1شنبه شب.
مادرم رفته. تنهایی. کوتاه و آرام.
تازه یا تقریبا تازه سیستمم رو روشن کردم. کتاب میخوندم. با گوشی. و ناپرهیزی میکردم. خوردن واسه تفریح همراه کتاب. تفریح مزخرف و مضریه ولی من ازش خوشم میاد و بعد از مدتها انجامش دادم.
2روز پیش در1صبح ساکت در ارتفاعات به مادرم اعتراف کردم که من زیاده خواهم. زیاده خواه، به شدت متوقع، و معترض. مادرم صادقانه تأیید کرد. و نصیحتم کرد که بد نیست این نگاهم رو اصلاح کنم و اینهمه از بالا به زندگی که الان دارم نظر نکنم چون واقعا موقعیت و مزایام ارزشمندن و اصلا درست نیست که این مدلی با نظر تحقیر ناشکری کنم. به نظرم درست گفت. مادرم همیشه درست میگفت. فقط گاهی راهش در گفتن به گروه خون منه تخس نمیخورد و نتیجه ها واقعا بد میشدن. هنوز هم گاهی میشن. توصیه هاش هنوز گاهی در نظرم تلخ میان ولی در کمال ناخشنودی گذر زمان بهم میگه که بد نبود بیتوجه به این تلخی به توصیه هاش گوش میکردم تا اینهمه مضحک به دردسرهای مضحک نمی افتادم. در حال حاضر مادرم به شدت اما نامحسوس و شاید کمی محسوستر توصیه های شاید خطرناکی بهم میده که واقعیتش ابدا دلم نمیخواد درست باشن ولی… آخ خدای من!
کم و بیش دارم برمیگردم به زمان درس خوندنم. خیلی کوتاه و آزاد درس میخونم اما به هر حال میخونم. امشب باید یک جفت آدیو دیگه بردارم. اگر نت اجازه بده. همین الان قطع شد و با توصل به نت گوشی وارد دنیای زنده ها شدم. تیمتاک. تقریبا تنها ارتباطی که میتونم تحملش کنم. شاید چون با فشار2تا کلید بسته میشه. هر زمان که بخوام.
امروز کابوسم تحقق پیدا کرد. زیر گزینه کم و زیاد سیستمم1کلید میوت هست که همیشه میترسیدم بزنمش. چندین بار هم نزدیک بود اشتباهی بزنم و همیشه میترسیدم یک روزی دستم خطا بره و امروز رفت. وحشتناک بود. حس وحشتم رو میگم. اول وا رفتم، بعدش جیغ کشیدم، بعدش دوباره وا رفتم، که البته تمام اینها1دقیقه هم نکشید. شاید هم2دقیقه. یا بین این2تا. بلند شدم زنگ زدم کمک طلبیدم و حل شد. هنوز اون حس عجیب رو دارم. ترس و بعدش خلاصی. مونده بودم چه مدلی باید سیستم ساکتم رو بدون چشم به حرف بیارم. واقعا بد بود. به خیر گذشت. خدا رو شکر!
دلم ضعف رفته یک پست اینستا بزنم. هر دفعه میندازمش عقب.
باید برم اون یک جفت آدیو رو بردارم. این2تا که هفته پیش برداشتم رو حالا قشنگ میفهمم.
خدایا اینترنت گوشی داغونه. صدای بقیه افتضاح بهم میرسه. بدم میاد از این اوضاع. آخه واسه چی شکنجهمون میدن بابا به خدا ما که توی خونه ایم لازم نیست این بلا سرمون بیاد اونهایی هم که جونشون رو گرفتن کف دستشون و رفتن کف خیابون واسه دونستن و عمل کردن راه های دیگه ای دارن. این کثافتکاری داخل اینترنت چه فایده ای داره؟ این مدلی هیچ چی متوقف نمیشه. واقعا نمیشه! واسه چی اونهایی که این کار رو میکنن نمیخوان بفهمن؟ و واسه چی تو که خدای تمام این سیرک هستی نمیخوایی واسه یک دفعه هم شده ادای طرفداری ما رو دربیاری؟ حد اقل کاری کن خیال کنیم یک بار فقط یک بار طرف مایی! حالم از این اوضاع و از نتونستنهای خودم واسه تغییرش و واسه نجات خودم از این نکبت و واسه هیچ چی و از صکوت و صبوری تو به هم میخوره! به جهنم بذار از نظر غیرتیها کفر باشه من خاکی ام من خسته شدم من چیز زیادی نمیخوام اینکه انتظار داشته باشم نت داغون ایرانی بدون استرس قطع شدن واسم کار کنه به تمام اسم هات قسم که توقع بالایی نیست1کسی بفهمه! من اینجا گیر کردم و نمیتونم چیزی رو عوض کنم. سعی کردم خودم رو از این لعنتی بکشم بیرون و نجات بدم نشد. سعی کردم با این وضعیت پیش برم و الان میبینم بدجوری سخته و تقریبا نمیشه. حالم به هم میخوره. کفر میگم؟ بدت میاد؟ خب طوری نیست. طوری نیست! من که خدا نیستم صبوریم بی انتها باشه! من خسته شدم! خسته! میفهمی؟ میفهمی؟ میفهمیییییییییییی؟ من اینترنتم رو میخوام! اینترنتی که استرس قطع شدنش رو نداشته باشم. این خیلی بالاست؟ خیلی؟ به جهنم! تمامش به جهنم! چرت گفتن های من و صبوری تو. تمامش به جهنم. به جهنم!
باز من از جا در رفتم. دارم بی حوصله تر میشم. حتی داخل تیمتاک خیلی کم با کسی طرف صحبت میشم. حتی نوشتاری. داخل کانال بسته هم دیگه چندان حس چت ندارم. حرصی نیستم. قهر هم نیستم. از تو چه پنهون، دلگیرم. دلگیرم از همه. نه واسه اینکه منو اذیت کرده باشن. نکردن. اما من دلگیرم. تقریبا از همه. زمانی که چیزهایی میبینم که نباید ببینم. به خودشون مربوطه ولی نمیتونم تحمل کنم زمانی که میبینم اونهمه… خدایا آخه واسه چی بهشون نگفتی واسه چی هشدار ندادی واسه چی اجازه میدی؟
امروز کتاب خوندم. با گوشی. ساعتها بعد از رفتن مادرم نشستم و کتاب خوندم. دور از سیستمم. دور از تیمتاک. خسته ام از چیزهایی که میبینم. از تکرار تجربه های سیاهی که بارها تکرار شدن و عبرتی در کار نبود. هنوز هم نیست. دلگیرم ازشون. از تمام اطرافم که این تکرارهای تاریک رو نشونم میدن. دلگیرم از عزیزهای خودم. عزیزهایی که حاضر شدم هرچی از دستم میاد کنم تا به نتیجه ای که میدیدم با این مدل رفتن و رفتار میرسن نرسن ولی اونها بی توجه به تیرگی رفتن و رفتن و داغون شدن و هنوز این سیر ادامه داره. دلگیرم ازشون که هنوز در خفا عزیزهای من هستن و با تکرارهای تاریک ویرانی خودشون اذیتم میکنن و سبب میشن یواشکی از دردشون ببارم. بله دلگیرم. از درون و بیرون اینترنت. از تمامشون. خدایا چقدر دلگیرم! چقدر!
کلی کار هست که باید میکردم و کنم. نکردم. تصمیم گرفتم امشب کاری نکنم. یعنی کار زیادی نکنم. تصمیم گرفتم این تنهایی آرام و کوتاه مدت رو آرام سپری کنم. تصمیم گرفتم دلواپس گیرهای جا مونده نباشم و امشب بیخیال و بی نظم ولو بشم روی راحتی و تاب بخورم و پرخوری کنم و کتابم رو بخونم. حس خوبی داشت. هنوز هم داره. ولی از این مدل تصمیمها رو نباید همیشه عملی کنم. شبهایی شبیه امشب کم هستن. باید کم باشن. کار دارم. این واقعا درست نیست. باید بیدارتر بشم. باید خودم رو از بیرون از خودم دقیقتر ببینم. باید به محتوای توصیه های مادرم بیشتر توجه کنم. باید امشب مواظب باشم تا به محض اتصال نت خونگی برم اون1جفت آدیو رو بردارم. باید پست4شنبه شب گوش کن رو بنویسم! اوه خدا اینو واقعا باید انجام بدم! و این لحظه باید این نوشتن رو تمومش کنم. خسته شدم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
صبح جمعه.
چند ساعت دیگه باید برگردیم پایین. به دنیای واقعیتهای سنگی شهر و روزمرگی های هفته ای که از فردا شروع میشه.
عاقبت زنگم رو زدم. راهنما بهم آدرسی و نقطه ای برای شروع داد. باید یکی از روزها بعد از مدرسه یا5شنبه آخر هفته بلند شم بزنم بیرون. من شخصا5شنبه رو ترجیح میدم. به خیلی دلایل. کاش اون نقطه شروع باز باشه! بین خودمون بمونه. یهخورده میترسم. گیریم که شروع کردم. واقعا از پسش برمیام؟ هی! برمیام. شاید اولش سخت باشه ولی من از پسش برمیام. من از پسش برمیام! خدایا کمکم کن.
اینجا تنها نیستم. بقیه مشغولن. شبیه خود من. ولی من مشغولیت خودم رو ترجیح میدم. حتی نارضایتی های خودم رو هم ترجیح میدم. مال اون ها رو برای خودم دوست ندارم.
مادرم امروز صبح نصیحتم میکرد. میخواد یک چیزهایی رو عوض کنم. خدایا آخه من راه عوض کردنش رو بلد نیستم کاش پیداش کنم!
فردا دیگه بچه ها پیداشون میشه. سرما خوردگی ها به مرحله ای رسیده که بلند میشن و میان مدرسه. دیگه سیستم نمیبرم. خوشبختانه زمانی که بچه ها هستن اونقدر واسه نوشتن تکلیف شب واسشون و یادداشت صفحات درسی واسه دفتر کلاس آخر ساعت و مواردی از این قبیل زمان صرف میکنم که دیگه جا واسه دفتر رفتن در زنگهای تفریح باقی نیست. به خاطرش خوشحالم. واقعا دلم ورود مجدد به اون جمع رو نمیخواد. همکارهام بد نیستن فقط من دیگه نمیخوام برگردم. به هیچ عنوان هیاهوی محل کار با موضوعات مورد علاقه اون جمع رو نمیپسندم.
ساعت11و35دقیقه صبح. خدا بخواد امشب خونه هستم. احتمال اینکه هفته آینده آخر هفته رو در خونه سپری کنم زیاده. کاش این احتمال درست باشه و بتونم5شنبه برم به اون آدرس که شاید نقطه شروع باشه!
حس نق زدن نیست. دیشب هم گذشت. خیالم نیست. خیالم خسته شده. بی حس و بیخیال فقط تماشا میکنه. همه چیز رو. حتی خود منو.
اخبار پریشانی های این روزها انگار تمام اعصابم رو فلج کردن. اگر آگاه باشم یک جور اذیت میکنن اگر هم بی اطلاع بمونم مدل اذیتشون متفاوته ولی در هر حال اذیت میکنن. خدایا کی تموم میشه؟ آخه این واسه چی پیش اومد؟ اینکه دیگه گیر من نیست گیر یک مملکته با تمام مردمش. این چه افتضاحیه که درست شده؟ واسه چی هی داره بدتر میشه؟ از این بدتر هم میشه و من واقعا دلم نمیخوادش. این تماشا واقعا سخته. دلم اینهمه درد مردم رو نمیخواد. دلم اینهمه جنگ رو نمیخواد. آخه خدایا کل این خاک با هرچی و هر کسی که توشه پریشونه یعنی تو هیچ چی هیچ چی نمیخوایی بگی؟
اینجا ظاهرا یک مشکلی پیش اومده. من داشتم زنگم رو میزدم نمیدونم چی بوده ولی میدونم یک چیزی بوده خخخ. عادیه دفعه اول نیست که پیش میاد ولی در هر حال مشکله. طفلکها! خدای من خخخ! الان واسه چی من میخندم؟ این واقعا زشته. خنده دار هم نیست خندیدن من از مشکلات این مدلی اطرافم زشتتره من نباید بخندم ولی خخخخخ. وای خداجونم خخخخخخخخ. اوه وای خدا خخخخخخ. هی بسه الان خندیدنم معلوم میشه خب درست نیست آخه این خخخخخخخخ وای خخخخخخ واییییییی خدا خخخخخخخخخخخخخخخخخ! از دست این خخخ این خخخخخ واییی واییییی وای این خخخخخخخخ!
ظاهرا اوضاع خودم از تمام اطرافم بهتره. دسته کم میخندم. گاهی هم نمیخندم ولی الان رو عشقه. الان که هنوز میشه خندید.
آخ جون تقریبا مشقهای گوش کنی این هفته رو ضربه کردم البته جز پست4شنبه. اون هم حل میشه الان واقعا حسش نیست.
باید برم مشکل پیش اومده رو پیدا و حلش کنم ولی حس این هم نیست. بذار باشه خودش درست میشه. من دلم میخواد الان خونه باشم و… و چی؟ چندتا نفس عمیق بکشم و چندتا ردیف خیال دلچسب شدنی یا نشدنی ببافم و به فکر درست کردن بستنی قالبی و دسر بیسکویت باشم و هی این دفعه چه موادی بزنم؟ وووییی دیگه موز و کرم شکلات رو جفتی داخل بستنی قاطی نمیکنم این چنان شیرین شد که خفه شدم. ایندفعه قهوه رو امتحان کنم؟ تلخ نمیشه؟ آخه من قهوه فوری دارم و… هی! ایول قهوه اون مدلی هم دارم! الان یادم اومد! آخ جون! امروز عصر نشد یکی از این بعد از ظهرها میرم سراغش. ایول!
ساعت5دقیقه مونده به12. بذار بس کنم باقیش باشه بعدا الان هر لحظه ممکنه احضار بشم واسه ناهار و بعدش حرکت و از این موارد. تا بعد.
من، شب، آواز، تماشا.
5شنبه عصر. میشه گفت شب.
غروب اینجا هم حس و حال خودش رو داره. پست فردا جمع شد! خدایا شکرت! باید لیست آخر ماه رو درست کنم. چند لحظه استراحت چیز مثبتیه.
اینجا هر کسی سرش به کار خودشه. بعدش همگی سرمون جمع میشه روی میز. شام و محفل و بزم و آواز و همه چیز.
این مدل زمانها یک جور حس جدایی از جمع بهم میده که شب اولی که بعد از بالای5سال اومدم اینجا به شدت حالم رو نفله کرد. بی هوا گریه ام میومد. وحشتناک بود هیچ مدلی نمیشد اشک هام رو جمع کنم. داشتم خفه میشدم. صدام داشت از کنترلم در میرفت. میخواست بره بالا و بره بالا و رها بشه تا بلند هقهق گریه کنم. سرما خورده بودم و منقل روی میز دود میکرد. انداختم گردن دود ولی شکر خدا کسی توی هوای کشف دلیل اشک های من نبود. اون لحظه ها هیچ چی هیچ و هیچ چی جز یک جای امن واسه ول کردن صدای گریه هام نمیخواستم که البته نداشتم و… افتضاح بود. نمیتونم توصیفش کنم. خیلی خیلی حالم بد بود خیلی زیاد.
الان هم شبهای این مدلی این حس جدا موندن از جمع رو دارم ولی دیگه اون مدلی گریه نمیکنم. انگار ناخودآگاهم پذیرفته که باید این مدلی باشه. شبیه ندیدنم. خیال ندارم واسه پس گرفتن چیزهایی که از نظر خیلیها مزایای از دست رفته هستن بحث و اصرار کنم. گاهی حتی نباید بخوایی. وگرنه یک چیزهایی رو از دست میدی. و من نمیخوام چیزی از دست بدم. پرداخت این قیمت واسه پس گرفتن اون از دست داده ها خیلی بالاست. من گاهی اهل معامله میشم اما معامله گر احمقی نمیشم. بیشتر از قیمت چیزی واسش نمیپردازم. پس این حس جدا موندن از جمعهایی از این قبیل در شبهایی از این قبیل رو بغل میکنم و شبیه همیشه در سکوت تماشا میکنم. گاهی میخندم. گاهی آواز میخونم. گاهی یواشکی نفس عمیق میکشم. ولی پیشنهادهای متعدد و رنگارنگ پس گرفتن از دست داده ها رو کنار میزنم و تماشا میکنم. نه به اندازه اون شب اول تلخ. نه اونهمه خیس. فقط تماشا. شبیه همه چیزهای دیگه که تماشا میکنم. شبیه تاریک شدنم که تماشاش کردم. شبیه… شبیه خیلی چیزها. گاهی حتی نباید بخوایی. من نمیخوام. حتی قد یک تقاضای زیر جلدی از جنس یک نفس بلند. گاهی حتی نباید بخوایی. من نمیخوام!
بقیه یواش یواش دارن میجنبن واسه آماده کردن شام. باید یواش یواش بلند شم. باقی نوشتنها بمونه واسه بعد. اگر برم و برگردم اینو منتشر نمیکنم. میدونم که نمیکنم. پس پیش به سوی انتشار پیش از انصراف. تا بعد.
این بالا،
5شنبه صبح. در ارتفاعات.
تازه رسیدم. آخخخخخخخ خستمممممم. فیلتر شکن اینجا جواب نمیده. تلگرامم وصل نمیشه. خب نشه. عاقبت خبرها میرسن. میتونم بیام اینجا. برم محله. و تیمتاک. در نتیجه میتونم پست فردا رو جمعش کنم. آخ جون! دلواپس بودم واسش!
سیستمم اینجا یکدفعه زده بود به سرش ازم پسورد میخواست. شکر خدا به خیر گذشت. ویندوز این رفیقم باید عوض بشه. میگن هر6ماه1بار باید عوضش کنیم و من از98به این طرف دستش نزدم. همین روزهاست که1کاری دستم بده. کاش تعمیری نباشه! بچه های محله تقریبا همگی بلدن عوضش کنن جز خودم که تا چند وقت پیش درس داشتم و به خاطر کلاسهام ترس برم داشته بود و الان هم باید واقعا انجامش بدم و از ترس دردسرهای بعد التعویض عقبش میندازم و انجامش نمیدم. خدایا باید انجامش بدم ولی این نفله تمام برنامه هام رو به هم میریزه و خدا میدونه کدومشون با ادا و دردسر بالا بیان و وووواااییی خدا! فعلا با ری استارت حل شد. اما جدی من باید تعویض ویندوز رو بلد بشم. نباید سخت باشه باید بلدش بشم.
یکی از زنگ هام رو هنوز نتونستم بزنم. اون طرف خط گرفتاره و گیرش نیاوردم. خب البته یک دفعه گیرش آوردم پشت فرمون بود قرار شد یک ساعت بعد زنگ بزنم که یادم رفت. خب چیکار کنم یادم رفت!
اینجا نشستم. وسط حال و هوای آشنا و سرمای آشنا و بوی آشنا و همه چیز آشنای آشناش. جدی من بالای5سال اینجا نمی اومدم.
داخل راه بد نگذشت. عقب ماشین و حس و حال و هوای یواشکی خودم و حالا مقصد بین ابرها. و تویی که نیستی ولی هستی. درست اینجا. همینجا بغلدست من. تا آخر ابدیت هم من عاقل نمیشم.
یادم به1داستان افتاد که خیلی پیش شنیده بودمش. قشنگ بود ولی نمیفهمم واسه چی الان یکدفعه حس توضیح دادنش پرید. بیخیال حسش نیست دلم نمیخواد.
دیشب خیلی بد از جا در رفتم و هرچی که مطمئن بودم هرگز تا آخر عمرم حتی توی بیهوشی هم افشا نمیکنم رو ظرف5دقیقه از اعماق خودآگاه و ناخودآگاهم بالا آوردم و زمانی که تمامش رو گفتم نمیدونستم چه حسی باید داشته باشم. به جهنم گفتم دیگه. به خدا هر چیزی اندازه داره از اندازهش که گذشت من دیگه معرفتم نمیاد از من قویتر و جوانمردتر قطعا میتونن. اصلا که چی؟ حس شخصی خودم بود. نه از هوای کسی کش رفتم نه راز کسی رو فروختم. حس و خشم و تفکر و یقین خودم بود. گفتم که گفتم! اصلا واقعیتش الان به نظرم میاد خریت کردم با اون سکوت مسخره نکبتم. باید زودتر به حرف میومدم هرچند… فایده نداشت. نداشت! هیچ چی عوض نمیشد جز اینکه من یک سری تجربه مزخرف رو تکرار میکردم و دردش… نه! نمیتونستم. دیگه این دفعه نمیتونستم تحمل کنم. سکوت کردم. از ترس. دیگه تحمل درد کشیدن رو نداشتم. باقی دلیلها توجیهن. از ترسم سکوت کردم. گناهم بزرگه میدونم. ولی درد… خدایا نمیتونستم تحمل کنم خدایا نمیتونستم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. سکوتم رو نگه داشتم و نتیجه آتیش وحشتناکی شد که شعله کشید و شعله کشید و شعله کشید و خودم و چندتای دیگه رو قورت داد و هنوز داره شعله میکشه و هنوز خودم و اون چندتای دیگه وسطش داریم خاکستر میشیم. چندتا از اون چندتای دیگه بدجوری عزیز بودن. خدایا! یعنی من باید حرف میزدم زمانی که هیچ دلیلی واسه اثبات مواردی که دیشب هوارشون زدم نداشتم؟ شاید هم داشتم ولی من بد انتقالم و توضیحاتم… خدایا! آخ خدایا! خب باشه. باشه شجاع نبودم. ترس بود. ترس از درد. نتونستم. سکوت کردم و گفتم خدایا اشتباهی باشم! اشتباهی نبودم. شعله ها سرکش و ویرانگر رفتن آسمون و الان… خدایا الان من باید چیکار کنم؟ ازم انتظار میره که مثل سگ منفجر بشم و راه شعله کشیدنهای دوباره و دوباره رو ببندم. ازم برمیاد. از تو چه پنهون اصلا هم از انجامش بدم نمیاد ولی… خدایا کاش میفهمیدم راه درست کدوم طرفه! آیا در مرام تو این درسته؟ یعنی واقعا باید همچین کاری کنم؟ اگر مرتکبش بشم گناهش رو به حسابم نمینویسی؟ واقعا نمیدونم. واقعا نمیدونم! خدایا جدی نمیدونم! کاش میدونستم!
کم و بیش به زبان ناخنک میزنم ولی خیلی کمه. باید بیشتر بشه خیلی بیشتر.
دیگه بسه دارم زیاد طولش میدم. گشنم هم شده. دلم ناخنک زدن به خوراکی میخواد. برم1چیزی گیر بیارم از اون مواردی که اینجا زیاد پیدا میشن. ولی من خوردنم اصلا روی نظم نیست باید دوباره درستش کنم.
یک ترجمه مونده روی دستم که حسابی خطرناکه. خدایا باید از حالا شروعش کنم. لیست آخر ماه رو هم هنوز کاریش نکردم و پست فردا… اوه خدا پست فردا! وای دیر میشه! من رفتم. تا بعد.
2شنبه ظهر.
امروز و دیروز بچه ها نبودن. دیروز غافلگیر شدم و از صبح تا زمان برگشتنم با تماشای زمان با ارزشی که شبیه کره جلوی آفتاب آب میشد حرص خوردم ولی امروز حواسم بود. سیستمم رو بردم مدرسه. مهتاب این ماه تموم شد فقط مونده چکشکاریهای آخرش. جهان آزاد5آبان هم همینطور فقط مونده اسکلتبندیش. هدینگ و مقدمه و برچسب و از این موارد.
دیشب بچه های محله به دادم رسیدن و با1اکانت پولی تونستم دیوارهای نت رو دور بزنم. رفتم1سری از منابع مطالعه واسه1هفته رو از همون مکانهای قدیمی آشنا برداشتم و زدم بیرون. امروز شنیدمشون. یکیش رو که کامل میفهمیدم اون یکی هم اگر وسطش به پاورقی های جهان آزاد گیر نمی دادم سرم میشد. دیروز عصر، دیشب، امروز صبح، با باز کردن جزوه هفتگیم حس عجیبی داشتم. انگار به یک مکان آشنا رفتم. مکانی که تا داخلش بودم گیرهاش خستم میکردن و الان فقط حس میکنم آشناست. به طرز بسیار تلخی آشناست. به شکل دردناکی آشناست. خدایا! ای خدا! آخ خدا! آخه واسه چی اجازه ندادی من امتحان بدم؟ هر لحظه از عمرم که این به خاطرم بیاد این بارون… خدایا! من شایستگیش رو داشتم. من شایستگی خیلی چیزها که بهم ندادی رو داشتم. عوضش فرمان دادی به تماشا. من تماشا کردم و تو دادیشون به اشخاص دیگه ای که در مقابل تماشاهای من مثل آب خوردن پرپر و تلفشون کردن! من تماشا میکردم. تو به من فرمان دادی به تماشا. من شایستگیش رو داشتم. شایستگی کسب تمام مواردی که تو بهم ندادی. تمام خواهندگی های من، که تو بخشیدیشون به نفرات اشتباهی تا خورد و داغونشون کنن! و من تماشا کردم. به فرمان تو. کاش دسته کم این تماشا رو واسه من حکم نمیزدی! خدایا به خاطر تمام داده هات شکرت. ولی این، تا عمر دارم فراموش نمیکنم. تا عمر دارم فراموش نمیکنم! این چه جهنمی بود اجازه دادی نازل بشه به سر من؟ تا عمر دارم فراموش نمیکنم!
بسه. دیگه بسه. دیگه بسه!
چه عالی شده که هر روز زودتر از بقیه میام خونه! آخجون دوست دارم! ولی آخ بازنشستگی! بازنشستگی میخوام! یعنی به اون روز میرسم؟ وایییییییی چه عشقی!
مادرم امروز میاد که بریم خرید. میگه باید بریم فروشگاه هایی که واسه خودم و خودت خرید میکنم رو بشناسی و از راه و چاهش سردربیاری. زمانهایی که مادرم اینجاست تقریبا زمان اینترنت گردی ندارم. امروز هم گفته به کار هات برس که میام تا بریم.
دیگه بستنی و دسر درست کردنم گیر نداره. آخ جون! ولی خیلی از آشپزی هام رو هنوز باید تکمیل کنم. دوباره مثل گذشته کوفته قلقلی هام عالی شدن. اوضاع ماکارونی و پاستام هم حرف نداره. تعریف از خودم نباشه حسابی20گرفتم. ولی باید خیلیهاشون رو دوباره تمرین کنم. کتلت پختنم خوبه البته اگر بحث قالب رو در نظر نگیریم خخخ. از نظر مزه در این هم20شدم. ووووییییییی قالب. گندش بزنن!
ناپرهیزی هام اوضاع وزنم رو نفله کردن. واقعا نباید این مدلی بی هوا برم. دلم میخواد حلوا بپزم. فقط یک دفعه درست کردم اون هم با نظارت مادرم. الان ترتیبش خاطرم نیست. کلی دستور آشپزی جمع کردم که سر مهلت امتحانشون کنم. مادرم همیشه میگه اینقدر به نت گیر نده و اوضاعت رو مرتب کن مثلا ناهار روزهایی که سر کار میری رو بپز ولی خخخخ هر دفعه خودش میاد شبیه کبوتر یک چیزی واسم میاره هر دفعه هم بهش معترض میشم میگه خب من مادرم خوردم دلم بود حالا این دفعه این باشه دفعه بعد خودت یک چیزی میپزی. خدا مادرها رو حفظ کنه. عوض نمیشن.
دیگه چی میخواستم بنویسم یادم رفت! ولش کن میخوام ولو بشم کتاب بخونم الانه که مادرم برسه. مادرم شبیه رودخونه می مونه. ابدا آرامش توی کارش نیست. به محض ورودش فقط باید حرکت کنی خخخ. خدایا خودت مواظبش باش من واقعا دلواپسش هستم. این روزها از همراه بودن من خوشحاله. هر زمان میره ویلا من همراهشم. فقط کارم یهخورده محدودیت ایجاد میکنه که مادرم باهاش مشکل نداره. خوشحالم که شاد میشه. این هفته هم احتمالا رفتنی باشیم. اگر هوا مهربون باشه. خدایا مادرم! کاری کن که دسته کم از طرف من همیشه خاطر جمع و خوشحال باشه! به باقی موارد اطرافش زورم نمیرسه. کاش تو کمک کنی!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. کتابه داره صدام میکنه و تختم واسه یک سکون شاید کوتاه مدت. من رفتم.
عرضی نیست قدم میزنم.
به نظرم شنبه شب.
نمیشه وارد بازی های اینترنتی بشم. اینترنت. آخ اینترنت. سایفون هم جواب نمیده. راهنما هم فعلا نیستش باید منتظر بشم که برگرده بیادش تا امشب اون تونله رو… وووییی!
این کتابه هی داره میپیچه. دلم1کتاب جنایی میخواد.
همچنان وان دلم میخواد. کاش داشتم!
کولهم رو با یک کیف دستی که از خیلی پیش داشتم عوض کردم. چیزمیزهایی که در محل کار میخوام همراهم باشن رو چپوندم داخل این کیفه. واسه تنوع. بدک نیست.
این مزخرفات چیچیه میگم! مسخره!
عاقبت تنهام. من و خودم. خدایا تنهایی خیلی خوبه! دوستش دارم.
باید امشب دوباره زنگهام رو بزنم. گندش بزنن!
امروز بچه ها نبودن. کلی از مهتاب رو نوشتم داخل مدرسه. باید کاملش کنم. فردا این جوجه ها کلی گفتنی دارن واسم از امروزشون. حسش نیست. کاش بیخیال میشدن! نمیشن. خدایا! بازنشستگی میخوام! واقعا میخوام. واقعا میخوام!
با یک داد کنترل اوضاع راحتتره. اینو خیلیها میگن بهم. موافقم ولی موافق اجرای عملی این راه نیستم. این بچه ها رو تا ازم برمیاد سرشون صدام رو بالا نمیبرم. واقعا نمیتونم. اگر ببرم شب بیچاره میشم. اینها حقشون نیست با هوار کنترل بشن. ولی گاهی دلم میخواد که ای کاش دلش رو داشتم. گاهی واقعا خسته میشم ولی تقصیر این طفلکها چیه که من خستم! اینها چه تقصیری کردن که ما خسته ایم! تقصیر اینها نیست. واقعا نیست. خدایا تقصیر من هم… شاید یهخورده بیشتر از اندازه تقصیر داشتم ولی واقعا نه اینهمه. خدایا یعنی واقعا اینهمه تقصیرم بالا بوده که الان اینهمه بد خستم؟
یک بلایی سر هدفونم اومده. کاش ماجرا با عوض کردن هدفون حل بشه و گیر فیش سیستمم نباشه! نه آمادگی تعمیرش رو دارم نه تحمل ایرادش رو. خدایا یک کاری کن من اینو واقعا نمیتونم بفرستم بیمارستان بدجوری لازمش دارم.
حوصله نوشتن ندارم میرم بلکه بتونم چندتا زنگ موفق بزنم. تا بعد.
یک شب تقریبا معمولی.
جمعه شب. خونه. آخ خدایا چقدر دوستش دارم!
پست امشب ضربه شد! سر ساعتش میره. خدایا شکرت این پست شبیه کابوس بود دلواپس بودم که1کاری دستم بده ولی به خیر گذشت! امشب واقعا حس جنبیدن نیست. ولی فقط امشب. فردا باید سیستم رو ببرم مدرسه که اگر بچه ها نبودن روی مهتاب کار کنم. فردا شب باید بالای سر جهان آزاد5آبان باشم وگرنه به دردسر می افتم. حس تجربه یک کابوس دیگه شبیه این یکی که گذروندم نیست. نه به این فاصله کوتاه.
زمانی که در ارتفاعات هستم بد نمیگذره ولی وقتی به خونه میرسم واقعا با تمام وجودم حس میکنم که چقدر دلم واسه این1وجب جا تنگ شده بود. خونه آشنای من شبیه همیشه هست. مهربون و آشنا و صمیمی. پس واسه چی من… خدایا من واسه چی… بسه! حالم از خودم و این واسه چی های مسخره به هم خورده. واسه چی؟ واسه اینکه من1بوقه بوقه بوقه… بسه. چه فایده ای داره؟ اتفاقیه که پیش اومده. با فحش دادن هم درست نمیشم و نمیشه. خیلی چیزها در زندگی من نباید میشدن ولی شدن. با بد و بیراه گفتن هم هیچ چی درست نشد. این مسخره بازیها دیگه دورانش واسه من گذشته. واقعا لازمه به جای این بازیها من عاقلتر باشم. ناسلامتی من44سالمه! واقعا خجالتآوره!
ساعت مچیم رفته روی زنگ و بلد نیستم خاموشش کنم که فردا شب و فردا شبها صدای زنگش در نیاد. بیخیال امشب که دم دستم بود و خاموشش کردم. تا فردا شب هم کلی راهه.
کاش مجبور نبودم فردا برم سر کار! اگر یهخورده شجاعتر بودم و خیالم به اخم مدیریت محترمه نبود غیبته رو بغل میکردم و نمیرفتم. ولی این کار درست نیست. اون بنده خدا واقعا از زمانی که مدیر محل کارم شده هر مدلی از دستش بر اومده باهام راه اومد. حقش نیست با وظیفه ناشناسی هام اذیتش کنم. من نیروی کار اون مکان هستم و فردا باید اونجا باشم. سو استفاده از نرمش کسی که اونهمه ملاحظهم رو کرده رو از هر طرف ببینم درست نیست. ولی با اینهمه کاش فردا مجبور نبودم اونجا باشم! اه لعنتی!
مادرم. برمیگردم.
خب این از این. دلم میخواد بخوابم. یک کتاب دستم گرفتم که به شدت طولانیه. دلم میخواد ادامهش رو بخونم. این وسط اگر چیز جذابتری گیرم بیاد بدم نمیاد ازش ولی فعلا همین بدک نیست. فردا شنبه میاد. اول یک هفته دیگه. این هفته واقعا گرفتارم. کاش فردا بچه ها برن جشن. جدی روز عصای سفید نه تبریک داره نه جشن این جماعت چیچی رو تبریک میگن؟ بیخیال اگر بچه ها برن عشق و حال هم واسه من مثبته هم اونها ذوق میکنن. بسه دیگه حس نوشتن نیست باشه واسه بعد الان میخوام ولو بشم و کتابم رو بخونم. تا بعد.
بدون خشم.
صبح جمعه. همچنان در ارتفاعات. امروز باید برگردیم.
اطرافم پر از اخبار پریشانیهاست. کاش سریعتر به پایان این قصه پریشان برسیم! واقعا پریشانیم همگی از اینهمه درد. خدایا این یک دفعه رو دیگه بیخیال صبوریت بشو! باور کن دیگه تحملش بدجوری سخته! امروز باید برگردیم.
امشب باید واسه اتصال به یک تونل امن اینترنتی تلاش کنم. از اینجا شاید سخت باشه چون نت گوشیم تنها راه موجوده و خط تلفنم زمانی که واسه تماس و راهنمایی گرفتن ازش استفاده میکنم نمیتونه به نت وصل باشه. امروز باید برگردیم.
فردا باید برم سر کار. کاش میشد نمیرفتم! بچه ها فردا نیستن. جشن عصای سفید. باید سیستمم رو فردا ببرم تا1سری گیرهام رو اونجا رفع کنم. این کیبورد فسقلی هرچند کار باهاش چندان آسون نیست ولی ناممکن هم نیست. دلم میخواست یک کیبورد جدید میخریدم واسه مبادا. الان کلی قیمتش رفته بالا. ترجیح میدم تا میشه عقبش بندازم. خیلیها بهم میگن خسیسم و زیادی حسابگری میکنم و زندگی رو به خودم سخت گرفتم. دیگه حسش نیست واسه اون خیلیها توضیح بدم که واقعا اونهمه سخت نمیگذره بهم. که خیلی از مواردی که این خیلیها اسمش رو میذارن آرزو واسه من آرزو به حساب نمیان فقط هوس و نیازهای معمولی هستن که برآورده نشدنشون چندان دردسر نمیشه پس ترجیح میدم پول صرفشون نکنم. که من نمیتونم به قول این خیلیها حسابگر نباشم چون کسی پشت سرم نیست تا بهای بد خرجیهام رو بپردازه اگر گرفتاری مادی پیدا کنم. که من نمیتونم و نمیخوام واسه خاطر خریدن یک کیبورد پیشرفته و چندتا شیشه ادکلن اضافی و یک کاناپه جدید و یک کوله خوشرنگ نو و یک چمدون جادار و جمع و جور و محکم که سالهاست به شدت دلم میخوادش و یک دست لباس چرم خوشدوخت و یک نت بوک کوچیک و خوشقیافه و بسیاری موارد شبیه اینها که دلم میخوادشون هزینه کنم و بعدش از کسی، مثلا از برادرم، برای هزینه های واجبم پول تقاضا کنم. که من از این تقاضا کردن متنفرم. من از هر مدل تقاضا کردن متنفرم! که من فقط خودمم. فقط خودم. فقط خودم! من باید مدیر هزینه های زندگیم باشم. فقط خودم. من باید گیرهای مادیم رو مدیریت و رفع کنم. فقط خودم. همیشه فقط خودم. همه جا فقط خودم. من همیشه و همه جا در نهایت فقط خودمم. فقط خودمم که باید با گیرهام رو در رو بشم. کسی نیست. هیچ کمکی نیست. فقط خودمم. فقط خودم! همیشه همینطور بوده و شاید من در گذشته کمتر میفهمیدم اما این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای دارم حسش میکنم. حتی زمانی که اونهمه سفت و سخت بهم گفته میشد برو ما پشت سرتیم فقط خودم بودم و من اونقدر احمق و خوشخیال بودم که اینقدر عمیق واقعیتی که امروز درک کردم رو نمیفهمیدم. الان میفهمم. من خودمم. فقط خودم. در تمام تنگناها در تمام گذارها در تمام بنبست های مادی و غیر مادی فقط خودمم. فقط خودم. فقط خودم! اینها رو دیگه حسش نیست واسه اون خیلیها توضیح بدم. خسیس بودن و حسابگر بودنم رو از طرفشون با سکوتی گاهی همراه لبخندی بدون صدا میپذیرم و میگذرم.
مهر داره آهسته قدم میزنه و میگذره. مهر پارسال من در هوای رفتن بودم. گفته میشد ما پشت سرتیم ولی زمانی که اون اختلاف حساب مسخره که نتیجه خطای دید بیناهای اطرافم بود مشخص شد هیچ کسی پشت سرم نبود. من نرفتم. فقط از چپ و راست احوالپرسی دریافت میکردم. یعنی مادرم دریافت میکرد و میرسوند به من. که فلانی حالش خوبه؟ سرحاله؟ اوضاعش خوبه؟ رو به راهه؟ دفعه آخر گفتم من هم خوبم هم سرحالم هم اوضاعم رو به راهه بهشون بگو دست از این پرسیدن بردارن خودت هم دست از دلواپسی حال من بردار دیگه بسه بس کنید همگیتون بس کنید!
واسه چی امروز اینهمه فکرم بیش فعالیش گرفته؟ خیلی چیزها توی سرم چرخ میزنن که نمیشه بگمشون حتی اینجا. خیلی مواردی که در رفعشون فقط خودمم و این روزها به شدت وحشتناکی دارن بهم فشار میارن و واسه حلشون هیچ غلطی… برمیاد. از دستم… باید بربیاد. خدایا باید بربیاد. اگر جز این باشه سال دیگه این زمان شاید جز یک تخت داخل یک تیمارستان یا یک قبر گوشه خاک خدا گیرم نیومده باشه. باید حلشون کنم. فقط خودم. فقط خودم!
اینجا دیگه شاید چندان امن نیست. رفت و آمدهاش دارن زیاد میشن. ملت میان اینجا رو میخونن و به من میخندن. از خندیدنشون باکیم نیست فقط یک چیزهایی رو دلم نمیخواد هر کسی بدونه. حال نمیکنم ببینن که گاهی ضعیف میشم. اونقدر ضعیف میشم که صدای ترک خوردن هام از لابلای کلامم اینجا راحت شنیده میشه. خودیها چندان خیالی نیست ولی… خودی؟ خخخخ. کو؟ خودیها در زندگی من شبیه خطهای روی نقشه هستن. فقط روی کاغذن. در عالم واقع خودی ای وجود نداره. زمانِ گفتن ها و شنیدن های معمول و معمولی زیادن ولی آخ از جایی که واقعا گیر میکنم. چهارتا خخخخخخ و هههههه تحویل همدیگه میدیم و میریم سر کار خودمون. اونها به داستانهای خودشون و من به وسط جنگ های شخصی خودم. بهشون معترض نیستم. به شبه خودی هایی که وقتی به هر طریقی از این بینشم مطلع میشن اخم میکنن که واسه چی اینجوری فکر میکنی ما خودی های تو هستیم. ما متفاوتیم. ما شبیه بقیه نیستیم. ما خودی هستیم واسه چی تصور میکنی نیستیم و چه و چه. اونقدر طولش میدن که بگم بابا خب باشه تو خودی هستی تو متفاوتی قهر نکن. واقعا معترض نیستم. این چیزها رو نمیشه به کسی گناه گرفت. اونها نمیتونن. واقعا نمیتونن. خودی بودن در زمانهای گرفت و گیرها سخته. از هیچ کسی چنین انتظاری ندارم. ولی دسته کم اینجا دلم میخواد بگم که خودی نبودن اطرافم رو میفهمم و به هیچ دلیلی حال میکنم اینجا بگمش. هیچ خودی ای نیست. گرفتار که باشم خودی بی خودی. من خودمم. فقط خودم!
ذهنم روی فردا و پریشونی های اطرافم و فرداهایی که پیشبینیهای خطرناکی در موردشون میشنوم و پیدا کردن اون بنده خدا که باید واسه شغل دوم بهش گیر بدم و مشق های گوش کنی که باید انجامشون بدم و پستی که امشب باید سر زمانش بره و درس هایی که باید واسه دوباره شروع کردنشون اقدام کنم در گردشه. ذهنم عجیب نوسان داره بین تمام مواردی که اون بالا ازشون گفتم و بسیاری مواردی که اینجا نگفتم و هیچ کجا نمیگم. مادرم خیلی نامحسوس ولی خیلی سفت به تنگی نفس ها و سرفه هام معترضه و به افزایش حضور نامجازها در روزمرگی هام واکنش منفی نشون میده. نمیخواد خیلی مشخص گیر بده بهم. من و مادرم نتیجه برخوردهای نظرات متفاوتمون به همدیگه رو زیاد دیدیم. جفتمون دیگه میدونیم باید چه مدلی با همدیگه پیش بریم. مادرم حالا دیگه خوب میتونه از جاده هایی وارد بشه که نتیجه عکس از طرفم نگیره. این مدل زمانها به خودم فحش میدم. کاش بچه بهتری واسش بودم! واقعا اذیت میشم زمانی که میبینم اینهمه مواظب پیش میره و اینهمه میخواد که من درست پیش برم. خدایا کاش اینهمه از طرفم اذیت نمیشد!
کاش امشب اون تونل امن واسم فعال بشه! کاش این بنده خدا رو پیدا کنم و اون هم واسه پیدا کردن شغل خونگیه کمکم کنه! کاش درسم رو سریعتر نظم بدم! این سرفه ها واقعا اعصاب خورد کنن کاش دیگه بس باشه! ذهنم همچنان شبیه عقربه ای که آهنربا نزدیکش باشه میچرخه. مادرم رفته توی حیاط. باید بجنبم. امروز باید برگردیم.
اصلاح مقدمه پست امشب رو باید انجامش بدم. نت گوشی اینجا بد نیست ولی ورود به محله واسه زمانبندی یک پست زیادی یواشه ترجیح میدم عصر توی خونه با کیبورد بزرگه انجامش بدم. ذهنم عمود می ایسته. امروز باید برگردیم.
ساعت9و22دقیقه به ساعت سیستم من. بد نیست به جای نق زدن اینجا به1کار درست درمون برسم که امشب یهخورده اوضاع سبکتر باشه. دیرم میشه. تا بعد.
5شنبه صبح. در ارتفاعاتم. کیبورد زیر دستم به شدت جدیده و به شدت ناآشنا. کوچیکه و متفاوت با کلی کلیدهای ترکیبی نامشخص و… خدایا کلی گرفت و گیر دارم با این کیبورده چه مدلی انجامش بدم آخه؟
اینجا با سکوت مخصوصش. بوی خاصش. سرمای اختصاصی خودش. وای چه سرده!
به شدت گرفتارم. یک صف طولانی از گیرهای رنگارنگ و البته به اضافه یک مادر معترض. دیشب صحبت میکرد باهام. به این وضعیت اعتراض داره. به این که کم درس میخونم و از زبان فاصله گرفتم و به خیلی چیزها. درست میگه. باید بیشتر درس بخونم. این مدل درست نیست.
گاهی دلم میخواد خودم رو زنجیر کنم و اونقدر بزنمش که جونش بالا بیاد. خودآزاری ندارم. ولی به نظرم این حرکت واقعا لازمه. خستم کرده این خوده سرکشه روانی! الان زمانش رو ندارم ولی در اولین زمانی که دستم بیاد باید حلش کنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. خیلی چیزها رو به خیلی دلایل. دیگه نمیتونم تحمل کنم!
وای کیبورد! آخ وای کیبوردم! وووییی!
باید چندتا زنگ بزنم. فیلتر شکن لازم دارم برای ورود به سایتهای قدیمی که منابع درسم رو میگرفتم ازش. دنبال کار ترجمه هم دوباره باید پیش برم تا پیش ببرم. باید درس بخونم. باید تمرین کنم. به کلاس تیمتاک دیگه فعلا امیدوار نیستم. به نظرم نمیتونه کمکم کنه. باید خودم بجنبم فقط خودم.
رفقای نامجازم نفسم رو گرفتن. این هفته خیال کردم بیماری روده ای چیزی دارم. خودمونیم ترسیدم حسابی. بعدش فهمیدم واسه شارژ جدید یکی از رفقای نامجازمه. و این سرفه ها. کلافه شدم. بدجوری دارن شدید میشن. خوشم نمیاد. خیال میکردم به خاطر سرماخوردگی دم پاییزمه ولی نبود. اثر انگشت چرب رفقای نامجازم روی پرونده این مدل سرفه کردن هام به نظرم داره دیده میشه. نامجاز! الان دم دستم نیست. میخوامش. نه! نه حالا! آخ باز هم! آخ سرفه های لعنتی!
مهمون اومد! عجب! اینجا معمولا پیش نمیاد. از آشناهای اینجاست. آدم خوبیه. باید برم سلام. تا بعد.
دوباره در خونه.
بعد از ظهر جمعه. خونه. آخ خدایا خونه! هیچ کجا واسه من خونه نمیشه. این خونه این4دیواری این فضا این هوا تمامش. آخ خدایا ازم نگیرش!
مادرم خوابه. پنجره ها بازن. نسیم ملایم با صداهای بیرون که به خاطر تعطیلی جمعه خیلی زیاد نیستن. ای کاش میشد واسه نوشتن و منتقل کردن این حس نه صدای سیستم لازمم بود نه زدن دکمه های این کیبورد. روی تختم ولو شدم. نسیم میاد. خودم رو سپردم به سکوت و به نسیم و به لحظه ها. بدون فکر فردا. بدون گیر دادن به تمام سوالهای بی جوابی که همه جا همراهم هستن. فقط من و نسیم و فضای آشنای خونه.
این لحظه صدای سیستمم میاد و من باید روی کیبورد بچرخم. کاش میشد با ذهن نوشته رو منتقل کرد! اشباعم از رفقای نامجازم. الان نمیخوامشون. اشباعم از همه چیز. لحظه ها سوار نسیم آروم بادسواری میکنن و من خودم رو رها کردم روی این تخت آشنا و در این فضای آشنای آرام.
عادت مثبتی نیست که نمیتونم در سکوت خیلی دووم بیارم. سکوت واقعا خوبه ولی نمیفهمم واسه چی من خیلی نمیتونم درش نفس بکشم. واقعا دلم میخوادش. مثل اشتیاق موندن زیر آب به مدت طولانی که نمیتونی بدون ماسک اکسیژن برآوردهش کنی. کاش میتونستم! این سکوت حیفه. کاش میشد نشکنه!
دلم1وان میخواد. کاش اینجا جا میشد! واقعا دلم میخوادش! راهی واسش پیدا نمیکنم. اینجا رو بدون وان هم به شدت دوست دارم ولی ای کاش1وان اینجا جا میشد! خب همه چیز رو نمیشه1جا داشت. این یکی بمونه واسه نق زدنهای من.
در ارتفاعات خوش گذشت. جات خالی. ولی اینجا1چیز دیگه هست. اینجا با همه چیزش. هرچند فردا باید برم سر کار و از فردا دیگه تعطیلات بلند مدتی فعلا نیست که منتظرش باشم و… هی! بیخیال. من در خونه ام. خونه! دنیای شخصی خودم! وای خدا این عالیه!
خدایا1چیزی به موتور مخ من وصل بشه ترجمه کردنم سریع بشه این رو سریعتر تمومش کنم دیگه! از یواش رفتن خوشم نمیاد. میخوام زودتر جمعش کنم نمیشه. چه طولانی هم هست! وووییی! به نظر خودم که تا اینجاش خیلی بد کار نکردم. کاش سریعتر جمع بشه! همچنان وووییی!
کلی چیز و کلی توصیف از کلی حس داشتم ولی الان باقیش یادم رفت. مادرم بیدار شد. باید یواش یواش بلند شم. چایی و زندگی و همه چیزش. ولی برمیگردم. باز میام و باز مینویسم و باز منتظر اتفاقات کوچیک و درخشانی میشم که عاقبت میرسن و من از انتظار رسیدنشون و از پیش اومدنشون عشق میکنم. ساعت داره میره طرف4عصر. انتشار این هم بمونه واسه بعد الچایی. تا بعد.