دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک صبح از جنس معمول.

1شنبه صبح. آخ خدایا شکلک خستگی.
چقدر چیز دلم میخواد بگم ولی تمامش تکراریه و حوصله تکرار ندارم. مثلا اینکه دلم سفر میخواد ولی نه از این مدل سفرهای…
آخرین لامپ چشمک زن تیز هم عاقبت خاموش شد. و عجیب بود که ابدا به خاطرش متأسف نشدم. من سپردمش به خدا که هرچی خیره همون بشه و اون نور تیز عاقبت خاموش شد. درست لحظه آخر. مثل همیشه. خخخ. خب انتظارش میرفت مگه نه پریسا؟ از این لحظه آخریها من زیاد دیدم. ولی کاش دیگه نبینم خوشم نمیاد. خب اینکه ازش غافلگیر بشم یا نشم دست خودمه مگه نه؟ و من غافلگیر نمیشم. این دفعه هم نشدم. تمامش یه دفعه خاموش شد و من خیلی ساده نشستم چایی خوردم. دلم خواست اینجا بگمش.
داستانهای گوش کن انگار تموم شدنی نیستن. اما عجب روز وحشتناکی بود روزی که آخرین پستم رو اینجا زدم. اول بهمنماه بعدش مرداد و اوه خدایا واقعا که من تا همیشه یک بوق لعنتی باقی می مونم. الان اثر اون روز رفته. و من میتونم بی دردسر به خودم بخندم و تماشا کنم که پریسای داخل آینه هم بهم میخنده. و مشقهای گوش کنی، آخ خدایا اینها واسه چی انتها ندارن بدجوری خسته شدم. از تصور تراکم موارد در روزهای باقیمونده از تیرماه دچار حس استرس و افسردگی میشم. خب پس واسه چی هی کتاب میخونم و الان اینجام و نمیرم بالای سرشون؟ هی! خستم به خدا خستم این توضیحش چه مدلیه؟
تماشای اثر نامجازها رو ابدا نمیپسندم. بله دارن آشکار میشن و گاهی که بهش متمرکز میشم ترس اذیتم میکنه. بیخیال. ولش کن.
دیروز صبح وقتی میخواستم تختم رو مرتب کنم باز یادم رفت کیبوردم روی بالش بین تخته و پرت شد اون پشت و دوباره کلیدهاش پخش شدن اون زیر. باید درشون میاوردم. به سرم زد همون لحظه بلند شم برم بازار و یه کیبورد دیگه بخرم ولی بعدش منصرف شدم. دستم اون زیر نمیرفت و باید یه فکری میکردم. طولش ندم. مجبور شدم خخخ دشک و بعدش چوب تخت رو از وسط چارچوبش بکشم بیرون که به خاطر سنگین بودنشون و به خاطر محدودیت فضای اتاق حسابی واسم دردسر شد ولی انجام شد و رفتم اون وسط و کلیدهام رو جمع کردم اومدم بیرون. الان تمام کلیدهای کیبوردم جابجاست ولی چه اهمیتی داره اونها دارن به نوک انگشتهای من جواب میدن و همین کافیه. خوب شد خر نشدم نرفتم کیبورد نخریدم قیمتش الان وحشتناکه و من حسابی خسیسم.
نمیدونم فقط من این مدلی ام یا همه هرچی داخل جاده عمر پیشتر که میرن نگاهشون… تفاوتهای آدمها بدجوری توی چشمم میزنه. آدمهایی که تا امروز شاید تفاوتشون با خودم رو اینهمه واضح نمیدیدم یا میدیدم و خیالم نبود. اونها بدجوری متفاوتن و بدجوری… بی تجربه. از این واقعیت خوشم نیومد ولی به خاطرش گریه نکردم خخخ.
دلم میخواد زمان رو چسبش بزنم که نگذره. خدایا نذار تعطیلات بره دلم مدرسه رو نمیخواد. ناشکریه؟ من ناشکرم؟ اگر کسی بگه دلش محیط کارش رو نمیخواد ناشکره؟ اینطوری به من گفتن ولی من خیلی موافقش نیستم. بیخیال. لحظه رو عشقه.
داخل کلاس زبان تیمتاک سعی میکنم صبور و مودب باشم. چند وقت پیش چنان خسته شدم که چیزی نمونده بود بگم دیگه ادامه نمیدم و بیخیالش بشم. ولی الان در حال برنامه ریزی هستم که در یک کلاس احتمالی دیگه از همین جنس شرکت کنم. یعنی تا کجا تحملم میکشه؟ باید بکشه. من باید قویتر باشم. ولی زبان. تمرین نمیکنم. خدایا سایت این ماه زمان تمرین نداده بهم. خدایا من واقعا لازم دارم تمرین کنم این واسه چی تموم نمیشه! کلی پست هم تا آخر تیرماه روی دستم مونده که باید… اوه خدایا! کلافم بسه نمیخوام بگم.
2تا کتاب خوندم که حس کردم پشت سرشون باید مکث کنم. پیش از این هر دفعه یه کتاب تموم میشد سریع یکی دیگه از آستینم میکشیدم بیرون. بعد از این2تا مکث کردم. شبیه غذایی که مکث میکنیم مزهش رو قشنگ بفهمیم. دلم میخواد دوباره بخونمشون. جفتشون تخیلی بودن ولی… پیش از این کسی ازم پرسید به نظرت موارد غیر واقعی واقعا وجود ندارن؟ گفتم کی میدونه! دنیا خیلی بزرگه و خیلی چیزها داخلش جا میشه. اگر زمانی بفهمم هری پاتر و چوب جادو و مغازه تام واقعا وجود دارن دیگه اصلا تعجب نمیکنم. توی دنیای به این بزرگی هر چیزی میشه که وجود داشته باشه و ما چیزی ازش ندونیم. پس با این حساب یعنی ممکنه کافه ای باشه با یک صندلی که باهاش در زمان سفر میکنیم؟ یا سرزمینی در اعماق دریا که شین خدای دریا درش با عروسش زندگی میکنن؟ این دومی اگر واقعی باشه با کمال میل حاضرم بپرم توی دریا. ولی غرق شدن ترسناکه خوشم نمیاد ازش.
باید برم کتابخونه دیدن عادل واسه تبریک تولد باران ولی هر دفعه یه چیزی میشه و نمیرم. جدی واسه چی من از بیرون رفتن از خونم اینهمه فراری شدم؟
من توی عمرم خریتهای خیلی زیادی داشتم هنوز هم دارم. انواع مختلفی از خریتها رو هم دیدم و هنوز میبینم. ولی دیروز چیزی از یک مدل حماقت جدید و عجیب شنیدم که خدا شاهده شوکه بودم و هیچ مدلی توی سرم نمیرفت کسی واقعا بتونه در خریت تا اون عمق پایین بره. مادرم که اومد داشتم هی گیج میخوردم و با خودم حرف میزدم. واقعا دست خودم نبود هنوز هم توی سرم نمیره کسی بتونه همچین کاری کنه و بهش ادامه هم بده. این واقعا از نامجازهای من بدتره. آخه خدایا مگه میشه! بیخیال به من چه اون آدمها حتما از پسش برمیان. دارن برمیان ولی آخه این… خدایا این… این واقعا ورای خریته! کاملا جدی مغزم بهش که متمرکز میشم ارور میده دیگه نمیخوام بیشتر از این تابم بده. ولی خدایا این… آخه مگه میشه!
کلی کار دارم و این کتابه که بذار یهخورده بخونم دیگه! اندازه یه قهوه و… بسه. میخوام بخونمش. ساعت9و3دقیقه صبح. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نسیمی از هوای دیروز.

بعد از ظهر1شنبه.
خدایا تقریبا هیچ چی از تعطیلاتم تا اینجا نفهمیدم. خیالی نیست در هر حال مدرسه بی مدرسه و… ول کن اینها رو. من واسه گفتن این چرتها اینجا نیومدم.
من هر زمان که هیچ جای امن و آرومی واسه ملاقات دلی با کلمات نباشه میام اینجا. الان هم نیست. این روزها به طرز وحشتناکی داخل گوش کن کار و تکلیف هست. هرچی انجام میدم انگار به سر نخ نمیرسم. اینها مهم نیست کاره باید انجام بشه. گیر جای دیگه هست که امروز و این لحظه دیگه از دستم در رفت و واقعا نتونستم تحمل کنم. گذشته ها. پستها. کامنتها. خدایا!
خیلی پیش اومد که وسط تراکم وحشتناک مواردی که توی این حدود2هفته در حال انجامشونم روی یه پست متوقف بشم و واسه تشخیص محتوا و اجرای موارد لازم بخونمش و کامنتها رو هم بخونم و یه آه یا2تا قطره بارون و بعد دوباره سفت و سخت بچسبم به ادامه کار. اما این…
تقریبا20دقیقه پیش بود که یه پست از بهمنماه93رو دیدم و بازش کردم ببینم جاش کجاست و… آخ خدایا! چه صفایی داشتیم یا من خیال میکردم که داشتیم! خدایا! باور کن من نمیدونم تو بیا بهم بگو ما خودمون رو کجا جا گذاشتیم؟ من و تمام اونهایی که زمانی واسم اونهمه اونهمه اونهمه… خدایا دیگه خیالی نیست کسی باور کنه فقط تو بدونی بسه. و تو میدونی زمانی که من میگم کسی واسم عزیزه این عزیز بودن چه مدلیه! ای خدا من که خسته شده بودم قرار بود الان خستگی در کنم پست باز نکنم پس واسه چی باز رفتم بالای سر تکالیفم و بازشون کردم که الان این… کاش بازش نمیکردم! کاش نمیخوندمشون! کاش نمیخوندممون! من اینهمه زمان بود که دیگه ازش نمیگفتم و الان چنان فشاری به روانم اومد که دارم به چه وضوحی ازش میگم! ای کاش بازش نمیکردم! دلم خیلی خیلی خیلی بد گرفت! خدایا کاش مادرم الان از اون طرف صدام نکنه ابدا دلم نمیخواد این مدلی ببیندم اگر الان بیاد این طرف یا صدام کنه من در توضیح این قیافه مسخره چی بگم بهش! مدتها بود که این مدل دلتنگیم… دلم خیلی تلخ تنگه. خدایا! کاش بازش نمیکردم!
باید یه جا میگفتم. باید یه جا میباریدم. باید یه جا حرف میزدم. کسی نمیفهمه. کسی در این حس باهام همراه نیست. اونهایی که اون زمان بودن و آشنا بودن الان دیگه نیستن. اینهایی که الان هستن مال اون زمان نیستن. مال حس و حال اون زمانم نیستن. و من وسط این2تا دنیای جدا از هم، دنیای قدیم و دنیای جدید با این حس دلتنگی تلخ که بعد از ظهر یه روز اوایل تیر با باز کردن یه پست و کامنتهاش بیشتر از تمام این2هفته اخیر اوج گرفته تکی گیر کردم. خدایا! شکر که دسته کم تو میدونی! دیگه نمیخوام بنویسم. دیگه نمیخوام بیشتر از این طولش بدم. این مدل خستگی واقعا تلخه. و من این لحظه چه تلخ خستم! چیزی نیست. چیزی نیست! درست میشم. دیگه بسه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک قصه کوتاه.

صبح جمعه. امروز باید برگردیم پایین. اگر جاده باز بشه. بارون و تگرگ بارید و جاده رو داغون کرد. خدایا دلم میخواد گریه کنم میخوام برگردم پایین خدایا لطفا اجازه بده برگردم خونه!
داخل تیمتاکم. تیتی2و موزیک فاصله اصفهانی. کلی کار دارم. گوش کن حسابی تمیزکاری لازم داره و من باید کمک کنم ولی این لحظه دلم میخواد بنویسم.
دلم قصه نوشتن میخواد. قصه ای از یه جاده و کلی مسافر که داخل مه و شب های جاده گیر میکنن. خیلیهاشون زمانی که امداد بهشون میرسه قصه همسفر ناشناسی رو میگن که یه جاهایی همراهشون شد و کمک کرد تا از ناگذرهای وحشتناک رد بشن ولی بعدش دیگه همراهشون نبود. تا به خودشون بیان رفته بود. خیلیهاشون هم اصلا خاطرشون نبود که چی شد فقط یادشونه که گذشتن. یکی2نفر تردید کردن که شاید اون همسفر ناشناس یه جایی گیر کرده باشه و الان کمک بخواد و رفتن تا بگردن و پیداش کنن و خودشون هم گرفتار شدن. بعدها نه همه، اما افرادی که بیشتر تمرکز داشتن یادشون بود که وسط خواب و بیداریهای تشنگی و شب و سرما یه کسی باهاشون حرف میزد. تشویقشون میکرد که بلند شن. حتی دستشون رو میگرفت و حرکتشون میداد. یکیشون میگفت مردن رو با لذت میپذیرفت ولی یه نفر پشت پلکهای بستهش هوار میزد. فحشش میداد و حتی کتکش میزد اونقدر سفت و اونقدر سخت که دیگه نتونست به انتظار مردن بخوابه. درد و اون دستهای مصر کشیدنش بالا و پرتش کردن جلو. قدم به قدم. وجب به وجب. یکیشون میگفت خودش هم فحش داده و گفته که نمیخواد ادامه بده ولی صاحب اون هوار و اون دستها انگار گوشی واسه شنیدن نداشت. یکیشون میگفت وسط تلاش برای زنده موندن میدید که همسفر ناشناسش یه جایی متوقف شد. بالای سر یه گم شده تبدار موند و وقتی مطمئن شد طرف موندنی نیست واسش یه قبر کند و بعد جنازه سردش رو دفن کرد. مزار رو پشت سر گذاشت و گذشت. امداد گشت و گشت ولی چیزی پیدا نکرد. همه مسافرها روی یه چیز اتفاق نظر داشتن. اونی که دیده بودن فرشته نبود. نه نور اطرافش داشت نه بال روی شونه هاش. یه خاکی بود شبیه خودشون. حتی شنل روی شونه هاش خاکی بود. بعضیها میگفتن دیدن که زخمی هم بود. گاهی از لابلای کابوسهای تبآلود میدیدن که به مه تکیه میزد و از درد بیحال میشد اما تا بیدار میشدن باز دستشون رو میگرفت و پیش میرفت و پیششون میبرد. همه روی یه چیز دیگه هم اتفاق نظر داشتن. به محض اینکه توانایی و هشیاریشون رو تا حدی که بتونن روی پا وایستن و ادامه بدن به دست میآوردن خاطر همسفر ناشناس ازشون جمع میشد و میرفت به راه خودش. چندتایی هم سعی کردن سر صحبت رو باهاش باز کنن. ازش بیشتر بدونن یا نگهش دارن اما موفق نشدن. بعضی قصه یادگاریهای تاریکی از زخمهای دور رو میگفتن که میشد نشونه هایی برای پیدا کردن ناشناس جاده باشن. امداد خیلیها رو پیدا کرد که زخمی بودن. توی راه بودن. خسته بودن. در حال کمک هم بودن. ولی ناشناسی که حرفش بود و نبود رو پیدا نکردن. و همسفر تنهای ناشناس کجا بود؟
به نظرت کسی هست که پیداش کنه؟ کسی میدونه داستان این مسافر گرد و خاکی جاده چی بوده؟ کسی حکمت حضورها و غیبتهاش رو بلده؟ من نمیدونم. تو چی؟ تو میدونی؟ به نظرت کسی هست که بتونه سردربیاره ماجرای این همسفر تنهای نیمه حاضر چیه؟ به نظر من شدنی نیست که از خودش پرسید. نمیگه. نمیمونه که بگه. اما اگر کسی بتونه خطهای ناخوانا رو بخونه چی؟ یعنی کسی هست؟ به نظرم اون ناشناس جاده ها ترجیح میده اینطوری نشه. تو چی فکر میکنی؟ باهام موافقی؟ ولی من از یه چیزی مطمئنم. اون ناشناس هر جا که باشه، بی تردید خودش قصه سنگین و پرماجرایی داره که روی شونه هاش میبره. قصه ای سرشار از ناگفته های ناخوانایی که به یک همسفر ناشناس جاده ها تبدیلش کردن.
من میدونم که امداد نمیتونه کمکش کنه. هیچ کسی نمیتونه کمکش کنه. اگر میشد با آدمهای قصه حرف بزنم بهشون میگفتم بهتره دیگه دنبالش نگردن. باید دست از سرش بردارن و اگر میخوان کمکی کنن بهتره واسش دعا کنن. نمیدونم چه دعایی. فقط دعا کنن. همسفر ناشناس هنوز توی جاده هاست. اگر زمانی بهش برخوردی، اگر اتفاقی شناختیش، وانمود کن که قصه هاش رو نشنیدی. وانمود کن که نمیدونی. وانمود کن که نشناختیش. فقط دستی که به طرفت دراز شده رو بگیر. بلند شو و حرکت کن. اونقدر که بتونی دوباره بیدار بشی و ادامه بدی. بعدش هم چشم هات رو ببند و بذار که بره. این تنها چیزیه که ازت برمیاد.
هوا باز شده. شاید آسمون سر مهر اومده و داره با جاده مذاکره میکنه که اجازه بده من ازش رد بشم و برگردم خونه. خونه شلوغ و فسقلی و آشنای خودم. با هوای گرم و اعصابخوردکن و پنجره های بزرگ و یاکریمهای روی بالکنش. با صدای ماشین و آدم و همه چیزهای پردردسر که شب و روز نمیشناسن و نمیذارن راحت بخوابی. با تمام واقعیت سنگیش. اما خونه خودم. خونه آشنا و صمیمی خودم. خدایا کاش امروز بشه که برگردیم!
مادرم صدام میکنه. دلش میخواد لابلای گلهای حیاط ازم چندتا عکس بگیره. قبلیهایی که گرفته بود پاک شدن. دلداریش دادم که طوری نیست عزیزه من دوباره میگیری. میگه گلها عمرشون کوتاهه و دیگه نیستن. گفتم طوری نیست منظره های قشنگتر میان. باید برم تا عکسهاش رو بگیره. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سکوت، نسیم، طبیعت، ارتفاعات.

صبح شنبه. در ارتفاعات. سکوت و هوا جفتشون حسابی عالی هستن. مادر پایینه داره به کارهاش میرسه. من اینجا به کارهام میرسم. دیروز درس نخوندم. امروز کلاس زبان در تیمتاک. امروز باید درس بخونم. چندتا تکلیف گوش کنی رو باید انجام بدم. اینجا چقدر ساکته!
دست راستم به شدت دردسر درست کرد. بازوی چپم هم به شدت لرزش داشت. الان جفتشون بهترن ولی دستم هنوز درد میکنه هرچند کمتر از گذشته. مادرم میگه مگه با این دست چیکار کردی که اینطوری درد داره؟ گفتم شاید سرش خوابیدم و پیچ خورده. خب چی میشد بهش بگم؟
-میدونی مادری چیزی نیست من در حال روغنکاری اسلحههای گذشته خودم هستم که به خاطر بی تحرکی و اضافه وزن و موارد این مدلی زنگ زدن و البته تو مطمئنی که من دیگه ازش استفاده نمیکنم و گاهی لرزش دستم و بی تمرکزیم و دور موندن از تحرکات لازمه باعث میشن این روغنکاری بدجوری نکبت اسپری کنه به باقی احوالاتم.
البته مادرم حتما قانع میشه و به نظرت این توضیح به اندازه کافی متقاعد کننده هست مگه نه؟ بذار یهخورده از تصورش بخندم. دیشب بهش فکر کردم و خندم گرفت. الان هم همینطور. آخ دستم لعنتی میشه دیگه تیر نکشی؟ من لازمت دارم.
پایه میز کوچولوی متحرکم هم همراه دستم نفله شد. تا حدی تونستم درستش کنم ولی حلقه های نگهدارندهش شکستن و هیچ کاری نمیشه کنمشون. میزه سرپاست ولی باید حسابی مواظب چیزهایی که روش میذارم باشم. خب این پیش اومد. شکستنی میشکنه دیگه تقصیر من که نیست. دستم هم الان از هفته پیش خیلی بهتره. خب حالا که بهتره میشه ازش در جهاتی که میخوام دوباره استفاده کنم؟ هرچی هم میگی خودتی!
دیروز اصلا سیستمم رو روشن نکردم. در تحریم و تنبیه از طرف خودم بودم. من هرگز اهل مدارا نبودم. یادش نگرفتم. حتی در حق خودم. اطرافم بیشتر از خودم باهام مهربونن و مدارا روی من جواب نمیده. پریسا باید دوباره سفت بشه و این با مدارا شدنی نیست. یکی2روز اخیر شاید هم بیشتر پریسا نق زیاد زد. باید تنبیه میشد. به مخاطبی که نمیتونه دری رو باز کنه نباید نق کلیدی رو زد که در دسترسش نیست. این جریمه داره. 24ساعت بدون سیستم. بدون تیمتاک. بدون هیچ چی. نصفه شب دیشب تحملم دیگه نکشید. چون دفعه اول بود تخفیف دادم. سیستم روشن. هنوز مونده. به نظرم در خیلی موارد تنبیه لازمم. دلم واسه پریسای داخل آینه تنگ شده. کاش میشد زودتر برگردیم خونه! احتمال داره تمام این هفته رو همین بالا بمونیم. اینجا همه چیزش درسته پس من دقیقا چی میخوام؟ اینجا که میشه نق بزنم. اینجا مال خودمه بزنم دیگه. اینجا نق تنبیه نداره. آخ خدایا دستم درد میکنه!
مادرم واسه مواردی که خودم رو سرشون سرزنش میکنم دلداریم میده. بهش گفتم تا آخر عمرم واسه اشتباه وحشتناکی که چند هفته پیش کم مونده بود مرتکبش بشم به خودم منفی میدم. بعد از دیدن اثر نامجازها چطور جرأت کردم به گرفتاری سنگینتری از این جنس فکر و اصرار کنم؟ جدی من چی توی سرم بود اون یک هفته که داشتم همچین غلطی… اوه خدایا! اوه خدا! اوه خدایا!
مادرم میگه خودم رو اذیت نکنم. میگه هشدارها رو به موقع گرفتم و اونقدر عاقل بودم که سریع به خودم بیام. میگه گاهی آدم خطا میکنه ولی جای شکرش باقیه که من واردش نشدم. میگه نباید اینهمه واسه کاری که عملا نکردم به خودم سخت بگیرم. بهش گفتم این واسم خیلی تلخه که فهمیدم اونقدر که تصورم بود با جنبه نیستم و ظرفیت آزادیهام رو نداشتم. مادرم موافق نیست. میگه واسه هر کسی میشه پیش بیاد. خدایا درست میگه ولی واسه من این نباید پیش میومد. شکر که از سرم گذشت ولی…
مادرم بستگی و حرصم به نامجاز رو میبینه. امروز میگفت اینطوری سخت میگذره بهت. تو اهل ضربه ای. باید ضربتی تمومش کنی. یک دفعه مشتت رو باز کنی تا بی افته و تمام! یکی2هفته سخت میگذره بهت بعدش حل میشه. به نظرم درست میگه ولی من واسه تحمل اون فشار وحشتناک شجاعت ندارم. میدونم این مدل پرشها چه بلایی میتونه سر اعصابم بیاره. تجربهش کردم. زمانی که بدون آگاهی تعهدی دادم که در هر حال تعهد من بود و باید سرش میموندم. خدایا چه شبهایی از سرم گذشتن! هنوز یادم که میاد ستونهای روانم میلرزن. وحشتناک بود. آخ خدایا وحشتناک بود. من تحمل یه پرش دیگه از اون مدل رو ندارم. خدایا نمیتونم کمکم کن!
چند روز پیش سر صبح چنان ترسیده بودم که به نظرم میرسید نفسهام الانه که از قفس سینم در برن و دیگه دلشون نخواد برگردن. داستان این بود که من خخخ. ول کن حس توضیحش نیست. بعد از حدود نیم ساعت فهمیدم ترسم بی مورد بوده و هیچ چیز خطرناکی قرار نیست بشه. نفس نداشتم به خودم بخندم فقط ولو شدم روی تخت و نفسم از خنده ای که زور نداشت بیاد بالا پس میرفت. فعلا که به خیر گذشته. فردا رو هم کسی ندیده. لحظه رو عشقه.
آخ اگر خونه بودم قهوه. اینجا قهوه فوری دارم ولی… من قهوه قهوه ساز خونه رو میخوام با کف بالاش و آب زرشک بعدش. آب زرشک. بعد از ماه ها پریروز یه فنجون آب زرشک خوردم. وای چه حالی داد بعد از قهوه! وای خدایا قهوه پشت سرش هم آب میوه ترش خدایا قهوه قهوه قهوه میخوام!
بسه بذار برم به گیرهام برسم دیرم میشه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعطیلات، مثبتها و بهانه ها.

بعد از ظهر4شنبه. تعطیل شدم. پس کو جیغ و دادهای سالهای پیشم؟ بیخیال. ولی آخ جون تعطیل شدم! به شدت از جو مدرسه و هر چیز مربوط بهش احساس خستگی میکنم. به شدت از خیلی چیزها احساس خستگی میکنم. و تعطیل شدم! آخ جون.
امیرعلی رفت. از سال آینده باید وارد جامعه بزرگتر مدارس تلفیقی بشه! موفق باشی بچه!
باران کوچولو حسابی پدر و مادرش و2تا خونواده هاشون رو گذاشته سر کار. کولیک داره و حسابی داستان درست میکنه واسشون. این موجود کوچولو رو چقدر من دوستش دارم!
دستم به شدت درد میکنه. دست راستم. واقعا دردش کلافم کرده. دیشب درست نتونستم بخوابم. درد اذیتم میکرد. میگن نباید بنویسم. چه جوری آخه؟ تمام زندگی من روی کیبورده مگه میشه ننویسم؟ خدایا دستم لعنت بر ذات هرچی نکبته دستم درد میکنه!
دیشب بعد از یک زمان دراز دوباره شروع کردم به سبک کلاسهای پارسالم درس خوندن. یکی از همون متنها رو برداشتم شروعش کردم. تصمیم داشتم از شنبه شروع کنم ولی تأخیر فایده نداشت دیشب بازش کردم. گفتم 4-5روزی سرش زمان بذارم. همون دیشب بلدش شدم و از ذوق موهای سرم سیخ شد. ظاهرا مغزم هنوز به خاطر وقفه ها مرخص نشده. امروز یکی2دفعه دیگه تمرینش کنم فردا برم سراغ متن بعدی. آخ جون خدایا شکرت من هنوز میتونم! درسهای کلاس تیمتاک رو هم شروع کردم دقیقتر بخونم. امتحانی که شنبه دادم از افتضاح اون طرفتر بود. واقعیتش، از خودم خجالت کشیدم. من حتی یه ساعت هم نخونده بودم. کار زشتی کردم. بستن دفتر این ماجرا از طرف من اصلا درست نبود. باید جبران کنم. حسش نیست دلایل این حس رو توضیح بدم ولی کار خیلی زشتی کردم. از حالا بیشتر میخونم. حالا که مدرسه ها بسته شدن دستم بازتره. قرار بود خیلی چیزها بشه و دیگه از نشستن و فقط گفتن خسته شدم. باید سعی کنم. دارم سعی میکنم. بیشتر از گذشته.
امروز رفتم واسه اصلاح یکی از آزاردهنده ترین موضوعات مورد نظرم. مادرم گفت بده تقاضانامهت رو من ببرم. گفتم نه نمیخوام تو هیچ زمانی با این حرکتم موافق نبودی هر دفعه ازت خواستم یه کمکی کنی نکردی یه دفعه هم صاف گفتی نه الان دیگه نه کلاس زبان فشرده ای هست نه سر کار رفتنی خودم میبرم. مادرم اصرار کرد و من هم اصرار کردم که ممنون نمیخوام خودم میبرم. یه کسی بهم توصیه کرد که تو هم کوتاه بیا پریسا. بهش گوش کردم. امروز مادرم گفت پس بیا با هم بریم. گفتم باشه بریم. رفتیم و فرم پر شد و جریان شروع شد. حالا باید منتظر تماس باشم. خدایا واسه چی یادم رفت شماره اون دفتر رو بردارم خودم هم اگر دیر شد زنگ بزنم؟ بیخیال جاش نزدیکه یه ماه بعد اگر خبری نشد دوباره خودم بلند میشم میرم اونجا. احتمالا مادر باز میگه با هم بریم. هر طور میلشه در هر حال من میرم. مادر همچنان موافق نیست اما همراهم میاد. دیشب برادرم هم میگفت دردسر داره و گرفتار میشید و ازینا. گفتم در هر حال من میخوام تلاشم رو کنم اصرار هم ندارم کسی همراهم باشه. امروز پروسه رسما شروع شد و با اینکه هیچ اتفاقی نیفتاد ولی من حس مثبتی گرفتم ازش. از اینکه عاقبت یه حرکتی زدم. نه اینکه فقط حرفش رو زده باشم. حرکت امروز، حرکت دیشب، حرکتها رو دوست دارم. خدایا من باز هم حرکت میخوام خیلی حرکتها مونده که بزنم. خدایا کمکم کن!
همچنان دلم کلاسهای هنرم رو میخواد ولی فعلا نمیرم. مادرم نصیحتم میکنه که اینهمه بافتی و ساختی و گذاشتی گوشه های خونه خب باز هم ببافی و بسازی باید بذاری گوشه های خونه چه فایده ای داره؟ اینجا این چیزها پیشرفتی بهت نمیدن. اینجا جایی واسه موارد دلخواه نیست. عوضش زبانت رو بیشتر بخون و موسیقیت رو دوباره شروع کن و… زبان. آخ خدایا زبان! حتی دیگه حسش نیست فحش بدم! این همه چیزم رو ازم گرفت و هنوز مادر من معتقده که عاقبت یه چیزی بهم میده ولی نداد و عوضش کلی چیز گرفته ازم. شاید مادرم درست بگه. همیشه توصیه هاش هرچند تلخ درست درمیومدن و من که بهشون عمل نمیکردم آخر ماجرا مثل چیز پشیمون میشدم. شاید ایندفعه هم درست بگه کی میدونه! اما من کلاسهای هنرم رو میخوام. انجمن شعری که میرفتم رو میخوام. سرزندگیم رو میخوام. غم و شادیهای رفیقانه ای که از دست دادم و تموم شدن رو میخوام. عروسیها و خداحافظیهایی که رفتن و گذشتن. بدون حضور من رفتن و تموم شدن. گشت و تفریح و سفره خونه های آشنا و جمع دیروزهامون رو میخوام. اشتیاق و خنده هامون واسه یه چایی کثیف در فلان آلاچیق رو میخوام. حس خوشبختی و آرامش و کیفم از خوردن یه ساندویچ میکروبی با یه دسته رفیق آشنا رو میخوام. لذت انتظار رفتن به یه جمع کوچولوی صمیمی و خرید یه شیشه فسقلی عطر و امتحان یه آلاچیق جدید و آخر هفته تعطیل با رفقا رو میخوام. من قهقهه های بلندم که گروه آلاچیقهای بغلی رو میکشید به آلاچیقمون رو میخوام. من رویاهای دستیافتنی و کوچیکم رو میخوام. رویایی به اندازه خرید یه باربی جدید و گذروندن یه عصر با آشناهای دیروزی داخل یه آلاچیق چرک و آش بی کیفیتی که چنان از خوردنش با بقیه حال میکردیم که انگار داشتم داخل برج ایفل شام میخوردم. من تمام اینها رو میخوام و اونها دیگه نیستن. همه رفتن. وقتی من سرم به خوندن زبان بود رفتن. بدون من رفتن. برای همیشه رفتن و من بدون تمامشون وسط این سکون لعنتی جا موندم!
هی! من چیم شده! بابا بیخیال! تعطیلی رو عشقه! ای بابا! تماشا کن! هی! هِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییی! بسه بابا! الانه که مادرم بیدار بشه و… عجب! نمیشه. برمیگردم!
خب دوباره اینجام. پریسای داخل آینه کجکی با نگاهی از جنسِ «واقعا که» بهم اخم میکنه. واسش دستی بیحال تکون میدم. پریسای داخل آینه به نشانِ «خر خودتی» واسم سر تکون میده. لبخند میزنیم. هردو به هم. تلخ ولی واقعی. خدا رو چه دیدی شاید از اینجاش به اون سیاهی که بود نباشه! من دیشب یه متن رو سریعتر از حد انتظار خوندم. امروز هم واسه اصلاح یکی از اذیتکنهای زندگیم تلاش کردم. شاید بزنه و سریع درست بشه و خدایا بیا اینجا باهام راه بیا و یکی از اون معجزه های کوچولوی قشنگت رو رو کن به کسی نمیگم.
مادر میگه از جمعه بریم به ارتفاعات تا جمعه بعد. خدایا کاش اینهمه اون بالا رو دوست نداشت من واقعا… بیخیال. مادره. میخواد. بذار رضایتش کامل باشه بلکه خدا هم مهربونتر از اینکه هست تا کنه باهام. اگر نظر مادر عوض نشه یا مورد جدیدی پیش نیاد صبح جمعه باید راهی بشیم. طوری نیست اینترنت گوشی به تیمتاک و سایتهای مورد نظر من جواب میده پس اونجا هم با همین فرمون میشه رفت. اما خونه! خدایا دلم خونم رو میخواد آخه! بیخیال. زود برمیگردیم. اگر بریم!
اوه کی ساعت از3گذشت؟ آخ خدا دستم! این واقعا درد میکنه باید یه فکری کنم واسش. خدایا راست میگم دستم بدجوری درد میکنه کمک کن درست بشه من از مطب و درمونگاه بدم میاد. بسه دیگه خیلی نوشتم. ساعت3و19دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روزمرگیها با کمی ایجاز.

صبح جمعه.
دیروز3خرداد باران متولد شد. تولدت مبارک فسقلیه عزیز! واقعیتش رو بخوایی به دنیای قشنگی وارد نشدی ولی در هر حال خوش اومدی. هنوز میشه که من به زندگی خوشبخت و آروم واسه یه فرشته کوچولو که تو باشی امیدوار باشم. خدایا مواظبش باش!
داخل مدرسه تقریبا همه تعطیل شدن جز خودم. باید تا4شنبه برم سر کار. اگر سالهای پیش بود چه حرص وحشتناکی میخوردم واسش! الان هم خوشآیندم نیست ابدا نیست ولی چندان هم حس حرص نیست. کرختم. کسر حس دارم. همون اخم واسه این داستان بسه. فردا باید برم امتحان ریاضی بگیرم برگردم. کاش لازم نبود! بیخیال!
فردا شب امتحان زبان کلاس تیمتاک. ابدا اون اندازه که باید نخوندم. واقعیتش این… در هر حال نتیجه رو میدونم پس حس ندارم خودم رو اذیت کنم. عوضش به ویرایش چندتا ترجمه رسیدم که تموم شدن و حالش رو بردم و یه سری گیرهای گوش کنی هم بود که باید حل میشدن و حل شدن و عجب شب با حالی بود خودم و بقیه داخل کانال نشسته بودیم مثل فرفره کار میکردیم و حس قشنگی بود. شکر خدا کار پیش رفت ولی حس قشنگی بود.
ولی این امتحانه رو بذار امروز یه دید به جزوه هاش بزنم. خدایا این قید و کانکتورها رو هیچ مدلی نمیتونم توی سرم نگه دارم همه فرار میکنن با هم قاطی میشن. گاهی یواشکی به خودم میگم… بیخود میگم. بیخیال. آخه این… واقعیتش خسته شدم اینجا در هر حال داستان عوض نمیشه. خدایی تقصیر من نیست آخه داخل هیچ کدوم از کلاسهایی که در اون سالهای کزایی رفتم هیچ استادی واسه نوشتن Be going to به جای will ازم غلط نمیگرفت! بیخیال بابا به نظرم جلسه دوم بود یا سوم که فهمیدم این قصه عوض بشو نیست و منه بوق زمانی که مطمئن بشم چیزی قابل تغییر نیست خودم رو هم بکشم دیگه با هیچ چسبی به مورد مورد بحث نمیچسبم. ولی در هر حال بذار واسه خاطر خودم هم شده امروز یه دید به جزوه هاش بزنم.
به شدت دوش لازمم. امروز عصر یا امشب حتما! واقعا لازم دارم. خدایا همون نق همیشگی و قدیمی! من وان میخوام! آخه چی میشد اینجا جای یه وان رو داشتم من وان میخوام آخه!
دیشب سردرد روانم رو خاک کرده بود. تقصیر خودمه. اصلا پرهیز نمیکنم. قهوه در هفته تاریک، نامجاز به حد افراط، نشستن پشت پنجره ای که در تیر رس آفتابه، و… و موارد دیگه. نتیجهش میشه سردردهای عوضی. دیروز اونقدر از دست خودم حرصم گرفت که دلم میخواست به ضرب تمام خودم رو بزنم. واقعا بزنم. شبیه مازوخیسمیها بزنم تا دردم بیاد بلکه حواسم جمع بشه و این… توی روحش آدم خودش رو چه مدلی میشه بزنه که دردش بیاد نمیشه خب! نشد و حواس من هم جمع نشد. به جهنم که نشد. دیوونه هم خودتی من مدعی عقل نیستم این ننگ مال خودتون ولی تو که خیال کردی عاقلی واسه چی اومدی داری این چرت و پرتها رو میخونی؟ اون هم خودتی. خیال کردی توی دلت بگی بی تربیتی نمیشه؟ خودتی اصلا تمامش خودتی!
مادر امروز از ارتفاعات میاد پایین. خدایا چیکار کنم اخبار خوندن از سرش بپره! سر صبحی میگم نصفه شب گوشیت رو خاموش کن میگه توی این مملکت هر لحظه ممکنه اتفاق و نمیدونم چه و چه کلافه شدم گفتم شارژ میفرستم واست و بحث رو عوض کردم. خدایا حالم واقعا به هم میخوره از اینکه دائم استرس باهام باشه. میدونم وضعیت افتضاحه افتضاح ولی آخه از دست من چی واسه اصلاحش برمیاد؟ چی برمیاد ازم جز اینکه کمتر بدونم تا دیوانهتر از این که هستم نشم؟ بهشون میگم نمیخوام بدونم میگن ما توی این مملکت زندگی میکنیم باید بدونیم. میگم حالم از دونسته هام خوش نیست میگن باید توانمون رو ببریم بالا این چیزها از حالا بیشتر هم میشه. خب عاقلها من نمیتونم توانه کثافتم رو ببرم بالا چیزی هم ازم برنمیاد نمیخوام بدونم شماها هم کاری نمیشه کنید واسه چی توی این اخبار نکبت شنا میکنید که همیشه عزازده باشید بسه دیگه به خدا تا حد تهوع از این اوضاع بدم میاد محض خاطر خدا دیگه بسه!
این هفته نرفتم آب بازی. تاریک. از فردا دوباره میتونم. به نظرم بدم نیاد. قد گذشته ها واسش ذوق ندارم ولی به نظرم بدم نیاد. گذشته ها. گذشته های من. کجا رفتید گذشته های ملتهب اما پویا و شادم! کاش این شب هرگز شروع نمیشد!
این کتابی که دارم میخونم گاهی کفرم رو درمیاره. نویسندهش شبیه بعضی بچه های تیمتاکه. هر چیزی رو به مسخره میگیره و گاهی حس میکنم ازش بدم میاد. احتمالا این کتابه رو تا آخرش میرم ولی اگر سبک نوشتن این نویسنده این باشه ترجیح میدم دیگه هیچ اثری ازش نخونم هم حاشیه زیاد میره هم چرت زیاد میگه خوشم نمیاد.
دلم یه تابستون پربار میخواد. دلم میخواد زمانی که تموم شد فقط افسردگی پایانش نمونه واسم. حس کنم عوضش فلان کارها رو کردم. خدایا بیا کمک کن یه چیزهایی رو بتونم درست کنم امسال تابستون اینها جور بشن! حس اصرار و طول و تفضیل نیست. خدایا حس هیچ چی نیست. ولی تو میدونی کمک میخوام. لطفا کمکم کن!
بسه باید یهخورده محض رضای خدا هم شده درس بخونم. ولی فایلها رو گوش نمیدم فقط جزوه. به جان خودم حسش نیست اینهمه فایل! بیخیال بابا! ولی جدی باید بیشتر درس بخونم این کلاسه رو بیخیال واسه خودم باید درس بخونم.
ساعت داره11میشه. درس. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

. . .

5شنبه صبح. خوابم میاد اما بیدارم. کتاب میخونم. اسمش رو نمیگم هم خودش هم نویسندهش رو اهل کتاب میشناسن. نقش اولش یه زنه. از نظر شخص من این خانمه… آشغاله کثیفیه واسه خودش. دلم ضعف میره کلمه درستش رو بگم ولی اینجا نمیشه.
اسرا دیروز رفت تا مهر. امیرعلی هم احتمالا2شنبه میاد واسه امتحان اولش. امتحان فرمالیته. سالهای پیش اگر بود حرص میخوردم که ببین فقط واسه اذیت کردن شبیه های من. الان خیالم نیست. به هیچ چی خیالم نیست. به جهنم که امسال من از همه دیرتر مرخص میشم. خیالم نیست.
مادر در ارتفاعاته با2تا خاله. من نرفتم. گفتم4شنبه مرخصی نمیدن. اصلا تقاضا نکردم که بدن. اینجا با گوشیم راحتم.
شنبه عروسیه. فیروزه یکی از دختر داییها میره خونه بختش. دعوت شدم. کلاس زبان تیمتاک رو بهانه کردم گفتم نمیتونم مادری کلاس دارم کلاس زبانه میگی چیکارش کنم. کلاس شنبه تعطیله. کلاسی در کار نیست. حوصله ندارم. اونهمه شلوغی و دیوونه بازی از یه مشت آدم که موزیک میخوان و هی میچرخن و توی سرشون نقشه میکشن که دفعه بعد نوبت کدومشونه و چه مدلی چشم زن داداش و خواهر شوهر رو جا بندازن و زبون طرف رو از حلقش بکشن بیرون و هزار و یک فکر دیگه از لای موزیک و شام شب عروسی از کله هاشون استفراغ میکنن توی هوای اون هتله. بذار استفراغ رگ و پیهای مغز هم رو نفس بکشن من نیستم.
باید برم گندم بخرم. قرص و چندتا چیز دیگه هم لازم دارم ولی گندم. گندم باید گندم بخرم.
هنوز واسه جایی رفتن زوده. ساعت6و9دقیقه صبح. میخوام بخوابم. خوابم میاد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حس نامگذاری نیست پس بی نام.

3شنبه صبح. درست و حسابی شبیه معتادها شدم. مخدر نیست کتابه. دیوانه وار به گوشیم چسبیدم و کتاب میخونم. میخونم و میخونم و میخونم. شبیه دایم الخمری که توی نیمه هشیاری از بطری عرقش جدا نمیشه در حالت نیمه بیدار و خواب و بیدار و در هر حالتی که ازم بربیاد به گوشیم چسبیدم. و گوشیم میخونه و میخونه. کتابها آموزنده نیستن. زبان اصلی هم نیستن. فقط داستانن. داستانهایی که خوشم میاد ازشون. کتاب میخونم و خودم رو با قهوه و نیکوتین خفه میکنم و باز کتاب میخونم. نه نق میزنم نه اشک پاک میکنم نه ماتم میبره فقط مثل مستها تلو تلو میخورم و گوشی در دست میرم تا یه قهوه دیگه درست کنم و یه دفعه دیگه کارتریج خالیه دستگاه فسقلی رو پر کنم. گاهی وسط تنفسهای کوتاه کارهای دیگه هم میکنم. میرم دیدن حافظ. اون هم نصیحتم میکنه.
3هفته بسیار بسیار وحشتناکی رو گذروندم. گاهی فقط میخواستم که تموم بشه. فقط بره. فقط بره! شبیه، شبیه جهنم. الان دیگه حتی نمیخوام که بره. نمیخوام تموم بشه. به نظرم وقفه مثبتی بود. لازم بود خیلی لازم. بی نهایت کرخت و خسته و لهیده اما تقریبا بیدارم. و میدونم که خیلی خیلی ساده دوباره خواب میرم. ترجیح میدم اینطوری نشه. و در نتیجه ترجیح میدم این سیاهیه نفرت انگیز تا سفت شدن بیداریم پابرجا بمونه. احتمالا نمیمونه و من نمیخوام بهش متمرکز بشم. دلم میخواد کتاب بخونم. کتاب کمک میکنه تا درد تخفیف بگیره و سبکتر شناور باشم. من بدون خشم و التهاب، نه بدون تسکین، که سکوتم از سر تسکین نیست، در خطی مداوم و سیاه از خستگی تاریک پیش میرم و مادرم، تنها مادرم، در سکوت کامل همراهمه.
بچه عادل و مرضیه حدود1هفته دیگه وارد دنیای خاکیها میشه. یک موجود کوچولو از اون طرف! خدایا میخوام صداش رو بشنوم. خدا! وای خداجونم! بچه عادل! وای خداجون! این بچه نتیجه یک ماجراست. ماجرایی ترکیب از عشق و منطق و سفید و سیاه و هزار جور بالا پایین و بنبست های ناگذری که گاهی همگی حس میکردیم دیگه شکستنی نیستن. ولی عاقبت همه عقبنشینی کردن و الان عادل و مرضیه زیر یک سقفن و منتظر یه کوچولوی بسیار عزیز. وای خدایا این بچه رو چقدر دوستش دارم! من در شکستن بنبست ها چندان نقشی نداشتم. خیلی کمتر از خیلیهای دیگه شاید. اما هرچی ازم اون زمان میومد کردم. از ته دلم کردم. و خدا میدونه که چقدر دلی امروز رو دلم میخواست. نقش من اونهمه که دلم میخواست بزرگ نبود ولی از تصور اینکه بیشتر از یک تماشاگر خشک و خالی بودم و یه امضای هرچند کمرنگ در صفحات این قصه دارم حسم خیلی مثبته. حالا اون روزها گذشتن و این2نفر دارن پدر و مادر یه فرشته کوچولو میشن. خدایا دقیقا همین لحظه چقدر دلم… وای خدایا این عالیه! وای خدایا این عالیه! عالیه! هی کوچولو تو هیچ زمانی نمیفهمی چقدر اینجا عزیزی. شاید الان بفهمی ولی شکر خدا زمانی که خاکی بودنت کاملتر بشه چیزی از زندگی الانت خاطرت نیست. پس بذار الان بگم چون یادت نمیمونه و به کسی نمیگی. تو خیلی عزیزی خیلی! خیلی زیاد. از این مدل دوست داشتن خوشم نمیاد. هرگز گرفتارش نشو فرشته کوچولو. دوست داشتن حصارها رو ضعیف میکنه. مخصوصا اگر در جهتی نامعمول جوونه بزنه. مثلا بیرون از خونواده و بدون منطقی که بشه به کسی توضیحش داد. شبیه حس من به تو. دلم نمیخواد کسی بدونه. به کسی نگو. به هیچ کسی. حتی پدر و مادرت. هرچند تو که یادت نمیمونه. این راز کوچولوی خودم باقی خواهد موند. اینکه تو اینهمه واسم عزیز هستی. و من خیال جراحی این حسم رو ندارم. اگر خیالش رو داشتم جراحی ناموفقی میشد. ازش چیزی که مشکلی رو حل کنه درنمیومد. خب چی باید دربیاد؟ دوست داشتن که دلیل نمیخواد. بذار منطق واسه خودش نق بزنه. هرچند داره درست میگه ولی هر درستی رو که نباید بهش توجه کرد. اما در هر حال درست میگه. تو واسه چی باید اینهمه توی دل من عزیز باشی! تو که مال من نیستی! ولی بیخیالش. منطق وراجی زیاد میکنه. بذار توی هوای خودش باشه. من خیلی دوستت دارم باقی موارد هم بیخیال.
عاقبت دیشب چندتا فایل از دسته فایلهای گذشته برداشتم. کلاس زبانهای پارسالم. از باز کردن اون پوشه حالم بد بود. بازش کردم. هنوز هم حالم خیلی از باز کردنش درست درمون نیست ولی در هر حال دیشب بازش کردم و باید دوباره بازش کنم. نمیدونم تلقین منفی من بود یا واقعا اثر سکوت یک سالهم که نتونستم کلمات رو به سرعت پارسال واسه یه کنفرانس2دقیقه ای کوچولو پیدا کنم. دیشب دیدم کلی فایل از دست دادم و جستجوهام از نظم خارج شدن و باید دوباره تمامشون رو بررسی کنم ببینم در این مدت چیها وسط فایلهایی که من دارم اومدن تا برشون دارم. حسش نیست توضیح بدم خودم دارم میفهمم بسه.
کاش یه قهوه دیگه داشتم! نمیشه یکی دیگه؟ فقط یکی. بیخیال باشه واسه بعد.
باید مهتاب رو کامل کنم. سریع کاملش کنم و برم کتاب بخونم. نه برم فایلهام رو مرتب کنم. باید درس بخونم. نمیشه از فردا بخونم امروز یهخورده دیگه کتاب بخونم؟ هی! اول پست فردا.
این روزها سیستمم به شدت ممنون گوشیمه. خیلی کم بالای سرش میام. گوشیم لحظه به لحظه همراهمه و کتاب میخونه. شارژ خالی میکنه. دوباره شارژش میکنم و دوباره کتاب و دوباره و دوباره. میترسم گوشیم زیر فشار دووم نیاره.
از زمانی که رویای پوچ اون سفر یک طرفه کزایی ذهنم و بعدش زندگیم رو خورد، هیچ لحظه ای قد الان دلم هوای تازه نخواست. چه اون لحظه هایی که درس میخوندم و مطمئن بودم که هرچی ازم برمیاد میکنم و در نتیجه شدنیه که پایان این ماجرا اونی باشه که من میخوام، چه بعدش که بنبستی که شکستنش در توان من نبود استخونهای روانم رو خورد کرد، چه زمانی که خودم رو باختم و چه زمانی که باهاش کنار اومدم و… کنار اومدم؟ آیا من واقعا باهاش کنار اومدم؟ اگر کنار اومدم پس واسه چی با دیدن کتابهای زبانم و جزوه های داخل کمد اون طور تلخ باریدم؟ واسه چی نمیتونستم پوشه دیشبی رو باز کنم؟ واسه چی نمیتونم شبیه گذشته درس بخونم؟ واسه چی هر دفعه میرم طرفش حالم اونهمه بد تاریک میشه؟ نه. اینجا جای اعترافهای واقعیه. من هنوز باهاش کنار نیومدم. فقط ازش در رفتم. بیا دیگه در نرو پریسا. اگر لازمه باز گریه کن. اگر لازمه بیمار شو. یک هفته تب کن و کابوس ببین. حتی برو بیمارستان و بستری بشو. اما بعدش بلند شو و دوباره خودت باش. اینطوری تا ابد هم ازش خلاص نمیشی. زود باش پریسا! شروع کن! گریه کن! عربده های نزدهت رو بزن. هوار بزن. فحش بده. خودت رو زخمی کن. تب کن. برو زیر درمون. بذار ببرنت بخوابوننت بیمارستان. از خودت بیخود شو. فوران کن. بشکن بریز روی خاک. فقط تخلیه کن این نکبت رو تا بتونی دوباره بسازیش. بجنب. بجنب! تا تمومش نکنی تموم نمیشه. بجنب! وای! وااااای! وااااااای خدا! وااااااااااای واااااااااای وااااااااای خدای من!
قهوه میخوام. کتابم رو میخوام. پریسا رو میخوام. پریسایی که میتونه باز روی پاهای خودش وایسته. حالم به هم میخوره که اطرافیان بگن تو میتونی. اونها فقط شبیه ماشین میگن تو میتونی و… نمیخوام بگن. متنفرم. دلم میخواد اونها دیگه نگن. دلم میخواد پریسا بگه. دلم میخواد پریسا بتونه. باز بلند شه. باز درس بخونه. باز برنامه ریزی کنه. ورزش کنه. چابکی نصفه نیمه گذشتهش رو که ظرف این چند سال لعنتی داغون کرده دوباره پس بگیره. سفت نیکوتینه کثافت رو بزنه کنار و دوباره بخواد. چیزهای شدنی رو بخواد نه جنون صد درصد رو. باز بره گردش. باز بیخیال آژانس بشه و کوچه ها رو عوضی بره. به مقصد برسه و بخنده. بدون سرفه بخنده. و تمام اینها رو واقعا کنه نه اینکه نقشش رو روی ماسکش نقاشی کنه و دیگران تحسین کنن که بله نگفتیم تو میتونی؟ آخ متنفرم! متنفرم! دلم هیچ کلامی از دلداریهای اطرافم رو نمیخواد. فقط دلم خود پریسا رو میخواد. دلم میخواد خودش بگه دلم میخواد خودش کنه. پس کی؟ کی پریسا؟ دلم تنگ شده واست. محض خاطر خدا دیگه بیدار شو. ترکیدم از بس نقشت رو بازی کردم. بدجوری بریدم به خاطر خدا خودت بلند شو من خسته شدم.
بذار بلند شم یه قهوه درست کنم. تا درست بشه شاید یه زنگ به خونواده باران کوچولو بزنم. بعدش مهتاب فردا رو جمعش کنم. بعدش تکلیف کلاس زبان تیمتاک رو بفرستم واسه اینکه تصحیح بشه و باز چندتا ایراد عجیب ازش دربیاد. بعدش هم کتاب… نه بذار درس بخونم. ولی آخه کتاب… هی! بعدش حل میشه. فعلا بذار این چندتا رو کنم به بعدش هم میرسیم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

زمانی که… نیست.

عصر جمعه. منتظر مادر هستم. از ارتفاعات میاد پایین. این دفعه تنها نرفت و من خاطرم جمع بود در نتیجه همراهش نرفتم. مدرسه که بسته بشه دستم واسه همراهیش بازتره. باید بیشتر مواظبش باشم. و بذار تصور کنه اونه که مواظبمه. چی میشه مگه!
اگر حس و حال خندیدن داشتم امروز یه کوچولو میخندیدم. یکی از محترمهایی که به اینجا ناخنک میزنن بهم زنگ زده بود و… طول نکشید که حس کردم مدل صحبتش زیادی مهربون شده. خیلی زیادی. صبوریم به طرز قابل ملاحظه ای کم شده بنابر این خیلی زود کلافه شدم.
-ببینم یه پیشگو بهت گفته من رفتنی هستم؟ واسه چی شبیه افراد محتضر باهام صحبت میکنی؟ تو چته؟
صدای پشت خط همچنان مهربون بود.
-تو بگو! تو چته! این چیزها چی بودن صبحی نوشتی؟ تو چته پریسا؟ گیرت هرچی باشه آخر دنیا نیست حل میشه. ولی چی! خاطرخواه شدی؟
نه از جا در رفتم، نه زیر خنده زدم، نه اخم کردم.
-خاطرخواه؟ خاطرخواه شدم؟
پشت خطیم پدرش در اومد تا پشتیبانیش کامل باشه.
-آره خب. طوری که نیست. پیش میاد. ببین! تو خسته بودی. فشارها اذیتت کردن. مفر نداشتی. ماجرای آیلتس و کرونا و…
صدام صدای خودم نبود.
-و برای خلاصی از دست تمام اینها باید میزدم جاده عشق و عاشقی؟ و تمامشون حل میشدن؟ تمام گرفتاریها از هیبت خاطرخواهیه من میکشیدن عقب؟
مخاطبم کوتاه بیا نبود.
-پریسا! ببین! این فقط…
من هم کوتاه بیا نبودم.
-نه! تو ببین! من هیچ زمانی فرد حسودی نبودم. واقعا نبودم. ولی الان حسودیم میشه. به شماها حسودیم میشه. به همگیتون. سال 95 که اونهمه حالم بد بود هم یکی از دوستهام که خدا رحمتش کنه میگفت من عاشق شدم. سعی کردم واسش توضیح بدم که تصورش درست نیست ولی باورش نشد. ای کاش دنیای من هم شبیه مال شماها فسقلی بود. اونقدر فسقلی که مشکلاتش فقط در یه خاطرخواهیه ناکام خلاصه میشد! اگر به قول تو من خاطرخواه شده بودم حتما الان باید شبیه فیلمها میزدم زیر گریه و هقهقکنان در جوابت میگفتم که میدونی؟ تقصیر من نبود. نفهمیدم چی شد به خودم که اومدم دیدم… راستی باقیش رو باید چه جوری میگفتم؟ میگفتم دیدم خاطرخواهم؟ این خیلی یکنواخته میشه مدل اعتراف به خاطرخواهیم جدید باشه؟
پشت خطیم انتظارش رو نداشت. شاید انتظار همون هقهقها رو داشت یا نمیدونم چی. هیچ زمان نمیفهمم. ولی همچنان پشت خطیم بود. از دستش حرصی نیستم. میخواست کمک کنه.
-پریسا!
خسته بودم.
-پریسا و چیز. همین رد خاطرخواهیه منو بگیر صاف برو تا طرفم رو پیدا کنی و دست از سر خودم بردار سر راه هم2کیلو نخودسیاه بخر با همراه ها دسته جمعی نوش جان کنید.
داشتم مخاطبم رو کلافه میکردم. عمدی نبود واقعا نبود.
-پریسا! آخه تو ببین! برو نوشته خودت رو بخون! خواهندگی. تقصیر. اشتباه. تو اینها رو از من میشنیدی یا میخوندی چه تعبیری میکردی؟ تویی که مهاجرت رویای اولت نبود و دردت فقط ناکامی در تلاشی بود که کردی. تویی که به قول خودت خدای ثروت نیستی ولی زیر فشار بدهی و چک برگشتی له نمیشی. تویی که سلامت جسم نداری اما درگیر بیماری و دارو و درمون بی جواب و بی نتیجه نیستی و شکر خدا سالمی. اگر هم خدای نکرده بیمار بودی بحث خواهندگی و تقصیر وسط نبود. خب دیگه چی میتونه اینهمه شدید آزارت داده باشه؟ خب لعنتی حرف بزن! بگو چه دردته! مادرت درست میگه حرف زدن بیشتر از سکوت کمک میکنه واسه چی نمیگی؟
بدجوری خسته بودم.
-بله مادرم درست میگه حرف زدن کمک میکنه اما منظور مادرم شماها نبودید منظورش خودش بود جناب دست به خیر!
پشت خطیم هم خسته بود. به نظرم بیشتر از تحمل خودش و بیشتر از تصور من.
-لعنت بهت پریسا میدونم میدونم منظور ایشون چی بوده ولی تو بیا جونت رو بالا بیار بگو چه دردته آخه دیگه هیچ چی به نظر…
داشتم کلافه میشدم.
-هیچ چی به نظر شماها نمیاد در نتیجه به سرتون زد هر کسی یه چیزی رو بخواد و نشه که دستش بهش برسه حتما اون چیزه باید یه عشقه لعنتی باشه بله؟ میگم شماها کار دیگه ای ندارید با مغزهاتون کنید جز کشف معماهای این مدلی جنابان پوارو و شرلوک هولمز؟ پس کی میخوایید بس کنید؟
پشت خطیم زودتر از خودم تحملش ته کشید.
-نه لعنتی. خیال کن نداریم. آخه روانیه خر ما خیر سرمون یه زمانی رفیقهای هم بودیم!
دلم گرفت. خیلی سریع. شبیه آسمونی که یه دفعه یه دسته ابر تاریک بهش حمله کنن. صدام هم گرفت.
-رفیق! رفقا! من واقعا دوستتون دارم. واقعا دارم! تمام شماهایی که در همه جای گذشته های من پخش و پلایید. همگیتون رو واقعا دوست دارم. شماها رو و باقی عزیزهای آشنا رو که خارج از دایره شما و ما بودن اما واقعا رفیقم بودن. اونها واقعا بودن در زمانی که…
صدای پشت خطیم هم گرفت. اما نه الز جنس گرفتگی صدای من.
-در زمانی که ما کنارت نبودیم. پریسا! پریسا! لعنتی! اون زمان گذشت. تموم شد. خب اونهایی که گفتی هم در یک زمانهای خاصی کنارت نبودن. باهاشون این معامله رو نمیکنی. میکنی؟ میکنی؟
خشم اون صدا از جا درم نبرد. دلتنگم کرد.
-بله. میکنم. باور کن که میکنم. اونها هم میدونن. مطمئن نیستم بدونن که من واقعا دوستشون دارم اما چیزی که شماها میبینید رو میبینن. فقط تفاوتش در اینه که اونها دیگه دست از تلاش واسه تغییرش برداشتن و دیگه من و خودشون رو اذیت نمیکنن. اونها میدونن و منو همینطوری که الان هستم میبینن. اونها پذیرفتن. کاری که شماها هنوز نکردید.
مخاطبم در فرمان خشم بود. خشمی از جنس… نمیدونم چه جنسی.
-اونها گرفتاریهای خودشون رو دارن لعنتی. ولی ما، ما و تو، گرفتاریهامون هنوز همدیگه هستیم. بفهم پریسا! آخه بگو چی شده! به خدا میخوام کمک کنم میخواییم کمک کنیم!
آه کشیدم. عمیق و سرد و خسته. خیلی خسته بودم خیلی!
-میفهمم. راست میگم. میفهمم و ممنونم ازتون. از ته دل. به خدا از ته دل. میفهمم ولی…
مخاطبم هم خسته بود. خیلی خسته بود خیلی. اندازه سالهایی که به همگیمون گذشت.
-نمیخوام توضیح بدی پریسا. به خدا درست میشه. ما پشت هیچ دیواری گیر نمیکردیم زمانی که با هم حرف میزدیم. این چه درد لعنتیه که اینطوری داره اذیتت میکنه! به من بگو! بدترین حالتش اینه که هرچی بوده از غفلت خودت شده دیگه مگه بدترش هم هست؟ خب طوری نیست تو که خدا نیستی هر آدمی اشتباه میکنه. قاتل هم باشی چیزی بین ما عوض نمیشه. من بهت تعهد محضری میدم.
نفس هام داشتن لرزش میگرفتن. تحمل من اینهمه نبود.
-ممنونم ولی… عوض شده. خیلی چیزها عوض شده. شاید زمانی درست بشه. نمیدونم ولی… من واقعا همگیتون رو دوست دارم. کاش بفهمی! کاش بفهمید!
مخاطبم چند ثانیه سکوت کرد. شاید واسه نفس تازه کردن. کاش میشد کمتر اذیتش کنم! کاش میشد کمتر سبب آزار اطرافم باشم!
-پریسا بگو چه جوری اون تایم لعنتیه غیبت رو از سرت پاک کنم! آخه نفهم! اون زمان رو چه جوری از کله پوکت پاکش کنم!
دیگه نمیتونستم. دیگه نمیتونستم!
-به خاطر خدا! دیگه بسه! دارم اذیت میشم!
داشتم اذیت میشدم. دیگه نمیتونستم! دردناک بود. همه چیز دردناک بود. هنوز هم دردناکه. خیلی تلخه خیلی. کاش میشد از خواب بپرم و ببینم خیلی چیزها رو خواب دیدم. قصه هنوز تموم نشده و تاریکترین ساعتهای شب هنوز نرسیدن و من هنوز میتونم عوضش کنم! خدایا کاش میشد! کاش میشد!
امروز تا جا داشتم قهوه خوردم. تا جا داشتم پرخوری کردم. گوشیم واسم کتاب خوند و خوند و خوند و من تا جا داشتم موجودیتم رو از نامجاز پر کردم.
در میزنن.
خب مادرم هم رسید. خدا رو شکر! هنوز سرفه میکنه. کاش زودتر درست بشه! نمیتونم واسه این یکی کاری کنم. در هر حال از اینکه سلامت رسیده بهم و از اینکه میبینم غمگین نیست و از اینکه همه چیز داخل اتاق بغلی معمولیه حسم مثبته. خدایا شکرت!
ساعت داره6میشه. عصر جمعه با حال و هوای آشناش که من معمولا نمیپسندم. خب کاریش نمیشه کرد. باید واسه فردا و یک هفته کاری دیگه آماده بشم. و زندگی در گذره. فردا اگر همه چیز عادی پیش بره باز هم مهمون پاکیه آبم. فردا شب هم کلاس زبان در تیمتاک. خدایا یه کاری کن من عاقل بشم بشینم به فرم کلاسهای پارسالم درس بخونم! هوممم! کلاس فردا شب! هی! بیخیال! اینترنت اگر راه بیاد باید چندتا فایل نو واسه خوندن و شنیدن بردارم. و عصر جمعه… این هم بیخیال. فردا حتما روز بهتریه. باید باشه. یک روز که شروع یک هفته جدیده. هفته ای با یک3شنبه تعطیل وسطش. آخ جون. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ترک!

اطراف ظهر جمعه. خیلی زمانه اینجا ننوشتم. دلم نمیخواد الان هم بنویسم. واقعا دلم نمیخواد اما نمیتونم.
از جنگ با نامجازها موقتا دست برداشتم. درگیر ترک نامجاز بسیار خطرناکتری هستم. میدونم نباید اینجا بنویسم. اگر بنویسمش یه چیزی داغونش میکنه اما نمیتونم. نمیتونم! من درگیر یک جنگ وحشتناکم و مادرم در سکوت در کنارمه. آخ مادرم! بیچاره مادرم! خدایا کاش هنوز خودم و دردم توی بغلش جا میشدیم! بهش چیزی نگفتم. سعی کرد ولی نگفتم. سعی کردم ولی نگفتم. عاقبت مادرم سکوتم رو شکست و خودش گفت. سعی کردم بخندم ولی نخندیدم. نمیشد. مادرم میدونست. تمامش رو میدونست. از کجا میدونست؟ از اون زمان، صبح بود یا عصر، خاطرم نیست. میز رو خاطرم هست. لیوان گرم توی دستم رو خاطرم هست. نامجازم که توی مشتم فشرده میشد رو خاطرم هست. صدای مادرم و چهره بیحالت خودم که بدون هیچ تغییر حالتی صاف به مقابل بود و خیس. کاملا خیس. آخ خدا بیچاره مادرم. آرامشش به جای آرامش جفتمون کامل بود. حرف میزد و میزد و میزد. و من بودم و لیوان مقابلم و نامجاز توی مشتم و چهره بی حالتم رو به پنجره مقابل و اشکی که فقط اشک بود. بدون نفستنگی. بدون هقهق. بدون کج و کوله شدن قیافهم. و مادرم با آرامشی که من نداشتم خلأ حاصل از آرامش رو جای جفتمون پر میکرد. آخ خدایا! بیچاره مادرم! آخ خدایا! بیچاره مادرم! طول کشید تا تونستم حرف بزنم. با صدایی که گرفته نبود. نمیلرزید. غمگین هم نبود. طول کشید تا منطق مادرم زیر بازوی منطق زخمی خودم رو گرفت و قدم به قدم پیشش برد تا به موانع ناگذری رسید که خودم تمامشون رو میشناختم. طول کشید تا تونستم مواردی که مادرم میدونست ولی توضیح نداد رو خودم توضیح دادم. و سکوتی که حاکم نشد. مادرم بود و آرامشی که داخل صداش روی زخمهای ماجرا جاری میکرد. گفت میدونم تو حق داری. گفت در خواهندگیها تقصیری متوجه آدمها نیست. و در نتیجه تو متهم خودت نیستی. اما به حکم نشدهایی که خودت الان واسم شمردیشون انتهای این سیاهه رو میدونی. مادرم ناگذرها رو نشمرد. نگفت شدنی نیست. نگفت چندتا اشتباه در این تصویر هست. من گفتم. تمامش رو واسش گفتم و همه رو توضیح دادم. مادرم فقط شنید. دلداریم داد. گفت حالا که تمامش رو بلدم باید از روی این سرمشق تمرین کنم تا از این شب به سلامت بگذرم. گفت میدونه سخته. گفت میدونه تقصیر من نیست. گفت حرف زدن بیشتر از سکوت میتونه کمک کنه. و من همچنان با چهره ای که حالت نداشت، کج و کوله نمیشد، از هقهق نمیشکست، با نفسهای شمرده و دستهایی که لیوان همچنان گرم که دوباره به دست مادرم پر از چایی شده بود و مشتی که نامجاز رو فشار میداد، اشک رو رها کرده بودم تا واسه خودش آزاد و بدون توجه به شرمندگی من از دیده شدنش بباره و بباره.
از اون روز، من در حال ترکی بی صدا وسط مه شناورم و مادرم در سکوت همراهمه. آخ مادرم! بیچاره مادرم! بیچاره مادرم!
همچنان2جلسه در هفته مهمون پاکیه آبم. همچنان درس کم میخونم. همچنان زیر تشویقهای مادرم برای رفتن به اون کلاس ورزش برنامه دار دردسرساز خودم رو به نشنیدن میزنم و به بهانه مدرسه تکیه میدم. و همچنان از گوش کردن به موزیکهای آزاردهنده خودداری میکنم و با امواج وحشتناک ترس و تقصیر و التهاب و حیرت و خستگی و همه چیزهای این مدلی میجنگم.
بذار تمومش کنم. خیس کردن قیافهم کمکی نمیکنه. دیگه بسه. باقیش باشه واسه دفعه بعد. ولی حوصله پاک کردنش رو هم ندارم. کسی نیست ببینه. بذار باشه خودش خشک میشه.
به نظرم لازمه یه نفر رو بکشم. گاهی حس میکنم داره از جا درم میبره. به گفته خیلیها من از5سال پیش به این طرف خیلی جا افتاده تر رفتار میکنم. به نظرم لازمه همچنان به این جا افتادن ادامه بدم. باید بلد بشم بی تفاوتی رو. سکوت رو و بیخیال گذشتن رو. ولی در حال حاضر معتقدم باید یه نفر رو بکشم. بابا این دیوانه هست خدایی کفرم رو بالا میاره! هی! ولش کن! بیخیال! من به قدر کافی منظره داخل جاده دارم که بهشون متمرکز بشم. منظره هایی که شاید قشنگ نیستن ولی در هر حال منظره های جاده من هستن. اما کاش میشد طرف رو بکشم! خیال لذتبخشیه. دلم میخوادش!
مهتاب این ماه رو دوباره ننوشتم. باید بجنبم هیچ موافق نیستم این ماه کار به وقت اضافه بکشه چون اگر بکشه واقعا نمیتونم انجامش بدم. این روزها خیلی خیلی کمتر از گذشته داخل تیمتاک میپلکم. گوشیم رو برمیدارم و کتابهای تکراری میخونم. از جدیدها هم خوشم میاد ولی درست درمونهاش کم گیرم میان. تکراریهاش تحلیل لازم ندارن. گوشیم میخونه و من قهوه میخورم و روی صندلی راحتی تاب میخورم و فقط میشنوم.
فردا دوباره مدرسه. آخ خدایا کی تموم میشه! اه لعنتی! امسال همه زودتر مرخص میشن و من چون شاگرد کلاس ششم دارم تا10خرداد… بیخیال فقط3روزه. وسطش مدرسه بی مدرسه. حالا فقط باید در فکر طرح سوال اون3روز باشم. خدایا چی میشد یه کسی یه دسته سوال بهم میداد که خودش جمع و جورش کرده باشه فقط بگه اینها رو بده بچه جواب بده و خلاص؟ بیخیال هیچ یه کسی ای واسه دادن این مدل شادیها به من وجود نداره. این من هستم که باید همه چیز رو جمع کنم و بگم بیخیال من درستش میکنم. خیالی نیست من جمعش میکنم. طوری نیست من حلش میکنم. خودمونیم! خوش به حال مخاطبها قطعا این مدل زمانها حس مثبتی… بسه بابا!
به نظرم بد نیست برم یه سر به بالکن بزنم. احتمالا الان یک دونه گندم هم اونجا باقی نیست. دیگه نوشتن هم دلم نمیخواد. تا بعد.