مثل همیشه
*دلت شاد*
ارادت

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ایام به کامه؟
من پری نیستم دوست عزیز من فقط پریسام. شما مثبتید که مثبت می بینید و کاش من هم می شد که اینهمه مثبت باشم! بیخیال. نمیشه دیگه. داستان های من فقط نوشته هستن دوست عزیز. اولیش رو که نیمه خوندید. کاش این یکی رو تا آخر بخونید. دلم می خواد بدونم وقتی تموم میشه نظر کاملتون چیه.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 13 شهریور 1393 ساعت 07:54
سلام. خیلی این قسمت دلهره آور بود. البته عالی توصیف صحنه ها هم خیلی خوب بود.
کاش جای کرکس یه عقاب در این قسمت حضور می داشت.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله عقاب بهتره ولی عقاب رو واسه جا های بهتر داستان لازم دارم. اینجا جز کرکس هیچی نمی شد بذارم. اگر عمری باقی بود و خدا خواست باهام موافق میشید که این موجود فقط می شد کرکس باشه و نه چیز دیگه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال5

روز سردی بود. آسمون ابری و گرفته و آماده باریدن. باد تند و همراه سوز زمستون. خورشید غایب. صدای گنگ رعدی که انگار از اعماق آسمون می اومد و هنوز درست و حسابی به زمین نمی رسید. تکبال داخل لونه نشسته بود و بیرون رو تماشا می کرد. جوجه های زاغی خانم اومده بودن دیدنش و تازه رفته بودن. تکبال اون روز ترجیح می داد تنهاش بذارن. خسته بود. تمام دیشب رو بیدار مونده بود و فکر می کرد. این اواخر تکبال زیاد فکر می کرد. داشت بزرگ می شد. حالا دیگه دیده هاش و شنیده هاش رو دیر تر فراموش می کرد. به خاطر می سپرد، بهشون فکر می کرد و براشون دلیل و جواب می خواست. جوجه های زاغی خانم اون روز مثل همیشه سعی کرده بودن توی1محیط امن با تکبال بازی کنن ولی تکبال این دفعه شاید برای اولین بار حوصله بازی نداشت. جوجه ها رفتن و گفتن که باز هم مثل همیشه به دیدنش میان. جوجه های زاغی خانم دوست های خوبی برای تکبال بودن و تکبال همیشه از اومدنشون خوشحال می شد. و جوجه های زاغی خانم همیشه می اومدن. خیلی ها به دیدن تکبال می اومدن. جوجه های زاغی خانم، جوجه های خاله گنجشکه، چندتا زنبور کوچولو و شیطون که بعد از ماجرای کندو دیگه خواب به چشمشون نیومده بود و گاه و بی گاه از کندو می زدن بیرون، و خیلی های دیگه که همهشون در1چیز با تکبال مشترک بودن و در1چیز باهاش تفاوت داشتن.
نقطه اشتراک:همه مثل خودش بال داشتن.
وجه تفاوت: بال های هیچ کدومشون مثل مال خودش بی حرکت و بی پرواز نبود.
تکبال می دید که بال های ضعیف و بی جون جوجه های زاغی خانم با وجود کوچیکی و ضعف، حرکت دارن و جوجه های زاغی خانم با وجود اینکه جثهشون از تکبال کوچیک تر بود ولی دیگه یواش یواش داشتن آماده پرواز می شدن و گاه گاهی پیش می اومد که مادرشون توی روز هایی که هوا کمی بهتر می شد روی شاخه جلوی لونه به صفشون می کرد و با تشویق و تلاش سعی داشت یادشون بده بال هاشون رو درست تکون بدن ولی نپرن. تکبال می دید که مادر خودش هم با بالاپر همین کار رو می کنه. تکبال چندین و چندین بار شاهد آموزش های عملی پرواز به بالاپر بود و دفعه های آخر که بالاپر تونسته بود بپره و یکی2دور تنه سرو بلند رو دور بزنه مادرش چقدر خوشحال شده بود و همراه بالاپر از شادی فریاد کشیده و همدیگه رو بغل کرده و2تایی پریده و سر تا پای تکبال رو غرق بوسه کرده بودن. تکبال هر بار برادرش رو به شدت تشویق می کرد و از شادی موفقیت بالاپر یادش نبود از مادرش بپرسه پس کی نوبت خودش میشه. دیگه داشت حوصلهش سر می رفت. حس می کرد انتظارش داره زیاد طولانی میشه. تکبال زمان تولد جوجه های خاله گنجشک رو یادش بود پس اون ها خیلی ازش کوچیک تر بودن ولی خاله گنجشک این روز ها داشت یواش یواش جوجه هاش رو واسه تمرین حرکت بال هاشون حاضر می کرد. تکبال حس می کرد داره جا می مونه و متعجب بود از اینکه جز خودش هیچ کسی دلواپس این جا موندنش نیست. حتی مادرش که اینهمه روی آموزش بالاپر دقیق و حساسه و روی باقی کار های خود تکبال هم همینطور. سر در نمی آورد کجای کار ایراد داره ولی دیگه تقریبا مطمئن بود که1چیزی این وسط درست نیست. می خواست بدونه ولی کسی چیزی بهش نمی گفت و خودش هم هرچی می گشت پیدا نمی کرد. حس می کرد در مورد خودش همه چیز متفاوته. می دید که رفتار همه باهاش زیادی خوبه و سر در نمی آورد چرا. می دید که علاوه بر مادرش بقیه هم زیاد دلواپسش هستن و نمی فهمید چرا اینطوریه. یادش می اومد که وقتی با جوجه های دیگه هم بازی می شد مادر های اون ها همینطور پشت سر هم سفارش تکبال رو به جوجه هاشون می کردن که مواظبش باشید ولی وقتی خودش وسط جوجه ها مشغول بازی نبود مادر ها فقط به جوجه هاشون سفارش می کردن مواظب خودتون باشید. چه چیزی باعث می شد همه بیشتر از خودی هاشون نگران تکبال باشن؟ 1بار از زاغی خانم پرسید و جواب شنید که آخه تو خیلی عزیزی تکبال. همه دوستت دارن اینکه خیلی خوبه. تکبال اون روز کلی خوشحال شد. چه حس خوبی داشت از اینکه همه دوستش داشتن حتی بیشتر از بچه های خودشون. ولی امروز این جواب به نظرش کمی عجیب می رسید. مادر خودش هیچ کسی رو بیشتر از2تا جوجه های خودش دوست نداشت. همه مادر ها همینطور هستن. پس چرا در مورد تکبال اوضاع اینطوری عوض می شد؟ چی قواعدی که تکبال یاد گرفته و می شناخت رو به هم می ریخت؟ این ها و خیلی چیز های دیگه توی ذهنش می چرخیدن و مثل1پازل به هم ریخته دنبال جای درستشون می گشتن و از اونجایی که لازمه برقراری نظم آگاهی بود و از اونجایی که این آگاهی وجود نداشت، تکبال رفته رفته خسته تر و خسته تر می شد. این وضع رو دوست نداشت. باید هر طور شده عوضش می کرد. باید این انتظار پریدن هرچه زود تر تموم می شد. باید جواب سوال هاش رو پیدا می کرد. باید می فهمید ایراد کار کجاست. تصمیم گرفت هر طور شده کاری کنه. و برای شروع، تصمیم گرفت دفعه دیگه یادش بمونه و سفت و سخت از مادرش و بالاپر و از هر کسی که احتمال می داد جوابش رو بدونه بپرسه پس کی نوبت پرواز خودش می رسه. از این تصور کمی نگران شد و نفهمید چرا. ولی وقتی با خودش فکر کرد آگاهی از بلاتکلیفی بهتره کمی آروم گرفت و دوباره به آسمون سیاه و گرفته خیره شد. تکبال حالا دیگه بهتر می دید، بهتر می شنید، بیشتر می دونست، درست تر می شناخت، داشت می فهمید.
چند روز دیگه هم گذشت. در هفته ای که تموم شده بود خورشید حتی1لحظه هم ظاهر نشد و تمام هفته آسمون چنان گرفته بود که هر لحظه امکان بارش رگبار می رفت ولی نبارید. آسمون، بغض کرده و تاریک، روی جنگل سایه انداخته بود. پرنده ها سعی می کردن هرچی کمتر از لونه ها در بیان و هرچی سریع تر به لونه ها برگردن. تمام هفته اینطور گذشت ولی بارون نبارید که نبارید. تکبال خسته از گرفتگی آسمون، دلتنگ خورشید و دلتنگ همه چیز از غفلت مادر و نگاه زیر چشمی بالاپر که خودش رو به ندیدن زده بود استفاده کرد و زد بیرون. بالاپر آروم و دلواپس پشت سرش راه افتاد و سعی کرد کلمه به کلمه از حرف های عمو جغد رو توی دلش تکرار کنه تا عقب وایسته و از دور مواظب خواهرش باشه. تکبال بی اطلاع از توفانی که وجود بالاپر رو توی خودش گرفته بود، آروم آروم به طرف نوک شاخه پیش می رفت. در فاصله مطمئن ایستاد. به پایین نگاه کرد. جلو تر شاخه نازک می شد و تکبال بعد از تجربه دردسر های مدل به مدل دیگه یاد گرفته بود که نباید روی شاخه های نازک بره چون بال هاش معرفت یاری ندارن. پس همونجا ایستاد و تماشا کرد. زمین خیلی دور بود. تکبال حس کرد از این بالا زمین چه عجیب و ناشناسه. آسمون هم همینطور. از خودش پرسید:
-یعنی اون هایی که توی آسمون هستن ما رو اینطوری می بینن؟ اینهمه کوچیک و اینهمه ناچیز؟
خوشش نیومد.
-اون ها حق ندارن. من هم مال آسمونم مثل خودشون. فقط هنوز نپریدم. اون ها حق ندارن از بالا اینطوری ببیننم. بذار پروازی بشم بهشون میگم.
همون پرسش آشنا دوباره توی ذهنش چرخید.
-پس کی؟ من کی می پرم؟
تکبال حس می کرد کسی خیال کمک کردن بهش رو نداره حتی مادرش. پس باید خودش دست به کار می شد. روی شاخه بین چندتا شاخک مطمئن واسه خودش جای امنی پیدا کرد و ایستاد. بعد به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی نیست که مثل دفعه های پیش منصرفش کنه و خواه ناخواه ببردش خونه تحویلش بده. بعد تمام زور و تمرکزش رو داد به بال هاش و سعی کرد حرکتشون بده. فایده نداشت. بال های تکبال کاملا بی حس و بی حرکت در کنارش بودن. تکبال کلافه به هر2بالش نگاه کرد و خطاب بهشون گفت:
-پس چرا جم نمی خورید؟ مگه شما2تا بال های من نیستید؟ بال واسه پریدنه. بجنبید1حرکتی کنید دیگه.
و دوباره و دوباره سعی کرد. هیچ فایده ای نداشت. بال های تکبال حتی حس نداشتن. تکبال عصبانی برگشت و به هر2بالش محکم نوک زد. بال هاش درد گرفت. اشک توی چشم هاش جمع شد. هم اشک درد بود و هم اشک ناکامی. همونجا بین شاخه هایی که ایستاده بود نشست و گریه کرد. اشک هاش قطره قطره می چکیدن پایین. بالاپر تماشا می کرد و با میل شدیدش برای رفتن و بغل کردن و پاک کردن اشک های خواهرش می جنگید و سعی می کرد دقیق تر نگاه کنه تا بهتر ببینه. تکبال دوباره بلند شد. با خودش فکر کرد شاید اگر از بالا خودش رو ول کنه پایین بال هاش تکونی به خودشون بدن. ولی این ریسک خطرناکی بود. زمین خیلی دور بود. اگر موفق نمی شد سقوط می کرد و اگر می خورد زمین چیزی ازش باقی نمی موند. ولی1بار دیده بود که بالاپر بی هوا از شاخه افتاد و بال هاش بی اختیار باز شدن و بالاپر سالم به زمین رسید. هرچند دیگه نتونست بیاد بالا و کبوتر مادر به دادش رسید ولی مهم این بود که بالاپر سالم به زمین رسید و بال هاش بدون اینکه خودش کاری کنه در این سالم رسیدن بهش کمک کردن. تکبال یادش اومد که چند بار می خواست این آزمایش رو کنه ولی هر بار یکی مچش رو گرفت و1بار هم کبوتر مادر از این کارش حسابی عصبانی شد و تکبال چند ضربه نوک محکم از مادرش به عنوان جریمه خورد تا دیگه همچین خطری نکنه. ولی تکبال اهل تجربه بود. تا امتحان نمی کرد خاطرش جمع نمی شد. تکبال همیشه همینطور بود و مادرش همیشه از این خصوصیت وحشتناکش می ترسید مبادا1کاری دستش بده. تکبال به اطراف نگاه کرد. هم ترسیده بود و هم مشتاق. و البته هم دلواپس که مبادا کسی سر برسه. چند بار پا هاش رو روی شاخه پس و پیش کرد، تا جایی که واسهش امکان داشت پر هاش رو باد کرد و هوا زیر بال هاش فرستاد، بدنش رو به طرف جلو و بالا کشید، حالت پرواز به جسمش داد، روی نوک پا ایستاد، شونه و گردنش رو کشید بالا، تمام جسمش رو منقبض کرد، خودش رو به جلو مایل کرد و پرید. بالاپر بلافاصله از جا کنده شد و مثل برق پشت سر خواهرش شیرجه زد و سعی کرد هرچی سریع تر سقوط کنه تا جلو تر از تکبال باشه. تکبال با تمام ارادهش به بال هاش فرمان حرکت داد. هوا به شدت به صورتش می خورد و سرعتش به طرف پایین هر لحظه بیشتر می شد. زمین داشت با سرعتی دیوانه وار نزدیک و نزدیک تر می اومد. تکبال اما زمان برای ترسیدن نداشت. تمام وجودش شده بود تمنا و تلاش برای حرکت دادن اون2تا بال بی حرکت. بالاپر از شدت ترس حس می کرد دیگه نمی تونه ببینه. تا چند لحظه دیگه تکبال به شدت با زمین برخورد می کرد و خورد می شد. بالاپر دیوانه از ترسی مهار نشدنی بی اراده جیغ کشید:
-تکبااااااال!
تکبال در آخرین لحظه چشم باز کرد و دید. زمین رو. خودش رو و بالاپر رو. مادرش رو که به شکل تصویر ترس در اومده بود. و…
-من باید بپرم. باید بپرم.
و درست در لحظه برخورد با زمین، در لحظه ای که بین خودش و مرگ هیچ حائلی نمی دید، … حرکتی خفیف، حرکتی بسیار خفیف، حرکتی نامحسوس که بهش توان داد تا بیشتر فشار بیاره. بال هاش یا بر اثر فشار هوا در زیرشون یا به خاطر فشار های تکبال یا بر اثر هر2عامل، به زحمت و خیلی سخت حرکت کردن، باز شدن و تکبال تونست با کمک گرفتن از اون ها مسیرش رو کج کنه، چند سانتیمتری بالا تر بیاد، خودش رو به طرف راست پرتاب کنه و درست روی شونه های بالاپر که برای گرفتنش به طرفش شیرجه زده بود بی افته و بعدش دیگه خطری نبود. هر2جوجه سالم روی خاک بودن.
بالای سر و اطرافشون تصویر قیامت جریان داشت. . کبوتر مادر از شدت وحشت دیوانه شده بود. زاغی خانم به سرعت رسید و رفت کمکش. بالاپر در حالی که بی اختیار گریه می کرد خواهرش رو توی بغلش فشار می داد و گرفتار حصار آزار دهنده ترس بی مرز از خطری که گذشته و تموم شده بود سرش داد می زد و به خاطر کار خطرناکی که کرده بود سرزنشش می کرد.
-این چه کاری بود کردی؟ ممکن بود بمیری. ممکن بود بخوری زمین له و لورده بشی. این کار چی بود کردی؟ …
و در همون حال بی وقفه سر و پر و همه جاش رو می بوسید. گنجشک ها شلوغ می کردن که به خیر گذشت. وای که به خیر گذشت. و تکبال بی خود از تمام این ها توی بغل بالاپرِ فارغ از خود و از دنیا بالا پایین می پرید و پشت سر هم می گفت دیدی بالاپر؟ من پریدم! من پریدم! دیدی بالاپر من پریدم!
اوضاع آشفته پرنده ها تا ساعتی بعد آروم نشد و در تمام این مدت، تکبال دور از اینهمه سر و صدا و ترس و پریشونی، دور از بارون سرزنش هایی که به سرش می بارید، دور از خشم کبوتر مادر، دور از تمام سفید و سیاه جهان اطرافش، فقط1چیز توی ذهنش می چرخید.
-من پریدم. باز هم می پرم. چه بهشتیه پرواز! من باید بپرم.
تکبال نمی فهمید چرا بقیه و به خصوص کبوتر مادر اینهمه ترسیدن و چرا فقط خیالشون راحته که به خیر گذشت. چرا هیچ کسی موفقیتش رو ندید. کسی به این سوال های تکبال جواب نداد. برای تکبال این دیگه عادی شده بود. جواب های اون پیش کسی نبود. باید خودش به جواب هاش می رسید. بدون کمک. تنها. مثل پریدن.
چند روز دیگه هم گذشت. خورشید همچنان در غیبت بود. آسمون هر لحظه گرفته تر می شد و انگار منتظر1تلنگر بود برای باریدن ولی نمی بارید. تکبال می دید که از روز فرودش به بعد، به جای اینکه مادرش متقاعد بشه دیگه وقتش رسیده آموزش پروازش رو شروع کنه اوضاع بدتر شد. مادر بیشتر مواظبش بود، بیشتر توصیه می کرد و بیشتر نگران می شد. تکبال با اصرار ازش می خواست که اجازه بده از لونه بره بیرون و زیر نظر خودش و بالاپر دوباره فرود رو امتحان کنه و توضیح می داد که در لحظه آخر تونست بال هاش رو کمی حرکت بده و حالا فقط تمرین لازم داره ولی مادر فقط می گفت هنوز وقتش نیست. بیرون امن نیست. روی زمین دشمن زیاده. توی آسمون هم همینطور. هنوز زمانش نیست. بیرون امن نیست. …
تکبال خسته و کلافه می گفت پس کی نوبت من می رسه؟ و می دید که مادر جوابی براش نداشت. مادر انگار نمی شنید و ندیده بود که تکبال تونست بال هاش رو باز کنه. یا دید و این براش کافی نبود. تکبال دیگه نمی دونست چجوری باید خودش رو و بزرگ شدن و توانا تر شدنش رو به کبوتر مادر ثابت کنه. گاهی که مادر نبود، تکبال همراه بالاپر از لونه می رفت بیرون و با نظارت و همراهی بالاپر از شاخه های پایین تر به شاخه های بالایی و برعکس می پرید که بیشتر مواقع مخصوصا در مورد شاخه های بالاتر موفق نبود و تقریبا همیشه1جاییش زخمی می شد.
-چرا من هرچی می کنم نمی تونم درست بپرم بالاپر؟
بالاپر نگاه از چشم های مشتاق تکبال می دزدید و می گفت:
-تکبال ببین همه پرنده ها مثل هم نیستن. مثل هم زندگی نمی کنن. مثل هم نمی پرن. تو شاید نتونی شبیه من بپری ولی باید بتونی خودت باشی. شبیه خودت. مدل خودت. هر مدلی که باشی و بپری باید بتونی زندگی کنی و موفق باشی. حتی اگر هیچ وقت نشه که بپری.
تکبال از این آخریش هیچ خوشش نیومد.
-ولی من1پرنده ام. پرنده ها همه می پرن مگه نه؟ بالاپر! مگه نه مگه نه مگه نه؟
بیچاره بالاپر!
-بسه دیگه بیا سوار شو روی شونه هام می خوام با زاغک مسابقه بدم. ببین برادر کوچیکش رو سوار شونه هاش کرده داره توی آسمون ویراژ میده. خیال کرده من نمی تونم. بسه دیگه اخم هات رو باز کن. سوار شو تا ازشون ببریم. بیا دیگه زود باش.
و تکبال از تصور پرواز و آسمون چنان ذوق زده می شد که همه چیز رو فراموش می کرد و لحظه ای بعد، سوار شونه های بالاپر که هنوز درست نمی تونست بپره، در پایین، کمی بالاتر از یکی2متری زمین، همراه جوجه های تازه پرواز دیگه مشغول چرخیدن بود. این نسخه اوایل خوب جواب می داد ولی با بزرگ تر شدن تکبال کار مادر و بالاپر داشت مشکل می شد.
-من نمی خوام سوار شونه های تو بپرم. من می خوام خودم بپرم.
-خوب حالا بیا بریم هر زمان یاد گرفتی خودت بپر. بیا دیگه زود باش. چرا تماشا می کنی بیا دیگه.
-من نمی خوام. خودت برو.
-تکبال!دیر میشه. خیلی کیف داره بیا بریم.
-دست از سرم بردار بالاپر. گفتم نمی خوام بیام. ولم کن.
و بالاپر با دلی گرفته می رفت در حالی که می دونست دیگه باید آماده بشن تا تکبال رو واسه رویارویی با واقعیت آماده کنن ولی این سخت بود. واقعا سخت بود.
-آخه چی میشه بهش بگیم؟ کاش کمی دیگه عقب می افتاد! تکبال لجباز چرا همراهم نیومدی؟ کاش دیر تر باشه! ولی آخه تا کی؟
واقعا تا چه مدت دیگه می شد تکبال رو از واقعیت و از آسمون و از حقیقت تلخی که زندگیش رو در حصار گرفته بود دور نگه داشت. کبوتر مادر و حتی بالاپر امیدوار بودن که این مدت هرچی طولانی تر باشه ولی… تکبال خیال نداشت تا آخر عمرش اجازه بده چشم هاش رو بسته نگه دارن. پس به خودش قول داد دفعه دیگه تا جواب سوالش رو نگرفته یا نفهمیده دست برنداره. و اون دفعه ای که منتظرش بود خیلی زود رسید. یکی از روز هایی که بالاپر زیر نظارت کبوتر مادر پرواز رو تمرین می کرد. بعد از موفقیت بالاپر که دیگه داشت به1امر عادی و مسلم تبدیل می شد، پرسش همیشگیش رو مطرح کرد.
-مادر حالا نوبت منه مگه نه؟ دیگه نباید بگی نه. بالاپر دیگه یاد گرفته. حالا نوبت منه.
-صبر کن کوچولوی من. هنوز زوده. باید صبر کنی.
-ولی من دیگه بزرگ شدم. داره دیر هم میشه. اگر از این بزرگ تر بشم دیگه سنگینیم اجازه نمیده درست بپرم و در نتیجه هیچ وقت یاد نمی گیرم. بگو پس کی نوبت من می رسه.
-بیایید بریم توی لونه. ممکنه هر لحظه بارون بیاد.
-مادر! من باید بدونم. کی نوبت من میشه؟ بگو1ماه دیگه، 2ماه دیگه، 1سال دیگه. کی؟ بگو پس کی نوبت من میشه؟
-تو هنوز زمان داری تکبال. بال هات هنوز ضعیفن. تا قوی نباشن پریدن سخته.
-خوب پس چرا قوی نمیشن؟ پس کی بال های من آماده میشن واسه پرواز؟ پر و بال جوجه زاغ ها و حتی مال گنجشک ها الان دیگه کامل راه افتاده. فقط من جا موندم.
-عزیزم بال های جوجه پرنده ها تا پروازی نباشن صاحب هاشون نمی تونن بپرن. تو باید صبر کنی تا بال هات پروازی بشن.
-خوب کی؟ کی این بال ها پروازی میشن؟
سکوت!
و تکبال به وضوح دید که مادرش و بالاپر هر2به هم نگاه کردن. نگاهی بسیار غمگین که از چشم تکبال کوچولو هم پنهان نموند. بالاپر بلافاصله بغلش کرد و گفت:
-صبر داشته باش خواهر کوچولو. تو خیلی کوچیکی. هنوز زوده. نوبت تو هم می رسه. ولی تکبال این دفعه دید. وقتی ناغافل سرش رو از زیر بال های بالاپر بیرون آورد تا با سر خوشی جیر جیر کنه1قطره اشک درشت چکید روی سرش و بلافاصله پشت سرش1قطره دیگه و باز یکی دیگه. تکبال خیال کرد بارون میاد ولی سر که بلند کرد و چشم های خیس برادرش رو دید فهمید که بالاپر گریه می کنه. بالاپر چنان غرق نقش بازی کردن واسه خواهرش و سرگرم درد خودش بود که نگاه خیره تکبال رو به اشک های خودش و چشم های بارونی کبوتر مادر اصلا ندید. تکبال چیزی نگفت. برای اینکه بالاپر و مادر نفهمن فوری سرش رو دوباره کرد زیر پر و بال برادرش ولی دیگه جیر جیر نکرد. ساکت و آروم همونجا موند و ندید گرفت و اجازه داد برادر و مادرش خیال کنن چیزی نفهمیده و با این خیال خودشون رو راحت سبک کنن. تکبال سکوت کرد تا دل اون ها فریادش رو بزنه و آزاد بشه. تکبال بعدا وقت زیاد داشت. زمانی که بالاپر می پرید و مادر از لونه می زد بیرون. اون شب تکبال بیدار بود و فکر می کرد. به تمام دیده هاش فکر می کرد. به تفاوت بین بال های خودش و جوجه های دیگه، به دلواپسی عجیب مادرش و بالاپر برای خودش، به اینکه مادر همیشه نگرانشون هیچ وقت واسه آموزش پرواز به تکبال اقدام نکرده بود، به بال های بی حس و بی حرکتش، و به اشک هایی که امروز صورت برادرش رو خیس کرده بودن. تکبال اون شب به تمام این ها فکر کرد. مدت ها بود که گاهی بهشون فکر می کرد ولی چنان سرگرم شیطنت بود که کمتر زمان واسهش می ذاشت. از این گذشته مطمئن بود این مشکل به همین زودی حل میشه و فکر لازم نداره و تا امروز فقط منتظر بود. ولی کم کم حس می کرد این انتظارش زیاد طول کشیده. تکبال حس می کرد1چیزی این وسط درست نیست. اشک های کبوتر مادر زمانی که تکبال به دردسر می افتاد، گریه های بالاپر وقتی تکبال از پرواز خودش می گفت و می گفت، آه زاغی خانم، مواظبت جوجه های دیگه به سفارش مادر هاشون وقتی با تکبال هم بازی می شدن، تکبال احساس کرد یکی گرفت و تکونش داد و انگار از1خواب طولانی بیدار شد.
-من متفاوتم! من قرار نیست بپرم! بال های من پر پرواز نیستن!
تکبال حس کرد دنیا تاریک تر و سرد تر شده. حالا بهتر می دید، می شنید، می شناخت و… فهمید.
صدایی. انگار از جنس خوشآمد تلخ و خیس به دنیای سیاه واقعیت های تاریک. تکبال گوش داد. آسمون به همدردی اومده بود.
بارون.
داشت بارون می بارید!.
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
دوشنبه 10 شهریور 1393 ساعت 18:10
سلام
زیبایی داستان ، تجسم توانای نویسنده
دقت به جزئیات و حسی که در متن قصه هست …
همه و همه به این شخصیت زندگی داده .
میشه حسش کرد و فهمیدش
انتخاب نامها واقعا عالی بود … شخصیت های اصلی و کمکی … همه و همه …
با اینکه تجربه ی خاصی در نوشتن ندارم ولی از آفرینش شما لذت و بهره بردم . از یک نگاه متفاوت و خاص … شگفت زده شدم .
برای وقتی که گذاشتید و تقسیم و اشتراک این داستان زیبا بی نهایت سپاسگزارم . امیدوارم تعظیم من رو بپذیرید .

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
موندم چی بگم از بس شرمنده شدم. به خدا راست میگم. دوست عزیز من فقط می نویسم. این لطف شماست که مثبت می بینه. جدی به شدت شرمنده ام و دیگه نمی دونم چی بگم جز اینکه خوشحالم از بودنتون و:
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 10 شهریور 1393 ساعت 19:44
سلام.
اون وقتایی که تازه پیامک فرستادن بین دوستام راه افتاده بود یکی برام فرستاده بود که:
در مسلک ما معنی پرواز چنین است/
با بال شکسته به هوای تو پریدن.
شاید ربطی به موضوع نداشته باشه ولی ناخودآگاه به یادش افتادم.
داستانتون هم خیلی جالب شده؛ با اون که روند خیلی کند پیش میره و معمولاً در چنین داستان هایی خواننده خسته میشه اما یک نیروی عجیب که ذوق شماست باعث میشه در این داستان خستگی پیش نیاد و خواننده همیشه منتظر یک اتفاقه .
منتظر ادامه اش هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
پرواز! وای که اگر می شد پرید! نمی دونم چرا از بچگی عاشق پرواز بودم. قشنگه این پریدن.
اتفاق. سعی می کنم این کندی روند رو در ادامهش کمتر کنم. سعی می کنم ولی نمی دونم چقدر موفق میشم. آخه من واقعا نوشتن بلد نیستم دوست عزیز. فقط همینطوری می نویسم. باید بیشتر سعی کنم.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیا ای اشک!

***

بیا ای اشک!،
بیا باز هم میهمانم کن،

همچون دیروز،
همچون تمام آن دیروزهای تلخ و طولانی،

بیا ای اشک!،
بیا باز هم همراه ساکت و صمیمی من باش!.

بیا تا سکوت درد آلود شب زندهداری هایم را،
با حضور سوزانت آبیاری کنم!.

بیا ای اشک!،
بیا باز هم میهمانم کن.

میهمان دیدار چهره ی پاک و شکسته ی راستی،
در آیینه ی شفاف وجودت.

بیا ای اشک!،
بیا و باران کویر خشک وجود خاکستری من باش!.

بیا ای اشک!،
بیا و باز هم میهمانم کن،

میهمان لحظه ای آرامش در پناه گریستن،
گریه ای بی صدا و صمیمی و صادق.

بیا ای اشک!،
بیا و باز هم میهمانم کن!.

*******
دیدگاه های پیشین: (3)
نادم
یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 12:51
نقش چشمان خمارت ، چه کشیدن دارد / سایه ساران دو زلفت ، چه لمیدن دارد / آن قدر خوب و ملیحی که به یک جرعه نگاه / حس مستی لبت طعم چشیدن دارد .
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
تشنه در دامن آتش گه دیدار کجاست؟
ختم این درد فزاینده دشوار کجاست؟
سوختم در تب و این شب به سحرگه نرسید!
گریه خلوت طلبد، شانه دیوار کجاست؟
آزاد
یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 18:03
بغضهای سر بهوا …
و اشکهای سر بزیر …
شاهدان احوال این روزهای بارانی اند …

حس و حالتان …
به طراوت و زیبایی رنگین کمان پس از باران .

سلام
سپاس از این شعر بارانی .

پاسخ:
سلام دوست آزاد من.
چه زیباست رنگین کمان پس از باران! به یاد دارم تصویر مهربانش را، که پس از هر باران به نگاه کودکیم لبخند می پاشید. چه دلتنگم برای تصویری که دیگر بیگانه است با چشمان تاریکم!
یعنی میشه به رنگین کمان پس از باران رسید؟ منتظرم. برای خودم، برای شما، برای همه.
دعا کنید دوست من. دعا کنید. می ترسم تاب نیارم. دعا کنید.
ایام به کام.
زهره
جمعه 14 شهریور 1393 ساعت 23:14
سلام پریسای مهربون
عالی بود
امیدوارم همیشه شاد باشی
http://www.whiteeagle.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
چه ذوق کردم اومدی! ممنونم از تعریفت و از حضورت.
پاینده باشی.