دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش12

سلام به همگی.
یکی از عزیزان بهم گفت پست هات زیادی طولانی هستن. موندم اگر کوتاه ترشون کنم ماجرای فرشته چند تا پست دیگه رو اشغال می کنه. راستش خودم وقتی به1داستان دنباله دار بر می خورم یا نمی خونم تا قسمت آخرش منتشر بشه یا این که خدا خدا می کنم پست ها دراز باشن و داستان توی هر پست بیشتر پیش بره. شاید یکی از دلایلی که پست های طولانی می ذارم این باشه. به هر حال، این دفعه سعی کردم کوتاه تر کنم ولی متاسفانه از هر جا که خواستم نوشتهم رو نصف کنم نتونستم. این هم یکی از هزاران چیزیه که بلد نیستم. ایجاز کار من نیست. معذرت می خوام. بیشتر از این حرف نمی زنم تا طولانی تر از این نشه. با اجازه همگی.
***
پیشروی.
برف همچنان می بارید. توی خیابون ها، روی دیوار ها، روی درخت های کنار جاده، همه جا و همه جا1دست سفید بود. مردم و ماشین ها می اومدن و می رفتن و جای پا ها و رد چرخ ها مثل هزاران لکه سیاه کوچیک و بزرگ روی سفیدی برف می موند ولی لحظاتی بعد، دوباره اون سیاهی ها زیر برفی که می بارید پنهان می شدن و باز سفید1دست بود که به چشم می اومد. فرشته می تونست ساعت ها به این سفیدی خیره بشه. به برفی که می بارید و به جای پا ها و رد چرخ ها که پوشونده می شدن و به زمین که سفید سفید بود. سرما بیداد می کرد. فرشته و همراه هاش زیر چتر هایی که برف پوش شده بود پیش می رفتن. جوجه پرستو های فرشته با تدبیر همگانی از سرما در امان بودن. فرشته موقع حرکت بهتر و بیشتر می تونست فکر کنه. حالا دیگه تمرکز بیشتری داشت تا بتونه مغزش رو به چیز های دیگه مشغول کنه. و حالا پرسش هایی داشت که نمی دونست از کی باید بپرسه. لحظه های کمای خودش رو بهتر به یاد می آورد. صحنه هایی که دیده بود رو به خاطر می آورد و در موردشون سوال داشت. داستان پروازش که توی کما می دید چی بود؟ همینطور ماجرای اون سقوط عجیب و ترسناکش از آسمون به داخل تاریکی و معلق موندنش در فضا؟ اون سرعت سرسام آور از آسمون به طرف زمین؟ چرا حس می کرد این ها فرا تر از1خواب بودن؟ همون زمان توی خواب هم حس کرده بود که این صحنه ها زیادی واقعی و آشنا هستن. ولی چرا؟ اون زن که کیفش رو دزدیدن کی بود؟ اون پیرمرد با چهره نورانی و لبخند مهربون ولی خون آلود که دم آخر بعد از تصادفش با فرشته صحبت می کرد کی بود؟ چی قبل از مردنش به فرشته می گفت؟ اون همه آرامش و حتی شادی و سبک باری دم مردن رو از کجا آورده بود؟ چرا این همه آروم بود؟ این چه حس عجیبی بود که فرشته نسبت به آسمون داشت؟ چرا اینهمه دلتنگ ستاره ها بود؟ خواب اون آسمونی ها که انگار مدت ها می شناخت و می شناختنش و اون بچه پرستو که مدت ها پیش توی رویا هاش دیده بودشون چه معنایی داشتن؟ چرا حس می کرد به اون رویا و اون جمع عجیب اینهمه تعلق خاطر داره؟ چرا دلش چنان براشون تنگ شده بود که انگار زمانی واقعا آشنای بیداریش بودن؟ اصلا فرشته از کجا اومده بود؟ داشت کجا می رفت؟ حالا که بهتر فکر می کرد به نظرش می رسید که در گذشته های خیلی خیلی دور انگار دنبال کسی یا چیزی می گشت. اون کی یا چی بود؟ …
فرشته از این پرسش ها خیلی زیاد داشت ولی کو جوابش؟
-آهای عمو یادگار حواست کجاست؟
فرشته با این صدا و دردی که توی شونهش پیچید به خودش اومد.
-آآآخ!
ستاره سریع دستش رو از روی شونه فرشته برداشت و به چهره رنگ پریدهش نگاه کرد.
-چی شد؟ من فقط زدم روی شونهت. مگه درد می کنه؟
-نه نه. حواسم نبود1دفعه… ولش کن چی شده؟
-چیزی نشده. گفتم نظرت چیه؟
-در مورد چی؟
-تو مثل این که جدی1چیزیت میشه. بلیت. بلیت قطار.
فرشته گیج نگاهش کرد و تیرداد منتظر جوابش نشد.
-موافقه.
فرشته با تعجب پرسید:
-من؟ با چی؟
تیرداد جواب داد:
-با بلیت قطار. اگر نمی دونی چیه بذار برات توضیح بدم. کارت کوچیکیه که باید بگیری تا بتونی به قطار وارد یا سوار بشی. همون که ماه هاست دارم بهت میگم باید بگیری و خودم هم باید بگیرم و این ستاره و این عطارد هم باید بگیرن ولی من هر دفعه مسیرم باز شد و یادم رفت یا هرچی و این عطارد هم همینطور و ستاره هم همینطور و تو هم که اصلا زدی به بیخیالی. حالا من بلیت می خوام که سوار اون قطار سریع السیری که داریم به ایستگاهش می رسیم بشم. ستاره هم همینطور عطارد هم همینطور و تو هم همینطور. دیگه نگو باشه واسه بعد. یا خودت توی صف میری و اون کارت رو می گیری یا من جات میرم و به نامت اقدام می کنم. حله یا باز توضیح می خوایی؟
تیرداد چنان با حوصله و جدی و در آرامش این ها رو گفت که ستاره متعجب بهش خیره موند و عطارد از شدت خنده دولا شد. فرشته گیج تر از پیش گفت:
-من؟ حالا؟ خوب حالا باشه هنوز که نرسیدیم.
تیرداد با همون حوصله و آرامش در لحنش گفت:
-اتفاقا همین حالا. معلوم نیست توی ایستگاه بلیت فوری پیدا بشه یا نه. انتخاب سومی نیست. یا خودت توی صف میری یا خودم به نام تو توی صف میرم.
فرشته به ستاره و عطارد که داشتن به صف بلیت اشاره می کردن نگاه کرد. عطارد از شدت خنده نمی تونست حرف بزنه و ستاره گفت:
-صف اونجاست، بیایید بریم.
تیرداد دست فرشته رو کشید و گفت:
-باید صف خودت رو نگه داری. اگر نمی خوایی من می تونم به اسمت وایسم.
فرشته نگاه درمانده ای بهش کرد و گفت:
-خودم وایمیستم.
تیرداد بدون این که رضایت بیش از اندازه از خودش نشون بده مثل این که این1امر کاملا عادی و مسلم بوده خیلی عادی گفت:
-پس بیا تا جا نموندی.
صف نه خیلی شلوغ بود و نه خیلی خلوت. تیرداد درست بعد از فرشته بود. فرشته به مقابل خیره شد و تمام تمرکزش رو جمع کرد که اشتباه غیر معمولی نکنه، در نتیجه حالت متفکر تیرداد و نگاه سنگین ستاره رو ندید و چیزی هم از زمزمه های در گوشیشون نشنید.
-تیرداد! داستان درد شونه های فرشته چیه؟ چند بار دیگه هم اتفاق افتاد که من یا تو دست به شونهش زدیم و فرشته همینطور شدید از جا پرید. تو چیزی می دونی؟
تیرداد نمی دونست چی بگه. دروغ گفتن در نظرش درست نبود و راست گفتن هم شرط امانت داری نبود. ستاره کلافه تکرار کرد:
-اه تیرداد نمی شنوی؟ دارم با تو حرف می زنم حواست کجاست؟
-حواسم همینجاست. در مورد فرشته پرسیدی. شاید زخمیه. شاید شونه هاش درد می کنه.
-وای چه کشف بزرگی! خودم می دونم درد می کنه. ولی مشکل اینجاست که من قشنگ یادمه این فرشته از همون اول که ما دیدیم و شناختیمش همینطوری بود. شونه هاش حساس بود یا درد می کرد یا نمی دونم چه جوری بود که اگر ضربه می دید فرشته آخش می رفت هوا. یعنی چی می تونه باشه؟ تو می دونی؟
تیرداد نفس عمیقی کشید و بعد از مکثی کوتاه همراه بیرون دادن نفس عمیقش گفت:
-نمی دونم.
بلاخره همهشون بلیت گرفتن. اول فرشته، بعدش تیرداد و بعدش عطارد و ستاره. فرشته حس می کرد کاری از این سخت تر در اون لحظه نیست ولی بلاخره انجام شد و فرشته احساس کرد اینقدر ها هم سخت نبود. با تبریک تیرداد لبخند کوچیکی زد و همه با هم وسط برفی که همچنان می بارید به طرف ایستگاه قطار به راه افتادن. ستاره پشت سر هم در مورد قطار سریع السیر سوال می کرد و تیرداد جوابش رو می داد ولی ستاره که صبر نداشت جواب ها تموم بشن وسط جواب های تیرداد می پرید و باز سوال می کرد و فرشته رو می خندوند. عطارد ترجیح می داد فقط اطراف رو ببینه و صبر کنه تا خودش وارد قطار بشه و هرچی رو که لازمه همونجا بفهمه، گاه گاهی هم به جر و بحث های ستاره و تیرداد بخنده. فرشته1لحظه به خودش اومد و متوجه شد که سرمای جهنمی اطرافش رو برای چند لحظه کوتاه فراموش کرده. تعجب کرد، فهمید و خندید.
هرچی به ایستگاه نزدیک تر می شدن جمعیت بیشتر می شد. فرشته توجهش فقط به برف بود و بس. هنوز در نظرش تازه و جذاب بود. فکری ناخواسته و ناگهانی مهمون اجباری ذهنش شد و مثل1تیر آتیشی با سفیری دردناک همراه سوزش گزنده ای از سرش گذشت.
-پریسا اگر بود شاید برف رو دوست داشت. بارون رو همیشه دوست داشت. یعنی نظرش در مورد این برف چی بود؟ هیچ وقت فرصت نشد ازش بپرسم. شاید هم پرسیدم و یادم نیست. بارون رو قشنگ یادمه که خیلی دوست داشت. زیرش راه می رفت. زیرش راه می رفتیم. دست هم رو می گرفتیم و زیر بارون راه می رفتیم. ولی برف. یادم نیست. کاش یادم می اومد! کاش ازش پرسیده بودم!کاش مهلتم اینهمه کوتاه نبود! کاش! …
-فرشته!آهای فرشته! داری گریه می کنی؟
فرشته به خودش اومد و متوجه شد که تمام صورتش کاملا از اشک خیسه. ستاره دستش رو گرفته بود و رو به روش ایستاده و نگاهش می کرد.
-چی شده فرشته؟
فرشته هقهقش رو به زور قورت داد و سعی کرد بخنده ولی قیافهش تنها شکلک مضحکی که نه خنده بود و نه گریه رو به نمایش گذاشت. پس فرشته دست از تلاش بی فایدهش برداشت و گذاشت اشک هاش همینطور ببارن و در همون حال با صدایی که به شدت می لرزید بریده گفت:
-هیچ چی. چشم هام. به نظرم این سفیدی مداوم به چشم هام نساخته. باید کمتر نگاهش کنم.
این رو گفت و سرش رو انداخت پایین و تسلیم اشک های سیل آسایی که بند نمی اومدن هقهق حبس شدهش رو رها کرد. ستاره چشم غره ای بهش رفت و گفت:
-آره جان خودت. دارم می بینم. بیچاره چشم هات. خیلی درد می کنه نه؟
تیرداد با تاسف سری تکون داد و آروم زمزمه کرد:
-دلتنگی رو زمان شاید بتونه درمونش کنه. باید بتونه. زمان و البته منطق.
عطارد خودش رو به فرشته رسوند، اشک هاش رو پاک کرد و با خنده گفت:
-بس کن دیگه. اگر1دقیقه دیگه ادامه بدی روی صورتت قندیل یخی می بنده ها!. فراموشش کن فرشته. اگر باز گریه کنی مجبورم با آستینم پاکش کنم چون دیگه دستمال ندارم. تمامش رو همینطور بسته ای دادم بهت.
عطارد این ها رو گفت و خندید. فرشته سعی کرد با عطارد همراهی کنه و ذهنش رو از خاطرات و پرسش های دردناک منحرف کرد. کم کم اون حال و هوای تاریک کم رنگ تر و زیر رگبار حرف ها و شیطنت های عطارد محو شد. ولی اون سوزش که از سرش گذشته بود، همچنان واضح احساس می شد. فرشته لحظه ای حیرت کرد. این1سوزش روحی نبود. کاملا جسمی و مجسم. سوزش عجیبی که در داخل سرش می پیچید و انگار ضربان کندی داشت. مثل این بود که چیزی توی سرش فشار می آورد و انگار اطراف خودش رو با دندون های مینیاتوری می جوید. فرشته با خودش فکر کرد:
-اعصابم دیوونه شده. بقیه درست میگن. به بعضی چیز ها نباید فکر کنم. کاش می شد.
سوزش داخل سرش حالا به دردی بی ضربان و مداوم تبدیل شده بود و انگار داشت از داخل مغزش رو به طرف بیرون فشار می داد. فرشته1لحظه دست گذاشت روی سرش.
-آخ!
خوشبختانه کسی نشنید. چشم هاش رو بست و با تکیه به همراهی عطارد که دستش رو گرفته بود چند قدم بعدی رو بدون دیدن برداشت. درد همون طور که به آرومی زیاد شده بود به آرومی هم در حال کمتر شدن بود. لحظه ای بعد انگار اون فشار آزار دهنده کم و کمتر شد و کاملا از بین رفت. فرشته حواسش رو از سر درد و از پریسا برداشت. روی چتر هاشون پر از برف شده بود و باید متوقف می شدن تا برف ها رو بتکونن. فرشته به پاشیدن اونهمه سفیدی به اطراف خیره شد و با خوشحالی لبخند زد. مجبور بودن هر چند لحظه1بار توقف کنن و چتر هاشون رو از برف بتکونن که فرشته خیلی صحنه حاصل از این کار رو دوست داشت. دونه های برف انگار بزرگ تر شده بودن. خطر بارش تگرگ وجود داشت ولی فرشته هنوز مجذوب زیبایی برف بود و گوش به حرف ها و لطیفه های عطارد پیش می رفت. سرعتشون رو بیشتر کردن تا پیش از شروع تگرگ و احتمالا توفان به ایستگاه برسن و بلاخره نزدیک عصر بود که رسیدن.
-فرشته کجا میری؟ وایسا. همینطوری بی ترمز نرو. به رو به رو1نگاهی بنداز.
فرشته به مقابل خیره شد.
-اینجا چقدر… وای این چه صداییه؟
تیرداد دستش رو گرفت و گفت:
-چیزی نیست. قطار داره میاد. الان صداش بیشتر هم میشه.
-اینجا می ایسته؟
-آره. اینجا می ایسته و ما هم سوارش میشیم. مطمئنم که خوشت میاد.
-ولی من. پیاده رفتن رو ترجیح میدم.
-بله که ترجیح میدی. آخه اینطوری کسی دور و برت نیست و راحت تری. ولی توی قطار شلوغه. اتفاقا واسه خاطر تو یکی هم شده باید باقی راه رو با قطار بریم. حسابی هم شلوغه.
-ای بابا تیرداد ول کن دیگه. نمیشه کمتر اذیت کنی؟
-نه نمیشه. اذیت چیه؟ ایشون لازم داره که چندتا آدم جز ما3تا هم ببینه. اوناهاش قطار اومد.
فرشته به قطاری که سوت می کشید و با سرعت پیش می اومد خیره شد. صدا چنان شدید شده بود که زمین انگار زیر حرکت سریع قطار می لرزید. فرشته حس کرد صدا ها دارن توی سرش می چرخن. ترس. وهم. وحشت از پیروزیِ وهم. دستی آروم دستش رو فشار داد. تیرداد.
-نترس. توجه کن که این صدا چه موزونه. خطری نیست. ما اینجا هستیم.
فرشته به تیرداد و عطارد و ستاره نگاه کرد و انگار گرمی دست های تیرداد و ستاره که از2طرف دست هاش رو گرفته بودن از راه دست هاش به داخل قلب و روحش منتقل و توی تمام وجودش پخش شد. وهم تاریک و انعکاس های ناموزون صدا ها به همون سرعتی که اومده بودن رفتن. عطارد گفت:
-ببین داخلش چه شلوغه.
فرشته به قطار پر سر و صدا خیره بود و هنوز به صدای حرکتش که زمین رو آشکارا زیر پا هاشون به لرزه در آورده بود گوش می داد. هیجان آمیخته با ترسی وجودش رو گرفت. لبخند زد. حس می کرد حالا که تنها نیست دیگه این صدای بلند و این حرکت سریع به نظرش ترسناک نمیان. قطار ایستاد. ستاره دست فرشته و تیرداد رو کشید و گفت:
-بریم سوار شیم تا همه جا ها پر نشده.
عطارد در حالی که همراهیشون می کرد با خنده گفت:
-نترس. به تو جا میدن. چون مطمئنا هیچ دلشون نمی خواد خورده بشن.
ستاره با عصبانیت داد زد:
-باز تو حرف زدی؟ تو اصلا…
تیرداد وسط خنده های عطارد بلند گفت:
-این قطار واسه تمام مسافر هاش جا داره. درضمن چند درصد موج صدای داد و خنده هاتون رو بیارید پایین.
ستاره دوباره داد زد:
-آخه این عطارد1بند جفنگ می پرونه.
و بعد با دیدن خنده های عطارد که شدید تر شده بود بلند تر و با اعتراض بیشتری داد زد:
-الان هم داره می خنده.
تیرداد که خودش هم خندهش گرفته بود ولی نمی خواست صدای ستاره رو از این بالا تر ببره به زحمت خندهش رو قورت داد و با صدایی که از زور خنده فرو خورده لرزش پیدا کرده بود گفت:
-ول کن عطارد دیگه تو هم.
این بحث همچنان ادامه داشت و فرشته همچنان بیرون از ماجرا فقط لبخند می زد و به قطار نگاه می کرد.
-یعنی بعد از این چی میشه؟
این پرسشی بود که توی ذهن فرشته می چرخید. این بخش جدیدی از سفر اون ها بود و فرشته هنوز همون هیجان آمیخته با ترس رو که به نظرش شیرین می رسید با خودش همراه می دید. بدون تحمل انتظار و بدون هیچ دردسری سوار شدن. تیرداد درست گفته بود. قطار انگار ظرفیتش کش می اومد. هیچ کس مشکل جا پیدا نکرد. فضای بزرگ و عجیبی داشت. هر کسی با1مدل و1هیات و1لهجه. آدم های زیادی می اومدن و می رفتن. فرشته و همراه هاش رفتن و در1کوپه جا گرفتن. سر و صدا زیاد بود. حال و هوایی کاملا سفری و برای فرشته جدید. وقتی خیالشون از بابت کوپه راحت شد تیرداد به آخر واگن اشاره کرد و گفت:
-این مجهز ترین قطاریه که می شناسم. واگن بعدی1سالن اجتماعات بزرگه. می تونیم اطلاعات مربوط به برنامه های داخل قطار و ایستگاه ها و خلاصه هرچی می خواییم بدونیم رو از اونجا بگیریم. بیایید بریم اونجا.
ستاره از جا پرید و عطارد هم موافق بود. فرشته با پریشونی که سعی می کرد پنهان نگهش داره گفت:
-من خیلی خسته ام. شما برید من بعد میام.
تیرداد دستش رو کشید و گفت:
-واگن بعد از اجتماعات هم سالن غذا خوریه و من واقعا گرسنمه. میریم اجتماعات و از اون طرف هم میریم دنبال خوردنی. زود باش دیر میشه.
-ولی من واقعا،
-ولی تو واقعا باید بیایی بریم. بجنب من که نمی تونم جای تو بخورم و سیر بشم. درضمن، اجتماعات این قطار رو نمیشه از دست داد. هیچ چی هم که نداشته باشه میشه تماشا کرد و تجربه. پا شو دیر شد.
فرشته با اکراه همراه بقیه به راه افتاد. واگن اجتماعات از داخل اصلا شبیه واگن های کم عرض و طولانی قطار نبود. بلکه شبیه1سالن درست و حسابی بزرگ و پهن درستش کرده بودن و فرشته مونده بود چطور این ممکنه. با اینهمه گاهی ترافیک می شد و مسیر بند می اومد و حرکت قطع می شد. فرشته به اطراف خیره شد. انگار از همه جای دنیا آدم اونجا بود. قیافه ها، مدل ها، لهجه ها. تیرداد رفت تا در مورد غذا خوری قطار بپرسه. ستاره و عطارد هم خواستن گشتی بزنن. فرشته که هنوز کم و بیش با سر گیجه حاصل از اون سردرد مرموز درگیر بود ترجیح داد کنار1میز کوچیک شیشه ای منتظر بمونه. وقتی بقیه رفتن فرشته حس کرد دوباره سردش شده. از تنها موندن در1محیط ناآشنا و اینهمه شلوغ وحشت داشت. سعی کرد هرچی کمتر به چشم بیاد. خودش رو تا حد امکان کشید طرف کنج دیوار و توی خودش جمع شد.
-خانم!خانم با شمام! آره خود شما. میشه بگید ساعت دقیقا چنده؟
فرشته با حیرت به کسی که مخاطب قرارش داده بود نگاه کرد. دختری ناشناس با لبخندی مخصوص افراد خنده رو و عادی. دخترک به فرشته خیره شد و در حالی که به تیرداد اشاره می کرد گفت:
-از اون آقا ساعت پرسیدم گفت شما می تونید کمک کنید.
فرشته به اطراف نگاه کرد و با دست لرزان به ساعت دیواری بزرگی که روی دیوار مقابل و درست پشت سر دختر بود اشاره کرد و در همون حال با لکنتی کاملا مشهود جواب داد:
– 3.
دخترک به پشت سرش و به ساعت دیواری نگاه کرد و خندید.
-ای وای چطور ندیدمش؟ خیلی ممنون. اگر من بودم ساعت رو اونجا نصب نمی کردم. جاش به نظر من این طرف سالنه. یعنی درست بالای سر شما تا هر کی از در وارد میشه ببینه. نظر شما چیه؟ قبول دارید؟
فرشته با گیجی آشکار جواب داد:
-خوب من، بله خوب.
دختر که انگار متوجه حال پریشون فرشته نشده بود از موافقت فرشته خوشحال شد و با شادی گفت:
-چه سرده مگه نه؟ با این که تازه3بعد از ظهره ولی انگار می خواد شب بشه. از دست این کوتاهی روز های زمستون. من که خوشم نمیاد. شما چی؟
فرشته در حالی که به وضوح عرق پیشونیش رو پاک می کرد با همون لکنت و به زور جواب داد:
-من. من.رو. روز. ها رو تر. ترجیح میدم. شب. شب های زمستون. خیلی. زیادی تا. تاریکن.
دخترک با رضایت سری تکون داد و گفت:
-دقیقا همین طوره. خیلی هم درازن. باز شب های تابستون بهترن. هم کوتاهن و هم ستاره دارن و آدم توی تاریکیش خفه نمیشه. شما قطار سواری دوست دارید؟ من که خیلی دوست دارم. از ماشین خیلی بهتره مگه نه؟
-من، من نمی دونم. به. به نظرم. درست میگید.
-شما دفعه اولته که سوار میشی؟ من خیلی سوار شدم. باور کن از ماشین بهتره. حالا صبر کن ببینی. مخصوصا این قطار خیلی عالیه. توش هرچی بخوای می بینی. از عر جا که فکرش رو کنی آدم میاد. گاهی اینقدر پر میشه که قاطی می کنه و توقف اجباری داریم ولی باز راه می افته. حالا صبر کن حسابی معتادش میشی و دیگه دلت نمی خواد پیاده بشی. بعضی کوپه ها درشون بسته هست. خیلی دلم می خواد ببینم توشون چه خبره. بعضی ها یواشکی میرن می بینن. هم شهری ما گفته راهش رو بهمون یاد میده تا بریم ببینیم. گفت آموزش هاش رو به همه میده تا هر کسی دلش خواست استفاده کنه. شما هم حتما بگیر. ممنوعه ها همیشه جذابن مگه نه؟
فرشته حس کرد تمام وجودش یخ زد. از ممنوعه ها هیچ خاطره خوشی نداشت.
-نمی دونم. شا. شاید چون. ممنوع هستن.
-آفرین!اصلا نصف جذابیتشون به همین ممنوع بودنشونه دیگه. شاید هم از نصف بیشتر.
فرشته نمی دونست از دست این هم صحبت اجباری کجا در بره. داشت گریهش می گرفت. حس می کرد واقعا نمی تونه حرف بزنه. ولی طرف ظاهرا نمی فهمید چون خیلی جدی منتظر جوابش بود. فرشته در حالی که دست هاش رو به هم فشار می داد گفت:
-من. من واقعا،
دخترک خندید و در حالی که دست های فرشته رو از هم جدا می کرد گفت:
-شما چرا دست هات رو اینقدر می پیچونی؟ درد می گیره ها! ببین قطار داره راه می افته.
دختر درست می گفت. قطار آروم آروم داشت حرکت می کرد. اول به کندی خیال، بعد کمی تند تر و بعد، تند تر، تند تر، و باز هم تند تر. دخترک هنوز دست های فرشته رو توی دستش نگه داشته بود و فرشته حس می کرد دلش می خواد همون لحظه بخار بشه بره هوا و دیگه جلوی چشم هیچ کسی نباشه. یکی دختر رو صدا زد. دخترک با خوشحالی گفت:
-دوست هام اومدن. باز می بینمت.
و بعد دستی واسه فرشته تکون داد و رفت و فرشته نفس راحتی کشید. تیرداد با رضایت به این صحنه نگاه می کرد. ستاره یواشکی در گوشش گفت:
-گناه داشت تیرداد. چرا اذیتش می کنی؟ قیافهش رو ندیدی؟ واقعا داشت زجر می کشید.
تیرداد با اطمینان جواب داد:
-چرا قیافهش رو دیدم. هیچ دلیلی نداره موقع حرف زدن با1آدم زجر بکشه. چندتا از این صحنه ها که پیش بیاد واسهش عادی میشه و دیگه به قول تو زجر نمی کشه.
-ولی آخه.
-دیگه آخه نداره. ببین ستاره، فرشته باید از این حصار بیاد بیرون و من خیال ندارم فقط تماشا کنم که توی این حصارش بهش خوش بگذره تا آخر عمرش. توی این قطار آدم زیاده. هر کدوم هم مال1جایی هستن. فرشته مثل من و تو و همه باید بتونه باهاشون در حد رفع نیاز های اجتماعی قاطی بشه و میشه. فقط1کمی کار می بره. نگران نباش. طوریش نمیشه.
عطارد با1سینی آب میوه اومد. به فرشته که تقریبا داشت از حال می رفت نگاه کرد و گفت:
-اینجا رو! چی شده فرشته؟ باز که تنظیماتت به هم خورده. بیا بخور فشارت درست بشه. فرشته لیوان رو از عطارد گرفت، تشکر کرد و دوباره چشم دوخت به منظره های بیرون قطار که حرکتشون تند و تند تر می شد. دستی به شونهش خورد.
-آآآخ!
برگشت. تیرداد. سعی کرد چهره در هم رفته از دردش رو پشت ماسک1لبخند پنهان کنه. تیرداد هم سعی کرد فهمیدنش رو نشون فرشته نده.
-داری چیکار می کنی فرشته؟ تاب می خوری؟
-آره. قطار انگار1تاب خیلی بزرگه. خوشم میاد از تاب خوردن.
-تاب رو بیخیال شو بیا بریم ما گشنهمونه. راستی اونجا رو دیدی؟
فرشته نگاه کرد و1تابلوی خیلی بزرگ روی یکی از دیوار ها دید که چند نفر داشتن روی بعضی قسمت هاش چیز هایی می زدن یا زیر کاغذ هایی که پیش از این زده شده بود چیز هایی می نوشتن. فرشته از دیدن اون تابلو که تمام1دیوار اجتماعات رو کاملا پوشونده بود تعجب کرد.
-عجب تابلوی بزرگی! تا حالا برد به این بزرگی ندیده بودم!
ولی پیش از این که چیزی بپرسه تیرداد گفت:
-خبر ها، برنامه ها، و مطالبی که صاحب هاشون می خوان به اشتراک گذاشته بشه رو می زنن اونجا. اون وسط نقاشی هم هست. فرشته تو قشنگ نقاشی می کنی. چرا به اسم خودت نقاشی هات رو نمی ذاری اونجا؟
فرشته وحشتزده نگاهش کرد:
-بیا بریم به نظرم واقعا غذا لازم داری.
-من حواسم هست. خوب چی میشه مگه؟
-تو رو به خدا تیرداد بیا بریم.
تیرداد1لحظه با خودش کلنجار رفت ولی نتونست از پس میل شدیدش به آزمایش چیزی که مدت ها بود می دونست بر بیاد. این کار رو درست نمی دونست ولی… تصمیمش رو گرفت. در حالی که لبخند می زد رو به فرشته گفت:
-خوب راست میگی. بعدا میشه حرفش رو زد. حالا فقط غذا. بزن بریم.
و با ضربه ای کمی محکم تر از1ضربه معمولی زد روی شونهش.
-آآآخ!
تیرداد با تعجبی ساختگی نگاهش کرد.
-چی شد؟ من که خیلی یواش زدم. درد می کنه؟
-مثل این که دیشب بد خوابیدم.
-ولی دیشب تو اصلا نخوابیدی. تمام مدت داشتی همراه ما برف رو تماشا می کردی و به بحث من و ستاره و عطارد گوش می دادی و نقاشی می کشیدی و …
-نمی دونم شاید از خستگی باشه. شاید سرما خوردم.
-و شاید هیچ کدوم این ها نیست و این درد همیشه باهاته. چون هر زمان که من یا هر کسی دست روی شونه هات زدیم تو از جا پریدی. از زمانی که شناختمت همینطور بودی. مگه جای1زخم چقدر می تونه دردناک باشه؟ مگر این که چیزی مانع التیامش بشه. مثلا1نشونه نحس عوضی.
فرشته با رنگی به سفیدی گچ چند قدمی از تیرداد دور شد و در همون حال گفت:
-من که رفتم غذا خوری. شما ها اگر دلتون می خواد همین جا بمونید.
ستاره و عطارد که جز این بخش آخر چیز دیگه ای نشنیده بودن همون طور که مغز هم رو می خوردن راه افتادن و تیرداد هم همراهشون بود.
اول شب مثل وسط روز داخل قطار شلوغ بود. فرشته و هم سفر هاش داخل کوپه بودن و در مورد دیده هاشون با هم حرف می زدن. ستاره دلش می خواست بتونه روی اون تابلوی بزرگ چیز بنویسه و عطارد بهش می خندید. تیرداد باهاشون حرف می زد ولی ذهنش عجیب مشغول بود. فرشته از پنجره کوپه به آسمون شب که مثل قیر سیاه بود نگاه می کرد.
-چی می شد اگر فقط1ستاره می دیدم؟ اونهمه ستاره پس کجا رفتن؟ بیایید بیرون دیگه. پس کجا هستید؟ بیایید بیرون. فقط1کوچولو. تو رو خدا.
-با خودت حرف می زنی فرشته؟
-هان عطارد! ستاره رو کشتی حالا نوبت منه؟
ستاره معترض داد زد:
-این؟ مال این حرف هاست مگه؟ از پس من بر نمیاد.
عطارد وسط خنده گفت:
-آره بابا راست میگه. مگه من بیچاره از پس زبون7شاخ این دیو مسلم بر میام؟
ستاره با شنیدن این حرف بلند شد که عطارد رو با هرچی دستش می رسه بزنه و فرشته که همین رو می خواست برگشت به حال و هوای خودش. دیگه یاد گرفته بود. هر زمان یکی از اون3تا در مواقعی مثل این بهش گیر می دادن فرشته1طوری اون ها رو به هم مشغول می کرد و خودش بی دردسر و آروم در کنار اون ها در هوای خودش سیر می کرد. فرشته تیرداد رو ندید که چنان متفکر و متمرکز تماشاش می کرد که از زور فشاری که به ذهنش می اومد به پیشونیش عرق نشسته بود. اگر کسی نگاهش می کرد در چهرهش حالتی عجیب می دید که ترکیبی بود از خشم و تاثر و تمرکز و نفرتی گنگ و ناشناس که مشخص نبود از کی و از چی نیرو می گرفت. فرشته نگاه نکرد و این ها رو ندید. حواسش به آسمون بود. چقدر دلش می خواست ستاره ها رو ببینه. ولی چرا؟ چرا اینهمه دلتنگ ستاره ها بود؟ مگه اون ها جز1مشت نقطه ریز نورانی و چشمک زن چی بودن؟ چرا فرشته حس می کرد ستاره ها باید براش بیش از این باشن؟ دوباره سوال های مدل به مدل به ذهنش هجوم آوردن. فرشته نفهمید چقدر گذشته بود که با تماس دستی که خیلی آروم و با احتیاط شونه هاش رو لمس کرد به خودش اومد. لمس اون دست ها به طور واضحی آروم و با ملاحظه بود. طوری که حتی فرشته فهمید هدف از این احتیاط پرهیز از ایجاد درده. ولی با وجود اونهمه احتیاط فرشته سوزش ناخوشآیندی توی شونه هاش حس کرد و آروم خودش رو کشید عقب. تیرداد آروم گفت:
-درد می کنه؟ بعد از اینهمه سال؟
-چی؟ کدوم سال؟ من که نمی فهمم.
-ایرادی نداره. ببین من روی اون برد توی اجتماعات خوندم توی شهر بعدی1جراح عالی اومده. چرا اقدام نمی کنی؟
فرشته با نگاهی متحیر و گیج به تیرداد خیره شد.
-چی میگی تیرداد؟
-فرشته، تا حالا به این فکر کردی که زندگی با شونه های آزاد چقدر می تونه قشنگ باشه؟ این فقط1جراحی ساده می خواد. چرا انجامش نمیدی؟ اون نشون لعنتی رو از روی شونه هات بردار و سبک شو. واقعا خودت حس نمی کنی دیگه زمانش رسیده باشه؟
قیافه فرشته تجسم حقیقی از وحشت رو به نمایش گذاشته بود.
-من نمی فهمم. تو رو خدا تیرداد دیگه تمومش کن. چه نشونه ای چه کشکی؟ این حرف ها واقعی نیستن. من هیچ وقت بهت نگفتم که…
تیرداد دست فرشته رو گرفت و آروم تکون داد و گفت:
-تو بهم نگفتی. لازم نیست تو بگی. برای فهمیدن راه کم نیست.
فرشته خودش رو با حرص عقب کشید و بلند گفت:
-اون دفتر پریسا منبع مطمئنی نیست. مگه آخرش رو نخوندی؟ من1ناکس واقعیم . من اون مزخرفات رو سر هم کرده بودم تا واسه خودم…
تیرداد اجازه نداد ادامه بده. اگر هم اجازه می داد معلوم نبود فرشته می تونست ادامه بده یا نه. هم زمان با طنین اسم پریسا اشک بود که مثل سیل صورتش رو پوشوند و نفسش از شدت بغض بند اومد.
-ببین فرشته، بذار واسه همیشه خیالت رو راحت کنم. اگر برای من کامل ثابت بشه که پریسا درست می گفت و تو واقعا از سر بدجنسی براش اعصاب خوردی ساختی تا اذیتش کنی و نیتت هم فقط و فقط بدجنسی بوده باز هم تو رفیق من هستی. تو می تونی این رو بفهمی؟
فرشته از وسط بغض سنگینش فقط تونست بگه:
-نه. نه.
-باید بتونی بفهمی. واقعا باید بفهمی فرشته.
فرشته که دیگه به زور نفس می کشید به زحمت تکون دادن1کوه تونست بگه:
-نه. برای چی؟
تیرداد احتیاط رو کنار گذاشت و بلند و محکم گفت:
-برای این که هر کسی صاحب و مالک عقل و شعور خودشه. برای این که عقل من بهم میگه هیچ روانی توی این دنیا وجود نداره که بخواد صرفا واسه اذیت کردن یکی دیگه خودش رو تا این اندازه اون هم به این مدت طولانی زجر بده. اگر هم به فرض محال همچین چیزی باشه عقل من کجاست که اجازه بدم این اتفاق برام بی افته؟ اگر چنین چیزی از طرف هر کسی برای من پیش بیاد خودم هم بی تقصیر نیستم. در همچین موقعیتی من اگر1جو معرفت داشته باشم باید بفهمم کسی که پدر خودش رو در آورد فقط برای اذیت کردن من حتما1درد جدی داره. نه در این کثافت کاری باهاش همراهی می کنم نه توی وضعیت پریشونش رهاش می کنم. زور می زنم تا اول خودم و بعد از خودم اون بیچاره رو از این زجری که تحمل می کنه نجاتش بدم. حتی اگر تمام این ها که گفتم باطل و اشتباه باشه، من پریسا نیستم. من تیردادم. هرچی با پریسا کردی و داشتی همراه پریسا تموم شد و رفت. پریسا1آدم جدا بود و من یکی دیگه. این ها رو چی؟ این ها رو می فهمی؟ فرشته، تو باید بفهمی. تو برای پریسا زمانی بد شدی که دیگه نخواستی تعییدش کنی. وقتی مطمئن شد که به هیچ عنوان حاضر نیستی پشت سر شاهین بری وسط دود. زمانی که دیگه نخواستی برای همراهی با شاهین همراهیش کنی. اگر حاضر می شدی و باز هم همراه بودی در صورتی که زنده می موندید پریسا باز هم سکوت می کرد و خدا می دونه دفعه بعد چطور و کجا این ضربه رو می زد به فرق سرت. تو بی تقصیر نبودی ولی پریسا هم بی تقصیر نبود فرشته. لازم نیست تو بار گناه جفتتون رو تنهایی روی دوشت ببری. فقط مال خودت رو ببر کافیه. درضمن، پریسا در مورد شونه هات هیچ کمکی بهم نکرد. پریسا هیچ کمکی در هیچ موردی بهم نکرد جز این که توی اون دفتر کذاییش خودش و امثال خودش رو درست و حسابی بهم معرفی کرد و بهم یاد داد که هرگز در هیچ کجای عمرم دلم نخواد با کسی مثل خودش طرف باشم. من برای فهمیدن حقیقت درد رفیقم به کسی مثل پریسا احتیاج ندارم. تو باید بفهمی. و من پریسا نیستم فرشته. این رو هم تو باید بفهمی. پس لطفا همین امشب این ها که گفتم رو به خاطرت بسپار و فراموش نکن. به خصوص اون هایی رو که در مورد خودم بهت گفتم.
فرشته بی توجه به ستاره متعجب و عطارد شاکی و عصبانی به شدت هق هق می زد. تیرداد آروم مو هاش رو نوازش کرد و گفت:
-بسه دیگه. ببین جوجه هات هم بیدار شدن و خوششون نمیاد از این لرزش شونه هات. پا شو برو1آبی به صورتت بزن و1گردشی هم کن و بیا.
ستاره با اشاره تیرداد بلند شد و دست فرشته رو گرفت و راه افتادن طرف بیرون کوپه. ستاره همونطور که فرشته رو تقریبا با خودش می کشید گفت:
-چرا خودت رو از دست کابوس این پریسا خلاص نمی کنی؟ ببین، تیرداد راست میگه. شما توی سفرتون با هم بودید. من نمی فهمم این پریسا حرف حسابش چی بوده؟ تازه اصلا هرچی بوده بوده. اون دیگه زنده نیست فرشته. ولش کن دیگه.
عطارد در حالی که نگاه عصبانیش رو می ریخت سر تیرداد با حرص گفت:
-بله خوب. باید ولش کنه. ولش می کنه اگر بذارن. مگه اجازه میدن؟
تیرداد حس کرد دیگه ظرفیت کوتاه اومدن رو در خودش نمی بینه. به ستاره گفت:
-برید و توی راه برگشت ببینید روی برد اجتماعات چیز جدیدی زدن یا نه.
ستاره دست فرشته رو گرفت و رفت و تیرداد آماده شروع1مجادله شد. مجادله ای که به محض بسته شدن در کوپه در گرفت.
-ببین تیرداد، تو دیگه جدی شورش رو در آوردی. واقعا خیلی بهت خوش می گذره وقتی با زنده کردن اسم و رسم اون دختره واسه این بیچاره اذیتش می کنی؟
-نه عطارد. بهم خوش نمی گذره. ولی بر عکس تو بهم خوش نمی گذره زمانی که می بینم این به قول تو بیچاره باید از هرچی خاطره و موزیک و تصویر و منظره و حتی از1لحنی که پریسا رو یادش میاره زجر می کشه. عطارد، تمام اطرافیان فرشته ما3نفر نیستیم. تازه هم که باشیم. چرا همه ما باید همیشه مواظب باشیم تا چیزی نگیم که خاطرات فرشته اذیتش کنن؟ این خیلی مسخره هست. من موافقش نیستم و مطمئنم که خود فرشته هم این رو نمی خواد. فرشته باید بتونه زندگی کنه. تقدیر همیشه ما رو لای پر قو پیش نمی بره. فرشته باید این ها رو بفهمه و ظاهرا تو هم باید این ها رو بفهمی. درد ها رو باید درمون کرد نه این که پوشوندشون. یعنی حالا چون فرشته از اسم و رسم پریسا خاطره داره دیگه هیچ کسی حق نداره توی دنیا اسمش پریسا باشه تا فرشته گریه نکنه؟ تو واقعا به این نظراتی که میدی باور داری؟ من خیال می کردم با درایت تر از این ها باشی.
عطارد که از عصبانیت قیافهش عوض شده بود با تمسخری آمیخته به خشم گفت:
-پس به نظر تو این نمایش مسخره امشبت قدم بزرگی بود به سوی درمان فرشته بله؟ محض اطلاع. تا پیش از این که شما اسم پریسا رو ببری اون داشت واسه خودش فکر می کرد و تازه1کاغذ و قلم برداشته بود و آسمون رو نگاه می کرد و می خواست واسه خودش نقاشی کنه. ته لبخندی هم داشت که جناب عالی ضایعش کردی. این بیچاره امشب تا خود صبح توی حال خودش نیست. جدی نمی فهمی یا نمی خوایی بفهمی یا می فهمی و عشق می کنی؟
تیرداد هم که از جا در رفته بود بلند تر و تند تر گفت:
-به جهنم که توی حال خودش نیست. اصلا بی خود توی حال خودش نیست. تا کی باید اینطور باشه؟ بذار چند شب تا صبح توی حال خودش نباشه و بعدش درست بشه. بهتر از اینه که تمام عمرش خودش و اطرافیانش از ترس شکستن قوانین مدارا جرات نکنن بهش نزدیک بشن. حالا هم می تونه کاغذش رو برداره و نقاشی کنه. بذار گریه کنه. بذار حالش بد باشه. ولی خوب میشه. بلاخره خوب میشه. عطارد، به نظر من مسأله ها رو باید حلشون کرد نه این که صورت رو انداخت توی بخاری تا بسوزن. فرشته باید بتونه عادی باشه. مثل همه. این مسخره بازی ها هم باید تموم بشه. حالا این وسط فرشته دردش میاد؟ خوب بذار بیاد. اصلا کی گفته درمون بدون درده؟ درمون تو به این درد کارساز نیست عطارد. دیگه تمومش کن.
-و درمون تو کارسازه؟ ببینم تو دکتری؟ روانشناسی؟ متخصصی؟ آدمشناسی؟ تو آگاه تمام عیاری؟ روی چه سندی همچین آزاری به این بیچاره میدی؟
-این بیچاره نیست عطارد. این فرشته هست. رفیق خسته من که دلم نمی خواد اینطوری پیش بره. من هیچ کدوم از این هایی که گفتی نیستم. من فقط کسی هستم که از ته دل می خوام بهش کمک کنم. می خوام درمون بشه نه این که با سکوت مسخره ام در باره هرچی که فرشته نمی خواد بشنوه موقتا تسکینش بدم و طبق نظر تو امیدوار به معجزه زمان باشم که شاید درستش کنه. من باهات موافق نیستم عطارد و دیگه هم خیال ندارم خودم رو و دنیای اطراف فرشته رو به خاطر گریه کردن هاش سانسور کنم. تا جایی هم که از دستم بر بیاد اجازه نمیدم تو یا هر کسی دیگه این کار رو کنید.
عطارد بر افروخته از خشم از جا پرید.
-تیرداد، تو، …
در کوپه باز شد و ستاره و فرشته وارد شدن. ستاره با سرخوشی گفت:
-وای بلند شید بیایید. باید ببینید. توی اجتماعات پارتیه. تولد یکی از مسافر هاست و دوست هاش براش جشن گرفتن همه قطار هم دعوتن. بجنبید داره شروع میشه. آخجون!.
دیگه جای بحث نبود. ستاره پشت سر هم از شلوغی اجتماعات و جشن و موزیکی که پخش می شد و کاغذ رنگی و بادکنک و کیک تولدی به بزرگی1واگن و تبریک های رنگی و قشنگ و مدل به مدلی که روی برد اجتماعات زده بودن می گفت و می گفت و مشغول آماده شدن و سیخونک زدن به فرشته و بقیه برای آماده شدن بود و چند لحظه بعد دیگه اثری از اون جو خطرناک باقی نذاشت و همه رو انگار مثل برف روی چتر هاشون تکوند و ریخت دور. چیزی نگذشت که هر4تاشون در فضایی شاد و شلوغ به طرف اجتماعات به راه افتادن.
***
قطار سریع السیر فرشته و همراه هاش سوار مرکب زمان پیش می رفت. گذر زمان رو کسی نمی فهمید ولی از حرکت قطار همه لذت می بردن. هر چند وقت1بار توقف داشتن ولی معمولا زیاد طول نمی کشید و باز راه می افتادن. فرشته حالا1بخش کوچیک از اون برد بزرگ اجتماعات رو در توافقی ناگفته به خودش اختصاص داده بود و اجازه نمی داد اون بخش کوچیک خالی بمونه. معمولا یکی2تا از نقاشی های فرشته اونجا بودن و حتی در زمان هایی که چیزی اونجا نبود کسی به اون قسمت کوچیک چیزی نمی چسبوند. فرشته هرچی دستش می رسید می کشید. یعنی خودش اینطور می گفت ولی عطارد قبول نداشت. به نظر عطارد فرشته همینطوری نمی کشید. به خصوص این که دیده بود پای بعضی از کاغذ هاش لکه خیلی نامحسوسی هست که پاک نمی شد. نقش نامشخصی از اشک. فرشته بی توجه به انتقاد های عطارد و تعریف های تیرداد و نگاه های تحسین آمیز یا منتقد اطرافش به اون بخش کوچیک از تابلو فقط نقاشی می کرد و می چسبوند. و1روز صبح که با تعجب امضای کوچیکی رو دید که زیر نقاشیش زده شده بود، ماتش برد. زیر امضا با خط ریز نوشته شده بود:
-سلام. این بخش تابلو رو اتفاقی دیدم. تو قشنگ نقاشی می کنی. ولی چرا آسمون های نقاشی هاتهمیشه شب هستن؟ تمرین کن تا بتونی روز رو هم بکشی. همینطور زمین رو، بهار رو، رودخونه و1باغ پر از گل رو. این ها هم قشنگن و تو می تونی نقاشیشون کنی. ادامه بده. بیشتر بکش. از حالا که میام روی تابلو رو بگردم به این بخشش نظر مخصوص می کنم ببینم جدید کشیدی یا نه. می خوام بعدیش رو ببینم.
فرشته چنان حیرتی کرده بود که نفهمید تیرداد کی بهش رسید.
-خوب، از چی اینهمه تعجب کردی؟
فرشته که از حضور تیرداد خبر نداشت به شدت از جا پرید.
-سلام.
-علیک سلام. چته بابا؟ چیه تا حالا خط و امضا ندیدی؟ تعجب نداره. مگه ندیدی زیر نوشته های هم چیز می نویسن؟ زود باش. بیا قلمم رو بگیر جوابش رو بنویس دیگه.
-این که اسمش رو نزده.
-خوب نزده باشه. بدون اسم ها جواب ندارن؟
-ولی من چی بنویسم؟
-واسه تو نوشته جوابش رو من بگم؟ زود باش بنویس بریم صبحانه. دفعه بعد هم قبل از غیب شدنت1خبری بده. نزدیک بود بریم اطلاعات قطار بگیم جستجوی ویژه راه بندازن. باورت نمیشه، ستاره خیال می کنه تو خودت رو پرت کردی بیرون.
فرشته نگاه ماتی به تیرداد انداخت و1دفعه زد زیر خنده.
-خودم رو پرت کردم بیرون؟ آخه واسه چی؟
تیرداد که این جمله رو اتفاقی و بی منظور نگفته بود با دقتی خیلی زیاد ولی کاملا پنهانی تمام رفتار و گفتار فرشته رو زیر نظر گرفت و دوباره با ظاهری بیخیال و شاد و بی تفاوت گفت:
-ستاره هست دیگه. دید نیستی پیش خودش فکر کرد نکنه سر خودت1بلایی آورده باشی.
فرشته که هنوز می خندید گفت:
-یعنی1بلای کوچولو در حد خودکشی؟ خاطرت جمع. من خودکشی نمی کنم. راستش تا چند وقت پیش بدم نمی اومد از1طریق بی درد و سریع خودم رو خلاص کنم ولی حالا ترجیح میدم همینجا بمونم و ببینم آخرش چی میشه.
تیرداد با مهربونی و اطمینان گفت:
-آخرش همون چیزی میشه که خودت بخوای فرشته. شاید ما نتونیم همه چیز زندگی رو عوض کنیم. ولی می تونیم بهتر زندگی کنیم. حتی اگر این رو هم نتونیم دسته کم می تونیم از همین زندگی، از این سفر، از1امضای موافق زیر نقاشیمون، از تصور این که3تا دوست دنبالمون می گردن اگر غیب بشیم لذت ببریم، نمی تونیم؟
فرشته دست تیرداد رو گرفت و آروم جواب داد:
-معذرت می خوام که غیب شدم. حتی1درصد تصور دلواپس شدنتون رو نداشتم. من فقط…
تیرداد خندید و گفت:
-ولی ما واقعا دلواپست شدیم. اگر بدونی عطارد چه ها که به من نگفت. آخه اون خیال می کنه تقصیر منه. می دونی؟ عطارد معتقده تو باید از هر چیزی که اذیتت می کنه دور باشی تا زمان اثرش رو از خاطرت پاک کنه و حالت بهتر بشه. حالا هرچی می خواد طول بکشه. از این که من مجبورت می کنم در مورد پریسا یا گذشته حرف بزنی یا مثلا فلان موزیک آشنای تو و پریسا یا مثلا بحث در مورد فلان موضوع مشترک بین تو و پریسا رو وقتی تو وارد میشی قطع نمی کنم به شدت از دستم کفریه. امروز صبح هم که دید نیستی و هرچی گشت پیدات نکرد با اعتماد به نفس کامل بهم گفت اگر تو بلایی سر خودت آورده باشی از پنجره قطار پرتم می کنه بیرون.
فرشته دست تیرداد رو محکم فشار داد و وقتی حالت متعجب تیرداد رو که1لحظه بعد نقش1خنده با مزه پوشوندش رو دید تازه فهمید که فحشی نثار این تهدید عطارد کرده. به محض این که خواست حرفی بزنه صدایی توی تمام قطار پیچید.
-کلیه مسافر ها توجه کنن. اعلام موقعیت ویژه. ما دنبال گم شده ای هستیم. همه در جای خودشون مستقر بشن. تمام قطار باید در کوتاه ترین زمان جستجو بشه. لطفا با حفظ نظم با ما همکاری کنید. از هر کسی که صاحب این نشونه ها رو دیده یا در موردش اطلاعی داره می خواییم هرچه سریع تر به واحد اطلاعات قطار مراجعه کنه. لطفا دقت کنید. موضوع مهم و اضطراریه. نشونه ها…
فرشته با وحشت به نام و نشون خودش که از بلند گو با اون صدای فراگیر طنین مینداخت و توی تمام قطار پخش می شد گوش داد. قیافه تیرداد به صورت شکلکی از حیرت و وحشت و خنده در اومده بود و فرشته نمی دونست این حاصل از تماشای چهره خودشه یا شنیدن چیزهایی که خودش هم داشت از بلند گو می شنید. وقت هم نداشت به این چیزها فکر کنه. شنید که تیرداد گفت:
-دیوونه ها! بهشون گفته بودم صبر کنید. کار خودشون رو کردن.
فرشته متحیر به اطراف نگاه کرد. انگار نمی دونست حالا چیکار کنه. تیرداد دستش رو گرفت و در حالی که فرشته رو به طرف در اجتماعات می کشید گفت:
-بریم.
لحظه ای بعد، هر2با آخرین سرعتی که براشون امکان داشت به طرف واحد اطلاعات می دویدن.
***
لحظه ها، ساعت ها، روز ها می گذشتن. فرشته و همراه هاش توی قطار پیش می رفتن و پیش می رفتن. فرشته آهسته آهسته از جهان تاریک وهم و سکوتش با کمک اطرافیانش به بیرون سرک می کشید و مثل پروانه ای که کند و آروم از داخل پیله کرم ابریشم در بیاد، از اون جهان نفرین شده در حال خارج شدن بود. هرچند هنوز خیلی راه تا عادی شدن در پیش داشت ولی اوضاع واقعا از گذشته بهتر بود. تیرداد چنان رضایتی از این موضوع داشت که عطارد رو به خنده مینداخت. حالا دیگه فرشته خیلی بیشتر از پیش شبیه مردم عادی اطرافش بود. البته نه کاملا. هنوز از صدا های بلند خودش رو جمع می کرد. هنوز تحمل جمع های نا آشنا رو نداشت. هنوز در مواجهه با موقعیت غیر منتظره آشکارا می لرزید و تعادلش رو از دست می داد. ولی حالا دیگه تا حد زیادی می تونست سعی کنه به خودش مسلط تر باشه. تا جایی که ستاره معمولی تر شدنش رو تعیید کرد. فرشته عادی تر، عاقل تر، منطقی تر به دنیای اطرافش توجه می کرد و آروم، خیلی آروم در حال شناختن و تجربه چیز هایی بود که پیش از این هیچ تصوری ازشون نداشت. داشت یاد می گرفت زندگی معمولی چطوریه. و از همه مهم تر، داشت خوشش می اومد. فرشته کم کم حس می کرد زندگی، زمین، خاک، اینقدر ها هم که تصور می کرد تاریک و زشت نیستن. حالا حس می کرد از بودن در کنار همراه هاش خوشحاله و گاهی اصلا فراموش می کرد چقدر سردشه. و گاهی اصلا سردش نبود. از این آخری وقتی متوجهش شد به شدت حیرت کرد. تعجبش چنان زیاد بود که ترسید. اینقدر ترسید که1روز صبح با گریه به تیرداد گفت:
-تیرداد!من حس می کنم وارد1مرحله جدید از جنون شدم. نمی تونم واسهت توضیح بدم ولی، ولی، ولی به نظرم1چیزیم شده.
در جواب اصرار های تیرداد که می خواست بدونه چی شده فرشته فقط گریه کرد و آخرش گفت:
-تیرداد!به نظرم من تبدیل به1چیزی شدم. شاید1موجود عوضی.
بلاخره تیرداد به هر زبونی که بود تونست به حرفش بیاره و جریان رو بفهمه. این که فرشته دیشب آتیش رو فراموش کرد و بدون پروای خاطرات آتیش و بدون توجه به سنگینی نشونه ای که روی شونه هاش سنگینی می کرد، بدون دلواپسی از سرما و بدون پروای هر چیزی که تا پیش از اون شب ازش می ترسید، بعد از سال ها مو هاش رو باز کرده بود و با پیراهن شب بلند آبی رنگی که روی شونه هاش فقط با تور براق ستاره نشانی پوشیده شده بود، رفته بود کنار پنجره بزرگی که معمولا پشتش نقاشی می کرد و اونجا خودش رو، مو های بازش رو و حتی شونه های همیشه پوشیده، سنگین و دردناکش رو تمام قد سپرده بود دست بادی که با حرکت قطار می وزید و صورت و شونه ها و تمام جسمش رو نوازش می کرد و مو هاش رو به بازی گرفته بود. مو هایی که از وقتی در کام آتیش سوخته بود دیگه حس نکرده بود که در حال رشد مجدد هستن و دیشب بعد از سال ها تازه می دید که دوباره رشد کردن و چقدر بلند و قشنگ شدن. و مهم تر این که این تجربه نه تنها به نظرش بد و ترسناک نیومده بود بلکه خیلی هم بهش خوش گذشته بود و بعد از مدت طولانی که رو به روی باد داشت کیف می کرد تازه متوجه شده بود که اصلا اصلا سردش نیست و بر عکس خیلی هم داره بهش خوش می گذره. . تیرداد بعد از شنیدن حرف های فرشته که در نظر خود فرشته اعترافات ترسناکی بودن اینقدر خوشحال شد که نتونست و نخواست پنهانش کنه. بلند خندید، فرشته رو محکم بغل کرد و گفت:
-دوست عزیز من! اصلا اینطور نیست. تو نه دیوونه ای نه1موجود عوضی. فرشته، تو واقعا نباید همیشه سردت باشه. کاری که تو کردی خیلی عادیه. این که همیشه مو هات بسته و شونه هات پوشیده باشن درست نیست. هیچ کجای قانون راستی و درستی همچین چیزی تعیید نشده. این که تو حفظش کردی وفاداری به آتیش نیست. این تعهد به درده. تو در تمام این سال ها که گذشت به دردی وفادار موندی که حس می کردی و حس می کنی بهش تعهد داری. و دیشب دلت خواست از زیر این تعهد عجیبت در بیایی و از زندگیت لذت ببری. این هیچ بد نیست فرشته. این عالیه. باور کن. این واقعا عالیه. اینقدر خوشحالم که دلم می خواد از خوشحالی آواز بخونم.
صدایی درست از پشت سرشون هر2تا رو حسابی ترسوند. عطارد.
-لطفا این کار رو نکن. اگر تو آواز بخونی قسم می خورم که بلند گریه کنم. پا شید. قطار اینجا توقف داره. می تونیم بریم توی این شهر بی قواره1گشتی بزنیم و سر ساعت برگردیم. و البته بلیت هامون رو تمدید کنیم. وگرنه قطار میره و هر کسی بلیت نداشته باشه بای بای.
تیرداد به فرشته که با تصور بلند گریه کردن عطارد از شدت خنده به خودش می پیچید نگاه کرد و با لبخند گفت:
-خوب فرشته. بلیتت رو که تمدید می کنی، نمی کنی؟
فرشته فوری خنده یادش رفت و بدون مکث جواب داد:
-اوه آره حتما. این قطاره بدون من نمیره. راستی چجوری باید تمدیدش کنم؟
تیرداد که حس می کرد از شدت خوشی می تونه از لب پنجره پرواز کنه بره آسمون دست فرشته رو گرفت و گفت:
-بیا. من کمکت می کنم. ولی باید یاد بگیری در توقف بعدی خودت انجامش بدی.
ستاره سر رسید و بی تابیش برای گشتن توی شهر و دیدن بازار ها و خرید و گردش و تماشای دیدنی ها و عکس گرفتن و تمام چیز هایی که توی اون شهر شاید بود و شاید هم نبود به فرشته هم صرایت کرد و عطارد رو به شدت تمام به خنده انداخت و تیرداد رو خوشحال تر کرد و آخر سر همه رو وادار کرد بیشتر عجله کنن. پیاده شدن. برف دیگه نمی بارید. هوا به شدت سرد بود ولی فرشته اطمینان داشت که حالا خیلی خیلی کمتر از گذشته سردشه. جوجه پرستو های فرشته مثل همیشه از سرما محفوظ بودن. فرشته به زمین نظر انداخت. هنوز سفید پوش برف بود. با صدای ستاره به خودش اومد.
-آخجون!آفتاب داره در میاد.
فرشته همراه بقیه به آسمون نگاه کرد. خورشید، هرچند بدون گرمی زیاد، ولی زیبا و نوازش گر، از میان ابر هایی که کم کم داشتن کنار می رفتن در حال تابیدن بود.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (8)
سایه
یکشنبه 20 بهمن 1392 ساعت 14:07
سلام عالللیییی عااالللییی … کی گفته کوتاه بنویس بگو خودم برم حسابش رو بذارم کف دستش …
من یه چیزی فهمیدم نمی دونم ولی می گم … اونی که پای نقاشی فرشته رو امضا کرده بود همین جناب یکی خودمون هست … میشه یه نقشی هم به من بدی … ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ … نمی دونم چه مدل بگم ولی منم می خوام باشم … البته خب وقتی نبودی نمیتونی هم باشی ولی خب میشه یه جورایی یه طورایی پارتی بازی کنی …
راستی نکنه فرشته رو از قطار جا بندازی ها …
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
چقدر خوشحالم که دوباره از شما اینجا نظر می بینم. امیدوارم سیستم شما هرچه زود تر با فایر فاکس آشتی کنه تا دیگه برای نظر دادن مشکلی نداشته باشید.
شما نقش لازم نداری دوست من. شما1واقعیت قشنگ هستی. اتفاقا نقش مال اون هاییه که نیستن تا نبودنشون دیده نشه. جای نگرانی نیست، فرشته از قطار جا نمی مونه. اطرافیانش هم با شما موافقن و البته خودش هم حالا دیگه دلش نمی خواد جا بمونه. فعلا هست. دسته کم تا آخر داستان من. امیدوارم از باقیش هم اندازه بخش های گذشتهش خوشت بیاد و بیشتر از اون امیدوارم باز هم نظرات با ارزشت رو اینجا ببینم حتی برای انتقاد.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 20 بهمن 1392 ساعت 22:25
کسی منو صدا زد؟ کجارو باید امضا کنم؟ ببخشید دیر اومدم قطارم گیر کرده بود توقف اجباری داشتم. حالا رفع گیر شده و نوک مدادم رسید به اینجا برای نوشتن. هی ببین سایه درست میگه این قطاره خیلی باحاله. بنظرم فرشته هم خوشش میاد. به فرشته سلام مارو برسون و بهش بگو اون قسمت تابلورو زود به زود پر کنه که امضاییاش حسابی عجله دارن ببینن چی کشیده. بازم سایه درست میگه. نکنه از قطار پیادش کنی؟ فکر نکنم خودشم دلش بخواد دیگه پیاده شه. قطار خیلی خوبه. من خودم خیلی وقته سوارشم و دارم کیف میکنم. هی باقیشو زود تر بنویس. زود باشیا, منتظرما, میام اعتراض میکنما,
فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
از دست شما! دیدم نیستید گفتم چی شده. نگو مشکل اینطوری داشتید. باز هم به روی چشم. باقیش رو می نویسم. من موندم چرا تموم نمیشه! اون لحظه ای که شروع کردم واقعا تصورم این نبود. گفتم نهایتش4تا پست رو می گیره. اصلا قرار نبود اینهمه طولانی بشه. مگه دستم به این فرشته نرسه.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
سمانه اسکندری
دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت 09:56
سلااااام، خوبید؟ من قبلاً توی یه سفر با شما همسفر بودم. نمایشگاه کتاب. نمی دونم منو یادتونه یا نه. یه دوست مشترک وبلاگتونو به من معرفی کرد. وقتی داستانتونو خوندم خییییلی متعجب شدم چون نمی دونستم که شما داستان نویس هم هستید. البته فقط این قسمتشو خوندم و خب، طبعاً نقاط ابهام زیادی دارم و فعلاً نمی تونم نظر واقعی بدم ولی از نفس داستان نویسی شما خیییلی خوشحالم. موفق باشید!

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
مگه میشه فراموش کنم؟ بله یادمه و باید اعتراف کنم که از دیدن شما اینجا شوکه شدم. چه غافل گیری خوشآیندی!.
راستش این اولین داستانیه که من می نویسم و به نقد عمومی می ذارم. نمی دونم چجوری از آب در اومده. کاش خیلی بد نشده باشه. به اون دوست مشترک هر کسی که هست، اگر هنوز می بینیدش سلام گرمم رو برسونید و به خاطر دادن نشونی خونه اینترنتی من به شما دوست عزیز از طرف من از ایشون تشکر کنید. باز هم تشریف بیارید. خوشحال میشم.
جدی من نمی فهمم چطور میشه این عادت پر حرفیم رو ترکش کنم.
معذرت می خوام. دست خودم نیست. ممنونم از حضور ارزشمند شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 20:49
سلام. خیلی جالب شده ماجرا؛ خیلی هم واقعی تر شده؛ این یک نقطه قوته که داستان شما هر چی جلوتر میره قوی تر میشه؛ حالا دیگه برای یاد گرفتن می خونمش و اصلاً پایانش برام هر چی که باشه اون قدر ها که نتایجی که ازش می گیرم مهمه اهمیتی نداره.
فرشته می تونه هر کدوم از ما که داستانش رو می خونیم باشه؛ پس ما چه بخوایم و چه نخوایم در داستان حضور فعال داریم هر چند خودمون یادمون نباشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از لطفی که بهم دارید. و ممنونم از بازگو کردن برداشت بسیار قشنگتون. بله دوست من. هر کدوم از ما قهرمان داستان زندگی خودمون هستیم و چه خوبه اگر بتونیم نه فرشته، بلکه انسان باشیم. فرشته بودن چندان هنر نیست. ولی انسان بودن هم سخت تره و هم هنر بیشتری می خواد. الان که این رو نوشتم یادم اومد که1بار دیگه در پاسخ به نظر یادم نیست کدوم دوست عزیزی در همین وبلاگ این رو گفته بودم اگر اشتباه نکنم. به خاطر تکراری بودنش از عزیزانی که یادشون هست معذرت می خوام.
ایام به کام.
ساناز
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 12:14
نیمکت با هم بودنمان تنهاست
من دل ماندن ندارم
تو دلیل نشستن
دیگر در کنارم نیستی….
http://0fsongar0.persianblog.ir
پاسخ:
-دیگر در کنارم نیستی!-
و من می بارم. با خود و دور از خود، پنهان در پرده های رنگارنگ دروغ های پیوسته که سرابی هستند با نام زندگی، بی تو، خسته از نافرمانی دل و دیدگانم می بارم، می بارم!
و کاش می دانست کسی، که آیا بر این باریدن ها انتهایی هست؟
شاید انتهایی نیست! نیست!.
و من بی انتها این1جمله را، این امضای سیاه حقیقت بر نقطه پایان آن همه صبح را، تا انتهای خویش، در فریادی بی صدا می بارم.
-دیگر در کنارم نیستی!-
ایام به کام.
ساناز
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 12:15
سلام گلم
داستان جدیدی رو که گذاشتی حتمن دنبال میکنم[:S003:]
http://0fsongar0.persianblog.ir
پاسخ:
سلام ساناز عزیز.
خوشحالم که اینجا می بینمت. امیدوارم دنبالش کنی و امیدوارم که بعد از تموم شدنش احساس رضایت داشته باشی.
ایام به کام.
sepanta
جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 19:15
مرسی،عالی بود .
فرشته همراه های خوبی داره،ولی من تیردادوستاره رو بیشترازعطارد دوس دارم،فکر میکنم بیشتر هوای فرشته رو دارن .

پاسخ:
ستاره و تیرداد و عطارد هر3تاشون دوست هستن. هر کدوم1مدل. هر کدوم هرچی ازشون بر میاد انجام میدن. از دست عطارد همین اندازه بر میاد. و برای فرشته همین اندازه با ارزشه.
sepanta
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 00:46
آره،درست میگی،عطاردم دوست خوبیه،ولی همینفد از دستش برمیاد

پاسخ:
کاش می شد اونقدر خوب باشیم که هرچی ازمون بر می اومد واسه بقیه کنیم حتی اگر ازمون کم بر بیاد! اگر می شد دنیا چه بهشتی بود!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش11

سلام به همگی.
راستش دلم نخواست بیشتر منتظر بشم. فقط به اندازه گذاشتن1پست کوتاه می مونم. یعنی کوتاه تر از پست های دیگهم. طولش ندم. بریم.
***
هفته ها گذشتن. روز های تاریک تمومی نداشتن. انگار می خواستن تا قیامت طول بکشن. هوا تیره و گرفته بود. روز ها بی خورشید، شب ها بی ستاره، آسمون تاریک، زمین سرد و سیاه.
زمستون.
گاهی توفان های شدیدی می شد. فرشته به شدت می ترسید. از همه چیز می ترسید. از سکوت می ترسید. از هر صدایی می ترسید. از تاریکی می ترسید. از هر نوری که1دفعه می زد توی چشمش به شدت از جا می پرید. تا جایی که می تونست خودش رو زیر سقفی، سر پناهی، سایه بونی پنهان می کرد. ترجیح می داد هر جا میشه هرچی بیشتر بمونه. دلش جاده رو نمی خواست. از رفتن شونه خالی می کرد. زیر آسمون نمی تونست تحمل کنه. می ترسید. از توفان و بارون و رعد و برق و از جاده و از سرما و از همه چیز و همه چیز بی نهایت وحشت داشت. حس می کرد بدون سر پناه توی جاده می میره. تیرداد و بقیه تمام تلاششون رو گذاشته بودن سر این که شجاعت از دست رفتهش رو بهش پس بدن ولی فرشته ترجیح می داد توی هوای خودش باشه. حتی جرات نمی کرد به آتیش فکر کنه. حس می کرد این خطرناکه. دلش نمی خواست داستان پریسا باز تکرار بشه. پریسا. هنوز پنهان از نظر دیگران توی خاطر فرشته می چرخید. شب ها خوابش رو می دید. روز ها دلتنگش می شد. لحظه هایی که با1خاطره، با1تصویر، با1آهنگ آشنای پریسا مواجه می شد به هیچ عنوان براش شدنی نبود که اشک هاش رو نگه داره. جز تیرداد و ستاره و عطارد با کسی دیگه حرف نمی زد. اگر مجبور می شد حرف بزنه زبونش می گرفت و حالش عوض می شد. حس می کرد دیگه روی زمین جاش نیست. حس می کرد دیگه هیچ کجا جاش نیست. از همه کناره گرفته بود. دیگه نمی خواست ادامه بده. از زندگی کناره گرفته بود. تیرداد لحظه به لحظه هر طوری که می تونست همراهش بود. سعی می کرد ویرانی های وجودش رو آباد کنه، تشویقش می کرد، اصرار می کرد، حتی تهدیدش می کرد. فرشته خیلی خیلی کند، در اثر تلاش های همراه هاش به طرف ترمیم شدن پیش می رفت. چنان کند که خودش نمی فهمید. ولی در کنار تمام این ها فرشته دیگه خودش نبود. تفاوت خود امروزش و خود گذشتهش رو قشنگ حس می کرد. به نظرش دیگه هرگز نه می خواست و نه می تونست مثل اولش بشه. چه اهمیتی داشت؟ همه چیز دیگه از دست رفته بود. پس اون چرا باید عوض میشد؟ گذشته ها رفته بودن. آتیش رفته بود. پریسا رفته بود. روح فرشته رفته بود. دیگه پاک نبود. دیگه انسان نبود. دیگه هیچ چی نبود. دیگه زنده هم نبود. پس چرا با این اصرار پیش می بردنش؟ چرا خودش باید به تغییر حتی فکر می کرد؟ فرشته به تغییر فکر نمی کرد. به پیش رفتن، به ترمیم شدن، به ادامه، فرشته به هیچ چیز فکر نمی کرد. هیچ چیز جز پایان.
این ها باور های فرشته بودن که به کسی نمی گفت. نگفت ولی تیرداد فهمید و شبی که فهمید حسابی عصبانی شد. فرشته نتونست خشم تیرداد رو کاهش بده حتی با اشک. شب سردی بود. بارون به شدت می بارید. هر از چندی هم آسمون رعد و برقی نه چندان ضعیف نثار زمین می کرد. فرشته و همراه هاش زیر1سقف چوبی پناه گرفته بودن. همه چیز اون سر پناه چوبی بود. در و دیوار و سقف. توی هفته هایی که گذشته بودن فرشته تمام تمرکزش رو گذاشته بود روی این که چطور می تونه به اون2تا جوجه پرستو که همراهش بودن یاد بده بپرن در حالی که خودش نمی تونست پرواز کنه. مونده بود چطور باید چیزی رو که خودش بلد نیست به اون2تا کوچولو یاد بده. فکر می کرد، آزمایش می کرد، تلاش می کرد، از فاصله های خیلی کوتاه بالا و پایینشون می کرد تا بال هاشون رو باز و بسته کنن و ظاهرا این کار موفقیت آمیز بود. جوجه پرستو های فرشته حالا دیگه توی جای امن و کوچیک می تونستن چند متری پرواز کنن. هوا داشت بدتر می شد. تیرداد هنوز با فرشته قهر بود. صدای1رعد کشدار که فرشته رو به شدتی غیر معمول از جا پروند. ستاره دیگه نتونست تحمل کنه.
-وای فرشته بس کن دیگه. ببین، تو دیگه بچه نیستی. لطفا خودت رو جمع کن و مدل روانی های قابل ترحم رفتار نکن. هیچ قشنگ نیست که اینهمه غیر معمول باشی.
-معذرت می خوام. من فقط.
-معذرت نخواه. تو فقط ترسیدی. ترس عادیه. پس لطفا طبیعی بترس. اینطوری مسخره به نظر میای. لازم هم نیست معذرت بخوایی. ببین فرشته، اگر مطمئن بودم واقعا از دستت خارجه چیزی بهت نمی گفتم. ولی وقتی می دونم می تونی چیزی رو درست کنی و نمی کنی اعصابم خورد میشه. دیگه تمومش کن. برای من فرقی نمی کنه چقدر به خودت فشار میاری. فقط این فشار رو بیار و خودت رو جمع کن و هرچه زود تر عادی تر بشو. هیچ خوشم نمیاد مجبور بشم به رفتار عجیب و متفاوتت بخندم.
صدای1رعد بلند تر بحث رو تموم کرد. عطارد به اطراف نگاه کرد.
-عجب هوای جالبی! آدم دلش می خواد بره ببینه اون بیرون چه خبره.
ستاره با عصبانیت گفت:
-بشین بابا تو هم. با همه چی مسخرگی در میاری؟ بری بیرون چی ببینی؟ خوب خیس میشی دیگه این کنجکاوی داره؟
عطارد در حالی که می خندید گفت:
-تازه خواستم بگم تو هم همراهیم کنی.
ستاره چشم غره ای به عطارد که هنوز داشت به قیافه عصبانیش می خندید رفت و زیر لب فحشی نثارش کرد. عطارد بلند تر خندید و رفت سر اذیت کردن ستاره. تیرداد گفت:
-اگه جدی رفتید بیرون من چترم رو بیرون جا گذاشتم. برام بیاریدش داخل.
ستاره و عطارد که مشغول جنگ لفظی بودن نشنیدن. ستاره عصبانی و عطارد خنده رو و هر2آگاه از این که این1بحث جدی نیست. بیرون هوا هیچ خوب نبود. فرشته داشت سعی می کرد با صدای رعد های بعدی آروم تر باشه.
شب داشت آروم آروم پیش می رفت. دیر وقت بود. بقیه خواب بودن. فرشته چنان سردش شده بود که حس می کرد خونش یخ زده. به هر زحمتی که بود توی خودش جمع شد و از خستگی خوابش برد. پریسا درست اون طرف مرز بیداری منتظرش ایستاده بود. با اشاره به فرشته فهموند که همراهش بره.
-نه. باید بمونم. بقیه خوابن. من نمی تونم جاشون بذارم. پریسا! وایسا. اونجا تاریکه. پریسا!پریساااا!
پریسا می رفت و محو می شد. فرشته می دوید و نمی رسید. تاریکی. فرعی. سیاهی محض. سیاهی دور و متحرک. پریسا. فرشته تمام قدرتش رو در پا هاش جمع کرد تا بهش برسه. نمی رسید. سیاهی رفت و کامل محو شد. سکوت. وحشت. فرشته وسط تاریکی و سکوت و وحشت گرفتار شده بود. خواست برگرده. گم شده بود. از شدت ترس مثل گنجشکی که روی زمین توی بارون مونده باشه می لرزید.
-تیرداد!ستاره! من اینجام. صدای بغض آلود خودش رو نشنید. اون سکوت عادی نبود. صدا ها در این سکوت عجیب بلعیده می شدن. جایی که فرشته ایستاده بود شبیه هیچ کجا نبود. شلیک خنده های وحشی درست از1قدمی اطرافش. محاصره شده بود. آتیش خواه ها.
-پس تو اینجایی. خیال کردی جامون گذاشتی؟ تو هنرت اینه. فقط جا می ذاری. آتیش رو، ما رو، حتی وجدان خودت رو. ای بی معرفت ناکس. ای ناکس. ای ناکس.س.س.س. ولی بیخیال. ما می دونیم آتیش کجاست. اتفاقا حسابی هم بی تابت شده. بریم تا دیر نشده.
فرشته در میان خنده های کابوس واری که تا بی نهایت طنین داشتن از جا کنده شد و دوید. جیغش توی گلو خفه شده بود و صدای کمک خواهیش به جایی نمی رسید. اون ها دنبالش بودن. می خندیدن. بلند تر و بلند تر. داشتن می رسیدن. درست پشت سرش. درست دم گوشش.
-بلایی سرت میارم که خاطرات پیش از زاییده شدنت رو برام چهچه بزنی میمون ناکس. ناکس.ناکس.س.س.س
نور. با تمام توان به طرف نور. خیلی کند ولی نزدیک تر، نزدیک تر، نزدیک تر. نور بزرگ تر می شد. نوری عجیب، تیره و انگار متحرک. در جای خودش انگار جا به جا می شد. بالا می رفت، پایین می اومد، کوچیک می شد، بزرگ می شد، و1سیاهی کوچیک و مشخص درست در کنار نور. با تمام توان از ترس تعقیب گر هاش که تنها1قدم باهاش فاصله داشتن و این فاصله نه کم می شد و نه زیاد به طرف نور. چرا این راه و این لحظه ها و اون خنده ها و این وحشت غیر قابل مهار تموم نمی شد؟ سیاهی کنار نور داشت واضح تر می شد. فقط چند قدم مونده بود ولی هنوز معلوم نبود جنس اون نور و اون سیاهی چیه. کمتر از10قدم. توفانی از وحشتی دیوانه. اون سیاهی آشنا. سنگ مزار. روی مرمر سیاه فقط2کلمه بود.
پریسا آسمانی.
و اون نور، آتیش. با شعله ایی کاملا سیاه. میرفت بالا و می اومد پایین.
-نه.
دستی درست در لحظه آخر به شونه هاش چنگ زد و صدایی آروم که زیر گوشش زمزمه کرد:
-بلاخره گیرت آوردم ناکس. آتیش که لحظه ای به سرخی خون در اومد و1لحظه بعد فرشته و مزار سیاه پریسا درست وسط آغوشش بودن. نور و سوزشی که تا عمق وجود فرشته نفوذ کرد و صدای خنده هایی که همچنان می شنید. فشار ترس. تلاش برای فرار. هر طرف که بشه. فرار از کابوس.
بیداری.
هنوز شب بود. فرشته خیس عرق نفس نفس می زد. هنوز انعکاس اون صدا ها رو می شنید. همه خواب بودن. فرشته با دست هایی که از شدت ترس به شدت می لرزید اشک هاش رو پاک کرد. آهسته بلند شد و رفت کنار پنجره چوبی و به بیرون خیره شد. بارون می بارید. با دیدن1سیاهی که آهسته با وزش باد تکون می خورد کم مونده بود از ترس سکته کنه. یاد حرف های سر شب ستاره افتاد. توانش رو برای عاقل تر بودن جمع کرد.
-عاقل باش. درست نگاه کن ببین چیه. هرچی باشه اینجا که دستش بهت نمی رسه.
جرات نداشت.
-می ترسم. خدایا می ترسم.
یاد قهر تیرداد افتاد. اشک بی صدا از گوشه چشم هاش چکید روی گونه هاش.
نگاه کن. دوباره نگاه کن. شاید اصلا ترسناک نباشه.
و فرشته دوباره نگاه کرد. نفسی عمیق. آرامش. لبخند. چطر تیرداد که اون بیرون جا مونده بود.
باد داشت شدید تر می وزید و حرکت چتر داشت تند تر می شد. اگر همین طور ادامه پیدا می کرد باد چتر رو از جا می کند و با خودش می برد.
-نباید اون بیرون بمونه. وگرنه فردا تیرداد دیگه چتر نداره.
تا پشت در رفت. از تصور باز کردن در و رفتن به داخل شب، اون هم1همچین شبی تمام تنش می لرزید.
-ستاره اگر بود می رفت. هر کسی اگر بود می رفت. حتی1بچه کوچولو. مگه چند قدمه؟
ندایی از درون.
-باید شروع کنی. به ترس بی منطقت نه بگو و برو. اینجا جز بارون و رعد و برق چیزی نیست. برای هر راهی1قدم اولی هست. اونقدر ها هم سخت نیست. برشدار.
دستش رو گذاشت روی چفت در ولی توان باز کردنش رو در خودش نمی دید. ندای عقل.
-اون بیرون امنه. فقط تاریکه. توفان که ترس نداره. تا زمانی که بدونی چجوری باید باهاش مقابله کنی ترسناک نیست. تیرداد می خواد همین رو بهت بگه. ستاره هم همین طور. اون ها درست میگن. بهشون گوش بده. به اون ها و به من.
فرشته آروم زمزمه کرد:
-خیال می کردم تو هم باهام قهر کردی.
ندای عقل.
-من همیشه همراهت بودم. تو صدام رو نمی شنیدی.
طنین رعد. شدت باد. چتری که حرکتش تند تر شد. ندای احساس.
-بجنب. اگر نجنبی تیرداد فردا بدون چتر می مونه. دلش رو داری ببینی وسط همچین بارونی بی حفاظ باشه فقط به خاطر ترس بی منطق تو؟
اغوای توجیه.
-تو نمی تونی. ولش کن. تیرداد فردامیره زیر چتر عطارد. سر راه از بازار که رد میشید1چتر قشنگ تر می خره. این یکی دیگه کهنه شده.
ندای عقل.
-به توجیه گوش نده. همین چتر کهنه رو باید نجاتش بدی. تیرداد فردا زیر چتر عطارد راحت نیست. چتر خودش رو می خواد.
ندای احساس.
-مگه نمی خوای باهات آشتی کنه؟ باید1کاری کنی که به آشتی کردن بی ارزی یا نه؟ تحمل قهرش راحت نیست. می خوای فردا هم مثل امشب باشه؟
اغوای توجیه.
-تیرداد هم کاری که ازت بر نمیاد رو نمی خواد. فردا آروم میشه. اصلا فردا1چتر براش بخر بهش کادو بده درست میشه.
ندای عقل.
-از کجا معلوم که فردا بتونی چتر پیدا کنی؟ اولا معلوم نیست توی این هوا بازار سر پا باشه. دوما اگر اینقدر راحت چتر پیدا میشه تو چرا تا حالا بی چتر موندی؟ دستت اگر می رسید که یکی واسه خودت می خریدی. کاری که امشب به این سادگی انجام میشه رو به فردای نامشخص و بعید ننداز. چتر تیرداد اون بیرونه. برو بیارش.
غرش ترس.
-اون بیرون امن نیست. به هیچ عنوان امن نیست. توفان و رعد و برق و اوهام. همه چیز. اینجا امنه. امن تر از اون بیرون. چتر بی چتر. فراموشش کن.
نهیب اراده.
-در رو باز کن!. بازش کن!. حالا!.
دست فرشته روی دستگیره چرخید و در با فشار باد به شدت باز شد. فرشته چنان پرید عقب که کم مونده بود بی افته. نهیب اراده.
-بجنب. چتر اونجاست. برو بگیرش. برو بگیرش!.
فرشته1قدم پیش رفت. در آستانه در ایستاد. آسمون برق زد. نهیب اراده.
-تو عقبنشینی نمی کنی.
فرشته چند قدم دیگه رفت و حالا بیرون در وسط شب و وسط باد و بارون و وسط توفان بود. غرش رعد بلند بود. نهیب اراده.
-تو بدون اون چتر از اینجا نمیری.
بارون به شدت می بارید. فرشته1لحظه به ترسش و به کابوسش و به گفته های ستاره و به قهر تیرداد و به چتری که تقریبا داشت همراه باد می رفت فکر کرد. ترس با تمام قدرت به عقب هولش داد.
-فرار کن.
نهیب اراده.
تو فرار نمی کنی.
فرشته ایستاد. چتر بلند شده بود روی هوا. ترس بیشتر زور داد. عقل داد زد:
-داره میره. دنبالش بدو. بدو!.
ترس زور می داد. نهیب اراده:
-تو موفق میشی.
چتر دور شده بود. ترس فشار می آورد. فرشته به اطرافش دقیق شد. جز رعد و برق و باد و بارون و تاریکی و چتری که داشت از نظرش گم می شد چیزی اونجا نبود. توجیه فریاد کشید:
-تو سعیت رو کردی. دیگه بسه برگرد. تو مرد توفان نیستی. می خوای توی1فرعی دیگه گم بشی؟ برگرد.
نهیب اراده.
-خفه شو!.
ترس با رعد بلندی که غرش کنان نعره کشید همراه شد. فرشته هم صدا با نهیب اراده به ترس و به توجیه نه گفت.
-نه. دیگه نه.
آسمون دوباره برق زد. فرشته به چتر نگاه کرد. شونه هاش رو بالا انداخت و با فریاد اراده دوید. چتر داشت دور تر می شد. انگار باد بازیش گرفته بود. آسمون رعد و برق می ریخت سر زمین. فرشته دنبال چتر چرخون می دوید و از سر پناه دور و دور تر می شد. بارون شدید بود. فرشته در درخشش شدید1برق چتر رو دید که داشت می رفت طرف1جوب کنار جاده که اندازه1رودخونه بزرگ و گود بود. دیگه سر پناه دیده نمی شد. فرشته جستی زد و درست لب جوب چتر رو2دستی گرفت. همون لحظه رعد وحشتناکی غرید. فرشته بی اراده برای حفظ خودش چتر رو بالا گرفت و بلافاصله بارش بارون روی سرش متوقف شد. بارون با همون شدت می بارید ولی فرشته دیگه خیس نمی شد. باد با تمام زورش اومده بود که چتر رو از فرشته پس بگیره ولی موفق نمی شد. فرشته به اطراف نگاه کرد. انگار امنیت رو بیشتر حس می کرد. زیر چتری که روی سرش گرفته بود به اطراف نظر انداخت. نمی دونست از کدوم طرف برگرده. نور لازم داشت. برق. فرشته برای اولین بار از درخشش برق لبخند زد. از همون زیر چتر سرش رو بالا گرفت و دستی تکون داد و زمزمه کرد:
-ممنونم آسمون.
و با آرامشی که از مدت ها پیش در خودش سراغ نداشت به راه افتاد.
باد هنوز می وزید. بارون همچنان می بارید. ولی فرشته زیر چتر آروم بود. نه کاملا آروم ولی خیلی آروم تر از سر شب. هر چند لحظه می ایستاد و منتظر برق آسمون می شد تا در نورش راه رو پیدا کنه. لحظه هایی که رعد می غرید چشم هاش رو به هم فشار می داد و از ترس مچاله می شد ولی باز راه می افتاد. خیلی زود در درخشش برق تونست سر پناه رو از دور ببینه. سریع تر پیش رفت. ترس تسلیم شده بود. عقل به نشان تشویق فریاد می زد:
-آفرین!1قدم به پیش!.
خیلی زود به سر پناه رسید. از سرما بی حس شده بود ولی چتر هنوز توی مشتش بود و خیال رها کردنش رو هم نداشت. درست لحظه ای که از آستانه در وارد شد تماس2دست که محکم بغلش کردن. کم مونده بود جیغ بکشه ولی یکی از اون2تا دست درست به موقع جلوی دهنش رو سفت چسبید. اولین چیزی که بدون دخالت منطق به نظرش رسید،
آتیش خواه ها.
تقلایی وحشتزده و بی اراده برای فرار. صدایی که آروم و مهربون توی گوشش زمزمه کرد:
-نترس. چیزی نیست آروم باش من تیردادم.
فرشته حس کرد سرما و ترس و همه چیز1جا از هیبت حضور ناگهانی1گرمای ناشناس که نمی فهمید از چه جنسیه فرار کردن و از وجودش رفتن. شادی. آرامش. قهر تیرداد تموم شده بود. چتر سالم توی سر پناه بود. رعد و برق و توفان اون بیرون بودن. فرشته در امنیت آغوش تیرداد و امنیت سقف سر پناه بود. ندای عقل:
-حتی توفان هم می تونه راه گشا باشه اگر بلد باشی چجوری ازش کمک بگیری. مثل برق آسمون که امشب راهنمات شد. 1درس جدید. 1تجربه.
فرشته آروم زمزمه کرد:
– 1تجربه. تجربه.
همراه طلوع صبح فرشته با سر و صدای پر حرارتی که در اطرافش می شنید و تکون های دستی که با هیجان تکونش می داد از آروم ترین خواب این چند ماه گذشتهش بیدار شد.
-پاشو فرشته. نجنبی از دستت رفته پاشو دیگه. پاشو ببین.
-چی شده؟ چی رو ببینم؟
-یکی از قشنگ ترین پدیده های عمرت رو. زود باش پاشو تماشا کن. اون بیرون عروسی پری هاست.
-چی!
فرشته از جا پرید و رفت طرف پنجره و به عطارد و تیرداد و ستاره پیوست و تماشا کرد. ستاره درست گفته بود. عروسی پری ها! هزار هزار عروس کوچولو، سفید و رقصان چرخ می زدن و از آسمون می اومدن پایین و نرم تر از هر پرنده ای که فرشته تا به حال دیده بود روی اولین جایی که می رسیدن می نشستن. برف. شدید اما قشنگ. خیلی قشنگ. داشت برف می بارید. ستاره با خوشحالی تقریبا جیغ کشید:
-وای خیلی خوشگله! خیلی وقت بود نمی بارید.
تیرداد گفت:
-آره موافقم. داشت منظرهش یادم می رفت. واقعا قشنگه. انگار از تمام برف هایی که توی عمرم دیدم این یکی قشنگ تره.
عطارد در حالی که به برف و به ابراز احساسات اون ها و به همه دنیا می خندید با خوش اخلاقی مخصوص خودش که در مواقع عادی کفر ستاره رو در می آورد گفت:
-اگه وقت کردید1الطفاتی هم به زمین کنید. بعدش هم بگید حالا چطوری باید از اینجا بریم.
فرشته به زمین نظر انداخت. از اون زمین تیره و دلگیر دیگه خبری نبود. خاک تا جایی که چشم کار می کرد پوشیده از برف بود. برفی پاک، 1دست و سفید.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (10)
آمنه- سایه
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 12:16
وای پریسا خانمی این قسمت عالی بود خیلی عالی … اون قدری که الآن دارم می نویسم تا فردا بدم یکی کد امنیتی رو بخونه نظر بذارم …
نمی دونم چرا وقتی این داستان رو می خونم با توجه به آشنایی نسبی که نه کمتر از نسبی که از پست ها و کامنت ها و کلاً نوشته هاتون دارم حس می کنم این واقعیت زندگی خودتون هست با کمی پایین و بالا و تخیل و استعاره … البته من یه جاهایی از داستان رو نفهمیدم که واگذارش می کنم به قسمت آخر ولی اگه اونجا هم جواب نگرفتم باید قول بدید جواب بدید … زود زود هم پست ماجرای فرشته رو بذارید که اگه رمان ده جلدی هم بود من تا حالا تمومش کرده بودم بعدی رو شروع کرده بودم … روزی شش بار میام سر میزنم دماغ سوخته برمیگردم!
“راستی خوشحال میشم به من هم سر بزنید و با اجازه لینکتون کردم…
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از لطفی که به من و به فرشته دارید. حتما بهتون سر می زنم. درست بعد از این که جواب کامنت شما رو نوشتم می خوام بیام به سایت شما مهمونی. آخ که چقدر از این مهمونی ها دوست دارم. خدا نکنه دماغ سوخته باشید عزیز. راست میگید. ایراد از من بود که نجنبیدم و نمی جنبم تا زود تر تموم بشه. راستش از شما چه پنهون دست خودم نیست. هر1قسمت رو بار ها و بار ها می نویسم و پاک می کنم و از نو می نویسم و ویرایش می کنم و اصلاح می کنم و دوباره حذف می کنم و از اول می نویسم و… دلم می خواد هر چی می تونم کامل و دقیق باشه. زیادی وسواسم ولی…
امیدوارم به جواب هاتون برسید. اگر نرسیدید من اینجام. راستی! چرا شما برای حل مشکل کد امنیتی از افزونه وبویسوم استفاده نمی کنید؟ من خودم اینطوری از سد این کد ها رد شدم و با اطمینان از این که بچه های ما می تونن ازش رد بشن اینجا توی بلاگ اسکای خونه ساختم. البته یکی از دوستان عزیز زحمت صبتنامم رو کشید ولی بعدش دیگه مشکلی با این کد ها ندارم البته به ظرط این که فارسی نباشن.
امتحان کنید. خیلی کمک می کنه.
خوب، زیاد حرف زدم. معذرت می خوام. برم توی سایت شما مهمونی.
بالا تر از خوشحال شدم از دیدن کامنت شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 17:05
سلام. این قسمت هم پیام های خودش رو داشت؛ یک جوری انگار داشت با من حرف می زد، با گذشته های دور من، اون وقتا خیلی از تاریکی می ترسیدم، ولی هم چین اتفاقی باعث شد این ترس رو رها کنم.
ممنون که من رو به گذشته ها بردید.
بی صبرانه منتظر بقیه ماجرا هستم.
اما به دلایلی که در کامنت خانم سایه نوشتید زیاد اصرار نمی کنم که عجله کنید؛ چون هر چی بیشتر تلاش کنید داستان قشنگ تر و زیبا تر بیان خواهد شد. راستی با دو پست جدید منتظر شما هستم، دیدار و باز هم برف…
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تاریکی بیشتر به این خاطر ترسناکه که محل اختفای ناشناخته هاست. باید بیشتر بشناسیم تا کمتر بترسیم.
گذشته ها، هر طوری که باشن گاهی مرورشون بد نیست. تجربه هایی که لای صفحات گذشته ها هستن امروز به کار میان. دارم همچنان می نویسم و پاک می کنم. ای کاش بتونم خوب تموش کنم. منظورم1پایان شیرین ایرانی نیست. منظورم از خوب واقعا خوبه. ممنونم دوست عزیز که هستید و با نظراتتون بالا و پایین های داستان فرشته رو از زاویه دید خودتون نشونم میدید. برای من خیلی با ارزشه.
ممنون از حضورتون.
ایام به کام.
sepanta
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 12:36
سلام صابخونه.حالت چطوره؟چند روز نبودم، این قسمتم مثل قسمتای قبلی عالی بود،برم سراغ بخش بعدی،مرسی

پاسخ:
سلام آشنا.
دلم تنگ شده بود. مونده بودم کجا هستید.
ممنونم از لطف شما.
ایام به کام.
sepanta
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 15:08
دل منم تنگ شده بود، سفرهستم،بازتوراه هرجا ریل راه آهن دیدم،یادت کردم. شادباشی پریساجان

پاسخ:
وای سفر!!!
سلام من رو به جاده ها برسونید. بهشون بگید دلتنگ رفتنم.
موفق باشید.
Sepanta
سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1393 ساعت 10:11
چشم حتما دوست جون عزیزم . ولی دیگه باید خودت یه اقدام کنی تا یه طرفی بریا ؛ چون جاده ها هم گفتن بهت بگم که دلشون برات تنگ شده .

پاسخ:
چشمتون بی بلا آشنا.
خیلی دلم می خواد1طرف برم. از اون سفر هایی که سفر باشه. کاش بشه!.
پاینده باشید!.
sepanta
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 09:35
ایشالا جورمیشه و میری
مرسی پریساجان

پاسخ:
تا خدا چی بخواد.
ما یعنی من، هر زمان زورم ته بکشه و کسر همت بیارم میندازم گردن خدا که تا خدا چی بخواد.
بیچاره خدا!.
آخ خدای عزیز من!.
sepanta
پنج‌شنبه 11 اردیبهشت 1393 ساعت 14:23
آره اینودقیقادرست گفتی !! خوب این “ایشالا ” گفتن،یه جور عادت شده برامون . وگرنه تاخودمون همت نکنیم، از ۱۰۰۰تا ایشالا گفتن هم چیزی درنمیاد .

پاسخ:
همت!.
معلوم نیست کجا گیر کرده که هرچی حضورش لازمه نیست که نیست.
خدا خودش… کمک کنه!.
sepanta
جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 17:28
سلام پریساجان
خوبی دوست جونم ؟ چندروز به کامپیتردسترسی نداشتم،باموبایلم نشدبیام وبلاگ.دلم تنگ شده بود واسه اینجا

پاسخ:
سلام آشنا. دل من هم تنگ شده بود واسه شما.
کاش این دست رسی نداشتن به خاطر1مشغولیت خیر بوده باشه! خیر که باشه دیگه هیچ چیز بد نیست. هیچ مشکلی هم نیست. خوشحالم که باز اینجا می بینمتون.
پاینده باشید!.
sepanta
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 ساعت 18:22
راستش اول کامپیوترم جایی،جامونده بود،بعدکه اونو رفتم آوردم،نتم قطع شد!! هنوزم مشکل نت رودارم، بازالان باموبایل اومدم .

پاسخ:
امیدوارم هرچی که هست خیر باشه و اگر کمی دردسر داخلشه هرچه زود تر حل بشه!
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 00:42
مرسی دوست خوبم

پاسخ:
پاینده باشید

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش10

سلام به همگی.
***
نگرانی. سردرگمی. جستجو.
-هر جا به نظرم رسید گشتم. انگار آب شده رفته توی زمین. پس این تیرداد کو؟ عطارد من دارم از نگرانی دیوونه میشم.
-نترس چیزی نمیشه.
-چطور نمیشه؟ این فرشته زیاد عاقل نیست. می ترسم1بلایی سر خودش بیاره.
-بی خود می ترسی. همچین کاری نمی کنه.
-تو واقعا نمی ترسی؟
-نه. مطمئنم که طوری نمیشه. بیا1کار مثبت کن و کمی مفید باش. به جای این که بترسی ببین می تونی تیرداد رو پیدا کنی؟ شاید اون مثل ما دست خالی نباشه و به نتیجه رسیده باشه.
ستاره با خودش قرار گذاشت بعدا عطارد رو بکشه و رفت تا ببینه تیرداد کجاست. عطارد راست نگفته بود. می ترسید. فرشته غیبش زده بود. کسی نمی دونست کجاست. ستاره و تیرداد و عطارد پخش شده بودن تا پیداش کنن ولی هرچی بیشتر گشته بودن کمتر نتیجه داده بود. عطارد سعی می کرد به ستاره آرامش بده ولی برخلاف ظاهر آرومش اصلا به فرشته و این که الان کجاست و در چه حالیه اطمینان نداشت. ستاره خیلی نگران بود.
-تیرداد کجا بودی؟ پیداش نکردی؟
-نه نکردم. شما ها هم که مثل منید.
-عطارد میگه چیزی نمیشه ولی من. تیرداد من خیلی می ترسم. کاش دیشب پیشش مونده بودم. عجب خریتی کردم. خودش گفت می خواد تنها باشه و بخوابه و من. وای تیرداد اگه طوریش بشه چی؟ من نباید دیشب تنهاش می ذاشتم.
تیرداد دستی به شونه ستاره که کم مونده بود گریه کنه زد و گفت:
-اولا که طوریش نمیشه. دوما تقصیر تو نیست. تو از کجا باید می فهمیدی؟ نگران نباش، پیداش می کنیم.
عطارد گفت:
-میگم تیرداد حالا که فرشته نیست بگو ببینم فرشته و پریسا توی اون تصادف چیکار می کردن؟ این اتفاق توی1فرعی تاریک و ممنوعه افتاد. اون2تا چجوری از همچین جاده ای سر در آوردن؟ ستاره، تو با جفتشون آشنایی داری. به نظرت این رو چطور میشه تحلیلش کرد؟
ستاره1نگاه به تیرداد کرد و وقتی اون رو ساکت دید در جواب عطارد منتظر گفت:
-برای تو چه فرقی می کنه؟ همینطور برای من؟ ببین عطارد! زمانی که من با این2تا بودم ندیدم هیچ کدومشون بخوان به زور یا به حیله بکشنم ببرنم توی هیچ فرعی. فرشته هم تا با ما بود نه با من و نه با دیگران بد تا نکرد. هیچ وقت یادم نیست طوری رفتار کرده باشه که حس کنیم بخواد به ناخواه کسی رو ببره به فرعی. فرشته فقط1مشکل داشت که الان واسه خودش دردسر شده. برای ما فقط1همراه و اگر راهنمایی لازم داشتیم راهنما بود و برای پریسا نمی دونم چجوری توضیحش بدم، چیزی شبیه1… نمی دونم. چیزی بیشتر از همراه و راهنما و این مزخرفات. من از این موضوع خیلی بدم می اومد ولی این باعث نمیشه بخوام شهادتی بدم مبنی به این که فرشته خواست از جاده اصلی منحرفم کنه.
-پس این فرعی که داخلش بودن چی؟ من هنوز نفهمیدم چجوری باید تحلیلش کنم.
-اگر من جای تو بودم اصلا تحلیلش نمی کردم. اون ها هر طوری که به فرعی رفته باشن هر2تاشون با هم رفتن. هم فرشته بالغ بود و هم پریسا عاقل. اون ها2تایی توی1فرعی ممنوعه وارد شدن و از بد حادثه اون آتیشسوزی و پشت سرش هم اون تصادف وحشتناک اتفاق افتاد. این که چی بینشون گذشت و می گذشت رو تا با هم بودن به ما نگفتن. حالا هم به ما مربوط نیست. به من یکی که مربوط نیست، تو خودت می دونی.
-یعنی اصلا خیالت نیست؟
-چرا باید خیالم باشه؟ کجاش به من ضرر یا سود می رسونه که من خیالم باشه؟ اصلا به من چه؟ اون ها رفتن به فرعی ممنوع؟ به جهنم که رفتن. به من چه مربوطه؟ اگر اشتباهی کردن حتما از پس عواقبش بر میان. پریسا که دیگه نیست. فرشته حتما از پس سهم خودش بر میاد. اگر هم بر نیاد تقصیر خودشه که اشتباه کرده. دیگه جای تحلیل من نیست. جای تحلیل تو هم نیست.
-ولی آخه…
-دیگه آخه نداره. ببین عطارد! اون2نفر2تا آدم بودن که با هم زدن به فرعی. با هم، می فهمی؟ من هیچ کجای این ماجرا نبودم، می خواد درست باشه می خواد غلط باشه. پس حالا که دیگه این قصه تموم شده اون هم با همچین پایان ترسناکی، نمی خوام خودم رو داخل پیچ و خم های این داستان کنم. تو هم هیچ کجای این ماجرا نبودی. از من می شنوی تو هم همین کار رو کن. همین و بس. تیرداد! چرا ساکتی؟ به نظرت من درست نمیگم؟ تیرداد! حواست کجاست؟
تیرداد آروم سر بلند کرد و مات به ستاره خیره شد.
-تیرداد حالت خوبه؟ مطمئنی دلواپسی زیاد دیوونهت نکرده؟
تیرداد دستش رو کرد لای مو هاش و در آورد. دوباره دستش رو برد بالا طرف مو هاش ولی نیمه راه پشیمون شد و دوباره دستش رو آورد پایین. تمام این کار ها رو با حرکت آهسته انجام داد. مثل این که دور1نوار فیلم رو کند کرده باشن. ستاره و عطارد دلواپس بهش نگاه کردن. عطارد پرسید:
-تیرداد میشه بگی کجایی؟
تیرداد با همون حرکت آهسته سری به نشونه جواب مثبت تکون داد و با کندی متناسب با حرکاتش گفت:
-توی فرعی. توی فرعی هستم. ممنون ستاره. کارت خیلی درسته.
بعد1دفعه از جا پرید و تند راه افتاد.
-جدی تو1چیزیت میشه. کجا میری؟
-میرم فرشته رو پیدا کنم.
***
1روز ابری تاریک. هوای سرد. آسمون آماده باریدن. احتمال توفان شبانه. ستاره دلواپس و مردد. تیرداد مطمئن.
-تو زده به سرت؟ ما نباید بریم اونجا.
-ما نمیریم. تو می تونی اینجا منتظرم بشی یا هر جا. من تنها میرم. تو فقط به کسی نگو. نه به عطارد نه به هیچ کس دیگه.
-جدی تیرداد تو یا مغزت خرابه یا دل شیر داری. واقعا می خوای بزنی به فرعی؟ اون هم1همچین فرعی خطرناکی؟ اونجا آدم مرده. اون فرعی ممنوعه. ببین اونجا رفتن واقعا درست نیست.
-شاید درست نباشه نمی دونم. ولی فرشته اونجاست و من خیال ندارم به خاطر این که درست نیست بذارم اونجا بمونه و بعدش به خودم ببالم که من تمام عمرم طرف فرعی ممنوعه نرفتم. ستاره، فرشته زده به فرعی. من شک ندارم که رفته سر همون پیچ که تصادف کردن.
-آخه مگه خله بره اونجا؟ آخه واسه چی؟
-وقتی دیدمش ازش می پرسم. فعلا باید برم پیداش کنم. ببین ستاره نذار کسی غیبتم رو بفهمه. من باید بجنبم. الان هم ممکنه دیر شده باشه.
-ولی آخه اونجا فرعیه، فرعیه.
-خوب باشه. چی میشه مگه؟ من میرم.
-ولی فرعی ها خطرناکن. اگر بریم به فرعی گم میشیم. خیلی ها که زدن به فرعی دیگه هرگز جاده اصلی رو پیدا نکردن. تیرداد ما واقعا نباید بریم داخل فرعی.
-این ها رو توی سر ما کردن که از فرعی ها پرهیز کنیم. عقل که باشه گم هم نمیشیم. مگه از ابلیس نامه اومده که هر کسی بره به فرعی گم میشه؟ میشه رفت و گم هم نشد و سالم هم برگشت. احتمال خطر همه جا هست. بعضی جا ها بیشتره، مثل فرعی ها. بعضی فرعی ها خطرناک ترن مثل این یکی. ولی با تمام این ها من میرم چون اولا فرشته اونجاست دوما به خودم1اطمینان کوچولویی دارم و سوما راستش رو بخوای به هیچ کدوم از اون چیز هایی که در مورد فرعی ها و ماجرا هاشون توی ذهنمون کردن دیگه باور ندارم. ببین من دیگه نمی تونم منتظر بشم. هرچی بیشتر می گذره به شب نزدیک تر میشیم و امشب هوا تدارک بدی داره.
-اینطوری حالا حالا ها به اون پیچ نمی رسی. اون پیچ لعنتی از جاده اصلی خیلی دوره.
-آره می دونم. ولی من1میانبر بلدم که مثل برق می بردم سر همون پیچ. بعد از اون حادثه گروه نجات برای این که زود تر برسن و قربانی های حادثه رو نجات بدن مجبور شدن1راه اضطراری درست کنن که هرچند هموار نیست ولی کار من باهاش راه می افته.
-تو مطمئنی می خوای بری؟
-بله مطمئنم. خوب، بعدا می بینمت.
تیرداد بی تردید راه افتاد و رفت. ستاره چند لحظه ایستاد و دور شدنش رو تماشا کرد. با خودش درگیر بود. از زمانی که خودش رو شناخته بود از فرعی ها پرهیزش داده بودن. به خصوص فرعی های ممنوعه و تاریک. همه چیز وجودش بهش می گفت نباید بره. همه چیز جز. حسی ناشناس که به رفتن تشویقش می کرد. ترکیبی از کنجکاوی، میل، نگرانی برای فرشته، پرسش های بی جواب، رفتن تیرداد و حس تنها نذاشتن1دوست، میل به فهمیدن، میل به فهمیدن، میل به فهمیدن. ولی آخه پس هرچی تا حالا بهش وفادار مونده بود چی؟ همهش پر؟ اما چرا پر؟ یعنی اگر ستاره وارد1فرعی می شد دیگه انسان بدی بود؟ مگه آزارش به کی می رسید؟ مگه چندتا دل از دستش می شکست اگر می رفت توی فرعی؟ اصلا چرا باید اونجا می موند و رفتن تیرداد رو تماشا می کرد؟ کجای انسانیت می گفت اگر1قدم از جاده اصلی بذاریم اون طرف تر گم میشیم؟ هیچ دلیلی نداشت تمام این چیز ها که یادش نبود از چه زمانی به خورد باورش رفته بود درست باشن. ولی پس اینهمه داستان و گفته و نوشته چی؟ سرنوشت اون هایی که توی اون توفان وسط تاریکی فرعی رفتن تو دل آتیش و زغال شدن چی؟ واقعا اگر توی فرعی ها گم نشده بودن هم این اتفاق براشون می افتاد؟ خوب، از کجا معلوم که توی جاده اصلی توفان و حادثه نباشه؟ مگه خود ستاره بار ها توفان و تصادف توی جاده اصلی ندیده بود؟ فقط جاده اصلی روشن تر و پهن تره. ولی چه تضمینی هست که حتما بشه از تمام حوادث جاده های پهن جون سالم در برد؟ …
این ها قسمت هایی از درگیری های شدیدی بودن که ستاره اون لحظه با خودش داشت. بین دل و عقل و عادت و باور و میل و همه چیز وجودش1جنگ درست و حسابی راه افتاده بود و ستاره این وسط بی هدف و سرگردان مونده بود و می دونست زمان زیادی برای تصمیم گیری نداره. به دور دست نگاه کرد. تیرداد داشت از نظرش محو می شد. ستاره حس کرد دلش از جا کنده شد.
-آآآآآآآآآآی!تیرداااااااااااد! بیااااااااا. بیااااااااا. بیاااااااااااااا.
ستاره دید که لکه کوچیکی که داشت کوچیک تر می شد از کوچیک تر شدن باز موند. ستاره از روی سنگی که بالاش ایستاده بود پرید پایین و با تمام سرعت به طرف لکه کوچیک که آروم آروم داشت بزرگ تر می شد دوید.
***
فرعی.
تاریک. ترسناک. متروک. ستاره دست تیرداد رو چسبیده بود و واقعا می لرزید. با نگاهی سرشار از ترس و کنجکاوی اطراف رو زیر نظر داشت.
-نترس ستاره چیزی نیست. فقط مواظب باش. اینجا زمین خوردن هیچ خوب نیست. جاده صاف نیست و پره از سنگ های تیز. اگر بی افتیم امکان نداره بی زخم از جامون پا شیم.
آروم می رفتن چون مقابل به زور دیده می شد. با این که توفان و اون آتیش سوزی و اون تصادف انگار برای ابد بوی مرگ وسط فرعی پراکنده می کرد، برخلاف انتظار ستاره جاده متروک بدون رهگذر نبود. سواره ها، پیاده ها، یکی یکی، 2تا2تا، چندتا چندتا، در رف و آمد بودن.
ستاره حس کرد سردشه. پیش از این هم سردش شده بود ولی اینجا انگار از باقی دنیا سرد تر بود. دست تیرداد رو محکم تر چسبید. تیرداد فهمید. نگاهش کرد و بدون این که چیزی بگه بارونیش رو درآورد و انداخت روی دوشش. ستاره مثل جوجه زیر بارونی تیرداد جمع شد و در حالی که هنوز دست تیرداد رو رها نکرده بود سریع تر همراهش حرکت کرد.
هرچی به محل اون حادثه نزدیک تر می شدن جاده متروک تر می شد.
-اونجا رو؟ اون چیه اونجا؟ چه برق عجیبی داره! تیرداد، فکر نمی کنی بهتره بریم فردا صبح برگردیم؟
-نه، فکر نمی کنم. اون چیز عجیب رو هم الان میریم می بینیم که چیه.
-ولی آخه من.
-می ترسی؟
ستاره با حالت عصبی تقریبا داد زد:
-آره می ترسم. جرمه؟
تیرداد با مهربونی دستش رو فشار داد.
-جرم؟ البته که نه. من هم می ترسم. شاید از تو کمتر ولی به هر حال می ترسم. حالا بیا تا شب تر نشده بریم ببینیم اون درخشش از چیه.
راه افتادن. چیزی بود شبیه1دیوار بلند براق. نزدیک تر شدن.
-وای!
تیرداد نجوای ستاره رو نشنیده گرفت و رفت جلو تر. تپه ای بلند که از بلندی انگار به کوه می زد. ترکیبی غیر قابل عبور از سنگ و آجر و آهن پاره های سوخته خورده شیشه و خیلی چیز های دیگه که تمامش یادگار اون حادثه تلخ چند ماه پیش بود. باید ازش بالا می رفتن وگرنه هیچ راهی برای گذشتن نبود. هر2تا1لحظه ایستادن و به اون کوه سنگی شیشه ای آهنی نگاه کردن. ستاره در حالی که از شدت اضطراب داشت از پا می افتاد گفت:
-در موردش شنیده بودم. میگن این تپه آشغال تا مدت ها می سوخت و نشد که خاموشش کنن. می گفتن شاید جسد هم لا به لای این خورده ریز ها باشه که پیدا نشده.
تیرداد دست انداخت دور شونه های ستاره و گفت:
-بذار بگن. هرچی باشه تا ازش نریم بالا نمی فهمیم.
ستاره گفت:
-هر چیزی می تونه وسطش باشه. به نظرت درسته ازش برین بالا؟
تیرداد بدون مکث جواب داد:
-نه به نظرم درست نیست ولی چاره ای نداریم. اگه فرشته رفته پس ما هم می تونیم بریم.
ستاره به مقابل نگاه کرد، مشت های گره شدهش رو محکم به هم فشار داد و با بغضی از سر حرص داد زد:
-به خدا اگر فرشته اونجا نباشه هر جای دنیا رفته باشه گیرش میارم و میارمش اینجا تمام قد همین زیر دفنش می کنم. این دیوونه به چه حقی ما رو جا می ذاره؟ چی خیال کرده؟ واسه چی زندگی رو واسه خودش و همه جهنم می کنه؟ این دفعه دومیه که من یکی رو جا گذاشت. اون دفعه که همهمون رو توی اون پناه گاه کج و کوله داقون جا گذاشت و همراه پریسا غیب شد. خدا می دونه ما1مشت بچه نابلد چطوری زنده از اون همه پیچ و خم و بالا و پایین در رفتیم. الان هم که بیخیال ما و تمام چیز های پشت سرش شد و رفت به آخرین میعادگاهش با پریسا. آخ پریسا. ازش متنفرم. فرشته لعنتی! زنده همه ما رو به مرده پریسا فروخت و رفت. هیچ وقت نمی بخشمش.
تیرداد برگشت و به چهره رنگ پریده و اشک آلود ستاره از سرما و از ترس و از حرص نگاه کرد. دستش رو برد بالا و با سر انگشت قطره اشک های ستاره رو از گونه هاش برداشت. دست سردش رو گرفت توی دستش و به آرومی1زمزمه گفت:
-فرشته حالش درست نیست ستاره. اون نمی خواد جات بذاره. واقعا نمی خواد. فقط به هم ریخته. شاید الان از بس عصبانی هستی متوجه درستی حرفی که می خوام بزنم نباشی. ولی باور کن، فرشته از خودش فرار کرد. فرشته نمی خواد اینطور باشه. خودش هم نمی دونه واسه چی به پریسا همچین حس عجیبی داشت. عشق پریسا رو نمی شناخت که از چه جنسیه. خسته شد از دست دلش. فرشته بیماره ستاره. خودش هم می دونه. باید این هوای بیمار این عشق ناشناس از سرش بره. نمیره و فرشته از دستش دیوونه شده. اینجا هم به اون ترسناکی که نشون میده نیست. بذار فرشته حالش جا بیاد تلافی می کنیم. به حسابش می رسیم. حالا دیگه گریه نکن. بیا تا تاریک تر از این نشده از این هیولا رد بشیم و بریم اون طرفش.
با این که هنوز روز بود ولی هوا هر لحظه تاریک تر می شد. آسمون روز دیگه تقریبا کامل از خورشید تهی شده بود که تیرداد و ستاره رسیدن به بالای بلندی.
-حالا توی این تاریکی چجوری بریم پایین؟
تیرداد دست ستاره رو گرفت و گفت:
-اینطوری.
با وجود سختی راه و موانع پنهان در تاریکی و ترس، هر2با هم راه افتادن. طول کشید، خیلی. توی تاریکی نمی تونستن ببینن چقدر از راه مونده. گاهی گذرنده هایی که از اون پایین می گذشتن سکوت رو می شکستن و تیرداد و ستاره از فاصله صدای اون ها با خودشون سعی می کردن تقریبی حدس بزنن چقدر فاصله تا زمین مونده.
-دیگه چیزی نمونده. بیا. داریم میرسیم.
-تیرداد این چی بود؟ به نظرم1چیزی تکون خورد. درست بین پا های من و تو. تیرداد! مواظب باش.
فقط1لحظه طول کشید. سنگی که از زیر پای جفتشون در رفت. صدای خشک شکستن و خورد شدن و به هم ریختن شیشه و سنگ و آهن پاره. تعادلی که از دست رفت. سقوط.
-ستاره خوبی؟ پا شو بابا چیزی نیست. فقط زمین خوردیم. پا شو دختر زنده ایم.
خوشبختانه فاصله تا زمین زیاد نبود. ولی زخم ها. کنار پیشونی ستاره با قرمزی خون حاصل از1بریدگی رنگی شده بود و همینطور دست تیرداد. کسی برای کمک توقف نکرد. انگار اون هایی که می گذشتن اشباحی بودن که واقعیت نداشتن. ستاره و تیرداد1لحظه به هم خیره شدن و با دیدن زخم های هم1دفعه هم زمان زدن زیر خنده. نمی دونستن این خنده ها از حرص بود یا از ترس. ولی خنده در هر حال حضورش کمکه. پس اون2تا خندیدن. چند لحظه بعد، دوباره حرکت کردن. با این که هنوز وسط روز بود ولی دیگه کاملا توی دل شب بودن. ستاره به زمین اشاره کرد.
-ببین، این زمین سوخته. اینجا خود جهنمه. باورم نمیشه1روزی اینجا جاذبه هم داشته.
-حالا هم جاذبه هاش رو داره.
-شما مرد ها همیشه دنبال دردسرید. کو جاذبهش؟
-به اطرافت1نظری بنداز پیدا می کنی. مگه نمی بینی هنوز این راه رهگذر داره؟
-نمی دونم تیرداد. این فرشته رو چجوری پیدا کنیم؟
-فرشته سر همون پیچ نحس نشسته. بهت قول میدم.
لحظه ها سنگین می گذشتن. ستاره و تیرداد توی دل تاریکی پیش می رفتن. از روی زمین سوخته ناهموار می گذشتن و همچنان پیش می رفتن.
-داریم می رسیم. تیرداد اگر فرشته اینجا نباشه چی؟ اگر ما توی این جاده گم بشیم چی؟ من می ترسم.
-نترس گم نمیشیم. بهت قول میدم سالم برمی گردیم سر جاده اصلی. فرشته هم همونجاست. اصلا نترس.
ستاره خواست حرفی بزنه که تیرداد دستش رو به نشانه سکوت برد بالا.
-هیس. گوش کن. این صدا رو می شنوی؟
ستاره گوش داد. اول نشنید. بعد، خیلی خفیف، چنان دور و چنان ضعیف که انگار خیال می کرد.
-جیک جیک. جیک جیک.
-جوجه!اینجا!؟ من صدای جیک جیک جوجه پرنده می شنوم.
-خودشه. درسته. بیا، باید بریم.
ستاره و تیرداد تقریبا می دویدن و صدا کم کم و خیلی کند نزدیک و نزدیک تر می شد. ستاره چشم هاش رو تنگ کرد و سعی کرد دور تر رو ببینه و دید.
-تیرداد!اون پیچ رو دارم می بینمش. و1سیاهی که اونجاست.
-درست می بینی. اون سیاهی نیست، اون فرشته هست.
لحظاتی بعد، تیرداد و ستاره چند قدمی فرشته بودن. کاملا بی صدا نزدیک شدن. فرشته نشسته بود. بی هدف به رو به رو خیره بود. مو هاش ریخته بود روی شونه هاش. زیر مو هاش2تا جوجه پرستوی کوچیک رو2تا شونهش نشسته بودن. تیرداد به ستاره اشاره کرد و ستاره بی صدا رفت اون طرف فرشته و آهسته رفتن جلو. فرشته از جاش حرکت نکرد. انگار حضور اون2نفر در2طرفش رو اصلا نفهمید. ستاره و تیرداد پیش رفتن و2طرفش نشستن. فرشته1لحظه به خودش اومد، یکه کوچیکی خورد و با حالت عجیبی به2طرفش نگاه کرد. اون ها رو دید، 2تا قطره اشک از چشم هاش چکید روی گونه هاش و سرش رو انداخت پایین. تیرداد تونست چیزی شبیه سرخوردگی رو توی چهره فرشته بخونه. دست گذاشت دور شونه هاش و گفت:
-ببخشید که ما بودیم و اون کسی که منتظرشی نبود. اون نیومد فرشته، قرار هم نیست دیگه هیچ وقت بیاد. پریسا دیگه تموم شده فرشته. چرا اومدی اینجا؟ پاشو. پاشو باید قبل از شروع توفان از این جهنم بریم.
فرشته حرکت نکرد. مثل1مجسمه ساخته شده از درد همونجا باقی موند. تیرداد اصرار کرد.
-بلند شو فرشته. بلند شو از اینجا بریم. ما نباید الان اینجا باشیم. نه ما و نه تو. بلند شو. باید بریم.
و بعد دستش رو دراز کرد و دست فرشته رو گرفت. فرشته همچنان بی حرکت بود و تنها در جواب اصرار تیرداد آهسته زمزمه کرد:
-من می خوام همینجا بمونم. خسته ام. خیلی خسته ام. می خوام خستگی در کنم.
تیرداد دستش رو فشار داد و گفت:
-می خوای منتظرش بشی؟ چون اینجا از دستش دادی می خوای اینجا بمونی تا برگرده؟ می فهممت فرشته ولی نه فهمیدن من و نه انتظار کشیدن تو هیچ کدوم فایده نداره. اگر تا پایان جهان هم اینجا منتظرش بشینی اون دیگه پیشت بر نمی گرده. ببین من و ستاره هر2می فهمیم که این چقدر واسه تو دردناکه. ولی تو باید بشنوی و باید باور کنی. پریسا دیگه نیست فرشته. تو نباید الان اینجا باشی. انتظار و توقف کمکت نمی کنه، اون هم اینجا. تو باید ادامه بدی. بدون پریسا. باور کن خیلی دلم می خواست الان جای من پریسا کنارت می نشست تا اینطوری ناامیدی رو توی نگاهت نبینم. ولی این دست من نیست، دست تو هم نیست. هیچ قدرتی نمی تونه مرده رو زنده کنه. حتی اگر تمام زندگیت رو سر این پیچ بذاری باز پریسا زنده نمیشه. من متاسفم فرشته. واقعا متاسفم. و باز هم متاسفم که جز این تاسف کاری ازم ساخته نیست. بلند شو فرشته. پاشو تا زمان هست از اینجا بریم.
فرشته با نگاهی تهی به تیرداد خیره شد و در جواب انتظارش با لحنی آروم، غمناک و خالی از هر حالتی فقط گفت:
-نه.
تیرداد فکری کرد و خطاب به ستاره گفت:
-بلند شو. من خیال ندارم شب رو اینجا گیر کنم.
ستاره با تعجب نگاهش کرد.
-میریم؟ بدون فرشته؟
تیرداد مطمئن گفت:
-میریم. ولی با فرشته. ما اومدیم از اینجا ببریمش، پس می بریمش.
-تیرداد!تو که نمی خوای کار عجیبی کنی. می خوای؟
-نه. من فقط می خوام3تایی از اینجا بریم. نترس. خیال ندارم به زور بغلش کنم ببرمش به جاده اصلی. هرچند اگر لازم بشه این کار رو هم می کنم ولی فعلا لازم نیست.
بعد دست فرشته رو آروم تکون داد و گفت:
-پاشو فرشته. می خوام ببرمت1جایی. تو باید ببینی.
فرشته انگار تیرداد دیگه اونجا نبود. مثل این که بحثش رو با تیرداد تموم شده می دونست. دوباره نگاه منتظرش دوخته شده بود به مقابل. درست مثل پیش از اومدن ستاره و تیرداد. ستاره منتظر و دلواپس چشم دوخته بود به تیرداد. تیرداد دست انداخت زیر بازوی فرشته و در حالی که آروم می کشیدش بالا گفت:
پاشو فرشته. بلند شو. می خوام ببرمت پیش پریسا. بریم ببینش.
ستاره خواست حرفی بزنه ولی تیرداد اخم کرد و دستش رو به نشان سکوت بالا برد. فرشته آهسته از زمین جدا شد. ستاره به فرمان تیرداد اون یکی دست فرشته رو گرفت. فرشته1دفعه شونه هاش رو عقب کشید و با دلواپسی دست های لرزانش رو گذاشت روی توده های پر دار کوچیکی که روی شونه هاش بی خواب شده بودن و معترض از به هم خوردن آرامششون جیک جیک می کردن. ستاره با حالتی تسلی بخش دست فرشته رو نوازش کرد و گفت:
-نترس، طوریشون نمیشه. ما مواظبشون هستیم.
و برای این که شاید بتونه حال و هوای فرشته رو کمی عوض کنه با لحنی که سعی کرد شاد تر باشه در حالی که به جوجه پرستو ها اشاره می کرد پرسید:
-این2تا رو از کجا پیدا کردی؟
فرشته با همون زمزمه بی حالت جواب داد:
-وسط هیچ گیر کرده بودن. همه چیزشون از دست رفت. توفان درختی که بالاش آشیونه داشتن رو از بین برد. مادرشون هم نمی دونم چی شد. از اون درخت و اون آشیونه و اون زندگی فقط همین2تا باقی موندن.
-چه خشگلن! ولی از اون شب جهنمی خیلی گذشته. به نظرت چجوری هنوز اینجان؟
-نمی دونم. احتمالا اون زمان توی تخم بودن. مادرشون نمی دونم چجوری تونست از زمستون سیاه اینجا ردشون کنه و سالم نگهشون داره و روی همین زمین بی گیاه و بدون هیچ تا اینجای زندگی برسوندشون. نمی دونم سر مادره چی اومد. اگر کمی دیگه تحمل می کرد این ها پروازی می شدن و از خطر در می رفتن. ولی…
-بیخیال. حالا که تو به دادشون رسیدی. واسه پرواز کردنشون هم بلاخره1طوری میشه دیگه.
تیرداد نگاهی پر از تشکر و تحسین به چشم های نگران ستاره و نظری به آسمون تاریک انداخت.
-بجنبید.
داشت غروب می شد. راه افتادن.
***
تنگ غروب. افق خون رنگ. بادی که انگار از سرمای جهنم ساخته شده بود. آسمون بغضآلود. زمین سرد. سنگ مزار.
سنگی سیاه. از مرمر سیاه1دست. آرایشی نداشت. نه عکسی، نه شعری، نه زینتی. فقط1اسم و1نام فامیل.
پریسا آسمانی.
و دیگه هیچ.
هیچ.
تیرداد با ملایمت سر فرشته رو چرخوند طرف سنگ و تمرکز نگاهش رو برد طرف نوشته کوچیک روی مرمر سیاه.
-پریسا اینجاست.
فرشته به سنگ و به نوشته روی مرمر خیره شد. چیزی شبیه ناله از جایی شنید که مثل صدای خودش بود. اشک. بدون هقهق. بدون صدا. بدون توقف. پرده شفافی که هر لحظه زخیم تر می شد و بین نگاه فرشته و اون نوشته2کلمه ای کوچیک می نشست. فرشته هرگز باورش نمی شد که چیزی روی این خاک بتونه همچین فشار وحشتناکی به روحش بیاره. داشت تموم می شد و خودش هم این رو حس می کرد. صدای تیرداد رو از جایی بیرون خودش شنید.
-پریسا اینجاست فرشته.
صدای هقهق آروم ستاره تیرداد رو متوجه خودش کرد. ستاره سرش رو گرفته بود توی دست هاش و تیرداد نمی دونست برای چی گریه می کنه. برای دردناکی جمله کوتاه تیرداد، برای دل و درد و درماندگی نگاه فرشته، برای پریسا که زمانی آشنای جاده هاش بود، یا برای دل خودش که همیشه خواسته بود فرشته دستش رو اون طور که دست پریسا رو می فشرد بفشاره. از سر مهر نه از روی وظیفه. تیرداد نپرسید. از ستاره چیزی نپرسید و اجازه داد گریه کنه. به فرشته نگاه کرد. فرشته گریه نمی کرد، جیغ نمی کشید، هیچ حالتی توی چهرهش نبود جز درد. انگار نهایت درد رو می شد توی چهره فرشته دید. و اشک. اشک هایی که بدون تغییر حالت قیافهش مثل2تا جوب کوچیک بدون توقف روی گونه های رنگ پریدهش جاری بود. تیرداد به اشک های فرشته نگاه کرد و حس کرد قلبش فشرده شد.
-فرشته، لطفا متوقفشون کن. چه فایده داره؟ باور کن می فهممت ولی چیزی اینطوری عوض نمیشه. قوی باش. تو از پسش بر میای. می دونم که بعد از این باز هم از غیبتش درد می کشی، دلت تنگ میشه، حتی لحظه هایی که میشه بهت خوش بگذره از نبودنش گریه می کنی، می دونم که دلت می خواد همینجا بمونی و روی این سنگ بمیری ولی مجبور نباشی بپذیری که باید پاشی همراه ما بیایی و ادامه بدی بدون کسی که اینجا می مونه، ولی با تمام این حرف ها، با این که این حس تو عمیقا دردناکه، باز هم چیزی رو عوض نمی کنه. تو باید چیزی رو که الان می بینی به خاطرت بسپاری و باورش کنی. فرشته، می شنوی؟ میفهمی چی میگم؟ حرف بزن. داد بزن. بلند گریه کن. هرچی توی دلت هست بگو تا سبک بشی.
فرشته همون طور که بدون گریه اشک از چشم هاش می ریخت آروم، خیلی آروم و به زحمت زمزمه کرد:
-من کردم. من این بلا رو سرش آوردم. من کشیدمش به فرعی. اون بچه بود، بی تجربه بود، از جاده چیزی نمی دونست. تفاوت بین خطر های جاده اصلی و فرعی ها رو نمی شناخت. من سوار اون ماشین آشغال با خودم آوردمش به فرعی. من کنار پنجره نشسته بودم. من هرچی می دیدم براش توضیح می دادم. من با جاذبه های فرعی های ممنوعه آشناش کردم. تقصیر من بود. پریسا رو من فرستادمش زیر داربست شعله ور. من با اون مزخرفاتم از جذبه آتیش و آسمون و قشنگی تاج ستاره ای. بعدش هم اون گرفتار شد. بین فرعی ها، همراه من. ای کاش هرگز باهام آشنا نمی شد. من کردم. من با اون عشق عوضی که نمی دونم چرا بهش داشتم. پریسا رو من نابودش کردم. من به حادثه سپردمش. من کشتمش.
فرشته دیگه نتونست ادامه بده. اشک بی گریه مهلت نمی داد. بغضی که انگار قسم خورده بود نفسش رو تا آخر بگیره. ستاره از پشت پرده اشک نگاهش می کرد. تیرداد گفت:
-بشکنش فرشته.
و فرشته بغضش رو شکست. انگار هقهق ها می خواستن از هم پیشی بگیرن برای خروج. مهلت نفس نمی دادن.
-خدایا من چیکار کردم؟
اشک های خروشان از چشم های فرشته روی سیاهی مرمر می باریدن، جاری می شدن و انگار تلاش می کردن که یا پاکش کنن یا محوش کنن ولی نه سنگ محو می شد نه سیاهی پاک می شد. شونه های فرشته از شدت گریه می لرزید. جوجه ها برای حفظ تعادلشون پر و بال می زدن و با ناراحتی جیک جیک می کردن. چند لحظه بعد هم هر2رفتن زیر مو های فرشته و پشت سرش از نظر ناپدید شدن و آروم گرفتن. تیرداد حس کرد فرشته داره از هم می پاشه. به معنای واقعی.
-من کشتمش. من کشتمش.
ستاره آروم سکوت دردناکش رو شکست.
-فرشته، همین طور که گریه می کنی به من هم گوش بده. ببین، من و تیرداد رو ببین، ما الان کجا هستیم؟ حتی اگر هم نمی تونی حرف بزنی زور بزن و جواب بده. ما کجا هستیم؟
-این…جا… توی… فرعی.
-درسته. ما اینجاییم، توی فرعی. اون هم1همچین فرعی افتضاحی. ولی نه گرفتار شدیم نه گم شدیم. تازه، تو رو هم پیدا کردیم. حالا یعنی تقصیر تو شد که ما اینجاییم؟ حالا به فرض هم که تو آورده باشیمون اینجا. عقل خودمون کجا رفت؟ پریسا شاید به قول تو دم ورودش نمی فهمید کجا میره. بعدش چی؟ شما ها از زمان غافل شدید. می دونی چند سال با پریسا فرعی به فرعی گشتید؟ پریسا دیگه بزرگ شده بود. یعنی هیچ وقت عقلش نرسید که تو داری اشتباهی می بریش که خودش رو نجات بده و برگرده؟ تو واسه ما هم قصه های ستاره و آتیش و داستان های تاج های ستاره ای زیاد گفته بودی. زمانی که هنوز پیشمون بودی گاهی واسهمون قصه می گفتی. یادت نیست؟ من که خوب یادمه. از این چیز ها ما هم ازت شنیده بودیم. ولی هیچ کدوم از ما با نشونی های تو بین فرعی ها گم نشدیم. هیچ کدوممون زیر داربست شعله ور نرفتیم تا ستاره جمع کنیم. هیچ کدوممون هم توی تصادف فرعی ممنوعه زیر خاک نرفتیم. چرا خیال می کنی فقط تو مقصر بودی و اون بیگناه؟ اون هم توی سرنوشت خودش؟
تیرداد هرچی کرد نتونست ساکت بمونه. می دونست شکستن سکوت درست نیست ولی بیش از این تحمل نگه داشتنش رو نداشت.
-ستاره درست میگه. ببین فرشته، این که کسی باعث اشتباه رفتن ما باشه تا1زمانی درسته. بعدش دیگه ما بزرگ میشیم و درست و غلط رو تشخیص میدیم. حتی اگر کسی ما رو اشتباه برده باشه وقتی عقلمون رسید باید برگردیم. پریسا نخواست برگرده. این تقصیر تو نیست. تو به خودت زنجیرش نکرده بودی. اون هم که به خط خودش نوشت مدت ها پیش از این فهمیده بود این راه، راه اصلی نیست. باید کاری می کرد و نکرد. جز این که دم آخر تمام تقصیر ها رو انداخت روی دوش تو و رفت، اون هم درست زمانی که مطمئن شد تو به هیچ عنوان خیال نداری همراهیش کنی و پشت سر ماشین شاهین بری وسط اون سیاهی. فکر نمی کنی باید درست تر و دقیق تر نگاه کنی؟ اون خدایی هم که داری ازش می پرسی چیکار کردی اگر منصف باشه تمام تقصیر ها رو به نام تو نمی زنه. هر کسی مسوول عمل خودشه. پریسا که عاقل بود و به گفته خودش آگاه. پریسا فهمید. خودش اعتراف کرد که فهمید. ولی چرا همون زمان که فهمید داره اشتباه میره انصراف نداد؟ اگر من بودم به محض این که فهمیدم دارم اشتباه می کنم خودم رو نجات می دادم. اگر همراهم رو هم کمی دوست داشتم سعی می کردم بعد از خودم اون رو هم نجات بدم. پریسا سکوت کرد. هیچ چی نگفت فرشته. هیچ چی. می دونی چرا؟ چون خودش هم از این رفتن ها بدش نمی اومد. چون نه خیالش به اشتباه رفتن خودش بود و نه تو اونقدر براش می ارزیدی که بخواد نجاتت بده. پریسا هرگز خاطرت رو نخواست فرشته. هیچ وقت به چشم1همراه نگاهت نکرد. تو فقط براش1هم سفر معمولی بودی و بس. شاید هم کمتر، خیلی کمتر. اونقدر کم که اگر تو الان جاش زیر این سنگ بودی اون الان روی این مزار نبود.
صدای گرفته ستاره تیرداد رو مجبور به توقف کرد.
-بس کن تیرداد. رحم داشته باش مگه نمی بینی؟
تیرداد به فرشته که اشک هاش داشتن روی مرمر سیاه رو می شستن و بعد به چشم های گرد شده از حیرت و سرزنش ستاره نگاه کرد.
-من واقعا متاسفم ستاره ولی این حرف ها باید گفته بشه. فرشته باید بشنوه، باید بدونه، باید بفهمه. واقعیت های ظالمانه ای هستن ولی همیشه یادت باشه که برای پذیرفتن هیچ راهی جز فهمیدن نیست.
-تیرداد!تو چی می دونی؟ این چیز ها رو از کجا می دونی؟ نظر پریسا در مورد فرشته رو از کجا می دونی؟ گفته های پریسا و این که از فرعی رفتن ها آگاه بود رو چطور فهمیدی؟ پریسا که زنده نیست پس کی بهت گفته؟
تیرداد نفس عمیقی کشید و گفت:
-هیچ دلم نمی خواد هیچ کجای عمرم به کسی مثل این پریسا برخورد کنم.
-اینطوری نگو. اون دیگه مرده. درست نیست پشت سر مرده اینطور بگی.
-اتفاقا درسته. اگر زنده هم بود همین ها رو به خودش می گفتم. از نظر من هر چیزی باید مرزی داشته باشه، حتی وقاحت.
-من که نمی فهمم تو چی میگی. نگفتی، پریسا کجا نوشت که…
طنین غرنده و کشدار صدای دور دست1رعد. قطره های درشت بارون. توفان داشت شروع می شد.
تیرداد در جواب نگاه دلواپس ستاره که به آسمون و به اون افتاد لبخند آرامش بخشی زد، دست فرشته رو گرفت و گفت:
-بلند شو فرشته. پاشو رفیق. باید قبل از شروع توفان از اینجا بریم. من و ستاره و اون جوجه ها که توی مو هات مخفی شدن بدون تو از اینجا نمیریم. تو که نمی خوایی همه ما رو گرفتار توفان های این جهنم بی در و پیکر کنی، می خوایی؟
فرشته نمی خواست بره. توان رفتن رو در خودش نمی دید. تیرداد دستی به سرش کشید و مهربون گفت:
-پاشو فرشته. پاشو با هم بریم. می دونم خسته ای. ولی اینجا جای موندن نیست. بیا همه با هم راه بی افتیم. از جاده اصلی دور نیستیم. زود می رسیم. ما باهاتیم. هر3تایی با همیم. الان عطارد هم احتمالا فهمیده ما نیستیم نگران شده. بلند شو رفیق. پاشو بریم.
فرشته سر بلند کرد و به ستاره و بعد به تیرداد خیره شد. دستش رو بالا برد و خون روی پیشونی ستاره رو لمس کرد.
-من معذرت می خوام.
-ببین معذرت نخواه فقط دوباره گریه نکن. این چیزی نیست فقط1زخم کوچیکه. باشه می بخشمت ولی اگر باعث بشی توی توفان اینجا بمونیم به جان خودم واسه همیشه ازت بدم میاد.
ستاره این ها رو گفت و خندید. فرشته دست تیرداد رو گرفت. همون دستی که زخمی شده بود. حرفی نزد ولی نگاهش خیلی حرف ها داشت. تیرداد با لبخند گفت:
-فقط1خراشه. توی راه که می اومدیم پیشت خوردیم زمین. طوری نیست. ولی من با ستاره موافقم. حالا دیگه بلند شو بریم. بارون داره شدید تر میشه. اگر بجنبیم حتما به موقع می رسیم.
فرشته به سنگ مزار و به اون اسم و فامیل مشکی نوشته نگاهی کرد، خاک روی سنگ رو با دست گرفت، لکه هایی رو که قطره های اشکش روی سیاهی براق سنگ مزار جا گذاشته بودن پاک کرد، آه عمیقی از اعماق دلش کشید، 1بار دیگه به سنگ سیاه نظری انداخت و با کشش دست های ستاره و تیرداد که از2طرف دست هاش رو گرفته بودن و بالا می کشیدنش آروم از زمین و از سنگ سیاه جدا شد. چنان دردی توی وجودش حس می کرد که دیگه حتی نای گریه کردن رو هم در خودش نمی دید. حتی اشک هم انگار از حرارت سوختنش بخار می شد. فرشته با چشم هایی بدون اشک و با نگاهی که چیزی بالا تر از واژه درد برای ترجمهش لازم بود آخرین نظرش رو به سنگ سیاه انداخت و بعد بین شونه های ستاره و تیرداد و تقریبا بی اراده و با اصرار دست های اون ها به راه افتاد.
بارون داشت آهسته آهسته شدت می گرفت. فرشته همراه ستاره و تیرداد از سنگ دور و دور تر می شد و بارون پشت سرشون جای پا هاشون رو پاک می کرد. چند لحظه بعد، در منظر غروبی که داشت توی شب محو می شد، فقط سنگ سیاه بود و بارون و دیگه هیچ.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (5)
یکی
شنبه 12 بهمن 1392 ساعت 21:34
همون شب خوندمش. نمیدونستم چی بگم. ستاره تیرداد هرچی لازم بودو گفتن. باهاشون موافقم. درضمن بنظر من فرشته و پریسا هیچکدوم نه مقصر مطلق بودن و نه بیگناه کامل. اگر از من بپرسی میگم پنجاهپنجاه. تو هم دیگه فرشترو زجر نده. هرچه سریعتر این بار عذابوجدان بیپایرو از دوشش بردار. پریسارو فرشته نفرستاد زیر اون داربست. من سردرنیاوردم این فرشته چرا وسط هر نحسی واسه خودش یک تقصیر میتراشه. از طرف من بهش بگو دیگه بس کنه. هی بقیشو زود بنویس. زود باشیا, منتظرما, میام اعتراض میکنما, بنویس. فرشترو هم دیگه اذیت نکن. بنظرم اون دیگه به اندازه کافی تنبیه شده. دیگه بسشه. هی بجنب منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
ممنونم از حضور همیشگی شما. به روی چشم. سعی می کنم زود تر بنویسمش. خودم هم از خدامه که زود تر به سر انجام برسونمش. فرشته هم. چی بگم. شما بهش زیاد لطف دارید جناب یکی. پس به نظرتون دیگه مجازاتش تمومه؟ این وسط تکلیف اون سنگ سیاه چی میشه؟ زیرش1آدم خوابیده. فراموش که نکردید.
ایام به کام.
یکی
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 07:09
من همیشه هستم. گاهی نظر نمیدم ولی هستم. بنظرم هدفت از ساختن این وب بالاتر از اونه که با پایین بودن تعداد نظرات زیر پستات ولش کنی درسته؟ در مورد چیزی که پرسیدی,رجوع شود به سخنان حضرت ستاره و حضرت تیرداد ع. هی بقیشو زودتر بنویس ببینم چی شد. فعلا بای.

پاسخ:
شاید شما درست بگید جناب یکی. من واقعا نمی دونم. ترجیح میدم چیزی نگم. دارم باقیش رو می نویسم. سعی می کنم زود تر بذارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 16:40
سلام. به نظر من تا بوده ما انسان ها با فرعی ها سر و کار داشتیم و خواهیم داشت؛ مهم اینه که چه طور بهترین تصمیم ها رو بگیریم؛ مناظره های این بخش از همه اش بیشتر برام جالب بودن. خیلی واقعی و رئال بودن؛ خوب می نویسید که پیام داستانتون هم زیاد شعار گونه نیست و آدم فکر نمی کنه داره نصیحت میشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
فرعی ها. وای از دست این فرعی ها که گاهی واقعا دردسر میشن. البته این فرعی ها نیستن که دردسر میشن. این انتخاب های ماست که دردسر میشه. کاش بتونیم درست انتخاب کنیم!.
نصیحت. کمتر کسی باهاش مواققه. کاش هیچ کسی اینجا اثری از نصیحت پیدا نکنه.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 12:43
مرسی،خوندم.مثل قسمتای قبلش،عالی بود.کاش امکانش بود این داستانو، کتابش میکردی.البته۱جادیدم نوشته بودی که به چاپ کتاب و کارای مربوط به چاپ آشنا نیستی، اماکاش چاپش کرده بودی .

پاسخ:
این نظر لطف شماست.
ولی چاپ… من بلد نیستم. درضمن، برای چاپ باید حرفی بسیار کامل تر و بی نقص تر از این داشت و من هنوز اول راه ایستادم. شاید بعد ها دستم توانا تر بشه ولی الان حرفی که چاپی باشه برای گفتن ندارم. ایراد های این یکی هم از زیاد بیشتره. باید بهتر از این ها بنویسم.
باز هم ممنون.
پاینده باشید!.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 19:28
خوب درست میگی،برای کتاب شدنش باید بی نقصتر پشه،ولی مطمئنم میتونی از پسش بربیای و ۱داستان کامل بی عیب و نقص بنویسی . امیدوارم آینده بتونی کتاب هم چاپ کنی .

پاسخ:
ممنونم دوست من. حتی اگر هرگز به همچین جایی نرسم لطف شما برام اندازه چاپ1000تا کتاب با ارزشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش9

سلام به همگی.
کاش خوب باشید. یعنی همه چیزتون میزون باشه. اعتدال هوای دلتون، اعتدال حال جسمتون و اعتدال جاده های ذهنتون. کلا کاش همه چیزتون میزون باشه بدون1میلی این طرف و اون طرف.
زود اومدم و زود هم میرم. با اجازه همگی.
***
کما. هذیان. کابوس.
سقوطی عجیب و بی انتها از میان تاریکی مطلق تا ابد، تلاشی بی ثمر برای پرواز و خلاصی از این سقوط، صدا های در هم و کر کننده همه چیز، از فریاد آدم ها گرفته تا ماشین هایی که بی توقف بوق می زدن و انگار جیغ می کشیدن، دزدی که کیف1خانم رهگذر رو قاپید و فرار کرد، جیغ های ممتد مال باخته که بدون جواب موند ولی ادامه داشت و فرشته چیزی از کلامش نمی شنید و نمی فهمید، ماشینی با صدای موزیک خیلی بلند، جیغ ترمز، پیرمردی که پرت شد وسط جاده، خون، به طرف بیمارستان، پیرمرد که با فرشته حرف می زد ولی فرشته هرچی سعی می کرد از وسط اون همه صدا های وحشتناک و گنگ و انعکاس در انعکاس حرف هاش رو نمی شنید، تدفین، جیغ، آدم های سیاه پوش، جیغ، جنازه ای که خاکش می کردن، مویه های بی پایان و با انعکاس های بلند و ترسناک، شب، سرما، جمعیت، آتیش بازی4شنبه سوری، آتیش، فرشته، آتیش، باد، آتیش، توفان، سرما، آتیش، مأوا، پریسا، بچه های مأوا، پریسا که دست فرشته رو گرفته بود توی دستش و توی چشم هاش نگاه می کرد و می گفت:
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی، می خوایی؟
آتیش، توفان، جاده، فرشته که همراه پریسا از بچه ها و از پناه گاه بالای کوه دور و دور تر میشد، بچه های مأوا که فرشته رو صدا می زدن، پریسا، جاده، همراه پریسا سوار ماشین داخل فرعی، آتیش، جشن شب، آتیش، تابی درخشان که می رفت بالا و بالا تر و اشتیاقی عجیب توی دل فرشته که به عتش می زد برای پرواز، آسمون، ستاره هایی که فرشته بهشون خیره می شد و با تمام توان روحش می خواست بهشون برسه، جشنی نورانی وسط آسمون، تصویری از بهشت، جشن های وحشی شب های فرعی های زمین، آتیش، دست در دست پریسا از سراشیبی با سرعت به طرف پایین، شب، سرمای وحشتناک، آتیش، توفان و بچه های مأوا که گرفتار جاده بی انتها بودن، آتیش، بالماسکه، شاهین، آتیش، پرواز، آتیش، سفر که1بتری کوچیک درخشان توی دستش بود و آتیش رو داخلش به فرشته نشون می داد و سعی می کرد تشویقش کنه که همراهش بشه ولی فرشته بین اونهمه صدا چیزی از حرف هاش نمی شنید، صدای تعقیب گر های عصبانی که داشتن بهش می رسیدن و طنینی تهدید کننده و آروم درست پشت سرش و درست زیر گوشش:
-بلایی سرت میارم که خاطرات پیش از زاییده شدنت رو برام بگی میمون ناکس.
فرعی تاریک، توفان، دیوار دود، پریسای عصبانی، صدایی از جنس آوای جهنم،
-من بودم بیچاره، آتیشت من بودم بیچاره، تمامش من بودم بیچاره، بیمعرفت ناکس، بی معرفت ناکس، ناکس. ناکس.س.س.س.س.س.س.س…
وحشت.آشفتگی. وحشت. سرما. وحشت. پریشونی. وحشت. بنبست. وحشت. آشفتگی. وحشت. آشفتگی. وحشت. وحشت. …
زمزمه. صدا های آرومی که مفهوم و نامفهوم می شدن. دست هایی که آهسته پیشونیش رو لمس می کردن. کسی یا کسانی داشتن خیلی آهسته و ملایم سعی می کردن با دست و صدا به بیداری تشویقش کنن. زمزمه ها و لمس ها اول نامشخص و بعد خیلی کند شروع کرد به واضح تر شدن.
-احساس نمی کنی نبضش تند تر شده؟
-چرا من هم حس کردم. پیشرفتش خیلی کنده ولی هست. دکتر قبول نداره.
-دکتر بره جهنم من دارم می بینم. دیشب که تو براش حرف می زدی من قشنگ دیدم مژه هاش تکون خورد. خیلی کوتاه ولی تکون خورد.
-آره، عطارد هم می گفت دیروز صبح زود که ما نبودیم بعد یکی2ساعت که باهاش حرف زده نفس هاش آروم تر می شد و انگار آرامش می گرفت.
-کاش زود تر بیدار بشه.
-بیدار میشه. من مطمئنم که میشه.
-خوب بابا مطمئن باش ولی دیگه اون شونه رو بذار کنار، چقدر مو هاش رو شونه می کنی؟ بیچاره کچل شد از بس تو هر روز شونه کشیدی به سرش. اصلا تو بلد نیستی این کار زنونه هست. تو مردی. بدهش من.
-آره خوب، من مردم، ولی من بهتر شونه می کنم. تازه وسطش باهاش حرف هم می زنم. پیشونیش رو هم می مالم. میگن اثر داره. تو از این چیز ها بلد نیستی. اسم خودت رو هم گذاشتی زن.
-بکش عقب بابا، از تو که بهتر بلدم. برو کنار لازم نکرده متخصص بازی در بیاری. من مردم من مردم درآورده.
-هیس بابا می خوای بیرونمون کنن؟
-الان عطارد اینجا بود به جفتمون چی می گفت؟
-احتمالا می گفت ما بی تمدن هستیم و نمی دونیم بالای سر بیمار توی کما چطوری باید رفتار کنیم.
-عطارد رو ول کن بی خود میگه.
. …
فرشته اول فقط می شنید و بعد آهسته، خیلی آهسته شروع کرد به فهمیدن. مغزش آروم آروم و به کندی شروع کرد به تحلیل واژه ها و مربوط کردنشون به هم و پیدا کردن مفهوم هر کدوم و بعد فهم واژه ها و بعد فهم جمله ها و…
-وای ببین چشم هاش باز شد.
-مطمئنی؟
-برو بابا تو هم، دارم می بینم. بیا خودت ببین. فرشته، فرشته منو می بینی؟ بلاخره بیدار شدی؟ چیه؟ نشناختی؟
چهره ای خیلی آشنا و خیلی غریب. انگار خیلی زیاد و خیلی کم شبیه1کسی در1جایی از گذشته های خیلی دور بود و نبود. دختری که زوایای چهرهش، طنین صداش، مدل حرف زدنش، همه انگار مال کسی بودن که فرشته زمانی خیلی دور شبیهش رو می شناخت. و لحظه ای که دختر لبخند زد، فرشته مطمئن شد.
-جدی نشناختی؟ من ستارهم. ستاره، از بچه های مأوا. اگه یادت رفته باشه دوباره می فرستمت بری کما این دفعه دیگه در نیای.
ستاره این رو گفت و خندید.
-س.س.ستاره!ستاره مأوا! بچ. چه. مأوا! چه بزرگ، شدی.
-بله که بزرگ شدم، پس می خواستی واسه همیشه همون قدری بمونم؟ خوب بچه ها بزرگ میشن دیگه. تو هم چه عوض شدی! حسابی پیر شدی. ای بابا شوخی کردم. فرشته! داری گریه می کنی؟ به خاطر شوخی من؟
صدای مردانه ای که فرشته نمی دید مال کیه گفت:
-ستاره اون از شوخی تو گریه نمی کنه.
-وای فرشته تو رو خدا گریه نکن اگر دکتر بیاد ببینه خیال می کنه من گریهت رو درآوردم میندازدم بیرون. خدا رو شکر که بلاخره چشم هات باز شدن. می دونی چند ماهه توی کمایی؟ دیگه داشتن جوابت می کردن. این2تا می گفتن تو حتما بیدار میشی. ای وای فرشته گریه واسه چی می کنی؟ ببین می تونی حرف بزنی؟ یکی2تا کلمه بگو مطمئن بشیم لال نشدی.
فرشته نمی فهمید تنگی نفسش از شدت بغضه یا از شدت ضعف. ستاره منتظر بود.
-ب.ب.بچه های مأوا… چ.چی شدن؟
-بچه ها حالشون خوبه. همهشون بزرگ شدن. هر کدوم رفتن1طرفی. مسیر هامون دیگه جدا شد ولی من هنوز از خیلی هاشون خبر دارم. همه اسم و رسم تو رو یادشونه. اگه بهشون بگم پیدات کردم کلی خوشحال میشن. فرشته، تو چرا گریه می کنی؟ تو رو خدا جلوی این اشک ها رو بگیر نذار بیاد.
-ت.تو، این.جا، … ب.بچه ها. چ.چجوری…
-فهمیدم بابا زور نزن. بذار واسهت میگم. بعد از این که تو رفتی و ما توی اون پناه گاه بالای کوه تنها موندیم چند شب اونجا بودیم. منتظر شدیم شاید تو بیایی. وقتی مطمئن شدیم که دیگه بر نمی گردی گفتیم باید خودمون بریم. نمی شد که تا ابد اونجا بمونیم. خلاصه1روز صبح دست همدیگه رو گرفتیم و راه افتادیم. اینقدر پرسیدیم و اینقدر سر هم نق زدیم و گم شدیم و پیدا شدیم تا بلاخره جاده اصلی رو پیدا کردیم. بعدش هم سختی داشت ولی ما دیگه راه افتاده بودیم. عاقبت هوای کار دستمون اومد و یاد گرفتیم چطوری و کدوم طرفی بریم بهتره. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به چند راهی. دیگه آخر همراهیمون بود. باید از هم جدا می شدیم. دیگه مسیر هامون یکی نبود. هر کدوم رفتیم به1راهی. من هم اومدم این طرفی. تو رو تصادفی پیدا کردم. داشتم می رفتم که دیدم توفان وسط جاده فرعی خراب کاری کرده و1جایی آتیش گرفته و خیلی ها مردن و تصادف هم شده…
ستاره با اشاره آروم دست صاحب صدای مردانه مکث کوتاهی کرد و بلافاصله مثل این که هیچ مکثی در کار نبوده حرفش رو مدل دیگه ادامه داد.
-البته خیال نکنی من زده بودم به فرعی ها. توفان کل فرعی رو ترکوند و خلاصه من وسط جاده بهت بر خوردم. نمی شد ول کنمت که. موندم ببینم چی شدی دیدم این شدی. الان هم چند ماهی میشه توی کما تشریف داری. من هر وقت بتونم میام دیدنت و این جناب آقا هم میاد و عطارد هم گاهی میاد. الان هم که بیداری. فرشته، تو جاییت درد می کنه؟ آخه چرا گریه می کنی؟ ببین تو الان زنده ای، چشم هات باز شدن، کاملا می بینی، می شنوی، حرف می زنی، می فهمی، این ها خیلی خوبه. باید خوشحال باشی. گریه برات خوب نیست. ول کن دیگه.
دستی آروم دست فرشته رو گرفت و صدایی گفت:
-ستاره درست میگه. بچه های مأوا هم که شنیدی همهشون خوبن. گذشته ها دیگه رفتن. گریه کردن که چیزی رو عوض نمی کنه. اون ها راهشون رو پیدا کردن. باید خوشحال باشی که اتفاق بدی براشون پیش نیومد.
ستاره باز خندید ولی فرشته تونست از پشت پرده زخیم اشک، اندوه چهرهش رو ببینه.
-راستش کار درستی نکردی ما رو جا گذاشتی. ولی دیگه گذشت. می دونی؟ حقت بود من هم جات بذارم. حقیقتش اون زمان ها این تصمیم رو داشتم که هر وقت بزرگ شدم هر جا به هر حالی که دیدمت جات بذارم. ولی…
-پ. پس،… چ. چرا؟ …
-مسخره!اون موقع من بچه بودم، از دستت عصبانی بودم1خیالی کردم. می دونی این مال چند سال پیشه؟ حالا دیگه من بزرگ شدم. درضمن، الان دیگه سختی های اون راه واسهم تموم شده و اون روز ها گذشته. دیگه عصبانی نیستم. با جا گذاشتنت هم دلم خنک نمیشه. اه جمع کن این اشک ها رو.
فرشته نمی تونست جلوی هقهقش رو بگیره. ستاره با1دستمال سفید اشک هاش رو پاک کرد و گفت:
-بسه دیگه. واسه چیزی که دیگه نمیشه عوضش کرد گریه نکن. تو از کما در اومدی. این الان بهترین اتفاقیه که می شد بی افته. حالا بعدا که بهتر شدی واسه گذشته ها به حسابت می رسم.
-پ. پری.سا، کجاست؟
سکوت. ستاره نگاهی به همراهش که فرشته نمی دید کرد و فرشته تونست تردید رو توی نگاهش ببینه. صاحب دست ناشناسی که دست فرشته رو گرفته بود آروم گفت:
-تو خیلی خسته ای. باید استراحت کنی. بخواب. واسه حرف زدن1عمر وقت هست. بخواب.
فرشته خواست حرف بزنه ولی اون دست های ناشناس آروم کشیده شدن روی پلک هاش. فرشته چنان خسته و بی توان بود که بلافاصله تسلیم خواب شد.
زمان بدون توقف، بدون خستگی، بدون توجه و بدون بازگشت می رفت و می گذشت. فرشته همچنان خواب بود. گاهی بیدار می شد و ستاره رو می دید ولی انگار خواب می دید. چنان خسته بود که چند لحظه بین خواب و بیداری می موند و بعد دوباره می رفت به خواب. دکتر ها از این که فرشته دیگه در کما نیست ابراز رضایت می کردن و توصیهشون این بود که تا حد امکان باید آروم باشه و بخوابه تا توان لازم رو برای بیدار شدن و برگشتن به جهان بیداری به دست بیاره. فرشته از اینهمه هیچ چیز نمی فهمید. فقط خواب بود و گاهی دست های آشنایی رو حس می کرد که ماه ها بهشون توجه نکرده بود و زمزمه های آشنایی رو می شنید که ماه ها بهشون جواب نداده بود. بیدار می شد و باز می خوابید. نه گذشت زمان رو می فهمید نه درمان های درمان گر ها رو و نه تغییر فصل رو که هر چند ماه1بار اتفاق می افتاد. فقط اون دست ها و اون زمزمه ها رو می فهمید و بس.
زمانی برای بیداری. بهانه ای برای بیدار شدن. چیزی جز زمزمه های همیشگی. صدای1پرنده که خیلی نزدیک آواز می خوند. درست روی درخت کنار پنجره. فرشته حس کرد آواز پرنده نزدیک و نزدیک تر و واضح و واضح تر شد.
-سلام. بیدار شدی؟ کوچولوی پرپروی شیطون اومد بیدارت کرد. دلم نیومد بزنمش بره. تو زیاد خوابیدی. به نظر من دیگه بسه. این فسقلی پر سر و صدا هم موافقه که داره اینجا رو می ذاره روی سرش. خودت چی؟ موافق نیستی؟
فرشته کم کم از گیجی در می اومد. حالا بیداری رو بهتر حس می کرد. چهره ای که اول محو بود و بعد واضح شد و کاملا شکل واقعی پیدا کرد. مرد جوونی که فرشته توی بیداری های نصفه نیمه گاه و بی گاهش صداش رو می شنید.
-ستاره نیست. بعدا میاد. چرا اینطوری نگاه می کنی؟ خواب نمی بینی. من کاملا واقعیم. من شناختمت ولی مطمئنم که تو نشناختیم. من تیردادم.
فرشته با حیرتی واقعی نگاهش کرد.
-تیرداد!تو تیردادی؟ همون جوونک ریزه ای که اون روز از جوب پروندم اون طرف؟
تیرداد خندید و گفت:
-دقیقا من خودشم. عوض شدم مگه نه؟
-عوض شدی؟ اصلا یکی دیگه شدی. مردی شدی.
-ولی تو به نظرم زیاد عوض نشدی. کمی خسته تری کمی هم بیمار. جز این2مورد دیگه خود خودتی. همون فرشته که دیده بودم. توی نظر اول شناختمت. باورت میشه؟ کمای تو خیلی سنگین بود ولی من یقین داشتم بیدار میشی. حالا هم یقین دارم که دیگه نباید بری. نه توی کما و نه به عالم وهم.
فرشته با تعجب نگاهش کرد.
-وهم؟ من. تو از کجا؟
-ببین من همه چیز رو می دونم. خودت رو اذیت نکن. چیز هایی که پشت سر گذاشتی نمیگم مهم نبودن. سخت بودن و مهم. ولی مهم تر اینه که دیگه تموم شدن. تو الان اینجایی و باید از این به بعد بهتر ادامه بدی. بدون کما و بدون خواب و بدون گیر های روان.
پرنده همچنان روی درخت جیک جیک می کرد. فرشته نگاهش کرد. نور خورشید از لای شاخه های درخت می زد داخل. نور. سفیدی، نسیم. بادی که پرده ها رو آروم تکون داد.
-فرشته اینجایی؟
-پریسا کجاست تیرداد!
تیرداد سکوت کرد و نگاهش رو دوخت به اشعه نور خورشید که1خط باریک و قشنگ کشیده بود روی دیوار رو به رو.
-خواهش می کنم تیرداد! پریسا الان کجاست؟ من باید. من تمام این. اون گفت که من. من به نظرم1چیزی…
تیرداد دست گذاشت روی شونه فرشته.
-آروم باش فرشته. بهت که گفتم. من همه چیز رو می دونم. لازم نیست چیزی بگی. دفتر خاطرات پریسا رسید دست من و تمام چیز هایی که الان داره ذهنت رو می ترکونه رو من توی اون دفتر خوندم. الان از خودت بیشتر در مورد ماجرا های داخل فرعی های شما2تا می دونم.
فرشته نالید:
-وااای!واااای خدا واااای!
تیرداد دست کشید روی سرش و لبخند زد.
-خوب بابا، چی شده مگه؟ فرعی ها رو ساختن که ما ها بزنیم بهشون. سخت نگیر.
فرشته که انگار تازه داشت حرف های تیرداد رو می فهمید با چشم هایی که از وحشت گشاد شده بودن به تیرداد خیره شد. قلبش داشت از حرکت می ایستاد.
-فرشته!فرشته حالت خوبه؟ چی شده؟
-تو رو خدا تیرداد بگو پریسا کجاست؟ دفتر خاطراتش چجوری رسید دست تو؟ امکان نداره پریسا اجازه بده کسی به جلد اون دفتر هم دست بزنه. تو چجوری خوندیش؟ حتی به شاهین هم نمی دادش. تو دفترش رو چجوری ازش گرفتی؟ بگو دیگه! نمیگی؟ باشه بگو کجاست خودم ازش می پرسم بهم میگه. نه، نمیگه. دلش نمی خواد. ولی میگه. این یکی رو بهم میگه. نمی دونم شاید بگه. تیرداد تو رو خدا بگو پریسا کجاست؟ نمیگی؟ تیرداد پریسا کجاست؟ تیرداد تو رو به خدا پریسا کجاست؟ دفترش چرا دست تو رسید؟ تو چرا بدون اجازهش دفترش رو خوندی؟ بهت اجازه داد؟ تیرداد! تیرداد تو رو خدا! پریسا کجاست؟ …
-آروم باش فرشته. آره بهم اجازه داد. پریسا دفترش رو دیگه نمی خواد. مشکلی با باز شدن اون دفتر نداره. تو نباید با خودت اینطور تا کنی.
فرشته انگار نمی شنید. داشت دیوونه می شد.
-تیرداد پریسا کجاست؟ کجاست؟ تیرداد پریسا کجاست؟ تیرداد بگو پریسا کجاست؟
تیرداد دست فرشته رو گرفت توی دستش، نگاهش کرد، سکوت کرد، آه کشید، سری تکون داد و ارادهش رو جمع کرد.
-پریسا رفت فرشته. همراه شاهین رفت. سوار ماشین شاهین شد و رفت.
تمام دنیا روی سرش خراب شد. چیزی انگار توی قلبش خورد شد و با سر و صدا ریخت پایین. توی سرش صدای سوتی کشدار می پیچید. سوتی از جنس:
-پریسا رفت. رفت. رفت. …
تیرداد هنوز داشت حرف می زد. فرشته نمی دونست مفهوم باقی کلام تیرداد رو می فهمه یا نه.
-دفترش رو اینجا جا گذاشت. من برداشتم و خوندمش. گفتم شاید لازم باشه کسی بخونه تا چیزی، کاری، وظیفه ای باشه برای انجام دادن. واقعا نمی دونستم چی توش می خونم. داستان های فرعی های شما2تا رو توش نوشته بود و من خوندمش. فرشته! حواست هست؟ فرشته! تو دیگه بچه نیستی. مقاومی، بزرگی، قوی باش. فرشته می فهمی چی دارم بهت میگم؟
فرشته می فهمید و نمی فهمید. می دید و نمی دید. می شنید و نمی شنید.
-نه. نه اینطور نیست. تو رو خدا تیرداد این طور نیست مگه نه؟ راست نیست مگه نه؟ مگه نه؟
-راسته فرشته. من متاسفم فرشته. ولی این واقعیته. بلد نبودم بهتر از این بهت بگم. ببخشید دیگه.
فرشته مات به تیرداد نگاه کرد.
-فرشته من واقعا می فهمم تو الان چقدر درد داری. گریه کردن هم از نظر من هیچ ایرادی نداره.
-تیرداد!این1کابوس وحشتناکه. تو رو خدا بیدارم کن.
تیرداد دست گذاشت روی شونه های فرشته و کمی بلند تر از زمزمه تنها جمله ای رو که به نظرش می رسید گفت:
-بهت تسلیت میگم.
انگار واسه شکستن حصار بلند ناباوری فرشته فقط همین1ضربه کافی بود. حصار شکست و سیل اشک با چنان شدتی هجوم آورد که تیرداد حس کرد الان روح فرشته همراه این سیل برای همیشه به عدم میره. تیرداد فرشته رو بغل کرد، سرش رو گذاشت روی شونه خودش و گفت:
-حالا ولش کن.
و فرشته تمام درد و خستگی و فشار تمام این ماه ها و سال ها رو رها کرد. تمام دردش رو گریه می کرد. تمام خستگیش رو می بارید. تمام اون چیز هایی رو که حتی خودش نمی دونست از چه جنسی در ضمیرش آزارش می دادن رو فریاد می زد. تیرداد در تمام این مدت فقط بغلش کرده بود و چیزی نمی گفت. ولی وقتی دید فرشته واقعا نمی تونه آروم بشه فکری کرد و آهی بلند کشید. مو های فرشته رو که داشت روی شونهش رو با اشک خیس می کرد نوازش کرد و به آهستگی و آرامش1لالایی توی گوشش شروع کرد به حرف زدن.
-بسه دیگه. به من گوش بده. پریسا جاش بد نیست. همراه شاهینه. با هم رفتن. سوار1ماشین سفید. ماشین شاهین. الان راحتن. عشق می کنن. توی آسمون ها سیر می کنن. وسط ستاره ها. دست هم رو گرفتن. با هم عروسی می کنن. با هم خوشبخت میشن. با هم خوشبخت میشن. خوشبخت میشن. همون بالا می مونن. دیگه ماشین هم نمی خوان. دیگه توفان هم نمی بینن. هر2تا خوشحالن. پریسا بیشتر. زمین دیگه یادشون میره. گرفتاری های زمینیشون دیگه یادشون میره. پریسا دیگه از سنگینی و سوزش اون خط مشکی که یادگاری اون حادثه عوضی بود خلاص شده. شاهین کنارشه. پریسا خوشحاله. جاش امنه. دیگه نه عصبانیه، نه کلافه و نه خسته. دیگه لازم نیست نگرانش باشی. اتفاقی واسهش نمی افته. شاهین مواظبشه. اونجایی هم که رفته خطری نیست تو ازش بترسی. پریسا دیگه مشکلی نداره. تو هم باید دیگه خاطر جمع باشی. اون دیگه چیزی از زمین نمی خواد. نه تو رو می خواد، نه امنیت زمین رو و نه حتی دفتر خاطراتش رو. اونجا که رفته هیچ کدوم از این ها لازمش نمیشن. شاهین هم که همراهشه. باهاش می مونه. پریسا شاده. شاد برای همیشه. همراه شاهین. خیالت راحت باشه. …
تیرداد گفت و گفت و گفت. و فرشته گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد. غروبی که به سرعت داشت با شب یکی می شد از پنجره این صحنه رو تماشا می کرد. پرنده کوچولو رفته بود. خورشید هم رفته بود. پریسا رفته بود. آسمون ابری و گرفته شروع کرده بود به باریدن. اول آروم، بعد تند تر، و بعد خیلی تند. بارون شروع شده بود. بدون رعد و برق، بدون رگبار، بدون توفان. فقط بارون بود. فقط شدید می بارید. شدید، ولی بی صدا و غمناک!.
***
روز ها و هفته ها در همون صف منظم و تکراری همیشگیشون می اومدن و می گذشتن. فرشته دیگه در کما نبود. بیدار بود ولی مثل خوابزده ها. دیگه نه جیغ می زد، نه با سر توی دیوار می رفت، نه به درمان و درمان گر ها معترض می شد. فقط خیره می شد به1نقطه و چند لحظه بعد اشک مثل1آبشار کوچیک از چشم هاش می چکید و بی صدا تمام صورتش خیس خیس می شد. تیرداد و ستاره و عطارد گاهی به نوبت و گاهی همه با هم بالای سرش حاضر بودن. تیرداد تقریبا همیشه با فرشته بود. باهاش حرف می زد، حرف می زد و باز هم حرف می زد. فرشته معلوم نبود چی توی سرش می گذشت. حرفی نمی زد. اعتراض هم نمی کرد. انگار اصلا نبود. فقط خیره می شد، فکر می کرد، گریه می کرد، رعشه می گرفت، می خوابید و کابوس می دید. تمام وسعت نگاهش در زمان هایی که بی هدف به1نقطه در بی نهایت خیره نبود، شده بود1عکس کوچیک که گاهی ساعت ها بدون پلک زدن بهش خیره می موند و نمی شد فهمید اشک هایی که روی عکس می چکید از جنس عشق بود یا سوال یا خشم یا… عطارد بار ها سعی کرده بود فرشته رو راضی کنه تا اون عکس کوچیک رو بذاره کنار. فرشته باهاش بحث نمی کرد. فقط اگر خیلی لازم می شد می گفت نه. فقط نه. و دیگه هیچ. فرشته دیگه از جنس باقی اطرافیانش نبود. اگر کسی دستش رو می گرفت از جا می پرید و وقتی کسی دست دور شونه هاش مینداخت به رعشه می افتاد و دچار تهوع می شد. به هیچ قیمتی حاضر نبود به هیچ دلیلی کسی رو لمس کنه و اگر بهش اصرار می شد که مثلا دست کسی رو بگیره به سر گیجه می افتاد و فقط می لرزید. خیلی ها سعی کردن که بفهمن دلیلش چیه و کسی نفهمید. نه اون زمان و نه بعدش. هیچ کس نمی دونست جز تیرداد که از روی دفتر خاطرات پریسا این ماجرای تاریک رو بار ها و بار ها خونده و دیگه تقریبا از حفظ شده بود.
همه می اومدن و واسه فقدان پریسا به فرشته تسلیت می گفتن، دلداریش می دادن، نصیحتش می کردن، سعی می کردن به زندگی امیدوارش کنن، یعنی درست همون کار هایی که واسه عزیز از دست داده ها میشه کرد. و این وسط فقط تیرداد جنس درد فرشته رو می شناخت. شاید نه کاملا ولی اون دفتر جلد سیاه کمک کرده بود که بیشتر از بقیه بدونه. فرشته به این چیز ها کاری نداشت. فرشته به هیچ چیز جهان اطرافش کاری نداشت. بین آشفتگی خاموش خودش با کابوس های بیداری و وحشت و تردید و تهوع درگیر بود و دیگه هیچ.
شب های دراز و بی انتهای بیداری. خستگی. بیگانگی. احساس نفرت و آلودگی و جا موندن و همه چیز. تاریکی. سکوت. خواب تمام بیدار های روز. فرشته اون شب بیدار بود. کابوس دیده بود. برای چندین هزارمین بار کابوس دیده بود. اطرافش تاریک بود. تاریک و ساکت و سرد. فرشته آروم از جاش بلند شد. بی صدا رفت طرف در. بازش کرد و خارج شد. کسی بیدار نبود. فرشته خیلی آهسته از کنار آبدار خونه رد شد. مکثی کرد، نگاهی به پشت سر، برگشت. رفت داخل، کبریت رو که بالای کابینت آبی رنگ کنار سماور بود برداشت و کاملا بی صدا خارج شد. راهروی دراز رو گرفت و پیش رفت. در بسته بود. پنجره. فرشته یادش نموند از چندتا پنجره گذشت. شب. فرشته خودش رو انداخت درون شب. آسمون ابری. سرما. حیاط تاریک تاریک تاریک. فرشته سرمازده و اسیر وحشتی دیوانه خودش رو وادار کرد نه فریاد بزنه و نه از حال بره و نه تسلیم اون وهم تاریک آشنا که مشتاق در بر گرفتنش دورش می چرخید بشه.
-بسه دیگه برید. خواهش می کنم. برید. بذارید تموم بشه. امشب باید تموم بشه.
با تمام قدرتش با سرما و وحشت و وهم و همه چیز جنگید و پیش رفت. هرچی ممکن بود از سالن اصلی بیمارستان دور شد. در دور ترین نقطه ای که حس کرد خطری کسی رو تهدید نمی کنه ایستاد. به اطراف نظر انداخت. زیر نور بی حال کبریتی که با دست یخزده از ترس و از سرما کشیده بود چمن ها رو تشخیص داد. علف های بلندی که کسی کوتاهشون نکرده بود و وسط زمستون با اون همه بارون که می بارید معلوم نبود چرا کاملا خشک بودن. فرشته رفت وسط علف ها، آروم و با حوصله کوهی از علف خشک دور خودش ساخت و وسطش ایستاد. کبریت رو تا جایی که لرزش دست های بی حس از سرما و ترسش بهش اجازه می داد محکم گرفت توی دستش. هر چندتا چوب کبریت که تونست لای انگشت های بی حس و عرق کردهش جا بده از جعبه کبریت درآورد و آماده نگه داشت. تمام گذشتهش مثل فیلم از جلوی نظرش رد شد. تمام صحنه های عجیب و ناشناسی که توی کما دیده بود هم همینطور. فرشته با خودش فکر کرد، فرصت نشد بفهمه اون تصویر جشن آسمون توی بهشت و اون پرواز و اون پیرمرد و باقی چیز هایی که توی کما دیده بودو اون لحظه یادش نبود، از کجا رفته بودن توی ذهنش. همینطور زمان پیدا نکرد بفهمه اون پیرمرد با چهره نورانی ولی خونیش و اون لبخند آرومش دم رفتن چی داشت توی کابوس های کما بهش می گفت.
-بیخیال. این هم بیخیال. همه که به همه جواب هاشون نمی رسن. من که به هیچ کدوم از جواب هام نرسیدم. نفهمیدم چرا اومدم، اینجا چی می خوام، کجا میرم، باید کجا می رفتم، اصلا چی شد، ولش کن. هرچی بود تموم شد دیگه. چقدر سرده! کاش زیاد طول نکشه!.
نگاهی به آسمون کرد. حتی1ستاره هم نداشت. به اطراف نگاه نکرد. چیزی روی زمین برای دیدن نداشت که بخواد باز ببینه. هرچی که باید و نباید رو دیده بود. ولی دلش برای ستاره ها تنگ می شد.
-ای کاش این دم آخری دسته کم شما ها اینهمه کم لطف نبودید. چی می شد1لحظه از زیر ابر ها در می اومدید1نظر می دیدمتون؟ دلم براتون خیلی تنگ میشه. باشه ایرادی نداره. احتمالا دلتون نخواست ببینیدم از بس توی این فرعی های زمین کثیف و تاریک شدم. بیخیال. مواظب این زمینی ها باشید. خوش بتابید.
بغضش اجازه نداد بیشتر از این حرف بزنه. دیگه اشک هاش رو پاک نکرد. نگاه از آسمون برداشت، عکس پریسا رو گرفت رو به روی چشم های خیسش و نظری طولانی بهش کرد.
-کاش اون طرف هرگز منو نبینی. خداحافظ.
توی دلش فریاد زد:
-آتیش! تو رو خدا. سریع تمومش کن. تو رو خدا.
چشم هاش رو بست و مژه هاش رو محکم به هم فشار داد. لحظه ای مکث، 1نفس عمیق و کبریت ها رو کشید.
صدای کشدار1فشششششش که توی تمام وجود فرشته طنین انداخت و قوی ترین ترسی رو که در تمام عمرش حس کرده بود بهش داد. آتیش. خودش بود. آتیش!!
-فوت.
فرشته چنان با وحشت از جا پرید که حس کرد پیش از آتیش گرفتن از ترس مرده. همه چیز به سرعت برق اتفاق افتاد. کمتر از1ثانیه. اول فوتی سریع که آتیش چوب کبریت ها رو درست1لحظه پیش از رسیدن به کوه علف های خشک وسط زمین و هوا خاموش کرد و در کمتر از یک هزارم لحظه دستی که محکم دستش رو چسبید و صدایی آشنا.
-تو داری چه غلطی می کنی؟
صدا و سوزش1سیلی. تکرار پرسش قبلی و این بار بلند تر.
-گفتم تو داری چه غلطی می کنی؟
صدا و سوزش1سیلی محکم تر. دستی که دستش رو چسبیده بود به شدت دست مشت شدهش رو تکون داد و کبریت رها شد، پرت شد و توی تاریکی گم شد. تکون شدید، فریاد.
-تو نفهم داری چه غلطی می کنی هان؟
سیلی سوم. فرشته به خودش اومد. تاریکی. شب که مثل هیولایی گویی در انتظار شعله ور شدنش به تماشا نشسته بود. تیرداد که درست در مقابلش بین فرشته و تاریکی ایستاده بود. ماه1لحظه سرکی کم رنگ از پشت ابر های تیره کشید و فرشته تونست قطره های درشت عرق رو روی چهره بی رنگ تیرداد ببینه. ترس و سرما و فشار. توانش تموم شده بود. دیگه نتونست سر پا بمونه. تیرداد اجازه نداد بی افته. وسط زمین و هوا گرفتش. فرشته اشک هاش رو حس نمی کرد ولی می دونست صورت خودش و سینه تیرداد در کمتر از1دقیقه کاملا خیس شدن.
-داشتی چیکار می کردی فرشته؟ آخه واسه چی؟ اینطوری نه خلاص میشی نه پاک میشی. این چه کاری بود داشتی می کردی فرشته؟ تو داشتی چیکار می کردی فرشته؟ فکر نکردی من یکی فردا و باقی فردا های عمرم چجوری باید با خاطره امشب زندگی می کردم اگر تو موفق می شدی؟ واسه1ثانیه تصورم کردی وقتی فردا ماجرای امشب رو واسهم می گفتن؟ لعنتی! خودت رو جای زمین و آسمون گذاشتی، باهاشون حرف زدی، ازشون خداحافظی کردی، حتی با اون عکس نکبتت اتمام حجت کردی و حرف آخر رو بهش زدی. یعنی من اندازه1عکس کاغذی هم برات ارزش نداشتم؟ پس من چی؟ سهم من، سهم دوستی من، سهم دل من که دلواپس1رفیقه چی؟ اصلا یادت بود؟
(رفیق).
فرشته با شنیدن این1کلمه حس کرد تمام دنیا داره روی سینهش فشار میاره. تیرداد فهمید. محکم بغلش کرد، صورتش رو روی سینه خودش فشار داد و گفت:
-کسی نمی شنوه. راحت باش رفیق.
و فرشته با تمام توان جسم و روحش، تمام دردی که این1کلمه بهش داده بود رو توی سینه تیرداد جیغ کشید. بلند و1نفس جیغ کشید. تیرداد محکم روی سینهش فشارش می داد و فرشته همچنان جیغ می کشید. حس می کرد تمام جهان داره جیغ می کشه. پس فرشته هم جیغ کشید. بلند، بلند، بلند. تا جایی که توان داشت جیغ کشید. گریه هاش داشت نفسش رو می گرفت ولی فرشته هنوز توی سینه تیرداد با آخرین توانش و با تمام نفسش جیغ می کشید و جیغ می کشید و تیرداد هم مانعش نبود. شب داشت درد این2نفر رو نظاره می کرد. و در لا به لای پرده تاریکش پنهانشون کرده بود تا خودش تنها ناظر این صحنه باشه و بس. مرحبا شب!!!. مرحبا!.
***
اتاق نیمه تاریک. فرشته نیمه بیدار تازه از گردش داخل حیاط که عطارد همراه ستاره و تیرداد طبق برنامه تقریبا هر روزه به اجبار برده بودنش برگشته بود و آروم و تا جایی که امکانش بود دور از چشم بقیه عکس کوچیک رو گذاشت بالای سرش. عطارد با خنده گفت:
-چی مخفی کردی فرشته؟ اگه خوردنیه1کمی به من هم بده. خیلی گشنهمه.
فرشته لبخندی زد و از کنار بالشش1بسته شکلات بهش داد.
-بیا. ولی به اون2تا هم بده.
ستاره با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
-تو تردستی بلدی فرشته؟ این بسته رو1دفعه از کجات درآوردی؟ چطور تا حالا من متوجهش نشده بودم؟
فرشته خندید.
-فعلا بجنب وگرنه این2تا چیزی واسهت نمی ذارن.
ستاره بی توجه به اینکه کجا هستن بلند و معترض داد کشید:
-آهای لاشخور ها پس من چی؟
بسته خیلی زود وسط شلوغی و خنده خالی شد. به اصرار عطارد کمی هم به خود فرشته که موافق خوردنش نبود رسید. عطارد که عکس رو دیده بود نگاهی زیر چشمی به گوشه بالش انداخت و برگشت تا به تیرداد که صداش می زد و می گفت وقت رفتنه جواب مثبت بده. داشت دیر می شد. فرشته هم داشت خوابش می برد. ستاره هم موافق رفتن بود ولی ترجیح می داد صبر کنن تا فرشته بخوابه.
-میریم بابا2دقیقه صبر کنید خستگی این راهپیمایی که دور حیاط بردینمون در بره.
-تو چه تنبلی! از جوونی هم که فقط اسمش روی سرته. از شن ساختنش انگار.
-به خدا عطارد تو باید لال متولد می شدی. جدی اصلا نمیشه1روز تو به من گیر ندی؟
-راستش نه. گیر دادن به تو ثواب داره.
-وای تیرداد این عطارد رو ساکتش کن تا من از این پنجره پرتش…
-هیس بچه ها.
ستاره و عطارد هر2با اشاره دست تیرداد متوجه فرشته شدن که آروم خوابیده بود. ستاره با تعجب و آهسته زمزمه کرد:
-این انگار توی شلوغی بهتر می خوابه. ببین چه بیخیال خوابیده؟ راستی دقت کردین حالا دیگه با دست های ما بهتر کنار میاد؟ دیگه بغلش که می کنم حالش بد نمیشه.
تیرداد گفت:
-توی هر شلوغی نمی خوابه. توی شلوغی های شاد خوابش می بره. آره، امروز که بیرون بودیم تمام مدت دست ما2تا توی دستش بود و دیگه خودش رو نکشید عقب.
-احساس می کنم از اون شبی که تو دلت1دفعه از جا پروندت و معلوم نشد کجا رفتی فرشته شروع کرد به بهتر شدن. تیرداد! راست بگو اون شب تو کجا رفتی؟ اصلا چی شد؟
تیرداد به ستاره که با نگاه پرسش گر منتظر گرفتن جوابش بود نگاه بی اطلاعی انداخت و گفت:
-کدوم شب؟ آهان! اون شب؟ چیزی نشد. من رفتم داروی دلدرد گرفتم دلدردم حل شد.
ستاره پشت چشم نازک کرد.
-مسخره!واقعا که خیلی…
عطارد گفت:
-بیایید. باید بریم. فردا برمی گردیم.
هر3راه افتادن و بی صدا از در رفتن بیرون. عطارد1لحظه قدم سست کرد و عقب موند. ستاره بلند گفت:
-عطارد چرا لنگ کردی؟ بیا دیگه.
عطارد تردید کرد. بعد در حالی که به طرف اتاق در بسته فرشته برمی گشت گفت:
-شما ها برید من الان بهتون می رسم.
بچه ها شنیده و نشنیده رفتن. عطارد وارد اتاق شد. فرشته خواب بود. عطارد رفت بالای سرش و نگاهش کرد. فرشته آروم تر از روز ها و شب های پیش خوابیده بود. عکس کوچیک پریسا همونجایی که فرشته مخفیش کرده بود به میله کنار بالش تکیه داشت و انگار داشت فرشته رو تماشا می کرد. اگر فرشته چشم باز می کرد مستقیم نگاهش با نگاه داخل عکس تلاقی داشت. عطارد اخم هاش رو توی هم کشید. دقیق تر نگاه کرد و دید که دست فرشته درست کنار عکسه. به در بسته نگاهی کوتاه انداخت. دست دراز کرد تا عکس رو از کنار دست فرشته برداره. فرشته تقریبا به شدت پرید و دستش رو گذاشت روی عکس ولی بیدار نشد. عطارد لحظه ای صبر کرد تا فرشته دوباره آروم بشه. بعد دوباره دست دراز کرد طرف عکس. فرشته باز داشت می پرید که عطارد آروم دستش رو گرفت و توی گوشش زمزمه کرد:
-بخواب فرشته. چیزی نیست. بخواب. به زودی مرخص میشی. بخواب.
فرشته با گرمی دستی که دستش رو نوازش کرد به خواب رفت. دستش شل شد و از روی عکس رفت کنار. عطارد خیلی آهسته عکس رو برداشت و آهسته از اتاق رفت بیرون و بی صدا در رو پشت سرش بست.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
جمعه 4 بهمن 1392 ساعت 08:20
مونده بودم چی بگم. هنوزم نمیدونم چی بگم. هی اون پسره خوب کرد عکسو کش رفت. دیگه پسش نده. هی بنویس. زود بنویس. نذار بمونه. هرچی میتونی توضیحدارتر بنویس. تمام ریزریزاشم بنویس تا اون گوشه کنارا چیزی جا نمونه. من وبگردی زیاد میکنم. میرم همینطوری اسم وبارو میزنم میرم توش بینم از چی خوشم میاد. خیلی زیادن. همه جا هم همین یکی هستم که اینجا میبینی. ولی هیچکدوم از وبایی که میگردم اندازه مال تو واسم داستان نشد. کاش میشد این فرشته محبت پریسارو از دلش شوت میکرد بیرون. با تمام اتفاقایی که افتاد من انگار دارم از اینجا تو دلشو میبینم. هنوز پریسارو دوست داره و شاید خودشم ندونه. دوسش داره، دوسش داره، این دختررو دوسش داره و خودش یا میدونه یا نمیدونه ولی دوسش داره. حاضرم هرکاری بکنم تا خیالم تخت شه که دیگه دوسش نداره. ولش کن بقول خودت بیخیال. هی بنویس. بقیشو زود بنویس. میخوام بدونم بنویس. زود باشیا. منتظرما. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
نبودید دلم تنگ شده بود. معذرت می خوام که داستان درست کردم برای شما. من فقط چیز نوشتم. فکر نمی کردم. فرشته هم، خوب هر کسی1مدلیه. دلش رو نمیشه کاریش کرد. نمی دونم چی بگم. خودم هم موندم چی بگم مثل شما. به روی چشم. سعی می کنم زود تر بنویسم. فقط اجازه بدید نفسم جا بیاد. خیلی خسته شدم جناب یکی. مهلت لازم دارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 18:11
سلام. داستان خیلی جالب شده، جالب تر از قبلش، این چند روز هم نبودم رفته بودم تعطیلی بین دو ترم روستامون؛ اما زیاد به فکر داستان فرشته بودم؛ الآن سریع باید برم ادامه اش رو هم که نوشتید بخونم. راستی صحنه درد دل کردن فرشته با تیرداد وقتی که از خودکشی نجاتش داد خیلی به دلم نشست؛ عااااالی اون لحظه ها رو توصیف کرده بودید.
خدا کنه بهتون بر نخوره؛ منظوری ندارم؛ انگار واقعاً اون صحنه رو دیده باشید یا خدای نکرده در اون صحنه قرار گرفته باشید به همون اندازه خوب توصیفش کرده بودید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم این چند روز بهتون حسابی خوش گذشته باشه. چرا باید بهم بر بخوره؟ این نظر لطف شماست. مطمئن باشید که بهم بر نمی خوره. امیدوارم در ترم جدید شاد تر از ترم که گذشت باشید.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 01:49
این قسمتش خیلی پخته ترنوشتةشده بود ،البته خیلی هم غمگینتربود

پاسخ:
درد هوای خامی رو از سر آدم می پرونه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش8

سلام به همگی.
اگر بخوام احوال پرسی کنم و بیشتر حرف بزنم این پست از اینی که قراره بشه دراز تر میشه و دیگه شما ها نمی خونیدش.
خوب، بریم تا حرف به درازا نکشیده و این پست سرش به اون سر دنیا نرسیده.
***
بیمارستان، بخش روانی.
-فرشته، صدام رو می شنوی؟ فرشته، اینجام، این طرف. میشه بهم نگاه کنی؟
فرشته گنگ و مات به مقابل خیره بود. دستی آروم صورتش رو به طرف صدا برگردوند. فرشته از میان وهم به طرف صدا نگاه کرد. دیوار های سفید، لباس سفید، نور های سفید، لباس سفید، جرقه های سفید، لباس سفید، سفید، سفید، فرشته حس کرد نور چشم هاش رو می زد، سفیدی اوهام و واقعیت هایی که با هم قاطی شده بودن چشم هاش رو می زد، فضای خالی از هر وجودی در ناخودآگاه به هم ریختهش و خودآگاه خاموشش چشم هاش رو می زد. نور1مهتابی سفید. افقی و1نواخت، فرشته دید که اون آدم سفیدپوش درست زیر مهتابی ایستاده بود و لب هاش پشت سر هم تکون می خورد. حرف می زد و حرف می زد و مهتابی می تابید و می تابید. فرشته به مقابل خیره شد و دید که مهتابی پایه های نورانی عمودی درآورد و در اطراف سفیدپوش1داربست نورانی درست کرد. نور، داربست، جرقه، شعله، سقوط داربست شعله ور، انفجار تمام دنیا، فرشته حس می کرد از درون به سینه و حنجرهش زور میاد. جیغ های وحشی و پیوسته بدون توقف بی افسار و با آخرین قوا از حنجره خسته و ملتهبش فوران می کرد بیرون.
فرشته دلش می خواست اون جیغ ها متوقف بشن. درد تموم بشه، همه چیز تموم بشه، حتی خود فرشته هم تموم بشه. ولی نمی شد. هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد. فرشته هیچ اختیاری روی هیچ چیز نداشت. جز هیاهوی مبهمی که معناش رو نمی فهمید هیچ چیز نمی شنید. وسط این هیاهو فقط حس می کرد کسی با آخرین توانش جیغ می کشه و هم زمان سینه و گلوی خودش داره از سوزش آتیش می گیره ولی کاری از دستش بر نمی اومد. هیچ کاری، هیچ کاری.
-صدام رو می شنوی فرشته؟ چی می بینی؟ به ما بگو، تو چی می بینی؟
فرشته تمام توانش رو جمع کرد که1لحظه بیدار و آگاه بمونه. چهره هایی که کمی پیدا و بلافاصله محو و ناپیدا می شدن. مثل سایه هایی که جلوی نور های رقصان قرار گرفته باشن. صدا هایی که کم و زیاد، کمی مشخص و دوباره گنگ می شدن. انگار کسی با دکمه کم و زیاد دستگاه پخش صوت بازی می کرد و صدا رو بالا و پایین می برد. فرشته چهره ای رو دید که درست در مقابل چشم هاش حرف می زد ولی چیزی نمی فهمید، فقط نگاه می کرد. دستی شونه هاش رو گرفت و1لیوان آب توی دست های لرزان و بی حسش گذاشت و کمک کرد تا لیوان توی دستش بیاد بالا. فرشته به آب داخل لیوان خیره شد. نگاهش تا انتهای شفافیت آب رو کاوید. وهم اون طرف شفافیت منتظر نگاهش بود. نگاه گنگش دوباره تیره شد. فرشته دست از جنگ برداشت و تسلیم کابوس ها شد. بای بای بیداری. سلام بر کابوس. تاریکی، نور های سفید، داربست شعله ور، پری سفیدپوشی که از زیر داربست گذشت، سقوط داربست شعله ور، شعله، انفجار، جیغ، جیغ، جیغ.
چند روز گذشت یا چند هفته. فرشته هرگز نفهمید. زمانی که خسته و نیمه هشیار با سردردی وحشتناک و گلویی به شدت ملتهب چشم باز کرد و خودش رو گرفتار باند های مهار کننده ای دید که برای پیشگیری از آسیب زدن بیمار های روانی به خودشون ازش استفاده می کنن اول تعجب کرد، بعد ترسید، بعد خندید. نای خندیدن نداشت. به اطراف نگاه کرد. انگار خواب مه گرفته می دید. چشم هاش رو باز تر کرد. سرش از درد به چرخش افتاد. درد چنان زیاد بود که دچار حالت تهوع شد. صدای جیر جیری درست از پشت سرش. فرشته به شدت از جا پرید. صدا بر اثر باز شدن دری ایجاد شده بود که درست پشت سر فرشته قرار داشت و هم رنگ دیوار بود. کسی وارد شد. پرستاری با لباس سفید.
-سلام خانم کوچولو. بلاخره بیدار شدی؟ زیاد خودت رو خسته نکن. نباید زیاد حرکت کنی. این دفعه هم سرت رو بد جوری زدی به دیوار. خیال کردم خدای نکرده این دفعه دیگه مردی. من همیشه می اومدم بهت سر می زدم و هر بار این طوری می دیدمت کلی دعا می کردم زود تر به خودت بیایی. …
پرستار همونطور حرف می زد و حرف می زد. فرشته به مقابل، به پرستار، به در نیمه باز، به دیوار پشت در که کمی از لای در مشخص بود، و تنها و تنها به مقابل، بدون هدف و بدون دلیل خیره مونده بود. در1لحظه دید که لامپ مهتابی بالای سر پرستار حرکت کرد، چندتا شد، پایه هاش تا زمین رسیدن، داربستی شعله ور شد، لباس سفید پرستار وسط نور های سرخ و سفید درخشید، پرستار بی خیال همچنان حرف می زد، فرشته1لحظه با چشم های گشاد از وحشتی غیر قابل توصیف به مقابل خیره موند و بعد…
-پ…ری…سااا!.واااای! پری…ساااا!.
پرستار خیلی دیر فهمید و خیلی دیر تر جنبید. چند ثانیه بعد از این که فرشته اسیر کابوس شعله ها و جیغ های بی انتها و برای فرار از شعله هایی که به رنگ خون در اومده بودن و به طرفش هجوم می آوردن با تمام قدرتی که براش باقی مونده بود با سر رفت طرف دیوار و … جیغ، وهم، داربست شعله ور، وهم، درد، وهم، خواب.
***
روز ها به ماه رسیدن و ماه ها گذشتن بدون این که چیزی عوض بشه. فرشته در میان وهم می چرخید، در اعماق وحشت شناور بود و با کابوس هاش یکی بود بدون این که کسی بفهمه اون واقعا کجاست. بیرون از دنیای در هم فرشته تلاش های بی وقفه برای درمانش در جریان بود. راه ها و تجربه ها و نظرات و آزمایش ها و جلسات و… اون بیرون افراد زیادی در تلاش بودن که بتونن دریچه ای هرچند کوچیک به این جهان آشفته و سیاه باز کنن شاید بشه فرشته گرفتار رو نجاتش بدن ولی فرشته چیزی از این تلاش حس نمی کرد. فرشته جز هذیان هیچ چیز نمی دید، هیچ چیز نمی شنید، هیچ چیز نمی فهمید. واقعا هیچ چیز.
-پریسا.
این اسم که فرشته گفته و نگفته بود محور1جهان سوال شد که فرشته نمی فهمیدشون. برای اون هایی که بیرون از دنیای کابوس های فرشته داشتن دنبال1کلید، روزنه یا هر چیزی که به جهان پریشونی های فرشته بیمار مربوطشون کنه می گشتن هر چیزی ارزش حیاطی داشت. حتی1اسم که فرشته گفته و نگفته بود. فرشته اما از تمام این تلاش ها، از اینهمه سوال نامفهوم که رابطه بین کلمات تشکیل دهندهش رو نمی فهمید، از اینهمه سفیدی که چشم هاش رو می زد و به1دنیا داربست های شعله ور و تو در تو تبدیل می شد و زجرش می داد، از بودن و از تموم نشدن خودش، و از خلأ وحشتناکی که حس می کرد درش شناوره و همینطور بدون توقف در حال سقوطه و بی پایان میره به طرف پایین به شدتی غیر قابل توصیف می ترسید.
صدایی ناآشنا که سعی می کرد آروم و آرامش بخش به نظر برسه ولی فرشته هیچ آرامشی درش نمی دید.
-مشکلت چیه؟ این پریسا کیه؟ دوستته؟ خیلی می شناسیش؟ با هم رابطه خاصی دارید؟ یعنی بیشتر از رابطه2تا دوست معمولی؟ با هم چجوری بودید؟ حالا حس می کنی ازت گرفتنش؟ چرا این پریسا اینقدر برات عزیزه؟ چی بین شما2تا هست که باعث میشه اینطور غیر عادی تو پریسا رو بخوای؟ دلت می خواد پیشت باشه؟ دلت می خواد فقط خودتون2تا باشید؟ بهش حس مالکیت داری؟ وقتی باهاش تنهایی چی دلت می خواد؟ حالا که رفته چه احساسی داری؟ تو تنهایی؟ احساس تنهایی می کنی؟ واسه همین این رفتار ها رو می کنی؟ به نظرت اینطوری بیشتر حواس اطرافیانت بهت هست؟ این هیچ ایرادی نداره. بگو. فکر می کنی بهت توجه نمیشه؟ تو می خوای اینطوری خودت رو ثابت کنی؟ نترس. حرف بزن. ما می تونیم کمکت کنیم. و…
اون ها با صدا هایی که سعی می کردن آرامش رو منتقل کنه ولی نمی کرد حرف می زدن و حرف می زدن و فرشته در میان کابوس و وحشت و آشفتگی در جهانی ساخته شده از وهمی تاریک، با پریشونی و دردی که تموم نمی شد می جنگید و می جنگید.
***
-پاشو. پاشو. بیدار شو. میگم پاشو. پاشو لعنتی بلند شو!.
فرشته حس می کرد این صدا از خیلی دور دست مزاحم خواب سیاهش شده.
-چرا خفه نمیشه بره؟
صدا ول کن نبود. نه تنها نمی رفت، انگار داشت از اون دور ها نزدیک تر و واضح تر می شد.
-بیدار شو، پاشو. کارت دارم بلند شو دیگه. مگه میشه نشنوی؟ دارم صدات می کنم پاشو دیگه.
فرشته کلافه و با زحمتی که حس می کرد هر لحظه تمام توانش رو می گیره بریده گفت:
-بسه دیگه. تمومش کنید. ولم کنید. بذارید بخوابم.
صدا که حالا کاملا واضح و کاملا نزدیک و کاملا عصبانی بود. دست هایی که شونه های دردناک فرشته رو گرفته بودن و به شدت تکونش می دادن.
-پاشو. بهت میگم پاشو. دیوونه مسخره! مرده هم اگر بود تا حالا زنده می شد از بس من صداش کرده بودم. ده پاشو دیگه عوضی!
فرشته زنجیر کلفت بین خواب و بیداری رو پاره کرد و با تمام ارادهش چشم هاش رو باز کرد و بیدار شد. از مرز بین وهم و هشیاری به اطراف نظری گذرا انداخت. محیطی سرد و ناآشنا، باد، غروب، سرما، هوای بیرون شهر، صدای حرکت درخت ها در وزش باد، کوهستان. فرشته به خودش توجه کرد. به شدت خسته و به شدت زخمی، بین مرز روز و شب در هوایی رو به تاریکی، چهره ای آشنا و کلافه با دست هایی که هنوز به شدت تمام شونه هاش رو گرفته بودن و تکونش می دادن.
-آآآخ!
-چه عجب سرکار خانم بیدار شدن! ساعت خواب! تو خجالت نمی کشی؟ من به جات بودم خجالت می کشیدم. من به جات بودم از خجالت می مردم می رفتم جهنم. خودت رو زدی به خواب خیال کردی خیلی هنرمندی؟
فرشته مات نگاهش کرد.
-اینجا کجاست؟ من چه جوری اومدم اینجا؟
-جوابش رو من باید بدونم؟! خیلی معذرت می خوام اولیا حضرت ولی من نمی دونم، فرقی هم برام نمی کنه که بخوام بدونم.
فرشته به خودش فرمان داد که هشیار تر بشه. جهان اطرافش آروم آروم از وهم خارج می شد و وضوح بیشتری پیدا می کرد.
-اینجا، من، احتمالا چیزی شبیه مرخصی فرستادنم یا این هم بخشی از درمانه. دومیش درست تر به نظر میاد.
-حواست کجاست؟ اصلا فهمیدی چی بهت گفتم؟ بذار اصلاحش کنم، می خوایی اعتراف کنی که فهمت سر جاشه یا می خوایی باز هم ادای نفهم ها رو در بیاری؟
فرشته خسته از شنیدن اون صدای مداوم و اعصاب خورد کن پرسید:
-تو کی هستی؟
-نشناختی؟ من شاهینم. این هم دنباله خوابیدنته؟
-شاهین؟ تو شاهینی؟ همون دوست پریسا؟
شاهین بی توجه به اشک های فرشته که با بردن اسم پریسا مثل سیل روون شد با همون لحن عصبانی جواب داد:
-بله، شاهین. ولی تا جایی که من یادمه تو دوست پریسا بودی، نبودی؟
فرشته حس کرد روحش داره از جسمش میره بیرون. شاهین با لحنی سرشار از تمسخر ادامه داد:
-آخ که چه دردی کشیدی از دردش!! برای مقابله گرفتی اینجا خوابیدی و بیدار بشو هم نیستی!واقعا که جونوری هستی تو هم واسه خودت.
فرشته دلش می خواست شاهین رو توی شعله های کابوسش1000بار آتیش بزنه و دوباره زندهش کنه، باز آتیشش بزنه و دوباره زندهش کنه و دوباره و دوباره … هجوم کوهی از نفرت خالص رو توی سینهش حس کرد که به نظرش می تونست استخون های قفسه سینهش رو خورد کنه.
-من فقط همراهش بودم. اگر دوست به حسابم می آورد هشدارم رو حمل بر حسدم نمی کرد و به حرفم گوش می داد. از دست من چی بر می اومد؟ تو. تو کدوم بهشتی بودی وقتی پریسا می زد به دل شعله ها تا ستاره پیدا کنه؟ حالا اومدی میگی من چه غلطی کنم؟
-حالا اومدم میگم دست از این بازی هات بردار و به جای خوابیدن و رویا دیدن و عشق و حال تک نفره پا شو بریم بالای سرش شاید به درد کمک کردن خوردی. پریسا حالش هیچ خوب نیست و تو نارفیق دیوونه هم پیشش نیستی.
فرشته به شاهین نگاه کرد و توی دلش گفت:
-رویا دیدن و عشق و حال؟ چقدر دلم می خواد که1روزی تو هم گرفتار رویا ها و عشق و حال امروز من بشی انگل ماسکی کثافت!.
ولی این ها رو بلند نگفت.
-پریسا خودش بیخیال من شد. هر چی گفتم اصلا به من گوش …
-اه بسه دیگه حالا وقت این حرف ها نیست. گفتم حالش بده پا شو بریم بلکه1کاری کردی.
فرشته لرزید.
-پریسای من! پری عزیز من! تو رفتی ستاره جمع کنی. رفتی خاتون باشی. عزیز دلم! باورم نمیشه!کو پس این عدلی که همه میگن وجود داره؟ آسمونی من حقش این نبود!.
-تو جدی عقلت سالم نیست! با خودت حرف می زنی؟ چی میگی؟ بلند تر بگو ببینم چی میگی.
فرشته اشک هاش رو پاک کرد و بی توجه به سیل جدیدی که بلافاصله جای قبلی ها رو روی گونه هاش گرفت جواب داد:
-هیچ چی، گفتم پریسا الان کجاست.
***
بیمارستان.
پریسای بیمار. زخمی، خسته، متحیر از اونچه پیش اومده و گذشته بود، شکسته، مات. فرشته گیج، از طرفی خوشحال از زنده بودن پریسا و از طرف دیگه بالا تر از غمگین از دیدنش در همچین حال و هوایی. با صدایی که از شدت تاثر کاملا تغییر کرده بود صدا زد:
-پریسا!پریسای من!
پریسا آروم چشم باز کرد.
-تویی فرشته؟ تا آخر عمرم هر زمان که بخوام واژه بی معرفت رو واسه کسی ترجمه کنم1عکس قاب شده از تو میدم دستش.
-پریسا من نمی دونستم. به جان خودت من هیچ چی نمی دونستم. من اینجا نبودم. من… من گرفتار بودم. من خیال می کردم تو… رفتی آسمون وسط ستاره ها خوشی. من گرفتار بودم پریسا، گرفتار.
گریه مجال نداد. پریسا نمی شنید. خواب بود. اشک های فرشته صورتش رو خیس می کردن ولی پریسا خواب بود. شاهین گفت:
-بیا از اینجا بریم بیرون. به خیر گذشت. چیزی نمونده بود الان زنده نباشه. ولش کن بذار بخوابه.
زمان بیخیال و بی توجه به تمام این ها به رفتن و رفتن ادامه می داد. همه چیز آروم آروم دسته کم ظاهرا سیر عادی تر خودش رو پیدا می کرد. پریسا رفته رفته بهتر می شد. تمام جسمش پر بود از نشونه های سیاه اون شب و اون حادثه. باید با جراحی اون نشونه ها رو بر می داشتن. چند ماه بعد، این کار انجام شد. نشونه ها رفتن ولی نه کاملا. نشونه های این اتفاق از خودشون1یادگاری گذاشتن. خطی سیاه و ممتد که از شونه تا پایین قفسه سینه پریسا کشیده شده بود، درست از وسط قلبش گذشته بود و رفته بود پایین. جراح ها گفتن نشونه ها دیگه نیستن و پریسا از دستشون خلاص شده ولی این خط سیاه پاک شدنی نیست. پریسا شونه بالا انداخت و گفت واسهش اصلا مهم نیست که این خط باشه یا نباشه ولی فرشته یقین داشت که پریسا راست نمیگه. چیزی از یقینش نگفت، نه به پریسا، نه به شاهین. بستری شدن، جراحی و درمان پریسا خیلی طول کشید. فرشته نمی دونست چه مدت، فقط فهمید که طولانی بود، خیلی طولانی.
پریسا داشت به زمان ترخیص می رسید. ولی… فرشته می دید که یادگاری اون اتفاق چیزی بیشتر از1خط سیاهه. پریسا دیگه چیزی که فرشته در گذشته ها می شناخت نبود. متفاوت شده بود. ساکت، تودار، گله مند، انگار تمام جهان رو و به خصوص فرشته رو در اونچه بهش گذشته بود متهم می دونست و فرشته نمی فهمید چرا. انگار در نگاه پریسا همه در این ماجرا مجرم بودن. همه به جز شاهین. و بیشتر از همه، فرشته. فرشته ای که هرچی بیشتر جستجو می کرد، کمتر نقش خودش رو در این اتفاق می فهمید. شاهین انگار شبحی شده بود که داشت با وجود پریسا یکی می شد. فرشته می ترسید. دلواپس دل زخمی پریسا بود. می ترسید چون به شاهین اطمینان نداشت. سعی کرد پریسا بفهمه و مواظب باشه. پریسا نفهمید، ولی فرشته پروندهش سنگین تر شد. پریسا این رو به فرشته گناه گرفت. و فرشته نمی فهمید چرا. فرشته فقط می فهمید که برای پریسای عزیزش نگرانه. و پریسا این رو هم به فرشته گناه می گرفت. فرشته بی توجه به دفتر سیاه جرم هاش فقط دلواپس بود و می ترسید. و چیزی نمی دونست جز این که پریسای خودش دیگه در کنارش نبود. بیگانه ای که هر روز بیگانه تر می شد بی اون که دیگه حتی دستش رو بذاره توی دستش کنارش توی ماشین نشسته بود و بی حرف و بی توجه به همه چیز، به عکس شاهین نگاه می کرد و گاهی نیم لبخندی می زد. فرشته تماشاش می کرد. تماشاش می کرد و دلش برای چشم ها و دست های همراهش تنگ می شد، فرشته دلتنگ می شد برای پریسایی که در کنارش بود اما نبود. انگار پریسای فرشته رفته و دور شده بود. دور دور دور.
-آهایی معلومه چیکار می کنی؟
صدای کلافه پریسا همراه جیغ ترمز فرشته رو از جا پروند.
-واقعا که! خانم از همه چیز آگاه رو ببین! نزدیک بود بزنی به درخت حواست کجاست؟ از1جایی1آینه پیدا کن به جای این که مغز منو با نصیحت کردن هات خراب کنی بشین جلوش چند دفعه به خودت بگو مواظب باش تا شاید هم خودت بیشتر مواظب بشی هم من1نفسی از دست توصیه هات بکشم.
فرشته فقط گفت:
-معذرت می خوام. مقابل رو ندیدم.
پریسا نگاهش نکرد که ببینه فرشته درخت رو ندید چون داشت پریسا رو تماشا می کرد.
-من اینجام. اینجام. بهم نگاه کن. فقط1لحظه بهم نگاه کن. فقط1نگاه کوچولو. دلم تنگ شده واسهت. من اینجام. فقط1لحظه منو ببین. می خوام ببینمت. فقط1نگاه کوچیک. تو رو خدا.
پریسا نه اون نگاه رو دید نه اون صدای خاموش رو شنید. داشت بیرون رو با نگاه می گشت دنبال ماشینی که گاهی جلو تر و گاهی عقب تر ازشون بود. چیزی از حال و هوای کنار دستش نمی دونست، شاید هم می دونست ولی چه اهمیتی داشت؟
-چند لحظه بزن کنار و خستگی در کن تا به کشتنمون ندادی.
-من خسته نیستم. فقط1لحظه حواسم رفت. اگر الان متوقف بشیم به شب بر می خوریم. امشب آسمون حالش خوب نیست. عاقلانه نیست اینجا وایسیم.
-خوب، پس به نظرت عاقلانه هست که این دفعه بزنیم به1جایی پدرمون دربیاد؟ عاقلانه نیست عاقلانه نیست. تو هم با اون عاقل بودنت! ول کن این حرف ها رو.
فرشته خواست چیزی بگه که پریسا قانع بشه ولی با دیدن ماشین شاهین که متوقف شده بود فهمید پریسا مشکلش چیه و فهمید که بحث بی فایده هست. توقف. شلوغی. جشن شب. از اون جشن های عجیب و وحشی شبانه. پریسا پیاده شد و به راه افتاد.
-پریسا وایسا. تاریکه، صبر کن.
پریسا کلافه شونه بالا انداخت و بی توقف به راهش ادامه داد. شاهین رو چند متر جلو تر دید. دستی تکون داد و همون طور که نگاهش به شاهین بود و داشتن از دور با هم حرف می زدن پیش می رفت. فرشته به پریسا نگاه کرد. درخشش1برق شدید. درست در همون لحظه فرشته اون رو دید. سایه ای سیاه و پهن روی زمین و درست در3قدمی پریسا. جوب، گودال، پرتگاه، هر چی که بود پریسا نمی دیدش و کمتر از چند ثانیه دیگه می خورد زمین. چه فرقی می کرد این زمین خوردن شدید بود یا نبود؟ پریسا نباید می خورد زمین و این تنها چیز مهمی بود که باید اتفاق می افتاد. فرشته بلند صدا زد:
-پریسا!مواظب باش.
پریسا نشنیده گرفت، شونه بالا انداخت و پیش رفت. درخشش1برق دیگه. پریسا در2قدمی سایه سیاه. فرشته جیغ زد:
-پریسا!پریسا! وایسا.
پریسا فقط کلافه و بلند با خودش گفت:
-اه!
درخشش برق سوم. پریسا درست لب سیاهی، فقط1قدم دیگه و سقوط. فرشته مثل فشنگ از جا در رفت و انگار پرواز کرد. درکمتر از1ثانیه بازوی پریسا رو گرفت و چنان کشیدش عقب که کم مونده بود جفتشون پرت شن روی زمین. پریسا با خشم نگاهش کرد.
-آخ دستم!فرشته تو خیال می کنی…
-من هیچ خیالی نمی کنم. من مطمئنم تو درست لبه1جوب پهن و گود ایستادی و توجهی بهش نمی کنی.
پریسا به فرشته خیره شد و گفت:
-خوب توجه نکنم. به جای من تو توجه کردی مگه نه؟ این هم نتیجهش.
و با حرص بازوی کبودش رو به فرشته نشون داد.
-حس کردم دستم کنده شد. به خدا تو1چیزیت میشه.
فرشته به جای انگشت های خودش روی دست پریسا نگاه کرد و نگاهش تیره شد.
-من، معذرت می خوام. تو داشتی می رفتی طرفش و من فقط…
-خیلی ممنون از خیر رسوندنت. دفعه دیگه لطف کن بذار بی افتم شاید آسیبی که می بینم کمتر از اینی باشه که خودت در نتیجه عملیات اقدام به نجاتت بهم می زنی.
-پریسا، من…
پریسا رفته بود. شاهین داشت بازوی دردناکش رو واسهش می مالید. شب حسابی پهن جهان شده بود. فرشته با دلواپسی به آسمون نگاه کرد. حتی1ستاره هم نداشت. هوا بد ابری بود. فرشته یادش اومد که مدت های طولانی از آخرین باری که به آسمون نگاه کرده بود گذشته. اون وقت ها بیشتر نگاهش به آسمون می افتاد. دفعه آخر کی بود؟ یادش نبود ولی می دونست آخرین بار آسمون اینطور سیاه و بی ستاره نبود و پریسا هم توی ستاره شمردن همراهیش می کرد. حس غربتی عجیب و بی نهایت تلخ وجودش رو گرفت. احساس کرد روی زمین از همه غریبه تره. و همینطور توی آسمون که حتی ستاره هاش هم باهاش قهر کرده بودن و رفته بودن پشت ابر ها. اشک بی صدا از چشم هاش جاری شد. سردش بود. دلش گرفته بود. دلتنگ بود. خسته بود. سردش بود. سردش بود.
-کاش من مرده بودم!.
حس کرد حتی مرگ هم باهاش قهر کرده. بغضش که قد1کوه سنگین بود بدون صدا ترکید. اشک ها تمام صورتش رو کامل خیس کردن و خیال بند اومدن نداشتن. کسی توی اون تاریکی گریه فرشته رو ندید. شاید پریسا دید ولی چه اهمیتی داشت؟ پریسا1لحظه دیگه اون طرف جوب همراه شاهین ایستاد و بعدش رفت و غیبش زد. فرشته مطمئن بود که پریسا تنها نیست و همراه شاهینه. هرچند شاهین در نظرش همراه مطمئنی نبود ولی همین اندازه که پریسا رضایت داشت براش کافی بود. درخشش برق و پشت سرش صدای رعد به شدت از جا پروندش. توفان داشت شروع می شد.
-پریسا!کجا هستی؟ باید بریم.
-واسه چی داد می زنی؟ کجا بریم؟
-معلومه دیگه، زیر سقف.
-زیر سقف؟ من نیستم. دلم نمی خواد زیر سقف زندونی بشم. می خوام بمونم.
-پریسا!توفان شروع شده. اینجا دیگه نمیشه بمونیم. تو رو خدا دیوونه نشو، بیا بریم.
-شروع شده که شده. مگه می خوردمون؟ به نظرت چی میشیم؟ هیچ چی. فقط خیس میشیم. من که بدم نمیاد.
-فقط خیس میشیم؟ توی این فضای باز هر چیزی می تونه پیش بیاد. محض رضای خدا پریسا بیا بریم.
درخشش کور کننده برق دوم و سوم پشت سر هم و بلافاصله نعره های رعد هر کدوم بلند تر از قبلی اجازه نداد صدا به صدا برسه. فرشته دیگه منتظر ادامه بحث نشد. تقریبا پریسا رو بغل زد پرتش کرد توی ماشین و پرید پشت فرمون و با آخرین سرعتی که براش ممکن بود حرکت کرد. باد وحشی، برق های کور کننده و پشت سر هم، رعد های دیوانه که انگار با هر کدومشون آسمون خورد می شد و می ریخت پایین، رگبار وحشتناکی که1دفعه شروع شد، و چند لحظه بعد همراه تمام این ها، تگرگی با دونه هایی اندازه مشت آدم که باریدن گرفت و انگار مأمور نابودی کامل تمام جهان بود. قیامت واقعی.
-خوب، فرار کردیم؟ حالا در امانیم؟ همه چیز درسته؟ تو هم خاطر جمعی؟ جناب نجات دهنده؟
فرشته بی توجه به خشم و کنایه لحن پریسا و بی توجه به ترس خودش از توفان بیرون ماشین که داشت ذهره ترکش می کرد جواب داد:
-به نظرم بیشتر از وقتی که اون بیرون بودیم در امانیم. درضمن، من نه نجات دهنده ام نه از همه چیز آگاه. من فقط دلواپس تو هستم و شاید چندتا توفان از تو بیشتر دیدم. چیزی نمی خوام جز سلامتت و چیزی نمیگم جز این که بیشتر مواظب خودت باش.
-ببین فرشته، به1سوالم جواب بده چون واقعا می خوام جوابش رو بدونم. بهم بگو من چقدر باید بپردازم که تو دیگه دلواپس من نباشی؟ چی باید بدم تا دیگه بهم نگی مواظب باش؟ چه باید کنم که تو به جای خودم امنیتم رو تضمین نکنی؟ بهم بگو من باید چی کار کنم که تو دست از این گفتن هات برداری؟ فرشته! من از این دلواپس بودنت، از مواظب بودنت، از مواظب باش گفتنت، از این مسخره بازی هات، خسته شدم. من از تمام این ها متنفرم. می فهمی؟ خسته شدم از بس به خیال خودت هوام رو داشتی. من دیگه نمی خوام دلواپسم باشی تو رو به خدا بفهم. هشدار های تو به من کمکی نمی کنه. دلم نمی خواد سعی کنی این باور رو بهم بدی که هر قدمی که برمی دارم می تونه شروع سقوط در1جوبی پرتگاهی چیزی باشه.
-انتظار داری وقتی می بینم سرت به نگاه بازی با اون جناب ماسکی گرمه و رو به روت رو نمی بینی و داری صاف میری می افتی توی جوب چی کار کنم؟
-انتظار دارم کاری نکنی، انتظار دارم هیچ چی نگی. اصلا بذار بی افتم. ببین من ترجیح میدم بی افتم توی جوب تا تو دستم رو چنان سفت بکشی عقب که تا2ساعت بعدش درد داشته باشه. اصلا من دلم می خواد بی افتم. تو مگه مأمور منی؟ دیگه بهم اخطار نده. دیگه دلواپس من نباش. دیگه اشتباه رفتن هام رو نبین. درضمن، شاهین اسم داره. اون ماسکی یا هر چی دیگه که بهش گفتی رو دیگه هیچ وقت تکرارش نکن. از این یکی بیشتر از تمام چیز هایی که بهت گفتم بدم میاد.
-لعنت بر شیطون! داری اشتباه می کنی پریسا. تو و شاهین جفتتون دارید اشتباه می کنید پریسا. خطرناکه، نکن پریسا.
-بذار اشتباه کنم. بذار خطرناک باشه. اصلا من می خوام اشتباه کنم. ببین، می خوام دیگه بهم نگی. بدم میاد که بگی. متنفرم که بگی. دیگه نمی خوام بگی. هیچ وقت. هیچ جا. دیگه بسه.
صدای وحشتناک رعدی که از تمام صدا های اون شب بلند تر بود. فرشته مکث کرد. بغضش رو خورد. ترمز رو کشید. به پریسا نگاه کرد. پریسا چشمش به بیرون بود. فرشته آروم گفت:
-باشه. نمیگم. اگر تو اینطور می خوای دیگه نمیگم. دعا چی؟ دعا که می تونم واسهت کنم؟ من می تونم نگم ولی نمی تونم دلواپست نباشم. معذرت می خوام. این واقعا از دستم خارجه.
پریسا همون طور که نگاهش به بیرون بود گفت:
-چیزی که هستی به خودت مربوطه. ولی لطفا دیگه به من منتقلش نکن. هیچ دلم نمی خواد دوباره بهم یادآور بشی که چقدر واسهم می ترسی و…
فرشته آروم حرف پریسا رو برید.
-باشه، باشه. مطمئن باش که دیگه این اتفاق نمی افته. من دیگه چیزی نمیگم ولی واقعا از خدا می خوام که خودش هوات رو داشته باشه چون عمیقا واسهت…
فرشته باقیش رو نگفت. آخه قرار بود دیگه نگه. پریسا با دیدن ماشین شاهین که از کنارشون گذشت خیالش راحت شد و گفت:
-واسه چی اینجا ایستادی؟ وسط خیابون؟ مگه نگفتی امن نیست؟ حرکت کن بریم دیر میشه.
فرشته به ماشین شاهین که جلو تر بود نگاه کرد و گفت:
-نگران نباش. بهش می رسیم.
-درضمن یادم رفت بگم بهم کنایه هم نزن. هرچند احتمالا گفتنش فایده نداره چون تو عوض بشو نیستی.
-من بهت کنایه نزدم پریسا. من واقعا…
فرشته دیگه حرفی نزد. نه فایده ای در ادامه دادنش می دید و نه توانی برای ادامه این بحث در خودش.
-باشه.
این تنها چیزی بود که شاید گفت و شاید هم خواست بگه ولی نتونست. ماشین دوباره حرکت کرد. فرشته دیگه تلاشی برای پنهان کردن هق هقش نمی کرد چون می دونست موفق نمیشه. اشک هاش با توفان و تگرگ بیرون پنجره همراه شده بودن و واقعا اجازه دیدن بهش نمی دادن. پریسا با شنیدن صدای آژیر مبایلش لبخندی زد و گوشی رو برداشت. با دلواپسی نگاهی به خیابون شلوغ و محو و فرشته که داشت از زور هقهق فرو خورده خفه می شد و دیگه شونه هاش آشکارا می لرزید کرد و گفت:
-تو رو خدا رو به رو رو بپا. کاش بشه تند تر بریم. دیر میشه. الو شاهین! پشت سرتیم. …
شب وحشتناکی بود. انگار1000سال این1شب طول کشیده بود. فرشته نمی دونست چند ساعته که توی شب و توی توفان دارن پیش میرن. درازای این شب و اون توفان غیر عادی بود. نباید اینهمه طول می کشید. زمان برای فکر کردن به این چیز ها نبود. بیرون ماشین جهنمی برپا بود که انگار انتها نداشت. رعد و برق و توفان و تگرگ داشت زمین و آسمون رو به هم می دوخت و هر2تا رو با هم نابود می کرد. تاریکی محض. ماشین ها بعضی توقف می کردن که کار درستی نبود چون بلافاصله خوراک سیل خروشانی می شدن که توی اون سراشیبی جاده که انگار هرچی پایین تر می رفت تند تر می شد، هرچی رو که زورش می رسید از زمین می کند و با خودش می برد و کاریش هم نمی شد کرد، بعضی هم سعی می کردن خودشون رو بندازن توی1فرعی دیگه بلکه کمتر شیب داشته باشه یا سقف و سرپناهی پیدا کنن که از این حرکت اجباری نگهشون داره و نجاتشون بده، بعضی خودشون رو سپرده بودن به جاده و با توفان و سیل همین طور پیش می رفتن، و بعضی انگار از خواب سنگینی بیدار شده بودن سعی می کردن با تمام بازدارنده ها بجنگن و هر طور شده دور بزنن و سربالایی رو که ازش اومده بودن بگیرن و برن بالا و برگردن. این وسط چندتاشون موفق می شدن رو کسی نمی دونست. فرشته با وحشت به مقابل خیره بود. توی اون قیامت هیچ چی نمی دید. تمام زور ذهنش رو داده بود به چشم هاش بلکه بتونه ببینه. وسط اونهمه ترس و اونهمه صدا و اونهمه صحنه وحشتناک، دلخراش و عجیب که هر کدوم واسه خودشون داستانی بودن فرشته با وهم تاریک آشنا هم درگیر بود. همون وهمی که از زمان سقوط داربست شعله ور حتی زمانی که از بیمارستان خلاص شد هرچند1بار مثل سرگیجه ای تاریک و طولانی می اومد و مهمون روحش می شد و گاهی که خیلی طول می کشید از زندگی مینداختش. فرشته خطاب به ترس و خستگی و اون وهم تاریک با صدای بلند گفت:
-نه. حالا نه. باشید برای بعد. باشید برای بعد. بعد.
پریسا در حالی که با دلواپسی نگاه به رو به رو دوخته بود گفت:
-باز خل شدی فرشته؟ میشه الان دست برداری؟ من جدی می ترسم. پس این شاهین کو؟ نمی بینمش.
فرشته دیگه تحمل نداشت.
-از چی می ترسی؟ واسه چی می ترسی؟ واسه خودت یا واسه شاهین؟ اون جاش امنه من دارم می بینمش. اونجاست، جلو تر از ما. داره میره به طرف… وای خدای من!
فرشته حرفش رو خورد. انگار ادامه کلامش رو یادش رفت. چهرهش به صورت شکلکی از ترس در اومد.
-اون دیگه چیه؟ درست رو به رو.
پریسا نگاه کرد و گفت:
-سیاهی!اینجا! مثل این که به1سرپناه رسیدیم. ولی چرا وسط جاده!؟ نمی فهمم. ولی اون1سرپناهه. خیلی ها دارن میرن طرفش.
فرشته از سر وحشت و خشمی که نمی فهمید از کجا میاد داد زد:
-سرپناه؟ کوری پریسا یا عقلت رو انداختی دور؟ چون شاهین داره میره طرفش اون بی تردید1سرپناهه آره؟ اون سقف نیست پریسا. اون…1…دیوار دود. جایی آتیش گرفته و دودش از بس شدیده اون جلو1دیوار درست کرده. خود آتیش معلوم نیست. شاهین دیوونه داره مستقیم میره طرفش.
پریسا عصبانی در جواب فرشته داد زد:
-بسه دیگه فرشته. دیوونهم کردی. تو دیگه شورش رو درآوردی. خسته شدم از دست بازی های تو بی مغز. تمومش کن. تو با این دیوونه بازی هات، با این نفرت مسخرهت از شاهین، با این خریتت که خیال نداری تمومش کنی، از حرص شاهین حاضری جفتمون رو به کشتن بدی تا بگی فقط خودت درستی و بقیه همه خر و بوق هستن به خصوص شاهین؟ آتیش! کدوم آتیش؟ حتما آتیش تو آره؟ از ناکجا اومده تا بخوردت آره؟ یا خودش یا طرفدار هاش آره؟ اسمشون چی بود؟ آتیش خواه ها؟
فرشته نمی تونست حواسش رو از ترمز ماشین که به شدت باهاش درگیر بود برداره. دیوار دود هر لحظه نزدیک تر می شد. انگار اون هم داشت با ولعی عجیب پیش می اومد تا هر کی و هر چی رو که سر راهش بود قورت بده. فرشته گرمای وحشتناک آتیش پشت اون هیولا رو می تونست از همون فاصله احساس کنه. حتی بوی دود رو هم حس می کرد. اون خودش1بار وسط آتیش شعله و دود رو تجربه کرده بود، لمس کرده بود، حس کرده بود. حالا می دونست چی داره میشه. به خاطر توفان1آتیش سوزی اتفاق افتاده بود ولی به خاطر شدت آتیش سوزی و شدت دود و خرابی وحشتناک هوا مرکز حادثه و خود آتیش رو کسی نمی دید. ولی دیوار دود که هر لحظه غلیظ تر می شد قشنگ داشت می گفت پشت سرش چه خبره. فرشته فقط1چیز رو می دونست. چیزی که با تمام سلول های جسمش و تمام ذرات روحش درک می کرد. باید متوقف می شد. باید جلو تر نمی رفت. باید هر طور شده عقبگرد می کرد و در می رفت قبل از این که همراه ماشین و پریسا و همراه تمام اون هایی که داشتن می رفتن جلو خاکستر بشه. شاهین هنوز وسط پیش رونده ها بود. فرشته بی اراده از توی ماشین جیغ کشید:
-شاهین!نرو. اونجا امن نیست.
صداش حتی از ماشین بیرون هم نرفت. رعد و توفان انگار چند برابر شده بودن. گرما داشت بیشتر می شد. فرشته به هر زحمتی که بود توقف کرد. حس می کرد رگ هاش دارن از فشار هیجان و ترس و زوری که برای نگه داشتن ماشین می زد پاره میشن. با صدای جیغ پریسا به خودش اومد ولی مهار ماشین رو رها نکرد و همچنان سعی می کرد که سر ماشین رو برگردونه.
-چیکار می کنی روانی؟ الان هر2مون رو می فرستی درک. فرشته چه غلطی می کنی؟
-پریسا ساکت باش. اون جلو زنده نمی مونیم. اون که می بینی دیوار و سقف نیست. اون1دیوار دوده. پشتش هم آتیشه. می میریم بچه. می فهمی؟
پریسا جیغ کشید:
-کدوم آتیش. توی این جهنم که کسی نور چراغ ماشین جلویی رو نمی بینه تو آتیش رو با کدوم چشم بصیرتی دیدی؟
فرشته هم صدا با رعد داد زد:
-من آتیش رو نمی بینم. من احساسش می کنم. من آتیش رو می شناسم. لازم نیست ببینمش. هست لعنتی. هست.
پریسا با مشت زد به شیشه و جیغ کشید:
-چه آشنایی؟ چه احساسی؟ کو این آتیش؟
-پریسا من تمام این سال ها با تجربهش زندگی کردم. آتیش ویرانگره. من با دردش عمرم رو سپری کردم. الان هم مطمئنم که پشت اون سیاهی منتظرمونه.
پریسا همراه خنده های عصبی باز جیغ کشید:
-دردی در کار نیست احمق. هیچ وقت هم نبوده. تو، تو فیلم مسخره، کدوم آتیش؟ چه دردی؟ چه تجربه ای؟ این سال ها که گفتی نه دردی بود و نه آتیشی. من بودم بیچاره. آتیشت من بودم عوضی. فقط من. من آتیشت بودم. من بغلت می کردم وقتی سردت می شد و می خواستی1مسخرگی در بیاری تا یادت بره که سردته. تمام این مدت آتیشت من بودم. و تمام این مدت خودت هم می دونستی. تو خودت رو زده بودی به نفهمی و اینقدر احمقی که خیال کردی می تونی با این روانی بازی هات تمام دنیا رو بچرخونی و خر کنی. توی همه این مدتی که همراهت بودم هرچی از جناب آتیش خانت می دیدی کار من بود. البته با راهنمایی غیر مستقیم خود آشغالت. حالا هم از شاهین متنفری و از سرپناه و از همه دنیا می ترسی چون می دونی من دیگه باهات همراهی نمی کنم. حفظ من بهانه هست بی معرفت. تو فقط می خوای خودت رو حفظ کنی. خودت رو از سرمایی که هست و تو ازت بر نمیاد که باهاش هیچ غلطی کنی، من رو برای خودت که عروسک و همراه و آتیشت باشم، و جفتمون رو از تمام فرصت هایی که هست برای خلاصی من. ای بی معرفت! نارفیق بی معرفت!آدم حقه باز بی معرفت بیمار عوضی ناکس! …
فرشته حس می کرد صدای پریسا توی تمام روحش منعکس شد و1000بار تکرار شد و خورد به دیوار های ذهنش و باز تکرار شد و باز خورد به دیوار های ذهنش و باز منعکس شد و باز…
-من آتیشت بودم احمق … من آتیشت بودم احمق … من بودم احمق … توی تمام این سال ها …توی تمام این سال ها … تمام این سال ها … بی معرفت … بی معرفت عوضی ناکس.س.س.س.س.س
فرشته دیگه صدای رعد رو نمی شنید. وهمی تاریک، غلیظ و غلیظ تر، می اومد جلو و جلو تر. صدایی که توی ذهنش می پیچید نامفهوم می شد، پخش می شد، گنگ می شد، به هوهوی گنگ و ترسناکی1000بار وحشتناک تر و قوی تر از صدای رعد و توفان های دنیا تبدیل می شد و ذهن و وجود فرشته رو ویران می کرد و باز می پیچید و قوی تر بر می گشت.
-خدایا من چی به سر خودم آوردم!؟
این تنها و آخرین چیز منطقی و مفهومی بود که از ذهن فرشته گذشت. توفان رفت، دیوار دود رفت، قیامت بیرون رفت، آتیش تهدید کننده پشت اون دیوار دود رفت، همه دنیا از ذهن فرشته رفت. صدای جیغ های وحشتزده ای که فرشته نمی فهمید از کجاست و در آخرین لحظه توی سرش پیچید. فرشته از میان وهم تاریک فقط1لحظه پیچ خطرناکی رو در درخشش درخشان ترین برق اون توفان تشخیص داد و حس کرد که دیگه نمی تونه تفاوت بین گاز و ترمز رو بفهمه. در نظرش چیزی برای تمایز وجود نداشت. تمام دنیا پوچ بود و دور از درک فرشته. تمام دنیا از جمله ماشینی که به جای توقف با تمام سرعت رفت به طرف دیوار دودی که حالا دیگه همه می تونستن شعله های سرکش پشتش رو ببینن و اون پیچخطرناک که دیوار دود در آخرین لحظه قورتش داد. فرشته بود و وهم تاریک و دیگه هیچ، و لحظه ای بعد، … دود، پیچ جاده، دود، رعد و برق دیوانه، دود، تگرگ بی افسار، توفان وحشی، دود، آتیش، سقوط، … درد، وهم، خواب، کما.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (8)
علی
شنبه 28 دی 1392 ساعت 00:13
درود بر شما

آیا می‌دانستید با دریافت لایک از طرف بازدیدکنندگان اهمیت و ارزش وبلاگتان برای گوگل افزایش می‌یابد؟

افزودن دکمه‌ی گوگل پلاس اصلی (اوریجینال) به وبلاگ شما

بسیاری از وبسایت‌هایی که روش افزودن دکمه گوگل + را شرح می‌دهند، برای تبلیغات، لینک وبسایت خود را در آن درج کرده و بدین‌گونه محبوبیت سایت خود را در اینترنت بالا می‌برند، درصورتی که مطلب وبلاگ من نحوه‌ی درج دکمه‌ی اصلی گوگل + را فراهم می‌آورد و در آن هیچگونه لینک خارجی وجود ندارد!
برای مشاهده‌ی مطلب به این آدرس بروید
http://ali-hort.blogsky.com/1392/10/27/post-1063/add-google-plus-to-your-web-log

پیروز باشید
http://ali-hort.blogsky.com/
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
وبلاگ خوبی دارید. و در مورد این کلید، متاسفانه من مبتدی تر از اونم که بتونم از پس امکاناتی مثل این بر بیام. وبلاگ من1جای کوچیک و بی سر و صداست. قرار هم نیست از این بیشتر باشه. با اینهمه ممنون از شما.
ایام به کام.
آدم
شنبه 28 دی 1392 ساعت 07:25
نوشتنم بهانه است
پیامم بهانه است
برای
یافتن حوایکه در پی آدم است
http://33years2.blogfa.com
پاسخ:
نیک بنگر و ببین که آن هواه هم بهانه است. همه چیز جز…
راستی، شما خوب می نویسید. اومدم به وبلاگتون مهمونی. جای قشنگیه. جای نظرات رو پیدا نکردم که اونجا نظر بدم، دفعه دیگه باید بهتر بگردم. شما خوب می نویسید. ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 29 دی 1392 ساعت 00:03
سلام. فقط یک امتحان دیگه مونده؛ دوشنبه و تموم، خداحافظ شیراز و سلام بر روستا.
البته اگه این برف که داره می باره و می باره دست بر داره؛ دانشگاه شیراز روی کوه ساخته شده و تا یک برف بیاد دیگه نمیشه سرویس ها بالا بیان و تعطیل.
بگذریم.
ماجرای فرشته داره به اوج خودش می رسه، شده مثل فیلم های اکشن یا ترسناک یا چیزی شبیه این.
هنر نویسندگی شما بی نظیره؛ اگه بیشتر تعریف کنم دیگه دروغکی میشه اما توصیف صحنه هاتون و حالات روانی افراد خیلی عالیه انگار شما می بینید اثر نگاه ها رو.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
خوشحالم که امتحان ها دارن میرن. از بچگی هر بار، بدون استثنا هر بار که امتحانم تموم می شد شب بعد از امتحان حس تولد دوباره داشتم و این حالت رو هنوز هم دارم. فرقی نمی کنه این امتحان چی و چندتا باشه. کوچیک یا بزرگ، یکی یا چندتا، من بعد از تموم شدنش این مدلی میشم. شاید شما هم همینطور باشید.
برف و کوه و… وای! باید دانشگاه قشنگی باشه این دانشگاه شما! کاش می شد می دیدمش!.
در مورد داستان فرشته هم ممنون کلمه تکراری شده و اگر بگم ممنون تکرار مکرراته ولی از اونجایی که بالا تر از ممنون هنوز پیدا نکردم پس همون ممنون. ممنونم از لطفی که بهم دارید. عزیزانی که این رو می خونن چه در نظراتشون که اینجا می نویسن و چه اون هایی که شفاهی و ایمیلی نظر بهم میدن بهم لطف دارن. اینقدر لطف دارن که یادشون میره ایراد هام رو بگن. همهتون ایراد هام رو بهم ببخشید. همون طوری که1بار گفتم من دفعه اوله که می نویسم و می ذارم در دسترس دیگران که بخونن و نقد کنن. اگر ایرادی توش هست که مطمئنا هست، همگی بهم ببخشید و بهم یادآور بشید.
چقدر من حرف می زنم! درمون نداره این مرضم؟
امتحان2شنبه رو حتما خوب پاس می کنید.
موفق باشید دوست من.
ایام به کام.
sepaeta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 02:28
پریسازنده موند ، ولی دیگه فرشته رو دوس نداره !! کاش دوباره رابطشون مثل قبل میشد.
مرسی،عالی بود دوست جون هنرمندم .

پاسخ:
پریسا هیچ وقت فرشته رو دوست نداشت. فرشته فقط1مرکب بود در زمانی که هیچ کسی نبود. فقط همین.
پاینده باشید.
Sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 16:03
آها فهمیدم 🙁 یه جور سوء استفاده !!

پاسخ:
ولی من گاهی حس می کنم که خودم هنوز درست نفهمیدم. به نظرم سال ها و سال ها طول می کشه تا من بفهمم. ای کاش تموم بشه!. فقط کاش تموم بشه!.
sepanta
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 01:36
کاش اصلااین ماجرا شروع نشده بود !! شایدبهترین حالتش همین بود

پاسخ:
بله کاش می شد!. بعضی قصه ها واقعا بد هستن. کاش می شد اصلا شروع نشن!. خوب، چه میشه کرد؟ شروع شد، تموم شد، دیگه دست کسی هم نیست. بیخیال.
sepanta
جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 19:42
آره کاش !! فقط چیزی که الان مهمه اینه که دوست جونم حالش خوب باشه و به این داستان فکر نکنه

پاسخ:
ممنونم آشنا. من عالی نیستم ولی به نظرم خوبم. از بین این گرد و خاک وحشتناکی که هنوز درست و حسابی ننشسته دارم یواش یواش خودم رو پیدا می کنم. کاش بتونم!.
برام دعا کن آشنا.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 10:39
خیلی خوبه،امیدوارم هرچه زودتر شادوخوشحال ببینمت .
دعا که چشم، حتما

پاسخ:
ممنونم آشنا. شادی و غم هیچ کدوم ابدی نیستن. مثل شب و روز. جفتشون هم باید باشن تا زندگی زندگی بشه. اصل اینه که ما چقدر عبرت بگیریم. کاش من گرفته باشم!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش7

سلام به همگی.
بذارید این فرشته در به در رو هرچه زود تر به1جایی برسونم تا از دستش خلاص بشیم. خوب. بریم؟ بریم.
***
زمان می گذشت. ساعت ها و ساعت ها بی صدا اومدن و رفتن. ساعت های زیادی که دیگه معلوم نبود شب هستن یا روز. فقط می گذشتن بدون این که کسی گذشتنشون رو حس کنه. فرشته و پریسا همچنان سوار ماشینی که فرشته از اون راننده دزدیده بود به سرعت باد وسط جاده تاب می خوردن و پیش می رفتن. جاده های پیچ در پیچی که لحظه ه لحظه تاریک تر میشدن. ظاهرا هیچ کدوم از مسافر های این جاده ها به تاریکی عجیبی که هر لحظه بیشتر می شد هیچ توجهی نداشتن. فرشته هم همینطور. فرشته به هیچ چیز توجهی نداشت جز2چیز. یکی پریسا که در کنارش بود و فرشته ظاهرا همین براش کافی بود و یکی سرما. سرما رو فرشته هیچ طوری نمی تونست نه دفعش کنه و نه فراموش. فرشته داشت از زور این سرما دیوونه می شد.
-فرشته اینجا چه تاریکه! اصلا معلومه ما کجا هستیم؟
-من نمی دونم من فقط… اونجا! اونجا رو! اون دیگه چیه؟!
پریسا با خودش فکر کرد:
-باز زد به سرش.
ولی چشم دوخت به مقابل و پرسید:
-باز دیگه چی دیدی؟ کو؟ کجاست؟
فرشته با تعجب و وحشتی که داشت بیشتر می شد جواب داد:
-من دیدم که اون رو به رو … عجب! این! … این چقدر مسخره هست!!
پریسا بی حوصله نگاه کرد و با دیدن1سیاهی بزرگ که مشخص نبود چیه نیمخیز شد تا بهتر ببینه.
-این کار رو نکن پریسا ممکنه1وقت مجبور بشیم ترمز…وااایییی.
جیغ فرشته با جیغ ترمز یکی شد. فرشته حس می کرد داره کابوس می بینه. سیاهی که اون ها دیده بودن هرچی نزدیک تر می شدن بزرگ تر می شد و آخرش هم شبیه1پرنده بزرگ به اندازه1آدم و با هیاتی عجیب و غریب کنار خیابون ایستاد. فرشته دید که اون پرنده عجیب خودش رو تکون داد و حرکت کرد و اومد وسط خیابون و باز هم دید از کنار بدنش دستی بالا اومد که برای نگه داشتنشون تکون داد و در آخرین لحظه دید که پرنده پرید رفت کنار تا زیر ماشین نره. ماشین حالا ایستاده بود و فرشته از وحشت و حیرت مات به اون موجود عجیب خیره شده بود.
-عجب بی مغزی هستی تو فرشته! داشتی می زدی بهش دیوونه!
فرشته گیج خیره شده بود به مقابل و هیچ چی نمی گفت. درست در مقابل چشم های گشاد شده فرشته پرنده عجیب اومد جلو و از پنجره ماشین گفت:
-سلام. من شاهینم.
پریسا هم تعجب کرده بود ولی هنوز می تونست حرف بزنه.
-فرشته، تا حالا شاهین به این بزرگی دیده بودی؟ فرشته، حالت خوبه؟
فرشته با دیدن1شاهین با اون شکل و اندازه که حرف هم می زد حس می کرد دیگه هرگز قادر به حرف زدن نیست. شاهین که ماجرا رو فهمیده بود خندید و گفت:
-آهان!مشکل اینه؟
فرشته دید که شاهین بال هاش رو مثل دست آدم تا کرد و آورد بالا و2مشت از پر های بالای پیشونیش رو گرفت و از2طرف کشید. بلافاصله پوست بدنش از بالا تا پایین با سر و صدا جر خورد و خون پاشید بیرون. فرشته صدای فریاد خودش رو فقط در درونش شنید. از میان بهتش می دید که از وسط اونهمه پر و پوست و خون1پسر جوون بیرون اومد و سر و روش رو پاک کرد و لبخند زد و گفت:
-سلام. اینجا جشنه. مدلش اینه. -شبیه بالماسکه های خارج.- همه اینطورین. هر کسی خودش رو به1شکلی درآورده. من اینجا منتظر کسی بودم ولی اون احتمالا مونده توی ترافیک و هنوز نرسیده. ولی من جدی اسمم شاهینه.
پریسا از حیرت در اومد و زد زیر خنده.
-چه با مزه! خوب شد شما شبیه شیری ببری چیزی نبودین. حالا حتما باید شبیه1چیز بزرگ باشیم تا درست در بیاد؟
-نه. شبیه هرچی بخوای میشه بشی. مخصوصا شما. می تونی شبیه1گنجشک بشی. خیلی هم به شما میاد. ای وای مثل این که من دوستتون رو ترسوندم.
-این فرشته همراهمه. چیزی نیست الان درست میشه. فرشته زنده شو زود باش. پاشو بیا بریم ببینیم چجوریه. بیا دیگه من خیلی دلم می خواد ببینم.
شاهین همون طور که می خندید در تعیید پریسا گفت:
-آره بیایید. این ها که دیدید تمامش از پر و کاغذ و آب میوه درست شده بود. فکر نمی کردم کسی بترسه. بیایید بریم1گشتی بزنید. چیز های جالبی می بینید. الان هم که دیگه از ماجرا آگاهید ترسناک نیست.
فرشته به زحمت تونست به پریسا که دستش رو گرفته و منتظر پیاده شدنش بود گفت:
-شما…برید. من واقعا دارم می میرم از سرما. همینجا…منتظرت میشم.
پریسا رفت. شاهین که تنها دیدش پرسید:
-پس کو اون همراهت؟
-گفت سردشه نمیاد.
-برو بیارش.
-آخه نمیاد.
شاهین خندید و به پریسا نگاه کرد و گفت:
-بیارش. برو بیارش.
پریسا بلافاصله برگشت طرف ماشین.
-فرشته بیا بریم. خوش می گذره. بیا دیگه. وسط جمعیت که قاطی بشی دیگه سردت هم نیست. پیاده شو بریم.
-من بالماسکه دوست ندارم. اینجا خستگی در می کنم تا تو بیایی.
-خستگی در کردن رو ولش کن. بیا بریم.
-من واقعا نمی خوام پریسا. خودت برو.
پریسا به عقب نگاه کرد. شاهین منتظر بود. با دیدن حالت پریسا متوجه موضوع شد. بلافاصله با حرکت لب بهش گفت:
-اون رو بیارش.
پریسا1ثانیه مکث کرد و بعد به شاهین لبخند زد و برگشت طرف فرشته.
-هی فرشته، تو همراه من نمیایی؟
بعد دست های سرد فرشته رو که انگار یخ زده بودن گرفت توی دستش و آروم فشار داد.
-بلند شو دیگه. پا شو بریم. بیا دیگه بیا.
کمتر از1دقیقه بعد، فرشته و پریسا همراه شاهین وسط اشباحی با اشکال عجیب در حال چرخش بودن. فرشته نگاه کرد. وسط تاریکی هر شکل و هیاتی رو می شد ببینه. گوزن، گرگ، کرکس، 1درخت بزرگ متحرک ولی بی بار، خوک وحشی، 2تا پری که آواز می خوندن و می رقصیدن و…
-اینجا چه با نمکه! فرشته به نظرت اونی که ماسک روباه زده زنه یا مرده؟
شاهین گفت:
-من منتظر این عوضی بودم. کی رسید؟ خوب شد شما ها اومدید وگرنه معلوم نبود من تا کی باید اونجا منتظرش می موندم.
فرشته می دید که همراه اون2تا هست و نیست. چیزی رو در پریسا حس می کرد که تا به حال احساس نکرده بود. مطمئن نبود. دقیق تر شد. لحظه ها می گذشتن.
-چه تشنگی وحشتناکی! اینجا آب پیدا نمیشه؟ از تشنگی دارم می افتم.
توی اون شلوغی صدای فرشته به جایی نمی رسید. هیچ کدوم نفهمیدن چند ساعت گذشت. شاهین دیگه به جلد اون پرنده عجیب نرفت و با ظاهر آدمیزاد همراه اون ها بین جمعیت می چرخید.
-وای خدا چقدر تشنهمه. فرشته آب همراهت نداری؟
-نه ندارم. خودم هم خیلی وقته گیج تشنگی هستم. این آقاهه کجا غیبش زد؟
-شاهین رو میگی؟ نمی دونم1لحظه نفهمیدم کجا رفت.
صدایی از پشت سر که هر2تاشون رو از جا پروند.
-من اینجام.
شاهین اومد کنار پریسا و1لیوان آب داد دستش و گفت:
-آب می خواستی؟
پریسا از تشنگی خلاص شد. فرشته لبخند زد و با خودش فکر کرد:
-شاید از چیز هایی جز تشنگی هم خلاص بشه.
باقی اون ساعت ها فرشته سعی کرد کمتر دم پر اون2تا باشه. چند قدم عقب تر یا کنار تر. ظاهرا خودش و نگاهش بین جمعیت بود ولی در واقع مشغول خودش بود و خوشحال بود که کسی این رو نمی دونه. پیش خودش فکر می کرد. از تصور فردا های مدل به مدل واسه پریسا تفریح می کرد.
-یعنی اینقدر بزرگ شد؟ کی گذشت؟ مگه چند ساله می شناسمش؟ وای این عروس بشه چه حالی میده!یعنی خوشبختیش چجوریه؟ چه شکلی میشه وقتی دستش توی دست یکی باشه و… کاش طرف لیاقت داشته باشه. نه این که خودش رو شبیه دلقک درست کنه. دیوونه نکبت، با اون ماسک مزخرفش.
ولی بعدش که به جفتشون نگاه کرد که شونه به شونه می گشتن لبخند زد.
-شاید لازم باشه از اینجا خودم تنها برم.
قطره اشکی رو که اومده بود روی مژه هاش مهمونی پاک کرد.
-اگر پریسا مقصدش همین اطراف باشه چی؟ خوب باشه. مگه باید تا ابد همراه من در به در بمونه؟ وای چه عالی! پریسای عزیز من، خاتون1خونه واقعی. این عالیه. حتی1لحظه نباید دلش گرفته باشه. وگرنه اون مردک رو، هر کسی که می خواد باشه باید داد شیر های گرسنه بخورنش. فرقی نمی کنه خودش رو شبیه شاهین کرده باشه یا شبیه جن.
-فرشته!آهای فرشته! عقلت سر جاشه؟ چرا هم می خندی هم گریه می کنی؟ فرشته خل شدی؟
فرشته به خودش اومد.
-چیزی نیست. اشکم از شدت سرما در اومد. خنده هم باید کرد به این جماعت. مگه نمی بینیشون؟ پریسا شما ها برید من از تشنگی دیگه واقعا نمی تونم راه بیام.
-بی معرفت نشو دیگه. بیا. تو که رفیق نیمه راه نبودی…
لحظه ها و ساعت ها می گذشتن و فرشته همچنان همراه اون2تا بود و نبود.
از اونجا که برای هر چیزی پایانی هست، این گردش عجیب هم بلاخره تموم شد. فرشته و پریسا شاهین رو تا1جایی رسوندن و رفتن به راه خودشون. شاهین به پریسا شماره تلفنش رو داد و گفت که باز هم هم رو می بینن. فرشته بلاخره تونست1جایی وسط راه آب پیدا کنه. هم برای خودش و هم برای پریسا که باز تشنهش شده بود. زمان بی صدا و نامحسوس می رفت و لحظه ها رو لگد مال می کرد بدون این که برگرده. کسی هم بهش معترض نمی شد. اصلا کسی حواسش نبود. پریسا ساکت و کم حرف شده بود. انگار در جهان دیگه ای سیر می کرد که فرشته حس می کرد می شناسدش. ولی ترجیح داد چیزی به روی پریسا نیاره. دسته کم نه تا زمانی که خودش چیزی بگه. پریسا از شاهین حرفی نمی زد ولی حرف هایی می زد که برای فرشته تازه بود. پریسا پنجره می خواست. دلش دنیایی رو می خواست که حس می کرد دیگه زمانش رسیده واردش بشه. نه فقط واسه تماشا، واسه ورود. می خواست وارد جهان دیگه ای بشه. حالا می دونست که زندگی چیز هایی فرا تر از گردش های کودکیش داره که میشه بهش رسید.
-تو رو به خدا پریسا. هنوز زوده. تجربه لازم داری. اینهمه عجول نباش.
-خوب، دیگه بگو، وقتی به فرموده خودت اون شب4شنبه سوری واسه عشق و حالش خودت رو انداختی توی آتیش و از سر تا پا برشته شدی هم این ها رو بلد بودی یا زمان تو تجربه لازم نبود؟
-زمان من هم تجربه لازم بود. من نداشتم. من اشتباه کردم پریسا. تو نکن. دقیقا واسه همین بهت میگم صبر کن. من نمی خوام تو هم خدای نکرده بشی مثل من. نمی تونم تحمل کنم حتی این فکر رو که تو هم مثل من به قول خودت برشته بشی. این رو بفهم.
-تو اون زمان فهمیدی؟ اصلا شاید من نخوام بفهمم. شاید ترجیح بدم خودم امتحانش کنم. اصلا از کجا معلوم همه مثل تو بشن؟ من دیگه بچه نیستم. عقلم می رسه. تا کی از ترس خطری که اصلا معلوم نیست هست یا نیست مثل عروسک های پشت ویترین بشینم بغل دست تو؟
-پریسا من نگرانتم.
-نگران من نباش. اعصابم رو خورد می کنی.
-معذرت می خوام ولی…
-اه بسه دیگه.
فرشته با خودش فکر کرد:
-اگر اشتباه کنه چی؟
پریسا با خودش فکر کرد:
-مسخره خیال کرده تا ابد میشینم کنار دستش و واسهش آتیش آتیش می کنم تا لولوی تاریکی نخوردش. من نگرانتم. آره جان آتیش جانت. تو نگران من نیستی. نگران خودتی. تو… اون دیگه چیه؟
پریسا جمله آخری رو بلند گفت و هم زمان به مقابل اشاره کرد. فرشته به دور دست جایی که پریسا نشون داده بود خیره شد. نور هایی عجیب شبیه آتیش بازی ولی از بالا به پایین و فقط در1نقطه خاص. فرشته گاز داد و جلو تر رفتن. جمعیتی که با وحشت فرار می کردن. بعضی ها دور تر در منطقه بی خطر ایستاده بودن و تماشا می کردن. با ماشین نمی شد جلو تر رفت. فرشته و پریسا به اصرار پریسا پیاده شدن. حالا که تقریبا به معرکه رسیده بودن خیلی بهتر می شد دید. فرشته با وحشت تماشا می کرد. داربستی که درست بالای1تیر برق زده شده بود، تیر برق زیر داربست بر اثر معلوم نبود چه حادثه ای مشکل پیدا کرده و به خاطر اتصالی برق آتیش گرفته بود، داربست آهنی در نتیجه کج شدن تیر برق همراه سیم های لخت مشتعل روی میله های پایینیش مستقیم به برق متصل شده و در آتیشسوزی شرکت مستقیم پیدا کرده بود، تیر برقی که هنوز برقش در جریان و مشتعل بود، شعله می کشید و به شدت جرقه های پر سر و صدا می پروند، جهنمی از آتیش برق و جرقه ها و صدا های انفجار کوچیک و بزرگ.
فرشته با چشم هایی که از شدت ترس و تعجب داشت از حدقه می زد بیرون می دید که بعضی از مردم که اکثرا جوون بودن از جمعیت جدا می شدن، چند قدم عقب و جلو می رفتن، خیز بر می داشتن، می دویدن و از زیر داربست و از وسط جرقه ها رد می شدن و بقیه براشون کف می زدن و جیغ و هورا می کشیدن و بعضی هاشون هم سر بعضی های دیگه که می خواستن رد بشن شرط می بستن.
-عجب دیوانه هایی هستن! این ها از مرز جنون هم گذشتن. واقعا که شور جنون رو هم در آوردن. این واقعا…پریسا! چی شده؟
فرشته دید که پریسا محو تماشای لباس های سفیدی شد که گذرنده های دیوونه قبل از رفتن طرف داربست می پوشیدن تا موقع رد شدن از زیر آتیش بارون بهتر و قشنگ تر و بیشتر به چشم بیان تا برای اطمینان از نتیجه عملشون و اثبات نتیجه های شرطبندی ها نکته مبهمی باقی نمونه.
-چقدر قشنگه! فرشته ببین! تا حالا چیز به این قشنگی ندیدم.
فرشته در حالی که با سرگیجهش می جنگید دست پریسا رو کشید و گفت:
-اینجا زیادی برای موندن خطرناکه. هر لحظه امکان انفجار هست. بیا از اینجا بریم. پریسا!حواست کجاست؟
پریسا انگار صحر شده بود. بی توجه به ترس فرشته برگشت و با حالتی رویایی گفت:
-ببین چه قشنگه؟ انگار گل های ستاره ای می ریزه روی سر عروس. من از اون ستاره ها می خوام.
پریسا این ها رو گفته نگفته قدم برداشت طرف داربست.
-ستاره؟!! دیوونه شدی پریسا؟ ستاره کدوم جهنمی بود؟ این ها جرقه هستن، جرقه های برق. اون که داری اون بالا می بینی آتیشسوزیه اتصالی برقه نه ستاره. اون لعنتی که دلت رو برده فقط1داربست شعله وره و بس. اون رو نمیشه گرفتش. اگه طرفش بری، پریسا! نرو!.
فرشته دست پریسا رو گرفت و کشید. پریسا قبل از این که برگرده خشمش رو قورت داد تا توی گوش فرشته سیلی نزنه.
-چرا اینطوری می کنی؟ مثل روانی ها رفتار نکن زشته. من خودم حواسم هست. فقط می خوام نگاه کنم.
-تو رو خدا پریسا از همینجا نگاه کن. به خدا خطرناکه.
پریسا نگاه عاقل اندر صفیحش رو ریخت توی چشم های خیس فرشته و با لحن آروم گفت:
-واسه ترس از خطر که نمیشه زندگی رو طلاقش داد، میشه؟
فرشته با التماس نگاهش کرد.
-پریسا هر چیزی ارزش ریسک نداره.
-من دیگه بچه نیستم. راستش خیلی ها که دلشون می خواست مثل خودشون وسط تاریکی بمونم بهم گفتن هر ریسکی رو نکنم. البته من مطمئنم نیت تو با حرف دل اون ها فرق داره. تو واقعا خیرخواهم هستی ولی بذار ظاهر عملت هم با اون ها متفاوت باشه.
فرشته کنایه نه چندان پوشیده کلام پریسا رو خورد و حرفی نزد. الان زمان اعتراض نبود. پریسا دستش رو از دست فرشته بیرون کشید و چند قدم رفت طرف داربست شعله ور.
-پریسا این کار رو نکن. خواهش می کنم این کار رو نکن.
پریسا با حوصله فرشته رو از سر راهش کنار زد و آروم خندید.
-نترس خره چیزی نیست. من مطمئنم از زیرش سالم رد میشم. ستاره هم می چینم. تو تشویقم نمی کنی؟ بیا جلو تر برام کف بزن.
فرشته وحشتزده گفت:
-نه، نه، نه، نه، نه، من نه. من نمی خوام. من نمی تونم.
-نمیایی؟ واسه تشویقم نمیایی؟ خیلی بی معرفتی فرشته. تو واقعا نمی خوایی برام هورا بکشی؟
-نه، نه، نه، من نمی تونم. تو رو خدا پریسا! این کار رو نکن پریسا! اونجا نرو. نکن پریسا!.
-باشه حالا که نمیایی برو اون هایی که الان حرفشون رو برات زدم پیدا کن و با هم مشغول باشید تا من از اون طرف این معرکه صدات کنم.
-پریسا!تو رو خدا. این کار رو نکن. تو رو خدا.
پریسا با خودش فکر کرد:
-تو باش با این نقش دلواپسیت. یکی بیچاره تر از من گیرت میاد. عجب رویی!!.
فرشته از فکر پریسا چیزی نمی دونست. اون لحظه هیچ چیز جز اطمینان به وقوع1فاجعه نمی فهمید. پریسا دستی براش تکون داد و رفت. فرشته خواست مانعش بشه ولی موفق نشد.
-تو نمی تونی کاری کنی. اون راهش رو انتخاب کرده. تو قادر به منصرف کردنش نیستی. بمون عقب و براش دعا کن. دعا کن تصوراتت اشتباه در بیاد.
فرشته برنگشت ببینه این صدا و دستی که دستش رو گرفت و عقب نگهش داشت مال کی بودن. داشت دیوونه می شد. دنیا دور سرش می چرخید. خواست جیغ بکشه و پریسا رو صدا کنه ولی صداش رو انگار پریسا با خودش برده بود. تمام جهان انگار مثل1تیکه کاغذ در اطراف فرشته ریخت به هم و توی هم مچاله شد. فرشته از پشت پرده وحشت و اشک های تبآلود به مقابل خیره شد. پریسا رو می دید با لباس سفید. از دور1عروس واقعی بود.
-پری من!آسمونی من! عزیز دلم! طوریت نشه؟
کسی نشنید. سر و صدا های کر کننده، نور هایی که بر افروخته و بلعنده از داربست می باریدن، سفیدی لباس پریسا، جیغ و هورای جمعیت دیوانه و سرمست از توحش، پریسا که رفت و رفت تا رسید، تاملی کوتاه و حرکت، درست کنار تیر برق و زیر داربست، صدای انفجاری بلند و1پارچه شدن تمام جرقه هایی که انگار منتظر همین لحظه بودن، فریاد وحشتی همگانی، انفجار بلند تر، سقوط داربست شعله ور، تاب برداشتن و افتادن تیر برق که همچنان ازش آتیش می بارید. فرشته حس می کرد جزئی از1جهنم وحشتناک شده. لحظه ای پریسا رو دید با همون لباس سفید وسط آهن و سیم های مشتعل و شعله های افسار گسیخته و دیوانه، به نظرش رسید پرستویی بال زنان درست از کنارش پر زد و رفت. پرستویی با پر های سفید و بال های کشیده.
-پریسااااااااااااااااا!!!!!!!
تمام جهان کابوس بود. کسی از درون سینه فرشته جیغ می کشید. با تمام قدرتی که فرشته در خودش سراغ نداشت اون صدای مهار ناشدنی از داخل حنجره فرشته جیغ می کشید و فرشته هیچ اختیاری بهش نداشت. گلوش داشت پاره می شد ولی فرشته نمی تونست اون جیغ که نمی فهمید از کجا میاد رو مهار کنه. جهنمی از کابوس شعله و جرقه و سیم و نور و دود. جیغ، جیغ، جیغ.
-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!!!!!!!!!!!!. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!
صدا ها طنین پیدا می کردن. بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر. قاطی هم می شدن و یکی می شدن. انعکاسشون از خودشون بلند تر ولی نامفهوم و گنگ باز و باز و باز هم منعکس می شد. نور ها، صدا ها، تمام دنیا مثل صدا ها در خودش طنین می گرفت و منعکس می شد. تصاویر و صدا ها با هم یکی شدن، سراب شدن، هیچ شدن، رفتن. سکوت، وهم، خواب.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 07:01
نمیدونم چی بگم. تا بقیشو نخونم چیزی نمیتونم بگم. ولی ببین من مخم داره ارور میده. میگه رسیدی بجاهای بدش. دارم صدای قژقژ اعصابتو میشنوم که از ادامش تفره میره. هی زودتر بنویسش. بنویسش و ازش رد شو تا راحت بشی. باید بنویسی. نذار تا آخر عمر این خط ناتموم بمونه رو دل و دوشت. بازم میگم. تو قشنگ مینویسی. الان حالشو نداری من اینو بگم ولی واسه داستان بعدیت فکر کن. ماجرای فرشته که تموم بشه باید پست داشته باشی دیگه. کتابو ول کن فقط بنویس. مکث نکن که بتونه اذیتت کنه. فقط بنویس. فقط بنویس. منتظر بقیشم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
بله می فهمم. یعنی سعی می کنم که بفهمم. یکی از دوستان این رو خوند و به شدت بهم توصیه کرد اینطوری ننویسمش و عوضش کنم. کاش می شد عوضش کنم ولی نمیشه.
ممنونم جناب یکی. درست میگید باید سریع تر بنویسمش.
ممنونم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 20:58
سلام. خیلی هیجان انگیز شده داستان؛ مطمئنم که در ادامه این راه هیجانی تر هم خواهد شد؛ چه خوب که فرشته داره کمی عاقل تر میشه و دیگه خل بازی در نمیاره.
انگار حسابی با دنیای آدم ها اخت شده؛ ادامه اش رو هر چه سریع تر بذارید.
با مطلبی با نام میرزاقاسمی منتظرتون هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به روی چشم. سعی می کنم زود تر ادامهش رو بذارم. پست شما در مورد میرزاقاسمی رو از نظری که اینجا نوشتید زود تر دیدم. آخه دیشب اومدم وب شما مهمونی و اینترنت محترم دیگه اجازه نداد وب خودم رو ببینم. موند تا امروز. ممنونم از حضور شما و ممنونم از نظر لطف شما.
ایام به کام.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 23:22
خداکنه پریساطوریش نشده باشه !!
این قضیه تشنگیه دائمی پریساوفرشته چیه؟ نکته خاصی داره ؟

پاسخ:
چیزی نیست آشنا. این ها همهش فقط1داستانه. طوری نیست آشنا. این ها قصه هست. این ها چیزی نیست.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش6

سلام به همگی.
تاریخ آخرین آپ اینجا یادم نیست. کاش خیلی دیر نکرده باشم. بذار زیاد تر از این حرف نزنم. موافقید؟
بعله.
پس بریم ببینیم به کجا می رسیم.
***
حرکت زمان. آرام و بدون توقف. نه کند و نه تند. با سرعتی کاملا ثابت. روز ها، ماه ها، سال ها. جاده های پیچ در پیچ. فرعی در فرعی. منظره های مختلف. تاریک و روشن. سیاه و سفید. جاذبه های رنگ به رنگ. موانع جور وا جور. فرعی های متفاوت. سر بالا ها و سر پایین های مدل به مدل.
زندگی.
فرشته و پریسا پیش می رفتن. گاهی پیاده و گاهی سواره از وسط سیل آدم و ماشین و همه چیز رد می شدن و پیش می رفتن.
-من دیگه واقعا خسته شدم فرشته. دیگه نمی تونم1قدم هم بیام.
-من هم خسته شدم ولی آخه وسط خیابون به این شلوغی که نمیشه بشینیم. پاشو بریم.
-من نمی تونم فرشته واقعا نمی تونم.
فرشته خودش هم خیلی خسته شده بود. فریب گفت:
-خنگ بازی در نیار. زود1کلکی سوار کن آویزون یکی از این ماشین ها شو کار تمومه دیگه.
فرشته به پریسا و به ماشین هایی که با سر و صدا رد می شدن نگاه کرد و1لحظه به فکر فرو رفت و بعد:
-صبر کن.
فرشته جلو تر رفت. دستش رو واسه یکی از ماشین هایی که بوق کشدار می زد و موزیک تندش نمی ذاشت راننده صدا های بیرون رو بشنوه بلند کرد:
-آهای جناب! ما2تا رو تا1جایی می بری؟
ترمز ماشین جیغ کشداری کشید و ماشین ایستاد. شیشه اومد پایین.
-دهه اینجا رو!!! هی خانم کجا میری؟
فریب اختیار امور رو گرفت دستش و با چشم های خمار و صدای کشدار عجیبی که فرشته چندان نمی شناخت از حنجره فرشته گفت:
آآآخخخ!!!خدا رسوندت به خدااا. داشتم می مردم از خستگیییی.
-ای وااای خدا نکنه، بگو کجا میری خودم3سوت می برمت.
-ترجیحا مستقیم. تا هر جا مسیرت خورد ببر. می بری؟
جوونک با اشاره به پریسا پرسید:
-اون کیه؟ اون هم میاد؟
فریب با همون حال و هوا و صدای ناشناس جواب داد:
-ایییین خواااهرمه. بعله که میاد. مشکلی هست؟
-نه بابا چه مشکلی! قدم جفتتون روی داشبورد ماشینم.
-داشبورد ماشینت رو مایه نذار خط می افته. بگو می بری یا نه؟
جوونک راننده به اون2تا مسافر نگاه کرد و گفت:
-آره می برم ولی2تا مشکل داریم. اولا من مستقیم نمیرم. دوما مسیرم این طرفی نیست.
بعد در حالی که با دست به1فرعی تنگ اشاره می کرد گفت:
-من میرم اینجا. هستید؟
هوس بی تردید گفت:
-چه ورودی قشنگی! توش معلوم نیست ولی شرط می بندم خیلی جالبه. تا حالا اینجا نرفتی.
عقل گفت:
-راه نرفته رو همین طور بی گدار نباید رفت. نرو.
توجیه گفت:
-تا تجربه نکنی که نمی فهمی.
عقل گفت:
-هر چیزی رو نمیشه تجربه کرد. گاهی تجربه ها خیلی گرون قیمت هستن. از خیرش بگذر و پیاده برید.
توجیه گفت:
-زندگی ریسکه. بعضی فرصت ها فقط1بار توی تمام عمر پیش میاد. شاید دیگه نشه این فرعی رو ببینی. فقط1نگاه میندازی چیزی نمیشه.
عقل گفت:
-از تاریکی اولش معلومه توش خبر های خوشی نیست. نرو.
هوس گفت:
-اتفاقا ظاهرش به نظر جذاب میاد. ببین کی ها میرن داخل؟ همهشون هایکلاسن. بچه بازی در نیار. اینطوری خیلی مضحک میشی. بعدا هم توی دلت می مونه. بگو هستی و بپر برو.
عقل پوزخند زد:
-هایکلاس دیگه چه کوفتیه؟ اونجا به رفتنش نمی ارزه. بیخیالش شو. همینجا استراحت کنید و خستگیتون که در رفت مستقیم برید یا صبر کن تا یکی بیاد که مستقیم بره.
فرشته به ماشین هایی که رد می شدن نگاه کرد. خیلی کم بودن افرادی که سواره یا پیاده مستقیم برن. اکثریت قریب به اتفاق می پیچیدن داخل یکی از فرعی ها.
توجیه بی حوصله گفت:
-اینطوری تا خود شب هم نتیجه نمی گیری. ول کن فایده نداره.
وجدان داد کشید:
-نکن لعنتی! پریسا هنوز آگاه نیست. واسه فرعی های نیمه تاریک هنوز زیادی جوونه. این دختر چیزی از این مدل فرعی ها نمی دونه. اونجا تاریکه نمی بینه گرفتار چه دردسر هایی میشه. نکن لعنتی! این دختر رو نبر اونجا.
توجیه گفت:
-مگه میشه تا آخر عمرش بی اطلاع بمونه؟ آخرش چی؟ طوریش نمیشه. تو هستی مواظبشی. معطلش نکن.
وجدان داد زد:
-نه.
توجیه نعره زد:
-خفه شو!.
صدای جوون راننده که ظاهرا خیال خسته شدن نداشت ولی برای سوار کردن اون2نفر به طرز عجیبی منتظر بود.
-چی شد پس؟ ترافیک کردم بگو دیگه. هستی؟
هوس بلند گفت:
-آره.
-پس بپر بالا پرواز کنیم.
-پرواز!
-آره بابا. سوار شو تا بهت بگم.
دیگه جای هیچ حرفی باقی نموند. کمتر از1دقیقه بعد، فرشته و پریسا داخل ماشینی با بوق کشدار و صدای موزیک خیلی بلند نشسته بودن و با چنان سرعتی همراه چندتا ماشین دیگه وارد فرعی تنگ و نیمه تاریک شدن که انگار واقعا می خواستن از زمین بلند شن و پرواز کنن.
از ورودی فرعی که با رقص نور قشنگ و کم نوری تزیین شده بود مثل باد زمستون رد شدن. فرشته کنار پنجره نشسته بود. فضای اون طرف پنجره چنان شلوغ و کم نور بود که پریسا چیزی نمی دید. اطراف رو چیزی شبیه مه گرفته بود. و اشباح سیاهی که انگار از دود درست شده بودن و در اطراف ماشین می چرخیدن و می رقصیدن و رد می شدن. فرشته به اشباح دودی اشاره کرد و بلند تر از صدای موزیک پرسید:
-این ها چی هستن؟ دودن؟
جوونک نگاه هیزی به جفتشون انداخت و بعد در حالی که اشاره به پریسا می کرد با لحنی متفاوت جواب داد:
-نه بابا دود کدومه؟ اینطوری نگو خواهرت می ترسه گناه داره. این ها ابر هستن. مگه قرار نبود پرواز کنیم؟ خوب الان توی آسمونیم دیگه. این ها هم ابرن و دارن دورمون می گردن و قربون صدقهمون میرن تا بهمون خوش بگذره.
فرشته با خودش گفت:
-بهت1آسمونی نشون بدم که تا زنده ای یادت بمونه. بعد بلند گفت:
-شما نگران خواهر من نباش. ببینم انتهای این فرعی کجاست؟
جوون خنده زشتی کرد و گفت:
-مگه میشه نگرانش نباشم؟ این خانم کوچولو دلش قد1گنجشکه. تو هم که خیالت نیست. خوب گناه داره طفلی. دلت میاد ضربانش رو ببری بالا؟
فرشته از زیر اخم هاش نگاه زشتی به راننده انداخت و گفت:
-ضربان این به شما ربطی نداره. ازت چیز پرسیدم. بلدی جواب بدی یا نه؟
جوونک زیر نگاه فرشته که روش سنگینی می کرد چشم از پریسا برداشت و فرشته نگاه سنگینش رو بر نداشت تا زمانی که راننده کاملا از نگاه کردن به پریسا منصرف شد. بعد کمتر از1دقیقه جوونک مثل این که هیچ اتفاقی نی افتاده بود گفت:
-آهان انتهای این فرعی. نمی دونم کجاست. هیچ کسی نمی دونه. ندیدم کسی برگرده تا ازش بپرسم. ولی ببین اینجا1عالمه فرعی هست. با حاله نه؟
هوس از دریچه چشم های فرشته نگاه خریداری به اطراف کرد و گفت:
-آره خیلی رویاییه. خیلی هم قشنگه.
جوون از شنیدن این حرف باد کرد و با افتخار خندید و گفت:
-کجاش رو دیدی؟ من اینجا خیلی گشتم. اینقدر سوراخ سمبه اینجا بلدم که نگو. حالا صبر کن ببین چی ها که نمی بینی. از همینجا مستقیم میری بهشت.
فرشته با خودش گفت:
-چه بهشت نامشخص و عجیبی! شاید هم درست بگه.
صدای پریسا که از فکر بیرونش آورد.
-من هیچ چی نمی بینم. برام بگو اون طرف پنجره چه خبره؟
فرشته مکث کرد. تردید. آیا واقعا توضیح چیز هایی که خودش می دید برای پریسا کار درستی بود؟
-بگو دیگه بگو. زود باش بگو. من می خوام بدونم بگو. بهم بگو چی می بینی؟ زود باش دیگه بگو. بگو بگو بگو بگو بگووووو…
و فرشته هر چیزی که می دید برای پریسا می گفت. پریسا بلد نبود و فرشته تصور و تجسم رو یادش می داد. و پریسا یاد می گرفت. فرشته یادش می داد بی اون که بفهمه، و پریسا یاد می گرفت در حالی که می فهمید. فرشته حتی1بار هم دقیق به پریسا نگاه نکرد وگرنه می دید که پریسا چقدر دلش می خواد که خودش هم1پنجره داشته باشه واسه دیدن. فرشته نفهمید. دست های عقل برای تکون دادن فرشته و هشدار بهش بالا اومد ولی توجیه و فریب و هوس با قدرتی که انگار توی این فرعی1000برابر شده بود عقب نگهش داشتن. هیچ مانعی نبود. وجدان آرام در آغوش غفلت و گوش به لالایی جادویی غفلت به خوابی عمیق رفته بود و عقل گرفتار و خاموش تماشا می کرد. هرچند صدای عقل و ندای وجدان اگر هم می بود اینجا اصلا به گوش فرشته هم نمی رسید. پریسا گوش می داد و گوش می داد و به خاطر می سپرد. و ماشینی که سوارش بودن همچنان مثل باد می رفت و می رفت. به فرعی های مختلف می پیچید و می رفت و فقط می رفت بدون توقف. دیگه جاده اصلی پیدا نبود. نه در نگاه و نه در ذهن فرشته. در راهی که به هیچ عنوان مستقیم نمی رفت و تمامش سراسر پیچ و خم های وحشتناک بود سوار اون ماشین با راننده خوش ظاهرش با سرعتی سرسام آور پیش می رفت و پریسا هم در کنارش بود.
***
شب ها و روز ها سپری می شدن بدون این که به چشم فرشته بیان.
-فرشته به نظرت ما توی سر پایینی نی افتادیم؟ داریم میریم پایین. حس می کنی؟
-نمی دونم. مثل این که. به نظرم روی1سراشیبی هستیم که میره پایین. خوب بذار بره.
پریسا متفکر سکوت کرد و لبخند زد. فرشته با خودش فکر کرد:
-چه فرقی می کنه آخرش چی باشه؟ آخرش به جهنم. الان رو عشقه.
-فرشته دیوونه ای؟ واسه چی با خودت می خندی؟
فرشته دست پریسا رو آروم فشار داد و خندهش وسیع تر شد.
-فقط همین یکی رو عشقه!!.
-ای بابا فرشته چته؟ دستم درد گرفت معلومه چیکار می کنی؟
-معذرت می خوام عزیز من. یادم نبود چقدر شکننده ای آسمونی.
-چی میگی؟ توی این سر و صدا نمی شنوم. بلند تر بگو
-هیچ چی، هیچ چی نمیگم. گفتم معذرت می خوام دستت رو فشار دادم.
-جدی تو عقل نداری.
-نه. مطمئن باش که ندارم.
ماشین با سرعتی سرسام آور می رفت. پریسا همچنان به توضیحات فرشته گوش می داد و با خودش فکر می کرد:
-واقعا این هر چی در جواب من میگه رو اون بیرون می بینه؟ زیاد مطمئن نیستم. ولی این با مزه ترین روانیه که من تمام عمرم دیدم و از این به بعد هم خواهم دید. شبیهش رو دیگه تا آخر دنیا نمی بینم. خیلی جالبه. خوب بذار باشه. این همه روانی توی این دنیا هست این هم یکیش. بذار به هوای خودش باشه.
-بیداری پریسا؟ با خودت چی میگی؟
-چیزی نمیگم. داشتم فکر می کردم تو چه قشنگ توضیح میدی. انگار خودم اون طرف جای تو نشستم و دارم می بینم. باز هم بگو. می خوام بشنوم.
-پریسا تو خسته نشدی؟
-نه نشدم. گفتم که تو قشنگ توضیح میدی. زود باش بگو، باز بگو.
فرشته فکر کرد:
-نباید هیچ چی رو جا بذارم. کار درستی نیست. اون به نگاه من اعتماد کرده.
پریسا فکر کرد.
-این جدی روانش پاکه. یا عقل نداره یا خیلی زرنگه. خوب این هم بذار باشه. اینطوری بهتره. اتفاقا بذار همینطوری بمونه.
ازدحام.
جمعیتی که راه ماشین رو بسته بودن. نمی شد جلو تر رفت.
توقف.
فرشته پرسید:
-آخر خطه؟
راننده خندید و گفت:
-نه ولی نمیشه رفت. بد هم نیست وایسیم. اون وسط خوش می گذره.
فرشته موافق بود. پیاده شدن. فرشته به اطراف نگاه کرد. شلوغی. صدا. نور. اشباح دودی شکل و دودی رنگ که مثل برق رد می شدن و با هم قاطی می شدن و جدا می شدن و با اشباح دیگه قاطی می شدن و جدا می شدن و می چرخیدن و می رقصیدن و… قیامتی جهنمی که فرشته درست در وسطش بود.
فرشته تقریبا داد زد:
-اینجا کجاست؟
راننده در جوابش داد زد:
-بهشت. حالش رو ببر.
ساعت ها و ساعت ها می گذشتن بدون این که کسی از گذشتنشون آگاه باشه. فرشته با ته مونده های هشیاریش به اطراف تمرکز کرد. به زور می شد چیزی ببینه. چشم هاش رو تنگ کرد و از وسط دود ها و نور ها نگاه کرد. حس می کرد کسی مواظبشه. نمی تونست بفهمه کی و برای چی. جواب خیلی زود با پای خودش اومد.
-ببین کی اینجاست! نشون دار آتیییش. چه بزرگ شدی خانم کوچولو. بدون آتیش حسابی صفا می کنی آره؟
فرشته نگاه نکرد. جرات نداشت. ولی اجازه نداد ترسش توی صداش مشخص بشه.
-آتیش؟ کدوم آتیش؟ اینهمه آتیش توی دنیا بالا پایین میرن. دنبال کدوم یکیشی سرکار؟
-بله، شما درست می فرماین، ولی فقط1آتیشه که آتیش4شنبه سوری ما بوده. یادت که نرفته. بگو ببینم باهاش چه معامله ای کردی هان؟
-معامله؟ بیا تا بهت بگم.
فرشته گفته نگفته مثل برق خودش رو انداخت وسط شلوغی و شنید که درست پشت سرش غوغای قیامت به پا شد. هوادار های آتیش4شنبه سوری دنبالش می گشتن. فرشته چرخید و اون ها رو دور زد و درست از پشت سرشون سر در آورد. پریسا رو نشون کرد و مثل مار پیچ خورد و از بین جمعیت رفت طرفش. پریسا وقتی حس کرد کسی دستش رو گرفت آروم برگشت. انگار اصلا غیبت فرشته رو حس نکرده بود.
-چی میگی فرشته؟
-هیس. بیا. زود باش.
-چته باز؟ نکنه دوباره سراب آتیش و پرواز دیدی؟
-نه بابا ندیدم فقط بیا. زود باش باید بریم.
-نکنه داریم فرار می کنیم.
-دقیقا همینطوره.
پریسا عاقل اندر صفیح نگاهش کرد و گفت:
-و حتما پیاده آره؟
فرشته در حالی که دست پریسا رو می کشید جواب داد:
-نه. اینقدر حرف نزن بیا.
پریسا کلافه گفت:
-آخه از چی در میریم؟
-از طرفدار های آتیش.
پریسا با خودش گفت:
-اه تو هم با اون آتیشت.
و بعد بلند گفت:
-من که چیزی نمی بینم. کوشن؟
فرشته گفت:
-نباید هم ببینی. آخه من جاشون گذاشتم. ولی اگر تو نجنبی هم تو اون ها رو می بینی و هم اون ها ما رو. باید از اینجا بریم.
پریسا همونطور که همراه فرشته کشیده می شد گفت:
-اینطوری امکان نداره بتونیم در بریم. باید سواره بریم.
فرشته خندید:
-می دونم. سواره میریم. اون جوونک اینجا و تا مدت ها ماشینش رو لازم نداره، ولی ما لازمش داریم.
پریسا با تعجب گفت:
-تو دیوونه ای. من رانندگی بلد نیستم.
-فکر می کنم من کمی بلد باشم. بپر سوار شو. این نکبت ما رو آورد اینجا و دادمون به چنگ آتیش خواه ها. حالا نوبت منه که حالش رو جا بیارم. بپر بالا بریم.
پریسا با خودش فکر کرد:
-من تا کی باید با نقشه های مضحک این احمق همراهی کنم؟ مسخره خودش هم انگار باورش شده. اینجا هیچ چی واسه در رفتن نیست. این دیوونه تمام عمرش رو بازیش گرفته.
مثل این که ذهنیت پریسا روی چهرهش حک شد و به شکل1لبخند کلافه و تمسخرآمیز نشست روی قیافهش. فرشته با تردید نگاهش کرد.
-پریسا به چی می خندی؟
پریسا با لبخندی که نمی تونست محوش کنه و لحنی عاقل اندر صفیح جواب داد:
-به هیچ چی. ببین اصلا لازم نیست در بریم. اگر از شلوغی خسته شدی فقط بهم بگو. گوش بده، آتیش و ماجرا هاش رو بیخیال شو. من می تونم کمکت هم کنم تا از دست این داستان خلاص بشی.
فرشته با تعجب گفت:
-خسته شدم از شلوغی!! خلاص بشم از…!! از چی بود یادم رفت؟ تو واقعا همچین تصوری داری؟ باور نمی کنی؟ اگر دلت بخواد می تونیم همینجا منتظر بشیم تا برسن و تو ببینی.
و بعد دست هاش رو گذاشت روی هم، به ماشین تکیه داد و به وسط جمعیت خیره شد. پریسا نگاهش کرد و گفت:
-خوب حالا. فعلا بیا بریم بعدا حرفش رو می زنیم.
فرشته بی جواب و بی حرکت همونجا ایستاد و وسط اشباح رو به دنبال تعقیب گر هاش با نگاه گشت. پریسا سعی کرد به حرکت تشویقش کنه ولی موفق نشد. فرشته مثل سنگ بی حرکت همونجا ایستاد. انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش از ترس و هیجان وحشتی که نمی تونست مهارش کنه با چهره سفید شده می دوید. پریسا به فرشته خیره شد. در نگاهش قاطعیتی دید که سایه سیاهی از اندوه روش رو پوشونده بود. پریسا فکر کرد:
-اینطوری ترکیبش هم مثل روانشه. کاش این ها رو بهش نمی گفتم!. این دیوونه باید باشه. آخه من نه رانندگی بلدم نه حال پیاده روی دارم.
فرشته اصلا به پریسا نگاه نکرد که حالت متفکرش رو ببینه. فقط نگاهش به وسط جمعیت بود و نقطه ای که داشت شلوغ تر می شد و انگار بزرگ تر می شد و سیاه تر می شد و در همون حال می اومد طرفشون. پریسا دست فرشته رو کشید و گفت:
-مسخره بازی در نیار. بیا بریم.
فرشته دستش رو کشید و بی اون که به پریسا نگاه کنه گفت:
-تا تو اون ها رو نبینی من1قدم هم نمیام. تو باید ببینی، باید ببینی.
پریسا دوباره دستش رو گرفت و گفت:
-من نمی خوام ببینمشون. اگر برسن دیگه نمی تونیم بریم.
فرشته گفت:
-بذار نتونیم. ترجیح میدم گرفتار بشم.
و با خودش فکر کرد:
-باور تو از هر آزادی برای من با ارزش تره عزیز آسمونی من.
پریسا کلافه گفت:
-بس کن بابا بذار واسه1زمان دیگه. بیا بریم.
فرشته گفت:
-نه.
پریسا آروم توی گوشش گفت:
-بیا بریم دیگه. بیا.
فرشته خودش رو عقب کشید.
-نه.
پریسا با همون لحنی که همیشه قانعش می کرد گفت:
-یعنی همراه من نمیای؟ همراه پریسا؟
فرشته گفت:
-نه.
-چرا؟ قهر کردی؟
-نه.
-پس چته؟
-بذار آتیش خواه ها برسن. وقتی تو دیدیشون اگر شد میریم و اگر نشد تو باورت رو بر می داری و میری.
-ببین، من نمی خوام کسی رو ببینم. این توی سرت میره یا نه؟
-نه.
پریسا اخم کرد و آزرده گفت:
-تو واقعا بدی. من کی گفتم باور نمی کنم؟ ببین فرشته من رفیقتم. من باورت دارم. من داشتم شوخی می کردم. تو که اینقدر بی ظرفیت نبودی. لازم نیست اینجا بمونیم تا گیر بی افتیم. من نمی خوام چیزی ببینم. خودت برام گفتی دیگه دیدن نداره که. بیا مگه نگفتی باید بریم؟ بیا دیگه. بجنب الان می رسن ها.
-تو گیر نمی افتی. من می افتم.
پریسا دست فرشته رو دو دستی گرفت و آروم فشار داد.
-من نمی خوام تو هم گیر بی افتی. اگر تو اینجا گیر کنی من هم نمیرم. تو که نمی خوایی من به دردسر بی افتم، می خوایی؟
فرشته سست شد.
-نه.
پریسا دستی به مو های فرشته کشید و فرشته بلافاصله خودش رو رها کرد و از در باز ماشین روی صندلی ولو شد. پریسا در حالی که با1دستش دست فرشته رو توی دستش گرفته بود و با دست دیگه مو های فرشته رو نوازش می کرد گفت:
-پس بیا از اینجا بریم. من که اینجا جات نمی ذارم. اگر اون دیوونه ها برسن جفتمون گرفتار میشیم. بیا زود تر از اینجا بریم. بجنب، زود باش.
لحظه ها می گذشتن و فرشته و پریسا سوار ماشینی که باهاش توی این فرعی های پیچ در پیچ محو شده بودن به سرعت برق پیش می رفتن.
-خوب، ولش کن بابا. چاره ای نیست. اولا با مزه هست، دوما سواری رو عشقه.
این نتیجه گیری بی صدا از ذهن متمرکز پریسا گذشت بدون این که اثری در قیافهش باقی بذاره.
فرشته پشت فرمون تند و بی ترمز از روی سراشیبی به طرف پایین گاز می داد و می رفت و پریسا در کنارش اندیشمند و خاموش به مقابل خیره شده بود.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (12)
حسین آگاهی
جمعه 20 دی 1392 ساعت 20:37
سلام. شاید باورتون نشه ولی فقط داشتم رد می شدم که دیدم آپ کردید این جا رو. عنوان رو خوندم و دستم اومد که ادامه ماجرای فرشته و کتاب مادام بواریه ولی چون خیلی سرم شلوغه و فردا هم امتحان سختی دارم فقط دوست داشتم من اولین نفری باشم که این جا نظر میذاره؛ می بخشید که مزاحم شدم؛ ان شا الله فردا شب میام و نظر درست و حسابی میذارم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خوشحالم که اومدید. چرا باورم نشه؟ خود من هم روزی چندین بار از کوچه های وب ها و سایت هایی که می شناسم رد میشم. راستی این پرشین بلاگ خیلی بد جنسه. نصف نظرم رو خورد. البته من اینطور تصور می کنم. باید این دفعه کوتاه تر بنویسم تا باقیش رو قورت نده.
نگران امتحان فردا نباشید. خوب تموم میشه. احتمالا امشب نمی رسید به خوندن جواب من. فردا شب که می خونیدش دیگه امتحان فردا مال گذشته هاست و خوب هم تموم شده.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 22 دی 1392 ساعت 00:26
سلام. بله؛ پرشین بلاگ جای محدودی برای نظر گذاشتن داره؛ اگه اشتباه نکنم حدود 1400 کاراکتر میشه در هر کامنت نوشت؛ اون پایین هم به محض نوشتن تعداد کاراکتر های مجاز وقتی می نویسید کمتر میشن.
در مورد امتحان هم پیشبینی شما خیلی خوب درست از آب در اومد و به بهترین شکلی که می تونستم نوشتم؛ فکر کنم نمره خیلی عالی ای بگیرم؛ جالب بود این قسمت داستان هم؛ فرشته و فرعی هایی که باید ازشون رد بشه؛ باز هم ادامه اش رو زود بنویسید و پیشاپیش میگم سعی کنید آخرش خوب تموم بشه؛ البته درسته که زندگی همیشه با ما معامله خوبی نداره ولی به هر حال این یک داستان هست که خالقش شمایید و شما می تونید هر بلایی که میخواید سر این فرشته و دوستاش بیارید؛ نه؛ از حرفم پشیمون شدم، هر طور که میلتونه بنویسید این طوری واقعی تر به نظر میاد؛ از طرفی هم هر چی عقلانی تر باشه اتفاقات که خوشبختانه خیلی از اتفاقات تا حالا واقعی بودند بهتره و قابل باور تر و محسوس تر.
فردا و پس فردا و سه شنبه و چهارشنبه هم امتحان داریم؛ انگار دانشگاه شیراز رو مجبور کردن که همه امتحانا رو در دو هفته پشت سر هم تموم کنن؛ به هر حال ما که کاری از دستمون بر نمیاد باید بشینیم بخونیم؛ اون هم درس های خشک حقوقی رو.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
پرشین بلاگ. باید یادم باشه توی بخش نظرات وبلاگ شما زیاد پر حرفی نکنم.
امتحان. نگرانش نباشید. زود تموم میشه. خیلی زود. داستان فرشته. باور کنید خودم هم نمی دونم آخرش چی میشه. کاش خوب تموم بشه. واقعا دلم می خواد اینطور باشه.
در ایام امتحانات هستید و زیاد زمان ندارید. باید کوتاه تر بنویسم که اگر وسط درس ها اینجا تشریف آوردید تمام زمان استراحت شما صرف خوندن پاسخ من نشه. پس فقط:
ایام به کام.
فرید
شنبه 26 بهمن 1392 ساعت 00:33
سلام، خیلی خیلی خوشحال شدم که دیدم لینک کتاب صوتی مادام بواری رو گذاشتید، از راه اندازی دوباره وبلاگ هم بیشتر خوشحال شدم، اما متاسفانه لینک دانلود کار نمیکنه و بلاک شده، خوشحال میشم اگه رسیدگی بفرمایید
ممنون

پاسخ:
سلام.
در اولین فرصت درستش می کنم. ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
فرید
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 22:47
سلام، بازم منم، درستش کنید لینک دانلود رو تورو خدا [:S001:]

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ایراد از دراپ باکسه. ارور509اگر اشتباه نکنم. دیشب سر خودم هم همین بازی رو در آورد. سعی می کنم درستش کنم.
ایام به کام.
فرید
چهارشنبه 14 اسفند 1392 ساعت 13:27
سلام، متشکرم، فکر میکنم از یه سرور دیگه استفاده کنید مشکل حل بشه، مثلا 4shared رو پیشنهاد میکنم

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بله درسته. به نظرم باید به گزینه ای جز دراپ باکس فکر کنم. دیگه واقعا باید بجنبم.
به روی چشم. بیشتر سعی می کنم.
ممنونم از حضورتون.
ایام به کام.
فرید
سه‌شنبه 20 اسفند 1392 ساعت 21:12
خیلی متشکرم پریسا خانم :))

پاسخ:
خواهش می کنم دوست عزیز. دارم کم کم باقی فایل هام رو هم از دراپ باکس منتقل می کنم. چه خوب شد که بلاخره این دانلود برای شما انجام شد. ببخشید به خاطر این تاخیر.
ایام به کام.
siavash
یکشنبه 3 فروردین 1393 ساعت 01:24
سلام خانم جهانشاهی
من یک عاشق کتاب ام مثل شما ، ولی متاسفانه وقتی امشب بطور اتفاقی اومدم اینجا فهمیدم خیلی هم عاشق کتاب نیستم ، البته ترجیح میدم کتاب رو دست ام بگیرم و بخونم ولی اگر فایل صوتی اش باشه . . . خب تنبلی یه دیگه ، آخه میدونی من وقت کم دارم ساعت 5.30 صبح هر روز پا میشم و میرم سرکار اونم 140 کیلومتر اونورتر از محل زندگی ام زوده زود که میام ساعت 7 شبه وقتی هم میام . . . خب دیگه خسته ام ، ولی همیشه شبها زود میخوابم که بتونم در فاصله ی رسیدن تا محل کار ام داخل سرویس ( یک مینی بوس غرغرو و خشک ) کتاب بخونم نمیخوام بگم فکر کنی خودپسند و خود شیفته ام ولی ای ی ی یک چند ده تائی کتاب خوندم ، آخرین باری که تهران بودم ( بهمن 93 زمان جشنواره تاتر فجر ) کنار تاتر شهر کتاب دست دوم میفروختند آی جای شما خالی بود یک کتابهائی ازشون کشیدم بیرون که نگو ، مثل غریق نجات ها شیرجه زدم وسط کتابها و چندتا کتاب خوب از جمله مادام بوواری که همین ترجمه و ناشری که شما گذاشتی فایل اش رو چاپ پنجم رو از زیر خرواری خاک کشیدم بیرون ، جلد و ورق هاش نوستالژی یه چاپ 1369 . راستی نگفتم من سیاوش هستم 12 ساله حسابدار ام توی شرکتهای خصوصی ، یک راستی یه من دیگه مشهد زندگی میکنم 31 سالمه ، رفتم امام رضا دعا میکنم برات ، قول میدم بازم یک راستی یه دیگه من وقتی قول میدم سر قول ام هستم ، از دروغ هم متنفرم ام
وقتی معرفی نامه ات رو خوندم فهمیدم اینجا آدم بزرگی حرف میزنه راستی یک راستی یه دیگه متشکرم که این مادام بوواری رو گذاشتی ، یک نفر سراغ دارم حتما حتما از کتابهائی که اشتراک کنی استقبال میکنه ، البته اگر شما قابل اش بدونی اون یک نفر ، یک آدم سالم سالم اما تنبله که خود منم ، او ه ه ه میبینی چقدر پر حرف ام اگه ولم کنی همینطور میگم ، آخه میدونی دلم خیلی پره ، دوست دارم داستان ات رو از اول بخونم ، دعا کن فرصت بشه میریزم توی موبال ام توی سرویس میخونم اش ، میدونی من خیلی دوست دارم یک روز بتونم بنویسم ، خیلی ، داستان زندگی عجیب و پر از حادثه ائی داشتم الان وارد گفتن اش نمیشم چون ممکنه جواب این نظر ام با لطفا حرف نزن جواب بدی ، میدونم … میدونم خیلی حرف میزنم
میخوام یک چیزی بگم هر برداشتی داشتی رک بگو ( راستی من خیلی رک هم هستم ) میخوام ازت خواهشی بکنم ، خواهش کنم کمک ام کنی ، میخوام بنویسم ولی نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم ، چند ماه پیش شروع کردم و چند صفحه نوشتم ولی فکر میکنم اصلا خوب نیستم ، دلم نمیخواد تا تمام شدن نوشته ام کسی از نزدیکان ام بدم بخوند اش ، کمک ام میکنی ؟ خواهش میکنم …
دوباره میام الان دیگه خیلی خیلی حرف زدم
به امید سلامتی و شادی و دیدار
ایام به کام

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بذارید آخریش رو اول بگم. هرچی دلتون می خواد حرف بزنید. من خسته نمیشم. طول تمام نشدنی پست های خودم رو که شما دیدید. اینجا راحت باشید.
حالا بقیهش.
از نظر من شما قشنگ می نویسید. کامنتی که اینجا واسه من نوشتید رو1بار بخونید. شفاف، ساده، روون، کامل. از نظر من شما خوب می نویسید. من نمی دونم نویسنده های واقعی چجوری می نویسن و چه قواعدی دارن. بلد نیستم. من هر زمان می نویسم فقط از دل خودم پیروی می کنم و از نتیجهش هم خیلی بدم نمیاد. اگر کسی ازم بپرسه چطور بنویسه بهش میگم همین کار رو کنه. ببینه دلش اون لحظه چی می خواد بگه همون رو بنویسه. البته در اون صورت نوشته های شما شبیه مال من چپ اندر قیچی در میاد ولی من اینطورم و اینطور می نویسم. شما زیاد توجه نکنید. اگر می خواید نویسنده باشید کتاب ها و نمونه ها و راهنما ها زیاد هستن ولی من نمی خوام نویسنده باشم. من فقط می خوام بنویسم. این که چطور بنویسید بسته به اینه که چی بخواید. من می خوام بنویسم. فقط بنویسم. هرچی رو که دلم می خواد. شاید یکی بگه من دوست دارم نویسنده باشم. پس باید برای نوشتن به قواعد نوشتاری توجه کنه. آموزش ببینه، کتاب بخونه، تمرین کنه، حتی کلاس بره، و …
من که نمیرم. تحملش رو ندارم.
حساب داری، مشهد، کتاب، این ها تمامش خوب هستن.
عشق کتاب از نظر من این نیست که مثلا من شب و روز کتاب بخونم پس عاشق کتاب هستم و شما چون مثلا هر روز فقط3ساعت کتاب می خونید پس عشق کتاب من از شما بیشتره. به نظر من کسی عاشق کتابه که خوندن و درک کردن و به خاطر سپردن و عمل کردن رو بهتر بدونه. من فکر می کنم شما این شرایط رو بیشتر داشته باشید تا من.
من آدم بزرگی نیستم دوست عزیز. من فقط پریسا هستم. کسی که دلش می خواد کتاب بخونه، با کامپیوترش همه جا بره، اگر دستش رسید سفر کنه، در مورد پرواز خیال های طولانی ببافه، و آرزو های رنگی واسه خودش و واسه تمام دنیا داشته باشه و در انتظار براورده شدن این آرزو ها بمونه حتی اگر ایمان داشته باشه که هرگز براورده نمیشن.
وای که چقدر من حرف می زنم!. دست خودم نیست. مدلم اینه.
اگر خواستید و تونستید باز هم به اینجا سر بزنید. هرچی هم دلتون می خواد بگید. هرچی. بخش نظرات رو واسه همین گذاشتن.
ممنونم از حضور شما. راستی، من همیشه راستی ها رو دوست دارم. انگار همیشه منتظرم. همیشه خوشم میاد فکر کنم و امیدوار باشم یکی از این راستی ها همون خبریه که من منتظر رسیدنشم. شاید هیچ وقت نیاد ولی امید همیشه قشنگه.
و باز هم راستی، سال جدید و عید و بهار و همه چیز مبارک!.
ایام به کام.
siavash
یکشنبه 3 فروردین 1393 ساعت 01:37
راستی خانم جهانشاهی
یادم رفت بگم من از کتابهائی که اشتراک کردی ، خانم ، سووشون ، چشمهایش ، رو خوندم از اینها از چشمهایش بیشتر از بقیه خوشم اومد ، ورونیکا رو نخوندم ولی اکثر بقیه کارهای کوئلیو رو خوندم که از زهیر و کیمیاگر و 11 دقیقه بیشتر خوشم اومد خصوصا زهیر ، زهیر داستان عشق عاشقی یه که به دنبال عشق جهان رو کنکاش میکنه که این کنکاش لایه های درونی خودش رو کشف میکنه و عشق رو ایده آل و کمیاب میبینه که باید بعد از مشقت و سختی بدست اش آورد ولی طی کردن جهان ، جهان بینی اش رو تغییر میده و عشق رو در بودن و احساس بودن کنار کسانی که دوست اش دارند پیدا میکنه

پاسخ:
چشم هایش کتاب قشنگیه. بعد از این که به آخرش رسیدم چند لحظه مات نشستم. دلم چنان گرفت که حوصله بلند شدن نداشتم.
پائولو کوییلو همیشه توی کتاب هاش درس میده و نصیحت می کنه و جالبش اینجاست که نصیحت هاش هیچ وقت شبیه نصیحت نیست و به همین خاطر من راحت می خونم و راحت تر از باقی نصیحت ها گوش بهشون میدم.
عشق. خیلی خطرناکه. دیگه تا زنده ام دلم نمی خواد این پدیده دردسر ساز و آزار دهنده رو ملاقات کنم. ولی با تمام خطراتش… عشق خیلی توضیح و توصیف داره. خیلی زیاد. خوبه بشه باهاش همراه شد. خیلی خوبه ولی نه واسه1کسی مثل من.
امیدوارم شما به همین زودی یکی از زیبا ترین چهره های عشق رو ببینید و بشناسید و همراهش بشید.
ایام به کام.
siavash
دوشنبه 4 فروردین 1393 ساعت 11:28
سلا ا ا ا ا م م م
سلام م م م
دوباره منم ، پریسا خانم خیلی ممنون از نقطه نظر صادقانه ات ، راستش رو بخوای منم اصلا قواعد نوشتن رو بلد نیستم هرچی به مغز ام برسه تند تند مینویسم
راستی ی ی عید شما هم مبارک … دیدی اینقدر حرف زدم اون دفعه یادم رفت تبریک و اینها اا
از تواضع ات خوشم میاد ولی هرچی هم بگی من دوباره میگم اینجا آدم بزرگی حرف میزنه
اونجا که گفتم بیشتر از من عاشق کتاب میبینم شما رو به خاطر تعداد ساعتهای بیشترش نبود به خاطر ارزشی بود که برای کتاب اینجا دیدم و مطمئنم اشتباه نمیکنم
شاید یکی از دلایلی که احساس میکنم نمیتونم خوب بنویسم اینه که برام سخته برگردم چیزی که نوشتم رو بخونم ( همون کاری که شما اشاره کردید )
منم تحمل کلاس و این حرفها رو ندارم آخه مگه میشه آدم نویسندگی رو با کلاس رفتن یاد بگیره ؟؟ میشه ه ه ؟ داریم ؟؟ اصلاً نویسندگی داریم ؟؟ مردم ؟ داریم اصلاً ؟؟؟
قبل از شروع کتاب مادام بوواری کتاب خم رودخانه نوشته وی اس نایپال رو خونده بودم ، نمیدونم خوندی یا نه ولی اگر تونستی بخونش واقعا لذت بخشه ، نثر روان و ساده نویسی از دلایل موفقیت های جهانی وی اس نایپال ه ، از کارش خیلی خوشم وامد ، اولین کتابی بود ازش خوندم ولی تصمیم گرفتم در اولین فرصت شاهکار بعدی اش یعنی خانه ائی برای آقای بیسواس رو هم حتما بخونم
اصلا دنبال نوشتن جملات قصار و قلمبه سلمبه نمیگرده خیلی ساده و خودمانی انگار داره به دوستش نامه مینویسه ، خلاصه و مفید ، داستان هم که انگار خودم بود : یک آدم که توی دنیای پرهیاهو و خشن آدمها گم شده و نمیدونه خونه اش کجاست و به کجای این دنیا تعلق داره و به دنبال راه درست زندگی کردن به آفریقا میره ، زندگی سنتی و بدوی آفریقائی ها و مبارزه برای سیر شدن امروز ، به امید فردای بهتر در برهه ی تاریخی تلاقی یه فرهنگ غرب با مردم ساده زیست و ساده فکر بومی ، جنگ های خونین و قبیله ائی ، شروع متمدن شدن و . . .
برام خیلی جالب بود خوندن اش ، امیدوارم بتونی در آینده ائی نزدیک بخونی اش
درباره کوئلیو باهات موافقم توصیف ات کامل و به جا بود ، ولی علی رغم اینکه دوستش دارم دنیا رو به قشنگی و زیبائی کوئلیو نمیبینم ، رئالیست ام بیشتر تا رمانس یا کلاسیک البته با اگزیستانسیالیسم هم رابطه ام خوبه ، از کافکا و سارتر بدم نمیاد و فلوبر رو به خاطر رئالیست بودن اش انتخاب کردم تا ببینم حرف اش چیه هنوز اوایل کتاب مادام بوواری ام قضاوت نمیکنم تا پایان .
عشق :
یادآور بشم از معدود آدمهای حداقل دور و بر خودم هستم که دنبال عشق نرفتم و نمیرم
دلیل :
این کلمه که ما گاهی خیلی راحت مثل سلام و خداحافظی بکار میبریم از نظر من یک جایگاه ایده آل در مدینه ی فاضله یی که دست یافتن بهش راحت که هیچ بسیار مهنت باره داره ، شرایط میخواد ، ادم اش رو میخواد عشق احساس نیست ، حرف نیست … خلوصه ، عنصره ، چیزی که باهیچ چیز ترکیب شدنی نیست ، اگر ترکیب اش کردی عشق نیست مثل عنصری که ترکیب اش کنی آلیاژ میشه ، ناخالص .
عنصری که کمیاب نیست فقط خلوص صادقانه میخواد باید اول خودت رو بشناسی ، پیدا کنی ، کامل بشی ، بعد تازه شروع کنی دنبال اش بگردی که آیا پیدا کنی !!! یا نه !!!
من سعی کردم تا مرحله اول برسم ولی برای همیشه فراموشش کردم چون کار من نیست ، به قدری در روزمره گی و تزویر و تظاهر ، دروغ و خودخواهی و تمع غرق شدم که خالص کردن قلب من دور از تصور به نظر میرسه ، ترجیح میدم این جایگاه رو به اسم خودم آلوده نکنم و اجازه بدم کسی در اون قدم بزاره که مستحق اش باشه نه من .
البته اینم بگم که وقتی چند قدم اول راه رو رفتم دیدم چیزی که امروز بهش میگن عشق با تعریف من خیلی فاصله داره ، بهتر میشد اگر میگفتن هدف تصاحب تا عشق ، هدف تصاحب جسم ، پول ، قدرت ، زیبائی … اونوقت میشد تظاهر اش رو توجیه کرد ، صورتک خندان رو دید و نتیجه گیری کرد ! اما الان . . . نه ، بزار دور باشه ، مال بقیه ، لذت اش رو ببرند ، همین تنهائی ما را بس . . .
عشق والاتر از معیارهای زمینی ما آدمهاست ، عشق فقط در چیزی نمود پیدا میکنه که خالص باشه ، بدون حتی یک رگه ی ناخالصی ، عشق در زمان و مکان تعریف نمیشه ، عشقی که من شناختم فقط در کمال وجودی بالاتر از من و تو بودن پیدا میشه ، اصل ، منشاء ، خالق …
سر ات رو به درد آوردم ، شرمنده ، حرفهای دلم میریزن بیرون ، ناخودآگاه ، از اینکه اینجا رو پیدا کردم خوشحالم
اگر اشکالی نداره اون چند صفحه ائی که قبلا گفتم رو برات بطور خصوصی بفرستم نظر ات رو بهم بگو
گفتم اول اجازه بگیرم بعد
از آشنائی باهات خوشحالم ، احساس سبکی بهم میده نوشتن در اینجا ، اسمش رو میخوام بزارم : تراوشات خطرناک یک ذهن دیوانه
از مدل ات خوشم میاد ، مدل قشنگیه ، مثل تیپ 5 پژو 206 که خیلی دوستش دارم !!
شوخی کردم ، خواستم بخندی ، به دل نگیری
راستی ، منتظرم روزی رو که اعلام کردی اون ” راستی ” که منتظرش هستی شنیدی ببینم
ایام به کام

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
صداقت نزدیک ترین راه برای رسیدنه. هرچی در مورد خودم گفتم عین حقیقت بود. شاید همه چیز رو نگفته باشم ولی این اندازه که گفتم راست راستش بود.
ایرادی نداره دوست عزیز. مهم تبریکه که گفتید و گفتم و گفتیم.
شما به من لطف دارید، مثل همه عزیزان اینجا. ممنونم. اگر اصرار به این که من از سر تواضع نگفتم که بزرگ نیستم و واقعا نیستم کار درستی بود حتما اصرار می کردم. ولی حالا ترجیح میدم فقط از شما ممنون باشم و دیگه شلوغ نکنم.
درسته. از نظر من برای کار هایی مثل نویسندگی و شاعری و چیز های این مدلی که دل درش دخیله کلاس راه گشا نیست. ولی خوب، همه که اینطور فکر نمی کنن. خیلی ها هستن که با من و شما متفاوتن و متفاوت می بینن. من کلاس برو نیستم که نیستم.
کتاب هایی که شما اسم بردید رو من هنوز نخوندم. همون طور که گفتم، یعنی نه ببخشید نوشتم، ما مشکل مطالعه داریم. باید صبر کنم صوتی یا تایپی این کتاب ها در بیاد تا بخونمشون. حتما میاد. منتظرشم. مثل تمام چیز هایی که منتظرشون هستم.
در این عصر سرسام خیلی از ما آدم ها توی شلوغی سیاه این جهان گم شدیم و نمی دونیم کجا هستیم و کجا باید باشیم. امیدوارم خودم و تمام گم شده ها هرچه سریع تر پیدا بشیم.
دنیا از نگاه کوییلو، بله، من هم به این قشنگی نمی بینمش. مطمئنم که خودش هم به این قشنگی نمی بیندش. چیزی که کوییلو می نویسه اون چیزی هست که به نظرش باید باشه یا امیدواره که باشه نه چیزی که واقعا هست. چکیده ای از حقیقتی که می خواد ما درک کنیم و شاید بتونیم چکیده ای از اون چکیده رو در جهان واقعی پیاده کنیم شاید اوضاع بهتر بشه.
عشق.

وای خدای من!.

من نیستم
….
باشه واسه اهلش.

سر من به این سادگی به درد نمیاد دوست عزیز. اگر گفتنی ها می خوان بیان بیرون اذیتشون نکنید بذارید بیان. احساس سبکی رو خیلی خیلی دوست دارم. امیدوارم این همیشه در شما باقی بمونه. این که اینجا بهتون در تشدید و تمدید این احساس کمک می کنه باعث میشه من کلی ذوق کنم.
هرچی دلتون می خواد بگید و هرچی دلتون می خواد برام بفرستید. تا نقطه آخرش رو می خونم. ولی با عرض معذرت فراوون، به نظر تخصصی من هیچ امیدی نداشته باشید. من واقعا چیزی بلد نیستم. فقط واسه خاطر دلم گاه گاهی1چیز هایی می نویسم.
تیپ5پژو206؟!!
حسابی خندیدم. جدی میگم. باید این دفعه این جناب پژو رو لمس کنم از سر تا دمش رو ببینم مدلش چطوریه.
انتظار. خودم هم منتظرم. مدت هاست که منتظرم. تا ابد منتظرم. حتی اگر مطمئن باشم این انتظار سر کاریه باز هم منتظرم. امید همیشه قشنگه. پس من منتظرم.
ایام به کام.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 12:42
لعنت به این فرعی های ناشناسی که فکر میکنیم میتونه یه تجربه خوب وشیرین و مفید برامون باشه و واردشون میشیم و …. بعد تبدیل به بدترین و سخت ترین تجربیات زندگیمون میشه .
یه کمی هم شوخی !! ۲۰۶خوبه ها، ولی خیلی پرخرجه، بخصوص الان :-Dمن که قدیم داشتم ، فروختم ازبس پرخرج بود . ولی ظاهرش قشنگه دیگه لعنت به این فرعی های ناشناسی که فکر میکنیم میتونه یه تجربه خوب وشیرین و مفید برامون باشه و واردشون میشیم و …. بعد تبدیل به بدترین و سخت ترین تجربیات زندگیمون میشه .
یه کمی هم شوخی !! ۲۰۶خوبه ها، ولی خیلی پرخرجه، بخصوص الان :-Dمن که قدیم داشتم ، فروختم ازبس پرخرج بود . ولی ظاهرش قشنگه دیگه

پاسخ:
206رو… همینطوری نوشتم. نمی دونم شاید چون به نظرم…
فرعی ها هم می تونن تجربه باشن اگر مواظب باشیم داخلشون گم نشیم. البته تقریبا محاله ولی امید همیشه چیز خوبیه.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 12:45
باموبایل کامنت گذاشتم، نفهمیدم چرا۲بار تکرارشد!!

پاسخ:
ایرادی نداره. شما هر چند بار که دلتون خواست تکرار کنید. به همون تعداد من می خونم. راحت باشید آشنا.
sepaeta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 02:35
جانم،مرسی خانوم صابخونه

پاسخ:
ممنون.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش5

سلام به همگی.
امشب زیاد حرف نمی زنم. فقط ادامه ماجرای فرشته رو می ذارم و میرم تا بعد. امیدوارم خیلی ناراضی نباشید.
***
زندگی خاکی جریان آروم و یکنواختش رو سوار مرکب زمان طی می کرد و فرشته همچنان آروم و یکنواخت همراهش پیش می رفت بدون این که خودش بفهمه. توی جاده ای که انگار تا بی انتها ادامه داشت. فرشته همراه بقیه غریبه ها و آشنا ها توی جاده ای با موانع کوچیک و بزرگش، با فرعی های جذاب و شلوغش، با جاذبه های قلابی و واقعیش، و با گرد و خاکی که دیگه نمی دیدش پیش می رفت. خیلی اتفاق می افتاد که از زیر چشم های جوینده بقیه در می رفت و همراه پریسا وارد1فرعی رنگارنگ می شدن و مدت ها بی خبر از زمان همونجا می چرخیدن ولی دوباره به راه اصلی برمی گشتن و در جواب نگاه نگران دیگران که دنبالشون می گشتن لبخندی، بهانه ای، دروغی تحویل می دادن و از سکوت اندیشمند و معنی دار همه بیخیال رد می شدن. و این دروغ ها رو که کوچیک یا بزرگ بودن فرشته چه قشنگ می ساخت و تحویل می داد. به خودش هم می بالید که چه هنرمند شده. برای فرشته تقریبا چیزی نبود جز، پریسا. این انگار بزرگ ترین شادی ملموس و واقعیش در جهان خاکی بود. جدا از نگاه خواهنده شبنم، سکوت سنگین ستاره، خنده پر معنای ناهید، آه خسته و عمیق نسیم، فرشته دست پریسا رو توی دستش داشت و پیش می رفت.
فرشته با بیداری های درگیر و پر از درگیری های تلخ و شیرین خاکیش و خواب های عجیب و ناشناسش.
پرواز. آسمونی پر از ستاره. شبی بهشتی وسط آسمون. پرواز. پرواز. پرواز.
فرشته این خواب های عجیبش رو دوست داشت. چقدر دلش می خواست دست خودش بود تا هر شب از این خواب ها می دید ولی نمی شد. معنیش رو نمی فهمید. تعبیری هم واسهش نداشت. فقط خواب می دید. و نمی فهمید چرا بعد از بیدار شدن چنان غربت و دلتنگی و بیگانگی عجیب و دردناکی با همه چیز زمین و زندگی حس می کرد که دلش می خواست عمرش همون لحظه به پایان برسه بلکه از زمین و زندگی زمینی جدا بشه و بره و به آسمون و ستاره ها و فرشته ها و پرستو هایی که توی خواب هاش دیده بود بپیونده. گاهی یواشکی گریه می کرد و نمی دونست چرا. گاهی دلش چنان می گرفت که حس می کرد تمام شادی های روی خاک هم شادش نمی کنن و جز پیوستن به آسمون و جهان آسمونی رویا هاش هیچ چیز نمی خواد. گاهی حس می کرد زمین و خاکش به اندازه1قفس تنگ و آزار دهنده براش تنگ شدن و فشارش میدن. هیچ وقت نمی فهمید چرا اینطوریه ولی اینطوری بود و بعد از خواب های آسمونیش حسی چنان قشنگ و چنان غمگین داشت که دلش نمی خواست لحظه هاش رو با هیچ کسی شریک باشه.
***
راه روز به روز سخت تر می شد. سرما بیداد می کرد. سرمای لعنتی! فرشته داشت از این سرما عاجز می شد ولی جرات نمی کرد به کسی بگه. نمی فهمید چرا ولی همین اندازه می دونست که خیلی خیلی زیادن افرادی که دور و برش می چرخن و از شدت سرما در حال انجماد هستن ولی چیزی نمیگن چون یا نمی تونن یا نمی خوان که بگن. فرشته هم نمی گفت. حس می کرد وضع خودش از همه اون ها بد تره چون اون خاطره آتیش رو هم مثل نشونهش روی شونه هاش و توی سینهش حمل می کرد و از غیبتش بیشتر و بیشتر سردش می شد و در عین حال نمی دونست با تجربه ای که ازش داشته دلش می خواد آتیش باشه یا نباشه. تا جایی که از دستش بر می اومد زمان برای فکر کردن به این چیز ها نمی ذاشت. اولا اذیت می شد دوما واقعا نمی شد متوقف بشه و اگر فکر می کرد از حرکت می موند. باید ادامه می داد. توقف جایز نبود. شب داشت می رسید.
سر بالایی.
-نمیشه بمونیم ماشینی تله کابینی چیزی بیاد ببردمون بالا؟
-نه نمیشه زهره. اینجا بیابونه. بد زمانی رسیدیم اینجا. هوا امشب تدارک بدی دیده. به هیچ عنوان شب رو نباید این پایین بمونیم. باید بریم بالا.
فرشته درست می گفت. هوا داشت خراب می شد. سرما، غروبی که به سرعت به شب پیوند می خورد، سرما، خستگی، سرما، تشنگی، سرما، مهی که دیگه نمی شد ندیدهش گرفت، سرما، ترس، سرما، سرما، سرما.
-سردمه. سردمه. به خدا دارم منجمد میشم. سردمه. آآآآآآآآآتیش! بیا نجاتم بده.
کسی این فریاد خاموش رو نشنید. فرشته به آسمون تیره نگاه کرد. باور حقیقتی انکار ناپذیر.
توفان در راه بود.
فرشته نمی دونست چطوری ولی مطمئن بود امکان نداره اجازه بده همراه هاش تا زمانی که همراهش هستن از توفانی که خودش می شناخت هیچ تجربه ای داشته باشن.
-بچه ها سریع تر.
-فرشته به خدا دیگه نمی تونیم.
-راست میگه، خیلی خسته شدیم. نمیشه اینجا چند دقیقه بمونیم؟
-دیگه پا هام انگار نیستن. حسشون نمی کنم.
-سرده. دیگه نمی تونم تحمل کنم.
-تشنمه. فرشته من تشنمه. آب می خوام.

-تحمل داشته باشید. قوی باشید. اینجا شب هاش زیادی تاریکه. عوضش اون بالا اوضاع بهتره. نمی خوایید که جا بمونید و بگید خوش به حال بالایی ها، می خوایید؟
-ولی آب، اگر یک کمی هم بود…
-بجنبید. دیر میشه. بجنبید.
فرشته راست نگفته بود. اگر یکی از اون ها می موند امکان نداشت فرشته بره بالا و اون پایینی ها بتونن بگن خوش به حالش. کمی بالا تر،
-دیگه نمی تونم. از تشنگی می میرم.
-بلند شو پریسا. از شبنم کمتری؟ از بس تشنشه حال نداره گریه کنه ولی داره می کشه میاد. پاشو بریم.
-من نمی تونم. واقعا نمی تونم.
-فرشته من هم همینطور.
-من هم.
-من هم.

مه همه جا رو گرفته بود. باد دیگه شروع شده بود. بادی که لحظه به لحظه شدید تر می شد. فرشته به شبنم که سرش رو تکیه داده بود به بازوی نسیم و با چشم های بسته تقریبا روی زمین کشیده می شد نگاه کرد. همینطور به ستاره که از خستگی و تشنگی کبود می زد و بقیه که سرما بی حسشون کرده بود. لحظه ای مکث، بالاپوش خودش رو داد به بقیه، پریسا رو بغل کرد و با حرکت دست اشاره به حرکت داد و راه افتاد. نسیم شبنم رو که دیگه از حال رفته بود کول کرد ولی خودش هم داشت می افتاد. پری به دادش رسید. ستاره ناهید رو با خودش کشید و عصبانی گفت:
-نخواب احمق می میری. بیا بالا وگرنه اینجا اینقدر می زنمت که جونت بالا بیاد.
بالاپوش فرشته برای تمامشون خیلی کم بود. فرشته هم می دونست که همه زیرش جا نمیشن.
وجدان نعره زد:
-لعنتی! یعنی باورت میشه که شبنم تحملش از این که بغلش کردی از مهلکه در می بریش بیشتره؟ به جای اون این رو بغل زدی می بری؟ به فکرت نمی رسه بقیه هم پشت سرت هستن؟
توجیه گفت:
-باز هم تو؟ تو هنوز هستی؟ شبنم خواهرش رو داره.
وجدان گفت:
-بله. هنوز هستم. شبنم خواهرش رو داره، خواهرش کی رو داره؟ بقیه چی؟
-بقیه همدیگه رو دارن. تنها نیستن.
-این که عنایت خاص نصیبش شده مگه جزو بقیه نیست؟
-نه نیست.
عقل پرسید:
-برای چی؟ برای چی این یکی مثل بقیه نیست؟
فریب گفت:
-برای این که این1نفر ضعیفه. ببین چه شکننده هست؟
توجیه تعیید کرد. عقل گفت:
-دروغه.
وجدان گفت:
-این اشتباهه. این گناهه. این درست نیست.
هوس گفت:
-اصلا برای این که این1نفر رو دل تعییدش می کنه. درست نیست؟ خوب درست نباشه. اصلا لازم نیست همه چیز درست باشه.
عقل پرسید:
-پس معرفت و انسانیت چی میشه؟
هوس گفت:
-همهش جفنگه. اصل خوده. خود هم گیر دله. این وسط چه گناهی به عرصه عمل رسیده که این حضرت معرفت به باد رفته باشه؟
عقل گفت:
-این عشق نیست، حرف دل این نیست، این فقط1اشتباهه بزرگه. نکن.
توجیه گفت:
-خفه شو.
صدایی آروم، خارج از این جنگ نامرئی و درست کنار گوش فرشته.
-آب. تشنمه.
فرشته تردید نکرد. فقط اندازه1نفر آب براش باقی مونده بود. باد زوزه می کشید و داشت تندباد می شد. فرشته صدای ناله شبنم رو که از تشنگی بدون اشک هقهق می کرد نشنیده گرفت، دستش رو حائل بین چشم های خسته بقیه و پریسا کرد، ظرف آب رو گذاشت روی لب های بستهش و توی گوشش گفت:
-بجنب.
وجدان داد کشید:
-نه. نه. نههههه.
پریسا آب رو که خورد حالش بهتر شد و از فرشته پرسید:
-تو تشنه نبودی؟
فرشته در حالی که از تشنگی نای جواب دادن نداشت به نشانه نه سرش رو آروم بالا کرد.
پریسا وسط قیامتی که داشت شروع می شد روی شونه های فرشته و لا به لای چین های لباسش به خواب رفت.
فرشته که دیگه آبی و سیراب کردنی برای پنهان کردن نداشت منتظر شد تا بقیه برسن و وقتی از حضور همگی مطمئن شد با دست آزادش سعی کرد تا حد امکان بین همراه هاش و توفان در حال شروع شدن حائل ایجاد کنه و همراه همراه های نیمه جونش به طرف نور کم رنگی که از بالای کوه به کم نوری1وهم به چشم می خورد به راه افتاد. پریسا توی بغلش، روی شونه هاش، لای چین های لباس فرشته خواب بود.
مقصد.
توفان همراه رگبار جهنمی و باد شلاقی و زوزه کش و رعد و برق دیوانهش شروع شده بود و انگار می خواست تمام دنیا رو نابود کنه. جای فرشته و همراه هاش امن بود. بلاخره به بالای کوه رسیده بودن. خونه ای که توفان با تمام شدتش به در و پنجره های بستهش می کوبید ولی نمی تونست واردش بشه. بچه ها از خستگی از حال رفته بودن. فرشته وقتی همه رو شمرد و از راحتی و سیراب و گرم و امن بودنشون مطمئن شد بی حال1گوشه افتاد. حالش بد بود، واقعا بد بود. مشکلش نه سرما بود، نه خستگی، نه تشنگی. فرشته بیمار بود. خوابش نمی برد. مثل بید می لرزید. بی اختیار و به شدت تمام می لرزید. تنش داغ بود و داشت داغ تر می شد. تب. چشم هاش رو که بست حس کرد داخل چشم هاش آتیش گرفت. توی دلش نالید:
-آخ! آآآخ خدا!.
تب. هزیان. آتیش. سقوط از ارتفاعی خیلی خیلی بلند به داخل فضای بی انتها و تاریک. آتیش. کسی که تعقیبش می کرد و با وجود تلاش خیلی زیاد فرشته برای تند تر دویدن هر لحظه بهش نزدیک تر میشد. و عاقبت درست پشت سرش و از وسط ترس فرشته دم گوشش می گفت:
-بلایی سرت میارم که خاطرات پیش از زاییده شدنت رو واسهم چهچه بزنی میمون ناکس.
سرما. توفان. پیرمردی که ماشین بهش زد و در رفت. آتیش. پیرمرد حرف می زد و فرشته بین1دنیا صدا های وحشتناک زمینی نمی فهمید چی میگه. پیرمرد تموم شد. آتیش. شبی که ستاره نداشت. ترس. با تمام وجودش پناهی رو می خواست که نبود. آتیش. آتیش!!!1لحظه نیمه هشیاری.
-این نمی تونه واقعی باشه.
دستی که شونه هاش رو نوازش می کرد.
-آآآآآآخ! نه.
صدایی به آرومی زمزمه.
-هیششششش.چیزی نمیشه.
لحظه ای خیلی کوتاه و یاری اراده برای جمع کردن ته مونده هشیاری محو در تب. صدایی که به زور در می اومد و از جنس ناله فرشته بود و فرشته درست نمی دونست از کجا و از کیه.
-تو!؟ آتیش!؟
جوابی خیلی آروم، اول مردد و بعد مطمئن.
-آره. آره آتیش.
دست های آتیش ولی… نه به اون داغی. حسی عجیب که حاصل دست و صدای آتیش بود و نبود. ندای عقل که از دور، خیلی دور به فرشته تبزده رسید.
-این نمی تونه واقعی باشه. آتیش این نیست. بیدار شو. این نادرسته، خطرناکه، پا شو.
فرشته سعی کرد از وسط هزیان های تب آلودش رد بشه و به بیداری برسه. آتیش. دستی که شونه هاش رو نوازش می کرد. دست آتیش!!. زمزمه ای از جنس خواب.
-اینقدر تقلا نکن. چیزی نیست.
-آآآآآآآآتیش!.
-بله آتیش. من آتیش هستم.
صدای دور عقل.
-نه. این نمی تونه واقعی باشه. آتیش هرگز اینهمه ملایم نیست. این واقعی نیست. این نادرسته. اشتباهه. بیدار شو.
ندای اغواگر توجیه.
-اشتباهی در کار نیست. بله درسته این واقعی نیست، این1خوابه. خواب می بینی. بذار پیش بره. این آتیشه. آتیش خودت. مگه آتیش رو اینطوری نمی خواستی؟ اینهمه نزدیک و اینهمه ملایم؟ بخواب. توی بغل آتیش، بدون این که زخمی بشی. بخواب.
صدای دور عقل.
-این واقعی تر از اونه که خواب باشه. این1ماجرای نادرسته. بیدار شو.
چهچه شاد و دلنشین هوس:
-بذار هرچی هست باشه. این عشقه. آرامشه. شیرینه. بهشته. بخواب. بذار نادرست باشه و دروغی. بذار هرچی می خواد باشه. فقط باشه. خیلی خوش می گذره، خیلی. تو سردته. خسته ای. سزاوار آرامشی. سزاوار عشق، سزاوار تجربه های قشنگ. کسی چیزی از دست نمیده. بخواب. همه چی عالیه. بخواب. بخواب. بخوااااب.
فرشته دست از جنگ برداشت و آروم زمزمه کرد:
-آآآتیش!سردمه.
دست هایی که روی سر فرشته گشتن و دورش حلقه شدن. فرشته دست از تلاش برای تحلیل برداشت و توی بغل آتیش جا گرفت و نفس عمیقی از رضایت کشید.
هشیاری رفت. همه چیز متوقف شد. دنیا از حرکت ایستاد. زمان و مکان و توفان و تمام دنیا0شدن. فرشته داغ بود. تب. این هم0شد. فرشته از همه چیز جدا شد. لحظه ای بعد که فرشته گذشتنش رو نفهمید، سرما و خستگی و تمام درد ها رفته بودن. فرشته حس کرد قلبش تکونی خورد و حرکت کرد و رفت. وجودش تمام بودنش رو جا گذاشت و آروم، خیلی آروم از مرز تردید گذشت و وارد شد به…بهشت.
بیرون توفان با تمام قدرت دنیا رو زیر و رو می کرد. بقیه بی خبر از جهان خواب بودن. شب تاریک بود. سیل خروش می کرد و پیش می رفت.
و فرشته بی خبر از این جهنم خاکی شبانه در آرامشی بی توصیف شناور بود در…بهشت.
***
صبح فردا همه چیز آروم تر بود جز فرشته. هنوز توی خوابش سیر می کرد و به مفهوم کامل چیزی بود که خاکی ها بهش میگن هوایی.
-فرشته فرشته، بیا ببین، پشت این خونه دریاست. بیا ببین چه قشنگه!
شبنم اینقدر شلوغ کرد تا همه رو کشید دنبال خودش. دریا آبی بود و بی انتها. فرشته بهش خیره شد. پریسا محو تماشا می کرد.
-چه قشنگه! عاشقشم.
بچه ها رفتن بازی. فرشته می دید که چندتا پرنده بالای دریا چرخیدن و پرواز کردن و رفتن بالا و بالا و بالا تر تا توی آسمون محو شدن. درست مثل نگاه پریسا.
-به نظرت انتهاش کجاست؟ اصلا انتها داره؟
-همه چیز انتها داره پریسا. دریا هم بی انتها نیست.
-شاید هم هست. انتهاش که معلوم نیست. از کجا معلوم انتهایی داشته باشه؟
-داره پریسا. هر چیزی1انتهایی داره. گاهی این انتها به چشم ما نمیاد چون ما محدوده دیدمون اینهمه نیست. چشم های ما فقط تا1جایی رو می بینه. از اونجا به بعد در محدوده نگاه ما نیست. انتهای دریا هم1جایی اونجا هاست.
-ولی می تونه تا آخر دنیا بره. ما که نمی بینیم.
-نمی بینیم ولی می دونیم. اگر دید ما نامحدود بود می دیدیم که1جایی تموم میشه. ولی حالا نمی بینیم. بد هم نیست. اینطوری قشنگ تره. اگر آخرش رو می دیدیم شاید به این قشنگی نبود. نظرت چیه؟
-من نمی دونم شاید تو درست بگی. احتمالا باهات موافقم. اینطوری قشنگ تره.
-پریسا من نمی دونم این نظرم درسته یا نه. ولی به نظرم گاهی بهتره آخرش رو نبینیم و ندونیم. اگر جز این باشه لذت نمی بریم. گاهی بد نیست ناآگاه باشیم و واسه کسب آگاهی که در محدوده دید و درک ما نیست خودمون رو به دردسر نندازیم.
و در ادامه حرفش آروم زمزمه کرد:
-درست مثل حالای من.
پریسا شنید و گفت:
-آگاهی و ناآگاهی رو ولش کن. این جریان مثل حالای تو چیه؟ تو چی رو می خوای به زور توی محدوده درکت جا بدی و جا نمیشه؟
فرشته عصبانی از دست خودش و متعجب از پریسا گفت:
-هیچ چی. به خاطر خدا پریسا فکرم رو نخون. من نمی فهمم تو گاهی از کجا ناگفته های دلم رو می فهمی؟ این یکی از چیز هاییه که من واقعا دلم می خواد بفهمم.
پریسا خندید و گفت:
-و هیچ وقت نمی فهمی. ولی من باید حتما بفهمم این چه عادت مسخره ایه که تو داری. چرا همهش لباست رو می تکونی؟ مگه تیک داری که هی اینطوری خودت و لباس هات رو تاب میدی؟
فرشته که تازه حواسش جمع شده بود با تعجب گفت:
-من، واقعا نمی دونم. مگه الان هم لباسم رو تکوندم؟
پریسا با نارضایتی دست فرشته رو گرفت و گفت:
-آره بابا. همین الان هم داری این کار رو می کنی. چرا؟ واقعا برای چی؟ هر کسی ببینه خیال می کنه تو توهم زدی.
فرشته در حالی که از تعجب چشم هاش گرد شده بود گفت:
-توهم!توهم چی؟
پریسا شونه بالا انداخت و جواب داد:
-توهم این که لباست کثیفه. چمیدونم. اه فرشته بسه این کار رو نکن کلافهم کردی.
فرشته با خجالت دید که بی اختیار داره لباسش رو می تکونه و با همون خجالت خندید.
-تو همیشه این کار رو می کنی. چرا؟
-نمی دونم احساس می کنم گرد و خاکی شدم.
-گرد و خاک؟ کو؟ من نمی بینم. تو خودت می بینی؟
-نه. چیزی نمی بینم ولی نمی فهمم چرا همهش حس می کنم باید خودم رو بتکونم. دست خودم نیست.
-باید دست خودت باشه. ترکش کن این عادت مضحک رو بابا. اه باز داره می تکونه. نکن.
فرشته به فکر فرو رفت. پریسا راست می گفت. اون همیشه خودش رو می تکوند تا از شر گرد و خاکی که نمی دید و فقط حس می کرد که هست خلاص کنه. ولی چرا؟
-یعنی من واقعا خیالاتی شدم و به قول پریسا توهم گرفتم؟
پریسا گفت:
-نترس بابا کسی تا حالا از توهم نمرده. این ها رو ول کن، تو باز دیشب خواب می دیدی. ولی آروم تر بودی، درسته؟ بگو ببینم چی می دیدی؟
فرشته با یادآوری دیشب از حسی آمیخته با ترس و تردید و چیزی شبیه به1شادی ممنوع لرزید.
-آتیش.
-چی؟ آتیش؟ خواب آتیش رو دیدی؟ می خوای بگی دیشب دیگه توی خوابت ترسناک نبود؟
-نمی دونم. ترسناک بود. ولی…راستش، چطور بگم؟! دیشب خواب من زیادی واقعی بود. اما آتیش اصلا واقعی نبود. آتیش خودش نبود. خیلی عوض شده بود.
-یعنی چجوری بود؟
-مهربون. خیلی مهربون. و…ظریف. من که نمی فهمم. این خیلی…
-بس کن دیگه. خوابت خوب بود. پس دیگه بیخیال شو. به این میگن گیر دادن. گیر نده. ببین پرنده هایی که تماشا می کردی باز اومدن.
فرشته متفکر نگاه کرد. پریسا درست می گفت. پرنده ها دوباره داشتن چرخ می زدن.
-خوش به حالشون! دلم می خواست جای اون ها بودم. یا جای ماهی ها.
-جای ماهی ها اگر بودی الان این پرنده ها می خوردنت. پرنده ها هم. ببین فرشته تو زیادی عشق پروازی. اینقدر پرواز پرواز می کنی دیوونه میشی ها.
-اگر ماهی بودم می رفتم زیر آب تا اون ها برن. دلم می خواست هرچی بودم جز خاکی. دلم می خواست یا پرواز کنم یا شنا. بعدش می رفتم تا انتهای دریا.
پریسا باز خندید و گفت:
-بعدش هم چون نمی تونستی بیای توی خشکی باید دوباره دور می زدی برمی گشتی. چه کاریه؟
فرشته نفس بلندی کشید و چیزی نگفت. پریسا جدی تر شد و گفت:
-تازه، اگر تو می رفتی من دلم برات تنگ می شد.
فرشته حس کرد1جریان قوی و گرم مثل1رودخونه کوچیک آهسته توی قلبش جاری شد و شروع کرد به پخش شدن زیر تمام پوستش و توی رگ هاش و توی تمام وجودش و…همه جای جسم و روحش و…همه جای بودنش.
-دل تو؟ برای من؟
-آره خوب.مگه شک داری؟ من دلم واسهت تنگ میشه.
-می خوای بگی من واسهت همراه خوبی هستم؟
-نمی دونم که هستی یا نیستی. ولی من دلم برات تنگ میشه. واسه همین رضایت نمیدم ماهی یا پرنده باشی.
بعد در حالی که به بقیه بچه ها که داشتن با بیخیالی بازی می کردن اشاره می کرد ادامه داد:
-تو باید آدم باشی و اینجا بمونی چون من بین اون ها از همه چیزشون حوصلهم سر میره.
فرشته در حالی که دست پریسا توی دستش بود به دور ها خیره شد. به نظرش چقدر آسون بود که با اون پرنده های چرخون و بی قرار100بار تا آخر دنیا مسابقه بده و هر بار هم خودش برنده بشه چون حس می کرد از تمام پرنده های دنیا سبک تره.
***
شب. آسمون و ستاره های مدل به مدلش. بچه ها روی سکوی پناهگاه موقتشون نشسته بودن و حرف می زدن و گل یا پوچ بازی می کردن. همه دور هم جز، فرشته و پریسا. اون2تا کمی، خیلی کم، ولی دور تر از بقیه بودن. فقط به اندازه ای که جدا از بقیه به حساب بیان نه بیشتر. فرشته دستش رو گذاشت روی لبه نرده های چوبی و خیره شد به آسمون. نفهمید روحش چطور از دریچه دلش پر زد و رفت آسمون. پریسا به نرده تکیه زد و تماشاش کرد. تماشا کرد و باز هم تماشا کرد. فرشته نفهمید. قطره اشکی رو که بی صدا از چشم هاش چکید رو حس نکرد. دستی که دستش رو گرفت و صدایی که باهاش حرف می زد.
-کجا هستی فرشته؟
فرشته تازه فهمید که چشم هاش بارونی شدن و خودش محو آسمون.
-معلومه چته؟ برای چی گریه می کنی؟
-من گریه نمی کنم پریسا.
-مسخره. زود باش بگو. چی شده؟ دلتنگ آتیشی؟
فرشته حس کرد دلش می خواد بلند گریه کنه. بغضی به سنگینی1کوه راه نفسش رو بسته بود. پریسا درست می گفت، دلتنگ بود. دلتنگ آتیش، دلتنگ آسمون، دلتنگ…نمی دونست چی.
پریسا خیال نداشت بیخیال بشه.
-بگو دیگه. چته؟
فرشته آه کشید و گفت:
-نمی دونم پریسا. واقعا نمی دونم.
پریسا اخم کرد. فرشته که دیگه پروایی از نگاه های بقیه نداشت دستش رو انداخت دور شونه های پریسا و گفت:
-به خاطر خدا پریسا قهر نکن. من واقعا نمی دونم چمه.
پریسا نگاهش کرد و گفت:
-اگر واقعا نمی دونی باید پیداش کنی. آدم باید بدونه چشه. الان دقیقا چی توی فکرته؟ اصلا تو وقتی به آسمون خیره میشی چی حس می کنی؟ همیشه کم و بیش همینطوری میشی. همین الان به آسمون که نگاه کردی چی توی سرت بود؟
فرشته فکری کرد و گفت:
-الان، دقیقا، توی سرم1خواب بود.
-خواب؟ چه خوابی؟
– 1خواب عجیب. نمی دونم چند بار دیدمش ولی هر دفعه که می بینمش عجیب دلم می گیره و هیچ وقت هم داستان توی خوابم تموم نمیشه. هیچ وقت نمی تونم به آخر برسونمش و همیشه پیش از این که به نتیجه برسم بیدار میشم.
-بگو چی می بینی؟
فرشته مکث کرد. پریسا منتظر نگاهش کرد.
-خواب می بینم توی آسمون هستم. اونجا وسط1عالمه دختر مثل شما ها. ولی اون ها زمینی نیستن. همهشون فرشته ان. هر کدومشون1ستاره دارن که داخلش زندگی می کنن و1بچه پرستوی خیلی قشنگ با هر کدومشون همخونه هست. یکی از این فرشته ها خیلی غمگینه. آخه پرستوش گم شده. بعضی از پرستو ها هم همهش می چرخن و آواز هاشون با آواز های بقیه پرستو ها فرق داره. بهم میگن اون ها هم گم شده دارن. من و بقیه توی خواب می گردیم تا پرستوی اون فرشته غمگین رو پیدا کنیم. توی تمام ستاره ها رو می گردیم. پرستو نیست که نیست. یکی میگه شاید رفته زمین. شاید رفته گم شده یکی از پرستو های اینجا رو پیدا کنه. من زیاد سر در نمیارم ولی برام توضیح نمیدن. ما فرشته غمگین رو دلداریش میدیم و میگیم حتما برمی گرده. ولی میگن یکی باید بره زمین تا بگرده ببینه پرستو اونجا هست یا نه. من…پرستو…
فرشته دیگه نتونست ادامه بده. صداش لرزید و لرزید و قطع شد. پریسا نگاهش کرد. زیر نور مهتاب اشک های فرشته که آروم از چشم هاش می چکیدن روی گونه هاش و می افتادن پایین می درخشیدن.
-چرا گریه می کنی؟ گریه نداره که. گوش بده، من هم فکر می کنم این خواب تو1خواب واقعیه. شاید این دفعه پیدا بشه تو چمیدونی؟ حتما برمی گرده.
فرشته داشت به زور هقهقش رو می خورد تا صداش در نیاد. نگاهش رو که دیگه از زور اشک تار شده بود از آسمون برداشت و سرش رو داد به نرده ها و اشک هاش رو بدون صدا رها کرد.
-بس کن دیوونه این ها می بینن و میگن حالا چی شده. الان دقیقا برای چی گریه می کنی؟ دفعه دیگه شاید پیدا بشه. تو چته؟
فرشته به زور نفس می کشید. خیلی سخت تونست بگه:
-نمی بینم. خیلی وقته.
-می خوای بگی خیلی وقته دیگه این خواب رو ندیدی، درسته؟
فرشته سرش رو به نشانه تعیید آورد پایین ولی دیگه نتونست بالا ببردش. پیشونیش رو گذاشت روی نرده ها و شونه هاش شروع کرد به لرزیدن از زور گریه. پریسا1نگاه سریع و یواشکی به بقیه انداخت. ظاهرا کسی چیزی ندیده بود. دیگه کسی از بین همراه ها چیز هایی که می دید رو به روی فرشته و پریسا نمی آورد. نه از سر بزرگواری، چون دیگه واسه همه دیدن این مدل نادیدنی ها عادی شده بود و اعتراض های بی حاصل جز خستگی نتیجه ای نداشت. پس نمی گفتن تا خسته تر نشن. و نمی دیدن تا ندیده باشن. پریسا و فرشته تمامش رو می دونستن ولی اون ها هم دیگه نه خیالی از خیال اون های دیگه داشتن و نه پروایی.
-گریه نکن. گوش بده، تو باز هم اون خواب رو می بینی. شاید لازمه رفتارت رو عوض کنی. شاید چیزی توی عملت هست که اجازه نمیده دیگه توی عالم خواب بتونی بری آسمون و اون ها رو ببینی. سعی کن درستش کنی تا درست بشه. درضمن، این دفعه که دیدیشون در مورد من بهشون بگو. خیلی دلم می خواد باشه؟
فرشته آروم سر تکون داد و توی دلش فکر کرد:
-اون ها حتما می شناسنت. تو خاکی نیستی پری من. تو از آسمونی. از بین اون ها.
پریسا دست فرشته رو گرفت و گفت:
-بسه دیگه بلند شو بریم زیر سقف. باید بخوابیم. فردا حرکته. فرشته فرمان بر بلند شد و همراه پریسا رفت. بقیه هم یکی یکی و 2تا2تا و چندتا چندتا پشت سرشون رفتن. فرشته حس می کرد غربت و سرما داره لهش می کنه. دراز کشیده بود و اشک هاش بی وقفه می باریدن. پریسا دست گذاشت روی سرش.
-گریه نکن دیگه. همه چیز درست میشه. دستت به جفتشون می رسه. هم به آسمون هم به آتیش.
فرشته ترکید. دیگه بیخیال از گوش های تیز بقیه هقهق می زد.
پریسا دست گذاشت روی شونه هاش.
-آآآآخ.
-ساکت باش بیدار میشن. بسه دیگه تمومش کن. چقدر تو سردی. یخ کردی. چیزی نیست. آتیش و آسمون و همه چیز حله.
پریسا آروم شونه های فرشته رو فشار داد. فرشته داشت می لرزید. پریسا رو محکم بغل کرد و1لحظه بعد…آتیش رویا هاش اون طرف جهان بیداری منتظرش بود. به10دقیقه نکشید. فرشته خواب بود.
***
صبح فردا آسمون دیگه ستاره نداشت ولی خورشید هم نبود. فقط روز بود. آسمون ابری و سرد. فرشته نگاهی به اطراف کرد. همه خواب بودن. همه جز پریسا. پریسا که آروم بلند شد و از زیر سقف و از بین دیوار های امن پناهگاه رفت بیرون. فرشته بی تردید بلند شد و پشت سرش رفت. بیرون سرد بود. فرشته لرزید. سر و صدا ها و تصویر های در هم زندگی به چشم ها و ذهن و تمام وجودش حمله کردن. ماشینی به شدت بوق زد و جیغ ترمز و صدای راننده که وسط شلوغی خیابون و صدای بوق ها و قار قار ماشین ها و موتور ها و…
-هی خانم کجا کجا؟ مواظب باش بابا الان می رفتی زیر ماشین خودت که به جهنم من بیچاره می شدم. برو خدا بهت بده هرچی واسهش اینطور بی افسار میری.
فرشته مات مونده بود که کدوم طرف بره. بعد از اینهمه مدت هنوز یاد نگرفته بود. پریسا دستش رو گرفت و کشید عقب. توی پیاده رو جفتشون ایستادن. فرشته داشت نفس نفس می زد.
-دیوونه شدی فرشته؟ معلومه چیکار می کنی؟
-من، نمی دونم. تو اومدی بیرون و من…
-خوب ول کن. اینجا زیادی شلوغه. بیا بریم این تو.
-اینتو؟ ولی این فرعیه. فکر نکنم درست باشه ما بریم اونجا.
-مگه فرعی اولیه که ما رفتیم؟ نگاه کن، برعکس اینجا توی اون خیابون هم خلوت تره هم دار و درختش بیشتره. بیا، چیزی نمیشه بیا.
فرشته1دفعه از جلوی1ماشین آخرین مدل که صدای آهنگش انگار می رفت تا پرده آسمون رو پاره کنه و داخلش چندتا جوون پر سر و صدا که همراه آهنگ می خوندن و جیغ می کشیدن پرید عقب. ماشین بیخیال تمام دنیا ویراژ داد و پیچید توی فرعی و مثل باد رفت و از نظر ها گم شد. فرشته نگاه کرد و دید افرادی رو که سواره و پیاده و تنها و با هم وارد این فرعی و فرعی های مشابه می شدن و یادش اومد که پیش از این هم زیاد همچین چیزی دیده و باز هم یادش اومد که اولین بار پریسا همراه خودش وارد اولین فرعی عمرش شد. همراه فرشته. فرشته ای که اومده بود به پریسا و بقیه درست رفتن رو یاد بده.
-چی شده فرشته!چرا عرق کردی؟ حالت خوبه؟ بیا بریم زیر اون درخته.
-چیزی نیست پریسا. باشه بریم. چه درخت بزرگیه! توی این فصل انگار خواب نداره. از دور که نگاهش می کنی انگار پر بهاره ولی نزدیک که میری می بینی که اصلا…
-ول کن فرشته. حالا نگی این درخت از بس بزرگه سرش می رسه به آسمون و باز هوای پرواز بزنه به سرت ها. اینجا دسته کم میشه قدم زد. بیا راه بریم.
فرشته و پریسا رفتن و رفتن. خیلی طول کشید که فرشته به پشت سرش نگاه کرد.
-بقیه خواب بودن که ما اومدیم. اون ها نمی دونن ما کجا هستیم. شاید لازمه که … پریسا!وایسا.
پریسا سریع می رفت. فرشته1لحظه به پشت سرش نگاه کرد. به نظرش رسید که چندتا دست بالا رفت و بای بای کرد. پریسا نیمه جوابی با دست داد ولی متوقف نشد. فرشته شنید که شبنم از خیلی دور صداش کرد.
-فرشته!به خاطر اون تا اینجا اومدی. حالا به خاطر ما بقیهش رو همراه ما بیا. به خاطر ما. به خاطر من.
صدا اینقدر دور بود که به نظر فرشته مثل خیال می رسید. فرشته دید که چشم هایی از پنجره پناهگاه نگاهش می کردن. توی اون چشم ها همه چیز بود. خشم، درد، حسرت، اندوه، اشک. … نگاه ها چنان دور بودن که به نظر فرشته به تیرگی وهم می رسیدن. فرشته دست پریسا رو گرفت و نگاهش رو از پشت سر کند و رفت.
کمی بعد که دیگه نمی دونست چند لحظه بود یا چند ساعت یا چند روز، فقط1حقیقت که فرشته تلخیش رو حس نمی کرد. فرشته همراه هاش رو رها کرده و رفته بود. فرشته بی هوا و بی تردید زده بود به1فرعی پهن و بیخیال بقیه رفته بود. فرشته رفته بود و بچه های مأوا پشت سرش جا مونده بودن.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (7)
حسین آگاهی
دوشنبه 16 دی 1392 ساعت 21:04
سلام. خیلی جالب بود این بار هم.
این بار مناظره ها و گفت و گوها خیلی عینی تر بودن از دفعه های پیش و از طرفی هم پیام داستان روشن تر به خواننده می رسید.
فقط یک مطلبو نفهمیدم اون جا از داستان رو که فرشته خواب آتیش رو می بینه ولی این بار با دفعه های پیش فرق می کنه یعنی چی می بینه که فرق داره؟ نمی فهمم.
لطفاً هر چه سریع تر ادامه اش رو بذارید که سخت منتظرم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
خوشحالم که رضایت داشتید. امیدوارم باقیش رو هم بتونم طوری پیش ببرم که رضایت داشته باشید.
در مورد فرشته و اون خوابش. راستش زمانی که می نویسم واقعا تعبیری ازش ندارم جز این که می خوام داستان بنویسم. هر کسی هر تعبیری ممکنه ازش داشته باشه. خواب آتیش از نظر من1خوابه ولی چون این فرشته از آتیش خاطره و تجربه داره خوابش رو در اوج تب و بی پناهیش می بینه و آتیشی که توی خوابش میاد به دادش می رسه طبیعتا شبیه اون تجربه حقیقی و تلخش نیست. مثل خود ما که خیلی وقت ها چیز ها و حتی افراد رو در رویا هامون همونطوری می بینیم که دلمون می خواد. هرچی باشه این فرشته هم دیگه شده مثل ما زمینی ها. پس رویا دیدنش هم شده مثل ما.
این از فرشته و خاطره آتیش.
چشم، سعی می کنم سریع تر ادامهش رو بنویسم بلکه زود تر تموم بشه و من خاطر جمع بشم.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
یکی
سه‌شنبه 17 دی 1392 ساعت 18:50
دارم بیشتر میفهمم. هی این پریسا تو نیستی, میدونم نیستی ولی بگو نیستی. فقط همینو نفهمیدم که چرا اسمتو دادی به این. ببین بقیشو زودتر بنویس. اینجاش متوقف نمون اذیت میشی. من میدونم روی خطهای آخرش داشتی شدید گریه میکردی. میدونم میکردی. میدونم هنوزم آخرشو که میخونی گریه میکنی. پس زود بنویس ازش رد شو. فرشته داستانتو زود از اونجا ببر. داره اشتباه میره, بذار بره. من میدونم که آخرش بد نیست. فرشته بچه های مأوارو جا گذاشت و رفت. این درست نبود ولی انجام شد. اگر دستم بفرشته میرسید الان بهش میگفتم خودتو بخاطر اون اتفاق اذیت نکن. بچه های مأوا طوریشون نشد و هرطور بود مسیر خودشونو پیدا کردن و پیش رفتن. و شک نکن که در ادامه این راه مأواهای دیگه ای هستن و بچه های مأوایی که راهنما و راهنمایی میخوان. شاید به چابکی و سبکبالی بچه های مأوای اولی نباشن ولی تو دستشونو بگیر و تا جایی که ازت برمیاد رفتنو یادشون بده و همراهیشون کن. حتی اگه بدونی هیچوقت پیش رفتنو بلد نمیشن تو براشون همراه باش. ببین من دستم بفرشته نمیرسه که اینارو بهش بگم, تو بگو. بهش بگو یا یکیو توی داستانت بذار که بهش بگه. میدونم الانم که داری نوشته منو میخونی گریه میکنی. گریه کردن بد نیست ولی دیگه بسه. و این خواب آتیش, این پریسا, این, بهم بگو این تو نیستی.
هی بجنب من منتظر ادامشم. و پیش از اون منتظر جوابتم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
ممنونم از توصیه های شما. به خاطر همه چیز ممنونم جناب یکی. بله درسته باید سریع تر از اینجاش رد بشم. ای کاش…
این پریسا، خیال کنید که خودم باشم. با توجه به چیز هایی که خوندید و چگونگی این ماجرا چی بهم میگید اگر اینجا به شما بگم پریسا خودم بودم؟ چطور تحلیلم می کنید؟ باز هم مثل حالا می بینیدم؟ گیریم که خودم باشم. خود من. دقیقا خودم. حالا چی؟
بهم بگید جناب یکی.
باز هم ممنونم. به خاطر…همه چیز.
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 18 دی 1392 ساعت 12:59
اگر این پریسای داستانت خودت باشی میگم بد بودی, خیلی بد. مخصوصا در 1 قدم مونده به آخرش تا اینجا. جدی بد بودی. ولی از نظر من این مال گذشتست. آره بد بودی خیلیم بد بودی ولی حالا دیگه تو اون آدم بد نیستی. این داستان تموم شده و تو هم تنبیه شدی و داری میشی. تحلیل من از الانت هیچ فرقی با نظر دیروزم نداره. تو هرچی و هرکی بودی الان پریسای آنسویشبی. حتی اگر پریسای داستان فرشته خودت باشی. ببین قشنگ ملتفتم چی میخوای بگی. تو در گذشته هر کاریم کرده باشی الان برای من یکی فقط پریسای آنسویشبی. کسی که اصلا بد نیست. هی من با این حرفا خوابم نمیبره. بجای این فیلم نمیدونم کجاییا بشین بقیشو بنویس. پریسای قصه باشی که باش, بقیشو بذار ببینم چی شد. هی منتظرما. فعلا بای.

پاسخ:
ممنونم جناب یکی. فقط ممنونم جناب یکی. کاش ممنون بودن رو می شد نشون داد. با مثلا نمودار یا هرچی.
نه من نیستم جناب یکی. پریسای این داستان من نیستم. قسم می خورم که این من نیستم. ولی از شما، بیشتر از اندازه ای که بشه توصیفش کرد ممنونم. سعی می کنم زود تر بنویسم و تموم بشه. خدا بگم این فرشته فضول رو چی کارش کنه. یکی نبود بهش بگه توی آسمون خوشی زد زیر دلت؟ اومدی اینجا چه کنی؟ نمی شد فضولی نمی کردی تا من وسط قصهت گیر نکنم؟
باز هم ممنونم و باز هم مثل همیشه:
ایام به کام.
علیرضا
پنج‌شنبه 19 دی 1392 ساعت 20:50
سلام خانم جهانشاهی. حالت خوبه؟
خیلی خوشحالم که همچنان به وبلاگ نویسی ادامه میدی، امیدوارم همیشه ادامه داشته باشه.
انگار داری کم کم از تو خط کتاب میزنی تو خط نویسندگی. استعداد خیلی خوبی برای رمان نویسی داری. جدی میگم.
میتونی با یه انتشاراتی صحبت کنی.
برات آرزوی موفقیت میکنم
درپناه حق

پاسخ:
وای خدا ببین کی اینجاست!!
سلام آشنا. چقدر خوشحالم باز اینجا شما رو می بینم. حالتون چطوره؟ احتمالا بین2ترم هستید. امیدوارم از گذر ایام و چگونگی گذرانش رضایت کامل داشته باشید. واقعا امیدوارم.
ممنونم و خوشحال که هنوز به اینجا سر می زنید. از لطفی هم که بهم دارید ممنونم. انتشاراتی. راستش اولا به نظرم بین نویسنده ها باید حرفی برای گفتن داشت که من ندارم. یعنی چطور بگم، بلد نیستم. دوما اینطور که شنیدم توی ایران این کار اینقدر دردسر داره که اگر بلد هم بودم بیخیالش می شدم. شنیدم باید از فیلتر ارشاد رد بشم و من راستش… البته فقط شنیدم و هیچ وقت نرفتم تا ببینم شنیده هام چقدر درسته.
ای کاش دستم می رسید تا بپرسم شما چی؟ از خودتون بگید. ایام به کامه؟ و از این چیز ها.
دستم نمی رسه که بپرسم ولی فرض رو بر این می ذارم که برای شما همه چیز روی خط سیر موفقیت پیش میره و از این بابت کلی خوشحالم و با تمام وجودم دعا می کنم که این تصورم درست باشه. امروز و همیشه.
ببخشیدم ولی از دیدن اسم و نظر شما اینجا احساس دیدن1آشنای قدیمی عزیز بهم دست داد و زدم به پر حرفی. ممنونم از حضور عزیز شما و:
ایام به کام.
وحید
پنج‌شنبه 3 بهمن 1392 ساعت 08:36
سلام مرسی این قسمت هم خیلی خوب بود یه جورایی من از این داستان این برداشت هم بهم دست میده که کسانی که یه خطا میکنن بعد چه قدر پشیمون میشن و تقاس پس میدن و عذاب وجدان میکشن
یه حسنی که این داستان داره اینه که شما سعی کردید فرق بین عقل و وجدان و احساس رو خیلی خوب به خواننده ها بشناسونید
من هم حرفهای آقای علیرضا رو تأیید میکنم شما استعداد نویسندگی رو دارید و باید پیگیر باشید که نوشته هاتون منتشر بشه
چیزی که شنیدید رو باور نکنید خودتون قدم بردارید و برید دنبالش از شما حرکت از خدا برکت.
http://aansooyeshab.blogsky.com
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 03:14
غیراز”پریسا”، بقیه اسمای بچه ها هم واقعی بودن یا صرفا مال این داستانه ؟ خیلی کنجکاوم آخر داستان چطور تموم میشه

پاسخ:
به نظرم1اشتباهی شده. پریسای این داستان من نیستم. خدا نکنه که باشم. واقعا نیستم. آخر داستان. باید دید.
sepaeta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 02:46
میدونم این پریسا،خودت نیستی . چون ۱۸۰درجه باخودت فرق داره . فقط منظورم این بود که ای کاراکترای ( شبنم،ستاره و … ) تو واقعیت هم بودن ؟ یا صرفا برای پیش برد داستان ازشون استفاده شده ؟

پاسخ:
داستان ها چیز های غریبی هستن. ظاهرا ما آدم ها ازشون استفاده می کنیم تا زندگی رو پیش ببریم ولی اینطوری نیست. داستان ها از ما آدم ها استفاده می کنن تا خودشون رو هرچی بهتر و قشنگ تر آرایش بدن.
قصه عجیبیه زندگی!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش4

سلام به همگی.
این شب ها من زیاد این طرفها می چرخم. از کار ناتموم خوشم نمیاد. انگار روی دوشم سنگینی می کنه. سرنوشت فرشته این قصه هم همینطوره. تا تموم نشه من خاطرم جمع نیست. برای همین دیگه اومدنم چندان نظم نداره. بعد از تموم شدن این ماجرا نظم هم برمی گرده اگر خدا بخواد. تا اون زمان بی نظمی اینجا و من رو می بخشید.
راستش شما که غریبه نیستید، اگر امشب نمی اومدم و این قسمت ها رو نمی ذاشتم شاید فردا همهش رو پاک می کردم و از اول طور دیگه ای می نوشتم و من نمی خوام اینطور باشه. شاید هم بخوام ولی…
اجازه بدید این چند خط رو بذارم و مرخص بشم تا دفعه بعد.
***
بیمارستان.
با دردی که انگار تمام جسمش رو بغل گرفته بود و فشار می داد چشم باز کرد. سرش زیر باند های سفید سنگین شده بود و به شدت درد می کرد.
-آآآآآخ. سرم.
-آخه این چه کاری بود کردی؟
فرشته به زور از زیر باند ها نگاه کرد. سرش بیشتر درد گرفت. دستی که به خاطر دور نگه داشتنش از آتیش بهش سیلی زده بود سرش رو نوازش می کرد. فرشته گفت:
-سلام.
-تو هنوز عاقل نشدی؟
فرشته معصومانه و با ته مونده صداقتی که از جهان آسمونی فرشته ها و از اصل در معرض بر باد رفتنش براش مونده بود گفت:
-نه. معذرت می خوام.
-آخه این کار چی بود که کردی؟ مگه تو عقل نداری دختر؟ رفتی اون بالا وایساده تاب خوردی و پریدی پایین؟ آخه چرا؟
-می خواستم پرواز کنم.
-پرواز کنی؟ تو کی می خوای عاقل بشی؟ ممکن بود بمیری ممکن بود تا آخر عمرت فلج بمونی. تو این ها رو می فهمی؟
-نه. معذرت می خوام.
-آخه تو چه دردته؟ چیت کمه؟ پرواز پرواز. مسخره کردی؟ خودکشی کار اون هاییه که دیگه هیچ چی ندارن. تازه اون ها هم نباید به این فکر مزخرف بی افتن. آخه بگو تو چیت ایراد داره که می خوای خودکشی کنی؟ تا سرت خلوت میشه1بازی سر خودت و اعصاب همه درمیآری. یا می خوای بری تو آتیش یا از بالا می پری پایین. می دونی اگر جای مردن فلج می شدی چه زندگی داشتی؟ واقعا این رو می خوایی؟
-نه. نه. من فقط می خوام پرواز کنم از اینجا خلاص بشم.
-خلاص بشی؟ آخه از چی؟
-از همه چیز اینجا. از آتیش و خاطرهش، از زمین و خاک کثیفش، از اینهمه چیز تاریک زمینی، از این سرمای سیاه که تموم نمیشه، از همه شما ها که1کلمه از حرف هاتون رو نمی فهمم و1کلمه از حرف هام رو نمی فهمید، از همه چیز اینجا می خوام خلاص بشم. دیگه نمی خوام اینجا باشم. از این زمین و این خاک متنفرم. دیگه نمی خوام اینجا باشم. نمی خوام. آآآآآآآخ سرم.
-تو ناشکر ترین و قدر نشناس ترین آدمی هستی که من یکی تا حالا دیدم. به خودت نگاه کن و خجالت بکش. این چه بازیه درآوردی؟ روانی هستی مگه؟ واقعا که مسخره هست. خیال کردی خیلی قهرمانی که خودکشی می کنی؟ و…
فرشته دیگه نمی خواست بشنوه ولی گفتن ها تموم نمی شدن. پس فقط سکوت کرد. حالا دیگه می دونست توضیح دادن فایده نداره. اون ها نمی فهمیدن. خودکشی. تنها تعبیرشون از تلاش فرشته برای پرواز این بود. فرشته دیگه می دونست که زمینی ها پرواز رو با مرگ تعبیر می کنن و مرگ یعنی همون تموم شدن که خودش می شناخت. فرشته می دونست که زمینی ها وقتی تموم میشن یا به اصطلاح خودشون می میرن جسمشون رو جا می ذارن و خودشون میرن. و تا زمانی که زنده هستن داخل این جسم محبوس می مونن و فقط اینطوری زنده هستن. جسمی مثل چیزی که خودش هم حالا دیگه گرفتارش شده بود. فرشته می دید که این جسم با گذشت زمان کهنه و فرسوده میشه و وقتی این کهنگی به آخرین درجه خودش رسید، آدم ها جسمشون رو ترک می کنن و میرن. فرشته همچنین می دید گاهی هم پیش میاد که اون ها پیش از کهنه شدن جسمشون جاش می ذارن و میرن و جسم اون ها پیش از این که فرسوده بشه میره به خاک. فرشته1بار دیده بود1نفر که جسمش هنوز هیچ فرسودگی نداشت رو آوردن بیمارستان و از شیون ها و سر و صدای اطرافیانش فهمید طرف چیز هایی خورده بود که نباید می خورد تا بتونه از جسمش خلاص بشه و بره. فرشته تماشا می کرد که اون آدم های سفید پوش تلاش می کردن اون رو توی جسمش نگه دارن ولی موفق نشدن و طرف تموم شد. فرشته دید که روی جسمش رو با پارچه سفید پوشوندن و گفتن ببریدش سردخونه. فرشته دید آدم هایی که آورده بودنش جیغ می کشیدن و گریه می کردن. فرشته می دونست که زنده ها از تموم شدن اطرافیانشون خیلی ناراحت میشن. و تعجب می کرد از این که پس چرا وقتی هنوز همهشون کنار هم هستن با هم اینهمه بد رفتار می کنن. چرا به هم واسه خاطر هیچ خشم می گیرن. چرا هم رو برای منافع خاکی فریب میدن و چرا مایه آزار هم رو فراهم می کنن. چرا کاری می کنن که عزیزانشون آه بکشن و گریه کنن. چرا قدر لحظه های با هم بودن رو نمی دونن و بهتر سپریش نمی کنن در حالی که می دونن این بودن ها موقتیه و تمام اون ها1روزی دیر یا زود تموم میشن و اون زمان دیگه هیچ کاری از دست هیچ قدرتی برنمیاد. عزیزانی که اونهمه عزیز بودن میرن و جز حسرت برای بازمانده ها چیزی جا نمی ذارن. پس چرا این زمینی ها با هم بهتر رفتار نمی کنن. فرشته جواب این پرسش ها رو نمی دونست از کجا باید پیدا کنه. دلش می خواست بدونه و نمی دونست. با خودش می گفت:
-جواب تمام این ها محبته. محبت واقعی. روی این زمین خاکی همه چیز پیدا میشه جز این یکی. میگن که هست ولی یا نیست یا اگر هم هست نوع آزاردهنده و اشتباهیش هست. ای کاش محبت آسمونی رو می شد از اون بالا ریخت پایین تا حال و هوای زمینی ها بهتر بشه.
فرشته خیلی چیز های دیگه هم با خودش می گفت که جز سر در گمی بیشتر چیزی واسهش نداشت. از تموم شدن زود هنگام اون زمینی و گریه اطرافیانش خیلی غمگین شد. اون شب از پنجره کوچیک اتاق بیمارستان به آسمون خیره شد. اون زمینی دیگه نبود و فرشته حس می کرد اگر زمینی ها قبل از این که تموم بشن به همدیگه بیشتر و بهتر محبت کنن بعد از این که یکیشون از بینشون رفت اینهمه درد رو تحمل نمی کنن. فرشته آه کشید و با خودش گفت:
-زمینی ها بلد نیستن مهربون باشن. یا با هم جنگ می کنن یا برای مهربون بودن هم رو آزار میدن. اون ها باید محبت کردن رو بلد بشن.
به چهره اون خاکی که دیگه از روح تهی شده بود فکر کرد. چهره قشنگی داشت. قشنگ ولی خسته و خالی از حیاط. آروم زمزمه کرد:
-خودکشی. اینه خودکشی که آدم ها میگن.
و حالا با توجه به چیز هایی که می دونست دیگه تعجب نمی کرد که چرا هر وقت میگه می خوام پرواز کنم اون ها از خودکشی حرف می زنن و می خوان منصرفش کنن و حتی داشتن سعی می کردن به نام چیزی که بهش می گفتن درمون روان یا چیزی شبیه این که فرشته درست نمی فهمیدش به دردسر بندازنش و گرفتارش کنن. فرشته به شدت از این زمینی های رنگی به خصوص از اون سفید پوش هایی که با صدا هایی آمیخته به آرامش های دروغی باهاش حرف می زدن می ترسید. نفرت. حالا دیگه نفرت رو هم می شناخت. از پرسیدن هاشون و از کار هایی که می کردن و از اون روش های عجیب نفرت داشت. اون ها فرشته رو دوست نداشتن. آرامش صداشون دروغ بود. فرشته از فریب می ترسید. فقط1چیز توی سرش بود. باید از این اوضاع خلاص می شد. سرش هنوز باند پیچی بود. هر زمان بلند می شد به شدت سر گیجه می گرفت و می خورد زمین. شنید که در موردش حرف می زدن و حرف می زدن. شنید که این داستان سر گیجه ها و افتادن ها و از حال رفتن هاش رو از ماجرای خودکشی هاش جدا کردن. شنید که از مشکل حرف می زدن. احتمال بروز1مشکل توی سرش، شاید بر اثر ضربه ای که به سرش خورده بود و شاید هم به خاطر هر دلیل دیگه ای. مهم مشکلی بود که احتمال بروزش می رفت و ممکن بود جدی باشه. فرشته تمام این ها رو می شنید ولی زیاد چیزی نمی فهمید. فقط می دونست که نمی خواد اونجا باشه. فرشته بدون رضایت خودش وارد بازی های وحشتناک و عجیبی شد که زمینی ها بهش می گفتن درمان. فرشته حس می کرد دیگه قدرت تحلیل اینهمه چیز عجیب رو نداره. می شنید و می دید و نمی فهمید. نمی خواست ادامه بده. زورش نمی رسید. دنیای زمین و زمینی ها جهان خودسری ها و خودبینی های آدم ها بود. اون ها اجازه نمی دادن کسی قواعدشون رو بشکنه حتی اگر این شکستن مربوط به گرفتن تصمیمی برای موندن یا رفتن خودش باشه. شده به زور حبس طرف رو بین خودشون و روی زمین در حصار جسم خاکیش نگه می داشتن و اگر طرف موافق نبود اسم1مرض عجیب رو در موردش می گفتن.
-بیمار روانی.
هر کسی که مثل خودشون نبود پس سلامت نبود. و بعد برای درمون این بیمار روانی اون آدم ها با آرامش های دروغی صداشون و خیلی چیز های دیگه که فرشته حتی توی کابوس های سیاهش هم هیچ تصوری ازشون نداشت وارد عمل می شدن. فرشته حس می کرد واقعا در این جهان خاکی و شلوغ و سرد سرد سرد گرفتار شده.
سردرد، سر گیجه، زمین خوردن ها، خواب، باز هم درمون و بیداری و باز هم زمین خوردن ها و باز هم خواب. زمینی ها بهش می گفتن بی هوشی. فرشته شنید که از اسکن مغزی حرف می زدن. هر طور که بود با گوش دادن های غیر مجاز و یواشکی فهمید برای این اسکن که می گفتن باید وارد1دستگاه عجیب و تاریک بشه. از این اسکن خوشش نمی اومد. فردا قرار بود این کار براش انجام بشه.
-آتیش!سفر! یکی نجاتم بده.
کسی نبود. هیچ کس. خودش باید کاری می کرد. فرار.
شب. سکوت. تاریکی. دیگه سفر نبود که از بیمارستان خلاصش کنه. فرشته تنها بود. وحشت. غفلت زمینی ها. خوابی که هر لحظه ممکن بود تموم بشه و فرشته گیر بی افته. شب. تاریکی. سردرد. ضعف. ترس. خروج پر التهاب از بیمارستان. فرار.
***
بیرون.
شب سرد زمستون. آسمون به شدت گرفته. تاریکی مطلق. ستاره ها نبودن. جز سیاهی هیچ چیز نبود. سرمای جهنمی که انگار برای کشتن اومده بود. و فرشته که نفهمید تا کجا دوید. داغون بود از خستگی و از ترس و از درد و از همه چیز. باز هم شب بود. فرشته به آسمون نگاه کرد. انگار هر شبی که روی زمین سپری می کرد آسمون ازش دور تر و دور تر می شد. شب اول حتی می تونست چشمک کوچیک ترین ستاره رو ببینه. امشب که یادش نبود چند شب گذشته دیگه به زحمت ستاره های کوچیک تر رو تشخیص می داد. البته اگر ستاره ای بود. آسمون اون شب سرد زمستون حسابی ابری بود و حتی1ستاره نداشت. توفان در راه بود.
فرشته مطمئن بود هرچی سنگین تر و خاکی تر میشه این بیگانگی با آسمونش بیشتر میشه. چند لحظه ایستاد تا نفس تازه کنه. برای چی می دوید؟ به اطرافش نگاه کرد. ترس. مثل هیولایی در اطرافش بود. دوباره نگاه کرد. وسط راهی که نه اول داشت و نه آخر مونده بود. بدون این که بفهمه اصلا کجا باید بره و دیگه داشت فراموشش می شد که اصلا چرا داره میره. وسط تاریکی رو با چشم های ترسیده و مات گشت. خیال کرد چیزی دید که1لحظه پدیدار و فورا ناپدید شد. برق. نوری بدون توضیح که1لحظه به شدت درخشید و همه جا رو روشن کرد و بعد دوباره تمام دنیا تاریک شد. فرشته آروم زمزمه کرد:
-آتیش؟
و درست همون لحظه انگار در جواب زمزمه فرشته صدای نعره بلندی از آسمون که کشدار و طنین انداز روی سر فرشته آوار شد. بلافاصله1برق دیگه شدید تر و روشن تر از اولی و صدای نعره که انگار داشت از شدت خشم آسمون رو منفجر می کرد.
-نه!!!!. آتیش! تو رو خدا. تو رو خدا آتیش!
برقی که با شدت تمام تکرار شد و نعره ای که بلندی و طنینش به پرده های گوش فرشته فشار آورد. رگباری که مثل بلای جهنم با تمام قدرت باریدن گرفت. برق های پشت سر هم و شدید و تقریبا هم زمان با صدای نعره های بلند و طولانی که نه قطع می شدن نه کوتاه می شدن و نه تموم می شدن. فرشته جیغ کشید:
-آتیش!نه. تو رو خدا.
صداش وسط نعره های بلند گم شد. رگبار شدید تر می شد و برق ها روشن تر و نعره ها بلند تر.
-نه!!!!.
برای1لحظه دست هاش رو واسه بغل کردن آتیش باز کرد ولی درست در همون لحظه که دست هاش باز بودن با تمام سرعت فرار می کرد. جرات نمی کرد پشت سرش رو نگاه کنه. برق ها و نعره ها انگار نزدیک تر می شدن. بلند تر، روشن تر، وحشتناک تر، انگار آسمون بالای سر فرشته ترک بر می داشت و می شکست و خورد می شد و داشت روی سر زمین و زمینی ها خراب می شد. سایه ای که در لحظه های وحشتناکی که برق همه جا رو روشن می کرد1نظر انگار به چشم فرشته می اومد. سایه بلند و روشن که سرش می رفت بالا و بالا و تمام قد خم می شد طرف فرشته. شدت کور کننده برق، طنین نعره های رعد، ضربه های شلاقی رگبار، زوزه های بادی که انگار می خواست تمام خاک زمین رو مثل1مشت آرد بپاشه هوا و به هم بزنه. وهم. وهمی زاییده وحشتی مهار نشدنی که هر لحظه اوج می گرفت. تصویر سایه ای که واقعی جلوه می کرد. صدایی که از جنس همون تصویر بود و نبود.
-هااااااااا، هااااااااا، هااااااا.
کابوس های بیداری. تصور واضحی از حضور خشمگین آتیش. جهنمی از سرما و ترس.
-آتیش عصبانی.
این تنها چیزی بود که برای توجیه قیامتی که وسطش گیر کرده بود به نظرش می رسید و توی ذهنش مثل ناقوس وحشت صدا می کرد. فرشته جیغ کشید:
-بیاااااااا. بیا منو بگیر.
ولی تند تر دوید و بلند تر و در نهایت وحشت جیغ کشید. با تمام قدرتی که در جسم خسته و ضعیفش سراغ داشت وحشتش رو ریخت توی صداش و هم صدا با طنین رگبار و نعره های پشت سر هم رعد آزادش کرد.
-نههههههههههههههههه……
وحشتی بی توصیف از فردایی که شاید اصلا نبود. شب، تاریکی، کابوس، بلاتکلیفی، فراموشی، وحشت، وحشت، وحشت.
***
مأوا.
نفهمید چطور وارد شد. جایی بود. فقط جایی بود. چیز مشخص و عجیبی نداشت. در و دیوار و سقفی. مأوا. صدا های متحیر و کنجکاو.
-آهای هیچ معلومه کجا می رفتی؟
-داشتی می اومدی پیش ما؟
-مسافر شبی؟
-چقدر تند می رفتی؟ انگار در می رفتی؟
-این چه قیافه ایه؟ چرا این اینطوریه؟
-من چه می دونم. حتما مثل ما همیشه توی راهه.
-ولی این از ما داغون تره.
-شاید واسه این که ما دیر تر راه افتادیم و اون زود تر.
-بسه دیگه چقدر حرف می زنید بابا اه.
-آهای چیکار می کنید؟ باز شما ها1اسباب بازی جدید پیدا کردید؟ برید عقب ببینم. ای بابا این که اسباب بازی نیست، این نفره. از کجا آوردیدش؟
-ما نیاوردیمش خودش اومد.
فرشته هشیاریش رو به زور جمع کرد تا ببینه کجاست. به اطرافش نگاه کرد. چندتا بچه توی سن و سال متفاوت و همهشون مثل خودش مسافر ولی سر حال تر از خودش. دست ها و چشم ها کنجکاو و عاشق هر چیز جدید. عاشق رفتن، عاشق دیدن، عاشق گرفتن، عاشق زندگی که نمی شناختنش. اون ها هم مثل خودش گرد و خاکی بودن ولی کمتر از خودش. درضمن اون ها مثل خودش اینهمه خیس و اینهمه ترسیده نبودن. اون ها مثل فرشته از وسط طوفان وحشتناک اون بیرون رد نشده بودن و ظاهرا اصلا خبر نداشتن اون بیرون چه قیامتیه. فرشته بهشون نگاه کرد. یکیشون لبخند زد. اومد جلو و دستش رو دراز کرد و گفت:
-سلام. اسم من ستاره هست. ما اینجا پناه گرفتیم که اگر بارون اومد خیس نشیم. ما همه مسافریم. البته از اولش هم سفر نبودیم. هر کدوم از1راهی می رفتیم واسه خودمون. سرنوشت شوخیش گرفت و ما رو جمع کرد اینجا که با قصه سفرمون آش شعله قلم کار درست کنه. حالا ما از1جایی تا1جایی همسفریم. تو چی؟ از کجا اومدی؟ کجا میری؟ چرا اینطوری هستی؟ بگو دیگه؟ وایسا قبل از این که بگی باهام دست بده.
ستاره منتظر تموم شدن تعجب فرشته نشد. خودش با اون یکی دستش دست فرشته رو گرفت و گذاشت توی دست خودش و به شدت تکون داد و گفت:
-خوشبختم.
همه زدن زیر خنده. یکی اون وسط گفت:
-این ستاره نمی تونه جلوی زبونش رو بگیره. آروم هم نمی تونه بشینه. همینطور1ریز در حال فعالیت و حرف زدنه. فرقی هم نمی کنه که چی باشه.
همه باز زدن زیر خنده. ستاره لب هاش رو جمع کرد و در حالی که هنوز دست فرشته رو تکون می داد تقریبا داد کشید:
-نه خیر اینطوری نیست این ها دارن دروغ میگن. ببین چجوری آدم رو پیش1تازه وارد خراب می کنن.
همه بلند تر زدن زیر خنده. یکی دیگه گفت:
-بچه ها بجنبید. تا صبح هم منتظر بشیم ستاره ول کن نیست و نوبت ما نمی رسه. پس حمله.
بعد پرید جلو اون یکی دست فرشته رو گرفت و گفت:
-سلام. من مهتابم.
بعد از مهتاب بقیه هم مثل1دسته پرستو ریختن وسط.
-من خورشیدم. این ها همیشه سر به سرم می ذارن و اسمم رو هرچی بخوان میگن.
-من نسیمم. این هم خواهر کوچولوم شبنمه. آهای یواش خواهرم رو له کردید.
-من پری هستم. اصلا شکل پری ها نیستم ولی نمی دونم چرا اسمم پریه. قیافهم رو ولش کن. من پریم دیگه.
-ببین، من یاسمن،
-من پروانه،
-من زنبق،
-من آی له شدم، من سحر،
-من زهره،
-من ناهید،

-حالا انتظار دارید اسم همهتون هم با این شلوغی که راه انداختید یادش بمونه آره؟
این صدای آروم رو1دفعه انگار همه شنیدن. دوباره خنده.
-چه تقسیم بندی نا عادلانه ای!. 1دستش مال ستاره تنها1دست دیگهش مال همه. اگر نصفش هم کنید به همهتون می رسه. ولش کنید پدرش رو درآوردید. اصلا گذاشتید این هم حرف بزنه؟ نه بابا شما و این حرف ها؟
خنده های دسته جمعی.
فرشته نگاهش کرد. دختری ریز نقش و ظاهرا معمولی مثل همه. اومد جلو و خیلی عادی دست ستاره رو زد کنار و گفت:
-اسمت چیه؟
اسم؟ فرشته نمی دونست چی باید بگه.
دخترک صبورانه گفت:
-اسم تو. باید چی صدات کنیم؟
فرشته اولین چیزی که به نظرش رسید رو گفت.
-من فرشته ام.
دخترک خندید و1نگاهی بهش کرد و گفت:
-فرشته ای؟ قیافهت که چندان به فرشته ها نمیخوره. خیلی داغونی. البته همه ما کم و بیش مثل تو میشیم اگر اندازه تو سفر کنیم. ما دیر تر اومدیم و زمان کمتریه که توی راهیم.
فرشته نگاه کرد و دید همهشون کم و بیش گرد و خاکی هستن ولی نه اندازه خودش. خواست حرفی بزنه ولی با یادآوری چیز هایی که از سر گذرونده بود لرزید و چیزی نگفت.
دخترک گفت:
-بیخیال.پس گفتی اسمت فرشته هست آره؟
فرشته فقط سرش رو آورد پایین. شبنم گفت:
-همه اسممون رو گفتیم. تو چرا بهش نگفتی؟
دختر خندید و گفت:
-گذاشتم آخر شما ها بگم که یادش بمونه. تازه نپرسید که بگم. من مگه مثل شما ها هولم؟
وسط خنده و اعتراض دسته جمعی فرشته نگاهش کرد. فقط نگاهش کرد و پرسید:
-تو کی هستی؟
دخترک خندید و جواب داد:
-من؟ یکی مثل خودت.
انگار به فرشته برق وصل کردن. از جا پرید و گفت:
-یکی مثل من؟ یعنی تو هم فرشته ای؟
نگاه دخترک1لحظه مات و بی حالت شد ولی خیلی سریع برگشت به حالت اولش و با همون لبخند جواب داد:
-خوب میشه که باشم. به هر حال از نظر قیافه اگر بگی الان من از تو فرشته ترم. ببین؟ آره خوب1طور هایی من فرشته باشم چی میشه مگه؟ آره من فرشته ام.
فرشته ناباور پرسید:
-یعنی تو هم از اون بالا افتادی این پایین؟
دخترک با تعجب گفت:
-از اون بالا؟
ولی تعجبش خیلی زود تموم شد و دوباره لبخند آرومش برگشت.
-آهان اون بالا رو میگی؟ نه بابا من از اون بالا نمی افتم. اینقدر سبکم که مثل پر میرم بالا. من اون بالا بودم داشت بهم خوش می گذشت. خدا گفت این زمینی ها1فرشته لازم دارن که مواظبشون باشه من رو فرستاد این پایین ماموریت و گفت هوای این ها رو داشته باشم. درضمن فرشته های سر تا پا خیس و گرد و خاک گرفته رو هم ارشاد کنم که اینطوری نگردن. مثل تو.
صدای خنده رفت هوا. دخترک ادامه داد:
-خوب بسه. من اسمم پریساست.
فرشته تکرار کرد:
-پریسا؟ یعنی چی؟
پریسا خیلی عادی2تا دست های فرشته رو از دست بقیه درآورد و گرفت توی دست خودش و گفت:
-شاید یعنی من دیگه. یعنی فرشته سبک مثل پرررررر.
باز هم خنده. فرشته پریشون گفت:
-من،
ولی دیگه نتونست چیزی بگه. نفهمید چرا. انگار چیزی از وسط اون دست ریز نقش مثل خون وارد رگش شد.
-این فرشته، یکی مثل من. اومده ماموریت روی زمین. یکی مثل من. پیداش کردم. خدایا پیداش کردم.
فرشته بدون این که بخواد پرسید:
-تو می دونی چطور میشه برگشت بالا؟
پریسا که می خندید گفت:
-آره بابا می دونم. اولش باید شبیه من سبک و فسقلی بشی. بعدش هم باید شونه هات رو ورزش بدی تا پر و بال در بیاری. بذار ببینم آماده هستی یا نه؟ جای بال روی شونه هات باید درست اینجا باشه.
و محکم زد روی شونه های فرشته.
-آآآآآآخ!!.
همه ساکت شدن و پریدن عقب. پریسا با تعجب نگاهش کرد:
-چی شد؟ ضربه من خیلی قوی نبود. تو زخمی هستی؟
فرشته وحشتزده گفت:
-من؟
فریب به کمکش اومد.
-نه نه. زخمی در کار نیست. ضرب دستی داری ها!. دردم اومد.
پریسا باور کرد و نکرد ولی چیزی نگفت. فرشته خواست باز چیز بپرسه ولی پریسا با خنده گفت:
-باشه واسه بعد. جلوی این زمینی ها که نمیشه اسرار پرواز رو یادت بدم. فعلا ولش کن. ببین، ما مسیر مون باهات تا1جایی یکیه. تو بیشتر از ما توی راه بودی و بیشتر می دونی. بلدی از پرتگاه ها بپری؟ کوه نوردی بلدی؟ می تونی از سر بالا ها و سر پایینی ها رد بشی؟ توی تاریکی می تونی راه رو پیدا کنی؟ از توفان هایی که میگن میاد و خیلی هم سنگینه چیزی می دونی؟ این جاده لعنتی پره از این چیز ها. ما می ترسیم. تو از این چیز ها بیشتر دیدی. تازه این حوالی سیل هم میاد. سیل های بدی هم میاد. باید شنا بلد باشیم. ما زیاد بلد نیستیم. تو بلدی؟
فرشته به زحمت گفت:
-من، زیاد بلد نیس…
پریسا دست های فرشته رو کمی توی دست های خودش آروم فشار داد و گفت:
-خوب، می گفتی. داشتی می گفتی چندتا نکته از هر کدومشون بلدی مگه نه؟
فرشته بی اراده گفت:
-من داشتم… بلدم… 1خورده.
پریسا با بیخیالی دستی به مو های کاملا خیس فرشته کشید و گفت:
-خوب. همون 1خورده از هیچ چی بهتره. ما تقریبا بلد نیستیم. ولی باید بلد باشیم. هرچی بلدی بهمون یاد بده.
فرشته مات گفت:
-من یاد بدم؟ ولی من فقط تصادفی از اون بالا…
-اه ول کن اون بالا رو. تو هر مدل بلدی یاد بده ما یاد می گیریم.
فرشته باز گفت:
-آخه من، من نمی…
پریسا دوباره دست های فرشته رو گرفت توی دستش و آروم فشار داد، توی چشم هاش نگاه کرد و در همون حال گفت:
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی، می خوایی؟
فرشته انگار صحر شده بود. دست هاش هنوز توی فشار آروم2تا دست کوچیک بودن و نگاهش قفل به چشم هایی که انگار یواش، خیلی یواش می بریدن و پیش می رفتن تا عمق ذهنش. و صدایی که انگار می خورد به دیواره های وجودش و آروم آروم منعکس می شد و می تپید. پریسا هنوز منتظر جواب بود. فرشته بدون این که یادش باشه چی رو تعیید می کنه گفت:
-باشه.
پریسا خندید. دست های فرشته رو رها کرد و نگاهش رو از چشم هاش برداشت و کف زد. رو به بقیه گفت:
-حله. بقیهش باشه فردا.
***
زمان آروم می رفت و همه مسافر های جاده سرنوشت رو با خودش می برد. نه تند و نه کند، یکنواخت و بی توقف. فرشته هم بین همه بود. دیگه اول و آخر ماجرا چندان در خاطرش نمی درخشیدن. زیاد یادش نمی اومد. انگار غبار این راه با همون آهستگی و یکنواختی روی خاطر و خاطراتش رو می پوشوند و همه چیز آروم آروم زیر غبار بی رنگ و کم کم محو می شد، و فرشته نمی فهمید. فراموشی داشت با شدت و سرعت هرچه بیشتر عمل می کرد تا به کمک غبار زمان و با دست محو کنندهش تمام آغاز داستان رو از ذهن و خاطر و دل و همه زوایای وجودش پاک کنه و موفقیتش دیگه نزدیک بود، خیلی نزدیک!. حالا دیگه فرشته دغدغه های دیگه ای داشت که حسابی درگیرشون شده بود. آسمون دیگه دور بود، خیلی دور، خیلی خیلی دور!!. دور، دست نیافتنی، ناآشنا!.
جاده، سفر، زمان، غبار، راهی که گاهی واقعا ناهموار می شد و باید از موانع می گذشتن، بچه هایی که می رفتن و نمی رفتن، فرشته که برای خودش و برای همراه هاش می ترسید، همراه هایی که نابلد بودن، فرشته ای که گاهی شاید از اون بالا تصویری محو از این موانع دیده یا ندیده بود، موانعی که باید در موردش یاد می گرفتن، فرشته که فقط تصوری داشت و شاید تجربه ای، بچه هایی که در هوای تجربه بودن و نبودن و فرشته ای که باید یاد می داد.
و فرشته یاد می داد یا خیال می کرد که سعی می کنه یاد بده. گاهی فقط سعی می کرد زیر بازوی اون ها رو بگیره و هرچه سریع تر از مانعی، پرتگاهی، سرابی یا دامی ردشون کنه. بچه ها گاهی می فهمیدن و گاهی اصلا نمی فهمیدن. حال و هوایی داشتن برای خودشون. هر کدوم1مدل بودن. و فرشته. و پریسا. که همیشه همراه فرشته بود. از بقیه جدا می موند و همراه فرشته بود. بقیه رو جا می ذاشت و همراه فرشته بود. به اعتراض های مدل به مدل بقیه توجهی نمی کرد و همراه فرشته بود. بقیه رو خواب می کرد و همراه فرشته بود. پریسا همیشه همراه فرشته بود.
-چه سرده!آتیش روشن کنیم؟
فرشته بی اختیار پرید.
-نه.
-برای چی؟ تو آتیش رو دوست نداری؟
-من؟ چرا نداشته باشم؟ ولی اینجا جاش نیست. آتیش خیلی خطرناکه.
-چیش خطرناکه؟ آتیش گرمه و روشن. خیلی کمک می کنه. قبول نداری؟
-قبول دارم. بله آتیش کمک می کنه ولی کمک آتیش رو بیخیال شو. اینجا جای آتیش نیست. دردسرش از کمکش بیشتره.
-تو با این آتیش چه سر و سری داشتی که اینهمه مواظبی؟ چرا به من چیزی نمیگی؟ بهم بگو. به کسی نمیگم.
-دست بردار پریسا. تو هر دفعه می کشیش به اینجا و من بهت میگم چیزی نیست. من بیشتر از شما توی جاده بودم، آتیش رو بیشتر از شما ها دیدم، دارم بهت میگم ارزش خطر کردن نداره. دیگه نپرس.
-ولی تو رمز و راز داری. می خوام بدونم. به من بگو.
-رمز و راز هر کسی مال خودشه. من نمی خوام بگم.
-پس داری. به من بگو. فقط به من.
-چرا باید بهت بگم؟ فقط به تو؟ در حالی که به بقیه نمیگم و اون ها هم خیالشون نیست که بدونن و کار درستی هم می کنن؟ نگاهشون کن؟ چرا تو بینشون نیستی؟
پریسا نگاه کرد. ستاره و بقیه1رودخونه گیر آورده بودن و داشتن آب بازی می کردن. خیلی هم داشت بهشون خوش می گذشت. پریسا گفت:
-خوب که چی؟ من سردمه. برای چی باید اونجا باشم؟ آب بازی هم دوست ندارم.
-دوست نداری؟ تو زمانی که بهت شنا یاد دادم بدت نمی اومد. اصلا پیشنهادش رو خودت دادی. تو بودی که گفتی توی این جاده سیل میاد و ما باید شنا بلد باشیم تا سالم بمونیم.
-آره ولی حالا من شنا بلدم. اون زمان هم اینقدر سردم نبود.
فرشته کلافه نگاهش کرد و گفت:
-باشه. پس دست از سر اسرار من بردار و اگر بینشون نمیری بشین تماشاشون کن و بذار من هم تماشاشون کنم تا خاطر جمع باشم.
پریسا گرفته سرش رو انداخت پایین و فرشته. چرا نمی تونست بهش بی تفاوت باشه؟
-اون1آسمونیه. مثل خود من. بقیه از1جنس هستن. اون ها با هم هستن. مشکلی براشون پیش نمیاد. این یکیه. جنسش فرق می کنه. این یکی مثل خودمه. یکی مثل من. راستی من کیم؟ واقعا از آسمونم یا آسمون رو خواب دیدم؟
ستاره چندین بار فرشته رو صدا زد.
-آهای فرشته! بیا پیش ما. اینجا خیلی خوبه. تو شنا کردن بلدی بیا یادمون بده.
نسیم گفت:
-آره بیا. خیلی دلم می خواد یاد بگیرم.
شبنم کوچولو گفت:
-به من یاد نده. فقط بیا دستم رو بگیر با هم توی آب راه بریم. خوشم میاد دستم رو بگیری من خودم رو ول کنم توی آب.
فرشته گفت:
-من سردمه بچه ها.
مهتاب گفت:
-اینجا اصلا سرد نیست. بیا پیش ما.
فرشته نشنیده گرفت. خورشید آروم زمزمه کرد:
-پریسا شنا بلده. فرشته یادش داد. مثل همیشه ما جا موندیم. بییاید بچه ها. باید خودمون تمرین کنیم. حتما یاد می گیریم.
شبنم بغض کرد. پری بوسیدش و گفت:
-دست های من هم خوبن. بیا دست من رو بگیر خودت رو ول کن توی آب. تو از همه زود تر شنا یاد می گیری. ناسلامتی تو شبنمی.
یاسمن گفت:
-این عادلانه نیست.
سحر گفت:
-ول کنید. بیایید بازی.
ستاره تیر خشمش رو با نگاه فرستاد طرف فرشته و پریسا و رفت دستش رو انداخت دور شونه شبنم ابری و گفت:
-هر کی زود تر کامل خیس بشه برنده هست.
فریاد شادی بود که رفت هوا.
فرشته دید که ستاره و نسیم و مهتاب گهگاهی زیر چشمی نظری به اون و پریسا می کردن. پریسا هم شاید دید و شاید ندید. فرشته ندیده گرفت. پریسا رو نمی شد تنها بذاره. ولی چرا؟ توجیه اومد کمک.
-چون اون1نفره. بقیه با هم هستن. این1نفر ظریفه. باید مواظبش باشم.
توجیه راست نبود. فرشته می دونست. فریب اومد کمک. فرشته دیگه استاد شده بود. از هر کدوم از اون خاصیت های سیاه کم و بیش بلد شده بود چطور استفاده کنه. مخصوصا از فریب. حسابی یاد گرفته بود. حالا هم سعی داشت خودش رو فریب بده. کمی سخت بود. مانع داشت. وجدان.
-فقط اینجا موندی که مواظبش باشی؟ یعنی خودش نمی تونه؟ به خاطر خودت نیست که اینجایی و بین بقیه نیستی؟ اصلا این1نفر رو به تمام اون هایی که یواشکی نگاهت می کنن ترجیح نمیدی؟
فریب گفت:
-نه. اصلا.
عقل گفت:
-این اشتباه محضه. نکن.
هوس گفت:
-همینجا بمون داره بی خود میگه. تو که دلت نمیاد ولش کنی بری. این یکی دلش کوچیکه. اذیتش نکن.
وجدان گفت:
-دلت میاد شبنم رو بیخیال بشی. شبنم دلش کوچیک تره. این ها همهش بازیه. مشکل دل خودته نه دل این. شرمآوره.
توجیه گفت:
-هیچم شرمآور نیست. اصلا چه ایرادی داره؟ چرا هیچ وقت نباید دل خودمون رو هم در نظر بگیریم؟ پس خدا واسه چی دل داده؟ تازه اون ها که مشکلی ندارن. مگه گناهه کسی بخواد پیش یکی که دلش می خواد باشه؟ ایرادش کجاست؟
عقل گفت:
-اصلا چرا باید دل این یکی رو بیشتر بخواد. جنسش متفاوته؟ خوب باشه. همین دل که حرفش وسطه رو اون بقیه هم دارن. چرا مراعات دل اون ها نباید بشه؟
توجیه گفت:
-چون دل اون ها خاکیه. دل های خاکی سفت تره و دیر تر می شکنه. تازه اون ها اصلا چیزی حس نمی کنن. داره بهشون خوش می گذره و اصلا نفهمیدن چی شد.
عقل پوزخند زد و گفت:
-تو باورت میشه که نمی فهمن؟ اون نگاه های زیر چشمی غمگین رو نمی بینی؟ واقعا اگر حرف حرف دله پس دل اون ها چی؟ جنسش رو بیخیال. خاکی یا آسمونی، دل دله. تکلیف دل شبنم کوچولو چی میشه؟ همینطور دل بقیه؟
توجیه گفت:
-دل اون ها در تعهد من نیست.
وجدان به شدت تکونش داد:
-دل این یکی در تعهد تو هست؟ به چه سندی؟ با چه تضمینی؟ اصلا که چی؟
توجیه گفت:
-که هیچ چی. اصلا تو حرف حسابت چیه؟ به چه گناه ناکرده ای محاکمه می کنی؟ پس خودم چی؟
وجدان گفت:
-این کار درست نیست. هیچ کسی حق نداره همچین کاری کنه. فرقی نمی کنه از آسمون باشه یا از خاک.
هوس گفت:
-اصلا درست نیست که نیست. بذار درست نباشه. این لذت بخشه. آرامش. بهشت.
عقل پرسید:
-برای چی؟ برای چی این1نفر از بقیه عزیز تر شده؟ جواب این برای چی رو پیدا کن و بده و بعدش هر کاری دلت می خواد کن. فقط ببین برای چی؟ این علت واقعا مهمه. پیداش کن.
هوس خندید:
-چه دلیلی جز این که دلت می خواد؟ خوب عزیز شده که شده. برای هرچی. این عزیزه. خوب باشه. حقی که از کسی ضایع نکردی. پس حق دل خودت چی؟ این دلیل به اندازه کافی موجهه. برای این که دلم می خوادش.
عقل داد زد:
-نه، این دلیل موجه نیست. عشق بی قاعده، بی مرز، بی علت خطرناکه. حتی خطرناک تر از جنون. این خطرناکه. دردسر میشه واسهت. نکن.
هوس خرناس کشید. توجیه نعره زد:
-خفه شو.!
فرشته درخشش سرخ خشم رو حس کرد.
-بس کنید! همهتون!.
خیلی دیر فهمید این رو خیلی بلند گفته. پریسا نگاهش کرد و معنیدار خندید. فرشته نگاهش رو دزدید و دنبال توجیهی گشت که نبود. پریسا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
-من که چیزی نشنیدم. حواسم به بقیه بود. تماشاشون کن.
پریسا راست نمی گفت. فرشته می دونست. بقیه مشغول بودن. فرشته به پریسا نگاه کرد. هنوز گرفته و بغض کرده بود از دادی که فرشته نزده بود سرش. فرشته به بقیه نظری کرد.
-به جهنم. من که خدا نیستم. تقصیر من نیست.
فرشته نگاه از بقیه برداشت و بیخیال نگاه آگاه همهشون دستش رو حلقه کرد دور شونه های ظریف پریسا که جمع شده بود توی خودش و در همون حال با خودش گفت:
-من چم شده؟
پریسا با خودش گفت:
-چه روانی با مزه ایه این. هوم. خوب. جالبه. این هم1مدلشه.
***
شب. سکوت. کابوس. فرشته در حصار آتیش. دستی که به شدت تکونش می داد و صدایی که با زمزمه ای تند صداش می زد.
-بیدار شو. پاشو. پاشو بهت میگم. پاشو دیگه پاشو.
فرشته به شدت از جا پرید. تاریکی. وحشت. پریسا.
-خواب می دیدی؟
-نه. آره. نمی دونم مثل این که می دیدم.
-خوب چی می دیدی؟
-یادم نیست.
-دروغ هم بلدی بگی؟
-آره بلدم.
-دارم می بینم که بلدی. تو خواب چی می بینی. این مدتی که با ما هستی خیلی شب ها شده که خواب ببینی و همیشه هم انگار1چیز می بینی. بگو دیگه.
-نمی دونم. یادم نیست.
-خوب. شاید اگر من بهت بگم چی ها توی خواب میگی یادت بیاد.
فرشته ترسید.
-توی خواب؟ من؟ مگه چیزی گفتم؟
پریسا به تقلید از فرشته وحشتزده دست هاش رو مشت کرد و چشم هاش رو روی هم فشار داد و خودش رو جمع کرد و با لرز گفت:
-آتیش! تو ستاره نیستی. تو آتیشی. تو آتیشی. من نمی خوام. نمی خوام. سردمه آتیش! منجمد میشم آتیش! دیگه بسه. دیگه بس کن آتیش! تو رو خدا، تو رو خدا آتیش!.
پریسا به چهره رنگ پریده فرشته نگاه کرد و گفت:
-بسه یا باز بگم؟
ولی وقتی قیافه فرشته رو دید آروم دست هاش رو انداخت و خودش شد. کنار فرشته نشست و گفت:
-چرا این شکلی شدی؟ همه خواب می بینن. حالا تو انگار1کوچولو واقعی ترش رو می بینی. بیخیال بابا طوری نیست.
پریسا این رو گفت و زد رو شونه فرشته.
-آآآآآآخ!.
پریسا دیگه تعجب نکرد. اینقدر این ماجرا رو دیده بود که در همچین لحظه ای نگاهش بیشتر، یعنی کاملا پرسش گر بود تا متعجب.
-تو مشکلت چیه؟ درد شونه هات به این آتیش که خوابش رو می بینی مربوطه؟
فرشته عصبانی گفت:
-ببین من چیزیم نیست. زخمی نیستم گرفتار نیستم کابوس نمی بینم چیزی هم توی خواب نگفتم اگر هم گفتم مزخرف گفتم و یادم نیست. دیگه بسه. نمی فهمم تو برای چی مثل بقیه نیستی؟ چرا الان بیداری وقتی همه خوابن؟ چرا به شونه های من گیر میدی وقتی همه دستم رو می گیرن و راضی هم هستن؟ چرا طرف راستم هستی وقتی همه دسته جمعی سر طرف چپم دعوا می کنن و جا نمیشن؟ دیگه تمومش کن. برو وسط بقیه و مثل بقیه باش و اینقدر اذیتم نکن.
پریسا گرفته گفت:
-ولی تو خواب می دیدی و من.
فرشته عصبانی تر گفت:
-بذار خواب ببینم. بقیه خوابن وقتی من خواب می بینم. تو هم باید خواب باشی مثل بقیه. دیگه از خواب دیدنم بیدار نشو. دیگه بیدارم نکن. دیگه نمی خوام راجع به آتیش و شونه هام و هر چیزی که بقیه ازش بی اطلاعن واسهت قصه سر هم کنم تا دست برداری.
پریسا گرفته تر از پیش رفت و1گوشه مچاله شد. فرشته آروم از گوشه چشم نگاهش کرد. درخشش1قطره اشک.
-نه.
فرشته حس کرد قلبش تیر کشید. تحمل نداشت. پیش از این که قطره اشک به زمین برسه فرشته اونجا بود. پریسا سرش پایین بود. درخشش1قطره اشک. فرشته اجازه نداد بیاد پایین. به سومی نرسید. پریسا توی بغل فرشته بود.
-به خاطر خدا پریسا گریه نکن. باشه من معذرت می خوام. بذار بقیه بیدار بشن تو هم سرم داد بزن. خواهش می کنم بس کن. خواهش می کنم. پریسای عزیز من. برای خاطر خدا تمومش کن. محض خاطر خدا دیگه گریه نکن. من معذرت می خوام. عزیز من. همراه مهربونم. من معذرت می خوام. باشه هرچی تو بگی. فقط گریه نکن. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. فقط گریه نکن. فقط و فقط تو گریه نکن.
پریسا چیزی نگفت. فرشته اینقدر ادامه داد تا پریسا گریهش تموم شد.
-اونجا که همه هستن من سردمه. اون ها سردشون نیست حتما ولی من سردمه. تو فقط میگی برو مثل بقیه باش. من مثل اون ها نیستم. من از خاک بازی متنفرم. من آب بازی دوست ندارم. من خوشم نمیاد از این که تا بالای1سر بالایی مسابقه های مسخره بذارم وقتی مطمئنم خودم برنده میشم. من هیچ چیزم شبیه اون ها نیست. وسطشون تنهام چون شبیهشون نیستم. من زود سردم میشه، دیر خوابم می بره، سریع از خواب می پرم، از این که سر طرف چپت با این ها دعوا کنم بدم میاد، این مسخره بازی ها برام بچه بازیه، از خواب دیدن تو هم بیدار میشم چون بر عکس اون ها می فهمم1دردی داری و برعکس همهشون درد داشتنت رو می بینم. من مثل اون ها نیستم. من سردمه دارم می میرم از سرما و تو نمی فهمی.
فرشته محکم تر بغلش کرد. با هرچی حس قشنگ که از جهان فرشته ها توی دست هاش و صداش و دلش باقی مونده بود اشک هاش رو از روی مژه ها و گونه هاش برداشت و نوازشش کرد و گفت:
-باشه باشه. جایی نرو. همینجا بمون. توی بغل خودم بمون. نمی خواد جایی بری. اینجا بمون. فقط گریه نکن. هر کاری دلت می خواد کن فقط دیگه گریه نکن. پرستوی من. دیگه هیچ وقت این کار رو نمی کنم. تمام جهان به جهنم. بقیه رو هم بیخیال. دیگه هیچ وقت این کار رو نمی کنم. تو رو به خدا دیگه گریه نکن. فقط گریه نکن. هر کاری بخوای می کنم فقط گریه نکن. فقط تو گریه نکن. باشه درست میگی من1دردیم هست. من آتیش گرفتم. من نشون آتیش دارم. شب آشفته ای بود برای من. آتیش رو دیدم و نشناختم. نفهمیدم چه غلطی کردم. یادمه که خیلی سردم بود ولی دیگه یادم نیست چه تصوری داشتم. شاید خیال کردم ستاره آسمونه. نمی دونم چی شد که صاف رفتم توی بغلش. بعدش هم که دیگه لازم نیست واسهت توضیح بدم چی شد. الان هم که داری می بینی. کسی نمی دونه. جرات نکردم به کسی بگم که چه حماقتی کردم. من تا زنده هستم زیر نشون آتیشم و کسی هم نمی دونه. نباید هم بدونه. خوب دیگه تموم شد. حالا دیگه گریه نکن. پریسای من. پری من. هرچی تو بگی. فقط دیگه گریه نکن. فقط تو گریه نکن. …
پریسا آروم شده بود. گریه هم انگار دیگه نکرد. فرشته نگاه کرد. پریسا خواب بود. شاید هم نبود و فرشته اینطور خیال می کرد. آخه چشم هاش بسته بود و توی بغل فرشته آروم نفس های آروم می کشید. فرشته قطره اشک هایی که جمع کرده بود رو بوسید و پنهان کرد. مثل1مشت مروارید با ارزش پنهانشون کرد. پریسا اگر خواب بود این رو ندید و اگر بیدار بود شاید دید ولی چیزی از این دیدنش نگفت. فرشته ساعت ها و ساعت ها بیدار موند و خیره به آسمون فکر کرد.
-چرا به آسمون خیره میشم؟ یادم نیست. چی می خوام از اونهمه نقطه ریز درهم که درست دیده نمیشن؟ یادم نیست. چرا شب ها اینهمه دلتنگ میشم و با وجود این که هرچی به آسمون نگاه می کنم دلتنگیم بیشتر میشه باز هم دلم می خواد نگاهش کنم؟ یادم نیست. من از وقتی یادمه توی راهم. چی شد که راه افتادم؟ کجا میرم؟ من از کجا اومدم؟ چرا گاهی خواب پرواز می بینم؟ چرا آسمون واسهم انگار1جهان آشنا ولی در عین آشنایی بیگانه و همراه1حس عجیبه؟ یادم نیست. چرا هیچ کدوم از این ها رو یادم نیست؟ من چم شده؟ چرا این دختر بی صدا و ریز نقش رو اینهمه بی مرز و عجیب دوست دارم؟
دیگه اثری از توجیه و جنگ عقل و فریب و هوس و وجدان نبود. فقط حقیقت. فرشته هم باید این حقیقت رو می دید و بهش معترف می شد تا از جنگ درونیش خلاص بشه. پریسا رو بی توضیح، بی توجیه، بی اندازه دوست داشت. مقاومت بی فایده بود. تسلیم شد. اعتراف کرد.
-بله درسته. خیلی عزیزه برای من. ولی برای چی؟ یادم نیست. مطمئنم که1دلیلی داشت. دلیلش چی بود؟ یادم نیست. از بس این ذهن لعنتی من درگیر زندگی روزمره شده دیگه چیزی توی خاطرم نمی مونه. پیش از این ها انگار جهانم شفاف تر بود. از کی اینهمه کدر و پر پیچ و خم شده؟
صدایی از درون با تمسخری آشکار گفت:
-یادم نیست.
فرشته عصبانی شد و خطاب به ندای درون پرخاش کرد:
-خفه شو.
-تو واقعا اینطور می خوایی؟
-بله می خوام. خسته شدم از بس فرمان های نامفهوم بهم دادی و گذاشتیم توی خماری. دیگه بسه. بذار نفس بکشم. فقط خفه شو.
-فرمان های من بیدار گر هستن. تو هم1زمانی خوب می فهمیدی. ولی حالا دیگه.
-من دیگه خسته شدم از بس با خودم جنگیدم و نفهمیدم برای چی. دیگه بسه. دیگه بسه. من فقط می دونم که1آدمم مثل همه، توی این زمین سیاه و کثیف و خاکی با این خاک سیاه و کثیفش. من یکی هستم مثل همه پس بذار مثل همه به حرف دلم گوش کنم. دلیلش هم به جهنم.
-ولی تو اشتباه می کنی. تو مثل همه نیستی. تو1…
-اشتباه؟ اشتباه خاصیت بشره. بذار اشتباه کنم. درستی چیزی بهم نداد. پس تکرار می کنم. خفه شو!.
-بله اشتباه شاید خاصیت بشره ولی تو بشر…
-فقط همین2کلمه. خفه، شو. تمام.
تمام. فرشته گوش هاش رو به روی اون ندای ساکت بست. شب آروم و بی هیچ شتابی پیش می رفت. فرشته به پریسای غرق خواب نگاه کرد. دیگه دنبال دلیل نگشت. دیگه به هیچ چیز فکر نکرد. بدون بحث، بدون جنگ، بدون دلیل، بدون اندازه، دوستش داشت. خیلی زیاد. فقط دوستش داشت. داشت صبح می شد. فرشته خاک روی لباسش رو تکوند. همچنان گرد و خاکی بود ولی فرشته دیگه نمی دید. فقط هرچند1بار خاکی رو که نمی دید می تکوند. این گرد و خاک اولش روی جسم تمام زمینی ها توی چشمش می زد و فرشته مشکل بهش آلوده می شد و اگر هم می شد به شدت اذیتش می کرد. فرشته اون زمان از جنس خاک نبود. و حالا، بعد از این مدت که دیگه فرشته یادش نبود بلند بوده یا کوتاه، بعد از راهی که طی کرده بود، بعد از چیز هایی که از سر گذرونده بود. فرشته رفته رفته، قدم به قدم، خاکی تر و خاکی تر شده بود. دیگه بسته زمین بود. یکی مثل همه خاکی ها. فراموشی اون شب عملش رو کامل کرد. خیلی طول کشید ولی بلاخره کامل شد. فرشته خسته بود. سنگین بود از خستگی. مثل تمام خاکی ها. خوابش می اومد. باید می خوابید. نگاه از آسمون شب برداشت و با خودش فکر کرد:
-فردا نزدیکه.
باید می خوابید. فردا و فردا ها روز های دیگه ای بودن.
***
چقدر گذشته بود؟ چند روز؟ چند ماه؟ چند سال؟ فرشته دیگه نمی دونست. فرشته دیگه فقط پیش می رفت. آروم آروم بدون این که بفهمه در رویارویی با جاذبه ها و دافعه های زمین غرق می شد، با گرفتاری های خاکی درگیر می شد، از سیاهی هایی که باید ازشون گذر می کرد تا ببینه چقدر کوچیک هستن مثل خاکی ها می ترسید و کنار می کشید، با توجیه و فریب و خشم و هوس همراه می شد، می جنگید، تسلیم می شد، جنگ های خاکی ها رو می برد، می باخت، زخمی می شد، زخم می زد، خودش نمی فهمید، و چه بد بود این آخریش. …
فرشته خاکی تر و خاکی تر می شد. حالا اون فقط1کسی بود روی زمین. یکی مثل تمام خاکی های جهان.
دختری به نام فرشته.
***
خوب دیگه، فرشته رو همینجا بذاریم تا دفعه بعد.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (10)
وحید
شنبه 7 دی 1392 ساعت 08:54
سلام واقعا همه قسمتهای این داستان جالب و تأثیر گذار هست
خیلی ممنون بعد هم میخواستم بگم شما هر وقت سایتتون رو آپدیت کنید باعث خوشحالی ماست هم حرفای قشنگ میزنید و هم کتاباتون خوبه
پس خواهشا دیگه نگید اومدنتون بینظمی هست در ضمن اصلا احساس ندامت نکنید که داستان فرشته رو توی سایت گذاشتید
بسیار کار خوبی کردید شما یک هنرمند بزرگ هستید و باید بذارید که دیگران با نبوغ شما آشنا بشن نویسندگی کار کمی نیست
تازه ما بعد از این داستان منتظر داستانهای بعدیتونم هستیم به عنوان یک برادر کوچکتر ازتون تقاضا میکنم که نویسندگی رو رها نکنید چون شما استعدادش رو دارید و به دیگران هم اجازه بدید که از نوشته های شما لذت ببرن
از کتاب صوتیتون هم سپاسگزارم لطف کردید حق نگهدارتون.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
شما واقعا به من لطف دارید و من واقعا به خاطر لطف شما ممنونم. داستان فرشته هم فقط1نوشته هست که واقعا نمی دونم چی شد که دلم خواست بنویسمش. ای کاش بتونم خوب پیش ببرمش. به خاطر فرشته که باید به1سر انجام درست و حسابی برسه و به خاطر شما هایی که دنبالش می کنید و آخر از همه به خاطر خودم که دلم اینطور می خواد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 7 دی 1392 ساعت 16:45
سلام. داستان خیلی جالب بود این دفعه؛ از قسمتای پیش هم هیجان انگیز تر بود. خیلی عالی می نویسید.
مخصوصاً از تشبیهتون راجع به رعد و برق خیلی لذت بردم.
چه قدر جالب؛ که اون جا هم یک پریسا هست!
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خوشحالم که خوشتون اومد. رعد و برق رو اتفاقا خیال کردم بد توضیحش دادم. هرچی کردم درستش کنم نشد و آخرش گفتم بیخیال و همینطوری گذاشتمش اون تو. بله اونجا هم1پریسا هست ولی به خدا اون من نیستم. اگر باور نکنید جناب یکی هم تردید می کنه و دوباره میاد شلوغ کاری.
باز هم ممنونم از لطف شما.
و باز هم ایام به کام.
یکی
شنبه 7 دی 1392 ساعت 22:19
عجب! چرا اسمشو گذاشتی پریسا؟ بجان خودم این تو نیستی. میدونم نیستی. چرا, چرا اسم خودتو دادی بهش؟ این یکیو نفهمیدم. شاید بعد بفهمم. خیلی میخوام بفهممش. بجنب. بقیشو بنویس, بجنب, فقط بجنب. منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
چی شده؟ این چه حالیه؟ نه این پریسا من نیستم. مطمئن باشید که نیستم. خاطر جمع باشید.
به روی چشم جناب یکی. سعی می کنم بیشتر بجنبم. مهلت بدید آخه!
ایام به کام.
Sepanta
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 00:11
“حالا دیگه فرشته دغدغه های دیگه ای داشت که حسابی درگیرشون شده بود. آسمون دیگه دور بود، خیلی دور، خیلی خیلی دور!!. دور، دست نیافتنی، ناآشنا!.” فرشته دیگه داره پرستو رو فراموش میکنه !؟
کاش این پریسایی که به داستان اضافه شد ؛ همون پرستو کوچولو باشه .

پاسخ:
کاش می شد تمام کاش ها حقیقت می شدن!.
پریسا، پرستو، فرشته.
حقیقت همیشه راه خودش رو میره.
sepaeta
یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 03:46
فرشته دیگه شده عین آدما،تمام عادتاورفتارای آدمارو یادگرفته و انجام میده!! حتی پرستوش رو هم فراموش کرده! خداکنه حداقل پیش پریسابمونه وازپیشش نره

پاسخ:
سلام آشنا.
ای کاش دست من بود! باور کنید خیلی دلم می خواست این ماجرا رو می شد هر طوری دلم می خواد تغییرش بدم. خدا رو شکر که نوشتنش تموم شد هرچند خیلی حرف داخلش بود که من نزدم و ننوشتم. نتونستم. داشتم دق می کردم. باید تموم می شد. اگر نمی شد من خودم تموم می شدم.
فرشته، پرستو، پریسا.
دعا کنید فرشته بتونه بره خونهش. اینجا روی خاک، کاش فرشته بتونه برگرده. پرستوش اون بالا منتظرشه.
پاینده باشید.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 01:39
سلام پریساجان
کارخیلی خوبی کردی نوشتیش،اونم به این قشنگی و زیبایی که آدم خیلی جاهاشو باید۲-۳باربخونه ، اینقد که خوندنش میچسبه .
دعامیکنم طوری شه که فرشته وپرستوکوچولو وپریسا،شاد وخوشحال بشن .

پاسخ:
سلام آشنا.
ممنونم. شما لطف دارید. خوب به ما یاد دادن که همیشه نمیشه صاحب همه چیز با هم بود. به نظرم این درس اینجا هم صدق می کنه. ولی دعا. چیز خوبیه. دعا کنید. شاید قصه اجابت راست باشه. شاید.
ایام به کام.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 03:28
نمیدونم چرا ازبین شخصیت های این داستان، کسی روبیشترازهمه دوس دارم که حضور چندانی هم تو داستان نداشته، منظورم پرستو کوچولوئه

پاسخ:
پرستو.
پاکه. و شاید هم دلتنگ. کی می دونه؟ شاید هنوز فرشتهش رو یادشه. کاش یادش باشه!. کاش می شد1طوری صدای آوازش رو1بار دیگه به فرشتهش برسونه. شاید اگر می شد فرشته راهش رو پیدا می کرد. کاش فرشته بتونه برگرده خونه!.
sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 02:58
بله،متاسفانه تو این دنیا همه چیز رو نمیشه باهم داشت ، دعا که بروی چشم، خداکنه مفیدباشه .مطمئنم پرستو فرشته رو فراموش نکرده، اما فرشته الان خیلی وقته که زیادازپرستوش یادی نمیکنه .

پاسخ:
کاش شما درست بگید! فرشته اشتباه رفته. نباید فراموش می کرد. ولی فراموش کرد و این فراموشی چیز وحشتناکیه. البته فقط در اینطور موارد. وگرنه این فراموشی1جا هایی هم نعمته و چه نعمت بزرگی!.
Sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 15:59
دقیقا درست میگی ؛ فراموشی بعضی جاها بزرگترین نعمته !!

پاسخ:
کاش گاهی که واقعا لازمه من یکی از این نعمت بهره بیشتری داشتم!. کیمیاست بی مروت.
sepanta
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 01:26
آره،واسه تودوست جونم فراموشی خیلی خیلی ضروری بود .

پاسخ:
بله ولی… خوب، نشد دیگه. شاید اینطوری بهتر باشه. برای عبرت گرفتن اینطوری بهتره.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش3

سلام به همگی.
وای که این روز ها چقدر من میام!!.
چیکار کنم دست خودم نیست. به این شاید میگن مرض. دوست دارم بیام و به کسی هم آزاری نمی رسونه این اومدنم. البته جز به شما ها که از خود هستید و می بخشید.
می خوام برم ببینم فرشته بی اطلاع ما که آتیش رو جای ستاره آسمون بغل کرد چند درصد سوخت. هر کسی باهام میاد بپره بریم.
***
بیمارستان.
فرشته با درد چشم هاش رو باز کرد. هنوز به شدت سردش بود. تمام جونش می سوخت ولی سردش بود. صدایی آروم که گفت:
-بلاخره بیدار شدی؟ چیزی نیست. درست میشی. دفعه بعد اینطوری خودکشی نکن.
فرشته با تعجب گفت:
-خودکشی؟!خودکشی چیه؟
صدا گفت:
-باشه. سعی کن زیاد حرکت نکنی.
فرشته آروم نگاه کرد. صاحب صدایی که باهاش حرف می زد1جوون4شونه قوی هیکل بود که دست هاش باند پیچی شده بودن. فرشته به دست های جوون خیره شد.
-چرا اینطوری نگاه می کنی؟ باند مگه ندیدی تا حالا؟ پس خودت رو ندیدی چه شکلی شدی.
جوون این رو گفت و لبخند زد. فرشته به زحمت پرسید:
-تو کی هستی؟
-من سفر هستم. رهگذری رد می شدم که اتفاقی دیدمت. چند دقیقه دیر رسیدم. اگر چند قدم زود تر اومده بودم تو الان زخمی آتیش نبودی.
فرشته گفت:
-چه به خودت مطمئنی!. از کجا می دونی؟
سفر گفت:
-به خودم مطمئن نیستم. به خودم ایمان دارم.
فرشته با خجالت چشم از باند های دست سفر برداشت و گفت:
-یادگاری آتیشه؟
سفر باز لبخند زد و گفت:
-آتیش به من یادگاری نمیده. فقط می جنگه. مثل این که هیزم خوبی بودی به کامش. آخه پس نمی دادت. مجبور شدم بجنگم. جنگ همینه دیگه.
فرشته کم کم داشت به یاد میآورد که چی شده. ذهنش آروم آروم داشت بیدار تر می شد. آتیش. توی ذهنش هر لحظه واضح تر. آتیش.
-آآآآآآآآآتیییییییشششششش.
فرشته لرزید. سردش بود. نمی فهمید این لرزش از سرماست یا از ترس. سرما قابل تحمل نبود. انگار با یادآوری خاطره آتیش و غیبتش بیشتر و بیشتر سردش می شد. به سفر نگاه کرد و پرسید:
-آتیش کجاست؟
سفر با همون صدای آروم گفت:
-نگران نباش. دستش بهت نمی رسه.
-نگران؟ نیستم. اون کجاست؟
-توی بطری وسط مشت من.
فرشته خواست از جا بپره ولی اون2تا دست باند پیچی شده مانعش شدن. به محض این که اون دست ها شونه های فرشته رو لمس کردن درد وحشتناکی توی تمام تنش پیچید که بی اختیار ناله کرد:
-آآآآآآآخ!!.
سفر سری تکون داد و آه کشید و گفت:
-چیزی نیست. شونه هات و قفسه سینهت آسیب بدی دیدن. تو1جراحی کوچولو لازم داری. اون ها باید درمونت کنن وگرنه جای این آسیب روی شونه ها و سینهت باقی می مونه.
فرشته بی توجه به حرف های سفر بلند گفت:
-توی بطری؟ تو آتیش به اون بلندی رو کردی توی بطری؟ اون الان توی دستته؟ چجوری زنده ای؟
سفر خندید و گفت:
من چیزیم نمیشه. اون فقط1شعله کوچیک داخل1بطری کوچیکه. به من صدمه ای نمی زنه. آتیش بلند نیست. هیزم و باد بلندش می کنن. هیزمش تو بودی. تو بلندش کردی. اون هیبت رو تو بهش دادی. الان اندازه1انگشت بیشتر نیست.
فرشته گفت:
-میشه بهم پسش بدی؟ من از این سرمای نفرت انگیز متنفرم.
سفر گفت:
-نه. نمیشه. آتیش رو فقط باید تماشا کرد. باید چند قدمیش ایستاد و گرم شد. باید ازش پروا کرد. آتیش رو نمیشه بغل کنی. آتیش آتیشه. عوض بشو هم نیست. این توی ذاتشه. باید یادمون بمونه. هرچی روشن و گرم باشه تکیه گاه مناسبی نیست. تو باید یاد بگیری برای جنگ با سرما راه بهتری هم هست. خاکستر شدن و از بین رفتن مفر خوبی نیست. من هم سرما رو دوست ندارم ولی برای این که از دستش خلاص بشم توی بغل آتیش نمیرم. تو هم نباید بری.
فرشته گفت:
-ولی اون کمک می کرد من برگردم آسمون. من نمی تونم اینجا بمونم. من مال اینجا نیستم.
سفر دستش رو دراز کرد و آروم شونه های فرشته رو لمس کرد. فرشته از درد داد کشید. سفر گفت:
-می بینی؟ کسی که بخواد کمک کنه بپری جای بال پروازت رو اینطور زخمی نمی کنه. می دونی؟ تو اگر جدی پر پرواز داشتی هم الان دیگه پروازی نبودی چون تا ریشه پر های پروازت سوخته. آتیش به هیچ کجا نمی بردت. فقط خاکسترت می کرد. تو باید باور کنی.
سفر دوباره خندید و گفت:
-بیخیال. با1جراحی ساده نشونه های آتیش رو از روی شونه هات بر می دارن و میشی مثل اولت. اون وقت خدا رو چه دیدی؟ شاید پر هم درآوردی. کی می دونه؟
سفر واسه خنده می گفت. فرشته گفت:
-ولی من واقعا مال اینجا نیستم. من زمانی پرواز می کردم. من باید بال هام دوباره در بیاد. من….
سفر با اشاره ساکتش کرد و گفت:
-باشه. پرواز هم می کنی. حالا نه.
فرشته با خودش فکر کرد:
-اون جدی نمی گیره. حق هم داره. اینجا کسی نمی فهمه. آتیش می فهمید.
مثل این که این جمله آخری رو بلند گفت چون سفر اخم کرد و گفت:
-آتیش فقط آتیشه. آتیش چیزی جز خاک و خاکستر نمی فهمه. ای کاش می شد تو درست بگی ولی نمیشه. آتیش اگر می فهمید تو درد نمی کشیدی. می دونم ساده نیست برات ولی باید باور کنی. تو اولیش نیستی. آخریش هم نیستی. تحمل داشته باش. از نشونه آتیش که خلاص شدی از خاطرهش هم خلاص میشی.
فرشته به باند های دست سفر نگاه کرد و آروم گفت:
-به خاطر اون زخم ها معذرت می خوام.
-معذرت نخواه. فقط دیگه هیچ وقت این کار رو نکن. دلواپس دست من هم نباش. درست میشه. میان واسه عمل ببرنت.
فرشته این دفعه دیگه واقعا از جا پرید و گفت:
-نه. نمی خوام. من این رو نمی خوام.
سفر سعی کرد آرومش کنه.
-چیزی نیست. اصلا چیزی متوجه نمیشی. تو خوابت می بره و بعد از عمل بیدار میشی.
فرشته پریشون گفت:
-نه. من نمی خوام.
-چرا نمی خوایی؟ نکنه دلت می خواد تا آخر عمرت نشون کرده آتیش باقی بمونی؟
فرشته گفت:
-من، می خوام، من می خوام همین الان از اینجا برم بیرون. نشون کرده آتیش یا هرچی. من باید همینطوری از اینجا برم بیرون.
سفر سعی کرد منصرفش کنه ولی موفق نشد. فرشته فقط می گفت نه، نه، نه.
سفر که دید تلاشش فایده نداره دست فرشته رو گرفت، توی چشم هاش نگاه کرد و گفت:
-اینطوری نمی تونی بری. اینطوری برای همیشه گرفتار آتیشی. بذار درمونت کنن. بعدش. همراه من بیا. بیا با هم بریم. من هیچ وقت توی فکر پرواز نبودم. آدم ها پر ندارن. پرواز مال فرشته هاست. من پرواز نمی کنم ولی سعی کردم روی همین زمین درست و بی توقف پیش برم و پیش ببرم. تو باید بپذیری که واقعیت های زندگی با آرزو های ما فرق می کنن. پرواز رویاست. همراه من بیا. از راه رفتن هم میشه لذت برد. باور کن. خودت رو از نشونه های آتیش خلاص کن و باهام بیا.
فرشته نگاهش کرد. سفر نمی فهمید. چه فایده ای داشت براش توضیح بده واقعا زمینی نیست؟ ولی سفر داشت درست می گفت. حالا که نمی شد پرید باید درست راه رفت ولی…
-نه. نمی تونم. من این جراحی رو نمی خوام.
سفر اصرار کرد ولی فرشته فقط می گفت نه. نمی فهمید چطور باید توضیحش بده ولی.
-تو خیلی خوبی سفر. ممنونم که نجاتم دادی. فراموش نمی کنم. ولی من با نشونه هایی که روی شونه هام ثبت شده دیگه همراه درست و حسابی واسه تو نمیشم. من زخمیم. تو باید بری.
سفر هنوز دست فرشته رو رها نکرده بود.
-بیا همراه من بریم. هر جا خسته شدی من کولت می کنم. زخم هات درمون میشه. من خیلی سفر کردم. تجربه درمان زیاد دارم. تو چیزیت نیست. فقط از دست نشون آتیش خلاص بشو. امتحان کن. پشیمون نمیشی.
فرشته از پشت پرده اشک به سفر نگاه کرد. می شد که همه چیز رو فراموش کنه و خودش رو بسپره دست سفر. شاید واقعا پشیمون نمی شد. بهتر از آتیش و اون هیبتش نبود؟
-نه. نه. نه. نباید این رو بگی، نباید.
این صدایی بود که فرشته نمی فهمید از چه جنسیه ولی از درونش می اومد و خیلی قاطع از حنجرهش آزاد شد.
-نه. دیگه تکرارش نکن.
سفر نباخت.
-باشه همراه من نشو. ولی بذار نشونه آتیش از شونه هات برداشته بشه. تو نباید با اون نشون مشکی ادامه بدی.
چیزی توی دل فرشته انگار شکست.
-تمام گیر من الان همین نشون آتیشه. مشکل همراهی تو نیست. مشکل خودمم. مشکل شونه هامه. مشکل نشون آتیشه. خدایا من چی به سر خودم آوردم؟
این ها رو فرشته نگفت ولی از جنس اشک از نگاهش ریخت پایین.
در جواب نگاه منتظر سفر فرشته با بغضی به سنگینی کوه گفت:
-نه. بذار همینطوری بمونه. من باید همینطوری باشم. لطفا از اینجا ببرم بیرون. خواهش می کنم سفر.
***
بیرون.
سرد بود. باد شلاق می زد. فرشته از سرما داشت بی حس می شد.
-سرده. خیلی سرده. خیلی خیلی سردمه. آتیش. خدایا آتیش. دارم منجمد میشم آتیش.
سفر شنید. بالاپوشش رو درآورد و آروم طوری که شونه های فرشته درد نگیره گذاشت روی شونه هاش. فرشته نگاهش کرد.
-پس خودت.
سفر لبخند زد و گفت:
-من چیزیم نمیشه.
-یعنی تو سردت نیست؟
-چرا هست. ولی من عادت دارم. من سرمای اینجا رو بیشتر از تو می شناسم. باهاش آشنام. من در جنگ با سرما از تو قوی ترم. همینطور با تجربه تر. سرما نمی تونه اندازه تو اذیتم کنه.
فرشته بالاپوش سفر رو پوشید و تعجب کرد که سرما کمتر شد. سفر انگار فکرش رو خوند. خندید و پیروزمندانه گفت:
-می بینی؟ بدون آتیش هم میشه با سرما کنار اومد.
فرشته نگاهی پر از تشکر بهش کرد و گفت:
-ممنونم سفر. تو هیچ وقت از یادم نمیری.
سفر دستی به سر فرشته کشید و گفت:
-تو هم همینطور. دنیا به اون بزرگی هم که میگن نیست. من حتما دوباره می بینمت. خیالت راحت باشه.
فرشته رفتن سفر رو از پشت پرده اشک که حالا کلفت تر ولی هنوز به همون شفافی بود تماشا کرد و با خودش گفت:
-این بیشتر به آسمونی ها می خوره تا من. یعنی ممکنه سفر1شب خیلی دور از آسمون اومده باشه و اون شب از بس دور بوده حالا دیگه خودش هم یادش نباشه؟ کاش اینطور باشه. چقدر دلم می خواد اگر1زمانی تونستم برگردم اون بالا ستارهم با ستارهش همسایه بشه.
سفر رفت و آتیش رو هم با خودش برد. داخل1بطری کوچیک. اندازه1انگشت.
فرشته ایستادن رو جایز نمی دید. با شونه هایی که به شدت سنگین بودن و جسمی که انگار هرچی بیشتر می رفت سنگین تر و خسته تر می شد راه افتاد.
همه در حرکت بودن. جز زمین خورده هایی که پا نمی شدن. فرشته فقط به1چیز فکر می کرد. باید یکی مثل خودش رو پیدا کنه تا بتونه برگرده. سعی کرد صدا ها و نور های کور و کر کننده زمین رو نبینه و نشنوه.
ماشین ها، بوق ها، نور چراغ ها، صدای سوت، صدای فحش و داد و بیداد آدم ها، رنگ های عجیب و در همی که با سرعت انگار از توی هم رد می شدن، چهره هایی که انگار نقش درد
و کلافگی بودن، فرشته با خودش گفت:
-اینجا کسی شاد نیست؟ چرا؟ زمین چرا اینطوریه؟
فرشته1چیز عجیب دیگه هم در این زمینی ها می دید که تا این لحظه فرصت نکرده بود بهش دقیق بشه. تمام آدم ها بدون استثنا کم و بیش به سر و لباسشون گرد و خاک نشسته بود. بچه ها خیلی کم، جوون ها کمی بیشتر و هرچی به طرف سالمندی پیش تر می رفتن این غبار بیشتر بود. با اینهمه انگار این موضوع هیچ کسی رو آزار نمی داد البته به جز فرشته. این غبار انگار توی چشم فرشته می زد و اذیتش می کرد. ولی بقیه انگار هیچ مشکلی باهاش نداشتن.
حتی1بار که فرشته خواست غبار روی لباس1پیرزن فرطوط رو براش بتکونه پیرزن نگاه مشکوکی بهش انداخت و گفت:
-چی می خوای دختر جون؟ از دستمالی من به جایی نمی رسی. من هیچ چی ندارم.
فرشته از شدت تعجب و سنگینی حیرت و اهانتی که به خودش حس کرده بود1قدم رفت عقب ولی باز اومد جلو و گفت:
-من هیچ چی نمی خوام از شما. من فقط می خواستم کمک کنم.
بعد آروم گوشه لباس پیرزن رو گرفت و با نگاه معصومی که فقط مال فرشته هاست به غبار روی اون اشاره کرد و گفت:
-خواستم بتکونمش.
پیرزن نگاه عاقل اندر صفیهی بهش کرد و گفت:
-بتکونی؟ چی رو بتکونی؟ به نظرم طبیب می خوایی.
فرشته باز به غبار اشاره کرد و گفت:
-این گرد و خاک. شما نمی بینیدش؟
پیرزن که از روی نگاهش می شد به راحتی فهمید خیال کرده فرشته دیوونه هست گفت:
-گرد و خاک!؟ خیلخوب دختر جون. باشه من خودم می تکونمش. دستت درد نکنه.
فرشته مبهوت رفتن پیرزن رو نگاه کرد و شنید که پیرزن آه کشید و گفت:
-خدا شفا بده. به دزد که نمی خورد، حتما مریضه طفلک. آه خدایا شکرت شکرت.
فرشته گیج به اطرافش نگاه کرد. جوونی که ماجرا رو تماشا می کرد یواش گفت:
-به کاهدون زدی بابا. اولا اون چیزی نداشت آخه. دوما این راهش نیست. تازه کاری؟ باید یاد بگیری. اینطور که تو دستمالی کردی طرف مرده هم بود زنده می شد. آبروی هرچی جیب بره اینطوری می بری که. من بلدم. اولا باید قیافه شناس باشی. یعنی بدونی صاحب های چه جور تیپ هایی رو می ارزه که دستمالی کنی. دوما باید طوری بری که طرف تا نرسید به خونهش نفهمه دست خورده بهش چه برسه به این که جیبش سبک شده. بقیهش رو هم بعدا یادت میدم. هستی؟
فرشته مثل خواب زده ها بهش خیره شد.
-تو هم که گرد و خاکی هستی. پاکش نمی کنی؟
جوونک خنده زشتی کرد و گفت:
-ای بابا، با ما هم آره؟
فرشته به غبار روی سر و لباس جوون اشاره کرد و گفت:
-جدی نمی بینی؟
-جوون به لباس هاش نگاهی کرد و ظاهرا با خودش ولی بدون این که سعی کنه صداش رو از صدارس فرشته پایین تر بیاره گفت:
-مثل این که پیرزنه راست می گفت. این راستی راستی کم داره.
بعد1دفعه انگار فکری به سرش زده باشه نگاهش روی نقطه ای از لباس خودش ثابت موند و چشم هاش1دفعه هشیار تر شدن و لبخند زد. سر بلند کرد و گفت:
-آره بابا راست میگی. مثل این که خاکی شدم حسابی. تقصیر این ماشین هاست. بد راه میرن لاکردار ها. ببین گند زدن به لباسم. راست میگی باید پاکش کنم. کمک می کنی؟
فرشته با تعجب نگاه کرد و گفت:
-خوب بتکون دیگه.
جوونک در حالی که داشت با چشم سر تا پای فرشته رو می خورد گفت:
-نمیشه آخه. خیلی بد خاکی شدم. من خوردم زمین دستم درد می کنه. چشم هام هم بفهمی نفهمی ایراد داره. سر و وضعم رو هم که می بینی حسابی سوتیه. باید لباس هام رو در بیارم قشنگ تمیز کنم. بیا ثواب کن بریم1گوشه همچین1خیری برسون به من خاکی درب و داغون.
فرشته گفت:
-بریم کجا؟
جوونک گفت:
-من1جای توپی بلدم که عقل جن بهش نمی رسه. بیا بریم تا بهت بگم.
جوون دستش رو دراز کرد که دست فرشته رو بگیره. فرشته هم دستش رو آورد بالا. درد.
-آآآآخ. آآآآتییییش.
-چی؟ نترس بابا آتیش کجا بود؟ بیا بریم دیگه مگه نمی خواستی منو بتکونی؟
درد کشنده بود. فرشته وحشت زده گفت:
-نه نمی خوام خودت بتکون. من. نمی تونم.
جوونک گفت:
-ای بابا نمی تونم چیه. بیا بابا آتیش نمی گیری.
فرشته رفت عقب و جوون اومد جلو. فرشته رفت عقب تر و جوونک اومد جلو تر. باز هم، باز هم، باز هم.
-آهای چیکارش داری؟ ولش کن.
-سلام جناب. هیچ چی جان شما، جای خواهرمه. دیدم بیچاره مثل این که حالش خوب نیست گفتم بیارمش خدمت شما ببریدش دکتر یا خودم ببرمش. آخه طفلک جای خواهری خیلی قیافه داره ترسیدم تورش کنن گناه داره خوب آخه می دونید؟….
-بسه دیگه نمی خواد زبون بریزی. نیت خیرت رو هم مثل ذاتت می شناسم. برو گم شو.
جوونک رفت و کمی دور تر منتظر فرشته شد که از دیدرس نجاتدهندهش دور بشه. فرشته با ترسی که براش قابل فهم نبود به اطراف نگاه می کرد. نمی فهمید چرا اینقدر ترسیده. مردی که مزاحم رو پر داده بود جلو اومد و گفت:
-به اون عوضی چی می گفتی؟ امثال اون پسره آدم حسابی نیستن. چیکارش داشتی؟
فرشته به مرد نگاه کرد. سنی ازش گذشته بود و غبار!!. این هم که گرد و خاکی بود!. فرشته از شدت ترسی که نمی دونست از چه جنسیه زبونش بند اومده بود. با دست به گرد و خاک روی مو های مرد اشاره کرد و به زور گفت:
-خاک. من فقط می خواستم کمک کنم. بتکونمش. گفت بریم1جایی خاک ها رو واسهش پاک کنم.
مرد با تعجب1آینه کوچیک از جیبش درآورد و گفت:
-کدوم خاک؟ من خاکی نمی بینم. اون عوضی هم لباس هاش بر عکس باطن کثیفش تمیز تمیزه. تو چی داری میگی؟
فرشته به مردمی که در اطراف می لولیدن اشاره کرد و گفت:
-چرا اینجا همه گرد و خاکین؟ اذیتتون نمی کنه؟
-مرد نگاهی طولانی و عجیب به فرشته کرد، و فرشته فهمید.
-شما ها نمی بینیدش؟
مرد با همون حالت عجیب بهش گفت:
-چی رو نمی بینیم؟ خاک رو؟
فرشته گفت:
-نه. هیچ چی. معذرت می خوام.
فرشته دید که مرد بیسیمش رو درآورد و… ثبات شکل گرفتن1تصمیم.
-صبر کن دختر. همینجا باش. الان میری خاک ها رو بتکونی.
فرشته فقط1چیز فهمید. دردسر. مثل فنر از جا پرید و فرار.
-صبر کن دختر. به خدا کاریت ندارم. وایسا. مگه نگفتی می خوای کمک کنی؟ وایسا دیگه. بهت میگم وایسا.
فرشته داشت از ترس تموم می شد. با تمام توانش می دوید.
-آتیش! بیا نجاتم بده.
دستی که خیلی محکم مچ دستش رو چسبید. فرشته با وحشت نگاه کرد.
-سفر؟!
ولی نه. سفر نبود.
-چقدر شبیهشه!.
فرشته وسط ترسش می دید و می شنید مردی که دستش رو چسبیده داره به سرش اشاره می کنه و واسه اون مامور متعجب پلیس و بقیه مردمی که توجهشون جلب شده بود و دورشون جمع شده بودن توضیح میده که فرشته خواهرشه و عقل درست و حسابی نداره و گم شده و…
-ببخشید سرکار. خواهرم حالش چندان ok نیست. نمی ذاریم تنها بره بیرون ولی من خونه نبودم مادرم هم که پیره. می دونید سرکار؟ خواهرم بابام رو خیلی دوست داشت. بابام چاه کن بود. از وقتی بابام زیر آوار عمرش رو داد به شما خواهرم که جنازه خاکیش رو دید به این روز افتاد. حالا هر جا می چرخه خاک می بینه و میگه همه دنیا گرد و خاکیه و می خواد هر کسی رو که می بینه بتکوندش. شما ببخشید.
-خدا ببخشه جوون. مواظبش باشید. کم مونده بود1عوضی بدزدتش. دکتری، درمونی، چیزی،
-هر کاری شد و نشد کردیم. درست نشد. به هر حال ممنونم سرکار. خدا خیرتون بده.
-پس بیشتر مواظب باش.
-چشم جناب. باز هم ببخشید.
-خدا ببخشه. به سلامت.
فرشته خواست بگه این ها راست نیست ولی با فشار دست جوون روی مچ دستش و نگاه هشداردهندهش ساکت شد. جوون دست فرشته رو کشید و گفت:
-بیا خواهر جون. بیا بریم خاک لباس داداش و مامان رو بتکون که حسابی گرد و خاکی هستیم. بیا عزیزم بیا.
جوون آهی کشید که توی چهرهش مشخص نشد. همه رفتن. فرشته گفت:
-چرا این چیز ها رو گفتی؟ من که نفهمیدم چی شد ولی راست نبود.
جوون گفت:
-نه که نبود. من دروغ گفتم.
-دروغ گفتی؟
جوون کمی عصبانی و بیشتر بی حوصله گفت:
-نکنه از بس پاکی نمی دونی دروغ یعنی چی؟
بعد قیافه مسخره ای به خودش گرفت و گفت:
-خوب، بذار واسهت بگم. گاهی آدم ها واسه خلاصی از دردسر هاشون یا واسه این که دلشون اینطوری می خواد چیز هایی میگن که واقعیت نداره. مثل حالای من که اینهمه جفنگ سر هم کردم تا از دست اون لاشخور ها نجاتت بدم. حالا فهمیدی قدیسه خانم؟
فرشته زیاد نفهمیده بود جز این که دروغ یعنی هر حرفی که راست نباشه. زمان برای تحلیلش نداشت. جوون دستش رو کشید و گفت:
-بیا از اینجا بریم کارت دارم. فرشته نگاهش کرد. هیچ چیز از نگاه سفر توی چشم هاش نبود. هیچ چیز جز شباهتی عجیب توی چهره که اون هم به چشم فرشته تفاوت داشت.
-آخ دستم رو ول کن. من نمی خوام همراهت بیام.
-عجب! که نمی خوای. باشه ملکه. شما جوابم رو بده هر جا می خوای برو.
جوون در1ماشین رو باز کرد و گفت:
-سوار شو.
فرشته تا اومد بفهمه چی شده دست های قوی جوون مثل پر انگار با1فوت فرستادنش داخل. در بسته شد و ماشین راه افتاد. فرشته ترکیبی از ترس و تعجب رو1جا داشت. راننده همونطور که می رفتن نگاهش کرد و گفت:
-تو نشون دار آتیشی. خودم دیدم و شنیدم. هم حالت رو دیدم هم وقتی صداش می زدی شنیدم. ببینم، تو می دونی آتیش کجاست؟
فرشته گفت:
-ب…
ندای1هشدار سریع از درون.
-دروغ یعنی چیز هایی که واقعیت ندارن. برای خلاصی از دردسر یا برای زمان هایی که به هر دلیلی نباید راست گفت.
-نه.
راننده عصبانی گفت:
-نمی دونی؟ تو داشتی می گفتی که می دونی. نصف بله رو گفتی. ببین، اگر آتیش اینجا بود تو امروز گرفتار نمی شدی. من اگر نبودم می بردنت تیمارستان. چیزی نمیشه فقط بگو آتیش کجاست. من می شناسمش. نمی دونم چی شده که هرچی می گردم نیست. تو نشون آتیش داری باید بدونی. تو می دونی. بگو کجاست؟
فرشته نمی فهمید چرا نمی تونه به این مشابه تلخ سفر اطمینان کنه. فقط می دونست که هشدار ضمیرش میگه نه. فقط میگه نه.
-بگو نه. فقط بگو نه. فقط بگو نه.
-نه.
راننده با مشت زد روی فرمون و داد کشید:
-نه و مرض. مسخرهم کردی؟ بهت میگم بگو چه معامله ای با آتیش کردی ایکبیری؟
-نه.
-که نه آره؟ پس نمیگی؟
-نه.
-خوبه که تکلیفم رو مشخص کردی. تا10دقیقه دیگه بلایی سرت میارم که تمام خاطرات قبل از زاییده شدنت یادت بیاد و همهش رو مثل بلبل واسهم چهچه بزنی میمون ناکس.
فرشته جز صدای ترس چیزی نمی شنید. ماشین داشت مثل برق می رفت. با همون سرعت پیچید به1فرعی خلوت و1لحظه برای این که از تصادف با1سگ سفید جلوگیری کنه سرعتش رو کم کرد. صدای هشدار ضمیر.
-فرار کن. حالا!.
فرشته در رو باز کرد و خودش رو پرت کرد بیرون و بدون این که اصلا فکر کنه ببینه چیزیش شده یا نه شروع کرد به دویدن. چند بار بی اراده پرید تا از بال هایی که دیگه نبودن برای بالا رفتن کمک بگیره ولی هر بار چنان دردی توی شونه هاش پیچید که کم مونده بود از حال بره. صدای قدم های تعقیب گرش رو درست پشت سرش می شنید. همینطور تهدید ها و فحش هایی که مثل بارون تیر های زهری از طرفش می اومد. فرشته نمی دونست این زمینی عصبانی از کجا آتیش رو می شناسه ولی می دونست که آتیش چطوری بود و می دید که آشنا هاش هم مثل خودش هستن. فقط می خواست از دست اون آشنای آتیش فرار کنه. داشت خسته می شد. داشت بهش می رسید. پرتگاه. بالی در کار نبود. فرشته بی بال پریدن رو بلد نبود. اگر می پرید می افتاد و اگر می ایستاد تعقیب گرش بهش می رسید.
-بیا. سخت نیست، بپر.
صدایی، دستی، همراهی.
-من نمی تونم.
-بیا. چیزی نیست بیا.
دستی که تقریبا بغلش کرد. پرتگاه. فرشته نگاه کرد. تهش سیاه بود مثل شب. همون شبی که فرشته از آسمون سقوط کرد به زمین. بالی در کار نبود. وسط زمین و هوا. فرشته جیغ کشید. ترس. تصور سقوط. و…
-تموم شد. دیدی سخت نبود؟
روی زمین بودن. اون طرف پرتگاه. فرشته نگاه کرد.
-این که زیاد بلند نیست.
-نه که نیست. این فقط1جوبه. اگر می افتادی توش فقط لجنی می شدی. از چی اینطوری ترسیدی؟
فرشته به صاحب دستی که هنوز ولش نکرده بود خیره شد. ترس ها رفتن. تردید اما هنوز بود.
-نترس من اسمم تیرداده. تو هم نمی دونم کی هستی. فقط انگار مال این طرف ها نیستی. ببین، جوب ها اصلا ترسناک نیستن. زمین خوردن هم ترس نداره. فقط درد داره که اون هم اگر مواظب باشی پیش نمیاد. چیز های ترسناک تر توی این دنیا زیاده. مثل اون جونوری که می خواست بگیردت. چی می خواست ازت؟
-هیچ چی.
تیرداد خندید و گفت:
-خوب باشه، هر طور میلته. می خوایی کمکت کنم؟
-نه.
-باشه. ولی مواظب باش اینقدر هم نترس. می خوایی بری؟
-آره.
-باشه ولی صبر کن اون دیوونه بره بعدش برو.
فرشته داشت می لرزید. تیرداد اونقدر کنارش موند تا فرشته آروم تر و اوضاع امن تر شد.
-حالا کجا میری؟
-نمی دونم.
-مطمئنی نمی خوایی کمکت کنم؟
-آره. ممنون.
-باشه. پس مواظب خودت باش.
-سعی می کنم باشم. ممنونم تیرداد. خداحافظ.
فرشته نشنید که تیرداد جوابش رو بده. جوابی در کار نبود که بشنوه. تیرداد به خداحافظی فرشته جواب نداد. فقط نگاهش کرد و با خودش فکر کرد:
-حس می کنم این موجود عجیب انگار بیمار رو باز هم می بینمش.
***
زمان، آروم و یکنواخت پیش می رفت و روی چهره مسافر های جاده سرنوشت غبار می پاشید. زمین، همونطور خاکی و سیاه.
فرشته یادش نبود چند وقته که توی راهه. فقط می رفت و در حین این رفتنش با اتفاق های مدل به مدلی رو به رو می شد که باعث میشد چیز های بیشتری از زمین و زمینی ها بدونه. حالا دیگه فرشته با مفاهیمی مثل دزد و دزدی و درد آشنا بود، فرق بین بیمارستان و تیمارستان رو می دونست، دروغ و خشم رو می شناخت، و می دونست که روی زمین مثل آسمون نیست. فرشته دیگه می دونست که اینجا نباید راحت اعتماد کنه. یاد گرفته بود که زمینی ها بر خلاف آسمونی ها ظاهر و باطنشون با هم تفاوت های بزرگ و ترسناکی داره. حالا دیگه از دیدن طمع بی پایان زمینی ها متعجب نمی شد چون حالا دیگه حرص بشر رو می شناخت. همچنین حالا دیگه با عنصر خطرناک زمین که به نظر خودش بعد از آتیش خطرناک ترین خاصیت زمینی ها بود و می تونست بدترین فاجعه ها رو درست کنه بیگانه نبود. شهوت. از این آخری فرشته می ترسید. به نظرش وحشی و خطرناک می رسید. چیزی مثل آتیش. آتیش!!. همیشه فرشته رو جذب و هم زمان دفعش می کرد. فرشته از دور به هر نوری که شبیه آتیش بود خیره می شد ولی فاصلهش رو حفظ می کرد. انگار جنگی که در درونش بود خیال نداشت تموم بشه.
فرشته مطالب دیگه هم یاد گرفته بود. از جمله این که اون چیز هایی رو می دید که زمینی ها نمی دیدن و بهتر بود در مورد دیده هایی که فقط به چشم خودش میان با کسی حرفی نزنه. فرشته حالا می دونست که برای آدم ها حقیقت چیزیه که می بینن و اگر بخواد با اصرار قانعشون کنه چیزی وجود داره که اون ها نمی بینن به دردسر می افته و چه بسا سر از بیمارستان و تیمارستان و خدا می دونه دیگه کجا ها دربیاره. مثل همین غبار. غباری که آروم و یکنواخت با دستی نامرئی به سر و روی زنده های زمینی پاشیده می شد و اون ها اصلا وجودش رو حس نمی کردن. فرشته می دید که سر و روی خودش هم آروم آروم به این غبار آلوده می شد و عجیب این بود که هرچی بیشتر می گذشت، هرچی بیشتر پیش می رفت؛ هرچی بیشتر قاطی زمین و زمینی ها می شد، هرچی بیشتر با دروغ و خشم و هوس و توجیه و طمع و جاذبه ها و دافعه های زمینی آشنا و بهشون مشغول می شد، نادیدنی ها به چشم هاش ناآشنا تر می شدن و انگار هرچی می گذشت بیشتر با زمین آشنا و با آسمون بیگانه می شد. انگار روح فرشته هرچی در زمین پیش تر می رفت؛ بیشتر در جسم زمینی و خاکیش فرو می رفت و درش حبس می شد. فرشته وقت نداشت از این چیز ها تعجب کنه. فقط پیش می رفت. خسته؛ زخمی، گرد و خاکی، فقط پیش می رفت. دیگه گاهی یادش می رفت کجا باید بره. خاطراتش داشتن باهاش بیگانه می شدن. انگار خاطرات آسمونی فرشته آروم آروم زیر همون غباری که چهره زمینی ها رو می پوشوند پنهان می شدن. و فرشته دیگه این روند رو نمی دید و نمی فهمید. فرشته فقط می رفت. فقط می رفت.
روز سردی بود. باد سوز بدی داشت. فرشته هنوز با این سرما انس نگرفته بود. به اطراف نگاه کرد تا جایی برای خلاصی از سرما و استراحت کوتاه پیدا کنه. پارک. فرشته رفت داخل و همونجا روی1نیمکت شکسته نشست. بچه های قد و نیم قد رو تماشا می کرد که با جیغ و فریاد توی پارک بازی می کردن و لذت می بردن. تاب. میرفت بالا و می اومد پایین. فرشته لحظه ای به حرکت تاب خیره موند. درخشش کوتاهی از1خاطره، شبیه1خواب، پریدن، بالا رفتن، بالا تر، بالا تر،
پرواز.
فرشته بلند شد و رفت طرف تاب. بارون داشت شروع می شد. پدر و مادر ها با دیدن بارون بچه هاشون رو می بردن. بارون آروم آروم شروع کرد به تند تر شدن. تاب خلوت و خالی تر می شد. فرشته رفت طرف تاب. صدایی ظریف.
-می خوای تاب بخوری؟
بچه. پسر کوچولویی که داشت فرشته رو تماشا می کرد.
-آره می خوام.
-خوب سوار شو دیگه.
فرشته نشست روی تاب. پسرک اومد و آروم هولش داد. تاب رفت عقب و اومد جلو. پسرک محکم تر هول داد. تاب تند تر رفت عقب و اومد جلو. پسرک گفت:
-حالا پا هات رو فشار بده پایین و برو بالا. الان پرواز می کنی.
فرشته این رو که شنید حس کرد چیزی توی سینهش تپید. پرواز.
خیلی زود تاب خوردن رو یاد گرفت. پسرک رفت عقب و تماشا کرد. فرشته بالا و بالا تر می رفت ولی نمی فهمید چرا هرچی زور می زد باز برمی گشت پایین. محکم تر تاب خورد و باز هم بالا تر رفت. باد با قدرت می زد بهش. فرشته نفهمید مادر پسرک کی اومد و بردش. بلند شد و زنجیر های تاب رو محکم چسبید، روی نشیمنگاه تاب ایستاد و دوباره شروع کرد به تاب خوردن. محکم تر، بلند تر، بالا تر. تاب بالا تر رفت. فرشته جیغ کشید:
-بالا تر، بالا تر، باااااااالاااااااا تر.
تاب رفت بالا، بالا، بالا، و درست در لحظه ای که تاب می خواست برگرده پایین فرشته زنجیر های تاب رو ول کرد، دست هاش رو از2طرف باز کرد و با تمام توان پرید. وسط زمین و هوا، بارون، باد وحشی، سقوط. ضربه ای شدید، برخورد با میله های سرد، زمین، زمین خیس،
-آآآآآآخ سرم.
سرما، بارون، درد، خواب.
***
خوب، مثل این که این آسمونی دیروز و خاکی امروز نمی خواد از دردسر درست کردن دست برداره. میگم بیایید دست به یکی کنیم پرتش کنیم بالا بلکه برگرده بره آسمون هم خودش خلاص بشه هم همه ما.
من پیش از این هم چیز نوشتم ولی همیشه پاره کردم ریختم دور. این اولین باریه که نوشتهم رو در جایی عمومی مثل اینترنت گذاشتم تا کسی جز خودم هم ببینه و بخونه. لطفا اگر حوصله داشتید بهم بگید کجا هاش رو اشتباه میرم.
حوصله داشته باشید یا نداشته باشید:
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
حسین آگاهی
دوشنبه 2 دی 1392 ساعت 20:09
سلام. خیلی جذب کننده بود این قسمتش؛ حتی از قسمت اول که خیلی قشنگ بود هم قشنگ تر نوشته بودیدش.
به نظر من اشکالی نداشت؛ میگم ها! خوب شده که این فرشته اومده زمین نابینا نشده؟
شوخی می کنم.
اما انصافاً عالی می نویسید؛ منتظرم هر چه سریع تر ادامه اش رو بنویسید.
راستی باز هم به روز هستم و منتظر خواندن شما.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از لطف شما. به روی چشم، سعی می کنم سریع تر ادامهش رو بذارم تا این فرشته در به در ما هم زود تر سر انجام بگیره و زمین از دست خودش و دردسر هاش خلاص بشه. وای نمی شد که نابینا بشه. خداییش همین رو کم داشتم. اگر نابینا می شد من بیچاره می شدم. چون هرچی فکر می کنم اون زمان توی بعضی صحنه های داستان می موندم که این فرشته خدا رو بدون این که چشمش ببینه چطوری از مهلکه در ببرم. نه بابا باار ببینه به خدا خودش که هیچ، من گناه دارم اگر این نابینا بشه.
متن پاییز شما رو خوندم و نظر هم گذاشتم و جواب هم گرفتم. ممنونم. الان توی راه وبلاگ شما هستم. خوشم میاد از وب ها و سایت هایی که زود آپ میشن و مثل مال خودم خواب نیستن.
باز هم ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 22:40
بعدش چی شد؟ میدونیچیه؟ سفر راست گفت. دلم میخواست دستم که نه, دلم میخواست پام به این آتیشخان میرسید و فرشته میدید که واسه نفله کردنش حتی دستم لازم نیست و با تخت کفش خاموش میشد. کاش سفر مونده بود و اینو قشنگ بفرشته تفهیم میکرد و این نشون آتیشو هم هرطور بود برمیداشت تموم میشد. هی ولش کن بعدش چی شد؟ بجنب بقیشو بگو بجنبیا. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی. این آتیش بیچاره چه هیزم تری به شما فروخته که اینطوری باهاش پدر کشتگی دارید؟ آتیش آتیشه. تقصیر فرشته بود که اشتباه گرفتش. چرا اینقدر عجله دارید بابا صبر کنید جوهر نوشته قبلیم خشک بشه بعد. چشم، سعی می کنم به قول شما بجنبم.
برم ببینم چیکار می تونم کنم.
ایام به کام.
وحید
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 13:40
سلام وای عجب داستانیه خیلی عالیه واقعا افسوس که استعدادهای شما ناشناخته مونده
خیلی این قسمتش آموزنده بود مسلمه که توی این دوره و زمونه انسانهایی هستند که باطن کثیفی دارن و ظاهرشون خیلی مهربون و خوب و آروم هست
ما باید مواظب خودمون باشیم پریسا خانم یه چیز دیگه هم بگم آقای آگاهی فرمودن اگه اون فرشته نابینا بود چی میشد
باید خدمتتون عرض کنم که ما خودمون غافلیم فرشته هستیم ولی خودمون خبر نداریم
به خدا خیلی از بیناها به من میگن خوش به حالتون شما فرشته هستید معسومید و گناه نمیکنید هاهاها
منم این جور مواقع نمیدونم چی بگم اگه بگم این طور نیست که ضایع میشم بذار اونا با تصورات خودشون خوش باشن
به هر حال از این داستان بسیار زیبا و جذاب شما تشکر میکنم و منتظر ادامش هستم موفق باشید.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم شما بهم لطف دارید. زمونه شاید زیاد خوب نباشه و کاریش هم نمیشه کرد. ولی ما می تونیم بهتر باشیم و هشیار تر عمل کنیم. اون بینا ها هم بهشون بگید فرشته بودن خیلی هنر نمی خواد. هنر اینه که انسان باشیم.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
عادل اکبری
جمعه 6 دی 1392 ساعت 11:33
سلام
بالاخره خوندمش. این سه قسمت رو خوندم و ازش خیلی خیلی لذت بردم.
لطفا از الآن به بعد هیچ کدوم از نوشته هاتون رو پاره نکنید و به جاش بذاریدش همینجا تا ماها بخونیم. قول میدم اگه به درد نخور بودن ما خواننده ها جمع شیم نوشته هاتو پاره کنیم. اصلا، دیگه زمان پاره کردن گذشته. مگه میشه نوشته ای رو که تایپ کردی پاره کردش. از اونجایی که نمیشه و این تعبیر دیگه قابلیت اجرا نداره و از اونجایی که همه اونهایی که اینها رو خوندن ازش لذت بردن و منتظرن تا ادامه ماجرای این فرشته سرگردان در زمین رو بخونن، لطفا هرچه زودتر ادامش رو بنویس و بعد از تموم شدنش هم باز داستانهای جدیدتر بنویس. اگه از نوشته های قبلیت چیزی دم دستت هست اونها رو هم اینجا بذار.
اما، یه چیزی تو داستانت هست که به نظرم بد نیست اینجا بنویسم. آخه به نظرم یکم ناهماهنگی داشت.
چهارشنبه سوری رو جمعه گرفتن یعنی چی؟ حالا فرضا که گرفتن. اول گفتی که وقتی فرشته میخواست بره به سمت آتیش یه ناشناس که دور و بر همون آتیشه بود و احتمالا جز همونایی بود که داشتن جشن میگرفتن سعی کرد بهش هشدار بده. اما بعد که فرشته میره به سمت آتیش نه خبری از اون ناشناسه هست و نه خبری از بقیه حضار و بعد که تو بیمارستان سفر بهش میگه که از دور دیدتش و نجاتش داده. اینا یکم ببهم نمیخوره. به نظرم بهتره تو اصلاحیه های بعدیتون گفته های اون ناشناس رو به سفر نسبت بدی و به جای آتیش چهارشنبه سوری که هیچ وقت دور و برش اینقدر خلوت نیست که یکی دست به خودکشی بزنه ااین آتیش رو به یه مکان دیگه ربطش بدی. مثلا یه آتیش تو حاشیه شهر که روشنش کرده بودن تا برگ و زباله ها رو بسوزونن و بعدم همینطوری روشن رهاش کرده بودن و رفته بودن و فرشته ما هم از فرصت استفاده کرد و خواست از طریقش پرواز کنه و بعد هم یه رهگذر سرمیرسه و نجاتش میده.
ببخشید که زیادی نوشتم و منتظرم هرچه زودتر ادامش رو بخونم.
با تشکر

پاسخ:
سلام دوست من.
تایپ رو نمیشه پاره کرد. باید همگام با عصر پیش رفت. حالا باید به جای پاره پاک کرد. پاک می کنم.
واقعیتش رو بخواید امروز صبح خیلی جدی با خودم فکر کردم که ای کاش این داستان رو شروع نمی کردم. یعنی کاش نمی نوشتم و بالا تر از اون، ای کاش اینجا نمی ذاشتمش. از شما ها چه پنهون برای گذاشتن ادامهش در این وبلاگ نیرویی بالا تر از توانایی خودم لازم دارم که راستش در خودم نمی بینمش.
اون ناشناسی که شما دنبالش می گردید آخر شب4شنبه سوری با بقیه رفت تا باقی جشن رو زیر سقف بگذرونه. شوخی کردم. اون احتمالا مطمئن شد که فرشته دیگه عاقل شده و اصلا خوابش رو هم نمی دید که بعد از گرفتن هشدار یواشکی خودش رو آتیش بزنه.
سفر اون راهنما نبوده. این2نفر از هم جدا هستن. نمی تونم یکیشون کنم. سفر اگر بود شاید بلد بود چیکار کنه ولی اون بنده خدا همینقدر می دونست که باید کسی که میره طرف آتیش رو از رفتن منع کنه حتی با سیلی. اون مهربون بود ولی راهش رو بلد نبود. فرشته هم عاقل نبود و نتیجهش شد نشونه آتیش روی شونه هاش.
آتیش حاشیه شهر به جای آتیش4شنبه سوری! فکر خوبیه. هرچند ارزش آتیش این ماجرا اینطوری حسابی میاد پایین. ولی فکر خوبیه. اگر این داستان رو نگه داشتم حتما در اصلاحیه اینجاش رو همینطوری درستش می کنم که شما فرمودید.
شما زیاد ننوشتید دوست من. اگر100برابر این هم بنویسید من می خونم. خوشحال شدم که دیدگاه شما رو اینجا دیدم، خیلی زیاد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
وحید
جمعه 6 دی 1392 ساعت 19:55
سلام فکر کنم گرفتم که شما چی میخواید بگید
این که گفتید به بیناها بگم فرشته بودن هنر نیست به خاطر اینه که فرشته قدرت گناه کردن نداره و نمیتونه خطایی مرتکب بشه
ما انسانها اختیار داریم
وای پریسا خانم نکنه از گذاشتن ادامه این داستان منصرف بشید گفتید توانایی این رو در خودتون نمیبینید که توی وبلاگ دنبالشو بذارید
لطفا اعتماد به نفستون رو از دست ندید و یقین داشته باشید که نویسنده توانمندی هستید براتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
از این که یکی حرف های نگفتهم رو درست همون طور که دلم می خواد می گیره و میگه لذتی می برم که نگو. درسته دوست عزیز. دقیقا می خواستم همین رو بگم.
خیال نمی کنم حالا دیگه بتونم از گذاشتن ادامه داستان فرشته منصرف بشم. باید پیش از شروعش فکرش رو می کردم که نکردم. حالا دیگه نمی تونم پسش بگیرم. حتی اگر فقط شما1نفر خونده بودیدش دیگه اجازه نیمه رها کردنش رو نداشتم. منظور من از توانایی این نبود دوست من. توانایی نوشتنش رو دارم. منظورم توان گذاشتنش بود. حس می کنم روحم نمی کشه و ممکنه ببره. بیخیال. گذاشتم و باید تا آخرش هم بذارم. فقط کاش زود تر تموم بشه و کاش به1پایان خوب برسه این فرشته گناه داره. خوب1خورده فضوله و افتاد پایین. کاریش نمیشه کرد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
Sepanta
سه‌شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 14:17
اینجاش چه قشنگ بود ” بعد آروم گوشه لباس پیرزن رو گرفت و با نگاه معصومی که فقط مال فرشته هاست به غبار روی اون اشاره کرد و گفت:
-خواستم بتکونمش ”
فقط میتونم بگم عالیییییییییییییییییییییییییی بود + مرسی

پاسخ:
ممنونم. از طرف خودم و از طرف فرشته