دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یاد آن نازنین

***

در میان این همه فریاد،
سکوت اختیار کرده ام.

در میان این همه خنده های مستانه و این همه عربده های بی اختیار،
که گویی برای تبریک پیوستن انسان به جهان توحش سر برداشته اند،

گریه ام را پنهان از چشم های خمار و خواب اندود،
در آغوش سکوتی زخمین، نهان می کنم.

در میان این همه بیگانه،
سرود آشنایی را در ذهن پریشانم مرور می کنم، تا فراموشم نشود روزگار حیات عشق را.

و در میان این همه شادی ها و شادمان های دروغین،
آه زمستانی خویش را در صندوقچه ی دل، محبوس می کنم.

در میان این همه بی درد،
دست بر دهان می نهم تا فریادی از سر درد، سکوت ناگسستنی این دوزخ خاکی را نشکافد.

مبادا یاد آن نازنین،
که در گورستان سینه ام تا انتهای هستی من به خواب رفته، خوابی پریشان بیند!.

*******
دیدگاه های پیشین: (5)
آزاد
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 10:57
گاهواره ی امن آرزوهایت را
به نیل جاری آرامش می سپارم
آنسوی رود شب …
دستان خدا انتظارت را می کشد .

سلام و سپاس
بسیار زیبا …
همچون همیشه .

پاسخ:
چه زمانه ایست روزگار سیاه ما! نیل امروز در میان توفان تاریک در خود می پیچد و ما،
من و تو،
چه ناپیداییم در میان این سیاهی توفان زده تا بی نهایت. خدایا کو دستانت تا بگیریم و به در آییم از این دیرگاه دهشت؟
پیروز باشید.
حسین آگاهی
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 12:50
امان از دل ها و محبت هایشان.
امان از آنان که دل را می ربایند و می روند.
امان از کسانی که عشق را در دل ها بیدار می کنند و تا می توانند آتشش را افروخته تر می گردانند اما …
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
تنها سکوت است و باران، پاسخ این درد دیرآشنا.
کاش باران ببارد!. کاش باران ببارد!.
فرشته
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 14:55
منم میدونم اینجا جاش نیست ولی پس بگو کجا دستم بهت برسه ؟ خطتو که بستی ایمیلم که جواب نمیدی پیامکم که نمیگیری اگرم بگیری جواب نمیدی فقط میمونه اینجا . محض رضای خدا یکی از این درهایی که بستی باز کن بذار باهات حرف بزنم

پاسخ:
من نمی خوام.
فرشته
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 20:46
داری اشتباه میکنی . خطتو باز کن بذار باهات حرف بزنم . من باید باهات حرف بزنم . تو داری اشتباه میکنی . راهت اشتباهه . اینطوری هر دوتا دنیاتو سیاه میکنی .

پاسخ:
پس می خوایی ارشادم کنی! خیلی ممنون لازم ندارم. در مورد2دنیام اتفاقا الان جفتش سفید تره از گذشته. این دنیام که حسابی چهارچوب و قواعدش درست درمون تره از گذشته ها. اون دنیام هم که باور کنی یا باور نکنی الان حس می کنم خدایی تر از اون زمان ها هستم. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه الان خیلی بیشتر مواظب رفتار هام با بنده هاش شدم. درضمن اگر زمانی بخوام کسی رو ارشاد کنم اجازه نمیدم1سال بگذره و قبلش هم به پیشونیش مهر نکبت نمی زنم تا1سال بعد یادم بیاد صحبت لازم بوده نه تهمت و توهین.
اشتباه هم بذار برم راه خودمه بذار اشتباه باشه. نکنه هاطف غیبی اومده گفته من به همین زودی میمیرم میرم جهنم و ارشاد لازم شدم! خاطر ها جمع. اگر خدا مشیت جدیدی نبینه و اتفاق تازه ای نی افته من در حال حاضر نه تنها مردنی نیستم بلکه چند برابر دیروز هام زنده ام و تا جایی که از دستم بر بیاد و اجازه پروردگار باشه به زندگی چسبیدم تا بیشتر زنده بمونم و فعلا که هستم. اگر هم مصلحت خدا جز این باشه و رفتنی باشم که حسابم باشه بین خودم و خودش. در هر صورت ارشاد لازم ندارم ممنون.
خوب، همه چیز درسته. حرف هم بی حرف. گفتم اینجا جاش نیست نشنیدی. پس حالا در حضور تمام شاهد های اینجا میگم. من تا امروز در بخش نظرات اینجا شرط تعیید نذاشتم چون به این کار معتقد نیستم و به نظرم ارزش بازدید کننده هام رو میاره پایین و حس بدی بهشون میدم چون اعتمادشون ازم سست میشه. به اعتقاد من بخش نظرات اینجا باید بدون شرط تعیید و کاملا آزاد باشه ولی اگر باز هم بخوایی مزاحم اعصابم بشی مجبورم برای1مدت هم شده برخلاف میلم شرط تعیید رو در بخش نظرات فعال کنم. پیش از این همینجا گفتم و الان دقیق تر میگم. من نمی خوام حرف بزنم. دیگه بسه. امیدوارم همین اندازه توضیح کافی باشه و دیگه از این چیز ها اینجا نبینم.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 08:22
ازت خوشم میاد. ببین اگه دلت نمیخواد مجبور نیستی کامنتارو تعییدی کنی. فقط نشونی مزاحمو بده به سیستم تا طرفو بذاره تو صف ول معطلی. اگه بخوای خودم راهشو یادت میدم. هی این تکبالو جون هرکی دوست داری منتر ی عوضی نکن. اون فرشته بیچاررو بستی ب نخ اون دختره پریسا که نخه پاره شد و فرشته داشت میرفت ب مات. اون آدمبرفی طفلکو هم که گره زدی ب دم اون پروانه ایکبیری بهارندیده که چارتا گل دید یادش رفت کی از وسط زمستون جمعش کرد تا حروم نشه و رفت گم شد و حال باباجانو گرفت. حالا هم نوبت اینه. ببین رحم کن این تکبالو نپیچونی ب وزوز ی خرمگس بخدا گناه داره. هم این تکباله گناه داره هم خواننده های داستانات گناه دارن. بخدا من بعد از تموم شدن داستانات از حرص ی روز کامل منگ میزنم نکن اینطوری دیگه. هی زودتر بنویس که منتظرم. زود باشیا, زود بنویسیا, منتظرما, فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
یعنی حتما باید اینجا1چیزی بشه تا صدای شما دربیاد! بی صدا میاین میرین جناب یکی! دلم تنگ میشه هر از چندی1چیزی بگید آخه.
ای بابا مثل اینکه دل پر دارید از شخصیت های قصه های من. تقصیر پروانه و پریسا نبود که فرشته و آدمبرفی حالشون گرفته شد جناب یکی. فرشته و آدمبرفی باید چشم هاشون رو باز می کردن که نکردن و عاقبت این مدلی شدن که نباید می شدن. زمانی کسی بهم می گفت عیار دل خیلی بالاست. مواظب باش دست کی می سپاریش. اگر عیار دل رو بشناسیم و حواسمون جمع باشه این چیز ها پیش نمیاد. نه به مات میریم و نه حالمون گرفته میشه. تکبال هم باید حواسش باشه. اگر اشتباه کنه تقصیر خودشه. فرشته و آدمبرفی دیگه عبرت گرفتن. تکبال هم یاد می گیره. نگران نباشید جناب یکی. این ها داستان هستن. داستان هایی از1ذهن نابلد که نویسنده نیست و فقط خوشش میاد کاغذ، یعنی صفحه مانیتور سیاه کنه و بذاره اینجا. عصبانی نشید. راستی بابت حضورتون خیلی زیاد ممنونم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال4

پاییز تازه داشت به نیمه می رسید ولی هوا به شدت سرد شده بود. سوز زمستون خیلی زود تر از خودش رسیده بود و انگار قسم خورده بود که اون سال زمین و زمان رو منجمد کنه. تکبال از لا به لای امنیت پناه گاهی که مادرش و بالاپر تضمینش کرده بودن تصویر پاییز رو تماشا می کرد و با وجود سرمای فلج کننده بیرون، گاهی از مواظبت های لحظه به لحظه بالاپر و فرمان اکید کبوتر مادر مبنی بر موندن توی لونه، در می رفت و می زد بیرون تا پاییز و سرما و هوای آزاد و زندگی رو بهتر درک کنه. کمی بزرگ تر شده بود و داشت جوجه قشنگی می شد. جای اون کرک های ریز رو پر های کوچیک و نرمی گرفته بودن که تکبال از نوک زدن و مرتب کردنشون حسابی لذت می برد. دمش بلند تر شده بود و حالت قشنگی داشت که به تکبال زیبایی معصومانه ای می داد. جسم کوچولوش داشت بیشتر و بیشتر شکل می گرفت و به قول همسایهشون زاغی خانم، حسابی کبوترانه می شد. پر های بالش هم کم و بیش رشد کرده بودن ولی نه اونقدر که بشه بال هاش رو به عنوان بال به حساب آورد. بال های تکبال پر پرواز نبودن. کبوتر مادر دیگه مطمئن شده بود و بالاپر دیگه می دونست. توی لونه کبوتر ها، زیر پوست زندگی، افسردگی پنهانی مثل خون جریان داشت. جریانی مخفی، زنده، غیر قابل انکار. بالاپر از دیدن بال های بدون حرکت خواهر کوچولوش چنان افسرده می شد که قادر نبود اشک های معصومش رو از نگاه متاثر کبوتر مادر پنهان کنه. و مادر که بالاپر رو اون طور شکسته و پژمرده می دید، چاره ای نداشت جز اینکه کوه ماتمش رو پشت نقاب صبور1مادر توانا مخفی کنه و برای بالاپر حرف بزنه و بهش انگیزه و امید و آرامش بده. بالاپر دردی رو که مادر پنهان می کرد از پشت لایه های لبخند و صبر و آرامش مادر می دید و درک می کرد و یاد می گرفت که اون هم1گوشه این بار سنگین رو روی شونه های کوچیکش بگیره تا مادر راحت تر پیش بره و پیش ببره. تکبال اما از اینهمه چیزی نمی فهمید. تکبال فارغ از درک شکستگی پنهان دل کبوتر مادر و اندوه دردناک نگاه بالاپر زمانی که تماشاش می کرد، برای خودش بزرگ می شد، به حرکت بال های قوی و قشنگ مادرش نگاه می کرد، پر و بال های خودش رو با پر و بال بالاپر که داشتن قوی تر می شدن اندازه می گرفت، سعی می کرد آموزش های کبوتر مادر به بالاپر و مدل پرواز مادر رو به خاطر بسپاره و بی صبرانه منتظر بود که بال های خودش هم به اندازه ای برسن که بتونه حرکتشون بده و بعدش هم از مادرش پرواز یاد بگیره مثل بالاپر و… بپره. تکبال تشنه پرواز بود. هر روز، هر ساعت، هر لحظه با بال هاش ور می رفت تا بزرگ تر و قوی تر شدنشون رو ببینه. از مادرش و از بالاپر و از زاغی خانم قواعد پرواز و قانون آسمون رو بار ها و بار ها می خواست و با اطمینان به حافظه تواناش همه رو به خاطر می سپرد برای روزی که به کارش بیاد و مطمئن بود که اون روز نزدیکه. مادرش، بالاپر، و حتی زاغی خانم براش می گفتن و می گفتن و تکبال چقدر شاد می شد از اینکه بهتر از بالاپر به خاطر می سپاره و به همهشون اطمینان می داد که زمانی در مسابقه پرواز با بالاپر برنده میشه. زاغی خانم آه می کشید، کبوتر مادر خورد می شد، بالاپر تکبال جیر جیرو و شاد از این رویا های طلایی رو زیر بال و پر می گرفت، می بوسید و هم صدا باهاش واسه مسابقه ای که جز تکبال همه می دونستن هرگز برگزار نمیشه رجز می خوند تا هرچه بیشتر شادش کنه و در همون حال، مواظب بود تا مبادا تکبال ناخودآگاه سر از زیر بال هاش بیرون بیاره و سیل اشک هایی رو ببینه که روی پر هاش می چکیدن. پاییز، سرمای زمستونی زودرس، انتظار خام و معصومانه تکبال برای لحظه پروازی که قرار نبود هیچ وقت برسه، بغض یواشکی کبوتر مادر، اشک های تلخ بالاپر،
درد فراتر از حد تحمل بود!
تکبال بیگانه با تمام این ها، سرش به کار خودش بود. زندگی خودش رو داشت. ماجرا های خودش، دغدغه های خودش و دردسر های خودش که گاهی چنان بزرگ بودن که مال دیگران هم می شدن. مثل اون روزی که از لونه زد بیرون تا از ماجرای1کندوی زنبور که تازه بالای سرش کشفش کرده بود سر در بیاره.
کندو چندتا شاخه بالا تر از لونه اون ها بود و تکبال که تا اون روز کندو ندیده بود می خواست هر طور شده از شاخه ها بره بالا و به کندو برسه و بفهمه که جریانش چیه. از مدت ها پیش می دونست روی بال هاش نباید حساب کنه. البته خیال می کرد این دردسر تمام جوجه پرنده هاست و کاملا مطمئن بود که این موقتیه و به همین زودی حل میشه و فقط باید مثل باقی جوجه پرنده ها، مثل بالاپر، مثل جوجه های زاغی خانم و مثل تمام جوجه هایی که می شناخت، کمی صبر کنه. ولی خیال نداشت تا اون روز بشینه و فقط انتظار بکشه. نه جسمش پذیرای این بود و نه روحش. پس به فرمان ناخودآگاه وظیفه بال ها رو ناخودآگاه بین پا هاش و نوکش و تمام جسمش تقسیم می کرد و پیش می رفت. این بار هم روی نوک پا می ایستاد، شاخه های بالایی رو با نوکش می چسبید، با تلاش خیلی زیاد خودش رو تا جایی بالا می کشید که1جای پا پیدا کنه و بعد1کمی بالا تر و1جای پای دیگه تا جایی که نوکش به شاخه بالا تر برسه و این داستان تکرار می شد. خیلی سخت بود و خیلی طول می کشید ولی تکبال ول کن ماجرا نبود. چنان غرق تلاش بود که سرما از یادش رفته بود. چندتا شاخه بالا رفت و بعد چندتای دیگه. تکبال دیده بود که بالاپر برای بالا رفتن از شاخه های نازک، برای بلند شدن و حتی برای راه رفتن و حفظ تعادلش موقع ایستادن کمکی هرچند خیلی ناچیز از بال هاش می گرفت. اون دیده بود که همه پرنده ها این کار رو می کردن. حتی جوجه ها. چندین بار شاهد بالا رفتن جوجه های زاغی خانم از شاخه ها بود و می دید که اون ها همراه پا و نوک، بال هاشون رو به شاخه ها تکیه میدن و می پرن بالا تر و بالا تر. زمان نداشت به این نکته توجه کنه که چرا جوجه های زاغی خانم با اینکه از خودش کوچیک تر بودن می تونستن این کار رو کنن و خودش نمی تونست. تکبال اون لحظه فقط می خواست بره بالا. پس به تلاشش ادامه داد و رفت بالا تر. دیگه تقریبا به کندو رسیده بود. شاخه های اطرافش و زیر پا هاش خیلی نازک شده بودن. تکبال بعد از یکی2تا حرکت دیگه تونست نوکش رو به کندو برسونه. هنوز باید بالا تر می رفت تا بتونه راحت بهش نوک بزنه بدون اینکه از افتادن بترسه. باز هم تلاش کرد. شاخه های بالایی به نازکی انگشت کوچیک کبوتر مادر بودن و با تکون های تکبال آروم تاب می خوردن. تکبال حس کرد چقدر از این تاب خوردن خوشش میاد. هرچی بالا تر می رفت شاخه ها نازک تر و تاب خوردن ها بیشتر می شد و تکبال بیشتر خوشش می اومد. بلاخره به جایی رسید که می تونست بدون اینکه گردنش رو تا آخرین حد توانش دراز کنه به کندو نوک بزنه. کندو بی حرکت بود و فقط وقتی تکبال تکون شدیدی به خودش می داد همراه تاب خوردن شاخه ها توی جایگاهش وسط شاخه ها تاب می خورد و می لغزید. تکبال به کندو خیره شد. به نظرش چیز عجیب و قشنگی اومد. خیلی آروم بهش نوک زد. اتفاقی نیفتاد. تکبال کمی محکم تر نوک زد. صدای خفه1تق شنیده شد. تکبال خوشش اومد. با خودش فکر کرد یعنی ممکنه این1موجود زنده باشه که خوابش برده یا نمی خواد باهاش حرف بزنه؟ با این فکر سرش رو تقریبا به کندو چسبوند و جیر جیر کرد. اتفاقی نیفتاد. تکبال بلند تر جیر جیر کرد. باز هم اتفاقی نیفتاد. تکبال با بلند ترین صدایی که می تونست جیر جیر کرد. کندو از جاش تکون نخورد. تکبال جلو رفت و از برخورد پر های سینهش با کندو قلقلکش شد. خوشش اومد. کندو زبر بود ولی نه اونقدر که آزار دهنده باشه. تکبال سینه و شونه هاش رو به کندو کشید. حس نوازش گنگ و تازه ای بهش دست داد. باز هم تکرارش کرد. حس خوبی بود. انگار دست زبر ولی آرامش بخشی شونه هاش رو می خاروند. تکبال فراموش کرده بود کجاست و نمی دونست چی ممکنه پیش بیاد. سقوط رو اصلا نمی شناخت چون کبوتر مادر و در غیبتش بالاپر چنان از خطر ها حفظش می کردن که تکبال تا امروز از خطر چیزی جز اسم و توصیف نمی شناخت که اون هم براش شبیه قصه بود. همون قصه هایی که کبوتر مادر براش تعریف می کرد تا بهش هشدار بده که آروم تر و حرف شنو تر باشه و در پناه امنیت لونه و تجربه خودش و برادر بزرگ ترش باقی بمونه. از این گذشته تکبال1پرنده بود و با این اطمینان که پرنده ها هرگز سقوط نمی کنن چون بال دارن، و با اطمینان از اینکه تمام آموزش های مادرش و توصیف های بقیه از پرواز رو کامل یادشه و در نتیجه به موقع از بال هاش استفاده می کنه خاطرش جمع بود. پس بدون ترس از افتادن کندو یا سقوط خودش، هر لحظه محکم تر خودش رو به کندو می مالید و از این کار و از تاب خوردن خودش و کندو که هر لحظه شدید تر می شد لذت می برد و سعی می کرد هرچی محکم تر تاب بخوره. باد سردی که وزیدن گرفته بود هم بهش کمک می کرد. حالا تکبال و شاخه ها و کندو داشتن به شدت تاب می خوردن. تکبال حس کرد پا هاش از نگه داشتن شاخه ها کمی خسته شده. تصمیم گرفت بره بالای سر کندو تا بتونه بهتر بهش نوک بزنه و بهتر تاب بخوره و شاید هم بتونه روی پشت اون موجود بی حرکت ناشناس بشینه و به جای تاب خوردن بپره و بره بالا. تلاش کرد تا به شاخه های بالا تر برسه. شاخه ها خیلی نازک بودن و کندو هم سر راهش بود و در نتیجه این کار خیلی خیلی سخت بود ولی تکبال ول کن ماجرا نبود. تقریبا هم سطح کندو ایستاده بود. ایستاده که نه، وسط زمین و هوا روی1شاخه خیلی نازک، به نازکی شاهپر کبوتر مادر معلق بود و به شدت تاب می خورد. یادش اومد بار ها دیده بود که بالاپر و جوجه های زاغی خانم چطور شاخه های نازک رو زیر بال هاشون می گرفتن و با کمک پا هاشون می پریدن بالا و چه راحت و چه قشنگ موفق می شدن و روی شاخه ای که می خواستن می نشستن. تکبال حتی1لحظه به این فکر نکرد که اولا شاخه های مورد نظر بالاپر و جوجه زاغ ها به این بلندی و به این نازکی نبودن، دوما هیچ کندویی وسط اون شاخه ها نبود، سوما اون ها راحت از بال هاشون کمک می گرفتن و بال های خودش حتی نیمی از این توانایی رو نداشتن. آماده شد، بدنش رو بالا کشید، پا هاش رو با تمام قدرت به شاخه پایینی فشار داد و در1لحظه پرید. با تمام زورش سعی کرد بال هاش رو ببره بالا و برسونه به شاخه بالایی ولی… بال ها هیچ کمکی نکردن. در نتیجه تکبال به شدت به کندو و به شاخه های نازکی که مثل1شبکه خشک و شکننده کندو رو نگه داشته بودن برخورد کرد و1وری وسط شبکه و درست روی کندو افتاد. شاخه ها تکون شدیدی خوردن، شبکه خشک به هم ریخت، 2تا از شاخه های خیلی نازک که کاملا خشک بودن شکستن و کندو که پیش از این هم با تکون های تکبال سست شده بود لغزید و رها شد. تکبال هم که تکیهش به شاخه ها و به کندو بود دنبال کندو لغزید و افتاد. در ظرف کمتر از1ثانیه زنبور های داخل کندو که خوابشون به هم خورده بود و خونهشون رو در معرض خطر تهدید و دستبرد و عاقبت هم سقوط دیده بودن مثل1فوج عذاب از کندو ریختن بیرون و چنان قیامتی وسط زمین و آسمون بر پا شد که بیا و ببین. صحنه وحشتناکی بود. در1لحظه کبوتر مادر که تازه از راه رسیده و از دور شاهد این فاجعه بود همراه بالاپر و زاغی خانم و عمو جغد که از خواب پریده و بدون اینکه بفهمه چی شده به طرف مرکز عاشوب خیز برداشته بود و گنجشک ها و همه و همه با وحشت دیدن که کندو و زنبور ها و تکبال همه با هم مثل غبار معلق توی هوا وسط باد تاب می خورن و در حالی که با سرعت هرچه بیشتر به طرف زمین فرود میان توی هم گره خوردن و وسط هم می لولن و می چرخن. زمان واسه مکث و حیرت نبود. تمام شاهد های این صحنه بلافاصله این موضوع رو فهمیدن و با آخرین سرعتی که ازشون بر می اومد به طرف کندوی معلق و زنبور های عصبانی و گلوله پردار جیر جیرویی که با تمام توان سعی می کرد بال هاش رو به کمک بگیره و از سقوطش پیشگیری کنه ولی موفق نمی شد پرواز کردن. بالاپر که تقریبا جز قواعد تئوری چیزی از پرواز نمی دونست معطل بال هاش نشد، از همون بالای درخت شیرجه زد و خودش رو پرت کرد وسط معرکه بدون اینکه1لحظه فکر کنه این کار چقدر می تونه واسهش خطرناک باشه. در کسری از ثانیه بالاپر با تمام توان با زنبور ها درگیر بود. چیزی نمونده بود کندو و تکبال و بالاپر و زنبور ها به ضرب روی زمین پخش بشن. عمو جغد با1حرکت سریع بال هاش رو فرش بالاپر و خواهرش کرد و درست در لحظه آخر از برخورد شدید با زمین نجاتشون داد. روی بال های باز عمو جغد جنگ در جریان بود. عمو جغد همون طور که بچه ها رو زیر یکی از بال هاش گرفته بود با اون یکی بال و باقی جسم بزرگش بین اون ها و زنبور ها حائل شده بود و سعی می کرد حمله رو دفع کنه. زاغی خانم و کبوتر مادر و چندتا گنجشک مثل باد خودشون رو رسوندن. زاغی خانم تکبال رو روی شونه گرفت و برد گذاشت پیش جوجه های خودش که از ترس جیغ و ویغ راه انداخته بودن و توی لونهشون پرپر می زدن. گنجشک ها دور بالاپر عصبانی که می خواست زنبور ها رو به خاطر حمله به خواهرش تیکه تیکه کنه گرفتن و کشیدنش عقب و جیک جیک بلند و بی وقفه ای راه انداختن. عمو جغد که حالا هر2بالش آزاد شده بود کندو رو درست پیش از اینکه به زمین بخوره و1000تیکه بشه توی هوا گرفت و داد دست کبوتر مادر و خودش جلوی زنبور ها ایستاد و با صدای بلند و حرکت بال ها سعی کرد آرومشون کنه و چند لحظه بعد موفق شد. زنبور ها که از شدت خشم دیوونه شده بودن با دیدن کندوی سالم و درک حضور عمو جغد که همه جنگل براش احترام خاصی قائل بودن کم کم آروم تر شدن و هرچند هنوز از حرص توی همدیگه می لولیدن و وز وز می کردن ولی دست از حمله برداشتن و خواه ناخواه به خواست عمو جغد روی تنه درخت نشستن تا به گفته هاش گوش بدن.
-عمو جغد آخه شما بگید این درسته؟ اون فسقلی پرید بالا و خودش رو پرت کرد روی کندوی ما. کدوم موجود عاقلی همچین کاری می کنه؟ حتما به نظرش تفریح با مزه ای اومد. آره دیگه، خودش که لحظه آخر با پر و پا شاخه رو می چسبید و تاب می خورد می رفت پایین، کندو و ما هم به جهنم.
عمو جغد مدتی بعد تونست موقعیت رو واسه زنبور ها توضیح بده و قانعشون کنه که این اتفاق هرچند خیلی بد بود ولی تکبال دشمن نیست و این ماجرا فقط حاصل1کنجکاوی بود از طرف جوجه کبوتر بی تجربه ای که بال هاش بهش کمک نمی کنن و در اون لحظه هم تکبال نپرید روی کندو بلکه به خاطر ضعف بال هاش روی کندو پرت شد وگرنه چه بسا اتفاق آخری که افتادن کندو بود پیش نمی اومد. زنبور ها که واسه حل مشکلشون و استقرار دوباره کندو روی درخت به دردسر افتاده بودن با اعتراضی هرچند خیلی کمتر از پیش، ناراضی ولی فرمان بردار با عمو جغد بحث می کردن.
-شما درست میگید عمو جغد ولی آخه ببینید چی شد؟ ما زنبوریم عمو. چطور باید کندویی که اندازهش چندین برابر هیکل همهمون با همه رو ببریم و دوباره بذاریم اون بالا؟ محاله بتونیم. تازه این به کنار. اصلا این هم به خاطر شما بیخیال. ما1کندوی دیگه می سازیم. ولی چجوری؟ با چی؟ الان پاییزه. کدوم گل بهمون شیره میده؟ باید تا بهار صبر کنیم و این یعنی همه ما تا بهار بدون سرپناهیم. زمستون امسال سرمای سیاه داره عمو. بیرون کندو حتی یکیمون هم به بهار نمی رسه. همهمون می میریم.
عمو جغد با مهربونی به زنبور ها نگاه کرد.
-هر کاری1راهی داره عموجان. دنیا که تموم نشده. خوشبختانه کندو طوریش نشده. یعنی زیاد طوریش نشده. فقط از جاش در رفته. با هم کمک می کنیم می بریم می ذاریمش سر جاش. واسه بالا بردن و جاسازیش شما تنها نیستید عموجان. اگر شیره هم لازم بود با من. خودم میرم بالای سر چندتا از گل های مطمئن بیدارشون می کنم و کار شما رو راه میندازیم.
-آخه عمو این فصل سال گل شیره نداره.
عمو جغد در حالی که می خندید بال هاش رو با محبت روی سر زنبور های پریشون باز کرد تا باد کمتر اذیتشون کنه.
-نگران نباش عموجون. گفتم اون با من. واسه گل ها سخته. ولی هیچ کاری نشد نداره اگر اراده پشتش باشه. فعلا بیایید دسته جمعی همینجا توی کندو تون استراحت کنید خستگی ها که در رفت می بریم می ذاریمش سر جاش. باقی صحبت ها هم باشه واسه بعد. روز های پاییز کوتاه و شب هاش سردن. تا شب نشده باید کار به1جایی برسه. شاید هم تموم بشه.
زنبور ها توی کندو زیر بال عمو جغد رفتن و بعد از رفع خستگی کوتاه، کار شروع شد.
تنگ غروب، با کمک عمو جغد و گنجشک ها و زنبور ها و زاغی خانم و1سری از گل های خسته و خمار خواب و بقیه، کندو سر جای خودش روی نوک درخت وسط1شبکه نازک و خشک از شاخه های بی برگ محکم شده بود. همه تا آخرین حد توان خسته بودن. زنبور ها از عمو جغد و بقیه تشکر کردن و رفتن تا به باقی خواب فصل سرماشون برسن. گنجشک ها رفتن پی زندگیشون. گل ها با نوازش محبت آمیز عمو جغد پلک هاشون سنگین تر از پیش شد و به خواب عمیقی فرو رفتن. زاغی خانم به سرعت رفت تا قبل از کبوتر مادر به تکبال برسه تا مادر بابت خرابکاری که کرده بود حسابش رو خیلی سنگین نگیره. عمو جغد بعد از درمون جای چندتا نیشی که بالاپر از زنبور ها خورده بود، چند دقیقه ای نصیحتش کرد و بهش یادآور شد که برادر بزرگ تر بودن گاهی واقعا سخته و بالاپر باید بیشتر مواظب خواهرش باشه و این مواظبت تنها در کتک کاری و هواخواهی خلاصه نمیشه. مواظبت یعنی همه چیز و از اون جمله کمک در کسب تجربه های بیشتر و به قیمت های ارزون تر. عمو جغد گفت زنبور ها بد نیستن. اون ها فقط از حریمشون دفاع می کردن و درضمن هیچی از وضعیت تکبال نمی دونستن. برای زنبور ها قابل تصور نبود که1پرنده هرچند هم جوجه و دیر پرواز باشه بی افته روی کندوشون و لونهشون رو خراب کنه. اون ها نمی دونستن چون تکبال در نتیجه دلواپسی و مهر مادری کبوتر مادر و محافظت های دایمی بالاپر تقریبا هیچ وقت بیرون از لونه نبود. اگر هم بود فرصتی برای دیگران نبود که خودش و وضعیتش رو بشناسن چون مادر و بالاپر جاش می پریدن، احتیاط می کردن، می جنگیدن و پیروز می شدن. عمو جغد همچنین گفت که کبوتر مادر زیر نفوذ مهر مادری گاهی یادش میره که محدود کردن تکبال راه درستی برای حفظش از خطر های زندگی نیست. به اعتقاد عمو جغد، تکبال باید از لونه خارج می شد، باید زندگی رو لمس می کرد و می شناخت حتی خطر ها رو. چون کبوتر مادر و بالاپر همیشه نمی تونستن براش محافظ مطلق باشن و چه بهتر که تکبال از همین حالا که مادر و بالاپر رو در کنارش داشت، به کمک اون ها با سیاه و سفید زندگی آشنا بشه تا در آینده کمتر زخم و ضربت ببینه. عمو جغد معتقد بود تمام پرنده ها می تونن و باید آسمون و زمین رو و زندگی رو بشناسن حتی اگر بال هاشون مثل بال های تکبال بال پرواز نباشه.
حرف های عمو جغد منطقی بود. سخت، تلخ، ولی درست.
اون شب زاغی خانم مادر عصبانی و تکبال ترسیده و زخمی رو تا دیر وقت توی لونه خودش نگه داشت تا اثر ماجرا کمتر بشه. بالاپر تنها توی لونه نشست و فکر کرد. به اتفاق امروز، به دیروز و امروز و فردای تکبال، به اینکه چقدر دوستش داشت و چقدر دلواپسش بود، به بال های بی پروازش، به مادر مهربون و بی نهایت دل خستهش، و به حرف های عمو جغد. چقدر واسهش سخت بود که رویارویی تکبال با خطر ها رو تماشا کنه! تکبالی که بال هاش پروازی نبودن و باید فردا هاش رو بدون کمک بال هاش می ساخت. برای بالاپر درک این مسئله سنگین و تلخ بود. تکبال نمی تونست برای همیشه روی اون درخت بمونه. دنیای تکبال نمی تونست اندازه اون سرو بلند کوچیک بشه. تکبال1پرنده بود. پرنده ها مال آسمونن ولی چطور تکبال بدون پر پرواز می تونست آسمونی باشه؟ بالاپر اون شب بارها و بارها با نگاه کردن به آسمون به جای تکبال و برای فردا های اون احساس غربتی سیاه و بی پایان کرد و بارها و بارها بغضش ترکید و پرهای روی سینهش از اشک خیس شد.
عمو جغد درست می گفت. مهم نبود چقدر تلخه. تکبال1پرنده بود. پرنده ها مال آسمونن. حتی بدون پر پرواز. و بالاپر می دونست باید هر کاری از دستش بر میاد انجام بده تا تکبال زندگی رو هرچی بیشتر بشناسه. ولی چطور؟ با دل مادرش چه باید می کرد؟ بالاپر می دونست که مادرش هیچ خوشش نمیاد. یادش بود که عمو جغد حرف های اون شب رو چندین بار به کبوتر مادر گفته و مادر به همین خاطر زیاد از عمو خوشش نمی اومد. مهر مادری کبوتر مادر برای بالاپر مقدس و عزیز بود ولی اون شب بعد از فکر کردن به حرف های عمو جغد کاملا به این باور رسیده بود که مادر ها هم ممکنه گاهی از سر محبت اشتباه کنن. همون طور که کبوتر مادر در مورد حفظ تکبال شاید داشت اشتباه می رفت.
-آهای! کسی نیست؟ خانم کبوتر! تکبال! بالاپر! کسی توی لونه نیست؟
بالاپر مثل سرباز های آماده جنگ از جا پرید و از لونه زد بیرون. با دیدن زنبور بزرگی که دم لونه آروم بال می زد و می چرخید پر هاش رو باد کرد.
-با مادر و خواهرم چیکار داری؟ مرد اینجا منم. بگو چی می خوایی؟
زنبور همون طور که می چرخید با صدایی که خستگی ازش می بارید جواب داد:
-سلام. خواهرت چطوره؟ زخمی که نشد.
بالاپر همون طور که سعی می کرد هرچی بیشتر پر هاش رو باد کنه و بزرگ تر دیده بشه جواب داد:
-خواهرم هیچیش نشد. فقط چندتا خراش از شاخه ها برداشت و1کمی هم ترسید. که چی؟
زنبور بی توجه به ستیزه جویی بالاپر دوباره گفت:
-خودت بهتری؟
بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه ظرف چند ضلعی شبیه یکی از خونه های کندو رو به طرف بالاپر دراز کرد و گفت:
-بیا بگیر. ملکه ما میگه عسل واسه خیلی از زخم ها خوبه. به نظرم این به درد خودت و خواهرت بخوره. بمال روی جای نیش ها و خراش ها. باقیش رو هم بده خواهرت بخوره. خیلی شیرینه. خوشش میاد. خوب دیگه من باید برم. بیشتر از این اگر بمونم فردا رو نمی بینم. خداحافظ.
زنبور پرواز کرد و رفت. بالاپر لحظه ای موند و به پرواز زنبور نگاه کرد تا به بالای درخت و کندوی بین شاخه ها رسید و توی کندو و توی شب گم شد. بعد آروم زمزمه کرد:
-متشکرم.
دیدگاه های پیشین:3)
فرشته
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 07:27
دست بردار از این اشتباهت بذار باهات حرف بزنم

پاسخ:
اینجا جای این حرف ها نیست.
حسین آگاهی
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 12:48
سلام. فقط این شعر از ایرج میرزا رو مناسب این قسمت داستان می دونم.
*********
پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر
برو بیش از پدر خواهَش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
ز جان محبوب تر دارش که داردت
ز جان محبوب تر بیچاره مادر
نگهداری کند نُه ماه و نُه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر
بشوید کهنه و آرایَد او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر
اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش ز سر بیچاره مادر
اگر یک سرفه ی بیجا نمایی
خورَد خون جگر بیچاره مادر
برای اینکه شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
دو سال از گریه ی روز و شب تو
ندارد خواب و خور بیچاره مادر
چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر
سپس تا پا گرفتی تا نیفتی
خورَد غم بیشتر بیچاره مادر
تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر
به مکتب چون رَوی تا باز گردی
بُوَد چشمش به در بیچاره مادر
وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر
نبیند هیچ کس زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر بیچاره مادر
تمام حاصلش از زحمت اینست
که دارد یک پسر بیچاره مادر.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
پس ایرج میرزا از این چیز ها هم گفته! خیال می کردم شعر هاش همه منفی هستن.
ای بیچاره مادر! واقعا من هیچی عزیز تر، مقدس تر و بیچاره تر از مادر بین آفریده های پروردگار سراغ ندارم. واسه مادرم پیغمبر نیستم. اتفاقا فرزند بدی هستم واسهش. ولی خداییش خیلی دوستش دارم. به حد پرستش.
خدا ببخشدم!.
پاینده باشید.
نخودی
پنج‌شنبه 20 شهریور 1393 ساعت 14:24
عمو جغد معتقد بود تمام پرنده ها می تونن و باید آسمون و زمین رو و زندگی رو بشناسن حتی اگر بال هاشون مثل بال های تکبال بال پرواز نباشه.
تکبال1پرنده بود. پرنده ها مال آسمونن ولی چطور تکبال بدون پر پرواز می تونست آسمونی باشه؟
پریسا بگیرم ریز ریزت کنم که داری اشکم رودر میاری …..
خیلی دلم گرفت …. خیلی …. اصلاً هیچی برم بقیه اش رو بخونم ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
معذرت می خوام عزیز. ولی ندیدی گریه های خودم رو وقتی می نوشتم! وای از این اشک ها که وقتی شروع می کردن گاهی باید پا می شدم می رفتم2دقیقه بعد می اومدم واسه نوشتن ادامهش. اصلا نوشتن جنبه می خواد که من ندارم. این هم شد کار؟!
شاد باش بابا بیخیال!.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هماره به پیش!

***

تمامی وسعت ساکن دیشب را، لحظه به لحظه، ذره به ذره، ستاره به ستاره،
دوشادوش حرکت نا ایستای زمان،

آرام، خسته، همچون غباری بی نشان،

پیش رفتم با نگاه تاریک، تبدار،
بیدار

و جُستَم، آه به آه،
در میان خاموشی سیاه لحظه های شب اندود،

غبارین، تاریک، نابود،

تا مگر بیابم سکوت امنی را که بتوان فریاد کشید در سینه اش،
سنگینی تلخ دلتنگی های ناگفته را.

جدا از شب، فارغ از خود، غایب از حضور،
دور از مهر عطابآلود دیدگان همراهان دور،

نیافتم!
هیچ نبود!

هیچ!.

جایی نیست!، نفسی نیست!،
هوایی نیست!.

در جای جای این زمان و این زمانه تبآلود،
جایی نیست برای به امانت گذاردن دلتنگی های من!

کجاست آن سکوت صبور که به ودیعه بگذارم بر شانه های ناپیدایش،
دلتنگی های ناگفته و نانوشته خود را؟!

به کجا باید برد، در این آواره بازار سراسر انکار،
حدیث نهان اشک های ز آتش سرشته خود را؟!

به که باید سپرد، در این بی آغاز بی انجام هستی،
خاطرات به خون آغشته خود را؟!

شب رفت و امروز،
باز من،

در مهار پنهان روحی خسته، بی تاب،
شکسته،

غوطه می خورم در میان دیگرانی که چه بسا آنان نیز، اسیرند در حصار شکستگی های نهان خویش،
می بالم، می خندم، می گویم همچون دیگر عروسک های این خیمه شب بازی بزرگ و بی پایان:

-زندگی در پیش است! پس هماره به پیش!،
هماره به پیش!.

***
دیدگاه های پیشین: (4)
هادی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 11:32
سلام
با چند قالب وبلاگ حرفه ای و خاص به روزم
خوشحال میشم که از سایتم دیدن کنی
http://sitesetup.ir
پاسخ:
سلام.
خیلی هم خوشحال میشم. کاش بلد بودم از طرح های شما استفاده کنم! بلد نیستم ولی عاشق دیدنی های جدیدم. ممنونم که دعوتم کردید. حتما میام.
ایام به کام.
فرشته
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 14:22
بسه دیگه کوتاه بیا

پاسخ:
نه.
آزاد
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 15:42
زندگی پژواک دلتنگی است
از روز زاده شدن
تا لحظه ی وداع …

سلام
سپاس فراوان
مثل همیشه زیبا سرودید .

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
خوشحالم که باز می بینمتون.
قصه غریبیه زندگی.
به راستی چیست تعبیر این رویای رنگین که گاه سیاه است و گهی سپید؟! چه کسی می داند!
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 12:29
سلام. زیبا بود مثل همیشه.
زندگی هم بازی عجیبیه ما که داره شب و روزمون یکی میشه.
همه اش شب.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم شما لطف دارید به من مثل همیشه.
بازی زندگی هم برگه هاش گاهی رو میان گاهی پشت. واسه ما سیاهش کمی بیشتر از حد معموله. سفید کردنش هم تا جایی که من عقلم می رسه کار من یکی نیست. چی میشه گفت! تا چی پیش بیاد و صبح کی برسه. خدا رو چه دیدی شاید هم رسید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال3

پاییز.
خورشید حاضر اما کم توان و انگار خسته. درخت ها بی برگ. گل ها بی نشاط. جنگل توی خواب. سکوت. باد پاییزی توی جنگل گشت می زد و مواظب رویا های جنگل بود که از هم نپاشه. پرنده های مهاجر رفته بودن تا همراه بهار برگردن. هوا سوز ملایمی داشت. جنگل خواب بود.
پاییز بود.
تکبال آهسته آهسته می بالید. می دید، می شنید، می شناخت، ولی هنوز نمی فهمید. هنوز واسه فهمیدن خیلی کوچیک بود. کبوتر مادر ته دلش از این موضوع خوشحال بود. اون ترجیح می داد تکبال هرچی دیر تر بفهمه تا کمتر درد بکشه. همین قدر که خودش می فهمید کافی بود. تکبال نمی فهمید. نه درد مادرش رو، نه ناآگاهی تلخ بالاپر رو که بی صبرانه منتظر پروازی شدن خودش و تکبال بود، و نه گرفتاری وحشتناک خودش رو که مثل1کوه روی سینه مادرش سنگینی می کرد. تکبال فارغ از فهم، فارغ از درد، فارغ از همه چیز، آهسته آهسته بزرگ می شد. تکبال معنی خطر و دردسر رو نمی فهمید. اما کبوتر مادر و بالاپر به جاش می فهمیدن و سعی می کردن که حفظش کنن ولی تکبال جوجه آرومی نبود. هرچند خیلی ضعیف بود ولی خیال آروم گرفتن نداشت. بر عکس بالاپر که همیشه زیر پر و بال مادرش رو به هر جایی ترجیح می داد، تکبال از هر فرصتی برای بیرون اومدن از مخفیگاه پر محبت مادرش و درست کردن1دردسر تازه واسه خودش استفاده می کرد. به محض اینکه کبوتر مادر ازش غافل می شد از زیر پر و بالش بیرون می اومد و چون از شدت ضعف قادر به ایستادن و راه رفتن نبود، بعد از چند قدم به دردسر می افتاد. 1بار روی شاخه نازکی1وری می شد و چون بال هاش کمکش نمی کردن نمی تونست خودش رو جمع و جور کنه، بار دیگه بین چندتا شاخه بی برگ و به هم پیچیده گیر می افتاد و از اونجایی که بدون بال و فقط با حرکت پا هاش نمی تونست خلاص بشه بدتر گیر می کرد و کبوتر مادر باید به دادش می رسید، گاهی بی هوا می رفت و از نوک شاخه آویزون می شد و اگر سر موقع نمی رسیدن می رفت که بی افته پایین و… تکبال اینطوری با زندگی و بالا و پایین و زیر و بم هاش آشنا می شد.
پاییز آروم و سنگین پیش می رفت و جنگل خوابیده رو به طرف زمستون می برد. تکبال و خانوادهش همراه پاییز توی راه ناهموار زندگی پیش می رفتن.
بیشتر از نصف پاییز نگذشته بود. زمستون از همین حالا داشت ضرب شصتش رو نشون می داد. سرما شروع شده بود. زمستون سردی در پیش بود و کبوتر مادر بر حسب تجربه سال ها این رو می دونست. بالاپر فقط می دونست هوا سرد شده و از مادرش می شنید که زمستون بدی در پیشه ولی درک این زمستون بد توی ذهن کوچیکش جا نمی شد. تنها به اتکای توصیف و توصیه مادر ترجیح می داد مواظب باشه و سعی می کرد از خط راهنمایی ها و امنیت پناه مادرش دورتر نشه. تکبال ولی ماجرای متفاوتی بود.
تکبال نه زمستون رو می شناخت نه سرما و نه خطر رو. تکبال تازه می رفت که تجربه کنه و با تمام وجود ضعیفش این تجربه ها رو می خواست. پناهگاه مادرش براش تنگ بود و تکبال هیچ وقت مدت زیادی اونجا دووم نمی آورد. دلواپسی های کبوتر مادر و مواظبت های بالاپر نتونسته بودن آرامشی رو که تکبال نداشت بهش بدن. وقتی کبوتر مادر برای بالاپر درس زندگی رو می خوند، تکبال هم مثل بالاپر پای توصیه هاش می نشست و به نصیحت ها و تجربه هاش از زمستون و دنیای بیرون از لونه و دشمن های خوش سیما و سقوط از بلندی روی خاک و خطر های زمینی و همه چیز و همه چیز گوش می داد ولی بر عکس بالاپر هیچ کدوم رو به خاطر نمی سپرد. تکبال می رفت که تجربه کنه، ببینه، بفهمه نه اینکه فقط بشنوه. این مدل زندگی در ذهن و روحش جایی نداشت. زندگی امن و آروم در پناه پر و بال کبوتر مادر و کنج لونه و تجسم خطر هایی که می تونست پیش بیاد ولی نیومد و به خیر گذشت. تکبال این رو به هیچ عنوان نمی تونست بپذیره. نمی دونست چی می خواد و نمی فهمید چرا فقط می دونست که اینطوری نمی شد پیش بره. پس پناه و پناه گاه رو بیخیال می شد، می رفت، زمین می خورد، زخمی می شد، به دردسر می افتاد، بقیه رو هم به دردسر مینداخت، تجربه می کرد و تجربه می کرد و تجربه می کرد.
هوا داشت سرد تر می شد. کبوتر مادر حالا دیگه واسه پیدا کردن غذا زمان بیشتری لازم داشت و در نتیجه کمتر توی لونه می موند. وظیفه بالاپر مشکل بود. مواظبت از لونه، مواظبت از خودش، مواظبت از تکبال. تکبال ولی هیچ کمکی برای بالاپر نبود. تکبال دنبال چیزی بود که نمی دونست چیه. فقط می دونست1چیزی این وسط درست نیست و تکبال این درست نبودن رو دوست نداشت. خستهش می کرد، کلافهش می کرد، دیوونهش می کرد، درست هم نمی شد. تکبال دلیل اینهمه رو نمی تونست بفهمه. مدتی گذشت تا بفهمه برای ایستادن و راه رفتن و حفظ تعادل به چیزی بیشتر از پا هاش نیاز داره. چیزی که باید باشه ولی نیست. یعنی هست ولی اون طور که باید باشه نیست. این وسط1اشکال وجود داشت. جایی، چیزی، کم بود. تکبال این رو می دونست ولی نمی تونست تشخیص بده مشکل چیه. چندان هم دنبال تشخیصش نبود. هنوز نمی تونست درک کنه بال های کوتاه و بی حرکت برای1پرنده یعنی چی. تکبال همچنان می دید، می شنید، می شناخت، ولی هنوز نمی فهمید. هنوز برای فهمیدن کوچیک بود. خیلی کوچیک.
دیدگاه های پیشین: (2)
فرشته
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:13
نه؟

پاسخ:
نه.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:38
این ماجرا من رو ناخودآگاه به یاد بچه های معلول و مادرهاشون می اندازه. برای بچه ها هم همین سؤالات در ابتدای تولدشون و حتی تا چند سال بعدی پیش میاد ولی متأسفانه یه روزی با حقیقت روبرو میشن که دیگه خیلی دیر شده و بهتر بود زودتر می فهمیدن تا این قدر درد نکشن.
من خودم پنج سالگیم نابینایی رو درست و حسابی حس کردم و فهمیدم با بقیه فرق دارم؛ از اون موقع دنیای من جهنم شد؛ یک زندون که باید تا زمانی نامعلوم درش بمونم.
مهم نیست؛ حالا از اون زمان سال ها می گذره.
منتظر ادامه ی داستان هستم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
بله. با واقعیت ها هرچی زودتر رو در رو بشیم کمتر درد دارن. دسته کم درد این پذیرش اولیه زودتر شروع و سریع تر تموم میشه. با شما موافقم هرچی زودتر بفهمیم کمتر درد می کشیم. من درست یادم نیست چند سالم بود که فهمیدم. از بچگی دستم اومده بود که1فرق هایی دارم ولی راستش اگر درست یادم باشه تا نوجوونیم نمی دونستم این فرق ها چقدر می تونن بزرگ و چقدر می تونن آزار دهنده باشن. بچه که بودم فقط دونستم و اون زمان دیگه فهمیدم.
تجربه خوبی نبود این اولین فهمیدن های من.
بگذریم.
انتظار رو دوست ندارم پس سعی می کنم زودتر بنویسم تا کمتر منتظر بمونید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال2

روز قشنگی بود. جون می داد واسه تولد. هرچند دم پاییز بود و هرچند نشونه های پاییز رو نمی شد ندید گرفت ولی روز قشنگی بود. جوجه قصه ما در همچین روزی متولد شد. جوجه ای ریز و ظریف، با بدنی پوشیده از کُرک های ریز و نرم، نوک کوچولو، چشم هایی به شکل نقطه های ریز که هنوز درست باز نشده بودن، دُمی کوچیک ولی قشنگ، و2تا بال خیلی خیلی کوچیک. اینقدر کوچیک که به زحمت جسم ضعیفش رو می پوشوندن. بال هایی چنان کوچیک و چنان ضعیف که با1نگاه می شد فهمید زیادی کوچیک هستن. کوچیک، کوتاه،
غیر معمول!.
این تفاوت از نگاه کبوتر مادر مخفی نموند. هر2تا بال جوجه تازه متولد شدهش به زحمت به اندازه1بال جوجه های دیگه می رسید.
کبوتر مادر با نگاهی نگران، با نگاهی بسیار نگران به جوجه نظر کرد، دقیق و کامل بال هاش رو بررسی کرد و دوباره و دوباره نگاه کرد و نگاه کرد. درست بود. این بال ها زیادی کوچیک بودن. کبوتر مادر سعی کرد جوجه رو وادار کنه که به کمک خودش، یکی از بال هاش رو کمی حرکت بده ولی فایده نداشت. کبوتر مادر بال جوجه رو آروم با منقار گرفت و بالا برد. اینقدر کوچیک بود که به زحمت لای منقارش جا گرفت. جوجه بی حرکت و1وری وسط تیکه های پوست تخم کوچیکش که پیش از این تمام دنیاش بود افتاده بود و جیر جیر می کرد. مادر نگاهی متاثر و دلواپس به جوجهش انداخت. بغضش رو فرو خورد و جوجهش رو زیر پر گرفت. جوجه سرش رو از زیر پر های مادر بیرون آورد و با خوشحالی جیر جیر کرد.
جوجه بزرگ تر با اشتیاق پر و بالی زد و جلو اومد. نوکش رو روی سر جوجه تازه متولد شده گذاشت و چشم های نیمه بازش رو بوسید. جوجه کوچیک تکونی بی حال به خودش داد، از زیر پر مادر بیرون اومد و به جوجه بزرگ تر چسبید. جوجه بزرگ تر که بالاپر صداش می زدن با خوشحالی جیر جیر بلند و شادی سر داد.
-من رو دوست داره!. نگاه کن مادر من رو دوست داره!.
بعد سر و بال های ظریف جوجه رو بوسه بارون کرد.
-چه بال های کوچیکی. این بال ها خیلی کوچیکن. باید کمی صبر کنه تا بتونه حرکتشون بده مگه نه مادر؟
مادر با تاثری که نمی تونست به طور کامل پنهانش کنه جواب داد:
-تو درست میگی کوچولوی قشنگم! این بال ها خیلی کوچیکن. و حتما می دونی که برای پرنده بال همه چیزه. قوت پرنده به توان بال هاشه. بال های خواهرت پروازی نیستن. پس اون خیلی خیلی بیشتر از تو آسیب پذیره. تو باید خیلی مواظبش باشی. کار تو و من از امروز خیلی سخته. تو باید جای اون هم بپری، مواظبش باشی و حفظش کنی. همون کاری که من واسه جفتتون می کنم و تو از امروز باید کمکم کنی.
بالاپر بی تجربه تر از اون بود که تاثر پنهان در لحن مادر رو بفهمه و شاید اونقدر از شهود1تولد شاد بود که نفهمید.
-مطمئن باش مادر. این فسقلی بهش سخت نمی گذره. تا زمانی که بتونه بپره خودم جاش می پرم. اینقدر کوچیکه که من می تونم بذارمش روی شونه هام و ببرمش گردش. تا زمانی که بال های خودش پروازی بشن من بال هام رو باهاش نصف می کنم.
بالاپر همینطور که حرف می زد پر و بال کوچیکش رو روی سر جوجه کوچولو سایه بون کرده بود، دور و برش می چرخید و می بوسیدش. مادر فقط نگاه می کرد. نگران و غمگین نگاه می کرد. در جواب بالاپر که بدون توجه به این تفاوت غم انگیز از مادرش پرسید:
-چی باید صداش کنیم؟
با تاثر گفت:
-تکبال.
-ولی اینکه2تا بال داره! چه بال های ظریفی! مادر به نظرت چقدر طول می کشه تکبال بتونه با این بال هاش بپره؟
کبوتر مادر سرش رو به طرف آسمون گرفت تا جوجه مشتاق اشک هاش رو نبینه. حقیقت همیشه حقیقته. مثل1دیوار سخت. نمیشه تغییرش داد ولی همیشه هم نباید بلند گفتش. گاهی حقیقت ها بهتره ناگفته باقی بمونن. شاید زمان اثر مهلکشون رو کمتر کنه. شاید.
و کبوتر مادر در نتیجه این بینش در جواب بالاپر فقط گفت:
-نمی دونم. شاید کمی دیر.
ولی توی دلش حقیقت فریاد می زد. خودش رو به در و دیوار می کوبید تا از زبونش بیاد بیرون. با تمام وجود قد الم می کرد مبادا نادیده گرفته بشه. حقیقتی تلخ، سیاه و سنگین. و مادر می دونست هرچند نگفت.
هرگز! تکبال با این بال ها هرگز نمی پرید!.
بالاپر نمی دونست. ذهن کوچیکش چنان شفاف بود که اصلا جایی واسه این تیرگی بزرگ نداشت. و کبوتر مادر ترجیح داد این باور تلخ هرچه بیشتر عقب بی افته. شاید چون خودش هم از باور کردنش می ترسید و دلش می خواست در تردیدی هرچند سخت و سیاه اما روشن تر و امید بخش تر از این آگاهی دردناک با بالاپر شریک باشه تا کمتر درد بکشه.
-شاید زمان درستش کنه. شاید این بال ها بعدا رشد کنن. شاید… شاید…
بالاپر با شادی جیر جیر کرد، جوجه کوچولو رو بغل گرفت و گفت:
-به دنیا خوش اومدی تکبال! دنیا خیلی بزرگه خیلی هم دیدنیه. مطمئنم خوشت میاد. اینجا همه چیز قشنگ نیست ولی قشنگی هاش خیلی زیاده. مخصوصا پرواز. عالیه. حالا خودت می بینی.
تکبال بی اطلاع از اینهمه، بی اطلاع از شادی بالاپر و ناآگاه از درد و نگرانی کبوتر مادر، بیخیال فردایی که در پشت مه تردید و ابهام، بی رنگ و نامشخص ولی قطعی، منتظرش بود و بدون توجه به تمام سوال های بی جوابی که همراهش متولد شده بودن و در آینده ای که خواه ناخواه می رسید خودش باید جواب براشون پیدا می کرد و بدون اینکه بدونه این کار بدون بال، بدون پریدن و بدون پرواز چقدر می تونه سخت باشه، در پناه بال های مادرش و بوسه های بالاپر هوای جنگل رو به کام می کشید و جیر جیر ظریفش رو ادامه می داد. تکبال جیر جیر می کرد و به گرمای دل گرفته مادر و ضربان قلب مشتاق بالاپر تکیه داشت بی اون که بدونه برای رسیدن به فردا از چه تیرگی هایی باید بگذره.
و این شروع ماجرا بود!.
دیدگاه های پیشین: (2)
فرشته
پنج‌شنبه 6 شهریور 1393 ساعت 18:50
سلام من شعر میگم میشه عضو بشم بذارم توی وبت؟

پاسخ:
سلام.
نه اینجا مال خودمه شما1وب واسه خودت بساز اونجا هرچی دلت می خواد بذار من هم میام می خونم.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:31
سلام. در مورد تک بال شما درست میگید مخصوصاً با خوندن این قسمت بیشتر حرفتون رو متوجه میشم؛ این قصه رو باید خودش جلو ببره و تک بال خودش سرنوشت خود رو تعیین کنه؛ اون طوری هم واقعی تر خواهد بود و هم موندنی تر در ذهن خواننده.
این حالت نوشتنتون رو دوست دارم. احساس می کنم سبک نوشتنتون رو تغییر دادید؛ اگه این طوریه به نظر من این شکلی بنویسید نسبت به داستان فرشته و آدمبرفی و پروانه بهتر باشه. موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ای کاش تکبال بتونه درست بره. بدون اشتباه که تقریبا امکانش نیست ولی ای کاش بشه تکبال و همه مسافر های جاده زندگی کمتر اشتباه برن!.
بهم نخندید ولی من در مورد سبک هیچی نمی دونم. اگر عوض شده خودش شده و من کاریش نکردم. اینطوری اومد و من فقط نوشتم. دفعه های پیش هم همینطور بود. من فقط می نوشتم و فقط می نویسم. کاش خوب در بیاد!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تقدیم به همه پرندگان بی پرواز. تکبال1

روز های آخر تابستون.
هوا هنوز گرم بود ولی همه شواهد نشون می دادن که برد پاییز نزدیک و قطعیه. باد خنکی برگ درخت های خواب آلود رو قلقلک می داد و واسه تمام جنگل لالایی می خوند. جنگل هنوز هوای بهاری بهار و بیداری تابستون توی سرش و در همون حال خمارِ شروعِ خوابی طولانی، خودش رو داده بود دست نسیم تا هر طور دلش می خواد نوازشش کنه. پرنده ها و درخت ها و گل ها و حتی خاک سبز جنگل در گیجی شیرینی به سر می بردن که به خواب ختم می شد. مثل خستگی دلچسب و شیرین و تمنای جسم برای خواب، بعد از1مهمونی شاد و شلوغ و1خوش گذرونی حسابی. نسیم نیمه تابستونی و نیمه پاییزی با نوازش آروم و جادوییش برگ ها رو سست و شاخه ها رو بی حال و بی خود می کرد تا به وقتش راحت هم رو رها کنن. پرنده ها تمام کار های بهار و تابستونشون رو کرده بودن و داشتن خستگی در می کردن تا برای شروع فصل بعدی از دفتر زندگی آماده باشن. کوچی ها آماده کوچ و موندنی ها آماده استقبال از پاییز. خورشید می تابید و همراه نسیم جنگل رو ناز می کرد. فضا آرام، پاییز نشان و خمار بود.
تمام جنگل آماده خواب بود و این وسط، آروم، خیلی آروم، 1زندگی داشت شروع می شد. تولدی داشت شکل می گرفت. در آستانه خواب جهان، 1بیداری در حال آغاز شدن بود.
روی1درخت سرو خیلی بلند، توی لونه1کبوتر جنگلی،. تخم کوچیکی در حال شکستن بود. ماده کبوتر همراه1جوجه نابالغش شاهد این ماجرای شگفت انگیز بودن. تخم آروم صدا کرد، تکون کوچیکی خورد، ترک برداشت و از هم باز شد. جوجه ریز و ضعیفی از داخل پوسته ها نمایان شد و به خورشید و باد و برگ و به هستی با جیر جیر ظریفش سلام داد. داستان زندگی تک بال اینطوری شروع شد.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 4 شهریور 1393 ساعت 12:25
سلام. باز هم داستان و باز هم من مشتری پر و پاقرص این جا میشم.
فقط تو رو خدا نابودش نکنید این جوجه کوچولو رو.
میشه این بار داستانتون فقط خوب و شاد از اون ها که فقط تو رؤیاها وجود دارن تموم بشه؟
من یه کد رو تو وبلاگم کپی کردم که چندتا آهنگ داخلشه و به تصادف هر بار که یک نفر سر می زنه یکی از اون ها براش پخش میشه.
احتمالاً یک آهنگ رو برا همیشه بذارم.
خوب بود که یه ذره از آهنگ رو نوشتید وگرنه هفتا بود و من درست نمی دونستم کدوم رو می فرمایید. این آهنگ تیتراژ یک فیلم سینمایی به نام اولین انتخاب که در شبکه آموزش پخش شده داستان یک زن رو نشون میده که در معرض تهمت دزدی قرار می گیره و از طرفی بچه اش برا چشماش به عمل احتیاج داره و اون زن پول لازم داره که پولایی رو که به زور تو چند سال جمع کرده بود ازش می دزدن اون وقت زنه که راهی براش نمی مونه میره امامزاده ای و مناجات و دعا.
آخرشم خادم همون مسجد یه جوری کمکش می کنه و بهش از کمک های مردمی پول می رسونه. پلیسا هم بی گناهی زن رو می فهمن و مشکلاتش حل میشه.
اما بعد این همه روده درازی من لینک آهنگ که امیدوارم هنوز فعال باشه اگه نبود بگید تا براتون آهنگ رو ایمیل کنم.

http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چقدر با خودم جنگیدم که این داستان رو شروع نکنم. اگر بدونید! رویا ها رویا هستن دوست من. این جوجه باید خودش تقدیر خودش رو بسازه. بستگی داره به خودش. دعا می کنم موفق بشه قشنگ درستش کنه. آهنگ. لینکش کار کرد ممنون. ولی چرا هم اینجا هم جا های دیگه که جستجو کردم و گرفتمش نصفه بود؟ مگه ممکنه اجرای1آهنگی کامل نباشه؟ باز هم می گردم. ممنون.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:25
آهنگ برای تیتراژ فیلم بوده و در فیلم هم همین قدر پخش میشه؛ و معلومه که کامل نیست؛ شایدم این خودش یه سبک جدید باشه که از خودشون در آوردن؛ نمی دونم. اگه بیشتر از این رو گیر آوردید بی زحمت به من هم بگید. ممنون میشم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
چقدر حیفه اگر این نصفه اجرا شده باشه! امیدوارم این سبک جدید نباشه چون حسابی بد میشه. دلم نمی خواد آهنگی رو که دارم با تمام دلم گوشش میدم1دفعه تموم بشه و بمونم توی خماری باقیش که اصلا اجرا نشده. این ها باید این سبک رو مردود اعلام کنن.
اگر کاملش رو گیر آوردم شما اولین کسی هستید که لینکش رو ازم می گیرید. مطمئن باشید.
بابت آهنگ و بابت حضور و بابت لطف و بابت همه چیز ممنونم.
پاینده باشید.
میثم
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 12:01
وبلاگ بسیار زیبایی دارین .

از این تک بال هم خیلی خوشم اومده ، تصمیم دارم روزی چند بخش از این رو بخونم .
https://plus.google.com/101403848948505346975/posts
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز.
کاش رضایتتون رو جلب کنه! امیدوارم، واقعا امیدوارم. من نویسنده نیستم. فقط همین طوری می نویسم. به خاطر دل خودم. این رو گفتم که پیشاپیش خودم رو تبرئه کرده باشم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیا بخند به تمام گریه های من!

***

بیا بخند به تمام گریه های من،
بیا بخند بر شب بی انتهای من.

گریه باید در این قحطی تاریک!،
اشک باید که یاری کند!.

تنها اشک و باز هم اشک!.

گریه اگر نباشد در این خشکسالی دهشتنشان،
اشک اگر یاریم نکند در نشاندن این شرار سرکش اتش،

همچون برگ خشکی که یادگار مانده از حاکمیت پاییز،
چه آسان خاکستر خواهم شد!.

ببین!،
بهار آمده!.

پروانه ها بی قرارند،
خفتگان بیدارند،

بوستان ها غرق بهارند.

جهان، میخندد،
تمامی هستی از جنس بهار، از نگاه سبز تک تک شکوفه ها می نگرد، می بالد، می خندد.

ببین!،
بهار آمده!.

بهار من!،
بهار غایب من!،

از فراز مهتاب، از ورای این سقف تاریک،
از آن سوی سرزمین سحر، مرا ببین!.

در یک خواب خزانزده،
مرا تماشا کن.

من هم بی قرارم!،
من هم بیدارم!،

اینجا این پایین،
روی دامن سبز خاک،

همه سبزند،
بهار، چه زیباست!

تمام زنده ها، سرشار شورند،
همه جا غوغاست!.

بهشت انگار، از فراسوی آسمان،
به میهمانی خاک آمده.

همه هستند،
اینجا برون از سکوت ساکن من، جای هیچ شکوفه ای خالی نیست.

همه هستند،
حتی آسمانی ها.

و بهار، چه سان می خندد،

فارغ از سوز غیبت تو!؟

و تو!، ای جراحت مقدس روح خزان آلودم!،
در نهانگاه کدامین تفعل بهشتین، در انتظار شهود نشسته ای!؟

کدامین نگاه جوینده و بی پروا،
از پس مژگان اتشناک و از زیر پیشانی بلند آفتابگون، به این شهود عزیز، خواهد رسید؟

کاش آن نگاه بی پروا،
مرغک آشیان دیدگان من می شد!،

کاش آن بهاریترین بهار،
انتهای خزان من می شد!.

مرا ببخش!،
مرا ببخش، برای این رویای پنهان و این اهانت آشکار

از حضور خویش، این رویا را،
و تنها این رویا را بر من ببخش.

هرچند، بیش از اینهاست، ارزش رویای حضور تو،
می دانم.

آیا آن نگاه بی پروا،
پس از آن شهود، پس از آن فتح،

اجازه ی حضور این رویای بی تعبیر را،
در بقایای ویرانه های دل فرو ریخته ام خواهد داد؟

ای کاش چنین باشد!.

در بر می فشارم این شرار شیرین را،
می ستایم این سوختن را،

می خواهمش از دل،
می شویمش با اشک،

پس بیا بخند به تمام گریه های من.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
شنبه 1 شهریور 1393 ساعت 19:53
دیشب خواب می دیدم …
تمام قاصدک ها …
بدنبال بهاری می گردند
که تو گم کرده بودی !

سلام و بی نهایت سپاس
از این سرایش زیبا و ماندگار

پاسخ:
قاصدک های بهار را بگو،
اینجا دلی تنگ است،
آنجا نمی دانم.
***
سلام دوست آزاد من.
چقدر دلم می خواد رویای شما تعبیر بشه. آخ که اگر می شد، اگر می شد!
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 13:05
سلام. همیشه با نوشته های شما به خودم فکر می کنم من بعضی وقتا که دور و برم رو نگاه می کنم می بینم که انگار همه در عالم خودشون هستن و من در جهانی دیگه.
انگار من با همه بیگانه هستم.
همه شاد و خوشبخت هستن و من یه جور دیگه.
و این احساس متأسفانه جای این که کمتر و کمتر بشه روز به روز بیشترم میشه.
راستی یک مطلب نوشتم وقت کردید بیایید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
هر کسی عالم خودش رو داره و طبیعتا سفیدی ها و سیاهی های دنیاش با مال بقیه متفاوته. اون هایی که من و شما حس می کنیم ازمون شاد تر و خوشبخت تر هستن هم همینطور. من هم مثل شما می بینمشون ولی می دونم که اون ها هم در عالم خودشون سیاهی هایی دارن که دلشون می خواد سفید بشه. شاید از ما خیلی خوشبخت تر باشن ولی خودشون واقعا این رو نمی دونن.
کنجکاو شدم ببینم توی وب شما چه خبر شده الان میام.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

با من بگو!

***

حتی نمی توانم بنویسم،
نمی توانم.

در این کابوس طوفانزده کس نیست،
هوا نیست، نفس نیست.

چقدر دلم گریه می خواهد!،
کاش اشکی بود!.

و در این طوفان ساکت، که می بَرَد روح مرا تا آن سوتر از عدم،
تنها یک نقش، یک نفس، یک نوا،

کاش حقیقت باشد!،
چه کسی می داند!،

شاید تو بدانی،
تو که مثل من، صداقت شفاف باران را می شناسی.

آه ای همراه دلتنگم که برای دیدن رویای آن هوای آشنا در خاطره هایت مهتاب را می جویی!،
برایم از فردای سپید، قصه بخوان.

از انتهای سپید شبانگاه،
از بازگشت ققنوس صبحرنگ جهان رویاهای من و تو.

با نام عشق.

با من بگو ای تجسم سکوت یلدای جاویدان من!،
با من بگو.

تمام وسعت سکوتی را که هرچه فریاد کشیدم نشکست،

تمام عمر تاریکم را،
در جستجوی این کلید مانده در عدم،

جاده های خسته و به خواب رفته ی سرزمین فراموش ناکجا را تا انتهای فراموشی،

تا بنبست هیچ،
تا ترجمان شب،

قدم به قدم، وجب به وجب،
ذره به ذره گشتم.

با من بگو کجاست این راه نرفته،
که تو رفتی و به صبح پیوستی؟

من در کدامین توقف گاه تاریک،
در کدامین کابوس شب نشان،

در کدامین خیال محال از تو جا ماندم!؟

با من بگو،

بگو در دفتر سیاه من، چه بود،

که تو ستاره ی آسمان شدی و من غبار خاک!؟

آه! ای خاطره ی شفاف!،چقدر اینجا بی تو یلداییست!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 09:33
صبح را به تلاوت بنشین …
سطر به سطر آسمان را مرور کن
میدانم …
گمشده ات واژه ای درخشان است
که در افق امید پدیدار خواهد شد .

سلام
مثل همیشه بدیع و زیبا
امید که غم راه خانه ی قلب شما را از یاد ببرد .

پاسخ:
سلام دوست سفید من.
به راستی کاش چنین باشد! جدی اگر این پیشگویی شما درست باشه، تمام خدا رو ستاره بارون باید کنم. یعنی این شب تموم میشه؟
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 30 مرداد 1393 ساعت 17:18
سلام.
مثل شما صداقت شفاف باران را نمی شناسم اما شک ندارم که احساس می کنم دنیایم روز به روز دارد کوچک تر می شود.
********
اگه تونستید یه سری بزنید خوشحال میشم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به خدا من میام ولی نمی فهمم چرا اینطوری میشه. امشب دوباره امتحان می کنم بلکه وب شما باهام آشتی کنه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فریاد

***

تنگ غروبی غریب،
چه دلتنگم برای آن خسته ترین خورشید،

که همیشه در شبانگاه نگاهم به رنگ رویا بود.

و امروز،
تنها خدا می داند، که چه سان می خواهم آن رویای بی تعبیر را،

که از جوانی کوچکم، میهمان خاطر ترک خورده ی ما بود!.

در آغوش ابدی شب،
چه نمناک است، غیبت سیاه خورشیدم،

کاش بود!.

خدایا!،
آن خورشیدترین خورشید، امشب، میهمان کدام آسمان ستاره باران است!؟

و قصه ی عدل بی انتهای تو،
چه خواهد گفت برای دل به خاکستر نشسته ام،

که دست حکمتت از آسمان من گرفت،
آن خورشیدترین خورشید را؟

خدایا!
خدایا!

خدایا! آخر به کدامین گناه!،
به کدامین گناه!؟

خدایا! بگو در کدام صفحه ی دفتر عدل تو نوشته بود،
که من خاک ترین خاک باشم!؟

خدایا!
خدایا! خورشید مرا به دست عدل و کَرَمَت به کدامین آسمان صبح نشان سپرده ای!؟

فریاد می زنم!،
از اینجا تا آن سوی انتهای عدل تاریکت فریاد می زنم!،

می شنوی؟

در شبستان شبانگاهی غمناک،
چه نمناکم به یاد آن خورشیدترین خورشید!.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 09:53
این منصفانه نیست …
هر صبح و هر غروب
خورشید را به مسلخ تقدیر می برند .
مارا چه غم ؟!
که خون حادثه جاریست تا سحر
ما را چه باک …
که فصل فاصله باقیست تا زمان
میدانم ای شفیق …
شک از دلت جداست
محزون بمان به بغض …
راضی بمان درد …
چون خونبهای اشک تو بر عهده ی خداست .

پاسخ:
خواستم در جواب این بیت ها شعری بنویسم ولی اینقدر در نظرم زیبا بود که واقعا برای تعیید و تکمیلش هیچ کلامی هم سنگش پیدا نکردم. پس ترجیح دادم فقط بگم که خیلی زیبا بود! خیلی.
شاد باشید و آزاد.
Mohammad
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 19:53
سلام
منم مثل خیلیها از گذشته ام فرار کردم , ببخشید وبلاگم رو حذف کردم اما قول میدم حتی اگه شده باشه تو کامنتها هم براتون داستان جدید بزارم
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
معذرت می خوام ولی فرار شاید راهش نباشه. تا فراموش نکنید دست بر نمی داره. از اونجایی که نمیشه فراموشش کرد پس فرار فایده نداره. اگر درست شدنیه درستش کنید. اگر نمیشه درستش کرد…
خیال کردم مشکل از اینترنت من باشه. حیف شد که حذفش کردید!
هر کجا که هستید:
ایام به کامتون.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همینطوری…شاید!

سلام به همگی.
راستش این اواخر1طوری شدم که اگر اینجا رو زود به زود آپ نکنم انگار1چیزیم هست.
امشب هیچی ننوشتم. ذهنم فلج و بی حسه امشب. ولی دلم عجیب می خواست1چیزی اینجا بذارم.
اینکه می ذارم نوشته خودم نیست ولی من خیلی دوستش دارم. انگار حرف های آخرینیه که زمانی، ماه ها پیش، باید می زدم و نزدم. مهلتش نبود، جاش نبود، یا من اینقدر حالم بد و روانم پریشون بود که نگفتم. حالا اینجا میگم بلکه خاطرم رو فریب بدم تا جمع بشه که خوب این هم از این. گفتم و خلاص.
این نوشته ها رو دوست دارم. اینجا می ذارم فقط چون دلم می خواد گفته باشمشون. شاید به هیچ کس حتی به شما. شاید به خودم. برای خودم می نویسم و به خودم نصیحتشون می کنم تا فراموشم نشه. برام تفاوتی نداره این کارم درسته یا غلط. فقط انجامش میدم. فقط می نویسم به خاطر خودم. برای خاطر خودم. برای خاطر دل خودم. برای خاطر جمعی خاطر خودم. می دونم به نظر شما ها پراکنده گفتن میاد گفته های من. انتظار ندارم کسی بگیره چی میگم امشب. همین اندازه که خودم سر در میارم از پراکنده های خودم امشب برام بسه.
معذرت می خوام از همه که اینجا اینجوریه ولی من مدل دیگه ای بلد نیستم.
بذار این خط ها رو که از جای دیگه برداشتم بذارم اینجا و خلاص.
***
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده …
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود” هست.
یک کم کنجکاوی پشت “همین طوری پرسیدم” هست.
قدری احساسات پشت “به من چه اصلا”هست.
مقداری خرد پشت “چه میدونم” هست.
و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست.
***
من به خصوص با بعضی هاش بد موافقم!
ایام همگی به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
آزاد
سه‌شنبه 28 مرداد 1393 ساعت 08:29
سلام
دل نوشته های شما و این متنی که ازش یاد کردید
بسیار زیبا و پر مفهوم و کاربردی بودند . امید که همیشه مد نظر باشند .
تشکر فراوان

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
بله کلمات هر طوری که چیده بشن برای ما حرف هایی بیش از اون که نشون میدن دارن اگر دقیق تر به اعماقشون نگاه کنیم.
پاینده باشید.
sepanta
دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 08:43
سلام پریساجان
آره، این متن خیلی قشنگیه . به نظرمنم به شدت درسته

پاسخ:
سلام آشنا.
کاش بعضی جا هاش درست نبود ولی…
بیخیال.
ایام به کام.
میثم
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 12:03
mediafire
بهترین گزینه اس تا 500 گیگ فضا رایگان و غیره . لینکش هم مستقیمه
https://plus.google.com/101403848948505346975/posts
پاسخ:
ای کاش این جاز بی معرفت باهاش راه می اومد! متاسفانه نمیشه. احتمالا هیچ راهی جز خریدن فضا واسهم نمی مونه. 1کمی دیگه بگردم بلکه جایی واسه کتاب های من باشه ولی به نظرم نیست.
شادکام باشید.