4شنبه شب. آخجون تعطیلات! نمیفهمم چه حسیه که اینهمه منتظرش میشم بعدش شب4شنبه دلم میگیره. از چی میگیره! خیلی نمیفهمم شاید واسه اینه که شبهای تعطیل بیشتر مهلت دارم به خودم بپردازم و به1سری چیزها متمرکز بشم.
این روزها روزهای بی توصیفی واسم هستن. یک جورهایی در خودم گم شدم انگار. نمیدونم کجام. نمیدونم کجا باید باشم. گاهی کارهایی میکنم که بعدش به شدت عذاب وجدان میگیرم که اینو نباید انجامش بدم ولی میدم. بعدش دلیلهای انجامش رو ورق میزنم. واقعا توجیه نیستن واقعا دلیلن دلیلهایی که واقعی هستن. من واسه انجامشون توجیه لازم ندارم چون نه مشتاق انجامشون هستم نه متنفرم. فقط به دلیلهایی که واقعی هستن انجامشون میدم ولی… یعنی خدا نظرش در این موارد چیه؟ نکنه که من… خدایا! کاش زبونت رو میفهمیدم!
گاهی هم میترسم. وحشت میکنم از انتهای این… گاهی هم از خودم حرصی میشم که ببین تو هم در هر حال با این… آخ خدای من! خدایا آخه واسه چی این… اه بسه دیگه!
بهم یه پیشنهاد بسیار وسوسه انگیز و بسیار خطرناک شد. یه تجربه به ظاهر شیرین که تا حالا امتحانش نکردم ولی از نتایجش خیلی شنیدم. اگر پیش از این بود قطعا آزمایش میکردم ولی الان… به نظرم… قطعا… من هیچ مدلی به هیچ دلیلی با هیچ توجیهی نباید طرفش برم. این واقعا درست نیست. نه واسه من. نباید انجامش بدم. نمیدم. گاهی در گوشه های وجودم میچرخم تا ببینم حسرتی از این محدودیت و نظایرش اون گوشه ها مخفی شده یا نه. در مورد این یکی امروز ظهر یهخورده بود ولی این لحظه نیست. هیچ چی نیست. فقط میدونم که این نباید به دست من انجام بشه. حتی واسه یک دفعه. حتی به نیت امتحان. زمان این مدل امتحان کردنهای من دیگه گذشته. دسته کم الان دیگه زمانش نیست. فرداها رو کسی ندیده شاید زمانی دوباره زمان کله خری های این مدلی واسه من برسه ولی نه الان. و من ترجیح میدم… واقعا ترجیحم چیه! اینکه باز برگردم عقب؟ به نظرم… نه. نه!
امشب تنهام. اطرافم گاهی از دستم در میره. واقعا نمیتونم آشفتگی های اطرافم رو کنترل کنم. اونها روی روانم پخش میشن و شبیه یه دسته سوسک لعنتی همه جا رو به کثافت میکشن. گاهی میتونم جمعشون کنم ولی گاهی شبیه امروز واقعا حس میکنم دیگه نمیتونم و میکشم عقب تا اون سوسکها هر غلطی میخوان کنن و درست زمانی که در خونم بسته میشه و من با خودم تنها می مونم حس میکنم از اون موجودات چسبناک که روی تارهای اعصابم میلولیدن و مال خودم نبودن پاک میشم. بدجنس و خودخواهم ولی…
-این گیر من نیست. بذار بقیه خودشون باهاش کلکل کنن. من سعیم رو کردم ولی از دستم خارجه. حالا اونها بیرون از حصارهای من و تنهایی هام هستن.
اینو میگم و با یک نفس عمیق برمیگردم به دنیای شخصی خودم. بسیار بدجنسانه و شاد از آرامش بازگشتم. کاریش نمیشه کنم. من طبیعتم این مدلیه. خودم و آرامش خودم رو خیلی میخوام. آخه خدایی چی از دستم برمیاد زمانی که صاحب اون سوسکها خودشون واسه رفعشون عملا تلاشی نمیکنن و اصلا انگار گوش واسه شنیدن توصیه های من ندارن! گاهی افراد انگار کمک نمیخوان فقط میخوان شلوغ کنن و خشم داشته باشن و دور خودشون بچرخن و نخهای پریشونی رو هرچی بیشتر به هم بریزن و گره بزنن و داخلش گیر کنن و… شاید تخلیه بشن یا نشن. خب چیکار میشه کنم واقعا به من واسه حل گیرها و به خودشون واسه خلاصی کمک نمیکنن دست من نیستش که!
کمتر از1ساعت دیگه باید1پست بروز کنم. یکی هم بسیار ناگهانی واسه جمعه روی سرم آوار شده که امشب نفسش نیست فردا درستش میکنم.
مهتاب این ماه دلم میخواست بیشتر میشد ولی حسش نیست الان هم بدک نشده.
بازبینی ترجمه هام انگار یهخورده سریعتر شدن هرچند خخخ میگم واسه چی آدمها یعنی بعضی آدمها دهنشون رو بدون نظارت عقل باز و بسته میکنن؟ حس نق نیست ولشون کن بذار بگن ولی کاش از این فکهای بی نظارت کمتر داشتیم دنیا بدون اونها قشنگتر میشد.
دلم میخواد ولو بشم. میترسم خوابم ببره و از پست جا بمونم. کاش10بشه تا بتونم انجامش بدم و زیر پتو کتابم رو بخونم تا خوابم ببره!
دلم میخواد یه سر به سایت اون شرکت ترجمه بزنم ببینم واسه استخدامم به عنوان یک مترجم آزمایشی… اوه خدا! اوه نه! وای خداجون نه نه من الان هنوز… اوه خدایا!
دلم میخواد فردا… نه پس گرفتم هیچ کجا دلم نمیخواد برم همینجا رو عشقه ولی دلم یه اتفاق قشنگ رو همچنان میخواد. جدی سر زدن به اون سایته که ایرادی نداره حالا انگار اونها منتظرن تا منو دیدن با تور ماهیگیری بگیرن استخدامم کنن خب برم یه سر بزنم فقط تماشا کنم خودم هم بخوام احتمال پذیرفته شدنم یه درصد هم نیست الان واسه چی نمیرم فقط ببینم اونجارو؟ چیه میترسم وسوسه بشم؟ اوه خدا! آره شاید. آره میترسم وسوسه بشم که بیشتر و بیشتر دنبال ترجمه کردن باشم. اوه خدایا! من باید به اون سایت سر بزنم من باید به اون سازمان نمیدونم چیچی که آدرسش رو گرفتم حضوری سر بزنم من باید… باید به این سایت سر بزنم. فقط محض تماشا! امشب البته فقط باید منتظر باشم تا حدود40دقیقه دیگه یه پست بروز کنم و بیخیال همه چی ولو بشم روی تخت پتوی آشنای خودم رو بکشم روی سرم و کتابم رو بزنم بخونه و بخوابم.
حموم لازمم. فردا. فردا میرم امشب واقعا دلم نمیخواد بلند شم. وان میخوام. خدایا آخ که اگر داشتم! بیخیال فعلا که نیست. بدون وان هم من اینجا داخل این چهارتا دیوار و با تنهایی های خودم و سکوت اینجا و این سیستم با معرفت و الباقی ماجرا خوشبختم. ولی وان. خدایا وان. وای خداجونم من وان میخوام!
شایعه شده بهمن ماه کلاسها مجازی میشن. البته از جای معتبر نشنیدم فقط صحبتش بین مردم بود. خدایا کاش اینطوری نشه من واقعا تعطیلات میخوام ولی این تعطیلات نیست این بلاتکلیفیه محضه تازه بچه های من اون مدلی درس بلد نمیشن خدایا کاش حضوری بمونیم!
میگم، دیگه بسه حال ندارم بیشتر بنویسم. من نمیفهمم واسه چی همه چیز روی من برعکس جواب میده! قهوه همه رو بیدار میکنه منو میخوابونه. یه شیر قهوه درست کردم خوردم الان انگار تریاک داخلش بود حس میکنم از خستگی تمام مفصلهام دارن با طناب نامرئی بسته میشن. آخه واسه چی من برعکس آفریده شدم؟ بیخیال حسش نیست. دیگه بسه بعدا دوباره مینویسم. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
آشتی!
1شنبه شب. خدایا پر از گفتنیهام طول میکشه همهرو بگم چه مدلی باید…
اول که حال اطرافم خوب نیست. اتفاقهای خیلی بدی افتاده و داره میافته که من شخصا درگیر هیچ کدومش نیستم ولی حس میکنم کل خاکم به خاطرش تب کرده و درد داره. دلهای دور و برم بدجوری گرفتست. و این وسط شاید من آدم پستی هستم که از دو روز پیش یعنی از دو شب پیش، گذشته از دردی که خودمون و خاکمون زیرش شونه خم کردیم، حال شخصیم متفاوته و الان…
دیشب یکی از عجیبترین رویاهامرو داشتم. بدجوری به واقعیت میزد. بدجوری عجیب بود. دیشب شب خیلی عجیبی بود.
در یک رویای بسیار عجیب و بسیار قشنگ و بسیار عمیق شناور شدم، از روی یک پل معلق باریک بسیار خطرناک گذشتم و البته خوشبختانه نمیدونستم چقدر خطر نزدیکه و مثل برق بیپروا از اون بالا پیش میرفتم و زمانی که رسیدم اون طرفش فهمیدم که این میتونست خیلی خیلی ساده در بره و سقوط قطعی بود و بعد از فهمیدنم نزدیک بود باز نفسم بگیره که شکر خدا نگرفت، حسابی ستارهبازی کردم و از فرشتهها کارت تبریک برگینوری گرفتم، و دم صبح…
مثل اکثر صبحها داخل تیمتاک بیدار شدم. تیتی2بودم و موزیک خودم داشت میخوند. موزیک من. موزیک آشنای عزیز من! و ساعت، خدایا7و10، 11، 15… خدایا دیرم شد!
بلند شدم. استاتوس خوابرو از روی اسمم برداشتم. تیمتاکرو بستم. سیستم خاموش. سکوت. باید میجنبیدم. ولی سکوت کامل نبود. شب رفته بود. صبح شده بود اما… ستارهها توی سرم آواز میخوندن. باید میجنبیدم. دیر میشد. ولی…
-من قهوه میخوام.
ستارهها توی سرم آواز میخوندن. مثل برق نیمهآماده شدم و قهوهساز به برق. ستارهها توی سرم آواز میخوندن. تا قهوه آماده بشه حاضر شدم. سرمرو تکون دادم. ستارهها توی سرم آواز میخوندن. موهامرو شونه میزدم. دستمرو کشیدم به موهام که جمعشون کنم. ستارهها توی سرم آواز میخوندن. دستم روی هوا متوقف موند. یواشتر شونه کشیدم. دیرم میشد. ستارهها توی سرم آواز میخوندن. خیالم به زمان نبود. موهامرو جمع کردم. قهوه خوردم. کامل آماده شدم. ساعت7و38دقیقه. آهسته بلند شدم. قدم زدم. رفتم جلو آینه. سالهاست طرفش نرفتم. حتی خاکشرو هم نمیگرفتم و مادرم میگرفت. من که نمیبینم. ستارهها توی سرم آواز میخوندن. جلو آینه وایستادم. من نمیدیدم ولی تصویرم اونجا بود. میدونستم که بود. به موهام آهسته دست کشیدم. ساعت7و40دقیقه. به صورتم. چشمهام. دماغم. شونههام. دستهام. بازوهام. انگشتهام. در حالی که زمان به سرعت میگذشت و منو جا میذاشت جلوی آینهای که نمیدیدمش ایستاده بودم و جسممرو لمس میکردم. جسمم. جسم من. جسمی که هیچ زمانی مدلی که دلم میخواست ترکهای نشد. تمام عمرم ازش بدم اومده بود. از نواختش از حالتش از همه چیزش بدم اومده بود. و این اواخر حس میکردم باید به خاطرش خجالت بکشم. چقدر من و این جسم جفتی از دست همدیگه عذاب کشیدیم! ساعت7و42دقیقه. همونجا جلو آینه مونده بودم. چشمهای بدون نگاهم روی تصویری بود که میدونستم اونجاست و نمیدیدمش. دوباره جسممرو لمس کردم. این جسم منه. مال خودم. مال خودم! ساعت7و44دقیقه. آروم روی میز آرایش به طرف آینه خم شدم. بیشتر. بیشتر. دستمرو گذاشتم کنارههای آینه. خم شدم. بیشتر. رسیدم به آینه. تصویری که نمیدیدمش هم از توی شیشه خم شده بود و رسیده بود به من. سرم یهخورده جلوتر، یه بوس به تصویر توی آینه، به پریسا دادم. اون هم یه بوس کوچولو شبیه مال خودم بهم داد. یه بوس کوچولو. ستارهها توی سرم کِل کشیدن. فرشتهها از داخل رویا ریختن بیرون و بهمون تبریکهای برقبرقی و اکلیلی دادن. به من و به پریسا. ساعت7و45دقیقه. باید میرفتم. باید میرفتم! از آینه کشیدم کنار. دستی واسه پریسای توی شیشه تکون دادم. جفتی واسه هم دست تکون دادیم. رفتم. خندیدم و رفتم.
امروز تا ظهر، تا خود ظهر خیلی مهربون بودم. امروز هوا و لحظهها و بابازمان و همه و همه میخندیدن. و ستارهها تمام روز توی سرم آواز میخوندن.
داریم میریم به طرف انتهای شب. پشت میز کوچیک متحرکم نشستم و آهسته و عمیق هوای مهربان شب زمستونرو نفس میکشم. پنجرههای بسته لبخند میزنن و بهم میگن که اون بیرون داره بارون میاد. آینه بزرگ سمت چپم روی میز سر جای همیشگیشه. پریسای توی شیشه هم داره شبیه من امروزشرو مینویسه. و کی میدونه! شاید نوشتههای اون از مال من هم شادتر و مثبتتر باشن!
امروز خبرهای خوش کوچولوی شخصی هم بهم رسید که نمیدونم چقدر واقعی میشن ولی من امید داشتن به تحققشونرو دوست دارم. چندتاشون هم ترسناک بودن ولی من خیالم بهشون نیست. تحقق خیلی موارد، نه تمامشون، دست خودمه. دست منی که اگر نخوام هیچ اتفاقی نمیافته. و من اتفاقهای پردردسر ترسناکرو نمیخوام. پس اونها محقق نمیشن.
نمیدونم فرداها این منظرهها چه رنگی میشن. نمیدونم جادهرو درست میرم یا نه. نمیدونم ماه آینده و سال آینده نگاهم به دیشب و امشب چه جوریه. چه اهمیتی داره؟ کی از فرداها آگاهه؟ کسی جز خدا آگاه نیست. به قول خودم، لحظهرو عشقه. امشب و من و بارون پشت شیشه و پنجرههایی که شفافیتشونرو هرچند نمیبینم اما میشناسمشون و ستارهها که همچنان آروم و ملایم توی سرم آواز میخونن و فرشتهها که هنوز بوس امروز صبحم روی آینهرو اکلیلبارون میکنن و پریسای توی شیشه که شبرو بیصدا میخنده و یک باغ رویای رنگیه قشنگ که حتی اگر محقق نشن زیبا هستن و حسابی عزیز. چه شلوغه! چه جمع شادی! دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.
عصر شنبه.
در حال اصلاح ترجمه هستم. خدایا کی میشه من خودم ترجمه کنم؟ خسته شدم ولی نمیتونم الان ببندمش و بذارمش واسه2ساعت بعد. اینطوری که میشم یادم به جلد2کتاب نبرد با شیاطین می افته. اونجا که کرنل فلک بدون اختیار نورها رو کنار هم میذاشت و میگفت اونقدر ترسیده یا خسته شده بودم که میخواستم متوقفش کنم ولی نمیتونستم. دستهام در اختیارم نبودن. جدی من واسه چی اینطوری میشم؟ خدایا دلم میخواد خودم انجامش بدم. البته به کسی نگی شاید بتونم ولی به طرز وحشتناکی کند و یواشم و به شدت واسم سخته که وارد همچین چیزی بشم. انگار یک جسم کاملا خواب رو بخوایی یه دفعه عمودی سر پا وایستونی و بگی حالا با2شماره ورزش کن. خدایا یه کاریم کن دیگه!
دلم خوردنی میخواد. به نظرم گشنم باشه. به نظرم؟ خب احتمالا. حس توضیح نیست.
قهوه میخوام. سردرد عوضی! میگم الان یه قهوه بخورم این دوباره زیاد میشه؟ یعنی کدئین کمک نمیکنه؟ لعنتی!
خدایا مادر این2تا جوجه واسه تایم این امتحانات ماست مال پدرم رو درآوردن. یکی میخواد ریاضی وسط هفته باشه اون یکی میخواد وسط هفته نباشه. شاید لازم بود و باشه من هم شبیه همکارم مدلم طوری باشه که اجازه این دردسرها رو نده ولی… هی! من که سوالها رو دارم. مگه چقدر واسم سخت میشه اگر تایم ریاضیشون در یک روز نباشه؟ خودمونیم اینهمه فشار هم بهم نمیاد واسه چی انجامش نمیدم؟ اگر خیال این2تا مادر این مدلی راحتتر میشه و واسه من هم خیلی سخت نیست پس واسه چی باید اذیتشون کنم؟ این کار درست نیست. یکیشون امسال سال آخریه که اینجاست. چقدر مگه کار واسم سخته اگر خاطر مادرش رو جمع کنم؟ خب این مدلی راحتترم ولی واقعا اگر رضایت هر جفتشون با جابجا کردن تایم یه امتحان فرمایشی تأمین میشه واسه چی نکنم؟ یعنی واقعا اینهمه واسه من سخته؟ هوممم! نه واقعا نه! به جهنم بذار این تایمها جابجا بشن اون2تا هم خاطرشون آروم بگیره. ول کن الان نمیخوام تایمم مال سر کارم باشه حتی در حد تفکر. الان من در خونه هستم. همه چیزم مال خودمه. حتی ذهنم. فکر به این مزخرفات بمونه واسه فردا.
دلم میخواد دوباره ترانه مجنون پویا رو گوش کنم. تازه دیشب گرفتمش. خیلی خوشگله خیلی زیاد. باید بدمش داخل فلش موزیکهای خودم.
حدود20دقیقه دیگه سریال جیران از رادیو اینترنتی محله. خوده سریاله خیلی خیالم نیست ولی همینطوری با جمع گوشش میدم. میگم که، به نظرم از احتمال گذشته من گشنمه. تقصیر ماکارونیهای توی یخچاله. حالا هرچی. من گشنمه. سریال با خوردنی. آخ جون. ولی قهوه. خدایا من قهوه میخوام از بس میخوام گیج میزنم من قهوه میخوام. اون هم بیخیال. سریال و خوردنی و قهوه. سردرد هم وقتی زیاد شد بهش فکر میکنم. یهخورده نق یه دونه قرص و برو که رفتیم.
همچنان دلم یه پول گنده میخواد. پوله که نیست بذار خیالش رو ببافم. آخ جون مثلا یه چیزی بشه از یه جایی بهم برسه که یه پوله گنده مال من شده کسی هم جز خودم نمیدونه. اوخجان هر معامله ای دلم بخواد میشه کنم باهاش. کسی هم نمیدونه که بهم بگه عه واسه چی فلان کار رو باهاش کردی یا نکردی. بعدش من… اوخ جااااان! خب این گیره حل میشه و اگر چیزی تهش موند یه کارهایی واسه خودم! اگر هم تهش چیزی نموند که بیخیال من نیت اولم حل این گیره باقیش خیالی نیست. خیال کیفداری بود. خوش گذشت. کاش میشد که بشه!
مادرم رفت. امشب من هستم و خودم. مادرم پیشنهادهای ترسناکی واسم داره که از تصورش مورمورم میشه. مادرم همچنان میخواد پرهام رو نامحسوس قلقلک بده. من ولی نمیخوام. همینجا گوشه قفس خودم رو عشقه. هی! واقعا عشقه؟ نمیدونم. یعنی میدونم. پریدن درد داره. تمام استخونهای روانم درد میکنن. دیگه نمیخوام امتحانش کنم. دیگه نمیتونم.
خاطرم باشه امشب یه سر به عمو حافظ بزنم. به نظرم لازمه دوباره دعوام کنه. واقعا لازمه. به جان خودم مازوخیسم نیستم ولی گاهی عمیقا معتقدم که این واسه من لازمه. الان نمیخوام فال بگیرم حالی شبیه حال دیشبم باید باشه. همون قدر عمیق. همون قدر صاف. همون قدر صادق.
اوخ10دقیقه دیگه سریاله شروع میشه. باید لینکش رو واسه بروز کردن پستش بردارم. فعلا اینو بزنم روی آنتن تا بعد.
شنبه بعد از ظهر.
وای خداجون من بازنشستگی میخوااااااااااااااااااااام.
این فسقلی امروز دلش میخواست از داستانی که داره مینویسه واسم بگه. همکارم حوصله نداشت. من هم نداشتم ولی من ظاهرش نمیکنم. آخر زنگ جوجه گیرم آورد یهخورده گفت. تشویقش کردم. از هیجان نمیتونست بشینه. خدایا کاش واقعا عشقی به این ماجرا داشتم!
دیشب شب عجیبی بود. بعد از ظهرش دلم حسابی گرفته بود، بعدش بیشتر گرفت، بعدش مژه هام چندتا قطره مهمون داشتن، بعدش… شب حس و حالم کاملم متفاوت بود. انگار پروازم داده بودن بالا، بالا، بالاتر. حس میکردم در اون لحظه کوه آتیش هم حریفم نیست. قوی بودم سبک بودم. دیشب تنها نبودم. اطرافیان مونده بودن چی شدم. نپرسیدن. نگفتن. من هم توضیح ندادم. توضیح نداشتم. دنبال دلیل هم نبودم. دیشب از همه چیز بینیاز بودم. دلیل واسه حس هام، دلیل واسه تغییر حالتم، دلیل واسه قوی شدنم، دلیل واسه هیچ چی لازمم نبود. چیم شده بود؟ دیشب کابوس نداشتم. بی رویا نگذشت ولی کابوس ها دیشب ازم می ترسیدن. ترسشون رو حس کردم. اونها عقب کشیدن و من خوابم برد. بی کابوس تا صبح رفتم. صبح باقی حس دیشب رو برداشتم رفتم سر کار. کاش میشد برای همیشه نگهش دارم و تمام عمرم در حال دیشبم باشم! خب این شدنی نیست. نه برای من. من مجاز نیستم. به خیلی چیزها. هی! بیخیال. چه ایرادی داره! همین حالا هم من جام اصلا بد نیست. ایول!
این روزها سایه های آشنا زیاد میبینم. سایه هایی که یک زمانی تصور میکردم در جهانه گرد و خاکیه اون زمانم واقعیترین ها بودن. حالا دیگه همچین تصور مسخره ای ندارم. سایه ها میان و میرن. هم رو خیلی محترمانه نادیده میگیریم و از چند متری هم رد میشیم. من که ابدا به این رد شدن معترض نیستم. قطعا اونها هم همینطور.
خدایا باید کپشن بنویسم باید پست جمع کنم باید پست25بهمن رو تمومش کنم باید… هی! بذار2دقیقه ولو بشم. انجام میدم همه رو انجام میدم ولی بعد از این چند دقیقه. الان فقط سکون و آرامش اینجا رو عشقه. بقیه رو بعدا مینویسم. تا بعد.
بی حسی از مدلِ…
4شنبه بعد از ظهر. آخجون آخر هفته! ولی عجب خستم! فقط ریاضی و علوم و فنآوری ششم مونده. علوم فقط بریل کردنش مونده و اون2تا…. اه ولش کن دیگه!
باید اون مقدمه کوفتی رو واسه پست5بهمن بنویسم. کاش دیشب نوشته بودمش تا امروز میرفتم بالای سر پست15بهمن. هی! چه مرگم شده! من از زبان متنفر… خب. متنفر بودم. شاید الان دیگه ازش متنفر نیستم. شاید الان که میشه آرومتر بخونمش، بدون فشار استرس امتحان و کلاس، و الان که یهخورده زمان واسه خودم دارم، شاید حسم بهش آرومتر شده. آرومتر. ملایمتر. نرمتر. شاید هم… شاید خیلی هم ازش بدم نمیاد. عجیب! خیلی عجیب!
اون چراغ چشمک زن خطرناک ظاهرا از خاطر مادرم رفته و امیدوارم دیگه برنگرده. دسته کم نه الان. خدایا چقدر خستم!
دلم یه پوله گنده میخواد تا یه گیر بزرگ بزرگ بزرگم رو حلش کنم. خدایا به خیلیها میلیاردی میدی این مبلغ من واقعا کوچیکه کاش میشد بهم بدی! شاید هم حکمتی داره. خب در هر حال من این پوله رو ندارم. از خستگی گیجم.
حس نق زدن نیست. خدایا تو که همه رو از حفظی میشه دیگه نق نزنم؟ واقعا حوصلهش رو ندارم.
مادرم قاعدتا باید بعد از2برسه. دیروز تشویقم میکرد5شنبه بزنم بیرون. کتابخونه یا هر جا با بچه ها. گفتم حسش نیست. میگفت دسته کم یه دفعه پیش از پیشرفت کرونا بد نیست بری و به روحیه ات استراحت بدی. گفتم حالا تا ببینم. دیگه تکرار نکردم که حسش نیست ولی واقعا نیست. حس بیرون رفتن نیست. حس نق زدن نیست. حس جنگ با این خستگی نیست. دلم میخواد دستم رو بذارم زیر سرم و ولو باقی بمونم تا منطق با چوب بیاد بالای سرم و بگه مگه خریت آدم خاکی تا کجا میتونه پیش بره! تا2هنوز خیلی باقیه. مادرم الان نمیاد. فعلا حس نوشتن هم دیگه نیست. تا بعد.
نق در ورژن کمی جدید.
بعد از ظهر2شنبه.
خدایا سوال امتحان ششم. به جهنم یه کاریش میکنم.
دیشب به شدت از جا در رفتم و هرچی نباید… بعدش هم کابوس دیدم. هم مزخرف بود هم خخخ مسخره ولی ترسناک بود. اصلا خوشم نیومد. از خواب که پریدم نصفه شب بود. بعدش… زمانی که خوابم برد… من خواب هام هیچ زمانی بی رویا نیست. یا سفید یا سیاه ولی در هر حال خواب میبینم. از دومیه بدم نیومد. سفید نبود ولی… دلم نمیخواد وانمود کنم. من معترض نبودم. خدایا منو ببخش ولی نبودم. یعنی باید باشم؟ دروغ مثبت نیست حتی در خلوت خودم. من معترض نبودم.
دیماه با سرعت داره میره و من دلم خرداد میخواد. دلم بهار میخواد. تعطیلات. آرامشی که همیشه منتظرش هستیم ولی هر دفعه یه جای کار ایراد داره و نمیاد و این بار دیگه بدجوری این کشتی سوراخه. نه واسه من. واسه همه. همه! میگن در حال سپری کردن تاریکترین ساعات شب هستیم. همون زمانی که بعدش صبح طلوع میکنه. یعنی واقعا طلوع میکنه؟ و اون زمان ما هستیم که ببینیم؟ از دیشب که حرصم افسار پاره کرده پاک به سرم زده.
خیلی چیزها از پلیر جدیدم باید بدونم که نمیدونم. کاش میشد آپشنهای منوی فسقلیش رو دستکاری کنم! خدایا چشم میخوام!
میگم هیچ راهی نداره راهنمای این فایل صوتی یا متنی بشه؟ ترجیحا متنی؟ به نظرم اگر بشه بخونمش میتونم یه چیزهایی ازش بفهمم. بیخیال. عاقبت یه راهی واسش پیدا میکنم.
کم مونده بود یادم بره20دی1پست توی آستینم گیر کرده. اوخ فقط تصور اینکه این یادم میرفت! وووییی!
دلم5شنبه میخواد. صبح تعطیل. بیا دیگه بابا اه!
دلم خیلی چیزها میخواد. یه اتفاق مثبت. یه خریت بی دردسر و بی خطر. یه خبر عالی. یه غیرمنتظره به شدت قشنگ. یه حال خوش عمومی واسه همه. یه غافلگیری سفید. از اونهایی که از شدت خوشی اشک میاد مهمونی. یه گریه شادی. یه پیچش به راسته پر از منظره های سبز. یه آخجونه با تمامه وجود و تا آخرین حد زوره حنجره بلند. یه گوشه از بهشت. بهشت.
خدایا! اینهمه آدم روی خاکت تاب میخورن و اینهمه چیز میخوان ازت. به بعضی ها میدی به بعضی ها هم نمیدی. ولی اگر بخوایی به همه میتونی هرچی میخوان رو بدی. وسط اینهمه آرزوهای رنگارنگ عجیب غریب من فقط یک وجب بهشت خودم رو میخوام. هیچ راهی نداره بهم بدی؟ میدونی؟ من خیلی میخوامش. از بس میخوام گاهی حس میکنم بیمار میشم. سرم منگ میشه. نفسم سنگین میزنه. داغ میشم انگار تب کرده باشم. گیج میخورم. دستم رو میذارم زیر سرم و ولو میشم با چشمهای باز و نفسهای گرفته. اونقدر همون مدلی باقی می مونم تا منطق بیاد کمک و بگه مگه درصد حماقت چقدر میشه بالا بره زندگی حنجره ترکوند از بس صدات زد پاشو دیرت شد و چه و چه! راست میگه. مگه درصد حماقت یه خاکی چقدر میتونه بالا بره! نمیدونم چقدر. خدایا من فقط2تا چیز میدونم. اینکه من بهشتم رو میخوام و اینکه تو خدایی و هرچی بخوایی میشه. به نظرم همین2تا واسه تمام موارد اون بالا بس باشن. گاهی هم سعی میکنم نقشه درهم این مسیر جاده خاکیه عجیب از سرم بره بیرون و دیگه نخوامش. بعدش به خودم که میام میبینم تمام این… آخ خدا! آخ خدا آخه این… این چه معامله ای بود باهام کردی؟
حالاست که مادرم برسه. خوابم میاد. میترسم بخوابم مادرم در بزنه نشنوم. بیخیال عصری یا شبی زود ولو میشم. دلم باز یه چیز میخواد که منتظرش بشم. کاش دلم میخواست5شنبه رو متفاوت بگذرونم! میخواد ولی حسش نیست. پریروز بود به نظرم که به مهشید میگفتم حس خودم به خودم رو فقط با ترانه گرفتار فریدون فروغی میشه توضیح بدم. تیتی2بودیم. گذاشتم و بارونی شدم. دلم واسه زمانهای پروازخواهیم تنگ شده.
بیخیال. ببینم امشب حالش هست چندتا سوال ششم جور کنم یا نه. فعلا که حسش نیست. الان دیگه حس نوشتن هم نیست. تا بعد.
شبانه های کوچولوی من.
شنبه شب.
امروز سر کار نرفتم. تاریکه روانی! کاش فردا متعادل بشم. میشم قطعا میشم. خب کاریش نمیشه کرد عوضش 1و4پنجم از مشق گوش کنیم رو نوشتم و خدایا این واسه چی از ارتفاعش کسر نمیشه هرچی انجام میدم باز بلنده؟
اخبار… هی! به خاطر خدا! دیگه بسه!
کسی، کسانی، در مورد زبان کلی چیزهای مثبت بهم گفتن. احمد داخل تیمتاک بهم اطمینان داد که مطالعه پاتر انگلیسی و بازبینی ترجمه ها هم میشه جزو مطالعات زبانم به حساب بیاد و با این حساب من در3ماهی که گذشت چندان هم از فضای مطالعه آزاد دور نبودم و درضمن این خاطر جمعیه شیرین رو هم بهم داد که با این فرمون اگر قویتر نشم امکان نداره ذهنم گرفته هاش رو رها کنه تا بپرن و غیبشون بزنه اما اگر سفتتر بچسبم بهتر هم میشم. حس خوبی بود شنیدنش از کسی که در جایی و در متن زبانهایی جز فارسی داره زندگی میکنه. ممنونم احمد هرچند اینجا نمیایی اما به شدت ازت ممنونم رفیق!
مادرم حسابی دلش میخواد و البته سعی داره یکی از اون چراغهای چشمک زن قدیمی خطرناک رو دوباره توی مغزم روشن کنه و این بار من به شدت تمام داستان رو پس زدم و گفتم من دیگه به هیچ مدل و هیچ عنوان و هیچ توجیهی نیستم که نیستم. راست گفتم. دیگه نمیخوام وارد این مسخره بازیه مسخره بشم. دلیلهام رو واسش نگفتم. فقط گفتم من خستم مادری. دیگه نمیخوام امتحان کنم. میخوام آروم زندگی کنم و آروم با نشدهای جاده خودم کنار بیام. دلم جنگ و ریسک و سعی از مدلی که میگی و هیچ چی و هیچ چی نمیخواد. نگفتم واسه چی نمیخواد. فقط گفتم خستم. فقط گفتم دلم نمیخواد. کاش دیگه این دفتر رو باز نکنه و نکنن! دیگه دلم بحث در موردش رو هم نمیخواد.
خدایا باید واسه امتحانات هفته آینده بچه ها سوال جور کنم. چقدر از این کار بدم میاد. اگر میدیدم همونجا سر کلاس چندتا طرح میکردم. شاید بدون دیدن هم بشه ولی من اخلاق مسخره ای دارم. همه چیزم که پیش از ماجرا مرتب نباشه مخم سنگینی میکنه. خب حالا درستش میکنم بابا اه! همینجا اینستا ریدر با وفا اگر کمک کنه داخل منزل هم میشه یه کارهایی کرد. البته به شرط رها شدن جناب تنبلی از جانب من. تقصیر من چیه که تمام امروز جونم داشت بالا میومد؟ از دیروز عصر نفله بودم و دم صبح کلا افقی شدم. خب بابا میدونم میدونم آخر هفته گذشت زمان بود میشد یهخورده حلش کرد حالا خب که چی! وووییی!
کمبود پول نقد حسابی اطرافم دردسر درست کرده و بیشتر از همه واسه خود من. تصور کن پولی در کار نباشه و هر ماشینی که سوار میشم برم سر کار از راننده شماره کارت بخوام و بگم ببخشید من پول نقد ندارم شماره بدید بریزم به حسابتون. خدایا آخه این هم شد کار؟
داخل اینترنت بچه ها هر کدوم یه داستانی دارن یکی تعطیلی حاصل از دود داره یکی2سری برف داره بعدش من هفته تاریک دارم که یه روز کامل پرتم میکنه به ناکجا و نمیرم سر کار تا فردا که در هر حال باید مدرسه باشم. این اصلا منصفانه نیست.
اوخ نیم ساعت دیگه باید بپرم یه پست داخل گوش کن به روز کنم. بیدارم بابا یادم هم هست جای دلواپسی نیست.
گاهی آدمها اشتباه های وحشتناکی میکنن که نتیجه واقعا ناجور میشه و هیچ کاریش هم نمیشه کرد اما نمیشه تماشاگر دردش نیاد. هرچی هم به خودم میگم بابا اشتباه خودش بود چیزی که داره میبینه نتیجه مستقیم ندیدن های خودشه که الان این مدلی بروز کرده و نکبت زده به همه چی به سرم نمیره. واقعا دلم سوخت. از ته دل. کاش از دستم چیزی بر میومد. هرچی جز تماشا. واقعیتش رو بگم بعد از مدتی که سکوتم طول کشید دوباره خواستم سعی کنم ولی به ضرب پرت شدم به دیوار. خب شاید لازم بود بیشتر اصرار میکردم ولی… من چندان در این موارد شجاع نیستم. درضمن این درست نیست. ما باید به حریم بقیه احترام بذاریم. من چی میتونم بگم وقتی مخاطبم بارها گفته و باز داره میگه که نمیخواد در اون مورد خاص چیزی بشنوه؟ یعنی باید اصرار میکردم؟ باید میگفتم که حتما و حکما ازم بشنوه؟ و اگر کسی با خودم این معامله رو کنه من خوشم میاد؟ با یک ضربه مشت یا اگر دستم نرسه با یک کلام بسیار بسیار تاریک به حساب طرف نمیرسم؟ مگه نکردم؟ مگه نرسیدم؟ دفعه آخر سال 98بود. هنوز یادمه اون شبی که1خیرخواه به نیت کاملا خیر واسه متقاعد کردنم سعی کرد با یه پیام تلگرامی سر صحبت رو باز کنه و در مورد بنبستی که مخم رو داغون کرده بود باهام حرف بزنه. نمیدونم اون جواب های به شدت سرد و تاریکی که بهش دادم درست بودن یا نه ولی واقعیتش رو بخوایی درست یا نادرست پشیمون نیستم. آدمها باید به حریم همدیگه احترام بذارن. من با تمام وجود از صحبت کردن در اون مورد با کسی که میخواست نصیحتم کنه متنفر بودم. همه هم این رو میدونستن. اون بنده خدا میخواست کمک کنه چیزی هم بهش نمیرسید فقط میخواست از اون حال دربیام ولی من واقعا دلم نمیخواست ایشون در موردش باهام صحبت کنه. رفتارم واقعا واقعا واقعا بد بود ولی هرچی فکر میکنم میبینم باز هم اگر برگردم عقب و در همون شب باشم باز همون رفتار و همون جواب آخر صحبتمون خواهد بود. اون آدم آدم واقعا خوبیه اما باید عدم تمایل منو در نظر میگرفت و پا پیش نمیذاشت. خب این از خودم. و حالا با وجود این بینش و این تجربه و این آگاهی یعنی من باید در گفتن چیزی که از پیش رد شده بود باز هم اصرار میکردم؟ نکردم. یعنی کردم ولی نه خیلی. خدایا! کاش از دستم کاری بر میومد! خدایا آخه من چه معامله ای میشه کنم؟ چی میشد کنم که نکردم؟ چی میشد بگم که نگفتم؟ خدایا کاش میدونستم! اه لعنتی! آخ خدای من آخه چرا این اتفاقها افتاد این افتضاحه مزخرفه نکبته جفنگه لعنتیه این… این… اه! اه لعنتی!
خستم ولی به نظرم خوابم به این سادگی نباشه. کاش بعد از به روز کردن پست امشب خوابم ببره! کاش عادت روشن گذاشتن سیستم بالای سرم رو ترک میکردم! این باید روشن باشه و یه چیزی باید بخونه تا بخوابم بعدش با همون صدا دوباره از خواب میپرم خب واسه چی نمیشه در سکوت خوابم ببره؟ این هم شد کار؟
باید واسه مشق25دیماهم مقدمه بنویسم. و مهتاب این واسه چی اینقدر زود به زود میادش؟
آذر و دی حسابی ولخرجی کردم. به نظرم پلیره باید فعلا آخریش باشه. فعلا چیزی خاطرم نیست که به خاطرش نق بزنم. امیدوارم فعلا موردی پیش نیاد خخخ.
اوخ ساعت9و45باید برم بالای سر پست. دیر میشه. تا بعد.
5شنبه بعد از ظهر.
هیچ عجله نکردم. دیر بلند شدم، وسوسه بیرون زدن و خریدن اون پلیر بیگانه رو با فشار از سرم هل دادم بیرون، پست15دی گوش کن رو جمع کردم و فرستادمش زمانبندی که منتظر بازبینی مدیره، قهوه خوردم، 2تا، آخ جون، تفریحات نامجاز داشتم، به چندتا چیز فکر کردم، به کابوس دیشبم و رفتار بعد از کابوسم خندیدم و خجالت کشیدم، گوشیم رو برداشتم و واسه161نوار کاست خالی که در جریان پاکسازیهای هفته پیش از بالا روی سرم باریدن و کم مونده بود ملاجم رو نفله کنن دنبال مشتری گشتم که موفق نبود، و زدم بیرون و اون پلیر بیگانه رو خریدم و آوردم خونه. بعدش هم سیستم با معرفت رو بیدارش کردم که فایلهای انگلیسی پاتر5رو بخونه و بدون فکر کردن به بالا رفتن وزن مسخره ام داخل آلاچیق تیمتاک نشستم و در آرامش کامل ناهار مفصل خوردم. الان هم با یک لیوان بزرگ نوشابه با یخهای شناور اینجا نشستم و دارم مینویسم.
مادرم به احتمال بسیار قوی امشب اینجاست. میخواستم برم دوش بگیرم که البته نرفتم. بیخیال فردا صبح هم میشه رفت.
باید دفتر پست25دی رو باز کنم. و این پلیر بیگانه باید کمکم کنه که دوباره سر درسهام رو جمع کنم. کار امتحانش داخل مغازه و اینجا داخل خونه کمی انجام شده و الان باید بلند شم و به سیستم معرفیش کنم تا از امشب واسه رد و بدل کردن فایلهای صوتی که میخوام بیرون از این4دیواری عزیز همراهم باشن دستم باز باشه. پیش از این با تلگرام و یونی گرام انجامش میدادم. فیلترینگ. بیخیال. امیدوارم دستم خیلی سریع در استفاده از این تازه وارد جدید بیگانه سریع بشه! من باید دوباره درس بخونم. نه اندازه زمان کلاس هام ولی بیشتر از این3ماهی که گذروندم. خیلی بیشتر. گوشیم داره رگباری نق میزنه. تلگرام که نمیشه باشه. فیلتر شکنم باز نیست. پیامک هم که نیست زنگش متفاوته پس چیه؟ بیخیال میبینم حالا.
جهان آزاد گوش کن فعالتر شده. حالا دقیقا3برابر ماه های پیش کار میبره. به جای یکی3تا پست در هر ماه میره. نمیدونم بازبینی ترجمه های بقیه میتونه بخش کوچیکی از مطالعات زبانم به حساب بیاد یا نه. کاش یک کسی شبیه راهنما بود که ازش بپرسم! بیخیال.
سرده پس من واسه چی نوشابه با یخ میخورم؟ جنونم رو عشقه! وای خدا دارم از سرما مورمور میشم این چه کاریه که میکنم؟ بیخیال دلم میخوادش.
این لیوانم رو دوست دارم ولی خیلی ازش میترسم هر آن حس میکنم ممکنه خودش یا درش یا قاشقش از دستم در بره و نفله بشه. چیه! لیوان خودمه دلم میخواد در موردش حرف بزنم. به من چه که مسخره به نظر میاد! اینجا هرچی دلم بخواد میگم. از هرچی دلم بخواد هر اندازه دلم بخواد حرف میزنم. سایت خودمه. این مدلی دلم میخواد. اصلا دلم میخواد یک پست طولانی در مورد لیوانم بزنم و هی ازش بگم و بگم و باز بگم و باز بگم. لیوان خودمه. سرامیکیهاش قشنگ بودن ولی من موارد شفاف رو دوست دارم. من نمیبینم ولی به رنگ گیر میدم. به شفافیت گیر میدم. به قشنگی گیر میدم. واسه چی اینطوریه؟ همینه که هست. گیره خودمه. امروز داخل اون مغازه به رنگ پلیر بیگانه که الان داخل کیف کوچولوش توی کشوی من کنار دیزی و اسپیکر آروم گرفته گیر دادم. به رنگ کیفش هم گیر دادم. میخواستم دقیق بدونم چه رنگیه. رنگها و توصیفات از نگاه های بیناهای متفاوت متفاوت هستن. کاش خودم میدیدم! دلم میخواد از نگاه خودم ببینمشون. بیخیال. نمیشه دیگه. نشد دیگه.
امروز صبح باز از عمو حافظ چیز پرسیدم. جواب سوال اصلیم رو کلی و کوتاه داد. اما کلی نصیحتم کرد. که مواظب باشم. که هوای اطرافم رو داشته باشم. که گرفتار چیزی شدم که انجامش به صلاح نیست. به صلاح نیست؟ هی! چه انجامی؟ من که نمیخواستم چیزی رو انجام بدم! اصلا نمیشه که بخوام انجامش بدم. اگر میشد باید به منفی مثبتش فکر میکردم ولی الان… میگم، یعنی حالا خودمونیم! کسی که اینجا نیست جز من و خودم. گیریم که1درصد من اونقدر احمق میشدم که به انجام همچین چیزی فکر میکردم، یا اصلا1درصد انجام شدنی بود که نیست. یعنی اگر میشد من واقعا همچین غلطی میکردم؟ واقعا میکردم؟ اوه خدایا! بذار من… خدایا! اوه خدایا! نه! نه واقعا نمیکردم! همچین غلطی نمیکردم! این فقط… این… نه واقعا نه! یکی اومد داخل آلاچیق.
خب آقای بروژی بود رفتش. باهام حرف میزد. میگفت تو میتونی واسه یک جمع بزرگ انرژی مثبت بفرستی. گفت چی مینویسی گفتم اراجیف. گفت به درد هم میخورن گفتم نه. گفت پس واسه چی مینویسی گفتم واسه اینکه دلم میخواد. گفت قانع شدم. به نظرم شاید خیال کرد دارم بهش جواب سربالا میدم. واسش توضیح دادم که ببینید واقعا همین مدلیه که گفتم. این نوشتن به درد کسی نمیخوره واقعا فقط چون دلم میخواد مینویسمشون. اگر تصور جواب سربالا ازم داشت به نظرم تصورش رو پاک و اصلاح کردم. دلم نمیخواد تصورش این باشه چون واقعی نبود. دلیلی هم نداشت همچین کار زشتی کنم. ایشون داشت سوال میکرد و قشنگ نیست تا لازم نشده من به کسی جواب چپکی بدم و نمیدم. البته فرشته نیستم اگر کسی سر به سرم بذاره یا جواب نمیدم یا میچرخونمش که بیخیال بشه و بره ولی اینجا و الان موردی نداشت و نکردم. یه جرعه بخورم.
وووووییییی یخ زدم این یخها هم توی این سرما آب نمیشن منجمدددددد شدممممممممم!
اوه ساعت18دقیقه به3بعد از ظهر؟ باورم نمیشه کی گذشت!
امروز برقکار میاد. تعویض و تعمیر لامپها و افزایش نور خونه و نصب2تا پنکه دیواری. سماور رو هم روشن نکردم باید بلند شم برم روشن کنم. و پلیر بیگانه رو هم باید به سیستم معرفی کنم. خیلی چیزهاش رو باید بلد بشم. حتی مال پلیر قدیمی خودم رو هم یادم رفته اگر تعمیر میشد یا یکی شبیهش رو پیدا میکردم باید دوباره بلدش میشدم. هی! تصورات و تفکرات متفرقه ی متفرقه ها به جهنم ولی من دلم واسه این پلیر بیگانه سوخت. حس کردم اگر شبیه ما زبون و ادراک داشت بهم معترض میشد که مگه من خواستم بیام اینجا که الان بهم حس کدر گرفتی و با لفظ بیگانه توضیحم میدی؟ تقصیر من نیست که از پلیر قدیمیت قد15سال خاطره داشتی و سر کلاسها و درسها و تنگناهای اون تونل کزایی همراهت بود و عاقبت هم برید و نکشید. من فقط یک دستگاه داخل یک جعبه بودم انتظار داری چیکار کنم؟
راحت باش بلند بخند من خیالم نیست خودم میدونم تا کجای ماجرا بوقم ولی از این بوق بودنم هیچ بدم نمیاد. به نظرم این پلیر بیگانه، نه. این پلیر جدید اگر اینها رو میگفت درست میگفت. اگر دل داشت باید ازش دلجویی میکردم. تقصیر اون نیست که من یک جاده منتهی به سراب رو گذروندم و وسط اون راه لعنتی تمام وسایل آشنای گذشته ام رو از دست دادم. باید مهربونتر باشم. الان هم باید بلند شم برش دارم ببینم چه مدلی میشه با اون سیم فسقلی این2تا دستگاه به هم متصل بشن. میدونم با وجود گوشی و دیزی و اینکه من فعلا خیلی بیرون از خونه نمیرم و کلاسی هم در کار نیست میشد که از خیر خریدنش بگذرم ولی نگذشتم. این کار رو کردم. تمام. یه جرعه دیگه بخورم.
وووییی سرده! ساعت10دقیقه به3بعد از ظهر5شنبه. نق برقکار و حس مثبت تفکر به افزایش نور خونه هرچند من اصلا نمیبینمش و نصب پنکه ها و خلاصی از دست کارتونهاشون و پیدا کردن مشتری واسه اون نوار کاستهای خالی هم باشه واسه بعد. سماور و چایی و پلیر. دیرم شد. تا بعد.
Time Out
عصر3شنبه.
این هم از تعطیلات کوچولوی من! تا دم ظهر ولو بعدش هم مشق گوش کنی و بعدش هم… رفتم قهوه درست کنم که حواسم رفت به جایی که نباید بره و گند زدم، خواستم بخارساز این دستگاه بیچاره رو امتحان کنم که بلدش نبودم و نتیجه عجیب شد، کلی از دست حواس خودم حرص خوردم که هر زمان به اون منطقه لعنتی میره من گند میزنم، الان هم نشستم و دارم در تنها مکان مجاز به نق های بی انتهای خودم نق می زنم. جدی این…
دیروز یک پیام تبلیغی از ناکجاهایی که این روزها با تمام ذرات اراده در جهت فراموش کردنشون با خودم و با هر عاملی که اون سراب کزایی رو به خاطرم میاره میجنگم بهم رسید. حالم رو گرفت و پرتم کرد به هوای… بیخیال.
در پاکسازی های آخر هفته ای که گذشت کلی چیز پیدا کردم که باید تکلیفشون مشخص بشه. یکیشون یک گردان نوار خالی از گذشته های دوره که باید ببینم اگر کسی هنوز لازمشون داره بدم بره وگرنه بفرستمشون جایی که دیگه اینجا نباشن. یکیشون یه واکمن تعمیر لازمه که گفتم مادر بندازتش بازیافت و نظر مادر به موندنش بود و گفتم پس ببرش جایی که دیگه دم دست من نباشه. یادگاریهای دوران جوانی. اینجا4دیواری شخصی خودمه. فقط مال خودم! با هیچ عنصری مشترکش نمیشم حتی با خاطرات. به خصوص خاطرات دهه های80و90خودم.
مادر همین الان زنگ زد گفت خونه داییجون بزرگه هستن و امروز اینجا نمیاد. دلم واسه دایی تنگ شده. روحش شاد! روحش شاد!
هنوز به شدت ذهنم درگیر خریدن یا نخریدن اون پلیر کوفتیه که پلیر من نیست. واقعا اینهمه لازمش… دارم؟ ندارم؟ به نظرم ندارم ولی پس واسه چی اینهمه میخوامش؟ خوبه آدم واسه دلش یه کارهایی کنه ولی من هیچ زمانی فقط محض خاطر دل خودم بالای2و نیم میلیون خرج نمیکنم. واقعا این دستگاه رو چقدر لازمش دارم؟ واقعا چقدر؟ چقدر؟ مادرم میگه فعلا دست نگهدار اگر خیلی ضروری نیست. خدایا نمیتونم تعیین کنم درصد ضرورتش رو. شاید هم میتونم و دلم میخواد که بهانه ای واسه بالا بردن این درصد توی سرم پیدا کنم. یعنی دارم صرف این هزینه رو توجیه میکنم؟ کاش میشد از کسی مشورت بگیرم! گاهی با اینکه جوابها رو تقریبا میدونی ترجیح میدی با کسی که حس میکنی بیشتر میدونه حرفش رو بزنی تا تکلیفت با خودت مشخص بشه. من فعلا از این کسیها دم دست ندارم. من تقریبا هیچ زمانی از این کسیها دم دستم نیست. معمولا عاقبت هم خودم باید حلش کنم. بدون کسیهایی که همیشه و همه جا میگن ما باهاتیم. ما پشت سرتیم. نگران نباش ما که هستیم. خخخ. بیخیال. حلش میکنم.
دستم درد میکنه. دست راستم. به خدا نق نیست واقعا درد میکنه. دردش شدید نیست ولی مداومه و چندش. واقعا داره اذیتم میکنه و نمیدونم چه مدلی باید از دستش خلاص بشم. میتونم به مچ دستم مچبند فنری ببندم ولی این لعنتی از آرنج به پایینم رو داره آزار میده مچ بند من اونهمه بزرگ نیست. کلافم کرده. مادرم میگه واسه خاطر تایپ هاییه که میکنم. امروز بیشتر شده. از صبح درد میکرد هنوز هم درد میکنه. کاش دست برداره اعصابم رو خورد کرده هرچی میکنم آروم نمیشه.
خدایا چی میشد فردا رو تعطیل میکردن؟ خب ببندیدش دیگه پس فردا هم که تعطیله بگید ما بمونیم خونه مگه چی میشه شادمون کنید؟
دیروز در جریان تکون دادن تخت واسه برداشتن اون دکمه کیبورد دیوانه2شاخ تبدیل سیستمم شکست. نخند واقعا شکست! البته سبب خیر شد چون رفتم2شاخ تبدیل جاروبرقی رو دزدیدم آوردم زدم جاش و خیلی واسم خوب شد. نمیدونم اون2شاخ چه گیری داشت که همیشه زمانی که وصلش میکردم باید یهخورده با هم گفتمان میکردیم تا شارژ سیستمم رو شروع کنه از دیروز دیگه این مشکل رو ندارم. حالا جاروبرقی تبدیل نداره و اگر مادرم بخواد دوباره شروع کنه به تمیزکاری اینجا باید2شاخ جور کنه. به من چه من که بهش گفتم این داره بین تخت و کمد پرس میشه ولش کن گوش نداد. آخ خدا دستم! عجب درد نکبتیه!
از تلگرام بی اطلاعم. نمیخوام الان بازش کنم اخبار سیاه روانم رو داغون کردن. به خدا خستم از تمامشون فقط دلم میخواد تموم بشه و نمیشه و ظاهرا حالاها هم خیال تموم شدن نداره ولی من کم مونده از خوندنشون تموم بشم.
دستم واقعا داره اذیتم میکنه دیگه نمیخوام بنویسم باقیش بمونه واسه نمیدونم کی. تا بعد.
به دنبال دیروزی ها.
بعد از ظهر2شنبه. فردا تعطیله و من دیشب فهمیدم. این غافلگیری سوپر عالی بود! آخ جون!
امروز با یک مشت تیله و ستاره های کاغذی داخل مدرسه ماجرایی بود. حس توضیح نیست ولی قشنگ بود خیلی خیلی قشنگ.
کیبوردم افتاد پشت تخت کلیدهاش در اومد همه رو جمع کردم جز یکی و امروز واسه پیدا کردنش کل اتاق به هم ریخت که این هم ماجرایی بود و باز هم حس توضیح نیست.
پیرو جنگ5شنبه که پیش از این شرحش رفت، یک سری چیز پیدا شد که حسابی عزیز و حسابی…
پلیر داغونم رو پیدا کردم. در واقع جنازهش رو پیدا کردم. اینو سالها پیش خریده بودم و یکی از مواردی بود که تا نیمه راه درس و کلاس هام باهام اومده بود و وسط راه برید. شبیه2تا کامپیوترم. شبیه دیزی پلیرم که یکی از آخرینها بود و دیگه اواخر بدون پاور بانک تا آخر کلاس جواب نمیداد. دیزیم رو هنوز دارمش. پلیره واقعا خوب بود. همه جا همه جا باهام بود. پیش از درسم و در جریان درسم. اما نکشید. برید. یک روزی خاموش شد و دیگه روشن نشد. بعدش در توفان ماجراها غیبش زد. حالا پیدا شده. چقدر دوستش داشتم!
میدونی؟ بخند طوری نیست ولی من با وسایلم رفیق میشم. رفاقت واقعی. از رفاقت با آدمها امنتره. وسایل من از آدمها واسه رفاقت با یک کسی شبیه من موارد امنتری هستن. خیلی امن. این هم یکیشون بود.
رفتم دنبالش تا شبیهش رو پیدا کنم و بخرم. قیمتش خیالم بود ولی… من اینو میخواستمش. من اینو میخوامش. نبود. هیچ کجا نبود. حتی داخل اینترنت. کلی مدلهای بالاتر و پیشرفته نشونم دادن و کلی تشویق که اینو بردار بهتره. من چیز بهتر نمیخواستم. من پلیر خودم رو میخواستم. پلیر قدیمی خودم رو. رفیق قدیمی خودم که14-15سال همه جا همراهم بود دقیقا همه جا. گفتن دیگه نیست. زمانش تموم شده. احتمال تعمیرش هم0هست. بعضی ها هم شاید چون ناراحتی واضحم رو دیدن گفتن بیار آزمایش کنیم شاید بتونیم واست همین رو درستش کنیم. ندادم بهشون. نمیخوام بازش کنن. داخل سایتها هم نیست. پلیر من هیچ کجا نیست.
دیروز رفتم وسط خریدهام هر جایی که میشد دنبالش گشتم. تمام شهر رو گشتم. نبود. اومدم خونه. باقی موارد همه انجام شده بود ولی این دستگاه کوچولو هیچ کجا نبود. آخر شب… من هیچ زمانی عاقل نمیشم. دلم نمیخواست اینو نق کنمش ولی کردم. گفتم و گفتم.
-من کلی گشتم ولی مدل پلیر من هیچ کجا نبود. گفتن زمانش تموم شد. دیگه رفته. ولی من میخوامش. من خیلی چیزها رو میخوام. من هرچی در گذشته داشتم رو میخوام. من پلیرم رو میخوام. پلیر قدیمی خودم رو. رفیق قدیمیم رو. سیستم قدیمیم رو. دیزی پلیرم رو. پریسا. من پریسا رو میخوام.
و بعد…
دیر وقت بود. خسته بودم. کسی نبود ببینه. تنهایی این زمانها چه نعمتیه. تا خودم نگم کسی نیست به خریت هام بخنده ولی اینجا خیالی نیست بذار بگم. بگم که چقدر شبیه بچه ای که عروسکش رو بخواد پلیرم رو میخواستم. بگم که دیشب وقتی داخل نت هم گیرش نیاوردم و مطمئن شدم نیست از شدت نا امیدی همونجا ولو موندم. بگم که بعد از نق هایی که زدم گریه ام گرفت. بذار اینجا همه رو بگم. طوری نیست تو بخند ولی بذار من اینجا خودم رو بگم.
پلیر جدیدی که کاندید شده برای ورود به جمع وسایل کشوی من هم گرونه هم پیشرفته و هم کارش درسته ولی… مال من نیست. پلیر من نیست. رفیق من نیست. اون دستگاه مدل امروزی دهه90لعنتی رو با من نبود. از اشکم خیس نشد. از شدت استرس توی مشتم فشرده نشد. با صدای کوچولوی اسپیکرش خوابم نکرد. خدایا کاش فقط یه دونه از اون مدل قدیمی و دمده یک جایی بود! این دستگاه جدید پلیر من نیست. رفیق قدیمی من نیست.
دیشب زیاد نق نزدم. فقط چند لحظه. بعدش خخخ آروم خوابم برد. خوابیدم ولی صبح که بلند شدم و الان که دارم مینویسم هنوز پلیرم رو میخوام. امروز با مادرم در مورد اون دستگاه جدید صحبت کردم. میگه اگر خیلی لازمش نداری فعلا دست نگه دار. لازمش؟ یعنی واقعا چقدر من یک پلیر با اون قیمت وحشتناک لازم دارم؟ یک دوست میگفت ببین تو اون زمان کلاس میرفتی الان که دیگه کلاس نمیری ضبط صدا بخوایی با گوشی ضبط و پخش کن. مگه باز میخوایی کلاس بری؟ خندیدم. یعنی چیزی شبیه خنده بود و بعدش سکوت. حالا خودمونیم واقعا من اینو اینهمه لازم دارم؟ به نظرم نیاز خطرناکی نیست ولی… این باید باشه. این نه. پلیر خودم. اه لعنتی! بسه دیگه! خدایا پس من کی آدم میشم؟ عاقل نمیخوام بشم ولی دسته کم در این مدل زمینه ها یهخورده درست بشم دیگه!
کلید اف1کیبوردم بعد از اون ماجرای پشت تخت و جاگذاری مجدد انگار لق میزنه. بیخیال بذار بزنه داره کار میکنه و همین کافیه.
ظرفیت قهوه خوردنم تکمیله. چه بد! دلم قهوه میخواد. بیخیال عوضش بازار میوه و آب میوه حسابی گرمه خخخ. فعلا حس آبمیوه گیری نیست شاید شب.
وایی خدا فردا تعطیلی و آخ جون! میتونم کلی مشق گوش کنی بنویسم. تازه فردا استرس صبح زود ندارم میتونم حسابی زیر پتو بلولم. واقعا صبح زود چه تعطیل باشم چه نباشم بیدار میشم ولی همین اندازه که میدونم مجبور نیستم سر ساعت بلند شم بهم حس مثبت میده. پس همچنان آخ جون.
دیگه بسه نمیخوام بنویسم. الان زمان واسه ویرایش دارم بذار ببینم کجاها اون بالا خرابکاری کردم درستش کنم بزنم بره. تا بعد.