دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تشنگی ممنوع!

بعد از ظهر3شنبه.
کتاب میخونم. مادرم با تلفن صحبت میکنه. این کتابه جالبه اما قهرمانش داره اذیت میشه. شاید بهتر بود اجازه میدادن در دنیای خالی از هوش خودش باقی بمونه. شاید هم نه. در هر حال این آرزوی خودش بود که با هوش بشه. درد فهمیدن رو هنوز نمیشناخت وگرنه هرگز چنین چیزی رو آرزو نمیکرد.
متنی که در حال ترجمهش هستم خیلی سنگینه واسم. پر از جمله های طولانی و مفاهیم پیچیده ایه که ترجمهش به فارسی روان واسه منه مبتدی که هرگز در مدت زبان خوندنهام یک کلمه هم در مورد تمرین ترجمه یاد نگرفتم سخته. باید بیشتر سعی کنم. حتما موفق میشم حالا شاید دیرتر اما میشم.
تشنه ام. نه آب نمیخوام. بدجوری تشنه ام. حس میکنم دارم دیوانه میشم. این همیشگی نیست میدونم ولی گاهی پیش میاد و گاهی خیلی شدیده. شبیه الان. از تشنگی داره از سرم آتیش بلند میشه. نمیتونم بگم. نمیتونم به کسی بگم. کف دستهام مورمور میشن. نفسم تنگی میکنه. گیجگاه هام ضربان میگیرن. پیشونیم از داخل فشرده میشه. انگار شعله ها جسم دارن و میخوان از داخلش بزنن بیرون. تشنه ام. یک تشنه احمقه لعنتی ام. خدایا واسه چی! پریسای لعنتی واسه چی! تو یک نوجوان احمق بی تجربه لعنتی نیستی. تو تمام این داستان رو بلدی. تو… تو میدونی. تا زمانی که قابلیتی هست تو هم هستی. بعدش دیگه نیستی. نیستی لعنتی! و تو میدونی. پس واسه چی! واسه چی اینطور احمقی و خودت رو اینهمه در پاییندست این دست پایین لعنتی در نگاه خودت به تمسخر میکشی! خدای من باورم نمیشه! خاک بر سرت پریسا تو مجاز نیستی تشنه باشی! بیا برای خاطر خدا این یکی رو خودت واسه خودت ممنوع اعلام کن و دست از این مسخرگی فوق مضحک بردار! اینطوری از خودت یه نکبت ترحم انگیز میسازی. خیالی نیست که کسی جز خودت نمیبینه ولی خودت که داری میبینی! صرف نظر از تمام موارد لعنتی تو آدمی و داری میبینی داری میفهمی تا کجا میخوایی اینهمه… واسه چی باید این تصویر دلقک نکبت رو روی ترکیب لعنتیت نگه داری و رو به روی خودت به این هیچِ بی قواره تکیه بدی و اجازه بدی خود لعنتیت این مدلی نگاه عاقل اندر احمق قابل ترحم بهت کنه! لعنت به جوهر احمقت پریسا! لعنت! آخ لعنت!
هی! چه دردم شده! این چیزها چیه میگم! خدای من این واقعا… چقدر تشنه ام! چقدر! چقدر!
عجب هواییه اون بیرون! دلم اون بیرونو نمیخواد. این داخل رو هم نمیخواد. تشنه ام. خدایا چقدر تشنه ام! بیخود! غلط کردی! تمومش کن پریسا! ممنوعش کن! بلند شو خاکت رو بتکون صاف وایستا بچسب به زندگی لعنتیت! تو44سالته لعنتی! این عدد لعنتی رو بزن روی دیوار و اونقدر بهش متمرکز شو تا توی مغز لعنتیت ثبت بشه بلکه بلد بشی دیگه اینهمه مسخره نباشی!
امروز داخل کتابی که میخوندم2تا جمله قشنگ پیدا کردم. یکیش این بود که مهم نیست چقدر تلاش کنی. هر چقدر هم تلاش کنی نمیتونی چیزی غیر از خودت باشی! من خودم هستم. فرقی نمیکنه چقدر چیزی جز این بخوام. من پریسام. داخل این جاده. داخل این مسیر. نمیتونم عوضش کنم. نمیتونم کسی جز این باشم. خیالی نیست چی میخوام. کاش اینطوری نبود ولی هست و کاریش نمیشه کرد. دیگه بسه!
اون یکی هم قشنگ بود. نوشته بود سپر ساخته شده که فرو بره. خودم رو شبیه سپر میبینم. سپری که همه جا سپر بوده و هنوز هم هست. سپر واسه نفله شدن ساخته شده. خب این که عجیب نیست من44سالمه! تازه اتفاق نیفتاده. باید عادی باشه واسم. خب دسته کم یهخورده عادیتر از کسی که تازه به واقعیتی میرسه. اه لعنتی!
بسه دیگه! یک مشت بیراه به خودم بستم و حسابی حالم جا اومد. دیگه بسه. امروز باید چندتا کپشن دیگه بنویسم. باید چندتا جمله دیگه از مطالب درهم اون متن ترجمه کنم. باید نفس های عمیق بکشم و به منظره های جاده خودم بیشتر توجه کنم. هرچند موافق خیلیهاشون نیستم اما اینها هستن که مناظر جاده من هستن نه اونهایی که خودم دلم میخوادشون. من44سالمه! باید یهخورده فقط یهخورده فقط در بعضی بخشهای یواشکی عاقلتر باشم. 44سال عمر زیادیه برای دیدن و تجربه کردن و یاد گرفتن. باید یهخورده فقط یهخورده که یاد گرفته باشم. به نظرم هنوز به اندازه کافی بلد نیستم. باید بلد بشم. آخ خدای من!
مادرم صدام میکنه. در هم میزنن. باید برم سلام کنم. مهمون موندگار نیست دختر خالم اومده واسه یه کاری. برمیگردم.
خب حله. دختر خالم رفت. و من باز اینجام. مادرم میخواد بره بازار خرید. گندم واسه مهمونهای پردار و باقی موارد. بسه بذار برم چندتا نفس عمیق بکشم و باقی کتابم رو بخونم. بد نیست به جای بالا بردن صدای خودم روی خودم تمرکزم رو بالا ببرم. به تمام مواردی که گفتم و گفتم و میدونم اما عمدا پشت پرده فراموشی جا میذارمشون. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گردش، چرخش، لحظه ها.

نزدیک ظهر3شنبه.
کاش میشد زمان رو نگهش دارم متوقف بشه! بیخیال همه چیز گذراست.
خطوط تلفن فعلا وصل شدن تا دردسر بعدی. حسش نیست بگم کاش پیش نیاد داخل این بهشت همیشه یه چیزی هست که پیش بیاد و دردسر درست کنه. بیخیال. گور پدرش!
پنجره ها بازن و باد سرد میاد داخل. دیشب بارون میبارید. الان بارونی نیست اما سرده. و من پنجره ها رو نمیبندم. مادرم مشغوله. شبیه همیشه. تمیزکاری. و من تا الان روی تخت ولو بودم به کتاب خوندن. کتابه تموم شده و فیلترینگ اجازه نمیداد یه فایل دیگه بفرستم داخل تلگرام تا تبدیلش کنم. خیلی طول کشید ولی عاقبت فایله رو گرفتم و الان در حال تبدیله. از کتاب خوندن عشق میکنم. کاش زبانم عالی بود کتاب زبان اصلی میخوندم! بیخیال شاید زمانی به اونجا هم برسم الان تفریح رو عشقه.
داخل تیمتاکم. رادیو میوت. مود خواب روی اسمم رو برنداشتم. بیدار بیدارم ولی بذار موده باشه. سکوتم رو ترجیح میدم. در سکوت میشه کتابت رو بدی ایسپیک واست بخونه و خودت در حالی که جایی هستی که میخوایی باشی خودت رو رها کنی تا امواج رویاهای مجاز و نامجاز ببرنت آسمون و بعدش با یه فرود آرام بیارنت پایین و همچنان ببرنت و ببرنت و باز بالا و باز فرود و آخ چه گردشی! اوه قهوه ساز روشنه یادم رفت مادرم دیدش یادم آورد برمیگردم.
خب قهوه رو خوردم تمیزکاری هم کردم الان هم دوباره اینجام. اتاق بغلی و صحبتهایی که در کمال خوشبختی من هیچ کجاش نیستم. امواج خیال زیادی وسوسه گر هستن. خدایا کاش واقعیت… بر ذات تاریک لعنت! این نباید… نباید! هی بسه الان واقعا نباید ببارم خوشم نمیاد مژه هام خیس دیده بشن! خدایا آخه این… خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
اون نور تیز لعنتی دیگه بالای سرم نیست. اومده پایین و نشسته روی مغزم. شبیه یه پروانه آتیشی که فرود اومده باشه. هنوز داره میتابه و داغه و تیزه و… میتابه و میتابه و میتابه و میتابه و میتابه و میتابه و میتابه و میتابه و… برق میزنه. چه درخشش خیره کننده ای!
دیشب یه دسته مهمون ناگهانی اومد. مادرم یادش رفت ماسک بزنه. الان دلواپسه که نکنه این بیماری کزایی رو گرفته باشه. دلداریش میدم و تشویقش میکنم که سر ساعت قرص دم دستش باشه که اگر خدای نکرده علائم بیماری ظهور کرد شدید نشه و آرام ردش کنه. چی میشه جز این بگم؟ خدایا این آدم بزرگها شبیه بچه های مهدکودک اشتباه های عجیب میکنن و حرص میدن. هی! آدم بزرگها؟ خخخخ. یعنی الان من جزو این دسته نیستم؟ آخ جون! من نمیخوام جزو این دسته باشم. دسته آدم بزرگهای عاقل و منطقی و استاندارد که شبیه بچه های مهدکودک بی حواسن و اشتباه های عاقلانه معمولی میکنن و حرص میدن. نه من واقعا جزو این دسته نیستم. از رویاها و خیالات نامجازم مشخصه. خیالات نامجاز! اوه خدا! خدایا من44سالمه! اوه! اوه خدا! شرمآوره! خب به من چه! تقصیر من که نیست! مگه دست خودمه؟ ولی این… اوه خداجان44سال! وای خدا! شرمآوره!
خب دیگه بسه! مسخره! بذار ببینم کتابم چقدر مونده تبدیل بشه. هنوز179صفحه دیگه باقی مونده. تموم میشه. و زندگی بدون فیلتر چقدر میتونه لذتبخشتر باشه! بیخیال! لحظه رو عشقه. من یه کتاب در حال تبدیل دارم و هنوز تعطیلاتم تموم نشده و هنوز میتونم در دنیای شخصی خودم آدم بزرگ عاقل نباشم. ایول!
دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جاده درست کدوم طرفی میره!

2شنبه صبح.
هفته دیگه امروز سر کارم. هوممم! بیخیال.
خطوط تلفن در نقاط مختلف این بهشت دیشب قطع شد و اینجا هم یکی از این نقاطه. الان با گوشی متصلم. خدایا اینجا واقعا جای زندگی نیست واسه چی اجازه دادی در خروج لعنتی پیش از خروج منه لعنتی بسته بشه!
این بیماری نفله که نمیدونم چیچیه زده خونواده برادرم رو انداخته. بدجوری حالشون رو گرفته و این وسط مادرم هم حالش از گرفتگی حال این بنده های خدا گرفته و من هرچی میکنم حالش جا بیاد اثرش موقته.
اون نور چشمک زن کوفتی که اینجا از دستش نق میزدم داره مغزم رو ذوب میکنه. انگار میگه ببین! منو ببین! هیچ چاره ای نداری! سرت رو بالا کن و منو ببین! آخرهای مقاومتمه. امروز حس میکنم به همین زودی بهش میبازم و سر بالا میکنم خیره میشم بهش.
اینترنت اینجا احتمالا تا بعد از تعطیلات وصل نشه. خطی نیست نتی هم نیست. مادرم میگه بریم خونه ما. من ابدا موافق نیستم. اینجا خونمه. من اینجا می مونم. بدون اینترنت بدون خط تلفن.
باید چندتا کپشن بنویسم. باید ترجمه کنم. اوه خدا یادم نبود باید درس جلسه کلاس زبان تیمتاک رو بخونم و تکلیفش رو کامل کنم. درست همزمان با کلاسه مهمون اومد باید میرفتم هم غیبت خوردم هم واسه جواب دادن به یه سوال کوچولو یه سوتی ماندگار دادم که البته خیالی نیست داره واسم عادی میشه اما درس باید درس بخونم و تکلیفه رو کامل کنم.
پنجره بازه و اوه خدا صدای یک پرنده ناشناس میاد گنجشک نیست یاکریم هم نیست کاش بالا سر پنجره من لونه بسازن خیلی دلم میخواد.
دیشب مهمون کسی بودیم که زمانی حس میکردم جواب کلی از سوالهای من پیششه اما این دفعه حس کردم هیچ جوابی پیشش نیست. جوابهای من پیش کیه! دقیقا کی! خودم؟ از دست من چی برمیاد؟ مگه هرچی میتونستم و میدونستم نکردم؟ شاید نه. یعنی باید اصرار کنم؟ یعنی باید سر بالا کنم و به اون نور تیز بالای سرم خیره بشم؟ واقعا راه درست اینه؟
خوابم که تموم شده پس این… بیخیال.
اطرافم میگن این بیماری که داره پخش میشه کروناست. وای خدا یعنی من کرونا گرفته بودم؟ الان که طوریم نیست واسه چی میترسم؟ این کرونا بدجوری واسم ترسناک شده. هی! الان من چیزیم نیست. بیماری رفته. هفته تاریک هم رفته. فقط سردردش جا مونده که دیروز بود امروز هم بود و الان اگر دست از سر نامجازها بردارم میره. اگر بردارم! خدا از این هم دست بردارم پس چه غلطی کنم؟ بزنم بیرون؟ چه عجیب امروز اونو هم دلم نمیخواد. دلم چی میخواد؟ دلم میخواد این تکرارها نباشن. از حماقتهایی که در اطرافم موج میزنه زده شدم. دخترخاله من رفت همدان دخترش موند که با شوهر عقدیش باشه بعدش زد و بیمار شد زنگ زده به مادرش که بیا من دارم میمیرم. اون بنده خدا از همدان پا شد اومد خونه سر راه هم به خاله من اطلاع داد. خالم اینجا بود یعنی خونه من نبود شهر ما بود مهمون خاله ها میشد. دختره بهش اطلاع داد این هم گفت بیا سر راهت به خونه منو هم ببر بیام بچه رو ببینم خیالم جمع بشه. آخه یه نفر نیست اولا به اون بچه بگه تو خیر سرت اونقدر گنده شدی که حس کنی میتونی شوهرت رو بگردونی پس فردا میخوایی مادر بشی الان به مادرت گفتی از سفر بلند شه بیاد که چی مگه دکتره؟ بعدش هم مادره به مادر خودش گفت که بچهم اینجوری شده من دارم برمیگردم که چی مگه مادرت دکتره؟ بعدش هم جناب خاله پا شده رفته که بچه رو ببینه خیالش جمع بشه. خب آخه آدم! این وامونده به طرز وحشتناکی واگیر داره الان تو بری این بیماریه رو بگیری شبیه چی هم میترسی تا یه جاییت درد میگیره نه تحمل داری نه جرأت میزنی زیر گریه الان رفتی ببینیش تبرکش کنی شفا بگیره؟ باز هم بعدش اون دختر مگه شوهر نکرده الان مادره باید از همدان میرفت ببردش درمون پس اون قهرمان که اومده داخل زندگیت کجای عمرت نشسته؟ وای خدا! خدایا آدمها واسه چی اینجوری شدن؟
پیش از این حس همدردی بیشتری داشتم. الان بد شدم. بدتر از پیش. ضعف افراد از جا درم میبره. وقتی میبینم آدمها اینجوری از یه بیماری خسته میشن و هی به افرادی که کاری از دستشون برنمیاد شکایت میکنن و زمین و زمان رو سر یه درد این مدلی به هم میریزن حس میکنم پشت چشمهام خود به خود نازک میشن. چه مضحک! چه حقیر! هی! من واسه چی اینجوری شدم؟ هر کسی یه تحملی داره. بیخود. اینها آدم گنده هستن نه یه مشت بچه8ساله. پس واسه چی اینجوری وا رفته بازی درمیارن؟ اِق! حالم به هم خورد! جدی خورد! ایق!
اتاق بغلی زندگی معمولی در جریانه. همون صحبتها و همون گلایه ها و همون انتقادها و همون صبح و همون ساعتها و همون گذران. اینجا هم همینطور. ولی من مال خودم رو ترجیح میدم و الان در فکر تغییرش هستم. یعنی واقعا راه درست چیه؟ کی میتونه بهم بگه؟ هیچ کسی. عاقبت هم باید ریسک… اوه نه این چیزها نباید توی سرم باشن. اون نور چشمک زن تیز… اه بسه!
ساعت از9گذشت. الان برمیگردم.
خب برگشتم. کجا بودم؟ ول کن هر جا.
زمانی که حس صدا زدن بود میگفتم اوه خدایا واسه چی اینطوری شده! الان که حس صدا زدنت نیست چون به جوابت امیدی نیست چی باید بگم؟
بسه. چه فایده داره! چیزی که عوض نمیشه. بد نیست برم سراغ درسم. گیرم. زندگیم. مادرم! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سال تحویل.

صبح جمعه. اولین جمعه از سال جدید.
واقعیتش اصلا حس اینجا اومدن نداشتم. داشتم ترجمه می‌کردم. اینترنت داغون شد گفتم یهخورده بنویسم بلکه راه بده من لغت‌هایی که بلد نیستم‌رو از نت بپرسم و مطمئنتر پیش ببرم.
سال هم تحویل شد. تلخترین تحویل سالی بود که در تمام عمرم داشتم. به چند نفر گفتم. سال تحویل99خیال میکردم هرگز سالی بدتر از این‌رو تحویل نمی‌کنم. از تایم امتحانی که نداده بودم فقط3روز گذشته بود. حالم به اندازه‌ای که در تصور جا بشه بد بود. و حس می‌کردم تا زمانی که زنده هستم بدتر از این هیچ سالی واسم تحویل نمیشه. ولی شد. امسال واقعا تلخ بود. برای من و برای همه. یا تقریبا همه. تمام شب می‌باریدم و زمانی که سال تحویل شد از ته دل ترکیدم. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. سرم‌رو تکیه دادم به پشتی صندلی. خودم‌رو رها کردم و هقهقم دیگه تا بیدار بودم متوقف نشد. تصور نمی‌کنم لازم باشه توضیح بدم که چه دردم شده بود. اگر نمی‌دونی پس از جنس من و ما نیستی و لازم نیست زمان تلف کنی و کنم.
خیلی خیلی تلخ بود خیلی! کاش سال و سال‌های بعد شیرین تحویل بشن! هرچند اگر همه چیز و همه چیز هم درست بشه جاهای خالی امسال هرگز پر نمیشن. رفته‌های امسال دیگه برنمیگردن. کیان دیگه نیست. سارینا و نیکا هم نیستن. غزاله و حدیث هم همینطور. مهدی و امیرعلی کوچولو و شیرین و مهران و محمدحسین و شادمهر و محسن و مجیدرضا و دنیا و محمدمهدی و خدایا چقدر زیادن! همه‌رو خاطرم نیست. اما غیبتشون بدجوری تلخ بود. هنوز هم تلخه. خیلی تلخ!
تمام لحظه‌های عید امسال زور می‌زنم در شادترین حالت ممکن دیده بشم و تا اینجای عمرم هیچ زمانی قد این لحظه‌ها اشک پشت پلک‌هام منتظر سیل شدن نبود. فقط یه تلنگر لازم دارم تا به هقهق بی‌افتم. یه صدا از یه کانال. یه موزیک غمگین با چندتا اسم که اعلام میشن. یه حضور غریب و دردناک روی یه مزار بدون سنگ که تا چند ماه پیش هیچ گلی داخلش خواب نبود. خدایا دیگه صدات نمی‌کنم مطمئن نیستم بهت که بگم دسته کم اون بالا مواظبشون باش. یعنی الان اون‌ها هم اونجا عید دارن؟ 7سین هم می‌چینن؟ تبریک سال نو هم به هم میگن؟ پنجره چی؟ بچه که بودم داخل یه قصه‌ای شنیده بودم، یا تصور خودم بود نمی‌دونم ولی به نظرم جایی شنیدم که درگذشته‌ها اون بالا از یه پنجره خیلی بزرگ به این پایین نظر می‌کنن. یعنی الان دارن ما‌رو می‌بینن؟ هی بچه‌ها! دارید می‌بینیدمون؟ اینهمه اشک‌هایی که از پیش از توپ تحویل تا همین الان مثل سیل داره اسم‌هاتون‌رو از گرد و خاک پاک می‌کنه‌رو دارید می‌بینید؟ من هیچ چی نمیگم. نمیگم خوش باشید. نمیگم کاش اونجا چه و چه باشید. فقط دلم می‌خواد الان اینجا باشید. روی خاک. بین خونواده‌هاتون. پیش مادرها و پدرهاتون. خیالی نیست که من هیچ کدومتون‌رو نمی‍شناختم. فقط می‌خوام و می‌خواییم الان پیشمون باشید. دلم بدجوری گرفته. دل‌هامون بدجوری گرفته از نبودن‌هاتون. کاش بدونید! کاش بخونید خط این اشک‌های بی‌انتهای تلخ‌رو!
شاید نباید این چیزها‌رو اینجا بنویسم. امن نیست. خب که چی؟ اینجا بسته میشه؟ خب بشه! اینجا یه مکان اینترنتیه. از اونهمه جون که با ارزشتر نیست. اگر اینجا هم چیزی نگم میمیرم. خدایا واقعا میمیرم واقعا نمی‌تونم من باید یه جایی بگم حتی اگر بعدش اون یه جایی دیگه هرگز نباشه. اینها‌رو ول کنید. دلمون تنگه بچه‌ها! دلتنگتونیم بچه‍ها! کاش حتی وسط شب، اما اینجا بودید! کاش بودید!
بسه دیگه حس ادامه دادن نیست. اطرافم امروز… بیخیال حسش نیست. چقدر این لحظه گفتن از سیاه و سفیدهای شخصی از نظرم پوچ و مزخرفه. اینکه کی بیماره و کی ناراضیه و امروز چه جوری شروع شد و دیروز چه مدلی گذشت و الان چه شکلیه و… چقدر مسخره! چقدر! چقدر!
بذار ببینم اینترنت در چه حاله. من اینو میزنم روی آنتن در حالی که پره از اسم‌های ممنوع! بعدش‌رو خیالی نیست. من فقط از هوای دل و دلتنگی‌های مشترکی گفتم که سبب شدن یه ملت امسال‌رو با گریه تحویل کنیم. اگر بهای این درددل کردن با یه دامنه اینترنتی اینهمه بالاست بذار باشه. ولی خدایا! این رسمش نبود. این رسمش نیست. تو خدایی. از مرامت بیشتر از اینها دیده و شنیده بودم. کاش اینهمه به صبوری و تماشا سپری نکرده بودی! کاش نکرده بودی! کاش!
ساعت11و50دقیقه صبح جمعه. تا بعدی که نمی‌دونم کی می‌رسه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی نام.

5شنبه شب.
واقعا تمام روز خوابیدم. تا زمانی که یه کوه مشق گوش کنی آوار شد روی سرم و لازم شد سریع بلند شم و…
بسه. امشب واسه چرت گفتن اینجا نیومدم. امشب یه فضای باز میخوام واسه اینکه عربده بزنم. فقط عربده بزنم. فقط عربده بزنم! بدون فحش. بدون دعا. بدون کلام. فقط عربده بزنم!
تموم شد. پایان کما. من انتظارش رو داشتم پس واسه چی اینهمه حالم داغونه؟ من که میدونستم پس الان اینهمه بارون واسه چیه؟ من که غافلگیر نشدم پس الان چیمه؟ شدم. غافلگیر شدم. غافلگیر شدم! ولی واسه چی شدم؟ مگه نمیدونستم؟ مگه انتظارش نمیرفت؟ مگه تمام نشونه ها اینو نگفته بودن؟ مگه تمام فلشها به طرف این پایان اشاره نمیرفتن؟ پس من واسه چی امشب اینهمه تلخ غافلگیرم؟ واسه چی نمیتونم بدون هقهق نفس بزنم؟ واسه چی دارم از عربده های نکشیده خفه میشم؟ خدایا! خدایا آخه واسه چی کاری نکردی؟ جون با ارزشترین نعمتیه که به بنده هات دادی و من از اون با ارزشتر نداشتم. این نهایت بودجه من بود. خدایا من سر جونم بهت پیشنهاد معامله کردم میدونم واسه تو یه جون از یه خاکی نفله اینهمه نمی ارزید ولی این تمام چیزی بود که من داشتم! آخه واسه چی؟ واسه چی این پایان رو عوض نکردی؟ خدایا چطور تونستی؟
شکر که امشب کسی اینجا نیست. امشب تنهام. خدایا خفه میشم. امشب کسی اینجا بود نفس میبریدم. شکر که دسته کم امکانش رو دادی بهم که…
تلفن. مادرم. یا خدا!
خب به خیر گذشت! کاری داشت که باید انجام میدادم. انجامش دادم. چیزی نفهمید. خدایا شکرت!
تازه اول شب هستیم و نمیدونم امشبم چه مدلی میگذره. امشب یکی از اون سیاه هاشه. یکی از اون تاریکهاش. خدایا حال دلم از گرفتگی گذشته اسم ندارم واسش آخه چطور تونستی؟ خدایا! خدایا آخه چطور تونستی؟
باریدن کمکی نمیکنه. نامجازها هم اونقدر قوی نیستن. خواب هم که رفته نمیاد. خدایا امشب هیچ چی کمک نمیکنه! من با این حس و حال چه غلطی کنم؟
واژه ها سکوت کردن و من دلم گفتن میخواد. دلم نوشتن میخواد. خدایا دلم عربده زدن میخواد! خدایا! چطور تونستی؟
امشب من تنها و در سکوت اینجا به عزای بیماری نشستم که از مدتها پیش رفتنش رو همه جز خودم باور کرده بودن. خدایا! چطور تونستی؟ امشب یه طور غریبی حس غربت دارم روی خاکت. خدایا به کی بگم! اجابتم که نکردی اونهمه التماس کردم و تو بیخیال تماشام کردی اونهمه اونهمه اونهمه لحظه اونهمه اخلاص که سعی کردم از تمام موجودیتم بکشم بیرون اونهمه… به هیچ کدومش که خیالت نبود. الان دیوار جواب نمیده دسته کم شونه های خودت رو قرض بده سرم رو تکیه بدم بهش ببارم این فشار داره مغزم رو متلاشی میکنه!
کلی مشق دارم که باید بنویسمشون. چقدر این گیرهای زندگی معمولی این لحظه به نظرم… آخه الان من با کدوم ذهن واسه نوشتن اون چیزها واژه پیدا کنم؟
زمان منتظر نمی مونه. پیش میره و تموم میشه و من باید اینها رو تحویل بدم. خدایا نمیتونم. باید بنویسمشون. خدایا نمیتونم. خدایا نمیتونم آخه!
چی میشه بگم! نه دستم به عرشت میرسه نه زورم. شب سختیه واسم. خیلی سخت. جواب که ندادی به اونهمه دعاهام کاش تو که دستت میرسه اقلا امشب یه کمکی میدادی! حکمتت رو شکر! دیگه نفس نوشتن ندارم. ساعت7و18دقیقه5شنبه شب.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

میخوام بخوابم.

ظهر5شنبه.
تعطیلات نوروز واسم شروع شده. در حال مرتب کردن کتابهای متنی هاردم هستم. بدجوری به هم ریخته هستن. عادل تشویقم کرد برم کتابخونه که نرفتم. گفتم حمام لازم دارم و مشکوک به کرونام و اگر یک درصد احتمالش باشه ممکنه بهش منتقل کنم اون هم ببره بده به مرضیه و بعدش باران کوچولو. آخ خدایا! نه! این بچه این بچه! این بچه عزیز منه! انگشتی که واسه اذیت کردنش دراز بشه رو شبیه چوب خشک پودرش میکنم!
این نور تیز لعنتی حالا چنان اومده پایین که انگار توی مغزم میتابه. ظاهرا کسی زورش نمیرسه خاموشش کنه. کلهم داره از حرارتش آتیش میگیره. شب هست. روز هست. وقتی خوابم هست وقتی بیدار میشم هست. خدایا این همیشه هست! ببینم اصلا که چی! الان من چه دردمه! شاید واقعا این دفعه بد نباشه شاید بشه که این… اه بسه. من باور نمیکنم. باور نمیکنم همین و بس. خوشم نمیاد همینطوری بتابه و منو مسخره کنه. کوفتیه لعنتی! دیگه خر نمیشم. این تابیدنها بیدارم نمیکنن. دیگه تموم شده. بسه نتاب! میخوام بخوابم!
مادر رفته به ارتفاعات. وصل گاز. کاش این دفعه دیگه وصل بشه! از استرس هایی که به آرامشش چنگ میزنن و من نمیتونم تخفیفشون بدم خسته شدم. این گاز نکبت رو وصل کنید!
هی! کلی کار دارم. مهتاب. ترجمه ها. و… بیخیال. میخوام بخوابم! میخوام کل امروز بخوابم. به جهنم که زمان پیش میره و جهان میچرخه و من یک روز کامل عقب خواهم بود! و این نور کزایی همچنان با قدرت درست روی مغز بی حفاظم میتابه و میتابه. بذار بتابه تا زمانی که تقویمش معرفی میکنه هنوز مونده. کی میدونه فرداها چه سورپرایزهایی واسمون دارن! شاید این دفعه واقعا باورهای قهر کردهم رو به رجزی بازنده فرا خونده باشه که آخر کار با چشمکهای شیطون بالای سرم ورجه ورجه کنه و بگه دیدی گفتم؟ دیدی عاقبت پایان منو؟ گفتی دیگه خیالت به من نیست. و الان تو کجا هستی؟ هی! یعنی واقعا همچین اتفاقی… اه بسه. معلومه که پیش نمیاد. هیچ اتفاقی پیش نمیاد. من خر این تابشها نمیشم. میخوام بخوابم. ساعت12و14دقیقه ظهر5شنبه. آخرین5شنبه ساله که باشه. میخوام بخوابم. فقط بخوابم. تمام روز. تمام شب. فقط میخوام بخوابم. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

انتظار سیاه.

1شنبه ظهر.
داریم از ظهر رد میشیم. تقریبا در بعد از ظهریم. این مزخرفات چیه میگم! دستم نمیره به نوشتن. نه گریه میکنم نه ماتم برده یه طرف فقط منگ و خشک شبیه شاخه ای که مدتهاست جونش رو کشیدن منتظر نشستم. گوش میکنم. به نفس های آخر. به بوق های آخر اون دستگاه کزایی. یعنی دیگه قطع شده؟ یعنی الان داره قطع میشه؟ یعنی خدا داره میبینه؟
رفیق نامجازم رو توی مشتم فشار میدم. هوای مسمومش رو نفس میکشم. گیج میشم. سرفه میکنم. کنارش میذارم. دوباره چندتا کلمه مینویسم. چند جای اینترنت میچرخم. باز برش میدارم. و باز این دور باطل رو تکرار و تکرار و تکرار میکنم.
از این تماشا متنفرم. این انتظار سیاه رو دلم نمیخواد. کاش میشد بخوابم تا… تا کی؟
اون نورهای تیز لعنتی ناغافل یه دفعه نفهمیدم از کجا روشن شدن و دارن مغزم رو سوراخ میکنن. بدجوری روی2راهی گیج میخورم. بلند شم حرکت کنم یا نه؟ این حرکت خطرناکه. ثبات تمام ریشه هام رو تهدید میکنه. باید چشم هام رو به این نور تیز شدید که این دفعه بدجوری نزدیک و بدجوری شدیده ببندم یا بهش جواب بدم؟ نمیدونم الان فکرم کار نمیکنه. چند روزی میشه این داره مستقیم روی مغزم میتابه و هر طرف میچرخم ول کن نیست. تمرکز ندارم. امروز تمام جهان شخصیم در قلمرو این انتظار سیاه میچرخه. من میچرخم. دنیا میچرخه. و خورشید همچنان بیخیال داره میتابه. هوای بهاری از پنجره باز اتاقم وارد میشه و صداهای بیرون شبیه همیشه شبیه هر بعد از ظهر مداوم و بی توقف در جریانن. زندگی بیباک از پایانی که من هیچ مدلی نتونستم عوضش کنم داره پیش میره و من از اینهمه حیرت میکنم. چطور شدنیه؟ اینهمه چطور شبیه روزهای پیش داره پیش میره؟ پس واسه چی همه متوقف نمیشن در سیر این انتظار تاریک؟ واسه چی زمان تلو تلو نمیخوره؟ واسه چی صداهای اون بیرون متفاوت از دیروز نیستن؟ واسه چی هوای امروز یه مدل دیگه نیست؟ واسه چی تابش خورشید متفاوت نشده؟ واسه چی همه چی سر جاشه و هیچ چی متفاوت نیست؟ واسه چی هیچ نشونی از یه اتفاق یه پایان سیاه نگرفته؟ هیچ چیز جز نفس های به شماره افتاده خود من! نامجازم رو میخوام.
باید ورود به سایت رتبه بندی رو بلد بشم. این خیلی جفنگه که هنوز بلدش نیستم. باید امتحانش کنم. خدایا تمرکز نیست. کاش میشد میرفتم بیرون! نمیخوام تفریح کنم فقط میخوام برم بیرون. میخوام اینجا نباشم. پشت سیستم نباشم در این فضای کاغذیه لعنتی نباشم. خدایا کاش میرفتم بیرون! سفره خونه های قدیم. همونها که پیش از کرونا پناه دردها و شادیهای من و رفقا میشدن. خیابون. کافه. هر جا. هر جا! نامجازم رو میخوام.
دیروز هیچ چی ترجمه نکردم. داخل کلاس تیمتاکی حس میکنم تمام زوری که این سالها زدم هیچ فایده نداشت. من باید قویتر از اینها باشم. اون جو مال کلاسه. الان من داخل کلاس نیستم. باید ترجمه هام رو انجام بدم. اینهمه افتضاح نیستم. میدونم که نیستم. نامجاز لعنتیم رو میخوام.
کاش از دم دستم بذارم کنار این نکبت رو! خدایا این امروز نباید دستم باشه! من نمیتونم متوقفش کنم. واسه چی این انتظار سیاه تموم نمیشه! یعنی ممکنه دقیقه90دلت بخواد یه معجزه رو کنی؟
دیشب یک دفعه دیگه دلم خواست مرد زاییده میشدم. به خاطر مادرم. اگر مرد بودم بیشتر به کارش میومدم. من در اطرافم روی هیچ کسی نمیتونم حساب کنم که اگر زمانی خودم نباشم هوای مادرم رو داشته باشه. خودم هم خیلی به دردش نمیخورم ولی دسته کم مدل خودم سعی میکنم بیشتر بفهممش و گاهی جواب میده. این لعنتی چیه من گرفتارش شدم نفسم رو گرفته من واقعا دارم زیادی میرم اینو از دم دستم باید بذارم کنار!
فیلتر شکن ها قفل شدن. تلگرام به هیچ چی جواب نمیده. جهان داره بسته تر میشه. من نمیخوام توی دل این خاک که خاک خودمه بپوسم.
ساعتم از داخل کشوی بغلدستم1بعد از ظهر رو اعلام کرد. دیگه نمیخوام اینجا بشینم و چرت و پرت بنویسم. دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آرامش بعد از توفان.

4شنبه صبح.
دیشب شب وحشتناکی بود. بد نبود وحشتناک بود. از همه نظر. همه نظر! وحشتناک بود! خیلی خیلی وحشتناک گذشت. از عصر تا… دیگه نمیخوام تجربهش کنم!
اما امروز خیلی آرام شروع شد. باید امروز تا جا دارم بخوابم. این لحظه بیدارم و نشد ننویسم. دلم حرف زدن خواست. نق دیشب. توضیح امروز. دلم میخواد حرف بزنم. بعدش اگر شد باز میخوابم. مادرم دیروز اومده بود که بمونه. تلخ بودم. خیلی خیلی خیلی تلخ. لازم شد بره. نمیدونم واسه خاطر تلخیه من رفت یا واسه خاطر الزام تعمیر اون آبگرمکن نفله خونشون. در هر حال رفت و شکر که دیشب اینجا نبود. دیشب… هی! بیخیال دیشب رفته. صبح آرومیه. من الان نباید بیدار باشم.
جنگ بیماری با جسمم رو قشنگ حس میکنم. یه ساعت درد برنده هست یه ساعت جسمم. شبها سنگینتره روزها مخصوصا صبحها خیلی آرامترم. امروز از دیروز حس سلامتم بیشتره. خدایا دیشب خیلی… از این شبها دیگه نمیخوام. نمیخوام!
بیماری سفرمون پیش خاله پیرم رو درو کرد. قرار بود امروز صبح حرکت کنیم. پرید. خاله پیره. اگر بیمار بشه اتفاقهای وحشتناکی پیش میاد. نرفتیم. بد هم نشد. خونه. اینجا. من میخوام اینجا بمونم همینجا. همینجا!
گاهی به شدتی غیرمنطقی بیتاب میشم. برای مواردی که در جهانه خاکی هرگز…
هوا اون بیرون عالیه. هیچ طوری نمیشه من یهخورده بزنم بیرون؟ اتفاقا یه چیزهایی هم لازمه بخرم. موارد مجاز نیستن ولی من لازمشون دارم. امروز که همه جا تعطیله. شاید هم نباشه. بیخیال در هر حال این لحظه شدنی نیست. من باید الان خواب باشم. خستم. خواب لازم دارم. باقیش باشه واسه بعد. صبح به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح.

2شنبه صبح. ساعت5و59دقیقه.
آرتیست بازیه مسخرهم بدجوری کار دستم داد و الان سرماخوردگی پدرم رو درآورده. آخ لعنتی اینهمه مواظب بودم عاقبت ویروس دستگیرم کرد. دیروز بچه ها میگفتن فردا نمیایی مدرسه و ذوق میکردن. گفتم جنازه هم باشم میام مدرسه به حساب شما جوجه ها میرسم. الان دارم فکر میکنم کریه عاقلانه ای نخوندم. باید بهشون گوش میدادم. واقعا نفس بلند شدن ندارم. میگم جدی قدیمتر سرماخوردگیها اینهمه نامرد نبودن این چه مدلشه نفسم درنمیاد. یواشکی میترسم ولی به کسی نمیگم. من زیاد با نامجازها میپرم بیماری اون هم در قلمرو سینه میتونه واسم دردسر درست کنه. وای خدا دیگه قهرمان بازی درنمیارم لطفا به این ویروست بگو ولم کنه بره!
خونوادم از ترس منطقشون درد میکنه. خودم هم همینطور ولی دیگه به این مرحله رسیدم که کاریش نمیشه کنم. واسه برادرزادم بدجوری میترسن و میترسم. فقط اونها میگن و من نمیگم. حوصله ندارم بگم. حوصله هم ندارم از وضعیت وحشتناک اون بیرون و اتفاقات عجیب و ترسناکی که می افته بشنوم. من نمیخوام بشنوم و اونها با تفضیل ازشون میگن. واقعا دیگه نمیخوام بشنوم. اذیتم میکنه.
خدایا بد کاری کردم باید به بچه هام گوش میدادم من امروز داخل مدرسه زیر اون ماسک ساعتهای سختی خواهم داشت. واقعا بیمارم خدایا راست میگم نق نمیزنم حالم مثبت نیست.
این ساعت دیوونه هم انگار به بند شلوارش کش بستن هی میکشن. خب یواشتر دیگه! عه!
تکلیفهای جلسه دوم کلاس زبان تیمتاک رو هم گرفتیم. من2تا جمله از تمرینها رو نتونستم هنوز حل کنم. باید ایرادش رو بگیریم. به نظرم ایراد نداشتن. ولی این امکان نداره حتما یه گیری دارن! دیشب شاید ذهنم از این ویروسه خسته بوده باید امروز ببینم گیرشون کجاست. خدایا این2تا جمله دردشون چیه درمونشون کنم؟ یه متنی هم هست باید بنویسم. وووییی این دفعه دیگه چی بنویسم؟
مادرم سفت چسبیده به تمدید گذرنامه. میگه یه روزی بریم تمدیدش کنیم. من نه علاقه دارم نه حس. همین الان هم زنگ زده بود میگفت فردا مرخصی بگیر یا اگر بیماری نرو بریم تمدیدش کنیم. گفتم اگر به خاطر بیماری فردا سر کار نرفتم پس جای دیگه هم نمیشه برم ول کن. گفت پس من امروز واسه تمدید گذرنامه خودم میرم تو ظاهرا علاقه ای نداری. گفتم نه ندارم. علاقه ندارم. اگر صلاح میبینی برو واسه خودت تمدیدش کن. کاش این روزها بیخیال بیرون رفتن میشد! نه واسه اینکه من زمان پیدا کنم و بهش برسم تا با هم بریم. واقعا ترجیح میدم اینها دور از فضای متشنج اون بیرون باشن. بیخیال گوش نمیدن. کاریش نمیشه کنم. تمام اعصابم درد میکنه از بس کشیده شدن. بسه. بذار اون بیرون متشنج باشه. بذار خونواده اخبار رو بخونن. بذار بزنن بیرون واسه تمدید گذرنامه و واسه همه چیز. خسته شدم به خدا خسته شدم از تمام این استرسها. و من… گیرهای مضحک لعنتی من. اه گندش بزنن.
هی! بسه. باید با آب جوش صدای بستهم رو باز کنم. کی میدونه شاید امروز واسه من روز با حالی باشه. واسه چی نباشه؟ من فقط سرما خوردم. الان هم که بلند شم یواش یواش درد عقب میکشه تا شب. شب درد سنگینتره. الان شب رفته و صبحه. خدایی از دیشب خیلی رو به راهترم. شاید امشب دوباره برگرده ولی هنوز تا شب کلی راهه. الان صبحه و من از دیشبم بهترم. این مثبته. مثبت. مثبتها رو عشقه. لحظه رو عشقه. اوه دیرم میشه. ساعت6و43دقیقه صبح2شنبه. هی صبح وایستا برسم وایستاااااا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح جمعه.

جمعه صبح.
ساعت6و6دقیقه صبح جمعه. تکلیفهای جلسه اول کلاس تیمتاکی زبان رو تحویل گرفتیم. ایرادهای جفنگی داشتم. خدایا من واسه چی سر این کلاس اینطوری میشم! به جان خودم اون کاماها رو در خیلی از مقاله ها دیدم که میذارن تقصیر من… بیخیال اصلا تمامش تقصیر من. ول کن.
باید زود بلند میشدم تلگرام فیلتره و صبح زود فیلتر شکن جواب میده من باید تکلیفهام رو میگرفتم. خب الان چی واسه چی نمیخوابم!
تنها نیستم. بقیه اون طرف خوابن و من در رو بستم پنجره رو باز کردم نشستم اینجا دارم اراجیف نویسی میکنم. هوای صبح جمعه از پنجره میاد داخل و به پلکهام دست میکشه. دیشب… بیخیال.
کمتر از20روز دیگه بهار میاد. خخخ. بهار. بله امسال بهار… خخخخخخخخخخخخ. بسه.
فردا باید برم سر کار و صبح زود واسه اینکه امروز صبحم رو بیرون از پتو گذروندم به خودم چیزمیز میگم. ولی واسه چی! خب باید بلند میشدم اون تکلیفها رو میگرفتم. تکلیف! اون غلطها چیچی بودن من داشتم؟ جدی من دستورم واسه چی این مدلیه! بیخیال ملت فارسی زندگی میکنن دستور زبانشون داغونه از من چه انتظاری میره من فقط واسه اون آیلتس مسخره چند سالی ازینا خوندم. بیخیال.
این جماعت واسه چی صبح جمعه هم بیدارن شلوغ میکنن بیرون این پنجره! اینها هم شبیه من صبح زود بلند شدن از تل استفاده ببرن آیا؟ کاش اینهمه شلوغ نمیکردن! صبح جمعه باید آرامتر باشه.
مادرم زده خودش رو درو کرده. پاش و همه جاش درد میکنه ولی گیر داده باید اینجا رو خونه تکونی کنه. هرچی هم بهش میگم بگو چیکار میخوایی کنی من انجام میدم تو تماشا کن بگو چه مدلی انجامش بدم که تو خوشت بیاد موافق نیست و همون چیزهای همیشگی رو تحویلم میده. ولش کردم هرچی میخواد کنه. روزها کار میکنه شب از درد بیدار میشه. بهش هم میگم ولش کن نمیکنه. شیشه های بالایی رو از جا درمیاره تمیز میکنه میذاره سر جاشون هرچی میگم آخه اون شیشه چیکارت داره بذار بمونه همونطوری گوش نمیده. شاید اشتباه کنم ولی تصور میکنم بعضی ها دوست دارن در هر حال فعال باشن. اون واقعا درد میکشه به خصوص شبها ولی حس میکنم کاری که میکنه رو دوست داره. توجیهش هم واسه من و بقیه اینه که تمیزکاری باید انجام بشه و خب کی انجامش بده من باید انجامش بدم و کسی نمیتونه و من خودم باید کار خودم رو کنم و وای خدایا! آخه واسه چی من خودم و زندگیم و اطرافم با همه جهان متفاوته! از اینهمه تفاوت در همه چیز و در همه چیز به یک جور حس بی حسی و سردی و شاید در دستور زبان روانشناسها افسردگی سرد رسیدم. خدایا آخه این… بسه بابا. دیگه مطمئن نیستم خدا بیدار باشه. اینهمه اینهمه اینهمه آدم اینهمه شب اینهمه اشک اینهمه درد اینهمه… گفتن این اراجیف سر صبح چه فایده داره! کسی بیدار نیست. خدا بیدار نیست. هیچ کسی نیست!
بیمار در کمای من نفسهای آخرش رو میزنه و من هیچ غلطی واسه نجاتش ازم برنمیاد. به خدا سعی کردم باز هم کردم همین هفته که گذشت باز سعی کردم نشد. نمیشه. به نظرم داره باورم میشه که دیگه هیچ تلاشی هیچ جوابی نمیده. فقط باید منتظر پایانش باشیم. دیشب تیمتاک نرفتم. دیگه نمیتونستم. دیگه نتونستم. نتونستم! الان اینجا نوشتم خدایا و پاکش کردم. بخواب خداجان بخواب مزاحم خوابت نمیشم. فقط قاتلها و جنایتکارهای قانونی که زیر سایبونت پناهنده شدن هر زمان صدات کردن بیدار شو و بهشون توان بیشتر بده تا بیشتر ازمون بفرستن به خاک. ما هم که هنوز قاچاقی زنده ایم رو زجرکش کنن. هرچند دیگه توان بیشتر لازمشون نیست از لطفت اونقدر بالا رفتن و اونقدر بالا بردیشون که تقریبا بغلدست خودت نشستن و زمانی که تو خوابی جات حکم میکنن. به حکم این عزیزهای تو ما همه باید مرده های نفرین شده ای باشیم که جهنم رو در این جهان زندگی میکنیم تا زمانی که از یه دردی بریم اون طرف و باقی جهنم رو اونجا ادامه بدیم. جرممون هم زنده بودنه. طوری نیست همه چی آرومه تو بخواب. بخواب خدای عادل جهان بخواب! راحت بخواب و خاطرت جمع باشه که اونها حواسشون به همه چی هست.
این پنجره این صداهای لعنتی این پنجره رو باید ببندم واقعا اینهمه صدا واسه صبح به این زودی زیاده بذار ببندمش.
به جهنم. پنجره هم نمیخوام. صبح جمعه هم مال رفقای خدا ما اینو هم نخواستیم. اه بسه دیگه نمیخوام بنویسم. بلکه بتونم بخوابم. صبح جمعه آرام و قشنگ بهاری به خیر.