دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش1

سلام به همگی.
امشب دلم نوشتن خواست. امشب فقط اومدم بنویسم. نه احوال پرسی، نه سوال، نه جواب. فقط دلم خواست بیام بنویسم و بس. امشب دلم خواست بیام اینجا هرچی دلم می خواد بنویسم. چند خطش رو می نویسم و میرم تا دفعه بعد که مثل امشب…بشم. زود تر شروع کنم تا زود تر تموم بشه.
***
یکی بود یکی نبود.
غیر از خدایی که میگن بود و میگن هست، هیچ کس نبود.
زمستون بود.
آسمونِ تاریک از ابر و بدون خورشید روز های سردِ زمستون، بی توقف می بارید. بارون، رگبار، برف.
برف با شدت می بارید و خیال بند اومدن هم نداشت. آدم برفی با حیرتی حسرت بار به آسمون و برفی که می بارید نگاه می کرد و توی دلش می پرسید:
-یعنی این پروانه های سفید از کجا میان؟ این هم جنس های سبک و شاد من؟ چقدر دلم می خواست به سبکی اون ها بودم. خوش به حالشون!. توی باد چه قشنگ می رقسن!. همه با هم. دست توی دست هم سوار باد!. اون ها با هم هستن. هیچ کدومشون تنها نیستن. خوش به حالشون! اون ها پرواز می کنن، می رقصن، همراه هم روی دست باد چه سبک و بیخیال سواری می کنن. اون ها با هم هستن. همراه هم. خوش به حالشون! کاش من هم می تونستم!.
آدم برفی تنها بود. تنهای تنها وسط زمستون سرد سرد.
روز ها بود که آسمون می بارید و انگار هوا از شدت سرما یخ بسته و جامد می شد و بچه هایی که آدم برفی رو با اونهمه شادی و سر و صدا و شور ساخته بودن، روز ها بود که از شدت سرما توی خونه هاشون مونده و از پشت پنجره های بسته به زمستون و بورانی که انگار انتها نداشت نگاه می کردن. شدت سرما خاطره آدم برفی رو هم از یادشون برده بود.
حالا آدم برفی تنها به دونه های رقصان برف نگاه می کرد و چقدر دلش می خواست می شد که اونهمه تنها نبود.
ساعت ها به منظره بارش برف نگاه کرد. به صدای خنده های پروانه های برفی که کسی جز آدم برفی نمی شنیدشون گوش داد. ساعت ها و ساعت ها با تماشای منظره بارش برف و خاطره بچه های شاد و خندانِ روز های نه چندان سرد سرگرم بود. یاد اون روزی افتاد که1دسته بچه با چه شوری ساختنش. یکی1هویج کوچیک آورد، یکی2تا دکمه خیلی قشنگ، یکی1سکه کوچولو، یکی1کلاه قدیمی، یکی1شال بی رنگ و رو ولی تمیز، یکی1چوب دراز رو با زحمت از وسط به2قسمت مساوی تقسیم کرد و با رضایت و بی توجه به دست های زخمیش داد زد:
-بچه ها این هم دست هاش.
همه براش کف زدن و هورا کشیدن. … هر کسی1کاری می کرد. دست های کوچیک و یخ زده با هیاهوی صاحب هاشون بی توجه به سرما مثل برق و باد کار می کردن و آدم برفی آروم آروم ساخته می شد. کار تنه آدم برفی داشت کامل می شد و چیزی نمونده بود سرش رو بذارن روی تنش که وسط شلوغی و هیجان بچه ها2تا دست کوچیک جلو اومدن و1تیکه اسفنج رو که به شکل قلب تراشیده شده بود فرو کرد توی سینه آدم برفی و برف ها رو صاف کرد و صدایی آروم گفت:
-این هم قلب. حالا دیگه می تونه خوشحال باشه و دوست داشته باشه.
کسی این صدا رو نشنید. هیچ کس جز آدم برفی، با اون2تا پوست پرتقال کوچیک و جمع و جوری که به جای گوش هاش بودن. آدم برفی همون لحظه حس کرد چیزی توی دلش تپید ولی نفهمید چی بود. بچه ها دور و برش آواز می خوندن و از شادی جیغ می کشیدن. آدم برفی نمی دونست قلب چیه. فقط حس می کرد درست از همون لحظه به بعد، چقدر اون بچه ها و صدای جیغ ها و خنده های شادشون رو دوست داره.
ولی حالا دیگه از زمانِ بچه ها روز ها می گذشت. آدم برفی دلتنگ بود. دلتنگ خنده های شاد. دلتنگ صدا های شاد و صمیمی که سکوت سرد و یخ زده زمستون رو بشکنن. آدم برفی از جنس زمستون بود. سرما آزارش نمی داد. باد و توفان براش سوز و لرز همراه نداشت. ولی آدم برفی جدا از جنس سردش، دلی داشت که امروز تنگ بود. اون قلب اسفنجی که توی سینهش جا گرفته و آدم برفی هر وقت دلتنگ و غمگین می شد، سنگینیش رو حس می کرد.
برف همچنان می بارید. آدم برفی حس می کرد دیگه تحمل سنگینی اون1تکه اسفنج براش خیلی مشکله. وسط هوهوی باد و توفان شدید، هیچ نبود جز…1صدا. چنان ضعیف که آدم برفی حس کرد خیال کرده. اینهمه مدت در انتظار شنیدن صدایی مونده بود تا از تنهایی درش بیاره و از دلتنگی نجاتش بده و هیچ صدایی نبود. اصلا وسط این زمهریر چه صدایی می تونست باشه؟ هیچ جنبنده ای توی این هوا دووم نمی آورد. پس این حتما چیزی نبود جز آرزویی که از شدت تمنای آدم برفی در هیات سراب بهش ظاهر می شد. آدم برفی از این فکر لبخند تلخی زد و آه سردی کشید. ولی صدا، دوباره تکرار شد. آدم برفی بیشتر و بهتر گوش کرد.
-کمک!کمک! کمک!
صدایی خیلی ضعیف ولی واقعی. این خیال نبود! این واقعا1صدا بود! کسی کمک می خواست!.
-کی می تونه باشه؟
آدم برفی چشم چرخوند و بهتر نگاه کرد. سوار باد وحشی زمستون، 1برگ خشک که می چرخید و می پیچید و می رفت و روی اون، 1جسم کوچیک رنگارنگ که تقریبا چیزی ازش نمونده بود.
-آهایی!آهایی باد! صبر کن. اون رو نبرش. نبرش.
باد قهقهه ای زد و برگ رو به طرف آدم برفی پرت کرد و گذشت.
آدم برفی پیش از اون که برگ به زمین برسه دست هاش رو باز کرد و پروانه رنگی نیمه جون روی اون رو گرفت. پروانه هیچ حرکتی نمی کرد. یخ زده بود. آدم برفی باد رو دید که بازیگوش و سرکش داره میاد تا بازیچه داقونش رو پس بگیره. پروانه دیگه نمی فهمید. آدم برفی پروانه رو زیر شال بی رنگ و روی خودش، روی همون تکه اسفنج کوچیک توی سینهش پنهان کرد . باد برگ رو برداشت، این طرف و اون طرف پرتابش کرد و زیر و روی اون رو گشت ولی از پروانه اثری نبود. باد وحشیانه برف های اطراف رو به هم زد و لا به لای دونه های تازه رسیده برف رو هم گشت و سراغ پروانه رو ازشون گرفت. هیچ کدومشون چیزی نمی دونستن. باد عصبانی به طرف آدم برفی وزید و داد زد:
-هی! اون کجاست؟ زود باش بگو. بگو اون چیز کجاست؟
آدم برفی سکوت کرد و چیزی نگفت. باد با شدت بیشتری وزید و داد زد:
-با تو ام. نکنه تو برش داشتی؟
آدم برفی حس کرد اون تکه اسفنج توی سینهش داره آروم، خیلی آروم گرم تر میشه. باد دوباره نعره کشید:
-اونی که تو برداشتی مال منه. زود باش پسش بده وگرنه نابودت می کنم.
آدم برفی انگار نشنید. باد با عصبانیت گفت:
-حالا نشونت میدم. کاری میکنم که اون فسقلی توی بغلت به1تیکه یخ به درد نخور تبدیل بشه.
باد شروع کرد به وزیدن. با شدت تمام می وزید. با تمام توانش سرد ترین فوتش رو به پیکر آدم برفی می کوبید. آدم برفی کاملا یخ زده بود ولی باکش نبود. آخه اون از جنس زمستون بود. فقط شالش رو محکم تر به دور خودش پیچید و کلاهش رو هم کشید پایین تا محفظه های ورود باد رو به داخل شالش ببنده. وسط اون سرمای جهنمی، آدم برفی حس می کرد1گوشه سینهش همچنان گرم و گرم تر میشه. باد تمام زورش رو می زد تا آدم برفی رو بشکنه و پروانه رو پس بگیره ولی آدم برفی حس می کرد در برابر قدرت خورد کننده باد، نیرویی عجیب و ناشناس از اون گوشه کوچیک سینهش میاد و توی تمام جسم یخیش پخش میشه و سفت و صاف، بدون هیچ حرکتی در مقابل باد ایستاده نگهش می داره. باد از شدت خشم دیوانه شده بود. می چرخید و می پی چید و هو می کشید و به هر جای آدم برفی که دستش می رسید تازیانه می زد. آدم برفی اما آروم و بی حرکت شالش رو بسته نگه داشته و دست هاش رو حفاظ اون گوشه کوچیک سینهش کرده بود. همون گوشه کوچیکی که حالا دیگه گرم گرم بود و دیگه سنگینی نمی کرد. باد حالا دیگه توفان وحشتناکی شده بود و داشت آدم برفی رو از جا می کند تا بلندش کنه و به زمین بکوبه و نابودش کنه. عوضش آدم برفی حرکت آروم بال های ظریف پروانه رو وسط اون جنگ وحشتناک روی سینهش حس کرد و انگار توانش چند برابر شد. دونه برف های وحشت زده به سرعت از معرکه فرار کردن و دور تر به تماشا ایستادن. باد دست بردار نبود. آدم برفی هم خیال تسلیم شدن نداشت. خیلی طول کشید. باد خسته و اسیر خشمی افسار گسیخته از ناکامی نعره می کشید و به هر طرف می رفت و دونه برف های پریشون رو پراکنده می کرد. دونه برف ها می افتادن و پا می شدن. هوا چنان سرد بود که همهشون به یخ تبدیل شده بودن ولی چه باک؟ اون ها که سردشون نمی شد. آدم برفی همچنان ایستاده بود و تماشا می کرد. خشم دیوانه باد ناکام و رقص دیوانه وار دونه های یخ رو تماشا می کرد و از گرمای سینهش قدرت می گرفت. غرش رعد تقریبا هم زمان با درخشش کور کننده برق1لحظه تمامِ میدونِ جنگ رو روشن کرد. آسمون چنان می غرید که انگار منفجر میشه. رعد و برق هر بار شدید تر از دفعه پیش تکرار می شدن. شب به سیاهی قیر ناظر کارزار بود.
توفان تمام اون شب وزید و وزید. کوهی از برف و یخ همه جا پاشید و چنان ویرانی به بار آورد که نظیرش کمتر دیده شده بود. صبح فردا در روشنایی بی حال روز اثرات وحشتناک این جنگ وحشی همه جا به چشم می خورد. و در کنار این فاجعه، آدم برفی همچنان در جای خودش آروم و موقر ایستاده و دست هاش حفاظ سینهش، روی شالش بود.
***
(ادامه دارد)
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
مسعود
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 00:51
سلام دوست عزیزم
وبلاگ خیلی خوبی داری
میدونی که لینک شدن تو سایت های پربازدید و با ایندکس زیاد تو گوگل خیلی خوبه و باعث افزایش رتبه تو در گوگل و در نتیجه افزایش بازدیدت میشه. اگه خواستی میتونی منو با “دانلود آهنگ جدید” یا “دانلود آهنگ های جدید” یا “دانلود آهنگ” (هر کدوم که دوس داشتی) و با آدرس “www.sedabaz.ir” لینک کن و بیا به قسمت لینکستان سایتم و خودتو از پایین صفحه به صورت اتوماتیک لینک کن ( باید اول منو تو وبلاگت لینک کنی تا بتونی خودتو تو سایتم لینک کنی ).
اینم آدرس لینکستان سایتم: www.sedabaz.ir/linkestan
بعد از لینک کردن من برو به این آدرس بالا و خودت رو لینک کن ( تو پایین صفحه )
با آرزوی بهترین ها برای تو دوست عزیز
http://www.sedabaz.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حتما به آدرسی که دادید سر می زنم. آخه من عاشق آدرس های جدید اینترنتیم. ولی من هنوز زیادی مبتدی هستم. ببینم بلدم از پس پیچ و خم های خونه اینترنتی شما بر بیام یا نه. چه بر بیام و چه بر نیام، خوشحالم از حضور شما و ممنونم از لطفی که به اینجا دارید.
ایام به کام.
مجنون
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 14:20
خیلی زیبا بود بی صبرانه منتظر ادامش هستم

+ممنون از اینکه تو وبلاگم نظر گذاشتید;)
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
وبلاگ قشنگی دارید. داستان خیلی خیلی دوست دارم. باز هم میام. دیگه از دست این مهمون دایمی خلاصی ندارید.
خوشحال شدم که به دیدنم اومدید. باز هم بیایید. خوشحال میشم.
ایام به کام.
مجنون
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 20:18
راستی 1 سال شدن وبلاگتون+عیدنوروز!(میدونم یه ذره دیر) رو بهتون تبریک میگم

+لینک شدید;)
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
برای تبریک هرگز دیر نیست. تبریک خیلی حرف ها و ترجمه ها داره. یکیش اینه که یعنی شادم از شادیت. و برای گفتن این پیام قشنگ و صمیمی هیچ وقت دیر نیست. ممنونم دوست من.
ایام به کام از حالا تا همیشه.
مجنون
پنج‌شنبه 21 فروردین 1393 ساعت 15:52
خواهش میکنم باعث افتخارِ.

+تا حالا از این دید به تبریک گفتن نگاه نکرده بودم ممنون بابت گوش زدتون 😉
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
تبریک همیشه قشنگه. من تبریک ها رو دوست دارم. واقعا دوست دارم.
ممنونم دوست من.
با اجازه شما رو لینک کردم.
داستان های شما رو اون هایی که به آنسویشب میان هم باید بیان بخونن. حیفه از دستشون در بره.
پاینده باشید.
مجتبی ورشاوی
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 21:46
با سلام مشتاق ادامه داستان آدم برفی هستم

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
حتما به محض این که بتونم ادامهش رو می نویسم.
ممنونم از حضور با ارزش شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 خرداد 1393 ساعت 17:01
سلام. باز هم مثل بقیه نوشته های شما عااااااااالی بود.
آدمبرفی و پروانه ایده ی جالبیه.
ترکیب قشنگی هم هست.
با اون که هیچ ربطی به داستان آدمآهنی و پروانه سال سوم راهنمایی نداره یاد اون افتادم.
نمی دونم یادتون هست یا نه.
یک آدمآهنی که فقط می تونه کارهایی که براش برنامه ریزی شده انجام بده و جمله هایی که تو برنامه اش هست بگه؛ یک شب یک پروانه از ترس خفاشی بهش پناه میاره و سعی می کنه ازش کمک بخواد؛ آدم آهنی حرف های برنامه ریزی شده ای مثل سلام صبح بخیر، از دیدنتون خوشحالم و … رو بر زبون میاره شاپرک همیشه بهش سر می زنه تا این که یک شب خفاش هم باهاش وارد اتاقی که آدم آهنی داخلش بوده میشه شاپرک که اسمش بال بالی هست خیلی از آدم آهنی کمک میخواد ولی اون جملات برنامه ریزی شده رو تکرار می کنه در حالی که دوست نداره این طوری باشه خفاش هم به شاپرک حمله می کنه و اون رو می کشه می اندازه جلوی پای آدم آهنی.
فردا وقتی بازدیدکنندگان میان پیش آدم آهنی به جایی که حرف های برنامه ریزی شده رو تحویلشون بده میگه: من بال بالی رو دوست دارم و اون کمک میخواد و …
سازنده اش هم جمعش می کنه لای پارچه سفیدی می گذاردش و روش می نویسه:
خراب است.
……….
می بخشید این همه پر حرفی کردم.
یادم نبود شما معلم هستید و قطعاً باهاش سر و کار داشته یا دارید و شاید هم خواهید داشت.
وسطش یادم اومد حیفم اومد ننویسم گفتم اگه شما خونده باشید و یادتون باشه ولی شاید یکی هم پیدا بشه براش جالب باشه.
……..
داستانتون دلچسب و گیراست.
هنوز برای قضاوت زوده ولی شروعش خوب بود. بالاخره شروع کردم به خوندنش و به همین زودی هم تمومش می کنم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بینش مثبت شما به نوشته های من نشونه لطف شماست و من از این لطف ممنونم.
اون داستان رو یادمه. ولی زمان ما این قصه توی کتاب های درسی نبود. من بیرون از کتاب و مدرسه شنیدمش. درس های زندگی تقریبا همیشه بیرون از کتاب های درسی ما بودن و هستن. این درس ها رو نمیشه از داخل کتاب های مدرسه گرفت. من که نتونستم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خاطره

سلام به همگی.
چی؟ زیادی زود میام؟ خوب چیکار کنم؟ دلم تنگ میشه واسهتون دیگه. دست خودم که نیست.
جدی نمی دونم چمه. شما که غریبه نیستید. بعد از رفتن قطار فرشته دلم عجیب… انگار اینجا که میام بهترم. دلم کمی تا قسمتی تنگ شده ولی نمی فهمم تنگ چی. باید بیام اینجا منبر برم و هی حرف بزنم حرف بزنم تا سر بقیه بره و خودم رو به راه تر بشم.
اصلا دلم می خواد. منبر خودمه. پر حرفیم میاد.
بگذریم.
از بهار چه خبر؟
بهار همیشه واسه من گوشه ای از تصویر بهشت بود و هنوز هم هست. تولد. تولد ها رو دوست دارم. قشنگن.
گفتم تولد یاد1خاطره بی ربط افتادم. راستش به الان و این بحث و این حال و هوا اصلا ربطی نداره ولی به حال و به هوای دل من…
***
مرداد ماه یادم نیست چه سالی. طرح تابستونی در خوابگاه امام رضای قائمشهر در جریان بود. بعد از ظهر گرم تابستون. هر کسی سرش به کار خودش. گرما و خستگی از ورزش و درس و کار و همه چیز بچه ها رو یکی یکی و2تا2تا کشید توی سالن ورودی که1حال نسبتا بزرگ بود. همه نشستیم به نق زدن و آخرش هم معلوم نشد سر حرف از کجا کشید به سن و سال و سال تولد و ماه تولد و روز تولد و تولد و تولد و…
-مرداد…امروز… چندمه؟ … فردا تولد معصومه هست بچه ها.
-وای ما نمی دونستیم.
-از کجا فهمیدی؟
-حالا میگی؟ زود تر می گفتی خوب.
-اون دفعه معصومه گفته بود دلش می خواد واسه تولد خودش1جشن کوچولو بگیره ولی انگار نشد.
-ای بابا شلوغ نکنید2دقیقه.


-بچه ها بیایید واسه معصومه تولد بگیریم.
این پیشنهاد1دفعه مثل بمب خورد وسط جمعیت پر سر و صدا و همه رو پروند هوا. انگار زیر همه ما1دفعه1فنر قوی پرید بالا. معصومه یادم نیست واسه چه کاری رفته بود خونه و توی خوابگاه نبود. جای خوشبختی بود که مجبور نبودیم در حضورش یواشکی برنامه ها رو بچینیم. بچه های امام رضا دوباره مثل1دسته پرستو جیک جیک های توی هم و شلوغشون رو سر دادن.
-وای آره بیایید تولد بگیریم.
-آخه چجوری؟ کلی کار می بره الان دیره.
-چه کاری می بره؟ می تونیم. تا فردا کلی وقت داریم.
-راست میگه مشکلی نیست. تزئین و نوار و میوه و کادو هر کسی دلش می خواد.
-کادو؟ بازار. چه جوری بریم؟ داره شب میشه.
-میوه هم باید بخریم.
-پیاده شید تا رم نکرده. معصومه فردا شب نمیاد.
چند ثانیه سکوت.
-خوب. زنگ می زنیم بیاد.
-اگر نیاد چی؟
چند لحظه سکوت.
-زنگ می زنیم1کاری میکنیم که بیاد.
-این مرضیه همیشه1طوری حرف می زنه انگار همه چی حل شده. آخه چی می خوای بهش بگی که نفهمه؟
-معصومه فردا شب اینجاست، مطمئن باشید. حالا بریم به بقیهش برسیم.
مرضیه بزرگه اینطوری بحث رو تموم کرد. با این حساب مشکل معصومه حل بود. اگر مرضیه بزرگه می گفت میشه پس حتما می شد. این1توافق ناگفته بین همه ما بود.
جیک جیک ها دوباره شروع شد. اول تزئین اتاق.
-واقعا لازمه؟ آخه، یعنی، ما که خیلی ها مون نمی بینیم.
-خوب نبینیم. اولا معصومه می بینه و فردا شب هم شب معصومه هست. دوما تو خوشت نمیاد دور و برت پر از تزئین و بادکنک باشه؟ من که خوشم میاد.
-پس تزئین باید باشه ولی با چی؟
-هی مربی!پس آستین بلندت به چه درد می خوره؟ بتکونش.
مات مونده بودم که این یعنی چی؟ بچه ها با دیدن حیرت من زدن زیر خنده. اعظم همیشه قصار های با مزه ای می گفت که واسه فهمیدنش گاهی دردسر داشتم. مثل این بار. اعظم خودش حلش کرد.
-قیافه مربی رو باش. بابا یعنی1راهی نشون بده. چاره ای، نظری، پولی چیزی از توی آستینت در بیار.
بچه ها دوباره زدن زیر خنده.
-کاغذ رنگی های دهه فجر هست. برید از توی کمد اتاق سرپرستی برشون دارید. بادکنک، نداریم.
بچه ها1لحظه تردید کوچیکی کردن.
-برداشتن اون کاغذ ها ایرادی نداره؟ چیزی بهمون نگن! اون ها مال دفتره.
بچه ها درست می گفتن ولی چیکار باید می کردم؟ مگه می شد جشن تولد بدون تزئینات باشه؟ این پرستو ها ازم شادی می خواستن و من پول کافی برای خریدنش نداشتم. باید از1جایی تامینش می کردم. حالا از هر جا که می شد باشه.
-مال دفتره که باشه. مثل این که شما ها فراموش کردید. من هم مال دفترم. برید اون کاغذ ها رو بردارید هر کسی هم حرفی زد حوالهش بدید به من. خودم جواب میدم.
صدای هورای بچه ها و پروازشون به طرف اتاق سرپرستی1لحظه اتاق رو لرزوند.
-بادکنک. اونجا نیست مگه نه؟
مرضیه بزرگه منتظر جوابش بود. با نفرت از این -نه- که باید می گفتم، به اجبار گفتم:
-نه.
مرضیه بزرگه انگار نفرتم رو خوند.
-خوب ول کن. واسه بادکنک مغزت رو نترکون. اگر هم بود دیگه به درد نمی خورد. بادکنک این همه مدت نمی مونه. یا1فکر دیگه واسهش می کنیم یا بدون بادکنک پیش می بریم. بادکنک نباشه کار خراب نمیشه.
سکوت کردم. مرضیه بزرگه درست زده بود به هدف. هیچ وقت نمی فهمیدم از کجا می فهمه.
ولی بچه ها بادکنک می خواستن. گشتیم و گشتیم. نبود. حتی یکی.
-تو رو خدا چندتا بادکنک باشه دیگه.
-راست میگه قشنگ میشه به خدا.
-راست میگه، بادکنک. بادکنک.
بچه ها که سر مسخره بازیشون باز شده بود با هم دم گرفته بودن و1صدا می خوندن:
-بادکنک، بادکنک.
بادکنک، بادکنک.
چاره ای نبود. رفتم یکی2تا اسکناس که یادم نیست چندی بودن آوردم دادم دست اعظم و مرضیه بزرگه گفتم برید از سوپر سر کوچه هر چندتا که شد بادکنک بخرید و تا شمارشم به10نرسیده برگردید اینجا. لحظه شلوغ و قشنگی بود. اگر سنگین نبودم حتما روی اون دست های کوچیک می رفتم هوا. نگین اعظم و مرضیه بزرگه رو نگه داشت.
-صبر کنید. حالا که میرید بمونید واسه میوه و شیرینی هم1فکری کنیم.
-وای!شیرینی! بدون شیرینی که نمیشه.
-گرون میشه. میوه و شیرینی کلی در میاد.
-بیایید کیک یزدی بخریم بچه ها. هم کیک به حساب میاد هم شیرینیه دیگه. ارزون تر هم میشه. نیم کیلو هم باشه بسه.
-راست میگه ولی آخه…
دیگه تحمل نداشتم. دلم نمی خواست واسه این یکی هم درمونده ببینمشون. گفتم:
-شیرینی با من. ولی همون کیک یزدی. قبوله؟
بعدش بلافاصله2دستی گوش هام رو چسبیدم. موند پول میوه. نگین وسط جیک جیک های بی توقف داد زد:
-آهایی زود باشید. هر کسی هر چقدر می تونه بذاره. میوه توی کمد پیدا نمیشه جیب مربی هم که چاه پول نیست. پول. پول ها رو بدید بیاد.
جنب و جوشی شاد شروع شد. بچه ها می رفتن و می اومدن و نق می زدن که پول چرا ندارن و کم دارن و پول می شمردن و حساب و کتاب می کردن و باز می رفتن و باز می اومدن و…
چقدر اون لحظه دلم1عالمه پول می خواست. اونقدر که تمام دنیا رو واسه دل ها و دست هاشون بخرم و بگم بیایید تمامش مال خود خودتون. من هم رفتم و اومدم. هرچی ازم بر می اومد ریختم وسط و گفتم:
-این هم مال من. به خدا دیگه جا ندارم بچه ها.
با هر پولی که می اومد وسط جیغ و داد بود که می رفت هوا. پول خیلی کم بود ولی شادی و اخلاص هرچی بخواید بود. اندازه اخلاص تمام عمر من از اون روز ها به بعدش.
بلاخره همه نشستیم. از نفس افتاده و با جیب های تقریبا خالی. به نظرم نگین بود که شمرد. بد نبود. بعد از کلی شلوغ کاری و مسخره بازی که شرحش رو نمیدم و در حالی که از شدت خنده دل درد گرفته بودیم قرار شد از هر میوه ای کم بخریم. اندازه بچه ها نه بیشتر تا بتونیم با بودجه کمی که جمع شده بود تنوع میوه بیشتری داشته باشیم.
-پس شد انگور و سیب و خیار و آخجون موز هم می تونیم بخریم. با آلو.
-آلو نمیشه باشه. پول کمه. موز رو بردار جاش آلو بذار.
-نه، موز باشه. کلی حال میده. نمیشه آلو نگیریم؟
-نه، آلو توی تزئین ظرف قشنگه. معصومه هم آلو دوست داره. ببین1کاریش بکن دیگه.
-خوب چیکار کنم؟ پول که کش نمیاد. فروشنده هم که مفتی آلو نمیده. مسخره میگه1کاریش بکن.
صدای شلیک خنده بود که رفت هوا. چندتا شیطنت لفظی این وسط رد و بدل شد که داشت از شدت خنده خفهمون می کرد. ولی هیچ کدوم از اون شیطنت ها و اون چاره ها واسهمون آلو نمی شد. واسه خریدن آلو پول نداشتیم و هیچ چاره ای نبود. اگر باز پول می دادیم بعضی ها مون دیگه نمی تونستن کادو بخرن. بعدش یا باید هیچ کسی کادو نمی داد که بچه ها قبول نداشتن، یا این که باید2دسته می شدیم. هر کسی می تونست کادو می داد و هر کسی نمی تونست فقط تبریک می گفت بدون کادو. اصلا فکر این پیشنهاد رو هم توی سرم راه ندادم. بچه ها اگر کادو نداشتن دلشون می شکست. حاضر بودم بشکنم ولی دل کسی اون وسط نشکنه. در1لحظه فکر خطرناکی به سرم زد که تا امروز جرات نکردم به هیچ کسی بگم. خدا می دونه که هنوز مطمئن نیستم گفتنش اون هم اینجا درست باشه. سپردم به خدا. میگم.
یادم نیست روز قبلش بود یا2روز یا3روز پیشش بود که مدیر مجتمع نمی دونم واسه چه کاری عجله داشت و باید می رفت. دیر شده بود و از کادر دفتری کسی جز ایشون توی مدرسه نبود. من از بد حادثه اونجا سبز شدم. داشت بهم سفارش های لازم رو می کرد و می رفت که یادش افتاد مهر دفتر رو روی میز جا گذاشته. برگشت و گفت:
-من دیرم شده. بیا اینجا.
رفتم جلو. 1کلید بزرگ گذاشت توی دستم و گفت:
-بگیرش در صندوق کنار میز من رو باز کن مهر دفتر رو بذار داخل صندوق و کلید پیشت باشه تا بیام.
کاری که خواسته بود رو انجام دادم. ولی توی صندوق. بودجه مدرسه اونجا بود. مدیر رو از اون روز به بعد ندیده بودم و کلید پیش من بود.
-چی میشه اگر اندازه پول1کیلو آلو از توی اون صندوق… به جایی بر می خوره؟ نمی خوره. مگه1کیلو آلو چنده؟ به خدا1000تومن هم نمیشه. خوب باشه نیم کیلو. خدایا فقط نیم کیلو. خدایا فقط1دونه500تومنی. خدایا ببین چه شدید دلشون می خواد؟ من فقط1دونه500تومنی می خوام نه بیشتر. حتی کمتر. خدایا ما شمردیم دور و بر300تومن بیشتر کم نداریم. هیچ چی ازت نمی خوام فقط1لحظه چشم هات رو ببند و نبین. اگر هم می بینی به کسی چیزی نگو. خدایا خواهش می کنم. پیش بنده هات ضایعم نکن.
ترس تمام جونم رو گرفته بود. هنوز از جام تکون نخورده بودم ولی داشتم از شدت وحشت جدی سکته می کردم. اگر لو می رفتم چی؟ مدیر بهم اعتماد کرده بود. اگر دستم توی این ماجرا رو می شد فاتحهم خونده بود. من1نیروی قراردادی بودم. هیچ پشتیبانی نداشتم. اخراجم هیچ کاری نداشت. من نمی تونستم اخراج بشم. به درآمد کارم به شدت نیاز داشتم. این کار خیلی خطرناک بود. باید فراموشش می کردم. ولی آخه آلو.
-خوب تو کادو نده. نمیمیری که. احمق نشو. این کار درست نیست.
این وجدان و منطق من بودن که2تایی هم صدا داشتن دیوونهم می کردن. ترس هم متحدشون شده بود و داشتن3تایی راستی راستی نفسم رو می بریدن.
-تو چته؟ حالت خوب نیست؟
با این صدا و دستی که دستم رو گرفته بود و آروم تکون می داد به خودم اومدم. بچه ها همه توجهشون به من بود و دست از خوندن آلو، آلو، برداشته بودن. به خودم که اومدم دیدم پیشونیم خیس عرق شده و یخ کردم.
-چیزی نیست1دفعه… به نظرم گشنهم شد.
-ای بابا می دونستی فکر خوردن و خوردنی هم چاق می کنه؟ یکی بره واسهش نونی چیزی بیاره کشتمون از ترس.
بچه ها باز رفتن سراغ آلو. باید می جنبیدم. قلبم داشت از جا کنده می شد.
خدایا! یعنی تو با این همه مهربونیت به خاطر1دونه500تومنی دستم رو پیش باقی بنده هات رو می کنی؟ نه. نمی کنی.
سعی کردم بلند شم. واقعا فلج شده بودم. نمی تونستم نمی شد. از شدت ترس داشت نفسم می گرفت. به شدت احساس خفقان داشتم.
-من چمه؟ هنوز که اینجا نشستم. چرا اینطوری شدم؟ باید بجنبم. فقط1لحظه هست. اون در باز میشه و…
انگار1دست قوی داشت خفهم می کرد. گریهم گرفته بود.
-خدایا نمی تونم. خدایا من فقط آلو می خوام. دارم میمیرم. نمی تونم. خدایا نمی تونم. کمک کن. خدایا کمکم کن.
-ای بابا چه خبرتونه؟ سرم رفت آلو آلو می کنید. چیه چی میگید شما ها؟
خانم بالویی سرپرست میان سال و خسته ولی ماه خوابگاه امام رضا روی تختش دراز کشیده بود و شاید اون لحظه هایی که ما شلوغ می کردیم داشت به هزاران گره زندگیش فکر می کرد که ما رشته افکارش رو پاره کردیم. بنده خدا هرچی کرد تاب بیاره نتونست و آخرش کلافه شد و دادش در اومد. خیلی دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم. دلم خیلی تنگ شده واسهش. کاش هر جا که هست سلامت باشه!. یکی از معدود افرادی بود که در زمان کینه ورزی هام هرگز نتونستم چیز بدی ازش به دل بگیرم. حتی وقت هایی که سر من و بقیه داد می زد.
القصه. بچه ها با صدای عصبانی خانم بالویی1لحظه آروم شدن. نگین سکوت رو شکست.
-خانم بالویی! ما آلو می خواییم. یعنی لازم داریم. باید آلو داشته باشیم.
خانم بالویی همونطور که دراز کشیده بود به بچه ها که شجاع شده بودن و پر زده بودن دور تختش نگاه کرد و با صدای خسته ولی آروم و ملایم تر پرسید:
-آلو واسه چی بچه؟ الان فقط آلو مونده که شما ها هوس کنید؟
توضیحات در هم، ساده، شفاف، شلوغ ولی کامل که دور تختش از زبون بچه هایی که ایستاده بودن و روی پا ها شون تاب می خوردن و بالا پایین می پریدن و حرف می زدن پر و بال می زد.
-خانم بالویی… تولد معصومه… فردا… میوه… تزئین داریم… میوه… همه چی… فقط آلو… آلو… آلو آلو آلو…… …. …
خانم بالویی گوش داد و گوش داد.
-خوب دیگه بسه. فهمیدم بچه جان فهمیدم. بیا مادر جان. پول آلو رو هم من میدم بهتون. دیگه شلوغ نکنید.
اتاق ترکید و خانم بالویی وسط بچه هایی که شیرجه زدن روی تختش و وسط دست ها و بوسه ها گم شد.
از پشت پرده اشکی که کسی ندید داشتم خدا رو می دیدم که رو به روی من ایستاده بود، به سر بچه های امام رضا دست می کشید و با لبخند سرزنش آمیز ولی مهربونش بهم می گفت:
-شیطان از هر راهی میاد بنده نا آگاه من. آلو می خواستی؟ واسه این بچه ها؟ از اولش به خودم می گفتی. لازم نیست دزد باشی تا دلی رو به دست بیاری. دیگه نترس بنده من. همه چیز درسته. من اینجام.
بچه ها داشتن خانم بالویی رو زیر فشار شادیشون له می کردن.
خانم بالویی عزیز و نازنین. بیا1بار دیگه ازم بپرس چمه. من امروز مشکلی بیشتر از پول آلو دارم عزیز. هیچ چی جز نصیحت های اون زمانت ازت نمی خوام. حرف هایی که اون اردیبهشت، بعد از تموم شدن درس مرضیه بزرگه و رفتنش از خوابگاه، می نشوندیم کنار تختت و در حالی که شونه هام یواشکی از گریه های دلتنگی می لرزید توی گوشم می خوندی و من نمی شنیدم. کاش الان اینجا بودی!. کاش می شد باز حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی و کاش درد امروز دل من مثل اون پرستویی که توی حیاط خوابگاه امام رضا پیدا کرده بودم مثل اون زمان ها توی دست های مهربونت جا میشد!.
پول آلو هم جور شد و من دزد نشدم. خدا رو شکر!!.
مونده بود کادو. دست هیچ کدوم از ما واسه خریدن کادوی بزرگ باز نبود. تونستم بچه ها رو قانع کنم که حتی1کارت تبریک هم می تونه کادوی خوبی باشه چون هدف دادن یادگاری و موندگار کردن اون شب برای معصومه هست.
دیگه شب شده بود و نمی شد جایی رفت. قرار شد فردا صبح کار ها انجام بشه. اون شب تمامش به برنامه ریزی و مسخره بازی گذشت. صبح فردا همه بیدار و آماده بودیم. باید می جنبیدیم. تا عصر بیشتر وقت نداشتیم.
خوابگاه ما به دفتر مجتمع چسبیده بود و بین ما و سالن اصلی مجتمع و محیط اداری فقط1در چوبی بزرگ و1دیوار اون هم از جنس چوب بود و بس. تا ساعت2وقت اداری بود و توی وقت اداری باید مراعات می کردیم. سر و صدا باید به حد اقل می رسید، بیرون رفتن تا حد امکان باید کمتر می شد و نتیجه این بود که در وقت اداری کار ما خیلی خیلی کند پیش می رفت.
کار تزئین اتاق بعد از صبحانه شروع شد. اتاق عقبی خوابگاه که کوچیک تر بود رو بچه ها گرفتن زیر کار. چندتا از بچه ها قرار شد نزدیک ظهر برن میوه بخرن. یکی2تا هم رفتن دنبال بادکنک و قرار شد تمام بادکنک هایی که می خرن رو آزمایش کنن. بچه ها بهشون گفتن به تعداد هر بادکنکی که سوراخ باشه سوراخ سوراخشون می کنن. بلاخره بادکنک ها هم رسید. میوه ها هم دم ظهر اومد. چند نفر مثل برق رفتن واسه شستن و چیدنشون. من و اگر اشتباه نکنم مرضیه بزرگه، یادم نیست نگین هم بود یا نه، شدیم مامور تحویل گرفتن صورت و آمار کادو ها و رفتن و تهیه شیرینی و کادوی بچه ها. بعد از ظهر بود که وقتی از باز شدن مغازه ها نسبتا مطمئن شدیم زدیم بیرون و به هر دردسری که بود، هرچی هرکی خواسته بود گیر آوردیم، خریدیم و اومدیم. کارت تبریک، شونه و بروس، جا کلیدی، کلیپس، و1دسته از این چیز های کوچیک و جمع و جور که اگرچه تمامشون توی1نایلون کوچیک جا شدن ولی از تمام جهان وسیع تر بودن. اگر توی ترازو می ذاشتیمشون تمام دنیا به سنگینی ارزش اون نایلون کوچیک نمی شد. کاغذ کادو کم داشتیم. باید هرچی می تونستیم صرفه جویی می کردیم. بچه ها سخت کار می کردن. کادو پیچ کردن بدون دست و دل بازی، بدون دیدن، بدون زمان کافی، خداییش سخته. سخت بود ولی انجام شد. کار تزئین مشکل پیش می رفت. وسیله کم بود. بینایی هم کم بود. زمان هم کم بود.
-داره دیر میشه. باید زنگ بزنیم معصومه بیاد. اگر شب بشه نمی تونه خودش رو برسونه.
-نه. هنوز کار داریم. بذار تموم بشه.
-آخه داره شب میشه. باید بگیم بیاد. تا بیاد تموم میشه.
-نمیشه. دیر تر بزنید.
زمان مثل برق می گذشت. خانم بالویی دلداریمون می داد. درضمن، معتقد بود باید بجنبیم و معصومه رو از خونه بکشیم بیرون تا شب نشده. راست می گفت.
-حالا چی بهش بگیم که بیاد.
مرضیه بزرگه گفت: اون با من.
مرضیه بزرگه رفت به معصومه زنگ بزنه. همه دنبالش راه افتادیم. صحنه با مزه ای بود. صدا نباید از کسی در می اومد. همه دور تلفن دیواری خوابگاه روی سکوی کوتاه ساختمون جمع شده بودیم و نفس هامون توی هم می رفت و مرضیه بزرگه فقط جا داشت که گوشی رو بگیره بالا توی دستش و بیچاره پرس شده بود به دیوار و تلفن. هی می گفت برید عقب تر و ما یکی2قدم می کشیدیم عقب ولی1ثانیه نشده دوباره همون جای اول بودیم. مرضیه بزرگه که دید سر و کله زدن فایده نداره بیخیال ما شد و زنگ زد. زور می زدیم بشنویم و نمی شنیدیم و مرضیه بزرگه سعی می کرد پشت تلفن به روی خودش نیاره که داریم لهش می کنیم. توی اون قیامت ساکت مرضیه بزرگه با معصومه شروع کرد به حرف زدن و بهش گفت سریع بیاد خوابگاه. وقتی معصومه گفت فردا صبح میاد جیغ بچه ها تا گلوشون بالا اومد ولی مرضیه بزرگه خونسردیش رو از دست نداد.
-ببین ما نمی خواستیم اینطوری بهت بگیم که بترسی ولی حالا که مجبورم باید بهت بگم. پاشو همین الان بیا خوابگاه. خانم درودی با همه ما کار داره. نترس بابا فکر نکنم چیز خیلی ناجوری باشه. ولی گفت همه باید باشیم. به نظرم باز مثل اون دفعه که وسیله آرایش پیدا کرده بود یا1چیزی از این چیز ها باشه. حالا تو بیا. خانم درودی هنوز نیومده. زود خودت رو برسون که وقتی اومد نگه این وقت شب چرا اومدی و زود تر کجا بودی. پس میای دیگه. ببین زود باش. اومدی ها. خدافظ.
درست هم زمان با قطع شدن تلفن بچه ها با جیغ هایی از سر هیجان و وحشت دویدن طرف اتاق سر کار های نکردهشون. معصومه با آژانس می رسید. دردسرتون ندم. تقریبا10دقیقه پیش از تموم شدن کامل کار ها معصومه رسید. گروه تجسس که همه نیمه بینا بودن اعلام کردن که معصومه از سرایداری گذشت و وارد حیاط خوابگاه شد. واسه جیغ و داد دیر بود. باید کاری می کردیم. هر کاری که برای چند دقیقه اون بیرون معطلش کنه. بدون این که بدونیم چطور باید انجامش بدیم با هیاهو ریختیم توی حال و شیرجه زدیم طرف در. اینطوری نمی شد.
-یکی بره بیرون طولش بده.
-آره ولی کی بره؟
-خوب تو میری. تو مربی هستی.
-من؟ آخه من بهش چی…
به خودم که اومدم چندین جفت دست انگار از زمین جدام کردن و در زمانی کمتر از هیچ بردنم طرف در چوبی. مهلت جنگ نبود. اینقدر سریع اتفاق افتاد که حس کردم در1زمان2جا بودم. داخل و بیرون حال. معصومه درست توی سالن مشترک بین خوابگاه و مدرسه پشت در چوبی و بسته خوابگاه بهم رسید.
-سلام. عِ! خانم جهانشاهی! چی شده! چرا بیرونی؟
1لحظه مکث کردم. چی باید می گفتم؟ اولین چیزی که به ذهن پریشونم رسید بی اون که بخوام از زبونم پرید بیرون.
-من باید اینجا باشم. آخه بچه ها می خوان باشم.
معصومه با تعجب پرسید:
-بچه ها؟!
بعد خندید مثل همیشهش. و رفت سر شیطنت.
-یعنی بچه ها بیرونت کردن از خوابگاه؟
-من؟ میگم که، آره.
معصومه ماتش برد.
-بچه ها بیرونت کردن؟
-آره. آره خوب، آره.
طفلک معصومه!. نمی دونم چجوری بودم که هم حیرت کرد هم اصلا وقت نکرد تردید کنه.
-بچه ها چرا بیرونت کردن؟ مگه میشه؟
-بچه ها، خوب واسه این که من، خوب من امروز خیلی بد اخلاق بودم. انداختنم بیرون گفتن اگر خوش اخلاق نشم راهم نمیدن داخل.
انگار خدا این جمله ها رو پرت می کرد روی زبونم. معصومه که از شدت تعجب داشت دیوونه می شد دستم رو گرفت و گفت:
-بد اخلاق بودی؟! تو!؟ خوبی؟!
صادقانه گفتم:
-نه. یعنی، نمی دونم.
معصومه رفت جلو و در زد.
-هی دیوونه ها! باز کنید منم. این چی میگه؟
قلبم داشت می اومد توی دهنم. کاش بچه ها شنیده باشن چی گفتم که حرف2تا نشه. صدای اعظم و مرضیه کوچیکه از اون طرف در اومد و خیالم رو چنان راحت کرد که حس کردم نفسم باز شد.
-هرچی میگه درسته.
-آره راست میگه. پدرمون در اومد از بس توی سرمون زدن. ما گناه نکردیم که. خسته شدیم. زورمون به همه نمی رسه ولی به این یکی حالا رسیده. تا اخلاقش درست نشه همونجا باشه.
توی دلم از هر کسی که یادش مونده بود کسی رو پشت در بذاره تا جریانات بیرون رو با داخل هماهنگ کنه عمیقا ممنون بودم. معصومه1نظری به در کرد و1توجهی به من.
-خر نشید بابا. باز کنید حالا.
-خر خودتی. باز هم نمی کنیم. اصلا خانم درودی توی راهه. بذار بیاد تکلیف ما رو مشخص می کنه. بیرون باشید تا برسه.
-بابا باز کنید من بیام تو.
-لازم نکرده. باش تا مدیر بیاد.
چی داشتم که بگم؟ دیگه کاری نداشتم جز این که منتظر بمونم کار بچه های داخل خوابگاه تموم بشه. تکیه زدم به دیوار و منتظر موندم. طفلک معصومه اومد پیشم و با همدردی گفت:
-تو واقعا امروز اینهمه بد اخلاق بودی؟
آروم گفتم:
-آره به نظرم بودم.
معصومه دستم رو گرفت و گفت:
-خوب باشه. بیا قدم بزنیم.
کنارش توی سالن راه افتادم. توی ذهنم بچه ها رو می دیدم که دارن با تمام سرعت کار می کنن. معصومه حرف می زد و من ظاهرا متفکر و متمرکز البته نه به حرف های اون، بلکه به جریان ساکت و سریع داخل خوابگاه گوش می دادم و جواب می دادم و تعیید می کردم.
-آخه چرا؟ چی شد که اینطوری باهاشون رفتار کردی؟
-خوب، نمی دونم.
-خوب چی شده بود؟
-نمی دونم. همه چی. نمی دونم.
-خوب بابا ولش کن. ببین، بچه ها ازت انتظار ندارن. واسه همین کفرشون در اومد. آخه تو واسه ما فرق داری. خودت هم می دونی. بیا بریم بابا. این مسخره ها باید باز کنن. رفتیم طرف در.
-باز کنید دیگه شما هم. حالا این1چیزی گفت. مدیر می خوایید چیکار؟ خودمون حرف می زنیم. بذارید ما2تا بیاییم داخل دیگه.
-با اخلاق ایشون چه کنیم؟
-شما باز کنید، حرف می زنیم دیگه. ایشون هم گوش میده، ما هم گوش میدیم، درست میشه. تازه، ایشون الان که اینجاست اصلا بد اخلاق نیست.
معصومه این ها رو گفت و بعد رو به من کرد و آروم تر گفت:
-تو هم خوش اخلاق تر باش دیگه. اینطوری که نباید باشی.
گفتم باشه.
معصومه بلند گفت:
-شنیدید؟ گفت باشه. اه باز کنید دیگه شما هم.
در چوبی بزرگ با همون صدای خشک و آشنای همیشگیش باز شد. همون صدایی که هرچی روغن به خورد لولا هاش می دادیم باز هم بود. خدایا! چقدر دلم تنگ شده واسه اون صدا. آروم رفتیم داخل. معصومه با همه سلام و علیک کرد و دستم رو گرفت با خودش کشید داخل. مطمئن بودم که دیگه کار بچه ها تموم شده و با خاطری جمع سرم رو انداختم پایین و اعصابم رو رها کردم تا از تشنج در بیان. بچه ها معصومه رو کشیدن طرف اتاق عقبی و گفتن:
-اوکی. بیا دیگه. مگه نگفتی حرف بزنیم؟ بیا حرف بزنیم.
رفتیم طرف اتاق. در باز شد و به محض ورود معصومه اتاق با صدای جیغ بچه هایی که کل می کشیدن و تولدت مبارک می خوندن و مثل1000تا پرستو دورش می چرخیدن و سر و صدا می کردن رفت هوا. معصومه شوکه همونجا ایستاد. یادم نیست وسط اون هیاهو و شلوغی چندمین نفری بودم که بغلش کردم و تولدش رو بهش تبریک گفتم. سر و صدا ها انگار می خواستن برن بالا تر و بالا تر و برسن به گوش خدا تا بهش بگن ببین! با تمام بلا هایی که دست تقدیرت سر ما آورده ما باز هم می خندیم.
خیلی نگذشته بود که یکی از اون وسط جیغ کشید:
-اه! این نوار های ما همهش غمگینن. من رقص می خوام.
راست می گفت. نوار شاد کم داشتیم. رفتم دکمه رو زدم. آهنگی که شروع شد محتواش چندان شاد نبود ولی اآهنگش آروم هم نبود و ضرب آهنگ تندی داشت. با تمام زورم وسط اون شلوغی داد زدم:
-بچه ها بخونید. همه با هم. دست یادتون نره.
و شروع کردم دست زدن. اکثرا اون آهنگ رو حفظ بودیم. شروع کردیم. آهنگ تموم شد. باز از اول. باز از اول. باز از اول. باز هم. باز هم. آهنگ بعدی هم همینطور. و بعدی. و بعدی.
شب کامل پهن شده بود و ما هیچ چی از رفتن روز و اومدن شب نمی فهمیدیم. تمام دنیای ما توی اون1اتاق تزئین شده کوچیک جمع شده بود. اتاقی که توش هم تزئین بود و هم نوار آهنگی که می شد باهاش خوند و دست زد و رقصید. بادکنک هم بود. میوه هم بود. آلو هم داشتیم. کادو و شیرینی هم بود. روی میز کوچیک تلویزیون خوابگاه کنار ضبط صوتی که با بلند ترین صداش ضرب می زد پر شده بود از میوه و کیک و بسته های کادو. حتی شمع هم داشتیم. اون شب هیچ دستی از کف زدن خسته نشد. هیچ صدایی از جیغ کشیدن نگرفت. هیچ گوشی از شنیدن اونهمه صدا آزرده نشد. هیچ لبی از خنده جا نموند. اون شب1شب شاد بود. 1شب شاد واسه همه ما که مال معصومه بود و همه ما توش با معصومه شریک بودیم. رقص و عکس و خنده به راه بود. شبی بود اون شب. عکس هم گرفتیم. بدون بینایی کامل عکس ها افتضاح شدن ولی اون هایی که دلشون خواست همون ها رو گرفتن و نگه داشتن تا خاطره اون شب علاوه بر دل هاشون، روی کاغذ ها توی اون عکس های کج و کوله ولی عزیز براشون باقی بمونه.
معصومه احتمالا اینجا رو نمی خونه. ولی چه بخونه و چه نخونه، شما بخونید و بدونید که معصومه رو خیلی دوستش داشتم. هنوز هم خیلی دوستش دارم. مثل همه پرستو های امام رضا. اون شب گوشه ای از بهشت بود. بهشت!. نفهمیدم کی و چطور گذشت بهشت من.
یادش به خیر!!!!.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (16)
علی
چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 21:36
سلام وب تون جالب بود خوش حال میشم به وب من بیاید
http://www.khande-mikhay.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
وب قشنگی دارید. اومدم و بهم خوش گذشت. ممنونم. باز هم میام.
ایام به کام.
آمنه
جمعه 8 فروردین 1393 ساعت 15:35
سلام پریسا جون
وای چه هیجان انگیز …. خوش به حال معصومه
ولی خب اگه میرفتید پوله رو بر می داشتید دزد نبودید که خائن در امانت بودید “فکر کنم دومی بدتر از اولی باشه” خدا رو شکر که نه اولی شدید نه دومی ….
ولی جدی معصومه هم چه معصومانه گول خورد ها من بودم گول نمی‌خوردم یا می فهمیدم و میومدم یا نمیفهمیدم و لج می‌کردم نمی یومدم …. کاش یکی پیدا شه این متن رو برای معصومه عزیز بخونه یا بهش خبر بده بیاد بخونه …. کلی ذوق مرگ می‌شه …..

“امضا: سایه ای که دیگه نمی خواد سایه باشه ”

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
اوضاع چطوره؟
وای اگر می رفتم اون پوله رو بر می داشتم حالا چطور توی روی خدا می تونستم نگاه کنم؟ موافقم. خیانت اون هم به امانت از دزدی خیلی بد تره. با این عذاب نمی تونستم زندگی کنم. خدا رو شکر که نجاتم داد.
معصومه خیلی معصوم بود و خیلی با معرفت و خیلی عزیز. هنوز هم هست.
نمی شد که نیایی عزیز. پای مدیر عصبانی وسط بود. باید می اومدی عزیز جان.
معصومه تا جایی که من می دونم هنوز اینترنتی نشده. چقدر دلم می خواد بشه!. نه به خاطر این پست من. دلم می خواد توی کوچه پس کوچه های اینترنت معصومه و بقیه رو ببینم.
چقدر خوشحالم که دیگه سایه نیستی. سایه ها سراب و سایه هستن و شما حقیقی هستی دوست عزیز من.
داستانی هم که شما خواستی، راستش، داشتم یکی می نوشتم ولی دیشب پاکش کردم. نوشتنش خیلی خیلی زیاد برام سخت و انتشارش خیلی خیلی زیاد جرات می خواست که من نداشتم. شاید هم یدی به سرم زد و دوباره نوشتمش و توی اینترنت هم گذاشتمش و واااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.
باید1موضوع واسه پست بعدیم پیدا کنم. این اواخر1مرضی گرفتم که همهش دلم می خواد بیام اینجا حرف بزنم حرف بزنم ولی الان نمی دونم چی بگم. باید1چیزی واسه پر حرفی پیدا کنم. خوشحالم اینجا می بینمت. خوشحالم از سایه در اومدی. خوشحالم که هنوز هستی و هنوز هستم و همه چیز.
ایام به کام.
آمنه
شنبه 9 فروردین 1393 ساعت 23:03
دوباره سلام
پریسا جون هیچ وقت خودت رو بیشتر از اون قدری که حقته سرزنش نکن هیچ وقت هیچ وقت
حتی خدا هم بیشتر از این حرفا نسبت به بندش مهربونه هی بهش می گه توبه کن توبه کن توبه کن برگرد برگرد برگرد تا دم دم مرگ بعدش سرزنشمون می کنه نه قبلش پس یه کم مثل خدا مهربون باش نسبت به خودت یعنی ناسلامتی بندشی خانمی ها مهربون باش مهربون … همون طوری که من از کلمه کلمه نوشته هات مهربونی رو حس می کنم فقط انگار خودت یه طرف بقیه یه طرف …
بگذریم یادمه همین نزدیکی ها هم بود نمی دونم الآن دردم چی بود ولی خب اصلاً فقط می خواستم بنویسم و بنویسم و نوشتم که “وبلاگ خودمه دلم می خواد و به کسی چه” شما هم همین طور اینجا مال مال مال خودتون هست هر وقت هرچی حتی اگه از نظر خودتون چرت و پرت هست رو بنویسید و منتشرش رو خب من به همین خاطر کوچیدم رفتم بلاگفا که بنویسم فقط برای خودم و اگه نخواستم هم یه قفل بزنم رو حرفام و کسی نخونه شاید یه روزی قفلشون رو باز کردم شاید هم نه ولی نوشتم و خود نوشتن یه قدم به جلو هست اما پاک کردنش دو تا قدم به عقب و من از خود شما یاد گرفتم که همیشه رو به سوی جلو داشته باشم حتی سوار قطار بشم برم تا زودتر برسم ……

پاسخ:
سلام دوست من.
شما به من لطف داری دوست من. خدا هم همینطور. خدا خیلی مهربونه. مجازاتم رو انداخت اینهمه دیر و اینهمه سبک. تا تونست باهام راه اومد بلکه بفهمم و نفهمیدم. آخرش هم تنبیهم کرد نه واسه این که مجازاتم کنه، واسه این که بفهمم و بیشتر از این اشتباه نکنم. خدای عزیز من! چقدر دوستت دارم. من راه تکرار رو برای همیشه بستم. تو هم باهام آشتی کن مهربون. ای کاش باز هم توی آغوشش جا بشم. دعا کن که بشه. خسته شدم، دلم آرامش می خواد. کاش خدا باز توی بغلش راهم بده. خیلی خسته ام. خیلی.
بیخیال بابا. سلامتی عیده. از دست این جناب یکی که از کامنتت نخ گرفته و می خواد با این نخ خفهم کنه. مگه ندونم کیه.
شوخی کردم. جناب یکی رو دوست دارم مثل همه شما. دلم تنگ بود از غیبتش. خودش هم می دونه.
بنویس عزیز و پاکش نکن. عقب گرد مال رودخونه نیست و ما باید جاری باشیم رو به پیش. من چاپش نکرده بودم وگرنه به هیچ عنوان پاکش نمی کردم. حتی اگر خیلی سنگین تموم می شد باز هم ادامهش می دادم. راستش از ترس همین پاکش کردم. ترسیدم قسمت اولش رو بذارم و دیگه راه برگشتنم بسته بشه. واسه همین زود پاکش کردم.
قفل. روی نوشته هام قفل نمی ذارم. بذار اگر اینترنتی میشه هر کسی دلش می خواد بیاد ببینه. شاید به قول اگر درست یادم مونده باشه شهبال، یکی خوند و از ته دلش گفت من هم همینطور و کمی سبک شد.
آخجون قطار!. تو رو خدا نگهش دار من هم بیام. می میرم واسه قطار سواری. عجیب دلم می خواد. مخصوصا این اواخر. تقریبا1ماه پیش به این طرف.
اگر قطار نبود پیاده، اگر نشد با شنا، اگر شد با پرواز. اصل پیش رفتنه. پیش بریم. حتما موفق هستی عزیز.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 10 فروردین 1393 ساعت 12:23
سلام من اومدم. میدونی؟ تو پیش خدا خیلی عزیزی. خیال داشتم اگه باز پستت کوتاه و سرسری بود دادوبیداد راه بندازم. هی میشه بس کنی؟ ببین آمنه درست میگه. خودت بگو با چه زبونی میشه بهت این جملرو فهموند که تو نباید بیشتر از تقصیرت مجازات شی؟ هی دیگه بسه. تمامش تقصیر تو نبود میفهمی؟ همه ی جاهایی تقصیر میکنن. اگه خدا مثل تو بتقصیرای بنده هاش نگاه میکرد الان دنیا تموم شده بود. دیگه تمومش کن. دست از سر خودت بردار. راستی از فرشته چه خبر؟ چه کرده با اون لکه تاریک بیپدر؟ ببین من خیلی جدی میخوام بدونم مسخربازی بعد داستان درنمیارم. از حالش بهم بگو باشه؟ منتظرم. هی ی چیزی, اینهمه خاطره لابلای زندگی آدم پیدا میشه تو چرا فقط از اون خوابگاه مینویسی؟ دیگه ازش ننویس. خیلی قشنگن ولی میتونم هردفعه که از این خاطره ها میگی دونه دونه اشکاتو بشمرم. یادم نیست تبریک سال جدیدو گفتم بهت یا نه. اگه نگفتم عیدت مبارک و اگه گفتم دوباره عیدت مبارک. امسال عاقلتر شو دیگه خودتو جیز نده. نری سال دیگه ببینیمت, منتظرما, دیر کنی میاما, فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
بهار مبارک!. شما بیا به قول خودت گیر بده. چند وقت که میرید و نیستید دلم تنگ میشه واسهتون. جدی میگم.
پست سرسری؟ من کجا پست سرسری دادم؟ از دست شما جناب یکی. خاطره خوابگاه ننویسم؟ چی بنویسم جناب یکی؟ محض رضای خدا سخت نگید ها که گناه دارم.
میگم جناب یکی، من1چیزی می خوام بپرسم از شما. تعهد کتبی میدم اگر جواب راست بدید هرچی بخواید میگم.
بهم بگید شما خارج از اینجا من رو می شناسید؟ یعنی از آشنا های مستقیم و غیر مستقیم من در خارج از آنسویشب هستید یا نیستید.
فرشته هم، هنوز درگیره. لکه تاریک بی پدر هم فعلا از صعود به طرف بالا متوقف شده و اگر خدا بخواد شاید بشه از راه راستی که در پیش گرفته منحرفش کرد و فرستادش1طرف دیگه. شاید هم اگر فرشته خیلی خوش شانس باشه بشه کشیدش پایین بلکه در دسترس باشه و به قول شما بشه ترکوندش.
این خیلی تکراریه ولی ممنونم جناب یکی. از شما ممنونم. به خاطر تمام چیز هایی که نگفته می شنوید، نگفته می ذارید، نشنیده می گیرید، میگید، به خاطر تمام حضور قشنگتون ممنونم جناب یکی. به خاطر تمام چیز هایی که می فهمید و تمام اونچه که انجام میدید ازتون ممنونم.
اگر دلتون خواست به پرسشم جواب بدید. اگر دلتون نخواست بفرمایید تا دیگه نپرسم.
ایام به کام.
یکی
دوشنبه 11 فروردین 1393 ساعت 10:29
چرا اینو پرسیدی؟ میترسی من کی باشم؟ نه. تو و من همدیگرو نمیشناسیم. بهت که گفتم من ی ولگرد اینترنتیم. تو وبلاگا میچرخم ببینم از کدوم خوشم میاد. از مال تو خوشم اومد اینجا شد جزو مناطق زیر گردشم. اصلا فکرتو درگیر این نکن. اونایی که نباید اینجا نیستن. تازه هم باشن چی میشه مگه؟ هی چیزی نمیشه شک نکن. راستی فرشته با آتیش چیکار کرد آخرش؟ هنوز نرفته شونه هاشو آزاد کنه؟ بهش بگو بره این ننگو از رو شونش برداره هیچی نمیشه. بهش بگو حتی اگه بدونه تا آخر دنیا بیتکیه و بیدستی روی شونش بمونه بهتر از نشون این آتیشه. بره جراحی کنه برشداره. بهش بگیا, حتما بگیا, من جواب سوالتو دادم حالا باید هرچی من میخوام بنویسی. ی داستان دیگه بنویس. اصلا سری جدید ماجرای فرشترو بنویس ببینم کجا رفت. راستی بفرشته بگو دلواپس آتیشخواها نباشه نمیتونن کاریش کنن. اگرم بخوان دیگه نمیتونن. مگه ندیدن فرشته چقد عوض شده؟ من نگفتم میشه ترکوندش گفتم میشه پکوندش. چرا لفظمو عوض کردی؟ به این میگن تحریف. دلت تنگ نشه چون من میام. اگه گاهی نیستم ی جای کارم گیره وگرنه من همیشه اینطرفام. اتفاقا اینجا زیادم میام. هرچی میخوای بگو. تکراریم قبوله. هی شادتر بنویس. پشت صفحه های شادتم یواشکی گریه نکن. سال 92 رفت. گریه هم باید دیگه بره. تو حالا اینطرفی. اونطرفو هرچی بوده ول کن بیا بریم. هی بنویس. اینا واسه من مطلب جدید نمیشه. بنویس زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود . فعلا بای.

پاسخ:
ممنونم جناب یکی.
ایام به کام دوست من.
Sepanta
سه‌شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 13:21
کاش آن باد سحر
خاطره ها را نبرده بود !
کاش گرده گلها
باهم بودنمان را به جای دیگر نبرده بودند !
کاش آن برفهای سپید
قلبهایمان را در کوله اش نمی ریخت
تا به همراه او آب شویم !
کاش می شد دوباره قلبهایمان را
خاطره هامان را
و لحظه های خوب باهم بودنمان
را دوباره لمس کرد .
کاش بدترین غصه ما
یک ساعت به تعویق افتادن آن چای خوردن بود
و ای کاش ….
می دانستم دیگر باید چه ای کاشی را بنویسم………

پاسخ:
باقی کاش ها رو من می نویسم. هر شب و هر روز و هر زمان می نویسم. کاش می شد این کاش ها رو فراموش کرد!. به امید…
نمی دونم به امید چی. نمی دونم در حصار اینهمه کاش، باید به امید چی نشست. نمی دونم ولی امیدوارم. امیدوار و منتظر. همیشه منتظرم.
ایام به کام.
Sepanta
چهارشنبه 13 فروردین 1393 ساعت 13:31
اون خط آخر “نمیدانستم” بود ؛ اشتباها “میدانستم” شد .
پریسا جان ؛ تو ایمیل های گروه یکی از بچه ها ایمیلی داده امروز درمورد کتابای صوتی ؛ ایمیلش تکراری بود . من فقط اکسپت کردم که بری تو اون سایت چک کنی اگه کتابی رو نداشته باشی ؛ دانلودش کنی .
قراره سال جدید دیگه امیدوار باشیا . شاد و امیدوار

پاسخ:
متوجه جا افتادن1ن شدم آشنا. نمی دانم بود که نونش ترجیح داد شرکت نکنه. ممنون بابت ایمیل.
سال جدید، بهار، همه چیز از اول. حرکت از نو. سخته ولی محال نیست.
برام دعا کن آشنا.
ایام به کام.
Sepanta
چهارشنبه 13 فروردین 1393 ساعت 22:56
چقد وبلاگت از صب تا حالا عوض شد !!! مبارک باشه ؛ قشنگ شده ها .
حتما ؛ دعا که بروی چشم

پاسخ:
ببخشید در حال تعمیراتم.
تشریف داشته باشید الان خدمت می رسم.
Sepanta
چهارشنبه 13 فروردین 1393 ساعت 23:01
صابخونه ؛ همین الان داری درستش میکنیا !!! یه بار دیگم عوض شد وبلاگت 😀

پاسخ:
دوباره ببخشید. اینجا تعمیر لازم داشت داشتم رنگ و نقاشی و تعمیرش می کردم. رنگ و روی در و دیوارش رو نمی دونم. ولی خودم دارم راحت تر توش می چرخم. تا دفعه بعد که گیر کنم یا خسته بشم و بخوام قیافهش رو عوض کنم به نظرم بذارم اینطوری که الان هست بمونه. کاش بد نشده باشه!.
Sepanta
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 00:15
خوب الان انگار کامنتا اومد زیر پستا ؛ اون تغییراتی که دادی فعلا کنسلش کردی . همینجوری خوبه ؛ که برای کامنتا یه پیج جدید باز نمیشه .

پاسخ:
هر کاریش می کنم واسه دیدن نظرات باید پنجره باز کنم. خوشم نمیاد. باز امروز میرم دستکاریش می کنم بلکه بتونم به1جایی برسم. من که از رو نمیرم. بهتره این پنجره خودش کوتاه بیاد.
کورش
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 11:33
وقتی همه چیز هست ، کمتر تو را صدا می کنم
وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم

پروردگارا ، هوشیارم کن ، آنقدر که فراموش نکنم
در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد !
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
سقف آرزوهای ما کف آرزوهای دیگری است. دنیا به طور ناجوانمردانه ای آپارتمان است.
سمانه اسکندری
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 16:54
سلاااام، سال نو مبارک! سال خوبی داشته باشید! بازم اومدم اینجا و این بار خاطره زیبای شما رو که زیبا هم پردازش شده بود خوندم. خیییییلی جالب بود و چقدر مربی مهربونی داشتن این بچه های امام رضا. نمی دونم قدر می دونستن یا نه ولی امیدوارم که همینطور بوده باشه.

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بهار به شما هم مبارک باشه. امیدوارم شروع امسال، بهترین شروع ها برای شما بوده باشه.
شما لطف دارید عزیز. بچه های امام رضا هم حالا دیگه بزرگ شدن. امیدوارم هر جا هستن خیلی زیاد خوش باشن و البته خوشبخت.
شاد شدم از دیدن دوباره شما. اگر خواستید و تونستید باز هم بیایید.
پاینده باشید.
کورش
جمعه 15 فروردین 1393 ساعت 21:56
سلام مرسی که به بنده سر میزنید
با افتخار لینک شدید
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حال و هوای وب شما رو دوست دارم. توش همه چی پیدا میشه. باز هم میام.
ممنون که به آنسویشب اومدید. باز هم بیایید. مهمون دوست دارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت 09:09
سلام. وای چه هیجان انگیز و چه زیبا.
عاشق این طور غافلگیری ها هستم.
تا حالا نشده که تولدم رو یادم بره که بقیه غافلگیرم کنند ولی سر موضوعای دیگه غافلگیر شدم.
معصومه باید حال و هوای جالبی داشته باشه اگه این ها رو بخونه.
چه خوب که اون پول رو برنداشتید من به یک چیز معتقدم این که خدا ممکنه دیر جواب بنده اش رو بده ولی دیگه در آخرین لحظات که آدم فکر می کنه همه چیز تموم شده و دیگه راهی نداره بهترین راه حل رو جلو پای بنده میذاره.
خیلی از خوندن این جا عقب افتادم باید بیشتر بیام.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
معصومه مهربون رو هنوز خیلی دوست دارم. تا این لحظه هنوز اهل اینترنت نشده ولی امیدوارم هرچه زود تر بشه. خدا. خیلی جا ها دستمون رو گرفته و می گیره. به شرط این که با تمام وجود خودمون رو بهش بسپاریم و این کاریه که من یکی معمولا نمی کنم. کاش یاد بگیرم!.
شما دیر بیایید یا زود بیایید قدمتون محترمه. هر زمان خواستید و تونستید تشریف بیارید. همیشه از حضورتون خوشحال میشم.
پاینده باشید!.
سیاوش
دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 18:58
ای بابا من اومدم راجع به لبه تیغ آقای موام حرف بزنم دیدم همه درباره همه چی حرف زدن الا کتاب !!!! خب عیب نداره دیگه شماهاهم مثل من آدم اید گاهی خسته میشید نیاز به تنوع دارید ، نگو نگو از تنوع که الان چند ماهه درگیر و دار یک ویار تنوع ام از نوع بد خیم اش ، خدا به همه ساکنین فعلی زمین رحم کنه که من برم سراغ اش ، واویلا میشه بیا و ببین ، حالا ! ، فعلا که طرف هرکی هست قسر در رفته ، راستی قسر با کدوم س بود ؟ درست نوشتم اینا ؟
آقا این مدیر عامل ما ( رئیس بنده ) خیلی آدم با تجربه ایی هست ولی خیلی هم اهل قمپز در کردنه ، یک روز توی جلسه کاری هفتگی مون اومد یک ماجرا رو تعریف کنه خیلی با دبدبه گفت : کدومتون کتاب لبه تیغ رو خوندید ؟ حالا ! من بودم و مدیران دیگه و سرپرستان و بچه فروش و بازرگانی و تضمین و خلاصه همه بودن و داشتن بهم نگاه رد و بدل میکردن من دستم رو بردم بالا گفتم من وقتی 18 سال ام بود این کتاب رو خوندم و یک چیزهایی که تا اونوقت برام مشکل بود حل شد ، آقا اینو گفتم بلا گفتم ی ی هو دیدم همه چهار چشمی دارند چپ و راست چشم غره میرن … منم توی دلم خندیدم گفتم چیه ؟ بلاخره یکجا حرفی برای گفتن نداشتین ؟ آدمهای زیرآبی زن
راستی اومده بودم یه چی دیگه بگم بابا … ای ی ی
اومدم بگم خانم جهانشاهی اگر تونستی کتاب ” پیرامون اسارت بشری ” سامرست موام رو پیدا کنی فقط مناسب شرایط فعلی روحی شماست ، حتما بخونش
البته ببخشید فضولی کردم ها ا ا ا !!
من الان دست گرفتم اش تقریبا وسط اش رسیدم البته چاپ نمیشه دیگه و همین خریدن کتابش هم کلی دنگ و فنگ داشت چه برسه به کتب گویا یا پی دی اف اش ولی امیدوارم بتونی بیابی اش ! ساختار کلمه رو داشتی جون من ” بیابی اش ”
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
حرف های متفرقه. تقصیر این خاطره قبل از لینک کتاب شد. تنوع. آخجون من هم می خوام. ساکنان فعلی زمین هم مشکل خودشونه به ما چه ما تنوع می خواییم. اون جلسه بذار مجسم کنم. احتمالا جا داشت که شما ناپدید و بعدش متواری بشید که دستشون بهتون نرسه.
قسر هم حتما با سین ث هست. ببین مال من درست تره. به جان خودم.
این کتاب رو از همین امشب باید برم توی اینترنت بگردم هرچند خوشبین نیستم به پیدا کردنش ولی گشتن توی این سایت های اینترنتی خودش کلی صفاست و خدا رو چه دیدی شاید زد و یافت شد که وای چه عشقی می کنم اون لحظه من!!!!
بیابیش هم کلی بار معنایی داره مگه چشه؟ فضولی هم اولا نکردید و دوما تا باشه از این فضولی ها.
از شوخی گذشته پیشنهاد یافتن کتاب خیلی هم خوبه.
دیگه چی بود یادم نیست. به نظرم هیچی نبود جز دعای همیشگی من.
ایام به کام.
سیاوش
دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 23:22
قلم شیوا ، لحن زیبا ، طنز گیرا رو در نوشته های شما نمیشه راحت ازش گذشت خانم جهانشاهی ، فوق العاده اید شما . تبریک میگم بهتون . واقعا . تعارف ام نبود ، خالی هم نبستم ، دنبال هندونه گذاشتن هم نیستم اینا … راستی ولی هندونه هم حال میده توی این گرما ها !! آخ از ظهر یک هندونه خریدم تنبلی ام میکنه برم قاچ اش کنم ، یک خدا خیر داده هم پیدا نمیشه من بیچاره رو از این درد بی درمون تنبلی نجات بده والله .
فردا موقع افطار ، موقع دعا همه با هم بگیم : خدایا جوانان ما را از این بلای خانمانسوز ، از این درد بی درمان ، از این معضل اجتماعی ، از این ” تنبلی ” نجات عنایت بفرما ، خدا خیرت بده خدایا .
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
ممنونم شما لطف دارید از نوع خیلی زیادش.
هندونه حسابی می چسبه بعد از ظهر های آتیشی اینجا.
تنبلی هم آخ که وقتی میاد مصیبتیه. من که هر وقت گرفتارش میشم از دست خودم گریهم می گیره ولی همت خلاص شدن ندارم. پس اسمش رو می ذارم کسالت موقتی و خودم رو می سپارم بهش که البته درست نیست ولی…
آمین.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بهار مبارک

سلام به همگی.
بهار همه مبارک!.
خوشم میاد. از عید، از بهار، از بوی پراکنده توی این هوا، از همه چیز این لحظه ها خوشم میاد. کاش می شد بمونن!.
ولی نه. اگر همیشگی باشن دیگه احساس نمیشن. بذار همین طوری باشه. این طوری بیشتر حس میشن. همین طور که بعد از مدتی میرن و من تا سال آینده منتظرشون می مونم. این قشنگه چون هرگز این حال و هوا رو فراموش نمی کنم.
باز من شروع کردم. بگذریم.
سایه عزیز، اگر هنوز اینجا می چرخی بیا بهم بگو چرا دیگه نمی تونم توی وبلاگت نظر بدم؟ هر کاری می کنم میگه ثبت شد ولی نیستش.
این روز ها من تماشا می کنم که زندگی دچار1بی نظمی شیرین و خواستنی شده که خیلی دوستش دارم. حتی یادم میره امروز چند شنبه هست. این بی نظمی رو خیلی دوست دارم و مطمئنم که اگر همیشگی بود از دستش دیوونه می شدم می زدم به بیابون. زندگی همراه لحظه های بی ریختش قشنگه. اگر اون لحظه ها نباشن نمیشه از این ساعت های عزیز آرامش لذت برد.
گفتم بیام هم تبریک بگم هم اعلام موجودیتی کنم هم پر حرفی کنم هم نذارم بخوابید هم… بسه یا باز بگم؟
خوب دیگه کوتاهش کنم احتمالا می خواید برید مهمونی و هر لحظه ممکنه اینجا واسه خودم هم مهمون بیاد و باید حاضر به فرار باشم.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (4)
Arash
دوشنبه 4 فروردین 1393 ساعت 18:26
سلام
سال جدید رو بهتون تبریک میگم
(بد نیست سال جدید رو با یک وبلاگ جدید و
پیشرفته آغاز کنید)
میهن فا یک سیستم قدرتمند وبلاگ نویسی بر پایه
وردپرس است که با بهره گیری از امکاناتی بی
مانند یکی از جامع ترین و کامل ترین سیستم های
وبلاگ نویسی رایگان را در اختیار شما قرار می دهد .
درواقع میهن فا امکانات یک سایت را در اختیار شما
قرار می دهد.

برخی امکانات سیستم:
1-محیط کاربری آسان:یعنی در بالای هر قسمت در پنل مدیریتی
بخش راهنما وجود دارد که میتوانید از آن استفاده کنید
2-قابلیت ارسال مطلب در سایت توسط کاربران و میهمانان
یعنی بدون اینکه کاربر وارد قسمت مدیریت بشه میتونه مطلب
به وبلاگ اضافه کنه و حتی شما میتونید با موبایل به وبلاگتون
مطلب اضافه کنید
3- ایجاد صفحات اضافی گوناگون وایجاد صفحه اضافی
درصفحه اضافی : یعنی شما می تونید صفحه ای با URL
دلخواه ایجاد کنید .
4- امکان ایجاد وبلاگ گروهی با امکانات گوناگون و درجه
بندی کاربران .
5- امکان وبلاگ نویسی با موبایل .
6-ارسال ایمیل به کسی که به نظر او جواب می دهید به
صورت اتوماتیک .
7-بیش از۸۰ قالب آماده که می تونید هر کدوم رو بنا به
سلیقه تون تغییر بدید
8-مطلع کردن شما از آخرین نظرات ازطریق ایمیل:
یعنی وقتی که شما حوصله سر زدن به وبلاگتون رو
ندارید به صورت کاملااتوماتیک برای شما ایمیلی از آخرین
نظرات فرستاده میشود.
9-معرفی خودکار وبلاگ شما به موتورهای جستجو
10-پنل مدیریتی پیشرفته با امکان انتخاب رنگ دلخواه پنل
11-قابلیت لایک مطالب با فعال کردن افزونه
12-حتی میتونید از قالب بلاگفا نیز استفاده کنید و این یعنی
میتونید اگر از سیستم خوشتون اومد وبلاگ بلاگفای خودتون
به همراه قالب را به میهن فا انتقال بدید.

وامکانات بسیار زیاد دیگری که پس از ورود به سایت مشاهده
خواهید کرد

http://mihanfaa.com/
http://mihanfaa.com/
پاسخ:
سلام.
ممنونم.
حتما امتحان می کنم. اگر از پسش بر بیام انجامش میدم.
ممنون. سال نو مبارک!.
ایام به کام.
سایه
چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 18:52
سلام پریسا جون خوبی یا چطوریایی “این احوال پرسی رو تازگی یاد گرفتم یه مدل بانمکه” … اینجا گفتم سال نو مبارک یا نگفتم!؟! ولی خیلی خیلی بهارت قشنگ سال نو ات مبارک پذیرایی هم که کتاب داری مرسی این کتاب رو دارم باید بذارمش دم دست خوندن ….
کامنت ها رو چرا می‌گه ثبت شد بعدش نیست رو خب دقیقاً نمی دونم ولی تو بلاگفا تنظیمات دیدگاه ها به شکلی هست که بعد از تأیید مدیر وبلاگ نشون داده می‌شه، یه پیغام نشون می‌ده که “نظر شما پس از تأیید نمایش داده می‌شود” وقتی این پیغام رو دیدید مطمئن می‌شید نظرتون رفته …. ولی خب من دیدگاهی از شما ندیدم تا بخوام تأیید کنم احتمالاً یه جایی یه چیزی درست نبوده ولی چیش رو نمی‌دونم یعنی زیاد بلد نیستم که بدونم راستی بلاگ‌اسکای رو بکل حذف کردم یه امکاناتی که ضروری می‌خواستم رو نداشت یا من پیدا نکردم …
خانمی شما چه بما سر بزنی چه نزنی چه نظر بذاری چه نذاری و چه چه و چه چه …. من همیشه مهمونم از اون کنگر خورده هاش هم …. “البته میزبان بدی هم نیستم ولی دلم نمی‌خواد مهمونام اذیت بشند”
راستی پریسا جون کاش یه داستان دیگه رو شروع می‌کردی نمی دونم چه طوری بگم منظورم رو ولی انگار وبت یه چیزی کم داره … وقتی میام یه پست شش هفت خطی ازت می‌بینم انگار می‌خوره تو ذوقم … من داستان می‌خوام از اون بلند بلنداش … دلم هوای روزی سه چهار بار سرک کشیدن اینجا رو کرده … یه پست طولانی ادامه دار … میشه آیا؟
saieh1392.blogfa.comhttp://
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
دلم تنگ شده بود واسهت. بهارت مبارک!. کامنت. میگه ثبت شد ولی احتمالا نظراتم رو می خوره. نوش جونش. با کامنت یا بی کامنت، من میام. همیشه اون طرف ها هستم و توی وبلاگت می چرخم. کامنت نمیشه بدم ولی هستم. هر وقت دیدی1گوشه وبلاگت گرد و خاک هوا می کنه بدون من اونجام.
داستان. دلم واسه فرشته تنگ شده. بخند و بخندید بهم ولی دست خودم نیست. حال عجیبیه که بلد نیستم توضیحش بدم. کاش.. نمی دونم چی. شاید کاش ادامهش رو بهتر و بهتر ببینم!.
دلم1داستان می خواد که بذارمش جای اون یکی. هنوز توی حال و هوای فرشته و سفرش هستم و ذهن و هوام بهش زیادی وفادار مونده. باید ازش در بیام بلکه بتونم بنویسم. فعلا این منبرم رو داشته باش عزیز تا بعد خدا چی بخواد.
راستی من رفتم چندتا سایت جدید رو امتحان کردم بلکه1جایی پیدا کنم کد امنیتی در بخش نظرات نداشته باشه و اسباب کشی کنم اونجا. راستش پیدا هم کردم. میهنفا. ولی چنان سخت بود که هر چی کردم مدلش توی مخ من جا نشد. دوباره باید سعی کنم بلکه1چیز هایی ازش بفهمم. وای باز افسار کلامم از دستم در رفت. ببخشید.
ایام به کام.
کورش
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 11:35
بعضی ها رو نمیشه که دوست نداشت و به عشقشون نمرد
با هر حرفی که می‌زنند، قلبت میزنه و لبخند میزنی.
با هر غصه شون غمگین می‌شی و اشکت میاد.
با بودنشون شاد میشی و با نبودنشون پرپر میزنی
بعضی آدم‌ها چه بخواهند، چه نخواهند
چه بخواهی چه نخواهی
عزیزند، عزیز می‌مانند…
حتی اگر تنهات بذارند
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
دلتنگی سهم ماست از خاطراتی که یک روز خاطره نبودند ، زندگی بودند !
حسین آگاهی
سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 ساعت 11:20
سلام. کاش ما هم خبر داشتیم کی رفتنی هستیم اون وقت از لحظه لحظه ی زندگیمون استفاده می کردیم. ولی نه همین که نمی دونیم خودش خیلی هیجان انگیزه کتاب رو دارم ولی نخوندمش این هم بماند برای تابستون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
نمی دونم اگر لحظه رفتنمون رو می دونستیم خوب بود یا بد. احتمالا منفی بین ها تمام عمرشون رو در ترس و آخ و واخ سپری می کردن و مثبت بین ها از این آگاهی استفاده مثبت می کردن. درست مثل تمام موارد دیگه.
من خودم رو میگم، باید تمرین کنم تا مثبت تر ببینم. کاش بتونم!. مهم نیست بدونم کی از این دنیا میرم. مهم اینه که بلد بشم تا هستم بودنم شبیه زنده ها باشه نه مثل مرده ها. من هنوز بلد نیستم مثل خیلی چیز های دیگه که بلد نیستم. باید یاد بگیرم. واقعا باید یاد بگیرم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پست92

سلام به همگی.
چه خبر؟ حسابی گرد و خاکی شدین یا نه؟ خوب بابا خونه تکونی گرد و خاکی شدن هم داره چه خبره مگه؟ خرجش1دوشه و بس.
کاش دیگه کار ها تموم شده باشن و با آسایش خیال نشسته باشید به اینترنت گردی!.
این جناب یکی گفت قبل از سال تحویل بیام1پست بذارم من هم اومدم بذارم. موندم چی بگم توش.
ولی جدی سال92تموم شد!!. قشنگ یادمه دم سال تحویل92چجوری بود. چطور بودم، چه حالی داشتم، چه مدلی نشسته بودم، برای جمع کردن تمام تمرکزم چه فشاری به ذهنم آوردم، چی ها از نظرم گذشت، چی ها از خدا خواستم، و… گذشت!!!.
حالا نزدیک تحویل سال93هستیم. باز هم می دونم که به همون حال و هوا میرم. دم سال تحویل تمام زورم رو می زنم که کاملا متمرکز باشم. چیز هایی هست که باید از خدا بخوام. بعضی هاشون همون هایی هستن که سال تحویل92ازش خواستم و هنوز نگرفتم و بعضی هاشون هم جدیدن. بعضی از دیروزی ها رو خدا بهم داده و بعضی هاشون رو هم دیگه مطمئن شدم که هرگز نباید ازش بخوام چون دیگه قرار نیست که بهم بده.
سال92رفت. با تمام بالا پایین هاش. با تمام خنده ها و گریه هاش. با تمام سیاه و سفیدش. من هر جفتش رو داشتم. سیاه سیاه و سفید سفید با هم. نمی دونم کدومش بیشتر بود ولی می دونم سفید هاش دارن همراهم میان تا باهام از مرز بین2تا سال رد بشن و توی سال93در ادامه راه همراهیم کنن و سیاه هاش… با رنگ پاشی های سفید ها دارن یواش یواش، خیلی یواش کم رنگ میشن. ولی یادگار های سیاهشون رو برای همیشه روی دل و دفترم جا گذاشتن. چه یاد بود های…!!.
از بچگی تصور عجیبی می کردم که شاید در نظر شما مسخره باشه. به نظرم می رسید سالی که میره تمام چیز هایی رو که توش بود و مثلا توی اون سال از دست رفت و دفترش بسته شد رو با خودش می بره. مثل جریان1رودخونه. مثل وزش باد.
من بزرگ شدم ولی تصورم از سالی که میره هنوز همون طوره.
سال92رفت. و همراه خودش خیلی چیز ها رو برد. همینطور خیلی از افراد رو. چیز هایی که در این سال گذشتن و به گذشته ها پیوستن. افرادی رو که در آغاز سال92باهامون بودن و دیگه نیستن. بچه که بودم خیال می کردم آخرش میشه1راهی پیدا کرد تا دست اون هایی که در میانه راه زندگی توی این سال از همراهی ما جا موندن رو گرفت کشید آورد به سال جدید و دوباره بیدار و همراهشون کرد. و امروز دیگه می دونم که این شدنی نیست. رفته ها با سالی که میره میرن و خاطره میشن. دم سال تحویل به یاد تمام این اراجیفی که اینجا نوشتم خواهم بود. به یاد اون ها که در سالی که گذشت تموم شدن و درسال جدید دیگه نیستن، به یاد همه خاطره ها، خنده ها، گریه ها، به یاد تمام آه هایی که به ثمر نشستن و نفس هایی که بی ثمر موندن، به یاد دعا هایی که اجابت شدن و به یاد آرزو هایی که براورده نشدن و دفترشون برای همیشه بسته شد. به یاد تمام این ها خواهم بود و دعا می کنم. برای رفته ها، برای خودم، برای شما، و برای فردا هایی که نمی دونم چه رنگی هستن.
من و شما نمی دونیم فردا ها مون چه رنگی هستن ولی من یکی از1چیز کاملا مطمئنم. این که فردا هرچی باشه بهتر از دیروزه. می دونید چرا؟
چون فردا نسبت به دیروز1امتیاز بزرگ داره. یعنی1امتیاز بزرگ به ما که صاحبش هستیم میده. فردا رو ما می تونیم بسازیمش. می تونیم رنگش کنیم. می تونیم عوضش کنیم. فردا دست ماست. اگر کاملا دست ما نباشه کاملا هم از دست ما خارج نیست. اگر نشه کامل سفیدش کنیم می تونیم کاری کنیم که سیاه خالص هم نباشه. ولی دیروز رو نه میشه عوض کرد، نه میشه دور انداخت، نه میشه فراموش کرد. دیروز رو هیچ کاریش نمیشه کرد. پس چیزی که پیش رو داریم هرچی هست به خاطر همین1امتیازش از اون چه پشت سر گذاشتیم بهتره. از دیروز فقط میشه عبرت گرفت برای ساختن فردا.
خیلی دلم1فردا می خواد متفاوت با دیروز و امروزم. شاید هرگز موفق نشم این لکه های تاریک رو پاک کنم ولی مطمئنم می تونم کاری کنم این لکه ها برای تزیین بیشتر کمی بهم کمک کنن و فردا هایی قشنگ تر از دیروز بسازم.
دم سال تحویل دعا می کنم هرچی موفق تر باشم. هم خودم، هم شما.
دلتنگی ها و یادش به خیر ها رو نمیشه این طرف مرز جا گذاشت وگرنه من حتما جاشون می ذاشتم. ولی شاید همین دلتنگی های گاه و بی گاه هستن که هر از چندی به آهی و اشکی مهمونمون می کنن و به یادمون میارن که هنوز در این عصر سیاه، دلی داریم که تنگ بشه، بگیره، بشکنه و چشمی که بباره، توی این ازدحام واقعیت های در هم بر هم و بین افراد آشنا و ناشناس از سر دلتنگی اشتباهی اونی رو که می خواد در قاب1سراب ببینه و وقتی سراب محو شد باز هم بباره. و دستی که تمام این ها رو روی صفحه خیس دفتر بنویسه تا نوشته باشه، تا گفته باشه، تا درددلی کرده باشه.
بسه دیگه بذار دستمال ها رو جمع کنم.
از تمام این ها گذشته:
عید داره میاد!آخجون!. بهار داره میاد! آخجون! سال جدید داره میاد! آخجون! طعتیلات داره میاد! یعنی اومده! آخجوووووووووووووووووووون!!!!!!!.
به خدا می میرم واسه این آخریش.
عید همه مبارک!. سال نو مبارک!. بهار مبارک!. تمام سیاهی ها پر و همه زندگی از اول. زندگی جدید مبارک!.
سال دیگه همهتون رو همینجا می بینم. خوش باشید از حالا تا فردا ها، تا همیشه، تا ابد.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (5)
مربم
چهارشنبه 28 اسفند 1392 ساعت 22:49
سلام وبلاگ قشنگی داری تبریک میگم . این کد رو بزار تو قالب وبلاگت بازدیدت 300 تا افزایش پیدا میکنه (من خودم امتحان کردم .)

پاسخ:
سلام.
ممنونم از لطف شما.
شاید این کد کار کنه ولی من نمی دونم چطور باید این کار رو کنم. بلد نیستم.
به هر حال ممنونم.
ایام به کام.
یکی
پنج‌شنبه 29 اسفند 1392 ساعت 10:23
اینهمه حرف داشتی بعد میگی موندی چی بگی؟ خوب کردی اومدی. خوب کردی نوشتی. خوب میکنی از خیر آرزوهای نشدنی میگذری. تو دلت نیومد بگی من میگم. بعضی چیزا ارزش ندارن بخوایشون. ولشون کن. میدونم خودتم میدونی ولی هنوز دل نداری بگی. سال دیگه بهتر میشی و لایکمم میکنی. سال که تحویل شه و بقول خودت از این مرز بین 2 تا سال رد بشی خاطرت جمعتر و حالت بهتر میشه. نگران چیزی نباش. هیچ اتفاق بیریختی نمیفته. من بقول تو جناب یکی هستم و دارم بهت تضمین میدم. پشت سرتو نگاه نکن. چند قدم دیگه برو جلو و بپر. ما همه باهات میپریم. من و تمام دوستات. همه هستیم. هی خیلی خوش میگذره شک نکن. اونور بهاره. یه چیزای قشنگ دیگه هم هست که باید بریم تا ببینیم. پس برو بریم. اونور میبینمت. هرچند من از همینجام دارم میبینمت. ولی همه اینا دلیل نمیشه من بهت گیر ندم. اینور و اونور نداره. بازم باید بنویسی. اینجارو باید زودبزود آپ کنی وگرنه من میام اعتراض میکنم. بجنبیا, دیر نکنیا, گیر میدما, اونور توی بهار من و همه اونای دیگه منتظرتیم. دیر کنی همشونو بنام و نشونی صدا میکنم بیان دنبالت بگردیم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
من، واقعا، ... ... نمی دونم چی بگم.
فقط اومدم که ... ممنونم جناب یکی.
ممنونم.
ایام به کام.
Sepanta
جمعه 1 فروردین 1393 ساعت 01:05
ستاره بختت درخشان
سپیده صبحت تابناک
سایه عمرت بلند
ساز زندگیت کوک
سرزمین دلت سبز
سال جدیدت مبارک پریسا جان
در پناه پرودگار

پاسخ:
حافظ گشوده ام و چه زیباست فال تو،
حتما قشنگ می شود امسال، حال تو.
با آن زبان فاخر و ایرانی اصیل:،
فرخنده باد روز و شب و ماه و سال تو.
مجتبی ورشاوی
دوشنبه 4 فروردین 1393 ساعت 18:17
سال نو مبارک
درادامه شعر بالایی حافظ می فرماید :
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم

پاسخ:
سلام دوست من.
عیدتون مبارک!. صد سال به این سال ها!. خیلی خوش اومدید. ...
نمی دونم حافظ چقدر درست میگه. عمر در هر حال می گذره. تقصیر کسی نیست.
بیخیال. بهار رو عشقه.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 10:33
سلام. به هر حال روز ها می گذرن و این ما هستیم که می مونیم این بر عهده ماست که چه طوری رفتار کنیم و چه قدر خاطرات خوب و بد رو در ذهنمون نگه داریم. هر چند کاری سخته ولی میشه یه چیزایی رو فراموش کرد.
این کتاب حمام روح رو نخوندم ولی از اسمش خوشم میاد کاش می تونستیم همین طور که جسممنو می بریم حموم و تمیزش می کنیم روحمون رو هم می شستیم و پاک پاکش می کردیم.
باید جالب می شد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله جالب می شد. گاهی بهش فکر می کنم. مطمئنا محال نیست ولی باید یاد گرفت. خیلی دلم می خواد یاد بگیرم.
کاش بشه!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم پر حرفی های من

سلام به همگی.
احتمالا همگی وسط خونه تکونی هستید. ببینم؟ حال دلتون چطوره؟ تمام گوشه کنار هاش رو تکوندین یا نه؟ همه خاطره های سیاه، همه دلگیری ها، کدورت ها، تاریکی ها، حتی تمام
-من که گذشتم ولی این درست نبود ها-،
خداییش همه رو ریختید بیرون یا نه؟ اگر هنوز مونده بجنبید. سال داره نو میشه. بذارید همه چیز تمیز باشه. اول و مهم تر از همه هوای دل.
حالا قشنگ بگردید ببینید هیچ کمدی، گوشه ای، انباری، کنجی از دستتون در نرفته؟ مال من که…
شما که غریبه نیستید، چرا. مال من1انباری داره که از دستم در رفته. انباری دل من که هنوز درش رو هم باز نکردم زندان خودمه. از خودم دلگیرم. نتونستم ببخشم. هرچی کردم دیدم توان بخشیدن ظلمی که به خودم کردم رو ندارم.
گاهی اتفاق هایی برای ما می افته که اشتباهن. وقتی از درد نتیجهش که مثل بلای آسمونی خراب میشه رو سرمون داریم داد می زنیم میگیم ای خدا! آخه من از کجا می دونستم؟ من که خدا نیستم؟ چطوری باید می فهمیدم؟
شاید اینطوری کمی آروم تر بشیم. زمانی که فکر می کنیم خوب، این دفعه من نمی دونستم. اگر می فهمیدم متوقف می شدم. ولی از حالا دیگه می دونم. پس دیگه پیش نمیاد.
ولی اگر حتی این هم موجه نباشه چی؟
برای من این دلیل موجه نیست. من1000نشونه برای آگاه شدن و متوقف شدن داشتم. نه آگاه شدم و نه متوقف. تمام اون نشونه ها رو نادیده گرفتم. حالا که به پشت سرم نگاه می کنم با خودم میگم خدا چه صبری داشت که مجازاتم رو اینهمه دیر و اینهمه سبک گرفت!!؟
راستش باورم نمیشه. خیلی جا ها چشم هام رو عمدا بستم که نبینم. گوش هام رو گرفتم که نشنوم. با خودم معامله های وحشتناکی کردم. از نتیجهش هیچ خوشم نیومد. حس می کنم جای این ضربه تا قیامت درد داره و چه دردی!!.
ولی خوب، باز هم شکر. می دونید؟ من خوش شانسم. چون خیلی چیز ها دارم برای این که حس کنم هنوز میشه ادامه بدم.
خدایی که هنوز دستم رو رها نکرده و با وجود این که تنبیهم می کنه هنوز شاید کمی دوستم داره. خانواده ای که هنوز تحمل می کنن و همراهم هستن تا دوباره نیفتم و دست هاشون رو می بینم که هر لحظه آماده گرفتنم هستن که اگر باز دارم می افتم اجازه ندن به زمین برسم. و دوستانی که از بدهی هایی که به دل هاشون داشتم گذشتن و اگر بهم نبخشیده باشن، دسته کم تلافی نکردن. بر عکس، هر مدلی که زورشون می رسه، اول به جای من، و حالا که قوی تر شدم به همراه من با گرفتاری سیاهم طرف شدن و دارن می جنگن.
چقدر ممنون تمام این ها هستم!. چقدر تمام این ها رو دوست دارم!. و چقدر سبک میشم وقتی این ها رو اینجا، توی این وبلاگ می نویسم. این وبلاگ رو، دوستانم رو، خانوادهم با دست های پشتیبانشون رو، خدا رو، و همه شما رو خیلی خیلی دوست دارم.
بهار داره میاد. عاشق بهارم. بهار رو هم خیلی دوست دارم. بهار همیشه و همیشه برام اول ماجراست. اول1شروع قشنگ و تازه و خیلی خیلی سبز و روشن و…
بیایید بزنیم به مرز بین92و93و ازش رد بشیم. هرچی منفی این طرف هست رو همین طرف جا بذاریم و فقط عبرت ها مون رو برداریم و بریم اون طرف. تردید ندارم که اون طرف هرچی سبک تر باشیم بیشتر خوش می گذره. من که اینطور تصور می کنم و سعی می کنم اینطور برم. شما ها هم همین کار رو کنید. پشیمون نمیشید.
تصمیم گرفتم تمرین کنم اینجا به خاطر پراکنده گفتن و زیاد گفتن و… معذرت نخوام. اینجا جاییه که من می تونم هرچی دلم بخواد و هر اندازه که دلم بخواد بگم و بگم. اینجا من مجازم. پس با عرض معذرت، معذرت نمی خوام از پراکنده گفتن و از پر حرفیم.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
یکی
جمعه 23 اسفند 1392 ساعت 15:21
بنظر من دلتکونی از خونتکونی مشکلتره. خودتو نمیبخشی؟ چرا؟ مگه جریمت کافی نیست؟ ببین تو واسه هرچی که هست و نیست جریمه شدی و داری میشی پس دیگه بیخیال شو. بقول خودت اون موقع نمیدونستی نتیجه چه آشغالی درمیاد ولی حالا دیگه میدونی. از این ببعد مواظب خودت و حال و هوات باش تا دیگه اینجا و هرجا بخودت فحش ندی. حالا دیگه پاشو. پاشو در اون انباری که گفتیو باز کن بذار روحت آزاد بشه بیاد بیرون و یه نفسی بکشه. حیف نیست این هوارو از دست بده؟ هی خوب میکنی دیگه واسه نوشتنت معذرت نمیخوای. داشتی کفرمو درمیاوردی از بس معذرت میخواستی. بنویس, معذرتم نخواه. خودتم ببخش. خودت تمام جواباتو پیدا کردی دیگه چی میگی؟ خودتو ببخش ولی هیچوقت این روزارو فراموش نکن. دیگه اجازه نده هیچ…یی قدرت تکرار این روزا و روزای افتضاح گذشتتو توی زندگیت پیدا کنه. سعی کن قبل از سالتحویل یه پست دیگه هم بذاری. همینطوری. بنویس. بپستای طولانیت عادت کردم اینا بنظرم زیادی کوتاهن. بنویس. بازم بنویس. منتظرما, فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
احوالات شما؟ نبودید. بله به نظرم درست بگید. تکوندن دل خیلی سخته. ولی من تکوندم. الان واقعا، خداییش از هیچ کسی هیچ کینه ای به دلم نیست. هیچ کسی جز خودم. کاش اینهمه مدت اینهمه کور و کر نبودم!. باورم نمیشه. راستش خیال می کردم عاقل تر از این ها باشم ولی…
پیش خودم ضایع شدم. بد هم ضایع شدم.
شما درست میگید جناب یکی. حالا دیگه می دونم. زندگی تجربه هست. گاهی تجربه ها خیلی خیلی تلخ هستن و خیلی خیلی گرون. این یکی رو من چندین برابر قیمت به دست آوردم. تا زنده هستم محاله تکرارش کنم جناب یکی.
ممنونم که از خودم به خودم مهربون تر هستید. ممنونم بابت اون نقطه چین. ممنونم جناب یکی، دوست عزیز و ناشناس من.
ایام به کام.
سایه
شنبه 24 اسفند 1392 ساعت 15:10
سلام پریسا جون یعنی همه حرفات یه طرف …. اینی که تصمیم گرفتی دیگه معذرت خواهی نکنی یه طرف … هرچی می‌خوای بگو من که دربس همشون رو می‌خونم شاید نشه که بگم خوندم اما مطمئن باش می‌خونم و اصلاً میام اینجا که همین حرفات رو بشنوم … کتاب چشمهایش رو هم من خوندم دقیقاً قبل از خوندن همین حس شما رو نسبت بهش داشتم و بعد از خوندن هم … چقدر تفاهم … تعجب کردم وقتی این مدل در موردش نوشتید!….
saieh1392.blogfa.comhttp://
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
اول این که ممنون از حضورت. خوشحالم که میای اینجا. باید بهتر بنویسم.
دوم این که توی بلاگفا کد های امنیتی نمی فهمم چطوری هستن که فایر فاکس هم با اون افزونهش نمی تونه ازش ردم کنه و من نمی تونم توی وبلاگ قشنگت کامنت بدم. از دست کامنت هام تا اطلاع ثانوی خلاص میشی ولی همیشه هستم و هستم و هستم.
کتاب چشم هایش. ماجرایی داشت برای خودش.
سال نو داره میاد. کاش توی سال جدید همه چیز جدید باشه!. امیدوارم.
ایام به کام.
Sepanta
سه‌شنبه 27 اسفند 1392 ساعت 13:59
سلام صابخونه عزیز ؛ حالت چطوره ؟ شرمنده ؛ این روزا اینقد سرم شلوغه که 2-3 روز یه بار میتونم بیام نت . سعی میکنم امشب بیام ببینم متن جدید چی گذاشتی

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
امیدوارم این شلوغی مال دم عید و گرفتاری های شیرین باشه. در این صورت دعا می کنم سرتون همیشه شلوغ شلوغ شلوغ باشه.
شما هر زمان دلتون خواست تشریف بیارید.
همیشه خوشحال میشم از حضور شما. این روز ها در حال اصلاح آدرس های قدیمی و انتقال فایل های داخل دراپ باکس به ووالا هستم. باید بجنبم و تمومش کنم. کاش زود تر تموم بشه و کاش ووالا امن باشه بر عکس دراپ باکس که اینطوری تمام قد خوابوندم توی پوست گردو.
ایام به کام.
Sepanta
جمعه 1 فروردین 1393 ساعت 01:12
سلاااااااااااااااام
گرفتاری و شلوغی که همیشه هست دوست جونم ؛ ولی این روزا دیگه دوبله میشه !! هی فکر میکنی کارات تموم شده ؛ ولی باز تا اون لحظه آخرم یه کارایی پیدا میشه !!
این سایت جدیدی که داری فایل هاتو به اونجا انتقال میدی ؛ محدودیت حجمش چقدره ؟ اینقدری هست که تا یه مدت طولانی راحت باشی ؟

پاسخ:
سلام آشنا.
سال نو مبارک.گرفتاری و شلوغی. ای کاش تا دنیا دنیاست واسه همه هرچی گرفتاری هست همیشه از این مدلش باشه!.
سایت ووالا. من هنوز ازش خیلی نمی دونم ولی ظاهرا از دراپ باکس بهتره. ای کاش اذیتش هم کمتر باشه. باید صبر کرد و دید. راحتیش هم1طور هایی بسته به خودمه. اگر راحت بگیرم راحت هستم و اگر سختگیر باشم سخته.
راستی چرا نظرتون رو در مورد فرشته و ماجرا هاش نگفتید؟ من انتقاد رو دوست دارم.
ایام به کام.
Sepanta
شنبه 2 فروردین 1393 ساعت 13:45
مرسیییییییییییییییییی
تازه شروع کردم به خوندن داستانت ؛ خداکنه ته داستانت ؛ پرستو کوچولو شاد باشه

پاسخ:
ای کاش زمانی برسه که تمام پرستو های تمام دنیا برای همیشه شاد باشن!.
حسین آگاهی
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 13:55
سلام. منم لحظات تحویل سال خیلی دعا کردم که با زندگی کنار بیام؛ نمی دونم باید چی کار کنم؟
بیست و سه سالم داره میشه ولی هنوز با نابینایی کنار نیومدم؛ بعضی وقتا به خودم میگم به هر حال همینه و مثلاً کنار میام ولی همین که یه مشکل برام پیش میاد که به نابیناییم مربوط میشه باز همه چیز نقش بر آب میشه و من می مونم و مشکلات نابینایی.
به نظر من هم اصلاً نگران طولانی شدن مطالبتون نباشید هر چی خواستید بخونید.
به هر حال این جا خونه مجازی شماست و مختارید هر قدر میخواید بنویسید. ما هم بدون تعارف میگم اگه خوشمون نیاد خب نمی خونیم.
انصافاً هم مطالب شما جز داستان فرشته که نمی شد کوتاهش کرد بقیه شون هم چینم طولانی نیستند.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
دلم تنگ شده بود واسه نظرات شما.
ندیدن. خوب هیچ چیز جالبی نیست. من هم هیچ دلم نمی خواد نبینم. اگر بخوام اینجا بنویسم چه چیز های کوچیکی به خاطر این ندیدنم واسهم آرزو شده تا خود صبح بهم می خندید. ولی با تمام این ها زندگی جریان داره. من خیال ندارم معطل این ندیدن بمونم تا زندگی جام بذاره. بله سخته. خسته کننده هست. دردناکه. ولی من زورم به ندیدنم نمی رسه. پس باهاش درگیر نمیشم. جا هایی که بشه ندیدش می گیرم و جا هایی که نشه ندید گرفت و کنارش زد آه می کشم و میگم خوب، نشد دیگه. بعدش هم دروغ چرا، با دلی که1کمی گرفته هست میرم پی باقی زندگیم. قبول دارم تحملش سخته ولی باید آسون تر بگیریمش تا آسون تر باشه. شما هم سعی کنید. حتما می تونید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1مشت پراکنده های من

سلام به همگی.
حالتون چطوره؟ گفتم چند وقت نیام تا گرد و خاک اینجا بخوابه. الان به نظرم خوابید. امشب دلم خواست بیام اینجا پراکنده بنویسم. بی ربط و شیر تو شیر. بلند و کشدار و خیلی جدی از همتون معذرت می خوام ولی اینطوری دلم خواست.
عید داره میاد. بهار داره میاد. داره1سال میشه که من اینجا رو ساختم. می دونید؟ اینجا رو دوست دارم. نمی تونم درست توضیح بدم ولی دوستش دارم. خونه اینترنتی من. جایگاه مجازی من. بهش حس مهر و1جور دل بستگی شبیه دل بستگی به خونه می کنم. حسی شبیه احساس آدم نسبت به1مکان آشنا که می دونی مال خودته. البته این حرف ها گفتنش هیچ فایده ای نداره ولی دلم خواست اینجا بنویسم. فقط چون دلم خواست اینجا بنویسمشون.
این روز ها به عید فکر می کنم. نمی دونم چی ازش می خوام ولی می دونم که… راستش شما که غریبه نیستید. چیز هایی که می خوام چندان مجاز نیستن. یعنی من مجاز نیستم بخوامشون. با هیچ قاعده ای مجاز نیستم بخوامشون. از هر طرف ببینم راهی برای توجیه نیست. مجاز نیستم. تموم شد و رفت. بگذریم.
من همیشه قبل از سال تحویل1حال و هوای عجیبی دارم و نمی فهمم بعد از تحویل سال چرا حسی شبیه1سرخوردگی خفیف می کنم. انگار تمام شور و هیجان های پیش از در رفتن اون توپ1دفعه تموم میشه و به نظرم همه جا توی سکوت فرو میره که من هیچ خوشم نمیاد. کاش امسال اینطوری نشم!.
از این چیز ها که صدا و سیما و کتاب ها این زمان ها میگن و آرزو هایی که برای همه می کنن من امشب حوصله ندارم بگم. اون ها رو دیگران میگن. من با تمام وجودم می خوام که همه شما و خودم امسال به تمام چیز های مجاز و غیر مجازی که دلمون می خواد تا جایی که به خودمون و دیگران آسیبی نرسه برسیم. نه تا آخر سال. همون دم سال تحویل. ای کاش بشه!.
راستی نظرتون چیه که من دیگه این ایام به کام رو نگم؟ خیلی… زده به سرم که امضای آخر حرف هام رو عوض کنم. موافقید؟ مثلا شبیه جناب یکی بگم فعلا بای بای. شوخی کردم بابا نمیگم. ولی این ایام به کام. به نظرم بد نیست بازنشستهش کنم. نظر شما چیه؟
پاینده باشید.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ساعت 09:15
سلام. من هم موقع سال تحویل حس عجیبی بهم دست میده حسی که نشون دهنده ی اینه که باز یک سال بزرگ شدم و به قول یکی از دوستان که می گفت: نمی دونم روز تولدم یک روز به عمرم اضافه میشه یا کم میشه دقیقاً من موقع سال تحویل چنین حسی دارم اون موقع است که می فهمم خیلی دارم به روز پرواز نزدیک میشم و یاد کلی کار نکرده می افتم و آرزو می کنم انجامشون بدم.
یه روان شناس می گفت: آرزو هاتون رو بنویسید و از ته دل خودتون رو رسیده به اون ها تصور کنید اون قدر نزدیک و رسیده تصورشون کنید که انگار بهشون رسیده باشید و حتی مثلاً اگه یک ماشین میخواید رنگ و شکل و این که خودتون وقتی سوارش میشید چه شکلی میشید رو هم دقیق در ذهن مجسم کنید. بعد چند سال بعد به نوشته هاتون سر بزنید خواهید دید به همه شون رسیدید و باز باید نوشته های جدید و آرزو های جدید بنویسید.
سالی که داره میاد سال اسبه امیدوارم سال خوبی برای همه باشه.
من که نمی دونم امسال دقیق چی میخوام ولی شک ندارم که هر چی هست مربوط به حال و هواییه که خودم دارم؛ همیشه احساس کمبود می کنم و هر فکری که میخوام بکنم و هر راهی که میخوام برم و هر آرزویی که دارم نابینایی مثل اجل معلق سر می رسه و همه چیز خراب میشه؛ البته این وضع خیلی با من بیگانه نیست ولی از وقتی اومدم دانشگاه یعنی پارسال و البته از امسال شدید تر شده این که من نمی بینم.
چی بگم؟! امیدوارم باهاش کنار بیام.
راستی بروز هستم بالاخره بعد از چندین روز.
خوشحال میشم سری بزنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به نظرم این حس دم سال تحویل تقریبا عمومی باشه. خیلی ها رو دیدم که گفتن همچین حسی دارن. نمی دونم چیه ولی در خیلی ها هست.
نگران زمان پرواز نباشید عزیز. زمانش که برسه می پریم. به جای این که نگران تکلیف های ننوشته باشیم بیایید انجامشون بدیم که برای دم آخر نمونه. من خیلی تنبلم ولی باید سعی کنم سال93کمی بهتر باشم. ای کاش بتونم.
آدم با آرزو ها و امید رسیدن به این آرزو هاشه که انگیزه پیش رفتن پیدا می کنه. چشم هام. چقدر دلم می خواست ببینن. ولی خوب، اون ها نمی بینن. کاریش هم نمیشه کرد. پس بذار از باقی بخش های زندگیم لذت ببرم. حتی اگر این لذت ها خیلی محدود باشن. خیلی دلم می خواست اینطور نبود ولی هست و من زورم نمی رسه عوضش کنم. چشم هام رو نمی تونم کاریش کنم ولی واقعا خیال ندارم اجازه بدم باقی عمرم واسه هرچی که همراه چشم هام از دستم رفت و میره تلف بشه.
حتما به فاگی لایف سر می زنم. این روز ها خیلی اومدم ولی آپ نبود. چه خوب شد که به روز شدید. الان میرم بخونم.
پاینده باشید.
یکی
پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ساعت 11:21
تازه خواستم بیام بگم کجایی؟ از فرشته و دوستاش چه خبر؟ هی من به بخش اطلاعات قطار ناخنک زدم و یچیزایی درباره این لکه تاریک بیپدر پیدا کردم که میدونم درمانگرای فرشته همشو دارن ولی گفتم بد نیست خودمم بگردم. ببین این هیچی نیست فقط جاش بده. اگه بشه حرکت کنه مث آبخوردن میشه پکوندش. نهایتش با عمل جراحی حل میشه. قبلا نمیشد ولی الان که اشعه اومده دیگه کسی با اینچیزا نمیمیره. بفرشته برسون که تا میتونه تحرک داشته باشه و از حرص و استرس و هیجانا و فشارای عصبی منفی دربره. پاشه ورزش کنه, اصلا برقصه. جدی میگم خوبه. هی من هنوز منتظرم سری جدیدشو بنویسی و تکلیف آتیشو یکسره کنی و شونه های فرشترو درست کنی و دیگه یادم نیست چی.
راستی ایام به کامو حذف کنی چی میخوای جاش بگی؟ همین پاینده باشی که زیر اطلاعیت زدی خوبه. درضمن اگه چیزی خواستنی نیست خوب نخواه. بنظر من آدما همه چی میتونن بخوان ولی بعضی چیزا ارزششو نداره. یا بخاطر قیمت بالاشون یا بخاطر ارزش پایینشون. اگر بخوایمشون نتیجه بیریخت میشه و ما اسمشو میذاریم مشکل و میگیم مجاز نیستیم بخوایمشون. پس بزن ببیخیالی و ازشون رد شو. دیگه نخواه پریسای آنسویشب. باور کن ارزششو نداره. اینهمه خواستنی با ارزش و درست اطرافته. سعی کن دلتو بطرفشون منحرف کنی. خیالت راحت باشه درست میشی. شاید طول بکشه ولی همه چی بهتر میشه. نگاه کنی میبینی که حالاشم خیلی بهتر شده. سال دیگه این موقع شاید اصلا دیگه نخوای. هی بنویس. بازم بنویس. اکانتمکانتو ول کن فقط بنویس. زود باشیا, منتظرما, جدی منتظرم. فعلا بای.
http://htt
پاسخ:
سلام جناب یکی.
حالتون چطوره؟ دلم تنگ شده بود واسه گیر دادن شما.
شما جناب یکی، واقعا، نمی دونم. فقط ممنونم جناب یکی. خیلی ممنونم. چیز هایی که نباید بخوام. بله با شما موافقم. بعضی چیز ها ارزش خواستن ندارن. و اگر واقعا ارزش نداشته باشه نباید طلبیدش. درست میگید. درسته. نداره. گاهی پیش میاد با وجود این که به درستی مطلبی ایمان داری ولی انگار وقتی کسی از بیرون وجود خودت بهت میگه بیشتر حس می کنی باید بپذیریش. نمی دونم واسه شما پیش اومده یا نه. واسه من پیش اومده. الان، اینجا، درست همینجا.
شما درست میگید. سعی می کنم به این توصیه شما عمل کنم جناب یکی. باید نخوام. نمی خوام. واقعا نمی خوام فقط نمی دونم با این دردش چه معامله ای کنم. گاهی غیر قابل تحمل میشه.
درست میشم. حالا هم درستم. باور کنید یا نکنید حضور شما جناب یکی و باقی همراه هام خیلی در این درست بودنم تاثیر داره. انتظار ندارم بفهمید. ولی هست. واقعا هست. این کلمات که از قلم1کسی که میگه فقط1وبگرده برای من میاد به این هدف که کمک کنه بدون این که به حریم احساسات شاید نادرستم آسیب بزنه اینقدر برای من با ارزش هستن که نمی تونم توضیحش بدم. شما با من هیچ آشنایی ندارید. حتی1بار هم رو ندیدیم. هیچ چیزی از هیچ چیزم نمی دونید. حتی1اسم درست و حسابی از شما پیش من نیست و با اینهمه هستید و دارید سعی می کنید بدون اینکه ویرانی به بار بیاد باشید و کمک کنید. امکان نداره فراموش کنم جناب یکی. ممنونم. جز این -ممنونم- بلد نیستم چی بگم. معذرت می خوام. باشید و گیر هم بدید. دیگه نمی دونم چی بگم.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش16وپایانی

سلام به همگی.
خبر خوش!
این پست آخر ماجرای فرشته هست. امیدوارم خیلی از خوندنش اذیت نشده باشید!. رکورد زدم. دراز ترین پستم تا حالاست. پس بریم تا از این دراز تر نشده و بلاگ اسکای بیرونم ننداخته.
***
داشت شب می شد. فرشته سعی می کرد از بین صدا های اطراف که کم هم نبودن، صدای سوت کشدار قطار رو بشنوه. خدا خدا می کرد که این اتفاق زود تر بی افته تا بتونه جایی بشینه و…
-کاش زود تر تموم بشه!.
این در اون لحظه تنها آرزویی بود که داشت. تمام روز توی خیابون ها چرخیده بود و فقط سعی کرده بود هشیار بمونه. بالای1000بار تصمیم گرفته بود پیش دوست هاش برگرده ولی…
-بذار قطار بره. بذار اون ها برن. خاتمه تو مال خودته. خاطر های دیگه رو بیش از این سیاه نکن. اون ها باید ادامه بدن. و تو دیگه لازم نیست بری. اینجا بمون. بمون و منتظر پایانت رفتن ها رو تماشا کن.
این فرمان کور رو فرشته گوش داد و حالا منتظر بود تا قطار همراه همراه هاش بره. پیش خودش فکر کرد حتما دنبالش می گردن، نگرانش میشن، به خاطرش می ترسن، ولی عاقبت مجبورن همراه قطار و همراه بقیه برن. هر3تاشون برای متقاعد کردن خودشون دیگران رو متقاعد می کنن و سوار قطار میشن و چند هفته بعد، همه چیز عادی و فراموش میشه و چند ماه بعد، فرشته براشون به صورت خاطره سیاهی در میاد. خاطره ای سیاه از نارفیق بی معرفتی که مشخص نشد برای چی بدون خداحافظی رفت. رفت و اون ها رو وسط هیاهوی1شهر بزرگ میان مسیر جا گذاشت. از این تصور قلبش فشرده شد. تصویر تیرداد پشت پنجره بسته قطاری که دور می شد روی پرده اشک هاش لرزید. دیگه تاریک شده بود. صدای سوت کشدار قطار رو به وضوح شنید. یکی، یکی دیگه و باز یکی دیگه.
-سفر خوش.
فرشته آروم خطاب به تصویر تیرداد که توی پرده اشک هاش می شکست این رو گفت و بغضش ترکید. روی نیمکتی که نشسته بود مچاله شد و گریهش رو رها کرد.
-حالا دیگه توی تمام جهان تنهام. قطار رفت. اون ها رفتن. همه رفتن.
و لحظه ای بعد،
-خودم هم چند وقت دیگه میرم. راستی، چند وقت؟ نپرسیدم. چه فرقی می کنه؟ ولش کن. کاش بقیه خوشبخت باشن.
به3تا دوست هاش فکر کرد. تیرداد.
-زندگی خوش.
فرشته حس کرد دیگه نمی تونه نفس بکشه. انگار دیوار ها فشارش می دادن. شب تمام شهر رو بغل گرفته بود. فرشته بلند شد و بی اختیار به طرف جایی که تا امروز عصر سر پناه موقتی همراه هاش بود و تا همین دیشب همراه تیرداد و بقیه زیر سقفش منتظر زمان حرکت قطار مونده بود حرکت کرد. بقیه رفته بودن و اونجا هنوز حال و هوای بودنشون رو از دست نداده بود. فرشته احساس می کرد فقط اونجاست که می تونه خودش رو از این حس وحشتناکی که دچارش شده بود کمی تخلیه کنه یا خودش رو در این حس غرق کنه و از تمام جهان و از تحمل انتظار پایان خودش خلاص بشه.
-وای خدا فرشته! خودتی؟ واقعا آدم بی مسؤولیتی هستی! اصلا عقلی توی سرت هست که بتونی تصور کنی از صبح تا الان ما چی کشیدیم؟
به محض این که در اتاق همراه های فرشته با دست های بدون حسش باز شد فرشته این ها رو شنید و دست هایی که به بازو هاش چنگ زده بودن رو حس کرد. دست هایی که محکم گرفته بودنش و اجازه نمی دادن حرکت کنه و صدایی که پشت سر هم و بسیار عصبانی جیغ می کشید.
-واقعا که دیگه شورش رو در آوردی. جدی تو صلاحیت آزاد بودن رو نداری. به کولمون که نمیشه ببندیمت پس باید1فکر دیگه ای کنیم واسهت. هیچ غلطی لازم نیست کنی فقط میشه دیگه گم نشی؟
فرشته چنان تعجب کرده بود که با وجود دردی که از فشار اون2تا دست که کشیدنش داخل و هنوز نگهش داشته بودن حس می کرد قدرت تلاش برای خلاصی خودش و کاهش درد رو نداشت. اجازه داد دست ها بکشنش داخل و صدا همینطور جیغ بکشه و دستی در باز اتاق رو محکم ببنده.
-ستاره!تو؟!
-بله من. چیه؟ نکنه منتظر بودی پریسا جونت الان اینجا باشه هان؟ از دیدن من حال نکردی؟ ببخشید ولی اون دیگه مرد و رفت. حالا من اینجام. من و این و این. معذرت می خوام که اینطوریه. اصلا معذرت هم نمی خوام. اصلا می دونی چیه؟ خوب شد که اینطوریه. دلم خنک شد که اینطوریه. پریسا اگر الان جای من بود این کار رو با اعصابش نمی کردی. دیوونه لعنتی به جهنم که تو می خوای یکی دیگه اینجا باشه جای من. اون مرد می فهمی؟ پریسا دیگه مرد و تموم شد می فهمی؟ با این جنگولک بازی ها و گم شدن دقیقه به دقیقه تو هم دیگه زنده نمیشه می فهمی؟ به جهنم می فهمی؟ دیگه گم نشو می فهمی؟
دست هایی که بازو های فرشته رو فشار می دادن1لحظه کمی سست و دوباره سفت شدن.
-ستاره! به جای این حرف ها زنگ بزن به تیرداد بگو فرشته اینجاست.
فرشته تازه تونست عطارد رو در مقابلش ببینه که انگار قسم خورده بود بازو هاش رو خورد کنه. همینطور تازه درد شدیدی رو که توی دست هاش می پیچید رو احساس می کرد.
-آخ دستم.
-لطفا خفه شو فرشته.
فرشته از این جمله که با لحن آروم همیشگی ولی این بار بدون خنده عطارد گفته شد چنان تعجب کرد که فورا به این فرمان فوری و کوتاه عمل کرد. لحظه ای بعد از ترکیبی که از این جمله و مدل عطارد به وجود اومده بود خندهش گرفت. ستاره همچنان جیغ و داد می کرد و عطارد هنوز دست های فرشته رو رها نکرده بود تا بره به ستاره برسه. تیرداد نبود. ستاره1تماس گرفت و پشت تلفن زد زیر گریه.
-تیرداد!نه بابا تو هم. هیچ چی بذار حرف بزنم اه! بیا پیدا شد. نه بابا سالمه. اینجاست دارم می بینمش. ببین من نمی دونم. به خدا من می کشمش زود باش خودت بیا.
فرشته دید عطارد بدون این که دست هاش رو رها کنه شروع کرد با ستاره حرف زدن تا آرومش کنه. فرشته تازه فهمید. اون ها نرفته بودن. اون حا، همراه های فرشته، هنوز اونجا بودن.
-قطار رفت!.
فرشته با شنیدن صدای خودش از جا پرید. و درست پشت سرش فریاد ستاره بود.
-بله رفت. و ما جا موندیم. واسه این که سرکار معلوم نبود چرا تصمیم گرفته بودی بری گم شی.
فرشته خواست بگه معذرت می خوام ولی عطارد درست پیش از اون گفت:
-هیس. هیچ چی نگو فرشته. حرف نزن.
-میشه دست هام رو ول کنی؟
-نه.
در به شدت باز شد و تیرداد اومد داخل. فرشته نگاهش کرد. خسته و رنگ پریده بود. ستاره با دیدنش پرید جلو و شروع کرد با جیغ حرف زدن ولی تیرداد فقط دست بلند کرد و گفت:
-هیس.
و بعد ستاره رو بغل کرد تا روی سینهش زار زار گریه کنه.
-تمام روز فکر می کردم اگر اتفاقی افتاده باشه چی؟ اون هفته هم همینطور. توی اون فرعی آشغالی هم همینطور. دل و دلواپسی من هیچ وقت2زار هم نمی ارزید. قطار رفت. جا موندیم. دارم از سردرد می میرم از بس هر احتمالی اومد توی سرم. همهش به جهنم.
ستاره وسط گریه هاش توی سینه تیرداد این ها رو گفت. خیلی چیز های دیگه هم گفت که مفهوم نبود. تیرداد در تمام مدت ستاره رو توی بغلش نگه داشته بود و در سکوت سر و شونه هاش رو نوازش می کرد و چند بار هم آروم به سرش بوسه زد. فرشته به اون2نفر نگاه کرد. ستاره جمع شده بود توی بغل تیرداد و هقهق گریه می کرد ولی مشخص بود خیلی عصبانیه. تیرداد هنوز داشت نازش می کرد.
-بسه دیگه گریه نکن. قطار از ما خیلی دور نمیشه. بهش می رسیم. تو درست میگی روز سختی بود. دیگه هرگز نباید تکرار بشه. دیگه پیش نمیاد. من بهت قول میدم.
ستاره هنوز بلند بلند گریه می کرد. فرشته حس کرد دیگه نمی تونه نگاه کنه. تیرداد بهش نظر انداخت ولی چیزی نگفت. عطارد خیلی عادی ازش پرسید:
-جدی خجالت نمی کشی؟ حتی1درصد کوچیک؟ می دونی چه بلایی سرمون آوردی؟ ستاره امروز2بار فشارش از ترس مردنت افتاد. نزدیک بود ببریمش بیمارستان بره زیر سرم.
فرشته احساس کرد گوش هاش از خجالت داغ شد.
-چرا. خجالت می کشم. خیلی زیاد. معذرت می خوام.
-معذرت خواهی تو واسه ستاره و واسه من و واسه این تیرداد که از صبح در به در بود اعصاب نمیشه. فقط همون خجالت بکشی بسه.
فرشته دوباره به ستاره که تیرداد خسته در حال آروم کردنش بود نگاه کرد. به عطارد نظر انداخت و فکر کرد عطارد بدون لبخند همیشگیش چه چهره غریبی داره. و تیرداد. حالتش رو نمی شد فهمید. غیر قابل درک. هرچی که بود، شاد نبود. فرشته حس کرد تا مرز میل به ناپدید شدن خجالت کشید. ولی نمی تونست این حس گرم و شادی بخش رو از وجودش دور کنه که همراه هاش اگرچه از دستش عصبانی هستن ولی بدون اون نرفتن. ستاره در اوج خشم حقیقتی رو براش گفته بود.
-ما جا موندیم چون سرکار تصمیم گرفتی بری گم شی.
اون ها به خاطر فرشته مونده بودن. حاضر نشده بودن جاش بذارن. فرشته حس کرد وجودش آروم آروم شروع کرد به گرم شدن. چقدر خوشحال بود از این که اون شب توی اون اتاق تنها نیست. حتی اگر ستاره بخواد بکشدش و عطارد در حال شکستن بازو هاش باشه و تیرداد حتی1کلمه حرف نزنه. با این همه، اون ها به خاطر فرشته اون جا مونده بودن. فرشته حس کرد دل یخ زدهش یواش یواش گرم شد. چه گرمای لذت بخشی!. صدای عطارد که آروم ولی کفری بود.
-فرشته، آخه تو کجا بودی؟ چرا غیبت زد؟
فرشته صادقانه گفت:
-من مطمئن بودم شما ها میرید. باید می رفتید. من.
تیرداد سکوتش رو شکست.
-کی گفته ما باید می رفتیم؟ این باید رو تو مشخص کردی؟ کی بهت اجازه داد جای ما تصمیم بگیری؟ به چه مجوزی تعیین کردی که باید بریم یا بمونیم؟
فرشته خواست حرفی بزنه ولی تیرداد با دست آزادش محکم کوبید روی میز کوچیک کنار دستش و داد زد:
-هنوز حرفم تموم نشده. فرشته، بهت اخطار می کنم. دیگه این کار رو نکن. دیگه هیچ وقت این کار رو نکن. دیگه به جای من برای رفتن یا موندنم تصمیم نگیر فهمیدی؟
ستاره مثل جوجه ای که ترسیده باشه صدای گریهش رو آورده بود پایین و داشت یواش گریه می کرد و از اونجایی که کسی صورتش رو نمی دید، هیچ کس نفهمید که چقدر از این رفتار تیرداد دلش خنک شد. فرشته حرفی نزد. ولی حس کرد بازو هاش دیگه به زق زق افتادن. جرات نکرد چیزی بگه. خواست دستش رو تکون بده ولی دردی که توی تمام دستش پیچید باعث شد نفسش رو بکشه داخل. تیرداد به چهرهش نگاه کرد و فهمید.
-چیکار می کنی عطارد؟ ول کن دستش رو.
عطارد که انگار تازه از زور خودش آگاه شده بود بازو های فرشته رو رها کرد. بعد با صدایی که کمی خشکیش از بین رفته و بیشتر شبیه صدای گذشته خودش بود گفت:
-خوب دیگه. بیایید1استراحتی کنیم بعد بریم1چیزی بخوریم. روز مزخرفی بود. راستی تیرداد می دونستی جز ما خیلی های دیگه با قطار نرفتن؟
ستاره که تازه سر بلند کرده بود با تعجب پرسید:
-چرا؟ برنامه حرکت که عوض نشده بود. پس مشکل چی بوده؟
-من نمی دونم. فقط دیدم که نرفتن و شنیدم که گفتن بعد به قطار می رسن. نشد بیشتر بفهمم. اصلا به فکرش هم نبودم تا الان که دوباره یادم اومد.
تیرداد با صدایی که هنوز دلخوری توش بود گفت:
-آره می دونم. مشکلی نیست فقط انتهای این خط آهن جایی که قطار باید منتقل بشه به1خط دیگه پل کهنه ای هست که روی1رودخونه بزرگ با جریان تنده. قطار باید از روی این پل بره اون طرف و میگن بهتره خیلی پر نباشه. احتیاط. درضمن، اینجا هم جاذبه زیاد داره. خیلی ها تصمیم گرفتن بمونن و به1وسیله دیگه سر فرصت برن اون طرف رودخونه و از اونجا دوباره سوار قطار بشن. مشکلی نیست. ما زمان زیاد داریم. به قطار می رسیم.
ستاره توی دلش خیلی خوشحال شد. حالا دیگه فرصت داشت تمام بازار ها و جا های دیدنی شهر رو ببینه بدون این که قطار رو از دست بده. ولی این خوشحالیش رو بروز نداد. عطارد رفت طرفش و شروع کرد به اذیت کردنش تا ضمن در آوردن صداش حالش رو هم بهتر کنه. فرشته همراه هاش رو تماشا می کرد و بی نهایت از حضورشون خوشحال بود. شاد بود از بودنشون. هرچند این مدلی. ولی بودن. مونده بودن چون نمی خواستن جاش بذارن. فرشته حس می کرد اگر همین الان عمرش تموم بشه راحت میره چون تنها نیست. بین افرادی بود که حاضر شده بودن جا بمونن ولی جاش نذارن.
-ای کاش مجبور نبودم به این زودی ها ترکشون کنم!. خوب، پیش اومد دیگه. رفتنی باید بره.
اشک دوباره هجوم آورد. فرشته خطاب به اشک هاش توی دلش زمزمه کرد:
-حالا نه. باشید برای نیمه شب. بذارید این جمع عزیز رو حسابی تماشا کنم.
نیمه شب بود. بالش فرشته از اشک های بی صدا خیس می شد. افکار مدل به مدل توی سرش چنان زیاد بود که حس می کرد چیزی نمونده مغزش رو بترکونن و بپاشن بیرون. حالا که هیاهوی روز تموم شده و از شوک جواب اسکن کمی در اومده بود بهتر درک می کرد. چهره نا امید و در هم اون دکتر و چندتا از همکار هاش رو حالا بهتر می تونست تحلیل کنه. هرچند سعی کرده بودن لبخند بزنن ولی تلاش و شاید مهارتشون اونقدر نبود که فرشته رو فریب بده. حالا بهتر می تونست توضیحات و حرف های یکی از اون پزشک های با تجربه رو به خاطر بیاره. قرار بود برای متوقف کردن پیشروی اون لکه تاریک تلاش کنن ولی… امید چندانی به پیروزی نمی رفت. اون پزشک با چهره کمی غمگینش که انگار جزو ژست و قیافهش شده بود با این اعتقاد که فرشته باید بدونه چی داره میشه سعی کرده بود به بهترین حالت ممکن موضوع رو براش توضیح بده و موفق شد. و فرشته نتیجه ای که باید می گرفت رو گرفته بود. نتیجه کوتاه و خلاصه در2کلمه.
(داشت می مرد)
واقعیتی عجیب، سخت و سیاه. فرشته داشت می مرد بدون این که هیچ کاری کنه. نه به هیچ مقصدی رسیده بود، نه جواب هیچ کدوم از پرسش هاش رو پیدا کرده بود، نه یادگاری مثبتی از خودش جا گذاشته بود، … اصلا فرشته اونجا چیکار می کرد؟ بعدش چی میشد؟ بعد از مردنش همراه هاش چه می کردن؟ آتیش. یعنی بعد از مردن فرشته یکی دیگه نشون دارش می شد؟ اون کی بود؟ آیا آتیش معنای از دست رفتن و از دست دادن رو می فهمید؟ می تونست تحلیل کنه مردن فرشته یعنی چی؟ اصلا خبر مرگش به آتیش می رسید؟ به سفر چطور؟ آیا سفر بعد از فرشته آتیش رو از داخل اون بتری آزادش می کرد؟ اون بخش کوچیک روی تابلوی سالن اجتماعات قطار که مال فرشته بود چی میشد؟ دست چه کسی نقاشی های فرشته رو از اونجا بر می داشت تا اونجا مال یکی دیگه بشه؟ شاید لازم بود فرشته چیزی بنویسه و این کار رو بسپاره به تیرداد. ولی چرا به تیرداد؟ واقعا لازم بود فرشته بعد از مردنش هم این تیرداد بیچاره رو اذیتش کنه؟ بعد از خاک کردن فرشته همراه هاش چند لحظه یا چند روز دیگه توی این شهر شلوغ می موندن؟ در ادامه راه تا کی3تایی با هم باقی می موندن؟ تا کجای سفرشون فرشته رو یادشون بود؟ چقدر طول می کشید تا تیرداد فراموش کنه؟
-کاش زود تر یادش بره! دلم نمی خواد توی خاطرش بچرخم. خدایا نمی خوام اذیتش کنم. وقتی رفتم از ذهنش جاروم کن اذیت نشه. خدایا تو رو خدا تو رو خدا.
برای این که صدای هق هقش در نیاد2دستی بالشش رو روی دهنش فشار داد. داشت نفسش بند می اومد. سعی کرد گریهش رو قورت بده نتونست. از مردن می ترسید. هیچ وقت تصور نمی کرد تا این اندازه از مرگ بترسه. حالا که اینهمه نزدیک احساسش می کرد واقعا می ترسید. دلش تنگ می شد. واسه تمام داشته هاش دلتنگ می شد. اصلا فکر نمی کرد زنده موندنش رو و چیز هایی که داشت رو اینهمه دوست داشته باشه. و حالا احساس می کرد چقدر واسه از دست دادن تمامشون دلتنگ می شد. بعد از مردن دلش خیلی تنگ می شد. واسه جاده، واسه قطار، واسه آسمون، واسه همراه هاش، واسه اون بخش کوچیک روی برد اجتماعات قطار که مال خودش بود، واسه تیرداد. تیرداد. فرشته به شدت از جا پرید. از بس گریه کرده بود نای جیغ زدن نداشت وگرنه حتما یکی می زد. بیشتر از حضور یکی جز خودش که دستش رو گرفت، از لو رفتن در حال گریه ترسیده بود. اون هم همچین گریه شدیدی. تیرداد در حالی که مواظب بود صدایی ایجاد نکنه تا بقیه بیدار نشن آروم توی گوشش زمزمه کرد:
-چی شده فرشته؟ واسه چی گریه می کنی؟ از چی اینهمه بی تابی؟
فرشته دیگه نتونست خودش رو نگه داره. اگر هقهق نمی زد حتما خفه می شد. تیرداد به سرعت دستش رو گرفت، از جا بلندش کرد و همراه خودش بردش بیرون. زیاد طول نکشید تا رسیدن به حیاط. فرشته اون لحظه حتی به آسمون فکر هم نمی کرد چه برسه به این که بخواد نگاهش کنه. انگار تمام وجودش شده بود هقهق و انگار چیزی نمونده بود متلاشی بشه. تیرداد با همون صدای آروم توی گوشش زمزمه کرد:
-از چی اینهمه بی تابی؟ به من بگو. چیزی نیست فرشته. باور کن. من باهاتم. بقیه هم باهاتن. حرف بزن فرشته. از چی اینهمه بی تابی؟ من مطمئنم هرچی که هست، هنوز برای متوقف کردنش دیر نشده. من مطمئنم. همه چیز درست میشه. شاید کمی سخت باشه ولی میشه همه چیز رو درست کرد. حرف بزن فرشته. به من بگو. بگو تا سبک بشی. …
ولی فرشته عوض این که آروم تر بشه پریشون تر می شد. دست تیرداد رو محکم گرفته بود و فشار می داد و ضجه می زد بدون این که حرفی بزنه. اگر هم می خواست نمی تونست حرفی بزنه.
-از دستش کاری بر نمیاد. این دفعه دیگه بر نمیاد. از دست هیچ کسی هیچ کاری بر نمیاد. کاش بر می اومد! خدایا بعد از رفتنم از ذهن این یکی جاروم کن اذیت نشه. خدایا تو رو خدا خدایا تو رو خدا.
این ها رو توی دلش می گفت و اشک مثل سیل از چشم هاش جاری بود و فرشته حس می کرد کم مونده این سیل با خودش ببردش. تیرداد حرف می زد و فرشته می شنید و نمی شنید. شب بود. از ذهن پاشیده فرشته گذشت:
-قبر از شب هم سیاه تره. می ترسم. خدایا می ترسم. خدایا می ترسم آخه.
حس می کرد برای نفس کشیدن نیاز داره جیغ بکشه. نمی خواست بره. زمین رو، بهار در حال رسیدن رو، همراه هاش رو، دست های تیرداد رو، اون بخش کوچیک روی برد اجتماعات قطار رو، زندگی رو نمی خواست رها کنه و بره. با تمام وجودش دست تیرداد رو فشار می داد و توی سینهش جیغ می کشید. شب بود و گریه فرشته و زمزمه های تیرداد و دیگه هیچ.
***
زیاد طول نکشید که فرشته حس کرد قدرت این رو نداره که بیکار بشینه و تا مرز دق کردن به مرگ غریب الوقوعش فکر کنه. باید کاری می کرد تا نفهمه، تا ندونه، تا حس نکنه. بعد از اون شب که همراه تیرداد از خوابگاه زد بیرون و همراه تیرداد از حیاط گذشتن و در حال گریه های غیر قابل مهار فرشته و ترسش که اندازه نداشت همراه تیرداد و تکیه به شونه هاش کنار خیابون به خواب رفته قدم زدن و وارد1فرعی کوچیک و جمع و جور شدن و بین درخت های بلند پیش رفتن و بالای1سری پله قشنگ به1آبشار کوچیک رسیدن و2تایی خودشون رو دست نسیم تند ولی خنک و نوازش گر شبانه سپردن، فرشته فهمید که به هیچ عنوان خیال نداره بشینه و منتظر مرگش بمونه تا کی برسه و ببردش. باید کاری می کرد. باید هرچی از دستش بر می اومد می کرد. باید می جنگید و می جنگید و می جنگید و می باخت. اون شب به تیرداد چیزی نگفت. بعدش هم نگفت. به هیچ کسی نگفت. موندنشون در شهر به خاطر اون پل در مسیر قطار و جاذبه های نادیده شهر فرصتی بود برای فرشته که جنگش رو از همونجا شروع کنه. و حالا فقط سعی می کرد به آخرش فکر نکنه. احتمال برد فقط کمی از0بیشتر بود. دکتر ها نمی گفتن ولی فرشته توی نگاهشون می خوند. فرشته می جنگید تا ببازه و فقط می خواست مطمئن باشه که توی جنگ و بعد از این که نهایت تلاشش رو کرد باخته و مثل1مجسمه داقون دست بسته توی بغل مرگ نرفته.
درمون ها شروع شدن. عکس ها، آزمایش ها، جلسات، دارو ها، تلاش ها، از هر جنسی که احتمال داشت پیشروی اون لکه سیاه رو به طرف بالا کمی کند تر کنه. حتی از جنس چیزی شبیه شوک الکتریکی که باهاش از بیرون به اون لخته خون دور از دسترس شلیک می کردن بلکه بشه از بین بردش. با هر شلیک تمام سلول های تمام جسم فرشته دچار تشنجی می شدن که به هیچ عنوان قابل کنترل نبود. فرشته در اون لحظه ها هیچ حسی نداشت جز چیزی شبیه به درد و از جنس زجری که توضیحی نداشت. فقط هر بار بعد از تموم شدن اون جریان شکنجه آور با اطمینان به خودش می گفت:
-این دفعه آخری بود. دیگه انجامش نمیدم. هرچی می خواد بشه. دیگه انجامش نمیدم. دیگه انجامش نمیدم.
ولی بهار داشت می رسید. زندگی جریان داشت. اون بخش کوچیک برد اجتماعات قطار هنوز مال فرشته بود. ستاره و عطارد و تیرداد هنوز همراه بودن. اون آبشار کوچیک و قشنگ توی اون فرعی هنوز پا بر جا بود و نوازش های باد شبانه اون بالا کنار آبشار بوی بهار و عطر زندگی با خودش داشت. هنوز خیلی چیز ها بود که فرشته دلش می خواست بیشتر ببینه و باز ببینه. پس دفعه بعد باز هم نه چندان آروم و سر به راه ولی روی اون تخت وحشتناک ولو می شد و اجازه می داد که بین باند های سفید و لطیف و سیم و دستگاه های ناشناس گیر کنه و باز همون شوک و همون تشنج بی اراده و همون درد و چه بسا هر بار شدید تر از دفعه قبل تکرار بشه. فرشته به کسی نگفته بود. نه به تیرداد، نه به ستاره و عطارد. خیال هم نداشت به کسی بگه.
-این جنگ خودمه. به احتمال قریب به یقین من برنده نیستم. این جنگه خودمه. باختش هم باخت خودمه. فقط مال خودم. خودم تنها.
حس می کرد هر پدیده ای رو که تا دیروز براش عادی و معمولی بود امروز با ولعی عجیب می خواد. دیدنی ها رو بیشتر و دقیق تر تماشا می کرد. برای شنیدنی ها دقت بیشتری داشت. همه چیز رو انگار می خواست تا آخرین حد شناخت بشناسه. دست های تیرداد رو چنان لمس می کرد که انگار خیال داشت تمام خط ها و جزئیاتشون رو روی مغزش حک کنه. در برابر پرسش های اطرافیانش که به قرص خوردن هاش و پرهیز کردن هاش و رفتار عجیبش مشکوک بودن و می خواستن بیشتر بدونن فقط می خندید و پراکنده می گفت و اینقدر تابش می داد تا بحث عوض بشه و دست از سرش بردارن. شاد تر از همیشه به چشم می اومد. بیشتر و بلند تر می خندید. بیخیال تر جلوه می کرد. و با تمام این ها، هر شب، بدون استثنا از سرمای حاثل از ترس بی حدش توی خودش می لرزید. بالشش رو بغل می زد و با هقهق بی صدا روی بالش کاملا خیس به خواب می رفت. خوابی پریشون و سرشار از کابوس های قبرستون. حس کسی رو داشت که همیشه آماده رفتن از جایی بود. احساس امنیت نداشت. به نظرش روی زمین مهمون بود. باید می رفت. هر لحظه آماده بود. باید می رفت. به همین زودی باید می رفت. تنها فکر کردن به این چیز ها کافی بود که فرشته دیوانه بشه. هشیاریش رو در طول روز ها حفظ می کرد و شب که بقیه به خواب می رفتن فرشته با وحشت و جنون و اشک تنها می موند. درمان ها سخت تر می شدن ولی نتیجه مشخص نبود. شاید هم بود و اون ها به فرشته نمی گفتن. ولی فرشته خودش می فهمید. سردرد ها بیشتر شده بودن. سر گیجه ها شدید تر و فراگیر تر بودن و دیگه زیاد پیش می اومد که1دفعه بدون هیچ دلیلی بی مقدمه از حال بره. در جواب بقیه هر بار چیزی می گفت.
-از خستگی بود. به نظرم فشارم افتاد از بس گرسنهم بود. نفهمیدم چی شد جلوی پا هام رو ندیدم خوردم زمین و سرم خورد به این جدول بی ریخته. …
ستاره و عطارد باورشون می شد و نمی شد. و تیرداد فقط سکوت می کرد و دیگه هیچ. فرشته بلند و زیاد می خندید ولی گاهی پیش می اومد که از دستش در می رفت و به خاطر1موضوع خیلی کوچیک یا حتی به خاطر هیچ به چنان گریه های غیر قابل مهاری می افتاد که وقتی تموم می شد خودش هم تعجب می کرد که بین اون خنده ها و این گریه ها چطور ممکنه اینهمه فاصله باشه. این طور زمان ها پریسا بدون این که بخواد به کمکش می اومد. بقیه که برای این اشک ها هیچ توضیحی نداشتن به تنها توضیحی که می تونستن پیدا کنن تکیه می کردن. خاطرات، گذشته ها، پریسا.
-معذرت می خوام پریسا.
فرشته توی دلش این رو گفت و اجازه داد اون ها به همین توضیح تکیه کنن. از این که این گناه روی سر پریسا خراب می شد خوشحال نبود ولی هرچی می گشت هیچ جایگزینی براش پیدا نمی کرد که به جای توضیح به اطرافیانش بده. حقیقت رو نمی خواست بگه. پریسا زنده نبود. اگر هم زنده بود براش اهمیتی نداشت. چه اهمیتی داشت که فرشته چی می شد؟ چه اهمیتی داشت که دیگران چه قضاوتی کنن؟ چه فرقی می کرد که فرشته از نگاه دیگران برای پریسا گریه کنه یا این حال و هواش توضیح دیگه ای داشته باشه یا نداشته باشه؟ پریسا اگر زنده بود به این چیز ها اهمیتی نمی داد. این چیز ها به پریسا و به شاهین مربوط نمی شدن پس برای پریسا ارزشی نداشتن.
-پس بیخیال.
فرشته با این فکر لبخند تلخی زد. باید عجله می کرد. نوبت یکی از اون شلیک های وحشتناک بود. باید زود تر می رفت تا به موقع می رسید.
***
فرشته نشمرده بود ببینه چند روز گذشته. دیگه نمی خواست روز های باقی مونده عمرش رو بشمره. نمی خواست رفتن و تموم شدن لحظه های عزیزش رو حس کنه. برای MRI بهش نوبت داده بودن. اسکن به اندازه کافی دقیق نبود. می خواستن ببینن در این مدت چه کردن. باید می دیدن که آیا درمون ها و تلاش ها و شلیک ها جواب داده یا نه. ظاهر امر هیچ پیشرفتی رو به نفع فرشته و درمان گر ها نشون نمی داد ولی اون ها ترجیح می دادن با اطمینان بیشتری از شکستشون مطلع باشن. البته اینطوری نمی گفتن ولی فرشته در جزء جزء لبخند های امید بخششون این رو می دید. زمان می گذشت. تا اون شلیک عجیب که فرشته می دونست شدیده و می تونست تعیین کننده باشه و MRIبعدش چیزی نمونده بود. فقط1هفته. فقط6روز. فقط5، 4، 3، 2روز.
-لطفا زمان رو متوقف کن. لطفا.
این تقاضا هر لحظه1000بار از ذهن فرشته می گذشت. فرشته از شدت فشار عصبی این روز ها نفرت انگیز شده بود. خیلی زود و خیلی بی مورد تقریبا سر هیچ به شدت از جا در می رفت و اگر حواسش جمع نبود خیلی بد می شد.
-مواظب باش. مهربون تر باش. دیگه زیاد باهاشون نیستی. بذار ازت یادگاری های بد کمتر داشته باشن.
با این فکر سعی می کرد دوست هاش کمتر بد ازش ببینن. سعی می کرد خیلی باهاشون نپره تا نبینن چقدر بد اخلاق و چقدر وحشتزده هست. ظاهرا موفق شده بود ذهن همه رو منحرف کنه و از این توفیقش خوشحال بود. شبی که فرداش دوباره باید می رفت بیمارستان بعد از این که همه خوابشون برد بلند شد رفت بالای سرشون و همهشون رو سیر نگاه کرد. هرچند قرار نبود همین فردا بمیره ولی حس می کرد جواب فردا برای خودش و برای درمان گر ها چیزی شبیه به کارنامه امتحان نهاییه. همراه های فرشته خواب بودن. تمام جهان خواب بودن. فرشته حس می کرد تمام دنیا به معصومیت1بچه نوزاد به خواب رفته. بلند شد رفت توی حیاط. کسی نبود. تاریک و ساکت. فرشته1لحظه ترسید ولی بعد خندهش گرفت.
-از مردن بالاتر چی می تونه باشه؟ من دارم می میرم. از چی باید بترسم؟
لبخندی زد که در همون لحظه با اشک هایی که پشت سر هم از چشم هاش می چکیدن خیس خیس شد. فرشته روی1نیمکت گوشه حیاط نشست. شب بدون وحشت همیشگیش از تاریکی چه شکوهی داشت.
-تا حالا شب رو اینطوری ندیده بودم. تقصیر شب نیست. تقصیر خودمه که به این طرفش توجه نکردم. ببخش شب. ببخش که همیشه فقط سیاهی و ترسناکیت رو دیدم. خوب تقصیر من چیه؟ تو واقعا سیاهی. می ترسیدم ازت. ببخش شب. مهمون این لحظه هات رو ببخش.
فرشته شروع کرد به نقاشی کردن. ساعت ها از شب گذشته بود و فرشته هنوز1نقاشی کامل هم نداشت. تمام برگه هاش خیس اشک می شدن. از هرچی می خواست بکشه خاطراتی داشت که نمی ذاشتن چشم هاش آروم بگیره. عاقبت فرشته خسته از خودش با لبخندی خیس و بارونی گفت:
-این هم بیخیال.
آخرین برگه ای رو که واسهش مونده بود برداشت و شروع کرد به کشیدن. کار که تموم شد، فرشته روی برگهش1بهشت داشت. از این یکی خاطره ای در بیداری هاش به یاد نداشت. توی کما دیده بود و توی رویا هاش. بهشت فرشته کامل و بدون لکه های اشک، روی اون برگ کاغذ نشسته بود. فرشته اون شب تا خود صبح بیدار بود. فرشته و اشک و درد و آسمون و خاک و نسیم و شب.
***
بیمارستان.
منتظر نوبت چرت می زد. حالش به معنای واقعی بد بود. سرش از شدت خستگی دیشب و فشار اعصابش بد درد می کرد. دنیا داشت دور سرش می چرخید. حس می کرد دیدش تاریک و روشن میشه. خسته بود. از این تلاش و از شب بیداری ها و از وحشت خودش و از همه چیز خسته بود. نوبتش که شد، حس کرد دیگه هیچ چی براش مهم نیست. به شدت دلش می خواست بخوابه. چیزی به دکتر و پرستار ها نگفت. نمی خواست بره1روز دیگه بیاد. دیگه تحمل این انتظار کشنده رو نداشت. فقط می خواست تموم بشه. فقط اونجا دراز کشید و آروم چشم هاش رو بست. خودش رو سپرد دست هر چیزی. سردرد، سرگیجه، شلیک، حتی مردن.
تیرداد.
این تصویر واضح1لحظه از جا پروندش. چشم هاش پر از اشک شدن. به هقهق نرسید.
-بسه دیگه. تمومش کنید. بذارید بخوابم.
فرشته این ها رو خطاب به افکار دردناکی گفت که دوباره و دوباره و باز هم دوباره به مغزش هجوم می آوردن. شلیک شروع شد. خیلی طولانی و خیلی دردناک پیش رفت و تموم شد. کمی استراحت. فرشته حس می کرد در زنده بودن خودش تردید داره. اجازه داد سعی کنن امیدوار و سر حال نگهش دارن، بهش حرف های قشنگ بزنن، فریبش بدن و باور کنن که در دادن امید واهی بهش موفق بودن. فرشته آروم آروم وارد اون دستگاه عجیب که زمان اسکن ازش بی نهایت ترسیده بود می شد و حس می کرد این شاید1تونل از این دنیا به دنیای بعد از مرگ باشه. اگر جز این بود که فرشته اینهمه احساس خستگی و بی حسی نمی کرد. پس حتما داشت می مرد. از تصور این که اجازه نداده بود دکتر ها بفهمن چقدر حالش افتضاحه و کار رو به روز دیگه ننداخته بودن از خودش احساس رضایت می کرد. توی دستگاه به صدای عجیب و1نواختی که می شنید یا شاید خیال می کرد که می شنید گوش کرد. تاریکی بیشتر و بیشتر می شد. فرشته با خودش فکر کرد.
-این مردن از اون چیز هاییه که من می خوام. به آرامش فرو رفتن در خواب. خدایا من از این پایان ها می خوام. میشه همین حالا باشه؟
قطره اشکی رو که برای چکیدن بی تاب بود رو عقب زد چون می دونست پشت سرش سیل جاری میشه. و داخل دستگاه جای گریه کردن نبود. فرشته حس کرد اون صدای1نواخت براش لالایی می خونه. لبخند زد. حس کرد داره آروم آروم، خیلی آروم و نامحسوس از جهان اطرافش دور میشه.
-دارم می میرم. خدایا ممنونم که راحت تموم شد.
یادش اومد که دیشب فرصت نکرد به2تا چیز که دلش می خواست1نظر دیگه بندازه. یکی آسمون و یکی تیرداد.
-دیر شد. نشد دیگه. خیلی دوستت دارم آسمون. خیلی عزیزی تیرداد. تیرداد! معذرت می خوام. بیخیال. من رفتم. دنیا خوش.
چشم هاش بسته شدن. ذهنش کرخت شد. فرشته دست از جنگ برداشت. تلاش برای بیداری تموم شد. جنگ تموم شد. همه چیز تموم شد. خواب.
***
دستی، هوایی، صدایی.
-پس بلاخره داری بیدار میشی. عجله نکن. زمان هست. آروم بیدار شو.
فرشته چشم هاش رو به زحمت باز کرد. روی1تخت سفید، توی1اتاق کوچیک و نورانی، رنگ های آرام، هوای معتدل.
-اینجا چقدر شبیه زمینه.
فرشته خیلی آروم این رو گفت.
-اینجا زمین نیست. اینجا تخته. تو1کمی بالا تر از زمین هستی. مواظب باش سقوط نکنی.
فرشته به بالای سرش نگاه کرد. قامتی سفید پوش با چهره ای بسیار آرام و کاملا ناشناس آروم آروم از داخل مه بعد از بی هوشی خارج می شد و وضوح بیشتر و بیشتری می گرفت تا جایی که کاملا واقعی شد. فرشته حس کرد اینجا مرز بین2تا دنیاست ولی چه مرز عجیبی!.
-نگران نباش. تو هنوز زنده ای. فقط حالت بد شد. بهتر میشی.
فرشته به چهره اون ناشناس نگاه کرد. داشت کم کم یادش می اومد. بیمارستان. درمان. دستگاه.
-نه. خدای من! MRI.
دست های اون قامت سفید پوش فرشته رو تقریبا وسط زمین و هوا گرفتن.
-آروم باش. MRI منتظر می مونه تا1روز بهتر. چیزی نیست. تو حالت بد شد و از هوش رفتی. الان همه چیز مرتبه. تو به هوش هستی و این یعنی1اتفاق خوب.
فرشته از احساس ناکامی که بهش دست داده بود دلش می خواست گریه کنه ولی توان گریه کردن نداشت.
-اینهمه سخت نگیر. شاید واقعا لازم باشه بیشتر صبر کنی. برای باختن اینهمه عجله نکن. قهرمان ها اینطوری نیستن. جنگ واقعی اونه که فقط برای بردن بجنگی نه برای توجیه باختت. تضمینی برای بردت نیست ولی تضمینی هم به باختت وجود نداره. باید باور کنی تا بتونی واقعا بجنگی.
فرشته توی دلش خندید.
-این هم1روش جدید روانشناسیه. چه فریب مقدسی!
فرشته یقین داشت که این رو به زبون نیاورد. برای همین وقتی ناشناس بالای سرش در جوابش شروع به صحبت کرد از تعجب چشم هاش گرد شد.
-من روانشناس نیستم. فریب هم به هر صورت و دلیلی که باشه فریبه. راستی و درستی همیشه بهتره. همیشه راه صاف و مستقیم بهترین و نزدیک ترین راهه. من به این معتقدم پس سعی نمی کنم فریبت بدم. فریب هرگز مقدس نیست.
فرشته به اون چهره آروم خیره شد.
-فکرم رو می خونه؟! چطور ممکنه؟
فرشته دید که ناشناس لبخند مهربونی زد و گفت:
-هیچ چیز در این جهان غیر ممکن نیست.
تعجب فرشته به نهایت خودش رسید. بدون این که بفهمه و بخواد پرسش مثل پرنده ای که بپره از زبونش پرید بیرون.
-شما کی هستید؟
-من. یکی مثل خودت. یکی مثل تو.
جرقه ای مثل رعد توی سر فرشته غرید. این جواب انگار هزار ها هزار بار توی سرش منعکس شد.
-یکی مثل خودت. یکی مثل تو. یکی مثل تو.
همراه این انعکاس انگار دیوار های ذهن فرشته از شدت لرزش ویران شدن. انعکاس های بی پایان این جواب همه چیز رو توی خاطر فرشته مثل توفانی ویران گر زیر رو کردن و خاطرات رو با خودشون از نقطه فراموشی کشیدن بیرون و در فضای خالی و به هم ریخته ذهن فرشته پخش کردن. فرشته می دید. مأوا رو، بچه ها رو، پریسا رو در حالی که دست های فرشته رو گرفته بود و در جواب پرسشش می گفت:
-من. یکی مثل تو.
و فرشته به یاد آورد که چقدر از این جواب یکه خورده و خوشحال شده بود. ولی چرا؟ رعد داخل ذهن فرشته همچنان می پیچید. فرشته باز هم می دید. زمین شلوغ، تاریک و آشفته رو، ماشین هایی رو که بوق می زدن، ماشینی که ترمزش جیغ می کشید و می رفت. پیرمردی که پرت شد وسط خیابون. فرشته سوار ماشین. پیرمرد با چهره ای خونآلود ولی آرام و مزین به لبخند توی بغلش در حال مردن بود. داشت حرف می زد. مخاطبش فرشته بود.
-راهت سخته. از جاده اصلی منحرف نشو. مواظب جاذبه هایی که جاذبه نیستن باش. از فرعی ها پرهیز کن. برگشتنت ساده نیست. دنبال یکی مثل خودت بگرد. اصلت رو فراموش نکن. دنبال یکی مثل خودت بگرد. خودت رو فراموش نکن. دنبال یکی مثل خودت بگرد. اگر درست بری می تونی برگردی. دنبال یکی مثل خودت بگرد. دنبال یکی مثل خودت بگرد.
و باز پریسا که انگار تا آخر زمان در ذهن فرشته با همون صدای آروم شب اول آشناییشون در جواب پرسش فرشته که اسمش رو پرسیده بود می گفت:
-من؟ یکی مثل تو. من؟ یکی مثل تو. یکی مثل تو.
پیرمرد داشت می مرد. لبخند خونآلودش هنوز سر جا بود. فرشته گریه می کرد. پیرمرد دستش رو گرفت توی دست های لاغر و مهربونش و باز لبخند زد.
-دنبال یکی مثل خودت بگرد. خودت رو فراموش نکن. دنبال یکی مثل خودت بگرد. دنبال یکی مثل خودت بگرد.
پریسا آروم در جواب فرشته گفت:
-من؟ یکی مثل تو. یکی مثل تو.
-دنبال یکی مثل خودت بگرد.
-من؟ یکی مثل تو.
-دنبال یکی مثل خودت بگرد.
-من؟ یکی مثل تو. یکی مثل تو. یکی مثل تو.
فرشته خیلی نامحسوس احساس می کرد که دست اون ناشناس داخل اون اتاق روی پیشونیشه و باز احساس می کرد تا زمانی که این دست روی سرشه می تونه به یاد بیاره. یکی مثل خودش. انگار پرده ها یکی یکی کنار می رفتن. فرشته به پیشنهاد پیرمرد دنبال یکی مثل خودش می گشت و چقدر تشنه پیدا کردنش بود. پریسا بدون این که داستان رو بدونه در جواب پرسش فرشته که خواسته بود بفهمه پریسا کیه گفته بود من یکی هستم مثل تو. و فرشته.
-وای خدایا چه اشتباهی کردم!!!.
-آروم باش فرشته. نباید دوباره از هوش بری.
فرشته نمی فهمید این صدا که از دور دست ها و از بین هزاران انعکاس ذهنش می شنید ندای عقل بود یا صدای اون ناشناس که هنوز دستش روی سر فرشته بود و با دست دیگه آروم شونه فرشته رو نگه داشته بود که از روی تخت نی افته.
-فرشته!نباید بری. باید بیدار بمونی. بمون و جواب هات رو بگیر.
برای فرشته همین کافی بود. تمام ارادهش رو جمع کرد. با سردرد شدیدی که توی سرش مثل قدم های مرگ می پیچید و سرگیجه ای که انگار قسم خورده بود به فضای بی انتهای هیچ پرتابش کنه فرمان عقب گرد داد.
-حالا نه. من حالا از هوش نمیرم. من درکم رو لازم دارم.
نهیب اراده.
-تو بیدار می مونی.
فرشته حس کرد با نهایت تلاشش داره سعی می کنه با دست های ذهن پرده های سیاه ناهشیاری رو کنار بزنه. درست مثل کنار زدن پرده های محکمی از جلوی1پنجره در عالم بیداری. آخرین زور رو زد و موفق شد. حس کرد دست های اون ناشناس دستش رو گرفت و از تاریکی فزاینده اطرافش کشیدش بیرون. فرشته بیدار بود. بد حال از هیجان و درد و غم و ترس و همه چیز ولی بیدار بود.
-آفرین!می بینی؟ تقریبا هر کاری شدنیه اگر بخوایی.
فرشته بی حال گفت:
-ممنونم. بدون شما ممکن نبود.
-نه. من فقط آسون ترش کردم. توانایی خودت بود. حالا آروم باش. اینهمه فشار واقعا لازم نیست.
-ولی شما نمی دونید. من زمان زیادی ندارم. من باید. من باید توضیح بدم. باید به یکی بگم. من اشتباه وحشتناکی کردم. شما نمی دونید.
-آروم باش فرشته. صبر کن. بدون این پریشونی مزاحم گوش بده. لازم نیست توضیح بدی. من همه چیز رو می دونم. تمام داستانت رو می دونم.
فرشته حس کرد دیگه نه می تونه و نه می خواد بیشتر از این با حیرت کردن و پریشون تر شدن نیرو مصرف کنه. به دست اراده مهار اعصابش رو کشید و به توصیه اون ناشناس بعد از چندتا نفس عمیق فقط سعی کرد هشیار و مسلط باقی بمونه و موفق شد.
-شما از من چی میدونید؟
-من همه چیز رو می دونم. از اول تا امروز.
-شما از کجا می دونید؟
-این چیزیه که اگر در آخر کار یادت بود بپرس تا بهت بگم. خوب. داشتی چی می گفتی؟ اشتباه. بله تو اشتباه کردی و چه اشتباه بزرگی.
فرشته دوباره به یاد آورد. پریسا رو. پیرمرد رو و یکی مثل خودش رو.
-وای خدا!وااای خدای من چه اشتباهی کردم!.
-آروم باش فرشته. اینطوری چیزی عوض نمیشه. برای این که بتونیم آباد کنیم اول باید حجم ویرانی رو بدونیم. و تو باید بدونی. بله تو اشتباه کردی. تو در جستجوی یکی مثل خودت بودی و اون دختر، پریسا بدون این که از جستجوی تو آگاه باشه جوابی به سوالت داد که تو دلت می خواست بشنوی. و تو بدون این که فکر کنی این دریافتت چقدر درسته به جواب اون دختر اکتفا کردی و پذیرفتی که گم شدهت رو پیدا کردی. و حتی1لحظه احتمال ندادی که شاید این تصورت درست نباشه. پریسا فقط1دختر بود. دختری مثل همه دختر های هم سالش. و تو اون شب با تکیه بر جواب کوتاه اون و تصور خطای خودت از این دختر برای خودت چیزی ساختی که نبود. بتی غیر زمینی. تجسم واقعی از1رفیق آسمونی از جنس خودت وسط اینهمه خاکی متفاوت. سال ها گذشت و پریسا همراهت بود. در جریان گذر زمان و تمام چیز هایی که از سر گذروندی در خودت و زندگیت و سفرت و موانع و شیرینی ها و تلخی های توی راهت و محبتی که به پریسا داشتی غرق شدی و اینقدر پیش رفتی تا خودت رو فراموش کردی. فراموش کردی این سفر از کجا شروع شد. فراموش کردی کی هستی و فراموش کردی با چه اصراری در جستجوی یکی مثل خودت بودی و از اون مهم تر فراموش کردی چرا دنبالش می گشتی. ولی این وسط پریسا همچنان هم سفرت بود. دیگه چیزی از اون گشتن و اون یافتن در خاطرت نبود. هیچ چیز جز بتی که از پریسا در تصور خودت ساخته بودی و عشق. حالا فقط دوستش داشتی. بدون مرز و بدون توضیح. پریسا دیگه در نظرت یکی مثل خودت نبود. پریسا فقط1چیز متفاوت بود. چیزی جدا از خاک و خاکی ها. عزیزی از جنس آسمون. عزیز تمام وجود تو. توصیف واقعی از عشق. عزیزی فقط برای دل و دست های تو.
فرشته زمانی به خودش اومد که داشت بدون نگرانی حضور1فرد دیگه بی پروا و بلند هقهق می کرد و مثل سیل می بارید.
-می فهمم. می فهمم که چقدر برای تو دردناکه ولی بیا ادامه بدیم.
فرشته با سر موافقت کرد. اینجا جای توقف نبود. ناشناس با همون لحن آروم ادامه داد.
-حالا دیگه فقط دوستش داشتی. ایمان داشتی که ماهیتش رو درست شناختی. 1آسمونی پاک و متفاوت. همراه تو. رفیق پرستیدنی تو. فقط برای تو. شاید کمی هم خاطر خواهت. انتظار نداشتی اندازه عشق تو بخوادت. همین اندازه که یقین داشتی رفیقته برات بس بود. به همون اندازه که یقین داشتی تصورت در مورد ماهیتش درسته. دیگه به این فکر نمی کردی که از کجا اینهمه برات عزیز شد. دیگه برات مهم نبود. دیگه یادت نبود و هنوز هم یادت نیست.
فرشته حس می کرد دیگه نمی تونه تحمل کنه. نمی فهمید چشه فقط در قلبش دردی رو احساس می کرد که به نظرش می تونست از پا درش بیاره.
-راحت باش فرشته. اگر می خوای داد بزن. جز ما کسی اینجا نیست.
فرشته داد نزد ولی بلند زار می زد. بلند و بیخیال این که کسی جز خودش داره تماشاش می کنه.
-وای خدای من! وای خدایا! وای!!!
-فرشته!گوش بده. می فهمم که تو هنوز دلتنگشی. البته نه دلتنگ اون پریسایی که در لحظه های آخر با هم بودنتون مقابلت ایستاد و سیاه ترین واقعیت هایی که تو تصورشون می کنی رو فریاد کشید. دلت پریسای خودت رو می خواد. رفیقی از جنس بهشت که اگر واقع بین باشی می بینی که هرگز وجود خارجی نداشت و تو فقط تصورش کرده بودی. تو درد می کشی ولی واقعا فایده نداره که زمانت رو برای گریه کردن تلف کنی. به چیز های دیگه هم فکر کن. از جمله این که تو برای چی دنبال یکی مثل خودت می گشتی.
فرشته ناگهان گریه رو رها کرد. ناشناس درست می گفت. چرا؟ این چرا هم به باقی چرا هایی که توی ذهنش می چرخیدن و براش شب و روز نذاشته بودن اضافه شد.
-من نمی دونم. واقعا نمی دونم. ولی خیلی دلم می خواد بدونم. این رو و خیلی چیز های دیگه رو. چرا می گشتم؟ دنبال چی می گشتم؟ یکی مثل خودم. باهاش چیکار داشتم؟ چرا اینهمه تشنه پیدا کردنش بودم؟ یادم نیست. جوابش هیچ کجای ذهنم نیست.
-جوابش همیشه باهات بود. تو فقط فراموشش کردی. مثل تمام جواب هات که فراموششون کردی. تو دنبال یکی مثل خودت بودی چون اون پیرمرد دم آخری بهت گفته بود برای بازگشت باید یکی مثل خودت رو پیدا کنی. اون زمان زیادی نداشت که بهتر برات توضیح بده. و تو فقط همین اندازه فهمیدی که باید یکی مثل خودت رو پیدا کنی تا بتونی برگردی به همونجایی که ازش اومدی.
-من از کجا اومدم؟
-از آسمون فرشته. تو آسمونی هستی. تو مال اینجا نیستی فرشته. تو مال آسمونی. مال بهشتی که گه گاهی توی رویا هات می دیدی و توی کما هم دیدی و دیشب توی برگه نقاشیت کشیدی. اون ها رویا نیستن فرشته. تمامشون واقعی هستن. اونجا همون جاییه که تو ازش اومدی به زمین. و تو یادت نیست. در گذر ایام تو آسمونی بودن خودت رو فراموش کردی و بعد تصور آسمونی بودن پریسا رو هم از یاد بردی و اینطوری شد که دلیل عشقت رو بهش فراموش کردی و آخر کار فقط همون عشق کور و بی توصیف و بی توضیح بود و بس. بله فرشته. تو از آسمون هستی. از بهشتی که فرشته ها توی ستاره هاش خونه دارن و هر کدومشون با1بچه پرستو هم خونه هستن. درست مثل خوابی که در گذشته های خیلی دور می دیدی.
فرشته حس می کرد دیگه نمی تونه رابطه بین کلمات رو درک کنه. این شوخی خیلی زشتی بود. هیچ کس حق نداشت حتی برای دلداری دادن به فرشته دم مرگ مسخرهش کنه. حتی این ناشناس با ظاهر آگاهش.
-تمام حرف هایی که زدم کاملا جدی بودن. بهت که گفتم. از نظر من فریب هرگز موجه نیست. تو دیگه طفل نیستی که من بخوام واسهت لالایی بخونم تا آروم بگیری. باور کن و مطمئن باش که بهت راست میگم. تو واقعا آسمونی هستی. اون پیرمرد خواست راه برگشت به آسمون رو بهت نشون بده ولی زمانش خیلی کم بود. تو هم بی تجربه بودی و راه رو اشتباه رفتی و نتیجهش این شد که می بینی. فراموشی.
فرشته حس کرد بیش از حیرت خودش در اون لحظه دیگه مرزی برای حیرت کردن در جهان نیست. ناشناس لبخندی زد و گفت:
-حرف بزن. ممکنه دیگه این فرصت به این سادگی پیش نیاد.
فرشته هشدار رو دریافت کرد.
-من! از آسمونم!؟ یعنی اون ها که دیدم زندگی گذشته خودم بود؟ تمامش؟
-بله. دقیقا. تمامش.
-یعنی من خاکی نیستم؟
-نه فرشته. نیستی. تو خاکی نیستی. آدم هم نیستی. تو فرشته ای فرشته. فرشته ای از آسمون. از وسط بهشت.
-پس من مال اینجا نیستم؟ من جدا هستم؟ جدا و متفاوت از تمام این جماعت؟ من از جنس این ها نیستم؟ از جنس همراهام؟ من از جنس تیرداد نیستم؟ از جنس ستاره و عطارد؟ تمام این مدت بینشون غریبه ای بودم که نباید باشه؟
-نه. اینطور نیست. تو نه جدا هستی و نه متفاوت. خیالت راحت باشه. تو از جنس تمام این مردمی. از جنس همراه هات، از جنس تیرداد. تو خاکی نیستی. مثل همه. فرشته، تمام این آدم ها که روی این خاک می بینی، همه مثل تو هستن. همراه های تو، اطرافیانت و حتی دشمنانت. اون ها همهشون1روزی مثل تو آسمونی بودن. همهشون مثل تو ناخواسته و ندانسته گرفتار خاک شدن و همهشون کم و بیش اشتباه رفتن و فراموش کردن. تمام مردمی که تو تا حالا توی سفرت دیدی همهشون از جنس خودتن. اون پیرمرد که تا دم آخر کمکت می کرد، راننده ای که سعی کرد برسوندش بیمارستان، تمام اون بچه هایی که از تصور جا گذاشتنشون هنوز گریه می کنی، اون جوون راننده ای که سوار ماشینش همراه پریسا به اولین فرعی رفتید، و دزدی که کیف اون خانم رو دزدید و فرار کرد. هیچ کدوم اون ها از جنس خاک نیستن. اون ها همه فرشته های آسمون بودن. درست مثل تو. توی آسمون تفاوتی بین اون ها و تو نبود. تفاوت از زمانی شروع شد که ما گرفتار خاک شدیم. به اینجا که رسیدیم هر کسی به1طریقی راهش رو پیش گرفت و از1راه جدا رفت. هر کسی به1مقصدی رسید و تبدیل به1چیزی شد. یکی شد اون پیرمرد نورانی که تمام عمرش رو درست رفت و در نتیجه هرگز فراموشش نشد که کیه و از کجا اومده و باید کجا بره و آخرش هم رفت به خونه اولش توی آسمون، یکی شد اون جوون که سوار ماشینش تو و پریسا رو برد به فرعی، یکی شد پریسا که تو بدون مرز و بدون مهار عاشقش بودی، یکی شد دزدی که کیف1خانم رهگذر رو می دزده، و یکی هم شد تو. توصیف خودت رو خودت پیدا کن. اون ها که درست رفتن هرگز یادشون نرفت کی هستن و چه باید کنن. بنا بر این هرگز گم نشدن. و اون ها که اشتباه رفتن خودشون و اصلشون رو از یاد بردن و زمانی که وقت رفتن برسه جسم خاکیشون رو جا می ذارن و میرن ولی نه به جایی که ازش اومدن. هر کسی بسته به اندازه ای که اشتباه رفته از مقصدش دوره و در نتیجه وقتی از زمین رفت به جایی دور تر از خونه اولیش میره. اون پیرمرد که دیدی صاف رفت به ستاره خودش و الان در خونه هست. فرشته، ما هیچ کدوم روی خاک ابدی نیستیم. زمان همه ما محدوده. و کاری که باید انجام بدیم اینه که در این زمان محدود سعی کنیم به راه درست بریم و فراموش نکنیم از کجا شروع کردیم و کجا باید بریم. اگر جز این باشه نمی تونیم برگردیم خونه.
فرشته گوش می داد. با نگاهی که ترکیبی از حیرت و درد بود به ناشناس خیره شده بود و گوش می داد.
-حرف بزن فرشته. بگو.
-زمان من تموم شده. من دیگه هرگز نمی تونم برگردم خونه.
-چرا این حرف رو می زنی؟
-چون من خیلی خیلی اشتباه رفتم. اینقدر اشتباه رفتم که دیگه حتی یادم نیست چطوری میشه درست رفت. زمان من تقریبا تموم شده و من حتی راه درست رو بلد نیستم چه برسه به این که بخوام برگردم و از اول برم.
فرشته دیگه نتونست ادامه بده. از تصور این که بخواد تمام این راه طولانی رو برگرده و از اول بره، از تصور این که بخواد با تیرداد و بقیه خداحافظی کنه و تنهایی برگرده عقب و اون راه وحشتناک رو دوباره و تنها طی کنه چنان بغض سنگینی توی گلوش نشست که حس کرد ترجیح میده همین الان بمیره و اون لحظه خداحافظی رو مجسم نکنه. ناشناس1دستمال سفید به دستش داد و با مهربونی گفت:
-نه. اشتباه می کنی. اصلا لازم نیست برگردی. هیچ کسی نمی تونه راه رفته رو عقب گرد کنه. تو باید از همینجا درستش کنی. در ادامه سفرت. همراه دوست هات. در مورد زمانت هم. بگو ببینم چقدر دیگه زمان داری؟ تو می دونی؟
فرشته که خیالش از عقب گرد راحت شده بود در حالی که اشک تموم صورتش رو پوشونده بود با سر جواب منفی داد.
-معلومه که نمی دونی. هیچ کس نمی دونه چقدر زمان داره. تو هنوز زنده ای فرشته. حتی اگر نتونی کاملا همه چیز رو درست کنی اوضاع رو که می تونی بهتر کنی. روح تو مثل جسمی که در اثر ناپرهیزی چاق و سنگین شده الان از اشتباهاتت سنگینه. اینطوری پرواز غیر ممکنه. برای این که در پایان زمانت بتونی بپری باید سبک بشی. از همینجا شروع کن. سیاهی هایی رو که سنگینت کردن پاک کن و بریز دور تا وقت رفتن سبک تر باشی. هیچ ویرانی نیست که نشه آبادش کرد.
-ولی من نمی تونم چیزی رو آباد کنم. زمان زیادی گذشته. من در این مدت هیچ چی نبودم. من فرشته خوبی نبودم. آدم خوبی هم نبودم. حتی راهنمای خوبی هم نبودم. من هرگز نمی تونم بپرم. این رو حسش می کنم.
-و این حس یکی از اشتباهاتته. لازم نیست فرشته باشی که بتونی بپری. روی زمین نباید فرشته باشی. فرشته بودن که هنر نیست. باید روی زمین چیزی باشی که ارزش برگشتن به آسمون رو داشته باشی. چیزی بالا تر و برتر از1فرشته.
فرشته به فکر فرو رفت. از فرشته بهتر چی می تونه باشه؟
-من باید چی باشم؟
-انسان. این چیزیه که روی زمین باید باشی. انسان بودن همون هنر و امتیازیه که برای پرواز کردن باید داشته باشی. اگر می خواستی فرشته باقی بمونی نباید گرفتار خاک زمین می شدی. و اگر می خوای فقط آدم باشی آسمون و خونه رو برای ابد فراموش کن. تو به خاک اومدی و برای برگشتن به آسمون باید چیزی باشی که هرچند روی خاکه ولی مال خاک نیست و شایسته آسمونه اگرچه توی آسمون نیست. به حرف هام فکر کن و مطمئن باش که می فهمیشون.
-انسان بودن خیلی سخته.
-بله که سخته. اگر سخت نبود که اینهمه خاکی متفاوت دور و برت نبودن. بدون سختی که امتیازی کسب نمیشه. انسان بودن سخته ولی محال نیست. پس سعی کن و به شایستگی کسب این امتیاز برس.
فرشته مات به مقابلش خیره بود.
-من دارم می میرم.
-همه ما داریم می میریم. هر قدمی که بر می داریم1قدم به مرگ نزدیک تر میشیم. قرار نیست هیچ کس برای همیشه زنده بمونه. تو هنوز نمردی و زنده تا زنده هست زمان داره. تا لحظه آخر زندگی خاکی زمان داریم که سعی کنیم. اون پیرمرد می خواست این ها رو بهت بگه ولی چون زمان نداشت ارجاعت داد به یکی مثل خودت. اگر درست نگاه می کردی اصلا لازم نبود اونهمه بگردی. اطرافت رو ببین، همه این مردم یکی هستن مثل خودت. اگر از همون اول این حقیقت رو می فهمیدی پیش از این که اصلت رو فراموش کنی، فقط دیدن این افراد متفاوت کافی بود که راهت رو پیدا کنی. از بعضی هاشون عبرت می گرفتی و از بعضی هاشون تقلید می کردی و حالا اینهمه بار روی دل و روی روحت حس نمی کردی. خوب. دیگه گذشته. از حالا رو دریاب. موفق میشی. ایمان داشته باش که میشی. و حالا، به نظرم دیگه باید بری. بیرون از این اتاق، خیلی کار داری که باید بهشون برسی.
فرشته احساس عجیبی داشت. نمی دونست از چه جنسی. وقتی از روی اون تخت سفید بلند شد حس کرد کس دیگه ای شده. با اینهمه هنوز از مردن بی نهایت می ترسید و هنوز حس می کرد ابدا دلش نمی خواد به این زودی زمانش تموم بشه و دلش نمی خواد تیرداد و بقیه بدون اون سفرشون رو ادامه بدن. باز هم بغض. باز هم اشک.
-بلند شو برو و از زندگی لذت ببر. خاک اونقدر ها هم تاریک و سیاه نیست. اگر درست زندگی کنی اینجا هم می تونه بهشت باشه. بهشتی موقت برای رسیدن به بهشت خودت. راستی داشت یادم می رفت. اون بیرون یکی منتظرته. خیلی وقته که اینجاست. بیشتر از این منتظرش نذار. موفق باشی!.
فرشته آروم راه افتاد و رفت طرف در. یادش رفت برگرده و جواب بده. حتی یادش رفت برگرده و به اون ناشناس نگاه کنه. فقط رفت. در رو باز کرد و رفت بیرون و در رو پشت سرش بست. اتاق انتظاری کوچیک و خلوت که ب1سالن انتظار عمومی و بزرگ وصل بود. و درست لحظه ای که سر بلند کرد،
-تیرداد!تو اینجا! تو اینجا چیکار می کنی؟
-رفیق اسرار آمیز و پنهان کارم رو تعقیب می کنم. باید می فهمیدم برای چی اینهمه عجیب شده. من رفیقشم. باید می فهمیدم. نباید؟
-تیرداد!من،
-می دونم. جواب دکتر رو همون روز اول شنیدم.
-شنیدی؟ همهش رو؟
-همهش رو.
-خوب.
تیرداد به فرشته غمگین نگاه کرد.
-خوب چی؟
فرشته با بغضی به سنگینی1کوه آهن گفت:
-من دارم می میرم تیرداد.
فرشته تا چند لحظه بعد از گفتن این حرف به تیرداد نگاه نکرد. مطمئن بود که وقتی سر بلند می کنه توی چشم های تیرداد تاسف و همدردی و محبتی از اون جنس که به افراد عزیز دم مرگ می کنن و حتی اشک می بینه. منتظر بود که تیرداد باهاش همدردی کنه. دستش رو بگیره. حتی مثل همیشه بغلش کنه و سرش رو بذاره روی شونه خودش و بهش بگه خیلی متاسفه. بگه می تونه هرچی دلش بخواد روی شونه تیرداد گریه کنه و بهش اطمینان بده که تا آخرین لحظه کنارشه و درکش می کنه و از این چیز های قشنگ و آرامش بخشی که معمولا میگن. ولی تیرداد هیچ کدوم از این کار ها رو نکرد و هیچ کدوم از اون حرف ها رو نزد. زمانی که سکوت تیرداد طولانی شد فرشته آروم سر بلند کرد و از پشت پرده اشک هاش به تیرداد خیره شد. با دیدن نگاه تیرداد تعجب کرد. تیرداد آروم و متفکر تماشاش می کرد. اصلا شبیه تصور فرشته نبود. فرشته برای کسری از ثانیه از این سکوت و اون نگاه عصبانی شد و بعد خندهش گرفت. تیرداد همیشه هیبت مشکلات و موانع رو به بهترین حالت می شکست و عظمت ترسناک مشکل رو برای فرشته لوث می کرد و بعد از اون دیگه جنگیدن و کنار زدن مشکل سخت به نظر نمی رسید. ولی این دفعه پای مرگ و زندگی وسط بود. این رو نمی شد کنار زد. و تیرداد خیال همدردی از نوعی که فرشته تصور کرده بود رو نداشت. صدای تیرداد فرشته رو از افکارش کشید بیرون.
-فرشته، به من نگاه کن و بهم جواب بده.
فرشته به تیرداد خیره شد. تیرداد با همون نگاه عجیب به فرشته نظر انداخت و خیلی جدی پرسید:
-فرشته، به نظر تو من چقدر دیگه زنده ام؟
-خوب، تو، من نمی دونم. خیلی. خیلی زیاد.
-از کجا می دونی؟
-خوب تو جوونی، سلامتی، قوی هستی، طبیعتا خیلی از عمرت باقیه. هیچ دلیلی نداره جز این باشه. این که پرسیدن نداره.
-فرشته، تو می تونی تضمین بدی که من همون اندازه ای که تو تصور می کنی عمر می کنم؟ واقعا می تونی تضمین بدی که فردا من مثل امروز زنده باشم؟ از کجا معلوم که برام اتفاقی نی افته و فردا این موقع دیگه من توی این دنیا نباشم.
-خفه شو تیرداد.
فرشته نفهمید این فریاد کی از گلوش پرید بیرون. وقتی به خودش اومد که در تلاشی ناموفق برای سیلی زدن به تیرداد فقط بغلش کرد و زد زیر گریه. تیرداد دستی به سرش کشید و گفت:
-گریه نکن رفیق. من نمی خوام اذیتت کنم که گریه کنی. فقط می خوام متوجه بشی. ببین فرشته. هیچ تضمینی نیست که من2دقیقه بعد از این زنده باشم یا نه. ممکنه دچار1حادثه بشم. مثل همه مردم دنیا. این رو که رد نمی کنی.
فرشته با حرکت سر جواب منفی داد. تیرداد همون طور که به سر فرشته دست می کشید گفت:
-پس واقعا معلوم نیست من چقدر زمان برای زندگی دارم. حالا تو. تو کی می میری فرشته؟ کسی دقیقا روز و ساعتش رو بهت گفته؟ تو می دونی چقدر دیگه زنده ای؟
فرشته به تیرداد نگاه کرد.
-من، نمی دونم. فقط می دونم که رفتنی هستم.
-عجب اطلاعات دقیقی! فرشته، همه ما رفتنی هستیم. تو، من، تمام زنده ها، همه1روزی می میریم. و هیچ کدوم از ما واقعا نمی دونیم کی می میریم. هیچ معلوم نیست که من زود تر از تو رفتنی نباشم. آروم باش فرشته. هر زمان بخوای می تونی بهم سیلی بزنی. خیالت راحت باشه. اگر اوضاع همینطور پیش بره و اتفاقی برام نی افته من خیال ندارم به این زودی بمیرم. من فقط این ها رو گفتم و میگم تا تو توجیه بشی. فرشته، تو از باقی زنده ها جدا نیستی. هیچ زنده ای تا ابد زنده نیست. تو هم نیستی. بلاخره1روزی می میری مثل همه. و واقعا معلوم نیست این روز دقیقا کی میاد. تو هم مثل همه زنده ها باید سعی کنی و برای حفظ زندگیت و بهتر و طولانی تر کردنش تلاش کنی. فقط این وسط تو چندتا مشکل داری. یکیش این که تو با توجه به وضعیتی که برات پیش اومده باید کمی بیشتر تلاش کنی. یعنی باید از درمون ها و درمون گر ها کمک بگیری و بیشتر مواظب باشی، و دومی من هستم.
فرشته که از این دومی چیزی نفهمیده بود فقط با نگاه پرسش گر نگاهش کرد. تیرداد بی توجه به اطرافش فرشته رو محکم بغل کرد و گفت:
-دومی من هستم. من نمی خوام به این زودی و به این سادگی از دستت بدم. حتی اگر خودت هم کم بیاری از سهم من نباید ببخشی. تو باید2برابر برای زنده موندن تلاش کنی. برای خودت و برای من. تو رفیق عزیز من هستی که خیال ندارم به هیچ عنوان به این آسونی به خاک ببخشمش. کوتاه بیا هم نیستم. ما باید بریم سفر. باید به قطار برسیم. تو باید همراه من باشی. بهار داره میاد. آبشار ها، شب ها، باد ها، تمام قشنگی های زندگی منتظرن تا ما یاد بگیریمشون و تجربهشون کنیم. و تو باید باشی. پس دیگه گریه زاری رو تموم کن. فقط تلاش کن که باشی. با هم ادامه میدیم. مرگ زورش به جفتمون با هم نمی رسه. تو هم دیگه بهش فکر نکن. داره دیر میشه. بیا فرشته. بیا از اینجا بریم. امشب باید حرکت کنیم. باید اون طرف پل به قطار برسیم. پاشو رفیق. بلند شو بریم. بقیه منتظرن.
تیرداد از جاش بلند شد، دست فرشته رو گرفت و کشیدش بالا. فرشته حس می کرد به طرز عجیبی داره قوی تر و قوی تر میشه. ترس انگار از قدم هاش ترسیده بود. نه کاملا ولی چند قدمی عقب نشینی کرده بود و فرشته قشنگ این رو احساس می کرد. همراه تیرداد به طرف خروجی به راه افتاد. با خودش فکر کرد:
-یعنی میشه اگر من تونستم برگردم خونه ستاره ای که خونه تیرداده همون دور و بر ها باشه؟ کاش بشه تمام عزیز های من اون بالا دورم باشن!. وای چه بهشتی میشه!.
تیرداد به فرشته نگاه کرد و با دیدن لبخندی که روی صورت خیسش نقش بسته بود فهمید که در حال بافتن خیال های خوبه. ترجیح داد رشته خیال هاش رو پاره نکنه. فقط دستش رو گرفت و به نگاه خسته و خیسش لبخند زد و راه افتادن. نزدیک در خوابگاه فرشته آروم گفت:
-تیرداد!میشه به کسی نگی؟
-البته که میشه. مطمئن باش. بهشون چیزی نمیگم. تو هم لازم نیست دیگه از چیزی بترسی. اون لکه تاریک می بازه. دمش رو می ذاره روی کولش و در میره. شاید طول بکشه و شاید مجبور باشی خیلی بجنگی ولی آخرش پیروز این ماجرا تویی. تو تنها نیستی. پیروز این ماجرا ماییم. تو و من. اصلا شک نکن.
فرشته به تیرداد خیره شد و فقط لبخند زد. لبخندی از سر تشکر عمیقی که نمی دونست با چه کلامی میشه بیانش کرد. چقدر خوشحال بود که تیرداد اون همدردی معمولی رو که فرشته تصور و انتظارش رو داشت باهاش نکرده بود. حالا حس می کرد دیگه همدرد نمی خواد چون درد رو مثل گذشته احساس نمی کرد.
-شما2تا معلومه کجا بودید؟ گفتیم این دفعه2تایی گم شدید.
-نه بابا نترسید. این فرشته این دفعه راستی راستی گم شده بود و نمی دونست از کجا برگرده پیش ما. رفتم پیداش کردم آوردمش. چه خبر؟
-وای تیرداد همه دارن امشب راه می افتن. عطارد بیچاره شد تا تونست4تا بلیت اتوبوس بگیره. اگر نمی اومدید و جا می موندیم…
-ما جا نمی مونیم. مطمئن باش ستاره. امشب راه می افتیم. شنیدم قطار اون طرف پل سریع تر میره.
***
اتوبوس. شلوغ و شاد. مسافر ها1لحظه آروم نمی گرفتن. دست می زدن، آواز می خوندن، می رقثیدن، انگار همه از شادی رسیدن به قطار پر بودن. فرشته حس می کرد چقدر این لحظه ها رو دوست داره. ستاره چندتا از دوست های داخل قطارش رو پیدا کرده بود و آورده بودشون پیش خودشون و داشت وسط خنده و جوک و سر و صدا به همهشون خوش می گذشت. ساعت ها گذشتن بدون این که کسی گذشتنشون رو بفهمه. اون شب توی اتوبوس کسی نخوابید. صبح فردا هم همینطور.
زمان می گذشت. بهار نشونه هاش رو همه جا پخش کرده بود. هوا، نسیم، زمین، حتی آسمون. فرشته حس پرواز داشت. جز گذشته هاش که روی شونهش سنگینی می کرد و این لکه تاریک لعنتی که هر لحظه خودش رو به رخ آگاهی فرشته می کشید باقی کار ها رو به راه بودن. فرشته همراه دوست هاش به طرف آینده ای پیش می رفت که امیدوار بود سفید باشه. فرشته امیدوار بود مثل همه.
اتوبوس برای استراحت بین راه توقف کرد. دیگه جایی برای اسکی نبود. یخ ها آب شده بودن. آفتاب آروم و نوازش گر و حالا دیگه با گرمای آرامش بخشش
می تابید.
-آخجون اونجا رو! بریم آب بازی!.
ستاره این رو گفت و دست تیرداد و فرشته رو هم زمان کشید و دوید. عطارد مثل همیشه شروع کرد به اذیت کردنش. ستاره فقط براش زبون در آورد و بهش آب پاشید و از خیس شدنش زد زیر خنده. فرشته بعد از این که از عمق استخری که همه داشتن توش کیف می کردن مطمئن شد خودش رو سپرد به آب.
-سلام فرشته. دلم تنگ شده بود. کجا هایی؟
فرشته سر بلند کرد. مینا درست کنارش بود.
-سلام مینا. حالت چطوره؟ حال اون یکی مینا چطوره؟ هنوز بهش می رسی؟
-آره می رسم. باهاش حرف هم می زنم. بهش گفتم بهار داره میاد. تو چی؟ دیگه پرستو پر ندادی؟ هنوز کسی جز من نفهمیده تو مال آسمونی؟ من هنوز هم منتظرم یکی از اون معجزه های فرشته ایت رو نشونم بدی و کاری کنی که نقاشی یاد بگیرم می دونی؟
فرشته لبخندی زد و هم زمان آهی کشید و جواب داد:
-مینا!مینای عزیز! اون روز هم توی قطار بهت گفتم. من اون چیزی که تو تصور می کنی نیستم عزیز. من فقط…
-آهایی!همه بجنبید بپرید بیرون. زمان حرکته. هر کسی نجنبه از ماشین جا می مونه.
با این صدا که معلوم نشد مال کی و از کجا بود همه به تکاپو افتادن. مینا و فرشته از هم جدا شدن و همه وسط اون هیجان شاد، در هم و پر سر و صدا ریختن به هم و دویدن طرف ماشین. فرشته دیگه مینا رو نمی دید ولی حالا دیگه کلام ناتموم اون روزش رو می تونست کامل کنه.
-من فقط1نفرم. فقط1نفر که مثل خود تو1زمانی خونهش توی آسمون بود. فرشته های با تجربه تر همیشه هشدار می دادن که به پایین نگاه نکنیم. ولی افسوس که… یکی از شب های آسمونی که یادم نیست آسمون ابر داشت یا ستاره، اون1نفر با خودش گفت: یعنی این منطقه ممنوعه داستانش چیه؟ بذار1نگاهی کنم. فقط1نگاه کوچولو. و بعد این شد که می بینی. این بلا سر همه آدم ها اومده. همه ما1روزی فرشته بودیم عزیز. این پایین که گرفتار شدیم هر کدوم تبدیل به1چیزی شدیم. یکی شد اون آدم خوبه که من همیشه دلم می خواد جاش باشم، یکی اون بچه پولدار که همه فکر می کنن با داشته هاش خوشبخت هست ولی نیست، یکی شد فرشته که اینجا واسه شما و بقیه گذشته هاش رو نقاشی می کنه. البته نه همهش رو.
این گرفتاری ابدی نیست. فقط ما1کار باید کنیم. این که اصالت روح1فرشته رو حس کنیم تا زمان برگشت راحت تر باشیم. هر چی از اون اصل دور تر بشیم سنگین تر میشیم و بازگشتمون مشکل تر میشه. نکنه اینقدر سنگین بشیم که دیگه پرواز به نظرمون محال بیاد؟ اگر درست پیش بریم خونه ما توی همون ستاره که زندگی می کردیم تا زمان برگشتمون برامون می مونه. من که از اصلم چنان دور شدم که دیگه اصلا پیداش نیست. کاش اینهمه دور نمی رفتم. برام دعا کن. می خوام برگردم ولی زیادی سنگین شدم. چجوری میشه دوباره سبک شد؟ خیلی دلم می خواد بدونم. اگر می دونی بهم بگو.
صبح روز بعد ماشین توقف کرد. به پل رسیده بودن. ولی…
-ببینید!از روی این پل نمیشه رد شد. این که داره میاد پایین. حالا چطوری بریم؟
-به نظرم بزنیم از توی رودخونه بریم امن تره. شنا گر ها بپرید.
اکثریت با1هورای بلند دویدن طرف رودخونه. فرشته نگاه کرد. دود سفید قطار از اینجا پیدا بود.
-وای چه رودخونه بزرگی! چه قشنگه! آخجون الان باید بریم توی آب این عطارد تمام کلاس ملاسش خیس میشه من کیف می کنم. حقته. هرچی گفتم بیا توی اون استخر دیروزیه بازی کنیم نیومدی که خیس نشی؟ حالا بیا با اون مارک و ادکدت شنا کن جیگرم حال بیاد. عطارد که می دید واقعا هیچ راهی نیست برای این که دلش خنک بشه ستاره رو اول پرت کرد توی آب و جیغش رو در آورد و بعدش خودش از سر ناچاری زد به آب. رودخونه واقعا بزرگ و تند بود. چند قدم بالاتر سرچشمهش بود. آب با فشار از وسط1سنگ بزرگ می زد بیرون، پخش می شد، موج می زد و پیش می رفت. فرشته دیگه عطارد و ستاره رو نمیدید. تیرداد کنارش مونده بود. فرشته با نگاهی مردد به رودخونه خیره شد.
-اون2تا کجا رفتن؟ طوریشون نشه؟
-نترس چیزی نمیشه. اون ها الان وسط آب هستن. ما نمی بینیمشون. هر کسی اینجا باید خودش تنها بره.
-چقدر بزرگ و چقدر با شکوهه. دلم می خواد تماشاش کنم. حس می کنم اون طرفش خیلی دوره.
-خیال می کنی. از اینجا اینطوری به نظر میاد. مثل برق می رسی.
فرشته به دور ها خیره شد. تیرداد آروم تکونش داد.
-کجایی فرشته؟
-نمی دونم تیرداد. حس می کنم از این رودخونه که رد بشم1چیز هایی عوض میشه.
-درست فکر می کنی. اون طرف رودخونه1جاده جدید شروع میشه. این جاده ای که تا الان توش بودیم همینجا تموم شد. ساحل اون طرف بهاره. جاده جدید، فصل جدید، سفر جدید.
-حس می کنم خودم هم جدید میشم.
-دقیقا همین طوره. فرشته، هر سنگینی که تا اینجا با خودت آوردی همینجا بریز دور. بده به آب و برو اون طرف.
-چه چیز هایی رو باید اینجا جا بذارم! خیلی زیادن!.
-و خیلی با ارزش برای تو درسته؟ این اشک ها که توی چشمته واسه همینه؟ واسه جا گذاشتن کدومشون داری گریه می کنی؟ پریسا؟ فرشته! دلت می خواست پریسا رو دوباره ببینی؟
فرشته فکری طولانی کرد و جواب داد:
-پریسا دیگه زنده نیست.
-اگر زنده بود دلت می خواست دوباره همراه هم بشید؟
مکث فرشته خیلی طولانی شد ولی تیرداد صبر کرد.
-نه. دلم نمی خواست. سال های همراهی ما برای من خیلی قشنگ و خیلی با ارزش بودن تیرداد. من از اون زمان ها خاطراتی دارم که1طبقه از بهشتم رو درست کردن. اون خاطرات همیشه برای من عزیز و محترم هستن. در آخر ماجرای من و پریسا بخشی از اون آبادی ویران شد و دیگه هرگز نمی تونم مثل اول بسازمش. ولی باقیش همچنان برای من پابرجاست. و من می خوام همین طور که هست بمونه. سالم، زیبا و دست نخورده. پریسا اگر زنده بود دیگه دلم نمی خواست همراهم باشه. بذار خاطرات قشنگ من از پریسای آسمونیم همون طور که بود باقی بمونه. بدون ویرانی، بدون حقیقت های تاریک، بدون سیاهی پایان های سیاه.
-پس پریسا رو هم این طرف رودخونه همراه باقی جا گذاشتنی هات جا بذار و برو اون طرف. مطمئن باش که از اینجا به بعد عالی میشه اگر خودت بخوای. از اول درستش کن. سفر جدیدت رو جدید شروع کن بدون این که مدتش رو وجب بزنی و از پایان زود هنگامش بترسی. من می دونم که تو از پسش بر میای. مطمئنم که سفر طولانی می کنی، چیز های عالی می بینی و خیلی لذت می بری. حالا برو. جاده اون طرف رودخونه منتظرته.
-ممنونم تیرداد. تو خیلی. فقط ممنونم تیرداد.
-باز هم که تو گریه می کنی. ببینم چی شده؟
-چیزی نیست فقط…
-باشه بعد بهم بگو. همه رفتن فقط ما موندیم. بیا بریم.
فرشته بی اختیار کشید عقب.
-خواهش می کنم. من شنا بلد نیستم. غرق میشم.
تیرداد نگاهش کرد.
-مشکل چیه فرشته؟
-من، من دلم نمی خواد از این رودخونه اینطوری رد بشم. اینجا نمیشه با هم باشیم. باید جدا بریم.
-خوب آره. همه جدا میرن. ایرادش کجاست؟
-من نمی خوام. من، من نمی خوام که، …
-تو چته فرشته، بهم بگو.
-شما ها، تو، اون طرف رودخونه، اگر من اون طرف دیگه نبینمت، …
تیرداد فکری کرد و زد زیر خنده.
-عجب! فرشته تو واقعا!!! چرا همچین فکری کردی؟ اون طرف رودخونه مثل این طرفشه. ما فقط توی آب جدا هستیم. اون طرف رودخونه باز با همیم. معلومه که هم رو می بینیم. تو چی خیال کردی؟ اون طرف رودخونه باز ما با هم هستیم. سوار قطار میشیم. تازه اوضاع بهتر هم میشه. قطار اون طرف منتظرمونه. کوپه خودمون. همه با هم. زود باش بجنب. نگران شنا هم نباش. تو یاد گرفتی راه بری، اسکی کنی، شنا هم بلدی. زندگی مهارته. هیچ اتفاقی نمی افته. زود باش بیا. اون طرف می بینمت. بهت قول میدم که می بینمت. آماده ای؟ بپریم.
لحظه ای بعد، فرشته وسط آب بود. آب وحشتناک بود. چنان سرد و چنان تند که فرشته حس کرد الانه که قلبش از حرکت وایسته. تیرداد غیبش زده بود. توقف جایز نبود. باید پیش می رفت. فرشته با تمام آگاهیش می دونست که اگر شنا نکنه کارش تمومه. باید می جنبید. پس شروع کرد به شنا کردن. چند لحظه گذشت. بعد از چندین بار پایین رفتن و بالا اومدن و آب خوردن فرشته تونست اول به ترسش و بعد به جسمش مسلط بشه و با آگاهی و از روی عقل حرکت کنه. داشت شنا می کرد. رفته رفته روون تر می شد. خیلی زود به جریان تند و وحشی آب سوار بود. دیگه سرمای اولیه نبود. جریان آب هم انگار اونقدر ها تند نبود. فرشته حالا به خودش و به شنا و به جریان تند آب مسلط بود. حالا دیگه مشکلی نداشت. آروم پیش می رفت و آب انگار توی گوشش لالایی می خوند و جریان لطیفش انگار نازش می کرد. ناگهان، فرشته مثل برق از جا پرید و سعی کرد بگیردش. دستمال کوچیکی که از پر لباسش در اومد و داشت همراه جریان آب می رفت. فرشته به هر دردسری که بود تونست بگیردش. لحظه ای مکث کرد. دستمال رو توی مشتش گرفت. چند لحظه تردید. و بعد، آروم دستمال رو باز کرد. داخلش3تا مروارید درخشان بود. 3قطره اشک. اشک های پریسا که در اون شب خیلی خیلی دور، فرشته اجازه نداده بود از روی مژه هاش زمین بی افتن. تنها یادگار هایی که از پریسا براش مونده بود. فرشته به داخل دستمال خیره شد. نفهمید چی شد ولی وقتی به خودش اومد درخشش داخل دستمال بیشتر از3تا بود. اشک های خودش هم قاطی یادگاری های فرشته بودن. فرشته سعی کرد اون ها رو جدا کنه ولی جریان آب رودخونه موج می زد و تکونش می داد. 1پرنده قشنگ و خوش پر و بال شیرجه ای توی آب درست کنار فرشته زد و1عالمه آب روی فرشته و دستمالش پاشید. اشک های یادگاری و اشک های فرشته با آب رودخونه قاطی شدن. صدایی از دور.
-فرشته!بیا.
فرشته نگاه کرد. تیرداد.
-فرشته!بجنب. منتظرتیم.
فرشته با تردید به داخل دستمال خیره شد. به آسمون نگاه کرد.
-کاش الان جایی باشی که دلت می خواد!. خداحافظ.
چشم هاش رو بست و مشتش رو داخل جریان تند آب باز کرد. دستمال فرشته حالا خالی بود. محتویات داخلش با هزاران هزار قطره آب رفته بودن تا دور دور دور بشن و کسی چه می دونست به کجا ها می رسیدن. فرشته اشک های خودش رو هم همراه قطره های بی انتهای اون چشمه تموم نشدنی و تند فرستاد تا یادگاری هاش توی این سفر تنها نباشن. صدایی درست دم گوشش گفت:
-اون ها تنها نیستن. اینهمه آب، اون ها از همین جنسن.
فرشته نفهمید اون کی بود. سر که بلند کرد اون رفته بود. مثل باد شنا کرده و رفته بود تا برسه به ساحل.
-فرشته!این طرف.
فرشته تیرداد رو می دید که براش دست تکون میده. به پشت سر نگاه کرد، دستی برای گذشتهش که اون طرف آب جا گذاشته بود تکون داد، خودش رو سپرد به آب تا از خاک اون طرف رودخونه پاکش کنه، و شنا کرد. آب آروم همراهیش می کرد و انگار با نوازشی از جنس1000دست آسمونی جسم و روحش رو از تمام دیروز می شست و پیش می بردش. فرشته از دیدن همراهی آبی که اونهمه تند و بی مهار و ترسناک به نظر می رسید خندهش گرفت. ندای عقل.
-شنا گر که باشی، جریان آب هم همراهته. به شرط این که شنا کنی نه این که فقط دست و پا بزنی تا غرق بشی.
فرشته لبخند زد و به راهش ادامه داد. خیلی زود تر از تصورش به ساحل رسید. تیرداد اونجا منتظرش بود. فرشته به رودخونه نگاهی کرد و همراه باقی هم سفر هاش به طرف قطار رفت.
خیلی زود قطار از مسافر های آشنا و هم سفر های جدید پر و راهی سفری تازه روی خط جدید و در میان بهار شد. فرشته آروم زمزمه کرد:
-همه چیز از اول. اول سفر من. حتما خوش می گذره.
قطار تند و سبک پیش می رفت و تمام هم سفر ها داخلش بودن. سفر دوباره شروع شده بود. کسی نمی دونست آخرش چیه. ولی اون لحظه ها، لحظه های شادی بودن و فرشته مطمئن بود که هر طوری بتونه برای طولانی تر کردن این شادی تلاش خواهد کرد.
***
فرشته قصه ما هنوز زنده هست. هنوز مسافره. هنوز دلتنگ آسمونه. هنوز پیش میره و هنوز با اون لکه تاریک و تمام لکه های تاریکی که سر راهش هستن داره می جنگه. هنوز وقتی به آسمون نگاه می کنه با دیدن ستاره ها چشم هاش پر از اشک میشن و هنوز دلتنگ پرستوی کوچیکش و خونه آسمونیشه. بله فرشته هنوز با دیدن ستاره ها می باره و حالا دیگه می دونه برای چی. فرشته حالا دیگه می دونه کیه. از کجا اومده. کجا باید بره و جنس اشک هاش، آرزو هاش و دلتنگی هاش رو می شناسه. فرشته امیدواره که خودش و تمام فرشته های جهان زمان پرواز بتونن سبک و صاف بپرن و مستقیم به خونشون برگردن. همیشه برای خودش و برای همه این دعا رو می کنه و ای کاش دعای فرشته اجابت بشه!. من نمی دونم آخر سفر فرشته به کجا ختم میشه ولی امیدوارم آخرش سفید باشه. شما چطور؟
***
پایان.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (7)
شهبال
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 13:43
سلام پریسا.
داستانترو خوندم. همه چیزش قشنگ و صاف بود. اونقدر شفاف که اگر یک کمی دقیق تماشا کنم تمام درونش پیداست. تماشا کردم و دیدم. پریسا! پریسا! رفیقم! خیلی حرفها داشتم که اینجا بزنم باهات ولی الان دارم میبینم که جای هیچکدوم از اونهمه حرفی که میخواستم بگم اینجا نیست. داستانت اینقدر شفافه که دیگه جای هیچ حرفی نیست. فقط سکوت. باید سکوت کنم و بذارم تا شکوه این هوارو نشکنم. پریسا! رفیقم! رفیق توانای من! فرشته کج رفت ولی خوب جنگید. حالا داره درست میره. هر جنبنده ای ممکنه اشتباه بره. فرشته جدا از این قاعده نیست. بله رفیق! همه چیز از اول. این در آخر داستان فرشته از همه بیشتر بدلم نشست. اون رودخونه میتونه 1 نقطه شروع باشه. عالی بود پریسا! ولی اینپایان نیست. این شروعه. داستان فرشته تازه شروع شده. من میدونم که این شروع پایانش خیلی دیر و خیلی قشنگه. باز هم بنویس. ادامه سفر فرشترو ناگفته نذار. میخوام بدونم. دلم میخواد ببینم چه خوب از پس موانع و سربالاییها و توفانها برمیاد. پریسا! رفیقم! فرشته برنده میشه. از پسش برمیاد. اون تواناست. فقط خودش تا حالا نمیدونست چقدر توانایی داره. نباید فراموش کنه. به فرشته سلام بلندمرو برسون و بگو من بهش ایمان دارم. بهش بگو خیلیهای دیگه هم بهش ایمان دارن. تیرداد و من و جناب یکی و خیلیهای دیگه که شاید اینجا چیزی ننوشتن. فقط مونده ایمان خودش. حتما داره. بیخبرمون نذار. میخوایم بدونیم بعدش چی شد. میدونم که از اینجا ببعدش بهتر پیش میره. مواظب خودت باش پریسا. میخوام هربار سرزندتر از پیش ببینمت. چه اینجا در آن سوی شب و چه هر جای دیگه که ازت خوندم و شنیدم و خدارو چه دیدی شاید دیدمت. چه ببینمت و چه نبینمت تو رفیق من هستی. رفیق عزیزی که رفاقتشرو با ثروت دنیا عوض نمیکنم. به قول خودت ، ایام به کام.

پاسخ:
سلام شهبال.
جدی اصلا تصور نمی کردم بخونیش. سخت بود نوشتنش شهبال. گاهی محال بود گذشتن از سد بعضی صحنه ها شهبال. حس می کردم وسط توصیفش می پاشم شهبال. اگر توی اینترنت نمی ذاشتمش نیمه رهاش می کردم و ادامه نمی دادم. ولی حالا حس می کنم خوب شد ادامهش دادم. شاید بعد ها تجدید و باز نویسیش کنم. اگر این اتفاق بی افته نوشته من خیلی بلند تر از این خواهد بود. دارم پراکنده میگم. معذرت می خوام.
ممنونم که خوندیش. ممنونم که دقیق نگاه کردی. ممنونم که دیدی تمام چیز هایی رو که من توان توضیحش رو نداشتم و ندارم. ممنونم که حرمت سکوتم رو نگه می داری. ممنونم که هنوز رفیقتم. ممنونم که هنوز رفیقم هستی. ممنونم شهبال. کاش!!!. بیخیال. ممنونم که هستی.
ایام به کام.
یکی
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 13:52
هرچی من میخواستم بگم شهبال گفت. فقط اینکه چرا تکلیف شونه های فرشترو معلوم نکردی؟ زود تموم شد. دلم واسش تنگ میشه. کاش الان تموم نمیشد. هی ادامش بده ببرش دکتر شونه هاشو جراحی کن. بذار بشه مثل اولش. بنویس که توی قطار با امضاکننده های نقاشیاش حرف زد و اون لخته از بین رفت و شونه هاش خوب شدن و آتیشم رفت درک. حالا که این قصه تموم شد نری سال دیگه بیایا. زودتر آپ شو. خیال کردی این تموم شد من گیر نمیدم؟ آپ شو. بنویس. منتظرما. میام اعتراض میکنما. گیر میدما. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
از دست شما جناب یکی!!!.
تکلیف شونه های فرشته با من نیست دوست عزیز. این دیگه دست خودشه. می دونید؟ این مسأله زیادی شخصیه و من نمی تونم دخالت کنم. حالا که حرفش شد، خودم هم دلم تنگ میشه واسهشون. ولی خوب باید می رفتن دیگه.
خودمونیم شما هم1پا نویسنده اید جناب یکی. خوب اینهمه ایده دارید خودتون1داستان بنویسید دیگه. بعدش هم تشریف بیارید بذارید اینجا همه بخونیم. جدی خوب میشه ها!!!.
فرشته و قطارش هم رفتن و شما هنوز به من گیر میدید!!!.
خدایا به تو پناه می برم از گیر این جناب یکی!!!.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 17:46
سلام. این بهترین حالتی بود که می تونست داستان فرشته تموم بشه یا به قول شهبال که درست هم هست شروع بشه؛ داستان فرشته تازه شروع شده و همه ما منتظر ادامه اش هستیم.
کلی چیز یاد گرفتم از این داستان که همه اش رو فرشته در آخر داستان گفت؛ عالی بود نمی دونم چه طور باید تشکرم رو از شما بیان کنم.
خیلی چیز ها بود که فراموش کرده بودم و با خوندن این داستان به یادشون آوردم.
بهترینش اینه که باید به فکر این که یک روزی قراره برم باشم و چه بهتر که با فراغ بال و بهترین خاطراتی که از خودم می تونم به جا بذارم برم.
چی از این بهتر.
من از این به بعد همیشه فکر می کنم که امروز که داره میاد روزِ آخر زندگیمه این طوری حواسم بیشتر جمع میشه و کمتر دچار فراموشی میشم.
اما هنوز هم تکرار می کنم که باید شما به هر شکل که می تونید این داستان رو چاپ کنید؛ البته داستان درست نیست و باید گفت حقیقت چون حقیقت همه ی زندگی ما همینه که شما نوشتید.
چاپش کنید تا کلی دعای خیر رو همراه خود کنید.
خیلی ها هستند که به تلنگر هایی از این دست احتیاج دارند.
چه قدر دارم حرف می زنم این شعر از آقای عصمتی شاعر نابینا با نام اخراج پرستو ها بسیار به مضمون فرشته و ماجراش نزدیکه؛ چون هدف آقای عصمتی هم بیان این حقیقت بوده اون هم در قالب شعر اینه شعری که میگم::
خاک بودیم، فقط خاک، اساطیر شدیم
سمت سرسبز ترین باغ، سرازیر شدیم
سفره ی عاطفه وا بود خدا می خندید
سر این سفره نشستیم نمک گیر شدیم
ولی انگار نمکدانِ سر سفره شکست
بعد از آن از خود و از ثانیه ها سیر شدیم
* * *
و خدا حکم به اخراج پرستو ها داد
روی مشکوک ترین گستره تکثیر شدیم
دست قابیلیِ ما گور سیاوش را کَند
این چنین بود که ما دست به شمشیر شدیم
این چنین بود که در کوچه ی سرگردانی
مثل یک برگِ فرو ریخته تحقیر شدیم
این چنین بود که از قافله ها جا ماندیم
این چنین بود برادر که زمین گیر شدیم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
اینقدر لطف شما به من زیاد و لطیفه که واقعا نمی دونم در جواب کامنت پر مهر شما چی باید بنویسم که هم وزنش باشه. فقط ممنونم. داستان فرشته قصه زندگی همه ماست دوست من. این راهیه که همه ما باید بریم. ای کاش بتونیم هرچه درست تر بریم تا زمان برگشتن صاف و سبک بریم خونهمون!!. شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی وقتی تموم شد عجیب حس دلتنگی کردم. دلم براشون تنگ شده. کاش می شد قطارشون رو سوار شم و همراهشون برم. ولی خوب، اون ها باید به سفر خودشون برسن و من به سفر خودم و بقیه ما به سفر خودمون. به امید روزی که همه ما از موفقیت های این سفر شاد و سبک بار و سر بلند باشیم. چه شعر قشنگیه شعر گویای آقای عصمتی. با اشعارش آشنایی نداشتم. این اولیشه. ممنونم که اینجا بهم دادیدش. خیلی قشنگه! خیلی.
چاپ. راستش من واقعا نمی دونم از کجا و چطور باید شروع کرد و باز هم راستش وقتی شروع کردم به نوشتن ماجرای فرشته نه خیال داشتم اینطوری بنویسم و نه در تصورم بود که به این بلندی باشه. تازه بعضی جا هاش رو که خیلی دلم می خواست بنویسم رد کردم و ننوشتم وگرنه از این هم طولانی تر می شد و واااااای!!!.
باز هم ممنونم از این دریای لطفی که در کامنت شما بود. درضمن، شما هر چقدر دلتون می خواد اینجا حرف بزنید. از اولین حرفش تا آخرین حرکتش برام محترمه. شما و همه عزیزانی که اینجا کامنت میدن یا در بخش پیغام ها پیام می ذارن و همچنین عزیزانی که بی صدا و بی حرف میان و میرن.
می بینید؟ منبری اول هنوز خودمم. میگید نه؟ کامنت خودتون و جواب من رو اندازه بگیرید.
به امید دیدار دسته جمعی در خونه.
ایام به کام.
مجتبی ورشاوی
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 22:10
سلام می بینم که موفق شدی داستان فرشته را به پایان ببری اما چند تا نکته :
1- اشکالات نگارشی در آن فراوان است .
2- کوتاه گویی را رعایت نکرده ای .
3- شخصیت های داستان پرداخت مناسب ندارند .
4- فضا سازی به حدی ضعیف است که تصویر ذهنی مناسب دست نمی دهند .
5- توصیف ها محدود است و به داستان جریان نمی دهند .
6- از جمله هایی مثل فلان چیز لعنتی و.. زیاد استفاده کرده ای اگر چیزی یا کسی یا حسی برای شخصیت داستان دلپذیر است باید با انعکاس و جذبه حرکتی ورفتاری به آن پاسخ دهد نه آن که تو بنویسی فلان چیز دوست داشتنی و… نویسنده حق ندارد مستقیم برود سر اصل مطلب و تمام .
** درکل به نظر من این داستان باید از نو نوشته شود و محصول بازنویسی یک داستان کوتاه تر باشد .
موفق باشی .
کوچکترین دوست تو مجتبی

پاسخ:
وای! مهمون ویژه!!.
ببخشید هیجان زده شدم سلام یادم رفت.
سلام دوست من. کلی خوشحالم کردید به اینجا سر زدید. تمام نکاتی که شمردید به اضافه چندین تای دیگه که خودم پیداشون کردم همه درست هستن. این یکی که گذشت. اگر دفعه بعد سرم درد گرفت و هوای داستان نوشتن به سرم زد باید این ها رو که برام شمردید رعایت کنم. به من سخت نگیرید دوست عزیز. من که مثل شما نویسنده نیستم. من فقط به خاطر دل خودم نوشتم. واقعا نمی دونید چه غافل گیری خوشایندی بود دیدن کامنت پر ارزش شما اینجا. ممنونم دوست من. خیلی ممنونم. ممنونم و به شدت منتظر ادامه نبرد خدایان که به دستم برسه.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 11 اسفند 1392 ساعت 00:23
سلام. راستی یادم رفت آدرس وبلاگ آقای عصمتی رو بهتون بدم آدرس اینه:
www.esmati.rzb.ir
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم. باید حتما سر بزنم.
ایام به کام.
سایه
دوشنبه 12 اسفند 1392 ساعت 12:43
۷۱۳۱۸سلام پریسای عزیز
پس فرشته هم شروع شد …. خوش به حالش ….
پریسا رو هم پرواز داد مثل پرستو هاش …
فقط می مونه ادامه داستان که من بازم منتظرشم … تا هر کجا که طول بکشه …
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز. من معذرت می خوام عزیز نمی دونستم جوابی که به نظرت دادم اینجا ثبت نشده. ببخش عزیز دیر شد.
فرشته هم رفت سفر. کاش موفق باشه!. پریسا رو هم. هرچند پریسا برای پریدن منتظر دست فرشته نبود. پریسا خیلی وقت بود که پرواز کرده بود دوست من. فقط فرشته نمی دونست. نمی دونم کجا و در جواب کدوم عزیزی این رو گفتم. ادامه داستان فرشته خودتی عزیز. خودت، خودم، همه ما که گرفتار جسم های خاکی هستیم. به خودت نگاه کن و ادامهش رو ببین و اصلا ادامهش رو بساز.
پاینده باشی دوست نادیده و عزیز من.
آریا
پنج‌شنبه 14 اسفند 1393 ساعت 20:45
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
فرشته هم خوندم
به خدا عالی بود نمیدونم چی بگم ممنونم پریسا یه دنیا ممنونم از داستان زیبایت
شاد و سلامت باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. ممنونم از همراهیت و از لطفت و از حضورت. حالا که فرشته رو خوندی براش دعا کن. دعا کن بتونه راهش رو پیدا کنه. دعا کن بتونه شونه هاش رو از سنگینی جهان خاکی ها سبک کنه. دعا کن دیگه گم نشه. آخه می دونی؟ فرعی ها دارن هر لحظه صداش می کنن و فرشته بدون آتیش حسابی تنهاست. دعا کن از اینهمه شب خلاص بشه و به صبح برسه. برای فرشته دعا کن آریا. دعا کن هرچه سریع تر راه خونهش رو پیدا کنه و1شبی که هیچ کسی در اطرافش نیست و همه خوابن، آروم و سبک اینهمه خستگی رو جا بذاره، پرواز کنه و بره خونهش. بره پیش پرستوش. بره پیش ستاره هایی که خدا رو چه دیدی، شاید هنوز فراموشش نکردن و منتظرش باشن.
پراکنده میگم آریا معذرت می خوام.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش15

سلام به همگی.
اگر حرفی بزنم از این هم دراز تر میشه و این واقعا نباید اتفاق بی افته. پس حرف ها بمونه برای بعد و الان فقط بریم قطار سواری.
***
زمستون به این سادگی خیال نداشت قافیه رو به بهار ببازه. هوا هنوز سرد بود ولی دیگه کسی چندان توجهی به این سرما نداشت. فرشته هم همینطور. گاهی اصلا سرما رو فراموش می کرد و زمانی که به خاطر می آورد متعجب می شد که چطور اینهمه مدت سردش نبود. در چندتا از توقف هایی که داشتن1عده از وارد تر ها1محل اسکی گیر آوردن و همگی روی یخ ها اسکی می کردن. فرشته در جواب پیشنهاد همراه هاش با خنده گفت:
-من روی زمین معمولی به زور راه میرم. اسکی کار من نیست. می افتم.
تیرداد بیخیال گفت:
-خوب بی افتی. همه می افتیم. باید بی افتی تا یاد بگیری دیگه.
ستاره تعییدش کرد و با حرارت گفت:
-تیرداد راست میگه بیا زود باش.
فرشته نگاهش کرد و فقط خندید. ستاره چه بزرگ شده بود! فرشته بی صدا آهی از سر حسرت کشید و با خودش فکر کرد:
-کاش هیچ وقت نی افتی! اگر بدونی چه دردی داره؟ تو کم زمین خوردی بر عکس من که اندازه تمام سال های عمر تو زمین خوردم و بلند شدم. کاش هرگز تجربهش نکنی!.
ولی اسکی وارد ها قشنگ بود. فرشته محو تماشا بود که1دفعه دستی بازوش رو گرفت و مثل برق کشیدش رو یخ ها و صدای ناشناس ولی گرمی گفت:
-دلت میاد فقط تماشا کنی؟ بیا بابا چیزی نیست. زمین خوردن نمک راه رفتنه. بزن بریم.
فرشته دید که طرف در حال گفتن این حرف تعادلش رو از دست داد و محکم خورد زمین. فرشته وحشت کرد ولی طرف در حالی که می خندید به زحمت از جاش بلند شد و همون طور که مچ دستش رو می مالید با صدایی که خنده و ناله با هم توش بود رو به فرشته کرد و گفت:
-زمین رو همه می خورن. ولی اینطور بلند شدن هنر می خواد. زود سر پا بشی، محل درد نذاری، و از همه مهم تر بتونی بخندی. اون وقت زمین خوردن هم با نمکه. بزن بریم.
طرف این ها رو گفت و رفت. فرشته مات تماشاش کرد و با خودش فکر کرد که این آدم چند بار دیگه باید بخوره زمین و بلند شه؟
-کاش کمتر بی افته!
این رو فرشته از ته دل برای اون ناشناس صمیمی دعا کرد.
-فرشته بیا. اگر یاد بگیری خیلی خوش می گذره.
ستاره چند لحظه بعد از گفتن این حرف ناغافل ولو شد روی یخ ها و حسابی دردش اومد. فرشته به جاش گفت:
-آخ!
جرات نکرد بگه مواظب باش. از این گفتن هیچ تجربه خوبی نداشت.
-مواظب باشید. به خاطر خدا مواظب باشید.
صداش از زمزمه بلند تر نشد. ولی صدایی که توی سرش پیچید خیلی بلند بود.
-بهم بگو من چی باید بپردازم که تو دیگه بهم نگی مواظب باش؟ دیگه نمی خوام این رو بگی. دیگه نمی خوام دلواپسم باشی. دیگه نمی خوام به جای من و برای من بترسی. متنفرم. از تمامش متنفرم. …
-فرشته! اینهمه اشک از کجا میاد؟ مگه تو چجوری گریه می کنی که این مدلی میشه؟ ببینم چی شده؟
فرشته با هق هق خواست جواب بده ولی فقط تونست بگه:
-چ…چش…
ستاره که هنوز از زمین خوردنش عصبانی بود کلافه گفت:
-اه بسه دیگه تو هم. آره بابا می دونم. چشم هات. حتما این دفعه به رنگ یخ حساسیت داره نه؟ خیال کردی با1مشت بوق طرفی؟ اقلا توی صورتمون دروغ به این مسخرگی تحویلمون نده.
فرشته تسلیم شد. تسلیم هقهق و تسلیم اعتراف ناگفته به دروغ گفتن در مورد چشم هاش و تسلیم آشکار بودن این حقیقت که داشت خیلی مشخص هقهق می کرد و از شدت این هقهق شونه هاش به شدت می لرزید. ستاره دستش رو گرفت و آروم گفت:
-فرشته!باور کن که… آخه من بهت چی بگم؟ این کار رو نکن فرشته. این کار رو با خودت نکن. من که نمی دونم توی سرت چی می گذره که گریه می کنی. ولی هرچی هست باور کن نباید باشه. از زجر دادن خودت چه فایده ای می بری؟ ولش کن. هرچی که هست ولش کن بذار بره. بذار از سرت و از دلت بره.
سوت کشدار قطار همه رو از جا پروند و چند لحظه بعد، قطار پر از مسافر آهسته به حرکت در اومد. دست فرشته هنوز توی دست های ستاره بود.
***
زمان بدون این که توجه کسی رو به خودش جلب کنه بی صدا در گذر بود. بعد از چند توقف و چندین بار تمرین و زمین خوردن و بلند شدن فرشته دیگه یاد گرفته بود کمی روی یخ ها راه بره. هنوز تمرین لازم داشت و تا کسب مهارت خیلی فاصله بود. تیرداد خندید و گفت:
-درست میشی فرشته. ولی احتمالا به امسال نمی رسه. باید صبر کنی تا زمستون سال آینده.
فرشته حس کرد ترسی مبهم و نامشخص وجودش رو لرزوند. دیشب خواب های عجیبی دیده بود. همون خواب های همیشگیش که1دنیا سوال رو براش زنده تر از گذشته می کردن همراه1رویای غریب. خواب دید اون سردرد مزاحم گاه و بی گاهش که حالا دیگه همچین گاه و بی گاه هم نبود و خیلی زود به زود پیداش می شد باز اومده سراغش و چنان شدید شده که فرشته می دونه قراره از درد بمیره. توی خواب از شدت درد گیج شد و پیش خودش فکر کرد:
-آخه برای چی؟ این چه جور دردیه؟
و همون لحظه انگار در جواب به این فکرش یکی که فرشته چهرهش رو نمی دید1آینه مربع شکل و عجیب با زمینه کاملا سیاه داد دستش و بهش گفت:
-این1آینه متفاوته. داخلش نگاه کن و دلیل سردردت رو توش ببین.
فرشته با وجود درد شدید اون چیز عجیب سیاه رو گرفت دستش و داخلش رو نگاه کرد. به محض این که فرشته به زمینه صاف اون مربع سیاه خیره شد، اتفاق عجیبی افتاد. فرشته دید که بخش هایی از سیاهی وسط اون چیز عجیب از بین رفت و ظرف چند لحظه تصویر واضحی از داخل سرش روی زمینه سیاه نقش بست. فرشته نگاه کرد ولی چیزی نفهمید. خطاب به کسی که بالای سرش ایستاده بود گفت:
-من که چیزی ازش نمی فهمم.
فرشته دید که در جوابش دست صاحب آینه جلو اومد و در حالی که روی تصویر حرکت می کرد و بالا و پایین می رفت، صاحب همون صدا و این دست مثل معلمی که روی تخته سیاه درس یا تصویری رو توضیح بده شروع کرد به توضیح دادن.
-هرچی باید ببینی اینجاست. تو الان درون خودت رو داری می بینی و این قسمتی از درون جسمته. یعنی درون سرت. اینجا هایی که دیگه سیاه نیست. بله درسته. همینجا. و این که این وسطه دلیل سردردته. ببین چه مشخصه. خیلی گویاست. داره از این راه باریک میره طرف بالا. یعنی درست این طرف. نزدیکه برسه به این بالا. اینجا آخر مسیرشه. وقتی این برسه به اینجا، مسافرتش تموم میشه و مسافرت تو هم همینطور. نگاه کن ببین انگار داره باهات حرف می زنه. این داره میگه تو در آینده نزدیک باید سوارش بشی و بری.
فرشته به اون آینه عجیب نگاه کرد. دقت چندانی لازم نبود. اون رو راحت می شد دید. نقطه ای کاملا مشخص. 1لکه تاریک، درست وسط آینه سیاه. لکه ای تاریک, واضح و نوک تیز شبیه1پیکان کوچیک که سر مایل و تیزش به طرف بالا بود.
-فرشته!فرشته بیداری؟ جاییت درد می کنه؟ چرا ناله می کنی؟
فرشته با وحشتی آزار دهنده از خواب پرید. از شدت وحشت نفس هاش به شماره افتاده بود. حس می کرد سنگینی اون لکه تاریک رو توی سرش احساس می کنه و حتی تا چند صانیه بعد از بیدار شدن به نظرش می رسید که حرکت آزار دهندهش رو داخل سرش می فهمه.
-فرشته!چیزی شده؟
-چیزی نیست. خواب بود. کابوس بود. چیزی نیست. حالا بیدارم. فکر کنم که بیدارم.
و زمانی که مطمئن شد همه خوابن آروم زمزمه کرد:
-به نظرم پیش از بیدار شدن هم بیدار بودم. کاش اشتباه کرده باشم!
آسمون دیگه صاف تر بود ولی شب ها هنوز بی ستاره بودن. فرشته همچنان در انتظار طلوع ستاره ها بود و دعا می کرد که این طلوع هرچه سریع تر باشه. حالا دیگه بهتر و راحت تر نقاشی می کرد، حرف می زد، می رفت، می اومد، هرچند نه مثل افراد عادی ولی خیلی راحت تر با محیط اطراف و با اطرافیان قاطی میشد، حالا دیگه راحت تر زندگی می کرد. چندین بار پیش اومد که از کنار اون پنجره کوچیک با پرده آبیش رد بشه ولی مینا رو ندید. فقط چند بار گل مینای کوچیکش رو دید و یکی2بار هم ایستاد و خیلی آروم با سر انگشت برگ هاش رو ناز کرد.
-سلام مینا کوچولو. حالت چطوره؟ می دونستی برگ هات خیلی قشنگن؟ یادت باشه این آب و رنگت رو مدیون اون یکی مینایی. من هیچ وقت بلد نشدم گل پرورش بدم. بگذریم. نمی تونم زیاد بمونم. از اینجا می گذشتم گفتم1سری بزنم بهت. راستی بهار نزدیکه. به نظرم شما گل ها بهار رو دوست داشته باشید. مثل همه زنده های دنیا. دعا کن ستاره ها زود تر برگردن. دلم براشون خیلی تنگ شده. ولی چرا؟ کاش تو جواب هام رو می دونستی! کی می دونه؟ شاید اگر تو حرف می زدی می تونستی کمکم کنی. بیخیال. بهار رو عشقه. خوب دیگه فعلا خداحافظ. بهار خوش.
فرشته بوسه ای کوچیک به برگ های مینا زد و رفت. توقف بعدی کنار1پیست اسکی واقعی بود. اسکی دوست ها خیلی خیلی ذوق کردن و مثل1دسته پرنده ریختن بیرون. فرشته هم همراه دوست هاش پیاده شد. کارش داشت بهتر و بهتر می شد. تیرداد در حالی که تشویقش می کرد از کنارش گذشت و گفت:
-بیا. نترس دیگه می تونی با زمین خوردنت کنار بیایی.
فرشته در حالی که سعی می کرد فاصلهش رو با تیرداد کم کنه ولی چندان موفق نبود پرسید:
-یعنی چی؟ با زمین خوردن چطور میشه کنار اومد؟
تیرداد دستش رو بلند کرد تا از به هم خوردن تعادلش پیشگیری کنه و جواب داد:
-یعنی مثل همه می افتی و مثل همه بلند میشی. دفعه های اول رو یادم هست که هم بی نهایت از افتادن می ترسیدی و هم نمی تونستی بلند شی. حالا صبر کن، بهتر هم میشی. بیا.
تیرداد رفت تا ستاره و عطارد رو اذیت کنه. فرشته حس می کرد تیرداد درست میگه. حالا خودش رو از دفعات اول خیلی راحت تر و سبک تر حس می کرد و البته شجاع تر. زمین هم می خورد ولی هم کمتر می ترسید و هم راحت تر بلند می شد. دیگه داشت یاد می گرفت که سریع تر بره.
-فرشته!میشه1کوچولو وایسی؟
فرشته با شنیدن صدایی نا آشنا که صداش می زد چنان سریع متوقف شد که کم مونده بود با مخ بیاد پایین. برگشت و نگاه کرد. دختری ریز نقش، سبز پوش ولی ناشناس.
-سلام. من اسمم ونوسه. تو هم که فرشته ای. ببین راستش، من، می دونستی نقاشی هات رو خیلی ها می بینن؟ ولی می دونم که نمی دونستی من یکی از اون هایی هستم که همیشه همه نقاشی هات رو تماشا می کنن. تو خوب نقاشی می کنی.
فرشته خندید.
-ممنونم ونوس. این طور ها هم نیست. من از معمولی پایین ترم. باور کن. تو و بقیه لطف دارید.
-من لطف ندارم. معمولی باشی یا بالا تر یا پایین تر، من نقاشی هات رو دوست دارم. از کی اسکی می کنی؟
-راستش از چند وقت پیش. همین اواخر. مگه ندیدی چطوری میرم؟ به هرچی مبتدیه میگم استاد.
-توی این مدت کوتاه خیلی خوب پیش رفتی. راست میگم. فرشته! من هنوز می افتم. تو1کمی بیشتر بلدی. میشه یادم بدی؟ دستم رو بگیر باهام همراه بشو و یادم بده.
فرشته حس کرد این کلمات پرتش کردن عقب. خیلی عقب تر از اون لحظه که درش بود. به سال ها دور تر. لرزید.
-من واقعا چیزی بلد نیستم ونوس. من معذرت می خوام ولی…
ونوس دست فرشته رو گرفت و گفت:
-لازم نیست استاد باشی. من که مربی نمی خوام. فقط همراهم باشی کافیه. هرچی بلدی یادم بده. اصلا فقط با هم بریم. باهات بیام؟ باهام میایی؟
ونوس داشت به چشم های مات فرشته نگاه می کرد و دست فرشته توی دستش بود. فرشته حس کرد توی سرش یخ زد. صدایی رو از دور دست های ذهنش می شنید.
-ما بلد نیستیم. تو همراهمون بیا و هرچی بلدی بهمون یاد بده. تو هر طور بلدی یاد بده ما یاد می گیریم.
فرشته با صدایی که شبیه صدای خودش نبود سعی کرد بگه:
-من واقعا بلد نیستم.
صدایی به دور دستی1خواب بی تعبیر و به انعکاس و سنگینی1وهم تاریک در ذهنش طنین انداخت و منعکس شد.
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی.
دست فرشته هنوز توی دست های ونوس بود. فرشته حس کرد گرمای حاصل از تماس اون دست ها دستش رو آتیش زد و نگاهی که توی چشم هاش دنبال رضایت می گشت مثل تیر آتیشی توی تمام جونش پخش شد. فرشته دیگه اونجا نبود. سال ها از اون محل و اون دست ها و اون چشم ها دور تر بود. دست هاش توی دست های دیگه ای بودن. وسط1جفت دست کوچیک و ظریف و شاید گرم. و نگاهش به چشم های دیگه ای بود. چشم هایی شفاف و بی حرف که نگاه صافشون صاف می رفت تا عمق وجودش، تا عمق مغزش، تا عمق موجودیتش و منتظر بود که فرشته بگه باشه. اون ونوس نبود. پریسا بود.
-نمی خوایی که اولیش باشی.
-نه، نه، به خاطر خدا، نه.
فرشته با تمام وجودش با وهم و با اون طنین و با اون سراب زنده می جنگید. نفهمید کی و چطور دستش رو از دست ونوس بیرون کشید و نفهمید با چه سرعتی از اون محل فرار کرد. تنها چیزی که می خواست رهایی بود. رهایی خودش و رهایی دیگران از شروع دوباره و دوباره اون ماجرای تلخ. چرا باید این داستان رو دوباره تکرار می کرد؟ چرا؟ این دختر، ونوس، و اون دختر، مینا، مگه چه گناهی مرتکب شده بودن که باید سرنوشتی مثل بچه های مأوا پیدا می کردن؟ صدایی در وجود فرشته فریاد می زد:
-من نمی تونم. من راهنمای خوبی نیستم. من خطرناکم. اون ها نمی دونن. دیگه نباید پیش بیاد. نباید.
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی. بی معرفت.ت.ت.ت. بی معرفت ناکس.س.س.س. من بودم احمق.ق.ق. تمام این سال ها من بودم بیچاره.ه.ه.ه. و تو می دونستی ای بی معرفت ناکس.س.س.س. ناکس.س.س.س. ناکس.س.س.س.
فرشته بیشتر و بیشتر به خاطر می آورد و صدا ها، طنین ها، پژواک ها، بیشتر و بیشتر می شدن.
-فرشته نرو. به خاطر ما. به خاطر من.ن.ن.ن. فرشته نرو. به خاطر من.ن.ن.ن. به خاطر من.ن.ن.ن.
-ای بی معرفت ناکس.س.س.س. ناکس.س.س.س. فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. و تو اولیشی.ی.ی.ی.ای بی معرفت ناکس.س.س.س.س.س.س.س.س.س.
درد شدید و وحشتناکی به شدت تکونش داد. سردرد. خیلی سریع اومد و نرفت. موند و بیشتر شد. فرشته گیج بود. درد چنان شدید بود که حتی طنین ها و انعکاس ها و بعد از اون حتی تمام افکار فرار کردن. فقط درد موند و دیگه هیچ. فرشته حس کرد داره اختیارش رو از دست میده.
-آآآآآآآآآآآخ سرم!!!. آآآآآآآآخ خدا!!!.
این گیجی فرا تر از سر گیجه بود. گیجی، سستی، درد، فرشته داشت دور می شد. دور تر، باز هم دور تر، به کم رنگی1خیال دور حس کرد که داره از جایی فرود میاد. با آخرین ذرات هشیاریش زمین سرد رو زیر بدنش احساس کرد. هشیاری، درد، گیجی، سرما، زمین، همه هیچ شدن. کاملا هیچ. سیاهی بود و هیچ. خواب.
***
-آخه1دفعه چی شد؟
-شاید مشکلی…
-چه مشکلی؟ با همین2تا چشم هام داشتم تماشاش می کردم. داشت با یکی حرف می زد که1دفعه انگار برق گرفتش. طرف رو ول کرد و در رفت و…
-حتما وقتی خورد زمین سرش به جایی خورد.
-نه.
ستاره و عطارد هر2با صدای آروم و متفکر تیرداد ساکت شدن و بهش نگاه کردن. تیرداد با همون لحن و همون طنین آروم که فقط کمی از زمزمه بلند تر بود در جواب انتظار اون ها گفت:
-سرش به جایی نخورد. قبل از زمین خوردن حالش بد شد. اول پیش اومد بعد خورد زمین.
ستاره پرسید:
-تو از کجا می دونی؟ تو که اونجا نبودی؟ درضمن، چی اول پیش اومد بعد خورد زمین؟ تیرداد اگر چیزی می دونی واقعا باید بگی.
تیرداد برای چند لحظه طولانی سکوت کرد، با حرکتی کند و ماشین وار سر بلند کرد و به چشم های منتظر عطارد و به نگاه کنجکاو و نگران ستاره نظر انداخت و بعد با همون حال و هوای قبلی جواب داد:
-لازم نبود من اونجا باشم. من می دونم. این چند وقتی هست که سردرد و سر گیجه های بدی داره. کمتر بود، حالا بیشتر شده و شدید تر. من مطمئنم که ایندفعه هم همینطور شده. نمی دونم چرا ولی می دونم که اینطوری اتفاق افتاد. قبلا هم اینطوری شده بود ولی نه به این شدت.
ستاره مثل کسی که1دفعه با1صدای وحشتناک غافلگیر شده و ترسیده باشه تکیه داد به دیوار و به رو به رو خیره شد. عطارد سکوت رو شکست و با صدای آروم گفت:
-سردرد؟ خوب، این که1معادله چند ایکسی نیست. باید بره دکتر ببینه دردی که میاد و نمیره و در طول زمان بیشتر و شدید تر میشه و آخرش هم از هوش می بردش از چیه. تیرداد چرا تا الان بهش نگفتی باید این کار رو کنه؟
-چون اولا به من حرفی نزد و من خودم دیدم و فهمیدم، دوما نه من و نه احتمالا خودش خیال نمی کردیم جدی باشه. هر کسی ممکنه سردرد بگیره درسته؟ واسه همه ما هم بار ها پیش اومد و بعد از این هم پیش میاد. من خیال می کردم1سردرد معمولیه و مطمئنا خودش هم همینطور فکر کرد.
عطارد گفت:
-ولی ظاهرا چیزی بیشتر از1سردرد معمولیه.
تیرداد سری به نشان تعیید تکون داد و گفت:
-بله مثل این که همینطوره. در اولین فرصت باید برای تشخیص ماهیت این مشکل اقدام بشه.
ستاره بی حالت و مات گفت:
-توقف بعدی قطار توی1شهر درست و حسابیه.
تیرداد و عطارد در سکوت فقط سر تکون دادن. قطار سوت می کشید و پیش می رفت. فرشته خواب بود و همراه هاش ساکت بالای سرش تماشاش می کردن.
***
-بس کن بابا. گفتم که، من فقط خسته بودم. اون ونوس بنده خدا هم ندونسته بهم…
-فرشته، اصلا حرفش رو نزن. این ها رو دیگه نگو. تو واقعا باید بری دکتر.
-من دکتر لازم ندارم. دستی دستی می خوایی ایراد بذاری سرم؟
فرشته با خنده این ها رو گفت و بلند شد که بره. تیرداد دستش رو گرفت و گفت:
-بشین فرشته. این رفتن درست نیست. از هر طرف که نگاهش کنی درست نیست.
فرشته دوباره کنار دست تیرداد نشست، نگاهش کرد و لبخند زد.
-تورو خدا بیخیال شو. چیزی نشده که. این فقط1اتفاق مسخره بود.
تیرداد بدون لبخند ولی با آرامش دستش رو به نشان سکوت بالا برد.
-لطفا به من گوش بده فرشته.
فرشته که دید فایده نداره آهی کشید و سکوت کرد.
-فرشته، به نظرت کدوم بهتره؟ این که شجاع باشیم و صاف توی چشم مشکل نگاه کنیم و بشناسیمش و بدونیم با چه چیزی طرفیم یا این که مثل1جوجه ترسو در بریم و اونقدر در بریم تا به بنبست برسیم و باز هم بخواییم در بریم و آخرش هم مشکل مثل تار عنکبوت بگیردمون و نابودمون کنه و خلاص بدون این که اصلا بفهمیم از کجا و از چی خوردیم؟
فرشته لحظه ای فکر کرد. ندای عقل.
-فرار فایده نداره. بنبست ها همیشه هستن و1جایی بهشون می رسیم. برگرد و با هرچی که پشت سرته رو به رو شو. بهتره همیشه رو در رو باشی حتی با نابودگرت.
چه پند آشنایی. فرشته به یاد آورد که فقط کمی پیش از این به همچین پندی عمل کرده و از دست آتیش خواه ها زنده در رفته بود. ولی این. فرشته حالا که با خودش رو راست بود و درست و دقیق فکر می کرد می دید که می ترسه. در تمام مدت این بیخیالی یا شجاعت نبود که نسبت به دلیل این سردرد های مشکوک بی تفاوتش می کرد. ترس بود. ترسی که نمی شد منکرش بشه. هرچی این درد ها بیشتر می شدن فرشته بیشتر سعی می کرد ندیدشون بگیره. و حالا به خودش اعتراف می کرد که این سعی بیشتر فقط به خاطر بیشتر شدن ترسش بود و دیگه هیچ. با تماس دست تیرداد روی دستش از جا پرید. حضورش رو فراموش کرده بود.
-چرا عرق کردی؟ نکنه از آمپول می ترسی؟
تیرداد این رو گفت و خندید. فرشته به خودش اومد و فهمید دست هاش سرد شدن و روی پیشونیش عرق سرد نشسته. تجسم واقعی ترس. هم فرشته و هم خودش می دونستن قشنگ مشخصه که تیرداد واسه دلگرمی فرشته اینطور صحبت می کنه. فرشته سعی کرد لبخند بزنه ولی چندان موفق نشد. یاد خواب اون شبش افتاد. چیزی از رویای عجیبش به تیرداد نگفت. تیرداد دست های فرشته رو توی دست هاش گرفت و آروم فشار داد و گفت:
-چیزی نیست. دکتر رفتن واسه اطمینان خاطر خوبه. نهایتش درمون لازمت میشه. بعدش هم درد بی درد. دکتر و درمون واسه همینه دیگه. حالا بگو ببینم این ونوس کیه؟ همون دختر روی یخ بود؟
تیرداد سعی کرد بحث رو عوض کنه و فرشته به این خاطر هم خوشحال بود و هم متشکر.
-ونوس یکی بود مثل مینا که واسهت گفتم. فقط آخر ماجرای من و ونوس شبیه ماجرای من و مینا نشد. من ولو شدم زمین.
-ونوس ازت خواست همراهیش کنی؟
-آره.
-و تو در رفتی و خوردی زمین.
-آره.
-فرشته من الان علت زمین خوردنت رو می دونم که به خاطر این سردرده بود. ولی نمی فهمم تو چرا فرار کردی؟ و نمی فهمم چرا به مینا و به ونوس گفتی نه.
فرشته تقریبا بدون هیچ حالتی جواب داد:
-چون من همراه جدید نمی خوام. من نه بلدم همراهی کنم و نه حوصلهش رو دارم.
-ولی چرا؟ همراهی بد نیست فرشته. تو همراه ما هستی و به خودت و به ما بد نمی گذره. پس چرا اینطوری میگی؟
-شما ها آشنا هستید. اون ها نیستن. من نه می خوام و نه می تونم با همراهی همراه های جدید فیکس بشم. دلیلی هم واسهش نمی بینم. اه تیرداد ولش کن دیگه.
تیرداد بی توجه به این ژست بی حوصله و بی احساس و کلافه فرشته گفت:
-ولی من تصور می کنم تو راست نمیگی. راست نمیگی چون دوستی و همراهی رو دوست داری. مینا رو دوست داشتی و هنوز دوست داری و می دونم که این ونوس رو هم دوست داری. حالا چرا این دروغ رو میگی من نمی دونم. فرشته، واقعا مشکل تو چیه؟
-سر قصه مینا بهت گفتم مشکلم چیه. تیرداد من دیگه واقعا نمی خوام اون داستان تکرار بشه. بچه های مأوا رو هنوز فراموش نکردم. ونوس1همراه می خواد نه کسی که وسط راه جاش بذاره یا این که…
فرشته دیگه نتونست ادامه بده.
-فرشته، به خاطر خدا دیگه جلو تر نرو. واقعا نمی خوام دوباره توی خاطرات پریسا شنا کنی. ببین، تو داری اشتباه می کنی. هیچ دلیلی نداره ونوس یا هر کسی دیگه از طرفت آسیب ببینن. تو باید بیشتر و بهتر فکر کنی. اصلا به فرض این که تو درست بگی. فرض کنیم تو همون طور که خودت تصور می کنی می تونی موجب رنج این بچه ها باشی. خوب این مشکل توه نه کسی دیگه. مینا و ونوس و امثالشون که گناهی ندارن. تو اینطوری بهشون کمک نمی کنی. بلکه انگار واسه خاطر چیزی که خیال می کنی خودت هستی داری اون ها رو مجازات می کنی. و این درست نیست. اون ها نظر تو رو نمی دونن. پس دست هایی رو که به طرفت دراز شده رد نکن. دستشون رو بگیر ولی از اندازه مجاز بهشون نزدیک تر نشو که اذیت نشن. اینطوری هم واسه تو بهتره و هم واسه اون ها. البته این در صورتیه که فرض کنیم افکار باطلی که تو در مورد خودت داری درسته که مطمئنا اینطور نیست. این ونوس رو من نمی شناسمش ولی اذیتش نکن. ظاهرا حسابی دلواپست شده. چند باری که ما نبودیم و تو خواب بودی اومده دیدنت و بالای سرت یادداشت و گل گذاشته. من معتقدم تو باید دفتر گذشته ها رو ببندی و بندازیش دور. به درستی این اعتقادم هم اطمینان دارم. پس کمی با خودت مهربون تر باش و درضمن، بلند شو جواب یادداشت های ونوس رو بده. چندتا واگن اون طرف تره. بفرست می رسه دستش.
فرشته لحظه ای مکث کرد، آه عمیقی کشید، از جاش بلند شد و رفت تا به یادداشت های مهر آمیز ونوس جواب بده.
***
گذر ایام، تنها چیزی بود که کسی انگار نمی فهمیدش. قطار مثل1گهواره خیلی بزرگ مسافر هاش رو تاب می داد و پیش می رفت. اولین بار که وارد تونل شدن کلی به همهشون خوش گذشت. اول همه از تاریک شدن ناگهانی هوا وسط روز حسابی ترسیدن و کلی شلوغ شد ولی بعد از حل معما هیاهویی شاد همه جا رو گرفت. عطارد و ستاره باز با بالش به جون هم افتادن و توی تاریکی تونل هر کدوم برای زدن همدیگه به هر جا که دستشون می رسید ضربه می زدن که تیرداد و فرشته هم بی نصیب نموندن و البته اون ها هم از شیطنت و ضربه زدن به یکی از2طرف درگیری به نام طرف مقابل و بیشتر کردن آتیش جنگ بالشی فرو گذار نکردن و نتیجه این شد که مدت ها بعد از تموم شدن تونل این ماجرا ادامه داشت و عاقبت با رفتن انگشت تیرداد توی چشم ستاره و در اومدن اشک ستاره ختم شد. فرشته هرچی می کرد نمی تونست از خندیدن به ستاره گریون خودداری کنه که این حسابی کفر ستاره رو در می آورد ولی فرشته واقعا نمی تونست جلوی خودش رو بگیره و در حالی که از ستاره بابت خنده هاش معذرت می خواست همچنان بی اختیار و بلند می خندید. نامه فرشته به دست ونوس رسید و خیلی زود1نامه خیلی مهربون و خیلی شاد از ونوس اومد که فرشته رو حسابی متعجب کرد.
-این بنده خدا در مورد من چی فکر می کنه؟ من فقط…
فقط چی؟ فرشته فقط چی بود؟ چطور باید این جمله رو تمومش می کرد؟ در کنار اون پرده آبی هم درست همینجا گیر کرده بود.
-من فقط…
ولی نتونسته بود ادامه بده. واقعا نمی دونست چی باید بگه.
-من فقط. فقط چی؟ من چی هستم؟ کی هستم؟ برای توضیح خودم به این بچه ها چی باید بگم که کافی و کامل باشه؟ کاش می دونستم!.
ولی فرشته نمی دونست. واقعا نمی دونست. فکر کردن بهش بی فایده بود. مثل فکر کردن به جواب باقی پرسش هاش. پس ترجیح داد فعلا خودش و ونوس رو بیشتر از این سر در گم نکنه و به توصیه تیرداد عمل کنه. جواب نامه ونوس رو نوشت و داد پست سریع داخل قطار براش ببره.
-آهایی بیایید ببینید. اون دور ها چه خوشگله!.
ستاره داشت از پنجره به بیرون اشاره می کرد. فرشته کنار پنجره رفت و دستش رو سایه بون چش هاش کرد و نگاهش رو پرواز داد به دور دست ها. اون دور ها، روی قله های کوه هایی که چشم به زحمت می دیدشون، برف انگار نقاشی کشیده بود. منظرهش چنان قشنگ بود که همهشون محو تماشا بودن. خونه هایی که روی کوه ساخته شده بود و از دور انگار خونه عروسک بودن، تمامشون با برف سفید سفید بودن و چیزی از1تابلوی زنده کم نداشتن. قطار می رفت و اون منظره انگار حرکت می کرد و هر لحظه1بخش جدیدش پیش چشم بیننده ها نمایان می شد. برای1لحظه قطار پیچید و کوه ها ناپدید شدن. ستاره و تیرداد ناخودآگاه پریدن روی صندلی و از پنجره باز آویزون شدن بیرون تا بهتر ببینن که1دفعه عطارد جفتشون رو کشید داخل و در حالی که می خندید گفت:
-چیکار می کنید بابا؟ این بیچاره داره از ترس ورد می خونه. ستاره و تیرداد که نفهمیده بودن چی شد به عطارد و بعد به فرشته نگاه کردن و تازه متوجه شدن عطارد چی میگه. فرشته با چشم هایی که از شدت ترس گشاد شده بودن بهشون خیره شده بود و دست هاش رو با حالت عصبی به هم فشار می داد. عطارد با همون خنده گفت:
-تازه ندیدید. داشت زمزمه می کرد و نفهمیدم چی می گفت. چرا با خودت حرف می زدی فرشته؟ چی می گفتی؟
ستاره نخندید. تیرداد هم همینطور. ستاره منظره رو بیخیال شد. اومد کنار فرشته نشست. دستش رو گرفت و گفت:
-فشارشون نده. درد می گیره. چی شده؟ از چی ترسیدی؟
فرشته جواب نداد.
تیرداد هم رفت و طرف دیگه فرشته نشست و نه چندان جدی گفت:
-کشفت کردیم فرشته. نمی دونستیم با خودت حرف می زنی. لو رفتی.
فرشته نیم لبخندی زد و چیزی نگفت. تیرداد کمی جدی تر پرسید:
-حالا چی می گفتی؟ به دعا و فوت معتقدی؟ شاید هم به صحر و جادو.
فرشته فقط خندید ولی تیرداد دست بردار نبود.
-جدی چی با خودت می گفتی؟
فرشته لحظه ای سکوت کرد.
-من، هیچ چی.
ستاره گفت:
-نشد دیگه. زود باش بگو وگرنه روت اسم می ذارم.
بعد از خنده ای دسته جمعی و کوتاه فرشته در جواب اصرار دوباره ستاره نگاهی به چشم های منتظرش کرد و با تردید گفت:
-من فقط، من داشتم، من گفتم، مواظب باشید. معذرت می خوام.
عطارد زد زیر خنده.
-معذرتت واسه چی بود؟ واسه این که این2تا باید مواظب باشن تو معذرت می خوای؟ بابا تو جدی عجیبی.
ستاره که از تعجب چشم هاش گرد شده بود به فرشته خیره شد. تیرداد که دیگه نمی خندید گفت:
-فرشته، اولا چرا بلند بهمون نگفتی مواظب باشیم؟ اینطوری دیگه لازم نبود این همه بترسی. دوما من جایگاه این معذرت خواهیت رو نفهمیدم. مگه فحش دادی که به خاطرش معذرت می خوایی؟
فرشته حرفی نزد. نتونست. به جاش ستاره با حالتی شبیه به انزجار گفت:
-به نظرم تجربه خوبی نداره. خاطرات عوضی.
ستاره حدس زده بود ولی تیرداد مطمئن بود. جواب تمام پرسش های این مدلیش توی دفتر خاطرات پریسا پیدا می شد و تیرداد هنوز اون صفحات رو یادش نرفته بود.
-فرشته، این هیچ بد نیست. ما دوست هاتیم مگه نه؟ تو باید زمانی که برامون احساس خطر می کنی بهمون هشدار بدی. تو این پایین بودی و خطر رو دیدی. اگر تو نگی پس کی میاد بهمون بگه؟ ما هم اگر ببینیم تو در خطری بهت میگیم مواظب باش. کجای این ایراد داره؟ من یکی که بدم نمیاد. خیلی هم برام رضایت بخشه. چون می بینم که1دوست دلواپسمه و داره سعی می کنه از خطر حفظم کنه. شاید اصلا خطری نباشه ولی دلواپسی تو نشان محبتیه که بهمون داری. لطفا معذرتت رو پس بگیر و از حالا هر زمان دلت خواست بلند بهم بگو مواظب باشم. فکر نمی کنم ستاره هم معترض باشه.
ستاره سری به علامت تعیید تکون داد و اشک های بی صدای فرشته رو از روی گونه هاش پاک کرد.
-فرشته، می دونستی امشب تولد منه؟ امشب نباید گریه کنی. جدی کار خطرناکی کردیم از اون پنجره آویزون شدیم. من با تیرداد موافقم. هشدار1دوست نشان مهره. هیچ بدم نمیاد از هشدار های تو. ولی الان هیچ خوشم نمیاد از این اشک هات. تو حق نداری شب تولدم رو خیس کنی. زود باش تمومش کن زود باش.
ستاره این ها رو گفت و فرشته رو بغل کرد.
-مسخره!چرا گریه می کنی؟ گم شو بابا. چی شده مگه؟ دیوونه!.
بعد زد زیر خنده و وقتی به خودش اومد فهمید که وسط خنده هاش خودش هم داره هقهق گریه می کنه. اگر کسی ازش می خواست اون لحظه دلیل گریهش رو توضیح بده ستاره کلامی برای توصیف حالش نداشت. عطارد رفت تا نوشیدنی بیاره. تیرداد چیزی نپرسید. بلند شد فرشته و ستاره رو با هم بغل کرد و خندید.
-بس کنید دیگه. همه چیز چه خوب و چه بد دیگه گذشته. حالا دیگه تمومش کنید. همه ما باید مواظب باشیم. مواظب خودمون و مواظب همدیگه. اینطوری هم خیلی امن تره و هم خیلی قشنگ تر. اوضاع خوبه. بهتر هم میشه. پاشید. امشب شب ستاره هست. تا بیشتر از این خیس نشده بلند شید خشکش کنید.
عطارد به زحمت با کمک آرنج ها و پا هاش در رو باز کرد چون دست هاش پر بود.
-اهم اهم. صبر می کردید من هم بیام. دفعه بعد نوبت توه بری نخود سیاه بیاری تیرداد.
همه زدن زیر خنده. اون شب برای ستاره و برای بقیه شبی طولانی، قشنگ، شلوغ و به یاد موندنی بود.
***
تا1هفته بعد هوا کم و بیش بارونی بود. نه به شدت گذشته ولی گاه و بی گاه می بارید. همه چیز مثل همیشه پیش می رفت. قطار کمی آهسته تر پیش می رفت و پیش می برد چون راه کمی متفاوت شده بود. سر بالایی. فرشته خوشحال بود که این بار دیگه مجبور نیست سر بالایی رو پیاده بره. نقاشیش رو نیمه رها کرد و از پنجره به قطره های پراکنده بارون خیره شد و پیش خودش دعا کرد که پرستو هاش هر جا که هستن در امان باشن.
-داری نقاشی می کنی فرشته؟ بذار ببینم چی کشیدی.
فرشته بلافاصله برگهش رو برگردوند. دلش نمی خواست عطارد روی صفحهش رو ببینه. عطارد اصرار کرد ولی فرشته برگهش رو محکم چسبید و خودش رو کشید عقب. دیگه واقعا نمی خواست در این مورد که چرا خودش رو اون طوری کشیده و فلان منظره تصویر خودشه و چرا پریسا توی عکس هاش هست و نباید باشه و… چیزی بهش بگن. در ظاهرش این ها مشخص نبود ولی فرشته واقعا خسته بود. از خودش، از خاطراتش، از گذشتهش، از پرسش های بی جوابش، از تصویر پریسا که در تمام لحظه ها، حتی در شاد ترین صحنه های عمرش رهاش نمی کرد، از جنگی که برای کنار زدن این تصویر با خودش داشت و از این که حرف هایی رو که خودش می دونست درسته ولی نمی تونست بهشون عمل کنه رو مدام بهش یادآوری کنن. از خیلی چیز های دیگه فرشته خسته بود. گاهی با خودش می گفت:
-کاش تمام این ها1خواب طولانی و بد بود که تموم میشد!.
ولی فرشته خواب نمی دید. بیدار بود و کاریش هم نمی شد کرد. صدای ضمیر از درونش آهسته پرسید:
-تموم میشد؟ همه چیز؟ یعنی این3نفر هم تموم می شدن؟
فرشته سکوت کرد. نه. این رو نمی خواست. صدای ضمیر با سماجت گفت:
-ولی حواست رو جمع کن. یادت باشه تا آخر عمرت باهاشون هم مسیر نیستی. بلاخره1جایی مسیر ها جدا میشن. مواظب باش دیگه سر از ناکجا درنیاری.
فرشته شونه بالا انداخت و بلند گفت:
-خودم می دونم بابا اه!.
صدا با پوزخند گفت:
-آره بابا چقدر هم که بیخیال هستی! کاغذت رو جمع کن تا خیس نشده.
فرشته فحشی به این ندای بینا و آگاه داد و برگهش رو کنار کشید که خیس نشه. عطارد رفته بود بیرون. فرشته نقاشی نیمهش رو مخفی کرد و چه به موقع. چون درست بعد از پایان کارش در باز شد و هر3تا وارد شدن. عطارد مثل این که هیچ وقفه ای در ماجرا نبوده رو به فرشته کرد و پرسید:
-تمومش کردی؟ حالا نشون بده ببینم چی کشیدی.
فرشته شونه بالا انداخت و گفت:
-خراب شد انداختمش دور.
عطارد با خنده گفت:
-دروغ هم میگی؟
فرشته در کمال صداقت جواب داد:
-آره. گاهی.
عطارد زد زیر خنده.
-زود باش نقاشیت رو نشونم بده وگرنه روی شونهت رو فشار میدم.
-ای بابا برو نمی خوام تو ببینی.
عطارد رفت طرف فرشته و فرشته کشید عقب. این وسط عطارد که نگاهش به فرشته بود پای ستاره رو ندید و…
-آی! مگه چشم هات نمی بینه؟ لهم کردی! من به این گندگی رو راستی راستی ندیدی؟ واقعا که.
تیرداد و فرشته به منظره مقابل نگاه کردن. ستاره ولو شده بود روی صندلی و بساط آلبوم کارت پستال هاش هم که در حال مرتب کردنشون بود حسابی به هم ریخته بود و عطارد هم روی ستاره و بساطش ولو بود و داشت سعی می کرد از جاش بلند شه. پیش از این که تیرداد و فرشته بتونن به این صحنه بخندن جیغ ستاره رفت هوا.
-آهای مواظب باش هیکلت رو از روی کارت های من جمع کن ببین چیکار کردی؟ پاشو برو کنار همه کارت هام رو له کردی! اااه!!!.
عطارد خواست سریع بلند شه ولی به خاطر عجله دوباره خورد زمین و این دفعه هرچی روی صندلی بود ولو شد کف کوپه. ستاره دیگه واقعا جیغ می کشید.
-آی چیکار می کنی؟ واقعا که عطارد تو چقدر، تو چقدر، اه آدم اینطوری میشه مگه؟ جمع کن خودت رو اه!.
عطارد بلاخره بلند شد ولی ستاره در آستانه گریه کردن بود.
-ببین گند زد به تمام بساط من!.
عطارد که داشت می خندید بلند گفت:
-میگم1سوال. همه دیو ها غرغرو هم هستن یا فقط این یکی این مدلیه؟ راست میگه این قیافه و این هیکل با این ابعاد رو چطور ندیدم؟ امکان نداره بشه همچین خطایی مرتکب شد. فکر کنم من دکتر لازم دارم.
ستاره1لحظه مات به عطارد خیره شد و بعد مثل شیر زخمی از جا پرید و بالشش رو2دستی با تمام توانش برد بالا و حمله کرد. عطارد در حالی که از خنده دولا شده بود از زیر دستش در رفت. ستاره که نتونسته بود اندازه عطارد سریع باشه موفق نشد جلوی ضربهش رو بگیره. دست هاش همراه بالش به ضرب اومدن پایین ولی به جای عطارد محکم با پارچ آب بزرگ روی پنجره برخورد کردن. پارچ پر از آب درست روی ستاره سرنگون شد و بعد از ستاره صندلی و تمام کف کوپه خیس شد. ستاره که از حرص دیوانه شده بود در حالی که به عطارد خندان فحش می داد هرچی رو که به دستش می رسید به طرفش پرت می کرد. عطارد فقط جاخالی می داد و قش قش می خندید. ستاره1دفعه بالش فرشته رو قاپید و به ضرب تمام به طرف عطارد پرت کرد. عطارد جاخالی داد ولی بالش به مسیرش ادامه داد و رفت و مستقیم خورد به تخته نرد تیرداد که به صورت کج و نامتعادل روی دسته بالا زده صندلی تاب می خورد. تخته نرد لرزید و همراه بالش تاب خورد و کج شد و اومد پایین و پیش از این که به کف کوپه برسه باز شد و هرچی توش بود ریخت بیرون و کمتر از1ثانیه بعد، تخته و تمام محتویاتش با سر و صدا کف کوپه پخش شدن. بعد از اون در کمتر از کسر ثانیه اتفاق افتاد. برای1لحظه تمام نگاه ها رفت به طرف چیز هایی که کف کوپه ریخته بود و به همین خاطر کسی نگاه وحشتزده و پریشون تیرداد رو ندید. همچنین چشم های متعجب فرشته رو که مسیر تخته نرد رو دنبال کرد و زمانی که درش وسط زمین و هوا باز شد مسیر محتویاتش رو دنبال کرد و وقتی همه چیز روی کف کوپه آروم گرفت توی اون آشفته بازار رو گشت و روی1مستطیل سیاه کوچیک متمرکز شد، قفل شد، هشیار شد و برقی تاریک زد. تیرداد1لحظه به کف کوپه بعد به فرشته و از اونجا دوباره به کف کوپه نگاه کرد. درست پیش از اون که عضلاتش برای شیرجه زدن منقبض بشن، هر3نفر لکه تیره ای رو دیدن که مثل برق ولو شد کف کوپه و دری که به شدت باز و بسته شد. ستاره و عطارد یکی2ثانیه بعد فهمیدن که فرشته اونجا نیست. اون ها نفهمیدن چی شد و نفهمیدن جز فرشته دیگه چه چیزی اونجا نیست. کسی نفهمید جز تیرداد. فرشته نبود و البته همراه اون مستطیل سیاه کوچیک. دفتر خاطرات پریسا همراه فرشته از کوپه بیرون رفته بود.
تیرداد از جا پرید و خواست دنبال فرشته بره و هر طور شده اون دفتر رو ازش بگیره ولی…
-امکان نداره الان بشه پیداش کرد. هر زمانی که بهش برسم دیره و دسته کم چندین صفحهش رو خونده.
تیرداد آروم از جاش جنبید و یکی2قدم به طرف در کوپه برداشت. ولی دوباره متوقف شد.
-شاید اینطوری بهتر باشه.
ستاره و عطارد مات و متحیر به جای خالی فرشته و به کف کوپه خیره مونده بودن. تیرداد آروم خم شد و در حالی که وسایل کف کوپه که عبارت بودن از تخته نرد خودش و کارت های ستاره و چندتا بالش رو با حرکت دست نشون می داد با صدای آروم گفت:
-بیایید این ها رو جمع کنیم.
***
شب از نیمه گذشته بود و ستاره و عطارد و تیرداد وجب به وجب قطار رو گشته بودن. ستاره در حالی که دلش می خواست تیرداد رو بکشه گفت:
-تیرداد لعنتی آخه حرف بزن بگو توی اون جعبه چوبی آشغالت چی داشتی؟ من که ندیدم چی بود ولی دیدم که فرشته1چیزی از زمین گرفت و در رفت. تیرداد بگو اون چی بود؟ حرف بزن دیوونه ممکنه فرشته خریت کرده باشه.
تیرداد لرزید ولی جواب داد:
-من چیز با ارزشی اونجا نداشتم. شاید بین کارت های خودت چیزی بوده.
ستاره با نگاهی بسیار عصبانی به تیرداد چشم غره رفت. عطارد در ادامه بحث گفت:
-یا وسط بالش پاره. ضربه ستاره چنان محکم بود که بالش من جر خورد و هرچی توش بود ریخت بیرون. شاید اون وسط1چیزی بوده. ولی آخه چی؟ چه چیزی داخل1بالش می تونه توجه فرشته رو به خودش جلب کنه و باعث همچین عکس العملی بشه و بعدش هم باعث بشه که فرشته18ساعت تموم غیبش بزنه؟
تیرداد منتظر ادامه این بحث نشد. در حالی که از شدت دلواپسی تهوع گرفته بود راه افتاد به طرف در.
ستاره تقریبا داد زد:
-تو کجا میری؟
تیرداد بی توجه به خشم مهار نشدنی ستاره با صدایی که از شدت ترسی پنهان بی تفاوت و ماشینی به نظر می رسید جواب داد:
-میرم فرشته رو پیدا کنم.
تیرداد بدون نگاه به پشت سرش رفت.
-اگر طوریش بشه…
از این فکر4ستونش لرزید. بلندگوی بخش اطلاعات قطار هم کاری از پیش نبرد. فرشته هیچ کجا نبود. انگار اصلا وجود نداشت. داشت صبح می شد. تیرداد کنار تابلوی سالن اجتماعات ایستاده بود و به اون بخش کوچیک برد و به نقاشی های فرشته نگاه می کرد. تمام بدنش از ترس و نگرانی مور مور می شد.
-یعنی ممکنه دیگه کاری از دست من براش بر نیاد؟ اون هم فقط واسه خاطر1مشت کاغذ مزخرف؟ چی باعث شد که اون دفتر کذایی رو از پنجره پرتش نکنم بیرون؟ خدایا1بار دیگه دستم به زندهش برسه دیگه اجازه نمیدم از نظرم ناپدید بشه.
برای تسلی دادن به ستاره و کمک به ادامه جستجوی عطارد نرفت. ستاره واقعا حالش بد بود. پیش چندتا از دوست هاش در کوپه همسایه مونده بود و مثل افراد مبتلا به تب و لرز می لرزید و عرق می ریخت و توی بیداری هزیون می گفت. ستاره مطمئن بود فرشته خودش رو از قطار پرت کرده بیرون ولی نمی دونست واسه چی. ستاره به معنای کاملا واقعی به هم ریخته بود. عطارد هنوز داشت می گشت. دیگه نمی دونست کجا رو باید بگرده ولی هنوز داشت می گشت. جا هایی رو که چند بار گشته بود دوباره و3باره می گشت. نمی تونست متوقف بشه. به خاطر خودش هم بود باید به این جستجو ادامه می داد. قدرت متوقف کردن خودش رو نداشت. تیرداد این همه رو می دونست ولی دیگه همه چیز وجودش جوابش کرده بودن. نگاهش به تابلو و به نقاشی ها خیره مونده بود. تنها وقتی به خودش اومد که قطار تکون شدیدی خورد و چیزی نمونده بود زمین بخوره. اون زمان بود که فهمید خیلی وقته که نگاهش به تابلو چسبیده.
-فرشته!کجا هستی؟ رفیق! نگرانتم. کجایی؟
و درست در همون لحظه، مثل این که در جواب این پرسش تیرداد، فکری مثل برق از سرش گذشت.
-چرا قبلا یادم نبود؟
آموزش ورود به کوپه های ممنوع مدت ها پیش وسط یکی از بخش های بزرگ تابلو زده شده بود. فرشته از روی اون نوشته کپی برداشت و یاد هم گرفت ولی گفت که چندان براش جذاب نیست. اون کوپه ها بدون رفت و آمد نبودن ولی بخش هایی داشتن که در هر حال مخفی می موند. از جمله قسمت کوچیک و نامشخصی که شبیه1اتاقک پوشیده و پنهان بود و افراد حاضر در داخلش می تونستن اونجا رو به صورت1بالکن مخفی در بیارن که از بیرون دیده نمی شد ولی ساکنینش می تونستن منظره های بیرون رو تماشا کنن. تیرداد دیگه معطلش نکرد. با جون تازه ای که از امید به موفقیت گرفته بود مثل فنر از جا پرید. کمتر از10دقیقه بعد، مشغول وارسی تمام بخش های مخفی کوپه های ممنوع بود.
-فرشته!عزیز من! تو اینجایی؟
فرشته اونجا بود. در مخفی ترین بخش از آخرین کوپه. درست در آخرین لحظه از آخرین اشعه این آخرین امید تیرداد، اون سیاهی کوچیک و بی حرکت دیده شده بود. خودش بود. فرشته به همراه دفتر جلد سیاه پریسا. دفتر هنوز باز بود. روی آخرین صفحه نوشته شدهش. فرشته در جواب تیرداد هیچ حرکتی نکرد. تیرداد جلو رفت، بهش نگاه کرد، صداش زد، ولی فرشته مثل سنگ ساکت و بی حرکت بود. تیرداد با تردید دستش رو جلو برد و شونه های فرشته رو لمس کرد. فرشته حتی آخ نگفت. تیرداد خیال کرد فرشته مرده. ولی جسم فرشته سرد نبود. تیرداد با اطمینان بیشتری دست پیش برد و دستش رو گرفت. دست ها و تمام جسم فرشته در عین حال داغ و سرد بود. داغ از تب، سرد و بی حس از سرما. تیرداد روی زمین کنار فرشته نشست و خیلی محکم بغلش کرد. فرشته انگار اصلا نمی فهمید ولی تیرداد هیچ اهمیتی نداد. فرشته رو محکم تر بغل کرد و به سینه فشردش. انگار می خواست از وجودش مطمئن بشه و خاطر جمع بشه که خواب نمی بینه. می خواست حس کنه که فرشته داره نفس می کشه و حس کرد. فرشته از شدت سرما کرخت بود. اما نه از سرما می لرزید و نه هیچ نشانی از آرامش یا پریشانی داشت. نه حرفی می زد، نه آه می کشید، نه حتی قطره اشکی از چشم هاش می چکید. فقط دفتر باز پریسا توی دستش بود. تیرداد به چشم هاش نگاه کرد. چشم های خشک و بی اشک و بی حالت. پریسا اونجا، داخل صفحات اون دفتر جلد سیاه، لا به لای خط های صاف و ریز، بین کلمه ها و در فاصله میان حرف ها، تمام قد در مقابل فرشته بود. تمام پریسا. بدون هیچ آرایشی. بدون هیچ حائلی. فقط خود پریسا. کاملا خودش. فرشته جز این چیزی نمی دید و تیرداد دقیقا می فهمید. تیرداد دقیقا چیزی رو که فرشته داشت می دید توی چشم هاش دیده بود. هر کسی اگر به اون چشم ها نگاه می کرد، در اون لحظه هیچ حالتی درشون نمی دید. هر کسی جز تیرداد که اون رو دید. غمی چنان بزرگ که هر حس و حالتی رو از بین می برد. دردی چنان سنگین که دنیا ها با گریه کردن برای سبک تر شدن فاصله داشت.
-فرشته، با من حرف بزن. خیلی دلواپست بودم. لطفا حرف بزن. حتی1کلمه که خاطر جمع بشم.
فرشته با صدایی که صدای فرشته نبود گفت:
-معذرت می خوام تیرداد.
تیرداد که از سلامت فرشته مطمئن شده بود خوشحالی بی نهایتش رو عقب نگه داشت و به فرشته نگاه کرد.
-پس بلاخره گیرش آوردی. خوندیش؟
-خوندمش.
-تمامش رو؟ تا آخر؟
-تمامش رو. تا آخر. تا خط آخر، کلام آخر، حرف آخر.
-من واقعا متاسفم فرشته. خیلی دلم می خواست الان می تونستم چیزی در رد باورت بهت بدم ولی واقعا چیزی وجود نداره چون باور امشب تو کاملا درسته.
-می فهمم. خودت رو اذیت نکن. لازم نیست دیگه توضیحش بدی. من دیدمش. همراه کوچولو و مهربون و عزیز خودم رو دیدمش. کامل و بی کم و کسر.
-ازت معذرت می خوام فرشته. من واقعا باید این دفتر رو همراه صاحبش…
-نه. معذرت نخواه. خواهش می کنم نخواه. ای کاش زود تر دستم بهش می رسید!. کاش زود تر از این ها خونده بودمش!. حالا دیگه می دونم.
تیرداد از فرشته نپرسید چی رو می دونه. فرشته آروم دست هاش رو دراز کرد و دفتر رو که هنوز هم باز بود به طرف تیرداد گرفت.
-بیا. بگیرش. معذرت می خوام دزدیدمش ولی پشیمون نیستم. بیا. مال تو.
تیرداد آروم دفتر رو از دست های داغ و تبدار فرشته گرفت. فرشته داشت توی تب می سوخت ولی کاملا هشیار و کاملا آروم بود.
-تو تب داری فرشته. تمام قطار دارن دنبالت می گردن. پاشو رفیق. پاشو بریم. این تب باید بیاد پایین.
-نگران نباش. تب من هم میاد پایین. چیزی نیست تیرداد. این تب به این خاطره که من موقع خوندن اون دفتر که توی دستته چندان شجاع نبودم و نیستم. خوب میشم. زود خوب میشم.
تیرداد دستی به مو های پریشان فرشته کشید و سر فرشته رو گذاشت روی شونه خودش و گفت:
-فرشته، اگر می خوایی…
فرشته بدون این که سرش رو از روی شونه تیرداد برداره آروم حرفشرو برید و در حالی که دست تیرداد رو نوازش می کرد گفت:
-نه. نمی خوام گریه کنم. نمی خوام تمام اون لحظه های از دست رفته رو که خیال می کردم از جنس بهشت سپری میشن گریه کنم. دیگه بسه. شونه های تو برام خیلی با ارزش هستن تیرداد ولی نه واسه گریه کردن. من شونه هات رو واسه گریه کردن نمی خوام تیرداد. من می خوام تو باشی. می خوام رفیق من باشی. منی که بر طبق نوشته های این دفتر تا دلت بخواد…
تیرداد دستش رو سفت گذاشت در دهن فرشته و بر نداشت.
-دیگه بس کن. برای من هرچی بودی تموم شده. نمی خوام برام توضیح بدی واسه پریسا چقدر بد بودی چون پریسا خودش توی دفترش برام گفته. تو الان فرشته عزیز من هستی. رفیق عزیز من که از بس برام عزیزه داشتم از تصور از دست رفتنش واقعا دیوونه می شدم. تو هرچی بودی تموم شده. تو رفیق من هستی. دیگه نمی خوام سعی کنی برام توضیح بدی که توی فرعی ها چجوری بودی. لطفا این ها رو بفهم فرشته. لطفا من و حرف هام رو بفهم فرشته. لطفا بفهم چون من به این فهمیدنت احتیاج دارم. بیشتر از تصور خودت به این فهمیدنت احتیاج دارم.
فرشته خواست این حرف رو رد کنه ولی تیرداد دوباره دستش رو سفت روی لب های فرشته فشار داد و گفت:
-نه. دیگه تمومش کن. نمی خوام بشنوم خیال داری قانعم کنی که به هیچ دردی نمی خوری. فرشته، من دیگه نمی خوام از این چیز ها بشنوم. دستم رو بر می دارم فقط به این شرط که تو تعیید کنی چیز هایی که نباید رو نمیگی. می کنی؟
فرشته سری به نشان تعیید تکون داد. تیرداد دستش رو برداشت و مو های فرشته رو از چهره به شدت تبدارش کنار زد.
-ممنونم تیرداد. ممنونم که هستی.
-معلومه که هستم. من باهاتم رفیق برای…
این بار نوبت فرشته بود که تیرداد رو متوقف کنه.
-نه. این قول بزرگ و وحشتناکیه. نگو. هیچ چیز همیشگی نیست. شاید زمانی برسه که تو دیگه دلت نخواد باشی.
-اگر زمانی برسه که من دیگه دلم نخواد باشم، مطمئن باش، مطمئن باش، مطمئن باش که به خاطر نوشته های داخل این دفتر نیست. پاشو فرشته. پاشو از اینجا بریم. اینجا خیلی سرده. تو باید از دست این تب خلاص بشی.
فرشته هیچ حرکتی نکرد. تیرداد فورا فهمید که سرما و خستگی و فشار تمام حس و حرکتش رو ازش گرفته. جسمش حس نداشت. کرختی کامل. تیرداد بلند شد و فرشته رو کشید بالا. جسم داغ و در عین حال سرما زدهش رو محکم به خودش چسبوند، پیشونی آتیش گرفته از تبش رو آروم بوسید و به طرف داخل به راه افتاد. در1لحظه نگاه فرشته برق1انعکاس عجیب رو توی چشم های تیرداد جذب کرد و برای پیدا کردن منبع این نور کوچیک از لای مژه هایی که به زور نیمه باز مونده بودن به اطراف و بعد به آسمون خیره شد. تیرداد با صدایی شبیه به ناله که از فرشته شنید بهش نگاه کرد. نگاه فرشته اونجا نبود. تیرداد مسیر نگاه نیمه هشیار فرشته رو با چشم دنبال کرد و به آسمون نظر انداخت. اون بالا توی آسمون، چندتا ستاره کوچیک و قشنگ از بین لشکر ابر ها در حال چشمک زدن بودن. فرشته با آخرین توانش لبخند زد و سرش روی شونه تیرداد خم شد. چشم هاش بسته شدن و به درون هیچ فرو رفت.
***
توقف.
1هفته بعد، توقف کردن. جای جالبی برای همه بود. 1شهر بزرگ و مجهز با دیدنی های بی شمار و جاذبه های خاص همه جور سلیقه. اینطور که گفته می شد این توقف کمی طولانی بود و این یعنی مسافر های قطار امکان بیشتری برای گردش و سیاهت داشتن و چی از این بهتر؟ عطارد بعد از این که برنامه جلد زرد حرکت و نقشه شهر رو از اطلاعات ایستگاه گرفت به همراه های منتظرش پیوست و در حالی که کاغذ هاش رو تکون می داد و مثل همیشه می خندید خبر آورد که باید دنبال جایی برای شب یا شاید هم شب ها باشن.
-یعنی اینهمه طول می کشه؟
-امکان داره بکشه. تو که بدت نمیاد. بازار های اینجا بزرگه.
ستاره چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت:
-اسم ما خانم ها بد در رفته. نه که شما آقایون اصلا بازار گرد نیستید؟
عطارد با خنده گفت:
-نه که نیستیم. این بازی ها مال شما هاست.
-نه بابا. شما ها که اصلا اهلش نیستید. اصلا مثل شما ها باشیم خوبه؟ خیال می کنید خیلی سرتون میشه ولی تا به1جای ساکن می رسید مثل1کیسه هوای پر می افتید1گوشه به چرت زدن.
-شما2تا!بس کنید دیگه. بیایید بریم1هتلی جایی اطراف ایستگاه پیدا کنیم که از حرکت قطار هم بی خبر نمونیم. بجنبید وگرنه همه جا های اطراف ایستگاه پر میشه.
تیرداد درست می گفت. همه راه افتادن. به طرز باور نکردنی همه چیز ساده و روون حل شد و اون هابه1سر پناه عالی رسیدن. حالا دیگه کاری نداشتن جز استراحت و گردش که بلافاصله شروع شد. شب که شد، همه از خستگی خیلی زود خوابشون برد. همه جز فرشته. فرشته نگران بود. تمام روز این نگرانی رو در خودش مخفی کرده بود و خدا خدا می کرد کسی یادش نباشه که بهش گیر بده. و ظاهرا دعا هاش مستجاب شده بود. فرشته با خودش فکر کرد:
-ای کاش خودم هم یادم می رفت و الان مثل بقیه بیخیال خواب بودم!.
ولی این یکی دیگه اجابت نشد. فرشته با خودش زمزمه کرد:
-شاید اینطوری بهتر باشه. شاید اینقدر ها هم ترسناک نباشه. هرچی باشه، آگاهی از نا آگاهی بهتره. یعنی شاید بهتر باشه.
فرشته آروم دستش رو بالای سرش برد و ساعت رو میزی کوچیکی رو که گوشه میز تحریر چوبی اتاق بود برداشت، تنظیمش کرد و گذاشتش کنار بالشش. دعا کرد صبح فردا فقط خودش از صدای زنگش بیدار بشه نه کسی دیگه. و بعد چشم هاش رو بست و به خواب ناراحتی فرو رفت. صبح فردا با اولین زمزمه های ساعت از خواب پرید. بقیه هنوز غرق خواب بودن. فرشته از این موضوع خوشحال شد. آهسته از جاش بلند شد، بدون هیچ صدایی آماده شد که بره بیرون. لحظه آخر تردید کرد. خواست تیرداد رو صدا کنه. تنها می ترسید. ولی این مشکل خودش بود.
-کسی نمی تونه کمک کنه. باید خودم باشم. فقط خودم. فقط خودم.
با این فکر دست سردش رو روی دستگیره در فشار داد و آروم در رو باز کرد و زد بیرون.
شهر بزرگ و شلوغ بود ولی فرشته خیلی راحت تر و خیلی زود تر از اون که فکر می کرد به جایی که می خواست رسید. مطب بزرگ و سفیدی که همه شهر انگار می شناختنش. زیاد منتظر نموند. لحظه های معاینه براش مثل این بود که اصلا نمی گذشت. پزشک به توضیحاتش گوش داد، ازش چندتا سوال کرد، به مدتی که از نظر فرشته زیاد طولانی بود معاینهش کرد، با دقت و وسواسی که فرشته رو خسته کرد معاینه رو تکرار کرد، اخم هاش رو در هم کشید، پشت میزش نشست، چند لحظه طولانی به فرشته خیره شد، نفس عمیقی کشید، خودکارش رو برداشت و برگه ارجاع به بیمارستان به منظور اسکن فوری رو به نام فرشته و به تاریخ فردا نوشت.
***
در راه برگشت سعی می کرد با این1جمله که مثل ناقوس در ذهنش تکرار می شد به خودش آرامش بده.
-فردا همه چیز مشخص میشه.
ولی تنها کلمه فردا کافی بود که از شدت وحشت بی حسش کنه.
وقتی رسید هنوز همه جا ساکت بود. فرشته با نگاهی عمیق تر از همیشه به همراه هاش که مثل بچه های معصوم غرق خواب بودن خیره شد. تیرداد نبود. فرصت نکرد فکر کنه کجا رفته چون تقریبا بلافاصله در آهسته باز شد و تیرداد اومد.
-سلام صبح به خیر. کجا بودی این وقت صبح؟
-علیک سلام خانم سحرخیز فراری. خودت چی؟
-اول من پرسیدم.
-من رفته بودم نون تازه بخرم.
-خوب، کو نونت؟
تیرداد مثل کسی که تازه چیزی رو به یاد آورده باشه به دست های خالیش نگاه کرد و گفت:
-نون؟ آهان. نداشت.
فرشته با تعجب بهش نگاه کرد.
-نونوایی نون نداشت؟ الان؟ مطمئنی؟
-تو هنوز نگفتی کجا بودی.
ندای ضمیر.
-به کسی چیزی نگو. معلوم نیست نتیجه اسکن فردا چی باشه. اون ها رو گرفتار نکن. این گیر خودته. بهش نگو.
-فرشته، خوبی؟
-آره من،
فریب اومد کمک.
-رفته بودم پارک بدوم. توی قطار که نمیشه تکون خورد. دلم واسه تحرک تنگ شده بود.
-عجب!خوب، حالا دویدی؟
صدای فریب.
-آره حسابی. جات خالی.
-چقدر تو سفتی! آخه هیچ عرق نکردی.
اعتراض ستاره به داد فرشته رسید.
-وای کله سحر چقدر حرف می زنید.
عطارد از توی رختخواب گفت:
-پاشو ستاره. اینجا شهر زود بیدار میشه. دیر بجنبی به هیچ کجا نمی رسی.
عطارد درست می گفت. حیات خیلی زود تر از انتظار اون ها جریان روزانه خودش رو در پیش گرفت و چه پویا و شلوغ! فرشته تمام لحظه های اون روز رو با خودش جنگید. با تمام ذرات وجودش دلش می خواست به یکی بگه. تمام اون روز و اون شب داشت از فشار وحشت و دلواپسی به جنون می رسید. چقدر دلش می خواست کسی می دونست تا حتی به دروغ هم شده بهش آرامش می داد. چقدر دلش می خواست کسی بهش بگه نترس هیچ طوری نمیشه. حتی اگر ایمان داشته باشه که راست نمیگه. فقط دلش1همراه می خواست. فقط کسی که بدونه تا فرشته حس کنه که خودش تنها آگاه این انتظار تلخ و وحشتناک نیست. چندین بار نزدیک بود خودش رو رها کنه و همه چیز رو به تیرداد بگه ولی با تمام ارادهش خودش رو نگه داشت و سکوت کرد.
-این مشکل منه. اون نمی تونه کمک کنه. فقط باید خودم باشم. فقط خودم. فقط خودم.
شب انگار تمومی نداشت. فرشته تا خود صبح بیدار بود. صبح فردا به همون ترتیب دیروز زد بیرون. دیگه گشتن لازم نداشت. با حالتی مثل کابوس زده ها رفت تا رسید.
بیمارستان.
فرشته حس می کرد دارن می برن که اعدامش کنن. چنان وحشتی گرفته بودش که پرستار همراهش احساس کرد هر طور شده باید از بار این ترس کم کنه. برای همین مرتب باهاش حرف می زد و سعی می کرد براش توضیح بده اسکن اصلا ترسناک نیست. و فرشته سکوت کرده بود. از اون پرستار جوون به خاطر نیت خیرش متشکر بود ولی ترجیح می داد اون لحظه ها به حال خودش باشه. فرشته به یاد می آورد که سال های خیلی دور این ماجرای اسکن وجود داشت و فرشته ازش فرار کرده بود. یادش اومد که در اون زمان از اسکن چیزی نمی دونست و به نظرش زیادی ناشناس بود. ولی چرا؟ مگه فرشته مال همین دنیا و جزو همین مردم نبود؟ پس چرا اون زمان اینهمه بی اطلاع بود؟ اسمش رو خوندن. فرشته خواست فرار کنه.
-فرار از چی؟ چه فایده؟ بیخیال بابا چه خبره مگه؟
با این تلقین به خودش توان حرکت به جلو رو داد و همراه پرستار پر حرف کنارش به راه افتاد.
-خدایا کمکم کن.
این تنها چیزی بود که تونست زمزمه کنه.
-شما خوش شانسی. زیاد لازم نیست صبر کنی. جواب20دقیقه بعد از اسکن آماده هست.
به نظر فرشته تمام اون لحظه های انتظار و اسکن و باز هم انتظار مثل یکی از کابوس های خیلی بدش گذشتن. باورش نمی شد.
-من واقعا اینجام! داخل بیمارستان! در انتظار اسکن! دارم میرم داخل اون دستگاه! من! خود من!.
ولی بلاخره تموم شد.
حدود20دقیقه بعد، جواب آماده بود. پزشک سفید پوش دعوتش کرد که بشینه. برای لحظات طولانی بهش نگاه کرد، ازش1همراه خواست که فرشته نداشت و با لبخند گفت:
-من همراه ندارم ولی خودم حسابی بزرگ شدم. بهم بگید.
پزشک نشست، برای لحظات طولانی تری بهش خیره شد، مکث کرد، بلند شد، دوباره نشست، آهی کشید و پاکت بزرگی رو داد دستش.
فرشته با لبخندی که انگار روی چهره خودش نقاشی کرده بود و مواظب بود که پاک نشه گفت:
-من که از این چیزی نمی فهمم. میشه برام توضیحش بدید؟
پزشک مکث دردناکی کرد، خم شد، دستش رو جلو برد، پاکت رو برداشت، از جاش بلند شد و اومد و بالای سر فرشته ایستاد. پاکت رو باز کرد، فیلم مربع شکل و بزرگ رادیو گرافی رو از توش در آورد. دستش رو دراز کرد و عکس رو داد دست فرشته و گفت:
-نگاه کن. دلیل سردرد هات اینجاست. ما اینجا1لخته خون داریم که در روند عادی سلامتیت سد معبر کرده. تمام این سردرد ها، سرگیجه ها، تار دیدن های گاه و بی گاه، و باقی علائمی که دیروز واسهم گفتی همهش به خاطر وجود این لخته خونه که ظاهرا خیلی وقته اونجاست. در حال حاضر زیاد مهم نیست چطور و بر اثر چی تشکیل شده. شاید بر اثر ضربه ای که مدت ها پیش به سرت وارد شده یا هر چیزی. الان مهم وجود این لخته هست که هم خودش و هم جاش خیلی خطرناکه. متاسفانه نمیشه بهش دست زد چون جاش هیچ خوب نیست و دست ما بهش نمی رسه. و باز هم متاسفانه داره میره بالا. ولی نباید بره. باید ترمزش رو بکشیم تا به این بالا نرسه. کمی زیادی نزدیک شده و ما باید سعی کنیم که متوقفش کنیم.
فرشته دیگه باقیش رو نفهمید. نگاه کرد. در وسط فیلم سیاه، عکس نامفهوم ولی روشنی از داخل سر خودش رو دید. و اون اونجا بود. نقطه ای کاملا مشخص. 1لکه تاریک، درست وسط عکس سیاه. لکه ای تاریک, واضح و نوک تیز شبیه1پیکان کوچیک که سر مایل و تیزش به طرف بالا بود.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
شنبه 3 اسفند 1392 ساعت 00:13
تو داری چیکار میکنی؟ هی بفرشته بگو اگر این جنگو ببازه تا آخر دنیا ازش بدم میاد فهمیدی؟ من دکتر نیستم ولی تو مخم نمیره اینهمه دم و دستگاه پزشکی از پس یه لخته خون برنیان حالا هرجا میخواد باشه. باید بره دکتر. باید دوادرمونش کنه. اون لخته خون کاریش نمیکنه من میدونم. هی بقیشو بنویس ببینم چی شد. بذار بقیشو من بگم. بقیش اینطوری میشه که فرشته بابای اون لخته خون یا هر کوفتی که هستو درمیاره و راه میفته با تیرداد اینا بره مسافرت. هی زود باش بقیشو بنویس. منتظرم فرشته بهتر شه. میدونم که میشه. منتظرم. بجنب منتظرم.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
چی شده؟ چرا از جا در میرید؟ آروم باشید دوست من. هرچی باید بشه میشه و دست ما هم. نمی دونم شاید دست ما باشه که کاری کنیم. سخت نگیرید جناب یکی. من هم مثل شما دلم می خواد آخرش سفید باشه نه سیاه. ای کاش باشه!. باز هم به روی چشم. سعی می کنم زود تر بنویسم. خداییش این ماجرا که تموم بشه شما سر چی به من گیر میدید؟ به خاطر این حسی که دارید از شما ممنونم جناب یکی. فرشته قصه من اگر در جهان واقعی وجود داشت از داشتن دوستی مثل شما که ندیده اینهمه نگرانشه کلی خوشحال بود. نه به این خاطر که1کسی رو نگران می بینه. به این خاطر که. اصلا شما که می دونید چرا من توضیح بدم؟
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
سایه
شنبه 3 اسفند 1392 ساعت 12:27
سلام پریسا جون داری چه بلایی سر فرشته قصه ما میاری هان هان هان؟ نکشیش ها قتل عمد محسوب میشه گفتم که بعداً نگی نگفتی راستی دفعه قبلی می‌خواستم بگم من نقشم رو پیدا کردم “مینا” اما گفتم بذار یه کم بصبرم که صبریدم و همون “مینا” …. عروسی هم فراموش نشه
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به من چه؟ هیچ مدرکی بر علیه من نیست. اصلا من وکیل می خوام. من بی گناهم. من…
بابا هنوز که نمرده. بذار بره بعد حرفش رو می زنیم.
عروسی. بیا خودت بهشون بگو من می ترسم بگم کتکم بزنن.
شما نقش لازم نداری دوست من. شما دوست من هستی و همین کافیه.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 00:27
سلام. فقط می تونم بگم: وااااااااااااااااااای!
فرشته نباید بمیره؛ لا اقل به خاطر یک لخته خون نباید بمیره.
اما اختیار با شماست؛ هر طور خواستید تمومش کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
این واااااای رو من نفهمیدم. ترجمهش چی میشه؟
سخت نگیرید دوست عزیز. هیچ زنده ای جاوید نیست.
راستی چرا آپ نمیشید؟ خیلی وقته پست جدید نذاشتید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش14

سلام به همگی.
خوب. از اونجایی که این یکی بر عکس سعی من کمی دراز تر از قبلی ها از آب در اومد، بی حرف بیشتر از طرف من، بریم ببینیم توی قطار فرشته و دوست هاش چه خبر هاست.
***
قطار فرشته و هم سفر هاش با سرعت پیش می رفت و اکثر مسافر ها معتقد بودن باید از این لحظه ها برای لذت بردن استفاده کرد چون همیشه سرعت اینقدر زیاد نیست. راست می گفتن. سرعت ثابت نبود. گاهی حسابی تند می رفت، گاهی اونقدر یواش می رفت که کفر همه رو در می آورد و گاهی هم اصلا نمی رفت و متوقف می شدن. با اینهمه اون هایی که سوارش بودن ترجیح می دادن سوار بمونن چون بهشون بد نمی گذشت. فرشته هم همینطور. فرشته حالا دیگه خیلی جا های قطار رو می شناخت. می رفت و می اومد بدون این که گم بشه یا از گم شدن بترسه. عکس جوجه پرستو های در حال پروازش روی برد باعث شده بود جوجه هاش و خودش رو دیگران بیشتر بشناسن. حالا دیگه خواه ناخواه باید زود به زود اون بخش کوچیک رو پر می کرد. و فرشته پرش می کرد. حالا دیگه به جز مناظر مه گرفته شب چیز های دیگه هم می کشید. بچه های مأوا. نقاشی که کامل شد همهشون اونجا بودن. با همون معصومیت و همون شیطنت و همون بیخیالی های قشنگ توی نگاهشون. داشتن می خندیدن بدون این که بتونن تصویری از راه سخت فردا هاشون داشته باشن. فرشته برای مدت طولانی بهشون خیره شد. اون ها ولی فقط می خندیدن. کنار هم، بیخیال، داخل شب.
-نقاشی هات قشنگن ولی نمیشه دیگه هرچی می کشی وسط شب نباشه؟ دور و بر این آدم ها که کشیدی به جای شب روز می کشیدی قشنگ تر می شد. روز با گل ها و پرنده ها و رنگ هاش قشنگه. چرا1بار امتحان نمی کنی؟ این زمینه تاریک رو از پشت نقاشی هات بردار و عوضش منظره های روشن تر و شاد تر بکش.
فرشته با خوندن این خط ریز آشنا لبخند زد. نگاهی به امضای کوچیکش کرد و زیرش نوشت:
-سلام. متاسفانه من با ترکیب رنگ های شاد و روشن مشکل دارم. بلد نیستم. روز ها رو نمی تونم بکشم. شما هم اینهمه سخت نگیر.
قطار سوت کشداری کشید و فرشته رو از جا پروند.
-ای کاش توقف نباشه!.
نبود. فرشته به تابلو نگاه کرد و به بخش های آشنایی که همیشه دید می زد نظر انداخت. چند لحظه بعد برگشت که بره. با دیدن پرده کنار سالن که آروم تکون خورد1لحظه به اون نقطه متمرکز شد و بعد شونه هاش رو بالا انداخت و رفت. چه فرقی می کرد کی باشه؟ منطق فرشته حالا کمی بهتر می تونست کار کنه. مثل بیماری که چند قدم به طرف شفا رفته بود. و حالا به کمک این منطق نصفه نیمه فرشته می دونست که هر سایه ای متعلق به دشمن نیست. و اصولا قرار نیست همه جا پر از دشمن باشه. مخصوصا اینجا. وسط1سالن اجتماعات بزرگ که هر لحظه از شبانه روز در معرض رفت و آمد های بی شمار و پیشبینی نشده هست. پس فرشته بیخیال اون پرده از سالن رفت بیرون. اول صبح بود و دیشب تمام قطار بیدار بودن. چندتا جشن تولد و یکی2تا شیطنت دسته جمعی دیگه و… فرشته از پنجره به بیرون خیره شد. مثل این که دیشب بارون اومده بود. خورشید وسط آسمونی که انگار شسته بودنش می تابید. فرشته لبخندی زد، به دیوار تکیه داد و محو تماشا شد.
-آهایی!چیکار می کنی؟ آی آی آی حواست کجاست؟
فرشته از شنیدن صدای نازکی که با نارضایتی از روی درد این ها رو تقریبا داد می زد اون هم درست از پشت سرش، به شدت از جا پرید. پشت سرش1دیوار بود. چطور ممکنه یکی توی دیوار باشه؟ این فکر مثل برق از سرش گذشت. جرات نکرد به پشت سرش نگاه کنه. فکر کرد شاید خیالاتی شده. وهم. دفعه اولی نبود که وهم وسط دنیای واقعی به دیدنش می اومد. ولی پیش از این همیشه1هشداری می داد. الان که فرشته حالش بد نبود. پس این… صدا دوباره و این بار راضی تر از پیش شنیده شد.
-حالا بهتر شد. نزدیک بود ها! آهایی من اینجام. این طرف. پشت سرت.
فرشته نفس عمیقی کشید و به طرف دیوار برگشت تا ببینه کیه که حرف می زنه. اونجا هیچ کسی نبود. فقط1گل مینا بود. روی دیوار درست وسط1پرده آبی خوش رنگ توی1گلدون خیلی ظریف. فرشته چنان تعجب کرد که کم مونده بود از هوش بره.
-من چم شده؟! گل که حرف نمی زنه! ولی من خودم صداش رو شنیدم. توهم نبود! من واقعا شنیدم!ولی این چطور ممکنه؟!
صدا فرشته رو از جا پروند.
-ببین1کمکی می کنی؟ 1کمی آب می خوام. میدی؟
فرشته گیج و منگ رفت طرف اولین آب خوری توی نزدیک ترین راهرو و1فنجون شیشه ای کوچیک که نفهمید چطوری از کنار گلدون سبز شده بود رو پر آب کرد و در حالی که مطمئن بود وقتی برمی گرده دیگه اون توهم عجیب رو نمی بینه برگشت.
-کجا میری؟ من اینجام. نرو بابا. لیوانم رو بده.
فرشته که انگار توی خواب راه می رفت چند قدمی رو که زیادی رفته بود برگشت و با دست هایی که می لرزیدن آب رو ریخت پای گل. صدا با رضایت گفت:
-ممنون. خودم می ریختم. ولی دستت درد نکنه.
فرشته حس کرد الانه که دیوونه بشه.
-تو! تو حرف می زنی؟
صدا خندید و جواب داد:
-آره خوب. همه که مثل تو بی صدا نیستن. از وقتی اومدی1کلمه حرف نزدی. تو چرا… آهان فهمیدم. وای ببخشید.
فرشته دید که پرده آبی آروم رفت کنار و چهره1دختر از پشتش پیدا شد. چهره ای ظریف با نگاهی ساده و صمیمی. شاید در سن و حال و هوای بچه های مأوا زمانی که فرشته اولین بار دیده بودشون. درست کنار گلدون و با لبخندی صمیمی و قشنگ.
-سلام. من اسمم میناست. ببخشید یادم رفت که تو از پشت پرده نمی تونی منو ببینی. مونده بودم از چی اینهمه حیرت کردی. چیه؟ نکنه خیال کردی این گلک داره باهات حرف می زنه!
فرشته لحظه ای بعد تونست بفهمه چی شد. در حالی که نفس راحتی می کشید و می خندید گفت:
-سلام. چه گل قشنگی!
-ممنونم. وقتی کاشتمش فقط1غنچه کوچیک بود. حالا بزرگ شده. به خاطر آب ممنونم.
-خواهش می کنم. چیزی نبود.
مینا در حالی که لبخند می زد گفت:
-راستش من باید خیلی پیش از این باهات حرف می زدم فرشته.
فرشته با تعجب پرسید:
-اسمم رو می دونی؟
مینا خندید و گفت:
-آره. مگه اون نقاشی ها رو تو نکشیدی؟ گوشه پایینی برد اجتماعات رو تو پر می کنی. من اسمت رو از اونجا خوندم. راستی تو خوب نقاشی می کنی. میشه من و گلم رو هم بکشی؟ خیلی دلم می خواد بریم توی عکس های تو.
فرشته به هر2مینا نگاهی کرد و گفت:
-من واقعا متاسفم. آخه من اونقدر ها که خیال می کنی وارد نیستم. من…
مینا حرفش رو برید و با همون لبخند گفت:
-می دونم بابا. تو با ترکیب رنگ های شاد و روشن مشکل داری. این ها رو زیر نقاشیت خوندم. حالا با تمام این حرف ها. عکس ما2تا مینا رو بکش دیگه. می دونی؟ من خیلی وقته می شناسمت. وقتی اون2تا پرستو رو داشتی من همیشه تماشات می کردم. خیال می کردم اون ها می میرن ولی تو خیلی خوب بزرگشون کردی. وقتی نقاشیشون رو در حال پرواز دیدم فهمیدم که پروازشون دادی. فرشته! تو چطوری این کار رو کردی؟ خیلی سخته. تو که پرنده نیستی. می دونی این کار هر کسی نیست؟ من فکر می کنم تو باید فرق داشته باشی.
فرشته لبخند زد و گفت:
-چه فرقی؟ با کی؟
مینا جدی و بدون خنده جواب داد:
-با همه. به نظر من تو با همه فرق داری. میگم نکنه این اسم تو ماجرا داره؟ نکنه تو واقعا فرشته ای و از اون بالا اومدی ولی به کسی نمیگی؟ من که فکر می کنم اینطوریه. آخه هیچ آدم عادی نمی تونه اینهمه با2تا جوجه مهربون باشه و تازه پرواز هم یادشون بده. نه این که نتونه. یعنی کسی بلد نیست. آخه پرواز رو باید پرنده های مادر یاد جوجه ها بدن. آدم های عادی از این کار ها کمتر می تونن انجام بدن. ولی تو تونستی. من فکر می کنم تو1فرشته آسمونی هستی. فقط نمی دونم چطور از این پایین سر در آوردی. تو خیلی… فرشته! حالت خوبه؟ فرشته! چی شده؟ خوبی؟
فرشته به چشم های نگران مینا نگاه می کرد ولی انگار ذهن و زبون و تمام وجودش کلید شده بود. فکری، تصویری، خاطره ای مثل برق از سرش گذشت. پرواز وسط ستاره ها و فرشته ها و جشن های بهشت. سقوط از بالای بالا در میان تاریکی. با سرعتی سرسام آور به طرف پایین. صحنه های کما. آشنا تر از هر زمان دیگه ای به ذهنش هجوم آوردن. خواب نبود. کما هم نبود. خیلی واقعی بودن، خیلی!. خودش رو می دید که همراه1بچه پرستو روی شونهش بین1آسمون ستاره و نور و دخترک های آسمونی که توی رویا های بسیار دورش می دید، وسط نور و ستاره و بهشت پرواز می کرد. بعدش هم خودش رو دید که با تمام سرعت در حال سقوطه. وسط تاریکی. وسط ترس. به طرف ناکجا. زمین.
-فرشته!فرشته تو رو خدا حرف بزن. چرا این طوری شدی؟ نکنه من واقعا1راز آسمونی رو کشف کردم و نباید می گفتمش؟ فرشته! حرف بزن.
فرشته به خودش اومد. خواست حرف بزنه ولی. درد. همون سردرد وحشتناک و بی توضیح. چنان شدید بود که فرشته حس کرد سرش داره منفجر میشه. مینا دیگه واقعا ترسیده بود. سر درد به همون سرعتی که اومده بود انگار همراه اون خاطرات، از سرش عبور کرد و رفت. فرشته از میان سر گیجه وحشتناکی که باهاش درگیر بود به مینای نگران لبخند زد و گفت:
-نترس چیزی نیست. خستگی دیشب کار دستم داده. سرم1دفعه درد گرفت. رازی در کار نیست. من یکی هستم مثل همه.
مینا که خیالش کمی راحت شده بود گفت:
-خیلی ترسوندیم. ولی من هنوز سر حرفم هستم. تو فرق داری. ببین حالا بهتر شدی؟ دیگه سرت درد نمی کنه؟
فرشته گفت:
-حالا خیلی بهترم. این سردرد هم میاد و میره. طوری نیست. من هم هیچ فرقی با بقیه ندارم. من فقط…
فقط چی؟ اون فقط چی؟ فرشته نمی دونست جملهش رو چطور تموم کنه. با خودش فکر کرد:
-من چی هستم؟ واقعا من از کجا اومدم؟ کجا میرم؟ اینجا چیکار می کنم؟ چی شد که از اینجا سر در آوردم؟ من کی هستم؟
فرشته هیچ جوابی برای هیچ کدوم از این ها نداشت. مینا وقتی مطمئن شد که فرشته طوریش نیست لبخند قشنگش رو دوباره پیدا کرد و گفت:
-به نظرم باید استراحت کنی. ولی عکس چی میشه؟ ببین! عکس من و این گل مینا رو بکش. سخت نیستیم. ما2تا مینا خیلی ساده ایم.
فرشته با تاثری که نمی فهمید از چه جنسیه به نگاه مهربون مینا خیره شد.
-مینا! من واقعا نمی دونم چطور بکشمت. نه خودت رو نه گل مینای قشنگت رو. واقعا متاسفم. باور کن.
مینا خندید و گفت:
-من مثل تو بلد نیستم نقاشی کنم ولی خیلی دوست دارم بکشم. میشه دستم رو بگیری بهم یاد بدی چجوری پرستو ها رو اینهمه واقعی کشیدی؟
فرشته شونهش رو به دیوار کنار پرده تکیه داد، دست مینا رو گرفت و پرسید:
-تو چی می خوای مینا؟
مینا بدون مکث جواب داد:
-می خوام باهات دوست باشم. تو هم دوست من باشی.
فرشته گفت:
-من با تو دوستم.
مینا گفت:
-من دلم می خواد بیشتر دوست باشیم. تو بهم نقاشی یاد بدی. دوست واقعی. یعنی واقعا مثل2تا دوست.
فرشته از وسط همون سر گیجه نحس دوباره به مینا نگاه کرد. چهره مینا انگار به آینه شفافی تبدیل شده بود که تمام بچه های مأوا از داخلش پیدا بودن. فرشته با خودش فکر کرد:
-چرا باید به این یکی هم ضربه بزنم؟ پریسا که اونهمه برام عزیز بود توی فرعی ها همراه من گم شد و آخرش هم تبدیل شد به1مشت خاکستر. باقی بچه های مأوا هم که اندازه پریسا واسهم عزیز نبودن تکیه کردن به همراهی من، منی که وسط راه، بالای1کوه بلند، توی1پناهگاه چوبی موقت جاشون گذاشتم. و حالا این. نه. نباید این داستان تکرار بشه. این دختر گناه داره. ببین! مثل گل میناش تر و تازه و شادابه. من چی دارم بهش بدم جز درد! جز تنهایی! و جز1مشت تجربه سیاه از دوستی و دوست داشتن! …
-فرشته!چرا جواب نمیدی؟ حرف بزن1چیزی بگو دیگه.
فرشته به خودش اومد. مینا با دست های گرم و ظریفش دستش رو گرفته بود و تکون می داد و صداش می زد. فرشته بغضش رو خورد، دست مینا رو نوازش کرد و با صدایی که سعی می کرد زیاد متاثر نباشه گفت:
-من معذرت می خوام مینا. ولی تو داری اشتباه می کنی. من واقعا اونی که تو می خوایی و تصور می کنی نیستم.
ادامهش رو توی دلش گفت:
-من یکی از عزیز ترین هام رو نابود کردم. من1دسته بچه رو که به همراهی من تکیه کرده بودن وسط جاده جا گذاشتم. من فرشته نیستم. من هیچ چی نیستم. تو نمی دونی. اگر بدونی من کیم نفرین هم خرجم نمی کنی. همون طوری که خودم دیگه نمی کنم.
مینا این ها رو نشنید.
-ولی هستی فرشته. من مطمئنم که تو مثل تصورم خوبی. تو دوست خوبی هستی من مطمئنم.
فرشته حس می کرد دیگه نمی تونه هقهق فرو خوردهش رو بیشتر از این مهار کنه. با مهربونی دست های کوچیک مینا رو گرفت توی دستش و آروم فشار داد و گفت:
-تو خیلی مهربونی. ولی هنوز تجربه لازم داری. آدم ها اون طوری که نشون میدن نیستن. دوستی خیلی با ارزشه. مواظب باش دوست داشتنت رو خرج هر خوش ظاهری نکنی. اگر دقت نکنی دلت رو می شکنن. من با تصورت خیلی فرق دارم. ولی ازت ممنونم که به خاطر پاکی نگاهت منو پاک می بینی. به پاکی1فرشته. از تو ممنونم مینای مهربون.
فرشته این ها رو گفت، دست مینا رو رها کرد، آروم گل برگ های گل مینا رو نوازش کرد و نگاه از هر2مینا برداشت و رفت. به نظرش شونه هاش اندازه1کوه سنگین بود و دلش سنگین تر. حس می کرد درد سرش توی تمام قلبش پیچید و قدرت نفس کشیدن رو ازش گرفت. آروم آروم به طرف دستشویی رفت. وارد یکی از دستشویی ها شد. به در بسته تکیه داد و با ناله ای بدون صدا بغضش رو شکست.
***
-فرشته چیزی شده؟ تو تمام دیشب رو بیدار بودی. الان هم که منگی. انگار اصلا اینجا نیستی. اگر بیخیالت بشیم تمام عمر انگار توی خودت می مونی و در نمیایی. چی شده؟
فرشته به تیرداد خیره شد و مثل کسی که خواب می دید گیج نگاهش رو برداشت. تیرداد که کم کم داشت دلواپس می شد دست روی پیشونیش گذاشت و گفت:
-تب که نداری. خواب هم که نیستی. نمی خوایی بگی چی شده؟
فرشته دوباره به تیرداد نگاه کرد و با صداقتی حقیقی گفت:
-نه.
تیرداد ثانیه ای مکث کرد، بعد کنار فرشته نشست. دستش رو گرفت توی دست هاش و با آرامشی که سعی می کرد بیشتر جلوه داشته باشه گفت:
-ولی به من میگی مگه نه؟ زود باش دیگه. بگو. به من بگو.
فرشته سرش رو گذاشت روی شونه تیرداد و گفت. از اول تا آخر. بدون حذف هیچ قسمتی از جزئیاتش. تیرداد که ته دلش خاطر جمع شده بود با همون آرامش گفت:
-خوب. چه چیز این ماجرا اینهمه بد بود که تو1شب به خاطرش بیدار موندی و الان هم گیج می زنی؟ یکی بهت پیشنهاد کرد که دوستش باشی و خواست که دوستت باشه. دوستی هم که خیلی قشنگه. تو مشکلی داری؟
فرشته همون طور که هنوز سرش روی شونه تیرداد بود با صدای خفه ای جواب داد:
-آره من مشکل دارم.
-مشکلت چیه؟ از این آدم خوشت نمیاد؟
-خوشم میاد. این دختر خیلی دوست داشتنیه. من دوستش دارم تیرداد.
-پس مشکل چیه؟
فرشته مکثی کرد و تقریبا به نجوا گفت:
-مشکل منم. خود من. من نمی تونم این کار رو کنم. من نمی تونم دوست اون دختر باشم. من نمی تونم دوست هیچ کسی باشم.
تیرداد به چشم های فرشته که آروم آروم داشت خیس می شد نگاه کرد و گفت:
-ولی تو با ما دوست هستی. با من، با عطارد و با ستاره. ما هم دوست تو هستیم.
فرشته که دیگه به زحمت حرف می زد گفت:
-و من همیشه برای هر3تاتون نگرانم.
بعد خیلی آروم زمزمه کرد:
-به خصوص برای تو که اینهمه به من نزدیک شدی.
تیرداد شنید ولی نشنیده گرفت.
-چرا؟ چرا برای ما نگرانی و چرا فکر می کنی نمی تونی دوست کسی باشی؟ فرشته! چی توی سرته؟ به من بگو.
فرشته از اون طرف پرده اشک جواب داد:
-من، من خطرناکم. من به عزیزانم آسیب می زنم.
-باز تو خل شدی؟ چی داری میگی؟ این مزخرفات توی سرت چیکار می کنه؟
تیرداد نفهمید یکه ای که خورد از حرف فرشته بود یا از شنیدن صدای ستاره که نفهمیده بود کی وارد شد. ستاره بی توجه به تیرداد متعجب به فرشته که داشت بدون صدا گریه می کرد نزدیک شد و گفت:
-ببین فرشته! تو فقط1کمی خلی. اگر عاقل بودی از این چرت و پرت ها نمی گفتی. تو به دوست هات آسیب نمی زنی. دوست های تو عقل و شعور دارن. حتی اگر خطرناک هم باشی اون ها می تونن از خودشون محافظت کنن. اگر کسی آسیبی از جایی ببینه مطمئن باش که خودش بی تقصیر نیست. میشه این ها رو بفهمی؟
فرشته فقط گریه کرد و نخواست یا نتونست جواب بده. ستاره ادامه داد:
-به نظر من تو داری جفنگ میگی. تو جز دیوونه بودنت هیچ مشکل دیگه ای نداری. این هم اونقدر شدید نیست که خطرناک باشه. تا جایی که من می دونم ما از طرفت آسیبی نمی بینیم. فرشته! اتفاقی که در گذشته افتاد هرچی که بود2طرف داشت. یکیش تو، یکیش پریسا. به خاطر خدا این ها رو بفهم و دیگه بس کن. وای فرشته جدی گریه می کنی؟ واقعا که تو خطرناکی ولی فقط برای خودت.
عطارد که نیمه های حرف ستاره وارد کوپه شده بود ولی کم و بیش فهمیده بود ماجرا چیه نگاهی به هر3تاشون کرد و با تعجبی مخلوط به خنده گفت:
-این1نسخه جدیده که فرشته پیچیده واسه خودش؟ تو چه خطری واسه ما داری؟ من می تونم جیغت رو در بیارم.
و بعد بی مقدمه دستش رو گذاشت روی شونه فرشته و محکم فشار داد. فرشته بی اختیار جیغ بلندی زد و خودش رو به شدت کشید عقب. عطارد در حالی که می خندید گفت:
-دیدی؟ تو واسه من خطرناک نیستی. تا بیایی اذیتم کنی این بلا رو سرت میارم خطرت ازم دفع میشه. این2تا هم اگر زرنگ باشن همین کار رو می کنن. ولی راستی، بگو ببینم تو شونه هات چی شدن که همهش درد می کنن؟
عطارد که می خواست با این پرسش هم به جوابش برسه و هم حال و هوای فرشته رو عوض کنه به هیچ کدوم از این نتیجه ها نرسید. فرشته فقط گریه می کرد. ستاره متعجب و عصبانی گفت:
-بسه دیگه مسخره. پا شو خودت رو جمع کن بابا. همچین میگه خطرناکم هرکی ندونه خیال می کنه این جدی دیوه. عطارد تو هم مرض داری؟ نمی بینی دردش میاد؟
عطارد در حالی که می خندید جواب داد:
-خوب من هم می خواستم دردش بیاد. درضمن این بیچاره به فکرش هم نمی رسه جا و عنوان شما رو بگیره جناب. این1چیزی گفت شما جدی نگیر. باور کن ما هیچ کدوم خوش مزه نیستیم.
ستاره بعد از چند ثانیه مکث تازه فهمید عطارد چی گفت. با حرص از جا پرید و در حالی که دنبال1چیزی می گشت تا باهاش عطارد رو بزنه داد زد:
-اولا دیو خودتی دوما من خوراکم درست و حسابیه. هر شن و علفی رو نمی خورم. تو که جای خود داری حضرت کوفت.
تیرداد زد زیر خنده و وسط خنده می گفت:
-وای!عجب! حضرت کوفت! حضرت کوفت.
عطارد در حالی که از ضربه های بالش ستاره در می رفت بین خنده و دفاع گفت:
-بی تربیت!. تو بی تربیت ترین دیو دنیایی.
ستاره که عصبانی تر شده بود جیغ کشید:
-از رو هم نمیره.
فرشته با نگاهی خیس و مات به درگیری و خنده های اون ها خیره شد.
-اون ها جدی نگرفتن. اون ها نمی دونن. تیرداد چی؟ اون که می دونه. نه. نمی دونه. تیرداد فقط اون دفتر رو خونده. تیرداد نمی دونه. جدی نگرفته. مثل این2تا. کاش این ها درست می گفتن! کاش این ها جفنگ بود! کاش می شد من هم مثل این ها بدون آگاهی از شدت این فاجعه بخندم!.
ستاره1دفعه اومد طرف فرشته و1مشت پر ریخت توی صورتش و با جیغ و داد گفت:
-ببین چی شد؟ این ها همهش تقصیر تو بود. ببین بالش من به چه روزی افتاد؟ همهش واسه این بود که تو شروع کردی به چرت گفتن. الان تمام جونت رو پر پری می کنم. من بالشم رو می خوااااااااااااام.
این ماجرا ادامه داشت و اونقدر طول کشید تا فرشته هم خواه ناخواه قاطی جنگ و جیغ و داد و خنده های اون ها شد. فرشته می خندید و سعی می کرد به خیلی چیز ها اعتنا نکنه. به سر گیجه، به تصویر مینا با اون لبخند ساده و مهربون و گلدون کوچیکش، به خطر ضربه ای که حس می کرد از طرف خودش ممکنه دوستانش رو تهدید کنه، و به پریسا که توی ذهنش به شکل1سوال می چرخید.
-یعنی اگر الان اینجا بین ما بود کنار من می خندید؟
فرشته سعی کرد اشک هاش رو عقب نگه داره و در همون حال1دسته پر که از طرف ستاره ریخت سرش غافلگیرش کرد. فرشته جیغی کشید و جاخالی داد و از زیر دسته پر های دومی و سومی در رفت و عطارد به جاش هدف قرار گرفت. قهقهه بود که می رفت هوا. توی اون گیر و دار، ستاره زیر چشمی به فرشته نگاه کرد و لبخند معنیداری زد که از نگاه زیر چشمی تیرداد دور نموند. ستاره که متوجه نگاه تیرداد شده بود، چشمک نامحسوسی بهش زد و به خودش و به بالش پاره و به فرشته اشاره کرد. تیرداد اشاره رو فهمید و بی صدا برای ستاره کف زد.
***
شب. هوا نه به سردی گذشته ولی همچنان سرد. آسمون بی توفان و بی رگبار ولی بدون ستاره. هوای ابری اما آرام. توقف اجباری.
-اه باز هم مشکل داریم. تیرداد تو بیشتر از ما سرت میشه. جدی نمیشه1کاری کرد این قطار قاطی نکنه؟
-نه ستاره. نمیشه. بیخیال. اونقدر ها هم بد نیست.
-چیچی رو بد نیست؟ اینجا که شهر نیست بریم بچرخیم. اولا ما وسط شبیم. دوما ما وسط بیابونیم. هیچ خوشم نمیاد.
عطارد نگاهی به بیرون کرد و گفت:
-زیاد هم بد نیست. بیا ببین، همچین بیابون هم نیست. تازه، همه دارن پیاده میشن واسه استراحت و واسه همه چی.
تیرداد با خنده پرسید:
-من1چیزی برام مجهول موند. عطارد بهم توضیح بده این همه چی یعنی چی؟
عطارد زد زیر خنده و گفت:
-پا شو بابا. پا شو بریم پایین ببینیم کجاییم.
همه با هم پیاده شدن. فرشته با دیدن نور ضعیفی که از دور به چشم می خورد تعجب کرد.
-اون چیه اونجا؟
ستاره مسیر دست فرشته رو با نگاه دنبال کرد و دقیق شد.
-نمی دونم. هرچی هست مال مسافر های همین قطاره.
عطارد گفت:
-هرچی می خواد باشه.
تیرداد گفت:
-نه. موافق نیستم. بریم ببینیم. شاید همون همه چی باشه که عطارد گفته.
عطارد زد زیر خنده و همراه بقیه به راه افتاد. هرچی نزدیک تر می شدن نور بزرگ تر و واضح تر می شد. چند متری مونده بود که تونستن جمعیت نسبتا بزرگی رو دور و بر اون نور عجیب تشخیث بدن. جمعی که تلاش داشتن1کاری کنن. و در همون حال سر و صدا های پر شور و شاد همراه تلاششون بود. فرشته و بقیه نزدیک تر رفتن. حالا همه چیز رو می تونستن ببینن. اون نور که دیده بودن فانوس بزرگی بود که داخلش لامپ کار گذاشته بودن و معلوم نبود اون لامپ نورش رو از کجا میاره. اون جمعیت هم1دسته بزرگ از جوون ها بودن که با حرارت سعی می کردن به هر وسیله ممکن آتیش روشن کنن ولی هرچی می کردن موفق نمی شدن. آتیشی که می بایست در نتیجه تلاششون روشن می شد فقط فشفش می کرد و دود هوا می فرستاد و دیگه هیچ. عطارد بدون این که مخاطب خاصی داشته باشه پرسید:
-چرا این کار رو می کنن؟
یکی از کنار دستش گفت:
-خوب می خوان آتیش روشن کنن.
عطارد به جوون تماشاچی نگاه کرد و دوباره پرسید:
-آتیش به چه دردشون می خوره؟
جوون با خوش اخلاقی جواب داد:
-شب4شنبه سوری نزدیکه. البته الان هنوز خبری نیست اما این بچه ها رفتن پیشواز و هوس کردن امشب هم آتیش بازی راه بندازن. ولی معلوم نیست چرا نمیشه. همه چوب ها خشک هستن ولی هرچی زور می زنن آتیش بی آتیش.
فرشته به مقابل خیره بود و به تلاش جمعیت نگاه می کرد. نفهمید کی از بقیه جدا شد. اصلا نفهمید که اون ها نیستن. فقط به مقابل خیره بود و سرش از بوی دود منگ شده بود. حس می کرد این دود تمام خاطرات بدش از دود و از آتیش و از زندگی رو پیش چشم هاش به حرکت در میاره. احساس نفس تنگی داشت. کمی عقب تر ایستاد. باز هم عقب تر. چند قدم دیگه عقب تر. به خودش که اومد یکی2متری از جمعیت دور شده بود و داشت عقب تر می رفت ولی دود دست بردار نبود. انگار عمدا نشونش کرده بود و همینطور پیش می اومد و عقب تر می فرستادش. جمعیت هنوز مشغول بودن. فرشته شنید که یکی اون وسط کلافه و سر خورده داد زد:
-اه! پس چرا روشن نمیشه؟ الانه که قطار راه بی افته بابا1کاری کنید.
فرشته آروم زمزمه کرد:
-نمیشه.
دستی به ضرب خورد روی شونهش و صدایی توی گوشش غرید:
-نه نمیشه عوضی. و تو می دونی چرا نمیشه میمون. و امشب اگر زنده بمونی کلید حل این مسخره بازی رو میدی دست من.
فرشته این صدا رو خیلی خوب می شناخت. ولی امشب انگار از شدت توحش هیچ رگه انسانی درش نمی شنید. کاملا مشخص بود که صاحب صدا از خستگی این تعقیب و گریز دیوانه شده. فرشته بلافاصله از جا پرید. خواست فرار کنه ولی اون دست قوی سفت شونهش رو چسبید. فرشته از درد چشم هاش سیاهی رفت. تمام وجودش از شدت دردی که از شونه هاش می اومد تیر کشید. خواست جیغ بکشه ولی دست دیگه مهاجم به ضرب تمام فرود اومد و صدای فرشته توی کف دست طرف حبس شد. فرشته بدون این که فرصت ترسیدن داشته باشه کاملا غریزی عمل کرد. دستی شونهش رو چنگ زده بود و با خودش می کشیدش و دست دیگه ای مانع فریاد زدنش بود. با دست اولی نمی تونست کاری کنه چون بازوش از درد شونهش فلج شده بود. دستی که روی دهنش بود رو به شدت گاز گرفت.
-آخ! پدر سگ! اگر امشب نکشتمت مرد نیستم آشغال.
فرشته مهلتش نداد. به سرعت برگشت عقب و دستی که روی شونهش بود رو هم با تمام زورش گاز گرفت. غرشی عصبانی و دست شونهش رو رها کرد. فرشته فقط1چیز می دونست. تیرداد و بقیه نبودن. مهم نبود دلیلش چیه فقط این که اون ها نبودن و فرشته تنها بود. باید خودش رو نجات می داد. نمی تونست. از ترس فلج شده بود ولی باید کاری می کرد. اما چه کاری؟ نمی دونست. آوای ترس.
-دیگه آخرشه. امشب می میری.
ندای عقل.
فرار کن. بدو!.
فرشته حس کرد پا هاش فرمان نمی برن. کابوس هاش تعبیر شده بودن. نهیب اراده.
-بدو. الان!.
فرشته1دفعه از جا کنده شد و دوید. صدای پایی رو درست پشت سرش می شنید و طنین سوتی که خیلی بلند نبود و کاملا مشخص بود علامت رمزه و بلافاصله صدا های پا ها چندتا شدن و از هر طرف نزدیک و نزدیک تر اومدن. طنین ترس.
-دیگه فایده نداره. تسلیم شو. بهشون بگو آتیش کجاست. بگو و خودت رو خلاص کن.
نهیب اراده.
-بدو. فقط بدو.
فرشته با تمام قدرت پا هاش می دوید. کاش این بار هم کسی بیدارش می کرد ولی این خواب نبود. فرشته می دوید. توی شب پیش می رفت. از جمعیتی که اصلا غیبتش رو حس نکرده بودن دور و دور تر می شد و آتیش خواه ها هم در تعقیبش بودن. صدای آشنای مهاجم درست از پشت سرش به فاصله چند انگشت بیشتر از1دست دراز شده.
-کجا در میری ناکس عوضی؟ امشب جهنم هم بری مال خودمی. بهت که گفتم چیکارت می کنم، نگفتم؟ برو دعا کن سریع هلاکت کنم. از دست من در نمیری ناکس.
فقط1قدم مونده بود که دست تعقیب گرش بهش برسه. فرشته توی اون تاریکی سایه ای رو دید که روی زمین پهن شده بود. جوب، پرتگاه، هرچی. طنین ترس.
-پرت میشی. می میری.
نهیب اراده.
-بپر.
فرشته از شدت وحشت عرق می ریخت. همراه جیغ بلندی که بی اختیار از گلوش آزاد شد پرید. تا لحظه ای که پا هاش زمین رو لمس نکرده بودن نمی دونست سقوط می کنه یا نه. وقتی سالم فرود اومد شاد نشد. فرصتش نبود. فقط می دوید. حصار. 1دسته درخت. فرشته زد به حصار و آتیش خواه ها پشت سرش بودن. پیچ و خم های عجیب. فرعی. فرشته از جاده اصلی منحرف شد و زد به فرعی. فرعی انگار خود جهنم بود. چنان پر پیچ و خم و چنان وحشتناک که انگار از کابوس ساخته شده بود. فرشته بدون این که بفهمه کجا میره به هر پیچی که می رسید می پیچید. ترس. در تمام عمرش اینقدر نترسیده بود. 1پیچ تنگ و تند. 1راه باریک. بنبست. فرشته بی اختیار جیغ کشید و به دیوار سرد مشت زد. دستش زخمی شد و خون از لای انگشت هاش راه افتاد. فرشته چیزی حس نمی کرد. ندای عقل.
-برگرد و با هرچی که پشت سرته رو به رو شو. اگر از پشت سر بهت برسه نابود میشی.
فرشته با حسی از نا امیدی بالا تر با خودش گفت:
-در هر حال نابود میشم.
ندای عقل.
-بهتره نابودی رو در روی نابود گر باشه نه از پشت سر. دسته کم میشه جنگید. دسته کم میشه تلاش کرد. برگرد و با هرچی که پشت سرته رو به رو شو.
فرشته برگشت. توی تاریکی مطلق هیچ صورتی دیده نمی شد ولی هیکل ها، صدا ها و درد قابل تشخیص بودن.
-خوب موش کثیف. بلاخره گیر کردی هان؟ حالا حرف می زنیم. ولی اول،
دستی که بالا رفت و با قدرت تمام پایین اومد. فرشته حس کرد گونهش آتیش گرفت و پیش چشم هاش ستاره های ریز به چرخش در اومدن. دست مهاجم شونه هاش رو چنگ زد و چندین بار کوبیدش به دیوار پشت سرش. فرشته سعی کرد از خوردن سرش به دیوار پیشگیری کنه ولی نتونست. درد شدیدی توی سرش پیچید و فرشته حس کرد دیگه نمی تونه روی پا هاش بمونه. کسی مهاجم رو متوقف کرد.
-بس کن دیگه. یادت رفته واسه چی اینجاییم؟
-یادمه. ولی این میمون ناکس زیادی به من بدهکار مونده. باید حسابش سبک تر می شد.
-خوب. باقیش باشه واسه بعد. الان ولش کن.
فرشته حس کرد داخل سرش ضربان داره. سر گیجه حاصل از درد اون ضربه داشت بیشتر می شد. دست مهاجم به یقه لباس پارهش چنگ زد.
-فقط1بار ازت می پرسم. سر آتیش چه بلایی آوردی؟
فرشته به زور نفس می کشید. سعی کرد دست رو کنار بزنه ولی دست محکم تر شد. فرشته به زحمت گفت:
-من هیچ چی. هیچ بلایی.
دست مهاجم به اخطار کسی شل تر شد.
-خوب، می گفتی.
-من بلایی سرش نیاوردم. ولی اون آتیش سر من کم بلا نیاورد. تقریبا کامل سوختم. نجاتم دادن وگرنه الان خاکسترم رفته بود به باد.
-نجاتت دادن؟ کی؟ کی بود؟ نجات دهندهت کیه؟ هرچی هست زیر سر اونه. اون و تو کثافت.
ندای عقل.
-سفر رو لو نده. اسم سفر رو نبر. چیزی ازش نگو. نگو!.
-من کاری نکردم. من نمی دونم نجات دهندهم کی بود. من بی هوش بودم. طرف رو ندیدم.
-خفه شو فقط جواب بده. آتیش چی شد؟ باور کن زنده زنده ریز ریزت می کنم. خیال کردی می تونی نصف دنیا بچرخونیم و حالا چرند تحویلم بدی؟ امشب مثل سگ می کشمت.
فرشته حس کرد باید آماده مردن باشه ولی. اگر رفتنی بود بذار مثل1موش ترسو در حال ضجه زدن و اعتراف کردن نمیره. مطمئنا تیرداد واسه اینطور مردنش اونهمه زحمت نکشیده بود. باید کاری می کرد که به زحمت های تیرداد بی ارزه. نمی فهمید چرا این لحظه به همچین فکری افتاده. ندای ترس.
-معذرت می خوام تیرداد. من نمی تونم.
نهیب اراده.
-تو می تونی.
نفیر توجیه.
-چه فایده؟ مگه اون می فهمه تو چجوری مردی؟ هر کاری میشه کن شاید از خیر جونت بگذرن.
ندای عقل.
-به این مزخرفات گوش نده. هرچی می تونی محکم باش. تسلیم نشو. تلاشت رو بیخیال نشو حتی اگر ایمان داری بی فایده هست.
زمزمه تدبیر که با صدای کسی که دست از جان و از همه چیز شسته از حنجره فرشته شنیده شد.
-باشه ولی جواب آتیش رو خودت میدی. به نظرم خوشش نمیاد.
فرشته در کمال ناباوری حس کرد دستی که به دیوار فشارش می داد لرزید و شل شد. چیزی نمونده بود فرشته از شدت سر گیجه و درد بی افته. نهیب اراده.
-تو نمی افتی.
صدای مهاجم.
-آتیش اینجا نیست.
زمزمه تدبیر.
-بله اینجا نیست ولی خیال کردم تو می خوایی پسش بگیری.
نفس بلند مهاجم که نشان تردیدش بود. فرشته حس کرد کمی قوی تر شده. جسمش دیگه تحمل نداشت ولی روحش داشت قدرت می گرفت. زمزمه تدبیر.
-که می کشی. که ریز ریزم می کنی. خوب بجنب. ولی به نظرم آتیش جانت خیلی خاطر خواهمه. آخه من خوب می سوختم. توی تمام دنیا هیزمی به خوش آتیشی من پیدا نمی کنی برای تقدیم بهش.
غرش زیر لبی مهاجم.
-آتیش کجاست لعنتی!
به طرز عجیبی فرشته حس کرد ذهنش به گذشته نه چندان دور رفت.
-تیرداد!
بغضی سنگین گلوی ملتهبش رو فشار داد.
-دلم تنگ میشه برات. معذرت می خوام. نتونستم. ببخش.
ذهنش رفت به شبی که تیرداد و بقیه یادش نبود به چه مناسبتی شاد بودن و براش بهترین آرزو ها رو کردن. تیرداد اون شب گفته بود مطمئنه به زودی فرشته رو در موقعیت خیلی بهتری می بینه و… اون شب… کادو… تیرداد بهش1کادو داده بود. بسته ای کوچیک و ظریف که وقتی باز شد اصلا به ظرافتی که فرشته تصور می کرد نبود. داخل بسته1… چاقوی تاشوی کوچیک خیلی قشنگ که ظاهرا به ظرافت1سوهان ناخون تزئینی بود ولی وقتی باز شد فرشته با وحشت دیده بود که تیغه تیز و بلندش هم چند تا شده بود و زمانی که تمام تا های تیغه و دسته باز شدن چاقو به صورت1کارد نازک شمشیری بلند و وحشتناک در اومد. فرشته به یاد می آورد که اجازه نداده بود تیغه بلند چاقو به طور کامل باز بشه و با ترسی که تیرداد بهش می خندید ازش خواسته بود بیشتر از این بازش نکنه. از همون شب چاقوی هدیه تیرداد رو همه جا و همه جا همراهش داشت. هرچند تا اون لحظه ازش هیچ استفاده ای نکرده بود ولی نه از خودش جداش می کرد و نه به کسی قرضش می داد. فرشته حس کرد دستش بی اختیار و خیلی نامحسوس رفت طرف پر لباسش و برجستگی کوچیک زیرش رو لمس کرد. به نظرش رسید گرمای دست تیرداد از قلبش گذشت و توی تمام روحش پخش شد. دستش به همون کندی به چاقوی کوچیک رسید و انگشت های سرد و بی حسش دورش حلقه شد. چقدر دلش می خواست پیش از رفتنش1بار دیگه تیرداد رو می دید. چقدر حرف و چقدر تشکر داشت واسه همراهی کردن هاش که بهش بگه! بغض. اشک. بدون صدا. تمام این ها در کمتر از1ثانیه اتفاق افتاد. مهاجم هنوز در تردید بود. ندای عقل.
-تا به خودش نیومده عقلش رو بدزد.
فرشته توی ذهنش فریاد زد:
-آخه چه جوری؟
نجوای تدبیر.
-بسپارش به من.
فرشته خوشحال بود که صورت خیس اشکش رو آتیش خواه ها نمی بینن. زمزمه تدبیر.
-آتیش رو می خوایید؟ بله من می دونم چی شد. آتیش رو من گرفتارش کردم. توی1بتری فسقلی. کردمش اون تو و درش رو بستم. پدرم رو در آورده بود. بیچارهم کرد. دیگه تحمل نداشتم. کسی جز خودم نبود. فقط خودم. کردمش توی بتری و درش رو بستم. باید با1فوت محکم تمومش می کردم ولی نکردم.
صدای1سیلی محکم که پیچید و منعکس شد و دوباره فرشته حس کرد ستاره های ریز جلوی چشم هاش شروع کردن به رقصیدن. فرشته به احساس تهوعش غلبه کرد تا بتونه نفس بکشه.
-فقط بگو الان کجاست. بگو تا بی دردسر بفرستمت بری به جهنم.
فرشته حس کرد دیگه تحمل این بازی رو نداره. با خودش فکر کرد.
-همین الان تموم میشه. یا این طرف یا اون طرف. من دیگه نمی خوام به این سیلی خوردن ها ادامه بدم.
و بعد در حالی که چاقوی کوچیکش رو محکم توی مشتش می فشرد دستش رو آروم از پر لباسش بیرون کشید و انگشتش رو روی زامن چاقو آماده نگه داشت. هم زمان سرش رو بالا گرفت، نفص عمیقی کشید و با صدایی کاملا واضح و کلماتی کاملا مشخص گفت:
-الان؟ الان نمی دونم کجاست. آخه من اون بتری رو انداختم توی رودخونه آب بردش.
مثل برق اتفاق افتاد. حمله ای سریع همراه با نعره ای وحشی. دست هایی که دور گردنش حلقه شدن و از زمین جداش کردن. دست فرشته که منقبض شد و انگشتش روی زامن فشار آورد. چاقویی که با صدای ظریف1تلق به سرعتی عجیب باز شد. نهیب عقل و اراده با هم.
-بزن.
جیغ فرشته از سر احساسی که ترکیبی بود از ترس و حرص و درماندگی و نا امیدی و درد و خشم و نفس تنگی حاصل از فشار اون دست های آهنی و همه چیز. برقی که همراه هزاران ستاره ریز که جلوی چشم های فرشته می رقصیدن درخشید. غرشی از روی دردی فرا تر از حد تحمل. خون گرمی که پاشید و صورت و دست های فرشته رو خیس کرد. اون2دست وحشی از دور گردنش جدا شدن و فرشته پرت شد روی زمین. بلافاصله از جاش پرید. بقیه که هنوز نفهمیده بودن چی شده دیر جنبیدن. انگار شوکه شده بودن. فرشته نمی دید چند نفرن ولی از پس وهمی که با تمام وجود عقب نگهش داشته بود می دید که خودش تکیه زده به بنبست تاریک ایستاده و سر دسته مهاجم ها خورده زمین و نوک بلند و براق تیغه چاقوی فرشته که برخلاف دسته کوچیکش اندازه1شمشیر بلند بود درست روی قلبش آروم گرفته. فرشته در درونش به وهم دستور داد:
-عقب!. می خوام بری به جهنم. گم شو!.
پرده وهم آشکارا کنار رفت و فرشته صحنه مقابلش رو واضح دید. خون. فرشته خودش رو از فکر درد و سر گیجه خلاص کرد و در حالتی شبیه به جنونی حاصل از ترس و در عین حال بی پروایی مخصوص افراد پاک باخته که ایمان دارن به آخر خط رسیدن به مهاجم چند لحظه پیش و زخمی گرفتار این لحظهش خیره شد. صدای خودش رو شنید که با قاطعیتی که اصلا شبیه تردید دایمیش نبود رو به مهاجم زخم خورده ای که توی خون خودش ولو شده بود و از درد و حرصی حیوانی نفس نفس می زد محکم گفت:
-به نظرم باید درسی رو که لازم داری1بار برات رو خونی کنم تا یادت بمونه. اول از معرفی خودم شروع می کنم. من نشون دار آتیشم. من خاک و گل خالص نیستم احمق. من پرورده آتیشم. من گل آتیش خورده ام. حسابی پخته شدم توی بغلش. حالا تو فقط گل خامی، و من از تو بالاترم. روی همین اصل تو باید بهم تعزیم کنی نه این که دست کثیفت رو روی من بالا ببری. چون آتیش می گیری. مثل الان. دیگه مزاحم من نشو. اگر1دفعه دیگه خودت و این سگ های بوق و لجنت رو اطرافم ببینم، آتیشت می زنم. این رو هرگز فراموش نکن اگر هنوز دوست داری نفس بکشی.
فرشته از گوشه چشم به بقیه سایه ها نگاه کرد. ندای عقل.
-مواظبتن. به محض این که چاقوت از سرش بره کنار مردی. در حال پیشروی هستن. با نگه داشتن گروگان هم شانسی نداری. پس فقط1راه هست. بجنب. فقط بجنب. سریع. بپر. حالا.
درست بود. سایه ها خیلی آروم و نامحسوس داشتن نزدیک تر می شدن. فرشته مثل برق از جا پرید و در حالی که با تمام قدرت دست هاش چاقوی خونیش رو مثل شمشیر توی هوا تاب می داد بی پروا زد به دلشون و بدون توقف با جیغی کشدار که نمی تونست مهارش کنه به طرف دهنه راه باریک دوید. غرش های وحشی از خشم و از ناکامی و از درد. فرشته نفهمید تعقیب گر ها کجا هستن. فقط می دوید. فقط می دوید. جمله ای که در مخیله پریشانش می چرخید.
-دشمن اصلی ناکار شد.
حق داشت. ضربهش کاری بود ولی فرشته منتظر دیدن نتیجه نشد. نفهمید لحظه فرارش کسی دیگه رو هم زده یا نه. فقط می دوید. نفهمید کسی پشت سرش هست یا نه. فقط می دوید. ترس حالا دیگه فرمان روا بود. فرشته بدون تفکر، بدون تصور، بدون این که بفهمه تا کجا باید بره و کی باید توقف کنه و اصلا کجا باید بره و کجا داره میره فقط می دوید. فرعی به فرعی می رفت بدون این که بفهمه. تاریکی تمومی نداشت. صدا هایی که نمی دونست واقعی هستن یا زاییده تصورش پشت سرش بودن. صدای سوت کشدار و بلندی از خیلی دور. قطار. بهش نمی رسید. گم شده بود. تنها وسط شب بین فرعی های جهنمی گم شده بود و قطار و دوستانش در حال رفتن بودن. تیرداد می رفت بدون این که بفهمه فرشته کجاست. شاید هم تا حالا کسی نفهمیده بود که فرشته نیست. برای چی می دوید؟ از چی فرار می کرد؟ چه فایده داشت؟ بهتر نبود همونجا می موند تا همه چیز تموم بشه؟ نا امیدی سرعتش رو گرفت. ترس. یأس. خستگی. حس لزوم پایان. سر گیجه. وهم. داشت به وهم می باخت. بیداری داشت رنگ می باخت. وهم داشت پیروز می شد. وهم. وهم. صدایی از دور. خیلی دور.
-فرشته!فرشته!
جهان بیداری به طرف محو شدن می رفت و وهم واضح تر و واضح تر می شد. چرا می جنگید؟ خطاب به وهم.
-بیا. بیا منو ببر.
صدایی از دور. خیلی خیلی دور.
-فرشته!فرشته!
فرشته درست لب پرتگاه وهم توقف کرد. توقف چنان سخت بود که فرشته حس کرد تمام توان روحش رو برای این کار صرف کرده. صدا از جنس وهم نبود. کسی از جهان بیداری صداش می زد. آتیش خواه ها. نه. نبودن. آتیش. اون هم نبود.
-فرشته!وای خدا فرشته! چی شده؟!
دستی که مچ دستش رو گرفت. فرشته بی اختیار جیغ کشید و خواست عامل توقفش رو با چاقوی خونی توی دستش بزنه. دستی که محکم مچ دستش رو چسبید. آغوشی که جسمش رو در بر گرفت و صدایی که آروم توی گوشش گفت:
-نترس فرشته عزیز من. باورم نمیشه پیدات کردم. چیزی نیست. اینجا امنه. حالا دیگه ولش کن. طوری نیست. چیزی نمیشی. بدهش به من.
فرشته حس کرد دیگه واقعا نمی تونه. ندای عقل.
-اون تیرداده. اون تیرداده. خطر تموم شد.
هم زمان توان فرشته هم تموم شد. سر درد به منتها علیه خودش رسید. فرشته1لحظه تیرداد رو دید با نگاهی متحیر و بسیار نگران، و بعد، گیجی بدون وهم. بی حسی. خستگی. دور شدن درد و صدا و تصویر و همه چیز. خواب.
***
از بین هیچ، زمزمه هایی نامشخص و دور که به کندی در حال نزدیک تر و واضح تر شدن بودن.
-چرا بیدار نمیشه؟ یعنی باز رفته به کما؟
-نه بابا کما چیه؟
-پس چرا بیدار نمیشه؟ بهتر نبود می موندیم و می رسوندیمش به1جایی که…
-نه اصلا. ما بهترین کار رو کردیم.
-ولی اونهمه خون.
-مگه ندیدی که چندان زخمی نبود؟ اونهمه خون از جای دیگه اومده. مال خودش نیست. کار درستی کردیم که نموندیم.
-ولی ستاره درست میگه تیرداد. به نظر من هم اشتباه کردیم. این درمون می خواد. حتی اگر زخمی هم نباشه که نیست، مطمئنا1چیزی سرش اومده. لباسش رو ندیدی که پاره پاره شده بود؟ قیافهش رو ندیدی چجوری بود؟
-بسه دیگه. بیمارستان کمکی نمی کرد. باور کنید که نمی کرد.
-راستی جریان اون درگیری که شایع شده بود اون طرف ها توی1فرعی تاریک اتفاق افتاد چی بود؟ میگن1نفر بد زخمی شد. نمی دونم چقدر درسته ولی شنیدم ضربه اگر یکی2سانت بالاتر خورده بود طرف می مرد. حالا زنده هست ولی میگن احتمالا دست راستش از کتف برای همیشه باید با حس و حرکتش بای بای کنه.
-به جهنم. حقشه. از من بپرسی میگم کمش بود.
-وای تیرداد چرا اینطوری میگی؟ تو از کجا می دونی حقشه؟
-از اونجایی که اگر حقش نبود سکوت نمی کرد. ندیدم قطار رو برای پیدا کردن مجرم یا طرف دیگه درگیری نگه دارن و ندیدم کسی رو بگردن و اصولا ندیدم هیچ اثری از تعقیب قانونی باشه. فرصت هم به اندازه کافی بود ولی هیچ کدوم از این اتفاق ها نی افتاد. وقتی کسی در برابر همچین بلایی که سرش میاد سکوت می کنه یعنی این که تقصیر خودش از زخمی که برداشته بزرگ تره و نمی خواد گرفتار بشه.
-ستاره به نظرم در این مورد کمی با تیرداد موافق باشم. ولی به نظر شما2تا ممکنه فرشته به این ماجرا مربوط…
تیرداد حرف عطارد رو برید و با اطمینان گفت:
-نه. این حرف ناگفته باطله. فرشته رو پخ بزنی از ترس به هم می ریزه. این اتفاق وحشتناکی بود. فرشته نمی تونه درگیرش باشه.
-پس چرا1دفعه غیبش زد و این مدلی پیدا شد؟ اصلا تیرداد تو کجا و چطوری پیداش کردی؟ وقتی دیدیش چجوری بود؟
-اه ول کن عطارد بابا تو هم کارآگاه بازیت گرفته. چند بار توضیح داد دیگه بسه.
ستاره هم نگران بود و هم کلافه و هم خسته.
تیرداد که توی دلش عمیقا از ستاره ممنون بود با خوش اخلاقی پرسید:
-راستی اون بچه ها بلاخره تونستن آتیش روشن کنن؟
عطارد گفت:
-نه بابا نتونستن. بعدش هم که خبر درگیری و خون ریزی پخش شد و همه در رفتن.
-وای اون بیرون چه خبره؟ اگر خفه نشن بیدارش می کنن.
-ستاره میشه آروم باشی؟ همه چیز درسته جز حال تو.

فرشته چشم هاش رو باز کرد. نور بالای سرش به شدت چشم هاش رو زد و سرش رو به چرخش انداخت. درد شدیدی که توی سرش می چرخید دوباره مثل پتک ضربان گرفت و حس تهوع شدیدی بهش دست داد. چشم هاش رو بست و مژه هاش رو به هم فشار داد. عطارد آروم گفت:
-چیزی نیست فرشته. تو پیش ما هستی.
فرشته به زحمت تونست بگه:
-قطار.
تیرداد گفت:
-قطار راه افتاد و ما هم داخلش هستیم. من، تو، ستاره و عطارد.
فرشته با وحشت از جا پرید و دنبال چیزی گشت. به پرسش های ستاره و عطارد که می خواستن بدونن دنبال چی می گرده جواب نداد و فقط با وحشت گشت. تیرداد به بهانه آروم کردنش دستش رو گرفت و در حالی که با کلام تشویقش می کرد استراحت کنه خیلی آروم و پنهان از نظر دیگران چاقوی تا شده و بسته رو گذاشت توی مشتش. فرشته1دفعه آروم شد، لبخند کم رنگی از سر آرامش زد، بی حال دست تیرداد رو فشار داد و روی بالش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.
***
روز ها می گذشتن. فرشته نمی دونست چند روز گذشته بود. فقط می دونست که زمان زیادی گذشته. شب ها و روز ها. دفعه اولی که بعد از اون شب وحشتناک از خواب بیدار شده بود جز تیرداد کسی بالای سرش نبود. تیرداد سعی کرده بود بفهمه اون شب چی شد ولی فرشته اگر هم می خواست نمی تونست حرفی بزنه. فقط سرش رو گذاشت روی سینه تیرداد و هرچی تونست گریه کرد. داشت مثل بید می لرزید. از شجاعتی که بالای سر اون وحشی زخم خورده توی صدای خودش دیده و شنیده بود خندهش می گرفت و وسط گریه هاش می خندید. تیرداد نمی دونست چی شده فقط می دید که فرشته می لرزید، می خندید و گریه می کرد. تمام اون هفته برای فرشته در مخلوطی از تب و کابوس و جنگ با وهم و سر درد ها و سر گی جه ها و هذیون های بین خواب و بیداری گذشت. و1هفته بعد همون طور که هر حادثه ای به دست زمان رنگ کهنگی به خودش می گیره، این اتفاق هم آهسته آهسته در نگاه فرشته رنگ عادی تری به خودش گرفت و هیبت ترسناکش در میان درگیری های گاه و بی گاه ستاره و عطارد و خنده های دسته جمعی و دست های تیرداد گم شد. فرشته تمام هفته خواب بود و هر لحظه که بر اثر کابوسی از خواب می پرید یا با شنیدن صدای آرومی یا احساس سکوت سنگینی از خواب بیدار می شد، دستی رو روی سرش حس می کرد که پیشونیش رو لمس می کرد و صدایی رو توی گوشش می شنید که باهاش حرف می زد و بهش اطمینان می داد که همه چیز درست میشه و فرشته خیلی زود درمون میشه و زندگی قشنگه و قشنگ تر هم میشه و…
فرشته با افکار مدل به مدلی که از سرش می گذشتن می خندید، گریه می کرد، خشم می گرفت، می جنگید، و عاقبت همه رو رها می کرد و به خواب می رفت. در1لحظه بیداری بعد از کابوس، فکری مسخره از سرش گذشت.
-پریسا اگر حالا بود شاید باور می کرد. شاید هم نمی کرد.
-نه فرشته. باور نمی کرد. حتی اگر به چشم خودش هم می دید باز هم باور نمی کرد. پریسا از تو هیچ چیز رو باور نمی کرد.
فرشته با تعجب نگاه نیمه هشیارش رو دوخت به تیرداد.
-فکرم رو می خونی؟
تیرداد خندید.
-نه. صدات رو می شنوم. تو با صدای بلند فکر کردی. اگر هم صدات رو نمی شنیدم دیدن اشک هات کافی بود تا بفهمم کی توی سرت مهمونه. فرشته، سعی کن باور کنی. پریسا واقعا این رو نمی خواد. پریسا هیچ چیز منفی یا مثبتی ازت نمی خواد. هیچ وقت هم نمی خواست که تو چیزی واسهش باشی. تو واقعا باید با این واقعیت کنار بیایی. دیدن آتیش خواه ها برای پریسا اصلا مهم نبود. مثل خود تو.
فرشته چند لحظه بعد از جاری شدن اشک هاش تازه فهمید تیرداد چی داره میگه. خواب کاملا از سرش پرید، هقهقش1دفعه قطع شد و با نگاه وحشتزده و کاملا هشیار به تیرداد خیره شد.
-تو چی گفتی؟ آتیش خواه ها؟ ولی من…
تیرداد باز هم خندید.
-نه تو چیزی به من نگفتی. البته خیلی دلم می خواد که بگی ولی هنوز نگفتی. اما انتظار نداشته باش که من نفهمم چی شده. اون شب وقتی زدم به فرعی تا پیدات کنم فقط دعا می کردم زنده ببینمت. فرشته من هیچ وقت بهت تردید نکردم ولی اون شب واقعا دلم می خواست که تو وهم زده شده باشی و ماجرای این آتیش خواه ها حاصل وهمت یا حتی حاصل میل به تفریح و سرگرمیت باشه. و زمانی که دیدمت، زمانی که خبر ها رو پراکنده شنیدم، و زمانی که فهمیدم آخر داستان اون شب چجوری بود، بین احساسات مختلفم چندتاشون از همه برجسته تر بودن. یکی این که هنوز از تصور غیبت خودم و تنها موندنت در لحظه ای که لازمم داشتی اعصابم انگار کشیده میشه. دوم این که دلم می خواست دستم به اون کفتار ها می رسید تا بهشون بگم1آدم تا چه اندازه قدرت داره وحشی باشه. و سوم این که خوشحالم از داشتن رفیق عزیزی که تو باشی.
فرشته دست تیرداد رو گرفت توی دست هاش و گفت:
-اولی و دومیش رو فراموش کن. تو نمی دونستی چی داره میشه. تقصیر خودم بود که ازتون جدا شدم. وحشی گری هم شایسته صاحبان عقل نیست. اون ها اگر وحشی بودن به این خاطر بود که مقلد کور و کر آتیش شدن. یادشون رفت آدم باشن. ولی تو یادت نرفته و نمیره و نباید بره. پس وحشی گری رو بذار برای اهلش و هرگز آرزو نکن که موقعیت بروزش رو داشته باشی. و در مورد سومیش، هم ممنونم و هم خوشحال. اگر تو در این جاده ها همراهم نبودی من الان مدت ها بود که دیگه اصلا نبودم. حالا هرچند سلامت نیستم ولی هستم و این بودن رو واقعا بهت بدهکارم.
-پس بدهیم رو بده. هرچه بیشتر برای ترمیم خود شکستهت تلاش کن. هرچه سریع تر از این بیماری و تمام بیماری هایی که تهدیدت می کنن خلاص بشو و هرچه بهتر و هرچه موفق تر زندگی رو ادامه بده. گذشته تو هرچی بود تموم شد فرشته. برای من دیگه فرقی نمی کنه چطور گذشت و چی توش بود. فقط این که تو الان رفیق من هستی و من خیال ندارم تا ابد تماشا کنم که چقدر بیماری و چقدر خسته ای و چقدر داقونی و چقدر شکننده ای. تو باید درست بشی و درست باشی چون من واقعا دلم می خواد در سلامت ببینمت، همراهت باشم و حس کنم که رفیق عزیز من سبک و راحت همراهمه. مطمئنم که می فهمی چی میگم.
فرشته حرفی نزد. دست تیرداد توی دستش بود. فرشته دست تیرداد رو توی دست هاش فشار داد، روی سینهش گذاشت، آروم بالا برد و خیلی آروم بوسید.
در باز شد و ستاره از همون وسط در پرسید:
-چی رو می فهمه؟ کی می فهمه؟ به من هم بگید.
عطارد که پشت سر ستاره معطل بود گفت:
-باقی فضولیت باشه داخل. فعلا برو داخل بذار من بیام تو. همه در رو گرفتی.
ستاره وارد شد و با حرص سر عطارد داد زد:
-تو از بس گنده ای هیچ کجا جا نمیشی. به من چه؟ از کنارم رد می شدی خوب.
عطارد با خنده اول بالش های داخل کوپه رو جمع کرد و بعد گفت:
-آخه نمی شد. ترسیدم گرسنه باشی و چشمت بهم بی افته. به ریسکش نمی ارزید.
ستاره با1شیرجه خودش رو رسوند به تخت ولی بالشی در کار نبود. عطارد بالش ها رو گذاشته بود پشتش و بهشون تکیه داده بود و می خندید. فرشته از جاش بلند شد و در حالی که بالشش رو بالا گرفته بود گفت:
-ستاره بگیر اومد.
و بعد بالش رو پرت کرد. بالش رفت و درست وسط دست های باز ستاره فرود اومد. عطارد که برای گرفتن بالش از جاش پریده بود کم مونده بود زمین بخوره. ستاره در حالی که با بالش فرشته عطارد رو می زد سعی داشت دستش به باقی بالش ها هم برسه. تیرداد از خنده ولو شده بود روی صندلی و فرشته در حالی که بلند بلند به ستاره سفارش بالشش رو می کرد همراه اون ها می خندید. سوت بلند و کشداری که در تمام قطار حتی در کوپه شلوغ فرشته و همراه هاش شنیده شد و نشان توقف بود.
-مشکلداریم؟
-نه. گردش داریم. به ایستگاه رسیدیم.
ستاره بالش رو رها کرد.
-آخجون!شهر قبلی که کلی با حال بود. میگن این یکی2برابر اونجا دیدنی داره. زود باشید بریم.
چند لحظه بعد، هر4تاشون دست در دست هم از قطار پیاده شدن. دیگه اثری از برف نبود. فرشته به1ردیف درخت که کنار ایستگاه صف کشیده بودن نگاه کرد. کمی با گذشتهشون فرق داشتن. درخت ها، زمین، خورشید و نسیم ملایم و خوش بویی که می وزید، همهشون به صدق1خبر خوش شهادت می دادن.
بهار داشت می رسید!.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
سایه
یکشنبه 27 بهمن 1392 ساعت 13:13
سلام پریسا جون این قسمتش هم قشنگ بود همش نگران بودم نکنه فرشته توی فرعی ها گم بشه ولی مطمئن بودم از پس اون آتیش خواهها بر میاد، دوست خوب واقعاً خوب هست و خوش به حال فرشته که دوستای خوبی داره خوش به حالش ….
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
راستش خودم هم نگران همین بودم. وقتی این اتفاق نی افتاد از خوشحالی کم مونده بود گریه کنم. بهم نخند، من اینطوریم.
دوست خوب در این دوران کیمیاست. خوش به حال هر کسی که دستش به این کیمیا رسیده.
دلم می خواست می تونستم همچین چیزی برای دوستانم باشم.
نه. نیستم. مطمئن باش که نیستم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 4 اسفند 1392 ساعت 22:39
سلام. این مدت رفته بودم سفر، مناطق جنگی و راهیان نور؛ بار دومم بود، باز هم عجیب بود این سفر، شاید زمانی ازش نوشتم؛ بگذریم
در مورد داستان فرشته، این قسمت که فرشته بالاخره از خودش عرضه نشون داد خیلی لذت بردم؛ توصیف صحنه جناییتون هم محشره.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
همیشه به گشت. سفر خوش گذشت؟ امیدوارم خوش گذشته باشه.
ممنون از لطفی که به من و به فرشته دارید. بله من هم دلم خنک شد از اون ماجراش. به خصوص ناکار کردن اون رئیس مزاحم ها. دلم می خواست قشنگ تر در بیاد که نشد. از دست من فقط تا همینجا بر می اومد. دیگه چیزی به آخرش نمونده. خدا رو شکر. باید بگردم برای بعد از این ماجرا1چیزی واسه پست های بعدیم پیدا کنم تا دیر نشده. آخه بد عادت شدم باید زود به زود بیام و زیاد زیاد حرف بزنم. درست مثل همین حالا.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 5 خرداد 1393 ساعت 10:23
مثل قسمتای قبل،بازم عالی بود . مرسی دوست جون هنرمندم
آفرین به فرشته !!!خوب ازپس اون درگیری براومد . هرچند داشتم اون قسمتای درگیری رو میخوندم، همش این تو فکرم بود که حتما ازقطارجامیمونه و از دوستاش جدامیشه . خوب شدازهم جدا نشدن

پاسخ:
ممنونم آشنا.
فرشته خودش هم باورش نیست که توی اون درگیری سالم مونده باشه.
دوست های فرشته جاش نذاشتن وگرنه جا می موند. ای کاش هیچ کسی هرگز جا نمونه!. جا موندن خیلی دردناکه. خیلی.
sepanta
چهارشنبه 7 خرداد 1393 ساعت 10:09
آره راست میگی !! تیرداد رفت دنبالش و پیداش کرد آورد تو قطار .
میگم این ” کاش هیچ کس جانمونه …” که گفتی، یادبچگیام افتادم . وقتایی که با اتوبوس یا قطار جایی میرفتیم، هرجاکه برای استراحت یا ناهار توقف داشتن، من همیشه از جا موندن به طرز وحشتناکی میترسیدم !!

پاسخ:
من هنوز از جا موندن به طرز وحشتناکی می ترسم و با اینهمه همیشه جا می مونم. رفتنی ها میرن و من مثل1ایستگاه ثابت تماشا می کنم و جا می مونم.
چقدر بدم میاد از این موندن! چقدر متنفرم از این جا موندن!.
معذرت می خوام آشنا. باز زده به سرم.
Sepanta
شنبه 17 خرداد 1393 ساعت 22:52
فک میکنم اون رفتنی باید میرفته ؛ اونم بدون تو . سعی کن از خاطرت بیرونش کنی پریسا جان .

پاسخ:
سعی می کنم آشنا.
با تمام وجودم سعی می کنم. برای موفقیتم دعا کن هرچند می دونم که اجابت نمیشه.
خاطرات زخم هایی هستند که کهنه می شوند ولی بهبود نمی یابند. و چه آزارنده اند این زخم های کهنه!.
sepanta
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 10:00
چشم،حتما دوست جونم .
آره والا ، امان از این زخمای کهنه ای که هرچی میخوای بی خیالشون بشی ، بازم به یادت میان و کامت رو تلخ میکنن .

پاسخ:
این زخم ها مکمن زندگی هستن. ما بهشون میگیم تجربه. کاریشون نمیشه کرد. هستن. باید باشن تا کمتر زخم های تازه برداریم. مال من جاش خیلی درد می کنه ولی کمک می کنه دیگه یادم نره.
یادم نمیره.
نمیره.
پاینده باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش13

سلام به همگی.
من باز اومدم. بریم قطار سواری. هر کسی میاد بزنه بریم.
***
نیمه شب.
سکوت محض. آسمون سیاه سیاه. سرما. تشنگی. ترس. وهم در کمین. فضای کاملا باز باز. خستگی. ترس. وهم. ترس. ایستادن خطرناکه. مشخص نیست چرا ولی آگاهی صد درصد به این که ایستادن خطرناکه. ترس. وحشتی هر لحظه بیشتر و بیشتر. نمیشه رفت. سخته. باید رفت. ایستادن خطرناکه. انگار زمان هم از حرکت ایستاده. ترس. سایه ای در حرکت. اشباح. صدایی طنین دار و همراه هزاران انعکاس.
-فرشته!ففففرررررششششششششتههههههه! من اییییییییینجااااااااام.
از بین انعکاس های ترسناک، طنینی کمی آشنا. صدای پریسا. صدای منعکس و طنین انداز در تمام فضای شب. وحشت. فرشته به زورِ جمع کردنِ تمامِ قدرتِ صداش تونست آروم صدا کنه:
-پریسا!
تکرار صدا.
-ااییننججاامم.
وحشت.
-تو واقعی نیستی. تو مردی.
انعکاس وحشت.
-آآآآآآآرهههههه. من مررررررردممممم. ببیییییییین چه قشششششششنگ شدم.
سایه ای که از دور حرکتش پیدا بود. فرشته با نهایت سرعتی که براش ممکن بود به طرف سایه دوید. با این که خیلی تلاش می کرد ولی خیلی کند می رفت. صدایی عجیب همراه هوهویی ناشناس.
-هاااااا. هااااا. هاااااا.
-آتیش!
انعکاس صدای سایه.
-بیاااااا فرشته. بیااااا.
فرشته می دوید. ترس داشت دیوونهش می کرد. بلاخره به سایه رسید. از تمام شب انگار سیاه تر بود.
-پریسا، من نمی بینمت.
شبح سایه وار همون جا ایستاد و دست هاش رو باز کرد.
-بیااا فرشته، بیاااا. دلم تنگ شده واسهت. بیااااا.
فرشته از شدت ضعف و خستگی و تشنگی داشت می خورد زمین. به زحمت خودش رو جلو می کشید. دست های شبح باز بودن. فرشته به طرف آغوشش پیش می رفت. رسید. توانش تموم شد. پا هاش سست شدن. درست وسط بازو های سایه فرود اومد. چشم هاش باز نمی شدن. انعکاس ها درست از داخل سرش.
-ببییییین!خییییلیییی قشنگ شدم. خیییییییلییییییی. مثل عروووووووووووس.
دستی با سرمای سوزان سرش رو بلند کرد. وسط سیاهی مطلق اون شب جهنمی، صورتی، جسمی، شبحی رو درست رو در روی خودش دید. چهره ای سوخته، جزغاله و کاملا زغال. پریسا بلند و با طنینی تغییر یافته و منعکس قهقهه می زد. فرشته در آغوش اون جسد سوخته جیغش رو انگار گم کرده بود.
-قشششششنگم مگه نه.ه.ه.ه؟ عروووووووسم مگه نه.ه.ه.ه؟ بگو که قششششششنگم. بگوووووو.
چه حرارتی! گرم، گرن تر، داغ. فرشته چشم های بستهش رو باز کرد. نور کور کننده.
آتیش.
همراه شبح پریسا در کام آتیش. ولی نه. فقط خودش بود. قهقهه ای منعکس و ترسناک. طنین مرگ بار صدای جسدی که از آتیش ساخته شده بود.
-آآآآآره، آآآآآتیییییش. آخه ما1نفرییییییم. مگه تو نمی دونستییییییی؟ ای ناااااکسسسسسسسسسسس. ناااااکسسسس.س.س.س.س
قهقهه ای که تمام تاریکی رو همراه وحشتی بی نهایت شکافت. نعره آتیش. سوزش تا حد مرگ. صدایی ممتد. جیغ. کسی داشت با تمام قدرت حنجرهش جیغ می کشید. سینه فرشته همراه تمام جسمش توی آتیش می سوخت. ولی انگار جیغ هر لحظه واضح تر می شد و سوزش سینهش محسوس تر.
-نه. پریسا! نه. آتیش! نه. پریسا! آتیش! نه.
دست هایی که به شدت تکونش می دادن. صدا هایی که ترسیده و پریشون صداش می زدن. بدون طنین. از جهان بیداری.
-فرشته!فرشته! فرشته بیدار شو. داری خواب می بینی. فرشته! منم ستاره. فرشته! فرشته بیدار شو دیگه.
تکون هایی که شدید تر شدن و صدا هایی که پریشون تر و بلند تر صداش زدن.
بیداری.
فرشته متوجه شد صدای جیغ از حنجره خودش در میاد. برای توقفش تلاش نمی کرد. ترس قدرت هر کاری رو ازش گرفته بود. از وحشت دیدن دوباره اون شبح سوخته که ازش آتیش بلند می شد جرات نداشت چشم هاش رو باز کنه. دست هاش رو محکم روی چشم هاش فشار می داد و جیغ می کشید. اون تصویر های تاریک هنوز به وضوح روی پرده نظرش بودن. ستاره از ترس ماتش برده بود. عطارد خونسردی همیشگیش رو از دست داده بود و فقط فرشته رو به شدت روی سینهش فشار می داد ولی فرشته فقط جیغ می کشید و جیغ می کشید. تیرداد مثل برق رسید و همراه های حیرت زدهش رو کنار زد. برخلاف اون2نفر حرفی نزد. فقط فرشته رو که از شدت وحشت کاملا دیوانه شده بود بغل کرد و توی گوشش زمزمه کرد:
-فرشته من تیردادم. آتیش اینجا نیست. پریسا هم اینجا نیست. تو پیش ما هستی. آتیش رفته. پریسا هم همینطور. آتیش جاش امنه. دستش بهت نمی رسه. تا تو نخوایی، دست آتیش هیچ وقت بهت نمی رسه. ما توی قطاریم. تو همراه من، همراه ستاره، همراه عطارد. جوجه پرستو هات هم هستن. نترس. خواب ها فقط خوابن. تو الان بیداری.
فرشته می شنید ولی نمی تونست متمرکز بشه. تصویر اون شبح سوخته پیدا و ناپیدا می شد و فرشته بی اختیار جیغ می کشید.
-آتیش!پریسا! نه. پریسا! نه. پریسا!
تیرداد در حالی که سعی می کرد با آرامش دست های فرشته رو از روی چشم هاش برداره ادامه داد:
-پریسا اینجا نیست فرشته. طوری نیست فرشته. پریسا با شاهین رفتن آسمون. اونجا بهش خوش می گذره. دیگه پایین نمیاد. جاش امنه. همراه شاهین جاش امنه. پریسا دیگه چیزیش نمیشه فرشته. حالش خوبه. پریسا الان آرومه. تو هم باید آروم باشی. …
جیغ های فرشته کم کم فرو کش کرد و عاقبت به هقهق دردناکی تبدیل شد که از وسطش فقط1عبارت رو به زحمت می شد فهمید.
-پریسا!وای! پریسا! وای! پریسا!
صدایی کاملا واقعی. صدای گریه. گریه پریسا!!!
فرشته چنان با وحشت از جا پرید که چیزی نمونده بود تیرداد و خودش از روی تخت بی افتن. صدای گریه بلند تر شد. درست پشت سر فرشته. پیش از این که فرشته دوباره جیغ بکشه صدای دیگه ای بلند شد.
-چته ستاره؟ دیوونه! اون خواب دیده ترسیده تو داری گریه می کنی؟
صدای عطارد. و بعد خنده های مخصوص و همیشگیش هرچند این بار آروم تر و محتاط تر. گریه ستاره. تیرداد همون طور که دست های فرشته رو با نوازش کردنشون از صورتش جدا می کرد گفت:
-نه فرشته. پریسا نیست. ستاره هست. پریسا دیگه گریه نمی کنه. پریسا شاده فرشته. ولی ببین، ستاره رو حسابی ترسوندی. داره گریه می کنه.
ستاره که واقعا ترسیده بود گریه فرو خوردهش رو رها کرد. فرشته لحظه ای بعد همراه شروع زمزمه های تیرداد و عطارد که با هم حرف می زدن و سعی می کردن ستاره رو با صحبت کردن آروم تر کنن کم کم به آرامش رسید و لحظه ای بعد که جو آروم تر و زمزمه های تیرداد و عطارد به بلندی حرف زدن های آروم و معمولی شد و ستاره هم آروم گرفت فرشته بین صدا های بدون طنین و عادی دوستانش به خواب رفت. عطارد با دیدن حالت فرشته خندید و گفت:
-اینجا رو! خوابش برد. این چرا موتور سیم پیچ هاش بر عکس کار می کنه؟
تیرداد جواب داد:
-وقتی دور و برش حرف می زنیم راحت تر می خوابه. انگار خاطر جمع تره.
ستاره گفت:
-آره. همیشه همین طوریه. تیرداد! داستان این آتیش چیه؟ تو می دونی؟ احتمالا چیزی بیشتر از کابوس باید باشه. به نظرت ممکنه این آتیش به مشکل عجیب شونه های فرشته ربطی داشته باشه؟
عطارد در تعیید ستاره گفت:
-برای اولین بار و البته کاملا معجزه آسا و شانسی ستاره راست میگه. چند بار دیگه هم پیش اومد که توی خواب هاش می گفت آتیش. این حتما1داستانی داره. نداره؟
ستاره منتظر جواب تیرداد نشد. بالشش رو برداشت و تا عطارد اومد بفهمه چی شد ضربه محکمی به1طرف سرش خورد و پاخی صدا کرد. و هم زمان با این صدا، ستاره که دلش خنک نشده بود بلند تر از حد عادی گفت:
-آخیش!کاش1چیز سفت تر دم دستم بود! حقته.
عطارد که برای چند ثانیه اول نفهمیده بود چی شد با صدای ستاره به خودش اومد و در حالی که بالش رو بر می داشت و از جا بلند می شد گفت:
-بی تمدن!وحشی! آخه تو رو از کدوم جنگلی اشتباهی آوردن اینجا؟ الان بهت میگم.
عطارد این رو گفت و با بالش خیز برداشت طرف ستاره. ستاره نیم جیغی کشید و در رفت زیر پتو و عطارد مثل آب خوردن بهش رسید. ستاره که زیر پتو سنگر گرفته بود از همون زیر به عطارد فحش می داد و سعی می کرد با لگد عطارد رو بزنه. عطارد در حالی که می خندید و با حرف هاش ستاره رو عصبانی می کرد شروع کرد با بالش به ستاره پتو پیچ ضربه زدن. تیرداد با خوشحالی زاید الوصف از تغییر موضوع بحث خطرناکی که داشت شروع می شد با خوش اخلاقی گفت:
-هیس بابا. بیدارش کردید.
ولی ستاره و عطارد چیزی نشنیدن و صداشون لحظه به لحظه بلند تر می شد. فرشته از سر و صدای اون ها و خنده تیرداد تکونی خورد ولی بیدار نشد. تیرداد با دلواپسی نگاهش کرد. فرشته خواب بود و لبخند کاملا واضحی روی چهره تبدارش نشسته بود. تصویر دقیقی از آرامشی هرچند تبدار ولی واقعی.
روز ها بی توقف و بی تکرار می رفتن. بد ترین نتیجه کابوس فرشته این بود که فرشته3روز تموم توی تب سوخت و هذیون دید. همراه های فرشته مواظبش بودن و هر زمان که به هذیون می افتاد هر طوری بود بیدارش می کردن تا از حصار کابوس هاش نجاتش بدن. لحظه هایی که بالای سرش حرف می زدن و می خندیدن فرشته آروم می خوابید و درست زمان هایی که دور و برش سکوت می شد یا جو ناخوشآیندی پیش می اومد به وضوح تغییر می کرد. هم سفر های فرشته اخبار بیرون کوپه رو براش می آوردن ولی فرشته تقریبا تمامش رو توی خواب می شنید و نمی شنید ولی اون ها همچنان می گفتن. تیرداد براش می گفت که صاحب اون خط ریز زیر نقاشی هاش بهش معترضه که چرا اینقدر دیر کرده و چیز جدیدی نکشیده. ستاره دست تبدار فرشته رو می گرفت توی دستش و باهاش حرف می زد، براش جوک می گفت، مستقیم و غیر مستقیم دلداریش می داد و سعی می کرد قانعش کنه که به مرده ها نباید زیاد فکر کرد. عطارد سر به سرش می ذاشت. براش از آب میوه های مدل به مدل و چندتا چیز دیگه که بقیه سر در نمی آوردن چیه معجون هایی درست می کرد و به خوردش می داد که فرشته بعد از خوردنشون به مدت طولانی از دست اون تشنگی غریب و پیوسته و مهار ناشدنی که گرفتارش بود خلاص می شد و آروم می خوابید. و با تمام این ها، فرشته همچنان کابوس می دید. گرفتار و گم شده در شبی غیر عادی و ترسناک، پریسا رو می دید که دست هاش رو برای فرشته باز کرده بود و وقتی فرشته بهش می رسید توی بغلش به آتیش تبدیل می شد و می رفت تا خاکسترش کنه. گاهی هم می دید که توی شب گم شده و پریسا از جایی نامشخص گریه می کنه و فرشته مثل مجنون ها به هر طرف میره تا پیداش کنه و پریسا هیچ کجا نیست. از زور خستگی و ترس و تشنگی بی حال و دیوانه میشه ولی صدای گریه همچنان باقیه و فرشته باز میره تا پیداش کنه ولی پریسا هیچ کجا نیست که نیست. صدا زدن های فرشته بی نتیجه بود. پریسا نبود. جوابی نبود. پریسا نبود. شب بود و سیاهی. پریسا رفته بود. پریسا برای همیشه رفته و فرشته رو تنها گذاشته بود. صدای گریه بلندی از ناکجا شنیده می شد. خیلی دور و خیلی نزدیک و خیلی واضح. واضح تر. کاملا واضح.
-پریسا!وای پریسا! پریسا! وای! وای پریسا!
عطارد سیل اشک های داغ فرشته رو از صورتش پاک می کرد ولی گونه های تب گرفته فرشته بلافاصله دوباره خیس خیس بودن.
-پریسا!وای پریسا!
عطارد حس می کرد تاثر دیدن این صحنه بیشتر از اونه که بتونه بخنده.
-فرشته بیداری؟ چرا اینقدر بهش فکر می کنی که خوابش رو ببینی؟ فرشته هیچ کسی تا ابد زنده نمی مونه. همه ما1روزی می میریم. حالا یکی دیر تر و توی رختخوابش و یکی زود تر و مثلا توی1حادثه. پریسا اینطوری رفت. تو نباید اجازه بدی این فکر ها بیان توی سرت. این خاطره ها باید دیگه برن. این اسم رو دیگه از مغذت پاک کن. گذشته ها هرچی بودن دیگه تموم شدن. دفترش رو بنداز دور. باید یادت بره. واقعا باید دیگه فراموشش کنی.
و فرشته محو اون صدای گریه که قطع نمی شد همچنان می بارید و می بارید.
-پریسا!وای! پریسا!
ستاره متعجب پرسید:
-وقتی واسه اولین بار رفت سر قبرش اینطوری نشد. فقط گریه می کرد. چرا حالا اینطوری شده؟
تیرداد متفکر جواب داد:
-برای این که اون زمان گرم بود. با این که مزارش رو دید هنوز کامل نفهمید چی شده. شاید هم هنوز باورش نمی کرد. حالا که سرد تر شده تازه داره می فهمه. تازه داره درک می کنه. تازه داره باور می کنه. یعنی دیگه باور کرده. درضمن، اون زمان ماجرا تازه و خودش شوکه بود. حالا دلتنگی رو هم به تمام این آگاهی هاش اضافه کن. حالا بیشتر حس می کنه که پریسا دیگه واقعا نیست.
کوپه تاریک بود و تیرداد قیافه ستاره رو ندید که با شنیدن اسم پریسا پشت چشمی نازک کرد و شونه هاش رو بالا انداخت. ولی شنید که بلند گفت:
-احتمالا اون متوفای محترم بدش نمیاد از1همچین چیزی. اگر زندگی بعد از مرگ حقیقت داشته باشه الان از اون بالا داره حالش رو می بره از این صحنه ای که درست کرده واسه این.
-اصلا اینطور نیست. ستاره تو خیلی افتضاح تحلیل می کنی.
ستاره با خشمی که حوصله بروزش رو نداشت گفت:
-عطارد تو هم خیلی افتضاح حرف می زنی. تو آخر ماجرای این2تا رسیدی. من جفتشون رو دیدم. از زمانی که توی مأوا بودیم می شناسمشون. پریسا همچین چیزی ازش بر میاد.
-منظورت بر می اومده دیگه. اگر یادت باشه اون دختر دیگه مرده و از مرده چیزی بر نمیاد.
-چرا اسمش رو نمی بری؟ از اسم مرده می ترسی؟
-نه خیر. نمی ترسم. نمی خوام اسمش رو اینجا ببرم. دلیلی نداره اسمی که حال1زنده رو اینطور به هم می ریزه همیشه سر زبون ها باشه.
ستاره با تمسخری نفرت آلود گفت:
-فرشته رو میگی؟ آهان! تو دیگه اسمی از پریسا نبردی و اون هم دیگه همه چیز یادش رفت بله؟ و از آن روز همه با خوبی و خوشی برای همیشه زندگی کردند آره؟ عطارد تو جدی خیال می کنی زندگی فیلمه و مخ آدم هارد کامپیوتره که بشه فرمتش کنی؟ به خودت زحمت دادی تا به حال1نگاهی به نقاشی های فرشته بندازی؟ توی همه عکس هایی که می کشه یا خود پریسا هست یا نشونهش. دیروز1دختره داشت با دوست هاش رد می شد اسمش پریسا بود این فرشته1دفعه دستش لرزید هرچی توی دستش بود ریخت زمین بعد هم سرش گیج رفت و اگر نگرفته بودمش با سر می رفت توی پنجره. باید بودی رنگش رو می دیدی. شده بود گچ دیوار. حالا تو گفتی باید یادت بره و اون هم یادش رفت آره؟ عطارد! پریسا واسه من و تو مرده. ولی واسه فرشته حالا تکثیر شده و توی تمام زندگیش پخشه مثل ویروس. میگی نه صبر کن نشونت بدم.
ستاره با حرص از جاش بلند شد و رفت1دسته کاغذ آورد و داد دست عطارد و گفت:
-بگیر قشنگ نگاه کن.
عطارد کاغذ ها رو گرفت و یکی یکی نگاه کرد. عکس های پریسا درست به همون شفافی و دقت عکسی که خودش از کنار بالش فرشته برداشته بود از داخل کاغذ های فرشته مستقیم به چشم های عطارد نگاه می کردن. عطارد که از دیدن اون نقاشی ها هیچ خوشش نیومده بود چشم هاش رو تنگ کرد و ناباور و ناراضی گفت:
-ولی این. این هیچ خوب نیست. تقصیر شما هاست که همهش…
ستاره بی حوصله حرف عطارد رو برید و گفت:
-برو بابا تو هم.
عطارد کاغذ ها رو دسته کرد و بدون تردید همه رو1جا از پنجره قطار پرت کرد بیرون. ستاره با خنده تمسخر آمیزی گفت:
-وای چه گام بزرگی! دفعه بعد بهترش رو می کشه. ببین عطارد! اینطوری نمیشه. فراموشی نه ممکنه و نه راهشه. طرح آخرش رو که روی برده دیدی؟
عطارد با حرص گفت:
-آره بابا دیدم. همون دختر سیاه پوشی که کنار1سنگ قبر سیاه داره به آسمون نگاه می کنه. من که همیشه میگم این فرشته عکس خودش رو می کشه خودش میگه نه.
ستاره با خستگی گفت:
-دختر توی کوپه این وری هم که با من دوست شده همین رو گفت.
تیرداد تقریبا زمزمه کرد:
-هر حقیقتی رو نباید گفت.
ستاره با تعجب نگاهش کرد.
-هر حقیقتی رو نباید گفت؟ یعنی تو هم می دونستی؟ هیچ وقت ندیدم بهش بگی.
تیرداد جواب داد:
-بله که می دونستم. اون دختر کوپه این وریه که تازه باهات دوست شده و اصلا با فرشته نبوده فهمید می خوایی من نفهمم؟ ولی من ترجیح دادم به حریم احساسش احترام بذارم و وقتی دیدم در جواب شما منکر شد دسته کم دیگه در حضور خودش به درستی نظرم اصرار نکنم.
عطارد که با پایین اومدن تب فرشته شیطنتش رو دوباره به دست می آورد نگاهی به ستاره کرد و با همون حالت همیشگیش که ستاره رو از حرص دیوانه می کرد گفت:
-این ستاره مگه عقلش به همچین نکات ظریفی می رسه؟
ستاره با عصبانیت تقریبا داد زد:
-نه که خودت خیلی عقل کلی؟
عطارد با خنده گفت:
-من واقعا بیشتر از تو سرم میشه.
ستاره نگاه زشتی بهش کرد و با لحنی هماهنگ نگاهش گفت:
-آره واقعا. از بس عقل توی کلهت جا دادی سرت از ریخت افتاده. قیافهش رو نگاه. توی آینه نگاه کنی آینه از ترس خودش رو خیس می کنه بس که کلهت بی ریخته که البته از شدت ازدیاد عقله.
ستاره دلش خنک شد ولی عطارد با خودش فکر کرد که سر فرصت باید به حساب زبون ستاره برسه.
زمان1نواخت و بی برگشت می رفت و پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد. فرشته از تب بلند شده بود و دیگه حرفی از پریسا نمی زد. هیچ چی نمی گفت. با بقیه می رفت و می اومد و می گفت و می خندید و خلاصه به ظاهر همه چیز رو به راه بود. ولی1روز که تیرداد دنبال فرشته همه جا رو گشته بود و به عنوان آخرین جا به دستشویی های قطار سر می زد، از داخل یکی از دستشویی ها صدای تردید ناپذیر هقهق بلند و غیر قابل مهاری رو شنید که یقین داشت نمی تونه مال کسی جز فرشته باشه. چند لحظه ایستاد و گوش داد. فرشته به در دستشویی تکیه داده بود و چنان شدید گریه می کرد که در از لرزش جسمش می لرزید. تیرداد دستش رو بالا برد که در بزنه ولی منصرف شد. آیا واقعا این کار درست بود؟ یعنی اون اجازه این کار رو داشت؟ فرشته اومده بود داخل دستشویی چون جای دیگه رو برای گریه کردن و بروز دلتنگی هاش مناسب نمی دید. اینجا رو انتخاب کرده بود چون نمی خواست دیگران ببینن که گریه می کنه. ولی چرا؟ تیرداد به فکر فرو رفت. عطارد تمام وقت می گفت باید نگی. باید فراموش کنی. باید یادت بره. ستاره پریسا رو دوست نداشت. فرشته سعی می کرد خاطرات ستاره رو از لکه های آزردگی پاک کنه و این ممکن نبود چون فقط بردن اسم پریسا فرشته رو تا مرز خفگی از شدت بغض پیش می برد. بغضی که اگر می شکست عطارد باز شروع می کرد. و تیرداد، تیرداد باز هم فکر کرد.
-و خود من چی؟
واقعا سعی کرده بود درست ترین رفتار رو داشته باشه ولی آیا موفق بود؟ کی می تونست این رو بهش بگه؟ تیرداد بیشتر فکر کرد و به یاد آورد که فرشته در حضور اون کمتر، خیلی کمتر به ظاهر سازی متوصل میشه. راحت گریه می کنه. راحت اعتراض می کنه. و راحت به چیز هایی که حاضر نیست به هیچ کس اعتراف کنه اقرار می کنه. تیرداد از این افکار با رضایت لبخند زد و توی ذهنش1نمره مثبت به خودش داد و گوشه ای پنهان شد تا فرشته حضورش رو نفهمه. بعد از ساعتی که حس کرد دیگه کافیه جلو رفت، در زد و آروم صدا زد:
-فرشته!اونجایی؟ . بیا بیرون. قطار داره توقف می کنه. می تونیم بریم بگردیم.
این جمله های آخری رو با شادی بیشتری گفت. فرشته در رو باز کرد. تیرداد سعی کرد نشون بده که چهره رنگ پریده و خسته و چشم های سرخ و ورم کرده فرشته رو ندیده. فرشته لبخندی خسته زد و به تیرداد نگاه کرد. تیرداد نتونسته بود آگاهی و تاثرش رو خوب پنهان کنه و فرشته دید. سعی کرد ندید بگیره ولی نتونست. نفس عمیقی کشید و تلاش کرد دوباره لبخند بزنه ولی بغضش ترکید و دوباره اشک هاش جاری شد. تیرداد دستش رو گرفت و گفت:
-بسه. دیگه گریه نکن. تو ماجرای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتی فرشته. ولی تموم شد. می فهمم چقدر تلخ بود ولی هرچی بود تموم شد. تو از پسش بر اومدی. بعد از این هم بر میایی. سخت و دردناکه ولی تو از پسش بر میایی. حالا دیگه گریه نکن. کمی آب سرد بزن به صورتت و بیا بریم گردش.
لحظه ای بعد، همه در حال پیاده شدن برای گردش توی شهر جدید و تمدید بلیت بودن. فرشته دوباره به جلد1آدم عادی رفته بود و بلند و پشت سر هم به شیطنت های بقیه می خندید. خنده هایی بلند، واضح و دروغین.
***
زمستون از نیمه گذشته بود. هرچند هوا هنوز خیلی سرد بود ولی دیگه برف نمی بارید. خورشید هر چند1بار از پشت ابر ها به زمین سرک می کشید و اگرچه گرما نداشت ولی همین قدر که می تابید برای بیننده های منتظرش کلی دلگرمی بود. فرشته روی1نیمکت سنگی توی1پارک نشسته بود و گرمای بدن نرم و پرپری جوجه پرستو های همراهش رو که زیر مو هاش از سرما پنهان شده بودن و هر چند لحظه1بار با بی قراری سرکی به بیرون می کشیدن و دوباره سر های کوچولوشون رو می بردن توی مخفیگاه گرمشون تا از سرما در امان باشن حس می کرد و لذت می برد. جوجه ها آروم نمی گرفتن. می خواستن بیان بیرون ولی تا سرشون رو می آوردن بیرون سرما فراریشون می داد. فرشته لبخند زد و از روی مو هاش همراه های کوچولوش رو نوازش کرد. فرشته1دفعه از جا پرید. حس عجیبی باعث شد به اطرافش نگاه کنه. حس تحت نظر بودن. چند وقتی بود که احساس می کرد زمان هایی که با جوجه پرستو ها مشغوله کسی تماشاش می کنه. اوایل از آتیش خواه ها ترسیده بود ولی بعد به این نتیجه رسید که اون ها برای پیش بردن هدفشون ملاحظه2تا جوجه پرستوی کوچولو رو نمی کنن. پس خیالش راحت شد و سعی کرد بفهمه ناظرش کیه. وقتی موفق نشد زد به بیخیالی و با خودش فکر کرد:
-بذار هر کسی می خواد باشه. حتما براش جالبه. چه ایرادی داره؟
جوجه های فرشته دیگه راحت پرواز می کردن و توی قطار می چرخیدن. فرشته می خواست1نقاشی ازشون بکشه و بزنه به برد اجتماعات ولی هرچی می کشید به نظرش اونی که باید نمی شد. جوجه ها بی اطلاع از تلاش های فرشته این طرف و اون طرف می پریدن و کارش رو سخت می کردن. دیگه انگار موندن داشت براشون سخت می شد. زمان رفتنشون داشت می رسید. فرشته سعی می کرد بهش فکر نکنه ولی فکر نکردن فرشته چیزی رو عوض نمی کرد. زمان می گذشت و جوجه ها به لحظه پروازشون نزدیک تر و نزدیک تر می شدن. و فرشته می دونست که دیر یا زود باید بهش فکر کنه. از تصور رفتن همراه های کوچولوش که زیر مو هاش جا خوش کرده بودن دلش گرفت.
-اون ها هم میرن. خوب چه انتظاری میشه داشت؟ اون ها که نمی تونن همیشه روی زمین بمونن. اون2تا مال آسمونن. اینجا مهمونن. اینجا زیر مو های من. دلم خیلی براشون تنگ میشه. خیلی.
چندتا قطره اشک از گوشه چشم هاش چکید روی نقاشی ناتمومش. حس کرد از تصور این خداحافظی قریب الوقوع قلبش فشرده شد و فکر نزدیک شدن روز آخر انگار تجسم مادی پیدا کرد و به زور در داخل سرش راهش رو باز کرد تا از1طرف سرش رد بشه و به طرف دیگه بره و همراه این رفتن چنان درد شدیدی توی سر فرشته پیچید که حس کرد چشم هاش از شدت درد سیاهی رفت. سعی کرد بهش فکر نکنه ولی اون سردرد. اون واقعا مادی و کاملا واقعی بود. دردی کاملا واضح و مشخص و انکار ناپذیر. فرشته به یاد آورد که پیش از این هم چندین بار این درد رو گاه و بی گاه احساس کرده بود و هر بار گذشته و رفته و دفعه بعد شدید تر برگشته بود. سعی کرد ندید بگیره ولی درد لحظه به لحظه شدید تر می شد. چشم هاش رو بست تا از شدت سر گیجه ای که بهش دست داده بود دچار حالت تهوع نشه. سر گیجه. نشانه مشخصی از شروع وهم. وحشت تمام وجودش رو گرفت. ولی نه. این سر گیجه اون وهم تاریک رو به همراه نداشت. این کاملا جسمانی بود. فرشته تعجب کرد.
-این دیگه چیه!؟
سردردش چنان شدید شد که حس کرد داره درکش از محیط اطراف رو از دست میده.
-من نباید بی افتم.
تمام توانش رو جمع کرد تا فقط هشیار بمونه. صدایی دور که صداش می زد.
-فرشته!کجایی فرشته! بیا می خوایییم عکس بگیریم. وای فرشته اینجایی؟ اینهمه صدات زدم پا شو دیگه می خواییم… فرشته! حالت خوبه؟
ستاره با تردید به چهره به شدت رنگ پریده فرشته نگاه کرد. قطره های درشت عرق روی پیشونی فرشته مثل مروارید برق می زدن. ستاره ترسید.
-فرشته!خوبی؟
فرشته به زحمت به تهوعی که از شدت درد هر لحظه داشت بیشتر می شد غلبه کرد و گفت:
-آره خوبم. چیزی نیست. نمی دونم1دفعه چرا دنیا بر عکس شد.
و بعد با تمام توانش لبخندی نیمه عادی زد. ستاره که خیالش راحت تر شده بود گفت:
-از بس سرت رو می کنی توی این برگه هات. ول کن دیگه. پا شو. پا شو بریم پیش اون آب نما بزرگه عکس بگیریم.
بعد برگه های فرشته رو از دستش قاپید و گذاشت کنار و دستش رو کشید و گفت:
-ای بابا پا شو دیگه.
فرشته حس کرد سردردش1لحظه به شدید ترین حالتش رسید و بعد شروع کرد به کم شدن. انگار چیزی که توی سرش به حرکت در اومده بود با حرکتی کند و تنبلوار از سرش می رفت بیرون. سر گیجه کمتر شد ولی کامل از بین نرفت. فرشته تونست ندیدش بگیره و بلند شه همراه ستاره راه بی افته طرف آب نما. چند لحظه بعد، بین همراه های آشنا و وسط شیطنت ها و خنده های دسته جمعی، درد رفته بود، تهوع رفته بود، سر گیجه رفته بود، انگار هرگز نبودن. ساعتی بعد، قطار در حالی که فرشته و همراه هاش و بقیه مسافر ها سوارش بودن دوباره راه افتاد. با همون سر و صدای آشنای همیشگی و همون حالت همیشگی. اول کند و بعد تند تر و تند تر. فرشته حس می کرد هیچ وقت از این شروع1نواخت خسته نمیشه. به منظره هایی که انگار با سرعتی هر لحظه بیشتر از جلوی چشم هاش حرکت می کردن خیره شد و در همون حال1لحظه نشانه خفیفی از اون سر گیجه نحس اومد و خیلی سریع رفت. فرشته به فکر فرو رفت.
-این چی می تونه باشه؟ پیش از این هم اتفاق می افتاد ولی هم خفیف تر بود و هم با فاصله زمانی بیشتر. داره شدید تر میشه و بیشتر. دیگه زود به زود پیش میاد. یعنی چی ممکنه باشه؟ یادم نمیاد حتی1بار هم به خاطر این درد و سر گیجه های بعدش درک و حواسم رو از دست داده باشم. پس این وهم نیست. خیال هم نیست چون دیگه واضح تر از اونه که بشه خیال فرضش کرد. سر در نمیارم.
فرشته سعی کرد دلیلی برای این اتفاق پیدا کنه. شاید از خستگی بود و شاید هم از فشار عصبی. ولی دیگه فرشته هم فهمیده بود که این ها تمامش توجیهه. هیچ کدوم از این ها نبود. فرشته حالا دیگه تقریبا مطمئن بود که چیزی این وسط درست نیست. این رو حس می کرد. لحظه ای گذشت. شونه هاش رو بالا انداخت و با خودش گفت:
-هرچی می خواد باشه. الان که رفته.
جوجه پرستو های بی قرارش زیر مو هاش با بی تابی جیر جیر می کردن. برای فرشته دیگه زبون این همراه های کوچولو کاملا قابل فهم شده بود.
-گرسنه شدن و احتمالا تشنه.
فرشته با لبخند دستش رو کرد زیر مو هاش و در حال نوازش اون2تا جسم کوچیک رفت تا مثل همیشه سیرشون کنه. قطار دیگه کاملا راه افتاده بود. ستاره رفته بود کوپه بغلی مهمونی. سر و صداشون راحت می اومد که می گفتن و می خندیدن. فرشته با وجود اصرار ستاره حاضر نشده بود همراهش بره. هنوز با جمع های شلوغ و ناآشنا مشکل داشت. عطارد گفته بود می خواد به کتابخونه قطار که چند وقت پیش پیداش کرده بود1سری بزنه. تیرداد هم توی اجتماعات با برد و امکانات دیگه اونجا مشغول بود. فرشته به جوجه پرستو ها نگاه کرد. به پر و بالشون که دیگه تقریبا کاملا بلند شده بود. از رفتار جوجه ها قشنگ می شد فهمید که دیگه واقعا نمی خوان وقتشون رو روی زمین تلف کنن. فرشته در حالی که به جیر جیرشون گوش می داد برای چند دهمین بار سعی کرد نقاشیشون کنه ولی جوجه ها1لحظه آروم نمی گرفتن.
-آهایی شیطون های کوچولو! آخه چی میشه1دقیقه آروم بگیرید؟ معرفت هم خوب چیزیه. یعنی جدی می خوایید برید بدون این که به من یادگاری بدید؟
جوجه پرستو ها بیخیال جیر جیر می کردن و این طرف و اون طرف می پریدن. فرشته نگاه غمگینی بهشون کرد و در همون حال لبخند زد.
-حالا اون ها زنده هستن و بزرگ شدن. پرواز هم بلدن. و من در این امر همچین بی سهم نیستم. من بدون این که هرگز مادر هیچ جوجه ای بوده باشم. اون هم جوجه هایی که مال آسمون هستن. فکرش رو بکن، من بی پرواز تونستم کاری کنم اون ها بتونن پرواز کنن. این از عالی بالا تره.
لبخندش لرزید. آهی عمیق کشید.
-خوش به حالتون فسقلی ها! اگر بدونید چقدر دلم می خواست جای شما ها بودم! خیلی دلم می خواد پرواز کنم. واقعا دلم می خواد. نمی دونم چرا ولی عجیب تشنه آسمونم. کاش می شد یکی به من پرواز یاد می داد مثل خودم که سعی کردم به شما2تا پرواز یاد بدم. شاید شما ها بدونید من چرا اینقدر هواییِ آسمونم. راستی شما واقعا نمی دونید؟ اصلا من از کجام؟ دارم کجا میرم؟ چرا اینقدر به آسمون عشق دارم؟ به نظر شما چرا اینطوریه؟ راستی به نظر شما ممکنه اون چیز هایی که توی کما می دیدم1زمانی حقیقت بوده باشه؟ آخه خیلی واقعی تر از1خواب معمولی بودن. شما2تا تصادفا نمی دونید اون پیرمرده که ماشین بهش زد و در رفت و بعدش فوت کرد کی بود و داشت بهم چی می گفت؟ من تقریبا مطمئنم که1جایی، 1زمانی توی بیداری این صحنه رو دیدم. باور کنید هنوز دارم گرمای دست استخونی و مهربونش رو روی دستم حس می کنم. آهایی با شمام. دارم حرف می زنم ها!هیچ معلومه چی کار می کنید؟
فرشته به جوجه ها که به طرف1گلدون گل مصنوعی پر زدن و وسطش لولیدن و حسابی به همش ریختن و هنوز هم دست بردار نبودن نگاه کرد و خندید. از پنجره به بیرون خیره شد. خورشید داشت بهش لبخند می زد. فرشته با امیدواری فکر کرد:
-یعنی میشه امشب آسمون ستاره داشته باشه؟ اندازه عمرم دلم تنگ شده واسه ستاره ها. ولی چرا؟
و باز چرخه پرسش های بی جواب بود که برای چندین هزارمین بار در ذهنش تکرار می شد. در باز شد و تیرداد اومد داخل. با دیدن جوجه پرستو هایی که توی کوپه رها شده بودن و گلدون رو داقون می کردن خندید و گفت:
-عجب با مزه شدن! دیگه حسابی پروازی هستن فرشته.
فرشته زحمت تیرداد رو برای پیدا کردن سر نخی واسه کلامش کم کرد و گفت:
-آره. دیگه پروازی شدن. به نظرم دیگه یواش یواش باید به فکر گودبای پارتی باشم.
تیرداد وقتی دید حرفی رو که مونده بود چجوری شروع کنه و بهش برسه فرشته خودش زد خوشحال شد و با سر خوشی حاصل از نوعی سبک باری گفت:
-بله دیگه. به نظرم زمانش نزدیکه. توقف بعدی قطار چطوره؟
تیرداد واسه گرفتن جواب به فرشته نگاه کرد و وقتی نگاه دلواپس و چهره غمگینش رو دید دستش رو گرفت و با لبخند گفت:
-نگران نباش. اون ها از پسش بر میان. حتی اگر هم بر نیان مطمئن باش که دلشون نمی خواد تا آخر عمرشون اینجا در امنیت باشن ولی بدون پرواز. باید پروازشون بدی فرشته. آزادشون کن. مطمئن باش اینطوری تصویر بهتری ازت توی خاطرشون می مونه.
فرشته آهی کشید و به نشونه تعیید سر تکون داد. تیرداد که توی دلش احساس رضایت و آرامش می کرد با مهربونی گفت:
-آره. اینطوری واقعا بهتره. توقف بعدی انجامش بده. بذار توقف بعدی برای این2تا1شروع جدید باشه.
جوجه ها انگار فهمیده باشن چی می خواد بشه با صدای بلند تری جیر جیر سر دادن و با سرعت بیشتری دور کوپه می چرخیدن. فرشته با نگاه دنبالشون کرد و خندید و تیرداد هم که مسیر نگاه فرشته رو با چشم تعقیب می کرد با خودش فکر کرد:
-چه خوب!این بحث خیلی ساده تر از اون که فکر می کردم شروع و تموم شد و خیلی راحت هم به نتیجه رسید. این عالیه.
ستاره اومد و مثل همیشه با خودش1جهان شلوغی آورد. نگاهی به جوجه ها بعد به گلدون ویرانش کرد و با اعتراضی لبریز از خوشی گفت:
-ای وای ببین فرشته بچه هات چیکار کردن؟ تو مامانشونی پس زود باش خسارتم رو بده. می دونی چقدر سرش زحمت کشیده بودم؟
فرشته با خوش اخلاقی به لبخند ستاره جواب داد و گفت:
-معذرت می خوام. بیا این هم خسارتت.
بعد از جاش بلند شد و1برگه کاغذ داد دستش. ستاره به کاغذ نگاه کرد و گفت:
-چه قشنگه! انگار ازش عکس گرفتی!.
و بعد بلافاصله با همون لحن معترض که هیچ اثری از جدیت توش نبود در حالی که ادای گریه کردن در می آورد جیغ کشید:
-ای بابا این چه وضعشه؟ عکس گلدون من بوده مثلا! چرا اینجا هم بچه هات رو کشیدی؟ اینجا توی عکس هم دارن گند می زنن به زحمت های من. یعنی چییییی؟
ستاره به جیغ و دادش ادامه می داد و به خودش می پیچید. جوجه پرستو ها با خوشی دورشون می چرخیدن و جیر جیر می کردن و تیرداد از کار های ستاره می خندید. در باز شد و عطارد قبل از ورودش نگاه عاقل اندر سفیحی به ستاره کرد و گفت:
-نگاهش کن. خدا پدر هرچی کودکه بیامرزه.
ستاره بلند تر جیغ کشید:
-اه تو دیگه از کجا پیدات شد؟ برو بابا به ازدیاد عقلت برس. قیافهش رو نگاه! از بس مخش رو پر کرده دیگه ریشه های مو هاش توی پوست سرش جا نمیشن داره کچل میشه.
عطارد پرید داخل که بره به حساب ستاره برسه ولی درست در همون زمان جوجه ها پشت سر هم از در باز کوپه رفتن بیرون و توی واگن غیب شدن. فرشته با وحشت از جا پرید و خواست دنبالشون بره و برشون گردونه ولی تیرداد دست روی شونهش گذاشت و با آرامش گفت:
-ولشون کن. طوریشون نمیشه. بر می گردن.
تیرداد چهره فرشته که بر اثر تماس دستش با شونه هاش از شدت درد توی هم رفت رو اول ندید و بعد که متوجهش شد بلافاصله دستش رو برداشت. فرشته با دلواپسی از در نیمه باز کوپه به بیرون نگاه کرد. اثری از جوجه پرستو ها نبود. تیرداد گفت:
-نترس. اینجا امنه. بذار بچرخن. اون ها باید بیشتر بدونن.
فرشته چیزی نگفت و به ستاره و عطارد که دوباره مشغول اذیت کردن هم شده بودن خیره شد و همراه تیرداد و همراه اون2تا خندید.
روز ها سپری می شدن. بیرون هنوز سرد بود ولی فرشته از مدت ها پیش حس می کرد با این که هوا خیلی سرده ولی خودش کمتر سردشه. اوایل به شدت از این حس و حالش متعجب بود ولی حالا دیگه عادی تر به نظرش می رسید. حالا دیگه بهتر بلد بود با سرما مقابله کنه و کمتر پیش می اومد از شدت سرما بلرزه. حتی گاهی اصلا احساسش نمی کرد و حتی گاهی بی پروا از سرما مثل اون شب خودش رو می سپرد دست باد شبانه و حسابی هم بهش خوش می گذشت. هر بار شونه هاش در معرض باد سنگینی می کرد و می سوخت و این اواخر پیش اومده بود که خسته و کلافه از این سنگینی و از این سوختن با خودش فکر کرده بود:!
-مزاحم!
ولی خیلی زود این فکر رو از سرش پرت می کرد بیرون. اما این فکر سمج و به دنبالش تبعات آزار دهندهش با سماجت بیشتری بر می گشتن و فرشته حسابی از دستشون عاجز می شد. تیرداد هرچند1بار مستقیم و غیر مستقیم در مورد این که چقدر زندگی بهتر میشه اگر آدم روی شونه هاش دردسر نداشته باشه به ذهن فرشته سیخونک می زد و فرشته از زیر شنیدن در می رفت. ظاهرا همه چیز آروم بود. پریسا ولی همچنان اون طرف مرز بیداری فرشته همراهش چرخ می زد، در عالم بیداری توی ذهنش می گشت، وسط نقاشی هاش پنهان و آشکار سر در می آورد، لحظه های قشنگی که فرشته محوشون بود رو با خلأ مه آلود و غمناک حاصل از نبودنش پر می کرد، و در سر انجام تمام این ها:
-فرشته!چته! آخه دیدن خورشید گریه داره؟ فرشته وای تو رو خدا دیوونه ای؟
فرشته فقط تونست بگه:
-چشم هام.
ستاره با حرص گفت:
-مسخره!چشم هات به آفتاب حساس هستن؟ اون هم به آفتاب بی حال زمستون؟ فرشته تو خجالت نمی کشی اینطوری راحت دروغ های مزخرف میگی؟
فرشته حس کرد ندای بی حالتی مثل ماشین در سرش گفت:
-خجالت واسه چی؟ دروغ های فاجعه آمیز هم داریم. می خوایی؟ البته مشخص نیست بعدش دلت بخواد چی کار ها کنی. مثلا این که خودت رو جای آتیش جا بزنی و چند سال بعد توی1فرعی درب و داقون وسط تصادف ماشین و دود و آتیش و توفان بمیری و معلوم بشه توی دفتر خاطراتت نوشتی سال ها می دونستی چه غلطی داری می کنی و چیزی نگفتی.
فرشته دیگه نتونست تحمل کنه. سرش رو گذاشت روی دستش و آشکار و بیخیال تعجب بی حد ستاره و حرص عطارد زد زیر گریه.
-فرشته!معلومه چته؟ وای فرشته بگو چی شده؟
تیرداد به نقاشی ناتمومی که زیر دست فرشته از اشک هاش خیس شده بود نگاه کرد و آروم گفت:
-می خواستی چی بکشی اینطوری شد؟ چه مهی داره نقاشیت!
فرشته حرفی نزد. دیگه واقعا در خودش توان شرکت در بحث بین ستاره و عطارد و تلاش برای اصلاح نظر منفی ستاره از پریسا و همچنین تغییر دیدگاه عطارد نسبت به حال و هوای خودش رو نمی دید. پس ولشون کرد تا با هم سر و کله بزنن. تیرداد رو به روی فرشته نشست و گفت:
-اجازه نده بهت غلبه کنه. فکر رو میگم. سعی کن شجاع باشی و جلوش وایسی.
فرشته نمی تونست چیزی بگه. از سرش گذشت.
-حتی اندازه1مشت کاغذ ارزش نداشتم. به1مشت کاغذ گفت و به من نگفت. آخه ناسلامتی1طرف این نکبت کثیف خود من بودم. من1طرفش بودم نه اون دفتر. واسهم اندازه تمام عمرم ارزش داشت و اندازه1مشت کاغذ واسهش ارزش نداشتم.
دیر فهمید این ها روی شونه تیرداد از زبونش ریخت بیرون. تیرداد در حالی که شونه هاش از اشک های فرشته خیس می شدن گفت:
-نه فرشته. نداشتی. تو هرگز واسهش ارزش نداشتی. تو فقط1همراه بودی که لازم بود باشه تا به1جایی، مقصدی، همراهی برسوندش. اون دفتر براش از تو بیشتر می ارزید. متاسفم فرشته ولی واقعا اینطوری بود. اگر هنوز زنده بود باز هم اینطوری بود. مطمئنم که لازم نیست دوباره گفته های قبلیم رو تکرار کنم چون تمامش رو یادته. درضمن، چرا باید بهت می گفت؟ اون علم و یقین داشت که تو می دونی. دلیلی برای گفتن نمی دید.
-یقین داشت من می دونم؟ پس چرا اجازه می داد بیش از این پیش بریم؟ من نمی فهمم تیرداد. دارم از تصورش دیوانه میشم. من نمی فهمم. چرا با وجود آگاهیش از خطر باز هم اجازه داد اینهمه طول بکشه؟ چرا فرعی به فرعی همراهم بود و اجازه داد اونهمه از جاده اصلی منحرفش کنم؟
تیرداد مو های پریشون فرشته رو نوازش کرد و گفت:
-جوابش ساده هست فرشته. برای این که مشکلی با فرعی هایی که2نفری توشون گم شدید نداشت. برای این که خودش هم راضی بود. شاید خیال می کرد این فرعی بازی حتما بازی مضحک و جالبیه. شاید هم حس می کرد چیزی از دست نمیده اگر چیزی نگه و اجازه بده تو در خیال باطل نا آگاهیش باقی بمونی و در عوض سوار اون ماشین کذایی همراهش باشی و پیش ببریش. و زمانی که حس کرد به جایی که باید رسیده دیگه الزامی برای ادامه این بازی ندید.
-به جایی که باید می رسید! به پراید سفید شاهین.
-بله فرشته. دقیقا به همونجا. شاهین براش همراه بهتری بود تا تو. دیگه لازم نبودی. پس باید تموم می شد و به جهنم که چجوری. بیخیال تو.
فرشته از شدت هقهق می لرزید. عطارد که از دست ستاره خلاص شده بود با اعتراضی کاملا جدی تقریبا داد زد:
-دیگه بسه تیرداد. دارم به این نتیجه می رسم که تو واقعا روانی هستی. چون از زجر دادن این عشق می کنی. چرا دست بر نمی داری؟
تیرداد بدون این که نگاهش کنه همونطور که فرشته رو بغل کرده بود و از شدت لرزش جسمش خودش هم به لرزش خفیف افتاده بود بی تفاوت جواب داد:
-لطفا برای درمون سادیسم من از راه کار های20خودت بهم تجویز نکن. دلم نمی خواد علاوه بر این مرض که دارم به درد فرا فکنی و گم شدن در توهمات فوق شیرین هم مبتلا بشم.
فرشته خیالش به درگیری اون ها نبود. اون لحظه خیالش به هیچ چیز نبود. هیچ چیز جز خودش، هقهق گریه بیخیال و بلندش، دیروزش، امروزش، و البته پریسا. پریسا.
***
توقف.
جای قشنگی بود. توقف ناگهانی بود و خیلی ها ناراضی بودن. اما چند لحظه بعد وقتی همه پیاده شدن تعداد ناراضی ها از نصف کمتر شد. خورشید گرم تر از روز های دیگه می تابید. ابر ها دیگه تقریبا نبودن. فرشته نگاهی به زمین انداخت. برف ها داشتن آب می شدن. زمین با اون برف نصفه نیمه چه قشنگ شده بود! جوجه پرستو های فرشته توی1قفس مقوایی پر و بال می زدن. فرشته نه به خورشید توجه داشت نه به زمین. به همراه های کوچیکش که چندان مهلتی برای دیدنشون واسهش باقی نبود نگاه می کرد و سعی می کرد همون طوری که هستن به خاطر بسپاردشون. تمام تمرکزش رو جمع کرده بود که چیزی رو از قلم نندازه. از نوک بال های بی قرارشون تا منقار های کوچیک و حالت چشم های بی تاب و معصومشون. دلش بد جوری گرفته بود. جوجه ها اما بیخیال فقط می خواستن از اون حصار مقوایی خلاص بشن. تیرداد آروم توی گوشش گفت:
-ببین چه ذوقی می کنن؟ این نهایت آرزوشونه که امروز بهش می رسن. باید از شادیشون شاد باشی. به نظر من1لحظه رو هم از دست نده. صاف برو1جای مناسب و پروازشون بده. اگر صبر کنی هم واسه خودت سخت میشه هم زمان اون ها تلف میشه. عمر فقط1باره. اون ها فقط همین1بار زندگی می کنن. هر لحظهش برای لذت بردن با ارزشه. پس بجنب تا لحظه ها رو ازشون نگیری.
فرشته فقط سر تکون داد و به راه افتاد. از جمعیت دور شد. وسط درخت هایی که داشتن برف های سر و روشون رو می تکوندن1محیط باز پیدا کرد و ایستاد. به آسمون صاف و خورشید که می تابید و بعدش به جوجه های بی تاب نگاه کرد. دستش رو کرد توی جعبه و هر2تاشون رو آورد بیرون. جوجه ها روی دستش بالا و پایین پریدن ولی نرفتن. فرشته هر2رو بغل کرد، بو کرد، ناز کرد، بوسید، باهاشون حرف زد، با زمزمه ای آروم و گرفته باهاشون حرف زد:
-دیگه زمان رفتنه. ببخشید اگر پیش من بهتون بد گذشت. آخه من که پرنده نبودم. از کجا می دونستم باید چجوری تا کنم که راحت تر باشید. از دست من بهتر بر نمی اومد. معذرت می خوام هم سفر های ناز من. اگر مو هام به اندازه پر های مادرتون نرم و راحت نبود، اگر شونه هام زیادی لرزش داشتن و حس امنیتتون گاهی خط بر می داشت، اگر شبی به خاطر تکون خوردن شونه هام از گریه های یواشکی و آشکارم بی خواب شدید، اگر هرچی بد ازم دیدید، همه رو ببخشید. کاش بعد از این برای همیشه خوش باشید!. اگر خاطره ای ازم توی ذهنتون باقی موند، با تصویر های تاریک لحظه هایی که همراهم بد گذروندید تاریکش نکنید. فراموش نکنید که من خاکی بودم و گرفتار زمین. شما ها آسمونی بودید. من تجربه نداشتم. آگاه نبودم. کاش می شد حرف هام رو بفهمید!. کاش می شد من هم می تونستم همراهتون پرواز کنم!. نمی دونید چقدر دلم می خواد!. کاش می دونستید!.
بعد دست هاش رو آروم باز کرد و با صدایی به شدت گرفته گفت:
-حالا دیگه برید. سلامم رو به آسمون برسونید. به ستاره ها، به ماه و مهتاب، به اون دختر های آسمونی که مدت هاست توی خواب هام نمیان. راستی، ببینید اون دخترک غمگین بچه پرستوش رو بلاخره پیدا کرد یا نه؟ شاید بچه پرستوی اون یکی از شما2تا شیطون ها باشه، از کجا معلوم؟ از طرف من صورت غمگینش رو که احتمالا با پیدا کردن گم شدهش شاد میشه1عالمه ببوسید. حالا برید.
جوجه ها بال و پر زدن ولی باز نرفتن. فرشته دست هاش رو آروم برد بالا و کمی محکم تر آورد پایین. جوجه ها1لحظه از روی دستش جدا شدن ولی دوباره نشستن. فرشته حس کرد باید بشینه چون دیگه نمی تونست سر پا بمونه. ولی نه. باید انجامش می داد. واسه نشستن وقت زیاد بود. فرشته به درختی که درست پشت سرش بود تکیه داد و دوباره و این بار محکم تر دست هاش رو برد بالا و آورد پایین. دوباره، دوباره، دوباره. جوجه ها چند بار بال و پر زدن و بلاخره از روی دست فرشته پریدن و شروع کردن دور فرشته چرخ زدن. یکیشون دوباره اومد و روی دست فرشته نشست. فرشته بغلش کرد و پر های گرم و نرمش رو شاید1000تا بوسید. اشک هاش می چکیدن روی پر های جوجه جیر جیرو و جوجه جیر جیر کنان سرش رو تکون می داد و عاقبت هم شروع کرد به اشک هایی که زیر نور آفتاب روی پر هاش برق می زدن نوک زدن. فرشته باز بوسیدش و بوسیدش و گفت:
-تو باید بری. نگران من نباش. جای من اینجاست. کی می دونه؟ شاید1زمانی باز هم رو دیدیم. بجنب آسمونی فسقلی. پرواز خوش!.
اون یکی جوجه پرستو داشت همراهش رو صدا می زد و با سرعت دور فرشته می چرخید. فرشته برای آخرین بار جوجه رو به سینه فشرد و دستش رو به شدت تکون داد. پرستو پرید. هر2چرخیدن و چرخیدن. رفتن و دوباره برگشتن. باز هم. باز هم. و… دفعه آخر رفتن دور تر و بالا تر. فرشته در حالی که به شدت هقهق می کرد دستش رو تکون داد که دیگه بر نگردن. پرستو ها رفتن و دور شدن و چند لحظه بعد به شکل2تا نقطه کوچیک در اومدن و بعد در پهنه صاف آسمون ناپدید شدن. فرشته هنوز به مسیر رفتن اون ها خیره بود و از پشت پرده ذخیم اشک می دید که در اون مسیر دیگه چیزی نیست جز درخشش بهشتی خورشید و به جز اون، دیگه هیچ!. فرشته نگاه از مسیری که دیگه چیزی درش نبود برداشت. روی زمین نشست. سرش رو تکیه داد به درخت پشت سرش و گریهش رو با صدای بلند رها کرد. نفهمید چقدر گذشت.
-فرشته!باید بریم. قطار نزدیکه راه بی افته. من بلیتت رو برات تمدید کردم. بلند شو بریم. خوشحال باش. مگه شادی اون2تا رو ندیدی؟ اون ها الان در اوج خوشبختی هستن. باور کن. و تو در این خوشبختی شون سهم داری. دیگه گریه نکن. بیا بریم. باید ادامه بدیم.
فرشته دست تیرداد رو که به طرفش دراز شده بود گرفت و از جا بلند شد. داخل قطار، جای جوجه پرستو های شیطون به طرز وحشتناکی خالی بود. فرشته نگاهی به خورشید شاداب بیرون انداخت. انگار خورشید داشت می خندید. فرشته1برگ کاغذ برداشت و شروع کرد به کشیدن. ساعتی بعد، با نگاهی غم گرفته به نقاشیش نگاه کرد ولی نگاهش بلافاصله متمرکز شد، برق روشنی توی چشم هاش درخشید و تمام چهرهش رو لبخندی شاد پوشوند.
-خودشه!. جفتشون اینجان!.
تیرداد و ستاره و عطارد به عکسی که توی دست فرشته بود نگاه کردن. جوجه پرستو های فرشته از داخل عکس به اون ها، به فرشته و به دنیا نگاه می کردن. عکسی دقیق، کامل و واضح، از2تا پرستوی در حال پرواز.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (7)
قلم خاص
سه‌شنبه 22 بهمن 1392 ساعت 13:45
سلام
وب مفیدی داری.ممنون
به منم سر بزن. اگه با تبادل لینک موافقی بهم خبر بده
منتظرتم
http://www.ghalamekhas.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به شما سر زدم و باز هم سر خواهم زد. و این بار سعی می کنم راهی پیدا کنم که بتونم از نوشته های عکسی که توی وب شما هست سر در بیارم. همیشه از حضورتون خوشحال میشم.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
سایه
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 08:37
سلام
پرواز دو تا جوجه پرستو … کاش این فرشته پریسا رو هم پرواز می‌داد اون وقت دیگه ستاره چشم براش نازک نمی‌کرد عطارد و تیرداد و همه دنیا هم ازش بدشون نمی‌یومد یه کتاب قبلاً ها خوندم به اسم “استخوان های دوست داشتنی” شخصیت اصلی داستان دختری بود که به قتل رسیده بود و روحش به دلیل تعلقات شدید خانوادش نتونسته بود پرواز کنه … پریسا هم فکر کنم تو این قفس گرفتار شده ….
راستی من میگم یه عروسی هم راه بنداز دست ستاره رو بذار تو دست عطارد یه تیر میشه و هزار نشون …
یه چیز دیگه پریسا جون چرا شما هی معذرت خواهی می کنی و توی نوشته هات هم شخصیت اصلی داستان رو به معذرت خواهی می‌ندازی … از این معذرت خواهی ها خوشم نمیاد … یه نقطه سیاه بزرگ وسط صورت شخصیت اصلی داستان …
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
مشکل پریسا نیست عزیز. اگر از من بپرسی مشکل فرشته هست. پریسا دیگه نیست و فرشته باید این پایان رو باور کنه. همه ما باید این حقیقت رو بپذیریم که گاهی واقعا باید فقط عبرت گرفت و دیگه هیچ.
من تصور می کنم اون هایی که به پریسا معترض هستن ازش بدشون نمیاد. اون ها به خاطر خودشون اعتراض دارن. ستاره از دست پریسا به خاطر حقی که حس می کنه ازش گرفته شده حرصیه. پریسا توی مأوا جای ستاره و تمام همراه هاش رو توی دل فرشته گرفت و حالا هم که دیگه رفته باز هم فرشته به خاطر خاطراتش ستاره و بقیه رو جا می ذاره و گم میشه و تمام دوست های زندهش رو آواره فرعی های خطرناک می کنه. عطارد هم فقط می خواد کمک کنه. در منطق عطارد، پریسا دیگه مرده و برای مرده نمیشه کاری کرد ولی میشه زنده ها رو نجات داد. عطارد فقط می خواد به فرشته که هنوز زنده هست کمک کنه. حتی اگر تمام دنیا هم از این پریسا بدشون بیاد، تردید نکن که فرشته همچین حسی نداره. پریسا تا ابد1نقطه سیاه دردناک توی خاطر فرشته، توی دلش و توی ذهنش خواهد بود.
عروسی. نمی دونم. با خودشونه.
معذرت خواهی هم. بذار من معذرت بخوام. خیلی چیز ها هست که شاید لازم باشه یکی مثل من به خاطرشون معذرت بخواد. از خودش، از خدا، از جهان، از اصل فراموش شده1انسان.
فرشته هم واسه این معذرت خواستن هاش تقصیری نداره. آخه این بیچاره رو من می نویسم. به مدل و زبون من پیش میره واسه همین در شرایطی که خودم اگر باشم معذرت می خوام برای این طفلک هم معذرت می نویسم.
راستی کتاب استخوان های دوست داشتنی خیلی پیش رسید دستم ولی هر دفعه خواستم بخونمش1چیزی شد و عقب افتاد. حالا که موضوعش رو فهمیدم حتما بعد از کتاب سلطانه که در حال خوندنش هستم میرم می خونمش. عجب موضوعی هم داره! آخجون!.
ممنونم که موضوعش رو بهم گفتی.
ممنون که اومدی و ممنون که نظر دادی و ممنون که هنوز هم سایه شفاف و مهربون هستی دوست نادیده من.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 23:03
سلام. احساس می کنم داستان این فرشته هم داره به اواخر خودش نزدیک میشه؛ اما خودش یک زندگیه یک زندگی نامه،
چه قدر این جمله در تمام داستان نمایانه:
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش.
دوست دارم بیشتر بنویسم ولی چیزی به خاطرم نمی رسه، چرا راستی یکی از بهترین قسمت هایی که در این قسمت خیلی نظرمو جلب کرد توصیف خواب ها و کابوس های فرشته است که خیلی عینی و ملموسند.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بلاخره هر داستانی1روزی تموم میشه. هیچ قصه ای بی پایان نیست. داستان فرشته هم همین طور.
یعنی به نظر شما فرشته موفق میشه اصل فراموش شدهش رو پیدا کنه و دوباره1روزی به اصلش برگرده؟ ای کاش این طور باشه!. دلم می خواد این اتفاق بی افته. واقعا دلم می خواد. فقط خدا می دونه که چقدر این رو می خوام.
ایام به کام.
سایه
یکشنبه 27 بهمن 1392 ساعت 13:12
آره راست می‌گی مشکل پریسا نیست مشکل فرشتهست! اما یه طورایی حس می‌کنم روح پریسا هم از دست فرشته به عذاب اومده وگرنه یه مدل دیگه میومد تو خواب فرشته … اصلاً پریسا نه ببخشید روح پریسا دوست داره یه نقطه سیاه نباشه حالا سفید هم که نشد فقط نقطه باشه حتی از اون دنیا … یعنی اگه من جای روح پریسا بودم این مدلی دوست داشتم … بعدش هم به نظر من مرده ها فقط خودشون نمی تونند برای خودشون کاری بکنند اما زنده ها می تونند برای اونها کارکنند اما مدل کاری که برای مرده ها میشه کرد با مدل کاری که برای زنده ها میکنیم فرق می‌کنه …
در مورد کتاب هم جداً کتاب قشنگی هست حتماً بخونش اما قبلش یه عروسی راه بنداز اصلاً چه معنی داره شخصیت های داستان رو حرف نویسنده حرف بزنند!
پ.ن: صد سال پیش نوشته شده الآن کامنتیده شده
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
راستش تا الان اینطوری به ماجرا نگاه نکرده بودم. تصور من این بود که روحی در کار نیست و این ضمیر پریشان فرشته هست که براش همچین رویا های سیاهی تدارک می بینه. ولی این. کاش اینطور نباشه. مرده ها نباید از دست زنده ها عذاب بکشن.
من فکر می کنم روح پریسا اصلا دلش نخواد هیچ چیز واسه فرشته باشه. نه سیاه، نه سفید. کاش فرشته این رو می فهمید و دست از این حماقتش بر می داشت!.
چطور میشه فهمید درگذشتگان چی می خوان؟ فرشته از کجا باید بفهمه پریسا چی ازش می خواد؟ البته پریسا زمانی که زنده بود به فرشته گفت ازش چی می خواد و من نمی فهمم فرشته چرا فراموش کرده. به نظرم اون فقط می خواد که فرشته بره جهنم و دست از سرش برداره.
راستی من قانون خودم رو شکستم و کتابی رو که داشتم می خوندم نیمه رها کردم و رفتم سراغ استخوان های دوست داشتنی. نتونستم صبر کنم. واقعا قشنگه. همین الان که دارم می نویسم از وسط خوندنش میام. اعتراف می کنم که کلی از تمام برنامه های روزم عقبم چون نمی تونم خوندن رو متوقف کنم. اگر همینطوری ادامه بدم فردا به دردسر می افتم.
از دست خودم که اینهمه وراجم!
ج-پ.ن: شما هر زمان که بنویسی برای من محترمه دوست من.
ایام به کام.
sepanta
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ساعت 02:59
سلام پریساجان، حالت چطوره؟
مرسی، بازم عالی بود . این قسمتش ۱ مقدارشیرینترو شادتراز بخش های قبلیش بود. شاید بخاطر اون ۲ تا بچه پرستوی ناز و شیطون باشه
خیلی بده که فرشته هنوز نتونسته فکر وخاطراتش ازپریسارو کمتر به یاد بیاره که کمتراذیت بشه

پاسخ:
سلام آشنا.
ممنون از لطفی که کما کان بهم دارید.
من خیال نمی کنم این فرشته هرگز هم بتونه پریسا رو از دفتر ذهنش کاملا پاک کنه. نباید هم بتونه. پریسا1تجربه بود براش. تجربه ای بسیار تلخ که باید همیشه در1قاب مشکی باقی بمونه تا دیگه تکرار نشه. فرشته تا زمانی که روی خاک می چرخه باید این تجربه رو یادش باشه. اگر جز این باشه باز و باز اشتباه می کنه.
بیخیال. پاینده باشید.
Sepanta
پنج‌شنبه 1 خرداد 1393 ساعت 23:03
متاسفانه منم همینطور فکر میکنم !! به نظرم پریسا همیشه توی بک گراند ذهن فرشته باقی می مونه .

پاسخ:
چه کار میشه کرد با این نشونه های سیاه؟ چاره ای نیست جز تحمل این مهمان های دایمی و ناخوانده. باشد که عبرتی باشند برای فردا ها.
sepanta
یکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت 08:58
خوب مسلما برای آینده تجربه میشه،البته اگه دوباره همچین مواردی پیش بیاد .

پاسخ:
اگر دوباره همچین مواردی پیش بیاد باید آتیشش زد که تجربه کرد و عبرت نگرفت.
نه پیش نمیاد. دیگه هرگز پیش نمیاد.