دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش4

سلام به همگی.
با اردیبهشت چطور پیش میرید؟ اردیبهشت! شکلات تلخِ من!.
خیلی دوستش دارم، خیلی.
بریم سر قصه آدم برفی و پروانه.
***
تمام دنیا توی بغل زمستون غرق خواب بود. پروانه توی بغل برفی آدم برفی از سرما پناه گرفته بود و دست زمستون بهش نمی رسید. تمام دنیای آدم برفی شده بود حفظ پروانه از دست خشم بی افسار توفان و تمام زندگی توفان شده بود از میدون در بردن آدم برفی. بهش خیلی بر خورده بود که برخلاف همیشه اون چیزی که می خواست نشد و زورش نرسیده بود اوضاع رو به نفع خودش عوض کنه. دیگه کار به جایی رسیده بود که دونه برف های کوچیک هم سوارش می شدن و بی ترس و بیخیال به حرص و وحشی گری هاش روی دوشش تاب می خوردن و بهش می خندیدن و این ها همهش رو توفان از چشم آدم برفی می دید. این آدم برفی و اون پروانه فسقلی.
-آهایی1مشت برف! اومدم از زمین محوت کنم. به حساب اون1پشت ناخن پر رنگی هم می رسم.
-باشه باباجان. هر کاری دلت می خواد بکن. راحت باش باباجان.
-چطور جرات می کنی به من و در جواب من بخندی؟ مثل این که هنوز نفهمیدی من کی هستم. من توفانم. اگر بخوام می تونم بزنم لهت کنم. و تو هیچ چی نیستی جز1مشت برف ناقابل.
-تو اینقدر اسیر غرور و خشم خودتی که حواست نیست داری چیکار می کنی باباجان. تو فقط سرما داری و زور. ولی بهت بر نخوره باباجان، عاقل نیستی.
-دیگه شورش رو درآوردی1مشت برف!. به خاطر این توهینت دیگه بهت مهلت نمیدم. به چی می خندی؟
-به تو باباجان. اگر میگم عاقل نیستی واقعا نیستی. اگر عاقل بودی می فهمیدی که سرمای تو به من کارگر نیست و خشم و زور تو هم به جای اینکه نابودم کنه سفت ترم کرده. حالا من1آدم یخی هستم و نابود کردنم سخته. حتی واسه تو باباجان. تو با سرمای بی اندازهت به1قندیل یخی بزرگ تبدیلم کردی که به این سادگی نمی تونی تکونم بدی باباجان.
-ای لعنتی! تو هر کاری کنی برای من همون1مشت برف ناقابلی و بس. خیال کردی خیلی زور داری که تا حالا دووم آوردی؟ اگر تا به حال سرپا موندی به خاطر لطف منه. تا حالا بهت رحم کردم. اگر داغونت نکردم واسه اینه که خودم نمی خوام. خیال کردی من از پس تو بر نمیام؟ به حسابت می رسم. حالا می بینی.
-باشه باباجان. باشه. راحت باش.
-ای تیکه یخ بی قابلیت! به من می خندی؟ الان کاری می کنم که خندیدن یادت بره.
-بجنب باباجان. می خوام رقص این کوچولو ها رو تماشا کنم. دلم هوای شادی و جشن کرده. شروع کن.
دونه برف های کوچولو واسه بابا برفی هورا کشیدن و صدای کف و تشویق و خنده هاشون همه جا رو پر کرد. توفان دیوانه تر از همیشه وزید و وزید و جشن سفید پری های برفی پر شور تر و شاد تر و طولانی تر از همیشه ادامه داشت.
***
داستان زمستون و آدم برفی و پروانه همینطور ادامه داشت. روز ها انگار نمی رفتن. از شدت سرما انگار زمان هم یخ زده بود و پیش نمی رفت. هوا سرد بود، زمین سرد بود، جهان یخ زده بود،
زمستون بود!.
-خسته شدم بابا برفی. بگو اون بیرون چی می بینی؟ حتما تاریکی و سرما و هیچ مگه نه؟
-این بیرون سرده. این بیرون همهش سفیده. تا چشم کار می کنه سفیدی هست و سفیدی. خورشیدِ تو هنوز نیومده ولی تاریک نیست. تا چشم کار می کنه سفیدیه. اثری از گل و سبزه نیست. همه جا1دست سفیده باباجان. سفیدیه سرد سرد.
-دیگه تحمل ندارم بابا برفی. دارم توی تاریکی اینجا دق می کنم. پس این بهار کی میادش؟
-پرپری کوچولو! غصه نخور. اگر تو دلگیر باشی دل بهار می گیره. بهار از غصه تو پژمرده میشه. صبر داشته باش. تو باید شاد باشی تا بهار شاد باشه.
-بهار که اینجا نیست. معلوم هم نیست کی میاد. اگه اصلا نیاد چی؟ من خیلی خسته شدم بابا برفی. می ترسم بهار من رو یادش رفته باشه.
-نه باباجان. بهار فراموشت نکرده. بهار هنوز نوبتش نیست. نوبتش که برسه میاد. بهار هیچ وقت فراموشت نمی کنه. مگه میشه آدم رفیقش رو یادش بره؟
-آدم ها رو نمی دونم ولی بهار. بهار که آدم نیست. راستی آدم ها چجورین بابا برفی؟ تو می دونی؟
-آره باباجان. می دونم. آدم ها1چیزی توی سینه هاشون دارن که بهش میگن دل.
-دل؟ دل دیگه چیه؟ یعنی این دل فقط مال آدم هاست؟ برام میگی بابا برفی؟
-آره. میگم باباجان. گوش کن.
بذار واسهت بگم بابا، که تو وجود آدما،
1چیزی هست به نام دل، از جنس خاک، از جنس گل.
این دل میون سینه ها می تپه می کوبه همهش،
تا دنیا دنیا بوده دل جای بد و خوبه همهش.
دل آدم ها پرپری جان همیشه بی قراره،
دل همیشه هزار هزار هزارتا قصه داره.
شاد میشه، غمگین میشه، سبک میشه، سنگین میشه،
می گیره، تنگ میشه، نرم میشه، سنگ میشه،
زخمی میشه، می شکنه، تو سینه پرپر می زنه،
ابری میشه، صاف میشه، کدر میشه، شفاف میشه،
زنده میشه، می میره، به دست میاد، از دست میره،
خلاصه بین آدم ها، هرچی که هست زیر سر همین دله.
هرچی هست از این دلِ ناسازگار و غافله.
توی همین دل بابا جان، مهر رفیق ها جا میشه، گاهی دلی خسته میشه، گاهی دلی شیدا میشه.
آدم ها توی دلا رو پر از محبت می کنن،
توی همین دلا به هم کینه و نفرت می کنن.
آدم ها با حرف دلاشون هم زبونِ هم میشن،
دل های هم رو می شکنن، دشمن جون هم میشن.
دوست میشن، دشمن میشن، هم دل میشن، دلگیر میشن،
با هم رفاقت می کنن، از همدیگه سیر میشن.
قصه آدم ها همهش قصه دل هاست باباجان.
آدم بی دل همیشه خسته و تنهاست باباجان.
-چه جالب!این دل اگر بشکنه تعمیر هم میشه؟ چه جوری؟ با چی تعمیرش می کنن؟
-با محبت باباجان. با دست مهری که به اون شکستگی ها می کشن. دل های هم رو اینطوری تعمیر می کنن.
-ما چطور بابا برفی؟ من و بقیه؟ بهار من از این چیز ها که گفتی نداره؟ ولی حتما بهار هم دل داره. آخه من و نسیم و گل ها و همه دوست هامون رو خیلی دوست داره. ما هم خیلی دوستش داریم. من هم حتما دل دارم چون بهار رو خیلی دوست دارم. الان هم من دلم واسهش خیلی تنگ شده. یعنی تو میگی بهار دیدن من میاد بابا برفی؟
-بله که میاد باباجان. مطمئن باش که میاد. صبر کن، وقتش که بشه بهار هم میاد. چشم به هم بزنی زمستون رفته. خاطر جمع باش باباجان.
-چه قشنگ تعریف می کنی بابا برفی!. کاش درست بگی!.
-درست میگم پرپری کوچولو. مطمئن باش که درست میگم.
-این چه صداییه؟
-چیزی نیست باباجان. این توفان دیوونه دوباره داره از حرصش عربده می کشه. تو نباید بترسی. دستش بهت نمی رسه. دیگه باید فهمیده باشی.
-می دونم بابا برفی. تا تو هستی من جام امنه. ولی از دستت خیلی عصبانیه نه؟
-آره باباجان. عصبانیه. خوب باشه. چی میشه مگه؟ بذار عصبانی باشه. هرچی اون بیشتر عصبانی بشه این دونه برف ها بیشتر سواری می خورن. من هم بیشتر رقص پری های برفی رو تماشا می کنم. خوش می گذره باباجان. خیالت راحت باشه.
-خیلی خنده هات رو دوست دارم بابا برفی. وقتی می خندی انگار زمستون فراری میشه. همیشه به این توفان دیوونه بخند.
-خاطر جمع باش باباجان. توفان هرچی هم که باشه از پس من بر نمیاد. خیالت راحت باشه.
آدم برفی بعد از این در حالی که می خندید بلند گفت:
-آهایی پری برفی ها! آماده باشید جشن، رقص، باد سواری، همه چی. توفان داره میاد.
دونه برف ها با هیجان شادی که هر لحظه بیشتر می شد پیچ و تاب خوردن و بین شور و خنده و شادی و همراه خنده های مهربون آدم برفی دست هم رو گرفتن و آماده شروع1خوشگذرونی حسابی شدن.
-ممنون ممنون، بابا برفی مهربون.
توفان که شاهد تمام این ها بود با سرعتی وحشتناک از راه رسید. قیامت شروع شد.
پروانه و آدم برفی به خشم دیوانه باد می خندیدن و دونه برف های معلق وسط زمین و آسمون که با اعلام خبردار آدم برفی آماده سواری و رقص شده بودن و با خنده ها و تشویق های آدم برفی از دست وحشت و نگرانی خلاص بودن، سبک و شاد سوار توفان عصبانی تاب می خوردن و بیخیال خشم وحشی توفان بالا و پایین می رفتن.
***
زمستون اینطوری جریان داشت. این داستان پیوسته در تکرار بود. جدا از انجماد وحشتناک زمین و زمان، جدا از خشم دیوانه توفان، جدا از برفی که1بند می بارید و قطع نمی شد، جدا از دنیای زمستون گرفته، پروانه بود و آدم برفی، آدم برفی بود و پروانه.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (4)
مجتبی ورشاوی
جمعه 5 اردیبهشت 1393 ساعت 16:15
چه جالب …
از این دونه برف ها که روی باد موج سواری می کنن خیلی خوشم اومده .
خوب بعدش چی شد ؟

پاسخ:
سلام دوست من.
کوچولو های شیطونی هستن نه؟
کاش جای یکی از این ها بودم!.
کورش
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 20:35
خدایـــــا …

مـدعیـان رفـاقـت ، هـر کـدام تـا نـقطـه ای هـمـراهـند …

عـده ای تـا مـرز مـنفـعـت …

عـده ای تـا مـرز مــال …

عـده ای تـا مـرز جــان …

عـده ای تـا مـرز آبــرو …

و هـمـگان تـا مـرز ایــن جـهـان …

تـنـها تـویـی کـه همـواره مـی مـانـــی …
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
از روی کینه نیست اگر خنجر به سینه ات می زنند !
این مردمان تنها به شرط چاقو دل می برند
مهرداد عرفانی
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 16:35
دوست عزیزم سلام.امیدوارم خوب باشی.اول از همه ازت تشکر می کنم که به وبلاگ من سر زدی.دوم اینکه خوشحالم با وبلاگت آشنا شدم.سوم اینکه شما پر حرف نیستی شما حرفهای توی دلت زیاده و این فرق داره با پر حرفی.چهارم معلومه که یک کتابخون قهار هستی.خیلی خوشحال شدم که دیدم از آلبر کامو داستان گذاشتی این نویسنده رو خیلی دوست دارم.دوست عزیز و جدید من داستان آدم برفی رو خوندم قسمت اولش رو زیبا نوشتی.اما دوست من دنیا هم سیاهه هم سپید.اصلا قصد نصیحت کردن ندارم.اما این ما هستیم که بیشتر به سیاه ها نگاه می کنیم یا به سپید ها.بیشتر فکرم.ن سیاهه یا سپید.دنیا سیاه و تاریکه؟باشه قبول پس بیا تا به دنیای سپید تبدیلش کنیم نمی گم کار آسونیه اما شدنیه خوشحال می شم با وبلاگ من همراه باشی.دوست عزیز و جدید من تو آفریده شدی تا از هر دو دنیا لذت ببری.زندگی یک هدیه است که فقط یک بار داده می شه.پس با افکار سمی خرابش نکن.حتی اگر به سیاه ترین سیاهی تبدیل شده بیا آروم آروم سپیدش کن.حالا دیدی من پر حرف تر از شما بودم.من خوشحال می شم همیشه طولانی نظر بذاری.یا حق
http://www.createagain.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
سیاه، سفید!.
من سعی کردم. دست هام اینهمه قوی نبودن. زیادی سیاه بود. خودم هم سیاه شدم!.
کاش زورم بیشتر بود!.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 خرداد 1393 ساعت 09:17
سلام. سریع تر ادامه اش رو بنویسید که من دارم تمومش می کنم.
گفته باشم ها نگید نگفت!!!!
دل های آدم ها حکایت همین جهانه که هم خوب داره هم بد، ولی یک چیز دل های آدما خیلی جالبه این که همه توانایی خوب بودن رو دارن فقط باید بخوان.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
باید بجنبم و سریع تر تمومش کنم. نمی دونم این سستی کردنم تا کی می خواد طول بکشه. بلاخره باید تموم بشه. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر باشم.
دل های آدم ها خیلی وقته که خواب هستن و شاید دارن خواب بهار رو می بینن. کی می دونه؟ ای کاش اینطور باشه! کاش دل ها زیر کولاک زمستون واسه همیشه نمرده باشن!.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش3

سلام به همگی.
بشمرم ببینم چند روز نبودم. ولش کن من حسابم خوب نیست. شما ها خوب خوابیدید؟ خوب دیگه بسه پاشید.
***
زمستون سرد و سنگین روی تمام دنیا پهن شده بود. سرما، سرما و باز هم سرما. انگار هرگز انتها نداشت. زمین و زمان یخ بسته بود. از آسمون هم دیگه برف نمی بارید. فقط تگرگ های ریز و درشت بود که می اومد پایین. توفان دیوانه هر بار که خشم می گرفت انگار می خواست تمام جهان رو برای همیشه نابود کنه. هنوز یادش نرفته بود که آدم برفی بازیچه رنگیش رو ازش دزدیده بود و به هیچ قیمتی نتونسته بود پسش بگیره. ویرانی آدم برفی داشت واسهش1هدف می شد و شاید بعد از مدتی تنها هدفش.
آدم برفی اما خیالش نبود. تمام این ها رو می دید و خیالش نبود. نعره ها و رجز خونی های باد رو می شنید و خیالش نبود. دیوانگی های بی مرز و بی انتهاش رو می دید و خیالش نبود. آدم برفی بود و پروانه.
-اینجا خیلی تاریکه. کاش روشن تر بود!. فقط1کمی.
-ببخش پرپری کوچولو. واقعا راهی به نظرم نمی رسه. وگرنه خورشید رو واسهت می آوردم زیر این شال. باور کن که می آوردمش.
-چه جوری؟ خورشید خیلی بالاست. خونهش توی آسمونه. تازه، خورشید بزرگه. توی بغل تو جا نمیشه. خورشید گرمه. تو نمی تونی نزدیکش بشی. ولی… خورشید قشنگه. مهربونه. روشنه. آخ که چقدر دلم تنگ شده واسهش!.
آدم برفی انگار هیچ کدوم از این ها رو نشنید. هیچ چیز جز اون جمله آخر.
-آخ که چقدر دلم تنگ شده واسهش!.-
-اگر دستم می رسید حتما می آوردمش توی بغلم مهمونی. حتما می آوردمش.
-مگه نشنیدی؟ خورشید گرمه. تو از برف درست شدی. توی بغل تو جای خورشید نیست. اگر نزدیکش بشی دیگه نیستی.
-چقدر خوب بود اگر دستم می رسید و می آوردمش توی بغلم واسه تو.
-آدم برفی! حواست هست چی میگم؟ اصلا شنیدی؟
-آره پرپری کوچولو. شنیدم. گفتی دلت تنگ شده واسه خورشید.
-ولی من چیز های دیگه هم گفتم. داشتم می گفتم خورشید گرمه و تو از برفی.
-خوب چه ایرادی داره؟
-ییرادش اینه که تو و خورشید نمیشه1جا باشید. برف و خورشید با هم1جا نمی مونن. مگه نمی دونی؟
-نه پرپری کوچولو نمی دونم. چه اهمیتی داره که بدونم؟ تو مگه خورشید رو نمی خوایی؟
-چرا من می خوامش ولی…
پروانه که انگار تازه داشت محتوای کلام آدم برفی رو می فهمید ساکت شد و فکر کرد و حیرتش هر لحظه که بیشتر می فهمید بیشتر و بیشتر می شد.
-یعنی تو حاضری به خاطر تموم شدن تاریکی من بمیری!؟
آدم برفی محبت دست های چوبیش رو ریخت روی پر و بال پروانه و با خنده ای آروم و مهربون گفت:
-هی پرپری کوچولو! این بهار که همیشه دلتنگشی چه شکلیه؟ این باد بی مروت که جز رجز های مفت هیچ چی نداره بگه. تو از این بهارت بگو. از رنگ و روش، از عطر و بوش، برام1کمی ازش بگو دلم باز شه.
پروانه که دلش اندازه1دونه برف کوچیک بود و جای زیادی برای نگه داشتن همه چیز با هم نداشت، فورا ماجرای چند لحظه پیش رو فراموش کرد. حیرتش به1باره تموم شد و با شنیدن اسم بهار مثل1پری برفی، از همون ها که دسته دسته می چرخیدن و می رقصیدن و از آسمون می اومدن پایین خندید و با صدای قشنگ و پروانه ایش شروع کرد به گفتن.
-یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، 1دنیا بود و1بهار.
بهار نگو بهشت بگو. رنگ و وارنگ، خوب و قشنگ.
سبز و سفید، قرمز و زرد، 1کمی گرم، 1کمی سرد.
رنگای شاد، بوی بهار، بلبل و گل، هزار هزار.
جنگلا سبز، رودا روون، خورشید و ماه، تو آسمون.
دشت و دمن جای طرب، آفتاب و روز، مهتاب و شب.
جشن بهار شب تا سحر، بال بال بال، پر پر پر.
شکوفه ها قطار قطار، آره عزیز، اینه بهار.
پروانه گفت و گفت و آدم برفی گوش داد و گوش داد. چنان مشغول صدای پروانه و رویای بهار بود که اومدن توفان عصبانی رو نفهمید. وقتی که صدای پروانه از ترس خش برداشت و لرزید آدم برفی تازه ملتفت شد. ولی به روی خودش نیاورد. باز دوباره اون گهواره اسفنجی شروع کرد به تاب دادن پروانه و دست های چوبی بالا اومدن تا حفاظی بسازن از محبت. صدای پروانه داشت توی نعره های توفان محو می شد که آدم برفی با همون آرامش و مهربونی همیشگی صداش خندید و بلند تر از نعره های توفان گفت:
-مرحبا پروانه! بخون پرپری کوچولو بخون. به خاطر بهار بخون پروانه!. بخون باباجان بخون. ها باریکلا!!.
پروانه سوار اون گهواره کوچیک با تاب های منظمش و پشت حصار اون دست های چوبی زیر شال بی رنگ و رو حس کرد از دست رس توفان دوره. دورِ دورِ دور. آدم برفی می خندید و هنوز داشت تشویقش می کرد و صدای پروانه که لرزشش داشت کمتر و کمتر می شد آهسته آهسته همراه خنده های مهربون آدم برفی رفت بالا و بالا تر. توفان با تمام قدرتش نعره می زد و پروانه آواز بهار رو دوباره، بلند و بدون لرزش و بدون توقف سر داد.
***
زمستون با تنبلی روی تمام جهان خوابیده بود و خیال هم نداشت تکونی به خودش بده. توفان عصبانی حسابی می تاخت و می کند و می شکست و از درد خشمی که اسم بهار به جونش مینداخت به خودش می پیچید ولی هرچی می کرد دستش به پروانه نمی رسید. پروانه پشت حصار دست های چوبی آدم برفی زیر شال بی رنگ و رو آروم با بالا و پایین رفتن گهواره کوچیک سینه آدم برفی تاب می خورد و با صدای گرم و مهربون آدم برفی هر لحظه توی دلش1000تا بهار می شکفت و با خنده ها و نوازش های آدم برفی گرم می شد و با تشویق های بلند و شاد آدم برفی بیشتر و بیشتر از بهار قصه و آواز یادش می اومد و بلند و بلند تر می خوند. هیبت نعره ها و ویران گری های توفان به جایی که پروانه بود نمی رسید. پروانه این رو دیگه فهمیده بود. توفان در نگاه پروانه دیگه شکسته بود. دیگه کمتر می ترسید. ترس داشت محو می شد. پروانه حالا دیگه می تونست همراه عربده های وحشتناک توفان با صدایی بدون لرزش از بهار بخونه و بخونه. اینقدر صاف و اینقدر بلند که صداش دیگه توی هوهوی باد گم نمی شد.
بت توفان خورد می شد و می ریخت به خاک.
توفان این رو می دونست و از خشم دیوانه تر از پیش می شد و با قدرتی جنون آمیز آدم برفی رو به شلاق می کشید ولی آدم برفی خیالش نبود. دیگه پروانه هم خیالش نبود. توفان زمین و زمان رو از خشمی وحشی می خراشید، ویران می کرد و از خشم حاصل از ناکامی ویران می شد و آدم برفی خیالش نبود.
جدا از قیامت مجسمی که برپا بود، پروانه بود و آدم برفی، آدم برفی بود و پروانه.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (2)
کورش
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 19:13
قطاری سمت خدا میرفت همه مردم سوار شدن وقتی به بهشت که رسید همه بیاده شدن یادشون رفت مقصد خدا بود نه بهشت
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
هیسسسسسسسسسس …
کمی آرامترتنها باش و بی صداتر بشکن ، آهسته تر سراغش را بگیر !
ممکن است بیدارشود وجدان نداشته اش !
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 خرداد 1393 ساعت 09:07
سلام. خیلی زود این قسمت رو هم خوندم و لذت بردم.
خدا کنه این ماجرا به مرگ آدم برفی نکشه.
کاش همیشه برای هم بمونن و آواز بخونن.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
هیچ چیز در این جهان همیشگی نیست. خوب یا بد این قانون جهانه و کاریش هم نمیشه کرد. پروانه و آدم برفی هم جزئی از همین جهان هستن. باید پیش رفت. و باید سعی کرد که اگر کاملا اونطوری که می خواییم پیش نرفت و پیش نرفتیم، هرچه بهتر بریم. هرچه بهتر.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش2

سلام به همگی.
چه بهار قشنگی! فقط حیف که دیگه درخت چندانی در اطراف ما نیست که شکوفه بده و بوی بهار همه جا بپیچه. دیگه درخت های پر شکوفه دارن میرن توی صفحات کامپیوتر و تلویزیون. دقت کردید چقدر در دنیای واقعی کم شدن؟ ای کاش می شد دنیا رو از پیش رفتن به این سمتی که داره میره متوقفش کرد!. من هنوز باورم نشده که واقعا از دست من و شما هیچ کاری بر نمیاد. یعنی واقعا ما هیچ کاری نمی تونیم کنیم؟ یعنی باید بشینیم و تماشا کنیم تا بهار هم مثل خیلی چیز های خوب دیگه از دنیای ما کوچ کنه و بره به جهان قصه؟ واقعا از دست ما هیچ چی هیچ چی بر نمیاد؟ حتی در حد کاشتن1نحال در جایی که دست خودبین آدم های هوس باز برای آزارش دراز نشه؟
از امروز بهش فکر می کنم. از امروز خیلی جدی بهش فکر می کنم. شاید به جایی نرسم. شاید هرگز نتونم توی آپارتمان کوچیکم جایی واسه درخت کاشتن پیدا کنم. ولی بهش فکر می کنم. واقعا فکر می کنم. شما چطور؟
من می خوام برم دیدن آدم برفی تنهای زمستون. شما هم اگر میایید با هم بریم.
***
زمان می گذشت. روز های تاریک و شب های طولانی و سرد سرد سرد زمستون.
چند روز بعد توفان موقتا فرو نشست ولی هوا همچنان از شدت سرما به انجماد می زد. آدم برفی در تمام لحظه ها محافظ پروانه بود. پروانه تبدار روی سینه آدم برفی، زیر شال بی رنگ و رو پنهان بود، توی تب داغی که خیال قطع شدن نداشت می سوخت و از کابوس باد به خودش می لرزید. آدم برفی در تمام این مدت با مهربون ترین حالت صداش برای پروانه آواز می خوند و با آرامش بخش ترین نوازش های دست های چوبیش از روی شال پروانه رو نوازش می کرد. مدتی طول کشید تا پروانه بیمار و سرمازده دوباره به زندگی برگشت و دنیای اطرافش رو تشخیص داد.
-اینجا چه تاریکه! چه دنیای کوچیک و تاریکی! من کجام!؟
آدم برفی حس کرد به اندازه1تولد، 1پرواز، 1بهشت خوشحاله.
-پس بلاخره بیدار شدی. اونجا دنیا نیست پروانه کوچولو. اینجا که تو هستی فقط1پناهگاهه. پناهگاهی که از سرما و از دست این باد دیوونه حفظت کنه.
-باد!آره1چیز هایی یادمه. خواب های وحشتناکی می دیدم. ولی من واقعا نمی تونم زیاد اینجا بمونم. باید بیام بیرون.
آدم برفی با مهربونی گفت:
-بیایی بیرون؟ پروانه کوچولو! حالا نمیشه بیایی بیرون. جایی که هستی برات هم بهتره و هم امن تر. این بیرون چنان سرده که تو1دقیقه هم دووم نمی آری. فورا تبدیل به1تیکه یخ کوچیک میشی. میشی درست مثل این دونه های کوچیکی که اطراف من دارن بازی می کنن. این بیرون باد دیوونه هست، سرما هست، تشنگی و گرسنگی هست، تاریکی هست، این بیرون زمستونه. توی دل زمستون جایی واسه پروانه های کوچولو نیست. الان نمی تونی بیایی بیرون. فعلا باید همینجا بمونی.
پروانه با بغضی از سر نا امیدی گفت:
-ولی آخه من پروانه هستم. من پر دارم. من همزاد پرواز و رفیق گل و آشنای بهارم. گل ها منو می شناسن. بهار دلتنگم میشه مثل من که دلتنگش هستم. من باید بپرم. من و نسیم با هم دوست های خوبی هستیم. بال هام که خسته میشن سوارش میشم و تاب می خورم. خیلی مهربونه. همیشه پر از بوی شکوفه های تازه هست. خورشید هر روز و هر ساعت با دست های گرمش نازم می کنه و از لطافت پر هام روحش تازه میشه. اگر نباشم دلش می گیره. خودش همیشه بهم میگه. می بینی؟ من نمی تونم توی1پناهگاه تاریک بمونم. اینجا جای من نیست.
آدم برفی با گوشه شال بی رنگ و رو اشک های پروانه رو پاک کرد و با نهایت محبتی که می شد توی دست های چوبیش جا بده به پر و بال هاش دست کشید و گفت:
-پرپری کوچولو! تو درست میگی. ولی این بیرون الان هیچ اثری از گل و بهار نیست. آشنا های تو الان اینجا نیستن. زمانش که برسه تو هم می پری. باور کن الان حتی آسمون هم اون آسمونی که تو می شناختی نیست. خورشیدی در کار نیست که نوازشت کنه. نسیمی نیست که وقتی بال هات خسته شدن، سوارش بشی و تاب بخوری. گلی نیست که بهت شیره های خوشبو و خوش مزه عیدی بده. الان این بیرون فقط سرماست و سیاهی و باد. تحمل داشته باش و منتظر بمون. بهار میاد. مطمئن باش که میاد. بهار میاد و تمام آشنا هات و آشنایی هات رو با خودش میاره. اون زمان تمام خنده و شادی و تمام عشق جهان برای خود خودته. زمان تو و گل ها و بهار و خورشید و نسیم. ولی تو باید صبر کنی. برای دیدن اون روز باید زنده بمونی. و اگر الان بخوایی از این جای کوچیک و تاریک خارج بشی وقتی بهار بیاد تو دیگه نیستی و جات بدجوری بین تمام اون ها که شمردی خالیه. تو که این رو نمی خوایی. می خوایی؟
پروانه خواست حرفی بزنه که صدای هو ی دیوانه و دور دستی ساکتش کرد. آدم برفی دست هاش رو دوباره حفاظ سینهش کرد و گفت:
-باده. دوباره داره میاد. چقدر هم سریع داره میاد.
پروانه این صدا رو خوب می شناخت. هنوز سرمای کشنده تازیانه های باد رو روی جسم کوچیکش حس می کرد. انگار همین الان داشت اتفاق می افتاد. از شدت ترس و سرمای کشنده حاصل از اون آشکارا می لرزید. آدم برفی با دست های چوبیش از روی شال نوازشش کرد و پرسید:
-چی شده پری کوچولو؟ سردته؟
پروانه نفس بریده از ترس گفت:
-من، سردمه. می ترسم.
آدم برفی خندید و با لحنی آرامش بخش گفت:
-می ترسی؟ از چی؟ باد دستش بهت نمی رسه. تا من اینجام از هیچ چی نترس.
-آدم برفی! من خیلی سردمه.
آدم برفی شالش رو محکم تر به خودش پیچید و کلاهش رو کشید پایین پایین و پروانه کوچولو رو از روی شال تا جایی که بهش آسیب نرسه محکم بغل کرد. صدای هو ی باد داشت به سرعت نزدیک می شد. هرچی پیش تر می اومد بلند تر و بلند تر می شد. طوفان وحشتناکی توی راه بود.
پروانه با شنیدن این صدا چنان ترسیده بود که قلب کوچیکش داشت از ترس می ایستاد.
-من می ترسم آدم برفی.
آدم برفی در حالی که پروانه رو نوازش می کرد گفت:
-نگران نباش پرپری کوچولو. این فقط صداست. طوریت نمیشه.
پروانه بال های ظریفش رو گذاشت روی گوش هاش و گفت:
-آدم برفی!نمی خوام بشنوم. این صدا رو نمی خوام بشنوم. 1کاری کن نشنوم.
و آدم برفی شروع کرد برای پروانه حرف زدن. حرف زد و حرف زد. باد داشت نزدیک تر می شد و صداش داشت بلند تر می شد. آدم برفی شروع کرد به لالایی خوندن. بلند و بلند تر. باد دیگه بهشون رسیده بود و داشت زمین و زمان رو مثل آردی که توی الک ریخته باشن به هم می پاشید. دیوانه و بی افسار نعره می کشید و به هر طرف ضربه می زد و انگار قیامت رو با خودش برای اون سرزمین منجمد آورده بود. و آدم برفی با بلند ترین صدایی که قدرتش رو داشت می خوند و می خوند. باد قهقهه ای زد و داد کشید:
-خیال کردی می تونی با من برابری کنی؟ تو1مشت برف بی قابلیت؟ ای خوشخیال!. حالا نشونت میدم.
پروانه گوشه سینه آدم برفی مچاله شده بود و می لرزید. آدم برفی با بلند ترین صداش آواز می خوند ولی توانش داشت ته می کشید. صدای باد بلند و ضربه هاش قوی بودن. پروانه زیر شال آدم برفی آروم تکون خورد. دست های چوبی آدم برفی حرکت ظریف پروانه رو حس کردن. قلب اسفنجی آدم برفی از احساس محبتی بی انتها لبریز شد. پروانه خیلی آروم با بال های ظریفش از زیر شال دست های چوبی آدم برفی رو ناز کرد و گفت:
-چه صدای قشنگی داری. صدات رو خیلی دوست دارم. خوشم میاد می خونی.
آدم برفی حس کرد قدرتش زیاد شد. اینقدر زیاد که بتونه صداش رو تا انتهای دنیا بالا ببره. قلب اسفنجیش از احساس عجیبی که خیلی شدید و خیلی لذتبخش بود داشت از هم می پاشید. حس کرد ظرفیتش رو نداره و اگر بخواد تحمل کنه تمام وجودش منفجر میشه. پس تمام احساسش رو ریخت توی صداش و شلیک کرد طرف باد. صدای آدم برفی انگار نعره های باد رو خورد و متلاشی کرد. باد دیوانه با تمام توان می چرخید و هو می کشید و شلاق می کشید و ویران می کرد و آدم برفی همچنان دست هاش رو روی سینهش فشار می داد و می خوند و می خوند. در1لحظه احساس کرد پروانه دیگه حرکت نمی کنه. بال های ظریفش دیگه دست های چوبی آدم برفی رو ناز نمی کردن. آدم برفی حس کرد دنیا تموم شد. ولی وقتی خوب دقت کرد، نفس های ظریف و منظمی رو روی سینهش احساس کرد که مال خودش نبود. پروانه نه تنها دیگه سردش نبود و نمی ترسید، بلکه با آرامش روی سینه آدم برفی و زیر دست های محافظش و گوش به آواز بی توقفش فارغ از صدای باد به خواب رفته بود. آدم برفی موفق شده بود.
بیرون انگار تمام دنیا می رفت که با دست های ویرانگر توفان به آخر برسه ولی زیر شال بی رنگ و روی آدم برفی، درست روی اون تیکه اسفنج توی سینهش، پروانه گوش به لالایی آدم برفی و سوار تپش های آروم و منظمی که بی وقفه مثل گهواره ای کوچیک و نرم تابش می دادن، با آرامش روی سینه آدم برفی آروم خوابیده بود و آدم برفی همچنان می خوند و می خوند.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (11)
Mohammad
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 09:53
شکوفه ها هم از انگاری از دست ما ناراحتن نه بویی دارن و نه زیبایی چندانی البته حق هم دارن خیلی از ماها حتی به این کوچولوها هم نگاه درستی نداریم و اونا رو صرفا برای تولید میوه میخوایم و نه برای زیباییشون:(.

+ممنون قسمت 2 هم مثل قسمت اول خیلی قشنگ بود;)
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
بله شکوفه ها دلشون گرفته ازمون. حق هم دارن. ما بد شدیم. بد می بینیم. بد شدیم. خیلی بد!. کاش اینطور نبود. دلم دنیایی رو می خواد که شکوفه هاش با آدم هاش قهر نباشن. دلم از غربت بهار خیلی گرفته.
از همینجا دارم میرم1سر به وب شما بزنم. کاش داخلش داستان جدید باشه!. دلم1حرف تازه می خواد امشب.
ایام به کام.
Mohammad
یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 09:33
سلامـ…
فکر نکنم شکوفه ها اونقدر سنگدل باشن که محبت ببین و جوابش رو ندن شاید نشه همه ی مردم رو با شکوفه ها آشتی داد ولی خب این که میشه ما با شکوفه ها دوباره دوست بشیم!!!

+عذر میخوام دیشب آپ نبودم ولی سعی میکنم از این به بعد هر روز یه داستان جدید بزارم 😉
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
شکوفه ها می بخشن. دلشون مثل برگ هاشون لطیفه. کاش من راه آشتی باهاشون رو بلد باشم! دلم تنگ شده واسهشون.
وای آخجون داستان جدید!!.
حتما باید بیام بخونم. هر زمان که آپدیت بشید من کلی ذوق می کنم.
ایام به کام.
Mohammad
یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 18:00
مهربانی و محبت چیزی نیست که شکوفه ها به راحتی از کنارش رد بشن مطمئنن هرچه قدر بهشون محبت کنید خیلی بیشتر بهتون محبت میکنند!!!

+خواهش میکنمـ…نظر لطفتونه;)
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
ای کاش راهش رو پیدا کنم!!!. خیلی بیشتر از خیلی دلم می خواد. دلم تنگ شده. اندازه1آسمون دلم تنگ شده.
ممنونم از حضور شما.
پاینده باشید.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 03:21
سلام صابخونه،حالت چطوره؟
هنوز نرسیدم به این داستانی که جدیداشروع کردی، زود خودمو میرسونم

پاسخ:
سلام آشنا.
این داستان جدید هم مثل اون یکی چیزی نیست زیاد سخت نگیرید.
راستی1چیزی. چرا شما اسمتون عوض شده؟ خودتون خواستید یا گیر تایپی بوده که حوصله حلش رو نداشتید؟
sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 03:05
اون داستان که عالی بود،حتما این یکی هم حرف نداره .
اسمو الان دیدم !! نه ، انگار دستم اشتباها خورده و عوض شده، الان درستش کردم . یه کم باموبایل تایپش ناجوره .

پاسخ:
نظر لطف شماست آشنا.
با مبایل نوشتن سخته. من خودم هیچ وقت با گوشی نمی تونم جایی نظر بنویسم. اصلا امتحانش هم نکردم از بس دردسر داره. کاش سر سیستمتون بلا نیاورده باشید!.
Sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 15:55
نه ؛ کامپیوترم ردیفه و مشکلی نداره . آخه عادت کردم به اینکه داستان وبلاگت رو آخر شب بخونم . اونم مثل کتاب خوندن قبل از خواب . واسه این برای خوندنش با موبایل راحت ترم . ولی برای کامنت گذاشتن خیلی اذیت میکنه . بر خلاف ایمیل و جاهای دیگه که با موبایل هم نسبتا راحت میشه تایپ کرد ؛ تو وبلاگا تایپ کردن با موبایل سخته . تایپ میکنی ؛ یه دفعه متن میپره !! یا مثل اون بار ؛ 2 دفعه تکرار میشه .

پاسخ:
عاشق داستان خوندن های آخر شبم. هرچند هر بار این کار رو می کنم سیستمم اینقدر واسهم می خونه که خوابم می بره و این سیستم بیچاره تا صبح بالای سرم بیداره. اینقدر بیداره تا من بیدار بشم و برم پی شروع1روز دیگه و سیستمم استراحت کنه.
طفلک اگر زبون اعتراض داشت حتما معترض می شد و من چقدر ممنونم ازش!.
sepanta
چهارشنبه 27 فروردین 1393 ساعت 01:58
آره دقیقا، آخرشب داستان خوندن یاشنیدن خیلی خوبو لذت بخشه . قبل ازاینکه خوابت ببره، حتی الامکانش خاموشش کن، گناه داره ها !!

پاسخ:
موافقم. با هر جفتش.
شقایق
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 17:50
سلام پریسا بیا وبم تلافی رو آپیدم
http://shaghayeghnazi1379.blogsky.com
پاسخ:
سلااااااام.
اومدممممممممم. یوووووووووووو هووووووووووو!!!!!!.
کورش
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 21:25
گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم!
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن
هی بخوانیم و معطر بشویم
شاید از باغچه ی کوچکِ اندیشه مان گل روید…!
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
یادمان باشد تا می توانیم گلی از شاخه سرسبز نچینیم!. گل ها را بر سر شاخه ها باید دید. گل بر شاخه زیباست.
کورش
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 21:27
کمترین فاصله از
دشمنی تا دوستی، یک “لبخند”
از توقف تا پیشرفت، یک “حرکت”
از عداوت تا صمیمیت، یک “گذشت”
از شکست تا پیروزی، یک “شهامت”
از عقبگرد تا جهش، یک “جرأت”
از نفرت تا علاقه، یک “محبت”
از صلح تا جنگ، یک “جرقه”
از آزادی تا زندان، یک “غفلت”
و از جدایی تا پیوند، یک “قدم” است
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
تمامش رو به شدت می خوام. کاش همه دنیا از جمله من این ها رو داشتیم!.
چه بهشتی می شد جهان خاکی ما!.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 خرداد 1393 ساعت 09:00
سلام. این داستان مثل این که سرشار از عشق و محبته اون هم در یک موجود بی جان؛ خیلی تم جدیدی داره؛ منتظر ادامه اش هستم؛ چون به زودی قسمت هایی که نخوندم خواهم خوند پس سریع تر بقیه اش رو بذارید.
ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
عشق و محبت شاید از دنیای ما زنده ها که رفت، در جهان بی جان ها پناه گرفت و از اونجا تماشاگر ویرانی دنیای سنگی ما شد. شاید زنده های بی عشق دارن طاوان سفر عشق رو پس میدن. و شاید واقعا عشق هنوز جایی که فکرش رو نمی کنیم زنده باشه. مثلا گوشه قلب اسفنجی1آدم برفی.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آدم برفی و پروانه بخش1

سلام به همگی.
امشب دلم نوشتن خواست. امشب فقط اومدم بنویسم. نه احوال پرسی، نه سوال، نه جواب. فقط دلم خواست بیام بنویسم و بس. امشب دلم خواست بیام اینجا هرچی دلم می خواد بنویسم. چند خطش رو می نویسم و میرم تا دفعه بعد که مثل امشب…بشم. زود تر شروع کنم تا زود تر تموم بشه.
***
یکی بود یکی نبود.
غیر از خدایی که میگن بود و میگن هست، هیچ کس نبود.
زمستون بود.
آسمونِ تاریک از ابر و بدون خورشید روز های سردِ زمستون، بی توقف می بارید. بارون، رگبار، برف.
برف با شدت می بارید و خیال بند اومدن هم نداشت. آدم برفی با حیرتی حسرت بار به آسمون و برفی که می بارید نگاه می کرد و توی دلش می پرسید:
-یعنی این پروانه های سفید از کجا میان؟ این هم جنس های سبک و شاد من؟ چقدر دلم می خواست به سبکی اون ها بودم. خوش به حالشون!. توی باد چه قشنگ می رقسن!. همه با هم. دست توی دست هم سوار باد!. اون ها با هم هستن. هیچ کدومشون تنها نیستن. خوش به حالشون! اون ها پرواز می کنن، می رقصن، همراه هم روی دست باد چه سبک و بیخیال سواری می کنن. اون ها با هم هستن. همراه هم. خوش به حالشون! کاش من هم می تونستم!.
آدم برفی تنها بود. تنهای تنها وسط زمستون سرد سرد.
روز ها بود که آسمون می بارید و انگار هوا از شدت سرما یخ بسته و جامد می شد و بچه هایی که آدم برفی رو با اونهمه شادی و سر و صدا و شور ساخته بودن، روز ها بود که از شدت سرما توی خونه هاشون مونده و از پشت پنجره های بسته به زمستون و بورانی که انگار انتها نداشت نگاه می کردن. شدت سرما خاطره آدم برفی رو هم از یادشون برده بود.
حالا آدم برفی تنها به دونه های رقصان برف نگاه می کرد و چقدر دلش می خواست می شد که اونهمه تنها نبود.
ساعت ها به منظره بارش برف نگاه کرد. به صدای خنده های پروانه های برفی که کسی جز آدم برفی نمی شنیدشون گوش داد. ساعت ها و ساعت ها با تماشای منظره بارش برف و خاطره بچه های شاد و خندانِ روز های نه چندان سرد سرگرم بود. یاد اون روزی افتاد که1دسته بچه با چه شوری ساختنش. یکی1هویج کوچیک آورد، یکی2تا دکمه خیلی قشنگ، یکی1سکه کوچولو، یکی1کلاه قدیمی، یکی1شال بی رنگ و رو ولی تمیز، یکی1چوب دراز رو با زحمت از وسط به2قسمت مساوی تقسیم کرد و با رضایت و بی توجه به دست های زخمیش داد زد:
-بچه ها این هم دست هاش.
همه براش کف زدن و هورا کشیدن. … هر کسی1کاری می کرد. دست های کوچیک و یخ زده با هیاهوی صاحب هاشون بی توجه به سرما مثل برق و باد کار می کردن و آدم برفی آروم آروم ساخته می شد. کار تنه آدم برفی داشت کامل می شد و چیزی نمونده بود سرش رو بذارن روی تنش که وسط شلوغی و هیجان بچه ها2تا دست کوچیک جلو اومدن و1تیکه اسفنج رو که به شکل قلب تراشیده شده بود فرو کرد توی سینه آدم برفی و برف ها رو صاف کرد و صدایی آروم گفت:
-این هم قلب. حالا دیگه می تونه خوشحال باشه و دوست داشته باشه.
کسی این صدا رو نشنید. هیچ کس جز آدم برفی، با اون2تا پوست پرتقال کوچیک و جمع و جوری که به جای گوش هاش بودن. آدم برفی همون لحظه حس کرد چیزی توی دلش تپید ولی نفهمید چی بود. بچه ها دور و برش آواز می خوندن و از شادی جیغ می کشیدن. آدم برفی نمی دونست قلب چیه. فقط حس می کرد درست از همون لحظه به بعد، چقدر اون بچه ها و صدای جیغ ها و خنده های شادشون رو دوست داره.
ولی حالا دیگه از زمانِ بچه ها روز ها می گذشت. آدم برفی دلتنگ بود. دلتنگ خنده های شاد. دلتنگ صدا های شاد و صمیمی که سکوت سرد و یخ زده زمستون رو بشکنن. آدم برفی از جنس زمستون بود. سرما آزارش نمی داد. باد و توفان براش سوز و لرز همراه نداشت. ولی آدم برفی جدا از جنس سردش، دلی داشت که امروز تنگ بود. اون قلب اسفنجی که توی سینهش جا گرفته و آدم برفی هر وقت دلتنگ و غمگین می شد، سنگینیش رو حس می کرد.
برف همچنان می بارید. آدم برفی حس می کرد دیگه تحمل سنگینی اون1تکه اسفنج براش خیلی مشکله. وسط هوهوی باد و توفان شدید، هیچ نبود جز…1صدا. چنان ضعیف که آدم برفی حس کرد خیال کرده. اینهمه مدت در انتظار شنیدن صدایی مونده بود تا از تنهایی درش بیاره و از دلتنگی نجاتش بده و هیچ صدایی نبود. اصلا وسط این زمهریر چه صدایی می تونست باشه؟ هیچ جنبنده ای توی این هوا دووم نمی آورد. پس این حتما چیزی نبود جز آرزویی که از شدت تمنای آدم برفی در هیات سراب بهش ظاهر می شد. آدم برفی از این فکر لبخند تلخی زد و آه سردی کشید. ولی صدا، دوباره تکرار شد. آدم برفی بیشتر و بهتر گوش کرد.
-کمک!کمک! کمک!
صدایی خیلی ضعیف ولی واقعی. این خیال نبود! این واقعا1صدا بود! کسی کمک می خواست!.
-کی می تونه باشه؟
آدم برفی چشم چرخوند و بهتر نگاه کرد. سوار باد وحشی زمستون، 1برگ خشک که می چرخید و می پیچید و می رفت و روی اون، 1جسم کوچیک رنگارنگ که تقریبا چیزی ازش نمونده بود.
-آهایی!آهایی باد! صبر کن. اون رو نبرش. نبرش.
باد قهقهه ای زد و برگ رو به طرف آدم برفی پرت کرد و گذشت.
آدم برفی پیش از اون که برگ به زمین برسه دست هاش رو باز کرد و پروانه رنگی نیمه جون روی اون رو گرفت. پروانه هیچ حرکتی نمی کرد. یخ زده بود. آدم برفی باد رو دید که بازیگوش و سرکش داره میاد تا بازیچه داقونش رو پس بگیره. پروانه دیگه نمی فهمید. آدم برفی پروانه رو زیر شال بی رنگ و روی خودش، روی همون تکه اسفنج کوچیک توی سینهش پنهان کرد . باد برگ رو برداشت، این طرف و اون طرف پرتابش کرد و زیر و روی اون رو گشت ولی از پروانه اثری نبود. باد وحشیانه برف های اطراف رو به هم زد و لا به لای دونه های تازه رسیده برف رو هم گشت و سراغ پروانه رو ازشون گرفت. هیچ کدومشون چیزی نمی دونستن. باد عصبانی به طرف آدم برفی وزید و داد زد:
-هی! اون کجاست؟ زود باش بگو. بگو اون چیز کجاست؟
آدم برفی سکوت کرد و چیزی نگفت. باد با شدت بیشتری وزید و داد زد:
-با تو ام. نکنه تو برش داشتی؟
آدم برفی حس کرد اون تکه اسفنج توی سینهش داره آروم، خیلی آروم گرم تر میشه. باد دوباره نعره کشید:
-اونی که تو برداشتی مال منه. زود باش پسش بده وگرنه نابودت می کنم.
آدم برفی انگار نشنید. باد با عصبانیت گفت:
-حالا نشونت میدم. کاری میکنم که اون فسقلی توی بغلت به1تیکه یخ به درد نخور تبدیل بشه.
باد شروع کرد به وزیدن. با شدت تمام می وزید. با تمام توانش سرد ترین فوتش رو به پیکر آدم برفی می کوبید. آدم برفی کاملا یخ زده بود ولی باکش نبود. آخه اون از جنس زمستون بود. فقط شالش رو محکم تر به دور خودش پیچید و کلاهش رو هم کشید پایین تا محفظه های ورود باد رو به داخل شالش ببنده. وسط اون سرمای جهنمی، آدم برفی حس می کرد1گوشه سینهش همچنان گرم و گرم تر میشه. باد تمام زورش رو می زد تا آدم برفی رو بشکنه و پروانه رو پس بگیره ولی آدم برفی حس می کرد در برابر قدرت خورد کننده باد، نیرویی عجیب و ناشناس از اون گوشه کوچیک سینهش میاد و توی تمام جسم یخیش پخش میشه و سفت و صاف، بدون هیچ حرکتی در مقابل باد ایستاده نگهش می داره. باد از شدت خشم دیوانه شده بود. می چرخید و می پی چید و هو می کشید و به هر جای آدم برفی که دستش می رسید تازیانه می زد. آدم برفی اما آروم و بی حرکت شالش رو بسته نگه داشته و دست هاش رو حفاظ اون گوشه کوچیک سینهش کرده بود. همون گوشه کوچیکی که حالا دیگه گرم گرم بود و دیگه سنگینی نمی کرد. باد حالا دیگه توفان وحشتناکی شده بود و داشت آدم برفی رو از جا می کند تا بلندش کنه و به زمین بکوبه و نابودش کنه. عوضش آدم برفی حرکت آروم بال های ظریف پروانه رو وسط اون جنگ وحشتناک روی سینهش حس کرد و انگار توانش چند برابر شد. دونه برف های وحشت زده به سرعت از معرکه فرار کردن و دور تر به تماشا ایستادن. باد دست بردار نبود. آدم برفی هم خیال تسلیم شدن نداشت. خیلی طول کشید. باد خسته و اسیر خشمی افسار گسیخته از ناکامی نعره می کشید و به هر طرف می رفت و دونه برف های پریشون رو پراکنده می کرد. دونه برف ها می افتادن و پا می شدن. هوا چنان سرد بود که همهشون به یخ تبدیل شده بودن ولی چه باک؟ اون ها که سردشون نمی شد. آدم برفی همچنان ایستاده بود و تماشا می کرد. خشم دیوانه باد ناکام و رقص دیوانه وار دونه های یخ رو تماشا می کرد و از گرمای سینهش قدرت می گرفت. غرش رعد تقریبا هم زمان با درخشش کور کننده برق1لحظه تمامِ میدونِ جنگ رو روشن کرد. آسمون چنان می غرید که انگار منفجر میشه. رعد و برق هر بار شدید تر از دفعه پیش تکرار می شدن. شب به سیاهی قیر ناظر کارزار بود.
توفان تمام اون شب وزید و وزید. کوهی از برف و یخ همه جا پاشید و چنان ویرانی به بار آورد که نظیرش کمتر دیده شده بود. صبح فردا در روشنایی بی حال روز اثرات وحشتناک این جنگ وحشی همه جا به چشم می خورد. و در کنار این فاجعه، آدم برفی همچنان در جای خودش آروم و موقر ایستاده و دست هاش حفاظ سینهش، روی شالش بود.
***
(ادامه دارد)
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
مسعود
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 00:51
سلام دوست عزیزم
وبلاگ خیلی خوبی داری
میدونی که لینک شدن تو سایت های پربازدید و با ایندکس زیاد تو گوگل خیلی خوبه و باعث افزایش رتبه تو در گوگل و در نتیجه افزایش بازدیدت میشه. اگه خواستی میتونی منو با “دانلود آهنگ جدید” یا “دانلود آهنگ های جدید” یا “دانلود آهنگ” (هر کدوم که دوس داشتی) و با آدرس “www.sedabaz.ir” لینک کن و بیا به قسمت لینکستان سایتم و خودتو از پایین صفحه به صورت اتوماتیک لینک کن ( باید اول منو تو وبلاگت لینک کنی تا بتونی خودتو تو سایتم لینک کنی ).
اینم آدرس لینکستان سایتم: www.sedabaz.ir/linkestan
بعد از لینک کردن من برو به این آدرس بالا و خودت رو لینک کن ( تو پایین صفحه )
با آرزوی بهترین ها برای تو دوست عزیز
http://www.sedabaz.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حتما به آدرسی که دادید سر می زنم. آخه من عاشق آدرس های جدید اینترنتیم. ولی من هنوز زیادی مبتدی هستم. ببینم بلدم از پس پیچ و خم های خونه اینترنتی شما بر بیام یا نه. چه بر بیام و چه بر نیام، خوشحالم از حضور شما و ممنونم از لطفی که به اینجا دارید.
ایام به کام.
مجنون
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 14:20
خیلی زیبا بود بی صبرانه منتظر ادامش هستم

+ممنون از اینکه تو وبلاگم نظر گذاشتید;)
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
وبلاگ قشنگی دارید. داستان خیلی خیلی دوست دارم. باز هم میام. دیگه از دست این مهمون دایمی خلاصی ندارید.
خوشحال شدم که به دیدنم اومدید. باز هم بیایید. خوشحال میشم.
ایام به کام.
مجنون
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 20:18
راستی 1 سال شدن وبلاگتون+عیدنوروز!(میدونم یه ذره دیر) رو بهتون تبریک میگم

+لینک شدید;)
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
برای تبریک هرگز دیر نیست. تبریک خیلی حرف ها و ترجمه ها داره. یکیش اینه که یعنی شادم از شادیت. و برای گفتن این پیام قشنگ و صمیمی هیچ وقت دیر نیست. ممنونم دوست من.
ایام به کام از حالا تا همیشه.
مجنون
پنج‌شنبه 21 فروردین 1393 ساعت 15:52
خواهش میکنم باعث افتخارِ.

+تا حالا از این دید به تبریک گفتن نگاه نکرده بودم ممنون بابت گوش زدتون 😉
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
تبریک همیشه قشنگه. من تبریک ها رو دوست دارم. واقعا دوست دارم.
ممنونم دوست من.
با اجازه شما رو لینک کردم.
داستان های شما رو اون هایی که به آنسویشب میان هم باید بیان بخونن. حیفه از دستشون در بره.
پاینده باشید.
مجتبی ورشاوی
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 21:46
با سلام مشتاق ادامه داستان آدم برفی هستم

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
حتما به محض این که بتونم ادامهش رو می نویسم.
ممنونم از حضور با ارزش شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 خرداد 1393 ساعت 17:01
سلام. باز هم مثل بقیه نوشته های شما عااااااااالی بود.
آدمبرفی و پروانه ایده ی جالبیه.
ترکیب قشنگی هم هست.
با اون که هیچ ربطی به داستان آدمآهنی و پروانه سال سوم راهنمایی نداره یاد اون افتادم.
نمی دونم یادتون هست یا نه.
یک آدمآهنی که فقط می تونه کارهایی که براش برنامه ریزی شده انجام بده و جمله هایی که تو برنامه اش هست بگه؛ یک شب یک پروانه از ترس خفاشی بهش پناه میاره و سعی می کنه ازش کمک بخواد؛ آدم آهنی حرف های برنامه ریزی شده ای مثل سلام صبح بخیر، از دیدنتون خوشحالم و … رو بر زبون میاره شاپرک همیشه بهش سر می زنه تا این که یک شب خفاش هم باهاش وارد اتاقی که آدم آهنی داخلش بوده میشه شاپرک که اسمش بال بالی هست خیلی از آدم آهنی کمک میخواد ولی اون جملات برنامه ریزی شده رو تکرار می کنه در حالی که دوست نداره این طوری باشه خفاش هم به شاپرک حمله می کنه و اون رو می کشه می اندازه جلوی پای آدم آهنی.
فردا وقتی بازدیدکنندگان میان پیش آدم آهنی به جایی که حرف های برنامه ریزی شده رو تحویلشون بده میگه: من بال بالی رو دوست دارم و اون کمک میخواد و …
سازنده اش هم جمعش می کنه لای پارچه سفیدی می گذاردش و روش می نویسه:
خراب است.
……….
می بخشید این همه پر حرفی کردم.
یادم نبود شما معلم هستید و قطعاً باهاش سر و کار داشته یا دارید و شاید هم خواهید داشت.
وسطش یادم اومد حیفم اومد ننویسم گفتم اگه شما خونده باشید و یادتون باشه ولی شاید یکی هم پیدا بشه براش جالب باشه.
……..
داستانتون دلچسب و گیراست.
هنوز برای قضاوت زوده ولی شروعش خوب بود. بالاخره شروع کردم به خوندنش و به همین زودی هم تمومش می کنم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بینش مثبت شما به نوشته های من نشونه لطف شماست و من از این لطف ممنونم.
اون داستان رو یادمه. ولی زمان ما این قصه توی کتاب های درسی نبود. من بیرون از کتاب و مدرسه شنیدمش. درس های زندگی تقریبا همیشه بیرون از کتاب های درسی ما بودن و هستن. این درس ها رو نمیشه از داخل کتاب های مدرسه گرفت. من که نتونستم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خاطره

سلام به همگی.
چی؟ زیادی زود میام؟ خوب چیکار کنم؟ دلم تنگ میشه واسهتون دیگه. دست خودم که نیست.
جدی نمی دونم چمه. شما که غریبه نیستید. بعد از رفتن قطار فرشته دلم عجیب… انگار اینجا که میام بهترم. دلم کمی تا قسمتی تنگ شده ولی نمی فهمم تنگ چی. باید بیام اینجا منبر برم و هی حرف بزنم حرف بزنم تا سر بقیه بره و خودم رو به راه تر بشم.
اصلا دلم می خواد. منبر خودمه. پر حرفیم میاد.
بگذریم.
از بهار چه خبر؟
بهار همیشه واسه من گوشه ای از تصویر بهشت بود و هنوز هم هست. تولد. تولد ها رو دوست دارم. قشنگن.
گفتم تولد یاد1خاطره بی ربط افتادم. راستش به الان و این بحث و این حال و هوا اصلا ربطی نداره ولی به حال و به هوای دل من…
***
مرداد ماه یادم نیست چه سالی. طرح تابستونی در خوابگاه امام رضای قائمشهر در جریان بود. بعد از ظهر گرم تابستون. هر کسی سرش به کار خودش. گرما و خستگی از ورزش و درس و کار و همه چیز بچه ها رو یکی یکی و2تا2تا کشید توی سالن ورودی که1حال نسبتا بزرگ بود. همه نشستیم به نق زدن و آخرش هم معلوم نشد سر حرف از کجا کشید به سن و سال و سال تولد و ماه تولد و روز تولد و تولد و تولد و…
-مرداد…امروز… چندمه؟ … فردا تولد معصومه هست بچه ها.
-وای ما نمی دونستیم.
-از کجا فهمیدی؟
-حالا میگی؟ زود تر می گفتی خوب.
-اون دفعه معصومه گفته بود دلش می خواد واسه تولد خودش1جشن کوچولو بگیره ولی انگار نشد.
-ای بابا شلوغ نکنید2دقیقه.


-بچه ها بیایید واسه معصومه تولد بگیریم.
این پیشنهاد1دفعه مثل بمب خورد وسط جمعیت پر سر و صدا و همه رو پروند هوا. انگار زیر همه ما1دفعه1فنر قوی پرید بالا. معصومه یادم نیست واسه چه کاری رفته بود خونه و توی خوابگاه نبود. جای خوشبختی بود که مجبور نبودیم در حضورش یواشکی برنامه ها رو بچینیم. بچه های امام رضا دوباره مثل1دسته پرستو جیک جیک های توی هم و شلوغشون رو سر دادن.
-وای آره بیایید تولد بگیریم.
-آخه چجوری؟ کلی کار می بره الان دیره.
-چه کاری می بره؟ می تونیم. تا فردا کلی وقت داریم.
-راست میگه مشکلی نیست. تزئین و نوار و میوه و کادو هر کسی دلش می خواد.
-کادو؟ بازار. چه جوری بریم؟ داره شب میشه.
-میوه هم باید بخریم.
-پیاده شید تا رم نکرده. معصومه فردا شب نمیاد.
چند ثانیه سکوت.
-خوب. زنگ می زنیم بیاد.
-اگر نیاد چی؟
چند لحظه سکوت.
-زنگ می زنیم1کاری میکنیم که بیاد.
-این مرضیه همیشه1طوری حرف می زنه انگار همه چی حل شده. آخه چی می خوای بهش بگی که نفهمه؟
-معصومه فردا شب اینجاست، مطمئن باشید. حالا بریم به بقیهش برسیم.
مرضیه بزرگه اینطوری بحث رو تموم کرد. با این حساب مشکل معصومه حل بود. اگر مرضیه بزرگه می گفت میشه پس حتما می شد. این1توافق ناگفته بین همه ما بود.
جیک جیک ها دوباره شروع شد. اول تزئین اتاق.
-واقعا لازمه؟ آخه، یعنی، ما که خیلی ها مون نمی بینیم.
-خوب نبینیم. اولا معصومه می بینه و فردا شب هم شب معصومه هست. دوما تو خوشت نمیاد دور و برت پر از تزئین و بادکنک باشه؟ من که خوشم میاد.
-پس تزئین باید باشه ولی با چی؟
-هی مربی!پس آستین بلندت به چه درد می خوره؟ بتکونش.
مات مونده بودم که این یعنی چی؟ بچه ها با دیدن حیرت من زدن زیر خنده. اعظم همیشه قصار های با مزه ای می گفت که واسه فهمیدنش گاهی دردسر داشتم. مثل این بار. اعظم خودش حلش کرد.
-قیافه مربی رو باش. بابا یعنی1راهی نشون بده. چاره ای، نظری، پولی چیزی از توی آستینت در بیار.
بچه ها دوباره زدن زیر خنده.
-کاغذ رنگی های دهه فجر هست. برید از توی کمد اتاق سرپرستی برشون دارید. بادکنک، نداریم.
بچه ها1لحظه تردید کوچیکی کردن.
-برداشتن اون کاغذ ها ایرادی نداره؟ چیزی بهمون نگن! اون ها مال دفتره.
بچه ها درست می گفتن ولی چیکار باید می کردم؟ مگه می شد جشن تولد بدون تزئینات باشه؟ این پرستو ها ازم شادی می خواستن و من پول کافی برای خریدنش نداشتم. باید از1جایی تامینش می کردم. حالا از هر جا که می شد باشه.
-مال دفتره که باشه. مثل این که شما ها فراموش کردید. من هم مال دفترم. برید اون کاغذ ها رو بردارید هر کسی هم حرفی زد حوالهش بدید به من. خودم جواب میدم.
صدای هورای بچه ها و پروازشون به طرف اتاق سرپرستی1لحظه اتاق رو لرزوند.
-بادکنک. اونجا نیست مگه نه؟
مرضیه بزرگه منتظر جوابش بود. با نفرت از این -نه- که باید می گفتم، به اجبار گفتم:
-نه.
مرضیه بزرگه انگار نفرتم رو خوند.
-خوب ول کن. واسه بادکنک مغزت رو نترکون. اگر هم بود دیگه به درد نمی خورد. بادکنک این همه مدت نمی مونه. یا1فکر دیگه واسهش می کنیم یا بدون بادکنک پیش می بریم. بادکنک نباشه کار خراب نمیشه.
سکوت کردم. مرضیه بزرگه درست زده بود به هدف. هیچ وقت نمی فهمیدم از کجا می فهمه.
ولی بچه ها بادکنک می خواستن. گشتیم و گشتیم. نبود. حتی یکی.
-تو رو خدا چندتا بادکنک باشه دیگه.
-راست میگه قشنگ میشه به خدا.
-راست میگه، بادکنک. بادکنک.
بچه ها که سر مسخره بازیشون باز شده بود با هم دم گرفته بودن و1صدا می خوندن:
-بادکنک، بادکنک.
بادکنک، بادکنک.
چاره ای نبود. رفتم یکی2تا اسکناس که یادم نیست چندی بودن آوردم دادم دست اعظم و مرضیه بزرگه گفتم برید از سوپر سر کوچه هر چندتا که شد بادکنک بخرید و تا شمارشم به10نرسیده برگردید اینجا. لحظه شلوغ و قشنگی بود. اگر سنگین نبودم حتما روی اون دست های کوچیک می رفتم هوا. نگین اعظم و مرضیه بزرگه رو نگه داشت.
-صبر کنید. حالا که میرید بمونید واسه میوه و شیرینی هم1فکری کنیم.
-وای!شیرینی! بدون شیرینی که نمیشه.
-گرون میشه. میوه و شیرینی کلی در میاد.
-بیایید کیک یزدی بخریم بچه ها. هم کیک به حساب میاد هم شیرینیه دیگه. ارزون تر هم میشه. نیم کیلو هم باشه بسه.
-راست میگه ولی آخه…
دیگه تحمل نداشتم. دلم نمی خواست واسه این یکی هم درمونده ببینمشون. گفتم:
-شیرینی با من. ولی همون کیک یزدی. قبوله؟
بعدش بلافاصله2دستی گوش هام رو چسبیدم. موند پول میوه. نگین وسط جیک جیک های بی توقف داد زد:
-آهایی زود باشید. هر کسی هر چقدر می تونه بذاره. میوه توی کمد پیدا نمیشه جیب مربی هم که چاه پول نیست. پول. پول ها رو بدید بیاد.
جنب و جوشی شاد شروع شد. بچه ها می رفتن و می اومدن و نق می زدن که پول چرا ندارن و کم دارن و پول می شمردن و حساب و کتاب می کردن و باز می رفتن و باز می اومدن و…
چقدر اون لحظه دلم1عالمه پول می خواست. اونقدر که تمام دنیا رو واسه دل ها و دست هاشون بخرم و بگم بیایید تمامش مال خود خودتون. من هم رفتم و اومدم. هرچی ازم بر می اومد ریختم وسط و گفتم:
-این هم مال من. به خدا دیگه جا ندارم بچه ها.
با هر پولی که می اومد وسط جیغ و داد بود که می رفت هوا. پول خیلی کم بود ولی شادی و اخلاص هرچی بخواید بود. اندازه اخلاص تمام عمر من از اون روز ها به بعدش.
بلاخره همه نشستیم. از نفس افتاده و با جیب های تقریبا خالی. به نظرم نگین بود که شمرد. بد نبود. بعد از کلی شلوغ کاری و مسخره بازی که شرحش رو نمیدم و در حالی که از شدت خنده دل درد گرفته بودیم قرار شد از هر میوه ای کم بخریم. اندازه بچه ها نه بیشتر تا بتونیم با بودجه کمی که جمع شده بود تنوع میوه بیشتری داشته باشیم.
-پس شد انگور و سیب و خیار و آخجون موز هم می تونیم بخریم. با آلو.
-آلو نمیشه باشه. پول کمه. موز رو بردار جاش آلو بذار.
-نه، موز باشه. کلی حال میده. نمیشه آلو نگیریم؟
-نه، آلو توی تزئین ظرف قشنگه. معصومه هم آلو دوست داره. ببین1کاریش بکن دیگه.
-خوب چیکار کنم؟ پول که کش نمیاد. فروشنده هم که مفتی آلو نمیده. مسخره میگه1کاریش بکن.
صدای شلیک خنده بود که رفت هوا. چندتا شیطنت لفظی این وسط رد و بدل شد که داشت از شدت خنده خفهمون می کرد. ولی هیچ کدوم از اون شیطنت ها و اون چاره ها واسهمون آلو نمی شد. واسه خریدن آلو پول نداشتیم و هیچ چاره ای نبود. اگر باز پول می دادیم بعضی ها مون دیگه نمی تونستن کادو بخرن. بعدش یا باید هیچ کسی کادو نمی داد که بچه ها قبول نداشتن، یا این که باید2دسته می شدیم. هر کسی می تونست کادو می داد و هر کسی نمی تونست فقط تبریک می گفت بدون کادو. اصلا فکر این پیشنهاد رو هم توی سرم راه ندادم. بچه ها اگر کادو نداشتن دلشون می شکست. حاضر بودم بشکنم ولی دل کسی اون وسط نشکنه. در1لحظه فکر خطرناکی به سرم زد که تا امروز جرات نکردم به هیچ کسی بگم. خدا می دونه که هنوز مطمئن نیستم گفتنش اون هم اینجا درست باشه. سپردم به خدا. میگم.
یادم نیست روز قبلش بود یا2روز یا3روز پیشش بود که مدیر مجتمع نمی دونم واسه چه کاری عجله داشت و باید می رفت. دیر شده بود و از کادر دفتری کسی جز ایشون توی مدرسه نبود. من از بد حادثه اونجا سبز شدم. داشت بهم سفارش های لازم رو می کرد و می رفت که یادش افتاد مهر دفتر رو روی میز جا گذاشته. برگشت و گفت:
-من دیرم شده. بیا اینجا.
رفتم جلو. 1کلید بزرگ گذاشت توی دستم و گفت:
-بگیرش در صندوق کنار میز من رو باز کن مهر دفتر رو بذار داخل صندوق و کلید پیشت باشه تا بیام.
کاری که خواسته بود رو انجام دادم. ولی توی صندوق. بودجه مدرسه اونجا بود. مدیر رو از اون روز به بعد ندیده بودم و کلید پیش من بود.
-چی میشه اگر اندازه پول1کیلو آلو از توی اون صندوق… به جایی بر می خوره؟ نمی خوره. مگه1کیلو آلو چنده؟ به خدا1000تومن هم نمیشه. خوب باشه نیم کیلو. خدایا فقط نیم کیلو. خدایا فقط1دونه500تومنی. خدایا ببین چه شدید دلشون می خواد؟ من فقط1دونه500تومنی می خوام نه بیشتر. حتی کمتر. خدایا ما شمردیم دور و بر300تومن بیشتر کم نداریم. هیچ چی ازت نمی خوام فقط1لحظه چشم هات رو ببند و نبین. اگر هم می بینی به کسی چیزی نگو. خدایا خواهش می کنم. پیش بنده هات ضایعم نکن.
ترس تمام جونم رو گرفته بود. هنوز از جام تکون نخورده بودم ولی داشتم از شدت وحشت جدی سکته می کردم. اگر لو می رفتم چی؟ مدیر بهم اعتماد کرده بود. اگر دستم توی این ماجرا رو می شد فاتحهم خونده بود. من1نیروی قراردادی بودم. هیچ پشتیبانی نداشتم. اخراجم هیچ کاری نداشت. من نمی تونستم اخراج بشم. به درآمد کارم به شدت نیاز داشتم. این کار خیلی خطرناک بود. باید فراموشش می کردم. ولی آخه آلو.
-خوب تو کادو نده. نمیمیری که. احمق نشو. این کار درست نیست.
این وجدان و منطق من بودن که2تایی هم صدا داشتن دیوونهم می کردن. ترس هم متحدشون شده بود و داشتن3تایی راستی راستی نفسم رو می بریدن.
-تو چته؟ حالت خوب نیست؟
با این صدا و دستی که دستم رو گرفته بود و آروم تکون می داد به خودم اومدم. بچه ها همه توجهشون به من بود و دست از خوندن آلو، آلو، برداشته بودن. به خودم که اومدم دیدم پیشونیم خیس عرق شده و یخ کردم.
-چیزی نیست1دفعه… به نظرم گشنهم شد.
-ای بابا می دونستی فکر خوردن و خوردنی هم چاق می کنه؟ یکی بره واسهش نونی چیزی بیاره کشتمون از ترس.
بچه ها باز رفتن سراغ آلو. باید می جنبیدم. قلبم داشت از جا کنده می شد.
خدایا! یعنی تو با این همه مهربونیت به خاطر1دونه500تومنی دستم رو پیش باقی بنده هات رو می کنی؟ نه. نمی کنی.
سعی کردم بلند شم. واقعا فلج شده بودم. نمی تونستم نمی شد. از شدت ترس داشت نفسم می گرفت. به شدت احساس خفقان داشتم.
-من چمه؟ هنوز که اینجا نشستم. چرا اینطوری شدم؟ باید بجنبم. فقط1لحظه هست. اون در باز میشه و…
انگار1دست قوی داشت خفهم می کرد. گریهم گرفته بود.
-خدایا نمی تونم. خدایا من فقط آلو می خوام. دارم میمیرم. نمی تونم. خدایا نمی تونم. کمک کن. خدایا کمکم کن.
-ای بابا چه خبرتونه؟ سرم رفت آلو آلو می کنید. چیه چی میگید شما ها؟
خانم بالویی سرپرست میان سال و خسته ولی ماه خوابگاه امام رضا روی تختش دراز کشیده بود و شاید اون لحظه هایی که ما شلوغ می کردیم داشت به هزاران گره زندگیش فکر می کرد که ما رشته افکارش رو پاره کردیم. بنده خدا هرچی کرد تاب بیاره نتونست و آخرش کلافه شد و دادش در اومد. خیلی دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم. دلم خیلی تنگ شده واسهش. کاش هر جا که هست سلامت باشه!. یکی از معدود افرادی بود که در زمان کینه ورزی هام هرگز نتونستم چیز بدی ازش به دل بگیرم. حتی وقت هایی که سر من و بقیه داد می زد.
القصه. بچه ها با صدای عصبانی خانم بالویی1لحظه آروم شدن. نگین سکوت رو شکست.
-خانم بالویی! ما آلو می خواییم. یعنی لازم داریم. باید آلو داشته باشیم.
خانم بالویی همونطور که دراز کشیده بود به بچه ها که شجاع شده بودن و پر زده بودن دور تختش نگاه کرد و با صدای خسته ولی آروم و ملایم تر پرسید:
-آلو واسه چی بچه؟ الان فقط آلو مونده که شما ها هوس کنید؟
توضیحات در هم، ساده، شفاف، شلوغ ولی کامل که دور تختش از زبون بچه هایی که ایستاده بودن و روی پا ها شون تاب می خوردن و بالا پایین می پریدن و حرف می زدن پر و بال می زد.
-خانم بالویی… تولد معصومه… فردا… میوه… تزئین داریم… میوه… همه چی… فقط آلو… آلو… آلو آلو آلو…… …. …
خانم بالویی گوش داد و گوش داد.
-خوب دیگه بسه. فهمیدم بچه جان فهمیدم. بیا مادر جان. پول آلو رو هم من میدم بهتون. دیگه شلوغ نکنید.
اتاق ترکید و خانم بالویی وسط بچه هایی که شیرجه زدن روی تختش و وسط دست ها و بوسه ها گم شد.
از پشت پرده اشکی که کسی ندید داشتم خدا رو می دیدم که رو به روی من ایستاده بود، به سر بچه های امام رضا دست می کشید و با لبخند سرزنش آمیز ولی مهربونش بهم می گفت:
-شیطان از هر راهی میاد بنده نا آگاه من. آلو می خواستی؟ واسه این بچه ها؟ از اولش به خودم می گفتی. لازم نیست دزد باشی تا دلی رو به دست بیاری. دیگه نترس بنده من. همه چیز درسته. من اینجام.
بچه ها داشتن خانم بالویی رو زیر فشار شادیشون له می کردن.
خانم بالویی عزیز و نازنین. بیا1بار دیگه ازم بپرس چمه. من امروز مشکلی بیشتر از پول آلو دارم عزیز. هیچ چی جز نصیحت های اون زمانت ازت نمی خوام. حرف هایی که اون اردیبهشت، بعد از تموم شدن درس مرضیه بزرگه و رفتنش از خوابگاه، می نشوندیم کنار تختت و در حالی که شونه هام یواشکی از گریه های دلتنگی می لرزید توی گوشم می خوندی و من نمی شنیدم. کاش الان اینجا بودی!. کاش می شد باز حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی و کاش درد امروز دل من مثل اون پرستویی که توی حیاط خوابگاه امام رضا پیدا کرده بودم مثل اون زمان ها توی دست های مهربونت جا میشد!.
پول آلو هم جور شد و من دزد نشدم. خدا رو شکر!!.
مونده بود کادو. دست هیچ کدوم از ما واسه خریدن کادوی بزرگ باز نبود. تونستم بچه ها رو قانع کنم که حتی1کارت تبریک هم می تونه کادوی خوبی باشه چون هدف دادن یادگاری و موندگار کردن اون شب برای معصومه هست.
دیگه شب شده بود و نمی شد جایی رفت. قرار شد فردا صبح کار ها انجام بشه. اون شب تمامش به برنامه ریزی و مسخره بازی گذشت. صبح فردا همه بیدار و آماده بودیم. باید می جنبیدیم. تا عصر بیشتر وقت نداشتیم.
خوابگاه ما به دفتر مجتمع چسبیده بود و بین ما و سالن اصلی مجتمع و محیط اداری فقط1در چوبی بزرگ و1دیوار اون هم از جنس چوب بود و بس. تا ساعت2وقت اداری بود و توی وقت اداری باید مراعات می کردیم. سر و صدا باید به حد اقل می رسید، بیرون رفتن تا حد امکان باید کمتر می شد و نتیجه این بود که در وقت اداری کار ما خیلی خیلی کند پیش می رفت.
کار تزئین اتاق بعد از صبحانه شروع شد. اتاق عقبی خوابگاه که کوچیک تر بود رو بچه ها گرفتن زیر کار. چندتا از بچه ها قرار شد نزدیک ظهر برن میوه بخرن. یکی2تا هم رفتن دنبال بادکنک و قرار شد تمام بادکنک هایی که می خرن رو آزمایش کنن. بچه ها بهشون گفتن به تعداد هر بادکنکی که سوراخ باشه سوراخ سوراخشون می کنن. بلاخره بادکنک ها هم رسید. میوه ها هم دم ظهر اومد. چند نفر مثل برق رفتن واسه شستن و چیدنشون. من و اگر اشتباه نکنم مرضیه بزرگه، یادم نیست نگین هم بود یا نه، شدیم مامور تحویل گرفتن صورت و آمار کادو ها و رفتن و تهیه شیرینی و کادوی بچه ها. بعد از ظهر بود که وقتی از باز شدن مغازه ها نسبتا مطمئن شدیم زدیم بیرون و به هر دردسری که بود، هرچی هرکی خواسته بود گیر آوردیم، خریدیم و اومدیم. کارت تبریک، شونه و بروس، جا کلیدی، کلیپس، و1دسته از این چیز های کوچیک و جمع و جور که اگرچه تمامشون توی1نایلون کوچیک جا شدن ولی از تمام جهان وسیع تر بودن. اگر توی ترازو می ذاشتیمشون تمام دنیا به سنگینی ارزش اون نایلون کوچیک نمی شد. کاغذ کادو کم داشتیم. باید هرچی می تونستیم صرفه جویی می کردیم. بچه ها سخت کار می کردن. کادو پیچ کردن بدون دست و دل بازی، بدون دیدن، بدون زمان کافی، خداییش سخته. سخت بود ولی انجام شد. کار تزئین مشکل پیش می رفت. وسیله کم بود. بینایی هم کم بود. زمان هم کم بود.
-داره دیر میشه. باید زنگ بزنیم معصومه بیاد. اگر شب بشه نمی تونه خودش رو برسونه.
-نه. هنوز کار داریم. بذار تموم بشه.
-آخه داره شب میشه. باید بگیم بیاد. تا بیاد تموم میشه.
-نمیشه. دیر تر بزنید.
زمان مثل برق می گذشت. خانم بالویی دلداریمون می داد. درضمن، معتقد بود باید بجنبیم و معصومه رو از خونه بکشیم بیرون تا شب نشده. راست می گفت.
-حالا چی بهش بگیم که بیاد.
مرضیه بزرگه گفت: اون با من.
مرضیه بزرگه رفت به معصومه زنگ بزنه. همه دنبالش راه افتادیم. صحنه با مزه ای بود. صدا نباید از کسی در می اومد. همه دور تلفن دیواری خوابگاه روی سکوی کوتاه ساختمون جمع شده بودیم و نفس هامون توی هم می رفت و مرضیه بزرگه فقط جا داشت که گوشی رو بگیره بالا توی دستش و بیچاره پرس شده بود به دیوار و تلفن. هی می گفت برید عقب تر و ما یکی2قدم می کشیدیم عقب ولی1ثانیه نشده دوباره همون جای اول بودیم. مرضیه بزرگه که دید سر و کله زدن فایده نداره بیخیال ما شد و زنگ زد. زور می زدیم بشنویم و نمی شنیدیم و مرضیه بزرگه سعی می کرد پشت تلفن به روی خودش نیاره که داریم لهش می کنیم. توی اون قیامت ساکت مرضیه بزرگه با معصومه شروع کرد به حرف زدن و بهش گفت سریع بیاد خوابگاه. وقتی معصومه گفت فردا صبح میاد جیغ بچه ها تا گلوشون بالا اومد ولی مرضیه بزرگه خونسردیش رو از دست نداد.
-ببین ما نمی خواستیم اینطوری بهت بگیم که بترسی ولی حالا که مجبورم باید بهت بگم. پاشو همین الان بیا خوابگاه. خانم درودی با همه ما کار داره. نترس بابا فکر نکنم چیز خیلی ناجوری باشه. ولی گفت همه باید باشیم. به نظرم باز مثل اون دفعه که وسیله آرایش پیدا کرده بود یا1چیزی از این چیز ها باشه. حالا تو بیا. خانم درودی هنوز نیومده. زود خودت رو برسون که وقتی اومد نگه این وقت شب چرا اومدی و زود تر کجا بودی. پس میای دیگه. ببین زود باش. اومدی ها. خدافظ.
درست هم زمان با قطع شدن تلفن بچه ها با جیغ هایی از سر هیجان و وحشت دویدن طرف اتاق سر کار های نکردهشون. معصومه با آژانس می رسید. دردسرتون ندم. تقریبا10دقیقه پیش از تموم شدن کامل کار ها معصومه رسید. گروه تجسس که همه نیمه بینا بودن اعلام کردن که معصومه از سرایداری گذشت و وارد حیاط خوابگاه شد. واسه جیغ و داد دیر بود. باید کاری می کردیم. هر کاری که برای چند دقیقه اون بیرون معطلش کنه. بدون این که بدونیم چطور باید انجامش بدیم با هیاهو ریختیم توی حال و شیرجه زدیم طرف در. اینطوری نمی شد.
-یکی بره بیرون طولش بده.
-آره ولی کی بره؟
-خوب تو میری. تو مربی هستی.
-من؟ آخه من بهش چی…
به خودم که اومدم چندین جفت دست انگار از زمین جدام کردن و در زمانی کمتر از هیچ بردنم طرف در چوبی. مهلت جنگ نبود. اینقدر سریع اتفاق افتاد که حس کردم در1زمان2جا بودم. داخل و بیرون حال. معصومه درست توی سالن مشترک بین خوابگاه و مدرسه پشت در چوبی و بسته خوابگاه بهم رسید.
-سلام. عِ! خانم جهانشاهی! چی شده! چرا بیرونی؟
1لحظه مکث کردم. چی باید می گفتم؟ اولین چیزی که به ذهن پریشونم رسید بی اون که بخوام از زبونم پرید بیرون.
-من باید اینجا باشم. آخه بچه ها می خوان باشم.
معصومه با تعجب پرسید:
-بچه ها؟!
بعد خندید مثل همیشهش. و رفت سر شیطنت.
-یعنی بچه ها بیرونت کردن از خوابگاه؟
-من؟ میگم که، آره.
معصومه ماتش برد.
-بچه ها بیرونت کردن؟
-آره. آره خوب، آره.
طفلک معصومه!. نمی دونم چجوری بودم که هم حیرت کرد هم اصلا وقت نکرد تردید کنه.
-بچه ها چرا بیرونت کردن؟ مگه میشه؟
-بچه ها، خوب واسه این که من، خوب من امروز خیلی بد اخلاق بودم. انداختنم بیرون گفتن اگر خوش اخلاق نشم راهم نمیدن داخل.
انگار خدا این جمله ها رو پرت می کرد روی زبونم. معصومه که از شدت تعجب داشت دیوونه می شد دستم رو گرفت و گفت:
-بد اخلاق بودی؟! تو!؟ خوبی؟!
صادقانه گفتم:
-نه. یعنی، نمی دونم.
معصومه رفت جلو و در زد.
-هی دیوونه ها! باز کنید منم. این چی میگه؟
قلبم داشت می اومد توی دهنم. کاش بچه ها شنیده باشن چی گفتم که حرف2تا نشه. صدای اعظم و مرضیه کوچیکه از اون طرف در اومد و خیالم رو چنان راحت کرد که حس کردم نفسم باز شد.
-هرچی میگه درسته.
-آره راست میگه. پدرمون در اومد از بس توی سرمون زدن. ما گناه نکردیم که. خسته شدیم. زورمون به همه نمی رسه ولی به این یکی حالا رسیده. تا اخلاقش درست نشه همونجا باشه.
توی دلم از هر کسی که یادش مونده بود کسی رو پشت در بذاره تا جریانات بیرون رو با داخل هماهنگ کنه عمیقا ممنون بودم. معصومه1نظری به در کرد و1توجهی به من.
-خر نشید بابا. باز کنید حالا.
-خر خودتی. باز هم نمی کنیم. اصلا خانم درودی توی راهه. بذار بیاد تکلیف ما رو مشخص می کنه. بیرون باشید تا برسه.
-بابا باز کنید من بیام تو.
-لازم نکرده. باش تا مدیر بیاد.
چی داشتم که بگم؟ دیگه کاری نداشتم جز این که منتظر بمونم کار بچه های داخل خوابگاه تموم بشه. تکیه زدم به دیوار و منتظر موندم. طفلک معصومه اومد پیشم و با همدردی گفت:
-تو واقعا امروز اینهمه بد اخلاق بودی؟
آروم گفتم:
-آره به نظرم بودم.
معصومه دستم رو گرفت و گفت:
-خوب باشه. بیا قدم بزنیم.
کنارش توی سالن راه افتادم. توی ذهنم بچه ها رو می دیدم که دارن با تمام سرعت کار می کنن. معصومه حرف می زد و من ظاهرا متفکر و متمرکز البته نه به حرف های اون، بلکه به جریان ساکت و سریع داخل خوابگاه گوش می دادم و جواب می دادم و تعیید می کردم.
-آخه چرا؟ چی شد که اینطوری باهاشون رفتار کردی؟
-خوب، نمی دونم.
-خوب چی شده بود؟
-نمی دونم. همه چی. نمی دونم.
-خوب بابا ولش کن. ببین، بچه ها ازت انتظار ندارن. واسه همین کفرشون در اومد. آخه تو واسه ما فرق داری. خودت هم می دونی. بیا بریم بابا. این مسخره ها باید باز کنن. رفتیم طرف در.
-باز کنید دیگه شما هم. حالا این1چیزی گفت. مدیر می خوایید چیکار؟ خودمون حرف می زنیم. بذارید ما2تا بیاییم داخل دیگه.
-با اخلاق ایشون چه کنیم؟
-شما باز کنید، حرف می زنیم دیگه. ایشون هم گوش میده، ما هم گوش میدیم، درست میشه. تازه، ایشون الان که اینجاست اصلا بد اخلاق نیست.
معصومه این ها رو گفت و بعد رو به من کرد و آروم تر گفت:
-تو هم خوش اخلاق تر باش دیگه. اینطوری که نباید باشی.
گفتم باشه.
معصومه بلند گفت:
-شنیدید؟ گفت باشه. اه باز کنید دیگه شما هم.
در چوبی بزرگ با همون صدای خشک و آشنای همیشگیش باز شد. همون صدایی که هرچی روغن به خورد لولا هاش می دادیم باز هم بود. خدایا! چقدر دلم تنگ شده واسه اون صدا. آروم رفتیم داخل. معصومه با همه سلام و علیک کرد و دستم رو گرفت با خودش کشید داخل. مطمئن بودم که دیگه کار بچه ها تموم شده و با خاطری جمع سرم رو انداختم پایین و اعصابم رو رها کردم تا از تشنج در بیان. بچه ها معصومه رو کشیدن طرف اتاق عقبی و گفتن:
-اوکی. بیا دیگه. مگه نگفتی حرف بزنیم؟ بیا حرف بزنیم.
رفتیم طرف اتاق. در باز شد و به محض ورود معصومه اتاق با صدای جیغ بچه هایی که کل می کشیدن و تولدت مبارک می خوندن و مثل1000تا پرستو دورش می چرخیدن و سر و صدا می کردن رفت هوا. معصومه شوکه همونجا ایستاد. یادم نیست وسط اون هیاهو و شلوغی چندمین نفری بودم که بغلش کردم و تولدش رو بهش تبریک گفتم. سر و صدا ها انگار می خواستن برن بالا تر و بالا تر و برسن به گوش خدا تا بهش بگن ببین! با تمام بلا هایی که دست تقدیرت سر ما آورده ما باز هم می خندیم.
خیلی نگذشته بود که یکی از اون وسط جیغ کشید:
-اه! این نوار های ما همهش غمگینن. من رقص می خوام.
راست می گفت. نوار شاد کم داشتیم. رفتم دکمه رو زدم. آهنگی که شروع شد محتواش چندان شاد نبود ولی اآهنگش آروم هم نبود و ضرب آهنگ تندی داشت. با تمام زورم وسط اون شلوغی داد زدم:
-بچه ها بخونید. همه با هم. دست یادتون نره.
و شروع کردم دست زدن. اکثرا اون آهنگ رو حفظ بودیم. شروع کردیم. آهنگ تموم شد. باز از اول. باز از اول. باز از اول. باز هم. باز هم. آهنگ بعدی هم همینطور. و بعدی. و بعدی.
شب کامل پهن شده بود و ما هیچ چی از رفتن روز و اومدن شب نمی فهمیدیم. تمام دنیای ما توی اون1اتاق تزئین شده کوچیک جمع شده بود. اتاقی که توش هم تزئین بود و هم نوار آهنگی که می شد باهاش خوند و دست زد و رقصید. بادکنک هم بود. میوه هم بود. آلو هم داشتیم. کادو و شیرینی هم بود. روی میز کوچیک تلویزیون خوابگاه کنار ضبط صوتی که با بلند ترین صداش ضرب می زد پر شده بود از میوه و کیک و بسته های کادو. حتی شمع هم داشتیم. اون شب هیچ دستی از کف زدن خسته نشد. هیچ صدایی از جیغ کشیدن نگرفت. هیچ گوشی از شنیدن اونهمه صدا آزرده نشد. هیچ لبی از خنده جا نموند. اون شب1شب شاد بود. 1شب شاد واسه همه ما که مال معصومه بود و همه ما توش با معصومه شریک بودیم. رقص و عکس و خنده به راه بود. شبی بود اون شب. عکس هم گرفتیم. بدون بینایی کامل عکس ها افتضاح شدن ولی اون هایی که دلشون خواست همون ها رو گرفتن و نگه داشتن تا خاطره اون شب علاوه بر دل هاشون، روی کاغذ ها توی اون عکس های کج و کوله ولی عزیز براشون باقی بمونه.
معصومه احتمالا اینجا رو نمی خونه. ولی چه بخونه و چه نخونه، شما بخونید و بدونید که معصومه رو خیلی دوستش داشتم. هنوز هم خیلی دوستش دارم. مثل همه پرستو های امام رضا. اون شب گوشه ای از بهشت بود. بهشت!. نفهمیدم کی و چطور گذشت بهشت من.
یادش به خیر!!!!.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (16)
علی
چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 21:36
سلام وب تون جالب بود خوش حال میشم به وب من بیاید
http://www.khande-mikhay.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
وب قشنگی دارید. اومدم و بهم خوش گذشت. ممنونم. باز هم میام.
ایام به کام.
آمنه
جمعه 8 فروردین 1393 ساعت 15:35
سلام پریسا جون
وای چه هیجان انگیز …. خوش به حال معصومه
ولی خب اگه میرفتید پوله رو بر می داشتید دزد نبودید که خائن در امانت بودید “فکر کنم دومی بدتر از اولی باشه” خدا رو شکر که نه اولی شدید نه دومی ….
ولی جدی معصومه هم چه معصومانه گول خورد ها من بودم گول نمی‌خوردم یا می فهمیدم و میومدم یا نمیفهمیدم و لج می‌کردم نمی یومدم …. کاش یکی پیدا شه این متن رو برای معصومه عزیز بخونه یا بهش خبر بده بیاد بخونه …. کلی ذوق مرگ می‌شه …..

“امضا: سایه ای که دیگه نمی خواد سایه باشه ”

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
اوضاع چطوره؟
وای اگر می رفتم اون پوله رو بر می داشتم حالا چطور توی روی خدا می تونستم نگاه کنم؟ موافقم. خیانت اون هم به امانت از دزدی خیلی بد تره. با این عذاب نمی تونستم زندگی کنم. خدا رو شکر که نجاتم داد.
معصومه خیلی معصوم بود و خیلی با معرفت و خیلی عزیز. هنوز هم هست.
نمی شد که نیایی عزیز. پای مدیر عصبانی وسط بود. باید می اومدی عزیز جان.
معصومه تا جایی که من می دونم هنوز اینترنتی نشده. چقدر دلم می خواد بشه!. نه به خاطر این پست من. دلم می خواد توی کوچه پس کوچه های اینترنت معصومه و بقیه رو ببینم.
چقدر خوشحالم که دیگه سایه نیستی. سایه ها سراب و سایه هستن و شما حقیقی هستی دوست عزیز من.
داستانی هم که شما خواستی، راستش، داشتم یکی می نوشتم ولی دیشب پاکش کردم. نوشتنش خیلی خیلی زیاد برام سخت و انتشارش خیلی خیلی زیاد جرات می خواست که من نداشتم. شاید هم یدی به سرم زد و دوباره نوشتمش و توی اینترنت هم گذاشتمش و واااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.
باید1موضوع واسه پست بعدیم پیدا کنم. این اواخر1مرضی گرفتم که همهش دلم می خواد بیام اینجا حرف بزنم حرف بزنم ولی الان نمی دونم چی بگم. باید1چیزی واسه پر حرفی پیدا کنم. خوشحالم اینجا می بینمت. خوشحالم از سایه در اومدی. خوشحالم که هنوز هستی و هنوز هستم و همه چیز.
ایام به کام.
آمنه
شنبه 9 فروردین 1393 ساعت 23:03
دوباره سلام
پریسا جون هیچ وقت خودت رو بیشتر از اون قدری که حقته سرزنش نکن هیچ وقت هیچ وقت
حتی خدا هم بیشتر از این حرفا نسبت به بندش مهربونه هی بهش می گه توبه کن توبه کن توبه کن برگرد برگرد برگرد تا دم دم مرگ بعدش سرزنشمون می کنه نه قبلش پس یه کم مثل خدا مهربون باش نسبت به خودت یعنی ناسلامتی بندشی خانمی ها مهربون باش مهربون … همون طوری که من از کلمه کلمه نوشته هات مهربونی رو حس می کنم فقط انگار خودت یه طرف بقیه یه طرف …
بگذریم یادمه همین نزدیکی ها هم بود نمی دونم الآن دردم چی بود ولی خب اصلاً فقط می خواستم بنویسم و بنویسم و نوشتم که “وبلاگ خودمه دلم می خواد و به کسی چه” شما هم همین طور اینجا مال مال مال خودتون هست هر وقت هرچی حتی اگه از نظر خودتون چرت و پرت هست رو بنویسید و منتشرش رو خب من به همین خاطر کوچیدم رفتم بلاگفا که بنویسم فقط برای خودم و اگه نخواستم هم یه قفل بزنم رو حرفام و کسی نخونه شاید یه روزی قفلشون رو باز کردم شاید هم نه ولی نوشتم و خود نوشتن یه قدم به جلو هست اما پاک کردنش دو تا قدم به عقب و من از خود شما یاد گرفتم که همیشه رو به سوی جلو داشته باشم حتی سوار قطار بشم برم تا زودتر برسم ……

پاسخ:
سلام دوست من.
شما به من لطف داری دوست من. خدا هم همینطور. خدا خیلی مهربونه. مجازاتم رو انداخت اینهمه دیر و اینهمه سبک. تا تونست باهام راه اومد بلکه بفهمم و نفهمیدم. آخرش هم تنبیهم کرد نه واسه این که مجازاتم کنه، واسه این که بفهمم و بیشتر از این اشتباه نکنم. خدای عزیز من! چقدر دوستت دارم. من راه تکرار رو برای همیشه بستم. تو هم باهام آشتی کن مهربون. ای کاش باز هم توی آغوشش جا بشم. دعا کن که بشه. خسته شدم، دلم آرامش می خواد. کاش خدا باز توی بغلش راهم بده. خیلی خسته ام. خیلی.
بیخیال بابا. سلامتی عیده. از دست این جناب یکی که از کامنتت نخ گرفته و می خواد با این نخ خفهم کنه. مگه ندونم کیه.
شوخی کردم. جناب یکی رو دوست دارم مثل همه شما. دلم تنگ بود از غیبتش. خودش هم می دونه.
بنویس عزیز و پاکش نکن. عقب گرد مال رودخونه نیست و ما باید جاری باشیم رو به پیش. من چاپش نکرده بودم وگرنه به هیچ عنوان پاکش نمی کردم. حتی اگر خیلی سنگین تموم می شد باز هم ادامهش می دادم. راستش از ترس همین پاکش کردم. ترسیدم قسمت اولش رو بذارم و دیگه راه برگشتنم بسته بشه. واسه همین زود پاکش کردم.
قفل. روی نوشته هام قفل نمی ذارم. بذار اگر اینترنتی میشه هر کسی دلش می خواد بیاد ببینه. شاید به قول اگر درست یادم مونده باشه شهبال، یکی خوند و از ته دلش گفت من هم همینطور و کمی سبک شد.
آخجون قطار!. تو رو خدا نگهش دار من هم بیام. می میرم واسه قطار سواری. عجیب دلم می خواد. مخصوصا این اواخر. تقریبا1ماه پیش به این طرف.
اگر قطار نبود پیاده، اگر نشد با شنا، اگر شد با پرواز. اصل پیش رفتنه. پیش بریم. حتما موفق هستی عزیز.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 10 فروردین 1393 ساعت 12:23
سلام من اومدم. میدونی؟ تو پیش خدا خیلی عزیزی. خیال داشتم اگه باز پستت کوتاه و سرسری بود دادوبیداد راه بندازم. هی میشه بس کنی؟ ببین آمنه درست میگه. خودت بگو با چه زبونی میشه بهت این جملرو فهموند که تو نباید بیشتر از تقصیرت مجازات شی؟ هی دیگه بسه. تمامش تقصیر تو نبود میفهمی؟ همه ی جاهایی تقصیر میکنن. اگه خدا مثل تو بتقصیرای بنده هاش نگاه میکرد الان دنیا تموم شده بود. دیگه تمومش کن. دست از سر خودت بردار. راستی از فرشته چه خبر؟ چه کرده با اون لکه تاریک بیپدر؟ ببین من خیلی جدی میخوام بدونم مسخربازی بعد داستان درنمیارم. از حالش بهم بگو باشه؟ منتظرم. هی ی چیزی, اینهمه خاطره لابلای زندگی آدم پیدا میشه تو چرا فقط از اون خوابگاه مینویسی؟ دیگه ازش ننویس. خیلی قشنگن ولی میتونم هردفعه که از این خاطره ها میگی دونه دونه اشکاتو بشمرم. یادم نیست تبریک سال جدیدو گفتم بهت یا نه. اگه نگفتم عیدت مبارک و اگه گفتم دوباره عیدت مبارک. امسال عاقلتر شو دیگه خودتو جیز نده. نری سال دیگه ببینیمت, منتظرما, دیر کنی میاما, فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
بهار مبارک!. شما بیا به قول خودت گیر بده. چند وقت که میرید و نیستید دلم تنگ میشه واسهتون. جدی میگم.
پست سرسری؟ من کجا پست سرسری دادم؟ از دست شما جناب یکی. خاطره خوابگاه ننویسم؟ چی بنویسم جناب یکی؟ محض رضای خدا سخت نگید ها که گناه دارم.
میگم جناب یکی، من1چیزی می خوام بپرسم از شما. تعهد کتبی میدم اگر جواب راست بدید هرچی بخواید میگم.
بهم بگید شما خارج از اینجا من رو می شناسید؟ یعنی از آشنا های مستقیم و غیر مستقیم من در خارج از آنسویشب هستید یا نیستید.
فرشته هم، هنوز درگیره. لکه تاریک بی پدر هم فعلا از صعود به طرف بالا متوقف شده و اگر خدا بخواد شاید بشه از راه راستی که در پیش گرفته منحرفش کرد و فرستادش1طرف دیگه. شاید هم اگر فرشته خیلی خوش شانس باشه بشه کشیدش پایین بلکه در دسترس باشه و به قول شما بشه ترکوندش.
این خیلی تکراریه ولی ممنونم جناب یکی. از شما ممنونم. به خاطر تمام چیز هایی که نگفته می شنوید، نگفته می ذارید، نشنیده می گیرید، میگید، به خاطر تمام حضور قشنگتون ممنونم جناب یکی. به خاطر تمام چیز هایی که می فهمید و تمام اونچه که انجام میدید ازتون ممنونم.
اگر دلتون خواست به پرسشم جواب بدید. اگر دلتون نخواست بفرمایید تا دیگه نپرسم.
ایام به کام.
یکی
دوشنبه 11 فروردین 1393 ساعت 10:29
چرا اینو پرسیدی؟ میترسی من کی باشم؟ نه. تو و من همدیگرو نمیشناسیم. بهت که گفتم من ی ولگرد اینترنتیم. تو وبلاگا میچرخم ببینم از کدوم خوشم میاد. از مال تو خوشم اومد اینجا شد جزو مناطق زیر گردشم. اصلا فکرتو درگیر این نکن. اونایی که نباید اینجا نیستن. تازه هم باشن چی میشه مگه؟ هی چیزی نمیشه شک نکن. راستی فرشته با آتیش چیکار کرد آخرش؟ هنوز نرفته شونه هاشو آزاد کنه؟ بهش بگو بره این ننگو از رو شونش برداره هیچی نمیشه. بهش بگو حتی اگه بدونه تا آخر دنیا بیتکیه و بیدستی روی شونش بمونه بهتر از نشون این آتیشه. بره جراحی کنه برشداره. بهش بگیا, حتما بگیا, من جواب سوالتو دادم حالا باید هرچی من میخوام بنویسی. ی داستان دیگه بنویس. اصلا سری جدید ماجرای فرشترو بنویس ببینم کجا رفت. راستی بفرشته بگو دلواپس آتیشخواها نباشه نمیتونن کاریش کنن. اگرم بخوان دیگه نمیتونن. مگه ندیدن فرشته چقد عوض شده؟ من نگفتم میشه ترکوندش گفتم میشه پکوندش. چرا لفظمو عوض کردی؟ به این میگن تحریف. دلت تنگ نشه چون من میام. اگه گاهی نیستم ی جای کارم گیره وگرنه من همیشه اینطرفام. اتفاقا اینجا زیادم میام. هرچی میخوای بگو. تکراریم قبوله. هی شادتر بنویس. پشت صفحه های شادتم یواشکی گریه نکن. سال 92 رفت. گریه هم باید دیگه بره. تو حالا اینطرفی. اونطرفو هرچی بوده ول کن بیا بریم. هی بنویس. اینا واسه من مطلب جدید نمیشه. بنویس زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود زود . فعلا بای.

پاسخ:
ممنونم جناب یکی.
ایام به کام دوست من.
Sepanta
سه‌شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 13:21
کاش آن باد سحر
خاطره ها را نبرده بود !
کاش گرده گلها
باهم بودنمان را به جای دیگر نبرده بودند !
کاش آن برفهای سپید
قلبهایمان را در کوله اش نمی ریخت
تا به همراه او آب شویم !
کاش می شد دوباره قلبهایمان را
خاطره هامان را
و لحظه های خوب باهم بودنمان
را دوباره لمس کرد .
کاش بدترین غصه ما
یک ساعت به تعویق افتادن آن چای خوردن بود
و ای کاش ….
می دانستم دیگر باید چه ای کاشی را بنویسم………

پاسخ:
باقی کاش ها رو من می نویسم. هر شب و هر روز و هر زمان می نویسم. کاش می شد این کاش ها رو فراموش کرد!. به امید…
نمی دونم به امید چی. نمی دونم در حصار اینهمه کاش، باید به امید چی نشست. نمی دونم ولی امیدوارم. امیدوار و منتظر. همیشه منتظرم.
ایام به کام.
Sepanta
چهارشنبه 13 فروردین 1393 ساعت 13:31
اون خط آخر “نمیدانستم” بود ؛ اشتباها “میدانستم” شد .
پریسا جان ؛ تو ایمیل های گروه یکی از بچه ها ایمیلی داده امروز درمورد کتابای صوتی ؛ ایمیلش تکراری بود . من فقط اکسپت کردم که بری تو اون سایت چک کنی اگه کتابی رو نداشته باشی ؛ دانلودش کنی .
قراره سال جدید دیگه امیدوار باشیا . شاد و امیدوار

پاسخ:
متوجه جا افتادن1ن شدم آشنا. نمی دانم بود که نونش ترجیح داد شرکت نکنه. ممنون بابت ایمیل.
سال جدید، بهار، همه چیز از اول. حرکت از نو. سخته ولی محال نیست.
برام دعا کن آشنا.
ایام به کام.
Sepanta
چهارشنبه 13 فروردین 1393 ساعت 22:56
چقد وبلاگت از صب تا حالا عوض شد !!! مبارک باشه ؛ قشنگ شده ها .
حتما ؛ دعا که بروی چشم

پاسخ:
ببخشید در حال تعمیراتم.
تشریف داشته باشید الان خدمت می رسم.
Sepanta
چهارشنبه 13 فروردین 1393 ساعت 23:01
صابخونه ؛ همین الان داری درستش میکنیا !!! یه بار دیگم عوض شد وبلاگت 😀

پاسخ:
دوباره ببخشید. اینجا تعمیر لازم داشت داشتم رنگ و نقاشی و تعمیرش می کردم. رنگ و روی در و دیوارش رو نمی دونم. ولی خودم دارم راحت تر توش می چرخم. تا دفعه بعد که گیر کنم یا خسته بشم و بخوام قیافهش رو عوض کنم به نظرم بذارم اینطوری که الان هست بمونه. کاش بد نشده باشه!.
Sepanta
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 00:15
خوب الان انگار کامنتا اومد زیر پستا ؛ اون تغییراتی که دادی فعلا کنسلش کردی . همینجوری خوبه ؛ که برای کامنتا یه پیج جدید باز نمیشه .

پاسخ:
هر کاریش می کنم واسه دیدن نظرات باید پنجره باز کنم. خوشم نمیاد. باز امروز میرم دستکاریش می کنم بلکه بتونم به1جایی برسم. من که از رو نمیرم. بهتره این پنجره خودش کوتاه بیاد.
کورش
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 11:33
وقتی همه چیز هست ، کمتر تو را صدا می کنم
وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم

پروردگارا ، هوشیارم کن ، آنقدر که فراموش نکنم
در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد !
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
سقف آرزوهای ما کف آرزوهای دیگری است. دنیا به طور ناجوانمردانه ای آپارتمان است.
سمانه اسکندری
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 16:54
سلاااام، سال نو مبارک! سال خوبی داشته باشید! بازم اومدم اینجا و این بار خاطره زیبای شما رو که زیبا هم پردازش شده بود خوندم. خیییییلی جالب بود و چقدر مربی مهربونی داشتن این بچه های امام رضا. نمی دونم قدر می دونستن یا نه ولی امیدوارم که همینطور بوده باشه.

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بهار به شما هم مبارک باشه. امیدوارم شروع امسال، بهترین شروع ها برای شما بوده باشه.
شما لطف دارید عزیز. بچه های امام رضا هم حالا دیگه بزرگ شدن. امیدوارم هر جا هستن خیلی زیاد خوش باشن و البته خوشبخت.
شاد شدم از دیدن دوباره شما. اگر خواستید و تونستید باز هم بیایید.
پاینده باشید.
کورش
جمعه 15 فروردین 1393 ساعت 21:56
سلام مرسی که به بنده سر میزنید
با افتخار لینک شدید
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حال و هوای وب شما رو دوست دارم. توش همه چی پیدا میشه. باز هم میام.
ممنون که به آنسویشب اومدید. باز هم بیایید. مهمون دوست دارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت 09:09
سلام. وای چه هیجان انگیز و چه زیبا.
عاشق این طور غافلگیری ها هستم.
تا حالا نشده که تولدم رو یادم بره که بقیه غافلگیرم کنند ولی سر موضوعای دیگه غافلگیر شدم.
معصومه باید حال و هوای جالبی داشته باشه اگه این ها رو بخونه.
چه خوب که اون پول رو برنداشتید من به یک چیز معتقدم این که خدا ممکنه دیر جواب بنده اش رو بده ولی دیگه در آخرین لحظات که آدم فکر می کنه همه چیز تموم شده و دیگه راهی نداره بهترین راه حل رو جلو پای بنده میذاره.
خیلی از خوندن این جا عقب افتادم باید بیشتر بیام.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
معصومه مهربون رو هنوز خیلی دوست دارم. تا این لحظه هنوز اهل اینترنت نشده ولی امیدوارم هرچه زود تر بشه. خدا. خیلی جا ها دستمون رو گرفته و می گیره. به شرط این که با تمام وجود خودمون رو بهش بسپاریم و این کاریه که من یکی معمولا نمی کنم. کاش یاد بگیرم!.
شما دیر بیایید یا زود بیایید قدمتون محترمه. هر زمان خواستید و تونستید تشریف بیارید. همیشه از حضورتون خوشحال میشم.
پاینده باشید!.
سیاوش
دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 18:58
ای بابا من اومدم راجع به لبه تیغ آقای موام حرف بزنم دیدم همه درباره همه چی حرف زدن الا کتاب !!!! خب عیب نداره دیگه شماهاهم مثل من آدم اید گاهی خسته میشید نیاز به تنوع دارید ، نگو نگو از تنوع که الان چند ماهه درگیر و دار یک ویار تنوع ام از نوع بد خیم اش ، خدا به همه ساکنین فعلی زمین رحم کنه که من برم سراغ اش ، واویلا میشه بیا و ببین ، حالا ! ، فعلا که طرف هرکی هست قسر در رفته ، راستی قسر با کدوم س بود ؟ درست نوشتم اینا ؟
آقا این مدیر عامل ما ( رئیس بنده ) خیلی آدم با تجربه ایی هست ولی خیلی هم اهل قمپز در کردنه ، یک روز توی جلسه کاری هفتگی مون اومد یک ماجرا رو تعریف کنه خیلی با دبدبه گفت : کدومتون کتاب لبه تیغ رو خوندید ؟ حالا ! من بودم و مدیران دیگه و سرپرستان و بچه فروش و بازرگانی و تضمین و خلاصه همه بودن و داشتن بهم نگاه رد و بدل میکردن من دستم رو بردم بالا گفتم من وقتی 18 سال ام بود این کتاب رو خوندم و یک چیزهایی که تا اونوقت برام مشکل بود حل شد ، آقا اینو گفتم بلا گفتم ی ی هو دیدم همه چهار چشمی دارند چپ و راست چشم غره میرن … منم توی دلم خندیدم گفتم چیه ؟ بلاخره یکجا حرفی برای گفتن نداشتین ؟ آدمهای زیرآبی زن
راستی اومده بودم یه چی دیگه بگم بابا … ای ی ی
اومدم بگم خانم جهانشاهی اگر تونستی کتاب ” پیرامون اسارت بشری ” سامرست موام رو پیدا کنی فقط مناسب شرایط فعلی روحی شماست ، حتما بخونش
البته ببخشید فضولی کردم ها ا ا ا !!
من الان دست گرفتم اش تقریبا وسط اش رسیدم البته چاپ نمیشه دیگه و همین خریدن کتابش هم کلی دنگ و فنگ داشت چه برسه به کتب گویا یا پی دی اف اش ولی امیدوارم بتونی بیابی اش ! ساختار کلمه رو داشتی جون من ” بیابی اش ”
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
حرف های متفرقه. تقصیر این خاطره قبل از لینک کتاب شد. تنوع. آخجون من هم می خوام. ساکنان فعلی زمین هم مشکل خودشونه به ما چه ما تنوع می خواییم. اون جلسه بذار مجسم کنم. احتمالا جا داشت که شما ناپدید و بعدش متواری بشید که دستشون بهتون نرسه.
قسر هم حتما با سین ث هست. ببین مال من درست تره. به جان خودم.
این کتاب رو از همین امشب باید برم توی اینترنت بگردم هرچند خوشبین نیستم به پیدا کردنش ولی گشتن توی این سایت های اینترنتی خودش کلی صفاست و خدا رو چه دیدی شاید زد و یافت شد که وای چه عشقی می کنم اون لحظه من!!!!
بیابیش هم کلی بار معنایی داره مگه چشه؟ فضولی هم اولا نکردید و دوما تا باشه از این فضولی ها.
از شوخی گذشته پیشنهاد یافتن کتاب خیلی هم خوبه.
دیگه چی بود یادم نیست. به نظرم هیچی نبود جز دعای همیشگی من.
ایام به کام.
سیاوش
دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 23:22
قلم شیوا ، لحن زیبا ، طنز گیرا رو در نوشته های شما نمیشه راحت ازش گذشت خانم جهانشاهی ، فوق العاده اید شما . تبریک میگم بهتون . واقعا . تعارف ام نبود ، خالی هم نبستم ، دنبال هندونه گذاشتن هم نیستم اینا … راستی ولی هندونه هم حال میده توی این گرما ها !! آخ از ظهر یک هندونه خریدم تنبلی ام میکنه برم قاچ اش کنم ، یک خدا خیر داده هم پیدا نمیشه من بیچاره رو از این درد بی درمون تنبلی نجات بده والله .
فردا موقع افطار ، موقع دعا همه با هم بگیم : خدایا جوانان ما را از این بلای خانمانسوز ، از این درد بی درمان ، از این معضل اجتماعی ، از این ” تنبلی ” نجات عنایت بفرما ، خدا خیرت بده خدایا .
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
ممنونم شما لطف دارید از نوع خیلی زیادش.
هندونه حسابی می چسبه بعد از ظهر های آتیشی اینجا.
تنبلی هم آخ که وقتی میاد مصیبتیه. من که هر وقت گرفتارش میشم از دست خودم گریهم می گیره ولی همت خلاص شدن ندارم. پس اسمش رو می ذارم کسالت موقتی و خودم رو می سپارم بهش که البته درست نیست ولی…
آمین.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بهار مبارک

سلام به همگی.
بهار همه مبارک!.
خوشم میاد. از عید، از بهار، از بوی پراکنده توی این هوا، از همه چیز این لحظه ها خوشم میاد. کاش می شد بمونن!.
ولی نه. اگر همیشگی باشن دیگه احساس نمیشن. بذار همین طوری باشه. این طوری بیشتر حس میشن. همین طور که بعد از مدتی میرن و من تا سال آینده منتظرشون می مونم. این قشنگه چون هرگز این حال و هوا رو فراموش نمی کنم.
باز من شروع کردم. بگذریم.
سایه عزیز، اگر هنوز اینجا می چرخی بیا بهم بگو چرا دیگه نمی تونم توی وبلاگت نظر بدم؟ هر کاری می کنم میگه ثبت شد ولی نیستش.
این روز ها من تماشا می کنم که زندگی دچار1بی نظمی شیرین و خواستنی شده که خیلی دوستش دارم. حتی یادم میره امروز چند شنبه هست. این بی نظمی رو خیلی دوست دارم و مطمئنم که اگر همیشگی بود از دستش دیوونه می شدم می زدم به بیابون. زندگی همراه لحظه های بی ریختش قشنگه. اگر اون لحظه ها نباشن نمیشه از این ساعت های عزیز آرامش لذت برد.
گفتم بیام هم تبریک بگم هم اعلام موجودیتی کنم هم پر حرفی کنم هم نذارم بخوابید هم… بسه یا باز بگم؟
خوب دیگه کوتاهش کنم احتمالا می خواید برید مهمونی و هر لحظه ممکنه اینجا واسه خودم هم مهمون بیاد و باید حاضر به فرار باشم.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (4)
Arash
دوشنبه 4 فروردین 1393 ساعت 18:26
سلام
سال جدید رو بهتون تبریک میگم
(بد نیست سال جدید رو با یک وبلاگ جدید و
پیشرفته آغاز کنید)
میهن فا یک سیستم قدرتمند وبلاگ نویسی بر پایه
وردپرس است که با بهره گیری از امکاناتی بی
مانند یکی از جامع ترین و کامل ترین سیستم های
وبلاگ نویسی رایگان را در اختیار شما قرار می دهد .
درواقع میهن فا امکانات یک سایت را در اختیار شما
قرار می دهد.

برخی امکانات سیستم:
1-محیط کاربری آسان:یعنی در بالای هر قسمت در پنل مدیریتی
بخش راهنما وجود دارد که میتوانید از آن استفاده کنید
2-قابلیت ارسال مطلب در سایت توسط کاربران و میهمانان
یعنی بدون اینکه کاربر وارد قسمت مدیریت بشه میتونه مطلب
به وبلاگ اضافه کنه و حتی شما میتونید با موبایل به وبلاگتون
مطلب اضافه کنید
3- ایجاد صفحات اضافی گوناگون وایجاد صفحه اضافی
درصفحه اضافی : یعنی شما می تونید صفحه ای با URL
دلخواه ایجاد کنید .
4- امکان ایجاد وبلاگ گروهی با امکانات گوناگون و درجه
بندی کاربران .
5- امکان وبلاگ نویسی با موبایل .
6-ارسال ایمیل به کسی که به نظر او جواب می دهید به
صورت اتوماتیک .
7-بیش از۸۰ قالب آماده که می تونید هر کدوم رو بنا به
سلیقه تون تغییر بدید
8-مطلع کردن شما از آخرین نظرات ازطریق ایمیل:
یعنی وقتی که شما حوصله سر زدن به وبلاگتون رو
ندارید به صورت کاملااتوماتیک برای شما ایمیلی از آخرین
نظرات فرستاده میشود.
9-معرفی خودکار وبلاگ شما به موتورهای جستجو
10-پنل مدیریتی پیشرفته با امکان انتخاب رنگ دلخواه پنل
11-قابلیت لایک مطالب با فعال کردن افزونه
12-حتی میتونید از قالب بلاگفا نیز استفاده کنید و این یعنی
میتونید اگر از سیستم خوشتون اومد وبلاگ بلاگفای خودتون
به همراه قالب را به میهن فا انتقال بدید.

وامکانات بسیار زیاد دیگری که پس از ورود به سایت مشاهده
خواهید کرد

http://mihanfaa.com/
http://mihanfaa.com/
پاسخ:
سلام.
ممنونم.
حتما امتحان می کنم. اگر از پسش بر بیام انجامش میدم.
ممنون. سال نو مبارک!.
ایام به کام.
سایه
چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 18:52
سلام پریسا جون خوبی یا چطوریایی “این احوال پرسی رو تازگی یاد گرفتم یه مدل بانمکه” … اینجا گفتم سال نو مبارک یا نگفتم!؟! ولی خیلی خیلی بهارت قشنگ سال نو ات مبارک پذیرایی هم که کتاب داری مرسی این کتاب رو دارم باید بذارمش دم دست خوندن ….
کامنت ها رو چرا می‌گه ثبت شد بعدش نیست رو خب دقیقاً نمی دونم ولی تو بلاگفا تنظیمات دیدگاه ها به شکلی هست که بعد از تأیید مدیر وبلاگ نشون داده می‌شه، یه پیغام نشون می‌ده که “نظر شما پس از تأیید نمایش داده می‌شود” وقتی این پیغام رو دیدید مطمئن می‌شید نظرتون رفته …. ولی خب من دیدگاهی از شما ندیدم تا بخوام تأیید کنم احتمالاً یه جایی یه چیزی درست نبوده ولی چیش رو نمی‌دونم یعنی زیاد بلد نیستم که بدونم راستی بلاگ‌اسکای رو بکل حذف کردم یه امکاناتی که ضروری می‌خواستم رو نداشت یا من پیدا نکردم …
خانمی شما چه بما سر بزنی چه نزنی چه نظر بذاری چه نذاری و چه چه و چه چه …. من همیشه مهمونم از اون کنگر خورده هاش هم …. “البته میزبان بدی هم نیستم ولی دلم نمی‌خواد مهمونام اذیت بشند”
راستی پریسا جون کاش یه داستان دیگه رو شروع می‌کردی نمی دونم چه طوری بگم منظورم رو ولی انگار وبت یه چیزی کم داره … وقتی میام یه پست شش هفت خطی ازت می‌بینم انگار می‌خوره تو ذوقم … من داستان می‌خوام از اون بلند بلنداش … دلم هوای روزی سه چهار بار سرک کشیدن اینجا رو کرده … یه پست طولانی ادامه دار … میشه آیا؟
saieh1392.blogfa.comhttp://
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
دلم تنگ شده بود واسهت. بهارت مبارک!. کامنت. میگه ثبت شد ولی احتمالا نظراتم رو می خوره. نوش جونش. با کامنت یا بی کامنت، من میام. همیشه اون طرف ها هستم و توی وبلاگت می چرخم. کامنت نمیشه بدم ولی هستم. هر وقت دیدی1گوشه وبلاگت گرد و خاک هوا می کنه بدون من اونجام.
داستان. دلم واسه فرشته تنگ شده. بخند و بخندید بهم ولی دست خودم نیست. حال عجیبیه که بلد نیستم توضیحش بدم. کاش.. نمی دونم چی. شاید کاش ادامهش رو بهتر و بهتر ببینم!.
دلم1داستان می خواد که بذارمش جای اون یکی. هنوز توی حال و هوای فرشته و سفرش هستم و ذهن و هوام بهش زیادی وفادار مونده. باید ازش در بیام بلکه بتونم بنویسم. فعلا این منبرم رو داشته باش عزیز تا بعد خدا چی بخواد.
راستی من رفتم چندتا سایت جدید رو امتحان کردم بلکه1جایی پیدا کنم کد امنیتی در بخش نظرات نداشته باشه و اسباب کشی کنم اونجا. راستش پیدا هم کردم. میهنفا. ولی چنان سخت بود که هر چی کردم مدلش توی مخ من جا نشد. دوباره باید سعی کنم بلکه1چیز هایی ازش بفهمم. وای باز افسار کلامم از دستم در رفت. ببخشید.
ایام به کام.
کورش
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 11:35
بعضی ها رو نمیشه که دوست نداشت و به عشقشون نمرد
با هر حرفی که می‌زنند، قلبت میزنه و لبخند میزنی.
با هر غصه شون غمگین می‌شی و اشکت میاد.
با بودنشون شاد میشی و با نبودنشون پرپر میزنی
بعضی آدم‌ها چه بخواهند، چه نخواهند
چه بخواهی چه نخواهی
عزیزند، عزیز می‌مانند…
حتی اگر تنهات بذارند
http://musicshz.blogsky.com
پاسخ:
دلتنگی سهم ماست از خاطراتی که یک روز خاطره نبودند ، زندگی بودند !
حسین آگاهی
سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 ساعت 11:20
سلام. کاش ما هم خبر داشتیم کی رفتنی هستیم اون وقت از لحظه لحظه ی زندگیمون استفاده می کردیم. ولی نه همین که نمی دونیم خودش خیلی هیجان انگیزه کتاب رو دارم ولی نخوندمش این هم بماند برای تابستون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
نمی دونم اگر لحظه رفتنمون رو می دونستیم خوب بود یا بد. احتمالا منفی بین ها تمام عمرشون رو در ترس و آخ و واخ سپری می کردن و مثبت بین ها از این آگاهی استفاده مثبت می کردن. درست مثل تمام موارد دیگه.
من خودم رو میگم، باید تمرین کنم تا مثبت تر ببینم. کاش بتونم!. مهم نیست بدونم کی از این دنیا میرم. مهم اینه که بلد بشم تا هستم بودنم شبیه زنده ها باشه نه مثل مرده ها. من هنوز بلد نیستم مثل خیلی چیز های دیگه که بلد نیستم. باید یاد بگیرم. واقعا باید یاد بگیرم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین پست92

سلام به همگی.
چه خبر؟ حسابی گرد و خاکی شدین یا نه؟ خوب بابا خونه تکونی گرد و خاکی شدن هم داره چه خبره مگه؟ خرجش1دوشه و بس.
کاش دیگه کار ها تموم شده باشن و با آسایش خیال نشسته باشید به اینترنت گردی!.
این جناب یکی گفت قبل از سال تحویل بیام1پست بذارم من هم اومدم بذارم. موندم چی بگم توش.
ولی جدی سال92تموم شد!!. قشنگ یادمه دم سال تحویل92چجوری بود. چطور بودم، چه حالی داشتم، چه مدلی نشسته بودم، برای جمع کردن تمام تمرکزم چه فشاری به ذهنم آوردم، چی ها از نظرم گذشت، چی ها از خدا خواستم، و… گذشت!!!.
حالا نزدیک تحویل سال93هستیم. باز هم می دونم که به همون حال و هوا میرم. دم سال تحویل تمام زورم رو می زنم که کاملا متمرکز باشم. چیز هایی هست که باید از خدا بخوام. بعضی هاشون همون هایی هستن که سال تحویل92ازش خواستم و هنوز نگرفتم و بعضی هاشون هم جدیدن. بعضی از دیروزی ها رو خدا بهم داده و بعضی هاشون رو هم دیگه مطمئن شدم که هرگز نباید ازش بخوام چون دیگه قرار نیست که بهم بده.
سال92رفت. با تمام بالا پایین هاش. با تمام خنده ها و گریه هاش. با تمام سیاه و سفیدش. من هر جفتش رو داشتم. سیاه سیاه و سفید سفید با هم. نمی دونم کدومش بیشتر بود ولی می دونم سفید هاش دارن همراهم میان تا باهام از مرز بین2تا سال رد بشن و توی سال93در ادامه راه همراهیم کنن و سیاه هاش… با رنگ پاشی های سفید ها دارن یواش یواش، خیلی یواش کم رنگ میشن. ولی یادگار های سیاهشون رو برای همیشه روی دل و دفترم جا گذاشتن. چه یاد بود های…!!.
از بچگی تصور عجیبی می کردم که شاید در نظر شما مسخره باشه. به نظرم می رسید سالی که میره تمام چیز هایی رو که توش بود و مثلا توی اون سال از دست رفت و دفترش بسته شد رو با خودش می بره. مثل جریان1رودخونه. مثل وزش باد.
من بزرگ شدم ولی تصورم از سالی که میره هنوز همون طوره.
سال92رفت. و همراه خودش خیلی چیز ها رو برد. همینطور خیلی از افراد رو. چیز هایی که در این سال گذشتن و به گذشته ها پیوستن. افرادی رو که در آغاز سال92باهامون بودن و دیگه نیستن. بچه که بودم خیال می کردم آخرش میشه1راهی پیدا کرد تا دست اون هایی که در میانه راه زندگی توی این سال از همراهی ما جا موندن رو گرفت کشید آورد به سال جدید و دوباره بیدار و همراهشون کرد. و امروز دیگه می دونم که این شدنی نیست. رفته ها با سالی که میره میرن و خاطره میشن. دم سال تحویل به یاد تمام این اراجیفی که اینجا نوشتم خواهم بود. به یاد اون ها که در سالی که گذشت تموم شدن و درسال جدید دیگه نیستن، به یاد همه خاطره ها، خنده ها، گریه ها، به یاد تمام آه هایی که به ثمر نشستن و نفس هایی که بی ثمر موندن، به یاد دعا هایی که اجابت شدن و به یاد آرزو هایی که براورده نشدن و دفترشون برای همیشه بسته شد. به یاد تمام این ها خواهم بود و دعا می کنم. برای رفته ها، برای خودم، برای شما، و برای فردا هایی که نمی دونم چه رنگی هستن.
من و شما نمی دونیم فردا ها مون چه رنگی هستن ولی من یکی از1چیز کاملا مطمئنم. این که فردا هرچی باشه بهتر از دیروزه. می دونید چرا؟
چون فردا نسبت به دیروز1امتیاز بزرگ داره. یعنی1امتیاز بزرگ به ما که صاحبش هستیم میده. فردا رو ما می تونیم بسازیمش. می تونیم رنگش کنیم. می تونیم عوضش کنیم. فردا دست ماست. اگر کاملا دست ما نباشه کاملا هم از دست ما خارج نیست. اگر نشه کامل سفیدش کنیم می تونیم کاری کنیم که سیاه خالص هم نباشه. ولی دیروز رو نه میشه عوض کرد، نه میشه دور انداخت، نه میشه فراموش کرد. دیروز رو هیچ کاریش نمیشه کرد. پس چیزی که پیش رو داریم هرچی هست به خاطر همین1امتیازش از اون چه پشت سر گذاشتیم بهتره. از دیروز فقط میشه عبرت گرفت برای ساختن فردا.
خیلی دلم1فردا می خواد متفاوت با دیروز و امروزم. شاید هرگز موفق نشم این لکه های تاریک رو پاک کنم ولی مطمئنم می تونم کاری کنم این لکه ها برای تزیین بیشتر کمی بهم کمک کنن و فردا هایی قشنگ تر از دیروز بسازم.
دم سال تحویل دعا می کنم هرچی موفق تر باشم. هم خودم، هم شما.
دلتنگی ها و یادش به خیر ها رو نمیشه این طرف مرز جا گذاشت وگرنه من حتما جاشون می ذاشتم. ولی شاید همین دلتنگی های گاه و بی گاه هستن که هر از چندی به آهی و اشکی مهمونمون می کنن و به یادمون میارن که هنوز در این عصر سیاه، دلی داریم که تنگ بشه، بگیره، بشکنه و چشمی که بباره، توی این ازدحام واقعیت های در هم بر هم و بین افراد آشنا و ناشناس از سر دلتنگی اشتباهی اونی رو که می خواد در قاب1سراب ببینه و وقتی سراب محو شد باز هم بباره. و دستی که تمام این ها رو روی صفحه خیس دفتر بنویسه تا نوشته باشه، تا گفته باشه، تا درددلی کرده باشه.
بسه دیگه بذار دستمال ها رو جمع کنم.
از تمام این ها گذشته:
عید داره میاد!آخجون!. بهار داره میاد! آخجون! سال جدید داره میاد! آخجون! طعتیلات داره میاد! یعنی اومده! آخجوووووووووووووووووووون!!!!!!!.
به خدا می میرم واسه این آخریش.
عید همه مبارک!. سال نو مبارک!. بهار مبارک!. تمام سیاهی ها پر و همه زندگی از اول. زندگی جدید مبارک!.
سال دیگه همهتون رو همینجا می بینم. خوش باشید از حالا تا فردا ها، تا همیشه، تا ابد.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (5)
مربم
چهارشنبه 28 اسفند 1392 ساعت 22:49
سلام وبلاگ قشنگی داری تبریک میگم . این کد رو بزار تو قالب وبلاگت بازدیدت 300 تا افزایش پیدا میکنه (من خودم امتحان کردم .)

پاسخ:
سلام.
ممنونم از لطف شما.
شاید این کد کار کنه ولی من نمی دونم چطور باید این کار رو کنم. بلد نیستم.
به هر حال ممنونم.
ایام به کام.
یکی
پنج‌شنبه 29 اسفند 1392 ساعت 10:23
اینهمه حرف داشتی بعد میگی موندی چی بگی؟ خوب کردی اومدی. خوب کردی نوشتی. خوب میکنی از خیر آرزوهای نشدنی میگذری. تو دلت نیومد بگی من میگم. بعضی چیزا ارزش ندارن بخوایشون. ولشون کن. میدونم خودتم میدونی ولی هنوز دل نداری بگی. سال دیگه بهتر میشی و لایکمم میکنی. سال که تحویل شه و بقول خودت از این مرز بین 2 تا سال رد بشی خاطرت جمعتر و حالت بهتر میشه. نگران چیزی نباش. هیچ اتفاق بیریختی نمیفته. من بقول تو جناب یکی هستم و دارم بهت تضمین میدم. پشت سرتو نگاه نکن. چند قدم دیگه برو جلو و بپر. ما همه باهات میپریم. من و تمام دوستات. همه هستیم. هی خیلی خوش میگذره شک نکن. اونور بهاره. یه چیزای قشنگ دیگه هم هست که باید بریم تا ببینیم. پس برو بریم. اونور میبینمت. هرچند من از همینجام دارم میبینمت. ولی همه اینا دلیل نمیشه من بهت گیر ندم. اینور و اونور نداره. بازم باید بنویسی. اینجارو باید زودبزود آپ کنی وگرنه من میام اعتراض میکنم. بجنبیا, دیر نکنیا, گیر میدما, اونور توی بهار من و همه اونای دیگه منتظرتیم. دیر کنی همشونو بنام و نشونی صدا میکنم بیان دنبالت بگردیم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
من، واقعا، ... ... نمی دونم چی بگم.
فقط اومدم که ... ممنونم جناب یکی.
ممنونم.
ایام به کام.
Sepanta
جمعه 1 فروردین 1393 ساعت 01:05
ستاره بختت درخشان
سپیده صبحت تابناک
سایه عمرت بلند
ساز زندگیت کوک
سرزمین دلت سبز
سال جدیدت مبارک پریسا جان
در پناه پرودگار

پاسخ:
حافظ گشوده ام و چه زیباست فال تو،
حتما قشنگ می شود امسال، حال تو.
با آن زبان فاخر و ایرانی اصیل:،
فرخنده باد روز و شب و ماه و سال تو.
مجتبی ورشاوی
دوشنبه 4 فروردین 1393 ساعت 18:17
سال نو مبارک
درادامه شعر بالایی حافظ می فرماید :
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم

پاسخ:
سلام دوست من.
عیدتون مبارک!. صد سال به این سال ها!. خیلی خوش اومدید. ...
نمی دونم حافظ چقدر درست میگه. عمر در هر حال می گذره. تقصیر کسی نیست.
بیخیال. بهار رو عشقه.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 10:33
سلام. به هر حال روز ها می گذرن و این ما هستیم که می مونیم این بر عهده ماست که چه طوری رفتار کنیم و چه قدر خاطرات خوب و بد رو در ذهنمون نگه داریم. هر چند کاری سخته ولی میشه یه چیزایی رو فراموش کرد.
این کتاب حمام روح رو نخوندم ولی از اسمش خوشم میاد کاش می تونستیم همین طور که جسممنو می بریم حموم و تمیزش می کنیم روحمون رو هم می شستیم و پاک پاکش می کردیم.
باید جالب می شد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله جالب می شد. گاهی بهش فکر می کنم. مطمئنا محال نیست ولی باید یاد گرفت. خیلی دلم می خواد یاد بگیرم.
کاش بشه!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم پر حرفی های من

سلام به همگی.
احتمالا همگی وسط خونه تکونی هستید. ببینم؟ حال دلتون چطوره؟ تمام گوشه کنار هاش رو تکوندین یا نه؟ همه خاطره های سیاه، همه دلگیری ها، کدورت ها، تاریکی ها، حتی تمام
-من که گذشتم ولی این درست نبود ها-،
خداییش همه رو ریختید بیرون یا نه؟ اگر هنوز مونده بجنبید. سال داره نو میشه. بذارید همه چیز تمیز باشه. اول و مهم تر از همه هوای دل.
حالا قشنگ بگردید ببینید هیچ کمدی، گوشه ای، انباری، کنجی از دستتون در نرفته؟ مال من که…
شما که غریبه نیستید، چرا. مال من1انباری داره که از دستم در رفته. انباری دل من که هنوز درش رو هم باز نکردم زندان خودمه. از خودم دلگیرم. نتونستم ببخشم. هرچی کردم دیدم توان بخشیدن ظلمی که به خودم کردم رو ندارم.
گاهی اتفاق هایی برای ما می افته که اشتباهن. وقتی از درد نتیجهش که مثل بلای آسمونی خراب میشه رو سرمون داریم داد می زنیم میگیم ای خدا! آخه من از کجا می دونستم؟ من که خدا نیستم؟ چطوری باید می فهمیدم؟
شاید اینطوری کمی آروم تر بشیم. زمانی که فکر می کنیم خوب، این دفعه من نمی دونستم. اگر می فهمیدم متوقف می شدم. ولی از حالا دیگه می دونم. پس دیگه پیش نمیاد.
ولی اگر حتی این هم موجه نباشه چی؟
برای من این دلیل موجه نیست. من1000نشونه برای آگاه شدن و متوقف شدن داشتم. نه آگاه شدم و نه متوقف. تمام اون نشونه ها رو نادیده گرفتم. حالا که به پشت سرم نگاه می کنم با خودم میگم خدا چه صبری داشت که مجازاتم رو اینهمه دیر و اینهمه سبک گرفت!!؟
راستش باورم نمیشه. خیلی جا ها چشم هام رو عمدا بستم که نبینم. گوش هام رو گرفتم که نشنوم. با خودم معامله های وحشتناکی کردم. از نتیجهش هیچ خوشم نیومد. حس می کنم جای این ضربه تا قیامت درد داره و چه دردی!!.
ولی خوب، باز هم شکر. می دونید؟ من خوش شانسم. چون خیلی چیز ها دارم برای این که حس کنم هنوز میشه ادامه بدم.
خدایی که هنوز دستم رو رها نکرده و با وجود این که تنبیهم می کنه هنوز شاید کمی دوستم داره. خانواده ای که هنوز تحمل می کنن و همراهم هستن تا دوباره نیفتم و دست هاشون رو می بینم که هر لحظه آماده گرفتنم هستن که اگر باز دارم می افتم اجازه ندن به زمین برسم. و دوستانی که از بدهی هایی که به دل هاشون داشتم گذشتن و اگر بهم نبخشیده باشن، دسته کم تلافی نکردن. بر عکس، هر مدلی که زورشون می رسه، اول به جای من، و حالا که قوی تر شدم به همراه من با گرفتاری سیاهم طرف شدن و دارن می جنگن.
چقدر ممنون تمام این ها هستم!. چقدر تمام این ها رو دوست دارم!. و چقدر سبک میشم وقتی این ها رو اینجا، توی این وبلاگ می نویسم. این وبلاگ رو، دوستانم رو، خانوادهم با دست های پشتیبانشون رو، خدا رو، و همه شما رو خیلی خیلی دوست دارم.
بهار داره میاد. عاشق بهارم. بهار رو هم خیلی دوست دارم. بهار همیشه و همیشه برام اول ماجراست. اول1شروع قشنگ و تازه و خیلی خیلی سبز و روشن و…
بیایید بزنیم به مرز بین92و93و ازش رد بشیم. هرچی منفی این طرف هست رو همین طرف جا بذاریم و فقط عبرت ها مون رو برداریم و بریم اون طرف. تردید ندارم که اون طرف هرچی سبک تر باشیم بیشتر خوش می گذره. من که اینطور تصور می کنم و سعی می کنم اینطور برم. شما ها هم همین کار رو کنید. پشیمون نمیشید.
تصمیم گرفتم تمرین کنم اینجا به خاطر پراکنده گفتن و زیاد گفتن و… معذرت نخوام. اینجا جاییه که من می تونم هرچی دلم بخواد و هر اندازه که دلم بخواد بگم و بگم. اینجا من مجازم. پس با عرض معذرت، معذرت نمی خوام از پراکنده گفتن و از پر حرفیم.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
یکی
جمعه 23 اسفند 1392 ساعت 15:21
بنظر من دلتکونی از خونتکونی مشکلتره. خودتو نمیبخشی؟ چرا؟ مگه جریمت کافی نیست؟ ببین تو واسه هرچی که هست و نیست جریمه شدی و داری میشی پس دیگه بیخیال شو. بقول خودت اون موقع نمیدونستی نتیجه چه آشغالی درمیاد ولی حالا دیگه میدونی. از این ببعد مواظب خودت و حال و هوات باش تا دیگه اینجا و هرجا بخودت فحش ندی. حالا دیگه پاشو. پاشو در اون انباری که گفتیو باز کن بذار روحت آزاد بشه بیاد بیرون و یه نفسی بکشه. حیف نیست این هوارو از دست بده؟ هی خوب میکنی دیگه واسه نوشتنت معذرت نمیخوای. داشتی کفرمو درمیاوردی از بس معذرت میخواستی. بنویس, معذرتم نخواه. خودتم ببخش. خودت تمام جواباتو پیدا کردی دیگه چی میگی؟ خودتو ببخش ولی هیچوقت این روزارو فراموش نکن. دیگه اجازه نده هیچ…یی قدرت تکرار این روزا و روزای افتضاح گذشتتو توی زندگیت پیدا کنه. سعی کن قبل از سالتحویل یه پست دیگه هم بذاری. همینطوری. بنویس. بپستای طولانیت عادت کردم اینا بنظرم زیادی کوتاهن. بنویس. بازم بنویس. منتظرما, فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
احوالات شما؟ نبودید. بله به نظرم درست بگید. تکوندن دل خیلی سخته. ولی من تکوندم. الان واقعا، خداییش از هیچ کسی هیچ کینه ای به دلم نیست. هیچ کسی جز خودم. کاش اینهمه مدت اینهمه کور و کر نبودم!. باورم نمیشه. راستش خیال می کردم عاقل تر از این ها باشم ولی…
پیش خودم ضایع شدم. بد هم ضایع شدم.
شما درست میگید جناب یکی. حالا دیگه می دونم. زندگی تجربه هست. گاهی تجربه ها خیلی خیلی تلخ هستن و خیلی خیلی گرون. این یکی رو من چندین برابر قیمت به دست آوردم. تا زنده هستم محاله تکرارش کنم جناب یکی.
ممنونم که از خودم به خودم مهربون تر هستید. ممنونم بابت اون نقطه چین. ممنونم جناب یکی، دوست عزیز و ناشناس من.
ایام به کام.
سایه
شنبه 24 اسفند 1392 ساعت 15:10
سلام پریسا جون یعنی همه حرفات یه طرف …. اینی که تصمیم گرفتی دیگه معذرت خواهی نکنی یه طرف … هرچی می‌خوای بگو من که دربس همشون رو می‌خونم شاید نشه که بگم خوندم اما مطمئن باش می‌خونم و اصلاً میام اینجا که همین حرفات رو بشنوم … کتاب چشمهایش رو هم من خوندم دقیقاً قبل از خوندن همین حس شما رو نسبت بهش داشتم و بعد از خوندن هم … چقدر تفاهم … تعجب کردم وقتی این مدل در موردش نوشتید!….
saieh1392.blogfa.comhttp://
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
اول این که ممنون از حضورت. خوشحالم که میای اینجا. باید بهتر بنویسم.
دوم این که توی بلاگفا کد های امنیتی نمی فهمم چطوری هستن که فایر فاکس هم با اون افزونهش نمی تونه ازش ردم کنه و من نمی تونم توی وبلاگ قشنگت کامنت بدم. از دست کامنت هام تا اطلاع ثانوی خلاص میشی ولی همیشه هستم و هستم و هستم.
کتاب چشم هایش. ماجرایی داشت برای خودش.
سال نو داره میاد. کاش توی سال جدید همه چیز جدید باشه!. امیدوارم.
ایام به کام.
Sepanta
سه‌شنبه 27 اسفند 1392 ساعت 13:59
سلام صابخونه عزیز ؛ حالت چطوره ؟ شرمنده ؛ این روزا اینقد سرم شلوغه که 2-3 روز یه بار میتونم بیام نت . سعی میکنم امشب بیام ببینم متن جدید چی گذاشتی

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
امیدوارم این شلوغی مال دم عید و گرفتاری های شیرین باشه. در این صورت دعا می کنم سرتون همیشه شلوغ شلوغ شلوغ باشه.
شما هر زمان دلتون خواست تشریف بیارید.
همیشه خوشحال میشم از حضور شما. این روز ها در حال اصلاح آدرس های قدیمی و انتقال فایل های داخل دراپ باکس به ووالا هستم. باید بجنبم و تمومش کنم. کاش زود تر تموم بشه و کاش ووالا امن باشه بر عکس دراپ باکس که اینطوری تمام قد خوابوندم توی پوست گردو.
ایام به کام.
Sepanta
جمعه 1 فروردین 1393 ساعت 01:12
سلاااااااااااااااام
گرفتاری و شلوغی که همیشه هست دوست جونم ؛ ولی این روزا دیگه دوبله میشه !! هی فکر میکنی کارات تموم شده ؛ ولی باز تا اون لحظه آخرم یه کارایی پیدا میشه !!
این سایت جدیدی که داری فایل هاتو به اونجا انتقال میدی ؛ محدودیت حجمش چقدره ؟ اینقدری هست که تا یه مدت طولانی راحت باشی ؟

پاسخ:
سلام آشنا.
سال نو مبارک.گرفتاری و شلوغی. ای کاش تا دنیا دنیاست واسه همه هرچی گرفتاری هست همیشه از این مدلش باشه!.
سایت ووالا. من هنوز ازش خیلی نمی دونم ولی ظاهرا از دراپ باکس بهتره. ای کاش اذیتش هم کمتر باشه. باید صبر کرد و دید. راحتیش هم1طور هایی بسته به خودمه. اگر راحت بگیرم راحت هستم و اگر سختگیر باشم سخته.
راستی چرا نظرتون رو در مورد فرشته و ماجرا هاش نگفتید؟ من انتقاد رو دوست دارم.
ایام به کام.
Sepanta
شنبه 2 فروردین 1393 ساعت 13:45
مرسیییییییییییییییییی
تازه شروع کردم به خوندن داستانت ؛ خداکنه ته داستانت ؛ پرستو کوچولو شاد باشه

پاسخ:
ای کاش زمانی برسه که تمام پرستو های تمام دنیا برای همیشه شاد باشن!.
حسین آگاهی
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 13:55
سلام. منم لحظات تحویل سال خیلی دعا کردم که با زندگی کنار بیام؛ نمی دونم باید چی کار کنم؟
بیست و سه سالم داره میشه ولی هنوز با نابینایی کنار نیومدم؛ بعضی وقتا به خودم میگم به هر حال همینه و مثلاً کنار میام ولی همین که یه مشکل برام پیش میاد که به نابیناییم مربوط میشه باز همه چیز نقش بر آب میشه و من می مونم و مشکلات نابینایی.
به نظر من هم اصلاً نگران طولانی شدن مطالبتون نباشید هر چی خواستید بخونید.
به هر حال این جا خونه مجازی شماست و مختارید هر قدر میخواید بنویسید. ما هم بدون تعارف میگم اگه خوشمون نیاد خب نمی خونیم.
انصافاً هم مطالب شما جز داستان فرشته که نمی شد کوتاهش کرد بقیه شون هم چینم طولانی نیستند.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
دلم تنگ شده بود واسه نظرات شما.
ندیدن. خوب هیچ چیز جالبی نیست. من هم هیچ دلم نمی خواد نبینم. اگر بخوام اینجا بنویسم چه چیز های کوچیکی به خاطر این ندیدنم واسهم آرزو شده تا خود صبح بهم می خندید. ولی با تمام این ها زندگی جریان داره. من خیال ندارم معطل این ندیدن بمونم تا زندگی جام بذاره. بله سخته. خسته کننده هست. دردناکه. ولی من زورم به ندیدنم نمی رسه. پس باهاش درگیر نمیشم. جا هایی که بشه ندیدش می گیرم و جا هایی که نشه ندید گرفت و کنارش زد آه می کشم و میگم خوب، نشد دیگه. بعدش هم دروغ چرا، با دلی که1کمی گرفته هست میرم پی باقی زندگیم. قبول دارم تحملش سخته ولی باید آسون تر بگیریمش تا آسون تر باشه. شما هم سعی کنید. حتما می تونید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1مشت پراکنده های من

سلام به همگی.
حالتون چطوره؟ گفتم چند وقت نیام تا گرد و خاک اینجا بخوابه. الان به نظرم خوابید. امشب دلم خواست بیام اینجا پراکنده بنویسم. بی ربط و شیر تو شیر. بلند و کشدار و خیلی جدی از همتون معذرت می خوام ولی اینطوری دلم خواست.
عید داره میاد. بهار داره میاد. داره1سال میشه که من اینجا رو ساختم. می دونید؟ اینجا رو دوست دارم. نمی تونم درست توضیح بدم ولی دوستش دارم. خونه اینترنتی من. جایگاه مجازی من. بهش حس مهر و1جور دل بستگی شبیه دل بستگی به خونه می کنم. حسی شبیه احساس آدم نسبت به1مکان آشنا که می دونی مال خودته. البته این حرف ها گفتنش هیچ فایده ای نداره ولی دلم خواست اینجا بنویسم. فقط چون دلم خواست اینجا بنویسمشون.
این روز ها به عید فکر می کنم. نمی دونم چی ازش می خوام ولی می دونم که… راستش شما که غریبه نیستید. چیز هایی که می خوام چندان مجاز نیستن. یعنی من مجاز نیستم بخوامشون. با هیچ قاعده ای مجاز نیستم بخوامشون. از هر طرف ببینم راهی برای توجیه نیست. مجاز نیستم. تموم شد و رفت. بگذریم.
من همیشه قبل از سال تحویل1حال و هوای عجیبی دارم و نمی فهمم بعد از تحویل سال چرا حسی شبیه1سرخوردگی خفیف می کنم. انگار تمام شور و هیجان های پیش از در رفتن اون توپ1دفعه تموم میشه و به نظرم همه جا توی سکوت فرو میره که من هیچ خوشم نمیاد. کاش امسال اینطوری نشم!.
از این چیز ها که صدا و سیما و کتاب ها این زمان ها میگن و آرزو هایی که برای همه می کنن من امشب حوصله ندارم بگم. اون ها رو دیگران میگن. من با تمام وجودم می خوام که همه شما و خودم امسال به تمام چیز های مجاز و غیر مجازی که دلمون می خواد تا جایی که به خودمون و دیگران آسیبی نرسه برسیم. نه تا آخر سال. همون دم سال تحویل. ای کاش بشه!.
راستی نظرتون چیه که من دیگه این ایام به کام رو نگم؟ خیلی… زده به سرم که امضای آخر حرف هام رو عوض کنم. موافقید؟ مثلا شبیه جناب یکی بگم فعلا بای بای. شوخی کردم بابا نمیگم. ولی این ایام به کام. به نظرم بد نیست بازنشستهش کنم. نظر شما چیه؟
پاینده باشید.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ساعت 09:15
سلام. من هم موقع سال تحویل حس عجیبی بهم دست میده حسی که نشون دهنده ی اینه که باز یک سال بزرگ شدم و به قول یکی از دوستان که می گفت: نمی دونم روز تولدم یک روز به عمرم اضافه میشه یا کم میشه دقیقاً من موقع سال تحویل چنین حسی دارم اون موقع است که می فهمم خیلی دارم به روز پرواز نزدیک میشم و یاد کلی کار نکرده می افتم و آرزو می کنم انجامشون بدم.
یه روان شناس می گفت: آرزو هاتون رو بنویسید و از ته دل خودتون رو رسیده به اون ها تصور کنید اون قدر نزدیک و رسیده تصورشون کنید که انگار بهشون رسیده باشید و حتی مثلاً اگه یک ماشین میخواید رنگ و شکل و این که خودتون وقتی سوارش میشید چه شکلی میشید رو هم دقیق در ذهن مجسم کنید. بعد چند سال بعد به نوشته هاتون سر بزنید خواهید دید به همه شون رسیدید و باز باید نوشته های جدید و آرزو های جدید بنویسید.
سالی که داره میاد سال اسبه امیدوارم سال خوبی برای همه باشه.
من که نمی دونم امسال دقیق چی میخوام ولی شک ندارم که هر چی هست مربوط به حال و هواییه که خودم دارم؛ همیشه احساس کمبود می کنم و هر فکری که میخوام بکنم و هر راهی که میخوام برم و هر آرزویی که دارم نابینایی مثل اجل معلق سر می رسه و همه چیز خراب میشه؛ البته این وضع خیلی با من بیگانه نیست ولی از وقتی اومدم دانشگاه یعنی پارسال و البته از امسال شدید تر شده این که من نمی بینم.
چی بگم؟! امیدوارم باهاش کنار بیام.
راستی بروز هستم بالاخره بعد از چندین روز.
خوشحال میشم سری بزنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به نظرم این حس دم سال تحویل تقریبا عمومی باشه. خیلی ها رو دیدم که گفتن همچین حسی دارن. نمی دونم چیه ولی در خیلی ها هست.
نگران زمان پرواز نباشید عزیز. زمانش که برسه می پریم. به جای این که نگران تکلیف های ننوشته باشیم بیایید انجامشون بدیم که برای دم آخر نمونه. من خیلی تنبلم ولی باید سعی کنم سال93کمی بهتر باشم. ای کاش بتونم.
آدم با آرزو ها و امید رسیدن به این آرزو هاشه که انگیزه پیش رفتن پیدا می کنه. چشم هام. چقدر دلم می خواست ببینن. ولی خوب، اون ها نمی بینن. کاریش هم نمیشه کرد. پس بذار از باقی بخش های زندگیم لذت ببرم. حتی اگر این لذت ها خیلی محدود باشن. خیلی دلم می خواست اینطور نبود ولی هست و من زورم نمی رسه عوضش کنم. چشم هام رو نمی تونم کاریش کنم ولی واقعا خیال ندارم اجازه بدم باقی عمرم واسه هرچی که همراه چشم هام از دستم رفت و میره تلف بشه.
حتما به فاگی لایف سر می زنم. این روز ها خیلی اومدم ولی آپ نبود. چه خوب شد که به روز شدید. الان میرم بخونم.
پاینده باشید.
یکی
پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ساعت 11:21
تازه خواستم بیام بگم کجایی؟ از فرشته و دوستاش چه خبر؟ هی من به بخش اطلاعات قطار ناخنک زدم و یچیزایی درباره این لکه تاریک بیپدر پیدا کردم که میدونم درمانگرای فرشته همشو دارن ولی گفتم بد نیست خودمم بگردم. ببین این هیچی نیست فقط جاش بده. اگه بشه حرکت کنه مث آبخوردن میشه پکوندش. نهایتش با عمل جراحی حل میشه. قبلا نمیشد ولی الان که اشعه اومده دیگه کسی با اینچیزا نمیمیره. بفرشته برسون که تا میتونه تحرک داشته باشه و از حرص و استرس و هیجانا و فشارای عصبی منفی دربره. پاشه ورزش کنه, اصلا برقصه. جدی میگم خوبه. هی من هنوز منتظرم سری جدیدشو بنویسی و تکلیف آتیشو یکسره کنی و شونه های فرشترو درست کنی و دیگه یادم نیست چی.
راستی ایام به کامو حذف کنی چی میخوای جاش بگی؟ همین پاینده باشی که زیر اطلاعیت زدی خوبه. درضمن اگه چیزی خواستنی نیست خوب نخواه. بنظر من آدما همه چی میتونن بخوان ولی بعضی چیزا ارزششو نداره. یا بخاطر قیمت بالاشون یا بخاطر ارزش پایینشون. اگر بخوایمشون نتیجه بیریخت میشه و ما اسمشو میذاریم مشکل و میگیم مجاز نیستیم بخوایمشون. پس بزن ببیخیالی و ازشون رد شو. دیگه نخواه پریسای آنسویشب. باور کن ارزششو نداره. اینهمه خواستنی با ارزش و درست اطرافته. سعی کن دلتو بطرفشون منحرف کنی. خیالت راحت باشه درست میشی. شاید طول بکشه ولی همه چی بهتر میشه. نگاه کنی میبینی که حالاشم خیلی بهتر شده. سال دیگه این موقع شاید اصلا دیگه نخوای. هی بنویس. بازم بنویس. اکانتمکانتو ول کن فقط بنویس. زود باشیا, منتظرما, جدی منتظرم. فعلا بای.
http://htt
پاسخ:
سلام جناب یکی.
حالتون چطوره؟ دلم تنگ شده بود واسه گیر دادن شما.
شما جناب یکی، واقعا، نمی دونم. فقط ممنونم جناب یکی. خیلی ممنونم. چیز هایی که نباید بخوام. بله با شما موافقم. بعضی چیز ها ارزش خواستن ندارن. و اگر واقعا ارزش نداشته باشه نباید طلبیدش. درست میگید. درسته. نداره. گاهی پیش میاد با وجود این که به درستی مطلبی ایمان داری ولی انگار وقتی کسی از بیرون وجود خودت بهت میگه بیشتر حس می کنی باید بپذیریش. نمی دونم واسه شما پیش اومده یا نه. واسه من پیش اومده. الان، اینجا، درست همینجا.
شما درست میگید. سعی می کنم به این توصیه شما عمل کنم جناب یکی. باید نخوام. نمی خوام. واقعا نمی خوام فقط نمی دونم با این دردش چه معامله ای کنم. گاهی غیر قابل تحمل میشه.
درست میشم. حالا هم درستم. باور کنید یا نکنید حضور شما جناب یکی و باقی همراه هام خیلی در این درست بودنم تاثیر داره. انتظار ندارم بفهمید. ولی هست. واقعا هست. این کلمات که از قلم1کسی که میگه فقط1وبگرده برای من میاد به این هدف که کمک کنه بدون این که به حریم احساسات شاید نادرستم آسیب بزنه اینقدر برای من با ارزش هستن که نمی تونم توضیحش بدم. شما با من هیچ آشنایی ندارید. حتی1بار هم رو ندیدیم. هیچ چیزی از هیچ چیزم نمی دونید. حتی1اسم درست و حسابی از شما پیش من نیست و با اینهمه هستید و دارید سعی می کنید بدون اینکه ویرانی به بار بیاد باشید و کمک کنید. امکان نداره فراموش کنم جناب یکی. ممنونم. جز این -ممنونم- بلد نیستم چی بگم. معذرت می خوام. باشید و گیر هم بدید. دیگه نمی دونم چی بگم.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش16وپایانی

سلام به همگی.
خبر خوش!
این پست آخر ماجرای فرشته هست. امیدوارم خیلی از خوندنش اذیت نشده باشید!. رکورد زدم. دراز ترین پستم تا حالاست. پس بریم تا از این دراز تر نشده و بلاگ اسکای بیرونم ننداخته.
***
داشت شب می شد. فرشته سعی می کرد از بین صدا های اطراف که کم هم نبودن، صدای سوت کشدار قطار رو بشنوه. خدا خدا می کرد که این اتفاق زود تر بی افته تا بتونه جایی بشینه و…
-کاش زود تر تموم بشه!.
این در اون لحظه تنها آرزویی بود که داشت. تمام روز توی خیابون ها چرخیده بود و فقط سعی کرده بود هشیار بمونه. بالای1000بار تصمیم گرفته بود پیش دوست هاش برگرده ولی…
-بذار قطار بره. بذار اون ها برن. خاتمه تو مال خودته. خاطر های دیگه رو بیش از این سیاه نکن. اون ها باید ادامه بدن. و تو دیگه لازم نیست بری. اینجا بمون. بمون و منتظر پایانت رفتن ها رو تماشا کن.
این فرمان کور رو فرشته گوش داد و حالا منتظر بود تا قطار همراه همراه هاش بره. پیش خودش فکر کرد حتما دنبالش می گردن، نگرانش میشن، به خاطرش می ترسن، ولی عاقبت مجبورن همراه قطار و همراه بقیه برن. هر3تاشون برای متقاعد کردن خودشون دیگران رو متقاعد می کنن و سوار قطار میشن و چند هفته بعد، همه چیز عادی و فراموش میشه و چند ماه بعد، فرشته براشون به صورت خاطره سیاهی در میاد. خاطره ای سیاه از نارفیق بی معرفتی که مشخص نشد برای چی بدون خداحافظی رفت. رفت و اون ها رو وسط هیاهوی1شهر بزرگ میان مسیر جا گذاشت. از این تصور قلبش فشرده شد. تصویر تیرداد پشت پنجره بسته قطاری که دور می شد روی پرده اشک هاش لرزید. دیگه تاریک شده بود. صدای سوت کشدار قطار رو به وضوح شنید. یکی، یکی دیگه و باز یکی دیگه.
-سفر خوش.
فرشته آروم خطاب به تصویر تیرداد که توی پرده اشک هاش می شکست این رو گفت و بغضش ترکید. روی نیمکتی که نشسته بود مچاله شد و گریهش رو رها کرد.
-حالا دیگه توی تمام جهان تنهام. قطار رفت. اون ها رفتن. همه رفتن.
و لحظه ای بعد،
-خودم هم چند وقت دیگه میرم. راستی، چند وقت؟ نپرسیدم. چه فرقی می کنه؟ ولش کن. کاش بقیه خوشبخت باشن.
به3تا دوست هاش فکر کرد. تیرداد.
-زندگی خوش.
فرشته حس کرد دیگه نمی تونه نفس بکشه. انگار دیوار ها فشارش می دادن. شب تمام شهر رو بغل گرفته بود. فرشته بلند شد و بی اختیار به طرف جایی که تا امروز عصر سر پناه موقتی همراه هاش بود و تا همین دیشب همراه تیرداد و بقیه زیر سقفش منتظر زمان حرکت قطار مونده بود حرکت کرد. بقیه رفته بودن و اونجا هنوز حال و هوای بودنشون رو از دست نداده بود. فرشته احساس می کرد فقط اونجاست که می تونه خودش رو از این حس وحشتناکی که دچارش شده بود کمی تخلیه کنه یا خودش رو در این حس غرق کنه و از تمام جهان و از تحمل انتظار پایان خودش خلاص بشه.
-وای خدا فرشته! خودتی؟ واقعا آدم بی مسؤولیتی هستی! اصلا عقلی توی سرت هست که بتونی تصور کنی از صبح تا الان ما چی کشیدیم؟
به محض این که در اتاق همراه های فرشته با دست های بدون حسش باز شد فرشته این ها رو شنید و دست هایی که به بازو هاش چنگ زده بودن رو حس کرد. دست هایی که محکم گرفته بودنش و اجازه نمی دادن حرکت کنه و صدایی که پشت سر هم و بسیار عصبانی جیغ می کشید.
-واقعا که دیگه شورش رو در آوردی. جدی تو صلاحیت آزاد بودن رو نداری. به کولمون که نمیشه ببندیمت پس باید1فکر دیگه ای کنیم واسهت. هیچ غلطی لازم نیست کنی فقط میشه دیگه گم نشی؟
فرشته چنان تعجب کرده بود که با وجود دردی که از فشار اون2تا دست که کشیدنش داخل و هنوز نگهش داشته بودن حس می کرد قدرت تلاش برای خلاصی خودش و کاهش درد رو نداشت. اجازه داد دست ها بکشنش داخل و صدا همینطور جیغ بکشه و دستی در باز اتاق رو محکم ببنده.
-ستاره!تو؟!
-بله من. چیه؟ نکنه منتظر بودی پریسا جونت الان اینجا باشه هان؟ از دیدن من حال نکردی؟ ببخشید ولی اون دیگه مرد و رفت. حالا من اینجام. من و این و این. معذرت می خوام که اینطوریه. اصلا معذرت هم نمی خوام. اصلا می دونی چیه؟ خوب شد که اینطوریه. دلم خنک شد که اینطوریه. پریسا اگر الان جای من بود این کار رو با اعصابش نمی کردی. دیوونه لعنتی به جهنم که تو می خوای یکی دیگه اینجا باشه جای من. اون مرد می فهمی؟ پریسا دیگه مرد و تموم شد می فهمی؟ با این جنگولک بازی ها و گم شدن دقیقه به دقیقه تو هم دیگه زنده نمیشه می فهمی؟ به جهنم می فهمی؟ دیگه گم نشو می فهمی؟
دست هایی که بازو های فرشته رو فشار می دادن1لحظه کمی سست و دوباره سفت شدن.
-ستاره! به جای این حرف ها زنگ بزن به تیرداد بگو فرشته اینجاست.
فرشته تازه تونست عطارد رو در مقابلش ببینه که انگار قسم خورده بود بازو هاش رو خورد کنه. همینطور تازه درد شدیدی رو که توی دست هاش می پیچید رو احساس می کرد.
-آخ دستم.
-لطفا خفه شو فرشته.
فرشته از این جمله که با لحن آروم همیشگی ولی این بار بدون خنده عطارد گفته شد چنان تعجب کرد که فورا به این فرمان فوری و کوتاه عمل کرد. لحظه ای بعد از ترکیبی که از این جمله و مدل عطارد به وجود اومده بود خندهش گرفت. ستاره همچنان جیغ و داد می کرد و عطارد هنوز دست های فرشته رو رها نکرده بود تا بره به ستاره برسه. تیرداد نبود. ستاره1تماس گرفت و پشت تلفن زد زیر گریه.
-تیرداد!نه بابا تو هم. هیچ چی بذار حرف بزنم اه! بیا پیدا شد. نه بابا سالمه. اینجاست دارم می بینمش. ببین من نمی دونم. به خدا من می کشمش زود باش خودت بیا.
فرشته دید عطارد بدون این که دست هاش رو رها کنه شروع کرد با ستاره حرف زدن تا آرومش کنه. فرشته تازه فهمید. اون ها نرفته بودن. اون حا، همراه های فرشته، هنوز اونجا بودن.
-قطار رفت!.
فرشته با شنیدن صدای خودش از جا پرید. و درست پشت سرش فریاد ستاره بود.
-بله رفت. و ما جا موندیم. واسه این که سرکار معلوم نبود چرا تصمیم گرفته بودی بری گم شی.
فرشته خواست بگه معذرت می خوام ولی عطارد درست پیش از اون گفت:
-هیس. هیچ چی نگو فرشته. حرف نزن.
-میشه دست هام رو ول کنی؟
-نه.
در به شدت باز شد و تیرداد اومد داخل. فرشته نگاهش کرد. خسته و رنگ پریده بود. ستاره با دیدنش پرید جلو و شروع کرد با جیغ حرف زدن ولی تیرداد فقط دست بلند کرد و گفت:
-هیس.
و بعد ستاره رو بغل کرد تا روی سینهش زار زار گریه کنه.
-تمام روز فکر می کردم اگر اتفاقی افتاده باشه چی؟ اون هفته هم همینطور. توی اون فرعی آشغالی هم همینطور. دل و دلواپسی من هیچ وقت2زار هم نمی ارزید. قطار رفت. جا موندیم. دارم از سردرد می میرم از بس هر احتمالی اومد توی سرم. همهش به جهنم.
ستاره وسط گریه هاش توی سینه تیرداد این ها رو گفت. خیلی چیز های دیگه هم گفت که مفهوم نبود. تیرداد در تمام مدت ستاره رو توی بغلش نگه داشته بود و در سکوت سر و شونه هاش رو نوازش می کرد و چند بار هم آروم به سرش بوسه زد. فرشته به اون2نفر نگاه کرد. ستاره جمع شده بود توی بغل تیرداد و هقهق گریه می کرد ولی مشخص بود خیلی عصبانیه. تیرداد هنوز داشت نازش می کرد.
-بسه دیگه گریه نکن. قطار از ما خیلی دور نمیشه. بهش می رسیم. تو درست میگی روز سختی بود. دیگه هرگز نباید تکرار بشه. دیگه پیش نمیاد. من بهت قول میدم.
ستاره هنوز بلند بلند گریه می کرد. فرشته حس کرد دیگه نمی تونه نگاه کنه. تیرداد بهش نظر انداخت ولی چیزی نگفت. عطارد خیلی عادی ازش پرسید:
-جدی خجالت نمی کشی؟ حتی1درصد کوچیک؟ می دونی چه بلایی سرمون آوردی؟ ستاره امروز2بار فشارش از ترس مردنت افتاد. نزدیک بود ببریمش بیمارستان بره زیر سرم.
فرشته احساس کرد گوش هاش از خجالت داغ شد.
-چرا. خجالت می کشم. خیلی زیاد. معذرت می خوام.
-معذرت خواهی تو واسه ستاره و واسه من و واسه این تیرداد که از صبح در به در بود اعصاب نمیشه. فقط همون خجالت بکشی بسه.
فرشته دوباره به ستاره که تیرداد خسته در حال آروم کردنش بود نگاه کرد. به عطارد نظر انداخت و فکر کرد عطارد بدون لبخند همیشگیش چه چهره غریبی داره. و تیرداد. حالتش رو نمی شد فهمید. غیر قابل درک. هرچی که بود، شاد نبود. فرشته حس کرد تا مرز میل به ناپدید شدن خجالت کشید. ولی نمی تونست این حس گرم و شادی بخش رو از وجودش دور کنه که همراه هاش اگرچه از دستش عصبانی هستن ولی بدون اون نرفتن. ستاره در اوج خشم حقیقتی رو براش گفته بود.
-ما جا موندیم چون سرکار تصمیم گرفتی بری گم شی.
اون ها به خاطر فرشته مونده بودن. حاضر نشده بودن جاش بذارن. فرشته حس کرد وجودش آروم آروم شروع کرد به گرم شدن. چقدر خوشحال بود از این که اون شب توی اون اتاق تنها نیست. حتی اگر ستاره بخواد بکشدش و عطارد در حال شکستن بازو هاش باشه و تیرداد حتی1کلمه حرف نزنه. با این همه، اون ها به خاطر فرشته اون جا مونده بودن. فرشته حس کرد دل یخ زدهش یواش یواش گرم شد. چه گرمای لذت بخشی!. صدای عطارد که آروم ولی کفری بود.
-فرشته، آخه تو کجا بودی؟ چرا غیبت زد؟
فرشته صادقانه گفت:
-من مطمئن بودم شما ها میرید. باید می رفتید. من.
تیرداد سکوتش رو شکست.
-کی گفته ما باید می رفتیم؟ این باید رو تو مشخص کردی؟ کی بهت اجازه داد جای ما تصمیم بگیری؟ به چه مجوزی تعیین کردی که باید بریم یا بمونیم؟
فرشته خواست حرفی بزنه ولی تیرداد با دست آزادش محکم کوبید روی میز کوچیک کنار دستش و داد زد:
-هنوز حرفم تموم نشده. فرشته، بهت اخطار می کنم. دیگه این کار رو نکن. دیگه هیچ وقت این کار رو نکن. دیگه به جای من برای رفتن یا موندنم تصمیم نگیر فهمیدی؟
ستاره مثل جوجه ای که ترسیده باشه صدای گریهش رو آورده بود پایین و داشت یواش گریه می کرد و از اونجایی که کسی صورتش رو نمی دید، هیچ کس نفهمید که چقدر از این رفتار تیرداد دلش خنک شد. فرشته حرفی نزد. ولی حس کرد بازو هاش دیگه به زق زق افتادن. جرات نکرد چیزی بگه. خواست دستش رو تکون بده ولی دردی که توی تمام دستش پیچید باعث شد نفسش رو بکشه داخل. تیرداد به چهرهش نگاه کرد و فهمید.
-چیکار می کنی عطارد؟ ول کن دستش رو.
عطارد که انگار تازه از زور خودش آگاه شده بود بازو های فرشته رو رها کرد. بعد با صدایی که کمی خشکیش از بین رفته و بیشتر شبیه صدای گذشته خودش بود گفت:
-خوب دیگه. بیایید1استراحتی کنیم بعد بریم1چیزی بخوریم. روز مزخرفی بود. راستی تیرداد می دونستی جز ما خیلی های دیگه با قطار نرفتن؟
ستاره که تازه سر بلند کرده بود با تعجب پرسید:
-چرا؟ برنامه حرکت که عوض نشده بود. پس مشکل چی بوده؟
-من نمی دونم. فقط دیدم که نرفتن و شنیدم که گفتن بعد به قطار می رسن. نشد بیشتر بفهمم. اصلا به فکرش هم نبودم تا الان که دوباره یادم اومد.
تیرداد با صدایی که هنوز دلخوری توش بود گفت:
-آره می دونم. مشکلی نیست فقط انتهای این خط آهن جایی که قطار باید منتقل بشه به1خط دیگه پل کهنه ای هست که روی1رودخونه بزرگ با جریان تنده. قطار باید از روی این پل بره اون طرف و میگن بهتره خیلی پر نباشه. احتیاط. درضمن، اینجا هم جاذبه زیاد داره. خیلی ها تصمیم گرفتن بمونن و به1وسیله دیگه سر فرصت برن اون طرف رودخونه و از اونجا دوباره سوار قطار بشن. مشکلی نیست. ما زمان زیاد داریم. به قطار می رسیم.
ستاره توی دلش خیلی خوشحال شد. حالا دیگه فرصت داشت تمام بازار ها و جا های دیدنی شهر رو ببینه بدون این که قطار رو از دست بده. ولی این خوشحالیش رو بروز نداد. عطارد رفت طرفش و شروع کرد به اذیت کردنش تا ضمن در آوردن صداش حالش رو هم بهتر کنه. فرشته همراه هاش رو تماشا می کرد و بی نهایت از حضورشون خوشحال بود. شاد بود از بودنشون. هرچند این مدلی. ولی بودن. مونده بودن چون نمی خواستن جاش بذارن. فرشته حس می کرد اگر همین الان عمرش تموم بشه راحت میره چون تنها نیست. بین افرادی بود که حاضر شده بودن جا بمونن ولی جاش نذارن.
-ای کاش مجبور نبودم به این زودی ها ترکشون کنم!. خوب، پیش اومد دیگه. رفتنی باید بره.
اشک دوباره هجوم آورد. فرشته خطاب به اشک هاش توی دلش زمزمه کرد:
-حالا نه. باشید برای نیمه شب. بذارید این جمع عزیز رو حسابی تماشا کنم.
نیمه شب بود. بالش فرشته از اشک های بی صدا خیس می شد. افکار مدل به مدل توی سرش چنان زیاد بود که حس می کرد چیزی نمونده مغزش رو بترکونن و بپاشن بیرون. حالا که هیاهوی روز تموم شده و از شوک جواب اسکن کمی در اومده بود بهتر درک می کرد. چهره نا امید و در هم اون دکتر و چندتا از همکار هاش رو حالا بهتر می تونست تحلیل کنه. هرچند سعی کرده بودن لبخند بزنن ولی تلاش و شاید مهارتشون اونقدر نبود که فرشته رو فریب بده. حالا بهتر می تونست توضیحات و حرف های یکی از اون پزشک های با تجربه رو به خاطر بیاره. قرار بود برای متوقف کردن پیشروی اون لکه تاریک تلاش کنن ولی… امید چندانی به پیروزی نمی رفت. اون پزشک با چهره کمی غمگینش که انگار جزو ژست و قیافهش شده بود با این اعتقاد که فرشته باید بدونه چی داره میشه سعی کرده بود به بهترین حالت ممکن موضوع رو براش توضیح بده و موفق شد. و فرشته نتیجه ای که باید می گرفت رو گرفته بود. نتیجه کوتاه و خلاصه در2کلمه.
(داشت می مرد)
واقعیتی عجیب، سخت و سیاه. فرشته داشت می مرد بدون این که هیچ کاری کنه. نه به هیچ مقصدی رسیده بود، نه جواب هیچ کدوم از پرسش هاش رو پیدا کرده بود، نه یادگاری مثبتی از خودش جا گذاشته بود، … اصلا فرشته اونجا چیکار می کرد؟ بعدش چی میشد؟ بعد از مردنش همراه هاش چه می کردن؟ آتیش. یعنی بعد از مردن فرشته یکی دیگه نشون دارش می شد؟ اون کی بود؟ آیا آتیش معنای از دست رفتن و از دست دادن رو می فهمید؟ می تونست تحلیل کنه مردن فرشته یعنی چی؟ اصلا خبر مرگش به آتیش می رسید؟ به سفر چطور؟ آیا سفر بعد از فرشته آتیش رو از داخل اون بتری آزادش می کرد؟ اون بخش کوچیک روی تابلوی سالن اجتماعات قطار که مال فرشته بود چی میشد؟ دست چه کسی نقاشی های فرشته رو از اونجا بر می داشت تا اونجا مال یکی دیگه بشه؟ شاید لازم بود فرشته چیزی بنویسه و این کار رو بسپاره به تیرداد. ولی چرا به تیرداد؟ واقعا لازم بود فرشته بعد از مردنش هم این تیرداد بیچاره رو اذیتش کنه؟ بعد از خاک کردن فرشته همراه هاش چند لحظه یا چند روز دیگه توی این شهر شلوغ می موندن؟ در ادامه راه تا کی3تایی با هم باقی می موندن؟ تا کجای سفرشون فرشته رو یادشون بود؟ چقدر طول می کشید تا تیرداد فراموش کنه؟
-کاش زود تر یادش بره! دلم نمی خواد توی خاطرش بچرخم. خدایا نمی خوام اذیتش کنم. وقتی رفتم از ذهنش جاروم کن اذیت نشه. خدایا تو رو خدا تو رو خدا.
برای این که صدای هق هقش در نیاد2دستی بالشش رو روی دهنش فشار داد. داشت نفسش بند می اومد. سعی کرد گریهش رو قورت بده نتونست. از مردن می ترسید. هیچ وقت تصور نمی کرد تا این اندازه از مرگ بترسه. حالا که اینهمه نزدیک احساسش می کرد واقعا می ترسید. دلش تنگ می شد. واسه تمام داشته هاش دلتنگ می شد. اصلا فکر نمی کرد زنده موندنش رو و چیز هایی که داشت رو اینهمه دوست داشته باشه. و حالا احساس می کرد چقدر واسه از دست دادن تمامشون دلتنگ می شد. بعد از مردن دلش خیلی تنگ می شد. واسه جاده، واسه قطار، واسه آسمون، واسه همراه هاش، واسه اون بخش کوچیک روی برد اجتماعات قطار که مال خودش بود، واسه تیرداد. تیرداد. فرشته به شدت از جا پرید. از بس گریه کرده بود نای جیغ زدن نداشت وگرنه حتما یکی می زد. بیشتر از حضور یکی جز خودش که دستش رو گرفت، از لو رفتن در حال گریه ترسیده بود. اون هم همچین گریه شدیدی. تیرداد در حالی که مواظب بود صدایی ایجاد نکنه تا بقیه بیدار نشن آروم توی گوشش زمزمه کرد:
-چی شده فرشته؟ واسه چی گریه می کنی؟ از چی اینهمه بی تابی؟
فرشته دیگه نتونست خودش رو نگه داره. اگر هقهق نمی زد حتما خفه می شد. تیرداد به سرعت دستش رو گرفت، از جا بلندش کرد و همراه خودش بردش بیرون. زیاد طول نکشید تا رسیدن به حیاط. فرشته اون لحظه حتی به آسمون فکر هم نمی کرد چه برسه به این که بخواد نگاهش کنه. انگار تمام وجودش شده بود هقهق و انگار چیزی نمونده بود متلاشی بشه. تیرداد با همون صدای آروم توی گوشش زمزمه کرد:
-از چی اینهمه بی تابی؟ به من بگو. چیزی نیست فرشته. باور کن. من باهاتم. بقیه هم باهاتن. حرف بزن فرشته. از چی اینهمه بی تابی؟ من مطمئنم هرچی که هست، هنوز برای متوقف کردنش دیر نشده. من مطمئنم. همه چیز درست میشه. شاید کمی سخت باشه ولی میشه همه چیز رو درست کرد. حرف بزن فرشته. به من بگو. بگو تا سبک بشی. …
ولی فرشته عوض این که آروم تر بشه پریشون تر می شد. دست تیرداد رو محکم گرفته بود و فشار می داد و ضجه می زد بدون این که حرفی بزنه. اگر هم می خواست نمی تونست حرفی بزنه.
-از دستش کاری بر نمیاد. این دفعه دیگه بر نمیاد. از دست هیچ کسی هیچ کاری بر نمیاد. کاش بر می اومد! خدایا بعد از رفتنم از ذهن این یکی جاروم کن اذیت نشه. خدایا تو رو خدا خدایا تو رو خدا.
این ها رو توی دلش می گفت و اشک مثل سیل از چشم هاش جاری بود و فرشته حس می کرد کم مونده این سیل با خودش ببردش. تیرداد حرف می زد و فرشته می شنید و نمی شنید. شب بود. از ذهن پاشیده فرشته گذشت:
-قبر از شب هم سیاه تره. می ترسم. خدایا می ترسم. خدایا می ترسم آخه.
حس می کرد برای نفس کشیدن نیاز داره جیغ بکشه. نمی خواست بره. زمین رو، بهار در حال رسیدن رو، همراه هاش رو، دست های تیرداد رو، اون بخش کوچیک روی برد اجتماعات قطار رو، زندگی رو نمی خواست رها کنه و بره. با تمام وجودش دست تیرداد رو فشار می داد و توی سینهش جیغ می کشید. شب بود و گریه فرشته و زمزمه های تیرداد و دیگه هیچ.
***
زیاد طول نکشید که فرشته حس کرد قدرت این رو نداره که بیکار بشینه و تا مرز دق کردن به مرگ غریب الوقوعش فکر کنه. باید کاری می کرد تا نفهمه، تا ندونه، تا حس نکنه. بعد از اون شب که همراه تیرداد از خوابگاه زد بیرون و همراه تیرداد از حیاط گذشتن و در حال گریه های غیر قابل مهار فرشته و ترسش که اندازه نداشت همراه تیرداد و تکیه به شونه هاش کنار خیابون به خواب رفته قدم زدن و وارد1فرعی کوچیک و جمع و جور شدن و بین درخت های بلند پیش رفتن و بالای1سری پله قشنگ به1آبشار کوچیک رسیدن و2تایی خودشون رو دست نسیم تند ولی خنک و نوازش گر شبانه سپردن، فرشته فهمید که به هیچ عنوان خیال نداره بشینه و منتظر مرگش بمونه تا کی برسه و ببردش. باید کاری می کرد. باید هرچی از دستش بر می اومد می کرد. باید می جنگید و می جنگید و می جنگید و می باخت. اون شب به تیرداد چیزی نگفت. بعدش هم نگفت. به هیچ کسی نگفت. موندنشون در شهر به خاطر اون پل در مسیر قطار و جاذبه های نادیده شهر فرصتی بود برای فرشته که جنگش رو از همونجا شروع کنه. و حالا فقط سعی می کرد به آخرش فکر نکنه. احتمال برد فقط کمی از0بیشتر بود. دکتر ها نمی گفتن ولی فرشته توی نگاهشون می خوند. فرشته می جنگید تا ببازه و فقط می خواست مطمئن باشه که توی جنگ و بعد از این که نهایت تلاشش رو کرد باخته و مثل1مجسمه داقون دست بسته توی بغل مرگ نرفته.
درمون ها شروع شدن. عکس ها، آزمایش ها، جلسات، دارو ها، تلاش ها، از هر جنسی که احتمال داشت پیشروی اون لکه سیاه رو به طرف بالا کمی کند تر کنه. حتی از جنس چیزی شبیه شوک الکتریکی که باهاش از بیرون به اون لخته خون دور از دسترس شلیک می کردن بلکه بشه از بین بردش. با هر شلیک تمام سلول های تمام جسم فرشته دچار تشنجی می شدن که به هیچ عنوان قابل کنترل نبود. فرشته در اون لحظه ها هیچ حسی نداشت جز چیزی شبیه به درد و از جنس زجری که توضیحی نداشت. فقط هر بار بعد از تموم شدن اون جریان شکنجه آور با اطمینان به خودش می گفت:
-این دفعه آخری بود. دیگه انجامش نمیدم. هرچی می خواد بشه. دیگه انجامش نمیدم. دیگه انجامش نمیدم.
ولی بهار داشت می رسید. زندگی جریان داشت. اون بخش کوچیک برد اجتماعات قطار هنوز مال فرشته بود. ستاره و عطارد و تیرداد هنوز همراه بودن. اون آبشار کوچیک و قشنگ توی اون فرعی هنوز پا بر جا بود و نوازش های باد شبانه اون بالا کنار آبشار بوی بهار و عطر زندگی با خودش داشت. هنوز خیلی چیز ها بود که فرشته دلش می خواست بیشتر ببینه و باز ببینه. پس دفعه بعد باز هم نه چندان آروم و سر به راه ولی روی اون تخت وحشتناک ولو می شد و اجازه می داد که بین باند های سفید و لطیف و سیم و دستگاه های ناشناس گیر کنه و باز همون شوک و همون تشنج بی اراده و همون درد و چه بسا هر بار شدید تر از دفعه قبل تکرار بشه. فرشته به کسی نگفته بود. نه به تیرداد، نه به ستاره و عطارد. خیال هم نداشت به کسی بگه.
-این جنگ خودمه. به احتمال قریب به یقین من برنده نیستم. این جنگه خودمه. باختش هم باخت خودمه. فقط مال خودم. خودم تنها.
حس می کرد هر پدیده ای رو که تا دیروز براش عادی و معمولی بود امروز با ولعی عجیب می خواد. دیدنی ها رو بیشتر و دقیق تر تماشا می کرد. برای شنیدنی ها دقت بیشتری داشت. همه چیز رو انگار می خواست تا آخرین حد شناخت بشناسه. دست های تیرداد رو چنان لمس می کرد که انگار خیال داشت تمام خط ها و جزئیاتشون رو روی مغزش حک کنه. در برابر پرسش های اطرافیانش که به قرص خوردن هاش و پرهیز کردن هاش و رفتار عجیبش مشکوک بودن و می خواستن بیشتر بدونن فقط می خندید و پراکنده می گفت و اینقدر تابش می داد تا بحث عوض بشه و دست از سرش بردارن. شاد تر از همیشه به چشم می اومد. بیشتر و بلند تر می خندید. بیخیال تر جلوه می کرد. و با تمام این ها، هر شب، بدون استثنا از سرمای حاثل از ترس بی حدش توی خودش می لرزید. بالشش رو بغل می زد و با هقهق بی صدا روی بالش کاملا خیس به خواب می رفت. خوابی پریشون و سرشار از کابوس های قبرستون. حس کسی رو داشت که همیشه آماده رفتن از جایی بود. احساس امنیت نداشت. به نظرش روی زمین مهمون بود. باید می رفت. هر لحظه آماده بود. باید می رفت. به همین زودی باید می رفت. تنها فکر کردن به این چیز ها کافی بود که فرشته دیوانه بشه. هشیاریش رو در طول روز ها حفظ می کرد و شب که بقیه به خواب می رفتن فرشته با وحشت و جنون و اشک تنها می موند. درمان ها سخت تر می شدن ولی نتیجه مشخص نبود. شاید هم بود و اون ها به فرشته نمی گفتن. ولی فرشته خودش می فهمید. سردرد ها بیشتر شده بودن. سر گیجه ها شدید تر و فراگیر تر بودن و دیگه زیاد پیش می اومد که1دفعه بدون هیچ دلیلی بی مقدمه از حال بره. در جواب بقیه هر بار چیزی می گفت.
-از خستگی بود. به نظرم فشارم افتاد از بس گرسنهم بود. نفهمیدم چی شد جلوی پا هام رو ندیدم خوردم زمین و سرم خورد به این جدول بی ریخته. …
ستاره و عطارد باورشون می شد و نمی شد. و تیرداد فقط سکوت می کرد و دیگه هیچ. فرشته بلند و زیاد می خندید ولی گاهی پیش می اومد که از دستش در می رفت و به خاطر1موضوع خیلی کوچیک یا حتی به خاطر هیچ به چنان گریه های غیر قابل مهاری می افتاد که وقتی تموم می شد خودش هم تعجب می کرد که بین اون خنده ها و این گریه ها چطور ممکنه اینهمه فاصله باشه. این طور زمان ها پریسا بدون این که بخواد به کمکش می اومد. بقیه که برای این اشک ها هیچ توضیحی نداشتن به تنها توضیحی که می تونستن پیدا کنن تکیه می کردن. خاطرات، گذشته ها، پریسا.
-معذرت می خوام پریسا.
فرشته توی دلش این رو گفت و اجازه داد اون ها به همین توضیح تکیه کنن. از این که این گناه روی سر پریسا خراب می شد خوشحال نبود ولی هرچی می گشت هیچ جایگزینی براش پیدا نمی کرد که به جای توضیح به اطرافیانش بده. حقیقت رو نمی خواست بگه. پریسا زنده نبود. اگر هم زنده بود براش اهمیتی نداشت. چه اهمیتی داشت که فرشته چی می شد؟ چه اهمیتی داشت که دیگران چه قضاوتی کنن؟ چه فرقی می کرد که فرشته از نگاه دیگران برای پریسا گریه کنه یا این حال و هواش توضیح دیگه ای داشته باشه یا نداشته باشه؟ پریسا اگر زنده بود به این چیز ها اهمیتی نمی داد. این چیز ها به پریسا و به شاهین مربوط نمی شدن پس برای پریسا ارزشی نداشتن.
-پس بیخیال.
فرشته با این فکر لبخند تلخی زد. باید عجله می کرد. نوبت یکی از اون شلیک های وحشتناک بود. باید زود تر می رفت تا به موقع می رسید.
***
فرشته نشمرده بود ببینه چند روز گذشته. دیگه نمی خواست روز های باقی مونده عمرش رو بشمره. نمی خواست رفتن و تموم شدن لحظه های عزیزش رو حس کنه. برای MRI بهش نوبت داده بودن. اسکن به اندازه کافی دقیق نبود. می خواستن ببینن در این مدت چه کردن. باید می دیدن که آیا درمون ها و تلاش ها و شلیک ها جواب داده یا نه. ظاهر امر هیچ پیشرفتی رو به نفع فرشته و درمان گر ها نشون نمی داد ولی اون ها ترجیح می دادن با اطمینان بیشتری از شکستشون مطلع باشن. البته اینطوری نمی گفتن ولی فرشته در جزء جزء لبخند های امید بخششون این رو می دید. زمان می گذشت. تا اون شلیک عجیب که فرشته می دونست شدیده و می تونست تعیین کننده باشه و MRIبعدش چیزی نمونده بود. فقط1هفته. فقط6روز. فقط5، 4، 3، 2روز.
-لطفا زمان رو متوقف کن. لطفا.
این تقاضا هر لحظه1000بار از ذهن فرشته می گذشت. فرشته از شدت فشار عصبی این روز ها نفرت انگیز شده بود. خیلی زود و خیلی بی مورد تقریبا سر هیچ به شدت از جا در می رفت و اگر حواسش جمع نبود خیلی بد می شد.
-مواظب باش. مهربون تر باش. دیگه زیاد باهاشون نیستی. بذار ازت یادگاری های بد کمتر داشته باشن.
با این فکر سعی می کرد دوست هاش کمتر بد ازش ببینن. سعی می کرد خیلی باهاشون نپره تا نبینن چقدر بد اخلاق و چقدر وحشتزده هست. ظاهرا موفق شده بود ذهن همه رو منحرف کنه و از این توفیقش خوشحال بود. شبی که فرداش دوباره باید می رفت بیمارستان بعد از این که همه خوابشون برد بلند شد رفت بالای سرشون و همهشون رو سیر نگاه کرد. هرچند قرار نبود همین فردا بمیره ولی حس می کرد جواب فردا برای خودش و برای درمان گر ها چیزی شبیه به کارنامه امتحان نهاییه. همراه های فرشته خواب بودن. تمام جهان خواب بودن. فرشته حس می کرد تمام دنیا به معصومیت1بچه نوزاد به خواب رفته. بلند شد رفت توی حیاط. کسی نبود. تاریک و ساکت. فرشته1لحظه ترسید ولی بعد خندهش گرفت.
-از مردن بالاتر چی می تونه باشه؟ من دارم می میرم. از چی باید بترسم؟
لبخندی زد که در همون لحظه با اشک هایی که پشت سر هم از چشم هاش می چکیدن خیس خیس شد. فرشته روی1نیمکت گوشه حیاط نشست. شب بدون وحشت همیشگیش از تاریکی چه شکوهی داشت.
-تا حالا شب رو اینطوری ندیده بودم. تقصیر شب نیست. تقصیر خودمه که به این طرفش توجه نکردم. ببخش شب. ببخش که همیشه فقط سیاهی و ترسناکیت رو دیدم. خوب تقصیر من چیه؟ تو واقعا سیاهی. می ترسیدم ازت. ببخش شب. مهمون این لحظه هات رو ببخش.
فرشته شروع کرد به نقاشی کردن. ساعت ها از شب گذشته بود و فرشته هنوز1نقاشی کامل هم نداشت. تمام برگه هاش خیس اشک می شدن. از هرچی می خواست بکشه خاطراتی داشت که نمی ذاشتن چشم هاش آروم بگیره. عاقبت فرشته خسته از خودش با لبخندی خیس و بارونی گفت:
-این هم بیخیال.
آخرین برگه ای رو که واسهش مونده بود برداشت و شروع کرد به کشیدن. کار که تموم شد، فرشته روی برگهش1بهشت داشت. از این یکی خاطره ای در بیداری هاش به یاد نداشت. توی کما دیده بود و توی رویا هاش. بهشت فرشته کامل و بدون لکه های اشک، روی اون برگ کاغذ نشسته بود. فرشته اون شب تا خود صبح بیدار بود. فرشته و اشک و درد و آسمون و خاک و نسیم و شب.
***
بیمارستان.
منتظر نوبت چرت می زد. حالش به معنای واقعی بد بود. سرش از شدت خستگی دیشب و فشار اعصابش بد درد می کرد. دنیا داشت دور سرش می چرخید. حس می کرد دیدش تاریک و روشن میشه. خسته بود. از این تلاش و از شب بیداری ها و از وحشت خودش و از همه چیز خسته بود. نوبتش که شد، حس کرد دیگه هیچ چی براش مهم نیست. به شدت دلش می خواست بخوابه. چیزی به دکتر و پرستار ها نگفت. نمی خواست بره1روز دیگه بیاد. دیگه تحمل این انتظار کشنده رو نداشت. فقط می خواست تموم بشه. فقط اونجا دراز کشید و آروم چشم هاش رو بست. خودش رو سپرد دست هر چیزی. سردرد، سرگیجه، شلیک، حتی مردن.
تیرداد.
این تصویر واضح1لحظه از جا پروندش. چشم هاش پر از اشک شدن. به هقهق نرسید.
-بسه دیگه. تمومش کنید. بذارید بخوابم.
فرشته این ها رو خطاب به افکار دردناکی گفت که دوباره و دوباره و باز هم دوباره به مغزش هجوم می آوردن. شلیک شروع شد. خیلی طولانی و خیلی دردناک پیش رفت و تموم شد. کمی استراحت. فرشته حس می کرد در زنده بودن خودش تردید داره. اجازه داد سعی کنن امیدوار و سر حال نگهش دارن، بهش حرف های قشنگ بزنن، فریبش بدن و باور کنن که در دادن امید واهی بهش موفق بودن. فرشته آروم آروم وارد اون دستگاه عجیب که زمان اسکن ازش بی نهایت ترسیده بود می شد و حس می کرد این شاید1تونل از این دنیا به دنیای بعد از مرگ باشه. اگر جز این بود که فرشته اینهمه احساس خستگی و بی حسی نمی کرد. پس حتما داشت می مرد. از تصور این که اجازه نداده بود دکتر ها بفهمن چقدر حالش افتضاحه و کار رو به روز دیگه ننداخته بودن از خودش احساس رضایت می کرد. توی دستگاه به صدای عجیب و1نواختی که می شنید یا شاید خیال می کرد که می شنید گوش کرد. تاریکی بیشتر و بیشتر می شد. فرشته با خودش فکر کرد.
-این مردن از اون چیز هاییه که من می خوام. به آرامش فرو رفتن در خواب. خدایا من از این پایان ها می خوام. میشه همین حالا باشه؟
قطره اشکی رو که برای چکیدن بی تاب بود رو عقب زد چون می دونست پشت سرش سیل جاری میشه. و داخل دستگاه جای گریه کردن نبود. فرشته حس کرد اون صدای1نواخت براش لالایی می خونه. لبخند زد. حس کرد داره آروم آروم، خیلی آروم و نامحسوس از جهان اطرافش دور میشه.
-دارم می میرم. خدایا ممنونم که راحت تموم شد.
یادش اومد که دیشب فرصت نکرد به2تا چیز که دلش می خواست1نظر دیگه بندازه. یکی آسمون و یکی تیرداد.
-دیر شد. نشد دیگه. خیلی دوستت دارم آسمون. خیلی عزیزی تیرداد. تیرداد! معذرت می خوام. بیخیال. من رفتم. دنیا خوش.
چشم هاش بسته شدن. ذهنش کرخت شد. فرشته دست از جنگ برداشت. تلاش برای بیداری تموم شد. جنگ تموم شد. همه چیز تموم شد. خواب.
***
دستی، هوایی، صدایی.
-پس بلاخره داری بیدار میشی. عجله نکن. زمان هست. آروم بیدار شو.
فرشته چشم هاش رو به زحمت باز کرد. روی1تخت سفید، توی1اتاق کوچیک و نورانی، رنگ های آرام، هوای معتدل.
-اینجا چقدر شبیه زمینه.
فرشته خیلی آروم این رو گفت.
-اینجا زمین نیست. اینجا تخته. تو1کمی بالا تر از زمین هستی. مواظب باش سقوط نکنی.
فرشته به بالای سرش نگاه کرد. قامتی سفید پوش با چهره ای بسیار آرام و کاملا ناشناس آروم آروم از داخل مه بعد از بی هوشی خارج می شد و وضوح بیشتر و بیشتری می گرفت تا جایی که کاملا واقعی شد. فرشته حس کرد اینجا مرز بین2تا دنیاست ولی چه مرز عجیبی!.
-نگران نباش. تو هنوز زنده ای. فقط حالت بد شد. بهتر میشی.
فرشته به چهره اون ناشناس نگاه کرد. داشت کم کم یادش می اومد. بیمارستان. درمان. دستگاه.
-نه. خدای من! MRI.
دست های اون قامت سفید پوش فرشته رو تقریبا وسط زمین و هوا گرفتن.
-آروم باش. MRI منتظر می مونه تا1روز بهتر. چیزی نیست. تو حالت بد شد و از هوش رفتی. الان همه چیز مرتبه. تو به هوش هستی و این یعنی1اتفاق خوب.
فرشته از احساس ناکامی که بهش دست داده بود دلش می خواست گریه کنه ولی توان گریه کردن نداشت.
-اینهمه سخت نگیر. شاید واقعا لازم باشه بیشتر صبر کنی. برای باختن اینهمه عجله نکن. قهرمان ها اینطوری نیستن. جنگ واقعی اونه که فقط برای بردن بجنگی نه برای توجیه باختت. تضمینی برای بردت نیست ولی تضمینی هم به باختت وجود نداره. باید باور کنی تا بتونی واقعا بجنگی.
فرشته توی دلش خندید.
-این هم1روش جدید روانشناسیه. چه فریب مقدسی!
فرشته یقین داشت که این رو به زبون نیاورد. برای همین وقتی ناشناس بالای سرش در جوابش شروع به صحبت کرد از تعجب چشم هاش گرد شد.
-من روانشناس نیستم. فریب هم به هر صورت و دلیلی که باشه فریبه. راستی و درستی همیشه بهتره. همیشه راه صاف و مستقیم بهترین و نزدیک ترین راهه. من به این معتقدم پس سعی نمی کنم فریبت بدم. فریب هرگز مقدس نیست.
فرشته به اون چهره آروم خیره شد.
-فکرم رو می خونه؟! چطور ممکنه؟
فرشته دید که ناشناس لبخند مهربونی زد و گفت:
-هیچ چیز در این جهان غیر ممکن نیست.
تعجب فرشته به نهایت خودش رسید. بدون این که بفهمه و بخواد پرسش مثل پرنده ای که بپره از زبونش پرید بیرون.
-شما کی هستید؟
-من. یکی مثل خودت. یکی مثل تو.
جرقه ای مثل رعد توی سر فرشته غرید. این جواب انگار هزار ها هزار بار توی سرش منعکس شد.
-یکی مثل خودت. یکی مثل تو. یکی مثل تو.
همراه این انعکاس انگار دیوار های ذهن فرشته از شدت لرزش ویران شدن. انعکاس های بی پایان این جواب همه چیز رو توی خاطر فرشته مثل توفانی ویران گر زیر رو کردن و خاطرات رو با خودشون از نقطه فراموشی کشیدن بیرون و در فضای خالی و به هم ریخته ذهن فرشته پخش کردن. فرشته می دید. مأوا رو، بچه ها رو، پریسا رو در حالی که دست های فرشته رو گرفته بود و در جواب پرسشش می گفت:
-من. یکی مثل تو.
و فرشته به یاد آورد که چقدر از این جواب یکه خورده و خوشحال شده بود. ولی چرا؟ رعد داخل ذهن فرشته همچنان می پیچید. فرشته باز هم می دید. زمین شلوغ، تاریک و آشفته رو، ماشین هایی رو که بوق می زدن، ماشینی که ترمزش جیغ می کشید و می رفت. پیرمردی که پرت شد وسط خیابون. فرشته سوار ماشین. پیرمرد با چهره ای خونآلود ولی آرام و مزین به لبخند توی بغلش در حال مردن بود. داشت حرف می زد. مخاطبش فرشته بود.
-راهت سخته. از جاده اصلی منحرف نشو. مواظب جاذبه هایی که جاذبه نیستن باش. از فرعی ها پرهیز کن. برگشتنت ساده نیست. دنبال یکی مثل خودت بگرد. اصلت رو فراموش نکن. دنبال یکی مثل خودت بگرد. خودت رو فراموش نکن. دنبال یکی مثل خودت بگرد. اگر درست بری می تونی برگردی. دنبال یکی مثل خودت بگرد. دنبال یکی مثل خودت بگرد.
و باز پریسا که انگار تا آخر زمان در ذهن فرشته با همون صدای آروم شب اول آشناییشون در جواب پرسش فرشته که اسمش رو پرسیده بود می گفت:
-من؟ یکی مثل تو. من؟ یکی مثل تو. یکی مثل تو.
پیرمرد داشت می مرد. لبخند خونآلودش هنوز سر جا بود. فرشته گریه می کرد. پیرمرد دستش رو گرفت توی دست های لاغر و مهربونش و باز لبخند زد.
-دنبال یکی مثل خودت بگرد. خودت رو فراموش نکن. دنبال یکی مثل خودت بگرد. دنبال یکی مثل خودت بگرد.
پریسا آروم در جواب فرشته گفت:
-من؟ یکی مثل تو. یکی مثل تو.
-دنبال یکی مثل خودت بگرد.
-من؟ یکی مثل تو.
-دنبال یکی مثل خودت بگرد.
-من؟ یکی مثل تو. یکی مثل تو. یکی مثل تو.
فرشته خیلی نامحسوس احساس می کرد که دست اون ناشناس داخل اون اتاق روی پیشونیشه و باز احساس می کرد تا زمانی که این دست روی سرشه می تونه به یاد بیاره. یکی مثل خودش. انگار پرده ها یکی یکی کنار می رفتن. فرشته به پیشنهاد پیرمرد دنبال یکی مثل خودش می گشت و چقدر تشنه پیدا کردنش بود. پریسا بدون این که داستان رو بدونه در جواب پرسش فرشته که خواسته بود بفهمه پریسا کیه گفته بود من یکی هستم مثل تو. و فرشته.
-وای خدایا چه اشتباهی کردم!!!.
-آروم باش فرشته. نباید دوباره از هوش بری.
فرشته نمی فهمید این صدا که از دور دست ها و از بین هزاران انعکاس ذهنش می شنید ندای عقل بود یا صدای اون ناشناس که هنوز دستش روی سر فرشته بود و با دست دیگه آروم شونه فرشته رو نگه داشته بود که از روی تخت نی افته.
-فرشته!نباید بری. باید بیدار بمونی. بمون و جواب هات رو بگیر.
برای فرشته همین کافی بود. تمام ارادهش رو جمع کرد. با سردرد شدیدی که توی سرش مثل قدم های مرگ می پیچید و سرگیجه ای که انگار قسم خورده بود به فضای بی انتهای هیچ پرتابش کنه فرمان عقب گرد داد.
-حالا نه. من حالا از هوش نمیرم. من درکم رو لازم دارم.
نهیب اراده.
-تو بیدار می مونی.
فرشته حس کرد با نهایت تلاشش داره سعی می کنه با دست های ذهن پرده های سیاه ناهشیاری رو کنار بزنه. درست مثل کنار زدن پرده های محکمی از جلوی1پنجره در عالم بیداری. آخرین زور رو زد و موفق شد. حس کرد دست های اون ناشناس دستش رو گرفت و از تاریکی فزاینده اطرافش کشیدش بیرون. فرشته بیدار بود. بد حال از هیجان و درد و غم و ترس و همه چیز ولی بیدار بود.
-آفرین!می بینی؟ تقریبا هر کاری شدنیه اگر بخوایی.
فرشته بی حال گفت:
-ممنونم. بدون شما ممکن نبود.
-نه. من فقط آسون ترش کردم. توانایی خودت بود. حالا آروم باش. اینهمه فشار واقعا لازم نیست.
-ولی شما نمی دونید. من زمان زیادی ندارم. من باید. من باید توضیح بدم. باید به یکی بگم. من اشتباه وحشتناکی کردم. شما نمی دونید.
-آروم باش فرشته. صبر کن. بدون این پریشونی مزاحم گوش بده. لازم نیست توضیح بدی. من همه چیز رو می دونم. تمام داستانت رو می دونم.
فرشته حس کرد دیگه نه می تونه و نه می خواد بیشتر از این با حیرت کردن و پریشون تر شدن نیرو مصرف کنه. به دست اراده مهار اعصابش رو کشید و به توصیه اون ناشناس بعد از چندتا نفس عمیق فقط سعی کرد هشیار و مسلط باقی بمونه و موفق شد.
-شما از من چی میدونید؟
-من همه چیز رو می دونم. از اول تا امروز.
-شما از کجا می دونید؟
-این چیزیه که اگر در آخر کار یادت بود بپرس تا بهت بگم. خوب. داشتی چی می گفتی؟ اشتباه. بله تو اشتباه کردی و چه اشتباه بزرگی.
فرشته دوباره به یاد آورد. پریسا رو. پیرمرد رو و یکی مثل خودش رو.
-وای خدا!وااای خدای من چه اشتباهی کردم!.
-آروم باش فرشته. اینطوری چیزی عوض نمیشه. برای این که بتونیم آباد کنیم اول باید حجم ویرانی رو بدونیم. و تو باید بدونی. بله تو اشتباه کردی. تو در جستجوی یکی مثل خودت بودی و اون دختر، پریسا بدون این که از جستجوی تو آگاه باشه جوابی به سوالت داد که تو دلت می خواست بشنوی. و تو بدون این که فکر کنی این دریافتت چقدر درسته به جواب اون دختر اکتفا کردی و پذیرفتی که گم شدهت رو پیدا کردی. و حتی1لحظه احتمال ندادی که شاید این تصورت درست نباشه. پریسا فقط1دختر بود. دختری مثل همه دختر های هم سالش. و تو اون شب با تکیه بر جواب کوتاه اون و تصور خطای خودت از این دختر برای خودت چیزی ساختی که نبود. بتی غیر زمینی. تجسم واقعی از1رفیق آسمونی از جنس خودت وسط اینهمه خاکی متفاوت. سال ها گذشت و پریسا همراهت بود. در جریان گذر زمان و تمام چیز هایی که از سر گذروندی در خودت و زندگیت و سفرت و موانع و شیرینی ها و تلخی های توی راهت و محبتی که به پریسا داشتی غرق شدی و اینقدر پیش رفتی تا خودت رو فراموش کردی. فراموش کردی این سفر از کجا شروع شد. فراموش کردی کی هستی و فراموش کردی با چه اصراری در جستجوی یکی مثل خودت بودی و از اون مهم تر فراموش کردی چرا دنبالش می گشتی. ولی این وسط پریسا همچنان هم سفرت بود. دیگه چیزی از اون گشتن و اون یافتن در خاطرت نبود. هیچ چیز جز بتی که از پریسا در تصور خودت ساخته بودی و عشق. حالا فقط دوستش داشتی. بدون مرز و بدون توضیح. پریسا دیگه در نظرت یکی مثل خودت نبود. پریسا فقط1چیز متفاوت بود. چیزی جدا از خاک و خاکی ها. عزیزی از جنس آسمون. عزیز تمام وجود تو. توصیف واقعی از عشق. عزیزی فقط برای دل و دست های تو.
فرشته زمانی به خودش اومد که داشت بدون نگرانی حضور1فرد دیگه بی پروا و بلند هقهق می کرد و مثل سیل می بارید.
-می فهمم. می فهمم که چقدر برای تو دردناکه ولی بیا ادامه بدیم.
فرشته با سر موافقت کرد. اینجا جای توقف نبود. ناشناس با همون لحن آروم ادامه داد.
-حالا دیگه فقط دوستش داشتی. ایمان داشتی که ماهیتش رو درست شناختی. 1آسمونی پاک و متفاوت. همراه تو. رفیق پرستیدنی تو. فقط برای تو. شاید کمی هم خاطر خواهت. انتظار نداشتی اندازه عشق تو بخوادت. همین اندازه که یقین داشتی رفیقته برات بس بود. به همون اندازه که یقین داشتی تصورت در مورد ماهیتش درسته. دیگه به این فکر نمی کردی که از کجا اینهمه برات عزیز شد. دیگه برات مهم نبود. دیگه یادت نبود و هنوز هم یادت نیست.
فرشته حس می کرد دیگه نمی تونه تحمل کنه. نمی فهمید چشه فقط در قلبش دردی رو احساس می کرد که به نظرش می تونست از پا درش بیاره.
-راحت باش فرشته. اگر می خوای داد بزن. جز ما کسی اینجا نیست.
فرشته داد نزد ولی بلند زار می زد. بلند و بیخیال این که کسی جز خودش داره تماشاش می کنه.
-وای خدای من! وای خدایا! وای!!!
-فرشته!گوش بده. می فهمم که تو هنوز دلتنگشی. البته نه دلتنگ اون پریسایی که در لحظه های آخر با هم بودنتون مقابلت ایستاد و سیاه ترین واقعیت هایی که تو تصورشون می کنی رو فریاد کشید. دلت پریسای خودت رو می خواد. رفیقی از جنس بهشت که اگر واقع بین باشی می بینی که هرگز وجود خارجی نداشت و تو فقط تصورش کرده بودی. تو درد می کشی ولی واقعا فایده نداره که زمانت رو برای گریه کردن تلف کنی. به چیز های دیگه هم فکر کن. از جمله این که تو برای چی دنبال یکی مثل خودت می گشتی.
فرشته ناگهان گریه رو رها کرد. ناشناس درست می گفت. چرا؟ این چرا هم به باقی چرا هایی که توی ذهنش می چرخیدن و براش شب و روز نذاشته بودن اضافه شد.
-من نمی دونم. واقعا نمی دونم. ولی خیلی دلم می خواد بدونم. این رو و خیلی چیز های دیگه رو. چرا می گشتم؟ دنبال چی می گشتم؟ یکی مثل خودم. باهاش چیکار داشتم؟ چرا اینهمه تشنه پیدا کردنش بودم؟ یادم نیست. جوابش هیچ کجای ذهنم نیست.
-جوابش همیشه باهات بود. تو فقط فراموشش کردی. مثل تمام جواب هات که فراموششون کردی. تو دنبال یکی مثل خودت بودی چون اون پیرمرد دم آخری بهت گفته بود برای بازگشت باید یکی مثل خودت رو پیدا کنی. اون زمان زیادی نداشت که بهتر برات توضیح بده. و تو فقط همین اندازه فهمیدی که باید یکی مثل خودت رو پیدا کنی تا بتونی برگردی به همونجایی که ازش اومدی.
-من از کجا اومدم؟
-از آسمون فرشته. تو آسمونی هستی. تو مال اینجا نیستی فرشته. تو مال آسمونی. مال بهشتی که گه گاهی توی رویا هات می دیدی و توی کما هم دیدی و دیشب توی برگه نقاشیت کشیدی. اون ها رویا نیستن فرشته. تمامشون واقعی هستن. اونجا همون جاییه که تو ازش اومدی به زمین. و تو یادت نیست. در گذر ایام تو آسمونی بودن خودت رو فراموش کردی و بعد تصور آسمونی بودن پریسا رو هم از یاد بردی و اینطوری شد که دلیل عشقت رو بهش فراموش کردی و آخر کار فقط همون عشق کور و بی توصیف و بی توضیح بود و بس. بله فرشته. تو از آسمون هستی. از بهشتی که فرشته ها توی ستاره هاش خونه دارن و هر کدومشون با1بچه پرستو هم خونه هستن. درست مثل خوابی که در گذشته های خیلی دور می دیدی.
فرشته حس می کرد دیگه نمی تونه رابطه بین کلمات رو درک کنه. این شوخی خیلی زشتی بود. هیچ کس حق نداشت حتی برای دلداری دادن به فرشته دم مرگ مسخرهش کنه. حتی این ناشناس با ظاهر آگاهش.
-تمام حرف هایی که زدم کاملا جدی بودن. بهت که گفتم. از نظر من فریب هرگز موجه نیست. تو دیگه طفل نیستی که من بخوام واسهت لالایی بخونم تا آروم بگیری. باور کن و مطمئن باش که بهت راست میگم. تو واقعا آسمونی هستی. اون پیرمرد خواست راه برگشت به آسمون رو بهت نشون بده ولی زمانش خیلی کم بود. تو هم بی تجربه بودی و راه رو اشتباه رفتی و نتیجهش این شد که می بینی. فراموشی.
فرشته حس کرد بیش از حیرت خودش در اون لحظه دیگه مرزی برای حیرت کردن در جهان نیست. ناشناس لبخندی زد و گفت:
-حرف بزن. ممکنه دیگه این فرصت به این سادگی پیش نیاد.
فرشته هشدار رو دریافت کرد.
-من! از آسمونم!؟ یعنی اون ها که دیدم زندگی گذشته خودم بود؟ تمامش؟
-بله. دقیقا. تمامش.
-یعنی من خاکی نیستم؟
-نه فرشته. نیستی. تو خاکی نیستی. آدم هم نیستی. تو فرشته ای فرشته. فرشته ای از آسمون. از وسط بهشت.
-پس من مال اینجا نیستم؟ من جدا هستم؟ جدا و متفاوت از تمام این جماعت؟ من از جنس این ها نیستم؟ از جنس همراهام؟ من از جنس تیرداد نیستم؟ از جنس ستاره و عطارد؟ تمام این مدت بینشون غریبه ای بودم که نباید باشه؟
-نه. اینطور نیست. تو نه جدا هستی و نه متفاوت. خیالت راحت باشه. تو از جنس تمام این مردمی. از جنس همراه هات، از جنس تیرداد. تو خاکی نیستی. مثل همه. فرشته، تمام این آدم ها که روی این خاک می بینی، همه مثل تو هستن. همراه های تو، اطرافیانت و حتی دشمنانت. اون ها همهشون1روزی مثل تو آسمونی بودن. همهشون مثل تو ناخواسته و ندانسته گرفتار خاک شدن و همهشون کم و بیش اشتباه رفتن و فراموش کردن. تمام مردمی که تو تا حالا توی سفرت دیدی همهشون از جنس خودتن. اون پیرمرد که تا دم آخر کمکت می کرد، راننده ای که سعی کرد برسوندش بیمارستان، تمام اون بچه هایی که از تصور جا گذاشتنشون هنوز گریه می کنی، اون جوون راننده ای که سوار ماشینش همراه پریسا به اولین فرعی رفتید، و دزدی که کیف اون خانم رو دزدید و فرار کرد. هیچ کدوم اون ها از جنس خاک نیستن. اون ها همه فرشته های آسمون بودن. درست مثل تو. توی آسمون تفاوتی بین اون ها و تو نبود. تفاوت از زمانی شروع شد که ما گرفتار خاک شدیم. به اینجا که رسیدیم هر کسی به1طریقی راهش رو پیش گرفت و از1راه جدا رفت. هر کسی به1مقصدی رسید و تبدیل به1چیزی شد. یکی شد اون پیرمرد نورانی که تمام عمرش رو درست رفت و در نتیجه هرگز فراموشش نشد که کیه و از کجا اومده و باید کجا بره و آخرش هم رفت به خونه اولش توی آسمون، یکی شد اون جوون که سوار ماشینش تو و پریسا رو برد به فرعی، یکی شد پریسا که تو بدون مرز و بدون مهار عاشقش بودی، یکی شد دزدی که کیف1خانم رهگذر رو می دزده، و یکی هم شد تو. توصیف خودت رو خودت پیدا کن. اون ها که درست رفتن هرگز یادشون نرفت کی هستن و چه باید کنن. بنا بر این هرگز گم نشدن. و اون ها که اشتباه رفتن خودشون و اصلشون رو از یاد بردن و زمانی که وقت رفتن برسه جسم خاکیشون رو جا می ذارن و میرن ولی نه به جایی که ازش اومدن. هر کسی بسته به اندازه ای که اشتباه رفته از مقصدش دوره و در نتیجه وقتی از زمین رفت به جایی دور تر از خونه اولیش میره. اون پیرمرد که دیدی صاف رفت به ستاره خودش و الان در خونه هست. فرشته، ما هیچ کدوم روی خاک ابدی نیستیم. زمان همه ما محدوده. و کاری که باید انجام بدیم اینه که در این زمان محدود سعی کنیم به راه درست بریم و فراموش نکنیم از کجا شروع کردیم و کجا باید بریم. اگر جز این باشه نمی تونیم برگردیم خونه.
فرشته گوش می داد. با نگاهی که ترکیبی از حیرت و درد بود به ناشناس خیره شده بود و گوش می داد.
-حرف بزن فرشته. بگو.
-زمان من تموم شده. من دیگه هرگز نمی تونم برگردم خونه.
-چرا این حرف رو می زنی؟
-چون من خیلی خیلی اشتباه رفتم. اینقدر اشتباه رفتم که دیگه حتی یادم نیست چطوری میشه درست رفت. زمان من تقریبا تموم شده و من حتی راه درست رو بلد نیستم چه برسه به این که بخوام برگردم و از اول برم.
فرشته دیگه نتونست ادامه بده. از تصور این که بخواد تمام این راه طولانی رو برگرده و از اول بره، از تصور این که بخواد با تیرداد و بقیه خداحافظی کنه و تنهایی برگرده عقب و اون راه وحشتناک رو دوباره و تنها طی کنه چنان بغض سنگینی توی گلوش نشست که حس کرد ترجیح میده همین الان بمیره و اون لحظه خداحافظی رو مجسم نکنه. ناشناس1دستمال سفید به دستش داد و با مهربونی گفت:
-نه. اشتباه می کنی. اصلا لازم نیست برگردی. هیچ کسی نمی تونه راه رفته رو عقب گرد کنه. تو باید از همینجا درستش کنی. در ادامه سفرت. همراه دوست هات. در مورد زمانت هم. بگو ببینم چقدر دیگه زمان داری؟ تو می دونی؟
فرشته که خیالش از عقب گرد راحت شده بود در حالی که اشک تموم صورتش رو پوشونده بود با سر جواب منفی داد.
-معلومه که نمی دونی. هیچ کس نمی دونه چقدر زمان داره. تو هنوز زنده ای فرشته. حتی اگر نتونی کاملا همه چیز رو درست کنی اوضاع رو که می تونی بهتر کنی. روح تو مثل جسمی که در اثر ناپرهیزی چاق و سنگین شده الان از اشتباهاتت سنگینه. اینطوری پرواز غیر ممکنه. برای این که در پایان زمانت بتونی بپری باید سبک بشی. از همینجا شروع کن. سیاهی هایی رو که سنگینت کردن پاک کن و بریز دور تا وقت رفتن سبک تر باشی. هیچ ویرانی نیست که نشه آبادش کرد.
-ولی من نمی تونم چیزی رو آباد کنم. زمان زیادی گذشته. من در این مدت هیچ چی نبودم. من فرشته خوبی نبودم. آدم خوبی هم نبودم. حتی راهنمای خوبی هم نبودم. من هرگز نمی تونم بپرم. این رو حسش می کنم.
-و این حس یکی از اشتباهاتته. لازم نیست فرشته باشی که بتونی بپری. روی زمین نباید فرشته باشی. فرشته بودن که هنر نیست. باید روی زمین چیزی باشی که ارزش برگشتن به آسمون رو داشته باشی. چیزی بالا تر و برتر از1فرشته.
فرشته به فکر فرو رفت. از فرشته بهتر چی می تونه باشه؟
-من باید چی باشم؟
-انسان. این چیزیه که روی زمین باید باشی. انسان بودن همون هنر و امتیازیه که برای پرواز کردن باید داشته باشی. اگر می خواستی فرشته باقی بمونی نباید گرفتار خاک زمین می شدی. و اگر می خوای فقط آدم باشی آسمون و خونه رو برای ابد فراموش کن. تو به خاک اومدی و برای برگشتن به آسمون باید چیزی باشی که هرچند روی خاکه ولی مال خاک نیست و شایسته آسمونه اگرچه توی آسمون نیست. به حرف هام فکر کن و مطمئن باش که می فهمیشون.
-انسان بودن خیلی سخته.
-بله که سخته. اگر سخت نبود که اینهمه خاکی متفاوت دور و برت نبودن. بدون سختی که امتیازی کسب نمیشه. انسان بودن سخته ولی محال نیست. پس سعی کن و به شایستگی کسب این امتیاز برس.
فرشته مات به مقابلش خیره بود.
-من دارم می میرم.
-همه ما داریم می میریم. هر قدمی که بر می داریم1قدم به مرگ نزدیک تر میشیم. قرار نیست هیچ کس برای همیشه زنده بمونه. تو هنوز نمردی و زنده تا زنده هست زمان داره. تا لحظه آخر زندگی خاکی زمان داریم که سعی کنیم. اون پیرمرد می خواست این ها رو بهت بگه ولی چون زمان نداشت ارجاعت داد به یکی مثل خودت. اگر درست نگاه می کردی اصلا لازم نبود اونهمه بگردی. اطرافت رو ببین، همه این مردم یکی هستن مثل خودت. اگر از همون اول این حقیقت رو می فهمیدی پیش از این که اصلت رو فراموش کنی، فقط دیدن این افراد متفاوت کافی بود که راهت رو پیدا کنی. از بعضی هاشون عبرت می گرفتی و از بعضی هاشون تقلید می کردی و حالا اینهمه بار روی دل و روی روحت حس نمی کردی. خوب. دیگه گذشته. از حالا رو دریاب. موفق میشی. ایمان داشته باش که میشی. و حالا، به نظرم دیگه باید بری. بیرون از این اتاق، خیلی کار داری که باید بهشون برسی.
فرشته احساس عجیبی داشت. نمی دونست از چه جنسی. وقتی از روی اون تخت سفید بلند شد حس کرد کس دیگه ای شده. با اینهمه هنوز از مردن بی نهایت می ترسید و هنوز حس می کرد ابدا دلش نمی خواد به این زودی زمانش تموم بشه و دلش نمی خواد تیرداد و بقیه بدون اون سفرشون رو ادامه بدن. باز هم بغض. باز هم اشک.
-بلند شو برو و از زندگی لذت ببر. خاک اونقدر ها هم تاریک و سیاه نیست. اگر درست زندگی کنی اینجا هم می تونه بهشت باشه. بهشتی موقت برای رسیدن به بهشت خودت. راستی داشت یادم می رفت. اون بیرون یکی منتظرته. خیلی وقته که اینجاست. بیشتر از این منتظرش نذار. موفق باشی!.
فرشته آروم راه افتاد و رفت طرف در. یادش رفت برگرده و جواب بده. حتی یادش رفت برگرده و به اون ناشناس نگاه کنه. فقط رفت. در رو باز کرد و رفت بیرون و در رو پشت سرش بست. اتاق انتظاری کوچیک و خلوت که ب1سالن انتظار عمومی و بزرگ وصل بود. و درست لحظه ای که سر بلند کرد،
-تیرداد!تو اینجا! تو اینجا چیکار می کنی؟
-رفیق اسرار آمیز و پنهان کارم رو تعقیب می کنم. باید می فهمیدم برای چی اینهمه عجیب شده. من رفیقشم. باید می فهمیدم. نباید؟
-تیرداد!من،
-می دونم. جواب دکتر رو همون روز اول شنیدم.
-شنیدی؟ همهش رو؟
-همهش رو.
-خوب.
تیرداد به فرشته غمگین نگاه کرد.
-خوب چی؟
فرشته با بغضی به سنگینی1کوه آهن گفت:
-من دارم می میرم تیرداد.
فرشته تا چند لحظه بعد از گفتن این حرف به تیرداد نگاه نکرد. مطمئن بود که وقتی سر بلند می کنه توی چشم های تیرداد تاسف و همدردی و محبتی از اون جنس که به افراد عزیز دم مرگ می کنن و حتی اشک می بینه. منتظر بود که تیرداد باهاش همدردی کنه. دستش رو بگیره. حتی مثل همیشه بغلش کنه و سرش رو بذاره روی شونه خودش و بهش بگه خیلی متاسفه. بگه می تونه هرچی دلش بخواد روی شونه تیرداد گریه کنه و بهش اطمینان بده که تا آخرین لحظه کنارشه و درکش می کنه و از این چیز های قشنگ و آرامش بخشی که معمولا میگن. ولی تیرداد هیچ کدوم از این کار ها رو نکرد و هیچ کدوم از اون حرف ها رو نزد. زمانی که سکوت تیرداد طولانی شد فرشته آروم سر بلند کرد و از پشت پرده اشک هاش به تیرداد خیره شد. با دیدن نگاه تیرداد تعجب کرد. تیرداد آروم و متفکر تماشاش می کرد. اصلا شبیه تصور فرشته نبود. فرشته برای کسری از ثانیه از این سکوت و اون نگاه عصبانی شد و بعد خندهش گرفت. تیرداد همیشه هیبت مشکلات و موانع رو به بهترین حالت می شکست و عظمت ترسناک مشکل رو برای فرشته لوث می کرد و بعد از اون دیگه جنگیدن و کنار زدن مشکل سخت به نظر نمی رسید. ولی این دفعه پای مرگ و زندگی وسط بود. این رو نمی شد کنار زد. و تیرداد خیال همدردی از نوعی که فرشته تصور کرده بود رو نداشت. صدای تیرداد فرشته رو از افکارش کشید بیرون.
-فرشته، به من نگاه کن و بهم جواب بده.
فرشته به تیرداد خیره شد. تیرداد با همون نگاه عجیب به فرشته نظر انداخت و خیلی جدی پرسید:
-فرشته، به نظر تو من چقدر دیگه زنده ام؟
-خوب، تو، من نمی دونم. خیلی. خیلی زیاد.
-از کجا می دونی؟
-خوب تو جوونی، سلامتی، قوی هستی، طبیعتا خیلی از عمرت باقیه. هیچ دلیلی نداره جز این باشه. این که پرسیدن نداره.
-فرشته، تو می تونی تضمین بدی که من همون اندازه ای که تو تصور می کنی عمر می کنم؟ واقعا می تونی تضمین بدی که فردا من مثل امروز زنده باشم؟ از کجا معلوم که برام اتفاقی نی افته و فردا این موقع دیگه من توی این دنیا نباشم.
-خفه شو تیرداد.
فرشته نفهمید این فریاد کی از گلوش پرید بیرون. وقتی به خودش اومد که در تلاشی ناموفق برای سیلی زدن به تیرداد فقط بغلش کرد و زد زیر گریه. تیرداد دستی به سرش کشید و گفت:
-گریه نکن رفیق. من نمی خوام اذیتت کنم که گریه کنی. فقط می خوام متوجه بشی. ببین فرشته. هیچ تضمینی نیست که من2دقیقه بعد از این زنده باشم یا نه. ممکنه دچار1حادثه بشم. مثل همه مردم دنیا. این رو که رد نمی کنی.
فرشته با حرکت سر جواب منفی داد. تیرداد همون طور که به سر فرشته دست می کشید گفت:
-پس واقعا معلوم نیست من چقدر زمان برای زندگی دارم. حالا تو. تو کی می میری فرشته؟ کسی دقیقا روز و ساعتش رو بهت گفته؟ تو می دونی چقدر دیگه زنده ای؟
فرشته به تیرداد نگاه کرد.
-من، نمی دونم. فقط می دونم که رفتنی هستم.
-عجب اطلاعات دقیقی! فرشته، همه ما رفتنی هستیم. تو، من، تمام زنده ها، همه1روزی می میریم. و هیچ کدوم از ما واقعا نمی دونیم کی می میریم. هیچ معلوم نیست که من زود تر از تو رفتنی نباشم. آروم باش فرشته. هر زمان بخوای می تونی بهم سیلی بزنی. خیالت راحت باشه. اگر اوضاع همینطور پیش بره و اتفاقی برام نی افته من خیال ندارم به این زودی بمیرم. من فقط این ها رو گفتم و میگم تا تو توجیه بشی. فرشته، تو از باقی زنده ها جدا نیستی. هیچ زنده ای تا ابد زنده نیست. تو هم نیستی. بلاخره1روزی می میری مثل همه. و واقعا معلوم نیست این روز دقیقا کی میاد. تو هم مثل همه زنده ها باید سعی کنی و برای حفظ زندگیت و بهتر و طولانی تر کردنش تلاش کنی. فقط این وسط تو چندتا مشکل داری. یکیش این که تو با توجه به وضعیتی که برات پیش اومده باید کمی بیشتر تلاش کنی. یعنی باید از درمون ها و درمون گر ها کمک بگیری و بیشتر مواظب باشی، و دومی من هستم.
فرشته که از این دومی چیزی نفهمیده بود فقط با نگاه پرسش گر نگاهش کرد. تیرداد بی توجه به اطرافش فرشته رو محکم بغل کرد و گفت:
-دومی من هستم. من نمی خوام به این زودی و به این سادگی از دستت بدم. حتی اگر خودت هم کم بیاری از سهم من نباید ببخشی. تو باید2برابر برای زنده موندن تلاش کنی. برای خودت و برای من. تو رفیق عزیز من هستی که خیال ندارم به هیچ عنوان به این آسونی به خاک ببخشمش. کوتاه بیا هم نیستم. ما باید بریم سفر. باید به قطار برسیم. تو باید همراه من باشی. بهار داره میاد. آبشار ها، شب ها، باد ها، تمام قشنگی های زندگی منتظرن تا ما یاد بگیریمشون و تجربهشون کنیم. و تو باید باشی. پس دیگه گریه زاری رو تموم کن. فقط تلاش کن که باشی. با هم ادامه میدیم. مرگ زورش به جفتمون با هم نمی رسه. تو هم دیگه بهش فکر نکن. داره دیر میشه. بیا فرشته. بیا از اینجا بریم. امشب باید حرکت کنیم. باید اون طرف پل به قطار برسیم. پاشو رفیق. بلند شو بریم. بقیه منتظرن.
تیرداد از جاش بلند شد، دست فرشته رو گرفت و کشیدش بالا. فرشته حس می کرد به طرز عجیبی داره قوی تر و قوی تر میشه. ترس انگار از قدم هاش ترسیده بود. نه کاملا ولی چند قدمی عقب نشینی کرده بود و فرشته قشنگ این رو احساس می کرد. همراه تیرداد به طرف خروجی به راه افتاد. با خودش فکر کرد:
-یعنی میشه اگر من تونستم برگردم خونه ستاره ای که خونه تیرداده همون دور و بر ها باشه؟ کاش بشه تمام عزیز های من اون بالا دورم باشن!. وای چه بهشتی میشه!.
تیرداد به فرشته نگاه کرد و با دیدن لبخندی که روی صورت خیسش نقش بسته بود فهمید که در حال بافتن خیال های خوبه. ترجیح داد رشته خیال هاش رو پاره نکنه. فقط دستش رو گرفت و به نگاه خسته و خیسش لبخند زد و راه افتادن. نزدیک در خوابگاه فرشته آروم گفت:
-تیرداد!میشه به کسی نگی؟
-البته که میشه. مطمئن باش. بهشون چیزی نمیگم. تو هم لازم نیست دیگه از چیزی بترسی. اون لکه تاریک می بازه. دمش رو می ذاره روی کولش و در میره. شاید طول بکشه و شاید مجبور باشی خیلی بجنگی ولی آخرش پیروز این ماجرا تویی. تو تنها نیستی. پیروز این ماجرا ماییم. تو و من. اصلا شک نکن.
فرشته به تیرداد خیره شد و فقط لبخند زد. لبخندی از سر تشکر عمیقی که نمی دونست با چه کلامی میشه بیانش کرد. چقدر خوشحال بود که تیرداد اون همدردی معمولی رو که فرشته تصور و انتظارش رو داشت باهاش نکرده بود. حالا حس می کرد دیگه همدرد نمی خواد چون درد رو مثل گذشته احساس نمی کرد.
-شما2تا معلومه کجا بودید؟ گفتیم این دفعه2تایی گم شدید.
-نه بابا نترسید. این فرشته این دفعه راستی راستی گم شده بود و نمی دونست از کجا برگرده پیش ما. رفتم پیداش کردم آوردمش. چه خبر؟
-وای تیرداد همه دارن امشب راه می افتن. عطارد بیچاره شد تا تونست4تا بلیت اتوبوس بگیره. اگر نمی اومدید و جا می موندیم…
-ما جا نمی مونیم. مطمئن باش ستاره. امشب راه می افتیم. شنیدم قطار اون طرف پل سریع تر میره.
***
اتوبوس. شلوغ و شاد. مسافر ها1لحظه آروم نمی گرفتن. دست می زدن، آواز می خوندن، می رقثیدن، انگار همه از شادی رسیدن به قطار پر بودن. فرشته حس می کرد چقدر این لحظه ها رو دوست داره. ستاره چندتا از دوست های داخل قطارش رو پیدا کرده بود و آورده بودشون پیش خودشون و داشت وسط خنده و جوک و سر و صدا به همهشون خوش می گذشت. ساعت ها گذشتن بدون این که کسی گذشتنشون رو بفهمه. اون شب توی اتوبوس کسی نخوابید. صبح فردا هم همینطور.
زمان می گذشت. بهار نشونه هاش رو همه جا پخش کرده بود. هوا، نسیم، زمین، حتی آسمون. فرشته حس پرواز داشت. جز گذشته هاش که روی شونهش سنگینی می کرد و این لکه تاریک لعنتی که هر لحظه خودش رو به رخ آگاهی فرشته می کشید باقی کار ها رو به راه بودن. فرشته همراه دوست هاش به طرف آینده ای پیش می رفت که امیدوار بود سفید باشه. فرشته امیدوار بود مثل همه.
اتوبوس برای استراحت بین راه توقف کرد. دیگه جایی برای اسکی نبود. یخ ها آب شده بودن. آفتاب آروم و نوازش گر و حالا دیگه با گرمای آرامش بخشش
می تابید.
-آخجون اونجا رو! بریم آب بازی!.
ستاره این رو گفت و دست تیرداد و فرشته رو هم زمان کشید و دوید. عطارد مثل همیشه شروع کرد به اذیت کردنش. ستاره فقط براش زبون در آورد و بهش آب پاشید و از خیس شدنش زد زیر خنده. فرشته بعد از این که از عمق استخری که همه داشتن توش کیف می کردن مطمئن شد خودش رو سپرد به آب.
-سلام فرشته. دلم تنگ شده بود. کجا هایی؟
فرشته سر بلند کرد. مینا درست کنارش بود.
-سلام مینا. حالت چطوره؟ حال اون یکی مینا چطوره؟ هنوز بهش می رسی؟
-آره می رسم. باهاش حرف هم می زنم. بهش گفتم بهار داره میاد. تو چی؟ دیگه پرستو پر ندادی؟ هنوز کسی جز من نفهمیده تو مال آسمونی؟ من هنوز هم منتظرم یکی از اون معجزه های فرشته ایت رو نشونم بدی و کاری کنی که نقاشی یاد بگیرم می دونی؟
فرشته لبخندی زد و هم زمان آهی کشید و جواب داد:
-مینا!مینای عزیز! اون روز هم توی قطار بهت گفتم. من اون چیزی که تو تصور می کنی نیستم عزیز. من فقط…
-آهایی!همه بجنبید بپرید بیرون. زمان حرکته. هر کسی نجنبه از ماشین جا می مونه.
با این صدا که معلوم نشد مال کی و از کجا بود همه به تکاپو افتادن. مینا و فرشته از هم جدا شدن و همه وسط اون هیجان شاد، در هم و پر سر و صدا ریختن به هم و دویدن طرف ماشین. فرشته دیگه مینا رو نمی دید ولی حالا دیگه کلام ناتموم اون روزش رو می تونست کامل کنه.
-من فقط1نفرم. فقط1نفر که مثل خود تو1زمانی خونهش توی آسمون بود. فرشته های با تجربه تر همیشه هشدار می دادن که به پایین نگاه نکنیم. ولی افسوس که… یکی از شب های آسمونی که یادم نیست آسمون ابر داشت یا ستاره، اون1نفر با خودش گفت: یعنی این منطقه ممنوعه داستانش چیه؟ بذار1نگاهی کنم. فقط1نگاه کوچولو. و بعد این شد که می بینی. این بلا سر همه آدم ها اومده. همه ما1روزی فرشته بودیم عزیز. این پایین که گرفتار شدیم هر کدوم تبدیل به1چیزی شدیم. یکی شد اون آدم خوبه که من همیشه دلم می خواد جاش باشم، یکی اون بچه پولدار که همه فکر می کنن با داشته هاش خوشبخت هست ولی نیست، یکی شد فرشته که اینجا واسه شما و بقیه گذشته هاش رو نقاشی می کنه. البته نه همهش رو.
این گرفتاری ابدی نیست. فقط ما1کار باید کنیم. این که اصالت روح1فرشته رو حس کنیم تا زمان برگشت راحت تر باشیم. هر چی از اون اصل دور تر بشیم سنگین تر میشیم و بازگشتمون مشکل تر میشه. نکنه اینقدر سنگین بشیم که دیگه پرواز به نظرمون محال بیاد؟ اگر درست پیش بریم خونه ما توی همون ستاره که زندگی می کردیم تا زمان برگشتمون برامون می مونه. من که از اصلم چنان دور شدم که دیگه اصلا پیداش نیست. کاش اینهمه دور نمی رفتم. برام دعا کن. می خوام برگردم ولی زیادی سنگین شدم. چجوری میشه دوباره سبک شد؟ خیلی دلم می خواد بدونم. اگر می دونی بهم بگو.
صبح روز بعد ماشین توقف کرد. به پل رسیده بودن. ولی…
-ببینید!از روی این پل نمیشه رد شد. این که داره میاد پایین. حالا چطوری بریم؟
-به نظرم بزنیم از توی رودخونه بریم امن تره. شنا گر ها بپرید.
اکثریت با1هورای بلند دویدن طرف رودخونه. فرشته نگاه کرد. دود سفید قطار از اینجا پیدا بود.
-وای چه رودخونه بزرگی! چه قشنگه! آخجون الان باید بریم توی آب این عطارد تمام کلاس ملاسش خیس میشه من کیف می کنم. حقته. هرچی گفتم بیا توی اون استخر دیروزیه بازی کنیم نیومدی که خیس نشی؟ حالا بیا با اون مارک و ادکدت شنا کن جیگرم حال بیاد. عطارد که می دید واقعا هیچ راهی نیست برای این که دلش خنک بشه ستاره رو اول پرت کرد توی آب و جیغش رو در آورد و بعدش خودش از سر ناچاری زد به آب. رودخونه واقعا بزرگ و تند بود. چند قدم بالاتر سرچشمهش بود. آب با فشار از وسط1سنگ بزرگ می زد بیرون، پخش می شد، موج می زد و پیش می رفت. فرشته دیگه عطارد و ستاره رو نمیدید. تیرداد کنارش مونده بود. فرشته با نگاهی مردد به رودخونه خیره شد.
-اون2تا کجا رفتن؟ طوریشون نشه؟
-نترس چیزی نمیشه. اون ها الان وسط آب هستن. ما نمی بینیمشون. هر کسی اینجا باید خودش تنها بره.
-چقدر بزرگ و چقدر با شکوهه. دلم می خواد تماشاش کنم. حس می کنم اون طرفش خیلی دوره.
-خیال می کنی. از اینجا اینطوری به نظر میاد. مثل برق می رسی.
فرشته به دور ها خیره شد. تیرداد آروم تکونش داد.
-کجایی فرشته؟
-نمی دونم تیرداد. حس می کنم از این رودخونه که رد بشم1چیز هایی عوض میشه.
-درست فکر می کنی. اون طرف رودخونه1جاده جدید شروع میشه. این جاده ای که تا الان توش بودیم همینجا تموم شد. ساحل اون طرف بهاره. جاده جدید، فصل جدید، سفر جدید.
-حس می کنم خودم هم جدید میشم.
-دقیقا همین طوره. فرشته، هر سنگینی که تا اینجا با خودت آوردی همینجا بریز دور. بده به آب و برو اون طرف.
-چه چیز هایی رو باید اینجا جا بذارم! خیلی زیادن!.
-و خیلی با ارزش برای تو درسته؟ این اشک ها که توی چشمته واسه همینه؟ واسه جا گذاشتن کدومشون داری گریه می کنی؟ پریسا؟ فرشته! دلت می خواست پریسا رو دوباره ببینی؟
فرشته فکری طولانی کرد و جواب داد:
-پریسا دیگه زنده نیست.
-اگر زنده بود دلت می خواست دوباره همراه هم بشید؟
مکث فرشته خیلی طولانی شد ولی تیرداد صبر کرد.
-نه. دلم نمی خواست. سال های همراهی ما برای من خیلی قشنگ و خیلی با ارزش بودن تیرداد. من از اون زمان ها خاطراتی دارم که1طبقه از بهشتم رو درست کردن. اون خاطرات همیشه برای من عزیز و محترم هستن. در آخر ماجرای من و پریسا بخشی از اون آبادی ویران شد و دیگه هرگز نمی تونم مثل اول بسازمش. ولی باقیش همچنان برای من پابرجاست. و من می خوام همین طور که هست بمونه. سالم، زیبا و دست نخورده. پریسا اگر زنده بود دیگه دلم نمی خواست همراهم باشه. بذار خاطرات قشنگ من از پریسای آسمونیم همون طور که بود باقی بمونه. بدون ویرانی، بدون حقیقت های تاریک، بدون سیاهی پایان های سیاه.
-پس پریسا رو هم این طرف رودخونه همراه باقی جا گذاشتنی هات جا بذار و برو اون طرف. مطمئن باش که از اینجا به بعد عالی میشه اگر خودت بخوای. از اول درستش کن. سفر جدیدت رو جدید شروع کن بدون این که مدتش رو وجب بزنی و از پایان زود هنگامش بترسی. من می دونم که تو از پسش بر میای. مطمئنم که سفر طولانی می کنی، چیز های عالی می بینی و خیلی لذت می بری. حالا برو. جاده اون طرف رودخونه منتظرته.
-ممنونم تیرداد. تو خیلی. فقط ممنونم تیرداد.
-باز هم که تو گریه می کنی. ببینم چی شده؟
-چیزی نیست فقط…
-باشه بعد بهم بگو. همه رفتن فقط ما موندیم. بیا بریم.
فرشته بی اختیار کشید عقب.
-خواهش می کنم. من شنا بلد نیستم. غرق میشم.
تیرداد نگاهش کرد.
-مشکل چیه فرشته؟
-من، من دلم نمی خواد از این رودخونه اینطوری رد بشم. اینجا نمیشه با هم باشیم. باید جدا بریم.
-خوب آره. همه جدا میرن. ایرادش کجاست؟
-من نمی خوام. من، من نمی خوام که، …
-تو چته فرشته، بهم بگو.
-شما ها، تو، اون طرف رودخونه، اگر من اون طرف دیگه نبینمت، …
تیرداد فکری کرد و زد زیر خنده.
-عجب! فرشته تو واقعا!!! چرا همچین فکری کردی؟ اون طرف رودخونه مثل این طرفشه. ما فقط توی آب جدا هستیم. اون طرف رودخونه باز با همیم. معلومه که هم رو می بینیم. تو چی خیال کردی؟ اون طرف رودخونه باز ما با هم هستیم. سوار قطار میشیم. تازه اوضاع بهتر هم میشه. قطار اون طرف منتظرمونه. کوپه خودمون. همه با هم. زود باش بجنب. نگران شنا هم نباش. تو یاد گرفتی راه بری، اسکی کنی، شنا هم بلدی. زندگی مهارته. هیچ اتفاقی نمی افته. زود باش بیا. اون طرف می بینمت. بهت قول میدم که می بینمت. آماده ای؟ بپریم.
لحظه ای بعد، فرشته وسط آب بود. آب وحشتناک بود. چنان سرد و چنان تند که فرشته حس کرد الانه که قلبش از حرکت وایسته. تیرداد غیبش زده بود. توقف جایز نبود. باید پیش می رفت. فرشته با تمام آگاهیش می دونست که اگر شنا نکنه کارش تمومه. باید می جنبید. پس شروع کرد به شنا کردن. چند لحظه گذشت. بعد از چندین بار پایین رفتن و بالا اومدن و آب خوردن فرشته تونست اول به ترسش و بعد به جسمش مسلط بشه و با آگاهی و از روی عقل حرکت کنه. داشت شنا می کرد. رفته رفته روون تر می شد. خیلی زود به جریان تند و وحشی آب سوار بود. دیگه سرمای اولیه نبود. جریان آب هم انگار اونقدر ها تند نبود. فرشته حالا به خودش و به شنا و به جریان تند آب مسلط بود. حالا دیگه مشکلی نداشت. آروم پیش می رفت و آب انگار توی گوشش لالایی می خوند و جریان لطیفش انگار نازش می کرد. ناگهان، فرشته مثل برق از جا پرید و سعی کرد بگیردش. دستمال کوچیکی که از پر لباسش در اومد و داشت همراه جریان آب می رفت. فرشته به هر دردسری که بود تونست بگیردش. لحظه ای مکث کرد. دستمال رو توی مشتش گرفت. چند لحظه تردید. و بعد، آروم دستمال رو باز کرد. داخلش3تا مروارید درخشان بود. 3قطره اشک. اشک های پریسا که در اون شب خیلی خیلی دور، فرشته اجازه نداده بود از روی مژه هاش زمین بی افتن. تنها یادگار هایی که از پریسا براش مونده بود. فرشته به داخل دستمال خیره شد. نفهمید چی شد ولی وقتی به خودش اومد درخشش داخل دستمال بیشتر از3تا بود. اشک های خودش هم قاطی یادگاری های فرشته بودن. فرشته سعی کرد اون ها رو جدا کنه ولی جریان آب رودخونه موج می زد و تکونش می داد. 1پرنده قشنگ و خوش پر و بال شیرجه ای توی آب درست کنار فرشته زد و1عالمه آب روی فرشته و دستمالش پاشید. اشک های یادگاری و اشک های فرشته با آب رودخونه قاطی شدن. صدایی از دور.
-فرشته!بیا.
فرشته نگاه کرد. تیرداد.
-فرشته!بجنب. منتظرتیم.
فرشته با تردید به داخل دستمال خیره شد. به آسمون نگاه کرد.
-کاش الان جایی باشی که دلت می خواد!. خداحافظ.
چشم هاش رو بست و مشتش رو داخل جریان تند آب باز کرد. دستمال فرشته حالا خالی بود. محتویات داخلش با هزاران هزار قطره آب رفته بودن تا دور دور دور بشن و کسی چه می دونست به کجا ها می رسیدن. فرشته اشک های خودش رو هم همراه قطره های بی انتهای اون چشمه تموم نشدنی و تند فرستاد تا یادگاری هاش توی این سفر تنها نباشن. صدایی درست دم گوشش گفت:
-اون ها تنها نیستن. اینهمه آب، اون ها از همین جنسن.
فرشته نفهمید اون کی بود. سر که بلند کرد اون رفته بود. مثل باد شنا کرده و رفته بود تا برسه به ساحل.
-فرشته!این طرف.
فرشته تیرداد رو می دید که براش دست تکون میده. به پشت سر نگاه کرد، دستی برای گذشتهش که اون طرف آب جا گذاشته بود تکون داد، خودش رو سپرد به آب تا از خاک اون طرف رودخونه پاکش کنه، و شنا کرد. آب آروم همراهیش می کرد و انگار با نوازشی از جنس1000دست آسمونی جسم و روحش رو از تمام دیروز می شست و پیش می بردش. فرشته از دیدن همراهی آبی که اونهمه تند و بی مهار و ترسناک به نظر می رسید خندهش گرفت. ندای عقل.
-شنا گر که باشی، جریان آب هم همراهته. به شرط این که شنا کنی نه این که فقط دست و پا بزنی تا غرق بشی.
فرشته لبخند زد و به راهش ادامه داد. خیلی زود تر از تصورش به ساحل رسید. تیرداد اونجا منتظرش بود. فرشته به رودخونه نگاهی کرد و همراه باقی هم سفر هاش به طرف قطار رفت.
خیلی زود قطار از مسافر های آشنا و هم سفر های جدید پر و راهی سفری تازه روی خط جدید و در میان بهار شد. فرشته آروم زمزمه کرد:
-همه چیز از اول. اول سفر من. حتما خوش می گذره.
قطار تند و سبک پیش می رفت و تمام هم سفر ها داخلش بودن. سفر دوباره شروع شده بود. کسی نمی دونست آخرش چیه. ولی اون لحظه ها، لحظه های شادی بودن و فرشته مطمئن بود که هر طوری بتونه برای طولانی تر کردن این شادی تلاش خواهد کرد.
***
فرشته قصه ما هنوز زنده هست. هنوز مسافره. هنوز دلتنگ آسمونه. هنوز پیش میره و هنوز با اون لکه تاریک و تمام لکه های تاریکی که سر راهش هستن داره می جنگه. هنوز وقتی به آسمون نگاه می کنه با دیدن ستاره ها چشم هاش پر از اشک میشن و هنوز دلتنگ پرستوی کوچیکش و خونه آسمونیشه. بله فرشته هنوز با دیدن ستاره ها می باره و حالا دیگه می دونه برای چی. فرشته حالا دیگه می دونه کیه. از کجا اومده. کجا باید بره و جنس اشک هاش، آرزو هاش و دلتنگی هاش رو می شناسه. فرشته امیدواره که خودش و تمام فرشته های جهان زمان پرواز بتونن سبک و صاف بپرن و مستقیم به خونشون برگردن. همیشه برای خودش و برای همه این دعا رو می کنه و ای کاش دعای فرشته اجابت بشه!. من نمی دونم آخر سفر فرشته به کجا ختم میشه ولی امیدوارم آخرش سفید باشه. شما چطور؟
***
پایان.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (7)
شهبال
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 13:43
سلام پریسا.
داستانترو خوندم. همه چیزش قشنگ و صاف بود. اونقدر شفاف که اگر یک کمی دقیق تماشا کنم تمام درونش پیداست. تماشا کردم و دیدم. پریسا! پریسا! رفیقم! خیلی حرفها داشتم که اینجا بزنم باهات ولی الان دارم میبینم که جای هیچکدوم از اونهمه حرفی که میخواستم بگم اینجا نیست. داستانت اینقدر شفافه که دیگه جای هیچ حرفی نیست. فقط سکوت. باید سکوت کنم و بذارم تا شکوه این هوارو نشکنم. پریسا! رفیقم! رفیق توانای من! فرشته کج رفت ولی خوب جنگید. حالا داره درست میره. هر جنبنده ای ممکنه اشتباه بره. فرشته جدا از این قاعده نیست. بله رفیق! همه چیز از اول. این در آخر داستان فرشته از همه بیشتر بدلم نشست. اون رودخونه میتونه 1 نقطه شروع باشه. عالی بود پریسا! ولی اینپایان نیست. این شروعه. داستان فرشته تازه شروع شده. من میدونم که این شروع پایانش خیلی دیر و خیلی قشنگه. باز هم بنویس. ادامه سفر فرشترو ناگفته نذار. میخوام بدونم. دلم میخواد ببینم چه خوب از پس موانع و سربالاییها و توفانها برمیاد. پریسا! رفیقم! فرشته برنده میشه. از پسش برمیاد. اون تواناست. فقط خودش تا حالا نمیدونست چقدر توانایی داره. نباید فراموش کنه. به فرشته سلام بلندمرو برسون و بگو من بهش ایمان دارم. بهش بگو خیلیهای دیگه هم بهش ایمان دارن. تیرداد و من و جناب یکی و خیلیهای دیگه که شاید اینجا چیزی ننوشتن. فقط مونده ایمان خودش. حتما داره. بیخبرمون نذار. میخوایم بدونیم بعدش چی شد. میدونم که از اینجا ببعدش بهتر پیش میره. مواظب خودت باش پریسا. میخوام هربار سرزندتر از پیش ببینمت. چه اینجا در آن سوی شب و چه هر جای دیگه که ازت خوندم و شنیدم و خدارو چه دیدی شاید دیدمت. چه ببینمت و چه نبینمت تو رفیق من هستی. رفیق عزیزی که رفاقتشرو با ثروت دنیا عوض نمیکنم. به قول خودت ، ایام به کام.

پاسخ:
سلام شهبال.
جدی اصلا تصور نمی کردم بخونیش. سخت بود نوشتنش شهبال. گاهی محال بود گذشتن از سد بعضی صحنه ها شهبال. حس می کردم وسط توصیفش می پاشم شهبال. اگر توی اینترنت نمی ذاشتمش نیمه رهاش می کردم و ادامه نمی دادم. ولی حالا حس می کنم خوب شد ادامهش دادم. شاید بعد ها تجدید و باز نویسیش کنم. اگر این اتفاق بی افته نوشته من خیلی بلند تر از این خواهد بود. دارم پراکنده میگم. معذرت می خوام.
ممنونم که خوندیش. ممنونم که دقیق نگاه کردی. ممنونم که دیدی تمام چیز هایی رو که من توان توضیحش رو نداشتم و ندارم. ممنونم که حرمت سکوتم رو نگه می داری. ممنونم که هنوز رفیقتم. ممنونم که هنوز رفیقم هستی. ممنونم شهبال. کاش!!!. بیخیال. ممنونم که هستی.
ایام به کام.
یکی
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 13:52
هرچی من میخواستم بگم شهبال گفت. فقط اینکه چرا تکلیف شونه های فرشترو معلوم نکردی؟ زود تموم شد. دلم واسش تنگ میشه. کاش الان تموم نمیشد. هی ادامش بده ببرش دکتر شونه هاشو جراحی کن. بذار بشه مثل اولش. بنویس که توی قطار با امضاکننده های نقاشیاش حرف زد و اون لخته از بین رفت و شونه هاش خوب شدن و آتیشم رفت درک. حالا که این قصه تموم شد نری سال دیگه بیایا. زودتر آپ شو. خیال کردی این تموم شد من گیر نمیدم؟ آپ شو. بنویس. منتظرما. میام اعتراض میکنما. گیر میدما. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
از دست شما جناب یکی!!!.
تکلیف شونه های فرشته با من نیست دوست عزیز. این دیگه دست خودشه. می دونید؟ این مسأله زیادی شخصیه و من نمی تونم دخالت کنم. حالا که حرفش شد، خودم هم دلم تنگ میشه واسهشون. ولی خوب باید می رفتن دیگه.
خودمونیم شما هم1پا نویسنده اید جناب یکی. خوب اینهمه ایده دارید خودتون1داستان بنویسید دیگه. بعدش هم تشریف بیارید بذارید اینجا همه بخونیم. جدی خوب میشه ها!!!.
فرشته و قطارش هم رفتن و شما هنوز به من گیر میدید!!!.
خدایا به تو پناه می برم از گیر این جناب یکی!!!.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 17:46
سلام. این بهترین حالتی بود که می تونست داستان فرشته تموم بشه یا به قول شهبال که درست هم هست شروع بشه؛ داستان فرشته تازه شروع شده و همه ما منتظر ادامه اش هستیم.
کلی چیز یاد گرفتم از این داستان که همه اش رو فرشته در آخر داستان گفت؛ عالی بود نمی دونم چه طور باید تشکرم رو از شما بیان کنم.
خیلی چیز ها بود که فراموش کرده بودم و با خوندن این داستان به یادشون آوردم.
بهترینش اینه که باید به فکر این که یک روزی قراره برم باشم و چه بهتر که با فراغ بال و بهترین خاطراتی که از خودم می تونم به جا بذارم برم.
چی از این بهتر.
من از این به بعد همیشه فکر می کنم که امروز که داره میاد روزِ آخر زندگیمه این طوری حواسم بیشتر جمع میشه و کمتر دچار فراموشی میشم.
اما هنوز هم تکرار می کنم که باید شما به هر شکل که می تونید این داستان رو چاپ کنید؛ البته داستان درست نیست و باید گفت حقیقت چون حقیقت همه ی زندگی ما همینه که شما نوشتید.
چاپش کنید تا کلی دعای خیر رو همراه خود کنید.
خیلی ها هستند که به تلنگر هایی از این دست احتیاج دارند.
چه قدر دارم حرف می زنم این شعر از آقای عصمتی شاعر نابینا با نام اخراج پرستو ها بسیار به مضمون فرشته و ماجراش نزدیکه؛ چون هدف آقای عصمتی هم بیان این حقیقت بوده اون هم در قالب شعر اینه شعری که میگم::
خاک بودیم، فقط خاک، اساطیر شدیم
سمت سرسبز ترین باغ، سرازیر شدیم
سفره ی عاطفه وا بود خدا می خندید
سر این سفره نشستیم نمک گیر شدیم
ولی انگار نمکدانِ سر سفره شکست
بعد از آن از خود و از ثانیه ها سیر شدیم
* * *
و خدا حکم به اخراج پرستو ها داد
روی مشکوک ترین گستره تکثیر شدیم
دست قابیلیِ ما گور سیاوش را کَند
این چنین بود که ما دست به شمشیر شدیم
این چنین بود که در کوچه ی سرگردانی
مثل یک برگِ فرو ریخته تحقیر شدیم
این چنین بود که از قافله ها جا ماندیم
این چنین بود برادر که زمین گیر شدیم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
اینقدر لطف شما به من زیاد و لطیفه که واقعا نمی دونم در جواب کامنت پر مهر شما چی باید بنویسم که هم وزنش باشه. فقط ممنونم. داستان فرشته قصه زندگی همه ماست دوست من. این راهیه که همه ما باید بریم. ای کاش بتونیم هرچه درست تر بریم تا زمان برگشتن صاف و سبک بریم خونهمون!!. شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی وقتی تموم شد عجیب حس دلتنگی کردم. دلم براشون تنگ شده. کاش می شد قطارشون رو سوار شم و همراهشون برم. ولی خوب، اون ها باید به سفر خودشون برسن و من به سفر خودم و بقیه ما به سفر خودمون. به امید روزی که همه ما از موفقیت های این سفر شاد و سبک بار و سر بلند باشیم. چه شعر قشنگیه شعر گویای آقای عصمتی. با اشعارش آشنایی نداشتم. این اولیشه. ممنونم که اینجا بهم دادیدش. خیلی قشنگه! خیلی.
چاپ. راستش من واقعا نمی دونم از کجا و چطور باید شروع کرد و باز هم راستش وقتی شروع کردم به نوشتن ماجرای فرشته نه خیال داشتم اینطوری بنویسم و نه در تصورم بود که به این بلندی باشه. تازه بعضی جا هاش رو که خیلی دلم می خواست بنویسم رد کردم و ننوشتم وگرنه از این هم طولانی تر می شد و واااااای!!!.
باز هم ممنونم از این دریای لطفی که در کامنت شما بود. درضمن، شما هر چقدر دلتون می خواد اینجا حرف بزنید. از اولین حرفش تا آخرین حرکتش برام محترمه. شما و همه عزیزانی که اینجا کامنت میدن یا در بخش پیغام ها پیام می ذارن و همچنین عزیزانی که بی صدا و بی حرف میان و میرن.
می بینید؟ منبری اول هنوز خودمم. میگید نه؟ کامنت خودتون و جواب من رو اندازه بگیرید.
به امید دیدار دسته جمعی در خونه.
ایام به کام.
مجتبی ورشاوی
سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ساعت 22:10
سلام می بینم که موفق شدی داستان فرشته را به پایان ببری اما چند تا نکته :
1- اشکالات نگارشی در آن فراوان است .
2- کوتاه گویی را رعایت نکرده ای .
3- شخصیت های داستان پرداخت مناسب ندارند .
4- فضا سازی به حدی ضعیف است که تصویر ذهنی مناسب دست نمی دهند .
5- توصیف ها محدود است و به داستان جریان نمی دهند .
6- از جمله هایی مثل فلان چیز لعنتی و.. زیاد استفاده کرده ای اگر چیزی یا کسی یا حسی برای شخصیت داستان دلپذیر است باید با انعکاس و جذبه حرکتی ورفتاری به آن پاسخ دهد نه آن که تو بنویسی فلان چیز دوست داشتنی و… نویسنده حق ندارد مستقیم برود سر اصل مطلب و تمام .
** درکل به نظر من این داستان باید از نو نوشته شود و محصول بازنویسی یک داستان کوتاه تر باشد .
موفق باشی .
کوچکترین دوست تو مجتبی

پاسخ:
وای! مهمون ویژه!!.
ببخشید هیجان زده شدم سلام یادم رفت.
سلام دوست من. کلی خوشحالم کردید به اینجا سر زدید. تمام نکاتی که شمردید به اضافه چندین تای دیگه که خودم پیداشون کردم همه درست هستن. این یکی که گذشت. اگر دفعه بعد سرم درد گرفت و هوای داستان نوشتن به سرم زد باید این ها رو که برام شمردید رعایت کنم. به من سخت نگیرید دوست عزیز. من که مثل شما نویسنده نیستم. من فقط به خاطر دل خودم نوشتم. واقعا نمی دونید چه غافل گیری خوشایندی بود دیدن کامنت پر ارزش شما اینجا. ممنونم دوست من. خیلی ممنونم. ممنونم و به شدت منتظر ادامه نبرد خدایان که به دستم برسه.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 11 اسفند 1392 ساعت 00:23
سلام. راستی یادم رفت آدرس وبلاگ آقای عصمتی رو بهتون بدم آدرس اینه:
www.esmati.rzb.ir
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم. باید حتما سر بزنم.
ایام به کام.
سایه
دوشنبه 12 اسفند 1392 ساعت 12:43
۷۱۳۱۸سلام پریسای عزیز
پس فرشته هم شروع شد …. خوش به حالش ….
پریسا رو هم پرواز داد مثل پرستو هاش …
فقط می مونه ادامه داستان که من بازم منتظرشم … تا هر کجا که طول بکشه …
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز. من معذرت می خوام عزیز نمی دونستم جوابی که به نظرت دادم اینجا ثبت نشده. ببخش عزیز دیر شد.
فرشته هم رفت سفر. کاش موفق باشه!. پریسا رو هم. هرچند پریسا برای پریدن منتظر دست فرشته نبود. پریسا خیلی وقت بود که پرواز کرده بود دوست من. فقط فرشته نمی دونست. نمی دونم کجا و در جواب کدوم عزیزی این رو گفتم. ادامه داستان فرشته خودتی عزیز. خودت، خودم، همه ما که گرفتار جسم های خاکی هستیم. به خودت نگاه کن و ادامهش رو ببین و اصلا ادامهش رو بساز.
پاینده باشی دوست نادیده و عزیز من.
آریا
پنج‌شنبه 14 اسفند 1393 ساعت 20:45
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
فرشته هم خوندم
به خدا عالی بود نمیدونم چی بگم ممنونم پریسا یه دنیا ممنونم از داستان زیبایت
شاد و سلامت باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. ممنونم از همراهیت و از لطفت و از حضورت. حالا که فرشته رو خوندی براش دعا کن. دعا کن بتونه راهش رو پیدا کنه. دعا کن بتونه شونه هاش رو از سنگینی جهان خاکی ها سبک کنه. دعا کن دیگه گم نشه. آخه می دونی؟ فرعی ها دارن هر لحظه صداش می کنن و فرشته بدون آتیش حسابی تنهاست. دعا کن از اینهمه شب خلاص بشه و به صبح برسه. برای فرشته دعا کن آریا. دعا کن هرچه سریع تر راه خونهش رو پیدا کنه و1شبی که هیچ کسی در اطرافش نیست و همه خوابن، آروم و سبک اینهمه خستگی رو جا بذاره، پرواز کنه و بره خونهش. بره پیش پرستوش. بره پیش ستاره هایی که خدا رو چه دیدی، شاید هنوز فراموشش نکردن و منتظرش باشن.
پراکنده میگم آریا معذرت می خوام.
ایام به کامت.