دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی تو

***

در سیاهی این بهار خزان آلود،
از وداعت تا انتهای همیشه،

در آغوشِ ابهامِ هموار این چهاردیوار خموش،
تیربارانِ دستِ تقدیرِ یلداییِ خویش،

سوار مَرکَبِ تاریک و بی مقصد زمان،
روان به سوی عدم،

قدم به قدم، لحظه به لحظه،
نفس به نفس،

در انعکاس نفرین شده ی این سکوت خسته،
آنجا که دهشت، راه را بر کابوس هم می بندد،

در فراسوی خاموش سیاهی،
در سوزش گنگ تب حادثه،

آنجا که عدم،
حتی حضور خویش را به سخره می گیرد،

من هستم،
تاریک تر از شب، نیستتر از عدم،

من هستم،
بی تو!،

من و سوز سیاه سکوتی سرد،
من و ویرانه های خاطرات تو.

*******

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین خاطره

***

در قلب این بهشت خاکی،
در میان اینهمه عطر و شور و در میان این هوای سبز از بهار و پر و پرواز،

بر بلندای اینهمه شکوه،
آنچنان دلتنگت هستم، که خزان، در خاطر شکسته ام تا ظهوری دیگر پناه گرفته.

خاطری آکنده از انعکاس نمناک آخرین خاطره ات!.

*******

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

زدم به خاکی امشب، عنوان نداره

سلام به همگی.
عصر5شنبه همه به خیر. ببخشیدم همگی تون. کتابی ها ببخشیدم که فضای ووالام رو گسترش ندادم و کتاب نذاشتم. حرفی ها هم ببخشیدم که متن جدید اینجا نذاشتم و خلاصه دسته جمعی ببخشیدم که آپ نشدم. این هفته تقریبا هیچ کاری نکردم. نه اینجا و نه بیرون از اینجا. این هفته تقریبا هیچ کاری نکردم جز دعایی که اجابت نشد!.
صفحه دعا رو از سردر اینجا برداشتم. حذفش نکردم اولا به خاطر کامنت هایی که دلم نیومد پاک بشن دوما به خاطر اینکه تا همیشه به معجزه ای که ندیدم امیدوارم و هر کسی رفت و اون صفحه و اون پست رو دید بدونه که من همیشه برای آبادی ویرانه ای که آباد نشد دعاخواهم.
درسته. نشد. اجابتی نبود. نیمه ویرانه ای که نه برای آبادیش، بلکه برای سر پا موندنش اون همه دعا کردم،

کامل ویران شد و دیگه هیچی هیچی ازش باقی نیست. آگاه تر ها گفتن شاید دیر تر بشه دوباره کمی برقرارش کرد ولی بین خودمون باشه، تا جایی که من می دونم بیخود گفتن. من از این پایان ها زیاد دیدم و تا به امروز هیچ کدومشون دیگه آغازی نداشتن.
اون ها که قول آبادی دادن رو باور ندارم ولی هنوز امیدم به معجزه ایه که اگر بهش امید نبندم تموم میشم از این درد.
دلم گرفته. دلم از تمام این ویران شدن ها بد گرفته امشب. در کار مهر و مروت خدا که میگن همتا نداره مات موندم. از زمانی که یادمه بهم گفتن در حکمتش سوال و چرا نکن و من تا تونستم نکردم ولی امشب، منتقد و معترض نیستم چون حق ندارم. اگر حق داشتم بودم. ولی فقط کاش می شد بهم بگه چرا. اگر دستم به درگاهش می رسید فقط امشب ازش1پرسش داشتم. دلم می خواست حالا که دعام بی اجابت موند می شد ازش بپرسم ای خدا برای چی؟ این کار رو چرا کردی؟ خدایا تو واسه بنده هات بد نمی خوایی و بدی هایی که واسه ما میاد میگن تو نکردی. ولی تو خدایی می تونستی با1اشاره درستش کنی. چرا متوقفش نکردی؟ چرا اجازه دادی این سقف نصفه نیمه ویران بشه؟ چرا جلوش رو نگرفتی؟ تو خدا بودی. ازت بر می اومد. مثل من ضعیف که نبودی. مثل من دستت که بسته نبود. مثل من منتظر اجابت دعات به درگاه1خدای قوی و قادر و مهربون که نبودی. تو خدا بودی پس چرا با دست توانات زیر این ستون در حال فرو ریختن رو نگرفتی تا با خاک یکی نشه؟ آخه این چه حکمتی بود که مهربونیت هم باطلش نکرد؟ من دفعه اولم نیست. پیش از این هم نظیرش رو زیاد دیدم. سقف و ستونی که درست روی سرم، روی سر خودم خراب شد. سال ها گذشت و من هنوز از تصورش دردم میاد. اون زمان گریه کردم ولی فریاد نزدم. آمادهش بودم. منتظرش بودم. ولی این دفعه دارم دق می کنم می بینی؟ خدایا می بینی؟ به اون ستونی که بر مسند خداییت نشستی و ویرانیش رو تماشا کردی و فقط تماشا کردی1زندگی تکیه داشت که آمادهش نبود، منتظرش نبود، تحملش رو نداشت، مگه ندیدی؟ خدایا حکمتت رو شکر ولی بیا بهم بگو آخه واسه چی؟ کاش بهم بگی تا توی این آتیش تموم نشدم!.
تو خدایی!من بنده ام. شاید الان به حالم بخندی و شاید اصلا نبینی و بیخیال به خداییت برسی و نیمه ویرانه های دیگه ای رو تماشا کنی که امروز و فرداست که روی سر پناه گیرنده هاشون بیان پایین. تماشای این صحنه ها از تماشای اشک های من مفرح تره. من امروز یکی شون رو دیدم. می خندید ولی لازم نبود چشمم ببینه که بفهمم لرزش های صداش از خنده های شادش نیست. می ترسید. از ترس داشت گریهش می گرفت. شاید هم در خلوتش گریه کنه من نمی دونم. وقتی با اطمینان از لطف تو می گفت خیلی دلم می خواست کسی نمی فهمید تا فقط1دقیقه هِق هِقَم رو ول کنم بلکه بتونم نفس بکشم.
-هیچ سقفی روی سر من نمیاد پایین من خدا رو دارم.
این عین جملهش بود. داشتی می شنیدی؟ نمی شنیدی؟ خدایا مگه تو از سنگی؟ آخه از چی ساختن دل رحیمت رو؟ خدایا به خداییت قسم دارم دق می کنم. آخه چطور دلت میاد؟ چطور تماشا می کنی و دستت برای توقف این فاجعه بالا نمیاد؟ آخه مگه تو مروت نداری؟
معذرت می خوام ازت که امشب بنده بد زبونی هستم. ببخش که تحملم تا همینجاست. ببخش که هرچی می کنم اشک و قلم و فریادم امشب به اختیار خودم نیست. امشب رو بهم ببخش خدای عادل و مهربون.
حرف زیاده. اندازه تمام اشک هایی که مهارش از دستم خارجه ولی بیخیال. گفتن و نوشتنش سخته. دیگه نمی تونم. ببخشیدم بچه ها که امشب قاعده توی نوشتنم نیست. دیگه باید بس کنم تا خودم و کیبوردم با هم از این سیل اشک نابود نشدیم.
به امید آباد شدن تمام ویرانه ها و اول از همه این آخریش.
دیدگاه های پیشین: (7)
معمار
پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 ساعت 19:31
سلام.

و هنوز تنها کسی که میدونه دردت چیه همون خداست! وقتی اعتراف نمی کنی که دردت چیه یعنی هنوز محکم و استوار رازت رو بین خودت و خدای خودت حفظ کردی…

پریسا خانوم ما مستجاب الدعوه نیستیم ولی علت و سبب می تونیم باشیم اگر لطف کنی و بگی موضوع چیه.

اگر دوست داشتی نظر پنهان بذار.
http://darodivarsara.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
نظر پنهان دیگه چیه؟ بگم که چی بشه؟ مگه نه اینکه خدا از ناگفته ها آگاهه؟ اینطور میگن. پس واسه چی من باید دردم رو جار بزنم؟
من دعایی کردم و از بقیه هم خواستم که دعا کنن. خودم می دونستم و خدا. دعایی که اجابت نشد.
ایام به کام.
Sepanta
پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 ساعت 21:19
وای جانم !!! باز چرا دوست جونم اینقد ناراحته !!!!! چی شده ؟؟ باز مربوط به همون داستان قدیمیه ؟؟ خیلی حالم گرفته شد ؛ خدا کنه یه جوری شه که اینبار که میام وبلاگت ؛ شاد و سرحال ببینمت

پاسخ:
سلام آشنا. ممنونم که هستید. چیزی نیست آشنا درست میشم. درست میشم آشنا. درست میشم.
پیروز باشید.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:49
سلام.
برای من هم بار ها پیش اومده که چیزی رو بخوام و بهش نرسم و حتی به بقیه بگم که بخوان و باز هم نرسم و حیرون و نرسیده باقی بمونم.
اما یک مطلب رو هم به شما و هم به خودم یادآوری می کنم که خدا به هیچ بنده ای از بندگانش بیشتر از توانشون درد و امتحان نمیده.
مطمئن باشید.
وگرنه شک ندارم که لا اقل من باید تا حالا با مشکلات نگفته ام که فقط خودش می دونه باید نابود می شدم ولی باز هم سرپا هستم و دارم جلو میرم.
اون دوست یا آشنای شما نمی دونم هر کس که هستند ایشون هم قطعاً توان تحمل رو خواهند داشت.
بعضی ها همین که بدونن خدا هست براشون کافیه.
نمی دونم دیگه چی باید بگم که حرفام حالت نصیحت نداشته باشند.
در هر صورت امیدوارم دعای شما برای اون شخص اگه به صلاحشونه اجابت بشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
نمی دونم شاید شما درست بگید در مورد توان افراد و میزان فشار پروردگار. حالا که از دیشب کمی عاقل ترم و بهش فکر می کنم می بینم در مورد خودم این امر صادقه. بار ها حس کردم اگر فلان بلا سرم بیاد و فلان درد بهم برسه به هیچ عنوان قادر به تحملش نیستم. میمیرم و خلاص. مطمئن بودم که از زیر بار1درد به خصوص زنده بیرون نمیام. زمانش رسید و اون اتفاق درست همون طوری که ازش می ترسیدم افتاد و من امروز می بینم که زنده ام. خدا تحملم رو بیشتر و بهتر از خودم می شناخت. می دونست زیر این فشار داقون میشم ولی آخرش بلند میشم و دوباره راه می افتم. همین طور هم شد. شاید این بار هم درست باشه. امیدوارم. امشب داشتم به داستان های بین خودم و خدا فکر می کردم. به این نتیجه رسیدم که هرچند گرفتاری سر راهم کم نبود و دردسر زیاد داشتم و دارم، ولی در مجموع خدا همیشه باهام مهربون بود. این رو واقعا امشب احساس کردم. نمی دونم چطور توضیح بدم. نشستم عادلانه فکر و قضاوت کردم و دیدم باید به این امر اعتراف کنم. نصف درد هایی که توی زندگی کشیدم تقصیر خودم بود. اون هایی که تقصیر من نبود هم… نمی دونم. شاید حکمتی بوده که توی درک محدود من جا نمیشه. ولی با اینهمه این…
من هنوز در حال دعام.
چی بگم؟ شُکر.
ایام به کام.
معمار
شنبه 18 مرداد 1393 ساعت 15:09
روش دعا کردنت اشکال داره! وقتی از کسی میخوای برات دعا کنه باید بهش بگی دقیقا حاجتت چیه!

این نحوه دعا کردن شرک است و بالاترین و نا بخشودنی ترین گناهه به نقل صریح قرآن.

دلیلشم اینه که…وقتی از بنده ای میخوای برات دعا کنه بدون اینکه بهش حاجتت رو بگی این به این معنی است که یا اون علم غیب داره به خواسته ات یا اینکه اون از خدا بر تو دلسوزتره و میتونه دل خدا رو نسبت به تو رئوف تر کنه!!

که هر دو تاش مشکل داره. علم غیب فقط متعلق به خداست و رئوفترین شخص به ما همون خداست.

پاسخ:
اشکال داره؟ به جهنم که داره. بذار داشته باشه. اجازه بدید ما گوسفند جماعت به نشخوار های خودمون دل خوش باشیم.
از همه معذرت می خوام اهانت به عزیزانی که این رو می خونن نباشه. این قصه گوسفند داستان داره. جناب معمار به من فرموده بودن برم توی وب ایشون حرف بزنم. رفتم و زدم ولی بر حسب اتفاق، نظر من در جوابی که به پرسش ایشون دادم موافق بینش ایشون نبود. ایشون هم فرمودن من و اون هایی که مثل من در اون مورد و نظایرش بینش و نظر دارن شبیه گوسفند هایی می بینیم که هرچی از تلویزیون به خوردمون میدن نشخوار می کنن. خدا رو شکر که اولا من الان5-6ساله که طرف رادیو تلویزیون و اخبارش نمیرم، دوما اگر هم می رفتم از سر تا قدمش دقیقا چیز هاییه که ایشون می خواد من نشخارشون کنم.
بگذریم.
من این روز ها خون می خورم و می پیچم به خودم و شما برام استدلال جدل و فلسفه یکتا شناسی طرح می کنید. من هر مدلی دلم بخواد و بلدم دعا می کنم و دعا می خوام. می خواد اجابت بشه می خواد نشه به جهنم. دیگه خسته شدم از بس هر طرف رفتم توی بد ترین اوضاع عمرم خدایی هایی بودن که زور می زدن بندگی رو یادم بدن. من فقط این مدلیش رو بلدم. فقط این مدلیش رو بلدم و این روز های لعنتی نه می تونم و نه می خوام بشینم آموزش مدل دیگه ای رو ببینم. من کسی رو به ضرب جدل و شمشیر مجبور نکردم بخونه و دعا کنه. از افرادی که دلشون می خواد بهم این لطف رو کنن دعا می خوام. دلیلش رو هم نمیگم چون دلم نمی خواد بگم. شما نمی خواید نکنید و مشرک نشید.
ممنونم.
ایام به کام.
یکی
شنبه 18 مرداد 1393 ساعت 20:55
وای از این خشم! جدی میشویم… میتونم حس کنم الان چقدر حالت بده. من نمیدونم چی شده ولی از نوشتن و نوشتت معلومه که خوب نیستی. چیزی نمیتونم بگم که تسکینت بده چون هرچی بوده از نظر خودت اتفاق خیلی بدی بود که اینطور بهمت ریخته. جدی دلم میخواست میتونستم واست درستش کنم. خواستم ننویسم چون نمیدونم واسه خوابوندن این بقول خودت آتیشت چی باید بهت بگم که آرومتر بشی ولی دلم نیومد ساکت رد شم. خوب آخه من باید بحرفم. بلاخره آنسویشبی گفتن, جناب یکیی گفتن, همینطوری کشکی که نیستش که. هی من جدی متاسفم. زیاد همدردی و ازینچیزا بلد نیستم ولی متاسفم. تو میدونی موضوع چیه و میدونی از دست کسی کاری برمیاد یا نه. قشنگ بگرد ببین اگه راهی بود که بشه حلش کرد و از ی وبگرد ناشناس کمکی میاد بهم بگو. قول میدم نخوام بشناسمت و بشناسیم و نخوام همشو برام بگی و خلاصه چیزی نخوام. خودتو بیشتر از این اذیت نکن. اگه حل داره که بهتر و اگه نداره این اوضاعت جز نفله کردنت فایده نمیده. آخرشم باید قبول کرد پس سعی کن زودتر قبول کنی تا کمتر اذیت بشی. هی من نوشته هاتو دوست دارم. ادامه بده. من همیشه هستم. خاموشم ولی هستم. فعلا بای.

پاسخ:
جناب یکی! چقدر دلم می خواست می شد این لحظه، درست همین لحظه می تونستم دستت رو بگیرم توی دستم و به نشان1محبت عمیق به اندازه ای که1دوست اینترنتی ناشناس می تونه داشته باشه بفشارم. واقعا دلم می خواست. نه جناب یکی. تا جایی که من می دونم از کسی کاری بر نمیاد. هیچ کس. مطمئنم که اگر می شد می کردید. ممنونم جناب یکی. برای بودن فقط حضور کافی نیست. خیلی ها هستن ولی نیستن. و شما. چقدر خوب کردید نوشتید. لازم نیست دنبال حرفی برای تسکینم بگردید. نیست. همین اندازه که نوشتید و با نوشتنتون گفتید که هستید و چیدمان کلماتتون لبخندی هرچند زود گذر ولی واقعی بهم داد اندازه1جهان حضور فیزیکی برام با ارزشه. البته این روز ها من تقریبا تمام لحظه ها در حال خندیدنم ولی تمامش… امیدوارم هرگز تجربه نکنید تا بفهمید چی میگم. ممنونم جناب یکی که هستید. ممنونم.
ایام به کام.
یک دوست
دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت 18:48
سلام بر پری دریاهای ژرف و ناشناخته که عظمتشون همیشه منو یاد خدای بزرگ و مهربانم میاندازه. این پستت رو امروز دیدم نمیدونم چی بگم میخام بدونی که واقعا از پیشامد اخیر متاسفم هرچند از قبل پیشبینی میشد ولیکن ما هم انسانیم و دلمون از رنج و اندوه دوستانمون به درد میاد بالعکس تصور بعضی از دوستام من از سنگ نیستم و قلبم یخی نیست چون اعتراف میکنم که این پستت اشکم رو ناباورانه درآورد و چشمای دیرپا خشکم رو تر کرد کمی نگرانت شدم اما با پاسخی که به آقای آگاهی دادی خدا رو شکر کردم. از دست من کاری بر نمیاد ولی فکر میکنم صبر و مرور زمان کمی تحمل رنجها رو برامون ساده تر کنه یعنی برای من که اینطوری بوده……
نمیخام نصیحت کنم ولی بشخصه معتقدم به رنجها و پیشامدهای بد امروزمون باید نگاهی همانند نگاه یک آموزگار مهربان و دوست داشتنی ای باشه به شکستن مداد دانش آموز 7 سالش سر امتحان املا که با لبخند آرومش میکنه و بهش اطمینان میده که هیچ مشکلی نیست. شکستن اون مداد کوچولوتر از اونیه که بتونه جلوی این جوهر قدرتمند و ناطق و متفکر رو بگیره.
گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست،نیست
ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست،نیست
سالها شد که بیرون درت چون حلقه ایم
بر در تو حلقه بودن، هیچ عاری هست، نیست
مولانا _عارفانه
دلت شاد،قلبت پر امید،لبت خندون،

پاسخ:
سلام دوست من.
چه غافلگیری قشنگی! معذرت می خوام بابت اون اشک ها که باعثشون شدم. ببخش دوست من. دست خودم نبود. دست خودم نیست.
بله قابل پیشبینی بود. اتفاقا در رسیدنش تردید نداشتم. منتظر بودم ولی آماده نه. نمی دونم امیدم به چی بود. به معجزه، به آرامشی که قبل از توفان خیلی طولانی شده بود، یا به…تمامش باطل بود. مثل برق رسید!. مثل باد ویران کرد و رفت و تموم شد!.
رنج ها میان، گاهی می گذرن و گاهی موندگار میشن و چقدر سنگینن! حتی زمانی که کهنه میشن باز هم بد سنگین هستن.
نگران من نباش دوست عزیز من. هرچند این روز ها، برخلاف خنده های در جمعم، توی لحظه های تنهاییم تنها اشکه که هوای گرفته دلم رو کمی صفا میده. اشک و اشک و اشک.
با تمام دردِ یواشکیِ این روز هام که امیدوارم هرگز به چشم کسی نیاد، خوشحالم که شما رو اینجا می بینم. 1شادی کوچیک وسط1دریا درد!. 1گل به شکل ستاره و به رنگ صبح وسط شب به این سیاهی!.
کاش زمانی برسه که همه پناه گیرنده های جهان بتونن با اطمینان به ستون هاشون تکیه بزنن و مطمئن و در پناه سقف های آباد راحت و رها از وحشت ویرانی سرشون رو بالا بگیرن و بخندن!. من هر شب وسط گریه هام دعا می کنم. شما هم دعا کنید. دعا کنید بلکه اجابت بشه.
ممنونم از حضور قشنگ و آرامش بخش شما.
ایام به کام.
Sepanta
سه‌شنبه 21 مرداد 1393 ساعت 23:45
سلاااااااااااااام خانوم صابخونه . حالت بهتر شد ؟ مشکل برطرف شد ؟؟؟

پاسخ:
سلام آشنا.
جواب پرسش شما توی همین پست بود آشنا. نگرفتیدش؟ مشکل برطرف شد ولی نه از راه حلش. کلا همه چیز از دست رفت. وای! وای آشنا وای! چرا کهنه نمیشه این پایان واسه من؟ باید بجنبم آشنا. باید بجنبم و خودم رو نجات بدم. باید بجنبم وگرنه…
معذرت می خوام آشنا. معذرت می خوام از همه. باید به این توقف مشکی پایان بدم تا خودم به پایان نرسیدم. ولی… هنوز باورم نمیشه. یعنی تموم شد؟ واقعا؟ یعنی در برابر نگاه خدای مهربون همه چیز تموم شد و دست توانای پروردگار به یاری بلند نشد؟! هنوز باورم نمیشه. ولی باید بجنبم. باید باور کنم. راه دیگه ای نیست.
ممنونم آشنا از عیادتی که ازم کردید. ممنونم که هستید. ممنونم آشنا.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آه خدایا!

***

آه خدایا!،

ای هستی جاودان!،
ای غبار قصه ی مهربانیت نشسته بر خیال شکسته ی من!،

ای نهایت نیاز عارفان!،
ای کوه کَرَمَت شکسته بال های خسته ی من!،

آه خدایا!،
خدایا!،

از آن بالا ببین، که اینجا میان خاک،
دست توانای عدل و رحمتت، چه سیاه یکدست، تقدیر مرا نقش کرده است!.

از آغاز سیاهم تا کنون، بسیار می گذرد،
و دست خسته ی شب، هنوز بی وقفه از روی داستانِ بودنم مشق می نویسد!.

آه خدایا!،
خدایا!،

کاش در آن لحظه ی سرد،
قلم لطف تو مرکب نداشت تا از این نعمت سیاه، برخوردارم سازی!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
آرشید
سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 18:55
شکسته ام …
حال پرنده ای اسیر را دارم
که با قفس سقوط کرد .

سلام و سپاس فراوان
برای این مناجات سروده ی زیبا .
http://sheed.blog.ir
پاسخ:
پرواز ماندنیست!
چه دروغ تلخی!
در ناکجایی که آسمان بر سیاهی خاکش فرو می ریزد، پرواز را در کدامین افسانه می توان جست؟! پرواز را به خاطر بسپار. در قاب سیاه یادگار از آسمانی که دیگر نیست این تصویر محو را جاودانه نگاه دار.
پرواز را به خاک بسپار.
آسمان اینجا سرابی بیش نیست.
***
سلام دوست من.
ببخشید که اینهمه سیاهم. دست خودم نیست. این روز ها زیادی سیاهن. ببخش دوست من.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:41
سلام.
مناجات زیبایی بود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نگاه کن

***

نگاه کن!،
آن دورها، بر فراز بلندترین بلندای پست،

در ترسیم آخرین صحنه ی نبرد سرخ شب و روز،
آنجا که واقعیترین تصویرها هم در حاله ای از خیال، در چشم ها می نشینند،

حضور ناپدید آن شب چندین ساله را ببین،
که چگونه با بودنش،

چنین آشکار، به برهان عدل، دشنام می دهد!،
می بینی!؟

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آرشید
سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 07:25
مرا بشنو …
شاید من …
پژواک ترنمی دلنشین …
جاری شده بر لبهای معشوقه ی انسانی غار نشین
قرنها پیش از تولد تاریخ باشم .

سلام و سپاس از این سروده ی زیبا .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
در میان سیاهی این سکوت کوه فام، می جویم روشنای لبخندی را، حتی اگر سرابی بیش نباشد. سرابی از دل قصه های پیشین.
***
سلام دوست من.
ممنونم از حضور شما و از لطف شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:40
سلام. این روز ها همه برهان عدل را زیر سؤال می برند.
دنیای عجیبی است.
مثل این که عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کاش می شد عالمی نو ساخت و آدمی نو! اگر چنین می شد، چه بسا که من، معصومیت از کف رفته ام را باز می یافتم.
و تنها خدا می داند که امشب چقدر خواهان این باز یافتنم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم می خواست…

***

دلم می خواست،
آنقدر سپید باشم که سیاهی از نظاره ام کور شود.

دلم می خواست،
آنقدر سبز باشم که زمستان را از صفحه ی دل آن مادر غمگین و شرمنده ی لقمه ای نان، تا همیشه پاک کنم.

دلم می خواست،
آنقدر رفیع باشم که هیچ جوجه کبوتر خسته ای بر خاک، در حسرت آشیان نماند.

دلم می خواست،
آنقدر بزرگ باشم که هیچ پرسشی،

حتی در پس آسمانیترین پرده های حکمت،
در نگاهم بی پاسخ نباشد.

دلم می خواست،
آنقدر بالا می پریدم که سر در گوش خدا می بردم،

و تمامی اشک های خاموش خاکیان جهان را،
به آوای درد و نوای دعا، در گوشش فریاد می زدم.

دلم می خواست……

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 19:42
مرسی ؛ عالی بود دوست جونم

پاسخ:
شما لطف دارید آشنا ممنونم.
پیروز باشید.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:38
سلامی دوباره.
آه از درد های مشترک و بیان حقیقت های ناگواری مثل فقر و نداری
چیز دیگه ای نمی تونم بگم.
عالی بود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
درد های مشترک. چه هم دلی غم انگیزی! کاش هم دل من نبودی دوست من، در این اشتراک تلخ!
کاش نمی دانستی طعم تلخ این تیرگی ها را مثل من!.
کاش بیگانه بودی تو با درد من!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مهلت فریاد

***

تنها می خواهم بنویسم،
نمی دانم از کجا.

تنها می خواهم بنویسم.

فریادی را که هرگز اجازه ی بودن نخواهد داشت،
اشکی را که فرو می ریزد ناپیدا به آغوش شب،

تا فرو نشانَد آتشِ این شرارِ پنهان،

باران سرخی را که می بارد و می بارد از آن بالا،
از آن باروی بلند، که سحر از کنگره هایش پرید.

آه! چه تبی دارد خاک!؛
چه سوزی دارد سکوت!،

چه بغضی دارد آسمان!.

و من،
حاضر غایب این قصه و محکوم به تماشا،

و تنها و تنها به تماشا!،

آه خدایا! چه رویاییست فریاد!.

اینجا،
در غیبت فریاد، در دست های درد،

گرفتار حقیقت، در حصار این فصل سرد،

تنها می خواهم بنویسم،
تنها می توانم بنویسم!.

از آغاز، از پایان،
از این باروی ویران.

یارای سکوتم نیست!.

آه خدایا! مهلت فریادم بده!،
مهلت فریادم بده!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 19:49
پریسا جان ؛ خیلی قشنگ بود ؛ مرسی

پاسخ:
ممنونم آشنا از لطفی که همیشه بهم دارید.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:36
سلام. همون طور که در نوشته قبلی گفتم بعضی چیز ها رو نمیشه با نوشتن یا گفتن بیان کرد و فقط فرد باید در اون حالت قرار بگیره تا بفهمه فرد مقابل چی میگه.
مگه این که روح اون دو نفر به واسطه هم دردی و داشتن درد مشترک اون قدر به هم نزدیک بشه که در حقیقت بشه یک روح در دو بدن. بعضی جملات این نوشته شما هم باز از همون مطالبه.
مثل این ها:
آه! چه تبی دارد خاک!؛
چه سوزی دارد سکوت!،
چه بغضی دارد آسمان!.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
و نمی فهمم چه حسیه که بهم یقین میده شما تا حد زیادی می فهمید این هوای تلخ رو.
شاید دلیلش همون درد های مشترک باشه.
خوشحالم که هستید.
شاد باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تو آیا می دانی؟

***

با کدام نشان می توان دلتنگی را نوشت؟،
با کدام نشان!؟

کاش آن روزهای غبار گرفته ی دور، که در کنج آغوش امنت،
سر به زیر پر فرو برده و بهشت را تکرار می کردم،

آنگاه که به گوشم با طنینی از جنس پرواز،
قصه ی فردایی را باز می خواندی که هرگز نرسید،

آنگاه که به من آموختی،
کتاب تاریخ عشق را از کدام طرف، باید گشود،

کاش می گفتی برایم،
که با کدام نشان، می توان دلتنگی را نوشت!.

هنوز هم نمی دانم،
تو آیا می دانی؟

*******
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:32
سلام. مثل همیشه زیبا و تأثیرگذار.
…….
یک مطلب دیگه هم این که واقعاً نوشتن بعضی چیز ها محال یا نزدیک به محاله مثل همین دلتنگی که شما اشاره کردید یا حس دوست داشتن یا تنفر یا زیبایی و زشتی یک چیز و خیلی موارد دیگه.
کاش یک روز زبانی برای بیان دلتنگی ها به وجود بیاد.
چون من معتقدم و احتمالاً شما هم قبول داشته باشید که حتی گفتن هم بیانگر بعضی دلتنگی ها یا عمق نا امیدی ها نیست و فقط خوده فرده که می دونه چه قدر دلتنگه یا چه اندازه امیدوار یا نا امید.
برم بقیه مطالب رو بخونم که دارم باز یک پست می نویسم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله موافقم. کلمات برای بعضی تفسیر ها بسیار محدود هستن. اگر زبانی بود برای گفتن ناگفتنی های من، جهانی شاید آتش می گرفت از این التهاب خاموش که هیچ زبانی برای گفتنش نیست.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خواب من

***

دیشب،
خاک سیاه سرزمین خزانزده ی رویاهای من،

به قدم های خیالت چه نورباران شده بود!.

و مهتاب،
این از دست رفته ی تاریکمأوا،

حضور یاد بارانخورده ات را سلام می داد.

نگاه شفاف ماه،
بر سراب بودنت،

چه شادمانه می تابید!،

و بلندای آسمان،
آغوش آغوش، ستاره در هوایت می پراکند.

کاش خواب بی تعبیر من، به درازای یک ابدیت بود!.

*******
دیدگاه های پیشین: (4)
sepanta
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 07:36
عالی بود، مرسی پریساجان

پاسخ:
ممنونم آشنا.
خوشحالم که هستید.
پایدار باشید.
sepanta
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 07:38
میگم اگه داستانات رو چاپ نمیکنی، کاش این شعرا رو چاپ کنی . شعرات فوق العاده عالی و قشنگ و بی نقصن .

پاسخ:
دارم چاپ می کنم دیگه. اینجا در آنسویشب. اینجا دردسر های چاپ رو نداره. از کسی هم مجوز نمی خواد. نه بلدم و نه حوصله منت کشی و اینجاش رو ویرایش کن و اونجاش رو در چه موضوعی نوشتی و پذیرفته میشه و با شرایط قبول میشه و صبر کن تا مجوز بعد از جلسات…به امید حضرت باری تعالی بیاد و…
وای که من این روز ها بهتره اصلا هیچی نگم. اینطور زمان ها من باید سکوت کنم تا بعدش پشیمون نشم. معمولا میشم. پس بیخیال. من مراحل چاپ اثر رو بلد نیستم. بذار همینجا بذارمشون.
پیروز باشید.
آرشید
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 16:34
دیشب تبسم یک هلال …
هدیه به چشمانی بود
که در پس رخسار بی نقاب آسمان
در پی سپیدی درخشان یک لبخند بودند .

سلام و عید شما قرین بهجت و سرور
بسیار زیبا سرودید .
بی نهایت سپاس
http://sarvina.blogsky.com
پاسخ:
کاش تمامی نگاه ها، لبخندی را بیابند که در نهانی ترین نهانگاه خویش، جویای آن هستند!
هر روزتان عید باد!
ایام به کام.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 20:01
جانم . ولش کن . بهترین جا برای نوشته هات ؛ همینجاست . خیلیم خوب و عالیه .

پاسخ:
بله به نظرم اینطوری هم بهتره و هم امن تر و هم…
ممنونم آشنا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من دعا می خوام بچه ها لطفا دعا کنید!

سلام.
توضیحش سخته. بلد نیستم. بچه ها! هر کسی که میاد اینجا و این رو می خونه! فرقی نداره کی باشه و چه دینی داره. همهتون همه!
من دعا می خوام. میشه دعا کنید؟ به هر دینی که معتقدید، به درگاه هر خدایی که می پرستید، با زبون هر مذهبی که بلدید، من دعا می خوام.
نه صبر کنید. نمی خوام در بخش نظرات بهم بگید خدا بزرگه. نمی خوام بگید درست میشه. دلداریم هم ندید چون چیزیم نیست. لطفا هیچی نگید. من هیچیم نیست. زمین نخوردم جاییم درد نمی کنه خطری تهدیدم نمی کنه بلایی سر جسم و روحم نیومده بین هیچ2راهی گیر نکردم به هیچ بنبست و خط پایانی نرسیدم. من واقعا چیزیم نیست.
اگر یادتون بود و خواستید واسهم دعا کنید فقط به خدا، به هر خدایی که خدای شماست بگید این پریسا باهات کار داره ببین چی میگه خیلی لازمت داره1توجهی بهش کن ببین چه دردشه.
دعا کنید شاید خدا یکی از این صدا ها رو شنید و برگشت1توجهی کرد ببینه چقدر توی این لحظه ها کارش دارم.
من فردا و فردا ها احتمالا دوباره همون پریسام. با همون کتاب ها و همون پست ها و همون پر حرفی هام. بدون اینکه حرفی از پست امشب و حال و هوای این لحظهم بزنم و بدون اینکه چیزی از امشبم ازم ببینید. ولی اون زمان هم دعا می خوام خیلی هم می خوام. لطفا اگر این روز ها و این شب ها دلتون جای خالی داشت، یادتون باشه که من اینجا خیلی خیلی خیلی زیاد، با تمام التهاب و خستگیِ بی انتهای دلم دعا خواهم.
ممنونم از همه.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (12)
آرشید
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 10:39
سلام
خدا رو شکر که مشکل خاصی نیست …
از صمیم قلب دعا گو بودم … و خواهم بود
امیدوارم اجابت بشه
و خداوند به شما آرامش و سلامت عطا کنه .

حتی دور ترین آدمها
با هم نسبتی قریب دارند …
بواسطه ی درد .
و درد حتما نباید درد جسمی باشه .

آرامشتان مستدام
http://sarvina.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بله موافقم. زمانی کسی می گفت درد آدم ها رو به هم نزدیک می کنه. یادمه کسی رو خیلی دوست داشتم و مونده بودم برای چی ازم بریده بود. حالم بد بود از بریدنش. زد و شکر خدا یادم نیست چه اتفاق بدی افتاد. ناظر حال من و بریدن اون بهم گفت درد آدم ها رو به هم نزدیک می کنه. اگر این درد شما2تا رو دوباره به هم نزدیک نکرد دیگه باور کن که محبت بینتون تموم شده. اون زمان دردی که یادم نیست چی بود ما2نفر رو به هم نزدیک نکرد ولی من باورم نشد. که ای کاش می شد و بعدش اونهمه درد رو تنها تحمل نمی کردم. نمی دونم چرا اینهمه بی ربط رو که معمولا اجازه نمیدم از توی دلم بیاد بیرون دارم اینجا می ریزم روی کیبوردم. شاید دلم زیادی تنگه و دیگه فضا نداره واسه نگه داشتن این بار اضافی و شاید هم دلم دیگه باطله ها رو نمی خواد نگه داره. هرچی که هست، شما ها بذارید به حساب درد دل هایی که بدون اختیار میاد و جایی امن تر از در و دیوار های اینجا برای نشستن پیدا نمی کنه.
ممنونم دوست من که هستید.
ایام به کام.
Sepanta
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 11:38
به روی چشم پریسا جان ؛ حتما

پاسخ:
ممنونم آشنا. ممنونم.
حسین آگاهی
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 11:40
سلام. باشه من دعا می کنم.
اما چون حساب حسابه و کاکا برادر شما هم دعا کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
همیشه همه شما توی دعا هام هستید. حتی زمان هایی که اسم یکی جا می مونه خاطرم جمعه چون دعا های دسته جمعیم همیشه برای و به نیت همه آشنا هایی هست که یادمه یا اون لحظه اسمشون یادم نیست. همیشه اینطوری میگم و خدا هم مطمئنا دلش نمیاد هیچ کدوم از شما ها رو جا بذاره.
به امید اجابت تمام دعا های تمام دل ها.
ایام به کام.
مستانه
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 21:24
سلام. مرسی بابت تعریفی که از دعا گفتی!! عالی بود… از خدا بهترین ها رو برات میخوام، لطفاً تو هم ما رو دعا کن.
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
کاش دست هام به بزرگی دعا هام بودن تا همون طور که همه بنده های خدا توی دعا هام جا میشن، تمام درد هاشون توی دست هام جا می شدن و می تونستم از روی دل و دوششون بردارم و نابودشون کنم!
این کار من و دست های من نیست. دست های خیلی بزرگ تری می خواد. دعا می کنم اون دست ها هرچه زود تر دست به کار بشن.
آمین.
یکی
شنبه 11 مرداد 1393 ساعت 20:55
تو داستانت چیه پریسا؟ باز چه دردسری داری برا خودت میسازی؟ دعا برا چی میخوای؟ درد خودته؟ درد یکی جز خودته؟ مواظب باش دوباره گرفتار نشی. من دعا نمیکنم چون اهلش نیستم ولی واقعا دلم میخواد خیالم راحت شه از اینکه تو باز درگیر ی قصه عوضی نشده باشی. اصلا مهم نیست از این یاداوریم خوشت نیاد پس میخوام بهت یاداور بشم که ضربه قبلی چقدر درد داشت. میدونم که هنوزم درد داره پس اگه خیال من باطل نیست بکش عقب و از اول شروعش نکن. حرفامو میفهمی؟

پاسخ:
سلام جناب یکی.
عصبانی نشید جناب یکی. بله می فهمم. حرف های شما رو می فهمم. یادم نرفته که چقدر درد داشت. یادم هم نمیره. به نظرم برای تمام عمرم بس باشه که دیگه درگیر نشم. نمیشم. به خاطر یادآوری هم ممنونم جناب یکی. شاید برای کسی مثل من لازم باشه هر از چندگاهی دستی باشه که تکونش بده تا1زمان دوباره از سر خستگی و اشتباهی چرتش نگیره و به خواب فراموشی هرچند موقتی فرو نره. نگران نباشید جناب یکی. دوست ناشناس و عزیز من. خیالتون راحت باشه. من بیدارم. کاملا بیدار ولی بسیار خسته، بسیار ملتهب، و بسیار نگران. این واقعا دست خودم نیست جناب یکی. هنوز چاره ای واسهش پیدا نکردم. نتونستم. دسته کم دعا کنید که پیدا کنم چون گاهی واقعا آزار دهنده میشه برام. مثل همین روز ها و شب ها.
ممنونم جناب یکی که هستید. شما بای آخرش رو نگفتید ولی من ایام به کام آخرش رو یادمه و میگم.
ایام به کام.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 19:39
چرا اینجا اینجوری شده !!! صفحه اصلیه وبلاگت شده همین پستی که مربوط بود به دعا . خودت اینجوریش کردی ؟ یا مشکل وبلاگه ؟

پاسخ:
مشکل وبلاگ نیست آشنا خودم اینطوریش کردم. می خوام همه هر لحظه ببینن که چقدر دعا خواهم و با پست های جدید این یکی از دید دور نشه. هرچند به نظرم خود فریبی می کنم. برای من که جوابی نیست شاید این وسط باشه دل پاک و شفافی که براش جوابی باشه و دعاش اجابت داشته باشه که ای کاش اینطور باشه! منتظر این احتمالم و منتظرم و منتظرم.
حسین آگاهی
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 23:06
سلام. قبلاً گفتم باز هم تکرار می کنم که من دعا می کنم براتون شما هم یادتون نره. چون حساب حسابه و کاکا برادر.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اگر دعای من لایق اجابت باشه همیشه براتون دعا می کنم. برای شما و برای تمام اون هایی که گرفتار در بسته ای هستن که کلیدش پیدا نیست. برای شما دعا می کنم عزیز حتی اگر یقین داشته باشم از طرف شما دعایی برای من در کار نیست. من تمام محبت دلم رو با دعا بین بنده های خدا تقسیم می کنم بلکه این وسط1زمانی1دری با کلید این محبت که توی دعا هام هست باز بشه و ای کاش بشه. شاید1دعای پر محبت هم از1جایی کلید یکی از در های بسته من باشه.
به امید اجابت تمام دعا های تمام دل های ملتهب مثل دل خود من.
چهره
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 23:33
سلام اگه می خواهی از طریق وبلاگت بدون هیچ زحمتی درآمد کسب کنی به این سایت سر بزن با بالا بودن بازدید وبلاگت بیشتر درامد کسب میکنی
http://www.tedpop.ir/refer/47
پاسخ:
سلام.
سر زدم ولی مبتدی تر از اونم که چیزی سرم بشه. این چیز ها رو بلد نیستم.
ممنون.
Mohammad
سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 22:42
سلامــ…
بهش گفتم 🙂
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
ممنونم. به حرف من که توجه نکرد. کاش به وساطت شما1توجهی کنه!
راستی1فضولی هم کنم. چرا دیر آپ میشید؟
پیروز باشید.
Mohammad
چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 12:43
درسته که گفتم ولی خب فکر کنم باید یکی هم وساطت منو کنه تا پیامم بهش برسه 🙁
+به روز رسانی عنصری به اسم حوصله میخواد که من متاسفانه اصلا ندارم 😛
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
حوصله. حیف شد کاش داشتید! وب شما از اون جا هاییه که من دوست دارم و چقدر حیفه که دیر دیر جدید میشه!
پاینده باشید.
shazamali
چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 15:13
حتما دعا میکنم

پاسخ:
ممنونم. ممنونم.
ایام به کام.
Mohammad
پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 ساعت 22:47
سلامـ دوبارهـ
با 11 تا داستان جدید منتظرتون هستم , امیدوارم که خوشتون بیاد 😉
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
آخجون11تا!!! اومدم!. برای اعلام حضورم تا جایی که کد امنیتی اجازه بده زیر تمامشون کامنت میدم. البته احتمالا به همهش نرسه چون این افزونه ای که کد ها رو برامون کپی می کنه محدودیت داره و ممکنه چوب خط امروزم زود پر بشه. با کامنت یا بدون کامنت خوشحالم از این آپِ تمام عیار.
ممنون.
ایام به کام.