2شنبه شب. به طرف3شنبه. آخ3شنبه بدذات! فقط بیا و برو فقط سریع رد شو فقط برو فقط برو فقط برو فقط سریع برو فقط برو! خدایا بدجوری دلم نمیخواد ورود بهش رو! کمک کن سریعتر بره! خدایا این فردای ملتهب رو ببرش! فقط سریع ببرش. دستم رو بگیر سریع ازش ردم کن! توکل به خودت!
فردا بدجوری متفاوته. هیچ چی ندارم ازش بگم جز اینکه دلم میخواد خیلی سریع بیاد و فشنگی بره. یکی از متنهای کلاس فردام رو توی ذهنم دارم ولی گفتارش رو تمرین نکردم. حس نوشتن نیست. درست3دقیقه دیگه واردش میشیم. میشه من همینجا بمونم تا3شنبه بره و بپرم داخل4شنبه؟
خوابم… نمیدونم. میاد؟ نمیاد؟ کاش بیاد! کاش بخوابم و فردا شب همین موقع بیدار بشم. خدایا این حرفها همه مفته من میترسم اصلش اینه! از کل فردا میترسم. از صبحش. از عصرش. از انتظارش. از همه چیزش. خدایا! کمکم کن!
جدی دلم نمیخواد دیگه بنویسم. دلم نمیخواد ولی نمیتونم متوقفش کنم. امشب تنها نیستم. مادرم اون طرفه. سعی کردم تا ازم برمیاد جو اطراف عادی باشه. سعی کردم ولی خدا میدونه چقدر موفق بودم. فردا مادرم میره پشت اون در و من باید بمونم اینجا. کاش میشد میرفتم! چه فایده داره؟ من که کاری ازم اونجا برنمیاد. شاید اینجا1چیزی ازم بربیاد ولی اونجا واقعا حضورم هیچ فایده ای نداره. حس نوشتن نیست. حس داخل دستم نیست. حس داخل ذهنم نیست. ساعت12و1دقیقه. به3شنبه وارد شدیم! سلام3شنبه خاص من! دیگه نمیخوام بنویسم. تا نمیدونم کی!
دسته: دستهبندی نشده
خدایا به امید خودت!
شنبه شب. این هم گذشت. امروز نفهمیدم واسه چی اینهمه سر کلاسم لکنت داشتم. باز به استاد اصرار کردم که تایمم رو تمدید کنه. واسم توضیح داد که دیگه نیازی به این کلاس ندارم. خدایا من میترسم. اگر این اتصال قطع بشه و تمامش رو فراموش… نه. نمیکنم. فراموش نمیکنم! نباید!
تایم جراحی مشخص شد. 3شنبه. احتمالا7صبح. مادرم پر از استرسه. تمام زورم رو میزنم که درصد این استرس رو واسش بیارم پایین. کاش موفق باشم. خدایا درصد استرس خودم رو میشه تو بیاری پایین؟ باور کن خودم هم پرم. خدایا توکل به خودت! هرچی تو بخوایی همون میشه. خدایا لطفا بخواه که آروم و سبک بگذره!
کلاس بعدیم3شنبه عصر. ساعت7. من مجاز نیستم حال و هوام در مورد این داستان رو منتقل کنم. مادرم به قدر کافی درگیر استرسه. خدایا من… خدایا! شکرت! توکل به خودت! لابد حکمتت واسه من این بوده. چی میشه بگم! تو خدایی! تو اونقدر منو بلدی که خودم خودم رو بلد نیستم. خدایا شکرت! حکمتت رو شکر! مصلحتت رو شکر! خدایا! شکر! از ته دل! شکرت!
امشب مادرم اینجا پیشمه. خوبه که هست. امشب… خدایا! بهم بخند ولی… خدایا! منو بغل کن! باور کن لازم دارم. لازم دارم بغلم کنی. لازم دارم سرم رو تکیه بدم به شونه هات. گریه نمیکنم. دیگه اشک حس کمک نداره. فقط دلم میخواد خاطر جمع باشم1قویتر از خودم بغلم کرده و میشه که من خودم رو ول کنم. چشمهام رو ببندم. سرم رو تکیه بدم به شونهش و بدون اشک از این گرد و خاک بهش نق بزنم و ازش بخوام این سنگینی بی توصیف رو از تمام جونم برداره بده دست باد تا ببره. من از این حس سیاه مداوم خوشم نمیاد. من هیچ زمانی آدم مثبت بینی نبودم ولی این… این چه بلای مزخرفی بود سر حس و هوام اومد؟ من واسه چی اینطوری شدم؟
بدجوری حس خستگی دارم. از اونهایی نیست که خوابم بیاد. به شدت دلم رها شدن میخواد. اینکه خودم رو کامل ول کنم. کامل و کامل و کامل. خیلی خستم. خیلی زیاد. خیلی شدید. خدایا! بیا پایین منو بغلم کن!
ساعت10شب. با این نوشتن ها به جایی نمیرسم. واقعا باید بلند شم از این شب بیابونی بگذرم. چه فایده داره حتی اگر به اندازه1ابدیت اینجا متوقف بمونم؟ چی عوض میشه؟ دلم نمیخواد بیشتر بنویسم. دلم نمیخواد! باید بجنبم. باید… بسه دیگه! ساعت10و4دقیقه شنبه شب. خدایا به امید خودت!
اول هفته.
شنبه صبح. یکی از متنهای امروزم مونده. نمیشه تقلب کنم عوضش کنم؟ از گزارش اقتصادی خوشم نمیاد. خب یک آسونترش باشه دیگه. وووییی!
مادرم اون طرف در حال تمیزکاریه. البته خودم هم تازه از تمیزکاری برگشتم. آشپزخونه واسه من بود که مأموریتم انجام شد و الان صدای جاروبرقی مادرم خونه رو گرفته روی سرش. اوخ اومد این طرفی!
قطعا دوباره واسه باقی ماجرا نوبتم میشه و باید بلند شم. بد نیست اون تک متن رو هم سریع بخونم. وای خدا آخهه اقتصاد یونان به من چه! خب یک چیز جالبتر باشه دیگه! وووییی! وووییی و همچنان وووییی! ورود جاروبرقی به اتفاق مادر به اتاق. آآآییی دیگه هیچ چی نمیشنوم. متوقف میشویم!
خب رفتش. گفتم باشه بعد از کلاس امروزم خودم انجام میدم ولی مادرم نمیتونه بیکار بمونه. میگه الان وقت دارم من میکشم تو درس بخون وسطش لازم شد صدات میزنم.
اینجا صبحهاش هوا بد نیست ولی از ظهر به اون طرف هوا غیر قابل تحمله. آفتاب از هر طرف هجوم میاره به این سنگر من و حسابی حالم رو میگیره. دلم نمیخواد تابستون بره حتی اگر7برابر ظهرهای اینجا گرمم بشه! خدایا این حس رو واسم درستش کن! من واقعا میخوام اصلاح بشه. خدایا کمکم کن!
به شدت دلم وان میخواد! کاش جاش رو داشتم! باید یک راهی واسش باشه. کاش پیداش کنم!
دلم میخواد بلند شم برم دوش بگیرم. لازم دارم. زمان نیست. درس. چه میخونم! جدی باید بخونمش! این متنه رو ضربه کنم حله. امروز واسه تایم آزاد کلاسم هم باید چیز واسه گفتن داشته باشم. اون حل میشه حرف زیاده ولی این متنه… وووییی!
دیشب باز به آرامشگاه حافظ تقه زدم. نصیحتم کرد. هشدار هم داد. باید گوش کنم. دارم سعی میکنم که گوش کنم. خیلی سعی میکنم ولی گاهی واقعا ازم برنمیاد واقعا تقصیر خودم نیست واقعا کنترلش دست من نیست. بیشتر سعی میکنم. باید سعی کنم. از این سعی کردنه چندان خوشم نمیاد ولی انجامش میدم. همیشه به هر کسی که گرفتاره میگم ما فقط مال خودمون نیستیم. فقط بخشی ازمون مال خودمونه. بیشترش مال بقیه هاست. خونواده و اطراف. من هم از این قاعده جدا نیستم. من فقط مال خودم نیستم. مادرم لازمم داره. حتی بیشتر از خودم. باید سعی کنم. باید به نصیحت حافظ بیشتر گوش کنم. باید این سعی ناخوشآیند رو بیشترش کنم. مادرم بهم احتیاج داره.
کلاس ساعت8شبم1ساعت اومد عقب و امروز ساعت7شب باید آنلاین باشم. بد نیست1ساعت انتظارم کمتره. از انتظار هیچ خوشم نمیاد. واقعا انتظار رو دوست ندارم. در هیچ موردی.
چه سریع داره10میشه. باید بجنبم. اون متن کزایی منتظرمه. وووییی! دیرم میشه. تا بعد.
سکوت!
جمعه شب. تنها نیستم. پشت سیستم. داخل سنگر. در کانال بسته تیمتاک. درس. فردا کلاس.
دیدی1زمانهایی میری1جایی پیش1کسی نمیدونم کوهی ساحلی جایی میشینی هیچ چی نمیگی دلت هم نمیخواد کسی چیزی بهت بگه فقط میخوایی همونجا بشینی هیچ چی نگی؟ من الان اینطوری ام. نمیشه بیام اینجا1پست بزنم هیچ چی نگم فقط حس کنم اینجام؟ واقعا این لحظه1جا لازم دارم فقط آروم بشینم هیچ چی نگم کسی هم بهم هیچ چی نگه نه لازم باشه من توضیحی بدم نه کسی بپرسه چی شدی نه توصیه بده بهم نه من نق بزنم نه کسی نق بزنه فقط بشینم فقط آروم بشینم. کاش اینجا میشد همچین کاری کرد! هیچ چیم نیست نه عربده میزنم نه گریه میکنم نه به خدا نق میزنم این لحظه فقط میخوام آروم بشینم ذهنم رو یواش ول کنم واسه خودش رها بشه بره یهخورده بگذره بعدش برگرده پیش من. حس نق نیست حس هیچ چی نیست فقط میخوام آروم همینجا بشینم. همین ها که دارم مینویسم رو هم دلم نمیخواد بگم ولی جز با نوشتن نمیدونم چه مدلی باید آروم و بی حرف در سکوت داخل1وبسایت اینترنتی نشست وگرنه انجامش میدادم. کاش بلدش بودم!
پنجره بازه. در بالکن هم همینطور. دلم میخواد اون یکی پنجره رو هم بازش کنم. بزرگتره و درست بالای سر من زمانی که ولو میشم روی تخت. مادرم دلواپسه میگه مارمولک میاد داخل و حالم رو میگیره. مارمولک دیوونه آخه اینجا جای اومدنه؟ خب نیا بذار اینو باز کنم دیگه!
بدجوری دلم میخواد اگر هفته آینده کلاسی نباشه بزنم از اینجا بیرون و… اه بسه. بسه بسه بسه!
نمیشه نمیخوام بنویسم یعنی میخوامها ولی… ول کن سکوت کردنم میاد. آروم نشستن و هیچ چی نگفتن و… نامجازم کو؟ لازمش دارم. دیگه نمیخوام بنویسم.
آرامشی از جنس انجماد.
بعد از ظهر جمعه. روزهای چندگانه ای رو سپری کردم. حس توضیحش نیست. و هفته سنگینی رو در پیش دارم. کاش حس توضیحش باشه. جراحی دوم. بیمارستان. بستری. استرس. التهاب. و من که باید درصد خودم رو انجام بدم. خدایا! کمکمون کن!
اگر نظر استادم به اتمام کلاس اینترنتیم عوض نشه فقط2تا کلاس دیگه دارم و شنبه آینده دیگه کلاسی نیست. نمیدونم باید چه حسی داشته باشم. دلواپسم، کمی غمگین، کمی متحیر، کمی ناباور، و کمی حس ناشناس عجیب. یعنی هفته بدون کلاس و درس… زندگی بدون کلاس چه جوریه! واقعا فراموشش کردم. به خدا نمیدونم.
بدجوری دلم1سفر قطاری میخواد. با چندتا شبیه خودم. سوار قطار بشیم و بریم1جایی که خودمون باشیم و بدون قواعد معمول. بشینیم از هوای پاک لذت ببریم و شیطنت کنیم و بخندیم و… یادش به خیر. چندتا پیشنهاد هم موجود بود که من موافقشون نشدم و… خدایا من سفر قطاری دلم میخواد. با صدا و حرکت منظم قطار و1دسته از جنس خودم! کاش میشد!
مادرم در ارتفاعاته. با این خاطرجمعی که من همیشه2روز پیش از کلاسم درس دارم مأموریت جدید بهم نداده ولی هر دفعه که تماس داریم با تأکید ازم میخواد سرم به کار و زندگی واقعیم باشه و ظاهرا خیال نداره بیخیال من و اینترنتبازی هام بشه. شاید امروز شاید هم فردا صبح برگرده. از همین الان هم گفته اگر هفته دیگه کلاس هات نباشن دیگه گیر اینترنتی نداری بیا آخر هفته همراهم بریم ویلا. اوه از کی ویلا نرفتم! خیلی زمانه خیلی زیاد. اگر رفتنی بشم باید نامجازهام رو هم ببرم روی اون سکو توی بغل باد سرد روی صندلی های رو به باد و نامجازها و سوار تاب و… راستی نمیدونم اون تاب هنوز اونجاست یا نه. کاش میشد1تاب درست درمون بزنیم اونجا! و کاش1باریکه اینترنت موجود باشه دیگه خخخ!
باید گوشیم رو به تیمتاک مجهز کنم. دارم روی گوشیم ولی هم کار باهاش رو یادم رفته هم خدایی سخته. آخه واسه چی این کیبورد کوفتی روی گوشی من نصب نشد! یعنی شد ولی نه کامل! خدایا چه مدلی نصبش کنم!
کلاسم این هفته تموم بشه یا نشه فردا کلاسه سر جاشه و من باید درس بخونم. امروز کم درس خوندم. صبحی که بلند شدم دیدم ماکارونی دلم میخواد. رفتم درست کردم و عجله هم نکردم و در نتیجه کل صبحم رفت روی این. عجب تهدیگی درآوردم ازش! آخ جون!خخخ. و هفته بعد… خدایا جمعه آینده چه مدلیه! اه بسه بابا هنوز که نرسیده!
این هفته کتاب کلاس خودمون رو هم جمعی امتحان داریم. خدا من زمان ندارم بخونمش آخه!
اگر کلاس اصلیم دیگه نباشه واسه دوره میرم داخل یکی از کلاس های تیمتاکی زبان هم ثبت نام میکنم. باید ترکهای دیوار زبانم رو ترمیم کنم. سوال ساختنم مکث داره، واژه های اون اوایل رو کلا یادم نیست، دیکته انگلیسیم وحشتناکه، شنیدارم هنوز یهخورده از گفتارم ضعیفتره، خوندنم و درکم هم همینطور، و خلاصه چقدر ترک هست که باید تعمیر کنم!
خاطرم باشه بعد از اینجا برم ببینم لینک پست امروز محله رسیده یا نه. درضمن چند دقیقه دیگه هم3میشه باید1سری بزنم ببینم یاکریمها در چه حالن.
دیشب شب بسیار تلخی بود. هیچ مدلی سبک نمیشدم. حتی با اون چندتا عربده که زدم باز نفسم باز نشد. انگار1چیزی رو بدون بی حسی از داخل روحم میکشیدن بیرون. فقط عربده زدم. فقط زدم. یکی. دوتا. سه تا. بعدش دیگه خاطرم نیست چندتا. فقط نصفه شب تمام جونم درد میکرد و گلوم خیلی بد میسوخت. صبحی خیال کردم صدام واسه چند روز میره مرخصی. الان شکر خدا بیشترش هست فقط اگر بلند حرف بزنم جرق جرق میکنه. و صبح که بهش فکر کردم یهخورده واسم عجیب بود که کسی نیومد دم در ببینه چی شده. خدا رو شکر اگر کسی در میزد چه توضیحی داشتم واسش؟
به هر حال دیشب گذشت. من الان آرومم. آرامشی تلخ بعد از1شب تلخ. دیشب در هر حال تموم شده و رفته و حالا دیگه من در انجماد پس از توفان و با چشمهای بسته فقط ضربان یک کلمه رو توی ذهنم حس میکنم. خدا! خدا! خدا!
چاره ای نیست. کاریش نمیشه کرد. باید چشم باز کرد، ویرانی رو دید، پذیرفت، و بعد بلند شد و ازش گذشت. کاری از دست من واسه آباد کردنش برنمیاد. باید باورم بشه. تا مغز استخون احساس سنگینی و خاک و گرد و خاک میکنم. واقعا حسش میکنم. انگار تا ته حلقم، تا ته سینم، تا اعماق خاطر و اعماق خودآگاه و ناخودآگاه وجودم این گرد و خاک رفته. فایده نداره. نه از طرف من. باید پشت سر بذارمش. باید پشت سر بذاریمش. جاده همچنان باقیه. باید بریم!
ساعت2دقیقه مونده به3عصر جمعه. اگر هفته آینده کلاسی در کار نباشه و ویلا هم نرفتم بدم نمیاد ترس از کرونا رو بزنم عقب و آخر هفته بزنم بیرون. نمیدونم کجا. شاید کتابخونه. شاید هم جایی که الان واقعا نمیدونم کجاست. کاش هنوز آلاچیق های سفره خونه ها شبیه گذشته بودن! بدجوری دلم هواش رو کرده! خدا رو چه دیدی شاید تا هفته آینده1چیزهایی عوض شد ما هم یکی از اونها گیر آوردیم. در هر حال اون زمان هنوز نرسیده. خوب یا بد، منفی یا مثبت، از انتظار خوشم نمیاد. ای کاش این هفته سریعتر بره تا به آخرش برسم و ببینم اونجا چه خبره! ساعت3عصر جمعه. دیرم میشه. تا بعد.
همچنان در جاده.
4شنبه صبح. حسابی کار دارم. تمام لباسم خیس شده و باید بیخیالش بشم تا خشک بشه. هفته شلوغی بود. پر از همه چیز. خب تقریبا همه چیز. منفی و مثبت.
پریروز عصر بود که مادرم از ارتفاعات برگشت با1جفت خاله و مهمون و دیروز عصر رفتن. واقعیت های جالبی در اون تقریبا24ساعت از خودم کشف کردم. تا دیروز خیال میکردم بعد از حدود5سال انزوای اجباری دیگه هرگز شبیه گذشته نمیشم. تصور میکردم روحم رفته به کما یا مرده و من تا آخر عمرم خواهان سکوت و ادامه این انزوا خواهم بود. دلم زنده بودن میخواست و مطمئن بودم دیگه هرگز شدنی نیست. ولی دیروز برخلاف تصورم دیدم که بین جمع واقعی چرخیدن از نظرم ناخوشآیند نبود. حس کردم روحم هنوز در زیر این سیمان سکوت زنده هست و اگر موقعیتش باشه بیدار میشه و برمیگرده به زندگی و منو با خودش میبره. این حس واسم عجیب، آشنا و دوست داشتنی بود. داخل کلاس دیشبم در موردش با استاد زبانم صحبت کردم. خندید.
استاد زبانم اصرار داره که مرخصم کنه. این دفعه پیشنهاد نیست. اصراره. سعی کردم نظرش رو عوض کنم ولی موفق نشدم. من فقط2جلسه دیگه زمان دارم که متقاعدش کنم. در مورد حسم صحبت کردم. با4نفر. یکیش استادم که فقط خندید و فقط گفت نه، نه، نه. با مادرم که کلی واسم حرف زد و درست گفت ولی پذیرشش هنوز واسم سخته. با مرضیه که دلداریم داد و استادم رو تأیید کرد. و با1بنده خدای گرفتار که گفت میفهمم و اونقدر خسته بود که حس کردم انصاف نیست بیشتر از این توی گوشش از گرفتاری های خودم نق بزنم. آمار اونهایی که حرفم رو بهشون زدم دستمه. این طوری ترجیح میدم. بله بهشون گفتم ولی ظاهرا تا نیام اینجا نق نزنم خاطرم جمع نیست پس بذار بزنم. حسم مثبت نیست. این راه داره تموم میشه. اگر نتونم تا3شنبه آینده نظر استادم رو عوض کنم دیگه از شنبه بعدش کلاسی در کار نخواهد بود. این آخرین اتصالم به این راه طولانی و پردردسره. من واقعا تلاش کردم. من بیشتر از توان1آدم در شرایط خودم در این راه مایه گذاشتم. من شایستگی رسیدن و موفقیت رو داشتم. و چون خودم رو میشناختم به پایانش مطمئن بودم. من مطمئن بودم که پایان این راه مدل دیگه ای خواهد بود. من مطمئن بودم این داستان با موفقیت من تموم میشه. من یقین داشتم که روز آخر تمام این تلاشها و کلاسها و فشارها همراه با پیروزی من خواهد بود. من مطمئن بودم چون خودم رو میشناختم. سماجتم رو میشناختم. تواناییم رو میشناختم. و حالا میبینم که این پایان ساکت و خاکستری که داره میرسه اصلا شبیه چیزی که اونهمه بهش مطمئن بودم نیست. این جاده خیلی چیزها رو ازم گرفت و هیچ چی در آخرش واسم نداشت. اصرار کردم که این آخرین اتصال قطع نشه ولی استادم موافق نیست. اگر موفق به تغییر نظرش نشم4شنبه آینده حالم چندان مثبت نخواهد بود. میدونم اگر سفت وایستم و بگم که در هر حال من میخوام تایمم رو در کلاس شما نگه دارم موفق میشم ولی زندگی یادم داده که گاهی بهتره لجبازی مطلق رو بیخیال بشیم و صرفا چون کاری رو میتونیم انجامش بدیم دست به انجامش نزنیم. دلیلهای استادم درست هستن ولی من… خدایا حکمتت رو شکر! کاش یک زمانی بفهمم واسه چی اینو واسم خواستی! به هر حال هنوز تا اون زمان راهه. شاید بتونم در این2جلسه استادم رو متقاعد کنم که من هنوز به کلاسش و کلاسم نیاز دارم.
دیروز مادرم خخخ به شدت از دستم حرصی شد و رسما بهم اخطار داد که اگر درصد حضور اینترنت رو در زندگی واقعیم کم نکنم رسما نسبت به حضورم در مکانهای آشنای اینترنتی اعلام عدم رضایت میکنه. من از96واقعا دارم سعی میکنم آدم بهتری باشم و یکی از سختترین و بزرگترین بخشهای این سعی کردنم جلب رضایت مادرمه. واقعا هرچی از دستم بربیاد انجام میدم که اذیت نشه. این رو بهش بدهکارم. بابت تمام اذیت هایی که از نوجوانیم تا امروز بهش رسوندم بهش بدهکارم. باید پروندم رو تا جایی که میتونم سفید کنم. این رو به خدا بدهکارم. و یکی از سیاهی های بزرگ پروندم در مورد مادرمه. باید درستش کنم. باید تلافی تمام اون سالها رو کنم. تا هر جاییش که بتونم. باید به عوض اون روزهای کزایی حالا فرزند بهتری باشم. در نتیجه هر کاری میکنم تا رضایتش جلب بشه. هر کاری! متأسفانه یا خوشبختانه مادرم این رو میدونه. زمانی که نامجازهای منو دید هیچ خوشش نیومد. بهم گفت تو باورت میشه که اینها واقعا بی خطر باشن؟ یاد گرفتم که راه راست همیشه کوتاهترین و راستترین راهه. راستش رو گفتم.
-نه مادری بی خطر نیستن. اتفاقا خیلی هم خطر دارن. ولی میگی چیکار کنم؟ من واقعا1چیزی واسه کسب آرامش لازم دارم. نمیتونم از خونه برم بیرون. کرونا قیامت کرده و من نمیتونم این ویروس لعنتی رو بیارم خونه و بدمش به تو. نمیتونم با بیرون رفتن خودم بهت استرس بدم در زمانی که خودت اینهمه استرس واسه من و به خصوص واسه داداش تحمل میکنی. نمیتونم به کلاس های هنرم که بهشون عشق داشتم هنوز هم بهشون عشق دارم ادامه بدم. نمیتونم واسه گرفتن مدرک کامپیوترم اقدام کنم چون کلاس هاش حضوری هستن. نمیتونم جز درس خوندن کاری کنم. و نمیتونم به این فکر نکنم که چی تصور میکردم و به چی رسیدم. ولی با اینهمه تو میدونی اگر واقعا موافقش نباشی اینو میذارم کنار اما ازت مخفی نمیکنم که با کنار گذاشتنش چقدر بد اذیت میشم.
مادرم سکوت کرد و بعدش تأییدم کرد.
-درست میگی دخترجان. دلیل هات درستن. نه نمیگم بذارش کنار چون الان نمیتونی. نمیخوام اذیت بشی. اما ازت میخوام فعلا معتدل ازش استفاده کنی و زمانی که یک جایگزین مناسب برای رسیدن به آرامشت پیدا شد این مایه آرامش کاذب رو کامل بذاری کنار.
چشمی که گفتم صادقانه بود. هنوز زمانی که در حال کسب آرامش کاذب میبیندم میگه خیلی که زیادی نمیری. بهش حق میدم.
خلاصه دیروز رسما زده بود به سیم آخر و خخخ. مهمونها اطراف خونه خواب بودن. فقط ما2تا بیدار بودیم. مادرم منفجر شد.
-ببین دخترجان! تو5سال تمام واسه چیزی تلاش کردی که دوستش نداشتی. من میدونم که تو اصلا علاقه ای به زبان خوندن نداشتی و فقط به خاطر رضایت من انجامش دادی. از تمام علایقت بریدی. از همه زندگیت بریدی و خوندی و نوشتی و رفتی و اومدی و واست خیلی سخت بود اما کردی چون من اینو خواستم. تو واسه رضایت من کارهایی رو میکنی که دلت نمیخواد و من اینو میفهمم. شاید زمانش باشه من از این موقعیتم سو استفاده کنم. بارها بهت گفتم حضورت در اینترنت و حضور اینترنت در زندگیت رو به تفریح و سرگرمی محدود کن. گوش به من نکردی. اگر باز هم به این روش ادامه بدی، من راضی نیستم به هیچ دلیلی وارد هیچ کدوم از جاهایی که الان میری بشی. سایت، کانال، هر جا.
خواستم بگم مادری مشکلی نیست همه چیز درسته ولی اجازه نداد و ترکید.
-ببین دخترجان! منو خر فرض نکن. دفعه پیش هم بهت گفتم تو هرچی هم از سن و سالت بگذره باز بچه منی. من بچه خودم رو میشناسم. درضمن هیچ موافق نیستم ادامه پریشونیت رو ببینم. ببین! به اندازه کافی از92تا96دردت رو دیدم. دیگه نمیخوام ببینم.
سعی کردم لبخند بزنم.
-مادری اون گرفتاری هام که تمامشون اینترنتی نبودن. واقعی بودن.
نتیجه این استدلالم کاملا برعکس تصورم شد. مادرم ازش آتیش بلند میشد.
-دیگه بدتر. حد اقل اون گرفتاری ها نصفشون واقعی بودن. این نیست. من دیگه تحمل تکرار اون روزها رو ندارم. واسه پیشگیری هم هرچی لازم باشه میکنم. میخواد درست باشه میخواد درست نباشه. از من گفتن بود. اگر باز هم ادامه این اوضاع رو ببینم واقعا رضایت ندارم که عضو و جزو هیچ بخش اینترنتی باشی که الان هستی. الان هم ابدا رضایت ندارم بیشتر از حد اعتدال درگیر هر چیز و هر چیز اینترنتی باشی. هرچی میخواد باشه!
طفلک من! اون لحظه واقعا لبخند زدن عجیب بود و من زدم.
-مادرم من که جایی نمیرم فقط زمان آزادم رو پر میکنم که سرگرم بشم.
خدایا واسه چی1کسی نبود اون لحظه به من بگه الان تو نمیمیری ساکت بشی اصلا حرف نزن خخخ.
-سرگرم بشی؟ این چه مدل سرگرم شدنه که نتیجهش شده1جعبه خالی قرص مزخرف کدئین و متنهای غمگین و صورت همیشه یواشکی خیس؟ و زمان آزاد! که اینطور تو زمان آزاد داری! آره خب درس هات کم شدن و با تموم شدن این کلاس آخریت زمان آزادت بیشتر میشه. من زمان آزادت رو واست پر میکنم. از همین الان. تو دیشب درس های کلاس امروزت رو خوندی. اون گوشیت رو بذار کنار سیستمت رو هم ببند امروز باید به من کمک کنی. میبینی که! مهمون داریم.
خالم بیدار شد و اومد توی حال.
-شما2تا واسه چی اینقدر زود بیدار شدید؟ چی دارید با هم میگید؟
مادرم بیخیال بشو نبود و من مثل احمقها لبخند میزدم.
-هیچ چی خواهر من بحث مادر دختریه.
خالم از میدون در نرفت. من جاش بودم در میرفتم خخخ.
-این چه بحث مادر دختریه صبح به این زودی و اینهمه هم با حرارت؟
مادرم زمانی که عصبانی میشه واقعا هیچ کاریش نمیشه کرد.
-چیزی نیست خواهر جان دارم بچه ام رو از هزار جور درد و مرض و نتیجه مزخرف که فرداروز بهشون میرسه و پدرش رو درمیاره میکشم بیرون! شما برو بخواب هنوز زوده بیدار بشی!
خداوکیلی هر کسی هم جای خالم بود بیخیال میشد و خاله عاقل بود چون بیخیال شد و دیگه حرفی نزد خخخ. البته من هم دیگه عاقل شدم و فقط لبخند زدم. مادرم یادش نرفت. تمام دیروز اطرافش بودم. بعدش حدود2ساعت پیش از کلاسم رفتن و من ساعت8رفتم کلاس. امروز صبح زود بهم زنگ زد. ما هر روز صبح تلفنی با هم صحبت میکنیم. مادرم گفت بیداری؟ صدای سیستمت داره میاد. باز هم اینترنت؟
گفتم نه به خدا اینترنت نه مادری دارم کتاب میخونم.
مادرم گفت خب بسه کتابت رو خوندی حالا بلند شو من امروز بعد از ظهر میام اونجا کلی کار داریم. دسر و کیک و بستنی تموم شده باید درست کنی، من میخوام ماست مایه بزنم باید تو بزنی یادش بگیری، باز میخوام خیارشور بریزم این دفعه تو باید بریزی، فردا هم میخوام برم ییلاق باید1چیزی درست کنم کارم اونجا سبک باشه باید کمک کنی. بلند شو اگر درسی چیزی داری بخون کار هات رو کن شاید شب اونجا بمونم کار زیاد داریم. درضمن خیارهای خیارشور امروز رو بشور پهن کن و لباس های خشک رو جمع کن و یک لیست هم از چیزهایی که توی خونه لازمه بردار امروز بهم بده و…
سرم سوت کشید.
-مادری میخوایی لیستشون کنم بنویسم؟ اینجوری که یادم نمی مونه تا بعد از ظهر باید چیکارها کنم.
مادرم کلا اهل کوتاه اومدن نیست.
-آره اگر فکر میکنی یادت میره من پشت خط منتظر میشم بنویس.
خندم گرفت.
-نه عزیزجان نمیخواد یادم هست چی ها باید کنم واسه بعد از ظهر.
مادرها در هر حال خداهای خاکی زمینن. امرشون فقط1جواب داره. چشم. وگرنه خدا عصبانی میشه.
-پس حالا که یادته بلند شو دخترجان. بلند شو بعد از ظهرت رو کامل خالی کن که خاطرت جمع باشه.
چشمی گفتم و بلند شدم. الان دیگه هرچی لازم بود رو واسه بعد از ظهر انجام دادم جز نت برداشتن های خودم. باید سریع بپرم نت برداری های هفته آینده رو انجام بدم چون مادرم حرفش یادش نمیره و میدونم بعد از ظهر و حتی شب پرکاری در پیشه. الان من واسه چی دارم میخندم؟ و واسه چی اینها رو اینجا مینویسم؟ فقط خدا میدونه. خودم جنس جنونم رو نمیفهمم. اینکه واسه چی چیزهایی که خودم میدونم رو دوباره اینجا مینویسم. اینکه واسه چی به جای تمدید اینجا با این هزینه های وحشتناک که داره بالاتر هم میره داخل1فایل نوشته هام رو ثبت نمیکنم که هم رضایتم جلب بشه و نوشته باشم هم حفظ بمونن و کسی نبینه هم هزینه نپردازم. خب کاریش نمیشه کرد. من عاقل نیستم. زنده باد جنون! اما الان داره دیرم میشه. اگر نجنبم به نت برداری هام نمیرسم. اوه خدایا کلی از12گذشت من از کی دارم مینویسم؟ دیرم شد! تا بعد!
در امتداد زندگی.
صبح شنبه. درس میخونم. امشب کلاس دارم. ساعت8. هنوز تایمم عوض نشده خخخ.
امروز صبح خیلی زود در مرز پیوند بین صبح و شب شاید کمی این طرفتر از مرز شب اعترافات تلخی کردم. در مورد چیزهایی که هرگز ازشون جز با استاد زبان اینترنتیم، اون هم به بهانه انگلیسی صحبت کردن حرفی نزده بودم. در مورد واقعیتهایی که از نظرم واقعیت هستن و باورهایی که پیش از این به هر ترتیب سکوتم رو در موردشون نگه داشته بودم. دیگه نتونستم تحمل کنم. کاش در شکستن سکوت درازمدتم اشتباه نکرده باشم! خدا منو ببخشه ولی دیگه واقعا نتونستم. باورهای من خیلی دیر عوض میشن. خیلی دیر! ولی اگر عوض بشن خیلی سخت ترمیم میشن. خیلی سخت. و در بسیاری موارد، هرگز! اونها دیگه ترمیم نمیشن. من این رو میدونم ولی دلیلی نمیدیدم که جارش بزنم تا بقیه هم بدونن. حتی یک نفر جز خودم. ولی دیگه نتونستم. درددل نکردم. واقعا میشد تا آخر عمرم چیزی ازشون نگم ولی به جایی رسید که سکوت جایز نبود. به خاطر ناتوانی من نبود واقعا راه سومی نمیدیدم. یا باید دروغ میگفتم یا راست. من پیغمبر و فرشته نیستم ولی از مدتها پیش، از زمانی که در حال اصلاح پرونده ام هستم، تا جایی که از دستم بربیاد موافق دروغ گفتن نیستم این دفعه هم موافقش نبودم. باید میگفتم. باید میگفتم! نمیدونم کارم درست بوده یا نه ولی در هر حال من نتونستم سکوتم رو نگه دارم. بعد از اینهمه زمان. اینهمه زمان! خب به هر حال تا جایی که میدونم تأثیری در اعمال هیچ تغییری نداشتم و هیچ منفی رو از اینکه هست منفیتر نکردم و من همین واسم بسه. اما هنوز نمیفهمم. واسه چی ما اینقدر سخت پیش میریم در حالی که راه های هموار وجود دارن! آخه برای چی؟ یعنی اینقدر مهمه که من… بیخیال. اصلا به من چه!
امروز از زن بودن خودم حرصی شدم. از ایرانی بودن خودم هم حرصی شدم. نه به خاطر کشورم. خاکم رو دوست دارم ولی قوانینی که عرف شدن رو نه. این قواعد به طرز وحشتناکی زنجیرم کردن و من هیچ مدلی دست هام باز نیستن که اگر بودن شاید از دستم بیشتر از اینها برمی اومد. نمیدونم شاید هم برنمی اومد. گیریم که دستم باز بود چه غلطی میشد کنم؟ واقعا چی از دست یک مرد در این قیامت برمیاد که من نمیتونم انجامش بدم؟ شاید اینکه تمام قد میرفتم وسط آتیش بلکه بتونم حادثه دیده ها رو از دل شعله ها ببرم بیرون. خب چه جوری؟ واقعا اگر دستم میرسید چه جوری میشد انجامش بدم؟ خدایا نمیدونم. واقعا نمیدونم. خدایا واسه چی من هیچ چی نمیدونم؟
رفقای نامجازم کم مونده بود بدجوری کار دستم بدن. فشار این اواخر از تحملم خارج شد و صاف پرتم کرد توی بغل این نامجازهای خطرناک و من خودم رو دقیقا همونجا رها کردم و پریروز افتضاح… و البته دیروز صبح دستگیر شدم. اوه خداجان! الان خیلی مواظبم. باید متعادل با نامجازها بپرم وگرنه… این وگرنه رو ابدا نمیپسندم. از تصورش سردم میشه. این رو ابدا نمیخوام!
مادرم هنوز از ارتفاعات نیومده پایین. همراه خاله اون بالا موندن. تشویقش میکنم فعلا همونجا بمونه. اینجا اشخاصی در اطرافش هستن که متأسفانه خطر کرونا رو نه واسه خودشون نه واسه مادر من جدی نمیگیرن و تکیه کلامشون اینه که همه عاقبت باید بگیریمش و منو به حد جنون با این استدلال فوق چرند از جا در میبرن. من معمولا در اختلاف نظرها ترجیح میدم بیطرف بمونم و در نهایت روی شعله ها آب یا خاکستر بپاشم تا خاموش بشن. این رو خودم نمیگم همه میگن. تمام طایفه پراکنده ما میگن که این دختره در آروم کردن جوهای متشنج موفق عمل میکنه. ولی این ماجرا سر جونه و یک طرفش مادر منه. همیشه سعی کردم آبی روی آتیش باشم ولی این دفعه واقعا نمیتونم از خیر این یکی بگذرم و بذار من آتیش انداز باشم طوری نیست به جهنم جواب قیامتش با خودم این ملت دیگه رسما شورش رو درآوردن مدارا هم حدی داره. خیالم نیست اگر بدونم اون اشخاص مشخص اتفاقی اینجا رو میخونن. احتمالش ضعیفه تقریبا0ولی در هر حال خیالم نیست پیش بیاد به خودشون هم میگم که شما از مراعات گذروندی با این مدل منطقت که من واقعا نمیتونم تحملش کنم. از عوض کردن حرفم خوشم نمیاد. تا میتونم چیزی نمیگم که لازم بشه در حضور طرف عوضش کنم. اینجا و این دفعه هم همینطور. خلاصه مادرم اون بالاست و من هر مدل بتونم تشویقش میکنم که فعلا پایین نیاد.
مادرم میگفت زمانت رو باز کن دفعه بعد باید بریم سراغ قرمه سبزی. ووووییییی قرمه سبزی سخته با اونهمه سبزی جاتش واییی خداجون! آخ جون الان چندین تا دسر بلدم و غذا هم همینطور که پیش از این درستشون نکرده بودم و مواردی که خیلی پیش انجام میدادم و یادم رفته بود رو هم دوباره انجام دادم و یادم اومد و عالی انجامشون دادم و حسابی ایول! یوهو به خودم!
داره دیرم میشه. باید درس بخونم. کلاس امشبم. باید نق بزنم ازش ولی حسش نیست. داریم میریم طرف11صبح. بابا زمان اومدم وایستا! تا بعد.
بیدارباش آخر هفته.
5شنبه صبح. هنوز8نشده.
دیشب مهمون داشتیم. آشپزی و الباقی ماجرای آشپزخونه کامل با من بود. خدایی نتیجه به شدت مثبت شد. مثل اینکه در این هم بد نیستم. آخ جون. آخر شب حس کردم روی هوام.
مادرم با خاله اینجا بودن. همین الان از بدرقه شون میام. رفتن به ارتفاعات. امروز باید درس بخونم. کلی کار دارم. ویرانی های دیشب رو همون دیشب پاکسازی کردم الان مونده درس شنبه و لباس چرک های هفته و پاکسازی ظرف های صبحانه امروز و… اوخ! اصلاح مهتاب امروز! وووییی! و یک گردش در اینترنت واسه جمعآوری اطلاعات اون برنامه هه! اوه خدا! اوه پست! وای خدای من باید پستش رو جمع کنم!
کرونا تا بیخ گوشم رسیده و داره چرخ می زنه. از ترس مو به روانم سیخ میشه. خدایا لطفا من می ترسم.
این روزها تقریبا تمامش… بسه. چه فایده ای داره گفتن های من! خدا که دیگه نق های منو از حفظ شده. مادرم هم ذهنم رو بسته به رگبار نصیحت. درست میگه ولی آخه چی از دست من برمیاد؟ من که نمی تونم دلم رو روانم رو عوض کنم. دست خودمه مگه؟ خدایا! آخه من چی ازم برمیاد؟ دست خودمه مگه؟
نامجازهای من انگار توانم رو جرعه به جرعه یواشکی میکشن. امروز صبح فهمیدم شاید این خستگیهای پیوسته به خاطر این فسقلی ها باشه. باید یک فکری هم واسه این کنم. هی! نمیخوام بیخیالش بشم. یعنی میخوامها ولی…
ساعت 8صبح. من باید بجنبم. دیرم میشه. تا بعد.
من و زمان و زندگی.
2شنبه بعد از ظهر. منتظر مادر هستم. امروز با1محموله بزرگ میرسه. باید خیارشور و خورشت ساک و1مدل دسر یا کیک درست کنم. همچنین1عالمه قالب و ظرف پلاستیکی و دیگه نمیدونم چی که باید بشناسم و برچسبکاری و.
به نظرم قهوه روی من اثر برعکس داره. امروز2تا خوردم و کمی گذشته از ظهر حس کردم دیگه حتی توان ندارم دستم رو بالا ببرم. انگار خواب زنجیرم کرده بود. ولو شدم درسم رو گذاشتم بالای سرم بخونه و خودم رفتم.
فردا کلاسم ساعت1بعد از ظهر. تمرین و تکرار2تا از متنهام مونده ولی چندین و چندین بار گوششون کردم. امروز بعد از ظهر زمان ندارم. یهخورده امشب یهخورده صبح فردا.
مهتاب هنوز کار میبره باید درستش کنم. یک سری موارد دیگه رو هم باید جمعشون کنم که حسابی آخر هفته ام رو از همین فردا شب تا خدا میدونه چه زمانی تزئین میکنن. آخجون دلم میخواد خیارشور درست کنم. ولی این… واسه چی من اینهمه وحشتناک خستم؟ الان به زور از تخت جدا شدم ولی اگر ولو بشم دیگه مشکل بتونم بلند شم. چی شدم!
دیروز یکی2تا از دستورهایی که درست کردم رو نوشتم. چندتا دیگه رو هم میخواستم بنویسم ولی دیدم چیز چندانی واسه نوشتن نداشتن. دلم میخواد تمامشون رو اونقدر درست کنم که از حفظ بشم.
مرداد داره میره. تو رو به خدا بابا زمان وایستا نرو!
دیشب خبر خوش داشتیم. میلاد در آزمون آموزش پرورش قبول شد. بعد از مدتها از ته دل جیغ کشیدم و خندیدم. داخل تیمتاک. خیال میکردم این مدل شادی کردن رو دیگه واسه همیشه یادم رفته. خدایا من باز خبر خوش میخوام. خب آخه واسه تو که چیزی نیست میگم که… میگم… چیزه… خدایا ببین! تو رو خدا!
اینقدر رو که میشه بگم. دعا که میشه کنم. ازت که میشه بخوام. ازت که میشه بخوام! خدایا! آخ خداجان! آخ خدای من! خدایا! تو رو خدا. تو رو خدا!
هوا وحشتناکه. گرم و آتیشی. خوابم میاد.
دیروز کم مونده بود یکی از رفقای نامجازم رو داغون کنم. یک آهنربا توی حلقش گیر کرده بود. تعمیرکار شدم رفتم جراحیش کردم. با موچین. اول قیچی رو امتحان کردم نشد. موچین بعد از کلی کلنجار جواب داد. حسابی ترسیدم که بعد از به هوش اومدن دیگه جواب نده ولی داد. الان حالش خوبه. دلواپسیم تماشایی بود. بذار دنیا بدونه من تا کجا دور از دنیای عاقل ها هستم. من با بیجان های اطرافم بیشتر از زنده ها رفیقم. وسایلم رو دوست دارم. حتی اگر زمانی برسه که از این1جفت نامجاز وروجک اصلا استفاده نکنم دلم میخواد سالم باشن. سالم هرچند واسه همیشه بی استفاده. یعنی واقعا زمانی میرسه که من… تصور نمیکنم. این دفعه دیگه غافلگیر نمیشم. خیلی مواظبم خیلی. ولی واسه چی؟ مگه غافلگیری اولم بد بود؟ خدایی نتیجه هرچند خیلی سخت گذشت ولی الان بد نیست که. پس واسه چی این دفعه من اینهمه میجنگم که گیر نیفتم؟ از چی اینطور شدید دفاع میکنم؟ خودم که میدونم این نامجازها رفقای خطرناکی هستن. پس واسه چی هر دفعه مثل ماهی از غافلگیر شدن در میرم؟
بیخیال. دیرم میشه. تا مادرم نرسیده اینو ثبتش کنم که میدونم اگر نکنم شب پاکش میکنم و تمام. ساعت درست2و30دقیقه به ساعت سیستم من. تا بعد.
1شنبه عصر. شاید هم شب. شاید هم مرز بین2تاشون. درس. مادرم تازه رفته. باید فردام رو باز کنم. مادرم میاد و کلی کار داریم. باید چیزهای جدید بلد بشم. آخ جون.
دلواپسم. حس میکنم1چیزی گم شده که من نمیتونم بگردم و پیداش کنم. سعی میکنم دلواپسیم رو بزنم عقب. میره ولی باز میاد. خدایا! کاش من… مادرم لحظههایی که هست زمان واسه تمرکز ندارم. الان هم که نیست گفته فردا عصرم رو آزاد کنم چون حسابی کار هست. این تلاش رو دوست دارم. خستم میکنه و جسم خسته سادهتر به خواب میره. از این گذشته، دلواپسی من به درد هیچ کسی نمیخوره. خدایا کاش من…
کلاس3شنبه ساعت1بعد از ظهر. ایول!
واسه آخر هفته بدجوری درگیرم. مهتاب هنوز کامل نیست. یک چیزی هم دستمه که باید درستش کنم و من ابدا تجربهاش رو ندارم. خدا کنه داغونش نکنم! خب ظاهرا زمان واسه تردید و استرس نیست باید انجامش بدم. به نظرم توفانی از کار سخت در راهه. خدایا من چندان بلد نیستم. یعنی در1سری موارد که اصلا بلد نیستم. یک جزوه نصفه نیمه دارم که شاید کمک کنه. دیشب خواستم بازش کنم. اشک اجازه نداد. خدایا! آخ خدای من! ولش کردم و دوباره1ساعت بعد خواستم بازش کنم. بغضم ترکید. دوباره ولش کردم و دیر وقت شب خواستم سه باره بازش کنم. اشکهام چکیدن روی کیبورد. نمیتونستم. نتونستم. نمیتونم!
پر از عربده ام خدایا. نمیتونم. نمیتونم!
دیروز صبح بود به نظرم که به مادرم گفتم چقدر دلم میخواست میشد میرفتم. واسه همیشه میرفتم. از اینجا میرفتم. برای تمام عمرم میرفتم. مادرم صاف زد به هدف و مستقیم نصیحتم کرد. درست میگه ولی آخه این… خدایا حکمتت رو شکر. چه حکمتیه در این سکوتت! کاش میفهمیدم!
سعی میکنم استرس مهر رو از سرم بزنم عقب. واسه چی باید اینهمه ازش بدم بیاد! اصلا واسه چی باید الان بهش فکر کنم! مگه این زمان کم سوسک و ملخ داخل سرم میچرخن؟
کرونا اون بیرون هنوز جولان میده. من هنوز در قرنطینه خونه گیر کردم. و عجیبه که جز گهگاهی در باقی موارد دیگه خیالم نیست. یعنی هست ولی ذهنم زمان نداره بره طرفش. مهارتهای نوپا و تجربههای جدید خشم ناشی از محدود شدنم رو تخفیف میدن. یعنی تا مهر من تا کجا پیش میرم؟ ازم یک خونه دار نصفه نیمه درمیاد آیا؟
مثل سگ از اینکه سر زمانش در یاد گرفتن تدوین اونهمه بازیگوشی کردم پشیمونم. من که صدابازی دوست داشتم هنوز هم دارم. پس چی شد که اینهمه بیخیالی طی کردم؟ چطور اجازه دادم زمانی که زمانش رو داشتم و موقعیتش بود اونهمه ساده سپری بشه و از دستم در بره؟
این حرفها فایده ندارن. هیچ چی عوض نمیشه. هیچ چی در هیچ موردی. هنوز درست درمون دنبال وبسایت داستانهای زبان اصلی نگشتم. زمان نیست و زمانی هم که هست یادم میره. زمان. شب. درس. خدایا دیرم میشه من باید فردام رو تا میتونم آزاد کنم پس اینجا چه غلطی میکنم؟ اوه داره8میشه. بابا زمان تو رو به خدا وایستا نرو اومدم! تا بعد.