عصر5شنبه.
هفته تاریک. خب تا شنبه همه چیز متعادلتر میشه. یک نکته مثبت.
آخجون2ماه دیگه عید میشه و یه عالمه تعطیلم! خونواده دلشون سفر میخواد. به خصوص مادرم. من دلم نمیخواد. من دلم هیچ چی نمیخواد جز… هی! من دلم سفر میخواد ولی… چه خوبه که سفری در کار نیست! آخ جون! گذرنامه من مهلتش کمتر از2هفته دیگه تموم میشه و دم عید هیچ کاریش نمیشه کرد پس امکان سفرهای دقیقه90منتفیه. یوهو! نمیخوام عید جایی بریم! هی من سفر دلم میخواد! من سفر میخوام! ولی این… این مدل سفر دلم نمیخواد. اطرافیانم رو واقعا دوست دارم ولی خونه موندن رو به این سفر که دیگه احتمالش نیست ترجیح میدم. اصلا میدونی چیه؟ بلدم توضیح بدم ولی دلم نمیخواد. نظر خودمه. نمیخوام توضیحش بدم!
ولی سفر… تفریح… سفر!… وووییی! دلم میخوادش! هوممم! بیخیال. تعطیلات عید رو عشقه! صبحهای بیخیال و شبهای خالی از فکر سحرخیزیهای جبری صبح. آخ جون!
تنها نیستم. آرامم. دلیل کلافگی وحشتناک2روز گذشتهم رفته و الان در آرامشی بی حس از بحثهای سیاسی اتاق بغلی کنار میکشم. دنیای اون اتاق چقدر از مال من فاصله داره! خیلی خیلی زیاد! یعنی اطرافیان من این فاصله رو میدونن؟ به نظرم نه. توی این خطها نیستن. چه عالی! دلم این آگاهی رو نمیخواد. ترجیح میدم سرم به کار خودم باشه.
دیشب داخل اینترنت با2تا از نزدیکترها صحبت بیرون رفتن بود. رسیدیم به اونجا که فقط ما نیستیم که به زمین و در و دیوار خونه چسبیدیم و بین بیناها هم افراد زیادن که شبیه ما تا خیلی مجبور نباشن از خونه بیرون نمیرن. هی! این درسته و من تا الان واسه چی بهش دقیق نشده بودم؟ این تصور که من از خیلی خیلی پیش جز سر کارم هیچ کجا نمیرم گاهی حرصم رو در میآورد ولی دیشب یه دفعه حواسم جمع شد که این به خاطر ندیدنم نیست به خاطر هیچ چی نیست بیناها هم خیلیهاشون این مدلی شدن. من این شکلی نبودم ولی الان هستم. یعنی باز زمانی میاد که دلم بخواد بزنم بیرون و بلند شم حتی شده تکی برم تفریح؟ کافه یا ساندویچی و رستوران و سفره خونه؟ واقعا نمیدونم. شاید زمانی این هم بیدار بشه. شاید هم نه. واقعا نمیدونم.
دلم عروسک میخواد. از اون عروسکهای گنده و موبلند و مژه بلند و خوشچهره و خوشلباس. امروز صبحی نق میزدم پیش خودم. مادرم شنید و گفت خب برو یکی بخر. از حیرت خندم گرفت. گفتم برم بخرم؟ میدونی قیمت یه عروسک حسابی الان چنده؟ پولم رو بدم عروسک بخرم؟ گفت آره خب وقتی دلت میخوادش برو بخر دیگه. توی دلم گفتم شرط میبندم اینو میگی چون مطمئنی همچین کاری نمیکنم. زمانی دزدکی باربی میخریدم میاوردم خونه. یادش به خیر. نمیذاشتم مادرم ببینه چون هی میگفت این چیزها به دردت نمیخورن واسه چی میخری واسه چی پول به باربی میدی و چه و چه. آخ خدایا یادش به خیر! امروز صبح میگفت اگر دلت میخواد چیکار میشه کرد برو بخر دیگه! خندم گرفت و واسش نگفتم به چی میخندم. اومدم توی سنگر خودم و با پریسای آینه شرطم رو بستیم. موندیم که حالا شرط چی ببندیم. پریسای توی آینه گفت شرط یه عروسک گنده و خوشچهره و خوشلباس. از خنده ترکیدم. مادرم نفهمید واسه چی. اون دیگه واسش عادی شده خنده های ناگهانی من. مادرم رو خاطر جمعش کردم که عروسک نمیخرم. ولی من عروسک دلم میخواد. الان2تا عروسکهای داخل کمد اخم میکنن. حساب ماههایی که اصلا طرفشون نرفتم از دستم در رفته. اونها واقعا قشنگن و من زمان عروسک بازی ندارم. همین ها که دارم داخل کاور باستانی شدن الان سومیش به چه کارم میاد! هی! من عروسک میخوام! خدایا عروسک دلم میخواد کاش میشد برم یه قشنگش رو بخرم! وووییی! من عروسک دلم میخواد!
چندتا چیز دیگه هم دلم میخواد. یه آبمیوهگیری نو. یه خوردکن درست درمون. یه مینی لپتاپ جمع و جور قشنگ. یه چاییساز خوشگل. چاییساز؟ این دیگه به چه دردم میخوره؟ سماورم که هنوز خوبه یعنی خب بدک نیست گیر داره ولی کار میکنه چاییساز واسه چی؟ خب باشه این یکی رو بیخیالش. آبمیوهگیریم هم هنوز کار میده ولی یهخورده گیج میزنه من یه نو دلم میخواد. خوردکن هم که ندارم. خدایا خیلی کیف داره کاش پول گیرم میومد میشد یه روزه برم تمامشون رو بخرم و آخ جون عجب ذوقی میکردم! میگم، قیمت اینهمه چنده؟ اگر همچین پولی همین الان گیرم میومد… پول گنده ای میشد. البته نه اونقدری که من لازم دارم واسه یکی از گیرهای خیلی خیلی بزرگم. اونهمه نیست ولی… راستش رو بگم؟ اگر الان پول بهم میدادن که برم تمام ازیناها رو بخرم… پوله زیاد میشد و من… خب من… خب میگم یعنی چیزمیز بعدا میشه بخرم این پوله رو میذاشتم کنار بلکه یه گوشه کوچولو از اون گیر بزرگم رو بشه شاید حلش… خدایا میگم که من اصلا هیچ چی نمیخوام بخرم ولی میشه پول تمام اینها رو بهم بدی؟ قول میدم نخرم فقط پوله رو بده تا… خر شدم؟ الان واسه چی مثل احمقها گریهم گرفته؟ خخخ. خدا حواسش هست. گیر بزرگه هم درست میشه. این تأخیر هم شاید حکمت خداست کی میدونه! خدا بنده های گرفتارش رو ول نمیکنه. عاقبت از یک جایی که ما نمیدونیم کجاست کلید این در بسته پیداش میشه و داخل شبمون برق میزنه. من میدونم. صدام میکنن واسه چایی. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
یک شروع آرام.
صبح5شنبه.
در خونه. داخل اتاق بغلی بحثهای مملکتی با شدت و حرارت تمام در جریان بود که من بعد از خوردن یه چایی سریع در رفتم. اینجا حسابی به اون شدت و حرارت خندیدم. خیلی با حاله.
از دیروز آرامترم. خیلی خیلی آرامتر. همه چیز در امنیتی خوابآلوده در جریانه. آرامش خوابگرفته جاریه و من برکنار از خشم وحشی دیروز به مشقهای این آخر هفته که باید انجام بدم متمرکزم. به قول خودمون، حله.
عادل بدجوری افتاد. کرونا. باید امروز که بیدار شد بهشون زنگ بزنم ببینم در چه حالن. کاش سریعتر دوران اوج بیماری رو سپری کنه! دلواپس3تاشونم. عادل، مرضیه، و باران کوچولو که هنوز وارد جهان خاکی نشده اما من حسابی به عنوان یه نفر کامل به رسمیت میشناسمش. کاش اوضاع داخل اون خونه کوچولو سریعتر به حالت آرامش برگرده! واقعا اینو میخوام.
دیشب آخر شب فکر میکردم چه جوری میشه این5شنبه جمعه به شدت بهم خوش بگذره! جوابش رو گیر نیاوردم. بیرون رفتن؟ نه حسش نیست سرده درضمن هرچی بخوام همینجا دم دست موجوده. سفارش خوشمزه ها؟ نه خوشم نمیاد پریشب نزدیک بود نفلهم کنه تازه تنها نیستم من فقط زمانهای تنهایی هام از این کارها میکنم. آشپزی؟ اولا خوردنی دارم دوما باز هم تنها نیستم مادر خواه ناخواه میاد وسط میدون و من زمانهای آشپزی دلم میخواد فقط خودم وسط میدون باشم. یه فیلم جدید؟ فیلم اونهمه واسم دوست داشتنی نیست. یه کتاب از مدل دلخواهم؟ دم دستم نیست. خرید؟ چیزی لازمم نیست ولخرجی هم مثبت نیست. دیگه چیزی به نظرم نمیاد ولی همچنان دلم میخواد بهم خوش بگذره. دشیب جوابش رو گیر نیاوردم و عوضش حدود نیم تا یک ساعت با بچه های اینترنت اونقدر مسخره بازی درآوردیم که گیج شدم و رفتم خوابیدم. حرص این2روز و خنده های آخر شب با خستگی متحد شدن و حسابی ضربهم کردن. خب دیشب گذشته الان چه مدلی میشه به من خیلی خوش بگذره؟ آهان یکی دیگه از گزینه های پیشنهادی که اتفاقا دیشب مطرح شد مونده. خواب. تمام روز بخوابم؟ وووویییی! اصلا موافقش نیستم. مورمورم شد. ابدا دلم نمیخوادش. میگم تا موردی واسه خوشگذرانی مضاعف پیدا نکردم برم چندتا خط مشق گوش کنی انجام بدم بلکه الهامات خوشگذرانه به سرم تابیدن و از جا پریدم و رفتم سراغش. البته این اتفاق نمی افته و الان مشغول مشق میشم و یه دفعه ظهر میشه و شب و الی آخر. خب کاریش نمیشه کرد. همین اندازه که امروز شبیه دیروز نیست کلی ایول داره. پس ایول!
اوه خدا باورم نمیشه ساعت از9گذشت؟ کی رفت آخه! هی بابا زمان سر جد ابلیس وایستا به جان خودم رسیدم وایستا منو جا بذاری بیچاره میشم اون هفته زمان واسه مشقهای من نیست تو رو جون دقیقه هات وایستاااااا اومدم! تا بعد.
دود خالص.
بعد اظ ظهر4شنبه. داخل خونه از راه مدرسه. اردوی بچه ها. بچه ها نیومدن. اردو کنسل شد ولی کلاسی هم نبود چون بچه ها نیومدن. من ثبت بودجه بندی ها داخل یه دفتر فسقلی رو تموم کردم که از شنبه دوباره دستم سبکتر بشه. از ترس مجازی شدن کلاسها کاغذهام رو با خودم میبردم و باز میاوردم. حالا دیگه لازم نیست. هی! این سال تحصیلی کزایی کی تموم میشه!
شارژر سیستمم همراهم نبود. با گوشی متصل شدم و رفتم داخل کانال بسته تیمتاک. رادیو. دعا میکردم کاش شارژم تا11و30دووم بیاره و لازم نشد! خب اینها که گفتن نداشتن الان من اینجا چیکار میکنم؟
با کیبورد سیستم اصلا فیکس نیستم. اون یکی رو یعنی این یکی رو همراهم نبرده بودم. بیخیال فقط2ساعت اونجا بودم. آخجون بعدش آخر هفته شروع شد.
دلم پول میخواد. پول واسه موارد کوچولوی معمولی و ازینا.
برادرم دیشب مخ مادرم رو میزد و دادش رو درآورد. میگه رادیاتورهای خونه منو عوض کنیم. زنگ زده سوال هم کرده طرف میگه13میلیون بیشتر نمیشه. خخخ13میلیون بیشتر نمیشه! هوممم! ناقابله. فقط13میلیون تومن چیزی نیست که! واسه منه معلم خودسرپرست که شب اول هر ماه داخل دفترچه یادداشت بریلم واسه خرجهام دفترچه مدیریت هزینه پر میکنم مگه13میلیون با این قیمتهای لعنتی که هر روز دارن میرن بالاتر پولیه! عجب من ایرادگیرم ها! همه چیز که گل و بلبله گرونی هم که نداریم قیمتها هم که ثابت هستن قرار نیست فنرشون در بره و پرواز کنن بالا خودم هم که در دریای ارث پدری و اجدادی شناورم الان هم صندوق بیکران گنجی که بالاش نشستم در اختیارمه تا هر غلطی میخوام با محتوای داخلش کنم حالا13میلیون تومن ناقابل هم بدم واسه تعویض رادیاتورهای مزخرفی که یه دفعه هوس کردن ادرارشون رو داخل برنامه زندگی من ول کنن طوری که نمیشه!
آخ خدایا من واسه چی اینهمه حال روانم خوش نیست؟ چیمه؟ واسه چی همون لحظه درست همون لحظه های کزایی داخل کلاس دلم دیوار اتاقم رو خواست تا سرم رو تکیه بدم بهش؟ من واسه چی اینهمه شدید خستم؟ بذار دسته کم اینجا نق هام رو عربده هام رو بزنم. از پریشب به این طرف وحشتناک حس خستگی میکنم و میدونم این درست میشه الان این طوری هستم. این هیچ ربطی به رادیاتور و سر کار و ریاضی بچه ها نداره. واقعا مال هیچ چی نیست پس من چه دردمه اینهمه دلم دیوارم رو میخواد که سنگینی سرم رو سبک کنم روی سینش؟ بر ذات تاریک لعنت خب الان چی شدم آخه!
به شدت دلم نامجازی قویتر از مال خودم رو الان میخواد. پیشنهاد ترسناک اون روز رو میخوام. هی! این درست نیست. درست نیست؟ به جهنم که درست نیست. به جهنم که درست نیست بذار درست نباشه. آخه واسه چی من باید اینهمه سعی کنم که درست باشم و عوضش هیچ چیزی واسه من درست نیست؟ من مثل سگ زور میزنم درست باشم خودم و همه چیز و عوضش چی گیرم میاد یه مشت مسخره بازی مزخرف که دقیقا همون زمانی میاد که نباید بیاد. و من فقط باید درست باشم. واسه چی؟ واسه چی؟ به چه نتیجه ای میرسن این سعی کردنها؟ به کجا میبرنم این درست رفتن ها؟ خودم رو مسخره کردم. شدم سوژه خنده اطرافم. تفریحشون رو جور کردم با این تئاتر مضحکی که ساختم واسشون از خودم. که چی؟ دقیقا که چی؟ الان چی؟ آخه که چی؟
باز به سرم زده از مدل به شدت ناحسابیش. به نظرم روانم تزریق لازمه. باید یه چیزی بهش بزنم تا دست از عربده زدن برداره و آروم بی افته یه گوشه. خب من که تزریقات بلد نیستم پس بیخیالش.
بسه دیگه من یهخورده دیگه درست میشم بعدش اینجا رو میخونم خودم هم میخندم به خودم. فایده این گفتن ها چیه! درد یا درمون داره یا نداره. از این2تا که بیشتر نیست. اگر درمون داره پس باید جای هوار کشیدن به راهش رفت تا درست بشه. اگر هم نداره باز هم به جای عربده زدن باید باهاش کنار اومد تا سبکتر پیش بره. خب گیریم که درمون داره. الان درمونش کو؟ من باید چه معامله ای کنم؟ شاید نمیدونم. شاید هم میدونم و دلم نمیخواد معترف باشم که میدونم. در هر حال من از3ساعت تا3روز دیگه دوباره رو به راه میشم. میام اینجا و از آواز ستاره و شب مهتابی و صبح قشنگ و لحظه های چنین و چنان مزخرف سر هم میکنم. پس بد نیست الان بیشتر از این ضایع بازی نپاشم اینجا.
دلم میخواد اینو منتشرش نکنم ولی واسه چی! بذار باشه. این هم یکی از داستانهای روز منه. یکی از ماجراها و یکی از ساعتها و یکی از صحنه های زندگی شخصی من که به دلیل یا دلایلی که خیلیهاشون رو شاید درست نمیدونم تلخ و تاریک گذشت و با فوران خشمی که جنسش رو چندان نفهمیدم کامل شد. دلیلی واسه عدم انتشارش نمیبینم.
با کیبورد سیستمم واقعا سخت مینویسم داخل مدرسه نشد اینو کاملش کنم آوردمش اینجا. بذار ببینم چه کردم. بعدش هم اگر حسش بود یکی2خط از مشق گوش کنیم رو جور کنم. شاید عصر یا شب چیزهای بهتری اینجا نوشتم. امیدوارم. الان دیگه حسش نیست. نه منفی نه مثبت. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
همراه امن.
عصر3شنبه.
عجب اوضاعی! زندگانیم زیادی روشن شد خخخ. رادیاتور داخل حال سوراخ شد و آب نصف حال خونه رو گرفت و من حسابی دیر فهمیدم. درست بعد از ورود مادرم فهمیدم چی شده. پروسه جمع کردن قالی خیس و سوار کردنش روی ارتفاع چندتا صندلی کمی طول کشید. هرچی گفتم وایستا زنگ بزنیم قالیشویی بیاد ببره خشکش کنه مادرم موافق نشد. دیدم فایده نداره گفتم بیخیال راحت باش. ماجرایی بود! الان مادر و لوله کش داخل حال مشغولن و من در رفتم اینجا.
پاتر6رو تمومش کردم. فصلهای آخرش تلخ بودن. تصور بهتری از خودم داشتم. با تصویر اون عکس به خواب رفته جدید داخل دفتر مدیر دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. نمیشد به مسخرگی خودم بخندم. فقط هقهقهام تمومی نداشتن. و زمان تدفین. هی! من واسه چی اینطوری میشم!
هیچ چی نشده ولی به شدت خسته و کلافه ام. احتمالا اعلام ورود به هفته تاریکه وگرنه واقعا اتفاق بدی واسه شخص من پیش نیومده که دلیل این کلافگی باشه. خدایا شکرت که پیش نیومده! ولی این… من چه مرگم شده؟ خوردم به تایم نازکدلی و خخخ. باید اعصابم رو تعمیر کنم. اجزای روان من تعمیرکار ندارن. باید خودم حلش کنم. شبیه تمام عمرم. همیشه همینطوری بوده و من هیچ زمانی قد این زمانم اینو باور و حس و درک نکردم. من در زمانهای تاریک فقط خودمم. فقط خودم. فقط خودم! طوری نیست. درست میشه. لازم دارم پریسای توی آینه رو ملاقات کنم. لازم داریم هم رو بغل کنیم. با هم حرف بزنیم. هم رو دلداری بدیم. تسلای همدیگه باشیم. امشب. امشب انجامش میدیم. من و پریسای داخل آینه. ما2تا هم رو لازم داریم. امشب. امشب با هم میشینیم.
کار لوله کش رو به اتمامه. رادیاتور سوراخ رو بست. گفت باید عوض بشه و تعمیر شدنی نیست. فعلا فقط بستش. الان دستم به تعویضش نمیرسه. هزینهش بالاست. حالا نمیتونم.
یه پیشنهاد مثبت اما خطرناک بهم شد. چیز بدی نیست. برخلاف داستان وسوسه انگیز دفعه پیش. این یکی مثبته. اما این… این زیادی واسه من بزرگه. من از پسش… اوه خدا! اوه! اوه خدا! خب عاقبت من باید از یه جایی… اوه! اوه خدا! اوه خدا!
اطرافم پر از داستانهای عبرتآموزه. صحبت یکی از این داستانها داخل اتاق بغلی در جریانه. واسه چی آدمها از همدیگه عبرت نمیگیرن؟ اینهمه نشونه! این چه کاریه! هوممم! به من چه! خیلی عبرتبین باشم خودم عبرت میگیرم. یعنی میگیرم؟ یعنی گرفتم؟ ظاهرا گرفتم ولی… واقعا گرفتم؟ خب اگر گرفتم پس واسه چی اینهمه بوقم؟ یه چیزی بگم؟ به کسی نگیها! بوقیت من بسیار بسیار بسیار کند و نامحسوس به دست خودم در حال تعدیله. اونقدر یواشه که به خیال میزنه ولی به نظرم سایه تعادل در این فرمون رو توی مچهای منطق انگار دارم میبینم. اما باید خودم هم بجنبم. دارم میجنبم. لازم نیست کاری کنم که بهم فشار بیاد. فقط ببینم. فقط ببینم. بهتر ببینم. درستتر ببینم. لازم نیست چیزی عوض بشه. فقط لازمه من آروم آروم از ندیدن دربیام. باید ببینم مواردی که دیده نمیشن به نگاه من. این روزها یهخورده میبینم انگار. میبینم چون منطق میگه ببین. میبینمشون. قشنگ نیستن ولی واقعی هستن و میبینمشون. خب در هر حال واسه دیدن موارد عبرت گریه نمیکنم. این یعنی عاقلتر شدم؟ شاید. شاید!
دلم وراجی میخواد. اینجا واسه وراجی کردن خوبه. بذار ببینم دیگه نق چیچی رو میشه بزنم! کلاسهای هنر و خستگی از سال تحثیلی و تفریح خواستن و الباقی موارد رو پیش از این گفتم الان حس نق مجدد نیست. امروز رو هم که گفتم. دیشب رو هم… تقریبا. دیگه مونده چی؟
داخل این هفته یه عبارت مشابه در مورد خودم رو از بیشتر از یک نفر شنیدم.
همراه امن.
اونها به من میگن همراه امنی هستم. به خاطرش خوشحال شدم. فقط نفهمیدم واسه چی این خوشحالیه شبیه شکلات تلخ یا قهوه تلخ بود. هم بهم چسبید هم تلخ بود. یه جور تلخی خاص. غمگین نبود فقط قهوه بود. چه مدلی توضیحش بدم؟ به قول یه عبارت در پاتر4یا5یا نمی دونم کدوم شماره از کتابهاش، یک جور لذت اندوهبار. چیزی بود شبیه این و الان به نظرم کاملترین توضیحیه که میتونم واسه توصیف این حس داشته باشم.
من همراه امنی هستم. یعنی واقعا هستم؟ اگر هستم که خدایا شکرت! خیلی شکرت! و بعد…
زمانی حس میکردم همراه های امن افراد خاصی هستن. خیلی قوی. خیلی خوشبخت. خیلی متفاوت. حالا هم حس میکنم همراه های امن افراد خاصی هستن. خیلی متفاوت. خیلی جدا از تمام دنیا. خیلی… تکرو.
هر کسی و هر چیزی در هستی یه مأموریتی داره که واسش آفریده شده. این اعتقاد منه. از آدمها گرفته تا سنگ و علف و چوب و حتی مصنوعات جهان. 2تا باور در مورد تمامشون دارم. یکی اینکه تمامشون از طبیعی گرفته تا مصنوعی همه از طبیعت اومدن و طبیعت درک داره پس اونها هم درک دارن. تمام موارد جهان از نگاه من صاحب ادراکن. افراد. جانور. گیاه. حتی اشیا. دوم اینکه تمامشون مأموریت خاص خودشون رو دارن که واسش وارد چرخه حیات شدن. همراه های امن هم فقط واسه همراهی آفریده شدن. اونها اومدن تا همراه باشن. برای افراد و موقعیتهایی که داخل این جاده به پستشون میخورن. همراه ها اومدن که فقط همراه باشن. گاهی دستی رو بگیرن تا از یه شب رد بشه. گاهی زیر بازویی رو بچسبن تا از یک پرتگاه بپره. و گاهی یه مسافر خسته رو روی شونه هاشون از یک تنگنای تاریک و ناهموار بگذرونن. و بعد از پایان ماجرا همه رو روی جاده اصلیشون رها کنن تا به ادامه سفرشون برسن و خودشون هم به روال گذشتهشون به مسیرشون ادامه بدن تا زمانی که همراهیشون در امتداد مسیر دوباره لازم بشه. هیچ زمانی تصور نداشتم که یکی از این دسته متفاوت و جدا از همه باشم. خیلیها شاید پیش از این بهم این عبارت رو نسبت دادن ولی این هفته تا اینجا عجیب گذشت. از چند جا شنیدمش. شاید دیگه لازمه واقعا باورم بشه. و باورم شده. من برای این آفریده شدم. برای اینکه یکی از همراه های امن باشم. چه قهوه تلخ و خوشآیندی! شاید عاقبت دسته خودم رو پیدا کردم. هیچ زمانی نفهمیده بودم متعلق به کدوم جمعم. و تمام عمرم رو به دنبال دسته خودم بودم و پیداش نمیکردم. دیشب بهش فکر کردم. خیلی عمیق. خیلی طولانی. احتمالا حالا دیگه پیداش کردم. پس الان باید به جواب یکی از بزرگترین پرسشهای زندگیم رسیده باشم. رسیدم اما پس واسه چی لبخند آرامشم اونهمه شدید خیس بود؟ این اشکها که الان حضور مادرم و لوله کش در اتاق بغلی مانع باریدنشون شده واسه چیه؟ مگه من جواب نمیخواستم؟ پس دقیقا واسه چی میبارم؟ لوله کش داره میره. برمیگردم.
خب برگشتم. خیلی طول کشید. سیستمم رفته بود به چرت. لوله کش رفت، برادرم اومد، اون هم رفت، و مادرم هم درست همین حالا رفت. قالی خیس جمع شده و در حال خشک شدنه. همه چیز تحت کنترله. و من با سیستمم و نامجاز با معرفت و خطرناکم نشستم و سکوت عصر آهسته توی بغلش فشارمون میده و میبردمون طرف شب. شبی سبک، طولانی، و آرام. تا بعد..
من و همین اطراف.
3شنبه ظهر.
تازه رسیدم. امروز به روونیه دیروز نبود نمیدونم واسه چی. چیزی نشده فقط نمیفهمم انگار یه چیزی بهم استرس و سنگینی داده بود نمیدونم چی. دیشب شروع شد و البته این… بیخیال.
دیشب هرچی دلم خواست خوردم بعدش گفتم دیگه از این کارها نمیکنم ولی میدونم که باز میکنم. امروز3دقیقه مونده به آخر کار صدام روی جوجه ها رفت بالا. خیلی بالا نرفت ولی کاش نمیرفت دلم نمیخواست! این2تا سر ریاضی کلا حواسشون میره گردش. حس میکنم حواس خودم هم میره گردش. باید مدل دیگه واسشون توضیح بدم. دلم پایان سال تحصیلی رو میخواد. شبیه گذشته نیستم فقط حس میکنم خستم. بیخودی خستم انگار. بلد نیستم توضیح بدم مثل همیشه خخخ. در مجموع نصفه روز معمولی و آرامی بود جز اینکه من حس میکنم بیشتر از دیروز و پریروز خسته شدم.
شاید فردا سیستم به کول برم مدرسه. بچه ها رو میبرن کانون و اگر دست خودم بود مدرسه نمیرفتم ولی این بازیها قشنگ نیست من باید فردا صبح اونجا باشم ولی این رفتنه بیخودیه پس سیستم روی کول و پیش به سوی بیکاری اجباری مدرسه!
گاهی از یه چیزهایی حس مثبت نمیگیرم که اصلا مهم نیستن ولی من… پیش از این حرصی میشدم. الان فقط حیرت میکنم. فقط این حیرته منفیه و اینجا که خودمونیم بذار بگم یه کوچولو حیرته کدره. بعدش بیخیال میشم و فقط فیتیله انتظاراتم رو میکشم پایین. بد ماجرا اینجاست که این پایین کشیدنه در رفتارم مشخص میشه و این مثبت نیست. این رو هم بیخیال.
پاتر6انگلیسی هستم. فصل26و27که دیشب بهش رسیدم اذیتم کرد. عجیبه من این کتابه رو چندین بار خوندم و هنوز حس میکنم باید اون فصلها رو در شرایط روحی بهتر بخونم. دیشب عاقلانه تر بود که متوقفش میکردم. نکردم. این چه مسخره هست!
دلواپسی فرداهای عمومی همه رو بیچاره کرده و من هم یکی از همه هستم. خدایا! داریم کجا میریم! این وضعیت داره بدتر میشه. از تصور آینده ای که خیلی نزدیکه هیچ خوشم نمیاد. یعنی تا کجا بدتر میشه تا بره به طرف بهتر شدن؟ اصلا ما هستیم روزهای بهتر رو ببینیم؟
دیروز بچه های اینترنت یه چیزهایی از ژن درمانی میگفتن. اگر این درست باشه جوجه های من در جوانی میتونن با دنیای تاریک خداحافظی کنن. و احتمالا نوبت خود من نمیرسه. خیلی دلم میخواست به خودم هم میرسید ولی خب همه چیز رو که نمیشه همه ببینن! کاش جوجه ها بتونن صبح داشته باشن! با تمام اینها نمیتونم این حس تلخ یواشکی رو از دلم پاک کنم که ای کاش میشد خودم هم صبح داشته باشم! دیروز که بچه ها در موردش شوخی میکردن من به1کسی جدی گفتم اگر میشد من ببینم اولین اقدامم چی بود. طرف سر به سرم گذاشت. دلم گرفت و نفهمیدم واسه چی. همه که جهان رو شبیه ما نمیبینن. من اون لحظه شیطنت دلم نمیخواست و از جنس این… بیخیال. ولی اینجا کسی نیست سر به سرم بذاره. دلم میخواد در موردش بگم. اگر میشد من ببینم اولین اقدامم این بود که اولین شب روشنم مینشستم یه دل سیر آسمون رو تماشا کنم. ستاره ها رو. ماه رو. مهتاب رو. فقط مینشستم و تماشا میکردم. تماشا میکردم و تماشا میکردم. چقدر تشنه هستن تمام بخشهای خواهندگیهای وجودم واسه این تماشا! خدایا! کاش میشد من ببینم! دلم واسه تماشا، واسه نور، واسه آسمونت تنگ شده! فقط تو میدونی چقدر! بسه دیگه بیخیالش. دست من که نیست. کاریش نمیشه کرد. حسرتش چه فایده داره! چیزی که نشد دیگه نشد. بیخیالش.
مشق عجیب غریبم رو هنوز ننوشتم. آخر هفته باید جمعش کنم تا واسم دردسر نشده. زمان که بگذره گرفتار میشم.
اوخ اینجا که نشستم عجب سرده! باید جام رو عوض کنم یخ زدم. دیگه نمیخوام بنویسم من رفتم تغییر مکان بدم و ووویییی سرده! تا بعد!
زندگی موزیکال.
اطراف ظهر2شنبه.
امروز بلافاصله بعد از رسیدنم به خونه نامجازها رو بغل نکردم البته الان اینجان ولی دیرتر رفتم طرفش و شاید این مثبت باشه. ظاهرا شدنیه یهخورده در ترک نامجازها هرچند در دراز مدت به خودم امیدوار باشم. امروز قشنگ بود فقط….
2تا از بچه های کلاس به شدت تنبیه شدن. هم کتک خوردن هم از استفاده از مزایای زنگ تفریح ممنوع شدن و الان در تحریم هستن. هی! من نزدمشون. من فقط گاهی ادای خشم شدید واسه بچه ها درمیارم ولی واقعا نمیتونم جدی بزنم. اونها بچه های من نبودن. خودمونیم یهخورده اصلاح حقشون بود کارهایی که زنگ تفریحها میکنن واقعا میتونه خطرناک باشه ولی… یکیشون از ته دل زار میزد به من میگفت به دادم برس میخوام برم بیرون. دم اومدنم از همکارم تقاضا کردم این دفعه رو به من ببخشدشون ولی موافقت نکرد. چی از دستم بر میومد بیشتر از این درست نبود اصرار کنم چند دفعه گفتم همکارم گفت نه. بهش گفتم پسر جون دیدی که من تلاشم رو کردم نشد. بعد از من هنوز یه زنگ تفریح دیگه مونده بود نمیدونم چه جوری گذشته. فردا میفهمم. کاش همکارم بخشیده باشه و اجازه داده باشه برن بیرون! نمیدونم چی باید میکردم خب نشد. همکارم حق داشت عصبانی باشه. اینها واقعا به همدیگه و به خودشون آسیب میزنن. جوجه های من امروز هر کدوم یه کتاب عوضی آوردن. رفتم بالای سرشون گفتم شما2تا واسه چی کتاب اشتباهی آوردید. شاید خیال کردن قراره منم بزنمشون. یه لحظه کز کردن. خندیدم و سر به سرشون گذاشتم. دختر کوچولوی من یه دفعه دستم رو گرفت یواش گفت شما مهربونین. گفتم اگر کارهایی که این2تا کردن شما هم کنید منم نامهربون میشم. جوجه های من یواش گفتن نه نمیشید نمیشید. تصور کن یه کلاس بود اون طرفش خشم بود این طرفش خنده های یواشکی. درس دادم و درس پرسیدم و واسه تنبیه جوجه بزرگه پس گردنش رو گرفتم کلهش رو محکم فشار دادم پایین. نترسید میدونست خطری نیست خندید. خودم هم خندیدم. بنده خدا همکارم امروز موند داخل مدرسه و زنگ آخر و یه مامان دلگیر که از تنبیه و گریه بچهش دلخور بود نمیدونم زنگ آخر چی شد.
جز اینها و جز خستگی شدیدی که نمیدونم از کجا میاد تا اینجای روز آرام و موزیکال گذشت. ستاره ها… آوازشون رو دوست دارم. خیلی زیاد. اونها از دیر زمان شب تا وسطهای روز توی سرم آواز میخونن و من وسط آوازشون زندگی میکنم. سر کار میرم. با بچه ها سر و کله میزنم. خاطر مادر دلواپسشون رو جمع میکنم. و برمیگردم خونه تا منتظر مادرم و درددلهاش بمونم و سعی کنم تا جایی که از دستم برمیاد بهش آرامش بدم. آخ جون الان در خونه هستم. بعد از اونهمه صدا، چه سکوت خوشگلی!
خب خسته شدم. نامجازها هم حسابی از مهلت بهره گرفتن و دوباره رگهام رو زرد کردن. باز یادم رفت ترمز بریدم. ولی هنوز یه امتیاز دارم. امروز دیرتر رفتم طرفش. نیم ساعت یا یک ساعت دیرتر. آخ جون!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. دلم ورود به قلمرو تعبیر و رهایی میخواد از همه چیز. از همه چیز! تا مادرم برسه زمان دارم. بجنبم تا زمانم کمتر نشده. تا بعد.
عصر به خیر.
عصر1شنبه.
یواشکی به نظرم سرما خوردم ولی نیفتادم. خب حله تا افقی نشدم مشکلی نیست.
این فسقلیها امروز پدرم رو درآوردن از بس شیطونی کردن ولی روز بدی نبوده. آخ جون! ایول2ماه دیگه عید میاد و یوهو13روز تعطیلیییییی خداجونم آخ جون!
این روزها حس میکنم سر کارم کمتر بهم فشار میاره. کمتر از این20سال که گذشت. این روزها همچنان تعطیلات رو دوست دارم ولی جنس خستگیهای محل کارم متفاوتن. منتظر تعطیلات عیدم چون اولا تعطیلی دوست دارم دوما من همیشه در پی چیزی بودم که منتظرش باشم و ازش ذوق کنم. هنوز کارم رو دوست ندارم ولی شبیه پیشترها، شبیه ماه پیش، ازش خشم و استرس نمیگیرم. این روزها قدمهام رو محکمتر و مطمئنتر برمیدارم. انگار سفتتر قدم میزنم. این روزها سرم بالاتر و شونه هام عقبترن. این روزها خودم رو بیشتر خیلی بیشتر از پیش دوست دارم. خودم رو با همه چیزم. با جسمی که ظریف و ریزه میزه نیست. با چشمهایی که نمیبینن. با تواناییهایی که دلم میخواست داشتم و ندارم. این روزها من و پریسای توی آینه خیلی بیشتر از باقی عمرم به هم نزدیکیم. این روزها کمتر میگم این شبها. توی کلامم بیشتر این روزهاست و فقط زمانی که خیلی دلگیر یا خسته باشم میگم این شبها. مگه چی واسم عوض شده؟
امروز صبح دوباره ملاقاتی داشتم. ستاره ها با تارهای آوازشون شب رو به صبح کوک میزدن و من صبح که شد آوازشون رو توی سرم برداشتم و زدم بیرون. این روزها ستاره ها بیشتر توی سرم آواز میخونن. خیلی بیشتر از گذشته. این روزها ستاره ها روزها هم توی هوای من چشمک میزنن بیخیال نور خورشیدی که نبود ولی حالا خیلی زمانها هست. نه به تابندگی که همیشه دلم میخواست باشه اما هست. خورشید و ستاره ها توی هوای من با هم گیر ندارن. کنار هم میشینن و با هم میتابن و آواز میخونن. این روزها شاید من آگاهتر شدم. شاید بیشتر و بهتر دردهای اطرافم رو میبینم. دردهایی که واقعا درد هستن. دردهایی که واقعا دردم میاد ازشون و زمانی که به خودم میام و میبینم اونها در هر حال دردهای من نیستن حس میکنم این قدردانی و شکر رو بدجوری به خدا بدهکارم. من درد زیاد تحمل کردم. هنوز هم تحمل میکنم. ولی خدایی بدجوری بی معرفتیه اگر شکر خدا رو نگم. اطراف من پر از گیرهای وحشتناکیه که فقط یکیشون میتونست منو یک بار دیگه و این بار واسه همیشه به خاک بده. و اونها دردهای من نیستن. من تماشا میکنم و گریه میکنم و دعا میکنم و با تمام اینها این ضربه ها جدا از خودم هستن. خدایا شاید پستی باشه ولی شکرت که من فقط تماشاگرم. شکرت که حفظم کردی. شکرت که حفظم میکنی. خدایا اگر من الان… وای! من مرد تحملش نبودم. نیستم. واقعا نیستم. حالا دارم حکمت یک سری توقفهای جبری که اون زمان اونهمه شدید آزارم دادن رو میفهمم. اگر از اون حرکتها جا نمونده بودم و الان… وای خدای من! خدایا خیلی با معرفتی خیلی! خدایا خیلی میخوامت خیلی زیاد. خیلی زیاد! تو امروزهایی رو میدیدی که من در کابوسهام هم نمیدیدمشون. تو میدونستی که من نمیتونم. تو میشناختیم که از این وصله پینه ای تر نمیشد بشم. خدای با معرفتم! ممنونم که از ورود به اون جاده های ترسناک حفظم کردی. هنوز نق میزنم و هنوز دلم میخواست منظره ها اونی باشن که من دلم میخواست ولی در مقایسه با چیزی که میشد الان باهاش درگیر باشم من الان واقعا در امنیت هستم. امنیتی که گاهی شاید یادم میره که هست. یادم میره که باید به خاطرش ممنونت باشم. امنیتی که اگر نبود چه بسا که من هم الان نبودم. واقعا تحمل نتیجه های سیاهی که پشت حصارهای نازکم موج میزنن رو در خودم نمیبینم. من زیر فشارشون واقعا تموم میشدم. و تقدیر من الان پایان نیست. خدایا معرفتت رو شکر. ببین منو! هیچ زمان ولم نکن. من فرداها رو نمیبینم ولی تو میبینی. اجازه نده واسه پیدا کردن صبحی که صبح من نیست وسط شبهایی که انتها ندارن گم بشم. من نمیتونم تحمل کنم. خدایا! مثل همیشه، مثل گذشته، مثل الان، همیشه مواظبم باش! همیشه مواظبم باش! خیلی خدایی! همیشه خدای با معرفت و مهربون من باش!
آخ گندش بزنن قرصم رو عوضی خوردم2تا بودن یکیشون رو درست گرفتم دومی رو اشتباه گرفتم جاش یه چی دیگه خوردم الان این2تا ترکیب شدن یه حس گیجی عجیب غریب بهم دادن که خطرناک نیست فقط عجیب دلم میخواد ولو بشم و بخوابم تا صبح. چه حس خوبی! پرسیدم گفتن بی خطره پس میشه ازش لذت ببرم. گیجیه خوبیه. انگار تختم خیلی نامحسوس تابم میده و ستاره ها آهسته واسم لالایی میخونن. خدایا این خیلی خوبه.
مادرم اینجا بود با برادر بزرگم. الان هر2تا رفتن. خودم هستم و سکوت و تنهایی. عاشقشم. خدایا ممنونم به خاطر سقفم به خاطر این سکوت به خاطر همه چی. همه چی!
باید یک فکری واسه نامجازهای زندگیم کنم. زیادی با لحظه هام قاطی شدن. این اصلا مثبت نیست. میدونم به خدا میدونم خطرناکه ضرر داره دردسر داره ولی آخه حسش خیلی… من لذت بردن رو دوست دارم. نمیتونم به سادگی ازش صرف نظر کنم. لذتهای کوچیک ولی آروم خودم. این بهم لذت میده و سخته واسم که بیخیالش بشم. خدایا نمیخوام گرفتارتر بشم کمکم کن!
مادرم میخواد من دوباره موسیقی رو شروع کنم. حسش نیست. هنوز تمام حس هام بیدار نشدن. از 97… هی! بسه دیگه!
باید حس های خواب رفته و نیمه بیدارم کامل بیدار بشن. نمیدونم چه جوری ولی کاش بشن! من عاشق هنرهام هستم. بله میدونم موسیقی هم هنره ولی من کلاسهام رو میخوام. مروارید و برگهای کریستالی و تاج و اوه خدایا انگشتهام از شدت خواهندگی ضعف میرن واسش. کاش تابستون بشه دوباره واسه ادامهش اقدام کنم! خدایا لطفا! این چیزها رو بدجوری میخوام بذار برم دیگه! هرچند با این وضعیت مسخره قیمتها الان یا تابستون قیمت اون کلاسها سر به جهنم میزنه ولی… هی! تا تابستون هنوز یه عمر باقیه. کی میدونه شاید تا اون زمان یه چیزهایی عوض بشه! شاید من دستم بازتر بشه یا قیمتها بشکنن! اگر چیزی شبیه کرونا یا بدشانسی های این شکلی نپرن وسط خدا بخواد میرم دوره تاج رو تمومش کنم. خدایا بشه دیگه! خدایا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا و یه عالمه دیگه لطفا!
اوخ یه مشق عجیب غریب باید بنویسم هنوز هیچ چیش رو ننوشتم. وووییی بلد نیستم یعنی هستمها ولی سخته هنوز شروعش نکردم. باید بجنبم وگرنه میخوره به دقیقه90و حالم رو میگیره. میشه امشب نباشه؟ به جان خودم حسش نیست. یعنی چیزه. خب نیست دیگه!
اه قرصهای دیوونه! اتحادشون رو نمیپسندم ببین چیکارم کردن! خوشم نمیاد الان خواب باشم ولی واسه چی! خب چی میشه مگه! بذار حالش رو ببرم طوری که نمیشه!
داخل تیمتاکم. کانال بسته رادیو. اینجا بچه ها در سکوت هستن. احتمالا خوابن. بذار منم بخوابم. کتاب بخونم و بخوابم. تاب بخورم و بخوابم. لذت ببرم و بخوابم. بخوابم. آخ حرف نداره خدایا خیلی میخوامت. بذار رها بشم و بخوابم. خودم رو در سکوت و سکون تختم و آرامش امواج فضای داخل حصارهای خودم ول کنم و بخوابم. هی! این عالیه! خدایا بغلم کن میخوام بخوابم! خواب! آخ جون! عصر به خیر!
4شنبه تیز.
4شنبه شب.
آخجون تعطیلات آخر هفته! یوهو!
به نظرم یه احمقی رو لهش کردم. حقش بود. اینهمه بهش گفتم که این… اه لعنتی! به خونوادم ظاهرا خیلی خوش گذشت. مادرم حسابی حالش جا اومد و آخر کار بهم نون خامه ای تعارف کرد و گفت حالا دیگه بیا شیرین کام شو. در کمال پررویی و آرامش نشستم نون خامه ای خوردم. برادرم هم زمانی که میرفت پی کار و زندگیش از ته دل میخندید و گفت خیلی بهم خوش گذشت کلا خوابم و خستگیم و همه چیم از سرم پرید مرسی خوش گذشت خوشم اومد. من میخندیدم و رفیق نامجازم رو توی مشتم فشار میدادم و نشستم پشت نون خامه ایم چایی هم خوردم بعدش هم رفتم تیمتاک و داخل کانال بسته آرامش بقیه رو به هم زدم. خب عوضش کلی خندوندمشون. خلاصه که، عجب روزی بود!
پست25اسفند هم دیگه داره جمع و جور میشه. میشه گفت خودم هم مشتاق شدم ببینم بخش سوم این سفر سریالی چی میشه و چه مدلی تموم میشه. بذار این یکی رو جمعش کنم میرم بالای سر ماجرای5فروردین.
حرصم میاد از کسر اعتمادم به خودم در زبان. خب من کارم عالی نیست ولی به نظرم اونهمه که خودم تصور میکنم زیر زیر زیر منفی بی نهایت هم نباشم. دیکته انگلیسیم از فاجعه خرابتره ولی باقی مواردم چندان هم بی درمون نیست. پس واسه چی نمیتونم با خیال راحت و دست سریع ویرایشم و حتی ترجمهم رو کنم؟ به خدا کلی شرکت و شبکه هست که آشغال میده دست ملت هیچ کسی هم اصلا نمیفهمه کلی هم تحسین میشن و پول درمیارن من فقط میخوام خاطرم جمع و دستم سریع و کارم درست باشه. تا حرفه ای شدن خیلی فاصلهم زیاده ولی… کاش این داستان اعتماد به خودم رو بلد بودم تعمیرش کنم! واقعا دلم میخوادش.
باید ساعت10پست بروز کنم. اوخ لینک! لینکش رو نگرفتم. یا نکبت اینترنت خل نشو تا زمانش برسه.
فردا5شنبه هست. مادرم بعد از ماجرای چایی و نون خامه ای تشویقم میکرد که فردا برو یه سر به کتابخونه و دوستها یا هر جا دیگه بزن جمع بشید برید هر جا میخوایید. گفتم نمیخوام. حوصله ندارم. ایندفعه از دل گفتم. واقعا حوصله ندارم. دلم یه کار کیفدار میخواد. من همینجا که هستم نه بد حالم نه افسرده ام نه دلم گرفته. فقط دلم یه فعالیت درست درمون میخواد که انجامش بهم حس لذت بده. حس فعال بودن با چیزی که از انجامش کیف میکنم. جز این همینجا که هستم جام خیلی هم عالیه.
اوه خدا چه هوا کار اینترنتی دارم! جمعه30دیماهه باید خبرنامه و فهرست ماه رو تنظیمش کنم. احتمالا یه پست هم دقیقه90میاد که باید همون زمان بجنبم الان هیچ چی ازش نمیدونم کاریش نمیشه کنم. این مقدمه رو هم واسه25اسفند باید جور کنم و دفتر پستش رو ببندم. دفتر5فروردین هم باید باز بشه. تازه اینها موارد اینترنتی هستن اون بیرون هم باید نظم زندگی رو حفظ کنم. وووییی!
وای خدا9شد من برم لینکه رو بردارم دیر میشه. تا بعد.
یه دفعه…
سهشنبه شب.
در حال ویرایش پست25اسفند بودم. نصفش رفت ولی حس منم رفت. الان حس ادامه نیست. نمیدونم جدی من دستم سریعتر شده؟ یا شجاعتر شدم واسه دستکاری متنی که ترجمه خودم نیست؟ یا چی؟ من نمیدونم در هر حال این هم داره پیش میره و از سرعتم بدم نیومده.
از بعد آواز ستاره ها با خودم بهتر تا میکنم. اون حس نفرت سیاه بین من و خودم دیگه نیست و همه چیز آرومتره. هنوز دردم میاد و هنوز بارون و شب گاهی هست ولی جنسش با شب های پیش از آواز ستاره ها متفاوته. خودم رو بیشتر دوست دارم. آرومتر پیش میرم و میریم. روونتر از روی دستاندازها میپریم. کی میدونه شاید زمانی از پسشون بربیاییم. من و خودم. من و پریسای توی آینه.
اما همچنان زود، شاید زودتر و آسونتر از پیش از جا در میرم. حرصی میشم زمانی که میبینم عزیزهای من اشتباه میرن و هیچ مدلی هم خیال متوقف شدن یا شنیدن ندارن. من همه چیز دان و کار درست مطلق نیستم ولی یک چیزهایی واقعا اشتباهه که واقعا نباید باشه ولی…خب کاریش نمیشه کرد. گفتن های من کمکی نمیکنن. باید بلد بشم سکوتم رو بیشتر نگه دارم و کمتر خودم رو قاطی مسیرهای بقیه کنم. هرچند که اون بقیه واقعا عزیز باشن و من واقعا دلواپس باشم واسشون. در هر حال این زندگی و مسیر و بینش اونهاست و من مجاز نیستم واسه تغییرش اذیتشون کنم. اما کاش… بیخیال.
دلم به شدت انجام یه کاری میخواد که بهم حسابی کیف بده. چیزی جز اون موارد مضحک گذشته. بیرون زدن و چیز خریدن و تفریحات این شکلی نمیخوام. یه کاری که کار باشه. نمیدونم چی. شاید هم بدونم ولی خخخ دلم نمیخواد باورم بشه که همچین چیزی رو در اعماق ناخودآگاهم می طلبم. موجی که آهسته میچرخه و از اعماق بالا میاد و محسوستر و واضحتر همچنان چرخ میزنه و بالا و بالاتر میاد و… اوه خدایا!
اون مدلی کج و کوله نشو چیز بدی نیست فقط من… نمیشه من از این مدل فعالیتها بخوام. نمیشه یعنی نمیتونه این درست باشه. اوه! اوه خدا! اوه خدایا! اوه خدا چطور این شدنیه!
مادرم باز هم درست دم پریدن سر آزمایش اون موارد کوچولو یه دلیل واسه پرهیز پیدا کرد و کشید عقب و من در کمال بدجنسی بهش حقه زدم. گفتم بله درسته من موافقم اصلا آزمایش این مدلی خطرناکه نباید بشه ولی مورد رو برداشتم و در رفتم و امشب یواشکی آزمایشش کردم. هنوز که منفی مثبتی ندیدم. البته باید زمان بگذره ولی خودمونیم یواشکی میترسم نتیجه منفی نشه پدرم دربیاد! وووییی!
اوه ساعت از9شب گذشت کی رفت؟
عجب سرده اینجا! دیگه حوصله ندارم نق برف بزنم. میخواد بباره میخواد نباره. اصلا به جهنم.
پول میخوام. یه پوله گنده. حدود200تا. از یکی2جا هم یواشکی پرسیدم ولی داشت واسم دردسر میشد. یکی میگفت واسه چی میخوایی حتما بگو و باید بگی و میشه در موردش حرف بزنی و سبک بشی و یکی نصیحتم میکرد که اینهمه بلندپرواز نباش و قانع باش و زندگی تو خیلی هم خوبه و البته درست میگفت ولی این… من واسه بلندپروازیهای دوران جوانیم پول نمیخوام. اینو نمیتونم واسه کسی توضیحش بدم. خدایا من زندگیم خوبه شکرت بلندپروازی هم نمیخوام کنم باور کن. فقط این… کاش مصلحت میدیدی پوله رو میدادی! باور کن… زلزله!
برگشتم. از زمانی که وسط نوشتنم رفتم حدود نیم ساعت گذشته. اینجا زلزله اومد. بدجوری شدید بود. انگار یه غول داشت راه میرفت. خدا رو شکر که مادرم پیشم بود اگر تنها خونه می موند من دستم بهش نمی رسید. الان اوضاع نسبتا آرومه و من دوباره اینجام. این بنده خدا بد ترسید. قهرمانبازی درنمیارم خودم هم ترسیده بودم ولی من قورتش میدادم تا اون بتونه مال خودش رو آزاد کنه. این مدل زمانها یک نفر باید آرامش و تعادل رو نگهداره. اینجا به خیر گذشت خدا کنه جایی رو خراب نکرده باشه!
دیگه بسه حس ادامه توضیحات نیست. تا بعد.
بعد از ظهر3شنبه.
سکوت میخوام. پس واسه چی سیستم رو روشن کردم! کاش میشد بدون صدا بنویسم! سکوت خیلی با حاله.
موارد کوچولوی جالبی که پیش از این یک بار ازشون گفتم نزدیکه که عملا آزمایش بشن و از این تصور خوشم میاد. باورم نمیشه واقعا جواب بدن ولی همون طور که دفعه پیش گفتم از امید به تحققشون خوشم میاد. خدا کنه جای فایده ضرر ندن و در هر حال من عاشق تجربه های جدیدم.
شکر خدا فعلا خطر کلاسهای مجازی از بالای سرمون رد شد و فرود نیومد. هیچ ازش خوشم نمیاد. همه میگن بهتره چون توی خونه هستی ولی من خوشم نمیاد. انگار کارم اومده توی خونه زندگیم و من از همچین چیزی به شدت بدم میاد. دلم میخواد جدا از دنیای داخل4دیواریم درسم رو بدم برگردم در امنیت اینجا. کلاسهای مجازی هرچی که من دوست ندارم رو میارن این داخل و من از تصورش اصلا خوشم نمیاد.
باید پست ویرایش کنم واسه25اسفند. خدایا کمک کن بهتر و سریعتر بشم. گاهی یواشکی… هی! از ویرایشگر ترجمه ها بودن خسته میشم. دلم میخواد خودم ترجمه کنم. همین طوری. واسه خودم. آزمایشییواشکی. کسی که نمیفهمه! خیتیسوتیهام هم دیده نمیشن. بذار امتحان کنم. بیخیال فعلا25اسفند رو تجهیزش کنم تا بعد. به امتحان هم میرسیم.
امشب تنها نیستم. مادرم پیشم خواهد بود. گاهی نگرانش میشم. کاری از دستم برنمیاد. گاهی عمیقا معتقدم که اشتباه میکنه و در هر حال کاری از دستم برنمیاد. از اشتباه رفتنهای خودم و بقیه خستم. حوصله ندارم. نمیخوام کاریش کنم. دلم تلاش نمیخواد. نمیخواد.
گاهی از موارد و موقعیتهای اطرافم به طرز آزاردهنده ای احساس دلزدگی میکنم. زمانهایی که چیزهایی میبینم که معمولا ترجیح میدم بهشون توجه نکنم. گاهی خواه ناخواه توجه میکنم و ابدا خوشم نمیاد. البته دلزدگی هام از اون مدل های خرکی نیستن که جوگیر بشم و کلا مورد رو بیخیال بشم و بعدش که حالم جا اومد به غلط کردم بی افتم. فقط در حدی که نیم تا1ساعت بیخیال مورد مربوطه بشم. کاریش نمیشه کرد. همه چیز اون مدلی که ما میخواییم نیست.
اوخ خدا بدجوری سردم شد. خیلی خیلی سردم شده. تا مادرم برسه بخزم زیر پتو واقعا حس میکنم یخ زدم. تا بعد.